ghaemiyeh.com
سرشناسه:فرخ فال، احمد، 1337 -
عنوان و نام پديدآور:دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام/ احمد فرخفال.
مشخصات نشر:قم: ذکری، 1400.
مشخصات ظاهری:20 ج.
شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.1 : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.2 : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.3 : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.4 : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.5 : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.6 : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.7 : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.8 : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.9 : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.10 : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.11 : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.12 : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.13 : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.14 : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.15 : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.16 : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.17 : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.18 : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.19 : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.20 : 978-622-6319-47-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
يادداشت:ج.2 - 20 (چاپ اول: 1400) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1و 2. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.3. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهمالسلام.- ج.4 - 6. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهمالسلام.- ج.7 و 8. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.9. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.10. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.11 و 12. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.13. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.14. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و مذاهب.- ج.15. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.16. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و کفار.- ج.17. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.18 و 19. ارتباطات و تعاملات بین حکومتها.- ج.20. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عج).
موضوع:ارتباط -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط -- جنبههای قرآنی
Communication -- Qur'anic teaching
ارتباط -- احادیث
Communication -- Hadiths
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای قرآنی
Interpersonal communication -- Qur'anic teaching
ارتباط بین اشخاص -- احادیث
Interpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره:BP11/6
رده بندی دیویی:297/045
شماره کتابشناسی ملی:7595511
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
دائره المعارف ارتباط و تعاملات خدا، انسان و جهان
از دیدگاه قرآن کریم ، پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام
جلد پانزدهم : تعاملات مذاهب و امم اسلامی
احمد فرخ فال
دائره المعارف ارتباط و تعاملات خدا، انسان و جهان
جلد سوم: ارتباط و تعاملات انبیاء علیهم السلام
احمد فرخ فال
انتشارات ذکری / قم / 1400ش
شمارگان 1000 نسخه
شابک این جلد ؛ 3-42-6319-622-978
شابک دوره ؛ 7-28-6319-622-978
آدرس مرکز پخش : قم ، خیابان معلم ، انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه
تلفن مرکز پخش : 32735547-025
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
بخش نهم : تعاملات ، بین مذاهب و امت های اسلامی
بخش دهم : کفار و تعاملات بین آن ها و مسلمین
ادامه جلد چهاردهم
قرآن میفرماید:
«وَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَ ما هُمْ مِنْكُمْ وَ لكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ * لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَأً أَوْ مَغاراتٍ أَوْ مُدَّخَلاً لَوَلَّوْا إِلَيْهِ وَ هُمْ يَجْمَحُونَ * وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ يَسْخَطُونَ * وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللَّهِ راغِبُونَ»؛(1)«آنها به خدا سوگند مىخورند كه از شما هستند، در حالى كه از شما نيستند، ولى آنها گروهى هستند كه مىترسند (و به خاطر ترس از فاش شدن اسرارشان دروغ مىگويند)! اگر پناهگاه يا غارها يا راهى در زير زمين بيابند، به سوى آن حركت مىكنند، و با سرعت و شتاب فرار مىكنند. و در ميان آنها كسانى هستند كه در (تقسيم) غنايم به تو خرده ميگيرند؛ اگر از آن (غنايم، سهمى) به آنها داده شود، راضى مىشوند؛ و اگر داده نشود، خشم مىگيرند (؛
1) توبه / 56 الی 59
خواه حقّ آنها باشد يا نه)! (در حالى كه) اگر به آنچه خدا و پيامبرش به آنان داده راضى باشند، و بگويند: خداوند براى ما كافى است! و به زودى خدا و رسولش، از فضل خود به ما مىبخشند؛ ما تنها رضاى او را مىطلبيم. (براى آنها بهتر است)!»
در آيات فوق يكى ديگر از اعمال و حالات منافقان به روشنى ترسيم شده است مىگويد: «آنها به خدا سوگند ياد مىكنند كه از شما هستند»؛ «وَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ».
«در حالى كه نه از شما هستند و نه در چيزى با شما موافقند بلكه آنها گروهى هستند كه فوقالعاده مىترسند» و از شدت ترس كفر را پنهان كرده اظهار ايمان مىكنند مبادا گرفتار شوند؛ «وَ ما هُمْ مِنْكُمْ وَ لكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ».
«يفرقون» از مادۀ «فرق» (بر وزن" شفق") به معنى شدت خوف و ترس است، «راغب» در كتاب «مفردات» مىگويد اين ماده در اصل به معنى تفرق و جدايى و پراكندگى است گويى آن چنان مىترسند كه مىخواهد قلبشان از هم متفرق و متلاشى گردد.
در واقع چون تكيهگاهى در باطن ندارند همواره گرفتار ترس و وحشتى عظيم هستند و به خاطر همين ترس و وحشت هيچگاه آنچه در باطن دارند اظهار نمىكنند، و چون از خدا نمىترسند از همه چيز مىترسند و دائماً در حال وحشت
به سر مىبرند، در حالى كه مؤمنان راستين در سايه ايمان آرامش و شهامت خاصى دارند.
در آيه بعد شدت بغض و عداوت و نفرت آنها را از مؤمنان در عبارتى كوتاه اما بسيار رسا و گويا منعكس مىكند مىگويد: «آنها چنان هستند كه اگر پناهگاهى (همانند يك دژ محكم) بيابند، يا دسترسى به غارهايى در كوهها داشته باشند، يا بتوانند راهى در زير زمين پيدا كنند، با سرعت هر چه بيشتر به سوى آن مىشتابند» تا از شما دور شوند و بتوانند كينه و عداوت خود را آشكار سازند؛ «لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَأً أَوْ مَغاراتٍ أَوْ مُدَّخَلًا لَوَلَّوْا إِلَيْهِ وَ هُمْ يَجْمَحُونَ».
«ملجا» به معنى پناهگاه است همچون قلعههاى محكم و يا مانند آن.
«مغارات» جمع «مغاره» به معنى «غار» است.
«مدخل» به معنى راههاى پنهانى است مانند نقبهايى كه در زير زمين مىزنند و از آن وارد محلى مىشوند.
«يجمحون» از مادۀ «جماح» به معنى حركت شتابانه و شديدى است كه هيچ چيز نتواند از آن جلوگيرى كند، همانند حركت اسبهاى سركش و چموش كه نتوان آنها را متوقف ساخت و به همين جهت چنين اسبى را «جموح" مىگويند.
به هر حال اين يكى از رساترين تعبيراتى است كه قرآن در باره ترس و وحشت منافقان و يا بغض و نفرتآنان بيان كرده كه آنها اگر در كوهها و روى زمين راه فرارى پيدا كنند از ترس يا عداوت از شما دور مىشوند، ولى چون قوم و قبيله اموال و ثروتى در محيط شما دارند مجبورند دندان بر جگر بگذارند و بمانند!.
در تفسير «دُرّالمنثور» از «صحيح بخارى» و «نسايى» و از گروهى ديگر چنين نقل شده كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) مشغول تقسيم اموالى (از غنائم يا مانند آن) بود كه يكى از طائفه" بنىتميم» به نام «ذو الخويصرة" فرا رسيد صدا زد:
اى رسول خدا! عدالت كن! پيامبر فرمود: واى بر تو اگر من عدالت نكنم چه كسى عدالت خواهد كرد؟!»، «عمر" صدا زد اى رسول خدا به من اجازه بده تا گردنش را بزنم پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: او را به حال خود واگذار! او يارانى دارد كه نماز و روزه خود را در برابر نماز و روزه آنها كوچك مىشمريد، ولى با اين حال آنها از دين فرار مىكنند همانگونه كه تير از كمان!.
در اين هنگام آيات فوق نازل شد و به اينگونه افراد اندرز داد.
در نخستين آيۀ فوق به يكى ديگر از حالات منافقان اشاره شده و آن اينكه آنها هرگز راضى به حق خود نيستند، و دائماً انتظار دارند از اموال بيتالمال و يا منافع عمومى هر چه بيشتر بهره ببرند، خواه مستحق باشند يا نه، دوستى و دشمنى آنها بر محور همين منافع دور مىزند، هر كس جيب آنها را پر كند از او راضى هستند و هر كس به خاطر رعايت عدالت حق ديگران را به آنها نبخشد از او ناراضى مىشوند.
حق و عدالت در قاموس آنها مفهومى ندارد، و اگر داشته باشد عادل كسى است كه هر چه بيشتر به آنها بدهد و ظالم كسى است كه حق ديگران را از آنان باز دارد! و به تعبير ديگر آنها فاقد هر گونه شخصيت اجتماعى هستند و تنها داراى
يك شخصيت فردى و در چهار چوبه منافع خويش مىباشند، و همه چيز را تنها از اين زاويه مىنگرند!.
لذا مىگويد: «بعضى از آنها در تقسيم صدقات به تو عيب مىگيرند» و مىگويند عدالت را رعايت نكردى؛ «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقاتِ».
اما در حقيقت چنين است كه آنها به منافع خويش مىنگرند «اگر سهمى به آنها داده شود راضيند و خوشحال» و تو را مجرى عدالت مىدانند هر چند استحقاق نداشته باشند؛ «فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا».
«اما اگر چيزى از آن به آنها داده نشود خشمگين مىشوند» و تو را متهم به بىعدالتى مىكنند؛ «وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ يَسْخَطُونَ».
«ولى اگر آنها به حق خود راضى باشند و به آنچه خدا و پيامبرش در اختيار آنها گذارده رضايت دهند و بگويند همين براى ما كافى است و اگر هم نياز بيشترى داريم خدا و پيامبر(صلی الله علیه و آله) از فضل خود به زودى به ما مىبخشند ما تنها رضاى او را مىطلبيم و از او مىخواهيم كه ما را از اموال مردم بىنياز سازد، اگر آنها چنين كنند به سود آنها است»؛ «وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللَّهِ راغِبُونَ».
آيا در جوامع اسلامى امروز چنين كسانى يافت نمىشوند؟
آيا همه مردم به حق مشروع خود قانعند؟ و هر كس تنها به مقدار حقش به آنها بدهد او را عدالتپيشه مىدانند؟
مسلماً جواب اين سؤالها منفى است، با نهايت تأسف هنوز بسيارند كسانى كه مقياس سنجش حق و عدالت را منافع شخصى خويش مىپندارند، و به
حقوق خويش قانع نيستند، و اگر كسى بخواهد همه را- مخصوصاً محرومان را- به حق مشروعشان برساند داد و فريادشان بلند مىشود.
بنا بر اين لزومى ندارد براى شناخت منافقان صفحات تاريخ را و رق بزنيم يك نگاه به اطراف خود و حتى نگاهى به خودمان بكنيم مىتوانيم وضع خود و ديگران را دريابيم.
پروردگارا! روح ايمان را در ما زنده كن! و فكر شيطانى و نفاق را در ما بميران! و به ما توفيق مرحمت فرما تا خود را آن چنان بسازيم كه به حق خويشتن قانع باشيم! نه به ديگران اجحاف كنيم و نه عدالت را درغصب حقوق سايرين بدانيم. و هميشه خواهان عدالت باشيم و مجرى عدالت!...(1)
قرآن میفرماید:
«وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ * يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ وَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ يُرْضُوهُ إِنْ كانُوا مُؤْمِنِينَ * أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ يُحادِدِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَأَنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِداً فِيها ذلِكَ الْخِزْيُ الْعَظِيمُ»؛(2)«از آنها كسانى هستند كه پيامبر را آزار مىدهند و مىگويند: او آدم خوشباورى است! بگو: خوشباور بودن او به نفع شماست! (ولى بدانيد) او به خدا ايمان دارد؛ و (تنها) مؤمنان را تصديق مىكند؛ و رحمت است براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند! و آنها كه رسول خدا را آزار
مىدهند، عذاب دردناكى دارند! آنها براى شما به خدا سوگند ياد مىكنند، تا شما را راضى سازند؛ در حالى كه شايستهتر اين است كه خدا و رسولش را راضى كنند، اگر ايمان دارند! آيا نمىدانند هر كس با خدا و رسولش دشمنى كند، براى او آتش دوزخ است؛ جاودانه در آن مىماند؟! اين، همان رسوايى بزرگ است!»
در اين آيه همانگونه كه از مضمون آن استفاده مىشود سخن از فرد يا افرادى در ميان است كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) را با گفتههاى خود آزار مىدادند و مىگفتند «او انسان خوشباور، و دهنبينى است»؛ «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ».
«اذن» در اصل به معنى گوش است، ولى به اشخاصى كه زياد به حرف مردم گوش مىدهند، و به اصطلاح" گوشى" هستند نيز اين كلمه اطلاق مىشود.
آنها در حقيقت يكى از نقاط قوت پيامبر(صلی الله علیه و آله) را كه وجود آن در يك رهبر كاملاً لازم است، به عنوان نقطه ضعف نشان مىدادند و از اين واقعيت غافل بودند كه يك رهبر محبوب، بايد نهايت لطف و محبت را نشان دهد، و حتى الامكان عذرهاى مردم را بپذيرد، و در مورد عيوب آنها پردهدرى نكند (مگر در آنجا كه اين كار موجب سوء استفاده شود).
لذا قرآن بلافاصله اضافه مىكند كه: «به آنها بگو اگر پيامبر گوش به سخنان شما فرا مىدهد، و عذرتان را مىپذيرد، و به گمان شما يك آدم گوشى است اين به نفع شما است!»؛ «قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ».
زيرا از اين طريق آبروى شما را حفظ كرده، و شخصيتتان را خرد نمىكند عواطف شما را جريحهدار نمىسازد، و براى حفظ محبت و اتحاد و وحدت شما از
اين طريق كوشش مىكند، در حالى كه اگر او فوراً پردهها را بالا مىزد، و دروغگويان را رسوا مىكرد، دردسر فراوانى براى شما فراهم مىآمد، علاوه بر اينكه آبروى عدهاى به سرعت از بين مىرفت، راه بازگشت و توبه بر آنها بسته مىشد، و افراد آلودهاى كه قابل هدايت بودند در صف بدكاران جاى مىگرفتند و از اطراف پيامبر(صلی الله علیه و آله) دور مىشدند.
يك رهبر مهربان و دلسوز، و در عين حال پخته و دانا، بايد همه چيز را بفهمد، ولى بايد بسيارى از آنها را به روى خود نياورد، تا آنها كه شايسته تربيتند، تربيت شوند و از مكتب او فرار نكنند و اسرار مردم از پرده برون نيفتد.
اين احتمال نيز در معنى آيه وجود دارد كه خداوند در پاسخ عيبجويان مىگويد: «چنان نيست كه او گوش به همه سخنان فرا، دهد، بلكه او گوش به سخنانى مىدهد كه به سود و نفع شما است، يعنى وحى الهى را مىشنود، پيشنهاد مفيد را استماع مىكند و عذرخواهى افراد را در مواردى كه به نفع آنها و جامعه است مىپذيرد"(1).
سپس براى اينكه عيبجويان از اين سخن سوء استفاده نكنند، و آن را دستاويز قرار ندهند، چنين اضافهمىكند: «او به خدا و فرمانهاى او ايمان دارد، و به سخنان مؤمنان راستين گوش فرا مىدهد، و آن را مىپذيرد و به آن ترتيب اثر مىدهد»؛ «يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ».
1) . در حقيقت بنا بر تفسير اول اذن خير كه مضاف و مضاف اليه است از قبيل اضافه موصوف به صفت است، و بنا بر تفسير ثانى، از قبيل اضافه وصف به مفعول است، بنا بر احتمال اول معنى عبارت چنين مىشود: «او سخنپذير خوبى براى شما است» و بنا بر احتمال دوم مفهومش اين است كه: «او سخنان مفيد و نيك را به نفع شما مىشنود، نه هر سخنى را».
يعنى در واقع پيامبر(صلی الله علیه و آله) دو گونه برنامه دارد: يكى برنامه حفظ ظاهر و جلوگيرى از پردهدرى، و ديگرى در مرحله عمل، در مرحله اول به سخنان همه گوش فرا مىدهد، و ظاهراً انكار نمىكند، ولى در مقام عمل تنها توجه او به فرمانهاى خدا و پيشنهادها و سخنان مؤمنان راستين است، و يك رهبر واقعبين بايد چنين باشد، و تأمين منافع جامعه جز از اين راه ممكن نيست لذا بلافاصله مىفرمايد: «او رحمت براى مؤمنان شما است»؛ «وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ».
ممكن است در اينجا سؤال شود كه در پارهاى از آيات قرآن مىخوانيم پيامبر(صلی الله علیه و آله) «رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ»؛(1)
است.
ولى آيه مورد بحث مىگويد: رحمت براى مؤمنان است، آيا آن «عموميت» با اين «تخصيص» سازگار است؟! اما با توجه به يك نكته، پاسخ اين سؤال روشن مىشود، و آن اينكه:
رحمت، درجات و مراتب دارد كه يكى از مراتب آن «قابليت و استعداد» است، و مرتبه ديگر" فعليت».
مثلاً باران رحمت الهى است، يعنى اين قابليت و شايستگى، در تمام قطرات آن وجود دارد كه منشأ خير و بركت و نمو و حيات باشد، ولى مسلماً ظهور و بروز آثار اين رحمت تنها در سرزمينهاى آماده و مستعد است، بنا بر اين هم مىتوانيم بگوئيم تمام قطرههاى باران، «رحمت» است و هم صحيح است گفته شود اين قطرات در سرزمينهاى مستعد و آماده، مايه «رحمت» است، جمله اول اشاره به مرحله" اقتضا و قابليت» است، و جمله دوم اشاره به مرحله «وجود و فعليت».
1) . انبياء / 107.
در مورد پيامبر(صلی الله علیه و آله) او بالقوه براى همه جهانيان مايه رحمت است، ولى بالفعل مخصوص مؤمنان مىباشد.
تنها چيزى كه در اينجا باقى مىماند اين است كه نبايد آنها كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) را با اين سخنان خود ناراحت مىكنند و از او عيبجويى مىنمايند، تصور كنند كه بدون مجازات خواهند ماند، درست است كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) در برابر آنها وظيفهاى دارد كه با بزرگوارى و وسعت روح خود با آنان روبرو شود، و از رسوا ساختنشان خود دارى كند، ولى مفهوم اين سخن چنين نيست كه آنها در اين اعمال خود بدون كيفر خواهند ماند، لذا در پايان آيه مىفرمايد: «آنها كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را آزار مىرسانند عذابى دردناك دارند»؛ «وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ».
از گفتار بعضى از مفسران چنين استفاده مىشود كه در آيۀ فوق مكمل آيه گذشته است، و طبعا در همان شأن نزول نازل شده، ولى جمعى ديگر از مفسران، شأن نزول ديگرى براى اين دو آيه نقل كردهاند و آن اينكه: هنگامى كه در نكوهش تخلف كنندگان از غزوه تبوك آياتى نازل شد يكى از منافقان گفت: به خدا سوگند اين گروه نيكان و اشراف ما هستند، اگر آنچه را «محمد" در باره آنها مىگويد راست باشد، اينها از چهارپايان هم بدترند، يكى از مسلمانان اين سخن را شنيد و گفت: به خدا آنچه او مىگويد حق است، و تو از چهارپا بدترى! اين سخن به گوش پيامبر(صلی الله علیه و آله) رسيد به دنبال آن مرد منافق فرستاد و از او پرسيد چرا چنين گفتى، او سوگند ياد كرد كه چنين سخنى نگفته است، مرد مؤمنى كه با او طرف بود و اين
سخن را به پيامبر(صلی الله علیه و آله) گزارش داده بود گفت خداوندا خودت راستگو را تصديق، و دروغگو را تكذيب فرما. آيات فوق نازل شد و وضع آنها را مشخص ساخت.
يكى از نشانههاى منافقان و اعمال زشت و شوم آنها كه قرآن كرارا به آن اشاره كرده، اين است كه آنها براى پوشاندن چهره خود بسيارى از خلافكاريهاى خود را انكار مىكردند و با توسل به سوگندهاى دروغين مىخواستند مردم را فريب داده و از خود راضى كنند.
در آيات فوق قرآن مجيد پرده از روى اين عمل زشت برداشته، هم آنها را رسوا مىكند، و هم مسلمانان را آگاه مىسازد كه تحت تأثير اينگونه سوگندهاى دروغين قرار نگيرند.
نخست مىگويد: «آنها براى شما سوگند به خدا ياد مىكنند تا شما را راضى كنند»؛ «يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْلِيُرْضُوكُمْ».
روشن است كه هدف آنها از اين سوگندها، بيان حقيقت نيست، بلكه مىخواهند با فريب و نيرنگ چهره واقعيات را در نظرتان دگرگون جلوه دهند، و به مقاصد خود برسند، و گر نه اگر هدف آنها اين است كه واقعا مؤمنان راستين را از خود خشنود سازند، لازمتر اين است كه خدا و پيامبرش را راضى كنند، در حالى كه آنها با اعمالشان خدا و پيامبر را به شدت ناراضى كردند.
لذا قرآن مىگويد: «اگر آنها راست مىگويند و ايمان دارند، شايستهتر اين است كه خدا و پيامبرش را راضى كنند!»؛ «وَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ يُرْضُوهُ إِنْ كانُوا مُؤْمِنِينَ»؛ جالب توجه اينكه در جملۀ فوق چون سخن از «خدا» و «پيامبر" در ميان است و
قاعدتاً بايد «ضمير» به صورت «تثنيه» آورده شود، ولى با اين حال ضمير مفرد به كار رفته است (منظور ضمير «يرضوه» مىباشد) اين تعبير در حقيقت اشاره به اين است كه رضايت پيامبر(صلی الله علیه و آله) از رضايت خدا، جدا نيست، و او همان مىپسندد كه خدا مىپسندد، و به تعبير ديگر اين اشاره به حقيقت «توحيد افعالى» است، چرا كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) در مقابل خدا از خود استقلالى ندارد، و رضا و غضب او همه به خدا منتهى مىشود، همه براى او و در راه او است.
در پارهاى از روايات نقل شده كه در عصر پيامبر مردى ضمن سخنان خود چنين گفت:
«من اطاع اللَّه و رسوله فقد فاز، و من عصاهما فقد غوى؛ كسى كه خدا و پيامبرش را اطاعت كند رستگار است، و كسى كه اين دو را مخالفت كند گمراه و نارستگار است».
هنگامى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) اين تعبير را شنيد كه او خدا و پيامبر را در يك رديف قرار داده و با" ضمير «تثنيه ذكر كرده، ناراحت شد، و فرمود:
«بئس الخطيب انت، هلا قلت و من عصى اللَّه و رسوله؟؛ تو بد سخنگويى هستى! چرا نگفتى هر كس نافرمانى خدا و پيامبرش را كند...» (بلكه با ضمير تثنيه آوردى و گفتى هر كه آن دو را مخالفت كند).»(1)
در آيه بعد اين گونه افراد منافق را شديدا تهديد مىكند، و مىگويد:
«مگر نمىدانند كسى كه با خدا و رسولش دشمنى و مخالفت كند براى او آتش دوزخ است كه جاودانه در آن ميماند»؛
«أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ يُحادِدِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَأَنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِداً فِيها».
1) . ابو الفتوح رازى، حسین بن على، روض الجنان و روح الجنان، ذيل آيه.
سپس براى تأكيد اضافه مىكند «اين رسوايى و ذلت بزرگى است»؛ «ذلِكَ الْخِزْيُ الْعَظِيمُ».
«يحادد» از مادۀ «محادة» و از ريشۀ «حد» است كه به معنى طرف و نهايت چيزى مىباشد، و از آنجا كه افراد دشمن و مخالف در طرف مقابل قرار مىگيرند، اين ماده (محادة) به معنى عداوت و دشمنى نيز آمده است، همانگونه كه در گفتگوهاى روزمره كلمۀ «طرفيت» را به معنى «مخالفت و دشمنى» به كار مىبريم.(1)
قرآن میفرماید:
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ * الَّذينَ عاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ في كُلِّ مَرَّةٍ وَ هُمْ لا يَتَّقُونَ * فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ * وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى سَواءٍ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْخائِنينَ»؛(2)
«همان كسانى كه با آنها پيمان بستى؛ سپس هر بار عهد و پيمان خود را مىشكنند؛ و (از پيمانشكنى و خيانت،) پرهيز ندارند. اگر آنها را در (ميدان) جنگ بيابى، آن چنان به آنها حمله كن كه جمعيّتهايى كه پشت سر آنها هستند، پراكنده شوند؛ شايد متذكّر گردند (و عبرت گيرند)! و هر گاه (با ظهور نشانههايى،) از خيانت گروهى بيم داشته باشى (كه عهد خود را شكسته، حمله غافلگيرانه كنند)، به طور عادلانه به آنها اعلام كن كه پيمانشان لغو شده است، زيرا خداوند، خائنان را دوست نمىدارد!»
در اين آيات به گروه ديگرى از دشمنان اسلام كه در طول تاريخ پر ماجراى پيامبر(صلی الله علیه و آله) ضربات سختى بر مسلمين وارد كردند و سرانجام نتيجه دردناك آن را چشيدند اشاره مىكند.
اين گروه همان" يهود" مدينه بودند كه مكرر با پيامبر(صلی الله علیه و آله) پيمان بستند و پيمان خويش را ناجوانمردانه شكستند.
اين آيات روش محكمى را كه پيامبر با اين گروه پيمانشكن بايد در پيش گيرد بيان مىكند، روشى كه مايه عبرت ديگران و رفع خطر اين گروه گردد.
نخست آنها را بىارزشترين موجودات زنده اين جهان معرفى كرده مىگويد: «بدترين جنبندگان نزد خدا كسانى هستند كه راه كفر پيش گرفتند و همچنان به آن ادامه مىدهند و به هيچ رو ايمان نمىآورند»؛ «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ».
تعبير به «الَّذِينَ كَفَرُوا» شايد اشاره به اين باشد كه بسيارى از يهود مدينه قبل از ظهور پيامبر اسلام طبق آنچه در كتب خود ديده بودند نسبت به وى اظهار علاقه و ايمان مىكردند، بلكه مبلغ او بودند و مردم را براى ظهورش آماده مىساختند، ولى پس از ظهورش چون منافع مادى خويش را در خطر ديدند به كفر گرائيدند و آن چنان در اين راه سرسختى نشان دادند كه هيچ اميدى به ايمان آنها نبود، آن چنان كه قرآن مىگويد: «فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ».
سپس مىگويد: «اينها همان كسانى بودند كه با آنها عهد و پيمان بستى كه لا
اقل بىطرفى را رعايت كنند و در صدد آزار مسلمانان و كمك به دشمنان اسلام نباشند، ولى آنها هر بار پيمان خود را مىشكستند»؛ «الَّذِينَ عاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِي كُلِّ مَرَّةٍ».(1)
نه از خدا شرم مىكردند «و نه از مخالفت فرمان او پرهيز داشتند» و نه از زير پا گذاردن اصول انسانى پروا مىنمودند؛ «وَ هُمْ لا يَتَّقُونَ».
تعبير به «ينقضون» و «لا يتقون» كه فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد دليل بر اين مىباشد كه آنها كرارا پيمان خود را با پيامبر(صلی الله علیه و آله) شكستند.
در آيه بعد طرز برخورد با اين گروه پيمانشكن و بىايمان و لجوج را چنين بيان مىكند كه: «اگر آنها را در ميدان جنگ بيابى و اسلحه به دست گيرند و در برابر تو بايستند آن چنان آنها را در هم بكوب كه جمعيّتهايى كه در پشت سر آنها قرار دارند عبرت گيرند و پراكنده شوند و عرض اندام نكنند»؛ «فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ».
«تثقفنهم» از مادۀ «ثقف» (بر وزن سقف) به معنى درك كردن چيزى از روى دقت و با سرعت است، اشاره به اينكه بايد از موضعگيرىهاى آنها به سرعت و با دقت آگاه شوى و پيش از آنكه تو را در يك جنگ غافلگيرانه گرفتار كنند مانند صاعقه بر سر آنها فرود آيى!.
و «شرد» از مادۀ «تشريد» به معنى «پراكنده ساختن توأم با اضطراب» است،
1) . «من» در جملۀ «عاهدت منهم» يا به معنى تبعيض است يعنى با گروهى از يهود جزيره عرب و يا با سران يهود مدينه پيمان بسته بودى، و يا به اصطلاح براى «صله» است و معناى جملۀ «عاهدتهم» مىشود، اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله به معنى «اخذت العهد منهم» باشد.
يعنى آن چنان به آنها حمله كن كه گروههاى ديگر از دشمنان و پيمانشكنان متفرق گردند و فكر حمله را از سر بيرون كنند.
اين دستور به خاطر آن است كه دشمنان ديگر و حتى دشمنان آينده عبرت گيرند، و از دست زدن به جنگ خود دارى كنند، و همچنين آنها كه با مسلمانان پيمانى دارند و يا در آينده پيمانى خواهند بست از نقض پيمان خود دارى كنند «و شايد همگى متذكر شوند»؛ «لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ».
«و اگر آنها در برابر تو در ميدان حاضر نشدند، ولى قرائن و نشانههايى از آنها ظاهر شده است كه در صدد پيمانشكنى هستند و بيم آن مىرود كه دست به خيانت بزنند و پيمان خود را بدون اعلام قبلى يك جانبه نقض كنند، تو پيشدستى كن، و به آنها اعلام نما كه پيمانشان لغو شده است»؛ «وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى سَواءٍ».
مبادا بدون اعلام الغاء پيمانشان به آنها حمله كنى، «زيرا خداوند خائنان و كسانى كه در پيمان خويش راهخيانت در پيش مىگيرند دوست نمىدارد»؛ «إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْخائِنِينَ»؛ گرچه در آيۀ فوق به پيامبر اجازه داده شده كه در زمينه ترس از خيانت و پيمانشكنى دشمن پيمان آنها را لغو كند، ولى روشن است كه اين ترس بدون دليل نخواهد بود حتما در زمينهاى است كه آنها مرتكب اعمالى مىشوند كه نشان ميدهد در فكر پيمانشكنى و زدوبند با دشمن و حمله غافلگيرانه هستند، اين مقدار از قرائن و علائم اجازه مىدهد كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) پيمان آنها را لغو شده اعلام كند.
جملۀ «فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ» از مادۀ «انباز» به معنى افكندن و يا به معنى اعلام كردن است، يعنى پيمان آنها را به سوى آنها بيفكن و الغا كن و لغو آن را اعلام نما.
تعبير به «عَلى سَواءٍ» يا به معنى اين است كه همانگونه كه آنها پيمان خويش را عملاً لغو كردهاند تو هم از طرف خودت الغا كن، اين يك حكم عادلانه و متساوى است، و يا اينكه به معنى اعلام كردن به يك روش واضح و بىپيرايه و خالى از هر گونه خدعه و نيرنگ است.
به هر حال آيۀ فوق در عين اينكه به مسلمانان هشدار مىدهد سعى كنند كه مورد حمله پيمانشكنان قرار نگيرند رعايت اصول انسانى را در حفظ تعهدات و يا الغاى پيمانها به آنها گوشزد مىكند.
در آخرين آيه مورد بحث روى سخن را به اين گروه پيمانشكن كرده به آنها هشدار مىدهد و مىگويد: «مبادا آنها كه راه كفر پيش گرفتهاند تصور كنند با اعمال خيانت آميز خود پيروز شدهاند و از قلمرو قدرت و كيفر ما بيرون رفتهاند.»(1)
قرآن میفرماید:
«وَ قاتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ الَّذينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ * وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّى يُقاتِلُوكُمْ فيهِ فَإِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرينَ»؛(2)
«و در راه خدا، با كسانى كه با شما مىجنگند، نبرد كنيد! و از حدّ تجاوز نكنيد، كه خدا تعدّىكنندگان را دوست نمىدارد! و آنها را [بت پرستانى كه از هيچ گونه جنايتى ابا ندارند] هر كجا يافتيد، به قتل برسانيد! و از آن جا كه شما را بيرون ساختند [مكه]،
آنها را بيرون كنيد! و فتنه (و بتپرستى) از كشتار هم بدتر است! و با آنها، در نزد مسجد الحرام (در منطقه حرم)، جنگ نكنيد! مگر اينكه در آن جا با شما بجنگند. پس اگر (در آن جا) با شما پيكار كردند، آنها را به قتل برسانيد! چنين است جزاى كافران!»
در نخستين آيه، قرآن دستور مقاتله و مبارزه با كسانى كه شمشير به روى مسلمانان مىكشند صادر كرده و به آنان اجازه داده است كه براى خاموش ساختن دشمنان دست به اسلحه ببرند، و به تعبير ديگر دوران صبر و شكيبايى مسلمانان تمام شده بود، و به قدر كافى قوت و قدرت پيدا كرده بودند كه با شجاعت و صراحت، از خود و حقوق خويش دفاع كنند، مىفرمايد: «با كسانى كه با شما مىجنگند در راه خدا پيكار كنيد»؛ «وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ».
تعبير به «فِي سَبِيلِ اللَّهِ»، هدف اصلى جنگهاى اسلامى را روشن مىسازد كه جنگ در منطق اسلام هرگز به خاطر انتقامجويى يا جاهطلبى يا كشورگشايى يا به دست آوردن غنائم، و اشغال سرزمينهاى ديگران نيست. اسلام همه اينها را محكوم مىكند و مىگويد: سلاح به دست گرفتن و به جهاد پرداختن فقط بايد در راه خدا، و براى گسترش قوانين الهى و بسط توحيد و عدالت و دفاع از حق، و ريشه كن ساختن ظلم و فساد و تباهى باشد.
همين نكته است كه جنگهاى اسلامى را از تمام جنگهايى كه در جهان روى مىدهد جدا مىسازد و نيز همين هدف، در تمام ابعاد جنگ اثر مىگذارد و
كميت و كيفيت جنگ، نوع سلاح، چگونگى رفتار با اسيران،را به رنگ فى سبيل اللَّه در مىآورد.
«سبيل» به گفته «راغب» در «مفردات» در اصل به معنى راهى است كه پيمودن آن آسان است، و بعضى آن را منحصرا به معنى راه حق تفسير كردهاند، ولى با توجه به اينكه اين واژه در قرآن مجيد، هم به راههاى حق و هم به راههاى باطل اطلاق شده، شايد منظورشان اين باشد كه از قرائن، حق بودن آن را استفاده كردهاند.
شك نيست كه پيمودن راه خدا (سبيل اللَّه) يا به تعبير ديگر راه دين و آيين او، با تمام مشكلاتى كه دارد، چون موافق روح و جان افراد با ايمان است، كارى است آسان و گوارا، به همين دليل مؤمنان داوطلبانه و آشكارا، از آن استقبال مىكنند، هر چند سرانجامش شهادت باشد.
جملۀ «الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ» نيز صراحت دارد كه اين دستور مخصوص مقابله با كسانى است كه دست به اسلحه مىبرند، و تا دشمن به مقاتله و مبارزه بر نخيزد، مسلمانان نبايد حمله كنند و چنان كه خواهيم ديد، اين اصل (جز در بعضى موارد استثنايى كه خواهد آمد) همه جا محترم شمرده شده است.
جمعى از مفسران، مفهوم «الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ» را در دايره خاصى محدود كردهاند، در حالى كه آيه مفهوم گستردهاى دارد و تمام كسانى را كه به نحوى از انحاء به پيكار بر مىخيزند شامل مىشود.
ضمناً از اين آيه استفاده مىشود كه هرگز غير نظاميان (مخصوصاً زنان و كودكان) نبايد مورد تهاجم واقع شوند، زيرا آنها به مقاتله بر نخواستهاند، بنا بر اين مصونيت دارند.
سپس توصيه به رعايت عدالت، حتى در ميدان جنگ و در برابر دشمنان كرده مىفرمايد: «از حد تجاوز نكنيد»؛ «وَ لا تَعْتَدُوا».
چرا كه خداوند، تجاوزكاران را دوست نمىدارد؛ «إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ».
آرى هنگامى كه جنگ براى خدا و در راه خدا باشد، هيچگونه تعدى و تجاوز، نبايد در آن باشد، و درست به همين دليل است كه در جنگهاى اسلامى- بر خلاف جنگهاى عصر ما- رعايت اصول اخلاقى فراوانى توصيه شده است، مثلاً افرادى كه سلاح بر زمين بگذارند، و كسانى كه توانايى جنگ را از دست دادهاند، يا اصولاً قدرت بر جنگ ندارند، همچون مجروحان، پير مردان، زنان و كودكان نبايد مورد تعدى قرار گيرند، باغستانها و گياهان و زراعتها را نبايد از بين ببرند، و از مواد سمى براى زهرآلود كردن آبهاى آشاميدنى دشمن (جنگ شيميايى و ميكروبى) نبايد استفاده كنند.
على(علیه السلام) - طبق آنچه در نهج البلاغه آمده- به لشكريانش، قبل از شروع جنگ صفين دستور جامعى در اين زمينه داده كه شاهد گوياى بحث ما است:
«لا تقاتلوهم حتى يبدؤوكم فانكم بحمد اللَّه على حجة، و ترككم اياهم حتى يبدؤوكم حجة اخرى لكم عليهم، فاذا كانت الهزيمة باذن اللَّه فلا تقتلوا مدبرا و لا تصيبوا معورا و لا تجهزوا على جريح و لا تهيجوا النساء باذى و ان شتمن اعراضكم و سببن امرائكم؛ با آنها نجنگيد تا جنگ را آغاز كنند، چه اينكه شما بحمد اللَّه (براى حقانيت خود) داراى حجت و دليل هستيد، و واگذاشتن آنها تا نبرد را آغاز كنند، حجت ديگرى است به سود شما و بر زيان آنان، آن گاه كه به اذن خدا آنان را شكست داديد،
فراريان را نكشيد، و بر ناتوانها ضربه نزنيد و مجروحان را به قتل نرسانيد، و با اذيت و آزار، زنان را به هيجان نياوريد، هر چند به شما دشنام دهند، و به سرانتان ناسزا گويند.»(1)
اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه بعضى از مفسران، طبق پارهاى از روايات، اين آيه را ناسخ آيهاى كه منع از پيكار مىكند دانستهاند مانند «كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ»؛ «دست به پيكار نزنيد.»(2)
و بعضى آن را منسوخ به آيه «وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً»؛ «با همه مشركان پيكار كنيد.»(3)
شمردهاند، ولى حق اين است كه اين آيه نه ناسخ است و نه منسوخ، زيرا ممنوع بودن جنگ با كفار متجاوز، زمانى بود كه مسلمانان از توان كافى برخوردار نبودند و با تغيير شرايط موظف شدند از خود دفاع كنند، و نيز مسأله پيكار با مشركان در واقع يك استثناء نسبت به آيه محسوب مىشود، بنا بر اين تغيير حكم به خاطر تغيير شرايط نه نسخ است و نه استثناء، ولى قرائن نشان مىدهد كه در روايات و همچنين كلمات پيشينيان نسخ مفهومى غير از مفهوم امروز داشته به طورى كه معنى گسترده آن شامل اين گونه امور نيز مىشده است.در آيه بعد كه تكميلى است بر دستور آيه قبل با صراحت بيشترى، سخن مىگويد، مىفرمايد: «آنها (همان مشركانى كه از هيچ گونه ضربه زدن به مسلمين خوددارى نمىكردند) را هر كجا بيابيد به قتل برسانيد و از آنجا كه شما را بيرون ساختند (مكه) آنها را بيرون كنيد» چرا كه اين يك دفاع عادلانه و مقابله به مثل منطقى است؛ «وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ».
سپس مىافزايد: «فتنه از كشتار هم بدتر است»؛ «وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ».
در اينكه «فتنه» چيست، مفسران و ارباب لغت، درباره آن بحثهايى دارند، اين واژه در اصل از «فتن» (بر وزن متن) گرفته شده كه به گفته «راغب» در «مفردات» به معنى قرار دادن طلا در آتش، براى ظاهر شدن ميزان خوبى آن از بدى است و به گفته بعضى گذاشتن طلا در آتش براى خالص شدن از ناخالصيهاست(1)واژه فتنه و مشتقات آن در قرآن مجيد، دهها بار ذكر شده و در معانى مختلفى به كار رفته است.
گاه به معنى آزمايش و امتحان است، مانند «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ»؛ «مردم گمان مىكنند، همين كه گفتند ايمان آورديم، رها مىشوند و آزمايش نخواهند شد.»(2)
و گاه به معنى فريب دادن، چنان كه مىفرمايد: «يا بَنِي آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ»؛ «اى فرزندان آدم، شيطان شما را نفريبد.»(3)
و گاه به معنى بلا و عذاب آمده مانند: «يَوْمَ هُمْ عَلَى النَّارِ يُفْتَنُونَ ذُوقُوا فِتْنَتَكُمْ»؛ «آن روز كه آنها بر آتش، عذاب مىشوند و به آنها گفته مىشود بچشيد عذاب خود را.»(4)
و گاه به معنى گمراهى آمده، مانند «وَ مَنْ يُرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ
اللَّهِ شَيْئاً»؛ «كسى كه خدا گمراهى او را بخواهد (و از او سلب توفيق كند) هيچ قدرتى براى نجات او، در برابر خداوند نخواهى داشت.»(1)
و گاه به معنى شرك و بتپرستى يا سد راه ايمان آورندگان، آمده مانند آيه مورد بحث، و بعضى آيات بعد از آن كه مىفرمايد: «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ»؛ «با آنها پيكار كنيد تا شرك از ميان برود، و دين مخصوص خداى يگانه باشد».
ولى ظاهر اين است كه تمام اين معانى به همان ريشه اصلى كه در معنى فتنه گفته شد باز مىگردد (همانگونه كه غالب الفاظ مشترك چنين حالى را دارند)، زيرا با توجه به اينكه معنى اصلى قرار دادن طلا در زير فشار آتش براى خالص سازى، يا جدا كردن سره از ناسره است، در هر مورد كه نوعى فشار و شدت وجود داشته باشد اين واژه به كار مىرود، مانند امتحان كه معمولاً با فشار و مشكلات همراه است، و عذاب كه نوع ديگرى از شدت و فشار است، و فريب و نيرنگ كه تحت فشارها انجام مىگيرد و همچنين شرك يا ايجاد مانع در راه هدايت خلق كه هر كدام متضمن نوعى فشار و شدت است.
كوتاه سخن اينكه: آيين بتپرستى و فسادهاى گوناگون فردى و اجتماعى مولود آن، در سرزمين مكه رايج شده بود، و حرم امن خدا را آلوده كرده بود، و فساد آن از قتل و كشتار هم بيشتر بود، آيه مورد بحث مىگويد: «به خاطر ترس از خونريزى، دست از پيكار با بتپرستى بر نداريد كه بتپرستى از قتل، بدتر است».
اين احتمال نيز از سوى بعضى از مفسران داده شده كه منظور از «فتنه" در
1) . مائده / 41.
اينجا همان فساد اجتماعى باشد، از جمله تبعيد كردن مؤمنان از وطن مالوفشان كه اين امور گاه از كشتن هم دردناكتر است، يا سبب قتل و كشتارها در اجتماع مىشود، در آيه 73 سوره انفال چنين مىخوانيم: «إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي الْأَرْضِ وَ فَسادٌ كَبِيرٌ»؛ «اگر اين دستور را (قطع رابطه با كفار) انجام ندهيد، فتنه و فساد عظيمى در زمين روى مىدهد» (در اين آيه فتنه و فساد در كنار هم قرار گرفته).»
سپس به مسأله ديگرى در همين رابطه اشاره كرده، مىفرمايد: مسلمانان بايد احترام مسجد الحرام را نگهدارند، و اين حرم امن الهى بايد هميشه محترم شمرده شود و لذا «با آنها (مشركان) نزد مسجد الحرام پيكار نكنيد، مگر آنكه آنها در آنجا با شما بجنگند»؛ «وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّى يُقاتِلُوكُمْ فِيهِ».«ولى اگر آنها با شما در آنجا جنگ كردند، آنها را به قتل برسانيد، چنين است جزاى كافران»؛ «فَإِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ».
چرا كه وقتى آنها حرمت اين حرم امن را بشكنند ديگر سكوت در برابر آنان جايز نيست و بايد پاسخ محكم به آنان گفته شود تا از قداست و احترام حرم امن خدا، هرگز سوء استفاده نكنند.
ولى از آنجا كه اسلام هميشه نيش و نوش و انذار و بشارت را با هم مىآميزد تا معجون سالم تربيتى براى گنهكاران فراهم كند در آيه بعد راه بازگشت را به روى آنها گشوده و مىفرمايد: «اگر دست از جنگ بردارند و خوددارى كنند، خداوند آمرزنده و مهربان است»؛ «فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ».
آرى اگر از شرك دست بردارند، و آتش فتنه و فساد را خاموش كنند، آنها
برادران مسلمان شما خواهند بود، و حتى چنان كه در دستورات ديگر آمده است از مجازات و غرامتهايى كه براى مجرمان است در مورد آنان صرف نظر مىشود.(1)
همانگونه که از محتوای آیات قرآن کریم مشاهده شد، اسلام در مواجهه با هر جریانی، مخالف افراط وتفریط است ودر مواجهه با کفر و نفاق و توطئه، هیچگونه مسامحه وسستی را نمیپذیرد.
ونکته مهم تر، اینکه در اسلام هر گز هدف، وسیله را توجیه نمیکند و نمیتوان برای رسیدن به یک پیروزی ظاهری، از هر وسیله نامشروع و غیر منطقی، استفاده کرد.
قرآن میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإيمانِ وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ * يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحيمٌ * يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبيرٌ * قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ في قُلُوبِكُمْ وَ إِنْ تُطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج2، ص: 19.
مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ»؛(1)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگر را مسخره كنند، شايد آنها از اينها بهتر باشند؛ و نه زنانى زنان ديگر را، شايد آنان بهتر از اينان باشند؛ و يكديگر را مورد طعن و عيبجويى قرار ندهيد و با القاب زشت و ناپسند يكديگر را ياد نكنيد، بسيار بد است كه بر كسى پس از ايمان نام كفرآميز بگذاريد؛ و آنها كه توبه نكنند، ظالم و ستمگرند! اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از بسيارى از گمانها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمانها گناه است؛ و هرگز (در كار ديگران) تجسّس نكنيد؛ و هيچ يك از شما ديگرى را غيبت نكند، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟! (به يقين) همه شما از اين امر كراهت داريد؛ تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند توبهپذير و مهربان است! اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد؛ (اينها ملاك امتياز نيست،) گرامىترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست؛ خداوند دانا و آگاه است! عربهاى باديهنشين گفتند: ايمان آوردهايم. بگو: شما ايمان نياوردهايد، ولى بگوييد اسلام آوردهايم، امّا هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است! و اگر از خدا و رسولش اطاعت كنيد، چيزى از پاداش كارهاى شما را فروگذار نمىكند، خداوند، آمرزنده مهربان است.»
از آنجا كه قرآن مجيد در اين سوره به ساختن جامعه اسلامى بر اساس معيارهاى اخلاقى پرداخته، پس از بحث در باره وظائف مسلمانان در مورد نزاع
1) . حجرات / 11 الی 14.
و مخاصمه گروههاى مختلف اسلامى در آيات مورد بحث به شرح قسمتى از ريشههاى اين اختلافات پرداخته تا با قطع آنها اختلافات نيز بر چيده شود، و درگيرى و نزاع پايان گيرد.در هر يك از دو آيۀ فوق به سه قسمت از امورى كه مىتواند جرقهاى براى روشن كردن آتش جنگ و اختلاف باشد با تعبيراتى صريح و گويا پرداخته.
نخست مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگرى را استهزاء كند»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ».
چه اينكه «شايد آنها كه مورد سخريه قرار گرفتهاند از اينها بهتر باشند»؛ «عَسى أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ».
«همچنين هيچ گروهى از زنان نبايد زنان ديگرى را مورد سخريه قرار دهند، چرا كه ممكن است آنها از اينها بهتر باشند»؛ «وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَ».
در اينجا مخاطب مؤمنانند، اعم از مردان و زنان، قرآن به همه هشدار مىدهد كه از اين عمل زشت بپرهيزند، چرا كه سرچشمه استهزاء و سخريه همان حس خود برتربينى و كبر و غرور است كه عامل بسيارى از جنگهاى خونين در طول تاريخ بوده.
و اين" خود برتربينى" بيشتر از ارزشهاى ظاهرى و مادى سرچشمه مىگيرد مثلاً فلان كس خود را از ديگرى ثروتمندتر، زيباتر، يا از قبيلهاى سرشناستر مىشمرد، و احيانا اين پندار كه از نظر علم و عبادت و معنويات از فلان جمعيت برتر است او را وادار به سخريه مىكند، در حالى كه معيار ارزش در پيشگاه خداوند تقوا است، و اين بستگى به پاكى قلب و نيت و تواضع و اخلاق و ادب دارد.
هيچ كس نمىتواند بگويد: من در پيشگاه خدا از فلان كس برترم، و به همين دليل تحقير ديگران و خود را برتر شمردن يكى از بدترين كارها، و زشترين عيوب اخلاقى است كه بازتاب آن در تمام زندگى انسانها ممكن است آشكار شود.
سپس در دومين مرحله مىفرمايد: «و يكديگر را مورد طعن و عيبجويى قرار ندهيد»؛ «وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ».
«لا تلمزوا» از مادۀ «لمز» بر وزن «طنز» به معنى عيبجويى و طعنه زدن است، و بعضى فرق ميان" همز» و «لمز" را چنين گفتهاند كه «لمز» شمردن عيوب افراد است در حضور آنها، و «همز» ذكر عيوب در غياب آنها است، و نيز گفتهاند كه «لمز" عيبجويى با چشم و اشاره است، در حالى كه «همز" عيبجويى با زبان است (شرح بيشتر پيرامون اين موضوع به خواست خدا در تفسير سوره «همزه» خواهد آمد).
جالب اينكه قرآن در اين آيه با تعبير «انفسكم» به وحدت و يكپارچگى مؤمنان اشاره كرده و اعلام مىدارد كه همه مؤمنان به منزله نفس واحدى هستند و اگر از ديگرى عيبجويى كنيد در واقع از خودتان عيبجويى كردهايد!.
و بالآخره در مرحله سوم مىافزايد: «و يكديگر را با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد»؛ «وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ».
بسيارى از افراد بىبند و بار در گذشته و حال اصرار داشته و دارند كه بر ديگران القاب زشتى بگذارند، و از اين طريق آنها را تحقير كنند، شخصيتشان را بكوبند، و يا احيانا از آنان انتقام گيرند، و يا اگر كسى در سابق كار بدى داشته سپس توبه كرده و كاملاً پاك شده باز هم لقبى كه بازگو كننده وضع سابق باشد بر او بگذارند.
اسلام صريحاً از اين عمل زشت نهى مىكند، و هر اسم و لقبى را كه كوچكترين مفهوم نامطلوبى دارد و مايه تحقير مسلمانى است ممنوع شمرده.
در حديثى آمده است كه روزى «صفيه» دختر «حيى ابن اخطب» (همان زن يهودى كه بعد از ماجراى فتح خيبر مسلمان شد و به همسرى پيغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در آمد) روزى خدمت پيامبر(صلی الله علیه و آله) آمد در حالى كه اشك مىريخت، پيامبر(صلی الله علیه و آله) از ماجرا پرسيد، گفت: عايشه مرا سرزنش مىكند و مىگويد:
«اى يهودىزاده! پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: چرا نگفتى پدرم هارون است، و عمويم موسى، و همسرم محمد ص؟ و در اينجا بود كه اين آيه نازل شد.»(1)
به همين جهت در پايان آيه مىافزايد: «بسيار بد است كه بر كسى بعد از ايمان آوردن نام كفر بگذارند»؛ «بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ».بعضى در تفسير اين جمله احتمال ديگرى دادهاند و آن اينكه خداوند مؤمنان را نهى مىكند از اينكه بعد از ايمان به خاطر عيبجويى مردم نام فسق را بر خود پذيرند.
ولى تفسير اول با توجه به صدر آيه و شأن نزولى كه ذكر شد مناسبتر به نظر مىرسد.
و در پايان آيه براى تأكيد بيشتر مىفرمايد: «و آنها كه توبه نكنند و از اين اعمال دست بر ندارند ظالم و ستمگرند»؛ «وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ».
چه ظلمى از اين بدتر كه انسان با سخنان نيش دار، و تحقير و عيبجويى،
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 9، ص: 136.
قلب مردم با ايمان را كه مركز عشق خدا است بيازارد، و شخصيت و آبروى آنها را كه سرمايه بزرگ زندگى آنان است از بين ببرد.
گفتيم: در هر يك از دو آيه مورد بحث سه حكم اسلامى در زمينه مسائل اخلاق اجتماعى مطرح شده، احكام سهگانه آيه اول به ترتيب: عدم سخريه، و ترك عيبجويى، و تنابز به القاب بود، و احكام سهگانه آيه دوم به ترتيب: اجتناب از گمان بد، تجسس و غيبت است.
در اين آيه نخست مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از بسيارى از گمانها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمانها گناه است!»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ».
منظور از «كَثِيراً مِنَ الظَّنِ» گمانهاى بد است كه نسبت به گمانهاى خوب در ميان مردم بيشتر است، لذا از آن تعبير به كثير شده و گرنه «حسن ظن و گمان خير» نه تنها ممنوع نيست بلكه مستحسن است، چنان كه قرآن مجيد در آيه 12 سوره نور مىفرمايد: «لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً»؛ «چرا هنگامى كه آن نسبت ناروا را شنيديد مردان و زنان با ايمان نسبت به خود (و كسى كه همچون خود آنها بود) گمان خير نبردند؟!»؛ قابل توجه اينكه: نهى از «كثيرى» از گمانها شده، ولى در مقام تعليل مىگويد زيرا «بعضى» از گمانها گناه است اين تفاوت تعبير ممكن است از اين جهت باشد كه گمانهاى بد بعضى مطابق واقع است، و بعضى مخالف واقع، آنكه مخالف واقع است مسلماً گناه است، و لذا تعبير به «إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» شده است، بنا بر اين وجود همين گناه كافى است كه از همه بپرهيزد.
در اينجا اين سؤال مطرح مىشود كه گمان بد و خوب غالباً اختيارى نيست، يعنى بر اثر يك سلسله مقدمات كه از اختيار انسان بيرون است در ذهن منعكس مىشود، بنا بر اين چگونه مىشود از آن نهى كرد؟!
لذا در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم:
«ثلاث فى المؤمن لا يستحسن، و له منهن مخرج، فمخرجه من سوء الظن ان لا يحققه؛ سه چيز است كه وجود آن در مؤمن پسنديده نيست، و راه فرار دارد، از جمله سوء ظن است كه راه فرارش اين است كه به آن جامه عمل نپوشاند.»(1)
لذا در روايات دستور داده شده كه اعمال برادرت را بر نيكوترين وجه ممكن حمل كن، تا دليلى بر خلاف آن قائم شود، و هرگز نسبت به سخنى كه از برادر مسلمانت صادر شده گمان بد مبر، ما دام كه مىتوانى محمل نيكى براى آن بيابى.
1) . فیض کاشانی، محمدبن شاه مرتضی، المحجة البیضاء فی احیاء الاحیاء، ج 5، ص: 269.
أمير المؤمنين علی(علیه السلام) میفرماید:
«ضع امر اخيك على احسنه حتى ياتيك ما يقلبك منه. و لا تظنن بكلمة خرجت من اخيك سوء و انت تجد لها فى الخير محملا.»(1)
به هر حال اين دستور اسلامى يكى از جامعترين و حساب شدهترين دستورها در زمينه روابط اجتماعى انسانها است، كه مسأله امنيت را به طور كامل در جامعه تضمين مىكند. كه شرح آن در بحث نكات خواهد آمد.سپس در دستور بعد مسألۀ «نهى از تجسس» را مطرح كرده، مىفرمايد:
«و هرگز در كار ديگران تجسس نكنيد»؛ «وَ لا تَجَسَّسُوا».
«تجسس» و «تحسس» هر دو به معنى جستجوگرى است، ولى اولى معمولاً در امور نامطلوب مىآيد، و دومى غالباً در امر خير، چنان كه يعقوب به فرزندانش دستور مىدهد: «يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ»؛ «اى فرزندان من! برويد و از (گمشده من) يوسف و برادرش جستجو كنيد».
در حقيقت گمان بد عاملى است براى جستجوگرى، و جستجوگرى عاملى است براى كشف اسرار و رازهاى نهانى مردم، و اسلام هرگز اجازه نمىدهد كه رازهاى خصوصى آنها فاش شود.
و به تعبير ديگر اسلام مىخواهد مردم در زندگى خصوصى خود از هر نظر در امنيت باشند. بديهى است اگر اجازه داده شود هر كس به جستجوگرى در باره ديگران بر خيزد حيثيت و آبروى مردم بر باد مىرود، و جهنمى به وجود مىآيد كه همه افراد اجتماع در آن معذب خواهند بود.
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، باب التهمة و سوء الظن، ح 3.
البته اين دستور منافاتى با وجود دستگاههاى اطلاعاتى در حكومت اسلامى براى مبارزه با توطئهها نخواهد داشت، ولى اين بدان معنى نيست كه اين دستگاهها حق دارند در زندگى خصوصى مردم جستجوگرى كنند چنان كه به خواست خدا شرح داده خواهد شد.
و بالآخره در سومين و آخرين دستور كه در حقيقت معلول و نتيجه دو برنامه قبل است مىفرمايد: «هيچكدام از شما ديگرى را غيبت نكند»؛ «وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً».
و به اين ترتيب گمان بد سرچشمه تجسس، و تجسس موجب افشاى عيوب و اسرار پنهانى، و آگاهى بر اين امور سبب غيبت مىشود كه اسلام از معلول و علت همگى نهى كرده است.
سپس براى اينكه قبح و زشتى اين عمل را كاملاً مجسم كند آن را در ضمن يك مثال گويا ريخته، مىگويد: «آيا هيچ يك از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟!»؛ «أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً».
«به يقين همه شما از اين امر كراهت داريد»؛ «فكرهتموه».
آرى آبروى برادر مسلمان همچون گوشت تن او است، و ريختن اين آبرو به وسيله غيبت و افشاى اسرار پنهانى همچون خوردن گوشت تن او است، و تعبير به «مرده» به خاطر آن است كه «غيبت" در غياب افراد صورت مىگيرد، كه همچون مردگان قادر بر دفاع از خويشتن نيستند.
و اين ناجوانمردانهترين ستمى است كه ممكن است انسان در باره برادر خود روا دارد.
آرى اين تشبيه بيانگر زشتى فوقالعاده غيبت و گناه عظيم آن است.
در روايات اسلامى- چنان كه خواهد آمد- نيز اهميت فوقالعادهاى به مسألۀ «غيبت" داده شده است، و كمتر گناهى است كه مجازات آن از نظر اسلام تا اين حد سنگين باشد.
و از آنجا كه ممكن است افرادى آلوده به بعضى از اين گناهان سهگانه باشند و با شنيدن اين آيات متنبه شوند، و در صدد جبران بر آيند در پايان آيه راه را به روى آنها گشوده، مىفرمايد: «تقواى الهى، پيشه كنيد و از خدا بترسيد كه خداوند توبه پذير و مهربان است»؛ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ».
نخست بايد روح تقوا و خدا ترسى زنده شود، و به دنبال آن توبه از گناه صورت گيرد، تا لطف و رحمت الهى شامل حال آنها شود.
دستورهاى ششگانهاى كه در دو آيۀ فوق مطرح شده (نهى از سخريه، و عيبجويى، و القاب زشت، و گمان بد، و تجسس، و غيبت) هر گاه به طور كامل در يك جامعه پياده شود آبرو و حيثيت افراد جامعه را از هر نظر بيمه مىكند، نه كسى مىتواند به عنوان خود برتربينى ديگران را وسيله تفريح و سخريه قرار دهد، و نه مىتواند زبان به عيبجويى اين و آن بگشايد، و نه با القاب زشت حرمت و شخصيت افراد را در هم بشكند.
نه حق دارد حتى گمان بد ببرد، نه در زندگى خصوصى افراد به جستجو پردازد، و نه عيب پنهانى آنها را براى ديگران فاش كند.
به تعبير ديگر انسان چهار سرمايه دارد كه همه آنها بايد در دژهاى اين قانون قرار گيرد و محفوظ باشد: جان، و مال، و ناموس، و آبرو.تعبيرات آيات فوق و روايات اسلامى نشان مىدهد كه آبرو و حيثيت افراد همچون مال و جان آنها است، بلكه از بعضى جهات مهمتر است! اسلام مىخواهد در جامعه اسلامى امنيت كامل حكمفرما باشد نه تنها مردم در عمل و با دست به يكديگر هجوم نكنند، بلكه از نظر زبان مردم، و از آن بالاتر از نظر انديشه و فكر آنان نيز در امان باشند، و هر كس احساس كند كه ديگرى حتى در منطقه افكار خود تيرهاى تهمت را به سوى او نشانهگيرى نمىكند، و اين امنيتى است در بالاترين سطح كه جز در يك جامعه مذهبى و مؤمن امكان پذير نيست.
پيغمبر گرامى(صلی الله علیه و آله) در حديثى مىفرمايد:
«ان اللَّه حرم من المسلم دمه و ماله و عرضه، و ان يظن به السوء؛ خداوند خون و مال و آبروى مسلمان را بر ديگران حرام كرده، و همچنين گمان بد در باره او بردن.»(1)
گمان بد نه تنها به طرف مقابل و حيثيت او لطمه وارد مىكند، بلكه براى صاحب آن نيز بلائى است بزرگ، زيرا سبب مىشود كه او را از همكارى با مردم و تعاون اجتماعى بر كنار كند، و دنيايى وحشتناك آكنده از غربت و انزوا فراهم سازد، چنان كه در حديثى از أمير مؤمنان على(علیه السلام) آمده است:
«من لم يحسن ظنه استوحش من كل احد؛ كسى كه گمان بد داشته باشد از همه كس مىترسد و وحشت دارد!»(2)
به تعبير ديگر: چيزى كه زندگى انسان را از حيوانات جدا مىكند، و به آن رونق و حركت و تكامل مىبخشد، روح تعاون و همكارى دسته جمعى است، و اين در صورتى امكان پذير است كه اعتماد و خوشبينى بر مردم حاكم باشد، در حالى كه سوء ظن پايههاى اين اعتماد را در هم مىكوبد، پيوندهاى تعاون را از بين مىبرد و روح اجتماعى را تضعيف مىكند.
نه تنها سوء ظن كه مسأله تجسس و غيبت نيز چنين است.
افراد بدبين از همه چيز مىترسند، و از همه كس وحشت دارند، و نگرانى جانكاهى دائماً بر روح آنها مستولى است، نه مىتوانند يار و مونسى غمخوار پيدا كنند، و نه شريك و همكارى براى فعاليتهاى اجتماعى، و نه يار و ياورى براى روز درماندگى.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه منظور از «ظن» در اينجا گمانهاى بىدليل است بنا بر اين در مواردى كه گمان متكى به دليل يعنى ظن معتبر باشد از اين حكم مستثنى است مانند گمانى كه از شهادت دو نفر عادل حاصل مىشود.
ديديم قرآن با صراحت تمام تجسس را در آيۀ فوق منع نموده، و از آنجا كه هيچگونه قيد و شرطى براى آن قائل نشده نشان مىدهد كه جستجوگرى در كار ديگران و تلاش براى افشاى اسرار آنها گناه است، ولى البته قرائنى كه در داخل و خارج آيه است نشان مىدهد كه اين حكم مربوط به زندگى شخصى و خصوصى افراد است، و در زندگى اجتماعى تا آنجا كه تأثيرى در سرنوشت جامعه نداشته باشد نيز اين حكم صادق است.
اما روشن است آنجا كه ارتباطى با سرنوشت ديگران و كيان جامعه پيدا مىكند مسأله شكل ديگرى به خود مىگيرد، لذا شخص پيغمبر(صلی الله علیه و آله) مأمورانى براى جمع آورى اطلاعات قرار داده بود كه از آنها به عنوان «عيون» تعبير مىشود، تا آنچه را ارتباط با سرنوشت جامعه اسلامى در داخل و خارج داشت براى او گرد آورى كنند.
و نيز به همين دليل حكومت اسلامى مىتواند مأموران اطلاعاتى داشته باشد، يا سازمان گستردهاى براى گرد آورى اطلاعات تاسيس كند، و آنجا كه بيم توطئه بر ضد جامعه، و يا به خطر انداختن امنيت و حكومت اسلامى مىرود به تجسس بر خيزند، و حتى در داخل زندگى خصوصى افراد جستجوگرى كنند.
ولى اين امر هرگز نبايد بهانهاى براى شكستن حرمت اين قانون اصيل اسلامى شود، و افرادى به بهانه مسألۀ «توطئه» و «اخلال به امنيت» به خود اجازه دهند كه به زندگى خصوصى مردم يورش برند، نامههاىآنها را باز كنند، تلفنها را كنترل نمايند و وقت و بىوقت به خانه آنها هجوم آورند.
خلاصه اينكه مرز ميان «تجسس» و «به دست آوردن اطلاعات لازم براى حفظ امنيت جامعه" بسيار دقيق و ظريف است، و مسئولين اداره امور اجتماع بايد دقيقاً مراقب اين مرز باشند، تا حرمت اسرار انسانها حفظ شود، و هم امنيت جامعه و حكومت اسلامى به خطر نيفتد.
گفتيم سرمايه بزرگ انسان در زندگى حيثيت و آبرو و شخصيت او است، و هر چيز آن را به خطر بيندازد مانند آن است كه جان او را به خطر انداخته باشد، بلكه گاه
ترور شخصيت از ترور شخص مهمتر محسوب مىشود، و اينجااست كه گاه گناه آن از قتل نفس نيز سنگينتر است.
يكى از فلسفههاى تحريم غيبت اين است كه اين سرمايه بزرگ بر باد نرود، و حرمت اشخاص در هم نشكند، و حيثيت آنها را لكهدار نسازد، و اين مطلبى است كه اسلام آن را با اهميت بسيار تلقى مىكند.
نكته ديگر اينكه «غيبت»، «بد بينى» مىآفريند، پيوندهاى اجتماعى را سست مىكند، سرمايه اعتماد را از بين مىبرد، و پايههاى تعاون و همكارى را متزلزل مىسازد.
مىدانيم اسلام براى مسأله وحدت و يكپارچگى جامعه اسلامى و انسجام و استحكام آن اهميت فوقالعادهاى قائل شده است، هر چيز اين وحدت را تحكيم كند مورد علاقه اسلام است، و هر چيز آن را تضعيف نمايد منفور است، و غيبت يكى از عوامل مهم تضعيف است.
از اينها گذشته «غيبت» بذر كينه و عداوت را در دلها مىپاشد، و گاه سرچشمه نزاعهاى خونين و قتل و كشتار مىگردد.
خلاصه اين كه اگر در اسلام غيبت به عنوان يكى از بزرگترين گناهان كبيره شمرده شده به خاطر آثار سوء فردى و اجتماعى آن است.
در روايات اسلامى تعبيراتى بسيار تكان دهنده در اين زمينه ديده مىشود، كه نمونهاى از آن را ذيلا مىآوريم:
پيغمبر گرامى اسلام فرمود:
«ان الدرهم يصيبه الرجل من الربا اعظم عند اللَّه فى الخطيئة من ست و ثلاثين
زنية، يزنيها الرجل! و اربى الربا عرض الرجل المسلم!؛ درهمى كه انسان از ربا به دست مىآورد گناهش نزد خدا از سى و شش زنا بزرگتر است! و از هر ربا بالاتر آبروى مسلمان است!»(1)
اين مقايسه به خاطر آن است كه «زنا» هر اندازه قبيح و زشت است جنبه «حق اللَّه» دارد، ولى رباخوارى، و از آن بدتر ريختن آبروى مردم از طريق غيبت، يا غير آن، جنبه «حق الناس» دارد.
در حديث ديگرى آمده است: روزى پيامبر(صلی الله علیه و آله) با صداى بلند خطبه خواند و فرياد زد:
«يا معشر من آمن بلسانه و لم يؤمن بقلبه! لا تغتابوا المسلمين، و لا تتبعوا عوراتهم، فانه من تتبع عورة اخيه تتبع اللَّه عورته، و من تتبع اللَّه عورته يفضحه فى جوف بيته!؟؛ اى گروهى كه به زبان ايمان آوردهايد و نه با قلب! غيبت مسلمانان نكنيد، و از عيوب پنهانى آنها جستجو ننمائيد، زيرا كسى كه در امور پنهانى برادر دينى خود جستجو كند خداوند اسرار او را فاش مىسازد، و در دل خانهاش رسوايش مىكند!»(2)
و در حديث ديگرى آمده است كه خداوند به موسى وحى فرستاد:
«من مات تائبا من الغيبة فهو آخر من يدخل الجنة، و من مات مصرا عليها فهو اول من يدخل النار!؛ كسى كه بميرد در حالى كه از غيبت توبه كرده باشد آخرين كسى است كه وارد بهشت مىشود و كسى كه بميرد در حالى كه اصرار بر آن داشته باشد اولين كسى است كه وارد دوزخ مىگردد!»(3)
و نيز در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم:
«الغيبة اسرع فى دين الرجل المسلم من الأكلة فى جوفه!؛ تأثير غيبت در دين مسلمان از خوره در جسم او سريعتر است!»(1)اين تشبيه نشان مىدهد كه غيبت همانند خوره كه گوشت تن را مىخورد و متلاشى مىكند به سرعت ايمان انسان را بر باد مىدهد، و با توجه به اينكه انگيزههاى غيبت امورى همچون حسد، تكبر، بخل، كينهتوزى، انحصار طلبى و مانند اين صفات زشت و نكوهيده است روشن مىشود كه چرا غيبت و از بين بردن آبرو و احترام مسلمانان از اين طريق اين چنين ايمان انسان را بر باد مىدهد.
روايات در اين زمينه در منابع اسلامى بسيار زياد است كه با ذكر حديث ديگرى اين بحث را پايان مىدهيم امام صادق(علیه السلام) مىفرمايد:
«من روى على مؤمن رواية يريد بها شينه، و هدم مروته، ليسقط من اعين الناس، اخرجه اللَّه من ولايته الى ولاية الشيطان، فلا يقبله الشيطان!؛ كسى كه به منظور عيبجويى و آبروريزى مؤمنى سخنى نقل كند تا او را از نظر مردم بيندازد، خداوند او را از ولايت خودش بيرون كرده، به سوى ولايت شيطان مىفرستد، و اما شيطان هم او را نمىپذيرد!»(2)
تمام اين تأكيدات و عبارات تكان دهنده به خاطر اهميت فوقالعادهاى است كه اسلام براى حفظ آبرو، و حيثيت اجتماعى مؤمنان قائل است، و نيز به خاطر تأثير مخربى است كه غيبت در وحدت جامعه، و اعتماد متقابل و پيوند
دلها دارد، و از آن بدتر اينكه غيبت عاملى است براى دامن زدن به آتش كينه و عداوت و دشمنى و نفاق و اشاعه فحشاء در سطح اجتماع، چرا كه وقتى عيوب پنهانى مردم از طريق غيبت آشكار شود اهميت و عظمت گناه از ميان مىرود و آلودگى به آن آسان مىشود.
«غيبت» چنان كه از اسمش پيدا است اين است كه در غياب كسى سخنى گويند، منتهى سخنى كه عيبى از عيوب او را فاش سازد، خواه اين عيب جسمانى باشد، يا اخلاقى، در اعمال او باشد يا در سخنش، و حتى در امورى كه مربوط به او است مانند لباس، خانه، همسر و فرزندان و مانند اينها.
بنا بر اين اگر كسى صفات ظاهر و آشكار ديگرى را بيان كند غيبت نخواهد بود. مگر اينكه قصد مذمت و عيبجويى داشته باشد كه در اين صورت حرام است، مثل اينكه در مقام مذمت بگويد آن مرد نابينا، يا كوتاه قد، يا سياهرنگ يا كوسه! به اين ترتيب ذكر عيوب پنهانى به هر قصد و نيتى كه باشد غيبت و حرام است، و ذكر عيوب آشكار اگر به قصد مذمت باشد آن نيز حرام است، خواه آن را در مفهوم غيبت وارد بدانيم يا نه.
اينها همه در صورتى است كه اين صفات واقعا در طرف باشد، اما اگر صفتى اصلاً وجود نداشته باشد داخل در عنوان «تهمت» خواهد بود كه گناه آن به مراتب شديدتر و سنگينتر است.
در حديثى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم:
«الغيبة ان تقول فى اخيك ما ستره اللَّه عليه، و اما الامر الظاهر فيه، مثل الحدة
و العجلة، فلا، و البهتان ان تقول ما ليس فيه؛ غيبت آن است كه در باره برادر مسلمانت چيزى را بگويى كه خداوند پنهان داشته، و اما چيزى كه ظاهر است مانند تندخويى و عجله داخل در غيبت نيست، اما بهتان اين است كه چيزى را بگويى كه در او وجود ندارد.»(1)
و از اينجا روشن مىشود عذرهاى عوامانهاى كه بعضى براى غيبت مىآورند مسموع نيست، مثلاً گاهى غيبت كننده مىگويد اين غيبت نيست، بلكه صفت او است! در حالى كه اگر صفتش نباشد تهمت است نه غيبت.
يا اين كه مىگويد: اين سخنى است كه در حضور او نيز مىگويم، در حالى كه گفتن آن پيش روى طرف نه تنها از گناه غيبت نمىكاهد بلكه به خاطر ايذاء، گناه سنگينترى را به بار مىآورد.
«غيبت» مانند بسيارى از صفات ذميمه تدريجاً به صورت يك بيمارى روانى در مىآيد، به گونهاى كه غيبت كننده از كار خود لذت مىبرد، و از اين كه پيوسته آبروى اين و آن را بريزد احساس رضا و خشنودى مىكند، و اين يكى از مراحل بسيار خطرناك اخلاقى است.
اينجا است كه غيبت كننده بايد قبل از هر چيز به درمان انگيزههاى درونى غيبت كه در اعماق روح او استو به اين گناه دامن مىزند بپردازد، انگيزههايى همچون «بخل» و «حسد» و «كينهتوزى» و «عداوت» و «خود برتر بينى».
بايد از طريق خودسازى، و تفكر در عواقب سوء اين صفات زشت و نتائج
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، باب الغيبة و البهت، ح 7.
شومى كه به بار مىآورد، و همچنين از طريق رياضت نفس اين آلودگيها را از جان و دل بشويد، تا بتواند زبان را از آلودگى به غيبت باز دارد.
سپس در مقام توبه بر آيد، و از آنجا كه غيبت جنبه «حق الناس» دارد اگر دسترسى به صاحب غيبت دارد و مشكل تازهاى ايجاد نمىكند، از او عذر خواهى كند، هر چند به صورت سر بسته باشد، مثلاً بگويد من گاهى بر اثر نادانى و بيخبرى از شما غيبت كردهام مرا ببخش، و شرح بيشترى ندهد، مبادا عامل فساد تازهاى شود.
و اگر دسترسى به طرف ندارد يا او را نمىشناسد، يا از دنيا رفته است، براى او استغفار كند، و عمل نيك انجام دهد، شايد به بركت آن خداوند متعال وى را ببخشد و طرف مقابل را راضى سازد.
آخرين سخن در باره غيبت اينكه قانون غيبت مانند هر قانون ديگر استثناهايى دارد، از جمله اين كه گاه در مقام «مشورت» مثلاً براى انتخاب همسر، يا شريك در كسب و كار و مانند آن كسى سؤالى از انسان مىكند، امانت در مشورت كه يك قانون مسلم اسلامى است ايجاب مىكند اگر عيوبى از طرف سراغ دارد بگويد، مبادا مسلمانى در دام بيفتد، و چنين غيبتى كه با چنين نيت انجام مىگيرد حرام نيست.
همچنين در موارد ديگرى كه اهداف مهمى مانند هدف مشورت در كار باشد، يا براى احقاق حق و تظلم صورت گيرد.
البته كسى كه آشكارا گناه مىكند و به اصطلاح" متجاهر به فسق» است از
موضوع غيبت خارج است، و اگر گناه او را پشت سر او بازگو كنند ايرادى ندارد، ولى بايد توجه داشت اين حكم مخصوص گناهى است كه نسبت به آن متجاهر است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه نه تنها غيبت كردن حرام است، گوش به غيبت دادن، و در مجلس غيبت حضور يافتن آن نيز جزء محرمات است، بلكه طبق پارهاى از روايات بر مسلمانان واجب است كه رد غيبت كنند، يعنى در برابر غيبت به دفاع برخيزند، و از برادر مسلمانى كه حيثيتش به خطر افتاده دفاع كنند، و چه زيبا است جامعهاى كه اين اصول اخلاقى در آن دقيقاً اجرا شود.
خداوند متعال در سوره حجرات میفرماید:
«يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ»؛ اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم، و تيرهها و قبيلهها قرار داديم، تا يكديگر را بشناسيد، ولى گرامىترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست، خداوند دانا و خبير است.»
در آيات گذشته روى سخن به مؤمنان بود، و خطاب به صورت «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» و در ضمن آيات متعددى را كه يك «جامعه مؤمن» را با خطر روبرو مىسازد بازگو كرد و از آن نهى فرمود.
در حالى كه در آيه مورد بحث مخاطب كل جامعه انسانى است و مهمترين
اصلى را كه ضامن نظم و ثبات است بيان مىكند، و ميزان واقعى ارزشهاى انسانى را در برابر ارزشهاى كاذب و دروغين مشخص مىسازد.
مىفرمايد: «اى مردم! ما شما را از يك مرد و زنى آفريديم، و شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد»؛ «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا».
منظور از آفرينش مردم از يك مرد و زن همان بازگشت نسب انسانها به «آدم» و «حوا» است، بنا بر اين چون همه از ريشه واحدى هستند معنى ندارد كه از نظر نسب و قبيله بر يكديگر افتخار كنند، و اگر خداوند براى هر قبيله و طائفهاى ويژگيهايى آفريده براى حفظ نظم زندگى اجتماعى مردم است، چرا كه اين تفاوتها سبب شناسايى است، و بدون شناسايى افراد، نظم در جامعه انسانى حكمفرما نمىشود، چرا كه هر گاه همهيكسان و شبيه يكديگر و همانند بودند، هرج و مرج عظيمى سراسر جامعه انسانى را فرا مىگرفت.
در اين كه ميان «شعوب» (جمع «شعب» بر وزن صعب) به معنى «گروه عظيمى از مردم» و «قبائل» جمع «قبيله» چه تفاوتى است؟ مفسران احتمالات مختلفى دادهاند؟
جمعى گفتهاند دايره شعوب گستردهتر از دايره قبائل است، همانطور كه «شعب» امروز بر يك" ملت" اطلاق مىشود.
بعضى «شعوب» را اشاره به «طوائف عجم» و «قبائل» را اشاره به «طوائف عرب» مىدانند:
و بالآخره بعضى ديگر «شعوب» را از نظر انتساب انسان به مناطق جغرافيايى، و «قبائل» را ناظر به انتساب او به نژاد و خون شمردهاند.
ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مىرسد.
به هر حال قرآن مجيد بعد از آنكه بزرگترين مايه مباهات و مفاخره عصر جاهلى يعنى نسب و قبيله را از كار مىاندازد، به سراغ معيار واقعى ارزشى رفته مىافزايد: «گرامىترين شما نزد خداوند با تقواترين شما است»؛ «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ».
به اين ترتيب قلم سرخ بر تمام امتيازات ظاهرى و مادى كشيده، و اصالت و واقعيت را به مسأله تقوا و پرهيزكارى و خدا ترسى مىدهد، و مىگويد براى تقرب به خدا و نزديكى به ساحت مقدس او هيچ امتيازى جز تقوا مؤثر نيست.
و از آنجا كه تقوا يك صفت روحانى و باطنى است كه قبل از هر چيز بايد در قلب و جان انسان مستقر شود، و ممكن است مدعيان بسيار داشته باشد و متصفان كم، در آخر آيه مىافزايد: «خداوند دانا و آگاه است»؛ «إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ».
پرهيزگاران را به خوبى مىشناسد، و از درجه تقوا و خلوص نيت و پاكى و صفاى آنها آگاه است، آنها را بر طبق علم خود گرامى مىدارد و پاداش مىدهد مدعيان دروغين را نيز مىشناسد و كيفر مىدهد.
بدون شك هر انسانى فطرتا خواهان اين است كه موجود با ارزش و پر افتخارى باشد، و به همين دليل با تمام وجودش براى كسب ارزشها تلاش مىكند.
ولى شناخت معيار ارزش با تفاوت فرهنگها كاملاً متفاوت است، و گاه ارزشهاى كاذب جاى ارزشهاى راستين را مىگيرد.
گروهى ارزش واقعى خويش را در انتساب به «قبيله معروف و معتبرى» مىدانند، و لذا براى تجليل مقام قبيله و طائفه خود دائماً دست و پا مىكنند، تا از طريق بزرگ كردن آن خود را به وسيله انتساب به آن بزرگ كنند.
مخصوصاً در ميان اقوام جاهلى افتخار به انساب و قبائل رايجترين افتخار موهوم بود، تا آنجا كه هر قبيلهاى خود را «قبيله برتر» و هر نژادى خود را «نژاد والاتر» مىشمرد، كه متأسفانه هنوز رسوبات و بقاياى آن در اعماق روح بسيارى از افراد و اقوام وجود دارد.
گروه ديگرى مسأله مال و ثروت و داشتن كاخ و قصر و خدم و حشم و امثال اين امور را نشانه ارزش مىدانند، و دائماً براى آن تلاش مىكنند، در حالى كه جمع ديگرى مقامات بلند اجتماعى و سياسى را معيار شخصيت مىشمرند.
و به همين ترتيب هر گروهى در مسيرى گام برمىدارند و به ارزشى دل مىبندند و آن را معيار مىشمرند.
اما از آنجا كه اين امور همه امورى است متزلزل و برون ذاتى و مادى و زودگذر يك آئين آسمانى همچون اسلام هرگز نمىتواند با آن موافقت كند، لذا خط بطلان روى همه آنها كشيده، و ارزش واقعى انسان را در صفات ذاتى او مخصوصاً تقوا و پرهيزكارى و تعهد و پاكى او مىشمرد حتى براى موضوعات مهمى، همچون علم و دانش، اگر در مسير ايمان و تقوا و ارزشهاى اخلاقى، قرار نگيرد اهميت قائل نيست.
و عجيب است كه قرآن در محيطى ظهور كرد كه ارزش «قبيله» از همه
ارزشها مهمتر محسوب مىشد، اما اين بت ساختگى در هم شكست، و انسان را از اسارت «خون» و «قبيله» و «رنگ» و «نژاد» و «مال» و «مقام» و «ثروت» آزاد ساخت، و او را براى يافتن خويش به درون جانش و صفات والايش رهبرى كرد! جالب اينكه در شأن نزولهايى كه براى اين آيه ذكر شده نكاتى ديده مىشود كه از عمق اين دستور اسلامىحكايت مىكند، از جمله اينكه: بعد از فتح مكه پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) دستور داد اذان بگويند، «بلال» بر پشت بام كعبه رفت، و اذان گفت، «عتاب بن اسيد» كه از آزاد شدگان بود گفت شكر مىكنم خدا را كه پدرم از دنيا رفت و چنين روزى را نديد!، و «حارث بن هشام» نيز گفت: آيا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) غير از اين «كلاغ سياه!» كسى را پيدا نكرد؟! (آيه فوق نازل شد و معيار ارزش واقعى را بيان كرد)(1).
بعضى ديگر گفتهاند: آيه هنگامى نازل شد كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) دستور داده بود دخترى به بعضى از «موالى» دهند (موالى به بردگان آزاد شده، يا به غير عرب مىگويند) آنها تعجب كردند و گفتند: اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آيا مىفرمائيد دخترانمان را به موالى دهيم؟! (آيه نازل شد و بر اين افكار خرافى خط بطلان كشيد)(2).
در حديثى مىخوانيم: روزى پيامبر(صلی الله علیه و آله) در مكه براى مردم خطبه خواند و فرمود:
«يا ايها الناس ان اللَّه قد اذهب عنكم عيبة الجاهلية، و تعاظمها بابائها، فالناس رجلان: رجل بر تقى كريم على اللَّه، و فاجر شقى هين على اللَّه، و الناس بنو آدم، و خلق اللَّه آدم من تراب، قال اللَّه تعالى: «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ
وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ»؛ اى مردم! خداوند از شما ننگ جاهليت و تفاخر به پدران و نياكان را زدود، مردم دو گروه بيش نيستند: نيكوكار و با تقوا و ارزشمند نزد خدا، و يا بدكار و شقاوتمند و پست در پيشگاه حق، همه مردم فرزند آدمند، و خداوند آدم را از خاك آفريده، چنان كه مىگويد: اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم، و شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا شناخته شويد، از همه گراميتر نزد خداوند كسى است كه از همه پرهيزگارتر باشد، خداوند دانا و آگاه است.»(1)
در كتاب «آداب النفوس» طبرى آمده كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) در اثناء ايام تشريق (روزهاى 11 و 12 و 13 ذىالحجه است) در سرزمين «منى» در حالى كه بر شترى سوار بود رو به سوى مردم كرد و فرمود:
«يا ايها الناس! الا ان ربكم واحد و ان اباكم واحد، الا لا فضل لعربى على عجمى، و لا لعجمى على عربى، و لا لاسود على احمر، و لا لاحمر على اسود، الا بالتقوى الا هل بلغت؟ قالوا نعم! قال ليبلغ الشاهد الغائب؛ اى مردم بدانيد! خداى شما يكى است و پدرتان يكى، نه عرب بر عجم برترى دارد و نه عجم بر عرب، نه سياهپوست بر گندمگون و نه گندمگون بر سياهپوست مگر به تقوا، آيا من دستور الهى را ابلاغ كرݣݣدم؟ همه گفتند: آرى! فرمود: اين سخن را حاضران به غائبان برسانند!»(2)
و نيز در حديث ديگرى در جملههايى كوتاه و پر معنى از آن حضرت آمده است:
«ان اللَّه لا ينظر الى احسابكم، و لا الى انسابكم، و لا الى اجسامكم، و لا الى اموالكم، و لكن ينظر الى قلوبكم، فمن كان له قلب صالح تحنن اللَّه عليه، و انما انتم بنو آدم و احبكم اليه اتقاكم؛ خداوند به وضع خانوادگى و نسب شما نگاه نمىكند، و نه به اجسام شما، و نه به اموالتان، ولى نگاه به دلهاى شما مىكند، كسى كه قلب صالحى دارد، خدا به او لطف و محبت مىكند، شما همگى فرزندان آدميد، و محبوبترين شما نزد خدا با تقواترين شما است.»(1)
ولى عجيب است كه با اين تعليمات وسيع و غنى و پربار هنوز در ميان مسلمانان كسانى روى مسألۀ «نژاد» و «خون» و «زبان" تكيه مىكنند، و حتى وحدت آن را بر اخوت اسلامى، و وحدت دينى مقدم مىشمرند، و عصبيت جاهليت را بار ديگر زنده كردهاند، و با اينكه از اين رهگذر ضربههاى سختى بر آنان وارد شده گويى نمىخواهند بيدار شوند، و به حكم اسلام باز گردند!.
خداوند همه را از شر تعصبهاى جاهليت حفظ كند.
اسلام با «عصبيت جاهليت» در هر شكل و صورت مبارزه كرده است، تا مسلمانان جهان را از هر نژاد و قوم و قبيله زير پرچم واحدى جمعآورى كند، نه پرچم قوميت و نژاد، و نه پرچم غير آن، چرا كه اسلام هرگز اين ديدگاههاى تنگ و محدود را نمىپذيرد، و همه را موهوم و بىاساس مىشمرد حتى در حديثى آمده كه
1) . همان.
پيامبر(صلی الله علیه و آله) در مورد عصبيت جاهليت فرمود: «دعوها فانها منتنه!؛ آن را رها كنيد كه چيز متعفنى است!»(1)
اما چرا اين تفكر متعفن هنوز مورد علاقه گروه زيادى است كه خود را ظاهراً مسلمان مىشمرند و دم از قرآن و اخوت اسلامى مىزنند؟ معلوم نيست! چه زيبا است جامعهاى كه بر اساس معيار ارزشى اسلام «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ» بنا شود، و ارزشهاى كاذب نژاد و مال و ثروت و مناطق جغرافيايى و طبقه از آن بر چيده شود، آرى تقواى الهى و احساس مسئوليت درونى و ايستادگى در برابر شهوات، و پايبند بودن به راستى و درستى و پاكى و حق و عدالت اين تنها معيار ارزش انسان است و نه غير آن. هر چند در آشفته بازار جوامع كنونى اين ارزش اصيل به دست فراموشى سپرده شده، و ارزشهاى دروغين جاى آن را گرفته است.
در نظام ارزشى جاهلى كه بر محور «تفاخر به آباء و اموال و اولاد» دور مىزد يك مشت دزد و غارتگر پرورش مىيافت، اما با دگرگون شدن اين نظام و احياى اصل والاى «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ» محصول آن انسانهايى همچون سلمان و ابو ذر و عمار ياسر و مقداد بود.
و مهم در انقلاب جوامع انسانى انقلاب نظام ارزشى آن، و احياى اين اصل اصيل اسلامى است.
اين سخن را با حديثى از پيامبر گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله) پايان مىدهيم آنجا كه فرمود:
«كلكم بنو آدم، و آدم خلق من تراب، و لينتهين قوم يفخرون بآبائهم او ليكونن
1) . قطب، سید، فى ظلال القرآن، ج 7، ص: 538.
اهون على اللَّه من الجعلان؛ همه شما فرزندان آدميد، و آدم از خاك آفريده شده، از تفاخر به پدران بپرهيزيد، و گرنه نزد خدا از حشراتى كه در كثافات غوطهورند پستتر خواهيد بود!»(1)
چنان كه ديديم، قرآن بزرگترين امتياز را براى تقوى قرار داده و آن را تنها معيار سنجش ارزش انسانها مىشمرد.
در جاى ديگر تقوى را بهترين زاد و توشه شمرده، مىگويد: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى».(2)
و در جاى ديگر لباس تقوى را بهترين لباس براى انسان مىشمرد: «وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ».(3)
و در آيات متعددى يكى از نخستين اصول دعوت انبياء را «تقوى» ذكر كرده، و بالآخره در جاى ديگر اهميت اين موضوع را تا آن حد بالا برده كه خدا را «اهل تقوى» مىشمرد، و مىگويد: «هُوَ أَهْلُ التَّقْوى وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ».(4)
قرآن، «تقوى» را نور الهى مىداند كه هر جا راسخ شود، علم و دانش مىآفريند: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ».(5)
و نيز «نيكى» و «تقوى» را قرين هم مىشمرد: «وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى».
و «عدالت» را قرين «تقوى» ذكر مىكند: «اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى».
اكنون بايد ديد حقيقت تقوى اين سرمايه بزرگ معنوى و اين بزرگترين افتخار انسان با اينهمه امتيازات چيست؟
قرآن اشاراتى دارد كه پرده از روى حقيقت تقوى بر مىدارد: در آيات متعددى جاى تقوى را «قلب» مىشمرد، از جمله مىفرمايد: «أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى»؛ «آنها كه صداى خود را در برابر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پائين مىآورند و رعايت ادب مىكنند كسانى هستند كه خداوند قلوبشان را براى پذيرش تقوى آزموده است.»(1)
قرآن، «تقوى» را نقطه مقابل «فجور» ذكر كرده، چنان كه در آيه 8 سوره شمس مىخوانيم: «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»؛ «خداوند انسان را آفريد و راه فجور و تقوى را به او نشان داد».
قرآن هر عملى را كه از روح اخلاص و ايمان و نيت پاك سرچشمه گرفته باشد بر اساس «تقوى» مىشمرد، چنان كه در آيه 108 سوره توبه در باره مسجد «قبا» كه منافقان مسجد «ضرار» را در مقابل آن ساختندمىفرمايد: «لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ»؛ «مسجدى كه از روز نخست بر شالوده تقوى باشد شايستهتر است كه در آن نماز بخوانى».
از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مىشود كه «تقوى» همان احساس مسئوليت و تعهدى است كه به دنبال رسوخ ايمان در قلب بر وجود انسان حاكم مىشود و او را از «فجور» و گناه باز مىدارد، به نيكى و پاكى و عدالت دعوت مىكند، اعمال آدمى را خالص و فكر و نيت او را از آلودگيها مىشويد.
هنگامى كه به ريشه لغوى اين كلمه باز مىگرديم نيز به همين نتيجه
1) . حجرات/ 3.
مىرسيم، زيرا «تقوى» از «وقاية» به معنى كوشش در حفظ و نگهدارى چيزى است، و منظور در اينگونه موارد نگهدارى روح و جان از هر گونه آلودگى، و متمركز ساختن نيروها در امورى است كه رضاى خدا در آن است.
بعضى از بزرگان براى تقوى سه مرحله قائل شدهاند:
نگهدارى نفس از عذاب جاويدان از طريق تحصيل اعتقادات صحيح.
پرهيز از هر گونه گناه اعم از ترك واجب و فعل معصيت.
خويشتندارى در برابر آنچه قلب آدمى را به خود مشغول مىدارد و از حق منصرف مىكند، و اين تقواى خواص بلكه خاص الخاص است(1).
امير مؤمنان على(علیه السلام) (در نهج البلاغه) تعبيرات گويا و زندهاى پيرامون تقوى دارد، و تقوى از مسائلى است كه در بسيارى از خطب و نامهها و كلمات قصار حضرت(علیه السلام) روى آن تكيه شده است.
در يك جا تقوى را با گناه و آلودگى مقايسه كرده چنين مىگويد:
«الا و ان الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها، و خلعت لجمها، فتقحمت بهم فى النار! الا و ان التقوى مطايا ذلل حمل عليها اهلها، و اعطوا ازمتها، فاوردتهم الجنة!؛ بدانيد گناهان همچون مركبهاى سركش است كه گنهكاران بر آنها سوار مىشوند، و لجامشان گسيخته مىگردد، و آنان را در قعر دوزخ سرنگون مىسازد. اما تقوى مركبى است راهوار و آرام كه صاحبانش بر آن سوار مىشوند، زمام آنها را به دست مىگيرند، و تا قلب بهشت پيش مىتازند!»(2)
مطابق اين تشبيه لطيف، تقوى همان حالت خويشتندارى و كنترل نفس و
تسلط بر شهوات است، در حالى كه بىتقوايى همان تسليم شدن در برابر شهوات سركش و از بين رفتن هر گونه كنترل بر آنها است.
و در جاى ديگرى مىفرمايد:
«اعلموا عباد اللَّه ان التقوى دار حصن عزيز، و الفجور دار حصن ذليل، لا يمنع اهله، و لا يحرز من لجا اليه، الا و بالتقوى تقطع حمة الخطايا؛ بدانيد اى بندگان خدا كه تقوا قلعهاى محكم و شكستناپذير است، اما فجور و گناه حصارى است سست و بىدفاع كه اهلش را از آفات نجات نمىدهد و كسى كه به آن پناهنده شود در امان نيست، بدانيد انسان تنها به وسيله تقوا از گزند گناه مصون مىماند.»(1)
و باز در جاى ديگر مىافزايد:
«فاعتصموا بتقوى اللَّه فان لها حبلا وثيقا عروته و معقلا منيعا ذروته؛ چنگ به تقواى الهى بزنيد كه رشتهاى محكم و دستگيرهاى است استوار و پناهگاهى است مطمئن!»(2)
از لابلاى مجموع اين تعبيرات حقيقت و روح تقوى به خوبى روشن مىشود.
اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه تقوى ميوه درخت ايمان است، و به همين دليل براى به دست آوردن اين سرمايه عظيم بايد پايه ايمان را محكم ساخت.
البته ممارست بر اطاعت، و پرهيز از گناه، و توجه به برنامههاى اخلاقى، بلكه تقوى را در نفس راسخ مىسازد، و نتيجه آن پيدايش نور يقين و ايمان شهودى در جان انسان است، و هر قدر نور «تقوى» افزون شود نور «يقين» نيز افزون خواهد شد،
و لذا در روايات اسلامى مىبينيم «تقوى» يك درجه بالاتر از «ايمان» و يك درجه پائينتر از «يقين» شمرده شده! امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) مىفرمايد:
«الايمان فوق الاسلام بدرجة، و التقوى فوق الايمان بدرجة، و اليقين فوق التقوى بدرجة، و ما قسم فى الناس شىء اقل من اليقين؛ ايمان يك درجه برتر از «اسلام» است، و «تقوى» درجهاى است بالاتر از«ايمان» و «يقين» درجهاى برتر از «تقوى» است و هيچ چيز در ميان مردم كمتر از «يقين" تقسيم نشده است!.»(1)اين بحث را به شعر معروفى كه حقيقت تقوى را ضمن مثال روشنى بيان كرده پايان مىدهيم:
خل الذنوب صغيرها *** و كبيرها فهو التقى
و اصنع كماش فوق ارض *** الشوك يحذر ما يرى
لا تحقرن صغيرة *** ان الجبال من الحصى
«گناهان كوچك و بزرگ را ترك گوى و تقوى همين است».
«و همچون كسى باش كه از يك خارزار مىگذرد لباس و دامان خود را چنان جمع مىكند كه خار بر دامانش ننشيند، و پيوسته مراقب اطراف خويش است!»
«هرگز گناهى را كوچك مشمر كه كوههاى بزرگ از سنگريزههاى كوچك تشكيل شده!(2)
قرآن میفرماید:
«ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ
رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ * وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرينَ * وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ إِلاَّ بِاللَّهِ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لا تَكُ في ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ»؛(1)«با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن! پروردگارت، از هر كسى بهتر مىداند چه كسى از راه او گمراه شده است؛ و او به هدايتيافتگان داناتر است. و هر گاه خواستيد مجازات كنيد، تنها به مقدارى كه به شما تعدّى شده كيفر دهيد! و اگر شكيبايى كنيد، اين كار براى شكيبايان بهتر است. صبر كن، و صبر تو فقط براى خدا و به توفيق خدا باشد! و به خاطر (كارهاى) آنها، اندوهگين و دلسرد مشو! و از توطئههاى آنها، در تنگنا قرار مگير!»
در لابلاى آيات مختلف اين سوره بحثهاى گوناگونى گاهى ملايم و گاهى تند، با مشركان و يهود و به طور كلى با گروههاى مخالف به ميان آمد، مخصوصاً در آيات اخير عمق و شدت بيشترى داشت.
در پايان اين بحثها كه پايان سوره «نحل" محسوب مىشود يك رشته دستورات مهم اخلاقى از نظر برخورد منطقى، و طرز بحث، چگونگى كيفر و عفو، و نحوه ايستادگى در برابر توطئهها و مانند آن، بيان شده است كه مىتوان آن را به
1) . نحل / 125 الی 127.
عنوان اصول تاكتيكى و روش مبارزه در مقابل مخالفين در اسلام نامگذارى كرد و به عنوان يك قانون كلى در هر زمان و در همه جا از آن استفاده نمود.
اين برنامه در ده اصل خلاصه مىشود كه با توجه به آيات مورد بحث به ترتيب زير است:
«حكمت» به معنى علم و دانش و منطق و استدلال است، و در اصل به معنى منع آمده و از آنجا كه علم و دانش و منطق و استدلال مانع از فساد و انحراف است به آن حكمت گفته شده، و به هر حال نخستين گام در دعوت به سوى حق استفاده از منطق صحيح و استدلالات حساب شده است، و به تعبير ديگر دست انداختن در درون فكر و انديشه مردم و به حركت در آوردن آن و بيدار ساختن عقلهاى خفته نخستين گام محسوب مىشود.
و اين دومين گام در طريق دعوت به راه خدا است، يعنى استفاده كردن از عواطف انسانها، چرا كه موعظه،و اندرز بيشتر جنبه عاطفى دارد كه با تحريك آن مىتوان تودههاى عظيم مردم را به طرف حق متوجه ساخت.
در حقيقت حكمت از «بعد عقلى» وجود انسان استفاده مىكند و موعظه حسنه از «بعد عاطفى».(1)
1) . بعضى از مفسران در تفاوت ميان «حكمت» و «موعظه حسنه» و مجادله نيكو گفتهاند حكمت اشاره به دلائل قطعى است، و موعظه حسنه ادله ظنيه را مىگويد، و اما مجادله نيكو اشاره به دلائلى است كه هدف از آن الزام مخالفين و استفاده از مطالبى است است كه مورد قبول آنها مىباشد (ولى آنچه در بالا آورديم مناسبتر به نظر مىرسد).
و مقيد ساختن «موعظه» به «حسنه» شايد اشاره به آن است كه اندرز در صورتى مؤثر مىافتد كه خالى از هر گونه خشونت، برترى جويى، تحقير طرف مقابل، تحريك حس لجاجت او و مانند آن بوده باشد، چه بسيارند اندرزهايى كه اثر معكوسى مىگذارند به خاطر آنكه مثلاً در حضور ديگران و توأم با تحقير انجام گرفته، و يا از آن استشمام برترى جويى گوينده شده است، بنا بر اين موعظه هنگامى اثر عميق خود را مىبخشد كه «حسنه» باشد و به صورت زيبايى پياده شود.
و اين سومين گام مخصوص كسانى است كه ذهن آنها قبلاً از مسائل نادرستى انباشته شده و بايد از طريق مناظره ذهنشان را خالى كرد تا آمادگى براى پذيرش حق پيدا كنند.
بديهى است مجادله و مناظره نيز هنگامى مؤثر مىافتد كه «بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» باشد، حق و عدالت و درستى و امانت و صدق و راستى بر آن حكومت كند و از هر گونه توهين و تحقير و خلافگويى و استكبار خالى باشد، و خلاصه تمام جنبههاى انسانى آن حفظ شود.
و در پايان آيه نخستين اضافه مىكند: «پروردگار تو از هر كسى بهتر مىداند چه كسانى از طريق او گمراه شده و چه كسانى هدايت يافتهاند»؛ «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ».
اشاره به اينكه وظيفه شما دعوت به راه حق است، از طرق سه گانه حساب
شده فوق، اما چه كسانى سرانجام هدايت مىشوند، و چه كسانى در طريق ضلالت پافشارى خواهند كرد آن را تنها خدا مىداند و بس.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از اين جمله بيان دليلى باشد براى دستورات سه گانه فوق يعنى اينكه خداوند در مقابله با منحرفان اين سه دستور را داده است به خاطر آن است كه او مىداند عامل تأثير در گمراهان و وسيله هدايت چه عاملى است.
تا كنون سخن از اين بود كه در يك بحث منطقى، عاطفى و يا مناظره معقول با مخالفان شركت كنيم، اما اگر كار از اين فراتر رفت و درگيرى حاصل شد، آنها دست به تعدى و تجاوز زدند، در اينجا دستور مىدهد: «اگر خواستيد مجازات كنيد فقط به مقدارى كه به شما تعدى شده كيفر دهيد» و نه بيشتر از آن؛ «وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ».
«ولى اگر شكيبايى پيشه كنيد و عفو و گذشت، اين كار براى شكيبايان بهتر است»؛ «وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ».
در بعضى از روايات مىخوانيم كه اين آيه در جنگ «احد» نازل شده، هنگامى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) وضع دردناك شهادت عمويش حمزة بن عبد المطلب را ديد (كه دشمن به كشتن او قناعت نكرده، بلكه سينه و پهلوى او را با قساوت عجيبى دريده، و كبد يا قلب او را بيرون كشيده است، و گوش و بينى او را قطع نموده بسيارمنقلب و ناراحت شد) و فرمود:
«اللهم لك الحمد و اليك المشتكى و انت المستعان على ما ارى؛ خدايا حمد از آن تو است و شكايت به تو مىآورم، و تو در برابر آنچه مىبينم يار و مددكار مايى.»
سپس فرمود:
«لئن ظفرت لامثلن و لامثلن و لامثلن؛ اگر من بر آنها چيره شوم آنها را مثله مىكنم، آنها را مثله مىكنم، آنها را مثله مىكنم (و طبق روايت ديگرى فرمود هفتاد نفر آنها را مثله خواهم كرد).»
در اين هنگام آيه نازل شد: «وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ».
بلافاصله پيامبر عرض كرد: «اصبر اصبر؛ خدايا صبر مىكنم، صبر مىكنم!.»(1)
با اينكه اين لحظه شايد دردناكترين لحظهاى بود كه در تمام عمر بر پيامبر گذشت، ولى باز پيامبر بر اعصاب خود مسلط گشت و راهدوم كه راه عفو و گذشت بود انتخاب كرد. و چنان كه در تاريخ در سر گذشت فتح مكه مىخوانيم، آن روز كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) بر اين سنگدلان پيروز و مسلط شد فرمان عفو عمومى صادر كرد، و به وعده خودش در جنگ احد وفا نمود.(2)
و به راستى اگر انسان بخواهد نمونه عالى بزرگوارى و عواطف انسانى را ببيند بايد داستان احد را در كنار داستان فتح مكه بگذارد و آن دو را با هم مقايسه كند.
شايد تا كنون هيچ ملت پيروز مسلطى با قوم شكست خورده اين معاملهاى را كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) و مسلمانان پس از پيروزى با مشركان مكه كردند نكرده باشد آنهم در محيطى كه انتقام و كينهتوزى در بافت جامعه آنها نفوذ كرده بود، و كينهها
را نسل به نسل به ميراث مىگذاردند و اصلاً ترك انتقامجويى در آن محيط عيب بزرگى بود.
نتيجه اينهمه بزرگوارى و عفو و گذشت آن شد كه اين ملت جاهل و لجوج چنان تكان خوردند و بيدار شدند كه به گفته قرآن «يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً»؛ «گروه گروه در آئين خدا وارد شدند».
آيا انسان مىتواند در برابر اين صحنههاى جانسوز كه تمام وجودش را آتش مىكشد بدون يك نيروى الهى و انگيزه معنوى صبر و استقامت كند؟
و اينهمه ناراحتى را در روح خود پذيرا باشد، و شكيبايى را از دست ندهد؟ آرى اين تنها در صورتى ممكن است كه براى خدا و به توفيق خدا باشد.
اين حزن و اندوه كه حتما به خاطر عدم ايمان آنها است ممكن است يكى از دو پديده را در انسان به وجود آورد، يا او را براى هميشه دلسرد سازد، و يا او را به
جزع و بيتابى و بىحوصلگى وادارد، بنا بر اين نهى از حزن و اندوه در واقع از هر دو پديده است، يعنى در راه دعوت به سوى حق نه بيتابى كن و نه مأيوس باش.
اين توطئهها هر قدر وسيع و حساب شده و خطرناك باشد باز نبايد شما را از ميدان بيرون كند، و گمان بريد كه در تنگنا قرار گرفتهايد و محاصره شدهايد، چرا كه تكيهگاه شما خدا است و با استمداد از نيروى ايمان و استقامت و پشتكار و عقل و درايت مىتوانيد اين توطئهها را خنثى كنيد و نقش بر آب.
«تقوا» در همه ابعاد و در مفهوم وسيعش، از جمله تقوا در برابر مخالفان، يعنى حتى در برابر دشمن بايد اصول اخلاق اسلامى را رعايت كرد، با اسيران معامله اسلامى نمود، با منحرفان رعايت انصاف و ادب كرد، از دروغ و تهمت پرهيز نمود، و حتى در ميدان جنگ همانگونه كه در اصول تعليمات جنگى اسلام وارد شده است بايد تقوا و موازين اسلامى حفظ شود: به بىدفاعان نبايد حمله كرد، متعرض كودكان و پيران از كار افتاده نبايد شد، حتى چهارپايان را نبايد از بين برد، مزارع را نبايد نابود كرد، آب را نبايد به روى دشمن قطع نمود، خلاصه تقوا و رعايت اصول عدالت در برابر دوست و دشمن عموما بايد انجام گيرد و اجرا شود (البته موارد استثنايى كه بسيار نادر است از اين حكم خارج مىباشد).
چنان كه قرآن در ساير آيات بيان كرده گاهى بايد پاسخ بدى را به نيكى داد، و دشمن را از اين طريق شرمنده و شرمسار نمود چرا كه اين كار پر خصومتترين دشمنان، و «أَلَدُّ الْخِصامِ» را به دوست مهربان، و «وَلِيٌّ حَمِيمٌ» مبدل مىسازد! احسان و نيكى اگر به موقع و در جاى خود انجام پذيرد، يكى از بهترين روشهاى مبارزه است، و تاريخ اسلام پر است از مظاهر اين برنامه، رفتارى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) با مشركان مكه بعد از فتح نمود، معاملهاى كه با وحشى قاتل حمزه كرد، برخوردى كه با اسيران بدر داشت، رفتارى كه با يهوديانى كه انواع اذيت و آزار را درباره او روا مىداشتند، انجام داد، و همچنين نظائر اين برنامه در زندگى على(علیه السلام) و ساير پيشوايان بزرگ، خود بيانگر اين دستور اسلامى است.
جالب اينكه در نهج البلاغه در خطبه معروف همام كه مرد زاهد و عابد و هوشيارى بود مىخوانيم هنگامى كه از امير مؤمنان على(علیه السلام) تقاضاى دستور جامعى در زمينه صفات پرهيزگاران كرد، امام تنها به ذكر همين آيه قناعت فرمود: و گفت:
«اتق اللَّه و احسن إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ؛(1)
تقوا را پيشه كن، و نيكى نما كه خدا با كسانى است كه پرهيزكار و نيكوكارند».
گرچه اين سؤال كننده عاشق حق، عطش و تقاضايش با اين بيان كوتاه فرو ننشست و امام ناچار به بيان مشروحترى پرداخت و جامعترين خطبه را در زمينه صفات پرهيزكاران كه از يكصد خصلت تجاوز مىكند بيان فرمود، ولى اين مقدار
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، خطبه 193.
از جواب كوتاه نخستين امام استفاده مىشود كه اين آيه در واقع فهرستى است از تمام صفات پرهيزكاران.
دقت در مواد دهگانه برنامه فوق كه تمام خطوط اصلى و فرعى برخورد با مخالفان را مشخص مىكند نشان مىدهد كه از تمام اصول منطقى، عاطفى، روانى، تاكتيكى و خلاصه همه امورى كه سبب نفوذ در مخالفين مىگردد استفاده شده است.
ولى با اين حال اسلام هرگز نمىگويد كه تنها به منطق و استدلال قناعت كنيد بلكه در بسيارى از موارد ضرورت پيدا مىكند كه در مقابل توطئههاى دشمن عملاً وارد ميدان شويم، و در صورت لزوم در مقابل خشونتها به خشونت توسل جوييم، و در برابر توطئهها به ضد توطئه پردازيم، ولى حتى در اين مرحله نيز بايد اصل عدالت و اصول تقوا و اخلاق اسلامى به دست فراموشى سپرده نشود.
و اگر مسلمانان در برابر مخالفان خود اين برنامه جامع الاطراف را به كار مىبستند، شايد اسلام امروز، سراسر جهان يا بخش عمده آن را فرا گرفته بود.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ * وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ إِنَّ في ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ * وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج11، ص: 456
اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ أَنْجاكُمْ مِنْ آلفِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ وَ يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ في ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظيمٌ * هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛(1)
«ما هيچ پيامبرى را، جز به زبان قومش، نفرستاديم؛ تا (حقايق را) براى آنها آشكار سازد؛ سپس خدا هر كس را بخواهد (و مستحق بداند) گمراه، و هر كس را بخواهد (و شايسته بداند) هدايت مىكند؛ و او توانا و حكيم است. ما موسى را با آيات خود فرستاديم؛ (و دستور داديم:) قومت را از ظلمات به نور بيرون آر! و «ايّام اللَّه» را به آنان ياد آور! در اين، نشانههايى است براى هر صبر كننده شكرگزار! و (به خاطر بياور) هنگامى را كه موسى به قومش گفت: نعمت خدا را بر خود به ياد داشته باشيد، زمانى كه شما را از (چنگال) آلفرعون رهايى بخشيد! همانها كه شما را بهبدترين وجهى عذاب مىكردند؛ پسرانتان را سر مىبريدند، و زنانتان را (براى خدمتكارى) زنده مىگذاشتند؛ و در اين، آزمايش بزرگى از طرف پروردگارتان براى شما بود!»
در آيات گذشته سخن از قرآن مجيد و اثرات حياتبخش آن بود، در نخستين آيه مورد بحث نيز همين موضوع در بعد خاصى تعقيب شده و آن وحدت لسان پيامبران و كتب آسمانى آنها با زبان نخستين قومى است كه مبعوث به سوى آنها شدهاند.
1) . ابراهیم / 4 و 5 و 6 و 52..
مىفرمايد: «ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر به زبان قوم خودش»؛ «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ».
زيرا پيامبران در درجه اول با قوم خود، همان ملتى كه از ميان آنها برخاستهاند، تماس داشتند و نخستين شعاع وحى وسيله پيامبران بر آنها مىتابيد، و نخستين ياران و ياوران آنها از ميان آنان برگزيده مىشدند، بنا بر اين پيامبر بايد به زبان آنها و لغت آنها سخن بگويد «تا حقايق را به روشنى براى آنان آشكار سازد»؛ «لِيُبَيِّنَ لَهُمْ».
در حقيقت در اين جمله اشارهاى به اين نكته نيز هست كه دعوت پيامبران معمولاً از طريق يك اثر مرموز و ناشناخته در قلوب پيروانشان منعكس نمىشد، بلكه از طريق تبيين و روشنگرى و تعليم و تربيت با همان زبان معمولى و رائج صورت مىگرفته است.
سپس اضافه مىكند بعد از تبيين دعوت الهى براى آنها «خداوند هر كس را بخواهد گمراه مىكند و هر كس را بخواهد هدايت مىنمايد»؛ «فَيُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ».
اشاره به اينكه هدايت و ضلالت در نهايت امر، كار پيامبران نيست، كار آنها ابلاغ و تبيين است، اين خدا است كه راهنمايى و هدايت واقعى بندگانش را در دست دارد.
ولى براى اينكه تصور نشود معنى اين سخن جبر و الزام و سلب آزادى بشر است، بلافاصله اضافه مىكند: «او عزيز حكيم است»؛ «وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»؛ به مقتضاى عزت و قدرتش، بر هر چيز تواناست، و هيچكس را تاب مقاومت در برابر اراده او نيست، اما به مقتضاى حكمتش بىجهت و بىدليل كسى را هدايت و يا
كسى را گمراه نمىسازد، بلكه گامهاى نخستين با نهايت آزادى اراده در راه سير الى اللَّه از ناحيه بندگان برداشته مىشود و سپس نور هدايت و فيض حق بر قلب آنها مىتابد همانگونه كه در سوره عنكبوت آيه 69 كه «وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا»؛ «آنها كه در راه ما مجاهده كردند به طور قطع آنها را هدايت به راههاى خويش خواهيم كرد».
همچنين آنها كه با لجاجت و تعصب و دشمنى با حق و غوطهور شدن در شهوات و آلوده شدن به ظلم و ستم، شايستگى هدايت را از خود سلب كردهاند، از فيض هدايت محروم، و در وادى ضلالت، گمراه مىشوند، همانگونه كه مىفرمايد: «كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ»؛ «اين چنين خداوند گمراه مىكند هر اسرافكار آلوده به شك و ترديد را».
و نيز مىفرمايد: «وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ»؛ «خداوند با آن گمراه نمىكند مگر فاسقين را».
و نيز مىفرمايد: «وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ»؛ «خداوند ستمگران را گمراه مىسازد».
و به اين ترتيب سرچشمه هدايت و ضلالت به دست خود ماست.
در آيه بعد به يكى از نمونههاى ارسال پيامبران در مقابل طاغوتهاى عصر خود به منظور خارج كردن آنان از ظلمتها به نور اشاره كرده مىفرمايد: «ما موسى را با آيات خود (معجزات گوناگون) فرستاديم و به او فرمان داديم كه قوم خودت را از ظلمات به نور هدايت كن»؛ «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ».(1)
1) . معجزات و خارق عادتهايى كه از موسى بن عمران آشكار شد و در آيۀ فوق با لفظ «آيات» به آن اشاره شده، طبق آيه 101 سوره اسراء، نه اعجاز مهم بوده است كه شرح آن در ذيل همان آيه بخواست خدا خواهد آمد.
همانگونه كه در نخستين آيه اين سوره خوانديم برنامه پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) نيز در بيرون آوردن مردم از ظلمات به سوى نور خلاصه مىشد و اين نشان مىدهد كه اين همه پيامبران و انبياى الهى بلكه همه رهبران معنوى انسانها است، مگر بديها، زشتيها، گمراهيها، انحرافها، ظلم و ستمها، استثمارها، ذلتها وزبونيها، فساد و آلودگيها چيزى جز ظلمت و تاريكى هست؟ و مگر ايمان و توحيد، پاكى و تقوا، آزادگى و استقلال سربلندى و عزت چيزى جز نور و روشنايى مىباشد، بنا بر اين درست قدر مشترك و جامع ميان همه دعوتهاى رهبران الهى است.
سپس به يكى از مأموريتهاى بزرگ موسى اشاره كرده، مىفرمايد:
«تو موظفى كه ايام الهى و روزهاى خدا را بياد قوم خود بياورى»؛ «وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ».
مسلماً همه روزها، ايام الهى است، همانگونه كه همه مكانها متعلق به خدا است، اگر نقطه خاصى به نام بيت اللَّه (خانه خدا) ناميده شد دليل بر ويژگى آن است، همچنين عنوان «ايام اللَّه» مسلماً اشاره به روزهاى مخصوصى است كه امتياز و روشنايى و درخشش فوقالعادهاى دارد.
به همين جهت مفسران در تفسير آن احتمالات مختلفى دادهاند:
بعضى گفتهاند اشاره به روزهاى پيروزى پيامبران پيشين و امتهاى راستين آنها مىباشد، و روزهايى كه انواع نعمتهاى الهى بر اثر شايستگيها شامل حال آنها مىباشد.
و بعضى گفتهاند اشاره به روزهايى است كه خداوند اقوام سركش را به زنجير
عذاب مىكشيد و طاغوتها را با يك فرمان درو مىكرد! و بعضى اشاره به هر دو قسمت دانستهاند.
اما اصولاً نمىتوان اين تعبير گويا و رسا را محدود ساخت، ايام اللَّه، تمام روزهايى است كه داراى عظمتى در تاريخ زندگى بشر است.
هر روز كه يكى از فرمانهاى خدا در آن چنان درخشيده، كه بقيه امور را تحت الشعاع خود قرار داده، از ايام اللَّه است.
هر روز كه فصل تازهاى در زندگى انسانها گشوده، و درس عبرتى به آنها داده و ظهور و قيام پيامبرى در آن بوده، يا طاغوت و فرعون گردنكشى در آن به قعر دره نيستى فرستاده شده، خلاصه هر روز كه حق و عدالتى بر پا شده و ظلم و بدعتى خاموش گشته، همه آنها از ايام اللَّه است.
و چنان كه خواهيم ديد، در روايات ائمه معصومين در تفسير اين آيه نيز انگشت روى روزهاى حساسى گذاشته شده است.
در پايان آيه مىفرمايد: «در اين سخن و در همه ايام اللَّه، آيات و نشانههايى است براى هر انسان شكيبا و پر استقامت و شكرگزار»؛ «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ».
«صبار» و «شكور» هر دو صيغه مبالغه است كه يكى فزونى صبر و استقامت را مىرساند و ديگرى فزونى شكرگزارى نعمت، اشاره به اينكه افراد با ايمان نه در مشكلات و روزهاى سخت دست و پاى خود را گم مىكنند، و تسليم حوادث مىشوند، و نه در روزهاى پيروزى و نعمت گرفتار غرور و غفلت مىگردند، و ذكر اين دو بعد از اشاره به «ايام اللَّه» گويا ناظر به همين مطلب است.
در آيه بعد به يكى از آن ايام اللَّه و روزهاى درخشان و پربارى كه در تاريخ
بنىاسرائيل وجود داشته و ذكر آن تذكرى براى مسلمانان است، اشاره كرده مىگويد: «به خاطر بياوريد هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت: نعمت خدا را متذكر شويد آن زمان كه شما را از چنگال آلفرعون رهايى بخشيد»؛ «وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ أَنْجاكُمْ مِنْ آلفِرْعَوْنَ»؛ همان فرعونيان بيرحمى كه «بدترين عذاب را بر شما تحميل مىكردند، پسرانتان را سر مىبريدند و زنانتان را براى خدمت و كنيزى زنده نگه مىداشتند»؛ «يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ وَ يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ».
«و اين آزمايش بزرگى از پروردگارتان براى شما بود»؛ «وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ».
چه روزى از اين پربركتتر كه شر جمعيت خودكامه و سنگدل و استعمارگرى را از سر شما كوتاه كرد، همانها كه بزرگترين جنايت را در حق شما قائل مىشدند، چه جنايتى از اين برتر كه پسران شما را همچون حيوانات سر مىبريدند (توجه داشته باشيد كه قرآن تعبير به ذبح مىكند نه قتل) و از اين مهمتر نواميس شما به صورت كنيزانى در چنگال دشمن بىآزرم بودند.
نه تنها در مورد بنىاسرائيل كه در مورد همه اقوام و ملتها، روز رسيدنشان به آزادى و استقلال و كوتاه شدن دست طاغوتها از ايام اللَّه است كه بايد همواره آن را به خاطر داشته باشند، خاطرهاى كه توجه به آن از ارتجاع و بازگشت به وضع گذشته آنها را حفظ مىكند.
يسومونكم از مادۀ «سوم» (بر وزن صوم) در اصل به معنى دنبال چيزى رفتن و جستجوى آن نمودن است،و به معنى تحميل كارى بر ديگرى نمودن نيز آمده
است(1)
ص: 308 و ابو الفتوح رازى، حسین بن على، روض الجنان و روح الجنان، ج 7، ص: 7.
بنا بر اين جملۀ «يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ» مفهومش اين است كه آنها بدترين شكنجهها و عذابها را بر شما بنىاسرائيل تحميل مىكردند.
آيا اين درد كوچكى است كه نيروى فعال يك جمعيت را از ميان ببرند و زنان آنها را بدون سرپرست، به صورت كنيزانى در چنگال يك مشت افراد ظالم و ستمگر باقى بگذارند؟
ضمناً تعبير به فعل مضارع (يسومون) اشاره به اين است كه اين كار مدتها ادامه داشت(2).
اين نكته نيز قابل توجه است كه سر بريدن پسران و كنيزى زنان و دختران را به وسيلۀ «واو» بر «سُوءَ الْعَذابِ» عطف مىكند، در حالى كه خود از مصداقهاى سوء العذاب است، و اين به خاطر اهميت اين دو عذاب بوده است، و نشان مىدهد كه قوم جبار و ستمگر فرعون شكنجهها و تحميلات ديگرى نيز بر بنىاسرائيل داشتهاند، اما از ميان همه اين دو شديدتر و سختتر بوده است.
اين (قرآن،) پيام (و ابلاغى) براى (عموم) مردم است؛ تا همه به وسيله آن انذار شوند، و بدانند او خدا يكتاست؛ و تا صاحبان مغز (و انديشه) پند گيرند! و از آنجا كه آيات اين سوره و همچنين تمامى اين قرآن جنبه دعوت به توحيد و ابلاغ احكام الهى به مردم و انذار آنها در برابر تخلفاتشان دارد، در آخرين آيه اين سوره
(سوره ابراهيم) مىفرمايد: «اين (قرآن) ابلاغ عمومى براى همه مردم است»؛ «هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ».
«و انذارى است براى آنان»؛ «وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ» و «هدف اين است كه بدانند او معبود واحد است»؛ «وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ».
«و منظور اين است كه صاحبان مغز و انديشه متذكر شوند»؛ «وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ».
در آيات بالا خوانديم كه در رستاخيز اين زمين به زمين ديگر تبديل مىشود و همچنين آسمانها به آسمانهاى ديگر.
آيا منظور از اين تبديل، تبديل ذات است، يعنى به كلى اين زمين نابود مىشود و زمين ديگرى آفريده خواهد شد و قيامت در آن بر پا مىگردد؟ و يا منظور تبديل صفات است به اين معنى كه اين كره خاكى و همچنين آسمانها ويران مىگردند و بر ويرانههاى آنها زمين و آسمانى نو و تازه آفريده مىشود؟ كه نسبت به اين زمين و آسمان در سطحى بالاتر از نظر تكامل قرار دارند.
ظاهر بسيارى از آيات قرآن معنى دوم را تعقيب مىكند.
در سوره فجر آيه 21 مىخوانيم «كَلَّا إِذا دُكَّتِ الْأَرْضُ دَكًّا دَكًّا»؛ «زمانى فرا مىرسد كه زمين در هم كوبيده مىشود».
و در سوره «زلزال» كه سخن از پايان جهان و آغاز قيامت است چنين
مىخوانيم «إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها»؛ «در آن زمان كه زمين به زلزله مىافتد و سنگينىهاى درونش بيرون مىريزد».
و در سوره حاقه آيه 14 و 15 مىخوانيم «وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً فَيَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةُ»؛ «زمين و كوهها از جا برداشته مىشوند و در هم كوبيده مىشوند و در آن روز آن واقعه بزرگ تحقق مىيابد».
و در سوره طه آيه 105 تا 108 مىخوانيم «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً- فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً- لا تَرى فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً- يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ الدَّاعِيَ لا عِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً»؛ «از تو درباره كوهها سؤال مىكنند بگو پروردگارم آنها را از هم متلاشى مىكند، سپس آن را به صورت زمينى هموار در مىآورد آن چنان كه اعوجاج و پستى و بلندى در آن نخواهى ديد، در آن روز مردم از دعوت كنندهاى كه هيچ انحرافى در او نيست، پيروى مىكنند و صداها در برابر خداوند مهربان به خشوع مىگرايد آن چنان كه جز صداى آهسته نمىشنوى».
در آغاز سوره «تكوير» نيز سخن از خاموش شدن خورشيد و تاريك شدن ستارگان و حركت كوهها به ميانآمده.
و در آغاز سوره «انفطار» از شكافتن آسمانها و پراكنده شدن كواكب و سپس برانگيخته شدن مردگان از قبرها! (دقت كنيد) گفتگو شده است.
از مجموع اين آيات و مانند آن و همچنين آيات مختلفى كه مىگويد: انسانها از قبرها بار ديگر برانگيخته مىشوند(1)
به خوبى استفاده مىشود كه نظام كنونى جهان به اين صورت باقى نمىماند، ولى به كلى نابود نمىشود، بلكه اين
1) . يس / 51 و قمر / 7 و معارج / 43 و حج / 7 و....
جهان در هم مىريزد و زمين صاف و مسطح مىگردد، و مردم در زمينى تازه (و طبعا كاملتر و عاليتر به حكم آنكه عالم ديگر همه چيزش از اين جهان وسيعتر و كاملتر است) گام مىنهند.
طبيعى است كه اين جهان امروز ما استعداد پذيرش صحنههاى قيامت را ندارد و براى زندگى رستاخيز ما، تنگ و محدود است و همان گونه كه بارها گفتهايم شايد نسبت آن جهان به اين جهان، همچون نسبت اين جهان است به محدوده عالم جنين و رحم مادر.
آياتى كه مىگويد: مدت طول روزها در قيامت با مقايسه به روزهاى اين جهان بسيار زيادتر است(1)نيز شاهد خوبى بر اين واقعيت مىباشد.
البته ما نمىتوانيم ترسيم دقيقى از جهان ديگر و ويژگيهايش در اين جهان داشته باشيم، همانگونه كه كودك در عالم جنين- اگر فرضا هم عقل كامل مىداشت نمىتوانست ويژگيهاى عالم بيرون از جنين را درك كند.
ولى همين قدر مىدانيم كه دگرگونى عظيمى در اين جهانى كه هستيم پيدا مىشود، اين جهان به كلى ويران مىگردد، و به جهان كاملاً جديدى تبديل مىشود، جالب اينكه در روايات متعددى كه در منابع اسلامى نقل شده مىخوانيم كه در آن هنگام زمين و عرصه محشر تبديل به «نان پاكيزه و سفيد رنگى» مىشود كه انسانها مىتوانند از آن تغذيه كنند! تا حسابشان روشن گردد، و هر كدام به سوى سرنوشتشان حركت كنند.
1) . معارج / 4.
اين روايات در تفسير «نور الثقلين» به طرق مختلف نقل شده است(1)
ص: 555 الی 577.
و بعضى از مفسران اهل تسنن مانند «قرطبى» نيز در ذيل همين آيه اشاره به چنين رواياتى كرده است(2).
بعيد نيست منظور از اين روايات آن باشد كه در آن جهان، زمين به جاى آنكه خاك آن را پوشانده باشد، يك ماده غذايى قابل جذب براى بدن انسان، سراسر آن را فرا گرفته، و به تعبير ديگر خاك چيزى نيست كه قابل جذب بدن انسان باشد و حتما مواد غذايى موجود در خاك بايد در لابراتوار ريشه و ساقه و شاخه گياهان تبديل به مواد قابل جذبى براى بدن انسان شوند، ولى در آن روز به جاى خاك مادهاى سطح زمين را فرا گرفته كه به آسانى براى بدن انسان قابل جذب است، و اگر از آن تعبير به نان شده است به خاطر آن است كه بيشترين غذاى آن را نان تشكيل مىدهد.
سوره «ابراهيم» همانگونه كه ديديم از بيان نقش حساس قرآن در خارج ساختن از ظلمات جهل و شرك به نور علم و توحيد، آغاز شد، و با بيان نقش قرآن در انذار همه تودهها و تعليم توحيد و تذكر اولوا الالباب پايان مىگيرد.
اين «آغاز» و «پايان» بيانگر اين واقعيت است كه همه آنچه را مىخواهيم در همين قرآن است، و به گفته امير مؤمنان على(علیه السلام): «فيه ربيع القلب و ينابيع العلم؛ بهار دلها و سرچشمه علوم و دانشها همه در قرآن است.»(3)و همچنين درمان همه
بيماريهاى فكرى و اخلاقى و اجتماعى و سياسى را بايد در آن جست؛ «فاستشفوه من ادوائكم».(1)
اين بيان دليل بر اين است كه بر خلاف سيره بسيارى از مسلمانان امروز كه به قرآن به عنوان يك كتابمقدس كه تنها براى خواندن و ثواب بردن نازل شده مىنگرند كتابى است براى دستور العمل در سراسر زندگى انسانها.
كتابى است آگاهى بخش و بيدار كننده.
و بالآخره كتابى است كه هم دانشمند را تذكر مىدهد، و هم توده مردم از آن الهام مىگيرند.
بايد چنين كتابى در متن زندگى مسلمانان جان گيرد و قانون اساسى زندگى آنان را تشكيل دهد، و هميشه موضوع بحث و بررسى و مطالعه و دقت براى عمل كردن بيشتر و بهتر باشد.
فراموش كردن اين كتاب بزرگ آسمانى و روى آوردن به مكتبهاى انحرافى شرق و غرب يكى از عوامل مؤثر عقب افتادگى و ضعف و ناتوانى مسلمين است.
و چه عالى فرمود على(ع):
«و اعلموا انه ليس على احد بعد القرآن من فاقة و لا لاحد قبل القرآن من غنى؛ بدانيد هيچكس از شما بعد از دارا بودن قرآن كمترين نياز و فقر ندارد و احدى قبل از دارا بودن قرآن بىنياز نخواهد بود.»(2)
و چقدر دردناك است بيگانگى ما از قرآن، و آشنايى بيگانگان به قرآن.
و چه رنجآور است كه بهترين وسيله سعادت در خانه ما باشد و ما به دنبال آن گرد جهان بگرديم.
و چه مصيبت بار است در كنار چشمه آب حيات، تشنه كام، جان دادن، و يا در بيابانهاى برهوت به دنبال سراب دويدن؟! خداوندا به ما آن عقل و درايت و ايمان را عطا فرما كه اين بزرگ وسيله سعادت را كه خونبهاى شهيدان راه تو است، ارزان از دست ندهيم! و به ما آن هوشيارى مرحمت كن كه بدانيم گمشدههاى ما در همين كتاب بزرگ است، تا دست نياز به سوى اين و آن دراز نكنيم.
نكته ديگرى كه آيات فوق به ما آموخت، تأكيد بر توحيد به عنوان آخرين سخن و تذكر به «اولوا الالباب» به عنوان آخرين يادآورى است.
آرى توحيد ريشهدارترين و عميقترين اصل اسلامى است، و تمام خطوط تعليم و تربيت اسلامى به آن منتهى مىشود، يعنى از هر جا شروع كنيم بايد از توحيد شروع كنيم و هر جا برسيم بايد به توحيد ختم كنيم كه تار و پود اسلام را توحيد تشكيل مىدهد.
نه تنها توحيد در «معبود» و «اله» كه توحيد در هدف، و توحيد در صفوف مبارزه، و توحيد در برنامهها، همگى پايههاى اصلى را مشخص مىكند، و اتفاقاً گرفتارى بزرگ ما مسلمانان امروز نيز در همين است كه توحيد را عملاً از اسلام حذف كرديم.
كشورهاى عربى كه زادگاه اسلام است، متأسفانه غالباً به دنبال شعارهاى شركآلود نژادپرستى، و مجد عربى، و حيات عروبت، و عظمت عرب، افتادهاند، و
كشورهاى ديگر هر كدام براى خود بتى از اين قبيل ساخته و رشته توحيد اسلامى را كه زمانى شرق و غرب جهان را به هم پيوند مىداد به كلى از هم گسستهاند، و آن چنان در خود فرو رفته و از خود بيگانه شدهاند كه جنگ و ستيزشان با يكديگر بيش از جنگ و ستيزشان با دشمنان قسم خورده است.
چقدر ننگآور است كه بشنويم آمار كشته شدگان جنگهاى داخلى كشورهاى عربى به مراتب بيش از آمار قربانيان آنها در مبارزه با صهيونيسم اسرائيل بوده است.
تازه چنين دشمن مشترك و خطرناكى را دارند و اينهمه پراكندهاند واى اگر پاى اين دشمن در ميان نبود، آن روز چه مىشد؟! بگذاريد صريحتر بگوئيم به هنگامى كه اين بخش از تفسير را مىنويسيم دولت عراق كه تا كنون يك گلوله به سربازان اسرائيل شليك نكرده چنان بىرحمانه به بهانه كوچكى (بهانه اختلاف مرزى كه مسلماً از طريق مذاكره قابل حل است) به كشور جمهورى اسلامى ايران حمله كرده كه گويى اين دو ملت نه همسايه يكديگرند، نه ارتباط فرهنگى دارند، و نه پيوند عميق دينى.
و از آن طرف مىبينيم دشمن مشترك (صهيونيسم) شادىكنان مىگويد:
ما طرحى بهتر از اين تصور نمىكرديم كه عراق به ايران حمله كند و هر دو طرف در جنگى طولانى شديدا آسيب ببينند و فكر ما تا مدت زيادى آسوده گردد!! اينجا است كه بر مسلمان موحد و متعهد و با ايمان لازم است، شر اين طاغوتها را براى هميشه از ميان ببرند، و اينگونه حكومتهاى شركآلود نفاق افكن ويرانگردشمن شاد كن را به قعر جهنم بفرستند.
از آنجا كه اين سوره تنها سورهاى است كه در قرآن به نام ابراهيم ناميده شده- هر چند حالات ابراهيم تنها در اين سوره نيامده، بلكه به مناسبتهاى گوناگون در سورههاى ديگر نيز از اين پيامبر بزرگ الهى ياد شده است- مناسب ديديم كه زندگى پر افتخار اين قهرمان توحيد را فهرستوار در پايان اين سوره بياوريم، تا در تفسير آيات مختلف كه در آينده به آن برخورد مىكنيم، و نياز به احاطه بر زندگى اين پيامبر دارد، آگاهى كافى براى خوانندگان عزيز باشد، و بتوانيم آنها را به اين بحث ارجاع دهيم.
زندگى ابراهيم را در سه دوره مشخص مىتوان مطرح كرد:
دوران قبل از نبوت.
دوران نبوت و مبارزه با بتپرستان در بابل 3. دوران هجرت از بابل و تلاش و كوشش در سرزمين مصر و فلسطين و مكه.
ابراهيم در سرزمين" بابل» كه از سرزمينهاى شگفتانگيز جهان بود و حكومتى نيرومند و در عين حال ظالم و جبار بر آن سلطه داشت، تولد يافت(1).
ابراهيم در زمانى چشم به جهان گشود كه نمرود بن كنعان آن پادشاه جبار و ستمگر بر بابل حكومت مىكرد و خود را خداى بزرگ بابل معرفى مىنمود.
البته مردم بابل تنها اين يك بت را نداشتند، بلكه در عين حال بتهايى با
1) . بعضى از مورخان محل ولادت او را شهر «اور» از كشور بابل دانستهاند.
اشكال گوناگون و از مواد مختلف ساخته و پرداخته بودند و به نيايش در مقابل آنها مشغول بودند.
حكومت وقت از آنجا كه بتپرستى را وسيله مؤثرى براى «تحميق» و «تخدير» افكار ساده لوح مىديد، سخت از آن حمايت مىكرد، و هر گونه اهانت و توهين به بتها را يك گناه بزرگ و جرم نابخشودنى مىدانست.
مورخان درباره تولد ابراهيم داستان شگفتانگيزى نقل كردهاند كه خلاصهاش چنين است:
منجمان تولد شخصى را كه با قدرت بىمنازع" نمرود" مبارزه خواهد كرد، پيش بينى كرده بودند، و او با تمام قوا هم براى جلوگيرى از تولد چنين كودكى، و هم براى كشتن او بر فرض تولد، تلاش و كوشش مىكرد.
ولى هيچيك از اينها مؤثر نيفتاد و اين نوزاد سرانجام تولد يافت.
مادر براى حفظ او، او را در گوشه غارى در نزديكى زادگاهش پرورش مىداد، به طورى كه سيزده سال از عمر خود را در آنجا گذراند.
سرانجام كه در آن مخفيگاه، دور از نظر مأموران نمرود پرورش يافت، و به سن نوجوانى رسيد تصميم گرفت كه آن خلوتگاه را براى هميشه ترك كند، و به ميان مردم گام نهد، و درس توحيدى را كه با الهام درون به ضميمه مطالعات فكرى دريافته بود براى مردم باز گويد.
در اين هنگام كه مردم بابل علاوه بر بتهاى ساختگى دست خود، موجودات
آسمانى همچون خورشيد و ماه و ستارگان را پرستش مىكردند، ابراهيم
تصميم گرفت از طريق منطق و استدلالهاى روشن، و جدان خفته آنها را بيدار سازد و پردههاى تاريك تلقينات غلط را از روى فطرت پاك آنها برگيرد، تا نور فطرت بدرخشد، و در راه توحيد و يگانه پرستى گام بگذارند.
او مدتها پيرامون آفرينش آسمان و زمين و قدرتى كه بر آنها حكومت مىكند و نظام شگفتانگيز آنها مطالعه كرده بود، و نور يقين در قلبش مىدرخشيد.(1)
نخست با ستاره پرستان روبرو شد و در برابر گروهى كه در برابر ستاره" زهره» كه بلافاصله بعد از غروب آفتاب در افق مغرب مىدرخشد به تعظيم و پرستش مشغول مىشدند قرار گرفت.
ابراهيم يا از روى تعجب و استفهام انكارى، و يا به عنوان هماهنگى با طرف مقابل، به عنوان مقدمه براى اثبات اشتباهشان، صدا زد" اين خداى من است"؟! اما هنگامى كه غروب كرد، گفت: من غروب كنندگان را دوست ندارم.
و هنگامى كه «ماه" سينه افق را شكافت و ماه پرستان مراسم نيايش را شروع كردند، با آنها هم صدا شده، گفت: اين خداى من است؟
اما آن هم كه افول كرد گفت: اگر پروردگارم مرا راهنمايى نكند از گمراهان خواهم بود.
«خورشيد" پردههاى تاريك شب را شكافت، و شعاع طلايى خود را بر كوه و
1) . انعام / 75.
صحرا پاشيد، آفتاب پرستان به نيايش برخاستند، ابراهيم گفت: «اين خداى من است؟، اين از همه بزرگتر است».
اما هنگامى كه غروب كرد، صدا زد اى قوم من از شريكهايى كه شما براى خدا مىسازيد بيزارم! اينها همه افول و غروب دارند.
اينها همه دستخوش تغيير و اسير دست قوانين آفرينشاند، و هرگز از خود اراده و اختيارى ندارند، تا چه رسد به اينكه خالق و گرداننده اين جهان باشند.
من روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمانها و زمين را آفريده، من در ايمان خود به او خالص و ثابتقدمم و هرگز از مشركان نخواهم بود.(1)
ابراهيم اين مرحله از مبارزه خود را با بتپرستان، به عاليترين صورتى پشت سر گذاشت، و توانست عدهاى را بيدار و حد اقل عده ديگرى را در شك و ترديد فرو برد.
چيزى نگذشت اين زمزمه در آن منطقه پيچيد، اين جوان كيست كه با اين منطق گويا و بيان رسا در دلهاى توده مردم راه باز مىكند؟!
گفتگو با آزر
در يك مرحله ديگر ابراهيم با عمويش" آزر" وارد بحث شد و با عباراتى بسيار محكم، رسا و توأم با محبت و گاهى توبيخ، در زمينه بتپرستى به او هشدار داد، و به او گفت.
1) . انعام /75 الی 79.
چرا چيزى را مىپرستى كه نمىشنود و نمىبيند و نه هيچ مشكلى را درباره تو حل مىكند؟
تو اگر از من پيروى كنى، من تو را به راه راست هدايت مىكنم، من از اين مىترسم كه اگر از شيطان پيروى كنى مجازات الهى دامنت را بگيرد.
حتى هنگامى كه عمويش در مقابل اين نصايح، او را تهديد به سنگسار كردن مىنمود او با جملۀ «سَلامٌ عَلَيْكَ»، من براى تو استغفار خواهم كرد، كوشش نمود تا در دل سنگين او راهى پيدا كند.
در اينكه ابراهيم در چه سن و سالى به مقام نبوت نائل گشت دليل روشنى در دست نداريم، ولى همين قدر از سوره مريم استفاده مىشود كه او به هنگامى كه با عمويش آزر به بحث پرداخت به مقام نبوت رسيده بود، زيرا در اين سوره مىخوانيم: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا إِذْ قالَ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً»؛(1)
و مىدانيم اين ماجرا قبل از درگيرى شديد با بتپرستان و داستان آتش سوزى او بوده است، و اگر آنچه را بعضى از مورخان نوشتهاند كه ابراهيم به هنگام داستان آتشسوزى 16 ساله بود به آن بيفزائيم ثابت مىشود كه او از همان آغاز نوجوانى اين رسالت بزرگ را بر دوش گرفته بود.
به هر حال ماجراى درگيرى ابراهيم با بتپرستان، هر روز شديدتر، و شديدتر،
1) . مریم / 41 و 42.
مىشد، تا به شكستن همهبتهاى بتخانه بابل (به استثناى يك بت بزرگ) با استفاده از يك فرصت كاملاً مناسب، انجاميد!.
ماجراى مخالفت و مبارزه ابراهيم با بتها سرانجام به گوش نمرود رسيد و او را احضار كرد تا به گمان خود از طريق نصيحت و اندرز، و يا توبيخ و تهديد وى را خاموش سازد.
او كه در سفسطهبازى، چيرهدست بود، از ابراهيم پرسيد اگر تو اين بتها را نمىپرستى، پس پروردگار تو كيست؟
گفت: همان كسى كه حيات و مرگ به دست او است.
فرياد زد اى بىخبر اين به دست من است، مگر نمىبينى مجرم محكوم به اعدام را آزاد مىكنم، و زندانى غير محكوم به اعدام را اگر بخواهم اعدام مىنمايم؟! ابراهيم كه در پاسخهاى دندانشكن، فوقالعاده مهارت داشت، با استمداد از قدرت نبوت به او گفت تنها حيات و مرگ نيست كه به دست خدا است، همه عالم هستى به فرمان اويند، مگر نمىبينى صبحگاهان خورشيد به فرمان او از افق مشرق سر بر مىآورد و شامگاهان به فرمانش در افق مغرب فرو مىرود؟ اگر تو حكمروا بر پهنه جهان هستى مىباشى، فردا اين قضيه را عكس كن، تا خورشيد از مغرب سر بر آورد، و در مشرق فرونشيند.
نمرود چنان مبهوت شد كه توانايى سخن گفتن را در برابر او از دست داد.(1)
1) . بقره / 258.
بدون شك ابراهيم مىدانست كه نمرود در ادعاى قدرت بر حيات و مرگ سفسطه مىكند، ولى مهارت او در استدلال اجازه نمىداد اين مطلب كه جاى دستاويزى براى دشمن سفسطهباز در آن وجود دارد، تعقيب شود، لذا فوراً آن را رها كرد و به چيزى چسبيد كه هيچگونه قدرت دست و پا زدن در آن نداشت!.
سرانجام دستگاه حكومت جبار نمرود كه احساس كرد اين جوان كم كم به صورت كانون خطرى براى حكومت خود كامه او در آمده و زبان گويا و فكر توانا و منطق رسايش ممكن است سبب بيدارى و آگاهى تودههاى تحت ستم گردد، و زنجيرهاى استعمار او را سرانجام پاره كنند و بر او بشورند، تصميم گرفت با دامن زدن به تعصبات جاهلانه بتپرستان، كار ابراهيم را يكسره كند و با مراسم خاصى كه در سوره انبياء خواهد آمد، او را در برابر ديدگان همه در ميان درياى آتشى كه بهوسيلۀ جهل مردم و جنايت نظام حاكم بر افروخته شده بود، بسوزاند و براى هميشه فكر خود را راحت كند.
اما هنگامى كه آتش به فرمان خدا خاموش گشت و ابراهيم سالم از آن صحنه بيرون آمد چنان لرزهاى بر دستگاه نمرود وارد گشت كه به كلى روحيه خود را باخت، چرا كه ديگر ابراهيم يك جوان ماجراجو و تفرقهافكن- بر چسبى كه دستگاه نمرود به او مىزدند- نبود، بلكه به عنوان يك رهبر الهى و يك قهرمان شجاع كه مىتواند يك تنه و با دست خالى بر انبوه جباران قدرتمند يورش ببرد، در آمد! و به همين دليل نمرود و درباريانش كه همچون زالو خون مردم بينوا را مىمكيدند تصميم گرفتند
براى ادامه حكومت خود با تمام قوا در برابر ابراهيم بايستند و تا او را نابود نكنند از پاى ننشينند.
از سوى ديگر ابراهيم سهم خود را از آن گروه گرفته بود، يعنى دلهاى آماده به او ايمان آورده بودند، او بهتر ديد كه با جمعيت مؤمنان و هوادارانش سرزمين بابل را ترك گويد، و براى گستردن دعوت حق به سوى شام و فلسطين و مصر سرزمين فراعنه روانه شود، و توانست در آن مناطق حقيقت توحيد را تبليغ نمايد و مؤمنان فراوانى را به سوى پرستش خداوند يگانه بخواند.
ابراهيم عمرى را به مبارزه با بتپرستى در تمام اشكالش و مخصوصا" انسان پرستى" گذراند، و توانست دلهاى آمادگان را به نور توحيد روشن سازد، و در كالبد انسانها جان تازهاى دمد و گروههاى زيادى را از زنجير خود كامگان رهايى بخشد.
اكنون بايد در آخرين مرحله عبوديت و بندگى خدا گام نهد و هر چه را دارد در طبق اخلاص بگذارد، و به پيشگاهش تقديم كند.
تا از رهگذر آزمايشهاى بزرگ الهى با يك جهش بزرگ روحانى وارد مرحله امامت و پيشوايى انسانهاگردد.
و مقارن همين حال پايههاى خانه توحيد، خانه كعبه را برافرازد، و آن را به صورت يك كانون بىنظير خدا پرستى در آورد، و از همه مؤمنان آماده، به كنگره عظيمى در كنار اين خانه عظيم توحيد، دعوت كند.
ماجراى حسادت «ساره» زن نخستينش با «هاجر» كنيزى كه او را به همسرى اختيار كرده بود و فرزندى به نام «اسماعيل» از او يافت، سبب شد كه اين مادر
و كودك شير خوار را به فرمان خدا از سرزمين «فلسطين» به بيابان خشك و تفتيده «مكه» در لابلاى آن كوههاى زمخت و خشن ببرد.
و آنها را در آن سرزمين كه حتى يك قطره آب در آن پيدا نمىشد، به فرمان خدا، و به عنوان يك آزمايش بزرگ بگذارد و باز گردد.
پيدايش چشمه «زمزم» و آمدن قبيله «جرهم» به آن سرزمين و اجازه خواستن براى زندگى در آن منطقه از هاجر كه هر كدام ماجراى طولانى و مفصلى دارد، سبب آبادى اين زمين شد.
ابراهيم از خدا خواسته بود كه آن نقطه را شهرى آباد و پر بركت سازد، و دلهاى مردم را به فرزندانش كه در آن منطقه رو به فزونى بودند، متوجه گرداند(1).
جالب اينكه بعضى از مورخان نقل كردهاند هنگامى كه ابراهيم هاجر و اسماعيل شير خوار را در مكه گذاشت، و مىخواست از آنجا باز گردد، هاجر او را صدا زد كه اى ابراهيم چه كسى به تو دستور داد ما را در سرزمينى بگذارى كه نه گياهى در آن وجود دارد، نه حيوان شير دهندهاى، و نه حتى يك قطره آب، آن هم بدون زاد و توشه و مونس؟! ابراهيم در يك جمله كوتاه پاسخ گفت: «پروردگارم مرا چنين دستور داده است».
هنگامى كه هاجر اين جمله را شنيد گفت اكنون كه چنين است، خدا هرگز ما را به حال خود رها نخواهد كرد!(2).
ابراهيم" كرارا" از فلسطين به قصد زيارت اسماعيل به مكه آمد، و در يكى از
همين سفرها بود كه مراسم حج را به جاى آورد، و به فرمان خدا اسماعيل فرزندش را كه به صورت نوجوان برومند و فوقالعاده پاك و با ايمان بود به قربآنگاه برد، و حاضر شد اين بهترين ميوه شاخسار حياتش را با دست خود در راه خدا قربانى كند.
هنگامى كه اين مهمترين آزمايش را به عاليترين صورتى از عهده بر آمد و تا آخرين مرحله آمادگى خود را در اين راه نشان داد خدا قربانيش را پذيرفت و اسماعيل را براى او حفظ كرد و گوسفندى به عنوان قربانى براى او فرستاد(1).
سرانجام ابراهيم با ادا كردن حق همه اين امتحانات، و بيرون آمدن از كوره همه اين آزمايشها، به بلندترين مقامى كه يك انسان ممكن است به آن برسد ارتقاء يافت و چنان كه قرآن مىگويد: «خداوند ابراهيم را به كلماتى آزمود و او همه آنها را به انجام رساند، و به دنبال آن به او فرمود من تو را امام و پيشوا قرار مىدهم، ابراهيم كه از اين مژده به وجد آمده بود تقاضا كرد كه اين مقام را به بعضى از فرزندان من نيز ببخش، دعاى او مستجاب شد، ولى به اين شرط كه اين مقام به كسى كه ظلم و ستم و انحرافى از او سر زده باشد هرگز نخواهد رسيد.»(2)
بررسى آيات قرآن نشان مىدهد كه خداوند براى ابراهيم، مقام فوقالعاده والايى قرار داده است، مقامى كه براى هيچيك از پيامبران پيشين قائل نشده است.
بزرگى مقام اين پيامبر الهى را از تعبيرات زير به خوبى مىتوان دريافت:
خداوند از ابراهيم به عنوان يك" امت" ياد كرده، و شخصيت او را به منزله يك امت مىستايد.(1)
مقام خليل اللهى را به او عطا فرموده است: «وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا».(2)جالب اينكه در بعضى از روايات در تفسير اين آيه مىخوانيم: «اين مقام به خاطر آن بود كه ابراهيم هرگز چيزى از كسى نخواست و هرگز تقاضا كنندهاى را محروم نكرد!»(3)
او از نيكان(4)
صالحان(5)
قانتان(6)
صديقان(7)
بردباران(8)
و وفا كنندگان به عهد بود(9).
به طورى كه در بعضى از روايات آمده است او را ابو اضياف (پدر مهمانان يا صاحب مهمانان) لقب داده بودند(11).
نظرى جز به خدا نداشت هر چه مىخواست، از او مىطلبيد و جز در خانه او را نمىكوبيد(1).
داستان پيشنهاد فرشتگان براى نجات او به هنگامى كه قوم لجوج مىخواستند او را در ميان دريايى از آتش بيفكنند، و عدم قبول اين پيشنهاد از ناحيه ابراهيم در تواريخ ضبط است، او مىگفت: من سر تا پا نيازم اما نه به مخلوق بلكه تنها به خالق!(2).
او شجاعت بىنظيرى داشت و در برابر سيل خروشان تعصبهاى بتپرستان يك تنه ايستاد و كمترين ترس و وحشتى به خود راه نداد، بتهاى آنها را به باد مسخره گرفت و از بتكده آنها تل خاكى ساخت، و در برابر نمرود و دژخيمانش با شهامت بىنظيرى سخن گفت كه هر يك از آنها در آياتى از قرآن مجيد آمده است.
ابراهيم منطق فوقالعاده نيرومندى داشت، در عبارات كوتاه و محكم و مستدل پاسخهاى داندانشكنى به گمراهان مىداد، و با همان منطق رسايش بينى لجوجان را به خاك ميماليد.
هرگز به خاطر شدت خشونت آنها از كوره در نمىرفت، بلكه با خونسردى كه حاكى از روح بزرگش بود با آنها روبرو مىشد، و با گفتار و رفتارش سند محكوميتشان را به دستشان مىسپرد، كه اين مطلب نيز در داستان محاجه ابراهيم
با نمرود، و با عمويش آزر، و با قضات دادگاه بابل، هنگامى كه مىخواستند او را به جرم خداپرستى و بتشكنى محكوم نمايند، به روشنى آمده است.
به آيات زير كه در سوره انبياء آمده است خوب توجه كنيد:
هنگامى كه قضات از او پرسيدند آيا تو هستى كه اين بلا را به سر خدايان ما آوردهاى و اينهمه بتهاى كوچك و بزرگ را در هم شكستهاى؟ «قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ».
او در پاسخ براى آنكه آنها را در بن بست شديد قرار دهد، بن بستى كه راه نجات از آن را نداشته باشند گفت: ممكن است اين كار را بزرگ آنها كرده باشد؟ از آنها سؤال كنيد اگر سخن مىگويند؛ «قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ».
با همين يك جمله دشمنان خود را در بن بست شديدى قرار داد، اگر بگويند بتها لال و بسته دهن هستند و قادر به تكلم نيستند، زهى رسوايى با اين خداى گنگ و بىعرضه، و اگر قبول كنند كه آنها قادر به تكلمند بايد بپرسند و جواب بشنوند! اينجا بود كه و جدان خفته آنها اندكى بيدار شد، و به خويشتن خويش بازگشتند، و از درون خويش فريادى شنيدند كه به آنها مىگفت «شما ظالم و خود خواه و ستمگريد»، نه به خود رحم مىكنيد و نه به جامعهاى كه به آن تعلق داريد»؛ «فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ».
ولى به هر حال لازم بود پاسخى بگويند، لذا با كمال سرشكستگى گفتند تو كه مىدانى اينها سخن نمىگويند؛ «ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ».
در اينجا بود كه گفتار كوبنده ابراهيم همچون صاعقهاى بر سر آنها فرود آمد، فرياد زد اف بر شما و بر آنچه غير از خدا مىپرستيد، اى بىعقلها!؛ «أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ».
سرانجام چون ياراى مقاومت در برابر منطق نيرومند ابراهيم در خود نديدند-- آن چنان كه شيوه همه زورگويان قلدر است- متوسل به زور شدند، و گفتند او را بايد بسوزانيد.
و براى اين كار از تعصبات جاهلانه بتپرستان كمك گرفتند و صدا زدند بشتابيد به يارى خدايانتان اگر توان و قدرتى داريد؛ «قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ».(1)
اين يك نمونه از منطق رسا و مستدل و قاطع و برنده ابراهيم بود.
و او بود كه نام" مسلمان" را بر شما گذارد(3).
حتى براى تشويق مسلمانان به انجام پارهاى از دستورات مهم به آنان گوشزد مىكند كه شما بايد به ابراهيم و يارانش اقتدا جوييد(4).
حج آميخته است(1)و انسان در هر موقف و هر برنامهاى از اين مراسم بزرگ به ياد اين پيغمبر الهى مىافتد و پرتو عظمت او را در دل خويش احساس مىكند، اصولاً انجام مراسم حج بىياد ابراهيم نامفهوم است!.
قرآن میفرماید:
«اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآياتي وَ لا تَنِيا في ذِكْري * اذْهَبا إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى * فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى * قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا أَوْ أَنْ يَطْغى * قالَ لا تَخافا إِنَّني مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى»؛(4)
«(اكنون) تو و برادرت با آيات من برويد، و در ياد من كوتاهى نكنيد! به سوى فرعون برويد؛ كه طغيان كرده است! اما بنرمى با او سخن بگوييد؛ شايد متذكّر شود، يا (از خدا) بترسد! (موسى و هارون) گفتند: پروردگارا! از اين مىترسيم كه
بر ما پيشى گيرد (و قبل از بيان حق، ما را آزار دهد)؛ يا طغيان كند (و نپذيرد)! فرمود: نترسيد! من با شما هستم؛ (همه چيز را) مىشنوم و مىبينم!»
در اين جمله امر سابق تجديد مىشود و در آن خطاب تنها متوجه موسى(علیه السلام) شده بود و مىفرمود «اذْهَبْ إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى»، ولى در اين جمله برادرش را هم به وى ملحق كرده، چون خود موسى قبلاً درخواست كرده بود كه برادرش را در كار او شركت دهد، به همين جهت در خطاب دوم او را هم مخاطب نمود.
دستورشان داد تا با آيات او نزد فرعون روند و در آن موقع داراى بيش از دو آيت نبود، و از همين كه فرمود «با آيات من» خود وعده جميلى است كه به زودى در موقع لزوم با آيتهاى ديگرى تأييدشخواهد كرد، و اما اينكه بگوييم مراد از آيات همان دو آيت است، زيرا گاهى جمع بر تثنيه اطلاق مىشود، و يا بگوييم هر يك از آن دو آيت منحل به چند آيت است، سخن قابل اعتمادى نيست.
«وَ لا تَنِيا فِي ذِكْرِي»؛ كلمۀ «تنيا» از «ونى» به معناى فتور و سستى است و مناسبتر به سياق سابق اين است كه مراد از ذكر «دعوت به ايمان به خداى تعالى»، به تنهايى باشد، نه ذكر به معناى توجه به قلب يا زبان كه بعضى(1)گفتهاند.
«اذْهَبا إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى».
در اينجا نيز براى بار دوم هر دو را مخاطب قرار داد و همچنين در نهى قبلى نيز آن دو را با هم خطاب كرد، در حالى كه قبل از آن نهى و اين امر، در جملۀ «اذْهَبْ
1) . كاشانى، فتحالله بن شكرالله، منهج الصادقین، ج 5، ص: 488.
أَنْتَ وَ أَخُوكَ» كه جنبه زمينهچينى براى آن دو خطاب داشت هر دو را مخاطب نكرد، بلكه يكى را مخاطب كرد و ديگرى را ملحق به او نمود، و از اينجا مىتوان احتمال داد كه آيه مورد بحث مشافهه و مخاطبه ديگرى بوده كه بعد از آن موقف ميان خدا و آن دو يا با هم و يا جداى از هم واقع شده است و مؤيد اين احتمال اين است كه بعد از آن فرموده «قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا...»، چون هر دو با هم مىگويند خدايا مىترسيم به ما ستم و تعدى كند و همچنين در چند جاى بعد همه خطاب به هر دو است، معلوم مىشود اين خطابها در محلى ديگر بوده.
و مراد از اينكه فرمود «فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً» اين است كه در گفتگوى با فرعون از تندى و خشونت خوددارى كنند، كه همين خويشتن دارى از تندى، واجبترين آداب دعوت است.
بيان اينكه اظهار اميد در كلام خدا (در مانند جملۀ «لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى») قائم به مقام است و رد سخنى از فخر رازى در باره سر ارسال موسى(علیه السلام) به سوى فرعون با علم به ايمان نياوردن او:
در جملۀ «لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى» تذكر و يا خشيت فرعون آرزو شده، و اين اميد، قائم به مقام محاوره است نه به خداى تعالى كه عالم به همه حوادث است كه پيش خواهد آمد.
كلمۀ «تذكر» به معناى قبول يادآورى و التزام به مقتضيات حجت ياد آورنده و ايمان به آن است و كلمه خشيت به معناى مقدمه آن قبول و ايمان است، پس
برگشت معنا به اين مىشود كه «شايد او ايمان بياورد و يا نزديك به ايمان آوردن شود و حد اقل بعضى از خواستههاى شما را اجابت كند».
بعضى(1)
از كسانى كه معتقدند ايمان فرعون در حين غرق شدن قبول است، به كلمۀ «لعل» در آيه مذكور بر مدعاى خود استدلال كردهاند، به اين بيان كه اميد و آرزو از ناحيه خداى تعالى واجب الوقوع است، همچنان كه به ابن عباس و قدماى مفسرين هم نسبت دادهاند كه هر چه را خدا در بارهاش اميدوار شود آن خواهد شد، پس از آيه بر مىآيد كه يكى از دو امر تذكر و خشيت واقع شد كه هر يك واقع شود نجات را به دنبال دارد، (پس فرعون كه به حكايت قرآن، در حين غرق شدن ايمان آورد اهل نجات است).
ليكن اين حرف مردود و ممنوع است، و كلمۀ «عسى» و «لعل» در كلام خداى تعالى بر همان معنايى دلالت مىكند كه در كلام غير خدا دلالت مىكند، و آن معنا عبارت است از اميدوارى، چيزى كه هست اميد در غير خدا قائم به شخص جاهل است، ولى در خداى تعالى قائم به او نيست، چون او منزه از جهل است بلكه قائم به مقام است، يعنى كسى كه در چنين مقامى قرار گيرد و جوانب كلام را زير نظر داشته باشد، مىفهمد كه جا دارد چنين و چنان شود، به خلاف اميدوارى در غير خدا كه هم ممكن است قائم به نفس اميدوار باشد و هم قائم به مقام تخاطب و گفت و شنود.
امام فخر رازى در تفسير خود گفته است: سر اينكه چرا خداى تعالى موسى
1) . جمعی از نویسندگان، مجموعة من التفاسير، ج 4، ص: 198.
را نزد فرعون فرستاد، با اينكه مىدانست او ايمان نمىآورد، به دست نيامده و در اينگونه اسرار غير از تسليم و تركاعتراض چارهاى نيست(1).
و اين سخن از وى خيلى عجيب است براى اينكه اگر مقصود از سر فرستادن موسى وجه صحت امر به چيزى است با علم به اينكه در خارج تحقق نمىيابد و محال است تحقق يابد؟! جواب مىگوييم: محال بودن وقوع چيزى در خارج يا وجوب وقوع آن، خود حالت آن چيز است به قياس بر علت تامه آن، كه عبارت است از علت فاعلى به ضميمه ساير عوامل خارجى، (كه اگر مجموع اينها كه همان علت تامه است، موجود باشد آن چيز و آن فعل، واجب و ضرورى الوجود مىشود و اگر علت تامهاش نبود و يا تامه نبود، وجود آن ممتنع مىگردد) و اما به قياس، به علت فاعليش به تنهايى نه واجب مىشود و نه ممتنع، و امر خداى تعالى هم هيچ وقت متعلق به فعلى به قياس به تمامى اجزاء علت تامهاش نمىشود، بلكه تنها متعلق به فعل به قياس به علت فاعليش مىگردد، كه يكى از اجزاء علت تامه فعل است و نسبت فعل و عدم آن به قياس به آن تنها ممكن است، (نه واجب و نه ممتنع) و به عبارت ديگر نسبت فعل و عدم فعل به فاعل نسبت امكان دائمى است، چون فاعل علت ناقصه است، كه نه وجود فعل را واجب مىكند و نه عدم آن را، پس بنا بر اين، ارسال رسول و دعوت فرعون به وسيله رسول، و امر فرعون به اطاعت وى همه صحيح است، زيرا اجابت فرعون و اطاعتش از رسول، نسبت به خود او اختيارى و ممكن است، (نه واجب و نه ممتنع) هر چند كه نسبت به او كه علت فاعلى است، به ضميمه ساير عوامل مانعه از اجابت محال و ممتنع است،
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 22، ص: 59.
اين جواب كسانى است كه قائل به اختيارند و اما جبرى مذهبان، كه خود فخر رازى يكى از آنها است، اين شبهه نزد آنها منحصر در تنها مسأله مورد بحث نيست، بلكه در تمامى موارد تكاليف جريان دارد، چون ايشان قائل به عموم جبر هستند و در مورد بحث گفتهاند: امر به موسى تكليفى است صورى كه نتيجه آن اتمام حجت و قطع معذرت است.
و اما اگر مراد از «سر ارسال رسول» با علم به ايمان نياوردن فرعون پرسش از فائده اين كار باشد چون خداى تعالى كار لغو نمىكند؟ در جواب مىگوييم دعوت به دين حق هرگز و در هيچ موردى لغو نيست، براى اينكه در مردمى كه آن را مىپذيرند اثر گذاشته و ايشان را در سعادت تكميل مىكند و در مردمى كه آن را نمىپذيرند نيز اثر گذاشته ايشان را در شقاوتشان تكميل مىكند، همچنان كه خداى تعالى فرمود: «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً».(1)
آرى اگر تكميل در طرف شقاوت لغو گردد، ديگر آزمايش در آن ناحيه معنايى نخواهد داشت، و حجت در آن تمام نمىشود، و عذر منقطع نمىگردد و اگر در يك طرف حجت تمام نشود، در طرف ديگر نيز تمام نمىگردد، و اين خود روشن است (زيرا سعادت در جايى تحقق مىيابد كه شقاوت هم امكان داشته باشد).
«قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا أَوْ أَنْ يَطْغى»؛ كلمۀ «فرط» به معناى تقدم است و در اينجا مراد از آن به قرينه مقابلهاش با طغيان، تعجيل در عقوبت
1) . «ما از قرآن چيزهايى نازل مىكنيم كه براى مؤمنين شفاء و رحمت است، و ظالمان را جز بر خسارتشان نمىافزايد.» (اسراء / 82)
است، به طورى كه نگذارد دعوت تمام گردد و مهلت ندهد معجزات اظهار شود، و مراد از «طغيان" اين است كه در ظلم خود از حد تجاوز نموده و با تشديد عذاب بنىاسرائيل و جرأت بر ساحت مقدس ربوبى مقابله نموده و اين بار كارهايى بكند كه تا كنون نمىكرد، و اگر نسبت خوف به موسى(علیه السلام) و هارون داد اشكالى ندارد، چون در سابق در تفسير جملۀ «خُذْها وَ لا تَخَفْ» گفتيم كه اين خوف با مقام نبوت منافات ندارد.
بعضى(1)
بر اين آيه اشكال كردهاند به اينكه خداى تعالى در جاى ديگر به موسى وقتى درخواست شركت دادن برادر را كرد فرمود: «قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما»؛(2)و با اينكه در اين آيه قبلاً به او تأمين داده بود، ديگر جا نداشت موسى و هارون اظهار ترس كنند؟.
بعضى(3)
از اين اشكال جواب دادهاند به اينكه ترس قبلى موسى(علیه السلام) از جان خودش بود، به دليل اينكه مىگفت: «آنها از من خونى طلب دارند و مىترسم مرا بكشند»،(4)
ولى در آيه مورد بحث همانطور كه گذشت ترسشان از باز ماندن امر دعوت است.
علاوه بر اين ممكن است خوفى كه در اين آيه حكايت شده همان ترس قبلى موسى باشد كه در موقف مناجات اظهار كرده بود و ترس هارون باشد در هنگامى
كه از مأموريت خود آگاه گشت، و با هم در اين مورد جمع شده باشند، در سابق هم گذشت كه احتمال دارد جملۀ «اذْهَبا إِلى فِرْعَوْنَ...»، حكايت كلامى باشد كه هر دوى آن بزرگواران در مواقف متعددى گفتهاند.
اشاره به وجه اينكه موسى و هارون از عقاب و طغيان فرعون اظهار نگرانى كردند
«قالَ لا تَخافا إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى»؛ يعنى از فرط و طغيان فرعون نترسيد كه من با شما حاضرم، و آنچه بگويد مىشنوم و آنچه عمل كند مىبينم و شما را يارى مىكنم و تنهاتان نمىگذارم، و در حقيقت اين آيه تأمينى است كه با وعده نصرت به آن دو مىدهد، پس اينكه فرمود: «لا تخافا» تأمين است و اينكه فرمود: «إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى»، تعليل آن تأمين است به اينكه با حضور و ديدن و شنيدن من ديگر جايى براى ترس شما نيست، و اين خود دليل بر اين است كه جمله مذكور كنايه است از مراقبت و نصرت، و گر نه صرف حاضر بودن و ديدن و شنيدن، و صرف آگاهى داشتن به آنچه كه رخ مىدهد باعث نترسيدن موسى و هارون نمىشود، چون خداى تعالى همه چيز را مىبيند و مىشنود و از هر چيزى آگاهى دارد.
بعضى(1)
از علما با اين آيه استدلال كردهاند بر اينكه سمع و بصر در خداى تعالى دو صفتند زائد بر صفت علم، چون اگر آن دو نيز همان علم بوده باشند، بايد آوردن جملۀ «أَسْمَعُ وَ أَرى» بعد از جملۀ «إِنَّنِي مَعَكُما» تكرار باشد و تكرار خلاف اصل است.
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 22، ص: 61.
و اين استدلال موهونترين استدلالى است كه در اين باره شده است، براى اينكه:
اولاً: در سابق هم تذكر داديم كه مفاد جملۀ «إِنَّنِي مَعَكُما» حضور و شهادت است و حضور و شهادت غير از علم است.
و ثانيا: ما برهانهاى يقينى داريم بر اينكه صفات ذاتى خداى تعالى كه عبارتند از «حيات»، «علم»، «قدرت»، «سمع» و «بصر» عين ذاتند و بعضى عين بعض ديگرند، و ديگر با بودن يقين ممكن نيست ظهور لفظى ظنى مخالف منعقد گردد.
و ثالثا: براى اينكه مسأله از مسائل اصول معارف دينى است و در اصول، جز به علم نمىتوان اعتماد و ركون نمود و دليلى كه با امثال" اصل عدم تكرار است» تمام و تكميل شود، از چنين مباحثى اجنبى است.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ أَخي هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لساناً فَأَرْسِلْهُ مَعي رِدْءاً يُصَدِّقُني إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ * قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما بِآياتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ»؛(2)«و برادرم هارون زبانش از من فصيحتر است؛ او را همراه من بفرست تا ياور من باشد و مرا تصديق كند؛ مىترسم مرا تكذيب كنند! فرمود: به زودى
بازوان تو را بهوسيلۀ برادرت محكم (و نيرومند) مىكنيم، و براى شما سلطه وبرترى قرار مىدهيم؛ و به بركت آيات ما، بر شما دست نمىيابند؛ شما و پيروانتان پيروزيد!»
در مجمع البيان"(1)
گفته: «وقتى گفته مىشود «فلانى ردء فلانى» است، معنايش اين است كه: او را يارى و پشتيبانى مىكند».
جملۀ «إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ» تعليل درخواستى است كه كرده، و آن اين بود كه:
برادرم هارون را با من بفرست، و از سياق برمىآيد كه آن جناب از اين ترس داشته كه فرعونيان تكذيبش كنند، و او خشمگين شود، و نتواند حجت خود را بيان نمايد، چون در حال خشم لكنتى كه در زبانش بوده، بيشتر مىشده، نه اينكه معنايش اين است كه: هارون را با من بفرست تا مرا تكذيب نكنند، زيرا آنهايى كه وى را تكذيب مىكردند باك نداشتند از اين كه هارون را هم همراه او تكذيب كنند، كسى كه بخواهد زير بار موسى نرود و او را تكذيب كند هارون هم با او باشد باز تكذيب خواهد كرد.
دليل بر گفتار ما در معناى جمله، آيۀ «قالَ رَبِّ إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ وَ يَضِيقُ صَدْرِي وَ لا يَنْطَلِقُ لِسانِي فَأَرْسِلْ إِلى هارُونَ»؛(2)است، كه سخن موسى(علیه السلام) را در همين مورد حكايت مىكند.
بنا بر اين ما حصل معناى آيه مورد بحث اين مىشود كه برادرم هارون فصيحتر از من است، و زبانى گوياتر از من دارد، پس او را به ياريم بفرست، تا صدق مرا در مدعايم تصديق كند، و وقتى مردم با من مخاصمه مىكنند، قانعشان سازد، زيرا من مىترسم تكذيبم كنند، آن وقت ديگر نتوانم صدق مدعايم را برايشان روشن سازم.
«قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما بِآياتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ»؛ اينكه فرمود: بازويت را به وسيله برادرت محكم مىكنم، كنايه است از اينكه: تو را به وسيله او تقويت خواهم كرد، و همچنين عدم وصول فرعونيان به آن دو، كنايه است از اينكه آنان قدرت و تسلط بر كشتن شما نخواهند يافت، گويا آن دو بزرگوار را در يك طرف و فرعونيان را در طرف ديگر دو گروه فرض كرده، كه با هم مسابقه دارند، آن گاه فرموده: گروه فرعونيان به شما نمىرسند، تا چه رسد به اينكه از شما سبقت گيرند.
و معناى آيه اين است كه: خداى تعالى فرمود: به زودى تو را به وسيله برادرت هارون تقويت و يارى خواهيم كرد، و براى شما تسلط و اقتدار و غلبهاى برايشان قرار خواهيم داد، تا به سبب آياتى كه ما شما دو نفر را به وسيله آن غلبه مىدهيم، نتوانند بر شما مسلط شوند، آن گاه همين غلبه دادن آن دو بزرگوار را بر فرعونيان بيان نموده، و فرموده: «أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ»؛ «شما و هر كس كه شما دو نفر را پيروى كند غالب خواهيد بود». و اين بيان را آورد تا بفهماند كه نه تنها آن دو تن غالبند، بلكه پيروان ايشان نيز غالب خواهند بود.
از اين بيان روشن مىشود كه: كلمۀ «سلطان» به معناى قهر و غلبه است،
ولى بعضى(1)از مفسرين گفتهاند: به معناى حجت و برهان است، يعنى ما براى شما دو نفر حجت و برهان قرار مىدهيم، و اگر سلطان به اين معنا باشد بهتر آن است كه بگوييم جملۀ «بآياتنا» متعلق است به «غالبون» نه به جملۀ «فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما» (توضيح اينكه: بنا بر وجه اول معنا اين مىشود كه: فرعونيان به سبب آيات و معجزات ما بر شما غلبه نمىكنند و بنا بر وجه دوم اين مىشود كه: شما به سبب حجت و برهان ما غالب خواهيد بود). البته در معناى آيه شريفه وجوه ديگرى نيز ذكر كردهاند، كه چون فايدهاى در تعرض آنها نديديم از نقل آنها خوددارى نموديم.(2)
قرآن میفرماید:«وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلينَ إِلاَّ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ فَمَنْ آمَنَ وَ أَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ * وَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا يَمَسُّهُمُ الْعَذابُ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ»؛(3)
«ما پيامبران را، جز (به عنوان) بشارت دهنده و بيم دهنده، نمىفرستيم؛ آنها كه ايمان بياورند و (خويشتن را) اصلاح كنند، نه ترسى بر آنهاست و نه غمگين مىشوند. و آنها كه آيات ما را تكذيب كردند، عذاب (پروردگار) به خاطر نافرمانيها به آنان مىرسد.»
«فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ * فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنَّا بِهِ
مُشْرِكينَ * فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتي قَدْ خَلَتْ في عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْكافِرُونَ»؛(1)
«هنگامى كه رسولانشان دلايل روشنى براى آنان آوردند، به دانشى كه خود داشتند خوشحال بودند (و غير آن را هيچ مىشمردند)، ولى آنچه را (از عذاب) به تمسخر مىگرفتند آنان را فراگرفت! هنگامى كه عذاب (شديد) ما را ديدند گفتند: هم اكنون به خداوند يگانه ايمان آورديم و به معبودهايى كه همتاى او مىشمرديم كافر شديم! امّا هنگامى كه عذاب ما را مشاهده كردند، ايمانشان براى آنها سودى نداشت! اين سنّت خداوند است كه همواره در ميان بندگانش اجرا شده، و آنجا كافران زيانكار شدند!»
اين آيات كه آخرين آيات سوره مؤمن را تشكيل مىدهد در حقيقت يك نوع نتيجهگيرى از بحثهاى گذشته است، زيرا بعد از بيان آن همه آيات الهى در آفاق و انفس، و آن همه مواعظ لطيف و دلنشين و گفتگو پيرامون معاد و دادگاه بزرگ رستاخيز، منكران لجوج و كافران مستكبر را، با تهديدهاى شديد و توأم با استدلال و منطق مواجه ساخته، و پايان كار آنها را به وضوح بيان مىكند.
نخست مىگويد: «آيا آنها بر زمين سير نكردند تا ببينند عاقبت كسانى كه قبل از آنها مىزيستند چگونه شد؟!»؛ «أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ».
1) . غافر / 83 الی 85.
اگر در اصالت تاريخ تدوين يافته و آنچه بر صفحات اوراق ثبت شده شك و ترديد دارند در اصالت آثارى كه بر صفحه زمين از كاخهاى ويران شده شاهان، از استخوانهاى پوسيده در زير خاك، و از ويرانههاى شهرهاى بلا زده، كه با بيانى رسا ماجراهاى خويش را شرح مىدهند نمىتوانند شك كنند.
«همان كسانى كه از نظر تعداد نفرات از آنها بيشتر، و از قوت و آثارشان در زمين از آنها فزونتر بود»؛ «كانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثاراً فِي الْأَرْضِ».
كثرت نفرات آنها از قبورشان مىتوان شناخت، و قدرت و آثارشان را در زمين از آنچه از آنها به يادگار مانده! تعبير به «آثاراً فِي الْأَرْضِ» ممكن است اشاره به پيشرفت گسترده كشاورزى آنها باشد (چنان كه در آيه 9 سوره روم آمده) و يا اشاره به ساختمانهاى عظيم و بناهاى محكم اقوام پيشين در دل كوهها و بر صحنه دشتها (چنان كه در آيات 128 و 129 شعرا بيان شده است).
ولى به هر حال «نيروهايى را كه به دست مىآوردند هرگز به هنگام وزش طوفان بلا و عذاب الهى نتوانست آنها را بىنياز سازد و نجات دهد»؛ «فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ».(1)
بلكه تمام اين قدرتها در لحظاتى كوتاه در هم كوبيده شدند، كاخها روي هم ريختند و ويران گشتند، و لشكريان عظيم و قدرتمند همچون برگ خزان بر زمين افتادند، و يا در ميان امواج كوه پيكر دفن شدند! جايى كه آنها با آن همه قدرت
1) . در اينكه «ما» در جملۀ «ما اغنى» نافيه يا استفهاميه است دو احتمال ذكر كردهاند، ولى ظاهر همان اول است، و در اينكه «ما» در «ما كانوا يكسبون» موصوله يا مصدريه است باز دو احتمال ذكر كردهاند، ولى معنى اول مسلما ترجيح دارد.
چنين سرنوشتى پيدا كردند، اين مشركان ضعيف و ناتوان مكه كه در برابر آنها چيزى به حساب نمىآيند چه مىانديشند؟!
در آيه بعد به چگونگى برخورد آنها با پيامبران و معجزات و دلائل روشن انبياء اشاره كرده مىگويد: «هنگامى كه رسولان آنها با معجزات و دلائل روشن به سراغ آنها آمدند از آنان روى گرداندند،و تنها به معلوماتى كه خود داشتند دل بستند و خوشحال بودند، و غير آن را هيچ شمردند»؛ «فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ».
و همين امر سبب شد تا «آنچه را از عذاب و تهديدهاى الهى به باد استهزا مىگرفتند بر سر آنان فرود آيد»؛ «وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ».
در اينكه منظور از اين علم و دانشى كه آنها به آن مغرور بودند، و خود را با داشتن آن بىنياز از تعليمات انبيا مىديدند، چه بوده است؟ مفسران احتمالات مختلفى دادهاند كه همه با هم قابل جمع است:
«چه كسى مىتواند اين استخوانهاى پوسيده را زنده كند؟».
و گاه مىگفتند: «أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ»؛(2)
«آيا هنگامى كه خاك شديم و در زمين گم شديم ممكن است بار ديگر آفرينش تازهاى بيابيم».
گاه مىافزودند: «ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ»؛(1)
«جز زندگى اين دنيا چيزى در كار نيست، گروهى مىميرند و گروهى متولد مىشوند و جز طبيعت ما را هلاك نمىكند!».
و امثال اين ادعاهاى واهى و بدون دليل كه علمش مىپنداشتند.
«اين ثروت را به خاطر آگاهى خاصى كه نزد من بوده است به دست آوردهام!».
اما قرآن نتيجه اين خودخواهى و غرور را در آيات بعد چنين بيان كرده:
«هنگامى كه شدت عذاب ما را ديدند، عذابى كه براى ريشه كن كردن آنها نازل
شده بود و فرمان قطعى پروردگار را در زمينه نابوديشان به همراه داشت، از كرده خود پشيمان شدند، خود را موجودى ضعيف و ناتوان ديدند و رو به درگاه حق آوردند و فريادشان بلند شد و گفتند: اكنون به خداوند يگانه ايمان آورديم، و نسبت به معبودهايى كه شريك او مىشمرديم كافر شديم!»؛ «فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ».
«اما هنگامى كه عذاب ما را مشاهده كردند ايمان آنها به حالشان سودى نداشت»؛ «فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا».
چرا كه به هنگام نزول «عذاب استيصال» درهاى توبه بسته مىشود، و اصولاً اينگونه ايمان اضطرارى فايده ايمان اختيارى را نمىتواند داشته باشد، و زائيده آن شرائط فوقالعاده است، به همين دليل هر گاه طوفان بلا فرو بنشيند راه گذشته خود را از سر مىگيرند.
و نيز به همين دليل ايمان فرعون به هنگامى كه در ميان امواج نيل افتاد پذيرفته نشد.اين حكم مخصوص افراد يا اقوام معينى نيست، بلكه چنان كه قرآن در دنبال همين سخن مىگويد: «اين سنت الهى است كه در مورد بندگان گذشته نيز اجرا شده است»؛ «سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبادِهِ».
سپس آخرين آيه مورد بحث را به اين جمله پايان مىدهد: «و در آن هنگام كه عذاب الهى دامانشان را فرو گرفت خسران و زيان كافران آشكار شد»؛ «وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْكافِرُونَ».
آن روز فهميدند كه سرمايهاى جز مشتى غرور و پندار نداشتند، و آنچه را
آب حيات خيال مىكردند سرابى بيش نبود، سرمايههاى وجود خود را همه در اين بيراهه زندگى به هدر داده، و محصولى جز گناه و عذاب اليم الهى فراهم نساخته بودند، چه زيان و خسرانى از اين برتر؟! و به اين ترتيب سوره مؤمن كه با توصيف حال كافران مغرور آغاز شده بود، با پايان زندگى دردناك آنها خاتمه مىيابد!
در آيات مختلف اين سوره، چنان كه شرح داده شد، سرچشمه اصلى انحراف و بدبختى گروه كثيرى از مردم را كبر و غرور معرفى مىكند.
تكبرى كه گاه از داشتن امكانات مالى، و يا كثرت نفرات و نيروى نظامى سرچشمه مىگيرد، و گاه از داشتن مختصر معلوماتى كه آن را فراوان مىپندارد.
نمونه زنده آن را در عصر و زمان خود، و بعد از پيروزيهاى علمى و صنعتى در جوامع پيشرفته مادى با چشم مىبينيم، زيرا مىدانيم يكى از عوامل مؤثر نفى مذهب و روى آوردن به مكتبهاى الحادى همان غرور علمى است كه در قرون اخير براى جمعى از دانشمندان علوم طبيعى پيدا شده، آنها با كشف اسرارى از طبيعت و دست يافتن به روزنههايى از علم آن چنان مست و مغرور شدند كه تصور كردند چيزى در اين عالم جز آنچه آنها مىدانند وجود ندارد، و چون خدا را در آزمايشگاههاى خود حاضر نديدند راه انكار پيش گرفتند! اين غرور علمى به قدرى گسترش پيدا كرد كه اصلاً مذهب و وحى انبياء را زائيده جهل يا ترس بشر پنداشتند و گفتند: با فرا رسيدن دوران شكوفايى علم ديگر نيازى به اين مسائل
نيست! حتى گاه پا را از اين فراتر نهادند و دوران زندگى بشر را از نظر فكرى به چهار دوران تقسيم كردند:
ولى خوشبختانه اين مستى و غرور ديرى نپاييد و عوامل ديگرى دست به دست هم داد و بر اين پندارهاى بىاساس خط بطلان كشيد و به مصداق آيات فوق" هنگامى كه به علوم خود مغرور شدند باس الهى دامانشان را گرفت و فريادهايشان بجايى نرسيد».
از يك سو جنگهاى جهانى اول و دوم نشان داد كه پيشرفتهاى علمى و صنعتى بشر نه تنها او را خوشبخت نكرده، بلكه او را از هر زمان به لبه پرتگاه نزديكتر ساخته است.
از سوى ديگر بروز انواع مفاسد اخلاقى و اجتماعى، و بروز انواع نابسامانيها، قتلها و كشتارها و بيماريهاى روانى و انواع تجاوزهاى مالى و ناموسى، نشان داد كه علوم انسانى هرگز نتوانسته است به تنهايى جلو نابسامانيها را بگيرد، بلكه بد آموزيهايى كه معمولاً از آن جدا نيست گاهى بر دامنه آن افزوده است.
از سوى سوم معماهاى فراوانى كه در علوم پيدا شد و انسان خود را از حل آن عاجز ديد، و دنياهاى وسيعى كه در برابر ديدگان او خودنمايى كرد (چه عوالم بسيار
بزرگ و چه فوقالعاده كوچك) و خود را از شناخت آن ناتوان مشاهده كرد، سبب شد كه بار ديگر دست به دامان تعليمات انبيا بزند، و گروه عظيمى دوباره به سايه وحى باز گردند، و درمان اين بيماريهاى جانكاه را در دستورات انبياءجستجو كنند. كليساها رونق گرفت تعليمات مذهبى جزء برنامه زندگى بسيارى شد.
در اين ميان «اسلام» با تعليمات ويژه و مترقى و جامع خود بروز و ظهور تازهاى يافت، و حركتها به سوى شناخت اسلام اصيل شروع شد.
اميد است پيش از آنكه باس الهى بار ديگر دامان گروهى از مردم اين جهان را بگيرد اين بيدارى همگانى شود، و آثار آن غرور محو و نابود گردد تا به خسران و زيان منتهى نگردد.
پروردگارا! ما را از مركب غرور فرود آور، و از كبر و لجاجت و خود خواهى كه مايه هلاكت و بدبختى و شرمسارى است حفظ فرما.
خداوندا! دنياى ما را نيز بيدار كن، و پيش از آنكه باس شديدت دامان مردم عصر ما را فرو گيرد به سايه پر مهر تعليمات پيامبرانت باز گردان.(1)
قرآن نیز میفرماید:
«وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ»؛(2)«و اگر اهل شهرها و آباديها، ايمان مىآوردند و تقوا پيشه مىكردند، بركات آسمان و زمين را بر آنها مىگشوديم، ولى (آنها حق را) تكذيب كردند؛ ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم.»
قرآن میفرماید:
«قالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهَاً غَيْري لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونينَ * قالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُكَ بِشَيْءٍ مُبينٍ * قالَ فَأْتِ بِهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقينَ * فَأَلْقى عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبينٌ * وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرينَ * قالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَليمٌ * يُريدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِ فَما ذا تَأْمُرُونَ * قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرينَ * يَأْتُوكَ بِكُلِّ سَحَّارٍ عَليمٍ * فَجُمِعَ السَّحَرَةُ لِميقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ * وَ قيلَ لِلنَّاسِ هَلْ أَنْتُمْ مُجْتَمِعُونَ * لَعَلَّنا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ إِنْ كانُوا هُمُ الْغالِبينَ * فَلَمَّا جاءَ السَّحَرَةُ قالُوا لِفِرْعَوْنَ أَ إِنَّ لَنا لَأَجْراً إِنْ كُنَّا نَحْنُ الْغالِبينَ * قالَ نَعَمْ وَ إِنَّكُمْ إِذاً لَمِنَ الْمُقَرَّبينَ * قالَ لَهُمْ مُوسى أَلْقُوا ما أَنْتُمْ مُلْقُونَ * فَأَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِيَّهُمْ وَ قالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنَّا لَنَحْنُ الْغالِبُونَ * فَأَلْقى مُوسى عَصاهُ فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ»؛(1)
«(فرعون خشمگين شد و) گفت: اگر معبودى غير از من برگزينى، تو را از زندانيان قرار خواهم داد! (موسى) گفت: حتّى اگر نشانه آشكارى براى تو بياورم (باز ايمان نمىآورى)؟! گفت: اگر راست مىگويى آن را بياور! در اين هنگام موسى عصاى خود را افكند، و ناگهان مار عظيم و آشكارى شد؛ و دست خود را (در گريبان فرو برد و) بيرون آورد، و در برابر بينندگان سفيد و روشن بود. (فرعون) به گروهى كه اطراف او بودند گفت: اين ساحر آگاه و ماهرى است! او مىخواهد با سحرش شما را از سرزمينتان بيرون كند! شما چه نظر مىدهيد؟ گفتند: او و برادرش را مهلت ده؛ و مأموران را براى بسيج به تمام شهرها اعزام كن، تا هر ساحر ماهر و دانايى را نزد تو آورند! سرانجام ساحران براى وعدهگاه روز معيّنى جمعآورى شدند. و به مردم گفته شد: آيا شما نيز
1) شعراء / 29 الی 45.
(در اين صحنه) اجتماع مىكنيد... تا اگر ساحران پيروز شوند، از آنان پيروى كنيم؟! هنگامى كه ساحران آمدند، به فرعون گفتند: آيا اگر ما پيروز شويم، پاداش مهمّى خواهيم داشت؟ گفت: (آرى) و در آن صورت شما از مقرّبان خواهيد بود! (روز موعود فرا رسيد و همگى جمع شدند؛) موسى به ساحران گفت: آنچه را مىخواهيد بيفكنيد، بيفكنيد! آنها طنابها و عصاهاى خود را افكندند و گفتند: به عزّت فرعون، ما قطعاً پيروزيم! سپس موسى عصايش را افكند، ناگهان تمام وسايل دروغين آنها را بلعيد!»
اين منطق نيرومند و شكست ناپذير، فرعون را سخت خشمگين ساخت و سرانجام به حربهاى متوسل شد كه همه زورمندان بىمنطق به هنگام شكست و ناكامى به آن متوسل مىشوند و چنين «گفت: اگر معبودى غيرمن انتخاب كنى تو را از زندانيان قرار خواهم داد»؛ «قالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهَاً غَيْرِي لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونِينَ».
من اين سخنان تو را نمىفهمم، همين مىدانم كه يك اله و معبود بزرگ وجود دارد و آن منم! و هر كس غير از اين بگويد محكوم به مرگ، يا زندان مرگ آفرين است!.
بعضى از مفسران معتقدند كه الف و لام در «المسجونين» الف و لام عهد است، و اشاره به زندان مخصوصى است كه هر كس را به آن مىافكندند، براى هميشه در آن مىماند تا جنازه او را از زندان بيرون آورند(1).
در واقع فرعون با اين سخن تند و تهديد ظالمانه مىخواست موسى(علیه السلام) را
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، ذيل آيه مورد بحث.
خاموش كند چرا كه ادامه اين بحثها سبب بيدارى مردم مىشد، و براى جباران چيزى خطرناكتر از بيدارى و هشيارى مردم نيست!.
در آيات قبل ديديم كه چگونه موسى(علیه السلام) برترى خود را از نظر منطق بر فرعون حفظ كرد، و به حاضران نشان داد كه تا چه حد آئين او متكى به منطق و عقل اوست، و ادعاى فرعون، سست و واهى است، گاهى مسخره كردن، گاه نسبت جنون دادن و سرانجام تكيه بر قدرت و تهديد به زندان و مرگ نمودن.
اينجا است كه صحنه برمىگردد و موسى(علیه السلام) نيز بايد روش تازهاى در پيش گيرد كه فرعون در اين صحنه نيز ناتوان و درمانده شود.
موسى نيز بايد تكيه بر قدرت كند قدرتى الهى كه از معجزهاى چشمگير سرچشمه مىگيرد، رو به سوى فرعون كرد و گفت: «آيا اگر من نشانه آشكارى براى رسالتم ارائه دهم باز مرا زندان خواهى كرد؟!»؛ «قالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُكَ بِشَيْءٍ مُبِينٍ».
فرعون در اينجا سخت در بن بست واقع شد چرا كه موسى(علیه السلام) اشاره سر بستهاى به يك برنامه فوقالعاده كرده و فكر حاضران را متوجه خود ساخته است، اگر فرعون بخواهد سخن او را ناديده بگيرد همه بر او اعتراض مىكنند، و مىگويند بايد بگذارى موسى(علیه السلام) كار مهمش را ارائه دهد، اگر توانايى داشته باشد كه معلوم مىشود، نمىتوان با او طرف شد، و الا گزافهگوئيش آشكار مىگردد، در هر حال نمىتوان از اين سخن موسى(علیه السلام) به سادگى گذشت.
ناچار «گفت اگر راست مىگويى آن را بياور!»؛ «قالَ فَأْتِ بِهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ».
«در اين هنگام موسى(علیه السلام) عصائى را كه به دست داشت افكند، و (به فرمان پروردگار) مار عظيم و آشكارى شد»؛ «فَأَلْقى عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ».
«سپس دست خود را در گريبان فرو برد و بيرون آورد ناگهان در برابر بينندگان سفيد و روشن بود!»؛ «وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ».
در حقيقت اين دو معجزه بزرگ، يكى مظهر بيم بود و ديگرى مظهر اميد اولى مناسب مقام انذار است، و دومى بشارت، يكى بيانگر عذاب الهى است و ديگرى نور است و نشانه رحمت، چرا كه معجزه بايد هماهنگ با دعوت پيامبر باشد.
«ثعبان» به معنى مار عظيم است كه از آن در فارسى تعبير به «اژدها» مىشود.
«راغب» در «مفردات» احتمال داده كه اين واژه از مادۀ «ثعب» به معنى جريان آب گرفته شده باشد، زيرا حركت اين حيوان به نهرهايى شباهت دارد كه به صورت مارپيچ حركت مىكند.
تعبير به «مبين» ممكن است اشاره به اين حقيقت باشد كه راستى عصا تبديل به مار عظيم شده بود و چشمبندى و تردستى و عملى همچون سحر ساحران در كار نبود.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه در اينجا تعبير به «ثعبان» شده، و در آيه 10 سوره نمل و 31 قصص تعبير به «جان» (مارهاى كوچكى كه با سرعت و چابكى حركت مىكنند) و در سوره طه آيه 20 تعبير به «حية» (به معنى مار است و از ماده حيات گرفته شده).
اين تفاوت تعبيرها در به دو نظر سؤالانگيز است، ولى در واقع براى بيان يكى از دو مطلب است:
ممكن است اشاره به حالات مختلف آن مار باشد كه در آغاز «عصا» به صورت مار كوچك و باريكى در مىآمد و تدريجاً بزرگ مىشد و مبدل به اژدهايى مىگشت.
و يا اينكه هر يك از اين لغات سهگانه به يكى از خصائص آن مار اشاره مىكند" ثعبان" اشاره به عظمتآن، و «جان» اشاره به سرعت و چابكى، و «حية» اشاره به زنده بودن آن مىباشد.
فرعون از مشاهده اين صحنه، سخت جا خورد و در وحشت عميقى فرو رفت اما براى حفظ قدرت شيطانى خويش كه با ظهور موسى(علیه السلام)، سخت به خطر افتاده بود و همچنين براى حفظ اعتقاد اطرافيان و روحيه دادن به آنها در صدد توجيه معجزات موسى برآمد، نخست «به اطرافيان خود چنين گفت: اين مرد ساحر آگاه و ماهرى است!»؛ «قالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ».
همان كسى را كه تا چند لحظه قبل مجنونش مىخواند اكنون به عنوان «عليم» از او نام مىبرد! و چنين است راه و رسم جباران كه گاه در يك جلسه چندين بار چهره عوض مىكنند، و هر زمان براى رسيدن به مقصد خود به دستاويز تازهاى متشبث مىشوند.
فرعون فكر مىكرد چون در آن زمان سحر رايج بود، اين اتهام و برچسب بهتر از هر چيز به موسى بعد از نشان دادن اين معجزات مىچسبد.
سپس براى اينكه جمعيت را بر ضد او بسيج كند چنين ادامه داد: «او مىخواهد شما را از سرزمينتان با سحرش بيرون كند!»؛ «يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِ».
«شما چه مىانديشيد و چه دستور مىدهيد؟!»؛ «فَما ذا تَأْمُرُونَ».
اين همان فرعونى است كه قبلاً تمام مصر را ملك مسلم خود مىدانست، و مىگفت «أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ»؛ «آيا حكومت و مالكيت اين سرزمين مصر از آن من نيست؟» اكنون كه پايههاى تخت خود را لرزان مىبيند، مالكيت مطلقه اين سرزمين را به كلى فراموش كرده، و آن را ملك مردم مىشمرد مىگويد: سرزمين شما به خطر افتاده، چارهاى بينديشيد! فرعونى كه تا يك ساعت پيش از اين حاضر نبود گوش به سخن كسى بدهد و هميشه فرمان دهنده مطلق العنان بود و آمر بلا منازع، اكنون چنان درمانده شده است كه به اطرافيان مىگويد شما چه امر مىكنيد؟! مشورتى بسيار عاجزانه و از موضع ضعف!.
از آيه 110 سوره اعراف چنين برمىآيد كه اطرافيان نيز در ميان خود به مشورت پرداختند، و آن چنان دستپاچه شده بودند كه قدرت تفكر را از دست داده و هر يك رو به ديگرى مىكرد و مىگفت: تو چه دستور مىدهى؟! آرى چنين است سنت جباران در هر عصر و هر زمان، به هنگامى كه بر اوضاع مسلطند همه چيز را مال خود مىشمرند، و همه را بردگان خويش، و جز منطق استبداد چيزى نمىفهمند.
اما به هنگامى كه پايههاى تخت بيدادگرى خود را لرزان و حكومت خويش را در خطر بينند موقتا از تخت استبداد پائين آمده دست به دامن مردم و آراء و افكار آنها مىشوند، مملكت را مملكت مردم، و آب و خاك را از آنان دانسته، و آراء آنها را محترم مىشمرند، اما با فرو نشستن طوفان باز همان كاسه است و همان آش.
در عصر و زمان خود نيز باز مانده سلاطين پيشين را ديديم كه چگونه زمانى كه دنيا به كامش مىگشت سراسر كشور را ملك طلق خود مىدانست، و حتى به
كسانى كه مايل نبودند در حزب او وارد شوند فرمان خروج از مملكت مىداد كه زمين خدا وسيع است و هر كجا مىخواهيد برويد، اينجا همين برنامه است كه من مىگويم و لا غير! اما ديديم به هنگام وزيدن طوفان انقلاب تا چه حد در پيشگاه مردم سر تعظيم فرود آورد و حتى از گناهان گذشته خويش توبه و تقاضاى عفو كرد، ولى در برابر مردمى كه ساليان دراز او را به خوبى شناخته بودند، سودى نداد.
بعد از مشورتها سرانجام اطرافيان به فرعون «گفتند: موسى و برادرش را مهلتى ده و در كار آنها عجله مكن و به تمام شهرهاى مصر مأموران براى بسيج اعزام كن»؛ «قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ».(1)
«تا هر ساحر ماهر و كهنهكارى را نزد تو آورند»؛ «يَأْتُوكَ بِكُلِّ سَحَّارٍ عَلِيمٍ».
در واقع اطرافيان فرعون يا اغفال شدند و يا آگاهانه تهمت او را به موسى پذيرا گشتند، و برنامه را چنين تنظيم كردند كه او «ساحر» است، و در مقابل ساحر بايد دست به دامان" سحار» يعنى ساحران ماهرترى زد! و گفتند خوشبختانه در كشور پهناور مصر، اساتيد فن سحر بسيارند، اگر موسى ساحر است ما «سحار» در برابر او قرار مىدهيم، و آن قدر ساحران وارد به فوت و فن سحر را جمع مىكنيم تا راز موسى را افشا كنند!.«حاشرين» از مادۀ «حشر» به معنى بسيج كردن گروهى از مردم به سوى ميدان جنگ يا مانند آن است، و به اين ترتيب مأموران مىبايست ساحران را به هر قيمتى كه ممكن است براى مبارزه با موسى(علیه السلام) بسيج كنند.
1) . «ارجه» از مادۀ «ارجاء» به معنى به تاخير انداختن و عجله نكردن در قضاوت است، و ضمير در آخر آن به موسى برمىگردد و در اصل «ارجئه» بوده و همزه براى تخفيف حذف شده است.
در اين آيات صحنه ديگرى از اين داستان پر ماجرا نشان داده مىشود:
به دنبال پيشنهاد اطرافيان فرعون جمعى از مأموران زبده به شهرهاى مختلف مصر روان شدند و در هر جا ساحران ماهر را جستجو كردند، «سرانجام جمعيت ساحران براى وعدهگاه روز معين جمع آورى شدند»؛ «فَجُمِعَ السَّحَرَةُ لِمِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ».
و به تعبير ديگر آنها را براى چنان روزى از قبل آماده كردند تا در موعد معين به ميدان مبارزه گسيل شوند.
منظور از «يَوْمٍ مَعْلُومٍ» آن چنان كه از آيات سوره اعراف استفاده مىشود يكى از روزهاى عيد معروف مصريان بوده كه موسى(علیه السلام) آن را براى مبارزه تعيين كرد، و هدفش اين بود كه مردم فرصت بيشترى براى حضور در صحنه داشته باشند، زيرا اطمينان به پيروزى خود داشت، و مىخواست قدرت آيات الهى، و ضعف فرعون و دستيارانش بر همگان آشكار گردد، و نور ايمان در دلهاى گروه بيشترى بدرخشد.
از مردم نيز براى حضور در اين ميدان مبارزه دعوت شد: «و به مردم گفته شد آيا شما در اين صحنه اجتماع مىكنيد؟!»؛ «وَ قِيلَ لِلنَّاسِ هَلْ أَنْتُمْ مُجْتَمِعُونَ».
اين تعبير نشان مىدهد كه مأموران فرعون در اين زمينه بسيار حساب شده كار مىكردند، آنها مىدانستند اگر مردم را اجبار به حضور كنند، ممكن است واكنش منفى نشان دهند، چرا كه هر كس فطرتا از اجبار گريزان است، لذا گفتند چنان كه تمايل داشته باشيد در اين جلسه حضور پيدا كنيد و قطعا اين طرز بيان افراد زيادترى را به آن جلسه كشانيد.
و به مردم گفته شد «هدف اين است كه اگر ساحران پيروز شوند كه پيروزى آنها پيروزى خدايان ما است ما از آنان پيروى كنيم»، و آن چنان صحنه را گرم و داغ نمائيم كه دشمن خدايان ما براى هميشه از ميدان بيرون رود!؛ «لَعَلَّنا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ إِنْ كانُوا هُمُ الْغالِبِينَ».
روشن است كه وجود تماشاچيان بيشتر كه ارتباط و پيوند با يك طرف مبارزه دارند هم مايه دلگرمى آنها است و به آنها روحيه مىدهد، و هم سبب مىشود كه آنان نهايت كوشش خود را به كار گيرند، و هم در موقع پيروزى توانايى دارند چنان جنجالى بر پا كنند كه حريف براى هميشه منزوى شود، و هم مىتوانند از آغاز مبارزه در طرف مقابل ايجاد وحشت كنند.
آرى مأموران فرعون با اين اميدها مايل بودند مردم را در صحنه حاضر كنند و موسى نيز حضور چنين جمعى را از خدا مىخواست كه بتواند منظور خود را به عالىترين وجهى پياده كند.
اينها همه از يك سو، از سوى ديگر «هنگامى كه ساحران نزد فرعون آمدند و او را سخت در تنگنا ديدند به اين فكر افتادند كه برترين بهرهگيرى را كرده و امتيازهاى مهمى از او بگيرند، به فرعون گفتند: آيا براى ما پاداش قابل ملاحظهاى خواهد بود اگر پيروز شويم»؛ «فَلَمَّا جاءَ السَّحَرَةُ قالُوا لِفِرْعَوْنَ أَ إِنَّ لَنا لَأَجْراً إِنْ كُنَّا نَحْنُ الْغالِبِينَ».
فرعون كه سخت در اين بن بست گرفتار و درمانده بود حاضر شد برترين امتيازها را به آنها بدهد، بلا فاصله «گفت: آرى هر چه بخواهيد مىدهم، به علاوه شما در اين صورت از مقربان درگاه من خواهيد بود!»؛ «قالَ نَعَمْ وَ إِنَّكُمْ إِذاً لَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ».
در واقع فرعون به آنها گفت شما چه مىخواهيد؟ يا مال است و يا مقام من هر دو را در اختيار شما مىگذارم!
اين تعبير نشان مىدهد كه قرب به فرعون تا چه حد در آن محيط و جامعه داراى اهميت بوده كه او به عنوان يك پاداش بزرگ از آن ياد مىكند، و در حقيقت پاداشى از اين بالاتر نيست كه انسان به قدرت مطلوبش نزديك گردد.
اگر گمراهان قرب فرعون را برترين پاداش مىشمردند، خدا پرستان آگاه پاداشى را بالاتر از قرب پروردگار نمىشمرند، حتى بهشت با تمام نعمتهايش را با يك جلوه ذات پاك او، معامله نمىكنند.
به همين دليل شهيدان راه «اللَّه» كه بايد برترين پاداشها را در برابر آن ايثار بزرگشان دريافت دارند بهگواهى قرآن پاداش قرب الهى را مىيابند، و تعبير «عِنْدَ رَبِّهِمْ» شاهد گوياى اين واقعيت است.
و نيز به همين دليل هر مؤمن پاكدل به هنگام انجام عبادت تنها چيزى را كه مىطلبد «قربة الى اللَّه» است.
هنگامى كه ساحران قول و قرارهاى خود را با فرعون گذاردند او وعده پاداش و تقرب به درگاهش به آنان داد و آنها را دلگرم و مطمئن ساخت، به دنبال تهيه مقدمات كار رفتند، و در خلال مدتى كه فرصت داشتند، طنابها و عصاهاى بسيار فراهم ساختند كه ظاهراً درون آنها را خالى كرده و ماده شيميايى مخصوصى (همچون جيوه) كه در برابر تابش آفتاب سبك و فرار مىشود در آن ريختند.
سرانجام يوم موعود فرا رسيد، و انبوه عظيمى از مردم در آن صحنه جمع شدند
تا شاهد اين مبارزه تاريخى باشند، فرعون و اطرافيانش از يك سو و ساحران از سوى ديگر، و موسى و برادرش هارون از سوى سوم، در آنجا حضور يافتند.
اما همانگونه كه معمول قرآن است، اين مقدمات را كه از لابلاى بحثهاى آينده روشن مىشود حذف كرده وارد اصل سخن مىگردد، در اينجا به ترسيم اين صحنه سرنوشتساز پرداخته مىگويد:
«موسى رو به سوى ساحران كرد و گفت: آنچه را مىخواهيد بيفكنيد بيفكنيد و هر چه داريد به ميدان آوريد»؛ «قالَ لَهُمْ مُوسى أَلْقُوا ما أَنْتُمْ مُلْقُونَ».
از آيه 115 سوره اعراف استفاده مىشود اين سخن را موسى هنگامى گفت كه ساحران به او گفتند آيا تو پيشقدم مىشوى و مىافكنى يا ما؟!.
اين پيشنهاد موسى(علیه السلام) كه از اطمينان خاطر او به پيروزى سرچشمه مىگرفت و دليل خونسردى او در برابر انبوه عظيم دشمنان و حاميان سرسخت فرعون بود، نخستين ضربه را بر پيكر ساحران وارد ساخت و نشان داد كه موسى از آرامش روانى خاصى بهرهمند است و به جاى ديگرى دل بسته و پشتگرم است.
ساحران كه غرق غرور و نخوت بودند و حد اكثر توان خود را به كار گرفته و به پيروزى خود اميدوار بودند «طنابها و عصاهاى خود را افكندند و گفتند: به عزت فرعون ما قطعا پيروزيم!»؛ «فَأَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِيَّهُمْ وَ قالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنَّا لَنَحْنُ الْغالِبُونَ».(1)
آرى آنها همانند همه متملقان چاپلوس با نام فرعون شروع كردند و تكيه بر قدرت پوشالى او نمودند.
در اين هنگام چنان كه قرآن در جايى ديگر بيان كرده، عصاها و طنابهاى
1) . «حبال» جمع «حبل» (بر وزن طبل) به معنى طناب است، و «عصى» جمع «عصا» مىباشد.
مخصوص به صورت مارهاى كوچك و بزرگ به حركت در آمدند (سوره طه آيه 66)، آنها مخصوصاً بخشى از وسائل سحر خود را از عصاها انتخاب كرده بودند تا به پندارشان با عصاى موسى رقابت كنند و طنابها را هم بر آن افزوده بودند كه برترى خود را به ثبوت رسانند! در اين هنگام غريو شادى از مردم برخاست و برق اميد در چشمان فرعون و اطرافيانش درخشيدن گرفت، به گونهاى كه از خوشحالى در پوست نمىگنجيدند و از مشاهده اين صحنه لذت بخش به وجد و سرور آمده بودند!.
اما موسى چندان مهلت نداد كه اين وضع ادامه يابد، جلو آمد «و عصاى خود را افكند، ناگهان ثعبان و مار عظيمى شد و با سرعت شروع به بلعيدن وسائل دروغين ساحران كرد! و آنها را يكى بعد از ديگرى در كام خود فرو برد!»؛ «فَأَلْقى مُوسى عَصاهُ فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ».(1)
در اينجا نخست سكوت زود گذرى بر مردم حكم فرما شد، دهانها از تعجب بازماند چشمها از حركت ايستاد، گويى در آنجا خشك شده بودند، ولى به زودى جاى اين سكوت را فريادهاى وحشتناك گرفت، گروهى پا به فرار گذاشتند، گروهى منتظر بودند پايان كار به كجا مىرسد، و جمعى بىهدف فرياد مىكشيدند و دهان ساحران از تعجب بازمانده بود.(2)
1) . «تلقف» از مادۀ «لقف» (بر وزن سقف) به معنى برگرفتن چيزى به سرعت است خواه با دست باشد يا با دهان، و معلوم است كه در اينجا منظور گرفتن با دهان است، و «يافكون» از مادۀ «افك» (بر وزن كذب) به معنى دروغ است، و در اينجا اشاره به وسائل دروغين است كه آنها آن را به جاى مارهاى كوچك و بزرگ غالب كرده بودند.
2) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج15، ص: 214.
قرآن میفرماید:
«فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ ساجِدينَ * قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمينَ * رَبِّ مُوسى وَ هارُونَ * قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّهُ لَكَبيرُكُمُ الَّذي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعينَ * قالُوا لا ضَيْرَ إِنَّا إِلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ * إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا أَنْ كُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنينَ * وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنْ أَسْرِ بِعِبادي إِنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ * فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِي الْمَدائِنِ حاشِرينَ * إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَليلُونَ * وَ إِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ * وَ إِنَّا لَجَميعٌ حاذِرُونَ * فَأَخْرَجْناهُمْ مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ * وَ كُنُوزٍ وَ مَقامٍ كَريمٍ * كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها بَني إِسْرائيلَ * فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقينَ * فَلَمَّا تَراءَا الْجَمْعانِ قالَ أَصْحابُ مُوسى إِنَّا لَمُدْرَكُونَ * قالَ كَلاَّ إِنَّ مَعي رَبِّي سَيَهْدينِ * فَأَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظيمِ * وَ أَزْلَفْنا ثَمَّ الْآخَرينَ * وَ أَنْجَيْنا مُوسى وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعينَ * ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرينَ»؛(1)
«فوراً همه ساحران به سجده افتادند. گفتند: ما به پروردگار عالميان ايمان آورديم، پروردگار موسى و هارون! (فرعون) گفت: آيا پيش از اينكه به شما اجازه دهم به او ايمان آورديد؟! مسلماً او بزرگ و استاد شماست كه به شما سحر آموخته (و اين يك توطئه است)! امّا به زودى خواهيد دانست! دستها و پاهاى شما را به عكس يكديگر قطع مىكنم، و همه شما را به دار مىآويزم! گفتند: مهمّ نيست، (هر كارى از دستت ساخته است بكن)! ما به سوى پروردگارمان بازمىگرديم! ما اميدواريم كه پروردگارمان خطاهاى ما را ببخشد، چرا كه ما نخستين ايمانآورندگان بوديم! و به موسى وحى كرديم كه شبانه بندگانم را (از مصر) كوچ
1) . شعراء / 46 الی 66.
ده، زيرا شما مورد تعقيب هستيد! فرعون (از اين ماجرا آگاه شد و) مأموران بسيج نيرو را به شهرها فرستاد، (و گفت:) اينها مسلماً گروهى اندكند؛ و اينها ما را به خشم آوردهاند؛ و ما همگى آماده پيكاريم! (سرانجام فرعونيان مغلوب شدند،) و ما آنها را از باغها و چشمهها بيرون رانديم، و از گنجها و قصرهاى مجلّل! (آرى،) اينچنين كرديم! و بنىاسرائيل را وارث آنها ساختيم! آنان به تعقيب بنىاسرائيل پرداختند، و به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسيدند. هنگامى كه دو گروه يكديگر را ديدند، ياران موسى گفتند: ما در چنگال فرعونيان گرفتار شديم! (موسى) گفت: چنين نيست! يقيناً پروردگارم با من است، به زودى مرا هدايت خواهد كرد! و به دنبال آن به موسى وحى كرديم: عصايت را به دريا بزن! (عصايش را به دريا زد،) و دريا از هم شكافته شد، و هر بخشى همچون كوه عظيمى بود! و در آنجا ديگران [لشكر فرعون] را نيز (به دريا) نزديك ساختيم! و موسى و تمام كسانى را كه با او بودند نجات داديم! سپس ديگران را غرق كرديم!»
در اينجا همه چيز عوض شد، ساحران كه تا آن لحظه در خط شيطنت و همكارى با فرعون و مبارزه با موسى(علیه السلام) قرار داشتند يك مرتبه به خود آمدند و چون از تمام ريزهكاريها و فوت و فن سحر با خبر بودند، يقين پيدا كردند كه اين مسأله قطعا سحر نيست، اين يك معجزه بزرگ الهى است «ناگهان همه آنها به سجده افتادند»؛ «فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ ساجِدِينَ».
جالب اينكه قرآن تعبير به «القى» مىكند كه مفهومش «افكنده شدند» مىباشد، اشاره به اينكه آن چنان تحت تأثير جاذبه معجزه موسى(علیه السلام) قرار گرفتند كه گويى بىاختيار بر زمين افتاده و سجده كردند.
و همراه با اين عمل كه دليل روشن ايمان آنها بود با زبان نيز «گفتند: ما به پروردگار عالميان ايمان آورديم!»؛ «قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِينَ».
و براى اينكه جاى هيچ ابهام و ترديد باقى نماند و فرعون نتواند اين سخن را تفسير ديگرى كند، اضافه كردند «به پروردگار موسى و هارون»؛ «رَبِّ مُوسى وَ هارُونَ».
و اين نشان مىدهد كه برنامه افكندن عصا و گفتگوى با ساحران را هر چند موسى انجام داد اما برادرش هارون در كنار او ايستاده و آماده هر گونه پشتيبانى از برادر بود.
اين دگرگونى عجيب كه در روحيه ساحران پيدا شد، و در يك لحظه كوتاه از ظلمت مطلق به روشنايى خير كنندهاى گام نهادند، و به تمام منافعى كه از فرعون انتظار داشتند پشت پا زدند- سهل است- جان خود را نيز به خطر افكندند، همه به خاطر اين بود كه آنها علم و دانشى داشتند، و در پرتو آن توانستند حق را از باطلبشناسند و دست به دامن حق زنند.
آنها باقيمانده راه را با پاى" عقل" نمىپيمودند كه بر مركب راهوار «عشق» سوار شده بودند، و بوى گلشان آن چنان مست كرده بود كه دامن از دست داده بودند، و خواهيم ديد به همين دليل در برابر شديدترين تهديدهاى فرعون شجاعانهترين استقامت را نشان دادند!.
در حديثى از پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم:
«ما من قلب الا بين اصبعين من اصابع الرحمن ان شاء اقامه و ان شاء ازاغه؛ هر دلى در پنجه قدرت خداوند رحمان است، اگر بخواهد آن را به راه راست مىدارد و اگر اراده
كند منحرف مىسازد.»(1)(بديهى است خواست خدا در اين دو مرحله از آمادگيهاى افراد سرچشمه مىگيرد، و اين توفيق و سلب توفيق به خاطر زمينههاى مختلف دلها است و بىحساب نيست).
در اين هنگام فرعون كه از يك سو روحيه خود را پاك باخته بود، و از سوى ديگر تمام قدرت و موجوديت خويش را در خطر مىديد، و مخصوصاً مىدانست ايمان آوردن ساحران چه تأثير عميقى در روحيه مردم خواهد گذارد و ممكن است گروه عظيمى به پيروى از ساحران به سجده بيفتند، به گمان خود دست به ابتكار تازهاى زد رو به ساحران كرد و گفت: «آيا به او ايمان آورديد پيش از آنكه من به شما اجازه دهم»؛ «قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ».(2)
او كه ساليان دراز بر تخت استبداد تكيه كرده بود نه تنها انتظار داشت كه مردم بىاذن او عملى انجام ندهند بلكه انتظارش اين بود كه قلب و عقل و فكر مردم نيز به اختيار و اجازه او باشد تا او فرمان ندهد نينديشند!، و تا اجازه ندهد تصميم نگيرند! و چنين است راه و رسم جباران.
اين مغرور سركش حاضر نبود حتى نام پروردگار يا نام موسى را بر زبان جارى كند، بلكه تنها با ضمير «له» كه در اينجا به منظور تحقير است اكتفاء مىكرد.
ولى فرعون به اين هم قناعت نكرد، و دو جمله ديگر گفت تا هم موقعيت
1) . قطب، سید، فى ظلال القرآن، ج 6، ص: 208.
2) . در اينجا و در سوره طه آيه 71 تعبير «آمَنْتُمْ لَهُ» آمده در حالى كه در سوره اعراف آيه 123 «آمَنْتُمْ بِهِ» ذكر شده، و به طورى كه بعضى از ارباب لغت گفتهاند ايمان در صورتى كه با «لام» متعدى شود معنى خضوع را مىرساند و در صورتى كه با باء متعدى شود معنى تصديق را.
خويش را به پندار خود تثبيت كند، و هم جلو افكار بيدار شده مردم را سد نمايد و بار ديگر به خواب فرو برد:
نخست ساحران را متهم ساخت كه اين يك تبانى و توطئه قبلى است كه ميان شما و موسى صورت گرفته، توطئهاى است بر ضد تمام مردم مصر! گفت: «او بزرگ و استاد شما است كه به شما سحر آموخته، و شما همگى سخر را از مكتب او فرا گرفتهايد!»؛ «إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ».
شما با قرار قبلى اين صحنهسازى را به وجود آوردهايد تا ملت بزرگ مصر را گمراه سازيد و زير سيطره حكومت خود درآوريد!، شما مىخواهيد صاحبان اصلى اين كشور را از شهر و ديارشان آواره كنيد و بردگان را به جاى آن بنشانيد.
اما من به شما اجازه نخواهم داد كه در اين توطئه پيروز شويد، من اين توطئه را در نطفه خفه مىكنم! «به زودى خواهيد دانست شما را چنان مجازاتى مىكنم كه درس عبرتى براى همگان گردد، دستها و پاهاى شما را به طور مختلف قطع مىكنم (دست راست و پاى چپ يا دست چپ و پاى راست) و همگى را بدون استثناء به دار مىآويزم!»؛ «فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ».
يعنى نه تنها همه شما را به قتل مىرسانم بلكه قتلى توأم با زجر و شكنجه آنهم در ملا عام و بر فراز درختان بلند نخل، زيرا بريدن دست و پا به طور مخالف سبب مىشود كه احتمالاً انسان ديرتر بميرد و زجر و شكنجه بيشتر شود.
و چنين است طريقه زمامداران زورگو و ستمكار در هر عصر و زمان، نخست مردان مصلح الهى را متهم به توطئه بر ضد مردم مىكنند، و پس از استفاده از حربه
تهمت، حربه شمشير را به كار مىبرند، تا موقعيت حقطلبان و پشتوانه مردمى آنها نخست تضعيف شود، سپس آنها را از سر راه خود بردارند.
اما فرعون در اينجا كور خوانده بود، زيرا ساحران يك لحظه پيش، و مؤمنان اين لحظه، آن چنان قلبشان به نور ايمان روشن شده بود و در آتش عشق خدا داغ گشته بودند كه اين تهديد فرعون را در حضور جمعيت به طرز بسيار قاطعى پاسخ گفتند و نقشه شيطانى او را نقش بر آب كردند.«گفتند: هيچ مانعى ندارد، و هيچگونه زيانى از اين كار به ما نخواهد رسيد هر كار مىخواهى بكن ما به سوى پروردگارمان بازمىگرديم»؛ «قالُوا لا ضَيْرَ إِنَّا إِلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ».
تو با اين كار نه تنها چيزى از ما كم نمىكنى، بلكه ما را به لقاى معشوق حقيقى و معبود واقعى مىرسانى، آن روز كه اين تهديدها در ما اثر مىگذاشت ما خويشتن را نمىشناختيم، با خداى خود آشنا نبوديم، و راه حق را گم كرده در بيابان زندگى سرگردان بوديم، اما امروز گم شده خود را يافتهايم، هر كار مىتوانى بكن!
سپس افزودند ما در گذشته گناهانى مرتكب شدهايم و در اين صحنه سردمدار مبارزه با پيامبر راستين خدا موسى(علیه السلام) شديم، و در ستيز با حق پيشقدم بوديم، اما «ما اميدواريم كه پروردگارمان خطاهاى ما را ببخشد چرا كه ما نخستين ايمان آورندگان بوديم»؛ «إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا أَنْ كُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِينَ».
ما امروز از هيچ چيز وحشت نداريم، نه از تهديدهاى تو، و نه از دست و پا زدن در خون بر فراز شاخههاى بلند نخل!.
اگر ترسى داشته باشيم تنها از گناهان گذشته خويش است و اميدواريم آن نيز در سايه ايمان و اميد به لطف حق بر طرف گردد.
اين چه نيرويى است كه وقتى در قلب انسان پيدا مىشود بزرگترين قدرتها در نظرش كوچك، و در برابر سختترين شكنجهها مقاوم، و نسبت به ايثار جان سخاوتمند مىگردد؟ اين نيروى ايمان است.
اين شعله چراغ فروزان عشق است، كه شهد شهادت در راه خدا را در كام انسان شيرينتر از عسل مىكند، و وصال محبوب را برترين هدف مىسازد.
اين همان نيرويى بود كه پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) از آن كمك گرفت و مسلمانان نخستين را با آن پرورش داد و به سرعت ملتى عقب افتاده را به اوج افتخار رسانيد، مسلمانانى كه تاريخشان مايه اعجاب جهانيان شد.
ولى به هر حال اين صحنه براى فرعون و دستگاهش بسيار گران تمام گشت هر چند طبق بعضى از روايات تهديداتش را عملى نمود و ساحران مؤمن را شهيد كرد، اما اين كار نه تنها عواطف مردم را كه به نفع موسى(علیه السلام) تحريك شده بود خاموش نكرد، بلكه به آن دامن زد.
همه جا سخن از پيامبر نو ظهور در ميان بود، و همه جا از نخستين شهيدان با ايمان بحث مىشد، گروهى به اين وسيله ايمان آوردند كه بعضى از ياران نزديك فرعون و حتى همسرش در اين صف قرار گرفتند.
در اينجا سؤالى مطرح است كه ساحران توبهكار و مؤمن چگونه خود را نخستين مؤمنان ناميدند؟
آيا منظورشان اين بوده كه نخستين مؤمنان در آن صحنه بودند؟ يا نخستين مؤمنان از حاميان فرعون؟ يا نخستين مؤمنانى كه شربت شهادت نوشيدند؟ همه اينها محتمل است و در عين حال منافاتى با يكديگر ندارد.
اين تفاسير در صورتى است كه ما معتقد باشيم قبل از آنها كسان ديگرى از بنىاسرائيل يا غير بنىاسرائيل به موسى ايمان آورده باشند، اما اگر بگوئيم آنها پس از بعثت مأموريت يافتند كه مستقيما با خود فرعون تماس گيرند و نخستين ضربه را بر پيكر او وارد كنند، بعيد نيست كه اين گروه به راستى اولين مؤمنان بودهاند و نياز به تفسير ديگرى نيست.
در آيات گذشته ديديم كه سرانجام موسى در آن صحنه سرنوشتساز پيروز از ميدان بيرون آمد. گرچه فرعون و فرعونيان به او ايمان نياوردند، ولى اين ماجرا چند اثر مهم داشت كه هر كدام پيروزى مهمى محسوب مىشد:
بنىاسرائيل به رهبر و پيشواى خود مؤمن و دلگرم شدند، و يكدل و يك جان گرد او را گرفتند، چرا كه بعد از سالها بدبختى و تيرهروزى و دربدرى پيامبرى آسمانى در ميان خود مىبينند كه هم ضامن هدايت آنها است، و هم رهبر انقلاب و آزادى و پيروزى آنان خواهد شد.
موسى در ميان مردم مصر و قبطيان جايى براى خود باز كرد، جمعى به او تمايل پيدا كردند و يا لا اقل از مخالفت با او وحشت داشتند، و صداى دعوت موسى در تمام مصر پيچيد.
از همه مهمتر اينكه فرعون نه از نظر افكار عمومى، نه از نظر وحشت بر جان خود، قدرت مزاحمت با مردى كه عصائى اين چنين در دست دارد و زبانى آن چنان گويا در دهان، در خود نمىديد.
مجموع اين امور زمينه مساعدى را براى اينكه موسى بتواند در ميان آن مردم بماند و به دعوت و تبليغ بپردازد و اتمام حجت كند فراهم ساخت.
ساليان دراز به اين منوال گذشت، و موسى معجزات ديگرى كه در سوره اعراف ذيل آيات 130 تا 135 بهآن اشاره كرديم- در كنار منطق و بيان خود به آنها نشان داد، و حتى خداوند مردم مصر را سالها به قحطى و خشكسالى مبتلا ساخت تا آنها كه شايسته بيدارىاند بيدار شون.
هنگامى كه موسى(علیه السلام) حجت را بر آنها تمام كرد، و صفوف مؤمنان و منكران مشخص شد، دستور كوچ كردن بنىاسرائيل به موسى داده شد، آيات مورد بحث اين صحنه را مجسم مىسازد.
نخست مىگويد: «ما به موسى وحى فرستاديم كه شبانه بندگان مرا كوچ ده، و (از مصر) خارج كن و آنها شما را تعقيب خواهند كرد»؛ «وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنْ أَسْرِ بِعِبادِي إِنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ».
اين يك برنامه الهى است كه شما شبانه حركت كنيد و آنها نيز آگاه شوند و به تعقيب شما بپردازند و آنچه بايد در اين ميان بشود، بشود.
تعبير «عبادى» (بندگان من) با اينكه قبل از آن جملۀ «اوحينا» (وحى فرستاديم) به صورت جمع آمده براى بيان نهايت محبت خدا به بندگان با ايمان است.
موسى(علیه السلام) اين فرمان را اجرا كرد، و دور از چشم دشمنان، بنىاسرائيل را بسيج كرده فرمان حركت داد، و مخصوصاً شب را به دستور خدا براى اين كار انتخاب نمود تا برنامهاش حساب شدهتر باشد.
اما بديهى است حركت يك گروه با اين عظمت، چيزى نيست كه بتوان آن را براى مدت زيادى پنهان نگه داشت، به زودى جاسوسان فرعون، مطلب را به او گزارش دادند، و چنان كه قرآن مىگويد: «فرعون مأموران به شهرها فرستاد تا نيرو جمع كنند»؛ «فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ».
البته در شرائط آن روز، رسيدن پيام فرعون به همه شهرهاى مصر، زمان قابل ملاحظهاى لازم داشت، ولى طبيعى است كه اين خبر به شهرهاى نزديك به سرعت مىرسد و نيروهاى آماده فوراً حركت مىكنند و مقدمه لشگر و گروه ضربت را تشكيل مىدهند، اما نيروهاى ديگر تدريجاً به آنها مىپيوندند.
ضمناً براى اينكه زمينه روانى مردم براى اين بسيج عمومى آماده شود دستور داد اعلان كنند «اينها گروه اندكى هستند» (اندك از نظر تعداد در مقابل فرعونيان و اندك از نظر قدرت)؛ «إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ».
بنا بر اين در مبارزه با اين گروه با آن همه قدرتى كه ما داريم جاى هيچگونه نگرانى نيست كه برنده مائيم.
«شرذمة» در اصل به معنى گروه اندك و باقيمانده چيزى است، و به لباس پاره پاره، «شراذم" گفته مىشود، بنا بر اين علاوه بر معنى اندك بودن، پراكندگى نيز در مفهوم آن افتاده است، گويا فرعون با اين تعبير مىخواست عدم انسجام بنىاسرائيل را از نظر نفرات لشكر نيز مجسم كند.
سپس افزود: ما چقدر حوصله كنيم؟ و تا چه اندازه با اين بردگان سركش مدارا نمائيم؟! «اينها ما را به خشم و غضب آوردهاند»؛ «وَ إِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ».
فردا مزارع مصر را چه كسى آبيارى مىكند؟ خانههاى ما را چه كسى مرمت مىكند؟ بارهاى سنگين را در اين كشور پهناور چه كسى از زمين برمىدارد؟
چه كسى خدمتكار ما خواهد بود؟
به علاوه نما از توطئه اين گروه (چه در اينجا باشند و چه بروند) بيمناكيم، و براى مقابله با آنها آمادگى كامل و هوشيارى لازم داريم»؛ «وَ إِنَّا لَجَمِيعٌ حاذِرُونَ».
بعضى از مفسران «حاذرون» را از مادۀ «حذر» به معنى خوف و ترس از توطئه آنها تفسير كردهاند، و بعضى از «حذر» به معنى هوشيارى و بيدارى و آمادگى از نظر نيرو و سلاح، ولى اين دو تفسير با هم منافاتى ندارد، ممكن است فرعونيان هم بيمناك بودند و هم آمادگى براى مقابله داشتند.
سپس قرآن به ذكر نتيجه كار فرعونيان مىپردازد، و به طور اجمال زوال حكومت آنها و زمامدارى بنىاسرائيل را بيان مىكند، مىگويد: «ما آنها را از باغهاى سرسبز و چشمههاى پر آب بيرون رانديم»؛ «فَأَخْرَجْناهُمْ مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ».
«و از گنجها و قصرهاى زيبا و مساكن مرفه خارج ساختيم»؛ «وَ كُنُوزٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ».
آرى «اين چنين كرديم و آنها را بدون زحمت به بنىاسرائيل داديم و آنها را وارث فرعونيان ساختيم»؛ «كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها بَنِي إِسْرائِيلَ».
در تفسير «مَقامٍ كَرِيمٍ» در ميان مفسران گفتگو است، بعضى آن را به معنى قصرهاى مجلل و مساكن پر ارزش دانستهاند، و بعضى مجالس پر سرور و نشاطانگيز و بعضى مجالس حكمرانان و زمامداران كه اطرافشان را مأموران سر بر فرمان گرفته بودند، و بعضى نيز آن را به معنى منبرهايى كه خطيبان بر آن سخنرانى مىكردند
تفسير نمودهاند (منابرى كه در آن به نفع فرعون و حكومت و دستگاه او تبليغات وسخنرانى مىشد).
البته معنى اول از همه مناسبتر به نظر مىرسد، هر چند اين معانى با هم تضادى ندارند، و ممكن است همه در مفهوم آيه جمع باشند، هم قصرهايشان از آنها گرفته شد و هم موقعيت حكومت و قدرتشان، و هم جلسات جشن و سرورشان.
بر اساس تعبيرى كه در آيات بالا گذشت كه خداوند مىفرمايد: «ما بنىاسرائيل را وارث فرعونيان ساختيم» جمعى از مفسران بر اين عقيدهاند كه آنها به مصر بازگشتند و زمام حكومت را در دست گرفتند، و مدتى بر آن سرزمين حكمرانى كردند(1).
البته ظاهر آيات فوق با اين تفسير مناسب است.
در حالى كه بعضى ديگر معتقدند كه آنها بعد از هلاك فرعونيان راهى سرزمينهاى مقدس شدند، ولى بعد از مدتى به مصر بازگشتند و حكومتى در آنجا تشكيل دادند(2).
فصول تورات كنونى كه مربوط به اين قسمت است با اين تفسير مطابقت دارد.
بعضى ديگر احتمال دادهاند كه بنىاسرائيل دو گروه شدند، گروهى از آنان در مصر باقى ماندند و حكومت كردند، و گروهى همراه موسى(علیه السلام) به سوى سرزمينهاى مقدس روانه شدند.
اين احتمال نيز داده شده كه منظور از وارث شدن بنىاسرائيل اين است كه آنها بعد از موسى(علیه السلام) و در زمان سليمان بر سرزمين پهناور مصر حكمرانى كردند.
ولى با توجه به اينكه موسى(علیه السلام) يك پيامبر انقلابى بزرگ بود، بسيار بعيد به نظر مىرسد كه چنين سرزمينى را كه اركان حكومتش فرو ريخته و در بست در اختيار او قرار داشت به كلى رها سازد، و بىآنكه تصميمى براى آنجا بگيرد روانه به سوى بيابانها شود، به خصوص اينكه ساليان دراز صدها هزار نفر از بنىاسرائيل در آنجا ساكن بودند و با مسائل آن محيط آشنايى داشتند.
بنا بر اين از دو حال خارج نيست يا بنىاسرائيل همگى به مصر بازگشتند و حكومتى را تشكيل دادند، و يا جمعى از آنها به فرمان موسى(علیه السلام) در آنجا ماندند و اين برنامه را اجرا كردند، در غير اين صورت بيرون راندن فرعونيان و وارث ساختن بنىاسرائيل كه در آيات آمده مفهوم روشنى نخواهد داشت.
قرآن در آيات بعد چگونگى غرق فرعونيان را شرح مىدهد، اين امر سبب اين سؤال مىشود كه چرا قرآن، نخست بيرون راندن فرعونيان را از قصرها و كاخها و
املاكشان و وارث شدن بنىاسرائيل را ذكر كرده، سپس چگونگى غرق فرعونيان را، در حالى كه ترتيب طبيعى غير از آن است.
اين امر ممكن است از قبيل بيان «اجمال» و «تفصيل» باشد، يعنى نخست مطلب را به طور سربسته بازگو كرده و بعد به شرح آن در آيات بعد پرداخته است.
و نيز ممكن است از قبيل ذكر نتيجه و سپس شرح مقدمات بوده باشد.
در اين آيات آخرين صحنه از اين بخش از داستان موسى و فرعون مطرح است، و آن چگونگى نابودى فرعونيان و پيروزى و نجات بنىاسرائيل است.
چنان كه در آيات گذشته خوانديم، فرعون مأموران خود را به شهرهاى مصر گسيل داشت، و به اندازه كافى لشكر و نيرو آماده ساخت، بعضى از مفسران نوشتهاند ششصد هزار نفر را به عنوان مقدمه لشكر فرستاد و خود با يك مليون نفر به دنبال آنها به راه افتاد! شب را با سرعت به دنبال آنها حركت كردند، و به هنگام طلوع آفتاب به لشكر موسى رسيدند چنان كه نخستين آيه مورد بحث مىگويد: «فرعونيان آنها را تعقيبكردند و به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسيدند»؛ «فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقِينَ».(1)
«هنگامى كه دو گروه يكديگر را ديدند، ياران موسى گفتند: به طور قطع ما در چنگال
1) . بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه منظور از «مشرقين» حركت بنىاسرائيل به سوى شرق و پيروزى فرعونيان از آنها در همين جهت بوده است، زيرا مىدانيم سرزمين «بيت المقدس» نسبت به مصر منطقه شرقى محسوب مىشود.
فرعونيان گرفتار شديم و راه نجاتى وجود ندارد!»؛ «فَلَمَّا تَراءَا الْجَمْعانِ قالَ أَصْحابُ مُوسى إِنَّا لَمُدْرَكُونَ».
در پيش روى ما دريا و امواج خروشان آب، و در پشت سر ما دريايى از لشكر خونخوار با تجهيزات كامل، جمعيتى كه سخت از ما خشمگينند و امتحان خونخوارى خود را در كشتن فرزندان بيگناه ما ساليان دراز دادهاند و خود فرعون نيز بقدر كافى مردى خيرهسر و ستمگر و خونخوار است، بنا بر اين به سرعت همه ما را محاصره مىكنند و از دم تيغ و شمشير مىگذرانند، يا اسير كرده و با شكنجه بازمىگرداند و تمام قرائن نشان مىداد كه مطلب همين گونه است.
در اينجا لحظات دردناكى بر بنىاسرائيل گذشت، لحظاتى كه تلخى آن غير قابل توصيف است، شايد جمع زيادى در ايمان خود متزلزل شده، و سخت روحيه خود را باخته بودند.
اما موسى(علیه السلام) همچنان آرام و مطمئن بود، و مىدانست وعدههاى خدا درباره نجات بنىاسرائيل و نابودى قوم سركش تخلف ناپذير است.
لذا با يك دنيا اطمينان و اعتماد رو به جمعيت وحشتزده بنىاسرائيل كرد، و «گفت: چنين نيست آنها هرگز بر ما مسلط نخواهند شد، چرا كه پروردگار من با من است و به زودى مرا هدايت خواهد كرد»؛ «قالَ كَلَّا إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ».
اين تعبير ممكن است اشاره به همان وعدهاى بوده باشد كه خداوند به هنگام مأموريت دادن به موسى و هارون فرمود: «إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى»؛(1)«من همه جا با شما هستم مىشنوم و مىبينم».
1) . طه / 46.
او مىداند خدا همه جا با او است مخصوصاً تكيه روى نام" رب» (خداوند مالك و مصلح) نشان مىدهد كه او مىدانست كه اين راه را نه با پاى خود مىپيمايد كه با لطف خداوند قادر مهربان طى مىكند.
در اين هنگام كه شايد بعضى با ناباورى سخن موسى را شنيدند و همچنان در انتظار فرا رسيدن آخرين لحظات زندگى بودند فرمان نهايى صادر شد، چنان كه قرآن مىگويد: «ما به موسى وحى كرديم كه عصايت را به دريا زن!»؛ «فَأَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ».
همان عصائى كه يك روز آيت انذار است و روز ديگر نشانه رحمت و نجات.
موسى(علیه السلام) چنين كرد و عصا را به دريا زد، در اينجا صحنه عجيبى نمايان گشت كه برق شادى در چشمهاى و دلهاى بنىاسرائيل نمايان گرديد: «ناگهان دريا شكافته شد، آبها قطعه قطعه شدند، و هر بخشى همچون كوهى عظيم روى هم انباشته گشت!» و در ميان آنها جادهها نمايان شد؛ «فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ».
«انفلق» از مادۀ «فلق» (بر وزن فرق) به معنى شكافته شدن است، و «فرق» (بر وزن رزق) از مادۀ «فرق» (بر وزن حلق) به معنى جدا شدن است، به تعبير ديگر (به گونهاى كه راغب در مفردات گويد) فرق «فلق» و «فرق» اين است كه اولى اشاره به شكافتن مىكند و دومى جدا شدن، و لذا «فرقه» و «فرق» به قطعه يا جماعتى گفته مىشود كه از بقيه جدا گردد.
«طود» به معنى كوه عظيم است، و توصيف مجدد آن به عظيم در آيۀ فوق تأكيدى بر اين معنى است.
به هر حال خداوندى كه فرمانش بر همه چيز نافذ است و آبها اگر طغيان مىكنند به فرمان او است، و طوفانها اگر به حركت در مىآيند به امر او است همان خدايى كه نقش هستى نقشى از ايوان او است، و آب و باد و خاك سرگردان او است، چنين فرمانى را به امواج دريا داد، و امواج به سرعت پذيرا گشتند و روى هم انباشته شدند، و در ميان آنها جادهها نمايان گشت و هر گروهى از بنىاسرائيل در جادهاى روان شدند.
فرعون و فرعونيان كه از ديدن اين صحنه، مات و مبهوت شده بودند و چنين معجزه روشن و آشكارى را مىديدند باز هم از مركب غرور پياده نشدند، باز هم به تعقيب موسى و بنىاسرائيل پرداختند و به سوى سرنوشت نهايى خود پيش رفتند، چنان كه قرآن مىگويد: «و در آنجا ديگران را نيز به دريا نزديك ساختيم»؛ «وَ أَزْلَفْنا ثَمَّ الْآخَرِينَ».
و به اين ترتيب فرعونيان نيز وارد جادههاى دريايى شدند، و همچنان مغرورانه به دنبال بردگان قديمى خودكه سر به طغيان برافراشته بودند مىدويدند، غافل از اينكه لحظات آخر عمر آنها فرا رسيده و فرمان عذاب به زودى صادر مىشود.
آيه بعد مىگويد: «ما موسى و تمام كسانى را كه با او بودند نجات داديم»؛ «وَ أَنْجَيْنا مُوسى وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعِينَ».
درست هنگامى كه آخرين نفر از بنىاسرائيل از دريا بيرون آمد و آخرين نفر از فرعونيان داخل دريا شد فرمان داديم آبها به حال اول بازگردند، امواج خروشان يك مرتبه فرو ريختند و سر بر هم نهادند، فرعون و لشكرش را همچون پرهاى كاه با خود به هر جا بردند، در هم كوبيدند و نابود كردند.
قرآن در يك عبارت كوتاه اين ماجرا را بيان كرده مىگويد: «سپس ديگران را غرق كرديم»؛ «ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ».
و به اين ترتيب همه چيز در يك لحظه پايان گرفت، بردگان اسير آزاد شدند و جباران مغرور گرفتار و نابود گشتند، تاريخ و رق خورد، تمدنى خيره كننده كه بر ويرانههاى خانههاى مستضعفان پىريزى شده بود از صفحه عالم محو گشت، دوران آن مستكبران پايان گرفت و مستضعفان وارث ملك و حكومت آنها شدند.
آرى «در اين ماجرا نشانه روشن و درس عبرت بزرگى است، اما اكثر آنها ايمان نياوردند» گويى چشمها بسته و گوشها كر و قلبها در خواب فرو بسته است؛ «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ».
جايى كه فرعونيان با ديدن آن صحنههاى عجيب ايمان نياوردند از اين قوم مشرك تعجب مكن، و از عدم ايمانشان نگران مباش كه تاريخ از اين صحنهها بسيار به خاطر دارد.
تعبير به «اكثر» اشاره به اين است كه گروهى از فرعونيان دست به دامن آئين موسى زدند و به جمع ياران او پيوستند، نه تنها «آسيه» همسر فرعون و دوست با وفاى موسى كه در قرآن از او به عنوان «مؤمن آلفرعون» ياد شده، بلكه جمع ديگرى همانند ساحران توبهكار به او پيوستند.
آخرين آيه مورد بحث در يك جمله كوتاه و پر معنى به قدرت و رحمت بىپايان خدا اشاره كرده مىگويد: «پروردگار تو هم عزيز است و هم رحيم»؛ «وَ إِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ».
از «عزت» او است كه هر زمان اراده كند فرمان نابودى اقوام ياغى را صادر
مىكند، و براى نابود كردن يك قوم جبار نياز به اين ندارد كه لشكر فرشتگان را از آسمان اعزام كند به همان ابىكه مايه حيات آنها است فرمان مرگ آنها را مىدهد، و همان درياى نيل كه مايه ثروت و قدرت فرعونيان بود قبرستان آنها مىشود!.
و از «رحمت" او است كه در اين كار هرگز عجله نمىكند، بلكه سالها مهلت مىدهد، معجزه مىفرستد، اتمام حجت مىكند، و نيز از رحمت او است كه اين بردگان ستمديده را از چنگال آن اربابان قلدر و زورگو رهايى مىبخشد.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سيماهُمْ في وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظيماً»؛(2)«محمّد(صلی الله علیه و آله) فرستاده خداست؛ و كسانى كه با او هستند در برابر كفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند؛ پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مىبينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مىطلبند؛ نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است؛ اين توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است، همانند زراعتى كه جوانههاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و به قدرى نموّ و رشد كرده كه زارعان را به شگفتى وامىدارد؛ اين براى آن
است كه كافران را به خشم آورد (ولى) كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند، خداوند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است.»
در آخرين آيه ترسيم بسيار گويايى از اصحاب و ياران خاص پيامبر(صلی الله علیه و آله) و آنها كه در خط او بودند از لسان تورات و انجيل بيان كرده كه هم افتخار و مباهاتى است براى آنها كه در «حديبيه» و مراحل ديگر پايمردى به خرج دادند، و هم درس آموزندهاى است براى همه مسلمانان در تمام قرون و اعصار.
در آغاز مىفرمايد: «محمد فرستاده خدا است»؛ «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ».
خواه شبپرههايى همچون «سهيل بن عمرو» بپسندند يا نپسندند؟
و خود را از اين آفتاب عالمتاب پنهان كنند يا نكنند؟ خدا گواهى به رسالت او داده و همه آگاهان گواهى مىدهند.
سپس به توصيف يارانش پرداخته و اوصاف ظاهر و باطن و عواطف و افكار و اعمال آنها را طى پنج صفت چنين بيان مىكند: «كسانى كه با او هستند در برابر كفار شديد و محكم هستند»؛ «وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ».
و در دومين وصف مىگويد: «اما در ميان خود رحيم و مهربانند»؛ «رُحَماءُ بَيْنَهُمْ».
آرى آنها كانونى از عواطف و محبت نسبت به برادران و دوستان و همكيشانند، و آتشى سخت و سوزان، و سدى محكم و پولادين در مقابل دشمنان.
در حقيقت عواطف آنها در اين «مهر» و «قهر» خلاصه مىشود، اما نه جمع ميان اين دو در وجود آنها تضادى دارد، و نه قهر آنها در برابر دشمن و مهر آنها در برابر دوست سبب مىشود كه از جاده حق و عدالت قدمى بيرون نهند در سومين
صفت كه از اعمال آنها سخن مىگويد مىافزايد: «پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مىبينى و همواره به عبادت خدا مشغولند»؛ «تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً».
اين تعبير عبادت و بندگى خدا را كه با دو ركن اصليش «ركوع» و «سجود» ترسيم شده، به عنوان حالت دائمى و هميشگى آنها ذكر مىكند، عبادتى كه كه رمز تسليم در برابر فرمان حق، و نفى كبر و خود خواهى و غرور، از وجود ايشان است.
در چهارمين توصيف كه از نيت پاك و خالص آنها بحث مىكند مىفرمايد:
«آنها همواره فضل خدا و رضاى او را مىطلبند»؛ «يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً».
نه براى تظاهر و ريا قدم بر مىدارند، و نه انتظار پاداش از خلق خدا دارند، بلكه چشمشان تنها به رضا و فضل او دوخته شده، و انگيزه حركت آنها در تمام زندگى همين است و بس.
حتى تعبير به «فضل» نشان مىدهد كه آنها به تقصير خود معترفند و اعمال خود را كمتر از آن مىدانند كه پاداش الهى براى آن بطلبند، بلكه با تمام تلاش و كوشش باز هم مىگويند خداوندا! اگر فضل تو به يارى ما نيايد واى بر ما! و در پنجمين و آخرين توصيف از ظاهر آراسته و نورانى آنها بحث كرده مىگويد: «نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است»؛ «سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ».(1)
«سيما» در اصل به معنى علامت و هيئت است، خواه اين علامت در صورت
1) . «سيماهم» مبتدا، و «فِي وُجُوهِهِمْ» خبر آن است، و «مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ» يا بيان «سيما» است، يا حال است براى «سيما» ولى بهتر اين است كه «من» را نشويه بدانيم و معنى جمله چنين مىشود: «علامت آنها در صورتشان است و اين علامت از اثر سجود است».
باشد يا در جاى ديگر بدن، هر چند در استعمالات روزمره فارسى به نشانههاى صورت و وضع ظاهرى چهره گفته مىشود.
به تعبيرى ديگرى «قيافه» آنها به خوبى نشان مىدهد كه آنها انسانهايى خاضع در برابر خداوند و حق و قانون و عدالتند، نه تنها در صورت آنها كه در تمام وجود و زندگى آنان اين علامت منعكس است.
گرچه بعضى از مفسران آن را به اثر ظاهرى سجده در پيشانى، و يا اثر خاك در محل سجدهگاه تفسير كردهاند، ولى ظاهراً آيه مفهوم گستردهترى دارد كه چهره اين مردان الهى را به طور كامل ترسيم مىكند.
بعضى نيز گفتهاند: اين آيه اشاره به سجدهگاه آنها در قيامت است كه همچون ماه به هنگام بدر مىدرخشد! البته ممكن است پيشانى آنها در قيامت چنين باشد، ولى آيه از وضع ظاهرى آنها در دنيا خبر مىدهد.
در حديثى از امام صادق(علیه السلام) نيز آمده است كه در تفسير اين جمله فرمود:
«هو السهر فى الصلاة؛ منظور بيدار ماندن در شب براى نماز خواندن است.» (كه آثارش در روز در چهره آنها نمايان است(1).البته جمع ميان اين معانى كاملاً ممكن است.
به هر حال قرآن بعد از بيان همه اين اوصاف مىافزايد: «اين توصيف آنها (ياران محمد(صلی الله علیه و آله) در تورات است»؛ «ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ»؛ اين حقيقتى است كه از پيش گفته شده و توصيفى است در يك كتاب بزرگ آسمانى كه از پيش از هزار سال قبل نازل شده است.
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 5، ص: 78.
ولى نبايد فراموش كرد كه تعبير «وَ الَّذِينَ مَعَهُ» (آنها كه با او هستند) سخن از كسانى مىگويد كه در همه چيز با پيامبر(صلی الله علیه و آله) بودند، در فكر و عقيده و اخلاق و عمل، نه تنها كسانى كه همزمان با او بودند هر چند خطشان با او متفاوت بود.
سپس به توصيف آنها در يك كتاب بزرگ ديگر آسمانى يعنى «انجيل» پرداخته، چنين مىگويد: «توصيف آنها در انجيل همانند زراعتى است كه جوانههاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته، تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است، و به قدرى نمو و رشد كرده و پر بركت شده كه زارعان را به شگفتى وا مىدارد»؛ «وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فازره فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ».(1)
«شطا» به معنى «جوانه» و «جوجه» است، جوانههايى كه از پائين ساقه و كنار ريشهها بيرون مىآيد.
«آزر» از مادۀ «موازره» به معنى معاونت است.
«استغلظ» از مادۀ «غلظت» به معنى سفت و محكم شدن است.
جملۀ «استوى على سوقه" مفهومش اين است به حدى محكم شده كه بر پاى خود ايستاده (توجه داشته باشيد كه «سوق» جمع «ساق» است).
1) . در اينكه جملۀ «وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ» جمله مستقلى است و توصيف جدا گانهاى را براى ياران محمد(صلی الله علیه و آله) غير از توصيفى كه در تورات آمده بيان مىكند، و يا عطف بر جملۀ «ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ» مىباشد به طورى كه از هر دو توصيف در هر دو كتاب آسمانى خبر مىدهد، در ميان مفسران گفتگو است، ولى ظاهر آيه اين است كه اين دو توصيف جداگانه در دو كتاب آسمانى بوده است، و لذا كلمۀ «مثل» تكرار شده، در حالى كه اگر عطف بر يكديگر بود فصاحت ايجاب مىكرد كه بگويد: ذلك مثلهم فى التوراة و الانجيل.
تعبير" يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ» يعنى به حدى از نمو سريع و جوانههاى زياد، و محصور وافر، رسيده، كه حتى كشاورزانى كه پيوسته با اين مسائل سر و كار دارند در شگفتى فرو مىروند.
جالب اينكه: در توصيف دوم كه در انجيل آمده نيز پنج وصف عمده براى مؤمنان و ياران محمد(صلی الله علیه و آله) ذكر شده است (جوانه زدن- كمك كردن براى پرورش- محكم شدن- بر پاى خود ايستادن- نمو چشمگير اعجابانگيز).
در حقيقت اوصافى كه در تورات براى آنها ذكر شده اوصافى است كه ابعاد وجود آنها را از نظر عواطف و اهداف و اعمال و صورت ظاهر بيان مىكند و اما اوصافى كه در انجيل آمده بيانگر حركت و نمو و رشد آنها در جنبههاى مختلف است.
آرى آنها انسانهايى هستند با صفات والا كه آنى از «حركت» باز نمىايستند، همواره جوانه مىزنند، و جوانهها پرورش مىيابد و بارور مىشود.
همواره اسلام را با گفتار و اعمال خود در جهان نشر مىدهند و روز به روز خيل تازهاى بر جامعه اسلامى مىافزايند.
آرى آنها هرگز از پاى نمىنشينند و دائماً رو به جلو حركت مىكنند، در عين عابد بودن مجاهدند، و در عين جهاد عابدند، ظاهرى آراسته، باطنى پيراسته، عواطفى نيرومند، و نياتى پاك دارند، در برابر دشمنان حق مظهر خشم خدايند، و در برابر دوستان حق نمايانگر لطف و رحمت او.
سپس در دنباله آيه مىافزايد: اين اوصاف عالى، اين نمو و رشد سريع، و اين
حركت پر بركت، به همان اندازه كه دوستان را به شوق و نشاط مىآورد سبب خشم كفار مىشود «اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد»؛ «لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ».(1)
و در پايان آيه مىفرمايد: «خداوند كسانى از آنها را كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است»؛ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً».
بديهى است اوصافى كه در آغاز آيه گفته شد ايمان و عمل صالح در آن جمع بود، بنا بر اين تكرار اين دووصف اشاره به تداوم آن است، يعنى خداوند اين وعده را تنها به آن گروه از ياران محمد(صلی الله علیه و آله) داده كه در خط او باقى بمانند، و ايمان و عمل صالح را تداوم بخشند، و گرنه كسانى كه يك روز در زمره دوستان و ياران او بودند، و روز ديگر از او جدا شدند و راهى بر خلاف آن را در پيش گرفتند، هرگز مشمول چنين وعدهاى نيستند.
تعبير به «منهم» (با توجه به اين نكته كه اصل در كلمۀ «من» در اينگونه موارد اين است كه براى" تبعيض" باشد، و ظاهر آيه نيز همين معنى را مىرساند دليل بر اين است كه ياران او به دو گروه تقسيم خواهند شد: گروهى به ايمان و عمل صالح ادامه مىدهند، و مشمول رحمت واسعه حق و اجر عظيم مىشوند اما گروهى جدا شده و از اين فيض بزرگ محروم خواهند شد.
معلوم نيست چرا جمعى از مفسران اصرار دارند كه «من» در «منهم» در آيۀ فوق حتماً «بيانيه» است، در حالى كه به فرض كه مرتكب خلاف ظاهر شويم، و
1) . لام در جملۀ «ليغيظ» را بسيارى از مفسران لام علت گرفتهاند، بنا بر اين مفهوم جمله چنين است: «اين پيشرفت و قوت و قدرت را خدا نصيب ياران محمد(صلی الله علیه و آله) كرد، تا كافران به خشم آيند».
«من» را براى «بيان» بگيريم قرائن عقلى را كه در اينجا وجود دارد چگونه مىتوان كنار گذاشت، زيرا هيچكس مدعى نيست كه ياران پيامبر(صلی الله علیه و آله) همه معصوم بودند، و در اين صورت احتمال عدم تداوم در خط ايمان و عمل صالح در مورد هر يك از آنها مىرود، و با اين حال چگونه ممكن است خداوند وعده مغفرت و اجر عظيم را بدون قيد و شرط به همه آنها دهد، اعم از اينكه راه ايمان و صلاح را بپيمايند، يا از نيمه راه بر گردند و منحرف شوند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه جملۀ «وَ الَّذِينَ مَعَهُ» (كسانى كه با او هستند) مفهومش همنشين بودن و مصاحبت جسمانى با پيامبر(صلی الله علیه و آله) نيست، چرا كه منافقين هم داراى چنين مصاحبتى بودند، بلكه منظور از «معه» به طور قطع همراه بودن از نظر اصول ايمان و تقوى است.
بنا بر اين ما هرگز نمىتوانيم از آيۀ فوق يك حكم كلى در باره همه معاصران و همنشينان پيامبر(صلی الله علیه و آله) استفاده كنيم.
معروف در ميان علما و دانشمندان اهلسنت اين است كه صحابه رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) داراى اين امتياز خاص بر افراد ديگر از امت هستند كه همگى پاك و پاكيزهاند، و از آلودگيها بدورند، و ما حق انتقاد از هيچيك از آنها نداريم، و بد گويى از آنها مطلقاً ممنوع است، حتى به گفته بعضى موجب كفر مىشود! و براى اثبات اين مقصود به آياتى از قرآن مجيد استناد كردهاند، از جمله آيه مورد بحث كه
مىگويد: «خداوند به كسانى از آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادهاند وعده مغفرت و اجر عظيم داده است».
و همچنين به «آيه 100 سوره توبه» كه بعد از ذكر عنوان «مهاجرين» و «انصار» مىگويد: «رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ»؛ «خداوند از آنها خشنود، و آنها نيز از خدا خشنود شدند».
ولى هر گاه خود را از پيشداوريها تهى كنيم، قرائن روشنى در برابر ما وجود دارد كه اين عقيده مشهور را متزلزل مىسازد:
همانگونه كه «تابعان» اگر يك روز در خط ايمان و احسان باشند و روز ديگر در خط كفر و اسائه (بدى كردن) قرار گيرند، از زير چتر رضايت الهى خارج مىشوند عين همين مطلب در باره «صحابه» نيز مىآيد، زيرا آنها را نيز در آخرين آيه سوره فتح مقيد به ايمان و عمل صالح كرده كه اگر يك روز اين عنوان از آنها سلب شود از دائره رضايت الهى بيرون خواهند رفت.
و به تعبير ديگر تعبير به «احسان» هم در مورد «تابعان» است، و هم در مورد «متبوعان» بنا بر اين هر كدام از اين دو، «خط احسان» را رها كنند مشمول رضايت خدا نخواهند بود.
امتياز مصاحبت آن بزرگوار را داشتند، ولى كسانى كه در دورانهاى بعد مىآيند و از ايمان راسخ و عمل صالح برخوردارند از يك نظر از صحابه افضلند، چرا كه آنها شاهد انواع معجزات بودهاند، ولى ديگران بدون مشاهده آنها، و با استفاده از دلائل ديگر، در همان راه گام نهادهاند.چنان كه در حديثى از پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم كه يارانش عرض كردند:
«نحن اخوانك يا رسول اللَّه؟! قال: لا انتم اصحابى، و اخوانى الذين ياتون بعدى، آمنوا بىو لم يرونى، و قال: للعامل منهم اجر خمسين منكم، قالوا بل منهم يا رسول اللَّه؟ قال: بل منكم! ردوها ثلاثا، ثم قال: لانكم تجدون على الخير اعوانا!؛ آيا ما برادران توايم اى رسول خدا؟ فرمود: نه! شما اصحاب من هستيد، ولى برادران من كسانى هستند كه بعد از من مىآيند و به من ايمان مىآورند در حالى كه مرا نديدهاند».
سپس افزود: «افرادى از آنها كه اهل عمل صالحند اجر پنجاه نفر از شما را دارند! عرض كردند پنجاه نفر از خودشان اى رسول خدا؟! فرمود:
نه! پنجاه نفر از شما!! و سه بار آنها اين سخن را تكرار كردند (و پيامبر(صلی الله علیه و آله) نفى كرد) سپس فرمود: اين به خاطر آن است كه شرايطى در اختيار داريد كه شما را در كارهاى خير يارى مىكند.»(1)
در صحيح مسلم نيز از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چنين نقل شده كه روزى فرمود:
«وددت انا قد رأينا اخواننا؛ دوست مىداشتم برادرانمان را مىديديم!»
«قالوا: ا و لسنا اخوانك يا رسول اللَّه؟!؛ گفتند: آيا ما برادران تو نيستيم اى رسول خدا؟!»
1) . حقى برسوى، اسماعیل بن مصطفى، تفسیر روح البیان، ج 9، ص: 61.
فرمود:
«انتم اصحابى و اخواننا الذين لم ياتوا بعد؛ شما اصحاب من هستيد، اما برادران ما هنوز نيامدهاند!»(1)
عقل و منطق نيز همين را مىگويد كه ديگران كه تحت پوشش تعليمات مستمر پيامبر(صلی الله علیه و آله) در شب و روز نبودهاند و در عين حال همانند ياران پيامبر(صلی الله علیه و آله) يا بيش از آنها ايمان و عمل صالح داشتهاند برترند.
ما چگونه مىتوانيم كسانى را كه آتش جنگ جمل را افروختند و آن همه مسلمانان را به كشتن دادند و بر روى خليفه به حق پيامبر(صلی الله علیه و آله) شمشير كشيدند از گناه تبرئه كنيم؟! يا كسانى كه در «صفين» و «نهروان" اجتماع كردند و سر به شورش در برابر وصى و جانشين پيامبر(صلی الله علیه و آله) و برگزيده مسلمين برداشتند، و خونهاى بىحساب ريختند، مشمول رضاى خدا بدانيم، و بگوئيم گرد و غبار عصيان نيز بر دامان آنها ننشسته است؟! و از اين عجيبتر عذر كسانى است كه تمام اين مخالفتها را به عنوان اينكه آنها «مجتهد» بودند و مجتهد معذور است توجيه مىكنند! اگر بشود چنين گناهان عظيمى را به وسيله" اجتهاد" توجيه كرد ديگر هيچ قاتلى را نمىتوان ملامت نمود، و يا حدود الهى را در باره او اجرا كرد، چرا كه ممكن است اجتهاد كرده باشد.
1) . ابیالحسین مسلم بن الحجاج، الجامع الصحیح، ج 1، كتاب الطهارة، ح 39.
و به تعبير ديگر در ميدان جمل يا صفين و يا نهروان دو گروه در مقابل هم ايستادند كه قطعا هر دو بر حق نبودند، چرا كه جمع بين ضدين محال است، با اين حال چگونه مىتوان هر دو را مشمول رضاى خدا دانست، در حالى كه مسأله از مسائل پيچيده و مشكلى نبود كه تشخيص آن ممكن نباشد؟، زيرا همه مىدانستند على(علیه السلام) يا بر طبق نص پيامبر(صلی الله علیه و آله) و يا با انتخاب مسلمين خليفه بر حق او است، در عين حال بر روى او شمشير كشيدند، اين كار را چگونه مىتوان از طريق اجتهاد توجيه كرد؟! چرا شورش" اصحاب رده" را در زمان ابو بكر از طريق اجتهاد توجيه نمىكنند و رسما آنها را مرتد مىشمرند، اما شورشيان" جمل» و «صفين» و «نهروان" را مبراى از هر گونه گناه مىدانند؟! به هر حال به نظر مىرسد كه مسأله تنزيه صحابه به طور مطلق يك حكم سياسى بوده كه گروهى بعد از پيامبر(صلی الله علیه و آله) براى حفظ موقعيت خود روى آن تكيه كردند، تا خود را از هر گونه انتقادى مصون و محفوظ دارند و اين مطلبى است كه نه با حكم عقل مىسازد، و نه با تواريخ مسلم اسلامى، و شعرى است كه ما را در قافيه خود گرفتار خواهد كرد.
چه بهتر كه ما در عين احترام به صحابه رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) و كسانى كه همواره در خط او بودند معيار قضاوت در باره آنها را اعمال و عقائدشان در طول زندگانيشان از آغاز تا انجام در نظر بگيريم، همان معيارى كه از قرآن استفاده كردهايم و همان معيارى كه خود پيامبر(صلی الله علیه و آله) يارانش را با آن مىسنجيد.
در روايات اسلامى كه در تفسير آيه اخير آمده است تأكيد فراوانى روى اصل «رحماء بينهم» ديده مىشود.
از جمله در حديثى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم:
«المسلم اخو المسلم، لا يظلمه، و لا يخذله، و لا يخوفه، و يحق على المسلم الاجتهاد فى التواصل، و التعاون على التعاطف، و المواساة لاهل الحاجة، و تعاطف بعضهم على بعض، حتى تكونوا كما امركم اللَّه عز و جل: رحماء بينكم، متراحمين، مغتمين لما غاب عنكم من امرهم، على ما مضى عليه معشر الانصار على عهد رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله)؛ مسلمان برادر مسلمان است به او ستم نمىكند، تنهايش نمىگذارد، تهديدش نمىكند، و سزاوار است مسلمان در ارتباط و پيوند و تعاون و محبت و مواسات با نيازمندان كوشش كند، و نسبت به يكديگر مهربان باشند، تا مطابق گفته خداوند "رُحَماءُ بَيْنَهُمْ" نسبت به يكديگر با محبت رفتار كنيد، و حتى در غياب آنها نسبت به امورشان دلسوزى كنيد، آن گونه كه انصار در عصر رسول اللَّه بودند.»(1)
ولى عجيب است كه مسلمانان امروز از رهنمودهاى مؤثر اين آيه و ويژگيهايى كه براى مؤمنان راستين و ياران رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) نقل مىكند فاصله گرفتهاند، گاه آن چنان به جان هم مىافتند و كينهتوزى و خونريزى مىكنند كه هرگز دشمنان اسلام آن چنان نكردند! گاه با كفار آن چنان پيوند دوستى مىبندند كه گويى برادرانى از يك اصل و نسبند.
نه خبرى از آن ركوع و سجود است، و نه آن نيات پاك، و «ابتغاء فضل اللَّه» و نه آثار سجود در چهرهها نمايان، و نه آن نمو و رشد و جوانه زدن و قوى شدن و روى پاى خود ايستادن.
و عجب اينكه هر قدر از اين اصول قرآنى فاصله گرفتهايم به درد و رنج و ذلت
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 5، ص: 77، ح 91.
و نكبت بيشترى گرفتار شدهايم، ولى باز متوجه نيستيم از كجا ضربه مىخوريم؟ باز «حميتهاى جاهليت» مانع انديشه و تجديد نظر و بازگشت به قرآن است، خدايا ما را از اين خواب عميق و خطرناك بيدار كن.
خداوندا! به ما توفيقى رحمت كن كه ويژگيهاى اخلاقى ياران راستين پيامبر(صلی الله علیه و آله) و اصحاب خالص او را كه در اين آيات آمده است در خود زنده كنيم.
بار الها! شدت در مقابل دشمنان، محبت در برابر دوستان، تسليم در برابر فرمان تو، توجه به عنايات خاص تو، و تلاش و كوشش براى بارور ساختن جامعه اسلامى، و پيشرفت و گسترش آن را به ما عنايت فرما.
پروردگارا! از تو فتح مبينى مىخواهيم كه جامعه اسلامى ما در سايه آن به حركت در آيد، و در عصر و زمانى كه نياز به معنويت از هر وقت ديگر بيشتر است تعليمات اين آئين حياتبخش را به مردم جهان عرضه كنيم، هر روز قلوب تازهاى را در تسخير اسلام در آوريم، و كشور تازهاى از كشور دلها را فتح نمائيم (آمين يا رب العالمين).(1)
و در تفسیر مجمع البیان آمده است:
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ»؛ اينجا خداوند صريحاً نام پيامبر را برده است تا هر نوع شك و شبههاى را بر طرف سازد، در اينجا سخن تمام شده، سپس خداوند مؤمنين را مورد مدح خود قرار داده ميفرمايد:
«وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ»؛ حسن گويد: شدت مؤمنين بجايى رسيده بود كه حتى از لباس مشركين دورى ميجستند كه بلباس آنان
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج22، ص: 114.
نچسبد، و نيز بدنهاى خود را از بدنهاى آنان دور ميگرفتند كه ببدن آنان تماس پيدا نكند، و مهربانى آنان در بين يكديگر بجايى رسيده بود كه هيچ مؤمنى برادر دينى خود را نميديد مگر آنكه با او روبوسى كرده دست ميداد، و مثل اين آيه است؛ «أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ»؛ يعنى: مؤمنين نسبت به يكديگر متواضع و نسبت به كافران مغرور و سرسخت ميباشند.
«تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً»؛ اين قسمت از بسيار نماز خواندن آنان و مداومت آنان بر نماز خبر ميدهد.
«يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً»؛ يعنى: و بدين وسيله از درگاه خداوند زيادى نعمتهايش و رضايت او را ميخواهند.
«سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ»؛ از ابن عباس و عطيه نقل شده است كه علامت آنان روز قيامت آنست كه محل سجده آنان بسيار سفيد خواهد بود.
شهر بن حوشب گويد: محل سجده آنان مانند ماه شب چهاردهم خواهد بود.از عكرمه و سعيد بن جبير و ابىالعاليه آمده است كه اثر سجده در پيشانى مؤمنين اثر خاكى است كه جاى مىماند، زيرا مؤمنين بر خاك سجده ميكنند نه روى لباس و فرش.
از ضحاك نقل شده است يعنى: زردى چهره و لاغرى و رنجورى مؤمنين اثر سجدهاى آنان است.
حسن گويد: مؤمنان طورى هستند كه وقتى آنان را مىبينى فكر ميكنى بيمار هستند در صورتى كه بيمار نيستند.
عطاء خراسانى گويد: تمام كسانى كه نمازهاى پنجگانه را ميخوانند در اين آيه وارد هستند.
«ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ»؛ يعنى: آنچه كه در قرآن از وصف آنان گفته شده است همان اوصافى است كه در باره آنان در تورات آمده است، سپس صفت آنان را در انجيل بيان كرده ميفرمايد.
«وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ»؛ از ضحاك نقل شده است اخرج شطأه يعنى: مانند زرعى كه جوانههاى خود را بيرون داده است.
از مجاهد نقل شده است كه بين اين دو توصيف وقفى نيست، بلكه معنى اينست كه اين مثل آنان است در تورات و انجيل هر دو، و معنى آنست كه مانند زراعتى كه جوانههاى خود را بيرون داده است.
«فَآزَرَهُ»؛ يعنى آن را محكم ساخته و نيرو بخشيده است، مبرد گفته است يعنى: اين جوانهها به شاخههاى مادر پيوسته و مانند آنها شده است.
«فَاسْتَغْلَظَ»؛ يعنى اين زراعت قوت گرفته و رشد نموده است.
«فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ»؛ يعنى: اين كشت بر ريشهها و شاخههاى استوار گشته به طورى كه جوانهها با اصلهها بيك حد رسيدهاند، و سوق جمع ساق است، و معنى آنست كه اين زراعت رشد نهايى خود را يافته است.
«يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ»؛ يعنى اين زراعت طورى است كه كشاورزان خود را كه آن را كاشتهاند شادمان و شگفت زده نموده است.
واحدى گويد: اين يك مثال است كه خداوند براى حضرت محمد و يارانش، زده است كه منظور از زراعت حضرت محمد است، و منظور از جوانهها ياران او و
مؤمنين است كه دور او هستند، كه در ابتداء ضعيف و ناتوان بودند همانگونه كه هر زراعتى در اول ضعيف است و سپس قوت يافته رشد مىكند، همين طور هم مؤمنين بعضى ديگران را يارى نمودند تا آنجا كه قدرت يافته بر كارها مسلط شدند.
«لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ»؛ يعنى: اينكه خداوند مؤمنين را بسيار و نيرومند ساخته است تا با فراوانى و تظاهر و انفاق و اتحادشان بر طاعت خدا موجب خشم كافران شوند، سپس خداوند ميفرمايد:
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ»؛ يعنى: خداوند كسانى كه بر ايمان و فرمانبردارى خداوند استقامت ورزيدهاند وعده فرموده است(1).
1) .سعيد بن جبير از ابن عباس روايت ميكند كه در باره قوله خدا «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» از او سؤال شد گفت: در اين باره مردمى از پيامبر پرسيدند و گفتند: يا رسول اللَّه اين آيه در باره چه كسى نازل شده است؟ حضرت فرمودند: هنگامى كه روز قيامت ميرسد پرچمى از نور سفيد نصب ميگردد آن گاه ندا كنندهاى فرياد ميزند آقاى مؤمنين و همراهانش كه پس از بعثت محمد به او ايمان آوردهاند بپا خيزند، على بن ابىطالب(علیه السلام) برميخيزد و پرچمى كه از نور سفيد است به دست او داده ميشود، كه زير اين پرچم تمامى گذشتگان اولين از مهاجرين و انصار هستند كه ديگران با آنان مخلوط نخواهند شد، تا آنكه على(علیه السلام) روى منبرى از نور پروردگار با عظمت قرار ميگيرد، و تمامى مردم يك يك بر آن عرضه ميشوند و هر كس پاداش و سهم نور خود را بر ميگيرد، پس از آنكه همگى آمدند به آنان گفته ميشود شما منزلهاى خود را از بهشت دانستيد، خداوند بزرگ شما ميفرمايد: براى شما نزد آمرزش و پاداشى بزرگ موجود است- يعنى بهشت- آن گاه على بن ابىطالب(علیه السلام) بر ميخيزد در حالى كه تمام مردم زير پرچم او هستند تا اينكه آنان را وارد بهشت ميكند، سپس بطرف منبر خود باز ميگردد، و همچنان دسته دسته تمامى مؤمنين(بر او عرضه ميشوند و هر يك سهم خود را گرفته روانه بهشت ميشوند، و كسانى هم براى جهنم باقى مىمانند، و اينست معنى قول خدا كه ميفرمايد: «و الذين آمنوا معه و عملوا الصالحات لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ»؛ يعنى گذشتگان اولين و اهل ولايت و قوله: «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا»؛ يعنى كسانى كه به ولايت و حق على كافر شدند، و حق على بر تمام جهانيان واجب است؛ «أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ»؛ و اينان كسانى هستند كه على(علیه السلام) جهنم را ميان آنان تقسيم كرده، شايسته جهنم و عذاب الهى شدهاند. (حاکم حسکانی، عبید الله بن عبد الله، شواهد التنزیل، ج 2، ص: 182)
«مِنْهُمْ مَغْفِرَةً»؛ يعنى: به منظور پوشاندن گناهان گذشته آنان.
«وَ أَجْراً عَظِيماً»؛ يعنى: پاداشى مهم و هميشگى.(1)و در تفسیر المیزان است:
اين آيه خاتمه سوره است و پيامبر را توصيف مىكند، و نيز آنهايى را كه با اويند به اوصافى مىستايد كه در تورات و انجيل ستوده. و مؤمنين را كه عمل صالح انجام دادهاند وعده جميل مىدهد. اين آيه متصل به آيه قبل است، چون در آن آيه مىفرمود كه او رسول خود را به هدايت و دين حق فرستاده.
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ...»؛ ظاهراً اين جمله مركب است از مبتدا و خبر، و كلامى است تمام. بعضى(2)
گفتهاند:
«محمد» خبر مبتدايى است كه حذف شده و آن ضميرى است كه به كلمۀ «رسول» در آيه سابق برمىگردد و تقديرش «هو محمد» مىباشد، و «رسول اللَّه» عطف بيان و يا صفت و يا بدل است. بعضى(3)
ديگر گفتهاند: «محمد» مبتدا، و «رسول اللَّه» عطف بيان، يا صفت و يا بدل است، و «الَّذِينَ مَعَهُ» هم عطف بر مبتدا و جملۀ «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ...» خبر مبتدا است.
«وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ»؛ اين جمله نيز مركب است از
مبتدا و خبر. پس كلام در اين صدد است كه مؤمنين به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را توصيف كند، و «شدت» و «رحمت» كه دو صفت متضاد است از صفات ايشان شمرده شده. و جملۀ «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ» را مقيد كرد به جملۀ «رُحَماءُ بَيْنَهُمْ» تا توهمى كه ممكن بود بشود دفع كرده باشد، و ديگر كسى نپندارد كه شدت و بىرحمى نسبت به كفار، باعث مىشود مسلمانان به طور كلى و حتى نسبت به خودشان هم سنگدل شوند لذا دنبال «اشداء» فرمود: «رُحَماءُ بَيْنَهُمْ»؛ يعنى در بين خود مهربان و رحيمند. و اين دو جمله مجموعا افاده مىكند كه سيره مؤمنين با كفار شدت و با مؤمنين رحمت است.
«تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً»؛ كلمۀ «ركع» و همچنين كلمۀ «سجد» جمع راكع و ساجد است. و مراد از اينكه فرمود: مؤمنين را راكع و ساجد مىبينى اين است كه مؤمنين نماز مىخوانند. و كلمۀ «تراهم» استمرار را مىرساند. و حاصل معناى جمله اين است كه:
مؤمنين مستمر در خواندن نمازند. و جمله مورد بحث خبر دوم است براى مبتداى گذشته، يعنى كلمۀ «و الَّذِينَ مَعَهُ».
«يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً»؛ كلمۀ «ابتغاء» كه مصدر «يبتغون» است به معناى طلب است. و كلمۀ «فضل» به معناى عطيه است كه در اينجا منظور از آن ثواب است. و كلمۀ «رضوان» به معناى خشنودى است، همچنان كه كلمۀ «رضا» به اين معنا است، ولى كلمه رضوان در رساندن اين معنا بليغتر است.
در جمله مورد بحث دو احتمال هست: يكى اينكه بيانى باشد براى نتيجهاى كه از ركوع و سجود خود در نظر دارند كه در اين صورت مناسبتر آنست
كه جمله، حال از ضمير مفعول يعنى ضمير «هم» در جملۀ «تراهم» باشد. ديگر اينكه بيانى باشد براى نتيجه زندگى مؤمنين به طور كلى، همچنان كه ظاهرش هم همين است، آن وقت در اين صورت اين جمله نيز خبر سومى مىشود براى «و الَّذِينَ مَعَهُ».
«سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ»؛ كلمۀ «سيما» به معناى علامت است. و جملۀ «سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ» روى هم مبتدا و خبر، و جملۀ «مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ» حال ضميرى است كه در باطن خبر است و به سيما بر مىگردد. و يا بيان است براى سيما، و معنايش اين است كه: سجده آنان براى خدا به عنوان تذلل و تخشع براى او است و اين سجده در چهره آنان اثرى گذاشته، و آن اثر سيماى خشوع براى خداست، كه هر كس ايشان را ببيند با آن سيما ايشان را مىشناسد. و قريب به اين معناروايتى است از امام صادق(علیه السلام) كه فرموده: «منظور شبزندهدارى به نماز است». و روايت را صدوق در كتاب فقيه(1)،
و مفيد در روضة الواعظين(2)
بدون ذكر سند از عبد اللَّه بن سنان از آن جناب نقل كردهاند.
بعضى از مفسرين(3)
گفتهاند: مراد از سيما، اثر خاكى است كه در پيشانى دارند، چون مؤمنين همواره بر خاك سجده مىكنند، نه بر فرش و جامه.
بعضى(4)
ديگر گفتهاند: مراد، سيماى مؤمنين در روز قيامت است كه محل سجده آنان در آن روز مانند چراغ مىدرخشد و نور مىدهد.
«ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ»؛ كلم «مثل» به معناى صفت است، يعنى اين توصيفى كه ما از ايشان كرديم و گفتيم اشداء بر كفار و مهربانان در بين خود هستند...، همان وصفى است كه ما در دو كتاب تورات و انجيل ايشان را به آن اوصاف ستودهايم.
پس جملۀ «وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ» عطف است بر جملۀ «مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ»، ولى بعضى از مفسرين(1)
گفتهاند: جملۀ «وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ» عطف بر ما قبل نيست، بلكه آغاز كلامى ديگر است، و مبتدايى است كه خبرش جملۀ «كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ...» مىباشد، در نتيجه وصف مؤمنين در تورات همان است كه فرمود: «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ» تا جملۀ «مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ». و وصفشان در انجيل اين است كه: ايشان مانند زرعى هستند كه در اطرافش جوانه زده باشد...
«كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ»؛ «شطا گياه» به معناى آن جوانههايى است كه از خود گياه به وجود مىآيد و در اطراف آن مىرويد، و كلمۀ «ايزار» كه مصدر «ازره» است، به معناى اعانت و يارى است. و كلمۀ «استغلاظ» به معناى رو به غلظت نهادن است. و كلمۀ «سوق» جمع «ساق» است. و كلمۀ «زراع» جمع «زارع» است.
و معناى آيه اين است كه: مثل مؤمنين مثل زراعت و گياهى است كه از كثرت بركت جوانههايى هم در پيرامون خود رويانده باشد، و آن را كمك كند تا آن نيز قوى و غليظ شده، مستقلا روى پاى خود بايستد، به طورى كه برزگران از خوبى رشد آن به شگفت درآمده باشند.
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 26، ص: 126.
و اين آيه به اين نكته اشاره مىكند كه خداى تعالى در مؤمنين بركت قرار داده، و روز بروز به عده و نيروى آنان اضافه مىشود. و به همين جهت دنبال اين كلام فرمود: «لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ» تا خداوند به وسيله آنان كفار را به خشم آورد.
وعده خدا به مغفرت و اجر عظيم شامل همه كسانى كه با پيامبر(صلی الله علیه و آله) بودند (صحابه) نمىشود
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً»؛ ضمير «منهم» به «الذين معه» برمىگردد. و كلمۀ «من» به طورى كه از ظاهر چنين كلامى برمىآيد تبعيض را مىرساند، و از اين كلام استفاده مىشود كه مغفرت و اجر عظيم در حدوث و بقائش هم مشروط به ايمان است و هم مشروط است به عمل صالح. پس اگر از كسانى كه با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بودند افرادى بوده باشند كه در باطن ايمان نداشتهاند، و مانند منافقين ايمانشان زبانى بوده، و توانستهاند نفاق خود را از ديگران پنهان بدارند، (چون بعضى از منافقين معروف به نفاق بودند، و بعضى از آنها معروف به ايمان)، چنين كسانى مغفرت و اجر عظيم ندارند، همچنان كه آيۀ شريفۀ «و مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ»؛(1)از وجود چنين منافقينى خبر مىدهد.
و نيز اگر كسانى كه با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بودند در آغاز ايمان آوردند، ولى بعدا به شرك و كفر گرائيدند،آنان نيز مغفرت و اجر عظيم ندارند، همچنان كه آيۀ شريفۀ
1) . «بعضى از اهل مدينه به سوى نفاق گرائيدند، تو ايشان را نمىشناسى، ما مىشناسيم.» (توبه / 101)
«إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى... وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيماهُمْ»؛(1)از وجود آنان خبر مىدهد.
و نيز اگر كسى از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ايمان آورد- و واقعا هم ايمان آورد- و به سوى كفر و شرك برنگشت، ولى عمل صالح هم نكرد، او نيز مغفرت و اجر عظيم ندارد. همچنان كه از آيات افك هم اين معنا استفاده مىشود، چون بعضى از كسانى كه در اين واقعه دست داشتند صحابى بودند، بدرى هم بودند، و در عين حال خداى تعالى در بارهشان مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ»؛(2)با اين حال آنهايى كه نسبت زنا به عايشه دادند، جزء مؤمنين بودند، ولى در عين حال، مغفرت و اجر عظيم ندارند. و نيز از آيۀ «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا»؛ «اگر فاسقى برايتان خبرى آورد تحقيق كنيد» كه در باره وليد بن عقبه است برمىآيد كه در عين اينكه صحابى بود و جزء مؤمنين به شمار مىرفت، ولى فاسق شده، و به حكم آيۀ «فَإِنَّ اللَّهَ لا يَرْضى عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ»؛(3)خدا از مردم فاسق راضى نمىشود.
و نظير اين اشتراط، يعنى شرط ايمان واقعى و عمل صالح، اشتراط وفاء است، كه در آيۀ شريفۀ «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ
1) . «به درستى، كسانى كه مرتد شدند و به سوى شرك و كفر قبلى خود برگشتند، بعد از آنكه هدايت برايشان روشن گرديد... و اگر مىخواستيم آنان را معرفى مىكرديم، ولى تو خودت ايشان را با سيمايشان شناختى.» (محمد / 30)
2) . «كسانى كه زنان بى گناه و بى خيال از گناه را نسبت زنا مىدهند، در دنيا و آخرت لعنت شده و عذابى عظيم دارند.» (نور / 23)
3) . توبه / 96.
فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً» گذشت. و ابن عباس هم در روايتى كه آن نيز گذشت از آيۀ «فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ» اين طور فهميد و گفت: سكينت بر كسى نازل مىشود كه خدا در دل او وفايى سراغ داشته باشد.(1)باز نظير آيه مورد بحث در اشتراط، شرايط مذكور در آيۀ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ... وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»؛(2)است كه مىفرمايد «خداى تعالى به كسانى كه ايمان آورده، و عمل صالح كردند، وعده داده كه ايشان را در زمين جانشين كند... و هر كس بعد از ايمان آوردن كفر بورزد، آنان فاسقانند».
نقل و رد اين سخن كه وعده مغفرت و اجر عظيم در آيه: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ...» شامل همه صحابه است
بعضى از مفسرين(3)
گفتهاند: كلمۀ «من» در آيه شريفه بيانيه است، نه تبعيضى، و در نتيجه" وعده» در آيه يعنى وعده مغفرت و اجر عظيم، شامل تمامى افرادى كه با پيامبر بودند، يعنى شامل تمامى صحابه آن جناب، مىشود، هر چند كه منافق شناخته شده، يا منافق شناخته نشده و يا فاقد عمل صالح و يا فاسق بوده باشند.
اين حرف صحيح نيست: زيرا به طورى كه ديگران هم گفتهاند كلمۀ «من» اگر بيانيه باشد به هيچ وجه داخل بر ضمير نمىشود، و در كلام عرب چنين
چيزى سابقه ندارد. و اگر اين مفسرين به آيۀ «لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ» استشهاد كنند كه كلمۀ «من» با اينكه بيانيه است بر ضمير «هم» داخل شده، جواب مىگوييم اين استشهاد وقتى درست است كه ضمير در «تزيلوا» تنها به مؤمنين برگردد، و ضمير «منهم» به كفار برگردد، و حال آنكه در تفسير آيه گفتيم هر دو ضمير به مجموع مؤمنين و كفار مكه برمىگردد، و در نتيجه كلمۀ «من» در آنجا نيز تبعيضى است، نه بيانيه، پس استشهاد درست نيست.
و بعد از همه اين حرفها اگر وعده مغفرت يا خود مغفرت شامل همه نامبردگان، به طور مطلق بشود و هيچ شرطى از ايمان و عمل صالح در كار نباشد، و همه آمرزيده باشند- چه ايمان داشته باشند، وچه مشرك باشند، چه عمل صالح كرده باشند و چه عمل فسق انجام داده باشند- بايد به طور قطع و به روشنى ملتزم شويم به اينكه تمامى تكاليف دينى در باره غير مؤمنين لغو و بيهوده بوده، و اصلاً تكليف از آنان برداشته شده. و اين مطلبى است كه قرآن و سنت آن را به شدت دفع مىكند.
پس اشتراط مذكور اشتراطى است صحيح كه فى نفسه هر چند آيه و روايتى آن را نگفته باشد واقعيت دارد. خداى تعالى حتى در باره انبيايش فرموده: «وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»؛(1)و اشتراط ايمان را حتى در مورد انبيايش با اينكه معصوم بودند اثبات كرده، آن وقت چگونه مىتوانيم در ديگران آن را معتبر نشماريم.
حال اگر بگويى: اشتراط وعده مغفرت و اجر عظيم به ايمان و عمل صالح، اشتراطى است عقلى، كه بيانش گذشت، و نمىشود آن را انكار كرد، و ليكن
1) . «اگر انبياء هم شرك بورزند تمامى مساعيشان بى نتيجه مىشود.» (انعام / 88)
سياق آيه «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ» شهادت مىدهد به اينكه اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هم ايمان داشتهاند و هم عمل صالح، و خلاصه واجد شرط بودهاند.
مخصوصاً با در نظر گرفتن اينكه كلمۀ «منهم» را بعد از جملۀ «الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» آورد كه مىفهماند عمل صالح. جداى از آنان نبوده، به خلاف آيۀ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ»؛(1)كه به قول بعضى از مفسرين(2)
چنين دلالتى ندارد. باز مؤيد اين حرف، مدحى است كه از مؤمنين كرده، و فرموده: «تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً» چون از اين تعبير استمرار در ركوع و سجود استفاده مىشود.
در پاسخ مىگوييم: اما اينكه كلمۀ «منهم» در آيه شريفه بعد از جملۀ «الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» آمده، براى اين نيست كه دلالت كند بر اينكه عمل صالح منفك از اصحاب رسول خدا نبوده، بلكه براى اين است كه موضوع حكم مجموع دو طائفه «الَّذِينَ آمَنُوا» و «عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» بود، و اثر مغفرت و اجر بر صرف ايمان و بدون عمل صالح مترتب نمىشود، و كلمۀ «منهم» هم از آنجايى كه متعلق به مجموع موضوع است، لذا جا دارد كه بعد از تمام شدن موضوع يعنى بعد از ذكر «الَّذِينَ آمَنُوا» و نيز «و عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» گفته شود.
و اما در آيۀ شريفۀ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ» كه ضمير «منكم» بعد از ذكر ايمان و قبل از ذكر عمل صالحات آمده، براى اين
بوده كه وجهه كلام و هدف آن بشارت دادن مؤمنين است، و در چنين زمينهاى مناسبتر آنست كه در مخاطب قرار دادن مؤمنين شتاب شود، تا زودتر خرسند گشته و از شنيدن بشارت خوشحال گردند. پس نمىتوان گفت آيه مذكور دلالت دارد بر اينكه موضوع در آن تنها ايمان است، هر چند عمل صالح نداشته باشند، ولى در آيه مورد بحث دلالت دارد بر اينكه مؤمنين مورد نظر آن منفك از عمل صالح نيستند.
و اما اينكه گفتند(1): جملۀ «تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً...»، دلالت بر استمرار دارد، ما نيز در آن حرفى نداريم، اما استمرار تا روز نزول آيه، نه تا چندى كه زندهاند، پس ممكن است افراد مورد نظر آيه تا روز نزول آيه، هم ايمان داشته باشند و هم عمل صالح، ولى بعدا ايمان خود و يا عمل صالح را از دست داده باشند، و اشكالى كه در كار است مربوط است به لغويت احكام در آينده آنان، نه در گذشته، چون آمرزش گناهان گذشته منافات ندارد با اينكه همان آمرزيدگان در آينده نيز مكلف باشند، نه تنها منافات ندارد، بلكه مؤكد آن نيز هست، به خلاف اينكه مغفرت مطلق باشد، و گناهان آينده را نيز شامل شود كه ديگر با بقاى تكليف مولوى نمىسازد و ديگر معنا ندارد تكليف باز هم معتبر باشد، ناگزير بايد بگوييم مشمولين اين آيه بعد از نزول آيه، ديگر تكليفى نداشتهاند، و بطلان اين حرف قطعى است. علاوه بر اينكه ارتفاع تكليف مستلزم آنست كه ديگر معصيتى نباشد، و حتى بزرگترينگناهان، معصيت و نافرمانى نباشد، چون ديگر فرمانى نيست تا مخالفتش نافرمانى
1) . همان.
باشد، و وقتى نافرمانى نبود، مغفرت معنا ندارد، پس مغفرت اين طورى مستلزم عدم مغفرت است.(1)
از سخنان آن حضرت(علیه السلام) است هنگاميكه (فساد و تباهكارى عثمان و كار گردانان او در مدينه و سائر شهرها شيوع پيدا نمود جمعى از اهل مدينه صحابه رسول خدا و ديگران به مردم شهرها نوشتند:
«إِنَّ النَّاسَ وَرَائِي وَ قَدِ اسْتَسْفَرُونِي إ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ وَ وَ اللَّهِ مَا أَدْرِي مَا أَقُولُ لَكَ مَا أَعْرِفُ شَيْئاً تَجْهَلُهُ وَ لَا أَدُلُّكَ عَلَى أَمْرٍ لَا تَعْرِفُهُ إِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ مَا سَبَقْنَاكَ إِلَى شَيْءٍ فَنُخْبِرَكَ عَنْهُ وَ لَا خَلَوْنَا بِشَيْءٍ فَنُبَلِّغَكَهُ وَ قَدْ رَأَيْتَ كَمَا رَأَيْنَا وَ سَمِعْتَ كَمَا سَمِعْنَا وَ صَحِبْتَ رَسُولَ اللَّه(صلی الله علیه و آله) كَمَا صَحِبْنَا وَ مَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَ لَا ابْنُ الْخَطَّابِ بِأَوْلَى بِعَمَلِ [الْخَيْرِ] الْحَقِّ مِنْكَ وَ أَنْتَ أَقْرَبُ إِلَى أَبِي رَسُولِ اللَّه(صلی الله علیه و آله) وَشِيجَةَ إ رَحِمٍ مِنْهُمَا وَ قَدْ نِلْتَ مِنْ صِهْرِهِ مَا لَمْ يَنَالا فَاللَّهَ اللَّهَ فِي نَفْسِكَ فَإِنَّكَ وَ اللَّهِ مَا تُبَصَّرُ مِنْ عَمًى وَ لَا تُعَلَّمُ مِنْ جَهْلٍ وَ إِنَّ الطُّرُقَ لَوَاضِحَةٌ وَ إِنَّ أَعْلَامَ الدِّينِ لَقَائِمَةٌ فَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ عِبَادِ اللَّهِ عِنْدَ اللَّهِ إِمَامٌ عَادِلٌ هُدِيَ وَ هَدَى فَأَقَامَ سُنَّةً مَعْلُومَةً وَ أَمَاتَ بِدْعَةً مَجْهُولَةً وَ إِنَّ السُّنَنَ لَنَيِّرَةٌ لَهَا أَعْلَامٌ وَ إِنَّ الْبِدَعَ لَظَاهِرَةٌ لَهَا أَعْلَامٌ وَ إِنَّ شَرَّ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ إِمَامٌ جَائِرٌ ضَلَّ وَ ضُلَّ بِهِ فَأَمَاتَ سُنَّةً مَأْخُوذَةً وَ أَحْيَا بِدْعَةً مَتْرُوكَةً وَ إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّه(صلی الله علیه و آله) يَقُولُ يُؤْتَى يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِالْإِمَامِ الْجَائِرِ وَ لَيْسَ مَعَهُ نَصِيرٌ وَ لَا عَاذِرٌ فَيُلْقَى فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَيَدُورُ فِيهَا كَمَا تَدُورُ الرَّحَى ثُمَّ يَرْتَبِطُ إ فِي قَعْرِهَا وَ إِنِّي أَنْشُدُكَ اللَّهَ [أَنْ] أَلَّا تَكُونَ إِمَامَ هَذِهِ الْأُمَّةِ
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج22، ص: 114.
الْمَقْتُولَ فَإِنَّهُ كَانَ يُقَالُ يُقْتَلُ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ إِمَامٌ يَفْتَحُ عَلَيْهَا الْقَتْلَ وَ الْقِتَالَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ يَلْبِسُ أُمُورَهَا عَلَيْهَا وَ يَبُثُّ الْفِتَنَ فِيهَا فَلَا يُبْصِرُونَ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ يَمُوجُونَ فِيهَا مَوْجاً وَ يَمْرُجُونَ فِيهَا مَرْجاً إ فَلَا تَكُونَنَّ لِمَرْوَانَ سَيِّقَةً إ يَسُوقُكَ حَيْثُ شَاءَ بَعْدَ جَلَالِ السِّنِّ وَ تَقَضِّي الْعُمُرِ فَقَالَ لَهُ عُثْمَانُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ كَلِّمِ النَّاسَ فِي أَنْ يُؤَجِّلُونِي حَتَّى أَخْرُجَ إِلَيْهِمْ مِنْ مَظَالِمِهِمْ فَقَالَ(علیه السلام) مَا كَانَ بِالْمَدِينَةِ فَلَا أَجَلَ فِيهِ وَ مَا غَابَ فَأَجَلُهُ وُصُولُ أَمْرِكَ إِلَيْه؛(1)شما كه مىخواهيد در راه خدا جهاد كرده با دشمنان دين بجنگيد، با شتاب نزد ما بياييد كه خليفه شما دين را تباه كرده و از بين برده، پس دلهاى مردم از او برگشت و در صدد خلعش برآمدند، و گروه بسيارى از اهل مصر و بصره و كوفه به مدينه آمدند، و) نزد آن بزرگوار گرد آمده از كردارهاى ناپسند عثمان شكايت كردند، و درخواست نمودند تا حضرت از جانب ايشان با او گفتگو نمايد، و بخواهد كه رضاى آنها را فراهم نمايد (از بد رفتارى دست برداشته بدعتهائى كه در دين نهاده از بين ببرد و به اصحاب پيغمبر اكرم اين همه ظلم و ستم روا ندارد، و مردم درستكار را به حكمفرمائى شهرها بفرستد) پس امام(علیه السلام) نزد عثمان رفته فرمود: مردم در پشت سر من مىباشند و مرا بين تو و خودشان سفير و واسطه قرار دادهاند (از من درخواست نمودهاند كه پيغام ايشان را رسانيده فساد را از بين ببرم) و سوگند به خدا به تو نمىدانم چه بگويم؟! (به چه زبانى سخن بگويم كه در تو اثر بخشد) چيزى (از بدعتها و كردار زشتت) نمىدانم كه تو خود آنرا ندانى، و تو را به كارى (حرمت آنچه به جا مىآورى) راهنما نيستم كه آنرا نشناسى (بلكه رفتارت را ميدانى حرام و بر خلاف دين است) و ميدانى آنچه ما مىدانيم (زشتى كارهايى كه مرتكب مىشوى بر تو پوشيده نيست، چنانكه بر ما آشكار است) در چيزى از تو پيشى نگرفتيم كه تو را به آن
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 235.
آگاه سازيم، و در هيچ حكمى خلوت ننموديم تا آنرا به تو برسانيم (ما و تو هر دو پيغمبر اكرم را درك كرده رفتارش را با مردم ديده و احكامش را شنيدهايم، پس لازم نيست تو را به روش آن حضرت تبليغ نماييم) و تو ديدى آنچه ما ديديم، و شنيدى آنچه كه ما شنيديم، و با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آميزش داشتى چنانكه ما آميزش داشتيم، و پسر ابىقحافه و پسر خطّاب به درستكارى سزاوارتر از تو نبودند (با اينكه بر خلاف گفتار پيغمبر اكرم رفتار كرده به بهانه خلافت را غصب نمودند، مانند تو بدعتهائى در دين احداث نكرده با مسلمين اينگونه ظلم و ستم روا نداشتند) در حاليكه تو از جهت خويشى به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از آنها نزديكترى (چون عثمان پسر عفّان ابن ابىالعاص ابن اميّة ابن عبد شمس بن عبد مناف مىباشد، و عبد مناف جدّ سوّم حضرت رسول: محمّد ابن عبد اللّه بن عبد المطّلب ابن هاشم ابن عبد مناف ابن قصّى ابن كلّاب ابن مرّة ابن كعب است، و امّا ابو بكر عبد اللّه پسر ابىقحافة عثمان ابن عامر ابن عمر ابن كعب ابن سعد ابن تيم ابن مرّة ابن كعب مىباشد، و مرّة جدّ ششم پيغمبر اكرم است، و امّا عمر پسر خطّاب ابن نفيل ابن عبدالعزّى ابن رياح ابن عبد اللّه ابن قرط ابن زرّاح ابن عدىّ ابن كعب بوده، و كعب جدّ هفتم رسول خدا است، پس خويشاوندى عثمان از ابو بكر و عمر به پيغمبر اكرم نزديكتر است) و به دامادى پيغمبر مرتبهاى يافتهاى كه ابو بكر و عمر نيافتند (عثمان رقيّه و امّ كلثوم را كه بنا بر مشهور دختران پيغمبر بودند به همسرى خود درآورد، در اوّل رقيّه را و بعد از چندگاه كه آن مظلومه وفات نمود امّ كلثوم را به جاى خواهر باو دادند، و از اينرو است كه در پيش عامّه و سنّيها به ذىالنّورين ملقّب گشته) پس در باره خود از خدا بترس، از خدا بترس، زيرا سوگند به خدا تو از كورى بينا و از نادانى تعليم داده نمىشوى (براه حقّ گمراه نبودهاى تا تو را راهنمائى نمايم، و به رفتار درست نادان نيستى تا تو را دانا گردانم، بلكه دانسته بر خلاف رفتار مىنمايى) و به تحقيق
راهها (احكام خدا) آشكار، و نشانههاى دين (قرآن و اهلبيت) برپا و برقرار است، پس (اگر تو را غفلت گرفته) بدان برترين بندگان نزد خدا پيشواى عادل و درستكارى است كه (براه حقّ) هدايت شده، و (ديگران را) راهنما باشد، و سنّت و طريقه دانسته شده (از پيغمبر اكرم) را برپا دارد (طبق آن رفتار نمايد) و بدعت باطل و نادرست را بميراند (از بين برده مردم را به نادرستى آن آگاه سازد) و به تحقيق سنتها روشن و هويدا است و براى آنها نشانههايى است، و (همچنين) بدعتها آشكار است و آنها (نيز) نشانههايى دارد، و بدترين مردم نزد خدا پيشواى ستمكارى است كه گمراه باشد و ديگران هم بهوسيلۀ او گمراه شوند، بميراند سنّتى را كه (از رسول خدا) گرفته شده، و زنده گرداند بدعتى كه از بين رفته (از حقّ دست برداشته به ترويج باطل بكوشد) و من از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، شنيدم كه مىفرمود: روز قيامت پيشواى ستمكار را مىآورند كه با او يارى كنندهاى نيست (تا از آتش دوزخ رهائيش دهد) و نه عذر خواهى (تا عذاب را از او برطرف نمايد) پس در آتش دوزخ انداخته ميشود و در آن مىگردد چنانكه آسيا گردش مىنمايد، بعد در گودى و ته دوزخ حبس و باز داشته ميشود.
و تو را به خدا درخواست نموده سوگند مىدهم كه مبادا پيشواى اين امّت باشى كه كشته شوى، زيرا پيش از اين گفته مىشد (پيغمبر اكرم فرمود): كه در اين امّت پيشوايى كشته ميشود كه (بر اثر كشته شدنش راه) خونريزى و جنگيدن تا روز قيامت گشوده مىگردد، و كارها را برايشان مشتبه مىنمايد، و تباهكاريها را در آنان نشر مىدهد، و آنها حقّ را از باطل امتياز نمىدهند، در آن تباهكاريها آشوب بسيار كرده از حقّ دست برميدارند، و به سختى مضطرب و نگران مىگردند، پس بعد از ساليان دراز (كه متجاوز از هشتاد سال است) و بسر رسيدن عمر براى مروان (ابن حكم كه نويسنده و كار گردان تو است) مانند شترى كه دشمن آنرا غارت كرده و به تندى ميراند، مباش تا بهرجا كه خواهند تو را براند.
عثمان به آن حضرت گفت: با مردم گفتگو كن تا مرا مهلت دهند كه ستمهايى كه بر آنان وارد شده برطرف نمايم. پس امام(علیه السلام) فرمود:
آنچه در مدينه است مهلتى در آن لازم نيست، و آنچه در آن نمىباشد مهلت آن تا رسيدن فرمان تو است به آن (براى كسيكه در مدينه حاضر است شروع به اصلاح نما مهلت نمىخواهد، و براى آنكه حاضر نيست تا رسيدن فرمان تو عذرى نمىباشد. گفتهاند عثمان بر اثر فريب خوردن از مروان به ستمگرى بر مسلمانان دلير گرديده گوش به فرمايشهاى امير المؤمنين نداد تا جائيكه اهل مصر و ديگران او را در خانهاش محاصره نموده به سختى كشتند.»(1)
« وَ رَكِبَ أَصْحَابُ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَبَعَثَ الْحُسَيْنُ(علیه السلام) بُرَيْرَ بْنَ خُضَيْرٍ فَوَعَظَهُمْ فَلَمْ يَسْتَمِعُوا وَ ذَكَّرَهُمْ فَلَمْ يَنْتَفِعُوا فَرَكِبَ الْحُسَيْنُ(علیه السلام) نَاقَتَهُ وَ قِيلَ فَرَسَهُ فَاسْتَنْصَتَهُمْ فَأَنْصَتُوا فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ ذَكَرَهُ بِمَا هُوَ أَهْلُهُ وَ صَلَّى عَلَى محمد(صلی الله علیه و آله) وَ عَلَى الْمَلَائِكَةِ وَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الرُّسُلِ وَ أَبْلَغَ فِي الْمَقَالِ ثُمَّ قَالَ تَبّاً لَكُمْ أَيَّتُهَا الْجَمَاعَةُ وَ تَرَحاً حِينَ اسْتَصْرَخْتُمُونَا وَالِهِينَ فَأَصْرَخْنَاكُمْ مُوجِفِينَ سَلَلْتُمْ عَلَيْنَا سَيْفاً لَنَا فِي أَيْمَانِكُمْ وَ حَشَشْتُمْ عَلَيْنَا نَاراً اقْتَدَحْنَاهَا عَلَى عَدُوِّنَا وَ عَدُوِّكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ أَلْباً لِأَعْدَائِكُمْ عَلَى أَوْلِيَائِكُمْ بِغَيْرِ عَدْلٍ أَفْشَوْهُ فِيكُمْ وَ لَا أَمَلٍ أَصْبَحَ لَكُمْ فِيهِمْ فَهَلَّا لَكُمُ الْوَيْلَاتُ تَرَكْتُمُونَا وَ السَّيْفُ مَشِيمٌ وَ الْجَأْشُ طَامِنٌ وَ الرامي [الرَّأْيُ] لَمَّا يُسْتَحْصَفْ وَ لَكِنْ أَسْرَعْتُمْ إِلَيْهَا كَطَيْرَةِ الدَّبَى وَ تَدَاعَيْتُمْ إِلَيْهَا كَتَهَافُتِ الْفَرَاشِ فَسُحْقاً لَكُمْ يَا عَبِيدَ الْأُمَّةِ وَ شُذَّاذَ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: فیض الإسلام، ج3، ص: 528.
الْأَحْزَابِ وَ نَبَذَةَ الْكِتَابِ وَ مُحَرِّفِي الْكَلِمِ وَ عُصْبَةَ الْآثَامِ وَ نَفَثَةَ الشَّيْطَانِ وَ مُطْفِئِ السُّنَنِ أَ هَؤُلَاءِ تَعْضُدُونَ وَ عَنَّا تَتَخَاذَلُونَ أَجَلْوَ اللَّهِ غَدْرٌ فِيكُمْ قَدِيمٌ وَشَجَتْ إِلَيْهِ أُصُولُكُمْ وَ تَأَزَّرَتْ عَلَيْهِ فُرُوعُكُمْ فَكُنْتُمْ أَخْبَثَ ثَمَرٍ شَجًا لِلنَّاظِرِ وَ أُكْلَةً لِلْغَاصِبِ أَلَا وَ إِنَّ الدَّعِيَّ ابْنَ الدَّعِيِّ قَدْ رَكَزَ بَيْنَ اثْنَتَيْنِ بَيْنَ السَّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ يَأْبَى اللَّهُ ذَلِكَ لَنَا وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ حُجُورٌ طَابَتْ وَ طَهُرَتْ وَ أُنُوفٌ حَمِيَّةٌ وَ نُفُوسٌ أَبِيَّةٌ مِنْ أَنْ نُؤْثِرَ طَاعَةَ اللِّئَامِ عَلَى مَصَارِعِ الْكِرَامِ أَلَا وَ إِنِّي زَاحِفٌ بِهَذِهِ الْأُسْرَةِ مَعَ قِلَّةِ الْعَدَدِ وَ خِذْلَةِ النَّاصِرِ ثُمَّ أَوْصَلَ كَلَامَهُ بِأَبْيَاتِ فَرْوَةَ بْنِ مُسَيْكٍ الْمُرَادِيِّ:
فَإِنْ نَهْزِمْ فَهَزَّامُونَ قِدْماً *** وَ إِنْ نُغْلَبْ فَغَيْرُ مُغَلَّبِينَا
وَ مَا إِنْ طِبُّنَا جُبْنٌ وَ لَكِنْ *** َنَايَانَا وَ دَوْلَةُ آخَرِينَا
إِذَا مَا الْمَوْتُ رَفَعَ عَنْ أُنَاسٍ *** كَلَاكِلَهُ أَنَاخَ بِآخَرِينَا
فَأَفْنَى ذَلِكُمْ سرواة[سَرَوَاتِ] قَوْمِي *** كَمَا أَفْنَى الْقُرُونَ الْأَوَّلِينَا
فَلَوْ خَلَدَ الْمُلُوكُ إِذاً خَلَدْنَا *** وَ لَوْ بَقِيَ الْكِرَامُ إِذاً بَقِينَا
فَقُلْ لِلشَّامِتِينَ بِنَا أَفِيقُوا *** سَيَلْقَى الشَّامِتُونَ كَمَا لَقِينَا
ثُمَّ ايْمُ اللَّهِ لَا تَلْبَثُونَ بَعْدَهَا إِلَّا كَرَيْثِ مَا يُرْكَبُ الْفَرَسُ حَتَّى تَدُورَ بِكُمْ دَوْرَ الرَّحَى وَ تَقْلَقُ بِكُمْ قَلَقَ الْمِحْوَرِ عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَيَّ أَبِي عَنْ جَدِّي فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَ لا تُنْظِرُونِ إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّي وَ رَبِّكُمْ ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها إِنَّ رَبِّي عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ اللَّهُمَّ احْبِسْ عَنْهُمْ قَطْرَ السَّمَاءِ وَ ابْعَثْ عَلَيْهِمْ سِنِينَ كَسِنِي يُوسُفَ وَ سَلِّطْ عَلَيْهِمْ غُلَامَ ثَقِيفٍ فَيَسُومَهُمْ كَأْساً مُصَبَّرَةً فَإِنَّهُمْ كَذَّبُونَا وَ خَذَلُونَا وَ أَنْتَ رَبُّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ.
ثُمَّ نَزَلَ(علیه السلام) وَ دَعَا بِفَرَسِ رَسُولِ اللَّه(صلی الله علیه و آله) الْمُرْتَجِزِ فَرَكِبَهُ وَ عَبَّى أَصْحَابَهُ لِلْقِتَالِ.
فَرُوِيَ عَنِ الْبَاقِرِ(علیه السلام) أَنَّهُمْ كَانُوا خَمْسَةً وَ أَرْبَعِينَ فَارِساً وَ مِائَةَ رَاجِلٍ وَ رُوِيَ غَيْرُ ذَلِكَ.
راوى گويد: لشكر ابن سعد، بر مراكب خود برنشستند، حسين(علیه السلام) برير بن حصين را به سوى آنان فرستاد تا مردم را پند دهد كه پند و تذكّر او مفيد نيفتاد.
حسين(علیه السلام) بر ناقه يا اسبش سوار شد و در مقابل دشمن قرار گرفت و آنان را به سكوت دعوت كرد، همگان سكوت كردند، پس امام خداى را حمد و ثنا گفت و از صفات او برشمرد و بر محمّد(صلی الله علیه و آله) و بر فرشتگان و انبياء درود فرستاد و سخنرانى رسايى كرد و فرمود: «نابود باديد اى جمعيّت و همواره قرين رنج و اندوه، در كمال اضطرار نزد ما داد خواهى كرده فريادرس خواستيد، و ما بسرعت به فريادرسى شما قيام كرديم، اين شمشيرها كه در دست شماست بايد با ما مىبود نه بر ما، و اين آتش كه به زيان ما افروختيد مىبايست دشمن ما و شما را فرا گيرد، هم اكنون با دشمنانتان دوست شديد در برابر دوستانتان، بدون آن كه از دشمن عدلى ديده باشيد يا از آنها اميدى بريد.
هلا- وايها بر شما- ما را رها كرديد در حالى كه شمشيرها از نيام برنيامده، و طوفان ظلم فرو ننشسته و خرد به بار ننشسته، و ليكن چونان ملخ بيابان به سوى آن شتاب گرفتيد، و چون پروانه گردش جمع آمديد.
دور باديد اى بندگان كنيزك و بدان احزاب، و راندگان كتاب، و تحريف تحريفگران سخن، و جرثومههاى گناه، و دمش شيطان، و فرو نشانندگان سنتها:
آيا دشمن را بازوى توانا دانستيد و از ما روى گردانيديد؟! آرى و اللَّه كه نيرنگ
و بىوفايى شما قديم بوده كه ريشههاى شما بر آن باليد و شاخههاى شما از آن پوشش يافت، شما بدترين غم براى بيننده و ناگوارترين لقمه براى غاصب باشيد.
الا، همانا زنا زاده فرزند زنازاده مرا بين دو چيز قرار داده يا مرگ با شرافت و جنگ، يا پذيرفتن ذلّت و خوارى، چه دور است ذلت از ما، خدا ذلت را براى ما روا ندارد، و هكذا رسول او و مؤمنان، و دامنهاى پاك و پاكيزه، و شخصيتهاى والا و جانهاى گرانمايه از اين كه طاعت فرومايگان بر شهادت ارجمندان ترجيح يابد.
الا همانا من با اين خانوادهام با قلّت عدد و ياران اندكم به سوى شهادت و خدا مىروم.» بعد امام اشعار فروة بن مسيك مرادى(1)
را با سخنش پيوند مىدهد:
فإن نهزم فهزّامون قدما *** و إن نغلب فغير مغلبينا
اگر هزيمت دهيم از پيشتر هزيمت دهندگان بوديم، و اگر مغلوب شويم هرگز مغلوب نگرديم
و ما أن طبّنا جبن و لكن *** منايانا و دولة آخرينا
و ترس را در وجود ما راهى نيست و ليكن مرگ ما دولت ديگران را در پى دارد
اذا ما الموت رفّع عن اناس *** كلا كله أناخ بآخرينا
هر گاه مرگ سايه خود را از مردمى بردارد بر سر ديگران فرو افكند
فافنى ذلكم سروات قومى *** كما أفنى القرون الأوّلينا
مرگ جوانمردان قوم مرا به فنا داد همچنان كه از پيشينيان را بر باد داد
1) . فروة بن مسيك يا مسيكة بن حارث بن سلمه غطيفى مرادى، ابو عمرو، صحابى، از واليان شاعر، يمنى، در جاهليت هوا خواه ملوك كنده بوده، سال نهم يا دهم به مكه هجرت و مسلمان شد، در آخر عمر ساكن كوفه شد و در سال 30 ق. مرد.
فلو خلد الملوك إذا خلدنا *** و لو بقي الكرام إذا بقينا
اگر ملوك جاودانه بودند ما نيز بوديم، و اگر كريمان باقى بودند ما نيز بوديم
فقل للشّامتين بنا افيقوا *** سيلقى الشّامتون كما لقينا
بگو به شماتتگران به ما آرام باشيد، چه هر چه به ما رسيد به شماتتگران خواهد رسيد بعد فرمود:
«أما و اللَّه لا تلبثون بعدها إلّا كريث ما يركب الفرس حتّى يدور بكم دور الرحى و يقلق بكم قلق المحور، عهد عهده إليّ أبي عن جدّي، فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ، ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً، ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَ لا تُنْظِرُونِ؛ به خدا كه به شما مهلتى چون درنگ زمان يك سوار شدن اسب بيش ندهند تا آن كه آسياب زمان شما را در زير چرخش خرد و ريز كند. آرى اين عهدى است از پدرم و از جدّم، پس كارتان را با شركايتان جمع كنيد تا بعد از آن بر شما اندوهى نباشد آن گاه به من تاخته و مهلت ندهيد».
حقّا كه من بر كسى توكل كردم كه پروردگار من و شماست، هيچ جنبندهاى نباشد جز آن كه در چنبر قدرت اوست، حقا كه پروردگارم بر صراط مستقيم باشد.
خداوندا باران آسمان را از اينان دريغ فرما، و به قحطىاى چون قحطى زمان يوسف اينان را مبتلا فرما، خداوندا غلام ثقيف (حجاج بن يوسف) را بر آنان مسلّط فرما تا جام آكنده از بلا و ظلم (ذلت و خوارى) را به اينها بچشاند، چه آنان ما را تكذيب كرده بىيارمان گذاشتند، تويى پروردگار ما، بر تو توكل و به سويت انابه كنيم، و مصير به سوى توست».
سپس امام فرود آمد و اسب مرتجز رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) را بخواست و بر آن نشست و
يارانش را آماده جنگ نمود، از امام باقر(علیه السلام) روايت شده: «ياران امام چهل و پنج سوار و يك صد نفر پياده بودند».
«قَالَ الرَّاوِي فَتَقَدَّمَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ فَرَمَى نَحْوَ عَسْكَرِ الْحُسَيْنِ(علیه السلام) بِسَهْمٍ وَ قَالَ اشْهَدُوا لِي عِنْدَ الْأَمِيرِ أَنِّي أَوَّلُ مَنْ رَمَى وَ أَقْبَلَتِ السِّهَامُ مِنَ الْقَوْمِ كَأَنَّهَا الْقَطْرُ- فَقَالَ(علیه السلام) لِأَصْحَابِهِ قُومُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ إِلَى الْمَوْتِ الَّذِي لَا بُدَّ مِنْهُ فَإِنَّ هَذِهِ السِّهَامَ رُسُلُ الْقَوْمِ إِلَيْكُمْ.
فَاقْتَتَلُوا سَاعَةً مِنَ النَّهَارِ حَمْلَةً وَ حَمْلَةً حَتَّى قُتِلَ مِنْ أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ(علیه السلام) جَمَاعَةٌ.
قَالَ: فَعِنْدَهَا ضَرَبَ الْحُسَيْنُ(علیه السلام) بِيَدِهِ إِلَى لِحْيَتِهِ وَ جَعَلَ يَقُولُ اشْتَدَّ غَضَبُ اللَّهِ تَعَالَى عَلَى الْيَهُودِ إِذْ جَعَلُوا لَهُ وَلَداً وَ اشْتَدَّ غَضَبُ اللَّهِ عَلَى النَّصَارَى إِذْ جَعَلُوهُ ثَالِثَ ثَلَاثَةٍ وَ اشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى الْمَجُوسِ إِذْ عَبَدُوا الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دُونَهُ وَ اشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى قَوْمٍ اتَّفَقَتْ كَلِمَتُهُمْ عَلَى قَتْلِ ابْنِ بِنْتِ نَبِيِّهِمْ أَمَا وَ اللَّهِ لَا أُجِيبُهُمْ إِلَى شَيْءٍ مِمَّا يُرِيدُونَ حَتَّى أَلْقَى اللَّهَ وَ أَنَا مُخَضَّبٌ بِدَمِي فَرُوِيَ عَنْ مَوْلَانَا الصَّادِقِ(علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ سَمِعْتُ أَبِي يَقُولُ لَمَّا الْتَقَى الْحُسَيْنُ(علیه السلام) وَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ قَامَتِ الْحَرْبُ أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى النَّصْرَ حَتَّى رَفْرَفَ عَلَى رَأْسِ الْحُسَيْنِ(علیه السلام) ثُمَّ خُيِّرَ بَيْنَ النَّصْرِ عَلَى أَعْدَائِهِ وَ بَيْنَ لِقَاءِ اللَّهِ فَاخْتَارَ لِقَاءَ اللَّهِ رَوَاهَا أَبُو طَاهِرٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ النَّرْسِيُّ فِي كِتَابِ مَعَالِمِ الدِّينِ.»(1)
راوى گويد: عمر بن سعد به پيش تاخت و تيرى سوى لشكر حسين(علیه السلام) انداخت و گفت: نزد امير شهادت دهيد: من اوّل تير را انداختم، تيرها چون قطرات باران روان شد.
1) . ابنطاووس، احمد، اللهوف على قتلى الطفوف، مترجم: فهرى زنجانی، ص: 97.
امام(علیه السلام) به اصحاب فرمود: «خداى رحمت كند شما را برخيزيد براى مرگ، مرگى كه از آن گريزى نيست، چه اين تيرها پيكهاى دشمن به سوى شماست».ودر روز عاشورا ساعتى چند حمله همگانى صورت گرفت كه جمعى از اصحاب امام شهيد شدند.
اين گاه بود كه امام حسين(علیه السلام) دست مبارك را بر محاسن شريفش نهاده فرمود:- «غضب خدا بر يهوديان آنگاه شدت گرفت كه براى خدا پسر قرار دادند، و بر نصارى آن زمان كه خداى را سهگانه دانستند و بر مجوس وقتى كه شمس و قمر را پرستش كردند، خشم خدا بر امّتى سخت شد كه براى كشتن پسر دختر پيامبر خود همداستان شدند».
«نه به خدا هرگز تسليم خواستهشان نشوم تا خداى را با بدن خون آلود ملاقات كنم».
امام صادق(علیه السلام) فرمود: از پدرم شنيدم كه مىفرمود: چون امام حسين(علیه السلام) با عمر بن سعد تلاقى نمودند و جنگ بر پا شد، خداوند نصرت خود را فرو فرستاد تا آن جا كه بر سر حسين(علیه السلام) سايه گسترد، و آنگاه امام مخيّر شد بين پيروزى بر دشمنانش و بين ملاقات و لقاى پروردگارش، او لقاى پروردگارش را برگزيد.
«وَ نَدَبَ عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ زِيَادٍ أَصْحَابَهُ إِلَى قِتَالِ الْحُسَيْنِ(علیه السلام) فَاتَّبَعُوهُ... فَضَيَّقُوا عَلَى الْحُسَيْنِ(علیه السلام) حَتَّى نَالَ مِنْهُ الْعَطَشُ وَ مِنْ أَصْحَابِهِ فَقَامَ(علیه السلام) وَ اتَّكَأَ عَلَى قَائِمِ سَيْفِهِ وَ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ فَقَالَ(علیه السلام) أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْرِفُونَنِي قَالُوا نَعَمْ أَنْتَ ابْنُ رَسُولِ اللَّه(صلی الله علیه و آله) وَ سِبْطُهُ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ جَدِّي رَسُولُ اللَّه(صلی الله علیه و آله) قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ
اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ أَبِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ(علیه السلام) قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ أُمِّي فَاطِمَةُ الزَّهْرَاءُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى ص قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ جَدَّتِي خَدِيجَةُ بِنْتُ خُوَيْلِدٍ أَوَّلُ نِسَاءِ هَذِهِ الْأُمَّةِ إِسْلَاماً قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ حَمْزَةَ سَيِّدَ الشُّهَدَاءِ عَمُّ أَبِي قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ جَعْفَراً الطَّيَّارَ فِي الْجَنَّةِ عَمِّي قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ هَذَا سَيْفُ رَسُولِ اللَّه(صلی الله علیه و آله) أَنَا مُقَلِّدُهُ قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ هَذِهِ عِمَامَةُ رَسُولِ اللَّه(صلی الله علیه و آله) أَنَا لَابِسُهُ قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ عَلِيّاً(علیه السلام) كَانَ أَوَّلَ الْقَوْمِ إِسْلَاماً وَ أَعْلَمَهُمْ عِلْماً وَ أَعْظَمَهُمْ حِلْماً وَ أَنَّهُ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ فَبِمَ تَسْتَحِلُّونَ دَمِي وَ أَبِي ص الذَّائِدُ عَنِ الْحَوْضِ يَذُودُ عَنْهُ رِجَالًا كَمَا يُذَادُ الْبَعِيرُ الصَّادِرُ عَنِ الْمَاءِ وَ لِوَاءُ الْحَمْدِ فِي يَدِ أَبِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ قَالُوا قَدْ عَلِمْنَا ذَلِكَ كُلَّهُ وَ نَحْنُ غَيْرُ تَارِكِيكَ حَتَّى تَذُوقَ الْمَوْتَ عَطَشا... .»
راوى گويد: ابن زياد اصحابش را براى جنگ با حسين(علیه السلام) فرا خواند و آنها پيرويش كردند و با آن كه سبكشان مىشمرد باز هم فرمانش بردند، دين و دنياى عمر بن سعد را خريد و به فرماندهى سپاه برگزيدش، و او پذيرفت. عمر بن سعد با چهار هزار سوار براى جنگ با امام از كوفه بيرون شد، و ابن زياد پياپى برايش نيرو مىفرستاد و تا آن كه در كربلا تا شب ششم محرّم بيست هزار لشكر وارد شدند، ابن سعد عرصه را بر حسين(علیه السلام) تنگ كرد و آب را بر روى او و اصحابش بست، و آنان را گرفتار تشنگى كرد.
امام(علیه السلام) برخاست و به قائمه شمشيرش تكيه داد، با صداى بلند ندا در داد
و فرمود:«شما را به خدا سوگند مىدهم آيا مرا مىشناسيد؟» گفتند: آرى تو فرزند رسول اللَّه و سبط اويى.
فرمود:«شما را به خدا آيا مىدانيد كه رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) جدّ من است؟» گفتند: خداوندا آرى.
فرمود: «شما را به خدا آيا مىدانيد كه مادرم فاطمه دختر محمّد است؟» گفتند: آرى.
فرمود: «شما را به خدا آيا مىدانيد كه پدرم علىّ بن ابىطالب است؟»
گفتند: خداوندا آرى.
فرمود: «شما را به خدا آيا مىدانيد كه جدهام خديجه دخت خويلد(1)اوّل زن مسلمان امّت است؟» گفتند: آرى.
فرمود: «شما را به خدا آيا مىدانيد كه حمزه سيد الشهداء(2)عموى پدرم است؟» گفتند: چنين است.
1) . خديجه دخت خويلد بن اسد بن عبد العزى، قريشى، اوّل همسر پيامبر كه از و پانزده سال مسنتر بود، زادگاهش مكّه، ثروت فراوان داشت و به شام كالا مىفرستاد و رجال را در استخدام خود داشت. پيامبر چون بيست و پنج ساله شد، با سرمايه خديجه به تجارت رفت و با سود بازگشت، قبل از نبوّت با او ازدواج نمود، بعد او را به اسلام فرا خواند و او اوّل زن مسلمان است كه با پيامبر در پنهان نماز مىگزارد. سه سال قبل از هجرت در مكّه وفات يافت. (شعراني، عبد الوهاب بن احمد، الطبقات الكبرى، ج 8، ص: 11)
2) . حمزة بن عبد المطّلب بن هاشم ابو عماره، سيّد الشّهداء، در سال سه هجرى به شهادت رسيد، عموى پيامبر(صلی الله علیه و آله)، و يكى از صناديد و سادات قريش در جاهليت و اسلام است، با پيامبر(صلی الله علیه و آله) به مدينه هجرت كرده، در جنگ بدر حاضر بوده، در جنگ احد شهيد و در مدينه دفن شد. (ابن الجوزي، عبدالرحمن بن علي، صفة الصفوة، ج 1، ص: 144)
فرمود: «شما را به خدا آيا مىدانيد جعفرى(1)كه در بهشت توان پرواز دارد عمويم است؟»
گفتند: خداوندا بله.
فرمود: «شما را به خدا آيا مىدانيد كه اين شمشير رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) است كه آن را آختهام و در دست دارم؟» گفتند: بله.
فرمود: «شما را به خدا آيا اين عمامه رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) است كه بر سر دارم؟» گفتند: آرى.
فرمود: «شما را به خدا آيا مىدانيد على(علیه السلام) اوّل انسان است كه اسلام آورد، او كه علمش از همه فراگيرتر و حلمش از همه برتر بوده و اين كه او، ولى هر مؤمن و مؤمنه مىباشد؟» گفتند: خداوندا آرى.
فرمود: «پس چرا ريختن خونم را روا مىدانيد با آن كه پدرم صلوات اللَّه عليه در فرداى قيامت مدافع حوض است، و مردم را آن چنان كه شتر را از آب برانند از حوض براند، و لواء الحمد در روز قيامت به دست پدرم باشد»؟!! گفتند: همه اينها را مىدانيم، و تو را رها نكنيم تا مرگ را با تشنگى بچشى.
1) . جعفر بن ابىطالب، كنيه: أبو عبد اللَّه، أبو المساكين، صحابى، هاشمى، از شجاعان بنام بنىهاشم، اوّل شهيد از طالبيان در اسلام است، او پس از طالب و عقيل سومين پسر پدرش بوده، و بعد از جعفر على(علیه السلام) به دنبال آمد، مادر همه فاطمه دخت اسد بن هاشم مىباشد، در سال 8 ه در جنگ مؤته شهيد شد، از اسبش فرود آمد و جنگيد، پرچم را به دوش كشيده در پيش روى صفوف مسلمين بوده، دست راستش قطع و پرچم را به دست چپ گرفت. آن نيز قطع شد، رأيت را به سينه فشرد تا شهيد شد در پيكرش حدود 90 اثر تير و نيزه بود. (ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین، مقاتل الطالبيين، ج 6، ص: 18)
چون خطبه امام را زينب و زنان بشنيدند گريستند و نوح و ندبه كرده و تپآنچه بر چهره نواخته صداهايشان به ناله بلند شد.
«ثُمَّ صَاحَ الحسین(علیه السلام) أَ مَا مِنْ مُغِيثٍ يُغِيثُنَا لِوَجْهِ اللَّهِ أَ مَا مِنْ ذَابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ فَإِذَا الْحُرُّ بْنُ يَزِيدَ قَدْ أَقْبَلَ إِلَى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ فَقَالَ أَ مُقَاتِلٌ أَنْتَ هَذَا الرَّجُلَ قَالَ إِي وَ اللَّهِ قِتَالًا أَيْسَرُهُ أَنْ تَطِيرَ الرُّءُوسُ وَ تَطِيحَ الْأَيْدِي قَالَ فَمَضَى الْحُرُّ وَ وَقَفَ مَوْقِفاً مِنْ أَصْحَابِهِ وَ أَخَذَهُ مِثْلُ الْأَفْكَلِ فَقَالَ لَهُ الْمُهَاجِرُ بْنُ أَوْسٍ وَ اللَّهِ إِنَّ أَمْرَكَ لَمُرِيبٌ وَ لَوْ قِيلَ لِي مَنْ أَشْجَعُ أَهْلِ الْكُوفَةِ لَمَا عَدَوْتُكَ فَمَا هَذَا الَّذِي أَرَى مِنْكَ فَقَالَ وَ اللَّهِ إِنِّي أُخَيِّرُ نَفْسِي بَيْنَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ فَوَ اللَّهِ لَا أَخْتَارُ عَلَى الْجَنَّةِ شَيْئاً وَ لَوْ قُطِّعْتُ وَ أُحْرِقْتُ ثُمَّ ضَرَبَ فَرَسَهُ قَاصِداً إِلَى الْحُسَيْنِ(علیه السلام) وَ يَدُهُ عَلَى رَأْسِهِ وَ هُوَ يَقُولُ اللَّهُمَّ إِلَيْكَ أَنَبْتُ فَتُبْ عَلَيَّ فَقَدْ أَرْعَبْتُ قُلُوبَ أَوْلِيَائِكَ وَ أَوْلَادِ بِنْتِ نَبِيِّكَ وَ قَالَ لِلْحُسَيْنِ(علیه السلام) جُعِلْتُ فِدَاكَ أَنَا صَاحِبُكَ الَّذِي حَبَسَكَ عَنِ الرُّجُوعِ وَ جَعْجَعَ بِكَ وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّ الْقَوْمَ يَبْلُغُونَ مِنْكَ مَا أَرَى وَ أَنَا تَائِبٌ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فَهَلْ تَرَى لِي مِنْ تَوْبَةٍ فَقَالَ الْحُسَيْنُ(علیه السلام) نَعَمْ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْكَ فَانْزِلْ فَقَالَ أَنَا لَكَ فَارِساً خَيْرٌ مِنِّي لَكَ رَاجِلًا وَ إِلَى النُّزُولِ يَصِيرُ آخِرُ أَمْرِي ثُمَّ قَالَ فَإِذَا كُنْتُ أَوَّلَ مَنْ خَرَجَ عَلَيْكَ فَأْذَنْ لِي أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ قَتِيلٍ بَيْنَ يَدَيْكَ لَعَلِّي أَكُونُ مِمَّنْ يُصَافِحُ جَدَّكَ مُحَمَّداً ص غَداً فِي الْقِيَامَةِ.
قَالَ جَامِعُ الْكِتَابِ ره إِنَّمَا أَرَادَ أَوَّلَ قَتِيلٍ مِنَ الْآنَ لِأَنَّ جَمَاعَةً قُتِلُوا قَبْلَهُ كَمَا وَرَدَ.
فَأَذِنَ لَهُ فَجَعَلَ يُقَاتِلُ أَحْسَنَ قِتَالٍ حَتَّى قَتَلَ جَمَاعَةً مِنْ شُجْعَانٍ وَ أَبْطَالٍ ثُمَّ اسْتُشْهِدَ فَحُمِلَ إِلَى الْحُسَيْنِ(علیه السلام) فَجَعَلَ يَمْسَحُ التُّرَابَ عَنْ وَجْهِهِ وَ يَقُولُ أَنْتَ الْحُرُّ كَمَا سَمَّتْكَ أُمُّكَ حُرّاً فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ... .»
آنگاه حسين(علیه السلام) فرياد بر آورد: «آيا فريادرسى هست كه براى خدا به دادمان برسد، آيا مدافعى هست كه از حرم رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) دفاع كند؟»
اين زمان بود كه حرّ بن يزيد رياحى رو به عمر بن سعد كرد و گفت: آيا با اين مرد مىجنگى؟
گفت: آرى به خدا جنگى كه آسانترين شكل آن پراندن سر و قطع دستهاست.
حرّ رفت و در جايگاهش بين همگنان ايستاد و او را رعده و لرزهاى افتاد كه چونان لرزهاى كه بر بيد مىافتد.
مهاجر بن اوس(1)بدو گفت: به خدا كه كارت عجيب و شبهه بر انگيز است، اگر پرسيده مىشد: اشجع كوفيان كيست، از تو چشم نمىپوشيدم، اين چه وضعى است كه در تو مىبينم؟ حرّ گفت: به خدا خود را در گزينش بهشت و دوزخ مخيّر مىبينم، به خدا قسم كه جز بهشت را بر نگزينم گر چه قطعه قطعه و سوزانده شوم.سپس اسب خود را به سوى حسين(علیه السلام) رانده و دستها بر سر نهاده مىگفت:
خداوندا به سويت باز گشته و توبه نمودم، توبهام را بپذير، چه من دلهاى دوستانت و فرزندان رسول اللَّه را به وحشت و اضطراب افكندم.
او به حسين(علیه السلام) عرض كرد: فدايت گردم، من همانم كه تو را از بازگشت به
1) . در كتاب «تسمية من قتل مع الامام»، صفحه 155، مهاجرين اوس از بجيله را در زمره شهدا مىشمارد و من نمىدانم آيا دو مهاجر بن اوس در آنجا حضور داشتهاند يا يكى بيش نبوده كه در آغاز در اردوگاه ابن سعد حضور داشته و سپس به اردوگاه امام پيوسته است و با امام به شهادت رسيده است.
مدينه باز داشته و كار را بر تو سخت گرفتم، به خدا گمانم اين نبود، كه اين مردم با تو چنين كنند، من نزد خدا تائبم، آيا مىبينى كه توبهام پذيرفته گردد؟
حسين(علیه السلام) فرمود: «آرى خدا توبهات را مىپذيرد، فرود آى».
عرض كرد: در خدمت تو سواره بهتر مىتوانم عرض خدمت كنم تا پياده، و فرود آمدن آخر كار من «شهادت» است.
حال كه من اوّل كسى هستم كه بر تو خروج كردم، پس اجازت فرماى كه اوّل شهيد در پيشگاه تو باشم، باشد كه در فرداى قيامت از آنان باشم كه با جدّت محمّد(صلی الله علیه و آله) مصافحه كرده باشم.
جامع كتاب گويد: منظور حرّ از اوّل شهيد از آن لحظه به بعد باشد، زيرا جماعتى پيش ازو طبق روايات به شهادت رسيده بودند.
امام اجازتش فرمود، حرّ به جنگ پرداخته و جنگى زيبا نمود و جمعى از شجاعان و ابطال دشمن را به خاك هلاكت افكند و بعد شهيد گرديد، پيكر پاكش را نزد حسين(علیه السلام) آوردند و امام خاك از چهرهاش پاك مىكرد و مىفرمود: «تو حرّى آن گونه كه مادرت حرّت نام نهاد، تو حرّى- آزاد مردى- در دنيا و آخرت».
«وَ لَمَّا رَأَى الْحُسَيْنُ(علیه السلام) مَصَارِعَ فِتْيَانِهِ وَ أَحِبَّتِهِ عَزَمَ عَلَى لِقَاءِ الْقَوْمِ بِمُهْجَتِهِ وَ نَادَى هَلْ مِنْ ذَابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّه(صلی الله علیه و آله) هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ يَخَافُ اللَّهَ فِينَا هَلْ مِنْ مُغِيثٍ يَرْجُو اللَّهَ بِإِغَاثَتِنَا هَلْ مِنْ مُعِينٍ يَرْجُو مَا عِنْدَ اللَّهِ فِي إِعَانَتِنَا فَارْتَفَعَتْ أَصْوَاتُ النِّسَاءِ بِالْعَوِيلِ فَتَقَدَّمَ إِلَى الْخَيْمَةِ وَ قَالَ لِزَيْنَبَ نَاوِلِينِي وَلَدِيَ الصَّغِيرَ حَتَّى أُوَدِّعَهُ فَأَخَذَهُ وَ أَوْمَأَ إِلَيْهِ لِيُقَبِّلَهُ فَرَمَاهُ حَرْمَلَةُ بْنُ الْكَاهِلِ الْأَسَدِيُّ لَعَنَهُ اللَّهُ تَعَالَى بِسَهْمٍ فَوَقَعَ فِي نَحْرِهِ فَذَبَحَهُ فَقَالَ لِزَيْنَبَ خُذِيهِ ثُمَّ تَلَقَّى الدَّمَ بِكَفَّيْهِ فَلَمَّا امْتَلَأَتَا رَمَى بِالدَّمِ نَحْوَ السَّمَاءِ ثُمَّ
قَالَ هَوَّنَ عَلَيَّ مَا نَزَلَ بِي أَنَّهُ بِعَيْنِ اللَّهِ. قَالَ الْبَاقِرُ(علیه السلام) فَلَمْ يَسْقُطْ مِنْ ذَلِكَ الدَّمِ قَطْرَةٌ إِلَى الْأَرْضِ.»
چون حسين(علیه السلام) قتلگاه جوانان و يارانش را نگريست، براى جنگ با دشمن با نفس نفيس خود عزيمت فرمود، و ندا در داد: «آيا مدافعى هست كه از حرم رسول اللَّه دفاع كند؟ آيا خداشناسى هست كه در حقّ ما هراس خدا را در پيش گيرد؟
آيا فريادرسى هست كه به اميد رحمت خدا به فرياد ما برسد؟ آيا ياورى هست كه به اميد آنچه در نزد خداست ما را يارى رساند؟».
در اين وقت ناله زنان بلند شد، و امام به باب خيمه آمد و فرمود: خواهرم زينب، بچه كوچك(1)مرا بياور تا با وى وداع گويم، امام او را گرفت تا ببوسد، حرملة بن كاهل(2)
در روايت ديگر، چون نظر مختار به حرمله افتاد گفت: اى دشمن خدا حمد مر خداى را كه مرا بر تو مسلّط ساخت، بعد جزار را احضار كرد و دستور داد تا دست و پايش را قطع كرده، بعد آتش خواست و عمودى از آهن در آتش فرو برد تا سرخ و بعد سپيد شد، پس آن عمود را بر گردن او قرار داد تا جايى كه گردنش از آتش به جوشش درآمد، او آن قدر فرياد كرد تا گردنش قطع شد.
تيرى انداخت كه آن گلوگاه كودك را سوراخ كرد، امام به زينب فرمود: او را بگير».1) . او عبد اللَّه بن الحسين بن علىّ بن ابىطالب و مادرش رباب دختر امرئ القيس بن عدى بن اوس است. در نام قاتل او اختلاف است برخى حرمله را قاتل او دانستهاند و بعضى عقبة بن بشر را. (ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین، مقاتل الطالبيين، ج89، ص: 90)
2) . حرملة بن كاهل، فرو مايهاى بود پست و چون حرمله گرفتار شد و مختار وى را بديد، گريست و گفت واى بر تو اين همه جنايت بس نبود كه طفل صغير را نيز بكشتى، اى دشمن خدا ندانستى كه او از فرزندان پيامبر بود، دستور داد او را تير باران كردند تا هلاك شد.
بعد خون صغير را با دو كف دست بگرفت تا پر شدند و آن خون را به سوى آسمان پاشيد و فرمود: «چه آسان است آنچه در محضر خدا بر من وارد مىآيد!».
امام باقر(علیه السلام) مىفرمايد: از آن خون قطرهاى به زمين فرود نيامد.«قَالَ الرَّاوِي وَ اشْتَدَّ الْعَطَشُ بِالْحُسَيْنِ(علیه السلام) فَرَكِبَ الْمُسَنَّاةَ يُرِيدُ الْفُرَاتَ وَ الْعَبَّاسُ أَخُوهُ بَيْنَ يَدَيْهِ فَاعْتَرَضَهُ خَيْلُ ابْنِ سَعْدٍ فَرَمَى رَجُلٌ مِنْ بَنِي دَارِمٍ الْحُسَيْنَ(علیه السلام) بِسَهْمٍ فَأَثْبَتَهُ فِي حَنَكِهِ الشَّرِيفِ فَانْتَزَعَ ص وَ بَسَطَ يَدَيْهِ تَحْتَ حَنَكِهِ حَتَّى امْتَلَأَتْ رَاحَتَاهُ مِنَ الدَّمِ ثُمَّ رَمَى بِهِ وَ قَالَ: اللَّهُمَّ إِنِّي أَشْكُو إِلَيْكَ مَا يُفْعَلُ بِابْنِ بِنْتِ نَبِيِّكَ ثُمَّ اقْتَطَعُوا الْعَبَّاسَ عَنْهُ وَ أَحَاطُوا بِهِ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ حَتَّى قَتَلُوهُ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ فَبَكَى الْحُسَيْنُ(علیه السلام) لِقَتْلِهِ بُكَاءً شَدِيداً وَ فِي ذَلِكَ يَقُولُ الشَّاعِرُ-
أَحَقُّ النَّاسِ أَنْ يُبْكَى عَلَيْهِ *** فَتًى أَبْكَى الْحُسَيْنَ بِكَرْبَلَاءِ
أَخُوهُ وَ ابْنُ وَالِدِهِ عَلِيٍ *** أَبُو الْفَضْلِ الْمُضَرَّجُ بِالدِّمَاءِ
وَ مَنْ وَاسَاهُ لَايَثْنِيهِ شَيْءٌ *** وَ جَادَ لَهُ عَلَى عَطَشٍ بِمَاءٍ.
راوى گويد: تشنگى بر حسين(علیه السلام) سخت شد، و بر مركب مسنّات نشسته و اراده فرات را نمود و اين در حالى بود كه برادرش عباس در پيش رويش، قرار داشت.
لشكر عمر بن سعد متعرّض آنان شدند، مردى از بنىدارم تيرى به سوى حسين(علیه السلام) گشود كه به زير زنخ امام اصابت كرد، امام تير را كشيد و دست زير زنخ گرفت تا دو كف دست از خون آكنده شد و آن را پرتاب كرد و گفت: «خداوندا حقّا از آنچه به فرزند دختر پيامبر شده و مىشود نزدت شكايت دارم».
بعد عبّاس را از حسين(علیه السلام) جدا كردند و او را احاطه نمودند تا آن كه وى را
شهيد نمودند- قدس اللَّه روحه- حسين(علیه السلام) در مرگ برادر به شدّت گريست و شاعر در اين باره مىگويد:
أحقّ النّاس أن يبكى عليه *** فتى أبكى الحسين بكربلاء
سزاوارترين مردم به اين كه برادر گريسته شود جوانمردى است كه (شهادتش) حسين را به گريه آورد.
أخوه و ابن والده عليّ *** أبو الفضل المضرّج بالدّماء
برادرش و پسر پدرش على، ابو الفضلى كه با خونش سرخ رو گرديد.
و من واساه لا يثنيه شيء *** و جادله على عطش بماء
او كه با حسين مساوات و مواسات كرد حتّى در تشنگى با او مواسات كرد.
«قَالَ الرَّاوِي: ثُمَّ إِنَّ الْحُسَيْنَ(علیه السلام) دَعَا النَّاسَ إِلَى الْبِرَازِ فَلَمْ يَزَلْ يَقْتُلُ كُلَّ مَنْ بَرَزَ إِلَيْهِ حَتَّى قَتَلَ مَقْتَلَةً عَظِيمَةً وَ هُوَ فِي ذَلِكَ يَقُولُ
الْقَتْلُ أَوْلَى مِنْ رُكُوبِ الْعَارِ *** وَ الْعَارُ أَوْلَى مِنْ دُخُولِ النَّارِ
قَالَ بَعْضُ الرُّوَاةِ فَوَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُ مَكْثُوراً قَطُّ قَدْ قُتِلَ وُلْدُهُ وَ اهلبيتهِ وَ أَصْحَابُهُ أَرْبَطَ جَأْشاً مِنْهُ وَ إِنْ كَانَتِ الرِّجَالُ لَتَشُدُّ عَلَيْهِ فَيَشُدُّ عَلَيْهَا بِسَيْفِهِ فَيَنْكَشِفُ عَنْهُ انْكِشَافَ الْمِعْزَى إِذَا شَدَّ فِيهِ الذِّئْبُ وَ لَقَدْ كَانَ يَحْمِلُ فِيهِمْ وَ لَقَدْ تَكَمَّلُوا ثَلَاثِينَ أَلْفاً فَيُهْزَمُونَ بَيْنَ يَدَيْهِ كَأَنَّهُمُ الْجَرَادُ الْمُنْتَشِرُ ثُمَّ يَرْجِعُ إِلَى مَرْكَزِهِ وَ هُوَ يَقُولُ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ.
قَالَ الرَّاوِي وَ لَمْ يَزَلْ(علیه السلام) يُقَاتِلُهُمْ حَتَّى حَالُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ رَحْلِهِ- فَصَاحَ وَيْلَكُمْ يَا شِيعَةَ آلأَبِي سُفْيَانَ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِينٌ وَ كُنْتُمْ لَا تَخَافُونَ الْمَعَادَ فَكُونُوا أَحْرَاراً فِي دُنْيَاكُمْ هَذِهِ وَ ارْجِعُوا إِلَى أَحْسَابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ عَرَباً كَمَا تَزْعُمُونَ قَالَ:
فَنَادَاهُ شِمْرٌ لَعَنَهُ اللَّهُ مَا تَقُولُ يَا ابْنَ فَاطِمَةَ فَقَالَ إِنِّي أَقُولُ أُقَاتِلُكُمْ وَ تُقَاتِلُونَنِي وَ النِّسَاءُ لَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُنَاحٌ فَامْنَعُوا عُتَاتَكُمْ وَ جُهَّالَكُمْ وَ طُغَاتَكُمْ مِنَ التَّعَرُّضِ لِحَرَمِي
مَا دُمْتُ حَيّاً- فَقَالَ شِمْرٌ لَعَنَهُ اللَّهُ لَكَ ذَلِكَ يَا ابْنَ فَاطِمَةَ فَقَصَدُوهُ بِالْحَرْبِ فَجَعَلَ يَحْمِلُ عَلَيْهِمْ وَ يَحْمِلُونَ عَلَيْهِ وَ هُوَ فِي ذَلِكَ يَطْلُبُ شَرْبَةً مِنْ مَاءٍ فَلَا يُجْدِي حَتَّى أَصَابَهُ اثْنَتَانِ وَ سَبْعُونَ جِرَاحَةً فَوَقَفَ يَسْتَرِيحُ سَاعَةً وَ قَدْ ضَعُفَ عَنِ الْقِتَالِ فَبَيْنَا هُوَ وَاقِفٌ إِذْ أَتَاهُ حَجَرٌ فَوَقَعَ عَلَى جَبْهَتِهِ فَأَخَذَ الثَّوْبَ لِيَمْسَحَ الدَّمَ عَنْ جَبْهَتِهِ فَأَتَاهُ سَهْمٌ مَسْمُومٌ لَهُ ثَلَاثُ شُعَبٍ فَوَقَعَ عَلَى قَلْبِهِ.
فَقَالَ(علیه السلام) بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّه(صلی الله علیه و آله) ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَى السَّمَاءِ- وَ قَالَ إِلَهِي أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقْتُلُونَ رَجُلًا لَيْسَ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ ابْنُ بِنْتِ نَبِيٍّ غَيْرُهُ ثُمَّ أَخَذَ السَّهْمَ فَأَخْرَجَهُ مِنْ وَرَاءِ ظَهْرِهِ فَانْبَعَثَ الدَّمُ كَأَنَّهُ مِيزَابٌ فَضَعُفَ عَنِ الْقِتَالِ وَ وَقَفَ فَكُلَّمَا أَتَاهُ رَجُلٌ انْصَرَفَ عَنْهُ كَرَاهَةَ أَنْ يَلْقَى اللَّهَ بِدَمِهِ حَتَّى جَاءَهُ رَجُلٌ مِنْ كِنْدَةَ يُقَالُ لَهُ مَالِكُ بْنُ الْيُسْرِ فَشَتَمَ الْحُسَيْنَ(علیه السلام) وَ ضَرَبَهُ عَلَى رَأْسِهِ الشَّرِيفِ بِالسَّيْفِ.»
راوى گويد: و آنگاه حسين(علیه السلام)، دشمن را به مبارزه فرا خواند، و هماره هر كس كه به مبارزت با حضرتش قدم پيش مىنهاد به دست او راهى جهنّم مىگرديد تا آن جا كه كشتار عظيمى بنمود و در همان حال مىفرمود:
القتل أولى من ركوب العار *** و العار أولى من دخول النّار
شهادت از پذيرش ننگ اولى، و ننگ از ورود در آتش اولى است يكى از راويان گويد: به خدا سوگند نديدم مردى را كه فرزندان و اهلبيت و يارانش كشته شده بار اين همه دردها و رنجها را به دوش كشيده مع الوصف اينگونه دليرانه در صحنه نبرد ابراز شجاعت و رشادت كند تا آن جا كه دشمن هم پشت هم به صورت گروهى به جنابش يورش برده حضرت با شمشيرش به آنان حملهور شده دشمنان چون گلّه بز
در برخورد با گرگ مىگريختند، حضرت گاه به صفوف فشرده سى هزار نفرى دشمن حمله مىكرد و آنان را به هزيمت مىبرد و دشمن چون ملخ پراكنده مىشدند و امام به مكانش بازگشته مىفرمود:
«و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلىّ العظيم».
راوى گويد: امام(علیه السلام) پيوسته مىجنگيد تا آن كه دشمن بين او و حرم او حائل شد.
امام بانگ بر آنان زد و فرمود: واى بر شما، اى دنباله روان آلابىسفيان، اگر برايتان دين نبوده و از معاد و قيامت پروايى نداريد، پس در اين دنيا آزاده باشيد، و اگر آنچنان گمان داريد كه عربيد به احساب و نژادتان باز گرديد».
شمر ندا در داد كه اى فرزند فاطمه چه مىگويى؟
فرمود: «سخنم اين است كه، من با شما مىجنگم و شما با من، و بر زنان گناهى نيست، پس اين سركشان و طاغيان و نادانان خود را از تعرّض به حرم من تا من زنده هستم باز داريد».
شمر گفت: اين حقّ تو است.
دشمنان شروع به حمله به امام(علیه السلام) نموده، حضرتش حملات خود را از سر گرفت و او با اين وصف شرب ابىرا مىجست و نمىيافت، تا آن كه هفتاد و دو جراحت يافت.
امام(علیه السلام)، لحظهاى براى استراحت توقّف فرمود و در حالى كه ضعف از جنگ بر وى عارض گرديده بود، در همان حال سنگى از دشمن آمد و به پيشانى حضرت
اصابت نمود، امام(علیه السلام) پيراهن را بالا زد تا خون پيشانى را باز دارد كه تيرى سه شاخه و زهر آلود بيامد و بر قلب مقدس امام نشست، امام(علیه السلام) فرمود:
«بسم اللَّه و باللَّه و على ملّة رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله)».
و آنگاه سر به آسمان برداشت و گفت: «خداوندا تو مىدانى كه اينان مردى را مىكشند كه بر گستره زمين جز او فرزند دختر پيامبر نيست».(1)
سپس تير را از پشت سر بر آورده و خون چون ناودان فوران كرد، و توان جنگ از امام مىرفت. حضرت بايستاد، هر مردى از دشمن كه نزد امام مىآمد بازمىگشت كه مبادا خداى را با شركت در خون امام ملاقات كند.
تا آن كه مردى از كنده به نام مالك بن نسر، لعنة اللَّه عليه آمد و به حسين(علیه السلام) ناسزا گفت و با شمشير بر سر مباركش زد.
«وَ صَاحَ شِمْرٌ بِأَصْحَابِهِ مَا تَنْتَظِرُونَ بِالرَّجُلِ قَالَ وَ حَمَلُوا عَلَيْهِ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ فَضَرَبَهُ زُرْعَةُ بْنُ شَرِيكٍ عَلَى كَتِفِهِ الْيُسْرَى وَ ضَرَبَ الْحُسَيْنُ(علیه السلام) زُرْعَةَ فَصَرَعَهُ وَ ضَرَبَهُ آخَرٌ عَلَى عَاتِقِهِ الْمُقَدَّسِ بِالسَّيْفِ ضَرْبَةً كَبَا(علیه السلام) بِهَا لِوَجْهِهِ وَ كَانَ قَدْ أَعْيَا وَ جَعَلَ يَنُوءُ وَ يُكِبُّ فَطَعَنَهُ سِنَانُ بْنُ أَنَسٍ النَّخَعِيُّ فِي تَرْقُوَتِهِ ثُمَّ انْتَزَعَ الرُّمْحَ فَطَعَنَهُ فِي بَوَانِي صَدْرِهِ ثُمَّ رَمَاهُ سِنَانٌ أَيْضاً بِسَهْمٍ فَوَقَعَ فِي نَحْرِهِ فَسَقَطَ(علیه السلام) وَ جَلَسَ قَاعِداً فَنَزَعَ السَّهْمَ مِنْ نَحْرِهِ وَ قَرَنَ كَفَّيْهِ جَمِيعاً فَكُلَّمَا امْتَلَأَتَا مِنْ دِمَائِهِ خَضَّبَ بِهِمَا رَأْسَهُ وَ لِحْيَتَهُ وَ هُوَ يَقُولُ هَكَذَا أَلْقَى اللَّهَ مُخَضَّباً بِدَمِي مَغْصُوباً عَلَيَّ حَقِّي فَقَالَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ لِرَجُلٍ عَنْ يَمِينِهِ انْزِلْ وَيْحَكَ إِلَى الْحُسَيْنِ(علیه السلام) فَأَرِحْهُ قَالَ فَبَدَرَ إِلَيْهِ خَوَلِيُّ بْنُ يَزِيدَ الْأَصْبَحِيُّ لِيَحْتَزَّ رَأْسَهُ فَأُرْعِدَ فَنَزَلَ إِلَيْهِ سِنَانُ بْنُ أَنَسٍ النَّخَعِيُّ لَعَنَهُ اللَّهُ فَضَرَبَهُ بِالسَّيْفِ فِي حَلْقِهِ
1) . فلك سنگى فكند از دست دشمن؛ به پيشانى وجه اللَّه احسن.
الشَّرِيفِ وَ هُوَ يَقُولُ وَ اللَّهِ إِنِّي لَأَجْتَزُّ رَأْسَكَ وَ أَعْلَمُ أَنَّكَ ابْنُ رَسُولِ اللَّه(صلی الله علیه و آله) وَ خَيْرُ النَّاسِ أَباً وَ أُمّاً ثُمَّ اجْتَزَّ رَأْسَهُ الْمُقَدَّسَ الْمُعَظَّمَ وَ فِي ذَلِكَ يَقُولُ الشَّاعِرُ:
فَأَيُّ رَزِيَّةٍ عَدَلَتْ حُسَيْناً *** غَدَاةَ تُبِيرُهُ كَفَّا سِنَانٍ
وَ رَوَى أَبُو طَاهِرٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الترسي فِي كِتَابِ مَعَالِمِ الدِّينِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) لَمَّا كَانَ مِنْ أَمْرِ الْحُسَيْنِ(علیه السلام) مَا كَانَ ضَجَّتِ الْمَلَائِكَةُ إِلَى اللَّهِ بِالْبُكَاءِ وَ قَالَتْ يَا رَبِّ هَذَا الْحُسَيْنُ صَفِيُّكَ وَ ابْنُ بِنْتِ نَبِيِّكَ قَالَ فَأَقَامَ اللَّهُ ظِلَّ الْقَائِمِ(علیه السلام) وَ قَالَ بِهَذَا أَنْتَقِمُ لِهَذَا.»(1)
شمر به لشكر بانگ زد: در باره اين مرد به انتظار چه هستيد؟ بعد از هر سوى به امام حمله كردند.
زرعة بن شريك- لعنة اللَّه عليه- ضربهاى بر كتف چپ امام زد، امام نيز ضربهاى بر او وارد كرد كه هلاك شد.
ديگرى با شمشير ضربهاى بر دوش امام وارد آورد كه امام به چهره بر زمين افتاد و بعد از اين ضربت به زحمت مىنشست و بر روى زمين افتاد و خيزان مىرفت.
سنان بن انس(2)نخعى، لعنة اللَّه عليه، با نيزه، به گودى گلوگاه امام زد و بعد نيزه را در آورده و در قفسه سينه امام فرو برد.
و باز سنان تيرى انداخت كه در گلوگاه امام نشست، امام سقوط كرد و بعد نشست و تير را از گلوى مباركش كشيد. امّا هر دو كفّ دست را زير گلو گرفت و
1) ابنطاووس، احمد، اللهوف على قتلى الطفوف، مترجم: فهرى زنجانی، ص: 86
2) . سنان بن انس قاتل حسين(علیه السلام): گفته شده كه ابن زياد او را كه گفت: بهترين مردم را از نظر پدر و مادر كشتم كشت. در کتاب «حكايت مختار»، صفحه 45 آمده است: ابراهيم بعد از دستگيرى سنان به وى گفت: راست بگو: در كربلا چه كردى؟ گفت: كارى نكردم جز آن كه تكهاى از شلوار حسين را گرفتم!! ابراهيم گريست و دستور داد كه از گوشت ران او گرفته و نيمه كباب كرده و به وى خورانيدند، و هر گاه امتناع از خوردن مىكرد با خنجر مىخورانيدند. و چون مشرف بر مرگ شد ذبحش كرده و جسدش را سوزانيدند.
چون پر مىشد با آن سر و محاسن مبارك را خضاب مىنمود و مىفرمود: اين گونه با خضاب به خونم و حقّ مغصوبم به ديدار پروردگارم مىروم».
عمر بن سعد به مردى كه در جانب راستش بود گفت: واى بر تو فرود آى و حسين را راحت كن.
خولى بن يزيد اصبحى پيش تاخت تا سرش را قطع نمايد به رعشه افتاد.
سنان بن انس لعنة اللَّه عليه فرود آمد و شمشيرى به حلق مبارك زد در حالى كه مىگفت: به خدا من سرت را جدا مىكنم با آن كه مىدانم تو فرزند رسول خدايى و بهترين مردم از نظر پدر و مادرى، بعد سر شريف حضرت را بريد(صلی الله علیه و آله).
در اين باره شاعر گويد:
فايّ رزيّة عدلت حسينا ***غداة تبيره كفّا سنان
كدام مصيبت همسنگ مصيبت حسين است، در آن روز كه سنان سر مطهرش را جدا كرد روايت شده: اين سنان را مختار دستگير كرده و انگشتانش را تك تك و دانه دانه جدا كرد و بعد پاها و دستهايش را بريده، و ديگ بزرگ روغن را براى او به جوش آورد و وى را در ميان روغن جوشان افكند و او جنب و جوش كرد تا به جهنّم واصل شد.
ابو طاهر محمّد بن حسين برسى در كتاب معالم الدين خود از امام صادق(علیه السلام) آورده كه فرمود: بعد از شهادت حسين(علیه السلام)، فرشتگان به ضجّه آمده و عرض كردند:
پروردگارا! اين برگزيده تو حسين و فرزند برگزيده است و فرزند دختر پيامبر
توست. در پاسخ ملائك، خداوند سايه مبارك قائم «آل محمّد» را برافراشت و فرمود: با دست اين انتقام حسين را مىگيرم.
راوى گويد: بعد از شهادت امام(صلی الله علیه و آله)، غبارى شديد و سياه و تار با بادى سرخ در آسمان برخاست كه هيچ چيز قابل ديد و رؤيت نبود، تا آن جا كه مردم خيال كردند عذاب بر آنان فرود آمده است، ساعتى درنگ كردند، آن گاه برطرف شد.
راوى گويد: حسين(علیه السلام) نشسته بود كه به خوابگونهاى فرو رفت و بعد بيدار شد و فرمود: «خواهرم، در اين ساعت در رؤيا جدّم محمّد(صلی الله علیه و آله) و پدرم على(علیه السلام) و مادرم فاطمه(سلام الله علیها) و برادرم حسن(علیه السلام) را ديدم كه مىفرمودند: اى حسين(علیه السلام) تو به زودى نزد ما مىآيى.
و در روايتى: فردا نزد مايى.
راوى گويد: زينب تپآنچه به صورت خود نواخت و صيحه بر آورد.
حسين(علیه السلام) فرمود: «آرام باش، ما را مورد شماتت دشمن قرار مده».
شب «عاشورا» فرا رسيد، حسين(علیه السلام) اصحابش را جمع كرده بعد از حمد و ثناى خداوند رو به آنان كرد وفرمود:
«أمّا بعد، فإنّي لا أعلم أصحابا خيرا منكم، و لا اهلبيت، أفضل و أبرّ من اهلبيتي، فجزاكم اللَّه عنّي جميعا خيرا، و هذا الليل قد غشيكم فاتّخذوه جملا، و ليأخذ كل رجل منكم بيد رجل من اهلبيتي و تفرّقوا في سواد هذا الليل و ذروني و هؤلاء القوم، فإنّهم لا يريدون غيري؛ امّا بعد، حقّا كه من اصحابى بهتر از شما، و نه اهلبيتى برتر و نيكوكارتر از اهلبيتم نمىبينم، خداوندا از من به شما پاداش نيكو دهد، اين شب است كه سياهى و تاريكى آن شما را فرا گرفته، پس آن را چون شتر رهوارى گرفته، و هر
يك از شما دست يكى از اهلبيتم را گرفته و در اين تاريكى شب پراكنده شده از صحنه بيرون شتابيد، و مرا با دشمن واگذاريد چه آنان جز مرا نخواهند».
برادران و فرزندان او و فرزندان عبد اللَّه(1)بن جعفر همگان هماهنگ گفتند: چرا چنين كنيم، براى اين كه بعد از تو زنده بمانيم، خدا هرگز چنين روزى را پيش نياورد، و آغازگر اين سخن عباس بن على(علیهما السلام) بود و ديگران در پى وى سخن گفتند.
«ثُمَّ أُدْخِلَ ثَقَلُ الْحُسَيْنِ(علیه السلام) وَ نِسَاؤُهُ وَ مَنْ تَخَلَّفَ مِنْ اهلبيتهِ عَلَى يَزِيدَ بْنِ مُعَاوِيَةَ لَعَنَهُمَا اللَّهُ وَ هُمْ مُقَرَّنُونَ فِي الْحِبَالِ فَلَمَّا وَقَفُوا بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُمْ عَلَى تِلْكَ الْحَالِ قَالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ(علیه السلام) أَنْشُدُكَ اللَّهَ يَا يَزِيدُ مَا ظَنُّكَ به رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) لَوْ رَآنَا عَلَى هَذِهِ الصِّفَةِ فَأَمَرَ يَزِيدُ بِالْحِبَالِ فَقُطِّعَتْ ثُمَّ وَضَعَ رَأْسَ الْحُسَيْنِ(علیه السلام) بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أَجْلَسَ النِّسَاءَ خَلْفَهُ لِئَلَّا يَنْظُرُونَ إِلَيْهِ فَرَآهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ(علیه السلام) فَلَمْ يَأْكُلِ الرُّءُوسَ بَعْدَ ذَلِكَ أَبَداً وَ أَمَّا زَيْنَبُ فَإِنَّهَا لَمَّا رَأَتْهُ أَهْوَتْ إِلَى جَيْبِهَا فَشَقَّتْهُ ثُمَّ نَادَتْ بِصَوْتٍ حَزِينٍ يُفْزِعُ الْقُلُوبَ يَا حُسَيْنَاهْ يَا حَبِيبَ رَسُولِ اللَّهِ يَا ابْنَ مَكَّةَ وَ مِنًى يَا ابْنَ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ سَيِّدَةِ النِّسَاءِ يَا ابْنَ بِنْتِ الْمُصْطَفَى.
قَالَ الرَّاوِي:
فَأَبْكَتْ وَ اللَّهِ كُلَّ مَنْ كَانَ فِي الْمَجْلِسِ وَ يَزِيدُ عَلَيْهِ لَعَائِنُ اللَّهِ سَاكِتٌ.
1) . عبد اللَّه بن جعفر بن ابىطالب، صحابى، در حبشه متولّد شد و او اوّل فرزند از مسلمانان مهاجر به حبشه بود، او مردى كريم بود كه بحر الجودش مىخواندند، شعراء در مدحش مديحه سرايى كردند، در صفين از امراء لشكر بود در سال 80 در مدينه وفات يافت، جز اين نيز گفته شده است. (کتبی، محمدبن شاکر، فوات الوفيات، ج 1، )
ثُمَّ جَعَلَتِ امْرَأَةٌ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ كَانَتْ فِي دَارِ يَزِيدَ لَعَنَهُ اللَّهُ تَنْدُبُ عَلَى الْحُسَيْنِ(علیه السلام) وَ تُنَادِي يَا حَبِيبَاهْ يَا سَيِّدَ اهلبيتاهْ يَا ابْنَ مُحَمَّدَاهْ يَا رَبِيعَ الْأَرَامِلِ وَ الْيَتَامَى يَا قَتِيلَ أَوْلَادِ الْأَدْعِيَاءِ قَالَ الرَّاوِي:
فَأَبْكَتْ كُلَّ مَنْ سَمِعَهَا ثُمَّ دَعَا يَزِيدُ عَلَيْهِ اللَّعْنَةُ بِقَضِيبِ خَيْزُرَانٍ فَجَعَلَ يَنْكُتُ بِهِ ثَنَايَا الْحُسَيْنِ(علیه السلام) فَأَقْبَلَ عَلَيْهِ أَبُو بَرْزَةَ الْأَسْلَمِيُّ وَ قَالَ وَيْحَكَ يَا يَزِيدُ أَ تَنْكُتُ بِقَضِيبِكَ ثَغْرَ الْحُسَيْنِ(علیه السلام) ابْنِ فَاطِمَةَ ص أَشْهَدُ لَقَدْ رَأَيْتُ النَّبِيَّ ص يَرْشُفُ ثَنَايَاهُ وَ ثَنَايَا أَخِيهِ الْحَسَنِ(علیه السلام) وَ يَقُولُ أَنْتُمَا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَقَتَلَ اللَّهُ قَاتِلَكُمَا وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً قَالَ الرَّاوِي: فَغَضِبَ يَزِيدُ وَ أَمَرَ بِإِخْرَاجِهِ فَأُخْرِجَ سَحْباً.»(1)
راوى گويد: پس از آن خانواده و زنان حسين(علیه السلام) و بازماندگانش را طناب بسته بر يزيد وارد كردند.
چون آنها با اين وضع نزد يزيد ايستادند، علىّ بن الحسين(علیهما السلام) فرمود: «اى يزيد! تو را به خدا سوگند مىدهم، گمانت به پيامبر چيست اگر ما را بدين حال ببيند».
يزيد دستور داد تا طنابها و ريسمانها را قطع كردند.
بعد سر انور را پيش رويش نهاد و زنان را پشت سرش نشانيد تا وى را ننگرند، زين العابدين سر را بديد و ديگر هرگز از كلّهاى نخورد.
امّا زينب، چون سر برادر را بديد، دست برد و گريبانش دريد و با صدايى
1) . ابنطاووس، احمد، اللهوف على قتلى الطفوف، مترجم: فهرى زنجانی، ص: 179.
حزين كه دلها را جريحهدار مىكرد فرمود: يا حسينا، اى حبيب رسول اللَّه، اى فرزند مكّه و منى اى فرزند فاطمة الزهراء سيّده زنان، اى فرزند دخت مصطفى.
راوى گويد: به خدا قسم هر كس كه در مجلس حضور داشت بگريست، و يزيد ساكت بود.
زنى از بنىهاشم كه در كاخ يزيد بود شروع به نوحه نمود و مىگفت:- يا حسيناه، يا حبيباه، يا سيّداه، يا سيّد اهلبيتاه، يا ابن محمّداه.
اى بهار و اميد زنان بىسرپرست و اطفال يتيم، اى كشته زنازادگان.
گريه از همگان به بانگ برخاست.
راوى گويد: بعد يزيد تازيانه خيزران را بخواست، و با آن به دندانهاى پيشين حسين(علیه السلام) مىزد.
ابو برزة الأسلمى(1)رو به يزيد كرد و گفت: واى بر تو اى يزيد، آيا بر لب و دندان حسين بن فاطمه(علیه السلام) تازيانه مىزنى؟! گواهى مىدهم كه ديدم پيامبر(صلی الله علیه و آله) لب و دندان حسين(علیه السلام) و برادرش حسن(علیه السلام) را مىليسيد و مىبوسيد در حالى كه مىفرمود: شما دو سيّد جوانان بهشتيانيد، خدا قاتل شما را بكشد و لعنت فرمايد، و جهنم را برايشان مهيا كند و چه بد فرجامى است! راوى گويد: يزيد پليد به خشم آمد و امر كرد او را كشان كشان بيرون برند.
قَالَ وَ جَعَلَ يَزِيدُ يَتَمَثَّلُ بِأَبْيَاتِ ابْنِ الزِّبَعْرَى:
لَيْتَ أَشْيَاخِي بِبَدْرٍ شَهِدُوا***جَزِعَ الْخَزْرَجُ مِنْ وَقْعِ الْأَسَلِ
1) . نام ابو برزه فضلة بن عبيد بن حارث اسلمى است كه كنيهاش بر نامش غلبه دارد. در اسمش اختلاف است. صحابى است ساكن مدينه و سپس بصره، در نهروان با على(علیه السلام) بود، در خراسان سال 65 ه درگذشت. (ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، تهذيب التهذیب، ج 10، ص: 446)
لَأَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً *** ثُمَّ قَالُوا يَا يَزِيدُ لَا تُشَلَ
قَدْ قَتَلْنَا الْقَوْمَ مِنْ سَادَاتِهِمْ *** وَ عَدَلْنَاهُ بِبَدْرٍ فَاعْتَدَلَ
لَعِبَتْ هَاشِمٌ بِالْمُلْكِ فَلَا ***خَبَرٌ جَاءَ وَ لَا وَحْيٌ نَزَلَ
لَسْتُ مِنْ خِنْدِفَ إِنْ لَمْ أَنْتَقِمْ ***مِنْ بَنِي أَحْمَدَ مَا كَانَ فَعَلَ
راوى مىگويد: بعد يزيد خواندن اشعار ابن الزبعرى(1)
را آغازيد.
ليت اشياخى ببدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الأسل
كاش اشياخ (اجداد) من كه در بدر كشته شدند. ناله خزرج را از درد نيزه شاهد بودند
فأهلّوا و استهلّوا فرحا
ثمّ قالوا: يا يزيد لا تشل
پس برخيزند و پايكوبى كنند و بگويند: اى يزيد دست مريزاد
قد قتلنا القرم من ساداتهم
و عدلناه ببدر فاعتدل
ارباب و سادات آنان را كشتيم و انتقام بدر را گرفتيم
لعبت هاشم بالملك فلا
خبر جاء و لا وحى نزل
هاشم با سلطنت بازى كرد، زيرا نه خبرى آمده است و نه وحيى نازل شده است
لست من خندف إن لم انتقم
من بنىأحمد ما كان فعل
من از خندف نباشم اگر از فرزندان احمد در برابر آنچه كرده انتقام نگيرم.
«قَالَ الرَّاوِي:
فَقَامَتْ زَيْنَبُ بِنْتُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(علیه السلام) فَقَالَتْ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ آلِهِ أَجْمَعِينَ صَدَقَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ كَذَلِكَ يَقُولُ ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ أَ ظَنَنْتَ يَا يَزِيدُ حَيْثُ
1) . عبد اللَّه بن الزّبعرى بن قيس سهمى قريشى، ابو سعد، شاعر قريش در جاهليت بود. او بسيار بدخواه مسلمانان بود تا آن كه هنگام گشودن مكّه به نجران گريخت. در سال 15ق مرد.
أَخَذْتَ عَلَيْنَا أَقْطَارَ الْأَرْضِ وَ آفَاقَ السَّمَاءِ فَأَصْبَحْنَا نُسَاقُ كَمَا تُسَاقُ الْأُسَرَاءُ أَنَّ بِنَا هَوَاناً عَلَيْهِ وَ بِكَ عَلَيْهِ كَرَامَةً وَ أَنَّ ذَلِكَ لِعِظَمِ خَطَرِكَ عِنْدَهُ فَشَمَخْتَ بِأَنْفِكَ وَ نَظَرْتَ فِي عِطْفِكَ جَذْلَانَ مَسْرُوراً حَيْثُ رَأَيْتَ الدُّنْيَا لَكَ مُسْتَوْثِقَةً وَ الْأُمُورَ مُتَّسِقَةً وَ حِينَ صَفَا لَكَ مُلْكُنَا وَ سُلْطَانُنَا فَمَهْلًا مَهْلًا أَ نَسِيتَ قَوْلَ اللَّهِ تَعَالَى وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ أَ مِنَ الْعَدْلِ يَا ابْنَ الطُّلَقَاءِ تَخْدِيرُكَ حَرَائِرَكَ وَ إِمَاءَكَ وَ سَوْقُكَ بَنَاتِ رَسُولِ اللَّه(صلی الله علیه و آله) سَبَايَا قَدْ هَتَكْتَ سُتُورَهُنَّ وَ أَبْدَيْتَ وُجُوهَهُنَّ تَحْدُو بِهِنَّ الْأَعْدَاءُ مِنْ بَلَدٍ إِلَى بَلَدٍ وَ يَسْتَشْرِفُهُنَّ أَهْلُ الْمَنَاهِلِ وَ الْمَنَاقِلِ وَ يَتَصَفَّحُ وُجُوهَهُنَّ الْقَرِيبُ وَالْبَعِيدُ وَ الدَّنِيُّ وَ الشَّرِيفُ لَيْسَ مَعَهُنَّ مِنْ رِجَالِهِنَّ وَلِيٌّ وَ لَا مِنْ حُمَاتِهِنَّ حَمِيٌّ وَ كَيْفَ يُرْتَجَى مُرَاقَبَةُ مَنْ لَفَظَ فُوهُ أَكْبَادَ الْأَزْكِيَاءِ وَ نَبَتَ لَحْمُهُ مِنْ دِمَاءِ الشُّهَدَاءِ وَ كَيْفَ يَسْتَبْطِئُ فِي بُغْضِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ مَنْ نَظَرَ إِلَيْنَا بِالشَّنَفِ وَ الشَّنَئَانِ وَ الْإِحَنِ وَ الْأَضْغَانِ ثُمَّ تَقُولُ غَيْرَ مُتَأَثِّمٍ وَ لَا مُسْتَعْظِمٍ.
لَأَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً
ثُمَّ قَالُوا يَا يَزِيدُ لَا تُشَلَ
مُنْتَحِياً عَلَى ثَنَايَا أَبِي عَبْدِ اللَّهِ سَيِّدِ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ تَنْكُتُهَا بِمِخْصَرَتِكَ وَ كَيْفَ لَا تَقُولُ ذَلِكَ وَ قَدْ نَكَأْتَ الْقَرْحَةَ وَ اسْتَأْصَلْتَ الشَّافَةَ بِإِرَاقَتِكَ دِمَاءَ ذُرِّيَّةِ محمد(صلی الله علیه و آله) وَ نُجُومِ الْأَرْضِ مِنْ آلعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ تَهْتِفُ بِأَشْيَاخِكَ زَعَمْتَ أَنَّكَ تُنَادِيهِمْ فَلَتَرِدَنَّ وَشِيكاً مَوْرِدَهُمْ وَ لَتَوَدَّنَّ أَنَّكَ شَلَلْتَ وَ بَكِمْتَ وَ لَمْ تَكُنْ قُلْتَ مَا قُلْتَ وَ فَعَلْتَ مَا فَعَلْتَ اللَّهُمَّ خُذْ لَنَا بِحَقِّنَا وَ انْتَقِمْ مِنْ ظَالِمِنَا وَ أَحْلِلْ غَضَبَكَ بِمَنْ سَفَكَ دِمَاءَنَا وَ قَتَلَ حُمَاتَنَا فَوَ اللَّهِ مَا فَرَيْتَ إِلَّا جِلْدَكَ وَ لَا حَزَزْتَ إِلَّا لَحْمَكَ وَ لَتَرِدَنَّ عَلَى رَسُولِ اللَّه(صلی الله علیه و آله) بِمَا تَحَمَّلْتَ مِنْ سَفْكِ دِمَاءِ ذُرِّيَّتِهِ وَ انْتَهَكْتَ مِنْ حُرْمَتِهِ فِي عِتْرَتِهِ وَ لُحْمَتِهِ حَيْثُ يَجْمَعُ اللَّهُ شَمْلَهُمْ وَ يَلُمُّ شَعَثَهُمْ وَ يَأْخُذُ بِحَقِّهِمْ وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ
رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ وَ حَسْبُكَ بِاللَّهِ حَاكِماً وَ بِمُحَمَّدٍ ص خَصِيماً وَ بِجَبْرَئِيلَ ظَهِيراً وَ سَيَعْلَمُ مَنْ سَوَّلَ لَكَ وَ مَكَّنَكَ مِنْ رِقَابِ الْمُسْلِمِينَ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا وَ أَيُّكُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً وَ لَئِنْ جَرَّتْ عَلَيَّ الدَّوَاهِي مُخَاطَبَتَكَ إِنِّي لَأَسْتَصْغِرُ قَدْرَكَ وَ أَسْتَعْظِمُ تَقْرِيعَكَ وَ أَسْتَكْثِرُ تَوْبِيخَكَ لَكِنَّ الْعُيُونَ عبْرَى وَ الصُّدُورَ حَرَّى أَلَا فَالْعَجَبُ كُلُّ الْعَجَبِ لِقَتْلِ حِزْبِ اللَّهِ النُّجَبَاءِ بِحِزْبِ الشَّيْطَانِ الطُّلَقَاءِ فَهَذِهِ الْأَيْدِي تَنْطِفُ مِنْ دِمَائِنَا وَ الْأَفْوَاهُ تَتَحَلَّبُ مِنْ لُحُومِنَا وَ تِلْكَ الْجُثَثُ الطَّوَاهِرُ الزَّوَاكِي تَنْتَابُهَا الْعَوَاسِلُ وَ تُعَفِّرُهَا أُمَّهَاتُ الْفَرَاعِلِ وَ لَئِنِ اتَّخَذْتَنَا مَغْنَماً لَتَجِدَنَّا وَشِيكاً مَغْرَماً حِينَ لَا تَجِدُ إِلَّا مَا قَدَّمَتْ يَدَاكَ وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ فَإِلَى اللَّهِ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْهِ الْمُعَوَّلُ فَكِدْ كَيْدَكَ وَ اسْعَ سَعْيَكَ وَ نَاصِبْ جُهْدَكَ فَوَ اللَّهِ لَا تَمْحُو ذِكْرَنَا وَ لَا تُمِيتُ وَحْيَنَا وَ لَا تُدْرِكُ أَمَدَنَا وَ لَا تَرْحَضُ عَنْكَ عَارَهَا وَ هَلْ رَأْيُكَ إِلَّا فَنَدٌ وَ أَيَّامُكَ إِلَّا عَدَدٌ وَ جَمْعُكَ إِلَّا بَدَدٌ يَوْمَ يُنَادِي الْمُنَادِي أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ فَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ الَّذِي خَتَمَ لِأَوَّلِنَا بِالسَّعَادَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ وَ لِآخِرِنَا بِالشَّهَادَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ نَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ يُكْمِلَ لَهُمُ الثَّوَابَ وَ يُوجِبَ لَهُمُ الْمَزِيدَ وَ يُحْسِنَ عَلَيْنَا الْخِلَافَةَ إِنَّهُ رَحِيمٌ وَدُودٌ وَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ.
فَقَالَ يَزِيدُ لَعَنَهُ اللَّهُ:
يَا صَيْحَةً تُحْمَدُ مِنْ صَوَائِحِ
مَا أَهْوَنَ النَّوْحَ عَلَى النَّوَائِحِ(1).
راوى گويد: زينب دخت علىّ(علیهما السلام) برخاست و فرمود:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، و صلّى اللَّه على محمّد و آله أجمعين، صدق اللَّه كذلك يقول:
1) ابنطاووس، احمد، اللهوف على قتلى الطفوف، مترجم: فهرى زنجانی، ص: 186.
«ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ»؛ «حمد مر خداى پروردگار جهانيان را سزاست، و درود خدا بر محمّد و بر همه آلاو باد، خدا راست فرموده كه فرمود: «سپس پايان كار آنان كه بد كردند اين است كه آيات خدا را تكذيب كرده و بدانها استهزا كنند(1)».
اى يزيد، آيا گمان بردهاى حال كه جاى جاى زمين و آفاق آسمان را بر ما گرفتى و بستى و ما چونان كنيزان رانده شديم، مايه خوارى ما و موجب كرامت توست!! و حكايت از عظمت مكانت تو دارد كه اين چنين باد در بينى انداختهاى، و برق شادى و سرور از ديدگانت مىجهد، حال كه دنيا را براى خود مرتّب و امور را برايت منظم مىبينى، و ملك و سلطنت ما برايت صافى گرديده لختى آرام گير، مگر سخن خداى را فراموش كردهاى كه فرمود: «گمان مبرند آنان كه كافر شدند و ما آنان را مهلت داديم.
(اين مهلت) براى آنان خير است، ما همانا مهلت داديم آنان را كه بر گناه خود بيفزايند و براى آنان عذاب خواركننده خواهد بود(2)».
آيا اين از عدل است اى فرزند آزادشدهها كه زنان و كنيزان تو در پس پرده باشند و دختران رسول اللَّه اسير؟! پردههايشان را دريدى، و چهرههايشان را آشكار كردى، آنان را چونان دشمنان از شهرى به شهرى كوچانيده، ساكنان منازل و مناهل بر آنان اشراف يافتند، و مردم دور و نزديك و پست و فرو مايه و شريف چهرههايشان را نگريستند، در حالى كه از مردان آنان حامى و سرپرستى همراهشان نبود.
1) . «ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ.» (روم / 10)
2) . «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ.» (آلعمران / 178)
چگونه اميد مىرود از فرزند كسى كه جگرهاى پاكان را به دهان گرفته و گوشت وى از خون شهداء پرورش يافته است؟! و چسان در عداوت ما اهل البيت كندى ورزد آن كه نظرش به ما نظر دشمنى و كينهتوزى است؟! آن گاه بدون احساس چنين گناه بزرگى بگويى: (اجداد تو) برخيزند و پايكوبى كنند و به تو بگويند: اى يزيد دست مريزاد، در حالى كه با تازيانه و عصايت بر دندانهاى پيشين ابىعبد اللَّه(علیه السلام) بزنى.
چرا چنين نگويى، و حال آن كه از قرحه و جراحت پوست برداشتى و با ريختن خون ذرّيه محمّد(صلی الله علیه و آله) كه ستارگان زمين از آلعبد المطلباند خاندان او را مستأصل كردى و نياكان خود را مىخوانى، و به گمان خود آنها را ندا در مىدهى.
(اى يزيد) زودا كه به آنان بپيوندى و در آن روز آرزو مىكردى كه اى كاش شل بودى و لال و نمىگفتى آنچه را كه گفتى و نمىكردى آنچه را كه كردى.
خداوندا حقّ ما را بگير، و از آن كه به ما ستم كرد انتقام ستان، و غضب خود را بر آن كه خونهاى ما را ريخته، حاميان ما را كشته فرو فرست.
(اى يزيد) به خدا سوگند جز پوست خود را ندريدى و جز گوشتت را نبريدى، بىترديد بر رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) وارد مىشوى در حالى كه خون ذرّيّهاش را ريختى و پرده حرمت فرزندانش را دريدى و اين جايى است كه خدا پراكندگىهايشان را جمع و پريشانيهايشان را دفع، و حقوق آنان را بگيرد «آنان را كه در راه خدا به شهادت رسيدند مرده مپندار، بل زندگانى هستند كه در نزد پروردگارشان مرزوقاند(1)».
(اى يزيد) همين قدر تو را بس است كه خداى داور، و محمّد(صلی الله علیه و آله) دشمنت
1) . «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ.» (آلعمران/ 157)
و صاحب خون، و جبرئيل پشت و پشتوان باشد، و زودا بداند آن كس كه فريبت داد و تو را بر گرده مسلمانان سوار كرد، چه بد جانشينى برگزيده، و كدام يك مكانتى بدتر داشته نيرويى اندكتر دارد.
يزيد، گر چه دواهى و بلاهاى زياد از تو بر من فرود آمد، ولى هماره قدر تو را ناچيز دانسته فاجعهات را بزرگ، و نكوهشت را بزرگ مىشمرم، چه كنم كه ديدگان، اشكبار و سينهها سوزان است.
شگفتا و بس شگفتا كشته شدن حزب اللَّه نجيبان به دست حزب شيطان طلقاء است، از دستهاى پليدشان خونهاى ما مىچكد، و دهانهاى ناپاكشان از گوشت ما مىخورد، و آن جسدهاى پاك و پاكيزه با يورش گرگهاى درنده روبروست، و آثارشان را كفتارها محو مىكند، و اگر ما را غنيمت گرفتى، زودا دريابى غنيمت نه كه غرامت بوده است، آن روز كه جز آنچه دستهايت از پيش فرستاده نيابى، و پروردگارت ستمگر بر بندگانش نيست، و شكايتها به سوى خداست.
هر كيد و مكر، و هر سعى و تلاش كه دارى به كار بند، سوگند به خداى كه هرگز نمىتوانى، ياد و نام ما را محو و وحى ما را بميرانى، چه دوران ما را درك نكرده، اين عار و ننگ از تو زدوده نگردد. آيا جز اين است كه رأى توست و باطل، و روزگارت محدود و اندك، و جمعيت تو پراكنده گردد، آرى، آن روز كه ندا رسد: أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ.
پس حمد مر خداى راست كه براى اوّل ما سعادت و مغفرت، و براى آخر ما شهادت و رحمت مقرر فرمود.
از خدا مسألت مىكنيم ثواب آنان را تكميل فرموده و موجبات فزونى آن را
فراهم آورد، و خلافت را بر ما نيكو گرداند، چه او رحيم و ودود است، خداى ما را بس است چه نيكو وكيلى است.
يزيد لعنة اللَّه عليه گفت:
يا صيحة تحمد من صوائح
ما أهون الموت على النّوائح
صيحه از زنان صيحهكننده زيبا، و مرگ بر زنان نوحهگر چه ناچيز است.
«وَ جَاءَ شَيْخٌ وَ دَنَا مِنْ نِسَاءِ الْحُسَيْنِ(علیه السلام) وَ عِيَالِهِ وَ هُمْ فِي ذَلِكَ الْمَوْضِعِ فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي قَتَلَكُمْ وَ أَهْلَكَكُمْ وَ أَرَاحَ الْبِلَادَ عَنْ رِجَالِكُمْ وَ أَمْكَنَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْكُمْ فَقَالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ(علیه السلام) يَا شَيْخُ هَلْ قَرَأْتَ الْقُرْآنَ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَهَلْ عَرَفْتَ هَذِهِ الْآيَةَ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى قَالَ الشَّيْخُ نَعَمْ قَدْ قَرَأْتُ ذَلِكَ فَقَالَ عَلِيٌّ(علیه السلام) لَهُ فَنَحْنُ الْقُرْبَى يَا شَيْخُ فَهَلْ قَرَأْتَ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ فَقَالَ الشَّيْخُ قَدْ قَرَأْتُ فَقَالَعَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ فَنَحْنُ الْقُرْبَى يَا شَيْخُ فَهَلْ قَرَأْتَ هَذِهِ الْآيَةَ وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى قَالَ نَعَمْ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ(علیه السلام) فَنَحْنُ الْقُرْبَى يَا شَيْخُ فَهَلْ قَرَأْتَ هَذِهِ الْآيَةَ إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً قَالَ الشَّيْخُ قَدْ قَرَأْتُ ذَلِكَ فَقَالَ عَلِيٌّ(علیه السلام) فَنَحْنُ أَهْلُ الْبَيْتِ الَّذِينَ خَصَّصَنَا اللَّهُ بِآيَةِ الطَّهَارَةِ يَا شَيْخُ.
قَالَ الرَّاوِي:
فَبَقِيَ الشَّيْخُ سَاكِتاً نَادِماً عَلَى مَا تَكَلَّمَ بِهِ وَ قَالَ بِاللَّهِ إِنَّكُمْ هُمْ فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ(علیه السلام) تَاللَّهِ إِنَّا لَنَحْنُ هُمْ مِنْ غَيْرِ شَكٍّ وَ حَقِ جَدِّنَا رَسُولِ اللَّه(صلی الله علیه و آله) إِنَّا لَنَحْنُ هُمْ فَبَكَى الشَّيْخُ وَ رَمَى عِمَامَتَهُ ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَى السَّمَاءِ وَ قَالَ اللَّهُمَّ إِنَّا نَبْرَأُ إِلَيْكَ مِنْ عَدُوِّ
آلمحمد(صلی الله علیه و آله) مِنْ جِنٍّ وَ إِنْسٍ ثُمَّ قَالَ هَلْ لِي مِنْ تَوْبَةٍ فَقَالَ لَهُ نَعَمْ إِنْ تُبْتَ تَابَ اللَّهُ عَلَيْكَ وَ أَنْتَ مَعَنَا فَقَالَ أَنَا تَائِبٌ فَبَلَغَ يَزِيدَ بْنَ مُعَاوِيَةَ حَدِيثُ الشَّيْخِ فَأَمَرَ بِهِ فَقُتِلَ.»(1)
پيرى آمد و خود را به زنان و عيال حسين(علیه السلام) نزديك كرد در حالى كه در همان مكان بودند- و گفت: حمد مر خداى را كه شما را كشت و به هلاكت رسانيد و شهرها را از مردان شما راحت كرد، و امير المؤمنين را بر شما تسلّط داد!!! على بن الحسين(علیهما السلام) بدو فرمود: «اى شيخ آيا قرآن خواندى؟».
گفت: آرى.
فرمود: اين را دانستى: «بگو از شما مزدى جز دوستى ذوى القربى را نمىخواهيم؟(2)» گفت: اين آيه را خواندهام.
فرمود: «مائيم قربى (خويشاوندان پيامبر)، اى شيخ، آيا در بنىاسرائيل خواندهاى: «حقّ ذوى القربى را بده(3)»؟
گفت: خواندمش.
فرمود: «مائيم قربى اى شيخ، آيا اين آيه را خواندى: «و بدانيد آنچه غنيمت گرفتيد از هر چيز، پس براستى خمس آن براى خدا و رسول و ذىالقربى است؟»(4)گفت: آرى.
فرمود: مائيم قربى اى شيخ، آيا اين آيه را خواندى: «همانا خدا اراده فرمود كه
1) . ابنطاووس، احمد، اللهوف على قتلى الطفوف، مترجم: فهرى زنجانی، ص: 177.
2) . «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى.» (شورى / 23)
3) . «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ.» (اسراء / 26)
4) . «اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى.» (انفال / 41)
رجس و پليدى را از شما اهل البيت ببرد، و تطهيرتان كند در كمال تطهير؟»(1)گفت: خواندمش.
فرمود: اى شيخ، ماييم اهل البيت كه خدا ما را به آيه تطهير مخصوص داشت.
راوى گويد: شيخ ساكت باقى ماند در حالى كه نادم بود از آنچه گفته و گفت: شما را به خدا شما آنانيد؟! سجّاد(علیه السلام) فرمود: سوگند به خدا كه ما هم ايشان هستيم، سوگند به حقّ جدّمان رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) كه بىهيچ ترديدى ما همانانيم.
راوى گويد: شيخ گريست و عمّامه بر زمين زد، بعد سر را به آسمان برداشت و گفت: خداوندا من از دشمنان آلمحمّد از جنّ گرفته تا انس بيزارم.
بعد عرض كرد: آيا برايم جاى توبه هست؟
فرمود: «آرى، اگر توبه كنى خدا توبهات را مىپذيرد و تو با ما خواهى بود».
عرض كرد: من تائبم.
داستان پيرمرد به اطّلاع يزيد رسيد، دستور داد تا او را كشتند.
«ثُمَّ إِنَّ زَيْنَ الْعَابِدِينَ(علیه السلام) أَوْمَأَ إِلَى النَّاسِ أَنِ اسْكُتُوا فَسَكَتُوا فَقَامَ قَائِماً فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ ذَكَرَ النَّبِيَّ ص ثُمَّ صَلَّى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ عَرَفَنِي فَقَدْ عَرَفَنِي وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْنِي فَأَنَا أُعَرِّفُهُ بِنَفْسِي أَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(علیه السلام) أَنَا ابْنُ مَنِ انْتُهِكَتْ حُرْمَتُهُ وَ سُلِبَتْ نِعْمَتُهُ وَ انْتُهِبَ مَالُهُ وَ سُبِيَ عِيَالُهُ أَنَا ابْنُ الْمَذْبُوحِ بِشَطِّ
1) . «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.» (احزاب / 33)
الْفُرَاتِ مِنْ غَيْرِ ذَحْلٍ وَ لَا تِرَاتٍ أَنَا ابْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً وَ كَفَى بِذَلِكَ فَخْراً أَيُّهَا النَّاسُ فَأَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّكُمْ كَتَبْتُمْ إِلَى أَبِي وَ خَدَعْتُمُوهُ وَ أَعْطَيْتُمُوهُ مِنْ أَنْفُسِكُمُ الْعَهْدَ وَ الْمِيثَاقَ وَ الْبَيْعَةَ وَ قَاتَلْتُمُوهُ فَتَبّاً لِمَا قَدَّمْتُمْلِأَنْفُسِكُمْ وَ سَوْأَةً لِرَأْيِكُمْ بِأَيَّةِ عَيْنٍ تَنْظُرُونَ إِلَى رَسُولِ اللَّه(صلی الله علیه و آله) إِذْ يَقُولُ لَكُمْ قَتَلْتُمْ عِتْرَتِي وَ انْتَهَكْتُمْ حُرْمَتِي فَلَسْتُمْ مِنْ أُمَّتِي قَالَ الرَّاوِي:
فَارْتَفَعَتِ الْأَصْوَاتُ مِنْ كُلِّ نَاحِيَةٍ وَ يَقُولُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ هَلَكْتُمْ وَ مَا تَعْلَمُونَ فَقَالَ(علیه السلام) رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً قَبِلَ نَصِيحَتِي وَ حَفِظَ وَصِيَّتِي فِي اللَّهِ وَ فِي رَسُولِهِ وَ اهلبيتهِ فَإِنَّ لَنَا فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةً حَسَنَةً فَقَالُوا بِأَجْمَعِهِمْ نَحْنُ كُلُّنَا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ سَامِعُونَ مُطِيعُونَ حَافِظُونَ لِذِمَامِكَ غَيْرَ زَاهِدِينَ فِيكَ وَ لَا رَاغِبِينَ عَنْكَ فَمُرْنَا بِأَمْرِكَ يَرْحَمُكَ اللَّهُ فَإِنَّا حَرْبٌ لِحَرْبِكَ وَ سِلْمٌ لِسِلْمِكَ لَنَأْخُذَنَّ يَزِيدَ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ نَبْرَأُ مِمَّنْ ظَلَمَكَ وَ ظَلَمَنَا فَقَالَ(علیه السلام) هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ أَيُّهَا الْغَدَرَةُ الْمَكَرَةُ حِيلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ شَهَوَاتِ أَنْفُسِكُمْ أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَأْتُوا إِلَيَّ كَمَا أَتَيْتُمْ إِلَى آبَائِي مِنْ قَبْلُ كَلَّا وَ رَبِّ الرَّاقِصَاتِ فَإِنَّ الْجُرْحَ لَمَّا يَنْدَمِلْ قُتِلَ أَبِي ص بِالْأَمْسِ وَ اهلبيتهِ مَعَهُ وَ لَمْ يُنْسَى ثُكْلُ رَسُولِ اللَّه(صلی الله علیه و آله) وَ ثُكْلُ أَبِي وَ بَنِي أَبِي وَ وَجْدُهُ بَيْنَ لَهَاتِي وَ مَرَارَتُهُ بَيْنَ حَنَاجِرِي وَ حَلْقِي وَ غُصَصُهُ تَجْرِي فِي فِرَاشِ صَدْرِي وَ مَسْأَلَتِي أَنْ تَكُونُوا لَا لَنَا وَ لَا عَلَيْنَا ثُمَّ قَالَ:
لَا غَرْوَ إِنْ قُتِلَ الْحُسَيْنُ فَشَيْخُهُ
قَدْ كَانَ خَيْراً مِنْ حُسَيْنٍ وَ أَكْرَمَ
فَلَا تَفْرَحُوا يَا أَهْلَ كُوفَانَ بِالَّذِي
أُصِيبَ حُسَيْنٌ كَانَ ذَلِكَ أَعْظَمَا
قَتِيلٌ بِشَطِّ النَّهْرِ رُوحِي فِدَاؤُهُ
جَزَاءُ الَّذِي أَرْدَاهُ نَارُ جَهَنَّمَ
ثُمَّ قَالَ رَضِينَا مِنْكُمْ رَأْساً بِرَأْسٍ فَلَا يَوْمَ لَنَا وَ لَا يَوْمَ عَلَيْنَا.»(1)
1) . ابنطاووس، احمد، اللهوف على قتلى الطفوف، مترجم: فهرى زنجانی، ص: 157.
و آنگاه زين العابدين(علیه السلام) فرمان سكوت داد. همگان سكوت كردند، امام بايستاد و بعد از حمد و ثناى خداوند و ياد از پيامبر و تجليل ازو آن گونه كه سزاوار بود و پس از درود بر حضرتش فرمود:
مردم! آن كو كه مرا شناخته شناخت، و آن كس كه مرا نشناخت خود را معرّفى مىكنم، من علىّ بن الحسين بن علىّ بن ابىطالبم، من فرزند مذبوح در كرانه شط فراتم بدون آن كه خونى يا ارثى از وى طلبكار باشند، من فرزند آنم كه هتك حريم حرمت وى شده، مال و نعمت وى به يغما رفته، عيالش به اسارت گرفته شده، من فرزند كسى هستم كه او را بگرفته كشتند و همين افتخار مرا بس.
مردم! شما را به خدا سوگند مىدهم، آيا مىدانيد كه به پدرم نامه نگاشتيد، و با وى نيرنگ باختيد و بدو عهد و پيمان سپرديد و بيعتش را به گردن گرفتيد، و آنگاه رهايش كرده كمر به قتلش بستيد؟! نابود باديد بدان چه براى خود از پيش فرستاديد، و بدا به آراى شما، با كدام ديده مىتوانيد به رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) بنگريد آن گاه كه اين سخن را پيش كشد: عترتم را كشتيد و حرمتم را هتك كرديد، شما از امّت من نيستيد؟! راوى گويد: از هر سو صداها بلند شد، در حالى كه به يك ديگر مىگفتند: هلاك شديد و نمىدانيد؟
امام فرمود: خدا رحمت كند آن را كه نصيحتم را پذيرفته صيّتم را در باره امر خدا و در باره پيامبر و اهلبيتش حفظ كند، چه او الگوى نيكوى ماست.
همگان گفتند: اى فرزند رسول اللَّه! همه ما سامع و مطيع و حافظ ذمّه شمائيم. (در خطّ تسليم و اطاعت فرمان توايم) و از شما روى بر نمىتابيم، فرمان
ده رحمت خدا بر تو باد، ما با دشمن تو در جنگ و با هر كه سازش كنى در خط سازشيم ما يزيد را دستگير مىكنيم، از ستمكاران به شما و ما برائت مىجوييم.
امام(علیه السلام) فرمود: هيهات، هيهات، اى نيرنگ بازان بىوفا، چه حيلهها كه بين شما و شهواتتان نيست! آيا مىخواهيد با من آن كنيد كه از پيش با پدرم كرديد؟! نه سوگند به پروردگار راقصات، زيرا آن جراحات هنوز التيام نيافته، اين ديروز بود كه پدرم صلوات اللَّه عليه با اهلبيتش به شهادت رسيدند، و فراموشم نمىشود مصيبت گم كردن رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) و مصيبت از دست دادن پدرم و فرزندانش، دردش در كامم، و تلخى آن بين حنجره و گلويم جا گرفته، غصّههايش سينهام را مىفشارد.
خواستهام از شما اين است كه: به نفع ما و به زيان ما مباشيد.
لا غرو ان قتل الحسين و شيخه
قد كان خيرا من حسين و اكرما
شگفتى نباشد اگر حسين شهيد شد، پدرش از حسين بهتر و گراميتر بودفلا تفرحوا يا اهل كوفان بالّذى
اصاب حسينا كان ذلك اعظما
اى كوفيان بدان چه به حسين رسيد شادمان مباشيد كه اين مصيبت بسى بزرگتر باشد
قتيل بشطّ النّهر روحى فداؤه
جزاء الّذى اراده نار جهنّما
شهيد در كرانه نهر كه جانم فدايش باد، و كيفر آن كس كه با او چنين كرد آتش جهنّم است بعد فرمود: از شما همين قدر بسنده كنيم كه له و عليه ما مباشيد.
«قَالَ بَشِيرُ بْنُ خُزَيْمٍ الْأَسَدِيُّ وَ نَظَرْتُ إِلَى زَيْنَبَ بِنْتِ عَلِيٍّ يَوْمَئِذٍ وَ لَمْ أَرَ خَفِرَةً وَ
اللَّهِ أَنْطَقَ مِنْهَا كَأَنَّهَا تَفَرَّعُ مِنْ لِسَانِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(علیه السلام) وَ قَدْ أَوْمَأَتْ إِلَى النَّاسِ أَنِ اسْكُتُوا فَارْتَدَّتِ الْأَنْفَاسُ وَ سَكَنَتِ اْلْأَجْرَاسُ ثُمَّ قَالَتْ:
الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ الصَّلَاةُ عَلَى أَبِي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الْأَخْيَارِ أَمَّا بَعْدُ يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ يَا أَهْلَ الْخَتْلِ وَ الْغَدْرِ أَ تَبْكُونَ فَلَا رَقَأَتِ الدَّمْعَةُ وَ لَا هَدَأَتِ الرَّنَّةُ إِنَّمَا مَثَلُكُمْ كَمَثَلِ الَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُمْ أَلَا وَ هَلْ فِيكُمْ إِلَّا الصَّلَفُ وَ النَّطَفُ وَ الصَّدْرُ الشَّنَفُ وَ مَلَقُ الْإِمَاءِ وَ غَمْزُ الْأَعْدَاءِ أَوْ كَمَرْعًى عَلَى دِمْنَةٍ أَوْ كَفِضَّةٍ عَلَى مَلْحُودَةٍ أَلَا سَاءَ مَا قَدَّمَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ وَ فِي الْعَذَابِ أَنْتُمْ خَالِدُونَ أَ تَبْكُونَ وَ تَنْتَحِبُونَ إِي وَ اللَّهِ فَابْكُوا كَثِيراً وَ اضْحَكُوا قَلِيلًا فَلَقَدْ ذَهَبْتُمْ بِعَارِهَا وَ شَنَارِهَا وَ لَنْ تَرْحَضُوهَا بِغَسْلٍ بَعْدَهَا أَبَداً وَ أَنَّى تَرْحَضُونَ قَتْلَ سَلِيلِ خَاتَمِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنِ الرِّسَالَةِ وَ سَيِّدِ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مَلَاذِ خِيَرَتِكُمْ وَ مَفْزَعِ نَازِلَتِكُمْ وَ مَنَارِ حُجَّتِكُمْ وَ مَدَرَةِ سُنَّتِكُمْ أَلَا سَاءَ مَا تَزِرُونَ وَ بُعْداً لَكُمْ وَ سُحْقاً فَلَقَدْ خَابَ السَّعْيُ وَ تَبَّتِ الْأَيْدِي وَ خَسِرَتِ الصَّفْقَةُ وَ بُؤْتُمْ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْكُمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ وَيْلَكُمْ يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ أَ تَدْرُونَ أَيَّ كَبِدٍ لِرَسُولِ اللَّهِ فَرَيْتُمْ وَ أَيَّ كَرِيمَةٍ لَهُ أَبْرَزْتُمْ وَ أَيَّ دَمٍ لَهُ سَفَكْتُمْ وَ أَيَّ حُرْمَةٍ لَهُ انْتَهَكْتُمْ وَ لَقَدْ جِئْتُمْ بِهَا صَلْعَاءَ عَنْقَاءَ سَوْآءَ فَقْمَاءَ وَ فِي بَعْضِهَا خَرْقَاءَ شَوْهَاءَ كَطِلَاعِ الْأَرْضِ أَوْ مِلْءِ السَّمَاءِ أَ فَعَجِبْتُمْ أَنْ مَطَرَتِ السَّمَاءُ دَماً وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَخْزى وَ أَنْتُمْ لَا تُنْصَرُونَ فَلَا يَسْتَخِفَّنَّكُمُ الْمَهْلُ فَإِنَّهُ لَا يَحْفِزُهُ الْبِدَارُ وَ لَا يُخَافُ فَوْتُ الثَّارِ وَ إِنَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ.»(1)
1) . ابنطاووس، احمد، اللهوف على قتلى الطفوف، مترجم: فهرى زنجانی، ص: 147.
بشير بن خزيم اسدى گويد: زينب دخت علىّ(علیه السلام) در آن روز كه به سخن پرداخت ديدم و نديدم زنى با حيا و عفيفهاى را كه امير المؤمنين(علیه السلام) است كه سخن مىگويد، آن زن اشارتى به مردم كرد و فرمود:
خاموش باشيد، نفسهاى مردم در سينهها حبس و جرسها از صدا افتادند، بعد فرمود:
حمد و ستايش مر خداى راست و درود بر جدّم محمّد و آلاخيار و طيبين او.
امّا بعد. اى اهل كوفه! اى اهل نيرنگ و بىوفائى! آيا مىگرييد؟! هرگز اشك شما پايان نپذيرفته نالهتان فرو ننشيند، همانا مثل شما مثل آن زنى است كه تافته خود را واتابيده، كه همواره سوگندهايتان را وسيله درآمد بين خود قرار مىدهيد.
آيا در شما جز چاپلوسى و آلودگى به تباهى، و ارتجاع و كينهتوزى، و تملّقى چون تملّق كنيزان، و رنج و درد دشمنان است؟! يا در ميان شما چراگاهى به گستره يك خرابه يا قطعه نقرهاى كه در لحد گورى نهفته مىباشيد؟ چه چيز بدى نفس شما از پيش فرستاده كه خشم خدا را بر شما فرود آورده و جاودانه در عذاب خواهيد بود.
آيا مىگرييد و ناله از جگر برمىآوريد؟! آرى به خدا كه بايد بسيار بگرييد و كم بخنديد، حقا كه همه عار و ننگها را با خود برديد (براى خود جمع كرديد) كه هرگز تكّههاى اين عار و ننگ را شستشو نتوانيد داد، چگونه مىتوانيد خونزاده خاتم نبوّت و معدن رسالت و سيّد جوانان بهشت، و پناه نيكان، و فريادرس محرومان، و منار حجت بر شما و جريان بخش سنّت خود را بشوييد.
چه گناه سنگينى را به دوش گرفتيد، دورى و تباهى از آن شما باد، تلاش شما زيانبار، دستهايتان بريده، و كالايتان قرين خسران باد، به خشم خدا بازگشت نموده، و داغ ذلّت و بيچارگى بر شما نهاده شد.واى بر شما اى كوفيان، آيا مىدانيد كه چه جگرى از رسول اللَّه را پاره پاره كرديد؟
و چه زنان گرامى از پيامبر را از پرده بيرون كشيديد، و چه خونى از پيامبر را ريخته، و چه حرمت او را دريديد؟! حقّا كه چه بلاها و سختى سياه و ناگوارى را دامن زديد! در روايتى آمده: به زشتى و حماقتى به پهناى برجستگيهاى زمين و آسمان روى آورديد. آيا به شگفت آمديد از اين كه آسمان خون باريد، و هر آينه عذاب آخرت خواركنندهتر است و شما يارى نمىشويد، اين مهلت (اندك) را خفيف مىپنداريد، خونخواهى دستخوش از دست رفتن نشود و خدا و پروردگارتان در كمينگاه است.
راوى گويد: به خدا سوگند، مردم را مىديدم كه چون سرگشتگان مىگريستند و دستها را بر دهانهايشان نهاده بودند.
پير مردى را ديدم كه در كنارم ايستاده مىگريست و ريش وى از اشكش خيس شده بود و مىگفت: پدر و مادرم فدايتان، پيران شما بهترين پيران، جوانانتان بهترين جوانان و زنانتان بهترين زنان، و نسل شما بهترين نسلهايند، و هرگز خوار نگرديده كسى را توان برابرى با شما نيست.
قرآن میفرماید:
«لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنْ لَمْ يَنْتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَليمٌ * أَ فَلا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَهُ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ * مَا الْمَسيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ انْظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الْآياتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى يُؤْفَكُونَ * قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ اللَّهُ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ * قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا في دينِكُمْ غَيْرَ الْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثيراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبيلِ * لُعِنَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ بَني إِسْرائيلَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَ
عيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ»؛(1)
«آنها كه گفتند: خداوند، يكى از سه خداست (نيز) بيقين كافر شدند؛ معبودى جز معبود يگانه نيست؛ و اگر از آنچه مىگويند دست بر ندارند، عذاب دردناكى به كافران آنها (كه روى اين عقيده ايستادگى كنند،) خواهد رسيد. يا به سوى خدا بازنمىگردند، و از او طلب آمرزش نمىكنند؟ (در حالى كه) خداوند آمرزنده مهربان است. مسيح فرزند مريم، فقط فرستاده (خدا) بود؛ پيش از وى نيز، فرستادگان ديگرى بودند، مادرش، زن بسيار راستگويى بود؛ هر دو، غذا مىخوردند؛ (با اين حال، چگونه دعوى الوهيّت مسيح و پرستش مريم را داريد؟!) بنگر چگونه نشانه را براى آنها آشكار مىسازيم! سپس بنگر چگونه از حق بازگردانده مىشوند! بگو: آيا جز خدا چيزى را مىپرستيد كه مالك سود و زيان شما نيست؟! و خداوند، شنوا و داناست. بگو: اى اهل كتاب! در دين خود، غلوّ (و زياده روى) نكنيد! و غير از حق نگوييد! و از هوسهاى جمعيّتى كه پيشتر گمراه شدند و ديگران را گمراه كردند و از راه راست منحرف گشتند، پيروى ننماييد! كافران بنىاسرائيل، بر زبان داوود و عيسى بن مريم، لعن (و نفرين) شدند! اين به خاطر آن بود كه گناه كردند، و تجاوز مىنمودند.»
همانطور كه در سابق هم اشاره كردهايم تاريخ مسيحيت مىگويد: تثليث در قرون نخستين و مخصوصاً در عصر مسيح(علیه السلام) وجود نداشت و حتى در اناجيل كنونى با تمام تحريفهايى كه در آن به عمل آمده است كمترين سخنى از تثليث ديده نمىشود، و خود محققان مسيحيت به اين امر معترفند، بنا بر اين آنچه در
1) . مائده / 73 الی 78.
آيۀ فوق در مورد پافشارى مسيح(علیه السلام) و روى مسأله توحيد ديده مىشود مطلبى است كه با منابع موجود مسيحيت نيز هماهنگ است و از دلائل عظمت قرآن محسوب مىشود(1)
ص: 220 تا 230.
.ضمناً بايد توجه داشت كه آنچه در اين آيه مورد بحث واقع شده مسأله غلو و وحدت مسيح با خدا و به عبارت ديگر «توحيد در تثليث» است، ولى در آيه بعد اشاره به مسألۀ «تعدد خدايان» از نظر مسيحيان يعنى «تثليث در توحيد» كرده مىگويد: «آنها كه گفتهاند خداوند سومين اقنوم(2)از اقانيم سهگانه است به طور مسلم كافر شدهاند؛ «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ»؛ بسيارى از مفسران مانند طبرسى در مجمع البيان و شيخ طوسى در تبيان و فخر رازى و قرطبى در تفسير خود چنين تصور كردهاند كه آيه قبل درباره فرقهاى از مسيحيان به نام يعقوبيه است كه خدا را با مسيح(علیه السلام) متحد مىدانند، ولى اين آيه در باره فرقهديگرى به نام «ملكانيه» و «نسطوريه» است كه قائل به خدايان سهگانهاند، اما همانطور كه سابقاً هم گفتيم اين برداشت از مسيحيت با حقيقت تطبيق نمىكند، زيرا اعتقاد به تثليث در ميان همه مسيحيان عموميت دارد، همانطور كه اعتقاد به توحيد و يگانگى خدا در ميان ما مسلمانان قطعى و مسلم است، منتها آنها در عين اينكه خدايان را حقيقتا سهگانه مىدانند، يگانه حقيقى نيز ميدانند و به اعتقاد آنها سه واحد حقيقى يك واحد حقيقى را تشكيل مىدهند!، دو آيۀ فوق ظاهراً به دو جنبه مختلف اين دو قضيه اشاره مىكند: در آيه اول اشاره به وحدت خدايان سهگانه،
و در آيه دوم اشاره به تعدد آنها است، و قرار گرفتن اين دو بيان پشت سر هم در حقيقت اشاره به يكى از دلائل روشن ابطال عقيده آنها مىباشد كه چگونه خداوند گاهى با مسيح (و روح القدس) حقيقتا يكى و گاهى حقيقتا سه چيز مىشود مگر مساوى بودن سه با يك معقول است؟
آنچه اين حقيقت را تأييد مىكند اين است كه ما در ميان مسيحيان هيچ طايفهاى را نمىيابيم كه به خدايان سهگانه قائل نباشند(1).
سپس قرآن به طور قاطع در پاسخ آنها مىگويد: «هيچ معبودى جز معبود يگانه نيست»؛ «وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا إِلهٌ واحِدٌ».
مخصوصاً ذكر كلمۀ «من» قبل از «اله» تأكيد بيشترى را در نفى معبودهاى ديگر مىرساند.
دگر بار با لحن شديد و مؤكد به آنها اخطار مىكند كه «اگر دست از اين عقيده برندارند عذاب دردناكى در انتظار كسانى كه بر اين كفر باقى بمانند خواهد بود»؛ «وَ إِنْ لَمْ يَنْتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ».
كلمۀ «من» در «منهم» به عقيده بعضى بيانيه است، ولى ظاهر اين است كه براى" تبعيض" بوده باشد و در حقيقت اشاره به كسانى است كه بر كفر و شرك خود باقى مىمانند و بعد از دعوت قرآن به توحيد باز نگشتند، نه آنها كه توبه كردند و بازگشت نمودند.
در تفسير المنار از كتاب اظهار الحق داستانى نقل شده كه ذكر آن در اينجا
1) . در بعضى از روايات و بعضى از تواريخ نقل شده كه در ميان مسيحيان اقليتى وجود دارند كه معتقد به خدايان سهگانه نيستند بلكه تنها به وحدت عيسى با خدا اعتقاد دارند ولى ما امروز كمتر نام و نشانى از آنها مىبينيم.
بىتناسب نيست و نشان مىدهد كه چگونه تثليث و توحيد نصارى غير قابل درك مىباشند، نويسنده آن كتاب مىگويد: سه نفر به آئين مسيحيت در آمدند، كشيش، عقائد ضرورى مسيحيت از جمله عقيده تثليث را به آنها تعليم كرد.
روزى يكى از علاقمندان مسيحيت نزد كشيش آمد و از كسانى كه تازه به آئين مسيحيت در آمده بودند سؤال كرد، كشيش با كمال خوشوقتى اشاره به آن سه نفر نمود، او بلافاصله پرسيد: آيا از عقائد ضروريه ما چيزى ياد گرفتهاند، كشيش با شجاعت و تأكيد گفت: آرى سپس به عنوان نمونه يكى از آنها را صدا زد تا او را در حضور ميهمان بيازمايد، كشيش گفت: درباره تثليث چه ميدانى؟
او در جواب گفت: شما به من چنين ياد داديد كه خدايان سهگانهاند يكى در آسمان است و ديگرى در زمين از شكم مريم متولد شد و سومين نفر به صورت كبوترى بر خداى دوم در سن سىسالگى نازل گرديد! كشيش عصبانى شد و او را بيرون كرد و گفت چيزى نمىفهمد، و نفر دوم را صدا زد، او در جواب اين سؤال در مورد تثليث، گفت: شما به من چنين تعليم داديد كه خدايان سه بودند، اما يكى از آنها بدار آويخته شد بنا بر اين اكنون دو خدا بيشتر نداريم! خشم كشيش بيشتر شد و او را نيز بيرون كرد و سومى را كه باهوشتر و جدىتر در حفظ عقائد دينى بود، صدا زد و همان مسأله را از او پرسيد او با احترام گفت: پيشواى من! آنچه را به من آموختيد كاملاً حفظ كردهام و از بركت مسيح به خوبى فهميدهام شما گفتيد: خداوند يگانه سهگانه است و خداوندان سهگانه يگانهاند، يكى از آنها را بدار زدند و مرد و بنا بر اين همه مردند، زيرا او با بقيه يگانه بود و به اين ترتيب الان هيچ خدايى وجود ندارد!
در آيه سوم از آنها دعوت مىكند كه از اين عقيده كفر آميز توبه كنند تا خداوند آنها را مشمول عفو و بخشش خود قرار دهد لذا مىگويد: «آيا بعد از اينهمه، آنها به سوى خداى يگانه باز نمىگردند و از اين شرك و كفر طلب آمرزش نمىكنند با اينكه خداوند غفور و رحيم است؟»؛ «أَ فَلا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَهُ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ».
تفسير
به دنبال بحثى كه در آيات گذشته درباره غلو مسيحيان درباره حضرت مسيح(علیه السلام) و اعتقاد به الوهيت اوگذشت، در اين آيات با دلائل روشنى در چند جمله كوتاه اين اعتقاد آنها را ابطال مىكند، نخست مىگويد: چه تفاوتى در ميان مسيح و ساير پيامبران بود كه عقيده به الوهيت او پيدا كردهايد، مسيح بن مريم نيز فرستاده خدا بود و پيش از آن رسولان و فرستادگان ديگرى از طرف خدا آمدند؛ «مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ».
اگر رسالت از ناحيه خدا دليل بر الوهيت و شرك است پس چرا درباره ساير پيامبران اين مطلب را قائل نمىشويد؟.
ولى مىدانيم كه مسيحيان منحرف هرگز قانع نيستند كه عيسى(علیه السلام) را يك فرستاده خدا بدانند بلكه عقيده عمومى آنها فعلاً بر اين است كه او را فرزند خدا و به يك معنى خود خدا مىدانند كه براى بازخريد گناهان بشريت (نه براى هدايت و رهبرى آنها) آمده است و لذا به او لقب فادى (فدا شونده در برابر گناهان بشر) مىدهند.
سپس براى تأييد اين سخن مىگويد: مادر او، زن بسيار راستگويى بود (و امه صديقه).
اشاره به اينكه اولاً كسى كه داراى مادر است و در رحم زنى پرورش پيدا مىكند و اينهمه نياز دارد چگونه مىتواند خدا باشد؟ و ثانياً اگر مادر او محترم است به خاطر اين است كه او هم در مسير رسالت مسيح(علیه السلام) با او هماهنگ بود و از رسالتش پشتيبانى مىكرد و به اين ترتيب بنده خاص خدا بود و نبايد او را همچون يك معبود همانطور كه در ميان مسيحيان رائج است كه در برابر مجسمه او تا سرحد پرستش خضوع مىكنند، عبادت كرد.
بعد به يكى ديگر از دلائل نفى ربوبيت مسيح(علیه السلام) اشاره كرده، مىگويد:
او و مادرش هر دو غذا مىخوردند؛ «كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ».
كسى كه اين چنين نيازمند است كه اگر چند روز غذا به او نرسد قادر بر حركت نيست چگونه مىتواند خدا يا در رديف خدا باشد.
و در پايان آيه اشاره به روشنى اين دلائل از يك طرف و لجاجت و سرسختى و نادانى آنها در برابر اين دلائل آشكار از طرف ديگر كرده و مىگويد: بنگر چگونه دلائل را به روشنى براى آنها شرح مىدهيم و سپس بنگر چگونه اينها از قبول حق سرباز مىزنند؛ «انْظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الْآياتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى يُؤْفَكُونَ»؛(1)
بنا بر اين تكرار «انظر» در اين دو جمله اشاره به اين است كه از يك سو در اين دلائل روشن بنگر كه براى توجه هر كس كافى است و از يك سو به عكسالعملهاى منفى و حيرتانگيز آنها بنگر كه براى هر كس تعجبآور است. در آيه بعد براى تكميل استدلال گذشته مىگويد: شما مىدانيد كه مسيح(علیه السلام) خود سر تا پا نيازهاى بشرى
1) . يؤفكون از ماده افك و آن در اصل به معنى منصرف ساختن از چيزى است و مأفوك به كسى گفته مىشود كه از حق باز داشته شده است، اگر چه بر اثر تقصير خودش باشد و از آنجا كه دروغ انسان را از حق باز مىدارد به آن افك گفته مىشود.
داشت و مالك سود و زيان خويش هم نبود تا چه رسد به اينكه مالك سود و زيان شما باشد «آيا چيزى را پرستش مىكنيد كه نه مالك زيان شما است، نه مالك سود شما است»؛ «قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً».
و به همين دليل بارها در دست دشمنان گرفتار شد و يا دوستانش گرفتار شدند و اگر لطف خدا شامل حال او نبود هيچ گامى نمىتوانست بردارد.
و در پايان به آنها اخطار مىكند كه گمان نكنيد خداوند سخنان نارواى شما را نمىشنود و يا از درون شما آگاه نيست «خداوند هم شنوا است و هم دانا»؛ «وَ اللَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»؛ جالب اينكه مسأله بشر بودن مسيح و نيازهاى مادى و جسمانى او كه قرآن در اين آيات و آيات ديگر روى آن تكيه كرده است يكى از بزرگترين مشكلات براى مسيحيان مدعى خدايى او شده كه براى توجيه آن بسيار دست و پا مىكنند و گاهى ناچار مىشوند براى مسيح دو جنبه قائل شوند جنبه لاهوت و جنبه ناسوت، از نظر لاهوت فرزند خدا و خود خداست و از نظر ناسوت جسم است و مخلوق خدا و امثال اين توجيهات كه بهترين نشانه ضعف و نادرستى منطق آنها است.
به اين نكته نيز بايد توجه كرد كه در آيه به جاى كلمۀ «من"" ما» به كار برده شده كه معمولاً براى موجودات غير عاقل ذكر مىشود، اين تعبير شايد به خاطر آن باشد كه ساير معبودها و بتها از قبيل سنگ و چوب را در عموميت جمله داخل كند و بگويد: اگر پرستش مخلوقى جايز باشد بايد بتپرستى بتپرستان نيز مجاز شمرده شود، زيرا در مخلوق بودن همه برابر و مساويند و در حقيقت ايمان به الوهيت مسيح(علیه السلام) يكنوع بتپرستى است نه خدا پرستى. و در آيه بعد به پيامبر(صلی الله علیه و آله)
دستور مىدهد كه به دنبال روشن شدن اشتباه اهل كتاب در زمينه غلو درباره پيامبران الهى با استدلالات روشن از آنها دعوت كند كه از اين راه رسما باز گردند و مىگويد، «بگو اى اهل كتاب در دين خود، غلو و تجاوز از حد نكنيد و غير از حق چيزى مگوييد»؛ «قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ غَيْرَ الْحَقِ».(1)
البته غلو نصارى روشن است و اما در مورد غلو يهود كه خطاب يا أَهْلَ الْكِتابِ شامل آنها نيز مىشود بعيد نيست كه اشاره به سخنى باشد كه درباره عزير مىگفتند و او را فرزند خدا مىدانستند. و از آنجا كه سرچشمه غلو غالباً پيروى از هوا و هوس گمراهان است، براى تكميل اين سخن مىگويد: از هوسهاى اقوامى كه پيش از شما گمراه شدند و بسيارى را نيز گمراه كردند و از راه مستقيم منحرف گشتند، پيروى نكنيد؛ «وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثِيراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ»؛ اين جمله در حقيقت اشاره به چيزى است كه در تاريخ مسيحيت نيز منعكس است كه مسأله تثليث و غلو درباره مسيح(علیه السلام) در قرون نخستين مسيحيت در ميان آنها وجود نداشت بلكه هنگامى كه بتپرستان هندى و مانند آنها به آئين مسيح(علیه السلام) پيوستند، چيزى از بقاياى آئين سابق را كه تثليث و شرك بود به مسيحيت افزودند و لذا مىبينيم كه ثالوث هندى (ايمان به
1) . «لا تَغْلُوا» از ماده غلو به معنى تجاوز از حق كردن است، منتها هنگامى كه در مورد تجاوز مقام و منزله كسى باشد غلو گفته مىشود، اگر در نرخ و قيمت باشد غلاء گفته مىشود و اگر در مورد تير باشد غلو(بر وزن دلو) مىگويند و اينكه به جوشش، غليان گفته مىشود و به حيوانى كه فوق العاده سركش است غلواء مىگويند همه از همين ماده است، بعضى معتقدند كه غلو هم در طرف افراط گفته مىشود هم در تفريط در حالى كه بعضى ديگر آن را منحصر به طرف تفريط مىدانند و نقطه مقابل آن را تقصير مىگويند.
خدايان سهگانه برهما، فيشنو، سيفا) از نظر تاريخى قبل از تثليث مسيحيت بوده است و در حقيقت اين انعكاسى از آن است، در آيه 30 سوره توبه نيز پس از ذكر غلو يهود و نصارى درباره عزير و مسيح(علیه السلام) مىخوانيم: «يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ»؛ «گفتار آنها شبيه سخنان كافران پيشين است».
در اين عبارت دو بار جمله ضلوا درباره كفارى كه اهل كتاب، غلو را از آنها اقتباس كردند تكرار شده است، اين تكرار ممكن است به خاطر تأكيد بوده باشد و يا به خاطر اينكه آنها قبلاً گمراه بودند و بعد كه با تبليغات خود ديگران را نيز گمراه كردند به گمراهى جديدى افتادند، زيرا كسى كه سعى مىكند ديگران را هم به گمراهى بكشاند در حقيقت از همه كس گمراهتر است، چرا كه نيروهاى خود را در مسير بدبختى خويش و ديگران تلف كرده و بار مسئوليت گناهان ديگران را نيز بر دوش كشيده است. آيا كسى كه در جاده مستقيم قرار گرفته هرگز حاضر مىشود كه علاوه بر بار گناه خويش بار گناه ديگران را نيز بر دوش بكشد.
خداوند در سوره مائدة میفرماید:
«كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ * تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ فِي الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ»؛(1)
«آنها از اعمال زشتى كه انجام مىدادند، يكديگر را نهى نمىكردند؛ چه بدكارى انجام مىدادند! بسيارى از آنها را مىبينى كه كافران (و بتپرستان) را دوست مىدارند (و با آنها طرح دوستى مىريزند)؛ نفس (سركش) آنها، چه بد اعمالى از پيش
1) . مائده / 79 و 80.
براى (معاد) آنها فرستاد! كه نتيجه آن، خشم خداوند بود؛ و در عذاب (الهى) جاودانه خواهند ماند.»
در اين آيات براى اينكه از تقليدهاى كوركورانه اهل كتاب از پيشينيانشان جلوگيرى كند اشاره به سرنوشت شوم آنها كرده و مىگويد: «كافران از بنىاسرائيل بر زبان داود و عيسى بن مريم، لعن شدند و اين دو پيامبر بزرگ از خدا خواستند كه آنها را از رحمت خويش دور سازد»؛ «لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ»؛ در اينكه چرا تنها نام اين دو پيامبر(صلی الله علیه و آله) برده شده است مفسران احتمالاتى دادهاند گاهى گفته مىشود، علت آن اين است كه سرشناسترين پيامبران بعد از موسى(علیه السلام) اين دو پيامبر بودند، و گاهى گفته مىشود كه بسيارى از اهل كتاب افتخار مىكردند كه فرزندان داودند، قرآن با اين جمله اعلام مىكند كه داود از كسانى كه راه كفر و طغيان پيش گرفتند، متنفر بود، و بعضى گفتهاند كه اين آيه اشاره به دو واقعه تاريخى است كه خشم اين دو پيامبر بزرگ را برانگيخت و جمعى از بنىاسرائيل را نفرين كردند، داود در مورد ساكنان شهر ساحلى ايله كه به «اصحاب سبت" معروفند و سرگذشت آنها درسوره اعراف خواهد آمد، و حضرت مسيح درباره جمعى از پيروان خود كه بعد از نزول مائده آسمانى باز هم راه انكار و مخالفت را پيش گرفتند لعن و نفرين نمود.
در هر حال آيه اشاره به اين است كه بودن جزء نژاد بنىاسرائيل و يا جزء اتباع مسيح، ما دام كه هماهنگى با برنامههاى آنها نبوده باشد باعث نجات كسى نخواهد شد بلكه خود اين پيامبران از اينگونه افراد ابراز تنفر و انزجار كردند.
جمله آخر آيه نيز اين مطلب را تأكيد مىكند و مىگويد: «اين اعلام تنفر و بيزارى به خاطر آن بود كه آنها گناهكار و متجاوز بودند»؛ «ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ»؛ به علاوه آنها به هيچ وجه مسئوليت اجتماعى براى خود قائل نبودند، و يكديگر را از كار خلاف نهى نمىكردند، و حتى جمعى از نيكان آنها با سكوت و سازشكارى، افراد گناهكار را عملاً تشويق مىكردند.(1)
قرآن میفرماید:
«فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ كَفى بِجَهَنَّمَ سَعيراً»؛(2)
«ولى جمعى از آنها به آن ايمان آوردند؛ و جمعى راه (مردم را) بر آن بستند. و شعله فروزانِ آتش دوزخ، براى آنها كافى است!»
«إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا ضَلالاً بَعيداً»؛(3)
«كسانى كه كافر شدند، و (مردم را) از راه خدا بازداشتند، در گمراهى دورى گرفتار شدهاند.»
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فيهِ قُلْ قِتالٌ فيهِ كَبيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتَّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دينِكُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولئِكَ أَصْحابُ
النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ»؛(1)«از تو، در باره جنگ كردن در ماه حرام، سؤال مىكنند؛ بگو: «جنگ در آن، (گناهى) بزرگ است، ولى جلوگيرى از راه خدا (و گرايش مردم به آيين حق) و كفر ورزيدن نسبت به او و هتك احترام مسجد الحرام، و اخراج ساكنان آن، نزد خداوند مهمتر از آن است؛ و ايجاد فتنه، (و محيط نامساعد، كه مردم را به كفر، تشويق و از ايمان بازمىدارد) حتّى از قتل بالاتر است. و مشركان، پيوسته با شما مىجنگند، تا اگر بتوانند شما را از آيينتان برگردانند، ولى كسى كه از آيينش برگردد، و در حال كفر بميرد، تمام اعمال نيك (گذشته) او، در دنيا و آخرت، بر باد مىرود؛ و آنان اهل دوزخند؛ و هميشه در آن خواهند بود.»
«الَّذينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ كافِرُونَ»؛(2)«همانها كه (مردم را) از راه خدا بازمىدارند، و (با القاى شبهات) مىخواهند آن را كج و معوج نشان دهند؛ و آنها به آخرت كافرند!»
«إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ فَسَيُنْفِقُونَها ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ وَ الَّذينَ كَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ»؛(3)«آنها كه كافر شدند، اموالشان را براى بازداشتن (مردم) از راه خدا خرج مىكنند؛ آنان اين اموال را (كه براى به دست آوردنش زحمت كشيدهاند، در اين راه) مصرف مىكنند، امّا مايه حسرت و اندوهشان خواهد شد؛ و سپس شكست خواهند خورد؛ و (در جهان ديگر) كافران همگى به سوى دوزخ گردآورى خواهند شد.»
«وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بَطَراً وَ رِئاءَ النَّاسِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ
اللَّهِ وَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطٌ»؛(1)«و مانند كسانى نباشيد كه از روى هوى پرستى و غرور و خودنمايى در برابر مردم، از سرزمين خود به (سوى ميدان بدر) بيرون آمدند؛ و (مردم را) از راه خدا بازمىداشتند؛ (و سرانجام شكست خوردند) و خداوند به آنچه عمل مىكنند، احاطه (و آگاهى) دارد!»«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنَّ كَثيراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ الَّذينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها في سَبيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَليمٍ»؛(2)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! بسيارى از دانشمندان (اهل كتاب) و راهبان، اموال مردم را بباطل مىخورند، و (آنان را) از راه خدا بازمىدارند! و كسانى كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان) مىسازند، و در راه خدا انفاق نمىكنند، به مجازات دردناكى بشارت ده!»
در آيات گذشته سخن از اعمال شرك آميز يهود و نصارى بود كه براى دانشمندان خود يك نوع الوهيت قائل بودند، آيه مورد بحث مىگويد: آنها نه تنها مقام الوهيت را ندارند بلكه صلاحيت رهبرى خلق را نيز دارا نيستند، بهترين گواه اين سخن خلافكاريهاى گوناگون آنها بود.
در اينجا روى سخن را به مسلمانان كرده، مىگويد:
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد بسيارى از علماى اهل كتاب و راهبان، اموال مردم را به باطل مىخورند، و خلق را از راه خالق باز مىدارند»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ».
جالب اينكه همانگونه كه سيره قرآن است در اينجا حكم را روى همه افراد دانشمندان يهود و راهبان نبرده بلكه با تعبير «كثيرا» در حقيقت اقليت صالح را استثناء كرده است، و اينگونه دقت در ساير آيات قرآن نيز ديده مىشود كه در سابق به آن اشاره كردهايم.
اما اينكه آنها چگونه اموال مردم را بيهوده و بدون مجوز و به تعبير قرآن از طريق" باطل" مىخورند در آيات ديگر كم و بيش به آن اشاره شده و قسمتى هم در تواريخ آمده است.
يكى اينكه: حقايق تعليمات آئين مسيح(علیه السلام) و موسى(علیه السلام) را كتمان مىكردند تا مردم به آئين جديد (آئين اسلام) نگروند، منافع آنها به خطر نيفتد و هدايايشان قطع نشود، چنان كه در آيات 41 و 79 و 174 سوره بقره به آن اشاره شده است.
و ديگر اينكه: با گرفتن «رشوه» از مردم حق را باطل و باطل را حق مىكردند و به نفع زورمندان و اقويا حكم باطل مىدادند، چنان كه در آيه 41 سوره «مائده» به آن اشاره شده است.
يكى ديگر از طرق نامشروع در آمدشان اين بود كه به نام «بهشت فروشى» و يا" گناه بخشى" مبالغ هنگفتى از مردم مىگرفتند و بهشت و آمرزش را كه منحصرا در اختيار خداوند است به مردم مىفروختند كه در تاريخ مسيحيت سر و صداى زيادى بپا كرده و بحثها و جدالهايى برانگيخته است!.
و اما جلوگيرى كردنشان از راه خدا روشن است، زيرا آيات الهى را تحريف مىكردند و يا به خاطر حفظ منافع خويش مكتوم مىداشتند، بلكه هر كس را مخالف مقام و منافع خود مىديدند متهم مىساختند، و با تشكيل" محكمههاى تفتيش مذهبى" آنها را به بدترين وجهى محاكمه و به شديدترين وضعى محكوم و مجازات مىكردند.
و اگر به راستى آنها اقدام به چنين كارى نكرده بودند و پيروان خويش را قربانى مطامع و هوسهاى خود نمىساختند امروز گروههاى زيادترى آئين حق يعنى اسلام را از جان و دل پذيرفته بودند، بنا بر اين به جرئت مىتوان گفت: گناه ميليونها انسان كه در ظلمت كفر باقى ماندهاند به گردن آنها است!.
هم اكنون نيز دستگاه كليسا و يهود براى دگرگون ساختن افكار عمومى مردم جهان در باره اسلام به چه كارهايى كه دست نمىزنند و چه تهمتهاى عجيب و وحشتناكى كه نسبت به پيامبر(صلی الله علیه و آله) روا نمىدارند.
اين موضوع به قدرى دامنهدار است كه جمعى از علماى روشنفكر مسيحى صريحاً به آن اعتراف كردهاند كه روش سنتى كليسا در مبارزه ناجوانمردانه با اسلام يكى از علل بيخبر ماندن غربيها از اين آئين پاك است.
سپس قرآن به تناسب بحث دنيا پرستى پيشوايان يهود و نصارى به ذكر يك قانون كلى در مورد ثروتاندوزان پرداخته، مىگويد: «كسانى كه طلا و نقره را جمعآورى و پنهان مىكنند و در راه خدا انفاق نمىنمايند آنها را به عذاب دردناكى بشارت ده»؛ «وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ».«يكنزون» از مادۀ «كنز" بر وزن و به معنى «گنج» است كه در اصل به معنى
جمع و جور كردن اجزاء چيزى گفته مىشود لذا شتر پر گوشت را «كناز اللحم" مىنامند سپس به جمعآورى و نگهدارى و پنهان نمودن اموال و يا اشياء گران قيمت اطلاق گرديده است.
بنا بر اين در مفهوم آن جمعآورى و نگاهدارى و گاهى پنهان كردن نيز افتاده است.
«ذهب» به معنى «طلا» و «فضه» به معنى «نقره» است. بعضى از دانشمندان لغت (طبق نقل طبرسى در مجمع البيان) در باره اين دو لغت تعبير جالبى كردهاند و گفتهاند: اينكه به «طلا»، «ذهب» گفته مىشود براى آن است كه به زودى از دست مىرود و بقايى ندارد (ماده «ذهاب» در لغت به معنى رفتن است) و اينكه به «نقره»، «فضه» گفته مىشود به خاطر آن است كه به زودى پراكنده و متفرق مىگردد («انفضاض» در لغت به معنى پراكندگى است) و براى پى بردن به چگونگى حال اينگونه ثروتها همين نامگذارى آنها كافى است!.
از آن روز كه جامعههاى انسانى شكل گرفت مسأله مبادله فرآوردههاى مختلف در ميان انسانها رواج داشت، هر كس ما زاد احتياجات خود را از فراوردههاى كشاورزى و دامى و غير آن در معرض فروش قرار مىداد، ولى در آغاز مبادلهها همواره به صورت مبادله جنس به جنس بود، زيرا پول اختراع نشده بود، و از آنجا كه مبادله جنس به جنس مشكلات فراوانى ايجاد مىكرد، زيرا چه بسا افراد ما زاد نياز خود را مىخواستند بفروشند، ولى چيز ديگرى در آن حال مورد نيازشان نبود كه با آن بخرند اما مايل بودند آن را به چيزى تبديل كنند كه هر گاه بخواهند
بتوانند با آن اجناس مورد نظر خويش را فراهم سازند، از اينجا مسأله اختراع «پول» مطرح شد.
پيدايش «نقره» و از آن مهمتر «طلا» به اين فكر تحقق بخشيد و اين دو فلز به ترتيب پول ارزان قيمت و گرانقيمت را تشكيل دادند و به وسيله آنها گردش معاملات رونق بيشتر و چشمگيرترى پيدا كرد.
بنا بر اين فلسفه اصلى پول همان گردش كاملتر و سريعتر چرخهاى مبادلات اقتصادى است، و آنها كه پول را به صورت «گنجينه» پنهان مىكنند نه تنها موجب ركود اقتصادى و زيان به منافع جامعه مىشوند بلكه عمل آنها درست بر ضد فلسفه پيدايش پول است.
آيه فوق صريحاً ثروتاندوزى و گنجينهسازى اموال را تحريم كرده است و به مسلمانان دستور مىدهد كه اموال خويش را در راه خدا، و در طريق بهره گيرى بندگان خدا به كار اندازند، و از اندوختن و ذخيره كردن و خارج ساختن آنها از گردش معاملات به شدت بپرهيزند، در غير اين صورت بايد منتظر عذاب دردناكى باشند.
اين عذاب دردناك تنها كيفر شديد روز رستاخيز نيست، بلكه مجازاتهاى سخت اين دنيا را كه بر اثر به هم خوردن موازنه اقتصادى و پيدايش اختلافات طبقاتى دامان فقير و غنى را مىگيرد نيز شامل مىشود.
اگر در گذشته مردم دنيا به اهميت اين دستور اسلامى درست آشنا نبودند امروز ما به خوبى مىتوانيم به آن پى ببريم، زيرا نابسامانيهايى كه دامن بشر را، بر
اثر ثروتاندوزى گروهى خود خواه و بيخبر، گرفته و به شكل آشوبها و جنگها و خونريزيها ظاهر مىشود بر هيچكس پوشيده نيست.
جمع ثروت تا چه اندازه" كنز" محسوب مىشود؟
در ميان مفسران در مورد آيۀ فوق گفتگو است كه آيا هر گونه گرد آورى ثروت اضافه بر نيازمنديهاى زندگى" كنز" محسوب مىشود، و طبق آيۀ فوق حرام است؟
يا اين كه اين حكم مربوط به آغاز اسلام و قبل از نزول حكم زكات بوده و سپس با نزول حكم زكات بر داشته شده؟
و يا اين كه اصولاً آنچه واجب است پرداختن زكات سالانه است و نه غير آن، بنا بر اين هر گاه انسان اموالى را جمعآورى كند و هر سال مرتبا ماليات اسلامى آن يعنى زكات را بپردازد مشمول آيۀ فوق نخواهد بود.
در بسيارى از روايات كه در منابع شيعه و اهل تسنن وارد شده تفسير سوم به چشم مىخورد مثلاً در حديثى از پيامبر(صلی الله علیه و آله) چنين مىخوانيم:
«اى مال اديت زكاته فليس بكنز؛ هر مال كه زكات آن را بپردازى كنز نيست.»(1)
و نيز مىخوانيم: هنگامى كه آيۀ فوق نازل شد كار بر مسلمانان مشكل گرديد و گفتند با اين حكم هيچيك از مانمىتواند چيزى براى فرزندان خود ذخيره كند و آينده آنها را تأمين نمايد... سرانجام از پيامبر سؤال كردند، پيغمبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«ان اللَّه لم يفرض الزكاة الا ليطيب بها ما بقى من اموالكم و انما فرض المواريث من اموال تبقى بعدكم؛ خداوند زكات را واجب نكرده است مگر به خاطر اين كه باقيمانده اموال شما براى شما پاك و پاكيزه باشد، لذا قانون ارث را در باره اموالى كه بعد از شما مىماند
1) . رضا، محمد رشید، المنار، ج 10، ص: 404.
قرار داده است.»(1)يعنى اگر گردآورى مال به كلى ممنوع بود قانون ارث موضوع نداشت.
در كتاب «امالى»، «شيخ طوسی» از پيامبر(صلی الله علیه و آله) نيز همين مضمون نقل شده است كه «هر كس زكات مال خود را بپردازد باقيمانده آن كنز نيست(2).
ولى روايات ديگرى در منابع اسلامى مشاهده مىكنيم كه مضمون آن با تفسير فوق ظاهراً و در بدو نظر سازگار نيست، از جمله حديثى است كه در «مجمع البيان» از على(علیه السلام) نقل شده كه فرمود:
«ما زاد على اربعة آلاف فهو كنز ادى زكاته او لم يودها و ما دونها فهى نفقة فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ؛ هر چه از چهار هزار (درهم)- كه ظاهراً اشاره به مخارج يك سال است بيشتر باشد" كنز» است خواه زكاتش را بپردازند يا نه، و آنچه كمتر از آن باشد نفقه و هزينه زندگى محسوب مىشود، بنا بر اين ثروتاندوزان را به عذاب دردناك بشارت ده.»(3)
و در كتاب «كافى» از «معاذ بن كثير» چنين نقل شده كه مىگويد از امام صادق(علیه السلام) شنيدم مىگفت: «شيعيان ما فعلاً آزادند كه از آنچه در دست دارند در راه خير انفاق كنند (و باقيمانده براى آنها حلال است) اما هنگامى كه «قائم" ما قيام كند تمام كنزها و ثروتهاى اندوخته را تحريم خواهد كرد تا همه را نزد او آرند و از آن در برابر دشمنان كمك گيرد و اين مفهوم كلام خداست كه در كتابش فرموده «و الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ...».»(4)
در شرح حال «ابوذر» نيز كرارا و در بسيارى از كتب اين مطلب نقل شده است كه او آيۀ فوق را در برابر معاويه در شام هر صبح و شام مىخواند و با صداى بلند فرياد مىزد: «بشر اهل الكنوز بكى فى الجباه و كى بالجنوب و كى بالظهور ابدا حتى يتردد الحر فى اجوافهم؛ به گنجاندوزان بشارت ده كه هم پيشانى آنها را با اين اموال داغ مىكنند و هم پهلوها و هم پشتهايشان را تا سوزش گرما، در درون وجود آنها به حركت در آيد!»(1)
و نيز استدلال «ابوذر» در برابر «عثمان» به آيۀ فوق نشان مىدهد كه او معتقد بوده است كه آيه مخصوص مانعان زكات نيست، بلكه غير آنها را نيز شامل مىشود.
از بررسى مجموع احاديث فوق به ضميمه خود آيه مىتوان چنين نتيجه گرفت كه در شرائط عادى و معمولى يعنى در مواقعى كه جامعه در وضع ناگوار و خطرناكى نيست و مردم از زندگانى عادى بهرهمندند پرداختن زكات كافى است و باقيمانده كنز محسوب نمىشود (البته بايد توجه داشت كه اصولاً با رعايت موازين و مقررات اسلامى در درآمدها، اموال به صورت فوقالعاده متراكم نمىشود، زيرا اسلام آن قدر قيد و شرط براى آن قائل شده است كه تحصيل چنين مالى غالباً غير ممكن است).
و اما در مواقع فوقالعاده و هنگامى كه حفظ مصالح جامعه اسلامى ايجاب كند حكومت اسلامى مىتواند محدوديتى براى جمعآورى اموال قائل شود (آن چنان كه در روايت على(علیه السلام) خوانديم) و يا به كلى همه اندوختهها و ذخيرههاى
1) . بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص: 122.
مردم را براى حفظ موجوديت جامعه اسلامى مطالبه كند (آن چنان كه در روايت امام صادق(علیه السلام) در باره زمان قيام قائم آمده است كه با توجه به ذكر علت در آن روايت ساير زمانها را نيز شامل مىشود، زيرا مىفرمايد: «فيستعين به على عدوه».
ولى تكرار مىكنيم كه اين موضوع تنها در اختيار حكومت اسلامى است و او است كه مىتواند چنين تصميمى را در مواقع لزوم بگيرد.
و اما داستان «ابو ذر»، ممكن است ناظر به همين موضوع باشد كه در آن روز جامعه اسلامى آن چنان نيازشديدى داشت كه اندوختن ثروت در آن روز مخالف منافع جامعه و حفظ موجوديت آن بود.
و يا اينكه نظر «ابوذر» به اموال بيتالمال بود كه در دست «عثمان» و «معاويه» قرار داشت، و مىدانيم اين گونه اموال را با وجود مستحق و نيازمند لحظهاى نمىتوان ذخيره كرد، بلكه بايد به صاحبانش داد و مسأله زكات در اينجا به هيچوجه مطرح نيست.
به خصوص همه تواريخ اسلامى اعم از شيعه و اهلسنت گواهى مىدهد كه عثمان اموال كلانى از بيتالمال را به خويشاوندان خود داد، و معاويه از آن كاخى ساخت كه افسانه كاخهاى ساسانيان را زنده كرد، و «ابوذر» حق داشت كه در برابر آنها اين آيه را خاطرنشان سازد!.
مىدانيم از ايرادهاى مهمى كه به خليفه سوم گرفته شده مسأله تبعيد خشونت آميز «ابوذر» به سرزمين بد آب و هواى" ربذه» است كه منتهى به مرگ اين صحابى بزرگ و اين مجاهد فداكار راه اسلام گرديد همان كسى كه از پيامبر(صلی الله علیه و آله) در
باره او نقل كردهاند: «آسمان سايه نيفكند و زمين در روى خود حمل نكرد كسى را كه راستگوتر از ابو ذر باشد».
اين را نيز مىدانيم كه اختلاف «ابوذر» با «عثمان" بر سر تمناى مال و مقام نبود، چه اينكه او مردى از هر نظر پارسا و وارسته بود، بلكه سرچشمه اختلاف تنها ريختوپاش خليفه سوم از بيتالمال و بذل و بخشش بىحساب او به اقوام و بستگانش بود.
«ابو ذر" در مسائل مالى مخصوصاً آنجا كه به «بيتالمال» مربوط مىشد بسيار سختگير بود و مىخواست همه مسلمانان روش پيامبر(صلی الله علیه و آله) را در اين زمينه تعقيب كنند، اما مىدانيم در عصر خليفه سوم جريان امور طور ديگرى بود.
به هر صورت هنگامى كه سخنان صريح و قاطع اين صحابى بزرگ بر خليفه سوم سخت آمد نخست او را به شام فرستاد اما «ابوذر» اين بار صريحتر و قاطعتر در برابر اعمال «معاويه» بپاخاست تا آنجا كه «ابن عباس» مىگويد معاويه به عثمان نوشت اگر نيازى به شام دارى «ابوذر» را باز گردان كه اگر در شام بماند اين منطقه از دست تو خواهد رفت.
«عثمان" نامهاى نوشت، و «ابوذر» را احضار كرد و طبق بعضى از تواريخ به «معاويه» دستور داد او را با مأموران خشن كه شب و روز او را به سوى «مدينه» راه ببرند و لحظهاى راحت نگذارند، بفرستد، به گونهاى كه «ابوذر» به هنگام ورود به «مدينه» بيمار شد و چون حضور او در مدينه نيز قابل تحمل براى دستگاه خلافت نبود، وى را به «ربذه" فرستاد و در همانجا از دنيا رفت.
كسانى كه مىخواهند از خليفه سوم در اين باره دفاع كنند گاهى «ابوذر» را
متهم مىكنند كه او عقيده اشتراكى داشت و تمام اموال را مال خدا مىدانست و مالكيت شخصى را انكار مىكرد!!.
و اين تهمت بسيار عجيبى است، آيا با اينكه قرآن با صراحت تمام مالكيت شخصى را با شرائطى محترم شمرده، با اينكه «ابوذر» از نزديكترين افراد به پيامبر(صلی الله علیه و آله) بود و در دامان قرآن پرورش يافته بود، و در زير آسمان راستگوتر از او پيدا نمىشد، چگونه مىتوان چنين نسبتى را به او داد؟
بياباننشينهاى دور افتاده اين حكم اسلامى را مىدانستند، آيات مربوط به تجارت و ارث و مانند آن را شنيده بودند، آيا باوركردنى است كه نزديكترين شاگردان پيامبر از اين حكم بىخبر باشد؟
آيا جز اين است كه متعصبان لجوج براى تبرئه خليفه سوم و از آن عجيبتر براى تبرئه دستگاه معاويه چنين تهمتى را بر او بستهاند، و هنوز هم گروهى چشم و گوش بسته آن را تعقيب مىكنند؟! آرى ابو ذر با الهام از آيات قرآن مخصوصاً آيۀ «كنز» معتقد بود، و صريحاً اين عقيده خود را اظهار مىداشت، كه بيتالمال اسلام نبايد به صورت ملك خصوصى اشخاص در آيد، و نبايد از اين اموال كه حق محرومان و نيازمندان در آن است و بايد در راه تقويت اسلام و مصالح مسلمين به كار افتد، حاتم بخشى كرد، و يا افسانه كاخهاى «كسرى» و «قيصر» را از نو زنده نمود.
به علاوه «ابوذر» عقيده داشت در آن روز كه گروهى از مسلمانان سخت در مضيقه هستند ثروتمندان جمعيت نيز به زندگى سادهترى قانع شوند و از اموال خود در راه خدا انفاق نمايند.
اگر ابو ذر گناهى داشته همين بوده است، ولى مورخان مزدور و بنىاميه و
راويان چاپلوس و متملق و دينفروش براى دگرگون ساختن چهره اين مرد مجاهد چنين تهمتهاى ناروايى را به او بستهاند.
گناه ديگر «ابوذر» اين بود كه عشق و علاقه خاصى به امير مؤمنان على(علیه السلام) داشت اين گناه نيز به تنهايىكافى بود كه دروغپردازان بنىاميه قدرت جهنمى خود را براى لكهدار ساختن حيثيت «ابوذر» به كار گيرند، ولى دامان او آن چنان پاك بود و راستگويى و آگاهى او نسبت به مسائل اسلامى آن چنان روشن كه همه اين دروغپردازان را رسوا ساخت! از جمله دروغهاى عجيبى كه براى تبرئه خليفه سوم در اينجا به ابو ذر بستهاند اين است كه طبق نقل" ابن سعد" در «طبقات" مىگويند: جمعى از اهل كوفه به «ابوذر» در همان زمان كه در «ربذه» بود گفتند: اين مرد (يعنى عثمان) اينهمه كارها را با تو كرد آيا حاضرى پرچمى برافرازى و ما در زير آن با او به نبرد برخيزيم؟ «ابوذر» گفت: نه، اگر عثمان مرا از مشرق به مغرب بفرستد مطيع فرمانش خواهم بود!(1).
اين دروغپردازان هيچ توجه نكردند كه اگر او چنين تسليم فرمان خليفه بود اين قدر مزاحم او نمىشد كه حضورش در مدينه بار سنگينى بر خاطر خليفه باشد و به هيچ وجه نتواند او را تحمل كند.
و عجيبتر از آن سخنى است كه نويسنده «المنار» در ذيل همين آيه مورد بحث ضمن اشاره به جريان «ابوذر» مىگويد كه داستان «ابوذر» نشان مىدهد كه در عصر صحابه (مخصوصاً عثمان) چه اندازه اظهار عقيده آزاد بود! و دانشمندان محترم بودند! و خلفاء محبت داشتند! تا آنجا كه «معاويه» جرئت نكرد به «ابوذر»
1) . رضا، محمد رشید، المنار، ج 10، ص: 406.
چيزى بگويد بلكه به بالاتر از خود يعنى خليفه نوشت و از او دستور خواست! به راستى تعصب چه كارها كه نمىكند آيا تبعيد به سرزمين گرم و خشك و سوزان" ربذه" سرزمين مرگ و آتش نمونه احترام به آزادى فكر و محبت به علماء بود؟ آيا سپردن اين صحابى بزرگ را به دست مرگ دليل بر حريت عقيده محسوب مىشد؟ آيا اگر معاويه از ترس سيل افكار عمومى به تنهايى نقشهاى براى ابو ذر نكشيد دليل بر اين است كه نسبت به او احترام مىگذاشت؟
و باز از عجائب اين داستان اين است كه مدافعان از خليفه مىگويند:
تبعيد ابو ذر به حكم قانون «تقديم دفع مفسده بر جلب مصلحت» صورت گرفت، زيرا گرچه بودن ابو ذر در مدينه مصالح بزرگى داشت و مردم از علم و دانش او بهره فراوان مىبردند، ولى عثمان عقيده داشت كه ماندن او در مدينه به خاطر طرز تفكر انعطافناپذير و خشنى كه در باره اموال داشت سرچشمه مفاسدى خواهد شد و لذا از منافع وجود او چشم پوشيده و او را به خارج از مدينه فرستاد و چون هم ابو ذر مجتهد بود و هم عثمان، در اينجا ايرادى به عمل هيچكدام وارد نخواهد شد!.(1)
راستى ما نمىدانيم چه مفسدهاى بر وجود ابو ذر در مدينه مترتب مىشد؟ آيا باز گرداندن مردم به سنت پيامبر(صلی الله علیه و آله) مفسده است؟
چرا" ابو ذر به خليفه اول و دوم كه در امور مالى برنامههاى عثمان را نداشتند ايراد نكرد؟
آيا باز گرداندن مردم به برنامههاى مالى صدر اسلام منشأ فساد بود؟
آيا تبعيد «ابوذر» و بريدن زبان حقگوى او سرچشمه اصلاح شد؟
1) . همان، ج 10، ص: 407.
آيا ادامه كار عثمان مخصوصاً در مسائل مالى به انفجارى عظيم كه خود او هم قربانى آن شد نيانجاميد؟
آيا اين مفسده بود و ترك آن مصلحت؟!، ولى چه مىتوان كرد؟ هنگامى كه تعصب از در وارد مىشود منطق از در ديگر فرار مىكند.
به هر حال راه و رسم اين صحابى بزرگ بر هيچ محقق منصفى پوشيده نيست و نيز هيچ راه منطقى براى تبرئه خليفه سوم از آزارى كه به ابو ذر رسانيد وجود ندارد.(1)
«الَّذينَ يَسْتَحِبُّونَ الْحَياةَ الدُّنْيا عَلَى الْآخِرَةِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً أُولئِكَ في ضَلالٍ بَعيدٍ»؛(2)«همانها كه زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح مىدهند؛ و (مردم را) از راه خدا باز مىدارند؛ و مىخواهند راه حق را منحرف سازند؛ آنها در گمراهى دورى هستند!»
قرآن میفرماید:
«إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فيهِ وَ الْبادِ وَمَنْ يُرِدْ فيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَليمٍ»؛(3)
«كسانى كه كافر شدند، و مؤمنان را از راه خدا بازداشتند، و (همچنين) از مسجد الحرام، كه آن را براى همه مردم، برابر قرار داديم، چه كسانى كه در آنجا زندگى مىكنند يا از نقاط دور وارد
مىشوند (، مستحقّ عذابى دردناكند)؛ و هر كس بخواهد در اين سرزمين از راه حق منحرف گردد و دست به ستم زند، ما از عذابى دردناك به او مىچشانيم!»
در آيات گذشته سخن از كفار به طور مطلق در ميان بود، ولى در آيه مورد بحث، اشاره به گروه خاصى از آنان شده است كه داراى تخلفات و گناهان سنگين مخصوصاً در رابطه با «مسجد الحرام» و «مراسم پرشكوه حج" هستند.
نخست مىگويد: «كسانى كه كافر شدند و مردم را از راه خدا، جلوگيرى مىكنند...»؛ «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ».
«همچنين مردم با ايمان را از كانون بزرگ توحيد، مسجد الحرام باز مىدارند، همان مركزى كه آن را براى همه مردم يكسان قرار دادهايم، چه آنها كه در آن سرزمين زندگى مىكنند و چه آنها كه از نقاط دور به سوى آن مىآيند مستحق عذابى دردناكند»؛ «وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ».
«و هر كس بخواهد در اين سرزمين از طريق حق منحرف گردد، دست به ظلم و ستم بيالايد ما از عذاب دردناك به او مىچشانيم»؛ «وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ».
در واقع اين گروه از كافران علاوه بر انكار حق، مرتكب سه جنايت بزرگ شدهاند:
جلوگيرى از راه خدا و ايمان و طاعت او؛
جلوگيرى از عبادت كنندگان و زوار خانه خدا و قرار دادن امتيازى براى خود؛
خداوند اين گروه را كه مستحق عذاب اليمند كيفر مىدهد.
در تفسير جملۀ «سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ» مفسران بيانات گوناگونى دارند: بعضى گفتهاند منظور اين است كه همه مردم در مراسم عبادت در اين كانون توحيد يكسانند، و هيچكس حق مزاحمت به ديگرى در امر حج و عبادت در كنار خانه خدا ندارد.
در حالى كه بعضى معنى وسيعترى براى اين جمله قائل شدهاند و گفتهاند
نه تنها در مراسم عبادت مردم يكسانند بلكه در استفاده كردن از زمين و خانههاى اطراف مكه براى استراحت و ساير نيازهاى خود نيز بايد مساوات باشد، به همين جهت جمعى از فقهاء خريد و فروش و اجاره خانههاى مكه را تحريم كردهاند و آيۀ فوق را شاهد بر آن مىدانند.
در روايات اسلامى نيز تأكيد شده كه نبايد زوار خانه خدا را از سكونت در خانهها و منازل مكه جلوگيرى كرد كه بعضى به صورت تحريم و بعضى به صورت كراهت است.در نهج البلاغه در نامهاى كه على(علیه السلام) به «قثم بن عباس» فرماندار مكه نگاشت چنين مىخوانيم:
«و مر اهل مكه ان لا ياخذوا من ساكن اجرا، فان اللَّه سبحانه يقول: «سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ" فالعاكف المقيم به، و البادى الذى يحج اليه من غير اهله؛ به مردم مكه دستور ده تا از كسانى كه در اين شهر سكنى مىكنند اجاره بها نگيرند، زيرا خداوند مىفرمايد: در اين سرزمين كسانى كه مقيمند يا از بيرون مىآيند يكسانند، منظور از «عاكف" كسى است كه در آنجا اقامت دارد، و از «بادى" كسى است كه از نقاط ديگر به قصد حج مىآيد.»(1)
در حديث ديگرى از امام صادق(علیه السلام) در تفسير همين آيه مىخوانيم:
«كانت معاوية بن ابىسفيان، و ليس ينبغى لاحد ان يمنع الحاج شيئا من الدور و منازلها؛ در آغاز خانههاى مكه، در نداشت، نخستين كسى كه براى خانه خود در گذاشت معاويه بود، و سزاوار نيست هيچكس حجاج را از خانهها و منازل مكه منع كند».
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، نامه 67.
از بعضى از روايات نيز استفاده مىشود كه زوار خانه خدا حق دارند از حياط خانهها تا پايان مناسك حج استفاده كنند.
البته اين حكم تا حدود زيادى با بحث آينده ارتباط دارد كه منظور از مسجد الحرام در اين آيه خصوص آن مسجد است، يا تمام مكه را شامل مىشود، در صورتى كه قول اول را بپذيريم نوبت به خانههاى مكه نمىرسد، ولى در صورتى كه تمام مكه را در مفهوم آيه داخل بدانيم تحريم خريد و فروش و يا اجاره گرفتن از خانههاى مكه براى حجاج مطرح مىشود و از آنجا كه اين مطلب از نظر منابع فقهى و روايات و تفسير مسلم نيست حكم به تحريم مشكل است، ولى بدون شك سزاوار است اهل مكه هر گونه تسهيلاتى براى زوار خانه خدا قائل شوند و هيچگونه اولويت و امتيازى براى خود نسبت به آنها حتى در خانهها قائل نشوند، و روايات نهج البلاغه و مانند آن نيز ظاهراً اشاره به همين است.
و به هر حال قول به تحريم در ميان فقهاى شيعه و اهل تسنن، طرفداران زيادى ندارد (براى توضيح بيشتر به جلد 20 جواهر الكلام صفحه 48 به بعد در احكام منى مراجعه شود).
اين معنى نيز مسلم است كه هيچكس حق ندارد به عنوان متولى خانه خدا يا عناوين ديگر، كمترين مزاحمتى براى زائر اين خانه ايجاد كند، و يا آن را بيك پايگاه اختصاصى براى تبليغات و برنامههاى خود تبديل نمايد.
بعضى گفتهاند منظور همان ظاهر آن است يعنى خانه كعبه و كل مسجد الحرام، ولى بعضى آن را اشاره به «تمام مكه» مىدانند، و آيه اول سوره اسراء را كه
در باره معراج پيامبر(صلی الله علیه و آله) است دليل بر آن مىدانند، زيرا در اين آيه تصريح شده كه آغاز معراج از مسجد الحرام بود در حالى كه تاريخ مىگويد از «خانه خديجه» یا «شعب ابىطالب» یا «خانه ام هانى» بوده است، معلوم مىشود منظور از مسجد الحرام كل مكه است(1).
ولى از آنجا كه شروع معراج پيامبر(صلی الله علیه و آله) از بيرون مسجد الحرام مسلم نيست، و احتمال دارد كه از خود مسجد، صورت گرفته باشد، ما دليلى نداريم كه آيه مورد بحث را از ظاهرش بازگردانيم، بنا بر اين موضوع بحث در اين آيه خود مسجد الحرام است.
و اگر در روايات فوق خوانديم كه به همين آيه براى مساوات مردم در خانههاى مكه استدلال شده است به خاطر اين است كه حكم مزبور ظاهراً يك حكم استحبابى است و در يك حكم استحبابى توسعه موضوع روى تناسبها مانعى ندارد.
«الحاد» در لغت به معنى انحراف از حد اعتدال است، و «لحد» را از اين جهت لحد گويند كه حفرهاى در كنار قبر و خارج از حد وسط آن است.
بنا بر اين منظور از جمله فوق كسانى است كه با توسل به ظلم از حد اعتدال خارج مىشوند، و در آن سرزمين مرتكب خلاف مىگردند، منتهى بعضى ظلم را در اينجا منحصرا به معنى «شرك» تفسير كردهاند، وبعضى حلال شمردن محرمات،
1) . فاضل مقداد، مقداد بن عبدالله، کنز العرفان فی فقه القرآن، ج 1، ص: 335.
در حالى كه بعضى ديگر از مفسران آن را به معنى وسيع كلمه يعنى هر گونه گناه و ارتكاب حرام حتى دشنام و بد گويى به زير دستان را در مفهوم آن داخل مىدانند، و مىگويند ارتكاب هر گونه گناه در آن سرزمين مقدس كيفرش شديدتر و سنگينتر است.
در حديثى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم كه يكى از يارانش از تفسير اين آيه سؤال كرد امام فرمود:
«كل ظلم يظلم الرجل نفسه به مكه من سرقة او ظلم احد او شىء من الظلم فانى اراه إلحادا، و لذلك كان ينهى ان يسكن الحرم؛ هر گونه ستمى كه انسان به خودش در سرزمين مكه كند اعم از سرقت و ظلم به ديگران و هر گونه ستم، من همه اينها را الحاد (و مشمول اين آيه) مىدانم، و لذا امام افراد را از اينكه مكه را مسكن خود سازند نهى مىكرد (چرا كه گناه در اين سرزمين مسئوليت سنگينترى دارد).»(1)
روايات ديگرى نيز به همين معنى نقل شده، و با اطلاق ظاهر آيه نيز هماهنگ است.
به همين دليل بعضى از فقهاء احتمال دادهاند كه اگر كسى در حرم مكه مرتكب گناهى شود كه در اسلام حد براى آن تعيين شده است بايد علاوه بر حد تعزير و مجازات اضافى نيز بشود و به جمله «نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ» استدلال كردهاند(2).
از آنچه گفتيم روشن مىشود كسانى كه آيۀ فوق را منحصرا به معنى نهى از
احتكار يا داخل شدن در منطقه حرم بدون احرام، تفسير كردهاند منظورشان بيان يك مصداق روشن بوده است، و گر نه هيچ دليلى بر محدود كردن مفهوم وسيع آيه در دست نيست.(1)
«الَّذينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ * إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى لَنْ يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيُحْبِطُ أَعْمالَهُمْ»؛(2)«آنان كه كافر شدند و (مردم را) از راه خدا بازداشتند و بعد از روشنشدن هدايت براى آنان (باز) به مخالفت با رسول (خدا) برخاستند، هرگز زيانى به خدا نمىرسانند و (خداوند) به زودى اعمالشان را نابود مىكند!»
قرآن میفرماید:
«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُهُ وَ سَعى في خَرابِها أُولئِكَ ما كانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها إِلاَّ خائِفينَ لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظيمٌ»؛(3)
«كيست ستمكارتر از آن كس كه از بردن نام خدا در مساجد او جلوگيرى كرد و سعى در ويرانى آنها نمود؟! شايسته نيست آنان، جز با ترس و وحشت، وارد اين (كانونهاى عبادت) شوند. بهره آنها در دنيا (فقط) رسوايى است و در سراى ديگر، عذاب عظيم (الهى)!»
بررسى شأن نزولهاى فوق نشان مىدهد كه روى سخن در آيه به هر سه گروه، يهود و نصارى و مشركان، است، هر چند بحثهاى آيات گذشته، بيشتر به يهود اشاره مىكرد و گاهى به نصارى.
به هر حال «يهود» با ايجاد وسوسه در مسأله تغيير قبله كوشش داشتند كه مسلمانان به سمت بيت المقدس نماز بخوانند تا با اين كار هم تفوقى بر آنها داشته باشند و هم مسجد الحرام و كعبه را از رونق بيندازند(1).
«مشركان مكه» نيز با منع پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و مسلمانان از زيارت خانه خدا عملاً به سوى خرابى اين بناى الهى گام برمىداشتند.
«مسيحيان» نيز با گرفتن بيت المقدس و ايجاد وضع ناهنجارى كه در بالا از ابن عباس نقل شد در تخريب آن مىكوشيدند.قرآن در برابر اين سه گروه و تمام كسانى كه در راهى مشابه آنها گام بر مىدارند مىگويد: «چه كسى ستمكارتر است از آنها كه از بردن نام خدا در مساجد الهى جلوگيرى مىكنند و سعى در ويرانى آنها دارند»؛ «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَ سَعى فِي خَرابِها».
به اين ترتيب قرآن اين جلوگيرى را ستمى بزرگ و عاملان آن را ستمكارترين مردم معرفى مىكند و راستى هم چه ستمى از اين بالاتر كه در تخريب پايگاههاى
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ذيل آيه.
توحيد بكوشند و مردم را از ياد حق باز دارند و شرك و فساد را در جامعه گسترش دهند.
سپس در ذيل اين آيه مىگويد: «شايسته نيست آنها جز با ترس و وحشت وارد اين اماكن شوند»؛ «أُولئِكَ ما كانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها إِلَّا خائِفِينَ».
يعنى مسلمانان و موحدان جهان بايد آن چنان محكم بايستند كه دست اين ستمگران از اين اماكن مقدس كوتاه گردد و احدى از آنان نتوانند آشكارا و بدون ترس و وحشت وارد اين مكانهاى مقدس شوند.
اين احتمال نيز در تفسير جمله فوق وجود دارد كه اين گونه افراد ستمكار با اين عمل هرگز موفق نخواهند شد كه اين مراكز عبادت را در اختيار خود بگيرند. بلكه سرانجام چنان مىشود كه جز با وحشت نمىتوانند گام در آن بگذارند، درست همان سرنوشتى كه مشركان مكه در مورد مسجد الحرام پيدا كردند.
و در پايان آيه مجازات دنيا و آخرت اين ستمكاران را با تعبير تكان دهندهاى بيان كرده، مىگويد: «براى آنها در دنيا رسوايى است و در آخرت عذاب عظيم»؛ «لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ».
و اين است سرنوشت كسانى كه بخواهند ميان بندگان و خدايشان جدايى بيفكنند.
بدون شك مفهوم آيۀ فوق، مفهومى وسيع و گسترده است و به زمان و مكان
معينى محدود نمىشود، همانند ساير آياتى كه در شرائط خاصى نازل گرديده اما حكم آن در همه قرون و اعصار ثابت است، بنا بر اين هر كس و هر گروه به نوعى در تخريب مساجد الهى بكوشد و يا مانع از آن شود كه نام خدا و عبادت او در آنجا انجام گيرد مشمول همان رسوايى و همان عذاب عظيم است كه در آيه اشاره شده.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه جلوگيرى از ورود به مسجد و ذكر نام پروردگار و كوشش در تخريب آن، تنها به اين نيست كه مثلاً با بيل و كلنگ ساختمان آن را ويران سازند، بلكه هر عملى كه نتيجه آن تخريب مساجد و از رونق افتادن آن باشد نيز مشمول همين حكم است.
چرا كه در تفسير آيه «إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ...»؛(1)چنان كه خواهد آمد طبق صريح بعضى از روايات، منظور از عمران و آبادى مسجد تنها ساختمان آن نيست، بلكه حضور در آنها و توجه به محافل و مجالس مذهبى كه در آنها تشكيل مىگردد و موجب ياد خدا است نيز يك نوع عمران است، بلكه مهمترين عمران شمرده شده.
بنا بر اين در نقطه مقابل، آنچه باعث شود كه مردم از ياد خدا غافل گردند و از مساجد باز مانند، ظلمى است بسيار بزرگ!.
عجب اينكه در عصر و زمان ما گروهى از متعصبين نادان و خشك و دور از منطق از وهابيان به بهانه احياى توحيد، سعى در تخريب پارهاى از مساجد و ساختمانهايى كه بر قبور بزرگان اسلام و صلحاء شده و هميشه مركز ياد خدا است
1) . توبه / 18.
دارند، و عجيبتر اينكه اين ستمگران بىمنطق، اعمال خود را تحت عنوان مبارزه با شرك انجام مىدهند و در اين راه مرتكب انواع گناهان و كبائر مىشوند.
در حالى كه اگر فرضا كار خلافى در يكى از اين مراكز مقدس انجام شود بايد جلو آن را گرفت نه اينكه اين خانههاى توحيد را به تخريب كشاند، كه اين كار همانند كار مشركان جاهليت است.
نكته ديگرى كه در اين آيه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه خداوند اين چنين اشخاص را ظالمترين افراد شمرده، و در واقع هم چنين است، زيرا تعطيل و تخريب مساجد و جلوگيرى از مراكز توحيد، نتيجهاى جز سوق مردم به بىدينى نخواهد داشت، و مىدانيم زيان اين كار از هر عملى بيشتر و عواقب شوم آندردناكتر است.
البته در موارد ديگرى از قرآن كلمۀ «اظلم» (ستمكارترين مردم) در مورد بعضى از گناهان ديگر نيز به كار برده شده است كه تمام آنها در واقع به مسألۀ «شرك» و نفى توحيد باز مىگردد.
شرح بيشتر اين سخن، ذيل آيه 21 سوره انعام بیان شد که: «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ».
در حقيقت جمله اول اشاره به انكار توحيد است، و جمله دوم اشاره به انكار نبوت، و به راستى ظلمى از اين بالاتر نمىشود كه انسان جماد بىارزش و يا انسان ناتوانى را همتاى وجود نامحدودى قرار دهد كه بر سراسر جهان هستى حكومت مىكند، اين كار از سه جهت ظلم محسوب مىشود: ظلم نسبت به ذات پاك او
كه شريكى براى او قائل شده، و ظلم بر خويشتن كه شخصيت و ارزش وجود خود را تا سر حد پرستش يك قطعه سنگ و چوب پائين آورده، و ظلم بر اجتماع كه بر اثر شرك گرفتار تفرقه و پراكندگى و دور شدن از روح وحدت و يگانگى شده است.
مسلماً هيچ ستمگرى- مخصوصاً چنين ستمگرانى كه ستم آنها همه جانبه است- روى سعادت و رستگارى نخواهند ديد؛ «إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ».
البته در آيۀ فوق صريحاً كلمۀ «شرك» ذكر نشده، ولى با توجه به آيات قبل و آيات بعد كه همگى پيرامون مسأله شرك صحبت مىكند روشن مىشود كه منظور از كلمۀ «افتراء» در اين آيه همان تهمت شريك قائل شدن براى ذات خدا است.
قابل توجه اينكه: در 15 مورد از قرآن مجيد افرادى به عنوان ظالمترين و ستمكارترين مردم معرفى شدهاند كه همه با جمله استفهاميه «و من اظلم» یا «فمن اظلم» (چه كسى ستمكارتر است) شروع شده است، گرچه بسيارى از اين آيات درباره شرك و بتپرستى و انكار آيات الهى سخن مىگويد، يعنى ناظر به اصل توحيد است، ولى بعضى از آنها نيز درباره مسائل ديگر مىباشد مانند: «و مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ»؛ «چه كسى ستمكارتر است از آنهايى كه مانع ذكر نام خدا در مساجد شوند؟»
و در مورد ديگر مىخوانيم: «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ»؛ «چه كسى ستمكارتر است از آنها كه كتمان شهادت مىكنند؟» در اينجا اين سؤال پيش مىآيد: چگونه ممكن است هر يك از اين طوائف ستمكارترين مردم باشند؟ در صورتى كه «ظالمترين» تنها بر يك طائفه از آنها صدق مىكند.
در پاسخ مىتوان گفت: همه اين امور در حقيقت از يك جا ريشه مىگيرد
و آن مسأله شرك و كفر و عناد است، زيرا منع مردم از ذكر خدا در مساجد و سعى و كوشش در ويران ساختن آنها نشانه كفر و شرك است، و همچنين كتمان شهادت كه ظاهراً منظور از آن كتمان شهادت بر حقايقى است كه موجب سرگردانى مردم در وادى كفر مىشود از چهرههاى گوناگون شرك و انكار خداوند يگانه است.
در آيه بعد پيرامون سرنوشت مشركان در رستاخيز بحث مىشود، تا روشن گردد آنها با اتكاء به مخلوقات ضعيفى همچون بتها نه آرامشى براى خود در اين جهان فراهم ساختند و نه در جهان ديگر و مىگويد:
«آن روز كه همه اينها را يك جا مبعوث مىكنيم به مشركان مىگوئيم معبودهاى ساختگى شما كه آنها را شريك خدا مىپنداشتيد كجا هستند؟» و چرا به يارى شما نمىشتابند؟ چرا هيچگونه اثرى از قدرتنمايى آنها در اين عرصه وحشتناك ديده نمىشود؟؛ «وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَكُوا أَيْنَ شُرَكاؤُكُمُ الَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ».
مگر بنا نبود آنها در مشكلات شما را يارى كنند؟ و شما به اين اميد به آنها پناه مىبرديد؟ پس چرا كمترين اثرى از آنها ديده نمىشود؟. آنها در بهت و حيرت و وحشت عجيبى فرو مىروند و پاسخى در برابر اين سؤال ندارند جز اينكه سوگند ياد كنند كه «به خدا قسم ما هيچگاه مشرك نبوديم» به گمان اينكه در آنجا نيز مىتوان حقائق را انكار كرد.(1)
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج1، ص: 410.
قرآن میفرماید:
«وَ قالُوا إِنْ هِيَ إِلاَّ حَياتُنَا الدُّنْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثينَ * وَ لَوْ تَرى إِذْ وُقِفُوا عَلى رَبِّهِمْ قالَ أَ لَيْسَ هذا بِالْحَقِّقالُوا بَلى وَ رَبِّنا قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ * قَدْ خَسِرَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّهِ حَتَّى إِذا جاءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قالُوا يا حَسْرَتَنا عَلى ما فَرَّطْنا فيها وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى ظُهُورِهِمْ أَلا ساءَ ما يَزِرُونَ»؛(1)
«آنها گفتند: چيزى جز اين زندگى دنياى ما نيست؛ و ما هرگز برانگيخته نخواهيم شد! اگر آنها را به هنگامى كه در پيشگاه پروردگارشان ايستادهاند، ببينى! (به آنها) مىگويد: آيا اين حق نيست؟ مىگويند: آرى، قسم به پروردگارمان (حق است!) مىگويد: پس مجازات را بچشيد به سزاى آنچه انكار مىكرديد! آنها كه لقاى پروردگار را تكذيب كردند، مسلماً زيان ديدند؛ (و اين تكذيب، ادامه مى يابد) تا هنگامى كه ناگهان قيامت به سراغشان بيايد؛ مىگويند: اى افسوس بر ما كه درباره آن، كوتاهى كرديم! و آنها (بار سنگين) گناهانشان را بر دوش مىكشند؛ چه بد بارى بر دوش خواهند داشت!»
و گفتند نيست اين زندگانى مگر همين حيات دنيوى و ديگر ما مبعوث نخواهيم شد اين آيه يكى از مشكلات قرآنيست، زيرا منكرين بعث فقط منحصر بطبيعى دهرى كه در اخبار بزنديق تعبير ميكنند كه اصلاً وجود حق را منكر هستند و الّا ملّيين عالم حتى مشركين مسأله معاد را معترف هستند و عقيده خود را حق
1) . انعام / 29 الی 31.
ميدانند و در معاد اهل نجات و ديگران را بر باطل و اهل عذاب بنا بر اين آيات قبل از قوله تعالى «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ» تمام راجع باين دسته كفار است و اين مطلب منافيست با آيه بعد كه فرداى قيامت قسم ميخورند در قولشان «بَلى وَ رَبِّنا» كه اعتراف بوجود ربّ دارند.
و حلّ اين اشكال به دو نحو ممكن است يكى به اينكه منكرين معاد دو دسته هستند يك دسته همان دهرى طبيعى است كه ميگويد: «وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ».(1)
و دسته دوم تناسخيه هستند كه معترف به حق هستند و معاد را هم در اين دنيا ميدانند و مثل دهرى نيستند كه بگويد فات و مات و اينها هم چهار مذهب دارند نسخ و رسخ و مسخ و فسخ.
ميگويند انسان موقعى كه از دنيا رفت روح او تعلق ميگيرد بانسان ديگرى اگر نيك كردار است بانسان صالح و اگر بد كردار است بانسان طالح و هكذا الى غير النهاية و اين دنيا هميشه باقيست و قيامتى و بهشت و جهنمى نيست، ولى خدا را معتقد هستند.
ميگويند پس از موت روح تعلق ميگيرد بحيوانات اگر نيك كردار است بحيوانات خوش الحان زيبا و اگر بد عملست بحيوانات زشت بد الحان.
بنباتات يا طيّبات از مأكولات يا بخبائث.
بجمادات يا بجواهرات و معادن يا باحجار و رماد، پس انكار معاد به معناى حق با اعتراف بوجود ربّ منافات ندارد.
1) . جاثيه / 23.
و ممكن است حل اشكال بنحو ديگرى كه بگوئيم طبيعى منكر الوهيت، فرداى قيامت كه تمام مطالب مشهود ميشود اعتراف به حق ميكند. شروع به تفسير «وَ قالُوا إِنْ هِيَ» همان كفار سابق الذكر گفتند ان هى و تعبير بتانيث براى حيات است يعنى حياتى نيست مگر حيات اين دنيا و ديگر ما زنده نخواهيم شد در قيامت براى حساب و جزاء؛ «إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا» و تعبير بدنيا نه مقابل عقبى باشد، زيرا عقبى را اصلاً معتقد نيست بلكه مراد حيات حاضر است و فنايى هم ندارد؛ «وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ» بعث و نشر و حساب و ثواب و عقابى و جنّت و نارى نيست چنانچه گفتيم.
خداوند در سوره أنعام میفرماید:
«وَ لَوْ تَرى إِذْ وُقِفُوا عَلى رَبِّهِمْ قالَ أَ لَيْسَ هذا بِالْحَقِّ قالُوا بَلى وَ رَبِّنا قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ»؛(1)«و اگر ميديدى زمانى كه واقف شدند اين كفار بر پروردگار خود فرمود آيا نيست اين (بعث قيامت) به حق گفتند بلى حق است قسم بپروردگار ما فرمود پس بچشيد عذاب را به سبب آنچه كه بوديد كافر ميشديد.»«وَ لَوْ تَرى إِذْ وُقِفُوا عَلى رَبِّهِمْ»؛ راجع به قيامت است و روز بعث كه اينها منكر بودند بقرينه قالَ أَ لَيْسَ هذا بِالْحَقِ كه اسم اشاره راجع به همان است كه تكذيب ميكردند و تعبير به: «اذ وقفوا» بصيغه ماضى مفسرين گفتند مضارع محقق الوقوع حكم ماضى دارد لكن ميتوان گفت كه جمله «و لو ترى» كه مضارع است اشاره به رؤيت حضرت رسالت است در قيامت، كلمه «اذ» زمانيه است و البته زمان رؤيت شىء بعد از وقوع آن شىء است تا واقع نشود قابل رؤيت نيست پس مفاد اين جمله
1) . انعام / 30.
اينست كه در روز قيامت موقعى كه مىبينى كه اينها واقف شدهاند بر پروردگار و بالجمله وقوف آنها ماضى بودن آن نسبت به زمان رؤيت است.
«قالُوا بَلى»؛ در جواب نفى اگر نعم گفته شود تصديق نفى است و اگر بلى گفته شود اثبات است مثل «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى»؛(1)و در جواب اثبات عكس است مثل: «إِنَّ لَنا لَأَجْراً إِنْ كُنَّا نَحْنُ الْغالِبِينَ قالَ نَعَمْ».(2)
و ربّنا صيغه قسم باللّه و تاللّه و اللَّه، و او واو قسم است؛ «قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ»؛ فاعل قال و مرجع ضمير ربّهم است كه قبلاً ذكر شده و اينكه گفتند ملك است وجهى ندارد و ذكرى قبلاً نشده از ملك و تعبير بذوق شايد اين باشد كه قوّه ذائقه بيش از ساير قوى مثل باصره، شامّه، سامعه، لامسه درك حقيقة شىء را ميكند؛ «بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ»؛ كافر به روز جزاء بودند كه گفتند «وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ» و مراد از ما در كلمه به ما همان بعث است، و باء سببيه است يعنى سبب و علت عذاب همان انكار بعث است، و ادلّه بعث قطع نظر از آيات قرآنى كه متجاوز از هزار آيه و از اخبار متواتره و ضرورت دين اسلام بلكه جميع اديان بسيار است، زيرا اگر بعث نباشد ارسال رسل و انزال كتب و جعل احكام و انذار و تبشير و وعد و وعيد لغو ميشود و فرق بين مؤمن و كافر، مطيع و عاصى، ظالم و مظلوم، عادل و فاسق، سعيد و شقى برداشته ميشود و تفصيل اينها را در مجلد سوم كلم الطيب دادهايم مراجعه فرمائيد.
و در آیه31 میفرماید:
«قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّهِ حَتَّى إِذا جاءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قالُوا يا حَسْرَتَنا عَلى ما فَرَّطْنا فِيها وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى ظُهُورِهِمْ أَلا ساءَ ما يَزِرُونَ»؛ «به تحقيق زيان بردند كسانى كه تكذيب كردند بلقاء خداوند تا زمانى كه آمد آنها را ساعت قيامت ناگاه گفتند اى واى حسرت بر ما بر آنچه كوتاهى كرديم در او و اينها برميدارند سنگينى گناهان خود را بر كردههاى خود آگاه باشيد بد است آنچه را كه بر خود تحمل ميكنند.»
«قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ»؛ گفتيم خسران سرمايه از دست دادن است سرمايه عمر دنيا را از دست دادند.
«كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّهِ»؛ تكذيب معاد را نمودند و مراد از لقاء الهى نه آنست كه مجسمه قائل هستند كه ميگويند خداوند در قيامت بالاى تخت خود كه عرش است روى كرسى خود مىنشيند و حكم ميفرمايد و مؤمنين او را ميبينند و كفار از ملاقات او محروم هستند، زيرا ببرهان عقل و نقل جسمية كه مركب از ماده و صورت باشد بر خداوند محال است و موجب احتياج ميشود صورت محتاج بماده ماده محتاج به صورت، جسم محتاج بمكان و محتاج باجزاء غير متناهى و محتاج به مؤلّف و مركّب بالكسر و احتياج از لوازم ذاتيه ممكن است و ساحت قدس واجب غنى بالذات منزّه است از احتياج، بلكه مراد آثار قدرت و عظمت و رحمت و مغفرت و مثوبت و عقوبت و غضب پروردگار است كه فرداى قيامت مشهود جميع خلائق است پس مراد تكذيب همچه روزيست.
«حَتَّى إِذا جاءَتْهُمُ السَّاعَةُ»؛ ساعت قطعه از زمان است، ولى مراد قيامت است و از براى قيامت اسماء بسيار است كه يكى از آنها ساعت است.
«اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ»؛(1)«وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ»؛(2)بغتة يعنىناگاه اشاره به اينكه انتظار او را نداشتند و خيال او را نميكردند و زمان او را نميدانستند به طرفة العين باراده حق بر پا ميشود مقدمات و مؤخّراتى ندارد اسباب و لوازمى احتياج ندارد؛ «وَ ما أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ».(3)
«قالوا»؛ آن كفارى كه منكر بعث بودند.
«يا حَسْرَتَنا»؛ تعبير بكلمه يا اشاره ببزرگى حسرت و اهميت او است و حسرت قريب المعنى است با ندامت الّا اينكه ندامت پشيمانيست از اعمال زشت و اخلاق رذيله و عقائد باطله، و حسرت تأسف از فوت ايمان و اعمال صالحه و اخلاق حميده است بعبارت ساده حسرت از دست دادن منافع است و ندامت از ارتكاب مضارّ.
«عَلى ما فَرَّطْنا فِيها»؛ تفريط كوتاهى و تقصير است و افراط تجاوز و تعدّى است، افراط در معاصيست و تفريط در عبادات است و ضمير فيها راجع باعمال حسنه و عقائد حقّه و اخلاق فاضله است كه از جمله «يا حسرتنا» و جمله «ما فرطنا» استفاده ميشود.
«وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى ظُهُورِهِمْ»؛ يكى از محسنات كلام تشبيه معقول به محسوس است، مثل «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى» كه عرش احاطه است بر جميع موجودات مثل سلطانى كه بر عريكه سلطنت نشسته و تمام مملكت در
حيطه تصرف او است و در قرآن و خطب و اخبار و كلمات نظائر بسيار داريم، علم را تشبيه بنور ميكنند، ايمان را تشبيه به مأكول بسيار لذيذ ميكنند، عقل را به قلب و هكذا در اينجا معاصى را كه مرتكب شده تشبيه به بار سنگين كرده كه حمال بر گرده خود بار كرده و به نفس افتاده و قدرت بر حركت ندارد و بسا او را تلف ميكند يا موجب حدوث مرض مهلك ميشود به خصوص اگر بد بار باشد كه بيشتر باعث رنج او ميشود لذا ميفرمايد: «أَلا ساءَ ما يَزِرُونَ»؛ باريست كه هر مثقال بلكه هر ذره او چه اندازه عذاب دارد؛ «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»؛(1)چه رسد ببارى كه از كوهها سنگينتر باشد مگر عفو و مغفرت الهى شامل شود كه مثل برگ خزان ريزش كند و از تحمل مشاق او راحت شود.(2)
قرآن میفرماید:
«إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ ظَلَمُوا لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ طَريقاً * إِلاَّ طَريقَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها أَبَداً وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسيراً»؛(3)«كسانى كه كافر شدند، و (به خود و ديگران) ستم كردند، هرگز خدا آنها را نخواهد بخشيد، و آنان را به هيچ راهى هدايت نخواهد كرد، مگر به راه دوزخ! كه جاودانه در آن خواهند ماند؛ و اين كار براى خدا آسان است!»
«إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ظَلَمُوا لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ...»؛ در اينجا براى بار دوم ضلالت كفار، و سر انجام شوم آنان را تثبيت نموده، در حقيقت تحقيق و تثبيت قبلى را كه مضمون آيه قبلى بود تأكيد مىكند و بر اين اساس مراد از ظلم در اينجا نيز همان صد و جلوگيرى از راه خدا است و مطلب روشن است.
و ممكن است آيه شريفه در مقام تعليل آيه قبل باشد و بيان كند كه چرا ضلالت آنان ضلالت بعيدى است و معناى آيه روشن است.
در تفسير برهان در ذيل جملۀ «وَ قَوْلِهِمْ عَلى مَرْيَمَ بُهْتاناً عَظِيماً»، از ابن بابويه نقل كرده كه او به سند خود از علقمه از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه آن جناب در ضمن حديثى فرمود: مگر نبود كه به مريمدختر عمران نسبت دادند كه از مردى نجار به نام يوسف حامله شده است؟.(1)
رواياتى در معناى «و إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ» و رواياتى در باره نزول عيسى(علیه السلام) در هنگام ظهور مهدى(علیه السلام):
و در تفسير قمى در ذيل آيه شريفه: «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ...» گفته است: پدرم از قاسم بن محمد از سليمان بن داود منقرى از ابىحمزه از شهر بن حوشب روايت كرده كه گفت: حجاج به من گفت: اى شهر يك آيه از قرآن مرا گيج كرده، نمىفهمم معنايش چيست؟ پرسيدم: اى امير آن كدام آيه
1) . بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص: 426.
است؟ گفت: آيه: «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ» است با اينكه به خدا سوگند دستور مىدهم گردن يك يهودى و يا مسيحى را بزنند و خودم تا آخرين رمقش مىايستم و به دقت نگاه مىكنم ببينم لبها را تكان مىدهد و به حقانيت عيساى مسيح شهادت مىدهد يا نه، چيزى نمىبينم بلكه لبها همچنان بسته است تا بدن سرد شود با اين حال چطور آيه قرآن خبر مىدهد كه هر يهودى در دم مرگش به عيسى ايمان مىآورد، من به او گفتم: خدا امير را اصلاح كند معناى آيه شريفه آن طور كه تو فهميدى نيست، پرسيد: پس به چه معنا است؟ گفتم: عيسى قبل از بپا شدن قيامت از آنجا كه هست نازل مىشود و هيچ اهل ملتى باقى نمىماند نه يهودى و نه غير يهودى مگر آنكه قبل از مرگ وى به وى ايمان مىآورند و او دنبال مهدى(علیه السلام) به نماز مىايستد، حجاج چون اين بشنيد از در تعجب گفت: واى بر تو اين سخن از كه آموختى و از چه كسى نقل مىكنى؟ گفتم: محمد بن على بن الحسين بن على بن ابىطالب آن را برايم نقل كرد، در پاسخم گفت: به خدا سوگند كه از سر چشمهاى زلال گرفتهاى.(1)
و در تفسير دُرّالمنثور است كه ابن منذر از شهر بن حوشب روايت كرده كه گفت:
حجاج به من گفت: اى شهر آيهاى است از كتاب خدا كه هيچ بار آن را نخواندم مگر آنكه در دلم از آن اعتراضى وارد شد و آن آيه زير است كه خداى تعالى فرموده:
«وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ»، در حالى كه اسيران جنگى را مىآورند و من گردنشان را مىزنم، ولى نمىشنوم كه در دم مرگ چيزى بگويند، من
1) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 158.
به حجاج گفتم: آيه را آن طور كه بايد براى تو توجيه نكردهاند، يك فرد نصرانى وقتى روحش از تنش بيرون آيد، ملائكه با سيلى از پشت و از رويش مىزنند و مىگويند: اى خبيث تو تا در دنيا بودى مىپنداشتى كه مسيح يا خدا است و يا پسر خدا است و يا خداى سوم است، در حالى كه او بنده خدا و روح او و كلمه او بود، شخص مسيحى چون اين را مىشنود ايمان مىآورد، اما در زمانى كه ايمان آوردن سودى ندارد و يك فرد يهودى وقتى روحش از كالبدش بيرون مىآيد ملائكه او را نيز از پشت و رو با لگد و سيلى مىزنند و به او مىگويند: اى خبيث! تو بودى كه مىپنداشتى مسيح را كشتهاى؟
او بنده خدا و روح او بود، مرد يهودى به مسيح ايمان مىآورد اما در لحظهاى كه ايمان سودى ندارد، اين جريان همچنان در مورد فرد فرد يهود و نصارا جارى است تا زمان نازل شدن عيسى برسد، در آن زمان از اهل كتاب هر كه زنده باشد و هر كه مرده باشد به وى ايمان مىآورد، حجاج پرسيد اين مطلب را از كجا به دست آوردى؟ گفتم: از محمد بن على، گفت: آرى، آن را از معدنش گرفتهاى، شهر پس اضافه مىكند به خدا سوگند من اين جريان را جز از ام سلمه نشنيده بودم و ليكن براى اينكه جگر حجاج را (كه با ائمه اهلبيت دشمنى داشت) بسوزانم به دروغ گفتم: من آن را از محمد بن على شنيدم.(1)خلاصه اين روايت را در همان كتاب از عبد بن حميد و ابن منذر از شهر بن حوشب از محمد بن على بن ابىطالب (يعنى محمد بن حنفيه) نقل كرده(2)و ظاهراً در آغاز كلمه ابن ابىطالب در بين
نبوده، تنها محمد بن على بود و سپس راويان احاديث در اينكه اين محمد بن على كيست اختلاف كردهاند، بعضى پنداشته است محمد بن على بن ابىطالب است و بعضى ديگر با محمد بن على بن الحسين تطبيقش كردهاند و اين روايت- به طورى كه ملاحظه مىكنيد- بيان ما را در معناى آيه تأييد مىكند.
و در همان كتاب است كه احمد و بخارى و مسلم و بيهقى در كتاب الاسماء و الصفات روايتى آوردهاند كه در آن، راوى گفته: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: چه حال و روزى داريد وقتى كه پسر مريم (عيسى) در بين شمانازل شود و امامتان از خودتان باشد؟(1).
و باز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابىهريره روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: چيزى نمانده كه پسر مريم به عنوان حكم عدل در بين شما نازل شود و دجال را به قتل برساند و خوك را (كه مسيحيان حلال مىدانند) بكشد- شايد منظور اين باشد كه خوك را تحريم كند- و صليب را كه باز شعار مسيحيان است بشكند (يعنى اين شعار را به دست فراموشى بسپارد) و در بين اهل ذمه جزيه (كه متروك شده بود) بر قرار كند، تا اهل ذمه به حكومت اسلام ماليات سرانه بپردازند و در آن روز مال بسيار مىشود و سجده براى خداى رب العالمين به تنهايى خواهد شد.
ابو هريره سپس گفت: و اگر خواستيد بخوانيد: «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ» يعنى موت عيسى و جملۀ «يعنى موت عيسى" را سه بار تكرار
1) . همان، ج 2، ص: 242.
مىكرد.(1)
روايات در باره نازل شدن عيسى(علیه السلام) در هنگام ظهور مهدى(علیه السلام) بسيار زياد است و به اصطلاح، مستفيض است، هم از طرق اهلسنت و هم از طرق شيعه، هم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و هم از ائمه اهلبيت(علیهم السلام).
و در تفسير عياشى از حارث بن مغيرة از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه: «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً»، فرمود: منظور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.(2)
ظاهر اين حديث هر چند كه با ظاهر سياق اين آيات كه متعرض امر عيسى است مخالف است ليكن ممكن است بگوئيم: مراد از اين روايات اين باشد كه بخواهند جرى قرآن را بيان كنند به اين معنا كه بفهمانند بعد از آنكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مبعوث شد و كتابى و شريعتى آورد كه ناسخ شريعت عيسى بود قهرا بر اهل كتاب واجب شد كه هم به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ايمان بياورند و هم در ضمن ايمان به آن جناب و عيسى و هم به انبياى قبل از عيسى، حال اگر يك اهل كتاب كه بعد از بعثت رسول خدا زندگى مىكرده، در هنگام مرگ كه هنگام كشف حقايق است مثلاً برايش كشف شود كه عيسى حق بوده، قهرا در ضمن انكشاف، حق بودن رسالت رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) محمد خواهد بود، پس ايمان هر كتابى به عيسى وقتى ايمان شمرده مىشود كه به محمد(صلی الله علیه و آله) نيز ايمان آورده باشد بلكه ايمانش به پيامبر اسلام اصلى و ايمانش به عيسى(علیه السلام) تبعى باشد (زيرا بعد از اين كشف مىفهمد در زندگيش واجب بوده دين محمد(صلی الله علیه و آله) را پيروى كند كه دين ناسخ است، نه دين عيسى را كه دين منسوخ است).
پس آن پيامبرى كه اهل كتاب حقيقتا به او ايمان مىآورند و آن پيغمبر گواه بر ايشان است او رسول اسلام محمد(صلی الله علیه و آله) است، كه براى انسانهاى موجود بعد از بعثتش حجت بالغه حق است هر چند كه عيسى هم همين وضع را داشته و بين اين دو پيامبر منافاتى نيست و خبر ديگرى كه از نظرت مىگذرد تا حدودى خالى از ظهور در اين معنا نيست.
و در همان كتاب است كه ابن سنان از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير آيۀ «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً» فرمود: ايمان اهل كتاب فقط در زمانى است كه به نبوت محمد(صلی الله علیه و آله) ايمان بياورند.(1)و در همان كتاب از جابر از امام باقر(علیه السلام) روايت آورده كه در معناى آيه شريفه: «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً» فرمود: احدى از ميان همه اديان از اولين و آخرين نمىميرد مگر آنكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و امير المؤمنين را بر حق مىبيند (و حجت خدا بر او تمام مىشود).(2)ظهور اين روايت در اينكه مىخواهد يكى از مصاديق را بر كلى خود تطبيق كند بيشتر است علاوه بر اينكه اصلاً معلوم نيست كه منظور امام اين بوده باشد كه آيه را تفسير و يا حتى تطبيق كند، چون احتمال دارد اين گفتار امام دنباله كلام ديگرى بوده كه امام پيرامون آيه ايراد فرموده و نظائر اين (تكه تكه شدن روايات) بسيار است.
و باز در همان كتاب از مفضل بن عمر روايت كرده كه گفت: من از امام صادق(علیه السلام) از معناى آيۀ «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ» سؤال كردم،
فرمود، اين آيه در خصوص ما اهلبيت نازل شده: مىفرمايد: احدى از فرزندان فاطمه نمىميرد و از دنيا خارج نمىشود تا آنكه براى امام و به امامت او اقراركند، همانطور كه فرزندان يعقوب براى يوسف اقرار كردند و گفتند: «تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا»(1).(2)
اين روايت از روايات آحاد است (كه جز در احكام، حجيت ندارد) علاوه بر اينكه سند آن ذكر نشده و در معناى آن روايات ديگرى در ذيل آيه شريفه: «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ، ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ»؛(3)وارد شده كه ان شاء اللَّه بحث مفصلى در ذيل آن آيه پيرامون آن احاديث ايراد خواهيم كرد.
رواياتى در ذيل آیۀ شریفۀ «إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ» و در ذيل آیۀ شریفۀ «و رُسُلًا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ»:
و نيز در آن كتاب در ذيل آيه: «إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ...» از زراره و حمران از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) آمده كه فرمودند: خداى تعالى به رسول گرامى خود مىفرمايد: «من به تو وحى كردم همانطور كه به نوح و پيامبران بعد از او وحى كردم» و در اين كلام خود فهماند كه همه وحىهايى كه تا كنون به سوى بشر فرستاده در حق آن جناب جمع نموده است.(4)
ظاهراً مراد اين است كه هيچ حقيقتى كه از سنخ وحى باشد را از رسول
خدا(صلی الله علیه و آله) دريغ ننموده، كه دريغ كردن از آن باعث شود راه خدا مختلف و دعوت انبيا متفاوت شود، منظور اين است كه نه اينكه خواسته باشد بفرمايد: هر چه كه خداى تعالى به هر پيغمبرى از پيغمبران گذشته وحى كرده، با همان خصوصيات به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نيز وحى كرده است، چون چنين چيزى معنا ندارد و نيز اين نيست كه خواسته باشد بفرمايد:
آنچه بر تو نازل شده و بر تو وحى شده، جامع همه شريعتهاى سابق است، چون گفتار در آيه در زمينه افاده اين معنا نيست، مؤيد معنايى كه ما براى حديث كرديم خبرى است كه اينك از نظر خواننده گرامى مىگذرد توجه فرمائيد.
و در كافى به سند خود از محمد بن سالم از امام ابىجعفر(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى به رسول گرامى اسلام فرموده: «إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ» و هر پيغمبرى را مأمور كرد به اينكه راه و سنت او را پيروى كند.(1)
و در تفسير عياشى از ثمالى از امام باقر(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: بين آدم و بين نوح پيغمبرانى مخفى و علنى بودهاند و به همين جهت نام همه آنها در قرآن كريم نيامده، تنها نام پيغمبرانى كه نبوتشان علنى بوده آمده است، آيه شريفه: «وَ رُسُلًا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً» به همين معنا نظر دارد و مىخواهد بفرمايد ما نام بعضى از پيغمبران را مانند بعضى ديگر علنى نكرديم.(2)
اين روايت را كلينى ره نيز از على بن ابراهيم از پدرش از حسن بن محبوب از محمد بن فضيل از ابىحمزة از آن جناب نقل كرده و در نقل آن مرحوم چنين آمده:
بعضى از انبياء نبوت خود را از مردم پنهان مىداشتند و به همين جهت نام آنها در قرآن مخفى مانده يعنى در قرآن ذكر نشده و بعضى نبوت خود را علنى مىداشتند و اينان همانهايند كه در قرآن نام شريفشان آمده، آيه شريفه: «وَ رُسُلًا قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلًا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ» به همين معنا نظر دارد، مىفرمايد: من نام آنهايى كه نبوت خود را پنهان مىداشتند نبردم تنها نام انبيايى را بردم كه نبوتشان را علنى كردند (تا آخر حديث).
و به هر حال منظور اين روايت اين است كه خداى عز و جل نام آن دسته را كه نبوت خود را پنهان مىداشتند اصلاً نبرده و داستانشان را در قرآن نياورده، آن طور كه داستان انبياء علنى را آورده و نامشان را ذكر كرده و بعيد نيست كه جملۀ «مىفرمايد: من نام آنهايى كه...»، از كلام راوى بوده باشد.(1)
و در تفسير عياشى از ابىحمزه ثمالى روايت آمده كه گفت: من از امام باقر(علیه السلام) شنيدم مىفرمود: ليكن خداى تعالى شهادت داده به آنچه كه در باره على بر تو نازل كرده، به اينكه به علم خود نازل كرده و ملائكه نيز گواه بر اين نزولند؛ «و كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً».(2)اين معنا را قمى نيز در تفسير خود با ذكر سند از ابىبصير از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده(3)و اين مضمون از باب تطبيق كلى بر مصداق است نه اينكه آيه شريفه تنها در خصوص اين مصداق نازل شده باشد، مىخواهد بفرمايد: در قرآن كريم آياتى در باره ولايت على(علیه السلام) نازل شده، نه اينكه آيه شريفه در اصل: «انزل اليك فى على» بوده و دشمنان على(علیه السلام) در قرآن دست برده و جملۀ «فى على» را انداخته
باشند، و نيز منظور اين نيست كه بفرمايد: بعضى از قاريان آيه را به صورت: «انزل اليك فى على» قرائت كردهاند. و نظير آن روايتى است كه كافى(1)
و تفسير عياشى(2)
از امام باقر نقل كردند و قمى در تفسير خود از امام صادق(علیه السلام) آورده كه آيه: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ظَلَمُوا» را به اين صورت خواندهاند: «ان الذين كفروا و ظلموا آلمحمد حقهم لم يكن اللَّه ليغفر لهم.»(3)
و نيز نظير آن روايتى است كه صاحب مجمع البيان در ذيل آيه: «قَدْ جاءَكُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقِّ» نقل كرده كه امام ابىجعفر فرموده: يعنى به ولايت كسى كه خدا امر به ولايت او كرده.(4). (5)
قرآن میفرماید:
«وَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحيمِ»؛(6)
«و كسانى كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند، اهل دوزخند.»
«وَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ»؛(7)
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 1، ص: 425.
2) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 285.
3) . ، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 159.
4) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 3، ص: 143.
5) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج5، ص: 233
6) . مائده / 10.
7) . بقره / 39.
«و كسانى كه كافر شدند، و آيات ما را دروغ پنداشتند اهل دوزخند؛ و هميشه در آن خواهند بود.»
«الَّذينَ كَذَّبُوا بِالْكِتابِ وَ بِما أَرْسَلْنا بِهِ رُسُلَنا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ»؛(1)
«همان كسانى كه كتاب (آسمانى) و آنچه رسولان خود را بدان فرستادهايم تكذيب كردند؛ امّا به زودى (نتيجه كار خود را) مىدانند!»
«قُلْ هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ الَّذينَ يَشْهَدُونَ أَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ هذا فَإِنْ شَهِدُوا فَلا تَشْهَدْ مَعَهُمْ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ»؛(2)«بگو: گواهان خود را، كه گواهى مىدهند خداوند اينها را حرام كرده است، بياوريد! اگر آنها (به دروغ) گواهى دهند، تو با آنان (همصدا نشو! و) گواهى نده! و از هوى و هوس كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند، و كسانى كه به آخرت ايمان ندارند و براى خدا شريك قائلند، پيروى مكن!»
قرآن میفرماید:
«وَ تَرى كَثيراً مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ * لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ»؛(3)«بسيارى از آنان را مىبينى كه در گناه و تعدّى، و خوردن مال حرام، شتاب مىكنند! چه زشت است كارى كه انجام مىدادند! چرا دانشمندان
نصارى و علماى يهود، آنها را از سخنان گناهآميز و خوردن مال حرام، نهى نمىكنند؟! چه زشت است عملى كه انجام مىدادند!»
بايد توجه داشت كه كلمۀ «اثم» هم به معنى «كفر» آمده است و هم به معنى هر گونه «گناه»، ولى چون در اينجا در مقابل «عدوان» قرار گرفته است، بعضى از مفسران آن را به معنى گناهانى كه زيان آن تنها متوجه خود انسان مىشود تفسير كردهاند بر خلاف عدوان كه زيان آن به ديگران مىرسد، اين احتمال نيز هست كه ذكر «عدوان» بعد از ذكر «اثم» به اصطلاح از قبيل ذكر عام بعد از خاص و ذكر اكل سحت بعد از آنها از قبيل ذكر اخص بوده باشد.
به اين ترتيب قبلاً آنها را به خاطر هر گونه گناه مذمت مىكند، و سپس روى دو گناه بزرگ به خاطر اهميتى كه داشتهاند، انگشت مىگذارد، يكى ستمگرى و ديگرى خوردن اموال حرام، اعم از رشوه و غير آن.
كوتاه سخن اينكه: قرآن اين دسته از منافقان اهل كتاب را، به خاطر پردهدرى و جرئت و بىپروايى در برابر هر گونه گناه و به خصوص ستمگرى و بالاخص خوردن اموال نامشروع همانند رشوه، و ربا و مانند آن مذمت مىكند.
و در پايان آيه براى تأكيد زشتى اعمال آنها مىگويد: «چه عمل زشت و ننگينى آنها انجام مىدهند».
«لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»؛ از تعبير كانوا يعملون چنين استفاده مىشود كه انجام اين اعمال براى آنها جنبه اتفاقى نداشته بلكه بر آن مداومت داشته و مكرر مرتكب آن شدهاند. سپس در آيه سوم حمله را متوجه دانشمندان آنها كرده كه با
سكوت خود آنان را به گناه تشويق مىنمودند و مىگويد: «چرا دانشمندان مسيحى و علماى يهود، آنها را از سخنان گناهآلود و خوردن اموال نامشروع باز نمىدارند».
«لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ»؛ همانطور كه در سابق اشاره كردهايم ربانيون جمع «ربانى» و در اصل از كلمۀ «رب» گرفته شده، و به معنى دانشمندانى است كه مردم را به سوى خدا دعوت مىكنند، ولى در بسيارى از موارد اين كلمه به علماى مذهبى مسيحى اطلاق مىشده است.
و احبار جمع «حبر» (بر وزن ابر) به معنى دانشمندانى است كه اثر نيكى از خود در جامعه مىگذارند، ولى در بسيارى از موارد به علماى يهود گفته ميشود.
ضمناً از اينكه در اين آيه ذكرى از عدوان كه در آيه قبل بود ديده نمىشود، بعضى استفاده كردهاند كه اثم به همان معناى وسيع كلمه است كه عدوان در آن درج است.
در اين آيه بر خلاف آيه گذشته تعبير به «قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ» شده است، و اين تعبير ممكن است، اشاره به اين بوده باشد كه دانشمندان موظفند مردم را هم از سخنان گناهآلود باز دارند و هم از اعمال گناه، و يا اينكه «قول» در اينجا به معنى اعتقاد است يعنى دانشمندان براى اصلاح يك اجتماع فاسد، نخست بايد افكار و اعتقادات نادرست آنها را تغيير دهند، زيرا تا انقلابى در افكار پيدا نشود، نمىتوان انتظار اصلاحات عميق در جنبههاى عملى داشت و به اين ترتيب آيه، راه اصلاح جامعه فاسد را كه بايد از انقلاب فكرى شروع شود به دانشمندان نشان مىدهد.
و در پايان آيه، قرآن به همان شكل كه گناهكاران اصلى را مذمت نمود، دانشمندان ساكت و ترك كننده امر به معروف و نهى از منكر را مورد مذمت قرار
داده، مىگويد: «چه زشت است كارى كه آنها انجام مىدهند»؛ «لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ»؛ و به اين ترتيب روشن مىشود كه سرنوشت كسانى كه وظيفه بزرگ امر به معروف و نهى از منكر را ترك مىكنند- به خصوص اگر از دانشمندان و علما باشند- سرنوشت همان گناهكاران است و در حقيقت شريك جرم آنها محسوب مىشوند.
از ابن عباس مفسر معروف نقل شده كه مىگفت: اين آيه شديدترين آيهاى است كه دانشمندان وظيفهنشناس و ساكت را توبيخ و مذمت مىكند.
بديهى است اين حكم اختصاصى به علماى خاموش و ساكت يهود و نصارى ندارد و تمام رهبران فكرى و دانشمندانى كه به هنگام آلوده شدن مردم به گناه و سرعت گرفتن در راه ظلم و فساد، خاموش مىنشينند در بر مىگيرد، زيرا حكم خدا در باره همگان يكسان است! در حديثى از امير مؤمنان على(علیه السلام) مىخوانيم: كه در خطبهاى فرمود:
«اقوام گذشته به اين جهت هلاك و نابود گشتند كه مرتكب گناهان مىشدند و دانشمندانشان سكوت مىكردند، و نهى از منكر نمىنمودند، در اين هنگام بلاها و كيفرهاى الهى بر آنها فرود مىآمد، پس شما اى مردم!امر به معروف كنيد و نهى از منكر نمائيد، تا به سرنوشت آنها دچار نشويد.»(1)
و همين مضمون در نهج البلاغه در اواخر خطبه قاصعه (خطبه 192) نيز آمده است:
«فان اللَّه سبحانه لم يلعن القرن الماضى بين ايديكم الا لتركهم الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فلعن السفهاء لركوب المعاصى و الحكماء لترك التناهى؛
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 1، ص: 649.
خداوند متعال مردم قرون پيشين را از رحمت خود دور نساخت مگر به خاطر اينكه امر به معروف و نهى از منكر را ترك گفتند، عوام را به خاطر ارتكاب گناه و دانشمندان را به خاطر ترك نهى از منكر مورد لعن خود قرار داد و از رحمت خويش دور ساخت».
قابل توجه اينكه درباره توده مردم در آيه سابق تعبير به يفعلون شده و در اين آيه در مورد دانشمندان تعبير به يصنعون و مىدانيم كه «يصنعون» از مادۀ «صنع» به معنى كارهايى است كه از روى دقت و مهارت انجام مىگيرد ولى «يعملون» از مادۀ «عمل» به هر گونه كار گفته مىشود اگر چه دقتى در آن نباشد و اين خود متضمن مذمت بيشترى است، زيرا اگر مردم نادان و عوام كارهاى بدى انجام مىدهند، قسمتى از آن به خاطر نادانى و بىاطلاعى است، ولى دانشمندى كه وظيفه خود را عمل نكند حساب شده، آگاهانه و ماهرانه مرتكب خلاف شده است، و به همين دليل مجازات عالم از جاهل سنگينتر و سختتر است!.(1)
قرآن میفرماید:
«أَمْ لَمْ يَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ * أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»؛(2)
«يا اينكه پيامبرشان را نشناختند (و از سوابق او آگاه نيستند)، از اين رو او را انكار مىكنند؟! يا مىگويند او ديوانه است؟!، ولى او حق را براى آنان آورده؛ امّا بيشترشان از حق كراهت دارند (و گريزانند).»
آيا نمىشناسيد رسول خود را پس شما او را منكر مىشويد، حضرت رسالت در ميان قريش بلكه در حجاز بلكه در عرب گمنام نبود اشرف قبائل عرب قريش بودند و اشرف طوائف قريش بنىهاشم بودند مخصوصاً پدران حضرت رسالت مثل عبد اللَّه و عبد المطلب و هاشم و عبد مناف تا برسد بحضرت اسماعيل و ابراهيم تمام از معاريف و بزرگان بودند، و حضرت در ميانه آنها به درستى و امانت و صحّت شناخته شده بود كه او را محمّد امين مىگفتند: و مىفرمايد: بعد از آنكه تقاضا كردند مشركين و كفار؛ «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ» و حضرت فرمود: «ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما يُوحى إِلَيَ) (قُلْ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أَدْراكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ»؛(1)خلاصه آنكه حضرت چهل سال در ميان قوم بود چهار سال نزد جدش عبد المطّلب و چندين سال نزد عمش ابىطالب و فاطمه بنت اسد و سپس تزويج فرمود خديجه كبرى كه ملكه حجاز بود و در مدت اين چهل سال ميانه آنها به درستى و صحت عمل و امانت رفتار مىفرمود و اظهارى نداشت تا موقعى كه مبعوث به رسالت شد در سال چهلم عام الفيل 27 رجب و اين قرآن مجيد تدريجاً بر او نازل مىشد.
«أَمْ لَمْ يَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ»؛ استفهام تقريريست كه كاملاً او را ميشناسيد.
(فَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ) اگر شناسا نبود انكار مىكرديد، عذرى بر خود مىتراشيديد، ولى چون كاملاً به درستى او را شناختهايد هيچگونه عذرى نداريد مگر اينكه بگوئيد.
1) . یونس / 15 و 16.
نسبت جنون به حضرتش دادند با اينكه عقل كل و كل عقل است كداميك از فرمايشات او و از آيات كتابش بر خلاف عقل و حكمت و مصلحت است فقط منشأ جنونش اينست كه ميگويد: شرك نياوريد و تقليد آباء خود كه در ضلالت و گمراهى بودند نكنيد و از فساد و معاصى و اعمال زشت دستبرداريد و خداى يكتا را عبادت كنيد و اين قرآنى كه آورده است كه ميفرمايد:
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ».
«أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ»؛ چنين نيست، بلكه با كمال متانت و درستى و حق و حقيقت آمده.
«بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِ»؛ پس از اين بيانات خداوند سرّ ايمان نياوردن آنها را بيان ميفرمايد: «وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»، زيرا راه حق امريست مشكل بر خلاف هواى نفس و زخارف دنيا و وساوس شياطين انسى و جنى است و راههاى باطل موافق با هواهاى نفسانى و زخارف دنيوى و وساوس شيطانيست از اين جهت از حق كراهت دارند و تعبير به اكثر براى اينست كه قليلى از آنها متنبه شدند و طالب حق شدند و ايمان آوردند و امروز هم مشاهده مىكنيم كه اكثر ناس دشمن حق هستند و متمايل به باطل مىشوند.(1)
قرآن میفرماید:
1) . طیب، عبدالحسین، اطیبالبیان فی تفسیر القرآن، ج9، ص: 431.
«إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ فَسَيُنْفِقُونَها ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ وَ الَّذينَ كَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ»؛(1)
«آنها كه كافر شدند، اموالشان را براى بازداشتن (مردم) از راه خدا خرج مىكنند؛ آنان اين اموال را (كه براى به دست آوردنش زحمت كشيدهاند، در اين راه) مصرف مىكنند، امّا مايه حسرت و اندوهشان خواهد شد؛ و سپس شكست خواهند خورد؛ و (در جهان ديگر) كافران همگى به سوى دوزخ گردآورى خواهند شد.»
شأن نزول
در تفسير على بن ابراهيم و بسيارى ديگر از تفاسير چنين آمده است كه آيۀ فوق در مورد جنگ بدر و كمكهاى مالى مردم مكه نازل شده است، زيرا هنگامى كه مشركان مكه به وسيله قاصد ابو سفيان از جريان آگاه شدند اموال فراوانى جمع و جور كردند تا به جنگجويان خود كمك كنند، اما سرانجام شكست خوردند و كشته شدند و به سوى آتش دوزخ شتافتند و آنچه را در اين راه مصرف كرده بودند مايه حسرت و اندوهشان شد.
البته در آيه نخست اشاره به ساير كمكهاى آنها در مبارزاتشان بر ضد اسلام نيز هست و مسأله به طور كلى مطرح شده است.
بعضى نيز گفتهاند كه آيه در باره كمكهاى ابو سفيان براى استخدام دو هزار مزدور در جنگ احد نازل شده است، ولى از آنجا كه آيات در رديف آيات مربوط به جنگ بدر قرار گرفته شأن نزول اول صحيحتر به نظر مىرسد.
1) . انفال / 36.
شأن نزول آيه هر چه باشد مفهوم آيه يك مفهوم جامع است كه تمام كمك- هاى مالى دشمنان حق و عدالت را براى پيشرفت مقاصد شومشان در بر مىگيرد.
نخست مىگويد: «كافران و دشمنان حق اموالشان را انفاق مىكنند تا مردم را از راه خدا باز دارند»؛ «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ»، اما اين صرف اموال هيچ گاه پيروزى براى آنها نمىآفريند «به زودى اين اموال را انفاق مىكنند اما سرانجام مايه حسرت و اندوهشان خواهد بود»؛ «فَسَيُنْفِقُونَها ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً».
«سپس مغلوب طرفداران حق مىشوند»؛ «ثُمَّ يُغْلَبُونَ».
نه تنها در زندگى اين جهان گرفتار حسرت و شكست مىشوند بلكه در سراى ديگر اين «كافران دسته جمعىبه سوى دوزخ مىروند»؛ «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ».
در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت:
مجازات ديگرشان شكست برنامههايشان است، زيرا افراد زرخريد و مزدور و
آنها كه به عشق مال و ثروت نبرد مىكنند هرگز نمىتوانند در برابر افراد با ايمانى كه به خاطر هدف مقدسى مىجنگند بايستند.
حوادث دنياى معاصر ما نيز بارها نشان داده كه دولتهاى نيرومند كه سربازانشان را با پول و وسائل شهوت تشويق به جنگ مىكردند در برابر ملتهاى كوچكى كه از روى ايمان مىجنگيدند به رسوايى مغلوب شدند.
علاوه بر اين دو مجازات دنيا، مجازات سومى نيز در جهان ديگر در پيش دارند كه همان گرفتارى آتش خشم و غضب الهى است.
آنچه در آيۀ فوق آمده در جهان امروز ما نيز نمونههاى فراوانى دارد، نيروهاى اهريمنى استعمار، و طرفداران ظلم و فساد و ستمگرى، و حاميان مذاهب خرافى و باطل، سرمايههاى كلانى براى پيشبرد اهدافشان و باز داشتن انسانها از راه حق به اشكال مختلفى مصرف مىكنند، گاهى در لباس مزدوران جنگى، و زمانى در شكل كمكهاى ظاهراً انسانى، مانند ساختن بيمارستانها و درمانگاهها، و زمان ديگرى به شكل كمكهاى فرهنگى و مانند آن، اما ماهيت و هدف نهايى همه يكى است و آن توسعه استعمار و ظلم و ستم است و اگر مؤمنان راستين همانند مجاهدان بدر صفوف متشكل و پرمقاومتى داشته باشند، مىتوانند همه اين نقشهها را نقش بر آب كنند و حسرت اين سرمايهها را به دلشان بگذارند، و سرانجام جمعشان را به دوزخ بفرستند!.
بعضى از مفسران گفتهاند كه اين آيه يكى از نشانههاى صدق دعوت پيامبر است، زيرا از حوادث بعد كه شكست دشمنان اسلام است خبر مىدهد، اگر چه آنها براى پيروزى اموال زيادى مصرف كردند، ولى اگر ما آيه را يك اخبار
غيبى مربوطه به حوادث آينده هم ندانيم حد اقل نشانه محتوى دقيق و حساب شده قرآن در باره مبارزه حق و باطل است و عظمت قرآن و تعليمات اسلام را روشن مىسازد.
پس از آنكه در آيه گذشته سه نتيجه شوم انفاقهاى مالى دشمنان حق بازگو شد در آيه بعد مىفرمايد: اين حسرت و شكست و بدبختى «براى آن است كه خداوند مىخواهد ناپاك را از پاك در اين جهان و جهان ديگر جدا سازد.»(1)
قرآن میفرماید:
«قَدْ كانَتْ آياتي تُتْلى عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ تَنْكِصُونَ * مُسْتَكْبِرينَ بِهِ سامِراً تَهْجُرُونَ»؛(2)«يا اينكه پيامبرشان را نشناختند (و از سوابق او آگاه نيستند)، از اين رو او را انكار مىكنند؟! يا مىگويند او ديوانه است؟!، ولى او حق را براى آنان آورده؛ امّا بيشترشان از حق كراهت دارند (و گريزانند).»
«إِنَّ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ في سَمِّ الْخِياطِ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمينَ»؛(3)
«كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند، و در برابر آن تكبّر ورزيدند، (هرگز) درهاى آسمان به رويشان گشوده نمىشود؛ و (هيچ گاه) داخل بهشت نخواهند شد مگر اينكه شتر از سوراخ سوزن بگذرد! اين گونه، گنهكاران را جزا مىدهيم!»
بار ديگر قرآن به سراغ سرنوشت افراد متكبر و لجوج يعنى آنها كه زير بار آيات پروردگار نمىروند و دربرابر حق تسليم نيستند رفته، مىگويد: «كسانى كه آيات ما را تكذيب كنند و در برابر آن تكبر ورزند درهاى آسمان به روى آنان گشوده نمىشود»؛ «إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ».
در حديثى از امام باقر(علیه السلام) چنين مىخوانيم:
«اما المؤمنون فترفع اعمالهم و ارواحهم الى السماء فتفتح لهم ابوابها و اما الكافر فيصعد بعمله و روحه حتى اذا بلغ الى السماء نادى مناد اهبطوا به الى سجين؛ اما مؤمنان، اعمال و ارواحشان به سوى آسمانها برده مىشود و درهاى آسمان به روى آنها گشوده خواهد شد، اما كافر روح و عملش را بالا مىبرند تا به آسمان برسد در اين هنگام كسى صدا مىزند آن را به سوى سجين (دوزخ) پائين ببريد.»(1)
به همين مضمون رواياتى نيز از پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) در تفسير طبرى و ساير تفاسير در ذيل آيه مورد بحث نقل شده است.
ممكن است منظور از آسمان در اينجا معنى ظاهر آن باشد، و نيز ممكن است كنايه از مقام قرب خدا بوده باشد، همانطور كه در آيه 9 سوره فاطر مىخوانيم: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ»؛ «سخنان پاكيزه به سوى او بالا مىروند و عمل صالح را ترفيع مىدهد».
سپس اضافه مىكند: «آنها وارد بهشت نخواهند شد، تا زمانى كه شتر از سوراخ سوزن بگذرد!»؛ «وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ».
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ذيل آيه مورد بحث.
اين تعبير كنايه لطيفى از محال بودن اين امر است، در واقع براى اينكه عدم امكان دخول اين افراد در بهشت به صورت يك مسأله حسى درآيد، اين مثال انتخاب شده است، تا همانطور كه هيچكس ترديد ندارد كه ممكن نيست شتر با آن جثه بزرگش از سوراخ باريك سوزن عبور كند، همين طور مسلم بدانند راهى براى ورود افراد بىايمان متكبر در بهشت مطلقاً موجود نيست!.
«جمل» در لغت به معنى شترى است كه تازه دندان برآورده، ولى يكى از معانى جمل طنابهاى محكمى كه كشتىها را با آن مهار مىكنند، نيز مىباشد(1)
و از آنجا كه طناب و سوزن تناسب بيشترى با هم دارند، بعضى اين معنى را در تفسير آيه بهتر دانستهاند، ولى بيشتر مفسران اسلامى معنى اول را ترجيح دادهاند، و حق با آنها است زيرا:
اولاً: در روايات پيشوايان اسلام نيز تعبيراتى ديده مىشود كه با تفسير اول متناسب است.
ثانياً: نظير اين تفسير در باره ثروتمندان (خودخواه و متكبر) نيز در انجيل ديده مىشود، در انجيل لوقا باب 18 جمله 24 و 25 چنين مىخوانيم كه عيسى فرمود: «چه بسيار مشكل است كسانى را كه صاحبان دولتند درآمدن در ملكوت خدا، زيرا آسانتر است شتر را كه در چشمه سوزن درآيد از اينكه صاحب دولتى در ملكوت خدا داخل شود».
حد اقل از اين جمله چنين استفاده مىشود كه اين كنايه، از قديم در ميان اقوام معمول بوده است.
1) . زبیدی، محمد مرتضی، تاج العروس، مادۀ جمل.
هم امروز نيز در ميان ما اين ضرب المثل درباره افرادى كه گاهى زياد سختگيرند و گاهى بسيار آسان مىگيرند رائج است، مىگويند" فلان كس گاهى از دروازه وارد نمىشود، ولى گاهى از چشمه سوزن عبور مىكند».
ثالثا- با توجه به اينكه كلمۀ «جمل" بيشتر در معنى اول به كار مىرود و استعمال اين كلمه در معنى طناب ضخيم بسيار كم است تفسير اول مناسبتر به نظر مىرسد.
در پايان آيه براى تأكيد و توضيح بيشتر اضافه مىكند، «اين چنين گنهكاران را كيفر مىدهيم»؛ «وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمِينَ».
در آيه بعد، به قسمتى ديگر از مجازات دردناك آنها اشاره كرده مىگويد:
«براى اين گونه افراد، بسترهايى از جهنم و آتش سوزان است و روى آنها پوششهايى از همان آتش سوزان قرار دارد.»(1)
قرآن میفرماید:
«وَ إِذا جاؤُكُمْ قالُوا آمَنَّا وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْكُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما كانُوا يَكْتُمُونَ»؛(2)
«هنگامى كه نزد شما مىآيند، مىگويند: ايمان آوردهايم! (امّا) با كفر وارد مىشوند، و با كفر خارج مىگردند؛ و خداوند، از آنچه كتمان مىكردند، آگاهتر است!»
در آيه نخست براى تكميل بحث در باره منافقان اهل كتاب، پرده از روى نفاق درونى آنها برداشته و به مسلمانان چنين اعلام مىكند: «هنگامى كه نزد شما مىآيند مىگويند ايمان آورديم در حالى كه با قلبى مملو از كفر داخل مىشوند و به همان حال نيز از نزد شما بيرون مىروند و منطق و استدلال و سخنان شما در قلب آنها كمترين اثرى نمىبخشد»؛ «وَ إِذا جاؤُكُمْ قالُوا آمَنَّا وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْكُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ».
بنا بر اين چهرههاى حق به جانب و اظهار ايمان و همچنين پذيرش ظاهرى و رياكارانهاى كه در برابر سخنان شما نشان مىدهند، نبايد شما را فريب دهد.
و در پايان آيه به آنها اخطار مىكند كه با تمام اين پردهپوشىها خداوند از آنچه آنها كتمان مىكنند، آگاه و با خبر است. و در آيه بعد نشانههاى ديگرى از نفاق آنها را بازگو مىكند، از جمله اينكه مىگويد: «بسيارى از آنها را مىبينى كه در مسير گناه و ستم و خوردن اموال حرام بر يكديگر سبقت مىجويند»؛ «وَ تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ».
يعنى آن چنان آنها در راه گناه و ستم گام بر مىدارند كه گويا به سوى اهداف افتخارآميزى پيش مىروند، و بدون هيچگونه شرم و حيا، سعى مىكنند از يكديگر پيشى گيرند.
بايد توجه داشت كه كلمۀ «اثم» هم به معنى «كفر» آمده است و هم به معنى هر گونه «گناه»، ولى چون در اينجا در مقابل «عدوان» قرار گرفته است، بعضى از مفسران آن را به معنى گناهانى كه زيان آن تنها متوجه خود انسان مىشود تفسير كردهاند بر خلاف عدوان كه زيان آن به ديگران مىرسد، اين احتمال نيز هست كه
ذكر «عدوان» بعد از ذكر «اثم» به اصطلاح از قبيل ذكر عام بعد از خاص و ذكر اكل سحت بعد از آنها از قبيل ذكر اخص بوده باشد.
به اين ترتيب قبلاً آنها را به خاطر هر گونه گناه مذمت مىكند، و سپس روى دو گناه بزرگ به خاطر اهميتى كه داشتهاند، انگشت مىگذارد، يكى ستمگرى و ديگرى خوردن اموال حرام، اعم از رشوه و غير آن.
كوتاه سخن اينكه: قرآن اين دسته از منافقان اهل كتاب را، به خاطر پردهدرى و جرئت و بىپروايى در برابر هر گونه گناه و به خصوص ستمگرى و بالاخص خوردن اموال نامشروع همانند رشوه، و ربا و مانند آن مذمت مىكند.
و در پايان آيه براى تأكيد زشتى اعمال آنها مىگويد: «چه عمل زشت و ننگينى آنها انجام مىدهند»؛ «لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ».
از تعبير كانوا يعملون چنين استفاده مىشود كه انجام اين اعمال براى آنها جنبه اتفاقى نداشته بلكه بر آن مداومت داشته و مكرر مرتكب آن شدهاند. سپس در آيه سوم حمله را متوجه دانشمندان آنها كرده كه با سكوت خود آنان را به گناه تشويق مىنمودند و مىگويد: «چرا دانشمندان مسيحى و علماى يهود، آنها را از سخنان گناهآلود و خوردن اموال نامشروع باز نمىدارند»؛ «لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ»؛ همانطور كه در سابق اشاره كردهايم ربانيون جمع «ربانى» و در اصل از كلمۀ «رب» گرفته شده، و به معنى دانشمندانى است كه مردم را به سوى خدا دعوت مىكنند، ولى در بسيارى از موارد اين كلمه به علماى مذهبى مسيحى اطلاق مىشده است.
و احبار جمع «حبر» (بر وزن ابر) به معنى دانشمندانى است كه اثر نيكى از خود در جامعه مىگذارند، ولى در بسيارى از موارد به علماى يهود گفته ميشود.
ضمناً از اينكه در اين آيه ذكرى از عدوان كه در آيه قبل بود ديده نمىشود، بعضى استفاده كردهاند كه اثم به همان معناى وسيع كلمه است كه عدوان در آن درج است.در اين آيه بر خلاف آيه گذشته تعبير به «قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ» شده است، و اين تعبير ممكن است، اشاره به اين بوده باشد كه دانشمندان موظفند مردم را هم از سخنان گناهآلود باز دارند و هم از اعمال گناه، و يا اينكه «قول" در اينجا به معنى اعتقاد است يعنى دانشمندان براى اصلاح يك اجتماع فاسد، نخست بايد افكار و اعتقادات نادرست آنها را تغيير دهند، زيرا تا انقلابى در افكار پيدا نشود، نمىتوان انتظار اصلاحات عميق در جنبههاى عملى داشت و به اين ترتيب آيه، راه اصلاح جامعه فاسد را كه بايد از انقلاب فكرى شروع شود به دانشمندان نشان مىدهد.
و در پايان آيه، قرآن به همان شكل كه گناهكاران اصلى را مذمت نمود، دانشمندان ساكت و ترك كننده امر به معروف و نهى از منكر را مورد مذمت قرار داده، مىگويد: «چه زشت است كارى كه آنها انجام مىدهند»؛ «لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ»؛ و به اين ترتيب روشن مىشود كه سرنوشت كسانى كه وظيفه بزرگ امر به معروف و نهى از منكر را ترك مىكنند- به خصوص اگر از دانشمندان و علما باشند- سرنوشت همان گناهكاران است و در حقيقت شريك جرم آنها محسوب مىشوند.
از ابن عباس مفسر معروف نقل شده كه مىگفت: اين آيه شديدترين آيهاى است كه دانشمندان وظيفهنشناس و ساكت را توبيخ و مذمت مىكند.
بديهى است اين حكم اختصاصى به علماى خاموش و ساكت يهود و نصارى ندارد و تمام رهبران فكرى و دانشمندانى كه به هنگام آلوده شدن مردم به گناه و سرعت گرفتن در راه ظلم و فساد، خاموش مىنشينند در بر مىگيرد، زيرا حكم خدا در باره همگان يكسان است! در حديثى از امير مؤمنان على(علیه السلام) مىخوانيم: كه در خطبهاى فرمود:
«اقوام گذشته به اين جهت هلاك و نابود گشتند كه مرتكب گناهان مىشدند و دانشمندانشان سكوت مىكردند، و نهى از منكر نمىنمودند، در اين هنگام بلاها و كيفرهاى الهى بر آنها فرود مىآمد، پس شما اى مردم! امر به معروف كنيد و نهى از منكر نمائيد، تا به سرنوشت آنها دچار نشويد.»(1)
و همين مضمون در نهج البلاغه در اواخر خطبه قاصعه (خطبه 192) نيز آمده است:
«فان اللَّه سبحانه لم يلعن القرن الماضى بين ايديكم الا لتركهم الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فلعن السفهاء لركوب المعاصى و الحكماء لترك التناهى؛ خداوند متعال مردم قرون پيشين را از رحمت خود دور نساخت مگر به خاطر اينكه امر به معروف و نهى از منكر را ترك گفتند، عوام را به خاطر ارتكاب گناه و دانشمندان را به خاطر ترك نهى از منكر مورد لعن خود قرار داد و از رحمت خويش دور ساخت».
قابل توجه اينكه درباره توده مردم در آيه سابق تعبير به يفعلون شده و در اين آيه در مورد دانشمندان تعبير به يصنعون و مىدانيم كه «يصنعون» از مادۀ «صنع» به معنى كارهايى است كه از روى دقت و مهارت انجام مىگيرد ولى" يعملون» از مادۀ
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 1، ص: 649.
«عمل» به هر گونه كار گفته مىشود اگر چه دقتى در آن نباشد و اين خود متضمن مذمت بيشترى است، زيرا اگر مردم نادان و عوام كارهاى بدى انجام مىدهند، قسمتى از آن به خاطر نادانى و بىاطلاعى است، ولى دانشمندى كه وظيفه خود را عمل نكند حساب شده، آگاهانه و ماهرانه مرتكب خلاف شده است، و به همين دليل مجازات عالم از جاهل سنگينتر و سختتر است!.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَتْهُمْ آيَةٌ لَيُؤْمِنُنَّ بِها قُلْ إِنَّمَا الْآياتُ عِنْدَ اللَّهِ وَ ما يُشْعِرُكُمْ إنّها إِذا جاءَتْ لا يُؤْمِنُونَ * وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ كَما لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ نَذَرُهُمْ في طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ * وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْءٍ قبلاً ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ»؛(2)«با نهايت اصرار، به خدا سوگند ياد كردند كه اگر نشانهاى [معجزهاى] براى آنان بيايد، حتماً به آن ايمان مىآورند؛ بگو: معجزات فقط از سوى خداست (و در اختيار من نيست كه به ميل شما معجزهاى بياورم)؛ و شما از كجا مىدانيد كه هر گاه معجزهاى بيايد (ايمان مىآورند؟ خير،) ايمان نمىآورند!و ما دلها و چشمهاى آنها را واژگونه مىسازيم؛ (آرى آنها ايمان نمىآورند) همانگونه كه در آغاز، به آن ايمان نياوردند! و آنان را در حال طغيان و سركشى، به خود وامىگذاريم تا سرگردان شوند! (و حتّى) اگر فرشتگان را بر آنها
نازل مىكرديم، و مردگان با آنان سخن مىگفتند، و همه چيز را در برابر آنها جمع مىنموديم، هرگز ايمان نمىآوردند؛ مگر آنكه خدا بخواهد!، ولى بيشتر آنها نمىدانند!»
در آيات گذشته دلائل منطقى متعددى در زمينه توحيد، ذكر شد كه براى اثبات يگانگى خدا و نفى شرك و بتپرستى كافى بود، اما با اين حال جمعى از مشركان لجوج متعصب، تسليم نشدند و شروع به بهانهجويى كردند، و از جمله خارق عادات عجيب و غريبى كه بعضى از آنها اساسا محال بود از پيامبر(صلی الله علیه و آله) خواستند و به دروغ ادعا كردند كه هدفشان آن است كه اين گونه معجزات را ببينند و ايمان بياورند، قرآن در آيه نخست وضع آنها را چنين نقل مىكند:
«با نهايت اصرار سوگند ياد كردند كه اگر معجزهاى براى آنها بيايد ايمان خواهند آورد»؛ «وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَتْهُمْ آيَةٌ لَيُؤْمِنُنَ بِها».(1)
قرآن در پاسخ آنها دو حقيقت را بازگو مىكند: نخست به پيامبر(صلی الله علیه و آله) اعلام مىكند كه به آنها بگويد اين كار در اختيار من نيست كه هر پيشنهادى آنها بكنند انجام مىدهد، بلكه «معجزات تنها از ناحيه خدا است و به فرمان او است»؛ «قُلْ إِنَّمَا الْآياتُ عِنْدَ اللَّهِ».
سپس روى سخن را به مسلمانان سادهدلى كه تحت تأثير سوگندهاى غليظ و شديد مشركان قرار گرفته بودند كرده، مىگويد: «شما نمىدانيد كه اينها
1) . «جهد» به معنى كوشش و تلاش براى انجام هر كارى است و منظور در اينجا كوشش براى سوگندهاى مؤكد است.
دروغ مىگويند و اگر اين معجزات و نشانههاى مورد درخواست آنها انجام شود باز ايمان نخواهند آورد»؛ «وَ ما يُشْعِرُكُمْ إنّها إِذا جاءَتْ لا يُؤْمِنُونَ».(1)
صحنههاى مختلف برخورد پيامبر(صلی الله علیه و آله) با آنها نيز گواه اين حقيقت است كه اين دسته در جستجوى حق نبودند بلكه هدفشان اين بود كه با بهانهجويىها مردم را سرگرم ساخته و بذر شك و ترديد در دلها بپاشند.
در آيه بعد علت لجاجت آنها چنين توضيح داده شده است كه آنها بر اثر اصرار در كجروى و تعصبهاى جاهلانه و عدم تسليم در مقابل حق، درك و ديد سالم را از دست دادهاند، و گيج و گمراه در سرگردانى به سر مىبرند، و چنين مىگويد:
«ما دلها و چشمهاى آنها را وارونه و دگرگون مىنمائيم، آن چنان كه در آغاز و ابتداى دعوت ايمان نياوردند»؛ «وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ كَما لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ».
در اينجا نيز اين كار به خدا نسبت داده شده است نظير چيزى كه در آيات قبل گذشت، و اين در حقيقت عكسالعمل و نتيجه اعمال خود آنها است، و
1) . در اينكه «ما» در جمله فوق استفهاميه است يا نافيه و همچنين در چگونگى تركيب جمله در ميان مفسران گفتگو بسيار است، بعضى" ما" را استفهام انكارى گرفتهاند در حالى كه اگر چنين باشد معنى جمله چنين خواهد بود: «شما از كجا مىدانيد كه اگر معجزهاى بيايد ايمان نمىآورند» يعنى ممكن است ايمان بياورند و اين درست بر خلاف مقصود آيه است، لذا بعضى «ما» را به معنى نافيه گرفتهاند(نزديكتر به ذهن همين است) بنا بر اين معنى جمله چنين مىشود: «شما نمىدانيد كه اگر اين معجزات نيز انجام شود، آنها ايمان نخواهند آورد» و در اين صورت فاعل «يشعر» كلمۀ «شىء» است كه در تقدير مىباشد، و يشعر داراى دو مفعول است؛ «كم» مفعول اول، و «انها...» مفعول ثانى است.
نسبت دادن آن به خدا به عنوان اين است كه او علت العلل و سرچشمه جهان هستى است، و هر خاصيتى در هر چيز است به اراده او است، و به تعبير ديگر خداوند در لجاجت و كجروى و تعصبهاى كوركورانه اين اثر را آفريده است كه تدريجاً درك و ديد انسان را از كار مىاندازد.
و در پايان آيه مىفرمايد: «ما آنها را در حال طغيان و سركشى به حال خود وامىگذاريم تا سرگردان شوند»؛ «وَ نَذَرُهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ)(1).
خداوند همه ما را از گرفتار شدن در چنين سرگردانى كه زائيده اعمال بىرويه خود ما است حفظ كند، و درك و ديد كاملى به ما مرحمت نمايد كه چهره حقيقت را آن چنان كه هست بنگريم.
اين آيه با آيات قبل مربوط است، همه يك حقيقت را تعقيب مىكنند، هدف اين چند آيه اين است كه جمعى از تقاضا كنندگان معجزات عجيب و غريب در تقاضاهاى خود صادق نيستند و هدفشان پذيرش حق نمىباشد، لذا بعضى از خواستههاى آنها (مثل آمدن خدا در برابر آنان!) اصولاً محال است.
آنها به گمان خود مىخواهند با مطرح ساختن اين درخواستها و معجزات عجيب و غريب افكار مؤمنان را متزلزل و نظر حقجويان را مشوب و به خود مشغول سازند.
قرآن در آيۀ فوق با صراحت مىگويد: «اگر ما (آن طور كه درخواست كرده بودند)
1) . يعمهون از مادۀ «عمه» (بر وزن قدح) به معنى سرگردانى و تحير است.
فرشتگان را بر آنها نازل مىكرديم و مردگان مىآمدند و با آنها سخن مىگفتند و خلاصه هر چه مىخواستند در برابر آنها گرد مىآورديم، باز ايمان نمىآوردند»؛ «وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْءٍ قبلاً ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا».(1)
سپس براى تأكيد مطلب مىفرمايد: «تنها در يك صورت ممكن است ايمان بياورند و آن اينكه خداوند با مشيت اجبارى خود آنها را وادار به قبول ايمان كند» و بديهى است كه اينگونه ايمان هيچ فايده تربيتى و اثر تكاملى نخواهد داشت (إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ) و در پايان آيه اضافه مىكند كه «بيشتر آنها جاهل و بىخبرند»؛ «وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ».
در اينكه منظور از ضمير «هم» در اين جمله چه اشخاصى هستند؟ در ميان مفسران گفتگو است: ممكن است اشاره به مؤمنانى باشد كه اصرار داشتند پيامبر(صلی الله علیه و آله) به خواسته اين دسته از كفار ترتيب اثر دهد و هر معجزهاى را پيشنهاد مىكنند بياورد.
زيرا بيشتر اين مؤمنان از اين واقعيت بىخبر بودند و توجه نداشتند كه آنها در تقاضاى خود صادق نيستند، ولى خدا مىدانست كه اين مدعيان دروغ مىگويند به همين دليل به خواستههاى آنها ترتيب اثر نداد، اما براى اينكه دعوت پيامبر(صلی الله علیه و آله) بدون معجزه نمىتواند باشد در موارد خاصى معجزات مختلفى بر دست او آشكار كرد.
1) . منظور از «حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْءٍ» اين است كه همه چيز و همه خواستههاى آنها انجام پذيرد زيرا حشر در اصل به معنى جمع و گردآورى است، و قبلاً به معنى روبرو و مقابل است، اين احتمال نيز هست كه «قبلا» جمع «قبيل" بوده باشد يعنى گروه گروه فرشتگان و مردگان و... در برابر آنها حاضر شوند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه ضمير «هم» بازگشت به «كفار در خواست كننده» كند يعنى بيشتر آنها از اين واقعيت بىخبرند كه خدا توانايى بر هر گونه كار خارقالعادهاى دارد، ولى گويا آنها قدرتش را محدود مىدانند، لذا هر گاه پيامبر(صلی الله علیه و آله) معجزهاى نشان مىداد آن را حمل بر سحر يا چشمبندى مىكردند چنان كه در آيه ديگر مىخوانيم: «وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً مِنَ السَّماءِ فَظَلُّوا فِيهِ يَعْرُجُونَ لَقالُوا إِنَّما سُكِّرَتْ أَبْصارُنا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ»؛(1)
«اگر درى از آسمان به روى آنها مىگشوديم و از آن بالا مىرفتند، مىگفتند ما چشمبندى شدهايم و ما را سحر و جادو كردهاند!»؛ بنا بر اين آنها جمعيتى نادان و لجوجند كه نبايد به آنان و سخنانشان اعتنا كرد.(2)
قرآن میفرماید:
«وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَليمٍ»؛(3)
«و (به خاطر بياور) زمانى را كه گفتند: «پروردگارا! اگر اين حق است و از طرف توست، بارانى از سنگ از آسمان بر ما فرود آر! يا عذاب دردناكى براى ما بفرست!»
اين سخن را به خاطر آن مىگفتند كه بر اثر شدت تعصب و لجاجت چنان مىپنداشتند كه آئين اسلام صد در صد بىاساس است و گرنه كسى كه احتمال حقانيت آن را مىدهد چنين نفرينى به خود نمىكند،اين احتمال نيز وجود دارد كه سركردگان مشركان براى اغفال مردم گاهى چنين سخنى را مىگفتند تا به افراد سادهلوح نشان دهند آئين محمد(صلی الله علیه و آله) به كلى باطل است، در حالى كه در دلشان چنين نبود.
گويا مشركان در اين سخن مىخواستند اين مطلب را وانمود كنند كه تو در باره انبياى پيشين مىگويى خداوند دشمنانشان را گاهى به وسيله بارانى از سنگ مجازات كرد (همانند قوم لوط) اگر راست مىگويى تو نيز چنين كن! در «مجمع البيان» از امام صادق(علیه السلام) چنين نقل شده: پس از آنكه پيامبر(صلی الله علیه و آله) على(علیه السلام) را در غدير خم به خلافت منصوب كرد و فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه».
اين مسأله در همه جا منتشر شد، «نعمان بن حارث قهرى» (كه از منافقان بود) خدمت پيامبر(صلی الله علیه و آله) آمد و گفت: به ما گفتى شهادت به توحيد و نفى بتها بدهيم، و گواهى به رسالت تو بدهيم، و دستور به جهاد و حج و روزه و نماز و زكاة دادى، همه را پذيرفتيم، ولى به اين قناعت نكردى و اين پسر (منظورش على بن ابىطالب(علیه السلام) است!) را خليفه كردى و گفتى «من كنت مولاه فعلى مولاه» آيا اين سخن از تو است يا دستورى از طرف خداست؟
پيامبر فرمود: به خدايى كه جز او معبودى نيست از ناحيه خداست، نعمان برگشت در حالى كه مىگفت «اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا
حِجارَةً مِنَ السَّماءِ»؛ «خداوندا اگر اين سخن از ناحيه تو است بارانى از سنگ از آسمان بفرست چيزى نگذشت كه سنگى بر او سقوط كرد و كشته شد.»(1)
اين حديث منافات با آن ندارد كه آيه پيش از داستان غدير نازل شده باشد، زيرا شأن نزول آيه جريان" نعمان" نبوده بلكه نعمان در نفرين خود از آيهاى كه قبلاً نازل شده بود، اقتباس كرد و اين نظير آن است كه ما در دعاى خود از قرآن اقتباس مىكنيم و مىگوئيم: «رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً».
در آيات گذشته دو ايراد از ناحيه مخالفان به پيامبر(صلی الله علیه و آله) شد كه يكى از آنها باطل بودنش واضح بوده، لذا قرآن به پاسخ آن نپرداخته، و آن اينكه گفتند: «ما اگر بخواهيم مىتوانيم مثل قرآن را بياوريم» مسلماً اين يك ادعاى كاذب و تو خالى بود و اگر مىتوانستند حتما آورده بودند، بنا بر اين نيازى به پاسخ نداشته است.
ايراد دوم آنها اين بود كه اگر اين آيات حق است و از طرف خدا است پس ما را مجازات كند و بلا بر ما فرود آرد قرآن در سومين آيه مورد بحث به آنها چنين پاسخ مىدهد:
«هيچگاه خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد در حالى كه تو در ميان آنها هستى»؛ «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ».
در حقيقت وجود پر بركت تو كه «رحمة للعالمين» هستى مانع از آن است كه بر اين گناهكاران بلا نازل گردد، و همانند اقوام گذشته كه به طور دسته جمعى و يا انفرادى با وسائل مختلف از ميان رفتند، نابود گردند.
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 2، ص: 151
سپس اضافه مىكند «همچنين خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد در حالى كه استغفار كنند» (و از او تقاضاى عفو نمايند)؛ «وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ».
در تفسير اين جمله مفسران احتمالاتى دادهاند بعضى گفتهاند منظور اين است كه بعضى از مشركان بعد از گفتن جمله آيه قبل از گفتار خود پشيمان شدهاند و و عرضه داشتهاند: «غفرانك ربنا؛ خدايا ما را بر اين گفتار ببخش» و همين سبب شد كه حتى بعد از خروج پيامبر از مكه گرفتار بلا و نابودى نشوند.
جمع ديگرى گفتهاند اين جمله اشاره به باقيمانده مؤمنان در مكه است، زيرا پس از هجرت پيامبر جمعى كه قادر بر هجرت نبودند همچنان در مكه باقى ماندند و وجود آنها كه پرتوى از وجود پيامبر بود مانع از نزول عذاب بر مشركان مكه شد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه اين جمله مفهوم يك جمله شرطيه را دارد يعنى اگر آنها از كردار خود پشيمان شوند و به درگاه خدا روى آرند و استغفار كنند مجازات الهى از آنها برداشته خواهد شد.در عين حال جمع ميان اين احتمالات در تفسير آيه نيز بعيد نيست، يعنى ممكن است آيه اشاره به همه اينها باشد.
در هر حال مفهوم آيه اختصاص به مردم عصر پيامبر ندارد بلكه يك قانون كلى در باره همه مردم است لذا در حديث معروفى كه در منابع شيعه از حضرت على(علیه السلام) و در منابع اهل تسنن از شاگرد على(علیه السلام) ابن عباس نقل شده مىخوانيم:
«كان فى الارض امانان من عذاب اللَّه و قد رفع احدهما فدونكم الآخر فتمسكوا به و قرأ هذه الاية؛ در روى زمين دو وسيله امنيت از عذاب الهى بود يكى از آنها (كه وجود
پيامبر بود) برداشته شد. هم اكنون به دومى (يعنى استغفار) تمسك جوييد سپس آيۀ فوق را تلاوت فرمود».(1)
از آيۀ فوق و اين حديث روشن مىشود كه وجود پيامبران وسيله مؤثرى براى امنيت مردم در برابر بلاهاى سخت و سنگين، و پس از آن استغفار و توبه و روى آوردن به درگاه حق عامل ديگرى است.
اما اگر عامل دوم نيز بر چيده شود جوامع بشرى هيچگونه مصونيتى در برابر مجازاتهاى دردناكى كه به خاطر گناهانشان در انتظار آنهاست نخواهند داشت، اين مجازاتها در شكل حوادث دردناك طبيعى، و يا جنگهاى خانمانسوز و ويرانگر يا اشكال ديگر آشكار مىشوند، همانگونه كه انواع مختلف آن را را تا كنون ديده يا شنيدهايم.
در دعاى كميل كه از حضرت على(علیه السلام) نقل شده مىخوانيم:
«اللهم اغفر لى الذنوب التي تنزل البلاء؛ خداوندا گناهانى را كه مايه نزول بلاها مىشود بر من ببخش.»
اين تعبير نشان مىدهد كه اگر استغفار نباشد بسيارى از گناهان مىتوانند سرچشمه نزول بلاها شوند.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه منظور از استغفار گفتن و تكرار جمله:
«خدايا مرا ببخش» یا «اللهم اغفر لى» نيست، بلكه روح استغفار يك حالت بازگشت به سوى حق و آمادگى براى جبران گذشته است.(2)
قرآن میفرماید:
«وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَعْمالُهُمْ كَسَرابٍ بِقيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ وَ اللَّهُ سَريعُ الْحِسابِ * أَوْ كَظُلُماتٍ في بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ»؛(1)
«كسانى كه كافر شدند، اعمالشان همچون سرابى است در يك كوير كه انسان تشنه از دور آن را آب مىپندارد؛ امّا هنگامى كه به سراغ آن مىآيد چيزى نمىيابد، و خدا را نزد آن مىيابد كه حساب او را به طور كامل مىدهد؛ و خداوند سريع الحساب است! يا همچون ظلماتى در يك درياى عميق و پهناور كه موج آن را پوشانده، و بر فراز آن موج ديگرى، و بر فراز آن ابرى تاريك است؛ ظلمتهايى است يكى بر فراز ديگرى، آن گونه كه هر گاه دست خود را خارج كند ممكن نيست آن را ببيند! و كسى كه خدا نورى براى او قرار نداده، نورى براى او نيست!»
از آنجا كه در آيات گذشته سخن از نور خدا، نور ايمان و هدايت، بود، براى تكميل اين بحث، و روشن شدن حال آنها در مقايسه با ديگران، در آيات مورد بحث سخن از ظلمت كفر و جهل و بىايمانى، و كافران تاريكدل و منافقان گمراه مىگويد، سخن از كسانى مىگويد كه به عكس مؤمنان كه زندگى و افكارشان
1) . نور / 39 و 40.
«نُورٌ عَلى نُورٍ» بود، وجود آنها «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ» است! سخن از كسانى است كه در بيابان خشك وسوزان زندگى به جاى آب به دنبال سراب مىروند، و از تشنگى جان مىدهند، در حالى كه مؤمنان در پرتو ايمان چشمه زلال هدايت را يافته و در كنار آن آرميدهاند.
نخست مىگويد: «كسانى كه كافر شدند اعمالشان همچون سرابى است در يك كوير، كه انسان تشنه آن را از دور آب مىپندارد»؛ «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمالُهُمْ كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً».
«اما هنگامى كه به سراغ آن مىآيد چيزى نمىيابد»؛ «حتى اذا جاءه لم يجده شيئا».
«اما خدا را نزد اعمال خود مىيابد و حساب او را صاف مىكند!»؛ «وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ».
«و خداوند سريع الحساب است!»؛ «وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ».
«سراب» در اصل از مادۀ «سرب» (بر وزن شرف) به معنى راه رفتن در سراشيبى است، و «سرب» (بر وزن حرب) به معنى راه سراشيبى است، به همين مناسبت «سراب» به تلالؤى مىگويند كه از دور در بيابانها و سراشيبىها نمايان مىشود و به نظر مىرسد كه در آنجا آب وجود دارد، در حالى كه چيزى جز انعكاس نور آفتاب نيست(1).
«قيعه» به عقيده بعضى جمع «قاعه» به معنى زمين گسترده و وسيعى است
1) . دانشمندان فيزيكدان امروز مىگويند هنگامى كه هوا گرم مىشود، طبقه هواى مجاور زمين بر اثر شدت گرما انبساط بيشترى پيدا مىكند و با توده مجاور تفاوت مىيابد، امواج نور در آن مىشكند و سراب به خاطر همين شكست نور است.
كه آب و گياه ندارد و به تعبير ديگر به زمينهاى كوير مانند مىگويند كه سراب نيز غالباً در آنجا به چشم مىخورد.
ولى جمعى از مفسران و ارباب لغت اين كلمه را مفرد مىدانند كه جمع آن «قيعان» یا «قيعات» است(1).
گر چه از نظر معنى در اينجا تفاوت چندانى وجود ندارد، ولى تناسب آيه ايجاب مىكند كه مفرد باشد زيرا «سراب» به صورت مفرد ذكر شده و طبعا چنين سرابى در يك بيابان خواهد بود نه در بيابانها.
سپس به مثال دوم مىپردازد و مىگويد: «و يا اعمال اين كافران همانند ظلماتى است در يك اقيانوس پهناور كه موج آن را پوشانده، و بر فراز موج موج ديگرى است و بر فراز آن ابر تاريكى قرار گرفته است»؛ «أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ».
و به اين ترتيب «ظلمتهايى است كه يكى بر فراز ديگرى قرار گرفته!»؛ «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ».
«آن چنان كه هر كس در ميان آن گرفتار شود آن قدر تاريك و ظلمانى است كه اگر دست خود را بيرون آورد ممكن نيست آن را ببيند!»؛ «إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها».
آرى نور حقيقى در زندگى انسانها فقط نور ايمان است و بدون آن فضاى حيات تيره و تار و ظلمانى خواهد بود، اما اين نور ايمان تنها از سوى خدا است «و
1) . به تفسير «مجمع البيان» و «روح المعانى» و «تفسير قرطبى» و «تفسير فخر رازى» و «مفردات راغب» مراجعه شود.
كسى كه خدا نورى برايش قرار نداده نورى براى او نيست»؛ «وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ».
براى درك عمق اين مثال قبلاً لازم است به معنى واژۀ «لجى» توجه شود.
«لجى» (بر وزن گرجى) به معنى درياى عميق و پهناور است و در اصل از مادۀ «لجاج» به معنى پىگيرى كردن كارى است (كه معمولاً در مورد كارهاى نادرست گفته مىشود) سپس به پىگيرى امواج دريا و قرار گرفتن آنها پشت سر هم گفته شده است.
و از آنجا كه دريا هر قدر عميقتر و گستردهتر باشد امواجش بيشتر است اين واژه در مورد درياهاى عميق و پهناور به كار مىرود.
اكنون درياى خروشان و مواجى را در نظر بگيريد كه بسيار عميق و ژرف است و مىدانيم نور آفتاب كه قويترين نورها است تا حد معينى در دريا نفوذ مىكند و آخرين اشعه آن تقريباً در عمق هفتصد متر محو و نابود مىگردد، به طورى كه در اعماق بيشتر ظلمت دائم و شب جاويدان حكمفرما است، چرا كه مطلقاً در آنجا نورى نفوذ نمىكند.
اين را نيز مىدانيم كه آب اگر صاف و بدون تلاطم باشد نور را بهتر منعكس مىكند، ولى امواج متلاطم شعاع نور را در هم مىشكند و مقدار كمترى از آن به اعماق آب منتقل مىگردد.
اگر بر اين امواج خروشان اين موضوع را نيز اضافه كنيم كه ابرى تيره و تار
بر بالاى آنها سايه افكندهباشد ظلمتى كه از آن حاصل مىشود ظلمتى است فوقالعاده متراكم(1).
ظلمت اعماق آب از يك سو، ظلمت امواج خروشان از سوى ديگر، ظلمت ابر تاريك از سوى سوم، ظلماتى است كه بر روى يكديگر قرار گرفته است، و بديهى است كه در چنين ظلمتى نزديكترين اشياء قابل رؤيت نخواهد بود، حتى اگر انسان دست خود را نزديك چشمش قرار دهد آن را نمىبيند.
كافرانى كه از نور ايمان بىبهرهاند به كسى مىمانند كه در چنين ظلمت مضاعفى گرفتار شده است، به عكس مؤمنان روشن ضمير كه مصداق نور على نورند.
بعضى از مفسران گفتهاند كه اين ظلمتهاى سهگانهاى كه افراد بىايمان در آن غوطهورند عبارتند از ظلمت اعتقاد غلط، و ظلمت گفتار نادرست، و ظلمت كردار بد، و به تعبير ديگر اعمال افراد بىايمان هم از نظر زير بنا تاريك است و هم از نظر انعكاسى كه در سخنان آنها دارد و هم به خاطر هماهنگيش با سائر اعمال زشتشان از هر نظر ظلمانى است.
بعضى ديگر گفتهاند اين ظلمتهاى سه گانه عبارت از مراحل جهل آنها است:
نخست اينكه نمىدانند، دوم اينكه نمىدانند كه نمىدانند، سوم اينكه با اين حال فكر مىكنند مىدانند كه همان جهل مركب و مضاعف است.
1) . بايد توجه داشت كه «سحاب» چنان كه در «لسان العرب" آمده به معنى ابرى است بارانزا، و با توجه به اينكه ابرهاى بارانزا غالباً ابرهاى متراكمند معمولا تيره و تارتر مىباشند.
بعضى ديگر گفتهاند از آنجا كه عامل اصلى شناخت، طبق تصريح قرآن، سه چيز است: قلب و چشم و گوش (البته قلب به معنى عقل) چنان كه در آيه 78 سوره نحل آمده: «وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ»؛ «خداوند شما را از شكم مادران برون فرستاد در حالى كه چيزى نمىدانستيد، و براى شما گوش و چشم و دل قرار داد»، ولى كفار هم نور قلب را از دست دادهاند و هم نور سمع و بصر را و در اين ظلمتها غوطهورند!(1).
اما روشن است كه اين سه تفسير منافاتى با هم ندارند، و ممكن است آيه ناظر به همه آنها باشد.
به هر حال در دو آيۀ فوق در يك جمع بندى نهايى به اينجا مىرسيم كه اعمال افراد بىايمان نخست به نور كاذبى تشبيه شده كه همچون يك سراب در بيابان خشك و سوزان ظاهر مىشود، سرابى كه نه تنها عطش تشنه كامان را فرو نمىشناند بلكه به خاطر دوندگى بيشتر آن را افزايش مىدهد.
سپس از اين نور كاذب كه اعمال ظاهر فريب منافقان بىايمان است وارد مرحله باطن اين اعمال مىشود، باطنى هولناك مملو از ظلمتها و تاريكيهاى متراكم و هراسانگيز، باطنى وحشتناك كه تمام حواس انسانى در آن از كار مىافتد و نزديكترين اشياء محيط بر او پنهان مىگردد، حتى خودش را نمىتواند ببيند تا چه رسد به ديگران را! بديهى است در چنين ظلمت هولانگيزى، انسان در تنهايى مطلق و جهل و بيخبرى كامل فرو مىرود، نه راه را پيدا مىكند، نه همسفرانى دارد،
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ذيل آيه مورد بحث.
نه موضع خود را مىشناسد، نه وسيلهاى در اختيار دارد، چرا كه از منبع نور يعنى «اللَّه" كسب روشنايى نكرده، و در حجاب خودخواهى و جهل و نادانى فرو رفته است.
اگر فراموش نكرده باشيد گفتيم نور سرچشمه تمام زيبائيها، روشنائيها، حيات و زندگى و جنبش و حركت است، اما به عكس ظلمت منبع زشتيها، مرگ و نيستى، سكون و سكوت مىباشد، ظلمت كانون وحشت و نفرت است، ظلمت همراه با سردى و افسردگى است، و چنين است حال كسانى كه نور ايمان را از دست مىدهند و در ظلمت كفر فرو مىروند.(1)
قرآن میفرماید:
«مَثَلُ الَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ»؛(2)«مثَل كسانى كه غير از خدا را اولياى خود برگزيدند، مثَل عنكبوت است كه خانهاى براىخود انتخاب كرده؛ در حالى كه سستترين خانههاى خانه عنكبوت است اگر مىدانستند!»
در آيات گذشته سرنوشت دردناك و غمانگيز مشركان مفسد و مستكبران لجوج و ظالمان بيدادگر و خودخواه بيان شد، به همين تناسب در آيات مورد بحث
مثال جالب و گويايى براى كسانى كه غير خدا را معبود و، ولى خود قرار مىدهند بيان مىكند كه هر چه درباره اين مثال بينديشيم نكات بيشترى از آن، عائدمان مىشود.
مىفرمايد: «كسانى كه غير از خدا را، ولى و معبود خود برگزيدند، همچون عنكبوتند كه خانهاى براى خود برگزيده، و سستترين خانهها، خانه عنكبوت است، اگر مىدانستند!»؛ «مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ».
چه مثال رسا و جالبى و چه تشبيه گويا و دقيقى؟! درست دقت كنيد: هر حيوان و حشرهاى براى خود خانه و لانهاى دارد، اما هيچيك از اين خانهها به سستى خانه عنكبوت نيست.
اصولاً خانه بايد ديوار و سقف و درى داشته باشد، و صاحب آن را از حوادث حفظ كند طعمه و غذا و نيازهاى او را در خود نگاه دارد. بعضى از خانهها سقف ندارند اما لا اقل ديوارى دارند يا اگر ديوار ندارند سقفى دارند.
اما لانه عنكبوت كه از تعدادى تارهاى بسيار نازك ساخته شده نه ديوارى دارد، نه سقفى، نه حياطى و نه درى، اينها همه از يك سو.
از سوى ديگر مصالح آن به قدرى سست و بىدوام است كه در برابر هيچ حادثهاى مقاومت نمىكند.
اگر نسيم ملايمى بوزد تار و پودش را درهم مىريزد! و اگر چند قطره باران بر آن ببارد آن را متلاشى مىكند! كمترين شعله آتشى به آن برسد نابودش مىسازد.
حتى اگر گرد و غبار بر آن بنشيند پاره پاره مىشود و از سقف خانه آويزان مىگردد.
معبودهاى دروغين اين گروه نيز نه سودى دارند و نه زيانى، نه مشكلى را حل مىكنند، و نه در روز بيچارگى پناهگاه كسى هستند.
درست است كه اين خانه براى عنكبوت با آن پاهاى بلند و طولانيش هم مركز استراحت است و هم در و دكان و دامى براى صيد حشرات و تحصيل غذا.
ولى در مقايسه با خانههاى حيوانات و حشرات ديگر بىنهايت سست و بىدوام است.
كسانى كه غير خدا را تكيهگاه خود قرار دهند تكيه آنها بر تار عنكبوت است.
آنها كه غير از خدا را معبود خويش برگزينند تكيه آنها بر تار عنكبوت است تخت و تاج فرعونها، اموال بىحساب قارونها، قصرها و گنجهاى شاهان، همه مانند تارهاى عنكبوت است.
بى دوام، سست، غير قابل اعتماد و ناپايدار در برابر طوفان حوادث.
تاريخ نيز نشان مىدهد كه به راستى هيچ يك از اين امور نمىتواند تكيهگاه انسان گردد.
ولى آنها كه بر ايمان و توكل بر خدا تكيه مىكنند تكيه بر سد پولادين دارند.
ذكر اين نكته نيز در اينجا ضرورى است: خانه عنكبوت و تارهاى او با اينكه ضرب المثل در سستى مىباشد خود از عجائب آفرينش است كه دقت در آن انسان را به عظمت آفريدگار آشناتر مىكند.
تارهاى عنكبوت از مايع لزجى ساخته مىشود كه در حفرههاى بسيار كوچكى همچون سر سوزن در زير شكم او قرار دارد، اين مايع داراى تركيب خاصى است كه هر گاه در مجاورت هوا قرار گيرد سخت و محكم مىشود.
عنكبوت آن را به وسيله چنگال مخصوصش از اين حفرهها بيرون كشيده و تارهاى خود را از آن مىسازد.
مىگويند هر عنكبوت قادر است با همين مايع بسيار مختصر كه در اختيار دارد در حدود پانصد متر از اين تارها بتند! بعضى نوشتهاند كه سستى اين تارها بر اثر نازكى فوقالعاده است و گرنه از تار فولادينى كه به ضخامت آن باشد محكمتر است!.
عجيب اينكه اين تارها گاهى هر كدام از چهار رشته تشكيل شده و هر رشتهاى نيز خود از هزار رشته! تشكيل يافته كه هر كدام از سوراخ بسيار كوچكى كه در بدن او است بيرون مىآيد اكنون فكر كنيد هر يك از اين تارهاى فرعى چه اندازه ظريف و دقيق و باريك تهيه مىشود.علاوه بر عجائبى كه در مصالح ساختمانى خانه عنكبوت به كار رفته، شكل ساختمانى و مهندسى آن نيز جالب است، اگر به خانههاى سالم عنكبوت دقت كنيم منظره جالبى همچون يك خورشيد با شعاعهايش بر روى پايههاى مخصوصى از همين تارها مشاهده مىكنيم البته اين خانه براى عنكبوت خانه مناسب و ايدهآلى است، ولى در مجموع سستتر از آن تصور نمىشود، و اين چنين است معبودهايى كه غير از خدا مىپرستند.
با توجه به اينكه عنكبوت تنها يك نوع نيست بلكه بعضى از دانشمندان
مدعى هستند كه تا كنون بيست هزار نوع عنكبوت شناخته شده است! و هر كدام ويژگيهايى دارند عظمت قدرت خدا در آفرينش اين موجود كوچك آشكارتر مىشود.
ضمناً تعبير به «اولياء» (جمع ولى) به جاى «اصنام» و بتها شايد براى اشاره به اين نكته است كه نه فقط معبودهاى ساختگى كه پيشوايان و رهبران غير الهى نيز در همين حكمند.
جمله «لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ» (اگر مىدانستند) كه در آخر آيه آمده است مربوط به بتها و معبودهاى دروغين است، نه مربوط به سستى خانه عنكبوت، چرا كه سستى آن را همه مىدانند، بنا بر اين مفهوم جمله چنين است اگر آنها از سستى معبودان و پايگاههايى كه غير از خدا برگزيدهاند با خبر بودند به خوبى مىدانستند كه اينها در سستى همانند تار عنكبوتند.(1)
قرآن میفرماید:
«إِنَّ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثى * وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْني مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً»؛(2)«كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، فرشتگان را دختر (خدا) نامگذارى مىكنند! آنها هرگز به اين سخن دانشى ندارند، تنها از گمان بىپايه پيروى مىكنند با اينكه «گمان» هرگز انسان را از حقّ بىنياز نمىكند!»
اين آيات همچنان موضوع آيات قبل را در زمينه نفى عقائد مشركان تعقيب مىكند.
نخست مىفرمايد: «كسانى كه ايمان به آخرت ندارند فرشتگان را دختر (خدا) نامگذارى مىكنند»؛ «إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثى».
آرى اين سخن زشت و شرمآور تنها از كسانى سر مىزند كه به حساب و جزاى اعمال معتقد نيستند كه اگر عقيده داشتند اينچنين جسورانه سخن نمىگفتند، سخنى كه كمترين دليلى بر آن ندارند، بلكه دلائل عقلى نشان مىدهد نه خداوند فرزندى دارد نه فرشتگان دخترند تعبير به «تَسْمِيَةَ الْأُنْثى» اشاره به همان است كه در آيات قبل گفته شد كه اين سخنان نامهايى است بىمحتوى و اسمايى است بىمسمى، و به عبارت ديگر از حدود «نامگذارى» تجاوز نمىكند، و هيچ واقعيتى را در بر ندارد.
سپس به يكى از دلائل روشن بطلان اين نامگذارى اشاره كرده، مىافزايد:
«آنها به اين سخن علم و يقين ندارند، بلكه از ظن و گمان بىپايه پيروى مىكنند حال آنكه گمان هرگز انسان را بىنياز از حق نمىكند و كسى را به حق نمىرساند»؛ «وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً».
انسان متعهد و معتقد هرگز سخنى را بدون علم و آگاهى نمىگويد، و نسبتى را به كسى بىدليل نمىدهد، تكيه بر گمان و پندار كار شيطان و انسانهاى شيطان صفت است، و قبول خرافات و موهومات نشانه انحراف و بىعقلى است.
روشن است واژۀ «ظن» (گمان) دو معنى متفاوت دارد: گاه به معنى گمانهاى بىپايه است كه طبق تعبيرات آيات قبل همرديف" هواى نفس و اوهام و خرافات» است، منظور از اين كلمه در آيات مورد بحث همين معنى است.معنى ديگر: گمانهايى است كه معقول و موجه است و غالباً مطابق واقع و مبناى كار عقلا در زندگى روزمره مىباشد، مانند شهادت شهود در محكمه و دادگاه، يا" قول اهل خبره» و يا" ظواهر الفاظ» و امثال آن كه اگر اينگونه گمانها را از زندگى بشر برداريم و تنها تكيه بر يقين قطعى كنيم نظام زندگى به كلى متلاشى مىشود.
بدون شك اين قسم از ظن داخل در اين آيات نيست، و شواهد فراوانى در خود اين آيات بر اين معنى وجود دارد، و به تعبير ديگر قسم دوم در حقيقت يك نوع علم عرفى است نه گمان، بنا بر اين كسانى كه با اين آيه (إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً) و مانند آن براى نفى حجيت «ظن» به طور كلى استدلال كردهاند قابل قبول نيست.
اين نكته نيز قابل توجه است كه «ظن» در اصطلاح فقها و اصوليين به معنى اعتقاد راجح است (اعتقادى كه يك طرف احتمال در نظر انسان ترجيح داشته باشد)، ولى در لغت مفهوم گستردهاى دارد كه حتى به «وهم» و احتمالات ضعيف نيز گفته مىشود، و ظن بتپرستان از همين قبيل بود، خرافهاى به صورت يك احتمال ضعيف در مغزشان ظاهر مىشد، سپس هواى نفس به فعاليت برمىخاست و آن را تزيين مىكرد، و احتمال ديگر را كه در مقابل آن قرار داشت و قويتر بود به دست
فراموشى مىسپرد و تدريجاً به صورت يك اعتقاد راسخ درمىآمد، در حالى كه هيچ پايهاى نداشت.(1)
قرآن میفرماید:
«إِنَّ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَيَّنَّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ»؛(2)«كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، اعمال (بد) شان را براى آنان زينت مىدهيم به طورى كه سرگردان مىشوند.»
«فَلَوْ لا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ * وَ كَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثيرٍ مِنَ الْمُشْرِكينَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَكاؤُهُمْ لِيُرْدُوهُمْ وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ دينَهُمْ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ»؛(3)«چرا هنگامى كه مجازات ما به آنان رسيد، (خضوع نكردند و) تسليم نشدند؟! بلكه دلهاى آنها قساوت پيدا كرد؛ و شيطان، هر كارى را كه مىكردند، در نظرشان زينت داد! همين گونه شركاى آنها [بتها]، قتل فرزندانشان را در نظرشان جلوه دادند؛ (كودكان خود را قربانى بتها مىكردند، و افتخار مىنمودند!) سرانجام آنها را به هلاكت افكندند؛ و آيينشان را بر آنان مشتبه ساختند. و اگر خدا مىخواست، چنين نمىكردند؛ (زيرا مىتوانست جلو آنان را بگيرد، ولى اجبار سودى ندارد.) بنا بر اين، آنها و تهمتهايشان را به حال خود واگذار (و به آنها اعتنا مكن)!»
قرآن در اين آيه اشاره به يكى ديگر از زشتكاريهاى بتپرستان و جنايتهاى شرمآور آنها كرده مىگويد: «همانطور كه تقسيم آنها در مورد خداوند و بتها در نظرشان جلوه داشت و اين عمل زشت و خرافى و حتى مضحك را كارى پسنديده مىپنداشتند همچنين شركاى آنها قتل فرزندان را در نظر بسيارى از بتپرستان جلوه داده بود» تا آنجا كه كشتن بچههاى خود را يك نوع «افتخار» و يا «عبادت» محسوب مىداشتند؛ «وَ كَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَكاؤُهُمْ».
منظور از «شركاء» در اينجا بتها هستند كه به خاطر آنان گاهى فرزندان خود را قربانى مىنمودند و يا نذر مىكردند كه اگر فرزندى نصيب آنها شد آن را براى بت قربانى كنند، همانطور كه در تاريخ بتپرستان قديم گفته شده است، و بنا بر اين نسبت" تزيين» به بتها به خاطر آن است كه علاقه و عشق به بت آنها را وادار به اين عمل جنايت بار مىكرد، و روى اين تفسير، قتل در آيۀ فوق با مسأله زنده به گور كردن دختران و يا كشتن پسران به خاطر ترس از فقر، ارتباطى ندارد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه: منظور از تزيين اين جنايت به وسيله بتها اين باشد كه خدمه و متوليان بتكدهها مردم را به اين كار تشويق مىكردند و خود را زبان بت مىدانستند، زيرا نقل مىكنند كه عربهاىزمان جاهليت براى انجام سفرهاى مهم و كارهاى ديگر از «هبل» (بت بزرگ آنها) اجازه مىگرفتند و طرز اجازه گرفتن آنها اين بود كه چوبهاى تيرى كه در كيسه مخصوصى مجاور هبل قرار داشت و روى بعضى از آنها «افعل» (انجام بده) و روى بعضى «لا تفعل» (انجام مده) نوشته شده بود تكان مىداد و چوبه تيرى را از ميان آنها خارج مىساخت و
هر چه روى آن نوشته شده بود به عنوان پيام هبل! تلقى مىشد و اين نشان مىدهد كه از اين طريق نظر بتها را كشف مىكردند، هيچ بعيد نيست كه مسأله قربانى براى بت نيز از طريق خدمه، به عنوان يك پيام بت معرفى شده باشد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه زنده به گور كردن دختران در ميان آنها كه طبق نقل تواريخ به عنوان بر طرف ساختن لكه ننگ در ميان طائفه «بنىتميم» رائج شده بود به عنوان پيام بتها معرفى شده باشد، زيرا در تاريخ مىخوانيم كه «نعمان بن منذر» حمله به جمعى از عرب كرد و زنان آنها را اسير ساخت و در ميان آنها دختر «قيس بن عاصم» بود، سپس صلح در ميان آنها برقرار شد، و هر زنى به عشيره خود پيوست، به جز دختر قيس كه او ترجيح داد در ميان قوم دشمن بماند، و شايد با يكى از جوانهاى آنها ازدواج كند اين مطلب بر قيس بسيار گران آمد و سوگند (به عنوان بتها) ياد كرد كه هر گاه دختر ديگرى براى او متولد شود زنده به گورش كند و چيزى نگذشت كه اين عمل سنتى در بين آنها شد كه زير ماسك دفاع از ناموس دست به بزرگترين جنايت يعنى كشتن فرزندان بىگناه زدند(1).
بنا بر اين زنده به گور كردن دختران نيز ممكن است در آيۀ فوق داخل باشد.
يك احتمال ديگر نيز در تفسير آيۀ فوق به نظر مىرسد اگر چه مفسران آن را ذكر نكردهاند و آن اينكه: عربهاى زمان جاهليت آن چنان اهميتى براى بتها قائل بودند كه اموال نفيس خود را خرج بتها و متوليان و خدمه زورمند و پر درآمد آنها
1) . بعضى تصور كردهاند كه كلمۀ «اولاد» در آيۀ فوق با اين تفسير سازگار نيست ولى بايد توجه داشت كه اولاد معنى وسيعى دارد كه هم به پسر و هم به دختر اطلاق مىشود همانطور كه در آيه 223 بقره مىخوانيم: «وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ»؛ «مادران فرزندان خود را دو سال كامل شير مىدهند».
مىكردند و خودشان فقير و تهيدست مىشدند تا آنجا كه گاهى بچههاى خود را از گرسنگى و فقر سر مىبريدند، اين عشق به بت چنين عمل زشتى را در نظر آنها تزيين كرده بود.
ولى تفسير اول يعنى قربانى كردن فرزندان براى بتها با متن آيه از همه مناسبتر است.
سپس قرآن مىگويد: نتيجه اين گونه اعمال زشت اين بود كه بتها و خدمه بت، مشركان را به هلاكت بيفكنند و دين و آئين حق را مشتبه سازند و آنها را از رسيدن به يك آئين پاك محروم نمايند؛ «لِيُرْدُوهُمْ وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ دِينَهُمْ».
قرآن مىگويد: «اما با اين همه اگر خدا مىخواست مىتوانست به اجبار جلو آنها را بگيرد»، ولى اجبار بر خلاف سنت خدا است، خداوند خواسته بندگان آزاد باشند تا راه تربيت و تكامل هموار گردد، زيرا در اجبار نه تربيت است و نه تكامل؛ «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما فَعَلُوهُ».
و در پايان مىفرمايد: اكنون كه چنين است و آنها در ميان يك چنين اعمال خرافى زشت و ننگينى غوطهورند و حتى قبح آن را درك نمىكنند، و از همه بدتر اينكه گاهى آن را به خدا نيز نسبت مىدهند «آنها و تهمتهايشان را به حال خود واگذار، و به تربيت دلهاى آماده و مستعد بپرداز»؛ «فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ».(1)
قرآن میفرماید:
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج5، ص: 452.
«وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ وَ إِنَّ الشَّياطينَ لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِمْ لِيُجادِلُوكُمْ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ * أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»؛(1)«و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده، نخوريد! اين كار گناه است؛ و شياطين به دوستان خود مطالبى مخفيانه القا مىكنند، تا با شما به مجادله برخيزند؛ اگر از آنها اطاعت كنيد، شما هم مشرك خواهيد بود! آيا كسى كه مرده بود، سپس او را زندهكرديم، و نورى برايش قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود، همانند كسى است كه در ظلمتها باشد و از آن خارج نگردد؟! اين گونه براى كافران، اعمال (زشتى) كه انجام مىدادند، تزيين شده (و زيبا جلوه كرده) است.»
در آيات گذشته روى جنبه مثبت مسأله يعنى خوردن از گوشتهاى حلال تكيه شده بود، ولى در اين آيه- براى تأكيد هر چه بيشتر- روى جنبه منفى و مفهوم آن تكيه نموده و مىگويد: «از گوشتهايى كه نام خدا به هنگام ذبح بر آنها برده نشده است نخوريد»؛ «وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ».
سپس با يك جمله كوتاه مجدداً اين عمل را محكوم كرده مىگويد:
«اين كار فسق و گناه و خروج از راه و رسم بندگى و اطاعت فرمان خدا است»؛ «وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ».
و براى اينكه بعضى از مسلمانان ساده دل تحت تأثير وسوسههاى شيطانى
1) . انعام / 121 و 122.
آنها قرار نگيرند اضافه مىكند: «شياطين مطالب وسوسهانگيزى به طور مخفيانه به دوستان خود القا مىكنند، تا با شما به مجادله برخيزند»؛ «وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِمْ لِيُجادِلُوكُمْ».
ولى به هوش باشيد «اگر تسليم وسوسههاى آنها شويد شما هم در صف مشركان قرار خواهيد گرفت»؛ «وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ».
اين مجادله و وسوسه شايد اشاره به همان منطقى باشد كه مشركان به يكديگر القا مىكردند (و بعضى گفتهاند مشركان عرب آن را از مجوسيان آموخته بودند) كه اگر ما گوشت حيوان مرده را مىخوريم به خاطر آن است كه خدا آن را كشته و از حيوانى كه ما مىكشيم بهتر است يعنى نخوردن مردار يك نوع بىاعتنايى به كار خدا است!.
غافل از آنكه آنچه به مرگ طبيعى مىميرد علاوه بر اينكه غالباً بيمار است، سر بريده نيست و خونهاى كثيف در لابلاى گوشتهاى آن مىمانند و مىميرند و فاسد مىشوند و گوشت را هم آلوده و فاسد مىكنند، به همين دليل خداوند دستور داده تنها از گوشت حيواناتى بخورند كه با شرايط خاصى ذبح شده و خون آن بيرون ريخته است.
ضمناً از اين آيات استفاده مىشود كه ذبيحههاى غير اسلامى حرام است، زيرا- علاوه بر جهات ديگر- آنها به هنگام ذبح مقيد به بردن نام خدا بر آن نيستند.(1)
قرآن کریم میفرماید:
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج5، ص: 424.
«أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرِينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ * وَ كَذلِكَ جَعَلْنا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ أَكابِرَ مُجْرِمِيها لِيَمْكُرُوا فِيها وَ ما يَمْكُرُونَ إِلاَّ بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما يَشْعُرُونَ»؛(1)«آيا كسى كه مرده بود سپس او را زنده كرديم و نورى بر او قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود همانند كسى است كه در ظلمتها باشد و از آن خارج نگردد، اينچنين براى كافران اعمال (زشتى) كه انجام مىدادند تزيين شده است (و زيبا جلوه كرده). و همچنين در هر شهر و روستايى بزرگان گنهكارى قرار داديم (افرادى كه همه گونه قدرت در اختيارشان گذارديم اما آنها از آن سوء استفاده كرده و راه خطا پيش گرفتند) و سرانجام كارشان اين شد كه به مكر (و فريب مردم) پرداختند، ولى تنها خودشان را فريب مىدهند و نمىفهمند.»
در شأن نزول آيه اول چنين نقل شده است: «ابو جهل» كه از دشمنان سر سخت اسلام و پيامبر(صلی الله علیه و آله) بود روزى سخت آن حضرت را آزار داد، «حمزه" عموى شجاع پيامبر(صلی الله علیه و آله) كه تا آن روز اسلام را نپذيرفته بود و همچنان در باره آئين او مطالعه و انديشه مىكرد، و در آن روز طبق معمول خود براى شكار به بيابان رفته بود هنگامى كه از بيابان برگشت از جريان كار ابو جهل و برادرزاده خويش با خبر شد، سخت برآشفت و يكسر به سراغ ابو جهل رفت و چنان بر سر- يا بينى او- كوفت كه خون جارى شد و با تمام نفوذى كه ابو جهل در ميان قوم و عشيره خود و حتى در ميان
1) . أنعام / 122 و 123.
مردم مكه داشت، به ملاحظه شجاعت فوقالعاده حمزه ازنشان دادن عكسالعمل خود دارى كرد.
سپس حمزه به سراغ پيامبر(صلی الله علیه و آله) آمد و اسلام را پذيرفت و از آن روز رسما به عنوان يك افسر رشيد اسلام، تا واپسين دم عمر، از اين آئين آسمانى دفاع مىكرد.
آيه فوق در باره اين حادثه نازل گرديد و وضع ايمان حمزه و پافشارى ابو جهل را در كفر و فساد مشخص ساخت.
از بعضى روايات نيز استفاده مىشود كه آيه در مورد ايمان آوردن عمار ياسر و اصرار ابو جهل در كفر نازل گرديده است و در هر حال اين آيه همانند آيات ديگر قرآن اختصاص به مورد نزول خود ندارد و داراى مفهوم وسيعى است كه در مورد هر مؤمن راستين، و هر بىايمان لجوج، صادق است.
ارتباط اين آيات با آيات قبل از اين نظر است كه در آيات گذشته اشاره به دو دسته: مؤمن خالص و كافر لجوج كه نه تنها ايمان نمىآورد بلكه براى گمراه ساختن ديگران نيز سخت مىكوشد، شده بود، در اينجا نيز با ذكر دو مثال جالب و روشن وضع اين دو طايفه مجسم گرديده است.
نخست اينكه افرادى را كه در گمراهى بودهاند، سپس با پذيرش حق و ايمان تغيير مسير دادهاند تشبيه به مردهاى مىكند كه به اراده و فرمان خدا زنده شده است؛ «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ».
كرارا در قرآن «مرگ» و «حيات» به معنى مرگ و حيات معنوى، و كفر و ايمان، آمده است و اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه ايمان يك عقيده خشك و خالى يا الفاظى تشريفاتى نيست، بلكه به منزله روحى است كه در كالبد بيجان افراد بىايمان دميده مىشود و در تمام وجود آنها اثر مىگذارد، چشم آنها ديد و روشنايى، گوش آنها قدرت شنوايى، زبان توان سخن گفتن و دست و پا قدرت انجام هر گونه كار مثبت پيدا مىكند، ايمان افراد را دگرگون مىسازد و در سراسر زندگى آنها اثر مىگذارد و آثار حيات را در تمام شئون آنها آشكار مىنمايد.
از جملۀ «فَأَحْيَيْناهُ» (ما او را زنده كرديم) استفاده مىشود كه ايمان، گرچه بايد با كوشش از ناحيه خود انسان صورت گيرد اما تا كششى از ناحيه خدا نباشد اين كوششها به جايى نمىرسد! سپس مىگويد: «ما براى چنين افراد نورى قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه بروند»؛ «وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ».
گرچه مفسران درباره منظور از اين «نور» احتمالاتى دادهاند اما ظاهراً منظور از آن تنها قرآن و تعليمات پيامبر(صلی الله علیه و آله) نيست، بلكه علاوه بر اين، ايمان به خدا، بينش و درك تازهاى به انسان مىبخشد، روشنبينى خاصى به او مىدهد، افق ديد او را از زندگى محدود مادى و چهار ديوار عالم ماده فراتر برده و در عالمى فوقالعاده وسيع فرو مىبرد.
و از آنجا كه او را به خود سازى دعوت مىكند، پردههاى خود خواهى و خودبينى و تعصب و لجاج و هوى و هوس را از مقابل چشم جانش كنار مىزند، و حقايقى را مىبيند كه هرگز قبل از آن قادر به درك آنها نبود.
در پرتو اين نور مىتواند راه زندگى خود را در ميان مردم پيدا كند، و از بسيارى
اشتباهات كه ديگران به خاطر آز و طمع، و به علت تفكر محدود مادى، و يا غلبه خود خواهى و هوى و هوس، گرفتار آن مىشوند مصون و محفوظ بماند.
و اينكه در روايات اسلامى مىخوانيم: «المؤمن ينظر بنور اللَّه؛ انسان با ايمان با نور خدا نگاه مىكند.» اشاره به همين حقيقت است، گرچه با اينهمه باز نمىتوان روشنبينى خاصى را كه انسان با ايمان پيدا مىكند با بيان و قلم توصيف كرد، بلكه بايد طعم آن را چشيد و وجودش را احساس نمود!.
سپس چنين فرد زنده و فعال و نورانى و مؤثرى را با افراد بىايمان لجوج مقايسه كرده مىگويد: «آيا چنين كسى همانند شخصى است كه در امواج ظلمتها و تاريكيها فرو رفته و هرگز از آن خارج نمىگردد؟!»؛ «كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها».
قابل توجه اينكه نمىگويد «كمن فى الظلمات» (همانند كسى كه در ظلمتها است) بلكه مىگويد: «كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ» (همانند كسى كه مثل او در ظلمات است) بعضى گفتهاند هدف از اين تعبير اين بوده كه اثبات شود چنان افراد به قدرى در تاريكى و بدبختى فرو رفتهاند كه وضع آنها ضرب المثلى شده است كه همهافراد فهميده از آن آگاهند.
ولى ممكن است اين تعبير اشاره به معنى لطيفترى باشد و آن اينكه: از هستى و وجود اينگونه افراد در حقيقت چيزى جز يك شبح، يك قالب، يك مثال و يك مجسمه باقى نمانده است هيكلى دارند بىروح و مغز و فكرى از كار افتاده! اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه راهنماى مؤمنان «نور» (با صيغه مفرد) و محيط كافران «ظلمات» (با صيغه جمع) ذكر شده، چرا كه ايمان يك حقيقت
بيش نيست، و رمز وحدت و يگانگى است و كفر و بىايمانى سرچشمه پراكندگى و تفرقه و تشتت است.
و در پايان آيه اشاره به علت اين سرنوشت شوم كرده، مىگويد: «اينچنين اعمال كافران در نظرشان جلوه داده شده است»؛ «كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرِينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ».
و همانطور كه سابقاً اشاره كرديم اين خاصيت تكرار يك عمل زشت است كه تدريجاً از قبح آن در نظر كاسته مىشود و حتى به جايى مىرسد كه به عنوان يك كار خوب در نظر او جلوه مىكند و همچون زنجيرى بر دست و پاى او مىافتد و اجازه خروج از اين دام به او نمىدهد، يك مطالعه ساده در حال تبهكاران اين حقيقت را به خوبى روشن مىسازد.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ وَ قالَ إِنِّي بَريءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرى ما لا تَرَوْنَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ وَ اللَّهُ شَديدُ الْعِقابِ»؛(2)
«و (به ياد آور) هنگامى را كه شيطان، اعمال آنها [مشركان] را در نظرشان جلوه داد، و گفت: امروز هيچ كس از مردم بر شما پيروز نمىگردد! و من، همسايه (و پناهدهنده) شما هستم! امّا هنگامى كه دو گروه (كافران، و مؤمنان مورد حمايت فرشتگان) در برابر يكديگر قرار گرفتند، به عقب برگشت و گفت: من از شما (دوستان
و پيروانم) بيزارم! من چيزى مىبينم كه شما نمىبينيد؛ من از خدا مىترسم، خداوند شديد العقاب است!»
باز در اين آيات صحنه ديگرى از جنگ بدر به تناسب آياتى كه قبلاً در اين زمينه گذشت و يا به تناسب آيه اخير كه سخن از اعمال شيطانى مشركان در جنگ بدر مىگفت ترسيم شده است.
همانگونه كه مردان حق در مسيرى كه در پيش دارند مورد تأييد پروردگار و فرشتگان او هستند باطلگرايان و بد انديشان در زير چتر وسوسههاى شيطانى و اغواى شياطين خواهند بود.
در بعضى از آيات گذشته چگونگى حمايت فرشتگان از جنگجويان بدر با تفسيرش گذشت، در اينجا در اولين آيه مورد بحث سخن از حمايت نافرجام شيطان نسبت به مشركان به ميان آمده است.
نخست مىگويد: «و در آن روز شيطان اعمال آنها را در برابرشان آرايش و زينت داد» تا به كردههاى خود خوشبين و دلگرم و اميدوار باشند؛ «وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ».
تزيين و آرايش شيطان اين چنين است كه از طريق تحريك شهوات و هوسها و صفات زشت و ناپسند انسان چهره عملش را در نظرش آن چنان جلوه مىدهد كه
سخت مجذوب آن مىشود و آن را از هر جهت عملى عاقلانه و منطقى و دوست داشتنى فكر مىكند.
«و به آنها چنين فهماند كه با داشتن اينهمه نفرات و ساز و برگ جنگى هيچ كس از مردم امروز بر شما غالب نخواهد شد» و شما ارتشى شكستناپذيريد؛ «وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ».
به علاوه «من نيز همسايه شما و در كنار شما هستم» و همچون يك همسايه وفادار و دلسوز به موقع لزوم از هيچگونه حمايتى دريغ ندارم؛ «وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ».
اين احتمال نيز در تفسير اين جمله داده شده است كه منظور از كلمۀ «جار» همسايه نيست بلكه كسى است كه امان و پناه مىدهد، زيرا عادت عرب بر اين بود كه افراد و طوائف نيرومند در موقع لزوم به دوستانخود پناهندگى مىدادند، و در اين موقع با تمام امكانات خويش از وى دفاع مىنمودند، «شيطان» به دوستان مشرك خود پناهندگى و امان نامه داد.
«اما به هنگامى كه دو لشكر با هم در آويختند و فرشتگان به حمايت لشكر توحيد برخاستند و نيروى ايمان و پايمردى مسلمانان را مشاهده كرد به عقب باز گشت و صدا زد من از شما- يعنى مشركان- بيزارم»؛ «فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ وَ قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ».
و براى اين عقب گرد وحشتناك خويش دو دليل آورد: نخست اينكه: «گفت من چيزى مىبينم كه شما نمىبينيد»؛ «إِنِّي أَرى ما لا تَرَوْنَ».
من به خوبى آثار پيروزى را در اين چهرههاى خشمگين مسلمانان با ايمان مىنگرم، و آثار حمايت الهى و امدادهاى غيبى و يارى فرشتگان را در آنها مشاهده
مىكنم، اصولاً آنجا كه پاى مددهاى خاص پروردگار و نيروهاى غيبى او به ميان آيد من عقبنشينى خواهم كرد.
ديگر اينكه «من از مجازات دردناك پروردگار در اين صحنه مىترسم» و آن را به خود نزديك مىبينم؛ «إِنِّي أَخافُ اللَّهَ».
مجازات خداوند هم چيز سادهاى نيست كه بتوان در برابرش مقاومت كرد بلكه «كيفر او شديد و سخت است»؛ «وَ اللَّهُ شَدِيدُ الْعِقابِ».
آيا شيطان از طريق وسوسه يا از طريق تشكل ظاهر شد؟ در اينكه نفوذ شيطان در دل مشركان و طرح اين گفتگوها با آنها در صحنه جنگ بدر به چه صورت بوده در ميان مفسران پيشين و امروز گفتگو است، و رويهمرفته دو عقيده وجود دارد.
اما پس از مجاهده سرسختانه مسلمانان و حوادث اعجاز آميزى كه سبب پيروزى آنها گرديد آثار اين وسوسهها از دل آنان بر چيده شد، و احساس كردند كه شكست در برابر آنها قرار گرفته و هيچ تكيهگاهى براى آنها نيست بلكه كيفر و مجازات سختى از طرف خدا در انتظار آنهاست.
قريش به هنگامى كه تصميم راسخ براى حركت به سوى ميدان بدر گرفت
از حمله طائفه بنىكنانه بيمناك بودند، زيرا قبلاً نيز با هم خصومت داشتند، در اين موقع ابليس در چهره" سراقة بن مالك» كه از سرشناسهاى قبيله بنىكنانه بود به سراغ آنها آمد و به آنها اطمينان داد كه با شما موافق و هماهنگم و كسى بر شما غالب نخواهد شد و در ميدان بدر شركت كرد.
اما به هنگامى كه نزول ملائكه را مشاهده كرد عقبنشينى نموده، فرار كرد، لشكر نيز به دنبال ضربتهاى سختى كه از مسلمانان خورده بودند و با مشاهده كار ابليس پا به فرار گذاشتند و به هنگامى كه به مكه باز گشتند گفتند سراقة بن مالك سبب فرار قريش شد، اين سخن به گوش سراقه رسيد و سوگند ياد كرد كه من به هيچوجه از اين موضوع آگاهى ندارم، و به هنگامى كه نشانههاى مختلف وضع او را در ميدان بدر به او يادآورى كردند همه را انكار كرد و قسم خورد كه چنين چيزى حتما نبوده و او از مكه حركت نكرده، به اين ترتيب معلوم شد كه آن شخص سراقة بن مالك نبوده است.(1)دليل طرفداران تفسير اول اين است كه ابليس نمىتواند در شكل انسانى ظاهر گردد در حالى كه طرفداران تفسير دوم مىگويند دليلى بر محال بودن اين موضوع در دست نيست، به خصوص كه نظير آن را در داستان هجرت پيامبر(صلی الله علیه و آله) و آمدن پير مردى در شكل مردم" نجد" در «دار الندوة" نيز نقل كردهاند، به علاوه ظاهر تعبيرات و گفتگوهايى كه در آيۀ فوق گذشت با مجسم شدن ابليس سازگارتر است.
ولى در هر حال آيۀ فوق نشان مىدهد كه مخصوصاً در برنامههاى گروهى، و جمعى، در صورتى كه در مسير حق يا باطل باشد يك سلسله امدادها و نيروهاى
1) . تفسير مجمع البيان و نور الثقلين و ساير تفاسير در ذيل آيۀ فوق.
الهى و يا نيروهاى شيطانى فعاليت مىكنند و آنها در هر چهرهاى خودنمايى مىكنند و پويندگان راه خدا بايد مراقب اين موضوع باشند.
در آيه بعد اشاره به روحيه جمعى از طرفداران لشگر شرك و بتپرستى در صحنه بدر مىكند و مىگويد:«در آن هنگام منافقان و آنهايى كه در دل آنها بيمارى بود مىگفتند: اين مسلمانان به آئين خود مغرور شدهاند و با اين گروه كم و اسلحه ناچيز بگمان پيروزى، و يا به خيال شهادت در راه خدا و زندگى جاويدان، در اين صحنه خطرناك كه به مرگ منتهى مىشود گام نهادهاند!»(1)
«إِنَّمَا النَّسيءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً لِيُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ»؛(2)«نسىء [جا به جا كردن و تأخير ماههاى حرام]، افزايشى در كفر (مشركان) است؛ كه با آن، كافران گمراه مىشوند؛ يك سال، آن را حلال، و سال ديگر آن را حرام مى كنند، تا به مقدار ماههايى كه خداوند تحريم كرده بشود (و عدد چهار ماه، به پندارشان تكميل گردد)؛ و به اين ترتيب، آنچه را خدا حرام كرده، حلال بشمرند. اعمال زشتشان در نظرشان زيبا جلوه داده شده؛ و خداوند جمعيّت كافران را هدايت نمىكند!»
«أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا يَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ أَمْ بِظاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ بَلْ زُيِّنَ لِلَّذينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ وَ صُدُّوا عَنِ السَّبيلِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ»؛(3)
«آيا كسى كه بالاى سر همه ايستاده، (و حافظ و نگهبان و مراقب همه است) و اعمال همه را مىبيند (همچون كسى
است كه هيچ يك از اين صفات را ندارد)؟! آنان براى خدا همتايانى قرار دادند؛ بگو: آنها را نام ببريد! آيا چيزى را به او خبر مىدهيد كه از وجود آن در روى زمين بىخبر است، يا سخنان ظاهرى (و تو خالى) مىگوييد؟! (نه، شريكى براى خدا وجود ندارد؛) بلكه در نظر كافران، دروغهايشان زينت داده شده، (و بر اثر ناپاكى درون، چنين مىپندارند كه واقعيتى دارد؛) و آنها از راه (خدا) بازداشته شدهاند؛ و هر كس را خدا گمراه كند، راهنمايى براى او وجود نخواهد داشت!»
«وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ قَدْ تَبَيَّنَ لَكُمْ مِنْ مَساكِنِهِمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبيلِ وَ كانُوا مُسْتَبْصِرينَ»؛(1)
«ما طايفه «عاد» و «ثمود» را نيز (هلاك كرديم)، و مساكن (ويران شده) آنان براى شما آشكار است؛ شيطان اعمالشان را براى آنان آراسته بود، از اين رو آنان را از راه (خدا) بازداشت در حالى كه بينا بودند.»
«أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ بِما يَصْنَعُونَ»؛(2)«آيا كسى كه عمل بدش براى او آراسته شده و آن را خوب و زيبا مىبيند (همانند كسى است كه واقع را آن چنان كه هست مىيابد)؟! خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى سازد و هر كس را بخواهد هدايت مىكند؛ پس جانت به خاطر شدّت تأسف بر آنان از دست نرود؛ خداوند به آنچه انجام مىدهند داناست!»
«وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا هامانُ ابْنِ لي صَرْحاً لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبابَ * أَسْبابَ السَّماواتِ فَأَطَّلِعَ إِلى إِلهِ مُوسى وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ كاذِباً وَ كَذلِكَ زُيِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ وَ صُدَّ عَنِ
السَّبيلِ وَ ما كَيْدُ فِرْعَوْنَ إِلاَّ في تَبابٍ»؛(1)
«فرعون گفت: اى هامان! براى من بناى مرتفعى بساز، شايد به وسايلى دست يابم، وسايل (صعود به) آسمانها تا از خداى موسى آگاه شوم؛ هر چند گمان مىكنم او دروغگو باشد! اينچنين اعمال بد فرعون در نظرش آراسته جلوه كرد و از راه حق باز داشته شد؛ و توطئه فرعون (و همفكران او) جز به نابودى نمىانجامد!»
قرآن میفرماید:
«إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ * مَثَلُ ما يُنْفِقُونَ في هذِهِ الْحَياةِ الدُّنْيا كَمَثَلِ ريحٍ فيها صِرٌّ أَصابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَكَتْهُ وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لكِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»؛(2)
نقطه مقابل افراد با ايمان و حقجويى كه وصف آنها در آيه قبل آمد افراد بىايمان و ستمگرى هستند كه در اين دو آيه توصيف شدهاند: نخست مىفرمايد:
«آنها كه راه كفر را پيش گرفتند هرگز نمىتوانند در پناه ثروت و فرزندان متعدد خويش از مجازات خدا در امان بمانند»، زيرا در روز رستاخيز تنها اعمال پاك و نيات خالص و ايمان صادق بدرد مىخورد، نه امتيازات مادى اين جهان.
«يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»؛(1)«در آن روز نه ثروت سودى مىدهد و نه فرزندان مگر آنها كه با قلب سليم در پيشگاه خدا حاضر شوند.»
اما چرا در آيه از امكانات مادى تنها اشاره به ثروت و فرزندان شده است اين به خاطر آن است كه مهمترين سرمايههاى مادى يكى نيروى انسانى است كه به عنوان فرزندان ذكر شده است، و ديگرى سرمايههاى اقتصادى مىباشد. و بقيه امكانات مادى از اين دو سرچشمه مىگيرند.
قرآن با صراحت مىگويد: امتيازهاى مالى، و قدرت جمعى، به تنهايى نمىتواند در برابر خداوند، امتيازى محسوب شود، و تكيه كردن بر آنها اشتباه است، مگر هنگامى كه در پرتو ايمان و نيت پاك در مسيرهاى صحيح به كار گرفته شوند در غير اين صورت سرنوشت صاحبان آنها عذاب جاويدان خواهد بود، «أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ). مَثَلُ ما يُنْفِقُونَ فِي هذِهِ الْحَياةِ الدُّنْيا كَمَثَلِ رِيحٍ فِيها صِرٌّ...».
«صر» و «اصرار» از يك ريشه هستند و به معنى بستن چيزى توأم با شدت مىآيد و در اينجا به معنى شدتى است كه در باد باشد، خواه بشكل يك باد سوزان و يا سرد و خشك كننده.
در اين آيه اشاره به وضع بذل و بخششها و انفاقهاى رياكارانه آنها شده و ضمن يك مثال جالب سرنوشت آن تشريح گرديده است:
قرآن انفاق كردن كفار را به باد شديد و سوزان و يا فوقالعاده سرد و خشك كنندهاى تشبيه نموده كه به كشت و زرعى بوزد و آن را خشك كند، البته طبع باد
1) . شعرا / 89.
و نسيم، احيا كننده است، نسيم بهاران شكوفههاى را نوازش مىدهد و غنچهها را باز مىكند، و روح در كالبد درختان مىدمد، و آنها را بارور مىسازد. انفاق نيز اگر از سرچشمه اخلاص و ايمان بوجود آيد بسيار مفيد و سود بخش است، هم مشكلات اجتماعى را حل مىكند، و هم اثر اخلاقى عميقى در نهاد احسان كننده باقى مىگذارد و ملكات و فضائل اخلاقى را در قلب او بارور مىسازد.
اما اگر باد و نسيم ملايم و احيا كننده تبديل به طوفان مرگبار و سوزنده و يا فوقالعاده سرد گرديد به هر گل و گياهى كه بوزد آن را مىسوزاند و خشك مىكند.
افراد بىايمان و آلوده نيز چون انگيزه صحيحى در انفاق خود ندارند روح خودنمايى و رياكارى همچون باد سوزان و خشك كنندهاى بر مزرعه انفاق آنها مىوزد و آن را بىاثر مىسازد، اينگونه انفاقها نه از نظر اجتماعى مشكلى را حل مىكند (چون غالباً در غير مورد مصرف مىشود) و نه نتيجه اخلاقى براى انفاق- كننده خواهد داشت.
جالب توجه اينكه قرآن در آيه بالا مىگويد: «حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ»؛ يعنى مركز وزش اين باد سوزان و خشك كننده زراعت كسانى است كه به خود ستم كردند، اشاره به اينكه اين زراعت كنندگان در انتخاب زمان و مكان زراعت، دقت لازم را به عمل نياورده و بذر خود را يا در سرزمينى پاشيدهاند كه در معرض وزش چنين طوفانهايى بوده است، يا از نظر زمان، وقتى را انتخاب كردهاند كه فصل وزش باد سموم بوده است، و به اين ترتيب بخود ستم كردهاند. افراد بىايمان نيز در انتخاب زمان و محل انفاق بخود ستم مىكنند و سرمايههاى خود را بىمورد بر باد مىدهند.
از آنچه در بالا اشاره شد، با توجه به قرائنى كه در آيه وجود دارد معلوم مىشود كه اين تشبيه در حقيقت در ميان دو چيز است يكى تشبيه انفاق آنها بزراعت بىموقع و در غير محل مناسب، و ديگرى تشبيه انگيزههاى انفاق به بادهاى سرد و سوزان، و بنا بر اين آيه خالى از تقدير نيست و معنى جملۀ «مَثَلُ ما يُنْفِقُونَ» اين است كه مثال انگيزه انفاقهاى آنها همچون باد خشك و سرد يا سوزانى است.
جمعى از مفسران گفتهاند كه اين آيه اشاره به اموالى مىكند كه دشمنان اسلام در راه كوبيدن اين آئين صرفمىكردند، و بهوسيلۀ آن دشمنان را بر ضد پيامبر اسلام تحريك مىنمودند، و يا اموالى كه يهوديان به دانشمندان خود در برابر تحريف آيات كتب آسمانى مىدادند، ولى روشن است كه آيه يك معنى وسيع دارد كه اينها و غير اينها را شامل مىشود: «وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لكِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»؛ در پايان مىفرمايد خداوند به آنها ستمى نكرده، اين خود آنها هستند كه بر خويش ستم مىكنند، و سرمايههاى خود را، بيهوده از بين ميبرند، زيرا عمل فاسد جز اثر فاسد چه نتيجهاى مىتواند داشته باشد؟. (1)
قرآن میفرماید:
«فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ * فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ»؛(2)«(آرى) هنگامى كه (اندرزها سودى نبخشيد، و) آنچه را به آنها يادآورى
شده بود فراموش كردند، درهاى همه چيز (از نعمتها) را به روى آنها گشوديم؛ تا (كاملا) خوشحال شدند (و دل به آن بستند)؛ ناگهان آنها را گرفتيم (و سخت مجازات كرديم)؛ در اين هنگام، همگى مأيوس شدند؛ (و درهاى اميد به روى آنها بسته شد). و (به اين ترتيب،) دنباله (زندگى) جمعيّتى كه ستم كرده بودند، قطع شد. و ستايش مخصوص خداوند، پروردگار جهانيان است.»
و به هنگامى كه درسهاى نخست را فراموش كردند درس دوم را براى آنها آغاز كرديم و درهاى انواع نعمتها را بر آنها گشوديم، شايد بيدار شوند و به آفريننده و بخشنده آن نعمتها توجه كنند، و راه راست را باز يابند؛ «فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ».
ولى اين همه نعمت در واقع خاصيت دو جانبه داشت هم ابراز محبتى براى بيدارى بود و هم مقدمهاى براى عذاب دردناك در صورتى كه بيدار نشوند، زيرا مىدانيم هنگامى كه انسان در ناز و نعمت فرو رود، و ناگهان آن همه نعمت از او گرفته شود سخت بر او دردناك خواهد بود، به خلاف اينكه تدريجاً از او گرفته شود كه زياد در او مؤثر نخواهد گشت.
لذا مىگويد: «آن قدر به آنها نعمت داديم تا كاملاً خوشحال شدند اما بيدار نشدند، لذا ناگاه آنها را گرفتيم و مجازات كرديم، و تمام درهاى اميد به روى آنها بسته شد»؛ «حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ».(1)
1) . «مُبْلِسُونَ» در اصل از مادۀ «ابلاس» به معنى غم و اندوهى است كه به خاطر شدت حوادث ناگوار به انسان دست مىدهد و نام" ابليس" نيز از همين جا گرفته شده است، و تعبير فوق نشان دهنده شدت غم و اندوهى است كه گناهكاران را فرا مىگيرد.
«و به اين ترتيب جمعيت ستمكاران ريشه كن شدند و نسل ديگرى از آنها بهپانخاست»؛ «فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا».
«دابر» در اصل به معنى دنباله و آخر چيزى است.
و از آنجا كه خداوند در به كار گرفتن عوامل تربيت در مورد آنها هيچگونه كوتاهى نكرده در پايان آيه مىفرمايد: «ستايش و حمد مخصوص خداوندى است كه پروردگار و مربى همه جهانيان است»؛ «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ».
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
توجه به يك نكته اين منافات ظاهرى را برطرف مىسازد و آن اينكه بيداريهاى موقت و زودگذر به هنگام بروز شدائد بيدارى محسوب نمىگردند، زيرا به زودى به حالت نخستين باز مىگردد.در آيات گذشته چون منظور بيان توحيد فطرى بود، براى اثبات آن همان بيداريها و توجههاى زودگذر و فراموش كردن غير خدا و لو در لحظه حادثه كافى بود، اما در اين آيات سخن از هدايت يافتن و از بيراهه به راه برگشتن است، مسلماً بيدارى زودگذر و موقت اثرى در آن ندارد.
گاهى تصور مىشود كه تفاوت ميان آن دو در اين است كه آيات گذشته
مربوط به مشركان معاصر پيامبر(صلی الله علیه و آله) است، ولى آيات مورد بحث مربوط به اقوام پيشين است بنا بر اين با هم منافاتى ندارد.(1)،
ولى بسيار بعيد به نظر مىرسد كه مشركان لجوج معاصر پيامبر(صلی الله علیه و آله) بهتر از گمراهان پيشين باشند، بنا بر اين راه حل همان است كه در بالا گفتيم.
پارهاى از قرائن در آيه وجود دارد كه احتمال دوم را تقويت مىكند، ولى مانعى ندارد كه هر دو منظور باشد، يعنى نخست تشويق براى بيدارى، و اگر مؤثر نشد مقدمهاى است براى گرفتن نعمت و عذاب دردناك، در حديثى از پيامبر(صلی الله علیه و آله) چنين نقل شده:
«اذا رايت اللَّه يعطى العبد من الدنيا على معاصيه ما يحب فانما هو استدراج ثم تلا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) فلما نسوا؛ هنگامى كه ببينى خداوند در برابر گناهان نعمت مىبخشد، بدان كه مقدمه مجازات است سپس آيۀ فوق را تلاوت فرمود.»(2)
در حديثى از على(علیه السلام) چنين نقل شده كه فرمود:
«يا بن آدم اذا رايت ربك سبحانه يتابع عليك نعمه و انت تعصيه فاحذره؛(1)اى فرزند آدم هنگامى كه ببينى خداوند پى در پى نعمتها را به تو مىبخشد، در حالى كه تو گناه مىكنى، از مجازات او بترس، كه اين مقدمه مجازات است».
در كتاب تلخيص الاقوال از امام حسن عسكرى(علیه السلام) چنين نقل شده، كه قنبر غلام امير مؤمنان را پيش حجاج آوردند حجاج پرسيد تو چكار براى على ابن ابىطالب(علیه السلام) مىكردى، گفت وسايل وضوى او را فراهم مىساختم! پرسيد هنگامى كه از وضو فارغ مىشد چه مىگفت؟، گفت اين آيه را مىخواند: «فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ» و تا آخر آيه را تلاوت كرد، حجاج گفت گمان مىكنم اين آيه را بر ما تطبيق مىكرد، قنبر با شجاعت گفت آرى! (2).
ولى شايان توجه اينكه اين موضوع را اولاً با كلمۀ «لعل» (شايد) ذكر مىكند، به خاطر اينكه وجود بلاها به تنهايى كافى براى بيدارى نيست، بلكه زمينهاى است براى دلهايى كه آمادگى دارند (در سابق نيز گفتهايم" لعل" در كلام خدا معمولاً در مواردى استعمال مىشود، كه پاى شرايط ديگرى نيز در ميان باشد).
ديگر اينكه در اينجا كلمۀ «تضرع" به كار برده شده، كه در اصل به معنى ورود شير به پستان و خضوع و تسليم آن در برابر دوشنده است، سپس به معنى
تسليم آميخته با تواضع و خضوع آمده است! يعنى اين حوادث دردناك را به خاطر آن ايجاد مىكرديم، كه آنها از مركب غرور و سركشى و خود خواهى فرود آيند، و در برابر حق تسليم شوند.
در حديثى از فضيل بن عياض از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم، كه فرمود:«من احب بقاء الظالمين فقد احب ان يعصى اللَّه، ان اللَّه تبارك و تعالى حمد بنفسه بهلاك الظلمة فقال: فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ؛ هر كس بقاى ستمگران را دوست دارد، مفهومش اين است كه دوست مىدارد معصيت خدا شود (موضوع ظلم به اندازهاى مهم است كه) خداوند تبارك و تعالى در برابر نابود ساختن ظالمان خود را حمد و ستايش كرده است و فرموده: دنباله قوم ستمگر بريده شد و سپاس مخصوص خداوند پروردگار جهانيان است».(1)
قرآن میفرماید:
«وَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا صُمٌّ وَ بُكْمٌ فِي الظُّلُماتِ مَنْ يَشَأِ اللَّهُ يُضْلِلْهُ وَ مَنْ يَشَأْ يَجْعَلْهُ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»؛(2)
«آنها كه آيات ما را تكذيب كردند، كرها و لالهايى هستند
كه در تاريكيها قرار دارند. هر كس را خدا بخواهد (و مستحق باشد،) گمراه مىكند؛ و هر كس را بخواهد (و شايسته بداند،) بر راه راست قرار خواهد داد.»
بار ديگر قرآن به بحث از منكران لجوج مىپردازد و مىگويد: «آنها كه آيات ما را تكذيب كردند كر و لال هستند، و در ظلمت و تاريكى قرار گرفتهاند»؛ «وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا صُمٌّ وَ بُكْمٌ فِي الظُّلُماتِ».
نه گوش شنوايى دارند كه حقائق را بشنوند، و نه زبان حقگويى كه اگر حقيقتى را درك كردند براى دگران بازگو كنند. و چون ظلمت خود خواهى و خود پرستى و لجاجت و جهل گرداگرد آنها را فرا گرفته، نمىتوانند چهره حقايق را ببينند و به اين ترتيب از اين سه نعمت بزرگ (شنيدن و ديدن و گفتن) كه انسان را با دنياى خارج مربوط مىسازد محرومند.
بعضى از مفسران معتقدند كه منظور از افراد كر مقلدينى هستند كه بدون چون و چرا از رهبران گمراهى تبعيت مىكنند و گوش خود را بستهاند كه صداى رهبران الهى را نمىشنوند، و منظور از افراد گنگ همان رهبران گمراه هستند كه حقايق را به خوبى درك مىكنند، اما براى حفظ موقعيت و منافع مادى خويش مهر سكوت بر لب زدهاند و هر دو دسته در ظلمت جهل و خود پرستى گرفتارند(1).
و به دنبال آن مىفرمايد: «خداوند هر كس را بخواهد گمراه مىكند و هر كس را
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، ج 7، ص: 84.
بخواهد بر جاده مستقيم قرار ميدهد»؛ «من يشاء اللَّهُ يُضْلِلْهُ وَ مَنْ يشاء يَجْعَلْهُ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ».
سابقاً گفتهايم نسبت دادن هدايت و ضلالت به مشيت و اراده خدا موضوعى است كه آيات ديگر قرآن آن را به خوبى تفسير مىكنند، در يك جا ميخوانيم: «يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ»؛ «خداوند ستمگران را گمراه مىكند» و در جاى ديگر «وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ»؛ «تنها فاسقان را گمراه مىكند» و در جاى ديگر «وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا»؛ «كسانى كه در راه ما مجاهده كنند آنها را به راههاى مستقيم خود هدايت خواهم كرد.» از اين آيات و آيات ديگر قرآن به خوبى استفاده مىشود كه هدايتها و ضلالتهايى كه در اين موارد به اراده خدا نسبت داده شده است در حقيقت پاداش و كيفرهايى است كه در مقابل انجام اعمال نيك و بد به بندگان مىدهد و به تعبير روشنتر گاهى اعمال فوقالعاده زشتى از انسان سر مىزند كه بر اثر آن تاريكى وحشتناكى روح او را احاطه خواهد كرد، چشمان حقيقت بين از او گرفته ميشود، و گوش او صداى حق را نمىشنود، و زبان او از گفتن حق باز مىماند.
اما به عكس گاهى چنان كارهاى نيك فراوان از او سر مىزند كه يك دنيا نور و روشنايى به روح او مىپاشد، ديد و درك او وسيعتر و فكر او پرفروغتر و زبان او در گفتن، حق گوياتر ميشود، اين است معنى هدايت و ضلالت كه به اراده خدا نسبت داده مىشود.(1)
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج5، ص: 229.
قرآن میفرماید:
«إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ * مَثَلُ ما يُنْفِقُونَ في هذِهِ الْحَياةِ الدُّنْيا كَمَثَلِ ريحٍ فيها صِرٌّ أَصابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَكَتْهُ وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لكِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»؛(1)«كسانى كه كافر شدند، هرگز نمىتوانند در پناه اموال و فرزندانشان، از مجازات خدا در امان بمانند! آنها اصحاب دوزخند؛ و جاودانه در آن خواهند ماند. آنچه آنها در اين زندگى پست دنيوى انفاق مىكنند، همانند باد سوزانى است كه به زراعت قومى كه بر خود ستم كرده (و در غير محل و وقت مناسب، كشت نمودهاند)، بوزد؛ و آن را نابود سازد. خدا به آنها ستم نكرده؛ بلكه آنها، خودشان به خويشتن ستم مىكنند.»
«قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفيظٍ * وَ كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ وَ لِيَقُولُوا دَرَسْتَ وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»؛(2)
«دلايل روشن از طرف پروردگارتان براى شما آمد؛ كسى كه (به وسيله آن، حقّ را) ببيند، به سود خود اوست؛ و كسى كه از ديدن آن چشم بپوشد، به زيان خودش مىباشد؛ و من نگاهبان شما نيستم (و شما را بر قبول ايمان مجبور نمىكنم).»
«قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِوَكيلٍ»؛(3)«بگو: اى مردم! حق از طرف
پروردگارتان به سراغ شما آمده؛ هر كس (در پرتو آن) هدايت يابد، براى خود هدايت شده؛ و هر كس گمراه گردد، به زيان خود گمراه مىگردد؛ و من مأمور (به اجبار) شما نيستم!»
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبيرُ»؛(1)«سپس اين كتاب (آسمانى) را به گروهى از بندگان برگزيده خود به ميراث داديم؛ (امّا) از ميان آنها عدهاى بر خود ستم كردند، و عدهاى ميانه رو بودند، و گروهى به اذن خدا در نيكيها (از همه) پيشى گرفتند، و اين، همان فضيلت بزرگ است!»
قرآن میفرماید:
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فيهِ قُلْ قِتالٌ فيهِ كَبيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتَّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دينِكُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ»؛(2)«از تو، در باره جنگ كردن در ماه حرام، سؤال مىكنند؛ بگو: «جنگ در آن، (گناهى) بزرگ است، ولى جلوگيرى از راه خدا (و گرايش مردم به آيين حق) و كفر ورزيدن نسبت به او و هتك احترام مسجد الحرام، و اخراج ساكنان آن، نزد خداوند مهمتر از آن است؛ و ايجاد فتنه، (و محيط نامساعد، كه مردم را به كفر، تشويق و از ايمان بازمىدارد) حتّى از قتل بالاتر است. و مشركان، پيوسته با شما مىجنگند، تا اگر بتوانند شما را از آيينتان
برگردانند، ولى كسى كه از آيينش برگردد، و در حال كفر بميرد، تمام اعمال نيك (گذشته) او، در دنيا و آخرت، بر باد مىرود؛ و آنان اهل دوزخند؛ و هميشه در آن خواهند بود.»
«إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَه الْهُدى لَنْ يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيُحْبِطُ إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ أَعْمالَهُمْ»؛(1)«آنان كه كافر شدند و (مردم را) از راه خدا بازداشتند و بعد از روشنشدن هدايت براى آنان (باز) به مخالفت با رسول(خدا) برخاستند، هرگز زيانى به خدا نمىرسانند و (خداوند) به زودى اعمالشان را نابود مىكند!»
و الحمدلله رب العالمین
1) . محمد / 32.
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر