ghaemiyeh.com
سرشناسه:فرخ فال، احمد، 1337 -
عنوان و نام پديدآور:دائرهالمعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسلام/ احمد فرخفال.
مشخصات نشر:قم: ذکری، 1400.
مشخصات ظاهری:20 ج.
شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.1 : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.2 : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.3 : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.4 : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.5 : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.6 : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.7 : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.8 : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.9 : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.10 : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.11 : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.12 : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.13 : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.14 : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.15 : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.16 : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.17 : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.18 : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.19 : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.20 : 978-622-6319-47-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
يادداشت:ج.2 - 20 (چاپ اول: 1400) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1و 2. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.3. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهمالسلام.- ج.4 - 6. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهمالسلام.- ج.7 و 8. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.9. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.10. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.11 و 12. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.13. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.14. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و مذاهب.- ج.15. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.16. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و کفار.- ج.17. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.18 و 19. ارتباطات و تعاملات بین حکومتها.- ج.20. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عج).
موضوع:ارتباط -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط -- جنبههای قرآنی
Communication -- Qur'anic teaching
ارتباط -- احادیث
Communication -- Hadiths
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای قرآنی
Interpersonal communication -- Qur'anic teaching
ارتباط بین اشخاص -- احادیث
Interpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره:BP11/6
رده بندی دیویی:297/045
شماره کتابشناسی ملی:7595511
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات
خدا،انسان وجهان
ازدیدگاه قرآن،پیامبر(صلی الله علیه و اله) واهلبیت(علیهم السلام )
جلد یازدهم: ارتباطات و تعاملات بین مردم
تألیف: احمد فرخ فال
دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات
جلد یازدهم: ارتباطات و تعاملات بین مردم
احمد فرخ فال
انتشارات ذکری/ قم /1400 ش
شابک این جلد:6-38-6319-622-978
شابک دوره: 7-28-6319-622-978
ادرس مرکز پخش : قم خیابان معلم انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه
تلفن مرکز پخش37735547-025
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
بخش پنجم: تعاملات با خویشاوندان، برادران و خواهران نسبی، سببی و دینی
قرآن کریم میفرماید:
«لَقَدْ كانَ في يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلينَ * إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفي ضَلالٍ مُبينٍ * اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحينَ * قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ في غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلينَ * قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ * أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ * قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُني أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ * قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ * فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ في غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ * وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ * قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقينَ * وَ جاؤُ عَلى قَميصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ
أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَميلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ * وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَليمٌ بِما يَعْمَلُونَ * وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فيهِ مِنَ الزَّاهِدينَ»؛(1)
«در (داستان) يوسف و برادرانش، نشانهها(ى هدايت) براى سؤال كنندگان بود! هنگامى كه (برادران) گفتند: يوسف و برادرش [بنيامين] نزد پدر، از ما محبوبترند؛ در حالى كه ما گروه نيرومندى هستيم! مسلماً پدر ما، در گمراهى آشكارى است! يوسف را بكشيد؛ يا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد؛ تا توجه پدر، فقط به شما باشد؛ و بعد از آن، (از گناه خود توبه مىكنيد؛ و) افراد صالحى خواهيد بود! يكى از آنها گفت: يوسف را نكشيد! و اگر مىخواهيد كارى انجام دهيد، او را در نهآنگاه چاه بيفكنيد؛ تا بعضى از قافلهها او را برگيرند (و با خود به مكان دورى ببرند)! در (داستان) يوسف و برادرانش، نشانهها (ى هدايت) براى سؤال كنندگان بود! هنگامى كه (برادران) گفتند: يوسف و برادرش [بنيامين] نزد پدر، از ما محبوبترند؛ در حالى كه ما گروه نيرومندى هستيم! مسلماً پدر ما، در گمراهى آشكارى است! يوسف را بكشيد؛ يا او را به سرزمين دور دستى بيفكنيد؛ تا توجه پدر، فقط به شما باشد؛ و بعد از آن، (از گناه خود توبه مىكنيد؛ و) افراد صالحى خواهيد بود! يكى از آنها گفت: يوسف را نكشيد! و اگر مىخواهيد كارى انجام دهيد، او را در نهآنگاه چاه بيفكنيد؛ تا بعضى از قافلهها او را برگيرند (و با خود به مكان دورى ببرند)! (و براى انجام اين كار، برادران نزد پدر آمدند و) گفتند: پدرجان! چرا تو درباره (برادرمان) يوسف، به ما اطمينان نمىكنى؟! در حالى كه ما خيرخواه او هستيم! فردا او را با ما (به خارج شهر) بفرست، تا غذاى كافى بخورد و تفريح كند؛ و ما نگهبان او هستيم! (پدر) گفت: من از بردن او غمگين مىشوم؛ و از
1) . یوسف / 7 الی 20.
اين مىترسم كه گرگ او را بخورد، و شما از او غافل باشيد! گفتند: با اينكه ما گروه نيرومندى هستيم، اگر گرگ او را بخورد، ما از زيانكاران خواهيم بود (و هرگز چنين چيزى) ممكن نيست!) هنگامى كه او را با خود بردند، و تصميم گرفتند وى را در مخفىگاه چاه قرار دهند، (سرانجام مقصد خود را عملى ساختند؛) و به او وحى فرستاديم كه آنها را در آينده از اين كارشان با خبر خواهى ساخت؛ در حالى كه آنها نمىدانند! (برادران يوسف) شب هنگام، گريان به سراغ پدر آمدند. گفتند: اى پدر! ما رفتيم و مشغول مسابقه شديم، و يوسف را نزد اثاث خود گذارديم؛ و گرگ او را خورد! تو هرگز سخن ما را باور نخواهى كرد، هر چند راستگو باشيم! و پيراهن او را با خونى دروغين (آغشته ساخته، نزد پدر) آوردند؛ گفت: هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته! من صبر جميل (و شكيبايى خالى از ناسپاسى) خواهم داشت؛ و در برابر آنچه مىگوييد، از خداوند يارى مىطلبم! و (در همين حال) كاروانى فرا رسيد؛ و مأمور آب را (به سراغ آب) فرستادند؛ او دلو خود را در چاه افكند؛ (ناگهان) صدا زد: مژده باد! اين كودكى است (زيبا و دوست داشتنى!)» و اين امر را به عنوان يك سرمايه از ديگران مخفى داشتند. و خداوند به آنچه آنها انجام مىدادند، آگاه بود. و (سرانجام،) او را به بهاى كمى- چند درهم- فروختند؛ و نسبت به (فروختن) او، بىرغبت بودند (؛ چرا كه مىترسيدند رازشان فاش شود).»
تفسیر
توضيحى در اين مورد كه چگونه «براى سائلان، در داستان يوسف(علیه السلام) و برادرانش نشانههايى الهى هست»:
«لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ»؛ از اين جمله شروع به بيان داستان مىشود، و در اين جمله مىفرمايد: در داستان يوسف و برادرانش آيات الهى
است كه دلالت بر توحيد او مىكند، و دلالت مىكند بر اينكه خداى تعالى، ولى بندگان مخلص است، و عهدهدار امور آنان است تا به عرش عزّت بلندشان كرده، در اريكه كمال جلوسشان دهد. پس خدايى كه غالب بر امر خويش است، اسباب را هر طورى كه بخواهد مىچيند، نه هر طورى كه غير او بخواهند، و از به كار انداختن اسباب آن نتيجهاى كه خودش مىخواهد مىگيرد، نه آن نتيجهاى كه بر حسب ظاهر نتيجه آن است.
برادران يوسف به وى حسد ورزيده او را در قعر چاهى مىافكنند و سپس به عنوان بردهاى او را به مكاريان مىفروشند و بر حسب ظاهر به سوى هلاكت سوقش مىدهند، ولى خداوند نتيجهاى بر خلاف اين ظاهر گرفت و او را به وسيلۀ همين اسباب زنده كرد. آنها كوشيدند تا ذليلش كنند، و از دامن عزّت يعقوب به ذلت بردگى بكشانند؛ خداوند با همين اسباب او را عزيز كرد. آنها خواستند زمينش بزنند، خداوند با همان اسباب بلندش كرد. آنها مىخواستند محبت يعقوب را از او به خود برگردانند، خداوند قضيه را به عكس كرد. آنها كارى كردند كه پدرشان نابينا شد و در اثر ديدن پيراهن خونآلود يوسف ديدگان را از دست بداد، خداوند به وسيلۀ همان پيراهن چشم او را به او برگردانيد، و به محضى كه بشير پيراهن يوسف را آورده به روى يعقوب انداخت ديدگانش باز شد.
و همچنين همواره هر كس مىخواست او را آزارى برساند خداوند او را نجات مىداد، و همان قصد سوء را وسيله ظهور و بروز كرامت و جمال ذات او مىكرد، و در هر راهى كه او را بردند كه بر حسب ظاهر منتهى به هلاكت و يا مصيبت وى
مىشد، خداوند عيناً به وسيلۀ همان راه او را به سرانجامى خير و به فضيلتى شريف منتهى نمود.
و به همين معنا است اشاره يوسف كه در مقام معرفى خود براى برادرانش گفت: «أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ»؛(1)و نيز در برابر برادرانش به پدر بزرگوارش گفت: «يا أَبَتِ هذا تأويل رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي»؛(2)آن گاه وقتى مجذوب جذبه الهى مىشود با تمام وجود والهش به سوى خدا متوجه و از غير او روىگردان شده مىگويد: «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تأويل الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ...»؛(3)همانطور كه قبلاً هم اشاره شد از اينكه فرمود: «در اين آياتى است براى پرسش كنندگان» معلوم مىشود جماعتى داستان يوسف(علیه السلام) را از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) پرسيده، و يا مطلبى پرسيده بودند كه به وجهى ارتباط با اين داستان داشته و در جوابشان اين سوره نازل شده است.
«إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ»؛ در مجمعالبيان گفته: كلمۀ «عصبة» به معناى جماعتى است كه در
1) . «منم يوسف و اين برادر من است به تحقيق منت نهاد خدا بر من به درستى كه هر كه بپرهيزد و صبر كند پس به درستى كه خداوند ضايع نمىكند مزد نيكوكاران را.» (يوسف / 90)
2) . «اى پدر من اين است تعبير خواب من از پيش به تحقيق گردانيد آن را پروردگار من راست و به تحقيق نيكويى كرد به من چون بيرون آورد مرا از زندان و آورد شما را از باديه بعد از آن كه فساد كرد شيطان ميان من و ميان برادران من.» (يوسف / 100)
3) . «پروردگارا تو مرا دادى از پادشاهى و آموختى مرا از تعبير خوابها اى آفريننده آسمانها و زمين تو مولاى من هستى در دنيا و آخرت.» (يوسف / 101)
باره يكديگر تعصب داشته باشند، و از نظر عدد شامل جماعتى مىشود كه از ده كمتر و از پانزده نفر بيشتر نباشد، بعضى هم بين دو و چهل نفر را گفتهاند، و به هر حال همانند كلمات، قوم، رهط و نفر، جمعى است كه مفرد ندارد.(1)جملۀ «إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا» گفتار فرزندان يعقوب سواى يوسف و برادر تنىاش مىباشد كه عدهشان ده نفر بوده، و به شهادت جملۀ «وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» مردانى نيرومند بودهاند كه رتق و فتق امور خاندان يعقوب و اداره گوسفندان و اموالش به دست ايشان بوده.و اينكه گفتند «يوسف و برادرش» با اينكه او برادر ايشان هم بوده، و همه فرزندان يعقوب بودهاند، خود مشعر به اين است كه يوسف و اين برادرش از يك مادر بوده، و نسبت به آن ده نفر فقط برادر پدرى بودهاند. و از روايات برمىآيد كه اسم برادر پدر و مادرى يوسف «بنيامين» بوده. و از سياق آيات برمىآيد كه هر دوى آنان اطفالى صغير بودهاند و كارى از آنان ساخته نبوده، و در اداره خانه يعقوب و تدبير چهارپايان آن جناب مداخلهاى نداشتهاند.
جملۀ «وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» يعنى: و ما ده نفر قوى هستيم كه ضعف بعضى با قوت بعضى ديگر جبران شده. اين جمله حال از جملۀ قبلى است و بر حسادت و غيظ و كينه آنان نسبت به پدرشان يعقوب دلالت مىكند، كه ناشى از محبت بيشتر وى نسبت به آن دو بوده، و به منزلۀ تتمه تعليل جملۀ «إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» است.
مراد پسران يعقوب(علیه السلام) در جملۀ «إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» ضلالت در امر زندگى
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص: 212.
است نه در دين پسران يعقوب با جملۀ «إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» حكم كردند بر اينكه پدرشان در گمراهى است، و مقصودشان از گمراهى، كج سليقهگى و فساد روش است، نه گمراهى در دين.
براى اينكه اولاً استدلال ايشان اين معنى را مىرساند، چون در مذاكره خود گفتند كه ما جماعتى نيرومند و كمك كار يكديگر و متعصب نسبت به يكديگريم، و تدبير شئون زندگى پدر و اصلاح امور معاش و دفع هر مكروهى از وى به دست ما و قائم به ماست، و يوسف و برادرش دو طفل صغيرند كه كوچكترين اثرى در وضع زندگى پدر نداشته، بلكه هر كدام به نوبه خود سربارى بر پدر و بر ما هستند، و با چنين وضعى محبت و توجه تام پدر ما نسبت به آن دو، و اعراضش از ما روش ناصحيحى است، زيرا حكمت و عقل معاش اقتضاء مىكند كه انسان نسبت به هر يك از اسباب و وسايل زندگيش به قدر دخالت آن در زندگى اهتمام بورزد، و اما اينكه آدمى تمامى اهتمام خود را از همه اسباب و وسايل مؤثر بريده، مصروف چيزى كند كه دست شكستهاى بيش نيست، جز ضلالت و انحراف از صراط مستقيم زندگى وجه ديگرى ندارد، و اين مسأله هيچ ارتباطى به دين ندارد، زيرا دين اسباب ديگرى از قبيل كفر به خدا و آيات او، و مخالفت او امر و نواهى او دارد.
و ثانياً فرزندان يعقوب مردمى خداپرست و معتقد به نبوت پدرشان يعقوب بودهاند، به شهادت اينكه گفتند: «وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ» و نيز در آخر سوره گفتند: «يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا»؛(1)و نيز به يوسف عرض كردند: «تَاللَّهِ لَقَدْ
1) . يوسف / 97.
آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا» و همچنين كلماتى ديگر كه همه دلالت بر خداپرستى و اعتقاد ايشان به نبوت پدر مىكند، و اگر مقصودشان از ضلالت پدر، ضلالت در دين بود با همين گفتار كافر شده بودند.
علاوه بر اينكه ايشان پدر خود را دوست مىداشته او را احترام و تعظيم مىكردهاند، و اگر نسبت به يوسف دست به چنين اقدامى زدند باز براى اين بوده كه محبت پدر را متوجه خود كنند، و لذا به يكديگر گفتند: «يوسف را بكشيد و يا در زمينى دور دست بيندازيد تا توجه پدر خالص براى شما شود». پس به طورى كه از سياق آيات برمىآيد پدر را دوست داشته مىخواستند محبت او را خالص متوجه خود كنند، و اگر غير اين بود طبعاً بايستى اول پدر را از بين مىبردند، نه برادر را. آرى، مىبايست او را مىكشتند و يا از او كنارهگيرى مىكردند و يا بيچارهاش مىكردند تا محيط زندگى را براى خود محيطى صاف و سالم كنند، آن وقت آسانتر به كار يوسف مىپرداختند.
از طرفى مىبينيم كه عين همين حرف را پس از چند سال در جواب پدر كه فرموده بود:
«اگر ملامتم نكنيد من بوى يوسف را مىشنوم» به ميان آورده و گفتند: «به خدا تو هنوز در آن ضلالت قديميت باقى هستى»(1)
و پر معلوم است كه مقصود ايشان از ضلالت قديمى ضلالت در دين نيست، (چون در قديم چنين سابقهاى از او نداشتند)، بلكه مقصود همان افراط در محبت يوسف و مبالغه بىجا در امر او بوده.
1) . يوسف / 95.
از آيه مورد بحث و آيات مربوط به آن برمىآيد كه يعقوب(علیه السلام) در بيابان زندگى مىكرده، و داراى دوازده پسر بوده كه از چند مادر بودهاند و ده نفر از ايشان بزرگ و نيرومند و كارآمد بودهاند كه آسياى زندگى وى بر محور وجود آنان مىگشته، و ايشان به دست خود امور اموال و چهارپايان و گوسفندان پدر را ادارهمىكردهاند، و اما آن دو پسر ديگر صغير و دو برادر از يك مادر بودهاند كه در دامن پدر تربيت مىشدند، و آن دو، يوسف و برادر پدر و مادريش بوده، كه يعقوب بىاندازه دوستشان مىداشته، چون در جبين آن دو آثار كمال و تقوا مشاهده مىكرده. آرى، محبت فوقالعادهاش بدين سبب بوده، نه از روى هوا و هوس، و چگونه چنين نباشد و حال آنكه آنان از بندگان مخلص خدا بوده، كه با جملاتى از قبيل: «إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ»؛(1)مورد مدح خدا قرار گرفته، و ما سابقاً به اين معنا اشاره كرديم.
پس اين محبت و ايثار باعث شده كه غريزه حسد را در ساير برادران برانگيزد و آتش كينه ايشان را نسبت به آن دو تيزتر سازد، و يعقوب هم با اينكه اين معنا را مىفهميده مع ذلك در محبت به آن دو مخصوصاً به يوسف مبالغه مىكرده و همواره از ساير فرزندان خود بر جان او مىترسيده و هيچ وقت نمىگذاشت با او خلوت كنند، و ايشان را نسبت به وى امين نمىدانست.
همين حركات، بيشتر باعث طغيان خشم و كينه آنان مىشد، به حدى كه يعقوب آثار آن را در قيافههاى آنان مشاهده مىكرد. همه اين مطالب از جملۀ «فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً» استفاده مىشود. و خلاصه اين بود تا يوسف آن خواب را ديد و براى پدر تعريف كرد، نتيجه اين خواب آن شد كه دلسوزى پدر و محبتش
1) . «ما آنان را خالص و پاكدل براى تذكر سراى آخرت گردانيديم.» (ص / 46)
نسبت به او دو چندان شود، لا جرم سفارش كرد كه رؤياى خود را مكتوم بدارد، و زنهار داد كه برادرانش را از آن خبر ندهد، شايد از اين راه او را از كيد ايشان در امان سازد، اما تقدير الهى بر تدبير او غالب بود.
لاجرم پسران بزرگتر يعقوب دور هم جمع شده، در باره حركاتى كه از پدر نسبت به آن دو برادر ديده بودند به مذاكره پرداختند، يكى گفت: مىبينيد چگونه پدر به كلى از ما منصرف شده و تمام توجهش مصروف آن دو گشته؟ آن ديگرى گفت: پدر، آن دو را بر همه ما مقدم مىدارد با اينكه دو طفل بيش نيستند و هيچ دردى از او دوا نمىكنند. آن ديگر گفت: تمامى امور زندگى پدر به بهترين وجهى به دست ما اداره مىشود و ما اركان زندگى او و ايادى فعال او در جلب منافع و دفع مضار و اداره اموال و احشام اوييم، ولى او با كمال تعجب همه اينها را ناديده گرفته، محبت و علاقه خود را به دو تا بچه كوچك اختصاص داده است و اين رويه، رويه خوبى نيست كه او پيش گرفته. و سرانجام حكم كردند كه پدر به روشنى دچار كج سليقهگى شده است.
اين بود آن معنايى كه از سياق آيات برمىآيد، و خواننده محترم از همين جا به اشكالاتى كه به گفتههاى ساير مفسرين وارد است و به انحرافهاى ايشان در تقرير معناى آيه متوجه مىشود و ما چند توجيه را از چند مفسر در اينجا نقل مىكنيم:
بيان يكى از مفسرين در توجيه كلام پسران يعقوب و اشكالات آن
توجيه اول: بعضى(1)
از مفسرين گفتهاند: حكم ايشان به ضلالت پدرشان از
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 12، ص: 190.
طريق عدل و مساوات، نادانى و خطاى بزرگى از ايشان بوده، و شايد جهتش اين بوده كه پدر را از روز اول متهم كرده بودند كه مادر آن دو را بيشتر از مادر ايشان دوست مىداشته، پس ريشۀ اين عداوت به مادران مختلف و زوجات متعدد يعقوب منتهى مىشده، مخصوصاً با در نظر داشتن اينكه بعضى از مادران ايشان كنيز بودهاند(1)و همين معنا سبب شده كه در قضاوت خود گمراه شوند و نتوانند رفتار پدر را حمل بر غريزه والدين نسبت به فرزندان كوچكتر بكنند، بلكه بگويند اين به خاطر علاقه بيشترى است كه پدر نسبت به مادر آن دو داشته.
مفسر مذكور سپس گفته: از فوايد اين داستان اين است كه ما نيز عبرت گرفته در رفتار با اولاد و تربيت ايشان رعايت عدالت را بكنيم، و با زيادى محبت نسبت به يكى، حسادت ديگران را تحريك نكنيم، و در نتيجه ميان فرزندانمان دشمنى براه نيندازيم. و نيز در برابر همه يكى را بر ديگران برترى ندهيم، به طورى كه به شخصيت ديگران اهانت شده پدر را محكوم كنند به اينكه از روى هوا و هوس آن ديگرى را بيشتر دوست مىدارد. رسول خدا(صلی الله علیه و اله) هم از اينگونه رفتار به هر نحوى كه باشد نهى فرموده، حتى اگر حكمت اقتضاى چنين برترى و تبعيضى را داشته باشد، مثل اينكه يكى از آنان از نظر مواهب خدادادى مانند مكارم اخلاق و تقوا و علم و هوش و ذكاوت بر ديگران تفوق داشته باشد.
يعقوب هم كسى نبود كه اين معانى و وظايف برايش پوشيده باشد، بلكه
1) . اشارهاى است به چيزى كه در تورات است به اينكه براى يعقوب دوازده فرزند پسر بوده كه اسماء آنان: راوبين، شمعون، لاوى، يهودا، يساكر و زبولون كه اينان مادرشان، لينه دختر دايى يعقوب، يوسف و بنيامين كه مادر اينها راحيل دختر دايى ديگرش، ودان، و نفتالى كه مادرشان بلهه كنيز راحيل، و جاد، و اشير كه مادرشان زلفه، كنيز لئينه بود مىباشد.
دستورى كه به يوسف در باره پنهانداشتن رؤيايش داد خود شاهد بيدارى آن جناب نسبت به اين وظايف بوده، و ليكن آدمى در برابر غرائز و قلب و روحش چه مىتواند بكند؟ آيا مىتواند از سلطنتى كه دل و جان آدمى بر اعضاء و جوارحش دارد جلوگيرى نمايد؟ ابدا.
و ما در چند جاى كلام او نظر داريم:
اينكه گفت «منشأ و ريشۀ اين اختلاف خانوادگى داشتن زنان مختلف و مخصوصاً كنيزان بوده» گو اينكه اين حرف در جاى خود قابل انكار نيست، و حتى در مورد يعقوب(علیه السلام) هم احتمال مىرود، و ليكن آنچه در قرآن سبب اين اختلاف معرفى شده غير از اين است. علاوه، اگر سبب منحصر به فرد اين مسأله زنان متعدد بود، جا داشت كه برادران يوسف آن برادر ديگرش را هم به چاه مىانداختند، و تنها به يوسف اكتفاء نمىكردند.
اينكه گفت «همين معنا سبب شده كه در قضاوت خود گمراه شوند و نتوانند رفتار پدر را حمل بر غريزه والدين نسبت به فرزندان كوچكتر بكنند.» مفاد اين حرف اين است كه محبت يعقوب نسبت به يوسف از باب رقت و ترحم غريزى بوده كه هر پدرى را وادار مىكند بچههاى كوچك را ما دام كه صغيرند بيشتر دوست بدارد، و وقتى كه بزرگ شد، آن محبت را باز در باره كوچكتر به كار ببرد. اشكال ما به اين حرف اين است كه رقت و ترحم در باره بچههاى صغير را فرزندان بزرگ هم قبول دارند و هيچ فرزند بزرگى به خاطر آن، پنجه به روى والدين خود نمىكشد. آرى ما به چشم خود مىبينيم كه اگر احياناً پسر بزرگى به پدر اعتراض كند كه چرا بيش از همه ما به اين بچه كوچك اهتمام مىورزى، و خلاصه اين تبعيض قائل شدن
است و روشى عادلانه نيست، پدر در جوابش مىگويد: آخر، اين طفل صغير است و احتياج بيشترى به ترحم و رقت دارد، و بايد همه نسبت به او مهر و محبت كنيم تا بزرگ شود و روى پاى خود بايستد، قطعاً آن پسر بزرگتر قانع گشته از اعتراض خود دست برمىدارد.
و اگر مسأله محبت يعقوب نسبت به يوسف و برادرش از اين باب بوده قطعاً پسران بزرگ وى اعتراض نمىكردند، چون هر يك به نوبه خود چنين محبتى را در ايام طفوليت از پدر ديده بودهاند و ديگر عيبجويى و مذمت پدر معنا نداشت، بلكه دليلى كه آورده و گفته بودند: «آخر ما نيرومنديم» دليل عليه خودشان بود و مىرساند كه مردمى بسيار گمراهند، چون انتظار دارند با اينكه مردانى قوى هيكل و نيرومندند باز هم پدر، ايشان را به جاى يوسف صغير ناز كند. پس به همين دليل خود آنان در اعتراضشان گمراه بودند، نه يعقوب در دوست داشتن بچههاى خردسال.
علاوه بر اين، آنجا كه با پدر در باره يوسف گفتگو كردند به پدر خود گفتند: «چرا ما را بر جان يوسف امين نمىدانى با اينكه ما خيرخواه اوييم». و پر واضح است كه اكرام يوسف و در آغوش كشيدنش و مراقبتش و امين ندانستن برادران نسبت به او امرى است غير از مسأله محبت و رقت و ترحم به خاطر كوچكى، و هيچ ربطى به آن ندارد.
كه اين عشق و علاقه بر خلاف عدل و انصاف است و خيلى زود باعث خواهد شد كه در بين فرزندانش بلوايى راه بيندازد، مع ذلك نمىتوانسته خوددارى كند، و حق هم به جانب او بوده، چون مخالفت عشق و علاقه درونى مقدور انسان نيست.
اشكال اين توجيه اين است كه به كلى اصول مسلم عقلى و نقلى را كه در باره مقامات انبياء و علماى ربانى از صديقين و شهداء و صالحين در دست داريم و خلاصه اساس و مبانى بحث از فضايل اخلاقى را باطل مىسازد. آرى، تخلق به اخلاق فاضله، و دورى از رذايل نفسانى- كه اصل و اساسش پيروى از هواى نفس است- و ترجيح دادن رضاى خدا بر هر خشنودى ديگر، امرى است كه از تمامى فرد فرد بشر انتظارش مىرود، و براى هر كسى از پرهيزكاران كه نفس خود را به دستورات اخلاقى رياضت دهد مقدور است، آن وقت چگونه مىتوانيم آن را در باره انبياء آن هم پيغمبرى مانند يعقوب(علیه السلام) غير مقدور بدانيم؟! شگفتا! اگر اين مقدار از مخالفت هواى نفس از استطاعت انسان بيرون باشد، پس اين همه تكليف و اوامر و نواهى دينى كه نسبت به آن و نظاير آن شده چه معنايى جز لغو و گزاف مىتواند داشته باشد؟
علاوه، اين حرف توهين به مقام انبياى خدا و اولياى او، و منحط نمودن مواقف عبوديت آنان تا درجه مردم متوسط است، كه اسير هواى نفس و جاهل به مقام پروردگار خويشند، با اينكه خداوند ايشان را به امثال آيۀ«وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ»؛(1)ستوده، و در خصوص يعقوب و پدران بزرگوارش ابراهيم و اسحاق فرموده: «وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ
1) . «اين پيغمبران را برگزيديم و به راهى راست هدايتشان كرديم.» (انعام / 87)
أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ»؛(1)و نيز در حقشان فرموده: «إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ»؛(2)و خبر داده كه ايشان را به سوى صراط مستقيمش هدايت فرموده بدون اينكه خبر خود را به قيدى مقيد ساخته باشد. و نيز فرموده كه ايشان را اجتباء كرده، يعنى جمعآورى نموده و يك جا خالص براى خود گردانيده. پس انبياء(علیهم السلام) مخلص- به فتح لام- براى خداى سبحانند و غير از خدا كسى در آنان بهره و نصيبى ندارد، در نتيجه اين بزرگواران جز آنچه كه او خواسته، نمىخواهند و او جز حق چيزى نخواسته، و خشنودى كسى را بر خشنودى او مقدم نمىدارند چه اينكه آن غير خدا، نفس خودشان باشد و چه ديگران باشند. و خداوند متعال در كلام خود آنجا كه اغواى بنىآدم را به دست شيطان ذكر كرده مكرر مخلصين را استثناء نموده و فرموده: «لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ.»(3)
پس حق مطلب اين است كه يعقوب اگر يوسف و برادرش را دوست مىداشته به خاطر آن پاكى و كمالاتى بوده كه مخصوصاً در يوسف به خاطر رؤيايش تفرس مىكرده و پيشبينى مىنموده كه به زودى خداوند او را برخواهد گزيد، و تأويل
1) . «و همه را شايستگان كرديم و آنها را پيشوايان كرديم كه به فرمان ما رهبرى كنند و انجام كارهاى نيك را با نماز كردن و زكات دادن به آنها وحى كرديم و پرستندگان ما بودند.» (انبياء / 72 و 73)
2) . «ما ايشان را به وسيله يادآورى خالصانه آخرت خالص كرديم.» (ص / 46)
3) . «همانا گمراه مىكنم تمامى مردم را مگر بندگان تو را، آنهايى كه مخلص مىباشند.» (ص / 82 و 83)
احاديث تعليمش خواهد داد، و نعمتش را بر او و بر آليعقوب تمام خواهد كرد. آرى، منشأ محبت يعقوب اين بوده نه هواى نفس.
وجوه بىاساس ديگرى كه در اين باره گفته شده است
توجيه دوم: بعضى(1)
ديگر از مفسرين گفتهاند: مقصود فرزندان يعقوب از اينكه گفتند «پدر ما در گمراهى آشكاريست» همان گمراهى دينى است. با اينكه گذشت كه سياق آيات كريمه اين معنا را دفع مىكند.
نقطه مقابل اين حرف گفتار عده ديگريست كه گفتهاند: برادران يوسف از انبياء بودند، و اگر پدر را به ضلالت نسبت دادند مقصودشان ضلالت در روش زندگى و بىاستقامتى و بىعدالتى در حق فرزندان است. و اگر كسى به ايشان اعتراض مىكرد كه پس اين چه ظلمى بود كه نسبت به برادر و پدر خود مرتكب شدند، جواب مىدهند كه اين معصيت كوچكى بوده كه قبل از رسيدن به مقام نبوت از ايشان سرزده و بنا بر اينكه صدور گناه كوچك را از انبياء قبل از نبوتشان جايز بدانيم اشكالى به پاسخشان وارد نمىشود.
بعضى(2)
ص: 94 و 95.
ديگر از طرف فرزندان يعقوب چنين جواب دادهاند كه ممكن است اين عمل را وقتى مرتكب شده باشند كه خود صغير و نابالغ بودهاند، و صدور چنين كارها از اطفال نابالغ جايز است.و ليكن همه اين حرفها اوهامى بيش نيست، و آيۀ «وَ أَوْحَيْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ
إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ»؛(1)كه ظهور دارد در نبوت اسباط، صريح در نبوت برادران يوسف نيست. و حق مطلب اينست كه برادران يوسف از انبياء نبودند، بلكه اولاد انبياء بودند و نسبت به يوسف حسد برده گناه بزرگى نسبت به يوسف صديق مرتكب شدند و بعدا هم به درگاه پروردگار خود توبه كرده صالح شدند، پدر و برادرشان هم كه دو پيغمبر بودند، در باره ايشان استغفار نمودند همچنان كه از گفتار يعقوب به حكايت قرآن كه در جواب درخواست ايشان كه گفتند:
«يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ»؛(2)گفت: «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي».(3)
يوسف كه بعد از اعتراف برادرانش به اينكه «وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ» گفت: «يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» اين معنا استفاده مىشود.توجيه سوم: بعضى(4)
ديگر از مفسرين گفتهاند كه برادران يوسف بعد از آنكه يوسف خواب خود را بر ايشان نقل كرد به وى حسد بردند و يعقوب هم او را نهى كرده بود از اينكه خواب خود را براى برادرانش تعريف كند، ولى حق اين است كه برادرانش قبلاً هم نسبت به وى حسد مىورزيدند؛ البته خواب او باعث طغيان حسدشان شد، و بيان اين جهت گذشت.
گفتگو و مشاوره برادران يوسف(علیه السلام) در مورد يوسف(علیه السلام) و از ميان بر داشتن او
«اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ»؛ اين قسمت تتمه گفتار برادران يوسف است، و از مشورت دوم مذاكرات ايشان در باره يوسف حكايت مىكند. شور اول در باره رفتار يعقوب بود كه سرانجام او را محكوم به ضلالت كردند، و در اين شور گفتگو داشتهاند در اينكه چه كنند و چه نقشهاى بريزند كه خود را از اين ناراحتى نجات دهند، همچنان كه آيۀ «وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ»؛(1)به آن اشاره دارد.
خداوند متن مشورت آنان را در اين سه آيۀ «قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ» - تا جملۀ - «إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» ذكر فرموده است. نخست، مصيبتى را كه در مورد يوسف و برادرش دچار آن شدهاند به ميان آورده، كه اين دو كودك تمام توجه يعقوب را از ما به سوى خودشان جلب كرده دل او را مجذوب خود ساختهاند، به طورى كه ديگر از آن دو جدا نمىشود و هيچ اعتنايى به غير آن دو ندارد كه چه مىكنند، و اين محنتى است كه فعلا به ايشان روى آورده و ايشان را به خطر بزرگى تهديد مىكند، و آن اينست كه به زودى شخصيتشان بكلى خرد شده زحمات چند ساله ايشان بىنتيجه و پس از ساليان عزت، دچار ذلت و پس از قوت دچار ضعف مىشوند و اين خود انحراف و كج سليقهگى يعقوب است در روش و طريقه، و اين روش و طريقهاى كه پدر پيش گرفته روشى غلط و طريقهاى منحرف است.
آن گاه در شور دوم در باره خلاصى خود از اين گرفتارى مذاكره كردند، و هر يك نقشهاى كه كشيده آن را مطرح كردند يكى گفت كشتن يوسف لازم است.
1) . يوسف / 102.
ديگران گفتند بايد او را به سرزمين دور دستى پرت كرد كه نتواند نزد پدر برگردد، و روى خانواده را ببيند، و به تدريج اسمش فراموش شود، و توجهات پدر خالص براى ايشان باشد، و محبت و علاقهاش در ايشان صرف شود.
در اين شور متفقا رأى داده و بر اصل آن تصميم گرفتند، اما در جزئيات آن رأى نهائيشان اين شد كه او را در قعر چاهى بيندازند تا رهگذران و مكاريان او را گرفته با خود به شهرهاى دور دست ببرند و به كلى اثرش از بين برود.
پس، از اينكه در يكى از دو رأيى كه دادند و گفتند: «اقْتُلُوا يُوسُفَ» با اينكه قبلاً ناراحتى از يوسف و برادرش هر دو داشتند و مىگفتند: «لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا» فهميده مىشود كه يعقوب گو اينكه هر دو برادر را دوست مىداشته، و بيش از ديگران مورد عنايت و اكرام قرار مىداده، و ليكن نسبت به يوسف علاقهاى مخصوص و محبتى زيادترى بر برادرش داشته، كه بايد هم مىداشت، زيرا يوسف كسى است كه چنان خوابى ديد و در عالم رؤيا به عنايات خاصه الهى و كرامات غيبى بشارت يافت. علاوه بر اينكه يوسف از آن برادر ديگرش بزرگتر بود، و از نظر برادران خطر او از آن ديگرى بيشتر و نزديكتر. و بعيد نيست اينكه يوسف را با برادرش اسم بردند اشاره به اين باشد كه يعقوب، مادر آن دو را دوست مىداشته، و دوستى او بالطبع باعث محبت بيشتر به فرزندان او شده، و اين باعث شده كه حسد برادران نسبت به آن دو تحريك و كينههايشان آتشين گردد.
جملۀ «أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً» حكايت از رأى دوم ايشان مىكند، و معنايش اين است كه او را دور كنيد در زمينى كه ديگر نتواند به خانه پدر برگردد، و اين دست كمى از كشتن ندارد، زيرا بدين وسيله هم مىشود از خطر او دور شد.
دليل اين استفاده يكى نكره بودن «ارض» است، و يكى كلمۀ «طرح» است كه به معناى دور انداختن چيزى است كه ديگر انسان به آن احتياج ندارد، و از آن سودى نمىبرد.
و اينكه ترديد در اين دو رأى را به ايشان نسبت داده دليل بر اين است كه اكثريتشان هر دو رأى را صحيح دانسته و قبول كردند، و به همين جهت در پياده كردن يكى از آن دو به ترديد افتادند، تا آنكه يكى كفه نكشتنرا ترجيح داده گفت: «لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ...».
و معناى جملۀ «يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ» اين است كه يكى از اين دو را انجام دهيد تا روى پدرتان برايتان خالى شود و اين كنايه است از اينكه محبتش خالص براى شما شود، و آن مانعى كه محبت پدر را به خود مىكشد و نمىگذارد به ايشان برسد از ميان برود. گويا وضع ايشان و يوسف و پدر اينطور است كه اگر يوسف باشد ميان ايشان و روى پدر حائل مىشود و روى پدر را متوجه خود مىكند، و وقتى اين مانع برطرف شد همه روى پدر را مىبينند، و محبت و اقبال پدر منحصر در ايشان خواهد شد.
«وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ» يعنى بعد از يوسف، و يا بعد از كشتن يوسف، و يا بعد از طرد او (كه برگشت همه به يك نتيجه است) با توبه از گناه، مردمى صالح شويد.
توبهاى كه همزمان با عزم بر گناه قصد شود، توبه حقيقى نيست
از اين كلام استفاده مىشود كه آنها اين عمل را گناه و آن را جرم مىدانستند، و معلوم مىشود كه ايشان احكام دين را محترم و مقدس مىشمردند و ليكن حسد
در دلهايشان كورانى برپا كرده بود و ايشان را در ارتكاب گناه و ظلم جرأت داده طريقهاى تلقينشان كرده بود كه از آن طريق هم گناه را مرتكب شوند و هم از عقوبت الهى ايمن باشند و آن اين است كه گناه را مرتكب شوند و بعد توبه كنند، غافل از اينكه اينگونه توبه به هيچ وجه قبول نمىشود، زيرا اين مطلب وجدانى است كه كسى كه به خود تلقين مىكند كه گناه مىكنم و بعد توبه مىكنم چنين كسى مقصودش از توبه بازگشت به خدا و خضوع و شكستگى در برابر مقام پروردگار نيست، بلكه او مىخواهد به خداى خود نيرنگ بزند و به خيال خود از اين راه عذاب خدا را در عين مخالفت امر و نهى او دفع كند.
پس در حقيقت چنين توبهاى تتمه همان نيت سوء اول او است نه توبه حقيقى كه به معناى ندامت از گناه و بازگشت به خداست.
بعضى(1)هم گفتهاند: منظور از «صلاح» كه در آيه است، صلاح و روبراه شدن زندگى دنيا و انتظام امور آن است، و معنايش اين است كه بعد از يوسف مردمى صالح يعنى صاحب زندگى خوشى باشيد، و با پدر به خوشى زندگى كنيد.
«قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ»؛ كلمۀ «جب» به معناى چاهى است كه سنگ بست نشده باشد يعنى اطراف و ديوارهاش را با سنگ نچيده باشند، و اگر سنگ بست باشد آن را «بئر طوى» گويند، و كلمۀ «غيابة» - به فتح حرف اول آن- گودالى را گويند كه اگر چيزى در آن قرار گيرد از دور نمودار نمىشود، و در نتيجه دو كلمه غيابت و جب
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 12، ص: 192.
مجموعا معناى ته چاه را مىدهد كه اگر چيزى در آن قرار گيرد به خاطر تاريكيش ديده نمىشود.
پيشنهادى كه برادران تصويب كردند: «يوسف را مكشيد، او را در ته چاه بيفكنيد»
از برادران يوسف آن كس كه پيشنهاد دوم يعنى «أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً» را پذيرفت آن را مقيد به قيدى كرد كه هر چه باشد با رعايت آن جان يوسف از كشته شدن و يا هر خطرى كه منتهى به هلاكت او گردد محفوظ بماند، خلاصه با پيشنهاد اول كه كشتن او بود مخالفت كرد، و پيشنهاد دوم را هم به اين شرط قبول كرد كه به نحوى انجام گيرد كه سبب هلاكت او نشود، مثلاً او را در چاهى بسيار گود و دور از راه نيندازند كه از گرسنگى و تشنگى جان دهد، و در نتيجه رحم خود را هلاك كرده باشند، بلكه او را در يكى از چاههاى سر راه و كنار جاده بيندازند كه همه روزه قافله در كنارش اطراق مىكنند و از آن آب مىكشند، تا در نتيجه قافلهاى در موقع آب كشيدن او را پيدا نموده با خود به هر جا كه مىروند ببرند، كه اگر اين كار را بكنند هم او را ناپديد كردهاند و هم دست و دامن خود را به خونش نيالودهاند. از سياق آيات برمىآيد كه برادران نسبت به اين پيشنهاد اعتراض نكردهاند، و گرنه در قرآن آمده بود، علاوه بر اين، مىبينيم كه همين پيشنهاد را به كار بردند.
مفسرين در اينكه گوينده اين حرف كدام يك از ايشان بوده اختلاف كردهاند و بعد از اتفاق بر اينكه يكى از همان برادران بوده، بعضى اسم او را «روبين» پسر خاله يوسف، و بعضى
ديگر «يهودا» كه بزرگتر وعاقلتر از همه بوده دانستهاند و بعضى گفتهاند او «لاوى» بوده(1)
و به هر حال بعد از آنكه قرآن كريم از بردن اسم او سكوت كرده ما چرا بىجهت و بدون هيچ ثمرهاى در اين باره بحث كنيم.
بعضى(2)از مفسرين گفتهاند: اينكه كلمۀ «جب» را با الف و لام آورده، دلالت مىكند كه مقصودشان جب معهودى بوده و اين حرف در صورتى كه الف و لام براى عهد باشد نه براى جنس حرف خوبى است و نيز اختلاف كردهاند كه اين جب در كجا واقع بوده، ولى چون براى ما فايدهاى ندارد در باره آن بحث نمىكنيم.
«قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ»؛ اصل كلمۀ «تامنا» و «تامننا" بوده، دو نون در هم ادغام شده است (ادغام كبير).
اين آيه دليل خوبى است بر اينكه برادران پيشنهاد آن كس كه گفت: «يوسف را مكشيد و او را در ته جب بيندازيد" پذيرفته و بر آن اتفاق كردهاند، و تصميم گرفتهاند همين نقشه را پياده كنند. لا جرم لازم بود، اول پدر را كه نسبت به ايشان بدبين بود و بر يوسف امينشان نمىدانست در باره خود خوشبين سازند، و خود را در نظر پدر پاك و بىغرض جلوه دهند، و دل او را از كدورت شبهه و ترديد پاك سازند تا بتوانند يوسف را از او بگيرند. به همين منظور او را به اين كلمات مخاطب قرار دادند كه: «يا أَبانا»؛ «اى پدر ما!» و همين عبارت خود در بر انگيختن عواطف پدرى و مهر نسبت به فرزند تأثير به سزايى داشته «ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ»، چرا ما را بر يوسف امين نمىدانى با اينكه ما جز خير او نمىخواهيم و جز خشنودى و تفريح او را در نظر نداريم.
گفتگوى برادران يوسف(علیه السلام) با پدر براى بردن او و اجراى قصد سوء خود
آن گاه آنچه مىخواستند پيشنهاد كردند، و آن اين بود كه يوسف را با ايشان روانه مرتع و چراگاه گوسفندان و شتران كند تا هوايى به بدنش بخورد، و جست و خيزى كند، آنها هم از دور محافظتش كنند، لذا گفتند: «أَرْسِلْهُ مَعَنا...»؛ «أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ»؛ كلمۀ «رتع» به معناى آزادانه چريدن حيوان و آزادانه گردش كردن و ميوه خوردن انسان است.
و جملۀ «أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ» پيشنهاد آن درخواستى است كه قبلاً اشاره شد. و در جملۀ «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» كلام را به چند وجه تأكيد كردند، يكى به «ان» و يكى به «لام» و يكى هم به اينكه جمله را اسميه آوردند، همانطور كه در جملۀ «وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ» نيز همين تأكيدها را به كار بردند، و در هر دو جمله به نوعى پدر را دلخوش ساختند، گويا گفتند: چرا ما را بر يوسف امين نمىدانى، اگر از ما بر جان او مىترسى كه مثلاً ما قصد سويى نسبت به او داشته باشيم كه ما يقيناً و به طور مسلم خيرخواه او هستيم، و اگر بر جان او از غير ما مىترسى كه مثلاً ما در محافظتش كوتاهى كنيم و در نتيجه پيشآمد سويى برايش بشود كه ما يقيناً و به طور مسلم حافظ اوييم.
پس در كلام خود ترتيب طبيعى را رعايت كرده، اول گفتند كه او از ناحيه ما تا هستيم و هست ايمن است، آن گاه پيشنهاد كردند كه او را صبح فردا با ما بفرست، و سپس گفتند تا زمانى كه نزد ما است از او محافظت مىكنيم. پس معلوم مىشود جملۀ «إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ» تأمين جانى يوسف است از ناحيه آنان به طور دائم و جملۀ «إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» تأمين جانى او است از ناحيه غير ايشان به طور موقت.
«قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ»؛ اين آيه، حكايت پاسخى است كه پدرشان در ازاى پيشنهادشان داده و در اين جواب انكار نكرده كه من از شما ايمن نيستم.، بلكه وضع درونى خود را در حال غيبت يوسف بر ايشان بيان كرده، و با تأكيدى كه در كلام خود به كار برده فرموده: «يقيناً و مسلماً از اينكه او را ببريد اندوهگين مىشوم» و از مانع پذيرفتن اين پيشنهاد چنين پرده برداشته كه آن مانع، نفس خود من است، و نكته لطيفى را كه در اين جواب به كار برده، اين است كه هم رعايت تلطف نسبت به ايشان را كرده و هم لجاجت و كينه ايشان را تهييج نكرده است.
و آن گاه چنين اعتذار جسته كه «من از اين مىترسم كه در حالى كه شما از او غافليد گرگ او را بخورد، و اين عذر هم عذر موجهى است، زيرا بيابانهايى كه چراگاه مواشى و رمهها است طبعاً از گرگها و ساير درندگان خالى نمىباشد، و معمولاً در گوشه و كنارش كمين مىگيرند تا در فرصت مناسب پريده و گوسفندى را شكار كنند، غفلت ايشان هم امرى طبيعى و ممكن است. پس ممكن است در حالى كه ايشان به كار خودسرگرم هستند گرگى از كمينگاه خود بيرون پريده و او را بدرد.
«قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ»؛ در اينجا در برابر پدر تجاهل كردند، و كأنه خواستند بگويند نفهميدند كه مقصود پدر چه بوده، و جز اين نفهميدهاند كه پدر ايشان را امين مىداند و ليكن مىترسد كه در موقع سرگرمى آنها گرگ يوسفش را بدرد، و لذا در جواب كلام پدر به طور انكار و تعجب و به طورى كه دل پدر راضى شود گفتند: ما جمعيتى نيرومند و كمك كار يكديگريم. و به خدا
قسم خوردند كه اگر با اين حال گرگ او را پاره كند او مىتواند به زيانكاريشان حكم نمايد، و هرگز زيانكار نيستند.
و اين سوگند كه از لام «لئن» استفاده مىشود نيز براى دلخوش كردن پدر و به اين منظور بود كه اندوه را از دل او بيرون كنند تا مانع از بردن يوسف نشود، و اينگونه قسمها در كلام معمول و شايع است.
در اين كلام يك وعده ضمنى هم نهفته و آن اينست كه ما قول مىدهيم از او غفلت نورزيم. ليكن بيشتر از يك روز از اين قولشان نگذشت كه خود را در آنچه كه قسم خورده و وعده داده بودند تكذيب كرده، گفتند: «يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ...».
نكتهاى كه در آيۀ «فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ...» به كار رفته و بر عظمت حادثه دلالت دارد
«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ»؛ راغب در مفردات گفته: «اجماع بر چيزى» غالباً در چيزى گفته مىشود كه هم جمعيت بخواهد و هم فكر، مثلاً خداى تعالى به مشركين فرموده: «فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ»؛ «شركاى خود را جمع و جور و در امر خود فكر كنيد.» و همچنين گفته مىشود:
«مسلمانان بر اين مطلب اجماع كردهاند» و معنايش اين است كه آرائشان بر اين معنا متفق شده.(1)و در مجمعالبيان گفته: كلمۀ «اجمعوا» به معناى «همگى تصميم گرفتند» است و در آيه مورد بحث به اين معنا است كه همگى متفق شدند. آرى، به يك نفر كه تصميمى بگيرد، نمىگويند «اجمع»، پس كأنه اين كلمه
1) . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، مادۀ «جمع».
از اجتماع دواعى گرفته شده است.(1)آيه مورد بحث اشعار دارد بر اينكه فرزندان يعقوب با نيرنگ خود توانستند پدر را قانع سازند، و او را راضى كردند كه مانع بردن يوسف نشود، در نتيجه يوسف را بغل كرده و با خود بردهاند تا تصميم خود را عملى كنند.
جواب «لما» در آيۀ شريفه حذف شده تا اشاره شده باشد بر اينكه مطلب، از شدت شناعت و فجيع بودن، قابل گفتن نيست. و اينگونه حذفها در صنعت سخن شايع است، مثلاً مىبينيم گويندهاى را كه مىخواهد امر شنيعى از قبيل كشتن كسى را تعريف كند كه دلها از شنيدنش مىسوزد و گوشها طاقت شنيدنش ندارد، به ناچار در آغاز مقدمات و اسبابى كه به چنين جنايتى منتهى مىگردد بيان مىكند و همچنان شنونده را تا خود حادثه مىكشاند، ولى در بيان اصل حادثه ناگهان به سكوت عميقى فرو مىرود، آن گاه سر بلند كرده حوادث پس از قتل را بيان مىكند، و باز از خود قتل اسمى نمىبرد، و به اين وسيله مىرساند كه اين قتل آن قدر فجيع بوده كه هيچ گويندهاى نمىتواند آن را تعريف كند و هيچ شنوندهاى نمىتواند بشنود.
و گوينده اين قصه، خداى تعالى است كه با حذف جواب «لما» اين معنا را رسانيده كه كأنه مقدارى سكوت كرده و از شدت تأسف و اندوه اسمى از خود جريان نياورده است چون گوشها طاقت شنيدن اينكه چه بر سر اين طفل معصوم آوردند ندارد. آرى، طفل بىگناه و مظلومى كه خودش پيغمبر است و پسر پيغمبر است و كارى نكرده كه مستحق چنين كيفرى باشد، آن هم به دست كسانى كه
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص: 216.
برادر او بودند و مىدانستند كه پدرشان چقدر او را دوست مىدارد، چرا بايد دچار چنين سرنوشتى شود؟ خدا اين حسد را بكشد كه پاره جگرى چون يوسف صديق را به دست برادران به هلاكت مىاندازد، و پدرى بزرگوارى چون يعقوب پيغمبر را به دست پسران خودش داغدار مىسازد، و جنايتى چنين شنيع را در نظر مردانى كه در دامن نبوت و خاندان انبياء نشو و نما كردهاند زينت مىدهد.
بعد از آنكه با آن سكوت آنچه را كه بايد بفهماند فهماند، دوباره به ذيل قصه پرداخته مىفرمايد: «وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ...».
وجوه متعدد ديگرى در معناى آیه
توضيح معناى جملۀ «وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا...» و اشاره به وجوه متعدد ديگرى كه در معناى آنگفته شده است:
«وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ»؛ ضمير «اليه» به يوسف برمىگردد و ظاهر كلمۀ «وحى» اين است كه وحى نبوت است، و منظور از «امرهم هذا» همان به چاه انداختن يوسف است.
و همچنين ظاهر جملۀ «وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ» اين است كه حال از وحى فرستادن باشد كه كلمۀ «و اوحينا» بر آن دلالت دارد، و متعلق جملۀ «لا يشعرون» امر است، يعنى حقيقت اين كار خود را نمىفهمند. ممكن هم هست به «وحى فرستادن» برگردد، يعنى: و ايشان اطلاع ندارند كه ما چه وحيى فرستادهايم.
و معناى آن- و خدا داناتر است- اين است كه: وحى كرديم به يوسف كه سوگند مىخورم به طور يقين، روزى برادران را به حقيقت اين عملشان خبر خواهى داد و از تأويل آنچه به تو كردند خبردارشان خواهى كرد. آرى، ايشان اسم عمل خود
را طرد و نفى تو و خاموش كردن نور تو و ذليل كردن تو مىنامند، غافل از اينكه همان عمل نزديك كردن تو به سوى اريكه عزّت و تخت مملكت و احياى نام تو و اكمال نور تو و برترى قدر و منزلت تو است، ولى ايشان نمىفهمند و تو به زودى به ايشان خواهى فهماند. و اين در آن وقتى صورت گرفت كه يوسف تكيه بر اريكه سلطنت زده و برادران در برابرش ايستاده و با امثال جملۀ «يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ» ترحم او را به سوى خود جلب مىكردند، او هم در جوابشان گفت: «هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» تا آنجا كه فرمود: «أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا...».(1)
جملۀ «هَلْ عَلِمْتُمْ» بسيار قابل دقت است، چون اشاره دارد بر اينكه آنچه امروز مشاهده مىكنيد حقيقت آن رفتارى است كه شما با يوسف كرديد. و جملۀ «إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» كه در آخر داستان است در مقابل جملۀ «وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ» مورد بحث است، البته در معناى آيه وجوه ديگرى نيز گفتهاند.
يكى از آن وجوه اين است كه: تو به زودى و وقتى كه تو را نشناسند به برادرانت خبر مىدهى كه آنچه كه به تو كردند. و مقصود خبرى است كه يوسف در مصر و قبل از آنكه خود را معرفى كند به ايشان داد.(2)
يكى ديگر اينكه منظور از خبر دادن يوسف به ايشان مجازات ايشان است به كيفر كار زشتى كه كرده بودند، عيناً مثل خود ما كه وقتى از كسى ناراحت مىشويم
به عنوان تهديد مىگوييم به زودى خدمتت مىرسم و به تو مىفهمانم.(1)
يكى ديگر قول بعضى(2)
است كه مىگويند از ابن عباس روايت شده، و آن اين است كه منظور از اينكه فرمود: «ايشان را به اين كارشان خبر خواهى داد» همان جريانى است كه بعدها يوسف(علیه السلام) در مصر با برادرانش داشت كه وقتى ايشان را شناخت، جامى را به دست گرفت و آن را به صدا درآورد، آن گاه فرمود اين جام به من خبر مىدهد كه شما برادرى از پدرتان داشته و او را در چاه انداخته و سپس به قيمت ناچيزى فروختهايد.
و ليكن وجوه بالا خالى از سخافت و سستى نيست، و وجه همان است كه گفتيم، چون اين تعبير در كلام خداى تعالى در معناى بيان واقع و حقيقت عمل زياد آمده مثل اين كه فرموده: «إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»؛(3)و نيز فرموده: «وَ سَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللَّهُ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ»؛(4)و نيز فرموده: «يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا»؛(5)و همچنين در آيات بسيارى ديگر.
بعضى(6)هم گفتهاند: معناى آن اين است كه ما به وى وحى كرديم كه به زودى خبرشان مىدهى به آنچه كه بر سرت آوردند، ولى آنها اين وحى را نمىفهمند. اين وجه خيلى بعيد نيست، ليكن گفتگوى ما در اين بود كه جملۀ «وَ
1) . همان.
2) . همان.
3) . «بازگشت همه شما به سوى خداست، پس خبرتان مىدهد از آنچه پيشه خود ساخته بوديد.» (مائده / 105)
4) . «پس خداوند بزودى خبرشان خواهد داد از آنچه كه مىكردند.» (مائده / 14)
5) . «روزى كه خدا همه آنها را مبعوث كند، و خبرشان دهد از آنچه مىكردند.» (مجادله / 6)
6) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص: 217.
هُمْ لا يَشْعُرُونَ» براى افاده چه نكتهاى آورده شده، و بنا بر اين وجه، ظاهراً حاجتى به اين قيد به نظر نمىرسد.
بعضى(1)
ديگر گفتهاند: معنايش اين است كه به زودى با ترقيى كه در زندگى و عزّت و ملك و سلطنت مىكنىبه آنان نتيجه و عاقبت اين رفتارشان را مىفهمانى، چون خداوند تو را بر ايشان مسلط و ايشان را براى تو ذليل مىسازد، و رؤيايت را حق و واقعى مىكند، در حالى كه ايشان امروز نمىفهمند كه خدا به تو چه داده.
فرق عمدهاى كه اين وجه با وجه ما دارد اين است كه معناى خبر دادن را از خبر دادن زبانى به خبر دادن عملى و خارجى برگردانيده، و حال آنكه هيچ جهتى براى اين كار وجود ندارد، آنهم بعد از آنكه يوسف به حكايت قرآن گفته بود: «هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ...»؛ «وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ»؛ «عشاء» به معناى آخر روز است، بعضى هم گفتهاند به معناى مدت زمانى است كه ميان نماز مغرب و عشاء فاصله مىشود، و اگر گريه مىكردند، گريهشان مصنوعى و منظورشان اين بوده كه امر را بر پدر مشتبه سازند تا ايشان را در آنچه كه ادعا مىكردند، تصديق كند، و تكذيب ننمايد.
«قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ...»؛ راغب در مفردات مىگويد: اصل كلمۀ «سبق» به معناى پيشى گرفتن در راه و امثال
1) . همان.
آن است، مثل «فَالسَّابِقاتِ سَبْقاً»، كه به معناى تسابق و از يكديگر جلو زدن است، مانند «إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ» و نيز «وَ اسْتَبَقَا الْبابَ».(1)
بيان معناى كلمه: «نستبق» در آيۀ «قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ...»
زمخشرى هم در كشاف گفته: «نستبق» به معناى «نتسابق» است و باب افتعال و تفاعل در معنا، شريكند، مانند «انتضال» و «تناضل» كه هر دو به معناى مسابقه در تيراندازى، و «ارتماء» و «ترامى» كه هر دو به معناى تيراندازى است، و امثال آن، و معناى «نستبق» اين است كه «ما، در دو و يا در تيراندازى تسابق كنيم».(2)
صاحب المنار هم گفته: معنايش اين است كه ما از محل اجتماعمان رفتيم كه مسابقه بگذاريم، يعنى هر كدام همت كنيم از ديگرى جلو بزنيم، پس استباق به معناى زحمت سبقت را تحمل كردن است، و غرض از مسابقه و تسابق هم كه صيغهشان صيغه شركت است همين غلبه يافتن بر شريك است، گاهى هم مقصود بالذات مىشود، يا به خاطر غرض ديگر، و از آن موارد يكى آيۀ «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ» است، كه سبقت در اينجا به منظور غلبه نيست، بلكه خودش منظور است. و آن جمله ديگرى كه بعدا مىآيد يعنى جملۀ «وَ اسْتَبَقَا الْبابَ» اين معنا را افاده مىكند كه يوسف مىخواست از خانه بيرون رود، و از آنچه زليخا در نظر داشت (و به همان منظور او را دنبال كرده بود شايد بتواند او را برگرداند) بگريزد و افاده
اين معنا از صيغه مشاركت (باب مفاعله و تفاعل) برنمىآيد، و زمخشرى با اينكه علامه لغت است و همچنين اتباعش، متوجه اين فرق دقيق نشدهاند.(1)
اين مثالى كه ايشان به جملۀ «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ» زده نيز از موارد غلبه است، براى اينكه در شرع مستحبّ است كه آدمى نگذارد ديگران در خيرات بر او پيشدستى كنند، بلكه سعى كند در خيرات و مثوبات و به دست آوردن بركات، كسى بر او مقدم نشود، و اين همان معناى تسابق و مشاركت است.
مثال ديگرش هم كه همان «وَ اسْتَبَقَا الْبابَ» باشد با تسابق منطبق است براى اينكه قطعاً زليخا نيز مىخواسته بر او غلبه كند همچنان كه او مىخواسته بر زليخا فائق آيد، اين مىخواست در را باز كند، و او مىخواست نگذارد، و اين همان تسابق است پس حق اين است كه معناى استباق و معناى تسابق در مورد تصادق دارند.
و در صحاح گفته: «سابقت» با «استبقت» هر دو به معناى تسابق و مسابقه است(2).
و همچنين در لسان العرب گفته: «سابق» و «استبق» در دويدن به معناى مسابقه است.(3)
و شايد وجه تصادق «استبق» و «تسابق» اين باشد كه «سبق" خود معنايى است اضافى و وزن «افتعل» مفيد تأكيد معناى «فعل» و امعان فاعل در فعل خويش است، و مىرساند كه فاعل، فعل خود را زينتى براى خود مىگيرد همچنان كه در امثال «كسب» و «اكتسب»، «حمل» و «احتمل» و «صبر» و «اصطبر»، «قرب» و «اقترب»، «خفى» و «اختفى»، «جهد» و «اجتهد» و نظاير آن به خوبى مشاهده
مىشود، و مادۀ «سبق» هم وقتى به اين باب بيايد قهراً آن معنا در آن عارض مىشود، و با در نظر داشتن اينكه گفتيم خود ماده داراى معناى اضافى است، اين نكته را مىفهماندكه فاعل كوشش دارد فعل «سبق» را به خود اختصاص دهد، و چون چنين معنايى جز با مسابقه صورت نمىگيرد قهراً دو صيغۀ «استبق» و «تسابق» در اين مورد با هم تصادق مىكنند.
و اينكه فرمود: «بِمُؤْمِنٍ لَنا» معنايش اين است كه تو تصديق كننده گفتار ما نيستى.
و مادۀ «ايمان» همانطور كه با «باء» متعدى مىشود با «لام» هم مىشود، مانند جمله مورد بحث، و مانند جملۀ «فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ».(1)
معناى آيه مورد بحث اين مىشود كه: فرزندان يعقوب وقتى در آخر روز نزد پدر آمدند گريه مىكردند و در اين حال به پدر خود گفتند: اى پدر جان! ما گروه برادران رفته بوديم بيابان براى مسابقه دو، و يا تيراندازى- البته مسابقه دو با دور شدن از يوسف مناسبتر است، پس بعيد نيست مقصودشان همين بوده- و يوسف را نزد بار و بنه خود گذاشته بوديم گرگى او را خورد، و بدبختى و بيچارگى ما اين است كه هم برادر را از دست دادهايم و هم تو گفتار ما را تصديق نخواهى كرد هر چند هم كه ما راستگو باشيم.
و اين كلام يعنى جملۀ «وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ» كلامى است كه نوعا هر پوزشطلبى وقتى دستش از همه جا بريده شد و راه چارهاى نيافت بدان تمسك مىجويد، و مىفهماند كه مىداند كلامش نزد طرفش مسموع و عذرش
1) . «پس ايمان آورد به او لوط.» (عنكبوت / 265)
پذيرفته نيست، ليكن مع ذلك از روى ناچارى حق مطلب را مىگويد و از واقع قضيه خبر مىدهد، هر چند تصديقش نكنند، پس اين تعبير كنايه از اين است كه كلام من صدق و حق است.
«وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ»؛ «كذب» - به فتح كاف و كسر ذال- مصدر است، و در اينجا به جاى اسم فاعل به كار رفته تا مبالغه را برساند، در نتيجه معنايش چنين مىشود: «به خونى كاذب كه كذبش آشكارا بود».
از اين آيه- با در نظر گرفتن اينكه «دم» (خون) را نكره آورده و فرموده «خونى» تا بفهماند دلالت آن بر ادعاى ايشان دلالتى ضعيف بوده- چنين برمىآيد كه پيراهن خونآلود وضعى داشته كه نمودار دروغ آنان بوده، چون كسى را كه درندهاى پارهاش كرده و خورده باشد معقول نيست پيراهنش را سالم بگذارد.
از اينجا معلوم مىشود كه چراغ دروغ را فروغى نيست، و هيچ گفتار و پيشآمدى دروغين نيست مگر آنكه در اجزاى آن تنافى و در اطرافش تناقضهايى به چشم مىخورد كه شاهد دروغ بودن آنست (و به فرضى هم كه طراح آن، خيلى ماهرانه طرحش كرده باشد) اوضاع و احوال خارجى كه آن گفتار دروغين محفوف به آن است بر دروغ بودنش شهادت داده و از واقع و حقيقت زشت آن هر چه هم كه ظاهرش فريبنده باشد پرده برمىدارد.
گفتارى در اينكه در دروغگويى رستگارى نيست
سخنى در باره بىفرجام بودن دروغ و اينكه سر انجام، حقيقت نمودار مىشود:
اين مطلب تجربه شده كه عمر اعتبار دروغ كوتاه، و دروغگو ديرى نمىپايد
مگر آنكه خودش به آن اعتراف مىكند، و اگر هم اعتراف نكند بارى اظهاراتى مىكند كه از بطلان گفتارش پرده برمىدارد.
حال بايد ديد چرا چنين است؟ دليلش اين است كه به طور كلى در اين عالم، نظامى حكومت مىكند كه به واسطه آن نظام در اجزاء و ابعاض عالم نسبتها و اضافاتى برقرار و در نتيجه ابعاض به يكديگر متصل و مربوط مىشوند و اين اضافات نسبتهايى غير متغيرند، پس هر حادثى از حوادث كه فرض كنيم وقتى در خارج واقع مىشود لوازم و ملزوماتى متناسب با خود دارند كه به هيچ وجه از يكديگر منفك نمىشوند، و در بين تمامى لوازم و ملزومات آثارى است كه بعضى را بر بعضى ديگر متصل مىسازد، به طورى كه اگر به يكى از آنها خللى وارد آيد همه مختل مىشود، و اگر همان مختل، سالم گردد همه سلسله سالم مىشود، و اين قانونى است كلى و استثناء ناپذير.
مثلاً اگر جسمى از مكانى به مكانى ديگر انتقال يابد، از لوازم اين انتقال آن است كه ديگر در آن زمان آن جسم در مكان اول نباشد، بلكه از آن و از لوازم آن و هر چه كه متصل به آن است دور و غايب باشد، و نيز مكان اول از آن خالى و مكان دوم مشغول به آن باشد، و نيز اينكه فاصلهاى را كه ميان دو مكان است بپيمايد، و همچنين لوازم ديگر كه اگر يكى از آنها اختلال يابد- مثلاً در همان زمان باز هم مكان اول شاغل آن جسم باشد- تمامى لوازمى كه شمرديم مختل شده، ديگر صدق نخواهند داشت.
و انسان و هر سبب ديگرى كه فرض شود نمىتواند حقيقتى از حقايق هستى را به نوعى تدليس و تردستى بپوشاند، و در عين حال تمام لوازم و ملزومات مربوط به
آن را هم مستور بدارد، و يا آن حقيقت را به طور كلى از محل واقعيش (كه محفوف به آن لوازم و ملزومات است) خارج كند، و يا از مجراى هستىاش تحريف نمايد، و به فرضى هم كه بتواند يكى از لوازم را هم مستور سازد، لوازم ديگرش سر درمىآورد، و به فرضى كه آن را هم در پرده كند لازم سومى ظاهر مىشود، و همچنين تا حقيقت پنهان شده آشكارا گردد.
از همين جا است كه مىگويند حكومت و دولت از آن حق است هر چند باطل جولان و عرض اندامى هم بكند. و نيز مىگويند ارزش از آن صدق است هر چند احياناً باطلى مورد رغبت قرار بگيرد، و نيز از همين جهت است كه خداى تعالى فرموده: «إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفَّارٌ»؛(1)و نيز فرموده: «إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ»؛(2)و نيز فرموده: «إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ لا يُفْلِحُونَ»؛(3)و فرموده: «بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ فَهُمْ فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ».(4)
و اين بدان جهت است كه چون حق را دروغ شمردند ناگزير پايه خود را بر اساس باطل نهاده و در زندگيشان بر باطل تكيه زدند، و در نتيجه خود را در نظامى مختل قرار دادند كه اجزايش با يكديگر تناقض داشته و هر جزئى جزء ديگر و هر طرفى طرف ديگر را رسوا و انكار مىكند.
1) . «خداوند هدايت نمىكند آن كس راى كه دروغگو و كافر كيش است.» (زمر / 3)
2) . «خدا هدايت نمىكند كسى راى كه او زيادهرو و دروغپرداز است.» (مؤمن / 28)
3) . «آنان كه دروغ بر خدا مىبندند رستگار نمىشوند.» (نحل / 116)
4) . «بلكه وقتى كه حق به ايشان رسيد تكذيبش كردند پس آنان در وضع مشوشى هستند.» (ق / 5)
جواب يعقوب(علیه السلام) به پسرانش كه گفتند يوسف را گرگ خورده
«قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ»؛ اين جمله جواب يعقوب(علیه السلام) است، و اين جواب را در وقتى داده كه خبر مرگ يوسف، فرزند عزيز و حبيبش را شنيده، فرزندان بر او درآمدهاند در حالى كه يوسف را همراه ندارند، و با گريه و حالتى پريشان خبر مىدهند كه يوسف را گرگ خورده، و اين پيراهن خونآلود اوست، و او در همين حال مقدار حسد برادران را نسبت به يوسف مىدانست، و اينكه او را به زور و اصرار از دستش ربودند به خاطر داشت و حال نيز كه پيراهنش را آوردهاند وضع خونين پيراهن اعلام به دروغگويى آنان مىكند، در چنين شرايطى اين جواب را داده و همين را هم مىبايد مىداد.
آرى، در اين جواب هيچ اعتنايى به گفته آنان كه گفتند: «ما رفته بوديم مسابقه بگذاريم» نكرده و فرموده: «بلكه نفس شما امرى را بر شما تسويل كرده» و «تسويل» به معناى وسوسه است، و معناى پاسخ او اين است كه: قضيه اينطور كه شما مىگوييد نيست، بلكه نفس شما در اين موضوع شما را به وسوسه انداخته، و مطلب را مبهم كرده، و حقيقت آن را معين ننموده. آن گاه اضافه كرد كه من خويشتندارم، يعنى شما را مؤاخذه ننموده، در مقام انتقام بر نمىآيم، بلكه خشم خود را به تمام معنى فرو مىبرم.
پس اينكه فرمود: «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً» خود تكذيب دعوى آنان و هم بيان اين جهت است كه من به خوبى مىدانم فقدان يوسف مستند به اين گفتههاى شما و دريدن گرگ نيست، بلكه مستند به مكر و خدعهاى است كه شما
به كار بردهايد، و مستند به وسوسهاى است كه دلهاى شما آن را طراحى كرده، و در عين حال به منزلۀ مقدمهاى است براى جمله بعد كه مىفرمايد: «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ...».
معناى صبر و اينكه صابران چه كسانى هستند
در جملۀ «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ» صبر را مدح كرده و اين از قبيل به كار بردن سبب در جاى مسبب است، يعنى در جايى كه مىبايست بفرمايد «من بر آنچه كه بر سرم آمده صبر مىكنم، به سبب اينكه صبر خوب است» تنها سبب را آورده.
و اينكه كلمه صبر را نكرده (بدون الف و لام) آورده، و آن را توصيف نكرده، بلكه به طور مبهم فرموده «صبر خوبست» اشاره به عظمت قضيه و تلخى و دشوارى تحمل آن است.
و اگر حرف «فاء» را كه براى تفريع و نتيجهگيرى است بر سر جمله آورده و فرموده: «پس صبر خوبست» براى اشعار به اين جهت است كه اسباب و آن جهاتى كه دست به هم داده و اين مصيبت را به بار آورده وضعش طورى است كه در برابر آن جز صبر هيچ چاره ديگرى نيست (پس صبر بهتر است)، براى اينكه اولاً يوسف محبوبترين مردم بود در دل او، و اينك دارند خبر مىدهند كه چنين محبوبى طعمه گرگ شده، وبراى گواهى خود پيراهن خونآلودش را آوردهاند، و ثانياً او خود به طور يقين مىداند كه اينان در آنچه كه مىگويند دروغگويند، و در نابود كردن يوسف دست داشته و نقشهاى داشتهاند، و ثالثاً راهى براى تحقيق مطلب و به دست آوردن اينكه بر سر يوسف چه آمده، و او فعلا كجا است و در چه حالى است، در دست نيست.
او براى چنين پيشآمدهاى ناگوارى جز فرزندانش چه كسى را دارد كه براى
دفع آن به اين سو و آن سو روانه كند؟ و فعلا اين مصيبت به دست همين فرزندان رخ داده، نزديكتر از ايشان چه كسى را دارد كه به معاونت وى از ايشان انتقام بگيرد؟ و به فرضى هم كه داشته باشد چگونه مىتواند فرزندان خود را طرد نمايد. (پس باز صبر بهتر است).
چيزى كه هست معناى صبر اين نيست كه انسان خود را آماده هر مصيبتى نموده صورت خود را بگيرد تا هر كس خواست سيليش بزند، نه، معناى صبر- كه يكى از فضايل است- اين نيست كه آدمى چون زمين مرده زير دست و پاى ديگران بيفتد مردم او را لگدكوب كنند، و مانند سنگ دم پا بازيچهاش قرار دهند، زيرا خداى سبحان آدمى را طورى خلق كرده كه به حكم فطرتش خود را موظف مىداند هر مكروهى را از خود دفع نمايد، و خدا هم او را به وسائل و ابزار دفاع مسلح نموده تا به قدر تواناييش از آنها استفاده كند، و چيزى را كه اين غريزه را باطل و عاطل سازد نمىتوان فضيلت نام نهاد.، بلكه صبر عبارت است از اينكه انسان در قلب خود استقامتى داشته باشد كه بتواند كنترل نظام نفس خود را- كه استقامت امر حيات انسانى و جلوگيرى از اختلال آن بستگى به آن نظام دارد- در دست گرفته، دل خود را از تفرقه و نسيان تدبير و خبط فكر و فساد رأى جلوگيرى كند.
پس صابران آنهايى هستند كه در مصائب استقامت به خرج داده و از پا درنمىآيند، و هجوم رنجها و سختيها پايشان را نمىلغزاند، به خلاف غير صابران كه در اولين برخورد با ناملايمات قصد هزيمت مىكنند و آن چنان فرار مىكنند كه پشت سر خود را هم نگاه نمىكنند.
از همين جا معلوم مىشود كه صبر چه فضيلت بزرگى است، و چه راه خوبى است براى مقاومت در برابر مصائب و شكستن سورت و شدت آن، ولى با اين حال
به تنهايى كافى نيست كه عافيت و سلامت را كه در مخاطره بوده برگرداند، در حقيقت صبر مانند دژى است كه انسان از ترس دشمن بدان پناهنده شود، ولى اين دژ نعمت امنيت و سلامتى و حريت حيات را به انسان عودت نمىدهد، و چه بسا محتاج به سبب ديگرى شود كه آن سبب رستگارى و پيروزى را تأمين نمايد.
اين سبب در آيين توحيد عبارت است از خدا- عز سلطانه. يك نفر موحد وقتى ناملايمى مىبيند و مصيبتى به او روى مىآورد نخست خود را در پناه دژ محكم صبر قرار داده، بدين وسيله نظام عبوديت را در داخل خود در دست گرفته و از اختلال آن و متلاشى شدن قوا و مشاعرش جلوگيرى مىكند، و سپس بر پروردگار خود كه فوق همه سببها است توكل جسته، اميد مىدارد كه او وى را از شرى كه روى آورده حفظ كند، و همه اسباب را به سوى صلاح حال او متوجه سازد، كه در اين صورت كار او كار خود خداى تعالى شده، و خدا هم كه بر كار خود مسلط است، اسباب را هر چند سبب بيچارگى او باشد به سوى سعادت و پيروزى او جريان مىدهد.
صبر، توأم با توكل كار ساز است
به خاطر همه اين جهات بود كه يعقوب بعد از آنكه فرمود: «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ»، دنبالش گفت: «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ» و كلمه صبر را با كلمه توكل تمام كرد، نظير آنكه در آيات بعدى همين معنا را رعايت نموده چنين گفت: «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ...».(1)
1) . يوسف / 83.
پس جملۀ «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ» - كه راستى كلام عجيبى است- توكل يعقوب را بر خداى تعالى بيان نموده، مىفرمايد: من مىدانم كه شما در اين قضيه مكر و حيلهاى به كار بردهايد، و مىدانم كه يوسف را گرگ نخورده، و ليكن در كشف دروغ شما و دستيابى بر يوسف به اسباب ظاهرى كه بدون اذن خدا هيچ اثرى ندارند دست نمىزنم و در ميان اين اسباب دست و پا نمىزنم، بلكه با صبر، ضبط نفس نموده، و با توكل به خدا حقيقت مطلب را از خدا مىخواهم.
پس معلوم شد كه جملۀ «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ» دعايى بود كه يعقوب(علیه السلام) در مقام توكل كرده، ومعنايش اين است: «پروردگارا! من در اين گرفتاريم بر تو توكل كردم تو در آنچه كه اين فرزندانم مىگويند ياريم كن». و اين جمله توحيد در فعل را مىرساند. يعقوب خواست بگويد تنها و يگانه مستعان خداست، و مرا جز او مستعانى نيست.
آرى، او معتقد بود كه هيچ حكم حقى نيست مگر حكم خدا، و در آياتى كه به زودى مىآيد به همين معنا تصريح كرده و گفته است: «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ».
و براى اينكه توحيد در فعل را تكميل نموده و به بالاتر از اين برساند اصلاً اسمى از خود نبرد، و نگفت: «بزودى صبر خواهم كرد» و نيز نگفت: «و من در آنچه شما مىگوييد به خدا استعانت مىجويم»، بلكه خود را به كلى كنار گذاشت و فقط از خدا دم زد، تا برساند همه امور منوط به حكم خداست كه تنها حكم او حق است، و اين كمال توحيد او را مىرساند و مىفهماند كه با آنكه در باره يوسفش غرق اندوه و تأسف است، در عين حال يوسف را نمىخواهد و به وى عشق نمىورزد، و
از فقدانش دچار شديدترين و جانكاهترين اندوه نمىگردد مگر به خاطر خدا و در راه خدا.
سر رسيدن كاروانيان و بيرون آوردن يوسف(علیه السلام) از چاه
«وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ»؛ راغب در مفردات گفته: «ورود» در اصل لغت به معناى آب طلب كردن بوده و بعدها در غير آن هم استعمال شده(1).
و در معناى «دلو» گفته: «دلوت الدلو» - كه ثلاثى مجرد است- به معناى «دلو را به چاه سرازير كردم» است، ولى «ادليت الدلو» - كه از باب افعال است- به معناى «دلو را بيرون كشيدم» است.(2)،
ولى ديگران به عكس آن را گفتهاند. و در معناى «اسروه» گفته: «اسرار» بر خلاف «اعلان» و به معناى پنهان داشتن است.(3)در اين آيه نكته جالبى است، و آن اين است كه بيرون آمدن يوسف نتيجه بيرون كشيدن دلو از چاه بود، و با اينكه متفرع بر آن بود جا داشت بفرمايد: «فقال يا بشرى» يعنى پس دلو خود را انداخت، آن گاه گفت: بشارت كه غلامى يافتم، ولى اينطور نفرمود، بلكه فرمود: «پس دلو خود را انداخت، گفت بشارت...» و اين را در ادبيات مىگويند «فصل» همچنان كه اولى را مىگويند «وصل». نكته اينكه تعبير را به فصل آورد اين بود كه بيرون شدن يوسف پس از كشيدن دلو هر چند در خارج نتيجه آن بود، ولى امرى غير منتظره بوده، زيرا نتيجهاى كه از بيرون كشيدن دلو متوقع است بيرون شدن آب
است نه دستيابى بر پسر بچه، پس اينكه پسر بچهاى بيرون آمده امرى ناگهانى و غير منتظره بوده.
نداى «بشرى» (مژده) مانند نداى به «اسف» و «ويل» و نظاير آن در جايى به كار مىرود كه بخواهند بفهمانند كه حادثه خير و يا شر حاضر و هويدا است.
جملۀ «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ» مفادش مذمت رفتار فرزندان يعقوب و اشاره به اين است كه عمل ايشان معصيتى بوده كه عليه ايشان نزد خدا محفوظ هست تا بدان مؤاخذه شوند.
ممكن هم هست مراد اين باشد كه اين واقعه به علم خدا اتفاق افتاده، و خدا خواسته تا يوسف را به آن قدر و منزلتى كه برايش مقدر كرده برساند، چون اگر از چاه بيرون نمىآمد و به عنوان يك بازيافتهاى پنهانى به مصر آورده نمىشد، قطعاً از خانه عزيز مصر سر درنمىآورد، و در نتيجه به آن سلطنت و عزّت نمىرسيد.
معناى آيه اين است كه: جماعتى رهگذر از كنار آن چاه مىگذشتند، كسى را فرستادند تا ابىتهيه كند، آن شخص دلو خود را در چاه سرازير كرد و وقتى بيرون مىآورد ناگهان فريادش بلند شد: «بشارت! اين پسر بچه است». آرى، او پسر بچهاى را ديد كه خود را به طناب آويزان كرده، از چاه بيرون آمد. اهل قافله او را پنهان كردند تا كس و كارش خبردار نشوند، و در نتيجه سرمايهاى برايشان باشد و از فروشش پولى به دست بياورند، و حال آنكه خداى سبحان به آنچه میكردند دانا بود، و بر آن كار آنان را مؤاخذه مىكند. و يا: و حال آنكه همه اينها به علم خدا بوده و او بود كه يوسف را در مسيرى قرار داد تا در مصر بر اريكه سلطنت و نبوت بنشاندش.
«وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ»، «ثمن بخس»
به معناى بهايى است كه از قيمت اصلى و واقعى، ناقص و كمتر باشد، و «دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ» به معناى پولى اندك است- و به طورى كهمىگويند بدين جهت فرموده «معدودة» كه آن روزها پول زياد وزنى بوده نه شمردنى، و تنها پولهايى را مىشمردهاند كه خيلى ناچيز بوده، و مقصود از «دراهم» پول خردى از جنس نقره بوده كه در آن روز در ميان مردم رواج داشته، و كلمۀ «شراء» در اينجا به معناى فروختن است، و زهد به معناى روگردانى و بىرغبتى از هر چيز را گويند، ممكن هم هست در اينجا كنايه از بر حذر بودن باشد.
توضيح معناى آيۀ «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ...» و وجوهى كه در اين باره گفته شده است
از ظاهر سياق برمىآيد كه ضمير جمعى كه در جملۀ «شروه» و در جملۀ «كانوا» مىباشد به رهگذران برمىگردد، و معنايش اين باشد كه: رهگذران يوسف را به پولى اندك فروختند، چون از اين معنا حذر داشتند كه اگر بر سر قيمت ايستادگى به خرج دهند حقيقت مطلب روشن شده صاحبانش پيدا شده از چنگ ايشان بيرونش مىكنند.
ولى بيشتر مفسرين گفتهاند: ضمير مذكور به برادران يوسف برمىگردد و معناى جمله اين است كه: برادران يوسف بعد از آنكه فرياد رهگذران بلند شد كه «بشارت! پسر بچهاى» خود را به كنار چاه رسانده ادعا كردند كه اين پسر بچه از ايشان است كه در چاه افتاده و اينك آمدهاند او را بيرون بياورند، و در نتيجه همانجا يوسف را به پولى اندك فروختند، و از ترس اينكه حقيقت حال معلوم
نشود در قيمتش پافشارى نكردند.(1)بعضى(2)
ديگر گفتهاند: ضمير اول به برادران و ضمير دوم به رهگذران برمىگردد، و معناى آيه اين است كه: برادران، يوسف را به پولى اندك فروختند، و رهگذران از خريدنش اظهار بىميلى مىكردند كه فروشندگان قيمت را بالا نبرند، و يا واقعا نسبت به خريدنش بىميل بودند براى اينكه حدس مىزدند حقيقت مطلب غير اينست، و حتما مكر و نقشهاى در كار است، چون از سيماى پسر بچه پيداست كه از بردگان نيست.
و ليكن سياق آيات با هيچيك از اين دو وجه سازگارى ندارد، چون هر چه ضمير جمع در آيه قبلى بود همه به رهگذران برمىگشت و در آيه بعدى هم اسمى از برادران به ميان نيامده تا بگوييم ضمير در «شروه» و ضمير در «كانوا» و يا يكى از آن دو به برادران برمىگردد.
علاوه بر اينكه ظاهر آيه بعدى كه مىفرمايد: «وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ» اين است كه آن خريدن با فروختن در اين آيه تحقق يافته (و خلاصه خريداران در آن آيه خريداران اين آيهاند).
و اما اينكه در روايات آمده كه «برادران يوسف خود را به آنجا رسانيده، يوسف را از دست ايشان گرفتند و ادعا كردند كه اين برده ماست كه در چاه افتاده و در آخر او را به ثمن بخسى فروختند" مطلبى است تاريخى كه نه با ظاهر سياق آيات تدافع دارد، و نه ظاهر آيه آن روايات را دفع مىكند.
و چه بسا گفته شده كه «شراء» در آيه مورد بحث به معنى خريدن است،
چون به اين معنا هم از زبان عرب شنيده شده، ولى سياق آيه اين احتمال را هم مانند دو احتمال قبلى دفع مىكند.(1)
روایاتی از کتاب شریف «اصول کافی»؛(2)
عمرو بن هلال گويد: امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِيَّاكَ أَنْ تُطْمِحَ بَصَرَكَ إِلَى مَنْ فَوْقَكَ فَكَفَى بِمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- لِنَبِيِّهِ(صلی الله علیه و اله) فَلا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ وَ قَالَ وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَإِنْ دَخَلَكَ مِنْ ذَلِكَ شَيْءٌ فَاذْكُرْ عَيْشَ رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) فَإِنَّمَا كَانَ قُوتُهُ الشَّعِيرَ وَ حَلْوَاهُ التَّمْرَ وَ وَقُودُهُ السَّعَفَ(3)إِذَا وَجَدَهُ؛ مبادا ببالا دست خود چشم بدوزى كه در اين باره آنچه خداى عزّ و جلّ به پيغمبرش(صلی الله علیه و اله)فرمود بس است: از مالها و فرزندانشان خوشت نيايد و در شگفت نشوى، و فرمود: ديدگان خويش را به آنچيزها كه رونق زندگى دنياست و به گروهى از ايشان بهره دادهايم نگران مساز، و اگر در باره اين موضوع شك و ترددى يافتى، زندگى رسول خدا(صلی الله علیه و اله)را به ياد آور كه خوراكش جو و حلوايش خرما و آتشگيرهاش شاخ درخت خرما بود اگر پيدا میكرد.»رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«مَنْ سَأَلَنَا أَعْطَيْنَاهُ وَ مَنِ اسْتَغْنَى أَغْنَاهُ اللَّهُ؛ هر كه از ما سؤال كند به او عطا كنيم و هر كه بىنيازى جويد و سؤال نكند خدا او را بىنياز سازد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ رَضِيَ مِنَ اللَّهِ بِالْيَسِيرِ مِنَ الْمَعَاشِ رَضِيَ اللَّهُ مِنْهُ بِالْيَسِيرِ مِنَ الْعَمَلِ؛ هر كه بمعاش اندك خدا راضى گردد، خدا هم بعمل اندك او راضى شود.»
و نیز فرمود:
«مَكْتُوبٌ فِي التَّوْرَاةِ ابْنَ آدَمَ كُنْ كَيْفَ شِئْتَ كَمَا تَدِينُ تُدَانُ مَنْ رَضِيَ مِنَ اللَّهِ بِالْقَلِيلِ مِنَ الرِّزْقِ قَبِلَ اللَّهُ مِنْهُ الْيَسِيرَ مِنَ الْعَمَلِ وَ مَنْ رَضِيَ بِالْيَسِيرِ مِنَ الْحَلَالِ خَفَّتْ مَئُونَتُهُ وَ زَكَتْ مَكْسَبَتُهُ وَ خَرَجَ مِنْ حَدِّ الْفُجُورِ؛ در تورات نوشته است: آدميزاد! هر گونه خواهى بوده باش كه چنان كه باشى جزا بينى، هر كه بروزى اندك خدا راضى شود، خدا عمل اندك او را بپذيرد، و هر كه به حلال اندك خشنود باشد هزينهاش سبك شود و كسبش پاكيزه گردد و از مرز بدكارى بيرون رود.»
امام رضا(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ لَمْ يُقْنِعْهُ مِنَ الرِّزْقِ إِلَّا الْكَثِيرُ لَمْ يَكْفِهِ مِنَ الْعَمَلِ إِلَّا الْكَثِيرُ وَ مَنْ كَفَاهُ مِنَ الرِّزْقِ الْقَلِيلُ فَإِنَّهُ يَكْفِيهِ مِنَ الْعَمَلِ الْقَلِيلُ؛ كسى كه جز بروزى زياد قناعت نكند، جز عمل بسيار بسش نباشد و هر كه روزى اندك كفايتش كند، عمل اندك هم كافياش باشد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) يَقُولُ ابْنَ آدَمَ إِنْ كُنْتَ تُرِيدُ مِنَ الدُّنْيَا مَا يَكْفِيكَ فَإِنَّ أَيْسَرَ مَا فِيهَا يَكْفِيكَ وَ إِنْ كُنْتَ إِنَّمَا تُرِيدُ مَا لَا يَكْفِيكَ فَإِنَّ كُلَّ مَا فِيهَا لَا يَكْفِيكَ؛ امير المؤمنين(علیه السلام) میفرمود آدميزاد! اگر از دنيا به قدر كفايت خواهى اندك و سبكتر چيز دنيا كفايتت كند، (چنان كه پيغمبر(صلی الله علیه و اله)زندگى میكرد)، و اگر به قدر كفايت نخواهى (و راضى
نباشى) هر چه در دنياست كافيت نباشد. (زيرا، هر كه بامش بيش برفش بيشتر، و هر كه مالش بيش حرصش بيشتر).»
آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری فرمود:
«اشْتَدَّتْ حَالُ رَجُلٍ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِيِّ(صلی الله علیه و اله) فَقَالَتْ لَهُ امْرَأَتُهُ لَوْ أَتَيْتَ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) فَسَأَلْتَهُ(1)فَجَاءَ إِلَى النَّبِيِّ(صلی الله علیه و اله) فَلَمَّا رَآهُ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و اله) قَالَ مَنْ سَأَلَنَا أَعْطَيْنَاهُ وَ مَنِ اسْتَغْنَى أَغْنَاهُ اللَّهُ فَقَالَ الرَّجُلُ مَا يَعْنِي غَيْرِي فَرَجَعَ إِلَى امْرَأَتِهِ فَأَعْلَمَهَا فَقَالَتْ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) بَشَرٌ فَأَعْلِمْهُ(2)فَأَتَاهُ فَلَمَّا رَآهُ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) قَالَ مَنْ سَأَلَنَا أَعْطَيْنَاهُ وَ مَنِ اسْتَغْنَى أَغْنَاهُ اللَّهُ حَتَّى فَعَلَ الرَّجُلُ ذَلِكَ ثَلَاثاً ثُمَّ ذَهَبَ الرَّجُلُ فَاسْتَعَارَ مِعْوَلًا ثُمَّ أَتَى الْجَبَلَ فَصَعِدَهُ فَقَطَعَ حَطَباً ثُمَّ جَاءَ بِهِ فَبَاعَهُ بِنِصْفِ مُدٍّ مِنْ دَقِيقٍ فَرَجَعَ بِهِ فَأَكَلَهُ ثُمَّ ذَهَبَ مِنَ الْغَدِ فَجَاءَ بِأَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ فَبَاعَهُ فَلَمْ يَزَلْ يَعْمَلُ وَ يَجْمَعُ حَتَّى اشْتَرَى مِعْوَلًا ثُمَّ جَمَعَ حَتَّى اشْتَرَى بَكْرَيْنِ(3)وَ غُلَاماً ثُمَّ أَثْرَى(4)حَتَّى أَيْسَرَ فَجَاءَ إِلَى النَّبِيِّ(صلی الله علیه و اله) فَأَعْلَمَهُ كَيْفَ جَاءَ يَسْأَلُهُ وَ كَيْفَ سَمِعَ النَّبِيَّ(صلی الله علیه و اله) فَقَالَ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و اله) قُلْتُ لَكَ مَنْ سَأَلَنَا أَعْطَيْنَاهُ وَ مَنِ اسْتَغْنَى أَغْنَاهُ اللَّهُ؛ مردى از اصحاب پيغمبر(صلی الله علیه و اله) حال زندگيش سخت شد همسرش گفت: كاش خدمت پيغمبر(صلی الله علیه و اله) میرفتى و از او چيزى میخواستى، مرد خدمت پيغمبر(صلی الله علیه و اله) آمد و چون حضرت او را ديد فرمود: هر كه از ما سؤال كند به او عطا كنيم و هر كه بىنيازى جويد خدايش بىنياز كند، مرد با خود گفت: مقصودش جز من نيست، پس به سوى همسرش آمد و به او خبر داد. زن گفت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) هم بشر است (و
از حال تو خبر ندارد) او را آگاه ساز، مرد خدمتش آمد و چون حضرت او را ديد فرمود: هر كه از ما سؤال كند به او عطا كنيم و هر كه بىنيازى جويد خدايش بىنياز كند، و تا سه بار آن مرد چنين كرد. سپس برفت و كلنگى عاريه كرد و به جانب كوهستان شده بالاى كوه رفت و قدرى هيزم بريد و بياورد و به نيم چارك آرد فروخت و آن را به خانه برد و بخورد، فردا هم رفت و هيزم بيشترى آورد و فروخت و همواره كار میكرد و اندوخته مینمود تا خودش كلنگى خريد، باز هم اندوخته كرد تا دو شتر و غلامى خريد و ثروتمند و بىنياز گشت. آنگاه خدمت پيغمبر(صلی الله علیه و اله)آمد و گزارش داد كه چگونه براى سؤال آمد و چه از پيغمبر(صلی الله علیه و اله)شنيد: پيغمبر(صلی الله علیه و اله)فرمود، من كهبه تو گفتم: هر كه از ما سؤال كند به او عطا كنيم و هر كه بىنيازى جويد خدايش بىنياز كند.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«مَنْ أَرَادَ أَنْ يَكُونَ أَغْنَى النَّاسِ فَلْيَكُنْ بِمَا فِي يَدِ اللَّهِ أَوْثَقَ مِنْهُ بِمَا فِي يَدِ غَيْرِهِ؛ هر كه خواهد بىنيازترين مردم باشد، بايد به آنچه در دست خداست اعتمادش بيشتر از آنچه در دست ديگرانست بوده باشد.»
امام باقر يا امام صادق(علیهما السلام) فرمود:
«مَنْ قَنِعَ بِمَا رَزَقَهُ اللَّهُ فَهُوَ مِنْ أَغْنَى النَّاسِ؛ هر كه به آنچه خدا روزيش كند قانع باشد، بىنيازترين مردم است.»
مردى به امام صادق(علیه السلام) شكايت كرد كه طلب روزى میكند و به دست مىآورد، ولى قانع نميشود و نفسش با او براى بيشتر نزاع میكند. و عرض كرد: به من چيزى بياموز كه از آن منتفع شوم، امام فرمود:
«إِنْ كَانَ مَا يَكْفِيكَ يُغْنِيكَ فَأَدْنَى مَا فِيهَا يُغْنِيكَ وَ إِنْ كَانَ مَا يَكْفِيكَ لَا يُغْنِيكَ فَكُلُّ مَا فِيهَا لَا يُغْنِيكَ؛ اگر اندازه كفايت بىنيازت كند، كمتر چيز دنيا (خوراك
سيركننده و جامه ساتر) بىنيازت كند، و اگر اندازه كفايت بىنيازت نكند، هر چه در دنيا هست بىنيازت نكند (چنان كه تشبيه دنيا به كرم ابريشم و آب دريا و در سابق بيان شد).»
امير المؤمنين(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ رَضِيَ مِنَ الدُّنْيَا بِمَا يُجْزِيهِ كَانَ أَيْسَرُ مَا فِيهَا يَكْفِيهِ وَ مَنْ لَمْ يَرْضَ مِنَ الدُّنْيَا بِمَا يُجْزِيهِ لَمْ يَكُنْ فِيهَا شَيْءٌ يَكْفِيهِ؛ هر كه از دنيا به مقدارى كه بسش باشد، راضى شود، كمترين چيز دنيا كفايتش كند و هر كه به اندازهاى كه بسش باشد راضى نشود، چيزى از دنيا كفايتش نكند.»(1)
روایات رسیده در کتاب شریف «اصول کافی»؛(2)
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«قَالَ اللَّهُ عزّ و جلّ إِنَّ مِنْ أَغْبَطِ أَوْلِيَائِي عِنْدِي رَجُلًا خَفِيفَ الْحَالِ(3)ذَا حَظٍّ مِنْ صَلَاةٍ أَحْسَنَ عِبَادَةَ رَبِّهِ بِالْغَيْبِ وَ كَانَ غَامِضاً فِي النَّاسِ(4)جُعِلَ رِزْقُهُ كَفَافاً فَصَبَرَ عَلَيْهِ عَجِلَتْ مَنِيَّتُهُ(5)فَقَلَّ تُرَاثُهُ وَ قَلَّتْ بَوَاكِيهِ؛ خداى عزّ و جلّ فرمايد: رشك آورترين
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج3، ص: 207.
2) . همان، ج2، ص: 141.
3) . «خفيف الحال» أي قليل المال و الحظ من الدنيا، و في بعض النسخ بالمهملة بمعنى سوء العيش و قلة المال و لعلّ الصحيح«خفيف الحاذ» و في النهاية:«و فيه أغبط الناس المؤمن الخفيف الحاذ، الحاذ و الحال واحد و أصل الحاذ طريقة المتن و هو ما يقع عليه اللبد من ظهر الفرس أي خفيف الظهر من العيال و منه: ليأتين على الناس زمان يغبط فيه الرجل بخفة الحاذ».
4) . في النهاية أي مغمورا غير مشهور.
5) . كان المراد بعجلة المنية زهده في مشتهيات الدنيا و عدم افتقاره الى شيء منها كأنّه ميت و في الحديث«موتوا قبل أن تموتوا».
دوستانم نزد من مرد سبك حال است كه (قيود و تشريفات ندارد) بهرهاى از نماز دارد، عبادت پروردگارش را نهان و باطن نيكو انجام میدهد، در ميان مردم گمنام بوده، روزيش را به قدر كفاف قرار داده و بر آن صبر نموده مرگش زود برسد، ميراثش اندك و گريهكنندگانش اندك باشند.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«طُوبَى لِمَنْ أَسْلَمَ وَ كَانَ عَيْشُهُ كَفَافاً؛ خوشا حال آنكه مسلمان باشد و زندگيش به قدر كفاف.»
آن حضرت(صلی الله علیه و اله) در جای دیگری فرمود:
«اللَّهُمَّ ارْزُقْ مُحَمَّداً وَ آلمُحَمَّدٍ وَ مَنْ أَحَبَّ مُحَمَّداً وَ آلمُحَمَّدٍ الْعَفَافَ وَ الْكَفَافَ وَ ارْزُقْ مَنْ أَبْغَضَ مُحَمَّداً وَ آلمُحَمَّدٍ الْمَالَ وَ الْوَلَدَ(1)بار خدايا به محمد و آلمحمد و دوستان آنها پاكدامنى و به مقدار كفاف روزى كن و به دشمنان محمد و آلمحمد، مال و فرزند روزى كن.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)به شترچرانى گذر كرد و كسى را فرستاد تا از او شير بخواهد شتربان گفت: آنچه در پستان شترانست صبحانه قبيله است و آنچه در ظرفهاست شام ايشانست، رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«اللَّهُمَّ أَكْثِرْ مَالَهُ وَ وُلْدَهُ ثُمَّ مَرَّ بِرَاعِي غَنَمٍ فَبَعَثَ إِلَيْهِ يَسْتَسْقِيهِ فَحَلَبَ لَهُ مَا فِي ضُرُوعِهَا وَ أَكْفَأَ(2)مَا فِي إِنَائِهِ فِيإِنَاءِ- رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) وَ بَعَثَ إِلَيْهِ بِشَاةٍ وَ قَالَ هَذَا مَا عِنْدَنَا وَ إِنْ أَحْبَبْتَ أَنْ نَزِيدَكَ زِدْنَاكَ قَالَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) اللَّهُمَّ ارْزُقْهُ الْكَفَافَ
فَقَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ يَا رَسُولَ اللَّهِ دَعَوْتَ لِلَّذِي رَدَّكَ بِدُعَاءٍ عَامَّتُنَا نُحِبُّهُ وَ دَعَوْتَ لِلَّذِي أَسْعَفَكَ به حاجتكَ(1)بِدُعَاءٍ كُلُّنَا نَكْرَهُهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) إِنَّ مَا قَلَّ وَ كَفَى خَيْرٌ مِمَّا كَثُرَ وَ أَلْهَى(2)اللَّهُمَّ ارْزُقْ مُحَمَّداً وَ آلمُحَمَّدٍ الْكَفَافَ؛ خدايا مال و فرزندانش را زياد كن. سپس به گوسفندچرانى گذر كرد و كس فرستاد تا از او شير بگيرد، چوپان گوسفندها را دوشيد و هر چه در ظرف داشت، در ظرف پيغمبر(صلی الله علیه و اله)ريخت و گوسفندى هم براى حضرت فرستاد و عرض كرد همين اندازه نزد ما بود، اگر بيشتر هم بخواهيد به شما میدهم. رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود: خدايا او را به قدر كفاف روزى ده، يكى از اصحاب عرض كرد: يا رسول اللَّه! براى كسى كه ردت كرد، دعائى فرمودى كه همه ما آن را دوست داريم و براى كسى كه حاجتت را روا كرد دعائى فرمودى كه همه ما ناخوش داريم. رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود: آنچه كم باشد و كفايت كند، بهتر است از زيادى كه دل را مشغول دارد بار خدايا به محمد و آلمحمد به قدر كفاف روزى كن.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ يَقُولُ يَحْزَنُ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنُ إِنْ قَتَّرْتُ عَلَيْهِ وَ ذَلِكَ أَقْرَبُ لَهُ مِنِّي وَ يَفْرَحُ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنُ إِنْ وَسَّعْتُ عَلَيْهِ وَ ذَلِكَ أَبْعَدُ لَهُ مِنِّي؛ خداى عزّ و جلّ میفرمايد: اگر بر بنده مؤمنم تنگ گيرم، غمگين شود در صورتى كه اين تنگى او را به من نزديكتر سازد و اگر بر بنده مؤمنم وسعت دهم شادمان گردد، در صورتى كه آن وسعت او را از من دورتر كند.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«قَالَ اللَّهُ عزّ و جلّ إِنَّ مِنْ أَغْبَطِ أَوْلِيَائِي عِنْدِي عَبْداً مُؤْمِناً ذَا حَظٍّ مِنْ صَلَاحٍ
أَحْسَنَ عِبَادَةَ رَبِّهِ وَ عَبَدَ اللَّهَ فِي السَّرِيرَةِ وَ كَانَ غَامِضاً فِي النَّاسِ فَلَمْ يُشَرْ إِلَيْهِ بِالْأَصَابِعِ(1)
أخص الناس بالايمان عبد
خفيف الحاذ مسكنه القفار
له في الليل حظ من صلاة
و من صوم إذا طلع النهار
و قوت النفس يأتي من كفاف
و كان له على ذاك اصطبار
و فيه عفة و به خمول
اليه بالاصابع لا يشار
و قل الباكيات عليه لما
قضى نحبا و ليس له يسار
فذلك قد نجى من كل شيء
و لم تمسسه يوم البعث نار
وَ كَانَ رِزْقُهُ كَفَافاً فَصَبَرَ عَلَيْهِ فَعُجِّلَتْ بِهِ الْمَنِيَّةُ فَقَلَّ تُرَاثُهُ وَ قَلَّتْ بَوَاكِيهِ؛ خداى عزّ و جلّ میفرمايد: رشك آورترين دوستانم نزد من بنده مؤمنى است كه بهرهاى از شايستگى دارد، عبادت پروردگارش را نيكو انجام داده، و خدا را در نهان عبادت كرده، و در ميان مردم گمنام است و با- انگشت به او اشاره نميشود، (مشهور و معروف نيست) روزيش به قدر كفاف است و بر آن صبر میكند، مرگش زود رسيده، ميراثش كم و گريهكنندگانش كماند.»(2)قرآن کریم میفرماید:
«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنينَ * وَ راوَدَتْهُ الَّتي هُوَ في بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ * وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصينَ * وَ اسْتَبَقَا الْبابَ
وَ قَدَّتْ قَميصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلاَّ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَليمٌ * قالَ هِيَ راوَدَتْني عَنْ نَفْسي وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبينَ * وَ إِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقينَ»؛(1)
«و هنگامى كه به بلوغ و قوّت رسيد، ما «حكم» [نبوّت]و «علم» به او داديم؛ و اينچنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم! و آن زن كه يوسف در خانه او بود، از او تمنّاى كامجويى كرد؛ درها را بست و گفت: بيا (به سوى آنچه براى تو مهياست!) (يوسف) گفت: پناه مىبرم به خدا! او [عزيز مصر] صاحب نعمت من است؛ مقام مرا گرامى داشته؛ (آيا ممكن است به او ظلم و خيانت كنم؟!) مسلماً ظالمان رستگار نمىشوند! آن زن قصد او كرد؛ و او نيز- اگر برهان پروردگار را نمىديد- قصد وى مىنمود! اينچنين كرديم تا بدى و فحشا را از او دور سازيم؛ چرا كه او از بندگان مخلص ما بود! و هر دو به سوى در، دويدند (در حالى كه همسر عزيز، يوسف را تعقيب مىكرد)؛ و پيراهن او را از پشت (كشيد و) پاره كرد. و در اين هنگام، آقاى آن زن را دم در يافتند! آن زن گفت: كيفر كسى كه بخواهد نسبت به اهل تو خيانت كند، جز زندان و يا عذاب دردناك، چه خواهد بود؟! (يوسف) گفت: او مرا با اصرار به سوى خود دعوت كرد! و در اين هنگام، شاهدى از خانواده آن زن شهادت داد كه: اگر پيراهن او از پيش رو پاره شده، آن آن راست مىگويد، و او از دروغگويان است. و اگر پيراهنش از پشت پاره شده، آن زن دروغ مىگويد، و او از راستگويان است.»
1) . یوسف / 22 الی 27.
تفسیر
بيان آيات مربوط به يوسف(علیه السلام) در خانه عزيز مصر و مراد از جملۀ «لما بلغ اشده»
اين آيات داستان يوسف را در آن ايامى كه در خانه عزيز بود بيان مىكند كه نخست مبتلا به محبت همسر عزيز و مراودهاش با وى و دعوتش به سوى خود شد، و سپس مبتلا شد به عشق زنان شهر نسبت به وى، و اينكه او را به سوى خود مىخواندند، و اين خود بلاى بزرگى بود كه در خلال آن عفت نفس و طهارت دامن او معلوم گشت و عفتش مورد تعجب همه واقع شد، و از اين عجيبتر عشق و محبتى بود كه او نسبت به پروردگارش مىورزيد.
«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ»؛ «بلوغ اشد» به معناى سنينى از عمر انسان است كه در آن سنين قواى بدنى رفته رفته بيشتر مىشود و به تدريج آثار كودكى زايل مىگردد، و اين از سال هيجدهم تا سن كهولت و پيرى است كه در آن موقع ديگر عقل آدمى پخته و كامل است.
و ظاهراً منظور از آن رسيدن به ابتداى سن جوانى است، نه اواسط و يا اواخر آن كه از حدود چهل سالگى به بعد است، به دليل آيهاى كه در باره موسى(علیه السلام) فرموده: «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً»؛(1)،
زيرا در اين آيه كلمۀ «اسْتَوى» را آورد تا برساند موسى به حد وسط اشد رسيده بود كه ما مبعوثش كرديم. و در آيۀ «حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ»؛(2)چون مىخواسته
برساند در اواخر بلوغ اشد خود چنين و چنان گفت كلمۀ «چهل سالگى» را هم اضافه كرده، و اگر بلوغ اشد به معناى چهل سالگى باشد ديگر حاجت به ذكر «بَلَغَ» و تكرار آن نبود، بلكه مىفرمود: «حتى اذا بلغ اشده اربعين سنة».
پس ديگر مجالى براى گفته بعضى از مفسرين نيست كه گفتهاند: منظور از بلوغ اشد رسيدن به سى و يا سى و سه سالگى است.
و همچنين آن مفسر ديگر كه گفته: منظور از آن رسيدن به چهل است. علاوه بر اين، خندهآور است كه همسر عزيز در ايام جوانى يوسف عشقى به وى نورزد تا اينكه به چهل سالگى برسد آن وقت عاشقش شود، و او را به طرف خودش بخواند.
و اينكه فرمود: «آتَيْناهُ حُكْماً»، به طورى كه از كتب لغت برمىآيد به معناى قول فصل و حق مطلب در هر امرى است و نيز به معناى از اله شبهه و ترديد است از امورى كه قابل اختلاف باشد. لازمه اين معنا اين است كه در تمامى معارف انسانى- چه راجع به مبدأ باشد، چه به معاد، چه اخلاق و چه شرايع و آداب مربوطه به مجتمع بشرى- بايستى دارنده حكم داراى رأيى صائب و قطعى باشد.
و از اينكه به رفيق زندانيش گفت: «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ»؛(1)و بعدش گفت: «قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ»؛(2)فهميده مىشود كه اين حكمى كه خدا به وى داده بوده همان حكم اللَّه بوده، و خلاصه حكم يوسفحكم اللَّه است، و اين همان حكمى است كه ابراهيم از پروردگار خود مسألت مىكرد و مىگفت: «رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ».(3)
حكم و علم يوسف(علیه السلام)
توضيحى در مورد حكم و علمى كه خدا به يوسف(علیه السلام) داده و اشاره به اينكه خداوند از آن علم و حكم به همه نيكوكاران مىدهد:
و اينكه دنبال حكم فرمود: «و علما»، چون علمى است كه خدا به او داده، قطعاً ديگر با جهل آميخته نيست. حال چگونه علمى است و چه مقدار است كارى نداريم، هر چه باشد خالص علم است و ديگر آميخته با هواى نفس و وسوسههاى شيطانى نيست، زيرا ديگر معقول نيست كه مشوب با جهل و يا هوا و هوس باشد، چون به خدا نسبتش داده و دهنده آن علم و آن حكم را خدا دانسته، و خدا هم خود را چنين معرفى كرده: «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ»؛(1)و نيز فرموده: «إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ»؛(2)پس مىفهميم آن حكمى را كه خدا بدهد ديگر آميخته با تزلزل و ترديد و شك نيست، و چيزى را كه او به عنوان علم بدهد جهل نخواهد بود.
از سوى ديگر اين معنا را مىدانيم كه اين موهبتهاى الهى كه احياناً به بعضىها داده مىشود به طور گزاف و لغو و عبث نيست، بلكه نفوسى كه اين علم و حكم به آنها داده مىشود با ساير نفوس تفاوت بسيار دارند. نفوس ديگر خطا كردار و تاريك و جاهلند، ولى اين نفوس چنين نيستند، و لذا خداى تعالى مىفرمايد: «وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً».(3)
جملۀ «وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» هم اشاره به همين معنا است، چون
دلالت مىكند بر اينكه اين حكم و اين علم كه به يوسف داده شد موهبتى ابتدايى نبود، بلكه به عنوان پاداش به وى داده شد، چه او از نيكوكاران بود.
و بعيد نيست كه از جمله مذكور نيز استفاده كرد كه خداوند از اين علم و حكم به همه نيكوكاران مىدهد، البته هر كسى به قدر نيكوكاريش، و چگونه چنين نباشد با اينكه آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ»؛(1)و نيز آيۀ «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ»؛(2)به اين معنا تصريح دارد.
نكتهاى كه باقى مانده اين است كه: علم مورد گفتگو شامل آن پيشبينىهايى كه آنها را از تأويل احاديث خوانده بوديم مىشود، براى اينكه آيۀ «حُكْماً وَ عِلْماً» واقع شده ميان آيات سابق كه مىفرمود: «وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تأويل الْأَحادِيثِ» و بين آن آيهاى كه كلام يوسف به رفيق زندانيش را در زندان حكايت مىكند كه گفت: «ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي».
معناى «مراوده» در جملۀ «وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها»
«وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ»؛ در مفردات گفته: كلمۀ «رود» به معناى تردد و آمد و شد كردن به آرامى است به خاطر يافتن چيزى، و كلمۀ «رائد»
هم كه به معناى طالب و جستجوگر علفزار است از همان ماده است؛ «اراده» از مادۀ «راد، يرود» كه به معناى سعى در طلب چيزى است، انتقال يافته و به معناى خواستن شده. آن گاه مىگويد: «مراوده» به معناى اينست كه كسى در اراده با تو نزاع كند يعنى تو چيزى را بخواهى و او چيز ديگرى را، و يا تو در طلب چيزى سعى و كوشش كنى و او در طلب چيز ديگرى.
و اگر گفته شود: «راودت فلانا عن كذا» همچنان كه خداى تعالى فرموده: «هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي» و نيز فرموده: «تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ» معنايش اين است كه «فلانى فلان شخص را از رأيش برگردانيد» و دردومى» او مراوده كرد با من» و در سومى «او با غلامش مراوده مىكند» يعنى او را از رأيش برمىگرداند. و در دو جملۀ «وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ» و جملۀ «سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ» نيز به اين معنا است.(1)
و در مجمعالبيان گفته: «مراوده» به معناى مطالبه چيزى است به رفق و مدارا و نرمى تا كارى كه در نظر است به آن چيز انجام يابد، و از همين باب است كه به ميله سرمه مىگويند «مرود»، زيرا با آن سرمه مىكشند، ولى در مطالبه قرض نمىگويند «راوده». و اصل اين كلمه از مادۀ «راد، يرود» به معناى طلب چراگاه است، و در مثل آمده كه: «الرائد لا يكذب اهله» كسى كه در جستجوى چراگاه است به اهل خود دروغ نمىگويد. و «غلقت» از «تغليق» است كه به معناى بستن درب است آن چنان كه ديگر نتوان باز كرد، زيرا ثلاثى مجرد آن به معناى صرف بستن است، و تشديد باب تفعيل مبالغه در بستن است كه يا كثرت آن را مىرساند، و يا محكمى را.(2)
ص: 222 و 223.
كلمۀ«هَيْتَ لَكَ» اسم فعل و به معناى «بيا» است. و «مَعاذَ اللَّهِ» به معناى «پناه مىبرم به خدا» مىباشد، بنا بر اين، كلمه مذكور مفعول مطلق «اعوذ باللَّه» است كه قائم مقام فعل است.
اين آيۀ شريفه در عين كوتاهى و اختصار، اجمال داستان مراوده را در خود گنجانده، و اگر در قيودى كه در آن به كار رفته و در سياقى كه آيه در آن قرار گرفته و در ساير گوشههاى اين داستان كه در اين سوره آمده دقت شود تفصيل مراوده نيز استفاده مىشود.
احساسات يوسف(علیه السلام) در كاخ عزيز مصر
اينك يوسف كودكى است كه دست تقدير كارش را به خانه عزيز مصر كشانده و اين خانواده به اين طفل صغير جز به اين مقدار آشنايى ندارند كه بردهاى است از خارج مصر، و شايد تا كنون هم اسم او را نپرسيده باشند، و اگر هم پرسيده باشند يا خودش گفته است (اسمم يوسف است) و يا ديگران. و از لهجهاش اين معنا نيز به دست آمده كه اصلاً عبرانى است، ولى اهل كجاست و از چه دودمانى است معلوم نشده.
چون معمول و معهود نبوده كه بردگان، خانه و دودمانى معلوم داشته باشند، يوسف هم كه خودش حرفى نمىزند، البته حرف بسيار دارد، ولى تنها در درون دلش خلجان مىكند. آرى او از نسب خود حرفى نزد مگر پس از چند سال كه به زندان افتاده بود، و در آنجا به دو رفيق زندانيش گفت: «وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ».
و نيز تا كنون از معتقدات خود كه همان توحيد در عبادت است در ميان
مردم مصر كه بت مىپرستند چيزى نگفته، مگر آن موقعى كه همسر عزيز گرفتارش كرده بود كه در پاسخ خواهش نامشروعش گفت: «مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي...»؛ آرى، او در اين روزها ملازم سكوت است، اما دلش پر است از لطائفى كه از صنع خدا مشاهده مىكند، او همواره به ياد حقيقت توحيد و حقيقت معناى عبوديتى است كه پدرش با او در ميان مىگذاشت و هم به ياد آن رؤيايى است كه او را بشارت به اين مىداد كه خدا به زودى وى را براى خود خالص گردانيده به پدران بزرگوارش ابراهيم و اسحاق و يعقوب ملحق مىسازد. و نيز به ياد آن رفتارى است كه برادران با وى كردند، و نيز آن وعدهاى كه خداى تعالى در قعر چاه، آنجا كه همه اميدهايش قطع شده بود به وى داده بود، كه در چنين لحظاتى او را بشارت داد كه اندوه به خود راه ندهد، زيرا او در تحت ولايت الهى و تربيت ربوبى قرار گرفته، و آنچه برايش پيش مىآيد از قبل طراحى شده، و به زودى برادران را به كارى كه كردهاند خبر خواهد داد، و ايشان خود نمىدانند كه چه مىكنند.
اين خاطرات دل يوسف را به خود مشغول داشته و مستغرق در الطاف نهانى پروردگار كرده بود، او خود را در تحت ولايت الهى مىديد، و ايمان داشت كه رفتارهاى جميله خدا جز به خير او تمام نمىشود، و در آينده جز با خير و جميل مواجه نمىگردد.
آرى، اين خاطرات شيرين كافى بود كه تمامى مصائب و ناملايمات را براى او آسان و گوارا كند: محنتها و بلاهاى پى در پى را با آغوش باز پذيرا باشد. در برابر آنها با همه تلخى و مرارتش صبر نمايد، به جزع و فزع در نيايد و هراسان نشده راه را گم نكند.
يوسف در آن روزى كه خود را به برادران معرفى كرد به اين حقايق اشاره نموده، فرمود: «إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ».(1)دل يوسف لا يزال و دم به دم مجذوب رفتار جميل پروردگارش مىشد و قلبش در اشارات لطيفى كه از آن ناحيه مىشد مستغرق مىگرديد، و روز به روز بر علاقه و محبتش نسبت به آنچه مىديد و آن شواهدى كه از ولايت الهى مشاهده مىكرد زيادتر مىشد، و بيشتر از پيش مشاهده مىكرد كه چگونه پروردگارش بر هر نفسى و عمل هر نفسى قائم و شهيد است، تا آنكه يكباره محبت الهى دلش را مسخر نموده و واله و شيداى عشق الهى گرديد او ديگر به جز پروردگارش همى ندارد، و ديگر چيزى او را از ياد پروردگارش حتى براى يك چشم بر هم زدن بازنمىدارد.
اين حقيقت براى كسى كه در آياتى كه راجع به گفتگوهاى حضرت يوسف است، دقت و تدبر كند بسيار روشن جلوه مىكند. آرى، كسى كه در امثال: «مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي» و «ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ» و «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» و «أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ» و امثال آن كه همه حكايت گفتگوهاى يوسف است كاملاً دقت نمايد، همه آن احساساتى كه گفتيم براى يوسف دست داده بود، برايش روشن مىشود، و به زودى بيان بيشترى در اين باره خواهد آمد- ان شاء اللَّه تعالى.
آرى، اين بود احساسات يوسف كه او را به صورت شبحى درآورده بود كه در وادى آن، غير از محبت الهى چيزى وجود نداشت، محبتى كه انيس دل او گشته بود و او را از هر چيز ديگرى بىخبر ساخته و به صورتى درآورده بود كه معنايش همان خلوص براى خداست و ديگر غير خدا كسى از او سهمى نداشت.
1) . يوسف / 90.
عزيز مصر در آن روزهاى اول كه يوسف به خانهاش درآمده بود به جز اين، كه او پسر بچهاى است صغير از نژاد عبريان و مملوك او، شناخت ديگرى نداشت. چيزى كه هست، از اينكه به همسرش سفارش كرد كه «او را گرامى بدار تا شايد به درد ما بخورد، و يا او را پسر خود بخوانيم" برمىآيد كه او در وجود يوسف وقار و مكانتى احساس مىكرده و عظمت و كبريايى نفسانى او را از راه زيركى دريافته بود و همين احساس او را به طمع انداخت كه شايد از او منتفع گشته يا به عنوان فرزندى خود اختصاصش دهد، به اضافه آن حسن و جمال عجيبى كه در او مىديده است.
احساسات همسر عزيز مصر نسبت به يوسف(علیه السلام)
همسر عزيز كه خود عزيزه مصر بود، از طرف عزيز مأمور مىشود كه يوسف را احترام كند و به او مىگويد كه وى در اين كودك آمال و آرزوها دارد. او هم از اكرام و پذيرايى يوسف آنى دريغ نمىورزيد، و در رسيدگى و احترام به او اهتمامى به خرج مىداد كه هيچ شباهت به اهتمامى كه در باره يك برده زرخريد مىورزند نداشت، بلكه شباهت به پذيرايى و عزتى داشت كه نسبت به گوهرى كريم و گرانبها و يا پاره جگرى محبوب معمول مىداشتند. همسر عزيز علاوه بر سفارش شوهر، خودش اين كودك را به خاطر جمال بىنظير و كمال بىبديلش دوست مىداشت و هر روزى كه از عمر يوسف در خانه وى مىگذشت محبت او زيادتر مىشد، تا آنكه يوسف به حد بلوغ رسيد و آثار كودكيش زائل و آثار مرديش ظاهر شد، در اين وقت بود كه ديگر همسر عزيز نمىتوانست از عشق او خوددارى كند و كنترل قلب خود را در دست بگيرد. او با آن همه عزّت و شوكت سلطنت كه داشت خود را در برابر
عشقش بىاختيار مىديد، عشقى كه سر و ضمير او را در دست گرفته و تمامى قلب او را مالك شده بود.
يوسف هم يك معشوق رهگذر و دور دستى نبود كه دسترسى به وى براى عاشقش زحمت و رسوايى بار بياورد، بلكه دائما با او عشرت داشت و حتى يك لحظه هم از خانه بيرون نمىرفت، او غير از اين خانه جايى نداشت برود. از طرفى همسر عزيز خود را عزيزه اين كشور مىداند، او چنين مىپندارد كه يوسف ياراى سرپيچى از فرمانش را ندارد، آخر مگر جز اين است كه او مالك و صاحب يوسف و يوسف برده زرخريد اوست؟ او چطور مىتواند از خواسته مالكش سر برتابد، و جز اطاعت او چه چارهاى دارد؟! علاوه، خاندانهاى سلطنتى براى رسيدن به مقاصدى كه دارند دست و بالشان بازتر از ديگران است، حيلهها و نقشهها در اختيارشان هست، چون هر وسيله و ابزارى كه تصور شود هر چند با ارزش و ناياب باشد براى آنان فراهم است. از سوى ديگر خود اين بانو هم از زيبا رويان مصر است، و قهراً همين طور بوده، چون زنان چركين و بد تركيب به درون دربار بزرگان راه ندارند و جز ستارگان خوش الحان و زيبا رويان جوان بدانجا راه نمىيابند.
و نظر به اينكه همه اين عوامل در عزيزه مصر جمع بوده عادتا مىبايستى محبتش به يوسف خيلى شديد باشد، بلكه همه آتشها در دل او شعلهور شده باشد، و در عشق يوسف مستغرق و واله گشته از خواب و خوراك و هر چيز ديگرى افتاده باشد. آرى، يوسف دل او را از هر طرف احاطه كرده بود، هر وقت حرف مىزد اولسخنش يوسف بود، و اگر سكوت مىكرد سراسر وجودش يوسف بود، او جز يوسف همى و آرزويى ديگر نداشت همه آرزوهايش در يوسف جمع شده بود: «قَدْ
شَغَفَها حُبًّا»؛ به راستى جمال يوسفى كه دل هر بيننده را مسخر مىساخت چه بر سر او آورد كه صبح و شام تماشاگر و عاشق و شيدايش بود و هر چه بيشتر نظارهاش مىكرد تشنهتر مىشد.
روز به روز عزيزه مصر، خود را به وصال يوسف وعده مىداد و آرزويش تيزتر مىگشت و به منظور ظفر يافتن به آنچه مىخواست بيشتر با وى مهربانى مىكرد، و بيشتر، آن كرشمههايى را كه اسلحه هر زيبارويى است به كار مىبست، و بيشتر به غنج و آرايش خود مىپرداخت، باشد كه بتواند دل او را صيد كند، همچنان كه او با حسن خود دل وى را به دام افكنده بود و شايد صبر و سكوتى را كه از يوسف مشاهده مىكرد دليل بر رضاى او مىپنداشته و در كار خود جسورتر و غرهتر مىشد.
تا سرانجام طاقتش سرآمد، و جانش به لب رسيد، و از تمامى وسائلى كه داشت نااميد گشت، زيرا كمترين اشارهاى از او نديد، ناگزير با او در اتاق شخصيش خلوت كرد، اما خلوتى كه با نقشه قبلى انجام شده بود. آرى، او را به خلوتى برد و همه درها را بست و در آنجا غير او و يوسف كس ديگرى نبود، عزيزه خيلى اطمينان داشت كه يوسف به خواستهاش گردن مىنهد، چون تا كنون از او تمردى نديده بود، اوضاع و احوالى را هم كه طراحى كرده بود همه به موفقيتش گواهى مىدادند.
اينك نوجوانى واله و شيداى در محبت، و زن جوانى سوخته و بىطاقت شده از عشق آن جوان، در يك جا جمعند، در جايى كه غير آن دو كسى نيست، يك طرف عزيزه مصر است كه عشق به يوسف رگ قلبش را به پاره شدن تهديد مىكند، و هم اكنون مىخواهد او را از خود او منصرف و به سوى خودش متوجه سازد، و به
همين منظور درها را بسته و به عزّت و سلطنتى كه دارد اعتماد نموده، با لحنى آمرانه «هَيْتَ لَكَ» او را به سوى خود مىخواند تا قاهريت و بزرگى خود را نسبت به او حفظ نموده به انجام فرمانش مجبور سازد.
يك طرف ديگر اين خلوتگاه، يوسف ايستاده كه محبت به پروردگارش او را مستغرق در خود ساخته و دلش را صاف و خالص نموده، به طورى كه در آن، جايى براى هيچ چيز جز محبوبش باقى نگذارده. آرى، او هم اكنون با همه اين شرايط با خداى خود در خلوت است، و غرق در مشاهده جمال و جلال خداست، تمامى اسباب ظاهرى- كه به ظاهر سببند- از نظر او افتاده و بر خلاف آنچه عزيزه مصر فكر مىكند كمترين توجه و خضوع و اعتماد به آن اسباب ندارد.
اما عزيزه با همه اطمينانى كه به خود داشت و با اينكه هيچ انتظارى نداشت، در پاسخ خود جملهاى را از يوسف دريافت كرد كه يكباره او را در عشقش شكست داد.
يوسف در جوابش تهديد نكرد و نگفت من از عزيز مىترسم، و يا به عزيز خيانت روا نمىدارم، و يا من از خاندان نبوت و طهارتم، و يا عفت و عصمت من، مانع از فحشاى من است. نگفت من از عذاب خدا مىترسم و يا ثواب خدا را اميد مىدارم. و اگر قلب او به سببى از اسباب ظاهرى بستگى و اعتماد داشت طبعاً در چنين موقعيت خطرناكى از آن اسم مىبرد، ولى مىبينيم كه به غير از «مَعاذَ اللَّهِ» چيز ديگرى نگفت، و به غير از عروة الوثقاى توحيد به چيز ديگرى تمسك نجست؛ پس معلوم مىشود در دل او جز پروردگارش احدى نبوده و ديدگانش جز به سوى او نمىنگريسته.
و اين همان توحيد خالصى است كه محبت الهى وى را بدان راهنمايى نموده، و ياد تمامى اسباب و حتى ياد خودش را هم از دلش بيرون افكنده، زيرا اگر انيت خود را فراموش نكرده بود مىگفت: «من از تو پناه مىبرم به خدا» و يا عبارت ديگرى نظير آن، بلكه گفت:
«مَعاذَ اللَّهِ»؛ و چقدر فرق است بين اين گفتار و گفتار مريم كه وقتى روح در برابرش به صورت بشرى ايستاد و مجسم شد گفت: «إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا».(1)
خواهى گفت: اگر ياد خود را هم فراموش كرده بود چرا بعد از معاذ اللَّه گفت: «إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ» و از خودش سخن گفت؟ در جواب مىگوييم: پاسخ يوسف همان كلمۀ «مَعاذَ اللَّهِ» بود و اما اين كلام كه بعد آورد بدين منظور بود كه توحيدى را كه «مَعاذَ اللَّهِ» افاده كرد توضيح دهد و روشنشسازد، او خواست بگويد: اينكه مىبينيم تو در پذيرايى من نهايت درجه سعى را دارى با اينكه به ظاهر سفارش عزيز بود كه گفت: «أَكْرِمِي مَثْواهُ» و ليكن من آن را كار خداى خود و يكى از احسانهاى او مىدانم. پس در حقيقت پروردگار من است كه از من به احترام پذيرايى مىكند، هر چند به تو نسبت داده مىشود، و چون چنين است واجب است كه من به او پناهنده شوم، و به همو پناهنده مىشوم، چون اجابت خواسته تو و ارتكاب اين معصيت ظلم است و ظالمان رستگار نمىشوند، پس هيچ راهى براى ارتكاب چنين گناهى نيست.
1) . «من پناه مىبرم به رحمان از شر تو اگر پرهيزكار باشى.» (مريم / 18)
توحيد خالص يوسف(علیه السلام)
توحيد خالص يوسف(علیه السلام) از پاسخ او در مقابل در خواست همسر عزيز که فرمود: «مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ» نمايان است.
يوسف(علیه السلام) در جملۀ «إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ» چند نكته را افاده كرد:
اول اينكه او داراى توحيد است و به كيش بتپرستى اعتقاد ندارد، و از آنان كه به جاى خدا ارباب ديگرى اتخاذ مىكنند و تدبير عالم را به آنها نسبت مىدهند نيست، بلكه معتقد است كه جز خداى تعالى رب ديگرى وجود ندارد.
دوم اينكه او از آنان كه به زبان خدا را يكتا دانسته و ليكن عملاً به او شرك مىورزند نيست و اسباب ظاهرى را مستقل در تأثير نمىداند، بلكه معتقد است هر سببى در تأثير خود محتاج به اذن خداست، و هر اثر جميلى كه براى هر سببى از اسباب باشد در حقيقت فعل خداى سبحان است، او همسر عزيز را در اينكه از وى به بهترين وجهى پذيرايى كرده مستقل نمىداند، پس عزيز و همسرش به عنوان رب كه متولى امور وى شده باشند نيستند، بلكه خداى سبحان است كه اين دو را وادار ساخته تا او را گرامى بدارند، پس خداى سبحان او را گرامى داشته، و اوست كه متولى امور است، و او در شدايد بايد به خدا پناهنده گردد.
سوم اينكه اگر در آنچه همسر عزيز بدان دعوتش میكند پناه به خدا مىبرد براى اين است كه اين عمل ظلم است و ظالمان رستگار نمىشوند، و به سوى سعادت خويش هدايت نگشته در برابر پروردگارشان ايمن نمىگردند همچنان كه
قرآن از جد يوسف، حضرت ابراهيم حكايت كرده كه گفت: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ».(1)
چهارم اينكه او مربوب يعنى مملوك و در تحت تربيت رب خويش، خداى سبحان است، و خود مالك چيزى از نفع و ضرر خويش نيست مگر آنچه را كه خدا براى او خواسته باشد، و يا خدا دوست داشته باشد كه او انجامش دهد، و به همين جهت در پاسخ پيشنهاد او با لفظ صريح خواسته او را رد نكرد، و با گفتن «مَعاذَ اللَّهِ» به طور كنايه جواب داد. نگفت: من چنين كارى نمىكنم، و يا چنين گناهى مرتكب نمىشوم، و يا به خدا پناه مىبرم از شر تو و يا امثال آن، چون اگر چنين مىگفت براى خود حول و قوهاى اثبات كرده بود كه خود بوى شرك و جهالت را دارد، تنها در جملۀ «إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ» از خود يادى كرد، و اين عيب نداشت، زيرا در مقام اثبات مربوبيت خود و تأكيد ذلت و حاجت خود بود.
و عيناً به همين علت به جاى «اكرام» كلمۀ «احسان» را به كار برد، با اينكه عزيز گفته بود: «أَكْرِمِي مَثْواهُ»، او گفت: «انه احسن مثواى» چون در اكرام، معناى احترام و شخصيت و عظمت نهفته است.
و كوتاه سخن، هر چند واقعه يوسف و همسر عزيز يك اتفاق خارجى بوده كه ميان آن دو واقع شده، ولى در حقيقت كشمكشى است كه ميان «حب» و «هيمان" الهى و ميان عشق و دلدادگى حيوانى اتفاق افتاده، و اين دو نوع عشق بر سر يوسف با هم مشاجره كردهاند، هر يك از اين دو طرف سعى مىكرده يوسف را به سوى
1) . «كسانى كه ايمان آورده و ايمان خويش را به ستم نياميختهاند، ايمنى خاص آنهاست، و خود هدايت شدگانند.» (انعام / 82)
خود بكشاند و چون «كلمةاللَّه» عليا و فوق هر كلمهاى است لا جرم برد با او شده و يوسف سرانجام دستخوش جذبهاى آسمانى و الهى گشته، محبت الهى از او دفاع كرده است: «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ»، پس جملۀ «وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ» دلالت مىكند بر اصل مراوده، و آوردن وصف «فى بيتها» براى دلالت بر اين معنا است كه همه اوضاع و احوال عليه يوسف و به نفع همسر عزيز جريان داشته و كار بر يوسف بسيار شديد بوده، و همچنين جملۀ «وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ»، چون اين تعبير (باب تفعيل) مبالغه را مىرساند. و مخصوصاً با اينكه مفعول آن را (الأبواب) با الف و لام و جمع آورده و جمع داراى الف و لام خود استغراق را مىرساند، و نيز تعبير به «هَيْتَ لَكَ» كه امرى است كه معمولاً از سؤالى بعيد به منظور اعمال مولويتو آقايى صادر مىشود، و به اين نيز اشاره دارد كه همسر عزيز كار را از ناحيه خود تمام مىدانسته و جز اقبال و پذيرفتن يوسف انتظار ديگرى نداشته، و نيز به نظر او علل و اسباب از ناحيه يوسف هم تمام بوده.
چيزى كه هست خداى تعالى نزديكتر از يوسف است به خود او و همچنين از عزيزه، همسر عزيز؛ «و للَّه العزة جميعا».
و اينكه فرموده: «قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ...» جوابيست كه يوسف به عزيزه مصر داد، و در مقابل درخواست او پناه به خدا برد و گفت: پناه مىبرم به خدا پناه بردنى از آنچه تو مرا بدان دعوت مىكنى، زيرا او پروردگار من است، متولى امور من است، او چنين منزل و ماوايى روزيم كرد، و مرا خوشبخت و رستگار ساخته، و اگر من هم از اينگونه ظلمها مرتكب شده بودم از تحت ولايت او بيرون شده، از رستگارى دور مىشدم.
مراد يوسف از «رب» در جملۀ «إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ» خداى تعالى است
يوسف در اين گفتار خود ادب عبوديت را به تمام معنا رعايت نموده، و همانطور كه قبلاً هم اشاره كرديم اول اسم جلاله را آورد و پس از آن صفت ربوبيت را، تا دلالت كند بر اينكه او عبدى است كه عبادت نمىكند مگر يك رب را و اين يكتاپرستى آئين پدرانش ابراهيم، اسحاق و يعقوب بوده.
عدهاى از مفسرين(1)
اين احتمال را هم دادهاند كه ضمير در جملۀ «إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ» به شأن برگشته و چنين معنا دهد: رب و مولاى من كه عزيز باشد منزل و ماوايم را نيكو كرد و به تو سفارش كرد كه او را گرامى بدار و من اگر الآن آنچه تو مىخواهى اجابت كنم به او خيانت كردهام، و هرگز نخواهم كرد.
نظير اين وجه قول بعضى از مفسرين(2)
است كه گفتهاند ضمير به عزيز برمىگردد، و همان ضمير اسم آن، و خبرش «ربى»، و جملۀ «أَحْسَنَ مَثْوايَ» خبر بعد از خبر است.
ليكن اين حرف صحيح نيست، زيرا اگر اينطور بود جا داشت بفرمايد: «انه لا يفلح الخائنون» همچنان كه موقعى كه در زندان بود به فرستاده عزيز همين را گفت كه «ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ»؛(3)و نفرمود «انى لم اظلمه بالغيب».
علاوه، يوسف هرگز عزيز را رب خود نمىدانست، زيرا او خود را آزاد و غير
مملوك مىدانست، هر چند مردم بر حسب ظاهر او را برده تصور مىكردند، به شهادت اينكه در زندان به آن بردهاى كه رفيقش بود گفت: «اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ»؛(1)و به فرستاده پادشاه گفت: «ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ...»؛(2)و هيچ جا تعبير نكرد به «ربى» با اينكه عادة وقتى اسم پادشاهان را مىبرند همين گونه تعبير دارند (مثلاً مىگويند «قبلهگاهم»، «ولى نعمتم» و امثال آن) و نيز به فرستاده پادشاه گفت: «فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ» كه در اينجا خداى سبحان را رب خود دانسته، در قبال اينكه پادشاه را رب فرستاده او شمرد.
باز مؤيد گفته ما آيه بعدى است كه مىفرمايد: «لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ».
خويشتنداراى يوسف(علیه السلام) در برابر همسر عزيز شگفتانگيز و خارقالعاده بوده
«وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ»؛ دقت كامل در پيرامون داستان يوسف و دقت نظر در اسباب و جهات و شرايطى كه گرداگرد اين داستان را فرا گرفته است، و هر يك در آن تأثير و دخالت داشته، اين معنا را به دست مىدهد كه نجات يوسف از چنگ همسر عزيز جز به طور خارقالعاده صورت نگرفته، بگونهاى كه شباهتش به رؤيا بيشتر بوده تا به يك واقعه خارجى، زيرا يوسف در آن روز مردى در عنفوان جوانى و در بحبوحه غرور بوده، و معمولاً در اين سنين غريزه جنسى و شهوت و شبق به نهايت درجه جوش و خروش مىرسد، از سوى ديگر جوانى زيبا و در زيبايى بديع بوده به طورى كه عقل و دل هر بيننده را مدهوش مىكرده، و عادة جمال و ملاحت،
صاحبش را به سوى هوى و هوس سوق مىدهد. از سوى ديگر يوسف(علیه السلام) در دربار سلطنتى عزيز غرق در ناز و نعمت، و داراى موقعيتى حساس بود، و اين نيز يكى از اسبابى است كه هر كسى را به هوسرانى و عيش و نوش وامىدارد. از سوى چهارم ملكه مصر هم در محيط خود جوانى رعنا و داراى جمالى فوقالعاده بود، چون عادة حرم سلاطين و بزرگان هر محيطى نخبه زيبايان آن محيطند.
و علاوه بر اين، به طور مسلم وسائل آرايشى در اختيار داشته كه هر بيننده را خيره مىساخته، و چنين بانويى عاشق و واله و شيداى چنين جوانى شده. آرى، كسى به يوسف دل بسته كه صدها خرمن دل در دام زيبايى او است، از اين هم كه بگذريم سوابق بسيارى از محبت و احترام و پذيرايى نسبت به يوسف دارد، و اين سوابق كافى است كه وى را در برابر خواهشش خاضع كند.
از سوى ديگر وقتى چنين ماهپارهاى خودش پيشنهاد كند، بلكه متعرض انسان شود خويشتندارى در آن موقع بسيار دشوارتر است. و او مدتها است كه متعرض يوسف شده و نهايت درجه قدرت خود را در ربودن دل وى به كار برده، صدها رقم غنج و دلال كرده، بلكه اصرار ورزيده، التماس كرده، او را به سوى خود كشيده، پيراهنش را پاره كرده و با اين همه كشش صبر كردن از طاقت بشر بيرون است. از سوى ديگر از ناحيه عزيز هم هيچ مانعى متصور نبوده، زيرا عزيز هيچگاه از دستورات همسرش سر نتابيده، و بر خلاف سليقه و رأى او كارى نكرده و اصلاً يوسف را به او اختصاص داده و او را به تربيتش گماشته، و اينك هر دو در يك قصر زيبا از كاخهاى سلطنتى و داراى مناظر و چشم افكنهايى خرم بسر مىبرند كه خود يك داعى قوى است كه ساكنان را بر عيش و شهوت وا بدارد.
در اين قصر خلوت اتاقهايى تو در تو قرار دارد و داستان تعرض عزيزه به يوسف در اتاقى اتفاق افتاده كه تا فضاى آزاد درهاى متعددى حائل است كه همه با طرح قبلى محكم بسته شده و پردهها از هر سو افتاده، و حتى كوچكترين روزنه هم به بيرون نمانده، و ديگر هيچ احتمال خطرى در ميان نيست. از سوى ديگر دست رد به سينه چنين بانويى زدن نيز خالى از اشكال نيست، چون او جاى عذر باقى نگذاشته، آنچه وسائل پردهپوشى تصور شود به كار برده. علاوه بر اين، مخالطت يوسف با او براى يك بار نيست، بلكه مخالطت امروزش كليد يك زندگى گواراى طولانى است. او مىتوانست با برقرارى رابطه و معاشقه با عزيزه به بسيارى از آرزوهاى زندگى از قبيل سلطنت، عزّت و ثروت برسد.
پس همه اينهايى كه گفته شد امورى تكان دهنده بودند كه هر يك به تنهايى كوه را از جاى مىكند و سنگ سخت را آب مىكند و هيچ مانعى هم تصور نمىرفت كه در بين باشد كه بتواند در چنين شرايطى جلوگير شود.
چون چند ملاحظه ممكن بود كه در كار بيايد و جلوگير شود: اول ترس از اينكه قضيه فاش شود و در دهنها بيفتد. دوم اينكه به حيثيت خانوادگى يوسف بربخورد. سوم اينكه اين عمل خيانتى نسبت به عزيز بود.
اما مسأله فاش شدن قضيه كه ما در سابق روشن كرديم كه يوسف كاملاً از اين جهت ايمن بوده، و به فرضى كه گوشهاى از آن هم از پرده بيرون مىافتاد براى يك پادشاه، تفسير و تأويل كردن آن آسان بود، همچنان كه بعد از فاش شدن مراوده همسرش با يوسف همين تأويل را كرد و آب هم از آب تكان نخورد. آرى، همسرش آن
چنان در او نفوذ داشت كه خيلى زود راضيش نمود و به كمترين مؤاخذهاى برنخورد، بلكه با وارونه كردن حقيقت مؤاخذه را متوجه يوسف نمود و به زندانش انداخت.
و اما مسأله حيثيت خانوادگى يوسف آنهم مانع نبود، زيرا اگر مسأله حيثيت مىتوانست چنين اثرى را داشته باشد چرا در برادران يوسف اثرى نداشت و ايشان را از جنايتى كه خيلى بزرگتر از زنا بود جلوگير نشد با اينكه ايشان هم فرزندان ابراهيم و اسحاق و يعقوب بودند، و در اين جهت هيچ فرقى با يوسف نداشتند؟، ولى مىبينيم كه حيثيت و شرافت خانوادگى مانع از برادركشى ايشان نشد، نخست تصميم قطعى گرفتند او را بكشند، سپس نه به خاطر شرافت خانوادگى، بلكه به ملاحظاتى ديگر او را در چاه انداخته، و چون بردگان در معرض فروشش درآوردند، و دل يعقوب پيغمبر را داغدار او كردند، آن چنان كه از شدت گريه نابينا شد.
و اما مسأله خيانت و حرمت، آن نيز نمىتوانست در چنين شرايطى مانع شود، زيرا حرمت خيانت يكى از احكام و قوانين اجتماعى و به خاطر آثار سوء آن و مجازاتى است كه در دنبال دارد، و معلوم است كه چنين قانونى تا آنجا احترام دارد كه در صورت ارتكاب پاى مجازات به ميان آيد. و خلاصه، انسان در تحت سلطه قواى مجريه اجتماع و حكومت عادله باشد، و اما اگر قوه مجريه از خيانتى غفلت داشته باشد و يا اصلاً از آن خبردار نباشد، و يا اگر خبردار شد از عدالت چشمپوشى نمايد و يا مرتكب مجرم از تحت سلطه آن بيرون شود- به زودى خواهيم گفت كه- ديگر هيچ اثرى براى اينگونه قوانين نمىماند.
بنا بر اين، يوسف هيچ مانعى كه جلوگير نفسش شود، و بر اين همه عوامل قوى بچربد نداشته مگر اصلتوحيد، يعنى ايمان به خدا، و يا به تعبيرى ديگر
محبت الهيى كه وجود او را پر و قلب او را مشغول كرده بود، و در دلش جايى حتى به قدر يك سرانگشت براى غير خدا خالى نگذاشته بود. آرى، اين بود آن حقيقتى كه گفتيم دقت در داستان يوسف آن را به دست مىدهد، اينك به متن آيه برمىگرديم.
معناى اينكه اگر يوسف(علیه السلام) برهان پروردگارش را نديده بود، قصد همسر عزيز را كرده بود
پس اينكه فرمود: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ» شكى نيست كه اشاره است به چگونگى نجات يوسف از آن غائله هولناك و از سياق برمىآيد كه منظور از گرداندن سوء و فحشاء از يوسف، نجات يوسف است از آنچه كه همسر عزيز مىخواست و به خاطر رسيدن به آن با وى مراوده و خلوت مىكرد. و نيز برمىآيد كه مشار اليه «كذلك» همان مفادى است كه جملۀ «أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ» مشتمل بر آن است.
پس برگشت معناى «كَذلِكَ لِنَصْرِفَ» به اين میشود كه يوسف(علیه السلام) از آنجايى كه از بندگان مخلص ما بود، ما بدى و فحشاء را به وسيلۀ آنچه كه از برهان پروردگارش ديد از او بگردانديم. پس معلوم شد سببى كه خدا به وسيلۀ آن سوء و فحشاء را از يوسف گردانيد تنها ديدن برهان پروردگارش بود.
لازمه اين حرف اين است كه جزاء مقدر «لو لا» ارتكاب سوء و فحشاء باشد و لازمه اين هم اين است كه «لَوْ لا أَنْ رَأى...» قيد براى «و هَمَّ بِها» باشد، لازمه اين نيز اين است كه «هم» يوسف به او عيناً مانند «هم» او به يوسف، يعنى تصميم بر معصيت باشد. پس در نتيجه «هم» يوسف به او داخل در تحت شرط قرار مىگيرد،
و اين مىشود: اگر نبود كه يوسف برهان پروردگار خود را ديد او هم ممكن بود قصد كند.
براى اينكه كلمۀ «لو لا» هر چند ملحق به ادوات شرط است، و علماى نحو گفتهاند جايز نيست كه جزاى شرط بر خود شرط مقدم باشد، و خلاصه هر چند «لو لا» را به «ان» شرطيه قياس كردهاند و ليكن بايد دانست كه جملۀ «وَ هَمَّ بِها» جزاى «لو لا» نيست، بلكه به دليل اينكه عطف شده بر «و لَقَدْ هَمَّتْ به» و جملۀ «همت به» جملۀ «قسم خورده شده» براى «لام» قسم در «لقد» است، پس جملۀ «وَ هَمَّ بِها» نيز «قسم خورده شده» آن خواهد بود، و چون معناى جزاء را هم داشتهاند لذا جزاى او حذف شده، و مثل اين شده كه بگوييم «به خدا قسم هر آينه او را مىزنم اگر مرا بزند» و معلوم است كه به خاطر «ان» شرطيه معنى اين مىشود: «به خدا سوگند اگر مرا بزند من او را مىزنم».
پس معناى آيه اين مىشود: «به خدا قسم هر آينه همسر عزيز قصد او را كرد و به خدا قسم او هم اگر برهان پروردگار خود را نديده بود هر آينه قصد او را كرده بود و چيزى نمانده بود كه مرتكب معصيت شود». و اينكه مىگوييم «چيزى نمانده بوده» و نمىگوييم معصيت مىكرد، براى اين است كه كلمۀ «هم» به طورى كه مىگويند جز در مواردى كه مقرون به مانع است استعمال نمىشود، مانند آيۀ «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا»؛(1)و آيۀ «إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا»؛(2)و نيز مانند شعر صخر كه گفته:
اهم بامر الحزم لا استطيعه
و قد حيل بين العير و النزوان.(1)
بنا بر آنچه گفته شد اگر برهان پروردگارش را نمىديد واقع در معصيت نمىشد، بلكه تنها تصميم مىگرفت و نزديك به ارتكاب مىشد، و نزديك شدن غير از ارتكاب است، و لذا خداى تعالى به همين نكته اشاره كرده و فرموده: «لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ»؛ «تا سوء و فحشاء را از او بگردانيم.» و نفرموده: «لنصرفه عن السوء و الفحشاء؛ تا او را از سوء و فحشاء بگردانيم.»
از اينجا روشن مىشود كه مناسبتر آنست كه بگوييم منظور از «سوء» تصميم بر گناه و ميل به آن است، و منظور از «فحشاء» ارتكاب فاحشه يعنى عمل زنا است، پس يوسف(علیه السلام) نه اين كار را كرد و نه نزديكش شد، ولى اگر برهان پروردگار خود را نمىديد به انجام آن نزديك مىشد، و اين همان معنايى است كه مطالب گذشته ما و دقت در اسباب و عوامل دست به هم داده در آن حين آن را تأكيد مىكند.
اينك به رسيدگى يك يك جملات پرداخته مىگوييم: حرف «لام» در «و لَقَدْ هَمَّتْ به» براى قسم است، و معنايش اين است كه «قسم مىخورم كه به تحقيق عزيز قصد يوسف را كرد به آنچه كه از او مىخواست» و معلوم است كه قصد كردن و تصميم گرفتن وقتى است كه اراده توأم با مقدارى از عمل بوده باشد.
جملۀ «وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ» عطف است بر مدخول «لام» قسم
1) . «مىخواهم كارى كه مطابق حزم و تدبير است انجام دهم ولى نمىتوانم، آرى ميان شتر و جهيدنش حائل شده.»
كه در جمله قبلى بود، و معنايش اين ست كه «و قسم مىخورم كه اگر ديدن برهان پروردگارش نمىبود نزديك بود كه او را در آنچه كه مىخواست اجابت كند».
معناى برهان
معناى برهان و اشاره به اينكه برهانى كه ديدن آن، يوسف را از لغزش بازداشت نوعى علم شهودى بوده است كه به بندگان مخلص ارائه مىشود:
كلمۀ «برهان» به معناى سلطان است، و هر جا اطلاق شود مقصود از آن سببى است كه يقينآور باشد، چون در اين صورت برهان بر قلب آدمى سلطنت دارد، مثلاً اگر معجزه را برهان مىنامند و قرآن كريم مىفرمايد: «فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ»؛(1)و يا مىفرمايد: «يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ»؛(2)براى اينست كه معجزه يقينآور است، و اگر دليل و حجت را هم برهان ناميده و مىفرمايد: «أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»؛(3)باز براى اين است كه دليل، حجت يقينى است، كه حق را روشن ساخته و بر دلها حاكم مىشود، و جاى ترديدى باقى نمىگذارد.
و اما آن برهانى كه يوسف از پروردگار خود ديد هر چند كلام مجيد خداى تعالى كاملاً روشنش نكرده كه چه بوده، ليكن به هر حال يكى از وسائل يقين بوده كه با آن، ديگر جهل و ضلالتى باقى نمانده، كلام يوسف آنجا كه با خداى خود مناجات مىكند، دلالت بر اين معنا دارد، چون در آنجا مىگويد: «وَ إِلَّا تَصْرِفْ
عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ...»؛(1)و همين خود دليل بر اين نيز هست كه سبب مذكور از قبيل علمهاى متعارف يعنى علم به حسن و قبح و مصلحت و مفسده افعال نبوده، زيرا اينگونه علمها گاهى با ضلالت و معصيت جمع مىشود، همچنان كه از آيۀ «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ»؛(2)و آيۀ «وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ»؛(3)به خوبى استفاده مىشود.
پس يقيناً آن برهانى كه يوسف از پروردگار خود ديد، همان برهانى است كه خدا به بندگان مخلص خود نشان مىدهد و آن نوعى از علم مكشوف و يقين مشهود و ديدنى است، كه نفس آدمى با ديدن آن چنان مطيع و تسليم مىشود كه ديگر به هيچ وجه ميل به معصيت نمىكند.
«لامى» كه در جملۀ «كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ» بر سر «لنصرف» در آمده «لام» غايت و يا تعليل است، و به هر حال مال هر دو يكى است. و كلمۀ «كذلك» متعلق است به جملۀ «لنصرف» و اشاره مزبور اشاره است به رؤيت برهان رب كه قبلاً گفته بود، و كلمه سوء به معناى چيزى است كه صدورش از عبد از آن جهت كه عبد است بد باشد، و اين مطلق معصيت و يا قصد معصيت را شامل است. و كلمۀ «فحشاء» به معناى ارتكاب عمل زشتى از قبيل زنا و امثال آن است، و ما قبلاً گفتيم كه از ظاهر سياق برمىآيد كه سوء و فحشاء با زنا و قصد زنا منطبق است.
و معناى آيه اين است كه: نتيجه و يا علت اينكه او برهان رب خود را بديد اين بود كه ما فحشاء و قصد به آن را از او برگردانديم.
و يكى از اشارات لطيف كه در اين جمله، يعنى در جملۀ «لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ» به كار رفته اين است كه سوء و فحشاء را از يوسف برگردانيده، نه اينكه او را از فحشاء و قصد به آن برگردانيده باشد، چون اگر به طور دومى تعبير شده بود دلالت داشت بر اينكه در يوسف اقتضاى ارتكاب آن دو بود، و او محتاج بود كه ما او را از آن دو برگردانيم، و اين با شهادت خدا به اينكه يوسف از بندگان مخلص بود منافات دارد. آرى، بندگان مخلص آنهايند كه خداوند، خالص براى خود قرارشان داده، به طورى كه ديگر غير خدا هيچ چيز در آنان سهم ندارد، و در نتيجه غير خدا را اطاعت نمىكنند، خواه تسويل شيطان باشد و يا تزيين نفس و يا هر داعى ديگرى غير خدا.و اينكه فرمود: «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ» در مقام تعليل جملۀ «كَذلِكَ لِنَصْرِفَ...» است، و معنايش اين مىشود: ما با يوسف اين چنين معامله كرديم به خاطر اينكه او از بندگان مخلص ما بود، و ما با بندگان مخلص خود چنين معامله مىكنيم.
از آيۀ شريفه ظاهر مىشود كه ديدن برهان خدا، شأن همه بندگان مخلص خداست، و خداوند سبحان هر سوء و فحشايى را از ايشان برمىگرداند، و در نتيجه مرتكب هيچ معصيتى نمىشوند، و به خاطر آن برهانى كه خدايشان به ايشان نشان داده قصد آن را هم نمىكنند، و آن عبارت است از عصمت الهى.
و نيز برمىآيد كه اين برهان يك عامل است كه نتيجهاش علم و يقين است، اما نه از علمهاى معمول و متعارف.
اقوال بعضى از مفسرين عامه و خاصه در تفسير آيه
مفسرين عامه و خاصه در تفسير اين آيۀ شریفۀ «لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا...» اقوال مختلفى دارند كه در ذيل به برخى از آنها اشاره مىشود:
يوسف هم همان قصد را كرد، و اگر برهان پروردگار خود را نديده بود هر آينه آن گناه را مرتكب شده بود.
آن گاه يوسف را به كارهايى توصيف كردهاند كه از مقام نبوت بسيار بعيد و ساحت مقدس صديق، از آن پاك و منزه است. و آن توصيف اين است: يوسف تصميم گرفت كه با او زنا كند، نزديك هم رفت بند زير جامهها هم باز شد، و آنجايى كه يك مرد در هنگام عمل زناشويى مىنشيند نشست، در آن موقع برهان پروردگارش دستگيرش شده شهوتش را باطل و از هلاكتش برهانيد.
آن گاه در توصيف برهان و اينكه چه بوده حرفهاى مختلفى زدهاند.
مثلاً غزالى، در تفسيرى كه براى اين سوره نوشته مىگويد: در معناى اين آيه، يعنى برهان اختلاف كردهاند، كه مقصود از آن چيست؟ بعضى گفتهاند: مرغى روى
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 4، ص: 14.
شانهاش نشست و در گوشش گفت: دست نگهدار كه اگر اين كار را بكنى از درجه انبياء ساقط خواهى شد. بعضى ديگر گفتهاند: يعقوب را ديد كه در كنارى ايستاده انگشت به دندان مىگزد، و مىگويد: اى يوسف نمىبينى مرا؟ حسن بصرى گفته" برهان" اين بود كه ديد همسر عزيز نخست چادرى بر روى چيزى افكند، پرسيد چه مىكنى؟ گفت: روى بتم را مىپوشم كه مرا به چنين حالتى نبيند، يوسف گفت تو از يك سنگ و جماد بىچشم و گوش حيا مىكنى و من از خدايى كه مرا مىبيند و از پنهان و آشكارم خبر دارد حيا نكنم؟! ارباب اللسان گفته: از ضمير و سر خود صدايى شنيد كه: اى يوسف! اسم تو در ديوان انبياء نوشته شده، و تو مىخواهى كار سفيهان را بكنى. بعضى ديگر گفتهاند: كف دستى ديد كه از ديوار خارج شد و بر آن نوشته بود: «وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلًا»؛ «نزديك زنا نرويد كه فاحشه و راه بدى است». عدهاى گفتهاند: سقف خانه باز شد، و صورت زيبايى ديد كه مىگفت: اى رسول عصمت، نكن، زيرا تو معصومى. طايفهاى ديگر گفتهاند: سر خود را پايين انداخت ديد بر زمين نوشته شده: «مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ»؛ «هر كه كار بدى كند به همان كيفر داده مىشود.» بعضى ديگر گفتهاند: فرشتهاى نزدش آمد و بال خود را به پشت او كشيد، شهوتش از نوك انگشتان پايش ريخت (و رغبتش تمام شد). بعضى ديگر گفتهاند: خود عزيز را در حياط ديد كه صدا مىزند: آيا من اينجا نيستم. بعضى ديگر گفتهاند: بين او و طرفش حجابى افتاد كه يكديگر را نمىديدند. بعضى گفتهاند: دخترى از دختران بهشت را ديد و از جمال و حسن او متحير گشته، پرسيد: از كيستى؟ گفت: از كسى هستم كه در دنيا زنا نكرده باشد. و بعضى گفتهاند: مرغى از كنارش عبور كرد و بر او بانگ زد كه اى يوسف! عجله
مكن كه او براى تو حلال است و براى تو خلق شده بعضى گفتهاند: آن چاهى را ديد كه در ته آن بيچاره بود، و ديد كه فرشتهاى لب آن چاه ايستاده مىگويد: اى يوسف! آيا بيچارگى آن روزت فراموشت شده. بعضى ديگر گفتهاند: زليخا را به صورتى بسيار زشت ديد و از او فرار كرد.
بعضى گفتهاند صدايى شنيد كه مىگويد: اى يوسف به سمت راستت نگاه كن، وقتى نگاه كرد اژدهايى عظيم ديد- كه بزرگتر از آن قابل تصور نبود، و مىگفت: زناكاران فردا در شكم منند، لا جرم يوسف فرار كرد. اين بود گفتار غزالى.
افترائات ناشايسته و اتهامات قبيح
افترائات ناشايسته و اتهامات قبيحى كه در تفسير جملۀ «وَ هَمَّ بِها لَوْ لا...» در تفاسير عامه به ساحت حضرت يوسف(علیه السلام) نسبت داده شده است:
از جمله حرفهاى ديگرى هم كه زدهاند اين است كه يعقوب در برابرش مجسم شده و ضربهاى به سينهاش زد كه در يك لحظه شهوتش از سر انگشتانش بريخت. اين روايت را الدُرالمنثور از مجاهد و عكرمه و ابن جبير آورده، و به غير اين، روايات ديگرى هم آورده است.(1)جواب روايت سيوطى اين است كه علاوه بر اينكه يوسف(علیه السلام)- همانطور كه قبلاً اثبات شد- پيغمبر و داراى مقام عصمت الهى بوده و عصمت، او را از هر لغزش و گناهى حفظ مىكرد، علاوه بر اين، آن صفات بزرگى كه خداوند براى او آورده و آن اخلاص عبوديتى كه در بارهاش اثبات كرده جاى هيچ ترديدى باقى نمىگذارد كه او پاك دامنتر و بلند مرتبهتر از آن بوده كه امثال اين
1) . همان، ج 4، ص: 13.
پليديها را به وى نسبت دهند، مگر غير اين است كه خدا در بارهاش فرموده: «او از بندگان مخلص ما بود، نفس خود را به من و بندگى من اختصاص داده و من هم او را علم و حكمت دادم و تأويل احاديث آموختم» و نيز تصريح مىكند كه «او بندهاى صبور و شكور و پرهيزكار بوده به خدا خيانت نمىكرده، ظالم و جاهل نبوده، از نيكوكاران بوده به حدى كه خداوند او را ملحق به پدر و جدش كرده است».
و چگونه چنين مقاماتى رفيع و درجاتى عالى جز براى انسانى كه صاحب و جدان پاك و منزه در اركان، و صالح در اعمال و مستقيم در احوال ميسر مىشود؟ و اما كسى كه به سوى معصيت گرايش يافته و بر انجام آن تصميم هم مىگيرد آنهم معصيتى كه در دين خدا بدترين گناهان شمرده شده، يعنى زناى با زن شوهردار، و خيانت به كسى كه مدتها بالاترين خدمت و احسان به او و به عرض او كرده، و حتى بند زير جامه خود را هم باز نموده و در جايى از آن زن نشسته كه شوهران با زنان خود مىنشينند، آن وقت آياتى يكى پس از ديگرى از طرف خدا ببيند و منصرف نشود، و نداهايى يكى پس از ديگرى بشنود و باز حيا نكند و دست برندارد، تا آنجا كه به سينهاش بزنند و شهوتش از نوك انگشتانش بريزد، و اژدهايى كه بزرگتر از آن تصور نشود ببيند و از ترس پا به فرار بگذارد، چنين كسى جا دارد كه اصولاً اسم انسان را از رويش بردارند، نه اينكه علاوه بر انسان شمردنش او را بر اريكه نبوت و رسالت هم بنشانند، و خداوند او را امين بر وحى خود نموده، كليد دين خود را به دست او بسپارد و علم و حكمت خود را به او اختصاص دهد و به امثال ابراهيم خليل ملحق سازد.
ولى از كسانى كه زير بار اينگونه حرفهاى گوناگون و جعليات يهوديان و
هر روايت ساختگى مىروند هيچ بعيد نيست، زيرا همينهايند كه به خاطر يك مشت روايات مجهول الهويه جد يوسف ابراهيم خليل و همسرش ساره را متهم مىكنند. آرى، اين چنين كسانى باكى ندارند از اينكه فرزند ابراهيم يعنى يوسف را در باره همسر عزيز متهم سازند.
زمخشرى در كشاف گفته: «هم» يوسف را چنين تفسير كردهاند كه: يوسف بند شلوار زليخا را باز كرد، و خود به حالت مردى كه مىخواهد جماع كند درآمد. و نيز تفسير كردهاند كه يوسف بند شلوار خود را باز كرد و در ميان پاهاى زليخا در حالتى كه طاق و از خوابيده بود، بنشست. و «برهان" را چنين تفسير كردهاند كه: آوازى شنيد كه زنهار! اى يوسف و زنهار اى زليخا!، ولى يوسف گوش به اين صدا نداد، دوباره شنيد، و باز توجهى نكرد، بار سوم شنيد كه دور شو از زليخا، باز در دلش مؤثر نشد تا آنكه يعقوب در نظرش مجسم شد كه داشت سر انگشت خود را مىگزيد. و بعضى گفتهاند كه يعقوب دست به سينه يوسف زد و در نتيجه شهوتش از نوك انگشتانش بريخت.
و نيز از حرفهاى ياوهاى كه زدهاند اين است كه: تمامى فرزندان يعقوب هر كدام صاحب دوازده پسر شدند مگر يوسف كه صاحب يازده فرزند شد به خاطر اينكه در آن روز كه قصد زليخا را كرد شهوتش ناقص شد.
و نيز گفتهاند كه: صيحهاى بلند شد كه اى يوسف! مانند پرندهاى مباش كه پر و بال دارد، ولى اگر زنا كند پر و بالش مىريزد. و نيز گفتهاند: كف دستى بين يوسف و زليخا نمايان شد كه نه بازو داشت و نه مچ، و در آن نوشته بود: «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ كِراماً كاتِبِينَ»؛ «بر شما نگهبانانى موكلند بزرگوار و نويسنده» و با
آنكه آن را ديد منصرف نشد، دوباره در آن خواند كه نوشته: «وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلًا»؛ «به زنا نزديك نشويد كه عملى زشت و روشى قبيح است»، باز هم دست برنداشت، آن گاه ديد كه در آننوشته: «وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ»؛ «بترسيد از روزى كه در آن روز به سوى خدا بازمىگرديد»، باز هم متنبه نشد، ناگزير خدا به جبرئيل فرمود: بنده مرا قبل از اينكه به خطا آلوده گردد درياب. جبرئيل پايين آمد و به يوسف گفت: اى يوسف آيا عمل سفيهان را انجام مىدهى با اينكه نام تو در ديوان انبياء نوشته شده است؟
بعضى ديگر گفتهاند: تمثال عزيز را در برابر خود ديد. بعضى گفتهاند: زليخا در اين بين ناگهان برخاست و پارچهاى به روى بت خود انداخت و گفت: شرم مىدارم از اينكه بت من مرا به اين حال ببيند، يوسف هم برخاست و گفت كه تو از سنگى كه نه مىبيند و نه مىشنود شرم مىكنى آن وقت من از خداى سميع، بصير و داناى به اسرار دلها شرم نداشته باشم؟! اين روايات و نظائرش رواياتى است كه حشويه و جبريه كه دينى جز دروغ بستن به خدا و انبيايش ندارند جعل نموده، و يا دنبالش را گرفتهاند، و اهل عدل و توحيد بحمد اللَّه عقايدى كه بتوان بدان خرده گرفت، ندارند.
آرى، اگر از يوسف كوچكترين لغزشى سرزده بود قرآن كريم از آن خبر مىداد و از توبه و استغفارش يادى مىكرد، همچنان كه لغزش آدم و داوود و نوح و ايوب و ذى النون و توبه و استغفار ايشان را نقل كرده. در باره يوسف(علیه السلام) مىبينيم كه جز ثنا و مدح چيزى نگفته، و در مقام ثنايش او را مخلص خوانده.
پس به طور قطع مىفهميم كه يوسف در اين مقام و موقف بس خطرناك و
باريك، ثبات قدم را از دست نداده، و با نفس خود مجاهدتى كرده كه جز از صاحبان قوت و عزم ساخته نيست كه در چنين موقعى رعايت دليل حرمت و قبح را بكنند، تا آنجا كه از ناحيه خداى عالم مستحق ثنا گشته، هم در كتب اولين (عهدين) و هم در قرآن كه بر ساير كتب آسمانى حجت بوده و مصدق آنهاست به نيكى ياد شده، تا آنجا كه در قرآن كريم سورهاى تمام را به او و نقل داستان او اختصاص داده و به غير داستان او چيزى نياورده، باشد كه ياد خير او را در آيندگان زنده بدارد همچنان كه در باره جدش ابراهيم همين رفتار را نموده، تا صلحاى بشر تا آخر دهر در عفت نفس و پاكدامنى و استوارى در لغزشگاهها به وى اقتداء كنند.
پس بايد گفت خدا عذاب كند آن دسته از عالمنمايانى را كه در كتابهاى خود چيزهايى مىنويسند كه برگشتش به اين شود كه آن يوسفى كه خداى تعالى سورهاى كامل به عنوان «احسن القصص" در قرآن عربى مبين در حقش نازل كرده تا مردم به وى اقتداء كنند همان پيغمبرى است كه ميان دو پاى يك زن زانيه نشست و بند جامه خود را باز كرد تا با او زنا كند، مردم بايد به چنين پيغمبرى اقتدا كنند، و اگر در چنين حالى پروردگارشان مكرر از اين عمل نهيشان كرد مانند يوسف گوش به هاتف غيبى نداده سرگرم كار خود باشند، و اگر هاتف غيبى سه نوبت، آيات زاجره بر ايشان بخواند، و آن توبيخها و تهديدهاى شديد را بنمايد، و حتى اگر ايشان را به مرغى تشبيه كند كه با غير همسر خود درآميخته و پرش ريخته و بىپر در آشيانهاش افتاده باز هم گوش ندهند و همچنان زناكارى را ادامه دهند تا آنكه جبرئيل نازل شود و ايشان را به جبر از فاحشهاى كه به حالت طاق و از برهنه افتاده جدا كند. راستى اگر بىشرمترين فواحش و زناكاران و دريدهچشمترين و بىآبروترين آنان در
حال زنا به كمترين برخوردى از برخوردهايى كه براى يوسف نقل كردهاند برخورد كند، قطعاً نبضش از حركت مىماند و اعضايش خشك مىشود، پس اين يوسف چقدر مىبايستى بىشرم و گمراه باشد كه با آن همه برخورد همچنان به كار زشت و نامشروع خود سرگرم باشد.(1)
در مذمت صاحبان اين قول چه خوب گفتهاند بعضى از مفسرين كه: اين طايفه يوسف(علیه السلام) را در اين واقعه متهم كردهاند با اينكه هر كس كمترين ارتباطى با يوسف داشته بر برائت و پاكى او شهادت داده از خدا گرفته تا خود زليخا، اما خداى تعالى فرموده: «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ» و شاهدى كه اهل خانه عزيز بوده گفته: «إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ» - تا آخر دو آيه- و اما عزيز گناه را به گردن همسرش انداخته و گفته: «إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ» و خود زليخا گفته: «الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ»، زنان اشرافى مصر گفتهاند: «حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ»، يوسف كه خدا او را راستگو خوانده خودش اين تهمتها را از خود دفع كرده و گفته: «أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ».
علت وقوع این افترائات
حال با اينكه همه نامبردگان به طهارت دامن يوسف گواهى دادهاند چرا عدهاى سبك مغز اين حرفها را از خود درست مىكنند، و دست به دست مىگردانند؟ جهت عمده آنها دو چيز است:1. افراط در پذيرش و تسليم در برابر هر چه كه حديث نام دارد، يكى از دو علت وقوع در اين افترائات مىباشد؛
1) . زمخشری، محمود بن عمر، تفسیر كشاف، ج 2، ص: 457.
يكى از افراطشان در پذيرفتن و تسليم در برابر هر حرفى كه اسم حديث و روايت داشته باشد، و لو هر چه باشد. اينها آن چنان نسبت به حديث ركون و خضوع دارند كه حتى اگر بر خلاف صريح عقل و صريح قرآن هم باشد قبولش نموده احترامش مىگذارند، و يهوديان هم وقتى اينها را ديدند، مشتى كفريات مخالف عقل و دين را به صورت روايات در دست و دهان آنان انداخته و به كلى حق و حقيقت را از يادشان بردند اذهانشان را از معارف حقيقى منصرف نمودند.
به طورى كه مىبينيد كه براى معارف دين جز حس هيچ اصل ثابتى قائل نبوده و براى مقامات معنوى انسانى از قبيل نبوت و ولايت و عصمت و اخلاص، هيچ پايه و اصلى جز وضع و اعتبار نمىشناسند، و با آنها معامله اوهام دائر در مجتمع اعتبارى انسانى كردهاند كهجز قرار داد و نامگذارى، حقيقت ديگرى كه بدان متكى باشد ندارند.
در نتيجه نفوس انبياء كرام را با ساير نفوس عوام كه چون، اسباب بازى ملعبه هوى و هوسها قرار مىگيرد و به خساست و جهالت مىكشاند قياس نمودهاند، غافل از اينكه ميان اين دو، از زمين تا آسمان فرق است. از افراد برگزيده بشر كه بگذريم بقيه مردم نهايت درجه تكامل نفسشان تنها اين مقدار است كه به مرحله تقوا برسند آنهم به اميد ثواب و ترس از عقاب كه اگر در پارهاى از موارد آدمى را به حقيقت برساند، در بسيارى از موارد به خطا مىاندازد.
و اگر در يك مورد يا در مواردى با گناه مواجه شود و مرتكب نگردد مىگويند عصمت الهى شاملش گرديده، آن وقت عصمت را به قوهاى معنا مىكنند كه ميان آدمى و گناه حائل مىشود، و وقتى اثر خود را مىبخشد كه ساير قواى آدمى
را كه انسان مجهز به آن است باطل كند (مثلاً شهوتش از نوك انگشتانش بريزد) و خلاصه آدمى را ناچار و مضطر به كار نيك و يا ترك گناه نمايد، غافل از اينكه معناى عصمت اين نيست و چنين عصمتى، بارك اللَّه ندارد.
آرى، فعلى كه انسان از روى جبر و اضطرار انجام دهد نه حسن دارد، نه جمال، و نه ثواب.
و بنا بر اين نظريه، جملۀ «وَ هَمَّ بِها» يك جمله تام و غير مربوط به «لو لا» خواهد بود، و در نتيجه جزاى «لو لا» در تقدير گرفته مىشود و آن اين است كه «او قصد مىكرد» و يا نظير آن و به عربى تقديرش چنين مىشود: «و لقد همت به زليخا و هم بها يوسف لو لا ان را برهان ربه يفعل» يعنى «زليخا قصد او را كرد، و يوسف قصد زليخا را كرد، اگر برهان پرودگار خود را نديده بود مرتكب مىشد» و بنا بر اين معنا، همه آن خرافات قابل قبول مىشود(1)
ص: 116 و 117.
.و ليكن خواننده عزيز در سابق فهميد كه اين نظريه باطل است، و هر دو جمله يعنى «لَقَدْ هَمَّتْ به» و جملۀ «وَ هَمَّ بِها» دو جمله قسم و سوگند هستند، و جزاى «لو لا» كه در معناى جمله دومى است حذف شده، زيرا با بودن جمله دومى حاجتى به ذكر آن نبوده. پس تقدير كلام اينست: «اقسم لقد همت به و اقسم لو لا أن را برهان ربه لهم بها؛ سوگند كه زليخا قصد او را كرد و سوگند كه اگر يوسف برهان
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 18،
پروردگار خود را نديده بود او هم قصد زليخا را مىكرد». نظير اينكه مىگوييم «به خدا سوگند هر آينه او را مىزنم اگر مرا بزند». علاوه، اگر معنايش آن بود كه ايشان در تقدير گرفتند جا داشت آيۀ شريفه چنين باشد: «و لقد همت به و هم بها و لو لا ان راى برهان ربه؛ زليخا قصد يوسف را كرد، و يوسف قصد زليخا را كرد، و اگر برهان پروردگار خود را نديده بود مرتكب مىشد». در حالى كه هيچ وجهى براى فصل (بدون واو) به نظر نمىرسد، و سياق اجازه آن را نمىدهد.
سخن «زمخشرى» در توضيح و توجيه جملۀ «وَ هَمَّ بِها لَوْ لا...» و اشكال آن
از جمله اقوالى كه در آيه گفتهاند اين است: مراد از «هم بها» قصد كردن يوسف(علیه السلام) به ميل طبعى و تحريك شدن شهوت غريزى است. در كشاف گفته: اگر بگويى چگونه ممكن است پيغمبرى قصد زليخا را بكند كه باوى به معصيت درآميزد؟ در جواب مىگويم: نفس يوسف با ديدن آن وضع كه عقل و اراده هر بيننده را از بين مىبرد تنها متمايل شد كه با او مخالطت كند، و شهوت جوانيش تحريك شد به حدى كه او را به صورت كسى در آورد كه تصميم دارد عمل را انجام دهد، و خلاصه به حالتى درآورد شبيه حالت زليخا، ولى يوسف با نگريستن به برهان پروردگارش شدت آن تحريك را شكست و اين برهان همان ميثاقى است كه مكلفين را وادار به ترك محرمات مىكند.
آن گاه اضافه مىكند: و اگر اين ميل شديد كه به خاطر شدتش «هم» ناميده شده در كار نبود صاحبش به خاطر اينكه آن را به كار نبسته اين همه مدح نمىشد، چون بزرگى صبر در برابر ابتلاء به قدر بزرگى آن ابتلاء است، هر قدر ابتلاء سختتر باشد، صابر در برابر آن مستحق مدح بيشترى مىشود، و اگر «هم» يوسف مانند
«هم» زليخا توأم با تصميم بود خداوند تا اين پايه او را مدح نمىكرد كه از مخلصينش بخواند.
ممكن هم هست بگوييم معناى «وَ هَمَّ بِها» اين است كه نزديك بود قصد او را كند همچنان كه در محاورات خود مىگوييم «اگر ترس از خدا نبود مىكشتمش» يعنى نزديك بود او را بكشم، كأنه دست به كار كشتنش شدم، ولى نكشتم.
سپس اضافه كرده كه: اگر بگويى چرا جواب «لو لا» حذف شد تا جملۀ «هم بها» بر آن دلالت كند؟ و چرا خود آن را جواب مقدم نگرفتى؟ در جواب مىگويم: براى اينكه جواب «لو لا» مقدم بر آن نمىآيد، براى اينكه «لو لا» هم حكم شرط را دارد، و شرط هميشه بايد در صدر كلام واقع شود، چون حرف شرط و دو جمله شرط و جزا حكم يك كلمه را دارند، و معقول نيست بعضى از يك كلمه بر بعضى ديگر مقدم شود، ولى مىشود بعضى از آن را به كلى حذف كرد، البته در صورتى كه دليلى بر محذوف دلالت كند.
حال اگر بگويى چرا جملۀ «وَ هَمَّ بِها» را به تنهايى متعلق «لو لا» گرفتى، و چرا هر دو را متعلق آن نگرفتى و اتفاقا «هم؛ قصد كردن» معنايى است كه هميشه با معانى سر و كار دارد نه با جواهر، و ناگزير در آيۀ شريفه بايستى از مقوله معانى چيزى نظير مخالطت در تقدير بگيريم كه «هم» متعلق به آن شود نه به خود زليخا و يا يوسف كه از مقوله جوهرند، و چون مخالطت همواره دو طرف مىخواهد پس گويا معناى آيه اين مىشود: «يوسف و زليخا تصميم به مخالطت گرفتند اگر مانعى يكى از آن دو را جلوگير نمىشد».
در جواب مىگويم: آنچه گفتى درست است و ليكن خداى سبحان در كلام
خود دو تا «هم» آورده، و جداى از هم فرموده: «همت به» و «هم بها» و ما نمىتوانيم از اين تكرار چشم بپوشيم، و اگر چشمپوشى كنيم در حقيقت يكى را لغو دانستهايم، پس به خاطر اينكه كلام خدا لغو نشود ناگزيريم تقدير آن را چنين فرض كنيم: «و لقد همت بمخالطته و هم بمخالطتها».
علاوه بر اين، مقصود از مخالطت آن دو يك چيز است كه بايد هر دو به آن رضايت دهند كه اگر يكى امتناع بورزد آن غرض حاصل نمىشود، و آن اطفاء شهوت زليخا به وسيلۀ يوسف و اطفاء شهوت يوسف به وسيلۀ زليخا است، و با ديدن برهان خدايى و كنار كشيدن يوسف قهراً تنها جملۀ «هم بها» متعلق «لو لا» قرار مىگيرد.(1)
ص: 456 و 457.
بيضاوى در تفسير خود گفتههاى زمخشرى را بدينگونه خلاصه مىكند كه: منظور از «هم» يوسف، ميل طبيعى و كشمكش شهوت است نه قصد اختيارى، و كشمكش شهوت امرى غير اختيارى است كه تحت تكليف قرار نمىگيرد، و كسى سزاوار مدح و اجر جزيل خدايى است كه وقتى به طور قهر شهوتش تحريك گردد خود را از عمل نگهدارد. پس معناى «وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى» اين است كه: بىاختيار تحريك شد و اگر برهان خدا را نديده بود مرتكب مىشد، و يا مشرف بر ارتكاب بود، مانند اينكه گفته شود «مىكشتم او را اگر از خدا نترسيده بودم.»(2)
بیان صاحب تفسیر شریف «مجمعالبيان» در اين زمينه و ايراد وارد بر آن
و اين گفتار را بعضى اينگونه رد كردهاند كه: مخالف معنايى است كه
لغت براى «هم» تعيين كرده، چون معناى لغوى «هم» قصد به انجام فعل است با مقارنتش به پارهاى اعمال كه كشف كند از اينكه ديگر مىخواهى فعل مورد نظر را انجام دهى. و يا عبارت است از قصد فعل به اضافه انجام بعضى از مقدمات آن، مثل اينكه كسى مىخواهد مردى را بزند، اول برمىخيزد و به سوى او مىرود، و اما صرف ميل به زدن و يا ميل به زنا و صرف تحريك شدن شهوت و جلو آن را گرفتن، در لغت «هم» گفته نمىشود، بعلاوه «هم» بهسوى گناه به معناى لغويش، خود عمل زشتى است كه از يك پيغمبر بزرگوار سرنمىزند و نبايد بزند، و اگر صرف طبيعت مذموم نبود و صدورش هم از پيغمبران زشت نبود ليكن صرف تحريك طبيعى را «هم» نمىگويند.
اين جواب، پاسخ يك قسمت از گفته زمخشرى و بيضاوى مىشود كه گفتند مراد از «هم» ميل طبيعى است و كشمكش شهوت است، ولى اينكه گفت: «و يا مشرف بر ارتكاب بود» بىجواب ماند، زيرا اين حرف خود قول مستقلى است در معناى آيه، و آن اين است كه بگوييم ميان «هم» زليخا و «هم» يوسف فرق است، مقصود از «هم» زليخا قصد عمدى به مخالطت و آميزش است، ولى مقصود از «هم» يوسف اينست كه وى نزديك بود قصد كند، ولى قصد نكرد، به قرينه اينكه مىبينيم خداوند متعال يوسف را مدح بليغى نموده و اگر او قصد عمدى به معصيت و آميزش با زنى اجنبى- كه خود بدترين گناه است- كرده بود، ديگر خداوند او را اصلاً مدح نمىكرد تا چه رسد به اين نحو مدح. از اينجا معلوم مىشود كه منظور از «هم» يوسف، اشراف يوسف بود يعنى نزديك بود كه «هم» بر عمل كند.
جواب اين توجيه هم اين است كه: اگر كلمۀ «هم» را به «نزديك شدن به هم» معنا كنيم معنايى است مجازى كه هيچ وقت نبايد لفظ را بر آن حمل كرد مگر در جايى كه نتوانيم بر معناى حقيقى حمل كنيم. و ما قبلاً اثبات كرديم كه ممكنست جملۀ «هم بها" را به همان معناى حقيقيش حمل كرد و اشكالى هم وارد نشود.
علاوه بر اين، آن معنايى كه براى ديدن برهان پروردگار كردهاند كه منظور از آن مراجعه به حجت عقلى است كه خود حاكم است بر اينكه بر هر كسى واجب است كه از نواهى شرعى و محرمات الهى پرهيز نمايد، معناى بعيدى است از لفظ رؤيت، چون اين لفظ استعمال نمىشود مگر در ديد حسى، و يا مشاهده قلبى كه خود به منزلۀ همان ديدن به چشم و، بلكه روشنتر از آنست، و اما صرف تفكر عقلى به هيچ وجه رؤيت ناميده نمىشود.
از ديگر اقوال در آيه اينست كه منظور از «هم» يوسف و «هم» زليخا يك معنا نيست، بلكه دو معناى مختلف است، زيرا «هم» زليخا عبارت از قصد به مخالطت بود، ولى «هم» يوسف اين بود كه او را به عنوان دفاع از خود كتك بزند، و دليل بر اين اختلاف دو «هم»، شهادت خداى تعالى است كه مىفرمايد: او از بندگان مخلص ما بود، و از سوى ديگر حجت عقلى قائم است بر اينكه انبياء، معصوم از گناهند، پس قطعا «هم» يوسف «هم» بر گناه نبوده.
در مجمعالبيان مىگويد: در ظاهر آيه «هم» به چيزى تعلق گرفته كه به طور حقيقت مورد قصد و عزم تعلق نمىگيرد، زيرا فرموده: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ»؛ (به يوسف) «وَ هَمَّ بِها»؛ (به زليخا) و «هم» يوسف را متعلق به زليخا و «هم» زليخا را متعلق به يوسف گرفته و معقول نيست كه ذات آن دو مورد اراده و عزم قرار گيرد،
چون معقول نيست ذات چيزى مورد اراده و عزم قرار گيرد. بنا بر اين اگر «هم» در آيه را حمل بر عزم كنيم بايد چيزى محذوف در تقدير بگيريم، كه عزم و تصميم بدان تعلق بگيرد. و ممكن است «هم» و عزم يوسف را متعلق به امر محذوفى بگيريم كه با ساحت قدس نبوتش سازگار باشد، مانند زدن زليخا و از خود دفاع كردن، پس كأنه گفته مىشود: «زليخا بر فحشا و گناه تصميم گرفت، و خواست تا يوسف با وى درآميزد، يوسف هم تصميم گرفت از خود دفاع نموده، او را بزند» همچنان كه گفته مىشود: «تصميم فلانى را گرفتم، يا برايش خيالى دارم» يعنى بنا دارم او را بزنم و يا مكروهى بر او وارد سازم.
و بنا بر اين، معناى رؤيت برهان آن است كه خداوند به او برهانى نشان داد كه اگر بر آنچه تصميم گرفته اقدام كند، خانواده زليخا او را هلاك نموده به قتل مىرسانند. و يا اين خيانت و فضيحت را به گردن او انداخته، وانمود مىكند كه يوسف به من درآويخت و خواستم امتناع بورزم مرا كتك زد، خداوند بدين وسيله خبر مىدهد كه سوء فحشاء را كه همان قتل و گمان بد باشد از او بگردانيد.
و تقدير آيه چنين است: اگر برهان پروردگار خود را نديده بود اين كار (زدن) را مىكرد.
و جواب «لو لا» (اين كار را مىكرد) حذف شده، همچنان كه در آيۀ «وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللَّهَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ» حذف شده.(1)
و جوابش اين است كه اين حرف عيبى ندارد، جز اينكه مبنى بر اختلاف داشتن دو" هم» است، و اختلاف معناى آن دو خلاف ظاهر است، و خلاف ظاهر را در جايى بايد گفت كه
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص: 224.
نشود كلام را بر ظاهرش حمل كرد، و ما در سابق طورى معنا كرديم كه هر دو كلمۀ «هم» به يك معنا تفسير شد.علاوه بر اين، لازمه اين حرف كه منظور از برهان چيزى باشد كه به يوسف بفهماند كه اگر زليخا را بزنى هم تو را مىكشند و هم رسوايت مىكنند و منظور از «سوء» كشتن و منظور از «فحشاء» تهمت زدن باشد، معنايى است كه به طور قطع خلاف آن چيزيست كه از سياق آيه استفاده مىشود.
و اما اينكه در مجمعالبيان گفته: نمىتوانيم هر دو «هم» را با هم به معناى مخالطت بگيريم و خلاصهاش اينكه «هم» انسان به كسى تعلق مىگيرد كه آن كس براى صاحب «هم» در آنچه كه مىخواهد منقاد و رام نباشد، و وقتى فرض شود كه يكى از دو طرف، معناى «هم» در بارهاش تحقق يافت ديگر معنا ندارد از آن طرف ديگر نيز «همى» تحقق پذيرد، چون معقول نيست كه اراده من به كسى تعلق بگيرد كه او خودش مرا اراده كرده، و طلب من متوجه كسى شود كه خود طالب من است، و تحريك من به كسى تعلق بگيرد كه او خود در صدد تحريك من است.
و اين حرف صحيح نيست، زيرا ممكن است از دو طرف مشاجره، معناى «هم» تحقق بيابد. البته در صورتى كه يك دفعه و بدون پس و پيش باشد، و يا عنايت زائدهاى در كار بيايد، مانند دو نفر كه مىخواهند به هم نزديك و با هم جمع شوند، گاهى يكى از آن دو مىايستد، ديگرى نزديكش مىرود، و گاهى هر دو با هم و به سوى هم حركت مىكنند، و به هم نزديك مىشوند، و نيز دو جسمى كه با مغناطيس مىخواهند يكديگر را جذب كنند و متصل شوند گاهى يكى جذب
مىكند و ديگرى جذب به سوى آن مىشود، و گاهى يكديگر را جذب مىكنند، و به هم مىچسبند.
بیان صاحب تفسیر «المنار» در اين مورد و جواب آن
قول ديگر در تفسير آيه مورد بحث، گفتار صاحب المنار است: منظور از «هم» در هر دو مورد «هم» به زدن و دفاع است، چون وقتى زليخا با يوسف مراوده كرد و يوسف زير بار نرفت، عصبانى شد و در صدد انتقام برآمد، و در دلش حالتى آميخته از عشق و خشم و تأسف پيدا شد و تصميم گرفت يوسف را به جرم تمردش كتك كارى كند، يوسف هم وقتى ديد پاى كتك به ميان آمده، آماده شد كه از خود دفاع كند، و اگر دست زليخا به او برسد، او هم بىدرنگ بزند.
و ليكن از آنجايى كه اين عمل به ضرر يوسف تمام مىشد-، زيرا اين احتمال كه او زليخا را تعقيب كرده در ذهن مردم جاى مىگرفت، و يوسف متهم مىشد- و به همين جهت خداوند به فضل خود برهانى را به او نشان داد، و به او الهام كرد كه براى دفاع از خود فرار را انتخاب كند، يوسف هم به طرف در اتاق دويد تا در را باز كرده بگريزد، ولى زليخا هم از عقب او را دنبال كرد، تا اينكه پشت در به او رسيد.
و به هيچ وجه نمىشود كلمۀ «هم» را، به «هم» در عمل نامشروع يعنى مخالطت معنا كرد. اما اينكه در جملۀ «لَقَدْ هَمَّتْ به» نمىشود براى اينكه:
اولاً «هم» هيچ وقت تحقق پيدا نمىكند، مگر براى عملى كه «هم» كننده مىخواهد انجام دهد، و عمل نامشروع زنا از كارهاى زنان نيست تا بگوييم زليخا
(براى اين عمل «هم» نمود)، بلكه بهره زن از اين عمل، پذيرفتن و قبول آن است از كسى كه طالب است.
و ثانياً يوسف از همسر عزيز اين عمل را نخواسته بود تا صحيح باشد كه ما قبول آن را از ناحيه زليخا «هم» بدانيم، زيرا نص آياتى كه گذشت و صريح آياتى كه مىآيد اين است كه يوسف مبرا و منزه از اين عمل و حتى از مقدمات و وسائل آن بود.
و ثالثاً به فرضى كه چنين چيزى اتفاق افتاده بود جا داشت در تعبير از آن بفرمايد: «و لقد هم بها و همت به»، زيرا اول بايد حال يوسف را كه تقاضا كننده است نقل كند، و بعد عكس العمل زليخا را حكايت نمايد، چون «هم» يوسف به حسب طبع و وضع مقدم است، زيرا بايد طبعاً او اول پيشنهادى كند و «هم» حقيقى نيز «هم» اوست نه «هم» زليخا.
و رابعا اينكه از داستان يوسف و زليخا اين معنا معلوم شده كه اين زن بر آنچه از يوسف مىخواست عازم و جازم و مصر بوده، و كمترين ترديدى نداشته، مانعى هم كه باعث تردد وى شود تصور نمىرفته. بنا بر اين، به هيچ وجه صحيح نيست بگوييم زليخا براى انجام زنا «هم» و قصد يوسف را كرده، حتى در صورتى كه از باب جدل فرض كنيم كه «هم» او به خاطر قبول درخواست يوسف و تسليم در برابر خواسته او بوده، زيرا كلمۀ «هم» به معناى تصميم در مقدمات فعلى است كه با ترديد انجام شود و زليخا در خواسته خود ترديدى نداشت، به خلاف اينكه «هم» زليخا را به قصد زدن يوسف معنا كنيم كه در اين صورت با آسانترين فرض
مىتوان «هم» او را توجيه نمود.(1)
ص: 284 و 286.
اين بود خلاصه آنچه كه صاحب المنار در تفسير آيه مورد بحث ايراد كرده، و جوابش اين است كه اين قول از جهت معنا كردن «هم» با قول سوم يكى است و همه اشكالاتى كه بر آن قول وارد كرديم بر اين نيز وارد است، به اضافه اشكالى كه تنها بر اين قول وارد مىشود، و آن اين است كه «هم» زليخا به معناى قصد زدن يوسف باشد. هيچ دليلى ندارد، و صرف اينكه در پارهاى از داستانهاى مشابه اين داستان اتفاق افتاده كه زن به مردى كه با او دست نمىدهد پرخاش كرده و حالتى آميخته از عشق و غضب به او دست داده دليل نيست بر اينكه در زليخا هم چنين حالتى دست داده باشد، و ما بدون هيچ قرينهاى كلام خدا را بر آن حمل كنيم.
و اما اينكه گفت: «به هيچ وجه نمىشود كلمۀ «هم» را در عمل نامشروع مخالطت معنا كرد» و بر آن چهار دليل اقامه نمود، همه پوچ و بىاعتبار است، زيرا اين معنا كاملاً روشن است كه تقاضاى مخالطت از ناحيه زليخا مقدماتى از حركات و سكنات داشته. آرى، شأن هر زنى در اينگونه موارد فعل است به انفعال، و عكس العملى نشان دادن است نه صرف قبول اينگونه صحنهها هر زنى را به اعمالى (از قبيل ناز و كرشمه و در آغوش كشيدن و امثال آن) وا مىدارد، و اگر زليخا تنها يوسف را در آغوش كشيده باشد كه بدينوسيله آتش غريزه جنسى او را تحريك و شعلهور سازد در نتيجه مجبور به اجابت خود نمايد همين مقدار كافى است كه بگوييم «زليخا همت بيوسف؛ زليخا قصد مخالطت با يوسف را كرد»، و بدين قصد برخاست، و حتما لازم نيست كه «هم» او را به قصد (زنا) معنا كنيم كه كار يوسف
1) . رضا، محمد رشید، المنار، ج 12،
است و از ناحيه زليخا تنها تسليم و قبول است، تا نتوانيم بگوييم صرف تسليم نيز در لغت «هم» هست.
و اما اينكه در آخر گفت: «از داستان يوسف و زليخا اين معنا معلوم شده كه اين زن بر آنچه از يوسف مىخواسته عازم و جازم و مصر بوده و كمترين ترديدى نداشته، بنا بر اين صحيح نيست بگوييم مقصود از «هم» زليخا جمع شدن با يوسف است چون با استنكاف يوسف چطور ممكن است زليخا جازم شود" اين نيز صحيح نيست، زيرا هر كسى در هر چيز كه جازم مىشود از ناحيه خود جازم مىشود، حال اگر شرايط ديگر هم مساعدت كرد به آرزوى خود مىرسد و گرنه، خير. زليخا هم نسبت به اراده خود (كام گرفتن از يوسف) جازم بود، نه بر اينكه اين عمل تحقق پيدا كند هر چند كه يوسف زير بار هم نرود. البته نسبت به اين معنا جازم نبود و نمىتوانست جازم باشد، چگونه ممكن بود، با اينكه مىديد كه يوسف امتناع دارد و حاضر نيست با او درآميزد. آرى او بر اراده خود جازم بود، نه بر اينكه يوسف هم اجابتش مىكند و در برابر خواستهاش تسليم مىشود، و اين خيلى روشن است.
قول ديگر اين است كه كلام را حمل بر تقديم و تاخير كرده و گفتهاند: تقدير آيه چنين است: «و لقد همت به و لو لا ان را برهان ربه لهم بها؛ زليخا قصد يوسف را كرد و اگر يوسف برهان پروردگار خود را نديده بود او هم قصد وى را كرده بود»، ولى چون برهان پروردگار خود را ديد قصد نكرد، مثل اينكه مىگويند: «تو هلاك شده بودى اگر من برايت تدارك نديده بودم» و يا «تو كشته شده بودى اگر من به دادت نرسيده بودم» و معناى اين كلام است كه: «اگر من برايت تدارك نديده بودم هلاك
شده بودى» و «اگر من به دادت نرسيده بودم كشته شده بودى» هر چند الآن كه اين كلام را مىگوييم كشته شدنى اتفاق نيفتاده.
و نيز مانند قول شاعر كه مىگويد:
فلا تدعنى قومى ليوم كريهة
لئن لم اعجل ضربة أو اعجل(1)
و نيز مانند آيه قرآن كه مىفرمايد: «إِنْ كادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى قلبها».
صاحب مجمعالبيان اين قول را به ابىمسلم مفسر نسبت داده.(2)
ص: 234 و 235.
اشكال اين قول اين است كه اگر مقصود از اين حرف همان حرفى باشد كه بعضى از مفسرين گفتهاند كه در آيات قرآنى تقديم و تاخيرى رخ داده، مقصود آنان در جايى است كه جملههاى متعددى باشد كه طبعاً بعضى بر بعضى مقدم باشد، و در قرآن مؤخر ذكر شده باشد، ولى از به همخوردگى نظم طبيعى آنها اختلافى در معنا پديد نيايد، مثل جاهايى كه در مقام شمردن چند چيز است، كه طبعاً يكى جلوتر از ديگرى بوده، ولى در قرآن عقبتر ذكر شده، چون عنايتى به رعايت نظم در كار نبوده، همچنان كه در مثل آيۀ «وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَيَعْقُوبَ»؛(3)كه تقدير آن چنين بوده: «همسرش ايستاده بود پس ما او را بشارت داديم به فلان و فلان پس او خنديد».
1) . «من در جنگ بر دشمن پيشدستى مىكنم و نمىگذارم دشمن بر من پيشدستى كند و اگر چنين نكردم قوم من ديگر مرا براى روز جنگ نخوانند. شاهد در اينست كه جملۀ «و اگر چنين نكردم...» كه بر جزاى شرط دلالت دارد مقدم بر شرط شده.
2) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 5،
3) . «همسرش ايستاده بود پس بخنديد پس ما او را بشارت داديم به (تولد) اسحاق و پشت سر اسحاق يعقوب.» (هود / 71)
و تقديم و تاخير در آيه مورد بحث اينطور نيست، زيرا با تقديم و تاخير جملات معنا مختلف مىشود، چون اگر «هم» يوسف را جلوتر فرض كنيم در اين صورت همى مطلق و غير مقيد به نديدن برهان مىشود، و اگر آن طور كه در قرآن آمده بعد از «هم» زليخا قرار دهيم «همى» مقيد به شرط خواهد بود.
و اگر مقصود مفسر نامبرده اين است كه «هم» يوسف جواب «لو لا» است كه مىبايستى بعد از «لو لا» آمده باشد، ولى جلوتر آمده، در جواب مىگوييم: چنين چيزى از نظر علم نحو جايز نيست، و علماى نحو آن را تجويز نمىكنند و «لو لا» را به «ان» شرطيه قياس نموده هر چه هم كه در كلام عرب بر خلاف آن ببينند و يا بشنوند حمل بر خلاف مىكنند. مگر اينكه بگوييم اين مفسر مخالف با عقيده نحويين بوده چون ديده بر اين قياس دليلى در كار نيست و نيز دليلى بر تأويلشان وجود ندارد.
دو قول ديگر در اين باره
و از جمله اقوال در توجيه آيه اين است كه گفتهاند: اولين بارى كه زليخا به قصد يوسف حركت كرد در عالم خواب بود. و اولين بارى هم كه يوسف قصد زليخا را كرد باز در عالم خواب بود. يوسف چون پيغمبر بود فهميد كه زليخا سرانجام همسر او خواهد شد، و به همين جهت در بيدارى قصد او را كرد. اين معنا را غزالى در تفسير خود آورده و گفته كه اين وجه بهترين وجوهى است كه در معناى آيه ذكر كردهاند، چون انبياء از گناه معصومند و هرگز قصد گناه نمىكنند. جوابش اين است كه اگر مقصود غزالى اين بوده كه جملۀ «وَ هَمَّ بِها» حكايت عمل يوسف در عالم خواب است كه هيچ دليلى بر آن ندارد، و اگر مقصودش اين است كه يوسف(علیه السلام) زليخا را در خواب ديده و در آن عالم قصد او را كرده و سپس در بيدارى
مخصوصاً با در نظر داشتن اينكه خواب انبياء وحى است معتقد شده كه زليخا همسر اوست و بدين جهت در بيدارى با وى گلاويز شده، و ناگهان برهان پروردگار خود را كه به وى مىفهماند در فهم وحى خدا دچار اشتباه شده مشاهده كرده و كنار كشيده، در جوابش مىگوييم كه وى هر چند انبياء را معصوم از گناه دانسته، ولى با اين كلامش جواز خطاء از آنان را اثبات كرده، زيرا بنا به گفته وى يوسف در تلقى و گرفتن وحى دچار اشتباه شده، و تجويز چنين خطايى دست كمى از تجويز گناه و انكار عصمت ندارد.
علاوه بر اين، آيه قبلى- كه مخالطت را ظلمى شمرده بود كه اگر كسى مرتكبش شود رستگار نمىگردد و يوسف از آن به خدا پناه مىبرد- با اين حرف مناقضت دارد، پس چطور شد كه يوسف آنجا پناه به خدا مىبرد و در اين آيه زليخا را همسر خود مىداند.
اين بود عمده اقوالى كه در معناى آيه مورد بحث گفتهاند، و با آن معنايى كه ما ذكر كرديم مجموعا هفت و يا هشت قول مىشود، و خواننده عزيز به خوبى فهميد كه معناى ديدن برهان به حسب اختلاف اقوال چقدر مختلف شد، يكى مىگفت: يك سبب يقينى بود كه يوسف آن را مشاهده كرد. ديگرى مىگفت: آياتى از قرآن بود كه يوسف آن را شنيد، و دست بر نداشت، سپس امور ديگرى ضميمه شد و او را منصرف ساخت. يكى مىگفت: عبارت است از علم به حرمت زنا و عذاب آن. يكى مىگفت: عبارت است از ملكه عفت. يكى هم مىگفت: عبارت است از عصمت و طهارت. و ما حق مطلب را از نظر خواننده گذرانديم.
بيان آيات
«وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ»؛ كلمۀ «استباق» همانطور كه قبلاً هم گفتيم به معناى مسابقه است، و كلمۀ «قد» و همچنين «قط» به معناى پاره كردن است، الا اينكه «قد» به معناى پاره كردن از طول است ولى «قط» به معناى پاره كردن از عرض است، و كلمۀ «دبر» و «قبل» به معناى پشت و جلو است.
از سياق آيات برمىآيد كه مسابقه زليخا و يوسف، به دو منظور مختلف بوده: يوسف مىخواسته خود را زودتر به در برساند و آن را باز نموده از چنگ زليخا فرار كند و زليخا سعى مىكرده خود را زودتر به در برساند و از باز شدنش جلوگيرى نمايد، تا شايد به مقصود خود نائل شود، ولى يوسف خود را زودتر رسانيد و زليخا او را به طرف خود كشيد كه دستش به در نرسد در نتيجه پيراهن او را از بالا به پايين پاره كرد، و اين پيراهن از طرف طول پاره نمىشد مگر به همين جهت كه در حال فرار از زليخا و دور شدن از وى بوده.«وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ»؛ كلمۀ «الفاء» به معناى يافتن است، مثلاً گفته مىشود: «الفيته كذا؛ من او را چنين يافتم»، و مقصود از «سيد» همان عزيز است كه شوهر زليخا بوده. بعضى گفتهاند: اينكه قرآن او را «سيد» خوانده از اين جهت است كه خواسته به اصطلاح و عرف مصر حرف زده باشد، چون در مصر زنان، شوهران خود را سيد مىگفتهاند، و تا كنون هم اين اصطلاح ادامه دارد.
نكات موجود در گفتگوى يوسف(علیه السلام) و همسر عزيز با عزيز مصر بعد از فرار يوسف(علیه السلام) از قصد سوء زليخا
«قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلَّا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ»؛ بعد از آنكه
به شوهر زليخا برخوردهاند مجلس مراوده صورت جلسه تحقيق را به خود گرفته، آرى، وجود عزيز در دم در، اين تحول را پديد آورد، از آيه مورد بحث تا پنج آيه اين تغيير و ماجراى آن را بيان مىكند.
همسر عزيز پيشدستى كرد و از يوسف شكايت كرد كه متعرض من شده و بايد او را مجازات كنى، يا زندان و يا عذابى سخت. ليكن در باره اصل قضيه و آنچه جريان يافته هيچ تصريحى نكرد، بلكه به طور كنايه يك حكم عمومى و عقلى را در باره مجازات كسى كه به زن شوهردارى قصد سوء كند پيش كشيد و گفت: «كيفر كسى كه به همسر تو قصد سوء كند جز اين نيست كه زندانى شود و يا عذابى دردناك ببيند» و اسمى از يوسف نبرد كه او چنين قصدى كرده، و همچنين اسمى هم از خودش نبرد كه مقصود از همسر تو خودم هستم، و نيز اسمى هم از قصد سوء نبرد كه آن قصد، زنا با زن شوهردار بوده است. همه اينها به منظور رعايت ادب در برابر عزيز و تقديس ساحت او بوده است.
و اگر مجازات را هم تعيين نكرد، بلكه ميان زندان و عذاب اليم مردد گذاشت براى اين است كه دلش آكنده از عشق به او بود، و اين عشق و علاقه اجازه نمىداد كه به طور قطع يكى را تعيين كند. آرى، در ابهام، يك نوع اميد گشايش است كه در تعيين نيست. و ليكن تعبير به «اهل» خود يك نوع تحريك و تهييج بر مؤاخذه است، و او نمىبايست چنين تعبيرى مىكرد، و ليكن منظورش از اين تعبير مكر و خدعه بر شوهرش عزيز بوده. او مىخواست با اين تعبير تظاهر كند كه خيلى از اين پيشآمد متاسف است، تا شوهرش واقع قضيه را نفهمد، و در مقام مؤاخذه او
برنيايد، آرى، فكر كرد اگر بتوانم او را از مؤاخذه خودم منصرف كنم، منصرف كردنش از مؤاخذه يوسف آسان است.
«قالَ هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي»؛ يوسف(علیه السلام) وقتى عزيز را پشت در ديد ابتداى به سخن نكرد، براى اينكه رعايت ادب را كرده باشد، و نيز جلو زليخا را از اينكه او را تقصير كار و مجرم قلمداد كند بگيرد، ولى وقتى ديد او وى را متهم به قصد سوء كرد ناچار شد حقيقت را بگويد كه: «او نسبت به من قصد سوء كرد». در اين كلام دلالت است بر قصر- البته قصر قلب- و تقديرش چنين است: «من او را به سوء قصد نكردم، بلكه او اين معنا را مىخواست و به همين منظور قصد سوء مرا كرد».
و اين گفتار يوسف- كه هيچ تأكيدى از قبيل قسم و امثال قسم در آن به كار نبرده- دلالت مىكند بر سكون نفس و اطمينان خاطرش و اينكه وى به هيچ وجه خود را نباخته و چون مىخواسته از خود دفاع نمايد و خود را مبرا كند هيچ تملق نكرده، و اين بدان جهت بوده كه در خود كمترين و كوچكترين خلاف و عمل زشتى سراغ نداشت، و از زليخا هم نمىترسيد و از آن تهمتى هم كه به وى زده بود باكى نداشت، چون او در آغاز اين جريان با گفتن «مَعاذَ اللَّهِ» خود را به خدا سپرده بود و اطمينان داشت كه خدا حفظش مىكند.
«وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبِينَ... وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ...»؛ از آنجايى كه «شهادت» به معناى گفتن است، لذا جملۀ «إِنْ كانَ قَمِيصُهُ...» نسبت به آن به منزلۀ مقول قول است و ديگر حاجتى نيست كه قبل از جمله مذكور قول در تقدير گرفته شود. بعضى گفتهاند كه
مقام اقتضاء دارد كه ماده قول در آن به كار رود، ولى از آنجايى كه قول اهل زليخا خاصيت شهادت را داشته از اين جهت از آن، تعبير به شهادت شده.
و اين شاهد، با گفتار خود به دليلى اشاره كرده كه مشكل اين اختلاف حل و گره آن باز مىشود و آن اين است كه اگر پيراهن يوسف از جلو دريده شده زليخا راست مىگويد و يوسف از دروغگويان است، چون در اينكه از يوسف و زليخا يكى راستگو و يكى دروغگو بوده حرفى نيست، و پاره شدن پيراهن يوسف از جلو دلالت مىكرد بر اينكه او و زليخا روبروى هم مشاجره كردهاند، و قهراً تقصير به گردن يوسف مىبود، ولى اگر پيراهن وى از پشت سر پاره شده باشد قهراً زليخا او را تعقيب كرده و او در حال فرار بوده، و او خواسته وى را به سوى خود بكشد، پيراهن او را دريده، پس تقصير به گردن زليخا مىافتد، و اين خود خيلى روشن است.
شاهدى كه براى روشن شدن حقيقت ارائه طريق كرد چه كسى بوده و چرا از او به «شاهد» تعبير شده نه به «قائل»
و اما اينكه اين شاهد چه كسى بوده مفسرين در باره آن اختلاف كردهاند: بعضى(1)
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمعالبيان، ج 5، ص: 227.
گفتهاند كه وى مردى حكيم بوده كه در پاسخ عزيز كه مشكل خود را با او در ميان نهاده چنين حكم كرده است (نقل از حسن و قتاده و عكرمه). بعضى(1)ديگر گفتهاند پسر عموى زليخا بوده كه با عزيز در پشت در قرار داشتند. بعضى(2)ديگر گفتهاند او از جنس جن و بشر نبوده، بلكه خلقى از خلايق خدا بوده (نقل از مجاهد)، ولى اين وجوه مردود است، براى اينكه قرآن صراحت دارد بر اينكه" او از اهل زليخا» بوده.
و از طرق اهلبيت(علیهم السلام) و بعضى طرق اهلسنت نقل شده كه شاهد نامبرده، كودكى در گهواره و از كسان زليخا بوده، و به زودى رواياتش در بحث روايتى آينده خواهد آمد ان شاء اللَّه تعالى.
آنچه جاى تأمل و دقت است اين است كه آنچه اين شاهد به عنوان شهادت آورد بيانى بود عقلى، و دليلى بود فكرى، كه نتيجهاى را مىدهد به نفع يكى از دو طرف و به ضرر طرف ديگر و چنين چيزى را عرفا شهادت نمىگويند، زيرا شهادت عبارت است از بيانى كه مستند به حس و يا نزديك به حس باشد و هيچ استنادى به فكر و عقل گوينده نداشته باشد، همچنان كه در آيۀ «شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ»؛(3)و در آيۀ «قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ»؛(4)در آيۀ اولى شهادت آنها مستند به حس و در دومى مستند به قريب به حس است. آرى حكم به صدق رسالت هر چند فى نفسه مستند به فكر و تعقل است، و ليكن منظور از شهادت در اين آيه چيزى است كه مستند به آن نيست، و آن اداى حقى است كه نسبت به حقانيت آن، علم و قطع دارند و در اداى آن، ملاحظه اينكه ناشى از تفكر
و تعقل باشند ندارند، و لذا مىبينيم همين شهادت در جاهاى ديگرى از آن به قول تعبير مىشود، (و مىگويند فلانى قائل و يا معتقد به فلان رأى است، يعنى نسبت به آن يقين دارد. خلاصه كلام اينكه، چرا در آيه مورد بحث با اينكه بيان، بيانى عقلى و دليلى فكرى بود اداى آن را شهادت ناميد؟ جوابش را ممكن است اينطور بدهيم) كه بعيد نيست به غير از گفتار آن گوينده به اينكه «شَهِدَ شاهِدٌ» اشاره به اين باشد كه كلام مذكور بدون فكر و تعقل از آن گوينده صادر شد، و چون مستند به تفكر و تعقل نبود، اطلاق شهادت بر آن صحيح است، بلكه اصلاً شهادت است، نه قول، چون عرفا بيانى را قول مىگويند كه مبتنى بر تأمل و تفكر باشد.
اين جواب به وسيلۀ آن رواياتى كه مىگويند «گوينده اين كلام كودكى بود در گهواره" تاييد مىشود، چون كودك اگر از باب معجزه به زبان آيد، و خداوند به وسيلۀ او ادعاى يوسف را تاييد كند. خود آن كودك در گفتارش فكر و تأمل اعمال نمىكند، و چنين كلامى بيان شهادت است، نه قول.(1)
روایاتی که در کتاب «اصول کافی»(2)در این موضوع وارد شده است:
على بن الحسين(علیهما السلام) فرمود:
«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) يَقُولُ فِي آخِرِ خُطْبَتِهِ طُوبَى لِمَنْ طَابَ خُلُقُهُ وَ طَهُرَتْ سَجِيَّتُهُ وَ صَلَحَتْ سَرِيرَتُهُ وَ حَسُنَتْ عَلَانِيَتُهُ وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ وَ أَمْسَكَ الْفَضْلَ مِنْ قَوْلِهِ وَ أَنْصَفَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله)در آخر سخنرانى خود میفرماید: خوشا حال
كسى كه خلقش طيب و طبعش طاهر و باطنش شايسته و آشكارش نيكو باشد، و زيادى مالش را بدهد و زيادى گفتارش را نگه دارد و از خود انصاف دهد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:«مَنْ يَضْمَنُ لِي أَرْبَعَةً بِأَرْبَعَةِ أَبْيَاتٍ فِي الْجَنَّةِ(1)أَنْفِقْ وَ لَا تَخَفْ فَقْراً وَ أَفْشِ السَّلَامَ فِي الْعَالَمِ وَ اتْرُكِ الْمِرَاءَ وَ إِنْ كُنْتَ مُحِقّاً وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِكَ؛ كيست كه برايم چهار چيز را در برابر چهار خانه در بهشت عهده دار شود: انفاق كن و از فقر مترس، و سلام را در جهان منتشر كن و بحث و جدل را رها كن، اگر چه حق با تو باشد، و خودت به مردم انصاف ده (تا محتاج داور ديگرى نباشى).»
آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری فرمود:
«سَيِّدُ الْأَعْمَالِ ثَلَاثَةٌ إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِكَ حَتَّى لَا تَرْضَى بِشَيْءٍ إِلَّا رَضِيتَ لَهُمْ مِثْلَهُ وَ مُوَاسَاتُكَ الْأَخَ(2)فِي الْمَالِ وَ ذِكْرُ اللَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ لَيْسَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ فَقَطْ وَ لَكِنْ إِذَا وَرَدَ عَلَيْكَ شَيْءٌ أَمَرَ اللَّهُ عزّ و جلّ بِهِ أَخَذْتَ بِهِ أَوْ إِذَا وَرَدَ عَلَيْكَ شَيْءٌ نَهَى اللَّهُ عزّ و جلّ عَنْهُ تَرَكْتَهُ؛ سرور اعمال سه چيز است: انصاف دادن به مردم از خود، تا آنجا كه هر چه خشنودت كند مثلش را براى مردم بخواهى، و مواسات نمودن با برادرت در مال و ياد خدا در هر حال، و آن گفتن: سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر فقط نيست، بلكه هر گاه امر خداى عزّ و جلّ به تو رو آورد عمل كنى و چون نهى و بازداريش به تو رسد، ترك كنى.»
امير المؤمنين(علیه السلام) در ضمن كلامى فرمود:
«أَلَا إِنَّهُ مَنْ يُنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ لَمْ يَزِدْهُ اللَّهُ إِلَّا عِزّاً؛ به هوش باشيد هر كه از خود به مردم انصاف دهد خدا جز عزتش نيفزايد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«ثَلَاثَةٌ هُمْ أَقْرَبُ الْخَلْقِ إِلَى اللَّهِ عزّ و جلّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ حَتَّى يَفْرُغَ مِنَ الْحِسَابِ رَجُلٌ لَمْ تَدْعُهُ قُدْرَةٌ(1)فِي حَالِ غَضَبِهِ إِلَى أَنْ يَحِيفَ عَلَى مَنْ تَحْتَ يَدِهِ وَ رَجُلٌ مَشَى بَيْنَ اثْنَيْنِ فَلَمْ يَمِلْ مَعَ أَحَدِهِمَا عَلَى الْآخَرِ بِشَعِيرَةٍ وَ رَجُلٌ قَالَ بِالْحَقِّ فِيمَا لَهُ وَ عَلَيْهِ؛ سه كس روز قيامت از همه مخلوق به خداى عزّ و جلّ نزديكترند تا از حساب مردم فارغ شود: مردي كه قدرتش او را وادار نكند كه در خشم بر زير دستش ستم كند، و مردي كه ميان دو كس ميانجى شود، و به اندازه جوى از يكى عليه ديگرى طرفدارى نكند، و مردي كه حق را گويد چه به سود يا زيانش باشد.»
آن حضرت(علیه السلام) در کلامی دیگر فرمود:
«أَ لَا أُخْبِرُكُمْ بِأَشَدِّ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى خَلْقِهِ فَذَكَرَ ثَلَاثَةَ أَشْيَاءَ أَوَّلُهَا إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِكَ؛ سختترين واجبات خدا را بر خلقش به شما خبر ندهم؟ سپس سه چيز را بيان فرمود كه نخستينش، انصاف دادن مردم از خود بود.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«سَيِّدُ الْأَعْمَالِ إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِكَ وَ مُوَاسَاةُ الْأَخِ فِي اللَّهِ(2)وَ ذِكْرُ اللَّهِ عزّ و
1) . «لم تدعه» أي لم تحمله من دعا يدعو.«قدرة» بالتنوين أي قدرة على الحيف و هو الظلم و الجور (آت).
2) . المؤاساة- بالهمزة- بين الاخوان عبارة عن إعطاء النصرة بالنفس و المال و غيرهما في كل ما يحتاج إلى النصرة فيه، يقال: آسيته بمالى مؤاساة: أى جعلته شريكى فيه على سوية و بالواو لغة و في القاموس في فصل الهمزة«آساه بماله مؤاساة: أناله منه، أولا يكون الا من كفاف فان كان من فضلة فليس بمؤاساة» و جعلها بالواو لغة ردية (فى).
جلّ عَلَى كُلِّ حَالٍ؛ سرور اعمال، انصاف دادن مردم از خود و مواسات با برادر دينى و ياد خداى عزّ و جلّ در هر حال است.»
حسن بزاز گويد: امام صادق(علیه السلام) به من فرمود:
«أَ لَا أُخْبِرُكَ بِأَشَدِّ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى خَلْقِهِ ثَلَاثٌ(1)قُلْتُ بَلَى قَالَ إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِكَ وَ مُوَاسَاتُكَ أَخَاكَ وَ ذِكْرُ اللَّهِ فِي كُلِّ مَوْطِنٍ أَمَا إِنِّي لَا أَقُولُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ وَ إِنْ كَانَ هَذَا مِنْ ذَاكَ وَ لَكِنْ ذِكْرُ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ فِي كُلِّ مَوْطِنٍ إِذَا هَجَمْتَ(2)عَلَى طَاعَةٍ أَوْ عَلَى مَعْصِيَةٍ؛ نميخواهى سه چيزى را كه از سختترين واجبات خداست بر خلقش به تو خبر دهم؟ گفتم: چرا، فرمود: انصاف دادن مردم از خود و مساوات با برادرت و ياد كردن خدا در هر جا. بدان كه من نميگويم ياد خدا سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لااله الا اللَّه و اللَّه اكبر است اگر چه اين هم از آنست، بلكه ياد خدا در موقع برخورد با حلال و حرام او است.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَا ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُ بِشَيْءٍ أَشَدَّ عَلَيْهِ مِنْ خِصَالٍ ثَلَاثٍ يُحْرَمُهَا قِيلَ وَ مَا هُنَّ قَالَ الْمُوَاسَاةُ فِي ذَاتِ يَدِهِ وَ الْإِنْصَافُ مِنْ نَفْسِهِ وَ ذِكْرُ اللَّهِ كَثِيراً أَمَا إِنِّي لَا أَقُولُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَكِنْ ذِكْرُ اللَّهِ عِنْدَ مَا أَحَلَّ لَهُ وَ ذِكْرُ اللَّهِ عِنْدَ مَا حَرَّمَ عَلَيْهِ؛ امتحان نشده مؤمن به چيزى كه سختتر باشد بر او از سه خصلت كه از آن محروم است،
گفته شد كه آنها چيست؟ فرمود: همدردى و شركت در تنخواهى كه در دست دارد و حق دادن به مردم از طرف خودش و بسيار ذكر كردن خدا، اما من نمىگويم: همان سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه است، ولى ذكر خدا نزد آنچه بر او حلال كرده است و ذكر خدا در موقع برخورد بدان چه به او حرام كرده.»
عربى خدمت پيغمبر(صلی الله علیه و اله)آمد و حضرت به سوى جنگى میرفت، عرب ركاب شترش را گرفت و گفت: يا رسول اللَّه! به من عملى آموز كه موجب رفتن بهشتم شود، آن حضرت(صلی الله علیه و اله) فرمود:
«مَا أَحْبَبْتَ أَنْ يَأْتِيَهُ النَّاسُ إِلَيْكَ(1)فَأْتِهِ إِلَيْهِمْ وَ مَا كَرِهْتَ أَنْ يَأْتِيَهُ النَّاسُ إِلَيْكَ فَلَا تَأْتِهِ إِلَيْهِمْ خَلِّ سَبِيلَ الرَّاحِلَةِ؛ هر گونه دوست دارى مردم با تو رفتار كنند، تو با آنها رفتار كن، و هر چه را ناخوش دارى مردم با تو كنند، با آنها مكن جلو شتر را رها كن.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«الْعَدْلُ أَحْلَى مِنَ الْمَاءِ يُصِيبُهُ الظَّمْآنُ مَا أَوْسَعَ الْعَدْلَ إِذَا عُدِلَ فِيهِ(2)وَ إِنْ قَلَّ؛ عدالت شيرينتر از ابىست كه بلب تشنه رسد، عدالت چه گشايشى دارد زمانى كه در امرى عدالت شود، اگر چه كم باشد.»
آن حضرت(علیه السلام) در حدیثی دیگر فرمود:
«مَنْ أَنْصَفَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ رُضِيَ بِهِ حَكَماً لِغَيْرِهِ؛ هر كه از خود به مردم انصاف دهد (اگر چه بر زيانش باشد) براى داورى ميان ديگران برگزيده شود.»
و باز در جای دیگری فرمود:
«أَوْحَى اللَّهُ عزّ و جلّ إِلَى آدَمَ(علیه السلام) أَنِّي سَأَجْمَعُ لَكَ الْكَلَامَ فِي أَرْبَعِ كَلِمَاتٍ قَالَ يَا رَبِّ وَ مَا هُنَّ قَالَ وَاحِدَةٌ لِي وَ وَاحِدَةٌ لَكَ وَ وَاحِدَةٌ فِيمَا بَيْنِي وَ بَيْنَكَ وَ وَاحِدَةٌ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ النَّاسِ قَالَ يَا رَبِّ بَيِّنْهُنَّ لِي حَتَّى أَعْلَمَهُنَّ قَالَ أَمَّا الَّتِي لِي فَتَعْبُدُنِي لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ أَمَّا الَّتِي لَكَ فَأَجْزِيكَ بِعَمَلِكَ أَحْوَجَ مَا تَكُونُ إِلَيْهِ(1)وَ أَمَّا الَّتِي بَيْنِي وَ بَيْنَكَ فَعَلَيْكَ الدُّعَاءُ وَ عَلَيَّ الْإِجَابَةُ وَ أَمَّا الَّتِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَ النَّاسِ فَتَرْضَى لِلنَّاسِ مَا تَرْضَى لِنَفْسِكَ وَ تَكْرَهُ لَهُمْ مَا تَكْرَهُ لِنَفْسِكَ؛ خداى عزّ و جلّ بآدم(علیه السلام) وحى فرمود: من تمام سخن را در چهار كلمه برايت جمع میكنم: عرض كرد پروردگارا آنها چيست؟ فرمود: يكى از آن منست و يكى از آن تو و يكى ميان من و تو و يكى ميان تو و مردم. عرض كرد: آنها را بيان فرما تا بفهمم، فرمود: اما آنچه از آن منست، اينست كه مرا عبادت كنى و چيزى را شريكم نسازى، و اما آنچه از آن توست اينست كه پاداش عمل تو را بدهم زمانى كه از همه وقت بدان نيازمندترى. و اما آنچه ميان من و تو است دعا كردن تو و اجابت من است. و اما آنچه ميان تو و مردم است، اينست كه براى مردم بپسندى آنچه براى خود میپسندى و براى آنها نخواهى آنچه براى خود نخواهى.»
آن حضرت(علیه السلام) همچنین فرمود:
«اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْدِلُوا فَإِنَّكُمْ تَعِيبُونَ عَلَى قَوْمٍ لَا يَعْدِلُونَ؛ از خدا پروا كنيد و عدالت ورزيد، زيرا خود شما از مردمى كه عدالت نميورزند عيب میگيريد.»
و نیز فرمود:
1) . «أحوج» منصوب بالظرفية الزمانية فان كلمة«ما» مصدرية و«أحوج» مضاف إلى المصدر و كما أن المصدر يكون نائبا لظرف الزمان نحو رأيته قدوم الحاجّ فكذا المضاف إليه يكون نائبا له و نسبة الاحتياج إلى الكون على المجاز و«تكون» تامة و إليه متعلق بالاحوج و ضميره راجع إلى الجزاء الذي هو في ضمن أجزيك (آت).
«الْعَدْلُ أَحْلَى مِنَ الشَّهْدِ وَ أَلْيَنُ مِنَ الزُّبْدِ وَ أَطْيَبُ رِيحاً مِنَ الْمِسْكِ؛ عدالت شيرين تر از عسل و نرم تر از كره و خوشبوتر از مشك است.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«ثَلَاثُ خِصَالٍ مَنْ كُنَّ فِيهِ أَوْ وَاحِدَةٌ مِنْهُنَّ كَانَ فِي ظِلِّ عَرْشِ اللَّهِ يَوْمَ لَا ظِلَّ إِلَّا ظِلُّهُ(1)رَجُلٌ أَعْطَى النَّاسَ مِنْنَفْسِهِ مَا هُوَ سَائِلُهُمْ وَ رَجُلٌ لَمْ يُقَدِّمْ رِجْلًا وَ لَمْ يُؤَخِّرْ رِجْلًا حَتَّى يَعْلَمَ أَنَّ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا وَ رَجُلٌ لَمْ يَعِبْ أَخَاهُ الْمُسْلِمَ بِعَيْبٍ حَتَّى يَنْفِيَ ذَلِكَ الْعَيْبَ عَنْ نَفْسِهِ فَإِنَّهُ لَا يَنْفِي مِنْهَا عَيْباً إِلَّا بَدَا لَهُ عَيْبٌ وَ كَفَى بِالْمَرْءِ شُغُلًا بِنَفْسِهِ عَنِ النَّاسِ؛ سه خصلت است كه هر كه هر سه يا يكى از آنها را داشته باشد، در سايه عرش خدا باشد روزى كه جز سايه او سايهاى نباشد: 1. مردي كه به مردم دهد آنچه خودش از آنها میطلبد. 2. مردي كه گامى پيش و گامى پس نگذارد، تا آنكه بداند خدا به آن راضى است. 3. مردى كه از برادر مسلمانش عيبى نگيرد جز آنكه آن عيب را از خود بزدايد، زيرا عيبى از خود نزدايد، جز آنكه عيب ديگرى برايش هويدا گردد، و انسان را همين بس كه به خود بپردازد نه به ديگران.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«مَنْ وَاسَى الْفَقِيرَ مِنْ مَالِهِ وَ أَنْصَفَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ فَذَلِكَ الْمُؤْمِنُ حَقّاً؛ كسى كه در مالش با فقير مواسات كند و به مردم از خود انصاف دهد، او مؤمن حقيقى است.»
امام صادق(علیه السلام) میفرمود:
«مَا تَدَارَأَ(2)اثْنَانِ فِي أَمْرٍ قَطُّ فَأَعْطَى أَحَدُهُمَا النَّصَفَ صَاحِبَهُ فَلَمْ يَقْبَلْ مِنْهُ إِلَّا
أُدِيلَ مِنْهُ(1)دو تن هرگز در امرى ستيزه نكنند، كه يكى به ديگرى انصاف دهد و او نپذيرد، جز آنكه او را مغلوب سازد.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ لِلَّهِ جَنَّةً لَا يَدْخُلُهَا إِلَّا ثَلَاثَةٌ أَحَدُهُمْ مَنْ حَكَمَ فِي نَفْسِهِ بِالْحَقِّ؛ خدا را بهشتى است كه جز سه كس در آن وارد نشوند، يكى از آنها كسى است كه در باره خود بحق داورى كند.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«الْعَدْلُ أَحْلَى مِنَ الْمَاءِ يُصِيبُهُ الظَّمْآنُ مَا أَوْسَعَ الْعَدْلَ إِذَا عُدِلَ فِيهِ وَ إِنْ قَلَ(2)عدالت شيرينتر از ابىاست كه بجگر سوخته رسد، چه گشايشى است در عدالت، زمانى كه در امرى عدالت شود اگر چه كم باشد.»
قرآن کریم میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَميعاً بَصيراً»؛(3)«خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبانش بدهيد! و هنگامى كه ميان مردم داورى مىكنيد، به عدالت داورى كنيد! خداوند، اندرزهاى خوبى به شما مىدهد! خداوند، شنوا و بيناست.»
«وَ الَّذينَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ»؛(1)«و آنها كه امانتها و عهد خود را رعايت مىكنند.»
تفسیر
«إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ...»؛ اين آيۀ شريفه دو فقره است يكى دستور به اداى امانات به صاحبانش و ديگر حكم به عدالت كردن، فقره دوم ارتباطش با آيات قبل روشن است، چون آيات قبل پيرامون حكم كردن يهود به نفع مشركين و عليه مؤمنين دور مىزد، در فقره دوم هم در باره همين معنا به عموم مردم خطاب نموده، مىفرمايد: وقتى در بين كسانى كه اختلاف دارند حكم مىكنيد به عدالت حكم كنيد.
و اما وجه ارتباط فقره اول به آيات قبل، اين است كه در آغاز معرفى يهود فرمود: «هيچ مىبينى كسانى كه بهرهاى از كتاب داده شدهاند چگونه به جبت و طاغوت ايمان مىآورند»، و معلوم است كه آن چه در كتابهاى آسمانى آمده بيانگر آيات خدا و معارف الهيه است، و اين خود امانتى است كه خداى تعالى به اهل هر كتابى سپرده و از آنان ميثاق گرفته كه به گوش مردمش برسانند، و از اهلش كتمان نكنند.و اين قرائنى كه ذكر شد مؤيد اين احتمال است كه منظور از امانات تنها امانتهاى مالى نيست، بلكه شامل امانتهاى معنوى از قبيل علوم و معارف حقه كه بايد به اهلش برسد نيز مىشود.
1) . مؤمنون / 8.
و سخن كوتاه اين كه وقتى يهود به امانتهاى الهيه كه به دستشان سپرده شده بود خيانت كردند و با علم به اين كه دين خدا توحيد است و دين توحيد همين است كه پيامبر اسلام بدان دعوت مىكند و پيامبر اسلام همان است كه تورات و انجيل نشانههاى او را داده، با اين حال، نشانههاى رسالت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را كه در كتاب آنان ذكر شده بود كتمان كردند آنهم در وقتى كه واجب بود به مردم اعلام كنند و تازه به همين مقدار خيانت اكتفاء ننموده، در داورى بين مؤمنين و مشركين حكم به جور و ستم كردند، دين بتپرستى را بهتر از دين توحيد قلمداد نمودند، و نتيجه خيانتشان اين شد كه مشمول لعنت الهى شدند، و اين لعنت الهى كارشان را به عذاب سعير كشانيد، و چون كارشان كشيد به آنجا كه كشيد، خداى سبحان سياق كلام را از تكلم به غيبت تغيير داد.
تا اينجا لحن گفتار اين طور بود كه مىفرمود: «ما به آلابراهيم كتاب و حكمت و ملك عظيم داديم»، و در آخر لحن كلام را تغيير داد، و خداى تعالى خود را غايب فرض كرده: فرمود: «خدا شما را امر مىكند به اين كه امانتها را به اهلش برسانيد، و در بين مردم به عدالت حكم كنيد».
و اگر ما معناى اداى امانت و عدالت در داورى را توسعه داديم به مقتضاى سياق آيه بود كه خود شما خواننده توجه كرديد، پس ديگر جاى اين ايراد نيست كه كسى بگويد: لفظ امانت و حكم، ظاهر در امانتهاى مالى، و حكم در اختلافات مادى است، زيرا وقتى در مرحله تشريع گفته شود: امانت را به صاحبش برسانيد، و بين دو نفر كه اختلاف دارند به عدالت حكم كنيد.
اين معنا به ذهن شنونده تبادر مىكند كه منظور از امانت، امانت مالى، و
منظور از داورى هم داورى در اختلافات مالى است، براى اينكه تشريع وقتى مطلق شد مقيد به موضوعات احكام فرعى فقهى نمىشود، بلكه وقتى مثلاً قرآن كريم به طور مطلق مىفرمايد: رد امانت واجب است، و يا به طور مطلق مىفرمايد حكم به عدل واجب است، از اين دو مطلق هر موضوعى كه مربوط به فقه باشد حكم مناسب خود را مىگيرد، و هر موضوعى كه مربوط به اصول معارف باشد آن نيز حكم خود را مىگيرد، و همچنين هر فن ديگرى از معارف دينى حكم مناسب خود را مىگيرد.
بحث روايى
در ذيل آيات مربوط به يهود و نيامرزيدن شرك و اداء امانت به اهل آن و...؛
در الدُرالمنثور است كه ابن اسحاق و ابن جرير، و ابن منذر، و ابن ابىحاتم، و بيهقى در دلايل، از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت: رفاعة بن زيد بن تابوت يكى از بزرگان يهود وقتى با رسول خدا(صلی الله علیه و اله) سخن مىگفت، زبان خود را تاب مىداد. و به طور مسخره مىگفت: «ارعنا سمعك يا محمد، حتى نفهمك؛ گوش بده اى محمد، گوش بده تا تو را بفهمانم.»، آن وقت شروع مىكرد به بدگويى و عيبجويى نسبت به اسلام، خداى عزّ و جلّ در اين باره آيه زير را نازل كرد: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ، يَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ... فَلا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا»؛(1)و در همان كتاب است كه ابن جرير و ابن ابىحاتم از سدى روايت كردهاند كه در ذيل آيۀ شريفۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 168.
الْكِتابَ...»، گفته است: اين آيه در باره مالك بن صيف و رفاعة بن زيد بن تابوت كه از بنىقينقاع است نازل شده(1).
باز در همان كتاب است كه ابن اسحاق و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابىحاتم و بيهقى در كتاب دلائل از ابن عباس روايت آوردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) با رئيسانى از علماى يهود از آن جمله عبد اللَّه بن سوريا و كعب بن اسد گفتگو كرد، و فرمود: اى گروه يهود از خدا بترسيد، و اسلام بياوريد، به خدا سوگند شما مىدانيد كه آن چه من براى شما آوردهام حق است، در پاسخ گفتند اى محمد ما چنين معرفتى به آن نداريم در اينجا بود كه خداى عزّ و جلّ آيه زير را نازل كرد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا...».(2)
ظاهر آيات شريفه بنا بر بيان سابق ما هر چند اين است كه آيات در باره خصوص يهود از اهل كتاب نازل شده باشد، و ليكن آنچه ما نقل كرديم به بيش از اين دلالت ندارد، كه راويان خواستهاند آيات را با جريانى كه در خصوص يهوديان واقع شده تطبيق كنند، همچنان كه در غالب روايات شأن نزول، وضع همين است.و در تفسير برهان از نعمانى و او به سند خود از جابر از امام باقر(علیه السلام) روايت آورده كه در ضمن حديثى طولانى در وصف خروج سفيانى فرمود: در آخر الزمان وقتى سفيانى خروج مىكند با لشكرش در بيداء- بيابانى گسترده- لشكرگاه مىسازد، پس صدايى از آسمان ندا مىدهد: اى بيداء اين مردم را با خسف (فرو بردن در
زمين) نابود كن: پس زمين مىشكافد و به جز سه نفر كه خدا صورتهايشان را به پشت برگردانده باقى نمىماند، و اين سه نفر درست از سگانند، و آيه زير در باره آنان نازل شده كه مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها...».(1)
صاحب برهان اين روايت را از مفيد نيز نقل كرده و او به سند خود از جابر از امام باقر(علیه السلام) نظير اين خبر را در قصه سفيانى روايت كرده(2). و شيخ صدوق در كتاب فقيه به سند خود از نوير از پدرش روايت كرده كه گفت: على(علیه السلام) فرمود: در قرآن هيچ آيهاى نيست كه به قدر آيۀ «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ» نزد من محبوبيت داشته باشد(3).
سيوطى نيز اين روايت را در تفسيرش (الدُرالمنثور) از فاريابى و نيز از ترمذى از على(علیه السلام) نقل كرده، و سندش را حسن دانسته است.
سند حسن در اصطلاح شناخت حديث آن سندى را گويند كه متصل به معصوم باشد و از نظر محدثين، رجال آن، همه امامى ممدوح باشند، ولى عدالت مسلم آنان از ناحيه امام و يا دو شاهد عادل تصريح نشده باشد.(4)
و در الدُرالمنثور است كه ابن جرير و ابن ابىحاتم از پسر عمر نقل كردهاند كه گفت: وقتى آيۀ شريفۀ «يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ...» نازل شد رسول
خدا(صلی الله علیه و اله) بر منبر بايستاد، و آن را بر مردم تلاوت كرد، مردى در برابرش ايستاد، و عرضه داشت:
حتى شرك را نيز مىآمرزد؟ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) ساكت شد، و باز او سؤال خود را تكرار كرد، و باز رسول خدا(صلی الله علیه و اله) سكوت كردند تا سه نوبت، در همين ميان آيۀ شريفۀ «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ»، نازل شد، و دستور دادند آيه اول را در سوره زمر ثبت كنند، و آيه دوم را در سوره نساء(1).
در سابق توجه فرموديد كه گفتيم آيه سوره زمر به حسب آيات بعدش ظهور در توبه و آمرزش دارد، و معلوم است كه توبه همه گناهان حتى شرك آمرزيده مىشود و آيه سوره نساء، موردش غير از مورد توبه است، در نتيجه منافاتى بين مضمون اين دو آيه نيست، تا يكى ناسخ ديگرى، و يا مخصص آن باشد.
و در مجمعالبيان از كلبى نقل كرده كه در تفسير آيه مورد بحث گفته است: اين آيه در باره مشركين يعنى وحشى و ياران او نازل شده، چون وقتى وحشى حمزه را كشت، و قرار بود كه اگر او را به قتل برساند آزادش كنند، و به عهد خود وفا نكردند، او و يارانش از كار خود پشيمان شدند، و نامهاى از مكه براى رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرستادند، مشعر به اين كه ما از كرده خود پشيمان شدهايم، و چيزى مانع اسلام آوردن ما نيست مگر آن مطلبى كه ما از تو در مكه شنيديم، كه گفتى: «وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ، وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ، وَ لا يَزْنُونَ...»؛(2)و ما تا كنون هم شرك ورزيديم، و به جز خداى تعالى معبودهايى پرستيديم و هم خون كسى را
كه خدا خونش را محترم مىدانست بريختيم، و هم زنا كرديم، اگر اين مانع در كار نبود ما به پيرويت در مىآمديم، در پاسخ آنان اين آيه نازل شد كه: «إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عملاً صالِحاً...»؛ و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) دو آيه را براى وحشى و ياران او فرستاد، همين كه آيه را خواندند، نامهاى به اين مضمون به آن جناب نوشتند: كه مضمون اين دو آيه شرط سنگينى است، كه مىترسيم حريف آن نشويم، چون در آن عمل صالح شرط شده و ما مىترسيم اهل آن نباشيم، دنبال اين نامه وحشى آيۀ شريفۀ «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ...» نازل شد، و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آن را براى وى و يارانش فرستاد، وقتى آيه را خواندند مجددا نامه نوشتند: مىترسيم از آنهايى نباشيم، كه مشيت خدا بر آمرزش آنان تعلق گرفته باشد، دنبال اين نامه آيۀ شريفۀ«يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً»؛(1)نازل شد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) اين آيه را نيز براى آنان فرستاد، وقتى آن را خواندند دستهجمعى به اسلام در آمدند، و نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) برگشتند، رسول خدا(صلی الله علیه و اله) اسلامشان را پذيرفت و آن گاه به وحشى فرمود: به من خبر بده حمزه را چگونه كشتى؟ وقتى جريان را به عرض رسانيد فرمود:
واى بر تو ديگر تو را نبينم خود را از من غايب بدار، او هم بعد از اين جريان به شام رفت، تا مرگش فرا رسيد(2).
مجعول بودن روايتى كه در باره اسلام آوردن «وحشى» و ياران او نقل شده
فخر رازى اين روايت را در تفسير خود از ابن عباس نقل كرده(1)، و دقت در موارد اين آيات كه در روايت آمده رسول خدا آنها را براى وحشى مىفرستاده جاى هيچ شكى باقى نمىگذارد، كه روايت ساختگى است، و سازنده آن مىخواسته با جعل اين حديث ثابت كند كه گناهان وحشى و يارانش آمرزيده شده، هر چند كه تمامى گناهان كبيره و صغيره را مرتكب شده باشند، و به اين منظور آياتى از مواضع مختلف قرآن را جمع كرده از يك جا استثنا و از جاى ديگر مستثنا منه را گرفته است، با اين كه هر يك از اين آيات در جاى مخصوصى قرار دارد، كه قبل و بعد آن ارتباط و اتصال با آن دارد، و آن چنان به هم مربوطند كه سياق واحدى را تشكيل داده، نمىشود آن آيه را از قبل و بعدش بريد، و جاعل اين حديث اين كار را كرده، هر يك از آيات را از سياق خاص به خود بريده، و سپس جورى آنها را رديف كرده كه با اين رد و بدل شدن نامه بين رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و وحشى مناسب شود.
و چه خوب گفته است مفسرى كه بعد از اشاره به اين روايت گفته: مثل اينكه جاعلين اين حديث خواستهاند بگويند خدا و وحشى با يكديگر شوخى داشتند و براى اثبات اين مدعاى خود اين حديث را جعل كردهاند.
پس جاعل اين روايت جز اين منظورى نداشته كه وحشى را با مغفرتى حتمى و مهر شده شرافت بدهد، مغفرتى كه با وجود آن هيچ گناهى هر قدر هم شنيع باشد ضرر ندارد، و سپس نتيجه گرفته كه به كلى مجازاتى كه در برابر گناهان تشريع شده همه بر داشته شده، غافل از اين كه لازمه برداشته شدن مجازات برداشته شدن
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 10، ص: 125.
تكليف از بشر است، همان عقيدهاى كه نصرانيها بدان معتقدند، و، بلكه شنيعتر از آن است، براى اين كه نصرانيها- مسيحىها- اگر مجازات را مرفوع مىدانند به اين بهانه مرفوع مىدانند كه عيسى(علیه السلام) خود را فداى گنهكاران نموده جان خود را داده و مجازات گنهكاران را خريده، ولى جاعل اين روايت صرفا به خاطر دل وحشى تكليف را از بشر برداشته است.
حال ببينيم اين آقا كه به حكم اين روايت دروغين به خاطر وى تكليف از عموم بشر برداشته شده كيست؟ وى بردهاى بوده از ابن مطعم، كه (به تحريك هنده مادر معاويه و همسر ابو سفيان در جنگ احد به نامردى و بدون اين كه در برابر حمزه قرار گيرد) حمزه را به قتل رسانيد، و سپس به مكه برگشت، و بعد از فتح طايف به اسلام در آمد، و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به او فرمود: از اين به بعد خودت را به من نشان مده، و او به شام رفت و در حمص سكونت يافت، و وقتى عمر به خلافت رسيد، او را مأمور كتابت ديوان كرد، و چون دائما شراب مىخورد، اين شغل را از او گرفت، و چند نوبت به همين خاطر شلاق خورد، و در زمان خلافت عثمان مرد، و به طورى كه در روايات آمده علت مرگش همان شرابخورى شد.
ابن عبد البر در كتاب استيعاب، به سند خود از ابن اسحاق، از عبد اللَّه بن فضل، از سليمان بن يسار، از جعفر بن عمرو بن اميه ضمرى روايت كرده كه گفت: من و عبد اللَّه عدى ابن خيار به مسافرتى رفتيم، و در سفر به شهر حمص رسيديم، كه وحشى در آنجا بود، با خود گفتيم چه خوب است به ديدنش برويم، و از جريان كشته شدن حمزه خبر بگيريم، كه چگونه او را كشت، به مردى
برخورديم، پرسيديم: وحشى را كجا مىتوان ديد؟ او گفت با اين مرد چكار داريد، مردى است كه دائما مست است، هوش و حواس درستى ندارد، ولى اگر وقتى به ديدنش برويد كه سر حال باشد مردى عرب را خواهيد يافت كه تا دلتان بخواهد برايتان حرف مىزند، و از هر چيزى بپرسيد جواب مىدهد، و اگر ديديد سر حال نيست، برگرديد مىگويد-به آدرسى كه او داد رفتيم تا به وى رسيديم (تا آخر حديث) و از جمله صحبتهايى كه ميان وحشى و آنان به ميان آمده، داستان كشتن حمزه درجنگ احد است(1).
و در مجمعالبيان است كه مطرف بن شخير از عمر بن خطاب روايت مىكند كه گفت: ما در عهد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) اين طور بوديم، كه اگر يكى از ما در حال گناه كبيرهاى مىمرد شهادت مىداديم كه او اهل آتش است، تا آنكه اين آيه نازل شد، ديگر اينگونه شهادتها را به زبان نرانديم(2).
و در الدُرالمنثور است كه ابن منذر از طريق معتمر بن سليمان، از سليمان بن عتبه بارقى، روايت آورده كه گفت اسماعيل بن ثوبان براى ما حديث كرد كه من قبل از آن بيمارى واگير اعظم داخل مسجد شدم، و شنيدم كه مردم مىگفتند: «مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً...»، مهاجر و انصار مىگفتند پس خدا آتش را بر او (فلان شخص) واجب كرده، ولى وقتى آيۀ «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ» نازل شد مهاجر و انصار مىگفتند: هر چه خدا بخواهد مىكند(3).
خالی از اشکال نبودن روایات مشعر بر جهل اصحاب پيغمبر(صلی الله علیه و اله) به مسأله شفاعت
رواياتى كه در ذيل آيۀ «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ...» نقل شده و مشعر بر جهل اصحاب پيغمبر(صلی الله علیه و اله) به مسأله شفاعت است خالى از اشكال نيستند:
قريب به اين دو روايت را به چند طريق از ابن عمر نقل مىكند، ولى به نظر ما اين روايات خالى از اشكال نيست، و نمىتوانيم باور كنيم كه اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و اله) همگى در يك امر اشتباهى اتفاق كنند، چون در مضمون اين آيه كه مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ...»، چيزى بيش از آيات شفاعت نيست، كه بيانش گذشت، و يا باور كنيم كه همه اصحاب آن حضرت غفلت ورزيده باشند از اين كه بيشتر آيات شفاعت در مكه نازل شده،- نه در مدينه، و بعد از حادثه احد و شهادت حمزه- مانند آيۀ شريفۀ «وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ، إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»؛(1)و مانند آن از آيات شفاعت واقع در سوره يونس- و انبيا- و طه- و سبا- و نجم- و مدثر- كه همه در مكه نازل شدهاند، و با بيانى كه گذشت شفاعت را ثابت مىكنند، و اين آيات عموميت دارند، و شامل همه گناهان مىشود، تنها قيدى كه در آنها هست دو قيد است، يكى مربوط به مشفوع له است، و حاصل آن قيد اين است كه گناه از كسى آمرزيده مىشود، كه داراى دينى باشد كه آن دين مرضى خدا و مورد قبول او باشد، و آن عبارت است از دين توحيد، و نفى شريك، و دوم قيدى است در جانب خداى تعالى، و آن عبارت است از مشيت او، پس حاصل مفاد آيات شمول مغفرت به همه گناهان است به شرطى كه خدا بخواهد، و به شرطى كه گناه مورد بحث
1) . زخرف / 86.
شرك نباشد، و اين مفاد عيناً آيه مورد بحث است، كه مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ».
و اما آياتى كه قاتل نفس محترمه و بدون حق را و نيز رباخوار و قاطع رحم را تهديد مىكند به آتش جاودانه صرف اعلام خطر است، نظير آيات زير كه مىفرمايد: «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها...»؛(1)و نيز مىفرمايد: «وَ مَنْ عادَ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»؛(2)«أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ»؛(3)و آياتى ديگر از اين قبيل، كه تهديد به شر و خطر مىكند، و از عذاب آتش خبر مىدهد، و اما اين كه اين كيفر حتمى و غير قابل تغيير باشد، به طورى كه امكان برداشتنش نباشد، آيات صراحتى در آن ندارند.
و سخن كوتاه اين كه آيۀ «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ...» چيز زايدى بر آيات شفاعت ندارد، تا زمينه را براى جاعلين آن حديث فراهم سازد.
پس اصحاب نمىتوانستند از آيات راجعه به كباير حتميت آتش را بفهمند، تا- قبل از نزول آيات مغفرت- شهادت دهند به اين كه مرتكب گناهان در آتشند، و نيز نمىتوانستند از آيۀ شريفۀ «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ...»، مطلبى را بفهمند كه از آيات راجعه به شفاعت فهميده نمىشود، تا در نتيجه بتوانند بگويند اين آيهآيات كباير را تخصيص زده و يا تقييد و يا نسخ كرده است. بعضى از روايات
هم به اين معنا اشاره كرده است و آن روايتى است كه سيوطى در الدُرالمنثور از ابن الفريس، و ابىيعلى، و ابن منذر، و ابن عدى به سند صحيح از ابن عمر نقل كردهاند، كه گفت: ما از اين كه براى اهل كباير طلب مغفرت كنيم خوددارى مىكرديم، تا آن كه از پيامبرمان شنيديم كه فرمود: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ»؛(1)و نيز شنيديم كه فرمود: (من دعاى خودم را ذخيره كردهام براى شفاعت از اهل كباير از امتم، در نتيجه بسيارى از پندارها كه در دل داشتيم رها كرديم، و دنبالش را نگرفتيم و به اميد آمرزش خداى تعالى زبان به طلب مغفرت براى گنهكاران گشوديم)(2).
پس ظاهر روايت اين شد كه آنچه اصحاب از آيه مغفرت فهميده بودند، مثل آن را از داستان شفاعت نيز فهميده بودند،- چون در اين روايت، هم آيه ذكر شده، و هم كلام رسول خدا(صلی الله علیه و اله)،- چيزى كه هست سؤال ديگرى عليه او باقى مىماند، و آن اين است كه چطور شد اصحاب از روايت نامبرده در باره شفاعت، امكان مغفرت كباير را فهميدند، ولى اين امكان را از آن همه آيات شفاعت كه سالها قبل از حديث در مكه نازل شد، و با اين كه دلالت آن آيات روشن بود نفهميدند؟ من نمىدانم!!.
و در الدُرالمنثور در ذيل آيۀ «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ... سَبِيلًا» آمده:
كه بيهقى در كتاب دلايل و ابن عساكر در تاريخ خود از جابر بن عبد اللَّه روايت
كردهاند كه گفت: وقتى كار رسول خدا(صلی الله علیه و اله) رسيد بدان جا كه رسيد، كعب بن اشرف از مدينه بيرون شد، و به اصطلاح خود را كنار كشيده به مكه آمد، و در آنجا مسكن گزيد، و به مردم مىگفت: من نه حاضرم عليه محمد(صلی الله علیه و اله) كسى را كمك كنم، و نه خود با او بجنگم، از او پرسيدند: اى كعب آيا دين ما بهتر است و يا دين محمد و اصحاب او؟ گفت:
دين شما بهتر و قديمىتر است، ولى دين محمد نوظهور است، در اين باره بود كه آيۀ شريفه: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ...» نازل شد(1).
در شأن نزول اين آيه روايات زياد و به وجوه مختلفى وارد شده، سالمتر از همه رواياتى بود كه ما نقل كرديم چيزى كه هست همه اين روايات در يك جهت شريكند، و آن اصل اين قصه است، كه بعضى از يهوديان در قضاوت و داورى بين اين كه شرك قريش بهتر است يا دين رسول خدا(صلی الله علیه و اله) گفته بوده كه شرك مشركين بهتر است.
و در تفسير برهان در ذيل آيۀ «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ...» از أمالى شيخ نقل كرده كه وى به سند خود از جابر از امام ابىجعفر(علیه السلام) روايت كرده كه فرموده: منظور از ناس ماييم(2).
و در كافى به سند خود از بريد از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى در تفسير آيۀ «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ» فرمود: منظور از ناس كه مورد حسد واقع شدهاند ماييم (تا آخر حديث)(3).
و اين معنا از ائمه اهلبيت(علیهم السلام) به طور استفاضه يعنى با سندهاى بسيار زياد نقل شده، كه اين سندها در جوامع حديث شيعه از قبيل كافى(1)و تهذيب(2)و عيون(3)و بصائر(4)و دو تفسير قمى(5)و عياشى(6)و غيره آمده است.
و در معناى اين احاديث از طرق اهلسنت روايتى است كه ابن مغازلى آن را از امام محمد بن على باقر(علیهما السلام) - به طور رفع يعنى اسقاط رجال وسط سند - نقل كرده، كه فرمود: و اللَّه منظور از ناس ماييم(7).و روايت ديگرى است كه الدُرالمنثور از ابن منذر و طبرانى از طريق عطا از ابن عباس نقل كرده كه در تفسير آيۀ «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ» گفته: ناس ماييم، نه عموم مردم(8)، و نيز در همان كتاب روايت كرده كه كلمه «ناس» به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) تفسير شده و اين تفسير را از عكرمه و مجاهد و مقاتل و ابىمالك نقل كرده است و ما در بيان سابق خود گفتيم كه ظاهر آيه نيز اين است كه مراد از كلمه «ناس» رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) است، و اهلبيت آن جناب ملحق به ايشانند(9).
و در تفسير عياشى از حمران از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير آيۀ «فَقَدْ
1) . همان، ج 1، ص: 273- 275.
2) . طوسی، محمد بن حسن، تهذيب الاحکام، ج 4، ص: 132، ح 367.
3) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، عیون أخبار الرضا(علیه السلام)، ج 1، ص: 228، باب 23، ح 1.
4) . صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد(علیهم السلام)، ج 1، ص: 35، باب 17.
5) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 140.
6) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 246، ح 153.
7) . ابن مغازلی، علی بن محمد، مناقب الامام علی بن ابی طالب(علیه السلام)، ص: 267، ح 314.
8) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 173.
9) . همان.
آتَيْنا آلإِبْراهِيمَ الْكِتابَ» فرموده: يعنى نبوت، و در تفسير كلمه «و الحكمة» فرموده: يعنى فهم و قضا، و در تفسير جملۀ «وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً» فرمود: يعنى وجوب اطاعتشان بر مردم(1).
مراد آن حضرت از اطاعت همان اطاعتى است كه در ساير احاديث هم وجوبش بيان شده، و در اين معانى نيز اخبار بسيارى است، و در بعضى از آنها طاعت واجب به امامت و خلافت تفسير شده، نظير روايتى كه مرحوم كلينى در كافى به سند خود از بريد از امام باقر(علیه السلام) نقل كرده است.
و در تفسير قمى در ذيل آيۀ «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا...» گفته است: امام(علیه السلام) فرموده: منظور از آيات امير المؤمنين و ائمه(علیهم السلام) است(2).
و مرحوم شيخ در كتاب مجالس به سند خود از حفص بن غياث قاضى روايت كرده كه گفت: من در محضر سرور همه جعفرها، جعفر بن محمد(علیهما السلام) بودم، در آن زمانى كه منصور آن جناب را احضار كرده بود، ابن ابىالعوجاء كه مردى ملحد بود به حضورش آمد، و عرضه داشت: چه مىفرمايى در معناى آيۀ «كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها، لِيَذُوقُوا الْعَذابَ» كه من در آن اشكالى دارم، و آن اين است كه به فرضى كه پوست خود انسان گناه كرده باشد، پوستهاى بعدى كه در دوزخ بعد از سوخته شدن پوست اول به بدن مىرويد چه گناهى كرده، كه بسوزد؟ امام صادق(علیه السلام) فرمود: «ويحك، واى بر تو» پوست دوم هم در عين اينكه غير پوست اول است پوست همين شخص گنه كار است، ابىالعوجاء عرضه
داشت: اين جواب را درست به من بفهمان، فرمود: تو به من بگو كه اگر شخصى خشتى را خرد كند، و دوباره آن را خيس كرده خشت بزند، و به شكل اولش برگرداند، اين خشت همان خشت اول نيست و آيا غير آن نيست، و جز اين است كه در عين اين كه غير آن است همان است؟ گفت: بله، خدا مردم را از وجودت بهرهمند سازد(1).
صاحب احتجاج هم اين حديث را از حفص بن غياث از آن جناب نقل كرده(2)، و قمى آن را در تفسير خود به طور مرسل آورده، و برگشت حقيقت جواب به اين است كه وقتى ماده چند صورت يكى باشد، مىتوان گفت موجود متصور به آن چند صورت يكى است، بدن انسان نيز مانند اجزايش ما دام كه همان انسان است يكى است، هر چند تغييراتى به خود بگيرد(3).
و در فقيه آمده كه شخصى از امام صادق(علیه السلام) معناى كلام خداى عزّ و جلّ را پرسيد كه فرموده: «فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ» فرمود: منظور از همسران مطهر همسرانى است كه نه حيض، دارند و نه حدث(4).
و در تفسير برهان در ذيل آيۀ شريفۀ «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ...» از محمد ابن ابراهيم نعمانى نقل كرده كه او به سند خود از زاره از امام باقر محمد بن على(علیه السلام) روايت كرده كه گفت: من از آن جناب معناى اين آيه را پرسيدم، فرمود:
خداى تعالى امام را دستور داده كه امانت را به امام بعد از خود بسپارد، و امام حق ندارد امانت را از امام بعدى دريغ بدارد، مگر نمىبينى كه دنبالش فرموده: «وَ
إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ، إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ»؛(1)(و چون در بين مردم حكم كنيد دستورتان داده به اين كه به عدالت حكم كنيد)، پس اى زرارهخطاب در اين آيه به حكام است.
صدر اين حديث به طرق بسيارى از ائمه اهلبيت(علیهم السلام) روايت شده، و ذيل آن دلالت دارد كه منظور ائمه(علیهم السلام) تطبيق مصداق امامت بر مضمون كلى آيه است، و خلاصه آيۀ شريفه در باره مطلق حكم نازل شده، دستور مىدهد هر حقى را به صاحبش بدهيد، و قهراً بر مسأله امامت هم منطبق مىگردد.
و در معناى اين احاديث حديث ديگرى است، كه الدُرالمنثور آن را از سعيد بن منصور، و فاريابى، و ابن جرير، و ابن منذر، و ابن ابىحاتم، آن را از على بن ابىطالب روايت كردهاند كه فرمود: اين حق به عهده امام است، كه طبق آنچه خدا نازل كرده حكم كند، و اين كه امانت را به صاحبش بدهد، كه اگر چنين امامى باشد بر مردم واجب و حق است كه دعوت او را بپذيرند و اطاعتش كنند و اشخاصى را كه به سوى چنين امامى دعوت مىكنند اجابت نمايند(2).(3)
«وَ الَّذِينَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ»؛ «امانت» در اصل مصدر است، ولى بسيار مىشود كه به آن چيزى كه سپرده شده- چه مال و چه اسرار و امثال آن- نيز امانت مىگويند و در آيۀ شريفه هم مقصود همان است و اگر آن را به صيغه جمع آورده، شايد براى آن باشد كه دلالت بر همه اقسام امانتها كه در بين مردم داير
است بكند. و چه بسا گفته(1)باشند: امانات شامل تمامى تكاليف الهى كه در بشر به وديعه سپرده شده و نيز شامل اعضاء و جوارح و قواى بشر مىشود- كه بايد در كارهايى كه مايه رضاى خدا است به كار بست- و نيز شامل هر نعمت و مالى است كه به آدمى داده شده، ولى اين احتمال از نظر لفظ خالى از بعد نيست، هر چند كه از نظر تجزيه و تحليل معنا، عموميت دادن آن صحيح مىباشد.
كلمۀ «عهد» بر حسب عرف و اصطلاح شرع به معناى آن چيزى است كه انسان با صيغه عهد ملتزم به آن شده باشد، مانند نذر و سوگند. و ممكن است منظور از آن، مطلق تكليفهايى باشد كه متوجه به مؤمنين شده، چون در قرآن ايمان مؤمن را «عهد» و «ميثاق» او ناميده است. و همچنين تكاليفى را كه متوجه آنان كرده عهد خوانده و فرموده: «أَ وَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ»؛(2)و نيز فرموده: «وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ، لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ»؛(3)و شايد به جهت همين كه اين معنا مورد نظر بوده، كلمه عهد را مفرد آورد، چون تمامى تكاليف را يك عهد و يك ايمان شامل مىشود.
كلمۀ «رعايت» به معناى حفظ است. و بعضى(4)گفتهاند: اصل اين كلمه به معناى محافظت از حيوانات است، يا به اينكه آنها را غذا دهند، غذايى كه حافظ حيات آنها باشد، و يا به اينكه از خطر دشمن و درنده نگاه بدارند و آن گاه
در مطلق حفظ استعمال شده است. و بعيد نيست كه عكس اين مطلب به ذهن نزديكتر باشد، يعنى كلمه مورد بحث در اصل به معناى مطلق حفظ بوده و سپس در خصوص حفظ حيوانات استعمال شده باشد.
و كوتاه سخن اينكه: آيه مورد بحث مؤمنين را به حفظ امانت و خيانت نكردن به آن و حفظ عهد و نشكستن آن، توصيف مىكند و حق ايمان هم همين است كه مؤمن را به رعايت عهد و امانت وادار سازد، چون در ايمان معناى سكون و استقرار و اطمينان نهفته، وقتى انسان كسى را امين دانست و يقين كرد كه هرگز خيانت ننموده پيمان نمىشكند، قهراً دلش بر آنچه يقين يافته مستقر و ساكن و مطمئن مىشود و ديگر تزلزلى به خود راه نمىدهد.(1)
و اما روایات در این باب(2)عبارت است از:
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً إِلَّا بِصِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ؛ خداى عزّ و جلّ هيچ پيغمبرى را مبعوث نفرمود جز با راستگوئى و اداء امانت به نيكوكار و بدكردار.»شرح: مراد اينست كه هر پيغمبرى راستگو و امانت دار بوده و يا آنكه اين دو صفت در برنامه شريعت او بوده كه بايد تبليغ كند و به مردم بگويد.
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«لَا تَغْتَرُّوا بِصَلَاتِهِمْ وَ لَا بِصِيَامِهِمْ فَإِنَّ الرَّجُلَ رُبَّمَا لَهِجَ بِالصَّلَاةِ(3)وَ الصَّوْمِ حَتَّى
لَوْ تَرَكَهُ اسْتَوْحَشَ وَ لَكِنِ اخْتَبِرُوهُمْ عِنْدَ صِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ؛ به روزه و نماز مردم گول نخوريد، زيرا بسا انسان به نماز و روزه شيفته مىشود تا آنجا كه اگر ترك كند به هراس افتد، ولى آنها را به راستگوئى و اداء امانت بيازمائيد.»
شرح: گاهى ترس از تكفير مردم يا طمع به مال و تعظيم آنها يا جهات دنيوى ديگر موجب مىشود كه انسان بر نماز و روزه مداومت كند و ترك آنها ننمايد، پس نماز و روزه معيار كامل و هميشگى صلاح و ترس از خدا نيست، ولى راستگوئى و اداء امانت چون زيان مالى در بردارد، از آن دواعى و جهات خالى است و باعث و موجبش ترس از خدا و ملكه عدالت و تقوى است، علاوه بر اينكه اين دو صفت موجب كمال نفس و صفات نيك ديگر است، چنان كه راستگوئى ملازمه عدم نفاق و ريا و تهمت و امثال آنست.
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ صَدَقَ لِسَانُهُ زَكَى عَمَلُهُ؛ هر كه زبانش راست باشد كردارش پاك است.»
عمرو بن ابىالمقدام گويد: نخستين بار كه خدمت امام باقر(علیه السلام) رسيدم، فرمود:
«تَعَلَّمُوا الصِّدْقَ قَبْلَ الْحَدِيثِ؛ پيش از ياد گرفتن حديث راستگوئى بياموزيد.»
ابى كهس گويد: به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم: عبد اللَّه بن ابىيعفور به شما سلام میرساند، فرمود:
«عَلَيْكَ وَ(علیه السلام) إِذَا أَتَيْتَ عَبْدَ اللَّهِ فَأَقْرِئْهُ السَّلَامَ وَ قُلْ لَهُ إِنَّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ يَقُولُ لَكَ انْظُرْ مَا بَلَغَ بِهِ عَلِيٌّ(علیه السلام) عِنْدَ رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) فَالْزَمْهُ فَإِنَّ عَلِيّاً(علیه السلام) إِنَّمَا بَلَغَ مَا بَلَغَ بِهِ عِنْدَ رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) بِصِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ؛ بر تو و بر او سلام باد، چون نزد عبد
اللَّه رفتى سلامش رسان و به او بگو، جعفر بن محمد به تو میگويد در آنچه على نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به مقام رسيد بنگر و ملازمش باش، همانا على نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به سبب راستگوئى و اداء امانت به آن مقام رسيد.»
فضيل بن يسار گويد: امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«يَا فُضَيْلُ إِنَّ الصَّادِقَ أَوَّلُ مَنْ يُصَدِّقُهُ اللَّهُ عزّ و جلّ يَعْلَمُ أَنَّهُ صَادِقٌ وَ تُصَدِّقُهُ نَفْسُهُ تَعْلَمُ أَنَّهُ صَادِقٌ؛ اى فضيل، نخستين كسى كه راستگو را تصديق میكند خداى عزّ و جلّ است كه میداند او راستگو است و خودش هم خود را تصديق مى كند و مىداند راستگو است.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّمَا سُمِّيَ إِسْمَاعِيلُ صَادِقَ الْوَعْدِ لِأَنَّهُ وَعَدَ رَجُلًا فِي مَكَانٍ فَانْتَظَرَهُ فِي ذَلِكَ الْمَكَانِ سَنَةً(1)فَسَمَّاهُ اللَّهُ عزّ و جلّ صَادِقَ الْوَعْدِ ثُمَّ قَالَ إِنَّ الرَّجُلَ أَتَاهُ بَعْدَ ذَلِكَ فَقَالَ لَهُ إِسْمَاعِيلُ مَا زِلْتُ مُنْتَظِراً لَكَ؛ همانا اسماعيل صادق الوعد ناميده شد كه با مردى در جائى وعده گذاشت و او يك سال در آنجا انتظار او را میكشيد، از اين رو خداى عزّ و جلّ او را صادق الوعد ناميد، سپس آن مرد آمد و اسماعيل به او گفت: من همواره در انتظار تو بودم.»
شرح: قرآن كريم در سوره مريم از اسماعيل پيغمبر ياد میكند و او را صادق الوعد «درست وعده» معرفى میكند، مرحوم طبرسى گويد: او اسماعيل بن ابراهيم است و برخى گفتهاند: اسماعيل پيش از پدر خود مرد و او اسماعيل بن حزقيل است.
ربيع بن سعد گويد امام باقر(علیه السلام) به من فرمود:
1) . أي يراقب ذلك المكان ليجيء صاحبه.
«يَا رَبِيعُ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَصْدُقُ حَتَّى يَكْتُبَهُ اللَّهُ صِدِّيقاً(1)اى ربيع، همانا مرد راست میگويد، تا خدا او را تصديق «بسيار راستگو» مینويسد.»
امام صادق(علیه السلام) میفرمود:
«إِنَّ الْعَبْدَ لَيَصْدُقُ حَتَّى يُكْتَبَ عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الصَّادِقِينَ وَ يَكْذِبُ حَتَّى يُكْتَبَ عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الْكَاذِبِينَ فَإِذَا صَدَقَ قَالَ اللَّهُعزّ و جلّ صَدَقَ وَ بَرَّ وَ إِذَا كَذَبَ قَالَ اللَّهُ عزّ و جلّ كَذَبَ وَ فَجَرَ(2)بنده راست میگويد، تا آنجا كه نزد خدا از راستگويان نوشته مىشود و دروغ، میگويد تا آنجا كه نزد خدا از دروغگويان نوشته مىشود، پس چون (بنده اول) راست گويد، خداى عزّ و جلّ فرمايد: راست گفت و خوب كرد و چون (بنده دوم) دروغ گويد، خداى عزّ و جلّ فرمايد دروغ گفت و بدكارى كرد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«كُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِالْخَيْرِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ لِيَرَوْا مِنْكُمُ الِاجْتِهَادَ وَ الصِّدْقَ وَ الْوَرَعَ؛ مردم را به غير زبان (بلكه با كردار) خود به خير و نيكو كارى دعوت كنيد، مردم بايد كوشش در عبادت و راستگوئى و پرهيزكارى شما را ببينند.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ صَدَقَ لِسَانُهُ زَكَى عَمَلُهُ وَ مَنْ حَسُنَتْ نِيَّتُهُ زِيدَ فِي رِزْقِهِ وَ مَنْ حَسُنَ بِرُّهُ بِاهلبيتهِ مُدَّ لَهُ فِي عُمُرِهِ؛ هر كه زبانش راست شد، عملش پاك گشت، پس هر كه حسن
نيت داشته باشد روزيش زياد شود و هر كه با خانوادهاش خوشرفتارى كند، عمرش دراز شود.»
آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری فرمود:
«لَا تَنْظُرُوا إِلَى طُولِ رُكُوعِ الرَّجُلِ وَ سُجُودِهِ فَإِنَّ ذَلِكَ شَيْءٌ اعْتَادَهُ فَلَوْ تَرَكَهُ اسْتَوْحَشَ لِذَلِكَ وَ لَكِنِ انْظُرُوا إِلَى صِدْقِ حَدِيثِهِ وَ أَدَاءِ أَمَانَتِهِ؛(1)به طول دادن ركوع و سجود مرد ننگريد، زيرا به آن عادت گرفته و اگر ترك كند، وحشتش گيرد، ولى به راستى گفتار و اداء امانتش بنگريد.»
در کتاب شریف «اصول کافی»(2)روایات زیر آمده است:
على بن الحسين(علیهما السلام) فرمود:
«مَا أُحِبُّ أَنَّ لِي بِذُلِّ نَفْسِي حُمْرَ النَّعَمِ وَ مَا تَجَرَّعْتُ جُرْعَةً أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْ جُرْعَةِ غَيْظٍ لَا أُكَافِي بِهَا صَاحِبَهَا(3)دوست ندارم كه به جاى نرم خوئى و فروتنيم، شتران سرخ مو داشته باشم (يعنى چنين صفت حميدهاى را با مال دنيا عوض نميكنم و هرگز راضى نميشوم كه خشن و تندخو باشم و در برابر بهترين چارپايان و زيور دنيا را داشته باشم) و هيچ جرعهاى ننوشيدم كه آن را دوستتر داشته باشم از جرعه خشمى كه طرف را بدان كيفر ندهم.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«نِعْمَ الْجُرْعَةُ الْغَيْظُ لِمَنْ صَبَرَ عَلَيْهَا فَإِنَّ عَظِيمَ الْأَجْرِ لَمِنْ عَظِيمِ الْبَلَاءِ(1)وَ مَا أَحَبَّ اللَّهُ قَوْماً إِلَّا ابْتَلَاهُمْ؛ نيكو جرعه ايست خشم براى كسى كه بر آن صبر كند، زيرا پاداش بزرگ در برابر بلاى بزرگست، و خدا مردمى را كه دوست دارد، گرفتارشان سازد.»
موسى بن جعفر(علیهما السلام) فرمود:
«اصْبِرْ عَلَى أَعْدَاءِ النِّعَمِ فَإِنَّكَ لَنْ تُكَافِئَ مَنْ عَصَى اللَّهَ فِيكَ- بِأَفْضَلَ مِنْ أَنْ تُطِيعَ اللَّهَ فِيهِ(2)در برابر دشمنان نعمت (يعنى حسودان) صبر كن، زيرا كسيرا كه نسبت به تو خدا را نافرمانى كرده، هرگز نتوانى بهتر از اطاعت خدا نسبت به او تلافى كنى.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«كَظْمُ الْغَيْظِ عَنِ الْعَدُوِّ فِي دَوْلَاتِهِمْ تَقِيَّةً حَزْمٌ(3)لِمَنْ أَخَذَ بِهِ وَ تَحَرُّزٌ مِنَ التَّعَرُّضِ لِلْبَلَاءِ فِي الدُّنْيَا وَ مُعَانَدَةُالْأَعْدَاءِ فِي دَوْلَاتِهِمْ وَ مُمَاظَّتُهُمْ(4)فِي غَيْرِ تَقِيَّةٍ تَرْكُ أَمْرِ اللَّهِ فَجَامِلُوا النَّاسَ(5)
كناية عن العظمة و النمو و يمكن أن يقرأ على بناء المفعول من باب الافعال أو التفعيل أي يفعل اللّه ذلك مرضيا محبوبا عندهم و في بعض النسخ [يسمى] على بناء المفعول.
يَسْمَنْ ذَلِكَ لَكُمْ عِنْدَهُمْ وَ لَا تُعَادُوهُمْ فَتَحْمِلُوهُمْ عَلَى رِقَابِكُمْ فَتَذِلُّوا؛ فرو خوردن خشم از دشمن در زمان دولت و اقتدار آنها، تقيه و احتياطى است براى1) . في بعض النسخ «عظم البلاء».
2) . أريد باعداء النعم الحساد و بالعصيان الحسد و ما يترتب عليه و بالطاعة الصبر على اذى الحاسد و ما يقتضيه (فى).
3) . الحزم ضبط الامر و الاخذ فيه بالثقة.
4) . المظاظة شقة الخلق و فظاظته. و مظظته: لمته و ماظظته مماظة و مماضا: شاورته و نازعته و الخصم لازمته.
5) . أي ماسحه بالجميل و أحسن عشرته و قوله:«يسمن ذلك لكم عندهم» كذا في أكثر النسخ من قولهم سمن فلان يسمن من باب تعب و في لغة من باب قرب إذا كثر لحمه و شحمه.
كسى كه دورانديشى كند، و به معرض بلاى دنيا درنيايد، و مخاصمه نمودن و دشنام دادن دشمنان در زمان اقتدار آنها بدون مراعات تقيه، ترك دستور خداست، پس با مردم مدارا كنيد تا عمل شما نزد آنها بزرگ و فربه شود [از شما به نيكى ياد كنند] و با آنها دشمنى مكنيد كه بر گردن خود سوارشان كنيد و خوار و زبون گرديد.»
آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری فرمود:
«مَا مِنْ عَبْدٍ كَظَمَ غَيْظاً إِلَّا زَادَهُ اللَّهُ عزّ و جلّ عِزّاً فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»(1)وَ أَثَابَهُ اللَّهُ مَكَانَ غَيْظِهِ ذَلِكَ؛ هيچ بندهاى خشمى فرو نخورد، جز آنكه خداى عزّ و جلّ عزّت او را در دنيا و آخرت بيفزايد، و همانا خداى عزّ و جلّ فرمايد: و آنها كه خشم خود فرو خورند و از مردم بگذرند، و خدا نيكوكاران را دوست دارد و خدا او را به جاى فرو خوردن خشمش اين پاداش دهد (يعنى او را دوست دارد).»
و نیز فرمود:
«مَنْ كَظَمَ غَيْظاً وَ لَوْ شَاءَ أَنْ يُمْضِيَهُ أَمْضَاهُ أَمْلَأَ اللَّهُ قَلْبَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ رِضَاهُ؛ هر كه خشمى را فرو خورد كه بتواند آن را اعمال كند (و از طرف خود انتقام بگيرد)، خدا روز قيامت دلش را از رضاى خود پر كند.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ كَظَمَ غَيْظاً وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى إِمْضَائِهِ حَشَا اللَّهُ قَلْبَهُ أَمْناً وَ إِيمَاناً يَوْمَ الْقِيَامَةِ؛ هر كه خشمى را فرو خورد كه بتواند آن را اعمال كند، خدا روز قيامت دلش را از ايمنى و ايمان پر كند.»
1) . آلعمران / 134؛ و الكاظمين أي الممسكين عليه الكافين عن إمضائه مع القدرة قاله البيضاوى.
زيد شحام گويد: امام صادق(علیه السلام) به من فرمود:
«يَا زَيْدُ اصْبِرْ عَلَى أَعْدَاءِ النِّعَمِ فَإِنَّكَ لَنْ تُكَافِئَ مَنْ عَصَى اللَّهَ فِيكَ بِأَفْضَلَ مِنْ أَنْ تُطِيعَ اللَّهَ فِيهِ يَا زَيْدُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى الْإِسْلَامَ وَ اخْتَارَهُ فَأَحْسِنُوا صُحْبَتَهُ بِالسَّخَاءِ وَ حُسْنِ الْخُلُقِ؛ اى زيد در برابر دشمنان نعمتها صبر كن، زيرا كسيرا كه در باره تو خدا را نافرمانى كرده، بهتر از اينكه خدا را در باره او فرمان برى، جبران نخواهى كرد. اى زيد! خدا دين اسلام را برگزيد و انتخاب فرمود: پس با سخاوت و خوشخلقى با او نيكو معاشرت كنيد.»
شرح: انسان با هر كس رفاقت و آميزش دارد، هر چه بيشتر طبق ميل و خواسته او رفتار كند، رفاقت و دوستى آنها محكمتر و پايدارتر میگردد، امام صادق(علیه السلام) میفرمايد: خداى تعالى دين اسلام را براى مصاحبت و همدمى شما انتخاب فرمود، و آنچه او را خوش آيد و طبق ميلش میباشد، سخاوت و خوشخلقى است، اين دو صفت را داشته باشيد تا دوستى شما با اسلام محكم و پايدار شود.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«مِنْ أَحَبِّ السَّبِيلِ إِلَى اللَّهِ عزّ و جلّ جُرْعَتَانِ جُرْعَةُ غَيْظٍ تَرُدُّهَا بِحِلْمٍ وَ جُرْعَةُ مُصِيبَةٍ تَرُدُّهَا بِصَبْرٍ؛ دوستترين راه بنده به سوى خداى عزّ و جلّ نوشيدن دو جرعه است؛ 1. جرعه خشمى كه با خويشتندارى ردش كند. 2. جرعه مصيبتى كه با صبرش برگرداند.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«قَالَ لِي أَبِي يَا بُنَيَّ مَا مِنْ شَيْءٍ أَقَرَّ لِعَيْنِ أَبِيكَ مِنْ جُرْعَةِ غَيْظٍ عَاقِبَتُهَا صَبْرٌ وَ مَا
مِنْ شَيْءٍ يَسُرُّنِي أَنَّ لِي بِذُلِّ نَفْسِي حُمْرَ النَّعَمِ؛(1)پدرم به من فرمود: چيزى مانند جرعه خشمى كه بصبر پايان پذيرد، چشم پدرت را روشن نكند، و چيزى شادم نكند كه در عوض فروتنيم، برايم شتران سرخ باشد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:«اصْبِرُوا(2)عَلَى أَعْدَاءِ النِّعَمِ(3)فَإِنَّكَ لَنْ تُكَافِئَ مَنْ عَصَى اللَّهَ فِيكَ بِأَفْضَلَ مِنْ أَنْ تُطِيعَ اللَّهَ فِيهِ؛ در برابر دشمنان نعمتها صبر كنيد، زيرا آن كس را كه در باره تو خدا را نافرمانى كرده بهتر از اينكه در باره او خدا را اطاعت كنى، پاداش نخواهى داد.»
على بن الحسين(علیهما السلام) فرمود:
«مَا أُحِبُّ أَنَّ لِي بِذُلِّ نَفْسِي حُمْرَ النَّعَمِ وَ مَا تَجَرَّعْتُ مِنْ جُرْعَةٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْ جُرْعَةِ غَيْظٍ لَا أُكَافِي بِهَا صَاحِبَهَا؛ دوست ندارم كه در برابر خوارى نفسم شتران سرخ مو داشته باشم، و جرعهاى محبوبتر از جرعه خشمى كه صاحبش را مجازات نكنم ننوشيدم.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَا مِنْ جُرْعَةٍ يَتَجَرَّعُهَا الْعَبْدُ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ عزّ و جلّ مِنْ جُرْعَةِ غَيْظٍ يَتَجَرَّعُهَا عِنْدَ تَرَدُّدِهَا فِي قَلْبِهِ إِمَّا بِصَبْرٍ وَ إِمَّا بِحِلْمٍ(4)هيچ جرعهاى بنده ننوشد كه نزد خداى عزّ و جلّ محبوبتر باشد از جرعه خشمى كه، هنگام گردشش در دل بنوشد، به وسيلۀ صبر يا خويشتندارى.»
شرح: مراد از گردش جرعه در دل، هيجان و جوششى است كه براى خشمگين دست میدهد و فكر میكند آيا مجازات كنم يا درگذرم.
قرآن کریم میفرماید:
«وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ حَسيباً»؛(1)«هر گاه به شما تحيّت گويند، پاسخ آن را بهتر از آن بدهيد؛ يا (لا اقل) به همان گونه پاسخ گوييد! خداوند حساب همه چيز را دارد.»
«وَ قُلْ لِعِبادي يَقُولُوا الَّتي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبيناً»؛(2)
«به بندگانم بگو: سخنى بگويند كه بهترين باشد! چرا كه (شيطان به وسيلۀ سخنان ناموزون)، ميان آنها فتنه و فساد مىكند؛ هميشه شيطان دشمن آشكارى براى انسان بوده است!»
تفسیر
هر گونه محبتى را پاسخ گوئيد
گرچه بعضى از مفسران معتقدند كه پيوند و ارتباط اين آيه با آيات قبل، از اين نظر است كه در آيات گذشته بحثهايى پيرامون جهاد بود و در اين آيه دستور مىدهد كه اگر دشمنان از در دوستى و صلح در آيند شما نيز پاسخ مناسب دهيد، ولى روشن است كه اين پيوند، مانع از آن نيست كه يك حكم كلى و عمومى در
زمينه تمام تحيتها و اظهار محبتهايى كه از طرف افراد مختلف مىشود، بوده باشد.
آيه در آغاز مىگويد: «هنگامى كه كسى به شما تحيت گويد پاسخ آن را به طرز بهتر بدهيد و يا لا اقل به طور مساوى پاسخ گوئيد».
«وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها»؛ «تحيت» در لغت از مادۀ «حيات» و به معنى دعا براى حيات ديگرى كردن است خواه اين دعا به صورت سلام عليك (خداوند تو را به سلامت دارد) و يا حياك اللَّه (خداوند تو را زنده بدارد) و يا مانند آن، باشد، ولى معمولاً از اين كلمه هر نوع اظهار محبتى را كه افراد به وسيلۀ سخن، با يكديگر مىكنند شامل مىشود كه روشنترين مصداق آن همان موضوع سلام كردن است.
ولى از پارهاى از روايات، همچنين تفاسير، استفاده مىشود كه اظهار محبتهاى عملى نيز در مفهوم «تحيت» داخل است، در تفسير على بن ابراهيم از امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) چنين نقل شده كه:
«المراد بالتحية فى الايه السلام و غيره من البر؛ منظور از تحيت در آيه، سلام و هر گونه نيكى كردن است.»
و نيز در روايتى در كتاب مناقب چنين مىخوانيم «كنيزى يك شاخه گل خدمت امام حسن(علیه السلام) هديه كرد، امامدر مقابل آن وى را آزاد ساخت، و هنگامى كه از علت اين كار سؤال كردند، فرمود: خداوند اين ادب را به ما آموخته آنجا كه مىفرمايد: «وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها» و سپس اضافه فرمود: تحيت
بهتر، همان آزاد كردن او است!» و به اين ترتيب آيه يك حكم كلى درباره پاسخ گويى به هر نوع اظهار محبتى اعم از لفظى و عملى مىباشد.
و در پايان آيه براى اينكه مردم بدانند چگونگى «تحيتها» و «پاسخها» و برترى يا مساوات آنها، در هر حد و مرحلهاى، بر خداوند پوشيده و پنهان نيست مىفرمايد: خداوند حساب همه چيز را دارد.
«إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ حَسِيباً»؛ «سلام» تحيت بزرگ اسلامى تا آنجا كه مىدانيم تمام اقوام جهان هنگامى كه به هم مىرسند براى اظهار محبت به يكديگر نوعى تحيت دارند كه گاهى جنبه لفظى دارد و گاهى به صورت عملى است كه رمز تحيت مىباشد، در اسلام نيز" سلام" يكى از روشنترين تحيتها است، و آيه فوق همانطور كه اشاره شد گرچه معنى وسيعى دارد اما يك مصداق روشن آن سلام كردن است، بنا بر اين طبق اين آيه همه مسلمانان موظفند كه سلام را به طور عاليتر و يا لا اقل مساوى جواب گويند.
از آيات قرآن نيز استفاده مىشود كه سلام يك نوع تحيت است.
در سوره نور آيه 61 مىخوانيم: «فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلى أَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً»؛ «هنگامى كه وارد خانهاى شديد بر يكديگر تحيت الهى بفرستيد تحيتى پر بركت و پاكيزه».
در اين آيه سلام به عنوان تحيت الهى كه هم مبارك است و هم پاكيزه معرفى شده است و ضمناً مىتوان از آن استفاده كرد كه معنى سلام عليكم در اصل سلام اللَّه عليكم است، يعنى درود پروردگار بر تو باد، يا خداوند تو را به سلامت دارد، و در
امن و امان باشى به همين جهت سلام كردن يك نوع اعلام دوستى و صلح و ترك مخاصمه و جنگ محسوب مىشود.
از پارهاى از آيات قرآن نيز استفاده مىشود كه تحيت اهل بهشت نيز سلام است: «أُوْلئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا وَ يُلَقَّوْنَ فِيها تَحِيَّةً وَ سَلاماً»؛(1)
«اهل بهشت در برابر استقامتشان از غرفههاى بهشتى بهرهمند مىشوند و تحيت و سلام به آنها نثار مىشود.» و در آيه 23 سورۀ مبارکۀ ابراهيم و آيه 10 سورۀ مبارکۀ يونس درباره بهشتيان نيز مىخوانيم «تَحِيَّتُهُمْ فِيها سَلامٌ»؛ «تحيت آنها در بهشت سلام است.»
و نيز از آيات قرآن استفاده مىشود كه تحيت به معنى سلام (يا چيزى معادل آن) در اقوام پيشين بوده است چنان كه در سوره ذاريات آيه 25 در داستان ابراهيم مىگويد هنگامى كه فرشتگان مأمور مجازات قوم لوط به صورت ناشناس بر او وارد شدند به او سلام كردند و او هم پاسخ آنها را به سلام داد: «إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ».
از اشعار عرب جاهلى نيز استفاده مىشود كه تحيت به وسيلۀ سلام در آن ايام بوده است(2)
لسلمت تسليم البشاشة او زقا؛ اليها صدى من جانب القبر صائح
شعر از يكى از شعراى جاهليت به نام «توبه» است.
.هر گاه بىطرفانه اين تحيت اسلامى را كه محتوى توجه به خدا و دعا براى سلامت طرف و اعلام صلح و امنيت است با تحيتهاى ديگرى كه در ميان اقوام مختلف معمول است مقايسه كنيم ارزش آن براى ما روشنتر مىگردد.
در روايات اسلامى تأكيد زيادى روى سلام شده تا آنجا كه از پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و اله) نقل شده:
«من بدء بالكلام قبل السلام فلا تجيبوه؛ كسى كه پيش از سلام آغاز به سخن كند پاسخ او را نگوئيد.»(1)
و نيز از امام صادق(علیه السلام) نقل شده كه خداوند مىفرمايد:
«البخيل من يبخل بالسلام؛ بخيل كسى است كه حتى از سلام كردن بخل ورزد.»(2)
و در حديث ديگرى از امام باقر(علیه السلام) مىخوانيم:
«ان اللَّه عزّ و جلّ يحب افشاء السلام؛ خداوند افشاء سلام را دوست دارد.»(3)
منظور از افشاى سلام، سلام كردن به افراد مختلف است.
در احاديث، آداب فراوانى درباره سلام وارد شده از جمله اينكه: سلام تنها مخصوص كسانى نيست كه انسانبا آنها آشنايى خاصى دارد، چنان كه در حديثى داريم كه از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و اله) سؤال شد اى العمل خير؟: «كدام عمل بهتر است؟» فرمود:
«تطعم الطعام و تقرء السلام على من عرفت و من لم تعرف؛ اطعام طعام كن و سلام به كسانى كه مىشناسى و نمىشناسى بنما.»(4)
و نيز در احاديث وارد شده كه سواره بر پياده، و آنها كه مركب گرانقيمتترى
دارند به كسانى كه مركب ارزانتر دارند، سلام كنند، و گويا اين دستور يك نوع مبارزه با تكبر ناشى از ثروت و موقعيتهاى خاص مادى است، و اين درست نقطه مقابل چيزى است كه امروز ديده مىشود كه تحيت و سلام را وظيفه افراد پائينتر مىدانند و شكلى از استعمار و استعباد و بتپرستى به آن مىدهند، و لذا در حالات پيامبر(صلی الله علیه و اله) مىخوانيم كه او به همه حتى به كودكان سلام مىكرد.
البته اين سخن منافات با دستورى كه در بعضى از روايات وارد شده كه افراد كوچكتر از نظر سن بر بزرگتر سلام كنند ندارد، زيرا اين يك نوع ادب و تواضع انسانى است و ارتباطى با مسئله اختلاف طبقاتى و تفاوت در ثروت و موقعيتهاى مادى ندارد.
در پارهاى از روايات دستور داده شده است كه به افراد رباخوار، فاسق، منحرف و مانند آنها سلام نكنيد و اين خود يك نوع مبارزه با فساد است، مگر اينكه سلام كردن به آنها وسيلهاى باشد براى آشنايى و دعوت به ترك منكر.
ضمناً بايد توجه داشت كه منظور از تحيت به احسن آن است كه سلام را با عبارات ديگرى مانند «و رحمة اللَّه» و مانند «و رحمة اللَّه و بركاته» تعقيب كنند.
در تفسير «دُرالمنثور» مىخوانيم شخصى به پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و اله) عرض كرد" السلام عليك" پيامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود: «السلام عليك و رحمة اللَّه»، ديگرى عرض كرد «السلام عليك و رحمة اللَّه» پيامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود» و عليك السلام و رحمة اللَّه و بركاته" نفر ديگرى گفت: «السلام عليك و رحمة اللَّه و بركاته» پيامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود: «و عليك» و هنگامى كه سؤال كرد كه چرا جواب مرا كوتاه بيان كرديد فرمود: «قرآن مىگويد: تحيت را به طرز نيكوترى پاسخ گوئيد اما تو چيزى باقى نگذاشتى!» در حقيقت
پيامبر(صلی الله علیه و اله) در مورد نفر اول و دوم تحيت به نحو احسن گفت اما در مورد شخص سوم به مساوى، زيرا جملۀ «عليك" مفهومش اين است كه تمام آنچه گفتى بر تو نيز باشد(1).(2)
از آنجا كه در آيات پيشين سخن از مبدأ و معاد و دلائلى بر اين دو مسأله مهم اعتقادى در ميان بود، در آيات مورد بحث، روش گفتگو و استدلال با مخالفان مخصوصاً مشركان را مىآموزد چرا كه مكتب هر قدر عالى باشد و منطق قوى و نيرومند، ولى اگر با روش صحيح بحث و مجادله توأم نگردد و به جاى لطف و محبت، خشونت بر آن حاكم گردد، بىاثر خواهد بود.
لذا در نخستين آيه مىگويد: «به بندگان من بگو سخنى را بگويند كه بهترين باشد»؛ «وَ قُلْ لِعِبادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ».
بهترين از نظر محتوى، بهترين از نظر طرز بيان، و بهترين از جهت توأم بودن با فضائل اخلاقى و روشهاى انسانى.
«چرا كه اگر قول احسن را ترك گويند و به خشونت در كلام و مخاصمه و لجاج برخيزند شيطان در ميان آنها فساد و فتنه مىكند»؛ «إِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ».
و فراموش نكنيد شيطان در كمين نشسته و بيكار نيست، «زيرا شيطان از آغاز دشمن آشكارى براى انسان بوده است»؛ «إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبِيناً»؛ در
اينكه منظور از «عباد» در اين آيه كيانند؟ دو عقيده متفاوت در ميان مفسران وجود دارد كه هر يك با قرائنى تاييد مىشود:
مكى بودن اين سوره با توجه به اينكه در آن زمان حكم جهاد نازل نشده بود و تنها راه مبارزه، مبارزه منطقى بود نيز اين معنى را تاييد مىكند.
از اين گذشته تعبيرات توهينآميز مخالفان نسبت به پيامبر(صلی الله علیه و اله) كه بعضى از آنها در آيات پيشين گذشت مانند مسحور، مجنون، كاهن، شاعر، گاهى سبب مىشد كه مؤمنان عنان اختيار را از دست بدهند و به مقابله با آنها در يك مشاجره لفظى خشن برخيزند و هر چه مىخواهند بگويند.
«قرآن» مؤمنان را از اين كار باز مىدارد و دعوت به نرمش و لطافت در بيان و انتخاب بهترين كلمات را مىكند تا از فساد شيطان بپرهيزند.
البته كلمۀ «بينهم» (در ميان آنها) طبق اين تفسير مفهومش اين است كه شيطان، سعى مىكند ميان مؤمنان و مخالفانشان فساد كند و يا سعى مىكند در دلهاى مؤمنان به طرز مرموزى نفوذ كند و آنها را به فساد و افساد دعوت نمايد (زيرا ينزغ از ماده نزغ به معنى ورود در كارى به نيت افساد است).
ولى با توجه به مجموع قرائن، تفسير دوم با ظاهر آيه سازگارتر است چرا كه در قرآن كلمۀ «عبادى" معمولاً براى مؤمنان ذكر مىشود.
علاوه بر اين در شأن نزولى كه بعضى از مفسران نقل كردهاند مىخوانيم مشركان در مكه ياران پيامبر(صلی الله علیه و اله) را آزار مىكردند، هنگامى كه آنها در فشار قرار مىگرفتند به پيامبر(صلی الله علیه و اله) اصرار مىكردند كه به ما اجازه جهاد بده (يا اجازه خشونت در سخن و مبارزه به مثل) پيامبر(صلی الله علیه و اله) مىفرمود هنوز چنين دستورهايى به من داده نشده است: در اين هنگام آيات فوق نازل گشت (و به آنها دستور داد تنها به مبارزه منطقى ادامه دهند)(1).(2)
اما روایات در این موضوع(3)
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ إِنَّكُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِكُمْ فَالْقَوْهُمْ بِطَلَاقَةِ الْوَجْهِ
وَ حُسْنِ الْبِشْرِ؛ اى پسران عبد المطلب: شما نتوانيد با اموال خود به همۀ مردم گشايش دهيد، پس با چهره باز و خوشروئى با آنها برخورد كنيد.
و در روايت ديگر (به جاى پسران عبد المطلب) پسران هاشم فرموده است.
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«ثَلَاثٌ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِوَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ أَوْجَبَ اللَّهُ لَهُ الْجَنَّةَ الْإِنْفَاقُ مِنْ إِقْتَارٍ(1)وَ الْبِشْرُ لِجَمِيعِ الْعَالَمِ وَ الْإِنْصَافُ مِنْ نَفْسِهِ؛ سه چيز است كه هر كه يكى از آنها را نزد خدا برد، خدا بهشت را براى او واجب كند: انفاق در حال تنگدستى و خوشروئى براى همۀ مردم و انصاف دادن از خود (يعنى حق را بگويد اگر چه بر زيان او باشد).»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«أَتَى رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) رَجُلٌ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِي فَكَانَ فِيمَا أَوْصَاهُ أَنْ قَالَ الْقَ أَخَاكَ بِوَجْهٍ مُنْبَسِطٍ؛ مردى خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و اله)آمد و عرض كرد: يا رسول اللَّه مرا سفارش كن، از جمله سفارشات پيغمبر به او اين بود كه برادرت را با چهره باز ملاقات كن.»
يكى از اصحاب گويد به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم: اندازه حسن خلق چيست؟ فرمود:«تُلِينُ جَنَاحَكَ وَ تُطِيبُ كَلَامَكَ وَ تَلْقَى أَخَاكَ بِبِشْرٍ حَسَنٍ؛ اينكه فروتنى كنى و خوش سخن باشى و برادرت را با خوشروئى برخورد كنى.»
فضيل از امام باقر يا امام صادق(علیهما السلام) نقل كند كه فرمود:
«صَنَائِعُ الْمَعْرُوفِ وَ حُسْنُ الْبِشْرِ يَكْسِبَانِ الْمَحَبَّةَ وَ يُدْخِلَانِ الْجَنَّةَ وَ الْبُخْلُ وَ
1) . الاقتار: التضييق على الإنسان في الرزق.
عُبُوسُ الْوَجْهِ يُبْعِدَانِ مِنَ اللَّهِ وَ يُدْخِلَانِ النَّارَ؛ احسانهاى نيكو و خوشروئى، جلب محبت كنند و به بهشت در آورند، و بخل و ترشروئى، از خدا دور كنند و به دوزخ درآورند.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«حُسْنُ الْبِشْرِ يَذْهَبُ بِالسَّخِيمَةِ(1)خوشروئى كينه دل را میبرد.»
قرآن مجید میفرماید:
«قُلْ لِلْمُؤْمِنينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِكَ أَزْكى لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما يَصْنَعُونَ* وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لا يُبْدينَ زينَتَهُنَّ إِلاَّ ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُيُوبِهِنَّ وَ لا يُبْدينَ زينَتَهُنَّ إِلاَّ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبائِهِنَّ أَوْ آباءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنائِهِنَّ أَوْ أَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَني إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَني أَخَواتِهِنَّ أَوْ نِسائِهِنَّ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُنَّ أَوِ التَّابِعينَ غَيْرِ أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلى عَوْراتِ النِّساءِ وَ لا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفينَ مِنْ زينَتِهِنَّ وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَميعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ * وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ وَ الصَّالِحينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ * وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذينَ لا يَجِدُونَ نِكاحاً حَتَّى يُغْنِيَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ الَّذينَ يَبْتَغُونَ الْكِتابَ مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ فَكاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فيهِمْ خَيْراً وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللَّهِ الَّذي آتاكُمْ وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَنْ يُكْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إِكْراهِهِنَّ غَفُورٌ رَحيمٌ»؛(2)«به مؤمنان بگو چشمهاى خود
را (از نگاه به نامحرمان) فروگيرند، و عفاف خود را حفظ كنند؛ اين براى آنان پاكيزهتر است؛ خداوند از آنچه انجام مىدهيد آگاه است! و به آنان با ايمان بگو چشمهاى خود را (از نگاه هوسآلود) فروگيرند، و دامان خويش را حفظ كنند و زينت خود را- جز آن مقدار كه نمايان است- آشكار ننمايند و (اطراف) روسرىهاى خود را بر سينه خود افكنند (تا گردن و سينه با آن پوشانده شود)، و زينت خود را آشكار نسازند مگر براى شوهرانشان، يا پدرانشان، يا پدر شوهرانشان، يا پسرانشان، يا پسران همسرانشان، يا برادرانشان، يا پسران برادرانشان، يا پسران خواهرانشان، يا زنان همكيششان، يا بردگانشان [كنيزانشان]، يا افراد سفيه كه تمايلى به زن ندارند، يا كودكانى كه از امور جنسى مربوط به زنان آگاه نيستند؛ و هنگام راه رفتن پاهاى خود را به زمين نزنند تا زينت پنهانيشان دانسته شود (و صداى خلخال كه برپا دارند به گوش رسد). و همگى به سوى خدا بازگرديد اى مؤمنان، تا رستگار شويد! مردان و زنان بىهمسر خود را همسر دهيد، همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را؛ اگر فقير و تنگدست باشند، خداوند از فضل خود آنان را بىنياز مىسازد؛ خداوند گشايشدهنده و آگاه است! و كسانى كه امكانى براى ازدواج نمىيابند، بايد پاكدامنى پيشه كنند تا خداوند از فضل خود آنان را بىنياز گرداند! و آن بردگانتان كه خواستار مكاتبه [قرار داد مخصوص براى آزاد شدن] هستند، با آنان قرار داد ببنديد اگر رشد و صلاح در آنان احساس مىكنيد (كه بعد از آزادى، توانايى زندگى مستقل را دارند)؛ و چيزى از مال خدا را كه به شما داده است به آنان بدهيد! و كنيزان خود را براى دستيابى متاع ناپايدار زندگى دنيا مجبور به خود فروشى نكنيد اگر خودشان مىخواهند پاك بمانند! و هر كس آنها را (بر اين كار) اجبار كند، (سپس پشيمان گردد،) خداوند بعد از اين اجبار آنها غفور و رحيم است! (توبه كنيد و بازگرديد، تا خدا شما را ببخشد!).»
پيش از اين هم گفتهايم كه اين سوره در حقيقت سوره عفت و پاكدامنى و پاكسازى از انحرافات جنسى است، و بحثهاى مختلف آن از اين نظر انسجام روشنى دارد، آيات مورد بحث كه احكام نگاه كردن و چشمچرانى وحجاب را بيان مىدارد نيز كاملاً به اين امر مربوط است و نيز ارتباط اين بحث با بحثهاى مربوط به اتهامات ناموسى بر كسى مخفى نيست.
نخست مىگويد: «به مؤمنان بگو چشمهاى خود را (از نگاه كردن به زنان نامحرم و آنچه نظر افكندن بر آن حرام است) فرو گيرند، و دامان خود را حفظ كنند»؛ «قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ».
«يغضوا» از مادۀ «غض» (بر وزن خز) در اصل به معنى كم كردن و نقصان است و در بسيارى از موارد در كوتاه كردن صدا يا كم كردن نگاه گفته مىشود، بنا بر اين آيه نمىگويد مؤمنان بايد چشمهاشان را فرو بندند، بلكه مىگويد بايد نگاه خود را كم و كوتاه كنند، و اين تعبير لطيفى است به اين منظور كه اگر انسان به راستى هنگامى كه با زن نامحرمى روبرو مىشود بخواهد چشم خود را به كلى ببندد ادامه راه رفتن و مانند آن براى او ممكن نيست، اما اگر نگاه را از صورت و اندام او بر گيرد و چشم خود را پائين اندازد گويى از نگاه خويش كاسته است و آن صحنهاى را كه ممنوع است از منطقه ديد خود به كلى حذف كرده.
قابل توجه اينكه قرآن نمىگويد از چه چيز چشمان خود را فرو گيرند (و به اصطلاح متعلق آن فعل را حذف كرده) تا دليل بر عموم باشد، يعنى از مشاهده تمام آنچه نگاه به آنها حرام است چشم برگيرند.
اما با توجه به سياق آيات مخصوصاً آيه بعد كه سخن از مسأله حجاب به ميان آمده به خوبى روشن مىشود كه منظور نگاه نكردن به زنان نامحرم است، شأن نزولى را كه در بالا آورديم نيز اين مطلب را تاييد مىكند(1).
از آنچه گفتيم اين نكته روشن مىشود كه مفهوم آيه فوق اين نيست كه مردان در صورت زنان خيره نشوند تا بعضى از آن چنين استفاده كنند كه نگاههاى غير خيره مجاز است، بلكه منظور اين است كه انسان به هنگام نگاه كردن معمولاً منطقه وسيعى را زير نظر مىگيرد، هر گاه زن نامحرمى در حوزه ديد او قرار گرفت چشم را چنان فرو گيرد كه آن زن از منطقه ديد او خارج شود يعنى به او نگاه نكند اما راه و چاه خود را ببيند و اينكه" غض" را به معنى كاهش گفتهاند منظور همين است.
دومين دستور در آيه فوق همان مسأله حفظ «فروج» است.
«فرج» چنان كه قبلاً هم گفتهايم در اصل به معنى «شكاف» و فاصله ميان دو چيز است، ولى در اينگونه موارد كنايه از عورت مىباشد و ما براى حفظ معنى كنايى آن در فارسى كلمۀ «دامان» را به جاى آن مىگذاريم.
منظور از «حفظ فرج» به طورى كه در روايات وارد شده است پوشانيدن آن از نگاه كردن ديگران است؛ در حديثى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم:
«كل آية فى القرآن فيها ذكر الفروج فهى من الزنا الا هذه الاية فانها من النظر؛ هر
1) . در اينكه «من» در جملۀ «يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ» چه معنى دارد، مفسران احتمالات مختلفى دادهاند بعضى آن را براى «تبعيض» و بعضى «زائده» و بعضى «ابتدائيه» دانستهاند، ولى ظاهر همان معنى اول است.
آيهاى كه در قرآن سخن از حفظ فروج مىگويد، منظور حفظ كردن از زنا است جز اين آيه منظور از آن حفظ كردن از نگاه ديگران است.»(1)
ص: 587 و 588.
و از آنجا كه گاه به نظر مىرسد كه چرا اسلام از اين كار كه با شهوت و خواست دل بسيارى هماهنگ است نهى كرده، در پايان آيه مىفرمايد: «اين براى آنها بهتر و پاكيزهتر است»؛ «ذلِكَ أَزْكى لَهُمْ».
سپس به عنوان اخطار براى كسانى كه نگاه هوسآلود و آگاهانه به زنان نامحرم مىافكنند و گاه آن را غير اختيارى قلمداد مىكنند مىگويد: «خداوند از آنچه انجام مىدهيد مسلماً آگاه است»؛ «إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما يَصْنَعُونَ».
در آيه بعد به شرح وظائف زنان در اين زمينه مىپردازد، نخست به وظائفى كه مشابه مردان دارند اشاره كرده مىگويد: «و به زنان با ايمان بگو چشمهاى خود را فرو گيرند (و از نگاه كردن به مردان نامحرم خوددارى كنند) و دامان خود را حفظ نمايند»؛ «وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَ».
و به اين ترتيب «چشمچرانى» همانگونه كه بر مردان حرام است بر زنان نيز حرام مىباشد، و پوشانيدن عورت از نگاه ديگران، چه از مرد و چه از زن براى زنان نيز همانند مردان واجب است.
سپس به مسأله حجاب كه از ويژگى زنان است ضمن سه جمله اشاره فرموده:
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 3،
در اينكه منظور از زينتى كه زنان بايد آن را بپوشانند و همچنين زينت آشكارى كه در اظهار آن مجازند چيست؟ در ميان مفسران سخن بسيار است.
بعضى زينت پنهان را به معنى زينت طبيعى (اندام زيباى زن) گرفتهاند، در حالى كه كلمۀ «زينت» به اين معنى كمتر اطلاق مىشود.
بعضى ديگر آن را به معنى «محل زينت» گرفتهاند، زيرا آشكار كردن خود زينت مانند گوشواره و دستبند و بازوبند به تنهايى مانعى ندارد، اگر ممنوعيتى باشد مربوط به محل اين زينتها است، يعنى گوشها و گردن و دستها و بازوان.
بعضى ديگر آن را به معنى خود «زينت آلات» گرفتهاند منتها در حالى كه روى بدن قرار گرفته، و طبيعى است كه آشكار كردن چنين زينتى توام با آشكار كردن اندامى است كه زينت بر آن قرار دارد (اين دو تفسير اخير از نظر نتيجه يكسان است هر چند از دو راه مسأله تعقيب مىشود).
حق اين است كه ما آيه را بدون پيشداورى و طبق ظاهر آن تفسير كنيم كه ظاهر آن همان معنى سوم است و بنا بر اين زنان حق ندارند زينتهايى كه معمولاً پنهانى است آشكار سازند هر چند اندامشان نمايان نشود و به اين ترتيب آشكار كردن لباسهاى زينتى مخصوصى را كه در زير لباس عادى يا چادر مىپوشند مجاز نيست، چرا كه قرآن از ظاهر ساختن چنين زينتهايى نهى كرده است.
در روايات متعددى كه از ائمه اهلبيت(علیهم السلام) نقل شده نيز همين معنى ديده مىشود كه زينت باطن را به «قلاده» (گردنبند)، «دملج» (بازوبند) و «خلخال» (پاى برنجن همان زينتى كه زنان عرب در مچ پاها مىكردند) تفسير شده است(1).
1) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ذيل آيه مورد بحث.
و چون در روايات متعدد ديگرى زينت ظاهر به انگشتر و سرمه و مانند آن تفسير شده مىفهميم كه منظور از زينت باطن نيز خود زينتهايى است كه نهفته و پوشيده است.
«خمر» جمع «خمار» (بر وزن حجاب) در اصل به معنى پوشش است، ولى معمولاً به چيزى گفته مىشود كه زنان با آن سر خود را مىپوشانند (روسرى).
«جيوب» جمع «جيب» (بر وزن غيب) به معنى يقه پيراهن است كه از آن تعبير به گريبان مىشود و گاه به قسمت بالاى سينه به تناسب مجاورت با آن نيز اطلاق مىگردد.
از اين جمله استفاده مىشود كه زنان قبل از نزول آيه، دامنه روسرى خود را به شانهها يا پشت سر مىافكندند، به طورى كه گردن و كمى از سينه آنها نمايان مىشد، قرآن دستور مىدهد روسرى خود را بر گريبان خود بيفكنند تا هم گردن و هم آن قسمت از سينه كه بيرون است مستور گردد. (از شأن نزول آيه كه قبلاً آورديم نيز اين معنى به خوبى استفاده مىشود).
در سومين حكم مواردى را كه زنان مىتوانند در آنجا حجاب خود را برگيرند و زينت پنهان خود را آشكار سازند با اين عبارت شرح مىدهد: «آنها نبايد زينت خود را آشكار سازند»؛ «وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَ»، مگر در دوازده مورد:
«براى شوهرانشان»؛ «إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَ»؛
«يا پدرانشان»؛ «أَوْ آبائِهِنَ»؛
«يا پدران شوهرانشان»؛ «أَوْ آباءِ بُعُولَتِهِنَ»؛
«يا پسرانشان»؛ «أَوْ أَبْنائِهِنَ»؛
«يا پسران همسرانشان»؛ «أَوْ أَبْناءِ بُعُولَتِهِنَ»؛
«يا برادرانشان»؛ «أَوْ إِخْوانِهِنَ»؛
«يا پسران برادرانشان»؛ «أَوْ بَنِي إِخْوانِهِنَ»؛
«يا پسران خواهرانشان»؛ «أَوْ بَنِي أَخَواتِهِنَ»؛
«يا زنان هم كيششان»؛ «أَوْ نِسائِهِنَ»؛10. «يا بردگانشان (كنيزانشان)»؛ «أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُنَ»؛
«يا پيروان و طفيليانى كه تمايلى به زن ندارند (افراد سفيه و ابلهى كه ميل جنسى در آنها وجود ندارد) »؛ «أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ»؛
«يا كودكانى كه از عورات زنان (امور جنسى) آگاه نيستند»؛ «أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلى عَوْراتِ النِّساءِ».
و بالآخره چهارمين حكم را چنين بيان مىكند: «آنها به هنگام راه رفتن پاهاى خود را به زمين نزنند تا زينت پنهانيشان دانسته شود (و صداى خلخالى كه بر پا دارند به گوش رسد) »؛ «وَ لا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَ».
آنها در رعايت عفت و دورى از امورى كه آتش شهوت را در دل مردان شعلهور مىسازد و ممكن است منتهى به انحراف از جاده عفت شود، آن چنان بايد دقيق و سختگير باشند كه حتى از رساندن صداى خلخالى را كه در پاى دارند به گوش مردان بيگانه خود دارى كنند، و اين گواه باريك بينى اسلام در اين زمينه است.
و سرانجام با دعوت عمومى همه مؤمنان اعم از مرد و زن به توبه و بازگشت به
سوى خدا آيه را پايان مىدهد، مىگويد: «همگى به سوى خدا باز گرديد اى مؤمنان!، تا رستگار شويد»؛ «وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ».
و اگر در گذشته كارهاى خلافى در اين زمينه انجام دادهايد اكنون كه حقايق احكام اسلام براى شما تبيين شد از خطاهاى خود توبه كنيد و براى نجات و فلاح به سوى خدا آئيد كه رستگارى تنها بر در خانه او است، و بر سر راه شما لغزشگاههاى خطرناكى وجود دارد كه جز با لطف او، نجات ممكن نيست، خود را به او بسپاريد! درست است كه قبل از نزول اين احكام، گناه و عصيان نسبت به اين امور مفهومى نداشت، ولى مىدانيم قسمتى از مسائل مربوط به آلودگيهاى جنسى جنبه عقلانى دارد و به تعبير مصطلح از «مستقلات عقليه» است كه حكم عقل در آنجا به تنهايى براى ايجاد مسئوليت كافى است.
بدون شك در عصر ما كه بعضى نام آن را عصر برهنگى و آزادى جنسى گذاردهاند و افراد غربزده، بىبند و بارى زنان را جزئى از آزادى او مىدانند سخن از حجاب گفتن براى اين دسته ناخوشايند و گاه افسانهاى است متعلق به زمانهاى گذشته!، ولى مفاسد بىحساب و مشكلات و گرفتاريهاى روز افزونى كه از اين آزاديهاى بىقيد و شرط به وجود آمده سبب شده كه تدريجاً گوش شنوايى براى اين سخن پيدا شود.
البته در محيطهاى اسلامى و مذهبى، مخصوصاً در محيط ايران بعد از انقلاب جمهورى اسلامى، بسيارى از مسائل حل شده، و به بسيارى از اين سؤالات
عملاً پاسخ كافى و قانع كننده داده شده است، ولى باز اهميت موضوع ايجاب مىكند كه اين مسأله به طور گستردهتر مورد بحث قرار گيرد.
مسأله اين است كه آيا زنان (با نهايت معذرت) بايد براى بهره كشى از طريق سمع و بصر و لمس (جز آميزش جنسى) در اختيار همه مردان باشند و يا بايد اين امور مخصوص همسرانشان گردد.
بحث در اين است كه آيا زنان در يك مسابقه بىپايان در نشاندادن اندام خود و تحريك شهوات و هوسهاى آلوده مردان درگير باشند و يا بايد اين مسائل از محيط اجتماع بر چيده شود، و به محيط خانواده و زندگى زناشويى اختصاص يابد؟! اسلام طرفدار برنامه دوم است و حجاب جزئى از اين برنامه محسوب مىشود، در حالى كه غربيها و غربزدههاى هوسباز طرفدار برنامه اولند! اسلام مىگويد كاميابيهاى جنسى اعم از آميزش و لذتگيريهاى سمعى و بصرى و لمسى مخصوص به همسران است و غير از آن گناه، و مايه آلودگى و ناپاكى جامعه مىباشد كه جملۀ «ذلِكَ أَزْكى لَهُمْ» در آيات فوق اشاره به آن است.
فلسفه حجاب چيز مكتوم و پنهانى نيست زيرا:
مخصوصاً توجه به اين نكته كه غريزه جنسى نيرومندترين و ريشهدارترين غريزه آدمى است و در طول تاريخ سرچشمه حوادث مرگبار و جنايات هولناكى شده، تا آنجا كه گفتهاند «هيچ حادثه مهمى را پيدا نمىكنيدمگر اينكه پاى زنى در آن در ميان است!» آيا دامن زدن مستمر از طريق برهنگى به اين غريزه و شعلهور ساختن آن بازى با آتش نيست؟ آيا اين كار عاقلانهاى است؟
اسلام مىخواهد مردان و زنان مسلمان روحى آرام و اعصابى سالم و چشم و گوشى پاك داشته باشند، و اين يكى از فلسفههاى حجاب است.
در محيطى كه حجاب است (و شرائط ديگر اسلامى رعايت مىشود) دو همسر تعلق به يكديگر دارند، و احساساتشان و عشق و عواطفشان مخصوص يكديگر است.
ولى در «بازار آزاد برهنگى» كه عملاً زنان به صورت كالاى مشتركى (لا اقل در مرحله غير آميزش جنسى) در آمدهاند ديگر قداست پيمان زناشويى مفهومى نمىتواند داشته باشد و خانوادهها همچون تار عنكبوت به سرعت متلاشى مىشوند و كودكان بىسرپرست مىمانند.
بىحجابى است كه فكر مىكنيم نيازى به ارقام و آمار ندارد و دلائل آن مخصوصاً در جوامع غربى كاملاً نمايان است، آن قدر عيان است كه حاجتى به بيان ندارد.
نمىگوئيم عامل اصلى فحشاء و فرزندان نامشروع منحصرا بىحجابى است، نمىگوئيم استعمار ننگين و مسائل سياسى مخرب در آن مؤثر نيست، بلكه مىگوئيم يكى از عوامل مؤثر آن مسأله برهنگى و بىحجابى محسوب مىشود.
و با توجه به اينكه «فحشاء» و از آن بدتر «فرزندان نامشروع» سر چشمه انواع جنايتها در جوامع انسانى بوده و هستند، ابعاد خطرناك اين مسأله روشنتر مىشود.
هنگامى كه مىشنويم در انگلستان، در هر سال- طبق آمار- پانصد هزار نوزاد نامشروع به دنيا مىآيد، و هنگامى كه مىشنويم جمعى از دانشمندان انگليس در اين رابطه به مقامات آن كشور اعلام خطر كردهاند- نه به خاطر مسائل اخلاقى و مذهبى-، بلكه به خاطر خطراتى كه فرزندان نامشروع براى امنيت جامعه به وجود آوردهاند، به گونهاى كه در بسيارى از پروندههاى جنايى پاى آنها در ميان است، به اهميت اين مسأله كاملاً پى مىبريم، و مىدانيم كه مسأله گسترش فحشاء حتى براى آنها كه هيچ اهميتى براى مذهب و برنامههاى اخلاقى قائل نيستند فاجعه آفرين است، بنا بر اين هر چيز كه دامنه فساد جنسى را در جوامع انسانى گستردهتر سازد تهديدى براى امنيت جامعهها محسوب مىشود، و پىآمدهاى آن هر گونه حساب كنيم به زيان آن جامعه است.
مطالعات دانشمندان تربيتى نيز نشان داده، مدارسى كه در آن دختر و پسر با هم درس مىخوانند، و مراكزى كه مرد و زن در آن كار مىكنند و بىبند و بارى در
آميزش آنها حكمفرما است، كم كارى، عقب افتادگى، و عدم مسئوليت به خوبى مشاهده شده است.
و به اين ترتيب مبدل به وسيلهاى خواهد شد براى اشباع هوسهاى سركش يك مشت آلوده فريبكار و انساننماهاى ديو صفت! در چنين جامعهاى چگونه يك زن مىتواند با ويژگيهاى اخلاقيش، علم و آگاهى و دانائيش جلوه كند، و حائز مقام والايى گردد؟! به راستى درد آور است كه در كشورهاى غربى، و غرب زده، و در كشور ما قبل از انقلاب اسلامى، بيشترين اسم و شهرت و آوازه و پول و در آمد و موقعيت براى زنان آلوده و بىبند و بارى بود كه به نام «هنرمند و هنر پيشه»، معروف شده بودند، و هر جا قدم مىنهادند گردانندگان اين محيط آلوده براى آنها سر و دست مىشكستند و قدمشان را خير مقدم مىدانستند! شكر خدا راكه آن بساط بر چيده شد، و زن از صورت ابتذال سابق و موقعيت يك عروسك فرنگى و كالاى بىارزش در آمد و شخصيت خود را باز يافت، حجاب بر خود پوشيد اما بىآنكه منزوى شود
و در تمام صحنههاى مفيد و سازنده اجتماعى حتى در صحنه جنگ با همان حجاب اسلاميش ظاهر شد.
اين بود قسمتى از فلسفههاى زنده و روشن موضوع حجاب در اسلام كه متناسب اين بحث تفسيرى بود.
در اينجا مىرسيم به ايرادهايى كه مخالفان حجاب مطرح مىكنند كه بايد به طور فشرده بررسى شود:
اما آنها كه به اين منطق متوسل مىشوند از چند امر به كلى غافل شده يا تغافل كردهاند.
زيرا:
اولاً: چه كسى گفته است كه حجاب اسلامى زن را منزوى مىكند، و از صحنه اجتماع دور مىسازد؟ اگر در گذشته لازم بود ما زحمت استدلال در اين موضوع را بر خود هموار كنيم امروز بعد از انقلاب اسلامى هيچ نيازى به استدلال
نيست، زيرا با چشم خود گروه گروه زنانى را مىبينيم كه با داشتن حجاب اسلامى در همه جا حاضرند، در ادارهها، در كارگاهها، در راهپيماييها و تظاهرات سياسى، در راديو و تلويزيون، در بيمارستانها و مراكز بهداشتى، مخصوصاً و در مراقبتهاى پزشكى براى مجروحين جنگى، در فرهنگ و دانشگاه، و بالآخره در صحنه جنگ و پيكار با دشمن.
كوتاه سخن اينكه وضع موجود پاسخ دندانشكنى است براى همه اين ايرادها و اگر ما در سابق سخن از «امكان" چنين وضعى مىگفتيم امروز در برابر" وقوع" آن قرار گرفتهايم، و فلاسفه گفتهاند بهترين دليل بر امكان چيزى وقوع آن است و اين عيانى است كه نياز به بيان ندارد.
ثانياً: از اين كه بگذريم آيا اداره خانه و تربيت فرزندان برومند و ساختن انسانهايى كه در آينده بتوانند با بازوان تواناى خويش چرخهاى عظيم جامعه را به حركت در آورند، كار نيست؟
آنها كه اين رسالت عظيم زن را كار مثبت محسوب نمىكنند از نقش خانواده و تربيت، در ساختن يك اجتماع سالم و آباد و پر حركت بىخبرند، آنها گمان مىكنند راه اين است كه زن و مرد ما همانند زنان و مردان غربى اول صبح خانه را به قصد ادارات و كارخانهها و مانند آن ترك كنند، و بچههاى خود را به شيرخوارگاهها بسپارند، و يا در اطاق بگذارند و در را بر روى آنها ببندند، و طعم تلخ زندان را از همان زمان كه غنچه ناشكفتهاى هستند به آنها بچشانند.
غافل از اينكه با اين عمل شخصيت آنها را در هم مىكوبند و كودكانى
بىروح و فاقد عواطف انسانى بار مىآورند كه آينده جامعه را به خطر خواهند انداخت.
زنان كشاورز و روستايى ما، مخصوصاً زنانى كه در برنجزارها مهمترين و مشكلترين كار كشت و برداشت محصول برنج را بر عهده دارند عملاً به اين پندارها پاسخ گفتهاند، و نشان دادهاند كه يك زن روستايى با داشتن حجاب اسلامى در بسيارى از موارد حتى بيشتر و بهتر از مرد كار مىكند، بىآنكه حجابش مانع كارش شود.
آن روز هر كوى و بر زن مركز فساد بود، در خانوادهها بىبند و بارى عجيبى
حكمفرما بود، آمار طلاق فوقالعاده زياد بود، سطح تولد فرزندان نامشروع بالا بود و هزاران بدبختى ديگر.
نمىگوئيم امروز همه اينها ريشه كن شده اما بدون شك بسيار كاهش يافته و جامعه ما از اين نظر سلامت خود را باز يافته، و اگر به خواست خدا وضع به همين صورت ادامه يابد و ساير نابسامانيها نيز سامان پيدا كند، جامعه ما از نظر پاكى خانوادهها و حفظ ارزش زن به مرحله مطلوب خواهد رسيد.
در اينكه آيا حكم حجاب صورت و دستها حتى از مچ به پائين را نيز شامل مىشود يا نه، در ميان فقهاء بحث فراوان است، بسيارى عقيده دارند كه پوشاندن اين دو (وجه و كفين) از حكم حجاب مستثنى است، در حالى كه جمعى فتوا به وجوب پوشاندن داده، يا حد اقل احتياط مىكنند، البته آن دسته كه پوشاندن اين دو را واجب نمىدانند نيز آن را مقيد به صورتى مىكنند كه منشأ فساد و انحرافى نگردد، و گر نه واجب است.
در آيه فوق قرائنى بر اين استثناء و تاييد قول اول وجود دارد از جمله:
الف. استثناء «زينت ظاهر» در آيه فوق خواه به معنى محل زينت باشد يا خود زينت دليل روشنى است بر اينكه پوشاندن صورت و كفين لازم نيست.
ب. دستورى كه آيه فوق در مورد انداختن گوشه مقنعه به روى گريبان مىدهد كه مفهومش پوشانيدن تمام سر و گردن و سينه است و سخنى از پوشانيدن صورت در آن نيست قرينه ديگرى به اين مدعا است.
توضيح اينكه: همانگونه كه در شأن نزول نيز گفتهايم عربها در آن زمان
روسرى و مقنعهاى مىپوشيدند كه دنباله آن را روى شانهها و پشت سر مىانداختند به طورى كه مقنعه پشت گوش آنها قرار مىگرفت و تنها سر و پشت گردن را مىپوشاند، ولى قسمت زير گلو و كمى از سينه كه بالاى گريبان قرار داشت نمايان بود. اسلام آمد و اين وضع را اصلاح كرد و دستور داد دنباله مقنعه را از پشت گوش يا پشت سر جلو بياورند و به روى گريبان و سينه بيندازند و نتيجه آن اين بود كه تنها گردى صورت باقى مىماند و بقيه پوشانده مىشد.
ج. روايات متعددى نيز در اين زمينه در منابع اسلامى و كتب حديث، وارد شده است كه شاهد زندهاى بر مدعا است(1)
ص: 145 باب 109.
هر چند روايات معارضى نيز دارد كه در اين حد از صراحت نيست، و جمع ميان آنها از طريق استحباب پوشاندن وجه و كفين، و يا حمل بر مواردى كه منشأ فساد و انحراف است كاملاً ممكن است.شواهد تاريخى نيز نشان مىدهد كه نقاب زدن بر صورت در صدر اسلام جنبه عمومى نداشت (شرح بيشتر در زمينه بحث فقهى و روايى اين مسأله در مباحث نكاح در فقه آمده است).
ولى باز تأكيد و تكرار مىكنيم كه اين حكم در صورتى است كه سبب سوء استفاده و انحراف نگردد.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه استثناء وجه و كفين از حكم حجاب مفهومش اين نيست كه جائز است ديگران عمدا نگاه كنند، بلكه در واقع اين يك نوع تسهيل براى زنان در امر زندگى است.
1) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 14،
منظور از نسائهن چيست؟
چنان كه در تفسير آيه خوانديم نهمين گروهى كه مستثنى شدهاند و زن حق دارد زينت باطن خود را در برابر آنها آشكار كند زنان هستند، منتهى با توجه به تعبير «نسائهم» (زنان خودشان) چنين استفاده مىشود كه زنهاى مسلمان تنها مىتوانند در برابر زنان مسلمان حجاب را بر گيرند، ولى در برابر زنان غير مسلمان بايد با حجاب اسلامى باشند و فلسفه اين موضوع چنان كه در روايات آمده اين است كه ممكن است آنها بروند و آنچه را ديدهاند براى همسرانشان توصيف كنند و اين براى زنان مسلمانان صحيح نيست.
در روايتى كه در كتاب «من لا يحضره الفقیه» آمده از امام صادق(علیه السلام) چنين مىخوانيم:
«لا ينبغى للمرأة ان تنكشف بين يدى اليهودية و النصرانية، فانهن يصفن ذلك لازواجهن؛ سزاوار نيست زن مسلمان در برابر زن يهودى يا نصرانى برهنه شود، چرا كه آنها آنچه را ديدهاند براى شوهرانشان توصيفمىكنند.»(1)
تفسير جملۀ «أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُنَ»
ظاهر اين جمله مفهوم وسيعى دارد و نشان مىدهد كه زن مىتواند بدون حجاب در برابر برده خود ظاهر شود، ولى در بعضى از روايات اسلامى تصريح شده است كه منظور ظاهر شدن در برابر كنيزان است هر چند غير مسلمان باشند، و غلامان را شامل نمىشود، در حديثى از امام امير المؤمنين على(علیه السلام) مىخوانيم كه
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 3، ص: 593.
مىفرمود: «لا ينظر العبد الى شعر مولاته؛ غلام نبايد به موى زنى كه مولاى او است نگاه كند.»(1)ولى از بعضى روايات ديگر تعميم استفاده مىشود، اما مسلماً خلاف احتياط است.
تفسير جملۀ «أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ»
«اربة» در اصل از مادۀ «ارب» (بر وزن عرب)- چنان كه راغب در مفردات مىگويد- به معنى شدت احتياج است كه انسان براى بر طرف ساختن آن چاره جويى مىكند، گاهى نيز به معنى حاجت به طور مطلق استعمال مىشود.
و منظور از «أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ» در اينجا كسانى هستند كه ميل جنسى دارند و نياز به همسر بنا بر اين «غَيْرِ أُولِي الْإِرْبَةِ» كسانى را شامل مىشود كه اين تمايل در آنها نيست.
در اينكه منظور از اين عنوان چه كسانى است؟ در ميان مفسران گفتگو است:
بعضى آن را به معنى پير مردانى دانستهاند كه شهوت جنسى در آنها خاموش شده است، مانند: «الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ»؛ (زنانى كه از سر حد ازدواج بيرون رفتهاند و از اين نظر بازنشسته شدهاند).
بعضى ديگر آن را به مردان «خصى» (خواجه) و بعضى ديگر به «خنثى» كه آلت رجوليت مطلقاً ندارد تفسير كردهاند.
اما آنچه بيش از همه مىتوان روى آن تكيه كرد و در چند حديث معتبر از
1) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، باب 124 از مقدمات نكاح، ح 8.
امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) نقل شده اين است كه منظور از اين تعبير مردان ابلهى است كه به هيچ وجه احساس جنسى ندارند، و معمولاً از آنها در كارهاى ساده و خدمتكارى استفاده مىكنند، تعبير به «التابعين» نيز همين معنى را تقويت مىكند(1)
ص: 94 به بعد؛ حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 14، ص: 148، باب 111 و طوسی، محمد بن حسن، تهذيب الاحکام، ج 7، ص: 468.
.اما از آنجا كه اين وصف يعنى عدم احساس ميل جنسى درباره گروهى از پيران صادق است، بعيد نيست كه مفهوم آيه را توسعه دهيم و اين دسته از پير مردان نيز در معنى آيه داخل باشند.
در حديثى از امام كاظم(علیه السلام) نيز روى اين گروه از پير مردان تكيه شده است، ولى به هر حال مفهوم آيه اين نيست كه اين دسته از مردان همانند محارمند، قدر مسلم اين است كه پوشيدن سر يا كمى از دست و مانند آن در برابر اين گروه واجب نيست.
گفتيم دوازدهمين گروهى كه حجاب در برابر آنها واجب نيست، اطفالى هستند كه از شهوت جنسى هنوز بهرهاى ندارند.
جملۀ «لَمْ يَظْهَرُوا» گاهى به معنى «لم يطلعوا» (آگاهى ندارند) و گاه به معنى «لم يقدروا» (توانايى ندارند) تفسير شده، زيرا اين ماده به هر دو معنى آمده است و در قرآن گاه در اين و گاه در آن به كار رفته.
1) . جهت مطالعۀ بيشتر ر.ک: نجفی، محمد حسن، جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج 29،
مثلاً در آيه 20 سوره كهف مىخوانيم: «إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ»؛ «اگر اهل شهر از وجود شما آگاه شوند سنگسارتان مىكنند.» و در آيه 8 سوره توبه مىخوانيم: «كَيْفَ وَ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لا يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلًّا وَ لا ذِمَّةً»؛ «چگونه با پيمانشكنان پيكار نمىكنيد در حالى كه اگر آنها بر شما چيره شوند نه ملاحظه خويشاوندى با شما مىكنند و نه پيمان.»، ولى به هر حال اين تفاوت در آيه مورد بحث تفاوت چندانى از نظر نتيجه ندارد منظور اطفالى است كه بر اثر عدم احساس جنسى نه توانايى دارند و نه آگاهى.بنا بر اين اطفالى كه به سنى رسيدهاند كه اين تمايل و توانايى در آنها بيدار شده بايد بانوان مسلمان حجاب را در برابر آنها رعايت كنند.
چرا عمو و دايى جزء محارم نيامدهاند؟
از مطالب سؤالانگيز اينكه در آيه فوق ضمن بيان محارم به هيچوجه سخنى از عمو و دايى در ميان نيست، با اينكه به طور مسلم محرمند و حجاب در برابر آنها لازم نمىباشد.
ممكن است نكته آن اين باشد كه قرآن مىخواهد نهايت فصاحت و بلاغت را در بيان مطالب به كار گيرد و حتى يك كلمه اضافى نيز نگويد، از آنجا كه استثناى «پسر برادر» و «پسر خواهر» نشان مىدهد كه «عمه» و «خاله» انسان نسبت به او محرمند روشن مىشود كه عمو و دايى يك زن نيز بر او محرم مىباشند و به تعبير روشنتر محرميت دو جانبه است، هنگامى كه از يك سو فرزندان خواهر و برادر انسان بر او محرم شدند، طبيعى است كه از سوى ديگر و در طرف مقابل عمو و دايى نيز محرم باشند.
آخرين سخن در اين بحث اينكه در آخر آيه فوق آمده است كه نبايد زنان به هنگام راه رفتن پاهاى خود را چنان به زمين كوبند تا صداى خلخالهايشان به گوش رسد! اين امر نشان مىدهد كه اسلام به اندازهاى در مسائل مربوط به عفت عمومى سختگير و مو شكاف است كه حتى اجازه چنين كارى را نيز نمىدهد، و البته به طريق اولى عوامل مختلفى را كه دامن به آتش شهوت جوانان مىزند مانند نشر عكسهاى تحريكآميز و فيلمهاى اغوا كننده و رمانها و داستانهاى جنسى را نخواهد داد، و بدون شك محيط اسلامى بايد از اينگونه مسائل كه مشتريان را به مراكز فساد سوق مىدهد و پسران و دختران جوان را به آلودگى و فساد مىكشاند پاك و مبرا باشد.
قرآن کریم میفرماید:
«وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ وَ الصَّالِحينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ * وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذينَ لا يَجِدُونَ نِكاحاً حَتَّى يُغْنِيَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ الَّذينَ يَبْتَغُونَ الْكِتابَ مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ فَكاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فيهِمْ خَيْراً وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللَّهِ الَّذي آتاكُمْ وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَنْ يُكْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إِكْراهِهِنَّ غَفُورٌ رَحيمٌ»؛(1)
«مردان و زنان بىهمسر خود را همسر دهيد، همچنين غلامان و كنيزان
1) . نور / 32 و 33.
صالح و درستكارتان را؛ اگر فقير و تنگدست باشند، خداوند از فضل خود آنان را بىنياز مىسازد؛ خداوند گشايشدهنده و آگاه است! و كسانى كه امكانى براى ازدواج نمىيابند، بايد پاكدامنى پيشه كنند تا خداوند از فضل خود آنان را بىنياز گرداند! و آن بردگانتان كه خواستار مكاتبه [قرار داد مخصوص براى آزاد شدن] هستند، با آنان قرار داد ببنديد اگر رشد و صلاح در آنان احساس مىكنيد (كه بعد از آزادى، توانايى زندگى مستقل را دارند)؛ و چيزى از مال خدا را كه به شما داده است به آنان بدهيد! و كنيزان خود را براى دستيابى متاع ناپايدار زندگى دنيا مجبور به خود فروشى نكنيد اگر خودشان مىخواهند پاك بمانند! و هر كس آنها را (بر اين كار) اجبار كند، (سپس پشيمان گردد،) خداوند بعد از اين اجبار آنها غفور و رحيم است! (توبه كنيد و بازگرديد، تا خدا شما را ببخشد!)»
تفسیر
از آغاز اين سوره تا به اينجا طرق حساب شده مختلفى براى پيشگيرى از آلودگيهاى جنسى مطرح شده است، كه هر يك از آنها تأثير به سزايى در پيشگيرى يا مبارزه با اين آلودگيها دارد.
در آيات مورد بحث به يكى ديگر از مهمترين طرق مبارزه با فحشاء كه ازدواج ساده و آسان، و بىريا و بىتكلف است، اشاره شده، زيرا اين نكته مسلم است كه براى بر چيدن بساط گناه، بايد از طريق اشباع صحيح و مشروع غرائز وارد شد، و به تعبير ديگر هيچگونه «مبارزه منفى» بدون «مبارزه مثبت» مؤثر نخواهدافتاد.
لذا در نخستين آيه مورد بحث مىفرمايد: «مردان و زنان بىهمسر را همسر دهيد، و همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را»؛ «وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ».
«ايامى» جمع «ايم» (بر وزن قيم) در اصل به معنى زنى است كه شوهر ندارد، سپس به مردى كه همسر ندارد نيز گفته شده است، و به اين ترتيب تمام زنان و مردان مجرد در مفهوم اين آيه داخلند خواه بكر باشند يا بيوه.
تعبير «انكحوا» (آنها را همسر دهيد) با اينكه ازدواج يك امر اختيارى و بسته به ميل طرفين است، مفهومش اين است كه مقدمات ازدواج آنها را فراهم سازيد، از طريق كمكهاى مالى در صورت نياز، پيدا كردن همسر مناسب، تشويق به مسأله ازدواج، و بالآخره پا در ميانى براى حل مشكلاتى كه معمولاً در اين موارد بدون وساطت ديگران انجام پذير نيست، خلاصه مفهوم آيه به قدرى وسيع است كه هر گونه قدمى و سخنى و درمى در اين راه را شامل مىشود.
بدون شك اصل تعاون اسلامى ايجاب مىكند كه مسلمانان در همه زمينهها به يكديگر كمك كنند، ولى تصريح به اين امر در مورد ازدواج دليل بر اهميت ويژه آن است.
اهميت اين مسأله تا به آن پايه است كه در حديثى از امير مؤمنان على(علیه السلام) مىخوانيم:
«افضل الشفاعات ان تشفع بين اثنين فى نكاح حتى يجمع اللَّه بينهما؛ بهترين شفاعت آن است كه ميان دو نفر براى امر ازدواج ميانجيگرى كنى، تا اين امر به سامان برسد!»(1)
در حديث ديگرى از امام كاظم موسى بن جعفر(علیه السلام) مىخوانيم:
«ثلاثة يستظلون بظل عرش اللَّه يوم القيامة، يوم لا ظل الا ظله، رجل زوج اخاه
1) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 14، ص: 27، باب 12.
المسلم او اخدمه، او كتم له سرا؛ سه طايفهاند كه در روز قيامت در سايه عرش خدا قرار دارند، روزى كه سايهاى جز سايه او نيست: كسى كه وسائل تزويج برادر مسلمانش را فراهم سازد، و كسى كه به هنگام نياز به خدمت، خدمت كنندهاى براى او فراهم كند و كسى كه اسرار برادر مسلمانش را پنهان دارد!»(1)
و بالآخره در حديثى از پيامبر(صلی الله علیه و اله) مىخوانيم: «كان له بكل خطوة خطاها، او بكل كلمة تكلم بها فى ذلك، عمل سنة قيام ليلها و صيام نهارها؛ هر گامى انسان در اين راه بر دارد و هر كلمهاى بگويد، ثواب يك سال عبادت در نامه عمل او مىنويسند.»(2)
و از آنجا كه يك عذر تقريباً عمومى و بهانه همگانى براى فرار از زير بار ازدواج و تشكيل خانواده مسأله فقر و نداشتن امكانات مالى است قرآن به پاسخ آن پرداخته مىفرمايد: از فقر و تنگدستى آنها نگران نباشيد و در ازدواجشان بكوشيد چرا كه «اگر فقير و تنگدست باشند خداوند آنها را از فضل خود بىنياز مىسازد»؛ «إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ».
و خداوند قادر بر چنين كارى هست، چرا كه «خداوند واسع و عليم است»؛ «وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ».
قدرتش آن چنان وسيع است كه پهنه عالم هستى را فرا مىگيرد، و علم او چنان گسترده است كه از نيات همه كس مخصوصاً آنها كه به نيت حفظ عفت و پاكدامنى اقدام به ازدواج مىكنند آگاه است، و همه را مشمول فضل و كرم خود قرار خواهد داد.
در اين زمينه تحليل روشنى داريم، و همچنين روايات متعددى كه در آخر اين بحث خواهد آمد.
ولى از آنجا كه گاه با تمام تلاش و كوشش كه خود انسان و ديگران مىكنند وسيله ازدواج فراهم نمىگردد و خواه و ناخواه انسان مجبور است مدتى را با محروميت بگذراند، مبادا كسانى در اين مرحله قرار دارند گمان كنند كه آلودگى جنسى براى آنها مجاز است، و ضرورت چنين ايجاب مىكند، لذا بلا فاصله در آيه بعد دستور پارسايى را هر چند مشكل باشد به آنها داده مىگويد: «و آنها كه وسيله ازدواج ندارند بايد عفت پيشه كنند، تا خداوند آنان را به فضلش بىنياز سازد»؛ «وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ نِكاحاً حَتَّى يُغْنِيَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ».
نكند در اين مرحله بحرانى و در اين دوران آزمايش الهى تن به آلودگى در دهند و خود را معذور بشمرند كه هيچ عذرى پذيرفته نيست، بلكه بايد قدرت ايمان و شخصيت و تقوا را در چنين مرحلهاى آزمود.
سپس از آنجا كه اسلام به هر مناسبت سخن از بردگان به ميان آيد عنايت و توجه خاصى به آزادى آنها نشانمىدهد، از بحث ازدواج، به بحث آزادى بردگان از طريق «مكاتبه» (بستن قرارداد براى كار كردن غلامان و پرداختن مبلغى به اقساط به مالك خود و آزاد شدن) پرداخته مىگويد: «بردگانى كه از شما تقاضاى مكاتبه براى آزادى مىكنند با آنها قرار داد ببنديد، اگر رشد و صلاح در آنان احساس مىكنيد»؛ «وَ الَّذِينَ يَبْتَغُونَ الْكِتابَ مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ فَكاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً».
منظور از جملۀ «عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً» اين است كه رشد و صلاحيت كافى براى عقد اين قرار داد و سپس توانايى براى انجام آن داشته باشند و بتوانند بعد از
پرداختن مال الكتابه (مبلغى را كه قرار داد بستهاند) زندگى مستقلى را شروع كنند، اما اگر توانايى بر اين امور را نداشته باشند، و اين كار در مجموع به ضرر آنها تمام شود و در نتيجه سر بار جامعه شوند بايد به وقت ديگرى موكول كنند كه اين صلاحيت و توانايى حاصل گردد.
سپس براى اينكه بردگان به هنگام اداى اين اقساط به زحمت نيفتند دستور مىدهد كه «چيزى از مال خداوند كه به شما داده است به آنها بدهيد»؛ «وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللَّهِ الَّذِي آتاكُمْ».
در اينكه منظور از اين مال چه مالى است كه بايد به اين بردگان داد؟
در ميان مفسران گفتگو است:
جمع كثيرى گفتهاند: منظور اين است كه سهمى از زكات، همانگونه كه در آيه 60 سوره توبه آمده است، به آنها پرداخته شود تا بتوانند دين خود را ادا كنند و آزاد شوند.
بعضى ديگر گفتهاند منظور آن است كه صاحب برده قسمتى از اقساط را به او ببخشد، و يا اگر دريافت داشته به او باز گرداند، تا توانايى بيشتر بر نجات خود از اسارت و بردگى پيدا كند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه در آغاز كار كه بردگان توانايى بر تهيه مال ندارند چيزى به عنوان كمك خرج يا سرمايه مختصر به آنها بدهند تا بتوانند به كسب و كارى مشغول شوند، هم خود را اداره كنند، و هم اقساط دين خويش را بپردازند.
البته سه تفسير فوق با هم منافاتى ندارد و ممكن است مجموعا در مفهوم
آيه جمع باشد، هدف واقعى اين است كه مسلمانان اين گروه مستضعف را تحت پوشش كمكهاى خود قرار دهند تا هر چه زودتر خلاصى يابند.
در حديثى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود:
«تضع عنه من نجومه التي لم تكن تريد ان تنقصه، و لا تزيد فوق ما فى نفسك.»(1)
اشاره به اينكه بعضى براى اينكه كلاه شرعى درست كنند و بگويند ما طبق آيه فوق به بردگان خود كمك كردهايم و تخفيف دادهايم، مبلغ مال الكتابة را بيش از آنچه در نظر داشتند مىنوشتند، تا به هنگام تخفيف دادن درست همان مقدارى را كه مىخواستند بىكم و كاست دريافت دارند! امام صادق(علیه السلام) از اين كار نهى مىفرمايد و مىگويد: «بايد تخفيف از چيزى باشد كه واقعا در نظر داشته از او بگيرد!» در دنباله آيه به يكى از اعمال بسيار زشت بعضى از دنيا پرستان در مورد بردگان اشاره كرده مىفرمايد: «كنيزان خود را به خاطر تحصيل متاع زود گذر دنيا مجبور به خودفروشى نكنيد، اگر آنها مىخواهند پاك بمانند!»؛ «وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا».
بعضى از مفسران در شأن نزول اين جمله گفتهاند: «عبد اللَّه بن ابى» شش كنيز داشت كه آنها را مجبور به كسب در آمد براى او از طريق خودفروشى مىكرد! هنگامى كه حكم اسلام درباره مبارزه با اعمال منافى با عفت (در اين سوره) صادر
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 3، ص: 601.
شد آنها به خدمت پيامبر(صلی الله علیه و اله) آمدند و از اين ماجرا شكايت كردند آيه فوق نازل شد و از اين كار نهى كرد.(1)
اين آيه نشان مىدهد كه تا چه حد در عصر جاهليت مردم گرفتار انحطاط و سقوط اخلاقى بودند كه حتى بعد از ظهور اسلام نيز بعضا به كار خود ادامه مىدادند، تا اينكه آيه فوق نازل شد و به اين وضع ننگين خاتمه داد، اما متأسفانه در عصر ما كه بعضى آن را عصر جاهليت قرن بيستم نام نهادهاند در بعضى از كشورها كه دم از تمدن و حقوق بشر مىزنند اين عمل به شدت ادامه دارد، و حتى در مملكت ما، در عصر طاغوت نيز به صورت وحشتناكى وجود داشت كه دختران معصوم و زنان ناآگاه را فريب مىدادند و به مراكز فساد مىكشاندند و با طرحهاى شيطانى مخصوص آنها را مجبور به خودفروشى مىكردند و راه فرار را از هر طريق به روى آنها مىبستند، تا از اين طريق در آمدهاى سرشارى فراهم سازند كه شرح اين ماجرا، بسيار دردناك، و از عهده اين سخن خارج است.گرچه ظاهراً بردگى به صورت سابق وجود ندارد، ولى در دنياى به اصطلاح متمدن جناياتى مىشود كه از دوران بردگى به مراتب وحشتناكتر است، خداوند مردم جهان را از شر اين انسانهاى متمدننما حفظ كند، و خدا را شكر كه در محيط ما بعد از انقلاب اسلامى به اين اعمال ننگين خاتمه داده شد.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه جملۀ «إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً» (اگر آنها مىخواهند پاك بمانند...) مفهومش اين نيست كه اگر خود آن زنها مايل به اين كار باشند اجبار آنها مانعى ندارد، بلكه اين تعبير از قبيل" منتفى به انتفاء موضوع» است،
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ذيل آيه مورد بحث.
زيرا عنوان «اكراه» در صورت عدم تمايل صادق است و گر نه خودفروشى و تشويق به آن به هر حال گناه بزرگى است.
اين تعبير براى اين است كه اگر صاحبان اين كنيزان مختصر غيرتى داشته باشند به غيرت آنها بر خورد مفهوم آيه اين است اين كنيزان كه ظاهراً در سطح پائينترى قرار دارند مايل به اين آلودگى نيستند شما كه آن همه ادعا داريد چرا تن به چنين پستى در مىدهيد؟! در پايان آيه- چنان كه روش قرآن است- براى اينكه راه بازگشت را به روى گنهكاران نبندد، بلكه آنها را تشويق به توبه و اصلاح كند مىگويد: «و هر كس آنها را بر اين كار اكراه كند (سپس پشيمان گردد) خداوند بعد از اكراه آنها غفور و رحيم است»؛ «وَ مَنْ يُكْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إِكْراهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِيمٌ».
اين جمله چنان كه گفتيم ممكن است اشاره به وضع صاحبان آن كنيزان باشد كه از گذشته تاريك و ننگين خود پشيمان و آماده توبه و اصلاح خويشتن هستند، و يا اشاره به آن زنانى است كه تحت فشار و اجبار تن به اين كار مىدادند.
در آخرين آيات مورد بحث- همانگونه كه روش قرآن است- به صورت يك جمع بندى اشاره به بحثهاى گذشته كرده مىفرمايد: «ما بر شما آياتى فرستاديم.»؛(1)
سپس به بيان اين مىپردازد كه نظر كردن زن و مرد به يكديگر چه حكمى دارد؟؛ «قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ»؛ «(اى محمد) به مؤمنين بگو كه چشم خود را از آنچه ديدنش حلال نيست بپوشند و فروج خود را از آنچه روا نيست و از فاحشهها حفظ كنند.»
ابن زيد میگويد: هر جا در قرآن كريم حفظ فروج ذكر شده، مقصود خوددارى از زناست. مگر اينجا كه منظور پوشش است تا كسى به فرج ايشان نگاه نكند. از امام صادق(علیه السلام) نيز روايت شده است كه: براى مرد حلال نيست كه به فرج برادر خود نظر كند و براى زن حلال نيست كه به فرج خواهر خود نظر افكند.
«ذلِكَ أَزْكى لَهُمْ»؛ اين روش براى دين و دنياى آنها نافعتر و براى پاك ماندن از تهمت مفيدتر و به تقوى نزديكتر است.
«إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما يَصْنَعُونَ»؛ خدا به هر نوع كردارى كه از آنها سر زند، آگاه است.
«وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَ»؛ بزنان نيز بگو تا همچون مردان چشم خود را فرو پوشند و فرج خود را حفظ كنند.
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج14، ص: 437.
«وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا ما ظَهَرَ مِنْها»؛ مواضع زينت خود را براى اشخاص نامحرم ظاهر نكنند. بديهى است كه خود زينت را میشود نظر كرد. تنها وظيفه زن است كه مواضع زينت، مثل گوش و سينه و... را بپوشاند. برخى گفتهاند:
زينت بر دو قسم است: آشكار و پنهان. زينت آشكار لازم نيست پوشيده شود و مىتوان به آن نظر افكند. در باره زينت آشكار و پنهان سه قول است:
زينت آشكار لباس و زينت پنهان خلخال و گوشواره و دستبند است.
زينت آشكار سرمه و انگشترى و خضاب كف است.
زينت آشكار صورت و كف دستهاست.
در تفسير على بن ابراهيم مىگويد: كف دستها و انگشتان است.
«وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُيُوبِهِنَ»؛ زنان بايد دنباله روسريها را بر سينه
بيندازند تا گردن آنها پوشيده شود. گويند: قبلاً روسريها را به پشت مىانداختند و سينه آنها آشكار بود. جيوب كنايه از سينههاست. برخى گويند: به اين جهت دستور میدهد كه روسريها را بر سينهها بيندازند كه گوشوارهها و گردنها و سينهها را بپوشند.
ابن عباس گويد: بدينوسيله مو و سينه و گلو و قسمتهاى پيشين پوشيده مىشود.«وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَ»؛ زنان زينتهاى باطن خود را تنها در برابر شوهران آشكار مىكنند و پيش آنها لازم نيست روسرى داشته باشند. منظور اين است كه زمينه را براى تحريكات شهوى آنها فراهم سازند. پيامبر خدا فرمود:
خدا لعنت كند زنى كه خضاب و سرمه نكند. همچنين زنى كه شوهر را اجابت نكند و در انجام خواسته او تأخير و كوتاهى كند و عذرهاى پوچ بتراشد، ملعون شمرده شده است.
«أَوْ آبائِهِنَّ أَوْ آباءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنائِهِنَّ أَوْ أَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَواتِهِنَ»؛ بعلاوه در برابر پدر و پدر شوهر و پسر و پسر شوهر و برادر و پسر برادر و پسر خواهر نيز لازم نيست زينتهاى باطن خود را پنهان كنند، زيرا اينها محرمند و نميتوانند با زن ازدواج كنند، جد شوهر و نوه شوهر نيز محرمند همه اينها جواز نگاهكردنشان به شرطى است كه فسادى در بين نباشد؛ اينها مىتوانند بدون قصد تلذذ به زن نگاه كنند.
«أَوْ نِسائِهِنَ»؛ زنان در برابر زنان با ايمان لازم نيست خود را بپوشانند. اما در برابر زنان غير مسلمان بايد خود را بپوشانند. مگر اينكه كنيزشان باشند.
«أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُنَ»؛ همچنين در برابر كنيزان لازم نيست خود را بپوشانند.
گفتهاند: غلام حق ندارد به موى بىبى خود نگاه كند. برخى گويند: بين غلام و كنيز فرقى نيست. روايتى هم در اين مورد از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است. جبائى گويد: غلامى كه هنوز به مردى نرسيده، مىتواند به بىبى خود نگاه كند. (در هر صورت به حسب فتوى هم غلامان محرم بىبى خود شمرده نشدهاند).
«أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ»؛ همچنين لازم نيست زنان در برابر مردانى كه تابعند و نيازى به زن ندارند، خود را بپوشند. برخى گويند: مقصود مرد ابلهى است كه جيرهخوار زن باشد و به زن توجهى نداشته باشد. از امام صادق(علیه السلام) هم همين طور روايت شده است. برخى گويند: مقصود آدمهاى عقيمى است كه تمايل جنسى در وجودشان نيست. برخى گويند: مقصود افراد اخته و خواجه است. برخى گويند: مقصود پير مرد است. برخى گويند: مقصود غلام صغير است. (به هر حال آيۀ شريفه مردى را بيان میكند كه به علتى تمايل به زن ندارد و همه چيز برايش يكسان است.)
«أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلى عَوْراتِ النِّساءِ»؛ همچنين در برابر اطفال نابالغى كه شهوت جنسى ندارند و عورت زنان را تميز نميدهند، لازم نيست خود را بپوشند. برخى گفتهاند: يعنى اطفالى كه قدرت مجامعت ندارند.
«وَ لا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَ»؛ قبلاً زنها پاها را به زمين مىزدند تا صداى خلخال آنها شنيده شود. قرآن كريم آنها را از اين كار نهى كرد.
برخى گويند: مقصود اين است كه پاها را در موقع راه رفتن طورى حركت ندهند كه خلخال آنها آشكار گردد يا صداى خلخال آنها شنيده شود(1)
همين موقع بود كه جبرئيل نازل شد و اين آيه را آورد: «قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ...».
.«وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»؛ اى مؤمنان، پيش خدا توبه كنيد تا رستگار شويد.
در حديث است كه پيامبر خدا(ض) فرمود: اى مردم! پيش خداى خود توبه كنيد، زيرا من روزى صد بار توبه مىكنم.
البته مقصود از توبه، توجه به خداست.
اكنون خداوند بندگان خود را مأمور به ازدواج میكند تا از زنا بىنياز شوند.
«وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ»؛ اى مردم مؤمن، زنان و مردان آزادى كه همسر ندارند و غلامان و كنيزان پاكدامن يا با ايمان را همسر بدهيد. اين دستور استحبابى است نه وجوبى. از پيامبر خدا نقل شده است كه هر كس آئين فطرى مرا دوست دارد به سنت من گرايش پيدا كند و نكاح از سنت من است. فرمود: اى جوانان هر كس قدرت جنسى دارد، ازدواج كند، زيرا ازدواج، براى حفظ چشم و فرج، بهتراست و هر كس توانايى مالى ندارد، روزه بگيرد، زيرا روزه
1) . امام باقر(علیه السلام) فرمود: جوانى از انصار در مدينه بزنى برخورد، در آن موقع زنان زيادى روسرى را بر پشت مىانداختند. هم چنان كه زن مىآمد، اين جوان هم شيفته او شده، به او مىنگريست. وقتى كه زن از او گذشت، روى خود را برگردانيد و همينطورى كه مىرفت به تماشاى او پرداخت و سرانجام بدون توجه وارد كوچه تنگى شد و پيشانيش به استخوانى خورد كه در ديوار بود و شكافته شد و خون جارى گشت. پس از آنكه زن پناه شد، متوجه شد كه خون از صورتش جارى است. با همين حال نزد پيامبر خدا آمد. پيامبر پرسيد: اين چيست؟
براى او شكننده شهوت است. از سعيد بن جبير نقل است كه ابن عباس در سفر حج به من برخورد. از من پرسيد: ازدواج كردهاى؟ گفتم: نه. گفت: برو ازدواج كن.
سال ديگر به من برخورد، پرسيد: ازدواج كردهاى؟ گفتم: نه. گفت: برو ازدواج كن.
زيرا بهترين اين امت، يعنى پيامبر، از همه بيشتر زن داشت. ابو هريره گويد: اگر يك روز از دنيا مانده باشد، خدا را بهمراه همسر ملاقات مىكنم. از پيامبر خدا شنيدم كه: بدترين شما، مجردين شمايند و فرمود: كسى كه داراى فرزندى است و قادر است كه او را همسر بدهد و ندهد و حادثهاى پيش آيد، گناه او بر هر دوى ايشان است و نيز فرمود: چهار طائفهاند كه خداوند آنها را لعن میكند: كسى كه براى فرزنددار نشدن ازدواج نكند و مردى كه خود را شبيه زنان كند و زنى كه خود را شبيه مردان كند و كسى كه مردم را گمراه كند. يعنى آنها را مسخره كند و به بيچارهاى بگويد: بيا تا تو را عطا كنم. وقتى كه آمد، به او بگويد: چيزى ندارم و به نابينا بگويد: از حيوانى كه جلوت هست احتياط كن و حال آنكه حيوانى نيست و به كسى كه سراغ خانهاى میگيرد، نشان غلط میدهد.
«وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ»؛ همچنين به غلامان و كنيزان پاكدامن خود- و بقولى با ايمان- همسر بدهيد. سپس در باره افراد آزاد میفرمايد:
«إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ»؛ اگر اينها گرفتار تنگدستى هستند، خداوند پس از ازدواج بىنيازشان میكند.
«وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ»؛ فضل خداوند بسيار و به حال و مصلحت ايشان آگاه است و بر وفق مصلحت با آنها رفتار میكند. امام صادق(علیه السلام) فرمود: كسى كه از
ترس فقر ازدواج نكند، سوء ظن دارد، زيرا خداوند فرموده است: «إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ».
«وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ نِكاحاً حَتَّى يُغْنِيَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ»؛ آنان كه از دادن مهر و نفقه عاجزند و نميتوانند ازدواج كنند، بايد پاكدامنى كنند و خود را آلوده بمنكرات و فحشاء نكنند، تا خداوند روزى آنها را توسعه دهد.
«وَ الَّذِينَ يَبْتَغُونَ الْكِتابَ مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ فَكاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً»؛ غلامان و كنيزانى كه از شما درخواست قرار داد مكاتبه مىكنند، اگر مصلحت و رشدى- و بقولى قدرت بر تحصيل مال- در آنها مىبينيد، با آنها قرار داد ببنديد. مقصود از مكاتبه اين است كه انسان با بنده خود قرار داد كند كه هر گاه فلان مبلغ ظرف اقساطى بپردازد، آزاد باشد. فقهاء مىگويند: اين امر در اينجا براى استحباب است.
برخى گفتهاند: اگر بنده درخواست كند و توانايى هم داشته باشد، واجب است.
حسن مىگويد: اگر مالى دارد با او مكاتبه كنيد و اگر ندارد، نامهاى بدستش ندهيد كه پيش مردم برود به استناد آن به گدايى بپردازد.
گويند: سلمان بندهاى داشت كه تقاضاى مكاتبه میكرد. سلمان گفت: چيزى دارى؟ گفت: نه. گفت: مكاتبه نميكنم، زيرا مال گدايى تهيه مىكنى و به من مىدهى! قتاده میگويد: مكروه است كه با او مكاتبه كنند و او از مردم درخواست كمك كند.
«وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللَّهِ الَّذِي آتاكُمْ»؛ از اقساط وجوهى كه بايد بپردازد،
مقدارى به او ببخشيد. برخى گويند: يعنى از آن پولى كه از آنها مىگيريد، مبلغى به آنها پس دهيد. اين امر نيز استحبابى و بقولى وجوبى است. برخى گويند: خطاب به مؤمنين است كه او را كمك كنند تا بتواند قيمت خود را ادا كند. آنان كه مىگويند:
خطاب به موالى است در مبلغ، اختلاف كردهاند. برخى گويند: به اندازه يك چهارم بايد به او پس بدهند. از على(علیه السلام) نيز چنين روايت شده است. برخى گويند: مبلغ معينى نيست. هر چه خواست كم كند و صحيح همين است.
برخى گفتهاند: از زكات به او داده میشود، زيرا يكى از سهام زكات به مصرف بردگان مىرسد. حسن گويد: اگر قرار داد كتابت نباشد، نميتواند زكات بگيرد.
اصحاب ما مىگويند: مكاتبه بر دو قسم است: مطلق و مشروط. مشروط آن است كه به بنده بگويد: هر وقت از اداى قسمت خود عاجز شدى به بردگى بر میگردى.
بنا بر اين اگر از اداى قيمت عاجز شد بحال اول برميگردد، مطلق آن است كه به هر اندازه كه از قيمت پرداخت كند، به اندازه آن از تنش آزاد گردد، در اين صورت اگر مثلاً نصف قيمت را پرداخت به اندازهنصف از تنش آزاد میشود و بقيه در بردگى باقى مىماند و به همين نسبت، هم ارث مىبرد و هم از او ارث برده میشود(1)
اسلام ابتدا با منافع بردگى مبارزه كرد. در دنياى قديم بدهكارى كه از پرداخت بده خود عاجز بود به بردگى طلبكار در مىآمد. اسلام اين راه را بست، در دنياى قديم سپاهيان مغلوب به اسيرى سپاهيان غالب در مىآمدند. اسلام شكست خوردگان بدر را كه اسير شده بودند، به شرط تعليم بىسوادان و بعضى هم پرداخت غرامت آزاد كرد. سپس زمينههايى فراهم كرد كه در جامعه اسلامى راه آزاد شدن بر روى بردگان باز باشد. يكى از مصارف زكات خريدن و آزاد كردن بردگان است. اگر مولايى جراحتى بر بنده خود وارد كرد، آن بنده آزاد است. افطار روزه و قتل خطا و مخالفت قسم كفاره دارد و ممكن است انسان براى اداى كفاره برده آزاد كند. يكى از راهها هم مكاتبه است كه آيه فوق در اينباره توصيه لازم كرده و حتى توصيه كمك كرده و مخصوصاً كه به اين شرط مكاتبه را توصيه كرده كه تقاضا كننده، خيرى داشته باشد، هيچ بعيد نيست كه منظور اين باشد كه اگر آزادى به نفع او باشد، بايد به تقاضايش پاسخ مثبت داد. چه بسيار اتفاق مىافتد كه آزادى به سود او نباشد و شايد به همين علت است كه اسلام مبارزه با بردگى را بصورت تدريجى اجرا كرده است.
.1) . بديهى است كه مسأله بردگى از پديدههاى اجتماعى جوامع قبل از اسلام است و اسلام پديد آورنده آن نيست و لذا نه تنها اسلام بر اين پديده در هيچ موردى صحه نگذاشته (بلكه راهها و طرق مختلفى براى محدود كردن و خشكانيدن شجره خبيث آن مقرر داشته است.
«وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً»؛ اگر كنيزان شما اراده پاكدامنى و ازدواج دارند، آنها را مجبور به زنا نكنيد. اينكه شرط اراده تحصن مىكند به خاطر اين است كه اكراه در صورتى ممكن است كه آنها اراده تحصن داشته باشند و الا، اكراه زمينهاى ندارد و زن در حال عدم اراده تحصن، بالطبع به دنبال فحشاء مىرود، اين است فائده شرط.
«لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا»؛ جائز نيست آنها را به زنا وادار كنيد و از در آمد آنها و قيمت فرزندانشان استفاده ببريد.
گويند: عبد اللَّه بن ابىشش كنيز داشت كه آنها را مجبور به زنا مىكرد. پس از آنكه اين آيه نازل شد، خدمت رسول خدا آمدند و شكايت كردند. خداوند هم فرمود:
«وَ مَنْ يُكْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إِكْراهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِيمٌ»؛ هر كس كنيزان خود را به زنا مجبور كند، بداند كه خداوند نسبت به آنها آمرزگار و رحيم است.(1)
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج17، ص: 127.
روایات اهلبیت(علیهم السلام)
کتاب شریف «کافی» روایات ذیل را در این باره نقل کرده است:(1)
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«الْحَيَاءُ مِنَ الْإِيمَانِ وَ الْإِيمَانُ فِي الْجَنَّةِ؛ حيا از ايمان و ايمان در بهشت است (پس شخص با حيا در بهشت است).»
آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری فرمود:
«الْحَيَاءُ وَ الْعَفَافُ وَ الْعِيُ(2)أَعْنِي عِيَّ اللِّسَانِ لَا عِيَّ الْقَلْبِ مِنَ الْإِيمَانِ؛ حيا و پاكدامنى و كند زبانى- نه كند دلى- از ايمان باشند.»
شرح: مقصود از كند زبانى كم گوئى است كه از علائم ايمانست، زيرا پرگو غالباً از دروغ و غيبت و تهمت و أمثال آن بركنار نميماند، ولى كندى دل، مساوى با جهل و شك است كه مذموم و ناپسنديده باشد.
حضرت صادق(علیه السلام) در روایتی دیگر فرمود:
«مَنْ رَقَّ وَجْهُهُ رَقَّ عِلْمُهُ(3)هر كس كم رو باشد، كم دانش است (زيرا از پرسيدن شرم میكند و مشكلات علميش حل نميشود).»
امام باقر يا امام صادق(علیهما السلام) فرمود:
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 107.
2) . عيى بالمنطق كرضى بالكسر: حسر. و المراد بعى اللسان ترك الكلام فيما لا فائدة فيه.
3) . المراد برقة الوجه الاستحياء عن السؤال و طلب العلم و هو مذموم، فانه لاحياء في طلب لعلم و لا في إظهار الحق و إنّما الحياء عن الامر القبيح، قال اللّه تعالى:\i«وَ اللَّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ»\E ورقة العلم كناية عن قلته: و ما قيل: إن المراد برقة الوجه قلة الحياء فضعفه ظاهر.
«الْحَيَاءُ وَ الْإِيمَانُ مَقْرُونَانِ فِي قَرَنٍ(1)فَإِذَا ذَهَبَ أَحَدُهُمَا تَبِعَهُ صَاحِبُهُ؛ حيا و ايمان در يك رشته و همدوشند، و چون يكى از آن دو رفت، ديگرى هم در پى آن رود.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا حَيَاءَ لَهُ؛ ايمان ندارد كسى كه حيا ندارد.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«الْحَيَاءُ حَيَاءَانِ حَيَاءُ عَقْلٍ وَ حَيَاءُ حُمْقٍ فَحَيَاءُ الْعَقْلِ هُوَ الْعِلْمُ وَ حَيَاءُ الْحُمْقِ هُوَ الْجَهْلُ؛ حيا دو گونه است: حياء عقل و حياء حماقت، حياء عقل علم است و حياء حماقت نادانى.»
آن گرامی(صلی الله علیه و اله) در جای دیگری فرمود:
«أَرْبَعٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ وَ كَانَ مِنْ قَرْنِهِ إِلَى قَدَمِهِ ذُنُوباً بَدَّلَهَا اللَّهُ حَسَنَاتٍ(2)الصِّدْقُ وَ الْحَيَاءُ وَ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ الشُّكْرُ؛ هر كه چهار خصلت داشته باشد و از سر تا پا غرق گناهان باشد، خدا آنها را به حسنات تبديل كند: راستگوئى و حيا و خوشخلقى و سپاسگزارى.»
شرح: تبديل گناه به حسنه در آيۀ شريفه 71 سوره 25 ذكر شده و مفسرين در توجيه و تأويل آن بيانات مفصلى دارند.(3)
قرآن میفرماید:
«وَ الَّذينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتي حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً * يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فيهِ مُهاناً * إِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عملاً صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً * وَ مَنْ تابَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَإِنَّهُ يَتُوبُ إِلَى اللَّهِ مَتاباً»؛(1)
«و كسانى كه معبود ديگرى را با خداوند نمىخوانند؛ و انسانى را كه خداوند خونش را حرام شمرده، جز بحق نمىكشند؛ و زنا نمىكنند؛ و هر كس چنين كند، مجازات سختى خواهد ديد! عذاب او در قيامت مضاعف مىگردد، و هميشه با خوارى در آن خواهد ماند! مگر كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند، كه خداوند گناهان آنان را به حسنات مبدّل مىكند؛ و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده است! و كسى كه توبه كند و عمل صالح انجام دهد، به سوى خدا بازگشت مىكند (و پاداش خود را از او مىگيرد.)»
تفسير
بحثى ديگر از صفات عباد الرحمن
ششمين ويژگى «عباد الرحمن» كه در آيات مورد بحث آمده توحيد خالص است كه آنها را از هر گونه شرك و دوگانه و يا چند گانه پرستى دور مىسازد، مىفرمايد: «آنها كسانى هستند كه معبود ديگرى را با خداوند نمىخوانند»؛ «وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ».
1) . فرقان / 68 الی 71.
نور توحيد سراسر قلب آنها و زندگى فردى و اجتماعيشان را روشن ساخته و تيرگى و ظلمت شرك از آسمان فكر و روح آنها به كلى كنار و رخت بر بسته است.
هفتمين صفت، پاكى آنها از آلودگى به خون بيگناهان است: «آنها هرگز انسانى را كه خداوند خونش را حرام شمرده، جز به حق، به قتل نمىرسانند»؛ «وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِ».(1)
از آيه فوق به خوبى استفاده مىشود كه تمام نفوس انسانى در اصل محترمند و ريختن خون آنها ممنوع است، مگر عواملى پيش آيد كه اين احترام ذاتى را تحت الشعاع قرار دهد و مجوز ريختن خون گردد.
هشتمين وصف آنها اين است كه دامان عفتشان هرگز آلوده نمىشود «و زنا نمىكنند»؛ «وَ لا يَزْنُونَ».آنها بر سر دو راهى كفر و ايمان، ايمان را انتخاب مىكنند، و بر سر دو راهى امنيت و ناامنى جانها، امنيت را، و بر سر دو راهى پاكى و آلودگى، پاكى را، آنها محيطى خالى از هر گونه شرك و ناامنى و بىعفتى و ناپاكى با تلاش و كوشش خود فراهم مىسازند.
و در پايان اين آيه براى تأكيد هر چه بيشتر اضافه مىكند: «و هر كس يكى از اين امور را انجام دهد عقوبت و مجازاتش را خواهد ديد»؛ «وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً».
«اثم» و «اثام» در اصل به معنى اعمالى است كه انسان را از رسيدن به ثواب
1) . استثناء در جمله بالا به اصطلاح «استثناء مفرغ» است، و در تقدير چنين بوده: «لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ بسبب من الاسباب الا بالحق».
دور مىسازد، سپس به هر گونه گناه اطلاق شده است، ولى در اينجا به معنى جزاى گناه است.
بعضى نيز گفتهاند كه «اثم» به معنى گناه و «اثام» به معنى كيفر گناه است(1).
و اگر مىبينيم بعضى از مفسران آن را به معنى بيابان يا كوه يا چاهى در جهنم ذكر كردهاند در واقع از قبيل بيان مصداق است.
قابل توجه اينكه در آيه فوق، نخست از مسأله شرك، سپس قتل نفس، و بعد از آن زنا سخن به ميان آمده، از بعضى از روايات استفاده مىشود كه اين سه گناه از نظر ترتيب اهميت به همين صورت كه در آيه آمدهاند مىباشد.
ابن مسعود از پيامبر گرامى اسلام(صلی الله علیه و اله) چنين نقل مىكند عرض كردم:
«اى الذنب اعظم؟ قال ان تجعل للَّه ندا و هو خلقك، قال قلت ثم اى؟ قال ان تقتل ولدك مخافة ان يطعم معك، قال قلت: ثم اى؟ قال ان تزانى حليلة جارك، فانزل اللَّه تصديقها وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ؛ كدام گناه از همه گناهان بزرگتر است؟ فرمود: اين كه براى خدا شبيهى قرار دهى در حالى كه او تو را آفريد، عرض كردم بعد از آن كدام گناه؟ فرمود:اينكه فرزند خود را از ترس اينكه مبادا با تو هم غذا شود به قتل برسانى!، باز عرض كردم بعد از آن كدام گناه؟ فرمود: اينكه به همسر همسايهات خيانت كنى در اين هنگام خداوند تصديق سخن پيامبر(صلی الله علیه و اله) را در اين آيه نازل كرد: وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ...»(2)
گرچه در اين حديث سخن از نوع خاصى از قتل و زنا به ميان آمده، ولى با
توجه به اطلاق مفهوم آيه، اين حكم درباره همه انواع آن مىباشد و مورد روايت مصداق واضحترى از آن است.
از آنجا كه اين سه گناه نهايت اهميت را دارد باز در آيه بعد روى آن تكيه كرده مىگويد: «كسانى كه مرتكب اين امور شوند عذاب آنها در قيامت مضاعف مىگردد، و با خوارى، جاودانه در عذاب خواهد ماند»؛ «يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً».
در اينجا دو سؤال پيش مىآيد: نخست اينكه چرا عذاب اين گونه اشخاص مضاعف مىگردد؟ چرا به اندازه گناهشان مجازات نشوند؟ آيا اين با اصول عدالت سازگار است؟
ديگر اينكه در اينجا سخن از خلود و عذاب جاويدان است، در حالى كه مىدانيم خلود تنها مربوط به كفار است، و از سه گناهى كه در اين آيه ذكر شده تنها گناه اول كفر مىباشد، و اما قتل نفس و زنا نمىتواند سبب خلود گردد؟
مفسران در پاسخ سؤال اول، بحث بسيار كردهاند، آنچه صحيحتر به نظر مىرسد اين است كه منظور از مضاعف شدن عذاب اين است كه بر هر يك از اين گناهان سهگانه كه در اين آيه مذكور است مجازات جداگانهاى خواهد شد كه مجموعا عذاب مضاعف است.
از اين گذشته گاه يك گناه سرچشمه گناهان ديگر مىشود، مانند كفر كه سبب ترك واجبات و انجام محرمات مىگردد، و اين خود موجب مضاعف شدن مجازات الهى است.
به همين جهت بعضى از مفسران اين آيه را دليل بر اين اصل معروف گرفتهاند
كه «كفار همانگونه كه مكلف به اصول دين هستند، به فروع نيز مكلف مىباشند»؛ «الكفار مكلفون بالفروع كما انهم مكلفون بالاصول».
و اما در پاسخ سؤال دوم مىتوان گفت كه بعضى از گناهان به قدرى شديد است كه سبب بىايمان از دنيا رفتن مىشود، همانگونه كه درباره قتل نفس در ذيل آيه 93 سوره نساء گفتهايم(1).
در مورد زنا مخصوصاً اگر زناى محصنه باشد نيز ممكن است چنين باشد.اين احتمال نيز وجود دارد كه «خلود» در آيه فوق در مورد كسانى است كه هر سه گناه را با هم مرتكب شوند، هم شرك، هم قتل نفس و هم زنا، شاهد بر اين معنى آيه بعد است كه مىگويد: «إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عملاً صالِحاً»؛ «مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد» و به اين ترتيب مشكلى باقى نخواهد ماند.
بعضى از مفسران نيز «خلود» را در اينجا به معنى مدت طولانى گرفتهاند نه جاودانى، ولى تفسير اول و دوم صحيحتر به نظر مىرسد.
قابل توجه اينكه در اينجا علاوه بر مسأله مجازات معمولى، كيفر ديگرى كه همان تحقير و مهانت است و جنبه روانى دارد نيز ذكر شده است كه خود مىتواند تفسيرى بر مسأله مضاعف بودن عذاب بوده باشد، چرا كه آنها هم عذاب جسمى دارند و هم روحى.
ولى از آنجا كه قرآن مجيد هيچگاه راه بازگشت را به روى مجرمان نمىبندد و گنهكاران را تشويق و دعوت به توبه مىكند، در آيه بعد چنين مىگويد: «مگر كسى
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 4، ص: 68.
كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد كه خداوند گناهانشان را مىبخشد و سيئات اعمال آنها را تبديل به حسنات مىكند، و خداوند آمرزنده و مهربان است»؛ «إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عملاً صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً».
همانگونه كه ديديم در آيه قبل، سه گناه از بزرگترين گناهان ذكر شده بود جايى كه در توبه را به روى اين گونه افراد باز بگذارد دليل بر اين است كه هر گنهكار پشيمانى مىتواند به سوى خدا بازگردد، مشروط به اينكه توبهاش حقيقى باشد كه نشانه آن عمل صالح جبران كننده است كه در آيه آمده، و گرنه مجرد استغفار به زبان، با پشيمانى زودگذر به قلب، هرگز دليل توبه نيست.
مسأله مهم در مورد آيه فوق اين است كه چگونه خداوند «سيئات» آنها را تبديل به «حسنات» مىكند؟
تبديل سيئات به حسنات
در اينجا چند تفسير است كه همه مىتواند قابل قبول باشد:
هنگامى كه انسان توبه مىكند و ايمان به خدا مىآورد دگرگونى عميقى در سراسر وجودش پيدا مىشود، و به خاطر همين تحول و انقلاب درونى سيئات اعمالش در آينده تبديل به حسنات مىشود، اگر در گذشته مرتكب قتل نفس مىشد در آينده دفاع از مظلومان و مبارزه با ظالمان را جاى آن مىگذارد، و اگر زناكار بود بعدا عفيف و پاكدامن مىشود و اين توفيق الهى را در سايه ايمان و توبه پيدا مىكند.
ديگر اينكه خداوند به لطف و كرمش و فضل و انعامش بعد از توبه كردن
سيئات اعمال او را محو مىكند، و به جاى آن حسنات مىنشاند، چنان كه در روايتى از ابو ذر از پيامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) مىخوانيم: روز قيامت كه مىشود بعضى از افراد را حاضر مىكنند خداوند دستور مىدهد گناهان صغيره او را به او عرضه كنيد و كبيرهها را بپوشانيد، به او گفته مىشود تو در فلان روز فلان گناه صغيره را انجام دادى، و او به آن اعتراف مىكند، ولى قلبش از كبائر ترسان و لرزان است.
در اينجا هر گاه خدا بخواهد به او لطفى كند دستور مىدهد به جاى هر سيئه حسنهاى به او بدهيد، عرض مىكند پروردگارا! من گناهان مهمى داشتم كه آنها را در اينجا نمىبينم.
ابو ذر مىگويد: در اين هنگام پيامبر(صلی الله علیه و اله) تبسم كرد كه دندانهايش آشكار گشت سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ.»(1)
البته اين سه تفسير- منافاتى با هم ندارند و ممكن است هر سه در مفهوم آيه جمع باشند.
آيه بعد در حقيقت چگونگى توبه صحيح را تشريح كرده و مىگويد:
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 4، ص: 33.
«كسى كه توبه كند و عمل صالح انجام دهد، به سوى خدا بازگشت مىكند» (و پاداش خود را از او مىگيرد)؛ «وَ مَنْ تابَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَإِنَّهُ يَتُوبُ إِلَى اللَّهِ مَتاباً».(1)
يعنى توبه و ترك گناه بايد تنها به خاطر زشتى گناه نباشد، بلكه علاوه بر آن انگيزهاش خلوص نيت و بازگشتبه سوى پروردگار باشد.
بنا بر اين فى المثل ترك شراب يا دروغ به خاطر ضررهايى كه دارد هر چند خوب است، ولى ارزش اصلى اين كار در صورتى است كه از انگيزه الهى سرچشمه گيرد.
بعضى از مفسران تفسير ديگرى براى آيه فوق ذكر كردهاند و آن اينكه:
اين جمله پاسخى است براى تعجبى كه احياناً آيا گذشته در بعضى از اذهان برمىانگيزد و آن اينكه چگونه ممكن است خداوند سيئات را به حسنات تبديل كند؟ اين آيه پاسخ مىدهد هنگامى كه انسان به سوى خداوند بزرگ بازگردد اين امر تعجب ندارد.
تفسير سومى براى آيه ذكر شده و آن اينكه: هر كس از گناه توبه كند به سوى خدا و پاداشهاى بىحساب او بازمىگردد.
گرچه اين تفسيرهاى سهگانه منافاتى با هم ندارد، ولى تفسير اول نزديكتر به نظر مىرسد به خصوص اينكه با روايتى كه در تفسير على ابن ابراهيم ذيل آيه مورد بحث نقل شده هماهنگ است.(2)
در کتاب شریف «اصول کافی» روایات زیر آمده است:(1)
امام رضا(علیه السلام) میفرمود:
«لَا يَكُونُ الرَّجُلُ عَابِداً حَتَّى يَكُونَ حَلِيماً وَ إِنَّ الرَّجُلَ كَانَ إِذَا تَعَبَّدَ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ لَمْ يُعَدَّ عَابِداً حَتَّى يَصْمُتَ قَبْلَ ذَلِكَ عَشْرَ سِنِينَ؛ مرد عابد نباشد، جز آنكه خويشتندار باشد، و چون مردى در بنىاسرائيل خود را به عبادت واميداشت، تا پيش از آن ده سال خاموشى نميگزيد، عابد محسوب نميشد.»
ابو حمزه گويد:
«الْمُؤْمِنُ خَلَطَ عَمَلَهُ بِالْحِلْمِ(2)يَجْلِسُ لِيَعْلَمَ وَ يَنْطِقُ لِيَفْهَمَ لَا يُحَدِّثُ أَمَانَتَهُ(3)
الْأَصْدِقَاءَ وَ لَا يَكْتُمُ شَهَادَتَهُ الْأَعْدَاءَ(4)وَ لَا يَفْعَلُ شَيْئاً مِنَ الْحَقِّ رِيَاءً وَ لَا يَتْرُكُهُ حَيَاءً إِنْ زُكِّيَ خَافَ مِمَّا يَقُولُونَ وَ اسْتَغْفَرَ اللَّهَ مِمَّا لَا يَعْلَمُونَ(5)لَا يَغُرُّهُ قَوْلُ مَنْ جَهِلَهُ وَ يَخْشَى إِحْصَاءَ مَا قَدْ عَمِلَهُ؛ مؤمن عملش را با خويشتندارى آميخته است. مینشيند تا بياموزد (به مجلسى میرود كه چيزى بياموزد) میگويد تا بفهمد، (براى فهميدن سؤال میكند، نه براى اظهار فضل) امانتى كه نزدش هست به دوستانش خبر نميدهد (تا چه رسد به دشمنان)
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 112.
2) . في مجالس الصدوق«المؤمن خلط علمه» و هو أظهر و أوفق بسائر الاخبار و قوله«يجلس ليعلم» أي يختار مجلسا يحصل فيه التعلم و إنّما يجلس له، لا للاغراض الفاسدة و في المجالس بعده«ينصت ليسلم» أي من مفاسد النطق.«و ينطق ليفهم» أي إنّما ينطق في تلك المجالس ليفهم ما أفاده العالم إن لم يفهمه، لا للمعارضة و الجدال و إظهار الفضل.
3) . أي السر الذي ائتمن عليه الاصدقاء فكيف الاعداء.
4) . أي لو كان عنده شهادة لعدو لا تحمله العداوة على الكتمان.
5) . أي من عيوبه و معاصيه التي صار عدم علمهم بها سببا لتزكيتهم له.
و شهادت خود را از دشمنانش پنهان نميكند (به نفع دشمنانش گواهى میدهد تا چه رسد به دوستان) و هيچ امر حقى را به قصد خود نمائى انجام ندهد و از روى شرمسارى ترك نكند، اگر او را بستايند، از گفتار آنها بترسد و نسبت به آنچه آنها نميدانند، از خدا آمرزش خواهد، گفتار كسى كه او را نشناخته مغرورش نكند و از آمار كردار خود (نزد خداى تعالى) در هراس است.»
على بن الحسين(علیهما السلام) میفرماید:
«كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ(علیه السلام) يَقُولُ إِنَّهُ لَيُعْجِبُنِي الرَّجُلُ أَنْ يُدْرِكَهُ حِلْمُهُ عِنْدَ غَضَبِهِ؛ من خوشم مىآيد از مردى كه هنگام غضب بردباريش او را دريابد.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ يُحِبُّ الْحَيِيَّ الْحَلِيمَ؛ خداى عزّ و جلّ شخص با حياى خويشتندار را دوست دارد.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«مَا أَعَزَّ اللَّهُ بِجَهْلٍ قَطُّ وَ لَا أَذَلَّ بِحِلْمٍ قَطُّ؛ خدا هيچ گاه كسى را به سبب جهل عزيز نساخته و به سبب بردبارى ذليل نداشته است.»امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«كَفَى بِالْحِلْمِ نَاصِراً وَ قَالَ إِذَا لَمْ تَكُنْ حَلِيماً فَتَحَلَّمْ؛ بردبارى براى يارى (مرد بردبار) كافى است. و فرمود: اگر بردبار نيستى خود را به بردبارى وادار.»
امام صادق(علیه السلام) يكى از غلامانش را پى كارى فرستاد، او دير كرد، امام به دنبالش رفت ديد خوابيده است، بالا سرش نشست و بادش میزد تا بيدار شد، امام صادق(علیه السلام) به او فرمود:
«يَا فُلَانُ وَ اللَّهِ مَا ذَلِكَ لَكَ تَنَامُ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ لَكَ اللَّيْلُ وَ لَنَا مِنْكَ النَّهَارُ؛ فلانى به خدا تو اين حق را ندارى كه شب و روز هر دو بخوابى. شبت براى خود و روزت از آن ماست.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْحَيِيَّ الْحَلِيمَ الْعَفِيفَ الْمُتَعَفِّفَ؛ خدا شخص با حياى خويشتندار، پاكدامن، با مناعت را (كه از مردم سؤال نميكند) دوست دارد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِذَا وَقَعَ بَيْنَ رَجُلَيْنِ مُنَازَعَةٌ نَزَلَ مَلَكَانِ فَيَقُولَانِ لِلسَّفِيهِ مِنْهُمَا قُلْتَ وَ قُلْتَ(1)وَ أَنْتَ أَهْلٌ لِمَا قُلْتَ سَتُجْزَى بِمَا قُلْتَ وَ يَقُولَانِ لِلْحَلِيمِ مِنْهُمَا صَبَرْتَ وَ حَلُمْتَ سَيَغْفِرُ اللَّهُ لَكَ إِنْ أَتْمَمْتَ ذَلِكَ قَالَ فَإِنْ رَدَّ الْحَلِيمُ عَلَيْهِ ارْتَفَعَ الْمَلَكَانِ؛ چون ميان دو نفر نزاعى در گيرد، دو فرشته فرود آيند و به آن كه سفيه و بيخرد است گويند: هر چه خواستى گفتى، خودت لايق آنچه گفتى هستى، و كيفر گفتار تو را خواهى ديد. و به بردبار گويند: صبر كردى و حلم نمودى، اگر حلمت را به پايان رسانى، خدا تو را مىآمرزد، سپس فرمود:، ولى اگر شخص بردبار جواب او را پس دهد، آن دو فرشته بالا روند.»
در کتاب شریف «اصول کافی» روایاتی در باب «عفو و گذشت» آمده است (2)
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«أَ لَا أُخْبِرُكُمْ بِخَيْرِ خَلَائِقِ(3)الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ الْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَكَ وَ تَصِلُ مَنْ قَطَعَكَ
وَ الْإِحْسَانُ إِلَى مَنْ أَسَاءَ إِلَيْكَ وَ إِعْطَاءُ مَنْ حَرَمَكَ؛ بهترين اخلاق دنيا و آخرت را به شما خبر ندهم؟ گذشتن از كسى است كه به تو ستم كرده و پيوستن با كسى كه از تو بريده و نيكى با كسى كه به تو بدى كرده و بخشيدن به كسى كه تو را محروم ساخته.»
آن حضرت(صلی الله علیه و اله) در جای دیگری فرمود:
«أَ لَا أَدُلُّكُمْ عَلَى خَيْرِ أَخْلَاقِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ تَصِلُ مَنْ قَطَعَكَ وَ تُعْطِي مَنْ حَرَمَكَ وَ تَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَكَ؛ شما را به بهترين اخلاق دنيا و آخرت رهبرى نكنم؟ پيوستن به كسى كه از تو بريده و بخشيدن به كسى كه محرومت ساخته و گذشتن از كسى كه به تو ستم كرده است.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«ثَلَاثٌ مِنْ مَكَارِمِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ تَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَكَ وَ تَصِلُ مَنْ قَطَعَكَ وَ تَحْلُمُ إِذَا جُهِلَ عَلَيْكَ؛ سه چيز از صفات خوب دنيا و آخرتند: گذشتن از كسى كه به تو ستم كرده و پيوست با آنكه از تو بريده و خويشتندارى زمانى كه با تو نادانى كنند.»
على بن الحسين(علیهما السلام) فرمود:
«إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ جَمَعَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ فِي صَعِيدٍ وَاحِدٍ ثُمَّ يُنَادِي مُنَادٍ أَيْنَ أَهْلُ الْفَضْلِ قَالَ فَيَقُومُ عُنُقٌ مِنَ النَّاسِ(1)
فَتَلَقَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ فَيَقُولُونَ وَ مَا كَانَ فَضْلُكُمْ فَيَقُولُونَ كُنَّا نَصِلُ مَنْ قَطَعَنَا وَ نُعْطِي مَنْ حَرَمَنَا وَ نَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَنَا قَالَ فَيُقَالُ لَهُمْ صَدَقْتُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ؛ چون روز قيامت شود، خداى تبارك و تعالى پيشينيان و پسينيان را در يك سرزمين گرد آورد، سپس يك منادى فرياد كشد: اهل فضل كجايند؟ جماعتى از مردم برخيزند فرشتگان ايشان را استقبال كنند و گويند: فضل شما
1) . أي جماعة من الناس و الرؤساء.
چه بود؟ گويند: ما به كسى كه از ما میبريد میپيوستيم و به آن كه ما را محروم میكرد عطا میكرديم و از كسى كه به ما ستم مینمود، در میگذشتيم،سپس به آنها گويند راست گفتيد داخل بهشت شويد.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«عَلَيْكُمْ بِالْعَفْوِ فَإِنَّ الْعَفْوَ لَا يَزِيدُ الْعَبْدَ إِلَّا عِزّاً فَتَعَافَوْا يُعِزَّكُمُ اللَّهُ؛ بر شما باد به گذشت، زيرا گذشت جز عزّت بنده را نيفزايد، از يك ديگر بگذريد تا خدا شما را عزيز كند.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«النَّدَامَةُ عَلَى الْعَفْوِ أَفْضَلُ وَ أَيْسَرُ مِنَ النَّدَامَةِ عَلَى الْعُقُوبَةِ؛ پشيمانى از گذشت بهتر و آسانتر است تا پشيمانى از كيفر.»
شرح: يعنى اگر شخصى را كه به تو ستمى كرده بود بخشيدى و از او درگذشتى، سپس دانستى كه آن گذشت مورد نداشته، زيرا آن ستمگر متنبه نگشت و از گذشت خود پشيمان شدى، اين پشيمانى بهتر و آسانتر است از موردى كه ستمگر را مجازات كنى و سپس بفهمى، اگر از او میگذشتى و او را میبخشيدى بهتر بود.
اما بهتر بودن اولى از دومى به جهت همين اخبار و نيز آيات شريفهايست كه خداى تعالى به عفو و گذشت دستور میدهد و اما آسانتر بودنش براى اينست كه از ستمگر بخشيده میتوان انتقام گرفت، ولى جبران كيفر بيجا بسى مشكل و دشوار است.
معتب گويد: موسى بن جعفر(علیه السلام) در باغ خرمايش بود و شاخه میبريد، يكى از غلامان حضرت را ديدم دستهاى از خوشههاى خرما را برداشت و پشت ديوار
انداخت، من رفتم و او را گرفته نزد حضرت بردم و گفتم: قربانت گردم، من اين غلام را ديدم كه اين خوشهها را برداشته بود؛ حضرت فرمود:
«أَ تَجُوعُ؟ قَالَ لَا يَا سَيِّدِي قَالَ فَتَعْرَى قَالَ لَا يَا سَيِّدِي قَالَ فَلِأَيِّ شَيْءٍ أَخَذْتَ هَذِهِ قَالَ اشْتَهَيْتُ ذَلِكَ قَالَ اذْهَبْ فَهِيَ لَكَ وَ قَالَ خَلُّوا عَنْهُ؛ گرسنهاى؟ گفت نه، آقاى من! فرمود: برهنهاى: گفت: نه، آقاى من! فرمود: پس چرا اين را برداشتى؟ گفت: اين را دلم میخواست. فرمود: برو، اين خرما هم از تو، و فرمود او را رها كنيد.»
حضرت ابو الحسن(علیه السلام) فرمود:
«مَا الْتَقَتْ فِئَتَانِ قَطُّ إِلَّا نُصِرَ أَعْظَمُهُمَا عَفْواً؛ هر دو گروهى كه برابر شوند (به جنگ يك ديگر برخيزند) آنكه گذشتش بيشتر است نصرت يابد.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«أُتِيَ بِالْيَهُودِيَّةِ الَّتِي سَمَّتِ الشَّاةَ لِلنَّبِيِّ ص فَقَالَ لَهَا مَا حَمَلَكِ عَلَى مَا صَنَعْتِ فَقَالَتْ قُلْتُ إِنْ كَانَ نَبِيّاً لَمْ يَضُرَّهُ وَ إِنْ كَانَ مَلِكاً أَرَحْتُ النَّاسَ مِنْهُ قَالَ فَعَفَا رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) عَنْهَا؛ زن يهوديهاى را كه گوشت گوسفندى را مسموم كرده بود تا پيغمبر(صلی الله علیه و اله)بخورد، خدمت آن حضرت آوردند. فرمود: چه چيز تو را بر آن كار واداشت؟ گفت با خود گفتم اگر او پيغمبر باشد زيانش نرساند و اگر پادشاه باشد، مردم را از او آسوده خواهم كرد. پس رسول خدا(صلی الله علیه و اله)از او درگذشت.»
آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری فرمود:
«ثَلَاثٌ لَا يَزِيدُ اللَّهُ بِهِنَّ الْمَرْءَ الْمُسْلِمَ إِلَّا عِزّاً الصَّفْحُ عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ إِعْطَاءُ مَنْ حَرَمَهُ وَ الصِّلَةُ لِمَنْ قَطَعَهُ؛ سه چيز است كه خدا به وسيلۀ آنها جز عزّت مرد مسلمان را
نيفزايد: گذشت از كسى كه به او ستم كرده و بخشيدن به آن كه محرومش ساخته و پيوست با آنكه از او بريده است.»
قرآن کریم میفرماید:
«وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ * وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ * فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَريءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ»؛(1)
«و خويشاوندان نزديكت را انذار كن! و بال و پر خود را براى مؤمنانى كه از تو پيروى مىكنند بگستر! اگر تو را نافرمانى كنند بگو: من از آنچه شما انجام مىدهيد بيزارم!»
تفسیر
سپس به مرحلهاى فراتر از آن پرداخته چنين دستور مىدهد: «خويشاوندان نزديكت را انذار كن، و از شرك ومخالفت فرمان پروردگار بترسان»؛ «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ».(2)
بدون شك براى دست زدن به يك برنامه انقلابى گسترده بايد از حلقههاى كوچكتر و فشردهتر شروع كرد، و چه بهتر اينكه پيامبر(صلی الله علیه و اله) نخستين دعوت خود را از بستگانش شروع كند كه هم سوابق پاكى او را بهتر از همه مىشناسند و هم پيوند
1) . شعراء / 214 الی 216.
2) . «عشيرة» در اصل از مادۀ «عشرة» (عدد ده) گرفته شده و از آنجا كه عدد ده در حد خود يك عدد كامل محسوب مىشود، به جمعيت بستگان نزديك كه انسان به وسيلۀ آنها جمع كاملى را تشكيل مىدهد عشيرة گفتهاند، ماده معاشرت نيز ممكن است از همين معنى گرفته شده باشد، چرا كه انسانها را به صورت مجموعه كاملى در مىآورد.
محبت خويشاوندى نزديك ايجاب مىكند كه به سخنانش بيش از ديگران گوش فرا دهند، و از حسادتها و كينهتوزيها و انتخاب موضع خصمانه، دورترند.
به علاوه اين امر نشان مىدهد كه پيامبر(صلی الله علیه و اله) هيچگونه مداهنه و سازشكارى با هيچكس ندارد حتى بستگان مشرك خود را از دعوت به سوى توحيد و حق و عدالت استثنا نمىكند.
به هنگامى كه اين آيه نازل شد، پيغمبر گرامى اسلام(صلی الله علیه و اله) براى اجراى اين فرمان برنامهاى ترتيب داد كه شرح آن را در نكات همين آيات به خواست خدا مىخوانيد.
در مرحله سوم دايره وسيعترى مورد توجه قرار گرفته، مىفرمايد: با محبت و تواضع از مؤمنانى كه پيروى تو مىكنند استقبال كن «و بال و پر خود را براى آنها بگستر»؛ «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ».
اين تعبير زيبا كنايه از تواضع توأم با محبت و مهر و ملاطفت است، همانگونه كه پرندگان هنگامى كه مىخواهند به جوجههاى خود اظهار محبت كنند، بالهاى خود را گسترده و پائين آورده و آنان را زير بال و پر مىگيرند، تا هم در برابر حوادث احتمالى مصون مانند و هم از تشتت و پراكندگى حفظ شوند، پيامبر(صلی الله علیه و اله) نيز مأمور است مؤمنان راستين را زير بال و پر خود بگيرد.
اين تعبير پر معنى دقايق مختلفى را در مورد محبت با مؤمنان بيان مىكند كه با كمى دقت روشن مىشود.
ضمناً ذكر اين جمله بعد از مسأله انذار و بيم دادن بيانگر اين واقعيت است
كه اگر يك جا به خاطر مسائل تربيتى تكيه بر خشونت و بيم شده است بلافاصله تكيه بر محبت و مهر و عاطفه مىشود تا از اين دو معجون مناسبى فراهم گردد.
سپس به چهارمين دستور پرداخته مىگويد: «اگر آنان دعوت تو را نپذيرفتند و به مخالفت برخاستند نگران نباش، ولى به آنها بگو من از كار شما بيزارم» و به اين ترتيب موضع خويش را در برابر آنان آشكار كن؛ «فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ».
ظاهر اين است كه ضمير در جملۀ «عصوك» به بستگان نزديك پيامبر(صلی الله علیه و اله) باز مىگردد، يعنى اگر پس از دعوت آنان به سوى حق در برابر تو تسليم نشدند، و به شرك و مخالفت ادامه دادند، موضع خود را در مقابل آنان مشخص كن، اين پيش بينى قرآن چنان كه در بحث نكات خواهد آمد به وقوع پيوست و همه آنان جز على(علیه السلام) از قبول دعوت پيامبر(صلی الله علیه و اله) خوددارى كردند، بعضى با سكوت برگزار كردند و بعضى از طريق سخريه و استهزاء مخالفت خود را آشكار ساختند.
سرانجام در پنجمين دستور براى تكميل برنامههاى گذشته به پيامبر(صلی الله علیه و اله) چنين گويد: «و بر خداوند عزيز و رحيم توكل نما»؛ «وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ».
اين مخالفتها هرگز تو را دلسرد نكند و كمى دوستان و پيروان در عزم آهنين تو اثر نگذارد، تو تنها نيستى، تكيهگاهت خداوندى است شكستناپذير و بسيار رحيم و مهربان.
همان خداوندى كه توصيف او را به عزيز و رحيم در پايان سرگذشت انبياى پيشين شنيدى.
همان خداوندى كه با قدرتش، ظلم فرعونيان و غرور نمروديان و خودخواهى و كبر قوم نوح و دنياپرستى قوم عاد و هوسبازى قوم لوط را در هم شكست، و اين
انبياى بزرگ و مؤمنانى را كه در اقليت قرار گرفته بودند، رهايى بخشيد و مشمول رحمتش ساخت.(1)
روایات مربوط به این موضوع در کتاب شریف «اصول کافی»:(2)
امام صادق(علیه السلام) فرمود:«أَرْسَلَ النَّجَاشِيُّ إِلَى جَعْفَرِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(3)وَ أَصْحَابِهِ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ وَ هُوَ فِي بَيْتٍ لَهُ جَالِسٌ عَلَى التُّرَابِ وَ عَلَيْهِ خُلْقَانُ الثِّيَابِ(4)قَالَ فَقَالَ جَعْفَرٌ(علیه السلام) فَأَشْفَقْنَا مِنْهُ حِينَ رَأَيْنَاهُ عَلَى تِلْكَ الْحَالِ فَلَمَّا رَأَى مَا بِنَا وَ تَغَيُّرَ وُجُوهِنَا قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَصَرَ مُحَمَّداً وَ أَقَرَّ عَيْنَهُ أَ لَا أُبَشِّرُكُمْ فَقُلْتُ بَلَى أَيُّهَا الْمَلِكُ فَقَالَ إِنَّهُ جَاءَنِي السَّاعَةَ مِنْ نَحْوِ أَرْضِكُمْ عَيْنٌ مِنْ عُيُونِي هُنَاكَ فَأَخْبَرَنِي أَنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ قَدْ نَصَرَ نَبِيَّهُ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و اله) وَ أَهْلَكَ عَدُوَّهُ وَ أُسِرَ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ الْتَقَوْا بِوَادٍ يُقَالُ لَهُ- بَدْرٌ كَثِيرِ الْأَرَاكِ لَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِ(5)حَيْثُ كُنْتُ أَرْعَى لِسَيِّدِي هُنَاكَ وَ هُوَ رَجُلٌ مِنْ بَنِي ضَمْرَةَ فَقَالَ لَهُ جَعْفَرٌ أَيُّهَا الْمَلِكُ فَمَا لِي
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج15، ص: 367.
2) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 122.
3) . النجاشيّ بفتح النون و تخفيف الجيم و بالشين المعجمة لقب ملك الحبشة و المراد هنا الذي اسلم و آمن بالنبى(صلی الله علیه و اله) و اسمه اصحمة بن بحر، أسلم قبل الفتح و مات قبله صلى عليه النبيّ(صلی الله علیه و اله) لما جاء خبر موته. و جعفر بن أبي طالب هو أخو أمير المؤمنين عليه السلام و كان أكبر منه بعشر سنين و هو من كبار الصحابة و من الشهداء الاولين و هو صاحب الهجرتين هجرة الحبشة و هجرة المدينة و استشهد يوم موته، سنة ثمان و له احدى و أربعون سنة فوجد فيما أقبل من جسده تسعون ضربة ما بين طعنة برمح و ضربة بسيف و قطعت يداه في الحرب فأعطاه اللّه جناحين يطير بهما في الجنة، فلقب ذا الجناحين.
4) . ثوب خلق أي بال يستوى فيه المذكر و المؤنث لانه في الأصل مصدر الاخلق و هو الاملس و الجمع خلقان.
5) . من كلام العين.
أَرَاكَ جَالِساً عَلَى التُّرَابِ وَ عَلَيْكَ هَذِهِ الْخُلْقَانُ فَقَالَ لَهُ يَا جَعْفَرُ إِنَّا نَجِدُ فِيمَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَى عِيسَى(علیه السلام) أَنَّ مِنْ حَقِّ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ أَنْ يُحْدِثُوا لَهُ تَوَاضُعاً عِنْدَ مَا يُحْدِثُ لَهُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَلَمَّا أَحْدَثَ اللَّهُ عزّ و جلّ لِي نِعْمَةً- بِمُحَمَّدٍ ص أَحْدَثْتُ لِلَّهِ هَذَا التَّوَاضُعَ فَلَمَّا بَلَغَ النَّبِيَّ(صلی الله علیه و اله) قَالَ لِأَصْحَابِهِ إِنَّ الصَّدَقَةَ تَزِيدُ صَاحِبَهَا كَثْرَةً فَتَصَدَّقُوا يَرْحَمْكُمُ اللَّهُ وَ إِنَّ التَّوَاضُعَ يَزِيدُ صَاحِبَهُ رِفْعَةً فَتَوَاضَعُوا يَرْفَعْكُمُ اللَّهُ وَ إِنَّ الْعَفْوَ يَزِيدُ صَاحِبَهُ عِزّاً فَاعْفُوا يُعِزَّكُمُ اللَّهُ؛ نجاشى دنبال جعفر بن ابىطالب و اصحابش فرستاد. آنها وارد شدند. نجاشى در اتاقى روى خاك نشسته و جامههاى كهنه پوشيده بود، جعفر گويد: چون او را بدان حال ديديم از او بترسيديم (كه مبادا ديوانه شده باشد) چون وضع و پريدگى چهره ما را ديد، گفت: سپاس خدائى را كه محمد را يارى كرد و چشمش را روشن نمود. شما را مژده ندهم؟ گفتم: پادشاها چرا، گفت: اكنون يكى از كار آگاههاى من از سرزمين شما آمد و به من گزارش داد كه خداى عزّ و جلّ پيغمبرش محمد(صلی الله علیه و اله)را يارى فرمود و دشمنش را هلاك كرد و فلانى و فلانى و فلانى اسير شدند در يك وادى به نام بدر كه درخت اراك بسيار دارد. پيغمبر(صلی الله علیه و اله)با دشمنش برابر شدند، و گويا هم اكنون آن را میبينم، همان جائى را كه براى آقايم كه مردى از بنىضمره بود چوپانى میكردم. جعفر گفت: پادشاها! چرا روى خاك نشسته و جامههاى كهنه پوشيدهاى؟ گفت: اى جعفر! ما در آنچه خدا بر عيسى(علیه السلام) نازل كرده اين دستور را مىبينيم كه: حق خدا بر بندگانش اينست كه: چون نعمتى به آنها روى آورد، براى خدا تواضع كنند. و چون خداى عزّ و جلّ به وسيلۀ محمد(صلی الله علیه و اله)نعمتى به من داد، من اين تواضع را براى خدا كردم. چون اين گزارش به پيغمبر(صلی الله علیه و اله)رسيد، به اصحابش فرمود: همانا صدقه به صاحبش افزونى بخشد، پس صدقه دهيد- خدا شما را رحمت كند- و همانا تواضع
موجب زيادى رفعت صاحبش شود، پس تواضع كنيد تا خدا شما را رفعت دهد، و همانا گذشت عزّت صاحبش را زياد كند، پس درگذريد تا خدا عزيزتان كند.»
امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«إِنَّ فِي السَّمَاءِ مَلَكَيْنِ مُوَكَّلَيْنِ بِالْعِبَادِ فَمَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ رَفَعَاهُ وَ مَنْ تَكَبَّرَ وَضَعَاهُ؛ همانا دو فرشته در آسمان بر بندگان گماشته شدهاند، كه هر كسى براى خدا تواضع كند، او را بالا برند و هر كه تكبر كند پستش كنند.»
آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری فرمود:
«أَفْطَرَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) عَشِيَّةَ خَمِيسٍ فِي مَسْجِدِ قُبَا فَقَالَ هَلْ مِنْ شَرَابٍ فَأَتَاهُ أَوْسُ بْنُ خَوَلِيٍّ الْأَنْصَارِيُّ بِعُسِّ مَخِيضٍ بِعَسَلٍ(1)فَلَمَّا وَضَعَهُ عَلَى فِيهِ نَحَّاهُ ثُمَّ قَالَ شَرَابَانِ يُكْتَفَى بِأَحَدِهِمَا مِنْ صَاحِبِهِ لَا أَشْرَبُهُ وَ لَا أُحَرِّمُهُ وَ لَكِنْ أَتَوَاضَعُ لِلَّهِ فَإِنَّ مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ رَفَعَهُ اللَّهُ وَ مَنْ تَكَبَّرَ خَفَضَهُ اللَّهُ وَ مَنِ اقْتَصَدَ فِي مَعِيشَتِهِ رَزَقَهُ اللَّهُ وَ مَنْ بَذَّرَ حَرَمَهُ اللَّهُ وَ مَنْ أَكْثَرَ ذِكْرَ الْمَوْتِ أَحَبَّهُ اللَّهُ؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله)يك شب پنجشنبه براى افطار در مسجد قبا بود، و فرمود: آيا آشاميدنى هست؟ اوس بن خولى انصارى قدحى از شير مسكه برگرفته با عسل آميخته خدمتش آورد، چون بدهان گذاشت و چشيد، كنارش زد و فرمود: دو نوشابهايست كه با يكى از آنها از ديگرى بىنيازى حاصل مىشود، من اين را نمىآشامم و تحريم هم نميكنم، ولى براى خدا تواضع میكنم، زيرا هر كه براى خدا تواضع كند، خدايش بلند گرداند و هر كه تكبر كند، خدايش پست كند، و هر كه در زندگى اقتصاد
1) . العس بالضم: القدح مخض اللبن كنصر و ضرب و نفع: أخذ زبده فهو مخيض و ممخوض، و قوله:«بعسل» أي ممزوج بعسل.
ورزد، خدا روزيش بخشد، و هر كه ولخرجى كند، خدا محرومش سازد، و هر كه بسيار به ياد مرگ باشدخدا او را دوست دارد.»
داود حمار نيز همين گونه از امام صادق(علیه السلام) نقل كرده و چنين فرموده:
«مَنْ أَكْثَرَ ذِكْرَ اللَّهِ أَظَلَّهُ اللَّهُ فِي جَنَّتِهِ(1)هر كه از خدا بسيار ياد كند، خدا او را در بهشتش زير سايه خود گيرد.»
امام باقر(علیه السلام) میفرماید:
«أَنَّهُ أَتَى رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) مَلَكٌ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ يُخَيِّرُكَ أَنْ تَكُونَ عَبْداً رَسُولًا مُتَوَاضِعاً أَوْ مَلِكاً رَسُولًا قَالَ فَنَظَرَ إِلَى جَبْرَئِيلَ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ(2)أَنْ تَوَاضَعْ فَقَالَ عَبْداً مُتَوَاضِعاً رَسُولًا فَقَالَ الرَّسُولُ(3)مَعَ أَنَّهُ لَا يَنْقُصُكَ مِمَّا عِنْدَ رَبِّكَ شَيْئاً قَالَ وَ مَعَهُ مَفَاتِيحُ خَزَائِنِ الْأَرْضِ(4)فرشتهاى خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و اله)آمد و عرض كرد: خداى عزّ و جلّ تو را مخير ساخته كه بنده و رسول و متواضع باشى يا پادشاه و رسول، پيغمبر بجبرئيل نگريست، او با دست اشاره كرد كه تواضع پيش گير، پس پيغمبر(صلی الله علیه و اله) فرمود: بنده و متواضع و رسول را اختيار كردم، فرستاده گفت: با اين انتخابت از مقامى كه نزد پروردگارت دارى چيزى كاسته نشود. امام باقر(علیه السلام) فرمود: كليدهاى خزانههاى زمين همراه آن فرشته بود (تا اگر پيغمبر(صلی الله علیه و اله)
1) . أي آواه تحت قصورها و اشجارها أو وقع عليه ظل رحمته أو أدخله في كنفه و حمايته كما يقال فلان في ظل فلان.
2) . كأنّه يستشيره، و هذه الجملة و ما بعدها معترضة و لهذا لم يقل:«فاومأ» بالفاء.
3) . «فقال الرسول» يعنى الملك.
4) . يعني قال أبو جعفر عليه السلام: و كان مع الملك عند تبليغ هذه الرسالة المفاتيح و يحتمل أن يكون ضمير قال راجعا إلى الملك و مفعول القول محذوفا و الواو في قوله«و معه» للحال أي قال ذلك و معه المفاتيح. و قيل راجع إلى الرسول أي قال صلّى اللّه عليه و آله: لا اقبل و إن كان معه المفاتيح و لا يخفى ما فيه.
پادشاهى را انتخاب كند به او دهد و كليدهاى زمين معناى حقيقى و استعمارى را محتمل است و به معنى استعارى يا ابزارى مانند خاتم سليمان و امثال آن مراد است و يا علم و قدرتى كه به وسيلۀ آن سلطنت آماده گردد).»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مِنَ التَّوَاضُعِ أَنْ تَرْضَى بِالْمَجْلِسِ دُونَ الْمَجْلِسِ وَ أَنْ تُسَلِّمَ عَلَى مَنْ تَلْقَى وَ أَنْ تَتْرُكَ الْمِرَاءَ وَ إِنْ كُنْتَ مُحِقّاً وَ أَنْ لَا تُحِبَّ أَنْ تُحْمَدَ عَلَى التَّقْوَى؛ از تواضع است كه در نشستن به پائين مجلس راضى باشى و به هر كه برخورى سلام كنى و مجادله را ترك كنى، اگر چه حق با تو باشد، و دوست نداشته باشى كه تو را به تقوى بستايند.»
آن حضرت(علیه السلام) همچنین فرمود:
«أَوْحَى اللَّهُ عزّ و جلّ إِلَى مُوسَى(علیه السلام) أَنْ يَا مُوسَى أَ تَدْرِي لِمَ اصْطَفَيْتُكَ بِكَلَامِي دُونَ خَلْقِي قَالَ يَا رَبِّ وَ لِمَ ذَاكَ قَالَ فَأَوْحَى اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِلَيْهِ أَنْ يَا مُوسَى إِنِّي قَلَّبْتُ عِبَادِي ظَهْراً لِبَطْنٍ فَلَمْ أَجِدْ فِيهِمْ أَحَداً أَذَلَّ لِي نَفْساً مِنْكَ يَا مُوسَى إِنَّكَ إِذَا صَلَّيْتَ وَضَعْتَ خَدَّكَ عَلَى التُّرَابِ أَوْ قَالَ عَلَى الْأَرْضِ(1)خداى عزّ و جلّ به موسى(علیه السلام) وحى فرمود كه: اى موسى! آيا ميدانى چرا از ميان همه مخلوقم تو را براى سخن گفتن با خود برگزيدم؟ عرض كردم: پروردگارا براى چه بود؟ خداى تبارك و تعالى به او وحى كرد كه: اى موسى من بندگانم را زير و رو كردم (بررسى كامل نمودم) در ميان آنها كسى را از تو فروتن در برابر خود نديدم. اى موسى! تو چون نماز میگزارى چهره خويش روى خاك- يا گفت روى زمين- مینهى.»
و نیز فرمود:
1) . الترديد من الراوي.
«مَرَّ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ص عَلَى الْمُجَذَّمِينَ(1)وَ هُوَ رَاكِبٌ حِمَارَهُ وَ هُمْ يَتَغَدَّوْنَ(2)فَدَعَوْهُ إِلَى الْغَدَاءِ فَقَالَ أَمَا إِنِّي لَوْ لَا أَنِّي صَائِمٌ لَفَعَلْتُ فَلَمَّا صَارَ إِلَى مَنْزِلِهِ أَمَرَ بِطَعَامٍ فَصُنِعَ وَ أَمَرَ أَنْ يَتَنَوَّقُوا فِيهِ(3)ثُمَّ دَعَاهُمْ فَتَغَدَّوْا عِنْدَهُ وَ تَغَدَّى مَعَهُمْ(4)على بن الحسين(علیهما السلام) گذرش بر جذاميان افتاد، حضرت سوار الاغش بود و آنها صبحانه مىخوردند. امام را به صبحانه دعوت كردند، فرمود: اگر روزه نميداشتم میپذيرفتم، و چون به منزلش رفت، دستور فرمود غذائى لذيذ و خوب بسازند، سپس براى سبحانه از آنها دعوت كرد و خود هم با آنها صبحانه خورد.»و باز حضرت(علیه السلام) در جای دیگری فرمود:
«إِنَّ مِنَ التَّوَاضُعِ أَنْ يَجْلِسَ الرَّجُلُ دُونَ شَرَفِهِ؛ از تواضع است كه مرد در جايى نشيند كه پائينتر از مقام و شرف او باشد.»
امام صادق(علیه السلام) مردى از اهل مدينه را ديد كه چيزى براى خانوادهاش خريده و با خود میبرد چون آن مرد امام را ديد خجالت كشيد، امام فرمود:
«اشْتَرَيْتَهُ لِعِيَالِكَ وَ حَمَلْتَهُ إِلَيْهِمْ أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ لَا أَهْلُ الْمَدِينَةِ لَأَحْبَبْتُ أَنْ أَشْتَرِيَ لِعِيَالِيَ الشَّيْءَ ثُمَّ أَحْمِلَهُ إِلَيْهِمْ(5)اين را خودت خريده و براى خانوادهات میبرى؟ به خدا
1) . المجذم بفتح الذال و المجذوم: المبتلى بالجذام و هو داء يحدث من غلبة السوداء فيفسد مزاج الأعضاء.
2) . في بعض النسخ «يتغذون] بالذال المعجمة في الجميع.
3) . أي يتكلفوا فيه و يعملوه لذيذا حسنا. و في بعض النسخ «يتأنقوا].
4) . هذا ليس بصريح في الاكل معهم في إناء واحد فلا ينافى الامر بالفرار من المجذوم في قولهم:«فر من المجذوم فرارك من الأسد».
5) . يدل على استحباب شراء الطعام للاهل و حمله إليهم و انه مع ملامة الناس الترك أولى.
سوگند، اگر اهل مدينه نبودند (كه سرزنش و خردهگيرى كنند) من هم دوست داشتم، براى خانوادهام چيزى بخرم و خودم ببرم.»
حضرت صادق(علیه السلام) در روایتی دیگر میفرماید:
«فِيمَا أَوْحَى اللَّهُ عزّ و جلّ إِلَى دَاوُدَ(علیه السلام) يَا دَاوُدُ كَمَا أَنَّ أَقْرَبَ النَّاسِمِنَ اللَّهِ الْمُتَوَاضِعُونَ كَذَلِكَ أَبْعَدُ النَّاسِ مِنَ اللَّهِ الْمُتَكَبِّرُونَ؛ در آنچه خداى عزّ و جلّ به داود وحى فرمود، اين بود كه: اى داود چنان كه نزديكترين مردم به خدا متواضعانند، دورترين مردم از خدا هم متكبرانند.»
ابو بصير گويد: در سال وفات امام صادق(علیه السلام) خدمت موسى بن جعفر(علیه السلام) رسيدم و عرض كردم قربانت، چرا شما گوسفندى كشتيد، در صورتى كه فلانى شتر كشت؟ فرمود:
«يَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّ نُوحاً(علیه السلام) كَانَ فِي السَّفِينَةِ وَ كَانَ فِيهَا مَا شَاءَ اللَّهُ وَ كَانَتِ السَّفِينَةُ مأمورةً فَطَافَتْ بِالْبَيْتِ وَ هُوَ طَوَافُ النِّسَاءِ وَ خَلَّى سَبِيلَهَا نُوحٌ(علیه السلام) فَأَوْحَى اللَّهُ عزّ و جلّ إِلَى الْجِبَالِ أَنِّي وَاضِعٌ سَفِينَةَ نُوحٍ عَبْدِي عَلَى جَبَلٍ مِنْكُنَّ فَتَطَاوَلَتْ وَ شَمَخَتْ(1)وَ تَوَاضَعَ الْجُودِيُّ وَ هُوَ جَبَلٌ عِنْدَكُمْ فَضَرَبَتِ السَّفِينَةُ بِجُؤْجُؤِهَا الْجَبَلَ(2)قَالَ فَقَالَ نُوحٌ(علیه السلام) عِنْدَ ذَلِكَ يَا مَارِي أَتْقِنْ وَ هُوَ بِالسُّرْيَانِيَّةِ يَا رَبِّ أَصْلِحْ قَالَ فَظَنَنْتُ أَنَّ أَبَا الْحَسَنِ(علیه السلام) عَرَّضَ بِنَفْسِهِ(3)اى ابا محمد؟ همانا نوح(علیه السلام) در كشتى نشست و هر چه خدا خواهد در كشتى بود (انسان و حيوان و متاع بسيارى بود) و كشتى مأموريت داشت و گرد خانه
كعبه طواف كرد و همان طواف نساء بود و نوح(علیه السلام) كشتى را به خود واگذاشته بود خداى عزّ و جلّ به كوهها وحى فرمود: كه من كشتى بندهام نوح را روى يكى از شما مینهم، كوهها گردن كشيدند و سرافرازى كردند، ولى كوه جودى فروتنى كرد، و آن كوهى است نزد شما، پس كشتى سينه بر آن كوه گذاشت. آن هنگام نوح(علیه السلام) بلغت سريانى فرمود: پروردگارا اصلاح كن. راوى گويد: من گمان كردم كه موسى بن جعفر(علیه السلام) به خود كنايه زد (يعنى مقصودش اين بود كه من هم از كشتن گوسفند قصدم تواضع براى خدا بود. چنانچه پيغمبر(صلی الله علیه و اله)هم دوغ مخلوط به عسل را براى تواضع نياشاميد.»
امام رضا(علیه السلام) فرمود:
«التَّوَاضُعُ أَنْ تُعْطِيَ النَّاسَ مَا تُحِبُّ أَنْ تُعْطَاهُ؛ تواضع اينست كه به مردم دهى آنچه را میخواهى به تو دهند (با آنها چنان رفتار كنى كه میخواهى با تو رفتار كنند).»
و در حديث ديگر گويد: به حضرت عرض كردم: حد تواضع كه چون بنده آن را به جا آورد متواضع است چيست؟ فرمود:
«التَّوَاضُعُ دَرَجَاتٌ مِنْهَا أَنْ يَعْرِفَ الْمَرْءُ قَدْرَ نَفْسِهِ فَيُنْزِلَهَا مَنْزِلَتَهَا بِقَلْبٍ سَلِيمٍ لَا يُحِبُّ أَنْ يَأْتِيَ إِلَى أَحَدٍ إِلَّا مِثْلَ مَا يُؤْتَى إِلَيْهِ إِنْ رَأَى سَيِّئَةً دَرَأَهَا(1)بِالْحَسَنَةِ كَاظِمُ الْغَيْظِ عَافٍ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِين؛ تواضع را درجاتى است: برخى از آنها اينست كه انسان قدر خود را بشناسد و با دلى سالم خود را به جايگاه خويش نشاند، و دوست نداشته باشد كه به سوى كسى رود، مگر چنانچه به سويش آيند (با مردم چنان كه با او رفتار كنند، رفتار كنند) اگر بدى بيند آن را با نيكى بپوشاند، فروخورنده خشم است، و از مردم میگذرد، خدا هم نيكوكاران را دوست دارد.»
1) . أي دفعها.
در کتاب شریف «اصول کافی» این روایات در باب «نرمی و ملاطفت» آمده است:(1)
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ لِكُلِّ شَيْءٍ قُفْلًا وَ قُفْلُ الْإِيمَانِ الرِّفْقُ(2)براى هر چيزى قفلى است (كه آن را بدو نگهدارند) و قفل ايمان نرمى و ملاطفت است. (چه آنكه هر كس نرمى را از دست دهد و خشم و قهر و خشونت پيش گيرد، ناچار به اعمالى دست زند كه ايمانش از دست برود).»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ قُسِمَ لَهُ الرِّفْقُ قُسِمَ لَهُ الْإِيمَانُ؛ به هر كه نرمى نصيب شد، ايمان نصيب شد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى رَفِيقٌ يُحِبُّ الرِّفْقَ فَمِنْ رِفْقِهِ بِعِبَادِهِ تَسْلِيلُهُ أَضْغَانَهُمْ(3)وَ
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 119.
2) . الرفق لين الجانب و الرأفة و ترك العنف و الغلظة في الافعال و الأقوال على الخلق في جميع الأحوال سواء صدر عنهم بالنسبة إليه خلاف الأدب أو لم يصدر، ففيه تشبيه الايمان بالجوهر النفيس الذي يعتنى بحفظه و القلب بخزانة و الرفق بالقفل لانه يحفظه عن خروجه و طريان المفاسد عليه، فان الشيطان سارق الايمان و مع فتح القفل و ترك الرفق يبعث الإنسان على أمور من الخشونة و الفحش و القهر و الضرب و أنواع الفساد و غيرها من الأمور التي توجب نقص الايمان أو زواله.
3) . التسليل: انتزاع الشيء و إخراجه في رفق[ و الاضغان: الاحقاد التي في القلوب و العداوة و البغضاء] و المضادة: منع الخصم عن الامر برفق أراد عليه السلام ان اللّه سبحانه انما كلف عباده بالاوامر و النواهى متدرجا لكيلا ينفروا، مثال ذلك تحريم الخمر في صدر الإسلام فانه نزلت أولا آية أحسوا منها بتحريمها ثمّ نزلت اخرى أشدّ من الأولى و اغلظ ثمّ ثلث باخرى اغلظ و أشدّ من الأوليين و ذلك ليوطن الناس أنفسهم عليها شيئا فشيئا و يسكنوا إلى نهيه فيها و كان التدبير من اللّه على هذا الوجه اصوب و أقرب لهم إلى الاخذ بها و أقل لنفارهم منها.
مُضَادَّتَهُمْ(1)لِهَوَاهُمْ وَ قُلُوبِهِمْ وَ مِنْ رِفْقِهِ بِهِمْ أَنَّهُ يَدَعُهُمْ عَلَى الْأَمْرِ يُرِيدُ إِزَالَتَهُمْ عَنْهُ رِفْقاً بِهِمْ لِكَيْلَا يُلْقِيَ عَلَيْهِمْ عُرَى الْإِيمَانِ(2)وَ مُثَاقَلَتَهُ جُمْلَةً وَاحِدَةً فَيَضْعُفُوا فَإِذَا أَرَادَ ذَلِكَ نَسَخَ الْأَمْرَ بِالْآخَرِ(3)فَصَارَ مَنْسُوخاً؛ خداى تبارك و تعالى ملايم است و ملايمت را دوست دارد، از ملايمت او نسبت به بندگانش، بيرون ساختن كينهها و مخالفت هوسها و دلهايشانست و نيز از ملايمت او نسبت به بندگان اينست كه: امرى را كه میخواهد مردم را از آن بركنار كند، براى ملايمت با آنها ايشان را با آن امر واميگذارد (كه طبق عادت رفتار كنند و از ابتدا بر آنها سخت نميگيرد) تا سنگينى امر ايمان يكباره بر آنها نيفتد كه ناتوان گردند، و چون اراده بركنارى آنها كند، آن امر را بامر ديگرى نسخ فرمايد تا امر اول منسوخ گردد (چنانچه در صدر اسلام مردم را به قبله بيتالمقدس واگذاشت و چون به احكام اسلام انس و الفت پيدا كردند، آنها را متوجه كعبه فرمود و بيتالمقدس منسوخ گرديد).»
شرح: مقصود از بيرون ساختن كينهها اينست كه: به پيغمبران و اوصيائشان دستور داده، نسبت به كفار و منافقين نرمى و ملايمت نمايند و با احسان و دستگيرى و خوشرفتارى دلهايشان را با سلام گرم كنند تا كينه از دلهايشان خارج شود.
و ممكن است مقصود اين باشد كه كينههاى كفار را در گفتار و رفتارشان به مسلمين نشان میدهد تا مسلمين فريب نخورند و از نيرنگ آنها بر حذر باشند و يا مراد اينست كه كينههائى كه در دل مردم است به سبب گفتارهاى تند و زشت
نسبت به آن كه از او كينه دارند به تدريج خارج مىشود و گر نه مردم يك ديگر را میكشتند.
و اما راجع به مخالفت هوسها و دلها چند وجه گفتهاند:
خداى تعالى به كفار و منافقين آراء و افكار مختلف داد و اگر همگى يك رأى بودند مسلمين را ريشه كن مینمودند.
خدا ميان هوس و عقل هر كس مخالفت انداخت، تا هر كه خواهد پيروى عقل كند و راه آخرت گيرد.
هوسهاى برخى از بندگانش را به هوسهاى برخى ديگر از ميان میبرد، و اين معنى نزديك به معانى جمله اولست.رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«الرِّفْقُ يُمْنٌ وَ الْخُرْقُ شُؤْمٌ(1)نرمى ميمنت دارد و خشونت نحوست.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ رَفِيقٌ يُحِبُّ الرِّفْقَ وَ يُعْطِي عَلَى الرِّفْقِ مَا لَا يُعْطِي عَلَى الْعُنْفِ؛ خداى عزّ و جلّ ملايم است و ملايمت را دوست دارد و پاداشى كه به ملايمت میدهد به خشونت و سختگيرى نميدهد.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«إِنَّ الرِّفْقَ لَمْ يُوضَعْ عَلَى شَيْءٍ إِلَّا زَانَهُ(2)وَ لَا نُزِعَ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا شَانَهُ؛ نرمى روى هر چه گذاشته شد، آن را زينت داد و از هر چه برداشته شد، زشتش ساخت.»
آن حضرت(صلی الله علیه و اله) در جای دیگری فرمود:
«إِنَّ فِي الرِّفْقِ الزِّيَادَةَ وَ الْبَرَكَةَ وَ مَنْ يُحْرَمِ الرِّفْقَ يُحْرَمِ الْخَيْرَ؛ در نرمى زيادى و بركت است و هر كه از نرمى محروم شد از خير محروم گشت.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَا زُوِيَ الرِّفْقُ عَنْ اهلبيت إِلَّا زُوِيَ عَنْهُمُ الْخَيْرُ؛ از هر خاندانى كه نرمى دور شد، خير از آنها دور گشت.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«أَيُّمَا اهلبيت أُعْطُوا حَظَّهُمْ مِنَ الرِّفْقِ فَقَدْ وَسَّعَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ فِي الرِّزْقِ وَ الرِّفْقُ فِي تَقْدِيرِ الْمَعِيشَةِ خَيْرٌ مِنَ السَّعَةِ فِي الْمَالِ وَ الرِّفْقُ لَا يَعْجِزُ عَنْهُ شَيْءٌ وَ التَّبْذِيرُ لَا يَبْقَى مَعَهُ شَيْءٌ إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ رَفِيقٌ يُحِبُّ الرِّفْقَ(1)هر خانوادهاى كه بهره خود را از نرمى گرفتند، خدا روزى ايشان را وسعت داد و نرمى در تقدير معيشت (اقتصاد و ميانهروى در خرج) از وسعت مال بهتر است، و با ميانهروى درماندگى نباشد و با ولخرجى چيزى باقى نماند، همانا خداى عزّ و جلّ نرمى كند و نرمى را دوست دارد.»
هشام بن احمد گويد: مرا با مردى از آن قوم سخن در گرفته بود (با يكى از مخالفين نزاع میكردم) حضرت ابو الحسن(علیه السلام) به من فرمود:
«ارْفُقْ بِهِمْ فَإِنَّ كُفْرَ أَحَدِهِمْ(2)فِي غَضَبِهِ وَ لَا خَيْرَ فِيمَنْ كَانَ كُفْرُهُ فِي
1) . لعل المراد بهذه الأخبار أن الرفق يصير سببا للتوسع في الرزق و الزيادة فيه و في الرفق الخير و البركة و أن الرفق مع التقدير في المعيشة خير من الخرق في سعة من المال و الرفيق يقدر على كل ما يريد بخلاف الاخرق، و السر فيه أن الناس إذا رأوا من أحد الرفق أحبوه و أعانوه و القى اللّه له في قلوبهم العطف و الود، فلم يدعوه يتعب أو يتعسر عليه أمره.
2) . في بعض النسخ «أحدكم».
غَضَبِهِ؛ با آنها نرمى كن، زيرا كفر ايشان در خشم آنهاست (چون خشمگين شوند سخن كفرآميز گويند) و خيرى نيست در كسى كه كفرش در خشمش باشد.»
موسى بن جعفر(علیه السلام) فرمود:
«الرِّفْقُ نِصْفُ الْعَيْشِ؛ نرمى نيمى از زندگى است.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الرِّفْقَ وَ يُعِينُ عَلَيْهِ فَإِذَا رَكِبْتُمُ الدَّوَابَّ الْعُجْفَ(1)فَأَنْزِلُوهَا مَنَازِلَهَا- فَإِنْ كَانَتِ الْأَرْضُ مُجْدِبَةً فَانْجُوا عَنْهَا وَ إِنْ كَانَتْ مُخْصِبَةً فَأَنْزِلُوهَا مَنَازِلَهَا؛ خدا نرمى را دوست دارد و به آن كمك میكند، پس چون مركوبهاى لاغر را سوار شديد، آنها را به منزلگاه مقرر خود فرود آوريد (تا علوفه خورند و استراحت كنند) و اگر زمين خشك و بىگياه باشد، با شتاب بگذريد و اگر پر گياه باشد، آنها را فرود آريد (پس نرمى و ملاطفت حتى نسبت بحيوانات هم خوب و پسنديده است).»
و باز آن حضرت(صلی الله علیه و اله) فرمود:
«لَوْ كَانَ الرِّفْقُ خَلْقاً يُرَى مَا كَانَ مِمَّا خَلَقَ اللَّهُ شَيْءٌ أَحْسَنَ مِنْهُ؛ اگر نرمى مخلوقى میبود كه ديده میشد، در ميان مخلوقات خدا از او نيكوتر نبود.»
امام باقر يا امام صادق(علیهما السلام) فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ رَفِيقٌ يُحِبُّ الرِّفْقَ وَ مِنْ رِفْقِهِ بِكُمْ تَسْلِيلُ أَضْغَانِكُمْ وَ مُضَادَّةِ قُلُوبِكُمْ وَ
1) . في المغرب العجف بالتحريك: الهزال و الاعجف: المهزول و الأنثى: العجفاء و العجفاء يجمع على عجف كصماء على صم و في المصباح الجدب هو المحل لفظا و معنى و هو انقطاع المطر و يبس الأرض، يقال جدب البلد بالضم جدوبة فهو جدب و جديب و أرض جدبة و جدوب و اجدبت اجدابا فهي مجدبة. و قال الجوهريّ: نجوت نجاء ممدودا اي اسرعت و سبقت و الناجية و النجاة، الناقة السريعة تنجو بمن ركبها و البعير ناج. و الخصب بالكسر: نقيض الجدب.
إِنَّهُ لَيُرِيدُ تَحْوِيلَ الْعَبْدِ عَنِ الْأَمْرِ فَيَتْرُكُهُ عَلَيْهِ حَتَّى يُحَوِّلَهُ بِالنَّاسِخِ كَرَاهِيَةَ تَثَاقُلِ الْحَقِّ عَلَيْهِ؛ خدا ملايم است و ملايمت را دوست دارد و از ملايمتش نسبت بشما، بيرون بردن كينهها و مخالفت دلهاى شماست، و همانا او میخواهد بنده را از امرى بگرداند، پس او را بر آن حال میگذارد تا با ناسخى دگرگونش كند، كه مبادا حق بر او سنگينى كند.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«مَا اصْطَحَبَ اثْنَانِ إِلَّا كَانَ أَعْظَمُهُمَا أَجْراً وَ أَحَبُّهُمَا إِلَى اللَّهِ عزّ و جلّ أَرْفَقَهُمَا به صاحبهِ؛ هيچ دو نفرى با هم رفاقت و همدمى نكنند، جز آنكه نرميش با رفيقش بيشتر است، نزد خداى عزّ و جلّ پاداشش بزرگتر و محبوبيتش بيشتر است.»
امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«مَنْ كَانَ رَفِيقاً فِي أَمْرِهِ نَالَ مَا يُرِيدُ مِنَ النَّاسِ؛ هر كه در كار خود نرمى كند، هر چه از مردم خواهد بدان برسد.»
برخی از سفارشات ائمه(علیهم السلام) پیرامون «متانت و کنترل زبان» در کتاب شریف «اصول کافی» به شرح زیر آمده است:(1)
امام رضا(علیه السلام) میفرماید:
«مِنْ عَلَامَاتِ الْفِقْهِ الْحِلْمُ وَ الْعِلْمُ وَ الصَّمْتُ إِنَّ الصَّمْتَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْحِكْمَةِ إِنَّ الصَّمْتَ يَكْسِبُ الْمَحَبَّةَ(2)إِنَّهُ دَلِيلٌ عَلَى كُلِّ خَيْرٍ؛ از نشانههاى فقاهت بردبارى و علم و خاموشى است، همانا خاموشى يكى از درهاى حكمت است، همانا خاموشى محبت
مىآورد و راهنماى هر امر خيرى میباشد. (زيرا انسان با تفكر به هر خيرى میرسد و خاموشى موجب و مزيد تفكر است).»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّمَا شِيعَتُنَا الْخُرْسُ(1)شيعيان ما بىزبانند (كم كوى و گزيده گويند).»
ابو على جوانى گويد: امام صادق(علیه السلام) را ديدم انگشت بالاى لبهاى شريفش گذاشته و به غلامش سالم میفرمايد:
«يَا سَالِمُ احْفَظْ لِسَانَكَ تَسْلَمْ وَ لَا تَحْمِلِ النَّاسَ عَلَى رِقَابِنَا؛ اى سالم زبانت را نگه دار تا سالم بمانى و مردم را بر دوش ما سوار مكن (يعنى از فضائل و مناقب ما آنچه خلاف تقيه است به مردم مگو تا بر ما نشورند).»
مردى به حضرت ابو الحسن(علیه السلام) عرض كرد: مرا سفارشى نما، فرمود:
«احْفَظْ لِسَانَكَ تَعِزَّ وَ لَا تُمَكِّنِ النَّاسَ مِنْ قِيَادِكَ فَتَذِلَّ رَقَبَتُكَ(2)زبانت را نگهدار تا عزيز باشى و افسار خود را به دست مردم مده كه خوار و زبون شوى.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به مردى كه خدمتش آمد، فرمود: نميخواهى تو را به امرى راهنمائى كنم كه خدا به سبب آن بهشتت برد؟ عرض كرد: چرا يا رسول اللَّه! فرمود:
«أَنِلْ مِمَّا أَنَالَكَ اللَّهُ(3)قَالَ فَإِنْ كُنْتُ أَحْوَجَ مِمَّنْ أُنِيلُهُ قَالَ فَانْصُرِ الْمَظْلُومَ قَالَ
1) . الخرس بالضم جمع الاخرس، اى هم لا يتكلمون باللغو و الباطل و فيما لا يعلمون و في مقام التقية، خوفا على ائمتهم و أنفسهم و اخوانهم؛ فكلامهم قليل فكأنهم خرس.
2) . القياد ككتاب: حبل تقاد به الدابّة. و تمكين الناس من القياد كناية عن تسلطهم و اعطاء حجة لهم على ايذائه و اهانته بترك التقية. و نسبة الاذلال إلى الرقبة لظهور الذل فيها أكثر من سائر الأعضاء و فيه ترشيح للاستعارة السابقة لان القياد يشد على الرقبة.
3) . أي أعط المحتاجين ممّا أعطاك اللّه تعالى.
وَ إِنْ كُنْتُ أَضْعَفَ مِمَّنْ أَنْصُرُهُ قَالَ فَاصْنَعْ لِلْأَخْرَقِ(1)قَالَ فَإِنْ كُنْتُ أَخْرَقَ مِمَّنْ أَصْنَعُ لَهُ قَالَ فَأَصْمِتْ لِسَانَكَ إِلَّا مِنْ خَيْرٍ أَ مَا يَسُرُّكَ أَنْ تَكُونَفِيكَ خَصْلَةٌ مِنْ هَذِهِ الْخِصَالِ تَجُرُّكَ إِلَى الْجَنَّةِ؛ از آنچه خدا به تو داده بده، عرض كرد: اگر خودم از آنكه به او دهم نيازمندتر باشم چه كنم؟ فرمود: مظلوم را يارى كن، عرض كردم: اگر خودم از آنكه يارياش كنم ناتوانتر باشم چه كنم؟ فرمود: كارى براى نادان كن- يعنى نادان را راهنمائى كن، عرض كردم: اگر خودم نادانتر از او بودم چه كنم؟ فرمود: زبانت را جز از خير خاموش دار. آيا شادمان نيستى كه يكى از اين خصال داشته باشى كه تو را به بهشت برد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ يَا بُنَيَّ إِنْ كُنْتَ زَعَمْتَ أَنَّ الْكَلَامَ مِنْ فِضَّةٍ فَإِنَّ السُّكُوتَ مِنْ ذَهَبٍ؛ لقمان به پسرش گفت: پسر جان اگر خيال كنى سخن از نقره است، بدان كه خاموشى از طلا است.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«أَمْسِكْ لِسَانَكَ فَإِنَّهَا صَدَقَةٌ تَصَدَّقُ بِهَا عَلَى نَفْسِكَ ثُمَّ قَالَ وَ لَا يَعْرِفُ عَبْدٌ حَقِيقَةَ الْإِيمَانِ حَتَّى يَخْزُنَ مِنْ لِسَانِهِ؛ زبانت را نگهدار، زيرا نگهدارى زبان صدقهايست كه به خود میدهى (چون خاموشى تو را از بلا نگهدارد) سپس فرمود: هيچ بندهاى حقيقت ايمان را نشناسد، تا برخى از زبانش را نگهدارد (و تنها آنچه را به سود دنيا يا آخرتش باشد رها كند و بگويد).»
1) . الخرق بالضم: الجهل و الحمق، و الاخرق: الجاهل بما يجب أن يعمله و من لا يحسن التصرف في الأمور و لم يكن في يديه صنعة يكتسب بها، و منه الحديث«تعين صانعا أو تصنع لا خرق».
امام صادق(علیه السلام) در باره آیۀ شریفۀ «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ(1)»؛ «مگر كسانى را كه به آنها گفته شد دستهاى خود را نگهداريد، نديدى»، فرمود:
«يَعْنِي كُفُّوا أَلْسِنَتَكُمْ؛ يعنى زبان خود را نگهداريد.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«نَجَاةُ الْمُؤْمِنِ فِي حِفْظِ لِسَانِهِ؛ نجات مؤمن در نگهداشتن زبانش باشد.»
ابو بصير گويد: شنيدم امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«كَانَ أَبُو ذَرٍّ(ره) يَقُولُ يَا مُبْتَغِيَ الْعِلْمِ(2)إِنَّ هَذَا اللِّسَانَ مِفْتَاحُ خَيْرٍ وَ مِفْتَاحُ شَرٍّ فَاخْتِمْ عَلَى لِسَانِكَ كَمَا تَخْتِمُ عَلَى ذَهَبِكَ وَ وَرِقِكَ(3)ابو ذر(ره) میگفت اى دانش جو همانا اين زبان كليد خير و كليد شر است، پس همچنان كه بر طلا و نقرهات مهر میزنى، بر زبانت هم مهر بزن.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«كَانَ الْمَسِيحُ(علیه السلام) يَقُولُ لَا تُكْثِرُوا الْكَلَامَ فِي غَيْرِ ذِكْرِ اللَّهِ فَإِنَّ الَّذِينَ يُكْثِرُونَ الْكَلَامَ فِي غَيْرِ ذِكْرِ اللَّهِ قَاسِيَةٌ قُلُوبُهُمْ وَ لَكِنْ لَا يَعْلَمُونَ(4)حضرت عيسى(علیه السلام) میفرماید: به جز ذكر خدا سخن بسيار نگوئيد، زيرا كسانى كه به جز ذكر خدا سخن بسيار گويند، دلهاشان سخت است و نميدانند.»
آن حضرت(علیه السلام) در روایتی دیگر فرمود:
«مَا مِنْ يَوْمٍ إِلَّا وَ كُلُّ عُضْوٍ مِنْ أَعْضَاءِ الْجَسَدِ يُكَفِّرُ اللِّسَانَ(1)يَقُولُ نَشَدْتُكَ اللَّهَ أَنْ نُعَذَّبَ فِيكَ؛ امام صادق(علیه السلام) فرمود: روزى نيست جز آنكه هر عضوى از اعضاء تن در برابر زبان فروتنى كنند و بگويند: تو را به خدا مبادا به سبب تو عذاب بينيم.»
على بن الحسين(علیهما السلام) فرمود:
«إِنَّ لِسَانَ ابْنِ آدَمَ يُشْرِفُ عَلَى جَمِيعِ جَوَارِحِهِ- كُلَّ صَبَاحٍ فَيَقُولُ كَيْفَ أَصْبَحْتُمْ فَيَقُولُونَ بِخَيْرٍ إِنْ تَرَكْتَنَا وَ يَقُولُونَ اللَّهَ اللَّهَ فِينَا وَ يُنَاشِدُونَهُ وَ يَقُولُونَ إِنَّمَا نُثَابُ وَ نُعَاقَبُ بِكَ؛ در هر بامداد زبان آدميزاد بر تمام اعضائش مشرف شود و گويد: چگونه هستيد؟ گويند: اگر تو ما را رها كنى خوبيم و میگويند: خدا را خدا را نسبت به ما به ياد آور و سوگندش دهند و گويند ما به سبب تو ثواب و عقاب بينيم.»
مردى خدمت پيغمبر(صلی الله علیه و اله)آمد و عرض كرد: يا رسول اللَّه! مرا سفارشى كن، فرمود:
«احْفَظْ لِسَانَكَ قَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِي قَالَ احْفَظْ لِسَانَكَ قَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِي قَالَ احْفَظْ لِسَانَكَ وَيْحَكَ وَ هَلْيَكُبُّ النَّاسَ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِي النَّارِ إِلَّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِمْ(2)زبانت را نگهدار. گفت: يا رسول اللَّه! مرا سفارشى كن فرمود: زبانت را نگهدار، گفت: يا رسول اللَّه! مرا سفارشى كن، فرمود: زبانت را نگهدار. واى بر تو! آيا مردم را جز دروشدههاى زبانشان برو در آتش اندازد.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
1) . يكفر اللسان اي يذل و يخضع و التكفير هو أن ينحنى الإنسان و يطأطئ رأسه قريبا من الركوع كما يفعل من يريد تعظيم صاحبه.«نشدتك اللّه» أي: سالتك باللّه و أقسمت عليك.
2) . يعني ما يقطعون من الكلام الذي لا خير فيه، واحدتها حصيدة، تشبيها بما يحصد من الزرع و تشبيها للسان و ما يقطعه من القول بحد المنجل الذي يحصد به.
«مَنْ لَمْ يَحْسُبْ كَلَامَهُ مِنْ عَمَلِهِ كَثُرَتْ خَطَايَاهُ وَ حَضَرَ عَذَابُهُ(1)كسى كه سخنش را از عملش نشمارد، خطاهايش زياد شود و عذابش فرا رسد.»
آن حضرت(صلی الله علیه و اله) در جای دیگری فرمود:
«يُعَذِّبُ اللَّهُ اللِّسَانَ بِعَذَابٍ لَا يُعَذِّبُ بِهِ شَيْئاً مِنَ الْجَوَارِحِ فَيَقُولُ أَيْ رَبِّ عَذَّبْتَنِي بِعَذَابٍ لَمْ تُعَذِّبْ بِهِ شَيْئاً فَيُقَالُ لَهُ خَرَجَتْ مِنْكَ كَلِمَةٌ فَبَلَغَتْ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا فَسُفِكَ بِهَا الدَّمُ الْحَرَامُ وَ انْتُهِبَ بِهَا الْمَالُ الْحَرَامُ وَ انْتُهِكَ بِهَا الْفَرْجُ الْحَرَامُ وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَأُعَذِّبَنَّكَ بِعَذَابٍ لَا أُعَذِّبُ بِهِ شَيْئاً مِنْ جَوَارِحِكَ؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود: خدا زبان را عذابى كند كه هيچ يك از اعضاء را آن عذاب نكرده باشد، زبان گويد: پروردگارا مرا عذابى نمودى كه چيز ديگر را چنان عذابى ننمودى؟ به او گفته شود تو يك جمله گفتى كه بمشارق و مغارب زمين رسيد و به وسيلۀ آن خون محترم ريخته شد و مال محترم غارت شد و فرج محترم دريده شد، به عزّت و جلالم سوگندت را عذابى كنم كه هيچ يك از اعضاء ديگر را آن گونه عذاب نكرده باشم.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«إِنْ كَانَ فِي شَيْءٍ شُؤْمٌ فَفِي اللِّسَانِ(2)اگر در چيزى نحسى باشد در زبانست.»
امام رضا(علیه السلام) میفرماید:
«كَانَ الرَّجُلُ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ إِذَا أَرَادَ الْعِبَادَةَ صَمَتَ قَبْلَ ذَلِكَ عَشْرَ سِنِينَ؛ هر گاه
1) . انما حضر عذابه لانه أكثر ما يكون يندم على بعض ما قاله و لا ينفعه الندم و لانه قلما يكون كلام لا يكون موردا للاعتراض و لا سيما إذا كثر. و يمكن أن يكون المراد بحضور عذابه حضور أسبابه.
2) . الشوم: الشر، و شيء مشوم أي غير مبارك و كثرة شومه لكثرة المضرات و المفاسد المرتبة عليها لان له تعلقا بكل خير و شر، فميدان شره أوسع من ميدان شر جميع الجوارح، فمن أطلق عنانه في ميدانه أورده في مهاوى الهلاك و لا شوم أعظم من ذلك.
مردى از بنىاسرائيل میخواست عبادت كند، ده سال پيش از آن خاموشى میگزيد. (يعنى سخن بيهوده نميگفت و فكر خود را متوجه علوم و معارف دينى مینمود و سپس به تعليم و هدايت خلق میپرداخت).»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«مَنْ رَأَى مَوْضِعَ كَلَامِهِ مِنْ عَمَلِهِ قَلَّ كَلَامُهُ إِلَّا فِيمَا يَعْنِيهِ(1)هر كه محل سخنش را از كردارش بيند (يعنى سخنش را از كردارش شمارد و آن را بيشتر از هر كارش داند) سخن گفتنش كم شود، مگر در باره آنچه برايش سودمند باشد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«فِي حِكْمَةِ آلدَاوُدَ عَلَى الْعَاقِلِ أَنْ يَكُونَ عَارِفاً بِزَمَانِهِ مُقْبِلًا عَلَى شَأْنِهِ حَافِظاً لِلِسَانِهِ؛ در حكمت آلداود (كتاب زبور) است كه: بر عاقل لازمست كه بوضع زمان خود آشنا باشد، سرگرم كار خود بوده، زبانش را حفظ كند.»
آن حضرت(علیه السلام) در حدیثی دیگر فرمود:
«لَا يَزَالُ الْعَبْدُ الْمُؤْمِنُ يُكْتَبُ مُحْسِناً مَا دَامَ سَاكِتاً فَإِذَا تَكَلَّمَ كُتِبَ مُحْسِناً أَوْ مُسِيئاً؛ بنده مؤمن تا زمانى كه خاموش باشد. نيكوكار نوشته مىشود. و چون سخن گويد: نيكوكار يا بد كردار نوشته شود.»
برخی از کلمات نورانی اهلبیت(علیهم السلام) در این باب که در کتاب شریف «اصول کافی» آمده است عبارتند از:(2)
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:«ثَلَاثٌ مَنْ لَمْ يَكُنَّ فِيهِ لَمْ يَتِمَّ لَهُ عَمَلٌ وَرَعٌ يَحْجُزُهُ عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ وَ خُلُقٌ يُدَارِي بِهِ النَّاسَ وَ حِلْمٌ يَرُدُّ بِهِ جَهْلَ الْجَاهِلِ؛ سه چيز است كه هر كه نداشته باشد، هيچ كارش تمام نيست: پرهيزگارى كه او را از نافرمانى خدا باز دارد، و خلقى كه به سبب آن با مردم بسازد و بردبارى كه نادانى نادان را با آن رد كند.»
امام صادق(علیه السلام) میفرمود:
«جَاءَ جَبْرَئِيلُ(علیه السلام) إِلَى النَّبِيِّ(صلی الله علیه و اله) فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ رَبُّكَ يُقْرِئُكَ السَّلَامَ وَ يَقُولُ لَكَ دَارِ خَلْقِي؛ جبرئيل(علیه السلام) نزد پيغمبر(صلی الله علیه و اله)آمد و عرض كرد: اى محمد پروردگارت سلام میرساند و میگويد: با مخلوقم مدارا كن.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«فِي التَّوْرَاةِ مَكْتُوبٌ فِيمَا نَاجَى اللَّهُ عزّ و جلّ بِهِ مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ(علیه السلام) يَا مُوسَى اكْتُمْ مَكْتُومَ سِرِّي فِي سَرِيرَتِكَ وَ أَظْهِرْ فِي عَلَانِيَتِكَ الْمُدَارَاةَ عَنِّي(1)لِعَدُوِّي وَ عَدُوِّكَ مِنْ خَلْقِي وَ لَا تَسْتَسِبَّ لِي عِنْدَهُمْ بِإِظْهَارِ مَكْتُومِ سِرِّي فَتَشْرَكَ عَدُوَّكَ وَ عَدُوِّي فِي سَبِّي؛ در تورات نوشته است، از جمله مناجات خداى عزّ و جلّ با موسى بن عمران(علیه السلام) اين بود كه: اى موسى! راز پنهان مرا در باطن خويش پوشيده دار، و در آشكارت سازگارى با دشمن من و دشمن خود را از جانب من اظهار كن و با اظهار راز پنهانم سبب دشنام دادن آنها به من مشو تا در دشنام دادن من شريك دشمن خود و دشمن من گردى.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
1) . لما كان أصل الدرء الدفع و هو مأخوذ في المداراة عديت بعن«و لا تستسب لي عندهم» أى لا تطلب سبى فان من لم يفهم السر يسب من تكلم به«فتشرك» أي تكون شريكا لانك أنت الباعث له عليه (فى) و في بعض النسخ «و لا تسبب».
«أَمَرَنِي رَبِّي بِمُدَارَاةِ النَّاسِ كَمَا أَمَرَنِي بِأَدَاءِ الْفَرَائِضِ؛ پروردگارم مرا به سازگارى با مردم امر فرمود؛ چنان كه به انجام واجبات امر فرمود.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) مُدَارَاةُ النَّاسِ نِصْفُ الْإِيمَانِ وَ الرِّفْقُ بِهِمْ نِصْفُ الْعَيْشِ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) خَالِطُوا الْأَبْرَارَ سِرّاً وَ خَالِطُوا الْفُجَّارَ جِهَاراً وَ لَا تَمِيلُوا عَلَيْهِمْ فَيَظْلِمُوكُمْ فَإِنَّهُ سَيَأْتِي عَلَيْكُمْ زَمَانٌ لَا يَنْجُو فِيهِ مِنْ ذَوِي الدِّينِ إِلَّا مَنْ ظَنُّوا أَنَّهُ أَبْلَهُ وَ صَبَّرَ نَفْسَهُ عَلَى أَنْ يُقَالَ [لَهُ] إِنَّهُ أَبْلَهُ لَا عَقْلَ لَهُ؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود: سازگارى با مردم نصف ايمانست و نرمى با آنها نصف زندگى است. سپس امام صادق(علیه السلام) فرمود: با نيكان در پنهان آميزش كنيد و با بدكاران در آشكار، و بر آنها حمله نكنيد كه بر شما ستم كنند، زيرا زمانى براى شما پيش آيد كه از دينداران نجات نيابد، جز آنكه را مردم ابلهش دانند و خود او هم آماده باشد و تحمل كند كه به او گويند ابله و بيعقل است.»
امام صادق(علیه السلام) در جای دیگری میفرماید:
«إِنَّ قَوْماً مِنَ النَّاسِ قَلَّتْ مُدَارَاتُهُمْ لِلنَّاسِ فَأُنِفُوا مِنْ قُرَيْشٍ(1)وَ ايْمُ اللَّهِ مَا كَانَ بِأَحْسَابِهِمْ بَأْسٌ- وَ إِنَّ قَوْماً مِنْ غَيْرِ قُرَيْشٍ حَسُنَتْ مُدَارَاتُهُمْ فَأُلْحِقُوا بِالْبَيْتِ الرَّفِيعِ قَالَ
1) . «فانفو»: كذا في أكثر النسخ و كأنّه على بناء الافعال مشتقا من النفي بمعنى الانتفاء فان النفي يكون لازما و متعديا لكن هذا البناء لم يأت في اللغة. أو هو على بناء المفعول من انف من قولهم انفه و يأنفه ضرب انفه فيدل على النفي مع مبالغة فيه و هو اظهر و ابلغ. و قيل كأنّه صيغة مجهول من الانفة بمعنى الاستنكاف إذ لم يأت الانفاء بمعنى النفي و هذا لا يستقيم لان الفساد مشترك إذ لم يأت انف بهذا المعنى على بناء المجهول فانه يقال انف منه كفرح أنفا و أنفة أى استنكف و في كثير من النسخ «فالقوا] اى أخرجوا و اطرحوا منهم و في الخصال«فنفوا» و هو أظهر؛ أقول: بل هو من باب الافعال مبنيا للمفعول قطعاً لا غيره و الأصل«انفيوا» جيء بها في قبال«الحقوا» لمشاكلة الباب.
ثُمَّ قَالَ مَنْ كَفَّ يَدَهُ عَنِ النَّاسِ فَإِنَّمَا يَكُفُّ عَنْهُمْ يَداً وَاحِدَةً وَ يَكُفُّونَ عَنْهُ أَيْدِيَ كَثِيرَة؛ گروهى از قريش با مردم كم سازگارى كردند و از قريش رانده شدند، در صورتى كه به خدا سوگند كه از نظر خانوادگى عيبى نداشتند. و گروهى از غير قريش با مردم خوشرفتارى نمودند و بخاندان عالى و بلند پيوستند. سپس فرمود: هر كه دستش را از مردم دريغ دارد، او از آنها يك دست دريغ داشته، ولى مردم از او دستها دريغ دارند.»
شرح: به مضمون جمله اخير كلامى در خطبه 23 نهج البلاغه از امير المؤمنين(علیه السلام) وارد شده كه بخويشان و فاميل اختصاص دارد و سيد رضى(ره) در آنجا توضيحى بيان میكند.
قرآن مجید میفرماید:«وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعِقابِ»؛(1)
«و (همواره) در راه نيكى و پرهيزگارى با هم تعاون كنيد! و (هرگز) در راه گناه و تعدّى همكارى ننماييد! و از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد كه مجازات خدا شديد است!»
«مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصيبٌ مِنْها وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقيتاً»؛(2)
«كسى كه شفاعت [تشويق و كمك] به كار نيكى كند، نصيبى از آن براى او خواهد بود؛ و كسى كه شفاعت [تشويق و كمك] به كار بدى كند، سهمى از آن خواهد داشت. و خداوند، حسابرس و نگهدار هر چيز است.»
تفسیر
لزوم تعاون و همكارى در نيكيها
آنچه در آيه فوق در زمينۀ تعاون آمده يك اصل كلى اسلامى است كه سراسر مسائل اجتماعى و حقوقى و اخلاقى و سياسى را در بر میگيرد، طبق اين اصل مسلمانان موظفند در كارهاى نيك تعاون و همكارى كنند، ولى همكارى در اهداف باطل و اعمال نادرست و ظلم و ستم، مطلقاً ممنوع است، هر چند مرتكب آن دوست نزديك يا برادر انسان باشد.
اين قانون اسلامى درست بر ضد قانونى است كه در جاهليت عرب- و حتى در جاهليت امروز- نيز حكومت مىكند كه «انصر اخاك ظالما او مظلوما؛ برادر (يا دوست و هم پيمانت) را حمايت كن خواه ظالم باشد يا مظلوم!»
در آن روز اگر افرادى از قبيلهاى حمله به افراد قبيله ديگر مىكردند، بقيه افراد قبيله به حمايت آنها بر میخواستند بدون اينكه تحقيق كنند حمله عادلانه بوده است يا ظالمانه، اين اصل در مناسبات بينالمللى امروز نيز حكومت میكند و غالباً كشورهاى هم پيمان، و يا آنها كه منافع مشتركى دارند، در مسائل مهم جهانى به حمايت يكديگر بر ميخيزند، بدون اينكه اصل عدالت را رعايت كنند و ظالم و مظلوم را از هم تفكيك نمايند!.
اسلام خط بطلان بر اين قانون جاهلى كشيده است و دستور مىدهد تعاون و همكارى مسلمين با يكديگر بايد «تنها» در كارهاى نيك و برنامههاى مفيد و سازنده بوده باشد نه در گناه و ظلم و تعدى.
جالب توجه اينكه «بر» و «تقوا» هر دو در آيه فوق با هم ذكر شدهاند، كه يكى
جنبه اثباتى دارد و اشاره به اعمال مفيد است، و ديگرى جنبه نفى دارد و اشاره به جلوگيرى از اعمال خلاف مىباشد. و به اين ترتيب تعاون و همكارى بايد هم در دعوت به نيكيها و هم در مبارزه با بديها انجام گيرد.
در فقه اسلامى از اين قانون در مسائل حقوقى استفاده شده و پارهاى از معاملات و قراردادهاى تجارى كه جنبه كمك به گناه دارد، تحريم گرديده، همانند فروختن انگور به كارخانههاى شرابسازى و يا فروختن اسلحه به دشمنان حق و عدالت و يا اجاره دادن محل كسب و كار براى معاملات نامشروع و اعمال خلاف شرع (البته اين احكام شرائطى دارد كه در كتب فقهى بيان شده است).
اگر اين اصل در اجتماعات اسلامى زنده شود و مردم بدون در نظر گرفتن مناسبات شخصى و نژادى و خويشاوندى با كسانى كه در كارهاى مثبت و سازنده گام بر مىدارند همكارى كنند، و از همكارى كردن با افراد ستمگر و متعدى در هر گروه و طبقهاى كه باشند، خوددارى نمايند، بسيارى از نابسامانيهاى اجتماعى سامان مىيابد.
همچنين اگر در مقياس بينالمللى دولتهاى دنيا، با متجاوز- هر كس و هر دولتى بوده باشد- همكارى نكنند، تعدى و تجاوز و استعمار و استثمار از جهان برچيده خواهد شد.
اما هنگامى كه مىبينيم پارهاى از آنها به حمايت متجاوزان و ستمگران بر مىخيزند و با صراحت اعتراف مىكنند كه اشتراك منافع آنها را دعوت به اين حمايت كرده، نبايد انتظار وضعى بهتر از اين داشته باشيم.
در روايات اسلامى در باره اين مسأله تأكيدهاى فراوانى وارد شده كه به عنوان نمونه به چند قسمت اشاره مىكنيم:
«اذا كان يوم القيامة نادى مناد اين الظلمة؟ و اعوان الظلمة؟ و اشباه الظلمة؟ حتى من برء لهم قلما و لاق لهمدواتا، قال: فيجتمعون فى تابوت من حديد ثم يرمى بهم فى جهنم؛ هنگامى كه روز قيامت بر پا شود منادى ندا در مىدهد كجا هستند ستمكاران و كجا هستند ياوران آنها و كسانى كه خود را به شبيه آنها ساختهاند؟ - حتى كسانى كه براى آنها قلمى تراشيدهاند و يا دواتى را ليقه(1)كردهاند- همه آنها را در تابوتى از آهن قرار میدهند سپس در ميان جهنم پرتاب میشوند.»(2)
خدمت امام رسيدم فرمود: اى صفوان! همه كارهاى تو خوبست جز يك كار! عرض كردم: فدايت شوم، چكار؟ فرمود: اينكه شتران خود را به اين مرد يعنى «هارون" كرايه میدهى!، گفتم: به خدا سوگند در مسيرهاى عياشى و هوس بازى و صيد حرام به او كرايه نميدهم، تنها در اين راه، يعنى راه مكه، در اختيار آنها میگذارم، تازه خودم همراه شتران نميروم، بعضى از فرزندان و كسانم را با آنها مىفرستم، فرمود اى صفوان! آيا از آنها كرايه میگيرى؟! عرض كردم بله، فرمود آيا دوست دارى كه زنده بمانند و بر سر كار باشند تا كرايه تو را بپردازند گفتم بلى، فرمود: كسى كه بقاى
آنها را دوست بدارد از آنها است و هر كسى از آنها باشد در آتش دوزخ خواهد بود، صفوان میگويد من بلافاصله رفتم و تمام شترانم را فروختم، اين موضوع به گوش هارون رسيد به دنبال من فرستاد و گفت: صفوان! شنيدهام شترانت را فروختهاى؟ گفتم آرى گفت: چرا؟ گفتم: پير شدهام و فرزندان و كسانم نمىتوانند از عهده اداره آنها بر آيند، گفت: چنين نيست، چنين نيست! من مىدانم چه كسى اين دستور را به تو داده است آرى موسى بن جعفر(علیه السلام) به تو چنين دستورى داده است گفتم: مرا با موسى بن جعفر چكار؟ هارون گفت، اين سخن بگذار! به خدا سوگند اگر سوابق نيك تو نبود دستور میدادم گردنت را بزنند!(1)
«يا على كفر باللَّه العلى العظيم من هذه الامة عشرة... و بايع السلاح من اهل الحرب؛ ده طايفه از اين امت به خدا كافر شدهاند كه يكى از آنها كسى است كه اسلحه به دشمنان اسلام كه با آنها در حال جنگند بفروشد.(2)»(3)
قرآن کریم میفرماید:
«مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصيبٌ مِنْها وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقيتاً»؛(4)
«كسى كه شفاعت [تشويق
و كمك] به كار نيكى كند، نصيبى از آن براى او خواهد بود؛ و كسى كه شفاعت [تشويق و كمك] به كار بدى كند، سهمى از آن خواهد داشت. و خداوند، حسابرس و نگهدار هر چيز است.»
تفسیر
همانطور كه در تفسير آيه قبل اشاره شد، قرآن مىگويد: هر كسى در درجه اول مسئول كار خويش است، نه مسئول كار ديگران، اما براى اينكه از اين مطلب سوء استفاده نشود در اين آيه مىگويد: «درست است كه هر كسى مسئول كارهاى خود مىباشد، ولى هر انسانى كه ديگرى را به كار نيك وادارد سهمى از آن خواهد داشت، و هر كسى ديگرى را به كار بدى دعوت كند بهرهاى از آن خواهد داشت».
بنا بر اين مسئوليت هر كس در برابر اعمال خويش به آن معنى نيست كه از دعوت ديگران به سوى حق و مبارزه با فساد چشم بپوشد و روح اجتماعى اسلام را تبديل به فردگرايى و بيگانگى از اجتماع كند، و در لاك خود فرو رود.كلمه شفاعت در اصل از مادۀ «شفع» (بر وزن نفع) به معنى جفت است بنا بر اين ضميمه شدن هر چيز به چيز ديگر شفاعت ناميده مىشود منتها گاهى اين ضميمه شدن در مسئله راهنمايى و ارشاد و هدايت است (مانند آيه فوق) كه در اين حال معنى امر به معروف و نهى از منكر را مىدهد (و شفاعت سيئه به معنى امر به منكر و نهى از معروف است).
ولى اگر در مورد نجات گنهكاران از عواقب اعمالشان باشد به معنى كمك به افراد گنهكارى است كه شايستگى و لياقت شفاعت را دارا هستند.
و به عبارت ديگر شفاعت گاهى قبل از انجام عمل است كه به معنى
راهنمايى است و گاهى بعد از انجام عمل است كه به معنى نجات از عواقب عمل مىباشد و هر دو مصداق ضميمه شدن چيزى به چيز ديگر است.
ضمناً بايد توجه داشت كه آيه اگر چه يك مفهوم كلى را در بر دارد و هر گونه دعوت به كار نيك و بد را شامل مىشود چون در زمينه آيات جهاد وارد شده «شفاعت حسنه» اشاره به تشويق پيامبر(صلی الله علیه و اله) به جهاد و «شفاعت سيئه» اشاره به تشويق منافقان به عدم جهاد است كه هر كدام سهمى از نتيجه اين كار خواهند برد.
در ضمن تعبير به كلمه شفاعت در اين مورد كه سخن از رهبرى (رهبرى به سوى نيكيها يا بديها) در ميان مىباشد ممكن است اشاره به اين نكته بوده باشد كه سخنان رهبر (اعم از رهبران خير و شر) در صورتى نفوذ در ديگران خواهد كرد كه آنها براى خود امتيازى بر ديگران قائل نباشند، بلكه خود را همدوش و همرديف و جفت آنها قرار دهند و اين مسألهاى است كه در پيشبرد هدفهاى اجتماعى فوقالعاده مؤثر است.
و اگر در چندين مورد از آيات قرآن در سوره شعراء و اعراف و هود و نمل و عنكبوت مىبينيم كه به هنگام تعبير از پيامبران و رسولان الهى كه براى هدايت و رهبرى امتها فرستاده شدند تعبير به «اخوهم» یا «اخاهم» (برادر آن جمعيت) شده نيز اشاره به همين نكته مىباشد.
نكته ديگر اين كه قرآن در مورد تشويق به كار نيك (شفاعت حسنه) مىگويد «نصيبى» از آن به تشويق كننده مىرسد، در حالى كه در مورد «شفاعت سيئه» مىگويد: «كفلى» از آن به آنها مىرسد. و اين اختلاف تعبير به خاطر آن است كه
«نصيب» به معنى بهره وافر از امور مفيد و سودمند است و «كفل» به معنى سهم از چيزهاى پست و بد است(1).
آيه فوق يكى از منطقهاى اصيل اسلام را در مسائل اجتماع روشن مىسازد و تصريح مىكند كه مردم در سرنوشت اعمال يكديگر از طريق شفاعت و تشويق و راهنمايى شريكند، بنا بر اين هر گاه سخن يا عمل و يا حتى سكوت انسان سبب تشويق جمعيتى به كار نيك يابد شود، تشويق كننده سهم قابل توجهى از نتائج آن كار خواهد داشت بدون اينكه چيزى از سهم فاعل اصلى كاسته شود.
در حديثى از پيامبر(صلی الله علیه و اله) چنين نقل شده:
«من امر بمعروف او نهى عن منكر او دل على خير او اشار به فهو شريك و من امر بسوء او دل عليه او اشار به فهو شريك؛ هر كس به كار نيكى يا نهى از منكرى كند و يا مردم را راهنمايى به عمل خير نمايد، و يا به نحوى موجبات تشويق آنها را فراهم سازد، در آن عمل سهيم و شريك است، و همچنين هر كس دعوت به كار بد يا راهنمايى و تشويق نمايد او نيز شريك است.»
در اين حديث سه مرحله براى دعوت اشخاص به كار خوب و بد ذكر شده، مرحله امر، مرحله دلالت و مرحله اشاره كه به ترتيب مرحله قوى و متوسط و ضعيف است، به اين ترتيب هر گونه دخالت در وادار كردن ديگرى به كار نيك و بد سبب مىشود كه به همان نسبت در محصول و برداشت آن سهيم باشد.
مطابق اين منطق اسلامى تنها عاملان گناه، گناهكار نيستند، بلكه تمام
1) . كفل (بر وزن طفل) در اصل به معنى قسمت عقب پشت حيوان است كه سوار شدن بر آن ناراحت كننده مىباشد و به همين جهت هر گونه گناه و سهم بد را كفل مىگويند و نيز به كارى كه سنگينى و زحمت داشته باشد كفالت گفته مىشود.
كسانى كه با استفاده كردن از وسائل مختلف تبليغاتى، و يا آماده ساختن زمينهها، و حتى گفتن يك كلمه كوچك تشويق آميز، عاملان گناه را به كار خود ترغيب كنند در آن سهيمند، همچنين كسانى كه در مسير خيرات و نيكيها از چنين برنامههايى استفاده مىنمايند از آن سهم دارند.
از پارهاى از روايات كه در تفسير آيه وارد شده است چنين بر مىآيد كه يكى از معانى شفاعت حسنه يا سيئه، دعاى نيك يا بد در حق كسى كردن است كه يك نوع شفاعت در پيشگاه خدا محسوب مىشود. از امام صادق(علیه السلام) چنين نقل شده كه فرمود:
«من دعا لاخيه المسلم بظهر الغيب استجيب له و قال له الملك فلك مثلاه فذلك النصيب؛ كسى كه براى برادرمسلمانش در پشت سر او دعا كند به اجابت مىرسد و فرشته پروردگار به او مىگويد دو برابر آن براى تو نيز خواهد بود، و منظور از نصيب در آيه همين است.»(1)
و اين تفسير، منافاتى با تفسير سابق ندارد، بلكه توسعهاى در معنى شفاعت است، يعنى هر مسلمانى به هر نوع كمك به ديگرى كند خواه از طريق دعوت و تشويق به نيكى يا از راه دعا در پيشگاه خدا و يا به هر وسيله ديگرى باشد در نتيجه آن سهيم خواهد بود.
اين برنامه اسلامى روح اجتماعى بودن و عدم توقف در مرحله فرديت را در مسلمانان زنده نگه میدارد و اين حقيقت را اثبات مىكند كه انسان با توجه به ديگران و گام برداشتن در مسير منافع آنان هرگز عقب نمىماند و منافع فردى او به
1) . فیض كاشانى، محمد بن شاه مرتضى، تفسیر صافى، ذيل آيه شريفه.
خطر نخواهد افتاد، بلكه در نتايج آنها سهيم خواهد بود. در پايان آيه مىفرمايد: «خداوند توانا است و اعمال شما را حفظ و محاسبه كرده و در برابر حسنات و سيئات پاداش مناسب خواهد داد»؛ «وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقِيتاً».
بايد توجه داشت كه مقيت در اصل از ماده قوت به معنى غذايى است كه جان انسان را حفظ مىكند، بنا بر اين «مقيت» كه اسم فاعل از باب افعال است به معنى كسى است كه قوت ديگرى را مىپردازد و از آنجا كه چنين كسى حافظ حيات او است، كلمه مقيت به معنى «حافظ» نيز به كار رفته و نيز شخصى كه قوت مىدهد حتما توانايى بر اين كار دارد به همين جهت اين كلمه به معنى مقتدر نيز آمده و چنين كسى مسلماً حساب زيردستان خود را دارد، به همين دليل به معنى حسيب آمده است و در آيه فوق تمام اين معانى ممكن است از كلمۀ «مقيت» اراده شود.(1)
و قرآن نیز میفرماید:
«إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكينِ وَ الْعامِلينَ عَلَيْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي الرِّقابِ وَ الْغارِمينَ وَ في سَبيلِ اللَّهِ وَ ابْنِ السَّبيلِ فَريضَةً مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَليمٌ حَكيمٌ»؛(2)
«زكاتها مخصوص فقرا و مساكين و كاركنانى است كه براى (جمع آورى) آن زحمت مىكشند، و كسانى كه براى جلب محبّتشان اقدام مىشود، و براى (آزادى) بردگان، و (اداى دين) بدهكاران، و در راه (تقويت آيين) خدا، و واماندگان در راه؛ اين، يك فريضه (مهم) الهى است؛ و خداوند دانا و حكيم است!»
تفسیر
خداى سبحان در اين آيات بيان فرموده كه صدقات مال چه كسى است.
«إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ»؛ معناى آيه آن است كه صدقات كه همان زكات اموال است مال چند طائفه زير است. و در فرق بين فقير و مسكين بر دو قول اختلاف كردهاند:
قول اول: قول ابو على جبائى و ابو يوسف و محمد است كه گفتهاند: فقير و مسكين هر دو يك صنف هستند و از اينرو گفتهاند: اگر كسى وصيت كرد كه ثلث مال من از فقراء و مساكين و فلان كس باشد، در اينصورت نصف آن مال كه نصف ثلث باشد مال آن شخصى است و نصف ديگر ثلث، مال فقراء و مساكين است، زيرا آن هر دو يك صنف هستند.
قول دوم: كه بيشتر بدان رفتهاند اينكه آنها دو صنف هستند، و اين گفتار شافعى و ابو حنيفه است، و از اينرو اينان در مسئله بالا گفتهاند: يك ثلث آن مال، از آن شخص است و دو ثلث ديگر از فقراء و مساكين است. آن گاه اينان نيز در اينكه فقير كيست و مسكين كدام است بر چند قول اختلاف كردهاند:
آنكه فقير آن نيازمند عفيفى است كه سؤال نكند، و مسكين آن كسى است كه سؤال كند، و اين قول از ابن عباس و زهرى و مجاهد نقل شده و اينان گفتهاند: مسكين از «مسكنت بسئوال» مشتق است. و از امام باقر(علیه السلام) نيز اين قول روايت شده است.
آنكه گفتهاند: فقير كسى است كه سؤال میكند و مسكين آن است كه سؤال نميكند، و در حديث نيز آمده كه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: مسكين آن كسى
نيست كه يك خوراك و دو خوراك و يك خرما و دو خرما (كه بدو میدهيد) او را باز گرداند، بلكه مسكين كسى است كه توانگرى نيابد تا او را بىنياز كند، و از مردم چيزى درخواست نكند و كسى هم نفهمد كه به او صدقه بدهد.3. قتاده گفته: فقير: به شخص زمين گير محتاج گويند، و مسكين به شخص سالم محتاج گويند.
و دليل ديگر آنكه «فقير» از «فقار ظهر» (ستون فقرات پشت) مشتق شده، و اينكه شخص فقير را فقير گويند بدانجهت است كه گويا نيازمندى، استخوان فقرات او را در هم شكسته.
و دستهاى ديگر چون ابو حنيفة و ابن دريد و اهل لغت گفتهاند: مسكين
1) . كهف / 79؛ و وجه استدلال آنست كه با اينكه صاحب يك كشتى بودهاند خداوند آنها را مساكين ناميده است.
بدتر از فقير است، زيرا فقير آن كسى است كه مختصر زندگى دارد و مسكين آن است كه هيچ ندارد، و اينان براى اثبات گفته خود به اين شعر استدلال كردهاند:
اما الفقير الذى كانت حلوبته
وفق العيال فلم يترك له سبد(1)
كه شاعر در اين شعر شخصى را كه شتر شيرده دارد فقير ناميده است.
و از آيه «أَمَّا السَّفِينَةُ...» كه شافعى بدان استدلال كرده است پاسخ دادهاند كه آن كشتى مشترك ميان گروهى بود كه هر كدام مختصرى از آن را مالك بودند. و گذشته ممكن است از باب ترحم آنان را مسكين ناميده باشد (نه به معناى حقيقى مسكين) چنانچه در حديث، اهل دوزخ را مسكين ناميدهاند و گفتهاند: «مساكين اهل النار» و شاعر نيز گويد:
مساكين اهل الحبّ حتى قبورهم
عليها تراب الذل بين المقابر(2)
گذشته از اينكه برخى گفتهاند: آن كشتى در اجاره آنها بوده و خودشان مالك آن نبودهاند.
«وَ الْعامِلِينَ عَلَيْها»؛ يعنى متصديان زكات و جمع كنندگان آن.
«وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ»؛ و آنها مردمانى از اشراف زمان پيغمبر(صلی الله علیه و اله) بودند كه آن حضرت سهمى از زكات بدانها میداد تا به وسيلۀ آن بدين اسلام علاقهمندشان سازد و در مواقع لزوم از آنها براى جنگ با دشمنان دين كمك بگيرد.
و در اينكه آيا اين سهم پس از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نيز ثابت است يا نه اختلاف است شافعى و جبائى گفتهاند: ثابت است، و از امام صادق(علیه السلام) نيز همين
قول روايت شده جز آنكه آن حضرت مشروط فرموده به اينكه امام عادل باشد كه دل آنها را بدين اسلام جلب كند.
و برخى چون حسن و شعبى و ابو حنيفة و پيروانش گفتهاند: اين سهم مخصوص بزمان رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بوده و پس از وى ساقط است، زيرا خداى سبحان اسلام را نيرومند ساخت (و نيازى به اينكار نيست).
«وَ فِي الرِّقابِ»؛ يعنى براى آزاد كردن بردگان، و منظور آن بردگان مكاتب هستند(1)علماى ما (گروه شيعه) اجازه دادهاند كه اگر برده مؤمنى در سختى و شدت بود وى را از اين سهم خريدارى كرده آزاد كنند و صاحبان زكات حق ولايت او را داشته باشند. و قول ابن عباس و حسن و مالك نيز، همين است.
«وَ الْغارِمِينَ»؛ و آنها كسانى هستند كه زير بار قرض و بدهكارى رفتهاند، قرضهايى كه صرف در معصيت نشده و در خرج آنها اسراف كارى هم نكرده باشند، كه در اينصورت بدهكارى آنها را از زكات میپردازند.
«وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ»؛ منظور از «سبيل اللَّه» (راه خدا) جهاد است بدون هيچ اختلافى، و در نظر علماى ما همه مصالح مسلمانان نيز تحت اين عنوان در آيد، و ابن عمر و عطا و بلخى و جعفر بن مبشر نيز همين قول را پذيرفتهاند و گفتهاند: مخارج بناى مساجد و پلها را نيز از همين سهم میتوان پرداخت.
«وَ ابْنِ السَّبِيلِ»؛ يعنى مسافر در راه مانده، كه به او سهمى از زكات میدهند اگر چه در شهر خودش توانگر و در رفاه باشد، و اينكه مسافر در راه مانده را «ابن
1) . برده مكاتب بردهاى است كه روى قرار داد كتبى كه با مولاى خود كرده میتواند با پرداخت مبلغى به طور اقساط يا غير اقساط خود را آزاد كند.
السبيل» (فرزند راه) گويند به خاطر آن است كه ملازم و گرفتار راه است، چنانچه شاعر در وصف خود (به جنگجويى و ملازم بودن با جنگ) گويد:
انا ابن الحرب ربتنى وليداً
الى أن شبت و اكتهلت لداتى(1)
و قتاده گفته: منظور از «ابن السبيل» ميهمان است.
«فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ»؛ يعنى دستور واجبى است كه خدا آن را مقدر و حتم فرموده.
«وَ اللَّهُ عَلِيمٌ»؛ و خدا به حاجات خلق دانا است.
«حَكِيمٌ»؛ و در آنچه از پرداخت صدقات و چيزهاى ديگر بر ايشان واجب كرده حكيم و فرزانه است.(2)
در تاريخ اسلام دو دوران مشخص ديده مىشود، دوران مكه كه همت پيامبر(صلی الله علیه و اله) و مسلمانان در آن مصروف تعليم و تربيت نفرات و آموزش و تبليغ مىشد، و دوران مدينه كه پيامبر(صلی الله علیه و اله) در آن دست به تشكيل" حكومت اسلامى» و پياده كردن و اجراى تعليمات اسلام، از طريق اين حكومت صالح زد.
بدون شك يكى از ابتدايى و ضرورىترين مسأله، به هنگام تشكيل حكومت تشكيل" بيتالمال» است كه به وسيلۀ آن نيازهاى اقتصادى حكومت بر آورده شود، نيازهايى كه در هر حكومتى بدون استثناء وجود دارد.
به همين دليل يكى از نخستين كارهايى كه پيامبر(صلی الله علیه و اله) در مدينه انجام داد
تشكيل بيتالمال بود كه يكى از منابع آن را «زكات» تشكيل مىداد، و طبق مشهور اين حكم در سال دوم هجرت پيامبر(صلی الله علیه و اله) تشريع شد.
البته همانگونه كه بعدا به خواست خدا اشاره خواهيم كرد، حكم زكات قبلاً در مكه نازل شده بود، اما نه به صورت وجوب جمعآورى در بيتالمال، بلكه خود مردم اقدام به پرداخت آن مىكردند، ولى در مدينه دستور جمعآورى و «تمركز" آن از ناحيه خداوند در آيه 103 توبه صادر گرديد.
آيه مورد بحث كه مسلماً بعد از آيه وجوب اخذ زكات نازل شده، (هر چند در قرآن از آن ذكر گرديده است) مصارف گوناگون زكات را بيان مىكند.
و جالب اينكه آيه، با كلمۀ «انما» كه دليل بر انحصار است، آغاز شده، و اين نشان مىدهد كه بعضى از افراد خود خواه، يا بىخبر، انتظار داشتند بدون هيچگونه استحقاق، سهمى از زكات دريافت دارند كه با كلمۀ «انما» دست رد به سينه همه آنها زده شده است. در دو آيه قبل از اين آيه، نيز اين معنى منعكس بود كه بعضى بر پيامبر(صلی الله علیه و اله) خرده مىگرفتند كه چرا سهمى از زكات را در اختيار آنها نمىگذارد و حتى در صورت محروم شدن از آن خشمگين مىشدند، اما به هنگام برخوردارى ابراز رضايت مىكردند.
به هر حال آيه فوق به روشنى مصارف واقعى زكات را بيان كرده، و به تمام توقعات بيجا پايان مىدهد، و آن را در هشت مصرف خلاصه مىكند:
«فقراء»؛ نخست مىگويد: «صدقات و زكات براى فقيران است»؛ «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ».
«مساكين»؛ «وَ الْمَساكِينِ».
اين گروه در حقيقت كارمندان و كاركنانى هستند كه براى جمعآورى زكات و اداره بيتالمال اسلام تلاش و كوشش مىكنند، و آنچه به آنها داده مىشود در حقيقت به منزلۀ مزد و اجرت آنها است، و لذا فقر در اين گروه به هيچوجه شرط نيست.
«مؤلفة قلوبهم»؛ يعنى كسانى كه انگيزه معنوى نيرومندى براى پيشبرد اهداف اسلامى ندارند، و با تشويق مالى مىتوان تأليف قلب، و جلب محبت آنان نمود؛ «وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ».
«آزاد ساختن بردگان»؛ «وَ فِي الرِّقابِ»؛ يعنى سهمى از زكات، تخصيص به مبارزه با بردگى، و پايان دادن به اين موضوع ضد انسانى، داده مىشود، و همانگونه كه در جاى خود گفتهايم برنامه اسلام در مورد بردگان برنامه «آزادى تدريجى» است كه نتيجه نهائيش آزاد ساختن همه بردگان بدون روبرو شدن به واكنشهاى نامطلوب اجتماعى آن مىباشد، و تخصيص سهمى از زكات، به اين موضوع، گوشهاى از اينبرنامه را تشكيل مىدهد.
«اداء دين بدهكاران» و آنها كه بدون جرم و تقصير زير بار بدهكارى مانده و از اداى آن عاجز شدهاند؛ «وَ الْغارِمِينَ».
«در راه خدا»؛ «وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ»؛ همانگونه كه در پايان آيه اشاره خواهيم كرد منظور از آن تمام راههايى است كه به گسترش و تقويت آئين الهى منتهى شود، اعم از مسأله جهاد و تبليغ و مانند آن.
«واماندگان در راه»؛ «وَ ابْنِ السَّبِيلِ»؛ يعنى مسافرانى كه بر اثر علتى در راه
مانده، و زاد و توشه و مركب كافى براى رسيدن به مقصد ندارند، هر چند افراد فقير و بىبضاعتى نيستند، ولى بر اثر دزدزدگى، يا بيمارى، يا گم كردن اموال خود، و يا علل ديگر، به چنين وضعى افتادهاند، اينگونه اشخاص را بايد از طريق زكات به مقدارى كه براى رسيدن به مقصد لازم است بىنياز ساخت.
در پايان آيه به عنوان تأكيد روى مصارف گذشته مىفرمايد: «اين فريضه الهى است»؛ «فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ» و بدون شك اين فريضه، حساب شده، و كاملاً دقيق، و جامع مصلحت فرد و اجتماع است، زيرا «خداوند دانا و حكيم است»؛ «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ».
چند نكته
در ميان مفسران گفتگو است كه آيا فقير و مسكين، مفهوم واحدى دارند و به عنوان تأكيد در آيه فوق ذكر شدهاند؟ و بنا بر اين مصارف زكات، هفت مصرف مىشود، و يا اينكه دو مفهوم مخالف دارند؟
غالب مفسران و فقها احتمال دوم را پذيرفتهاند، ولى در ميان طرفداران اين عقيده، نيز در تفسير اين دو كلمه، گفتگوهاى زيادى است، اما آنچه نزديكتر به نظر مىرسد اين است كه «فقير» به معنى كسى است كه در زندگى خود كمبود مالى دارد، هر چند مشغول كسب و كارى باشد و هرگز از كسى سؤال نكند، اما «مسكين» كسى است كه نيازش شديدتر است و دستش از كار كوتاه است، و به همين جهت از اين و آن سؤال مىكند.
شاهد اين موضوع، نخست ريشه لغت مسكين است كه از مادۀ «سكون» گرفته شده، گويا چنين كسى بر اثر شدت فقر، ساكن و زمينگير شده است.
ديگر اينكه ملاحظه موارد استعمال اين دو كلمه در قرآن معنى فوق را تاييد مىكند، از جمله در آيه 16 سوره بلد مىخوانيم: «أَوْ مِسْكِيناً ذا مَتْرَبَةٍ»؛ «يا مسكين خاكنشينى را اطعام كند» و در آيه 8 سوره نساء مىخوانيم: «وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينُ فَارْزُقُوهُمْ»؛ «هر گاه خويشاوندان و يتيمان و مسكينان، در موقع تقسيم ارث، حضور يابند، چيزى از آن به آنها ببخشيد» از اين تعبير استفاده مىشود كه منظور از مساكين سائلانى است كه گاه در اين مواقع حضور مىيابند و در آيه 24 سوره «قلم» مىخوانيم: «أَنْ لا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكِينٌ»؛ «امروز هيچ مسكينى نبايد در محوطه زراعت شما حضور يابد!» كه اشاره به سائلان است.
همچنين تعبير به «اطعام مسكين» یا «طعام مسكين» در آيات متعددى از قرآن نشان مىدهد كه مساكين افراد گرسنهاى هستند كه حتى نياز به يك وعده غذا دارند.
در حالى كه از پارهاى از موارد استعمال كلمۀ «فقير» در قرآن به خوبى استفاده مىشود كه افراد آبرومندى كه هرگز روى سؤال ندارند اما گرفتار كمبود مالى هستند، در مفهوم اين كلمه واردند، مانند آنچه در آيه 273 سوره بقره ديده مىشود: «لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِي الْأَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ»؛ «انفاق براى فقيرانى است كه در راه خدا گرفتار شدهاند، و آن چنان ظاهر خويش را حفظ مىكنند كه جاهل از شدت عفت نفس آنان، چنين مىپندارد كه غنى و بىنيازند».
از همه اينها گذشته در روايتى كه محمد بن مسلم از امام صادق(علیه السلام) يا امام
باقر(علیه السلام) نقل كرده مىخوانيم كه از آن حضرت درباره «فقير» و «مسكين» سؤال كردند، فرمود:
«الفقير الذى لا يسئل و المسكين الذى هو اجهد منه الذى يسئل؛ «فقير كسى است كه سؤال نمىكند، و مسكين حالش از او سختتر است، و كسى است كه از مردم سؤال و تقاضا مىكند.»(1)
همين مضمون در حديث ديگرى از ابو بصير از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است، و هر دو صراحت در مفهوم فوق دارد.البته پارهاى از قرائن گواهى بر خلاف آنچه در بالا گفتيم مىدهد، ولى هر گاه مجموع قرائن موجود را در نظر بگيريم، روشن مىشود كه حق همان است كه در بالا گفته شد.
بعضى از مفسران يا فقهاء عقيده دارند كه ظاهر آيه فوق اين است كه بايد زكات مال به هشت سهم مساوى تقسيم گردد، و هر كدام در مصرف خود صرف شود، مگر اينكه مقدار زكات به قدرى ناچيز باشد كه نتوان آن را به هشت سهم قابل ملاحظه تقسيم كرد.
ولى اكثريت قاطع فقها بر اينند كه اصناف هشتگانه فوق مواردى است كه صرف زكات در آنها مجاز است، و تقسيم كردن در آن واجب نيست.
سيره قطعى پيغمبر(صلی الله علیه و اله) و امامان اهلبيت(علیهم السلام) و ياران آنها نيز اين معنى
1) . وسائل الشيعه، ج 6، ص: 144- ابواب مستحقين زكات باب 1، ح 2.
را تاييد مىكند، به علاوه با توجه به اينكه زكات يك ماليات اسلامى است و حكومت اسلامى موظف است آن را از مردم وصول كند، و هدف از تشريع آن رفع نيازمنديهاى گوناگون جامعه اسلامى مىباشد، طبعاً چگونگى مصرف آن در اين مصارف هشتگانه بستگى به ضرورتهاى اجتماعى از يك سو، و نظر حكومت اسلامى از سوى ديگر دارد.
از آيات مختلف قرآن از جمله آيه 156 سوره اعراف، و آيه 3 سوره نمل، و آيه 4 سوره لقمان، و آيه 7 سوره فصلت كه همه از سورههاى مكى هستند، چنين استفاده مىشود كه حكم وجوب زكات در مكه نازل شده است، و مسلمانان موظف به انجام اين وظيفه اسلامى بودهاند، ولى به هنگامى كه پيامبر(صلی الله علیه و اله) به مدينه آمد و پايه حكومت اسلامى را گذارد و طبعاً نياز به تشكيل بيتالمال پيدا كرد، از طرف خداوند مأموريت يافت كه زكات را از مردم شخصا بگيرد (نه اينكه خودشان به ميل و نظر خود در مصارف آن صرف كنند).
آيۀ شريفۀ «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً...»(1)
در اين هنگام نازل، شد، و مشهور اين است كه اين در سال دوم هجرت بود، سپس مصارف زكات به طور دقيق در آيه مورد بحث كه آيه 60 سوره توبه است بيان گرديد، و جاى تعجب نيست كه تشريع اخذ زكات در آيه 103 باشد و ذكر مصارف آن كه مىگويند در سال نهم هجرت نازل
1) . توبه / 103.
شده در آيه 60، زيرا مىدانيم آيات قرآن بر طبق تاريخ نزول جمعآورى نشده، بلكه به فرمان پيامبر(صلی الله علیه و اله) هر كدام در مورد مناسب قرار داده شده است.
آنچه از تعبير «مؤلفة قلوبهم» فهميده مىشود آن است كه يكى از مصارف زكات كسانى هستند كه به خاطر ايجاد الفت و محبت به آنها زكات داده مىشود، ولى آيا منظور از آن كفار و غير مسلمانانى است كه به خاطر استفاده از همكارى آنها در جهاد از طريق كمك مالى تشويق مىشوند؟ يا مسلمانان ضعيف الايمان را نيز شامل مىگردد؟ همانگونه كه در مباحث فقهى گفتهايم مفهوم آيه، و همچنين پارهاى از روايات كه در اين زمينه وارد شده مفهوم وسيعى دارد، و تمام كسانى را كه با تشويق مالى، از آنها به نفع اسلام و مسلمين جلب محبت مىشود، در بر مىگيرد، و دليلى بر تخصيص آن به كفار نيست.
با توجه به اينكه اسلام به صورت يك مكتب صرفا اخلاقى، و يا فلسفى و اعتقادى، ظهور نكرد، بلكه به عنوان يك «آئين جامع» كه تمام نيازمنديهاى مادى و معنوى در آن پيشبينى شده، پا به عرصه ظهور گذاشت، و نيز با توجه به اينكه اسلام، از همان عصر پيامبر(صلی الله علیه و اله)، با تأسيس حكومت همراه بود، و همچنين با توجه به اينكه اسلام توجه خاصى به حمايت از محرومان و مبارزه با فاصله طبقاتى دارد، روشن مىشود كه نقش بيتالمال، و زكات كه يكى از منابع درآمد بيتالمال است، از مهمترين نقشها است.
شك نيست كه هر جامعهاى داراى افرادى از كار افتاده، بيمار، يتيمان بىسرپرست، معلولين، و امثال آنها میباشد كه بايد مورد حمايت قرار گيرند.
و نيز براى حفظ موجوديت خود در برابر هجوم دشمن، نياز به سربازان مجاهدى دارد كه هزينه آنها از طرف حكومت پرداخته مىشود، همچنين كارمندان حكومت اسلامى، دادرسان و قضات، و نيز وسائل تبليغاتىو مراكز دينى، هر كدام نيازمند به صرف هزينهاى است كه بدون يك پشتوانه مالى منظم، و مطمئن، سامان نمىپذيرد.
به همين دليل در اسلام مسأله زكات كه در حقيقت يك نوع" ماليات بر- درآمد و توليد و «ماليات بر ثروت راكد» محسوب مىشود، از اهميت خاصى برخوردار است، تا آنجا كه در رديف مهمترين عبادات قرار گرفته، و در بسيارى
از موارد با نماز همراه ذكر شده، و حتى شرط قبولى نماز شمرده شده است! حتى در روايات اسلامى مىخوانيم كه اگر حكومت اسلامى از شخص، يا اشخاصى، مطالبه زكات كند، و آنها در برابر حكومت، ايستادگى كنند و سرباز زنند، مرتد محسوب مىشوند، و در صورتى كه اندرزها در مورد آنها سود ندهد، توسل به نيروى نظامى، در مقابل آنها جايز است، داستان اصحاب رده (همان گروهى كه بعد از پيامبر(صلی الله علیه و اله) سر از پرداخت زكات باز زدند و خليفه وقت به مبارزه با آنها برخاست و حتى على(علیه السلام) اين مبارزه را امضاء كرد و شخصا يكى از پرچمداران در ميدان جنگ بود) در تواريخ اسلام مشهور است.
در روايتى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم:
«من منع قيراطا من الزكاة فليس هو بمؤمن، و لا مسلم، و لا كرامة!؛ كسى كه يك قيراط از زكات را نپردازد نه مؤمن است و نه مسلمان و ارزشى ندارد.»(1)
جالب توجه اينكه از روايات استفاده میشود كه «حدود» و «مقدار» زكات آن چنان دقيقاً در اسلام تعيين شده، كه اگر همه مسلمانان زكات اموال خويش را به طور صحيح و كامل بپردازند، هيچ فردى فقير و محروم در سرتاسر كشور اسلامى باقى نخواهد ماند.
در حديثى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم:
«و لو ان الناس ادوا زكاة اموالهم ما بقى مسلم فقيرا محتاجا!... و ان الناس ما افتقروا، و لا احتاجوا، و لا جاعوا، و لا عروا، الا بذنوب الاغنياء!؛ اگر همۀ مردم زكات اموال خود را بپردازند مسلمانى فقير و نيازمند، باقى نخواهد ماند، و مردم فقير و محتاج و گرسنه و برهنه نمىشوند مگر به خاطر گناه ثروتمندان!»(2)
و نيز از روايات استفاده مىشود كه اداى زكات باعث حفظ اصل مالكيت و تحكيم پايههاى آنست، به طورى كه اگر مردم اين اصل مهم اسلامى را فراموش كنند شكاف و فاصله ميان گروهها آن چنان مىشود كه اموال اغنياء نيز به خطر خواهد افتاد.
در حديثى از امام موسى بن جعفر(علیه السلام) مىخوانيم:
«حصنوا اموالكم بالزكاة؛ اموال خود را به وسيلۀ زكات حفظ كنيد.»(3)همين مضمون از پيامبر(صلی الله علیه و اله) و امير مومنان على(علیه السلام) نيز در احاديث ديگر نقل شده است.
و آخرين نكتهاى كه توجه به آن لازم است اين است كه در آيه مورد بحث در مورد چهار گروه كلمۀ «لام» ذكر شده: «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ وَ الْعامِلِينَ عَلَيْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ»؛ و اين تعبير معمولاً نشانۀ «ملكيت» است.
ولى در مورد چهار گروه ديگر كلمۀ «فى» آمده است: «وَ فِي الرِّقابِ وَ الْغارِمِينَ وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ» و اين تعبير معمولاً براى بيان «مصرف» است(1).
در ميان مفسران در تفسير اين «اختلاف تعبير» گفتگو است، بعضى معتقدند كه گروه چهارگانه اول، مالك زكات، مىشوند، و گروه چهارگانه دوم، مالك، نخواهند شد، و تنها جايز است زكات در مورد آنان مصرف گردد.
بعضى ديگر معتقدند كه اين اختلاف تعبير اشاره به نكته ديگرى است و آن اينكه گروه چهارگانه دوم استحقاق بيشترى براى زكات دارند، زيرا كلمۀ «فى» براى بيان ظرفيت است، گويا اين گروه چهارگانه ظرف زكات مىباشند و زكات مظروف آنها است، در حالى كه گروههاى نخستين چنين نيستند.
ولى ما در اينجا احتمال ديگرى را انتخاب كردهايم و آن اينكه شش گروه «فقراء، مساكين، عاملين عليها،مؤلفة قلوبهم، غارمين، و ابن السبيل» كه بدون «فى» ذكر شدهاند يكسان مىباشند و عطف بر يكديگر و دو گروه ديگر كه «فى الرقاب» و «فى سبيل اللَّه» است و با كلمۀ «فى» بيان گرديده، وضع خاصى دارند، شايد اين تفاوت تعبير از اين نظر باشد كه گروههاى ششگانه مىتوانند مالك زكات شوند، و مىتوان زكات را به خود آنها پرداخت (حتى بدهكاران و كسانى كه از اداى
1) . بايد توجه داشت كه در دو مورد" فى" صريحا ذكر شده، و در دو مورد عطف بر مجرور «فى» است، همانگونه كه «لام» در يك مورد ذكر شده و بقيه عطف بر آن است.
دين خود ناتوانند، البته در صورتى كه اطمينان داشته باشيم آن را در مورد اداى دين خود مصرف مىكنند).
ولى دو گروه مالك زكات نمىشوند، و نمىتوان به آنها پرداخت، بلكه بايد در مورد آنها مصرف گردد، مثلاً بردگان را بايد از طريق زكات خريد و آزاد كرد، روشن است كه آنها در اين صورت مالك زكات نمىشوند، و همچنين مواردى كه تحت عنوان «فى سبيل اللَّه» مندرج است، از قبيل هزينه جهاد، تهيه اسلحه و يا ساختن مسجد و مراكز دينى و مانند آنها هيچيك مالك زكات نيستند، بلكه مصرف آنند.
و به هر حال اين تفاوت در تعبير نشان مىدهد كه تا چه اندازه تعبيرات قرآن حساب شده است.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ لَا يَسْتَغْنِي الرَّجُلُ وَ إِنْ كَانَ ذَا مَالٍ عَنْ عِتْرَتِهِ وَ دِفَاعِهِمْ عَنْهُ بِأَيْدِيهِمْ وَ أَلْسِنَتِهِمْ وَ هُمْ أَعْظَمُ النَّاسِ حَيْطَةً مِنْ وَرَائِهِ وَ أَلَمُّهُمْ لِشَعَثِهِ وَ أَعْطَفُهُمْ عَلَيْهِ عِنْدَ نَازِلَةٍ إِذَا نَزَلَتْ بِهِ وَ لِسَانُ الصِّدْقِ يَجْعَلُهُ اللَّهُ لِلْمَرْءِ فِي النَّاسِ خَيْرٌ لَهُ مِنَ الْمَالِ [يُوَرِّثُهُ غَيْرَهُ] يَرِثُهُ غَيْرُهُ.أَلَا لَا يَعْدِلَنَّ أَحَدُكُمْ عَنِ الْقَرَابَةِ يَرَى بِهَا الْخَصَاصَةَ أَنْ يَسُدَّهَا بِالَّذِي لَا يَزِيدُهُ إِنْ أَمْسَكَهُ وَ لَا يَنْقُصُهُ إِنْ أَهْلَكَهُ وَ مَنْ يَقْبِضْ يَدَهُ عَنْ عَشِيرَتِهِ فَإِنَّمَا تُقْبَضُ مِنْهُ عَنْهُمْ يَدٌ وَاحِدَةٌ وَ تُقْبَضُ مِنْهُمْ عَنْهُ أَيْدٍ كَثِيرَةٌ وَ مَنْ تَلِنْ حَاشِيَتُهُ يَسْتَدِمْ مِنْ قَوْمِهِ الْمَوَدَّة؛(2)اى مردم هيچكس از طايفه و خويشان خود بىنياز نيست هر چند صاحب
مال و دارائى باشد و به دست و زبان آنها كه از او دفاع و يارى نمايند حاجت دارد و نزديكان شخص براى حفظ الغيب او مهمترين اشخاصند و بهتر مىتوانند پراكندگى و گرفتارى او را مرتفع سازند و در هنگام سختى و پيشآمدهاى ناگوار اگر براى او پيش آيد بر او (از بيگانگان) مهربانترند. و نام نيكو كه خداوند به شخص در ميان مردم عطاء فرمايد بهتر است براى او از ثروت و دارائى كه براى ديگرى به ميراث گذارد (زيرا نام نيكو در ميان مردم سبب میشود كه از خويشان و بيگانگان هر كه بشنود براى او طلب مغفرت كند و امّا ارث فقط به ارث برنده نتيجه مىبخشد، پس صرف مال در طلب ذكر جميل و نام نيكو براى شخص بهتر است از باقى گذاردن مال و ثروت براى وارث، و اين جمله اشاره است به اينكه شخص بايد از صرف مال در باره خويشان دريغ ننموده و بايشان كمك و دستگيرى نمايد).»(1)
قرآن مجید میفرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْليكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ»؛(2)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد خود و خانواده خويش را از آتشى كه هيزم آن انسانها و سنگهاست نگه داريد؛ آتشى كه فرشتگانى بر آن گمارده شده كه خشن و سختگيرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمىكنند و آنچه را فرمان داده شدهاند (به طور كامل) اجرا مىنمايند!»
تفسير
خانواده خود را از آتش دوزخ نجات دهيد!
به دنبال اخطار و سرزنش نسبت به بعضى از همسران پيامبر(صلی الله علیه و اله) خداوند در آيات مورد بحث روى سخن را به همه مؤمنان كرده، و دستوراتى در باره تعليم و تربيت همسر و فرزندان و خانواده به آنها مىدهد، نخست مىفرمايد:«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خود و خانواده خويش را از آتشى كه هيزم آن انسانها و سنگها هستند نگاهداريد»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ».
نگهدارى خويشتن به ترك معاصى و عدم تسليم در برابر شهوات سركش است، و نگهدارى خانواده به تعليم و تربيت و امر به معروف و نهى از منكر و فراهم ساختن محيطى پاك و خالى از هر گونه آلودگى، در فضاى خانه و خانواده است.
اين برنامهاى است كه بايد از نخستين سنگ بناى خانواده، يعنى از مقدمات ازدواج، و سپس نخستين لحظه تولد فرزند آغاز گردد، و در تمام مراحل با برنامهريزى صحيح و با نهايت دقت تعقيب شود.
به تعبير ديگر حق زن و فرزند تنها با تأمين هزينه زندگى و مسكن و تغذيه آنها حاصل نمىشود، مهمتر از آن تغذيه روح و جان آنها و به كار گرفتن اصول تعليم و تربيت صحيح است.
قابل توجه اينكه تعبير به «قوا» (نگاهداريد) اشاره به اين است كه اگر آنها را به حال خود رها كنيد خواه ناخواه به سوى آتش دوزخ پيش مىروند شما هستيد كه بايد آنها را از سقوط در آتش دوزخ حفظ كنيد.
«وقود» (بر وزن كبود) چنان كه قبلاً نيز اشاره كردهايم به معنى «آتشگيره» يعنى ماده قابل اشتعال مانند «هيزم» است (نه به معنى «آتشزنه» مثل كبريت، چرا كه اعراب آن را «زناد» مىگويد).
به اين ترتيب آتش دوزخ مانند آتشهاى اين جهان نيست، شعلههاى آن از درون وجود خود انسانها زبانه مىكشد! و از درون سنگها! نه فقط سنگهاى گوگردى كه بعضى از مفسران به آن اشاره كردهاند، بلكه همه انواع سنگها چون لفظ آيه مطلق است، و امروز مىدانيم كه هر قطعه از سنگها مركب از ميلياردها ميليارد دانه اتم است كه اگر نيروى ذخيره درون آنها آزاد شود چنان آتشى برپا مىكند كه انسان را خيره مىكند.
بعضى از مفسران «حجارة» را در اينجا به بتهايى تفسير كردهاند كه از سنگ ساخته مىشد، و مورد پرستش مشركان بود.
سپس مىافزايد: «فرشتگانى بر اين آتش گمارده شده كه خشن و سختگيرند هرگز معصيت فرمان خدا نمىكنند، و هر دستورى به آنها دهد بدون چون و چرا اجرا مىكنند»؛ «عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ».
و به اين ترتيب نه راه گريزى وجود دارد، و نه گريه و التماس و جزع و فزع مؤثر است.
روشن است هر مأمورى براى كارى گمارده شود بايد روحياتى متناسب آن داشته باشد، و مأموران عذاب طبعاً بايد خشن باشند، چرا كه جهنم كانون رحمت نيست، كانون خشم و غضب الهى است، اما در عين حال، اين مأموران هرگز از مرز عدالت خارج نمىشوند، و فرمان خدا را بىكم و كاست اجرا مىكنند.
جمعى از مفسران در اينجا سؤالى مطرح كردهاند كه تعبير به عدم عصيان در آيه فوق، با مسأله عدم وجود تكليف در قيامت چگونه سازگار است؟
ولى بايد توجه داشت كه اطاعت و ترك عصيان فرشتگان يك نوع اطاعت تكوينى است نه تشريعى، و اطاعت تكوينى هميشه وجود دارد، و به تعبير ديگر آنها آن چنان ساخته شدهاند كه فرمانهاى الهى را با كمال ميل و رغبت و عشق در عين اختيار اجرا مىكنند.
در آيه بعد كفار را مخاطب ساخته و وضع آنها را در آن روز بازگو مىكند و مىفرمايد: «اى كسانى كه كافر شدهايد! امروز عذرخواهى نكنيد، چرا كه تنها به اعمالتان جزا داده مىشويد»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ».
قرار گرفتن اين آيه بعد از آيه گذشته كه مخاطب در آن مؤمنان بودند اشاره به اين واقعيت است كه اگر به وضع زن و فرزند و خانواده خود نرسيد ممكن است كار شما به جايى رسد كه در قيامت مخاطب به اين خطاب شويد.
تعبير «إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» بار ديگر اين حقيقت را تاييد مىكند كه جزاى گنهكاران در قيامت خود اعمال آنها است، كه در برابر آنان ظاهر مىشود، و با آنها خواهد بود، تعبير آيه گذشته كه در آتش جهنم از درون وجود خود انسانها زبانه مىكشد نيز مؤيد همين معنى است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه عدم قبول اعتذار در آنجا به خاطر اين است كه عذرخواهى نوعى توبه است، و توبه تنها در اين جهان امكانپذير است، نه در جهان ديگر و نه بعد از ورود در جهنم.
آيه بعد در حقيقت راه نجات از آتش دوزخ را نشان مىدهد، مىگويد:
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! به سوى خدا بازگرديد و توبه كنيد، توبه خالصى»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُواإِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً».
آرى نخستين گام براى نجات، توبه از گناه است، توبهاى كه از هر نظر خالص باشد، توبهاى كه محرك آن فرمان خدا و ترس از گناه، نه وحشت از آثار اجتماعى و دنيوى آن، بوده باشد، توبهاى كه براى هميشه انسان را از معصيت جدا كند و بازگشتى در آن رخ ندهد.
مىدانيم حقيقت «توبه» همان ندامت و پشيمانى از گناه است كه لازمه آن تصميم بر ترك در آينده است، و اگر كارى بوده كه قابل جبران است در صدد جبران برآيد، و گفتن استغفار نيز بيانگر همين معنى است، و به اين ترتيب اركان توبه را مىتوان در پنج چيز خلاصه كرد: «ترك گناه، ندامت، تصميم بر ترك در آينده، جبران گذشته و استغفار».
«نصوح» از مادۀ «نصح» (بر وزن صلح) در اصل به معنى خيرخواهى خالصانه است، و لذا به عسل خالص" ناصح" گفته مىشود، و از آنجا كه خيرخواهى واقعى بايد توأم با محكم كارى باشد واژۀ «نصح» گاه به اين معنى نيز آمده است، به همين جهت به نماى محكم «نصاح» (بر وزن كتاب) و به خياط" ناصح" گفته مىشود، و اين هر دو معنى يعنى «خالص بودن» و «محكم بودن" در توبه" نصوح" بايد جمع باشد(1).
در اينكه توبه نصوح چيست؟ تفسيرهاى زيادى براى آن ذكر كردهاند تا آنجا
1) . بعضى تصور مىكنند «نصوح» نام شخص خاصى بوده است و در اين زمينه داستان مفصلى به عنوان توبه نصوح نقل كردهاند ولى بايد توجه داشت نصوح اسم كسى نيست، بلكه معنى وصفى دارد، هر چند داستان معروف ممكن است صحت داشته باشد.
كه بعضى شماره تفسيرهاى آن را بالغ بر بيست و سه تفسير دانستهاند(1)،
ولى همه اين تفسيرها تقريباً به يك حقيقت بازمىگردد، يا شاخ و برگها و شرائط مختلف توبه است.
از جمله اينكه: «توبه نصوح» آن است كه واجد چهار شرط باشد؛ پشيمانى قلبى، استغفار زبانى، ترك گناه، و تصميم بر ترك در آينده.
بعضى ديگر گفتهاند: «توبه نصوح» آن است كه واجد سه شرط باشد؛ ترس از اينكه پذيرفته نشود، اميد به اينكه پذيرفته شود، و ادامه اطاعت خدا.
يا اينكه «توبه نصوح» آن است كه گناه خود را همواره در مقابل چشم خود ببينى و از آن شرمنده باشى! يا اينكه «توبه نصوح آن است كه مظالم را به صاحبانش بازگرداند، و از مظلومين حليت بطلبد، و بر اطاعت خدا اصرار ورزد.
يا اينكه «توبه نصوح» آن است كه در آن سه شرط باشد: كم سخن گفتن كم خوردن، و كم خوابيدن.
يا اينكه «توبه نصوح» آن است كه توأم با چشمى گريان، و قلبى بيزار از گناه باشد... و مانند اينها كه همگى شاخ و برگ يك واقعيت است و اين توبه خالص و كامل است.
در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام(صلی الله علیه و اله) مىخوانيم هنگامى كه «معاذ بن جبل» از توبه نصوح سؤال كرد، در پاسخ فرمود:
«ان يتوب التائب ثم لا يرجع فى ذنب كما لا يعود اللبن الى الضرع؛ آن است كه شخص توبهكننده به هيچوجه بازگشت به گناه نكند آن چنان كه شير به پستان هرگز
1) . قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ج 10، ص: 6766.
باز نمىگردد!»(1)
اين تعبير لطيف بيانگر اين واقعيت است كه توبه نصوح چنان انقلابى در انسان ايجاد مىكند كه راه بازگشت به گذشته را به كلى بر او مىبندد.
همانگونه كه بازگشت شير به پستان غير ممكن است.
اين معنى كه در روايات ديگر نيز وارد شده، در حقيقت درجه عالى توبه نصوح را بيان مىكند، و گرنه در مراحل پائينتر ممكن است بازگشتى باشد كه بعد از تكرار توبه سرانجام منتهى به ترك دائمى شود.
سپس به آثار اين توبه نصوح اشاره كرده، مىافزايد «اميد است با اين كار پروردگار شما گناهانتان را ببخشد و بپوشاند»؛ «عَسى رَبُّكُمْ أَنْ يُكَفِّرَ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ».
«و شما را در باغهايى از بهشت وارد كند كه نهرها از زير درختانش جارى است»؛ «وَ يُدْخِلَكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ».
«اين كار در روزى خواهد بود كه خداوند پيامبر و كسانى را كه با او ايمان آوردند خوار و موهون نمىكند»؛ «يَوْمَ لا يُخْزِي اللَّهُ النَّبِيَّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ».«اين در حالى است كه نور (ايمان و عمل صالح) آنها از پيشاپيش و از سوى راستشان در حركت است» و عرصه محشر را روشن مىسازد، و راه آنها را به سوى بهشت مىگشايد؛ «نُورُهُمْ يَسْعى بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ».
در اينجاست كه آنها رو به درگاه خداوند آورده «مىگويند پروردگارا! نور ما را كامل كن، و ما را ببخش كه بر هر كار قادرى»؛ «يَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَ اغْفِرْ لَنا إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ».
در حقيقت اين توبه نصوح، پنج ثمره بزرگ دارد:
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 10، ص: 318.
بخشودگى سيئات و گناهان.
ورود در بهشت پر نعمت الهى.
عدم رسوايى در آن روز كه پردهها كنار مىرود، و حقايق آشكار مىگردد، و دروغگويان تبهكار خوار و رسوا مىشوند، آرى در آن روز پيامبر(صلی الله علیه و اله) و مؤمنان آبرومند خواهند بود، چرا كه آنچه گفتند به واقعيت مىپيوندد.
اينكه نور ايمان و عمل آنها از پيشاپيش و سمت راست آنها حركت مىكند و مسير آنها را به سوى بهشت روشن مىسازد (بعضى از مفسران نورى را كه پيشاپيش حركت مىكند نور «عمل» دانستهاند.
اينكه توجهشان به خدا بيشتر مىگردد، لذا رو به سوى درگاه خدا مىآورند و از او تقاضاى تكميل نور و آمرزش كامل گناه خويش مىكنند.
نكتهها
دستور امر به معروف و نهى از منكر، يك دستور عام است، كه همه مسلمين نسبت به يكديگر دارند، ولى از آيات فوق، و رواياتى كه در باره حقوق فرزند و مانند آن در منابع اسلامى وارد شده، به خوبى استفاده مىشود كه انسان در مقابل همسر و فرزند خويش مسئوليت سنگينترى دارد، و موظف است تا آنجا كه مىتواند در تعليم و تربيت آنها بكوشد، آنها را از گناه بازدارد و به نيكيها دعوت نمايد، نه اينكه تنها به تغذيه جسم آنها قناعت كند.
در حقيقت اجتماع بزرگ از واحدهاى كوچكى تشكيل مىشود كه «خانواده»
نام دارد، و هر گاه اين واحدهاى كوچك كه رسيدگى به آن آسانتر است اصلاح گردد كل جامعه اصلاح مىشود، و اين مسئوليت در درجه اول بر دوش پدران و مادران است.
مخصوصاً در عصر ما كه امواج كوبنده فساد در بيرون خانوادهها بسيار قوى و خطرناك است، براى خنثى كردن آنها از طريق تعليم و تربيت خانوادگى بايد برنامهريزى اساسىتر و دقيقتر انجام گيرد.
نه تنها آتشهاى قيامت كه آتشهاى دنيا نيز از درون وجود انسانها سرچشمه مىگيرد، و هر كس موظف است خانواده خود را از اين آتشها حفظ كند.
در حديثى مىخوانيم: هنگامى كه آيه فوق نازل شد، كسى از ياران پيامبر(صلی الله علیه و اله) سؤال كرد: چگونه خانواده خود را از آتش دوزخ حفظ كنم؟ حضرت(صلی الله علیه و اله) فرمود:
«تامرهم بما امر اللَّه، و تنهاهم عما نهاهم اللَّه، ان اطاعوك كنت قد وقيتهم، و ان عصوك كنت قد قضيت ما عليك؛ آنها را امر به معروف و نهى از منكر مىكنى، اگر از تو پذيرفتند آنها را از آتش دوزخ حفظ كردهاى، و اگر نپذيرفتند وظيفه خود را انجام دادهاى.»(1)
و در حديث جامع و جالب ديگرى از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمده است:
«الا كلكم راع، و كلكم مسئول عن رعيته، فالامير على الناس راع، و هو مسئول عن رعيته، و الرجل راع على اهلبيته، و هو مسئول عنهم، فالمرأة راعية على اهلبيت بعلها و ولده، و هى مسئولة عنهم، الا فكلكم راع، و كلكم مسئول عن رعيته؛ بدانيد همه شما نگهبانيد، و همه در برابر كسانى كه مأمور نگهبانى آنها هستيد
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 5، ص: 372.
مسئوليد، امير و رئيس حكومت اسلامى نگهبان مردم است و در برابر آنها مسئول است، مرد نگهبان خانواده خويش است و در مقابل آنها مسئول، زن نيز نگهبان خانواده شوهر و فرزندان است و در برابر آنها مسئول مىباشد، بدانيد همه شما نگهبانيد و همه شما در برابر كسانى كه مأمور نگهبانى آنها هستيد مسئوليد!»(1)اين بحث دامنهدار را با حديثى از امير مؤمنان على(علیه السلام) پايان مىدهيم، امام(علیه السلام) در تفسير آيه فوق فرمود:
«علموا انفسكم و اهليكم الخير، و ادبوهم؛ منظور اين است كه خود و خانواده خويش را نيكى بياموزيد و آنها را ادب كنيد.»(2)
بسيار مىشود كه از انسان- مخصوصاً در آغاز تربيت و سير و سلوك الى اللَّه- لغزشهايى سرمىزند، اگر درهاى بازگشت به روى او بسته شود، مأيوس مىگردد، و براى هميشه از راه مىماند، و لذا در مكتب تربيتى اسلام، توبه به عنوان يك اصل تربيتى با اهميت فوقالعادهاى مطرح است، و از تمام گنهكاران دعوت مىكند كه براى اصلاح خويش و جبران گذشته از اين در، وارد شوند.
امام على بن الحسين(علیه السلام) در مناجات «تائبين» به پيشگاه خدا چنين عرضه مىدارد:
«الهى انت الذى فتحت لعبادك بابا الى عفوك سميته التوبة، فقلت تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً، فما عذر من اغفل دخول الباب بعد فتحه؛ خداى من تو كسى هستى
كه درى به سوى عفوت به روى بندگانت گشودهاى، و نامش را توبه نهادهاى، و فرمودهاى بازگرديد به سوى خدا و توبه كنيد توبه خالصى، اكنون عذر كسانى كه از ورود از اين در، بعد از گشايش آن، غافل شوند چيست؟!»(1)
به قدرى در مسأله توبه در روايات تأكيد شده كه در حديثى از امام باقر(علیه السلام) مىخوانيم:
«ان اللَّه تعالى اشد فرحا بتوبة عبده من رجل اضل راحلته و زاده فى ليلة ظلماء، فوجدها؛ خداوند از توبه بندهاش بيش از كسى كه مركب و توشه خود را در بيابان در يك شب تاريك گم كرده و سپس آن را بيابد شاد مىگردد!»(2)اين تعبيرات آميخته با بزرگوارى همه براى تشويق به اين امر مهم حياتى است.
ولى بايد توجه داشت كه توبه تنها لقلقه زبان، و گفتن «استغفر اللَّه» نيست، بلكه شرايط و اركانى دارد كه در تفسير توبه نصوح در آيات فوق به آن اشاره شد، هر گاه توبه با اين شرائط انجام گيرد آن چنان اثر مىگذارد كه گناه و آثار گناه را به كلى از روح و جان انسان محو مىكند، لذا در حديثى از امام باقر(علیه السلام) مىخوانيم:
«التائب من الذنب كمن لا ذنب له، و المقيم على الذنب و هو مستغفر منه كالمستهزء!؛ كسى كه از گناه توبه كند همچون كسى است كه اصلاً گناه نكرده، و كسى كه به گناه خود ادامه دهد در حالى كه استغفار مىكند مانند كسى است كه مسخره مىكند!»(3)
در باره توبه بحثهاى مشروح ديگرى داشتهايم.(4)
در روایات کتاب شریف «اصول کافی»(1)
آمده است:
جميل بن دراج گويد: از امام صادق(علیه السلام) در مورد قول خداى متعال که میفرماید: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً(2)«بترسيد از خدائى كه به نام وى از همديگر تقاضا میكنيد و از بريدن خويشاونديها پروا كنيد كه خدا مراقب شماست» فرمود:
«هِيَ أَرْحَامُ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ أَمَرَ بِصِلَتِهَا وَ عَظَّمَهَا أَ لَا تَرَى أَنَّهُ جَعَلَهَا مِنْهُ(3)آن أرحام مردم است كه خداى عزّ و جلّ به صلۀ آن امر فرموده و بزرگش داشته مگر نبينى كه آن را در رديف خود قرار داده است.»
امام صادق(علیه السلام) میفرماید:«إِنَّ الرَّحِمَ مُعَلَّقَةٌ بِالْعَرْشِ تَقُولُ اللَّهُمَّ صِلْ مَنْ وَصَلَنِي وَ اقْطَعْ مَنْ قَطَعَنِي(4)وَ هِيَ رَحِمُ آلمُحَمَّدٍ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ»(5)وَ رَحِمُ كُلِّ ذِي رَحِمٍ؛ همانا رحم به عرش آويخته و میگويد: بپيوند هر كه مرا پيوندد و ببر
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 156.
2) . نساء / 2؛ تساءلون اي يسأل بعضكم بعضا فيقول: أسألك باللّه، و أصله تتساءلون. و الارحام اما عطف على اللّه أي اتقوا الارحام أن تقطعوها كما ورد في الحديث أو على محل الجار و المجرور كقولك، مررت بزيد و عمروا كما قيل و قرئ بالجر. و رحم الرجل قريبه المعروف بنسبه و إن بعدت لحمته و جاز نكاحه.
3) . أي قرنها باسمه في الامر بالتقوى.
4) . هذا تشبيه للمعقول بالمحسوس و اثبات لحق الرحم على أبلغ وجه.
5) . رعد / 27.
از هر كه از من ببرد و آن رحم آلمحمد است كه خداى عزّ و جلّ فرمايد: كسانى كه آنچه را خدا امر به پيوندش فرموده، پيوست میدهند و رحم هر خويشاوند است.»
شرح: آويختن رحم به عرش، كنايه از درخواست حق خويش است در حضور پروردگار و سرعت اجابت او.
آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری میفرماید:
«أَوَّلُ نَاطِقٍ مِنَ الْجَوَارِحِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ الرَّحِمُ تَقُولُ يَا رَبِّ مَنْ وَصَلَنِي فِي الدُّنْيَا فَصِلِ الْيَوْمَ مَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ وَ مَنْ قَطَعَنِي فِي الدُّنْيَا فَاقْطَعِ الْيَوْمَ مَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَه؛ نخستين سخنگوى اعضاء بدن در روز قيامت رحم است كه میگويد پروردگارا! هر كه در دنيا مرا پيوست، امروز ميان خودت و او پيوست ده، و هر كه در دنيا مرا بريد امروز خود را از او ببر (يعنى رحمت خود را از او ببر).»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«صِلَةُ الْأَرْحَامِ(1)تُحَسِّنُ الْخُلُقَ وَ تُسَمِّحُ الْكَفَّ وَ تُطَيِّبُ النَّفْسَ وَ تَزِيدُ فِي الرِّزْقِ وَ تُنْسِئُ فِي الْأَجَلِ؛ صله رحم خلق را نيكو و دست را باز و نفس را پاكيزه و روزى را زياد كند و مرگ را پس اندازد.»
و نیز فرمود:
«صِلَةُ الْأَرْحَامِ تُزَكِّي الْأَعْمَالَ وَ تَدْفَعُ الْبَلْوَى وَ تُنْمِي الْأَمْوَالَ وَ تُنْسِئُ لَهُ فِي عُمُرِهِ وَ تُوَسِّعُ فِي رِزْقِهِ وَ تُحَبِّبُ فِي اهلبيتهِ فَلْيَتَّقِ اللَّهَ وَ لْيَصِلْ رَحِمَهُ؛ صله رحم، اعمال را پاك كند و بلا را دور نمايد و اموال را بركت دهد و عمر را به تأخير اندازد و روزيش را وسعت دهد و در ميان خانواده محبوبش سازد، پس بايد از خدا پروا كرد و صله رحم نمود.»
1) . في بعض النسخ «صلة الرحم».
امير المؤمنين(علیه السلام) فرمود:
«لَنْ يَرْغَبَ الْمَرْءُ عَنْ عَشِيرَتِهِ(1)وَ إِنْ كَانَ ذَا مَالٍ وَ وَلَدٍ وَ عَنْ مَوَدَّتِهِمْ وَ كَرَامَتِهِمْ وَ دِفَاعِهِمْ بِأَيْدِيهِمْ وَ أَلْسِنَتِهِمْ هُمْ أَشَدُّ النَّاسِ حِيطَةً(2)مِنْ وَرَائِهِ وَ أَعْطَفُهُمْ عَلَيْهِ وَ أَلَمُّهُمْ لِشَعَثِهِ إِنْ أَصَابَتْهُ مُصِيبَةٌ أَوْ نَزَلَ بِهِ بَعْضُ مَكَارِهِ الْأُمُورِ وَ مَنْ يَقْبِضْ يَدَهُ عَنْ عَشِيرَتِهِ فَإِنَّمَا يَقْبِضُ عَنْهُمْ يَداً وَاحِدَةً وَ تُقْبَضُ عَنْهُ مِنْهُمْ أَيْدِي كَثِيرَةٍ وَ مَنْ يُلِنْ حَاشِيَتَهُ يَعْرِفْ صَدِيقُهُ مِنْهُ الْمَوَدَّةَ وَ مَنْ بَسَطَ يَدَهُ بِالْمَعْرُوفِ إِذَا وَجَدَهُ يُخْلِفِ اللَّهُ لَهُ مَا أَنْفَقَ فِي دُنْيَاهُ وَ يُضَاعِفْ لَهُ فِي آخِرَتِهِ وَ لِسَانُ الصِّدْقِ لِلْمَرْءِ يَجْعَلُهُ اللَّهُ فِي النَّاسِ خَيْراً مِنَ الْمَالِ يَأْكُلُهُ وَ يُوَرِّثُهُ لَا يَزْدَادَنَّ أَحَدُكُمْ كِبْراً وَ عِظَماً فِي نَفْسِهِ وَ نَأْياً عَنْ عَشِيرَتِهِ إِنْ كَانَ مُوسِراً فِي الْمَالِ وَ لَا يَزْدَادَنَّ أَحَدُكُمْ فِي أَخِيهِ زُهْداً وَ لَا مِنْهُ بُعْداً إِذَا لَمْ يَرَ مِنْهُ مُرُوَّةً وَ كَانَ مُعْوِزاً فِي الْمَالِ(3)وَ لَا يَغْفُلُ أَحَدُكُمْ عَنِ الْقَرَابَةِ بِهَا الْخَصَاصَةُ أَنْ يَسُدَّهَا بِمَا لَا يَنْفَعُهُ إِنْ أَمْسَكَهُ وَ لَا يَضُرُّهُ إِنِ اسْتَهْلَكَهُ؛ انسان اگر چه مال و فرزند داشته باشد هرگز نبايد از خويشاوند خود و از دوستى و كرامت و دفاع دستى و زبانى آنها روبگرداند، آنها از همۀ مردم گردش را محكمتر دارند و به او مهربانترند و اگر مصيبتى به او رسد يا بدى برايش پيش آيد، پريشانى او را سامان دهندهترند و هر كه دست كمك از فاميل خويش باز گيرد، از آنها يك دست گرفته شده و از خود او دستهاى بسيار، و هر كه نرمى و فروتنى كند دوستش از او مودت بيند و هر كه چون دارا شود (دست باحسان گشايد) آنچه را داده خدا در دنيايش جبران كند و در آخرت برايش چند برابر سازد، و نام نيكى كه خدا براى كسى
در ميان مردم میگذارد، از مالى كه میخورد و بارث میگذارد بهتر است، هر يك از شما كه ثروت مالى پيدا كرد، نبايد تكبرش زياد شود، او خود را بزرگ دارد و از خويشاوندش دور شود، و هيچ يك از شما نبايد نسبت به برادرى كه چون مال ندارد، به او احسان نميكند، از او دورى كند، و هيچ يك از شما نبايد از بستن شكست و تنگدستى خويشاوندش به چيزى كه اگر نگهدارد سودش ندهد و اگر از دستش دهد زيانش نرساند غفلت كند (زيرا گاهى ممكن است خويشاوندى به چيزى احتياج داشته باشد كه نزد او اضافه و بيكار باشد).»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:«إِنَّ الْقَوْمَ لَيَكُونُونَ فَجَرَةً وَ لَا يَكُونُونَ بَرَرَةً فَيَصِلُونَ أَرْحَامَهُمْ فَتَنْمِي أَمْوَالُهُمْ وَ تَطُولُ أَعْمَارُهُمْ فَكَيْفَ إِذَا كَانُوا أَبْرَاراً بَرَرَةً؛ گاهى مردمى بدكردارند و نيكوكار نيستند و صله رحم میكنند، پس مالشان زياد مىشود و عمرشان دراز میگردد، تا چه رسد كه نيكوكار باشند و صله رحم میكنند؟»
امير المؤمنين(علیه السلام) فرمود:
«صِلُوا أَرْحَامَكُمْ وَ لَوْ بِالتَّسْلِيمِ يَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً»(1)با ارحام خود بپيونديد اگر چه با سلام كردن باشد، كه خداى تبارك و تعالى فرمايد: از خدائى كه به نام وى درخواست كنيد و نيز از بريدن خويشاونديها پروا كنيد كه خدا مراقب شماست.»
صفوان جمال گويد: ميان امام صادق(علیه السلام) و عبد اللَّه بن حسن سخنى در گرفت تا به جنجال كشيد و مردم گرد آمدند و شب بود كه با اين وضع از يك ديگر
1) . الضوضاء: أصوات الناس و جلبتهم.
جدا شدند. بامداد پى كارى بيرون شدم، امام صادق(علیه السلام) را در خانه عبد اللَّه بن حسن ديدم كه میفرمايد:
«يَا جَارِيَةُ قُولِي لِأَبِي مُحَمَّدٍ يَخْرُجُ قَالَ فَخَرَجَ فَقَالَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ مَا بَكَّرَ بِكَ(1)فَقَالَ إِنِّي تَلَوْتُ آيَةً مِنْ كِتَابِ اللَّهِ عزّ و جلّ الْبَارِحَةَ فَأَقْلَقَتْنِي قَالَ وَ مَا هِيَ قَالَ قَوْلُ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ ذِكْرُهُ «الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ»؛(2)فَقَالَ صَدَقْتَ لَكَأَنِّي لَمْ أَقْرَأْ هَذِهِ الْآيَةَ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ قَطُّ فَاعْتَنَقَا وَ بَكَيَا(3)اى كنيز بابى محمد (عبد اللَّه بن حسن) بگو بيايد، او بيرون آمد و گفت: يا ابا عبد اللَّه چرا پگاه اينجا آمدى؟ فرمود: من ديشب آيهاى از كتاب خداى عزّ و جلّ را تلاوت كردم كه پريشانم ساخت. گفت كدام آيه؟ فرمود: قول خداى جلّ و عزّ ذكره: و كسانى كه آنچه را خدا بپيوستن آن فرمان داده، پيوسته دارند از پروردگار خود بيم كنند و از سختى حساب بترسند، عرض كرد راست گفتى، گويا من اين آيه را هرگز در كتاب خداى عزّ و جلّ نخوانده بودم، سپس دست به گردن شدند و گريستند.»
شرح: عبد اللَّه بن حسن همان شخصى است كه گفتگوى طولانى- او با
1) . ما بكر بك من البكور. و في بعض النسخ «ما يكربك] من الاكراب و هو الاسراع.
2) . رعد / 21.
3) . الظاهر ان هذا كان لتنبيه عبد اللّه و تذكيره بالآية ليرجع و يتوب و إلا فلم يكن ما فعله عليه السلام بالنسبة إليه قطعاً للرحم بل كان عين الشفقة عليه لينزجر عما أراده من الفسق بل الكفر لانه كان يطلب البيعة منه عليه السلام لولده الميشوم كما مر[ ج 1، ص: 358] أو شيئا آخر مثل ذلك و اي أمر كان إذا تضمن مخالفته و منازعته عليه السلام كان على حدّ الشرك باللّه و أيضا مثله صلوات اللّه عليه لا يغفل عن هذه الأمور حتّى يتذكر بتلاوة القرآن، فظهر أن ذكر ذلك على وجه المصلحة ليتذكر عبد اللّه عقوبة اللّه و يترك مخالفة امامه شفقة عليه. و لعلّ التورية في قوله:«أقلقتنى» القلق لعبد اللّه لا لنفسه لكن فيه دلالة على حسن رعاية الرحم و إن كان بهذه المثابة و كان فاسقا ضالا فتدبر.
امام صادق(علیه السلام) در حديث 929 ذكر شد، و از آن حضرت تقاضا میكرد كه با فرزند شومش، محمد بن عبد اللَّه بيعت كند، و شايد اين گفتگو هم در همان باره بوده باشد و پيداست كه امام(علیه السلام) كارى نميكرد كه محتاج به ياد آورى آيه قرآن باشد، بلكه همه آيات قرآن در نظرش مجسم است، و تذكر آيۀ شريفه براى مصلحت و تنبه عبد اللَّه بوده و پريشانى آن حضرت هم به خاطر او بوده است، پس اين حديث دلالت دارد بر صله رحم و نبريدن از خويشاوند اگر چه خويشاوند به اين حد از فسق و گمراهى باشد.
عبد اللَّه بن سنان گويد به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم: پسر عموئى دارم كه هر چه با او مىپيوندم، از من میبرد، تا آنكه تصميم گرفتم كه اگر از من بريد، از او ببرم، به من اجازه میفرمائيد از او ببرم؟ فرمود:
«إِنَّكَ إِذَا وَصَلْتَهُ وَ قَطَعَكَ وَصَلَكُمَا اللَّهُ عزّ و جلّ جَمِيعاً وَ إِنْ قَطَعْتَهُ وَ قَطَعَكَ قَطَعَكُمَا اللَّهُ؛ اگر تو به او پيوندى و او از تو ببرد، خداى عزّ و جلّ شما را با هم بپيوندد، و اگر تو از او ببرى و او از تو ببرد، خدا از هر دو ببرد.»
داود بن فرقد گويد: امام صادق(علیه السلام) به من فرمود:
«إِنِّي أُحِبُّ أَنْ يَعْلَمَ اللَّهُ أَنِّي قَدْ أَذْلَلْتُ رَقَبَتِي فِي رَحِمِي وَ أَنِّي لَأُبَادِرُ اهلبيتي أَصِلُهُمْ قَبْلَ أَنْ يَسْتَغْنُوا عَنِّي؛ دوست دارم خدا بداند من براى خويشاوندم فروتنى میكنم، من پيش از آنكه اهلبيتم از من بىنياز شوند بپيوست آنها سبقت میجويم.»
امام رضا(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ رَحِمَ آلمُحَمَّدٍ الْأَئِمَّةِ(علیهم السلام) لَمُعَلَّقَةٌ بِالْعَرْشِ تَقُولُ اللَّهُمَّ صِلْ مَنْ وَصَلَنِي وَ اقْطَعْ مَنْ قَطَعَنِي ثُمَّ هِيَ جَارِيَةٌبَعْدَهَا فِي أَرْحَامِ الْمُؤْمِنِينَ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ «وَ اتَّقُوا
اللَّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ»(1)همانا رحم آلمحمد - يعنى ائمه(علیهم السلام) - به عرش آويخته است و مىگويد: بار خدايا بپيوند هر كه مرا پيوندد و ببر از هر كه از من ببرد، و بعد از اين هم اين موضوع نسبت بارحام مؤمنين جريان دارد. سپس اين آيه را تلاوت فرمود: از خدائى كه به نام او باز خواست شويد و از بريدن ارحام پروا كنيد.»
عمر بن يزيد گويد: از امام صادق(علیه السلام) در مورد قول خداى عزّ و جلّ که میفرماید: «الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ»؛(2)«كسانى كه آنچه را خدا بپيوستش امر فرموده میپيوندند»، پرسیدم، آن حضرت فرمود:
«قَرَابَتُكَ؛ خويشاوند تو است.»
عمر بن زياد گويد: به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم: «الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ »؛ «كسانى كه آنچه را خدا به پيوندش فرمان داده میپيوندند»، چه کسانی هستند؟ فرمود:
«نَزَلَتْ فِي رَحِمِ آلمُحَمَّدٍ عَلَيْهِ وَ آلِهِ السَّلَامُ وَ قَدْ تَكُونُ فِي قَرَابَتِكَ ثُمَّ قَالَ فَلَا تَكُونَنَّ مِمَّنْ يَقُولُ لِلشَّيْءِ إِنَّهُ فِي شَيْءٍ وَاحِدٍ؛ در باره رحم آلمحمد عليه و آله السّلام نازل شده و در باره خويشان تو هم مىباشد، سپس فرمود: از كسانى مباش كه به چيزى گويند: در باره يك مورد است.»
شرح: ذيل اين روايت دليل است بر اينكه آيات شريفه قرآنى ظاهر و باطن و تفسير و تأويل و معانى متعددى دارد و چون ائمه(علیهم السلام) براى آيهاى معنائى ذكر نمودند
و سپس معناى ديگرى مخالف آن بيان فرمودند نبايد منكر شد، چنانچه در جلد اول بارها تذكر داديم.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَمُدَّ اللَّهُ فِي عُمُرِهِ وَ أَنْ يَبْسُطَ لَهُ فِي رِزْقِهِ فَلْيَصِلْ رَحِمَهُ فَإِنَّ الرَّحِمَ لَهَا لِسَانٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ذَلْقٌ(1)تَقُولُ يَا رَبِّ صِلْ مَنْ وَصَلَنِي وَ اقْطَعْ مَنْ قَطَعَنِي فَالرَّجُلُ لَيُرَى بِسَبِيلِ خَيْرٍ إِذَا أَتَتْهُ الرَّحِمُ الَّتِي قَطَعَهَا فَتَهْوِي بِهِ إِلَى أَسْفَلِ قَعْرٍ فِي النَّارِ(2)هر كه خوشش آيد كه خدا عمرش را دراز كند و روزيش را توسعه دهد بايد صله رحم كند، زيرا روز قيامت رحم را زبان تند و تيزى است كه میگويد: پروردگارا بپيوند هر كه با من پيوست، و ببر هر كه را از من بريد، و مردى با روش خير (ظاهر خوب) ديده مىشود، ولى چون خويشاوندى كه از او بريده نزدش آيد، او را به پائين ترين قعر دوزخ سرنگون كند.»
قرآن میفرماید:
«الْخَبيثاتُ لِلْخَبيثينَ وَ الْخَبيثُونَ لِلْخَبيثاتِ وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَريمٌ * يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ * فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فيها أَحَداً فَلا تَدْخُلُوها حَتَّى يُؤْذَنَ لَكُمْ وَ إِنْ قيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكى لَكُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَليمٌ * لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَدْخُلُوا بُيُوتاً
غَيْرَ مَسْكُونَةٍ فيها مَتاعٌ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَكْتُمُونَ»؛(1)
«زنان ناپاك از آن مردان ناپاكند، و مردان ناپاك نيز به زنان ناپاك تعلّق دارند؛ و زنان پاك از آن مردان پاك، و مردان پاك از آن زنان پاكند! اينان از نسبتهاى ناروايى كه (ناپاكان) به آنان مىدهند مبرّا هستند؛ و براى آنان آمرزش (الهى) و روزى پرارزشى است! اى كسانى كه ايمان آوردهايد! در خانههايى غير از خانه خود وارد نشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد؛ اين براى شما بهتر است؛ شايد متذكّر شويد! و اگر كسى را در آن نيافتيد، وارد نشويد تا به شما اجازه داده شود؛ و اگر گفته شد: «بازگرديد!» بازگرديد؛ اين براى شما پاكيزهتر است؛ و خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است! (ولى) گناهى بر شما نيست كه وارد خانههاى غير مسكونى بشويد كه در آن متاعى متعلّق به شما وجود دارد؛ و خدا آنچه را آشكار مىكنيد و آنچه را پنهان مىداريد، مىداند!»
تفسیر
لغت
استيناس: كسب علم و آشنايى.
مقصود
«الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ»؛ در باره معنى اين قسمت اقوالى است:
1) . نور / 26 الی 29.
ملاحظه كنيد كه هر گاه از مرد خوب سخن زشتى بشنويد، مىگوييد: خدا او را بيامرزد. چنين سخنى با خوى او سازش ندارد.
گناهان خبيث براى مردان خبيث و مردان خبيث براى گناهان خبيثند و كارهاى نيكو و پسنديده براى مردان خوب و مردان خوب براى كارهاى نيكو و پسنديدهاند.
زنان خبيث براى مردان خبيث و مردان خبيث براى زنان خبيث و زنان پاك براى مردان پاك و مردان پاك براى زنان پاكند.
اين معنى از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) نيز روايت شده است، فرمودهاند: اين آيه هم نظير: «الزَّانِي لا يَنْكِحُ إِلَّا زانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً...» است كه گروهى از مردان میخواستند با زنان بدكاره ازدواج كنند و خداوند آنها را از اين كار نهى كرد و اين كار را براى ايشان مكروه شمرد.
«أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ»؛ پاكان از آنچه مىگويند، منزهند. فراء گويد: منظور عايشه و صفوان است. (در جمع جانب مذكر تغليب شده است).
«لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ»؛ اين زنان و مردان پاك، گناهانشان از جانب خداوند آمرزيده مىشود و در بهشت از روزى ارزنده او استفاده میكنند.
اكنون مؤمنين را مخاطب ساخته، مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا»؛ «اى مردم مؤمن داخل خانههاى ديگران نشويد، مگر اينكه اجازه بگيريد.»
برخى گويند: يعنى آشنايى بدهيد و خود را معرفى كنيد.
ابو ايوب انصارى گويد: پرسيدم يا رسول اللَّه، مقصود از استيناس چيست؟
فرمود: اينكه انسان تسبيح و حمد و تكبير بگويد و تنحنح كند كه اهل خانه متوجه او شوند.
سهل بن سعد گويد: مردى در يكى از حجرههاى رسول خدا نگاه كرد. حضرت در حالى كه ابزارى در دست داشت و سر را اصلاح میكرد، فرمود: اگر ميدانستم نگاه میكنى، اين را به چشمت مىزدم. تنها در موقع نگاه كردن، بايد اجازه گرفت.
در روايت است كه مردى خدمت پيامبر عرض كرد: از مادرم هم اجازه بگيرم؟
فرمود: آرى. گفت: او به جز من خادمى ندارد. آيا بايد از او اجازه بگيرم؟ فرمود:
آيا ميل دارى او را عريان ببينى؟ مرد جواب داد: نه. فرمود: پس اجازه بگير.
«وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها»؛ و مگر اينكه سلام كنيد. برخى گفتهاند: در اينجا تقديم و تأخير است. يعنى داخل نشويد مگر اينكه سلام كنيد و اجازه بگيريد. اگر اجازه داده شد، داخل شويد. برخى گويند: يعنى داخل نشويد مگر اينكه به وسيلۀ سلام اجازه بگيريد.
در روايت است كه مردى به وسيلۀ تنحنح از پيامبر خدا اجازه خواست. حضرت به زنى كه نامش روضه بود، فرمود: برخيز و به او ياد بده كه بگويد: السلام عليكم.
داخل شوم؟ آن مرد شنيد و همين كار را كرد.
«ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ»؛ داخل شدن با اجازه برايتان بهتر است.
«لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»؛ باشد كه متوجه اوامر و نواهى و موعظههاى الهى شده، از آنها پيروى كنيد.
«فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِيها أَحَداً فَلا تَدْخُلُوها حَتَّى يُؤْذَنَ لَكُمْ»؛ اگر كسى در خانه نيست كه شما را اجازه دهد، داخل نشويد، زيرا ممكن است چيزى در خانه باشد كه شما نبايد از آن اطلاع پيدا كنيد. مگر اينكه صاحبان خانهها به شما اجازه دهند.بدينترتيب به هيچ وجه نميشود داخل خانه غير شد. اعم از اينكه صاحب خانه در خانه باشد يا نباشد. مگر اينكه اجازه داده باشد. حتى جايز نيست بداخل خانه نگاه كند تا بداند كه كسى در آن هست يا نيست؟ مگر اينكه در خانه باز باشد، زيرا صاحب خانه با بازگذاشتن در، نگاه كردن را مباح دانسته است.
«وَ إِنْ قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكى لَكُمْ»؛ اگر به شما اجازه ورود ندادند، برگرديد و لجاجت نكنيد. خواه صريحاً به شما بگويند: اجازه نيست يا قرائنى باشد كه عدم رضايت آنها را نشان دهد. برگشتن شما هم براى دنياى شما بهتر است و هم براى دين شما و هم براى پاك شدن شما.
«وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ»؛ خداوند به كردار شما داناست و هيچ چيز بر او مخفى نيست.
«لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ مَسْكُونَةٍ فِيها مَتاعٌ لَكُمْ»؛ گناهى بر شما نيست كه داخل خانههايى شويد كه در آنها متاعى نيست. در باره اين خانهها اقوالى است:
مقصود سراها و حمامها و آسياهاست كه انسان در آنجاها كار و گرفتارى دارد (از امام صادق(علیه السلام).
خرابههايى است كه شخص براى قضاى حاجت وارد آنها میشود.
همين كه صاحبان دكاكين و تجارتخانهها در آنها را گشوده و اسباب خود را براى فروش در آنجا قرار دادهاند، شاهد اذن و اجازه آنهاست.
«وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَكْتُمُونَ»؛ خداوند به آنچه آشكار و پنهان میكنيد عالم است و هيچ چيز بر او مخفى نيست.
نظم آيات
قبلًا در باره اهميت زنا و تهمت سخن گفت: در اين آيات دستور داد كه بدون اجازه وارد خانه كسى نشوند تا به طور كلى از تهمت دور و از گناه بر كنار بمانند.(1)
نوريان مر نوريان را طالبند!...
آيه فوق در حقيقت تعقيب و تأكيدى بر آيات افك و آيات قبل از آن است و بيان يك سنت طبيعى در جهان آفرينش مىباشد كه تشريع نيز با آن هماهنگ است.
مىفرمايد: «زنان خبيث و ناپاك از آن مردان خبيث و ناپاكند، همانگونه كه مردان ناپاك، تعلق به زنان ناپاك دارند»؛ «الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ».
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج17، ص: 122.
و در نقطه مقابل نيز «زنان طيب و پاك به مردان طيب و پاك تعلق دارند، و مردان پاك و طيب از آن زنان پاك و طيبند»؛ «وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ».
و در پايان آيه به گروه اخير يعنى مردان و زنان پاكدامن اشاره كرده مىگويد: «آنها از نسبتهاى نادرستى كه به آنان داده مىشود مبرا هستند»؛ «أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ».
و به همين دليل «آمرزش و مغفرت الهى و همچنين روزى پر ارزش در انتظار آنها است»؛ «لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ».
نكتهها
در اينكه منظور از «خبيثات» و «خبيثين» و همچنين «طيبات» و «طيبين» در آيه مورد بحث كيست؟ مفسران بيانات مختلفى دارند:
گاه گفته شده منظور سخنان ناپاك و تهمت و افترا و دروغ است كه تعلق به افراد آلوده دارد و به عكس سخنان پاك از آن مردان پاك و با تقوا است، و «از كوزه همان برون تراود كه در او است».
گاه گفته مىشود «خبيثات» به معنى «سيئات» و مطلق اعمال بد و كارهاى ناپسند است كه برنامه مردان ناپاك است و به عكس «حسنات» تعلق به پاكان دارد.
«خبيثات» و «خبيثون» اشاره به زنان و مردان آلوده دامان است، به عكس
«طيبات» و «طيبون» كه به زنان و مردان پاكدامن اشاره مىكند و ظاهراً منظور از آيه همين است، زيرا قرائنى در دست است كه معنى اخير را تاييد مىكند:
الف. اين آيات به دنبال آيات افك و همچنين آيۀ «الزَّانِي لا يَنْكِحُ إِلَّا زانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَ الزَّانِيَةُ لا يَنْكِحُها إِلَّا زانٍ أَوْ مُشْرِكٌ وَ حُرِّمَ ذلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ» آمده و اين تفسير هماهنگ با مفهوم آن آيات است.
ب. جملۀ «أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ»؛ «آنها (زنان و مردان پاكدامن) از نسبتهاى ناروايى كه به آنان داده مىشود منزه و پاكند» قرينه ديگرى بر اين تفسير مىباشد.
ج. اصولاً قرينه مقابله خود نشانه اين است كه منظور از خبيثات جمع مؤنث حقيقى است و اشاره به زنان ناپاك است در مقابل" خبيثون" كه جمع مذكر حقيقى است.
د. از همه اينها گذشته در حديثى از امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) نقل شده كه «اين آيه همانند «الزَّانِي لا يَنْكِحُ إِلَّا زانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً» مىباشد، زيرا گروهى بودند كه تصميم گرفتند با زنان آلوده ازدواج كنند، خداوند آنها را از اين كار نهى كرد، و اين عمل را ناپسند شمرد.»(1)
ه- . در روايات كتاب نكاح نيز مىخوانيم كه ياران امامان، گاه سؤال از ازدواج با زنان «خبيثة» مىكردند كه با جواب منفى روبرو مىشدند، اين خود نشان مىدهد كه «خبيثة» اشاره به زنان ناپاك است نه «سخنان» و نه «اعمال» ناپاك(2)
ص: 337 باب 14.
.سؤال ديگر اينكه آيا منظور از خبيث بودن اين دسته از مردان و زنان يا طيب بودن آنها همان جنبههاى عفت و ناموسى است، يا هر گونه ناپاكى فكرى و عملى و زبانى را شامل مىشود.
اگر سياق آيات و رواياتى را كه در تفسير آن آمده در نظر بگيريم محدود بودن مفهوم آيه به معنى اول صحيحتر به نظر مىرسد، در حالى كه از بعضى از روايات استفاده مىشود كه خبيث و طيب در اينجا معنى وسيعى دارد و مفهوم آن منحصر به آلودگى و پاكى جنسى نيست روى اين نظر بعيد به نظر نمىرسد كه مفهوم نخستين آيه همان معنى خاص باشد، ولى از نظر ملاك و فلسفه و علت قابل تعميم و گسترش است.
و به تعبير ديگر آيه فوق در واقع بيان گرايش سنخيت است هر چند با توجه به موضوع بحث سنخيت در پاكى و آلودگى جنسى را مىگويد.
بدون شك قانون «نوريان مر نوريان را طالبند» و «ناريان مر ناريان را جاذبند» و ضرب المثل معروف «كند همجنس با همجنس پرواز» و همچنين ضرب المثلى كه در عربى معروف است: «السنخية علة الانضمام» همه اشاره به يك سنت تكوينى است كه «ذره ذره موجوداتى را كه در ارض و سما است در بر مىگيرد كه جنس خود را همچو كاه و كهرباء جذب مىكنند».
به هر حال همه جا همنوعان سراغ همنوعان مىروند و هر گروه و هر دستهاى با همسنخان خود گرم و صميمىاند.
اما اين واقعيت مانع از آن نخواهد بود كه آيه بالا همانند آيۀ «الزَّانِيَةُ لا
يَنْكِحُها إِلَّا زانٍ أَوْ مُشْرِكٌ» اشاره به يك حكم شرعى باشد كه ازدواج با زنان آلوده حد اقل در مواردى كه مشهور و معروف به عمل منافى عفتند ممنوع است، مگر همه احكام تشريعى ريشه تكوينى ندارد؟ مگر سنتهاى الهى در تشريع و تكوين هماهنگ نيستند؟
در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينكه در طول تاريخ يا در محيط زندگى خود گاه مواردى را مىبينيم كه با اين قانون هماهنگ نيست، به عنوان مثال در خود قرآن آمده است كه همسر نوح و همسر لوط زنان بدى بودند و به آنها خيانت كردند(1)
و در مقابل، همسر فرعون از زنان با ايمان و پاكدامنى بود كه گرفتار چنگال آن طاغوت بىايمان گشته بود.(2)در مورد پيشوايان بزرگ اسلام نيز كم و بيش نمونههايى از اين قبيل ديده شده است كه تاريخ اسلام گواه آن مىباشد.
در پاسخ علاوه بر اينكه هر قانون كلى استثناهايى دارد بايد به دو نكته توجه داشت:
و آلودگى جنسى نداشتند، و منظور از خيانت در داستان نوح و لوط جاسوسى كردن به نفع كفار است نه خيانت ناموسى.
اصولاً اين عيب از عيوب تنفرآميز محسوب مىشود و مىدانيم محيط زندگى شخصى پيامبران بايد از اوصافى كه موجب نفرت مردم است پاك باشد تا هدف نبوت كه جذب مردم به آئين خدا است عقيم نماند.
در اين آيات بخشى از آداب معاشرت و دستورهاى اجتماعى اسلام كه ارتباط نزديكى با مسائل مربوط به حفظ عفت عمومى دارد بيان شده است، و آن طرز ورود به خانههاى مردم و چگونگى اجازه ورود گرفتن است.
نخست مىگويد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد در خانههايى كه غير از خانه شما است داخل نشويد تا اينكه اجازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد» (و به اين ترتيب تصميم ورود خود را قبلاً به اطلاع آنها برسانيد و موافقت آنها را جلب نمائيد)؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها».
«اين براى شما بهتر است، شايد متذكر شويد»؛ «ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ».
جالب اينكه در اينجا جملۀ «تستانسوا» به كار رفته است نه «تستاذنوا»، زيرا جمله دوم فقط اجازه گرفتن را بيان مىكند، در حالى كه جمله اول كه از مادۀ «انس» گرفته شده اجازهاى توام با محبت و لطف و آشنايى و صداقت را مىرساند، و نشان مىدهد كه حتى اجازه گرفتن بايد كاملاً مؤدبانه و دوستانه و خالى از هر گونه خشونت باشد.
بنا بر اين هر گاه اين جمله را بشكافيم بسيارى از آداب مربوط به اين بحث در آن خلاصه شده است، مفهومش اين است فرياد نكشيد، در را محكم نكوبيد با عبارات خشك و زننده اجازه نگيريد، و به هنگامى كه اجازه داده شد بدون سلام وارد نشويد، سلامى كه نشانه صلح و صفا و پيام آور محبت و دوستى است.
قابل توجه اينكه اين حكم را كه جنبه انسانى و عاطفى آن روشن است با دو جملۀ «ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ» و «لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» همراه مىكند كه خود دليلى بر آن است كه اينگونه احكام ريشه در اعماق عواطف و عقل و شعور انسانى دارد كه اگر انسان كمى در آن بينديشد متذكر خواهد شد كه خير و صلاح او در آن است.
در آيه بعد با جمله ديگرى اين دستور تكميل مىشود: «اگر كسى در آن خانه نيافتيد وارد آن نشويد تا به شما اجازه داده شود»؛ «فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِيها أَحَداً فَلا تَدْخُلُوها حَتَّى يُؤْذَنَ لَكُمْ».
ممكن است منظور از اين تعبير آن باشد كه گاه در آن خانه كسانى هستند، ولى كسى كه به شما اذن دهد و صاحب اختيار و صاحبالبيت باشد حضور ندارد شما در اينصورت حق ورود نخواهيد داشت.
و يا اينكه اصلاً كسى در خانه نيست، اما ممكن است صاحب خانه در
منزل همسايگان و يا نزديك آن محل باشد و به هنگامى كه صداى در زدن و يا صداى شما را بشنود بيايد و اذن ورود دهد در اين موقع حق ورود داريد، به هر حال آنچه مطرح است اين است كه بدون اذن داخل نشويد.
سپس اضافه مىكند: «و اگر به شما گفته شود بازگرديد، اين سخن را پذيرا شويد و بازگرديد، كه براى شما بهتر و پاكيزهتر است»؛ «وَ إِنْ قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكى لَكُمْ».
اشاره به اينكه هرگز جواب رد شما را ناراحت نكند، چه بسا صاحب خانه در حالتى است كه از ديدن شما در آن حالت ناراحت مىشود، و يا وضع او و خانهاش آماده پذيرش مهمان نيست! و از آنجا كه به هنگام شنيدن جواب منفى گاهى حس كنجكاوى بعضى تحريك مىشود و به فكر اين مىافتند كه از درز در، يا از طريق گوش فرا دادن و استراق سمع مطالبى از اسرار درون خانه را كشف كنند در ذيل همين آيه مىفرمايد:«خدا به آنچه انجام مىدهيد آگاه است»؛ «وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ».
و از آنجا كه هر حكم استثنايى دارد كه رفع ضرورتها و مشكلات از طريق آن استثناء به صورت معقول انجام مىشود در آخرين آيه مورد بحث مىفرمايد:
«گناهى بر شما نيست كه وارد خانههاى غير مسكونى بشويد كه در آنجا متاعى متعلق به شما وجود دارد»؛ «لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ مَسْكُونَةٍ فِيها مَتاعٌ لَكُمْ».
و در پايان اضافه مىنمايد: «و خدا آنچه را آشكار مىكنيد و پنهان مىداريد مىداند»؛ «وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَكْتُمُونَ».
شايد اشاره به اين است كه گاه بعضى از افراد از اين استثناء سوء استفاده كرده و به بهانه اين حكم وارد خانههاى غير مسكونى مىشوند تا كشف اسرارى كنند، و يا در خانههاى مسكونى به اين بهانه كه نمىدانستيم مسكونى است ورود كنند، اما خدا از همه اين امور آگاه است و سوء استفاده كنندگان را بخوبى مىشناسد.
نكتهها
بى شك وجود انسان داراى دو بعد است، بعد فردى و بعد اجتماعى و به همين دليل داراى دو نوع زندگى است، زندگى خصوصى و عمومى كه هر كدام براى خود ويژگيهايى دارد و آداب و مقرراتى.
انسان ناچار است در محيط اجتماع قيود زيادى را از نظر لباس و طرز حركت و رفت و آمد تحمل كند، ولى پيدا است كه ادامه اين وضع در تمام مدت شبانه روز خسته كننده و درد سر آفرين است.
او مىخواهد مدتى از شبانه روز را آزاد باشد، قيد و بندها را دور كند به استراحت پردازد با خانواده و فرزندان خود به گفتگوهاى خصوصى بنشيند و تا آنجا كه ممكن است از اين آزادى بهره گيرد، و به همين دليل به خانه خصوصى خود پناه مىبرد و با بستن درها به روى ديگران زندگى خويش را موقتا از جامعه جدا مىسازد و همراه آن از انبوه قيودى كه ناچار بود در محيط اجتماع بر خود تحميل كند آزاد مىشود.
حال بايد در اين محيط آزاد با اين فلسفه روشن، امنيت كافى وجود داشته
باشد، اگر بنا باشد هر كس سر زده وارد اين محيط گردد و به حريم امن آن تجاوز كند ديگر آن آزادى و استراحت و آرامش وجود نخواهد داشت و مبدل به محيط كوچه و بازار مىشود.
به همين دليل هميشه در ميان انسانها مقررات ويژهاى در اين زمينه بوده است، و در تمام قوانين دنيا وارد شدن به خانه اشخاص بدون اجازه آنها ممنوع است و مجازات دارد، و حتى در جايى كه ضرورتى از نظر حفظ امنيت و جهات ديگر ايجاب كند كه بدون اجازه وارد شوند مقامات محدود و معينى حق دادن چنين اجازهاى را دارند.
در اسلام نيز در اين زمينه دستور بسيار مؤكد داده شده و آداب و ريزهكاريهايى در اين زمينه وجود دارد كه كمتر نظير آن ديده مىشود.
در حديثى مىخوانيم: كه «ابو سعيد» از ياران پيامبر(صلی الله علیه و اله) اجازه ورود به منزل گرفت در حالى كه روبروى در خانه پيامبر(صلی الله علیه و اله) ايستاده بود، پيامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود: به هنگام اجازه گرفتن روبروى در نايست! در روايت ديگرى مىخوانيم كه خود آن حضرت هنگامى كه به در خانه كسى مىآمد روبروى در نمىايستاد، بلكه در طرف راست يا چپ قرار مىگرفت و مىفرمود: «السلام عليكم» (و به اين وسيله اجازه ورود مىگرفت)، زيرا آن روز هنوز معمول نشده بود كه در برابر در خانه پرده بياويزند(1).
حتى در روايات اسلامى مىخوانيم كه انسان به هنگامى كه مىخواهد وارد خانه مادر يا پدر و يا حتى وارد خانه فرزند خود شود اجازه بگيرد.
در روايتى آمده است كه مردى از پيامبر(صلی الله علیه و اله) پرسيد: آيا به هنگامى كه
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 23، ص: 198.
مىخواهم وارد خانه مادرم شوم بايد اجازه بگيرم؟ فرمود: آرى، عرض كرد مادرم غير از من خدمتگزارى ندارد باز هم بايد اجازه بگيرم؟! فرمود: «ا تحب ان تراها عريانة؟!؛ آيا دوست دارى مادرت را برهنه ببينى؟!» عرض كرد: نه، فرمود: «فاستاذن عليها!؛ اكنون كه چنين است از او اجازه بگير!»(1)
در روايت ديگرى مىخوانيم كه پيامبر(صلی الله علیه و اله) هنگامى كه مىخواست وارد خانه دخترش فاطمه(س) شود،نخست بر در خانه آمد دست به روى در گذاشت و در را كمى عقب زد، سپس فرمود: «السلام عليكم»، فاطمه(س) پاسخ سلام پدر را داد، بعد پيامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود: اجازه دارم وارد شوم؟ عرض كرد وارد شو اى رسول خدا! پيامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود: كسى كه همراه من است نيز اجازه دارد وارد شود فاطمه عرض كرد: مقنعه بر سر من نيست، و هنگامى كه خود را به حجاب اسلامى محجب ساخت پيامبر(صلی الله علیه و اله) مجددا سلام كرد و فاطمه(س) جواب داد، و مجددا اجازه ورود براى خودش گرفت و بعد از پاسخ موافق فاطمه(س) اجازه ورود براى همراهش جابر بن عبد اللَّه گرفت(2).
اين حديث بخوبى نشان مىدهد كه تا چه اندازه پيامبر(صلی الله علیه و اله) كه يك الگو و سرمشق براى عموم مسلمانان بود اين نكات را دقيقاً رعايت مىفرمود. حتى در بعضى از روايات مىخوانيم بايد سه بار اجازه گرفت، اجازه اول را بشنوند و به هنگام اجازه دوم خود را آماده سازند، و به هنگام اجازه سوم اگر خواستند اجازه دهند و اگر نخواستند اجازه ندهند!(3).
حتى بعضى لازم دانستهاند كه در ميان اين سه اجازه، فاصلهاى باشد چرا كه گاه لباس مناسبى بر تن صاحب خانه نيست، و گاه در حالى است كه نمىخواهد كسى او را در آن حال ببيند، گاه وضع اطاق به هم ريخته است و گاه اسرارى است كه نمىخواهد ديگرى بر اسرار درون خانهاش واقف شود، بايد به او فرصتى داد تا خود را جمع و جور كند، و اگر اجازه نداد بدون كمترين احساس ناراحتى بايد صرف نظر كرد.
در پاسخ اين سؤال در ميان مفسران گفتگو است، بعضى گفتهاند: منظور ساختمانهايى است كه شخص خاصى در آن ساكن نيست، بلكه جنبه عمومى و همگانى دارد، مانند كاروانسراها، مهمانخانهها، و همچنين حمامها و مانند آن- اين مضمون در حديثى از امام صادق(علیه السلام) صريحاً آمده است(1).
بعضى ديگر آن را به خرابههايى تفسير كردهاند كه در و پيكرى ندارد، و هر كس مىتواند وارد آن شود، اين تفسير بسيار بعيد به نظر مىرسد چه اينكه كسى حاضر نيست متاع خود را در چنين خانهاى بگذارد.
بعضى ديگر آن را اشاره به انبارهاى تجار و دكانهايى مىدانند كه متاع مردم به عنوان امانت در آن نگهدارى مىشود و صاحب هر متاعى حق دارد براى گرفتن متاع خويش به آنجا مراجعه كند. اين تفسير نيز با ظاهر آيه چندان سازگار نيست.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور خانههايى باشد كه ساكن ندارد و انسان
1) . همان.
متاع خود را در آنجا به امانت گذارده، و هنگام گذاردن رضايت ضمنى صاحب منزل را براى سر كشى يا برداشتن متاع گرفته است.
البته قسمتى از اين تفاسير با هم منافاتى ندارد، ولى تفسير اول با معنى آيه سازگارتر است.
ضمناً از اين بيان روشن مىشود كه انسان تنها به عنوان اينكه متاعى در خانهاى دارد نمىتواند در خانه را بدون اجازه صاحب خانه بگشايد و وارد شود هر چند در آن موقع كسى در خانه نباشد.
در كتب فقهى و حديث آمده است كه اگر كسى عمدا به داخل خانه مردم نگاه كند و به صورت يا تن برهنه زنان بنگرد آنها مىتوانند در مرتبه اول او را نهى كنند، اگر خود دارى نكرد مىتوانند با سنگ او را دور كنند، اگر باز اصرار داشته باشد با آلات قتاله مىتوانند از خود و نواميس خود دفاع كنند و اگر در اين درگيرى شخص مزاحم و مهاجم كشته شود خونش هدر است، البته بايد به هنگام جلوگيرى از اين كار سلسله مراتب را رعايت كنند يعنى تا آنجا كه از طريق آسانتر اين امر امكان پذير است از طريق خشنتر وارد نشوند.(1)
قرآن میفرماید:«وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج14، ص: 422.
وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛(1)
«بايد از ميان شما، جمعى دعوت به نيكى، و امر به معروف و نهى از منكر كنند! و آنها همان رستگارانند.»
تفسیر
دعوت به حق و مبارزه با فساد
«امت» در اصل از مادۀ «ام» به معنى هر چيزى است كه اشياء ديگرى به آن بضميمه گردد و به همين جهت «امت» به جماعتى كه جنبه وحدتى در ميان آنها باشد گفته مىشود خواه وحدت از نظر زمان يا از نظر مكان و يا از نظر هدف و مرام باشد، بنا بر اين به اشخاص متفرق و پراكنده «امت» گفته نمىشود.
به دنبال آيات پيشين كه مسئله اخوت و اتحاد را توصيف میكرد در اين آيه اشاره به مسألۀ «امر به معروف» و «نهى از منكر» شده كه در حقيقت به منزله يك پوشش اجتماعى براى محافظت جمعيت است، زيرا اگر مسئله امر به معروف و نهى از منكر در ميان نباشد عوامل مختلفى كه دشمن بقاى «وحدت اجتماعى» هستند، همچون موريانه از درون، ريشههاى اجتماع را مىخورند، و آن را از هم متلاشى میسازند، بنا بر اين حفظ وحدت اجتماعى بدون نظارت عمومى ممكن نيست!.
در آيه فوق دستور داده شده كه همواره در ميان مسلمانان بايد امتى باشند كه اين دو وظيفه بزرگ اجتماعى را انجام دهند: مردم را به نيكىها دعوت كنند، و از
1) . آلعمران / 104.
بدىها باز دارند. و در پايان آيه تصريح مىكند كه فلاح و رستگارى تنها از اين راه ممكن است.
سؤال
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه ظاهر" منكم امة" اين است كه اين امت بعضى از جمعيت مسلمانان را تشكيل مىدهد، نه همه آنها را، و به اين ترتيب وظيفه امر به معروف و نهى از منكر جنبه عمومى نخواهد داشت، بلكه وظيفه طايفه خاصى است، اگر چه انتخاب و تربيت اين جمعيت، وظيفه همۀ مردم است، و به عبارت ديگر اين دو وظيفه واجب كفايى است نه عينى، با اينكه از ديگر آيات قرآن بر مىآيد كه اين دو وظيفه جنبه عمومى دارد، و به عبارت ديگر واجب عينى است نه واجب كفايى، مثلاً در چند آيه بعد از اين آيه مىخوانيم: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ»؛ «شما بهترين امتى بوديد كه به سود مردم مبعوث شديد، چه اينكه امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد.» و در سوره «العصر» مىفرمايد: «همۀ مردم در زيانند جز آنان كه ايمان و عمل صالح دارند و دعوت به حق و توصيه به صبر و استقامت مىكنند.» طبق اين آيات و مانند آنها اين دو وظيفه اختصاص به دسته معينى ندارد.
پاسخ
دقت در مجموع اين آيات پاسخ سؤال را روشن مىسازد، زيرا چنين استفاده مىشود كه «امر به معروف و نهى از منكر» دو مرحله دارد: يكى" مرحله فردى" كه هر كس موظف است به تنهايى ناظر اعمال ديگران باشد، و ديگرى" مرحله
دستهجمعى" كه امتى موظفند براى پايان دادن به نابسامانيهاى اجتماع دست به- دست هم بدهند و با يكديگر تشريك مساعى كنند.
قسمت اول وظيفه عموم مردم است، و چون جنبه فردى دارد طبعاً شعاع آن محدود بتوانايى فرد است، اما قسمت دوم شكل واجب كفايى به خود مىگيرد و چون جنبه دستهجمعى دارد و شعاع قدرت آن وسيع و طبعاً از شئون حكومت اسلامى محسوب مىشود. اين دو شكل از مبارزه با فساد و دعوت به سوى حق، از شاهكارهاى قوانين اسلامى محسوب مىگردد، و مسئله تقسيم كار را در سازمان حكومت اسلامى و لزوم تشكيل يك گروه نظارت بر وضع اجتماعى و سازمانهاى حكومت مشخص مىسازد.
سابق بر اين در ممالك اسلامى (و امروز در پارهاى از كشورهاى اسلامى، مانند حجاز) با الهام از آيه فوق تشكيلاتى مخصوص مبارزه با فساد و دعوت به- انجام مسئوليتهاى اجتماعى به نام اداره حسبه و مأموران آن به نام «محتسب» و يا «آمرين بمعروف» وجود داشته است كه مأمور بودند با همكارى يكديگر با هر گونه فساد و زشتكارى در ميان مردم، و يا هر گونه ظلم و فساد در دستگاه حكومت مبارزه كنند، و هم چنين مردم را به كارهاى نيك و پسنديده تشويق نمايند.بنا بر اين وجود اين جمعيت با آن قدرت وسيع، هيچگونه منافاتى با عمومى بودن وظيفه امر به معروف و نهى از منكر در شعاع فرد و با قدرت محدود ندارد. از آنجا كه اين بحث از مباحث مهم قرآن مجيد است، و در آيات فراوانى به آن اشاره شده است.
ذکر چند نکته
در اینجا لازم است نكاتى را يادآور شويم:
«معروف» در لغت به معنى شناخته شده (از ماده عرف) و «منكر» به معنى «ناشناس» (از ماده انكار) است. و به اين ترتيب كارهاى نيك، امورى شناخته شده، و كارهاى زشت و ناپسند، امورى ناشناس معرفى شدهاند. چه اينكه فطرت پاك انسانى با دسته اول آشنا و با دوم ناآشنا است!
جمعى از دانشمندان اسلامى معتقدند كه وجوب اين دو وظيفه تنها با دليل نقلى ثابت شده، و عقل فرمان نمىدهد كه انسان ديگرى را از كار بدى كه زيانش تنها متوجه خود او است باز دارد.
ولى با توجه به پيوندهاى اجتماعى و اينكه هيچ كار بدى در اجتماع انسانى در نقطه خاصى محدود نمىشود، بلكه هر چه باشد همانند آتشى ممكن است به نقاط ديگر سرايت كند، عقلى بودن اين دو وظيفه مشخص مىشود.
به عبارت ديگر: در اجتماع چيزى به عنوان «ضرر فردى» وجود ندارد، و هر زيان فردى امكان اين را دارد كه به صورت يك «زيان اجتماعى» درآيد، و به- همين دليل منطق و عقل به افراد اجتماع اجازه مىدهد كه در پاك نگه داشتن محيط زيست خود از هر گونه تلاش و كوششى خود دارى نكنند.
اتفاقا در بعضى از احاديث به اين موضوع اشاره شده است. از پيغمبر
اكرم(صلی الله علیه و اله) چنين نقل شده كه فرمود: «يك فرد گنهكار، در ميان مردم همانند كسى است كه با جمعى سوار كشتى شود، و به هنگامى كه در وسط دريا قرار گيرد تبرى برداشته و به سوراخ كردن موضعى كه در آن نشسته است بپردازد، و هر گاه به او اعتراض كنند، در جواب بگويد من در سهم خود تصرف مىكنم!، اگر ديگران او را از اين عمل خطرناك باز ندارند، طولى نمىكشد كه آب دريا به داخل كشتى نفوذ كرده و يكباره همگى در دريا غرق مىشوند».
پيامبر(صلی الله علیه و اله) با اين مثال جالب منطقى بودن وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را مجسم ساخته، و حق نظارت فرد بر اجتماع را يك حق طبيعى كه ناشى از پيوند سرنوشتهاست، مىداند.
علاوه بر آيات فراوان قرآن مجيد احاديث زيادى در منابع معتبر اسلامى نيز در باره اهميت اين دو وظيفه بزرگ اجتماعى وارد شده است كه در آنها به خطرات و عواقب شومى كه بر اثر ترك اين دو وظيفه در جامعه به وجود میآيد اشاره گرديده، به عنوان نمونه:
«ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فريضة عظيمة بها تقام الفرائض و تامن المذاهب و تحل المكاسب و ترد المظالم و تعمر الارض و ينتصف من الاعداء و يستقيم الامر؛ امر به معروف و نهى از منكر دو فريضه بزرگ الهى است كه بقيه فرائض با آنها برپا مىشوند، و به وسيلۀ اين دو، راهها امن مىگردد، و كسب و كار مردم حلال
مىشود، حقوق افراد تأمين مىگردد، و در سايه آن زمينها آباد، و از دشمنان انتقام گرفته مىشود، و در پرتو آن همه كارها روبراه مىگردد.»(1)
«من امر بالمعروف و نهى عن المنكر فهو خليفة اللَّه فى ارضه و خليفة رسول اللَّه و خليفة كتابه؛ كسى كه امر به معروف و نهى از منكر كند جانشين خداوند در زمين، و جانشين پيامبر و كتاب او است.»(2)از اين حديث بخوبى استفاده مىشود كه اين فريضه بزرگ قبل از هر چيز يك برنامه الهى است و بعثت پيامبران و نزول كتب آسمانى همه جزء اين برنامه است.
«آمرهم بالمعروف و انهاهم عن المنكر و اتقاهم للَّه و ارضاهم؛ آن كس كه از همه بيشتر امر به معروف و نهى از منكر كند و آن كس كه از همه پرهيزگارتر باشد و در راه خشنودى خدا از همه بيشتر گام بردارد.» (3)
دعا مىكنند، ولى مستجاب نمىشود و از خداوند يارى مىطلبند اما خدا به آنها كمك نمىكند و حتى توبه مىكنند و خدا از گناهانشان درنمىگذرد.»(1)
اينها همه واكنش طبيعى اعمال جمعيتى است كه اين وظيفه بزرگ اجتماعى را تعطيل كنند، زيرا بدون نظارت عمومى، جريان امور از دست نيكان خارج مىشود، و بدان ميدان اجتماع را تسخير مىكنند، و اينكه در حديث فوق مىفرمايد حتى توبه آنها قبول نمىشود به خاطر آن است كه توبه با ادامه سكوت آنها در برابر مفاسد مفهوم صحيحى ندارد مگر اينكه در برنامه خود تجديد نظر كنند.
«و ما اعمال البر كلها و الجهاد فى سبيل اللَّه عندالامر بالمعروف و النهى عن المنكر الا كنفثة فى بحر لجى؛ تمام كارهاى نيك و حتى جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهى از منكر چون آب دهان است در برابر درياى پهناور!»(2)
اين همه تأكيدات به خاطر آن است كه اين دو وظيفه بزرگ در حقيقت ضامن اجراى بقيه وظائف فردى و اجتماعى است، و در حكم روح و جان آنها محسوب مىشود، و با تعطيل آنها تمام احكام و اصول اخلاقى ارزش خود را از دست خواهد داد.
در پاسخ اين سؤال بايد گفت با اينكه به طور مسلم زندگانى دستهجمعى
براى افراد بشر فوائد و بركات فراوانى دارد و حتى اين نوع مزايا انسان را وادار به- زندگانى اجتماعى كرده است، ولى در مقابل آن محدوديتهايى نيز براى او ببار مىآورد، و چون در برابر فوائد بيشمار زندگى دستهجمعى ضرر اين نوع محدوديتها جزئى و ناچيز است لذا بشر از روز اول تن به زندگى اجتماعى داده و محدوديتها را پذيرفته است، و از آنجا كه در زندگى اجتماعى سرنوشت افراد به هم مربوط است، و به اصطلاح افراد اجتماع در سرنوشت يكديگر اثر دارند حق نظارت در اعمال ديگران حق طبيعى و خاصيت زندگى دستهجمعى است، چنانچه اين مطلب به طرز جالبى در حديثى كه سابقاً از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و اله) نقل كرديم آمده است. بنا بر اين انجام اين فريضه نه تنها با آزاديهاى فردى مخالف نيست، بلكه وظيفهاى است كه افراد در مقابل يكديگر دارند.
سؤال ديگرى كه در اينجا مطرح مىشود اين است كه: هر گاه بنا شود كه
همۀ مردم در وضع اجتماع دخالت كرده و بر اعمال يكديگر نظارت كنند، توليد هرج و مرج و برخوردهاى مختلف در جامعه مىگردد، و با مسئله تقسيم وظائف و مسئوليتها در اجتماع مخالف است.
در پاسخ اين سؤال بايد گفت: از بحثهاى گذشته اين حقيقت روشن شد كه امر به معروف و نهى از منكر داراى دو مرحله است، مرحله نخست كه جنبه عمومى دارد، شعاع آن محدود است، و از تذكر و اندرز دادن واعتراض و انتقاد نمودن و مانند آن تجاوز نمىكند، مسلماً يك اجتماع زنده بايد تمام نفراتش در برابر مفاسد داراى چنين مسئوليتى باشند.
ولى مرحله دوم كه مخصوص جمعيت معينى است و از شئون حكومت اسلامى محسوب مىشود، قدرت بسيار وسيعى دارد، به اين معنى كه اگر نياز به شدت عمل و حتى قصاص و اجراى حدود باشد اين جمعيت اختيار دارند كه زير نظر حاكم شرع و متصديان حكومت اسلامى انجام وظيفه كنند.
بنا بر اين با توجه به مراحل مختلف امر به معروف و نهى از منكر، و حدود و مقررات هر يك، نه تنها هرج و مرجى در اجتماع توليد نمىشود، بلكه اجتماع از صورت يك جامعه مرده و فاقد تحرك بيرون آمده به يك جامعه زنده تبديل مىگردد.
در پايان اين بحث تذكر اين نكته نيز لازم است كه بايد در انجام اين فريضه الهى و دعوت به سوى حق و مبارزه با فساد، دلسوزى و حسن نيت و پاكى هدف را فراموش نكرد، و جز در موارد ضرورت از راههاى مسالمتآميز وارد شد، نبايد انجام اين وظيفه را مساوى با خشونت گرفت.
ولى متأسفانه بعضى افراد به هنگام انجام اين وظيفه، در غير مورد ضرورت، از راه خشونتآميز وارد مىشوند، و گاهى متوسل به الفاظ زشت و زننده مىگردند، و لذا مىبينيم اين نوع امر به معروفها نه تنها اثر خوبى از خود نمىگذارد، بلكه گاهى نتيجه معكوس هم مىدهد، در حالى كه روش پيامبر(صلی الله علیه و اله) و سيره ائمه هدى(علیهم السلام) نشان مىدهد كه آنها به هنگام اجراى اين دو وظيفه آنها را با نهايت لطف و محبت مىآميختند، و به همين دليل سرسختترين افراد به زودى در برابر آنها تسليم مىشدند.
در تفسير «المنار» در ذيل آيه چنين مىخوانيم: جوانى به خدمت پيامبر آمد
و عرض كرد: اى پيامبر خدا آيا به من اجازه مىدهى زنا كنم؟! با گفتن اين سخن فرياد مردم بلند شد و از گوشه و كنار به او اعتراض كردند، ولى پيامبر با خونسردى و ملايمت فرمود: نزديك بيا، جوان نزديك آمد، و در برابر پيامبر نشست، حضرت با محبت از او پرسيد آيا دوست دارى با مادر تو چنين كنند؟
گفت: نه فدايت شوم، فرمود: همين طور مردم راضى نيستند با مادرانشان چنين شود، آيا دوست دارى با دختر تو چنين كنند؟ گفت نه فدايت شوم، فرمود:
همين طور مردم در باره دخترانشان راضى نيستند، بگو ببينم آيا براى خواهرت مىپسندى؟! جوان مجددا انكار كرد (و از سؤال خود به كلى پشيمان شد) پيامبر سپس دست بر سينه او گذاشت و در حق او دعا كرد و فرمود: «خدايا قلب او را پاك گردان و گناه او را ببخش و دامان او را از آلودگى به بىعفتى نگاه دار». از آن به بعد منفورترين كار در نزد اين جوان زنا بود!... اين بود نتيجه ملايمت و محبت در نهى از منكر.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ»؛(2)
«شما بهترين امتى بوديد كه به سود انسانها آفريده شدهاند؛ (چه اينكه) امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد و به خدا ايمان داريد. و اگر اهل كتاب، (به چنين برنامه و آيين
درخشانى،) ايمان آورند، براى آنها بهتر است! (ولى تنها) عده كمى از آنها با ايمانند، و بيشتر آنها فاسقند، (و خارج از اطاعت پروردگار).»
تفسیر
«كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ...»؛ مراد از اخراج امت براى مردم- و خدا داناتر است- اظهار چنين امتى براى مردم است.
خواهى گفت: چه نكتهاى ايجاب كرد كه اينطور تعبير بياورد؟ در پاسخ مىگوئيم: نكتهاش اين است كه بفهماندچنين امتى را ما پديد آورديم، و تكون آن به دست ما بود. همچنان كه در باره تكون و پديد آمدن گياهان همين تعبير را آورده و فرمود: «وَ الَّذِي أَخْرَجَ الْمَرْعى».(1)
و خطاب در اين آيه به مؤمنين است و اين خود قرينه است بر اينكه مراد از كلمۀ «ناس» عموم بشر است و به طورى كه گفتهاند فعل «كنتم» در خصوص اين آيه منسلخ از زمان است.
چون نمىخواهد بفرمايد شما در زمان گذشته چنين بودهايد، بلكه مىخواهد بفرمايد شما چنين امتى هستيد، و كلمۀ «امت» كه هم بر جماعت اطلاق مىشود و هم بر فرد، (بدين مناسبت است كه از مادۀ «الف، ميم، ميم» به معناى قصد گرفته شده است).
پس امت به معناى جمعيت يا فردى است كه هدفى را دنبال مىكنند و ذكر ايمان به خدا بعد از ذكر امر به معروف و نهى از منكر، از قبيل ذكر كل بعد از جزء، و يا ذكر اصل بعد از فرع است.
1) . «آن خدايى كه گياه را سبز و خرم برويانيد.» (اعلى / 4)
پس معناى آيه اين مىشود كه شما گروه مسلمانان بهترين امتى هستيد كه خداى تعالى آن را براى مردم و براى هدايت مردم پديد آورده و ظاهر ساخت. چون شما مسلمانان همگى ايمان به خدا داريد، و دو تا از فريضههاى دينى خود يعنى امر به معروف و نهى از منكر را انجام مىدهيد. و معلوم است كه كليت و گستردگى اين شرافت بر امت اسلام، از اين جهت است كه بعضى از افرادش متصف به حقيقت ايمان، و قائم به حق امر به معروف و نهى از منكرند، اين بود حاصل آنچه كه مفسرين در اين مقام گفتهاند. و ظاهر آيه (و خدا داناتر است) اين است كه كلمۀ «كنتم" همانطور كه مفسرين گفتند منسلخ از زمان است و آيۀ شريفه حال مؤمنين صدر اسلام را كه در آغاز ظهور اسلام ايمان آوردند. و به عبارتى ديگر حال سابقين اولين از مهاجر و انصار را مىستايد، و مراد از ايمان در خصوص مقام، ايمان به دعوتى است كه خداى تعالى در آيه قبل كرد، و ايشان را به اجتماع و اتحاد در چنگ آويختن به حبل اللَّه خواند، و اينكه در وظيفه متفرق نشوند در مقابل كفر اهل كتاب كه جملۀ «أَ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ...» به آن اشاره دارد. و همچنين مراد از ايمان اهل كتاب هم ايمان به همين دستور چنگ آويختن است، در نتيجه برگشت معناى آيه به اين مىشود كه شما گروه مسلمانان در ابتداى تكون و پيدايشتان براى مردم بهترين امت بوديد. چون امر به معروف و نهى از منكر مىكرديد و مىكنيد و با اتفاق كلمه و در كمال اتحاد به حبل اللَّه چنگ مىزنيد. و عيناً مانند تن واحدى هستيد، اگر اهل كتاب هم مثل شما چنين وضعى را مىداشتند برايشان بهتر بود، ولى چنين نبودند، بلكه اختلاف كردند. بعضى ايمان آورده و بيشترشان فسق ورزيدند.
خواننده عزيز، اين را هم بداند كه آيات مورد بحث مشتمل بر چند التفات
است: يكى از غيبت به خطاب، و يكى از خطاب جمع به خطاب مفرد، و يكى به عكس آن، و نيز در چند مورد وضع ظاهر در جاى ضمير به كار رفته، همچنان كه مىبينيم در جايى كه مىتوانست ضمير خداى تعالى را بياورد، نام مقدس او را تكرار كرد. و اين كار را در چند جا كرده و نكته همه اينها بعد از دقت براى خواننده روشن مىشود.
بحث روايى
رواياتى در بارۀ «حق تقاته»، «حبل اللَّه»، فرقه ناجيه و امت واحده...:
در كتاب(1)معانى و كتاب تفسير(2)عياشى از ابىبصير روايت آمده كه گفت: من از امام صادق(علیه السلام) از كلام خداى عزّ و جلّ پرسيدم كه مىفرمايد: «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ؟»، فرمود: حق تقواى از خدا اين است كه اطاعت بشود و نافرمانى نشود، به ياد باشد و فراموش نشود، شكرش به جا آورده شود و كفران نگردد.
و در الدُرالمنثور(3)است كه حاكم و ابن مردويه بوجهى ديگر از ابن مسعود روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: معناى آيۀ «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ» اين است كه اطاعت بشود و نافرمانى نشود، و يادآورى بشود و فراموش نگردد.
و در همان كتاب(4)است كه خطيب از انس روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: هيچ بندهاى از خدا نمىترسد و پروايى كه حق او است نمىدارد،
مگر وقتى كه يقين داشته باشد آنچه به او رسيده ممكن نبوده كهنرسد و آنچه كه به او نرسيده ممكن نبوده و قرار نيست كه برسد.
در بيان قبلى ما گذشت كه چگونه معناى دو حديث اول از آيۀ شريفه استفاده مىشود. و اما حديث سوم در حقيقت تفسير آيه به لازمه معناى تقوا است نه خود معناى آن، و اين خود واضح است.
و در تفسير برهان(1)از ابن شهرآشوب، از تفسير وكيع از عبد خير روايت آورده كه گفت: من از على بن ابىطالب(علیه السلام) از كلام خداى عزّ و جلّ كه فرموده: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ» پرسيدم، فرمود: به خدا سوگند جز بيت رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) كسى به اين دستور عمل نتواند كرد، اين ما اهلبيت اوئيم كه دائما به ياد خدائيم و هرگز فراموشش نمىكنيم و اين مائيم كه شكرش را به جاى آورده و كفرانش نمىكنيم و اين مائيم كه او را اطاعت كرده، هرگز نافرمانيش نكردهايم. و وقتى اين آيه نازل شد، اصحاب عرضه داشتند: ما طاقت اين تكليف را نداريم. لذا خداى تعالى اين آيه را نازل كرد: «فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ»؛(2)وكيع سپس جملۀ «مَا اسْتَطَعْتُمْ» را معنا كرده به «ما اطقتم» يعنى هر قدر كه طاقت داريد.
و در تفسير عياشى(3)از ابىبصير روايت آورده كه گفت: از امام صادق(علیه السلام) از معناى كلام خداى عزّ و جلّ كه فرموده: «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ» پرسيدم، فرمود: اين آيه به وسيلۀ آيۀ «فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ» نسخ شده است.
از روايت وكيع چنين استفاده مىشود كه منظور امام صادق(علیه السلام) هم از نسخ
شدن آيه، نسخ اصطلاحى نيست، بلكه مراد بيان مراتب تقوا است. و اما نسخ به معناى اصطلاحيش كه از بعضى مفسرين نقل شده، مخالف با ظاهر قرآن شريف است و قرآن آن را رد مىكند.
و در مجمع(1)از امام صادق(علیه السلام) نقل كرده كه در آيۀ شريفه جملۀ «وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» را «و انتم مسلمون» با تشديد قرائت فرموده است.
و در الدُرالمنثور(2)است كه ابن ابىشيبه، و ابن جرير، از ابىسعيد خدرى روايت كردهاند كه در تفسير آيۀ «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً» گفته: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: حبل اللَّه كه از آسمان به زمين كشيده شده، همان كتاب خدا است.
و در همان كتاب(3)است كه ابن ابىشيبه از ابىشريح خزاعى روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: اين قرآن سبب و رابطهاى است كه يك طرفش به دست خدا و سر ديگرش به دست شما است، پس به آن تمسك كنيد كه اگر تمسك كنيد نه هرگز از بين مىرويد و نه هرگز تا ابد گمراه مىشويد.
و در كتاب معانى(4)از امام سجاد(علیه السلام) روايت آورده كه در حديثى فرموده: حبل اللَّه همان قرآن است.
و در اين معنا رواياتى ديگر از طريق شيعه و سنى وارد شده است.
و در تفسير(5)عياشى از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: حبل اللَّه كه خداى
تعالى مردم را امر فرموده كه به آن تمسك كنند و فرموده: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا» آلمحمد(علیهم السلام) هستند.
در اين معنا نيز رواياتى ديگر هست، و در بيان قبلى ما مطالبى گذشت كه معناى اينگونه احاديث را تاييد مىكند. البته رواياتى ديگر كه به زودى مىآيد، نيز آن روايات را تاييد مىنمايد.
و در الدُرالمنثور(1)است كه طبرانى از زيد بن ارقم روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: من پيشرو شمايم، و قبل از شما از دنيا مىروم و شما بعدا بر لبه حوض بر من وارد مىشويد. پس مراقب باشيد بعد از من چگونه با ثقلين رفتار كنيد. شخصى پرسيد: يا رسول اللَّه ثقلين كدامند؟ فرمود: ثقل بزرگتر كتاب خداى عزّ و جلّ است كه يك سرش به دست خدا و سر ديگرش به دست شما است، پس بعد از من به آن تمسك جوييد كه اگر تمسك كنيد نه از بين مىرويد و نه گمراه مىشويد و ثقل كوچكتر عترت من است. و اين دو ثقل هرگزاز يكديگر جدا نمىشوند تا در كنار حوض بر من درآيند و من اين معنا را براى آن دو از پروردگارم درخواست كردهام، پس مبادا از آن دو جلو بيفتيد، كه اگر چنين كنيد هلاك خواهيد شد و مبادا به آن دو چيزى تعليم بدهيد كه آن دو از شما عالمترند.
حديث (شريف) ثقلين از اخبار متواترى است كه شيعه و سنى در نقل و روايت آن اتفاق دارند، و ما در اول سوره گفتيم كه بعضى از علماى حديث عدد راويان آن را از ميان صحابه تا سى و پنج راوى- چه از مردان و چه از زنان- رسانده و جمعيت كثيرى از راويان و اهل حديث آن را روايت كردهاند.
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 60.
و نيز در الدُرالمنثور(1)است كه ابن ماجه، و ابن جرير و ابن ابىحاتم، از انس روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: بنىاسرائيل هفتاد و يك گروه شدند و به زودى امت من به هفتاد و دو دسته متفرق خواهند شد كه همه آنان در آتشند به جز يك فرقه اصحاب پرسيدند: آن يك فرقه كدام است؟ فرمود: جماعت است. آن گاه اين آيه را تلاوت فرمود: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً...» اين روايت هم از احاديث مشهور است، ولى شيعه آن را طورى ديگر روايت كرده است. همچنان كه مىبينيم در خصال(2)، و معانى(3)، و احتجاج(4)، و امالى(5)و كتاب سليم بن قيس(6)و تفسير عياشى(7)نقل شده و اينك عبارت آن به نقل خصال از نظر خوانندگان مىگذرد.
مرحوم صدوق در خصال به سند خود از سلمان بن مهران، از جعفر بن محمد(علیه السلام) از پدران بزرگوارش، از امير المؤمنين(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: من از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) شنيدم كه مىفرمود: امت موسى بعد از آن جناب به هفتاد و يك فرقه متفرق شدند، يك فرقه از آنها اهل نجاتند، و هفتاد فرقه در آتشند، و امت عيسى بعد از آن جناب به هفتاد و دو فرقه متفرق شدند يك فرقه از آنها اهل نجاتند و
1) . همان، ج 2، ص: 60- 61.
2) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، الخصال، ص: 585، ح 11.
3) . ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، معانى الاخبار، ص: 323، ح 1.
4) . طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ج 1، ص: 391- 392.
5) . طوسى، محمد بن حسن، أمالى.
6) . كتاب سليم بن قيس، ص: 214.
7) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 331.
هفتاد و يك فرقه در آتشند. و امت من به زودى به هفتاد و سه فرقه متفرق مىشوند يك فرقه از آنها اهل نجاتند و هفتاد و دو فرقه در آتشند.
الدُرالمنثور(1)مىگويد: ابو داود و ترمذى و ابن ماجه و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) از ابىهريره روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: يهود بر هفتاد و يك فرقه متفرق شدند، و نصارا به هفتاد و دو فرقه متفرق شدند و امت من به هفتاد و سه فرقه متفرق مىشوند.
اين معنا به طرقى ديگر از معاويه و غير او نقل شده است.
و نيز در همان كتاب(2)است كه حاكم از عبد اللَّه بن عمر روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: بر سر امت من خواهد آمد آنچه بر سر بنىاسرائيل آمد، طابق النعل بالنعل، حتى اگر در بنىاسرائيل كسى پيدا شده باشد كه در انظار مردم با مادرش زنا كرده باشد در امت من نيز مثل او پيدا خواهد شد، بنىاسرائيل به هفتاد و يك ملت متفرق شدند امت من به هفتاد و سه ملت متفرق مىشوند. كه به جز يك ملت همه در آتشند شخصى پرسيد: آن يك ملت كدام است؟ فرمود: همان ملت و مذهبى كه من و اصحابم امروز بر آنيم.
و از جامع الاصول نوشته ابن اثير حكايت شده كه از ترمذى، از پسر عمرو بن العاص، از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نظير اين حديث را نقل كرده است.(3)و در كتاب كمال الدين، به سند خود از غياث بن ابراهيم از امام صادق(علیه السلام) از پدران بزرگوارش(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود:
هر چه در امتهاى گذشته بوده نظيرش در اين امت نيز خواهد بود (مو به مو و طابق النعل بالنعل)(1).
و در تفسير قمى(2)از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) روايت شده كه فرمود: شما امت اسلام روش پيشينيان خود را (مو به مو) پيش خواهيد گرفت و در طريقه، تفاوتى با آنها نخواهيد داشت، وجب به وجب و ذراع به ذراع و باع بهباع (ذراع فاصله بين مرفق و سر انگشتان و باع فاصله بين سر انگشتان دو دست است، وقتى كه انسان دستهاى خود را به دو طرف چپ و راست باز كند) مىخواهد بفرمايد: كارهاى بزرگ و كوچك و كوچكترى كه پيشينيان كردهاند شما نيز خواهيد كرد، حتى در آنان كسى پيدا شد كه با مادرش زنا كند در شما نيز پيدا خواهد شد و نمىدانم آيا شما هم گوساله مىپرستيد يا نه؟
اين روايت هم از روايات مشهور است، و اهلسنت آن را در صحاح و ساير كتب خود نقل كردهاند. و همچنين شيعه آن را در جوامع خود آوردهاند.
و در صحيح بخارى(3)و صحيح مسلم(4)از انس روايت شده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: به زودى مردانى از همينهايى كه مصاحب من هستند، در كنار حوض بر من وارد مىشوند و همين كه نزديك مىشوند، از ناحيه خداى تعالى دستگيرشان نموده و به سرعت مىبرند. من در آن حال مىگويم: اى پروردگار من،
اينها اصحاب من هستند و به طور قطع جواب گفته مىشود: مگر نمىدانى كه اينها بعد از رحلت تو چه حادثهها پديد آوردند.
و باز در آن دو صحيح(1)(2)از ابىهريره روايت آمده كه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: روز قيامت جمعى از اصحاب من بر من وارد مىشوند- و يا فرمود جمعى از امتم- و از ناحيه خداى تعالى طرد مىشوند، من عرضه مىدارم: پروردگارا اينها اصحاب منند. خداى عزّ و جلّ مىفرمايد: مگر اطلاع ندارى كه بعد از رحلتت چه حادثهها پديد آوردند، اينها به طور قهقرا به عقب برگشتند و همين باعث شد كه امروز طرد شوند.
اين حديث هم از احاديث مشهور است، و هر دو فريق يعنى شيعه و سنى آن را در صحاح و جوامع خود از عدهاى از صحابه از قبيل ابن مسعود، و انس، و سهل بن ساعد و ابىهريره و ابىسعيد خدرى و عايشه وام سلمه، و اسماء دختر ابىبكر و غير ايشان نقل كردهاند و شيعه هم آن را از بعضى از ائمه اهلبيت(علیهم السلام) روايت كردهاند.
با در نظر داشتن زيادى و تفنن اين روايت كه مطلب را با عباراتى گوناگون اداء كردهاند، خود شاهد و مصدق نظريهاى است كه ما آن را از ظاهر آيات كريمه استفاده كرديم، حوادثى هم كه بعد از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و حتى قبل از آن يكى پس از ديگرى رخ داد، و فتنههايى كه بپا شد، همه مصدق اين روايت است. و در الدُرالمنثور(3)است كه حاكم- وى حديث را صحيح دانسته- از پسر عمر روايت آورده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: كسى كه يك وجب از جماعت خارج شود،
قلاده اسلام را از گردن خود باز كرده مگر آنكه دو باره به جماعت برگردد و كسى كه از دنيا برود در حالى كه در تحت رهبرى كسى كه جامعه را رهبرى كند نباشد به مرگ جاهليت مرده است (مرگ او مرگ جاهليت است.) اين روايت هم از حيث مضمون از روايات مشهور است، شيعه و سنى هر دو طايفه از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نقل كردهاند كه فرمود: كسى كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است.
و از كتاب جامع الاصول(1)حكايت شده كه از ترمذى و سنن ابىداود از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) روايت كرده كه فرمود: پيوسته و دائم، طايفهاى از امت من بر حقند.
و در مجمعالبيان(2)در ذيل آيۀ «أَ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ» از امير المؤمنين(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: منظور اهل بدعت و هواها و آراى باطل از اين امت است.
و در همان كتاب(3)و در تفسير عياشى(4)، در ذيل آيۀ «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ...» از ابىعمرو زبيرى از امام صادق(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: يعنى امتى كه دعاى ابراهيم در حقشان مستجاب شده، اينان امتى هستند كه انبيا در ميان آنها و از خود آنها و به سوى آنها مبعوث مىشدند، و آنان امت وسطى هستندكه در آن آيه فرمود: «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً» و همانهايند بهترين امتى كه براى مردم (و هدايت آنان) برانگيخته شدند.
در سابق يعنى در تفسير آيۀ «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ»؛(1)توضيح معناى اين روايت گذشت.
و در الدُرالمنثور(2)است كه ابن ابىحاتم از ابىجعفر روايت كرده كه در معناى «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ» فرمود: منظور از بهترين امت، اهلبيت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) است.
و نيز در آن كتاب(3)است كه احمد به سند حسن از على(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: به من چيزهايى دادهاند كه به احدى از انبيا ندادهاند، يكى اينكه وحشتى از من، در دل دشمنانم انداختهاند و به اين وسيله ياريم كردهاند، و يكى ديگر اينكه:
كليدهاى زمين را در اختيارم نهادهاند، و ديگر اينكه احمدم نام نهادند و خاك را برايم مايه طهارت قرار دادند و امتم را بهترين امت كردند.(4)
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»؛(5)«مؤمنان برادر يكديگرند؛ پس دو برادر خود را صلح و آشتى دهيد و تقواى الهى پيشه كنيد، باشد كه مشمول رحمت او شويد!»
تفسیر
در آيه بعد براى تأكيد اين امر و بيان علت آن مىافزايد:
«مؤمنان برادر يكديگرند، بنا بر اين در ميان دو برادر خود، صلح را بر قرار كنيد»؛ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ».
همان اندازه كه براى ايجاد صلح در ميان دو برادر نسبى تلاش و كوشش مىكنيد بايد در ميان مؤمنان متخاصم نيز براى برقرارى صلح به طور جدى و قاطع وارد عمل شويد.
چه تعبير جالب و گيرايى؟ كه همه مؤمنان برادر يكديگرند و نزاع و درگيرى ميان آنها را درگيرى ميان برادران ناميده كه بايد به زودى جاى خود را به صلح و صفا بدهد.
و از آنجا كه در بسيارى از اوقات «روابط» در اين گونه مسائل جانشين «ضوابط» مىشود، بار ديگر هشدار داده و در پايان آيه مىافزايد: «تقواى الهى پيشه كنيد تا مشمول رحمت او شويد»؛ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ».
و به اين ترتيب يكى از مهمترين مسئوليتهاى اجتماعى مسلمانان در برابر يكديگر و در اجراى عدالت اجتماعى با تمام ابعادش روشن مىشود.
نكتهها
در فقه اسلامى در كتاب جهاد بحثى تحت عنوان قتال اهل البغى مطرح
است كه منظور از آن ستمگرانى است كه بر ضد امام عادل و پيشواى راستين مسلمين قيام مىكنند، و براى آنها احكام فراوانى است كه در آن باب آمده است.
ولى بحثى كه در آيه فوق مطرح است مطلب ديگرى است و آن نزاع و كشمكشهايى است كه در ميان دو گروه از مؤمنان رخ مىدهد، و در آن نه قيام بر ضد امام معصومى است، و نه قيام بر ضد حكومت صالح اسلامى، هر چند بعضى از فقها يا مفسران خواستهاند از اين آيه در مسأله سابق نيز استفاده كنند،ولى به گفته «فاضل مقداد» در «كنز العرفان» اين استدلال خطا است(1).
چرا كه قيام بر ضد امام معصوم موجب كفر است در حالى كه نزاع ميان مؤمنان تنها موجب فسق است نه كفر، و لذا قرآن مجيد در آيات فوق هر دو گروه را مؤمن و برادر دينى يكديگر ناميده است، به اين ترتيب احكام" اهل بغى" را نمىتوان به اينگونه افراد تعميم داد.
متأسفانه در فقه بحثى پيرامون احكام اين گروه نيافتيم، ولى آنچه از آيه فوق به ضميمه قرائن ديگر مخصوصاً اشاراتى كه در ابواب امر به معروف و نهى از منكر آمده است مىتوان استفاده كرد «احكام» زير است:
الف. اصلاح در ميان گروههاى متخاصم مسلمين يك امر واجب كفايى است.
ب. براى تحقق اين امر بايد نخست از مراحل سادهتر شروع كرد و به اصطلاح قاعده" الاسهل فالاسهل" را رعايت نمود، ولى چنانچه مفيد واقع نشود مبارزه مسلحانه و جنگ و قتال نيز جائز، بلكه لازم است.
1) . فاضل مقداد، مقداد بن عبدالله، کنز العرفان فی فقه القرآن، ج 1، ص: 386.
ج. خونهاى باغيان و متجاوزان كه در اين راه ريخته مىشود و اموالى از آنها كه از بين مىرود هدر است، زيرا به حكم شرع و انجام وظيفه واجب واقع شده است، و اصل در اينگونه موارد عدم ضمان است.
د. در مراحل اصلاح از طريق گفتگو اجازه حاكم شرع لازم نيست، اما در مرحله شدت عمل، مخصوصاً آنجا كه منتهى به خونريزى مىشود بدون اجازه حكومت اسلامى و حاكم شرع جائز نيست، مگر در مواردى كه دسترسى به هيچوجه نباشد كه در اينجا عدول مؤمنين و افراد آگاه تصميمگيرى مىكنند.
ه- . در صورتى كه طايفه باغى و ظالم خونى از «گروه مصلح» بريزد و يا اموالى را از بين ببرد به حكم شرع ضامن است، و در صورت وقوع قتل عمد حكم قصاص جارى است، و همچنين در مورد خونهايى كه از طايفه مظلوم ريخته شده و اموالى كه تلف گرديده حكم «ضمان» و «قصاص» ثابت است، و اينكه از كلمات بعضى استفاده مىشود كه بعد از وقوع صلح طايفه باغى و ظالم در برابر خونها و اموالى كه به هدر رفته مسئوليتى ندارند، چرا كه در آيه مورد بحث به آن اشاره نشده، درست نيست، و آيه در صدد بيان همه اين مطلب نمىباشد، بلكه مرجع در اينگونه امور ساير اصول و قواعدى است كه در ابواب قصاص و اتلاف آمده است.
و. چون هدف از اين پيكار و جنگ وادار كردن طايفه ظالم به قبول حق است، بنا بر اين در اين جنگ مسأله اسيران جنگى، و غنائم، مطرح نخواهد بود، زيرا فرض اين است كه هر دو گروه مسلمانند، ولى اسير كردن موقت براى خاموش ساختن آتش نزاع مانعى ندارد، اما بعد از صلح بلافاصله اسيران بايد آزاد شوند.
ز. گاه مىشود كه هر دو طرف نزاع باغى، ظالمند، اينها گروهى از قبيله ديگر
را كشته و اموالى را بردهاند و آنها نيز همين كار در مورد قبيله اول انجام دادهاند، بىآنكه به مقدار لازم براى دفاع قناعت كنند، خواه هر دو به يك مقدار بغى و ستم كنند يا يكى بيشتر و ديگرى كمتر.
البته حكم اين مورد در قرآن مجيد با صراحت نيامده، ولى حكم آن را مىتوان از طريق الغاء خصوصيت از آيه مورد بحث دريافت، و آن اينكه وظيفه مسلمين اين است كه هر دو را صلح دهند، و اگر تن به صلح ندادند با هر دو پيكار كنند تا به فرمان الهى گردن نهند، و احكامى كه در بالا در باره باغى و متجاوز گفته شد در مورد هر دو جارى است.
در پايان اين سخن باز تأكيد مىكنيم كه حكم اين باغيان از كسانى كه قيام بر ضد امام معصوم يا حكومت عادل اسلامى مىكنند جدا است، و گروه اخير احكام سختتر و شديدترى دارند كه در فقه اسلامى در «كتاب الجهاد" آمده است.2. اهميت اخوت اسلامى
جملۀ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» كه در آيات فوق آمده است يكى از شعارهاى اساسى و ريشهدار اسلامى است، شعارى بسيار گيرا، عميق، مؤثر و پر معنى.
ديگران وقتى مىخواهند زياد اظهار علاقه به هم مسلكان خود كنند از آنان به عنوان «رفيق» ياد مىكنند، ولى اسلام سطح پيوند علائق دوستى مسلمين را به قدرى بالا برده كه به صورت نزديكترين پيوند دو انسان با يكديگر آنهم پيوندى بر اساس مساوات و برابرى، مطرح مىكند، و آن علاقه" دو برادر" نسبت به يكديگر است.
روى اين اصل مهم اسلامى مسلمانان از هر نژاد و هر قبيله، و داراى هر زبان
و هر سن و سال، با يكديگر احساس عميق برادرى مىكنند، هر چند يكى در شرق جهان زندگى كند، و ديگرى در غرب.
در مراسم" حج" كه مسلمين از همه نقاط جهان در آن كانون توحيد جمع مىشوند اين علاقه و پيوند و همبستگى نزديك كاملاً محسوس است و صحنهاى است از تحقق عينى اين قانون مهم اسلامى.
به تعبير ديگر اسلام تمام مسلمانها را به حكم يك خانواده مىداند، و همه را خواهر و برادر يكديگر خطاب كرده، نه تنها در لفظ و در شعار كه در عمل و تعهدهاى متقابل نيز همه خواهر و برادرند.
در روايات اسلامى نيز روى اين مسأله تأكيد فراوان شده، و مخصوصاً جنبههاى عملى آن ارائه گرديده است كه به عنوان نمونه چند حديث پر محتواى زير را از نظر مىگذرانيم:
«المسلم اخو المسلم، لا يظلمه، و لا يخذله، و لا يسلمه؛ مسلمان برادر مسلمان است، هرگز به او ستم نمىكند، دست از يارياش بر نمىدارد، و او را در برابر حوادث تنها نمىگذارد.»(1)
«مثل الاخوين مثل اليدين يغسل احداهما الآخر؛ دو برادر دينى همانند دو
1) . فیض کاشانی، محمدبن شاه مرتضی، المحجة البیضاء فی احیاء الاحیاء، ج 3، ص: 332.
دستند كه هر كدام ديگرى را مىشويد! (با يكديگر كمال همكارى را دارند و عيوب هم را پاك مىكنند).»(1)
«المؤمن اخو المؤمن، كالجسد الواحد، اذا اشتكى شيئا منه وجد الم ذلك فى سائر جسده، و ارواحهما من روح واحدة؛ مؤمن برادر مؤمن است، و همگى به منزلۀ اعضاء يك پيكرند، كه اگر عضوى از آن به درد آيد، ديگر عضوها را نماند قرار، و ارواح همگى آنها از روح واحدى گرفته شده.»(2)
«المؤمن اخو المؤمن عينه و دليله، لا يخونه، و لا يظلمه، و لا يغشه، و لا يعده عدة فيخلفه؛ مؤمن برادر مؤمن است و به منزلۀ چشم او و راهنماى او است هرگز به او خيانت نمىكند، و ستم روا نمىدارد، با او غش و تقلب نمىكند، و هر وعدهاى را به او دهد تخلف نخواهد كرد.»(3)
در منابع حديث معروف اسلامى روايات زيادى در زمينه حق مؤمن بر- برادر مسلمانش، و انواع حقوق مؤمنين بر يكديگر، و ثواب ديدار برادران مؤمن و مصافحه، و معانقه، و ياد آنها كردن، و قلب آنها را مسرور نمودن، و مخصوصاً بر آوردن حاجات مؤمنان و كوشش و تلاش در انجام اين خواستهها، و زدودن غم از دلها و اطعام، و پوشاندن لباس و اكرام و احترام آنها وارد شده است كه بخشهاى مهمى از آن را در «اصول كافى» در ابواب مختلف تحت عناوين فوق مىتوان مطالعه كرد.
پيامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) فرمود:
«للمسلم على اخيه ثلاثون حقا، لا برائة له منها الا بالاداء او العفو. يغفر زلته، و يرحم عبرته، و يستر عورته،و يقيل عثرته، و يقبل معذرته، و يرد غيبته، و يديم نصيحته، و يحفظ خلته، و يرعى ذمته، و يعود مرضه. و يشهد ميته، و يجيب دعوته، و يقبل هديته، و يكافأ صلته، و يشكر نعمته و يحسن نصرته، و يحفظ حليلته، و يقضى حاجته، و يشفع مسألته، و يسمت عطسته. و يرشد ضالته، و يرد سلامه، و يطيب كلامه، و يبر انعامه، و يصدق اقسامه، و يوالى وليه، و لا يعاديه، و ينصره ظالما و مظلوما: فاما نصرته ظالما فيرده عن ظلمه، و اما نصرته مظلوما فيعينه على اخذ حقه، و لا يسلمه و لا يخذله، و يحب له من الخير ما يحب لنفسه، و يكره له من الشر ما يكره لنفسه؛ مسلمان بر برادر مسلمانش سى حق دارد كه برائت ذمه از آن حاصل نمىكند مگر به اداى اين حقوق يا عفو كردن برادر مسلمان او: لغزشهاى او را ببخشد، در ناراحتيها نسبت به او مهربان باشد، اسرار او را پنهان دارد، اشتباهات او را جبران كند، عذر او را بپذيرد، در برابر بدگويان از او دفاع كند، همواره خير خواه او باشد، دوستى او را پاسدارى كند، پيمان او را رعايت كند، در حال مرض از او عبادت كند، در حال مرگ به تشييع او حاضر شود. دعوت او را اجابت كند، هديه او را بپذيرد، عطاى او را جزا دهد، نعمت او را شكر گويد، در يارى او بكوشد، ناموس او را حفظ كند، حاجت او را بر آورد، براى خواستهاش شفاعت كند، و عطسهاش را تحيت گويد. گمشدهاش را راهنمايى كند، سلامش را جواب دهد، گفته او را
نيكو شمرد انعام او را خوب قرار دهد، سوگندهايش را تصديق كند، دوستش را دوست دارد و با او دشمنى نكند، در يارى او بكوشد خواه ظالم باشد يا مظلوم: اما يارى او در حالى كه ظالم باشد به اين است كه او را از ظلمش باز دارد، و در حالى كه مظلوم است به اين است كه او را در گرفتن حقش كمك كند. او را در برابر حوادث تنها نگذارد، آنچه را از نيكيها براى خود دوست دارد براى او دوست بدارد، و آنچه از بديها براى خود نمىخواهد براى او نخواهد.»(1)
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» مؤمنين در دين برادر يكديگرند و بايد همديگر را يارى كنند.(2)
ص: 88 و ترمذی، محمد بن عیسی، الجامعالصحیح، ج 2، ص: 299)
«فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ»؛ يعنى بين هر دو نفرى كه جنگ میكنند صلح دهيد، و معنى تثنيه بجمع هم انطلاق میشود، زيرا تأويل چنين است كه بين هر دو برادرى را اصلاح دهيد، يعنى: شما برادران جنگكنندگان هستيد بين اين دو دسته اصلاح دهيد، يعنى: شر ظالم را از سر مظلوم كوتاه كنيد، و بيارى مظلوم رويد.(3)
1) . مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 74، ص: 236.
2) . به طرق مختلف عامه و خاصه وارد شده است كه پيامبر خدا (صلی الله علیه و اله) پس از نزول اين آيه ميان يك يك اصحابش عقد اخوت برقرار كرد، و از ميان اصحاب على(علیه السلام) را براى خود برادر گرفت (بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص: 207؛ حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 5،
3) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 3، ص: 297؛ حبيب احول گويد: از حضرت صادق(علیه السلام) شنيدم كه فرمودند: اصلاح بين مردم هنگامى كه با هم بد شدند، و نزديك ساختن آنان وقتى كه از هم دور شدند، صدقهاى كه خداوند آن را دوست دارد.
«وَ اتَّقُوا اللَّهَ» يعنى از خدا بترسيد كه در اصلاح دادن آنان كوتاهى نكنيد، يا اينكه از خدا بترسيد و از دادن حق ديگران دريغ نداشته باشيد.
«لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»؛ تا مورد ترحم قرار گيريد.
زجاج گويد: افراد مؤمن در صورتى كه از نظر دينى متحد باشند (برادر) اخوة ناميده میشوند، زيرا در دين يكى هستند و از لحاظ اصل نسب هم كه متحد هستند چون از يك مادرند كه حواء باشد.
زهرى از سالم از پدرش از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) روايت میكند كه فرمودند: مسلمان برادر مسلمان است نه به او ستم میكند، و نه او را رها میسازد، هر كس در فكر بر آوردن نياز برادرش باشد، خداوند در فكر نياز او است، و هر كس از مسلمانى اندوهى را برطرف كند خداوند بدان وسيله اندوهى از اندوههاى او را روز، قيامت بر طرف خواهد فرمود، و هر كسى عيب مسلمانى را بپوشاند خداوند روز قيامت عيب او را خواهد پوشانيد) و اين روايت را بخارى و مسلم در كتابهاى خود نقل كردهاند.
از پيامبر خدا(صلی الله علیه و اله) ضمن وصيتى كه به امير المؤمنين(علیه السلام) فرمودند روايت شده است (يا على ارزش دارد كه يك ميل(1)پياده روى كنى تا بيمارى را عبادت نمايى، و دو ميل راه روى تا جنازهاى را مشايعت كنى، و سه ميل راه بروى تا دعوتى را اجابت كنى: و چهار ميل مسافرت كنى تا يك برادردينى را ملاقات كنى، و پنج ميل سفر كنى تا بفرياد بيچارهاى برسى، و شش ميل مسافرت روى تا مظلومى را يارى كنى، و بر تو باد كه هميشه بدرگاه خداوند استغفار كنى).
1) . ميل معادل 1482 متر است.
ارتباط آيات با يكديگر
ارتباط قوله «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ» به ما قبلش اينست: پس از آنكه خداوند دستور داد كه مسلمانان از فرمان خدا و رسولش اطاعت كنند به دنبالش بيان فرمود كه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) جايز نيست از خواسته آنان پيروى كند، بلكه بر او لازم است مطابق دستورى كه از طرف خداوند دارد عمل كند.
ارتباط «وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ» با ما قبلش آنست كه «لعنتم» به منزلۀ اينست كه بگويد: شما به گناه نيفتاديد، يعنى: خداوند در بسيارى از كارها مطابق شما عمل نكرد كه شما به گناه بيفتيد، «و لكن خداوند ايمان را محبوب شما ساخت»، جملۀ مقدرى است، مثل «لئلا تقعوا فى العنت» و اين را گفتيم: چون كلمه لكن اگر بعدش اثبات باشد، بايد قبل از او نفى واقع شده باشد.
و قوله«لَوْ يُطِيعُكُمْ»؛ لعنتم هم به معناى اينست كه «لم يطيعكم فما عنتم».(1)
روایات اهلبیت(علیهم السلام)
برخی روایات این مبحث که در کتاب شریف «اصول کافی» آمدهاند، عبارتند از:(2)
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ بَنُو أَبٍ وَ أُمٍ(3)وَ إِذَا ضَرَبَ عَلَى رَجُلٍ مِنْهُمْ عِرْقٌ سَهِرَ لَهُ
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج23، ص: 204.
2) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 166.
3) . «بنو أب و أم» اريد بالاب روح اللّه الذي نفخ منه في طينة المؤمن و بالام الماء العذب و التربة الطيبة كما مرّ في أبواب الطينة لا آدم و حواء كما يتبادر إلى بعض الاذهان لعدم اختصاص الانتساب اليهما بالايمان الا أن يقال: تباين العقائد صار مانعا عن تاثير تلك الاخوة لكنه بعيد و يمكن أن يكون المراد اتّحاد آبائهم الحقيقية الذين احيوهم بالايمان و العلم.
الْآخَرُونَ؛ اهل ايمان برادر يك ديگرند و فرزندان يك پدر و مادر باشند و چون از مردى رگى زده شود ديگران برايش بيدار خوابى كشند. (چنانچه گاهى مؤمنى را شب خواب نبرد.»
و سپس معلوم شود كه به يكى از برادران ايمانياش بلائى رسيده است.
جابر جعفى گويد: در برابر امام باقر(علیه السلام) بودم كه دل گرفته شدم، به حضرت عرض كردم: گاهى بدون اينكه مصيبتى به من رسد يا ناراحتى به سرم ريزد، اندوهگين میشوم تا آنجا كه خانواده و دوستم اثرش را در رخسارم مشاهده كنند، فرمود:
«نَعَمْ يَا جَابِرُ إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ خَلَقَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ طِينَةِ الْجِنَانِ وَ أَجْرَى فِيهِمْ مِنْ رِيحِ رُوحِهِ فَلِذَلِكَ الْمُؤْمِنُ أَخُو الْمُؤْمِنِ لِأَبِيهِ وَ أُمِّهِ فَإِذَا أَصَابَ رُوحاً مِنْ تِلْكَ الْأَرْوَاحِ فِي بَلَدٍ مِنَ الْبُلْدَانِ حُزْنٌ حَزِنَتْ هَذِهِ لِأَنَّهَا مِنْهَا(1)آرى آى جابر خداى عزّ و جلّ مؤمنين را از طينت بهشتى آفريد و از نسيم روح خويش در آنها جارى ساخت، از اين رو است كه مؤمن برادر پدر و مادرى مؤمن است، (زيرا طينت به منزله پدر و نسيم به جاى مادر است) پس هر گاه به يكى از آن ارواح در شهرى اندوهى رسد، آن روح ديگر اندوهگين شود، زيرا از جنس اوست.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«الْمُؤْمِنُ أَخُو الْمُؤْمِنِ عَيْنُهُ وَ دَلِيلُهُ لَا يَخُونُهُ وَ لَا يَظْلِمُهُ وَ لَا يَغُشُّهُ وَ لَا يَعِدُهُ عِدَةً
1) . لا يقال: على هذا يلزم أن يكون المؤمن محزونا دائما لانا نقول: يحتمل أن يكون للتأثير شرائط اخرى تفقد في بعض الاحيان كان يكون ارتباط هذا الروح ببعض الأرواح أكثر من بعض.
فَيُخْلِفَهُ؛ مؤمن برادر مؤمن است، چشم و راهنماى اوست، نسبت به او خيانت و ستم و غش روا ندارد و با او خلف وعده نكند.»
آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری فرمود:
«الْمُؤْمِنُ أَخُو الْمُؤْمِنِ كَالْجَسَدِ الْوَاحِدِ إِنِ اشْتَكَى شَيْئاً مِنْهُ- وَجَدَ أَلَمَ ذَلِكَ فِي سَائِرِ جَسَدِهِ وَ أَرْوَاحُهُمَا مِنْ رُوحٍ وَاحِدَةٍ وَ إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالًا بِرُوحِ اللَّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا؛ مؤمن برادر مؤمن است، مانند يك پيكرى كه هر گاه عضوى از آن دردمند شود، اعضاء ديگر هم احساس درد كنند، و روحهاى آنها نيز از يك روحست، و همانا روح مؤمن پيوستگيش بروح خدا از پيوستگى پرتو خورشيد بخورشيد بيشتر است.»
و نیز فرمود:«الْمُسْلِمُ أَخُو الْمُسْلِمِ هُوَ عَيْنُهُ وَ مِرْآتُهُ وَ دَلِيلُهُ لَا يَخُونُهُ وَ لَا يَخْدَعُهُ وَ لَا يَظْلِمُهُ وَ لَا يَكْذِبُهُ وَ لَا يَغْتَابُهُ؛ و فرمود: مسلمان برادر مسلمانست، چشم و آينه و راهنماى اوست، نسبت به او خيانت و نيرنگ و ستم نكند و او را تكذيب ننمايد و از او غيبت نكند.»
حفص بخترى گويد: خدمت امام صادق(علیه السلام) بودم كه مردى وارد شد، حضرت به من فرمود:
«تُحِبُّهُ؟ فَقُلْتُ: نَعَمْ. فَقَالَ: لِي وَ لِمَ لَا تُحِبُّهُ وَ هُوَ أَخُوكَ وَ شَرِيكُكَ فِي دِينِكَ وَ عَوْنُكَ عَلَى عَدُوِّكَ وَ رِزْقُهُ عَلَى غَيْرِكَ؛ او را دوست دارى؟ عرض كردم: آرى، فرمود: چرا دوستش نداشته باشى، كه او برادر تو و شريك دين تو و ياور تو عليه دشمنت میباشد و روزى او هم بر عهده ديگريست.»
امام باقر(علیه السلام) مىفرماید:
«الْمُؤْمِنُ أَخُو الْمُؤْمِنِ لِأَبِيهِ وَ أُمِّهِ لِأَنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ خَلَقَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ طِينَةِ الْجِنَانِ
وَ أَجْرَى فِي صُوَرِهِمْ مِنْ رِيحِ الْجَنَّةِ فَلِذَلِكَ هُمْ إِخْوَةٌ لِأَبٍ وَ أُمٍّ؛ مؤمن برادر پدر و مادرى مؤمن است، زيرا خداى عزّ و جلّ مؤمنين را از سرشت بهشتى آفريد و از نسيم بهشت در پيكرشان دميد، از اين جهت مؤمنين برادر پدر و مادرى يك ديگرند.»
امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَخُو الْمُؤْمِنِ عَيْنُهُ وَ دَلِيلُهُ لَا يَخُونُهُ وَ لَا يَظْلِمُهُ وَ لَا يَغُشُّهُ وَ لَا يَعِدُهُ عِدَةً فَيُخْلِفَهُ؛ مؤمن برادر مؤمن است، چشم و راهنماى اوست، نسبت به او خيانت و ستم و نيرنگ روا ندارد و با او خلف وعده نكند.»
و نیز میفرماید:
«الْمُؤْمِنُونَ خَدَمٌ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ قُلْتُ وَ كَيْفَ يَكُونُونَ خَدَماً بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ قَالَ يُفِيدُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً؛ مؤمنين خدمتگزار يك ديگرند. راوى گويد: عرض كردم: چگونه خدمتگزار يك ديگرند؟ فرمود: به يكديگر فايده رسانند.»
امام باقر(علیه السلام) میفرماید:
«إِنَّ نَفَراً مِنَ الْمُسْلِمِينَ خَرَجُوا إِلَى سَفَرٍ لَهُمْ فَضَلُّوا الطَّرِيقَ فَأَصَابَهُمْ عَطَشٌ شَدِيدٌ فَتَكَفَّنُوا وَ لَزِمُوا أُصُولَ الشَّجَرِ فَجَاءَهُمْ شَيْخٌ وَ عَلَيْهِ ثِيَابٌ بِيضٌ فَقَالَ قُومُوا فَلَا بَأْسَ عَلَيْكُمْ فَهَذَا الْمَاءُ فَقَامُوا وَ شَرِبُوا وَ ارْتَوَوْا فَقَالُوا مَنْ أَنْتَ يَرْحَمُكَ اللَّهُ فَقَالَ أَنَا مِنَ الْجِنِّ الَّذِينَ بَايَعُوا رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) يَقُولُ الْمُؤْمِنُ أَخُو الْمُؤْمِنِ عَيْنُهُ وَ دَلِيلُهُ فَلَمْ تَكُونُوا تَضَيَّعُوا به حضرتي؛ جماعتى از مسلمين به سفرى رفتند و راه را گم كردند تا بسيار تشنه شدند، كفن پوشيدند (از جاده بكنارى رفتند) و خود را بريشههاى درخت (كه اندك رطوبتى داشت) چسبانيدند. پير مردى سفيد پوش نزد آنها آمد و گفت، برخيزيد، باكى بر شما نيست. اين آبست، آنها برخاستند و آشاميدند و سيرآب گشتند،
سپس گفتند: كيستى تو- خدايت رحمت كند-؟ گفت: من از طايفه جنى هستم كه با رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بيعت كردند، من از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) شنيدم كه فرمود: مؤمن برادر مؤمن است، چشم او و راهنماى او است. پس شما نبايد در محضر من تباه گرديد.»
امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«الْمُسْلِمُ أَخُو الْمُسْلِمِ لَا يَظْلِمُهُ وَ لَا يَخْذُلُهُ وَ لَا يَغْتَابُهُ وَ لَا يَخُونُهُ وَ لَا يَحْرِمُهُ قَالَ رِبْعِيٌّ فَسَأَلَنِي رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِنَا بِالْمَدِينَةِ فَقَالَ سَمِعْتُ فُضَيْلًا يَقُولُ ذَلِكَ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ نَعَمْ فَقَالَ فَإِنِّي سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) يَقُولُ: الْمُسْلِمُ أَخُو الْمُسْلِمِ لَا يَظْلِمُهُ وَ لَا يَغُشُّهُ وَ لَا يَخْذُلُهُ وَ لَا يَغْتَابُهُ وَ لَا يَخُونُهُ وَ لَا يَحْرِمُهُ؛ مسلمان برادر مسلمانست. ستمش نكند و رهايش نسازد [غيبتش نكند و با او خيانت ننمايد و محرومش نسازد]. ربعى گويد: مردى از هم مذهبان ما در مدينه از من پرسيدم و گفت: تو خود شنيدى كه فضيل بن يسار چنين گفت؟: آرى، گفت: اما من از امام صادق(علیه السلام) شنيدم كه میفرماید: مسلمان برادر مسلمان است، به او ستم نكند و فريبش ندهد و او را وانگذارد، و غيبتش نكند و با او خيانت ننمايد و محرومش نسازد.»
و الحمد لله رب العالمین
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر