ghaemiyeh.com
سرشناسه:فرخ فال، احمد، 1337 -
عنوان و نام پديدآور:دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام/ احمد فرخفال.
مشخصات نشر:قم: ذکری، 1400.
مشخصات ظاهری:20 ج.
شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.1 : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.2 : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.3 : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.4 : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.5 : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.6 : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.7 : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.8 : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.9 : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.10 : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.11 : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.12 : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.13 : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.14 : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.15 : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.16 : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.17 : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.18 : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.19 : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.20 : 978-622-6319-47-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
يادداشت:ج.2 - 20 (چاپ اول: 1400) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1و 2. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.3. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهمالسلام.- ج.4 - 6. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهمالسلام.- ج.7 و 8. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.9. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.10. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.11 و 12. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.13. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.14. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و مذاهب.- ج.15. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.16. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و کفار.- ج.17. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.18 و 19. ارتباطات و تعاملات بین حکومتها.- ج.20. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عج).
موضوع:ارتباط -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط -- جنبههای قرآنی
Communication -- Qur'anic teaching
ارتباط -- احادیث
Communication -- Hadiths
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای قرآنی
Interpersonal communication -- Qur'anic teaching
ارتباط بین اشخاص -- احادیث
Interpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره:BP11/6
رده بندی دیویی:297/045
شماره کتابشناسی ملی:7595511
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات خدا،انسان وجهان
ازدیدگاه قرآن،پیامبر(صلی الله علیه وآله) واهل بیت (علیهم السلام)
جلد چهاردهم: تعاملات مسلمان ها و مذاهب
احمد فرخ فال
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات خدا،انسان وجهان
جلد چهاردهم: تعاملات مسلمان ها و مذاهب
احمد فرخ فال
انتشارات ذکری / قم / 1400ش
شمارگان 1000 نسخه
شابک این جلد؛ 6-41-6319-622-978
شابک دوره؛ 7-28-6319-622-978
آدرس مرکز پخش : قم، خیابان معلم ، انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه
تلفن مرکز پخش : 37735547-025
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
بخش هشتم : ارتباطات و تعاملات مؤمنین و منافقین
بخش نهم : تعاملات ، بین مذاهب و امت های اسلامی
ادامه جلد سیزدهم
قرآن کریم میفرماید:
«يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذاباً أَليماً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصيرٍ * وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحينَ * فَلَمَّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ * فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً في قُلُوبِهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ *أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ»؛(1)
«به خدا سوگند مىخورند كه (در غياب پيامبر، سخنان نادرست) نگفتهاند؛ در حالى كه قطعاً سخنان كفرآميز گفتهاند؛ و پس از اسلامآوردنشان، كافر شدهاند؛ و تصميم (به كار خطرناكى) گرفتند، كه به آن نرسيدند. آنها فقط از اين انتقام مىگيرند كه
1) . توبه / 74 الی 78.
خداوند و رسولش، آنان را به فضل (و كرم) خود، بىنياز ساختند! (با اين حال،) اگر توبه كنند، براى آنها بهتر است؛ و اگر روى گردانند، خداوند آنها را در دنيا و آخرت، به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد؛ و در سراسر زمين، نه، ولى و حامى دارند، و نه ياورى! بعضى از آنها با خدا پيمان بسته بودند كه: اگر خداوند ما را از فضل خود روزى دهد، قطعاً صدقه خواهيم داد؛ و از صالحان (و شاكران) خواهيم بود! امّا هنگامى كه خدا از فضل خود به آنها بخشيد، بخل ورزيدند و سرپيچى كردند و روى برتافتند! اين عمل، (روح) نفاق را، تا روزى كه خدا را ملاقات كنند، در دلهايشان برقرار ساخت. اين به خاطر آن است كه از پيمان الهى تخلّف جستند؛ و به خاطر آن است كه دروغ مىگفتند. آيا نمىدانستند كه خداوند، اسرار و سخنان درگوشى آنها را مىداند؛ و خداوند داناى همه غيبها (و امور پنهانى) است؟!»
پيوند اين آيه با آيات گذشته كاملاً روشن است، زيرا همه سخن از منافقان مىگويند، منتهى در اين آيه پرده از روى يكى ديگر از اعمال آنان برداشته شده و آن اينكه: هنگامى كه مىبينند اسرارشان فاش شده واقعيات را انكار مىكنند و حتى براى اثبات گفتار خود به قسمهاى دروغين متوسل مىشوند.
نخست مىگويد: «منافقان سوگند ياد مىكنند كه چنان مطالبى را درباره پيامبر نگفتهاند»؛ «يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا»؛ در حالى كه «اينها به طور مسلم سخنان كفر آميزى گفتهاند»؛ «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ». و به اين جهت «پس از قبول و اظهار اسلام راه كفر را پيش گرفتهاند»؛ «وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ».
البته آنان از آغاز مسلمان نبودند كه كافر شوند بلكه تنها اظهار اسلام مىكردند، بنا بر اين همين اسلام ظاهرى و صورى را نيز با اظهار كفر در هم شكستند.
و از آن بالاتر «آنها تصميم خطرناكى داشتند كه به آن نرسيدند»؛ «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا».
اين تصميم ممكن است اشاره به همان داستان توطئه براى نابودى پيامبر در «ليلة العقبة» بوده باشد كه شرح آن در شأن نزول گذشت، و يا اشاره به تمام كارها و فعاليتهايى است كه براى به هم ريختن سازمان جامعه اسلامى، و توليد فساد و نفاق و شكاف، انجام مىدادند، كه هرگز به هدف نهايى منتهى نشد.
قابل توجه اينكه هوشيارى مسلمين در حوادث مختلف سبب مىشد كه منافقان و نقشههاى آنها شناخته شوند، مسلمانان همواره در كمين آنها بودند تا اگر سخنى از آنها بشنوند، براى پيشگيرى و اقدام لازم، به پيامبر گزارش دهند، اين بيدارى و اقدام به موقع و به دنبال آن نزول آيات، و تصديق خداوند، موجب رسوايى منافقان و خنثى شدن توطئههاى آنها مىشد.
در جمله بعد براى اينكه زشتى و وقاحت فعاليتهاى منافقان و نمكنشناسى آنها كاملاً آشكار شود اضافه مىكند: آنها در واقع خلافى از پيامبر نديده بودند و هيچ لطمهاى از ناحيه اسلام بر آنان وارد نشده بود، بلكه به عكس در پرتو حكومت اسلام به انواع نعمتهاى مادى و معنوى رسيده بودند، بنا بر اين «آنها در حقيقت انتقام نعمتهايى را مىكشيدند كه خداوند و پيامبر با فضل و
كرم خود تا سرحد استغنا به آنها داده بودند»؛ «وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ».(1)
شك نيست كه بىنياز ساختن و رفع احتياجاتشان در پرتو فضل پروردگار و خدمات پيامبر چيزى نبود كه بخواهد انتقام آن را بگيرند، بلكه جاى حقشناسى و سپاسگزارى داشت، اما اين حق ناشناسان زشت سيرت خدمت و نعمت را با جنايت پاسخ گفتند. و اين تعبير زيبا و رسايى است كه در بسيارى از گفتهها و نوشتهها به كار مىرود، مثل اينكه به كسى كه سالها به او خدمت كردهايم و بعد به ما خيانت مىكند، مىگوئيم: گناه ما فقط اين بود كه به تو پناه داديم و از تو دفاع كرديم و حد اكثر محبت را نموديم.
سپس آن چنان كه سيره قرآن است راه بازگشت را به روى آنان گشوده، مىگويد: «اگر آنان توبه كنند براى آنها بهتر است»؛ «فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ».
و اين نشانه واقعبينى اسلام و اهتمام به امر تربيت، و مبارزه با هر گونه سختگيرى و شدت عمل نابجا است، كه حتى راه آشتى و توبه را به روى منافقانى كه توطئه براى نابودى پيامبر كردند و سخنان كفر آميز و توهينهاى زننده داشتند باز گذارده، بلكه از آنها دعوت به توبه مىكند.
اين در حقيقت چهره واقعى اسلام است، ولى چقدر بىانصافند آن كسانى كه اسلام را با چنين چهرهاى، دين فشار و خشونت معرفى كردهاند.
1) . قابل توجه اينكه در جمله بالا با اينكه سخن از «فضل خدا و پيامبر» به ميان آمده ضمير در «من فضله» به صورت مفرد ذكر شده، نه تثنيه، سبب اين تعبير همان است كه در چند آيه قبل اشاره كرديم كه اين گونه تعبيرها براى اثبات حقيقت توحيد، و اينكه همه كارها به دست خداست، و اگر پيامبر كارى مىكند به فرمان او است و از اراده او جدا نيست مىباشد.
آيا در دنياى امروز هيچ حكومتى هر چند طرفدار نهايت نرمش بوده باشد در برابر توطئهگرانى كه بر ضد او نقشه كشيدهاند حاضر به چنين انعطاف و محبتى مىباشد؟ و همانطور كه در شأن نزول خوانديم يكى از مجريان اصلى اين برنامههاى نفاقانگيز با شنيدن اين سخن توبه كرد و پيامبر هم توبه او را پذيرفت.
در عين حال براى اينكه آنها اين نرمش را دليل بر ضعف نگيرند، به آنها هشدار مىدهد كه «اگر به روش خود ادامه دهند، و از توبه روى برگردانند، خداوند در دنيا و آخرت آنان را به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد»؛ «وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذاباً أَلِيماً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ».
و اگر مىپندارند كسى در برابر مجازات الهى ممكن است به كمك آنان بشتابد سخت در اشتباهند، زيرا «آنها در سراسر روى زمين نه، ولى و سرپرستى خواهند داشت و نه يار و ياورى»؛ «وَ ما لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ».
البته مجازاتهاى آنها در آخرت روشن است، اما عذابهاى دنياى آنها همان رسوايى و بىآبرويى و خوارى و بدبختى و مانند آن است.
اين آيات، در حقيقت روى يكى ديگر از صفات زشت منافقان انگشت مىگذارد و آن اينكه: به هنگام ضعف و ناتوانى و فقر و پريشانى، چنان دم از ايمان مىزنند كه هيچكس باور نمىكند آنها روزى در صف منافقان قرار گيرند، و حتى شايد آنهايى را كه داراى امكانات وسيع هستند مذمت مىكنند كه چرا از امكاناتشان به نفع مردم محروم استفاده نمىكنند؟
اما همين كه خودشان به نوايى برسند چنان دست و پاى خود را گم كرده و غرق دنيا پرستى مىشوند كه همه عهد و پيمانهاى خويش را با خدا به دست
فراموشى مىسپارند، گويا به كلى تغيير شخصيت داده، و درك و ديد ديگرى پيدا مىكنند، و همين كم ظرفيتى كه نتيجهاش دنيا پرستى و بخل و امساك و خود خواهى است روح نفاق را چنان در آنان متمركز مىسازد كه راه بازگشت را به روى آنان مىبندد! در آيه نخست مىگويد: «بعضى از منافقان كسانى هستند كه با خدا پيمان بستهاند كه اگر از فضل و كرم خود به ما مرحمت كند قطعا به نيازمندان كمك مىكنيم و از نيكوكاران خواهيم بود»؛ «وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ».
ولى اين سخن را تنها زمانى مىگفتند كه دستشان از همه چيز تهى بود.
«به هنگامى كه خداوند از فضل و رحمتش سرمايههايى به آنان داد، بخل ورزيدند و سرپيچى كردند و روگردان شدند»؛ «فَلَمَّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ».
«اين عمل و اين پيمانشكنى و بخل نتيجهاش اين شد كه روح نفاق به طور مستمر و پايدار در دل آنان ريشه كند و تا روز قيامت و هنگامى كه خدا را ملاقات مىكنند ادامه يابد»؛ «فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ»؛ «اين به خاطر آن است كه از عهدى كه با خدا بستند تخلف كردند، و به خاطر آن است كه مرتبا دروغ مىگفتند»؛ «بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ».
سرانجام آنها را با اين جمله مورد سرزنش و توبيخ قرار مىدهد كه «آيا آنها نمىدانند خداوند اسرار درون آنها را مىداند، و سخنان آهسته و در گوشى آنان را مىشنود،
و خداوند از همه غيوب و پنهانيها با خبر است؟!»؛ «أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ».
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
از جملۀ «فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ» به خوبى استفاده مىشود كه بسيارى از گناهان و صفات زشت، و حتى كفر و نفاق، «علت» و «معلول» يكديگرند، زيرا جمله فوق با صراحت مىگويد: بخل و پيمانشكنى آنها سبب شد كه نفاق در دلهايشان ريشه دواند، و همين گونه است گناهان و كارهاى خلاف ديگر، و لذا در بعضى از عبارات مىخوانيم كه گاهى گناهان بزرگ سبب مىشود كه انسان بىايمان از دنيا برود.
منظور از «يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ»؛ كه ضمير آن به «خداوند» برمىگردد همان روز «رستاخيز» است، زيرا تعبير «لقاء اللَّه» و مانند آن در قرآن معمولاً درباره قيامت آمده است، درست است كه با مرگ، دوران عمل پايان مىيابد، و پرونده كار نيك و بد بسته مىشود، ولى آثار آنها همچنان در روح انسان تا قيامت بر قرار خواهد ماند.
البته اين احتمال را هم دادهاند كه ضمير «يلقونه» به «بخل» باز گردد، يعنى «تا آن زمانى كه نتيجه و كيفر بخل خويش را دريابند».
همچنين احتمال داده شده است كه منظور از ملاقات پروردگار لحظه مرگ باشد.
ولى همه اينها خلاف ظاهر آيه است، و ظاهر همان است كه گفتيم.
منافقان است و آنها هستند كه پيمان خود را كه با تأكيدات فراوان با خدا بستهاند زير پا مىگذارند، و حتى به پروردگار خويش دروغ مىگويند، حديث معروفى كه از پيامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده نيز اين حقيقت را تأكيد مىكند كه فرمود:
«للمنافق ثلاث علامات، اذا حدث كذب، و اذا وعد اخلف، و اذا ائتمن خان!؛ منافق سه نشانه دارد: به هنگام سخن گفتن دروغ مىگويد، و به هنگامى كه وعده مىدهد تخلف مىكند، و هر گاه امانتى به او بسپارند، در آن خيانت مىنمايد.»(1)
جالب اينكه در داستان فوق (داستان ثعلبه) هر سه نشانه وجود دارد، او هم دروغ گفت و هم پيمانشكنى كرد، و هم در اموالى كه خداوند به عنوان امانت خويش به او سپرده بود خيانت نمود! حديث فوق به صورت مؤكدترى از امام صادق(علیه السلام) از پيامبر(صلی الله علیه و آله) در كتاب كافى آمده است، آنجا كه مىفرمايد:
«ثلاث من كن فيه كان منافقا و ان صام و صلى و زعم انه مسلم من اذا ائتمن خان، و اذا حدث كذب، و اذا وعد اخلف!؛ سه چيز است در هر كس باشد منافق است، هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند، و خود را مسلمان بداند: كسى كه در امانت خيانت كند، و در سخن دروغ گويد، و به هنگام وعده تخلف جويد.»(2)
البته ممكن است به ندرت گناهان فوق از افراد با ايمان صادر شود و سپس توبه كنند، ولى استمرار آن نشانه روح نفاق و منافقگرى است.
نبود، بلكه بيان يك واقعيت اخلاقى و اجتماعى
است كه در هر عصر و زمان، و در هر جامعهاى، بدون استثناء، نمونههاى فراوانى دارد.
اگر به اطراف خود نگاه كنيم (و حتى شايد اگر به خودمان بنگريم!) نمونهاى از اعمال «ثعلبة بن حاطب» و طرز تفكر او را، در چهرههاى مختلف، مىيابيم، چه بسيارند كسانى كه در شرائط عادى يا به هنگامى كه تنگدستند، در صف مؤمنان داغ و قرص و محكم قرار دارند، در همه جلسات مذهبى حاضرند، پاى هر پرچم اصلاحى سينه مىزنند، با هر منادى حق و عدالت هم صدا هستند، و براى كارهاى نيك گريبان چاك مىكنند، و در برابر هر فسادى فرياد مىكشند.
ولى به هنگامى كه به اصطلاح، درى به تخته مىخورد، به نوايى مىرسند پست و مقامى پيدا مىكنند، و سرى در ميان سرها در مىآورند، يك مرتبه تغيير چهره و بالاتر از آن تغيير ماهيت مىدهند، آن شور و عشق سوزان نسبت به خدا و دين در آنها فروكش مىكند، ديگر در جلسات سازنده خبرى از آنان نيست، در هيچ برنامه اصلاحى حضور ندارند، نه براى حق گريبان چاك مىكنند و نه ديگر در برابر باطل فرياد مىكشند! قبلاً كه محلى از اعراب نداشتند و موقعيتى در اجتماع، هزار گونه عهد و پيمان با خدا و خلق خدا بسته بودند، كه اگر روزى امكاناتى پيدا كنند، چنين و چنان خواهند كرد، و حتى هزار گونه ايراد و انتقاد به متمكنان وظيفهنشناس داشتند، اما آن روز كه وضعشان دگرگون شد تمام عهد و پيمانها را به دست فراموشى سپردند، و همه ايرادها و انتقادها همچون برف در تابستان آب شد.
آرى اين كم ظرفيتى يكى از نشانههاى بارز منافقان است، مگر نفاق چيزى جز دو چهره بودن و يا دوگانگى شخصيت هست؟ تاريخچه زندگى اينگونه افراد
بارزترين نمونه دوگانگى شخصيت است، اصولاً انسان با ظرفيت دو شخصيتى نمىشود.
شك نيست نفاق همچون ايمان داراى مراحل مختلف است. بعضى آن چنان اين خوى پليد در روحشان رسوخ كرده كه در قلبشان اثرى از ايمان به خدا باقى نمانده، هر چند خود را در صف مؤمنان جا زدهاند!.
ولى گروهى ديگر با اينكه داراى ايمان ضعيفى هستند، و واقعا مسلمانند، اعمالى را مرتكب مىشوند كه متناسب وضع منافقان است، و رنگى از دوگانگى شخصيت دارد، آن كس كه پيوسته دروغ مىگويد، ولى ظاهرش صدق و راستى است، آيا دو چهره و منافق نيست؟
كسى كه ظاهراً امين است و به همين دليل مورد اعتماد مردم مىباشد كه امانتهاى خود را به او مىسپارند، اما در واقع در آنها خيانت مىكند، آيا گرفتار دوگانگى شخصيت نمىباشد؟
همچنين آيا آنها كه عهد و پيمان مىبندند، ولى هرگز پايبند به آن نيستند عملشان عمل منافقان محسوب نمىشود؟! اتفاقاً يكى از بزرگترين بلاهاى اجتماعى و عوامل عقبماندگى وجود همين گونه منافقان در جوامع انسانى است، و اگر چشم بر هم نگذاريم و به خودمان دروغ نگوئيم چه بسيار مىتوانيم از اين منافقان" ثعلبه صفت" در اطراف خود و در جوامع اسلامى بشمريم، و عجب اينكه با اينهمه عيب و ننگ و دور افتادگى از روح تعليمات اسلام باز گناه عقب افتادگى خود را به گردن اسلام مىگذاريم!.(1)
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج8، ص: 45.
قرآن میفرماید:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذابِ اللَّهِ وَ لَئِنْ جاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ أَ وَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِما في صُدُورِ الْعالَمينَ * وَ لَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْمُنافِقينَ»؛(1)«و از مردم كسانى هستند كه مىگويند: به خدا ايمان آوردهايم!» اما هنگامى كه در راه خدا شكنجه و آزار مىبينند، آزار مردم را همچون عذاب الهى مىشمارند (و از آن سخت وحشت مىكنند)، ولى هنگامى كه پيروزى از سوى پروردگارت (براى شما) بيايد، مىگويند: ما هم با شما بوديم (و در اين پيروزى شريكيم)!! آيا خداوند به آنچه در سينههاى جهانيان است آگاهتر نيست؟! مسلماً خداوند مؤمنان را مىشناسد، و به يقين منافقان را (نيز) مىشناسد.»
«وَ مِنَ النَّاسِ»؛ من تبعيضيه است يعنى ظاهر مسلمان و باطن كافر.
«مَنْ يَقُولُ آمَنَّا»؛ لساناً سر زبان بدون دخول ايمان در قلب آنها.
«باللَّه»؛ توحيد و تصديق نبى و قبول احكام و اطاعت الهى.
«فَإِذا أُوذِيَ فِي اللَّهِ»؛ در جنگ با كفار و ظالمين و فساق و ديدند به اصطلاح هوا پس است يا كشته ميشوند يا آسيبى به آنها وارد ميشود يا به زحمت و مشقتى ميافتند.
«جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ»؛ اين اذيتهاى كفار را.
1) . عنکبوت / 10 و 11.
«كَعَذابِ اللَّهِ»؛ كه «أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ»؛
«وَ لَئِنْ جاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ»؛ و اگر يك پيشروى و فتحى و نصرتى از جانب خدا بر مؤمنين آمد.
«لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ»؛ ما هم مسلمان مؤمن هستيم و با شما مؤمنين شريك هستيم و با شما بوديم.
در ايمان چهار امر شرط است:
علم و يقين به جميع ما جاء به النبى(صلی الله علیه و آله) از توحيد باقسامه و عدل باقسامه و نبوت به جميع صفات و شئونات و امامت ائمه اثنا عشر حق معرفت و به معاد و خصوصيات و به ضروريات دين و مذهب و عدم ادخال ما ليس فى الدين فى الدين و عدم انكار ما فى الدين عن الدين.
عقيده و دلبستگى و در بند دين بودن و بر همه چيز مقدم داشتن بر جان و مال و عرض و جاه و اولاد و ازواج و دنيا و ما فيها.
اقرار و اعتراف به جميع آنچه در دين لازم است.
تسليم در جميع واردات در تكوينيات و تشريعيات و ترك اعتراض و ناسزا گفتن و از براى يقين هم سه مرتبه است: علم اليقين، عين اليقين، حق اليقين.
«وَ لَيَعْلَمَنَّ الْمُنافِقِينَ»؛ از براى نفاق هم اقساميست همين كه ظاهرش مخالف باطن باشد نفاق است ظاهر اسلام باطن كفر ظاهر شيعه باطن سنى ظاهر عالم باطن جاهل ظاهر عادل باطن فاسق ظاهر دوست باطن دشمن ظاهر موقن باطن شاك ظاهر هادى باطن مضل و هكذا ظاهر خوب باطن بد.(1)
1) . طیب، عبدالحسین، اطیبالبیان فی تفسیر القرآن، ج10، ص: 296.
از آنجا كه در آيات گذشته بحثهاى صريحى از «مؤمنان صالح» و «مشركان» آمده بود در نخستين آيات مورد بحث به گفتگو پيرامون گروه سوم يعنى «منافقان» مىپردازد و مىگويد: «بعضى از مردم اظهار ايمان مىكنند، اما در برابر فشار مخالفان تحمل و استقامت به خرج نمىدهند، هنگامى كه در مسير اللَّه تحت فشار شكنجه قرار گيرند از ايمان به كنار مىروند و فشار و شكنجه مردم را همچون عذاب الهى مىشمرند» (و از آن سخت وحشت مىكنند)؛ «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذابِ اللَّهِ».
«اما هنگامى كه يارى از سوى پروردگارت به سراغ تو بيايد و پيروز شويد مىگويند: ما با شما بوديم و در افتخارات شما شريكيم!»؛ «وَ لَئِنْ جاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ».
آيا اينها گمان مىكنند خدا از اعماق قلبشان با خبر نيست؟ «آيا خداوند به آنچه در سينههاى مردم جهان است از همه آگاهتر نمىباشد؟»؛ «أَ وَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِما فِي صُدُورِ الْعالَمِينَ».
تعبير به «آمنا» (ايمان آوردهايم) به صورت صيغه جمع در حالى كه جمله بعد به صورت صيغه مفرد است شايد از اين نظر باشد كه اين گروه منافقان مىخواهند خودشان را در صف جمعيت مؤمنان جا بزنند، لذا «آمنا» مىگويند يعنى همچون سائر مردم ايمان آوردهايم.
تعبير به «أُوذِيَ فِي اللَّهِ» به معنى «اوذى فى سبيل اللَّه» است، يعنى آنها در راه خدا و ايمان گاهى مورد آزار دشمن قرار مىگيرند.
جالب اينكه از مجازات الهى تعبير به «عذاب» مىكند، و از آزارهاى مردم تعبير به «فتنه»، اشاره به اينكه آزارهاى مردم در حقيقت عذاب نيست، بلكه آزمايش است و وسيله تكامل براى انسان، و به اين ترتيب به آنها تعليم مىدهد كه اين دو را با هم مقايسه نكنند، و با اين بهانه كه مخالفان آنها را آزار و شكنجه مىكنند دست از ايمان خود بر ندارند كه اين جزئى از برنامه كلى امتحان در اين دنيا است.
در اينجا يك سؤال پيش مىآيد كه خداوند در مكه كدام پيروزى نصيب مسلمانان كرده بود كه منافقين خود را در آن سهيم بدانند؟.
در پاسخ مىگوئيم: جمله فوق به صورت «شرطيه» است، و مىدانيم جمله شرطيه دليل بر وجود شرط نيست، بلكه مفهومش اين است كه اگر در آينده پيروزيهايى نصيب شما شود اين منافقان سست ايمان خود را در آن شريك مىدانند.
اضافه بر اين در مكه نيز مسلمانان پيروزيهايى در برابر دشمنان كسب كردند، هر چند پيروزى نظامى نبود، بلكه پيروزى در تبليغات و نفوذ افكار عمومى و پيشرفت اسلام در ميان قشرهاى مردم بود.
از همه اينها گذشته تعبير به اذيت و آزار مؤمنان مناسب با محيط مكه است و گرنه در محيط مدينه كمتر چنين چيزى اتفاق مىافتاد.
ضمناً اين نكته نيز روشن شد كه منافق تنها به كسانى نمىگويند كه در باطن ابدا ايمان ندارند و اظهار ايمان مىكنند بلكه افراد سست ايمانى كه در تحت فشار اين و آن به زودى عقيده خود را عوض مىكنند جزء منافقان محسوب مىشوند، و
آيه مورد بحث ظاهراً از اينگونه منافقان سخن مىگويد، و تصريح مىكند كه خدا از نيات آنها آگاه است.
در آيه بعد باز براى تأكيد بيشتر مىافزايد: «به طور قطع خداوند مؤمنان را مىشناسد، و نيز به طور يقين خداوند منافقان را نيز مىشناسد»؛ «وَ لَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْمُنافِقِينَ».
اگر سادهلوحانى فكر مىكنند مىتوانند با اخفاء حقائق از قلمرو علم خدا دور بمانند سخت در اشتباهند.
مجدداً تكرار مىكنيم تعبير به «منافق» دليل بر اين نيست كه اين آيات در مدينه نازل شده است، درست است كه مسأله نفاق معمولاً بعد از پيروزى يك جمعيت و به دست گرفتن حكومت پيدا مىشود كه مخالفان تغيير چهره داده و گروه زير زمينى تشكيل مىدهند، ولى همانگونه كه گفتيم نفاق معنى وسيعى دارد و افراد ضعيف الايمانى را كه با مختصر فشارى تغيير عقيده مىدهند نيز شامل مىشود.(1)
قرآن میفرماید:
«يُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قالُوا بَلى وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمانِيُّ حَتَّى جاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ»؛(2)
آنها را صدا مىزنند: مگر ما با شما نبوديم؟! مىگويند: آرى، ولى شما خود را به هلاكت افكنديد و انتظار
(مرگ پيامبر را) كشيديد، و (در همه چيز) شكّ و ترديد داشتيد، و آرزوهاى دور و دراز شما را فريب داد تا فرمان خدا فرا رسيد، و شيطان فريبكار شما را در برابر (فرمان) خداوند فريب داد!»
منافقان همچون بيگانگان در قسمت بيابانى قرار دارند، قبلاً نيز آنها در يك جامعه و در كنار هم زندگى مىكردند، اما ديوارى عظيم از اعتقادات و اعمال مختلف آنها را از يكديگر جدا مىكرد، در قيامت نيز همين معنى مجسم مىگردد.
اما اين «در» براى چيست؟ ممكن است براى اين باشد كه منافقان از اين در نعمتهاى بهشتى را ببينند و حسرت ببرند، يا اينكه افرادى كه كمتر آلودهاند پس از اصلاح از آن بگذرند و در كنار مؤمنان قرار گيرند؛ اما اين ديوار چنان نيست كه مانع عبور صدا باشد، لذا در آيه بعد مىافزايد:
«آنها را صدا مىزنند كه مگر ما با شما نبوديم؟!»؛ «يُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ».
هم در دنيا با شما در يك جامعه مىزيستيم، و هم در اينجا در كنار شما بوديم چه شد كه ناگهان از ما جدا شديد، و به روح و رحمت الهى رفتيد، و ما را در چنگال عذاب رها كرديد؟! «آنها در پاسخ مىگويند: آرى با هم بوديم»؛ «قالُوا بَلى».
در همه جا با هم بوديم، در كوچه و بازار، در سفر و حضر، گاه همسايه هم بوديم، و يا حتى گاه در يك خانه
زندگى مىكرديم، ولى از نظر مكتب و عقيده و عمل فرسنگها با هم فاصله داشتيم، شما خط خود را از ما جدا كرده بوديد، و در اصول و فروع از حق بيگانه بوديد.
سپس مىافزايند: «شما گرفتار خطاهاى بزرگى بوديد از جمله:
«شما خود را به واسطه پيمودن طريق كفر فريب داديد و هلاك كرديد»؛ «وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ».
«پيوسته در انتظار مرگ پيامبر(صلی الله علیه و آله) و نابودى مسلمين و برچيده شدن اساس اسلام بوديد»؛ «وَ تَرَبَّصْتُمْ».
به علاوه در انجام هر كار مثبت و هر حركت صحيح حالت صبر و انتظار داشتيد و تعلل مىنموديد.
«پيوسته در امر معاد و رستاخيز و حقانيت دعوت پيامبر(صلی الله علیه و آله) و قرآن شك و ترديد داشتيد»؛ «وَ ارْتَبْتُمْ».
«همواره گرفتار آرزوهاى دور و دراز بوديد آرزوهايى كه هرگز دست از سر شما برنداشت تا فرمان خدا دائر بر مرگتان فرا رسيد»؛ «وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمانِيُّ حَتَّى جاءَ أَمْرُ اللَّهِ».
آرى اين آرزوها لحظهاى مجال تفكر صحيح به شما نداد، غرق رؤياها و پندارها بوديد، و در عالمى از وهم و خيال زندگى مىكرديد، و آرزوى وصول به شهوات و اهداف مادى بر شما چيره بود.
او با وسوسهها شما را مغرور كرد، گاه دنيا را در نظرتان جاودانه جلوه داد، و گاه قيامت را يك حلواى نسيه قلمداد كرد، گاهى شما را به لطف و رحمت الهى مغرور مىكرد، و گاه اصلاً وجود خداوند بزرگ را زير سؤال مىبرد! اين عوامل پنجگانه دست به دست هم دادند و خط شما را به كلى از ما جدا كردند.
«فتنتم» از مادۀ «فتنه» به معانى مختلفى آمده است آزمايش و امتحان، فريب
دادن، بلا و عذاب، ضلالت و گمراهى و شرك و بتپرستى و در اينجا بيشتر دو معنى آخر يعنى گمراهى و شرك مناسب است.
«تربصتم» از مادۀ «تربص» در اصل به معنى انتظار كشيدن است، خواه انتظار بلا و مصيبت باشد، يا فراوانى و نعمت، و در اينجا بيشتر مناسب انتظار مرگ پيامبر(صلی الله علیه و آله) و برچيده شدن اسلام، يا انتظار كشيدن به معنى تعلل ورزيدن در توبه از گناه و انجام هر گونه كار خير است.
«و ارتبتم» از مادۀ «ريب» به هر گونه شك و ترديد كه بعدا پرده از روى آن برداشته مىشود اطلاق مىگردد، و در اينجا بيشتر مناسب با شك در قيامت و يا حقانيت قرآن است.
گرچه مفهوم الفاظى كه در آيه به كار رفته گسترده است، ولى ممكن است به ترتيب بيانگر مسألۀ «شرك»، و انتظار «پايان عمر اسلام و پيامبر(صلی الله علیه و آله)» و سپس شك در «معاد» و بعد از آن آلودگيهاى عملى از طريق فريب أمانى و شيطان باشد، بنا بر اين جملههاى سهگانه نخست ناظر به اصول سهگانه دين است و دو جملۀ اخير ناظر به فروع دين.
سرانجام مؤمنان در يك نتيجهگيرى منافقان را مخاطب ساخته، مىگويند:
«امروز از شما غرامتى پذيرفته نمىشود كه در برابر آن از عذاب الهى رهايى يابيد»؛ «فَالْيَوْمَ لا يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ».(1)
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج23، ص: 333.
قرآن میفرماید:
«أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطيعُ فيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ * لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ»؛(1)«آيا منافقان را نديدى كه پيوسته به برادران كفارشان از اهل كتاب مىگفتند: هر گاه شما را (از وطن) بيرون كنند، ما هم با شما بيرون خواهيم رفت و هرگز سخن هيچ كس را درباره شما اطاعت نخواهيم كرد؛ و اگر با شما پيكار شود، ياريتان خواهيم نمود! خداوند شهادت مىدهد كه آنها دروغگويانند! اگر آنها را بيرون كنند با آنان بيرون نمىروند، و اگر با آنها
پيكار شود ياريشان نخواهند كرد، و اگر ياريشان كنند پشت به ميدان كرده فرار مىكنند؛ سپس كسى آنان را يارى نمىكند!»
بعد از بيان ماجراى طايفه يهود «بنىنضير» در آيات گذشته، و شرح حال سه گروه از مؤمنان يعنى «مهاجرين» و «انصار» و «تابعين» با ويژگيهاى هر كدام، در آيات مورد بحث به شرح حال گروه ديگرى يعنى منافقان و نقش آنها در اين ماجرا مىپردازد، تا وضع حال همه را در مقايسه با يكديگر روشنتر سازد، و اين روش قرآن است كه براى معرفى گروهها آنها را در مقايسه با يكديگر قرار مىدهد.
1) . حشر / 11 و 12.
نخست روى سخن را به پيامبر(صلی الله علیه و آله) كرده مىفرمايد: «آيا منافقان را نديدى كه پيوسته به برادران كفارشان از اهل كتاب مىگفتند: اگر شما را از وطن بيرون كنند ما هم با شما خواهيم بود، و سخن هيچكس را در باره شما اطاعت نخواهيم كرد، و اگر هم با شما پيكار شود شما را يارى خواهيم كرد»؛ «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ».
و به اين ترتيب اين گروه از منافقان به طايفه يهود سه مطلب را قول دادند كه در همه دروغ مىگفتند: نخست اينكه اگر شما را از اين سرزمين بيرون رانند ما هم بعد از شما در اينجا نمىمانيم تا جاى خالى شما را ببينيم! ديگر اينكه اگر دستورى بر ضد شما صادر شود از هر كس و هر مقام باشد، نه حالا، هيچوقت اطاعت نمىكنيم! سوم اينكه اگر پاى كارزار به ميان آيد ما دوش به دوش شما ايستادهايم، و در يارى شما هيچگونه ترديدى به خود راه نمىدهيم! آرى اينها قولهايى بود كه منافقان قبل از اين ماجرا به يهود دادند، ولى حوادث بعد نشان داد كه همه دروغ بود.
و به همين دليل قرآن با صراحت مىگويد: «خداوند شهادت مىدهد كه آنها دروغگويانند»؛ «وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ».
چه تعبير تكان دهندهاى كه با انواع تأكيدها همراه است، ذكر خداوند به عنوان شاهد و گواه، و آوردن جمله به صورت جمله اسميه، و نيز استفاده از «ان» و «لام تأكيد» همه نشان مىدهد كه «دروغ» و «نفاق» چنان به هم آميخته است
كه جدايى در ميان اين دو ممكن نيست، هميشه منافقان دروغگو بودهاند، و غالباً دروغگويان منافقند.
تعبير به «اخوانهم» (برادرانشان) نشان مىدهد كه رابطه و پيوند بسيار نزديكى ميان «منافقان» و «كفار» است، همانگونه كه در آيات قبل روى رابطه اخوت در ميان مؤمنان تكيه شده بود با اين تفاوت كه مؤمنان در اخوت خود صادقند، و لذا از هيچگونه ايثار و فداكارى مضايقه نمىكنند و به عكس منافقان هيچگونه وفادارى و همدردى ندارند، و در سختترين لحظات دست از برادران خود بر مىدارند و اين است تفاوت اخوت مؤمنان و كافران.
جملۀ «وَ لا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَداً أَبَداً»؛ (ما هرگز سخن هيچكس را در مورد شما اطاعت نخواهيم كرد) اشاره به اين است كه توصيهها و هشدارها و اخطارهاى محمد را در مورد شما كاملاً ناديده خواهيم گرفت.
سپس براى توضيح بيشتر در باره دروغگويى آنها مىافزايد: «اگر يهود را بيرون كنند اين منافقان با آنها بيرون نمىروند»؛ «لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ».
«و اگر با آنها پيكار شود ياريشان نخواهند كرد»؛ «وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا- يَنْصُرُونَهُمْ».
«و به فرض كه به گفته خود عمل كنند و به ياريشان برخيزند به زودى پشت به ميدان كرده فرار مىكنند!»؛ «وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ».
«و بعد از آن هرگز يارى نخواهند داشت»؛ «ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ».
لحن قاطع و كوبنده اين آيات لرزه بر اندام هر منافق و مخالفى مىافكند، به خصوص اينكه آيه گرچه در مورد خاصى نازل شده، ولى به طور مسلم مخصوص آن نيست، اين يك اصل كلى است در رابطه «منافقان» با «ساير دشمنان اسلام» و
همكارى نزديك آنان با يكديگر و وعد وعيدهايى كه به هم مىدهند، و بىپايه بودن تمام اين قول و قرارها است.
اين امر نه تنها در گذشته تاريخ اسلام رخ داد كه امروز هم نمونههاى زنده آن را در همكارى منافقان در
كشورهاى اسلامى با دشمنان اسلام به چشم مىبينيم، و در فردا و فرداها نيز صادق است، و مسلماً اگر مؤمنان راستين به وظائف خود عمل كنند بر آنها پيروز خواهند شد و نقشههاشان نقش بر آب مىگردد.(1)
قرآن میفرماید:
«إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ * اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ * ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ»؛(2)
«هنگامى كه منافقان نزد تو آيند مىگويند: ما شهادت مىدهيم كه يقيناً تو رسول خدايى! خداوند مىداند كه تو رسول او هستى، ولى خداوند شهادت مىدهد كه منافقان دروغگو هستند (و به گفته خود ايمان ندارند). آنها سوگندهايشان را سپر ساختهاند تا مردم را از راه خدا باز دارند، و كارهاى بسيار بدى انجام مىدهند! اين به خاطر آن است كه نخست ايمان آوردند سپس كافر شدند؛ از اين رو بر دلهاى آنان مهر نهاده شده، و حقيقت را درك نمىكنند!»
نخستين سخنى را كه قرآن در اينجا در باره منافقان مطرح مىكند همان اظهار ايمان دروغين آنها است كه پايه اصلى نفاق را تشكيل مىدهد، مىفرمايد:
«هنگامى كه منافقان نزد تو مىآيند مىگويند ما شهادت مىدهيم كه حتما تو رسول خدايى!»؛ «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ».(1)
سپس قرآن مىافزايد: «خداوند مىداند كه تو فرستاده او هستى، ولى خداوند گواهى مىدهد كه منافقان دروغگو هستند»؛ «وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ».
و از اينجا نخستين نشانه نفاق، روشن مىشود و آن دوگانگى ظاهر و باطن است كه با زبان مؤكداً اظهار ايمان مىكنند، ولى در دل آنها مطلقاً خبرى از ايمان نيست، اين دروغگويى و كذب، اين دوگانگى درون و برون محور اصلى نفاق را تشكيل مىدهد.
قابل توجه اينكه: صدق و كذب بر دو گونه است، صدق و كذب خبرى، صدق و كذب «مخبرى»، در قسم اول، معيار، موافق و مخالف واقع بودن است در حالى كه در قسم دوم، موافقت و مخالفت با اعتقاد، مطرح مىباشد، به اين معنى كه اگر انسان، خبرى مىدهد كه مطابق با واقع است، ولى بر خلاف عقيده او، آن را كذب (مخبرى) مىناميم، و اگر موافق عقيده او است، صدق.
1) . در اينجا «ان» به صورت مكسور ذكر شده، اين به خاطر آن است كه لام تأكيد بر سر خبر آمده و در چنين صورتى در تقدير، مقدم است (جهت مطالعۀ بیشتر ر.ک: ابنانباری، عبدالرحمن بن محمد، البيان فى غريب اعراب القرآن).
روى اين حساب، شهادت منافقان به رسالت پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) از نظر اخبار، هرگز كذب نبود، يك واقعيت بود، ولى از نظر گوينده و مخبر چون بر خلاف عقيده آنها بود كذب محسوب مىشد، لذا قرآن مىگويد، تو پيغمبر خدا هستى اما اينها دروغ مىگويند! به تعبير ديگر: منافقان نمىخواستند، خبر از رسالت پيامبر(صلی الله علیه و آله) بدهند، بلكه مىخواستند از اعتقاد خود به نبوت او خبر دهند، و مسلماً در اين خبر دروغگو بودند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه آنها در شهادت خود انواع تأكيدها را به كار بردند(1)و خداوند نيز با قاطعيت با همان لحن، آنها را تكذيب مىكند، اشاره به اينكه در برابر آن قاطعيت، چنين قاطعيتى لازم است.
ذكر اين نكته نيز در اينجا لازم است كه «منافق» در اصل از مادۀ «نفق» (بر وزن نفخ) به معنى نفوذ و پيشروى است، و «نفق» (بر وزن شفق) به معنى كانالها و نقبهايى است كه زير زمين مىزنند تا براى استتار يا فرار از آن استفاده كنند.
بعضى از مفسران گفتهاند بسيارى از حيوانات مانند موش صحرايى و روباه و سوسمار براى لانه خود دو سوراخ قرار مىدهند: يكى آشكار كه از آن وارد و خارج مىشوند، و ديگرى پنهانى كه اگر احساس خطرى
كنند از آن مىگريزند، اين سوراخ پنهانى را «نافقاء» گويند(2)
و به اين ترتيب" منافق" كسى است كه طريقى مرموز و مخفيانه براى خود برگزيده، تا با مخفىكارى و پنهانكارى در جامعه نفوذ كند، و به هنگام خطر از طريق ديگر فرار نمايد.
آيه بعد به دومين نشانه آنها پرداخته چنين مىگويند: «آنها سوگندهايشان را سپر ساختهاند، تا مردم را از راه خدا بازدارند»؛ «اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ».
«آنها كارهاى بسيار بدى انجام مىدهند»؛ «إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ».
چرا كه در ظاهر ابراز ايمان مىكنند، و در باطن كفر مىورزند، و در طريق هدايت مردم به آئين حق، ايجاد مانع مىنمايند، و چه عملى از اين بدتر و زشتتر؟.
«جنة» از مادۀ «جن» (بر وزن فن) در اصل به معنى پنهان كردن چيزى از حس است، و «جن» (بر وزن سن) به خاطر اينكه موجودى است ناپيدا، اين واژه بر او اطلاق مىشود، و از آنجا كه «سپر» انسان را از ضربات اسلحه دشمن، مستور مىدارد در لغت عرب به آن، «جنة» گفته مىشود، و باغهاى پردرخت را نيز به خاطر مستور شدن زمينهايشان، «جنت" مىگويند.
به هر حال، اين يكى از آثار نفاق است، كه خود را در زير پوششى از نام مقدس خداوند، و سوگندهاى غلاظ و شداد، قرار مىدهند تا چهره واقعى خويش را مكتوم دارند، عواطف مردم را به سوى خود جلب كرده و از اين طريق به اغفال آنها بپردازند، و «فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» كنند.
اين تعبير ضمناً نشان مىدهد كه آنها دائماً با مؤمنان در حال جنگ و ستيزند، و هرگز نبايد فريب اين ظاهرسازى و چربزبانى آنها را خورد، زيرا انتخاب سپر مخصوص ميدانهاى نبرد است.
درست است كه در بعضى از مواقع، انسان چارهاى جز سوگند ندارد، و يا لا
اقل سوگند كمك به بيان اهميت موضوع مورد نظر مىكند، ولى نه سوگند دروغ، و نه سوگند براى هر چيز و هر كار كه اين شيوه منافقان است.
در آيه 74 سوره توبه مىخوانيم: «يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ»؛ «آنها به خدا سوگند ياد مىكنند كه (سخنان زننده در غياب پيامبر) نگفتهاند، در حالى كه قطعا سخنان كفرآميز گفتهاند».
مفسران براى جملۀ «فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» دو معنى ذكر كردهاند:
نخست اعراض از راه خدا و ديگر بازداشتن ديگران از اين راه، گرچه جمع ميان هر دو معنى در آيه مورد بحث امكان پذير است، ولى با توجه به توسل آنها به سوگندهاى دروغ، معنى دوم، مناسبتر به نظر مىرسد، چرا كه هدف از اين سوگندها، اغفال ديگران است.
يك جا «مسجد ضرار» بر پا مىكنند، و هنگامى كه از آنها سؤال مىشد هدفتان چيست؟ سوگند ياد مىكنند كه جز هدف خير ندارند!(1)
در جاى ديگر براى شركت در جنگهايى كه فاصله آن نزديك و احتمال غنائم در آن زياد است اظهار آمادگى مىكنند، ولى براى شركت در ميدان «تبوك» كه پر از مشكلات است هزار عذر و بهانه مىآورند و سوگند ياد مىكنند كه اگر توانايى مىداشتيم همراه شما حركت مىكرديم!(2)
آنها نه فقط براى مردم سوگند دروغين ياد مىكنند بلكه همانگونه كه در آيه 18 سوره مجادله آمده در عرصه محشر نيز در پيشگاه خداوند متوسل به سوگند
دروغ مىشوند! و اين نشان مىدهد كه اين عمل جزء بافت وجودشان شده است كه حتى در عرصه محشر و در پيشگاه خدا نيز دستبردار نيستند!.
آيه بعد به علت اصلى اين گونه اعمال ناروا پرداخته مىافزايد: «اين به خاطر آن است كه آنها نخست ايمان آوردند، سپس كافر شدند، و لذا بر دلهاى آنها مهر نهاده شده و حقيقت را درك نمىكنند.»(1)
مسأله نفاق و منافقان در اسلام از زمانى مطرح شد كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) به مدينه هجرت فرمود و پايههاى اسلام قوى، و پيروزى آن آشكار شد، و گرنه در مكه تقريباً منافقى وجود نداشت، زيرا مخالفان قدرتمند هر چه
مىخواستند آشكارا بر ضد اسلام مىگفتند، و انجام مىدادند، و از كسى پروا نداشتند و نيازى به كارهاى منافقانه نبود.
اما هنگامى كه نفوذ و گسترش اسلام در مدينه دشمنان را در ضعف و ناتوانى قرار داد ديگر اظهار مخالفت به طور آشكار مشكل، و گاه غير ممكن بود، و لذا دشمنان شكست خورده براى ادامه برنامههاى تخريبى خود تغيير چهره داده، ظاهراً به صفوف مسلمانان پيوستند، ولى در خفا به اعمال خود ادامه مىدادند.
اصولاً طبيعت هر انقلابى چنين است كه بعد از پيروزى چشمگير با صفوف منافقان روبرو خواهد شد، و دشمنان سرسخت ديروز به صورت عوامل نفوذى امروز
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج24، ص: 149.
در لباس دوستان ظاهرى جلوهگر مىشوند، و از اينجا است كه مىتوان فهميد چرا اينهمه آيات مربوط به منافقين در مدينه نازل شده نه در مكه.
اين نكته نيز قابل توجه است كه مسأله نفاق و منافقان مخصوص به عصر پيامبر(صلی الله علیه و آله) نبود، بلكه هر جامعهاى- مخصوصاً جوامع انقلابى- با آن روبرو هستند، به همين دليل بايد تحليلها و موشكافيهاى قرآن را روى اين مسأله نه به عنوان يك مسأله تاريخى، بلكه به عنوان يك مسأله مورد نياز فعلى، مورد بررسى دقيق قرار داد، و از آن براى مبارزه با روح نفاق و خطوط منافقين در جوامع اسلامى امروز الهام گرفت.
و نيز بايد نشانههاى آنها را كه قرآن به طور گسترده بازگو كرده است دقيقاً شناخت، و از طريق اين نشانهها به خطوط و نقشههاى آنها پىبرد.
نكتۀ مهم ديگر اينكه خطر منافقان براى هر جامعه از خطر هر دشمنى بيشتر است، چرا كه از يك سو شناخت آنها غالباً آسان نيست، و از سوى ديگر دشمنان داخلى هستند، و گاه چنان در تار و پود جامعه نفوذ مىكنند كه جدا ساختن آنها كار بسيار مشكلى است و از سوى سوم روابط مختلف آنها با ساير اعضاء جامعه كار مبارزه را با آنها دشوار مىسازد.
به همين دليل اسلام در طول تاريخ خود بيشترين ضربه را از منافقان خورده، و نيز به همين دليل قرآن سختترين حملات خود را متوجه منافقان ساخته و آن قدر كه آنها را كوبيده هيچ دشمنى را نكوبيده است.(1)
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج24، ص: 147.
قرآن میفرماید:
«وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكينَ وَ الْمُشْرِكاتِ الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصيراً»؛(1)
«و (نيز) مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك را كه به خدا گمان بد مىبرند مجازات كند؛ (آرى) حوادث ناگوارى (كه براى مؤمنان انتظار مىكشند) تنها بر خودشان نازل مىشود! خداوند بر آنان غضب كرده و از رحمت خود دورشان ساخته و جهنم را براى آنان آماده كرده؛ و چه بد سرانجامى است!»
ولى در برابر اين گروه، گروهى منافقان و مشركان بىايمان بودند كه در آيه بعد سرنوشتشان اين گونه ترسيم شده: «هدف ديگر اين است كه خداوند مردان و زنان منافق، و مردان و زنان مشرك را مجازات كند»؛ «وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ».
«همانها كه به خدا گمان بد مىبرند»؛ «الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ».
آرى منافقان به هنگام حركت پيامبر(صلی الله علیه و آله) و مؤمنان از مدينه گمان داشتند كه اين گروه هرگز سالم به مدينه باز نخواهند گشت، چنان كه در آيه 12 همين سوره مىخوانيم: «بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلى أَهْلِيهِمْ أَبَداً».
1) . فتح / 6.
و مشركان نيز گمان داشتند كه محمد(صلی الله علیه و آله) با اين جمع كم، و نداشتن اسلحه كافى، سالم به مدينه باز نخواهد گشت، و ستاره اسلام به زودى افول مىكند.
سپس به توضيح اين عذاب و مجازات پرداخته و تحت چهار عنوان آن را شرح مىدهد:
مىگويد: «حوادث و پيش آمدهاى سوء تنها بر اين گروه نازل مىشود»؛ «عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ».(1)
«دائرة» در لغت به معنى حوادث و رويدادهايى است كه براى انسان پيش مىآيد، اعم از خوب و بد، ولى در اينجا با ذكر كلمۀ «سوء» منظور حوادث نامطلوب است.
ديگر اين كه «خداوند آنها را غضب كرده»؛ «وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ».
و نيز «خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته»؛ «وَ لَعَنَهُمْ».
و بالآخره «جهنم را براى آنها از هم اكنون فراهم ساخته، و چه بد سرانجامى است»؛ «وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً».(2)
جالب توجه اين كه در صحنه «حديبيه» غالباً مردان مسلمان بودند، و در نقطه مقابل نيز مردان منافق و مشرك، ولى در آيات فوق قرآن زنان و مردان را در آن فوز عظيم، و اين عذاب اليم، مشترك شمرده، اين به خاطر آن است كه مردان با ايمان كه در ميدان نبرد حاضر مىشوند بدون پشتيبانى زنان با ايمان، و مردان منافق بدون همكارى زنان منافق، به اهداف خود نائل نمىشوند.
اصولاً اسلام دين مردان نيست كه شخصيت زنان را ناديده بگيرد، و لذا در هر مورد كه عدم ذكر نام زنان مفهوم انحصارى به كلام مىدهد آنها را صريحاً مطرح مىكند، تا معلوم شود اسلام متعلق به همه انسانها است.
در آخرين آيه مورد بحث بار ديگر به عظمت قدرت خداوند اشاره كرده، مىگويد: «جنود و لشكريان آسمان و زمين از آن خدا است و خداوند عزيز و حكيم است»؛ «وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً».
اين سخن يك بار در ذيل مقامات و مواهب اهل ايمان آمد، و يك بار هم در اينجا در ذيل مجازات منافقان و مشركان، تا روشن شود خداوندى كه تمام جنود آسمان و زمين تحت فرمانش قرار دارند هم قدرت بر آن دارد هم توانايى بر اين، هر گاه درياى رحمتش موج زند شايستگان را هر جا باشند شامل مىشود، و هر گاه آتش قهر و غضبش زبانه كشد مجرمى را قدرت فرار از آن نيست.
قابل توجه اينكه به هنگام ذكر مؤمنان، خداوند توصيف به «علم و حكمت» شده كه مناسب مقام رحمت است، ولى در مورد منافق و مشركان توصيف به «قدرت و حكمت» كه مناسب مقام عذاب است.
اين واژه معنى وسيعى دارد كه هم لشكريان فرشتگان الهى را شامل مىشود و هم لشكريانى همچون صاعقه، زلزلهها، طوفانها، سيلابها و امواج و نيروهاى نامرئى ديگرى كه ما از آن آگاهى نداريم، چرا كه همه جنود الهى هستند و سر بر فرمان او دارند.
چه كسانى به خدا سوء ظن دارند؟
«سوء ظن» گاهى نسبت به خويشتن است، گاهى نسبت به ديگران، و گاه نسبت به خدا، همانطور كه «حسن ظن» نيز تقسيم سهگانهاى دارد.
اما سوء ظن نسبت به خويشتن در صورتى كه به حد افراط نرسد نردبان تكامل است، و سبب مىشود كه انسان نسبت به اعمال خود سختگير و مو شكاف باشد، و جلوى عجب و غرور ناشى از اعمال نيك را مىگيرد.
به همين دليل على(علیه السلام) در خطبه معروف «همام» در توصيف پرهيزكاران مىفرمايد:
«فهم لانفسهم متهمون، و من اعمالهم مشفقون، اذا زكى احد منهم خاف مما يقال له، فيقول: انا اعلم بنفسى من غيرى، و ربى اعلم بىمنى بنفسى، اللهم لا تؤاخذنى بما يقولون، و اجعلنى افضل مما يظنون، و اغفر لى ما لا يعلمون؛ آنها خويشتن را متهم مىكنند، و از اعمال خود بيمناكند، هر گاه يكى از آنها ستوده شود از آنچه در باره او گفته شده ترسان مىگردد، و مىگويد: من از ديگران نسبت به خويشتن آگاهترم، و پروردگارم نسبت به اعمالم از من آگاهتر است! خداوندا! به آنچه آنها مىگويند مرا مؤاخذه مكن، و مرا از
آنچه آنها فكر مىكنند برتر قرار ده، و آنچه را آنها نمىدانند بر من ببخش!»؛ اما اگر اين سوء ظن در مورد مردم باشد ممنوع است، مگر در مواقعى كه فساد بر جامعه غلبه كند كه در آنجا خوشباورى درست نيست.
و اما «سوء ظن» نسبت به خداوند يعنى نسبت به
وعدههاى او، نسبت به رحمت و كرم بىپايان او، بسيار زشت و زننده است، و نشانه ضعف ايمان و گاه نشانه عدم ايمان است.
قرآن كرارا از سوء ظن افراد بىايمان، و يا ضعيف الايمان، مخصوصاً به هنگام بروز حوادث سخت اجتماعى و طوفانهاى آزمايش ياد مىكند، كه چگونه مؤمنان در اين مواقع با حسن ظن تمام، و اطمينان به لطف پروردگار ثابت قدم مىمانند اما افراد ضعيف و ناتوان زبان به شكايت مىگشايند، همانطور كه در داستان فتح «حديبيه» نيز منافقان و همفكران آنها گمان بد بردند و گفتند: محمد(صلی الله علیه و آله) و يارانش به اين سفر مىروند و باز نمىگردند، گويى وعدههاى الهى را به فراموشى سپردند، و يا نسبت به آن بد بين بودند.
مخصوصاً نمونه روشنى از آن در ميدان جنگ احزاب هنگامى كه مسلمانان سخت تحت فشار قرار گرفتند ظاهر شد، و خداوند گمانهاى سوء گروهى را سخت نكوهش كرد:
«إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً»؛(1)«به خاطر بياوريد زمانى را كه آنها (لشكر احزاب) از سمت بالا و پائين شهر شما وارد شدند (و مدينه را محاصره كردند) و زمانى را كه چشمها از شدت وحشت خيره شده، و جانها به لب رسيده بود، و گمانهاى بدى به خدا ميبرديد، در آنجا مؤمنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند».
1) . احزاب / 10 و 11.
حتى در آيه 154 آلعمران اينگونه گمانها را «ظن الجاهلية» (گمانهاى دوران جاهليت) خوانده است.
به هر حال مسأله حسن ظن به خدا، و وعده رحمت و كرم و لطف و عنايت او از نشانههاى مهم ايمان و از وسائل مؤثر نجات و سعادت است.
تا آنجا كه در حديثى از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمده است:
«ليس من عبد يظن باللَّه خيرا الا كان عند ظنه به!؛ هيچ بندهاى گمان نيك به خدا نمىبرد مگر اينكه خداوند طبق گمانش با او رفتار مىكند.»(1)
و در حديث ديگرى از امام على ابن موسى الرضا(علیه السلام) آمده است:
«احسن باللَّه الظن، فان اللَّه عز و جل يقول انا عند ظن عبدى المؤمن بى، ان خير فخير و ان شر فشر؛ گمان خود را به خداوند خوب كن، چرا كه خداوند عز و جل مىفرمايد: من نزد حسن ظن بنده مؤمنم هستم هر گاه گمان نيكى نسبت به من داشته باشد، به نيكى با او رفتار مىكنم و اگر بد باشد به بدى!»(2)
و بالآخره در حديث ديگرى از پيامبر(صلی الله علیه و آله) آمده است:
«ان حسن الظن باللَّه عز و جل ثمن الجنة؛ حسن ظن به خدا بهاى بهشت است.»(3)
چه بهايى از اين سهلتر؟ و چه متاعى از آن پرارزشتر؟.(4)
قرآن میفرماید:
«وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ»؛(1)
«هنگامى كه به آنان (منافقین) گفته شود: بياييد تا رسول خدا براى شما استغفار كند!، سرهاى خود را (از روى استهزا و كبر و غرور) تكان مىدهند؛ و آنها را مىبينى كه از سخنان تو اعراض كرده و تكبر مىورزند!»
اين آيات همچنان ادامه بيان اعمال منافقان و نشانههاى گوناگون آنها است، مىفرمايد: «هنگامى كه به آنها گفته شود بيائيد تا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) براى شما استغفار كند، سرهاى خود را از روى استهزاء و كبر و غرور تكان مىدهند و مشاهده مىكنى كه از سخنان تو اعراض كرده، تكبر ورزند»؛ «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ».
آرى در برابر لغزشهايى كه از آنها سرمىزند و فرصت توبه و جبران آن را دارند، كبر و غرور به آنان اجازه نمىدهد كه در مقام جبران برآيند، نمونه بارز اين مطلب، همان عبد اللَّه بن ابىبود كه ماجراى عجيب او را در شأن نزول خوانديم، هنگامى كه آن سخن بسيار زشت و ناروا را در باره پيامبر(صلی الله علیه و آله) و مؤمنان مهاجر گفت: كه وقتى به مدينه بازگرديم عزيزان ذليلان را بيرون خواهند كرد، و آيات قرآن نازل شد
1) . منافقون / 6.
و سخت او را نكوهش نمود به او پيشنهاد كردند كه نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بيايد تا براى او از درگاه خداوند آمرزش بطلبد سخن نارواى ديگرى گفت كه حاصلش اين بود: گفتيد: ايمان بياورم، آوردم، گفتيد زكات بده، دادم، چيزى نمانده كه بگوئيد براى محمد(صلی الله علیه و آله) سجده كن! روشن است كه روح اسلام، تسليم در برابر حق است و كبر و غرور، هميشه مانع اين تسليم است، به همين دليل يكى از نشانههاى منافقان، بلكه يكى از انگيزههاى نفاق را همين خودخواهى و خود برتربينى و غرور مىتوان شمرد.
«لوو» از مادۀ «لى» در اصل به معنى «تابيدن طناب» است، و به همين مناسبت به معنى برگرداندن سر و يا تكان دادن سر، نيز آمده است.
يصدون چنان كه قبلاً نيز گفتيم در دو معنى به كار مىرود: «منع كردن» و «اعراض نمودن» بد و مناسب آيه مورد بحث، معنى دوم، و مناسب آيه گذشته، معنى اول است.
در آيه بعد براى رفع هر گونه ابهام در اين زمينه، مىافزايد: «به فرض كه آنها نزد تو بيايند و براى آنها استغفار كنى، زمينه آمرزش در آنها وجود ندارد بنا بر اين «تفاوتى نمىكند كه براى آنها استغفار كنى يا نكنى، هرگز خداوند آنها را نمىبخشد.»(1)
قرآن میفرماید:
«هُمُ الَّذينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا وَ لِلَّهِ خَزائِنُ
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج24، ص: 160.
السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنَّ الْمُنافِقينَ لا يَفْقَهُونَ»؛(1)«آنها (منافقین) كسانى هستند كه مىگويند: به افرادى كه نزد رسول خدا هستند انفاق نكنيد تا پراكنده شوند! (غافل از اينكه) خزاين آسمانها و زمين از آن خداست، ولى منافقان نمىفهمند!»
منافقين كسانى هستند كه ميگويند انفاق نكنيد بر اين هايى كه نزد رسول اللَّه هستند تا اينكه اينها از دور حضرت بپاشند و بروند و حال آنكه اختصاص دارد به خداى متعال خزينههاى آسمانها و زمين و لكن منافقين نمىفهمند.
نظر به اينكه پس از هجرت حضرت رسالت به مدينه مهاجرين كسانى كه در مكه بحضرت ايمان آورده بودند و در فشار مشركين بودند و پيغمبر هم از ميان آنها تشريف برده بود هجرت كردند و از خانه و زندگى خود صرف نظر كردند و خود را از چنگال مشركين نجات دادند و در مدينه تهى دست بودند نه منزل داشتند نه مال و اندوخته- انصار كه در مدينه ايمان آورده بودند آنها را منزل دادند و وسائل زندگانى آنها را فراهم كردند اين منافقين از اين امر بسيار در غضب شدند باين انصار ميگفتند: شما چرا به اينها انفاق ميكنيد و خود را به زحمت مياندازيد؟ و غرض آنها اين بود كه
اگر انصار به اينها كمك نكنند اينها در مضيقه ميافتند و مراجعت ميكنند به مكه در منزلهاى خود و اطراف پيغمبر خلوت ميشود خدا ميفرمايد:
«هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ»؛ مرجع ضمير همان منافقين هستند و مقول قول آنها:
1) . منافقون / 7.
«لا تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ»؛ خطاب آنها به انصار است كه آنها را طرف خطاب قرار دادند.
اشكال: اينها كه معتقد برسالت حضرت نبودند چرا تعبير به رسول اللَّه كردند؟
جواب: بعضى گفتند: كه اينها تعبير بمحمد كرده بودند خداوند تشريفاً به رسول اللَّه تعبير فرموده، بعضى گفتند: كه چون خطاب به مؤمنين و انصار بوده يعنى آنكه شما رسول اللَّه ميخوانيد، ليكن اين منافقين بر حسب ظاهر خود را مسلمان ميگفتند و لو قلباً معتقد نبودند چنانچه در صدر سوره گفتند: «نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ» و خداوند تكذيب آنها را فرمود كه شرحش گذشت.
«حَتَّى يَنْفَضُّوا»؛ ظاهراً اين جمله را به انصار نگفته باشند بلكه همان جمله اولى باشد، و غرض آنها اين بود كه اينها از نزد حضرت رسالت بروند خدا ميفرمايد:
«وَ لِلَّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»؛ مكرر گفتهايم و آيات بسيارى داريم كه امر خلق و رزق و غنا و فقر و اعطاء و منع و توسعه و تضييق بيد قدرت او است و تمام موافق حكمت و صلاح است مؤمن بايد در غنا و دولت و مكنت شكر گزار باشد و در فقر و ضيق صابر باشد و در هر حال راضى بقضاء الهى باشد.
يكى را دهى تخت و تاج و كلاه *** یكى را نشانى بخاك سياه
يكى را باو تاج شاهى دهى *** يكى را بدريا بماهى دهى
لذا مهاجرين چشم از خانه و زندگى خود پوشيدند و تن به هجرت دادند.
«وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَفْقَهُونَ»؛ خيال ميكنند تمام امور به دست بشر است
قرآن کریم میفرماید:
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ وَ لا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً حَكيماً * وَ اتَّبِعْ ما يُوحى إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيراً * وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكيلاً * وَ لا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكيلاً»؛(3)
«اى پيامبر! تقواى الهى پيشه كن و از كافران و منافقان اطاعت مكن كه خداوند عالم و حكيم است. و از آنچه از سوى پروردگارت به تو وحى مىشود پيروى كن كه خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است. و بر خدا توكّل كن، و همين بس كه خداوند حافظ و مدافع (انسان) باشد! و از كافران و منافقان اطاعت مكن، و به آزارهاى آنها اعتنا منما، و بر خدا توكّل كن، و همين بس كه خدا حامى و مدافع (تو) است!»
در اين آيه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مأمور شده به تقواى از خدا، و در آن زمينهچينى شده براى نهى بعدى، يعنى نهى از اطاعت كافرين و منافقين.
در اين سياق، كه سياق نفى است، بين كفار و منافقين جمع شده، و هر
دو را ذكر كرده، و از اطاعت هر دو نهى فرموده، از اين معنا كشف مىشود كه كفار از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چيزى مىخواستهاند كه مورد رضاى خداى سبحان نبوده، منافقين هم كه در صف مسلمانان بودند، كفار را تأييد مىكردند، و از آن جناب به اصرار مىخواستند كه پيشنهاد كفار را بپذيرد، و آن پيشنهاد، امرى بوده كه خداى سبحان به علم و حكمت
خود بر خلاف آن حكم رانده بوده، و وحى الهى هم بر خلاف آن نازل شده بود.
و نيز كشف مىشود كه آن امر، امر مهمى بوده، كه بيم آن مىرفته كه اسباب ظاهرى بر خلاف آن مساعدت نكند، و بر عكس، بر وفق آن كمك كند، مگر آنكه خدا بخواهد جلو آن اسباب را بگيرد، لذا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مأمور شده از اجابت كفار نسبت به خواهششان خوددارى كند، و آنچه به او وحى شده متابعت نمايد، و از كسى نهراسيده و بر خدا توكل كند.
با اين بيان روايتى كه در شأن نزول آيه وارد شده تأييد مىشود، چون در آن روايت آمده كه عدهاى از صناديد و رؤساى قريش، بعد از داستان جنگ احد به مدينه آمدند، و از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) امان خواستند، و درخواست كردند كه آن جناب با ايشان و بتپرستى ايشان كارى نداشته باشد، ايشان هم با او و يكتاپرستىاش كارى نداشته باشند، اين آيهها نازل شد كه نبايد دعوت ايشان را اجابت كنى، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هم از اجابت خواسته آنان خوددارى نمود، كه ان شاء اللَّه جريانش در بحث روايتى آينده خواهد آمد.
با بيانى كه گذشت وجه اينكه چرا دنبال آيه فرمود: «إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً» و نيز وجه تعقيب آيه مورد بحث به دو آيه بعد معلوم و روشن مىشود.
«وَ اتَّبِعْ ما يُوحى إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً»؛ اين آيه شريفه در حد خود عموميت دارد، چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بايد از همه آنچه كه به وى وحى مىشود پيروى كند، و ليكن از جهت اينكه در سياق نهى قرار گرفته، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را امر مىكند به پيروى آنچه به وى وحى شده، لذا مخصوص به مسأله پيشنهادى كفار و منافقين است، كه نتيجه پيروى آن اين است كه بر طبق آن عمل كند، نه بر طبق خواسته آنان، به دليل اينكه دنبالش فرمود: خدا به آنچه مىكنيد با خبر است.
«وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا»؛ اين آيه مانند آيه سابق با اينكه فى حد نفسه عام است، ليكن به خاطر وقوعش در سياق نهى دلالت مىكند بر امر به توكل بر خدا در خصوص عمل به امر خدا و وحى او، و نيز اشعار دارد بر اينكه امر مزبور مطلب مهمى است، كه از نظر اسباب ظاهرى عمل به آن محذور دارد و درد سر ايجاد مىكند، و هر دلى كه باشد دچار وحشت و دل واپسى مىشود مگر آنكه كسى در عمل به آن توكل به خداى سبحان كند، كه او يگانه سببى است كه هيچ سبب مخالفى بر او غلبه نمىكند.
معناى جملۀ «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ» و ارتباط آن با قبل و بعد
«ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ»؛ اين جمله كنايه است از اينكه ممكن نيست كسى بين دو اعتقاد متنافى و دو رأى متناقض جمع كند، اگر دو اعتقاد متنافى ديديم بايد بدانيم كه دو قلب به آن دو معتقد است، يعنى دو فرد مخالف هر يك به يكى از آن دو اعتقاد دارند، و ممكن نيست يك فرد به هر دو معتقد باشد، و اينكه فرمود: «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ»؛ «خدا در جوف
كسى دو قلب ننهاده.» منظور از آن بيشتر بيان كردن است، همچنان كه در جملۀ «وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ»؛(1)نيز اين زيادى آمده.
بعضى(2)
از مفسرين گفتهاند: جمله مورد بحث زمينهچينى و مقدمهاى است كه الغاى مسألۀ «ظهار» و پسرگيرى را كه بعدا بيان مىكند تعليل نمايد، براى اينكه ظهار (اينكه به همسرت بگويى پشت تو چون پشت مادرم است، و با اين سخن او را بر خود حرام كنى) جمع بين دو متنافى است، يعنى زوجيت و مادرى، و همچنين فرزند ديگران را فرزند خود خواندن دو متنافى است، كه در يك قلب جمع نمىشوند.
«وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ...»؛ معناى اطاعت كافران و منافقان در اول سوره گذشت.
«وَ دَعْ أَذاهُمْ»؛ يعنى آنچه به تو آزار مىرسانند رها كن، و در مقام پىگيرى آن برميا، و خود را مشغول بدان مساز، دليل بر اينكه معنايش اين است كه ما گفتيم، جملۀ «وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ» است، يعنى تو خود را در دفع آزار آنان مستقل ندان، بلكه خدا را وكيل خود در اين دفع بدان، و خدا براى وكالت كافى است.
رواياتى در باره فضيلت ذكر خدا در ذيل آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً»
در كافى به سند خود از ابن قداح، از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه گفت:
هيچ چيزى در عالم نيست مگر آنكه حد و اندازهاى دارد، كه وقتى بدان حد رسيد تمام مىشود، مگر ذكر خدا كه هيچ حدى برايش نيست، كه بگويى وقتى از اين حد گذشت ديگر ذكر خدا خوب نيست، خداى عز و جل واجباتى را واجب كرد كه هر كس آن واجبات را به جا آرد حدش را آورده، مثلاً ماه مبارك رمضان حد روزه واجب، و حج خانه خدا، حد آن است، هر كس آن ماه را روزه بدارد، و حج واجب را به جا بياورد، حدش را آورده، اما ذكر خدا چنين نيست، چون خدا به اندك آن راضى نيست، و براى زيادش هم حدى معين نكرده، امام(علیه السلام) سپس اين آيه را تلاوت كرد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا».
مجدداً فرمود: به طورى كه مىبينيد در اين آيه براى ذكر، حدى معين نفرموده.
آن گاه فرمود: پدرم كثير الذكر بود بارها من با او قدم مىزدم، و مىديدم كه مشغول ذكر است، با او غذا مىخوردم، مىديدم مشغول ذكر است، با مردم سخن مىگفت مع ذلك سخن با مردم او را از ذكر خدا باز نمىداشت، و من بارها مىديدم كه زبانش به سقف دهانش متصل است مىگويد: «لا اله الا اللَّه».
و نيز بارها ما را جمع مىكرد، و وادارمان مىساخت به گفتن ذكر، تا آفتاب طلوع مىكرد، و وادارمان مىكرد به اينكه هر كدام مىتوانيم قرآن بخوانيم و هر كدام از خواندن قرآن عاجزيم، ذكر بگوييم.
آرى آن خانهاى كه ذكر خدا در آن بسيار شود، بركتش بسيار مىشود، و ملائكه در آن خانه حاضر، و شيطانها دور مىگردند، و آن خانه براى اهل آسمانها آن چنان درخشنده است كه ستارگان براى اهل زمين، و خانهاى كه در آن قرآن خوانده نشود،
و ذكر خدا در آن نشود، بركتش كم است، و ملائكه از آن خانه گريزان، و در عوض شيطانها در آن حاضر مىشوند.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هم فرمود: آيا مىخواهيد شما را به بهترين اعمال خبر دهم؟ عملى كه از نظر بالا بردن درجه شما از همه اعمال مؤثرتر است، و درجه شما را بالاتر مىبرد، و از هر عملى ديگر نزد سلطان شما، و مالكتان پاكيزهتر است، و از درهم و دينار برايتان بهتر، و حتى از اين هم برايتان بهتر است كه با دشمن خود بجنگيد، شما ايشان را بكشيد و ايشان شما را بكشند؟ اصحاب عرضه داشتند: بله، بفرماييد، فرمود: بسيار ذكر خداى عز و جل گفتن است.
آن گاه امام صادق(علیه السلام) اضافه كردند كه مردى نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمد و عرضه داشت: بهترين اهل مسجد كيست؟ فرمود آن كس كه بيشتر ذكر مىگويد.
و نيز رسول خدا فرمود: به هر كس زبانى ذكرگو داده شد، خير دنيا و آخرتش دادهاند، و در معناى آيۀ «و لا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ» فرمود: آنچه از عمل خير كه براى خدا انجام مىدهى زياد مشمار، و به نظرت جلوه نكند.(1)
و در همان كتاب به سند خود از ابىالمعزاء (نام بقيه رجال حديث را انداخته) روايت كرده كه گفت: امير المؤمنين(علیه السلام) فرمود: هر كس خدا را در نهان ذكر گويد، خدا را ذكر بسيار گفته، چون منافقين علنى ذكر خدا مىگفتند، و چون به خلوت مىرفتند، به ياد خدا نبودند، و خداى تعالى در باره ايشان فرموده: «يُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا»؛ «با مردم ريا مىكنند، و خدا را جز اندكى ذكر نمىگويند.»(2)
اين استفادهاى كه امام از آيه شريفه كرده، استفاده لطيفى است، (چون آيه شريفه ذكر علنى را اندك شمرده، كه مفهومش اين مىشود كه ذكر سرى ذكر كثير است).
و در خصال از زيد شحام روايت كرده كه گفت: امام صادق(علیه السلام) فرمود:
هيچ بلايى براى مؤمن سختتر از اين سه بلاء نيست، كه از سه نعمت محروم شود.
شخصى پرسيد: آن سه نعمت چيست؟ فرمود: يارى مسلمان با آنچه خدا به او روزى كرده، دوم انصاف دادن و خود را جاى ديگران فرض كردن، و سوم زياد خدا را ذكر كردن، البته منظور من از ذكر بسيار گفتن، سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر تنها نيست، هر چند كه آنهم ذكر خدا است، و ليكن منظور
من ذكر خدا در هنگام استفاده و بهرهمندى از حلال او، و باز ذكر خدا در هنگام برخورد به حرام او است.(1)
و در الدُرّالمنثور است كه احمد، ترمذى، بيهقى، از ابىسعيد خدرى روايت كردهاند كه گفت شخصى از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرسيد: كدام يك از بندگان خدا در روز قيامت درجه بالاترى نزد خدا دارند؟ فرمود: آنان كه ذكر خدا بسيار مىگويند. من عرضه داشتم: يا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) حتى از جهاد كنندگان در راه خدا هم بالاترند؟ فرمود: آنها كه ذكر خدا مىگويند، حتى از مجاهدى هم كه با شمشير خود جهاد كند، تا شمشيرش بشكند، و خود غرق خون شود، بالاترند(2).
و در كتاب علل به سند خود از عبد اللَّه بن حسن، از پدرش، از جدش حسن بن على(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: عدهاى يهودى نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمدند، از همه عالمترشان مسائلى از آن جناب پرسيد، از جمله مسائلى كه پرسيد اين بود، كه چرا تو را محمد، احمد، ابو القاسم، بشير، نذير، و داعى، ناميدند؟ آن حضرت فرمود:
اما مرا داعى خواندند، چون من مردم را به دين پروردگار عز و جل خود مىخوانم، و اما نذيرم خواندند، چون كسانى را كه از اطاعتم سر بر چينند از آتش دوزخ انذار مىدهم، اما بشيرم ناميدند، براى اينكه هر كس اطاعتم كند من او را به بهشت مژده مىدهم... تا آخر(1).
و در تفسير قمى در ذيل آيۀ «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ... وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا» از معصوم نقل كرده كه فرمود: اين آيه در مكه و پنج سال قبل از هجرت نازل شد(2).(3)
قرآن میفرماید:
«يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقينَ لا يَعْلَمُونَ»؛(4)«آنها مىگويند: اگر به مدينه بازگرديم، عزيزان
ذليلان را بيرون مىكنند! در حالى كه عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است، ولى منافقان نمىدانند!»
گوينده اين سخن و همچنين سخنى كه آيه قبل حكايتش كرد، عبد اللَّه بن ابىبن سلول بود. و اگر نگفت «من وقتى به مدينه برگشتم چنين و چنان مىكنم» و گفت «ما چنين و چنان مىكنيم» براى اين بوده كه همفكران خود را كه مىداند از گفته او خوشحال مىشوند با خود شريك سازد.
و منظورش از «آنكه عزيزتر است» خودش است، و از «آنكه ذليلتر است» رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مىخواسته با اين سخن خود، رسول خدا را تهديد كند به اينكه بعد از مراجعت به مدينه آن جناب را از مدينه خارج خواهد كرد، ولى منافقين نمىدانند كه عزت تنها خاص خدا و رسولش و مؤمنين است، در نتيجه براى غير نامبردگان چيزى به جز ذلت نمىماند، و يك چيز ديگر هم بار منافقين كرد، و آن نادانى است، پس منافقين به جز ذلت و جهل چيزى ندارند.
در تفسیر المیزان به نقل از مجمع البيان آمده است:
اين آيات در باره عبد اللَّه بن ابىمنافق و همفكرانش نازل شده، و جريان از اين قرار بود كه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خبر دادند قبيله بنىالمصطلق براى جنگ با آن جناب لشكر جمع مىكنند، و رهبرشان حارث بن ابىضرار پدر زن خود آن حضرت، يعنى پدر جويريه، است. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چون اين را بشنيد با لشكر به طرفشان حركت كرد، و در يكى از مزرعههاى بنىالمصطلق كه به آن" مريسيع" مىگفتند، و بين درياى سرخ و سرزمين قديد قرار داشت با آنان برخورد نمود، دو
لشكر به هم افتادند و به قتال پرداختند. لشكر بنىالمصطلق شكست خورد، و پا به فرار گذاشت، و جمعى از ايشان كشته شدند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اموال و زن و فرزندشان را به مدينه آورد.
در همين بينى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بر كنار آن آب لشكرگاه كرده بود، ناگهان آبرسان انصار از يك طرف، و اجير عمر بن خطاب كه نگهبان اسب او و مردى از بنىغفار بود از طرف ديگر كنار چاه آمدند تا آب بكشند. سنان جهنى آبرسان انصار و جهجاه بن سعيد غلام عمر (به خاطر اينكه دلوشان به هم پيچيد) به جان هم افتادند، جهنى فرياد زد اى گروه انصار، و جهجاه غفارى فرياد برآورد اى گروه مهاجر (كمك كمك).
مردى از مهاجرين به نام جعال كه بسيار تهى دست بود به كمك جهجاه شتافت (و آن دو را از هم جدا كرد). جريان به گوش عبد اللَّه بن ابىرسيد، به جعال گفت: اى بىحياى هتاك چرا چنين كردى؟ او گفت چرا بايد نمىكردم، سر و صدا بالا گرفت تا كار به خشونت كشيد، عبد اللَّه گفت: به آن كسى كه بايد به احترام او(1)
سوگند خورد، چنان گرفتارت بكنم كه ديگر، هوس چنين هتاكى را نكنى.
عبد اللَّه بن ابىدر حالى كه خشم كرده بود به خويشاوندانى كه نزدش بودند- كه از آن جمله زيد بن ارقم بود- گفت: مهاجرين از ديارى ديگر به شهر ما آمدهاند، حالا مىخواهند ما را از شهرمان بيرون نموده با ما در شهر خودمان زورآزمايى مىكنند، به خدا سوگند مثل ما و ايشان همان مثلى است كه آن شخص گفت:
1) . توجه شود كه نام خدا را ذكر نكرد و پيداست كه ايمانى به خدا نداشته و منظورش از آن كس معبود خودش بوده.
«سمن كلبك ياكلك؛ سگت را چاق كن تا خودت را هم بخورد». آگاه باشيد به خدا اگر به مدينه برگشتيم تكليفمان را يكسره خواهيم كرد، آن كس كه عزيزتر است ذليلتر را بيرون خواهد نمود، و منظورش از كلمۀ «عزيزتر» خودش، و از كلمۀ «ذليلتر» رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود.
سپس رو به حاضران كرد، و گفت: اين كارى است كه شما خود بر سر خود آورديد، مهاجرين را در شهر خود جاى داديد، و اموالتان را با ايشان تقسيم كرديد، امروز مزدش را به شما مىدهند، به خدا اگر پس مانده غذايتان را به جعالها نمىداديد، امروز سوار گردنتان نمىشدند، و گرسنگى مجبورشان مىكرد از شهر شما خارج گشته به عشاير و دوستان خود ملحق شوند.
در ميان حاضران از قبيله عبد اللَّه، جوان نورسى بود به نام «زيد بن ارقم» وقتى او اين سخنان را شنيد گفت: به خدا سوگند ذليل و بىكس و كار تويى كه حتى قومت هم دل خوشى از تو ندارند، و محمد هم از ناحيه خداى رحمان عزيز است، و هم همه مسلمانان دوستش دارند، به خدا بعد از اين سخنان كه از تو شنيدم تو را دوست نخواهم داشت. عبد اللَّه گفت: ساكت شو كودكى كه از همه كودكان بازيگوشتر بودى.
زيد بن ارقم بعد از خاتمه جنگ نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رفت، و جريان را براى آن جناب نقل كرد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در حال كوچ كردن بود، شخصى را فرستاد تا عبد اللَّه را حاضر كرد، فرمود: اى عبد اللَّه اين خبرها چيست كه از ناحيه تو به من مىرسد؟ گفت به خدايى كه كتاب بر تو نازل كرده هيچ يك از اين حرفها را من نزدهام، و زيد به شما دروغ گفته. حاضرين از انصار عرضه داشتند: يا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله)
او ريش سفيد ما و بزرگ ما است، شما سخنان يك جوان از جوانان انصار را در باره او نپذير، ممكن است اين جوان اشتباه ملتفت شده باشد، و سخنان عبد اللَّه را نفهميده باشد.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عبد اللَّه را معذور داشت، و زيد از هر طرف از ناحيه انصار مورد ملامت قرار گرفت.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قبل از ظهر مختصرى قيلوله و استراحت كرد و سپس دستور حركت داد. اسيد بن حضير به خدمتش آمد، و آن جناب را به نبوت تحيت داد، (يعنى گفت السلام عليك يا نبى اللَّه)، سپس گفت: يا رسول اللَّه! شما در ساعتى حركت كردى كه هيچ وقت در آن ساعت حركت نمىكردى؟ فرمود: مگر نشنيدى رفيقتان چه گفته؟ او پنداشته اگر به مدينه برگردد عزيزتر ذليلتر را بيرون خواهد كرد. اسيد عرضه داشت: يا رسول اللَّه تو اگر بخواهى او را بيرون خواهى كرد، براى اينكه او به خدا سوگند ذليل است و تو عزيزى. آن گاه اضافه كرد: يا رسول اللَّه! با او مدارا كن، چون به خدا سوگند خدا تو را وقتى گسيل داشت كه قوم و قبيله اين مرد داشتند مقدمات پادشاهى او را فراهم مىكردند، تا تاج سلطنت بر سرش بگذارند، و او امروز ملك و سلطنت خود را در دست تو مىبيند.
پسر عبد اللَّه بن ابى- كه او نيز نامش عبد اللَّه بود- از ماجراى پدرش با خبر شد، نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمد، و عرضه داشت: يا رسول اللَّه! شنيدهام مىخواهى پدرم را به قتل برسانى، اگر چنين تصميمى دارى دستور بده من سر او را برايت بياورم، چون به خدا سوگند خزرج اطلاع دارد كه من تا چه اندازه نسبت به پدرم احسان مىكنم، و در خزرج هيچ كس به قدر من احترام پدر را رعايت نمىكند، و
من ترس اين را دارم كه غير مرا مأمور اين كار بكنى، و بعد از كشته شدن پدرم، نفسم كينهتوزى كند، و اجازه ندهد قاتل پدرم را زنده ببينم كه در بين مردم رفت و آمد كند، و در آخر وادارم كند او را كه يك مرد مسلمان با ايمان است به انتقام پدرم كه مردى كافر است بكشم، و در نتيجه اهل دوزخ شوم.
حضرت فرمود: نه، برو و همچنان با پدرت مدارا كن، و ما دام كه با ما است با او نيكو معامله نما.
مىگويند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در آن روز تا غروب و شب را هم تا صبح لشكر را به پيش راند، تا آفتاب طلوع كرد و حتى تا گرماى آفتاب استراحت نداد، آن گاه مردم را پياده كرد، و مردم آن قدر خسته بودند كه روى خاك افتادند، و به خواب رفتند، و آن جناب اين كار را نكرد مگر براى اينكه مردم مجال گفتگو در باره عبد اللَّه بن ابىرا نداشته باشند.
آن گاه مردم را حركت داد تا به چاهى در حجاز رسيد، چاهى كه كمى بالاتر از بقيع قرار داشت، و نامش" بقعاء" بود. در آنجا بادى سخت وزيد، و مردم بسيار ناراحت و حتى دچار وحشت شدند، و ناقه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در آن شب گم شد. حضرت فرمود: منافقى عظيم امروز در مدينه مرد، بعضى از حضار پرسيدند: منافق عظيم چه كسى بوده؟
فرمود: رفاعة. مردى از منافقين گفت: چگونه دعوى مىكند كه من علم غيب دارم، آن وقت نمىداند شترش كجا است؟ آن كسى كه به وحى برايش خبر مىآورد چرا به او نمىگويد شتر كجا است؟ در همان موقع جبرئيل نزد آن جناب آمد، و گفتار آن منافق را و نيز محل شتر را به وى اطلاع داد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هر دو
خبر را به اصحابش اطلاع داد، و فرمود: من ادعا نمىكنم كه علم به غيب دارم، من غيب نمىدانم، و ليكن خداى تعالى به من خبر داد كه آن منافق چه گفت، و شترم كجا است. شتر من در دره است.
اصحاب رفتند و شتر را در همانجا كه فرموده بود يافته با خود آوردند، و آن منافق هم ايمان آورد.
و همين كه لشگر به مدينه برگشت ديدند رفاعة بن زيد در تابوت است، و او فردى از قبيله بنىقينقاع، و از بزرگان يهود بود كه در همان روز مرده بود.
زيد بن ارقم مىگويد: بعد از آنكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به مدينه رسيد من از شدت اندوه و شرم خانهنشين شدم، تا آنكه سوره منافقون در تصديق زيد، و تكذيب عبد اللَّه بن ابىنازل شد. آن گاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گوش زيد را گرفته او را از خانهاش بيرون آورد، و فرمود: اى پسر! زبانت راست گفت، و گوشت درست شنيده بود، و دلت درست فهميده بود، و خداى تعالى در تصديق آنچه گفتى قرآنى نازل كرد.
عبد اللَّه بن ابىدر آن موقع در نزديكىهاى مدينه بود، و هنوز داخل مدينه نشده بود، همين كه خواست وارد شود، پسرش عبد اللَّه بن عبد اللَّه بن ابىسر راه پدر آمد، و شتر خود را در وسط جاده خوابانيد، و از ورود پدرش جلوگيرى كرد، و به پدر گفت: واى بر تو اين چه كارى بود كه كردى؟ و به پدر خود گفت: به خدا سوگند جز با اذن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نمىتوانى و نمىگذارم داخل مدينه شوى، تا بفهمى عزيزتر كيست، و ذليلتر چه كسى است. عبد اللَّه شكايت خود از پسرش را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پيام داد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شخصى را فرستاد تا به پسر او بگويد مزاحم پدرش نشود. پسر
گفت: حالا كه دستور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسيده كارى به كارت ندارم. عبد اللَّه بن ابىداخل مدينه شد، و چند روزى بيش نگذشت كه بيمار شد و مرد.
وقتى سوره منافقون نازل شد، و دروغ عبد اللَّه برملا گشت، مردم به اطلاعش رساندند كه چند آيه شديد اللحن در بارهات نازل شده، مقتضى است نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روى تا آن جناب برايت استغفار كند، عبد اللَّه در پاسخ سرى تكان داد، و گفت: به من گفتيد به او ايمان آورم، آوردم. تكليف كرديد زكات مالم را بدهم دادم، ديگر چيزى نمانده كه بگوييد برايش سجده هم بكنم. و در همين سر تكان دادنش اين آيه نازل شد كه:
«وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ... لا يَعْلَمُونَ».(1)
جزئيات اين داستان كه در اين حديث آمده از چند روايت مختلف گرفته شده كه از زيد بن ارقم و ابن عباس و عكرمة، و محمد بن سيرين، و ابن اسحاق، و ديگران نقل شده، و مضمون آنها در يكديگر داخل شده است. و در تفسير قمى در ذيل آيۀ «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ...»، آمده كه اين آيات در جنگ مريسيع كه جنگ با بنىالمصطلق بود، و در سال پنجم هجرت اتفاق افتاد نازل شده. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خودش در اين جنگ شركت كرد و در مراجعت كنار چاهى كم آب فرود آمد.
انس بن سيار، همپيمان انصار و جهجاه بن سعيد غفارى اجير عمر بن خطاب در كنار چاه به هم برخوردند، و هر دو دلو در چاه انداخته تا آب بكشند، دلوها در چاه به هم پيچيد.
سيار گفت: دلو من، جهجاه هم گفت دلو من. و همين باعث درگيرى بين
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 10، ص: 292- 295.
آن دو شد، جهجاه به صورت سيار سيلى زد، و خون از روى او جارى شد. سيار قبيله خزرج را و جهجاه قريش را به كمك طلبيد، هر دو گروه سلاح برگرفتند، و چيزى نمانده بود كه فتنهاى به پا شود.
عبد اللَّه بن ابىسر و صدا را شنيد، پرسيد: چه خبر شده؟ جريان را برايش گفتند، و او سخت در خشم شد، و گفت: من از اول نمىخواستم اين مسير را بروم، و من امروز خوارترين مردم عرب هستم، و من هيچ پيشبينى نمىكردم كه زنده بمانم و چنين سخنانى بشنوم، و نتوانم كارى بكنم، و وضع را به دلخواه خود تغيير دهم.
آن گاه رو كرد به اطرافيان خود و گفت: اين كارى است كه شما كرديد، اينها را در منازل خود جاى داديد، و مال خود را با آنان تقسيم نموديد، و با جان خود جانشان را از خطر حفظ كرديد، و گردنهاى خود را آماده شمشير ساخته، زنان خود را بيوه و فرزندان را يتيم كرديد (اين هم مزدى است كه دريافت مىداريد)، آن هم از مردمى كه اگر شما بيرونشان كرده بوديد وبال گردن مردمى ديگر مىشدند. آن گاه گفت: «اگر به مدينه برگرديم، آن كس كه عزيزتر است ذليلتر را بيرون خواهد كرد».
يكى از حضار در آن مجلس زيد بن ارقم بود كه تازه داشت به حد بلوغ مىرسيد، و آن روز رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در هنگام گرماى ظهر در سايه درختى با جمعى از اصحاب مهاجر و انصارش نشسته بود، زيد از راه رسيد، و سخنان عبد اللَّه بن ابىرا به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گزارش داد. حضرت فرمود: اى پسر! شايد اشتباه شنيده باشى. عرضه داشت: به خدا سوگند اشتباه نكردهام. فرمود: شايد از او خشمگين باشى. عرضه داشت: به خدا قسم هيچ دشمنى با او ندارم. فرمود: ممكن است خواسته سر بسرت بگذارد؟ عرضه داشت: نه به خدا سوگند.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به غلامش شقران فرمود: مركب را زين، و آماده حركت كن، و فوراً سوار شد. مردم به يكديگر خبر دادند، ولى كسى باور نمىكرد كه در آن گرماى ظهر حركت كرده باشد، ولى بالأخره سوار شدند، و سعد بن عباده خود را به آن جناب رسانيده، عرضه داشت: السلام عليك يا رسول اللَّه و رحمة اللَّه و بركاته. حضرت فرمود:
و عليك السلام. عرضه داشت: شما هيچ وقت در گرماى ظهر حركت نمىكرديد. فرمود: مگر سخنان رفيقتان را نشنيدهاى؟ پرسيد: كدام رفيق يا رسول اللَّه؟ ما به غير تو رفيقى نداريم؟
فرمود: عبد اللَّه بن ابى، او پيش بينى كرده كه اگر به مدينه برگردد آن كس كه عزيزتر است ذليلتر را از شهر بيرون كند. سعد عرضه داشت: يا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) تو و اصحابت عزيزتر و او و اصحابش ذليلترند.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن روز را تا به آخر به حركت ادامه داد، و با احدى سخن نگفت، قبيله خزرج نزد عبد اللَّه بن ابىآمدند، و او را ملامت كردند. عبد اللَّه قسم خورد كه من هيچ يك از اين حرفها را نزدهام. گفتند: اگر چنين حرفى نزدهاى برخيز تا نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شويم تا از آن جناب عذرخواهى كنى، عبد اللَّه سر و كله را تكان داد كه نه.
شب شد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن شب را هم تا به صبح حركت كرد، و اجازه استراحت نداد، مگر به مقدار نماز صبح. فرداى آن روز رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پياده شد، اصحاب هم پياده شدند، در حالى كه آن قدر خسته بودند كه خاك زمين برايشان بهترين رختخواب شد، (و همه به خواب رفتند). عبد اللَّه بن ابىنزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله)
آمد، و سوگند ياد كرد كه من اين حرفها را نزدهام، و به وحدانيت خدا و رسالت آن حضرت شهادت داد، و گفت: زيد بن ارقم به من دروغ بسته.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عذرش را پذيرفت، آن وقت قبيله خزرج نزد زيد بن ارقم رفته شماتتش كردند كه تو چرا به بزرگ قبيله ما تهمت زدى.
هنگامى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از آن منزل حركت كرد زيد با آن جناب بود، و مىگفت: بار الها! تو مىدانى كه من دروغ نگفتهام، و به عبد اللَّه بن ابىتهمت نزدهام. چيزى از راه را نرفته بودند كه حالت وحى و برحاء(1)
به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دست داد و آن قدر سنگين شد كه نزديك بود شترش زانو بزند و بخوابد، و خود او عرق از پيشانى مباركش مىچكيد، و بعد از آن كه به حالت عادى برگشت، گوش زيد بن ارقم را گرفته، او را از روى بار و بنهاش (و يا از روى شتر) بلند كرد و فرمود: اى پسر سخنت راست و دلت فراگير است، و خداى تعالى قرآنى در بارهات نازل كرده.
و چون به منزل رسيدند و پياده شدند، سوره منافقين را تا جملۀ «وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ» بر آنان خواند، و خداى تعالى عبد اللَّه بن ابىرا رسوا ساخت(2).
و نيز در تفسير قمى در روايت ابىالجارود از امام باقر(علیه السلام) آمده كه در تفسير جملۀ «كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ» فرمود: يعنى نه مىشنوند و نه تعقل مىكنند، «يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ»، يعنى هر صدايى را دشمن خود مىپندارند، «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ».
و پس از آنكه خداى تعالى رسول گرامى خود را از ماجرا خبر داد، قوم و قبيله
منافقين نزد ايشان شدند، و گفتند واى بر شما، رسوا شديد، بياييد نزد رسول خدا تا برايتان طلب آمرزش كند. منافقين سرى تكان دادند كه نه، نمىآييم، و رغبتى به استغفار آن جناب نشان ندادند، لذا خداى تعالى فرمود: «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ».(1)
و در كافى به سند خود از سماعة از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود:
خداى تبارك و تعالى همه امور خود را به مؤمن واگذار كرده، ولى اين كه او خود را خوار كند به او واگذار ننموده، مگر نديدى كه خداى تعالى در قرآن كريم در اين باره فرموده: «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ» كه به حكم اين آيه مؤمن بايد عزيز باشد، و ذليل نباشد(2).
كافى، اين معنا را از داوود رقى، و حسن احمسى و به طريقى ديگر از سماعه روايت كرده(3).
و نيز به سند خود از مفضل بن عمر روايت كرده كه گفت: امام صادق(علیه السلام) فرمود: سزاوار نيست كه مؤمن خود را ذليل كند. عرضه داشتم: به چه چيز خود را ذليل كند؟
فرمود: به اينكه كارى را انجام دهد كه در آخر مجبور به عذرخواهى شود(4).
اشاره به خطر منافقين و فتنه انگيزىها و توطئههايشان در صدر اسلام:
قرآن كريم در باره منافقين اهتمام شديدى ورزيده، و مكرر آنان را مورد حمله قرار داده، و زشتىهاى اخلاقى، دروغها، خدعهها، دسيسهها، و فتنههايشان را به رخشان مىكشد. فتنههايى كه عليه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و مسلمانان بپا كردند، و در سورههاى قرآن كريم از قبيل سوره بقره، آلعمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، فتح، حديد، حشر، منافقين و تحريم سخن از آن را تكرار نموده.
و نيز در مواردى از كلام مجيدش ايشان را به شديدترين وجه تهديد نموده به اينكه در دنيا مهر بر دلهايشان زده، و بر گوش و چشمشان پرده مىافكند، و نورشان را از ايشان مىگيرد، و در ظلمتها رهايشان مىكند، به طورى كه ديگر راه سعادت خود را نبينند، و در آخرت در درك اسفل و آخرين طبقات آتش جايشان مىدهد.
و اين نيست مگر به خاطر مصائبى كه اين منافقين بر سر اسلام و مسلمين آوردند. چه كيدها و مكرها كه نكردند؟ و چه توطئهها و دسيسهها كه عليه اسلام طرح ننمودند، و چه ضربههايى كه حتى مشركين و يهود و نصارى به اسلام وارد نياوردند. و براى پى بردن به خطرى كه منافقين براى اسلام داشتند، همين كافى است كه خداى تعالى به پيامبرش خطاب مىكند كه از اين منافقين بر حذر باش، و مراقب باش تا بفهمى از چه راههاى پنهانى ضربات خود را بر اسلام وارد مىسازند: «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ».(1)
1) . منافقون / 4.
از همان اوائل هجرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به مدينه، آثار دسيسهها و توطئههاى منافقين ظاهر شد، و بدين جهت مىبينيم كه سوره بقره- به طورى كه گفتهاند- شش ماه بعد از هجرت نازل شده و در آن به شرح اوصاف آنان پرداخته، و بعد از آن در سورههاى ديگر به دسيسهها و انواع كيدهايشان اشاره شده، نظير كنارهگيريشان از لشكر اسلام در جنگ احد(1)
عبد اللَّه بن ابىبن سلول منافق مرحباگويان از جاى برخاسته در ميان اصحاب فرياد زد همين رأى را بگيريد. و در مقابل او آنهايى كه خدا دلهايشان را علاقهمند به شهادت كرده بود بپا خاسته گفتند: يا رسول اللَّه ما را به سوى دشمنانمان حركت ده تا گمان نكنند ما از آنها ترسيدهايم. عبد اللَّه بن ابىمخالفت كرده گفت: يا رسول اللَّه در همين مدينه بمان و به سوى دشمن حركت مكن، چه، من تجربه كردهام كه به سوى هيچ دشمنى نرفتيم مگر اينكه كشته داديم و هيچ دشمنى به سوى ما نيامد مگر اينكه ما بر آنها پيروز شديم.
تا آنجا كه مىگويد: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با هزار نفر از اصحاب خود حركت كرد و ابن ام مكتوم را جانشين خود قرار داد تا در نبودن او در نماز بر مردم امامت كند هنوز لشكر اسلام به احد نرسيده بودند كه عبد اللَّه بن ابىيك سوم جمعيت را از رفتن به جنگ منصرف ساخت و اين عده عبارت بودند از يك تيره از قبيله خزرج به نام بنو سلمه و تيرهاى از اوس به نام بنىحادثه. عبد اللَّه بهانه اين شيطنت را اين قرار داد كه رسول خدا به حرف او اعتناء نكرد و گوش به حرف ديگران داد... (غفاری، علی اکبر، قصص قرآن، ص: 477)
،كه عده آنان تقريباً ثلث لشكريان بود، و پيمان بستن با يهود، و تشويق آنان به لشكركشى عليه مسلمين(2)
و ساختن مسجد ضرار(3)
و منتشر كردن داستان افك (تهمت به عايشه)، و فتنه به پا كردنشان در داستان
1) . رسول خدا با اصحاب خود مشورت كرد كه چطور است شما مسلمانان در مدينه بمانيد و كفار را واگذاريد تا هر جا كه دلخواهشان بود پياده شوند اگر در همان جا(يعنى كنار شهر مدينه) ماندند كه معلوم است كنار شهر مدينه جاى ماندن ايشان نيست و اگر خواستند داخل شهر شوند آن وقت دست به شمشير زده با آنان كارزار كنيم؟
2) . داستان اين پيمان در تفسير سوره حشر گذشت.
3) . داستان اين توطئه در تفسير سوره توبه آيه 107 گذشت.
(داستان بدين قرار اتفاق افتاد كه) وقتى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عازم شد(از غدير خم) به طرف مدينه حركت كند گروهى از منافقان زودتر حركت كردند و به عقبه هرشا(هرشى) رسيده خود را پنهان نمودند و هميانها را پر از ريگ ساخته منتظر عبور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از آن محل شدند تا وقتى خواست از آنجا عبور كند هميانها را از بالا به طرف جاده رها كنند شايد به اين وسيله ناقه آن حضرت را رم دهند و حضرت به زمين افتاده او را به قتل برسانند. حذيفه گويد: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) من و عمار ياسر را نزد خود طلبيد و به عمار فرمود تو ناقه را از عقب بران و بمن فرمود تو هم مهار ناقه را محكم نگاهدار. من مهار ناقه را در دست داشتم و مىكشيدم و مىرفتيم تا نيمه شب به بالاى عقبه(تنگه كوه) رسيديم ناگاه هميانهايى پر از ريگ از بالاى كوه به طرف تنگه پرتاب شد و شتر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رم كرد حضرت فرمود: اى ناقه آرام باش كه باكى بر تو نيست.
حذيفه گويد: من گفتم يا رسول اللَّه اين جماعت كيانند؟ فرمود: اينها منافقين دنيا و آخرتند. در آن موقع برقى ساطع گشت كه من همه آنها را ديدم نه تن از آنها قريشى و پنج تن از طوائف ديگر بودند. پيغمبر اكرم وقتى از تنگه سرازير مىشد كه سفيده صبح دميد حضرت پياده شد و وضوء ساخت و منتظر آمدن اصحاب گرديد و آن چهارده تن نيز به نماز حاضر شدند حضرت فرمود: هيچ كس حق نجوى ندارد. (غفاری، علی اکبر، قصص قرآن، ص: 658)
و امثال آن تا آنكه كارشان در افساد و وارونه كردن امور بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به جايى رسيد كه خداى تعالى به مثل آيه زير تهديدشان نموده فرمود:
«لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لا يُجاوِرُونَكَ فِيها إِلَّا قَلِيلًا مَلْعُونِينَ أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلًا».(3)
1) . منظور داستان نزاع اجير عمر بن خطاب و سنان جهنى در كنار چاه بنىالمصطلق است كه در صفحات قبل بيان گرديد.
2) . پس از پايان يافتن مسأله نصب امير المؤمنين به خلافت(در گودال خم) منافقين كه همه آرزويشان اين بود كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از دنيا برود و كار امت مختل ماند تا بين اصحاب كشمكش پيدا شود(از مسأله خلافت على(علیه السلام) ناراحت شده در صدد كشتن پيغمبر برآمدند ليكن خداوند كه او را وعده فرموده بود تا از شر دشمنان محفوظ بدارد، حبيب خود را كفايت فرمود و از سوء قصدى كه در باره وى داشتند نجاتش بخشيد.
3) . «اگر منافقين و آنهايى كه در دل بيمارى دارند از آزار پيامبر و سوء قصد نسبت به زنان مسلمان و آنها كه شايعهپراكنى مىكنند از عمل خود دست برندارند به طور قطع تو را به سركوبى آنان خواهيم گمارد تا جايى كه ديگر در مدينه نمانند و همسايه تو در اين شهر نباشند مگر در فرصتى اندك. ملعون هستند، هر كجا كه يافت شوند بايد دستگير و به خوارى كشته شوند.» (احزاب / 60 و 61)
روايات هم از بسيارى به حد استفاضه رسيده كه عبد اللَّه بن ابىسلول و همفكران منافقش، همانهايى بودند كه امور را عليه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) واژگونه مىكردند، و همواره در انتظار بلايى براى مسلمانان بودند، و مؤمنين همه آنها را مىشناختند، و عدهشان يك سوم مسلمانان بود، و همانهايى بودند كه در جنگ احد از يارى مسلمانان مضايقه كردند، و خود را كنار كشيده، در آخر به مدينه برگشتند، در حالى كه مىگفتند: «لَوْ نَعْلَمُ قِتالًا لَاتَّبَعْناكُمْ»؛ «اگر مىدانستيم قتالى واقع مىشود با شما مىآمديم».
رد اين سخن كه نفاق بعد از هجرت پديد آمد و قبل از رحلت پيامبر(صلی الله علیه و آله) برچيده شد! و اثبات اينكه قبل از هجرت و بعد از پيامبر(صلی الله علیه و آله) نيز انگيزههاى نفاق وجود داشته است:
و از همين جا است كه بعضى نوشتهاند حركت نفاق از بدو وارد شدن اسلام به مدينه شروع و تا نزديكى وفات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ادامه داشت. اين سخنى است كه جمعى از مفسرين گفتهاند، و ليكن با تدبر و موشكافى حوادثى كه در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رخ داد و فتنههاى بعد از رحلت آن جناب، و در نظر گرفتن طبيعت اجتماع فعال آن روز، عليه اين نظريه حكم مىكند.
براى اينكه اولاً: هيچ دليل قانع كنندهاى در دست نيست كه دلالت كند بر اينكه نفاق منافقين در ميان پيروان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و حتى آنهايى كه قبل از هجرت ايمان آورده بودند رخنه نكرده باشد، و دليلى كه ممكن است در اين باره اقامه شود، هيچ دلالتى ندارد. و آن دليل اين است كه منشأ نفاق ترس از اظهار باطن و يا طمع خير است، و پيامبر و مسلمانان آن روز كه در مكه بودند، و هنوز هجرت نكرده بودند، قوت و نفوذ كلمه و دخل و تصرف آن چنانى نداشتند كه كسى از آنان بترسد و يا طمع خيرى از آنان داشته باشد، و به اين منظور در ظاهر مطابق ميل آنان اظهار ايمان كنند و كفر خود را پنهان بدارند، چون خود مسلمانان در آن روز تو سرى خور و زير دست صناديد قريش بودند. مشركين مكه يعنى دشمنان سرسخت آنان و معاندين حق هر روز يك فتنه و عذابى درست مىكردند، در چنين جوى هيچ انگيزهاى براى نفاق تصور نمىشود.! به خلاف بعد از هجرت كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و مسلمانان ياورانى از اوس و خزرج پيدا كردند، و بزرگان و نيرومندان اين دو قبيله پشتيبان آنان شده و از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دفاع مىنمودند، همان طور كه از جان و مال و خانواده خود دفاع مىكردند، و اسلام به داخل تمامى خانههايشان نفوذ كرده بود، و به وجود همين دو قبيله عليه عده قليلى كه هنوز به شرك خود باقى بودند قدرتنمايى مىكرد، و مشركين جرأت علنى كردن مخالفت خود را نداشتند، به همين جهت براى اينكه از شر مسلمانان ايمن بمانند به دروغ اظهار اسلام مىكردند، در حالى كه در باطن كافر بودند، و هر وقت فرصت مىيافتند عليه اسلام دسيسه و نيرنگ به كار مىبردند.
وجه اينكه گفتيم: اين دليل درست نيست، اين است كه علت و منشأ نفاق
منحصر در ترس و طمع نيست تا بگوييم هر جا مخالفين انسان نيرومند شدند، و يا زمام خيرات به دست آنان افتاد، از ترس نيروى آنان و به اميد خيرى كه از ايشان به انسان برسد نفاق مىورزد، و اگر گروه مخالف چنان قدرتى و چنين خيرى نداشت، انگيزهاى براى نفاق پيدا نمىشد، بلكه بسيارى از منافقين را مىبينيم كه در مجتمعات بشرى دنبال هر دعوتى مىروند، و دور هر ناحق و صدايى را مىگيرند، بدون اينكه از مخالف خود هر قدر هم نيرومند باشد پروايى بكنند. و نيز اشخاصى را مىبينيم كه در مقام مخالفت با مخالفين خود برمىآيند، و عمرى را با خطر مىگذرانند، و به اميد رسيدن به هدف بر مخالفت خود اصرار هم مىورزند تا شايد هدف خود را كه رسيدن به حكومت است به دست آورده، نظام جامعه را در دست بگيرند، و مستقل در اداره آن باشند، و در زمين غلو كنند. و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هم از همان اوائل دعوت فرموده بود كه اگر به خدا و دعوت اسلام ايمان بياوريد، ملوك و سلاطين زمين خواهيد شد.
با مسلم بودن اين دو مطلب چرا عقلا جائز نباشد كه احتمال دهيم: بعضى از مسلمانان قبل از هجرت به همين منظور مسلمان شده باشند؟ يعنى به ظاهر اظهار اسلام كرده باشند تا روزى به آرزوى خود كه همان رياست و استعلاء است برسند، و معلوم است كه اثر نفاق در همه جا واژگون كردن امور، و انتظار بلا براى مسلمانان و اسلام، و افساد مجتمع دينى نيست، اين آثار، آثار نفاقى است كه از ترس و طمع منشأ گرفته باشد، و اما نفاقى كه ما احتمالش را داديم اثرش اين است كه تا بتوانند اسلام را تقويت نموده، به تنور داغى كه اسلام برايشان داغ كرده نان بچسبانند، و به همين منظور و براى داغتر كردن آن، مال و جاه خود را فداى آن كنند
تا به اين وسيله امور نظم يافته و آسياى مسلمين به نفع شخصى آنان بچرخش در آيد. بله اين گونه منافقين وقتى دست به كارشكنى و نيرنگ و مخالفت مىزنند كه ببينند دين جلو رسيدن به آرزوها را كه همان پيشرفت و تسلط بيشتر بر مردم است مىگيرد كه در چنين موقعى دين خدا را به نفع اغراض فاسد خود تفسير مىكنند.
و نيز ممكن است بعضى از آنها كه در آغاز بدون هدفى شيطانى مسلمان شدهاند، در اثر پيشامدهايى در باره حقانيت دين به شك بيفتند، و در آخر از دين مرتد بشوند، و ارتداد خود را از ديگران پنهان بدارند، همچنان كه در ذيل جملۀ «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا...» بدان اشاره نموديم، و همچنان كه از لحن آياتى
نظير آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ»؛(1)نيز امكان چنين ارتداد و چنين نفاقى استفاده مىشود.
و نيز آن افراد از مشركين مكه كه در روز فتح ايمان آوردند، چگونه ممكن است اطمينانى به ايمان صادق و خالصشان داشت؟ با اينكه بديهى است همه كسانى كه حوادث سالهاى دعوت را مورد دقت قرار دادهاند، مىدانند كه كفار مكه و اطرافيان مكه و مخصوصاً صناديد قريش هرگز حاضر نبودند به پيامبر ايمان بياورند، و اگر آوردند به خاطر آن لشكر عظيمى بود كه در اطراف مكه اطراق كرده بود، و از ترس شمشيرهاى كشيده بر بالاى سرشان بود، و چگونه ممكن است بگوييم در چنين جوى نور ايمان در دلهايشان تابيده و نفوسشان داراى اخلاص و يقين گشته، و از صميم دل و با طوع و رغبت ايمان آوردند، و ذرهاى نفاق در دلهايشان راه نيافت.
1) . «اى كسانى كه ايمان آوردهايد هر كس از شما از آيين خود باز گردد، خداوند در آينده جمعيتى را مىآورد.» (مائده / 54)
و ثانياً اينكه: استمرار نفاق تنها تا نزديكى رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نبود، و چنان نبوده كه در نزديكيهاى رحلت نفاق منافقين از دلهايشان پريده باشد، بله تنها اثرى كه رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در وضع منافقين داشت، اين بود كه ديگر وحيى نبود تا از نفاق آنان پرده بردارد. علاوه بر اين، با انعقاد خلافت ديگر انگيزهاى براى اظهار نفاق باقى نماند، ديگر براى چه كسى مىخواستند دسيسه و توطئه كنند؟
آيا اين متوقف شدن آثار نفاق براى اين بوده كه بعد از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تمامى منافقين موفق به اسلام واقعى و خلوص ايمان شدند، و از مرگ آن جناب تأثيرى يافتند كه در زندگيشان آن چنان متاثر نشده بودند، و يا براى اين بوده كه بعد از رحلت يا قبل از آن با اولياى حكومت اسلامى زدوبندى سرى كردند. چيزى دادند و چيزى گرفتند، اين را دادند كه ديگر آن دسيسهها كه قبل از رحلت داشتند نكنند، و اين را گرفتند كه حكومت آرزوهايشان را برآورد، و يا آنكه بعد از رحلت مصالحهاى تصادفى بين منافقين و مسلمين واقع شد، و همه آن دو دسته يك راه را برگزيدند، و در نتيجه ديگر تصادم و برخوردى پيش نيامد؟
شايد اگر بقدر كافى پيرامون حوادث اواخر عمر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دقت كنيم، و فتنههاى بعد از رحلت آن جناب را درست بررسى نماييم، به جوانب كافى اين چند سؤال برسيم، منظور از ايراد اين سؤالها تنها اين بود كه به طور اجمال راه بحث را نشان داده باشيم.(1)
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج19، ص: 475.
قرآن میفرماید:
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصيرُ * يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذاباً أَليماً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصيرٍ»؛(1)«اى پيامبر! با كافران و منافقان جهاد كن، و بر آنها سخت بگير! جايگاهشان جهنم است؛ و چه بد سرنوشتى دارند! به خدا سوگند مىخورند كه (در غياب پيامبر، سخنان نادرست) نگفتهاند؛ در حالى كه قطعاً سخنان كفرآميز گفتهاند؛ و پس از اسلامآوردنشان، كافر شدهاند؛ و تصميم (به كار خطرناكى) گرفتند، كه به آن نرسيدند. آنها فقط از اين انتقام مىگيرند كه خداوند و رسولش، آنان را به فضل (و كرم) خود، بىنياز ساختند! (با اين حال،) اگر توبه كنند، براى آنها بهتر است؛ و اگر روى گردانند، خداوند آنها را در دنيا و آخرت، به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد؛ و در سراسر زمين، نه، ولى و حامى دارند، و نه ياورى!»
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ»؛ يعنى با شمشير و كارزار.
«وَ الْمُنافِقِينَ»؛ و در اينكه جهاد با منافقان چگونه است اختلاف شده:
جبائى گفته: يعنى با زبان و موعظه و تهديد. و ديگرى گفته: يعنى با اجراء
1) . توبه / 74 و 75.
حدود بر آنها، زيرا بهره
آنها در اينباره بيش از ديگران بوده(1)، و برخى چون ابن مسعود گفتهاند: جهاد با منافقان بسه نوع است.
نخست بهوسيلۀ دست، و اگر نتوانست با زبان، و اگر با زبان هم نتوانست با دل و قلب، و چنانچه قدرت نداشت روى خود را بدانها ترش كند.(2)
و قال عبد اللَّه فى قوله: «جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ» قال تارة باليد و تارة باللسان، فمن لم يستطع فليكشر فى وجهه، فمن لم يستطع فبالقلب» يعنى عبد اللَّه در تفسير اين آيه گفته: جهاد با منافقان گاهى به دست است و گاهى بزبان، و اگر با آن دو نتوانست رو بدانها ترش كند، و اگر اين كار هم مقدورش نبود در دل با آنها جهاد كند.
و در قرائت اهلبيت(علیهم السلام) چنين است: «جاهد الكفار بالمنافقين» (با كفار بهوسيلۀ منافقان پيكار كن) و فرمودهاند اين معنى بدانجهت است كه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) چنان نبود كه با منافقان جنگ كند بلكه به هر ترتيب ميتوانست با آنها مدارا ميكرد و جلب رضايت آنها را ميفرمود، چون منافقان تظاهر به كفر خود نميكردند بلكه بر عكس تظاهر به ايمان ميكردند و صرف اينكه خداى تعالى عالم به كفر باطنى آنها بود موجب قتل آنها نمىشود.
1) . اين جمله جوابى از سؤال مقدر است كه اگر كسى بگويد: اجراء حدود اسلام بر هر گناهكارى واجب است و اختصاصى بمردم منافق ندارد؟ در جواب گفته شود كه بيشتر كسانى كه در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به خاطر انجام گناهان حد بر آنها جارى ميشد همين منافقان بودند و بهره آنها بيش از ديگران بود.
2) . مخفى نماند كه عبارت در اينجا مجمل است زيرا سه نوع: همان جهاد با دست و زبان و قلب است، و جمله اخير نوع چهارم است، گذشته از اينكه عدم قدرت بر جهاد با دل (يعنى در دل مخالفت با آنها كردن) معنايش معلوم نشد كه چگونه انسان نمىتواند در دل نيز با آنان پيكار كند و از اعمال آنها قلباً اظهار تنفر كند. و عبارت تفسير فخر رازى در اينجا واضحتر است كه گويد:
«وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ»؛ يعنى سخن درشت و سخت بدانها بگو و با آنها مدارا نكن.
«وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ»؛ و جايگاه آن هر دو دسته (كفار و منافقان) و مسكنشان دوزخ است.
«وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ» و بد جايگاه و مأوايى است.
قرآن در سوره توبة میفرماید:
«يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذاباً أَلِيماً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ»؛ «اينان به خدا قسم ميخورند كه چيزى نگفتهاند، ولى محققاً سخن كفر را گفتهاند. و پس از (اظهار) اسلامشان كافر شدند و آهنگ كارى را كه بدان نرسيدند كردند، و كينه (و عقده) اى (در دل) نداشتند جز آنكه خدا و رسول او از كرم خود آنان را (بىنياز و) توانگر ساختند، پس اگر (با اين حال نيز) توبه كنند براى آنها بهتر است، و اگر روى بگردانند خداوند آنان را در دنيا و آخرت به عذابى دردناك معذب خواهد كرد، و در روى زمين يار و ياورى نخواهند داشت.»
همّ: آهنگ مقارن با انجام فعل است، و به آهنگ تنها «همّ» نگويند مگر آنكه به حد نهايى قوت در نفس برسد (يعنى تصميم قطعى).
نيل: رسيدن به كار است.
نقم: ناخوش داشت.
فضل: فزونى در خير و نيكى است. و تفضل آن فزونى در خيرى را گويند كه قادر بر آن ميتواند بكند و ميتواند نكند.
در اينكه اين آيات درباره چه كسانى نازل شده چند قول است:
وقت آيۀ فوق نازل گشت.
ضحاك گفته: منافقان به همراه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به تبوك رفتند، و هر گاه با هم خلوت ميكردند به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و اصحاب آن حضرت دشنام ميدادند و در دين طعن ميزدند، حذيفة (كه سخنان آنها را شنيده بود) ماجرا را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گزارش داد، حضرت بدانها فرمود: اين سخنها چيست كه از شما به من گزارش دادهاند؟ آنها قسم خوردند كه سخنى نگفتهاند.
كلبى و مجاهد و محمد بن اسحاق گفتهاند: اين آيه درباره جلاس بن سويد- بن صامت نازل شد و جريان از اين قرار بود كه روزى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در تبوك خطبهاى خواند و منافقان را در آن خطبه گوشزد كرده و آنها را پليد ناميد و نكوهششان كرد، جلاس كه اين سخن را شنيد گفت: به خدا قسم اگر محمد در اين سخنان كه ميگويد صادق و راستگو است ما از خران پستتريم، عامر بن
قيس سخن جلاس را شنيد و گفت: آرى به خدا قسم محمد راستگو است و شما از خران پستتريد، اين جريان گذشت تا وقتى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به مدينه بازگشت عامر بن- قيس به نزد آن حضرت رفته و سخن جلاس را به آن حضرت گفت، جلاس عرض كرد: اى رسول خدا عامر دروغ ميگويد، حضرت به هر دوى آنها دستور داد در كنار منبر بروند و قسم بخورند، جلاس در پاى منبر بپاخاست و قسم خورد كه اين حرف را نزده است، عامر نيز به دنبال او برخاست و به خدا قسم خورد كه او اين حرف را زده است آن گاه عامر ادامه داده گفت: خدايا هر كدام از ما را كه راستگو هستيم بهوسيلۀ آيهاى بر پيغمبرت آشكار فرما، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و مؤمنان نيز آمين گفتند، هنوز مردم از آن مجلس برنخاسته بودند كه اين آيه بهوسيلۀ جبرئيل بر آن حضرت نازل شد، و چون به جملۀ «فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ» رسيد جلاس بر خاست و گفت: مىشنوم كه خداوند توبه را بر من عرضه داشته، عامر بن قيس راست گفت و من اين سخن را گفتم، ولى اكنون به درگاه خدا توبه ميكنم، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نيز توبهاش را پذيرفت.
قتاده گفته: اين آيه درباره عبد اللَّه بن ابىبن سلول نازل شد كه گفت: «اگر به مدينه بازگشتيم عزيزتر (كه منظور خودش بود) خوارتر را (كه منظورش رسول خدا بود) از آن شهر بيرون خواهد كرد»(1).
زجاج و واقدى و كلبى گفتهاند: آيه در شأن أهل عقبه نازل شد و آنها كسانى بودند كه هم عهد شدند تا در مراجعت از تبوك در عقبه (نام گردنهاى بوده) رسول خدا را به طور ناگهانى به قتل برسانند بدين ترتيب كه نخست تسمه زير شكم شتر
1) . به شرحى كه در سوره منافقون آيه 8 ذكر شده.
آن حضرت را قطع كنند و سپس بدو حمله كنند (يا شتر را رم دهند) رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از تصميم آنها خبر داد، و اين سخن از معجزات آن حضرت بود، زيرا اطلاع از چنين جريانى جز بهوسيلۀ وحى خداى تعالى ممكن نيست، و بالجملة رسول خدا(صلی الله علیه و آله) راه عقبه را پيش گرفت، و عمار و حذيفة نيز همراه وى بودند كه يكى در جلوى مركب آن حضرت راه ميرفت و ديگرى در پشت سر آن، و به مردم دستور فرمود از ميان دره بروند، و آنان كه تصميم قتل آن حضرت را گرفته بودند دوازده يا پانزده نفر بودند بنا بر اختلافى كه در اينباره هست، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آنها را شناخت و نام يك يك آنها را برد. و داستان آنها در كتاب واقدى به طور مشروح نقل شده.
و امام باقر(علیه السلام) فرمود: دوازده نفر آنها از قريش بودند و چهار نفر ديگر از ساير عرب.
خداى تعالى در اين آيات اسرار منافقان را فاش كرده میفرمايد: «يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا...» اينان به دروغ سوگند ميخورند كه اين سخنان را نگفتهاند... و به دنبال آن قسم ميخورد كه چنين نيست و آن سخن را گفتهاند، زيرا «لام» در جملۀ «لَقَدْ قالُوا» لام قسم است، و منظور از «كلمه كفر» هر كلمهاى است كه بهوسيلۀ آن نعمتهاى الهى انكار شود، و آنها چنان بودند كه در دين اسلام طعنه ميزدند.
«وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ»؛ و پس از اظهار اسلام كفر ورزيدند، يعنى كفر باطنى ايشان آشكار شد.
«وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا»؛ در اين جمله سه قول است:
كلبى و مجاهد و ديگران گفتهاند: يعنى در شب عقبه تصميم به قتل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و رم دادن شتر آن حضرت گرفتند.
قتاده و سدّى گفتهاند: يعنى آهنگ بيرون كردن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را از مدينه كردند، ولى نتوانستند منظور خود را عملى كنند.
جبائى گفته يعنى در صدد ايجاد اختلاف و دو بهمزنى ميان اصحاب آن حضرت بر آمدند.
«وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ»؛ يعنى اينان مخالف آنچه را بر ايشان واجب بود رفتار كردند، و به جاى سپاسگزارى نعمت ناسپاسى كردند، و بيان مطلب اين است كه اينان در جايى بصدد انتقام بر آمدند كه جاى انتقام نبود، زيرا مسلمانان گناهى نداشتند كه آنها در صدد انتقام آن باشند، بلكه خداى تعالى غنائم جنگى را براى آنها مباح فرموده بود و بدينوسيله توانگرشان كرد و در چنين موردى شايسته بود كه آنها سپاس آن نعمتها را به جاى آرند، ولى كفران كردند، و نظير اين مطلب نيز در سوره مائده در ذيل آيه «قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا...» گذشت.
«فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ»؛ يعنى اگر اين منافقان توبه كنند و به حق بازگردند براى دنيا و آخرت ايشان بهتر است، زيرا بدينوسيله رضايت خدا و رسولش را جلب كرده به بهشت دست يافتهاند.
«وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا»؛ و اگر از حق و گام نهادن در راه راست روى بگردانند.
«يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذاباً أَلِيماً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ»؛ خداوند به عذابى دردناك عذابشان كند، اما در دنيا به حسرت و اندوه و بدنامى، و اما در آخرت به عذاب دوزخ.
«وَ ما لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ»؛ و اينان را در روى زمين نه دوستى باشد، و نه ياورى كه آنها را يارى كند و عذاب خدا را از آنها دفع كند.
سپس در همان سوره میفرماید:
«وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ * فَلَمَّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ * فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ * أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ»؛ «برخى از آنها با خدا عهد بست كه اگر خدا از فضل خويش (چيزى) به ما عطا كند ما (نيز به فقيران) تصدق كنيم و از مردمان شايسته گرديم، ولى چون خدا از فضل خود بدانها عطا كرد بخل ورزيدند و روى گردانده (از حق) اعراض كردند. خدا (نيز) براى اين كردارشان در دل آنها تا روزى كه او را (يعنى خداوند و يا كيفر كردارشان را) ديدار كنند نفاق انداخت، براى آن تخلفى كه از وعده خود با وى كردند، و براى آنكه آنها دروغ ميگفتند آيا نميدانند كه خداوند باطن كار و سخنان سرّى آنها را ميداند، و محققاً به اسرار پنهانى آگاهست.»
معاهدة: آنست كه انسان بگويد: «بر عهد و پيمان خدا فلان كار را خواهم كرد» و با اين جمله آن كار را بر خود واجب ساخته، و خداى تعالى بدان كار حكم كرده، و در شرع اسلام آن عمل بر او واجب گردد.
بخل: خود دارى از عطاى مال به سائل است به خاطر آنكه عطاى آن بر وى
دشوار آيد، و در شرع اسلام بخوددارى كردن از پرداخت مال واجب اطلاق شود، زيرا كسى كه از دادن زكات خوددارى كند بدان بخل كرده.
«أعقبه»: (در جمله و أعقابهم) به معناى پرداختن و به جاى نهادن است و گاهى نيز به معناى پاداش و كيفر دادن ميآيد، نابغة گويد:
فمن أطاع فأعقبه بطاعته *** كما أطاعك و ادلله على الرشد
و من عصاك فعاقبه معاقبة *** تنهى الظلوم و لا تقعد على ضمد(1)
نجوى: سخن پنهانى و پوشيده. و اصل اين لغت از «نجوى» به معناى دور است، كه چون دو نفر با هم رازگويى كنند همانند آن است كه از ديگران فاصله گرفته و دور شدهاند از اينرو بسخن گفتن آنان نجوى گفتهاند، و برخى گفتهاند از «نجوة» به معناى جاى بلندى كه سيل آن را فرا نگيرد گرفته شده و گويا سخن گفتن دو نفر رازگو چنان است كه دست ديگرى بدان نرسد.
از ابىامامه باهلى نقل شده و در روايت مرفوعى نيز روايت شده كه اين آيات درباره ثعلبة بن حاطب كه مردى از انصار بود نازل شد، و او مردى بود كه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عرض كرد: از خدا بخواه تا مالى روزى من گرداند، حضرت در پاسخش فرمود: اى ثعلبه مال اندكى كه شكرش را به جاى آرى بهتر از مال بسيارى است كه تاب آن را نداشته باشى! مگر نميخواهى به پيامبر خدا اقتدا كنى (و از وى پيروى
1) . يعنى هر كه فرمانبرداريت كرد او را در برابر فرمانبرداريش پاداش ده و براه راست راهنماييش كن، و هر كه نافرمانيت كرد او را باندازهاى كه دست از ستمكارى بردارد و متنبه گردد كيفر كن و از كينه جويى و انتقام كشيدن خوددارى نما.
داشته باشى؟) سوگند بدانكه جانم به دست اوست اگر بخواهم كوهها به صورت طلا و نقره در آمده و در همراهم روان گردد خواهد شد (ولى در همين حالى كه هستم براى من بهتر است)! ثعلبه (آن روز برفت و پس از چند روزى) دوباره به نزد آن حضرت آمده گفت:
اى رسول خدا از خدا بخواه تا مالى روزى من گرداند، و سوگند بدانكه تو را براستى مبعوث برسالت فرموده اگر خدا مالى روزى من كرد به هر صاحب حقى حق او را از آن مال ميپردازم.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دعا كرده گفت: خدايا مالى روزى ثعلبه گردان، ثعلبة پس از اين دعا برفت و گوسفندى گرفت، و اين گوسفند همانند كرم خاكى زمين بسرعت افزايش يافت تا جايى كه شهر مدينه بر او تنگ شد و به يكى از درّههاى اطراف رفت، ولى باز هم در اثر ازدياد گوسفندان ناچار شد از آنجا هم دورتر برود و همين دورى سبب شد كه از حضور بجماعت و نماز جمعه محروم گردد، تا اينكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) براى گرفتن زكات مأمور خود را به نزد وى فرستاد، ثعلبه حاضر بپرداخت زكات نشد و بخل ورزيد و در پاسخ مأمور آن حضرت گفت: اين كه از ما مطالبه ميكنيد نوعى جزيه است (كه از كفار دريافت ميكنيد، و اين هم يك نوع باج و خراجى است)! رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كه اين سخن را شنيد (دو بار) فرمود: اى واى بر ثعلبه، اى واى بر ثعلبه و دنبال آن آيات فوق نازل گرديد.
و از ابن عباس و سعيد بن جبير روايت شده كه ثعلبه به يكى از مجالس انصار آمده و آنها را گواه گرفته و گفت: اگر خدا از فضل خويش به من چيزى بدهد زكاتش را ميدهم و حق هر كس را كه در آن حقى داشته باشد ميپردازم، و به خويشاوندان
رسيدگى ميكنم، خداى تعالى او را آزمايش كرد، بدين ترتيب كه عموزاده او از دنيا رفت و ثروتى از وى بدو رسيد، ولى ثعلبه به عهد خويش وفا نكرد، و در اينباره آيات فوق نازل گشت.
حسن و مجاهد گفتهاند: آيات فوق درباره ثعلبة بن حاطب و معتب بن قشير كه هر دو از طائفه عمرو بن عوف بودند نازل گشت، و آن دو گفتند: اگر خدا مالى روزى ما كرد صدقه خواهيم داد، ولى چون خدا مالى روزى ايشان كرد بدان بخل ورزيدند.
ضحاك گفته: آيات فوق درباره چند تن از منافقان به نامهاى: نبتل بن حارث، و جدّ بن قيس، و ثعلبة بن حاطب و معتب بن قشير نازل گشت.
و كلبى گفته: اين آيات درباره حاطب بن ابىبلتعة نازل گشت كه او مال التجارة اى در شام داشت و رسيدن آن مال بطول انجاميد و همين سبب شد كه او در مضيقه سختى قرار گرفت، و از اينرو قسم خورد كه اگر خدا آن مال را بوى برساند صدقه بدهد، و چون خداوند مال مزبور را بدو رسانيد بر طبق قسمى كه خورده بود رفتار نكرد.(1)
«جهاد» و «مجاهدت» به معناى سعى و بذل نهايت درجه كوشش در مقاومت است- چه به زبان باشد و چه به دست- تا آنجا كه منتهى به كارزار شود.
و ليكن در قرآن كريم بيشتر در معناى كارزار استعمال شده، هر چند در غير قتال نيز استعمال شده مانند آيۀ «و الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا...»، ليكن در آن معنا شايع است.
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج11، ص: 155.
و هر جا كه اين كلمه در قتال استعمال شده تنها كفار منظورند كه تظاهر به مخالفت و دشمنى دارند،
و اما منافقين هر چند در واقع كافر و حتى از كفار هم خطرناكترند، چون از راه كيد و مكر وارد شده و كارشكنى مىكنند، ليكن آيات جهاد ايشان را شامل نمىشود، براى اينكه ايشان تظاهر به كفر و دشمنى نداشته، در عوض از ساير مسلمانان هم خود را مسلمانتر جلوه مىدهند، و با اين حال ديگر معنا ندارد كه با ايشان جهاد شود.
و لذا چه بسا از استعمال جهاد در خصوص منافقين اين معنا بذهن برسد كه منظور از آن هر رفتاريست كه مطابق مقتضاى مصلحت باشد، اگر مصلحت اقتضاء داشت معاشرتشان تحريم و ممنوع شود و اگر اقتضاء داشت نصيحت و موعظه شوند و اگر اقتضاء داشت به سرزمين ديگرى تبعيد شوند، و يا اگر ردهاى از ايشان شنيده شد كشته گردند، و اگر طور ديگرى اقتضاء داشت در حقشان عملى كنند.
خلاصه معناى جهاد با منافقين مقاومت در برابر كارشكنىها و نقشهكشىهاى ايشان است به هر وسيلهاى كه مصلحت باشد.
و چه بسا جملۀ «وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ» در دنبال جملۀ «جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ» شاهد بر اين معنا باشد كه مقصود از جهاد غلظت و خشونت است.
جملۀ «وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ» عطف است بر امرى كه قبل از آن گذشت، و شايد اگر جمله خبريه به عطف بر جمله انشائيه (امر) شده، مصحح آن
اين بوده كه امر «و اغلظ» در معناى خبر است، و معنايش اين است كه اين كفار و منافقين مستوجب غلظت و خشونت و جهادند- و خدا داناتر است.
«يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا...»؛ سياق آيه اشعار دارد به اينكه منافقين عمل بسيار زشتى انجام داده و در ضمن عمل كلام زشتى هم به زبان آوردهاند و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ايشان را مؤاخذه نموده كه چرا چنين گفتهايد. در پاسخ به خدا سوگند خوردهاند كه ما چنين نگفتهايم، همچنان كه در آيۀ «و لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ...»؛ «گذشت كه منافقين كار زشتى كرده بودند كه آن را عنوان خوض و لعب داده و مىخواستند بگويند جز بازى منظور ديگرى نداشتيم.
خداى تعالى در هر دو قضيه تكذيبشان كرده، در باره انكار قولشان فرموده: «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ» آن گاه همين تكذيب را دوباره تفسير نموده و فرموده: «وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ» تا كسى خيال نكند از راه مبالغه گفتيم كافر شدند، نه، جدا كافر شدند، و محكوم به كفر، بعد از اسلام گشتند.
و شايد اگر در اينجا فرموده: «وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ» با اينكه قبلاً فرموده بود: «قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ» براى اين باشد كه آيه قبلى كلام رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است كه بر حسب ظاهر حال منافقين كه همان ايمان ادعايى خود آنان است جريان يافته و فرموده «شما بعد از ايمانتان كافر شديد» و اما اين آيه كلام خود خداى تعالى است كه عالم به غيب و شهادت است، پس اگر بفرمايد منافقين كافر شدند، صرف ظاهر حال را نمىگويد بلكه حقيقت حال را مىرساند، و او شهادت داده به اينكه منافقين از اصل ايمان نداشتند- نه اينكه بعد كافر شدند- و از
شهادت زبانى تجاوز نكردند. پس، ايشان از همان اول مسلم بودند، نه مؤمن، و با اين حرفهايى كه زدند از اسلام خارج شدند.
و اين خود اشاره است به اينكه آن كلمه كفرى كه گفتند كلمهاى بوده كه يا هر دو شهادت را و يا يكى از آن دو را رد مىكرد.
ممكن هم هست بگوئيم در اول كه فرمود: «قَدْ كَفَرْتُمْ...» در مقابل عملى است (كشتن رسول خدا) كه مىخواستند انجام دهند، و اين عمل با ايمان منافات دارد، نه با اسلام، زيرا عملى كه هيچ كلام ردهاى همراه ندارد و آن طور هم كه مىخواستند صورت نگرفت ضرر و منافاتى با اسلام ندارد، چون اسلام همان مرحله لفظ و شهادت دادن است، نه مرحله عمل، به خلاف دومى كه فرمود: «وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ» كه در مقابل آن، كلام ردهاى است كه به زبان آوردند، و معلوم است كه كلام رده با اسلامى كه قوامش با لفظ و كلام است منافات دارد، و با ايمان درونى و اعتقاد قلبى منافاتى ندارد.
و اما در رد اين گفتارشان كه در انكار عمل زشت خود گفتهاند: ما داشتيم بازى مىكرديم، فرمود: «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا».
آن گاه در مقام سرزنش ايشان فرمود: «وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ»، يعنى سبب اين كينهشان اين بود كه خداوند آنها را از فضل خود و به بركت دينش توانگر نمود و غنيمتهايى روزيشان كرد، امنيت و آسايش ارزانيشان داشت و توانسته بودند در زير سايه آن امنيت ثروت جمعآورى نموده و از هر طرف مال دنيا به آنها روى بياورد، و همچنين رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ايشان را به زندگى شايستهاى كه در آن زندگى درهاى بركات آسمان و زمين باز است هدايت
كرده بود، و غنيمتها را ميان آن تقسيم كرده، همه را از عدالت برخوردار كرده بود، (و اين مردم ناسپاس به جاى شكرگزارى دست به دشمنى و كينهتوزى زدند).
پس در اين سرزنش سبب سلم و رضا را سبب خشم و كينه قرار داده، و يا به عبارتى احسان و نيكى را به جاى بدى به كار برده، و در اين قسم تعبير نوعى گلايه آميخته با مذمت نهفته است. و نظير اين تعبير در جاى ديگر قرآن نيز آمده و آن آيۀ «و تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ»؛(1)است كه مىفرمايد: رزقى را كه خدا به شما داده علت تكذيب خدا و آيات او قرار مىدهيد، با اينكه طبعا مىبايستى رزق خدا باعث شكر نعمت او در شما بشود، همچنان كه بعضى از مفسرين نيز گفتهاند كلمۀ «بدل» در آيه در تقدير است و تقدير آيه: «و تجعلون بدل شكر رزقكم» است.
ضميرى كه در «من فضله» است به خداى سبحان برمىگردد. صاحب مجمع البيان گفته: اگر نفرمود «من فضلهما؛ از فضل خدا و رسول» براى اين بوده كه پاس عظمت خداى تعالى رعايت شود، و با اسم او اسم كس ديگر جمع نشود و به همين جهت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وقتى مىشنود كه گويندهاى مىگويد: «اى مردم هر كس خدا و رسول را اطاعت كند هدايت يافته و هر كس آن دو را نافرمانى كند گمراه شده است» ناراحت مىشود و مىفرمايد تو چه بد خطيبى هستى براى مردمت؟ پرسيد: يا رسول اللَّه! پس چطور مىبايستى بگويم. فرمود: بگو «و هر كس خدا و رسول را نافرمانى كند» نه اينكه بگويى «هر كس آن دو را»، مگر نديدى كه در قرآن كريم خداى سبحان اينطور فرموده: «وَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ يُرْضُوهُ».
بعضى ديگر در جواب اينكه چرا نفرمود «من فضلهما» گفتهاند: براى اينكه
1) . «(و به جاى استفاده از قرآن) بهره خود را تكذيب آن قرار مىدهيد.» (واقعه / 82)
فضل خدا از خود خداست، ولى فضل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از خودش نيست، فضل او هم از خداست، پس همه فضلها از خداست(1).
البته در اين ميان غير از مسأله تعظيم خداى سبحان نكته ديگرى نيز هست كه ما در تفسير آيۀ «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ».(2)
در جلد ششم اين كتاب به آن اشاره نموديم، و آن اين بود كه وحدت خداى سبحان از جنس وحدت عددى نيست تا صحيح باشد با يك وحدت ديگرى عدد ديگرى را به نام «دو" تشكيل دهد.
سپس خداى تعالى براى اين منافقين بيان مىكند كه با همه اين گناهان مهلكه و كفر صريح و تصميمى كه به آن موفق نشدند اگر به سوى پروردگار خود بازگشت كنند خداوند توبهشان را مىپذيرد، و نيز
عاقبت امر اين توبه و عاقبت اعراض از آن را بيان داشته و فرموده:
«اگر توبه كنند براى خودشان خوب است» چون منجر به آمرزش و بهشت مىشود، «و اگر اعراض كنند، و توبه نكنند خداوند به عذاب دردناكى در دنيا و آخرت مبتلايشان مىكند».
اما عذاب دنيوى ايشان با سياست و مجازات به دست پيغمبر است، و يا به استدراج و مكر خدايى، و اگر هيچ عذابى نبينند مگر همين كه دارند با نفاق خود بر خلاف نظام عالم كه بر اساس راستى و ايمان تنظيم شده سير مىكنند، همين سلسله اسباب ايشان را خرد و رسوا مىكند، و همين عذاب براى آنان بس است،
همچنان كه خداى تعالى فرموده: «وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ»؛(1)و اما عذاب آخرت ايشان معلوم است كه آتش دوزخ خواهد بود.
و اينكه فرمود: «وَ ما لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ» معنايش اين است كه اين مردم در زمين كسى را نخواهند داشت كه سرپرست امورشان شود، و عذاب را از ايشان برگرداند، و همچنين ياورى نخواهند داشت كه در دفع عذاب موعود كمكشان كند، براى اينكه ساير منافقين هم مثل خود اينان گرفتارند و در فساد در يك صف قرار داشته، همه بر روى يك ريشه استوارند كه از ساير اسباب جهان منقطع و جداست، و در برابر آن اسباب محكوم به فنا است، پس در نتيجه نه سرپرستى دارند و نه ناصرى. و بعيد نيست اين جمله از آيه اشاره باشد به آن بيانى كه ما در معناى عذاب دنيا كرديم.
روايات مختلفى كه در ذيل آيۀ «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ...» و شأن نزول آن نقل شدهاند:
در مجمع البيان در ذيل آيۀ «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ...»، گفته است:
بعضى گفتهاند اين آيه در باره دوازده نفر نازل شده كه در عقبه كمين كرده بودند، تا وقتى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در مراجعت از تبوك بدانجا مىرسد بر سرش بتازند
1) . «و خدا مردم تبهكار را هدايت نمىكند.» (توبه / 24)
و او را از پاى درآورند، و ليكن جبرئيل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را از اين جريان خبردار كرد و دستور داد افرادى را بفرستند تا با تازيانه به سر و صورت شتران آنان بزنند.
در آن موقع عمار ياسر زمام مركب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را مىكشيد و حذيفه آن را از عقب مىراند، حضرت به حذيفه فرمود: به سر و صورت مركبهاى آنها بزن. عرض كرد: من هيچ يك از ايشان را نمىشناسم. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: اينها فلانى وفلانى هستند- و همه آنان را اسم برد. حذيفه عرض كرد: چرا نمىفرستى ايشان را بكشند.
فرمود: دوست ندارم فردا عرب بگويد همين كه قدرتى به دست آورد ياران خود را كشت- نقل از ابىكيسان.
نظير اين روايت از حضرت ابىجعفر امام باقر(علیه السلام) نيز روايت شده، ولى در آن دارد كه: در ميان خود مشورت كردند كه آن جناب را به قتل برسانند، يكى به ديگرى گفت اگر در اين بين فهميد و پرسيد چكار مىكنيد، مىگوئيم مشغول بازى بوديم، و اگر هم نفهميد او را به قتل مىرسانيم.
بعضى گفتهاند: جماعتى از منافقين در جنگ تبوك به يكديگر مىگفتند اين مرد خيال كرده كه قصرهاى شام و قلعههاى آن را فتح مىكند، ولى هيهات! هيهات! كه بتواند.
خداى تعالى اين حرف را به اطلاع رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسانيد، حضرت فرمود: آن چند نفرى را كه مىروند توقيف نموده نزد من آريد، وقتى حاضرشان كردند فرمود: داشتيد اين حرفها را مىزديد. گفتند: اى پيغمبر خدا ما مشغول بازى بوديم. و بر
اين ادعايشان سوگند هم خوردند، و بدين جهت اين آيه نازل شد: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ...»؛ (نقل از حسن و قتاده)
و گفته شده كه اين واقعه در موقع مراجعت از جنگ تبوك به سوى مدينه اتفاق افتاد، و داستانش چنين بود كه: سه و يا چهار نفر پيشاپيش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) راه مىرفتند و استهزاء و خنده مىكردند، و ليكن تنها خنده بود و حرفى نمىزدند. جبرئيل نازل شد و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را از اين قضيه خبر داد، حضرت به عمار ياسر فرمود: جبرئيل به من خبر داد كه اين چند نفر مرا و قرآن را استهزاء مىكنند، و اگر از آنان بپرسى كه چه مىكنيد مىگويند: داشتيم جريان اين سفر و افراد آن را تعريف مىكرديم. عمار ياسر خود را به ايشان رسانيد و پرسيد از چه مىخنديد؟ گفتند: داريم جريان سوارگان را تعريف مىكنيم.
عمار گفت: «صدق اللَّه و رسوله" خود را آتش زديد، خدا شما را آتش بزند. لا جرم همگى نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمدند و عذرخواهى كردند، خداوند اين آيات را نازل كرد- نقل از كلبى و على بن ابراهيم و ابىحمزه.
و نيز گفته شده كه: مردى در غزوه تبوك گفته بود من مردى دروغگوتر و ترسوتر در جنگ از اينها- يعنى از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و يارانش- نديدهام. عوف بن مالك در پاسخش گفته بود: دروغ مىگويى، اينطور نيست، و ليكن اين حرفها را بدان جهت مىزنى كه منافقى. آن گاه برخاست كه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گزارش دهد، وقتى آمد ديد قبل از او جبرئيل با وحى آسمانى خبردارش كرده است، لا جرم مرد به عذرخواهى پرداخت و گفت:
ما داشتيم بازى مىكرديم و آيۀ «كُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ» در اين باره نازل شد- نقل از ابن عمر و زيد بن اسلم و محمد بن كعب.
قول ديگرى كه گفتهاند اين است كه: مردى از منافقين گفته بود محمد به ما خبر مىدهد كه شتر فلانى در فلان و فلان بيابان است، و او از غيب چه خبر دارد؟ پس اين آيه نازل شد (نقل از مجاهد).
و نيز گفته شده كه اين آيه در باره عبد اللَّه بن ابىو گروهش نازل شده است (نقل از ضحاك)(1).
و نيز در مجمع البيان در ذيل آيۀ «يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا» آمده كه در شأن نزول اين آيه اختلاف است، بعضى گفتهاند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در زير سايه درختى نشسته بود پس فرمود: به زودى مردى نزد شما مىآيد كه با دو چشم شيطانى به شما نگاه مىكند. چيزى نگذشت كه مردى چشم كبود وارد شد، حضرت فرمود: بر سر چيست كه اينقدر تو و اصحابت مرا بدگويى مىكنيد؟ مرد رفت و رفقاى خود را بياورد و همگى به خدا سوگند ياد كردند كه چنين حرفى نزدهاند، بىدرنگ اين آيه نازل شد (نقل از ابن عباس).
و گفته شده كه در جنگ تبوك منافقين با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حركت كرده بودند، در بين راه هر وقت با يكديگر خلوت مىكردند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را ناسزا مىگفتند و اصحابش را دشنام مىدادند و دين اسلام را مورد طعنه قرار مىدادند. حذيفه اين قضيه را به گوش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسانيد، حضرت ايشان را خواست و پرسيد اين
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص: 46- 50.
حرفها چيست كه از شما براى من نقل مىكنند. آنها قسم خوردند كه ما چنين سخنانى نگفتهايم (نقل از ضحاك).
و نيز گفته شده كه اين آيه در باره جلاس بن سويد بن صامت نازل شده، و جهتش اين بود كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روزى در تبوك خطابهاى ايراد فرمود و در آن خطابه منافقين را پليد خواند و سرزنش كرد. جلاس گفت: به خدا سوگند اگر محمد در آنچه كه مىگويد راستگو باشد ما از خران بدتر باشيم. عامر بن قيس اين سخن را بشنيد و در جواب گفت: آرى، به خدا سوگند محمد راستگو است و شما هم از خران بدتريد. بعد از آنكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به مدينه بازگشت عامر بن قيس به حضورش شتافته، جريان را به عرضش رسانيد. جلاس در جواب گفت: اى رسول خدا! او دروغ مىگويد.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به آنها دستور داد تا كنار منبر سوگند ياد كنند. جلاس برخاست و كنار منبر ايستاده، قسم خورد كه چنين حرفى نزده است. عامر هم برخاست و سوگند ياد كرد كه او چنين حرفى را زده و اضافه كرد بارالها در باره هر يك از ما كه راستگو هستيم آيهاى بر پيغمبر صادقت نازل فرما.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و همه مؤمنين آمين گفتند، پس قبل از آنكه جمعيت متفرق شود جبرئيل نازل شد و اين آيه را بياورد، تا رسيد به جملۀ «فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ».
جلاس گفت: يا رسول اللَّه! خدا حقيقت اين مطلب را كه من آماده توبه هستم به تو رسانيد، عامر بن قيس هر آنچه گفت راست بود و من آن حرف را
زده بودم و اينك استغفار مىكنم و به درگاه خدا توبه مىبرم. پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) توبهاش را پذيرفت- نقل از كلبى و محمد بن اسحاق و مجاهد.
و از قتاده نقل شده كه گفته است: آيه مورد بحث در باره عبد اللَّه بن ابىبن سلول نازل شده كه گفته بود: «لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ»، اگر به مدينه مراجعت كرديم البته بايد اربابان عزت و ثروت (يهوديان) مسلمانان ذليل (فقير) را از شهر بيرون كنند.
و از زجاج و واقدى و كلبى نقل شده كه گفتهاند: اين آيه در شأن اهل عقبه نازل شده كه با يكديگر مشورت كردند كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را در مراجعتش از تبوك در عقبه از پاى درآورند و نقشهشان اين بود كه نخست تنگ زين مركب آن جناب را پاره كرده و سپس آن را سيخ بزنند تا در نتيجه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بيفتد. خداى تعالى رسول خود را از نقشه آنان آگاه ساخت، و همين، خود يكى از معجزات آن حضرت به شمار آمده، چون مشورت منافقين بسيار محرمانه و سرى بود و ممكن نبود احدى آنهم بلافاصله از آن خبردار شود.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به عقبه رسيد در حالى كه عمار و حذيفه با او بودند كه يكى از جلو و ديگرى از عقب شتر آن جناب را سوق مىدادند، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به مردم دستور داد كه از ته دره عقبه عبور كنند. و آن عدهاى كه تصميم گرفته بودند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را به قتل برسانند، دوازده و يا پانزده نفر بودند، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ايشان را شناخت و يك يك آنان را اسم برد- مشروح اين داستان در كتاب واقدى آمده است.
امام باقر(علیه السلام) فرموده است: عده نامبرده هشت نفر از قريش و چهار نفر از طوائف ديگر عرب بودند(1).
اين بود آنچه صاحب مجمع البيان- رحمة اللَّه عليه- در ذيل آيه مورد بحث آورده، و آنچه كه ايشان آورده از روايات مرويه در كتب تفسير و جوامع حديث از كتابهاى دو فريق است، و در اين ميان روايات ديگرى است كه ايشان آنها را نياورده و نياوردنش هم بهتر است، لذا ما هم از نقل بيشتر آنها خوددارى مىكنيم.
و اما آنچه كه از روايات نقل كرده هيچ يك از آنها با آيات مورد بحث تطبيق نمىكند، مگر حديث عقبه. كه يك بار آن را در تفسير آيه اولى نقل كرده و يك بار هم در تفسير آيه دومى، يعنى آيۀ «يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا...».
و اما ساير روايات وارده رواياتى است كه قصص و وقايع متفرقى را متضمن است كه اگر صحيح باشد و چنين وقايعى رخ داده باشد از قصههاى منافقين خواهد بود و نسبت به آيات مورد بحث كمترين ارتباطى ندارد.
و اين آيات- همچنان كه در بيان سابق از نظرتان گذشت- يازده آيه است كه به هم مربوط و متصلند و غرض واحدى را افاده مىكنند و آن عبارتست از نقل يكى از داستانهاى منافقين كه مىخواستند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را ترور كنند، و در ضمن سخنى گفته بودند كه از كفر درونيشان حكايت داشت، و خداى تعالى ميان ايشان و انجام نقشه شومشان حائل گرديد، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از ايشان از آنچه تصميم
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص: 51.
داشته و آنچه كه گفته بودند پرسيد و بازجويى فرمود. آنها عمل خود را تاويل و گفته خود را انكار نموده، بر آن سوگند ياد كردند، پس خداى تعالى انكار و قسمشان را تكذيب كرد.
اين آن مقدار مطلبى است كه از خلال آيات استفاده مىشود، و اين معنا در ميان همه روايات جز بر روايت مربوط به داستان عقبه تطبيق نمىكند.
و هيچ مجوزى نيست كه ما در تفسير آيات به آن روايات استناد جوييم، مگر اينكه مسلك آقايان را داشته باشيم كه مضمون روايات را بر آيات تحميل مىكنند. چه اينكه الفاظ آيات با اين تطبيق مساعد
باشد و چه اينكه نباشد و هر چند در ميان خود روايات اختلاف فاحش كه خود موجب سوء ظن به صدور آنها است وجود داشته باشد، و هر كه مراجعه كند خواهد ديد كه وضع روايات نامبرده اين بحث چنين است.
مضافا بر اينكه، در اين روايات نقطه ضعف ديگرى وجود دارد و آن اين است كه از آنها استفاده مىشود كه مىخواهند بگويند آيات مورد بحث در سياق واحد و در مقام بيان يك غرض واحد نيستند، بلكه هر چند آيه آن، در مقام بيان غرضى غير از غرض چند آيه ديگر است و هر دسته براى خود شأن نزول جداگانهاى دارد- با اينكه خواننده محترم توجه فرمود كه آيات مذكور يك سياق واحد و متصل است و جز بيان يك غرض، هدف ديگرى ندارد.
و در الدُرّالمنثور است كه عبد الرزاق و ابن منذر و ابو الشيخ از كلبى روايت كردهاند كه گفته است: وقتى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از جنگ تبوك برمىگشت، در روبرويش سه دسته در حركت بودند كه خدا و رسول و قرآن را استهزاء مىكردند. راوى
مىگويد: يكى از آنها مردى بود به نام يزيد بن وديعه كه خيلى در اين گفتگوها با ايشان مخلوط و همراه نبود و خود را از آنها كنار مىكشيد، و به همين جهت آيه نازل شد كه «اگر از طائفهاى از شما بگذريم طائفه ديگر شما را عذاب خواهيم نمود» و آن يك نفر را طائفه ناميد(1).
همين روايت منشأ شده كه بعضىها بگويند كلمه طائفه بر يك نفر هم اطلاق مىشود، با اينكه آيه شريفه به منزله كنايه است، نه تسميه (نامگذارى)، و نظير اين كنايات در آيات قرآن بسيار است، و ما قبلاً بدان اشاره كرديم.
و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس نقل كرده كه گفت: اين آيه در شأن عدهاى از منافقين قبيله بنىعمرو بن عوف كه يكى از ايشان وديعة بن ثابت و ديگر مردى از اشجع- همسوگند بنىعمرو بن عوف- به نام محشى بن حمير بود نازل شد، نامبردگان در موقعى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رهسپار تبوك بود با آن حضرت راه مىپيمودند، يكى از ايشان به ديگرى گفت شما خيال مىكنيد مردم روم هم مثل ساير مردم كارزار مىكنند؟ به خدا قسم فردا مىبينيم همه شما را كه با طناب دستهايتان را بسته باشند و به اسيرى ببرند.
محشى بن حمير گفت: من حاضر و راضيم به هر نفر ما صد تازيانه بزنند و در عوض آيه قرآنى نازل نشود و گفتههاى ما را فاش نكند.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به عمار فرمود: خودت را برسان به اين چند نفر، كه خود را آتش زدند، و از ايشان بپرس چه گفتگو مىكردند، اگر بكلى منكر شدند و گفتههاى خود را كتمان كردند بگو شما چنين و چنان گفتيد. عمار خود را به ايشان رسانيد
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدُرّالمنثور، ج 3، ص: 255.
و پرسيد چه مىگفتيد؟ نفرات يكسره به حضور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمده، عذرخواهى كردند و آيۀ شريفۀ «لا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ إِنْ نَعْفُ عَنْ طائِفَةٍ مِنْكُمْ» نازل شد، و آن شخصى كه خداى تعالى از او عفو فرمود محشى بن حمير بود كه بعدا به نام عبد الرحمن ناميده شد، و از خدا خواست تا او را موفق به شهادت بفرمايد و كسى هم محل شهادتش را نداند. خداوند دعايش را مستجاب نموده، او در يمامه به شهادت رسيد و كسى نفهميد قاتلش كه بود و در كجا به خاك سپرده شد عينى و اثرى از او باقى نماند(1).
داستان محشى بن حمير در تعدادى از روايات وارد شده، چيزى كه هست به فرضى هم كه صحيح باشند مستلزم آن نيست كه بگوئيم آيه شريفه در باره آن نازل شده. علاوه بر اينكه، ميان مضمون اين روايات و مضمون آيات تفاوت بسيارى است. و بر ما هم واجب نيست كه به هر داستانى از داستانهاى زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برمىخوريم- و آن داستان هر چه باشد- آن را به يكى از آيات قرآن ببنديم، آن گاه آيه را به همان داستان تفسير نموده و آن را حاكم بر آيه قرار دهيم.
و در الدُرّالمنثور است كه ابن جرير، ابن منذر، ابن ابىحاتم و ابو الشيخ از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت: چقدر امشب شبيه ديشب است(2). آن گاه آيۀ «كَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ كانُوا أَشَدَّ مِنْكُمْ قُوَّةً... وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا» را تلاوت نموده، گفت: مقصود بنىاسرائيلاند كه اينك ما مسلمانان هم داريم مثل آنها مىشويم، و به آن خدايى كه جان من در دست اوست روش يهود را آن چنان پيروى
خواهيد كرد كه حتى اگر ايشان به سوراخ سوسمارى بروند شما هم به دنبالشان خواهيد رفت(1).
اين روايت را مجمع البيان نيز از ابن عباس نقل كرده است(2).
و نيز در مجمع البيان از تفسير ثعلبى از ابىهريره از ابىسعيد خدرى از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل شده كه فرمود: شما مسلمانان نيز روشى را پيش خواهيد گرفت كه امم گذشته پيمودند، ذراع به ذراع وجب به وجب و باع به باع(3)، حتى اگر يكى از ايشان به درون سوراخ سوسمارى درآيد شما نيز در خواهيد آمد. گفتند: يا رسول خدا همانطورى كه فارسيان و روميان و اهل كتاب كردند؟ فرمود: پس اينكه گفتم امم گذشته مقصودم چه بود، مگر غير از اينها كه نام بردى مردم ديگرى هم هستند؟(4)
و نيز در همان كتاب از تفسير ثعلبى از حذيفه منقول است كه: منافقينى كه امروز در بين شما هستند بدترند از منافقينى كه در زمان رسول خدا بودند. پرسيديم: چطور؟ گفت:
منافقين معاصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نفاق خود را پنهان مىداشتند، و ليكن منافقين امروز نفاق خود را آشكار مىكنند(5).
چند روايت در بيان مقصود از جملۀ «نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ»
و در عيون به سند خود از قاسم بن مسلم از برادرش عبد العزيز بن مسلم
روايت مىكند كه گفت: من از حضرت رضا(علیه السلام) معناى جملۀ «نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ» را پرسيدم، فرمود:
خداى تعالى دچار فراموشى و سهو نمىشود، نسيان و سهو از خصوصيات مخلوق حادث است، مگر نشنيدهاى كه خداوند فرموده: «وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا»؛ «پروردگار تو فراموش كار نيست».
معناى اينكه در آن آيه فرمود: «خدا را فراموش كردند خدا هم ايشان را فراموش كرد" اين است كه به كيفر اينكه خدا را فراموش كردند خدا هم خود ايشان را از ياد خودشان برد و در نتيجه خود را فراموش كردند، همچنان كه در جاى ديگر فرموده: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»؛ «و نباشيد مثل كسانى كه خدا را فراموش كردند و خدا هم خودشان را از يادشان برد، ايشان همان مردم فاسقند» و اگر در آن آيه ديگر فرموده: «فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا» معنايش اين است كه ما امروز ايشان را وا مىگذاريم همانطورى كه ايشان خدا را ترك گفته و خود را براى ديدار امروزشان آماده نساختند(1).
و در تفسير عياشى از جابر از ابىجعفر(علیه السلام) روايت شده كه از آيۀ «نَسُوا اللَّهَ» سؤال شد، ايشان در جواب فرمود: اطاعت خدا را ترك كردند، پس ايشان را فراموش كرد يعنى ترك كرد(2).
و در همان كتاب از ابىمعمر سعدانى روايت شده كه گفت: على(علیه السلام) در معناى آيۀ «نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ» فرمود: مقصود اين است كه ايشان خدا را در دار دنيا
فراموش كردند و او را اطاعت ننموده، به او و رسولش ايمان نياوردند، خدا هم ايشان را در روز قيامت فراموش كرد، يعنى از ثواب خود بهرهاى براى آنان نگذاشت و در نتيجه مانند كسانى شدند كه در تقسيم خير از قلم افتاده باشند(1).
اين روايت را مرحوم صدوق هم در كتاب معانى به سند خود از ابىمعمر از امام على بن ابىطالب(علیه السلام) نقل كرده است(2).
و در كافى به سند خود از ابىبصير از امام ابىعبد اللَّه(علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى در معناى «وَ الْمُؤْتَفِكاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ» فرمود: مقصود از ايشان قوم لوط است كه «ائتفكت عليهم» يعنى زمين برايشان زير و رو شد، و پائين و بالا گرديد(3)
ص: 157 ذيل ح 202.
و در تهذيب به سند خود از صفوان بن مهران آورده كه گفت: به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم زن مسلمان نزد من مىآيد، او مرا به شغلم (چارپادار) مىشناسد و من او را به مسلمانى مىشناسم، و او محرمى ندارد، آيا او را حمل بكنم؟ فرمود: عيب ندارد، حمل كن، زيرا مؤمن براى زن مؤمن محرم است، آن گاه اين آيه را تلاوت نمود: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ».(4)
اين روايت را عياشى در تفسير خود از صفوان جمال از آن حضرت نقل كرده(5).
رواياتى در مورد خشنودى و رضاى الهى در ذيل جملۀ «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ»
و در تفسير عياشى از ثوير از على بن الحسين(علیه السلام) روايت شده كه فرمود:
وقتى اهل بهشت وارد بهشت شده و، ولى خدا به جنات و قصرهاى خود درآيد و هر مؤمنى بر اريكه (تخت) خود تكيه زند، خدمتگزارانش به دورش حلقه مىزنند، و شاخههاى پر ميوه، خود را به طرفش خم مىكنند و در پيرامونش چشمهسارها جوشيدن مىگيرد و از چشم اندازش نهرها به جريان مىافتد و برايش بساطها گسترده مىگردد و پشتىها برايش مىگذارند و هر چه را كه بخواهد و اشتها كند قبل از آنكه به زبان آورد خدامش برايش حاضر مىسازند و برايش حور العين از جنان بيرون مىآيند و بندگان خدا آنچه كه خدا بخواهد در اين حالت و در اين تنعم بسر مىبرند.
تا آنكه پروردگار جبار براى آنان تجلى نموده مىفرمايد: اى اولياء و اى اهل طاعت من! و اى ساكنان بهشت من كه در جوار من منزل گرفتهايد! ميل داريد به شما از كرامتى بالاتر از آنچه داريد خبر دهم؟ عرض مىكنند: پروردگارا آن چيست كه از اين بهشت كه هر چه بخواهيم در آن مىيابيم بهتر و بالاتر است؟.
بار ديگر همان پرسش تكرار مىشود و عرض مىكنند: پروردگارا، بله، آن كدام خير مىباشد كه بهتر از اين بهشت است؟ خداى تعالى فرمايد: رضايت من از شما و دوستى من نسبت به شما است كه از آن لذتها و نعمتها كه در آنيد بهتر است. بعرض مىرسانند:
آرى، پروردگار ما! رضايت تو از ما، و محبت تو، به ما، بهتر و گواراتر است.
آن گاه على بن الحسين(علیه السلام) اين آيه را تلاوت فرمود: «وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ».(1)
1) . همان، ج 2، ص: 96، ح 88.
و در الدُرّالمنثور است كه ابن مردويه از جابر روايت كرده كه گفت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: وقتى اهل بهشت به بهشت درمىآيند خداى تعالى مىفرمايد: آيا بيش از اين، چيز ديگرى مىخواهيد تا برايتان آماده سازم؟ عرض مىكنند: پروردگارا مگر چيز ديگرى هم مانده كه در اينجا فراهم نشده باشد؟ مىفرمايد: آرى (بالاتر از همه اين نعمتها) رضاى من است كه تا ابد بر شما خشم نمىگيرم(1).
اين معنا در روايات بسيارى از طريق شيعه و سنى وارد شده است.
در جامع الجوامع از ابىدرداء از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل كرده كه فرمود:
عدن خانه خدا است كه هيچ چشمى آن را نديده و صورتش به قلب هيچ بشرى خطور نكرده و غير از
سه طائفه كسى را در آن راه نيست: انبياء، صديقين و شهداء. خداى تعالى فرموده: خوشا به حال كسى كه بدرون تو درآيد(2).
عموميت بهشت كه روايت آن را مىرسانيد منافاتى با اختصاص آن براى سه طائفه ندارد، زيرا از آيۀ «و الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ»؛(3)«كسانى كه ايمان آوردند به خدا و فرستادگانش، ايشانند همان صديقين و شهداء نزد پروردگارشان» استفاده مىشود كه خداى سبحان عموم مؤمنين را به شهدا و صديقين ملحق مىكند.
در تفسير قمى در ذيل آيۀ «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ...» گفته است:
پدرم از ابن ابىعمير از ابىبصير از امام ابىجعفر(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: با كفار و منافقين جهاد كن و ايشان را ملزم به انجام فرائض ساز(1).
و در الدُرّالمنثور است كه بيهقى در كتاب شعب الايمان از ابن مسعود روايت كرده كه گفت: بعد از آنكه آيۀ «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ» نازل شد به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دستور داده شد تا به دست خود با كفار و منافقين مبارزه كنند، و اگر نتوانست با قلب خود و اگر آن را نيز نتوانست به زبان خود و اگر آنهم برايش مقدور نبود با برخورد خشن و ترش رويى با ايشان مبارزه كند(2).
در اين روايت از حيث ترتيب اجزاء جهاد و امر به معروف تشويشى است، چون جهاد با قلب بعد از همه انواع جهاد است نه قبل از آن.(3)
قرآن میفرماید:
«وَعَدَ اللَّهُ الْمُنافِقينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها هِيَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقيمٌ»؛(4)
«خداوند به مردان و زنان منافق و كفّار، وعده آتش دوزخ داده؛ جاودانه در آن خواهند ماند- همان براى آنها كافى است!- و خدا آنها را از رحمت خود دور ساخته؛ و عذاب هميشگى براى آنهاست!»
آنچه در آيۀ فوق درباره صفات مشترك منافقان گفته شد در هر عصر و زمانى ديده مىشود. منافقان عصر ما با چهرههاى جديدى كه به خود گرفتهاند، در اصول فوق همانند منافقان قرون پيشين هستند، هم تشويق به فساد مىكنند، هم جلو كار نيك را مىگيرند، هم بخيل و ممسكند، و هم خدا را در تمام زندگانيشان فراموش كردهاند، و هم قانونشكن و فاسقند. و عجيب اينكه با تمام اين اوصاف، مدعى ايمان به خدا و اعتقاد محكم و مبرم به مبانى دينى و اسلامى نيز هستند!
در آيه بعد، مجازات شديد و دردناك آنها، در اين جمله كوتاه بيان شده است: «خداوند مردان و زنان منافق و همه كفار و افراد بىايمان را وعده آتش جهنم داده»؛ «وَعَدَ اللَّهُ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ».
همان آتش سوزانى كه «جاودانه در آن خواهند ماند»؛ «خالِدِينَ فِيها»، و «همين يك مجازات كه تمام انواع عذابها و كيفرها را در بر دارد براى آنها كافى است»؛ «هِيَ حَسْبُهُمْ».
و به تعبير ديگر آنها نياز به هيچ مجازات ديگرى ندارند، زيرا در دوزخ همه نوع عذاب جسمانى و روحانى وجود دارد.
و در پايان آيه اضافه كند: «خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته و عذاب هميشگى نصيبشان نموده است»؛ «وَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِيمٌ».
بلكه اين دورى از خداوند، و بعد از پروردگار، خود بزرگترين عذاب و دردناكترين كيفر براى آنها محسوب مىشود.
آيه بعد براى بيدار ساختن اين گروه از منافقان، آينه تاريخ را پيش روى آنها مىگذارد، و با مقايسه زندگى آنان با منافقان و گردنكشان پيشين، عبرت انگيزترين درسها را به آنها مىدهد، و مىگويد: «شما همانند منافقان پيشين هستيد»، و همان مسير و برنامه و سرنوشت شوم را تعقيب مىكنيد؛ «كَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ».
«همانها كه از نظر نيرو از شما قويتر، و از نظر اموال و فرزندان از شما افزونتر بودند»؛ «كانُوا أَشَدَّ مِنْكُمْ قُوَّةً وَ أَكْثَرَ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً».
«آنها از نصيب و بهره خود در دنيا، در طريق شهوات و آلودگى و گناه و فساد و تبهكارى، بهره گرفتند، شما منافقان اين امت نيز از نصيب و بهره خود همان گونه كه منافقان پيشين بهره گرفته بودند، بهرهبردارى كرديد»؛ «فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاقِكُمْ كَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ بِخَلاقِهِمْ»؛ «خلاق» در لغت به معنى نصيب و بهره است، و چنان كه «راغب» در «مفردات» گويد: از ريشۀ «خلق» گرفته شده است (گويا به اين جهت كه انسان بهرههاى خود را متناسب خلق و خوى خود در اين جهان دريافت مىدارد).
سپس مىگويد: «شما در كفر و نفاق و سخريه و استهزاء مؤمنان، فرو رفتيد، همانگونه كه آنها در اين امور فرو رفتند»؛ «وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا».(1)
1) . جملۀ «كَالَّذِي خاضُوا» در واقع به معنى كالذى خاضوا فيه است، و به تعبير ديگر تشبيه فعل منافقان امروز به فعل منافقان پيشين است، همانگونه كه در جمله قبل بهرهگيرى آنها را از نعمتها و مواهب الهى در راه شهوات، به بهرهگيرى منافقان پيشين تشبيه مىكند بنا بر اين تشبيه شخص به شخص نيست كه ناچار شويم «الذى» را به معنى «الذين» (يعنى مفرد را به معنى جمع) بگيريم، بلكه تشبيه عمل به عمل است.
سرانجام پايان كار منافقان پيشين را براى هشدار به گروه منافقان معاصر پيامبر(صلی الله علیه و آله) و همه منافقان جهان، با دو جمله بيان مىكند:
نخست اينكه: «آنها كسانى هستند كه همه اعمالشان در دنيا و آخرت بر باد رفته و مىرود، و هيچ نتيجه مثبتى از آن عائدشان نمىگردد»؛ «أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ».
ديگر اينكه «آنها زيانكاران حقيقى، و خسران يافتگان واقعى هستند»؛ «وَ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ».
آنها ممكن است استفادههاى «موقت» و «محدودى» از اعمال نفاق آميز خود ببرند، ولى اگر درست بنگريم مىبينيم نه در زندگى اين دنيا از اين رهگذر طرفى مىبندند، و نه در جهان ديگر بهرهاى دارند، همانگونه كه تاريخ اقوام پيشين اين واقعيت را روشن مىسازد كه چگونه نكبتهاى نفاق دامانشان را گرفت و آنها را به زوال و نابودى كشاند، و عاقبت شوم و شرشان روشنگر سرنوشت آنها در جهان ديگر است.
هنگامى كه مىبينيم آنها با آن همه امكانات، و اموال و فرزندان، به جايى نرسيدند، و اعمالشان به خاطر بىريشه بودن تحت تأثير عامل نفاق همگى حبط و نابود شد، شما كه در سطحى پائينتر از آنها از نظر قدرت و توانايى قرار داريد به طريق اولى به چنان سرنوشت شومى گرفتار خواهيد شد.(1)
«بَشِّرِ الْمُنافِقينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَليماً * الَّذينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَميعاً * وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج8، ص: 32.
إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا في حَديثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقينَ وَ الْكافِرينَ في جَهَنَّمَ جَميعاً * إِنَّ الْمُنافِقينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصيراً»؛(1)«به منافقان بشارت ده كه مجازات دردناكى در انتظار آنهاست! منافقان همانها هستند كه پيوسته انتظار مىكشند و مراقب شما هستند؛ اگر فتح و پيروزى نصيب شما گردد، مىگويند: مگر ما با شما نبوديم؟ (پس ما نيز در افتخارات و غنايم شريكيم!) و اگر بهرهاى نصيب كافران گردد، به آنان مىگويند: مگر ما شما را به مبارزه و عدم تسليم در برابر مؤمنان، تشويق نمىكرديم؟ (پس با شما شريك خواهيم بود!) خداوند در روز رستاخيز، ميان شما داورى مىكند؛ و خداوند هرگز كافران را بر مؤمنان تسلّطى نداده است. منافقان در پايينترين دركات دوزخ قرار دارند؛ و هرگز ياورى براى آنها نخواهى يافت! (بنا بر اين، از طرح دوستى با دشمنان خدا، كه نشانه نفاق است، بپرهيزيد!)»
تغيير روشهاى پى در پى، و هر روز به رنگى در آمدن، يا مولود تلون و عدم تحقيق كافى در مبانى اسلام بود، و يا نقشهاى بود كه افراد منافق و كفار متعصب اهل كتاب براى متزلزل ساختن مؤمنان واقعى، طرح و اجرا ميكردند كه با اين رفت و آمدهاى پى در پى، مؤمنان واقعى را در ايمان خود متزلزل سازند چنان كه در آيه 72 سوره آلعمران شرح آن گذشت.
البته آيۀ فوق هيچگونه دلالتى بر عدم قبول توبه اين گونه اشخاص ندارد، بلكه موضوع سخن در آيه تنها آن دستهاى هستند كه در حال شدت كفر، سرانجام چشم از جهان ميپوشند، چنين افرادى به مقتضاى ايمانى و عملشان نه
1) . نساء / 138 و 141 و 145.
شايسته آمرزشند و نه هدايت، مگر اينكه در كار خود تجديد نظر كنند. سپس در آيه بعد ميگويد: «به اين دسته از منافقان بشارت بده كه عذاب دردناكى براى آنها است»؛ «بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً».
تعبير به عنوان «بشارت» در موردى كه سخن از «عذاب اليم» است يا به عنوان استهزاء نسبت به افكار پوچ و بىاساس آنها است، و يا به خاطر آن است كه كلمه بشارت كه در اصل از «بشر» به معنى صورت گرفته شده، معنى وسيعى دارد، و هر گونه خبرى را كه در صورت انسان اثر بگذارد و آن را مسرور يا غمآلود كند، شامل ميشود.
و در آيه اخير، اين دسته از منافقان چنين توصيف شدهاند: «آنها كافران را به جاى مؤمنان دوست خود انتخاب ميكنند»؛ «الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ».
سپس ميگويد: هدف آنها از اين انتخاب چيست؟ «آيا راستى ميخواهند آبرو و حيثيتى از طريق اين دوستى براى خود كسب كنند؟!»؛ «أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ».
در حالى كه تمام عزتها مخصوص خدا است؛ «فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً». زيرا عزت همواره از «علم» و «قدرت» سرچشمه ميگيرد و اينها كه قدرتشان ناچيز و علمشان نيز همانند قدرتشان ناچيز است، كارى از دستشان ساخته نيست كه بتوانند منشأ عزتى باشند.
اين آيه به همه مسلمانان هشدار ميدهد كه عزت خود را در همه شئون زندگى اعم از شئون اقتصادى و فرهنگى و سياسى و مانند آن، در دوستى با دشمنان اسلام نجويند، بلكه تكيهگاه خود را ذات پاك خداوندى قرار دهند كه سرچشمه
همه عزتها است، و غير خدا از دشمنان اسلام نه عزتى دارند كه به كسى ببخشند و نه اگر ميداشتند قابل اعتماد بودند، زيرا هر روز كه منافع آنها اقتضا كند فوراً صميمىترين متحدان خود را رها كرده و به سراغ كار خويش ميروند كه گويى هرگز با هم آشنايى نداشتند، چنان كه تاريخ معاصر شاهد بسيار گوياى اين واقعيت است!.
خداوند در سوره نساء میفرماید:
«وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِينَ وَ الْكافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً»؛ «خداوند در قرآن (اين حكم را) بر شما فرستاده كه هنگامى كه بشنويد افرادى آيات خدا را انكار و استهزا مىنمايند با آنها ننشينيد تا به سخن دگرى بپردازند، زيرا در اين صورت شما هم مثل آنان خواهيد بود، خداوند منافقان و كافران را همگى در دوزخ جمع مىكند.»
از ابن عباس در باره نزول اين آيه چنين نقل شده كه جمعى از منافقان در جلسات دانشمندان يهود مىنشستند، جلساتى كه در آن نسبت به آيات قرآن استهزاء مىشد، آيۀ فوق نازل گشت و عاقبت شوم اين عمل را روشن ساخت.
در سوره «انعام» كه از سورههاى مكى قرآن است در آيه 68 صريحاً به
پيامبر(صلی الله علیه و آله) دستور داده شده است كه «اگر مشاهده كنى كسانى نسبت به آيات قرآن استهزاء ميكنند و سخنان ناروا ميگويند، از آنها اعراض كن" مسلم است كه اين حكم اختصاصى به پيامبر(صلی الله علیه و آله) ندارد بلكه يك دستور عمومى است كه در شكل خطاب بپيامبر(صلی الله علیه و آله) بيان شده، و فلسفه آن هم كاملاً روشن است، زيرا اين يك نوع مبارزه عملى به شكل منفى در برابر اين گونه كارها است.
آيه مورد بحث بار ديگر اين حكم اسلامى را تأكيد ميكند و به مسلمانان هشدار ميدهد كه: «در قرآن به شما قبلاً دستور داده شده كه هنگامى بشنويد افرادى نسبت به آيات قرآن كفر مىورزند و استهزاء ميكنند با آنها ننشينيد تا از اين كار صرفنظر كرده، به مسائل ديگرى بپردازند»؛ «وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ».
سپس نتيجه اين كار را چنين بيان ميكند كه «اگر شما در اينگونه مجالس شركت كرديد همانند آنها خواهيد بود و سرنوشتتان سرنوشت آنها است»؛ «إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ».
باز براى تأكيد اين مطلب اضافه ميكند شركت در اين گونه جلسات نشانه روح نفاق است «و خداوند منافقان و كافران را در دوزخ جمع ميكند»؛ «إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِينَ وَ الْكافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً».
از اين آيه چند نكته استفاده ميشود:
نهى از منكر اگر به صورت «مثبت» امكانپذير نباشد لا اقل بايد به صورت «منفى» انجام گيرد به اين طريق كه از محيط گناه و مجلس گناه انسان دور شود.
كسانى كه با سكوت خود و شركت در اينگونه جلسات عملاً گناهكاران را تشويق ميكنند مجازاتى همانند مرتكبين گناه دارند.
نشست و برخاست با كافران در صورتى كه نسبت به آيات الهى توهين نكنند و خطر ديگرى نداشته باشد مانعى ندارد، زيرا جملۀ «حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ» اين كار را مباح شمرده است.
مجامله با اين گونه گناهكاران نشانه روح نفاق است، زيرا يك مسلمان واقعى هرگز نميتواند در مجلسى شركت كند كه در آن نسبت به آيات و احكام الهى توهين ميشود، و اعتراض ننمايد، يا لا اقل عدم رضايت خود را با ترك آن مجلس آشكار نسازد.
خداوند در سوره نساء میفرماید:
«الَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَإِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قالُوا أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ وَ إِنْ كانَ لِلْكافِرِينَ نَصِيبٌ قالُوا أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً»؛ «اين آيه و آيات بعد قسمتى ديگر از صفات منافقان و انديشههاى پريشان آنها را بازگو ميكند، و ميگويد: «منافقان كسانى هستند كه هميشه ميخواهند از هر پيش آمدى به نفع خود بهرهبردارى كنند، اگر پيروزى نصيب شما شود فوراً خود را در صف مؤمنان جا زده، ميگويند آيا ما با شما نبوديم و آيا كمكهاى ارزنده ما مؤثر در غلبه و پيروزى شما نبود؟ بنا بر اين ما هم در تمام اين موفقيتها و نتائج معنوى و مادى آن شريك و سهيميم».
«الَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَإِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قالُوا أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ»؛ اما اگر بهرهاى از اين پيروزى نصيب دشمنان اسلام شود، فوراً خود را به آنها نزديك كرده، مراتب رضامندى خويش را به آنها اعلام ميدارند و ميگويند: «اين ما بوديم كه شما را تشويق به مبارزه با مسلمانان و عدم تسليم در برابر آنها كرديم بنا بر اين ما هم در اين پيروزيها سهمى داريم!»؛ «وَ إِنْ كانَ لِلْكافِرِينَ نَصِيبٌ قالُوا أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ».(1)
به اين ترتيب اين دسته با فرصتطلبى مخصوص خود ميخواهند در صورت پيروزى مؤمنان در افتخارات و حتى در غنائم آنان شركت جويند و منتى هم بر آنها بگذارند، و در صورت پيروزى كفار خوشحالند و با مصمم ساختن آنها در كفرشان و جاسوسى به نفع آنان، مقدمات اين پيروزى را فراهم ميسازند، گاهى «رفيق قافله»اند و گاهى «شريك دزد» و عمرى را با اين دودوزهبازى كردن ميگذرانند!.
ولى قرآن سرانجام آنها را با يك جمله كوتاه بيان ميكند و ميگويد:
بالآخره روزى فرا ميرسد كه پردهها بالا ميرود و نقاب از چهره زشت آنان برداشته ميشود، آرى «در روز قيامت خداوند در ميان شما قضاوت ميكند»؛ «فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ» و براى اينكه مؤمنان واقعى مرعوب آنان نشوند در پايان آيه اضافه ميكند: «هيچگاه خداوند راهى براى پيروزى و تسلط كافران بر مسلمانان قرار نداده است»؛ «وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا».
1) . «استحوذ» در اصل از مادۀ «حوذ» به معنى قسمت عقب رانها است و چون به هنگامى كه ساربان مىخواهد شتر را به سرعت براند در پشت سر او قرار گرفته و به ران و پشت او مىزند تا به سرعت حركت كند كلمۀ «استحواذ» به معنى سوق دادن، تحريك كردن توام با تسلط و استيلا آمده است و در آيۀ فوق نيز به همين معنى است.
آيا هدف از اين جمله تنها عدم پيروزى كفار از نظر" منطق" بر افراد با ايمان است و يا پيروزيهاى «نظامى» و مانند آن را شامل مىشود؟.
از آنجا كه كلمۀ «سبيل» به اصطلاح از قبيل «نكره در سياق نفى» است و معنى عموم را ميرساند از آيه استفاده ميشود كه كافران نه تنها از نظر منطق بلكه از نظر نظامى و سياسى و فرهنگى و اقتصادى و خلاصه از هيچ نظر بر افراد با ايمان، چيره نخواهند شد.
و اگر پيروزى آنها را بر مسلمانان در ميدانهاى مختلف با چشم خود مىبينيم به خاطر آن است كه بسيارى از مسلمانان مؤمنان واقعى نيستند و راه و رسم ايمان و وظائف و مسئوليتها و رسالتهاى خويش را به كلى فراموش كردهاند، نه خبرى از اتحاد و اخوت اسلامى در ميان آنان است و نه جهاد به معنى واقعى كلمه انجام ميدهند، و نه علم و آگاهى لازم را كه اسلام آن را از لحظه تولد تا لحظه مرگ بر همه لازم شمرده است دارند، و چون چنانند طبعا چنينند! جمعى از فقهاء در مسائل مختلف به اين آيه براى عدم تسلط كفار بر مؤمنان از نظر حقوقى و حكمى استدلال كردهاند و با توجه به عموميتى كه در آيه ديده ميشود اين توسعه زياد بعيد به نظر نميرسد.
قابل توجه اينكه در اين آيه پيروزى مسلمانان به عنوان" فتح" بيان شده در حالى كه از پيروزى كفار تعبير به «نصيب" شده است اشاره به اينكه اگر پيروزيهايى نصيب آنان گردد محدود و موقت و ناپايدار است و فتح و پيروزى نهايى با افراد با ايمان ميباشد.
و در سوره نساء میفرماید:
«إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى يُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلِيلاً * مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ لا إِلى هؤُلاءِ وَ لا إِلى هؤُلاءِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً»؛ منافقان مىخواهند خدا را فريب دهند در حالى كه او آنها را فريب مىدهد و هنگامى كه به نماز ايستند از روى كسالت مىايستند، در برابر مردم ريا مىكنند و خدا را جز اندكى ياد نمىنمايند. آنها افراد بىهدفى هستند، نه متمايل به اينها هستند و نه به آنها (نه در صف مؤمنان و نه در صف كافران) و هر كس را خداوند گمراه كند راهى براى او نخواهى يافت.»
در اين دو آيه پنج صفت ديگر از صفات منافقان در عبارات كوتاهى آمده است:
تفسير فوق از «واو» در «و هُوَ خادِعُهُمْ» كه واو حاليه است استفاده ميشود و اين درست شبيه داستان معروفى است كه از بعضى بزرگان نقل شده است كه به جمعى از پيشهوران ميگفت: از اين بترسيد كه مسافران غريب بر سر شما كلاه بگذارند، كسى گفت اتفاقاً آنها افراد بيخبر و سادهدلى هستند ما بر سر آنها
ميتوانيم كلاه بگذاريم، مرد بزرگ گفت: منظور من هم همانست، شما سرمايه ناچيزى از اين راه فراهم ميسازيد و سرمايه بزرگ ايمان را از دست ميدهيد!
آنها از خدا دورند و از راز و نياز با او لذت نمىبرند و به همين دليل: «هنگامى كه بنماز برخيزند سرتاپاى آنها غرق كسالت و بىحالى است»؛ «وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى».
آنها چون به خدا و وعدههاى بزرگ او ايمان ندارند، اگر عبادت يا عمل نيكى انجام دهند آن نيز از روى ريا است نه به خاطر خدا!؛ «يُراؤُنَ النَّاسَ».
آنها اگر ذكرى هم بگويند و يادى از خدا كنند از صميم دل و از روى آگاهى و بيدارى نيست و اگر هم باشد بسيار كم است؛ «وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا».
آنها افراد سرگردان و بىهدف و فاقد برنامه و مسير مشخصاند، نه جزء مؤمنانند و نه در صف كافران!؛ «مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ لا إِلى هؤُلاءِ وَ لا إِلى هؤُلاءِ».
بايد توجه داشت كه كلمه مذبذب اسم مفعول از ماده ذبذب است و در اصل به معنى صداى مخصوصى كه به هنگام حركت دادن يك شيء آويزان بر اثر برخورد با امواج هوا بگوش ميرسد و سپس به اشياء متحرك و
اشخاص سرگردان و متحير و فاقد برنامه مذبذب گفته شده است و اين يكى از لطيفترين تعبيراتى است كه در قرآن در باره منافقين وارد شده است و يك اشاره ضمنى به اين مطلب دارد كه چنان نيست كه نتوان منافقان را شناخت بلكه اين تذبذب آنها آميخته با آهنگ مخصوصى است كه با توجه به آن شناخته ميشوند، و نيز اين حقيقت را ميتوان از اين تعبير استفاده كرد كه اينها همانند يك جسم معلق و آويزان ذاتا فاقد جهت حركتند، بلكه اين بادها است كه آنها را به هر سو حركت ميدهد و به هر سمت
بوزد با خود ميبرد! و در پايان آيه سرنوشت آنها را چنين بيان ميكند آنها افرادى هستند كه بر اثر اعمالشان خدا حمايتش را از آنان برداشته و در بيراههها گمراهشان ساخته «و هر كس را خدا گمراه كند هيچگاه راه نجاتى براى آنان نخواهى يافت»؛ «وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا».
«إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً»؛(1)از اين آيه به خوبى استفاده ميشود كه از نظر اسلام نفاق بدترين انواع كفر، و منافقان دورترين مردم از خدا هستند و به همين دليل جايگاه آنها بدترين و پستترين نقطه دوزخ است، و بايد هم چنين باشد، زيرا خطراتى كه از ناحيه منافقان به جوامع انسانى ميرسد با هيچ خطرى قابل مقايسه نيست آنها با استفاده از مصونيتى كه در پناه اظهار ايمان پيدا ميكنند، ناجوانمردانه، و آزادانه به افراد بىدفاع حملهور شده، از پشت به آنها خنجر ميزنند، مسلماً حال چنين دشمنان ناجوانمرد و خطرناك كه در قيافه دوست آشكار ميشوند از حال دشمنانى كه با صراحت اعلان عداوت كرده و وضع خود را مشخص ساختهاند بمراتب بدتر است، در حقيقت «نفاق» راه و رسم افراد بىشخصيت و پست، و مرموز و ترسو، و به تمام معنى آلوده است. اما براى اينكه روشن شود حتى اين افراد فوقالعاده آلوده راه بازگشت به سوى خدا و اصلاح موقعيت خويشتن دارند، اضافه مىكند: «مگر آنها توبه كرده و اعمال خود را اصلاح
1) . «درك» (بر وزن مرگ) عميقترين نقطه قعر دريا است و به آخرين ريسمانهايى كه به يكديگر مىپيوندند و به قعر دريا مىرسند" درك» (بر وزن فلك) گفته مىشود، و چنين به نظر مىرسد كه همه اينها از معنى درك كردن و وصول به چيزى گرفته شده است گاهى به پلههايى كه بر طرف پائين مىرود(مانند پله سرداب) درك گفته مىشود در برابر پلههايى كه به سمت بالا مانند پشت بام مىرود كه به آنها درجه اطلاق مىگردد.
نمايند (و گذشته را جبران كنند) و به دامن لطف پروردگار چنگ بزنند و دين و ايمان خود را براى خدا خالص گردانند».(1)
«يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذينَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قيلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ * يُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قالُوا بَلى وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمانِيُّ حَتَّى جاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ * فَالْيَوْمَ لا يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَ لا مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا مَأْواكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ وَ بِئْسَ الْمَصيرُ»؛(2)
«روزى كه مردان و زنان منافق به مؤمنان مىگويند: نظرى به ما بيفكنيد تا از نور شما پرتوى برگيريم!» به آنها گفته مىشود: «به پشت سر خود بازگرديد و كسب نور كنيد! در اين هنگام ديوارى ميان آنها زده مىشود كه درى دارد، درونش رحمت است و برونش عذاب! آنها را صدا مىزنند: مگر ما با شما نبوديم؟! مىگويند: آرى، ولى شما خود را به هلاكت افكنديد و انتظار (مرگ پيامبر را) كشيديد، و (در همه چيز) شكّ و ترديد داشتيد، و آرزوهاى دور و دراز شما را فريب داد تا فرمان خدا فرا رسيد، و شيطان فريبكار شما را در برابر (فرمان) خداوند فريب داد! پس امروز نه از شما فديهاى پذيرفته مىشود، و نه از كافران؛ و جايگاهتان آتش است و همان سرپرستتان مىباشد؛ و چه بد جايگاهى است!»
اما منافقان كه در تاريكى وحشتناك كفر و نفاق و گناه قرار گرفتهاند در اين هنگام فريادشان بلند مىشود و ملتمسانه از مؤمنان تقاضاى نور مىكنند، اما
چيزى جز جواب منفى نمىشنوند، چنان كه در آيه بعد مىگويد: «روزى كه مردان و زنان منافق به مؤمنان مىگويند: نظرى بر ما بيفكنيد تا از نور شما شعلهاى برگيريم»؛ «يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ».(1)
اقتباس در اصل از مادۀ «قبس» به معنى گرفتن شعلهاى از آتش است سپس به نمونهگيريهاى ديگر نيز اطلاق شده.
منظور از جملۀ «انظرونا» اين است كه به ما نگاه كنيد تا از نور صورت شما بهره گيريم، و راه خود را پيدا كنيم، يا اينكه نظر لطف و محبتى به ما بيفكنيد و سهمى از نور خود به ما دهيد، اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از «انظرونا" انتظار كشيدن باشد، يعنى كمى مهلت دهيد تا ما هم به شما برسيم و در پرتو نورتان راه را پيدا كنيم.
اما به هر حال «پاسخى كه به آنها گفته مىشود اين است كه به پشت سر خود برگرديد و كسب نور كنيد!»؛ «قِيلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً».
اينجا جاى تحصيل نور نيست، مىبايست آن را از دنيايى كه پشت سر گذاشتيد، از طريق ايمان و عمل صالح، به دست مىآورديد، اما ديگر گذشته و دير شده است!" در اين هنگام ناگهان ديوارى در ميان اين دو گروه زده مىشود كه درى دارد» (فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ).
1) . «انظرونا» از مادۀ «نظر» در اصل به معنى انديشه يا نگاه كردن، براى مشاهده يا درك چيزى است، و گاه به معنى تامل و جستجو نيز مىآيد، هر گاه با" الى" متعدى شود به معنى افكندن چشم به سوى چيزى است، و هر گاه با «فی» متعدى گردد به معنى تامل و تدبر است و هنگامى كه بدون حرف جر متعدى شود و بگوئيم: «نظرته و انظرته و انتظرته» به معنى تاخير انداختن و يا انتظار كشيدن است.(اقتباس از مفردات راغب).
ولى دو طرف اين ديوار عظيم، يا اين در، كاملاً با هم متفاوت است «درونش رحمت است و بيرونش عذاب»؛ «باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ».
«سور» در لغت به معنى ديوارى است كه در گذشته براى حفاظت به دور شهرها مىكشيدند، و در فارسى از آن تعبير به «بارو» مىشود، و در فواصل مختلف نيز برجهايى براى محافظان و نگهبانان داشت، و لذا مجموعا تعبير به «برج و بارو» مىكردند.
قابل توجه اينكه مىگويد: «درون آن رحمت، و برون آن عذاب است» يعنى مؤمنان همچون ساكنان شهر در درون اين باغ هستند، و منافقان همچون بيگانگان در قسمت بيابانى قرار دارند، قبلاً نيز آنها در يك جامعه و در كنار هم زندگى مىكردند، اما ديوارى عظيم از اعتقادات و اعمال مختلف آنها را از يكديگر جدا مىكرد، در قيامت نيز همين معنى مجسم مىگردد.
اما اين «در» براى چيست؟ ممكن است براى اين باشد كه منافقان از اين در نعمتهاى بهشتى را ببينند و حسرت ببرند، يا اينكه افرادى كه كمتر آلودهاند پس از اصلاح از آن بگذرند و در كنار مؤمنان قرار گيرند.
اما اين ديوار چنان نيست كه مانع عبور صدا باشد، لذا در آيه بعد مىافزايد:
«آنها را صدا مىزنند كه مگر ما با شما نبوديم؟!»؛ «يُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ».
هم در دنيا با شما در يك جامعه مىزيستيم، و هم در اينجا در كنار شما بوديم چه شد كه ناگهان از ما جدا شديد، و به روح و رحمت الهى رفتيد، و ما را در چنگال عذاب رها كرديد؟! «آنها در پاسخ مىگويند: آرى با هم بوديم»؛ «قالُوا بَلى».
در همه جا با هم بوديم، در كوچه و بازار، در سفر و حضر، گاه همسايه هم
بوديم، و يا حتى گاه در يك خانه زندگى مىكرديم، ولى از نظر مكتب و عقيده و عمل فرسنگها با هم فاصله داشتيم، شما خط خود را از ما جدا كرده بوديد، و در اصول و فروع از حق بيگانه بوديد.
سپس مىافزايند:«شما گرفتار خطاهاى بزرگى بوديد از جمله:
«شما خود را به واسطه پيمودن طريق كفر فريب داديد و هلاك كرديد»؛ «وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ».
«پيوسته در انتظار مرگ پيامبر(صلی الله علیه و آله) و نابودى مسلمين و برچيده شدن اساس اسلام بوديد»؛ «و تَرَبَّصْتُمْ».
به علاوه در انجام هر كار مثبت و هر حركت صحيح حالت صبر و انتظار داشتيد و تعلل مىنموديد.
«پيوسته در امر معاد و رستاخيز و حقانيت دعوت پيامبر(صلی الله علیه و آله) و قرآن شك و ترديد داشتيد»؛ «وَ ارْتَبْتُمْ».
«همواره گرفتار آرزوهاى دور و دراز بوديد آرزوهايى كه هرگز دست از سر شما برنداشت تا فرمان خدا دائر بر مرگتان فرا رسيد»؛ «وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمانِيُّ حَتَّى جاءَ أَمْرُ اللَّهِ».
آرى اين آرزوها لحظهاى مجال تفكر صحيح به شما نداد، غرق رؤياها و پندارها بوديد، و در عالمى از وهم و خيال زندگى مىكرديد، و آرزوى وصول به شهوات و اهداف مادى بر شما چيره بود.
خداوند فريب داد»؛ «وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ».
او با وسوسهها شما را مغرور كرد، گاه دنيا را در نظرتان جاودانه جلوه داد، و
گاه قيامت را يك حلواى نسيه قلمداد كرد، گاهى شما را به لطف و رحمت الهى مغرور مىكرد، و گاه اصلاً وجود خداوند بزرگ را زير سؤال مىبرد! اين عوامل پنجگانه دست به دست هم دادند و خط شما را به كلى از ما جدا كردند.
«فتنتم» از مادۀ «فتنه» به معانى مختلفى آمده است آزمايش و امتحان، فريب دادن، بلا و عذاب، ضلالت و گمراهى و شرك و بتپرستى و در اينجا بيشتر دو معنى آخر يعنى گمراهى و شرك مناسب است.
«تربصتم» از مادۀ «تربص» در اصل به معنى انتظار كشيدن است، خواه انتظار بلا و مصيبت باشد، يا فراوانى و نعمت، و در اينجا بيشتر مناسب انتظار مرگ پيامبر(صلی الله علیه و آله) و برچيده شدن اسلام، يا انتظار كشيدن به معنى تعلل ورزيدن در توبه از گناه و انجام هر گونه كار خير است.
«و ارتبتم» از مادۀ «ريب» به هر گونه شك و ترديد كه بعدا پرده از روى آن برداشته مىشود اطلاق مىگردد، و در اينجا بيشتر مناسب با شك در قيامت و يا حقانيت قرآن است.
گرچه مفهوم الفاظى كه در آيه به كار رفته گسترده است، ولى ممكن است به ترتيب بيانگر مسألۀ «شرك»، و انتظار «پايان عمر اسلام و پيامبر(صلی الله علیه و آله)» و سپس شك در «معاد» و بعد از آن آلودگيهاى عملى از طريق فريب أمانى و شيطان باشد، بنا بر اين جملههاى سهگانه نخست ناظر به اصول سهگانه دين است و دو جملۀ اخير ناظر به فروع دين.
سرانجام مؤمنان در يك نتيجهگيرى منافقان را مخاطب ساخته، مىگويند:
«امروز از شما غرامتى پذيرفته نمىشود كه در برابر آن از عذاب الهى رهايى يابيد»؛ «فَالْيَوْمَ لا يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ».
«و نه از كافران»؛ «وَ لا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا».
و به اين ترتيب كافران نيز سرنوشتى همچون منافقان دارند، و همگى در گرو گناهان و زشتيهاى اعمال خويشند، و راه خلاصى ندارند.
و سپس مىافزايند: «جايگاهتان آتش است»؛ «مَأْواكُمُ النَّارُ».
و «مولى و سرپرستتان همان دوزخ»؛ «هِيَ مَوْلاكُمْ».(1)
«و چه بد جايگاهى است؟!»؛ «وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ».
معمولاً انسانها براى نجات از چنگال مجازات و كيفر در دنيا يا متوسل به غرامت مالى مىشوند، و يا از نيروى ياور و شفيعى كمك مىطلبند، ولى در آنجا هيچيك از اين دو براى منافقان و كافران وجود ندارد.
اصولاً در قيامت تمام اسباب و وسائل مادى كه در اين جهان براى رسيدن به مقاصد معمول است از كار مىافتد، و پيوندها بريده مىشود، چنان كه در آيه 166 بقره مىخوانيم: «وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ».
«در آن روز نه دادوستدى هست و نه رابطه دوستى»؛ «يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ».(2)
«نه عوضى گرفته مىشود»؛ «و لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ».(3)
«و نه كسى به فرياد دوستش مىرسد»؛ «يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئاً».(1)
«نه نقشهها و مكرها به جايى مىرسد»؛ «يَوْمَ لا يُغْنِي عَنْهُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً».(2)
«و نه رابطه خويشاوندى به درد مىخورد»؛ «فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ».(3)
«و خلاصه همه در گرو اعمال خويش و گرفتار اعمال خود هستند»؛ «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ».(4)
و به اين ترتيب قرآن روشن مىكند كه تنها وسيله نجات در آن روزايمان و عمل صالح است، حتى دايره شفاعت محدود به كسانى است كه سهمى از اين دو را داشته باشند نه بيگانگان مطلق، و آنها كه پيوندهاى خود را به كلى از خدا و اولياء اللَّه بريدهاند.
از آنجا كه بسيارى از مردم به هنگام ورود در عرصه محشر با نظامى كه در آنجا حاكم است آشنا نيستند بر اين باورند كه نظامات دنيا در آنجا نيز حكومت دارد، لذا به آن متوسل مىشوند، ولى به زودى مىفهمند چه اشتباه بزرگى مرتكب شدهاند؟
گاه مجرمان از مؤمنان استمداد مىكنند و مىگويند: «انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ» نظرى به ما بيفكنيد تا شعلهاى از ايمان و عمل صالح شما برگيريم» (آيات
مورد بحث) اما به زودى با جواب منفى روبرو مىشوند كه منبع نور اينجا نيست، در دار دنيا بود كه غافل و بيخبر از آن گذشتيد.
و گاه مجرمان از يكديگر كمك مىطلبند (پيروان از رهبرانشان) و مىگويند: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا مِنْ عَذابِ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ»؛(1)«آيا شما سهمى از عذاب الهى را به جاى ما مىپذيريد» كه در اينجا نيز با پاسخ منفى روبرو مىشوند.
گاه حتى دست به دامن خازنان دوزخ مىزنند و مىگويند: «ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ الْعَذابِ»؛(2)«از پروردگارتان بخواهيد يك روز عذاب را از ما تخفيف دهد.»
و گاه از اين هم فراتر رفته از خداوند استمداد مىجويند، و عرضه مىدارند:
«رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها فَإِنْ عُدْنا فَإِنَّا ظالِمُونَ»؛(3)
«پروردگارا! ما را از اين آتش سوزان بيرون آر، اگر بار ديگر بازگشتيم ظالم و ستمگريم»، ولى پيدا است اين راه نيز بسته است، چرا كه دوران تكليف سر آمده و آنجا سراى پاداش و كيفر است.(4)
«لِيُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنافِقينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكينَ وَ الْمُشْرِكاتِ وَ يَتُوبَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ كانَ اللَّهُ غَفوراً رَحيماً»؛(5)
«هدف اين بود كه خداوند مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك را (از مؤمنان جدا سازد و آنان را) عذاب كند، و خدا رحمت خود را بر مردان و زنان باايمان بفرستد؛ خداوند همواره آمرزنده و رحيم است!»
در اينكه «لام» در «ليعذب» از نظر ادبيات عرب، كدام لام است دو احتمال وجود دارد:
نخست اينكه «لام غايت» است كه براى بيان سرانجام چيزى ذكر مىشود بنا بر اين مفهوم آيه چنين است: «سرانجام حمل اين امانت اين شد كه گروهى راه نفاق بپويند و گروهى راه شرك و به خاطر خيانت در اين امانت الهى به عذاب او گرفتار شوند و گروهى اهل ايمان به خاطر اداى اين امانت و قيام به وظيفه خود در برابر آن، مشمول رحمتش گردند.
ديگر اينكه «لام علت» است، و جملهاى در تقدير مىباشد، بنا بر اين تفسير آيه چنين است: «هدف از عرض امانت اين بوده كه همه انسانها در بوته آزمايش قرار گيرند، و هر كس باطن خود را ظاهر كند و بر طبق استحقاق خود كيفر و پاداش بيند».
در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت:
مقدم داشتن اهل نفاق، بر مشركان به خاطر آن است كه منافق وانمود مىكند كه امانتدار است در حالى كه خائن است، ولى مشرك، خيانتش برملا است، لذا منافق استحقاق بيشترى براى عذاب دارد.
مقدم داشتن اين دو گروه بر مؤمنان ممكن است به خاطر اين باشد كه آخر آيه گذشته با «ظلوم» و «جهول» پايان يافت، و ظلوم و جهول متناسب با منافق و مشرك است، منافق، «ظالم» است و مشرك «جهول».
كلمۀ «اللَّه» يك بار در مورد عذاب منافقان و مشركان آمده، يك بار در باره
پاداش مؤمنان، اين به خاطر آنست كه دو گروه اول يك سرنوشت دارند و حساب مؤمنان از آنها جدا است.
يا به خاطر اين است كه توبه خداوند بر بندگان بازگشت او به رحمت است، و مىدانيم در واژۀ «رحمت» همه مواهب و پاداشها نهفته است.
اكنون كه به فضل پروردگار به پايان سوره احزاب مىرسيم ذكر اين نكته را لازم مىدانيم كه هماهنگى آغاز و انجام اين سوره قابل دقت و توجه است چرا كه اين سوره (سوره احزاب) با مخاطب ساختن پيامبر(صلی الله علیه و آله) به تقواى الهى و نهى از اطاعت كافران و منافقان و تكيه بر عليم و حكيم بودن خداوند شروع شد، و با ذكر بزرگترين مسأله زندگانى بشر يعنى حمل امانت الهى، و سپس تقسيم انسانها به سه گروه منافقان و كافران و مؤمنان و تكيه بر غفور و رحيم بودن خداوند پايان مىگيرد.
و در ميان اين دو بحث، بحثهاى فراوانى پيرامون اين سه گروه و طرز رفتار آنها با اين امانت الهى مطرح گرديد كه همه مكمل يكديگر و روشنگر يكديگر بودند.
پروردگارا! ما را از كسانى قرار ده كه «مخلصانه» امانت تو را پذيرا شدند، و «عاشقانه" از آن پاسدارى كردند و به وظائف خويش در برابر آن قيام نمودند.
خداوندا! ما را از مؤمنانى قرار ده كه مشمول غفران و رحمت تو شدهاند نه از منافقان و مشركانى كه به خاطر «ظلوم» و «جهول» بودنشان مستحق عذاب گشتند.
خداوندا! در اين عصر و زمان كه «احزاب» كفر بار ديگر گرداگرد مدينه «اسلام» را گرفتهاند، طوفان سهمگين خشم و غضبت را بر آنها بفرست، و كاخهايشان را بر سرشان ويران كن، و به ما آن استقامت و پايمردى عطا فرما كه در اين لحظات حساس همچون كوه بايستيم و از مدينه اسلام پاسدارى كنيم.(1)
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج17، ص: 458.
منظور از اسلام چیست؟
کلمه اسلام در قرآن کریم و روایات معصومین(علیهم السلام) در دو معنا، استعمال شده است.
یکی به معنای وصفی که همان معنای تسلیم در مقابل حقتعالی است، کما اینکه در آیات مربوط به دین وآیین حضرت ابراهیم وبقیه انبیای اولوالعزم(علیهم السلام)، این کلمه و اشتقاقات آن استعمال شده است.
و دیگری به معنای اسمی است و به عنوان اسم دین و آیین خاتم انبیاء، حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله) میباشد، کما اینکه در آیات قرآن و روایات نیز موجود است.
قرآن میفرماید:
«إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما
جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآياتِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَريعُ الْحِسابِ * فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ وَ قُلْ لِلَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ اللَّهُ بَصيرٌ بِالْعِبادِ * قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ عَلى إِبْراهيمَ وَ إِسْماعيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عيسى وَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ * وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ»؛(1)
«دين در نزد خدا، اسلام (و تسليم بودن در برابر حق) است. و كسانى كه كتاب آسمانى به آنان داده شد، اختلافى (در آن) ايجاد نكردند، مگر بعد از آگاهى و علم، آن هم به خاطر ظلم و ستم در ميان خود؛ و هر كس به آيات خدا كفر ورزد، (خدا به حساب او مىرسد؛ زيرا) خداوند، سريع الحساب است. اگر با تو، به گفتگو و ستيز برخيزند، (با آنها مجادله نكن! و) بگو: من و پيروانم، در برابر خداوند (و فرمان او)، تسليم شدهايم. و به آنها كه اهل كتاب هستند [يهود و نصارى] و بىسوادان [مشركان] بگو: آيا شما هم تسليم شدهايد؟ اگر (در برابر فرمان و منطق حق، تسليم شوند، هدايت مىيابند؛ و اگر سرپيچى كنند، (نگران مباش! زيرا) بر تو، تنها ابلاغ (رسالت) است؛ و خدا نسبت به (اعمال و عقايد) بندگان، بيناست. بگو: «به خدا ايمان آورديم؛ و (همچنين) به آنچه بر ما و بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل گرديده؛ و آنچه به موسى و عيسى و (ديگر) پيامبران، از طرف پروردگارشان داده شده است؛ ما در ميان هيچ يك از آنان فرقى نمىگذاريم؛ و در برابرِ (فرمان) او تسليم هستيم. و هر كس جز اسلام (و تسليم در برابر فرمان حق،) آيينى براى خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد؛ و او در آخرت، از زيانكاران است.»
1) . آلعمران / 19 و 20 و 84 و 85.
«إِنَّ الدِّينَ»؛ همانا دين صحيح و اطاعت «عِنْدَ اللَّهِ» نزد خدا «الْإِسْلامُ» همان اسلام است.
و بعضى گفتهاند مراد از اسلام، تسليم بودن در برابر خدا و اولياء خدا است كه خدا و پيغمبرانش را قبول داشته باشد.
امير المؤمنين در يكى از خطبههايش مىفرمايد: تعريف كنم براى شما اسلام را آن چنان تعريفى كه قبل از من كسى نكرده باشد. بدانيد اسلام تصديق است و تصديق يقين است و يقين همان اقرار و اقرار، ادا كردن است و ادا كردن عمل نمودن مىباشد، اين روايت را على بن ابراهيم در تفسير خود نيز نقل كرده و سپس مىگويد: حضرت فرمود: مؤمن، دين خود را از خدا فرا گرفته نه از خود، و ايمان مؤمن به عمل او شناخته مىشود و كفر كافر از انكار او معلوم مىگردد. اى مردم مواظب دين باشيد گناه در اين دين (اسلام) بهتر است از نيكى كه با داشتن ساير اديان به جا آورده شود بديهاى مؤمن آمرزيده مىشود، ولى نيكيهاى او در ساير اديان قبول نخواهد شد.
«وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ»؛ اختلاف نكردند كسانى كه داراى كتابند.
در اين كه مراد از اهل كتاب چه افرادى است اقوالى گفته شده از آن جمله:
«إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ»؛ و انكار و اختلاف آنان بجهت حسد بود و در واقع معناى آيه چنين است:
«و ما اختلف الذين أوتوا الكتاب بغيا بينهم الا من بعد ما جاءهم العلم» دانستن و علم به نبوت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) ممكن است به يكى از اين دو معنا باشد:
ظهور علامات و دلايل نبوت حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) كه در اين صورت تمام يهود و نصارى را شامل مىشود چه آنهايى كه از علامات و دلايل به نبوت آن حضرت علم پيدا كردند و چه كسانى كه همچنان در جهل و نادانى بودند، ولى علامات را ديدند.
كسانى كه علم و اطلاع از نبوت آن حضرت به صورت فعلى دارا باشند بنا بر اين فقط آن افرادى داخل در آيه هستند كه از صفات و خصوصيات پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) با اطلاع بودند، ولى از روى دشمنى پنهان كردند.
مراد از دارندگان كتاب (اهل كتاب) فقط يهود هستند و مراد از كتاب هم تورات است و چون موسى «يوشع بن نون» را جانشين خود قرار داد و سيصد سال گذشت اختلاف نمودند.
اهل كتاب نصارى هستند و مقصود از كتاب هم انجيل است كه اختلاف كردند در حال عيسى «ع» (محمد بن جعفر بن زبير).
و بعضى گفتهاند مقصود، جنس كتاب است يعنى پيشينيان با اين كه خداوند دين را به آنان نشان داد، ولى بعدها اختلاف كردند. (جبائى) «وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآياتِ اللَّهِ» در اين كه منظور از «آيات» چيست سه قول گفته شده است:
حجتهاى ظاهر مانند پيغمبران و براهين.
تورات و انجيل و آنچه از صفات پيغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در آنها است.
قرآن و چيزهايى كه قرآن را تصديق مىنمايد.
«فَإِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ»؛ يعنى چيزى از رفتار مردم از خدا پنهان نيست و بعضى گفتهاند يعنى خداوند پاداش اعمال و رفتار مردم را زود ميدهد و حقيقت حساب اين است كه هر كسى حق و مال خود را بگيرد و آنچه بدهكار است بدهد.
عاصم و حمزه و كسايى (ياء) در من اتبعنى را حذف كرده و بكسره نون كه دال بر ياء است كفايت نمودهاند و ديگران حذف نكردهاند.
چون خداوند ذكر ايمان و اسلام را قبلاً فرمود به نبى خود خطاب كرد كه:
«فَإِنْ حَاجُّوكَ»؛ يعنى اگر نصارا با تو مخاصمه كردند (ايشان وفد نجران بودند.)
«فَقُلْ»؛ بگو (اى محمد).
«أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ»؛ درباره مقصود از اين قسمت چند وجه گفته شده:
در امر خدا و اخلاص در توحيد و پرستش او بيكتايى منقاد و مطيع شدهام و دليل حجتى كه در اين جاست اينست كه خداوند آنها را بخالقيت حق كه خود اقرار دارند ملزم ساخته كه امر او را متابعت كنند و جز او را نپرستند.
مراد اينست كه از هر معبودى جز خدا اعتراض نمودم و قصد خود را براى عبادت او خالص گردانيدم. در اين مطلب اصلى را ذكر كرده كه همه مكلفين الزام
دارند كه به آن اقرار كنند، زيرا در عمل بچيزهاى لازم در دين كه طريق نجات از جهنم به بهشت است تبعيض نميتواند باشد و معنى وجه در اينجا نفس و خود است و اسلام را اضافه بوجه كرده، زيرا وجه انسان (چهره) اشرف اعضاى اوست، زيرا همه حواس در آنست و نشانه اندوه و نشاط در او ظاهر ميشود. و كسى كه وجه خود را تسليم كند همه وجود خود را تسليم كرده است. و به همين معنى است «كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» (هر چيز جز وجه او هلاك خواهد شد.)
«وَ مَنِ اتَّبَعَنِ»؛ يعنى مسلمانانى كه بهوسيلۀ من هدايت يافتهاند اسلام آوردهاند چنان كه من اسلام آوردهام.
«وَ قُلْ»؛ (اى محمد) بگو.
«لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ»؛ يعنى يهود و نصارى.
«وَ الْأُمِّيِّينَ»؛ و اميان يعنى كسانى كه كتاب ندارند- از ابن عباس و غيره كه مشركين عرب هستند و تفسير امى و اشتقاق آن در آيه «وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ» گذشت.
«أَ أَسْلَمْتُمْ»؛ آيا خالص شدهايد چنان كه من شدهام. لفظ استفهام است، ولى به معنى تهديد است و متضمن معنى امر است و معنى چنين است: «اسلام آوريد كه خداوند موانع را برطرف كرده و راهها را روشن ساخته» و نظير اين است قول خداوند: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ»؛ (آيا باز داشته نميشويد) يعنى خود را باز داريد (از گناه).
«فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا»؛ يعنى براه حق هدايت شدهاند.
«وَ إِنْ تَوَلَّوْا»؛ (و اگر پشت كردند): يعنى كافر شدند و اسلام را نپذيرفتند و از آن اعراض كردند.
«فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ»؛ يعنى فقط بر تست كه تبليغ كنى و حجت و دليل برايشان اقامه نمايى و بر تو نيست كه آنها را از اعراض كردن بازدارى.
«وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ»؛ (خدا بصير به بندگان است) در اينجا مراد اينست كه:
هيچ مقدار از اعمال ايشان از علم حق فوت نخواهد شد بلكه آنها را بر همه اعمال پاداش خواهد داد، زيرا خداوند بر ايشان و باطن ايشان بصير يعنى عالم است و هيچ امرى مخفى بر او پنهان نيست.
و گفتهاند مراد اينست كه: بر تبليغ تو و ايمان و كفر ايشان عالم است.
«قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ»؛ خطاب به پيغمبر(صلی الله علیه و آله) است كه از طرف خود و امتش ميگويد ايمان آورديم به خدا.
«وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا»؛ خطاب در اين آيه مثل اينست كه برئيس جمعيتى خطاب ميشود كه از طرف خود و رعيت خود بگويد يعنى پيغمبر از طرف خود و امت خود بگو...
اگر گوئيد معنى «وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» ما به خدا تسليم هستيم ايمان را ميرساند پس اقرار به ايمان در جملۀ پيش يعنى چه؟ گوئيم مراد اينست كه ما تسليم و مسلمانيم به اينكه نسبت به هر آنچه به ما امر و نهى شده اطاعت و انقياد داريم و همچنين آوردن كلمه مسلمون پس از آمنا از اينروست چون اهل اديان مخالف اسلام همگى به ايمان اقرار دارند، ولى به لفظ اسلام اقرار نميكنند و لذا فرموده: «وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»؛ «ما مسلمانيم».
«وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ»؛ يعنى هر كه طلب كند غير از اسلام.
«دِيناً»؛ دينى كه به آن متدين و معتقد شود.
«فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ»؛ قبول نخواهد بود بلكه بر آن عقاب خواهد شد و دليل اين معنى بقيه آيه است.
«وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ»؛ و او در آخرت اهل هلاك خواهد بود، زيرا خسران از بين رفتن سرمايه است و در اين آيه دلالت است كه هر كه جز اسلام دينى طلب كند از او قبول نخواهد شد و نيز اين مطلب دلالت دارد كه دين اسلام و ايمان يكى هستند و دو عبارتند كه از يك حقيقت تعبير ميكنند.(1)
اين آيات در بيان حال اهل كتاب است كه آخرين طوائف سهگانهاى است كه گفتيم در اين سوره به شرح حال آنان مىپردازد، و مقصود مهم و اصلى از ذكر طوائف نامبرده، همين طايفه است، و قسمت عمده اين سوره در باره همين طايفه يعنى يهود و نصارا نازل شده، و يا بالآخره به ايشان مربوط مىشود.
مراد از: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»
«إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ...»؛ در سابق معناى اسلام از نظر لغت بيان شد، و گويا همان معناى لغوى در اينجا مراد باشد، به قرينه اينكه اختلاف اهل كتاب را نقل مىكند، كه بعد از علم به حقانيت اسلام و تنها به خاطر دشمنىاى كه با يكديگر داشتند آن را نپذيرفتند.
در نتيجه معناى جمله مورد بحث چنين مىشود كه: «دين نزد خداى سبحان يكى است و اختلافى در آن نيست و بندگان خود را امر نكرده مگر به پيروى
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج3، ص: 270.
از همان دين و بر انبياى خود هيچ كتابى نازل ننموده مگر در باره همان دين، و هيچ آيت و معجزهاى به پا نكرده مگر براى همان دين كه آن دين عبارت است از اسلام،
يعنى تسليم حق شدن، و بعقيدههاى حق معتقد گشتن، و اعمال حق انجام دادن» و به عبارتى ديگر: «آن دين واحد عبارت است از تسليم شدن در برابر بيانى كه از مقام ربوبى در مورد عقائد و اعمال و يا در مورد معارف و احكام صادر مىشود».
و اين بيان هر چند به طورى كه در قرآن حكايت شده در شرايع رسولان و انبياى او از نظر مقدار و كيفيت مختلف است، ليكن در عين حال از نظر حقيقت چيزى به جز همان امر واحد نيست، اختلافى كه در شريعتها هست از نظر كمال و نقص است، نه اينكه اختلاف ذاتى و تضاد و تنافى اساسى بين آنها باشد، و معناى جامعى كه در همه آنها هست عبارت است از تسليم شدن به خدا در انجام شرايعش، و اطاعت او در آنچه كه در هر عصرى با زبان پيامبرش از بندگانش مىخواهد.
پس دين همين اطاعتى است كه خدا از بندگان خود مىخواهد، و آن را براى آنان بيان مىكند، و لازمه مطيع خدا بودن اين است كه آدمى آنچه از معارف را كه به تمام معنا برايش روشن و مسلم شده اخذ كند، و در آنچه برايش مشتبه است توقف كند، بدون اينكه كمترين تصرفى از پيش خود در آنها بكند، و اما اختلافى كه اهل كتاب از يهود و نصارا در دين كردند، با اينكه كتاب الهى بر آنان نازل شده، و خداى تعالى اسلام را برايشان بيان كرده بود، اختلاف ناشى از جهل نبود، و چنان نبود كه حقيقت امر برايشان مجهول بوده باشد، و ندانسته باشند كه دين خدا يكى است.
بلكه اين معنا را به خوبى مىدانستند و تنها انگيزه آنان در اين اختلاف، حس غرور و ستمگريشان بود، و هيچ عذرى ندارند، و همين خود كفرى است كه به آيات مبين خدا ورزيدند، آياتى كه حقيقت امر را بر ايشان بيان كرد.
آرى به آيات خدا كفر ورزيدند، نه به خود خدا، چون اهل كتاب خداى تعالى را قبول دارند، و معلوم است كه هر كس به آيات خدا كفر بورزد خدا سريع الحساب است، و به سرعت هم در دنيا و هم در آخرت به حسابش مىرسد، در دنيا گرفتار خزى و ذلت و محروم از سعادت حياتش مىكند، و در آخرت به عذاب دردناك دچارش مىسازد.
دليل ما بر اينكه سريع الحساب بودن خدا را مخصوص آخرت نكرديم، كلام خود خداى تعالى است، كه بعد از دو آيه مىفرمايد: «أُولئِكَ الَّذِينَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ، وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ».
از آنچه گفته شد دو نكته روشن گرديد: اول اينكه: مراد از نزد خدا بودن دين، و حضور آن، حضور تشريفى است، به اين معنا كه آنچه از دين نزد خدا است دين واحد است، كه اختلاف در آن تنها به حسب درجات و استعدادات امتهاى مختلف است، پس مراد از وحدت، وحدت تكوينى نيست، سادهتر بگويم مراد از دين فطريات بشر نيست، و نمىخواهد بفرمايد دين خدا كه در فطرت بشر به وديعه سپرده شده يكى است.
نكته دوم اينكه مراد از «آيات اللَّه» در آيه مورد بحث، آيات وحى و بيانات الهى است كه به انبياى خود القاء مىكند، نه آيات تكوينى كه بر وحدانيت او و معارف ديگرى نظير آن دلالت دارد.
و اين آيه شريفه اهل كتاب را در برابر بغى و تجاوزهايشان تهديد به انتقام مىكند، همچنان كه آيات قبلى كه مىفرمود: «قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ إِلى جَهَنَّمَ...» مشتمل بود بر تهديد مشركين و كفار، و چه بسا همين جهت باعث شده است كه در آيه بعدى اهل كتاب و مشركين را يك جا مورد خطاب قرار داده و با لحنى تهديدآميز بفرمايد: «قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ...».
«فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ»؛ ضمير در كلمۀ «حاجوك» به اهل كتاب بر مىگردد، و اين به خوبى روشن است، و مراد از محاجه كردن اهل كتاب، احتجاج در امر اختلاف است، به اينكه مثلاً بگويند اختلاف ما از غرور و بغى و ستمگرى نيست، و چنان نيست كه با روشن شدن حق، در آن اختلاف كنيد، بلكه عقل و فهم ما و اجتهادى كه در به دست آوردن حقايق دين كردهايم ما را به اين اختلاف كشانيده، و در همين راهى كه انتخاب كردهايم تسليم حق تعالى هستيم، و آنچه هم كه تو اى محمد انتخاب كردهاى و به سوى آن دعوت مىكنى از اين قبيل است، عقل ما اينطور و عقل تو آن طور حكم كرده، و هر دو تسليم خدائيم و يا محاجهاى شبيه به اين كنند، دليل ما بر اينكه منظور از محاجه چنين چيزى است، پاسخى است كه آن جناب مأمور شده بدهد، و بگويد «أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ»، و در تتمه آيه بگويد: «ء اسلمتم»، براى اينكه در اين دو جمله حجتى آمده كه طرف را به كلى خاموش مىكند، نه اينكه خواسته باشد طفره رفته و اصلاً جواب ندهد.
و معنايش با در نظر گرفتن ارتباطى كه به ما قبل خود دارد اين است كه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ» دين
خدا يكى است، و آنهم اسلام است و كتابهايى كه
خدا نازل كرده در آن هيچ اختلافى ندارد، و هيچ عقل سليمى در اين شك نمىكند، و نتيجه اين وحدت دين، اينست كه هيچ حجتى عليه تو در مسلمانيت وجود ندارد، «فَإِنْ حَاجُّوكَ»، حال اگر با تو احتجاج كردند، «فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ...».(1)و اين است همان دين واحد، و بعد از خود دين، ديگر هيچ حجتى در امر دين نيست.
آن گاه از ايشان بپرس: «ء اسلمتم» آيا اسلام آوردهايد؟ اگر اسلام آورده باشند، و تسليم شده باشند، كه راه را يافتهاند، و قطعا آنچه ما بر تو و بر انبياى قبل از تو نازل كردهايم را قبول مىكنند، و ديگر نه هيچ حجتى عليه آنان هست و نه بعد از اين، مخاصمهاى بين شما و ايشان خواهد بود و اگر اسلام نياورند، و از اسلام اعراض كنند، باز هم فائدهاى در احتجاج و مخاصمه با ايشان نيست، سر به سرشان نگذار، براى اينكه سزاوار نيست در باره امر واضح و ضرورى مخاصمه شود، اين مطلب كه دين عبارت است از تسليم خدا شدن چيزى نيست كه بر سر آن بگو مگو شود، و تو هم به جز ابلاغ، وظيفهاى ندارى.
خداى سبحان در اين آيه بين اهل كتاب و اميين جمع كرده و فرموده: به اهل كتاب و اميين بگو: آيا تسليم خدا هستيد يا نه... و اين بدان جهت است كه دين اختصاص به كسى ندارد، چه مشرك و چه اهل كتاب، همه بايد تسليم خدا باشند.
و نيز در آيه شريفه، اسلام را متعلق بر كلمۀ «وجه» كرده، و وجه هر چيزى آن طرفى است كه رو به تو باشد، ممكن هم هست وجه در اينجا به معناى اخص
1) . بگو من وجه خود را تسليم خدا كردم پيرو من نيز.
كلمه باشد كه همان چهره آدمى است، چون چهره و صورت، محل اجتماع همه حواس و يا بيشتر آن است، و اگر چهره انسان تسليم خدا شود، «شنوايى»، «بينايى»، «چشايى»، «بويايى» و «لامسه» نيز تسليم شده و در حقيقت همه بدن تسليم شده است، علاوه بر اينكه تسليم شدن چهره، دلالت مىكند بر اقبال و خضوع در برابر امر الهى، و اگر جملۀ «وَ مَنِ اتَّبَعَنِ» را عطف بر ما قبل نمود، با اينكه مىتوانست بفرمايد: «اسلمنا؛ ما مسلمانان تسليم امر خدا هستيم» براى اين بود كه هم احترام رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را حفظ كرده باشد، و هم تابعيت مردم از آن جناب را.
«وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ...»؛ منظور از اميين مشركين است، و علت نامگذارى مشركين به اميين اين است كه قبلاً نام اهل كتاب را برده بود و اهل كتاب مشركين را امى (بىسواد) لقب داده بودند.
هم چنان كه خداى تعالى از ايشان حكايت كرده كه گفتند: «لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ»، براى ما اهل كتاب تعدى به حقوق ديگران اشكال ندارد(1)و كلمۀ «امى» در لغت به معناى كسى است كه نمىتواند بخواند و بنويسد.
چند نكته پیرامون جملۀ «فان تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ...»
اول اينكه: از جدال و سر به سر گذاشتن با مشركين نهى مىكند، چون كسى كه منكر امور ضرورى و بديهى است، بحث با او جدال و لجاج است نه بحث معقول.
دوم اينكه: مىفهماند حكم كردن و داورى در باره مردم به طور مطلق تنها
1) . آلعمران / 75.
از آن خداى سبحان است و بس، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تنها رسولى است مبلغ و بس، حاكم و مصيطر بر مردم نيست همچنان كه در جاى ديگر فرمود: «لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ»؛(1)و نيز فرموده: «لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ».(2)
سوم اينكه: تهديدى است براى اهل كتاب و مشركين، براى اينكه گفتار را با جملۀ «وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ» ختم مىكند، و بعد از آن كه به پيامبرش مىفرمايد تو در امور استقلال ندارى، گفتن اين كه «خداى بيناى بر بندگان خويش است»، خالى از تهديد نيست.
هم چنان كه آيه زير كه نظير آيه مورد بحث است، دلالت بر تهديد دارد، مىفرمايد: «قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ... وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ، فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا، وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِي شِقاقٍ، فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ، وَ هُوَ
السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»؛(3)«كه در باره اهل كتاب مىفرمايد: اگر از اسلام روىگردانى مىكنند بدان كه در اين رفتارشان اصرار خواهند ورزيد، آن گاه آنان را به بيانى تهديد مىكند كه مايه تسلى خاطر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) باشد.»
پس آيه شريفه هم كه مىفرمايد: «و اگر اعراض كردند بدان كه تو تنها مأمور ابلاغ هستى» كنايه از اين است كه ايشان را واگذار به پروردگارشان بكن، كه او به
1) . «تو هيچ استقلالى در امور ندارى.» (آلعمران / 128)
2) . «تو حاكم على الاطلاق مردم نيستى.» (غاشيه / 23)
3) . «به ايشان بگوئيد كه ما ايمان آورديم... و ما تسليم خدائيم، اگر ايمان آوردند آن چنان كه شما ايمان آورديد كه راه را يافتهاند، و اگر اعراض كنند، بدانيد كه آنها بر باطلاند، و خدا به زودى شرشان را از سر شما كوتاه خواهد كرد، و او شنوا و دانا است.» (بقره / 137)
بندگان خود بينا است، در باره هر كس آن حكمى را اجرا مىكند كه حال او اقتضاى آن حكم را دارد، و استعدادش آن حكم را درخواست مىكند.
از اينجا روشن مىشود اينكه بعضى از مفسرين گفتهاند: كه آيه شريفه مورد بحث، دلالت بر آزادى عقيده دارد، و اينكه مردم در انتخاب دين آزادند؛ «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»؛(1)حرف صحيحى نيست براى اينكه زمينه سخن در آيه شريفه همانطور كه توجه فرموديد زمينه ديگرى است.
و اگر در جملۀ «بَصِيرٌ بِالْعِبادِ» عبوديت را عنوان كرد و نفرمود: «بصير بهم؛ خدا به ايشان بينا است» و يا «بصير بالناس؛ خدا به مردم بينا است» و يا عبارتى نظير اينها براى اين بود كه اشاره كند به اينكه حكمش در مردم نافذ و گذرا است براى اينكه مردم هر چه باشند بندگان او و تربيت شده او هستند چه خودشان قبول داشته و تسليم باشند و چه نباشند.
«قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا»؛ در اين جمله به رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) دستور مىدهد كه بر طبق ميثاقى كه از او و غير او گرفته شده، رفتار كند، و از جانب خود و همه مؤمنين از امتش بگويد: «آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا...» و اين از جمله شواهدى است كه شهادت مىدهد بر اينكه منظور از ميثاق، ميثاقى است كه از همه انبيا و امتهاى ايشان گرفته شده، كه به آن اشاره شد.
«وَ ما أُنْزِلَ عَلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ...»؛ نامبردگان در اين آيه، انبياى آلابراهيمند، و اين آيه خالى از اين اشعار نيست كه مراد از اسباط همانا انبيا از ذريه
1) . بقره / 256.
يعقوب و يا از اسباط بنىاسرائيل هستند، مانند: داوود، سليمان، يونس، ايوب و ديگران.
«وَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ...»؛ در اين جمله، مسأله عموميت مىيابد، تا شامل آدم و نوح و سايرين نيز بشود و در جملۀ «لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» همه را يك جا جمع فرموده است.
«وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ...»؛ در اين آيه بيان مىكند: آن موردى كه نسبت به آن ميثاق گرفته نشده كجا است، و آن غير اسلام است. و اين تعبير خود تأكيد وجوب عمل بر طبق ميثاق است.
در مجمع البيان از امام امير المؤمنين على(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: «خداى تعالى از انبياى قبل از پيامبر ما، ميثاق گرفت كه به امتهاى خود خبر بعثت آن جناب و علائم و صفاتش را بدهند، و به آمدنش بشارت داده، دستور دهند كه آن جناب را تصديق كنند.»(1)
و در الدُرّالمنثور است كه ابن جرير از على بن ابىطالب رضى اللَّه عنه روايت كرده كه فرمود: «از آدم تا كنون خداى تعالى هيچ پيغمبرى را مبعوث نكرد، مگر اينكه در باره محمد(صلی الله علیه و آله) از او پيمان گرفت كه اگر در زمان زندگى او اين پيامبر بزرگ مبعوث شد، بايد به او ايمان آورد و ياريش كند. و دستور داد كه او نيز اين پيمان را از
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 1 و 2، ص: 468.
امت خود بگيرد، آن گاه امام(علیه السلام) اين آيه را تلاوت فرمود: «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ...».(1)
اين دو روايت مىخواهد آيه را طورى معنا كند كه دلالت لفظ و سياق (هر دو) رعايت شده باشد، همان معنايى كه در نظر ما بود و بيانش گذشت.
و در مجمع البيان و جوامع از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه فرموده:
معنايش اين است كه: «بياد آر زمانى را كه خداى تعالى ميثاق امت انبيا را گرفت، به اينكه هر امتى پيغمبر خود را تصديق نموده، به آنچه آن پيغمبر آورده عمل كنند. و ليكن امتها به اين عهد وفا نكرده و بسيارى از شرايع آن را ترك نموده، بسيارى از آنها را تحريف كردند.»(2)
آنچه در اين روايت آمده، از قبيل نشان دادن مصداق و نمونهاى بارز از ميان مصاديق آيه است. پس منافات دارد كه آيه شريفه شامل هم امتها و هم انبيا بشود.
و نيز در مجمع البيان از امير المؤمنين(علیه السلام) روايت آورده كه در ذيل جملۀ «أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ» فرمود: معنايش اين است كه آيا اقرار كرديد؟ و به اين اقرار خود بر امتهاى خود پيمان بستيد؟ «قالوا» يعنى انبيا و امتهايشان گفتند: «اقررنا» يعنى بدآنچه دستورمان دادى كه اقرار كنيم، اقرار كرديم، «قالَ فَاشْهَدُوا» خداى تعالى به انبيا و امتها فرمود: پس شاهد باشيد و من هم با شما شاهد بر شما و بر امتهاى شمايم.(3)
و در الدُرّالمنثور است كه: ابن جرير از على بن ابىطالب(علیه السلام)
روايت آورده كه در معناى جملۀ «فاشهدوا» فرمود: يعنى شما بر امتهاى خود شاهد باشيد.
«و أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ»؛ يعنى، «و من با شما از شاهدان بر شما و ايشانم». «فمن تولى» يعنى: اى محمد بعد از اين عهد كه از همه امتها گرفته شد هر كس روى بگرداند فاسق است، يعنى در كفر عصيان مىكند.(1)
و در تفسير قمى از امام صادق(علیه السلام) آمده كه امام فرمود: خداى تعالى در عالم ذر به ايشان فرمود: «أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْرِي» و معناى «اصر» عهد است. «قالُوا أَقْرَرْنا»؛ آن گاه خداى تعالى به ملائكه فرمود: «فاشهدوا» گواه باشيد.(2)
لفظ آيه با اين عبارت مىسازد، و آن را دفع نمىكند. هر چند به بيانى كه گذشت از ظاهر آن استفاده نشود.
و در الدُرّالمنثور است كه احمد، و طبرانى، در كتاب اوسط از ابىهريره روايت كرده كه در تفسير آيۀ «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً...»؛ «گفت: رسول خدا فرمود: در روز قيامت، اعمال مىآيند، از آن جمله نماز مىآيد و عرضه مىدارد: پروردگارا من نمازم. خطاب مىرسد:
تو بر خير هستى. و صدقه مىآيد و مىگويد: پروردگارا من صدقهام. خداى تعالى به او هم مىفرمايد تو بر خير هستى. دنبال صدقه روزه مىآيد و عرضه مىدارد: پروردگارا من روزهام.
خداى تعالى به او هم مىفرمايد: تو بر خير هستى. آن گاه ساير اعمال يكى
يكى مىآيند و خود را معرفى مىكنند و خداى تعالى به يك يك آنها مىفرمايد: تو بر خير هستى تا آنكه اسلام مىآيد و عرضه مىدارد: پروردگارا تو سلامى و من اسلام هستم. خداى تعالى مىفرمايد: تو بر خير هستى و من امروز تو را معيار قرار مىدهم، با تو مؤاخذه مىكنم، و با تو پاداش مىدهم، آن گاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اين آيه را تلاوت فرمود: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ».(1)و در كتاب توحيد(2)
و كتاب تفسير عياشى(3)از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه در ذيل همين آيه فرمود: توحيد مردم نسبت به خداى عز و جل همين است.
توحيدى كه در اين روايت آمده، ملازم با تسليم خدا شدن در همه چيزهايى است كه از بندگان خود مىخواهد، در نتيجه برگشت اين حديث هم به همان معنايى است كه در بيان سابق گذشت.
و اگر منظور تنها نفى شريك بوده باشد، قهرا معناى طوع و كره هم دلالت اختيارى و اضطرارى خواهد بود.
خواننده عزيز، اين را هم بداند كه در اين ميان عدهاى روايات ديگر هست كه آنها را عياشى(4)و قمى(5)در تفسيرهاى خود و همچنين غير اين دو و در معناى آيۀ «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ...» نقل كردهاند. و در آنها آمده كه معناى «لتؤمنن به» اين است كه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ايمان بياوريد.، و «لتنصرن» يعنى امير
المؤمنين(علیه السلام) را يارى كنيد. و ظاهر اين روايت اين است كه مىخواهد اين آيه را اينطور تفسير كند كه ضمير در «لتؤمنن به «را به رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) و ضمير «و لتنصرنه» را به امير المؤمنين برگرداند، اما عبارت آيه دلالتى بر اين معنا ندارد. ليكن در بين رواياتى كه عياشى آورده روايتى است كه از سلام بن مستنير از امام صادق(علیه السلام) نقل كرده كه فرمود: نامى را بر خود نهادند(1)
كه خداى تعالى به جز على بن ابىطالب را به آن نام نناميده و تاويل آن هنوز نيامده، عرضه داشتم فدايت شوم، تاويلش چه وقت مىآيد؟ فرمود: وقتى كه خداى تعالى جمع را يعنى انبيا و مؤمنين را پيش روى آن جناب جمع كند تا ياريش كنند. و اين است گفتار خداى تعالى كه مىفرمايد: «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ... وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ.»(2)
ص: 181 ش 77.
و با بيانى كه در اين روايت آمده امر اين اشكال آسان مىشود، چون وقتى اشكال وارد مىشود كه روايات در مورد تفسير وارد شده باشد، و اما در صورتى كه تاويل باشد، و با در نظر گرفتن اينكه در تفسير آيۀ «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ...»؛(3)گفتيم، تاويل از باب دلالت لفظ بر معنا نيست، و اصلاً ارتباطى با لفظ ندارد، ديگر اشكال بر روايات مذكور وارد نيست.(4)
بعد از بيان يگانگى معبود به يگانگى دين پرداخته، مىفرمايد: «دين در نزد خدا، اسلام است»؛ «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ».
واژۀ «دين» در لغت در اصل به معنى جزا و پاداش است، و به معنى اطاعت و پيروى از فرمان نيز آمده است، و در اصطلاح مذهبى عبارت از مجموعه قواعد و قوانين و آدابى است كه انسان در سايه آنها مىتواند به خدا نزديك شود و به سعادت دو جهان برسد و از نظر اخلاقى و تربيتى در مسير صحيح گام بردارد.
واژۀ «اسلام» به معنى تسليم است، بنا بر اين معنى جملۀ «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ» اين است كه آيين حقيقى در پيشگاه خدا همان تسليم در برابر فرمان او است، و در واقع روح دين در هر عصر و زمان چيزى جز تسليم در برابر حق نبوده و نخواهد بود، منتها از آنجا كه آيين پيامبر اسلام، آخرين و برترين آيينها است نام اسلام براى آن انتخاب شده است و گر نه از يك نظر همه اديان الهى، اسلام است، و همانگونه كه سابقاً نيز اشاره شد، اصول اديان آسمانى نيز يكى است هر چند با تكامل جامعه بشرى، خداوند اديان كاملترى را براى آنها فرستاده تا به مرحله نهايى تكامل كه دين خاتم پيامبران، پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) است رسيده.
امير مؤمنان على(علیه السلام) در گفتارى كه در كلمات قصار نهج البلاغه از او نقل شده اين حقيقت را ضمن بيان عميقى روشن فرموده است:
«لانسبن الاسلام نسبة لم ينسبها احد قبلى: الاسلام هو التسليم، و التسليم هو اليقين، و اليقين هو التصديق، و التصديق هو الاقرار، و الاقرار هو الاداء و الاداء هو العمل».
در اين عبارت امام(علیه السلام) نخست مىفرمايد: مىخواهم اسلام را آن چنان تفسير كنم كه هيچ كس نكرده باشد، سپس شش مرحله براى اسلام بيان فرموده است.
نخست مىفرمايد: اسلام همان تسليم در برابر حق است، سپس اضافه مىكند «تسليم» بدون يقين ممكن نيست (زيرا تسليم بدون يقين، تسليم كوركورانه است نه عالمانه) بعد مىفرمايد: يقين هم، تصديق است
(يعنى تنها علم و دانايى كافى نيست، بلكه به دنبال آن، اعتقاد و تصديق قلبى لازم است) سپس مىفرمايد: تصديق همان اقرار است (يعنى كافى نيست كه ايمان تنها در منطقه قلب و روح انسان باشد، بلكه با شهامت و قدرت بايد آن را اظهار داشت) سپس اضافه مىكند: اقرار همان انجام وظيفه است (يعنى اقرار تنها گفتگوى زبانى نيست بلكه تعهد و قبول مسئوليت است) و در پايان مىفرمايد: انجام مسئوليت همان عمل است (عمل به فرمان خدا و انجام برنامههاى الهى)، زيرا تعهد و مسئوليت چيزى جز عمل نمىتواند باشد، و آنها كه نيروى خود را در گفتگوها، طرحها، جلسات و انجمنها و مانند آن صرف مىكنند و فقط حرف مىزنند، نه تعهدى را پذيرفتهاند و نه مسئوليتى و نه از روح اسلام آگاهى دارند"(1).
اين روشنترين تفسيرى است كه براى اسلام در تمام جنبهها مىتوان بيان كرد.
سپس به بيان سرچشمه اختلافهاى مذهبى كه على رغم وحدت حقيقى دين الهى به وجود آمده مىپردازد و مىفرمايد: «آنها كه كتاب آسمانى به آنها داده شده بود در آن اختلاف نكردند مگر بعد از آنكه آگاهى و علم به سراغشان آمد و اين اختلاف
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 125.
به خاطر ظلم و ستم در ميان آنها بود»؛ «وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ».
بنا بر اين ظهور اختلاف اولاً بعد از علم و آگاهى بود و ثانياً انگيزهاى جز طغيان و ظلم و حسد نداشت.
يهود در مورد جانشين موسى بن عمران به اختلاف و نزاع پرداختند و خونهاى زيادى ريختند و مسيحيان در امر توحيد و آلوده ساختن آن بر شرك و تثليث راه اختلاف پوييدند و هر دو در مورد دلايل پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) كه در كتب آنها آمده بود، تخم اختلاف پاشيدند، گروهى پذيرا شدند و گروهى انكار كردند.
كوتاه سخن اينكه: اديان آسمانى همواره با مدارك روشن و معجزات انبياء همراه بوده و براى حقيقتجويان ابهامى باقى نمىگذاشته، مثلاً پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) علاوه بر معجزات آشكار، از جمله قرآن مجيد و دلايل روشنى كه در متن اين آيين آمده، اوصاف و مشخصاتش در كتب آسمانى پيشين كه بخشهايى از آن در دست يهود و نصارى وجود داشت بيان شده بود و به همين دليل دانشمندان آنها قبل از ظهور او بشارت ظهورش را با شوق و تأكيد فراوان مىدادند، اما همين كه مبعوث شد چون منافع خود را در خطر مىديدند از روى طغيان و ظلم و حسد همه را ناديده گرفتند.
به همين دليل در پايان آيه سرنوشت آنها و امثال آنها را بيان كرده، مىگويد:
«هر كس به آيات خدا كفر ورزد (خدا حساب او را مىرسد زيرا) خداوند حسابش سريع است»؛ «وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآياتِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ».
آرى كسانى كه آيات الهى را بازيچه هوسهاى خود قرار دهند، نتيجه كار
خود را در دنيا و آخرت مىبينند، خداوند به سرعت به حساب اعمال آنها رسيدگى مىكند و به هر كدام جزا و كيفر مناسب مىدهد.
منظور از «آيات اللَّه» در اينجا تمام آيات الهى و براهين او و كتابهاى آسمانى است، و حتى احتمالاً آيات تكوينى الهى را نيز در عالم هستى شامل مىشود، و اينكه بعضى از مفسران، آن را به خصوص تورات يا انجيل و يا مانند آن تفسير كردهاند، هيچ دليلى ندارد.
موضوع جالبى كه از آيات مذکور، استفاده مىشود اين است كه: سرچشمه اختلافها و كشمكشهاى مذهبى، معمولاً از جهل و بىخبرى نيست، بلكه بيشتر به خاطر بغى و ظلم و انحراف از حق و اعمال نظرهاى شخصى است اگر مردم مخصوصاً طبقه دانشمندان تعصب و كينهتوزى و تنگنظريها و منافع شخصى و تجاوز از حدود و حقوق خود را كنار بگذارند و با واقعبينى و روح عدالتخواهى احكام خدا را بررسى نمايند جاده حق بسيار روشن خواهد بود و اختلافات به سرعت حل مىشود.
اين آيه در واقع پاسخ دندان شكنى است به آنها كه مىگويند: «مذهب در ميان بشر ايجاد اختلاف كرده است و خونريزيهاى فراوانى در طول تاريخ به بار آورد" اين ايراد كنندگان" مذهب" را با" تعصبات مذهبى» و افكار انحرافى اشتباه كردهاند، زيرا ما هنگامى كه دستورهاى مذاهب را مورد بررسى قرار دهيم مىبينيم همه يك هدف را تعقيب مىكنند و همه براى سعادت انسان آمدهاند، اگر چه با گذشت زمان تكامل يافتهاند، در واقع اديان آسمانى همچون دانههاى باران هستند كه از
آسمان نازل مىگردد دانههاى باران همه حياتبخش
هستند، ولى هنگامى كه روى زمينهاى آلوده مىريزند كه يكى شور است و ديگرى تلخ به رنگها و طعمهاى مختلف درمىآيند اين اختلافات مربوط به باران نيست بلكه مربوط به اين زمينهاى آلوده است منتها روى اصل تكامل آخرين آنها كاملترين آنها است.
به دنبال بيان سرچشمه اختلافات دينى به گوشهاى از اين اختلاف كه همان بحث و جدال يهود و نصارى با پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) بود، در اين آيه اشاره مىكند، مىفرمايد: «اگر با تو به گفتگو و ستيز برخيزند (با آنها) مجادله نكن و بگو: من و پيروانم در برابر خداوند، تسليم شدهايم»؛ «فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ».
«حاجوك» از مادۀ «محاجه» در لغت به معنى بحث و گفتگو و استدلال و دفاع از يك عقيده يا يك مسأله است.
طبيعى است كه طرفداران هر آيينى در مقام دفاع از عقيده خود برمىآيند و خود را حق به جانب معرفى مىكنند، از اين رو قرآن به پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) مىگويد:
ممكن است اهل كتاب (يهود و نصارى) با تو بحث كنند و بگويند ما در برابر حق تسليم هستيم، و حتى در اين باره پافشارى كنند چنان كه مسيحيان نجران در برابر پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) چنين بودند.
خداوند در اين آيه به پيامبرش دستور مىدهد كه از بحث و مجادله با آنها دورى كن و به جاى آن براى راهنمايى و قطع مخاصمه «بگو: به آنها كه اهل كتاب
هستند (يهود و نصارى) و همچنين درس نخواندهها (مشركان) آيا شما هم (همچون من كه تسليم فرمان حقم) تسليم شدهايد»؛ «وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ».
«اگر به راستى تسليم شوند هدايت يافتهاند، و اگر روىگردان شوند و سرپيچى كنند بر تو ابلاغ (رسالت) است» و تو مسئول اعمال آنها نيستى؛ «فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ».
بديهى است منظور تسليم زبانى و ادعايى نيست، بلكه منظور تسليم حقيقى و عملى در برابر حق است، اگر آنها در برابر سخنان حقيقى سر تسليم فرود آورند، با توجه به اينكه دعوت تو آشكار و آميخته با منطق و دليل روشن است مسلماً ايمان مىآورند و اگر ايمان نياورند تسليم حق نيستند و تنها دعوى اسلام و تسليم در برابر فرمان حق دارند.
كوتاه سخن اينكه: وظيفه تو ابلاغ رسالت است، آميخته با دليل و برهان، و اگر روح حقجويى در آنها باشد پذيرا مىشوند، و اگر نشوند تو وظيفه خود را انجام دادهاى.
و در پايان آيه مىفرمايد: «خداوند به اعمال و افكار بندگان خود بينا است»؛ «وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ».
او مدعيان دروغى تسليم را از راستگويان مىشناسد و نيات محاجه كنندگان را كه براى چه هدفى بحث و گفتگو مىكنند مىداند، و اعمال همه را از نيك و بد مىبيند و به هر كس جزاى مناسب مىدهد.
از اين آيه به طور ضمنى استفاده مىشود كه از ادامه بحث و محاجه با مردم لجوجى كه تسليم منطق صحيح نيستند، بايد پرهيز كرد.
منظور از «اميين» كسانى كه نوشتن و خواندن نمىدانند در اين آيه مشركان مىباشند علت اين كه از مشركان در برابر اهل كتاب (يهود و نصارى) به اين نام تعبير شده به خاطر اين است كه مشركان كتاب آسمانى نداشتند تا مجبور به فرا گرفتن، خواندن و نوشتن شوند.
از اين آيه به خوبى روشن مىشود كه روش پيامبر(صلی الله علیه و آله) هرگز تحميل فكر و عقيده نبوده است، بلكه كوشش و مجاهدت داشته كه حقايق بر مردم روشن شود و سپس آنان را به حال خود وامىگذاشته كه خودشان تصميم لازم را در پيروى از حق بگيرند. در آيه بعد خداوند به پيامبر(صلی الله علیه و آله) (و همه پيروان او) دستور مىدهد كه نسبت به همه تعليمات انبياء و پيامبران پيشين، علاوه بر آنچه را پيغمبر اسلام نازل شده ايمان داشته باشند. مىفرمايد: «بگو: ايمان به خدا آورديم و به آنچه بر ما و بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط (پيامبران تيرههاى بنىاسرائيل) نازل شده و آنچه به موسى و عيسى و همه پيامبران از سوى پروردگارشان داده شده است نيز ايمان آورديم ما در ميان آنها فرقى نمىگذاريم و ما در برابر او تسليم هستيم»؛ «قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ عَلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عِيسى وَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ».
آرى ما هيچ فرقى ميان آنها از نظر حقانيت قايل نيستيم، همه را به رسميت مىشناسيم، همه رهبران الهى بودهاند و همگى براى هدايت خلق مبعوث شدهاند
و ما در برابر فرمان خدا از هر نظر تسليم هستيم و بنا بر اين دست تفرقهاندازان را به اين وسيله كوتاه مىكنيم.
و بالاخره در آخرين آيه به عنوان يك نتيجه گيرى كلى مىفرمايد: «هر كس غير از اسلام آيينى براى خود انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است»؛ «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ».
جملۀ «يبتغ» از مادۀ «ابتغاء» به معنى تلاش و كوشش است كه هم در موارد شايسته و هم ناشايسته به كار مىرود و در هر مورد تابع قرائنى است كه در آن مورد وجود دارد.
به اين ترتيب از مفهوم عام اسلام به عنوان يك اصل كلى كه همان تسليم در مقابل حق است به مفهوم خاص آن يعنى آيين اسلام منتقل مىشود كه نمونه كامل و اكمل آن است و مىگويد: امروز جز آيين اسلام از هيچ كس پذيرفته نيست و در عين احترام به همه اديان الهى برنامه امروز، اسلام است. همانگونه كه دانشجويان دوره دكترا در عين احترام به تمام دروسى كه در مقاطع مختلف تحصيلى مانند ابتدايى، راهنمايى و دبيرستان و دوره ليسانس خواندهاند تنها درسى را كه بايد دنبال كنند همان دروس سطح بالاى مقطع نهايى خودشان است و پرداختن به غير از آن جز زيان و خسران چيزى نخواهد داشت و آنها كه با تقليد نابجا و تعصب جاهلى و مسائل نژادى و خرافات خود ساخته پشت به اين آيين كنند بدون شك گرفتار زيان و خسران خواهند شد و جز تأسف و ندامت از سرمايههاى عمر و حيات كه بر باد دادهاند نتيجهاى نخواهند گرفت.
جمعى از مفسران گفتهاند كه اين آيه در باره دوازده نفر از منافقان نازل شده كه
اظهار ايمان كرده بودند و سپس مرتد شدند و از مدينه به مكه بازگشتند آيه نازل شد و به آنها اعلام كرد كه هر كس جز اسلام را بپذيرد زيانكار است(1).
در حديثى از پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم كه فرمود: روز قيامت اعمال را يك به يك (در دادگاه الهى) مىآورند هر كدام خود را معرفى مىكند يكى مىگويد من نمازم، ديگرى مىگويد من روزهام و... و سپس اسلام را مىآورند و مىگويد: پروردگارا! تو سلامى و من اسلام، خداوند مىفرمايد:... امروز به واسطه (مخالفت با) تو مؤاخذه مىكنم و به تو پاداش مىدهم. خداوند در كتابش مىفرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ».(2)
در باره تفاوت ميان اسلام و ايمان و ويژگيهاى هر كدام و جمع ميان اين آيه و آيات مربوط به ايمان در سوره حجرات ذيل آيه 14 به خواست خدا بحث خواهد شد.(3)
در کتاب شریف «اصول کافی»(4)آمده است:
سماعه گويد:
«قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) أَخْبِرْنِي عَنِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ أَ هُمَا مُخْتَلِفَانِ فَقَالَ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ فَقُلْتُ فَصِفْهُمَا لِي فَقَالَ- الْإِسْلَامُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ التَّصْدِيقُ به رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيثُ وَ عَلَى ظَاهِرِهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ وَ الْإِيمَانُ الْهُدَى وَ مَا يَثْبُتُ فِي الْقُلُوبِ
مِنْ صِفَةِ الْإِسْلَامِ وَ مَا ظَهَرَ مِنَ الْعَمَلِ بِهِ وَ الْإِيمَانُ أَرْفَعُ مِنَ الْإِسْلَامِ بِدَرَجَةٍ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ فِي الظَّاهِرِ وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ فِي الْبَاطِنِ وَ إِنِ اجْتَمَعَا فِي الْقَوْلِ وَ الصِّفَةِ؛ به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم: به من خبر ده آيا اسلام و ايمان دو چيز مختلفند؟ فرمود: ايمان شريك اسلام مىشود، ولى اسلام شريك ايمان نيست، عرض كردم: آن دو را برايم وصف كن؛ فرمود: اسلام شهادت بيگانگى خدا و تصديق رسول
خدا(صلی الله علیه و آله) است كه به سبب آن خونها از ريختن محفوظ ماند و زناشوئى و ميراث بر آن اجرا گردد و جماعت مردم طبق ظاهرش رفتار كنند. ولى ايمان هدايت است و آنچه در دلها از صفت اسلام پا بر جا مىشود و عمل به آن هويدا ميگردد پس ايمان يكدرجه از اسلام بالاتر است. ايمان در ظاهر شريك اسلام است، ولى اسلام در باطن شريك ايمان نيست، اگر چه هر دو در گفتار و وصف گرد آيند (يعنى اگر چه گفتن شهادتين و تصديق بتوحيد و رسالت از شرايط هر دو ميباشد).»(1)
«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دينا ً»؛(2)«امروز، دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم.»
در اينجا بحث مهمى پيش مىآيد كه منظور از «اليوم» (امروز) كه در دو جمله بالا تكرار شده چيست؟ يعنى كدام روز است كه اين «چهار جهت» در آن جمع شده هم كافران در آن مأيوس شدهاند، و هم دين كامل شده، و هم نعمت خدا تكامل يافته، و هم خداوند آئين اسلام را به عنوان آئين نهايى مردم جهان پذيرفته است.
در ميان مفسران در اينجا سخن بسيار است، ولى آنچه جاى شك نيست اين است كه چنين روزى بايد روز بسيار مهمى در تاريخ زندگى پيامبر(صلی الله علیه و آله) باشد، نه يك روز ساده و عادى و معمولى، زيرا اينهمه اهميت براى يك روز عادى معنى ندارد، و لذا در پارهاى از روايات آمده است كه بعضى از يهود و نصارى با شنيدن اين آيه گفتند اگر چنين آيهاى در كتب آسمانى ما نقل شده بود، ما آن روز را روز عيد قرار مىداديم(1).
اكنون بايد از روى قرائن و نشانهها و تاريخ نزول اين آيه و اين سوره و تاريخ زندگانى پيامبر(صلی الله علیه و آله) و رواياتى كه از منابع مختلف اسلامى به دست ما رسيده اين روز مهم را پيدا كنيم.
آيا منظور روزى است كه احكام بالا در باره گوشتهاى حلال و حرام نازل شده؟ قطعا چنين نيست، زيرا نزول اين احكام واجد اين همه اهميت نيست نه
1) . رضا، محمد رشید، المنار، ج 6، ص: 155.
باعث تكميل دين است، زيرا آخرين احكامى نبوده كه بر پيامبر(صلی الله علیه و آله) نازل شده، به دليل اينكه در دنباله اين سوره به احكام ديگرى نيز برخورد ميكنيم، و تازه نزول اين احكام سبب يأس كفار نمىشود، چيزى كه سبب يأس كفار مىشود، فراهم ساختن پشتوانه محكمى براى آينده اسلام است، و به عبارت ديگر نزول اين احكام و مانند آن تأثير چندانى در روحيه كافران ندارد و اينكه گوشتهايى حلال يا حرام باشد آنها حساسيتى روى آن ندارند.
آيا منظور از آن، روز عرفه در آخرين حج پيامبر(صلی الله علیه و آله) است؟! (همانطور كه جمعى از مفسران احتمال دادهاند).
پاسخ اين سؤال نيز منفى است، زيرا نشانههاى فوق بر آن روز نيز تطبيق نميكند، چون حادثه خاصى كه باعث يأس كفار بشود در آن روز واقع نشد، اگر منظور انبوه اجتماع مسلمانان است كه قبل از روز عرفه نيز در خدمت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) در مكه بودند و اگر منظور نزول احكام فوق در آن روز است كه آن نيز همانطور كه گفتيم چيز وحشتناكى براى كفار نبود.
و آيا مراد روز فتح مكه است (چنان كه بعضى احتمال دادهاند) با اينكه تاريخ نزول اين سوره مدتها بعد از فتح مكه بوده است؟! و يا منظور روز نزول آيات سوره برائت است كه آنهم مدتها قبل از نزول اين سوره بوده است؟! و از همه عجيبتر احتمالى است كه بعضى دادهاند كه اين روز، روز ظهور اسلام و يا بعثت پيامبر(صلی الله علیه و آله) باشد با اينكه آنها هيچگونه ارتباطى با روز نزول اين آيه ندارند و سالهاى متمادى در ميان آنها فاصله بوده است.
بنا بر اين هيچيك از احتمالات ششگانه فوق با محتويات آيه سازگار نيست.
در اينجا احتمال ديگرى هست كه تمام مفسران شيعه آن را در كتب خود آوردهاند و روايات متعددى آن را تأييد مىكند و با محتويات آيه كاملاً سازگار است و آن اينكه:
منظور روز غدير خم است، روزى كه پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) امير مؤمنان على(علیه السلام) را رسما براى جانشينى خود تعيين كرد، آن روز بود كه كفار در ميان امواج يأس فرو رفتند، زيرا انتظار داشتند كه آئين اسلام قائم به شخص باشد، و با از ميان رفتن پيغمبر(صلی الله علیه و آله) اوضاع به حال سابق برگردد، و اسلام تدريجاً برچيده شود، اما هنگامى كه مشاهده كردند مردى كه از نظر علم و تقوا و قدرت و عدالت بعد از پيامبر(صلی الله علیه و آله) در ميان مسلمانان بىنظير بود به عنوان جانشينى پيامبر(صلی الله علیه و آله) انتخاب شد و از مردم براى او بيعت گرفت يأس و نوميدى نسبت به آينده اسلام آنها را فرا گرفت و فهميدند كه آئينى است ريشهدار و پايدار.
در اين روز بود كه آئين اسلام به تكامل نهايى خود رسيد، زيرا بدون تعيين جانشين براى پيامبر(صلی الله علیه و آله) و بدون روشن شدن وضع آينده مسلمانان، اين آئين به تكامل نهايى نمىرسيد.
آن روز بود كه نعمت خدا با تعيين رهبر لايقى همچون على(علیه السلام) براى آينده مردم تكامل يافت.
و نيز آن روز بود كه اسلام با تكميل برنامههايش به عنوان آئين نهايى از طرف خداوند پذيرفته شد (بنا بر اين جهات چهارگانه در آن جمع بوده).
علاوه بر اين، قرائن زير نيز اين تفسير را تأييد مىكند:
الف. جالب توجه اينكه در تفسير فخر رازى و تفسير روح المعانى و تفسير
المنار در ذيل اين آيه نقل شده است كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) بعد از نزول اين آيه بيش از هشتاد و يك روز عمر نكرد.
و با توجه به اينكه وفات پيامبر(صلی الله علیه و آله) در روايات اهل تسنن و حتى در بعضى از روايات شيعه (مانند آنچه كلينى در كتاب معروف كافى نقل كرده است) روز دوازدهم ماه ربيع الاول بوده چنين نتيجه مىگيريم كه روز نزول آيه درست روز هيجدهم ذىالحجه بوده است(1).
ب. در روايات فراوانى كه از طرق معروف اهل تسنن و شيعه نقل شده صريحاً اين مطلب آمده است كه آيه شريفه فوق در روز غدير خم و به دنبال ابلاغ ولايت على(علیه السلام) نازل گرديد، از جمله اينكه:
دانشمند معروف سنى ابن جرير طبرى در كتاب ولايت از زيد بن ارقم صحابى معروف نقل مىكند كه اين آيه در روز غدير خم در باره على(علیه السلام) نازل گرديد.
حافظ ابو نعيم اصفهانى در كتاب «ما نزل من القرآن فى على ع" از ابو سعيد خدرى (صحابى معروف) نقل كرده كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) در غدير خم، على(علیه السلام) را به عنوان ولايت به مردم معرفى كرد و مردم متفرق نشده بودند تا اينكه آيۀ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ...» نازل شد، در اين موقع پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«اللَّه اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى و بالولاية لعلى(علیه السلام) من بعدى، ثم قال من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من
1) . البته اين در صورتى است كه روز وفات پيامبر(صلی الله علیه و آله) و خود روز غدير را محاسبه نكنيم و در سه ماه پشت سر هم دو ماه را 29 روز بگيريم كه اين موضوع كاملا امكانپذير است و با توجه به اينكه در روزهاى قبل و بعد از روز غدير حادثه مهمى در تاريخ اسلام رخ نداده است كه تاريخ فوق قابل تطبيق بر آن باشد مسلم مىشود كه منظور از آن جز روز غدير نيست.
عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله؛ اللَّه اكبر بر تكميل دين و اتمام نعمت پروردگار و خشنودى خداوند از رسالت من و ولايت على(علیه السلام) بعد از من، سپس فرمود: هر كس من مولاى اويم على(علیه السلام) مولاى او است، خداوندا! آن كس كه او را دوست بدارد دوست بدار، و آن كس كه او را دشمن دارد، دشمن بدار، هر كس او را يارى كند يارى كن و هر كس دست از ياريش بر دارد دست از او بردار.»
در كتاب نفيس الغدير علاوه بر روايات سهگانه فوق سيزده روايت ديگر نيز در اين زمينه نقل شده است.
در كتاب «احقاق الحق» از جلد دوم تفسير «ابن كثير» صفحه 14 و از «مقتل خوارزمى» صفحه 47 نزول اين آيه را در باره داستان غدير از پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) نقل كرده است.
در تفسير برهان و نور الثقلين نيز ده روايت از طرق مختلف نقل شده كه اين
1) . اين سه روايت را مرحوم علامه امينى با تمام مشخصات در، ج اول الغدير صفحه 230 و 231 و 232 نقل كرده است و در كتاب احقاق الحق، ج ششم صفحه 353 نزول آيۀ فوق در باره جريان غدير به دو طريق از ابو هريره نقل شده است و از ابو سعيد خدرى نيز به چندين طريق آمده است.
آيه در باره على(علیه السلام) يا روز غدير خم نازل گرديده، كه نقل همه آنها نيازمند به رساله جداگانه است(1).
مرحوم علامه سيد شرف الدين در كتاب المراجعات چنين مىگويد:
«كه نزول اين آيه را در روز غدير در روايات صحيحى كه از امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) نقل شده ذكر گرديده و اهلسنت، شش حديث با اسناد مختلف از پيامبر(صلی الله علیه و آله) در اين زمينه نقل كردهاند كه صراحت در نزول آيه در اين جريان دارد"(2).
از آنچه در بالا گفتيم روشن مىشود كه: اخبارى كه نزول آيۀ فوق را در جريان غدير بيان كرده در رديف خبر واحد نيست كه بتوان با تضعيف بعضى اسناد آن، آنها را ناديده گرفت بلكه اخبارى است كه اگر متواتر نباشد لا اقل مستفيض است، و در منابع معروف اسلامى نقل شده، اگر چه بعضى از دانشمندان متعصب اهل تسنن، مانند" آلوسى در تفسير روح المعانى" تنها با تضعيف سند يكى از اين اخبار كوشيدهاند بقيه را به دست فراموشى بسپارند و چون روايت را بر خلاف مذاق خويش ديدهاند مجعول و نادرست قلمداد كنند، و يا مانند نويسنده تفسير «المنار" با تفسير سادهاى از آيه گذشته، بدون اينكه كمترين اشارهاى به اين روايات كند، شايد خود را در بنبست ديده كه اگر بخواهد روايات را ذكر كرده و تضعيف كند بر خلاف انصاف است و اگر بخواهد قبول كند بر خلاف مذاق او است! نكته جالبى كه بايد در اينجا به آن توجه كرد اين است كه قرآن در سوره نور، آيه 55 چنين مىگويد: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا
اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً...»؛ «خداوند به آنهايى كه از شما ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادهاند وعده داده است كه آنها را خليفه در روى زمين قرار دهد همانطور كه پيشينيان آنان را چنين كرد، و نيز وعده داده آئينى را كه براى آن پسنديده است مستقر و مستحكم گرداند و بعد از ترس به آنها آرامش بخشد».
در اين آيه خداوند مىفرمايد: آئينى را كه براى آنها" پسنديده" در روى زمين مستقر مىسازد، با توجه به اينكه سوره نور قبل از سوره مائده نازل شده است و با توجه به جملۀ «رَضِيتُ" لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً» كه در آيه مورد بحث، در باره ولايت على(علیه السلام) نازل شده، چنين نتيجه مىگيريم كه اسلام در صورتى در روى زمين مستحكم و ريشهدار خواهد شد كه با «ولايت» توأم باشد، زيرا اين همان اسلامى است كه خدا «پسنديده» و وعده استقرار و استحكامش را داده است، و به عبارت روشنتر اسلام در صورتى عالمگير مىشود كه از مسأله ولايت اهلبيت جدا نگردد.
مطلب ديگرى كه از ضميمه كردن «آيه سوره نور» با «آيه مورد بحث» استفاده مىشود اين است كه در آيه سوره نور سه وعده به افراد با ايمان داده شده است نخست خلافت در روى زمين، و ديگر امنيت و آرامش براى پرستش پروردگار، و سوم استقرار آئينى كه مورد رضايت خدا است.
اين سه وعده در روز غدير خم با نزول آيۀ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...» جامه عمل بخود پوشيد، زيرا نمونه كامل فرد با ايمان و عمل صالح، يعنى على(علیه السلام) به جانشينى پيامبر(صلی الله علیه و آله) نصب شد و به مضمون جمله «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ» مسلمانان در آرامش و امنيت نسبى قرار گرفتند و نيز به مضمون «وَ
رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً» آئين مورد رضايت پروردگار در ميان مسلمانان استقرار يافت.
البته اين تفسير منافات با رواياتى كه مىگويد آيه سوره نور در شأن مهدى(علیه السلام) نازل شده ندارد، زيرا آمنوا منكم... داراى معنى وسيعى است كه يك نمونه آن در روز غدير خم انجام يافت و سپس در يك مقياس وسيعتر و عمومىتر در زمان قيام مهدى(عج) انجام خواهد يافت (بنا بر اين كلمه «الارض» در آيه به معنى همه كره زمين نيست، بلكه معنى وسيعى دارد كه هم ممكن است بر تمام كرده زمين گفته شود، و هم به قسمتى از آن، چنان كه از موارد استعمال آن در قرآن نيز استفاده مىشود كه گاهى بر قسمتى از زمين اطلاق شده و گاهى بر تمام زمين).
تنها سؤالى كه در مورد آيه باقى مىماند اين است كه:
اولاً طبق اسناد فوق و اسنادى كه در ذيل آيۀ «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» خواهد آمد هر دو مربوط
به جريان «غدير» است، پس چرا در قرآن ميان آن دو فاصله افتاده؟! يكى آيه 3 سوره مائده و ديگرى آيه 67 همين سوره است.
ثانياً اين قسمت از آيه كه مربوط به جريان غدير است ضميمه به مطالبى شده كه در باره گوشتهاى حلال و حرام است و در ميان اين دو تناسب چندانى به نظر نمىرسد(1).
1) . پیرامون این ایراد ر.ک: رضا، محمد رشید، المنار، ج 6، ص: 466.
اولاً مىدانيم آيات قرآن، و همچنين سورههاى آن، بر طبق تاريخ نزول جمعآورى نشده است بلكه بسيارى از سورههايى كه در مدينه نازل شده مشتمل بر آياتى است كه در مكه نازل گرديده و به عكس آيات مدنى را در لابلاى سورههاى مكى مشاهده مىكنيم.
وبا توجه به اين حقيقت جدا شدن اين دو آيه از يكديگر در قرآن جاى تعجب نخواهد بود (البته طرز قرار گرفتن آيات هر سوره تنها به فرمان پيامبر(صلی الله علیه و آله) بوده است) آرى، اگر آيات بر طبق تاريخ نزول جمعآورى شده بود جاى اين ايراد بود.
ثانياً ممكن است قرار دادن آيه مربوط به «غدير» در لابلاى احكام مربوط به غذاهاى حلال و حرام براى محافظت از تحريف و حذف و تغيير بوده باشد، زيرا بسيار مىشود كه براى محفوظ ماندن يك شىء نفيس آن را با مطالب سادهاى مىآميزند تا كمتر جلب توجه كند.
حوادثى كه در آخرين ساعات عمر پيامبر(صلی الله علیه و آله) واقع شد، و مخالفت صريحى كه از طرف بعضى افراد براى نوشتن وصيتنامه از طرف پيامبر(صلی الله علیه و آله) به عمل آمد تا آنجا كه حتى پيامبر(صلی الله علیه و آله) را (العياذ باللَّه) متهم به هذيان و بيمارى! و گفتن سخنان ناموزون كردند، و شرح آن در كتب معروف اسلامى اعم از كتب اهل تسنن و شيعه نقل شده(1)
ص: 22 و در باب جوائز وفد از كتاب جهاد، ص: 118، جزء 2 و در كتاب صحيح مسلم در جزء 2،
ص: 14 در آخر وصايا و همچنين در كتب ديگر طبق نقل مرحوم شرف الدين در كتاب المراجعات تحت عنوان رزية يوم الخميس آمده است.
شاهد گويايى است بر اينكه بعضى از افراد حساسيت خاصى در مسأله خلافت و جانشينى پيامبر(صلی الله علیه و آله) داشتند و براى انكار آن حد و مرزى قائل نبودند!.1) . اين حديث در كتاب صحيح بخارى كه از معروفترين كتب اهل تسنن است در چند مورد نقل شده است از جمله: كتاب المرضى، جزء 4، كتاب العلم، جزء اول،
آيا چنين شرائطى ايجاب نمىكرد كه براى حفظ اسناد مربوط به خلافت و رساندن آن به دست آيندگان چنين پيشبينىهايى بشود و با مطالب سادهاى آميخته گردد كه كمتر جلب توجه مخالفان سر سخت را كند؟!.
از اين گذشته- همانطور كه دانستيم- اسناد مربوط به نزول آيۀ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ» در بارۀ «غدير» و مسأله جانشينى پيامبر(صلی الله علیه و آله) تنها در كتب شيعه نقل نشده است كه چنين ايرادى متوجه شيعه شود، بلكه در بسيارى از كتب اهل تسنن نيز آمده است، و به طرق متعددى اين حديث از سه نفر از صحابه معروف نقل شده است.(1)
ودر تفسیر مجمع البیان آمده است:
«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ»؛ منظور روز معين نيست. مقصود اين است كه: اينك مردم كافر از دين شما مأيوس شدند. خداوند خوف از كفار را از دل مردم مسلمان بر مىدارد و كفار را از باطل شدن اسلام، دچار يأس مىسازد. به آنها مىفهماند كه وعده حق فرا رسيده و دين خدا غالب گشته است. چنان كه فرموده بود: «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ»؛(2)
«خداوند او را بر هر دينى غالب مىسازد.» دين نام هر چيزى است كه خداوند بهوسيلۀ آن پرستيده شود و مردم را فرمان داده است كه به آن قيام كنند. مقصود از يأس كفار، اين است كه ديگر طمعى از دين اسلام و اينكه
پيروان آن رهايش كرده، به سوى شرك روى آورند، ندارند. اين معنى از ابن عباس و سدى و عطاست. مجاهد و ابن جريح و ابن زيد گويند: منظور از «اليوم» روز عرفه از حجة الوداع است. آن روز همه عرب، در اسلام داخل شده بودند. آن روز جمعه بود و هنگامى كه پيامبر به اطراف خود نظر افكند جز مسلمان يكتا پرست احدى نديد. ديگر عربستان از لوث شرك، پاك شده بود.
«فَلا تَخْشَوْهُمْ»؛ به مؤمنان دستور مىدهد كه نبايد بترسند كه اهل كفر بر اسلام غالب آيند و مسلمانان را
شكست دهند و آنها را از دينشان باز گردانند.
«وَ اخْشَوْنِ»؛ لكن از من بترسيد كه اگر مخالفتم كنيد و مرتكب گناه شويد، كيفر من شما را فرو مىگيرد. اين معنى از ابن جريج و ديگران است.
«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»؛ در اين باره گفتهاند: اقوالى است.
آن روز، روز عرفه سال حجة الوداع بود. اين قول از ابن عباس و سدى و مختار جبايى و بلخى است. گويند: بعد از اين آيه، آيهاى در باره واجبات و حليت و حرمت، نازل نشد و 81 شب بعد پيامبر خدا از دنيا رفت.
اعتراض مگر دين خدا قبل ناقص بود كه خداوند در روز عرفه آن سال، كاملش گرداند؟! پاسخ دين خدا همواره كامل بود، لكن قبلاً در معرض نسخ و افزونى بود و در آن زمان بهوسيلۀ وحى چيزهايى حلال يا حرام مىشد، و اين مطلب منافات
ندارد كه هنگامى كه دين بمرحلهاى برسد كه از هر گونه فزونى و كم و كاست، ايمن باشد، كامل خوانده شود.
مثل اينكه گويند: عدد ده كامل است و چون عدد صد، بيشتر و كاملتر است، عدد ده، ناقص شمرده نمىشود.
گويند: خداوند بعد از اين آيه، آيه آخر سوره نساء «يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلالَةِ...» نازل فرموده است.
فراء گويد: آخرين آيهاى كه نازل شد، همين است. اگر اين مطلب، صحيح باشد. اين قول ترجيح پيدا مىكند، لكن در باره آن خلاف است.
از امامان باقر و صادق(علیه السلام) روايت است كه اين آيه، هنگامى نازل گرديد كه پيامبر در روز غدير خم، در حين بازگشت از حجة الوداع، على را براى مردم علم و پيشوا ساخت. مىفرمايند: آخرين امر واجبى كه خداوند نازل فرمود، همين است. بعد از آن ديگر، فريضهاى نازل نشد.
سيد عالم، ابو الحمد، مهدى بن نزار حسينى از ابو القاسم، عبيد اللَّه بن عبد اللَّه حسكانى، از ابو عبد اللَّه شيرازى از ابو بكر جرجانى، از ابو احمد بصرى، از احمد
بن عمار بن خالد، از يحيى بن عبد الحميد حمانى، از قيس بن ربيع، از ابىهارون عبدى، از ابو سعيد خدرى، روايت كرده است كه: چون اين آيه نازل شد، پيامبر فرمود اللَّه اكبر! كه دين كامل و نعمت تمام و خدا از رسالت من و ولايت على بن ابىطالب بعد از من، خشنود گرديد» و فرمود: «هر كس من مولاى اويم، على مولاى اوست. خدايا دوستانش را دوست و دشمنانش را دشمن بدار، يارانش را يارى و دشمنانش را خوار كن» على بن ابراهيم در تفسير خود گويد: پدرم از صفوان، از علا و محمد بن مسلم از امام باقر(علیه السلام) روايت كردهاند كه: اين آيه در «كراع الغميم»- ميان مكه و مدينه- نازل گرديد و پيامبر در جحفه آن را برپا داشت.
ربيع بن انس گويد: آيه در مسير حجة الوداع نازل گرديد:
«وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي»؛ مؤمنان را مخاطب مىسازد كه بهوسيلۀ غالب ساختن ايشان بر مشركين و طرف آنان، نعمت را بر ايشان تمام كرده است. اين معنى از ابن عباس و قتاده است. برخى گويند: يعنى نعمت خود را بر شما تمام كردم و به شما علم و حكمتى دادم كه پيش از شما به پيامبرى و امتى داده نشده بود.
برخى نيز گويند: تمام كردن نعمت. بهشت است.
«وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً»؛ راضى شدم كه اسلام دين شما باشد كه شما را امر به طاعت و انقياد و شما را موظف ساختم كه حدود و فرائض اين دين مقدس را رعايت كنيد.
فايده اين سخن اين است كه خداوند متعال، همواره پيامبر و اصحابش را به درجات اسلام و مراتب آن بالا مىبرد، تا اينكه شرايع خود را براى ايشان كامل
ساخت و آنها را باعلى درجه آن نايل كرد. آن گاه فرمود:
امروز خشنودم كه شما به چنين درجهاى نايد شدهايد، اين درجه اعلى را حفظ كنيد و از آن جدا مشويد.(1)
آنكه معاندين ترتيب نزول اين آيه را از روى عناد با امير المؤمنين(علیه السلام) و غصب خلافت بر هم زدند، جملۀ «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا» و «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» مربوط باين آيه نيست و بعد از آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» در غدير خم هيجدهم ذىالحجه نازل شده و اين آيه بعد از جمله «وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ» جمله «فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ» بوده، و شاهد بر اين مدعى امورى است:
امر اول: آيات شريفه قرآن كه مشابه اين است در سوره بقره آيه 172 «إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» و در سوره انعام آيه 145 «قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» و در سوره نحل آيه 115 «إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» و از واضحات و بديهيات است كه اين حكم موجب يأس كفار و اكمال دين و اتمام نعمت نيست بلكه بايد امر مهمى كه
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج6، ص: 202.
روح ايمان باشد مثل ولاية امير المؤمنين و نصب او بر خلافت و آخرين فريضه الهى باشد و اللَّه الهادى.
امر دوم: اخبارى كه از خود عامه در اين باب وارد شده كه فعلاً آنچه در نظر است شش حديث است:
صدر الأئمه موفق ابن احمد خوارزمى.
ابراهيم بن محمد حموينى از شيخ تاج الدين.
ابو نعيم از على بن عامر.
حموينى از ابو منصور بن شهردار. 5. ابو نعيم رفعه تا قيس بن ربيع.
صاحب المناقب از محمد بن اسحق.
و مضمون اين اخبار اينكه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) در غدير خم على(علیه السلام) را به قدرى بلند كرد كه زير بغل پيغمبر نمايان شد و فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه» تا آخر دعاء آن حضرت و اشعار حسان بن سامت را كه در محضر رسول اللَّه سروده نقل كردند و متفرق نشدند تا اينكه نازل شد «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» و پيغمبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اللَّه اكبر على اكمال الدين و تمام النعمة و رضا الرب برسالتى و الولاية لعلى الخبر».
امر سوم: اخبارى كه در كتب شيعه نقل شده كه فعلاً 15 حديث در نظر است.
حضرت صادق(علیه السلام). 5. شيخ طوسى در امالى از شيخ مفيد از احمد ابن محمد بن حسن بن وليد. 6. طوسى از ابىالمفضل. 7. طوسى از غضائرى.8. عياشى بسند خود از زرارة. 9. عياشى از خزاعى. 10. عياشى از ابن اذينة 11. عياشى از هشام بن سالم. 12. سليم بن قيس از امير المؤمنين(علیه السلام).13. احتجاج طبرسى از مهدى بن ابىحرب الحسينى. 14. ابن بابويه از سعد بن عبد اللَّه. 15. ابن بابويه از حسن بن محمد بن سعيد هاشمى.
و اين اخبار بسيار مفصل است که بايد رجوع كنيد بغاية المرام، و اخبار در اين باب بسيار است و در كتب مفصله مسطور است.
اشكال كردند مگر دين اسلام قبل از اين روز ناقص و غير مرضى الهى بوده كه امروز كامل و مرضى شده.
جواب. مكرر گفتهايم كه دين اسلام عبارت از مجموعه عقائد حقه و اخلاق فاضله و احكام شرعيه است و تا آخرين حكم الهى نيايد تمام و كامل نيست و بالاخص مسأله ولايت كه بمنزله روح است در كالبد پيكر اسلام كه اگر كسى معتقد به جميع عقائد حقه باشد و متخلق به جميع اخلاق فاضله و متعبد به جميع عبادات و داراى ولايت نباشد دينش و اسلامش مرده بىروح است، بعين مثلش مثل نماز است كه جامع جميع آداب و وظائف باشد، ولى قصد قربت و خلوص در او نباشد اين نماز همان نمازيست كه در اخبار دارد (سوداء
مظلمة) و امر ميشود كه بزنيد به صورت صاحبش و نماز در حق او نفرين ميكند ميگويد ضيعتنى ضيعك اللَّه و علة او را خدا بيان ميفرمايد لانه يريد به غيرى.
و نيز اشكال كردند كه وجه يأس كفار در اين روز چه بوده.
جواب. كفار بگمان خود مىپنداشتند كه تمام اين عظمت و پيش رفت اسلام دائر مدار وجود شخص رسالت است و انتظار داشتند كه پس از رحلتش چون اولادى و جاى گيرى ندارد يك مرتبه حمله كنند باسلام و مسلمين متفرق ميشوند و بر ميگردند به همان كفر اولى و بعد از اينكه فهميدند جانشين معين فرمود و سر پرست براى مسلمين مقرر شد لذا مأيوس شدند، و علت اينكه امير المؤمنين(علیه السلام) در مقام معارضه و مدافعه و مجاهده و مقاتله بر نيامد و خانه نشين شد همين بود كه اختلاف بين مسلمين ايجاد نشود و كفار حمله باسلام و مسلمين نكنند و اساس دين برهم نخورد و بعد اين بيان روشن احتياج بتمحلات و توجيهات بعض مفسرين نداريم.(1)
در تفسیر شریف «المیزان» بحث روایی زیر پيرامون نزول آيۀ «اليوم اكملت لكم...» در خصوص ولايت على(علیه السلام) در روز غدير خم آمده است:
در كتاب غاية المرام از كتاب فضائل على(علیه السلام) و او از ابىالمؤيد موفق بن احمد، و او از سيد الحفاظ شهردار بن شيرويه، فرزند شهردار ديلمى نقل كرده، كه وى از همدان نامهاى به من نوشت، و در آن نوشته بود كه ابو الفتح عبدوس بن عبد اللَّه بن عبدوس همدانى در نامهاش به من نوشت، كه عبد اللَّه بن اسحاق بغوى برايم حديث كرده، كه حسين بن عليل غنوى برايم حديث كرد، كه محمد
1) . طیب، عبدالحسین، اطیبالبیان فی تفسیر القرآن، ج4، ص: 296.
بن عبد الرحمن زراع برايم حديث كرد، كه قيس بن حفص برايم روايت كرد، كه على بن الحسين برايم نقل كرد، كه ابو هريرة از ابىسعيد خدرى برايم نقل كرد: كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در آن روزى كه مردم را به جمع شدن در غدير خم دعوت فرمود دستور داد زير درختى را كه در آنجا بود از خار و خاشاك بروبند، و آن روز روز پنجشنبه بود، همان روز بود كه مردم را به سوى پيروى از على(علیه السلام) دعوت نموده، بازوى او را گرفت و بلند كرد، به طورى كه مردم سفيدى زير بغل آن جناب را ديدند، و اين دو از يكديگر جدا نشدند، تا آنكه آيه شريفه: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً» نازل گرديد، پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به مژدگانى اينكه دين به حد كمال رسيد، و نعمت خدا تمام شد، و پروردگار از رسالتش و از ولايت على راضى شده، اللَّه اكبر گفت، و سپس گفت: «اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، و انصر من نصره، و اخذل من خذله».(1)
آن گاه حسان بن ثابت عرضه داشت: يا رسول اللَّه آيا اجازه مىدهى چند شعر بسرايم؟
فرمود بگو كه همين ابيات را نيز خداى تعالى نازل مىكند، پس حسان بن ثابت اين چند بيت را بسرود:
يناديهم يوم الغدير نبيهم***بخم و اسمع بالنبى مناديا
بانى مولاكم نعم و وليكم***فقالوا و لم يبدوا هناك التعاميا
إلهك مولانا و انت ولينا***و لا تجدن فى الخلق للامر عاصيا
1) . پروردگارا دوست بدار و سرپرستى كن كسى را كه على را دوست و سرپرست خود بداند، و دشمن بدار كسى را كه آن جناب را دشمن بدارند، و يارى كن كسى را كه او را يارى كند، و خوار بدار كسى را كه از يارى او دريغ بدارد.
فقال له قم يا على فاننى***رضيتك من بعدى اماما و هاديا
در روز غدير پيامبرشان به بانگ بلند ندايشان در داد، غديرى كه در سرزمين خم قرار داشت، و اى كاش مردم جهان بودند و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را در حال ندا مىديدند، كه مىگفت: آيا من سرپرست و، ولى شما هستم؟ و مردم در پاسخش بدون هيچ پردهپوشى گفتند معبود تو مولاى ما و خود تو، ولى ما هستى، و تو خواننده اين شعر اگر در آنجا بودى حتى يك نفر هم مخالف نمىيافتى، در اين هنگام رو به على بن ابىطالب كرد، و فرمود: يا على برخيز كه من تو را براى امامت و هدايت اين خلق بعد از خودم شايسته ديدم.
و از كتاب «نزول القرآن فى امير المؤمنين على بن ابىطالب» تأليف حافظ ابىنعيم آمده كه وى بعد از حذف سند از قيس بن ربيع از ابىهارون عبدى از ابىسعيد خدرى نظير اين حديث را نقل كرده، با اين تفاوت وى بعد از آن چهار بيت اين دو بيت نيز آمده.
فمن كنت مولاه فهذا وليه
فكونوا له انصار صدق مواليا
هناك دعا اللهم وال وليه
و كن للذى عادا عليا معاديا
پس هر كس كه من در زندگيم مولاى او بودم اين «على بن ابىطالب» سرپرست او است، پس هان اى مردم ياران او و دوستداران درست او باشيد، و چون سخن رسول(صلی الله علیه و آله) به اينجا رسيد دست به دعا برداشت: كه بار الها دوست بدار او را، و براى هر كس كه على را دشمن بدارد دشمنى آشتى ناپذير باش، و در دشمنى با او كوتاهى مفرماى.
و نيز از كتاب «نزول القرآن" حديثى بدون ذكر اوائل سند از على بن عامر از
ابىالحجاف از اعمش از عضه روايت آورده كه گفت اين آيه شريفه يعنى آيه: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» در باره على بن ابىطالب بر پيامبر نازل شد، و در همين خصوص است كه خداى تعالى مىفرمايد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً».
و از ابراهيم بن محمد حموينى روايت آورده كه گفت: شيخ تاج الدين ابو طالب على بن الحسين بن عثمان بن عبد اللَّه خازن برايم گفت: كه مرا خبر داد امام برهان الدين ناصر بن ابىالمكارم مطرزى، (و به من اجازه نقل آن را نيز بداد)، كه خبر داد مرا امام اخطب خوارزم ابو المؤيد موفق بن احمد مكى خوارزمى، و گفت: مرا خبر داد سيد حفاظ در نامهاى كه از همدان به من نوشت كه مرا خبر داد رئيس ابو الفتح به وسيله نامه كه ما را حديث كرد استادمان عبد اللَّه بن اسحاق نبوى، كه ما را خبر داد استادمان حسن بن عقيل غنوى، كه ما را خبر داد محمد بن عبد اللَّه زراع كه ما را خبر داد قيس بن حفص كه گفت: مرا حديث كرد على بن حسين عبدى از ابىهارون عبدى از ابىسعيد خدرى كه... تا آخر حديثى كه قبلاً نقل شد.
و نيز از حموينى از سيد الحفاظ و ابو منصور شهردار بن شيرويه پسر شهردار ديلمى روايت كرده كه گفت: استاد ما حسن بن احمد بن حسين حداد مقرى و حافظ از احمد بن عبد اللَّه بن احمد براى ما نقل كرد، كه محمد بن احمد بن على براى ما خبر داد، كه محمد بن عثمان بن ابىشيبه به ما خبر داد كه يحيى حمانى به ما خبر داد و گفت: كه قيس بن ربيع از ابىهارون عبدى از ابىسعيد خدرى برايمان حديث كرد كه... تا آخر حديث اول.
آن گاه صاحب غاية المرام اضافه مىكند كه حموينى دنبال اين حديث گفته است:
اين حديث طرق بسيارى به ابىسعيد سعد بن مالك خدرى انصارى دارد.
و او از كتاب مناقب الفاخرة، تأليف سيد رضى- رحمه اللَّه- از محمد بن اسحاق از ابىجعفر از پدرش از جدش روايت كرده كه گفت: بعد از آنكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از كار حجة الوداع فارغ شد در مراجعت در سرزمينى كه آن را ضوجان مىگفتند پياده شد، و در آنجا بود كه آيه شريفه: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» نازل شد، همين كه مصونيتش از شر و دشمنى مردم نازل شد، ندا در داد كه: الصلاة جامعه - مردم براى نماز جمع شويد- مردم همه، گردش جمع شدند، آن گاه فرمود: چه كسى نسبت به شما اختياردارتر از خود شما است؟ صداى گريه از همه جا برخاست، و گفتند: خدا و رسولش، پس آن گاه دست على بن ابىطالب را گرفت و فرمود: هر كس كه من مولاى او بودم على مولاى او است، بار الها دوست بدار كسى را كه با او دوستى كند، و دشمن بدار كسى را كه با او دشمنى كند، و يارى فرما كسى را كه وى را يارى كند، و بىياور بگذار كسى را كه از يارى او دريغ نمايد، براى اينكه او از من است، و من از اويم، و او نسبت به من به منزله هارون است نسبت به موسى، با اين تفاوت كه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود، و اين- يعنى ولايت على بن ابىطالب(علیه السلام)- آخرين فريضهاى بود كه خداى تعالى بر امت محمد(صلی الله علیه و آله) واجب كرد، و بعد از انجام اين جريان بود كه خداى عز و جل اين آيه را نازل كرد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً» ابىجعفر مىگويد: مردم همگى
از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همه از واجبات دستورشان داده بود واجبات در نماز و روزه و زكات و حج قبول كرده بودند، لا جرم آن جناب را در اين فريضه نيز تصديق كردند.
ابن اسحاق مىگويد: من به ابىجعفر گفتم: اين جريان در چه روزى واقع شد؟
گفت: شب نوزده از ماه ذىالحجة سال دهم هجرت، و در نسخه برهان به جاى كلمۀ «تسع" كلمۀ «سبع» آمده، يعنى هفده شب گذشته بود و در راه برگشتن آن جناب از حجة الوداع بود، و بين اين ماجرا و بين وفات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) صد روز فاصله شد و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) (سمع و در نسخه برهان آمده: سمى) نام دوازده نفر را در غدير خم بر شمرد.
و از مناقب ابن المغازلى بعد از حذف اوائل سند از ابىهريرة روايت كرده كه گفت:
هر كس روز هيجدهم ذىالحجه را روزه بگيرد خداى تعالى براى او ثواب شصت ماه روزه مىنويسد و آن روز روز غدير خم است كه در آن روز رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از مردم براى على بن ابىطالب بيعت گرفت، و فرمود: هر كس كه من مولاى اويم على مولاى او است، بار الها دوست بدار هر كس را كه او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كسى را كه با او دشمنى كند و يارى كن هر كسى را كه او را يارى كند، پس عمر بن خطاب گفت، بخ بخ لك يا بن ابىطالب، اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة، مبارك باد مبارك باد بر تو اى پسر ابىطالب كه مولاى من و مولاى هر مرد و زن با ايمانى شدى، در اين هنگام بود كه خداى تعالى آيه: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ...» را نازل كرد.(1)و از مناقب ابن مردويه و از كتاب سرقات
1) . غاية المرام.
الشعر مرزبانى از ابىسعيد خدرى نظير آن روايتى كه از خطيب نقل كرده بود را نقل كرده.
اين دو حديث را سيوطى هم در دُرّالمنثور از ابىسعيد و ابىهريره روايت كرده(1)
و گفته است كه سند آنها ضعيف است، چون رواياتى به طرقى بسيار نقل شده كه منتهى به صحابه مىشود و اگر در آنها دقت شود از آن صحابه نيز منتهى مىشود به عمر بن خطاب و على بن ابىطالب و معاويه و سمره، به اين مضمون كه آيه شريفه در روز عرفه از حجة الوداع كه روز جمعه بود نازل شده و از آن ميان روايتى كه مورد اعتماد است آن روايت منقول از عمر بن خطاب است كه دُرّالمنثور آن را از حميدى و عبد بن حميد و احمد و بخارى و مسلم و ترمذى و نسايى و ابن جرير و ابن منذر و ابن حبان و بيهقى (در كتاب سنن خود) همگى از طارق بن شهاب از عمر و نيز از ابن راهويه (در مسندش) و از عبد بن حميد از ابىالعاليه، از عمر و نيز از ابن جرير، از قبيصة بن ابىذؤيب، از عمر و نيز از بزاز، از ابن عباس و ظاهراً ابن عباس از عمر روايت كردهاند(2).
حال كه اين معنا روشن شد كه آيه شريفه در باره مسأله ولايت نازل شده نه ضعف سند مضر به مطلب است و نه اختلاف روايات در تاريخ نزول آن، اما مسأله ضعف سند- به فرضى كه مسلم باشد- ضررى به متن آن در صورتى كه موافق با كتاب خدا باشد نمىزند و ما در بيان سابق خود توضيح داديم كه مفاد
آيه غير مسأله ولايت نمىتواند باشد و اگر به خاطر داشته باشيد همه احتمالاتى كه در مورد آيه دادهاند ذكر كرديم و ديديد كه همه آنها مورد اشكال بودند، تنها معناى صحيحى كه آيه شريفه تحمل آن را داشت همين معنايى است كه مفاد اين دو روايت و امثال آن بيانگر آن است و چون در بين روايات تنها اين دو روايت موافق كتاب است قهرا اخذ به آن دو متيقن است.
علاوه بر اينكه اين احاديث كه دلالت مىكند بر نزول آيه در خصوص مسأله ولايت صرفنظر از اينكه منحصر به اين دو روايت نيست بلكه بيش از بيست حديث است كه از طرق شيعه و سنى نقل شده، ارتباطى با روايات وارده در شأن نزول آيه شريفه: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...»؛(1)دارد كه آن روايات از پانزده حديث بيشتر است و آنها را هم شيعه نقل كرده و هم سنى و همه اين سى و پنج حديث مربوط به داستان غدير است كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «هر كس كه من مولاى او بودم على مولاى اوست» و خود اين فرمايش حديثى است متواتر و قطعى كه جمع بسيارى از صحابه آن را نقل كرده و جمع بسيارى از علماى شيعه و سنى به متواتر بودن آن اعتراف نمودهاند.
و اين مطلب مورد اتفاق است: كه جريان غدير در مراجعت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از مكه به سوى مدينه اتفاق افتاده و اين ولايت (اگر به خاطر فرار از قبول حق حمل بر شوخى و العياذ باللَّه بيهوده گويى ساحت مقدس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نشود) خود فريضهاى است از فرائض دين مبين اسلام، مانند دو فريضه تولى (دوست داشتن خدا و دوستان او) و تبرى (بيزارى جستن از دشمنان خدا و دشمنى با او) كه قرآن كريم
1) . مائده / 67.
در آياتى بسيار تصريح به آن فرموده و وقتى چنين باشد جائز نيست كه اعلام و جعل واجب الهى متاخر از نزول آيه مربوط به آن باشد، بنا بر اين آيه: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...» بايد بعد از واجب شدن ولايت نازل شده
باشد و در نتيجه هر حديثى كه غير اين بگويد: اگر قابل توجيه نباشد قابل قبول نيست.
و اما رواياتى كه سيوطى نقل كرده علاوه بر پاسخى كه به آن داديم و گفتيم: هر روايتى كه بر خلاف آن دو روايت باشد مخالف قرآن و غير قابل قبول است پاسخ ديگرى دارد كه اينك آن را خاطرنشان مىسازيم توجه بفرمائيد:
اگر آيه شريفه: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ...»؛ «را با بيانى كه ما در معناى آن داريم و به زودى مىآيد ان شاء اللَّه و آيه شريفه: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...» را و نيز احاديث وارده از طرق شيعه و سنى در تفسير اين دو آيه و روايات متواتر غدير را، مورد دقت قرار دهيم و همچنين اگر اوضاع داخلى مجتمع اسلامى اواخر عمر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را بررسى كنيم و مورد بحث عميق قرار دهيم، يقين پيدا مىكنيم كه امر ولايت قبل از روز غدير به ايامى نازل شده و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از اظهار اين حكم نازل شده، بدين جهت خود دارى مىكرده كه مىترسيده مردم آن را تحمل نكنند و نپذيرند و يا عليه آن سوء قصدى كنند و در نتيجه امر دعوت مختل شود (و مردم به خاطر اين آخرين دعوت همه دعوتهاى دينى را رد نموده، از دين مرتد شوند) به اين منظور لا يزال تبليغ آن را تأخير مىانداخته تا آنكه آيه شريفه: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ...» نازل شد
و آن جناب را از خطرى كه احتمالش را مىداد تأمين و مصونيت داد، آن وقت بدون درنگ در همان روز يعنى روز غدير حكم مزبور را اعلام نمود.
و بنا بر اين مىتوان احتمال داد كه خداى تعالى قسمت عمده سوره مائده را كه آيۀ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» و توأم با آن آيه ولايت را در روز عرفه نازل كرده باشد، ولى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بيان ولايت را تا روز غدير خم تأخير انداخته باشد و اما خودش آن آيه را در همان روز عرفه تلاوت كرده باشد و اما اينكه در بعضى از روايات آمده كه اين سوره و يا خصوص آيه ولايت در روز غدير خم نازل شده، هيچ بعيد نيست از اين جهت باشد كه مسلمانان در آن روز براى اولين بار آن آيه را شنيده باشند، چون روز غدير خم روزى بود كه حكم آيه به مردم ابلاغ شد، قهرا آيه اين حكم نيز در آن روز به گوش مردم خورده.
و بنا بر اين پس بين روايات منافاتى نيست، يعنى آنها كه دلالت مىكنند بر نزول آيه در باره مسأله ولايت و آنها كه دلالت دارند بر نزول آيات در روز عرفه، نظير روايت عمر و على و معاويه و سمره با هم كمال سازش را دارند، زيرا تنافى در وقتى تحقق مىيابد كه يك دسته از روايات بگويند: آيات در روز غدير خم نازل شده و دسته ديگر دلالت كنند بر اينكه در روز عرفه نازل شده است.
و اما اينكه در روايات دسته دوم آمده بود كه آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه دين خدا با حكم حج به كمال رسيد و روايات ديگر نظير آن، در حقيقت راوى خواسته است فهم خود را ارائه بدهد نه اينكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چنين چيزى را فرموده باشد، چون چنين سخنى با نقل قابل اعتماد از آن جناب به ما نرسيده، خود قرآن كريم هم كه چيزى در اين باب نفرموده.
و اى بسا همين مطلب از روايتى كه عياشى آن را در تفسير خود از جعفر بن محمد بن محمد خزاعى از پدرش نقل كرده استفاده بشود، چون در آن روايت آمده كه راوى گفت: من از امام صادق(علیه السلام) شنيدم مىفرمود: بعد از آنكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در روز عرفه كه روز جمعه بود وارد عرفات شد، جبرئيل به نزدش آمد و عرضه داشت: خداى عز و جل سلامت رسانده، مىفرمايدت كه به امتت بگو: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» امروز دين شما را با ولايت على بن ابىطالب كامل و نعمت خود را بر شما تمام و اسلام را برايتان دينى مرضى كردم و ديگر بعد از اين چيزى بر شما نازل نخواهم كرد.
آرى قبلاً نماز و زكات و روزه و حج را نازل كرده بودم و اين فريضه پنجمى است كه بر شما نازل نمودم و آن فرائض ديگر را از شما قبول نمىكنم مگر با داشتن اين پنجمى (يعنى نماز و روزه و حج و زكات را از شما نمىپذيرم مگر با داشتن ولايت على(علیه السلام).(1)علاوه بر اينكه در آن رواياتى كه از عمر نقل شده كه گفته است: آيه مورد بحث روز عرفه نازل شده، اشكال ديگرى وارد است و آن اين است كه گويا عمر معناى اكمال دين را متوجه نشده، آن را عبارت دانسته از غلبه مسلمين بر كفار و اينكه در روز عرفه آن سال زائران خانه خدا يكپارچه مسلمان بودند و كفر در آنجا راه نداشت، چون در همه آن روايات كه از وى نقل شده آمده كه بعضى از اهل كتاب (و در بعضى از آن نقلها آمده كه آن اهل كتاب كعب بوده) به عمر گفت: در
قرآن آيهاى است كه اگر مثل آن آيه بر ما يهوديان نازل شده بود ما آن روز را جشن و روز عيد مىگرفتيم و آن آيه: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي...»
1) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 293.
است عمر در پاسخ گفت: به خدا سوگند من مىدانم آن روز را آن روز روز عرفه از سال حجة الوداع بود.
و در اين روايت به عبارتى كه در نقل ابن راهويه و عبد الحميد از ابىالعاليه آمده، چنين بر مىخوريم، اصحاب نزد عمر بودند كه سخن از اين آيه به ميان آمد، مردى از اهل كتاب گفت: اگر ما مىدانستيم اين آيه در چه روزى نازل شده، آن روز را عيد مىگرفتيم، عمر گفت: سپاس و حمد خدايى را كه آن روز را و روز بعدش را براى ما عيد قرار داد، چون اين آيه در روز عرفه نازل شد كه فرداى آن عيد قربان است و خداى تعالى امر را براى ما به كمال رساند و ما فهميديم كه امر بعد از اين رو به نقصان مىگذارد.
و اين جمله آخر روايت به شكل ديگر نيز نقل شده: كه دُرّالمنثور از ابن ابىشيبه و ابن جرير از عنتره روايت مىكند كه گفت: وقتى آيۀ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» نازل شد كه اتفاقاً آن روز، روز حج اكبر نيز بود، عمر گريه كرد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرسيد:
سبب گريه تو چيست؟ عرضه داشت: (گريهام براى اين است كه دين ما رو به زيادت داشت و هر روز حكمى جديد نازل مىشد و جمعيتى جديد به اسلام در مىآمد)، ولى امروز كه وحى آمد دين كامل شد، فهميديم كه امر از اين به بعد رو به نقصان مىگذارد چون هيچ چيزى به كمال خود نمىرسد مگر آنكه از آن پس رو به نقصان مىرود، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: درست است.(1)
و نظير اين روايت، روايت
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدُرّالمنثور، ج 2، ص: 258.
ديگرى است كه به وجهى شبيه به روايت قبل است و سيوطى در دُرّالمنثور آن را از احمد از علقمة بن عبد اللَّه مزنى نقل كرده، علقمه گفته است:
مردى برايم حديث كرد كه من در مجلس عمر بن خطاب بودم، عمر رو كرد به مردى از حاضران و پرسيد: تو از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چگونه شنيدى كه اسلام را توصيف كرده باشد؟
آن مرد گفت: من از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنيدم مىفرمود: اسلام در آغاز مانند شتر خردسال بود و سپس مانند شتر دوساله شد و آن گاه چهار ساله و ششساله و در آخر به كمال نيرومندى مىرسد، عمر گفت: بله، ولى اين را هم بايد دانست كه بعد از نيرومندى اول رو به نقصان نهادن است.(1)
خوب خواننده محترم توجه دارد كه اين روايات همه در صدد اين هستند كه به مردم بفهمانند معناى نازل شدن آيه در روز عرفه سال حجة الوداع اين است كه مردم متوجه شوكت دين بشوند و آن جمعيت يكپارچه را كه در موسم حج مشاهده مىكنند كه حتى يك مشرك در بين آنان نيست، سر سرى نپنداشته، از كنار آن بىتفاوت نگذرند بلكه متوجه باشند كه اين همان اكمال دين و اتمام نعمت است كه آيه شريفه به آن اشاره مىكند، بله نعمت خدا در آن روز تمام شد، چون محيط مكه از شرك خالص گرديد و محض و خالص براى مسلمين شد و دين خدا به كمال رسيد، چون در آن روز غير از دين مسلمانان هيچ دين ديگرى در آن روز در مكه وجود نداشت و مسلمانان در آن روز هيچ ترسى از كفار نداشتهاند.
و به عبارتى ديگر مراد از كمال دين و تماميت نعمت، كمال و تماميت آن
1) . همان، ج 2، ص: 259.
ظواهر دينى و مراسمى است كه مسلمانان در دست داشتند و بدون ترس و واهمه از دشمن، آن مراسم را انجام داده و آن ظواهر را عملى كردند، بدون اينكه يك نفر از كفار در بينشان باشد، اين است مراد از كمال و تماميت دين، نه كمال شرايع و معارف احكامى كه به تدريج از ناحيه خداى تعالى تشريع مىشد و همچنين مراد از اسلام ظاهر موجود از اسلام است كه مسلمانان آن روز به خاطر همان ظاهر مسلمان خوانده مىشدند و تو خواننده مىتوانى اينطور بگويى كه هدف اين روايات اين است كه به مردم تفهيم كند كه مراد از دين، صورت دين است صورتى كه در اعمال مسلمانان مشاهده مىشود و معلوم است كه دين به اين معنا بعد از زياد شدن رو به نقصان مىگذارد.
و اما كليات معارف و احكام تشريع شده از ناحيه خدا نقصان پذير نيست وقتى خداى تعالى كار خود را كرد و آخرين حكم دين را نازل كرد، دين به كمال خود رسيده و ديگر ناقص نمىشود، پس اينكه عمر در روايت عنتره گفت: «چون هيچ چيزى به كمال خود نمىرسد مگر آنكه از آن پس رو به نقصان مىرود»، نمىتواند منظورش از دين اين معارف باشد بلكه همانطور كه گفتيم: منظورش مراسم ظاهرى دين است كه مانند هر چيز ديگرى به تبع تحولاتى كه در عالم رخ مىدهد متحول مىشود، مانند تاريخ و اجتماع و اما دين، محكوم
به امثال اين سنتها و نواميس جارى در عالم نمىشود مگر به نظر آن كسى كه اصلاً براى دين معنايى جز سنت اجتماعى قائل نيست. بله به نظر او، دين هم مانند ساير سنتهاى اجتماعى دستخوش حوادث مىگردد.
حال كه اشكال اين روايات روشن شد، مىگوئيم: چند اشكال به اين نظريه وارد است: اول اينكه آن معنايى كه عمر براى اكمال دين كرد نمىتواند مصداق و منظور آيه:
«أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...»؛ باشد، زيرا در سابق (آنجا كه اقوال مفسرين را در اينكه منظور از اكمال دين چيست؟ نقل كرديم)، اشكالهايى را كه بر اين قول متوجه بود آورديم.
دوم اينكه چگونه ممكن است خداى تعالى دين را به خاطر صرف ظاهرش و اينكه همه مردم آن سرزمين به دو كلمه: «اشهد ان لا اله الا اللَّه و ان محمدا رسول اللَّه» اقرار كردهاند كامل بداند و صرف اين جهت را كه ديگر در مكه كسى نيست كه علنا بت بپرستد، كمال دين بخوانند و اين معنا را بر مردم منت بگذارد؟ با اينكه در بين همين گويندگان شهادتين كسانى بودند كه صد برابر خطرناكتر از مشركين و ضرر و فسادشان بيشتر از آنان بود و آن جمعيت منافقين بودند كه در ظاهر خود را از مسلمانان، مسلمانتر وانمود مىكردند و در باطن جلسات سرى براى رخنه كردن در داخل مسلمانان و بر هم زدن اوضاع آنان و كارشكنى در كارشان و داخل كردن رواياتى دروغين در بين رواياتشان و القاى شبهه در بين سادهلوحانشان تشكيل مىدادند و خطر اين منافقين قابل قياس با خطر كفار نبود (در اوائل سوره بقره سه آيه در باره كفار نازل كرده و چون سخن از خطر منافقين گفته، چهارده آيه در باره آنان نازل كرده) و در سراسر قرآن خبرهاى عظيمى از آنان حكايت شده كه شما مىتوانيد پارهاى از آن
خبرها و خطرها را در سورههاى منافقين و بقره و نساء، مائده، انفال، برائت، احزاب و سورههايى ديگر مطالعه كنيد.
به راستى ما نفهميديم در روز عرفه اين خطر چطور ناديده گرفته شد و چه كسى مىتواند كه با نزول آيه: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...» در روزى كه ديگر هيچ كافرى در آن سر زمين نبود منافقين (كه در حقيقت همان كفار بودند) خفه شدند؟ و جمعيتشان خود به خود متلاشى شد و كيدشان باطل گرديد، اگر باطل شد آخر چگونه و به چه طريق؟ و اگر خفه نشدند و جمعيتشان همچنان باقى بود و همچنان سرگرم توطئه عليه اسلام و مسلمين بودند، پس چگونه خداى تعالى بر مسلمانان منت نهاده كه ظاهر دينشان را كامل كرد؟ و نعمت را بر آنان تمام نموده؟ و آيا مىتوان گفت: كه خداى تعالى به همين ظاهر تهى از محتوى راضى شده كه فرموده: «وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً»، مگر اين خود خداى تعالى نيست كه رسول گرامى خود را مخاطب قرار داده مىفرمايد: «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ».(1)
آيا كسى مىتواند به خود جرأت دهد و بگويد: خداى تعالى به كمال ظاهرى دينى كه چنين باطنى دارد منت نهاده و يا نعمت خود را با اينكه آميخته با خون دلهايى است كه از ناحيه منافقين ايجاد مىشود، تمام بخواند؟ و بفرمايد: نعمتم را بر شما تمام كردم؟ و يا از رضايتش به صورت بىمحتوايى از دين خبر دهد؟ با اينكه در آيات كريمهاش از اينگونه مسلمانان بىمحتوى (يعنى از اين منافقين) بيزارى جسته و فرموده: «وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً».(2)
و در باره منافقين فرموده: «و مىدانم كه منظورش جز دين آنان نيست»؛ «فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يَرْضى عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ»؛(1)و بعد از همه اين اشكالها و ناسازگارىها، آيه شريفه از نظر عبارت مطلق است و مسأله اكمال و اتمام و رضايت به هيچ قيدى مقيد نشده و همچنين كلمات دين و اسلام و نعمت به هيچ جهتى دون جهتى مقيد نشده، پس به چه دليل گفتهاند: منظور از اكمال دين چنين و چنان است؟
حال اگر بگويى بين منافقين و كفار در اينجا فرق هست، زيرا همانطور كه قبلاً اشاره شد آيه مورد بحث خواسته است وعدهاى را كه خداى تعالى قبلاً داده بود به انجاز برساند كه فرموده است:
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً»؛(2)«خدا به كسانى كه از شما ايمان آوردند و عمل صالح كردند وعده داده كه به زودى زمين را از دشمنان و كفار گرفته
به شما مىسپارد، همانطور كه مؤمنين قبل از شما را جانشين كفار كرد و به زودى دين آنان را مكنت مىدهد، آن دينى كه خدايش براى ايشان پسنديد و به زودى خوفى را كه داشتند مبدل به امنيت خواهد كرد و فرموده: «چنين مىكنم تا مرا بپرستند و چيزى را شريك من قرار ندهند».
پس اين آيه به طورى كه ملاحظه مىكنيد به مؤمنين وعده داده كه دينشان را از شر دشمنان آزاد خواهد كرد، اما دين مرضى آنان را و قيد مرضى بودن در اين
آيه محاذى جملۀ «وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً» قرار گرفته و از همين محاذات به خوبى مىفهميم كه مراد از اكمال دين مرضى تمكين دادن آن، يعنى نجات دادن آن از مزاحمت مشركين است و اما منافقين وضع ديگرى و خطر ديگرى غير مزاحمت داشتند، رواياتى هم كه مىگويد: اين آيه در روز عرفه نازل شده به اين معنا اشاره دارد، مفسرين نيز همين را از آيه فهميدهاند كه مراد از اكمال دين نجات دادن مسلمانان و اعمال دينى آنان از مزاحمت مشركين است.
در پاسخ مىگوئيم: ما نيز قبول داريم كه آيه مورد بحث در مقام تحقق دادن و وفا كردن خداى تعالى به وعدهاى است كه در آيه 55 سوره نور به مؤمنين داده بود و همچنين قبول داريم كه جملۀ «أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» در اين آيه محاذى جملۀ «وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ...» قرار دارد و جملۀ «وَ رَضِيتُ لَكُمُ...» در برابر جملۀ «الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ» واقع است، همه اينها را قبول داريم و شكى در آن نيست.
و ليكن آيه سوره نور با جملۀ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» با در نظر گرفتن اينكه خطاب در آن متوجه عموم مسلمانان است و با توجه به كلمه: «منكم» كه وعده الهى را خاص بعضى از آن عموم مىسازد، جاى هيچ شبهه نيست كه وعدهاى را كه داده به طائفه خاصى از مسلمانان داده و آن طائفه را چنين معرفى كرده: كه درستى و صلاح اعمال ظاهريشان از وجود ايمان باطنيشان خبر مىدهد و معلوم است آن مقدار از دين خدا كه در اعمال آنان ظهور مىيابد، همان دينى است كه از ناحيه خداى تعالى تشريع شده، پس تمكين دين مرضى خدا همان اكمال
دينى است كه نزد خدا است و خداى تعالى آن را اراده كرده و مرضى خود دانسته و بعد از مرحله اراده، آن را در قالب تشريع ريخته و با انزال تدريجى اجزاى آن دين را در نزد مردم جمع كرده تا مسلمين بعد از نوميدى كفار از اسلام به وسيله آن، مجموعه او را بپرستند.
و اين همان معنايى است كه ما براى اكمال دين كرديم و گفتيم: كه اكمال دين به معناى اكمال آن از حيث تشريع است يعنى بعد از اكمال، ديگر هيچ حكمى تشريع نخواهد شد، چون آنچه تشريع شدنى بود شد، اين است معناى اكمال دين، نه شركت نداشتن مشركين در اعمال مسلمانان و مراسم حج ايشان و مخلوط نشدن مراسم آنان با مراسم مسلمين و به عبارتى ديگر معناى اكمال دين اين است كه خداى تعالى اين را به بالاترين مدارج ترقى اوج دهد به طورى كه ديگر بعد از رسيدن به حد كمال و زيادى رو به نقصان نگذارد.
و در تفسير قمى است كه پدرم از صفوان بن يحيى از اعلاء از محمد بن مسلم از امام باقر(علیه السلام) برايم نقل كرد كه آخرين فريضهاى كه خداى عز و جل نازل كرد، ولايت بود كه بعد از آن ديگر هيچ فريضهاى نازل نشد به جز آيه شريفه: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» كه اين آيه در محلى به نام «بكراع الغميم" نازل شد و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مسأله ولايت را در جحفه ابلاغ فرمود و بعد از آن كه ديگر هيچ فريضهاى نازل نشد.(1)
اين معنا را مرحوم طبرسى در تفسير مجمع البيان از دو امام بزرگوار امام باقر(علیه السلام) از امام امير المؤمنين(علیه السلام) روايت كرده كه آن جناب فرمود: از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنيدم مىفرمود: بناى اسلام بر پنج پايه و اساس است بر شهادتين و بر قرينتين، پرسيدند،
1) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 162.
معناى دو شهادت را مىدانيم، بفرما دو قرينه چيست؟ فرمود: نماز و زكات و بدن جهت اين دو قرينه يكديگرند كه يكى از آنها به تنهايى و بدون ديگرى قبول نيست، سوم بر روزه، چهارم بر حج خانه خدا، براى كسى كه استطاعت آن را دارد و خاتمه همه آنها پنجمى است كه ولايت است و خداى تعالى در باره آن اين آيه را نازل فرمود كه: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً(1).»(2).(3)
و مرحوم شيخ فتال بن الفارسى در كتاب خود روضة الواعظين از امام ابىجعفر(علیه السلام) نقل كرده كه بعد از
حكايت داستان رفتن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به حج و نصب على(علیه السلام) بر ولايت، در هنگام مراجعتش به مدينه، و نازل شدن آيه مورد بحث، در آن خصوص، خطبه آن جناب در روز غدير را نقل فرموده و خطبهاى است بسيار طولانى.(4)
نظير اين روايت را طبرسى در احتجاج به سندى متصل از حضرمى از ابىجعفر امام باقر(علیه السلام) نقل كرده.(5)كلينى در كافى(6)و صدوق در عيون(7)هر دو روايتى با سند از عبد العزيز بن مسلم از حضرت رضا(علیه السلام) آوردهاند، مشعر بر اينكه آيه مورد بحث در
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 3، ص: 159.
2) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 292.
3) . طوسى، محمد بن حسن، أمالى، ج 2، ص: 132.
4) . فتال نیشابوری، محمد بن احمد، روضة الواعظين، ص: 89.
5) . طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ج 1، ص: 68.
6) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 1، ص: 289.
7) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، عیون أخبار الرضا(علیه السلام)، ج 1، ص: 216، ح 1.
خصوص مسأله ولايت نازل شده و نيز شيخ در امالى(1)
به سند خود از ابن ابىعمير از مفضل بن عمر از امام صادق از جدش امير المؤمنين(علیه السلام) روايتى به اين مضمون آورده و نيز طبرسى در مجمع البيان(2)
به سند خود از ابىهارون عبدى از ابىسعيد خدرى روايتى به اين مضمون آورده و شيخ در امالى(3)
به سند خود از اسحاق بن اسماعيل نيشابورى از امام صادق از پدران بزرگوارش از حسن بن على(علیه السلام) همين معنا را روايت كرده و اگر ما اين روايات بسيار و طولانى را نقل نكرديم براى اين بود كه رعايت اختصار را لازمتر ديديم و كسانى كه علاقمند باشند مىتوانند خودشان به آن مصادر مراجعه كنند، هدايت خلق تنها و تنها به دست خداى تعالى است.(4)
و همان گونه که قاطبه مفسرین تصریح کرده اند، منظور از کلمه (الاسلام) در آیات فوق، معنای اسمی است یعنی عنوان ونام اسلام نه معنای تسلیم،کما اینکه زمخشری در تفسیر کشاف نیز کلمه اسلام را در آیات فوق، به معنای اسمی (عنوان اسلام) نه وصفی (تسلیم) معنا و تفسیر کرده است، گرچه در بیان شأن نزول آیه، مسیر اشتباهی را رفته است!!؟؟.(5)
در کتاب شریف «اصول کافی»(6)آمده است:
1) . طوسى، محمد بن حسن، أمالى، ج 1، ص: 124.
2) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 3، ص: 159.
3) . طوسى، محمد بن حسن، أمالى، ج 2، ص: 132.
4) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج5، ص: 310و
5) . زمخشری، محمود بن عمر، تفسیر كشاف، ج1، ص: 605.
6) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 25.
سماعه گويد:
«قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) أَخْبِرْنِي عَنِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ أَ هُمَا مُخْتَلِفَانِ فَقَالَ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ فَقُلْتُ فَصِفْهُمَا لِي فَقَالَ- الْإِسْلَامُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ التَّصْدِيقُ به رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيثُ وَ عَلَى ظَاهِرِهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ وَ الْإِيمَانُ الْهُدَى وَ مَا يَثْبُتُ فِي الْقُلُوبِ مِنْ صِفَةِ الْإِسْلَامِ وَ مَا ظَهَرَ مِنَ الْعَمَلِ بِهِ وَ الْإِيمَانُ أَرْفَعُ مِنَ الْإِسْلَامِ بِدَرَجَةٍ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ فِي الظَّاهِرِ وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ فِي الْبَاطِنِ وَ إِنِ اجْتَمَعَا فِي الْقَوْلِ وَ الصِّفَةِ؛ به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم: به من خبر ده آيا اسلام و ايمان دو چيز مختلفند؟ فرمود: ايمان شريك اسلام مىشود، ولى اسلام شريك ايمان نيست، عرض كردم: آن دو را برايم وصف كن؛ فرمود: اسلام شهادت بيگانگى خدا و تصديق رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است كه به سبب آن خونها از ريختن محفوظ ماند و زناشوئى و ميراث بر آن اجرا گردد و جماعت مردم طبق ظاهرش رفتار كنند. ولى ايمان هدايت است و آنچه در دلها از صفت اسلام پا بر جا مىشود و عمل به آن هويدا ميگردد پس ايمان يكدرجه از اسلام بالاتر است. ايمان در ظاهر شريك اسلام است، ولى اسلام در باطن شريك ايمان نيست، اگر چه هر دو در گفتار و وصف گرد آيند (يعنى اگر چه گفتن شهادتين و تصديق بتوحيد و رسالت از شرايط هر دو ميباشد).»(1)
امام صادق(علیه السلام) ميفرماید:
«الْإِسْلَامُ يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ وَ تُؤَدَّى بِهِ الْأَمَانَةُ وَ تُسْتَحَلُّ بِهِ الْفُرُوجُ وَ الثَّوَابُ عَلَى
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، مترجم: جواد مصطفوى، ج3، ص: 41.
الْإِيمَانِ؛ بهوسيلۀ اسلام خون شخص محفوظ شود و امانت ادا شود و زناشوئى حلال گردد، ولى ثواب در برابر ايمان است.»
شرح: چنانچه در روايات بعد توضيح داده مىشود، اسلام به معنى اقرار به شهادتين است بهوسيلۀ زبان، و
ايمان عقيده قلبى و رفتار عملى است طبق موازين و مقررات اين دين شريف. پس كافرى كه با مسلمين ميجنگد، بمحض اينكه شهادتين بزبان جارى كند، از لحاظ ظاهر يكى از افراد مسلمين محسوب مىشود و مسلمان را روا نيست بروى او شمشير بكشد، و چون امانتى نزد مسلمانى سپارد، لازمست باو رد كند يا اگر كسى نزد او امانتى سپارد، لازمست بصاحبش رد كند، زيرا راستگوئى و رد امانت از مشخصات بارز مسلمان است. و نيز ميتواند با زنى مسلمان ازدواج نمايد. اما ثواب و پاداشى كه خدا در آخرت ميدهد مربوط به ايمان و عقيده قلبى و امتثال مقررات شرعى است.
امام باقر يا امام صادق(عهما) فرمود:
«الْإِيمَانُ إِقْرَارٌ وَ عَمَلٌ وَ الْإِسْلَامُ إِقْرَارٌ بِلَا عَمَلٍ؛ ايمان اقرار است و عمل. و اسلام اقرار بدون عمل است.»
توضيح: پيداست كه مقصود از اقرار، اعتراف زبانى و تلفظ به شهادتين است و كلمه بلا عمل بنحو لا بشرط است نه بشرط لا، زيرا كسى كه عمل به مقررات اسلام كرد و مؤمن شد، مسلمان هم ميباشد.
جميل بن دراج گويد:
«سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا
وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ»؛(1)فَقَالَ لِي أَ لَا تَرَى أَنَّ الْإِيمَانَ غَيْرُ الْإِسْلَامِ؛ از امام صادق(علیه السلام) اين قول خداى عز و جل را پرسيدم: «أعراب گفتند ما ايمان آورديم. بگو ايمان نياورديد، بلكه بگوئيد اسلام آورديم، تا هنوز ايمان در دلهايتان نفوذ نكرده است، سپس فرمود: مگر نمى بينى كه ايمان غير از اسلام است.»
امام باقر(علیه السلام) ميفرماید:
«الْإِيمَانُ مَا اسْتَقَرَّ فِي الْقَلْبِ وَ أَفْضَى بِهِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ صَدَّقَهُ الْعَمَلُ بِالطَّاعَةِ لِلَّهِ وَ التَّسْلِيمِ لِأَمْرِهِ وَ الْإِسْلَامُ مَا ظَهَرَ مِنْ قَوْلٍ أَوْ فِعْلٍ وَ هُوَ الَّذِي عَلَيْهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ مِنَ الْفِرَقِ كُلِّهَا وَ بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَوَارِيثُ وَ جَازَ النِّكَاحُ وَ اجْتَمَعُوا عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ فَخَرَجُوا بِذَلِكَ مِنَ الْكُفْرِ وَ أُضِيفُوا إِلَى الْإِيمَانِ وَ الْإِسْلَامُ لَا يَشْرَكُ الْإِيمَانَ وَ الْإِيمَانُ يَشْرَكُ الْإِسْلَامَ وَ هُمَا فِي الْقَوْلِ وَ الْفِعْلِ يَجْتَمِعَانِ كَمَا صَارَتِ الْكَعْبَةُ فِي الْمَسْجِدِ وَ الْمَسْجِدُ لَيْسَ فِي الْكَعْبَةِ وَ كَذَلِكَ الْإِيمَانُ يَشْرَكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامُ لَا يَشْرَكُ الْإِيمَانَ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ»؛(2)فَقَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَصْدَقُ الْقَوْلِ قُلْتُ فَهَلْ لِلْمُؤْمِنِ فَضْلٌ عَلَى الْمُسْلِمِ فِي شَيْءٍ مِنَ الْفَضَائِلِ وَ الْأَحْكَامِ وَ الْحُدُودِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ فَقَالَ لَا هُمَا يَجْرِيَانِ فِي ذَلِكَ مَجْرَى وَاحِدٍ وَ لَكِنْ لِلْمُؤْمِنِ فَضْلٌ عَلَى الْمُسْلِمِ فِي أَعْمَالِهِمَا وَ مَا يَتَقَرَّبَانِ بِهِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قُلْتُ أَ لَيْسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها»؛(3)وَ زَعَمْتَ أَنَّهُمْ مُجْتَمِعُونَ عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الصَّوْمِ
وَ الْحَجِّ مَعَ الْمُؤْمِنِ قَالَ أَ لَيْسَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً»؛(1)فَالْمُؤْمِنُونَ هُمُ الَّذِينَ يُضَاعِفُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُمْ حَسَنَاتِهِمْ لِكُلِّ حَسَنَةٍ سَبْعُونَ ضِعْفاً فَهَذَا فَضْلُ الْمُؤْمِنِ وَ يَزِيدُهُ اللَّهُ فِي حَسَنَاتِهِ عَلَى قَدْرِ صِحَّةِ إِيمَانِهِ أَضْعَافاً كَثِيرَةً وَ يَفْعَلُ اللَّهُ بِالْمُؤْمِنِينَ مَا يَشَاءُ مِنَ الْخَيْرِ قُلْتُ أَ رَأَيْتَ مَنْ دَخَلَ فِي الْإِسْلَامِ أَ لَيْسَ هُوَ دَاخِلًا فِي الْإِيمَانِ فَقَالَ لَا وَ لَكِنَّهُ قَدْ أُضِيفَ إِلَى الْإِيمَانِ وَ خَرَجَ مِنَ الْكُفْرِ وَ سَأَضْرِبُ لَكَ مثلاً تَعْقِلُ بِهِ فَضْلَ الْإِيمَانِ عَلَى الْإِسْلَامِ أَ رَأَيْتَ لَوْ بَصُرْتَ رَجُلًا فِي الْمَسْجِدِ أَ كُنْتَ تَشْهَدُ أَنَّكَ رَأَيْتَهُ فِي الْكَعْبَةِ قُلْتُ لَا يَجُوزُ لِي ذَلِكَ قَالَ فَلَوْ بَصُرْتَ رَجُلًا فِي الْكَعْبَةِ أَ كُنْتَ شَاهِداً أَنَّهُ قَدْ دَخَلَ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ وَ كَيْفَ ذَلِكَ قُلْتُ إِنَّهُ لَا يَصِلُ إِلَى دُخُولِ الْكَعْبَةِ حَتَّى يَدْخُلَ الْمَسْجِدَ فَقَالَ قَدْ أَصَبْتَ وَ أَحْسَنْتَ ثُمَّ قَالَ كَذَلِكَ الْإِيمَانُ وَ الْإِسْلَامُ؛ ايمان آنست كه در دل مستقر شود. و بنده را به سوى خداى عز و جل كشاند، و اطاعت خدا و گردن نهادن بفرمانش مصدق آن باشد، ولى اسلام گفتار و كردار ظاهرى است كه تمام فرق و جماعات مردم آن را دارند، و بهوسيلۀ آن جانها محفوظ ماند و ميراث پرداخت شود و زناشوئى روا گردد، و بر نماز و زكاة و روزه و حج اتفاق و اجتماع كنند، و بدان سبب از كفر خارج گشته، به ايمان منصوب گردند، و اسلام شريك ايمان نيست، ولى ايمان با اسلام شريك گردد، و در گفتار (شهادتين) و كردار (عمل به مقررات دين) هر دو گرد آيند (يعنى چنين كسى هم مؤمن است و هم مسلمان) چنان كه كعبه در مسجد الحرام است، ولى مسجد الحرام در كعبه نيست، همچنين ايمان شريك اسلامست، ولى اسلام شريك ايمان نيست.
1) . بقرة / 245.
و خداى عز و جل فرمايد: «اعراب گفتند: ايمان آورديم، بگو ايمان نياورديد. بلكه بگوئيد اسلام آورديم، در صورتى كه هنوز ايمان در دلهايتان نفوذ نكرده است.» و سخن خداى عز و جل راستترين سخن است.
عرض كردم: آيا مؤمن را بر مسلمان نسبت بفضائل (بخششها و مواهب دنيوى) و احكام و حدود و چيزهاى ديگر فضيلتى هست؟ فرمود: نه، هر دو نسبت باين امور يكسانند، ليكن فضيلت مؤمن بر مسلم نسبت باعمال آنها و موجبات تقربى است كه به سوى خداى عز و جل دارند.
عرض كردم: مگر خداى عز و جل نميفرمايد: «هر كس حسنهاى آورد، ده برابر آن پاداش دارد؟ در صورتى كه عقيده شما اين بود كه مسلمان با مؤمن نسبت بنماز و زكاة و روزه و حج يك حكم دارد. فرمود: مگر خداى عز و جل نميفرمايد: «خداى براى او چندين برابر بيشتر كند» مؤمنينند كه خداى عز و جل حسناتشان را چند برابر كند، هر حسنهاى را هفتاد برابر، اين است فضيلت مؤمن (بر مسلم) و نيز خدا باندازه درستى ايمانش، حسنات او را چند برابر زياد كند، و نسبت به مؤمنين هر خيرى كه خواهد روا دارد.عرض كردم: بفرمائيد: اگر كسى وارد اسلام شود، مگر نه اينست كه وارد ايمان هم شده است؟
فرمود: نه، بلكه منسوب به ايمان گشته و از كفر خارج شده است، اكنون برايت مثلى ميزنم تا فضيلت ايمان را بر اسلام بفهمى: به من بگو اگر مردى را در ميان مسجد الحرام ببينى، شهادت ميدهى كه او را در كعبه ديدهئى؟ عرض كردم: اين شهادت برايم روا نيست، فرمود: اگر مردى را در ميان كعبه ببينى، گواهى دهى كه او داخل مسجد الحرام گشته است؟ عرض كردم: آرى، فرمود: چگونه چنين شد؟ گفتم: زيرا او داخل كعبه نميشود، جز
اينكه داخل مسجد الحرام شود، فرمود: درست فهميدى و نيكو گفتى: سپس فرمود ايمان و اسلام هم چنيناند. (تا كسى شهادتين نگويد باعتقاد قلبى و عمل به مقررات دينى نرسد).»
عبد الرحيم قصير گويد:
«كَتَبْتُ مَعَ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ أَعْيَنَ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) أَسْأَلُهُ عَنِ الْإِيمَانِ مَا هُوَ فَكَتَبَ إِلَيَّ مَعَ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ أَعْيَنَ سَأَلْتَ رَحِمَكَ اللَّهُ عَنِ الْإِيمَانِ وَ الْإِيمَانُ هُوَ الْإِقْرَارُ بِاللِّسَانِ وَ عَقْدٌ فِي الْقَلْبِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْكَانِ وَ الْإِيمَانُ بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ وَ هُوَ دَارٌ وَ كَذَلِكَ الْإِسْلَامُ دَارٌ وَ الْكُفْرُ دَارٌ فَقَدْ يَكُونُ الْعَبْدُ مسلماً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ مُؤْمِناً وَ لَا يَكُونُ مُؤْمِناً حَتَّى يَكُونَ مُسْلِماً- فَالْإِسْلَامُ قَبْلَ الْإِيمَانِ وَ هُوَ يُشَارِكُ الْإِيمَانَ فَإِذَا أَتَى الْعَبْدُ كَبِيرَةً مِنْ كَبَائِرِ الْمَعَاصِي أَوْ صَغِيرَةً مِنْ صَغَائِرِ الْمَعَاصِي الَّتِي نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهَا كَانَ خَارِجاً مِنَ الْإِيمَانِ سَاقِطاً عَنْهُ اسْمُ الْإِيمَانِ وَ ثَابِتاً عَلَيْهِ اسْمُ الْإِسْلَامِ فَإِنْ تَابَ وَ اسْتَغْفَرَ عَادَ إِلَى دَارِ الْإِيمَانِ وَ لَا يُخْرِجُهُ إِلَى الْكُفْرِ إِلَّا الْجُحُودُ وَ الِاسْتِحْلَالُ أَنْ يَقُولَ لِلْحَلَالِ هَذَا حَرَامٌ وَ لِلْحَرَامِ هَذَا حَلَالٌ وَ دَانَ بِذَلِكَ فَعِنْدَهَا يَكُونُ خَارِجاً مِنَ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ دَاخِلًا فِي الْكُفْرِ وَ كَانَ بِمَنْزِلَةِ مَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ ثُمَّ دَخَلَ الْكَعْبَةَ وَ أَحْدَثَ فِي الْكَعْبَةِ حَدَثاً فَأُخْرِجَ عَنِ الْكَعْبَةِ وَ عَنِ الْحَرَمِ فَضُرِبَتْ عُنُقُهُ وَ صَارَ إِلَى النَّارِ؛(1)
نامهاى به امام صادق(علیه السلام) نوشتم كه سؤال كرده بودم: ايمان چيست و توسط عبد الملك بن اعين فرستادم، حضرت نوشت و توسط عبد الملك فرستاد كه: از ايمان پرسش كردى- خدايت رحمت كند- ايمان اقرار نمودن بزبان و تصميم قلبى و عمل نمودن با اعضاء و جوارح است، ايمان اجزائى دارد به هم پيوسته و مانند خانهايست (كه سقف و در و ديوارش به هم پيوسته است) همچنين اسلام مانند خانهايست و كفر هم مانند خانهايست.
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 28.
گاهى بنده مسلمان است، پيش از آنكه مؤمن باشد (مسلمان است و هنوز مؤمن نشده)، ولى مؤمن نشود، جز آنكه مسلمان باشد، پس اسلام پيش از ايمانست و شريك ايمان، و چون بنده گناه كبيره يا صغيرهاى را كه خداى عز و جل از آن نهى فرموده مرتكب شود، از ايمان خارج شود، و اسم ايمان از او برداشته و اسم اسلام بر او گذاشته شود، سپس اگر توبه و استغفار كند، بخانه ايمان برگردد و جز انكار و استحلال او را به سوى كفر نبرد، و استحلال اينست كه: بچيز حلال بگويد: اين حرامست و بچيز حرام بگويد: اين حلالست و به آن عقيده پيدا كند، آنگاهست كه از اسلام و ايمان خارج گشته و در كفر وارد شود و مانند كسى است كه داخل حرم (مسجد الحرام) گشته و سپس داخل كعبه شود و در كعبه حدثى صادر كند، و از كعبه و حرم اخراج گشته و گردنش زده و بدوزخ رفته باشد.(1)
مذاهب اسلامی، ایدهها و نظریه پردازیهای متعددی است که با محوریت اصول دین، اما باسلائق و اهداف خاص، افراد و طرفدارانی را به خود جلب کرده است، و بدینوسیله فرقهها و گروههای متعددی، بعد از رحلت نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله) شکل گرفته است.
این تفرق وفرقه گرائی آسیبها و خسارتهای فراوانی را به حاکمیت اسلام وارد ساخت و چنانچه خواص جامعه موجب این تفرق نشده بودند، اینهمه جنگ وخونریزی بین مسلمین پدید نیامده و اسلام و مسلمین با توسعه وقدرت وعقلانیت وعظمت بیشتری، به قلههای رفیع رشد و تکامل رسیده بود.
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، مترجم: جواد مصطفوى، ج3، ص: 45.
امت اسلامی، تمام کسانی هستند که اصول دین اسلام را پذیرفتهاند ولو در مقام عمل به اسلام، دچار سستی و مسامحه شده اند، و لذا به صرف پذیرفتن ماهیت اسلام وشهادت به وحدانیت خداوند و شهادت به نبوت خاتم انبیا حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله)، این افراد در حصن و حفاظت اسلام قرار میگیرند وتا زمانی که مرتد نشوند و با نفاق و توطئه علیه امنیت وحاکمیت اسلام و علیه مسلمین، ورود نکنند درامان اسلام هستند.
بنابرین تمامی مسلمین با تمامی سلائق وایدهها و اعتقادت ومذهب ها، به عنوان امت اسلامی در پناه اسلامند تا زمانی که وارد جنگ و خونریزی امت اسلامی، اقدام نکنند.
وچنآنچه عده ای ولو به نام اسلام و مسلمان، امنیت جامعه و معارف اسلامی را با اهداف شوم شخصی یاگروهی و جناحی، مورد تهدید قرار دادند، بر امت اسلامیست که آنها را کنترل ومهار وبرخورد دقیق وجامع ومؤثر با آنها داشته باشد.
قرآن کریم میفرماید:
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ
فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»؛(1)«و همگى به ريسمان خدا [قرآن و اسلام، و هر گونه وسيله وحدت]، چنگ زنيد، و پراكنده نشويد! و نعمت (بزرگِ) خدا را بر خود، به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد، و او ميان دلهاى شما، الفت ايجاد كرد، و به بركتِ نعمتِ او، برادر شديد! و شما بر لبِ حفرهاى از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد؛ اين چنين، خداوند آيات خود را براى شما آشكار مىسازد؛ شايد پذيراى هدايت شويد.»
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»؛ خداى تعالى در آيات قبل يعنى آيۀ «وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللَّهِ وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ...» فرموده بود كه تمسك به آيات خدا و رسول او (و يا تمسك به كتاب و سنت) تمسك به خدا است و شخص متمسك و معتصم در امان است، و هدايتش ضمانت شده است. كسى كه دست به دامن رسول شود، دست به دامن كتاب شده است چون همين كتاب است كه در آن آمده: «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا...».(2)
اينك در اين آيه، اعتصام مذكور و سفارش شده در آن آيه را، مبدل كرد به اعتصام به حبل اللَّه. در نتيجه فهماند كه اعتصام به خدا و رسولى كه قبلاً گفتيم،
اعتصام به حبل اللَّه است. يعنى آن رابط و واسطهاى كه بين عبد و رب را به هم وصل مىكند، و آسمان را به زمين مرتبط مىسازد. چون گفتيم كه اعتصام به خدا و رسول، اعتصام به كتاب خدا است كه عبارت است از وحيى كه از آسمان به زمين مىرسد. و اگر خواستى، مىتوانى اينطور بگويى: حبل اللَّه همان قرآن و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است. چون قبلاً هم توجه فرمودى كه برگشت همه اينها به يك چيز است.
و قرآن كريم، هر چند كه جز به حق تقوا و اسلام ثابت دعوت نمىكند، ليكن غرض اين آيه غير از آن غرضى است كه آيه قبلى يعنى: «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ...» داشت، آن آيه متعرض حكم تك تك افراد بود كه مراقب باشند حق تقوا را به دست آورده، جز با اسلام نميرند، ولى اين آيه متعرض حكم جماعت مجتمع است. دليلش اين است كه مىفرمايد: «جميعاً» و نيز مىفرمايد: «وَ لا تَفَرَّقُوا».
پس اين دو آيه همانطور كه فرد را بر تمسك به كتاب و سنت سفارش مىكنند به مجتمع اسلامى نيز دستور مىدهند كه به كتاب و سنت معتصم شوند.
«وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً»؛ جملۀ «اذ كنتم» بيان است براى كلمۀ «نعمته» و جمله بعدى كه مىفرمايد: «وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها» عطف است به همين جمله.
و اينكه خداى تعالى امر مىكند به يادآورى اين نعمت، اساسش رسم و عادتى است كه قرآن كريم دارد و آن اين است كه تعليمات خود را با ذكر علل و اسباب بيان نموده و از اين راه، خلق را به سوى خير و هدايت دعوت مىكند، بدون
اينكه مردم را وادار به تقليد كوركورانه بسازد، و حاشا از تعليم الهى كه بشر را به سوى سعادتش يعنى به سوى علم نافع و عمل صالح هدايت نموده، حيرت، تقليد و ظلمت جهل را هم تجويز نمايد، ولى لازم است كه مسأله بر اهل علم و تدبر مشتبه نشود (و بدانند كه ممنوعيت تقليد در تشخيص راه سعادت، منافاتى با تسليم شدن براى خدا ندارد. به اين معنا كه مورد هر يك غير مورد ديگرى است، آنجا كه تقليد ممنوع است، مسائل مربوط به اصول و معارف اصولى دين است. و آنجا كه جاى تسليم است، مسائل فروع و احكام عملى است).
دأب و رسم قرآن بر ذكر علل و اسباب تعليماتش مىباشد و از اطاعت و تقليد كور كورانه و بدون دليل نهى مىكند:
پس خداى تعالى در عين اينكه حقيقت سعادت بشر را به او تعليم مىدهد، علت آن را هم بيان مىكند تا كوركورانه نپذيرفته باشد، بلكه بفهمد كه حقايق دينى، همه به هم ارتباط دارد. و همه از ناحيه منبع توحيد افاضه شده است. در عين حال تسليم شدن در برابر خداى تعالى را هم واجب مىداند، چون رب العالمين است، و اعتصام به حبل او اعتصام بحبل رب العالمين است. همچنان كه در آخر آيات مىفرمايد: «تِلْكَ آياتُ اللَّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِ... وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ».
و سخن كوتاه اينكه، خداى تعالى بندگان را امر فرموده كه هيچ سخنى را نپذيرند و هيچ امرى را اطاعت نكنند، مگر بعد از آنكه وجه آن سخن و فلسفه آن اطاعت را فهميده باشند و آن گاه از اين دستور كلى، دو مورد را استثناء نموده، دستور داده كه نسبت به خود او تسليم مطلق باشند و همين دستور خود را هم
توجيه مىفرمايد به اينكه خداى تعالى تنها كسى است كه مالك على الاطلاق ايشان است. پس ايشان حق ندارند بخواهند، مگر چيزى را كه او خواسته باشد، تنها بايد كارى را بكنند كه خدا از ايشان خواسته، و خلاصه به تصرفات خدا در ايشان تن در دهند.
مورد دوم اينكه، به ايشان امر فرموده كه آنچه را رسول او ابلاغ مىكند، به طور مطلق اطاعت كنند و همين دستور را نيز اينطور توجيه مىفرمايد، كه چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از پيش خود چيزى نمىگويد، و دستورى نمىدهد، آنچه مىگويد ابلاغ دستورات خداست پس در حقيقت اين دو مورد هم استثنا نشده، چون خود اين دو دستور و يا به عبارت ديگر آن دو اطاعت بىچون و چرا را هم توجيه كرده و برايش دليل آورد.
آن گاه با بندگان خود در باره حقايق معارف سخن مىگويد، و طرق سعادت را شرح مىدهد. و باز همين را به وجهى عام توجيه مىفرمايد، تا بندگانش به روابط معارف و طرق سعادت راه يابند، و از اين راه، هم اصل توحيد را محقق سازند و هم به اين ادب الهى مؤدب شده، بر طريقه تفكر صحيح
مسلط شوند، و راه درست حرف زدن را بشناسند و در نتيجه به وسيله علم زنده شده، از قيد و بند تقليد رها و آزاد شوند، و نتيجه اين آزادى و آزادانديشى اين است كه اگر وجه و فلسفه هر يك از معارف ثابته دينى و يا ملحقات و متعلقات آن را بفهمند، آن را أخذ مىكنند و اما اگر نفهمند فورى و عجولانه آن را رد ننموده به اميد فهميدن فلسفهاش به بحث و تدبر مىپردازند و وقتى برايشان ثابت شد بدون رد و اعتراض آن را مىپذيرند.
و اين معنا غير از آن است كه كسى بگويد: اساس دين بر اين است كه
انسان هيچ مطلب بىدليلى را از احدى حتى از خدا و رسولش قبول نكند، براى اينكه اين گفتار، سفيهانهترين نظر، و بدترين گفتار است و برگشتش به اين است كه خداى تعالى از بندگانش خواسته باشد كه بعد از آنكه داراى دليل شدند، باز دليل بخواهند، و در جستجوى آن باشند، چون ربوبيت و ملك خداى تعالى اصل و مهمترين دليل است، بر اينكه خلق بايد تسليم او باشند، و حكم او را در خود نافذ دارند، همچنان كه رسالت رسول دليل قاطع است بر اينكه آنچه آن جناب مىگويد، از پيش خداى تعالى مىگويد. (دقت فرمائيد) و يا برگشتش به اين است كه ربوبيت خداى تعالى را در آنچه به خاطر ربوبيتش تصرف مىكند لغو بداند. و اين هم چيزى جز تناقض نيست.
و حاصل كلام اين است كه: مسلك و مرام اسلامى و طريق نبوى جز به علم و اجتناب از تقليد دعوت نمىكند، و اين هايى كه پيروى از كتاب و سنت را تقليد دانسته، از آن انتقاد مىكنند، خود مقلدند، و همين گفته خود را بدون دليل از ديگران پذيرفتهاند.
و شايد وجه اينكه اعتصام به حبل اللَّه و متفرق نشدن را نعمت خدا خوانده، و فرمود: «اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ» اشاره به همين معنايى باشد كه ما خاطرنشان ساختيم يعنى خواسته باشد بفرمايد، اگر شما را به اعتصام و عدم تفرقه مىخوانيم بىدليل نيست. دليل بر اينكه شما را بدان دعوت كردهايم، همين است كه خود به چشم خود ثمرات اتحاد و اجتماع و تلخى عداوت و حلاوت محبت و الفت و برادرى را چشيديد و در اثر تفرقه در لبه پرتگاه آتش رفتيد و در اثر اتحاد و الفت از آتش نجات يافتيد، و اگر ما اين دليل را به رخ شما مىكشيم، نه از اين باب است كه بر
خود واجب مىدانيم هر چه مىگوئيم، دليلش را هم ذكر بكنيم و اگر ذكر نكنيم دليل بر اين است كه گفتارمان حق نبوده، نه، گفتار ما هميشه حق است، چه دليلش را هم ذكر بكنيم و چه نكنيم بلكه از اين باب است كه بدانيد اين تمسك به حبل اللَّه و اتحاد شما نعمتى است از ناحيه ما و در نتيجه متوجه شويد كه تمامى دستوراتى كه ما به شما مىدهيم، همهاش مثل اين دستور به نفع شما است و سعادت و راحت و رستگارى شما را تأمين مىكند.
خداى تعالى در آيه شريفه، دو دليل بر لزوم اعتصام به حبل اللَّه و عدم تفرقه آورده يكى در جملۀ «إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً...»؛ «و دوم در جملۀ «وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ...» دليل اول مبتنى است بر اصل تجربه، و اينكه خود شما در سابق با يكديگر دشمن بوديد، و تلخىهاى دشمنى را چشيديد، و خدا شما را از آن نجات داد، و دليل دوم مبتنى است بر بيانى عقلى كه به زودى خواهد آمد.
و اگر در جملۀ «فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً...» دوباره كلمۀ «نعمت» را ذكر كرد، براى اين بود كه به امتنانى اشاره كرده باشد كه جملۀ «اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ...»؛ «بر آن دلالت داشت و مراد از «نعمت» همان الفتى است كه نام برد پس مراد به اخوتى هم كه اين نعمت آن را محقق ساخته نيز همان تالف قلوب است. پس اخوت در اينجا حقيقتى ادعايى است نه واقعى، چون برادرى واقعى عبارت است از شركت دو نفر يا بيشتر در پدر و مادر واحد. (و يا پدر واحد يا مادر واحد).
و نيز ممكن است اشاره باشد به اخوتى كه در آيه: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»؛(1)
1) . «به درستى كه مؤمنان برادر يكديگرند.» (حجرات / 10)
كه حقيقتى است اعتبارى، زيرا در اين آيه، خداى تعالى برادرى را در ميان مؤمنين تشريع كرده و آثار و حقوق مهمى بر آن مترتب كرده است.
«وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها...»؛ شفاى «حفره»، به معناى لبه آن است، البته لبهاى
كه هر كس قدم بر آن بگذارد، مشرف بر سقوط در آن شود. و مراد از كلمۀ «من النار" يا آتش آخرت است و يا آتش جنگ.
اگر منظور آتش آخرت باشد، در اينصورت منظور از شفاى حفره آن اين خواهد بود كه شما كافر بوديد، و بين شما و افتادن در آتش دوزخ، بيش از يك قدم فاصله نبود و آن يك قدم همان مردن شما بود كه از سياهى چشم آدمى به سفيدى آن به آدمى نزديكتر است و خداى تعالى شما را با ايمان آوردنتان نجات داد.
و اگر مراد از آن «آتش» جنگ باشد، منظور اين خواهد بود كه حال آنان را در مجتمع فاسدشان بيان نموده، بفرمايد شما قبل از ايمان آوردنتان در لبه آتش جنگهايى قرار داشتيد كه هر لحظه ممكن بود برپا گردد.
و اين تعبير يعنى آتش خواندن جنگ، استعمالى شايع دارد. البته استعمالى مجازى و به طور استعاره.
پس در اين صورت، مقصود اين است كه بفرمايد: مجتمعى كه با اجتماع دلهايى مختلف و هدفهايى گوناگون و هوا و هوسهاى مختلف تشكيل شود. با در نظر گرفتن اينكه راهنماى چنين مجتمعى واحد نيست، تا به هدفى واحد سوقش دهد، بلكه راهنماها به خاطر اختلاف اميال شخصى و تحكمات بيهوده فردى متعدد است. و به سوى هدفهاى مختلف دعوت مىكند و شديدترين خلاف و اختلاف را پديد مىآورد. خلاف و اختلاف كارشان را به تنازع مىكشاند،
و دائماً به قتال و بانزال و فناء و زوال تهديدشان مىكند. و اين همان آتشى است كه در حفره جهالت مىافتد، و همه چيز را مىسوزاند. و كسى كه در آن حفره بيفتد، مخلص و راه نجاتى ندارد.
معلوم مىشود قبل از نزول اين آيه، طايفهاى از مسلمانان بعد از كفرشان ايمان آورده بودند، طايفهاى خاص بودهاند كه در خطاب اين آيات، از ساير طوائف نزديكتر بودهاند چون در طول زندگى قبل از اسلامشان لحظهاى فارغ از دلواپسى نبودند، دلواپسى از جنگها و مقاتلاتى كه هر آن تهديدشان مىكرده. نه امنيتى داشتهاند و نه راحتى و فراغت و اصلاً به حقيقت امنيت عمومى (امنيتى كه تمام جامعه و جميع جهاتش را فرا گيرد، آبرو و مال و عرض و جان و ساير شؤون زندگى عمومى را تأمين كند) پى نبرده و طعم آن را نچشيده بودند.
و بعد از آنكه دسته جمعى به حبل خدا متمسك شدند و آثار سعادت زندگى برايشان نمودار شده، چيزى از حلاوت نعمتهاى الهى را چشيدند، آن وقت فهميدند كه تذكرات الهى راست بوده، و خداى تعالى چه نعمت و چه سعادت لذيذى به ايشان ارزانى داشته است.
پس خطاب در اين آيات، در نفوس چنين مردمى جاىگيرتر و مؤثرتر از نفوس اقوام ديگر است.
و به همين جهت مبناى كلام و اساس دعوت بر مشاهده و دريافت قرار گرفته، نه صرف فرض و تئورى. چون هيچوقت بيان اثر عيان و تجربه را كاربرد فرض و تئورى ندارد. و به همين جهت بود كه تحذير آينده يعنى در آيۀ «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا...»؛ «به حال پيشينيان اشاره كرد. چون مال حال آنان را
همه ديده بودند، تجربهاى بود براى مؤمنين. پس اين مؤمنين بايد از سرانجام كار آنان عبرت گيرند و راهى را كه آنها رفتند نروند تا به سرنوشت آنان مبتلا نگردند.
آن گاه آنان را به خصوصيتى كه در اين بيان هست، تنبه داده، مىفرمايد: «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ».(1)
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»؛ در اين آيه بحث نهايى كه همان «مسأله اتحاد و مبارزه با هر گونه تفرقه" باشد مطرح شده و مىفرمايد: همگى به ريسمان الهى چنگ بزنيد، و از هم پراكنده نشويد.
در باره اينكه منظور از «بِحَبْلِ اللَّهِ» (ريسمان الهى) چيست؟ مفسران احتمالات مختلفى ذكر كردهاند، بعضى مىگويند منظور از آن قرآن است، و بعضى مىگويند اسلام، و بعضى ديگر گفتهاند منظور خاندان پيامبر و ائمه معصومين هستند.
در رواياتى كه از پيامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه اهلبيت(علیهم السلام) نقل شده نيز همين تعبيرات گوناگون ديده مىشود، مثلاً در تفسير «دُرّالمنثور» از پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) و در كتاب «معانى الاخبار» از امام سجاد(علیه السلام) نقل شده كه فرمودند: «بِحَبْلِ اللَّهِ" قرآن است، و در تفسير «عياشى» از امام باقر(علیه السلام) كه فرمود: ريسمان الهى" آلمحمد(صلی الله علیه و آله) مىباشند، كه مردم مأمور به تمسك به آن هستند.
ولى نه اين احاديث و نه آن تفسيرها، هيچ كدام با يكديگر اختلاف ندارند، زيرا منظور از ريسمان الهى هر گونه وسيله ارتباط با ذات پاك خداوند است، خواه
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج3، ص: 573.
اين وسيله، اسلام باشد، يا قرآن، يا پيامبر و اهلبيت او، و به عبارت ديگر تمام آنچه گفته شد، در مفهوم وسيع «ارتباط با خدا» كه از معنى «بِحَبْلِ اللَّهِ» استفاده مىشود، جمع است.
تعبير به «بِحَبْلِ اللَّهِ» براى چيست؟
نكته جالب اينكه تعبير از اين امور به حبل اللَّه در واقع اشاره به يك حقيقت است، كه انسان در شرائط عادى و بدون داشتن مربى و راهنما، در قعر دره طبيعت، و چاه تاريك غرائز سركش، و جهل و نادانى باقى خواهد ماند. و براى نجات از اين دره و برآمدن از اين چاه نياز به رشته و ريسمان محكمى دارد كه به آن چنگ بزند و بيرون آيد، اين رشته محكم همان ارتباط با خدا از طريق قرآن و آورنده قرآن و جانشينان واقعى او مىباشد، كه مردم را از سطوح پائين و پست بالا برده و به آسمان تكامل معنوى و مادى مىرسانند.
قرآن میفرماید:
«وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً».(1)
قرآن کریم به نعمت بزرگ اتحاد و برادرى اشاره كرده و مسلمانان را به تفكر در وضع اندوهبار گذشته، و مقايسه آن «پراكندگى» با اين «وحدت» دعوت مىكند، و مىگويد: «فراموش نكنيد كه در گذشته چگونه با هم دشمن بوديد، ولى خداوند
1) . آلعمران / 103.
در پرتو اسلام و ايمان دلهاى شما را به هم مربوط ساخت، و شما دشمنان ديروز، برادران امروز شديد» و جالب توجه اينكه كلمۀ «نعمت» را دو بار در اين جمله تكرار كرده و به اين طريق اهميت موهبت اتفاق و برادرى را گوش زد مىكند.
نكته ديگر اينكه مسأله تأليف قلوب مؤمنان را به خود نسبت داده، مىگويد:
خدا در ميان دلهاى شما الفت ايجاد كرد و با اين تعبير، اشاره به يك معجزه اجتماعى اسلام شده، زيرا اگر سابقه دشمنى و عداوت پيشين عرب را درست دقت كنيم كه چگونه كينههاى ريشهدار در طول سالهاى متمادى در دلهاى آنها انباشته شده بود، و چگونه يك موضوع جزئى و ساده كافى بود آتش جنگ خونينى در ميان آنها بيفروزد مخصوصاً با توجه به اينكه مردم نادان و بىسواد و نيمه وحشى معمولاً افرادى لجوج و انعطافناپذيرند، و به آسانى حاضر به فراموش كردن كوچكترين مسائل گذشته نيستند، در اين صورت اهميت اين «معجزه بزرگ اجتماعى» اسلام آشكار مىشود، و ثابت مىگردد كه از طرق عادى و معمولى امكانپذير نبود كه در طى چند سال، از چنان ملت پراكنده و كينهتوز و نادان و بىخبر، ملتى واحد و متحد و برادر بسازند.
اهميت موضوع فوق (وحدت و برادرى در ميان قبائل كينهتوز عرب) از نظر دانشمندان و مورخان حتى دانشمندان و مورخان غير مسلمان مخفى نمانده و همگى با اعجاب فراوان از آن ياد كردهاند، به عنوان نمونه:
«جان ديون پورت" دانشمند معروف انگليسى مىنويسد: »... محمد يك نفر عرب ساده، قبائل پراكنده كوچك و برهنه و گرسنه كشور خودش را مبدل به- يك
جامعه فشرده و با انضباط نمود و در ميان ملل روى زمين
آنها را با صفات و اخلاق تازهاى معرفى كرد، و در كمتر از سى سال، اين طرز و روش امپراطور قسطنطنيه را مغلوب كرد، و سلاطين ايران را از بين برد. سوريه و بين النهرين و مصر را تسخير كرد و دامنه فتوحاتش را از اقيانوس اطلس تا كرانه درياى خزر و تا رود سيحون بسط داد.»(1)
«توماس كارل» مىگويد: «خداوند عرب را به وسيلۀ اسلام از تاريكیها به سوى روشنائیها هدايت فرمود، از ملت خموش و راكدى كه نه صدايى از آن مىآمد و نه حركتى محسوس بود، ملتى به وجود آورد كه از گمنامى به سوى شهرت، از سستى به سوى بيدارى، از پستى به سوى فراز، و از عجز و ناتوانى به سوى نيرومندى سوق داده شده، نورشان از چهار سوى جهان مىتابيد. از اعلان اسلام يك قرن بيشتر نگذشته بود كه مسلمانان يك پا در هندوستان و پاى ديگرى در اندلس نهادند و بالآخره در همين مدت كوتاه اسلام بر نصف دنيا نورافشانى میكرد."(2)
«دكتر گوستاولوبون» به اين حقيقت اين چنين اعتراف كرده است:
«.. تا زمان اين حادثه حيرتانگيز يعنى" اسلام" كه دفعتا نژاد عرب را بلباس جهانگيرى و خلاق معانى به ما نشان داد، هيچيك از قسمتهاى عربستان نه جزء تاريخ تمدن شمرده مىشد و نه از حيث علم يا مذهب نشانى از آن بود.»(3)
«نهرو» دانشمند و سياستمدار فقيد هندى در اين باره مىنويسد: »... سرگذشت عرب و داستان اينكه چگونه به سرعت در آسيا و اروپا و افريقا توسعه
يافتند و فرهنگ و تمدن عالى و بزرگى را به وجود آوردند يكى از شگفتيهاى تاريخ بشرى مىباشد، نيرو و فكر تازهاى كه عربها را بيدار ساخت و ايشان را از اعتماد به نفس و قدرت سرشار ساخت اسلام بود...».(1)
«وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها»؛
«شفا» در اصل لغت به كناره چاه و يا خندق و مانند آن گويند، و شايد اطلاق «شفه» بر «لب» نيز به همين مناسبت باشد، و همچنين استعمال اين كلمه در بهبودى از بيمارى نيز به خاطر آن است كه انسان در كناره «سلامت و تندرستى» قرار مىگيرد.
در جمله بالا خداوند مىگويد: شما در گذشته در لبه گودالى از آتش بوديد كه هر آن ممكن بود در آن سقوط كنيد و همه چيز شما خاكستر گردد!، اما خداوند شما را نجات داد و از اين پرتگاه به نقطه امن و امانى كه همان نقطه «برادرى و محبت» بود رهنمون ساخت.
در اينكه منظور از «نار» در آيه آتش دوزخ است يا آتشهاى اين جهان در ميان مفسران گفتگو شده است، ولى با توجه به مجموع آيه چنين به نظر میرسد كه نار كنايه از جنگها و نزاعهايى بوده كه هر لحظه در دوران جاهليت به بهانهاى در ميان اعراب شعلهور مىشد، قرآن مجيد به اين جمله اوضاع خطرناك عصر جاهليت را منعكس مىسازد كه هر لحظه خطر جنگ و خونريزى آنها را تهديد مىكرد و خداوند در پرتو نور اسلام آنها را از آن وضع نجات داد و مسلماً با نجات يافتن از وضع خطرناك گذشته از آتش سوزان دوزخ نيز نجات يافتند؛ «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»؛
1) . نهرو، جواهر لعل، نگاهى به تاريخ جهان، ج 1، ص: 317.
در پايان آيه براى تأكيد بيشتر مىگويد: «خداوند اين چنين آيات خود را روشن مىسازد تا هدايت شويد». بنا بر اين هدف نهايى هدايت و نجات شما است و چون پاى منافع و سرنوشت شما در ميان است بايد به آنچه گفته شد اهميت فراوان دهيد.
با تمام گفتگوهايى كه درباره اثر اعجازآميز اتحاد در پيشرفت اهداف اجتماعى و سربلندى اجتماعات گفته شده است، مىتوان گفت هنوز اثر واقعى آن شناخته نشده است.
امروز سدهاى عظيمى در نقاط مختلف جهان برپا شده كه مبدء توليد بزرگترين نيروهاى صنعتى است و سرزمينهاى وسيعى را زير پوشش آبيارى و روشنايى خود قرار داده است، اگر درست فكر كنيم مىبينيم اين قدرت عظيم چيزى جز نتيجه به هم پيوستن قدرتهاى ناچيز دانههاى باران نيست و آن گاه به اهميت
اتحاد و كوششهاى دسته جمعى انسانها واقف مىشويم.
در احاديث فراوانى كه از پيامبر(صلی الله علیه و آله) و پيشوايان بزرگ اسلام(علیهم السلام) به ما رسيده به لزوم و اهميت اين موضوع با عبارات مختلفى اشاره شده است:
در يك مورد پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) مىفرمايد:
«المؤمن للمؤمن كالبنيان يشيد بعضه بعضا؛ افراد با ايمان نسبت به يكديگر همانند اجزاى يك ساختمانند كه هر جزئى از آن جزء ديگر را محكم نگاه مىدارد.»
و نيز فرمود:
«المؤمنون كالنفس الواحدة؛ مؤمنان همچون يك روحند.»
و نيز میفرمايد:
«مثل المؤمنين فى توادهم و تراحمهم كمثل الجسد الواحد اذا اشتكى بعضه تداعى سائره بالسهر و الحمى؛ مثل افراد با ايمان در دوستى و نيكى به يكديگر همچون اعضاى يك پيكر است كه چون بعضى از آن رنجور شود و به درد آيد اعضاى ديگر را قرار و آرامش نخواهد بود.(1)»(2)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ريحُكُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرينَ»؛(3)
«و (فرمان) خدا و پيامبرش را اطاعت نماييد! و نزاع (و كشمكش) نكنيد، تا سست نشويد، و قدرت (و شوكت) شما از ميان نرود! و صبر و استقامت كنيد كه خداوند با استقامت كنندگان است!»
«وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ»؛ ظاهر سياق اين است كه منظور از «اطاعت» اطاعت دستوراتى است كه از ناحيه خدا و رسول راجع به امر جهاد و دفاع از حريم دين و بيضه اسلام صادر مىشود، و آيات جهاد و دستورات نبوى مشتمل بر آن است، مثل اينكه بايد اول تمام حجت كنند، و در حين جنگ متعرض زن و فرزند دشمن نشوند و بدون اطلاع دشمن بر ايشان شبيخون نزنند و همچنين احكام ديگر جهاد.
«وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ»؛ يعنى با نزاع و كشمكش در ميان خود ايجاد اختلاف نكنيد، و در نتيجه خود را دچار ضعف اراده مسازيد و عزت و دولت و يا غلبه بر دشمن را از دست مدهيد، چون اختلاف، وحدت كلمه و شوكت و نيروى شما را از بين مىبرد.
«وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»؛ يعنى همواره در برابر مصائب و ناملايمات جنگى كه دشمن به وسيله آن تهديدتان مىكند ملازم خويشتندارى و اكثرا در ذكر خدا و اطاعت او و رسولش بوده باشيد، و حوادث و سنگينى بار اطاعت شما را از جاى نكند و از پا درنياورد، و لذت معصيت و عجب و تكبر شما را گمراه نسازد.
و اگر امر به صبر را با جملۀ «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ» تأكيد فرمود براى اين است كه صبر قوىترين ياورى است كه در شدائد، و محكمترين ركنى است در برابر تلون در عزم و سرعت تحول در اراده.
و همين صبر است كه به انسان فرصت تفكر صحيح داده و به منزله خلوتى است كه در هنگام هجوم افكار پريشان و صحنههاى هولانگيز و مصائبى كه از هر طرف رو مىآورد به انسان فرصت مىدهد كه صحيح فكر نموده و رأى مطمئن و صد در صد اتخاذ كند، پس خداى سبحان با مردم صابر است.(1)
قرآن میفرماید:
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ * إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ * الَّذينَ
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج9، ص: 126.
يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ * وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدينَ»؛(1)
«آنچه را مأموريت دارى، آشكارا بيان كن! و از مشركان روى گردان (و به آنها اعتنا نكن)! ما شرّ استهزاكنندگان را از تو دفع خواهيم كرد؛ همانها كه معبود ديگرى با خدا قرار دادند؛ امّا به زودى مىفهمند! ما مىدانيم سينهات از آنچه آنها مىگويند تنگ مىشود (و تو را سخت ناراحت مىكنند). (براى دفع ناراحتى آنان) پروردگارت را تسبيح و حمد گو! و از سجده كنندگان باش!»
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ»؛ ابن عباس و ابن جريح و مجاهد و ابن زيد گويند: يعنى بدون ترس و بيم، امر خدا را آشكار كن. جبائى و اخفش گويند: يعنى ميان حق و باطل جدايى افكن. زجاج گويد: يعنى هر چه به آن امر شدهاى، ظاهر گردان. وى گويد:
«صدع» جدا كردن قسمتهاى شىء از قسمتهاى ديگر آن است.
«وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ»؛ و پيش از اينكه مأموريت جنگى پيدا كنى، با مشركين خصومت نكن. ابو مسلم گويد: يعنى از آنها نترس و به آنها توجهى نكن.
جبائى گويد: يعنى هر گاه تو را اذيت كنند، از آنها اعراض كن و در صدد پاسخ بر نيا.
«إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»؛ ما شر آنها كه تو را استهزا مىكنند، از سر تو كوتاه و آنها را هلاك مىكنيم.
1) . حجر / 94 الی 98.
ابن عباس و سعيد بن جبير گويند: پنج تن از قريش بودند كه پيامبر را استهزا مىكردند و خداوند آنها را هلاك كرد:
عاص بن وائل، وليد بن مغيره، ابو زمعه، اسود بن يغوث و حرث بن قيس.
برخى گويند: آنها شش نفر بودند و ششمى آنها حارث بن طلاطله- كه نام مادرش عيطله است- بود.
گويند: جبرئيل بر پيامبر نازل شد، در حالى كه آنان مشغول طواف خانه كعبه بودند و پيامبر در كنار كعبه ايستاده بود، وليد بن مغيره از كنارش گذشت و جبرئيل به ساقش اشاره كرد. هنگامى كه از كنار آهنگرى مىگذشت و لباسهايش را بر زمين مىكشيد، ميخى به لباسش آويخت و او از فرط خودخواهى براى كندن ميخ، خم نشد، بلكه با پايش مىخواست آن را بيندازد، ولى ميخ به ساقش نشست و سوراخ كرد، بر اثر اين زخم، همچنان بيمار بود تا در گذشت. هنگامى كه عاص بن وائل از كنار پيامبر گرامى عبور مىكرد، جبرئيل به پايش اشاره كرد. طولى نكشيد كه خارى به پايش خليد و بر اثر آن در گذشت. چون ابو زمعه (اسود بن مطلب بن عبد مناف) از آنجا گذشت، جبرئيل به چشمش اشاره كرد و كور شد و برخى گويند: برگ سبزى به جانب او پرتاب كرد و كور شد. او همواره سر خود را بديوار مىكوبيد، تا هلاك شد. هنگامى كه اسود از آنجا مىگذشت، جبرئيل به شكمش اشاره كرد و دچار بيمارى استسقا شد و در گذشت.
برخى گويند: بر اثر مسموميت، چنان رنگش سياه شده بود كه وقتى بخانه آمد، او را نشناختند. طولى نكشيد كه در گذشت، در حالى كه مىگفت: خداى محمد مرا كشت.
چون حارث بن طلاطله، آمد، به سرش اشاره كرد. در نتيجه، از بينيش چرك مىآمد تا جان سپرد. برخى گفتهاند: حرث بن قيس ماهى شور خورد و دچار عطش شد. او چندان آب خورد تا شكمش پاره شد و در گذشت.
اكنون خداوند آنان را به شرك، توصيف كرده، مىفرمايد:
«الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ»؛ آنها با خداوند يكتا خدايان ديگرى پرستيدند و به زودى خواهند دانست. بدين ترتيب، آنها را تهديد به عذاب مىكند.
«وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ»؛ اى محمد، ما مىدانيم كه از تكذيب و استهزاى آنان، تو دلتنگ مىشوى. اين جمله، به منظور تسليت و دلخوش كردن پيامبر است.
«فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ»؛ بگو: سبحان اللَّه و بحمده.
«وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ»؛ ضحاك و ابن عباس گويند: يعنى از نمازگزاران باش.
ابن عباس گويد: هر گاه پيامبر، دچار اندوه مىشد، به نماز مىپرداخت.
برخى گويند: يعنى خدا را به خاطر نعمتهايش حمد كن و از كسانى باش كه خدا را سجده كنند و عبادت خود
را براى او انجام دهند.
«وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ»؛ ابن عباس و حسن و مجاهد گويند: يعنى خدا را پرستش كن تا مرگت فرا رسد. قتاده گويد: يعنى خدا را عبادت كن تا هنگام مرگ نسبت به امور نيك و بد، يقين پيدا كنى. علت اينكه: مرگ را يقين ناميده، اين است كه: امرى يقينى و قطعى است.
احتمال مىرود كه منظور اين باشد كه: خدا را پرستش كن تا وقتى كه نسبت
بمرگ يقين پيدا كنى و مطمئن شوى كه هنگام خروج از دنيا فرارسيده است، چه در اين وقت ديگر تكليفى نيست.
زجاج گويد: يعنى همواره خدا را عبادت كن. اگر فقط مىگفت: خدا را عبادت كن و آن را مقيد به اين وقت نمىساخت، كافى بود كه انسان يك بار خدا را عبادت كند و مطيع شناخته شود، لكن با اين تعبير، انسان را ملزم مىكند كه تا زنده است، خدا را عبادت كند.(1)
قرآن میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»؛(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! (در برابر مشكلات و هوسها،) استقامت كنيد! و در برابر دشمنان (نيز)، پايدار باشيد و از مرزهاى خود، مراقبت كنيد و از خدا بپرهيزيد، شايد رستگار شويد!»
اين آيه آخرين آيه سوره آلعمران، و محتوى يك برنامه جامع چهار مادهاى براى عموم مسلمانان است، و به همين جهت با خطاب «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» آغاز شده است.
است همان استقامت و صبر و ايستادگى در برابر حوادث است، كه در حقيقت ريشه اصلى هر گونه پيروزى مادى و معنوى را تشكيل ميدهد، و هر چه در باره نقش و اهميت آن در پيشرفتهاى فردى و اجتماعى گفته شود كم است، اين همان چيزى است كه على(علیه السلام) در كلمات قصارش آن را به منزله سر در برابر بدن معرفى كرده؛ «ان الصبر من الايمان كالرأس من الجسد».
و ضمناً از اين دستور (صابروا) استفاده ميشود كه هر قدر دشمن بر استقامت خود بيفزايد ما نيز بايد بر پايدارى و استقامت خود بيفزائيم.
اين جمله به مسلمانان دستور آماده باش در برابر دشمن و مراقبت دائم از
مرزها و سرحدات كشورهاى اسلامى ميدهد، تا هرگز گرفتار حملات غافلگيرانه دشمن نشوند، و نيز به آنها دستور آماده باش و مراقبت هميشگى در برابر حملات شيطان و هوسهاى سركش ميدهد، تا غافلگير نگردند، و لذا در بعضى از روايات از على(علیه السلام) اين جمله، به مواظبت و انتظار نمازها يكى بعد از ديگرى تفسير شده است، زيرا كسى كه با اين عبادت مستمر و پى در پى دل و جان خود را بيدار ميدارد همچون سربازى است كه در برابر دشمن
حالت آماده باش به خود گرفته است.
خلاصه اينكه «مرابطه" معنى وسيعى دارد كه هر گونه آمادگى براى دفاع از خود و جامعه اسلامى را شامل ميشود. در فقه اسلامى نيز در باب جهاد بحثى تحت عنوان «مرابطه» يعنى آمادگى براى حفظ مرزها در برابر هجوم احتمالى دشمن ديده ميشود كه احكام خاصى براى آن بيان شده است. (براى اطلاع بيشتر به كتب فقهى مراجعه شود).
در بعضى از روايات به علماء و دانشمندان نيز" مرابط" گفته شده است.
امام صادق(علیه السلام) طبق روايتى ميفرمايد:
«علماء شيعتنا مرابطون فى الثغر الذى يلى ابليس و عفاريته و يمنعونه عن الخروج على ضعفاء شيعتنا و عن ان يتسلط عليهم ابليس؛(1)دانشمندان پيروان ما همانند مرزدارانى هستند كه در برابر لشكر ابليس صف كشيدهاند و از حمله كردن آنها به افرادى كه قدرت دفاع از خود ندارند جلوگيرى ميكنند.»
در ذيل اين حديث مقام و موقعيت آنها برتر و بالاتر از افسران و مرزدارانى كه در برابر هجوم دشمنان اسلام پيكار ميكنند شمرده شده است و اين به خاطر آن
1) . طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، فصل اول.
است كه آنها نگهبانان عقائد و فرهنگ اسلامند در حالى كه اينها حافظ مرزهاى جغرافيايى هستند، مسلماً ملتى كه مرزهاى عقيدهاى و فرهنگى او، مورد حملات دشمن قرار گيرد و نتواند به خوبى از آن دفاع كند در مدت كوتاهى از نظر سياسى و نظامى نيز شكست خواهد خورد.
«لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»؛ شما در سايه به كار بستن اين چهار دستور، مىتوانيد رستگار شويد و با تخلف از آنها راهى به سوى رستگارى نخواهيد داشت.
گاهى سؤال مىشود چرا در قرآن جملههايى با كلمۀ «لعل» شروع شده است مانند جملۀ «لعلكم تفلحون؛ شايد رستگار شويد.» و «لعلكم تتقون؛ شايد پرهيزكار شويد.» «لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ؛ شايد مشمول رحمت شويد.» در حالى كه كلمۀ «لعل» نوعى ترديد را مىرساند كه از مقام خداوند داناى به همه چيز، دور است، اين جمله اتفاقاً دستآويزى براى پارهاى از دشمنان اسلام شده و ميگويند اسلام به كسى وعده نجات قطعى نميدهد و وعده آن آميخته با ترديد است، زيرا بسيارى از اين وعدهها با كلمۀ «لعل» شروع شده است.
اتفاقاً اين تعبير يكى از نشانههاى عظمت و واقعبينى و واقعگويى قرآن مجيد است، زيرا قرآن اين كلمه را در جايى به كار مىبرد كه گرفتن نتيجه احتياج به شرائطى دارد كه به وسيله كلمۀ «لعل" اشاره اجمالى به آن شرائط شده است مثلاً سكوت كردن به هنگام شنيدن آيات قرآن و گوش فرا دادن به مضمون آيات به تنهايى كافى نيست كه انسان مشمول رحمت الهى شود بلكه علاوه بر آن، درك و فهم آيات و به كار بستن آنها نيز لازم است و لذا قرآن ميگويد: «و اذا قرء الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»؛(1)
«هنگامى كه قرآن خوانده ميشود گوش فرا دهيد و خاموش باشيد شايد مشمول رحمت شويد.»
اگر قرآن ميگفت حتما مشمول رحمت خواهيد شد دور از واقعبينى بود، زيرا همانطور كه گفتيم اين موضوع شرائط ديگرى هم دارد، ولى هنگامى كه ميگويد" شايد" سهم ساير شرايط محفوظ مانده است، ولى عدم توجه باين حقيقت موجب خردهگيرى بر اين آيات شده و حتى بعضى از دانشمندان ما نيز معتقد شدهاند كه «لعل» در اين گونه موارد معنى «شايد» نمىدهد در حالى كه اين سخن نيز يك نوع خلاف ظاهر بدون دليل است.
در آيه مورد بحث با اينكه اشاره به چهار ماده مهم از عالىترين دستورهاى اسلامى شده باز براى اينكه از بقيه برنامههاى سازنده اسلامى غفلت نشود كلمۀ «لعل» را به كار برده است.
به هر حال اگر مسلمانان امروز، آيۀ فوق را به عنوان يك شعار اسلامى در
1) . اعراف / 204.
برنامه زندگى خود پياده كنند بسيارى از مشكلاتى را كه اكنون با آن مواجه هستند حل خواهند نمود، امروز ضرباتى بر پيكر اسلام و مسلمين بر اثر زير پا گذاشتن و يا فراموش كردن همه يا بعضى از اين دستورهاى چهارگانه وارد مىشود كه بسيار دردناك است.
اگر روح استقامت و پايمردى در مسلمانان زنده شود، اگر در برابر افزايش تلاش و كوشش دشمنان، مسلمانان تلاش و كوشش بيشترى از خود نشان دهند، و اگر طبق فرمان مرابطه مراقبت كافى از مرزهاى جغرافيايى و فرهنگى و عقيدهاى بنمايند و هماره در برابر نقشههاى دشمنان، حالت آماده باش داشته باشند و علاوه بر همه اينها با تقواى فردى و اجتماعى، گناه و فساد را از جامعه خود دور كنند پيروزى آنها تضمين خواهد شد.
بار الها! به همه ما توفيق مرحمت كن كه اين دستورهاى حيات بخش كتاب آسمانيت را در زندگى به كار بريم و ما را مشمول رحمت و الطاف بىانتهاى خود گردان!.(1)
قرآن میفرماید:
«لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ وَ السَّائِلينَ وَ فِي الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ الْمُوفُونَ
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج3، ص: 234.
بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ»؛(1)«نيكى، (تنها) اين نيست كه (به هنگام نماز،) روىِ خود را به سوى مشرق و (يا) مغرب كنيد؛ (و تمام گفتگوى شما، در باره قبله و تغيير آن باشد؛ و همه وقت خود را مصروف آن سازيد؛) بلكه نيكى (و نيكوكار) كسى است كه به خدا، و روز رستاخيز، و فرشتگان، و كتاب (آسمانى)، و پيامبران، ايمان آورده؛ و مال (خود) را، با همه علاقهاى كه به آن دارد، به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه و سائلان و بردگان، انفاق مىكند؛ نماز را برپا مىدارد و زكات را مىپردازد؛ و (همچنين) كسانى كه به عهد خود- به هنگامى كه عهد بستند- وفا مىكنند؛ و در برابر محروميتها و بيماريها و در ميدان جنگ، استقامت به خرج مىدهند؛ اينها كسانى هستند كه راست مىگويند؛ و (گفتارشان با اعتقادشان هماهنگ است؛) و اينها هستند پرهيزكاران!»
همانگونه كه در تفسير آيات تغيير قبله گذشت، نصارا به هنگام عبادت رو به سوى شرق و يهود رو به سوى غرب كرده، عبادات خود را انجام مىدادند، اما خدا كعبه را براى مسلمين قبله قرار داد كه در طرف جنوب بود و حد وسط ميان آن دو محسوب مىشد.
و نيز ديديم كه مخالفين اسلام از يك سو و تازه مسلمانان از سوى ديگر چه سر و صدايى پيرامون تغيير قبله به راه انداختند.
1) . بقره / 177.
آيه فوق روى سخن را به اين گروهها كرده، مىگويد: «نيكى تنها اين نيست كه به هنگام نماز صورت خود را به سوى شرق و غرب كنيد و تمام وقت خود را صرف اين مسأله نمائيد»؛ «لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ».
«بر» (بر وزن ضد) در اصل به معنى توسعه است، سپس در معنى نيكيها و خوبيها و احسان، به كار رفته است، زيرا اين كارها در وجود انسان محدود نمىشود و گسترش مىيابد و به ديگران مىرسد و آنها نيز بهرهمند مىشوند.
و» بر «(بر وزن نر) جنبه وصفى دارد و به معنى شخص نيكوكار است، در اصل به معنى بيابان و مكان وسيع مىباشد، و از آنجا كه نيكوكاران روحى وسيع و گسترده دارند اين واژه بر آنها اطلاق مىشود.
قرآن سپس به بيان مهمترين اصول نيكيها در ناحيه ايمان و اخلاق و عمل ضمن بيان شش عنوان پرداخته چنين مىگويد: «بلكه نيكى (نيكوكار) كسانى هستند كه به خدا و روز آخر و فرشتگان و كتابهاى آسمانى و پيامبران ايمان آوردهاند»؛ «وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ».
در حقيقت اين نخستين پايه همه نيكيها و خوبيها است: ايمان به مبدء و معاد و برنامههاى الهى، و پيامبران كه مأمور ابلاغ و اجراى اين برنامهها بودند، و فرشتگانى كه واسطه ابلاغ اين دعوت محسوب مىشدند، ايمان به اصولى كه تمام وجود انسان را روشن مىكند و انگيزه نيرومندى براى حركت به سوى برنامههاى سازنده و اعمال صالح است.
جالب اينكه نمىگويد «نيكوكار» كسانى هستند كه... بلكه مىگويد: «نيكى» كسانى هستند كه... اين به خاطر آن است كه در ادبيات عرب و همچنين
بعضى زبانهاى ديگر هنگامى كه مىخواهند آخرين درجه تأكيد را در چيزى بيان كنند آن را به صورت مصدرى مىآورند نه به صورت وصف، مثلاً گفته مىشود على(علیه السلام) عدل جهان انسانيت است، يعنى آن چنان عدالت پيشه است كه گويى تمام وجودش در آن حل شده و سر تا پاى او در عدالت غرق گشته است، به گونهاى كه هر گاه به او نگاه كنى چيزى جز عدالت نمىبينى! و همچنين در نقطه مقابل آن مىگوئيم بنىاميه ذلت اسلام بودند گويى تمام وجودشان تبديل به خوارى شده بود.
بنا بر اين از اين تعبير ايمان محكم و نيرومندى در سطح بالا استفاده مىشود.
پس از ايمان به مسأله انفاق و ايثار و بخششهاى مالى اشاره مىكند و مىگويد:
«مال خود را با تمام علاقهاى كه به آن دارند به خويشاوندان و يتيمان و مستمندان و واماندگان در راه و سائلان و بردگان مىدهند»؛ «وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّائِلِينَ وَ فِي الرِّقابِ».
بدون شك گذشتن از مال و ثروت براى همه كس كار آسانى نيست، مخصوصاً هنگامى كه به مرحله ايثار برسد، چرا كه حب آن تقريباً در همه دلها است، و تعبير على حبه نيز اشاره به همين حقيقت است كه آنها در برابر اين خواسته دل براى رضاى خدا مقاومت مىكنند.
جالب اينكه در اينجا شش گروه از نيازمندان ذكر شدهاند: در درجه اول بستگان و خويشاوندان آبرومند، و در درجه بعد يتيمان و مستمندان، سپس آنهايى كه نيازشان كاملاً موقتى است مانند واماندگان در راه، بعد سائلان، اشاره به اينكه
نيازمندان همه اهل سؤال نيستند، گاهى چنان خويشتن دارند كه ظاهر آنها همچون اغنيا است در حالى كه در باطن سخت محتاجند، چنان كه قرآن در جاى ديگر مىگويد: «يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ»؛(1)
«افراد ناآگاه آنها را به خاطر شدت خويشتندارى اغنياء تصور مىكنند.» و سرانجام به بردگان اشاره مىكند كه نياز به آزادى و استقلال دارند هر چند ظاهراً نياز مادى آنها به وسيله مالكشان تأمين گردد.
سومين اصل از اصول نيكيها را بر پا داشتن نماز مىشمرد و مىگويد: «آنها نماز را برپا مىدارند»؛ «وَ أَقامَ الصَّلاةَ».
نمازى كه اگر با شرائط و حدودش، و با اخلاص و خضوع، انجام گيرد، انسان را از هر گناه باز مىدارد و به هر خير و سعادتى تشويق مىكند.
چهارمين برنامه آنها را اداء زكات و حقوق واجب مالى ذكر كرده مىگويد:
«آنها زكات را مىپردازند»؛ «وَ آتَى الزَّكاةَ».
بسيارند افرادى كه در پارهاى از موارد حاضرند به مستمندان كمك كنند اما در اداء حقوق واجب سهلانگار مىباشند، و به عكس گروهى غير از اداى حقوق واجب به هيچگونه كمك ديگرى تن در نمىدهند، حتى حاضر نيستند حتى يك دينار به نيازمندترين افراد بدهند، آيۀ فوق با ذكر «انفاق مستحبّ و ايثارگرى» از يك سو، و «اداى حقوق واجب» از سوى ديگر، اين هر دو گروه را از صف نيكوكاران واقعى خارج مىسازد و نيكوكار را كسى مىداند كه در هر دو ميدان انجام وظيفه كند.
و جالب اينكه در مورد انفاقهاى مستحبّ كلمه «عَلى حُبِّهِ» (با اينكه
1) . بقره / 273.
ثروت محبوب آنها است) را ذكر مىكند، ولى در مورد زكات واجب نه، چرا كه اداى حقوق واجب مالى يك وظيفه الهى و اجتماعى است و اصولاً نيازمندان- طبق منطق اسلام- در اموال ثروتمندان به نسبت معينى شريكند، پرداختن مال شريك نيازى به اين تعبير ندارد.
پنجمين ويژگى آنها را وفاى به عهد مىشمرد و مىگويد: «كسانى هستند كه به عهد خويش به هنگامى كه پيمان مىبندند وفا مىكنند»؛ «وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا».
چرا كه سرمايه زندگى اجتماعى اعتماد متقابل افراد جامعه است، و از جمله گناهانى كه رشته اطمينان و اعتماد را پاره مىكند و زيربناى روابط اجتماعى را سست مىنمايد ترك وفاى به عهد است، به همين دليل در روايات اسلامى چنين مىخوانيم كه مسلمانان موظفند سه برنامه را در مورد همه انجام دهند، خواه طرف مقابل، مسلمان باشد يا كافر، نيكوكار باشد يا بدكار، و آن سه عبارتند از:
وفاى به عهد، اداى امانت و احترام به پدر و مادر(1)
ص: 129 حديث 15.
.و بالاخره ششمين و آخرين برنامه اين گروه نيكوكار را چنين شرح مىدهد:
«كسانى هستند كه در هنگام محروميت و فقر، و به هنگام بيمارى و درد، و همچنين در موقع جنگ در برابر دشمن، صبر و استقامت به خرج مىدهند، و در برابر اين حوادث زانو نمىزنند»؛ «وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ»؛(2)و در پايان آيه به عنوان جمعبندى و تأكيد بر شش صفت عالى گذشته مىگويد: «اينها
كسانى هستند كه راست مىگويند و اينها پرهيزگارانند»؛ «أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ».
راستگويى آنها از اينجا روشن مىشود كه اعمال و رفتارشان از هر نظر با اعتقاد و ايمانشان هماهنگ است، و تقوا و پرهيزگاريشان از اينجا معلوم مىشود كه آنها هم وظيفه خود را در برابر «اللَّه» و هم در برابر نيازمندان و محرومان و كل جامعه انسانى و هم در برابر خويشتن خويش انجام مىدهند.
جالب اينكه شش صفت برجسته فوق هم شامل اصول اعتقادى و اخلاقى و هم برنامههاى عملى است.
در زمينه اصول اعتقادى تمام پايههاى اصلى ذكر شده، و از ميان برنامههاى عملى به انفاق و نماز و زكات كه سمبلى از رابطه خلق با خالق، و خلق با خلق است اشاره گرديده و از ميان برنامههاى اخلاقى تكيه بر وفاى به عهد و استقامت و پايدارى شده كه ريشه همه صفات عالى اخلاقى را تشكيل مىدهد.(1)
قرآن میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ في سَبيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثيرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيراً * لا يَسْتَوِي
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج1، ص: 598.
الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ في سَبيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدينَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدينَ عَلَى الْقاعِدينَ أَجْراً عَظيماً»؛(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه در راه خدا گام مىزنيد (و به سفرى براى جهاد مىرويد)، تحقيق كنيد! و به خاطر اينكه سرمايه ناپايدار دنيا (و غنايمى) به دست آوريد، به كسى كه اظهار صلح و اسلام مىكند نگوييد: «مسلمان نيستى»، زيرا غنيمتهاى فراوانى (براى شما) نزد خداست. شما قبلاً چنين بوديد؛ و خداوند بر شما منّت نهاد (و هدايت شديد). پس، (بشكرانه اين نعمت بزرگ،) تحقيق كنيد! خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است. (94) (هرگز) افراد باايمانى كه بدون بيمارى و ناراحتى، از جهاد بازنشستند، با مجاهدانى كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردند، يكسان نيستند! خداوند، مجاهدانى را كه با مال و جان خود جهاد نمودند، بر قاعدان [ترككنندگان جهاد] برترى مهمّى بخشيده؛ و به هر يك از اين دو گروه (به نسبت اعمال نيكشان،) خداوند وعده پاداش نيك داده، و مجاهدان را بر قاعدان، با پاداش عظيمى برترى بخشيده است.»
بعد از آنكه در آيات گذشته تأكيدات لازم نسبت به حفظ جان افراد بىگناه شد، در اين آيه يك دستور احتياطى
براى حفظ جان افراد بىگناهى كه ممكن است مورد اتهام قرار گيرند بيان مىكند و مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد هنگامى كه در راه جهاد گام بر ميداريد، تحقيق و جستجو كنيد و به كسانى كه اظهار اسلام
1) . نساء / 94 و 95.
مىكنند نگوئيد مسلمان نيستيد»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً».
و به اين ترتيب دستور مىدهد آنهايى را كه اظهار ايمان مىكنند با آغوش باز بپذيرند و هر گونه بد گمانى و سوء ظن را نسبت به اظهار ايمان آنها كنار بگذارند.
سپس اضافه ميكند كه مبادا به خاطر نعمتهاى ناپايدار اين جهان افرادى را كه اظهار اسلام مىكنند متهم كرده و آنها را به عنوان يك دشمن به قتل برسانيد و اموال آنها را به غنيمت بگيريد؛ «تبتغون عرض الحياة الدنيا»(1).
در حالى كه غنيمتهاى جاودانى و ارزنده در پيشگاه خدا است؛ «فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ».
گرچه در گذشته چنين بوديد و در دوران جاهليت جنگهاى شما انگيزه غارتگرى داشت؛ «كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ».(2)
ولى اكنون در پرتو اسلام و منتى كه خداوند بر شما نهاده است، از آن وضع نجات يافتهايد، بنا بر اين به شكرانه اين نعمت بزرگ لازم است كه در كارها تحقيق كنيد؛ «فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا».
و اين را بدانيد كه خداوند از اعمال و نيات شما آگاه است؛ «إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً».
1) . «عرض» (بر وزن مرض) به معنى چيزى است كه ثبات و پايدارى ندارد بنا بر اين «عرض الحياة الدنيا» به معنى سرمايههاى زندگى دنيا است كه همگى بدون استثناء ناپايدارند.
2) . در تفسير اين جمله احتمال ديگرى نيز داده شده است و آن اينكه خود شما نيز در آغاز اسلام آوردن چنين وضعى را داشتيد، يعنى با زبان گواهى به حقانيت اسلام داديد و از شما پذيرفته شد در حالى كه مكنون قلب شما بر كسى روشن نبود.
آيه فوق به خوبى اين حقيقت را روشن مىسازد كه هيچ مسلمانى نبايد براى هدف مادى گام در ميدان جهاد بگذارد و به همين دليل بايد نخستين اظهار ايمان را از طرف دشمن بپذيرد، و به نداى صلح او پاسخ گويد اگر چه از غنائم مادى فراوان محروم گردد، زيرا هدف از جهاد اسلامى توسعهطلبى و جمع غنائم نيست، بلكه هدف آزاد شدن انسانها از قيد بندگى بندگان و خداوند زور و زر است و هر زمان كه روزنه اميدى به سوى اين حقيقت گشوده شد بايد به سوى آن شتافت، آيۀ فوق مىگويد: «شما يك روز چنين افكار منحطى داشتيد و به خاطر سرمايههاى مادى خونهايى را مىريختيد، اما امروز آن برنامه به كلى دگرگون شده است، به علاوه مگر خود شما به هنگام ورود در اسلام غير از اظهار ايمان چه برنامه ديگرى داشتيد، چرا از قانونى كه خود از آن استفاده كردهايد درباره ديگران دريغ مىنمائيد؟!»
ممكن است با توجه به مضمون آيه چنين ايراد شود كه اسلام با قبول ادعاهاى ظاهرى مردم در مورد پيوستن به اين آئين زمينه را براى پرورش «منافق» در محيط اسلامى آماده مىكند و با اين برنامه، ممكن است عده زيادى از آن سوء استفاده كرده و با استتار در زير نام اسلام دست به اعمال جاسوسى و ضد اسلامى بزنند.
شايد هيچ قانونى در جهان نيست كه راه سوء استفاده در آن وجود نداشته
باشد، مهم اين است كه قانون داراى مصالح قابل ملاحظهاى باشد، اگر بنا شود اظهار اسلام به بهانه عدم آگاهى از مكنون قلب طرف، قبول نگردد، مفاسد بسيارى به بار مىآيد كه زيان آن به مراتب بيشتر است، و اصول عواطف انسانى را از بين خواهد برد، زيرا هر كس با ديگرى كينه و خرده حسابى داشته باشد مىتواند او را متهم كند كه اسلام او ظاهرى است و با مكنون دل او هماهنگ نيست و به اين ترتيب خونهاى بسيارى از بىگناهان ريخته شود.
از اين گذشته در آغاز گرايش به هر آئين افرادى هستند كه گرايشهاى ساده و تشريفاتى و ظاهرى دارند اما با گذشت زمان و تماس مداوم با آن آئين محكم و ريشهدار مىشوند، اين دسته را نيز نمىتوان طرد كرد.
خداوند متعال در سوره نساء میفرماید:
«لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً * دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كانَ اللَّهُ غَفوراً رَحِيماً»؛(1)«افراد با ايمانى كه بدون بيمارى و ناراحتى از جهاد باز نشستند يا مجاهدانى كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردند يكسان نيستند، خداوند مجاهدانى را كه با مال و جان خود جهاد نمودند بر قاعدان برترى بخشيده و به هر يك از اين دو دسته (به نسبت اعمال نيكشان) خداوند وعده پاداش نيك داده و
1) . نساء / 95 و 96.
مجاهدان را بر قاعدان برترى و پاداش عظيمى بخشيده است. درجات (مهمى) از ناحيه خداوند و آمرزش و رحمت (نصيب آنان مىگردد) و (اگر لغزشهايى داشتهاند) خداوند آمرزنده و مهربان است.»
در آيات گذشته سخن از جهاد در ميان بود، اين دو آيه مقايسهاى در ميان مجاهدان و غير مجاهدان به عمل آورده، مىگويد: «افراد با ايمانى كه از شركت در ميدان جهاد خوددارى مىكنند، و بيمارى خاصى كه آنها را از شركت در اين ميدان مانع شود ندارند، هرگز با مجاهدانى كه در راه خدا و اعلاى كلمه حق با مال و جان خود جهاد مىكنند يكسان نيستند»؛ «لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ».
روشن است كه منظور از قاعدون در اينجا افرادى هستند كه با داشتن ايمان به اصول اسلام، بر اثر نداشتن همت كافى، در جهاد شركت نكردهاند، در صورتى كه جهاد بر آنها واجب عينى نبوده، زيرا اگر واجب عينى بود، قرآن با اين لحن ملايم درباره آنها سخن نمىگفت و در آخر آيه به آنها وعده پاداش نميداد، بنا بر اين حتى در صورتى كه جهاد واجب عينى نباشد برترى روشن «مجاهدان» بر «قاعدان» قابل انكار نيست.
و به هر حال آيه كسانى را كه از روى نفاق و دشمنى از شركت در جهاد خوددارى كردهاند شامل نمىشود، ضمناً بايد توجه داشت تعبير «غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ» مفهوم وسيعى دارد كه تمام كسانى را كه به خاطر نقص عضو، يا بيمارى و يا ضعف فوقالعاده و مانند آنها قادر به شركت در جهاد نيستند، استثناء مىكند.
سپس برترى مجاهدان را بار ديگر به صورت صريحتر و آشكارتر بيان كرده و مىفرمايد: «خداوند مجاهدانى را كه با مال و جان خود در راهش پيكار مىكنند بر خوددارى كنندگان از شركت در ميدان جهاد برترى عظيمى بخشيده»؛ «فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً».(1)
ولى در عين حال چون همانطور كه گفتيم نقطه مقابل اين دسته از مجاهدان افرادى هستند كه جهاد براى آنها واجب عينى نبوده و يا اينكه به خاطر بيمارى و ناتوانى و علل ديگر قادر به شركت در ميدان جهاد نبودهاند لذا براى اينكه پاداش نيت صالح و ايمان و ساير اعمال نيك آنها ناديده گرفته نشود به آنها نيز وعده نيك داده و مىفرمايد: «به هر دو دسته (مجاهدان و غير مجاهدان) وعده نيك داده است»؛ «وَ كُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى».
ولى بديهى است ميان وعده نيكى كه به اين دو دسته داده شده است فاصله بسيار است- در حقيقت قرآن با اين بيان نشان مىدهد كه سهم هر كار نيكى در جاى خود محفوظ و فراموش نشدنى است، به خصوص اينكه سخن از قاعدانى است كه علاقمند به شركت در جهاد بودهاند و آن را يك هدف عالى و مقدس مىدانستند، ولى واجب عينى نبودن آن مانع از تحقيق بخشيدن به اين هدف عالى شده است، آنها نيز به اندازه علاقهاى كه به اين كار داشتهاند پاداش خواهند داشت، همچنين افراد اولى الضرر (كسانى كه به خاطر بيمارى و يا نقص
1) . درجة به صورت نكره ذكر شده، و همانطور كه در كتب ادبى آمده است نكره در اينگونه موارد براى بيان عظمت و اهميت است، گويا آن قدر درجه آنها بالا است كه كاملا شناخته نمىشود و اين همانند چيزى است كه به هنگام بيان ارزش فوق العاده چيزى گفته مىشود هيچكس قيمت آن را نمىداند!
عضو در ميدان جهاد شركت نكردهاند) در حالى كه با تمام وجود خود به آن علاقه داشته و عشق مىورزيدهاند نيز سهم قابل ملاحظهاى از پاداش مجاهدان خواهند داشت، چنان كه در حديثى از پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) نقل شده كه به سربازان اسلام فرمود:
«لقد خلفتم فى المدينة اقواما ما سرتم مسيرا و لا قطعتم واديا الا كانوا معكم و هم الذين صحت نياتهم و نصحت جيوبهم و هوت افئدتهم الى الجهاد و قد منعهم عن المسير ضرر او غيره؛ افرادى را در مدينه پشت سر گذاشتيد كه در هر گام در اين مسير با شما بودند (و در پاداشهاى الهى شركت داشتند) آنها كسانى بودند كه نيتى پاك داشتند و به اندازه كافى خير خواهى كردند و قلبهاى آنها مشتاق به جهاد بود، ولى موانعى همچون بيمارى و زيان و غير آن آنها را از اين كار باز داشت».(1)
ولى از آنجا كه اهميت جهاد در منطق اسلام از اين هم بيشتر است بار ديگر به سراغ مجاهدان رفته و تأكيد مىكند كه «خداوند مجاهدان را بر قاعدان اجر عظيمى بخشيده است»؛ «وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً».
اين اجر عظيم در آيه بعد چنين تفسير شده: درجات مهمى از طرف خداوند و آمرزش و رحمت او؛ «دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً».
و اگر در اين ميان افرادى ضمن انجام وظيفه خويش مرتكب لغزشهايى شدهاند و از كرده خويش پشيمانند خدا به آنها نيز وعده آمرزش داده و در پايان آيه مىفرمايد: «وَ كانَ اللَّهُ غَفوراً رَحِيماً».
1) . فیض كاشانى، محمد بن شاه مرتضى، تفسیر صافى، ذيل آيۀ فوق.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
در آيۀ فوق سه بار نام «مجاهدان» به ميان آمده، در نخستين بار مجاهدان همراه با «هدف» و «وسيله» جهاد ذكر شدهاند؛ «الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ» و در مرتبه دوم نام مجاهدان فقط با وسيله جهاد، ذكر شده اما سخنى از هدف به ميان نيامده است؛ «الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ» و در مرحله آخر تنها نام مجاهدان به ميان آمده است؛ «المجاهدين...» و اين يكى از نكات بارز بلاغت در كلام است كه چون شنونده مرحله به مرحله به موضوع آشناتر مىشود از قيود و مشخصات آن مىكاهند و كار آشنايى بجايى مىرسد كه تنها با يك اشاره همه چيز معلوم مىشود.
در آيه نخست برترى مجاهدان را بر قاعدان به صورت مفرد (درجه) ذكر شده در حالى كه در آيه دوم به صورت جمع (درجات) آمده است، روشن است كه ميان اين دو تعبير منافاتى نيست، زيرا در تعبير اول منظور بيان اصل برترى مجاهدان بر غير آنها است، ولى در تعبير دوم اين برترى را شرح مىدهد، و لذا با ذكر «مغفرت» و «رحمت» نيز توأم شده است، و به عبارت ديگر تفاوت ميان اين دو تفاوت ميان «اجمال» و «تفصيل» است.
ضمناً از تعبير به «درجات» نيز مىتوان اين معنى را استفاده كرد كه مجاهدان همه در يك حد و پايه نيستند و به اختلاف درجه اخلاص و فداكارى و تحمل ناراحتيها، مقامات معنوى آنها مختلف است، زيرا مسلم است همه مجاهدانى
كه در يك صف در برابر دشمن مىايستند به يك اندازه، جهاد نمىكنند و به يك اندازه اخلاص ندارند، بنا بر اين هر يك، به تناسب كار و نيت خود پاداش مىگيرند.
جهاد يك قانون عمومى در عالم آفرينش است، و همه موجودات زنده جهان اعم از نباتات و حيوانات به وسيله جهاد موانع را از سر راه خود بر مىدارند، تا بتوانند به كمالات مطلوب خود برسند.
و به عنوان مثال، ريشه درختى را مىبينيم كه براى به دست آوردن غذا و نيرو، به طور دائم در حال فعاليت و حركت است، و اگر روزى اين فعاليت و كوشش را ترك گويد، ادامه زندگى براى او غير ممكن است.
به همين دليل در هنگامى كه در حركت خود در اعماق زمين با موانعى برخورد كند، اگر بتواند آنها را سوراخ كرده و از آنان مىگذرد، عجيب اين است كه ريشههاى لطيف گاهى همانند متههاى فولادى با موانع به نبرد بر مىخيزند، و اگر احيانا اين توانايى را نداشت، راه خود را كج كرده و با دور زدن از آن مانع مىگذرد.
در وجود خود ما در تمام شبانه روز حتى در ساعاتى كه در خوابيم نبرد عجيبى ميان گلبولهاى سفيد خون ما و دشمنان مهاجم وجود دارد، كه اگر يك ساعت اين جهاد خاموش گردد و مدافعان كشور تن دست از پيكار
بكشند، انواع ميكربهاى موذى در دستگاههاى مختلف رخنه كرده، و سلامت ما را به مخاطره خواهند افكند.
و عين همين مطلب در ميان جوامع انسانى و اقوام و ملل عالم وجود دارد، آنانى كه هميشه در حال «جهاد» و «مراقبت» به سر مىبرند، همواره زنده و پيروزند،
و ديگرانى كه به فكر خوشگذرانى و ادامه زندگى فردى هستند، دير يا زود از بين رفته و ملتى زنده و مجاهد جاى آنها را خواهند گرفت. و همين است كه رسول گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله) مىفرمايد:
«فمن ترك الجهاد البسه اللَّه ذلا و فقرا فى معيشته و محقا فى دينه ان اللَّه اعز امتى بسنابك خيلها و مراكز رماحها؛(1)
آن كس كه جهاد را ترك گويد، خدا بر اندام او لباس ذلت مىپوشاند، و فقر و احتياج بر زندگى، و تاريكى بر دين او سايه شوم مىافكند، خداوند پيروان مرا به وسيله سم ستورانى كه به ميدان جهاد پيش مىروند و به وسيله پيكانهاى نيزهها، عزت مىبخشد.»
و به مناسبت ديگرى مىفرمايد:
«اغزوا تورثوا ابنائكم مجدا؛(2)جهاد كنيد تا مجد و عظمت را براى فرزندانتان به ميراث بگذاريد!»
و امير مؤمنان على(علیه السلام) در ابتداى خطبه جهاد چنين مىفرمايد:
«...فان الجهاد باب من ابواب الجنة فتحه اللَّه لخاصة اوليائه و هو لباس التقوى و درع اللَّه الحصينة و جنته الوثيقة، فمن تركه رغبة عنه البسه اللَّه ثوب الذل و شمله البلاء و ديث بالصغار و القماءة...؛(3)
جهاد درى است از دربهاى بهشت، كه خداوند آن را به روى دوستان خاص خود گشوده است، جهاد، لباس پر فضيلت «تقوى» است جهاد، زره نفوذناپذير الهى است، جهاد، سپر محكم پروردگار است، آن كس كه جهاد را ترك
گويد، خداوند بر اندام او لباس ذلت و بلا مىپوشاند، و او را در مقابل ديدگاه مردم خوار و ذليل جلوه مىدهد...»
ضمناً بايد توجه داشت كه جهاد، تنها به معنى جنگ و نبرد مسلحانه نيست بلكه هر نوع تلاش و كوششى را كه براى پيشبرد اهداف مقدس الهى انجام گيرد، شامل مىشود، و به اين ترتيب علاوه بر نبردهاى دفاعى و گاهى تهاجمى، مبارزات علمى، منطقى، اقتصادى، فرهنگى و سياسى را نيز در بر مىگيرد.(1)
قرآن میفرماید:
«إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً في كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكينَ كَافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقينَ * إِنَّمَا النَّسيءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً لِيُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ * يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قيلَ لَكُمُ انْفِرُوا في سَبيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ أَ رَضيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الْآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلاَّ قَليلٌ إِلاَّ تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَليماً وَ يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ وَ لا تَضُرُّوهُ شَيْئاً وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ * إِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذينَ كَفَرُوا
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج4، ص: 74.
السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا وَ اللَّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ»؛(1)«تعداد ماهها نزد خداوند در كتاب الهى، از آن روز كه آسمانها و زمين را آفريده، دوازده ماه است؛ كه چهار ماه از آن، ماه حرام است؛ (و جنگ در آن ممنوع مىباشد.) اين، آيين ثابت و پابرجا (ى الهى) است! بنا بر اين، در اين ماهها به خود ستم نكنيد (و از هر گونه خونريزى بپرهيزيد)! و (به هنگام نبرد) با مشركان، دسته جمعى پيكار كنيد، همان گونه كه آنها دسته جمعى با شما پيكار مىكنند؛ و بدانيد خداوند با پرهيزگاران است! نسىء [جا به جا كردن و تأخير ماههاى حرام]، افزايشى در كفر (مشركان) است؛ كه با آن، كافران گمراه مىشوند؛ يك سال، آن را حلال، و سال ديگر آن را حرام مى كنند، تا به مقدار ماههايى كه خداوند تحريم كرده بشود (و عدد چهار ماه، به پندارشان تكميل گردد)؛ و به اين ترتيب، آنچه را
خدا حرام كرده، حلال بشمرند. اعمال زشتشان در نظرشان زيبا جلوه داده شده؛ و خداوند جمعيّت كافران را هدايت نمىكند! اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چرا هنگامى كه به شما گفته مىشود: به سوى جهاد در راه خدا حركت كنيد! بر زمين سنگينى مىكنيد (و سستى به خرج مىدهيد)؟! آيا به زندگى دنيا به جاى آخرت راضى شدهايد؟! با اينكه متاع زندگى دنيا، در برابر آخرت، جز اندكى نيست! اگر (به سوى ميدان جهاد) حركت نكنيد، شما را مجازات دردناكى مىكند، و گروه ديگرى غير از شما را به جاى شما قرار مىدهد؛ و هيچ زيانى به او نمىرسانيد؛ و خداوند بر هر چيزى تواناست! اگر او را يارى نكنيد، خداوند او را يارى كرد؛ (و در مشكلترين ساعات، او را تنها نگذاشت؛) آن هنگام كه كافران او را (از مكّه) بيرون كردند، در حالى كه دوّمين نفر بود (و يك نفر بيشتر همراه نداشت)؛ در آن هنگام كه آن دو در غار بودند، و او به همراه خود مىگفت: غم مخور، خدا با ماست! در اين موقع، خداوند سكينه (و آرامش) خود را بر او
1) . توبه / 36 الی 40.
فرستاد؛ و با لشكرهايى كه مشاهده نمىكرديد، او را تقويت نمود؛ و گفتار (و هدف) كافران را پايين قرار داد، (و آنها را با شكست مواجه ساخت؛) و سخن خدا (و آيين او)، بالا (و پيروز) است؛ و خداوند عزيز و حكيم است!»
در اين دو آيه حرمت ماههاى حرام يعنى ذىالقعده، ذىالحجه، محرم و رجب بيان شده و حرمتى كه در جاهليت داشت تثبيت گرديده و قانون تأخير حرمت يكى از اين ماهها كه از قوانين دوره جاهليت بود لغو اعلام شده، و نيز مسلمين مأمور شدهاند بر اينكه با همه مشركين كارزار كنند.
«إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ»؛ كلمۀ «شهر» مانند كلمۀ «سنة» و «اسبوع» از لغاتى است كه عموم مردم از قديمىترين اعصار آنها را مىشناختهاند. و چنين به نظر مىرسد كه بعضى از اين اسامى باعث پيدايش بعضى ديگر شده و در تنبه مردم به آن بعضى ديگر اثر داشته، چون به طور مسلم اولين تنبهى كه انسان پيدا كرده تنبه به تفاوت فصول چهارگانه سال بوده، بعدا متوجه شده كه دوباره همين چهار فصل تكرار شده، (از اين رو ناگزير شده كه هر دورى از اين چهار فصل را به يك اسم بنامد كه در عربى" سنه» و در فارسى" سال» و در زبانهاى ديگر به كلمات ديگرى ناميده شده است) آن گاه متوجه شده كه هر يك از اين فصول تقسيماتى دارند كه كوتاهتر از خود فصل است، و اين تقسيمات را از اختلاف اشكال ماه فهميده و ديدهاند كه در هر فصلى سه نوبت قرص ماه به صورت هلال درمىآيد، و طول هر نوبت قريب به سى روز
است، در نتيجه سال را كه از يك نظر به چهار فصل تقسيم شده بود از اين نظر به دوازده ماه تقسيم نموده و براى هر ماه نامى تعيين نمودند.
و ليكن بايد دانست چهار فصلى كه محسوس انسان است همان سال شمسى است كه از سيصد و شصت و پنج روز و چند ساعت مركب شده، و اين سال با سال قمرى كه دوازده ماه قمرى و قريب به سيصد و پنجاه و چهار روز است منطبق نمىشود مگر با رعايت حساب كبيسه، و با آنكه حساب سال شمسى دقيقتر است مع ذلك مردم، سال قمرى را (به خاطر اينكه محسوستر است و خرد و كلان، عالم و جاهل و شهرى و دهاتى مىتوانند با نگاه به ماه استفاده خود را نموده و زمان را تعيين نمايد) پيروى مىكنند.
هم چنان كه در تقسيم ماه به چهار هفته با اينكه با حساب دقيق درست درنمىآيد دچار اين سهلانگارى شدهاند، و نسلهاى بعدى هم با اينكه د ر حساب سال و ماه تجديد نظر نموده و آن دو را رصدبندى كرده و در نتيجه ماههاى قمرى را به ماههاى شمسى مبدل نموده مع ذلك حساب هفته را به اعتبار خود باقى گذارده و هيچ گونه تغييرى در آن ندادهاند.
البته، همه اينها كه گفته شد مربوط است به ساكنين قسمت عمده مسكونى كره زمين كه عبارتست از كشورها و شهرهاى استوايى و معتدله شمالى و جنوبى و كشورهايى كه عرض آنها از خط استواء بيش از شصت و هفت درجه نيست، و اما نقاطى كه عرضشان از خط استواء بيش از اين است، حساب سال و ماه آنها حساب ديگرى است، و هر چه به قطب نزديكتر شود حساب ديگرى
پيدا مىكند، تا آنجا كه در دو نقطه قطب شمالى و جنوبى، سال عبارت مىشود از يك روز (بطول شش ماه) و يك شب (بطول شش ماه).
و به همين جهت ساكنين قسمت عمده زمين وقتى مجبور مىشوند كه با ساكنان دو قطب كه البته خيلى هم اندكند، ارتباط پيدا كنند ناگزير مىشوند به همين حساب، سال و ماه و هفته و روز خودشان را در آنجا به كار برند (مثلاً هر بيست و چهار ساعت را يك شبانه روز حساب كنند)، بنا بر اين مىتوان گفت حساب سال، ماه و هفته حسابى است كه در تمامى مكان كره زمين به كار مىرود.
از سوى ديگر، اين حساب تنها در كره ما معتبر است و اما ساير كواكب و كرات آسمانى هر كدام حساب
جداگانهاى دارند، مثلاً سال در هر يك از كرات و سيارات منظومه شمسى عبارتست از مدت زمانى كه در آن زمان فلان سياره يك بار به دور خورشيد بچرخد، اين حساب سال شمسى آن سياره است، و اگر سيارهاى باشد كه داراى قمر و يا اقمارى بوده باشد البته ماه قمرىاش ماه ديگرى است كه در علم هيئت به طور مفصل بيان شده.
مراد از ماههاى دوازده گانه در «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً...»
پس اينكه فرمود: «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً...»، ناظر است به ماههاى قمرى كه گفتيم داراى منشاى است حسى، و آن تحولاتى است كه كره ماه به خود گرفته و در نتيجه خود را به اهل زمين به اشكال مختلفى نشان مىدهد.
و دليل اينكه گفتيم منظور از آن، ماههاى قمرى است اين است كه:
اولاً بعد از آن فرموده: «مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ» و اين معنا ضرورى و مورد اتفاق است
كه اسلام از ماههاى دوازدهگانه، چهار ماه قمرى يعنى ذىالقعده، ذىالحجه، محرم و رجب را حرام دانسته نه چهار ماه شمسى را.
و ثانياً فرموده: «عِنْدَ اللَّهِ» و نيز فرموده: «فِي كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ»، چون همه اين قيدها دليل است بر اينكه عدد نام برده در آيه عددى است كه هيچ تغيير و اختلافى در آن راه ندارد، چون نزد خدا و در كتاب خدا دوازده است، و در سوره «يس» فرموده: «آفتاب را چنين قرار داد كه در مدار معينى حركت كند، و ماه را چنين مقدر فرمود كه چون بند هلالى شكل خوشه خرما منزلهايى را طى نموده دوباره از سر گيرد، نه آفتاب به ماه برخورد، و نه شب از روز جلو افتد، بلكه هر يك از آن اجرام در مدارى معين شناورى كنند»، پس دوازدهگانه بودن ماه حكمى است نوشته در كتاب تكوين، و هيچ كس نمىتواند حكم خداى تعالى را پس و پيش كند.
و پر واضح است كه ماههاى شمسى از قراردادهاى بشرى است، گر چه فصول چهارگانه و سال شمسى اينطور نبوده و صرف اصطلاح بشرى نيست، و ليكن ماههاى آن صرف اصطلاح است به خلاف ماههاى قمرى كه يك واقعيت تكوينى است و به همين جهت آن دوازده ماهى كه داراى اصل ثابتى باشد همان دوازده ماه قمرى است نه شمسى.
بنا بر اين بيان، معناى آيه چنين مىشود: «شماره ماههاى سال دوازده ماه است كه سال از آن تركيب مىيابد و اين شمارهاى است در علم خداى سبحان و شمارهايست كه كتاب تكوين و نظام آفرينش از آن روزى كه آسمانها و زمين خلق شده و اجرام فلكى براه افتاده و پارهاى از آنها به دور كره زمين بگردش درآمدند آن را تثبيت نمود» و به همين جهت بايد گفت:
ماههاى قمرى و دوازدهگانه بودن آنها اصل ثابتى از عالم خلقت دارد.
و از اينجا به خوبى روشن مىگردد اينكه بعضى از مفسرين(1)
گفتهاند: منظور از «كتاب اللَّه در آيه مورد بحث، قرآن و يا كتاب ديگرى از مقوله دفتر و كاغذ است كه اسامى ماهها در آن نوشته شده" تا چه اندازه فاسد است.(2)
«مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ»؛ كلمۀ «حرم» جمع «حرام» است كه به معناى هر چيز ممنوعى است. و كلمۀ «قيم» به معناى كسى است كه قيام به اصلاح مردم نموده و بر اداره امور حيات و حفظ شؤون ايشان مهيمن و مسلط باشد.
و مقصود از آن چهار ماهى كه حرام است به دليل نقلى قطعى ماه ذىالقعده، ذىالحجه، محرم و رجب است كه جنگ در آنها ممنوع شده. و جملۀ «مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ" كلمه تشريع است نه اينكه بخواهد خبرى بدهد، به دليل اينكه دنبالش مىفرمايد: «اين است آن دين قائم به مصالح مردم».
و همانطور كه اشاره شد منظور از حرام نمودن چهار ماه حرام، اين است كه مردم در اين ماهها از جنگيدن
با يكديگر دست بكشند، و امنيت عمومى همه جا حكمفرما شود تا بزندگى خود و فراهم آوردن وسائل آسايش و سعادت خويش برسند، و به عبادت و طاعات خود بپردازند.
و اين حرمت، از شرايعى است كه ابراهيم(علیه السلام) تشريع كرده بود، و عرب آن را
حتى در دوران جاهليت كه از دين توحيد بيرون بوده و بت مىپرستيدند محترم مىداشتند، چيزى كه هست قانونى داشتند به نام «نسىء» و آن اين بود كه هر وقت مىخواستند اين چهار ماه و يا يكى از آنها را با ماه ديگرى معاوضه نموده مثلاً به جاى محرم، صفر را حرام مىكردند، و در محرم كه ماه حرام بود به جنگ و خونريزى مىپرداختند، و اين قانون را آيه بعدى متعرض است.
كلمۀ «ذلك» در جملۀ «ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» اشاره است به حرمت چهار ماه مذكور، و كلمۀ «دين» همانطورى كه اطلاق مىشود بر مجموع احكامى كه خداوند بر انبياى خودش نازل كرده (از قبيل دين موسى، دين عيسى و دين خاتم انبياء(علیه السلام) همچنين اطلاق بر بعضى از آن احكام نيز مىشود، و به همين جهت معناى جمله مورد بحث اين مىشود كه: تحريم چهار ماه از ماههاى قمرى، خود دينى است كه مصالح بندگان را تأمين و تضمين مىنمايد.
نظير اين تعبير در آيۀ «جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ»؛(1)آمده كه در جلد ششم اين كتاب بيانش گذشت.
ضميرى كه در جملۀ «فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ» به كار رفته راجع است به كلمۀ «اربعة» نه به كلمۀ «اثْنا عَشَرَ»، زيرا همانطورى كه فراء هم گفته اگر راجع به اثنا عشر بود جا داشت به جاى «فيهن» بفرمايد «فيها»، علاوه بر اين، اگر راجع به كلمه اثنا عشر كه به معناى يك سال تمام است مىبود، به قول بعضىها اين اشكال متوجه مىشد كه در اين صورت معناى جملۀ «فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ» اين باشد كه دائماً بخود ستم نكنيد، و با در نظر گرفتن اينكه جمله مذكور نتيجه دوازده
1) . «خداوند كعبه بيت الحرام را مايه قوام مردم قرار داد، و همچنين شهر حرام را.» (مائده آيه 97)
بودن ماهها است آن وقت وجه روشنى براى استنتاج آن به نظر نمىرسد، (و اين سؤال به نظر هر كس مىرسد كه دوازدهگانه بودن ماهها چه ربطى دارد به اينكه انسان در همه سالهاى عمرش به خود ستم نكند).
بخلاف اينكه ضمير نامبرده راجع باشد به چهار ماه كه در اين صورت استنتاج مزبور روشن و مربوط خواهد بود، زيرا معناى آيه اين مىشود كه به خاطر اينكه خداوند اين چهار ماه را حرام كرده حرمتش را نگاه داريد و در آنها به خود ستم نكنيد.
پس نهى از ظلم كردن در اين چند ماه دليل بر عظمت و مؤكد بودن احترام آنها است، همچنان كه وقوع اين نهى خاص بعد از نهى عام، دليل ديگرى است بر مؤكد بودن آن، و مثل اين است كه بگوئيم هيچ وقت ظلم مكن، و در اين چند روزه ظلم مكن.
و اين جمله، يعنى جملۀ «فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ» هر چند از نظر اطلاق لفظ نهى از هر ظلم و معصيتى است، ليكن سياق آيه قرينه است بر اينكه مقصود أهم از آن، نهى از قتال در اين چند ماه است.
معناى كلمۀ «كافة» و جملۀ «قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً»
«وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ»؛ راغب در مفردات گفته: كلمۀ «كف» به معناى كف دست آدمى است كه آن را باز و بسته مىكند، و معناى «كففته» اين است كه من او را با كف دست زدم و دفع كردم، و به همين مناسبت متعارف شده كه اين كلمه را در معناى دفع
هر چند كه با كف دست صورت نگيرد استعمال شود، حتى شخص كور را هم به خاطر اينكه چشمش بسته شده مكفوف گفتهاند.
و در آن آيه كه مىفرمايد: «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ» معنايش اين است كه ما از فرستادن تو منظورى جز اين نداشتيم كه مانع ايشان از معصيت بوده باشى.
و «تاء»اى كه در آخر «كافة» آمده، مانند تاءاى كه در آخر كلمات: «راوية»، «علامة» و «نسابة» آمده براى مبالغه است، و همچنين در آن آيه ديگر كه مىفرمايد: «وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً»؛ كه بعضى گفتهاند معنايش اين است كه «شما با مشركين كارزار كنيد در حالى كه ايشان را دفع دهنده باشيد، همچنان كه ايشان با شما كارزار مىكنند و مىخواهند شما را دفع دهند».
ليكن بعضى ديگر گفتهاند «كافة» به معناى جماعت است و آيه بدين معنا مىباشد:
«با ايشان دسته جمعى كارزار كنيد همانطورى كه آنها همگى با شما كارزار مىكنند»، چون جماعت را به خاطر نيرومنديش كافة مىگويند، همچنان كه «وازعة" هم مىنامند، و به همين معنا در آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً» آمده(1).
و در مجمع البيان گفته: كلمۀ «كافة» به معناى احاطه، و ماخوذ است از «كافة الشيء» كه به معناى آخرين حد و كناره هر چيز است كه وقتى بدانجا
1) . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، مادۀ «الكف».
رسيديم ديگر از پيشروى بيش از آن خوددارى مىكنيم. و اصل كلمۀ «كف» به معناى خوددارى و جلوگيرى است(1).
اين كلمه در هر دو جاى آيه مورد بحث، حال است از ضميرى كه به مسلمين و يا مشركين برمىگردد و يا در اولى حال است از مسلمين و در دومى از مشركين، و يا به عكس.
پس در اينجا چهار احتمال هست، و از اين چهار وجه آنكه زودتر از بقيه به ذهن مىرسد وجه چهارمى است، و آن اين است كه بگوئيم كافة اولى حال است از مشركين و دومى از مسلمين، و اين تبادرى كه به ذهن دارد، براى اين است كه از نظر لفظ، اولى به مشركين نزديكتر است و دومى به مسلمين و بنا بر اين معناى آيه چنين مىشود: «با مشركين همهشان جنگ كنيد همچنان كه ايشان با همه شما سر جنگ داشته و كارزار مىكنند».
در نتيجه آيه شريفه مانند آيۀ «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ» مىشود كه قتال با همه مشركين را واجب مىسازد، و هر حكمى را كه آن آيه نسخ كرده اين نيز نسخ مىكند، و هر آيه ديگرى كه آن را تخصيص دهد و يا مقيد كند، اين را نيز تخصيص داده و مقيد مىسازد.
البته اين را هم بايد دانست كه اين آيه با همه اين احوال تنها متعرض قتال با مشركين، يعنى بتپرستان است، و شامل اهل كتاب نيست، زيرا قرآن هر چند تصريحاً و يا تلويحاً نسبت شرك به اهل كتاب داده ليكن هيچ وقت كلمه مشرك را بر آنان اطلاق نكرده، و اين كلمه را به طور توصيف، تنها در مورد بتپرستان به كار
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص: 27.
برده. به خلاف كلمه كفر كه يا به صيغه فعل، و يا به صيغه وصف به ايشان نسبت داده، همانطورى كه به بتپرستان اطلاق نموده.
اين را گفتيم تا كسى خيال نكند آيه مورد بحث يعنى آيۀ «و قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً» ناسخ آيه اخذ جزيه از اهل كتاب و يا مخصص و يا مقيد آنست، البته در آيه مورد بحث وجوه ديگرى نيز گرفتهاند كه چون فايدهاى در نقل آن نبود از نقلش صرفنظر كرديم.
جملۀ «وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ» تعليم و يادآورى و در عين حال تحريك بر اتصاف به صفت تقوى است، و در نتيجه چند فايده بر آن مترتب است: اول اينكه پرهيزكاران را به نصرت الهى و غلبه و پيروزى بر دشمن وعده مىدهد و مىفهماند كه پيروزى همواره با حزب خدا است. دوم اينكه مؤمنين را نهى مىكند از اينكه در جنگها از حدود خدايى تجاوز نموده زنان و كودكان و كسانى را كه تسليم شدهاند به قتل برسانند همچنان كه خالد در جنگ حنين زنى را به قتل رسانده بود و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كسى را نزد او فرستاد و از اين عمل نكوهيدهاش نهى فرمود، و نيز مردانى از قبيله بنىجذيمه را با اينكه اسلام آورده بودند كشته بود و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خون بهاى ايشان را پرداخت و سه مرتبه به درگاه خدا از عمل خالد بيزارى جست، و نيز اسامه مردى يهودى را كه اظهار اسلام كرده بود كشت و به همان خاطر آيۀ «و لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ»؛(1)نازل گرديد.
1) . «به كسانى كه بشما سلام عرضه مىدارد نگوئيد مؤمن نيستى شما(با اين سخن) مال دنيا را طلب مىكند با اينكه نزد خدا غنيمتهاى بسيار هست.» (نساء آيه 94)
«إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ...»؛ «نسا الشيء ينسوه و نساء و منساة و نسيئاً» به معناى تأخير انداختن است، گاهى هم به آن ماهى كه حرمتش تأخير انداخته شده مىگويند: «نسىء». عرب را در جاهليت رسم چنين بود كه وقتى دلشان مىخواست در يكى از چهار ماه حرام كه جنگ در آنها حرام بوده جنگ كنند موقتا حرمت آن ماه را برداشته به ماهى ديگر مىدادند، و آن ماهى را كه حرمتش را برداشته بودند «نسىء» مىناميدند. و اما اينكه اين عمل را چگونه انجام مىدادهاند در جزئيات آن، گفتار مفسرين و مورخين مختلف
است.
آنچه از خلال كلامى كه در آيه شريفه است برمىآيد اين است كه اعراب چنين سنتى در باره ماههاى حرام داشته و آن را نسىء مىناميدهاند، و از كلمه مزبور اين مقدار استفاده مىشود كه حرمت يكى از اين ماهها را به ماهى ديگر غير از ماههاى حرام داده، حرمت خود آن ماه را تأخير مىانداختند، نه اينكه بكلى ابطال نموده ماه مورد نظرشان را حلال كنند.
چون مىخواستند هم ضرورت خود را رفع نموده و هم سنت قومى خود را كه از پيشينيان خود از ابراهيم(علیه السلام) به ارث برده بودند حفظ كنند. به همين منظور تحريم آن را بكلى لغو نمىكردند بلكه آن را تا رسيدن يكى از ماههاى حلال تأخير مىانداختند. گاهى اين تأخير تنها براى يك سال بود و گاهى براى بيش از يك سال، و آن گاه بعد از تمام شدن مدت تأخير دوباره ماههاى حرام را طبق سنت ابراهيم حرام مىنمودند.
و اين عمل از آنجايى كه يك نوع تصرفى است در احكام الهى و از آنجايى
كه مردم جاهليت مشرك و به خاطر پرستش بت كافر بودند لذا خداى تعالى اين عملشان را زياده در كفر ناميده.
خداى تعالى حكمى را كه مترتب بر حرمت ماههاى حرام است ذكر كرده و فرموده:
«پس در آن ماهها بخود ظلم مكنيد» و روشنترين مصاديق ظلم قتل نفس است، همچنان كه در آيۀ «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ»؛(1)به عنوان تنها مصداق آن از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سؤال شده است. و همچنين نظير آن آيۀ «لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ»؛(2)و آيۀ «جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ الْهَدْيَ وَ الْقَلائِدَ»؛(3)مىباشد.
و همچنين مصداق و اثر روشن حرام بودن بيت و يا حرم، همان ايمنى از قتل است، چنان كه فرموده: «وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً»؛(4)و نيز فرموده: «أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً».(5)
همه اين سخنان براى استشهاد بر اين بود كه كلمه نسىء كه در آيه مورد بحث آمده ظهور در تأخير حرمت براى مقاتله دارد، يعنى عربها اگر حرمت يكى از ماههاى حرام را تأخير مىانداختهاند فقط منظورشان اين بوده كه دستشان در قتال با يكديگر باز باشد، نه اينكه حج و زيارت خانه را كه مخصوص به بعضى از آن ماهها است به ماه ديگرى بيندازند.
و همه اينها اين معنا را كه ديگران هم گفتهاند تأييد مىكند كه عرب معتقد به حرمت اين چهار ماه بوده، و با اينكه مشرك بودند از ملت و شريعت ابراهيم اين سنت را به ارث برده بودند، ليكن چون كار دائمى آنان قتل و غارت بوده و بسيارى از اوقات نمىتوانستند سه ماه پشت سر هم دست از جنگ بكشند، لذا بر آن شدند كه در مواقع ضرورت، حرمت يكى از آن ماهها را به ماه ديگرى بدهند و آزادانه به قتل و غارت بپردازند، و معمولاً حرمت محرم را به صفر مىدادند و در محرم به قتل و غارت پرداخته در صفر آن را ترك مىكردند، و گاهى اين معاوضه را تا چند سال ادامه داده، آن گاه دوباره محرم را حرام مىكردند، و اين كار (يعنى تغيير حرمت محرم به صفر) را جز در ذىالحجة انجام نمىدادند.
پس اينكه بعضى(1)
گفتهاند نسىء اين بوده كه زيارت حج را از ماهى به ماهى ديگر مىانداختهاند صحيح نيست، زيرا بهيچ وجه بر لفظ آيه شريفه انطباق ندارد، و تفصيل اين مطلب به زودى در بحث روايتى آينده- ان شاء اللَّه- خواهد آمد، لذا در اينجا به اصل كلام برگشته مىگوئيم:
پس اينكه فرموده: «إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ» معنايش اين است كه تأخير حرمتى كه خداوند براى چهار ماه حرام تشريع كرده و دادن حرمت يكى از آنها به ماه غير حرام، خود زيادى در كفر است، چون تصرف در احكام مشروعه خدا و كفر به آيات اوست، و اين عمل از مردمى كه بت هم مىپرستيدند زيادى در كفر ايشان است.
«يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا»؛ يعنى ديگران ايشان را گمراه نمودند. و در اين كلام
1) . رضا، محمد رشید، المنار، ج 10، ص: 417.
دلالت و يا حد اقل اشعار بر اين است كه يك شخص معينى، عرب جاهليت را گمراه نموده و اين رسم غلط را در ميان آنان باب كرده
است. و اتفاقاً در كتب تاريخ هم اين معنا آمده كه يك نفر از قبيله بنىكنانه متصدى اين كار بوده، و به زودى تفصيل آن در بحث روايتى مىآيد- ان شاء اللَّه.
«يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً لِيُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللَّهُ»؛ اين جمله در حقيقت توضيح و تفسير كلمه نسىء است، و ضمير در «يحلونه» به شهادت سياق كلام به شهر حرام برمىگردد، و معناى آن اين است كه نسىء اين بوده كه يكى از ماههاى حرام را حلال كرده حرمت آن را تا يك سال تأخير مىانداختند و سال ديگر باز آن را حرام مىنمودند، به عبارت ديگر، يك سال حرمت آن را تأخير مىانداختند و به ماه ديگرى مىدادند، و يك سال دوباره حرمتش را برمىگرداندند.
و منظورشان اين بوده كه هم كار خود را كرده باشند و هم شماره ماههاى حرام كاسته نشده باشد.
«زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»؛ مقصود از زينت دهنده، شيطان است، به شهادت اينكه در آياتى از قرآن مجيد، زينت دهنده اعمال زشت را شيطان دانسته، و اگر در پارهاى از آيات، ضلالت گمراهان را به خدا نسبت داده نه از اين جهت است كه شر از خداوند سر مىزند، بلكه در هر جا نسبت داده شده به عنوان جزاى شر است، مانند آيۀ «يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ».(1)
مثلاً در همين آيه كه اضلال به خدا نسبت داده شده به عنوان كيفر فسق
1) . بقره / 26.
است، آرى، وقتى بنده مرتكب فسق و فجور شود، خداى تعالى هدايت را از او دريغ مىنمايد و به همين معنا در حقيقت اذنى است براى داعى ضلالت يعنى شيطان، و وقتى شيطان دست خدا را از سر بندهاش كوتاه و خلاصه ميدان را خالى ديد، اعمال زشت را در نظر آن بنده جلوه و زينت داده و او را گمراه مىكند، و لذا به دنبال جملۀ «زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ» فرموده: «وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ». تو گويى بعد از جمله مذكور كسى پرسيده: خداوند چطور چنين اذنى را به شيطان مىدهد و او را از بندهاش منع نمىكند؟ در جواب گفته شده: چون اينها كفر ورزيدند و خداوند مردمى را كه كفر بورزند هدايت نمىكند.
رواياتى در ذيل آيۀ «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ...» و در مورد قانون نسيء)
در تفسير عياشى از ابىخالد واسطى روايت كرده كه در ضمن حديثى گفته است:
... آن گاه حضرت (يعنى ابىجعفر(علیه السلام) فرمود: پدرم از على بن الحسين از امير المؤمنين(علیه السلام) روايت كرد كه فرموده: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بعد از آنكه بيمارىاش شدت يافت فرمود: اى مردم سال دوازده ماه است، كه چهار ماه آن حرام است، آن گاه با دست خود اشاره كرد: رجب تك و جداست، و ذىالقعده، ذىالحجه و محرم پشت سرهمند(1).
در بسيارى از روايات تاويلى براى ماههاى دوازدهگانه وارد شده، و آن اينكه
1) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 2، ص: 88، ح 56.
منظور از آنها دوازده امامند، و منظور از چهار ماه حرام، على امير المؤمنين و على بن الحسين، و على بن موسى، و على بن محمد(علیه السلام) اند، و مقصود از سال رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است، ليكن انطباق اينگونه روايات با آيه شريفه مخصوصاً از نظر سياقى كه در آيه است خالى از خفا نيست.
و در الدُرّالمنثور است كه احمد، بخارى، مسلم، ابو داود، ابن منذر، ابن ابىحاتم، ابو الشيخ، ابن مردويه و بيهقى در كتاب شعب الايمان خود، از ابىبكره روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در سفر حجش خطبهاى ايراد كرد، و فرمود: بدانيد كه روزگار دور خود را زد و دوباره به صورتى كه در روز اول خلقت آسمانها و زمين داشت برگشت.
بدانيد كه سال دوازده ماه است، و چهار ماه از آنها حرام است. سه ماه پشت سر هم، يعنى ذىالقعده، ذىالحجه و محرم، و يك ماه رجب كه منفرد و جدا است و بين ماه شعبان و جمادى قرار دارد(1).
اين خطبه از خطبههاى معروف آن حضرت است، و به طرق ديگرى از ابىهريره، ابن عمر، ابن عباس و ابىحمزه رقاشى از عمويش- كه او نيز تا حدى زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را درك كرده بود، و همچنين از ديگران نقل شده است(2).
و مقصود آن جناب از اينكه فرمود: «زمان دور خود را از سر گرفت و به حالتى كه در روز آغاز خلقت آسمانها و زمين داشت برگشت»، اين است كه امروز (كه دين خدا مسلط گشته) زمانه به حالت اولش برگشت، چون احكام دين مطابق با
فطرت و خلقت عالم است، و اگر دين خدا بر اعمال مردم حاكم شود در حقيقت مردم، آن وضعى را كه بر حسب نظام خلقت بايد داشته باشند، دارا خواهند شد. و از جمله احكام خدا حرمت چهار ماه حرام و لغويت قانون خود ساخته نسىء است كه در حقيقت زيادتى بر كفر مردم جاهليت بوده است.
و نيز در آن كتاب است كه ابن ابىحاتم و ابو الشيخ از پسر عمر نقل كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در عقبه توقف نموده خطاب به مردم فرمود: نسىء از شيطان و زيادى بر كفر است كه يك مشت مردم كفر پيشه بهوسيلۀ آن گمراه شدند، يك سال، ماه حرام را حلال نموده و يك سال حرام مىشمردند. مثلاً يك سال محرم را حرام، و سال ديگر صفر را حرام مىشمردند، و در عوض محرم را كه حرام بود حلال مىدانستند و اين است نسىء(1).
و نيز نوشته است: ابن جرير، ابن منذر، ابن ابىحاتم و ابن مردويه از ابن عباس نقل كردهاند كه گفت: جنادة بن عوف كنانى همهساله در موسم حج به زيارت مىآمد، و چون به ابىثمامه معروف بود، خودش فرياد مىزد" آگاه باشيد كه ابىثمامه نمىترسد و كسى از او خرده نمىگيرد، آگاه باشيد كه صفر اول (ماه محرم) حلال است.
داستان اين مرد چنين بوده كه: عدهاى از طوايف عرب، وقتى مىخواستند به بعضى از دشمنان خود حمله كنند از آنجايى كه در ماههاى حرام جنگ نمىكردند نزد او مىآمدند و مىگفتند: «اين ماه را براى ما حلال كن»، و مقصودشان از اين ماه، ماه صفر بوده، او هم در آن سال ماه صفر را برايشان حلال مىكرد، و در سال ديگر آن
1) . همان، ج 3، ص: 236.
را حرام مىنمود، و در سال سوم، محرم را حرام مىكرد تا عدد ماههايى را كه خدا حرام كرده تكميل كند(1).
و نيز نوشته است كه: ابن منذر از قتاده روايت كرده كه در ذيل آيۀ «إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ...» گفته است: عدهاى از اهل ضلالت بدعتى از خود درست كرده ماه صفر را بر ماههاى حرام افزودند، آن گاه سخنگوى ايشان در موسم حج برمىخاست و مىگفت: خدايان شما امسال ماه صفر را حرام كردهاند. و به همين جهت بوده كه به محرم و صفر مىگفتهاند: «صفران؛ دو صفر».
و اولين كسانى كه قانون نسىء را بدعت نهادند سه نفر از بنىمالك از قبيله كنانه بودند: يكى به نام ابو ثمامه صفوان بن اميه، و ديگرى يك نفر از خاندان فقيم بن حارث و سومى شخصى از خاندان بنىكنانه(2).
و نيز در همان كتاب آمده كه ابن ابىحاتم از سدى روايت كرده كه در ذيل آيه مورد بحث گفته است: مردى از قبيله بنىكنانه به نام جنادة بن عوف و به كنيه ابىامامه، كارش اين بود كه ماهها را حلال و حرام مىكرد و چون بر عرب دشوار بود كه سه ماه پشت سر هم دست از جنگ بكشند و به غارت يكديگر نپردازند، لذا هر وقت مىخواستند به قومى حمله برند او برمىخاست و در همانجا مردم را مخاطب قرار داده و مىگفت «من محرم را حلال و به جاى آن صفر را حرام كردم»، پس از اين اعلام به قتال و كارزار مىپرداختند، و چون محرم تمام مىشد و صفر مىرسيد، نيزهها را زمين گذاشته دست از جنگ مىكشيدند، سال ديگر باز جناده
برمىخاست و اعلام مىكرد كه «من صفر را حلال و محرم را حرام نمودم»، و بدين وسيله عدد ماههاى حرام را تكميل مىكرد(1).
و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در ذيل جملۀ «يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً» گفته است: آن ماهى كه يك سال حلال و سال ديگر حرامش مىكردند، ماه صفر بود كه قبيله هوازن و غطفان يك سال آن را حلال و يك سال ديگر حرامش مىكردند(2).
حاصل اين روايات- به طورى كه ملاحظه مىكنيد- اين است كه: عرب به حرمت ماههاى حرام يعنى رجب، ذىالقعده، ذىالحجه و محرم معتقد بودند، و چون پارهاى از اوقات از نجنگيدن سه ماه پشت سر هم به
زحمت مىافتادند لذا به يكى از بنىكنانه مراجعه مىكردند تا او ماه سوم را برايشان حلال كند، او در يكى از ايام حج در منى در ميان آنان مىايستاد و اعلام مىكرد كه من ماه محرم را براى شما حلال نموده و حرمتش را تا رسيدن صفر تأخير مىاندازم، مردم پس از اين اعلام، مىرفتند و به قتال با دشمنان خود مىپرداختند، آن گاه در سال ديگر باز حرمت محرم را برگردانيده و دست از جنگ مىكشيدند، و اين عمل را نسىء مىناميدند.
قبل از اسلام، عرب محرم را صفر اول، و صفر را صفر دوم ناميده و به هر دو مىگفتند «صفرين» همچنان كه به دو ربيع مىگفتند «ربيعين» و دو جمادى را مىگفتند «جماديين» و نسىء به صفر اول مىرسيد. و از صفر دوم نمىگذشت. پس از آنكه اسلام حرمت صفر اول را امضاء نمود، از آن ببعد آن را «شهر اللَّه المحرم"
ناميدند، و چون استعمال اين اسم زياد شد لذا آن را تخفيف داده و گفتند «محرم»، و از آن ببعد اسم صفر مختص به صفر دوم گرديد. پس در حقيقت كلمه محرم از اسمهايى است كه در اسلام پيدا شده، همچنان كه سيوطى نيز در كتاب المزهر به اين معنا اشاره كرده است.
و نيز مىنويسد: عبد الرزاق، ابن منذر، ابن ابىحاتم و ابو الشيخ همگى از مجاهد روايت كردهاند كه در ذيل جملۀ «إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ» گفته است: خداى تعالى حج را در ماه ذىالحجه واجب كرد، و مشركين ماههاى سال را به اسامى ذىالحجه، محرم، صفر، ربيع، ربيع، جمادى، جمادى، رجب، شعبان، رمضان، شوال و ذىالقعده مىناميدند، و در ذىالحجه به زيارت و طواف خانه كعبه مىرفتند.
آن گاه تا مدتى اسم محرم را نمىبردند، يعنى، در شمارش ماههاى سال مىگفتند صفر، صفر، آن گاه رجب را جمادى الآخر، و شعبان را رمضان، و رمضان را شوال و ذىالقعده را شوال، و ذىالحجه را ذىالقعده، و محرم را ذىالحجه مىناميدند، و در آن ذىالحجه به حج مىرفتند، و حال آنكه ذىالحجه نبود، ولى به حساب ايشان ذىالحجه شده بود.
سپس دوباره همين قصه را از سر گرفته در نتيجه هر سال در يك ماهى حج به جاى آوردند، تا آنكه در سال آخرى كه ابو بكر به حج رفت، آن سال عمل حج مصادف با ذىالقعده شده بود، و در سال بعد كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به حج رفت، اعمال حج مصادف به ذىالحجه شد، و به همين جهت بود كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله)
در آن سال در خطبهاش فرمود: روزگار دور خود را زد، و به صورتى كه در روز اول خلقت آسمانها و زمين داشت بازگشت(1).
حاصل اين روايت با همه تشويش و اضطرابى كه در آن مىباشد، اين است كه عرب قبل از اسلام، نخست همهساله زيارت حج را در ذىالحجه انجام مىدادند، و بعدا بنا را بر اين گذاشتند كه هر سال حج را در ماهى به جا آورند، و بدين طريق عمل حج را در ماههاى سال مىگردانيدند، و نوبت به هر ماهى كه مىرسيد آن سال، آن ماه را ذىالحجه نام مىگذاشتند، و اسم اصلىاش را نمىبردند.
و لازمه اين كار- به طورى كه از روايت برمىآيد- اين بود كه هر سالى كه عمل حج در آن بوده، مركب از سيزده ماه باشد، و اسم پارهاى از ماهها دو بار و يا بيشتر تكرار شود و به همين جهت طبرى گفته: اعراب سال را سيزده ماه قرار مىدادند. و در بعضى روايات آمده كه دوازده ماه و بيست و پنج روز به حساب مىآوردند.
و نيز لازمه اين كار اين بوده كه تمام ماهها در هر سال اساميشان تغيير كند، و هيچ وقت اسم هيچ يك از ماهها با خود ماه موافق نشود، مگر در هر دوازده سال يك بار، البته، بشرطى كه اين تغيير و تبديل منظم صورت مىگرفت، و گر نه دوازده سال يك بار هم، چنين اتفاقى نمىافتاد.
و چنين تغييرى را انساء و تأخير نمىگويند، و اين روايت نمىتواند مفسر آيه باشد، براى اينكه سال را سيزده ماه گرفتن و ماه آخرى را ذىالحجه نام نهادن در حقيقت تغيير اصل ماهيت سال است نه تأخير بعضى از ماههاى آن، و انساء كه در آيه آمده به معناى تأخير است نه تغيير.
1) . همان، ج 3، ص: 273.
علاوه بر اين، اين روايت مخالف با اخبار و آثار منقوله است، و هيچ ماخذى براى اين گفتار وجود ندارد مگر همين روايت و آن رواياتى كه شبيه به آن است مانند روايت عمرو بن شعيب از پدرش از جدش كه گفت «عرب در يك سال يك ماه را حلال مىكرد، و در سال بعد دو ماه را، و در هيچ سالى ذىالحجه آنها ذىالحجه واقعى نبود، مگر در بيست و شش سال يك بار، و اين است معناى نسىء كه خداى تعالى در قرآن كريمش آن را زيادت بر كفر ناميده، تا آنكه سال حج اكبر فرار رسيد و در سال بعدش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به حج رفت، و
مردم قربانى آوردند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: زمان دور خود را زد تا رسيد به هيئتى كه در آغاز خلقت آسمانها و زمين داشت» و اين روايت نيز در اضطراب، دست كمى از روايت مجاهد ندارد.
و اما مسأله به حج رفتن ابو بكر در ذىالقعده، اگر چه مورد اتفاق و مورد تأييد روايات ديگرى از اهلسنت است كه دارد آن جناب ابو بكر را در سال نهم امير الحاج كرد و او با مردم به حج رفت، و همچنين رواياتى ديگر كه دارد حج آن سال در ذىالقعده بوده، ولى به هر حال نمىتواند دليلى بر صحت آن دو روايت باشد، زيرا فقط آن سفر به امر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و به امضاء آن جناب بوده، و او هيچ امرى نمىكند و هيچ عملى را امضاء نمىنمايد مگر به امر پروردگار متعالش، و حاشا از خداى سبحان كه خودش دستور حج در ماه نسىء را بدهد، آن وقت نسىء را زيادت در كفر بخواند.
پس حق مطلب همان است كه گفتيم: عرب از اينكه سه ماه پى در پى از جنگ و غارت محروم و ممنوع باشد ناراحت بود، ناگزير يك سال حرمت محرم را به صفر داده سالى ديگر باز محرم را حرام مىكرد.
و اما حج كردن ايشان هر سال در يك ماهى و يا هر دو سال در يك ماهى، و يا در يك سال يك ماه و در ماهى ديگر دو سال به ثبوت نرسيده، و ماخذ واضحى كه بتوان بر آن اعتماد نمود ندارد، و بعيد نيست كه بگوئيم اعراب جاهليت در كار نسىء روش واحدى نداشتهاند، و هر گروهى براى خود سليقهاى به كار مىبرد، چون قبيلههاى مختلف و عشاير متفرقى بودند، و ليكن اين احتمال با اينكه مىدانيم منظورشان از اين تحريم و تحليل، ايمنى از دستبرد ناگهانى به دشمن بوده درست نيست، زيرا اگر ماههاى معينى در نزد همه طوايف حرام نباشد، يكى حرام بداند ديگرى آن ماهها را حلال و ماههاى ديگرى را حرام بداند آن غرض حاصل نشده بلكه نقض غرضشان مىشد، زيرا در آن ماهى كه آن قبيله ديگر كه حلالش مىدانسته به ايشان حمله مىكردند، و اين خود روشن است.
ملامت و سرزنش مؤمنين به جهت تثاقل و سستى نمودنشان به هنگام جنگ به اينكه مگر به حيات ناچيز دنيا قانع شدهاند؟
اين آيات متعرض حال منافقين و بيان پارهاى از اوصاف و علامتهاى آنان و تلخىهايى كه اسلام از كيد و مكر ايشان ديد و مسلمين از نفاق ايشان كشيدند، مىباشد. در مقدمه آن، مؤمنين را مورد عتاب قرار مىدهد كه چرا از جهاد شانه خالى مىكنند، و داستان يارى خدا را از پيغمبرش به رخ آنان مىكشد، كه با آنكه بىيار و بىكس از مكه بيرون آمد چگونه خداى تعالى نصرتش داد.
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ...»؛ كلمۀ «اثاقلتم» اصلش «تثاقلتم» بوده مانند «اداركوا» كه اصلش
«تداركوا» بوده، و همچنين كلماتى ديگر نظير آن، و گويا در اين كلمه معناى ميل نهفته شده، و به همين جهت با كلمۀ «الى» متعدى شده، و گفته شده است: «اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ» و معنايش اين است كه با گرانى ميل كرديد به سوى زمين، و يا اين است كه تثاقل ورزيديد در حالى كه ميل مىكرديد به زمين. و مقصود از «نفر در راه خدا» سفر كردن براى جهاد است.
«أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الْآخِرَةِ»؛ مثل اينكه در اينجا در كلمۀ «رضا» معناى قناعت نهفته كه با حرف «من» متعدى است، همچنان كه خود ما هم مىگوئيم: «من از مال به خوبش راضيم» يعنى قانعم، و يا مىگوئيم: «من از همه اين مردم به دوستى با فلانى راضيم» يعنى قانعم. و بنا بر اين، در حقيقت در كلام نوعى عنايت مجاز به كار رفته، و چنين مىفهماند كه زندگى دنيا يك درجه پستى از زندگى آخرت است، و زندگى دنيا و آخرت يكى حساب شده، و مردم مورد نظر آيه از اين زندگى به درجه پستش قناعت كردهاند و جملۀ «فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ» هم به اين عنايت مجاز، اشعار دارد.
بنا بر آنچه كه گذشت، معناى آيه شريفه اين است: اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چه شده است شما را وقتى كه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) (بمنظور تعظيم اسم آن جناب در آيه ذكر نشده) به شما مىگويد براى جهاد بيرون شويد تثاقل و كندى مىكنيد، مثل اينكه دلتان نمىخواهد به جهاد برويد، مگر از زندگى آخرت به زندگى دنيا قناعت كردهايد؟ اگر چنين است بدانيد كه زندگى دنيا نسبت به زندگى آخرت جز يك زندگى پست و اندكى نيست.
در اين آيه و آيه بعدش به مؤمنين عتابى شديد و تهديدى سخت شده، و
همچنان كه در روايات شأن نزول آمده، اين آيات با داستان جنگ تبوك انطباق دارد.
«إِلَّا تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً وَ يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ...»؛ عذابى كه در اين آيه بدان انذار و تهديد شدهاند مطلق است و قيدى بدان نخورده، و به همين جهت هيچ وجهى نيست كه ما آن را به عذاب آخرت اختصاص
دهيم. و چه بسا سياق خود آيه اين معنا را تأييد كند كه منظور از عذاب، عذاب دنيا و يا حد اقل عذاب دنيا و آخرت است.
و اينكه فرمود: «و گروهى را غير از شما مىآورد» يعنى گروهى را كه چون شما در امتثال اوامر خدا و كوچ كردن در راه او تثاقل و كندى نمىورزند. دليل اين معنا قرينه مقام است.
«و لا تَضُرُّوهُ شَيْئاً»؛ اشاره است به ناچيزى مخالفتهاى ايشان در درگاه خداى سبحان، و اينكه اگر او بخواهد ايشان را از ميان برداشته قوم ديگرى را جايگزين ايشان كند كارى از دستشان برنخواهد آمد، زيرا خداى تعالى از اطاعت ايشان منفعت و از مخالفتشان ضررى نمىبيند، بلكه نفع و ضررشان عايد خودشان مىشود.
«وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»؛ اين جمله تعليل است براى جملۀ «يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً وَ يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ».
«إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ»؛ كلمۀ «ثانِيَ اثْنَيْنِ» به معناى يكى از آن دو تا است. و كلمۀ «غار» به معناى سوراخ وسيعى است كه در كوه باشد، و مقصود از آن در اينجا غارى است كه در كوه
ثور قرار داشته، و اين غار غير از غاريست كه در كوه حرا قرار داشت. و بنا بر اخبار بسيارى، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قبل از بعثت، بسيارى از اوقات در آنجا بسر مىبرده. و مقصود از «صاحب» (همراه) او بنا بر نقل قطعى ابو بكر است.
«إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا»؛ مقصود از «حزن» اندوهى است كه از ترس ناشى مىشود، يعنى به همراهش گفت:
از ترس تنهايى و غربت و بىكسى و فراوانى دشمن و يكدلى دشمنان من، و اينكه مرا تعقيب كردهاند غم مخور كه خداى سبحان با ماست، او مرا بر دشمنانم يارى مىدهد.
اگر شما پيامبر(صلی الله علیه و آله) را يارى نكنيد، بدانيد كه خداوند وقتى كه مشركين او را بيرون كردند با انزال سكينه و جنود غيبى او را يارى نماید:
«فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها...»؛ يعنى خداوند سكينت خود را بر رسول خود نازل و رسول خويش را به جنودى كه دشمنان نمىديدند تأييد نمود، و آن جنود دشمنان را از راههاى مختلفى از وى منصرف مىكردند، و آن راههاى مختلف همان عواملى بود كه در انصراف مردم از وارد شدن در غار و دستگير كردن آن جناب مؤثر بود. و در اينكه آن عوامل چه بوده رواياتى وارد شده كه- ان شاء اللَّه- در بحث روايتى خواهد آمد.
در اينجا خواهيد پرسيد چرا ضمير «عليه" را به ابىبكر برنگردانديد، و آن را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عايد ساختيد؟ در جواب مىگوئيم: به چند دليل: اول، به خاطر
اينكه همه ضميرهايى كه قبل و بعد از اين ضمير هست يعنى ضميرهاى «إِلَّا تَنْصُرُوهُ»، «نصره»، «اخرجه»، «لصاحبه» و «ايده» همه به آن جناب برمىگردد، و با اين حال و با اينكه قرينه قطعيهاى در كار نيست معنا ندارد كه در ميان همه اين ضمائر تنها ضمير «عليه» را به ابىبكر برگردانيم.
دوم اينكه، اصل بناى كلام بر اساس تشريح و بيان نصرت و تأييدى است كه خداى تعالى نسبت به پيغمبر گرامىاش نموده، و از اينجا شروع شده كه اگر شما او را يارى نكنيد، خداوند در روزى كه احدى نبود تا بتواند ياريش كند او را يارى فرمود، و سكينت بر او نازل كرد، و بهوسيلۀ جنودى از نصر كمك نموده، از كيد دشمنان حفظ فرمود، و همه اينها مختص به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده.
بدليل اينكه كلمۀ «اذ» سه مرتبه تكرار شده و در هر بار جمله ما قبل تشريح شده. در بار اول كه فرمود: «إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا» بيان مىكند آن زمانى را كه به طور اجمال در جملۀ «فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ» بود، و مىفهماند در آن زمانى او را يارى كرد كه كفار او را بيرون كردند. و در بار دوم كه فرمود: «إِذْ هُما فِي الْغارِ» بيان مىكند تشخيص حالى را كه قبل از آن ذكر شده بود، يعنى حال «ثانِيَ اثْنَيْنِ» را، و مىفهماند كه زمان اين حال چه وقت بود، يعنى، در چه وقت او يكى از دو نفر بود. و در بار سوم كه فرمود: «إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ» بيان كرد تشخيص آن زمانى را كه در غار بودند.
سوم اينكه، آيه شريفه همچنان در يك سياق ادامه دارد، تا آنجا كه مىفرمايد: «وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا»، و جاى هيچ ترديد نيست كه اين جمله بيان جملات قبل، و مقصود از «كلمه كسانى كه كافر شدند" همان رأيى است كه مشركين مكه در دار الندوة دادند، كه دسته جمعى
آن جناب را به قتل رسانيده، نورش را خاموش كنند. و مقصود از «كلمه خدا" وعده نصرت و اتمام نورى است كه به وى داده. و با اين حال چطور ممكن است ميان بيان و مبين جملهاى آورده شود كه بيان مبين نباشد، يعنى، بيان راجع به نصرتى باشد كه خداى تعالى از آن جناب كرده، و مبين راجع باشد به نصرت غير او.
پس با در نظر داشتن اين چند جواب، بايد گفت معناى آيه اين است كه: اگر شما مؤمنان، او را يارى نكنيد، بارى خداوند يارى خود را نسبت به او هويدا ساخت، (و همه به ياد داريد) در آن روزى كه احدى ياور و دافع از او نبود و دشمنان بىشمار او با هم يكدل و يك جهت و براى كشتنش از هر طرف احاطهاش كردند، و او ناگزير شد به اينكه از مكه بيرون رود و جز يك نفر كسى با او نبود، در آن موقعى كه در غار جاى گرفت و به همراه خود (ابو بكر) مىگفت «از آنچه مىبينى اندوهناك مشو كه خدا با ماست و يارى به دست اوست" چگونه خداوند ياريش كرد.
سكينت خود را بر او نازل و او را با لشكريان غير مرئى كه به چشم شما نمىآمدند تأييد فرمود، و كلمه آنهايى را كه كفر ورزيدند- يعنى آن حكمى كه بر وجوب قتل او صادر نموده و دنبالش دست به اقدام زدند- خنثى و مغلوب نمود. آرى، كلمه خدا- يعنى آن وعده نصرت و اظهار دين و اتمام نورى كه به پيغمبرش داد- غالب و برتر است و خدا عزيز و مقتدرى است كه هرگز مغلوب نگشته، حكيمى است كه هرگز دچار جهل و در اراده و فعلش دچار خبط و غلط نمىشود.
از آنچه گذشت چند امر روشن مىگردد:
امر اول اينكه جملۀ «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ» در عين اينكه متفرع بر جملۀ «إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ» شده متفرع بر جملۀ «فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ» نيز هست. چون
همانطور كه گفتيم ظرف «اذ» (زمانى كه) ظرف براى نصرت است، و كلام در مقام بيان يارى خداى تعالى از آن جناب است، و لا غير، در نتيجه تفريع نيز. تفريع بر ظرف است با مظروف. به بيان سادهتر، جملۀ «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ» تفريع است بر جملۀ «فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ» نه بر جملۀ «يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ».
و چه بسا بعضى(1)با اين آيه استدلال بر نزول سكينت بر ابىبكر كردهاند، به اين بيان كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) لا يزال بر سكينتى از پروردگار خود بود و ديگر معنا ندارد كه در خصوص اينجا بفرمايد «ما سكينت خود را بر وى نازل كرديم»، پس به طور مسلم اين سكينت بر ابىبكر نازل شده.
ليكن چند اشكال بر اين استدلال وارد است: اول اينكه، با آيۀ «ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ» كه مربوط به داستان جنگ حنين است نمىسازد، زيرا مىبينيم كه صريحاً مىفرمايد «خداوند سكينت خود را بر آن جناب و بر مؤمنين نازل كرد» و اگر آن جناب در آن روز سكينت داشت حاجتى بر سكينت مجدد نبود. و اگر بگويى ممكن است در آن روز اضطراب جديدى بر آن جناب دست داده باشد، به خلاف داستان غار، در جواب مىگوئيم اين قول بىدليل است، براى اينكه آيه مربوط به جنگ حنين اضطراب و اندوه و هيچ چيز ديگرى را از آن جناب نقل نمىكند، تنها و تنها متعرض فرار مؤمنين است. علاوه بر اينكه، اين حرف
1) . رضا، محمد رشید، المنار، ج 10، ص: 429
خود دليل بر بطلان اصل دعوى است، زيرا اگر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دائماً داراى سكينتى از پروردگار خود بود، ديگر معنى نداشت در جنگ حنين مضطرب شود، تا در نتيجه سكينت مجددى بر او نازل گردد. مگر اينكه بگويند مقصود ما اين نيست كه در تمامى عمر هميشه بر سكينتى از پروردگار خود بوده، بلكه مقصودمان اين است كه آن جناب در غار دائماً داراى سكينت بود.
نظير آيه حنين آيه سوره فتح است كه صريحاً از نزول سكينت بر آن جناب و بر مؤمنين خبر داده، مىفرمايد: «إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ».(1)
اشكال دوم اينكه، اگر نتيجه «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ» مربوط به ابىبكر باشد بايد نتيجه ديگر، يعنى جملۀ «وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها» نيز مربوط به وى باشد، زيرا وحدت سياق شهادت مىدهد كه اين نتيجهها همه فرع بر يك جاست و تفكيك در سياق واحد صحيح نيست، و لازمه اين حرف اين است كه تأييد به جنود
غير مرئى راجع به آن جناب نباشد.
حتى بعضى(2)از صاحبان اين قول براى فرار از تفكيك در سياق واحد، به اين لازمه هم ملتزم شده و گفتهاند: ضمير در «ايده" هم به ابىبكر برمىگردد.
بعضى(3)
ص: 430 و 431.
ديگر اين معنا را تأييد نمودهاند به اينكه «هر چند در آيات راجع به نزول جنود غير مرئى مانند آيه راجع به داستان حنين و آيات راجع به داستان احزاب و واقعه بدر نيامده كه اين جنود بر مؤمنين نازل شده، و تصريح نكرده به اينكه جنودنامبرده مؤمنين را تأييد كردهاند، ليكن از آنجايى كه مىدانيم اين جنود براى يارى و امداد، نازل شدهاند قهرا مؤمنين را هم يارى و امداد كردهاند، پس چه مانعى دارد كه بگوئيم جنود غير مرئى در داستان غار، ابىبكر را هم تأييد كردهاند، با اينكه مىدانيم تأييد همه مؤمنين و يا فقط ابىبكر در حقيقت تأييد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است».
من خيال مىكنم خوب بود آقايان كه با كمال بىپروايى جملۀ «وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها» را نيز در شأن ابىبكر گرفتهاند با كمى بىپروايى ديگرى فرع سوم يعنى جملۀ «وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى...» را هم نازل در شأن وى مىشمردند، تا هيچ تفكيكى در سياق لازم نيايد.
و خواننده محترم توجه دارد كه اين معنايى كه آقايان بدان ملتزم شدهاند آيه را از معناى واحدى كه دارد به معناى متناقض الاطرافى برمىگرداند، كه اولش منافى با آخرش و ذيلش مناقض با صدرش است، براى اينكه صدر آيه اين معنا را افاده مىكند كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در نظر خداى تعالى گرامىتر از آن است كه او را ذليل و محتاج نصرت مردم معاصرش كند، بلكه، ولى نصرتش خود اوست، بشهادت اينكه در آن روزگارى كه احدى از اين مردم پيرامون او نبودند او را يارى فرمود. آن گاه وقتى در ذيل شروع مىكند به بيان آن نصرت، گفتگو از نصرت غير پيغمبر را به ميان مىآورد. و مىفرمايد: خداوند سكينت خود را بر آن غير نازل نمود. و او را به لشكريانى نامرئى تأييد نمود...
و به فرضى هم كه نصرت خدا نسبت به ابىبكر و يا همه مؤمنين در حقيقت نصرت آن جناب باشد بارى آيه شريفه با اين معنا نمىسازد، بلكه سياق آيه آن را دفع مىكند، زيرا آيه قبلى همه مؤمنين را در يك خطاب جمع نموده و همه را عتاب
و تهديد مىكرد كه چرا از اجابت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تثاقل مىورزيد. در آيه دوم همه را به كوچ دادن در راه جهاد امر مىفرمود. و در آيه بعديش به عذاب و به استبدال قومى ديگر تهديدشان كرده براى همه مؤمنين معاصر آن جناب روشن مىساخت كه خدا و رسولش از يارى ايشان بىنياز است و آنها نمىتوانند به خدا ضررى برسانند. و در آيه سوم مىفرمايد: خداوند در روزى كه پاى يكى از آنان در كار نبود آن جناب را يارى فرمود، و آن روزى بود كه كفار بيرونش كرده و او با يك نفر ديگر به غار پناهنده شد، آن روزى كه به همراهش گفت غم مخور كه خدا با ماست.
و پر واضح است كه مقتضاى اين مقام بيان يارى و تأييدى است كه خداوند از شخص آن حضرت كرده، نه يارى و تأييدى كه بهوسيلۀ مؤمنين و يا يك نفر از ايشان كرده، آنهم با اين سابقه كه همه مؤمنان را مورد عتاب قرار داده است، همچنان كه در چنين مقامى هيچ تناسبى ندارد كه بشرح نصرت خدا از يكى از مؤمنين كه در آن روز با وى بود بپردازد.
و يا با جملۀ «إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ» به طور اجمال به نصرتى كه از خود آن حضرت نموده اشاره كند، و آن گاه در تفصيل اين اجمال شروع كند به نصرتى كه از همراه او كرده و سكينتى كه بر همراه او نازل نموده، و تأييدى كه با فرستادن جنود غير مرئى از همراه او به عمل آورده است، چون مقام بهيچ وجه مناسبتى با اين وضع ندارد.
اشكال سوم اينكه، صاحبان اين سخن معناى سكينت را نفهميدهاند، ما در تفسير آيۀ «ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ»؛(1)به معناى سكينت اشاره كرديم.
1) . توبه / 26.
امر دوم اينكه منظور از «تأييد آن جناب به جنود غير مرئى» تأييدى است كه در همان روز خداى تعالى نمود، و سياق آيه همين معنا را افاده مىكند. پس، از اينكه بعضىها(1)
گفتهاند منظور از آن جنود، جنود ملائكه در جنگ احزاب و حنين بوده است و آيات خود اين دو داستان بدان صراحت دارد، گفتاريست كه
هيچگونه دلالتى در الفاظ آيه مورد بحث بر آن ديده نمىشود.
امر سوم كه از بيان گذشته ما روشن گرديد اين است كه منظور از «كلمة» در جملۀ «وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى» همان رأيى است كه از مجلس شوراى معروف به دار الندوه گذرانيده، براى اجراء آن و كشتن آن جناب و خاموش كردن نور دعوت حقهاش دامن به كمر زدند. و منظور از «كلمة» در جملۀ «وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا» آن وعدهاى است كه خداوند به رسول گرامىاش داده بود كه دين او را يارى نموده بر همه اديان غلبه مىدهد.
چون آيۀ شريفۀ «فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا» مضمونش همان مضمونى است كه آيۀ «و إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ»؛(2)آن را افاده مىكند.
ذيل آيه هم كه مىفرمايد: خداوند كلمه ايشان را باطل و كلمه الهيه را احقاق
مىكند قطعا مربوط به همان صدر آيه يعنى داستان اخراج، و يا به عبارتى اضطرار بخروج از مكه است.
و امرى كه آن جناب را مضطر و ناگزير كرد به اينكه از مكه بيرون رود و خدا آن امر را باطل ساخت، آن رأيى است كه در دار الندوه گذرانيدند، و آن تصميم بر قتل آن جناب بود. پس كلمهاى كه خدا باطلش كرد و آن را مغلوب نمود همين تصميم قريش بود. و در مقابل، آن كلمه الهى را كه احقاق نمود، همان نصرت آن جناب و پيشبرد دين او بود.
اين را گفتيم تا به خوبى معلوم شود اينكه بعضى از مفسرين(1)
منظور از «كلمه كفار» را كفر و شرك و منظور از «كَلِمَةُ اللَّهِ» را توحيد و ايمان دانستهاند صحيح نيست، زيرا هر چند كفر و شرك كلمه كفار و توحيد كلمة اللَّه هست، اما لازمه آن اين است كه منظور از كلمه كفار و كلمة اللَّه همه جا و حتى در جايى كه قرينه بر خلاف هم باشد اين دو معنا است.(2)
در راه جهاد عذر و بهانه نياوريد و به هر وسيله ممكن (اموال و انفس) جهاد كنيد؛
«انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»؛ «خفاف» جمع «خفيف»، و «ثقال» جمع «ثقيل» است. و ثقل در اين آيه شريفه به قرينه مقام، كنايه است از وجود موانعى كه نگذارد انسان
براى جهاد در راه خدا بيرون رود، نظير كثرت مشاغل مربوط به امور مالى و بازارى، يا علاقه فراوان نسبت به زن و فرزند و خويشان و دوستان، به حدى كه دورى و جدايى از آنان در دل انسان مكروه و ناپسند آيد، و همچنين نداشتن زاد و راحله و اسلحه و هر مانع ديگرى كه آدمى را از شركت در جهاد باز بدارد، و در مقابل منظور از «خفت؛ سبكبارى» اين است كه هيچ يك از اينها مانع او نشود.
پس اينكه امر فرمود چه خفافا و چه ثقالا به جهاد رويد با اينكه اين دو حال معناى متقابل يكديگر را دارند معنايش اين است كه على اى حال به جهاد برويد، و هيچ بهانهاى را عذر نياوريد، همچنان كه معناى اينكه فرمود: «به اموال و انفستان» اين است كه به هر وسيله كه برايتان ممكن است جهاد كنيد.
از اينجا معلوم مىشود كه امر به جهاد در آيه شريفه مطلق است، و منافات ندارد كه در دليل ديگرى با بودن پارهاى از اعذار و موانع از قبيل مرض، كورى، شلى و امثال آن، مقيد بشود و در نتيجه با بودن آن عذرها، وجوب جهاد ساقط گردد. پس كسى خيال نكند كه معناى «خفافاً و ثقالاً» اين است كه حتى با بودن آن اعذار هم بايد بيرون رويد.
«لَوْ كانَ عَرَضاً قَرِيباً وَ سَفَراً قاصِداً لَاتَّبَعُوكَ...»؛ كلمۀ «عرض» به معناى چيزى است كه زوال و نابودى بسرعت در آن راه يابد. اين كلمه به مال دنيوى نيز اطلاق مىگردد و همين معنا مورد نظر اين آيه مىباشد.
و منظور از نزديك بودن آن، نقد و در دسترس بودن است، و منظور از اين كه سفر قاصد باشد با در نظر گرفتن اين كه كلمه قصد به معناى وسط و ميانه است اين است كه خيلى دور و طولانى نباشد، بلكه براى مسافر آسان و نزديك باشد.
كلمۀ «شقه» به معناى مسافت است، و از اين نظر آن را شقه گفتهاند كه پيمودن آن مستلزم مشقت است.
اين آيه به طورى كه از سياقش برمىآيد سرزنش و مذمت منافقينى است كه از همراهى كردن با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) براى جنگ تبوك تخلف ورزيدند، و اينكه گفتيم جنگ تبوك، براى اينكه تنها جنگى كه منافقينى تخلف ورزيدند و مسافتش هم دور بود جنگ تبوك بود، و آيه شريفه به غير آن تطبيق نمىكند.
و معناى آيه اين است كه: اگر تو ايشان را به كارى دعوت مىكردى كه نفع مالى مسلم و نقدى مىداشت. و به دست آوردنش هم آسان مىبود به طور مسلم تو را اجابت مىكردند و با تو بيرون مىآمدند تا به طمع خود برسند و غنيمتى كه وعده داده بودى به چنگ آورند، و ليكن تو ايشان را به سفرى دور و دراز و كارى دشوار دعوت كردى، و لذا در باره آن تثاقل ورزيدند.
و به زودى بعد از آنكه از جنگ برگشتيد و ايشان را در تخلفشان سرزنش كرديد به خدا سوگند خواهند خورد كه اگر ما استطاعت مىداشتيم با شما مىآمديم، اينها با اين طريقهاى كه در امر جهاد اتخاذ كردهاند كه هر وقت آسان و پر درآمد بود شركت كنند و هر وقت دور و پر مشقت بود تخلف نموده و عذرها و سوگند دروغين بياورند خود را هلاك خواهند كرد، و خدا مىداند كه در سوگندشان دروغگويند. و ممكن هم هست كه جملۀ «يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ» تنها مربوط به سوگند دروغين ايشان باشد.
«عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبِينَ»؛ جملۀ اولى يعنى: «عَفَا اللَّهُ عَنْكَ» دعا به جان پيغمبر است، نظير نفرين به كشته
شدن كه در چند جاى قرآن آمده، مانند: «قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ»؛(1)و «فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ»؛(2)و «قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ».(3)
جمله مذكور متعلق است به جملۀ «لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ» و مقصود از أذن، أذن در تخلف و تقاعد از جنگ است، و با در نظر داشتن اينكه استفهام در آن براى انكار و يا توبيخ است، معناى آن چنين مىشود: جا داشت به هيچ وجه اذن نمىدادى به اينكه تخلف ورزيده و از جنگ تقاعد كنند. و با اين معنايى كه ما كرديم تعلق و ارتباط غايتى كه در جملۀ «حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا» است با جملۀ «لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ» به خوبى روشن مىشود، و معلوم مىگردد كه اين تعلق و ارتباط ميان آن غايت و معنايى است كه از آن استفهام شده، نه ميان غايت و خود استفهام، چون اگر اينطور باشد خلاف مقصود را مىرساند (به عبارت سادهتر نمىخواهد بفرمايد: چرا اذن دادى به اين منظور كه دروغگوئيشان برايت ثابت شود، بلكه مىخواهد بفرمايد: چرا اذن دادى اگر نمىدادى- برايت روشن مىشد كه دروغگويند) و سياق آيه براى بيان اين است كه دروغگويى آنان روشن است و با كوچكترين امتحان فاش مىشود، مثلا، اگر اجازه نمىدادى دروغ و رسواييشان كشف مىشد.
اين آيه به طورى كه ملاحظه مىكنيد و قبلاً هم اشاره كرديم در اين مقام است كه ادعا كند نفاق و دروغگويى متخلفين ظاهر است، و با مختصر امتحانى خود را لو مىدهند و رسوا مىشوند، و مناسب اين مقام اين است كه خطاب و عتاب را متوجه مخاطب نموده، او را سرزنش كند مثل اينكه مخاطب باعث شده
كه حيثيت آنان محفوظ بماند و او روپوش بر روى رسواييهاى آنان انداخته، و اين خود يكى از آداب كلام است كه منظور از آن تنها و تنها بيان روشنى مطلب و وضوح آنست و بيش از اين را افاده نمىكند، عينا مانند مثل معروف «در به تو مىگويم ديوار تو بشنو» كه معناى مطابقيش مقصود نيست.
در اين جمله نيز مقصود اين نيست كه تقصيرى به گردن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بيندازد و آن گاه بگويد خدا از تقصيرت گذشت، حاشا از آن جناب كه سوء تدبيرى در احياء امر خدا از او سرزند و بدين جهت مرتكب گناهى شود. بلكه منظور از آن، همان افاده ظهور و وضوح دروغ منافقين است و بس. و اينكه فرمود «چرا به ايشان اجازه دادى» معنايش اين است كه اگر اجازه نمىدادى بهتر و زودتر رسوا مىشدند، و ايشان به
خاطر سوء سريره و فساد نيت، مستحق اين معنا بودند، نه اينكه بخواهد بفرمايد «اجازه ندادن به مصلحت دين نزديكتر و اصولاً داراى مصلحت بيشترى بود».
دليل اين معنا چهارمين آيه بعد از آيه مورد بحث است كه مىفرمايد: «لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلَّا خَبالًا وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَ فِيكُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ...»، زيرا از اين آيه بر مىآيد كه اذن ندادن آن جناب فى نفسه مصلحت نداشته، بلكه مصلحت اذن دادنش بيشتر بوده، زيرا اگر اذن نمىداد و منافقين را با خود مىبرد، بقيه مسلمانان را هم دچار خبال، يعنى فساد افكار مىكرد، و هم اتحاد و اتفاق آنان را مبدل به تفرقه و اختلاف مىنمود. پس، اصلح همين بود كه اجازه تخلف بدهد تا با مسلمانان به راه نيفتند، و فساد افكار خود را در افكار و عقايد
آنان رخنه نداده، ميان آنان تفتين و ايجاد اختلاف نكنند، چون همه مسلمانان داراى ايمان محكم نبودند. بعضى از ايشان ايمانشان سست و دلهايشان مريض و مبتلا به وسوسه بود. اين دسته گوشهايشان بدهكار سخنان فريبنده آنان و آماده پذيرفتن. وسوسههاى آنان بود. همه اينها در صورتى بود كه منافقين رودربايستى مىكردند و با مسلمانان به راه مىافتادند. و اگر صريحاً اعلام مخالفت مىكردند و علنا فرمان آن حضرت را عصيان مىنمودند كه خود محذور بزرگ ديگرى داشت، و آن اين بود كه علاوه بر ايجاد دودستگى روى ديگران در نافرمانى باز مىشد.
و اين معنا مخصوصاً از دو آيه بعد كه مىفرمايد: «وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لكِنْ كَرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَ قِيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقاعِدِينَ» كاملاً استفاده مىشود، چون از اين آيه برمىآيد كه همه مىدانستند كه منافقين تخلف خواهند كرد و بر كسى پوشيده نبود، زيرا همه مىديدند كه منافقين اصلاً در پى آماده ساختن خود براى سفر جنگ نيستند، با اين حال چگونه اين معنا بر مثل پيغمبرى كه خداى تعالى اسرار و اخبار منافقين را قبل از نزول اين سوره بارها به اطلاع او رسانده بود پوشيده مىماند؟ و چگونه تصور مىشود كه در اين آيه او را به طور جدى عتاب و سرزنش كند كه چرا قبل از تحقيق از حال آنان و قبل از اينكه حالشان روشن شود و از مؤمنين متمايز گردند اجازه تخلف دادى؟ پس معلوم مىشود كه مقصود از عتاب همان معنايى است كه ما گفتيم.
از آنچه گذشت اين معنا روشن شد كه اينكه بعضىها(1)
به اين آيه
1) . زمخشری، محمود بن عمر، تفسیر كشاف، ج 2، ص: 274.
استدلال كردهاند بر صدور گناه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، به اين پندار كه «عفو جز بعد از گناه معنى ندارد پس معلوم مىشود اذن آن حضرت قبيح و از گناهان صغيره بوده، و گر نه اگر مباح بود گفته نمىشد چرا اين كار را انجام دادى" تا چه اندازه فاسد و باطل است.
و اين خود يكى از بازيگريهاى ايشانست كه با كلام خدا كردهاند، و اگر خود آنها در چنين مقامى چنين سخنى مىگفتند (يعنى به فرمانبر خود مىگفتند چرا نگذاشتى رسوا شوند و من آنها را از ميان بردارم) و به ايشان همين اعتراض مىشد قطعا زير بار نمىرفتند، و ما بيان كرديم كه آيه شريفه براى عتاب جدى سوق داده نشده و غرض ديگرى در كار است.
علاوه بر اين، اينكه گفتند: «اگر مباح بود گفته نمىشد چرا اين كار را انجام دادى" حرف صحيحى نيست، زيرا وقتى انسان شخصى را ببيند كه كار بهترى را كنار گذاشته و به كار نيكى پرداخته است او را عتاب مىكند كه چرا اين كار را مىكنى و آنكار را كه بهتر بود نكردى.
خلاصه گفتار صاحب المنار در ذيل آيۀ فوق كه در آن عفو خدا از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را مربوط به ترك اولى نمودن آن حضرت دانسته است.
نظير اين استدلال غلط، كلام آن مفسرى(1)
است كه گفته: بعضى از مفسرين مخصوصاً زمخشرى نسبت به عفو الهى از رسول گرامىاش سوء تعبير
1) . همان، ج 10، ص: 465.
كردهاند، و حال آنكه جا داشت از خداى تعالى كه نسبت به رسول گرامىاش منتها درجه لطف و احترام را به كار برده و قبل از صدور گناهى از آن جناب تعبير به عفو فرموده، ادب آموخته و اينگونه تعبيرات زشت را در بارهاش به كار نمىبردند.
و بعضى ديگر- مانند فخر رازى- از آن طرف افتاده، و افراط و مبالغه كرده و در اين مقام برآمدهاند كه اثبات كنند كلمۀ «عفو" دلالت بر صدور گناه ندارد، و اين آيه بيش از اين را نمىرساند كه اذن دادن آن حضرت خلاف اولى بود، و اگر نمىداد بهتر بود.
و اين خود جمودى است كه نسبت به اصطلاحات جديد، و آنهم در يك عرف خاص پيدا شده، و مىخواهند از معناى جديد ذنب كه همان معصيت است دست برندارند، آن وقت براى اينكه كلمۀ «عفو» در آيه مورد بحث دلالت بر ذنب (معصيت) نكند اين توجيه را به ميان آورند، غافل از اينكه خود قرآن نسبت صدور ذنب به آن جناب داده، و فرموده: «لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ»؛(1)اينها كه مىخواهند از اصطلاح خود دست برندارند اين آيه را چگونه معنا مىكنند.
و اين اشتباه از همين جا ناشى شده كه خيال كردهاند ذنب به معناى معصيت و نافرمانى است، و حال آنكه چنين نيست، بلكه ذنب عبارتست از هر عملى كه به دنبالش ضرر و يا فوت نفع و مصلحتى بوده باشد، و اصل كلمه از «ذنب" گرفته شده كه به معناى دم و دنباله حيوان است، و اين كلمه مرادف با كلمۀ
1) . «تا از گناه گذشته و آينده تو درگذريم.» (فتح / 2)
«معصيت" نيست تا هر جا به كار برده شود معناى نافرمانى را بدهد، بلكه معناى آن اعم است، و اذنى كه خداى تعالى از آن عفو فرموده باعث فوت مصلحتى شده كه خدا در آيه شريفه آن را بيان كرده و آن تشخيص و جدا شدن مردم با ايمان از مردم دروغگو است.
آن گاه پس از تخطئه زمخشرى و رازى خودش در يك گفتارى طولانى در توجيه آيه چنين گفته كه: اذن دادن آن جناب از روى اجتهاد خودش بوده، چون قبلاً وحيى در اين باره به وى نرسيده بود، و اشتباه در اينگونه موارد از انبياء- ع- جايز و ممكن است، آنكه جايز نيست صدور مخالفت وحى و نافرمانى خدا است، كه به طور اتفاق انبياء- ع- از آن معصومند. و محال است كه پيغمبر خدا دروغ بگويد، و يا در آنچه كه به وى وحى شده خطا برود و يا عملاً با آن مخالفت كند.
و نظير اين اشتباه و اين عتاب در سوره انفال آمده كه خداوند رسول گرامى خود را عتاب مىكند به اينكه چرا از اسراى بدر فديه گرفتى و آزادشان كردى، و مىفرمايد: «ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ»؛(1)آن گاه دنباله آن مىفرمايد: اگر قبلاً حكمى از قلم قضا نگذشته بود، اين عمل اقتضاى نزول عذاب دردناكى را داشت، ولى آن حكم قضايى مانع شد. اين بود تلخيص گفتار مفسر نامبرده.
1) . انفال / 67.
نه ترك اولى
و چقدر خوب بود مىفهميديم كه اين مفسر در كلام خودش چه چيزى اضافه بر كلام فخر رازى گفته. رازى و غير او هم همين را مىگفتند كه عفو در مقابل ترك اولى بوده. و ترك اولى در عرف متشرعه ذنب شمرده نمىشود و مستتبع عقاب نيست. حاصل حرف اين مفسر هم همين بود كه عفو در مقابل ترك اصلح بوده. تنها تفاوتى كه ميان گفته وى و گفتار رازى است اين است كه وى ترك اصلح را ذنب لغوى دانسته.
و ما در سابق بيان كرديم كه به دلالت آيات قرآنى اذن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نه ذنب عرفى بود نه لغوى، زيرا بيرون نرفتن منافقين و تخلفشان از جهاد اولى و اصلح بود، و فائده و مصلحت آن اين بود كه لشكريان اسلام را دچار فتنه و اختلاف كلمه نكردند. و اين مصلحت بعينه در صورت اجازه ندادن آن جناب نيز وجود داشت، زيرا اگر هم اجازه نمىداد منافقين در جهاد شركت نمىكردند و پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) اين معنا را مىدانست، چون قبلاً كفر و نفاق آنان برايش ثابت شده بود، چنان كه قرآن كريم هم به وى خبر مىدهد كه: «وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً»، پس، از اينكه هيچ گونه جنب و جوشى از خود نشان ندادند پيدا بود كه نمىخواستند در جهاد شركت جويند، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اجل از اين بود كه مطلبى را كه همه مىدانند او نداند.
آن هم با اينكه خود قرآن در آيۀ «و لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ»؛(1)او را آشنا و مطلع از منافقين دانسته با اين حال چگونه ممكن است رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از كلمات كسانى
1) . «تو آنان را از لحن گفتارشان خوب مىشناسى.» (محمد / 30)
كه يكى مىگويد: «به من اجازه بده و فريبم نده» و ديگرى مىگويد: «او مردى دهن بين است» و در جايى ديگر در باره صدقات، زخم زبانها مىزنند،
و هرگز و در هيچ موقفى از در خير خواهى درنيامدند، پى به كفر و نفاق آنان نبرده باشد. پس به طور مسلم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) منافقين را كاملاً مىشناخته، و از كفر و نفاق درونى آنان آگاه بوده، و با اين حال اگر مىبينيم خداى تعالى او را عتاب مىكند كه چرا اجازه دادى و صبر نكردى تا تحقيق كافى به عمل آورده در نتيجه منافقين از مؤمنين برايت مشخص شود مىفهميم كه قطعا عتاب عتابى غير جدى است، و منظور از آن همان معنا و غرضى است كه در بيان سابق گذشت.
و اما اينكه گفت: «و اذنى كه خداى تعالى از آن عفو فرموده باعث فوت مصلحتى شده كه خدا در آيه شريفه آن را بيان كرده، و آن جدا شدن منافقين از مردم با ايمان است» صحيح نيست، زيرا آن مصلحتى كه در آيه شريفه ذكر شده اطلاع يافتن و شناختن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بر دروغگويان است، نه مطلق شناخته شدن آنان، و از بيان گذشته روشن شد كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آنان را مىشناخت، و حقيقت و مصلحت هم- كه سد باب فتنه اختلاف مىباشد- در اذن آن حضرت بود، زيرا (همانطور كه مكرر خاطرنشان كرديم) آن جناب از حال منافقين به دست آورده بود كه بهيچ وجه در امر جهاد شركت نخواهند كرد، چه اذن تخلف به ايشان بدهد و چه ندهد، الا اينكه به منظور حفظ ظاهر و علنى نساختن مخالفت آنان و حفظ ظاهرى وحدت كلمه- هر چند واقعيتى نداشت- اجازه داد تا از شركت در جهاد معاف باشند.
در اينجا ممكن است بعضىها پيش خود تصور كنند اگر در آن ايام كه
ايام جنگ تبوك و بحبوحه شوكت و قدرت اسلام و نفوذ كلمه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود، نفاق منافقين تا اين اندازه معلوم بود، و افراد آنان تا اين پايه شناخته شده بودند، مسلمانان فريب تفتينهاى آنان را نمىخوردند تا در نتيجه گرفتار اختلاف شوند.
لذا مىگوئيم اسلام در نظر ديگران مهابت و شوكت داشت، و ملل ديگر آن روز از شوكت آن هراسيده و از شمشير سپاهيانش بلرزه مىافتادند، و اما مسلمانان در ميان خود آن طور كه بايد از تعاليم اسلام بهرهمند نگشته، و بهوسيلۀ آن دلهايشان را از مرض نفاق پاك نكرده بودند، و در نتيجه آن طور كه بايد داراى وحدت كلمه و عزم راسخ نشده بودند، و آيات مورد بحث و همچنين آيات بعد از آن تا آخر سوره، خود شاهد صدق اين گفتار است.
آرى، همين مسلمين بودند كه در جنگ احد مرض دلها و نفاق درونى خود را اظهار نموده، و با اينكه دشمن در كنار شهر ايشان قرار داشت نزديك به ثلث از آنها پشت به جنگ كرده هر چه ديگران نصيحتشان كردند و الحاح و اصرار ورزيدند به خرجشان نرفت، و در جواب گفتند: «لَوْ نَعْلَمُ قِتالًا لَاتَّبَعْناكُمْ» و همين معنا يكى از عوامل شكست مسلمين در آن روز شد.
و اما اينكه گفت: «و نظير اين اشتباه و اين عتاب در سوره انفال آمده كه خداوند رسول گرامى خود را عتاب مىكند به اينكه چرا از اسراى بدر فديه گرفتى» جوابش اين است كه:
اولاً اين مفسر معناى آيه را نفهميده است، زيرا در آيه انفال هيچ عتابى بر فديه گرفتن از اسراء ديده نمىشود، و عتابى كه در آن آمده بر اصل گرفتن اسير است، چون كه مىفرمايد: «ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى»؛ «هيچ پيغمبرى نبايد اسير
داشته باشد» و هيچ آيه ديگرى و حتى هيچ روايتى هم نيامده كه پيغمبر به لشكريان دستور گرفتن اسير داده باشد، بلكه از روايات داستان بدر برمىآيد كه وقتى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دستور داد تا بعضى از اسيران را به قتل برسانند مردم ترسيدند از اينكه مبادا آن حضرت بخواهد همه اسيران را به قتل برساند، لذا پيشنهاد فديه گرفتن را تقديم داشتند تا بدين وسيله وضع مالى سپاه اسلام را عليه دشمنان دين تقويت كنند، خداوند هم همين پيشنهاد كنندگان را مورد عتاب قرار داد و فرمود: «تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ».
و اين خود بهترين گواه است بر اينكه عتاب، تنها متوجه مؤمنين بوده، نه به خصوص آن حضرت و نه به آن جناب و مؤمنين. و نيز بهترين شاهد است بر اينكه بيشتر رواياتى كه عتاب را متوجه آن جناب دانسته مجعول و از دسيسههاى دشمنان اسلام است.
و ثانياً اگر عتاب در آيه مذكور متوجه به خصوص آن حضرت و يا به او و همه مؤمنين باشد ادعاى ديگر مدعى باطل مىشود، زيرا او مىگفت: «كلمۀ «ذنب» در باره آن جناب به معناى لغويش استعمال شده» و اين حرف با آيه بعدى كه مىفرمايد: «لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ»؛(1)سازگار نيست، براى اينكه آيه تصريح دارد بر اينكه عتاب به خاطر گناهى بوده كه اگر قضاء ازلى مانع نمىشد عذاب بزرگى را به دنبال داشت، و هيچ آدم عاقلى ترديد ندارد در اينكه پاى عذاب بزرگ به ميان نمىآيد
مگر در مورد معصيت اصطلاحى،
1) . انفال / 68.
بلكه در مورد معصيتهاى بزرگ، و اين خود شاهد ديگرى است بر اينكه عتاب در آيه مزبور متوجه غير رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده است.
«لا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ... يَتَرَدَّدُونَ»؛ اين دو آيه يكى از علائم نفاق كه منافقين را از مؤمنين جدا مىسازد بيان مىكند، و آن اين است كه منافق از پيغمبر اجازه تخلف از جهاد مىگيرد، ولى مؤمن در جهاد در راه خدا پيشدستى نموده، هرگز به تخلف راضى نمىشود.
خداوند در اين دو آيه مىخواهد بفرمايد: جهاد در راه خدا با جان و مال از لوازم ايمان واقعى و درونى به خدا و روز جزاست، چون چنين ايمانى آدمى را به تقوى وا ميدارد، و مؤمن به خاطر داشتن چنين ايمانى نسبت به وجوب جهاد بصيرتى به دست مىآورد و همين بصيرت نمىگذارد كه در امر جهاد تثاقل و كاهلى كند، تا چه رسد به اينكه از، ولى امر خود اجازه تخلف و معافيت از جهاد بخواهد. به خلاف منافق كه او به خاطر نداشتن ايمان به خدا و روز جزا داراى چنين تقوايى نگشته، دلش همواره در تزلزل و ترديد است و در نتيجه در مواقف دشوارى كه پاى جان و مال در ميان است دلش مىخواهد به هر وسيله ممكن طفره برود و خود را كنار بكشد، و براى اينكه از رسوايى خود نيز جلوگيرى به عمل آورده باشد و صورت قانونى بدان بدهد از، ولى امرش درخواست معافيت مىكند.
«وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً...»؛ «عدة» به معناى تجهيزات، و «انبعاث» -
به طورى كه صاحب مجمع البيان گفته- به معناى به سرعت روانه شدن است(1)
و كلمۀ «تثبيط» به معناى بازداشتن از امرى است كه نسبت بدان رغبتى نباشد.
اين آيه عطف است به جمله سابق كه مىفرمايد: «وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ»، و مىخواهد همان معنا را برساند و بفهماند كه اينان در دعوى اينكه نمىتوانند در جنگ شركت كنند دروغگويند، بلكه واقعش اين است كه ميل ندارند شركت كنند، و گر نه اگر كمترين رغبتى داشتند تجهيزات سفر خود را تهيه مىديدند، چون پر واضح است كه هر كس بخواهد در هر امرى اقدام نمايد و بدان علاقمند باشد قبلاً خود را آماده مىكند، و از اين منافقين هيچگونه جنب و جوشى ديده نشد، پس معلوم مىشود كه اصلاً نمىخواهند در جنگ شركت جويند.
«وَ لكِنْ كَرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ»؛ يعنى خداوند به خاطر نفاقشان و براى اينكه بر تو و بر مؤمنين منت بگذارد آنها را موفق به جهاد نكرد و اجازه تخلفشان را داد تا در ميان سپاهيان با ايمان القاء مفسده نكنند و جمع مؤمنان را مبدل به تفرقه و وحدت كلمه آنان را مبدل به اختلاف نسازند.
«وَ قِيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقاعِدِينَ»؛ اين امر، يعنى جملۀ «مانند مردم معفو و معذور از جنگ شما نيز تقاعد بورزيد" امرى تشريعى نيست تا با امر به كوچ كردن و در جنگ شركت جستن منافات داشته باشد، پس كسى نگويد كه چطور قبلاً فرمود: «همه بايد حركت كنيد» و حال به منافقين مىفرمايد شما مانند سالخوردگان و زمينگير شدگان معاف هستيد؟، زيرا بين اين دو دستور فرق است، دستور اول امرى است تشريعى كه خداوند به زبان پيغمبرش بندگان خود را بدان مأمور مىكند، و دستور
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص: 34.
دوم امرى است غير تشريعى كه از ناحيه سوء سريره و ترديد درونى و خبث باطن خود آنها است.
و اگر اين امر را به خود نسبت نداد، و نفرمود: «خداى تعالى گفت» بلكه فرمود: «گفته شد كه تقاعد كنيد با تقاعد كنندگان» به همين منظور بود كه خود را از امر كردن به رفتارى كه مورد خوشنوديش نيست منزه نموده، بفهماند كه اين روش را سببهاى ديگرى غير از خدا، از قبيل شيطان و هواى نفس باعث شده، و اگر اين تخلف منافقين را در جملۀ «فثبطهم» به خود نسبت داد، با واسطه بوده و بدين منظور بوده كه با معناى پاداش و امتنان بر مؤمنان منطبق گردد، و علاوه، به خاطر اينكه دو امر متخالف، يعنى دو امر «انفروا» و «اقعدوا» در يك سياق قرار گرفته و به يك صورت و يك جور اداء شده باشند.
«لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلَّا خَبالًا وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَكُمْ...»؛ كلمۀ «خبال» به معناى فساد و اضطراب رأى است. و كلمۀ «ايضاح» به معناى شتابيدن در شر است.، و «خلال» به معناى بين، و «بغى» به معناى طلبيدن است. بنا بر اين، معناى اينكه فرمود: «يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ» اين است كه منافقين خواهان فتنه براى شما هستند.
بعضى به جاى «براى شما» گفتهاند: «در شما»، و «فتنه» به معناى محنت و گرفتارى است، و از انواع گرفتاريها آنكه مناسب با مقام آيه است همان تفرقه و اختلاف كلمه است.
«و سماع» به معناى كسى است كه هر حرفى را زود مىپذيرد و باور مىكند.
اين آيه در مقام تعليل جملۀ «وَ لكِنْ كَرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ» است، و براى اينكه امتنان را هم برساند، بدون وصل يعنى بدون حرف عطف (واو) شروع شده، و معناى آيه احتياجى به توضيح ندارد.
«لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ حَتَّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَ هُمْ كارِهُونَ»؛ يعنى قسم مىخورم كه منافقان به طور مسلم پيش از اين جنگ (جنگ تبوك) خواهان فتنه و محنت و اختلاف كلمه و تفرقه اجتماع شما بودند، همچنان كه در جنگ احد عبد اللَّه بن ابىبن سلول يك ثلث از جمعيت سپاهيان شما را از صحنه جنگ به طرف مدينه برگردانيد و از يارى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دريغ نمود. آرى، همين منافقين بودند كه همواره امور را براى تو دگرگونه ساخته، نعل را وارونه مىزدند و مردم را به مخالفت تو دعوت و بر معصيت تخلف از امر جهاد تحريك نموده، يهوديان و مشركان را بر قتال با مسلمانان برمىانگيختند و در ميان مسلمين جاسوسى و خرابكاريهاى ديگر مىكردند تا آنكه حق- آن حق كه مىبايست پيروى شود- بيامد، و امر خدا و آنچه كه از دين مىخواست پيروز گشت و بر خواستههاى شيطانى كافران غالب آمد با اينكه كفار از پيشرفت آن اكراه داشتند.
اين آيه شريفه به منزله استشهاد بر آيه قبلى است، و بر آن مطلبى كه در دو آيه قبل بود مثال مىآورد.
و اگر در اين آيه خطاب را متوجه شخص رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كرد با اينكه در آيه قبلى خطاب، عمومى بود، براى اين است كه در اين آيه مطلب يعنى وارونه كردن امور فقط عليه آن جناب بود، به اين معنى كه منافقين همه دشمنىهايشان با آن جناب بود، به خلاف آيه قبلى كه مضمونش عمومى است.
در الدُرّالمنثور است كه ابن مردويه و ابو نعيم در كتاب دلائل از ابن عباس روايت كردهاند كه در تفسير آيۀ «إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ» گفته است: بعد از آنكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شبانه از خانه بيرون آمد و به غار ثور رسيد. ابن عباس مىگويد: ابو بكر وقتى ديد كه آن جناب از شهر بيرون مىرود به دنبالش به راه افتاد و صداى حركتش به گوش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسيد و آن حضرت ترسيد مبادا يكى از دشمنان باشد كه در جستجوى او است، وقتى ابو بكر اين معنا را احساس كرد شروع كرد به سرفه كردن. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) صداى او را شناخت و ايستاد تا او برسد، ابو بكر همچنان به دنبال آن جناب بود تا به غار رسيدند.
صبحگاهان قريش به جستجوى آن حضرت برخاستند، و نزد مردى قيافهشناس از قبيله بنىمدلج فرستادند. او جاى پاى آن حضرت را از در منزلش گرفته همچنان پيش رفت تا به غار رسيد. دم در غار درختى بود، مرد قيافهشناس در زير آن درخت ادرار كرد و پس از آن گفت:
مرد مورد نظر شما از اينجا تجاوز نكرده- ابن عباس مىگويد: در اين هنگام ابو بكر در اندوه شد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «محزون مباش كه خدا با ماست».
ابن عباس سپس اضافه مىكند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و ابو بكر سه روز تمام در غار بودند و تنها على بن ابىطالب و عامر بن فهيره با ايشان ارتباط داشتند. عامر برايشان غذا مىآورد و على(علیه السلام) تجهيزات سفر را فراهم مىنمود. على(علیه السلام) سه شتر از شتران بحرين خريدارى نمود و مردى راهنما براى آنان اجير كرد. پس از آنكه پاسى
از شب سوم گذشت على(علیه السلام) شتران و راهنما را بياورد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و ابو بكر هر يك بر راحله و مركب خويش سوار شده به طرف مدينه رهسپار گرديدند. در حالى كه قريش به هر سو در جستجوى
آن جناب شخصى را گسيل داشته بودند(1).
و نيز در همان كتاب آمده كه ابن سعد از ابن عباس و على(علیه السلام) و عايشه (دختر ابو بكر) و عايشه دختر قدامه و سراقة بن جعشم- روايات نامبردگان درهم داخل شده- روايت كرده كه گفتهاند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وقتى از منزل بيرون مىآمد كه قريش در خانه آن جناب نشسته بودند لا جرم مشتى از ريگ زمين برداشت و بر سر آنان پاشيد در حالى كه مىخواند: «يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ...». آن گاه از ميان آنان گذشت.
يكى از آن ميان گفت: منتظر چه هستيد؟ گفتند: منتظر محمديم گفت: به خدا قسم او از ميان شما عبور كرد و رفت. گفتند: به خدا سوگند ما او را نديديم، آن گاه در حالى كه خاكها را از سر خود مىتكاندند برخاستند. از آن سو رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با ابو بكر به غار ثور رفته، داخل آن شدند، و پس از ورود ايشان عنكبوتها به در آن غار تار تنيدند.
قريش با فعاليت هر چه تمامتر به جستجويش برخاستند، و سرانجام به در غار رسيدند، در آنجا يكى به ديگرى مىگفت: اين تار عنكبوتى كه من مىبينم آن قدر كهنه است كه گويا قبل از تولد محمد در اينجا تنيده شده(2).
و در كتاب اعلام الورى در باره اينكه سراقة بن جعشم چه نحوه ارتباطى با
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) داشت، و در اينكه آيا او از دشمنان بوده و يا از صحابه چنين گفته است:
آنچه كه در بين عرب معروف شده و هر جا مىنشينند چه در اشعار و چه در محاورات خويش مىگويند و انتشار مىدهند، اين است كه سراقه از مكه بقصد كشتن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بيرون آمد و او را تعقيب كرد تا شايد با كشتن آن جناب در ميان قريش افتخارى به دست آورد، و همچنان در تعقيب بود تا آن جناب را پيدا نمود، آن قدر نزديك شد كه ديگر خاطر جمع شد بهدف خود رسيده است، و ليكن به طور ناگهانى چهار پاى اسبش به زمين فرو رفت و بكلى در زمين پنهان شد. سراقه بسيار تعجب كرد، زيرا مىديد آن مكان، زمين نرمى نبود كه پاى اسب فرو رود، آنهم تا شكم، بلكه زمينى بسيار سفت و محكم بود. سراقه فهميد كه اين قضيه يك امر آسمانى است (و اگر دير بجنبد ممكن است خودش هم فرو رود) لا جرم فرياد زد: اى محمد! از پروردگارت بخواه اسب مرا رها كند، و من ذمه خدا را به گردن مىگيرم كه احدى را به راهى كه در پيش گرفتهاى راهنمايى نكنم و نگويم كه من محمد را كجا ديدهام. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دعا كرد و اسبش چنان به آسانى رها شد كه گويى پاهايش را با يك گره جوزى بسته بودند.
و اين سراقه مردى بسيار زيرك و دورانديش بود، و از اين پيش آمد چنين احساس كرد كه به زودى برايش پيش آمد ديگرى خواهد بود. لذا به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عرض كرد يك امان نامه براى من بنويس.
آن جناب هم به وى امان نامه داد و او برگشت.
محمد بن اسحاق مىگويد: ابو جهل در باره سراقه اشعارى گفته بود، سراقه نيز با اشعار زير، او را پاسخ گفت:
ابا حكم و اللات(1)لو كنت شاهدا***لأمر جوادى اذ تسيخ قوائمه
عجبت و لم تشكك بان محمدا***نبى ببرهان فمن ذا يكاتمه
عليك بكف الناس عنه فاننى*** أرى أمره يوما ستبدو معالمه(2)
اين روايت را كلينى در كافى(3)
به سند خود از معاوية بن عمار از ابىعبد اللَّه(علیه السلام) و نيز صاحب الدُرّالمنثور نيز(4)
آن را به چند طريق نقل كردهاند. و نيز زمخشرى آن را در كتاب ربيع الأبرار خود(5)آورده است.
و در الدُرّالمنثور آمده كه ابن سعد و ابن مردويه از ابن مصعب روايت كردهاند كه گفت: من انس بن مالك و زيد بن ارقم و مغيرة بن شعبه را ديده بودم، و از آنان شنيدم كه با خود چنين گفتگو مىكردند كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وقتى آن شب وارد غار شد، خداوند درختى را به امر خود در برابر روى پيغمبرش رويانيد، به طورى كه بكلى آن حضرت را از چشم بينندگان پوشانيد، و عنكبوت را دستور داد تا دم در غار در
1) . در نسخهاى ديگر: «و اللَّه».
2) . اى ابا حكم بلات(و در نسخه ديگر به خدا) سوگند اگر مىديدى. چگونه چهار پاى اسبم در زمين فرو رفت. به تعجب فرو رفته و ديگر ترديدى برايت نمىماند كه محمد. پيغمبرى با معجزه است، و با اين معجزاتش چه كسى مىتواند نبوت او را پوشيده بدارد، اينك بر تو باد كه مردم را رها كنى و بر او نشورانى كه من امر او را مىبينم روزى خيلى زود بالا گرفته و پيش برود. (طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الوری بأعلام الهدی، ص: 33)
3) . کلینی، محمد بن یعقوب، روضة الكافى، ص: 218، ح 378.
4) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 3، ص: 240.
5) . بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 2، ص: 125، ح 3.
برابر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تار بتند تا او هم با تارهاى خود آن جناب را از بينندگان مستور سازد، و دو كبوتر وحشى را دستور داد تا در دهانه غار بايستند.
جوانان قريش كه هر يك از يك دودمان بودند با چوبدستى، شمشير و چماقهايشان سر و كلههايشان پيدا شد، و همچنان نزديك غار مىشدند تا آنجا كه فاصلهشان با آن جناب بيش از چهل ذراع نماند. در آن ميان يكى از ايشان با عجله نزديك آمد و نگاهى در غار انداخت و برگشت. بقيه نفرات پرسيدند چرا درون غار را تفحص نكردى؟ گفت: من يك جفت كبوتر وحشى در دهنه غار ديدم و فهميدم كه معقول نيست كسى در غار باشد...(1)و نيز در همان كتاب آمده كه عبد الرزاق و ابن منذر از زهرى نقل كردهاند كه در ذيل جملۀ «إِذْ هُما فِي الْغارِ» گفته است: مقصود از اين غار آن غارى است كه در يكى از كوههاى مكه به نام ثور واقع است(2).
رواياتى كه غار نامبرده را غار واقع در كوه ثور معرفى مىكنند بسيار زياد است. و اين كوه تقريباً در چهار فرسخى مكه قرار دارد.
و در اعلام الورى و قصص الانبياء آمده كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سه روز در آن غار بماند و بعد از سه روز خداى تعالى به آن حضرت اجازه مهاجرت داد و فرمود: اى محمد از مكه بيرون رو كه بعد از ابىطالب ديگر تو را در آن ياورى نيست.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از غار بيرون آمد و در راه به چوپانى از قريشيان برخورد كه او را ابن اريقط مىگفتند. حضرت او را نزد خود طلبيد و فرمود: اى ابن اريقط! من
مىخواهم تو را بر خون خودم امين گردانم (آيا حاضر هستى به اين امانت خيانت نكنى)؟
عرض كرد: در اين صورت به خدا سوگند تو را حراست و حفاظت مىكنم و احدى را به سوى تو دلالت و راهنمايى نمىكنم. اينك بگو ببينم قصد كجا را دارى اى محمد؟ حضرت فرمود:
بطرف يثرب مىروم. گفت: حال كه بدان طرف مىروى راهى به تو نشان مىدهم كه احدى آن راه را بلد نيست. فرمود: پس به نزد على برو و به وى بشارت بده كه خداوند به من اجازه مهاجرت داده، اينك اسباب سفر و مركب برايم آماده ساز. ابو بكر هم گفت نزد اسماء دخترم برو و به وى بگو براى من زاد و دو مركب فراهم كند و داستان ما را به عامر بن فهيره(1)اعلام بدار و به وى بگو زاد و دو راحله مرا بردارد و بياورد.
ابن اريقط نزد على(علیه السلام) رفت و داستان را به عرضش رسانيد. على بن ابىطالب(علیه السلام) زاد و راحله را براى آن حضرت فرستاد. عامر بن فهيره هم زاد و دو راحله ابىبكر را آورد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از غار بيرون آمد و سوار شد و ابن اريقط آن جناب را از راه نخله كه در ميان كوهها به سوى مدينه امتداد داشت حركت داد و هيچ جا به جاده معمولى برنخوردند. مگر در «قديد» كه در آنجا به منزل ام معبد درآمدند.
راوى مىگويد: انصار از بيرون آمدن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از مكه خبردار شده بودند و در انتظار رسيدنش دقيقه شمارى مىكردند تا آنكه در محله قبا (در آن نقطهاى كه بعدا به صورت مسجد قبا درآمد) او را بديدند و چيزى نگذشت كه خبر ورودش
1) . عامر بن فهيره قبلاً از غلامان ابىبكر بوده و بعدا اسلام آورده است.
در همه شهر پيچيد. زن و مرد خوشحال و خندان و به يكديگر بشارتگويان به استقبالش شتافتند(1).
اخبار در داستان هجرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و جزئيات آن بسيار زياد است كه هم شيعه آنها را روايت كردهاند و هم سنى. و ليكن با همه زياديش آن قدر ضد و نقيض يكديگرند كه نمىتوان در اين كتاب به نقد و بررسى آنها پرداخت و داستان واقعى را از ميان آنها استخراج كرد. و ما از ميان همه آنها آن مقدارى را كه بر اجمال قضيه دلالت كند و تقريباً مورد اتفاق شيعه و سنى هم باشد نقل كرديم، و همين مقدار كافى است.
و در الدُرّالمنثور چنين آمده كه: خيثمة بن سليمان طرابلسى در كتاب خود كه در فضائل صحابه نوشته و نيز
ابن عساكر از على بن ابىطالب روايت كردهاند كه فرمود: خداى تعالى همه مردم معاصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را مذمت كرده و تنها ابو بكر را مدح نموده و فرمود: «إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا».(2)
نقد اين بحث، در مضامين آياتى كه در بر دارنده اين قضيهاند و همچنين
روايات صحيحى كه درباره داستان مذكور وارد شده، نسبت به روايت فوق سوء ظن مىآورد، براى اينكه آياتى كه در مقام مذمت مؤمنين (و يا به تعبير اين روايت در مقام مذمت عموم مردم) است، و آيه غار هم در جملۀ «إِلَّا تَنْصُرُوهُ» بدان
اشاره دارد و اول همه آنها آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ» مىباشد و نيز نقل قطعى، ثابت مىكنند كه تثاقل از عموم مؤمنين نبود، بلكه پارهاى از مؤمنين دعوت و امر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را نسبت به كوچ كردن براى جهاد پذيرفته و بىدرنگ حركت كردند، و عدهاى از مردم مؤمن و منافق تثاقل ورزيدند.
به همين دليل خطاب در «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» هم، كه تمامى مؤمنين را شامل است و همچنين مذمتى كه دنبال آن است مخصوص عدهاى از مؤمنين خواهد بود، و خطاب عمومى آن از قبيل خطابات عمومى ديگرى است كه مربوط به بعضى از مخاطبين است، مانند خطابى كه در آيۀ «فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللَّهِ»؛(1)به عموم يهود شده، در حالى كه همه افراد يهود انبياء را نكشتند و همچنين امثال آن در قرآن بسيار آمده است.
و بنا بر اين بيان، دلالت آيه بر اينكه در روز غار جز خدا كسى پيغمبر را يارى نكرده دلالتى است قطعى.
و اين معنا خود بهترين شاهد است بر اينكه ضميرهايى كه در بقيه جملات آيه يعنى در جملات: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا» هست همه به پيغمبر برمىگردد. و جملات مذكور در مقام بيان اين جهتند كه خداى تعالى به تنهايى قائم است به نصرت او، نصرتى عزيز و غيبى، نصرتى كه احدى از مردم در آن دخالت ندارد، و آن عبارتست از فرستادن سكينت بر وى و تأييد او به جنودى غايب از ديدگان، و بالا
1) . «پس چرا انبياء خدا را مىكشيد.» (بقره / 91)
دست قرار دادن كلمه حق و زير دست كردن كلمه باطل، و اينكه خدا مقتدرى است شايستهكار.
از مسأله نصرت و يارى كه بگذريم فضيلت ديگرى كه ممكن است فضيلت شمرده شود و انگشت روى آن گذاشته شود اين است كه بگويند كلمۀ «ثانِيَ اثْنَيْنِ» و همچنين كلمۀ «لصاحبه» دلالت دارد بر اينكه وى رفيق راه و يار غار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده.
و ما نخست تسليم مىشويم كه بودن دو نفر كه يكى از آن دو رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است و همچنين همنشين بودن با آن جناب خود يكى از مفاخر و فضائل است.
و ليكن مىگوييم بفرضى هم كه ما آن را افتخار حساب كنيم، يكى از افتخارات اجتماعى است، و اين اجتماع است كه براى اينگونه امور ارزش و نفاستى قائل است، و اما قرآن كريم در منطق خود براى نفاست و قيمت ملاك ديگرى و براى فضيلت و شرافت معناى ديگرى دارد كه متكى بر حقيقتى است اعلا و بلندتر از مقاصد مادى و اعتبارى، اجتماعى، و آن حقيقت عبارت است از كرامت و حرمت عبوديت و درجات تقرب به خدا.
آرى، در نظر قرآن مصاحبت جسمى و يكى از صحابه رسول به شمار رفتن بهيچ وجه دلالتى بر احترام و شرافت ندارد. اين صريح قرآن است كه مكرر خاطرنشان ساخته كه اسم گذارى به اسماء مختلف و داشتن مزايايى كه مردم عامى آن را ارجمند و نظر اجتماعى آن را نفيس و بزرگ مىشمارد در نزد خداى سبحان كمترين ارزشى ندارد، و در نزد خداى تعالى حساب و ارزيابى همه بر روى دلها است، نه بر آنچه كه از ظاهر اعمال ديده مىشود و نه بر تقدم از حيث حسب و نسب.
مخصوصاً همين معنا را در باره اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و ملازمين آن جناب با صريحترين بيان خاطرنشان ساخته و فرموده: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً... وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً»؛(1)اگر خواننده محترم تدبر كند مىبيند كه با همه مدحى كه در صدر آيه است، در ذيل آن چه قيودى را ذكر كرده است.
اين بود مختصرى بحث پيرامون آيه غار و روايات وارده در آن، اگر بخواهيم بيش از اين بحث كنيم بحث تفسيرى ما مبدل به بحثى كلامى خواهد شد كه از غرض ما بيرون است.
و در كتاب الدُرّالمنثور آمده كه ابن ابىحاتم و ابو الشيخ و ابن مردويه و بيهقى در كتاب دلائل و ابن عساكر در تاريخ خود از ابن عباس روايت كردهاند كه در ذيل آيۀ «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ» گفته است: يعنى بر ابىبكر، زيرا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همواره بر سكينتى از پروردگار خود بود(2).
و نيز در همان كتاب آمده كه خطيب در تاريخ خود از حبيب بن ثابت روايت كرده كه در باره آيۀ «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ» گفته است: اين آيه در حق ابىبكر نازل شده، زيرا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هيچ آنى بدون سكينت نبود(3).(4)
قرآن کریم میفرماید:
«انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ في سَبيلِ اللَّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ * لَوْ كانَ عَرَضاً قَريباً وَ سَفَراً قاصِداً لاَتَّبَعُوكَ وَ لكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ وَ سَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ * عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبينَ * لا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ بِالْمُتَّقينَ * إِنَّما يَسْتَأْذِنُكَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ في رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ * وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لكِنْ كَرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَ قيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقاعِدينَ * لَوْ خَرَجُوا فيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلاَّ خَبالاً وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَ فيكُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ بِالظَّالِمينَ»؛(1)«(همگى به سوى ميدان جهاد) حركت كنيد؛ سبكبار باشيد يا سنگين بار! و با اموال و جانهاى خود، در راه خدا جهاد نماييد؛ اين براى شما بهتر است اگر بدانيد! (امّا گروهى از آنها، چنانند كه) اگر غنايمى نزديك (و در دسترس)، و سفرى آسان باشد، (به طمع دنيا) از تو پيروى مىكنند، ولى (اكنون كه براى ميدان تبوك،) راه بر آنها دور (و پر مشقت) است، (سرباز مىزنند؛) و به زودى به خدا سوگند ياد مىكنند كه: «اگر توانايى داشتيم، همراه شما حركت مىكرديم!» (آنها با اين اعمال و اين دروغها، در واقع) خود را هلاك مىكنند؛ و خداوند مىداند آنها دروغگو هستند! خداوند تو را بخشيد؛ چرا پيش از آنكه راستگويان و دروغگويان را بشناسى، به آنها اجازه دادى؟! (خوب بود صبر مىكردى، تا هر دو گروه خود را نشان دهند!) آنها كه به خدا و روز جزا ايمان دارند، هيچ گاه براى ترك جهاد (در راه خدا) با اموال و جانهايشان، از تو اجازه نمىگيرند؛ و خداوند پرهيزگاران را مىشناسد.
1) . توبه / 41 الی 47.
تنها كسانى از تو اجازه (اين كار را) مىگيرند كه به خدا و روز جزا ايمان ندارند، و دلهايشان با شكّ و ترديد آميخته است؛ آنها در ترديد خود سرگردانند. اگر آنها (راست مىگفتند، و) اراده داشتند كه (بسوى ميدان جهاد) خارج شوند، وسيلهاى براى آن فراهم مىساختند!، ولى خدا از حركت آنها كراهت داشت؛ از اين رو (توفيقش را از آنان سلب كرد؛ و) آنها را (از جهاد) باز داشت؛ و به آنان گفته شد: با «قاعدين» [كودكان و پيران و بيماران] بنشينيد! اگر آنها همراه شما (بسوى ميدان جهاد) خارج مىشدند، جز اضطراب و ترديد، چيزى بر شما نمىافزودند؛ و بسرعت در بين شما به فتنهانگيزى (و ايجاد تفرقه و نفاق) مىپرداختند؛ و در ميان شما، افرادى (سست و ضعيف) هستند كه به سخنان آنها كاملاً گوش فرامىدهند؛ و خداوند، ظالمان را مىشناسد.»
گفتيم جنگ «تبوك» يك وضع استثنايى داشت، و توأم با مقدماتى كاملاً مشكل و پيچيده بود، به همين جهت عدهاى از افراد ضعيف الايمان و يا منافق از شركت در اين ميدان تعلل مىورزيدند، در آيات
گذشته خداوند گروهى از مؤمنان را سرزنش كرد كه چرا به هنگام صدور فرمان جهاد، سنگينى به خرج مىدهند؟ و فرمود دستور جهاد به سود خود شما است و گرنه خدا مىتواند به جاى افراد بىاراده و تنپرور مردمى شجاع و با ايمان و مصمم قرار دهد، بلكه حتى بدون آنهم قادر است پيامبر(صلی الله علیه و آله) خود را حفظ كند آن چنان كه در داستان «غار ثور» و «ليلة المبيت» حفظ نمود.
عجب اينكه چند تار «عنكبوت» كه بر دهانه «غار» تنيده شده بود سبب انحراف فكر دشمنان لجوج و سركش شد و از در «غار» بازگشتند و پيامبر خدا سالم ماند، جايى كه خداوند با چند تار عنكبوت مىتواند مسير تاريخ بشر را دگرگون سازد چه نيازى به كمك اين و آن دارد تا بخواهند ناز كند، در حقيقت همه اين دستورات براى تكامل و پيشرفت خود آنها است نه براى رفع نيازمندى خداوند.
به دنبال اين سخن بار ديگر مؤمنان را دعوت همه جانبه به سوى جهاد مىكند و مسامحه كنندگان را مورد سرزنش قرار مىدهد.
نخست مىگويد: «همگى به سوى ميدان جهاد حركت كنيد خواه سبكبار باشيد يا سنگين بار»؛ «انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا».
«خفاف» جمع «خفيف» و «ثقال» جمع «ثقيل» و اين دو كلمه مفهوم جامعى دارد كه همه حالات انسان را شامل مىشود، يعنى اعم از اينكه جوان باشيد يا پير، مجرد باشيد يا متاهل، كم عائله باشيد يا پرعائله، غنى باشيد يا فقير، بدون گرفتارى باشيد يا گرفتار، زراعت و باغ و تجارت داشته باشيد يا نه، در هر صورت و در هر حال و در هر موقعيت بر شما لازم است هنگامى كه فرمان جهاد صادر شد همگى اين دعوت آزاديبخش را اجابت كنيد و از هر كار ديگرى چشم بپوشيد و سلاح به دست گرفته به سوى ميدان نبرد حركت كنيد.
و اينكه بعضى از مفسران اين دو كلمه را تنها به يكى از معانى فوق محدود ساختهاند هيچگونه دليلى ندارد، بلكه هر كدام از آنها يكى از مصداقهاى اين مفهوم وسيع است.
سپس اضافه مىكند: «در راه خدا با اموال و جانها جهاد كنيد»؛ «وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ».
يعنى جهادى همه جانبه و فراگير، چرا كه در برابر دشمن نيرومندى كه از ابر قدرتهاى آن زمان محسوب مىشد قرار داشتند، و بدون آن پيروزى ممكن نبود.
اما براى اينكه باز اشتباه براى كسى پيدا نشود كه اين فداكاريها به سود خداوند است مىگويد: «اين به نفع شما است اگر بدانيد»؛ «ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ».
يعنى اگر بدانيد كه جهاد كليد سر بلندى و عزت و بر طرف كننده ضعف و ذلت است.
اگر بدانيد كه هيچ ملتى بدون جهاد در جهان به آزادى واقعى و عدالت نخواهد رسيد.
و اگر بدانيد كه راه رسيدن به رضاى خدا و سعادت جاويدان و انواع نعمتها و مواهب الهى در اين نهضت مقدس عمومى و فداكارى همه جانبه است! سپس بحث را متوجه افراد سست و تنبل و ضعيف الايمان كه براى سرباز زدن از حضور در اين ميدان بزرگ به انواع بهانهها متشبث مىشدند كرده، و با پيامبر(صلی الله علیه و آله) چنين مىگويد: «اگر غنيمتى آماده و سفرى نزديك بود به خاطر رسيدن به متاع دنيا به زودى دعوت تو را اجابت مىكردند» و براى نشستن بر سر چنين سفره آمادهاى مىدويدند؛ «لَوْ كانَ عَرَضاً قَرِيباً وَ سَفَراً قاصِداً لَاتَّبَعُوكَ».(1)
1) . «عرض» به معنى چيز عارضى است كه زود زائل مىشود و دوام و بقايى ندارد و معمولا به مواهب مادى دنيا اطلاق مىشود، و «قاصد» به معنى سهل و آسان است، زيرا در اصل از مادۀ «قصد» است و مردم عادى قصد خود را متوجه مسائل آسان مىكنند.
«لكن اكنون كه راه بر آنها دور است سستى مىورزند و بهانه مىآورند»؛ «وَ لكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ».(1)
عجب اينكه تنها به عذر و بهانه قناعت نمىكنند بلكه «به زودى نزد تو مىآيند و قسم ياد مىكنند كه اگر ما قدرت داشتيم با شما خارج مىشديم»؛ «وَ سَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ».
و اگر مىبينيد ما به اين ميدان نمىآئيم بر اثر ناتوانى و گرفتارى و عدم قدرت است.
«آنها با اين اعمال و اين دروغها در واقع خود را هلاك مىكنند»؛ «يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ».
«ولى خداوند مىداند آنها دروغ مىگويند»؛ «وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ»؛ كاملاً قدرت دارند اما چون سفره چرب و نرمى نيست و برنامه شاق و پردرد سرى در پيش است به قسمتهاى دروغ متشبث مىشوند.
اين موضوع منحصر به جنگ «تبوك» و زمان پيامبر(صلی الله علیه و آله) نبود، در هر جامعهاى گروهى «تنبل» یا «منافق و طماع و فرصت طلب» وجود دارند كه هميشه منتظرند لحظات پيروزى و نتيجه گيرى فرا رسد آن گاه خود را در صف اول جا بزنند، فرياد بكشند، گريبان چاك كنند و خود را از نخستين مجاهد و برترين مبارز و دلسوزترين افراد معرفى كنند تا بدون زحمت از ثمرات پيروزى ديگران بهره گيرند!.
ولى همين گروه مجاهد سينه چاك و مبارز دلسوز به هنگام پيش آمدن
1) . «شقة» به معنى زمينهاى پر سنگلاخ و يا راههاى دور و دراز است كه عبور از آن با مشقت توام است.
حوادث مشكل هر كدام به سويى فرار مىكنند و براى توجيه فرار خود عذرها و بهانهها مىتراشند يكى بيمار شده، ديگرى فرزندش در بستر بيمارى افتاده، سومى خانوادهاش گرفتار وضع حمل است، چهارمى چشمش ديد كافى ندارد، پنجمى مشغول تهيه مقدمات است و همچنين!...ولى بر افراد بيدار و رهبران روشن لازم است كه اين گروه را از آغاز شناسايى كنند و اگر قابل اصلاح نيستند از صفوف خود برانند!.
از آيات فوق استفاده مىشود كه گروهى از منافقان نزد پيامبر آمدند و پس از بيان عذرهاى گوناگون و حتى سوگند خوردن، اجازه خواستند كه آنها را از شركت در ميدان «تبوك» معذور دارد، و پيامبر به اين عده اجازه داد.
خداوند در نخستين آيه مورد بحث پيامبرش را مورد عتاب قرار مىدهد و مىگويد: «خداوند تو را بخشيد، چرا به آنها اجازه دادى كه از شركت در ميدان جهاد خود دارى كنند؟!»؛ «عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ».
«چرا نگذاشتى آنها كه راست مىگويند از آنها كه دروغ مىگويند شناخته شوند» و به ماهيت آنها پى برى؟؛ «حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبِينَ».
در اينكه عتاب و سرزنش فوق كه توأم با اعلام عفو پروردگار است دليل بر آن است كه اجازه پيامبر(صلی الله علیه و آله) كار خلافى بوده، يا تنها «ترك اولى» بوده، و يا هيچكدام، در ميان مفسران گفتگو است.
بعضى آن چنان تند رفتهاند، و حتى جسورانه و بىادبانه نسبت به مقام مقدس پيامبر(صلی الله علیه و آله) گفتهاند كه آيۀ فوق را دليل بر امكان صدور گناه و معصيت از او
دانستهاند، و لا اقل ادبى را كه خداوند بزرگ در اين تعبير نسبت به پيامبرش رعايت كرده كه نخست سخن از «عفو» مىگويد و بد «مؤاخذه» مىكند رعايت نكردهاند و به گمراهى عجيبى افتادهاند.
انصاف اين است كه در اين آيه هيچگونه دليلى بر صدور گناهى از پيامبر(صلی الله علیه و آله) وجود ندارد، حتى در ظاهر آيه، زيرا همه قرائن نشان مىدهد چه پيامبر(صلی الله علیه و آله) به آنها اجازه مىداد و چه اجازه نمىداد اين گروه منافق در ميدان «تبوك» شركت نمىجستند، و به فرض كه شركت مىكردند نه تنها گرهى از كار مسلمانان نمىگشودند بلكه مشكلى بر مشكلات مىافزودند، چنان كه در چند آيه بعد مىخوانيم: «لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلَّا خَبالًا»؛ «اگر آنها با شما حركت مىكردند جز شر و فساد و سعايت و سخنچينى و ايجاد نفاق كار ديگرى انجام نمىدادند!» بنا بر اين هيچگونه مصلحتى از مسلمانان با اذن پيامبر(صلی الله علیه و آله) فوت نشد، تنها چيزى كه در اين ميان وجود داشت اين بود كه اگر پيامبر(صلی الله علیه و آله) به آنها اجازه نمىداد مشت آنها زودتر باز مىشد و مردم به ماهيتشان زودتر آشنا مىشدند، ولى اين موضوع چنان نبود كه از دست رفتن آن موجب ارتكاب گناهى باشد، شايد فقط بتوان نام ترك اولى بر آن گذارد به اين معنى كه اذن دادن پيامبر(صلی الله علیه و آله) در آن شرائط و در برابر سوگندها و اصرارهاى منافقين هر چند كار بدى نبود اما ترك اذن از آنهم بهتر بود تا اين گروه زودتر شناخته شوند.
اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه: عتاب و خطاب مزبور جنبه كنايى داشته و حتى ترك اولى نيز در كار نباشد، بلكه منظور بيان روح منافقگرى منافقان با يك بيان لطيف و كنايه آميز بوده است.
اين موضوع را با ذكر مثالى مىتوان روشن ساخت فرض كنيد ستمگرى مىخواهد به صورت فرزند شما سيلى بزند، يكى از دوستانتان دست او را مىگيرد شما نه تنها از اين كار ناراحت نمىشويد بلكه خوشحال نيز خواهيد شد، اما براى اثبات زشتى باطن طرف به صورت عتاب آميز به دوستتان مىگوئيد: «چرا نگذاشتى سيلى بزند تا همه مردم اين سنگدل منافق را بشناسند"؟! و هدفتان از اين بيان تنها اثبات سنگدلى و نفاق اوست كه در لباس عتاب و سرزنش دوست مدافع ظاهر شده است.
مطلب ديگرى كه در تفسير آيه باقى مىماند اين است كه مگر پيامبر(صلی الله علیه و آله) منافقان را نمىشناخت كه خداوند مىگويد: مىخواستى به آنها اذن ندهى تا وضع آنها بر تو روشن گردد.
«پاسخ" اين سؤال اين است كه «اولا" پيامبر(صلی الله علیه و آله) از طريق علم عادى به وضع اين گروه آشنايى نداشت و علم غيب براى قضاوت در باره موضوعات كافى نيست، بلكه بايد از طريق مدارك عادى وضع آنها روشن گردد، و «ثانيا" هدف تنها اين نبوده كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) بداند بلكه ممكن است هدف اين بوده كه همه مسلمانان آگاه شوند، هر چند روى سخن به پيامبر(صلی الله علیه و آله) است.
سپس به شرح يكى از نشانههاى مؤمنان و منافقان پرداخته مىگويد: «آنها كه ايمان به خدا و سراى ديگر دارند هيچگاه از تو اجازه براى عدم شركت در جهاد با اموال و جانها، نمىخواهند»؛ «لا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ».
بلكه هنگامى كه فرمان جهاد صادر شد بدون تعلل و سستى به دنبال آن
مىشتابند و همان ايمان به خدا و مسئوليتهايشان در برابر او، و ايمان به دادگاه رستاخيز آنان را به اين راه دعوت مىكند و راه عذرتراشى و بهانهجويى را به رويشان مىبندد.
«خداوند به خوبى افراد پرهيزكار را مىشناسد و از نيت و اعمال آنها كاملاً آگاه است»؛ «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ».
سپس مىگويد: «تنها كسانى از تو اجازه براى عدم شركت در ميدان جهاد مىطلبند كه ايمان به خدا و روز جزا ندارند»؛ «إِنَّما يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ».
سپس براى تأكيد عدم ايمان آنها مىگويد: «آنها كسانى هستند كه دلهايشان مضطرب و آميخته با شك و ترديد است!»؛ «وَ ارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ».
«به همين دليل در اين شك و ترديد گاهى قدم به پيش مىگذارند و گاهى باز مىگردند و پيوسته در حيرت و سرگردانى به سر مىبرند» و به همين جهت منتظر پيدا كردن بهانه و كسب اجازه از پيامبرند؛ «فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ»؛ گرچه صفات فوق به شكل فعل مضارع ذكر شده است، ولى منظور از آن بيان صفات و حال منافقان و مؤمنان است و ماضى و حال و مضارع در آن تفاوت نمىكند.
به هر حال مؤمنان در پرتو ايمانشان تصميم و ارادهاى محكم و خللناپذير دارند راه را به روشنى ديدهاند، مقصدشان معلوم، و هدفشان مشخص است، به همين دليل با عزمى راسخ و بدون ترديد و دودلى با گامهايى استوار به پيش مىروند.
اما منافقان چون هدفشان تاريك و نامشخص است گرفتار حيرت و سرگردانى هستند و هميشه به دنبال بهانهاى براى فرار از زير بار مسئوليتها مىگردند.
اين دو نشانه مخصوص «مؤمنان» و «منافقان» صدر اسلام و ميدان جنگ
«تبوك» نبود بلكه هم امروز نيز «مؤمنان راستين» را از «مدعيان دروغين» با اين دو صفت مىتوان شناخت، مؤمن، شجاع و مصمم است و منافق بزدل و ترسو و متحير و عذرتراش!
در نخستين آيات فوق يكى ديگر از نشانههاى كذب و دروغ آنها را بيان كرده و در حقيقت بحثى را كه در آيات قبل گذشت و فرمود «وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ» تكميل مىكند و مىگويد: «اينها اگر
راست مىگويند و آماده شركت در جهادند و تنها منتظر اذن تواند مىبايست همه وسائل جهاد را از سلاح و مركب و هر چه در توان دارند فراهم ساخته باشند» در حالى كه هيچگونه آمادگى در آنها ديده نمىشود؛ «وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً».
«اينها افراد تاريكدل و بىايمانى هستند كه خدا از شركت آنها در ميدان پر افتخار جهاد كراهت دارد لذا توفيق خود را از آنها سلب كرده و آنان را از حركت باز داشته است»؛ «وَ لكِنْ كَرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ».(1)
در اينكه گوينده اين سخن كيست؟ آيا خداوند يا پيامبر است؟ و يا نفس و باطن خودشان است؟
در ميان مفسران گفتگو است، ولى ظاهر اين است كه يك فرمان تكوينى است كه از باطن تاريك و آلوده آنها برخاسته و مقتضاى عقيده فاسد و اعمال زشت آنها است و بسيار ديده مىشود كه مقتضاى حال را به صورت امر يا نهى
1) . «ثبطهم» از مادۀ «تثبيط» به معنى توقيف و جلوگيرى از انجام كار است.
بيرون مىآورند از آيۀ فوق به خوبى استفاده مىشود كه هر عمل و نيتى اقتضايى دارد كه خواه ناخواه دامان انسان را مىگيرد، و همه كس شايستگى و لياقت آن را ندارند كه در كارهاى بزرگ و راه خدا گام بردارند، اين توفيق را خداوند نصيب كسانى مىكند كه پاكى نيت و آمادگى و اخلاص در آنان سراغ دارد.
در آيه بعد به اين واقعيت اشاره مىكند كه عدم شركت اينگونه افراد در ميدان جهاد نه تنها جاى تأسف نيست بلكه شايد جاى خوشحالى باشد، زيرا آنها نه فقط مشكلى را نمىگشايند بلكه با آن روح نفاق و بىايمانى و انحراف اخلاقى سر چشمه مشكلات تازهاى خواهند شد.
در حقيقت به مسلمانان يك درس بزرگ مىدهد كه هيچگاه در فكر افزودن سياهى لشكر و كميت و تعداد نباشند، بلكه به فكر اين باشند كه افراد مخلص و با ايمان را انتخاب كنند هر چند نفراتشان كم باشد، اين درسى بود براى ديروز مسلمانان، و براى امروز و براى فردا.
نخست مىگويد: «اگر آنها همراه شما به سوى ميدان جهاد (تبوك) حركت مىكردند نخستين اثر شومشان اين بود كه چيزى جز ترديد و اضطراب بر شما نمىافزودند»؛ «لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلَّا خَبالًا».
«خبال» به معنى «اضطراب و ترديد» و «خبل» (بر وزن اجل) به معنى «جنون» و «خبل» (بر وزن طبل) به معنى «فاسد شدن اعضاء» است.
بنا بر اين حضور آنها با آن روحيه فاسد و توأم با ترديد و نفاق و بزدلى اثرى جز ايجاد ترديد و شك و توليد فساد در ميان سپاه اسلام ندارد.
به علاوه «آنها با سرعت كوشش مىكنند در ميان نفرات لشكر نفوذ كنند و به ايجاد
نفاق و تفرقه و از هم گسستن پيوندهاى اتحاد بپردازند»؛ «وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ»؛(1)سپس به مسلمانان اخطار مىكند كه مراقب باشيد «افراد ضعيف الايمانى در گوشه و كنار جمعيت شما وجود دارند كه زود تحت تأثير سخنان اين گروه منافق قرار مىگيرند»؛ «وَ فِيكُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ».
«سماع» به معنى كسى است كه حال پذيرش و شنوايى او زياد است و بدون مطالعه و دقت هر سخنى را باور مىكند.
بنا بر اين وظيفه مسلمانان قوى الايمان آن است كه مراقب اين گروه ضعيف باشند مبادا طعمه منافقان گرگ صفت شوند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه «سماع» به معنى جاسوس و سخن چنين بوده باشد يعنى در ميان شما پارهاى از افراد هستند كه براى گروه منافقان جاسوسى مىكنند.
و در پايان آيه مىگويد: «خداوند همه ستمگران را مىشناسد» آنها كه آشكارا و آنها كه پنهانى ستم به خويش يا به جامعه مىكنند از ديدگاه علم او مخفى نيستند؛ «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِين».(2)
قرآن میفرماید:
«لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ حَتَّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَ
هُمْ كارِهُونَ * وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لي وَ لا تَفْتِنِّي أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالْكافِرينَ * إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْكَ مُصيبَةٌ يَقُولُوا قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ وَ يَتَوَلَّوْا وَ هُمْ فَرِحُونَ * قُلْ لَنْ يُصيبَنا إِلاَّ ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا هُوَ مَوْلانا وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ * قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلاَّ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَنْ يُصيبَكُمُ اللَّهُ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَيْدينا فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ»؛(1)«آنها پيش از اين (نيز) در پى فتنهانگيزى بودند، و كارها را بر تو دگرگون ساختند (و به هم ريختند)؛ تا آن كه حق فرا رسيد، و فرمان خدا آشكار گشت (و پيروز شديد)، در حالى كه آنها كراهت داشتند. بعضى از آنها مىگويند: به ما اجازه ده (تا در جهاد شركت نكنيم)، و ما را به گناه نيفكن! آگاه باشيد آنها (هم اكنون) در گناه سقوط كردهاند؛ و جهنم، كافران را احاطه كرده است! هر گاه نيكى به تو رسد، آنها را ناراحت مىكند؛ و اگر مصيبتى به تو رسد، مىگويند: ما تصميم خود را از پيش گرفتهايم. و بازمىگردند در حالى كه خوشحالند! بگو: هيچ حادثهاى براى ما رخ نمىدهد، مگر آنچه خداوند براى ما نوشته و مقرّر داشته است؛ او مولا (و سرپرست) ماست؛ و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكّل كنند! بگو: آيا درباره ما، جز يكى از دو نيكى را انتظار داريد؟! (: يا پيروزى يا شهادت)، ولى ما انتظار داريم كه خداوند، عذابى از سوى خودش (در آن جهان) به شما برساند، يا (در اين جهان) به دست ما (مجازات شويد) اكنون كه چنين است، شما انتظار بكشيد، ما هم با شما انتظار مىكشيم!»
در آيه بعد به پيامبر(صلی الله علیه و آله) هشدار مىدهد كه اين اولين بار نيست كه اين گروه
1) . توبه / 48 الی 50.
منافق به سمپاشى و تخريب مشغول مىشوند بايد به خاطر بياورى كه آنها در گذشته نيز مرتكب چنين كارهايى شدند، و الان نيز از هر فرصتى براى نيل به مقصود خود استفاده مىكنند، و چنين مىگويد: «اين گروه منافقين قبلاً هم مىخواستند ميان شما تفرقه و پراكندگى ايجاد كنند»؛ «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ».
و اين اشاره به داستان «جنگ احد» است كه «عبد اللَّه بن ابى» و يارانش از نيمه راه باز گشتند و دست از يارى پيامبر(صلی الله علیه و آله) برداشتند، و يا اشاره به سائر مواردى است كه توطئه بر ضد شخص پيامبر و يا افراد مسلمين چيدند كه تاريخ اسلام آنها را ثبت كرده است.
«آنها كارها را براى تو دگرگون ساختند»، نقشهها كشيدند تا اوضاع مسلمانان را به هم بريزند و آنها را از جهاد باز دارند و اطراف تو خالى شود؛ «وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ».
اما هيچيك از اين توطئهها و تلاشها به جايى نرسيد، و همه نقش بر آب شد و تيرشان به سنگ خورد «سرانجام فتح و پيروزى فرا رسيد و حق آشكار گشت»؛ «حَتَّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ».
«در حالى كه آنها از پيشرفت و پيروزى تو ناراحت بودند»؛ «وَ هُمْ كارِهُونَ».
اما خواست و اراده بندگان در برابر اراده و مشيت پروردگار كمترين اثرى نمىتواند داشته باشد، خدا مىخواست تو را پيروز كند و آئينت را به سراسر جهان برساند و موانع را هر چه باشد از سر راه بردارد و بالآخره اين كار را كرد.
اما موضوع مهم اين است كه بدانيم آنچه در آيات فوق بيان شده همانند مطالب ديگر قرآن اختصاصى به عصر و زمان پيامبر(صلی الله علیه و آله) نداشته، در هر جامعهاى گروهى منافق هميشه وجود دارند كه سعى مىكنند در لحظات حساس و سرنوشت
ساز با سمپاشى و سخنچينى افكار مردم را به هم بريزند، روح وحدت را از بين ببرند، و تخم شك و ترديد را در افكار بپاشند، اما اگر جامعه بيدار باشد مسلماً با يارى پروردگار كه وعده پيروزى به دوستانش داده است همه نقشههاى آنها خنثى مىشود و توطئههايشان در نطفه خفه مىگردد، به شرط اينكه مخلصانه جهاد كنند و با هوشيارى و دقت مراقب اين دشمنان داخلى باشند.
گروهى از مفسران نقل كردهاند هنگامى كه پيامبران ص مسلمانان را آماده جنگ تبوك مىساخت و دعوت به حركت مىكرد يكى از رؤساى طائفه «بنىسلمة» به نام «جد بن قيس» كه در صف منافقان بود خدمت پيامبر(صلی الله علیه و آله) آمد و عرض كرد اگر اجازه دهى من در اين ميدان جنگ حاضر نشوم، زيرا علاقه شديدى به زنان دارم مخصوصاً اگر چشمم به دختران رومى بيفتد ممكن است دل از دست بدهم و مفتون آنها شوم! و دست از كارزار بكشم! پيامبر(صلی الله علیه و آله) به او اجازه داد.
در اين موقع آيۀ فوق نازل شد و عمل آن شخص را محكوم ساخت، پيامبر(صلی الله علیه و آله) رو به گروهى از «بنى سلمه" كرد و گفت بزرگ شما كيست؟ گفتند «جد بن قيس»، ولى او مرد بخيل و ترسويى است، فرمود چه دردى بدتر از درد بخل، سپس فرمود بزرگ شما آن جوان سفيد رو «بشر بن براء» است (كه مردى است پر سخاوت و گشاده روى).
شأن نزول فوق نشان مىدهد كه انسان هر گاه بخواهد شانه از زير بار
مسئوليتى خالى كند از هر وسيلهاى براى خود بهانه مىتراشد، همانند بهانهاى كه «جد بن قيس» منافق براى عدم حضور در ميدان جهاد درست كرد، و آن اينكه ممكن است زيبارويان رومى دل او را بربايند و دست از جنگ بكشد و به «اشكال شرعى» گرفتار شود!.
گفتار «جد بن قيس» مرا به ياد گفته يكى از مأموران جبار مىاندازد كه مىگفت: اگر ما مردم را تحت فشار قرار ندهيم حقوقى كه دريافت مىداريم براى ما شرعا اشكال دارد يعنى براى رهايى از اين اشكال بايد ظلم و ستم به خلق خدا كنيم.
به هر حال قرآن در اينجا روى سخن را به پيامبر(صلی الله علیه و آله) كرده و در پاسخ اين گونه بهانهجويان رسوا مىگويد: «بعضى از آنها مىگويند به ما اجازه ده كه از حضور در ميدان جهاد خوددارى كنيم و ما را مفتون و فريفته (زنان و دختران زيبا روى رومى) مساز!»؛ «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لِي وَ لا تَفْتِنِّي».
اين احتمال نيز در تفسير و شأن نزول آيه داده شده است كه او (جد بن قيس) به عذر و بهانه زن و فرزند و اموال بىسرپرست خود مىخواست از جهاد صرفنظر كند.
ولى به هر حال قرآن در پاسخ او مىگويد: «آگاه باشيد كه اينها هم اكنون در ميان فتنه و گناه و مخالفت فرمان خدا سقوط كردهاند جهنم گرداگرد كافران را احاطه كرده است»؛ «أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ».
يعنى آنها به عذرهاى واهى و اينكه ممكن است بعدا آلوده به گناه بشوند هم اكنون در دل گناه قرار دارند و جهنم گرداگرد آنها را فرا گرفته است آنها فرمان
صريح خدا و پيامبرش را در باره حركت به سوى جهاد زير پا مىگذارند مبادا به «شبهه شرعى» گرفتار شوند!.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
آنها غالباً به يك سلسله موضوعات جزئى و ناچيز و گاهى مضحك و خنده آور متشبث مىشوند تا موضوعات مهم و كلى را ناديده بگيرند، و براى اغفال افراد با ايمان به گمان خود از الفباى فكرى آنها استفاده مىكنند، و پاى مسائل شرعى و دستور خدا و پيامبر را به ميان مىكشند، در حالى كه در ميان گناه غوطهورند و شمشير به دست گرفته بر پيامبر(صلی الله علیه و آله) و آئين او مىتازند.
كرده است.
و بعضى گفتهاند كه اين از قبيل حوادث حتمى آينده است كه به صورت «ماضى» یا «حال» بيان مىشود، يعنى به طور قطع در آينده جهنم آنها را در بر خواهد گرفت.
ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله را به معنى حقيقىاش تفسير كنيم و بگوئيم هم اكنون جهنم موجود است و در باطن و درون اين جهان قرار دارد و آنها در
ميان جهنم هستند، اگر چه هنوز فرمان تأثير كردن آن صادر نشده است، همانگونه كه بهشت نيز هم اكنون وجود دارد و در باطن و درون اين جهان به همه احاطه كرده است منتها بهشتيان چون تناسب با بهشت دارند با آن مرتبط خواهند بود و دوزخيان چون متناسب با دوزخند با دوزخ(1).
در آيات فوق به يكى از صفات منافقان و نشانههاى آنها اشاره شده است و بحثى را كه در آيات گذشته و آينده پيرامون نشانههاى منافقان مىباشد تكميل مىكند.
نخست مىگويد: «اگر نيكى به تو رسد آنها را ناراحت مىكند»؛ «إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ».
خواه اين خير و نيكى پيروزى بر دشمن باشد يا غنائم جنگى، و خواه پيشرفتهاى ديگر.
و اين ناراحتى دليل عداوت باطنى و فقدان ايمان آنها است، چگونه ممكن است كسى كمترين بهره از ايمان داشته باشد و از پيروزى پيامبر خدا و يا حتى يك فرد با ايمان عادى ناراحت شود؟
«ولى در مقابل اگر مصيبتى به تو برسد و گرفتار مشكلى شوى با خوشحالى مىگويند: ما از جلو پيشبينى چنين مسائلى را مىكرديم، و تصميم لازم را گرفتيم» و خود را از اين پرتگاه رهايى بخشيديم!؛ «وَ إِنْ تُصِبْكَ مُصِيبَةٌ يَقُولُوا قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ».
1) . جهت مطالعۀ بیشتر ر.ک: مکارم شیرازی، ناصر، معاد و جهان پس از مرگ، فصل بهشت و دوزخ.
«و هنگامى كه به خانههاى خود باز مىگردند از شكست يا مصيبت يا ناراحتى شما خوشحالند»؛ «وَ يَتَوَلَّوْا وَ هُمْ فَرِحُونَ».
اين منافقان كور دل از هر فرصتى به نفع خود استفاده و لاف عقل و درايت مىزنند كه اين عقل و تدبير ما بود كه موجب شد در فلان ميدان شركت نكنيم و مشكلاتى كه دامن ديگران را بر اثر نداشتن عقل و درايت گرفت دامان ما را نگرفت، اين سخن را چنان مىگويند كه گويى از خوشحالى در پوست نمىگنجند!
اما تو اى پيامبر به اينها از دو راه پاسخگوى، پاسخى دندانشكن و منطقى نخست «بگو: هيچ حادثهاى براى ما رخ نمىدهد مگر آنچه خداوند براى ما مقرر داشته است همان خدايى كه مولاى ما» و سرپرست حكيم و مهربان ما است و جز خير و صلاح ما را مقدر نمىدارد؛ «قُلْ لَنْ يُصِيبَنا إِلَّا ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا هُوَ مَوْلانا».
آرى «افراد با ايمان تنها بر خدا توكل مىكنند»؛ «وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ».
تنها به او عشق مىورزند و از او يارى مىطلبند و سر بر آستان او مىسايند و تكيهگاه و پناهگاهشان كسى جز او نيست.
اين اشتباه بزرگى است كه منافقان گرفتار آن هستند، خيال مىكنند با عقل كوچك و فكر ناتوانشان مىتوانند همه مشكلات و حوادث را پيشبينى كنند و از لطف و رحمت خدا بىنيازند، آنها نمىدانند تمام هستيشان همچون پر كاهى است در برابر يك طوفان عظيم از حوادث يا همانند قطره كوچك ابىدر يك بيابان سوزان، در يك روز تابستان، اگر لطف الهى يار و مددكار نباشد از انسان ضعيف كارى ساخته نيست.
«و تو اى پيامبر اين پاسخ را نيز به آنان بگو كه شما چه انتظارى را در باره ما مىكشيد
جز اينكه به يكى از دو نيكى و خير و سعادت خواهيم رسيد" يا دشمنان را در هم مىكوبيم و پيروز از ميدان مبارزه باز مىگرديم، و يا كشته مىشويم و شربت شهادت را با افتخار مىنوشيم، هر كدام پيش آيد خوش آيد كه مايه
افتخار است و روشنى چشم ما»؛ «قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ».
اما به عكس «ما در مورد شما يكى از دو بدبختى، تيره روزى و بلا و مصيبت را انتظار مىكشيم، يا در اين جهان و جهان ديگر به مجازات الهى گرفتار مىشويد، و يا به دست ما خوار و نابود خواهيد شد»؛ «وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَنْ يُصِيبَكُمُ اللَّهُ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَيْدِينا».
«حال كه چنين است شما انتظار بكشيد، و ما هم با شما انتظار مىكشيم» شما در انتظار خوشبختى ما باشيد و ما هم در انتظار بدبختى شما نشستهايم!؛ «فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ».
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
شك نيست كه سرنوشت ما تا آنجا كه با كار و كوشش و تلاش ما مربوط است به دست خود ما است و آيات قرآن نيز با صراحت اين موضوع را بيان مىكند مانند: «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى»؛(1)«انسان بهرهاى جز سعى و كوشش خود
1) . نجم / 39.
ندارد.» و «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ»؛(1)«هر كس در گرو اعمال خويش است.» و آيات ديگر. (هر چند تأثير تلاش و كوشش نيز از سنن الهى و به فرمان اوست).
ولى در بيرون دايره تلاش و كوشش ما و آنجا كه از حريم قدرت ما خارج است، دست تقدير تنها حكمران است، و آنچه به مقتضاى قانون عليت كه منتهى به مشيت و علم و حكمت پروردگار مىشود مقدر شده است انجامپذير خواهد بود.
منتها افراد با ايمان و خداپرست كه به علم و حكمت و لطف و رحمت او مؤمن هستند همه اين مقدرات را مطابق «نظام احسن» و مصلحت بندگان مىدانند، و هر كس بر طبق شايستگيهايى كه اكتساب كرده است مقدراتى متناسب آن دارد.
يك جمعيت منافق و ترسو و تنبل و پراكنده محكوم به فنا هستند، و اين سرنوشت براى آنها حتمى است، اما يك جمعيت با ايمان و آگاه، و متحد و مصمم جز پيروزى، سرنوشتى ندارند.
بنا بر آنچه گفته شد روشن مىشود كه آيات فوق نه با اصل آزادى اراده و اختيار منافات دارد و نه دليلى بر سرنوشت جبرى انسانها و بىاثر بودن تلاشها و كوششها است.
در آخرين آيه مورد بحث به منطق عجيب محكمى برخورد مىكنيم كه راز اصلى همه پيروزيهاى مسلمانان نخستين در آن نهفته شده است، و اگر پيامبر
1) . مدثر / 38.
اسلام هيچ تعليم و دستورى جز اين نداشت براى تضمين پيروزى پيروانش كافى بود، و آن اينكه مفهوم شكست و ناكامى را به كلى از صفحه روح آنها زدوده، و به آنها ثابت كرده كه در هر حال شما پيروزيد، كشته شويد پيروزيد، و دشمن را بكشيد باز هم پيروزيد.
شما دو راه در پيش داريد كه از هر كدام برويد به منزل مقصود خواهيد رسيد، بيراهه و پرتگاه مطلقاً در مسير شما وجود ندارد يك راه به سوى شهادت مىرود كه نقطه اوج افتخار يك انسان با ايمان است، و بالاترين موهبتى است كه براى انسان تصور مىشود كه با خدا معامله كند جان را بدهد و يك حيات جاويدان و ابدى در جوار قرب پروردگار و در ميان نعمتهاى غير قابل توصيفش خريدارى كند.
راه ديگر پيروزى بر دشمن و در هم شكستن قدرت اهريمنى او و پاكسازى محيط زندگى انسانها از شر ظالمان و ستمگران و آلودگان است و اين نيز فيضى است بزرگ و افتخارى است مسلم.
سربازى كه با اين روحيه وارد ميدان مبارزه مىشود هيچگاه فكر فرار و پشت كردن به دشمن را در سر نمىپروراند، از هيچكس و هيچ چيز نمىهراسد، ترس و وحشت و اضطراب و ترديد در وجودش راه ندارد، ارتشى كه از چنين سربازانى تشكيل شود ارتشى خواهد بود شكستناپذير! چنين روحيهاى را تنها از طريق تعليمات اسلامى مىتوان بارور ساخت و امروز نيز اگر با تعليم و تربيت صحيح، اين منطق بار ديگر در روح مسلمانان جلوهگر شود، عقبماندگيها و شكستها را جبران خواهند كرد.
آنها كه در باره علل پيشرفت مسلمانان نخستين، و علل عقبماندگى امروز،
مطالعه و بررسى مىكنند، و گاهى اين موضوع را معمايى لا ينحل مىپندارند خوب است بيايند و كمى در آيۀ فوق بينديشند تا پاسخ اين سؤال را بروشنى در آن بيابند.
قابل توجه اينكه در آيۀ فوق به هنگامى كه سخن از دو شكست منافقان مىگويد آن را شرح مىدهد و يك يك بيان مىكند، ولى هنگامى كه سخن از دو پيروزى مؤمنان مىگويد، سر بسته گذاشته از آن مىگذرد، گويى آن چنان روشن و واضح و آشكار است كه اصلاً نيازى به شرح و بيان ندارد. و اين يك نكته زيبا و لطيف بلاغت است كه در آيۀ فوق به كار رفته.
بار ديگر تأكيد مىكنيم كه نبايد اين آيات را به شكل طرح يك مسأله تاريخى مربوط به گذشته مورد مطالعه قرار دهيم، بلكه بايد بدانيم درسى است راى امروز و ديروز و فرداى ما و همه انسانها! هيچ جامعهاى معمولاً از يك گروه منافق، اندك يا بسيار، خالى نيست و صفات آنها تقريباً يكسان و يك نواخت است.
آنها افرادى هستند نادان و در عين حال خود خواه و متكبر كه براى خويش عقل و درايت فوقالعادهاى قائلند.
آنها هميشه از راحتى مردم در رنج و عذابند و از ناراحتيهايشان خوشحال و خندان.
آنها هميشه در ميان انبوهى از خيالات واهى و ترديد و شك و حيرت به سر مىبرند، و به همين دليل گامى به پيش و گامى به پس مىنهند.
در مقابل آنها مؤمنان راستين با شادى مردم شاد و با غم آنها شريك و
سهيمند، هيچگاه به علم و درايت خود نمىنازند، و هرگز خود را از لطف حق بىنياز نمىدانند، دلى لبريز از عشق خدا دارند، و در اين راه از هيچ حادثهاى نمىهراسند.(1)
از آنچه گذشت معلوم شد كه ضمير در «عليه» به دلالت سياق (و على رغم دو روايت فوق) به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برمىگردد، و اين دو روايت به خاطر وقفى كه در آنهاست ضعيفند، علاوه بر اينكه در اين دو روايت ابن عباس و حبيب نظريه دادهاند و نظريه آنها براى ديگران هيچگونه حجيت ندارد.
گذشته از اين، استدلال آن دو به اينكه «رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هيچ آنى خالى از سكينت نبوده» استدلالى است ناتمام، زيرا آيۀ «ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ...»؛(2)و همچنين آيه نظير آن كه در سوره فتح و مربوط به داستان حديبيه است، مخالف آن است، چون اين دو آيه تصريح مىكنند به اينكه سكينت جديدى در خصوص اين دو مورد يعنى حديبيه و حنين بر آن جناب نازل شده، و به شهادت همين دو آيه در مورد بحث يعنى در داستان غار هم سكينت بر آن جناب نازل شده است(3).
و گويا بعضى از مفسرين متوجه اين اشكال شدهاند لذا استدلال مزبور در روايت را حمل بر معناى ديگرى كرده و گفتهاند: مقصود از اين استدلال ابن عباس و حبيب اين است كه سكينت در غار ملازم با پيغمبر بوده، و اين خود قرينه است
بر اينكه سكينت بر ابىبكر نازل شده، و بعيد هم نيست كه روايت حبيب دلالتش بر اين معنا نزديكتر باشد.
مفسر نامبرده بعد از آنكه روايت ابن عباس را اول و روايت حبيب را بعد از آن نقل كرده گفته است:
بعضى از مفسرين لغت و معقول، اين روايت را گرفته و تعليلى را كه در آن است چنين توضيح دادهاند كه «در آن روز براى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اضطراب و ترسى جديد و تازه دست نداد (پس سكينت بر ابىبكر نازل شده)». بعضى ديگر اين حرف را چنين تقويت كردهاند كه «اصل در ضمير است كه به مرجع نزديكتر خود برگردد و در آيه مورد بحث به صاحب برمىگردد» و ليكن اين حرف خيلى دل چسب نيست. بعضى(1)
ديگر گفتهاند «ضمير به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برمىگردد، و در نتيجه سكينت بر آن جناب نازل شده، و ليكن نزول سكينت بر آن جناب دليل بر اين نيست كه آن حضرت در آن روز دچار ترس و اضطراب شده باشد" اين حرف هم درست نيست، زيرا همين كه مىبينيم نزول سكينت عطف شده بر «لا تحزن» مىفهميم كه به خاطر همان ترس و اندوه ابىبكر و بعد از سفارش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل شده.
اما اينكه گفت: «آن روز ترس و اضطرابى بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دست نداده تا سكينت بر او نازل شود" اگر اين معنا را از اينجا استفاده كرده كه چون در قرآن و در هيچ روايتى نيامده كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در آن روز ترسيده باشد، ما نيز مىگوييم در
1) . همان.
قرآن و در هيچ روايتى نيامده كه آن جناب در داستان حديبيه و حنين ترسيده باشد، پس چطور نزول سكينت جديد را در آن دو واقعه قبول كرده است.
و اگر بگويد: نزول سكينت مستلزم اين است كه طرف قبلاً دچار ترس و اضطراب شده باشد. در جواب مىگوييم همانطور كه قبلاً هم گفته بوديم چنين استلزامى در كار نيست، اگر چنين استلزامى صحيح بود بايد هيچ نعمتى بعد از نعمتى نازل نشود، و هميشه نعمت بعد از نعمتى مقابل و ضد خودش نازل گردد، و حال آنكه ما مىبينيم نعمتهاى ديگر الهى يكى پس از ديگرى نازل مىشود، نعمت بعد از نعمت، رحمت بعد از رحمت، ايمان و هدايت بعد از ايمان و هدايت، و همچنين بسيارى از انواع ديگر نعمتها كه بعد از مشابه خودش نازل شده، و قرآن كريم هم بر نمونههاى بسيارى از اين قبيل تصريح دارد.
و اما اينكه گفت «رجوع ضمير به پيامبر درست نيست، زيرا همين كه مىبينيم سكينت عطف شده بر «لا تحزن» مىفهميم كه به خاطر همان ترس و اندوه ابىبكر و بعد از سفارش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل شده» اين نيز صحيح نيست، زيرا درست است كه فاء تفريع دلالت دارد بر اينكه جمله مدخول آن مترتب بر ما قبل آن است، و ليكن معناى اين ترتب و بعديت، تنها ترتب و بعديت زمانى نيست، و هيچ يك از علماى ادب چنين ادعايى نكرده، بلكه ممكن است بعديت زمانى باشد، و ممكن هم هست بعديت رتبهاى باشد.
و با اين حال ديگر اين مفسر نمىتواند بگويد بايد جملۀ «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ» مترتب بر كلام قبلى خود باشد، آنهم ترتب زمانى، همچنان كه نمىتواند بگويد بايد مترتب به كلام نزديكتر خود باشد، مگر اينكه قبول كند آن حرف را كه
اصل در ضمير اين است كه به مرجع نزديكتر خود برگردد، و حال آنكه خود او اين حرف را از ديگران نقل كرد و سپس گفته كه حرف صحيحى نيست.
و ما وقتى سياق آيه مورد بحث را از نظر بگذرانيم مىبينيم نزديكترين جملهاى كه صالح باشد براى اينكه جملۀ «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ» متفرع بر آن گردد همان جملۀ «فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ» است، كه به طور اجمال مىگويد: خدا در فلان جا و فلان جا او را يارى كرد، و در اين جمله و جملات بعد از آن به طور تفصيل بيان مىكند كه چنين و چنان او را يارى كرده است.
پس معلوم شد آن جوابى كه اين آقا در آخر كلامش به آن مفسر داده عينا همان حرفى است كه خودش آن را تضعيف كرده و گفته بود: «اصل مذكور اصلى ندارد" اينك خودش همين اصل را با عباراتى ديگر مورد استدلال قرار داده است.
از همين جهت اشكال بر يك روايت ديگرى كه در الدُرّالمنثور آن را از ابن مردويه از انس بن مالك نقل كرده معلوم مىشود. روايت اين است كه انس گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و ابو بكر وارد غار حرا شدند، پس آن گه ابو بكر به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عرض كرد: جاى ما آن قدر روشن و پيداست كه اگر كسى جاى پاى خود را ببيند من و تو را خواهد ديد. حضرت فرمود: چه فكر مىكنى در باره دو نفرى كه سومى آن دو خداست، خداوند سكينت خود را بر تو نازل كرد، و مرا به لشكريانى كه شماها نمىبينيد تأييد فرمود(1).
صرف نظر از اينكه اين روايت متعرض غار حرا شده، و حال آنكه با اخبار مستفيضه و بسيار زياد ثابت شده كه نزول آيه مورد بحث مربوط به غار ثور است
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 3، ص: 245.
نه غار حرا، اين اشكال در آن هست كه سياق آيه را تفكيك كرده، يك ضمير به ابىبكر و يك ضمير ديگر را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برگردانيده، و يك سياق اجازه چنين تفكيكى را نمىدهد.
آلوسى در روح المعانى هر دو ضمير را به ابىبكر برگردانيده و روايت را چنين آورده:
«خداوند سكينت خود را بر تو (ابى بكر) نازل كرده، و تو را به جنودى كه شماها نمىبينيد تأييد نموده.»(1)
و ما نمىدانيم كداميك از اين دو نقل اصل و كداميك دست خورده و تحريف شده است. و بفرضى كه نقل آلوسى درست باشد علاوه بر آن اشكالهايى كه در بيان سابق گذشت اشكال ديگرى دارد، و آن اين است كه در غار، غير از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و ابو بكر كسى ديگرى نبوده پس در جملۀ «شماها نمىبينيد» روى سخن با چه كسانى است؟.
و در تفسير قمى در ذيل آيۀ «لَوْ كانَ عَرَضاً قَرِيباً وَ سَفَراً قاصِداً» از ابىالجارود از امام ابىجعفر(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: مقصود اين است كه اگر غنيمت نزديكى در بين بود تو را پيروى مىكردند(2).
و در تفسير عياشى از زرارة و حمران و محمد بن مسلم از ابىجعفر و ابىعبد اللَّه(علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه مزبور فرمودهاند: معنايش اين است كه اينها كه
خواهند گفت: ما استطاعت جهاد نداريم، دروغ مىگويند و از علم خدا گذشته كه اگر اين سفر سفر نزديكى بود و سود مادى نزديكى داشت تو را پيروى مىكردند(1).
اين روايت را صدوق در كتاب معانى الاخبار بسند خود از عبد الاعلى بن اعين از ابىعبد اللَّه(علیه السلام) به همين صورت نقل كرده(2).
و در تفسير قمى در ذيل جملۀ «وَ لكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ» آمده كه معنايش اين است كه: و ليكن راه آنان تا تبوك دور بود (و بدين جهت عذر آوردند) و سبب آن اين بوده كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هيچ مسافرتى به آن دورى و به آن دشوارى نكرده (و به مردم پيشنهاد ننموده) بود(3).
و اما اصل مطلب جريانش از اين قرار بوده كه: افرادى كه همهساله از ييلاق از شام به مدينه برمىگشتند و با خود پتو و خواربار مىآوردند و مردمى عوام بودند، در آن ايام در مدينه انتشار دادند كه روميان در حال جمع آورى قشون هستند و مىخواهند با لشكرى انبوه با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نبرد كنند، و هرقل با همه لشكريانش حركت كرده و قبائل غسان و جذام و بهراء و عامله را هم با خود همداستان نموده اينك خودش در حمص مانده و لشكريانش تا بلقاء رسيدهاند.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وقتى اين معنا را شنيد اصحاب خود را به تبوك كه يكى از
شهرهاى بلقاء است فرستاد، و از آن سو افرادى را به ميان قبائلى كه در حول و حوش مدينه بودند و همچنين به مكه و نزد افرادى كه از ميان قبائل خزاعه و مزينه و جهينه مسلمان شده بودند فرستاد تا آنان را بر جهاد تحريك كنند.
آن گاه به لشكريان خود دستور داد تا لواى جنگ را در ثنية الوداع بيفراشتند، و به افرادى كه توانايى مالى داشتند دستور داد تا به تهى دستان كمك مالى كنند، و هر كس هر چه اندوخته دارد بيرون آورده و انفاق كند. لشكر نيز چنين كرده و با تشويق يكديگر لشكرى نيرومندى تشكيل دادند.
آن گاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به خطبه ايستاد و بعد از حمد و ثناى پروردگار فرمود: اى مردم! راستترين گفتارها كتاب خدا و سزاوارترين سفارشات تقوا و بهترين ملتها ملت ابراهيم و نيكوترين سنتها سنت محمد و شريفترين سخنان ذكر خدا و بهترين داستانها همين قرآن است. و نيكوترين امور سنتهاى ثابت و پا بر جاست و بدترين امور، امور نو ظهور و تازه درآمده است.
و نيكوترين هدايت هدايت انبياء و شريفترين كشته شدگان آنهايند كه در راه خدا شهيد شده باشند و تاريكترين كوريها كورى ضلالت بعد از هدايت و بهترين كارها آن كارى است كه نافعتر باشد. بهترين هدايتها آن هدايتى است كه پيروى گردد و بدترين كوريها، كورى دل است. دست بالا (دهنده) بهتر از دست پائين (گيرنده) است. خواستهاى كه كم و به قدر كفاف باشد بهتر از آن خواستهاى است كه زياد و بازدارنده از ياد خدا باشد.
بدترين معذرتها معذرت در دم مرگ و بدترين ندامتها ندامت در روز قيامت است. پارهاى مردم كسانيند كه به نماز جمعه نمىآيند، مگر گاهبگاه، و پارهاى ديگر
كسانيند كه به ياد خدا نمىافتند مگر بىاراده و نيت، و از بزرگترين خطاهاى زبان دروغ و بهترين بىنيازيها بىنيازى دل (و سيرى چشم و دل) است.
نيكوترين توشهها تقوا، و اساس حكمت، ترس از خداست، و بهترين چيزى كه در دل مىافتد يقين است، و شك و ترديد از كفر است، و دورى كردن از يكديگر عمل جاهليت، و غل و غش از چرك جهنم، و مستى، اخگر و پارههاى آتش و سرائيدن شعر از ابليس است. و شراب انبانه همه گناهان و زنان دامهاى شيطان و جوانى شعبهاى از جنون است، و بدترين كسبها رباخوارى و بدترين خوردنها خوردن مال يتيم است، و نيك بخت آن كسى است كه از ديگران پند بگيرد، و بدبخت آن كسى است كه در شكم مادر بدبخت باشد. و هر يك از شما سرانجام در خانه چهار ذراعى (قبر) قرار خواهد گرفت، و در هر امرى آخر آن را بايد نگريست و ملاك هر امرى اواخر آن است، و بدترين رباها دروغگويى است(1)و هر آيندهاى، نزديك است، و ناسزا گفتن به مؤمن فسق و قتال با او كفر و خوردن گوشت او از نافرمانى خدا و حرمت مال او مانند حرمت خون اوست. و هر كه به خدا توكل كند خدا او را كفايت كند، و هر كه صبر كند به پيروزى مىرسد، و هر كه از جرم ديگران در گذرد خداوند از جرائم او در مىگذرد، و هر كه خشم خود فرو ببرد خداوند پاداشش مىدهد، و هر كه صبر بر مصيبت كند خدا او را عوض مرحمت مىكند، و هر كه در پى انتشار فضائل خود برآيد خداوند در پى رسواييش برخواهد آمد و هر كه در اين باره
1) . مقايسه و تشبيه دروغ به ربا از اين نظير است كه دروغ مانند ربا و بلكه شديدتر از آن نظام زندگى افراد را بر هم مىزند و همانطور كه ربا نظام مالى اجتماع را مختل و فاسد مىسازد، گناه مذكور نيز به بدتر و شديدتر وجهى اين اختلال را ببار مىآورد، و همچنين است تهمت و افتراء و سخن چينى و شراب و قمار.
سكوت كند خداوند به بيشتر از آنكه خود انتظار داشت فضائلش را انتشار مىدهد و هر كس معصيت كند خدا عذابش دهد. بارالها! مرا و امت مرا بيامرز. بارالها! مرا و امت مرا بيامرز. من از خدا براى خودم و براى شما طلب مغفرت مىكنم.
راوى مىگويد مردم وقتى اين خطبه را شنيدند در امر جهاد دلگرم شده، همه قبائلى كه آن جناب براى جنگ دستور حركتشان را داده بود حركت كردند، و پارهاى از منافقين و غير منافقين تقاعد ورزيدند.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به جد بن قيس برخورد، و به او فرمود: اى ابا وهب آيا براى اين جنگ با ما حركت نمىكنى؟ گويا از ديدن زنان زرد پوست خوددارى نمىتوانى كرد. عرض كرد يا رسول اللَّه! به خدا سوگند قوم و قبيله من مىدانند كه در ميان آنان هيچ كس به اندازه من علاقه به زن ندارد، و من مىترسم اگر با شما حركت كنم و به اين سفر بيايم از ديدن زنان رومى نتوانم خوددارى كنم، لذا استدعا دارم مرا مبتلا مكن، و اجازه بده در شهر بمانم. از سوى ديگر همين شخص به گروهى از قوم خود گفت: هوا بسيار گرم است، در اين هواى گرم از خانه و زندگى خود بيرون مرويد.
پسرش گفت: آيا خودت فرمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را مخالفت مىكنى بس نيست اينك مردم را سفارش مىكنى كه گرمى هوا را بهانه كرده آن جناب را مخالفت كنند، به خدا قسم خداوند در همين باره آيهاى مىفرستد كه تا قيام قيامت مردم آن را بخوانند (و تو رسوا شوى)، اتفاقاً خداى تعالى اين آيه را فرستاد: «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لِي وَ لا تَفْتِنِّي أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ».
آن گاه جد بن قيس اضافه كرده گفت كه محمد خيال مىكند جنگ با روم
هم مثل جنگ با ديگران است، ولى من خوب مىدانم كه احدى از اين مسلمانان از اين جنگ بر نخواهد گشت(1).
در اين باره روايات بسيار ديگرى از طرق شيعه و سنى وارد شده است.
و در كتاب عيون به سند خود از على بن محمد بن جهم روايت كرده كه گفت: من وارد مجلس مأمون شدم و على بن موسى(علیه السلام) نيز در آنجا حضور داشتند، مأمون رو به آن حضرت كرد و گفت: يا بن رسول اللَّه! آيا نظر شما اين نيست كه انبياء معصومند. فرمودند:
چرا. مأمون در ضمن پرسشهاى خود پرسيد: يا ابا الحسن پس آيۀ «عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ» چه معنا دارد؟
حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: اين از قبيل مثل معروف «در، به تو مىگويم ديوار تو بشنو» است، خداى تعالى در
اين آيه روى سخن خود را به پيغمبرش كرده و ليكن مقصودش امت او است، و همچنين است آيۀ «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ»؛ «اگر شرك بورزى عملت بىاجر مىشود و مسلماً از زيانكاران خواهى شد» و نيز آيۀ «و لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلًا»؛ «اگر نبود كه ما تو را ثابت قدم كرده بوديم چيزى نمىماند كه تو هم مقدار كمى متمايل به ايشان مىشدى». مأمون گفت: درست فرمودى يا بن رسول اللَّه(2)
ص: 202 باب 15، ح 1.
.مضمون اين روايت درست مطابق بيانى است كه ما در معناى اين آيه
گذرانديم، نه آن حرفى كه ديگران زدند و گفتند «اذن دادن آن جناب به اينكه منافقين تقاعد بورزند ترك اولايى بوده نه گناه»، زيرا اگر ترك اولى مىبود ديگر معنا نداشت كه عتاب در آيه از قبيل «در به تو مىگويم ديوار تو بشنو» بوده باشد.
و در الدُرّالمنثور است كه عبد الرزاق در كتاب المصنف و ابن جرير از عمرو بن ميمون اودى روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دو كار كرد كه در آن دو كار هيچگونه دستورى نداشت، يكى اينكه به منافقين اجازه تقاعد داد و ديگر آنكه اسير گرفت، و خداى تعالى در برابر اين دو عمل فرمود: «عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ...».(1)
اشكالهايى كه بر اين روايت وارد است از بيان گذشته ما معلوم شد.
داستان چند تن از مؤمنينى كه با تأخير به لشگريان عازم تبوك پيوستند يا آنكه تخلف كردند و سپس توبه نمودند
و در تفسير قمى در ذيل آيۀ «و لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً...» و همچنين در ذيل آيه بعدش گفته است: عدهاى هم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تخلف كردند كه داراى نيت صادق و بصيرت در دين بودند و هيچ شك و ترديدى در عقائدشان رخنه نكرده بود، ليكن پيش خود گفته بودند ما بعد از آنكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حركت كردند به او ملحق مىشويم.
از آن جمله يكى ابو خيثمه بود كه مردى قوى و داراى دو همسر و دو آلاچيق
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدُّرالمنثور، ج 3، ص: 247.
بود، همسران وى آلاچيقهايش را آب پاشى كرده، در آن آب آشاميدنى خنكى فراهم نموده و طعامى تهيه كرده بودند، در همين بين كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مسلمانان را دستور حركت داد او سرى به آلاچيقهاى خود زد و در جواب هواى نفس خود كه او را به استفاده از آنها دعوت مىكرد گفت: نه، به خدا سوگند اين انصاف نيست كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با اينكه خداى تعالى از گذشته و آينده او در گذشته حركت كند و در شدت حرارت و گرد و غبار و با سنگينى سلاح راه بپيمايد و در راه خدا جهاد كند، آن گاه ابو خيثمه كه مردى نيرومند است در سايه آلاچيق و در كنار همسران زيباى خود به عيش و لذت بپردازد، نه به خدا سوگند كه از انصاف به دور است.
اين بگفت و از جا برخاست شتر خود را آورد و اثاث سفر را بر آن بار كرد و به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ملحق شد. مردم وقتى ديدند سوارى از دور مىرسد به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گزارش دادند، حضرت فرمود: بايد ابو خيثمه باشد. ابو خيثمه نزديك شد و جريان خود را بعرض رسانيد. حضرت جزاى خير برايش طلب نمود و براى او دعاى خير فرمود.
ابو ذر نيز سه روز از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تخلف كرد، جريان كار او اين بود كه شترش ضعيف و لاغر بود و در بين راه از پاى درآمد، و ابو ذر ناگزير شد اثاث خود را از پشت شتر پائين آورده، بدوش خود بكشد. بعد از سه روز مسلمانان ديدند مردى از دور مىرسد، به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گزارش دادند، حضرت فرمود: بايد ابو ذر باشد. گفتند: آرى، ابو ذر است. حضرت فرمود به استقبالش برويد كه او بسيار تشنه است. مسلمانان آب برداشته، به استقبالش شتافتند.
ابو ذر خود را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسانيد در حالى كه طرفى آب همراه داشت. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: آب داشتى و تشنه بودى؟ عرض كرد: بلى.
فرمود: چرا؟ عرض كرد در ميان راه به سنگى گودى برخوردم كه در گودى آن آب باران جمع شده بود، وقتى از آن چشيدم ديدم آب بسيار گوارايى است، با خود گفتم از اين آب نمىخورم مگر بعد از آنكه رسول
خدا(صلی الله علیه و آله) از آن بياشامد.
حضرت فرمود: اى ابا ذر! خدا رحمتت كند، تو تنها زندگى مىكنى و تنها هم خواهى مرد، و تنها محشور خواهى شد، و تنها به بهشت خواهى رفت. اى ابا ذر! مردمى از اهل عراق بهوسيلۀ تو سعادتمند مىشوند، آنان به جنازه تو برمىخورند، تو را غسل و كفن كرده بر جنازهات نماز مىخوانند و دفن مىكنند.
راوى سپس اضافه كرده: در ميان كسانى كه از آن جناب تخلف ورزيدند عدهاى از منافقين بودند و عدهاى هم از نيكان كه سابقه نفاق از ايشان ديده نشده بود، از آن جمله كعب بن مالك شاعر و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه رافعى بودند. بعد از آنكه خداوند توبهشان را قبول كرد، كعب گفته بود: من از خودم در تعجبم، زيرا هرگز بياد ندارم كه روزى به مثل آن ايامى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حركت مىكرد سر حال و نيرومند بوده باشم و هيچوقت جز در آن ايام داراى دو شتر نبودم، با خود مىگفتم فردا به بازار مىروم و لوازم سفر را خريدارى مىكنم بعدا خود را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مىرسانم، به بازار مىرفتم و ليكن حاجت خود را برنمىآوردم تا آنكه به هلال بن اميه و مرارة بن ربيع برخوردم. آن دو نيز از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تخلف كرده بودند باز هم متنبه نشدم با آن دو قرار گذاشتم كه فردا به بازار برويم، فردا به بازار رفتيم، ولى كارى صورت نداديم، خلاصه در اين مدت كار ما اين بود كه مرتب مىگفتيم فردا
حركت مىكنيم و حركت نمىكرديم تا يك وقت خبردار شديم كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برمىگردد، آن وقت دچار ندامت و شرمسارى شديم.
پس از پايان جنگ وقتى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به مدينه نزديك شد به استقبالش شتافتيم تا او را تهنيت بگوييم كه بحمد اللَّه به سلامت برگشته، و ليكن با كمال تعجب ديديم كه جواب سلام ما را نداد، و از ما روى گردانيد، آن گاه متوجه برادران دينى خود شده به ايشان سلام كرديم، ايشان هم جواب ما را ندادند، اين مطلب به خانوادههاى ما رسيد، وقتى به خانه آمديم ديديم زن و بچههاى ما نيز با ما حرف نمىزنند، به مسجد آمديم ديديم احدى نه به ما سلام مىكند و نه همكلام مىشود، لا جرم زنان ما نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مشرف شده به عرض رسانيدند شنيدهايم كه شما بر شوهران ما غضب فرمودهاى! آيا وظيفه ما هم اين هست كه از آنان كنارهگيرى كنيم؟ حضرت فرمود: نه، شما نبايد كنارهگيرى كنيد و ليكن مواظب باشيد با شما نزديكى نكنند.
وقتى كار كعب بن مالك و دو رفيقش به اينجا كشيد، گفتند، ديگر مدينه جاى ما نيست، زيرا نه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با ما حرف مىزند و نه احدى از برادران و قوم و خويشان، پس بيائيد به بالاى اين كوه رفته به دعا و زارى بپردازيم، بالآخره يا خدا از تقصيرات ما مىگذرد، و يا آنكه همانجا از دنيا مىرويم.
اين سه نفر از شهر بيرون شده و به بالاى كوه ذباب رفتند و در آنجا به عبادت و روزه پرداختند. زن و فرزندانشان برايشان طعام آورده به زمين مىگذاشتند و بدون اينكه حرفى بزنند بر مىگشتند، و اين برنامه تا مدتى طولانى ادامه داشت.
روزى كعب به آن دو نفر ديگر گفت: رفقا! حال كه به چنين رسوايى و
گرفتارى مبتلا شدهايم و خدا و رسولش و به پيروى از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خانوادههاى ما و برادران دينيمان بر ما خشم گرفتهاند و احدى با ما همكلام نمىشود، ما خود چرا به يكديگر خشم نگيريم، ما نيز مسلمانيم و بايد دستور پيغمبر را پيروى نموده با يكديگر همكلام نشويم، اينك هر يك از ما به گوشهاى از اين كوه برود و سوگند بخورد كه ديگر با رفيقش حرفى نزند تا بميرد و يا آنكه خدا از تقصيرش درگذرد.
مدت سه روز هم بدين منوال گذرانيدند، و يكه و تنها در كوه بسر بردند، حتى طورى از يكديگر كناره گرفتند كه يكديگر را هم نمىديدند.
پس از سه روز يعنى در شب سوم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در خانه ام سلمه بود كه آيه توبه و مژده مغفرت ايشان نازل شد، و آن آيۀ «لقد تاب اللَّه بالنبى على المهاجرين و الانصار الذين اتبعوه فى ساعة العسرة" بود. امام صادق(علیه السلام) فرمود: آيه شريفه اينطور نازل شده، و مقصود از مهاجرين و انصار ابو ذر، ابو خيثمه و عمير بن وهب بود كه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تخلف ورزيده، بعد به وى ملحق شدند.
آن گاه راوى در باره آن سه نفرى كه آيۀ «و عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا» در حقشان نازل شده گفته:
عالم (امام-(علیه السلام) فرمود آيه اينطور نازل شده: «و على الثلاثة الذين خالفوا»، زيرا كلمۀ «خُلِّفُوا» به معناى تخلف قهرى است كه مرتكبش تقصيرى نداشته و سزاوار ملامت نيست، «حَتَّى إِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ» از اين رو زمين با همه فراخيش بر آنان تنگ شد كه نه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با ايشان همكلام مىشد و نه برادران دينى و نه زن و فرزندانشان، و به همين جهت، مدينه بر آنان تنگ شد، و ناگزير از مدينه تار و مار شدند، و وقتى خداوند ديد براستى نادم شدهاند توبه ايشان را
قبول كرد.(1)به زودى گفتارى در باره اين دو آيه و رواياتى كه در تفسير آن دو وارد شده از نظر خواننده خواهد گذشت.
و در تفسير عياشى از مغيره روايت شده كه گفت: من از او (امام) شنيدم كه در خصوص آيۀ «و لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً» مىگفت مقصود از «عدة» نيت و تصميم است، و معناى آيه اين است كه: اگر مىخواستند خارج بشوند مىشدند(2).
اين روايت صرف نظر از ضعفى كه دارد، و صرف نظر از اين كه مرسل است و راويانش معلوم نيستند، و نيز علاوه بر اينكه مضمر است يعنى معلوم نيست كه مطلب را از چه كسى نقل كرده با لفظ آيه هم تطبيق ندارد- و خدا داناتر است.
و در الدُرّالمنثور آمده كه ابن اسحاق و ابن منذر از حسن بصرى روايت كردهاند كه گفت: عبد اللَّه بن ابىو عبد اللَّه بن نبتل و رفاعة بن زيد بن تابوت از بزرگان منافقين و از كسانى بودند كه عليه اسلام و مسلمين همواره نقشهچينى مىكردند و در باره آنان آيۀ «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ...» نازل شد(3).(4)
منافقين كه به گمان خود از ناملايمات فتنه احتمالى جنگ دورى مىگزينند در واقع از نفاق و ضلالتشان در فتنه سقوط كردهاند و خود غافلند.
«وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لِي وَ لا تَفْتِنِّي أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا...»؛ كلمۀ «فتنه» در اينجا به طورى كه از سياق برمىآيد به يكى از دو معنا است: يا به معناى القاء به ورطهاى كه آدمى را مغرور نموده و فريب مىدهد و يا به معناى معروف آن كه همان فتنه و بلا و گرفتارى عمومى است مىباشد.
و اگر معناى اول مقصود باشد، معناى آيه اين خواهد بود كه: به من اجازه بده به جنگ نيايم، و مرا با بردن در صحنه جهاد به فتنه مينداز و با برشمردن غنيمتهاى نفيس جنگى اشتهاى نفسانى مرا تحريك مكن و مرا فريب مده. و اگر معناى دوم مقصود باشد معنايش اين مىشود كه: اجازه بده من حركت نكنم و مرا به ناملايماتى كه مىدانم در اين جنگ هست مبتلا مساز.
خداى تعالى از اين پيشنهادشان جواب داده و فرموده: «اينها با همين عملشان در فتنه افتادند»، يعنى اينها به خيال خودشان از فتنه احتمالى احتراز مىجويند در حالى كه سخت در اشتباهند، و غافلند از اينكه كفر و نفاق و سوء سريرهاى كه دارند و اين پيشنهادشان از آن حكايت مىكند فتنه است، غافلند از اينكه شيطان آنان را در فتنه افكنده و فريب داده و دچار هلاكت كفر و ضلالت و نفاق ساخته است.
تازه اين خسارت و گرفتارى دنيايى ايشان است و در آخرت نيز جهنم بر كافران احاطه خواهد كرد، همانطورى كه در دنيا فتنه به آنان احاطه داشت. پس اينكه فرمود: «أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا» با جملۀ «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ» تقريباً معناى واحدى را مىرسانند، و آن اين است كه اين مردم منافق هم در دنيا و هم در آخرت در فتنه و هلاكت ابدى قرار دارند.
ممكن هم هست از جملۀ «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ» استفاده كرد كه جهنم فعلاً نيز محيط به كفار است، نه در آينده، آيات داله بر تجسم اعمال هم اين معنا را مىرساند.
«إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْكَ مُصِيبَةٌ يَقُولُوا قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ»؛ منظور از «حسنة» و «مصيبة» به قرينه سياق، آثار نيك و خسارتهايى است كه جنگ به بار مىآورد، از قبيل فتح و فيروزى، غنيمتهاى مالى و اسيران از يك طرف، و كشته شدن و زخم برداشتن و شكست از طرف ديگر.
جملۀ «يَقُولُوا قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ» كنايه است از اينكه ما قبلاً خود را از اين گرفتاريها بر حذر داشتيم، تعبير به «أخذ» به اين عنايت است كه گويا اختيار امرشان نخست از دستشان بيرون بوده و بعدا آن را به دست گرفته و بر آن مسلط شدهاند، و از دست نداده و نگذاشتهاند كه فاسد و تباه گردد.
و بنا بر اين، معناى آيه اين مىشود كه: اين منافقين بدخواه تواند، اگر غنيمت به دست آورى و پيروز شوى ناراحت مىشوند، و اگر كشته و يا زخمى شوى و يا هر مصيبت ديگرى ببينى مىگويند ما قبلاً خود را از اين گرفتاريها بر حذر داشتيم، و آن گاه با خوشحالى از تو روى مىگردانند.
خداى تعالى از اين گفتار اينها در دو آيۀ «قُلْ لَنْ يُصِيبَنا...» و آيۀ «قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا...» دو جواب به ايشان داده است.
«قُلْ لَنْ يُصِيبَنا إِلَّا ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا هُوَ مَوْلانا وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»؛
حاصل اين جواب اين است كه: ولايت و اختيار امور ما تنها و تنها به دست خداست- اين انحصار از جملۀ «هُوَ مَوْلانا» استفاده مىشود- و اختيار ما نه به دست خود ما است و نه به دست هيچ يك از اين اسباب ظاهرى، بلكه حقيقت ولايت تنها از آن خداست و خداى تعالى سرنوشتى حتمى از خير و شر براى همه تعيين نموده، و با اينكه مىدانيم قبل از ما سرنوشتمان معلوم و معين شده چرا اوامر او را امتثال ننموده در احياء امر او و جهاد در راه او سعى نكنيم.
خداى تعالى هم مشيت خود را اجراء مىكند و ما را پيروزى و يا شكست مىدهد و اين به عالم ما مربوط نيست، زيرا وظيفه بنده، بندگى و ترك تدبير و امتثال امر است، كه خلاصه، همه توكل است.
از همين جا معلوم مىشود كه جملۀ «وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ» گفتارى مستانف و تازه و غير مربوط به ما قبل نيست، بلكه جملهاى است معطوف به ما قبل و متمم آن، و معناى آن و ما قبلش اين است كه ولايت و اختيار امر ما با خداست، و ما به او ايمان داريم، و لازمه اين ايمان اين است كه بر او توكل كرده امر خود را به او واگذار كنيم، بدون اينكه در دل، حسنه و موفقيت در جنگ را بر مصيبت و شكست خوردن ترجيح داده آن را اختيار كنيم. بنا بر اين، اگر خداوند حسنه را روزى ما كرد منتى بر ما نهاده، و اگر مصيبت را اختيار كرد مشيت و اختيارش بدان تعلق گرفته، و ملامت و سرزنشى بر ما نيست، و خود ما هم هيچ ناراحت و اندوهگين نمىشويم.
و چگونه غير اين باشيم، و حال آنكه خودش فرموده: «ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ»؛(1)و نيز فرموده: «ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ»؛(2)و نيز فرموده: «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا»؛(3)و نيز فرموده: «وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ»؛(4)و نيز فرموده: «فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِيُّ».(5)
و اين آيات به طورى كه ملاحظه مىكنيد همه متضمن اصول اين حقيقتند كه آيه مورد بحث در مقام پاسخ به منافقين، متعرض آن است، و آن حقيقت، حقيقت ولايت خداى سبحان است، و اينكه احدى غير از خدا هيچگونه ولايت و اختيارى ندارد.
آرى، اگر انسان براستى به اين حقيقت ايمان داشته و مقام پروردگار خود را بشناسد قهرا بر پروردگار خود توكل مىجويد، و حقيقت مشيت و اختيار را به او واگذار مىكند، و ديگر به رسيدن به حسنه خوشحال و در برابر مصيبت اندوهناك نمىگردد.
1) . «هيچ مصيبتى به زمين يا به نفوس شما نرسد مگر پيش از آنكه خلقش كنيم در نامهاى بوده، كه اين براى خدا آسان است تا براى آنچه از دستتان رفته غم نخوريد و از آنچه به دستتان آمده خوشحال نشويد، كه خدا خودپسندان فخرفروش را دوست ندارد.» (حديد / 23
2) . «هيچ مصيبتى نمىرسد مگر به اذن خدا و كسى كه به خدا ايمان آورد خدا دلش را هدايت مىكند.» (تغابن / 11)
3) . «و اين بدان جهت است كه خدا صاحب اختيار كسانى است كه ايمان آوردهاند.» (محمد / 11)
4) . «و خداست صاحب اختيار مؤمنان.» (آلعمران / 68)
5) . «پس خدا تنها اوست صاحب اختيار.» (شورى / 9)
و همچنين نسبت به آنچه كه به دشمن انسان مىرسد، نبايد خوشحال و بد حال گردد، و اين از نادانى و جهل به مقام پروردگار است كه وقتى دشمن انسان موفقيتى به دست آورد ناراحت شود، و وقتى او مبتلا و گرفتار
مىگردد وى خوشحال شود، زيرا دشمن او هم از خود اختيارى ندارد. اين آن جواب اولى بود كه گفتيم خداى تعالى به كفار و منافقين در برابر خوشحاليشان از شكست مسلمانان و بد حاليشان از پيروزى آنان داده است.
و ظاهر كلام بعضى از مفسرين(1)
اين است كه كلمۀ «مولى» در آيه به معناى «ناصر» است. و همچنين از ظاهر كلام بعضى ديگر برمىآيد كه جملۀ «وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ» جملهاى است مستانف و غير مربوط به ما قبل، كه خداى تعالى مؤمنين را در آن، امر به توكل مىكند. و ليكن سياقى كه اين دو آيه دارد و بر همه مشهود است با اين دو حرف نمىسازد.
«قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ...»؛ مقصود از (حسنيين) حسنه و مصيبت است به دلالت اينكه در آيه اول حكايت مىكرد كه منافقين از اينكه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خيرى برسد ناراحت مىشدند، و از اينكه به آن جناب شر و مصيبت برسد خوشحال مىگرديدند، و مىگفتند خوب شد ما قبلاً حواسمان را جمع كرده بوديم، و خود را دچار اين ناملايمات نساختيم. چون از اين كلام بر مىآيد كه منافقين در حال انتظار بودند كه ببينند بر سر مسلمانان
1) . طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن، ج 10، ص: 105.
چه مىآيد، آيا شكست مىخورند و يا پيروز مىشوند پس معلوم مىشود" إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ» در آيه يكى از آن دو پيش آمد است كه منافقان در انتظارش بودند.
خواهى گفت چطور قرآن كريم مصيبت را هم حسنه خوانده و آن را با حسنه" حسنيين" ناميده؟ در جواب مىگوييم: از نظر دينى حسنه و مصيبت هر دو حسنهاند، چون اگر حسنه، حسنه است براى اين است كه پيروزى و غنيمت در دنيا و اجر عظيم در آخرت است و اگر مصيبت حسنه است آنهم براى اين است كه شكست خوردن و كشته شدن و هر رنج و محنت ديگرى كه به انسان برسد مورد رضاى خدا و باعث اجرى ابدى و سرمدى است، پس هر دو حسنهاند.
و معناى آيه اين است كه: ما و شما هر يك منتظر عذاب و گرفتارى طرف مقابل خود هستيم، با تفاوت اينكه آن عذاب و گرفتارى كه شما براى ما آن را آرزو مىكنيد در حقيقت خير ماست، زيرا شما در باره ما انتظار يكى از دو احتمال را مىكشيد، يا غلبه بر دشمن و مراجعت با غنيمت و يا كشته شدن در راه خدا.
ولى ما براى شما انتظار عذاب خدا را مىكشيم، و آرزو داريم كه يا با عذابهاى سماوى و يا به دست خود ما شما را نابود كند، مثلاً به ما دستور دهد زمين را از لوث وجود شما پاك سازيم، پس ما در هر حال رستگار و شما در هر حال هالكيد، پس انتظار بكشيد كه ما هم با شما در انتظاريم، اين بود آن جواب دوم.
در آيهاى كه زبان حال منافقين را بيان مىكرد حسنه و مصيبت را تنها به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نسبت مىداد، ولى در آيه دوم كه جواب اول آنان است و در آيه سوم
كه متضمن جواب دوم ايشان بود رسيدن به حسنه و مصيبت را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و همه مؤمنان نسبت داد، و اين به خاطر آن بود كه در مقام جواب از نظر خدا و واقع، حسنه و مصيبت مؤمنين حسنه و مصيبت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نيز هست چون مؤمنين با آن جناب ملازمت و مشاركت دارند.(1)
و الحمدلله رب العالمین
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج9، ص: 400.
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر