ghaemiyeh.com
سرشناسه:فرخ فال، احمد، 1337 -
عنوان و نام پديدآور:دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام/ احمد فرخفال.
مشخصات نشر:قم: ذکری، 1400.
مشخصات ظاهری:20 ج.
شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.1 : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.2 : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.3 : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.4 : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.5 : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.6 : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.7 : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.8 : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.9 : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.10 : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.11 : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.12 : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.13 : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.14 : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.15 : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.16 : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.17 : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.18 : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.19 : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.20 : 978-622-6319-47-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
يادداشت:ج.2 - 20 (چاپ اول: 1400) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1و 2. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.3. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهمالسلام.- ج.4 - 6. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهمالسلام.- ج.7 و 8. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.9. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.10. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.11 و 12. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.13. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.14. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و مذاهب.- ج.15. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.16. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و کفار.- ج.17. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.18 و 19. ارتباطات و تعاملات بین حکومتها.- ج.20. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عج).
موضوع:ارتباط -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط -- جنبههای قرآنی
Communication -- Qur'anic teaching
ارتباط -- احادیث
Communication -- Hadiths
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای قرآنی
Interpersonal communication -- Qur'anic teaching
ارتباط بین اشخاص -- احادیث
Interpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره:BP11/6
رده بندی دیویی:297/045
شماره کتابشناسی ملی:7595511
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات خدا،انسان وجهان
ازدیدگاه قرآن،پیامبر(صلی الله علیه وآله) واهل بیت (علیهم السلام)
جلد 4: ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء (علیهم السلام)
احمد فرخ
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات خدا،انسان وجهان
ازدیدگاه قرآن،پیامبر(صلی الله علیه وآله) واهل بیت (علیهم السلام)
احمد فرخ
انتشارات ذکری / قم / 1400ش
شمارگان 1000 نسخه
شابک این جلد؛ 7-31-6319-622-978
شابک دوره؛ 7-28-6319-622-978
آدرس مرکز پخش : قم، خیابان معلم ، انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه
تلفن مرکز پخش : 37735547-025
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
بخش اول: تعاملات انبیاء (علیهم السلام)، ائمه (علیهم السلام) و اولیاء
ادامه جلد سوم
قرآن کریم میفرماید:
«وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ * فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ»؛(1)
«و ذا النون [يونس] را (به ياد آور) در آن هنگام كه خشمگين (از ميان قوم خود) رفت؛ و چنين مىپنداشت كه ما بر او تنگ نخواهيم گرفت؛ (امّا موقعى كه در كام نهنگ فرو رفت،) در آن ظلمتها (ى متراكم) صدا زد: (خداوندا!) جز تو معبودى نيست! منزّهى تو! من از ستمكاران بودم! ما دعاى او را به اجابت رسانديم؛ و از آن اندوه نجاتش بخشيديم؛ و اين گونه مؤمنان را نجات مىدهيم!»
1) . انبیاء / 87.
و شرح حال يونس طبق حديثى كه از على بن ابراهيم از پدرش از ابن ابىعمير از جميل از حضرت صادق(علیه السلام) روايت كرده، و حديث بسيار مفصل است خلاصه آن با توضيح مختصرى اين كه:
حضرت يونس مدّتى در ميان قوم دعوت فرمود و ايمان نياوردند فقط دو نفر به او ايمان آوردند يكى مليخا بود و ديگر روبيل، يكى عابد بود و ديگرى عالم و چون يونس مأيوس شد از ايمان قوم در حق آنها نفرين كرد، بر حسب تقاضاى عابد و خداوند وعده فرمود كه در فلان سال در فلان ماه در فلان روز عذاب نازل مىكنم و نفرمود كه آنها را به عذاب هلاك مىكنم، حضرت يونس خبر داد قوم را و چون بايد مؤمنين قبل از نزول عذاب از ميان قوم خارج شوند چنانچه انبياء سلف خارج مىشدند.
حضرت يونس با عابد از ميان قوم خارج شد، ولى هنوز امر به خروج نيامده بود كه مفاد «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً» است، و نون اسم حوت يعنى صاحب ماهى و غضب يونس از قوم بود كه ايمان نياوردند.
«فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ» و ظنّ در اينجا بهمعنى يقين است، و قدر بهمعنى تضييق است نه بهمعنى قدرت، زيرا بهمعنى قدرت كفر است يعنى يقين داشت كه ما بر او تنگ نمىگيريم و مسئوليتى در خروج ندارد و الّا مسلّما اگر احتمال مسئوليت مىداد خارج نمىشد و تقدير بهمعنى ضيق در قرآن داريم چنانچه مىفرمايد:
«اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ»(1)و نيز مىفرمايد: «وَ، اما إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ
1) . رعد / 26.
عَلَيْهِ رِزْقَهُ»(1)و چون خارج شد با عابد رسيدند به دريا كشتى عازم حركت بود و مشحون از جمعيّت كه مىفرمايد: «إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ» تقاضا كرد كه او را سوار كنند، رفت در كشتى و چون در وسط دريا رسيد حوت كه به زبان ما نهنگ مىناميم آمد مقابل كشتى دهن باز كرد به طرفى كه يونس نشسته بود يونس به طرف ديگر نشست حوت هم آمد به آن طرف كشتيبان گفت:
يك نفر آبق (فرارى) در كشتى است بايد او را در دهن ماهى انداخت و الّا كشتى بر مىگردد و تمام هلاك مىشوند. حضرت يونس فرمود:آن يك نفر من هستم اهل كشتى قبول نكردند چون آثار صلاح در او ديدند، بنا بر اين شد كه قرعه زنند سه مرتبه قرعه زدند بهنام يونس در آمد خود را انداخت يا او را انداختند در دهان نهنگ، خطاب رسيد به ماهى كه ما او را طعمه تو قرار نداديم بايد او را نگاهدارى كنى.
«فَنادى فِي الظُّلُماتِ» سه ظلمت بود ظلمت شب، ظلمت دريا، ظلمت شكم ماهى.
«أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» كه معروف به ذكر يونسيّه است و هر كه بگويد از هر غمّ و همّى كه دارد نجات پيدا مىكند.
«فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ»(2)
«پس مستجاب كرديم دعاء او را و نجات داديم او را از غمّ، و همين نحو نجات مىدهيم مؤمنين را.»
«فَاسْتَجَبْنا لَهُ»؛ امر رسيد به حوت آمد كنار دريا و يونس را از دهان خود
انداخت روى زمين در حالى كه بسيار ضعيف شده بود و قدرت بر حركت نداشت، فورا خداوند درخت كدو خلق فرمود سايه بر بدن او انداخت، و بز كوهى مأمور شد مىآمد و از پستان خود به او شير ميداد تا قوّت و قدرت پيدا كرد كه مىفرمايد:
«فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ* وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ»(1).
«وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِ»؛ غمّ يونس اين بود كه مبادا مورد بىاعتنايى درگاه ربوبى شود و پس از اين عنايات مشعوف شد كه مورد الطاف خداوند واقع شده قيام پيدا كرد و رو به طرف قوم نمود ديد تمام در ناز و نعمت هستند سبب پرسيد گفتند: به هدايت آن عالم پيش از نزول بلا رفتيم در صحرا و به دستور او بچّهها را از مادرها جدا كرديم حتّى بچّههاى حيوانات را و تضرّع در پيشگاه ربوبى كرديم و بلا بر طرف شد و به كوه موصل واصل شد، قوم دور او را گرفتند و ايمان آوردند.
در سوره و الصافات مىفرمايد:
«وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ»؛ «اين ترديد چه معنى دارد با اين كه در حقّ خداوند ترديد نيست؟»
بعض مفسّرين گفتند: او بهمعنى بل است يعنى بل يزيدون و بعضىگفتند: بهمعنى و او است يعنى و يزيدون. لكن هر دو خلاف ظاهر است و آنچه به نظر مىرسد و اللَّه العالم اين كه ابتدا كه يونس آمد در ميان قوم صد هزار بودند لكن
1) . صافات / 144 و 145.
چون مدّت زيادى مكث كردند اولاد و احفاد آنها زياد شد بر صد هزار افزوده شد و آنها هم ايمان آوردند.
«وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ»؛ مؤمن بايد در هر شدّت و المى بيفتد در خانه خدا را رها نكند حتّى در شكم ماهى برود قادر متعال او را نجات مىبخشد.(1)
قرآن کریم نیز میفرماید:
«وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ * إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ * فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضينَ * فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُليمٌ * فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ * لَلَبِثَ في بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ * فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقيمٌ * وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطينٍ * وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزيدُونَ * فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلى حينٍ»؛(2)«و يونس از رسولان (ما) است! به خاطر بياور زمانى را كه بهسوى كشتى پر (از جمعيّت و بار) فرار كرد. و با آنها قرعه افكند، (و قرعه به نام او افتاد و) مغلوب شد! (او را به دريا افكندند) و ماهى عظيمى او را بلعيد، در حالى كه مستحقّ سرزنش بود! و اگر او از تسبيحكنندگان نبود... تا روز قيامت در شكم ماهى مىماند! (به هر حال ما او را رهايى بخشيديم و) او را در يك سرزمين خشك خالى از گياه افكنديم در حالى كه بيمار بود! و بوته كدويى بر او رويانديم (تا در سايه برگهاى پهن و مرطوبش آرامش يابد)! و او را بهسوى جمعيّت يكصد هزار نفرى- يابيشتر- فرستاديم! آنها ايمان آوردند، از اين رو تا مدّت معلومى آنان را از مواهب زندگى بهرهمند ساختيم!»
«وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ»؛ يعنى و يونس نيز از پيامبران بود كه بهسوى كشتى فرار كرد، با اينكه كشتى ظرفيت سوار شدن او را نداشت و «اباق» به معناى فرار كردن عبد از مولايش مىباشد...
مراد از فرار كردن او به طرف كشتى اين است كه او از بين قوم خود بيرون آمد و از آنان اعراض كرد. و آن جناب هر چند در اين عمل خود خدا را نافرمانى نكرد، و قبلاً هم خدا او را از چنين كارى نهى نكرده بود، و ليكن اين عمل شباهتى تام بفرار يك خدمتگزار از خدمت مولى داشت، و به همين جهت خداى تعالى او را به كيفر اين عمل بگرفت كه شرح بيشتر داستانش در تفسير آيۀ «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ»(1)گذشت.
«فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ» كلمۀ «ساهم» ماضى از باب مساهمه است كه به معناى قرعهكشى است. و كلمۀ «مدحضين» اسم مفعول از «ادحاض» است كه به معناى غالب آمدن است و معناى آيه اين است كه: در كشتى قرعه انداختند و يونس از مغلوبين شد، و جريان بدين قرار بود كه نهنگى بر سر راه كشتى درآمد و كشتى را متلاطم كرد و چون سنگين بود خطر غرق همگى را تهديد كرد، ناگزير شدند از كسانى كه در كشتى بودند شخصى را در آب بيندازند، تا نهنگ او را ببلعد، و از سر راه كشتى به كنارى رود قرعه انداختند به نام يونس(علیه السلام) اصابت كرد به ناچار او را به دهان نهنگ سپردند و نهنگ آن جناب را ببلعيد.
«فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ».
1) . انبياء / 87.
ماهى او را لقمهاى كرد، در حالى كه او ملامت زده بود. كلمۀ «التقام» به معناى ابتلاع و بلعيدن است. و كلمۀ «مليم» اسم فاعل از «لام» است، كه به معناى داخل شدن در ملامت است، مانند احرام كه به معناى داخل شدن در حرم است، و ممكن است معناى كلمه اين باشد كه يونس داراى ملامت شد.
معناى اينكه فرمود: اگر نبود اينكه يونس از سجين بود تا روز بعث در شكم ماهى مىماند:
«فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» اين آيۀ شريفه يونس را جزو تسبيح كنندگان شمرده و معلوم است مسبح كسى را گويند كه مكرر و بهطور دائم تسبيح مىگويد بهطورى كه اين عمل صفت وى شده باشد. از اين مىفهميم كه آن جناب مدتى طولانى كارش تسبيح بوده.
بعضى(1)گفتهاند: «قبل از رفتن در شكم ماهى تسبيح مىگفته.»
و بعضى(2)ديگر گفتهاند: «در شكم ماهى، بسيار تسبيح مىگفته". عدهاى ديگر گفتهاند: «اصولا او بر اين كار مداومت داشته، هم قبل از فرو رفتن در شكم ماهى و هم بعد از آن.»
و، اما آنچه قرآن كريم از تسبيح او حكايت كرده اين است كه مىفرمايد: «فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ»(3)و لازمه
اين آيۀ شريفه آن است كه او تنها در شكم ماهى و يا هم در آنجا و هم قبلاً تسبيح مىگفته. پس احتمال اينكه منظور تسبيح گفتن قبل از ماجراى ماهى باشد احتمال ضعيفى است كه نبايد آن را پذيرفت.
علاوه بر اين از جملۀ «سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» كه هم تسبيح و هم اعتراف به ظلم است (البته ظلم به آن معنايى كه بعدا خواهيم گفت) استفاده مىشود كه منظور از تسبيح او تسبيح از معنايى است كه عمل وى و رفتن از ما بين آنان دلالت بر آن دارد و آن معنا اين است كه اگر فرار كند ديگر دست خدا به او نمىرسد، همچنانكه جملۀ «فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ»؛ «خيال كرد دست ما به او نمىرسد» بر آن دلالت دارد.
و جملۀ «فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ...» دلالت دارد بر اينكه صرفا تسبيح او باعث نجاتش شده، و لازمه اين گفتار آن است كه يونس گرفتار شكم ماهى نشده باشد مگر بهخاطر همين كه خدا را منزه بدارد از آن معنايى كه عملش حكايت از آن مىكرد، و در نتيجه از آن گرفتارى كه عملش باعث آن شده بود نجات يافته وبه ساحت عافيت قدم بگذارد.
از اين بيان روشن مىشود كه عنايت كلام همه در اين است كه بفهماند تسبيح او در شكم ماهى مايه نجاتش شد. پس از سه قولى كه نقل كرديم قول وسط معقولتر و بهتر است.
بنا بر اين ظاهر قضيه اين است كه مراد از تسبيح يونس، همين نداى او در ظلمات باشد كه گفته: «لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» و اگر قبل از تسبيح، تهليل (لا اله الا اللَّه) را ذكر كرد، براى اين بود كه به منزله علتى باشد
براى تسبيحش، گويا فرموده: خدايا معبود به حقى كه بايد به سويش توجه كرد غير از تو كسى نيست، پس تو منزهى از آن معنايى كه عمل من آن را مىرسانيد، چون من از تو فرار كردم و از عبوديت تو اعراض نمودم و به غير تو متوجه شدم پس اينك من متوجه تو مىشوم و تو را برى و پاك مىدانم از آنچه عملم حكايت از آن مىكرد، حال مىگويم: كه غير از تو كسى و چيزى كارساز نيست.
اين بود معناى تسبيح يونس كه اگر اين معنا را نگفته بود، تا ابد از آن بليه نجات نمىيافت، چون- همان طور كه گفتيم- سبب نجاتش تنها و تنها همين تسبيح بود به آن معنايى كه ذكر كرديم.
با اين بيان روشن مىشود كه مراد از جملۀ «لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» جاويد بودن مكث آن جناب است در شكم ماهى، تا روزى كه مبعوث شود و از شكم ماهى بيرون آيد مانند قبر كه مردم در آن دفن مىشوند و مكث مىكنند تا روزى كه مبعوث شوند و از آن خارج گردند، همچنانكه دربارۀ بيرون شدن همه انسانها از زمين فرموده: «مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى»(1).
در آيۀ شريفه مورد بحث هيچ دلالتى بر اين نيست كه يونس تا روز قيامت در شكم ماهى زنده مىماند و يا جنازهاش در شكم ماهى سالم مىماند و شكم ماهى قبل او مىشد، يا به اينكه ماهى تا روز قيامت زنده مىماند و يا به نحوى ديگر. پس ديگر محلى براى اين اختلاف باقى نمىماند كه آيا آن جناب همچنان زنده
1) . «شما را از زمين آفريديم و در زمين هم برمىگردانيم و در آخر بار ديگر از زمين بيرونتان مىكنيم.» (طه / 55)
مىماند؟ و يا شكم ماهى قبر او مىشد؟ و نيز آيا مراد از «يَوْمِ يُبْعَثُونَ» روزى است كه صور اول دميده مىشود و همه مردم مىميرند؟ و يا صور دوم است كه همه زنده مىشوند؟ و يا آنكه اين عبارت كنايه است از اينكه مدتى طولانى در شكم ماهى مىماند؟
«فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ» كلمۀ «نبذ» به معناى دور انداختن چيزى است. كلمۀ «عراء» به معناى محلى روباز است، كه ديوار و حايلى ديگر در آن نباشد و چيزى كه انسان در زير سايهاش قرار گيرد نداشته باشد، نه سقفى و نه خيمهاى و نه درختى.
و معناى جمله- آن طور كه از سياق برمىآيد- اين است كه: يونس در شكم ماهى از تسبيحگويان شد و در نتيجه ما او را از شكم ماهى بيرون انداختيم و در بيرون دريا در زمينى كه نه سايه داشت و نه سقف، پرت كرديم، در حالى كه بيمار بود، و سايهاى هم نبود كه به آنجا برود.
«وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ» كلمۀ «يقطين» به معناى نوعى از كدو است كه برگهاى پهن و مدور دارد، و خدا اين بوته را رويانيد تا برگهايش بر بدن او سايه بيفكند.
«وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ» كلمۀ «او» در اينجا به معناى ترديد نيست، چون خداى تعالى در عدد آن جمعيت ترديد ندارد، بلكه به معناى ترقى است، و معنا چنين است كه: ما او را به رسم پيامبرى بهسوى مردمى فرستاديم كه عددشان صد هزار و، بلكه بيشتر بود. و منظور از اين مردم اهل «نينوى» است.
«فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ» يعنى اين قوم به وى ايمان آوردند و ما ايشان را به
آن عذابى كه قبلاً به ايشان نزديك شده بود هلاك نكرديم، و آنان را از نعمت حيات و بقاء برخوردار كرديم كه تا فرا رسيدن اجلشان زندگى كنند.
و اين آيۀ شريفه در اين اشعارش كه عذاب از قوم يونس برداشته شد، اشاره دارد به آيۀ «فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ»(1).
سياق آيۀ مورد بحث خالى از اين اشعار و، بلكه دلالت نيست كه مراد از ارسال يونس در جملۀ «وَ أَرْسَلْناهُ» اين است كه: آن جناب را امر فرموده كه بار ديگر بهسوى قومش برگردد.
و مراد از ايمان قومش در جملۀ «فَآمَنُوا...» ايمان آوردن به تصديق او و پيروىاش مىباشد بعد از ايمان آوردن به خدا و توبه كردن بعد از ديدن عذاب.
از اينجا ضعف اين گفتار روشن مىشود كه بعضى(2)به آيۀ شريفه و آيۀ قبليش استدلال كردهاند بر اينكه منظور از جملۀ «وَ أَرْسَلْناهُ» ارسال بعد از بيرون شدن از شكم ماهى است، و خلاصه يونس در آغاز مأمور شده كه بهسوى اهل «نينوى» كه مردمى بتپرست بودند برود و يونس از آنجا كه اين مأموريت را سنگين ديد، از خانه خود بيرون آمد، ولى مستقيم بهسوى نينوى نرفت، بلكه در زمين سير مىكرد تا شايد كه خدا اين تكليف را از او بردارد، و در ضمن گردش سوار كشتى شده و به داستان ماهى گرفتار گشت و بعد از آنكه در بيابان افكنده شد و حالش جا آمد،
بار دوم مأمور شد بهسوى آن مردم برود و رفت، و مردم هم دعوتش را پذيرفتند، و خدا عذابى را كه همواره ايشان را به آن تهديد مىكرد، از ايشان برداشت.
دليل ضعف اين گفتار آن است كه: سياق (همانطور كه شنيدى) دلالت دارد بر اينكه منظور از جملۀ «وَ أَرْسَلْناهُ» ارسال دومى است و قبل از آن يك بار ديگر بهسوى آن مردم ارسال شده بود. و نيز منظور از جملۀ «فامنوا" ايمان بار دوم مردم است، بعد از ايمان و توبه و زندگى تا مدتى معين هم نتيجه ايمان بار دوم ايشان بوده نه نتيجه برطرف شدن عذاب، آرى اگر بار دوم به آن رسول بزرگوار ايمان نمىآوردند، خدا رهاشان نمىكرد، همچنانكه ديديم در نوبت اول هم وقتى عذاب را از ايشان برگردانيد كه ايمان آورده و توبه كردند- دقت بفرماييد.
علاوه بر اين آيۀ شريفۀ «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً»(1)
و آيۀ شريفۀ «وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادى وَ هُوَ مَكْظُومٌ»(2)
با گفتار آن مفسر هيچ سازشى ندارد و همچنين آيۀ «إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا»، چون كشف عذاب در جايى اطلاق مىشود كه عذاب يا واقع شده باشد، و يا مشرف به وقوع باشد.
قرآن كريم از سرگذشت اين پيامبر و قوم او جز قسمتى را متعرض نشده. در
سوره صافات اين مقدار را متعرض شده كه آن جناب بهسوى قومى فرستاده شد و از بين مردم فرار كرده و به كشتى سوار شد و در آخر نهنگ او را بلعيد. و سپس نجات داده شده و بار ديگر بهسوى آن قوم فرستاده شد و مردم به وى ايمان آوردند. اينك آيات آن سوره از نظر خواننده مىگذرد.
«وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ».
و در سوره انبياء متعرض تسبيحگويى او در شكم ماهى شده كه علت نجاتش از آن بليه شد، مىفرمايد: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ»(1).
و در سوره قلم متعرض ناله اندوهگين او در شكم ماهى شده و سپس بيرون شدنش و رسيدن به مقام اجتباء را آورده، مىفرمايد: «فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادى وَ هُوَ مَكْظُومٌ لَوْ لا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحِينَ»(2).
و در سوره يونس متعرض ايمان آوردن قومش و بر طرف شدن عذاب از ايشان
شده، مىفرمايد: «فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ»(1).
خلاصه آنچه از مجموع آيات قرآنى استفاده مىشود، با كمك قرائن موجود در اطراف اين داستان اين است كه: يونس(علیه السلام) يكى از پيامبران بوده كه خدا وى را بهسوى مردمى گسيل داشته كه جمعيت بسيارى بودهاند، يعنى آمارشان از صد هزار نفر تجاوز مىكرده و آن قوم دعوت وى را اجابت نكردند و به غير از تكذيبعكس العملى نشان ندادند، تا آنكه عذابى كه يونس(علیه السلام) با آن تهديدشان مىكرد فرا رسيد. و يونس(علیه السلام) خودش از ميان قوم بيرون رفت.
همين كه عذاب نزديك ايشان رسيد و با چشم خود آن را ديدند، همگى به خدا ايمان آورده و توبه كردند خدا هم آن عذاب را كه در دنيا خوارشان مىساخت، از ايشان برداشت.
و، اما يونس(علیه السلام) وقتى خبردار شد كه آن عذابى كه خبر داده بود از ايشان برداشته شده، و گويا متوجه نشده كه قوم او ايمان آورده و توبه كردهاند، لذا ديگر بهسوى ايشان برنگشت در حالى كه از آنان خشمگين و ناراحت بود. همچنان پيش رفت، در نتيجه ظاهر حالش حال كسى بود كه از خدا فرار مىكند و بهعنوان قهر كردن از اينكه چرا خدا او را نزد اين مردم خوار كرد دور مىشود، و نيز در حالى مىرفت كه گمان مىكرد دست ما به او نمىرسد، پس سوار كشتى پر از جمعيت شد و رفت. در بين راه نهنگى بر سر راه كشتى آمد، چارهاى نديدند جز اينكه يك نفر را نزد آن بيندازند، تا سرگرم خوردن او شود و از سر راه كشتى به كنارى رود، به اين منظور قرعه
1) . يونس / 97.
انداختند و قرعه به نام يونس درآمد، او را در دريا انداختند، نهنگ او را بلعيد و كشتى نجات يافت.
آن گاه خداى سبحان او را در شكم ماهى چند شبانه روز زنده نگه داشت، و حفظ كرد يونس(علیه السلام) فهميد كه اين جريان يك بلا و آزمايشى است كه خدا وى را بدان مبتلا كرده و اين مؤاخذهاى است از خدا در برابر رفتارى كه او با قوم خود كرد، لذا از همان تاريكى شكم ماهى فريادش بلند شد به اينكه: «لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ».
خداى سبحان اين ناله او را پاسخ گفت و به نهنگ دستور داد تا يونس را بالاى آب و كنار دريا بيفكند. نهنگ چنين كرد. يونس وقتى به زمين افتاد مريض بود. خداى تعالى بوته كدويى بالاى سرش رويانيد، تا بر او سايه بيفكند. پس همين كه حالش جا آمد، و مثل اولش شد خدا او را بهسوى قومش فرستاد، و قوم هم دعوت او را پذيرفتند و به وى ايمان آوردند، در نتيجه با اينكه اجلشان رسيده بود، خداوند تا يك مدت معين عمرشان داد.
و رواياتى كه از طرق امامان اهلبيت(علیهم السلام) در تفسير اين آيات وارد شده، با اينكه بسيار زياد است و نيز بعضى از رواياتى كه از طرق اهلسنت آمده، هر دو در اين قسمت شريكند كه بيش از آنچه از آيات استفاده مىشود چيزى ندارند، البته با مختصر اختلافى كه در بعضى از خصوصيات دارند، و ما هم به همين جهت از نقل آنها صرف نظر كرديم، هم به دليلى كه گفتيم و هم به اين دليل كه يك يك آن احاديث خبر واحدند و خبر واحد تنها در احكام حجت است، نه در مثال مقام ما كه مقام تاريخ و سرگذشت است، علاوه بر اين، وضع آن روايات طورى است
كه اگر مراجعه كنى، خواهى ديد نمىتوان خصوصيات آنها را به وسيلۀ آيات قرآنى تصحيح كرد، حرفهايى دارد كه قابل تصحيح نيست.
در اين فصل به سرگذشت آن جناب از ديدگاه اهل كتاب مىپردازيم، داستان يونس(علیه السلام) در چند جاى از عهد قديم به عنوان" يوناه بن امتاى" آمده و همچنين در چند جا از عهد جديد آمده كه در بعضى از موارد به داستان زندانى شدنش در شكم ماهى اشاره مىكند. و ليكن هيچ يك از آنها سرگذشت كامل يونس(علیه السلام) را نياوردهاند.
آلوسى در تفسير روح المعانى در داستان يونس(علیه السلام) از ديدگاه اهل كتاب مطالبى آورده كه بعضى از كتب اهل كتاب هم آن را تأييد مىكند.
او نقل كرده كه: خداى تعالى يونس(علیه السلام) را امر فرمود تا براى دعوت اهل «نينوى» بدانجا رود. «نينوى» يكى از شهرهاى بسيار بزرگ آشور بود كه در كنار دجله قرار داشت و تا آنجايى كه يونس قرار داشت سه روز راه بود. علاوه بر اين مردم نينوى مردمى شرور و فاسد بودند، لذا اين مأموريت بر يونس گران آمد و از آنجايى كه بود بهسوى «ترسيس» فرار كرد كه آن نيز نام يكى ديگر از شهرهاى آن روز است. سپس به شهر «يافا» آمد كه هم اكنون نيز «يافا» خوانده مىشود، در آنجا يك كشتى آماده يافت كه قصد داشت سرنشينان خود را به «ترسيس» ببرد، او هم اجرتى داد تا به «ترسيس» برود، همين كه سوار بر كشتى شد و كشتى به راه افتاد بادى سخت وزيدن گرفت و امواج دريا بلند و بسيار شد و كشتى مشرف به غرق گشت.
پس ملاحان ترسيدند و مقدارى از بارهاى مسافرين را به دريا انداختند، تا
كشتى سبك شود، در همين هنگام بود كه يونس در شكم كشتى به خواب خوش رفته بود. و صداى خرنايش بلند شده بود، رئيس كشتى وقتى او را ديد از در تعجب پرسيد: چه خبرت هست؟ كه در چنين هنگامهاى به خواب رفتهاى، برخيز و معبودت را بخوان، بلكه ما را از اين مهلكه نجات بخشد، و ما در اين ورطه هلاك نشويم.بعضى از مسافرين به بعضى ديگر گفتند: بياييد قرعه بيندازيم تا معلوم شود اين شر از جانب كيست، خود او را به دريا بيندازيم تا تنها او هلاك گردد، پس قرعه انداختند به نام يونس اصابت كرد، به او گفتند: مگر تو چه كردهاى كه قرعه به نام تو درآمد و تو اهل كجايى از كجا مىآيى و به كجا مىروى و از چه تيرهاى هستى؟ گفت: من بنده رب كه اله آسمان و خالق دريا و خشكى است، هستم، آن گاه جريان خود را براى آنان نقل كرد، آنها بسيار ترسيدند و او را توبيخ كردند كه چرا فرار كردى و يك مشت مردم را در هلاكت گذاشتى؟! آن گاه گفتند: حالا به نظر شما چه كارى در حق تو بكنيم تا اين دريا آرام گيرد؟
گفت: بايد مرا به دريا بيندازيد تا آرام گيرد، چون من مىدانم تمامى ناآرامىهاى دريا بهخاطر من است، مردم هر چه تلاش كردند تا شايد كشتى را به طرف خشكى برگردانند و بدون غرق شدن يونس از ورطه نجات يابند نشد، و ناگزير و به اصرار خود آن جناب او را به دريا انداختند و كشتى در همان دم آرام گرفت.
خداى تعالى به نهنگى دستور داد تا يونس را ببلعد، و يونس سه روز در شكم نهنگ ماند و در همان جا نماز خواند و به درگاه پروردگار خود استغاثه كرد. پس خداى سبحان به نهنگ دستور داد تا به ساحل آيد، و يونس را در خشكى بيندازد،
نهنگ چنين كرد، همين كه يونس در خشكى قرار گرفت، پروردگارش فرمود: برخيز و به طرف اهل نينوى برو و در بين آنان به بانگ بلند آنچه به تو گفتهام ابلاغ كن.
يونس(علیه السلام) به طرف نينوى رفت و در بين اهلش فرياد زد: هان اى مردم! تا سه روز ديگر نينوى در زمين فرو مىرود، پس جمعى از مردان آن شهر به خدا ايمان آوردند، ندا دادند كه هان اى مردم، روزه بگيريد، و همگى لباس پشمينه پوشيدند، و چون خبر به پادشاه رسيد، او هم از تخت سلطنت خود برخاست و جامههاى سلطنتى را از خود كند و لباس كهنهاى پوشيده و روى خاكستر نشست و دستور داد مناديان ندا دهند كه هيچ انسان و حيوانى طعام و شراب نخورد و بهسوى پروردگار ناله و فرياد سر دهند و از شر و ظلم برگردند و چون چنين كردند، خدا هم به ايشان رحم كرد، و عذاب نازل نشد.
يونس(علیه السلام) ناراحت شد و عرضه داشت: الهى من هم از اين عذاب كه فرار كردم، با اينكه از رحمت و رأفت و صبر و توابيت تو خبر داشتم، پروردگارا پس جان مرا بگير، كه ديگر مرگ از زندگى برايم بهتر است، خداى تعالى فرمود: اى يونس آيا جدا از اين كار خودت غصهدار شدى؟ عرضه داشت: آرى، پروردگارا.
پس يونس از شهر خارج شد، و در مقابل شهر نشست و در آنجا برايش سايبانى درست كردند در زير آن سايبان نشست ببيند در شهر چه مىگذرد؟ پس خداى تعالى به درخت كدويى دستور داد بالاى سر يونس قرار بگير و بر او سايه بيفكن. يونس از اين جريان بسيار خوشنود شد، ولى چيزى نگذشت كه به كرمى دستور داد تا ريشه كدو را بخورد و كدو را خشك كند، كرم نيز كار خود را كرد باد سموم هم
از طرفى ديگر برخاست، آفتاب هم به شدت تابيد، امر بر يونس(علیه السلام) دشوار شد، به حدى كه آرزوى مرگ كرد.
خداى تعالى فرمود: اى يونس جدا از خشكيدن بوته كدو ناراحت شدى؟ عرضه داشت: پروردگارا آرى سخت اندوهناك شدم. فرمود: آيا از خشك شدن يك بوته كدو ناراحت شدى، با اينكه نه زحمت كاشتنش را كشيده بودى و نه زحمت آبيارىاش را، بلكه خودش يك شبه روييد و يك شبه هم خشكيد، آن گاه انتظار دارى كه من بر مردم نينوى آن شهر بزرگ و آن جمعيتى كه بيش از دوازده ربوه مىشدند، ترحم نكنم؟ و با اينكه مردمى نادان هستند، دست چپ و راست خود را تشخيص نمىدهند، آنان را و حيوانات بسيارى را كه دارند هلاك سازم؟(1).
موارد اختلافى كه در اين نقل با ظواهر آيات قرآن هست بر خواننده پوشيده نيست، مثل اين نسبت كه به آن جناب داده كه از انجام رسالت الهى شانه خالى كرده و فرار كرده است، و اينكه از برطرف شدن عذاب از قوم ناراحت شده، با اينكه از ايمان و توبه آنان خبر داشته، و چنين نسبتهايى را نمىتوان به انبياء(علیهم السلام) داد.
حال اگر بگويى نظير اين نسبتها در قرآن كريم آمده، در آيات همين داستان در سوره صافات نسبت" اباق" (فرار) به آن جناب داده و نيز او را" مغاضب" و خشمگين خوانده، و در سوره انبياء به وى اين نسبت را داده كه پنداشته خدا بر او دست نمىيابد.
1) . آلوسی، محمود بن عبدالله، تفسير روح المعانى، ج 23، ص: 148.
در پاسخ مىگوييم بين اين نسبتها و نسبتى كه در كتب عهدين به آن جناب داده فرق است، آرى كتب مقدسه اهل كتاب يعنى عهد قديم و جديد سرشار از نسبت گناه و حتى گناهان كبيره و مهلكه به انبياء(علیهم السلام) است، ديگرجا ندارد يك مفسر در اين مقام برآيد كه نسبت معصيت را طورى توجيه كند كه از معصيت بيرون شود، به خلاف قرآن كريم كه ساحت انبيا را با صراحت منزه از معاصى و حتى گناهان صغيره مىداند، و يك مفسر چاره ندارد جز اينكه اگر به آيه و روايتى برخورد كه به وى چنين نسبتى از آن، مىآمد، آن را توجيه كند، براى اينكه آياتى كه بر عصمت انبياء(علیهم السلام) دلالت دارد، خود قرينه قطعى است بر اينكه ظاهر چنين آيه و روايتى مراد نيست، و بايد حمل بر خلاف ظاهرش شود، و به همين جهت در معناى كلمۀ «اذ ابق» و نيز در معناى«مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ...» بيانى آورديم كه ديديد هيچ منافاتى با عصمت انبياء(علیهم السلام) نداشت و حاصل آن معنا اين بود كه گفتيم كلمات حكايت حال و ايهامى است كه: فعل يونس(علیه السلام) موهم آن بود و خلاصه يونس(علیه السلام) نه از انجام مأموريت فرار كرد و نه از برطرف شدن عذاب خشمگين بود، ولى كارى كرد كه آن كار ايهامى به اين معانى داشت.
خداى تعالى در چند مورد از قرآن كريم يونس(علیه السلام) را ستايش كرده. و در سوره انبيا، آيه 88 او را از مؤمنين خوانده و در سوره القلم، آيه 50 فرموده: او را «اجتباء» كرده. و بهخاطر داريد كه گفتيم: «اجتباء» به اين است كه خداوند بندهاى را خالص براى خود كند و نيز او را از صالحان خوانده، و در سوره انعام، آيه 87 در زمره انبياء
شمرده، و فرموده: كه او را بر عالميان برترى داده، و او و ساير انبياء را بهسوى صراط مستقيم هدايت كرده.(1)
در كتاب فقيه از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: هيچ قومى در ميان خود قرعه نينداختند، و امر خود را به خدا واگذار نكردند، مگر آنكه آنچه حق بود از قرعه بيرون آمد. و نيز فرموده: چه حكمى بالاتر از حكم قرعه و عادلانهتر از آن است؟ وقتى اشخاص امر خود را به خدا واگذارند، آيا اين خداى سبحان نيست كه مىفرمايد: «فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ؟»(2).
و در كتاب بحار از كتاب بصائر نقل كرده كه او به سند خود از «حبه عرنى» روايت كرده كه گفت: امير المؤمنين(علیه السلام) فرمود: خداى تعالى ولايت مرا بر همه اهل آسمانها و اهل زمين عرضه كرد، جمعى بدان اقرار و جمعى ديگر انكار كردند. يونس از آنان بود كه انكار كرد و خدا او را به همين سبب در شكم ماهى حبس نمود، تا سرانجام اقرار نمود(3).
مؤلف: در معناى اين روايت، روايات ديگرى نيز هست، و مراد از اين ولايت، ولايت كلى الهى است كه خود امير المؤمنين(علیه السلام) اولين كسى است از اين امت كه فتح باب آن كرد و آن عبارت از آن است كه خدا قائم مقام بندهاى، در تدبير امر او گردد، و در نتيجه، آن بنده جز بهسوى خدا توجه نكند، و جز خواست خدا را
نخواهد و اين مقام را با پيمودن طريق عبوديت به بنده مىدهند، طريقى كه بنده را به حدى مىرساند كه خالص براى خدا مىشود، و به غير از خدا، احدى از آن بنده سهم نمىبرد.
و ظاهر عمل يونس(علیه السلام) ظاهرى بود كه مرضى خدا نبود و نمىشد آن را به اراده خدا نسبت داد، و به همين جهت خدا او را مبتلا كرد، تا به ظلمى كه او به نفس خود كرد اعتراف كند آرى خداى سبحان منزه است از اراده مثل اين كارها. پس بلايا و محنتهايى كه اولياى خدا بدان مبتلا مىشوند، تربيتى است الهى كه خدا به وسيلۀ آن بلايا، ايشان را تربيت مىكند و به حد كمال مىرساند و درجاتشان را بالا مىبرد، هر چند كه بعضى از آن بلايا جهات ديگر داشته باشند كه بتوان آن را مؤاخذه و عقاب ناميد، و اين خود معروف است كه گفتهاند: «البلاء للولاء- بلا لازمه ولايت و دوستى است.»
مؤيد اين معنا حديثى است كه صاحب كتاب علل به سند خود از ابىبصير آورده، كه گفت: به امام صادق(علیه السلام) عرضه داشتم: به چه علت خدا عذاب را از قوم يونس برداشت با اينكه تا بالاى سرشان آمد، و بر سرشان سايه افكند و اين معامله را با هيچ قومى ديگر نكرد؟
در جواب فرمود: براى اينكه در علم خداى تعالى اين معنا بود كه به زودى عذاب را از آنان برمىگرداند،بهخاطر اينكه توبه مىكنند. و اگر اين جريان را به
اطلاع يونس نرساند، براى اين بود كه يونس فارغ براى عبادت او باشد، و در شكم ماهى به مناجات با او بپردازد، و در عوض مستوجب ثواب و كرامت او گردد(1).(2)
اين ششمين و آخرين سرگذشت انبياء و اقوام پيشين است كه در اين سوره آمده سرگذشت «يونس» و قوم توبهكارش، و جالب اينكه در پنج سرگذشت پيشين كه از قوم «نوح» و «ابراهيم» و «موسى» و «هارون» و «الياس» و «لوط» سخن مىگفت همه به اينجا منتهى مىشد كه اين اقوام هرگز بيدار نشدند و به عذاب الهى گرفتار شدند، و خدا اين پيامبران بزرگ را از ميان آنها نجات داد.
اما در اين داستان پايان قضيه به عكس آنها است، قوم كافر يونس با مشاهده نشانهاى از عذاب الهى بيدار شدند و توبه كردند، و خدا آنها را مشمول الطاف خويش قرار داد، و از بركات مادى و معنوى بهرهمند نمود، حتى يونس را بهخاطر ترك اولايى كه بهخاطر تعجيل در مهاجرت از ميان اين قوم انجام داد، گرفتار مشكلات و ناراحتى كرد، و حتى در مورد او به «ابق" كه معمولا دربارۀ بندگان فرارى ذكر مىشود تعبير نمود! اشاره به اينكه شما مشركان عرب، و شما انسانها در طول تاريخ، آيا مىخواهيد همانند آن اقوام پنجگانه باشيد يا همانند قوم يونس؟ آيا آن عاقبت شوم و دردناك را طلب مىكنيد، يا اين پايان خير و سعادت؟ بسته به تصميم خود شما
است! به هر حال در سورههاى متعددى از قرآن مجيد (از جمله سوره انبياء و يونس و سوره قلم و همين سوره صافات) از اين پيامبر بزرگ و داستانش سخن به ميان آمده و در هر كدام بخشى از حالات او منعكس است، و در سوره صافات بيشترين تكيه روى مسأله فرار يونس و گرفتارى و نجات او است.
نخست همچون داستانهاى گذشته سخن از مقام رسالت او به ميان آورده، مىگويد: «يونس از رسولان خداوند بود»؛ «وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ».
يونس(علیه السلام) همانند ساير انبياء دعوت خود را از توحيد و مبارزه با بتپرستى شروع كرد، و سپس با مفاسدى كه در محيط رائج بود به مبارزه پرداخت.
اما آن قوم متعصب كه چشم و گوش بسته از نياكان خود تقليد مىكردند در برابر دعوت او تسليم نشدند.
يونس(علیه السلام) همچنان از روى دلسوزى و خيرخواهى مانند پدرى مهربان آن قوم گمراه را اندرز مىداد، ولى در برابر اين منطق حكيمانه چيزى جز مغالطه و سفسطه از دشمنان نمىشنيد.
تنها گروه اندكى كه شايد از دو نفر تجاوز كردند («عابد» و «عالمى»!) به او ايمان آوردند.
يونس آن قدر تبليغ كرد كه تقريبا از آنها مايوس شد، در بعضى از روايات آمده است كه به پيشنهاد مرد عابد (و با ملاحظه اوضاع و احوال قوم گمراه) تصميم گرفت به آنها نفرين كند(1).
اين برنامه تحقق يافت و يونس به آنها نفرين كرد، به او وحى آمد كه در فلان
1) . بحرانى، هاشم بن سليمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص: 35.
زمان عذاب الهى نازل مىشود، هنگامى كه موعد عذاب نزديك شد يونس همراه مرد عابد از ميان آنها بيرون رفت در حالى كه خشمگين بود، تا به ساحل دريا رسيد در آنجا يك كشتى پر از جمعيت و بار را مشاهده كرد، و از آنها خواهش نمود كه او را نيز همراه خود ببرند.
اين همان است كه قرآن در آيۀ بعد به آن اشاره كرده، مىگويد: «بهخاطر بياور هنگامى را كه بهسوى كشتى مملو از بار و جمعيت فرار كرد»؛ «إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ».
تعبير به «ابق» از مادۀ «اباق» به معنى فرار كردن بنده از مولاى خود، در اينجا تعبير عجيبى است، و نشان مىدهد كه ترك اولاى بسيار كوچك تا چه حد در مورد پيامبران عاليمقام از سوى خداوند مورد سختگيرى و عتاب واقع مىشود تا آنجا كه پيامبرش را بنده فرارى مىنامد! بدون شك يونس پيامبر معصوم بود و هرگز مرتكب گناهى نشد، ولى بهتر اين بود كه باز هم تحمل به خرج مىداد و تا آخرين لحظات قبل از نزول عذاب در ميان قوم مىماند شايد بيدار مىشدند.
درست است كه طبق بعضى از روايات چهل سال تبليغ كرد، ولى باز بهتر بود چند روز يا چند ساعتى هم بر آن مىافزود، چون چنين نكرد تشبيه به بنده فرارى شد.
به هر حال يونس سوار بر كشتى شد، طبق روايات ماهى عظيمى سر راه را بر كشتى گرفت، دهان باز كرد گويى غذايى مىطلبد، سرنشينان كشتى گفتند به نظر مىرسد گناهكارى در ميان ما است! (كه بايد طعمه اين ماهى شود، و چارهاى جز استفاده از قرعه نيست) در اينجا قرعه افكندند قرعه به نام يونس درآمد! طبق روايتى قرعه را سه بار تكرار كردند، و هر بار به نام يونس در آمد، ناچار يونس را گرفتند
در دهان ماهى عظيم پرتاب كردند! قرآن در آيات مورد بحث با يك جمله كوتاه به اين ماجرا اشاره كرده مىگويد: «يونس با آنها قرعه افكند و مغلوب شد!»؛ «فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ».
«ساهم» از مادۀ «سهم» در اصل به معنى تير و «ساهمه» به معنى قرعهكشى آمده است، زيرا به هنگام قرعهكشى نامها را بر چوبههاى تير مىنوشتند، و با هم مخلوط مىكردند، سپس يك چوبه تير از آن بيرون مىآوردند و به نام هر كس اصابت مىكرد مشمول قرعه مىشد.
«مدحض» از مادۀ «ادحاض» به معنى باطل كردن و زائل نمودن و مغلوب كردن است، و در اينجا منظور اين است كه قرعه به نام او اصابت كرد.
اين تفسير نيز گفته شده كه دريا طوفانى شد، و بار كشتى سنگين بود و هر لحظه خطر غرق شدن سرنشينان كشتى را تهديد مىكرد و چارهاى جز اين نبود كه براى سبك شدن كشتى بعضى از افراد را به دريا بيفكنند، و قرعه به نام يونس درآمد، او را به دريا انداختند، و درست در همين هنگام نهنگى فرا رسيد و او را در كام خود فرو برد.
به هر حال قرآن مىگويد: «ماهى عظيم او را بلعيد در حالى كه مستحق ملامت بود!»؛ «فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ».
«التقمه» از مادۀ «التقام» به معنى «بلعيدن» است.
«مليم» در اصل از مادۀ «لوم» به معنى ملامت است (و هنگامى كه به باب افعال مىرود معنى استحقاق ملامت را مىدهد).
مسلم است اين ملامت و سرزنش بهخاطر ارتكاب گناه كبيره يا صغيرهاى
نبود، بلكه علت آن تنها ترك اولايى بود كه از او سر زد، و آن عجله در ترك قوم خويش و هجرت از آنان بود.
اما خدايى كه آتش را در دل آب، و شيشه را در كنار سنگ سالم نگه مىدارد، به اين حيوان عظيم فرمان تكوينى داد كه كمترين آزارى به بندهاش «يونس» نرساند، او بايد يك دوران زندان بىسابقه را طى كند و متوجه ترك اولاى خود شود و در مقام جبران بر آيد.
در روايتى آمده است «اوحى اللَّه الى الحوت لا تكسر منه عظما و لا تقطع له وصلا؛ خداوند به آن ماهى وحى فرستاد كه هيچ استخوانى را از او مشكن، و هيچ پيوندى را از او قطع مكن!.»(1)
يونس خيلى زود متوجه ماجرا شد، و با تمام وجودش رو به درگاه خدا آورد، و از ترك اولى خويش استغفار كرد، و از پيشگاه مقدسش تقاضاى عفو نمود.
در اينجا ذكر معروف و پرمحتوايى از قول يونس نقل شده كه در آيه 87 سوره انبياء آمده، و در ميان اهل عرفان به ذكر «يونسيه» معروف است: «فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ»؛ «او در ميان ظلمتهاى متراكم فرياد زد كه معبودى جز تو نيست، منزهى تو، من از ظالمان و ستمكاران بودم!.»
بر خويشتن ستم كردم و از درگاهت دور افتادم، و به عتاب و سرزنش تو كه جهنم آتش سوزانى براى من است گرفتار شدم.
اين اعتراف خالصانه و اين تسبيح توأم با ندامت كار خود را كرد و همانگونه كه در آيه 88 سوره انبياء آمده «فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسير الکبیر، ج 26، ص: 165.
الْمُؤْمِنِينَ»؛ «ما دعاى او را اجابت كرديم و از غم و اندوه نجاتش داديم و اينگونه مؤمنان را نجات مىدهيم.»
اكنون ببينيم آيات مورد بحث در اين زمينه چه مىگويد؟ در يك جمله كوتاه مىگويد: «اگر او از تسبيح كنندگان نبود...»؛ «فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ».
«مسلما تا روز قيامت در شكم ماهى باقى مىماند!»؛ «لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ».
و اين زندان موقت تبديل به يك زندان دائم مىشد، و آن زندان دائم مبدل به گورستان او مىگشت! در اينكه آيا ماندن يونس در شكم ماهى تا روز رستاخيز (به فرض ترك تسبيح و توبه به درگاه الهى) بهصورت زنده يامرده بوده است بعضى از مفسران احتمالاتى ذكر كردهاند:
«نخست» اينكه هر دو زنده مىماندند و يونس بهصورت يك زندانى تا روز قيامت در شكم ماهى محبوس بود.
«دوم» اينكه يونس از دنيا مىرفت و ماهى بهصورت قبرستان سيار او زنده مىماند! «سوم» اينكه يونس و ماهى هر دو مىمردند و شكم ماهى قبر يونس مىشد، و زمين قبر ماهى، او در دل ماهى و ماهى در دل زمين تا روز رستاخيز دفن مىشدند.
آيه مورد بحث دليل بر هيچيك از اين اقوال نمىتواند باشد، ولى آيات متعددى كه مىگويد در پايان دنيا همه مىميرند نشان مىدهد كه زنده ماندن
«يونس» يا زنده ماندن ماهى تا روز قيامت ممكن نيست، لذا از ميان اين تفسيرهاى سهگانه تفسير سوم نزديكتر به نظر مىرسد(1).
اين احتمال نيز وجود دارد كه اين تعبير كنايه از مدت طولانى باشد يعنى تا مدتى طولانى در اين زندان باقى مىماند، چنانكه اين تعبير را در موارد مشابه آن نيز مىگويند كه تا قيامت بايد در انتظار فلان مطلب بمانى.
ولى فراموش نكنيم كه اينها همه در صورتى تحقق مىيافت كه او تسبيح و توبه را ترك مىگفت، ولى چنين نشد او در سايه تسبيح پروردگار مشمول عفو خاصش شد.
سپس همانگونه كه قرآن مىگويد: «ما او را در يك سرزمين خشك و خالى از درخت و گياه افكنديم، در حالى كه بيمار بود»؛ «فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ».
ماهى عظيم در كنار ساحل خشك و بىگياهى آمد، و به فرمان خدا لقمهاى را كه از او زياد بود بيرون افكند، اما پيدا است اين زندان عجيب سلامت جسم يونس را بر هم زده بود، بيمار و ناتوان از اين زندان آزاد شد.
درست نمىدانيم يونس چه مدت در شكم ماهى بود، ولى مسلم است هر چه بود نمىتوانست از عوارض آن بر كنار ماند، درست است كه فرمان الهى صادر شده بود كه يونس هضم و جذب بدن ماهى نشود، اما اين بدان معنى نبود كه آثارى از اين زندان را به همراه نياورد، لذا جمعى از مفسران نوشتهاند كه او بهصورت
1) . قابل توجه اينكه مفسر بزرگ مرحوم «طبرسى» كه معمولا اقوال مختلف را ذيل آيات جمع مىكند در اينجا تنها به همين يك احتمال قناعت مىكند و مىگويد: «لصار بطن الحوت قبرا له الى يوم القيامة؛ شكم ماهى تا روز قيامت قبر او مىشد.»
جوجه نوزاد و ضعيف و بىبال و پر از شكم ماهى بيرون آمد، بهطورى كه توان حركت نداشت.
باز در اينجا لطف الهى به سراغ او آمد، چرا كه بدنش بيمار و آزرده، و اندامش خسته و ناتوان بود، آفتاب ساحل او را آزار مىداد، پوششى لطيف لازم بود تا بدنش در زير آن بيارامد، قرآن در اينجا مىگويد: «ما كدوبنى بر او رويانيديم" تا در سايه برگهاى پهن و مرطوب بيارامد»؛ «وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ».
«يقطين» بهطورى كه بسيارى از ارباب لغت و مفسران گفتهاند: هر گياهى است كه ساقه ندارد، و داراى برگهاى پهن است، مانند بوته خربزه و كدو و خيار و هندوانه و امثال آن، ولى بسيارى از مفسران و روات حديث در اينجا تصريح كردهاند كه منظور خصوص كدوبن است (بايد توجه داشت كه «شجره" در لغت عرب هم به نباتاتى گفته مىشود كه داراى ساقه و شاخه است و هم بدون ساقه و شاخه، و به تعبير ديگر اعم از درخت و گياه است حتى در اينجا حديثى از پيامبر گرامى اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل كردهاند كه شخصى به آن حضرت عرض كرد:
«انك تحب القرع؟؛ شما كدو را دوست داريد؟» فرمود: «اجل هى شجرة اخى يونس؛ آرى آن گياه برادرم يونس است.»(1)
مىگويند: كدوبن علاوه بر اينكه برگهاى پهن و پرآبى دارد و مىتوان از آن سايبان خوبى تهيه كرد مگس نيز بر برگهاى آن نمىنشيند، و يونس بهخاطر توقف در شكم ماهى پوست تنش آن قدر نازك و حساس شده بود كه از نشستن حشرات بر
1) . حقى برسوى، اسماعيل بن مصطفى، روح البيان، ج 7، ص: 489.
آن رنج مىبرد، او اندام خود را با اين كدوبن پوشانيد تا هم از سوزش آفتاب در امان باشد و هم از حشرات.
شايد خداوند مىخواهد درسى را كه به يونس در شكم ماهى داده است، در اين مرحله تكميل كند، او بايد تابش آفتاب و حرارتش را بر پوست نازك تنش احساس كند، تا در آينده در مقام رهبرى براى نجات امتش از آتش سوزان جهنم تلاش و كوشش بيشترى به خرج دهد، همين مضمون در بعضى از روايات اسلامى وارد شده است(1).
«يونس» را در اينجا رها مىكنيم و به سراغ قومش مىرويم.هنگامى كه يونس با حالت خشم و غضب قوم را رها كرد، و مقدمات خشم الهى نيز بر آنها ظاهر شد، تكان سختى خوردند و به خود آمدند، اطراف عالم و دانشمندى را كه در ميان آنها بود گرفتند، و با رهبرى او در مقام توبه بر آمدند.
در بعضى از روايات آمده است كه آنها دستهجمعى بهسوى بيابان حركت كردند، و بين زنان و فرزندان، و حيوانات و بچههاى آنها، جدايى افكندند، سپس گريه را سر دادند، و صداى ناله خود را بلند كردند و مخلصانه از گناهان خويش و تقصيراتى كه دربارۀ پيامبر خدا يونس داشتند توبه كردند.
در اينجا پردههاى عذاب كنار رفت و حادثه بر كوهها ريخت، و جمعيت مؤمن توبهكار به لطف الهى نجات يافتند(2)
ص: 35 اين حديث از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است.
.يونس بعد از اين ماجرا به سراغ قومش آمد تا ببيند عذاب بر سر آنها چه آورده است؟
هنگامى كه آمد در تعجب فرو رفت كه چگونه آنها در روز هجرتش همه بتپرست بودند، ولى اكنون همه موحد خداپرست شدهاند؟
«فرستاديم»؛ «وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ».
«آنها ايمان آوردند و ما تا مدت معينى آنان را از مواهب حيات و زندگى دنيا بهرهمند ساختيم»؛ «فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ».
البته ايمان اجمالى و توبه آنها قبلاً بود، ولى ايمان آنها بهطور تفصيل به خدا و پيامبرش يونس و تعليمات و دستورات او هنگامى صورت گرفت كه «يونس» به ميان آنها بازگشت.
قابل توجه اينكه از آيات قرآن استفاده مىشود كه اين مأموريت مجدد بهسوى همان قوم پيشين بوده است، و اينكه بعضى آن را مأموريت جديدى بهسوى قوم تازهاى دانستهاند با ظاهر آيات سازگار نيست.
زيرا از يك سو در اينجا خوانديم: «فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ» يعنى اين قومى كه يونس مأموريت هدايت آنها را پيدا كرد ايمان آوردند و ما آنها را تا زمان معينى بهرهمند ساختيم.
و از سوى ديگر همين تعبير در سوره يونس دربارۀ همان قوم سابق آمده است: «فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ»؛(1)«چرا هيچيك از اقوام به موقع ايمان
1) . يونس / 98.
نياوردند تا مفيد به حالشان باشد، جز قوم يونس كه وقتى ايمان آوردند عذاب خواركننده را در زندگى دنيا از آنها برطرف ساختيم، و تا مدت معينى آنها را بهرهمند نموديم.»
ضمنا از اينجا روشن مىشود كه مراد از «الى حين» (تا مدت معينى) همان پايان زندگى و اجل طبيعى آنها است.
در اينكه چرا در آيات فوق مىفرمايد: «صد هزار نفر، يا بيشتر» و مراد از بيشتر چه اندازه است مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كردهاند.
ولى ظاهر اين است كه اين گونه تعبيرات براى تأكيد و عظمت چيزى است نه بهخاطر ترديد و شك گوينده(1).
«يونس» فرزند «متى» كه لقب او «ذو النون» (صاحب ماهى) است و اين لقب بهخاطر آن است كه سرگذشت او با داستان ماهى چنانكه گفتيم گره خورده شده است، از پيامبران معروفى است كه ظاهرا بعد از موسى و هارون قدم به عرصه وجود گذاشت.
بعضى او را از اولاد «هود» و مأموريت او را هدايت باقيمانده قوم ثمود دانستهاند.
سرزمين ظهور او منطقهاى از عراق بهنام «نينوا» بود(2).
1) . بنا بر اين «او» در اينجا به معنى «بل» مىباشد.
2) . «نينوا» نام چند نقطه است، نخست شهرى نزديك موصل(يا قصبه موصل) و ديگر ناحيهاى در اطراف كوفه در سمت كربلا، و شهرى در آسياى صغير، پايتخت مملكت «آشور» واقع در كنار دجله (دائرة المعارف دهخدا) بعضى ديگر نوشتهاند «نينوا» بزرگترين شهرهاى كشور آشور است كه در كرانه شرقى دجله روبروى موصل بنا شده بود(فرهنگ قصص قرآن).
بعضى ظهور او را در حدود 825 سال قبل از ميلاد حضرت مسيح(علیه السلام) نوشتهاند، و هم اكنون در نزديكىكوفه در كنار شط قبر معروفى است بهنام «يونس.»
در بعضى از كتب آمده او پيغمبرى از بنىاسرائيل بود كه بعد از سليمان بهسوى اهل نينوا مبعوث شد.
در كتاب «يوناه» از كتب عهد عتيق (تورات) بحثهاى مشروحى دربارۀ يونس تحت نام «يوناه ابن متى» آمده است.
طبق اين نقل او مأموريت داشت كه به شهر بزرگ نينوا رود، و در برابر شرارت مردم قيام كند، سپس حوادث ديگرى ذكر مىكند كه شباهت زيادى دارد با آنچه در قرآن آمده است، با اين تفاوت كه طبق روايات اسلامى يونس به دعوت قوم خود برخاست و وظيفه خود را در اين زمينه انجام داد، و بعد از آنكه قوم دعوت او را رد كردند به آنها نفرين كرد، و از ميان آنها خارج شد و ماجراى كشتى و ماهى براى او پيش آمد، ولى تورات عبارت زنندهاى دارد و تصريح مىكند كه او قبل از انجام مأموريت مىخواست استعفا كند! لذا برخاست و فرار كرد و ماجراى كشتى و ماهى پيش آمد.
و عجبتر اينكه «تورات» مىگويد هنگامى كه خداوند عذاب را از قوم او بهخاطر توبه آنها برداشت يونس، بسيار ناراحت شد و خشمش افروخته شد!(1).
از فصول تورات استفاده مىشود كه يونس دو بار مأموريت پيدا كرد، در مأموريت اول خوددارى نمود و به آن سرنوشت دردناك مبتلا شد، بار دوم به او
1) . تورات كتاب يوناه پيغمبر فصل اول و دوم و سوم و چهارم.
مأموريت داده شد كه به همان شهر «نينوا» برود مردم نينوا بيدار شدند، به خدا ايمان آوردند، و به توبه از گناهان خود پرداختند، و مشمول عفو الهى شدند و اين همان عفوى بود كه يونس را خوش آمد نبود! از مقايسه آنچه در قرآن و روايات اسلامى آمده با آنچه در تورات كنونى آمده است روشن مىشود كه تا چه حد «تورات تحريف يافته» مقام اين پيامبر بزرگ را پائين آورده است، گاه نسبت عدم قبول مأموريت رسالت را به او مىدهد و گاه خشمناك شدن از شمول عفو و رحمت پروردگار نسبت به يك قوم توبهكار، و اينها است كه نشان مىدهد تورات كنونى به هيچ وجه كتاب قابل اعتمادى نيست. به هرحال او از پيامبران بزرگى است كه قرآن از او به عظمت ياد كرده است.
گفتيم دليل روشنى در دست نيست كه يونس چه مدتى در شكم ماهى ماند؟
چند ساعت، يا چند روز، و يا چند هفته، در بعضى از روايات نه ساعت، و بعضى سه روز، و بعضى بيشتر، و حتى تا چهل روز گفتهاند، ولى مدرك مسلمى بر هيچيك از اين اقوال وجود ندارد، تنها در تفسير على بن ابراهيم در حديثى از امير مؤمنان على(علیه السلام) توقف يونس در شكم ماهى 9 ساعت ذكر شده است(1).
بعضى از مفسران اهلسنت مدت آن را يك ساعت هم ذكر كردهاند(2).
ولى هر چه باشد بدون شك اين توقف يك امر عادى نيست، انسان نمىتواند
بيش از چند دقيقه در محيطى كه هوا وجود ندارد زنده بماند، و اگر مىبينيم جنين در شكم مادر ماهها زنده مىماند بهخاطر اين است كه هنوز دستگاه تنفس او به كار نيفتاده و اكسيژن لازم را تنها از طريق خون مادر دريافت مىكند.
بنا بر اين ماجراى يونس بدون شك يك اعجاز است، و اين نخستين اعجازى نيست كه در قرآن با آن روبرو مىشويم، همان خدايى كه ابراهيم(علیه السلام) را در دل آتش سالم نگهداشت، و موسى و بنىاسرائيل را با ايجاد جادههاى خشك در وسط دريا از غرقاب نجات داد، و نوح(علیه السلام) را به وسيلۀ كشتى سادهاى از آن طوفان عظيم و گسترده رهايى بخشيد، و سالم به زمين فرود آورد، همان خداوند قدرت دارد كه بندهاى از بندگان خاصش را مدتى در شكم ماهى عظيمى سالم نگهدارد.
البته وجود چنين ماهيهاى بزرگ در گذشته و امروز مطلب عجيبى نيست، هم اكنون، ماهيهاى عظيمى به نام" بالن" موجود است كه بيش از 30 متر طول دارد و بزرگترين حيوان روى زمين است و جگر او بالغ بر يك تن مىشود! در همين سوره داستانهاى انبياى پيشين را خوانديم كه به طرز اعجازآميزى از چنگال بلاها رهايى يافتند و يونس آخرين آنها در اين سلسله است.
مىدانيم طرح اين سرگذشتها در قرآن مجيد همه براى هدفهاى تربيتى است چرا كه قرآن كتاب داستاننيست كتاب انسانسازى و تربيت است.
از اين سرگذشت عجيب پندهاى بزرگى مىتوان گرفت:
الف. تخلف حتى بهصورت يك" ترك اولى" از يك پيامبر بزرگ در پيشگاه خداوند مهم است و كيفر دارد.
البته چون مقام پيامبران بسيار والا است يك غفلت كوچك در مورد آنها گاه معادل يك گناه كبيرهاى كه از ديگران سر بزند مىباشد، به همين دليل ديديم كه در اين داستان خداوند او را بنده فرارى ناميد، و در روايات آمده بود كه سرنشينان كشتى گفتند: يك فرد عاصى در ميان ما است! و سرانجام خداوند او را در زندان وحشتناكى گرفتار كرد، و بعد از توبه و بازگشت بهسوى خدا از آن زندان با تنى آزرده و بيمار آزاد شد.
تا همگان بدانند تخلف از هيچكس پذيرفته نيست، عظمت مقام پيامبران و اولياى خدا نيز به آن است كه بنده مطيع فرمان او هستند و گرنه كسى با خدا رابطه خويشاوندى ندارد، البته اين نشانه عظمت مقام اين پيامبر بزرگ است كه خداوند دربارۀ او چنين سختگيرى مىكند.
ب. در همين داستان (در آن قسمتى كه در سوره انبياء آيه 87 آمده است) راه نجات مؤمنان را از غم و اندوه و گرفتارى و مشكلات همان راهى معرفى مىكند كه «يونس(علیه السلام)» پيمود، و آن اعتراف به خطا در پيشگاه حق، و تسبيح و تنزيه و توبه و بازگشت بهسوى او است.
ج. اين ماجرا نشان مىدهد كه چگونه يك قوم گنهكار و مستحق عذاب مىتوانند در آخرين لحظات مسير تاريخ خود را عوض كنند، و به آغوش پر مهر و رحمت الهى بازگردند و نجات يابند، مشروط بر اينكه پيش از آنكه فرصت از دست رود متوجه شوند و اگر بتوانند «عالمى» را به رهبرى خود برگزينند.
د: اين ماجرا نشان مىدهد كه ايمان به خدا و توبه از گناه علاوه بر آثار و بركات معنوى مواهب ظاهرى دنيا را نيز متوجه انسان مىسازد، عمران و آبادى مىآفريند،
و مايه طول عمر و بهرهگيرى از مواهب حيات مىشود، نظير اين معنى در داستان نوح(علیه السلام) نيز آمده است كه شرح آن را به خواست خدا در تفسير سورۀ «نوح» خواهيم خواند.
ه-. قدرت خداوند آن قدر وسيع و گسترده است كه چيزى در برابر آن مشكل نيست، تا آن حد كه مىتواند انسانى را در دهان و شكم جانور عظيم و وحشتناكى سالم نگهدارد، و سالم بيرون فرستد. اينها نشان مىدهد كه همه اسباب اين عالم ابزار اراده او هستند و همه سر بر فرمان او دارند.
در اينجا سؤالى مطرح مىشود و آن اينكه: در بيان سرگذشتهاى اقوام ديگر در آيات قرآن آمده است كه به هنگام نزول عذاب (عذاب استيصال كه براى نابودى اقوام سركش نازل مىشده) توبه و انابه بىاثر بوده است، چگونه اين مسأله در مورد قوم يونس استثنا پذيرفت؟
در برابر اين سؤال دو پاسخ مىتوان گفت:
«نخست» اينكه عذاب هنوز نازل نشده بود تنها علائم مختصرى كه از قبيل هشدارها است به چشم مىخورد كه آنها به موقع از اين هشدارها استفاده كردند و پيش از نزول عذاب توبه نمودند و ايمان آوردند.
«ديگر» اينكه اين عذاب" عذاب استيصال" نبوده، و از قبيل گوشمالىهايى بوده كه قبل از نزول عذاب بنيانكن به اقوام مختلف مىداده تا قبل از فوت فرصت بيدار شوند و راه تقوا پيش گيرند، مانند مجازاتهاى مختلف قوم فرعون قبل از غرقاب.
در روايات مربوط به قرعه و مشروعيت آن مىخوانيم كه امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«اى قضية اعدل من القرعة اذا فوض الامر الى اللَّه عز و جل، يقول؛ «فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ»؛ كدام داورى از قرعه عادلانهتر است (هنگامى كه كارها به بنبست رسد) و موضوع به خدا واگذار شود، مگر خداوند (در قرآن مجيد دربارۀ يونس) نمىگويد: «فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ»؛ «يونس با سرنشينان كشتى قرعه افكند، و قرعه به نام او درآمد و محكوم شد!»(1)
اشاره به اينكه قرعه به هنگامى كه كار مشكل شود و راه حل ديگرى نباشد و كار را به خدا واگذار كنند به راستى راهگشا است، چنانكه در داستان يونس درست منطبق بر واقعيت شد.
اين معنى در حديث ديگرى با صراحت بيشتر از پيغمبر گرامى اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شده كه فرمود:«ليس من قوم تنازعوا (تقارعوا) ثم فوضوا امرهم الى اللَّه الا خرج سهم المحق؛(2)
هيچ قومى اقدام به قرعه (به هنگام بنبست كامل) نكردند در حالى كه كار خود را به خدا واگذار كرده باشند مگر اينكه قرعه به واقعيت اصابت مىكند و حق آشكار مىشود.»
شرح بيشتر پيرامون اين مسأله را در كتاب «القواعد الفقهيه» آوردهايم.(3)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمينَ * فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حينٍ * فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيمُ * قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»؛(1)«و گفتيم: اى آدم! تو با همسرت در بهشت سكونت كن؛ و از (نعمتهاى) آن، از هر جا مىخواهيد، گوارا بخوريد؛ (اما) نزديك اين درخت نشويد؛ كه از ستمگران خواهيد شد. پس شيطان موجب لغزش آنها از بهشت شد؛ و آنان را از آنچه در آن بودند، بيرون كرد. و (در اين هنگام) به آنها گفتيم: همگى (به زمين) فرود آييد! در حالى كه بعضى دشمن ديگرى خواهيد بود. و براى شما در زمين، تا مدت معينى قرارگاه و وسيله بهره بردارى خواهد بود. سپس آدم از پروردگارش كلماتى دريافت داشت؛ (و با آنها توبه كرد.) و خداوند توبه او را پذيرفت؛ چرا كه خداوند توبهپذير و مهربان است. گفتيم: همگى از آن، فرود آييد! هر گاه هدايتى از طرف من براى شما آمد، كسانى كه از آن پيروى كنند، نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين شوند.»
پس از آنكه خداوند آدم را به علومى اختصاص داد كه شايسته سجده ملائكه
1) . بقره / 35 الی 38.
شد بهاو گفت (قلنا) اى آدم تو و همسرت بهشت را محل سكونت و منزل قرار دهيد و در آنجا بمانيد.
اين امر الهى به آدم دربارۀ سكونت بهشت به عقيدۀ بعضى تعبّدى و براى بيان واجب و به عقيدۀ ديگران براى بيان اباحه و جائز بودن و غير تعبّدى بوده است، زيرا در آن مشقت و ناراحتى نبود كه تكليف بدان، تعبّدى باشد.
و همين طور امر به اينكه بخوريد (كُلا) مسلماً براى اباحه است، ولى نهى از نزديك شدن به آن درخت (لا تقرباً) بىشك تعبدى و براى بيان حرمت آنست.
در اينكه بهشت آدم كجا و چگونه بوده است اقوالى بيان شده است از اينقرار:
ابو هاشم ميگويد: اين بهشت باغى از باغهاى آسمان بوده و غير از بهشت جاودان، زيرا آن بهشت موعود جاودانى و ابدى است و نيز تكليفى در آن وجود ندارد.
ابو مسلم ميگويد اين بهشت يكى از باغهاى دنيا و روى زمين بوده است و جملۀ «اهْبِطُوا مِنْها» (از آن پائين بيائيد) دلالت بر اين ندارد كه اين بهشت در آسمان بوده است، زيرا همانطور كه در آيۀ كريمه فرموده: «اهْبِطُوا مِصْراً» (به شهر فرود آئيد) و مسلماً از آسمان فرود نيامدند.
آنان كه معتقدند كه اين بهشت جاودانى نبوده استدلال ميكنند به اينكه شيطان به آدم گفت «هَلْ أَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ»؛(1)«مىخواهى تو را به درختى كه در
1) . طه / 120.
اثر خوردن ميوه آن جاودانى خواهى شد راهنمايى و دلالت كنم.» و بديهى است كه اگر اين بهشت ابدى بود آدم آن را ميدانست و نياز بدلالت شيطان نداشت.
ولى بيشتر مفسّران و حسن بصرى و عمرو بن عبيد و واصل بن عطا و بسيارى از معتزله چون جبائى و رمّانى و ابن اخشيد معتقدند كه اين همان بهشت جاويد بوده است، زيرا از نظر ادبى «الف و لام» «الخلد»براى تعريف است و اين كلمه مانند اسم خاصّى براى آن بهشت شده است.
و در جواب اينكه اگر بهشت جاويد بود چگونه شيطان در آن ميزيسته و آدم را فريب داده است ميگويند ممكن است آدم صداى شيطان را از خارج بهشت شنيده باشد.
و از اين كه چگونه آدم از آن خارج شد در حالى كه هر كه داخل بهشت جاويد گردد براى هميشه در آن خواهد ماند ميگويند اين ماندن در صورتى است كه اهل بهشت براى گرفتن پاداش زحمات خود در آن استقرار پيدا كنند، اما قبل از آن همه چيز و همه كس بايد فانى شوند همانطور كه قرآن مىفرمايد: «كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ»؛(1)«همه چيز جز او هلاك و فانى خواهند شد.»؛ «وَ كُلا مِنْها رَغَداً» از ميوهها و نعمتهاى بىرنج بهشت سود ببريد و بخوريد هر چه خواستيد جز اينكه به آن درخت نزديك نگرديد يعنى به قول امام باقر از آن نخوريد و براى خوردن نزديك به آن نشويد شاهد همين معنا است كه مخالفت اين نهى از خوردن ميوه آن درخت پديد
1) . قصص / 88.
آمد نه از نزديك شدن به آن. و با شاهد ديگر اينكه قرآن مىگويد: «فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما»؛(1)
«از آن خوردند و عورتهايشان نمودار و آشكار شد».
در اينكه اين نهى تحريمى بوده يا تنزيهى و يا به عبارت ديگر حرام بود خوردن آن ميوه و يا مكروه، اختلاف شده است.
و ما كه انبياء را از گناه چه صغير و چه كبير معصوم مىدانيم نهى را تنزيهى دانسته و معتقديم براى آدم بهتر بود كه از ميوه آن نمىخورد و با خوردنش ترك اولى مرتكب شد نه گناه.
به عقيده معتزله خوردن ميوه براى آدم گناه صغيره بود كه عمداً و يا سهواً و يا از روى تأويل و تفسير (باختلاف اقوال) مرتكب آن شد.
علت اينكه ما مىگوئيم انبياء مرتكب گناه مطلقا نميشوند اينست كه گناهان به عقيدۀ ما همه كبيره هستند و اگر گناهى را صغيره و كوچك ميشمرند با مقايسه و سنجش بهگناه بزرگتر است. و مرتكب گناه مستحق سرزنش و عقاب است.
و مسأله «حبط» گناه به عقيدۀ ما درست نيست و چون ساحت انبياء از سرزنش و عقاب دور است پس ناچار آنان گرد هيچ گناهى نمىگردند.
بديهى است اگر پيامبرى گناه كند ديگران از پذيرفتن امر و نهى او دورى مىجويند، زيرا روح انسان از كسى پذيرش دارد كه در بارهاش احتمال ارتكاب گناه
1) . طه / 121.
ندهد و چون هدف بعثت انبياء نجات بشر است بايد آنچه را كه سبب دورى مردم از آنان مىگردد مانند بيمارى روحى و يا جسمى كه سبب نفرت است نداشته باشند تا مردم گرد آنان جمع شده از نور هدايتشان بهرهمند گردند.
جمعى مىگويند لازم نيست پاداش هميشه در برابر عمل باشد، بلكه ممكن است روى تفضّل و لطف الهى بدون سبق عمل باشد؛ بنا بر اين خلقت آدم در بهشت براى هميشه مانعى ندارد.
ولى ابو القاسم بلخى اين معنا را جايز نمىداند و ميگويد: بنا بر اين كه آدم و حوّاء در بهشت مخلوق شوند آيا مكلّف و موظّف به تكاليف و دستوراتى بودند يا نه اگر موظّف باشند چارهاى جز وجود جهان ديگر نيست تا وعد و وعيد بدان و اميد و بيم از آن ضامن اجراء آن دستورات و عمل بدان وظائف گردد.
و اگر مكلّف نباشند معنايش آن است كه خدا آنها را يله و رها بدون فائده آفريده باشد و اين محال است.
در پاسخ اين استدلال بايد گفت: چه مانعى دارد كه خداوند مردمى را در بهشت بيافريند و آنان را به معرفت مجبور كند و به كار نيك و ترك زشتىها وادارد و بهطورى كه هر گاه نيّت كار زشت كنند آنان را از آن باز دارد همانطور كه خداوند، اطفال و غير مكلّفين را به بهشت داخل مىكند و بديهى است كه آنان مكلف نبودهاند تا بهشت پاداششان باشد.
قرآن کریم میفرماید:
«فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ»؛(1)
«پس شيطان آنها را لغزاند از بهشت و از آن نعمت كه بودند آنها را بيرون آورد و ما گفتيم پائين برويد كه با هم دشمنيد و تا مدتى در زمين قرارگاه و بهره داريد.»
«أزلّهما» (لغزاند آنها را از زلّت)؛ به معناى لغزش و گناه است و با لغات «معصيت و سيّئه» به يك معنى مىباشد.
«اهْبِطُوْا» (پائين رويد)؛ از هبوط به معناى از بالا به پایين آمدن است و گاهى به معناى مكان گرفتن در جايى بهكار ميرود مانند آيۀ كريمه «اهْبِطُوا مِصْراً»(2)
«عدوّ» (دشمن)؛ نقيض، ولىّ (دوست) و مصدرش «عداوت» است كه اصل آن به معناى تجاوز ميباشد.
«مستقرّ» (قرارگاه)؛ و قرار همان ثبات و بقاء، ضد فرار و زوال است و استقرار بقاء بر يك حال است و در مدّتى و كلمه مستقر در آيۀ كريمه به معناى «استقرار» و يا مكانى كه در آن استقرار نمىيابند بهكار رفته است.
«متاع»؛ آنچه از آن لذت برده ميشود و تمتع به معناى تلذذ و لذت بردن است.
«حين»؛ زمان و مدت و از اين كلمه در غير اين آيه شش ماه اراده شده است
مانند آيۀ كريمه: «تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها»، ولى حين، همه اوقات را مىگيرد اگر چه بيشتر استعمال آن در زمان زيادتر است.
در اين آيات، حال آدم بيان شده است: «فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ» يعنى شيطان آنها را بر گناه و لغزش واداشت و نسبت اين لغزاندن به شيطان از اين جهت است كه بدرخواست و وسوسه و اغواء او انجام شد و از بهشت و مقام و منزلت رفيع، آنان را لغزاند و مراد از شيطان همان ابليس است.
«فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ» آنها را از آنچه در آن بودند كه همان نعمت و آسايش و يا بهشت و يا طاعت و عبادت بود، بيرون آورد و نسبت اخراج به شيطان از همان جهت است كه گفتيم كه او سبب اين امر شد.
بايد دانست اخراج آدم از بهشت و هبوط به زمين از باب عقوبت و كيفر آدم نبود، زيرا با ادلّه قطعيه و ثابت ميدانيم كه بر پيامبران ارتكاب گناه و قبيح هرگز روا نيست و هر كسى كه بر آنها انجام گناه را جائز دانسته آنها را درست نشناخته و بزرگترين دروغ را به خدا نسبت داده است.
بنا بر اين اخراج آدم از بهشت از اين جهت شد كه با خوردن ميوه آن درخت منهى، مصلحت تغيير يافت و حكمت و تدبير الهى ايجاب كرد كه آدم و حوا بهزمين آمده و گرفتار تكليف و مشقت گردند و لباس بهشتى، از اندام آنان گرفته شده و آنچه را كه خداوند از روى تفضّل و لطف نه بهعنوان پاداش و استحقاق به آنها داده بود از آنها بگيرد تا امتحان، شديدتر شود همانطور كه كسى را بىچيز ميكند پس از آنكه مدتى بهاو ثروت ميدهد و زندهها را ميميراند و مرد سالم را بيمار
ميسازد و پس از خوشىها، گرفتاريها ميدهد همه اينها بهخاطر آزمايش درون و بهدست آمدن مقدار مقاومت و نيروى صبر اشخاص است.
با توجه به اينكه شيطان پس از سرپيچى از سجده به آدم از بهشت اخراج شد و آدم و حوا در بهشت بودند چگونه شيطان توانست آنها را اغوا كند؟ ميگويند آدم به نزديك درب بهشت ميآمد و ابليس از نزديك شدن به او ممنوع نبود لذا نزديك ميآمد و با آدم سخن ميگفت (ابى على جبائى).
يا شيطان از زمين با آنها صحبت ميكرد به جملاتى كه آنها مىفهميدند و يا بهصورتهاى ديگر كه گفته شده است. بههر حال ظاهر قرآن اينست كه بهطور مشافهه شيطان با آدم و حوا سخن گفت و آنها را اغوا كرد.
«قُلْنَا اهْبِطُوا...»؛ در اينكه چرا قرآن خطاب را بهصورت جمع آورده با اينكه مخاطب آدم و حوا بود وجوهى گفته شده است:
خطاب به آدم و حوا و ابليس متوجه است اين را «زجاج» و جماعتى از مفسران اختيار كردهاند اگر چه ابليس قبلاً خارج شده بود، ولى منافات ندارد كه گفته شود بههمه آنها «بيرون رويد» همانطور كه مىگويند همه كسانى كه در زندان بودند بيرون آمدند اگر چه بعضى جلوتر و بعضى دنبالتر اخراج شده باشند.2. آدم و حوا و ذريه و فرزندان آنها.
منظور فقط آدم و حوا است و جمع آوردن آن روى عادت محاورات عربى است كه اوّلين مرتبه جمع نزد آنها دو است همانطور كه آيۀ كريمه مىفرمايد:
«إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ»؛(1)
«هنگامى كه چريده بود در آن گوسفندان قوم و ما گواه داورى كردن و حكم ايشان بوديم».
و مراد از حكم آنها (هُم- ضمير جمع) حكم داود و سليمان بوده و حتى كلمه «اخوة» در آيۀ كريمه: «فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ»؛(2)«پس اگر باشد براى او برادرى....» كه بر دو برادر حمل شده است. و اگر دو برادر باشد حكم شش يك بردن مادر هست.
آدم و حوا و وسوسه.
آدم و حوا و حيوانى كه شيطان بهوسيلۀ آن وسوسه كرد، ولى بديهى است اين دو وجه ضعيف است.
«بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ»؛ «بعضى از شما با بعضى ديگر دشمنيد»؛ يعنى آدم و فرزندانش با شيطان و نسلش دشمن هماند.
اگر چه از طرف آدم چيزى كه سبب عداوت و دشمنى شود نبود، ولى حسد و مخالفت شيطان با آدم اين دشمنى را ايجاد كرد، و دشمنى آدم با ابليس، ايمان و بهعكس، دشمنى ابليس با آدم، كفر است.
«حسن» مىگويد: منظور از اين آيه، دشمنى ذريه آدم با فرزندان شيطان است و بديهى است اين جملهها براى تحذير و بر حذر داشتن آنان است نه امر. چه خدا امر به دشمنى نميكند و فرمان، دربارۀ هبوط و نزول است در حالى كه دشمنى نسبت به هم دارند.
و، اما بنا بر آن وجه كه خطاب را متوجه آدم و حوا بدانيم، پس مراد از اين
دشمنى همان ناسازگارى ذريه آنهاست كه بعضى با بعضى ديگر خواهند داشت و اگر آدم و حوا مخاطب شدهاند از اين جهت است كه آنها ريشه و اصل ذريه و فرزندان خود هستند.
«وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ»؛ «براى شما در زمين قرار و آرامشى است و از آن بهرهمند مىشويد تا زمان مرگ يا روز قيامت و يا تمام شدن عمرها (و هرفردى در آن است تا وقتى كه عمرش پايان يابد).»
ابو بكر سراج مىگويد: اگر آيۀ كريمه مىفرمود «و لكم في الارض مستقر و متاع» بدون كلمه «الى حين» ممكن بود تصوّر شود كه اين اقامت در زمين تا بىنهايت ادامه دارد، ولى فرمود «الى حين» يعنى اين اقامت فقط تا وقت انقطاع از آن ادامه دارد.
از نظر ادبى اين دو جمله با هم فرق مىكنند كه گفته شود: «انْ هذا لكم حيناً» و يا «الى حين» و فرق آنها در اينست كه كلمه «الى» چون دلالت بر انتهاء و تمام شدن دارد پس ناچار بايد آغاز و ابتداء هم داشته باشد، ولى در صورت اول اين چنين نيست.
از اين كه خدا نسبت گناه آدم را به شيطان مىدهد، فهميده مىشود كه گناه بنده خواست خدا و فعل او نيست و خدا كسى را از عبادت منع نكرده و بهگناه وانميدارد، زيرا آنچه كه به شيطان نسبت داده شده خدا از آن مبرّا و منزّه است.
و نيز از اين آيات استفاده ميشود كه وسوسه شيطان در ارتكاب گناه تأثير بسزا دارد.
«فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ»؛(1)
«پس آدم، كلماتى را از پروردگارش دريافت و خداوند توبه او را پذيرفت كه خدا، توبهپذير و مهربانست.»
«تلقّى؛ گرفت»: مصدرش تلقّى (گرفتن) و اصل آن «لقيت خيراً» يعنى خير و نيكى را يافتم و «لقّيت زيداً خيراً» (به تشديد قاف) يعنى به «زيد» خير و نيكى دادم.
«كلمات»: جمع كلمه و ريشه كلمه «كلم» است به معناى زخم و همانطور كه زخم اثرى است كه بر زخم زننده دلالت ميكند همچنين كلمه و كلام اثرى است كه بر معناى منظور از آن دلالت دارد.
«التوّاب»: پذيرنده توبه و بازگشت كلمات «توبه و انابه» به يك معنا است و ضدّ توبه اصرار بر گناه است، واصل توبه، پشيمانى بر تند روىها و بازگشت از گذشته است.
«فَتَلَقَّى آدَمُ»؛ آدم روى پيروى از حق كلماتى را از پروردگارش گرفت، يعنى بهسوى خدا روى آورد و خدا را با آن كلمات خواند.
قرآن براى رعايت اختصار اين قسمت را حذف نموده و فقط به ذكر نتيجهاش ميپردازد.
«فَتابَ عَلَيْهِ»؛ خدا توبه آدم را پذيرفت و معلوم است كه پذيرش توبه پس از آنست كه توبهاى از ناحيه آدم شده باشد.
1) . بقره / 37.
بعضى از قراء «كلمات» را بضمه آخر كلمه خواندهاند و بنا بر اين قرائت معنايش چنين ميشود كه آن كلمات، آدم را دريافت و او را نجات بخشيد.
حسن و قتاده و عكرمه و سعيد بن جبير ميگويند اين كلمات همان: «رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا» (خدايا ما به خويشتن ستم كرديم) بود كه در آن، اعتراف به گناه و اظهار پشيمانى نمودهاند.
مجاهد مىگويد: اين كلمات: «اللَّهُمَّ لا الهَ الّا أنْتَ سُبْحانَكَ وَ بِحَمْدِكَ* ربِ انّىْ ظَلَمْتُ نَفْسِى فَتُبْ عَلَىَّ انَّكَ انْتَ اْلتَوّابُ الرَّحِيْم» (خدايا جز تو خدايى نيست من به خود ستم كردم توبهام را بپذير كه تو، پذيرنده توبهها و مهربانى) بوده است. و از امام محمّد باقر(علیه السلام) همين قول روايت شده است.
بعضى گفتهاند: «سُبْحانَ اْللَّهِ وَ الْحَمْدُ للهِ وَ لا الهَ الّا اْللَّهُ وَ اللَّهُ اكْبَر» كلماتى است كه آدم گفت.
از ائمه اهلبيت(علیهم السلام) نقل شده است كه آدم بر عرش، اسمهايى بزرگ و گرامى ديد وقتى از آنها پرسيد به او خطاب رسيد اينها اسمهاى بزرگترين و با منزلتترين مخلوقات خداست و اين اسمها: «محمد، على، فاطمه، حسن و حسين» بود كه آدم در پذيرش توبه و بالا رفتن مقامش بدانان توسل جست.
«فَتابَ عَلَيْهِ...»؛ خدا توبه آدم را پذيرفت و يا او را توفيق توبه داد و به او كلماتى آموخت تا آنها را بگويد و توبهاش پذيرفته شود.
«إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ»؛ او پذيرنده توبههاست كه توبهاى را پس از توبهاى ديگر قبول مىكند يا پذيرنده توبه از گناه است هر چه آن گناه بزرگ باشد و از عذاب
آن چشم مىپوشد و او مهربان است و نكته كلمه «الرحيم» اين است كه اين لطف و پذيرش توبه فقط از روى صفت رحيميّت و مهر الهى واقع ميشود.
حسن بصرى مىگويد: خدا آدم را جز براى زندگى در زمين نيافريده بود.
بطورى كه اگر اين گناه را هم مرتكب نميشد بههر حال از بهشت بيرون مىآمد و در زمين زندگى مىنمود، ولى ديگران معتقدند كه خدا آدم را آفريد كه اگر گناه كند در زمين و اگر نه در عالمى ديگر زندگى كند.
از شروط توبه پشيمانى بر گذشته از گناه است و تصميم بر اين كه ديگر به آن كار زشت باز نگردد و همه مسلمانان اتّفاق دارند كه اين نوع توبه سبب از بين رفتن عقاب و عذاب مىباشد و، اما در غير آن اختلاف نمودهاند.
توبه از هر كار گناه و نافرمانى خدا، واجب است، ولى از ترك مستحبّات نيز بهنظر ما صحيح و معقول مىباشد و معنايش اين است كه آن مستحبّ را پس از آن انجام خواهد داد و توبه پيامبران كه در قرآن كريم آمده همه به اين معنا بر ميگردد.
از نظر ما پذيرش توبه از طرف خدا و چشمپوشى از عذاب، فقط روى لطف و مهر و تفضّل الهى است نه اينكه بر او واجب باشد.
اما معتزله پذيرش توبه را بر خدا واجب ميدانند و ميگويند خدا به آن وعده داده است و هيچگاه از وعدهاش تخلف نميكند اگر چه خود وعدهاش روى تفضّل باشد.
بيشتر متكلّمان توبه از يك گناه را با ارتكاب گناه ديگر با دانستن قبح و زشتى آن صحيح و درست ميدانند و ميگويند همانطور كه جائز است كسى كار حرامى را انجام ندهد در حالى كه حرام ديگرى را مرتكب ميشودو ميداند كه حرام است همچنين ممكن است كسى از يك گناه پشيمان شده و از آن توبه كند اگر چه گناه ديگرى را بهجا ميآورد.
حسن بصرى ميگويد انسان هنگام ظهور علائم قيامت از توبه محجوب و محروم ميگردد، ولى بعضى گفتهاند ممكن است ظهور پارهاى از علامتهاى قيامت سبب محروميت گردد نه همه آنها
«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»؛(1)
«گفتيم فرود آئيد از آن، همگى، اگر هدايتى از من بهسوى شما آيد آنها كه هدايت مرا پيروى كنند نه بيمى بر آنها است و نه آنان اندوهگين شوند.»
«هبوط»: قبلاً بيان شد و اين كلمه گاهى در پائين آمدن مقام و منزلت نيز بهكار ميرود.
«يأتينّكم»؛ «ميآيد شما را»: از «إتيان» به معناى آمدن.
خداوند كيفيت پائين آمدن آدم و حوّا را بهزمين بيان ميكند كه به آنها
1) . بقره / 38.
خطاب شد پائين بيائيد و اين خطاب متوجه آدم و حوا است و يا آنها و ذريه ايشان؟ قبلاً بيان شد تكرار جمله «اهبطوا» به عقيدۀ بعضى براى اين منظور است كه جمله «اهبطوا» اول امر به پائين آمدن از بهشت است به آسمان دنيا و جمله «اهبطوا» دوم از آسمان دنيا بهزمين و بعضى معتقدند كه صرفاً براى تأكيد است.
برخى ديگر معتقدند هر كدام براى بيان يك حالتى است مثلاً جمله اول: «قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ» براى اينست كه اين پائين آمدن در حال دشمنى اينها با يكديگر است. و جمله دوم: «قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً» الاية.
اين حالت را بيان ميكند كه هبوط بهخاطر ابتلاء و تكليف آنها انجام يافته است همانطور براى بيان دو حالت به كسى ميگويند: برو به سلامت، و نيز ميگويند: «برو با رفيق» كه در اينجا يك امر به رفتن است، ولى تكرار آن دو حالت را بيان ميكند.
«فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً...»؛ «يا از من هدايتى براى شما ميآيد.» منظور از هدايت بيان و دلالت است و بعضى گفتهاند منظور، انبياء و پيامبران ميباشد و بنا بر اين عقيده اين خطاب متوجه آدم و حوا و ذريه ايشان است و همانطور كه در آيۀ كريمه ميفرمايد:
«فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ»؛(1)
«پس گفت به آن و بهزمين برغبت يا كراهت بيائيد گفتند، برغبت آمديم.»
كه در اينجا كلمه «أتينا» (آمديم) منظور اينست كه ما با آنچه در ما است
1) . فصل / 11.
آمديم «فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ...»؛ هر كس پيروى كند از پيامبران و بهدنبال راهنمايى من رود بهاو هول و هراسى از اهوال قيامت نميرسد و غمگين و محزون از فوت ثواب نميشود اگر چه ممكن است بهسبب حوادث دنيا غمگين شود و معلوم است كه كسى از آلام و گرفتاريهاى دنيا مستثنى نيست.
از ذيل آيه فهميده ميشود كه دلالت، ملازمه با پيروى ندارد و ممكن است دلالت باشد، اما پيروى نباشد، ولى اهتداء و هدايت يافتن هميشه در اثر پيروى و قبول است(1)
«وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ» الخ، با اينكه داستان سجده كردن ملائكه براى آدم، در چند جاى قرآن كريم تكرار شده، مسأله بهشت آدم، و داستان آن جز در سه جا نيامده:
اول در همين آيات مورد بحث از سوره بقره.
دوم در سورۀ اعراف كه فرموده: «وَ يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ، فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما، وَ لا تَقْرَبا هذِهِالشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ،* فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ، لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما، مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ: ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ، إِلَّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ، أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ،* وَ قاسَمَهُما: إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ،* فَدَلَّاهُما بِغُرُورٍ، فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ، بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما، وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ،
1) . طبرسی، فضل بن حسن، تفسير مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ج1، ص: 132
وَ ناداهُما رَبُّهُما: أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ؟ وَ أَقُلْ لَكُما: إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ؟* قالا: رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا، وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا، وَ تَرْحَمْنا، لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ،* قالَ: اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ، وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ، وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ* قالَ: فِيها تَحْيَوْنَ، وَ فِيها تَمُوتُونَ، وَ مِنْها تُخْرَجُونَ»؛(1)
«و اى آدم تو و همسرت در بهشت مسكن كنيد، و از آن هر قدر كه ميخواهيد بخوريد، ولى نزديك اين درخت مشويد، كه در آن صورت از ستمكاران خواهيد شد، پس شيطان آن دو را وسوسه كرد، تا، بلكه بتواند عيبهايى از ايشان كه پوشيده بود آشكار سازد، و لذا گفت: پروردگار شما، شما را از اين درخت نهى نكرده، مگر براى اينكه در نتيجه خوردن از آن مبدل بفرشته نشويد و يا از جاودانان در بهشت نگرديد، (و اگر شما از آن بخوريد، هميشه در بهشت خواهيد ماند) آن گاه براى آن دو سوگند ياد كرد: كه من از خيرخواهان شمايم به اين وسيله و با نيرنگهاى خود آن دو را به خود نزديك كرد، تا آنكه از درخت بخوردند، همين كه خوردند، عيبشان ظاهر شد، ناگزير شروع كردند از برگهاى بهشتى بر خود پوشيدن، و پروردگارشان ندايشان داد: كه مگر به شما نگفتم: از اين درخت مخوريد؟ و مگر نگفتم شيطان براى شما دشمنى است آشكار؟! گفتند: پروردگارا ما بهخويشتن ستم كرديم، اگر ما را نبخشى و رحم نكنى، حتما از زيانكاران خواهيم شد فرمود: از بهشت پائين برويد، كه بعضى بر بعضى ديگر دشمنيد، و زمين تا مدتى معين (يعنى تا هنگام مرگ) جايگاه شما است* و نيز فرمود: در همانجا زندگى كنيد، و در آنجا بميريد، و از همانجا دوباره بيرون شويد.»
سوم در سوره طه، كه فرموده: «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ، فَنَسِيَ، وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً* وَ إِذْ قُلْنا: لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ، فَسَجَدُوا، إِلَّا إِبْلِيسَ، أَبى، فَقُلْنا يا آدَمُ: إِنَّ هذا
1) . اعراف / 19 الی 25.
عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ، فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى* إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيها وَ لا تَعْرى* وَ أَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فِيها، وَ لا تَضْحى،* فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ، قالَ يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى؟* فَأَكَلا مِنْها، فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما، وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ، وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى،* ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ، فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى،* قالَ: اهْبِطا مِنْها جَمِيعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً، فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ، فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى* وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي، فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً،* وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى، قالَ: رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى؟ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً،* قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا، فَنَسِيتَها، وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى»؛(1)«و ما با آدم قبلاً عهدى بسته بوديم و فرمانى داده بوديم (كه فريب ابليس را نخورد)، ولى او را در آن عهد ثابت قدم و استوار نيافتيم، و چون بفرشتگان گفتيم: بر آدم سجده كنند، همه سجده كردند، جز شيطان، كه سر باز زد؛ آن گاه به آدم گفتيم: كه زنهار اين ابليس دشمن تو و همسر تو است، مواظب باشيد، از بهشت بيرونتان نكند، و گر نه بدبخت خواهيد شد، چون در بهشت نه گرسنه ميشوى، و نه برهنه، نه تشنه ميشوى، و نه گرما زده، اما شيطان با همه اين سفارشها در او وسوسه كرد، و گفت: اى آدم، ميخواهى من تو را به درختى راهنمايى كنم، كه اگر از آن بخورى، ابديت و ملك جاودانى خواهى يافت؟ (و شيطان سرانجام كار خود را كرد)، و آدم و همسرش از آن درخت بخوردند، و عورتشان برايشان نمودار شد، پس بر آن شدند، كه از برگهاى بهشت عورت خود بپوشانند، و آدم ارشاد و راهنمايى پروردگارش را نافرمانى كرد، و گرفتار شد، آن گاه پروردگارش وى را برگزيد و نافرمانيش را جبران نمود و هدايتش فرمود. پروردگارش دستور داد: كه همگى از بهشت فرود آئيد در حالى كه بعضى دشمن بعض ديگر باشيد پس هر هدايتى كه از طرف
1) . طه / 115 الی 126.
من بهسوى شما آمد، و خواهد هم آمد، در آن هنگام هر كس هدايت مرا پيروى كند، گمراه و بدبخت نميشود، و هر كس از ياد من اعراض كند، زندگى سختى خواهد داشت، علاوه بر اينكه روز قيامت كور محشورش خواهيم نمود، و چون بگويد: پروردگارا من كه بينا بودم، چرا كور محشورم كردى؟ در جوابش خواهد فرمود: همانطور كه آيات من بسويت آمد، و تو عمدا آن را فراموش كردى، امروز هم ما تو را فراموش كرديم.»
سياق اين سه دسته آيات، و مخصوصاً آيهاى كه در صدر داستان قرار گرفته، و ميفرمايد:
«إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» اين معنا را دست ميدهد: كه آدم در اصل، و در آغاز براى اين خلق شده بود، كه در زمين زندگى كند، و نيز در زمين بميرد، و اگر خداى تعالى او را (چند روزى) در بهشت منزل داد، براى اين بود كه امتحان خود را بدهند، و در نتيجه آن نافرمانى عورتشان هويدا بگردد، تا بعد از آنبهزمين هبوط كنند.
از سياق آيۀ سورۀ «طه» كه مىفرمايد: «فَقُلْنا يا آدَمُ» و سوره اعراف كه مىفرمايد: «وَ يا آدَمُ اسْكُنْ»، كه داستان بهشت را با داستان سجده ملائكه بهصورت يك داستان و متصل به هم آورده، و كوتاه سخن، آنكه اين سياق بهخوبى مىرساند كه منظور اصلى از خلقت آدم اين بوده كه در زمين سكونت كند، چيزى كه هست راه زمينى شدن آدم همين بوده كه نخست در بهشت منزل گيرد، و برتريش
بر ملائكه، و لياقتش براى خلافت اثبات شود، و سپس ملائكه مأمور به سجده براى او شوند، و آن گاه در بهشت منزلش دهند، و از نزديكى به آن درخت نهيش كنند، و او (بتحريك شيطان) از آن بخورد، و در نتيجه عورتش و نيز از همسرش ظاهر گردد، و در آخر بهزمين هبوط كنند.
و از اين ريخت و سياق بهخوبى بر مىآيد: كه آخرين عامل و علتى كه باعث زمينى شدن آن دو شد، همان مسأله ظاهر شدن عيب آن دو بود، و عيب نامبرده هم به قرينهاى كه فرموده: (بر آن شدند كه از برگهاى بهشت بر خود بپوشانند) الخ، همان عورت آن دو بوده، و معلوم است كه اين دو عضو، مظهر همه تمايلات حيوانى است، چون مستلزم غذا خوردن، و نمو نيز هستند.
پس ابليس هم جز اين همى و هدفى نداشته، كه (به هر وسيله شده) عيب آن دو را ظاهر سازد، گو اينكه خلقت بشرى، و زمينى آدم و همسرش، تمام شده بود، و بعد از آن خدا آن دو را داخل بهشت كرد، ولى مدت زيادى در اين بين فاصله نشد، و خلاصه آن قدر به آن دو مهلت ندادند، كه در همين زمين متوجه عيب خود شوند، و نيز به سائر لوازم حياة دنيوى و احتياجات آن پى ببرند.
بلكه بلا فاصله آن دو را داخل بهشت كردند، و وقتى داخل كردند كه هنوز روح ملكوتى و ادراكى كه از عالم ارواح و فرشتگان داشتند، بزندگى دنيا آلوده نشده بود، به دليل اينكه فرمود:
«لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما»؛ «تا ظاهر شود از آن دو آنچه پوشانده شده بود از آنان» و نفرمود:
«ليبدى لهما ما كان ورى عنهما؛ تا ظاهر شود از آن دو آنچه بر آن دو
پوشيده بود»، پس معلوم ميشود، پوشيدگى عيبهاى آن دو موقتى بوده، و يك دفعه صورت گرفته، چون در زندگى زمينى ممكن نيست براى مدتى طولانى اين عيب پوشيده بماند، (و جان كلام و آنچه از آيات نامبرده بر ميآيد اينست كه وقتى خلقت آدم و حوا در زمين تمام شد، بلا فاصله، و قبل از اينكه متوجه شوند، عيبهاشان پوشيده شده، داخل بهشت شدهاند).
پس ظهور عيب در زندگى زمينى، و بهوسيلۀ خوردن از آن درخت، يكى از قضاهاى حتمىخدا بوده، كه بايد ميشد، و لذا فرمود: «زنهار كه ابليس شما را از بهشت بيرون نكند، كه بدبخت ميشويد»، و نيز فرمود: «آدم و همسرش را از آن وضعى كه داشتند بيرون كرد»، و نيز خداى تعالى خطيئه آنان را بعد از آنكه توبه كردند بيامرزيد، و در عين حال به بهشتشان بر نگردانيد، بلكه بهسوى دنيا هبوطشان داد، تا در آنجا زندگى كنند.
و اگر محكوميت زندگى كردن در زمين، با خوردن از درخت و هويدا گشتن عيب، قضايى حتمى نبود، و نيز برگشتن به بهشت محال نبود، بايد بعد از توبه و ناديده گرفتن خطيئه به بهشت بر گردند، (براى اينكه توبه آثار خطيئه را از بين مىبرد).
پس معلوم ميشود علت بيرون شدن از بهشت، و زمينى شدن آدم آن خطيئه نبوده، بلكه علت اين بوده كه بهوسيلۀ آن خطيئه عيب آن دو ظاهر گشته، و اين بهوسيلۀ وسوسه شيطان لعين صورت گرفته است.
در سوره طه در صدر قصه فرموده: «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً»؛ «ما قبلاً با آدم عهدى بسته بوديم، اما او فراموشش كرد»، و بايد ديد اين عهد چه بوده؟ آيا همان فرمان نزديك نشدن به درخت بوده، كه فرمود: «لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ، فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ؟» و يا اعلام دشمنى ابليس با آدم و همسرشبوده، كه فرمود: «إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ؟»، و يا عهد نامبرده به معناى ميثاق عمومى است كه از همه انسانها عموما، و از انبياء خصوصا، و بوجهى مؤكدتر و غليظ گرفته.
احتمال اولى صحيح نيست، زيرا آيۀ شريفه: «فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ،... وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ، إِلَّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ، أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ،* و آيه بعدش، وَ قاسَمَهُما: إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ»، تصريح دارد: بر اينكه آدم در حين خوردن از درخت، نه تنها نهى خدا را فراموش نكرده بود، بلكه كاملاً بياد آن بود، چيزى كه هست ابليس با فلسفۀ چينى خود نهى خدا را براى آدم توجيه كرد، كه منظور اين بوده، كه جزء فرشتگان و از خالدين در بهشت نشوى، در حالى كه در آيۀ مورد بحث دربارۀ عهدى كه مورد گفتگو است، فرموده: آدم آن را فراموش كرد.
و، اما احتمال دوم (كه بگوئيم منظور از عهد، همان تهديدى است كه خداى تعالى كرد، و ايشان را از پيروى ابليس زنهار داد)، هر چند كه احتمال بعيدى نيست، و لكن ظواهر آيات با آن نميسازد، چون از ظاهر آيه نامبرده بر مىآيد كه منظور از آن زنهار، تهديد خصوص آدم است.
علاوه بر اينكه زنهارى كه از شر ابليس دادند، بهر دوى آنان دادند، نه تنها به آدم، و، اما فراموشى را تنها به آدم نسبت داد، و نيز در ذيل آيات نامبرده در سوره طه،
كه مطابق صدر آنهاست، عهد با معناى ميثاق كلى مناسبت دارد، نه عهد به معناى زنهار از ابليس، چه خداى تعالى مىفرمايد: «فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً، فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى، وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً، وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى»،(1)
و تطبيق اين آيات، با آيات مورد بحث، اقتضاء مىكند كه جمله: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً»،(2)در مقابل نسيان عهد در آيات مورد بحث قرار گيرد، و معلوم است كه اگر با آن تطبيق شود آن وقت با عهد به معناى ميثاق بر ربوبيت خدا، و عبوديت آدم، مناسبتر است، تا آنكه با عهد به معناى تحذير و زنهار از ابليس تطبيق گردد.
چون بين اعراض از ياد خدا، و پيروى ابليس از نظر مفهوم مناسبت زيادى نيست، به خلاف ميثاق بر ربوبيت، كه به آن مناسبتر است، چون ميثاق بر ربوبيت به اين معنا است، كه آدمى فراموش نكند، كه ربى، يعنى مالكى مدبر دارد، و يا بگو انسان تا ابد، و در هيچ حالى فراموش نكند، كه مملوك طلق خداست، و خود مالك هيچ چيز براى خود نيست، نه نفعى، و نه ضررى، نه مرگى و نه حياتى، و نه نشورى، و يا بگو: نه ذاتا مالك چيزى است، و نه وصفا، و نه فعلا.
و معلوم است آن خطيئهاى كه در مقابل اين ميثاق قرار مىگيرد، اين است كه آدمى از مقام پروردگارش غفلت بورزد، و با سرگرم شدن به خود، و يا هر چيزى كه او را به خود سر گرم مىكند، از قبيل زخارف حياة دنياى فانى، و پوسنده، مقام پروردگارش را از ياد برد.
و لكن اگر آدمى در زندگى دنيا با اختلاف جهات، و تشتت اطراف، و انحاء آن، و اينكه اين زندگى را تنها به نيكان اختصاص ندادهاند، بلكه مؤمن و كافر در آن مشتركند، در نظر بگيريم، خواهيم ديد كه اين زندگى بحسب حقيقت و باطن، و از نظر علم به خداى تعالى، و جهل به او، مختلف است، آن كس كه عارف به مقام پروردگار خويش است، وقتى خود را با زندگى دنيا كه همه رقم كدورتها، و انواع ناملايمات و گرفتاريها دارد، مقايسه كند، و در نظر بگيرد: كه اين زندگى آميختهاى از مرگ و حيات، و سلامتى و بيمارى، و فقر و توانگرى، و راحت و تعب، و و جدان و فقدان است، و نيز در نظر بگيرد: كه همه اين دنيا چه آن مقدارش كه در خود انسان است، و چه آنها كه در خارج از ذات آدمى است، مملوك پروردگار اوست، و هيچ موجودى از اين دنيا استقلال در خودش و در هيچ چيز ندارد، بلكه همه از آن كسى است كه نزد وى بغير از حسن و بهاء و جمال و خير آنهم به آن معنايى از جمال و خير كه لايق عزت و جلال او باشد وجود ندارد، و از ناحيه او بهجز جميل و خير صادر نميشود آن وقت مىفهمد كه هيچ چيزى در عالم مكروه نيست، تا از آن بدش آيد، و هيچ مخوفى نيست، تا از آن بترسد، و هيچ مهيبى نيست، تا از آن به دلهره بيفتد، و هيچ محذورى نيست تا از آن بر حذر شود.
بلكه با چنين نظر و ديدى، مىبيند كه آنچه هست، همه حسن و زيبايى و محبوب است، مگر آن چيزهايى كهپروردگارش به او دستور داده باشد كه مكروه و دشمن بدارد، تازه همان چيزها را هم باز بهخاطر امر خدا مكروه و دشمن ميدارد، و يا محبوب قرار مىدهد، و از آن لذت برده و به امر آن ابتهاج بخرج ميدهد، و
خلاصه چنين كسى غير از پروردگارش ديگر هيچ هم و غمى ندارد، و بههيچ چيز ديگر نمىپردازد.
و همه اينها براى اين است كه چنين كسى همه عالم را ملك طلق پروردگار خود مىبيند، و براى احدى غير خدا بهره و نصيبى از هيچ ناحيه عالم قائل نيست، چنين كسى چه كار دارد به اينكه مالك امر، چه تصرفاتى در ملك خود مىكند؟ چرا زنده مىكند؟ و يا مىميراند؟ و چرا نفع ميرساند؟ و يا ضرر؟ و همچنين در هيچ حادثهاى كه او بهوجود مىآورد، چون و چرا نمىكند.
اين است آن زندگى طيب، و پاكى كه هيچ شقاوتى در آن نيست، نورى است كه آميخته با ظلمت نيست، سرورى است كه غم با آن نيست، وجدانى است كه فقدى با آن جمع نميشود، غنائى است كه با هيچ قسم فقرى آميخته نمىگردد، همه اينها موهبتهايى است كه با ايمان به خداى سبحان دست ميدهد.
در مقابل اين زندگى، يك قسم زندگى ديگر هست، و آن زندگى كسى است كه به مقام پروردگار خود جاهل است، چون اين بىنوا با انقطاع از پروردگار خود چشمش بههيچ چيز از خودش و از خارج خودش نمىافتد، مگر آنكه آن را مستقل بالذات، و مضر و يا نافع، خير و يا شر بالذات مىبيند، و در نتيجه در سر تا سر زندگى ميانه ترس از آنچه مىرسد، و حذر از آنچه از آن پرهيز مىكند، و اندوه از آنچه از دست ميدهد، و حسرت از آنچه از او كم ميشود، از مال و جاه و فرزندان و ياران، و ساير آنچه محبوب او است، و بدان تكيه و اعتماد دارد، و در زندگى خود مؤثر ميداند غوطهور است.
او مانند دوزخيان، كه هر وقت پوست بدنشان بسوزد، پوستى ديگر بر تن آنان مىكنند، هر گاه با يك ناملايمى خو بگيرد، و با تلخى آن عادت كند، با ناملايم تازهترى و سوزندهترى روبرو ميشود، تا عذاب را با ذائقه قلبش بچشد، و دلش همواره دچار اضطراب و پريشانى باشد، و جانش همواره چون شمع بسوزد، و آب بشود، و سينهاش همواره تنگ و بىحوصله باشد، گويى ميخواهد به آسمان بالا رود، آرى خداوند اينچنين پليدى را بر كسانى كه ايمان نمىآورند مسلط مىكند، «كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ».(1)حال كه اين معنا روشن شد، خواننده عزيز متوجه شد: كه بازگشت اين دو امر، يعنى فراموش كردن ميثاق، و شقاوت در زندگى دنيا، به يك امر است، و شقاوت دنيوى از فروغ فراموشى ميثاق است.
و اين همان نكتهايست كه خداى سبحان مىفرمايد: «فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً، فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى، وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً، وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى»(2)،
بدان اشاره نموده است، چون خطاب را در آن متوجه عموم بشر و اهل دنيا كرده.
و آن گاه در سوره مورد بحث، بهجاى آن بيان، اينطور فرموده: «فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»؛ «كسى كه هدايت مرا پيروى كند، نه خوفى بر آنان خواهد بود، و نه اندوهناك ميشوند.»(3)
از همين جا ميتواند حدس بزند كه شجره نامبرده درختى بوده كه نزديكى بدان مستلزم تعب و بدبختى در زندگى دنيا بوده، و آن شقاء اين است كه انسان در
دنيا پروردگار خود را فراموش كند، و از مقام او غفلت بورزد، و گويا آدم نمىخواست ميانه آن درخت، و ميثاقى كه از او گرفته بودند، جمع كند، هم آن را داشته باشد، و هم اين را، ولى نتوانست، و نتيجهاش فراموشى آن ميثاق و وقوع در تعب زندگى دنيا شد، و در آخر، اين خسارت را با توبه خود جبران نمود.
«وَ كُلا مِنْها رَغَداً»؛ كلمه (رغد) به معناى گوارايى و خوشى زندگى است، وقتى ميگويند (أرغد القوم مواشيهم)، معنايش اينست كه اين مردم حيوانات خود را رها كردند، تا هر جور خود ميخواهند بچرند، و وقتى ميگويند: (قوم رغد) و يا (نساء رغد)، معنايش (قومى و يا زنانى مرفه و داراى عيشى گوارا) ميباشد.
«وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ»؛ و گويا نهى در اين جمله، نهى از خوردن ميوه آن درخت بوده، نه خود درخت، و اگر از آن تعبير كرده به اينكه (نزديك آن درخت مشويد)، براى اين بوده كه شدت نهى، و مبالغه در تأكيد را برساند، بهشهادت اينكه فرمود: «همين كه از آن درخت چشيدند، عيبهاشان بر ملا شد»(1)و نفرمود«همين كه از آن خوردند» و گر نه آيه «فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما»؛(2)
صريح در اين است كه منظور از نزديك نشدن به آن، خوردن آنست، و مخالفتى هم كه نتيجهاش بر ملا شدن عيبها شد، همان خوردن بود، نه نزديكى.
«فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ» كلمه ظالمين اسم فاعل از ظلم است، نه ظلمت، كه بعضى از مفسرين احتمالش را دادهاند، چون خود آدم و همسرش در آيه: «رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا، وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا»، اعتراف به ظلم خود كردهاند.
چيزى كه هست خداى تعالى اين تعبير را در سوره «طه» مبدل به تعبير شقاوت كرده در اينجافرموده: «فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ»، و در آنجا فرموده «فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى»، و شقاء به معناى تعب است، همچنانكه خود قرآن آن را تفسير نموده، و تفصيل داده به اينكه «إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيها، وَ لا تَعْرى، وَ أَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فِيها وَ لا تَضْحى»،(1)كه ترجمهاش گذشت از اينجا بهخوبى روشن مىگردد كه وبال ظلم نامبرده همان واقع شدن در تعب زندگى در دنيا، از گرسنگى، و تشنگى، و عريانى، و خستگى بوده، و بنا بر اين ظلم آدم و همسرش، ظلم بنفس خود بوده، نه نافرمانى خدا، چون اصطلاحا وقتى اين كلمه گفته ميشود، معصيت و نافرمانى و ظلم به خداى سبحان بذهن مىرسد.
در نتيجه اين نيز روشن مىگردد، كه پس نهى نامبرده يعنى (نزديك اين درخت مشويد) نهى تنزيهى، و ارشادى، و خلاصه خيرخواهانه بوده، نه نهى مولوى، كه تا نافرمانيش عذاب داشته باشد، (مثل اينكه شما بفرزند خود بگويى) پا برهنه راه مرو، چون ممكن است ميخ پاى تو را سوراخ كند)، و مخالفت چنين نهيى را معصيت نميگويند.
پس آدم و همسرش بنفس خود ظلم كردند، و خود را از بهشت محروم ساختند، نه اينكه نافرمانى خدا را كرده، و بهاصطلاح گناهى مرتكب شده باشند.
از اين هم كه بگذريم، اگر نهى خدا، تكليفى و مولوى بود، بايد بعد از آنكه مرتكبش توبه كرد، و توبهاش قبول هم شد، كيفرش نيز برداشته شود، و ما مىبينيم در مورد آدم اين كيفر برداشته نشد، چون توبه كردند، و توبهشان هم قبول شد، ولى
1) . طه / 119.
به بهشت برنگشتند، و وضعى را كه در آنجا داشتند بهدست نياوردند، و اگر نهى و تكليف خدا ارشادى نبود، بايد غير از اثر وضعى و تكوينى، اثر ديگرى شرعى نداشته باشد، چون توبه اثر شرعى گناه را از بين مىبرد، و بايد در مورد آدم و همسرش نيز اثر شرعى گناه را از بين مىبرد، و دوباره به بهشت بر مىگشتند، و مقام قرب را بهدست مىآوردند، ولى نياوردند، پس مىفهميم كه نهى خدا مولوى نبوده، تنها ارشاد آدم، و خير خواهى او بوده، و انشاء اللَّه بعدا تتمهاى براى اين بحث خواهد آمد.
«فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ»؛ ظاهر از اين جمله، مانند نظائرش، اين است كه شيطان آدم را گول زد، و هر چند كه اين عبارت بيش از اين دلالت ندارد، كه گول زدن آدمش مانند گول زدن ما فرزندان آدم از راه القاء وسوسه در قلب بوده، بدون اينكه خودش را بهطرف نشان دهد، همچنانكه ما را هم گول مىزند، و ما تا كنون خود او را نديدهايم.
لكن از امثال آيه: «فَقُلْنا يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ»، كه خداوند با كلمه «هذا» اشاره به شيطان كرده، فهميده ميشود كه خدا وى را به آدم و همسرش نشان داده بود، و معرفيش كرده بود، معرفى به شخص او، و عين او، نه معرفى بهوصف او، و همچنين آيه «يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ»، كه حكايت كلام شيطان است، كه قرآن كريم آن را بهصورت حكايت خطاب آورده، و اين دلالت دارد بر
اينكه گوينده آن كه شيطان است، در برابر آدم ايستاده، و با او صحبت مىكرده، و خلاصه، سخن، سخن كسى است كه شنونده او را مىديده.
و همچنين آيه «وَ قاسَمَهُما: إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ»؛(1)
كه در سوره اعراف است، چون قسم خوردن ازكسى تصوّر دارد كه ديده شود.
و همچنين آيه «وَ ناداهُما رَبُّهُما: أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ؟ وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ؟» كه آن نيز دلالت دارد بر اينكه شيطان براى آدم و همسرش ديده ميشد، و او را مىديدهاند، و اگر حال آن دو نيز نسبت بشيطان، مثل حال ما بوده، كه او را نمىبينيم، و تنها وسوسهاش بما مىرسد، ميتوانستند بگويند: ما كه شيطانى نديديم، و خيال كرديم اين وسوسهها از افكار خودمان بوده، و هيچ احتمال نداديم كه از ناحيه او باشد، و ما هيچ قصد مخالفت با سفارشى كه در خصوص هوشيارى از وسوسه شيطان كردى نداشتيم.
و سخن كوتاه اينكه آدم و همسرش شيطان را مىديدند، و او را مىشناختند، همچنانكه انبياء با اينكه بعصمت خدايى معصومند، او را مىديدند و هنگامى كه ميخواست متعرض ايشان بشود، مىشناختند، همچنانكه روايات وارده دربارۀ نوح، و ابراهيم و موسى، و عيسى، و يحيى، و ايوب، و اسماعيل، و محمد(صلی الله علیه وآله وسلم)، بر اين معنا دلالت دارد.
و همچنين ظاهر آيات اين داستان، از قبيل آيه «ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ» كه بهروشنى مىرساند شيطان با آن دو تن در برابر درخت نامبرده ايستاده بود، و قبلاً خود را به بهشت در انداخته، و طرح دوستى با آن دو ريخته، و با وسوسه
1) . اعراف / 21.
خود فريبشان داده، و اگر بگويى شيطان كه داخل بهشت نميشود؟ در پاسخ مىگوييم: اين اشكال وقتى وارد است كه بهشت مورد بحث، بهشت خلد باشد، و چنين نبوده، بلكه اين جريان در بهشتى ديگر صورت گرفته، به دليل اينكه همگى آنها از آن بهشت بيرون شدند، و اگر بهشت خلد بود، با بيرون شدن نمىساخت.
و، اما اين خطاب كه خداى تعالى بابليس كرد كه: «فَاهْبِطْ مِنْها، فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها، فَاخْرُجْ»؛ «از اين بهشت فرود آى، كه در اينجا نمىتوانى تكبر كنى، پس از آن بيرون شو.»(1)كه به ظاهر فرمان بيرون شدن ابليس از بهشت است، ممكن است بگوئيم: مراد از آن بيرون شدنش از ميانه ملائكه، و يا از آسمان، و مقام قرب و تشريف است.
«وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ»؛ از ظاهر سياق بر مىآيد كه خطاب در اين آيه متوجه آدم و همسرش و ابليس همگى است، ولى در سوره اعراف خطاب را متوجه خصوص ابليس كرد، و فرمود: «فَاهْبِطْ مِنْها، فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها»(2)و اين از آن جهت است كه در حقيقت خطاب در آيۀ مورد بحث، نظير جمع بين دو خطاب است، تا آنچه خدا قضائش را رانده حكايت كند، مانند عداوت ميانه ابليس ملعون، و آن دو و ذريه آنان، و نيز مانند زندگى كردن آدميان در زمين، و مردنشان در همانجا، و مبعوث شدنشان از آنجا.
و ذريۀ آدم در حكم، با خود آدم شريك است، همچنانكه از ظاهر آيه: «فِيها
تَحْيَوْنَ، وَ فِيها تَمُوتُونَ، وَ مِنْها تُخْرَجُونَ»؛(1)و نيز از آيۀ «وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ، ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ»؛(2)
اين معنا استفاده ميشود.
پس اگر آن روز ملائكه را وادار كرد، تا براى آدم سجده كنند، از اين جهت كه خليفه خدا در زمين است، در حقيقت اين حكم سجده شامل همۀ افراد بشر ميشود، و در حقيقت سجده ملائكه براى خصوص آدم، از اين باب بوده، كه آدم قائم مقام و نمونه و نايب از همه جنس بشر بوده است.
بهنظر نزديك مىآيد كه قصۀ منزل دادن به آدم و همسرش در بهشت، و سپس فرود آوردنش بهخاطر خوردن از درخت، بهمنزلۀ مثل و نمونهاى باشد، كه خداى تعالى وضع آدميان را قبل از نازل شدن بدنيا، و سعادت و كرامتى كه در منزل قرب و حظيره قدس داشت، و آن دار نعمت و سرور، و انس و نور، و آن رفقاى پاك، و دوستان روحانى، و جوار ربالعالمين، كه داشت، به آن مثل مجسم ساخته است.
باشد، و نتوانيم با آن عمل، نسبت به بندگان صالح خدا، و يا قبور اولياء او، و يا آثار آنان اظهار محبت كنيم،چون چنين منعى از راه دليل عقلى و يا نقلى نرسيده، و ما انشاء اللَّه به زودى در محل مناسب باز پيرامون اين مطلب بحث خواهيم كرد.
و همچنين اين معنا را كه انسان كذايى در مقابل آن همه نعمت كه در اختيار داشته، و بهجاى آنها گرفتارى، و بدبختى، و تعب، و خستگى، و مكروه، و آلام، را
اختيار مىكند، بهجاى اينكه سعى كند خود را بهمانجا كه از آنجا آمده برساند، و برگرداند، بحيات دنياى فانى، و جيفه گنديده و پست آن ميل مىكند، مجسم ميسازد.
و نيز در قالب اين مثال اين معنا را بيان مىكند: كه نه تنها آدم را بعد از توبهاش بدار كرامت و سعادت برگردانيد، بلكه هر انسانى كه راه خطا پيموده، اگر برگردد، و بهسوى پروردگار خود رجوع كند، خداى تعالى او را بدار كرامت و سعادتش برمىگرداند، و اگر برنگردد و همچنين دست بدامن زمين بزند، و هواهاى نفس را پيروى كند، چنين كسى بهجاى شكر نعمت خدا، كفران ورزيده، و خود را بدار البوار كشانده، جهنمى كه خود افروخته، و چه بد قرارگاهى است.
«فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ، فَتابَ عَلَيْهِ»، كلمه (تلقى)، به معناى تلقن است، و تلقن به معناى گرفتن كلام است، اما با فهم و علم، و اين تلقى دربارۀ آدم، طريقهاى بوده كه توبه را براى آدم آسان مىكرده.
از اينجا روشن ميشود كه توبه دو قسم است، يكى توبه خدا، كه عبارتست از برگشتن خدا بهسوى عبد، برحمت، و يكى توبه عبد، كه عبارتست از برگشتن بنده بهسوى خدا، به استغفار، و دست بردارى از معصيت.
و توبه بنده محفوف و پيچيده به دو توبه از خدا است، و در بين آن دو قرار مىگيرد، به اين معنا كه بنده در هيچ حالى از احوال، از خداى خود بىنياز نيست، و اگر بخواهد از لجنزار گناه نجات يافته، توبه كند، محتاج به اين است كه خدا چنين توفيقى بهاو بدهد، و اعانت و رحمت خود را شامل حال او بسازد، تا او موفق
بتوبه بگردد، و وقتى موفق بتوبه شد، تازه باز محتاج به يك توبه ديگرى از خداست، و آن اين است كه باز خدا برحمت و عنايتش بهسوى بنده رجوع كند، و رجوع او را بپذيرد، پس توبه بنده وقتى قبول شود، بين دو توبه از خدا قرار گرفته است، همچنانكه آيه: «ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا»؛(1)«پس خدا بهسوى ايشان توبه آورد، تا ايشان توبه كنند.» بر اين معنا دلالت دارد.
و آن قرائت كه كلمه (آدم) را بهصداى بالا، و كلمه (كلمات) را بهصداى پيش خوانده، با اين نكته مناسب است، هر چند كه آن قرائت ديگر، يعنى بهصداى پيش خواندن آدم، و بهصداى بالا خواندن كلمات)، نيز با اين معنا منافات ندارد.
و، اما اينكه اين كلمات چه بوده؟ چه بسا احتمال داده شود، كه اين همان چيزى بوده كه خداى تعالى از آدم و همسرش در سوره اعراف حكايت كرده، كه «قالا: رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا، وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا، وَ تَرْحَمْنا، لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ»(2)باشد، كه ترجمهاش گذشت، و لكن عيبى كه در اين احتمال هست، اين است كه در سوره اعراف اين كلمات قبل از نقل هبوط آدم واقع شده، و بعد از نقل اين كلمات فرموده: «قلنا اهبطوا...». و در سوره مورد بحث اول آيه «قلنا اهبطوا...» آمد بعدا آيه «فتلقى...» لكن در اين بين مطلبى هست، و آن اين است كه اگر بهخاطر داشته باشيد، در صدر اين داستان، وقتى خداى تعالى بهملائكه فرموده: ميخواهم در زمين خليفه قرار دهم- ملائكه گفتند:-
آيا ميخواهى در آن كسى را قرار دهى كه فساد انگيزد؟ و خونريزى كند؟ با
اينكه ما تو را به حمدت تسبيح مىگوييم، و تقديست مىكنيم (تا آخر) و خداى تعالى اين سخن ملائكه را و اين ادعايشان را كه دربارۀ خليفه زمينى كردند، و اين نسبتى را كه بوى دادند، رد نكرد، و در پاسخ نفرمود: نه، خليفه زمينى اينكارها را نمىكند، تنها اسماء را به آدم تعليم كرد.
معلوم ميشود با همين تعليم اسماء اعتراض ملائكه خود به خود باطل ميشود، و گر نه اعتراض ملائكه همچنان بقوت خود باقى ميماند، و حجت عليه آنان تمام نميشد، پس معلوم ميشود، در ميانه اسمايى كه خدا به آدم تعليم داده، چيزى بوده كه براى معصيت كار بعد از معصيتش بدرد ميخورده، و چاره گناه او را مىكرده، پس اى بسا تلقى آدم از پروردگار خود، مربوط بيكى از آن اسماء بوده.
اين را نيز بايد دانست، كه آدم(علیه السلام) هر چه كه به خود ستم كرد، و خود را در پرتگاه هلاكت، و دو راهىسعادت و شقاوت، كه همان زندگى دنيا است، افكند، بهطورى كه اگر در همان مهبط خود، يعنى دنيا باقى ميماند، هلاك ميشد، و اگر به سعادت اولى خود برمىگشت تازه خود را به تعب افكنده بود، پس در هر حال بنفس خود ستم كرد، الا اينكه با همين عمل، خود را در مسير سعادت، و در طريق منزلى از كمال قرار داد، كه اگر اين عمل را نمىكرد، و بهزمين نازل نميشد، و يا بدون خطا نازل ميشد، به آن سعادت و كمال نمىرسيد.
آرى اگر پدر و مادر بشر، بهزمين نمىآمدند، كى ميتوانستند متوجه فقر، و ذلت، و مسكنت، و حاجت، و قصور، خود شوند؟ و چگونه بدون برخورد با تعب و زحمت و رنج زندگى، به روح و راحت در حظيرة القدس، و جوار رب العالمين مىرسيدند؟ و براى جلوه كردن اسماء حسناى خدا، از عفو، و مغفرت، و رأفت،
و توبه، و ستر، و فضل، و رأفت، و رحمت، موردى يافت نميشد چون مورد اين اسماء حسناى خدا، گنهكارانند، و خدا را در ايام دهر نسيمهاى رحمتى است، كه از آن بهرهمند نميشوند، مگر گنهكارانى كه متعرض آن شوند، و خود را در معرض آن قرار دهند.
پس اين توبه همان است كه بهخاطر آن راه هدايت را بروى انسان گشودند، تا آن را مسير خود قرار دهند، و تنظيف منزلى است، كه بايد در آنجا سكونت كنند، و بهدنبال همان راه و آن هدايت بود، كه در هر عصرى دينى، و ملتى براى بشر تشريع شد.
دليل اين معنا كلام خدا است، كه مىبينى مكرر سخن از توبه آورده، و آن را بر ايمان مقدم ذكر كرده، مثلاً فرموده: «فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ، وَ مَنْ تابَ مَعَكَ»؛(1)
«آن طور كه مأمور شدهاى استقامت بورز، هم خودت و هم هر كس كه با تو توبه كرده.» و نيز فرموده: «وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ»؛(2)
«من آمرزندهام براى هر كس كه توبه كند، و ايمان آورد» و آيات ديگرى نظير آن.
«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً»؛ اين آيه اولين فرمانى است كه در تشريع دين، براى آدم و ذريه او صادر شده، دين را در دو جمله خلاصه كرده، كه تا روز قيامت چيزى بر آن دو جمله اضافه نميشود.
و خواننده عزيز اگر در اين داستان، يعنى داستان بهشت و مخصوصاً در آن شرحى كه در سوره طه آمده، دقت كند، خواهد ديد كه جريان داستان طورى بوده،
كه ايجاب مىكرده، خداوند اين قضاء را دربارۀ آدم و ذريهاش براند، و اين دو جمله را در اولين فرمانش قرار بدهد، خوردن آدم از آن درخت ايجاب كرد، تا قضاء هبوط او، و استقرارش در زمين، و زندگياش را در آن براند، همان زندگى شقاوت بارى كه آن روز وقتى او را از آن درخت نهى مىكرد، از آن زندگى تحذيرش كرد، و زنهارش داد.
و توبهاى كه كرد باعث شد قضايى ديگر، و حكمى دوم، دربارۀ او بكند، و او و ذريهاش را بدين وسيله احترام كند، و با هدايت آنان بهسوى عبوديت خود، آب از جوى رفته او را بجوى باز گرداند.
پس قضايى كه اول رانده شد، تنها زندگى در زمين بود، ولى با توبهاى كه كرد، خداوند همان زندگى را زندگى طيب، و طاهرى كرد، به نحوى كه هدايت بهسوى عبوديت را با آن زندگى تركيب نموده، يك زندگى خاصى از تركيب دو زندگى زمينى و آسمانى فراهم آورد.
اين آن نكتهايست كه از تكرار او بهبوط در اين سوره استفاده ميشود، چون در اين سوره، يك بار مىفرمايد: «وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ، وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ، وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ»؛ «گفتيم: همگى بهزمين هبوط كنيد، در حالى كه بعضى دشمن بعض ديگر هستيد، و تا مدتى معين در آن منزل كنيد و تمتع ببريد.»، بار دوم مىفرمايد: «قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً»؛ «گفتيم همگى از بهشت فرود شويد، پس هر گاه هدايتى از من بهسوى شما آمد، و البته خواهد آمد.»
و اينكه توبه ميانه اين دو امر بهبوط واسطه شده، اشعار بر اين معنا دارد، كه توبه وقتى از آدم و همسرش سر زده، كه هنوز از بهشت جدا نشده بودند، هر چند كه در بهشت هم نبوده، و موقعيت قبلى را نداشتهاند.
و اين اشعار را نيز دارد، كه نداى «وَ ناداهُما رَبُّهُما: أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ؟»(1)«پروردگارشان ندايشان داد: كه مگر شما را از اين درخت نهى نكردم؟» بعد از نهى «لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ»، بوده كه در اولى اشاره را با لفظ «تلكما» آورد، كه مخصوص اشاره بهدور است، و در دومى كه قبل از اولى واقع شده، اين اشاره با لفظ «هذا» آمده، كه مخصوص اشاره به نزديك است، در اولى كلمه «نادى؛ ندا كرد» آمده، كهباز مخصوص دور است، و در دومى كلمه «قال» كه مخصوص نزديك است بهكار رفته است.
اين نكته را هم بايد دانست: كه از ظاهر جمله: «وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ»، و جمله «فِيها تَحْيَوْنَ، وَ فِيها تَمُوتُونَ، وَ مِنْها تُخْرَجُونَ»؛(2)برمىآيد: كه نحوه حياة بعد از هبوط، با نحوه آن در قبل از هبوط، فرق مىكند، حياة دنيا حقيقتش آميخته با حقيقت زمين است، يعنى داراى گرفتارى، و مستلزم سختى، و بدبختى است، و لازمه اين نيز اين است كه انسان در آن تكون يابد، و دو باره با مردن جزو زمين شود، و آن گاه براى بار ديگر از زمين مبعوث گردد.
در حالى كه حياة بهشتى حياتى است آسمانى، و از زمينى كه محل تحول و دگرگونى است منشأ نگرفته است.
از اينجا ممكن است بهطور جزم گفت: كه بهشت آدم در آسمان بوده، هر چند كه بهشت آخرت و جنت خلد، (كه هر كس داخلش شد ديگر بيرون نميشود)، نبوده باشد.
بله در اينجا اين سؤال باقى ميماند: كه معناى آسمان چيست؟ و بهشت آسمانى چه معنا دارد؟ كه انشاء اللَّه خداى تعالى توفيق ميدهد، بحث مفصل و جامع الاطرافى، پيرامون آن بكنيم.
چيزى كه باز در اينجا باقى مانده اين است كه خطيئه و گناه آدم، چه معنا دارد؟ مگر پيامبر هم گناه مىكند؟ در پاسخ از اين سؤال مىگوئيم، آنچه در بدو نظر از آيات ظاهر ميشود، اين است كه آن جناب رسما گناه كرده، مانند جمله «فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ»؛ «زنهار از اين درخت نخوريد كه از ستمگران ميشويد»، و نيز جمله: «وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى»؛(1)«آدم پروردگار خود را نافرمانى كرد، و در نتيجه گمراه شد»،(2)و نيز مانند اعترافى كه خود آن جناب كرده، و قرآن آن را حكايت نموده فرموده: «رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا، وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا، وَ تَرْحَمْنا، لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ»؛(3)«پروردگارا به خود ستم كرديم، و اگر ما را نيامرزى، و رحم نكنى، از زيانكاران خواهيم بود»، اين آن مطلبى است كه از نظر خود اين ظواهر، و قطع نظر از رسيدگى به دقت همه آيات داستان، بهنظر مىرسد، و، اما اگر در همه آيات داستان تدبر كنيم، و نهى از خوردن درخت را مورد دقت قرار دهيم، يقين پيدا مىكنيم:
كه نهى نامبرده نهى مولوى نبوده، تا نافرمانيش معصيت خدا باشد، بلكه تنها راهنمايى و خير خواهى، و ارشاد بوده، و خداى تعالى خواسته است مصلحت
نخوردن از درخت، و مفسده خوردن آن را بيان كند، نه اينكه با اراده مولوى آدم را بعبث، وادار به نخوردن از آن كند.
دليل اين معنا چند چيز است، اول اينكه خداى تعالى هم در سوره مورد بحث، و هم در سوره اعراف، ظلم را متفرع بر مخالفت نهى كرده، و فرموده: «لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ، فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ»، و آن گاه در سوره «طه» اين ظلم را به شقاوت مبدل نموده، و فرموده «مواظب باشيد شيطان شما را بيرون نكند، و گر نه بدبخت ميشويد».
آن گاه اين بدبختى را در چند جمله كه بهمنزلۀ تفسير است، بيان كرده، و فرموده: «تو در اين بهشت نه گرسنه ميشوى، و نه تشنه، و نه عريان، و نه گرمازده»، و با اين بيان روشن كرده كه مراد به شقاوت، شقاوت و تعب دنيوى است، كه از لوازم جدا ناشدنى زندگى زمينى است، چون در زمين است كه انسان بگرسنگى، و تشنگى، و لختى، و امثال آن گرفتار ميشود.
پس معلوم شد خدا آدم را نهى كرد تا گرفتار اينگونه عوارض نشود، و هيچ علت ديگرى كه باعث نهى مولوى باشد، بيان نكرد، پس به اين دليل نهى نامبرده ارشادى بوده، و مخالفت نهى ارشادى گناه نيست، و مرتكب آن را خارج از رسم عبوديت نمىشمارند.
حال كه مسلم شد نهى مزبور ارشادى بوده، بايد ظلم در آن چند جمله را هم طورى معنا كنيم، كه به نافرمانى و معصيت سر در نياورد، و آن اين است كه بگوئيم: مراد از آن، ظلم بنفس، و خود را گرفتار تعب و هلاكتكردن است، نه ظلم
به حقوق خدا، كه در باب مسأله ربوبيت و عبوديت، از منافيات شمرده ميشود، و اين خيلى روشن است.
دليل دوم مسأله توبه آدم است، چون توبه به معناى رجوع، و برگشتن بنده به خداست، كه اگر از ناحيه خدا قبول شود، گناه بهكلى محو و نابود مىگردد، و گناه كار تائب، مثل كسى ميشود كه اصلا گناهى نكرده، و با چنين كسى معامله بنده مطيع و منقاد را مىكنند، و در خصوص مورد عملى كه كرده، معامله امتثال و انقياد را مينمايند.
و اگر نهى از خوردن درخت نهى مولوى بود، و توبه آدم هم توبه از گناه عبودى، و رجوع از مخالفت نهى مولوى مولى بود، بايد بعد از توبه دوباره به بهشت برمىگشت، چون توبه مخالفت او را از بين برده بود، زيرا صريح قرآن است كه خدا توبه آدم را پذيرفت، و حال آنكه مىبينيم بعد از توبه هم در زمين باقى ماند، و به بهشتش برنگرداندند.
از اينجا معلوم ميشود كه بيرون شدن از بهشت، بهدنبال خوردن از درخت، يك اثر ضرورى، و خاصيت تكوينى آن خوردن بوده، عينا مانند مردن بهدنبال زهر خوردن، و سوختن بهدنبال در آتش افتادن، همچنانكه در همه موارد تكليف ارشادى، اثر، اثر تكوينى است، نه اثر مولوى، مثلاً مجازات، در مورد تكليف مولوى است، مانند سوختن در آتش دوزخ، در برابر ترك نماز، و استحقاق مذمت، و دورى از خدا در برابر مخالفتهاى عمومى، و اجتماعى.
سوم اينكه در آن روز كه اين مخالفت سر زد، اصلا دينى تشريع نشده بود، و بعد از هبوط آدم دين خدا نازل شد، بهشهادت اينكه در آيات همين داستان فرمود:
«همگى از بهشت هبوط كنيد، و فرود شويد، پس هر گاه از ناحيه من دينى، و هدايتى برايتان آمد، هر كس هدايتم را پيروى كند، ترسى بر آنان نيست، و دچار اندوهى نيز نميشوند، و كسانى كه پيروى آن نكنند، و كفر ورزيده، آيات ما را تكذيب نمايند، آنان اصحاب آتش، و در آن جاودانهاند.»
اين دو آيه كلامى است كه تمامى تشريعها و قوانينى را كه خداى تعالى در دنيا از طريق ملائكه، و كتابهاى آسمانى، و انبيايش مىفرستد، شامل است، و خلاصه اين آيه اولين تشريع و قانونى را كه خداى تعالى در دنياى آدم، و براى بشر مقرر كرده، حكايت مىكند، و بهطورى كه خدا حكايت كرده، اين قضيه بعد از امر دومى هبوط واقع شده، و واضح است كه امر به هبوط، امرى تكوينى، و بعد از زندگى آدم در بهشت، و ارتكاب آن مخالفت بوده، پس معلوم شد كه در آن روز، و در حين مخالفت آن دستور، و خوردن از درخت، هيچ دينى تشريع نشده بود، و هيچ تكليف مولوى و خطابى مولوى از خداى تعالى صادر نشده بود.
حال اگر بگويى: وقتى نهى خدا نهى ارشادى باشد، و نه نهى مولوى، ديگر چه معنا دارد كه خدا عمل آدم را ظلم و عصيان و غوايت بخواند؟
در جواب مىگوييم:، اما ظلم بودن عمل آدم، كه در گذشته در بارهاش سخن رفت، و گفتيم:
معنايش ظلم بنفس خود بوده، و، اما كلمه عصيان، در لغت به معناى تحت تأثير قرار نگرفتن، و يا به سختى قرار گرفتن است، مثلاً وقتى گفته ميشود: (كسرته فانكسر، و كسرته فعصى) معنايش اين است كه من آن چيز را شكستم، و آن شكست،
و من آن را شكستم، ولى نشكست، يعنى از عمل من متاثر نشد، پس عصيان به معناى متاثر نشدن است، و عصيان امر و نهى هم بههمين معنا است، و اين هم در مخالفت تكاليف مولوى صادق است، و هم در مورد خطابهاى ارشادى.
چيزى كه هست، در عصر ما و در عرف ما مسلمانان، اين كلمه تنها متعين در معناى مخالفت اوامر مولوى، از قبيل (نماز بخوان، و روزه بگير، و حج بهجاى آر) و نيز مخالفت نواهى مولوى، مانند (شراب مخور، و زنا مكن)، و امثال آن شده است، پس تعيين كلمه مورد بحث در معناى نامبرده، تعيين لغوى نيست، بلكه يا شرعى است، و يا تعيين در عرف متدينين است، و اين جور تعين، ضررى بهعموميت معنا، از نظر لغت و عرف عام و جهانى نمىزند.
و، اما كلمه غوايت؟ اين كلمه به معناى اين است كه كسى قدرت بر حفظ مقصد خود، و تدبير نفس خود، در زندگياش نداشته باشد، و نتواند خود را با هدفش، آن طور كه مناسب با هدف و سازگار با آن باشد، وفق دهد.
و معلوم است كه اين معنا در موارد مختلف اختلاف پيدا مىكند، در مورد ارشاد، معنايى به خود مىگيرد، و در مورد مولويت معنايى ديگر.
حال اگر بگويى بسيار خوب، به بيان شما و اينكه عصمت آدم با كلمه ظلم و عصيان و غوايت منافات دارد از اشكال خود صرفنظر كرديم، و قانع شديم، كه منافات ندارد، ولى دربارۀ توبه آدم چه مىگويى؟ اگر ظلم و عصيان و غوايت، همه در مورد نهى ارشادى باشد، ديگر توبه چه معنا دارد، كه آدم بگويد: «و اگر ما را نيامرزى و بهما رحم نكنى حتما از خاسران خواهيم شد؟»
در جواب مىگوييم: توبه همانطور كه قبلاً نيز گفتيم، به معناى برگشتن است، و برگشتن نيز مانند آن سه كلمه ديگر، در موارد مختلف معانى مختلفى به خود مىگيرد، همانطور كه يك بنده سركش و متمرد، از اوامر مولا، و اراده او، ميتواند بهسوى مولايش برگردد، و مولايش هم او را، به مقام قربى كه داشت، و از دست داده بود، برگرداند، همچنين يك مريضى كه طبيبش او را از خوردن چيزى از ميوهها، و يا خوردنى ديگر نهى كرده، و بهخاطر حفظ سلامتى او نهى كرده، و بيمار، دستور وى را مخالفت نموده، و در نتيجه بيماريش شدت يافته، و خطر مرگ تهديدش نموده، او هم ميتواند توبه كند، و دوباره بهطبيب مراجعه نمايد، تا او به رژيمى دستور دهد، تا دوباره بهحال اول برگردد، و عافيت از دست رفته خود را باز يابد، كه در اين مورد طبيب بوى ميگويد: باز يافتن عافيت، محتاج به تحمل مشقت و دشوارى، و رياضت در فلان مقدار از زمان است، بايد در اين مدت اين رژيم دشوار را عملى كنى، تا سلامتى مزاجت كه داشتى به تو برگردد، و، بلكه از اول هم بهتر شوى.
و، اما مسأله طلب مغفرت آدم، و نيز طلب رحمت، و همچنين كلمه خسران، كه در كلامش آورد، پاسخ يك يك آنها از جوابهاى گذشته بهدست مىآيد، كه گفتيم: اينگونه كلمات، در موارد مختلف، معانى مختلف به خود مىگيرند.
در تفسير قمى از پدرش و او بدون سند روايت آورده، كه: شخصى از امام صادق(علیه السلام) از بهشت آدم پرسيد، كه آيا از بهشتهاى دنيا بوده؟ و يا از بهشتهاى
آخرت؟ امام در پاسخ فرمود: از بهشتهاى دنيا بوده، آفتاب و ماه در آن طلوع مىكردند، و اگر از بهشتهاى آخرت بود، آدم تا ابد از آن بيرون نميشد.
و نيز فرمود: خداى تعالى آدم را در بهشت منزل داد، و همه چيز را بغير از يك درخت برايش مباح كرد، و چون مخلوقى از خدا بود، كه بدون امر و نهى و غذا و لباس و منزل و ازدواج نميتوانست زندگى كند، چون جز بتوفيق خدا نفع و ضرر خود را تشخيص نميداد، لا جرم فريب دستورات و سوگند ابليس را خورد، ابليس نزد او و همسرش آمده گفت: اگر از اين درخت كه خدا شما را نهى كرده، بخوريد، فرشته ميشويد، و براى هميشه در بهشت باقى ميمانيد، ولى اگر از آن نخوريد، خدا از بهشت بيرونتان خواهد كرد، و سپس سوگند خورد، براى آن دو، كه من خيرخواه شمايم، همچنانكه خداى عزّ و جلّ داستان را حكايت كرده، مىفرمايد: «ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ، إِلَّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ، أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ،* وَ قاسَمَهُما: إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ»(1)آدم اين سخن را از او پذيرفته از آن درخت خوردند، و شد آنچه كه خداى تعالى حكايت كرده: «فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما»، يعنى لباسهاى بهشتى كه خدا بر تن آنان پوشانده بود، بيفتاد، و شروع كردند به پوشاندن خود از برگ بهشت، «وَ ناداهُما رَبُّهُما: أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ؟ وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ؟»(2)بعد از اين عتاب كه خدا به آنان كرد، گفتند: پروردگارا ما به خود ستم كرديم، و اگر تو ما را نيامرزى، و رحم نكنى، حتما از زيانكاران خواهيم بود، كه قرآن توبه آنان را چنين حكايت كرده: «رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا، وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا،
وَ تَرْحَمْنا، لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ»،(1)پس خداى تعالى به ايشان فرمود: «فرود شويد، در حالى كه بعضى دشمن بعضى ديگرتان باشيد، و شما در زمين قرارگاه، و تا مدتى معين زندگى داريد»، آن گاه امام فرمود: يعنى تا روز قيامت در زمين خواهيد بود، سپس فرمود: آدم بر كوه صفا هبوط كرد، و همسرش حوا بكوه مروه، و به مناسبت اينكه آدم صفى خدا بود، صفا را صفا، و به مناسبت اينكه حوامرئه و زن بود، كوه مروه را مروه خواندند.
آدم چهل روز به سجده بود، و بر بهشتى كه از دست داده بود مىگريست، تا آنكه جبرئيل بر او نازل شد، و گفت آيا جز اين بود كه خدا تو را بهدست قدرت خود آفريده و از روح خود در تو دميد؟ و ملائكه را به سجده بر تو وا داشت؟ آدم گفت: همين طور بود، جبرئيل گفت: پس چرا وقتى تو را نهى كرد از خوردن آن درخت، نافرمانى كردى؟ آدم گفت: آخر ابليس بهدروغ برايم سوگند خورد.(2)
در اينكه بهشت آدم از بهشتهاى دنيا بوده، رواياتى ديگر از طرف اهلبيت(علیهم السلام) رسيده، هر چند كه بعضى از آنها در اينكه يكى از راويانش ابراهيم بن هاشم است، مشتركند.(3)و مراد به اينكه گفتيم از بهشتهاى دنيا بوده، اين است كه از بهشتهاى برزخى بوده، كه در مقابل بهشت خلد است و در بعضى از قسمتهاى اين روايات اشاره به اين معنا هست، مثل اينكه در روايت بالا فرمود: آدم بر صفا، و حوا بر مروه هبوط كرد، و نيز مانند اين تعبير: كه فرمود: مراد به «مَتاعٌ
إِلى حِينٍ» تا روز قيامت است، در نتيجه مكثى كه مردگان در برزخ، و رسيدن روز قيامت دارند، مكث زمينى است. و در همين زمين زندگى مىكنند، همچنانكه آيه:
«قالَ: كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ؟ قالُوا: لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ، فَسْئَلِ الْعادِّينَ: قالَ: إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا، لَوْ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»؛ «گفت: در زمين چقدر از نظر عدد سال مكث كرديد؟ گفتند: يا يك روز، و يا پارهاى از يك روز، بايد از شمارگران بپرسى، گفت: شما جز اندكى مكث نكرديد اگر دانا مىبوديد»،(1)و نيز آيه «وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ، يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ: ما لَبِثُوا غَيْرَ ساعَةٍ، كَذلِكَ كانُوا يُؤْفَكُونَ،* وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمانَ: لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللَّهِ، إِلى يَوْمِ الْبَعْثِ، فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ، وَ لكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»؛ «و روزى كه قيامت به پا ميشود، مجرمان سوگند ميخورند: كه غير از ساعتى مكث نكردهاند آن روز نيز مانند دنيا كارشان بىدليل حرف زدن است، و كسانى كه علم و ايمانشان داده بوديم، در پاسخ گفتند: شما در كتاب خدا تا روز قيامت مكث كرديد، و اين همان قيامت است، و لكن شما نميدانيد»،(2)نيز اين معنا را افاده مىكند، (چون در هر دو آيه وقتى سؤال از زندگى برزخ مىكنند، مىپرسند: چقدر در زمين مكث كرديد)، پس معلوم ميشود زندگى برزخى در همين زمين است.
علاوه بر اينكه عدهاى از روايات از اهلبيت(علیهم السلام) دلالت دارد بر اينكه بهشت آدم در آسمان بوده، و او با همسرش از آسمان نازل شدند، از اين هم كه بگذريم كسانى كه انس ذهنى بروايات دارند، از اينكه بهشت نامبرده در آسمان باشد، و
آدم از آنجا بهزمين هبوط كرده باشد، با اينكه در زمين خلق شده و در آن زندگى كرده باشند، هيچ تعجب نمىكند، همچنانكه در روايات در عين اينكه آمده: كه بهشت در آسمان است، در عين حال آمده: كه سؤال قبر در قبر است، و همين قبر يا روضهايست از رياض بهشت، و يا حفرهايست از حفرههاى دوزخ، و از اين قبيل تعبيرات.
و اما اينكه ابليس چه جور خود را به آدم و همسرش رسانيد؟ و براى اينكار از چه وسيلهاى استفاده كرد؟ در روايات صحيح و معتبر، چيزى در آن باره نيامده.
ولى در بعضى اخبار آمده: كه مار و طاووس دو تا از ياوران ابليسند، چون ابليس را در اغواء آدم و همسرش كمك كردند، و چون اين روايات معتبر نبودند، از ذكر آنها صرفنظر كرديم، و خيال مىكنم از روايات جعلى باشد، چون داستان از تورات گرفته شده، و ما در اينجا عين عبارت تورات را مىآوريم، تا خواننده به وضع آن روايات كاملاً آگهى يابد.
در فصل دوم از سفر اول كه سفر خلقت است، ميگويد: خدا آدم را از خاك خلق كرد، و سپس دم حيات را در بينى او بدميد، پس نفسى ناطق شد، و خدا بهشتهايى در ناحيه شرقى عدن بكاشت، و آدم را كه خلق كرده بودبدانجا برد، و خدا از زمين همه رقم درخت برويانيد، و منظرههاى آنها را نكو كرد، و ميوههايش را پاكيزه ساخت، و درخت حيات را در وسط آن باغها بكاشت، و درخت معرفت
خير و شر را نيز، و نهرى از عدن بهسوى آن باغها بكشيد، تا آنها را آبيارى كند، و آن نهر را چهار شقه كرد، اسم يكى از آنها نيل بود، و اين نيل بهتمامى شهر ذويله كه طلا در آنجاست، احاطه داشت، طلا و همچنين لؤلؤ، و سنگ مرمر آن شهر بسيار خوبست، و نام نهر دومى جيحون بود، كه بسر تا سر شهر حبشه احاطه دارد، و نام نهر سوم دجله است، كه از ناحيه شرقى موصل مىگذرد، و نام نهر چهارم فرات است.
پس از آن خداوند آدم را گرفت، و در باغهاى عدن منزل داد، تا رستگارش كند، و محافظتش نمايد، و خدا آدم را فرمود: كه تمامى درختان اين باغها برايت حلال است، و ميتوانى از آنها بخورى، ولى از درخت معرفت خير و شر مخور، چون در همان روزى كه از آن بخورى مستحق مرگ ميشوى.
خداوند به خودش فرمود: چه چيزى از بقاء آدم به تنهايى برخاسته است؟ خوبست كمكى هم برايش درست كنم، پس خدا تمامى وحشىهاى صحرا و مرغان هوا را محشور كرده، نزد آدم آورد، تا در پيش روى او آنها را نامگذارى كند، پس هر چه را آدم بر آن جانداران نام نهاد همان تا بامروز نام آن است.
پس آدم اسماء جميع چارپايان، و مرغان هوا، و وحشيان صحرا را، نام برد، ولى هيچ ياورى در مقابل خود نديد، پس خدا چرتى بر آدم مسلط كرد، تا چيزى احساس نكند، پس يكى از دندههاى سينه او را كند، در جايش گوشت گذاشت، آن گاه خدا از آن يك دنده زنى درست كرد، و او را نزد آدم آورد، آدم گفت: اينبار استخوانى از استخوانهايم، و گوشتى از گوشتهايم را ديدم، و جا دارد آن را امرأة بنامم، چون از امر من اخذ شد، و بههمين جهت است كه مرد، پدر و مادر خود را
رها نموده، زن خود را مىچسبد، بهطورى كه يك جسد واحد تشكيل ميدهند، آن روز آدم و همسرش عريان بودند، و از عريانى خود باكى نداشتند.
فصل سوم، آن روز مار، از ميانه همه حيوانهاى صحرا كه خدا خلق كرده بود، حكيمى شد، و به زن گفت: راستى، و به يقين خدا گفته از همه اين درختهاى باغ نخوريد؟ زن بمار گفت: نه، از همه درختان باغ ميخوريم، تنها فرموده از ميوه آن درخت كه در وسط باغ است نخوريد، و نزديكش نشويد، تا نميريد، مار به آن دو گفت: نمىميريد، خدا ميدانسته كه شما همان روز كه از آن درخت بخوريد، چشمتان باز ميشود، و چون ملائكه در خير و شر دانا ميشويد، پس وقتى زن ديد كه درخت درخت خوبى، و ميوهاش خوب، و شهوت انگيز است، عقل خود از كف بداد، و از ميوه آن گرفته، و خورد، و بهشوهرش هم داد خورد، پس چشمشان باز شد، و فهميدند كه عريان هستند، پس از برگهاى انجير لباسى چون لنگ براى خود درست كردند.
بعد آواز خدا را كه داشت در باغ قدم مىزد، شنيدند، پس خدا ايستاد، و آدم را صدا زد، و بهاو گفت: كجا هستى؟ و اين صدا محققا از او بوده، آدم گفت: صداى تو را در باغ شنيدم، ولى چون عريان هستم، خود را پنهان كردهام، خدا پرسيد: چه كسى به تو گفت: عريانى؟ مگر از آن درخت خوردى، كه از خوردنش نهيت كردم؟ آدم گفت: اين زنى كه برايم درست كردى، از آن به من داد خوردم، خدا بزن گفت: چه كار كردى؟ گفت: مار مرا فريب داد، از آن خوردم، پس خدا به مار گفت:
حال كه دانسته چنين كارى كردى، از ميانه همه چارپايان، و همه وحشىهاى صحرا، ملعون شدى، و بايد كه هميشه با سينهات راه بروى، و در تمام عمرت خاك
بخورى، و ميانه تو و زن و ميانه نسل تو و نسل زن دشمنى نهادم، او سر تو را بكوبد، و تو پاشنه او را بگزى، و بزن گفت مشقت و حمل تو را بسيار مىكنم، تا با مشقت فرزندان را بزايى، و اختيار زندگى تو را بهدست شوهرت نهادم، تا او هميشه بر تو مسلط باشد، و به آدم گفت: از آنجا كه بحرف زنت رفتى، و از درختى كه نهيت كردم، و گفتم: از آن مخور، بخوردى، با اين ملعون زمين بود، به اين سبب دچار مشقت شدى، و در تمام عمر بايد از آن بخورى، و آن برايت خار بروياند، و از علف صحرا بخورى، و با عرق رويت طعام بخورى، تا روزى كه بههمين زمينى كه از آن گرفتى و خوردى برگردى، چون تو از اصل خاك بودى، بايد به خاك برگردى.
و آدم همسرش را بدين جهت حوا ناميد، كه او مادر هر زنده ناطقى است، و خدا براى آدم و همسرش جامه تنپوشى درست كرد، و به آنان پوشانيد، آن گاه خدا گفت: اينك آدم است كه مانند يكى از ما خير و شر را مىشناسد، و الان ديگر واجب شد كه از باغها بيرون رود، تا ديگر بار، دست به درخت حياة دراز نكند، و از آن نخورد، و گرنه تا ابد زنده ميماند پس خدا او را از باغهاى عدن بيرون راند، تا زمين كه وى را از آن درست كرد، رستگار و آباد شود، و چون آدم را طرد كرد،
ملائكه در شرقى باغهاى عدن اسكان داده شدند، و شمشيرى براق بالا و پائين شدن گرفت، تا راه درخت حياةرا محافظت كنند.
اين بود فصل سوم از تورات عربى، كه در سال 1811 ميلادى به چاپ رسيده.
و خواننده عزيز با تطبيق و مقايسه اين دو داستان با هم، يعنى داستان آدم بنقل قرآن كريم، و بنقل تورات، و سپس دقت در رواياتى كه از طرق عامه و شيعه وارد
شده، بحقايق اين قصه پى مىبرد، و ما خود اين مقايسه و تطبيق را در اينجا عملى نكرديم، چون كتاب ما تفسير قرآن است، و بررسى اين قضيه در خور آن نيست.
مگر بهشت مقام قرب و نزاهت نيست و مگر دربارۀ بهشت نيامده كه در آن لغو و گناه نيست؟ شيطان چگونه دو باره به بهشت راه يافت
و، اما اينكه مسأله داخل شدن ابليس در بهشت، و اغواى آدم در آنجا، با اينكه بهشت اولا مقام قرب و نزاهت و طهارت است، و به حكم آيه: «لا لَغْوٌ فِيها وَ لا تَأْثِيمٌ»(1)،
جاى لغو و گناه و نيرنگ نيست، و ثانيا بهشت در آسمان قرار دارد و ابليس بعد از امتناعش از سجده بر آدم، به فرمان «فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ»(2)و نيز به حكم «فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها»(3)، از بهشت رانده شد، و چون ميخواست تكبر كند، و بهشت جاى تكبر نبود، فرود آمد، و با اين حال چطور دوباره به بهشت راه يافت؟.
جواب از اشكال اول اين است كه همانطور كه بعضى ديگر نيز گفتهاند: قرآن كريم آنچه از لغو و تاثيم كه از بهشت نفى كرده، از بهشت خلد نفى كرده، يعنى آن بهشتى كه مؤمنين در آخرت داخل آن ميشوند، و همچنين از بهشت برزخى كه بعد از مرگ و رحلت از دار تكليف در آنجا بسر مىبرند، و، اما بهشت دنيايى كه آدم و همسرش داخل آن شدند، و هنوز در دار تكليف و مورد توجه امر و نهى قرار نگرفته بودند، قرآن كريم دربارۀ آن بهشت هيچ مطلبى بيان نكرده، و، بلكه ميتوان گفت:
بهعكس گفتار اشكال كننده، جايى بوده كه لغو و تاثيم در آن ممكن بوده، و شاهد بر آن همين كافى است، كه قرآن وقوع عصيان آدم را در آن حكايت كرده.
علاوه بر اينكه لغو و تاثيم از امور نسبى است، كه وقتى تحقق پيدا مىكند كه انسان در دنيا آمده باشد، و امر و نهى متوجه او شده، و خلاصه انسان مكلف شده باشد.
و، اما جواب از اشكال دوم، اين است كه اولا برگشتن ضمير «هاء» در جمله «فاخرج منها»، و جمله «فاهبط منها» الخ، به كلمۀ «سماء»، از آيه روشن نيست، و دليلى نداريم كه به آن برگردد، براى اينكه در كلام سابق نامى از سماء برده نشده، و معهود ذهن نبوده، پس ممكن است بعنايتى بگوئيم:
مراد خروج از ميانه ملائكه، و هبوط از ميان آنان باشد، و يا مراد خروج و هبوط از منزلت و كرامت باشد.
اين اولا، و، اما ثانيا، ممكن است امر بخروج و هبوط كنايه باشد از نهى از ماندن در آن بهشت، و ميانه ملائكه، نه از اصل بودن در آنجا، و عروج و عبور، خلاصه ماندن ابليس چون ملائكه در بهشت ممنوع شد، نه بالا رفتن و عبورش از آن.
و اين معنا از آياتى كه مىفرمايد: ابليس بهآسمان مىرفت، تا استراق سمع كند، نيز استفاده ميشود، در روايات هم آمده: كه شيطانها تا قبل از بعثت عيسى(علیه السلام)، تا آسمان هفتم بالا مىرفتند، همين كه آن جناب مبعوث شد، از آسمان چهارم ببالا ممنوع شدند، و سپس وقتى پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) مبعوث شد، از همه آسمانها ممنوع گرديدند، و هدف تيرهاى شهاب قرار گرفتند.
جواب سوم از اشكال دوم اينكه: در كلام خداى تعالى نيامده كه ابليس
داخل بهشت شده باشد، و بنا بر اين اصلا موردى براى اشكال نمىماند، آنچه در اين باره آمده، در روايات است، كه آنهم بهخاطر اينكه روايات آحاد است، و بحد تواتر نمىرسد، قابل اعتناء نيست، علاوه بر اينكه احتمال آن هست كه راويان آنها روايت را نقل بمعنا كرده باشند، و عين الفاظ امام را نياورده باشند، و بههمين خاطر چيزى در كلمات آنان اضافه شده باشد.
تنها آيهاى از قرآن كه دلالت دارد بر اينكه ابليس داخل بهشت شده حكايت كلام ابليس به آدم است، كه مىفرمايد: «وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ، إِلَّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ، أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ»؛(1)
«ابليس به آن دو گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرد، مگر براى اينكه دو فرشته نباشيد، و از كسانى نشويد كه جاودانه در بهشت هستند.»و دلالتش بر اين معنا از اين جهت است كه كلمه «هذا» (اين درخت)، در آن آمده، و چون اين كلمه مخصوص اشاره به نزديك است، پس گويا ابليس در نزديكى آن درخت به آن اشاره كرده و اين سخن را به آدم گفته است.
و لكن استدلال به اين آيه نيز درست نيست، براى اينكه اگر كلمه «هذا» همه جا دلالت بر نزديك بودن مكانى مشار اليه باشد، بايد در آيه: «وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ، فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ»،(2)كه نهى خدا و خطابش به آدم و همسر اوست، اين دلالت را بكند، و حال آنكه خدا بزرگتر از آنست كه به نزديكى و دورى مكانى
توصيف شود، (پس همچنانكه در اين آيه دلالت ندارد، چه مانعى دارد كه بگوئيم در آن آيه نيز دلالت ندارد).
و در كتاب «عيون اخبار الرضا(علیه السلام)»(1)، از «عبدالسلام هروى»، روايت آمده كه گفت: به حضرت رضا(علیه السلام) عرضه داشتم: يا بن رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله وسلم)، از درختى كه آدم و حوا از آن خوردند برايم بگو، تا بينم چه درختى بود؟ چون مردم دربارۀ آن اختلاف دارند، بعضى روايت مىكنند: كه گندم بوده بعضى ديگر روايت مىكنند: كه درخت حسد بوده، حضرت فرمود: هر دو درست است، عرضه داشتم: با اينكه دو معناى متفاوت دارد، چطور ممكن است هر دو درست باشد؟ فرمود: اى ابىصلت، يك درخت بهشت ميتواند چند نوع باشد، مثلاً درخت گندم ميتواند انگور هم بدهد، چون درخت بهشت مانند درختهاى دنيا نيست، و آدم بعد از آنكه خداى تعالى بهاو احترام كرد، و ملائكه را وا داشت تا براى او سجده كنند، و او را داخل بهشت كرد، در دل با خود گفت: آيا خدا بشرى گرامىتر از من خلق كرده است؟ خداى عزّ و جلّ از آنچه در دل او گذشت، خبردار شد، پس او را ندا داد: كه سر خود را بلند كن، و بساق عرش بنگر، تا چه مىبينى؟ آدم سر بهسوى عرش بلند كرد، و بساق عرش نگريست، و در آن ديد كه نوشته: لا اله الا اللَّه، و محمد رسول اللَّه، و على بن ابىطالب امير المؤمنين، و همسرش فاطمه سيده زنان عالميان، و حسن و حسين دو سيد جوانان اهل بهشتند، آدم پرسيد: پروردگارا، اينان چه كسانياند؟
1) . ابن بابويه، محمد بن على (شیخ صدوق)، عیون أخبار الرضا(علیه السلام)، ج 23، ص:91.
خداى عزّ و جلّ فرمود: اى آدم اينان ذريههاى تواند و از تو بهترند، و از همه خلايق من بهترند، و اگر اينها نبودند، من تو را، و بهشت و دوزخ، و آسمان و زمين، را خلق نمىكردم، پس زنهار مبادا بچشم حسد بر اينان بنگرى، كه از جوار من بيرون خواهى شد.
پس آدم بچشم حسد بر آنان نظر افكند، و آرزوى مقام و منزلت آنان كرد، و خداوند شيطان را بر او مسلط ساخت، تا سر انجام از آن درخت كه نهى شده بود بخورد، و بر حوا هم مسلطش كرد، او هم به مقام فاطمه بچشم حسد نگريست، تا آنكه از آن درخت بخورد. همچنانكه آدم خورد، و در نتيجه خداى تعالى هر دو را از بهشت بيرون كرده، بهزمين فرستاد، تا در جوار زمين باشند.
اين معنا در عدهاى از روايات آمده، كه بعضى از آنها، از روايات مورد بحث مفصلتر و طولانىتر است، و بعضى ديگر مجملتر، و كوتاهتر.
و اين روايت همانطور كه ملاحظه مىفرمائيد، اين معنا را مسلم گرفته، كه درخت نامبرده هم گندم بوده، و هم حسد، و اينكه آن دو از درخت گندم خوردند، ولى ثمرهاش حسد شد، و مقام و منزلت محمد و آلاو(علیهم السلام) را آرزو كردند.
و مقتضاى معناى اول، اين است: كه درخت نامبرده پستتر و نالايقتر از آن بوده كه اهل بهشت اشتهاى خوردن از آن را بكنند، و مقتضاى معناى دوم، اينست كه: درخت نامبرده گرانمايهتر از آن بوده كه آدم و همسرش از آن استفاده كنند، همچنانكه در روايتى ديگر آمده: كه آن درخت عبارت بوده از علم محمد و آلاو(علیهم السلام).
وبنابر هر دو قولی که گفتیم ديد كه معنا يكى است، و آن اينست
كه آدم(علیه السلام) خواسته ميان تمتع و بهرهمندى از بهشت، كه مقام قرب خداست، و ميثاق در آنجا واقع شده، كه جز به خدا توجه نكند، و ميان استفاده از درخت منهيه، كه مستلزم تعب تعلق بدنيا است، جمع كند، ولى اين جمع برايش فراهم نيامد، و بهزمين هبوط نموده، آن ميثاق را فراموش كرد، و هر دو امر كه همان مقام رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) و تمتع از درخت گندم باشد برايش جمع نشد، آن گاه خداوند او را با اجتباء هدايت نموده، با توبه ارتباط و علقهاش بدنيا را بريد، و به آن ميثاق كه از ياد برده بود، ملحق نمود.
و منظور از اينكه در روايت فرمود: (پس آدم بچشم حسد بر آنان نظر افكند، و آرزوى منزلت ايشان نمود)الخ، بيان اين معنا است، كه مراد بحسد آدم در حقيقت غبطه و بفارسى رشك بوده، نه حسدى كه (طغيان اين غريزه)، و يكى از اخلاق رذيله است.
در اينجا دو روايت يكى از امام باقر(علیه السلام) و يكى ديگر از يكى از دو امام باقر(علیه السلام) و صادق(علیه السلام)، آمده كه به ظاهر با هم متنافيند، ولى با بيان سابق ما تنافى آن دو از بين مىرود؛
اما روايت اول را كمال الدين، از ابىحمزه ثمالى، از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده، كه فرمود: خداى عزّ و جلّ به آدم عهد كرده بود كه به درخت نامبرده نزديك نشود، ولى وقتى آن هنگام رسيد كه در علم خدا گذشته بود، كه آدم بالآخره از آن درخت خواهد خورد، آدم عهد نامبرده را فراموش كرد، و از آن درخت بخورد، و اين است
مراد خداى تعالى به اينكه فرمود: «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً»(1)تا آخر حديث.(2)
و روايت دوم را عياشى، در تفسير خود، از يكى از دو امام باقر(علیه السلام) و صادق(علیه السلام) روايت كرده، كه شخصى از آن جناب پرسيد: چگونه خداى تعالى آدم را بهفراموشى مؤاخذه كرد؟ با اينكه فراموش كار مؤاخذه نميشود! امام فرمود: آدم فراموش نكرد، و چگونه ممكن است بگوئيم: فراموش كرد؟ با اينكه ابليس او را بياد نهى خدا انداخت، و بهاو گفت: «پروردگار شما شما را از اين درخت نهى نكرد، مگر براى اينكه فرشته نشويد، و يا جاودانه در بهشت باقى نمانيد.»
كه با دقت در بيان گذشته كه گفتيم آدم ميخواست ميان بهرهمندى از بهشت، و ميان خوردن از درخت را جمع كند، ولى نتوانست) اين تنافى برداشته ميشود.(3)
و در امالى صدوق(4)از ابىالصلت هروى، روايت شده كه گفت: روزى كه مأمون دانشمندان مذاهب اسلام، و ديانتهاى يهود، و نصارى، و مجوس، و صابئيان، و ساير صاحبان نظريه را براى بحث با على بن موسى الرضا(علیه السلام) جمع كرد، هيچ يك با آن جناب طرف بحث نشد، مگر آنكه امام او را ملزم كرد، بهطورى كه گويى سنگ بدهانش انداخته، تا آنكه على بن محمد بن جهم برخاسته عرضه داشت: يا بن رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله وسلم) آيا نظر شما دربارۀ انبياء اين است كه معصومند؟
فرمود: بله، پرسيد: با اين كلام خداى عزّ و جلّ چه مىكنى؟ كه فرمود: «وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى؟»؛(1)تا آنجا كه ميگويد: مولانا حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: واى بر تو اى على، از خدا بترس، و نسبت كارهاى زشت بهانبياء مده، و كتاب خداى را براى خودت تأويل مكن، چون خداى عزّ و جلّ مىفرمايد: «وَ ما يَعْلَمُ تأويلهُ، إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ»؛(2)«تأويل آن را نميداند، مگر خدا، و آنان كه راسخ در علمند.»
اما اينكه خداى عزّ و جلّ فرموده: «وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى»، در اين زمينه بوده، كه آدم را بهمنظور اينكه حجت و خليفهاش در زمين باشد خلق كرد، نه براى اينكه در بهشت بماند، و نافرمانى او در بهشت بوده، نه در زمين، و تازه آن نافرمانى هم به مقتضاى تقدير الهى بوده، همين كه بهزمين هبوط كرد، و حجت و خليفه او در زمين گرديد، به مقام عصمت نيز برسيد، كه خداى عزّ و جلّ دربارۀ عصمتش فرموده: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً، وَ آلإِبْراهِيمَ، وَ آلعِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ».(3)
اينكه امام فرمود: نافرمانى آدم در بهشت بوده، اشاره است به آن بيانى كه ما كرديم، كه تكليف نخوردن از درخت تكليف مولوى نبوده، بلكه ارشادى بوده، چون در بهشت هنوز تكاليف دينى جعل نشده بود، و موطن تكليف دينى زندگى زمينى است، كه خدا براى آدم از پيش مقدر كرده بود، پس معصيت نامبرده معصيت امر ارشادى بوده، نه مولوى، پس ديگر جا ندارد كه مانند بعضى از مفسرين خود را بهزحمت انداخته، حديث نامبرده را تأويل كنيم.
و در عيون(1)از على بن محمد بن جهم روايت آورده كه گفت: بمجلس مأمون در آمدم و ديدم كه على بن موسى(علیه السلام) نيز در آنجايند، مأمون بآنجناب گفت: يا بن رسول اللَّه! آيا نظر شما اين نيست كه انبياء معصومند؟ فرمود: بله، همين است، پرسيد: پس چرا خداى تعالى فرموده: «وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى؟» فرمود: خداى تعالى به آدم دستور داده بود: كه تو و همسرت در بهشت سكنى كنيد، و از هر چه ميخواهيد بخوريد، ولى نزديك اين درخت مشويد، و اشاره فرمود به درخت معينى از گندم، كه در آنجا بود، و فرمود: اگر از اين بخوريد، از ستمكاران ميشويد، و نفرموده بود كه از جنس اين درخت نخوريد، آدم هم خيال كرد تنها از آن بوته معين نهى شده، و لذا از آن بوته معين نخورد، بلكه از بوتهاى ديگر خورد، آنهم بوسوسه شيطان خورد، چون شيطان بهاو و همسرش گفت:
پروردگارتان از خصوص اين بوته شما را نهى كرده، كه از آن نخوريد، و، اما غير اين بوته را فرموده نزديكش نشويد، نه اينكه از آن نخوريد، و از خوردن آن هم كه نهى كرده، براى اين نهى كرده كه مبادا فرشته، و يا از جاودانان در بهشت شويد، و برايشان سوگند هم خورد، كه من از خير خواهان شمايم، آدم و حوا هم تا آن روز به كسى بر نخورده بودند، كه بهدروغ سوگند خورده باشد.
به همين جهت فريب او را خورده، و به سوگند او اعتماد نموده، و از آن درخت خوردند، و تازه اين جريان قبل از رسيدن او به مقام نبوت بود، و اين نافرمانى هم گناه كبيره نبوده كه بهخاطر آن مستحق آتش شود، بلكه از صغيرههايى بوده كه خدا
1) . ابن بابويه، محمد بن على (شیخ صدوق)، عیون أخبار الرضا(علیه السلام)، ج 1، ص: 155، ح 1، ب 15.
كسى را بهخاطر آن عذاب نمىكند، و صدور آن از انبياء قبل از آنكه مورد وحى قرار گيرند جائز است.
و اما بعد از آنكه خدا او را اجتباء كرد، و به مقام نبوتش برگزيد، از معصومين شد، كه نه گناه صغيره مىكنند، و نه كبيره، و بههمين جهت است كه خداى عزّ و جلّ دربارۀ او هم فرموده: «وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى، ثُمَّ اجْتَباهُ، رَبُّهُ، فَتابَ عَلَيْهِ، وَ هَدى»؛(1)و هم فرموده: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ، وَ نُوحاً، وَ آلإِبْراهِيمَ وَ آلعِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ».
شیخ صدوق(ره) بعد از نقل اين حديث، كه حديثى است طولانى، گفته: اين حديث از طريق على بن محمد بن جهم كه يك مرد ناصبى، و دشمن اهلبيت بوده، خيلى عجيب است، (اين بود گفتار مرحوم صدوق).
و اين حديث آن مرحوم را به تعجب در نياورده، مگر بهخاطر اينكه مشتمل است بر تنزيه انبياء، و آن مرحوم در اصولى كه در حديث مزبور مسلم گرفته شده، دقت نكرده، و گر نه متوجه ميشد كه با مذهب ائمه اهلبيت(علیهم السلام) سازگار نيست، چون مذهب امامان اهلبيت اين است كه صدور نافرمانى از انبياء بهخاطر اينكه معصومند، هم قبل از نبوت آنان محال است، و هم بعد از نبوت، هم نافرمانيهاى صغيره، و هم كبيره.
علاوه بر اينكه آن طور كه اين مرد ناصبى حديث را نقل كرده، مستلزم آنست كه جملهاى از آيه حذف شده باشد، و تقدير «ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ، إِلَّا أَنْ تَكُونا»، جمله «ما نهاكما ربكما عن هذه الشجرة، و انما نهاكما عن غيرها، و ما نهاكما عن
1) . طه / 122.
غيرها، الا ان تكونا» باشد يعنى خدا اصلا شما را از اين بوته نهى نكرده، بلكه از غير اين نهى كرده، و از آن غير هم نهى نكرده، مگر براى اينكه فرشته، و يا جاودان نباشيد، در حالى كه آيه: «اى آدم آيا ميخواهى تو را به درختى راهنمايى كنم، كه درخت جاودانگى و ملك دائمى است؟»(1)دلالت دارد بر اينكه ابليس وى را تشويق مىكرده، بر اينكه از عين آن درخت كه ممنوع شده بخورد، و به اين منظور او را تطميع مىكرده، به اينكه اگر از آن بخورى، جاودان ميشوى، تا از آن درخت كه با نهى خدا از آن محجوب شده بود، بخورد.
از اين هم كه بگذريم، اصلا اين مرد، يعنى على بن محمد بن جهم در حديث سابق جواب صحيح و تمام را خودش در مجلس مأمون از آن جناب گرفت، پس اين روايت كه صدوق آورده، خالى از اشكال نيست، هر چند كه بعضى از وجوه اشكالى كه گفتيم، امكان حمل بر محملى صحيح داشته باشد.
و نيز مرحوم صدوق از امام باقر(علیه السلام)از پدران بزرگوارش، از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: مكث آدم و حوا در بهشت، از هنگامى كه وارد آن شدند، تا ساعتى كه بيرون شدند تنها هفت ساعت از ايام دنيا بود، و در همانروز كه اين جريان واقع شد، خدا از بهشتش بيرون كرد.(2)و در تفسير عياشى(3)از عبد اللَّه بنسنان، روايت كرده كه گفت: شخصى از امام صادق(علیه السلام) سؤالى كرد: و من آنجا حاضر بودم، و آن اين بود: كه آدم و همسرش چقدر در بهشت ماندند، كه بهخاطر خطايى كه كردند بيرون شدند؟ فرمود: خداى تبارك و تعالى، بعد از ظهر روز جمعه بود كه از روح خود
در آدم بدميد، و آن گاه از پائين دندههايش همسرش را خلق كرد، و بعد فرشتگان را به سجده بر او امر فرمود، و بعد در همان روز او را داخل بهشت كرد، و به خدا سوگند كه بيش از شش ساعت از همان روز در بهشت نماند، كه دچار نافرمانى خدا شده، و خدا او و همسرش را از آنجا بيرون كرد، در حالى كه آفتاب تازه غروب كرده بود، آن شب را تا صبح پشت در بهشت بسر بردند، تا صبح شد، ناگهان متوجه عريانى خود شدند، پروردگارشان نداشان داد: آيا شما را از آن درخت كه ميدانيد نهى نكردم؟ آدم خجالت كشيده، سر بزير افكند، و گفت: پروردگارا ما بنفس خود ستم كرديم، و اينك بهگناهان خود اعتراف مىكنيم، پس ما را بيامرز، خداى تعالى در پاسخشان فرمود: بايد كه از آسمانهاى من بهزمين هبوط كنيد، چون هيچ نافرمان و سركش در آسمانهاى من همجوار من نميشود.
و همچنين از اينكه سياق را تغيير داده، در آيه: «وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ» تا به آخر بهسياق «متكلم مع الغير» گفتيم، و در آيه: «وَ ناداهُما رَبُّهُما»؛(1)بهسياق غايب (پروردگارشان ندايشان كرد)، آورد، و نيز در اولى تعبير به (به گفتار)، و در
1) . اعراف / 22.
دومى به ندا كه صدا زدن از دور است، تعبير كرد، و باز در اولى با كلمه (هذا)، كه مخصوص باشاره به نزديك است، و در دومى با كلمه (تلك)، كه مخصوص اشاره بهدور است، بياورد، از اين تعبيرات ميتوان فهميد: كه امر بهبوط، يك بار در داخل بهشت صورت گرفته، و با آن، آدم از بهشت بيرون شده، و يك بار هم در بيرون بهشت صورت گرفته، و از آنجا بهزمين هبوط كرده است.
نقطه ضعفى كه در اين روايت است، اين است كه در اين روايت خلقت حوا را مطابق تورات از دنده آدم دانسته، و اين معنا را در روايات وارده از ائمه اهلبيت(علیهم السلام) بهطورى كه در بحث از خلقت آدم خواهى ديد، تكذيب مىكند، هر چند كه ممكن است اين نقطه ضعف را جبران نموده، و گفت: مراد از دنده پائين آدم، زيادى گل آدم است، آن گلى كه با آن اضلاع و دندههاى آدم را آفريد (دقت بفرمائيد)، و، اما ساعتهايى كه براى مكث آدم در بهشت تعيين نموده، در يك جا شش ساعت، و جايى ديگر هفت ساعتش خوانده، علاج اين اختلاف آسان است، براى اينكه مىگوييم:
منظور از ساعت شصت دقيقه نيست، بلكه منظور بيان زمان تقريبى جريان است.
و در کتاب شریف «الكافى»(1)از يكى از دو امام باقر(علیه السلام) و صادق(علیه السلام)، روايت كرده كه در ذيل جمله:
«فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ»، فرمود: آن كلمات اين است: «لا اله الا انت، سبحانك، اللهم و بحمدك، عملت سوءا، و ظلمت نفسى، فاغفر لى، و انت خير الغافرين، لا اله الا انت، سبحانك اللهم و بحمدك، عملت سوءا، و ظلمت نفسى، فارحمنى، و انت خير الغافرين،
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، روضة الكافى، ج 8، ص: 253، ح 472.
لا اله الا انت، سبحانك اللهم، و بحمدك، عملت سوءا، و ظلمت نفسى، فارحمنى، و انت خير الراحمين، لا اله الا انت، سبحانك اللهم، و بحمدك، عملت سوءا، و ظلمت نفسى، فاغفر لى، و تب على، انك انت التواب الرحيم؛ معبودى بهجز تو نيست بار الها، حمد و تسبيحت ميگويم، كار زشتى مرتكب شدم، و به خود ستم كردم، پس مرا بيامرز، كه تو بهترين آمرزندگانى، معبودى بهجز تو نيست، بار الها تسبيح و حمدت ميگويم، كار بدى كردم، و به خود ستم نمودم، پس بمن رحم كن، كه تو بهترين غافرانى، معبودى بهجز تو نيست، حمد و تسبيحت ميگويم، بار الها من بدى كردم، و به خود ستم نمودم، پس مرا رحم كن، كه تو بهترين رحيمانى، معبودى بهجز تو نيست، بار الها تسبيح و حمدت ميگويم، كار بدى كردم، و به خود ستم روا داشتم، پس مرا بيامرز، و نظر رحمتت بمن برگردان، كه تو هم تواب و هم رحيمى.»
اين معنا را شیخ صدوق،(1)عياشى، قمى و ديگران نيز روايت كردهاند، از طرق اهلسنت و جماعت هم قريب به آن روايت شده، و چه بسا(2)از آيات داستان نيز همين معنا استفاده بشود.
مرحوم كلينى در كافى(3)گفته: و در روايتى ديگر در تفسير جمله: «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ»، آمده: كه فرمود: خدا را بهحق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين سوگند داد.
اين معنا را صدوق(1)
ص: 125 و عياشى، محمد بن مسعود، تفسير عياشى، ج 1، ص: 41.
و عياشى و قمى و ديگران نيز روايت كردهاند، و قريب به آن از طرق اهلسنت و جماعت نيز روايت شده، همچنانكه در «در المنثور» از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) آمده كه فرمود: وقتى آدم آن گناه را مرتكب شد، سر بهسوى آسمان بلند كرده گفت: از تو بهحق محمد مسئلت مىكنم، كه مرا بيامرزى، پس خدا بدو وحى كرد: كه محمد كيست؟ گفت: اى خدا كه نامت والا است، وقتى مرا آفريدى، سر بهسوى عرش تو بلند كردم، ديدم در آنجا نوشته شده، لا اله الا اللَّه، محمد رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله وسلم)، فهميدم كه در درگاه تو احدى عظيم المنزلةتر از او نيست كه نامش را با نام خود قرار دادهاى، پس خداى تعالى وحى كرد: كه اى آدم، او آخرين پيامبران از ذريه تو است، و اگر او نبود، تو را خلق نمىكردم.و اين معنا هر چند كه در بدو نظر از ظاهر آيات بعيد است، و لكن اگر كاملاً در آنها دقت شود، چه بسا تا اندازهاى قريب باشد، چون جمله: «فَتَلَقَّى آدَمُ...»، تنها به معناى قبول آن كلمات نيست، بلكه كلمه تلقى، به معناى قبول با استقبال و روى آورى است، (كأنَّه آدم روى به آن كلمات آورده، و آن را فرا گرفته است) و اين دلالت دارد بر اينكه آدم اين كلمات را از ناحيه خدا گرفته، و قهرا قبل از توبه علم به آن كلمات پيدا كرده، قبلاً هم تمامى اسماء را از پروردگارش آموخته بود، آنجا كه پروردگارش فرمود: «من ميخواهم در زمين خليفه بگذارم، ملائكه گفتند: آيا كسى را در زمين مىگذارى كه در آن فساد كند، و خونريزيها كند، با اينكه ما تو را به حمدت تسبيح مىگوييم، و برايت تقديس مىكنيم؟»، و پروردگارش به ايشان فرمود:
1) . ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، معانى الاخبار،
«من چيزى ميدانم كه شما نميدانيد»، سپس علم تمامى اسماء را بهاو آموخت، و معلوم است، كه علم بهتمامى اسماء هر ظلم و گناهى را از بين مىبرد، و دواى هر دردى ميشود، و گر نه جواب از ايراد ملائكه تمام نميشود، و حجت بر آنان تمام نمىگردد، براى اينكه خداى سبحان در مقابل اين اشكال آنان كه (در زمين فساد انگيزند و خونها بريزند)، چيزى نفرمود، و چيزى در مقابل آن قرار نداد، بهجز اينكه (خدا همۀ اسماء را بهاو تعليم كرد)، پس معلوم ميشود علم نامبرده تمامى مفاسد را اصلاح مىكرده، و در سابق هم حقيقت آن اسماء را شناختى، كه گفتيم موجودات عاليهاى غايب و در پس پرده آسمانها و زمين بودهاند، واسطههايى براى فيوضات خدا بمادون خود بودهاند، كه كمال هيچ مستكملى جز به بركات آنان تمام نميشده.
هم چنانكه در بعضى اخبار(1)وارد شده: كه آدم(علیه السلام) شبحهايى از اهلبيت، و انوار ايشان را در هنگام تعليم اسماء بديد، و نيز اخبارى رسيده: كه آن انوار را در هنگامى ديد، كه خداى تعالى ذريهاش را از پشتش بيرون كشيد، و نيز وارد شده: كه آن انوار را در همان هنگامى كه در بهشت بود، ديد، كه خواننده عزيز خودش بايد به آن اخبار مراجعه نمايد (و راهنما خداست).
خداى تعالى با نكره آوردن لفظ «كلمات» امر آن كلمات را مبهم گذاشت، و فرمود: «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ...» و اطلاق لفظ كلمه، بر موجود عينى در قرآن كريم آمده، و در آيه: «بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ»(2)صريحا اين لفظ را در عيسى بن مريم(علیه السلام) اطلاق نموده.
و، اما اينكه بعضى از مفسرين گفتهاند: كه منظور از كلمات كلماتى است كه خدا در سوره اعراف از آدم و حوا حكايت كرده، و فرموده: «قالا: رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا، وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا، وَ تَرْحَمْنا، لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ»،(1)تفسير صحيحى نيست، براى اينكه مسأله توبه همانطور كه آيات اين سوره، يعنى سوره بقره دلالت مىكند، بعد از واقعه هبوط بهزمين واقع شده، چون مىفرمايد: «وَ قُلْنَا: اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ»، تا آنجا كه مىفرمايد: «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ، فَتابَ عَلَيْهِ»، و اين كلماتى كه آدم و همسرش به آن تكلم كردهاند، قبل از هبوط، و در بهشت آموخته بودند، چون در سوره اعراف مىفرمايد: «وَ ناداهُما رَبُّهُما: أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ؟» تا آنجا كه مىفرمايد:
«قالا: «رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا»، و در آخر مىفرمايد. «قالَ: «اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ»، پس اقرار بظلم به نفس در بهشت واقع شده، نه در زمين، و حال آنكه گفتيم: تلقى كلمات در زمين بوده.
بلكه ظاهر اينكه گفتند: «پروردگارا به خود ستم كرديم...»، تذلل و خضوعى است از آن دو، در مقابل ندايى كه خدا به آنان كرد، خواستهاند بعد از اعتراف بربوبيت خدا، و اينكه بهخاطر ظلمى كه كرديم مشرف به خطر خسران شدهايم، اعلام كنند: به اينكه امر بهدست خداى سبحان است، هر جور بخواهد امر مىكند.
و در تفسير قمى(2)از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرموده: موسى از
پروردگارش مسئلت كرد: بين او و آدم جمع كند، و خدا هم جمع نموده، وى را موفق بزيارت او نمود، موسى گفت: اى پدر، مگر جز اين بود كه خدا تو را بهدست قدرت خود بيافريد؟ و از روح خود در تو بدميد؟ و ملائكه را به سجده بر تو وادار نمود؟، پس چرا وقتى دستور داد: از يك درخت بهشت نخورى، نافرمانى كردى؟ آدم گفت: اى موسى! بگو ببينم، خطيئه من در تورات چند سال قبل از خلقتم نوشته شده؟ گفت: سى هزار سال آدم گفت: همين طور است، آن گاه امام صادق(علیه السلام) فرمود: آدم با همين كلام موسى را قانع ساخت.
قريب به اين معنا را علامه سيوطى در المنثور(1)به چند طريق از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل كرده.
و در عللالشرایع از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: به خدا سوگند خداى تعالى آدم را براى دنيا خلق كرده بود، و اگر او را در بهشت جاى داد، براى اين بود كه نافرمانى بكند، و آن گاه او را به همان جايى كه براى آنجا خلقتش كرده بود، برگرداند.
اين معنا در روايت عياشى،(2)از امام صادق(علیه السلام) هم گذشت، كه فرمود: «آدم دوستى از ميانه ملائكه داشت....»
و در كتاب احتجاج(3)، در ضمن احتجاج على(علیه السلام) با مرد شامى، كه از آن جناب پرسيده بود: گرامىترين واديهاى روى زمين كجا است؟ فرمود: بيابانى است كه آنجا را سرانديب ميخوانند، آدم وقتى از آسمان هبوط كرد، در آنجا سقوط كرد.
مقابل اين روايت، روايات بسيار زيادى است، كه دلالت دارد بر اينكه آدم در مكه سقوط كرد، و بعضى از اين روايات گذشت، ممكن هم هست ميانه اين روايات مختلف، جمع كرده، گفت: ممكن است آن جناب اول از آسمان به سرانديب فرود آمده، و بار دوم از سرانديب به سرزمين مكه هبوط كرده باشد، نه به دو نزول، در عرض هم، تا جمع ممكن نباشد.
و در در المنثور(1)از طبرانى، و از كتاب عظمت ابىالشيخ، و ابن مردويه، همگى از ابىذر، روايت شده كه گفت: حضور حضرت رسول عرضه داشتم: يا رسول اللَّه! آيا بهنظر شما آدم پيغمبر بود، يا نه؟ در پاسخ فرمود: هم نبى بود، و هم رسول، چون خداى تعالى قبلاً با او صحبت كرده بود، و فرموده بود: «يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ» پس معلوم ميشود بآنجناب وحى ميشده.
اهلسنت و جماعت، قريب به اين معنا را به چند طريق روايت كردهاند.(2)
قرآن کریم در مورد حضرت داود(علیه السلام) و حضرت سلیمان نبی(علیه السلام) میفرماید:
«فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وَ كُلاًّ آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ وَ كُنَّا فاعِلينَ * وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأْسِكُمْ فَهَلْ أَنْتُمْ شاكِرُونَ * وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْري بِأَمْرِهِ إِلى الْأَرْضِ الَّتي بارَكْنا فيها وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عالِمينَ * وَ مِنَ الشَّياطينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَ يَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِكَ وَ
كُنَّا لَهُمْ حافِظينَ»؛(1)«ما (حكم واقعى) آن را به سليمان فهمانديم؛ و به هر يك از آنان (شايستگى) داورى، و علم فراوانى داديم؛ و كوهها و پرندگان را با داوود مسخّر ساختيم، كه (همراه او) تسبيح (خدا) مىگفتند؛ و ما اين كار را انجام داديم! و ساختن زره را بهخاطر شما به او تعليم داديم، تا شما را در جنگهايتان حفظ كند؛ آيا شكرگزار (اين نعمتهاى خدا) هستيد؟ و تندباد را مسخّر سليمان ساختيم، كه به فرمان او بهسوى سرزمينى كهآن را پربركت كرده بوديم جريان مىيافت؛ و ما از همه چيز آگاه بودهايم.»
و در جای دیگری میفرماید:
وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً وَ قالاَ الْحَمْدُ للهِ الَّذي فَضَّلَنا عَلى كَثيرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنينَ * وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبينُ * وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ * حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ * فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْني أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَدْخِلْني بِرَحْمَتِكَ في عِبادِكَ الصَّالِحينَ * وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبينَ * لأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَديداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبينٍ * فَمَكَثَ غَيْرَ بَعيدٍ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سبأ بِنَبَإٍ يَقينٍ * إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظيمٌ * وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ * أَلاَّ يَسْجُدُوا للهِ الَّذي يُخْرِجُ الْخَبْءَ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ يَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ * اللَّهُ لا إِلهَ
1) . انبیاء/79 الی 81.
إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ * قالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبينَ * اذْهَبْ بِكِتابي هذا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ * قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَريمٌ * إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ * أَلاَّ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُوني مُسْلِمينَ * قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُوني في أَمْري ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً حَتَّى تَشْهَدُونِ * قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَديدٍ وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُري ما ذا تَأْمُرينَ * قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ * وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ * فَلَمَّا جاءَ سُلَيْمانَ قالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ فَما آتانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا آتاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ * ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ * قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتيني بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُوني مُسْلِمينَ * قالَ عِفْريتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمينٌ * قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَني أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَريمٌ * قالَ نَكِّرُوا لَها عَرْشَها نَنْظُرْ أَ تَهْتَدي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذينَ لا يَهْتَدُونَ * فَلَمَّا جاءَتْ قيلَ أَ هكَذا عَرْشُكِ قالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنَّا مُسْلِمينَ * وَ صَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ آنها كانَتْ مِنْ قَوْمٍ كافِرينَ * قيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَواريرَ قالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسي وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ للهِ رَبِّ الْعالَمينَ»؛(1)«و ما به داوود و سليمان، دانشى عظيم داديم؛ و آنان گفتند: ستايش از آن خداوندى است كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤمنش برترى بخشيد. و سليمان
1) . نمل /15 الی 44.
وارث داوود شد، و گفت: اى مردم! زبان پرندگان به ما تعليم داده شده، و از هر چيز به ما عطا گرديده؛ اين فضيلت آشكارى است. لشكريان سليمان، از جنّ و انس و پرندگان، نزد او جمع شدند؛ آن قدر زياد بودند كه بايد توقّف مىكردند تا به هم ملحق شوند! (آنها حركت كردند) تا به سرزمين مورچگان رسيدند؛ مورچهاى گفت: به لانههاى خود برويد تا سليمان و لشكرش شما را پايمال نكنند در حالى كه نمىفهمند! سليمان از سخن او تبسّمى كرد و خنديد و گفت: پروردگارا! شكر نعمتهايى را كه بر من و پدر و مادرم ارزانى داشتهاى به من الهام كن، و توفيق ده تا عمل صالحى كه موجب رضاى توست انجام دهم، و مرا برحمت خود در زمره بندگان صالحت وارد كن! (سليمان) در جستجوى آن پرنده [هدهد] برآمد و گفت: چرا هدهد را نمىبينم، يا اينكه او از غايبان است؟! قطعاً او را كيفر شديدى خواهم داد، يا او را ذبح مىكنم، يا بايد دليل روشنى (براى غيبتش) براى من بياورد! چندان درنگ نكرد (كه هدهد آمد و) گفت: من بر چيزى آگاهى يافتم كه تو بر آن آگاهى نيافتى؛ من از سرزمين "سبا" يك خبر قطعى براى تو آوردهام! من زنى را ديدم كه بر آنان حكومت مىكند، و همه چيز در اختيار دارد، و (به خصوص) تخت عظيمى دارد! او و قومش را ديدم كه براى غير خدا- خورشيد- سجده مىكنند؛ و شيطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده، و آنها را از راه بازداشته؛ و از اين رو هدايت نمىشوند! چرا براى خداوندى سجده نمىكنند كه آنچه را در آسمانها و زمين پنهان است خارج (و آشكار) مىسازد، و آنچه را پنهان مىداريد يا آشكار مىكنيد مىداند؟! خداوندى كه معبودى جز او نيست، و پروردگار عرش عظيم است! (سليمان) گفت: ما تحقيق مىكنيم ببينيم راست گفتى يا از دروغگويان هستى؟ اين نامه مرا ببر و بر آنان بيفكن؛ سپس برگرد (و در گوشهاى توقّف كن) ببين آنها چه عكس العملى نشان مىدهند! (ملكه سبا) گفت: اى اشراف! نامه پرارزشى بهسوى من افكنده
شده! اين نامه از سليمان است، و چنين مىباشد: به نام خداوند بخشنده مهربان؛ توصيه مناين است كه نسبت به من برترىجويى نكنيد، و بهسوى من آييد در حالى كه تسليم حقّ هستيد! (سپس) گفت: اى اشراف (و اى بزرگان)! نظر خود را در اين امر مهمّ به من بازگو كنيد، كه من هيچ كار مهمّى را بدون حضور (و مشورت) شما انجام ندادهام! گفتند: ما داراى نيروى كافى و قدرت جنگى فراوان هستيم، ولى تصميم نهايى با توست؛ ببين چه دستور مىدهى! گفت: پادشاهان هنگامى كه وارد منطقه آبادى شوند آن را به فساد و تباهى مىكشند، و عزيزان آنجا را ذليل مىكنند؛ (آرى) كار آنان همين گونه است! و من (اكنون جنگ را صلاح نمىبينم،) هديه گرانبهايى براى آنان مىفرستم تا ببينم فرستادگان من چه خبر مىآورند (و از اين طريق آنها را بيازمايم)! هنگامى كه (فرستاده ملكه سبا) ا نزد سليمان آمد، گفت: مىخواهيد مرا با مال كمك كنيد (و فريب دهيد)؟! آنچه خدا به من داده، بهتر است از آنچه به شما داده است، بلكه شما هستيد كه به هديههايتان خوشحال مىشويد! به سوى آنان بازگرد (و اعلام كن) با لشكريانى به سراغ آنان مىآييم كه قدرت مقابله با آن را نداشته باشند؛ و آنان را از آن (سرزمين آباد) با ذلّت و خوارى بيرون مىرانيم! (سليمان) گفت: اى بزرگان! كدام يك از شما تخت او را براى من مىآورد پيش از آنكه به حال تسليم نزد من آيند؟ عفريتى از جنّ گفت: من آن را نزد تو مىآورم پيش از آنكه از مجلست برخيزى و من نسبت به اين امر، توانا و امينم! (امّا) كسى كه دانشى از كتاب (آسمانى) داشت گفت: پيش از آنكه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد! و هنگامى كه (سليمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت و پابرجا ديد گفت: اين از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را بهجا مىآورم يا كفران مىكنم؟! و هر كس شكر كند، به نفع خود شكر مىكند؛ و هر كس كفران نمايد (به زيان خويش نموده است، كه) پروردگار من، غنىّ و كريم است! (سليمان)
گفت: تخت او را برايش ناشناس سازيد؛ ببينم آيا متوجّه مىشود يا از كسانى است كه هدايت نخواهند شد؟! هنگامى كه آمد، به او گفته شد: آيا تخت تو اين گونه است؟ گفت: گويا خود آن است! و ما پيش از اين هم آگاه بوديم و اسلام آورده بوديم! و او را از آنچه غير از خدا ميپرستيد بازداشت، كه او [ملكه سبا] از قوم كافران بود. به او گفته شد: داخل حياط (قصر) شو! هنگامى كه نظر به آن افكند، پنداشت نهر ابىاست و ساق پاهاى خود را برهنه كرد (تا از آب بگذرد، اما سليمان) گفت: «(اين آب نيست،)، بلكه قصرى است از بلور صاف! (ملكه سبا) گفت: پروردگارا! من به خود ستم كردم؛ و (اينك) با سليمان براى خداوندى كه پروردگار عالميان است اسلام آوردم!»
و نیز در جای دیگری میفرماید:
وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ * إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ * فَقالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ * رُدُّوها عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ * وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ * قالَ رَبِّ اغْفِرْ لي وَ هَبْ لي مُلْكاً لا يَنْبَغي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ * فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْري بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ * وَ الشَّياطينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ * وَ آخَرينَ مُقَرَّنينَ فِي الْأَصْفادِ * هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ * وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ»؛(1)«ما سليمان را به داوود بخشيديم؛ چه بنده خوبى!، زيرا همواره بهسوى خدا بازگشت مىكرد (و به ياد او بود)! به خاطر بياور هنگامى را كه عصرگاهان اسبان چابك تندرو را بر او عرضه داشتند، گفت: من اين اسبان را بهخاطر پروردگارم دوست دارم (و مىخواهم از آنها در جهاد استفاده كنم، او همچنان به آنها نگاه مىكرد) تا از ديدگانش
1) . ص /30 الی 40.
پنهان شدند. (آنها به قدرى جالب بودند كه گفت:) بار ديگر آنها را نزد من بازگردانيد! و دست به ساقها و گردنهاى آنها كشيد (و آنها را نوازش داد). ما سليمان را آزموديم و بر تخت او جسدى افكنديم؛ سپس او به درگاه خداوند توبه كرد. گفت: پروردگارا! مرا ببخش و حكومتى به من عطا كن كه بعد از من سزاوار هيچ كس نباشد، كه تو بسيار بخشندهاى! پس ما باد را مسخّر او ساختيم تا به فرمانش بنرمى حركت كند و به هر جا او مىخواهد برود! و شياطين را مسخّر او كرديم، هر بنّا و غوّاصى از آنها را! و گروه ديگرى (از شياطين) را در غل و زنجير (تحت سلطه او) قرار داديم، (و به او گفتيم:) اين عطاى ما است، به هر كس مىخواهى (و صلاح مىبينى) ببخش، و از هر كس مىخواهى امساك كن، و حسابى بر تو نيست (تو امين هستى)! و براى او [سليمان] نزد ما مقامى ارجمند و سرانجامى نيكوست!»
همچنین در آیاتی دیگر میفرماید:
«وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ وَ أَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعيرِ * يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحاريبَ وَ تَماثيلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَقُدُورٍ راسِياتٍ اعْمَلُوا آلداوُدَ شُكْراً وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ * فَلَمَّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى مَوْتِهِ إِلاَّ دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهينِ»؛(1)«و براى سليمان باد را مسخّر ساختيم كه صبحگاهان مسير يك ماه را مىپيمود و عصرگاهان مسير يك ماه را؛ و چشمه مس (مذاب) را براى او روان ساختيم؛ و گروهى از جنّ پيش روى او به اذن پروردگارش كار مىكردند؛ و هر كدام از آنها كه از فرمان ما سرپيچى مىكرد، او را عذاب آتش سوزان مىچشانيم! آنها هر چه سليمان مىخواست برايش
1) . سبأ /12 الی 14.
درست مىكردند: معبدها، تمثالها، ظروف بزرگ غذا همانند حوضها، و ديگهاى ثابت (كه از بزرگى قابل حمل و نقل نبود؛ و به آنان گفتيم:) اى آلداوود! شكر (اين همه نعمت را) بهجا آوريد، ولى عده كمى از بندگان من شكرگزارند! (با اين همه جلال و شكوه سليمان) هنگامى كه مرگ را بر او مقرّر داشتيم، كسى آنها را از مرگ وى آگاه نساخت مگر جنبنده زمين [موريانه] كه عصاى او را مىخورد (تا شكست و پيكر سليمان فرو افتاد)؛ هنگامى كه بر زمين افتاد جنّيان فهميدند كه اگر از غيب آگاه بودند در عذاب خواركننده باقى نمىماندند!»
به هر حال در آيۀ بعد حكم سليمان را در اين داستان به اين صورت تأييد مىكند: «ما اين داورى و حكومت را به سليمان تفهيم كرديم» و با تأييد ما او بهترين راه حل اين مخاصمه را دريافت؛ «فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ».
اما مفهوم اين سخن آن نيست كه حكم داود اشتباه و نادرست بوده، چرا كه بلافاصله اضافه مىكند: «ما به هر يك از اين دو، آگاهى و شايستگى داورى و علم بخشيديم»؛ «وَ كُلًّا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً».
سپس به يكى ديگر از مواهب و افتخاراتى كه خدا به داود داده بود اشاره كرده مىفرمايد: «ما كوهها را مسخر ساختيم كه همراه داود تسبيح مىگفتند و همچنين پرندگان را»؛ «وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ».
اينها در برابر قدرت ما چيز مهمى نيست «ما قادر بر انجام اين كار بوديم»؛ «وَ كُنَّا فاعِلِينَ».
در اينكه همصدا شدن كوهها و پرندگان با داود به چه صورت بوده، در ميان مفسران گفتگو است:
گاه احتمال داده مىشود كه اين صداى پر طنين و گيراى و جذاب داود بود كه در كوهها منعكس مىشد و پرندگان را بهسوى خود جذب مىكرد.
گاه گفتهاند كه اين تسبيح يك نوع تسبيح توأم با درك و شعور است كه در باطن ذرات عالم وجود دارد، زيرا طبق اين نظر تمامى موجودات جهان از يك نوع عقل و شعور برخوردارند، و هنگامى كه صداى داود را به وقت مناجات و تسبيح مىشنيدند با او همصدا مىشدند و غلغله تسبيح از آنها درهم مىآميخت.
بعضى گفتهاند: منظور همان «تسبيح تكوينى» است كه با زبان حال در همۀ موجودات جهان صورت مىگيرد، چرا كه هر موجودى نظامى دارد، نظامى بسيار دقيق و حساب شده، اين نظام دقيق و حساب شده از خداوندى حكايت مىكند كه هم پاك و منزه است، و هم داراى صفات كمال، بنا بر اين نظام شگفتانگيز عالم هستى در هر گوشهاى «تسبيح» است و «حمد» (تسبيح، پاك شمردن از نقائص است، و حمد ستايش در برابر صفات كمال)(1).
و اگر گفته شود كه اين تسبيح تكوينى نه مخصوص كوهها و پرندگان است و نه مخصوص داود، بلكه هميشه و در همه جا و از همۀ موجودات بانگ اين تسبيح برمىخيزد.
1) . جهت مطالعۀ بيشتر ر.ک: مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسير نمونه، ج 12، ذيل آیۀ 44 سورۀ مبارکۀ اسراء.
در پاسخ گفتهاند: درست است كه اين تسبيح عمومى است، ولى همگان آن را درك نمىكنند، اين روح بزرگ داود بود كه در اين حالت با درون و باطن عالم هستى همراز و هماهنگ مىشد، و به خوبى احساس مىكرد كوهها و پرندگان با او همصدا هستند و تسبيحگويان.
دليل قاطعى براى تعيين هيچيك از اين تفاسير نداريم، آنچه از ظاهر آيه مىفهميم آنست كه كوهها و پرندگان با داود همصدا مىشدند و خدا را تسبيح مىگفتند، در عين حال تضادى ميان اين تفسيرهاى سهگانه نيست و جمع ميان آنها امكانپذير است.
در آخرين آيه به يكى ديگر از مواهبى كه خدا به اين پيامبر بزرگ داده اشاره كرده مىگويد: «ما ساختن زره را به او تعليم داديم، تا شما را در جنگهايتان حفظ كند آيا خدا را بر نعمتهايش شكر مىكنيد؟»؛ «وَ عَلَّمْناهُصَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأْسِكُمْ فَهَلْ أَنْتُمْ شاكِرُونَ».
«لبوس» بهطورى كه مرحوم طبرسى در «مجمع البيان» مىگويد هر گونه اسلحه دفاعى و تهاجمى را مانند زره، شمشير و نيزه شامل مىشود(1)،
ولى قرائنى كه در آيات قرآن است نشان مىدهد كه «لبوس» در اينجا به معنى زره مىباشد كه جنبه حفاظت در جنگها داشته است.
اما اينكه چگونه خداوند آهن را براى داود نرم كرد، و صنعت زرهسازى را به او آموخت شرح آن را به خواست خدا ذيل آيات 10 و 11 سوره سبأ خواهيم گفت.
«وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها وَ كُنَّا بِكُلِّ
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسير مجمع البيان، ذيل آيات مورد بحث.
شَيْءٍ عالِمِينَ * وَ مِنَ الشَّياطِينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَ يَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِكَ وَ كُنَّا لَهُمْ حافِظِينَ»؛(1)
«و تندباد را مسخر سليمان ساختيم كه به فرمان او بهسوى سرزمينى كه آن را پربركت كرده بوديم حركت مىكرد، و ما از همه چيز آگاه بودهايم. و گروهى از شياطين را (نيز) مسخر او قرار داديم كه برايش (در درياها) غواصى مىكردند و كارهايى غير از اين براى او انجام مىدادند و ما آنها را (از تمرد و سركشى) حفظ مىكرديم.»
در اين آيات به بخشى از مواهبى كه خدا به يكى ديگر از پيامبران يعنى سليمان(علیه السلام) داده اشاره مىكند نخست مىگويد: «ما بادهاى شديد و طوفانزا را مسخر سليمان ساختيم كه تحت فرمان او بهسوى سرزمينى كه ما آن را مبارك كرده بوديم حركت مىكرد»؛ «وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها».
و اين كار عجيب نيست، چرا كه «ما به همه چيز آگاه بوده و هستيم»؛ «وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عالِمِينَ».
هم از اسرار عالم هستى و قوانين و نظامات حاكم بر آن آگاهيم، مىدانيم چگونه آنها را مىتوان تحت فرمان آورد، و هم از نتيجه و سرانجام اين كار، و به هر حال همه چيز در برابر علم و قدرت ما خاضع و تسليم است.
جملۀ «وَ لِسُلَيْمانَ...» عطف بر جملۀ «وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ» مىباشد يعنى قدرت ما چنان است كه گاهى كوهها را مسخر يكى از بندگان خود مىسازيم
1) . أنبياء / 81 الی 82.
تا همراه او تسبيح گويند، و گاه بادها را تحت فرمان يكى از بندگان خويش قرار مىدهيم تا او را به هر جا ببرند.
واژۀ «عاصفة» به معنى تندباد يا طوفان است، در حالى كه از بعضى ديگر از آيات قرآن استفاده مىشود كه بادهاى ملايم نيز به فرمان سليمان بود، چنانكه در سورۀ «ص» آيه 36 مىخوانيم «فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ»؛ «ما باد را به فرمان او قرار داديم كه نرم و آهسته و هر جا كه مىخواست حركت مىكرد.»
البته تصريح به «عاصفه» (تندباد) در اينجا ممكن است بهعنوان بيان فرد مهمتر باشد، يعنى نه تنها بادهاى ملايم، بلكه طوفانهاى سخت نيز در فرمان او بودند، چرا كه دومى عجيبتر و اعجابانگيزتر است.
و نيز اين بادها تنها در مسير سرزمين مبارك (شام) كه قرارگاه سليمان بود در تسخير او نبودند، بلكه طبق آيه 36 سورۀ «ص» به هر جا كه مىخواست حركت مىكردند، بنا بر اين تصريح به نام سرزمين مبارك بيشتر بهخاطر آنست كه مركز حكومت سليمان را تشكيل مىداد.
اما اينكه باد چگونه در اختيار او قرار داشت؟
با چه سرعتى حركت مىكرد؟
سليمان و يارانش بر چه وسيلهاى مىنشستند و حركت مىكردند؟
به هنگام حركت چه عاملى آنها را از سقوط و يا فشار هوا و مشكلات ديگر حفظ مىكرد؟
و خلاصه اين چه نيروى مرموزى بود كه به او امكان يك چنين حركت سريعى را در آن عصر و زمان مىداد؟(1).اينها مسائلى است كه جزئيات آن بر ما روشن نيست، همين اندازه مىدانيم كه اين يك موهبت الهى و خارق عادت بود كه در اختيار اين پيامبر بزرگ گذارده شده بود، و ما از جزئيات آن آگاه نيستيم، و چه بسيار است مسائلى كه ما از وجود اجماليش با خبريم، ولى از شرح و تفصيلش بىخبر، معلومات ما در برابر مجهولاتمان همچون قطرهاى در برابر اقيانوسى بزرگ است، و يا همچون ذره غبارى در برابر يك كوه عظيم.
خلاصه از نظر بينش يك انسان خداپرست و موحد هيچ چيز در برابر قدرت خداوند مشكل و غير ممكن نيست، او بر همه چيز قادر و به همه چيز عالم است.
البته پيرامون اين بخش از زندگى سليمان مانند بخشهاى ديگر زندگى شگفتانگيز او افسانههاى دروغين، يا مشكوك بسيار نوشتهاند كه هرگز مورد قبول ما نيست، ما تنها به همان مقدار كه قرآن در اينجا بيان كرده اكتفاء مىكنيم.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه بعضى از نويسندگان اخير معتقدند كه قرآن چيزى صريحا دربارۀ حركت سليمان و بساط او بهوسيلۀ باد ندارد، بلكه تنها سخن از تسخير باد براى سليمان به ميان آورده، و ممكن است اشاره به استفاده سليمان از نيروى باد در مسائل مربوط به زراعت، و تلقيح گياهان، و تصفيه خرمنها و حركت كشتيها بوده باشد، به خصوص كه سرزمين سليمان (شامات) از يك سو سرزمين
1) . از آیۀ 12 سوره سبأ که میفرماید: «وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ» اجمالا برمىآيد كه صبحگاهان به اندازه يك ماه و عصرگاهان نيز به اندازه يك ماه مسافت را مىپيمودند (با مقياس حركتهاى آن زمان).
زراعى بود، و از سوى ديگر قسمت مهمى از آن در ساحل درياى مديترانه قرار داشت و مورد بهرهبردارى براى كشتيرانى(1)
ص: 185 و خزائلی، محمد، اعلام قرآن، ص: 386.
.ولى اين تفسير با آيات سورۀ مبارکۀ «سبأ» و سورۀ مبارکۀ «ص» و بعضى از روايات كه در اين زمينه وارد شده چندان سازگار نيست.
آيه بعد يكى ديگر از مواهب انحصارى سليمان(علیه السلام) را بازگو مىكند:
«ما بعضى از شياطين را مسخر او قرار داديم كه براى او در درياها غوص مىكردند» (و جواهرات و مواد پرارزش بيرون مىآوردند) و كارهايى غير از اين نيز براى او انجام مىدادند؛ «وَ مِنَ الشَّياطِينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَ يَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذلِكَ».
«و ما آنها را از تمرد و سركشى در برابر فرمان او نگاه مىداشتيم»؛ «وَ كُنَّا لَهُمْ حافِظِينَ».
آنچه در آيۀ فوق بهعنوان شياطين آمده، در آيات سوره سبأ به عنوان «جن» مطرح شده است (آيه 12 و 13 سورۀ سبأ) و روشن است كه اين دو با هم منافات ندارد، زيرا مىدانيم «شياطين» نيز از تيره جن مىباشند.
به هر حال همانگونه كه سابقا هم اشاره كردهايم: جن نوعى از مخلوقات داراى عقل و شعور و استعداد و تكليف است، كه از نظر ما انسانها ناپيدا است و به همين جهت «جن» ناميده مىشود و بهطورى كه از آيات سوره جن استفاده مىشود آنها نيز مانند انسانها داراى دو گروهند مؤمنان صالح، و كافران سركش،
1) . رسولی محلاتی، هاشم، تاریخ انبیاء؛ قصص قرآن از آدم(علیه السلام)،
و ما هيچگونه دليلى بر نفى چنين موجوداتى نداريم، و چون مخبر صادق (قرآن) از آن خبر داده مىپذيريم.
از آيات سورۀ مبارکۀ «ص» و سبأ و همچنين آيۀ مورد بحث به خوبى استفاده مىشود كه اين گروه از جن كه مسخر سليمان بودند افرادى باهوش، فعال، هنرمند و صنعتگر با مهارتهاى مختلف بودند.
و جملۀ «يَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذلِكَ» (كارهايى جز اين براى او انجام دادند) اجمالى است از آنچه مشروحش در سوره سبأ آمده است: «يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحارِيبَ وَ تَماثِيلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِياتٍ» كه نشان مىدهد «محرابها و معابد بسيار عالى و زيبا و وسائل زندگى مختلف از جمله ديگها و سينىهاى بسيار بزرگ و مانند آن براى او مىساختند.»
از پارهاى ديگر از آيات مربوط به سليمان استفاده مىشود كه گروهى از شياطين سركش نيز وجود داشتند كه او آنها را در بند كرده بود، «وَ آخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ»؛(1)
و شايد جملۀ «وَ كُنَّا لَهُمْ حافِظِينَ» نيز اشاره به اين باشد كه ما آن گروه خدمتگزار سليمان را از تمرد و سركشى بازمىداشتيم شرح بيشتر در اين زمينه را در تفسير سوره سبأ و ص بخواست خدا مطالعه خواهيد كرد.
مجددا يادآور مىشويم كه پيرامون زندگى سليمان و لشگر او، افسانههاى دروغين يا مشكوك فراوان است كه هرگز نبايد آنها را با آنچه در متن قرآن آمده آميخت تا براى بهانهجويان دستاويزى گردد.(2)
به دنبال نقل گوشهاى از داستان موسى(علیه السلام) به بحث پيرامون دو تن ديگر از پيامبران بزرگ الهى، «داود» و «سليمان" مىپردازد، البته در مورد او اشارهاى بيش نيست، اما در مورد سليمان، بحث مشروحترى آمده است.
ذكر گوشهاى از داستان اين دو پيامبر، بعد از داستان موسى(علیه السلام) بهخاطر آن است كه اينها نيز از پيامبران بنىاسرائيل بودند، و تفاوتى كه تاريخ آنها با تواريخ پيامبران ديگر دارد اين است كه اينها بر اثر آمادگى محيط فكرى و اجتماعى بنىاسرائيل توفيق يافتند دست به تأسيس حكومت عظيمى بزنند، و آئين الهى را با استفاده از نيروى حكومت، گسترش دهند، لذا از لحن سرگذشت پيامبران ديگر كه با مخالفت شديد قوم خود روبرو مىشدند و گاه آنها را از شهر و ديارشان بيرون مىكردند، در اينجا خبرى نيست، و تعبيرات به كلى با آنها فرق دارد.
اين به خوبى نشان مىدهد كه اگر دعوت كنندگان الهى توفيقى براى تشكيل حكومت بيابند تا چه اندازه مشكلات حل مىشود، و راه آنها صاف و هموار مىگردد.
به هر حال در اينجا سخن از علم و قدرت و توانايى و عظمت است، سخن از تسليم و اطاعت ديگران حتى جن و شياطين در برابر حكومت الهى است، سخن از تسليم پرندگان هوا و موجودات ديگر است، و بالآخره سخن از مبارزه شديد با بتپرستى از طريق دعوت منطقى و سپس بهرهگيرى از قدرت حكومت است.
و اينها است كه داستان اين دو پيامبر را از ديگر پيامبران جدا مىسازد.
جالب اينكه قرآن سخن را از مسألۀ «موهبت علم» كه زير بناى يك حكومت صالح و نيرومند است شروع كرده مىگويد: «ما به داود و سليمان علم قابل ملاحظهاى بخشيديم»؛ «وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً».
گرچه بسيارى از مفسران در اينجا خود را به زحمت انداختهاند كه ببينند اين كدام علم بوده كه در اينجا بهصورت سربسته بيان شده، و خداوند به داود و سليمان عطا فرموده، بعضى آن را به قرينه آيات ديگر علم قضاوت و داورى دانستهاند «وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ»؛(1)
«ما به داود، حكمت و راه پايان دادن به نزاعها آموختيم.» و «وَ كُلًّا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً»؛(2)
«ما به هر يك از داود و سليمان مقام داورى و علم عطا كرديم.»
بعضى نيز به قرينه آيات مورد بحث كه از منطق طير (گفتار پرندگان) سخن مىگويد: اين علم را، علم گفتگوى با پرندگان دانستهاند، و بعضى ديگر به قرينه آياتى كه از علم بافتن زره و مانند آن سخن مىگويد خصوص اين علم را مورد توجه قرار دادهاند.
ولى روشن است كه «علم» در اينجا معنى گسترده و وسيعى دارد كه علم توحيد و اعتقادات مذهبى و قوانين دينى، و همچنين علم قضاوت، و تمام علومى را كه براى تشكيل چنان حكومت وسيع و نيرومندى لازم بوده است در برمىگيرد، زيرا تأسيس يك حكومت الهى بر اساس عدل و داد، حكومتى آباد و آزاد، بدون بهرهگيرى از يك علم سرشار امكانپذير نيست، و به اين ترتيب قرآن مقام علم را
در جامعه انسانى و در تشكيل حكومت بهعنوان نخستين سنگ زير بنا مشخص ساخته است.
و به دنبال اين جمله از زبان داود و سليمان چنين نقل مىكند: «و آنها گفتند حمد و ستايش از آن خداوندى است كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤمنش برترى بخشيد»؛ «الْحَمْدُ للهِ الَّذِي فَضَّلَنا عَلى كَثِيرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِينَ».
جالب اينكه بلافاصله بعد از بيان موهبت بزرگ «علم» سخن از «شكر» به ميان آمده، تا روشن شود هر نعمتى را شكرى لازم است، و حقيقت شكر آن است كه از آن نعمت در همان راهى كه براى آن آفريده شده است استفاده شود و اين دو پيامبر بزرگ از نعمت علمشان در نظام بخشيدن به يك حكومت الهى حد اكثر بهره را گرفتند.
ضمنا آنها معيار برترى خود را بر ديگران در «علم" خلاصه كردند، نه در قدرت و حكومت، و شكر و سپاس را نيز در برابر علم شمردند نه بر مواهب ديگر چرا كه هر ارزشى است براى علم است و هر قدرتىاست از علم سرچشمه مىگيرد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه آنها از حكومت بر يك ملت با ايمان شكر مىكنند چرا كه حكومت بر گروهى فاسد و بىايمان افتخار نيست.
در اينجا سؤالى پيش مىآيد و آن اينكه چرا آنها در مقام شكرگزارى گفتند ما را بر بسيارى از مؤمنان فضيلت بخشيده، نه بر همه مؤمنان؟ با اينكه آنها پيامبرانى بودند كه افضل مردم عصر خويش بودند.
اين تعبير ممكن است براى رعايت اصول ادب و تواضع باشد كه انسان در هيچ مقامى خود را برتر از همگان نداند.
و يا بهخاطر اين است كه آنها به يك مقطع خاص زمانى نگاه نمىكردند، بلكه كل زمانها را در نظر داشتند، و مىدانيم پيامبرانى از آنها بزرگتر در طول تاريخ بشريت بودهاند.
در آيۀ بعد، نخست اشاره به ارث بردن سليمان از پدرش داود كرده، مىگويد:
«سليمان وارث داود شد»؛ «وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ».
در اينكه منظور از «ارث" در اينجا ارث چه چيز است؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است.
بعضى آن را منحصر به ميراث علم و دانش دانستهاند، چرا كه به پندار آنها پيامبران ارثى از اموال خود نمىگذارند.
بعضى ديگر منحصرا ميراث مال و حكومت را ذكر كردهاند، چرا كه اين كلمه قبل از هر چيز آن مفهوم را به ذهن تداعى مىكند.
و بعضى علم سخن گفتن با پرندگان را (منطق الطير).
ولى با توجه به اينكه آيه مطلق است و در جملههاى بعد هم سخن از علم به ميان آمده و هم از تمام مواهب «أُوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ» دليلى ندارد كه مفهوم آيه را محدود كنيم، بنا بر اين سليمان وارث همه مواهب پدرش داود شد.
در رواياتى كه از منابع اهلبيت(علیهم السلام) به ما رسيده نيز به اين آيه در برابر كسانى كه مىگفتند پيامبران ارثى نمىگذارند و به حديث «نحن معاشر الانبياء لا نورث؛ ما پيامبران ارثى نمىگذاريم»، تكيه مىكردند استدلال شده، و دليل بر اين گرفته شده كه حديث مزبور چون مخالف كتاب اللَّه است از درجه اعتبار ساقط است.
در حديثى كه از طرق اهلبيت نقل شده چنين مىخوانيم: هنگامى كه
ابوبكر تصميم گرفت فدك را از فاطمه(س) بگيرد اين سخن به فاطمه(س) رسيد، نزد ابوبكر آمده و چنين گفت:
ا فى كتاب اللَّه ان ترث اباك و لا ارث ابى، «لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَرِيًّا»، فعلى عمد تركتم كتاب اللَّه و نبذتموه وراء ظهوركم اذ يقول: «وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ»؛ آيا در كتاب خدا است كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم؟ اين چيز عجيبى است! آيا كتاب خدا را فراموش كرده و پشت سر افكندهايد آنجا كه مىفرمايد: سليمان از داود ارث برد؟»(1)
سپس قرآن مىافزايد: «سليمان گفت: اى مردم! به ما سخن گفتن پرندگان تعليم شده»؛ «وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ».
«و از همه چيز به ما داده شده است، و اين فضيلت آشكارى است»؛ «وَ أُوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ».
گرچه بعضى مدعى هستند كه تعبير نطق و سخن گفتن در مورد غير انسانها جز بهعنوان مجاز ممكن نيست، ولى اگر غير انسان نيز اصوات و الفاظى از دهان بيرون بفرستد كه بيانگر مطالبى باشد دليل ندارد كه آن را نطق نگوئيم، چرا كه «نطق» هر لفظى است كه بيانگر حقيقتى و مفهومى باشد(2).
البته نمىخواهيم بگوئيم كه آن صداهاى مخصوصى كه گاه بعضى از
1) . حويزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلين، ج 4، ص: 75.
2) . «ابن منظور» در «لسان العرب» مىگويد: نطق همان تكلم كردن است سپس مىافزايد: و كلام كل شىء منطقه و منه قوله تعالى «عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ»؛ تكلم هر چيزى نطق او است.» و آیه «عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ» نيز از همين باب است سپس از يكى ديگر از علماى ادب يعنى «ابنسيده» نقل مىكند(بر خلاف آنچه بعضى گفتهاند كه نطق مخصوص انسان است) گاهى نطق در غير انسان نيز به كار مىرود- توجه به اين نكته نيز لازم است كه علماى منطق و فلاسفه، نطق را به قدرت تفكر كه به انسان توانايى براى سخن گفتن مىدهد اطلاق كردهاند.
حيوانات به هنگام خشم و غضب، يا رضايت و خشنودى، يا از درد و رنج، و يا اظهار و اشتياق نسبت به بچههاى خود سرمىدهند نطق است، نه اينها اصواتى است كه مقارن با حالتى از دهان آنها برمىخيزد، ولى بهطورى كه در آيات بعد مشروحاخواهد آمد مىبينيم كه سليمان با" هدهد" مطالبى را رد و بدل مىكند، پيامى به وسيلۀ او مىفرستد، و بازتاب پيامش را از او جويا مىشود.
اين نشان مىدهد كه حيوانات علاوه بر اصواتى كه بيانگر حالات آنها است توانايى دارند كه به فرمان خدا در شرايط خاصى سخن بگويند، همچنين است بحثى كه درباره سخن گفتن «مورچه» در آيات آينده خواهد آمد.
البته گاه نطق در معنى وسيعى در قرآن به كار رفته است كه در حقيقت روح و نتيجه «نطق» را بيان مىكند، و آن «بيان ما فى الضمير» است، خواه از طريق الفاظ و سخن باشد و خواه از طريق حالات ديگر، مانند آيه «هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِ»؛(1)«اين كتاب ما است كه به حق براى شما سخن مىگويد.»، ولى نيازى نيست كه ما نطق را در مورد گفتگوى سليمان با پرندگان به اين معنى تفسير كنيم، بلكه سليمان طبق ظاهر آيات فوق مىتوانست الفاظ خاص پرندگان را كه براى انتقال مطالب به كار مىبرند تشخيص دهد، و با آنها سخن بگويد.
در اين باره در بحث نكات نيز به خواست خدا سخن مىگوئيم.
اما جملۀ «أُوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ»؛ «از همه چيز به ما داده شده.» بر خلاف محدوديتهايى كه گروهى از مفسران براى آن قائل شدهاند، مفهوم وسيع و گستردهاى دارد و تمام وسائلى را كه از نظر معنوى و مادى براى تشكيل آن حكومت
1) . جاثيه / 29.
الهى لازم بوده است شامل مىشود، و اصولاً بدون آن اين كلام ناقص خواهد بود، و پيوند روشنى با گذشته نخواهد داشت.
در اينجا «فخر رازى» سؤالى عنوان كرده و آن اينكه آيا تعبير «علمنا» و «اوتينا» (به ما تعليم داده شده و به ما بخشيده شده) آيا از قبيل كلام متكبران نيست؟
سپس چنين پاسخ مىگويد: منظور از ضمير" جمع" در اينجا، خود سليمان و پدرش، يا خود او و معاونانش در حكومت است، و اين معمول است كه هر گاه كسى در رأس تشكيلاتى قرار گيرد با ضمير جمع از خود ياد مىكند.
بر خلاف آنچه بعضى از كوتهبينان مىانديشند دين مجموعهاى از اندرزها و نصايح و يا مسائل مربوط به زندگى شخصى و خصوصى نيست، دين مجموعهاى از قوانين حيات و برنامه فراگيرى است كه تمام زندگى انسانها مخصوصاً مسائل اجتماعى را در بر مىگيرد.
بعثت انبياء براى «اقامه قسط و عدل» است.(1)
دين براى گسستن زنجيرهاى اسارت انسان و تأمين آزادى بشر است.(2)
دين براى نجات «مستضعفان» از چنگال «ظالمان و ستمگران» و پايان دادن به دوران سلطه آنها است.
و بالآخره دين مجموعهاى است از تعليم و تربيت در مسير تزكيه و ساختن انسان كامل.(1)
بديهى است اين هدفهاى بزرگ بدون تشكيل حكومت امكانپذير نيست.
چه كسى مىتواند با توصيههاى اخلاقى اقامه قسط و عدل كند، و دست ظالمان را از گريبان مظلومان كوتاه سازد؟
چه كسى مىتواند زنجيرهاى اسارت را از دست و پاى انسانهاى در بند بردارد و بشكند، بىآنكه متكى به قدرت باشد؟
و چه كسى مىتواند در جامعهاى كه وسائل نشر فرهنگ و تبليغ در اختيار فاسدان و مفسدان است اصول صحيح تعليم و تربيت را پياده كند؟ و ملكات اخلاقى را در دلها پرورش دهد؟
و اين است كه ما مىگوئيم" دين» و «سياست" دو عنصر تفكيك ناپذير است اگر دين از سياست جدا شود بازوى اجرايى خود را بهكلى از دست مىدهد، و اگر سياست از دين جدا گردد مبدل به يك عنصر مخرب در مسير منافع خود كامگان مىشود.اگر پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) موفق شد اين آئين آسمانى را با سرعت در جهان گسترش دهد دليل آن اين بود كه در اولين فرصت دست به تأسيس حكومت زد، و از طريق حكومت اسلامى هدفهاى الهى را تعقيب نمود.
بعضى از پيامبران ديگر كه نيز چنين توفيقى يافتند، بهتر موفق به نشر دعوت
1) . جمعه / 2.
الهى خود شدند، اما آنها كه در تنگنا قرار گرفتند و شرائط به آنها اجازه تشكيل حكومت نداد موفق به كار زيادى نشدند.
جالب اينكه در داستان سليمان و داود به خوبى مىبينيم كه آنها به سرعت آثار شرك و بتپرستى را ريشه كن ساختند، و نظامى الهى بر پا كردند، نظامى كه ابزار اصليش طبق آيات مورد بحث علم و دانش و آگاهيها در زمينههاى مختلف بود.
نظامى كه نام «خدا» در سر لوحه همه برنامههايش قرار داشت.
نظامى كه تمام نيروهاى لايق را به كار مىگرفت، حتى از نيروى يك پرنده براى رسيدن به اهدافش استفاده مىكرد.
نظامى كه ديوها را دربند كرده و ظالمان را بر سر جاى خود نشانده بود.
و بالآخره نظامى كه هم قدرت نظامى كافى داشت، و هم دستگاه اطلاعاتى، و هم افرادى كه در زمينههاى مختلف اقتصادى و توليد تخصص و آگاهى كافى داشتند، و همه اينها را زير چتر ايمان و توحيد قرار داده بود.
در آيات فوق، و آياتى كه بعد از اين در داستان" هدهد» و «سليمان" خواهد آمد صريحا اشاره به نطق پرندگان و ميزانى از درك و شئون براى آنان شده است.
بى شك پرندگان - مانند ساير حيوانات - در حالات مختلف صداهاى گوناگونى از خود ظاهر مىسازند كه با دقت و بررسى، مىتوان از نوع صدا به وضع
حالات آنها پى برد، كدام صدا مربوط به حالات خشم است و كدام رضا، كدام صدا دليل بر گرسنگى است، و كدام نشانه تمنى؟ با كدام صدا بچههاى خود را فرا مىخواند و با كدام صدا آنها را از بروز حادثه وحشتناكى خبر مىدهد؟
اين قسمت از صداى پرندگان، مورد هيچگونه شك و ترديد نيست، و همه كم و بيش با آن آشنا هستيم.
ولى آيات اين سوره ظاهرا مطلبى بيش از اين را بيان مىكند، بحث از سخن گفتن آنان به نحو مرموزى است كه مطالب دقيقترى در آن منعكس است، و بحث از تفاهم و گفتگوى آنها با يك انسان است، گرچه اين معنى براى بعضى عجيب مىآيد، ولى با توجه به مطالب مختلفى كه دانشمندان در كتابها نوشتهاند و مشاهدات شخصى بعضى در مورد پرندگان مطلب عجيبى نيست.
ما از هوش حيوانات مخصوصاً پرندگان مطالبى عجيبتر از اين سراغ داريم.
بعضى از آنها چنان مهارتى در ساختن خانه و لانه دارند كه گاه از مهندسين ما پيشى مىگيرند!
بعضى از پرندگان چنان اطلاعاتى از وضع نوزادان آينده خود و نيازها و مشكلات آنها دارند و چنان دقيقا براى حل آنها عمل مىكنند كه براى همه ما اعجابانگيز است!.
پيش بينى آنها درباره وضع هوا حتى نسبت به چند ماه بعد، و آگاهى آنها از زلزلهها قبل از وقوع آن، و حتى پيش از آنكه زلزلهسنجهاى ما خفيفترين لرزشها را ثبت كنند معروف است.
تعليماتى كه در عصر ما به حيوانات داده مىشود، و كارهاى خارقالعاده آنها را در سيركها بسيارى ديدهاند، كه حاكى از هوش شگفتانگيز آنها است.
كارهاى شگفتآور «مورچگان» و تمدن شگرف آنها.
عجائب زندگى «زنبوران عسل» و رديابى حيرتانگيز آنها.
آگاهى «پرندگان مهاجر» كه گاه فاصله ميان قطب شمال و جنوب را طى مىكنند، از وضع راهها در اين مسير فوقالعاده طولانى.
اطلاعات فوقالعاده «ماهيان آزاد» در مهاجرت دستهجمعى در اعماق درياها عموما از مسائلى است كه از نظر علمى مسلم و دليل بر وجود مرحله مهمى از درك و يا غريزه و يا هر چه آن را بناميم در اين حيوانات است.
وجود حواس فوقالعادهاى در حيوانات همچون دستگاه رادار مانند شبپره و شامه بسيار قوى بعضى ازحشرات، و ديد فوقالعاده نيرومند بعضى از پرندگان و امثال آن نيز دليل ديگرى است بر اينكه آنها در همه چيز از ما عقبماندهتر نيستند! با در نظر گرفتن اين امور جاى تعجب نيست كه آنها تكلم مخصوصى نيز داشته باشند، و بتوانند با كسى كه از الفباى كلام آنها آگاه است، سخن گويند.
در آيات قرآن نيز به عناوين مختلف به اين امر اشاره شده است از جمله در آيه 38 سوره انعام مىخوانيم: «وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ»؛ «هيچ جنبندهاى در زمين و پرندهاى كه با دو بال خود پرواز مىكند نيست مگر اينكه امتهايى همانند شما هستند!»
در روايات اسلامى نيز مطالب زيادى وجود دارد كه بيانگر نطق حيوانات و
مخصوصاً پرندگان است، و حتى براى هر يك از آنها سخنى شعار مانند نقل شده است كه شرح آنها به درازا مىكشد(1).
در روايتى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم كه امير مؤمنان على(علیه السلام) به ابن عباس فرمود:
«ان اللَّه علمنا منطق الطير كما علم سليمان ابن داود، و منطق كل دابة فى بر او بحر؛(2)
خداوند سخن گفتن پرندگان را به ما آموخت همانگونه كه به سليمان بن داود، و سخن گفتن هر جنبندهاى را در خشكى و دريا.»
اهلسنت حديثى در كتابهاى مختلف خود از پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) به اين مضمون نقل كردهاند كه فرمود:
«نحن معاشر الانبياء لا نورث ما تركناه صدقة؛ ما پيامبران ارثى از خود به يادگار نمىگذاريم، و آنچه از ما بماند بايد بهعنوان صدقه در راه خدا مصرف شود» و گاه آن را با حذف جمله اول، به صورت «ما تركناه صدقة» نقل كردهاند.
سند اين حديث غالباً در كتب معروف اهلسنت به «ابو بكر» منتهى مىشود كه بعد از پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) زمام امور مسلمين را به دست گرفت، و هنگامى كه حضرت فاطمه(س) و يا بعضى از همسران پيامبر ميراث خود را از او خواستند او به استناد اين حديث از دادن ميراث به آنان سر باز زد! اين حديث را «مسلم» در کتاب
«الجامعالصحيح»(1)
و «بخارى» در کتاب «صحیح بخاری»(2)
و گروهى ديگر در كتابهاى خود آوردهاند.
قابل توجه اينكه در مدرك اخير در حديثى از عايشه چنين مىخوانيم:
فاطمه(س) و عباس (بعد از وفات پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نزد ابوبكر آمدند و ميراثشان از پيامبر را مىخواستند، و آنها در آن موقع زمينشان را در «فدك» و سهمشان را از «خيبر» مطالبه مىكردند، ابوبكر گفت: من از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) شنيدم كه گفت:ما چيزى را به ارث نمىگذاريم و آنچه از ما بماند صدقه است... هنگامى كه فاطمه(س) اين سخن را شنيد با حالتى خشمگين ابوبكر را ترك كرد و تا آخر عمر با او يك كلمه سخن نگفت.(3)
البته اين حديث از جهات مختلفى قابل نقد و بررسى است، ولى آنچه در حوصله اين تفسير مىگنجد امور زير است:
در آيات فوق خوانديم سليمان از داود ارث برد، و ظاهر آيه مطلق است و اموال را نيز شامل مىشود. و در مورد «يحيى» و «زكريا» مىخوانيم: «يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آليَعْقُوبَ»(4)«فرزندى به من عنايت كن كه از من و از آليعقوب ارث برد.»
مخصوصا در مورد «زكريا» بسيارى از مفسران روى جنبههاى مالى تكيه كردهاند.
بهعلاوه ظاهر آيات «ارث» در قرآن مجيد عام است و همه را شامل مىشود.
و شايد به همين دليل «قرطبى» از دانشمندان معروف اهلسنت ناچار شده است كه حديث را بهعنوان فعلغالب و اكثر بگيرد نه عام و گفته است اين مانند جملهاى است كه عرب مىگويد: انا معشر العرب اقرى الناس للضيف؛ ما جمعيت عرب از همه مردم مهماننوازتريم (در حالى كه اين يك حكم عمومى نيست)(1).
ولى روشن است كه اين سخن ارزش اين حديث را نفى مىكند، زيرا اگر در مورد سليمان و يحيى به اين عذر متوسل شويم مشمول آن نسبت به موارد ديگر نيز قطعى نيست.
«فاطمه دختر پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نزد ابوبكر آمد در حالى كه او بر منبر بود، گفت: اى ابوبكر آيا اين در كتاب خدا است كه دخترت از تو ارث ببرد و من از پدرم ارث نبرم، ابوبكر گريه كرد و اشكش جارى شد، سپس از منبر پائين آمد، و نامهاى داير به واگذارى فدك به فاطمه(س) نوشت، در اين حال عمر وارد شد گفت: اين چيست؟ گفت: نامهاى نوشتم كه ميراث فاطمه(س) را از پدرش به او واگذارم، عمر گفت: اگر
1) . قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ج7، ص: 4880.
اين كار را كنى از كجا هزينه نبرد با دشمنان را فراهم مىسازى در حالى كه عرب بر ضد تو قيام كرده است؟ سپس عمر نامه را گرفت و پاره كرد!.»(1)
چگونه ممكن است نهى صريحى از پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) باشد و ابوبكر به خود جرات مخالفت را بدهد؟ و چرا عمر استناد به نيازهاى جنگى كرد و استناد به روايت پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ننمود؟
بررسى دقيق روايت فوق نشان مىدهد كه مسأله نهى پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) مطرح نبوده، مهم در اينجا مسائل سياسى روز بوده است، و همينها است كه انسان را به ياد گفتار ابن ابىالحديد دانشمند معتزلى مىاندازد، مىگويد: از استادم «على بن فارقى» پرسيدم: آيا فاطمه(س) در ادعاى خود راست مىگفت؟ پاسخ داد آرى گفتم پس چرا ابوبكر فدك را به او نداد، با اينكه وى را صادق و راستگو مىشمرد؟! استادم تبسم پر معنايى كرد و سخن لطيف زيبايى گفت، با اينكه او عادت به مزاح شوخى نداشت گفت: لو اعطاها اليوم فدك بمجرد دعواها لجائت اليه غدا و ادعت لزوجها الخلافة! و زحزحته عن مقامه و لم يمكنه الاعتذار و الموافقة بشىء؛ اگر امروز فدك را به ادعاى فاطمه(س) به او مىداد، فردا مىآمد و خلافت را براى همسرش ادعا مىكرد! و ابوبكر را از مقامش متزلزل مىساخت و او نه عذرى براى بازگو كردن داشت و نه امكان موافقت!.»(2)
و نيز از پيامبر گرامى اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شده كه: «ان الانبياء لم يورثوا دينارا و لا درهما؛ پيامبران درهم و دينارى از خود بيادگار نگذاردند.»(1)
از مجموع اين دو حديث چنين به نظر مىرسد كه هدف اصلى اين بوده كه روشن سازند افتخار انبياء و سرمايه آنها علم و دانش بوده است، و مهمترين چيزى كه از خود به يادگار گذاشتند، برنامه هدايت بود، و كسانى كه سهم بيشترى از اين علم و دانش را بر گرفتند، وارثان اصلى پيامبرانند، بىآنكه نظر به اموالى داشته باشد كه از آنان به يادگار باقى مىماند، بعدا اين حديث نقل به معنى شده و سوء تعبير از آن گرديده و احتمالا جمله ما تركناه صدقه كه استنباط بعضى از روايت بوده است بر آن افزودهاند.
براى اينكه سخن به درازا نكشد گفتار خود را با بحثى از مفسر معروف اهلسنت" فخر رازى" كه در ذيل آيه 11 سوره نساء آورده است پايان مىدهيم:
او مىگويد: يكى از تخصيصهايى كه بر اين آيه (آيه ارث فرزندان) وارد شده است، چيزى است كه مذهب اكثر مجتهدين (اهلسنت) است، كه پيامبران(علیهم السلام) چيزى به ارث نمىگذارند و شيعه (عموما) در اين بحث مخالفت كردهاند روايت شده است هنگامى كه «فاطمه(س)» ميراث خود را مطالبه كرد، آنها به استناد حديثى از پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نحن معاشر الانبياء لا نورث ما تركناه صدقه، او را از ارث خود باز داشتند، در اين هنگام فاطمه(س) به عموم آيۀ فوق (آيه ارث فرزندان) استدلال كرد، گويى مىخواست به اين حقيقت اشاره كند كه عموم قرآن را نمىشود با خبر واحد تخصيص زد.
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 1 ، حديث 2.
سپس «فخر رازى» مىافزايد: شيعه مىگويند: به فرض كه تخصيص قرآن به خبر واحد جايز باشد در اينجابه سه دليل جايز نيست:
نخست اينكه اين بر خلاف صريح قرآن است كه مىگويد «زكريا» از خدا تقاضا كرد فرزندى به او بدهد كه از وى و «آليعقوب» ارث ببرد، و همچنين قرآن مىگويد: سليمان از داود ارث برد، زيرا نمىتوان اين آيات را حمل بر وراثت علم و دين كرد، چون اين يك نوع وراثت مجازى است، چرا كه اين پيامبران، علم و دين را به فرزندان خود آموختند نه آنكه از خود گرفتند و به آنها واگذار كردند، وراثت حقيقى تنها در مال تصوّر مىشود (كه از كسى بگيرند و به ديگرى بدهند).
ديگر اينكه چگونه ممكن است" ابو بكر" از اين مسأله كه نيازى به آن نداشته است آگاه باشد، اما فاطمه و على و عباس كه از بزرگترين زاهدان و دانشمندان بودند و با مسأله وراثت پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) سر و كار داشتند از آن بيخبر بمانند؟ چگونه ممكن است پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) اين حديث را به كسى تعليم كرده باشد كه نيازى نداشته و از كسى كه نياز داشته دريغ دارد؟
سوم اينكه: جملۀ «ما تركناه صدقة» دنبالۀ «لا نورث» است و مفهومش اين است اموالى را كه بهعنوان صدقه اختصاص دادهايم در دائره ميراث قرار نمىگيرد نه غير آن....»
سپس فخر رازى جواب كوتاهى به استدلال مشهور فوق مىدهد و مىگويد:
«فاطمه(س) بعد از گفتگو با ابو بكر، به آن گفتگو راضى شد، علاوه بر اين اجماع بر اين منعقد شده است كه سخن ابوبكر درست است!(1).»
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسير الکبیر، ج 9، ص: 210.
ولى روشن است كه پاسخ فخر رازى درخور استدلالهاى فوق نيست، زيرا همانگونه كه از منابع معروف و معتبر اهلسنت در بالا نقل كرديم فاطمه(س) نه تنها راضى نشد، بلكه چنان خشمگين گشت كه تا پايان عمر يك كلمه با ابوبكر سخن نگفت.
از اين گذشته چگونه ممكن است اجماعى در اين مسأله باشد با اينكه شخصيتى همچون على و فاطمه(س) و عباس كه در كانون وحى پرورش يافتهاند با آن مخالفت كرده باشند؟!.
«وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ * حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ * فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبادِكَ الصَّالِحِينَ»؛(1)«لشكريان سليمان از جن و انس و پرندگان نزد او جمع شدند آن قدر زياد بودند كه بايد توقف كنند تا به هم ملحق شوند. تا به سرزمين مورچگان رسيدند، مورچهاى گفت: اى مورچگان! به لانههاى خود برويد تا سليمان و لشكرش شما را پايمال نكنند در حالى كه نمىفهمند! (سليمان) از سخن او تبسمى كرد و خنديد و گفت: پروردگارا! شكر نعمتهايى را كه بر من و پدر و مادرم ارزانى داشتهاى به من الهام فرما و توفيق مرحمت كن تا عمل صالحى كه موجب رضاى تو گردد انجام دهم و مرا در زمره بندگان صالحت داخل نما.»
1) . نمل / 17 الی 19.
از آيات اين سوره، و همچنين از آيات سوره سبأ به خوبى استفاده مىشود كه داستان حكومت حضرت سليمان جنبه عادى نداشت، بلكه توأم با خارق عادات و معجزات مختلفى بود كه قسمتى از آن (مانند حكومت سليمان بر جن و پرندگان و درك كلام مورچگان، و گفتگوى با هدهد) در اين سوره، و بخشى ديگر از آن در سوره سبأ آمده است.
در حقيقت خداوند قدرت خود را در ظاهر ساختن اين حكومت عظيم و قوايى كه مسخر آن بود نشان داد، و مىدانيم از نظر يك فرد موحد، اين امور در برابر قدرت خداوند سهل و ساده و آسان است.
در آيات مورد بحث نخست مىگويد: «لشكريان سليمان از جن و انس و پرندگان نزد او جمع شدند»؛ «وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ».
جمعيت لشكريانش به قدرى زياد بود كه براى نظم سپاه «دستور داده مىشد كه صفوف اول را متوقف كنند و صفوف آخر را حركت دهند تا همه به هم برسند»؛ «فَهُمْ يُوزَعُونَ».«يوزعون» از مادۀ «وزع» (بر وزن جمع) به معنى بازداشتن است، اين تعبير هر گاه در مورد لشكر به كار رود به اين معنى است كه اول لشكر آن را نگاه دارند تا آخر لشكر به آن ملحق گردد و از پراكندگى و تشتت آنها جلو-گيرى شود.
واژۀ «وزع» به معنى حرص و علاقه شديد به چيزى آمده است كه انسان را از امور ديگر بازمىدارد.
از اين تعبير استفاده مىشود كه لشكريان سليمان، هم بسيار زياد بودند و هم تحت نظام خاص.
«حشر» از مادۀ «حشر» (بر وزن نشر) به معنى بيرون ساختن جمعيت از قرارگاه و حركت دادن آنها بهسوى ميدان مبارزه و مانند آن است، از اين تعبير و همچنين از تعبيرى كه در آيۀ بعد مىآيد استفاده مىشود كه سليمان بهسوى نقطهاى لشكركشى كرده بود، اما اين كداميك از لشكركشىهاى سليمان است؟
به درستى معلوم نيست، بعضى از آيه بعد كه سخن از رسيدن سليمان به «وادى نمل» (سرزمين مورچگان) مىگويد چنين استفاده كردهاند كه آن منطقهاى بوده است در نزديكى طائف، و بعضى گفتهاند منطقهاى بوده است در نزديك شام.
ولى به هر حال چون بيان اين موضوع تأثيرى در جنبههاى اخلاقى و تربيتى آيه نداشته، سخنى از آن به ميان نيامده است.
ضمنا اين بحث كه ميان جمعى از مفسران درگير شده كه آيا همه انسانها و جن و پرندگان از لشكريان او بودهاند (بنا بر اين كلمۀ «من» بيانيه است) و يا اينكه قسمتى از آنها لشكر او را تشكيل مىدادهاند و در اين صورت «من» تبعيضيه است) تقريبا بحث زائدى به نظر مىرسد، چون بدون شك، سليمان بر كل روى زمين حكومت نداشت و قلمرو حكومتش منطقه شام و بيتالمقدس و احتمالا بعضى نواحى اطراف بود.
و حتى از آيات بعد استفاده مىشود كه او سلطهاى بر سرزمين يمن هنوز پيدا نكرده بود و بعد از ماجراى" هدهد" و تسليم ملكه سبأ بر آنجا تسلط يافت.
جملۀ «تفقد الطير» در آيات بعد نشان، مىدهد كه در ميان پرندگانى كه سر بر فرمان او بودند، يك هدهد وجود داشت كه وقتى سليمان او را نديد جوياى حالش شد، اگر تمام پرندگان بودند و از جمله هزاران هدهد، اين تعبير صحيح نبود (دقت كنيد).
به هر حال، سليمان با اين لشكر عظيم حركت كرد «تا به سرزمين مورچگان رسيدند»؛ «حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ».
در اينجا مورچهاى از مورچگان، همنوعان خود را مخاطب ساخت و گفت:
«اى مورچگان داخل لانههاى خود شويد تا سليمان و لشكريانش شما را پايمال نكنند در حالى كه نمىفهمند!»؛ «قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ»(1).
در اينكه چگونه اين مورچه از حضور سليمان و لشكريانش در آن سرزمين آگاه شد و چگونه صداى خود را به گوش ديگران رسانيد سخن داريم كه در نكتهها بخواست خدا خواهد آمد.
ضمنا از اين جمله استفاده مىشود كه عدالت سليمان حتى بر مورچگان ظاهر و آشكار بود چرا كه مفهومش اين است كه اگر آنها متوجه باشند حتى مورچه ضعيفى را پايمال نمىكنند، و اگر پايمال كنند بر اثر عدم توجه آنها است.
«سليمان با شنيدن اين سخن تبسم كرد و خنديد»؛ «فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها».
در اينكه چه چيز سبب خنده سليمان شد مفسران سخنان گوناگونى دارند:
1) . بعضى از مفسران تصريح كردهاند كه «تاء» در «نملة» براى بيان وحدت است و مؤنث آوردن فعل نيز براى مراعات ظاهر كلمه است.
ظاهر اين است كه نفس اين قضيه مطلب عجيبى بود كه مورچهاى همنوعان خود را از لشكر عظيم سليمان بر حذر دارد و آنها را به عدم توجه نسبت دهد، اين امر عجيب سبب خنده سليمان شد.
بعضى نيز گفتهاند اين خنده شادى بود چرا كه سليمان متوجه شد حتى
مورچگان به عدالت او و لشكريانش معترفند و تقواى آنها را مىپذيرند!.
و بعضى گفتهاند شادى او از اين جهت بود كه خداوند چنين قدرتى به او داده بود كه در عين شور و هيجان عظيم لشكر از صداى مورچهاى نيز غافل نمىماند!.
به هر حال در اينجا سليمان رو به درگاه خدا كرد و چند تقاضا نمود.
نخست اينكه «عرضه داشت پروردگارا راه و رسم شكر نعمتهايى را كه بر من و پدر و مادرم ارزانىداشتهاى به من الهام فرما»؛ «وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى والِدَيَ»(1).
تا بتوانم اينهمه نعمتهاى عظيم را در راهى كه تو فرمان دادهاى و مايه خشنودى تو است به كار گيرم و از مسير حق منحرف نگردم كه اداى شكر اينهمه نعمت جز به مدد و يارى تو ممكن نيست.
ديگر اينكه «مرا موفق دار تا عمل صالحى بهجاى آورم كه تو از آن خشنود مىشوى»؛ «وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ».
اشاره به اينكه آنچه براى من مهم است بقاى اين لشكر و عسكر و حكومت و تشكيلات وسيع نيست، مهم اين است كه عمل صالحى انجام دهم كه مايه
1) . «اوزعنى» از مادۀ «ايزاع» به معنى الهام، يا به معنى بازداشتن از انحراف و يا به معنى ايجاد عشق و علاقه است، ولى بيشتر مفسران معنى اول را برگزيدهاند.
رضاى تو گردد، و از آنجا كه «اعمل» فعل مضارع است دليل آن است كه او تقاضاى استمرار اين توفيق را داشت.
و بالآخره سومين تقاضايش اين بود كه عرضه داشت پروردگارا! «مرا به رحمتت در زمره بندگان صالحت داخل گردان»؛ «وَ أَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبادِكَ الصَّالِحِينَ».
قرآن مجید میفرماید:
«وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبينُ».
ما از جهان حيوانات اطلاعات زيادى در دست نداريم، و با تمام پيشرفتهايى كه در اين زمينه شده، هنوز ابهامهاى فراوانى بر روى آن سايه افكنده است.
ما آثار هوش و دقت و ذكاوت و مهارت در كارهاى بسيارى از آنها مىبينيم:
خانهسازى زنبوران عسل، نظمى كه بر كندو حكم فرما است، دقت مورچگان در جمع آورى نيازمنديهاى زمستان، طرز ذخيره و انبار آنها، دفاع كردن حيوانات از خود در برابر دشمن، و حتى آگاهى آنها از درمان بسيارى از بيماريها، پيدا كردن لانه و خانه خود از فاصلههاى بسيار دور دست، و پيمودن راههاى طولانى و رسيدن به مقصد، پيش بينى آنها از حوادث آينده، و مانند آن همه از چيزهايى است كه نشان مىدهد، در دنياى مرموز حيوانات بسيارى از وسائل هنوز براى ما لا ينحل است.
از اين گذشته بسيارى از حيوانات بر اثر آموزش و تربيت، كارهاى شگفتانگيزى انجام مىدهند كه حتى انسانها از آن عاجزند.
اما به درستى روشن نيست كه آنها تا چه حد از دنياى انسانها با خبرند؟ آيا واقعا آنها مىدانند كه ما كيستيم و چه مىكنيم؟ ممكن است ما در آنها چنين هوش و ادراكى را سراغ نداشته باشيم، ولى آيا اين به معنى نفى آن است؟! روى اين حساب اگر در داستان فوق خوانديم كه مورچگان از آمدن لشكر سليمان به آن سرزمين با خبر شدند و اعلام رفتن به لانهها نمودند تا زير دست و پاى لشكر له نشوند، و سليمان نيز از اين ماجرا آگاه شد زياد جاى تعجب نيست.
از اين گذشته، حكومت سليمان - همانگونه كه گفتيم - توأم با خارق عادات و كارهاى اعجاز آميزى بود، روى همين اصل، بعضى از مفسران اظهار عقيده كردهاند كه دارا بودن اين سطح آگاهى از ناحيه قشرى از حيوانات در عصر سليمان خود يك اعجاز و خارق عادت بوده است، و مانعى ندارد كه عين آن را در ساير اعصار و قرون احيانا نبينيم.
غرض اين است كه هيچ دليلى در كار نيست كه ما داستان سليمان و مور يا سليمان و هدهد را بر كنايه و مجاز و يا زبانحال، و مانند آن حمل كنيم، هنگامى كه حفظ ظاهر آن و حمل بر معنى حقيقى امكانپذير است(1).
يكى از بهترين نشانهها براى شناخت حاكمان الهى از حكمرانان جبار، اين
1) . جهت مطالعۀ بیشتر.ک: مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج5، ص: 224.
است كه دسته دوم به هنگام رسيدنبه قدرت، غرق غرور و غفلت مىشوند و همه ارزشهاى انسانى را به دست فراموشى سپرده، در خودكامگى، سخت فرو مىروند.
اما حاكمان الهى به هنگام نيل به قدرت، بار سنگينى از مسئوليتها را بر دوش خود احساس مىكنند، بيش از هميشه به درگاه خدا روى مىآورند، و توانايى بر اداى رسالت خويش را از او مىطلبند، همانگونه كه سليمان بعد از آن همه قدرت مهمترين چيزى كه از خدا تقاضا مىكند اداى شكر او و استفاده از اين مواهب در مسير رضاى او و آسايش بندگان خدا است.
جالب اينكه با جملۀ «اوزعنى» اين تقاضا را شروع مىكند كه مفهومش الهامى از درون و جمع كردن تمام نيروهاى باطنى براى انجام اين هدف بزرگ است يعنى خدايا آنچنان قدرتى به من عنايت كن تا تمام نيروهاى درونيم را براى اداى شكر و انجام وظيفه بسيج كنيم، و راه را نيز تو به من نشان ده كه راهى است بسيار سخت و طولانى و پر خوف و خطر، راه اداى حقوق همه مردم، در چنان حكومت وسيع و گسترده!.
او نه تنها تقاضاى توانايى بر شكر نعمتهايى كه به خود او داده شده است مىكنند، بلكه در عين حال تقاضا دارد كه اداى شكر مواهبى كه بر پدر و مادرش ارزانى شده بود انجام دهد، چرا كه بسيارى از مواهب وجود انسان از پدر و مادر به ارث به او مىرسد، و بدون شك امكاناتى كه خداوند به پدر و مادر مىدهد كمك مؤثرى براى فرزندان در راه نيل به هدفها مىكند.
جالب اينكه سليمان با داشتن آن قدرت و حكومت بىنظير، تقاضايش از
خدا اين است كه عمل صالح را به طور مداوم انجام دهد، و از آن بالاتر در زمره بندگان صالح خدا باشد.
از اين تعبير روشن مىشود كه اولا هدف نهايى بهدست آوردن قدرت، انجام عمل صالح است، عملى شايسته و ارزشمند، و بقيه هر چه هست مقدمهاى براى آن محسوب مىشود.
عمل صالح نيز مقدمهاى است براى جلب خشنودى و رضاى خدا كه هدف نهايى و غاية الغايات همين است.
ثانيا داخل بودن در زمره صالحان مرحلهاى است فراتر از انجام عمل صالح كه اولى صلاح ذاتى است و دومى صلاح عمل.
به تعبير ديگر گاه انسان عمل صالحى را انجام مىدهد، اما اين معنى جزء ذات و روح او و بافت وجودش نشده است، سليمان از خدا اين مىخواهد كه آن قدر مشمول عنايت پروردگار قرار گيرد كه صالح بودن از عملش فراتر رود و در درون جان و اعماق وجودش نفوذ كند و اين جز به رحمت الهى امكانپذير نيست.
راستى بنده صالح خدا بودن چه گرانبها و گرانقدر است كه سليمان با آن حشمت و جاه و جلالش كه براى احدى جاى شك نبوده باز تقاضايش اين است كه خدا به رحمتش او را در خط بندگان صالح قرار دهد، و از لغزشهايى كه هر زمان براى انسان مخصوصا انسانى كه در رأس يك تشكيلات عظيم باشد امكانپذير است او را حفظ كند.
قرآن مجید میفرماید:
«وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِينَ * لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ * فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سبأ بِنَبَإٍ يَقِينٍ * إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ * وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ * أَلاَّ يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْءَ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ يَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ * اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ»؛(1)«(سليمان) در جستجوى پرنده (هدهد) برآمد و گفت چرا هدهد را نمىبينم يا اينكه او از غايبان است. من او را قطعا كيفر شديدى خواهم داد و يا او را ذبح مىكنم و يا دليل روشنى (براى غيبتش) براى من بياورد. چندان طول نكشيد (كه هدهد آمد و) گفت من بر چيزى آگاهى يافتم كه تو بر آن آگاهى نيافتى من از سرزمين سبأ يك خبر قطعى براى تو آوردهام. من زنى را ديدم كه بر آنها حكومت مىكند و همه چيز در اختيار داشت (مخصوصا) تخت عظيمى دارد. (اما) من او و قومش را ديدم كه براى غير خدا- خورشيد- سجده مىكنند و شيطان اعمالشان را در نظرشان زينت داده آنهارا از راه بازداشته و آنها هدايت نخواهند شد. چرا براى خداوندى سجده نمىكنند كه آنچه در آسمانها و زمين پنهان است خارج مىكند؟ و آنچه را مخفى مىكنيد و آشكار نمىسازيد، ميداند؟ خداوندى كه معبودى جز او نيست، و پروردگار و صاحب عرش عظيم است.»
1) . نمل / 20 الی 26.
در اين قسمت از آيات به فراز ديگرى از زندگى شگفتانگيز سليمان اشاره كرده، و ماجراى هدهد و ملكه سبأ را بازگو مىكند.
نخست مىگويد: «سليمان هدهد را نديد، و در جستجوى او برآمد»؛ «وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ».
اين تعبير به وضوح بيانگر اين حقيقت است كه او به دقت مراقب وضع كشور و اوضاع حكومت خود بود و حتى غيبت يك مرغ از چشم او پنهان نمىماند!.
بدون شك منظور از پرنده در اينجا همان هدهد است، چنان كه در ادامه سخن، قرآن مىافزايد، سليمان «گفت: چه شده است كه هدهد را نمىبينم»؛ «فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ».
«يا اينكه او از غائبان است»؛ «أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِينَ».
در اينكه سليمان از كجا متوجه شد كه هدهد در جمع او حاضر نيست؟
بعضى گفتهاند به خاطر اين بود كه به هنگام حركت كردن او، پرندگان بر سرش سايه مىافكندند، و او از وجود روزنهاى در اين سايبان گسترده از غيبت هدهد آگاه شد.
و بعضى ديگر مأموريتى براى هدهد در تشكيلات او قائل شدهاند، و او را مأمور يافتن مناطق آب مىدانند، و به هنگام نياز به جستجوگرى براى آب او را غائب ديد.
به هر حال اين تعبير كه ابتدا گفت: «من او را نمىبينم» سپس افزود «يا اينكه
او از غائبان است» ممكن است اشاره به اين باشد كه آيا او بدون عذر موجهى حضور ندارد و يا با عذر موجهى غيبت كرده است؟
در هر صورت يك حكومت سازمان يافته و منظم و پر توان، چارهاى ندارد جز اينكه تمام فعل و انفعالاتى را كه در محيط كشور و قلمرو او واقع مىشود زير نظر بگيرد، و حتى بود و نبود يك پرنده، يك مأمور عادى را از نظر دور ندارد، و اين يك درس بزرگ است.
«سليمان» براى اينكه حكم غيابى نكرده باشد، و در ضمن غيبت هدهد روى بقيه پرندگان، تا چه رسد به انسانهايى كه پستهاى حساسى بر عهده داشتند اثر نگذارد افزود: «من او را قطعا كيفر شديدى خواهم داد!»؛ «لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً».
«و يا او را ذبح مىكنم!»؛ «أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ».
«يا براى غيبتش بايد دليل روشنى به من ارائه دهد»؛ «أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ».
منظور از «سلطان» در اينجا، دليلى است كه مايه تسلط انسان، بر اثبات مقصودش گردد، و تأكيد آن بهوسيلۀ «مبين» براى اين است كه اين فرد متخلف حتما بايد دليل كاملا روشنى بر تخلف خود اقامه كند.
در حقيقت سليمان(علیه السلام) بىآنكه غائبانه داورى كند تهديد لازم را در صورت ثبوت تخلف نمود، و حتى براى تهديد خود دو مرحله قائل شد كه متناسب با مقدار گناه بوده باشد: مرحله مجازات بدون اعدام، و مرحله مجازات اعدام.
ضمنا نشان داد كه او حتى در برابر پرنده ضعيفى تسليم دليل و منطق است و هرگز تكيه بر قدرت و تواناييش نمىكند.
«ولى غيبت هدهد، چندان به طول نيانجاميد»؛ «فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ».
بازگشت و رو به سليمان كرد و چنين «گفت: من بر چيزى آگاهى يافتم كه تو بر آن آگاهى ندارى، من از سرزمين سبأ يك خبر قطعى (و دست اول) براى تو آوردهام؟»؛ «فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سبأ بِنَبَإٍ يَقِينٍ».
«هدهد» گويا آثار خشم را در چهره سليمان مشاهده كرد، و براى بر طرف كردن ناراحتى او نخست به صورت كوتاه و سربسته خبر از مطلب مهمى داد كه حتى سليمان با تمام علم و دانشش از آن آگاهى ندارد! و هنگامى كه خشم سليمان فرو نشست، به شرح آن پرداخت كه در آيات بعد خواهد آمد.
قابل توجه اينكه: لشكريان سليمان و حتى پرندگانى كه مطيع فرمان او بودند آن قدر عدالت سليمان به آنها آزادى و امنيت و جسارت داده بود، كه هدهد بدون ترس بىپرده و با صراحت به او مىگويد: «من به چيزىآگاهى يافتم كه تو از آن آگاه نيستى».
بر خورد او با سليمان، همچون برخورد درباريان چاپلوس با سلاطين جبار نبود، كه براى بيان يك واقعيت، نخست مدتى تملق مىگويند، و خود را ذره ناچيزى قلمداد كرده سپس به خاك پاى ملوكانه، مطلب خود را در لابلاى صد گونه چاپلوسى عرضه مىدارند و هرگز در سخنان خود صراحت به خرج نمىدهند و هميشه از كنايههاى نازكتر از گل استفاده مىكنند، مبادا گرد و غبارى بر قلب سلطان بنشيند! آرى هدهد با صراحت گفت: غيبت من بىدليل نبوده، خبر مهمى آوردهام كه تو از آن با خبر نيستى! ضمنا اين تعبير درس بزرگى است براى همگان كه ممكن است موجود كوچكى چون هدهد مطلبى بداند كه داناترين انسانهاى عصر خويش از آن
بيخبر باشد تا آدمى به علم و دانش خود مغرور نگردد، هر چند سليمان باشد و با علم وسيع نبوت.
به هر حال هدهد در شرح ماجرا چنين گفت: «من به سرزمين سبأ رفته بودم زنى را در آنجا يافتم كه بر آنها حكومت مىكند، و همه چيز را در اختيار دارد مخصوصا تخت عظيمى داشت!»؛ «إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ».
«هدهد» با اين سه جمله تقريبا تمام مشخصات كشور سبأ و طرز حكومت آن را براى سليمان بازگو كرد.
نخست اينكه كشورى است آباد داراى همه گونه مواهب و امكانات.
ديگر اينكه يك زن بر آن حكومت مىكند، و دربارى بسيار مجلل دارد حتى شايد مجللتر از تشكيلات سليمان چرا كه هدهد تخت سليمان را مسلما ديده بود، با اينحال از تخت ملكه سبأ به عنوان «عرش عظيم» ياد مىكند!.
و با اين سخن به سليمان فهمانيد مبادا تصور كنى تمام جهان در قلمرو حكومت تو است و تنها عظمت و تخت بزرگ در گرو تو مىباشد.
سليمان از شنيدن اين سخن در فكر فرو رفت، ولى هدهد به او مجال نداد و مطلب ديگرى بر آن افزود مسأله عجيب و ناراحت كنندهاى كه من در آنجا ديدم اين بود كه: «مشاهده كردم آن زن و قوم و ملتش در برابر خورشيد- نه در برابر اللَّه- سجده مىكنند!»؛ «وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ».
«شيطان بر آنها تسلط يافته و اعمالشان را در نظرشان زينت داده» (و افتخار مىكنند كه در برابر آفتاب سجده مىنمايند!)؛ «وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ».
و به اين ترتيب «شيطان آنها را از راه حق باز داشته»؛ «فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ».
آنها چنان در بتپرستى فرو رفتهاند كه من باور نمىكنم به آسانى از اين راه برگردند «آنها هدايت نخواهند شد»؛ «فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ».
و به اين ترتيب وضع مذهبى و معنوى آنها را نيز مشخص ساخت كه آنها سخت در بتپرستى فرو رفتهاند و حكومت ترويج آفتاب پرستى مىكند و مردم بر دين ملوكشاناند.
بتكدههاى آنها و اوضاع ديگرشان چنان نشان مىدهد كه آنان در اين راه غلط پافشارى دارند، و به آن عشق مىورزند و مباهات مىكنند، و در چنين شرائطى كه توده مردم و حكومت در يك خط قرار گرفتهاند هدايت يافتن آنها بسيار بعيد است.
سپس افزود «آنها چرا براى خداوندى سجده نمىكنند كه آنچه در آسمانها و زمين پنهان است خارج مىكند، و آنچه را مخفى مىداريد و آشكار مىسازيد مىداند»؛ «أَلَّا يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْءَ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ يَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ»(1).
واژۀ «خبا» (بر وزن صبر) به معنى هر چيز پنهانى و پوشيده است و در اينجا اشاره به احاطۀ علم پروردگار به غيب آسمان و زمين است، يعنى چرا براى خداوندى سجده نمىكنند كه غيب آسمان و زمين و اسرار نهفته آن را مىداند.
1) . كلمۀ «الا» به عقيده جمعى از مفسران در اينجا مركب از «ان» و «لا" است و آن را متعلق به جملۀ «صدهم» يا «زين لهم» دانسته و «لام» در تقدير گرفتهاند كه مجموعا چنين مىشود: «صدهم عن السبيل لئلا يسجدوا للَّه»؛ ولى ظاهر اين است كه «الا» در اينجا حرف تحضيض است و معنى «هلا» دارد، و همانگونه كه در بالا گفتيم اين جمله ظاهرا دنباله كلام هدهد است هر چند بعضى آن را جمله استينافيه و از كلام خدا دانستهاند.
و اينكه بعضى آن را به خصوص باران (در مورد آسمانها) و گياه (در مورد زمين) تفسير كردهاند، در حقيقت از قبيل بيان مصداق روشن است.
و همچنين آنها كه به معنى خارج ساختن موجودات از غيب عدم به وجود تفسير كردهاند.جالب اينكه نخست از علم خدا به اسرار نهفته زمين و آسمان سخن مىگويد و سپس از اسرار نهفته درون قلب انسانها!، اما اينكه چرا هدهد از تمام صفات پروردگار روى مسأله عالم بودن او به غيب و شهود در جهان كبير و صغير، تكيه كرد، ممكن است به تناسب اين باشد كه سليمان با همه توانايى قدرتش از وجود كشور «سبأ» با آن ويژگيهايش بيخبر بود، او مىگويد بايد دست به دامن لطف خدايى زد كه چيزى از او پنهان نيست.
و يا به تناسب اينكه - طبق معروف - هدهد داراى حس ويژهاى بود كه از وجود آب در درون زمين با خبر مىشد، لذا سخن از خداوندى مىگويد كه از همه آنچه در عالم هستى پنهان است آگاهى دارد.
و سرانجام سخن خود را چنين پايان مىدهد: «همان خداوندى كه معبودى جز او نيست و پروردگار و صاحب عرش عظيم است»؛ «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ».
و به اين ترتيب روى «توحيد عبادت» و «توحيد ربوبيت» پروردگار، و نفى هر گونه شرك تأكيد كرده و سخن خود را به پايان مىبرد.
آنچه در اين بخش از آيات خوانديم، نكتههاى فراوانى دارد كه مىتواند در زندگى همه انسانها و روند همۀ حكومتها مؤثر باشد:
رئيس حكومت يا يك مدير بايد آنچنان در سازمان تشكيلاتى خود دقيق باشد كه حتى غيبت يك فرد عادى و كوچك را احساس و پىگيرى كند.
مراقب تخلف يك فرد باشد و براى اينكه روى ديگران اثر نگذارد، محكم كارى كند، و پيشگيرى لازم را به عمل آورد.
هرگز نبايد كسى را غيابا محاكمه كرد، بايد اجازه داد در صورت امكان از خودش دفاع كند.
بايد جريمه به مقدار جرم باشد، و براى هر جرمى مجازات متناسبى در نظر گرفته شود، و سلسله مراتب رعايت گردد.
بايد هر كس و لو بزرگترين قدرتهاى اجتماعى، تسليم دليل و منطق باشند هر چند دليل از دهان فرد كوچكى بيرون آيد.
در محيط جامعه بايد آن قدر صراحت و آزادى حكمفرما گردد حتى يك
فرد عادى بتواند در موقع لزوم به رئيس حكومت بگويد: «من از چيزى آگاهم كه تو نمىدانى!»
ممكن است كوچكترين افراد از مسائلى آگاه شوند كه بزرگترين دانشمندان و قدرتمندان از آن بيخبر باشند تا انسان هرگز به علم و دانش خود مغرور نگردد.
در سازمان اجتماعى بشر، نيازهاى متقابل آن قدر زياد است كه گاه سليمانها محتاج يك پرنده مىشوند.
گرچه در جنس زنان شايستگيها بسيار است، و حتى خود اين داستان نشان مىدهد كه ملكۀ سبأ از فهم و درايت فوقالعادهاى برخوردار بود، ولى با
اينهمه رهبرى حكومت چندان با وضع روح و جسم آنها سازگار نيست كه هدهد نيز از اين مسأله تعجب كرد و گفت: «من زنى را بر آنها حكمران ديدم!»
بعضى از مفسران در اينجا سؤالاتى مطرح كردهاند:
از جمله اينكه: سليمان با آن علم و دانش و امكانات حكومتش چگونه از وجود چنين كشورى بىاطلاع بود، وانگهى فاصلهاى ميان يمن و مركز حكومت سليمان را كه ظاهرا سرزمين شام بوده، چگونه هدهد پيمود، و از اين گذشته هدهد، راه را گم كرده بود كه به آنجا رفت يا منظور ديگرى داشته؟
در مورد سؤال اول ممكن است چنين پاسخ گفت كه: سليمان قاعدتا از وجود چنين كشورى با خبر بوده، ولى ويژگيها و خصوصيات آن را نمىدانسته است، بهعلاوه بيابان حجاز ميان اين دو كشور فاصله بوده، و وسائل ارتباطى در آن زمان هرگز مانند زمان ما نبوده است (البته آگاهى از طريق علم غيب و الهام الهىمسأله ديگرى است).
و، اما طى اين مسافت براى هدهد مسأله غير ممكن نيست، چرا كه ما پرندگانى را سراغ داريم كه فاصله قطب شمال و قطب جنوب زمين را طى مىكنند در حالى كه فاصله يمن تا شام در برابر آن فاصله ناچيزى است.
آمدن هدهد به اين سرزمين ممكن است به اين جهت بوده باشد كه طبق
بعضى از تواريخ سليمان از سرزمين شام براى زيارت خانه خدا به سرزمين" مكه" آمده بود، تا آئين ابراهيم (حج) را بهجا آورد، سپس در مسير خود متمايل به طرف جنوب شد به حدى كه فاصله زيادى تا سرزمين يمن نداشت و هدهد در هنگامى كه سليمان در استراحت به سر مىبرد از فرصت استفاده كرد و به نزديكى قصر ملكه سبأ آمد و اين صحنه عجيب توجه او را به خود جلب كرد(1).
«قالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبِينَ * اذْهَبْ بِكِتابِي هذا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ * قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ * إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ * أَلاَّ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ * قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً حَتَّى تَشْهَدُونِ * قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُرِي ما ذا تَأْمُرِينَ * قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ * وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ»؛(2)«(سليمان) گفت: ما تحقيق مىكنيم ببينيم راست گفتى يا از دروغگويان هستى؟! اين نامه مرا ببر و بر آنها بيفكن سپس برگرد (و در گوشهاى توقف كن) ببين آنها چه عكس العملى نشان مىدهند. (ملكه سبا) گفت: اى اشراف! نامه پر ارزشى به سوى من افكنده شده! اين نامه از سليمان است و چنين مىباشد: به نام خداوند بخشنده مهربان... توصيه من اين است برترى جويى نسبت به من نكنيد و به سوى من آئيد در حالى كه تسليم حق هستيد. (سپس) گفت: اى اشراف (و اى بزرگان) نظر خود را در اين امر مهم بازگو كنيد كه من هيچ كار مهمى را بدون حضور شما انجام ندادهام. گفتند:
ما داراى نيروى كافى و قدرت جنگى فراوان هستيم، ولى تصميم نهايى با تو است ببين چه دستور مىدهى؟ گفت: پادشاهان هنگامى كه وارد منطقه آبادى شوند آن را به فساد و تباهى مىكشند و عزيزان آنجا را ذليل مىكنند، (آرى) كار آنها همين گونه است. و من (اكنون جنگ را صلاح نمىبينم) هديه گرانبهايى براى آنها مىفرستم تا ببينم فرستادگان من چه خبر مىآورند.»
سليمان با دقت به سخنان هدهد گوش فرا داد، و در فكر فرو رفت، ممكن است بيشترين گمان سليمان اين بوده كه اين خبر راست است، و دليلى بر دروغى به اين بزرگى وجود ندارد، اما از آنجا كه مسأله سادهاى نبود و با سرنوشت يك كشور و يك ملت بزرگ گره مىخورد، مىبايست تنها به گفتار يك مخبر اكتفاء نكند، بلكه بايد تحقيقات بيشترى در زمينه اين موضوع حساس به عمل آورد.
لذا چنين «گفت: ما تحقيق به عمل مىآوريم ببينيم تو راست گفتى يا از دروغگويان هستى؟!»؛ «قالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبِينَ».
اين سخن به خوبى ثابت مىكند كه در مسائل مهم و سرنوشتساز بايد حتى به اطلاعى كه از ناحيه يك فرد كوچك مىرسد توجه كرد و به زودى (همانگونه كه سين در جملۀ «سننظر" اقتضا مىكند) پيرامون آن تحقيقات لازم را به عمل آورد.
سليمان نه هدهد را متهم ساخت و محكوم كرد، و نه سخن او را بىدليل تصديق نمود، بلكه آن را پايه تحقيق قرار داد.
به هر حال سليمان نامهاى بسيار كوتاه و پر محتوى نوشت و به هدهد داد و گفت: «اين نامه مرا ببر و نزد آنها بيفكن، سپس برگرد و در گوشهاى توقف كن ببين آنها چه عكس العملى نشان مىدهند؟»؛ «اذْهَبْ بِكِتابِي هذا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ»(1).از تعبير «القه اليهم» (به سوى آنها بيفكن) چنين استفاده مىشود كه آن را به هنگامى كه ملكه سبأ در ميان جمع خويش حضور دارد بر آنها افكن، تا جاى فراموشى و كتمان باقى نماند، و از اينجا روشن مىشود اينكه بعضى از مفسران گفتهاند هدهد وارد قصر ملكه سبأ و خوابگاه او شد و نامه را بر سينه يا گلوى او افكند! چندان دليلى ندارد، هر چند با جملهاى كه در آيه بعد مىآيد «إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ»؛ «نامهاى به سوى من افكنده شده» بىتناسب نيست. ملكه سبأ نامه را گشود و از مضمون آن آگاهى يافت و چون قبلا اسم و آوازه سليمان را شنيده بود و محتواى نامه نشان مىداد كه سليمان تصميم شديدى درباره سرزمين سبأ گرفته، سخت در فكر فرو رفت، و چون در مسائل مهم مملكتى با اطرافيانش به شور مىنشست از آنها دعوت كرد، رو به سوى آنها نموده «گفت: اى اشراف و بزرگان! نامه ارزشمندى به سوى من افكنده شده است»؛ «قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ».
آيا به راستى ملكه سبأ پيك نامهرسان را نديده بود، ولى از قرائن كه در نامه
1) . بعضى از مفسران گفتهاند: جملۀ «ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ» در معنى مؤخر است و در عبارت مقدم، و در تقدير چنين بوده: «فانظر ما ذا يرجعون ثم تول عنهم» اين به خاطر آن است كه اين جمله را به معنى بازگشت كردن از آن قوم گرفتهاند در حالى كه ظاهر آيه اين است كه از آنها روى بگردان سپس در گوشهاى منتظر باش ببين چه واكنشى نشان مىدهند.
وجود داشت اصالت نامه را احساس كرد، و هيچ احتمال نداد كه نامه مجعولى باشد؟
و يا به چشم خودش پيك را ديد و وضع اعجاب آور او خود دليل بر اين بود كه واقعيتى در كار است و مسأله يك مسأله عادى نيست، هر چه بود با اطمينان روى نامه تكيه كرد.
و اينكه ملكه مىگويد: اين نامه كريم و پر ارزشى است ممكن است به خاطر محتواى عميق آن، يا اينكه آغازش به نام خدا، و پايانش به مهر و امضاى صحيح بود(1)يا فرستنده آن كه شخص بزرگوارى بوده- كه هر يك از اينها را بعضى از مفسران احتمال دادهاند- و يا همه اينها زيرا هيچگونه منافاتى بين اين امور نيست و ممكن است همه در اين مفهوم جامع جمع باشد.
درست است كه آنها آفتابپرست بودند، ولى مىدانيم بسيارى از بتپرستان نيز به «الله» اعتقاد داشتند و او را «ربالارباب» مىناميدند و تعظيم و احترام او را مهم مىشمردند.
سپس «ملكه سبأ» به ذكر مضمون نامه پرداخت و گفت: «اين نامه از سوى سليمان است و محتوايش چنين است: به نام خداوند بخشنده مهربان»؛ «إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ».
1) . در حديث آمده است: كرامت و ارزش نامه به مهر كردن آن است(تفسير مجمع البيان و الميزان و قرطبى) و در حديث ديگرى آمده هنگامى كه پيامبر اسلام خواست نامهاى براى عجم بنويسد به او عرض كردند آنها نامه را بدون مهر نمىپذيرند، پيامبر دستور داد انگشترى ساختند كه نقش نگين آن لا اله الا اللَّه محمدا رسول اللَّه بود و نامه را با آن مهر فرمود(قرطبى ذيل آيه مورد بحث).
«توصيهام به شما اين است برترى جويى در برابر من نكنيد، و به سوى من آئيد و تسليم حق شويد»؛ «أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ»(1).
بعيد به نظر مىرسد كه سليمان نامه را با همين عبارات و الفاظ عربى نوشته باشد، بنا بر اين جملههاى فوق مىتوانند نقل به معنى و يا به صورت خلاصهگيرى و فشرده نامه سليمان بوده باشد كه ملكه سبأ براى ملت خود بازگو كرد.
جالب اينكه: مضمون اين نامه در واقع سه جمله بيش نبود:
يك جمله نام خدا و بيان وصف رحمانيت و رحيميت او.
جمله دوم توصيه به كنترل هواى نفس و ترك برترى جويى كه سرچشمه بسيارى از مفاسد فردى و اجتماعى است.
و سوم تسليم در برابر حق شدن!.
و اگر دقت كنيم چيز ديگرى وجود نداشت كه نياز به ذكر داشته باشد.
بعد از ذكر محتواى نامه سليمان، براى ملت خود رو به سوى آنها كرده چنين «گفت اى اشراف و صاحبنظران! رأى خود را در اين كار مهم براى من ابراز داريد كه من هيچ كار مهمى را بىحضور شما و بدون نظر شما انجام ندادهام!»؛ «قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً حَتَّى تَشْهَدُونِ».
او مىخواست با اين نظر خواهى موقعيت خود را در ميان آنها تثبيت كرده و نظر آنها را به سوى خويش جلب نمايد، ضمنا ميزان هماهنگيشان را با تصميمات خود مورد مطالعه و بررسى قرار دهد.
1) . جملۀ «أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ» ممكن است مجموعا بدل «كتاب» و بيان محتواى آن باشد، و ممكن است «ان» در اينجا به معنى «اى» و براى تفسير بوده باشد، اين احتمال نيز وجود دارد كه متعلق به جمله محذوفى باشد مانند «اوصيكم» باشد.
«افتونى» از ماده «فتوا» است، در اصل به معنى حكم كردن دقيق و صحيح در مسائل پيچيده است، «ملكۀ سبأ» با اين تعبير، هم پيچيدگى مسأله را به آنها گوشزد كرد، و هم آنها را به اين نكته توجه داد كه بايد دراظهار نظر دقت به خرج دهند تا راه خطا نپويند.
«تشهدون» از ماده «شهود» به معنى «حضور" است، حضورى كه توأم با همكارى و مشورت بوده باشد.
«اشراف قوم» در پاسخ او چنين «گفتند: ما قدرت كافى داريم و مرد جنگيم، اما تصميم نهايى با تو است، ببين چه فرمان مىدهى؟»؛ «قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُرِي ما ذا تَأْمُرِينَ».
به اين ترتيب هم تسليم خود را در برابر دستورات او نشان دادند، و هم تمايل خود را به تكيه بر قدرت و حضور در ميدان جنگ!
ملكه هنگامى كه تمايل آنها را به جنگ مشاهده كرد، در حالى كه خود باطنا تمايل به اين كار نداشت براى فرونشاندن اين عطش، و هم براى اينكه حساب شده با اين جريان برخورد كند، چنين «گفت: پادشاهان هنگامى كه وارد منطقه آبادى شوند آن را به فساد و ويرانى مىكشانند!»؛ «قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها».
«و عزيزان اهل آن را به ذلت مىنشانند»؛ «وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً».
جمعى را مىكشند، عدهاى را اسير مىكنند، و گروهى را آواره و بىخانمان، و تا آنجا كه مىتوانند دست به غارت و چپاول مىزنند.
سپس براى تأكيد بيشتر گفت: «آرى اين چنين مىكنند»؛ «وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ».
در حقيقت ملكه سبأ كه خود پادشاهى بود، شاهان را خوب شناخته بود كه برنامه آنها در دو چيز خلاصه مىشود: «فساد و ويرانگرى» و «ذليل ساختن عزيزان»، چرا كه آنها به منافع خود مىانديشند، نه به منافع ملتها و آبادى و سر بلندى آنها و هميشه اين دو بر ضد يكديگرند.
سپس ملكه افزود: ما بايد قبل از هر كار سليمان و اطرافيان را بيازمائيم و ببينيم به راستى چه كارهاند؟ سليمان پادشاه است يا پيامبر؟ ويرانگر است يا مصلح؟
ملتها را به ذلت مىكشانند يا عزت؟ و براى اين كار بايد از هديه استفاده كرد، لذا «من هديه قابل ملاحظهاى براى آنها مىفرستم تا ببينم فرستادگان من چه واكنشى را از ناحيه آنها براى ما مىآورند»؛ «وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ».
پادشاهان علاقه شديدى به" هدايا" دارند، و نقطه ضعف و زبونى آنها نيز همين جا است، آنها را مىتوان با هداياى گرانبها تسليم كرد، اگر ديديم سليمان با اين هدايا تسليم شد، معلوم مىشود" شاه" است! در برابر او مىايستيم و تكيه بر قدرت مىكنيم كه ما نيرومنديم، و اگر بىاعتنايى به ما نشان داد و بر سخنان خود و پيشنهادهايش اصرار ورزيد معلوم مىشود، پيامبر خدا است در اين صورت بايد عاقلانه برخورد كرد.
در اينكه «ملکۀ سبأ» چه هدايايى براى سليمان فرستاد، قرآن سخنى نگفته و تنها با نكره آوردن كلمۀ «هديه»، عظمت آن را نشان داده، ولى مفسران مسائل زيادى ذكر كردهاند، كه گاه خالى از اغراق و افسانه نيست.
بعضى نوشتهاند پانصد غلام و پانصد كنيز ممتاز براى سليمان فرستاد، در حالى كه به غلامها لباس زنانه و به كنيزها لباس مردانه پوشانيده بود، در گوش
غلامان گوشواره و در دستشان دستبند و بر سر كنيزان كلاههاى زيبا گذارده بود، و در نامه خود تأكيد كرده بود تو اگر پيامبرى غلامان را از كنيزان بشناس! و آنها را بر مركبهاى گرانبها كه با زر و زيور آراسته بودند سوار كرد، و مقدار قابل ملاحظهاى از جواهرات نيز همراه آنها فرستاد.
ضمنا به فرستاده خود سفارش كرد، اگر به محض ورود نگاه سليمان را به خود خشمآلود ديدى بدان اين ژست پادشاهان است، و اگر با خوشرويى و محبت با تو برخورد كرد بدان پيغمبر است!
آنچه در آيات فوق در مورد نامه سليمان به مردم سبأ آمده الگويى است براى طرز نامهنگارى كه گاه از مسائل مهم و سرنوشتساز است، با نام خداوند رحمان و رحيم شروع مىشود و با دو جمله حساب شده جان سخن را بيان مىكند.
از تواريخ اسلامى و روايات به خوبى بر مىآيد كه پيشوايان بزرگ ما هميشه اصرار داشتند نامهها را فشرده و مختصر، خالى از حشو و زوائد و كاملا حساب شده بنگارند.
امير مؤمنان على(علیه السلام) به كارمندان و نمايندگانش در يك بخشنامه چنين نوشت:
«ادقوا اقلامكم، و قاربوا بين سطوركم، و احذفوا عنى فضولكم و اقصدوا قصد المعانى، و اياكم و الاكثار، فاناموال المسلمين لا تحتمل الاضرار؛(1)نوك قلمها را
1) . مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج 76، ص: 49.
تيز كنيد، و سطرها را به هم نزديك سازيد، و مطالب زائد و اضافى را از نامههايتان براى من حذف كنيد، بيشتر به معنى توجه كنيد، و از پر گويى بپرهيزيد كه اموال مسلمانان توانايى اين هزينه و ضرر را ندارد.»
تيز كردن نوك قلمها كه سبب مىشود كلمات را كوچكتر بنويسند و نزديك ساختن سطور به يكديگر و حذف تشريفات و اضافات، نه تنها صرفهجويى در اموال بيت المال يا اموال خصوصى است كه صرفهجويى در وقت نويسنده و خواننده نيز هست و حتى گاه سبب مىشود كه هدف اساسى نامه در لابلاى جمله بنديهاى تشريفاتى از بين برود و نويسنده و خواننده به هدف خود نرسند.
در اين اواخر معمول شده بود كه بر خلاف رويه صدر اسلام، نامهها را با القاب فراوان و الفاظ زياد و مقدمات و حواشى و اضافات پر مىكردند، و چه وقتهاى گرانبهايى كه بيهوده از اين راه تلف مىشد و چه سرمايههايى كه از بين مىرفت.
مخصوصا اين نكته قابل توجه است كه در شرائط آن زمان كه فرستادن يك نامه بهوسيلۀ يك پيك مخصوص، گاه هفتهها طول مىكشيد و هزينهها داشت تا به مقصد برسد، در عين حال نهايت اختصار به كار مىرفت كه نمونههاى آن را در نامههاى پيامبر اسلام به خسروپرويز و قيصر روم و مانند آن مىتوان ملاحظه كرد.
اصولا نامه انسان دليل بر چگونگى شخصيت او است همانگونه كه پيام آور و رسول انسان چنين است، چنان كه در نهج البلاغه از على(علیه السلام) مىخوانيم:
«رسولك ترجمان عقلك و كتابك ابلغ من ينطق عنك؛(1)فرستاده توبازگو كننده عقل تو است و نامهات گوياترين چيزى است كه از تو سخن مىگويد.»
1) . شریف رضی، نهج البلاغه، كلمات قصار، جمله 301.
امام صادق(علیه السلام) مىفرمايد:
«يستدل بكتاب الرجل على عقله، و موضع بصيرته، و برسوله على فهمه و فطنته؛(1)
نامه انسان دليلى است بر ميزان عقل او و مقدار بصيرت او و فرستاده او نشانهاى است از مقدار فهم و ذكاوت او.»
ذكر اين نكته نيز لازم است كه از روايات اسلامى استفاده مىشود كه پاسخ نامه لازم است همانگونه كه پاسخ سلام.
در حديثى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم كه فرمود:
«رد جواب الكتاب واجب كوجوب رد السلام؛(2)
پاسخ نامه واجب است همانگونه كه پاسخ سلام واجب مىباشد.»
و از آنجا كه هر نامهاى معمولا با تحيتى همراه است بعيد نيست مشمول آيه شريفه «إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها»؛(3)
«هنگامى كه به شما تحيتى گفته شود پاسخ آن را به صورت بهتر يا همانند آن بدهيد.» بوده باشد.
بعضى از مفسران گويا از ظاهر نامه سليمان چنين استفاده كردند كه او مىخواست مردم كشور سبأ را به پذيرش دعوت خود بدون ذكر دليل وادارد.
سپس پاسخ دادهاند كه آمدن هدهد به آن صورت معجزهآسا خود دليلى بر حقانيت دعوت او بوده است(4).
ولى ما فكر مىكنيم نيازى به اين گونه جوابها نيست، وظيفه پيامبر دعوت است، و وظيفه ديگران تحقيق كردن، و به تعبير ديگر: دعوت انگيزهاى براى تحقيق است، همانگونه كه ملكه سبأ اين كار را انجام داد، و در مقام تحقيق و آزمايش سليمان برآمد تا روشن شود آيا او يك پادشاه است يا پيامبر؟!
در اين بخش از داستان سليمان نيز اشارات كوتاه، به مطالب مهمى ديده مىشود:
روح دعوت انبياء در نفى برترى جويى كه نفى هر گونه استعمار و تسليم در برابر قانون حق است خلاصه مىشود.
در حالى كه اطرافيان ملكه سبأ، اعلام آمادگى براى جنگ كردند طبع ظريف زنانه او موافق جنگ نبود، لذا نظر آنها را به مسائل ديگر معطوف داشت!
از اين گذشته اگر او تسليم جنگطلبى اطرافيان خود مىشد از حقيقت دور مىماند و خواهيم ديد كه اقدام او براى آزمايش سليمان از طريق فرستادن هديه، نتيجه بسيار خوبى براى خودش و هم براى مردم كشور سبأ بار آورد و سبب شد كه آنها راه حق را بيابند و متوسل به خونريزى نشوند.
ضمنا از اين ماجرا روشن مىشود كه برنامههاى شورايى چنان نيست كه هميشه به حق منتهى شود، چرا كه در اينجا عقيده اكثريت اطرافيان او اين بود كه توسل به نيروى نظامى مقدم است در حالى كه عقيده ملكه سبأ بر عكس آن بود، و در پايان ماجرا مىبينيم كه حق با او بوده است.
و مىتوان گفت كه اين نوع مشورت غير از آن است كه امروز در ميان ما رائج
است، ما نظريه اكثريت را معيار قرار مىدهيم و حق تصميمگيرى را براى آنها قائل هستيم، در حالى كه در اين نوع مشورت حق تصميمگيرى با رهبر جمعيت است و مشاورين تنها اظهار نظر مىكنند، و آيه «شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»؛(1)«با آنها در كارها مشورت كن و به هنگامى كه تصميم گرفتى بر خدا توكل نما.» نيز اشاره به اين قسم دوم از شورا است در حالى كه آيه 38 شورى «وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ» كار مؤمنان بايد به صورت مشورت انجام يابد ظاهرا اشاره به قسم اول است(2).
مشاوران ملكه سبأ به او گفتند: ما صاحبان قوة و صاحبان باس شديد هستيم ممكن است تفاوت اين دو در اين باشد كه «قوة» اشاره به كميت عظيم لشكر و «بَأْسٍ شَدِيدٍ» اشاره به كيفيت كار آزمودگى و روح شجاعت و شهامت لشكريان باشد، يعنى ما هم از نظر" كميت" لشكر و هم از نظر" كيفيت" آمادگى كامل براى رزم با دشمن داريم.
نشانه پادشاهان!
از اين آيات به خوبى استفاده مىشود كه سلطنت و حكومت استبدادى همه جا مايه فساد و تباهى، و ذليل كردن عزيزان يك قوم است، چرا كه افراد با شخصيت را كنار مىزنند، و متملقان چاپلوس را به خدمت دعوت مىكنند، و در همه چيز منفعت و سود خود را مىجويند، اهل هديه و رشوه و زر و زيورند و طبعا ظالمان زورگو كه دسترسى به اين امور دارند نزد آنها محبوبترند.
شاهان، فكر و قلبشان در گرو مقام و هدايا و زر و زيورها است، در حالى كه پيامبران جز به صلاح امتها نمىانديشند.
قرآن کریم میفرماید:
«فَلَمَّا جاءَ سُلَيْمانَ قالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ فَما آتانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا آتاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ * ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ»؛(1)«هنگامى كه (فرستادگان ملكه سبا) نزد سليمان آمدند گفت: مىخواهيد مرا با مال كمك كنيد (و فريب دهيد!) آنچه خدا به من داده از آنچه به شما داده بهتر است، بلكه شما هستيد كه به هدايايتان خوشحال مىشويد. به سوى آنها بازگرد (و اعلام كن) با لشكرهايى به سراغ آنها مىآئيم كه قدرت مقابله با آن را نداشته باشند، و آنها را از آن (سرزمين آباد) به صورت ذليلان و در عين حقارت بيرون مىرانيم.»
فرستادگان ملكه سبأ با كاروان هدايا، سرزمين يمن را پشت سر گذاشتند و به سوى شام و مقر سليمان حركت كردند، به گمان اينكه سليمان از مشاهده منظره اين هدايا خوشحال مىشود، و به آنها شاد باش مىگويد.
اما همين كه با سليمان روبرو شدند، صحنه عجيبى در برابر آنان نمايان
1) . نمل / 36 الی 37.
گشت، سليمان نه تنها از آنها استقبال نكرد، بلكه گفت: «آيا شما مىخواهيد مرا با مال (خود) كمك كنيد؟ در حالى كه اين اموال در نظر من بىارزش است،
آنچه خداوند به من بخشيده، از آنچه به شما داده است بهتر و پر ارزشتر است»؛ «أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ فَما آتانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا آتاكُمْ».
مال چه ارزشى در برابر مقام نبوت و علم و دانش و هدايت و تقوا دارد؟
«شما هستيد كه به هداياى خود خوشحال مىشويد»؛ «بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ».
آرى شما هستيد كه هر گاه يك چنين هداياى پر زرق و برق و گرانقيمتى براى هم بفرستيد، چنان مسرور مىشويد كه برق شادى در چشمانتان ظاهر مىگردد، اما اينها در نظر من كم ارزش و بىمقدار است.
و به اين ترتيب سليمان، معيارهاى ارزش را در نظر آنها تحقير كرد و روشن ساخت كه معيارهاى ديگرى براى ارزش در كار است، كه معيارهاى معروف نزد دنيا پرستان در برابر آن، بىرنگ و بىبها است.
سپس براى اينكه قاطعيت خود را در مسأله «حق و باطل» نشان دهد به فرستاده مخصوص ملكه سبأ چنين گفت: «به سوى آنان بازگرد (و اين هدايا را نيز با خود ببر)، اما بدان ما به زودى با لشكرهايى به سراغ آنها خواهيم آمد كه توانايى مقابله با آن را نداشته باشند»؛ «ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها».
«و ما آنها را از آن سرزمين آباد با ذلت خارج مىكنيم در حالى كه كوچك و حقير خواهند بود»؛ «وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ».
«اذلة» در حقيقت حال اول است، و «هُمْ صاغِرُونَ»، حال دوم، اشاره به
اينكه نه تنها آنها را از سرزمينشان بيرون مىرانيم، بلكه با وضع ذلتبار، و توأم با حقارت، به گونهاى كه تمام كاخها و اموال و جاه و جلال خود را از دست خواهند داد، چرا كه در برابر آئين حق، تسليم نشدند و از در مكر و فريب وارد گشتند.
البته اين تهديد، براى فرستادگانى كه وضع سليمان را از نزديك ديدند و لشكر و عسكر او را تماشا كردند، يك تهديد جدى و قابل ملاحظه بود.
با توجه به آنچه در آيات قبل خوانديم كه سليمان دو چيز از آنها خواسته بود «ترك برترى جويى»، «تسليم در برابر حق» و پاسخ ندادن آنها به اين دو امر و توسل به ارسال هديه دليل بر امتناع آنها از پذيرش حق و ترك استعلاء بود و به اين دليل آنها را تهديد به فشار نظامى مىكند.
هر گاه ملكه سبأ و اطرافيان او، تقاضاى دليل و مدرك يا معجزه و مانند آن كرده بودند، به آنها حق مىداد كه بيشتر تحقيق كنند، اما فرستادن هديه، ظاهرش اين بود كه آنها در مقام انكارند.
اين را نيز مىدانيم كه مهمترين خبر ناگوارى كه هدهد به سليمان درباره اين قوم و جمعيت داد، اين بود كه آنها آفتابپرستند، و خداوند بزرگ را كه بر غيب و شهود آسمان و زمين سلطه دارد رها كرده، در برابر مخلوقى به خاك مىافتند.
سليمان از اين مسأله ناراحت شد، و مىدانيم بتپرستى چيزى نيست كه آئينهاى الهى در برابر آن سكوت كند، و يا بتپرستان را به عنوان يك اقليت مذهبى تحمل نمايد، بلكه در صورت لزوم با توسل به زور بتكدهها را ويران خواهد كرد و آئين شرك و بتپرستى را برمىچيند.
از توضيحاتى كه در بالا داديم روشن مىشود كه تهديد سليمان با اصل
اساسى «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» تضادى ندارد كه بتپرستى دين نيست، بلكه يك خرافه و انحراف است.
«الدنيا اصغر قدرا عند اللَّه و عند انبيائه و اوليائه من ان يفرحوا بشىء منها، او يحزنوا عليه فلا ينبغى لعالم و لا لعاقل ان يفرح بعرض الدنيا؛(1)
دنيا در پيشگاه خدا و نزد انبياء و اولياى الهى كوچكتر از آن است كه آنهارا خوشحال و ذوق زده كند، يا با از دست رفتن آن غمگين شوند، بنا بر اين براى هيچ عالم و عاقلى سزاوار نيست كه از متاع ناپايدار دنيا خوشحال گردد.»
الف. هدف از لشكر كشى، كشتار انسانها نيست، بلكه هدف آن است كه
1) . حقى برسوى، اسماعيل بن مصطفى، تفسیر روح البیان، ذيل آيه مورد بحث.
دشمن خود را در موضع ضعيفى بداند و قدرت مقابله در خود نبيند «بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها».
اين تعبير نظير همان چيزى است كه به مسلمانان دستور داده شده كه «آنچنان نيرو فراهم سازيد كه دشمن را بترسانيد»؛ «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ... تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ»(1)
ب. سليمان مخالفان خود را تهديد به قتل نمىكند، بلكه تهديد به بيرون راندن از كاخها و قصرها با ذلت و خوارى مىكند و اين قابل توجه است.
ج. سليمان مخالفان خود را غافلگير نمىسازد، بلكه قبلا با صراحت آنها را در جريان حمله خويش مىگذارد.
د. سليمان چشم داشتى به اموال ديگران ندارد، بلكه مىگويد آنچه خدا به من داده است بهتر است، او مواهب الهى را در قدرت مادى و مالى خلاصه نمىكند، او به علم و ايمان و مواهب معنوى مفتخر است.
قرآن کریم میفرماید:
«قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ * قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ * قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ»؛(2)«(سليمان) گفت، اى بزرگان! كداميك از شما توانايى داريد تخت او
را پيش از آنكه خودشان نزد من آيند براى من بياوريد؟! عفريتى از جن گفت: من آن را نزد تو مىآورم پيش از آنكه از مجلست برخيزى و من نسبت به آن توانا و امينم! (اما) كسى كه دانشى از كتاب (آسمانى) داشت گفت، من آن را پيش از آنكه چشم بر هم زنى نزد تو خواهم آورد! و هنگامى كه (سليمان) آن را نزد خود مستقر ديد گفت: اين از فضل پروردگار من است تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را بهجا مىآورم يا كفران مىكنم؟»
سرانجام فرستادگان ملكه سبأ هدايا و بساط خود را برچيدند و به سوى كشورشان بازگشتند و ماجرا را براى" ملكه" و اطرافيان او شرح دادند، همچنين عظمت اعجاز آميز ملك سليمان و دستگاهش را بيان داشتند كه هر يك از اينها دليلى بود بر اينكه او يك فرد عادى و پادشاه نيست، او به راستى فرستاده خدا است و حكومتش نيز يك حكومت الهى است.
در اينجا براى آنها روشن شد كه نه تنها قادر بر مقابله نظامى با او نيستند، بلكه اگر فرضا بتوانند مقابله كنند به احتمال قوى مقابله با يك پيامبر پر قدرت الهى است؛ لذا ملكه سبأ با عدهاى از اشراف قومش تصميم گرفتند به سوى سليمان بيايند و شخصا اين مسأله مهم را بررسى كنند تا معلوم شود سليمان چه آئينى دارد؟
اين خبر از هر طريقى كه بود به سليمان رسيد، و سليمان تصميم گرفت در
حالى كه ملكه و يارانش در راهند قدرتنمايى شگرفى كند تا آنها را بيش از از پيش به واقعيت اعجاز خود آشنا، و در مقابل دعوتش تسليم سازد.
لذا سليمان رو به اطرافيان خود كرد و «گفت: اى گروه بزرگان! كداميك از شما توانايى داريد تخت او را پيش از آنكه خودشان نزد من بيايند و تسليم شوند براى من بياوريد؟»؛ «قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ».
گرچه بعضى از مفسران براى پيدا كردن دليل احضار تخت ملكه سبأ خود را به زحمت افكندهاند، و گاهاحتمالاتى ذكر كردهاند كه به هيچ وجه با مفاد آيات سازگار نيست، ولى روشن است كه هدف سليمان از اين برنامه چه بود؟ او به اصطلاح مىخواست ضرب شستى نشان دهد و كار فوقالعاده مهمى انجام گيرد، تا راه را براى تسليم بىقيد و شرط آنها و ايمانشان به قدرت اللَّه هموار سازد، و نياز به حضور در ميدان نبرد و خونريزى نباشد.
او مىخواست ايمان به اعماق وجود ملكه سبأ و اطرافيانش راه يابد تا سايرين را نيز دعوت به تسليم و پذيرش ايمان كنند.
در اينجا دو نفر اعلام آمادگى كردند كه يكى از آنها عجيب و ديگرى عجيبتر بود.
نخست «عفريتى از جن رو به سوى سليمان كرد و گفت من تخت او را پيش از آنكه مجلس تو پايان گيرد و از جاى برخيزى نزد تو مىآورم»؛ «قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ»(1).
1) . كلمۀ «آتى» ممكن است «اسم فاعل» باشد و ممكن است «فعل مضارع» از ماده «اتى»، ولى احتمال اول مناسبتر به نظر مىرسد.
من اين كار را با زحمت انجام نمىدهم و در اين امانت گرانقيمت نيز خيانتى نمىكنم، چرا كه «من نسبت به آن توانا و امينم!»؛ «وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ».
«عفريت» به معنى فرد گردنكش و خبيث است، و جملۀ «إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ» كه از جهات مختلفى توام با تأكيد است (ان- جمله اسميه- لام) نيز نشان مىدهد كه بيم خيانت در اين عفريت مىرفته، لذا در مقام دفاع از خود برآمده و قول امانت و وفادارى داده است.
به هر حال سرگذشت سليمان مملو است از شگفتيها و خارق عادات، و جاى تعجب نيست كه عفريتى اينچنين بتواند در يك مدت كوتاه يعنى يك يا چند ساعت كه سليمان در مجلس خويش براى داورى ميان مردم، يا رسيدگى به امور مملكت، يا نصيحت و ارشاد، نشسته است چنين امر مهمى را انجام دهد.
دومين نفر مرد صالحى بود كه آگاهى قابل ملاحظهاى از «كتاب الهى» داشت، چنان كه قرآن در حق او مىگويد: «كسى كه علم و دانشى از كتاب داشت گفت من تخت او را قبل از آنكه چشم بر هم زنى نزد تو خواهم آورد!!»؛ «قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ».
و هنگامى كه سليمان با اين امر موافقت كرد او با استفاده از نيروى معنوى خود تخت ملكه سبأ را در يك" طرفة العين" نزد او حاضر كرد: «هنگامى كه سليمان آن را نزد خود مستقر ديد زبان به شكر پروردگار گشود و گفت: اين از فضل پروردگار من است، تا مرا بيازمايد كه آيا شكر نعمت او را بهجا مىآورم يا كفران مىكنم؟!»؛ «فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ».
سپس افزود: «هر كس شكر كند به سود خويش شكر كرده است، و هر كسى كفران
كند پروردگار من غنى و كريم است»؛ «وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ».
در اينكه اين شخص كه بوده؟ و اين قدرت عجيب را از كجا به دست آورده؟
و منظور از علم كتاب چيست؟ مفسران گفتگو بسيار كردهاند.
ولى ظاهر اين است كه اين شخص يكى از نزديكان با ايمان، و دوستان خاص سليمان بوده است، و غالبا در تواريخ نام او را «آصف بن برخيا» نوشتهاند، و مىگويند وزير سليمان و خواهرزاده او بوده است(1).
و اما «علم كتاب» منظور آگاهى او بر كتب آسمانى است. آگاهى عميقى كه به او امكان مىداد كه دست به چنين كار خارق عادتى بزند، و بعضى احتمال دادهاند منظور لوح محفوظ است، همان لوح علم خداوند كه اين مرد به گوشهاى از آن علم آگاهى داشت، و به همين دليل توانست تخت «ملکۀ سبأ» را در يك چشم بر هم زدن نزد سليمان حاضر كند.
بسيارى از مفسران و غير آنها گفتهاند اين مرد با ايمان از «اسم اعظم الهى» با خبر بود، همان نام بزرگى كه همه چيز در برابر آن خاضع مىگردد، و به انسان قدرت فوقالعاده مىبخشد.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه آگاهى بر اسم اعظم بر خلاف آنچه بسيارى تصور مىكنند مفهومش اين نيست كه انسان كلمهاى را بگويد و آن همه اثر عجيب و بزرگ داشته باشد، بلكه منظور تخلق به آن اسم و وصف است، يعنى آن نام الهى
1) . و اينكه بعضى او را جبرئيل و يا خود سليمان دانستهاند بدون دليل است، و در مورد اينكه او خود سليمان باشد قطعا مخالف ظاهر آيات است.
را در درون جان خود پياده كند و آنچنان از نظر آگاهى و اخلاق و تقوا و ايمان تكامل يابد كه خود مظهرى از آن اسم گردد، اين تكامل معنوى و روحانى كه پرتوى از آن اسم اعظم الهى استقدرت بر چنين خارق عاداتى را در انسان ايجاد مىكند(1).
در مورد جمله «قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ» نيز مفسران احتمالات گوناگونى دادهاند، اما با توجه به آيات ديگر قرآن حقيقت آن را مىتوان دريافت: در سوره ابراهيم آيه 43 مىخوانيم: «لا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ»؛ «در روز رستاخيز مردم آنچنان وحشتزده مىشوند كه چشمهايشان خيره مىگردد، و حتى پلكها به هم نمىخورد (مىدانيم در حالت وحشت چشم انسان به حالت يك نواخت و خيره همچون چشم مردگان باز مىماند).»
بنا بر اين منظور اين بوده پيش از آنكه چشمت را بر هم زنى من تخت ملكه سبأ را نزد تو حاضر مىكنم(2).
از سؤالاتى كه در ارتباط با آيات فوق مطرح مىشود اين است كه چرا سليمان
1) . جهت مطالعۀ بیشتر در باره «اسم اعظم خدا» ر.ک: مکارم شیرازی و همکاران، تفسیر نمونه، ج7، ص: 30.
2) . اينكه بعضى گفتهاند منظور از جملۀ «يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ» نظر افكندن به چيزى و بازگشت نظر به انسان و آگاهى او از آن است هيچگونه دليلى ندارد، همانگونه كه اين تعبير گواه بر نظريه خروج شعاع از چشم كه در فلسفه قديم آمده است نخواهد بود.
شخصا اقدام به اين كار خارقالعاده نكرد؟ او كه پيامبر بزرگ خدا بود و داراى اعجاز، چرا اين مأموريت را به «آصف بن برخيا» داد؟
ممكن است به خاطر اين بوده كه «آصف» وصى او بوده است، و سليمان مىخواسته در اين لحظه حساس موقعيت او را به همگان معرفى كند(1)
بهعلاوه مهم اين است كه استاد شاگردان خود را در مواقع لازم بيازمايد و شايستگيهاى آنها را به دست آورد، و اصولا شايستگى شاگردان دليل بزرگى بر شايستگى استاد است، اگر شاگردان كار فوقالعادهاى انجام دهند مهم است.
سؤال ديگر اينكه: سليمان چگونه تخت ملكه سبأ را بدون اجازه او نزد خود آورد؟
ممكن است به دليل هدف بزرگترى مانند مسأله هدايت و راهنمايى آنها و نشاندادن يك معجزه بزرگ بوده است، از اين گذشته مىدانيم شاهان از خود مالى ندارند و اموال آنها معمولا از غصب حقوق ديگران به دست مىآيد!
سؤال ديگر اينكه: عفريت جن چگونه توانايى بر چنين خارق عادتى دارد؟
پاسخ اين سؤال را در بحثهاى مربوط به اعجاز گفتهايم كه گاهى حتى افراد غير مؤمن بر اثر رياضتهاى پرمشقت و مبارزه با نفس، توانايى بر پارهاى از خارق
1) . در روايت مشروحى كه در تفسير عياشى از امام دهم على بن محمد الهادى(علیه السلام) نقل شده همين پاسخ را در جواب يحيى بن اكثم مىخوانيم (حويزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلين، ج 4، ص: 91).
عادات پيدا مىكنند، ولى تفاوت آن با معجزات اين است كار آنها چون متكى به قدرت محدود بشرى است هميشه محدود است، در حالى كه معجزات متكى بر قدرت بىپايان خدا است و قدرت او همچون ساير صفاتش نامحدود مىباشد.
لذا مىبينيم عفريت توانايى خود را محدود مىكند برآوردن تخت ملكه سبأ در مدت توقف سليمان در مجلس داورى و بررسى امور كشور، در حالى كه «آصف بن برخيا» هيچ حدى براى آن قائل نمىشود و محدود ساختن به يك چشم بر هم زدن در حقيقت اشاره به كمترين زمان ممكن است، و مسلم است كه سليمان از چنين كارى كه معرفى يك فرد صالح است حمايت مىكند، نه از كار عفريتى كه ممكن است كوتهنظران را به اشتباه بيفكند و آن را دليل بر پاكى او بگيرند.
بديهى است كه هر كس كار مهمى در جامعه انجام دهد و مورد قبول واقع شود خط فكرى و اعتقادى خود را در لابلاى آن تبليغ كرده است، و نبايد در حكومت الهى سليمان، ابتكار عمل به دست عفريتها بيفتد، بلكه بايد آنها كه علمى از كتاب الهى دارند بر افكار و عواطف مردم حاكم گردند.2. قدرت و امانت دو شرط مهم
در آيات فوق و همچنين «آيه 26 سوره قصص» مهمترين شرط براى يك كارمند يا كارگر نمونه دو چيز بيان شده: نخست قوت و توانايى، و ديگر امانت و درستكارى.
البته گاه مبانى فكرى و اخلاقى انسان ايجاب مىكند كه داراى اين صفت باشد (همانگونه كه در مورد موسى در سوره قصص آمده است) و گاه نظام جامعه و حكومت صالح ايجاب مىكند كه حتى عفريت جن به اين دو صفت الزاما
متصف شود، اما به هر حال هيچ كار بزرگ و كوچكى در جامعه بدون دارا بودن اين دو شرط انجامپذير نيست، خواه از تقوا سرچشمه گيرد، و خواه از نظام قانونى جامعه (دقت كنيد).
در آيات مورد بحث درباره كسى كه تخت ملكه سبأ را در كمترين مدت نزد سليمان آورد، به عنوان «من عنده علم من الكتاب» (كسى كه بخشى از علم كتاب را دارا بود) تعبير شده است، در حالى كه در سوره رعد آيه 43 در مورد پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و گواهان بر حقانيت او چنين آمده است: «قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ»؛ «بگو كافى است براى گواهى ميان من و شما، خداوند و كسى كه در نزد او "علم كتاب" است».
در حديثى از «ابو سعيد خدرى» از «پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)» چنين آمده است كه ابو سعيد مىگويد: من از معنى «الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ» (كه در داستان سليمان آمده) از محضرش سؤال كردم فرمود: او وصى برادرم سليمان بن داود بود، عرض كردم «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» از چه كسى سخن مىگويد، فرمود:
«ذاك اخى على بن ابىطالب؛(1)
ص: 280 و 281.
او برادرم على بن ابىطالب است!»توجه به تفاوت «علم من الكتاب» كه علم جزئى را مىگويد، و «علم الكتاب» كه «علم كلى» را بيان مىكند روشن مىسازد كه ميان «آصف» و «على(علیه السلام)» چه اندازه تفاوت بوده است؟!
1) . اين حديث را گروهى از مفسران و علماى اهل سنت به همين عبارت يا شبيه آن نقل كردهاند. جهت مطالعۀ بيشتر ر.ک: حائری اسکوئی، موسی، احقاقالحق، ج 3،
لذا در روايات بسيارى مىخوانيم كه اسم اعظم الهى هفتاد و سه حرف است كه يك حرف آن نزد «آصف بن برخيا» بود، و چنان خارق عادتى را انجام داد، و نزد امامان اهل بيت(علیه السلام) هفتاد و دو حرف آن است، و يك حرف آن مخصوص به ذات پاك خدا است(1).
دنيا پرستان مغرور، هنگامى كه به قدرت مىرسند، همه چيز را جز خود فراموش مىكنند، و تمام امكاناتى را كه بهدست آوردهاند، قارونوار كه مىگفت: «إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلى عِلْمٍ عِنْدِي»؛(2)
«آنچه را دارم بر اثر علم و دانش من است.» از ناحيه خودشان مىدانند لا غير، در حالى كه بندگان خاص خدا به هر جا برسند مىگويند: «هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي»؛ «اين از فضل خدا است بر ما.»
جالب اينكه سليمان نه تنها اين سخن را به هنگام مشاهده تخت ملكه سبأ در برابرش بيان كرد، بلكه افزود اين براى اين است كه خدا مرا بيازمايد، آيا شكر گذارم يا نه؟
قبلا نيز در همين سوره خوانديم كه سليمان نعمتهاى خود را همه از خدا مىداند، و خاضعانه رو به درگاهش مىكند كه پروردگارا! شكر اينهمه نعمت را به من الهام كن و توفيقى عطا فرما كه بتوانم در پرتو آن، جلب رضاى تو كنم.
آرى اين است معيار شناخت موحدان خالص از دنيا پرستان مغرور، و اين است راه و رسم مردان پرظرفيت و با شخصيت در برابر كمظرفيتان خودخواه.
گرچه معمول شده است كه بعضى از متظاهران فقط اين جمله پر معنى سليمان (هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي) را بر سر در كاخهاى طاغوتى خود مىنويسند بىآنكه به آن اعتقادى داشته باشند و در عملشان كمتر انعكاسى داشته باشد، ولى مهم آنست كه هم بر سر در خانه باشد، هم در پيشانى تمام زندگى انسان و در قلب او، عملش نشان دهد كه همه را از فضل خدا مىداند، و در مقام شكر آن برآيد، نه شكر با زبان كه شكر با عمل و با تماموجود(1).
اين اولين خارق عادتى نيست كه در داستان سليمان، و يا در زندگى پيامبران به طور كلى مىبينيم، و آنها كه فكر مىكنند بايد اين گونه تعبيرات را با توجيهها و تفسيرهايى از ظاهرش دگرگون ساخت، و جنبههاى كنايى و معنوى به آن داد، بايد حساب خود را يك جا با معجزات انبياء روشن سازند.
آيا آنها به راستى انجام كارهاى خارق عادت از پيامبران يا جانشينان آنها را محال مىدانند و آن را به كلى منكرند؟! چنين چيزى نه با اصل توحيد و قدرت پروردگار كه حاكم بر قوانين هستى است سازگار است، و نه با صريح قرآن در آيات بسيار.
اما اگر بپذيرند كه چنين چيزى ممكن است تفاوتى نمىكند كه بحث از زنده كردن مردگان و شفاى كور مادرزاد وسيله حضرت مسيح(علیه السلام) باشد، و يا حاضر كردن تخت ملكه سبا، وسيله آصف بن برخيا.
1) . جهت مطالعۀ بیشتر درباره اهميت شكر و تأثير آن در فزونى نعمت و اقسام شكر ر.ک: مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج10، ص: 278.
بدون شك در اينجا روابط مرموز و علل ناشناخته در كار است كه ما با علم محدودمان از آن آگاه نيستيم، ولى همين قدر مىدانيم كه اين كار محال نيست.
آيا آصف با قدرت معنوى خود تخت ملكه سبأ را تبديل به امواج نور كرد و در يك لحظه در آنجا حاضر كرد و بار ديگر آن را مبدل به ماده اصلى ساخت؟
بر ما درست روشن نيست.
همين قدر مىدانيم كه امروز انسان از طرق علمى متداول روز، كارهايى انجام مىدهد كه دويست سال قبل، ممكن بود جزء محالات محسوب شود، فى- المثل اگر به كسى در چند قرن قبل مىگفتند، زمانى فرا مىرسد كه انسانى در شرق دنيا سخن مىگويد و در غرب جهان، درست در همان لحظه، سخنانش را مىشنوند و چهرهاش را همگان مىنگرند، آن را هذيان يا خواب آشفته مىپنداشتند.
اين به خاطر آن است كه انسان مىخواهد همه چيز را با علم و قدرت محدود خود ارزيابى كند، در حالى كه در ما وراء علم و قدرت او، اسرار فراوانى نهفته است.
«قالَ نَكِّرُوا لَها عَرْشَها نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لا يَهْتَدُونَ * فَلَمَّا جاءَتْ قِيلَ أَ هكَذا عَرْشُكِ قالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ * وَ صَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ آنها كانَتْ مِنْ قَوْمٍ كافِرِينَ * قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ قالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ»؛(1)«(سليمان) گفت، تخت او را برايش ناشناس سازيد بهبينم آيا متوجه مىشود يا از كسانى است كه هدايت نخواهند شد. هنگامى كه او آمد گفته شد آيا تخت تو اينگونه است؟ (در پاسخ) گفت: گويا خود
1) . نمل / 41 الی 44.
آن است! و ما پيش از اين هم آگاه بوديم و اسلام آورده بوديم!... و او را از آنچه غير از خدا مىپرستيد بازداشت كه او از قوم كافران بود. به او گفته شد داخل حياط قصر شو، اما هنگامى كه نظر به آن افكند پنداشت نهر ابىاست و ساق پاهاى خود را برهنه كرد (تا از آب بگذرد، اما سليمان) گفت (اين آب نيست)، بلكه قصرى است از بلور صاف، (ملكه سبأ) گفت پروردگارا! من به خود ستم كردم، و با سليمان براى خداوندى كه پروردگار عالميان است اسلام آوردم.»
در اين آيات به صحنه ديگرى از ماجراى عبرتانگيز «سليمان(علیه السلام)» و «ملكه سبأ» برخورد مىكنيم.
سليمان براى اينكه ميزان عقل و درايت ملكه سبأ را بيازمايد، و نيز زمينهاى براى ايمان او به خداوند فراهم سازد، دستور داد تخت او را كه حاضر ساخته بودند دگرگون و ناشناس سازند «گفت: تخت او را برايش ناشناس سازيد ببينيم آيا هدايت مىشود يا از كسانى خواهد بود كه هدايت نمىيابند»؛ «قالَ نَكِّرُوا لَها عَرْشَها نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لا يَهْتَدُونَ».
گرچه آمدن تخت ملكه از كشور سبأ به شام، كافى بود كه به آسانى نتواند آن را بشناسد، ولى با اين حال سليماندستور داد تغييراتى در آن نيز ايجاد كنند، اين تغييرات ممكن است از نظر جابجا كردن بعضى از نشانهها و جواهرات و يا تغيير بعضى از رنگها و مانند آن بوده است.
اما اين سؤال پيش مىآيد كه هدف سليمان از آزمايش هوش و عقل و درايت ملكه سبأ چه بود؟
ممكن است آزمايش به اين منظور انجام شده كه بداند با كدامين منطق بايد با او روبرو شود؟ و چگونه دليلى براى اثبات مبانى عقيدتى براى او بياورد.
و يا در نظر داشته پيشنهاد ازدواج به او كند و مىخواسته است ببيند آيا راستى شايستگى همسرى او را دارد يا نه؟ و يا واقعا مىخواسته مسئوليتى بعد از ايمان آوردن به او بسپارد، بايد بداند تا چه اندازه استعداد پذيرش مسئوليتهايى را دارد.
براى جملۀ «ا تهتدى» (آيا هدايت مىشود) نيز دو تفسير ذكر كردهاند، بعضى گفتهاند مراد شناختن تخت خويش است، و بعضى گفتهاند منظور هدايت به راه خدا به خاطر ديدن اين معجزه است.
ولى ظاهر همان معنى اول است هر چند معنى اول خود مقدمهاى براى معنى دوم بوده است.
به هر حال «هنگامى كه ملكه سبأ وارد شد، كسى اشارهاى به تخت كرد و گفت: آيا تخت تو اين گونه است؟»؛ «فَلَمَّا جاءَتْ قِيلَ أَ هكَذا عَرْشُكِ».
ظاهر اين است كه گوينده سخن خود سليمان نبوده است و گرنه تعبير به «قيل» (گفته شد) مناسب نبود، زيرا نام سليمان قبلا و بعدا آمده و سخنان او به عنوان «قال» مطرح شده است.
به علاوه مناسب ابهت سليمان نبوده است كه در بدو ورود او چنين سخنى را آغاز كند.
اما به هر صورت «ملکۀ سبأ» زيركانهترين و حساب شدهترين جوابها را داد و «گفت گويا خود آن تخت است!»؛ «قالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ».
اگر مىگفت: شبيه آن است، راه خطا پيموده بود، و اگر مىگفت عين خود آن است، سخنى بر خلاف احتياط بود، چرا كه با اين بعد مسافت، آمدن تختش به سرزمين سليمان، از طرق عادى امكان نداشت، مگر اينكه معجزهاى صورت گرفته باشد.
از اين گذشته در تواريخ آمده است كه او تخت گرانبهاى خود را در جاى محفوظى، در قصر مخصوص خود در اطاقى كه مراقبان زياد از آن حفاظت مىكردند و درهاى محكمى داشت، قرار داده بود.
ولى با اين همه، ملكه سبأ با تمام تغييراتى كه به آن تخت داده بودند توانست آن را بشناسد.
و بلافاصله افزود: «و ما پيش از اين هم آگاه بوديم و اسلام آورده بوديم!»؛ «وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ».
يعنى اگر منظور سليمان از اين مقدمه چينىها اين است كه ما به اعجاز او پى ببريم ما پيش از اين با نشانههاى ديگر از حقانيت او آگاه شده بوديم و حتى قبل از ديدن اين خارق عادت عجيب ايمان آورده بوديم، و چندان نيازى به اين كار نبود.
و به اين ترتيب سليمان «او را از آنچه غير از خدا مىپرستيد بازداشت»؛ «وَ صَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ»(1).
1) . در اينكه فاعل «صد» كيست؟ و همچنين «ما» در «ما كانت» موصوله است يا مصدريه؟ مفسران سخن بسيار گفتهاند، جمعى فاعل آن را چنان كه در بالا گفتيم سليمان دانستهاند، و بعضى خداوند كه تفاوت زيادى از نظر نتيجه ندارد؛ مطابق اين دو تفسير «ها» مفعول اول است، و «ما كانت» در جاى مفعول دوم با حذف «جار»، و تقدير چنين است «صدها سليمان» يا «صدها اللَّه عما كانت تعبد من دون اللَّه»، ولى جمعى ديگر «ما كانت» را فاعل صد دانستهاند كه معنى چنين مىشود: معبودهاى ملكه او را از پرستش حق بازداشته بود؛ اما با توجه به اينكه در اينجا سخن از ايمان او است نه از كفر او تفسير اول مناسبتر به نظر مىرسد و كلمۀ «ما» ممكن است موصوله يا مصدريه باشد.
هر چند «قبل از آن از قوم كافر بود»؛ «إنَّهَا كانَتْ مِنْ قَوْمٍ كافِرِينَ».
آرى او با ديدن اين نشانههاى روشن با گذشته تاريك خود وداع گفت و در مرحله تازهاى از زندگى كه مملو از نور ايمان و يقين بود گام نهاد.
در آخرين آيه مورد بحث صحنه ديگرى از اين ماجرا بازگو مىشود، و آن ماجراى داخل شدن ملكه سبأ در قصر مخصوص سليمان است.
سليمان دستور داده بود، صحن يكى از قصرها را از بلور بسازند و در زير آن، آب جارى قرار دهند.هنگامى كه ملكه سبأ به آنجا رسيد «به او گفته شد داخل حياط قصر شو»؛ «قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ»(1).
«ملكه آن صحنه را كه ديد، گمان كرد نهر آبىاست، ساق پاهاى خود را برهنه كرد تا از آن آب بگذرد (در حالى كه سخت در تعجب فرو رفته بود كه نهر آب در اينجا چه مىكند؟)»؛ «فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها»(2).
1) . «صرح» (بر وزن طرح) گاه به معنى فضاى وسيع گسترده آمده، و گاه به معنى بناى مرتفع و قصر بلند، و در اينجا ظاهرا به معنى حياط قصر است.
2) . «لجه» در اصل از ماده «لجاج» به معنى سرسختى در آنجام كارى است، سپس به رفت و آمد صدا در گلو، لجة (بر وزن ضجه) اطلاق شده، و امواج متراكم دريا كه در حال رفت و آمد هستند نيز لجه(بر وزن جبه) ناميده شدهاند و در آيه مورد بحث اشاره به آب متراكم و متلاطم است.
اما «سليمان به او گفت: كه حياط قصر از بلور صاف ساخته شده (اين آب نيست كه بخواهد پا را برهنه كند و از آن بگذرد)»؛ «قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ»(1).
در اينجا سؤال مهمى پيش مىآيد و آن اينكه: سليمان كه يك پيامبر بزرگ الهى بود چرا چنين دم و دستگاه تجملاتى فوقالعادهاى داشته باشد؟ درست است كه او سلطان بود و حكمروا، ولى مگر نمىشد بساطى ساده همچون ساير پيامبران داشته باشد؟
اما چه مانعى دارد كه سليمان براى تسليم كردن ملكه سبأ كه تمام قدرت و عظمت خود را در تخت و تاج زيبا و كاخ باشكوه و تشكيلات پر زرق و برق مىدانست صحنهاى به او نشان دهد كه تمام دستگاه تجملاتيش در نظر او حقير و كوچك شود، و اين نقطه عطفى در زندگى او براى تجديد نظر در ميزان ارزشها و معيار شخصيت گردد؟! چه مانعى دارد كه به جاى دست زدن به يك لشكركشى پر ضايعه و توأم با خونريزى، مغز و فكر ملكه را چنان مبهوت و مقهور كند كه اصلا به چنين فكرى نيفتد، بخصوص اينكه او زن بود و به اين گونه مسائل تشريفاتى اهميت مىداد.
مخصوصا بسيارى از مفسران تصريح كردهاند كه سليمان پيش از آنكه ملكه سبأ به سرزمين شام برسد دستور داد چنين قصرى بنا كردند، و هدفش نمايش قدرت براى تسليم ساختن او بود؟ اين كار نشان مىداد قدرت عظيمى از نظر نيروى ظاهرى در اختيار سليمان است كه او را به انجام چنين كارهايى موفق ساخته است.
1) . «ممرد» به معنى صاف و «قوارير» جمع «قاروره» به معنى بلور و شيشه است.
به تعبير ديگر اين هزينه در برابر امنيت و آرامش يك منطقه وسيع و پذيرش دين حق، و جلوگيرى از هزينه فوقالعاده جنگ، مطلب مهمى نبود.
و لذا هنگامى كه ملكه سبأ، اين صحنه را ديد «چنين گفت: پروردگارا! من بر خويشتن ستم كردم!»؛ «قالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي».
«و با سليمان در پيشگاه اللَّه، پروردگار عالميان، اسلام آوردم»؛ «وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ».
من در گذشته در برابر آفتاب سجده مىكردم، بت مىپرستيدم، غرق تجمل و زينت بودم، و خود را برترين انسان در دنيا مىپنداشتم.
اما اكنون مىفهمم كه قدرتم تا چه حد كوچك بوده و اصولا اين زر و زيورها روح انسان را سيراب نمىكند.
خداوندا! من همراه رهبرم سليمان به درگاه تو آمدم، از گذشته پشيمانم و سر تسليم به آستانت مىسايم.
جالب اينكه: او در اينجا واژۀ «مع» را به كار مىبرد (همراه سليمان) تا روشن شود در راه خدا همه برادرند و برابر، نه همچون راه و رسم جباران كه بعضى بر بعضى مسلط و گروهى در چنگال گروهى اسيرند، در اينجا غالب و مغلوبى وجود ندارد و همه بعد از پذيرش حق در يك صف قرار دارند.
درست است كه ملكه سبأ، قبل از آن هم ايمان خود را اعلام كرده بود زيرا در آيات گذشته از زبان او شنيديم: «وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ»؛ «ما پيش از اينكه تخت را در اينجا ببينيم آگاهى يافته بوديم و اسلام را پذيرا شده بوديم».
ولى در اينجا اسلام ملكه به اوج خود رسيد لذا با تأكيد بيشتر، اسلام را اعلام كرد.
او نشانههاى متعددى از حقانيت دعوت سليمان را، قبلا ديده بود.
آمدن هدهد با آن وضع مخصوص.
عدم قبول هديه كلان كه از ناحيه ملكه فرستاده شده بود.
حاضر ساختن تخت او از آن راه دور در مدتى كوتاه.
و سرانجام مشاهده قدرت و عظمت فوقالعاده سليمان و در عين حال اخلاق مخصوصى كه هيچ شباهتى بااخلاق شاهان نداشت.
آنچه در قرآن مجيد پيرامون ملكه سبأ آمده همان مقدار است كه در بالا خوانديم، سرانجام ايمان آورد و به خيل صالحان پيوست، اما اينكه بعد از ايمان به كشور خود بازگشت و به حكومت خود از طرف سليمان ادامه داد؟ يا نزد سليمان ماند و با او ازدواج كرد؟ يا به توصيه سليمان با يكى از ملوك يمن كه به عنوان" تبع" مشهور بودند پيمان زناشويى بست؟ در قرآن اشارهاى به اينها نشده است چون در هدف اصلى قرآن كه مسائل تربيتى است دخالتى نداشته، ولى مفسران و مورخان، هر كدام راهى برگزيدهاند كه تحقيق در آن ضرورتى ندارد، هر چند طبق گفته بعضى از مفسران، مشهور و معروف همان ازدواج او با سليمان است(1)، ولى ياد آورى
1) . ر.ک: آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى.
اين مطلب را لازم مىدانيم كه پيرامون سليمان و لشكر و حكومت او و همچنين خصوصيات ملكه سبأ و جزئيات زندگيش افسانهها و اساطير فراوانى گفتهاند كه گاه تشخيص آنها از حقايق تاريخى براى توده مردم مشكل مىشود، و گاه سايه تاريكى روى اصل اين جريان تاريخى افكنده و اصالت آن را خدشهدار مىكند و اين است نتيجه شوم خرافاتى كه با حقايق آميخته مىشود كه بايد كاملا مراقب آن بود.
بخشى از حالات سليمان كه در 30 آيه فوق آمده بيانگر مسائل بسيارى است كه قسمتى از آن را در لابلاى بحثها خوانديم، و به قسمت ديگرى اشاره گذرايى ذيلا مىكنيم.
اين داستان از موهبت علم وافرى كه خداوند در اختيار سليمان و داود گذاشته است شروع مىشود، و به توحيد و تسليم در برابر فرمان پروردگار ختم مىگردد، آن هم توحيدى كه پايگاهش نيز «علم» است.
اين داستان نشان مىدهد كه گاه غائب شدن يك پرنده، و پرواز استثنايى او بر فراز يك منطقه ممكن است مسير تاريخ ملتى را تغيير دهد، و آنها را از شرك به ايمان و از فساد به صلاح بكشاند، و اين است نمونهاى از قدرتنمايى پروردگار و نمونهاى از حكومت حق!
اين داستان نشان مىدهد كه نور توحيد در تمام دلها پرتوافكن است و حتى يك پرنده ظاهرا خاموش از اسرار عميق توحيد خبر مىدهد.
براى توجه دادن يك انسان به ارزش واقعيش، و نيز هدايت او به سوى اللَّه بايد نخست غرور و تكبر او را در هم شكست تا پردههاى تاريك از جلو چشم
واقع بين او كنار برود همانگونه كه سليمان با انجام دو كار غرور ملكه سبأ را درهم شكست: حاضر ساختن تختش، و به اشتباه افكندن او در برابر ساختمان قسمتى از قصر!
هدف نهايى در حكومت انبياء، كشورگشايى نيست، بلكه هدف همان چيزى است كه در آخرين آيه فوق خوانديم كه سركشان به گناه خود اعتراف كنند و در برابر رب العالمين سر تعظيم فرود آورند، و لذا قرآن با همين نكته داستان فوق را پايان مىدهد.
روح «ايمان» همان «تسليم» است، به همين دليل هم سليمان در نامهاش روى آن تكيه مىكند، و هم ملكه سبأ در پايان كار.
گاه يك انسان با دارا بودن بزرگترين قدرت ممكن است نيازمند به موجود ضعيفى همچون يك پرنده شود، نه تنها از علم او كه از كار او نيز كمك مىگيرد و گاه مورچهاى با آن ضعف و ناتوانى وى را تحقير مىكند!
نزول اين آيات در مكه كه مسلمانان، سخت از سوى دشمنان در فشار بودند و تمام درها به روى آنان بسته بود، مفهوم خاصى داشت، مفهومش تقويت روحيه و دلدارى به آنان و اميدوار ساختن آنان به لطف و رحمت پروردگار و پيروزيهاى آينده بود.(1)
سليمان از نيروى رزمى خود سان مىبيند.
اين آيات هم چنان بحث گذشته را پيرامون داود ادامه مىدهد.
در نخستين آيه، خبر از بخشيدن فرزند برومندى همچون «سليمان» به او
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسير نمونه، ج15، ص: 415.
مىدهد كه ادامه دهنده حكومت ورسالت او بود، مىگويد: «ما سليمان را به داود بخشيديم، چه بنده خوبى؟ چرا كه همواره به سوى خداوند و آغوش حق باز مىگشت»؛ «وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ».
اين تعبير كه نشاندهنده عظمت مقام سليمان است شايد براى رد اتهامات بىاساس و زشتى است كه در مورد تولد سليمان از همسر «اوريا» در تورات تحريف يافته آمده است و در عصر نزول قرآن در آن محيط شايع بوده.
تعبير به «وهبنا» (بخشيديم) از يك سو، و تعبير به «نعم العبد» (چه بنده خوبى) از سوى ديگر، و تعليل «انه اواب» (كسى كه پيوسته به اطاعت و امتثال فرمان خدا باز مىگردد و از كوچكترين غفلتها و لغزشها توبه مىكند) از سوى سوم، همه نشاندهنده عظمت مقام اين پيامبر بزرگ است.
تعبير به «انه اواب» درست همان تعبيرى است كه در باره پدرش داود در آيه 17 همين سوره آمده بود، و با توجه به اينكه «اواب» صيغه مبالغه است و مفهومش «بسيار بازگشتكننده» مىباشد، و قيد و شرطى در آن نيست مىتواند بيانگر بازگشت به اطاعت فرمان خدا، بازگشت به حق و عدالت، و بازگشت از غفلتها و ترك اولىها باشد.
از آيه بعد داستان اسبهاى سليمان شروع مىشود كه تفسيرهاى گوناگونى براى آن شده كه بعضا از سوى ناآگاهان بوده و بسيار زننده و مخالف موازين عقل و حتى دون شان يك انسان عادى است، تا چه رسد به پيامبر بزرگى همچون سليمان(علیه السلام) هر چند محققان با الهام از دلائل عقل و نقل راه را بر اين گونه تفسيرها بستهاند.
ما پيش از آنكه به سراغ احتمالات مختلف برويم آيات را طبق ظاهر آن- يا ظاهرترين احتمال آن- تفسير مىكنيم تا روشن شود اين نسبتهاى ناروا در قرآن نبوده، بلكه از طريق پيشداوريهاى ديگران بر قرآن تحميل شده است.
قرآن مىگويد: «به خاطر بياور هنگامى را كه عصرگاهان اسبان چابك و تندرو را بر او (سليمان) عرضه داشتند»؛ «إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ».
«صافنات» جمع «صافنة» بهطورى كه بسيارى از مفسران و ارباب لغت نوشتهاند به اسبهايى گفته مىشود كه به هنگام ايستادن بر روى سه دست و پا ايستاده، و يك دست را كمى بلند كرده، تنها نوك جلو سم را بر زمين مىگذارد، و اين حالت مخصوص اسبهاى چابك و تيزرو است كه هر لحظه آماده حركت مىباشد(1).
«جياد» جمع «جواد» در اينجا به معنى اسبهاى سريع السير و تندرو است، و در اصل از ماده «جود» و بخشش گرفته شده، منتهى «جود» در انسان از طريق بخشيدن مال است، و در اسب از طريق سرعت سير.
به اين ترتيب اسبهاى مزبور هم در حالت توقف آمادگى خود را براى حركت نشان مىداد، و هم در حال حركت سرعت عمل را.
از مجموعه اين آيه با قرائن مختلف كه در اطراف آن وجود دارد چنين بر مىآمد كه روزى به هنگام عصر سليمان از اسبان تيزرو و چابك خود كه براى ميدان جهاد آماده كرده بود سان مىديد، و مأموران با اسبهاى مزبور از جلو او رژه مىرفتند، و
1) . بعضى گفتهاند «صافنات» هم معنى مذكر و هم معنى مؤنث دارد، بنا بر اين اختصاص به اسبهاى ماده نخواهد داشت.
از آنجا كه يك پادشاه عادل و صاحب نفوذ بايد ارتشى نيرومند داشته باشد، و يكى از وسائل مهم ارتش مركبهاى تندرو است، اين توصيف در قرآن بعد از ذكر مقام سليمان به عنوان يك نمونه از كار او بازگو شده است.
سليمان در اينجا براى اينكه تصور نشود كه علاقه او به اين اسبهاى پرقدرت جنبه دنياپرستى دارد، «گفت: من اين اسبان را به خاطر ياد پروردگارم و دستور او دوست دارم «من مىخواهم از آنها در ميدان جهاد با دشمنان او استفاده كنم»؛ «فَقالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي».
در ميان عرب معمول است كه از «خيل» (اسب) به «خير» تعبير مىكنند، و در حديثى آمده است كه پيامبر گرامى اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:
«الخير معقود بنواصى الخيل الى يوم القيامة؛ خير و خوبى به پيشانى اسب تا روز قيامت بسته شده است.»(1)
سليمان كه از مشاهده اين اسبهاى چابك و آماده براى جهاد و پيكار با دشمن خرسند شده بود هم چنان آنها را نگاه مىكرد و چشم به آنها دوخته بود: «تا از ديدگانش پنهان شدند»؛ «حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ».
صحنه آن قدر جالب و زيبا و براى يك فرمانده بزرگ همچون سليمان نشاط آور بود كه او دستور داد: «بار ديگر اين اسبها را براى من بازگردانيد»؛ «رُدُّوها عَلَيَ».
به هنگامى كه مأمورانش اين فرمان را اطاعت كردند و اسبها را بازگرداندند
1) . «مجمع البيان» ذيل آيه مورد بحث، بعضى «خير» را در آيه فوق به معنى مال يا مال كثير تفسير كردهاند كه ممكن است منطبق بر تفسير سابق گردد، چرا كه مصداق مال در اينجا همان اسبها است.
سليمان شخصا آنها را مورد نوازش قرار داد «و دست به ساقها و گردنهاى آنها كشيد»؛ «فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ».
و به اين وسيله هم مربيان آنها را تشويق كرد، و هم از آنها قدردانى نمود، زيرا معمول است هنگامى كه مىخواهند از مركبى قدردانى كنند دست بر سر و صورت و يال و گردن، يا بر پايش مىكشند، و چنين ابراز علاقهاى در برابر وسيله مؤثرى كه انسان را در هدفهاى والايش كمك مىكنند از پيغمبر بزرگى همچون سليمان تعجبآور نيست.
«طفق» (به اصطلاح نحويين از افعال مقاربه است و) به معنى آغاز كردن كارى است.
«سوق» جمع «ساق» و «اعناق» جمع «عنق» (گردن) است، و معنى مجموع جمله اين است: «سليمان شروع كرد به مسح كردن و نوازش نمودن گردنها و ساقهاى آنها.»
آنچه در بالا در تفسير اين آيات گفته شد موافق چيزى است كه بعضى از مفسران همچون فخر رازى برگزيدهاند، و در ميان بزرگان شيعه از كلمات عالم نامدار و بزرگوار سيد مرتضى نيز قسمتى از اين تفسير استفاده مىشود، چرا كه او در كتاب «تنزيه الانبياء» هنگامى كه مىخواهد نسبتهاى ناروايى را كه بعضى از مفسران و ارباب حديث به سليمان دادهاند نفى كند مىگويد:
«چگونه ممكن است خداوند در آغاز اين پيامبر را مورد مدح قرار دهد، سپس بلافاصله كار زشتى به او نسبت دهد كه او مشغول سان ديدن اسبان بود و نماز را فراموش كرد؟، بلكه ظاهر اين است كه علاقه او به آن اسبها نيز به فرمان پروردگار
و امر و دستور او بوده است، زيرا خداوند ما را نيز دستور به نگهدارى و پرورش اسب و آماده ساختن آن براى جنگ با دشمنان داده است، چه مانعى دارد كه پيامبر خدا نيز چنين باشد.»(1)
مرحوم «علامه مجلسى» در كتاب نبوت «بحار الانوار» در تفسير آيات فوق بياناتى دارد كه بعضى از آنها با آنچه در بالا آورديم قريبالأفق است.(2)
به هر حال مطابق اين تفسير نه گناهى از سليمان سر زده، نه هماهنگى آيات بهم مىخورد، و نه مشكلى پيش مىآيد كه بخواهيم به توجيه آن بپردازيم.(3)
اكنون به تفسيرهاى ديگرى كه جمعى از مفسران ذكر كردهاند مىپردازيم و از همه مشهورتر اين است كه: ضمير در جملههاى «توارت» و «ردوها» هر دو به «شمس» (خورشيد) باز مىگردد كه در عبارت مذكور نيست، ولى از تعبير به «عشى» (عصرگاهان) در آيات مورد بحث مىتوان آن را استفاده كرد، به اين ترتيب مفهوم آيات چنين مىشود: سليمان غرق تماشاى اسبها بود كه خورشيد سر به افق مغرب نهاد و در حجاب پنهان شد!
سليمان كه به خاطر از دست رفتن نماز عصرش سخت خشمگين و ناراحت شده بود صدا زد اى فرشتگان پروردگار! خورشيد را براى من بازگردانيد، اين تقاضاى سليمان انجام يافت و «رد شمس» شد، يعنى خورشيد بار ديگر به افق بازگشت، سليمان وضو گرفت (منظور از مسح كردن ساق و گردن برنامه وضويى بوده كه در
آئين سليمان وجود داشت، البته گاهى مسح در لغت عرب به معنى شستن نيز آمده است) سپس نماز خود را بهجاى آورد.
بعضى از ناآگاهان از اين هم فراتر رفتهاند، و نسبت زشت و نارواى ديگرى نيز در اينجا به اين پيغمبر بزرگ دادهاند و گفتهاند: منظور از جملۀ «فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ» اين است كه دستور داد با شمشير ساق و گردن اسبها را بزنند و يا شخصا اين كار را كرد، چرا كه آنها سبب فراموشى ياد پروردگار و نماز او شده بودند!! البته بطلان گفتار اخير بر كسى پنهان نيست، چرا كه اسبها گناهى نداشتند كه از دم شمشير سليمان بگذرند، اگر گناهى باشد متوجه خود او است كه غرق تماشاى اسبها شده و غير آن را فراموش كرده است.
وانگهى كشتن اسبها علاوه بر اينكه جنايت است اسراف نيز هست، چگونه ممكن است چنين عمل ناروايىاز پيغمبرى سر زند؟ لذا در رواياتى كه در ذيل اين آيات در منابع اسلامى آمده اين نسبت شديدا از سليمان نفى شده است.
و اما جملههاى قبل كه از فراموشى و غفلت از نماز عصر سخن مىگويد آن نيز اين سؤال را به وجود مىآورد كه مگر ممكن است پيامبر معصومى وظيفه واجب خود را به دست فراموشى بسپارد؟ هر چند سان ديدن اسبها نيز وظيفه ديگرى از او بوده است، مگر اينكه به گفته بعضى نماز، نماز نافله و مستحبّ بوده باشد كه فراموشى آن مشكلى ايجاد نكند، ولى براى نماز نافله «رد شمس» ضرورتى ندارد.
از اينها كه بگذريم اشكالات ديگرى در اين تفسير است.
«الصَّافِناتُ الْجِيادُ» صريحا ذكر شده است، و مناسبتر اين است كه ضميرها به چيزى بازگردد كه صريحا در آيات آمده.
تعبير به «عَنْ ذِكْرِ رَبِّي» ظاهرش اين است كه محبت اين اسبها ناشى از ياد و فرمان خدا بوده در حالى كه بر طبق تفسير اخير بايد كلمۀ «عن» به معنى «على» باشد يعنى من محبت اسبها را بر محبت پروردگارم ترجيح دادم و اين معنى خلاف ظاهر است.
از همه اينها عجيبتر جملۀ «رُدُّوها عَلَيَ» (آن را بر من بازگردانيد) با آن لحن آمرانه است، آيا ممكن است «سليمان» با چنين لحنى كه با خدمت- گذارانش صحبت مىكند از خدا يا فرشتگان او بخواهد كه خورشيد را بازگردانند.
مسأله «رد شمس» گر چه در برابر قدرت خدا محال نيست، اما مشكلات روشنى دارد كه جز در موارد قيام دليل روشن نمىتوان آن را پذيرفت.
آيات فوق با مدح و تمجيد سليمان شروع مىشود در حالى كه اين آيات طبق تفسير اخير به مذمت او مىانجامد.
اگر نماز واجب ترك شده توجيه آن مشكل است و اگر نماز نافله بوده رد شمس چه لزومى دارد؟
تنها سؤالى كه در اينجا باقى مىماند اين است كه اين تفسير در روايات متعددى كه در منابع حديث آمده است به چشم مىخورد، ولى اگر در اسناد اين احاديث دقت كنيم تصديق خواهيم كرد كه هيچ كدام سند معتبرى ندارد، و غالبا روايات مرسله است.
آيا بهتر اين نيست كه از اين روايات غير معتبر صرفنظر شود و علمش را
به اهلش واگذاريم و آنچه را از آيات با ذهن خالى از پيشداوريها استفاده مىكنيم برگزينيم، و از اشكالات مختلف فارغ و آسوده شويم؟
قرآن کریم میفرماید:
«وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ * قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ * فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ * وَ الشَّياطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ * وَ آخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ * هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ * وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ»؛(1)«ما سليمان را آزموديم، و بر كرسى او جسدى افكنديم، سپس او به درگاه خداوند انابه كرد. گفت: پروردگارا مرا ببخش، و حكومتى به من عطا كن كه بعد از من سزاوار هيچكس نباشد، كه تو بسيار بخشندهاى. ما باد را مسخر او ساختيم تا مطابق فرمانش به نرمى حركت كند، و به هر جا او مىخواهد برود. و شياطين را مسخر او ساختيم، هر بناء و غواصى از آنها. و گروه ديگرى (از شياطين) را در غل و زنجير (تحت سلطه او) قرار داديم. (و به او گفتيم) اين عطاى ماست به هر كس مىخواهى (و صلاح مىبينى) ببخش و از هر كس مىخواهى امساك كن و حسابى بر تو نيست. و براى او (سليمان) نزد ما مقامى ارجمند و سرانجامى نيك است.»
اين آيات هم چنان قسمت ديگرى از سرگذشت سليمان را بازگو مىكند، و نشان مىدهد كه انسان به هر پايهاى از قدرت برسد باز از خود چيزى ندارد، و هر
1) . ص / 34 الی 40.
چه هست از ناحيه خدا است، مطلبى كه توجه به آن پردههاى غرور و غفلت را از مقابل چشم انسان كنار مىزند، و او را به موقعيت خويش در عرصه جهان هستى واقفمىسازد.
نخستين قسمت اين آيات در باره يكى از آزمايشهايى است كه خدا در باره سليمان كرد، آزمايشى كه با" ترك اولى" همراه بود، و به دنبال آن سليمان به درگاه خدا روى آورد و از اين «ترك اولى» توبه كرد.
فشرده بودن محتواى اين آيات باز به گروهى از خيالپردازان افسانهباف مجالى داده است كه داستانهاى بىاساس و موهومى را در اينجا بسازند، و امورى را به اين پيامبر بزرگ نسبت دهند كه يا مخالف اساس نبوت است، و يا منافى مقام عصمت، و يا اصولا منافات با منطق عقل و خرد دارد كه اين خود نيز امتحان و آزمايشى است براى همه پژوهندگان قرآن، در حالى كه اگر قناعت به متن گفته قرآن مىشد مجالى براى اين افسانههاى خرافى باقى نمىماند.
در نخستين آيه مورد بحث قرآن مىگويد: «ما سليمان را آزموديم و بر كرسى او جسدى افكنديم، سپس به درگاه خداوند انابه كرد، و به سوى او بازگشت»؛ «وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ».
«كرسى» به معنى «تخت پايه كوتاه» است، و چنين به نظر مىرسد كه سلاطين داراى دو نوع تخت بودهاند، تختى براى مواقع عادى بود كه پايههاى كوتاهى داشت، و تختى براى جلسات رسمى و تشريفاتى كه پايههاى بلند داشت، اولى را «كرسى» و دومى را «عرش» مىناميدند.
«جسد» به معنى جسم بىروح است، و به گفته «راغب» در كتاب «مفردات»
مفهومى محدودتر از مفهوم «جسم» دارد، زيرا جسد بر غير انسان اطلاق نمىشود (مگر به طور نادر)، ولى جسم اعم است.
از اين آيه اجمالا استفاده مىشود كه موضوع آزمايش سليمان به وسيله جسد بىروحى بوده است كه بر تخت او در برابر چشمانش قرار گرفت، چيزى كه انتظار آن را نداشت، و اميد به غير آن بسته بود، ولى قرآن شرح بيشترى در اين زمينه نداده است.
مفسران و محدثان در اين زمينه اخبار و تفسيرهايى نقل كردهاند كه از همه موجهتر و روشنتر اين است كه:
«سليمان» آرزو داشت فرزندان برومند شجاعى نصيبش شود كه در اداره كشور و مخصوصا جهاد با دشمن به او كمك كنند، او داراى همسران متعدد بود با خود گفت: من با آنها همبستر مىشوم- تا فرزندان متعددى نصيبم گردد، و به هدفهاى من كمك كنند، ولى چون در اينجا غفلت كرد و «انشاء اللَّه»، همان جملهاى كه بيانگر اتكاى انسان به خدا در همه حال است، نگفت در آن زمان هيچ فرزندى از همسرانش تولد نيافت، جز فرزندى ناقصالخلقة، همچون جسدى بىروح كه آن را آوردند و بر كرسى او افكندند! سليمان سخت در فكر فرو رفت، و ناراحت شد كه چرا يك لحظه از خدا غفلت كرده، و بر نيروى خودش تكيه كرده است، توبه كرد و به درگاه خدا بازگشت.
تفسير ديگرى كه بعد از اين تفسير قابل توجه به نظر مىرسد اين است كه:
خداوند سليمان را با بيمارى شديدى مورد آزمايش قرار داد، آنچنان كه
همچون جسدى بىروح بر تختش افتاد، و در زبان عرب معمول است كه به انسان ضعيف و بسيار بيمار گاهى «جسد بلا روح» گفته مىشود.
سرانجام او توبه كرد و خداوند او را به حال اول بازگرداند (منظور از «اناب» بازگشت به سلامت است).
البته ايرادى كه متوجه اين تفسير مىشود اين است كه طبق اين معنى بايد «و القيناه» بوده باشد، يعنى ما سليمان را بر تختش به صورت جسدى بىروح افكنديم، در حالى كه اين تعبير در آيه نيامده است و تقدير گرفتن نيز بر خلاف ظاهر مىباشد.
جملۀ «اناب» نيز در اين تفسير به معنى «بازگشت به صحت» آمده كه اين نيز بر خلاف ظاهر است.
ولى اگر «اناب» را به معنى توبه و بازگشت به خدا بگيريم ضررى به اين تفسير نمىزند بنا بر اين تنها مورد خلاف ظاهر همان حذف ضمير «القيناه» مىباشد.
اما افسانههاى دروغين زشتى كه در باره گمشدن انگشتر سليمان، و يا ربوده شدن آن به وسيله يكى از شياطين، و نشستن شيطان بر تخت حكومت به جاى او كه با آب و تاب در بعضى از كتب آمده، و ظاهرا ريشه آن به «تلمود» يهوديان باز مىگردد و از خرافات اسرائيلى است با هيچ عقل و منطقى سازگار نيست.
اين افسانهها قبل از هر چيز دليل بر انحطاط فكرى گويندگانش مىباشد، و لذا محققان اسلامى هر جا از آن نام بردهاند بىپايه بودن آنها را با صراحت بازگو كردهاند، و گفتهاند نه مقام نبوت و حكومت الهى به انگشتر وابسته است.
و نه هرگز خداوند اين مقام را از پيامبرى گرفته، شيطانى را به صورت پيامبرى
درآورده، تا چه رسد بهاينكه چهل روز بر جاى او بنشيند و ميان مردم حكومت و قضاوت كند(1)
ص: 392 مراجعه شود.
.به هر حال قرآن در آيه بعد مسأله توبه سليمان را كه در آخرين جمله آيه قبل آمده بود به صورت مشروحترى بازگو كرده، مىفرمايد: «گفت پروردگارا مرا ببخش»؛ «قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي».
«و ملك و حكومتى به من عطا كن كه بعد از من سزاوار هيچكس نباشد كه تو بسيار بخشندهاى»؛ «وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ».
در اينجا دو سؤال مطرح است:
در پاسخ اين سؤال مفسران مطالب بسيارى دارند كه قسمت مهمى از آن با ظاهر آيات ناهماهنگ است، آنچه از همه مناسبتر و منطقىتر به نظر مىرسد اين است كه:
او از خداوند يك نوع حكومت مىخواست كه توأم با معجزات ويژهاى بوده باشد، و حكومت او را از ساير حكومتها مشخص كند، زيرا مىدانيم هر پيامبرى معجزه مخصوص به خود داشته موسى(علیه السلام) معجزه عصا و يد بيضا داشت، آتش براى ابراهيم سرد و خاموش شد، معجزه صالح ناقه مخصوص او بود، و معجزه پيامبر اسلام قرآن مجيد بود، سليمان نيز حكومتى داشت آميخته با اعجازهاى الهى، حكومت بر بادها، و شياطين، با ويژگيهاى بسيار ديگر.
1) . براى اينكه روشن شود ريشۀ اين خرافات كتب يهود است به كتاب «اعلام قرآن»، بحث «سليمان در افسانهها»،
و اين براى پيامبران عيب و نقصى محسوب نمىشود كه براى خود تقاضاى معجزه ويژهاى كنند، تا وضع آنها را كاملا مشخص كند، بنا بر اين هيچ مانعى ندارد كه ديگران حكومتهاى وسيعتر و گستردهتر از سليمان پيدا كنند، اما ويژگيهاى آن را نخواهند داشت.
شاهد اين سخن آيات بعد از اين آيه است كه در حقيقت اجابت اين درخواست سليمان را منعكس ساخته و سخن از تسخير باد و شياطين مىگويد، و مىدانيم اين موضوع از ويژگيهاى حكومت سليمان بود.
و از اينجا پاسخ سؤال دوم كه مىگويد: طبق عقيده ما مسلمانان حكومت مهدى(علیه السلام) (ارواحنا فداه) حكومتى است جهانى و مسلما گستردهتر از حكومت سليمان، روشن مىشود. زيرا با تمام وسعتى كه حكومت حضرت مهدى(علیه السلام) دارد و با همه امتيازاتى كه آن را از ساير حكومتها مشخص مىكند، از نظر ويژگيها و خصوصيات با حكومت سليمان متفاوت است، و اين حكومت سليمان مخصوص خودش بوده.
خلاصه اينكه سخن از كم و زياد و افزونطلبى و انحصارجويى نيست، سخن از اين است كه كمال نبوت در اين است كه از نظر معجزات ويژگيهايى داشته باشد كه آن را از نبوت انبياى ديگر مشخص كند، و سليمان طالب اين بود.
در بعضى از روايات كه از طرق اهل بيت از امام موسى بن جعفر(علیه السلام) نقل شده پاسخى از سؤال بخل داده شده كه بسيار جالب است.
حديث چنين است كه يكى از دوستانش بهنام على بن يقطين از آن امام(علیه السلام) سؤال كرد آيا جايز است پيامبر خدا بخيل باشد؟
امام(علیه السلام) فرمود: نه.
عرض كرد پس چرا سليمان مىگويد: «رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي» و مفهوم و تفسير اين آيه چيست؟
امام(علیه السلام) فرمود: حكومت دو گونه است: حكومتى كه از طريق ظلم و غلبه و اجبار مردم به دست مىآيد، و حكومتى كه از سوى خداوند است، مانند حكومت خاندان ابراهيم و طالوت و ذو القرنين.
سليمان از خداوند خواست حكومتى به او دهد كه هيچ كس نتواند بعد از او بگويد از طريق غلبه و ظلم و اجبار مردم به دست آمده است.
لذا خداوند متعال باد را مسخر فرمان او ساخت كه به نرمى هر كجا او مايل بود جريان مىيافت، و صبحگاهان فاصله يك ماه را مىپيمود، و عصرگاهان فاصله يك ماه را، و خداوند متعال شياطين را مسخر او ساخت كه براى او ساختمان مىساختند و غواصى مىكردند، و علم سخن گفتن پرندگان را به او تعليم داد، و حكومت او را در زمين پا بر جا ساخت، لذا در همان زمان و زمانهاى بعد مردم دانستند كه حكومت او هيچ شباهتى به حكومتى كه مردم آن را برمىگزينند، و يا از طريق قهر و غلبه و ستم حاصل مىشود ندارد.على بن يقطين مىگويد عرض كردم پس تفسير اين سخن كه از پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شده كه فرمود:
«رحم اللَّه اخى سليمان ابن داود ما كان ابخله؛ خدا رحمت كند برادرم سليمان بن داود را چه بخيل بود» چيست؟! فرمود: دو معنى دارد: نخست اينكه او بسيار
در مورد نواميس و عرضش بخيل بود از اينكه كسى سخن نامناسبى در باره آنها بگويد.
ديگر اين كه منظور پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) اين بود كه اگر آيه قرآن را آنچنان كه بعضى از جهال تفسير كردهاند كه او تقاضاى حكومتى بىنظير و منحصر به خود كرد بايد او مرد بخيلى باشد (و اين طعنى است بر آنها)(1).
آيات بعد همانگونه كه گفتيم بيان اين مطلب است كه خدا تقاضاى سليمان را پذيرفت و حكومتى با امتيازات ويژه و مواهبى بزرگ در اختيار او گذارد كه آنها را مىتوان در پنج موضوع خلاصه كرد:
مسلم است يك حكومت وسيع و گسترده بايد از وسيله ارتباطى سريعى برخوردار باشد، تا رئيس حكومت بتواند در مواقع لزوم به سرعت از تمام مناطق كشور سركشى كند، و خداوند اين امتياز را به سليمان داده بود.
اينكه چگونه باد به فرمان او بود؟ و با چه سرعتى حركت مىكرد؟، سليمان و يارانش به هنگام حركت به وسيله باد، بر چه چيز سوار مىشدند؟
و چه عواملى آنها را از سقوط و كم و زياد شدن فشار هوا و مشكلات ديگر حفظ مىكرد؟
1) . حويزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلين، ج 4، ص: 459.
و خلاصه اين چه وسيله مرموز و اسرارآميزى بوده كه در آن عصر و زمان در اختيار سليمان قرار داشت؟
اينها مسائلى است كه جزئيات آن بر ما روشن نيست، ما همين قدر مىدانيم كه اين از جمله خوارق عاداتى بود كه در اختيار پيامبران قرار مىگرفت، يك مسأله عادى و معمولى نبود، يك موهبت فوقالعاده و يك اعجاز بود، و اين امور در برابر قدرت خداوند امر سادهاى است و چه بسيارند مسائلى كه ما اصل آن را مىدانيم، اما از جزئياتش خبر نداريم.
در اينجا سؤالى پيش مىآيد كه تعبير به رخاء (نرم و ملايم) كه در اين آيه وارد شده با تعبير عاصفه (تندباد) كه در آيه 81 سوره انبياء آمده است هماهنگ نيست، آنجا كه مىفرمايد: «وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها»؛ «ما تندباد را مسخر سليمان ساختيم كه به فرمان او به سوى سرزمينى كه آن را بركت داده بوديم حركت مىكرد.»
اين سؤال را از دو راه مىتوان پاسخ گفت:
نخست اينكه توصيف به «عاصفه» (تندباد) براى بيان سرعت آن است، و توصيف به رخاء بيان منظم بودن و نرم بودن حركات آن مىباشد، به طورى كه آنها در عين حركت سريع احساس ناراحتى نمىكردند، درست مانند وسائل تكامل يافته سريع السير كنونى كه بعضا انسان به هنگامى كه با آن سفر مىكند اين احساس را دارد كه گويى در اطاق خانهاش نشسته است در حالى كه با سرعت سرسامآورى در حركت است.
ديگر اينكه بعضى از مفسران اين دو آيه را ناظر به دو نوع باد دانستهاند كه هر دو را خداوند در اختيار سليمان قرار داده بود نوعى سريع السير و نوعى آرام.
و به اين ترتيب خداوند نيروى آمادهاى براى كارهاى مثبت را در اختيار او گذاشت، و شياطين كه طبيعتشان تمرد و سركشى است آنچنان مسخر او شدند كه در مسير سازندگى و استخراج منابع گرانبها قرار گرفتند.
نه تنها در اين آيه كه در آيات متعدد ديگرى از قرآن مجيد به اين معنى اشاره شده كه شياطين مسخر سليمان بودند، و براى او فعاليتهاى مثبتى داشتند، منتها در بعضى از آيات مانند آيات مورد بحث و آيه 82 سوره انبياء تعبير به «شياطين» شده، در حالى كه در آيه 12 سوره سبأ تعبير به «جن» شده است.
همانگونه كه قبلا نيز گفتهايم «جن» موجودى است كه از نظر ما پوشيده است، اما داراى عقل و شعور وقدرت مىباشد، همچنين مؤمن و كافر است، و هيچ مانعى ندارد كه به فرمان خدا در اختيار پيامبرى قرار گيرند و به كارهاى مفيدى مشغول شوند، اين احتمال نيز وجود دارد كه شياطين معنى گستردهاى داشته باشد
1) . «شياطين» عطف بر «الريح» است كه مفعول «سخرنا» مىباشد و «كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ» بدل از شياطين مىباشد.
كه هم انسانهاى سركش و هم غير آنها را شامل شود، و اطلاق شيطان بر اين مفهوم وسيع در قرآن مجيد آمده است (انعام- 112) و به اين ترتيب خداوند نيرويى به سليمان داد كه توانست همه متمردان را تسليم خود سازد.
«مقرنين» از ماده «قرن» به معنى «مقارنت» و نزديكى است، و در اينجا اشاره به جمع كردن دست و پا يا گردن در بند و زنجير است.
«اصفاد» جمع «صفد» (بر وزن نمد) به معنى قيد و بند است (مانند دستبندها و پابندهايى كه بر زندانيان مىگذارند، بعضى از جملۀ «مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ»، «غل جامعه» را استفاده كردند و آن زنجيرى بوده است كه دستها را به گردن مىبست كه با معنى" مقرنين" كه مفهوم نزديكى را دارد متناسب است.
اين احتمال نيز داده شده كه منظور از اين جمله اين است كه آنها هر گروه در يك بند قرار داشتند.
1) . «آخرين» عطف بر «كل بناء» و در حكم مفعول «سخرنا» مىباشد و «مقرنين» صفت براى «آخرين» است.
منتها اين سؤال پيش مىآيد كه اگر منظور از شياطين، شياطين جن باشد كه طبعا داراى جسمى لطيفند غل و زنجير و دستبند تناسبى با آنها ندارد.
لذا بعضى گفتهاند كه اين تعبير كنايه از بازداشت و جلوگيرى آنها از فعاليتهاى تخريبى است، و اگر منظور شياطين و سركشان انس باشد غل و زنجير و دستبند مفهوم اصلى خود را حفظ خواهد كرد.
تعبير «بغير حساب» يا اشاره به اين است كه خداوند به خاطر مقام عدالت تو در اين زمينه اختيارات وسيعى به تو داده و مورد محاسبه و بازخواست قرار نخواهى گرفت، و يا به اين معنى است كه عطاى الهى بر تو آن قدر زياد است كه هر چه ببخشى در آن به حساب نمىآيد.
بعضى از مفسران نيز اين تعبير را تنها مربوط به شياطين دربند دانستند كه هر كس را مىخواهى (و صلاح مىدانى) آزاد كن و هر كدام را مصلحت مىدانى در بند نگهدار، اما اين معنى بعيد به نظر مىرسد زيرا با ظاهر كلمۀ «عطائنا» هماهنگ نيست.
بحث مىفرمايد «براى او (سليمان) نزد ما مقامى بلند و والا و سرانجامى نيك است»؛ «وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ».
اين جمله در حقيقت پاسخى است به آنها كه ساحت قدس اين پيامبر بزرگ را به انواع نسبتهاى ناروا و خرافى- به پيروى آنچه در تورات كنونى آمده است- آلوده ساختهاند، و به اين ترتيب او را از همه اين اتهامات مبرا مىشمرد، و مقام او را نزد خداوند گرامى مىدارد، حتى تعبير به «حسن مآب» كه خبر از عاقبت نيك او مىدهد ممكن است اشاره به نسبت ناروايى باشد كه در تورات آمده كه سليمان به خاطر ازدواج با بتپرستان سرانجام به آئين بتپرستى تمايل پيدا كرد! و حتى دست به ساختن بتخانهاى زد!! قرآن با اين تعبير خط بطلان بر تمام اين اوهام و خرافات مىكشد.
بدون شك هدف قرآن از ذكر تواريخ انبياء تكميل برنامههاى تربيتى از طريق انعكاس عينى واقعيتها در اينسرگذشتهاى زنده است.
از جمله مسائلى كه در لابلاى داستان سليمان عينيت يافته امور زير است.
الف. داشتن يك حكومت نيرومند با امكانات مادى فراوان و اقتصاد گسترده و تمدن درخشان هرگز منافاتى با مقامات معنوى و ارزشهاى الهى و انسانى ندارد، چنان كه آيات فوق بعد از ذكر تمام مواهب مادى سليمان در پايان مىگويد: با اين همه او در پيشگاه خدا مقامى والا و سرانجامى نيك داشت.
در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) آمده است
«أ رأيتم ما اعطى سليمان بن داود من ملكه؟ فان ذلك لم يزده الا تخشعا، ما كان يرفع بصره الى السماء تخشعا لربه!؛ شنيدهايد خداوند چه اندازه از ملك و حكومت به سليمان داد؟ با اين حال اينهمه مواهب جز بر خشوع او نيفزود، به گونهاى كه حتى از شدت خشوع و ادب چشم به آسمان نمىانداخت.»(1)
ب. براى اداره يك كشور آباد هم وسيله ارتباطى سريع لازم است، و هم به كار گرفتن نيروهاى مختلف، و هم جلوگيرى از نيروهاى مخرب، هم توجه به مسائل عمرانى، هم توليد سرمايه از طريق استخراج منابع مختلف، و هم دادن اختيارات به مديران لايق كه همه اينها در اين داستان به طرز روشنى منعكس شده است.
ج. از نيروها بايد حد اكثر استفاده را كرد و حتى شياطين را به طور كامل نبايد حذف كرد، بلكه آنها را كه قابل توجيه و ارشادند در مسير صحيح به كار گرفت، و تنها آن بخش كه به هيچوجه قابل استفاده نيستند بايد در بند باشند.
قرآن میفرماید:
«فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وَ كُلاًّ آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ وَ كُنَّا فاعِلينَ * وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأْسِكُمْ فَهَلْ أَنْتُمْ شاكِرُونَ * وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْري بِأَمْرِهِ إِلى الْأَرْضِ الَّتي بارَكْنا فيها وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عالِمينَ»؛(2)«ما (حكم واقعى) آن را به سليمان فهمانديم؛ و به هر يك از آنان
(شايستگى) داورى، و علم فراوانى داديم؛ و كوهها و پرندگان را با داوود مسخّر ساختيم، كه (همراه او) تسبيح (خدا) مىگفتند؛ و ما اين كار را انجام داديم! و ساختن زره را به خاطر شما به او تعليم داديم، تا شما را در جنگهايتان حفظ كند؛ آيا شكرگزار (اين نعمتهاى خدا) هستيد؟ و تندباد را مسخّر سليمان ساختيم، كه به فرمان او به سوى سرزمينى كه آن را پربركت كرده بوديم جريان مىيافت؛ و ما از همه چيز آگاه بودهايم.»
در ترسيمى كه قرآن مجيد از اين پيامبر بزرگ در آيات فوق كرده او را انسانى پاك، پر ارزش، مدبر و عدالتپيشه معرفى مىكند.
در حالى كه تورات تحريف يافته كنونى او را (العياذ باللَّه) مردى عياش و هواپرست با نقطههاى ضعف فراوان معرفى مىكند و عجب اينكه در همين كتاب مناجاتهاى سليمان و اشعار مذهبى او و امثال و حكمتش در كنار بقيه ابواب تورات قرار گرفته كه نشان مىدهد او مردى حكيم و وارسته بوده است، و اين تناقض عجيبى است كه در ميان مندرجات تورات كنونى وجود دارد.
براى توضيح بيشتر در اين زمينه به بحث مشروحى كه در جلد 18 تفسير نمونه ذيل آيات 12 تا 14 سوره سبأ (تحت عنوان چهره سليمان در قرآن و تورات كنونى) آوردهايم مراجعه فرمائيد.(1)
به دنبال بحث از مواهبى كه خدا به داود داده بود سخن را به فرزندش سليمان مىكشاند، و در حالى كه در مورد داود از دو موهبت، سخن به ميان آمد، در مورد
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسير نمونه، ج19، ص: 271.
فرزندش سليمان از سه موهبت بزرگ بحث مىكند، مىفرمايد: «ما باد را مسخر سليمان قرار داديم كه صبحگاهان مسير يك ماه را مىپيمود و عصرگاهان مسير يك ماه!»؛ «وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ»(1).جالب اينكه براى پدر جسم خشن و فوقالعاده محكمى يعنى آهن را مسخر مىكند و براى فرزند موجود بسيار لطيف، ولى هر دو كار سازنده و اعجاز آميزند و مفيد، جسم سخت را براى داود نرم مىكند، و امواج لطيف باد را براى سليمان فعال و محكم! لطافت باد هرگز مانع از آن نيست كه اعمال مهمى را انجام دهد، بادها هستند كه كشتيها عظيم را بر سطح اقيانوسها به حركت در مىآورند، سنگهاى سنگين آسيا را مىچرخانند، و بالنها را بر فراز آسمان به شكل هواپيما به حركت در مىآورند.
آرى خداوند اين جسم لطيف را با اين قدرت خيره كننده در اختيار سليمان قرار داد.
در اينكه باد چگونه دستگاه سليمان (كرسى يا فرش او را) به حركت در مىآورد، بر ما روشن نيست، همين قدر مىدانيم هيچ چيز در برابر قدرت خدا مشكل و پيچيده نمىباشد، جايى كه انسان بتواند با قدرت ناچيزش بالنها (محفظههايى كه گازهاى سبك در آن مىكردند و به آسمان پرواز مىكرد و گاه انسانهايى را نيز با خود مىبرد) و امروز هواپيماهاى عظيم غولپيكر را با صدها مسافر و وسائل زياد در
1) . «لسليمان» جار و مجرور متعلق به فعل مقدرى است، يعنى «سخرنا» كه به قرينه آيات قبل مفهوم مىشود، و در آيه 36 سوره «ص» به آن تصريح شده است، آنجا كه مىگويد «فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ» بعضى از مفسران معتقدند «لام» در «لسليمان» براى اختصاص است، اشاره به اينكه اين معجزه مخصوص اين پيامبر بود و هيچ پيامبر ديگرى با او در اين امر شركت نداشت.
اوج آسمانها به حركت در مىآورد، چگونه حركت دادن بساط سليمان به وسيله باد براى خداوند مشكل است؟
چه عاملى سليمان و دستگاه او را از سقوط و يا فشار هوا و مشكلات ديگر ناشى از حركت آسمانى حفظ مىكرد؟! اين نيز از مسائلى است كه جزئياتش براى ما روشن نيست، ولى مىدانيم اينگونه خارق عادتها در تاريخ انبياء فراوان بوده است، هر چند متأسفانه افراد نادان يا دشمنان دانا آنها را آميخته با خرافاتى كردهاند كه چهره اصلى اين مسائل را دگرگون و بدنما ساخته، و ما در اين زمينه به همان مقدار كه قرآن اشاره كرده قناعت مىكنيم.
«غدو» (بر وزن علو) به معنى طرف صبح است، در مقابل «رواح» كه طرف غروب را مىگويند، كه حيوانات براى استراحت به جايگاه خود باز مىگردند، ولى از قرائن بر مىآيد كه در آيه مورد بحث «غدو» به معنى نيم اول روز است، و «رواح» نيم دوم، و مفهوم آيه اين است كه سليمان از صبح تا به ظهر با اين مركب را هوار به اندازه يك ماه مسافران آن زمان راه مىرفت و نيم دوم روز نيز به همين مقدار راه مىپيمود.
سپس به دومين موهبت الهى نسبت به سليمان اشاره كرده مىگويد: «و براى او چشمه مس (مذاب) را روان ساختيم!»؛ «وَ أَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ».
«اسلنا» از ماده «سيلان» به معنى جارى ساختن است، و «قطر» به معنى مس مىباشد و منظور اين است كه ما اين فلز را براى او ذوب كرديم و همچون چشمه آب روان گرديد! بعضى «قطر» را به معنى انواع مختلف فلزات يا به معنى
«روى» دانستهاند و به اين ترتيب براى پدر آهن نرم شد و براى پسر فلزات ذوب گرديد (ولى معروف همان معنى اول است).
چگونه چشمهاى از مس مذاب يا فلزات ديگر در اختيار سليمان قرار گرفت؟ آيا خداوند طريقه ذوب كردن اين فلزات را در مقياس بسيار وسيع و گسترده از طريق اعجاز و الهام به اين پيامبر آموخت؟
و يا چشمهاى از اين فلز مايع شبيه همان چشمههايى كه به هنگام فعاليت كوههاى آتشفشانى از دامنه آنها سرازير مىشود به صورت اعجاز آميز در اختيار او قرار گرفت؟ و يا به نحوى ديگر؟ دقيقا بر ما روشن نيست، همين اندازه مىدانيم اين نيز از الطاف الهى در باره اين پيامبر بزرگ بود.
و بالآخره به بيان سومين موهبت پروردگار نسبت به سليمان يعنى تسخير گروه عظيمى از جن پرداخته چنين مىگويد: «و گروهى از جن پيش روى او به اذن پروردگار برايش كار مىكردند»؛ «وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ».
«و هر گاه كسى از آنها از فرمان ما سرپيچى مىكرد او را با آتش سوزان مجازات مىكرديم»؛ «وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعِيرِ».
«جن» چنان كه از نامش نيز پيداست موجودى است مستور از حس، داراى عقل و قدرت و چنان كه از آيات قرآن استفاده مىشود مكلف به تكاليف الهى است.
در باره «جن» افسانهها و داستانهاى خرافى بسيار ساختهاند، ولى اگر اين خرافات را حذف كنيم اصل وجود آن و صفات ويژهاى كه در قرآن براى جن آمده
است مطلبى است كه هرگز با علم و عقل مخالف نيست، و ما شرح بيشتر اين موضوع را در تفسير «سوره جن» به خواست خدا خواهيم داد.
به هر حال از تعبير آيه فوق استفاده مىشود كه تسخير اين نيروى عظيم نيز به فرمان پروردگار بوده، و هرگاه از انجام وظائفشان سر باز مىزدند مجازات مىشدند.
جمعى از مفسران گفتهاند منظور از «عَذابِ السَّعِيرِ» در اينجا مجازات روز قيامت است، در حالى كه ظاهر آيه نظر به مجازات متخلفين در دنيا داشته، از آيات «سوره ص» نيز به خوبى استفاده مىشود كه خداوند گروهى از شياطين را در اختيار او قرار داده بود كه براى او كارهاى عمرانى مهمى انجام مىدادند، و هر گاه تخلف مىكردند آنها را به زنجير مىافكند «وَ الشَّياطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ وَ آخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ»(1)قابل توجه اينكه براى اداره يك حكومت وسيع و كشور پهناورى همچون كشور سليمان عوامل زيادى لازم است، ولى از همه مهمتر سه عامل است كه در آيه فوق اشاره به آنها شده:
نخست يك وسيله نقليه سريع و مستمر و فراگير است كه رئيس حكومت بتواند با آن از تمام جوانب كشورش آگاه گردد.
دوم مواد اوليهاى كه براى تهيه ابزار لازم براى زندگى مردم و صنايع مختلف، مورد استفاده قرار گيرد.
و سر انجام نيروى فعال كار كه بتواند از آن مواد بهرهگيرى كافى كند، و كيفيت لازم را به آنها بدهد، و نيازهاى مختلف كشور را از اين نظر بر طرف سازد.
1) . ص / 37 و 38.
و مىبينيم خداوند اين هر سه موضوع را در اختيار سليمان قرار داده بود، و او نيز به نحو احسن براى رفاه مردم و عمران و آبادانى و امنيت از آنها بهره مىگرفت.
اين موضوع اختصاص به عصر سليمان و حكومت او ندارد و توجه به آن امروز و فردا و اينجا و همه جا براى اداره صحيح كشورها ضرورت دارد. در آيه بعد به بخشى از كارهاى مهم توليدى گروه جن كه به فرمان سليمان انجام مىدادند اشاره كرده، چنين مىگويد:
«سليمان هر چه مىخواست از معبدها، و تمثالها، و ظرفهاى بزرگ غذا كه همچون حوضهاى بزرگ بود، و ديگهاى عظيم ثابت براى او تهيه مىكردند»؛ «يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحارِيبَ وَ تَماثِيلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِياتٍ».
كه بخشى از آنها مربوط به مسائل معنوى و عبادى بود، و بخشى با نيازهاى جسمانى انسانها، و جمعيت عظيم لشكريان و كارگزارانش تناسب داشت.
«محاريب» جمع «محراب» در لغت به معنى «عبادتگاه» یا «قصرها و ساختمانهاى بزرگى» است كه به منظور معبد ساخته مىشود.
گاهى نيز به قسمت صدر مجلس، يا صدر مسجد و معبد، نيز اطلاق مىشود آنچه امروز به آن محراب مىگويند كه همان محل امام جماعت است در حقيقت تعبير و معنى تازهاى است كه از ريشه اصلى گرفته شده است.
به هر حال از آنجا كه اين واژه از ماده «حرب» به معنى جنگ است علت
نامگذارى معابد را به «محراب» اين دانستهاند كه محل محاربه و جنگ با شيطان و هواى نفس است(1).
1) . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ماده «حرب».
و يا از «حرب» به معنى لباس است كه در ميدان جنگ از تن دشمن گرفته مىشود، چرا كه انسان در معبد بايد پوشش افكار دنيوى و پراكندگى خاطر را از خود بر گيرد(1).
به هر حال اين كاركنان فعال و چابك سليمان معابد بزرگ و باشكوهى كه درخور حكومت الهى و مذهبى او بود براى او ترتيب مىدادند، تا مردم بتوانند به راحتى به وظائف عبادى خود قيام كنند.
«تماثيل» جمع «تمثال» هم به معنى نقش و عكس آمده، و هم مجسمه، در اينكه اين مجسمهها يا نقشها صورتهاى چه موجوداتى بودند، و به چه منظور سليمان دستور تهيه آنها را مىداد تفسيرهاى مختلفى شده است:
ممكن است اينها جنبه تزيينى داشته، همانگونه كه در بناهاى مهم قديم، بلكه جديد ما نيز ديده مىشود.
و يا براى افزودن ابهت به تشكيلات او بوده است، چرا كه نقش پارهاى از حيوانات چون شير در افكار بسيارى از مردم ابهت آفرين است.
آيا مجسمهسازى موجودات ذى روح در شريعت سليمان(علیه السلام) مجاز بوده، هر چند در اسلام ممنوع است؟ يا اينكه مجسمههايى كه براى سليمان مىساختند از جنس غير ذى روح بوده مانند تمثالهاى درختان و كوهها وخورشيد و ماه و ستارگان؟
و يا فقط براى او نقش و نگار بر ديوارها مىزدند كه در ظريف كاريهاى آثار
1) . همان.
باستانى بسيار ديده مىشود و مىدانيم نقش و نگار هر چه باشد، بر خلاف مجسمه حرام نيست.
همه اينها محتمل است چرا كه ممكن است تحريم مجسمهسازى در اسلام به منظور مبارزه شديد با مسأله بتپرستى و ريشه كن كردن آن بوده و اين ضرورت در زمان سليمان تا اين اندازه وجود نداشته و اين حكم در شريعت او نبوده است.
ولى در روايتى كه از امام صادق(علیه السلام) در تفسير اين آيه نقل شده چنين مىخوانيم:
«و اللَّه ما هى تماثيل الرجال و النساء و لكنها الشجر و شبهه؛ به خدا سوگند تمثالهاى مورد در خواست سليمان مجسمه مردان و زنان نبوده، بلكه تمثال درخت و مانند آن بوده است.»(1)
مطابق اين روايت مجسمهسازى ذيروح در شريعت وى نيز حرام بوده.
«جفان» جمع «جفنه» (بر وزن وزنه) به معنى ظرفهاى غذاخورى است.
و «جواب» جمع «جابيه» به معنى حوض آب است، و از اين تعبير استفاده مىشود كه ظرفهاى بسيار عظيم غذاخورى كه هر كدام همچون حوضى بود براى سليمان تهيه مىديدند تا گروه كثيرى بتوانند اطراف آن بنشينند و از آن غذا بخورند، و اگر فراموش نكرده باشيم در زمانهاى كمى قديم نيز بر سر سفرهها از مجموعههاى بزرگ براى خوردن غذا به صورت دستهجمعى استفاده مىشد، و در حقيقت سفره آنها همان ظرف بزرگ بود، و مثل امروز ظرفهاى مستقل و جداى از يكديگر معمول نبود.
1) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 12، ابواب ما يكتسب به حديث 1.
«قدور» جمع «قدر» (بر وزن قشر) به معنى ظرفى است كه غذا در آن طبخ مىشود و «راسيات» جمع «راسيه» به معنى پا بر جا و ثابت است و در اينجا منظور ديگهايى است كه از عظمت آن را از جا تكان نمىدادند.
در پايان آيه، بعد از ذكر اين مواهب خداوند خطاب به دودمان حضرت داود كرده مىفرمايد: «اى آل داود شكرگزارى كنيد»؛ «اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْراً».
«اما عده كمى از بندگان من شكرگزارند!»؛ «وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ»؛ بديهى است اگر منظور از شكرگزارى تنها شكر با زبان باشد مسأله مشكلى نيست تا عاملان به آن قليل بوده باشند، بلكه منظور «شكر در عمل» است، يعنى استفاده از مواهب در مسير همان اهدافى كه به خاطر آن آفريده و اعطا شدهاند، و مسلم است كسانى كه مواهب الهى را عموما در جاى خود به كار گيرند اندكى بيش نيستند.
بعضى از بزرگان براى شكر سه مرحله قائل شدهاند: شكر با قلب كه همان تصور نعمت و رضايت و خشنودى نسبت به آن است.
و شكر با زبان كه ثنا گفتن نعمت دهنده است.
و شكر ساير اعضاء و جوارح و آن هماهنگ ساختن اعمال با آن نعمت است.
«شكور" صيغه مبالغه است و فزونى شكرگزارى را مىرساند كه همان تكرار شكر و تداوم آن با قلب و لسان و اعضاء است.
البته گاهى اين صفت براى خداوند نيز آورده شده است مانند آنچه در آيه 17 سوره تغابن آمده «وَ اللَّهُ شَكُورٌ حَلِيمٌ» و منظور از شكرگزارى خداوند آنست كه به مقدارى كه بندگان در مسير طاعت او گام برمىدارند آنها را مشمول مواهب و
الطاف خويش مىسازد، و از آنها تشكر و سپاسگزارى مىكند، و از فضل خود بيش از آنچه استحقاق دارند بر آنها مىافزايد.
به هر حال اين تعبير كه افراد كمى از بندگان من شكرگزارند ممكن است براى بيان عظمت مقام اين گروه باشد كه افراد نمونهاى هستند، و يا به اين منظور كه شما كوشش كنيد و در زمره آنان در آئيد تا بر جمع شاكران افزوده شود. آخرين آيه مورد بحث كه در عين حال آخرين سخن پيرامون «سليمان» است، از مرگ عجيب و عبرتانگيز اين پيامبر بزرگ خدا سخن مىگويد، و اين واقعيت را روشن مىسازد كه پيامبر با آن عظمت، و حكمرانى با آن قدرت و ابهت، چگونه به آسانى جان به جان آفرين سپرد، و حتى پيش از آنكه تن او در بستر آرام گيرد چنگال اجل گريبانش را گرفت! مىفرمايد: «هنگامى كه مرگ را براى سليمان مقرر كرديم كسى مردم را از مرگ او آگاه نساخت، مگر جنبندهاى از زمين كه عصاى او را مىخورد" تا عصا شكست و پيكر سليمان فرو افتاد»؛ «فَلَمَّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُمِنْسَأَتَهُ»(1).
از تعبير آيه فوق و همچنين روايات متعدد استفاده مىشود به هنگامى كه مرگ سليمان فرا رسيد ايستاده بود و بر عصاى خود تكيه كرده بود، ناگهان مرگ گريبانش را گرفت و روح از بدنش پرواز كرد، او در همان حال مدتى سر پا ماند تا
1) . «منساته» از ماده «نسا» (بر وزن نسخ) و نسيء(بر وزن نصيب) به معنى تاخير است و از آنجا كه به وسيله عصا اشيايى را به عقب مىرانند و دور مىكنند كلمۀ «منساته» به آن اطلاق شده است(يعنى وسيله عقب رانى) بعضى از مفسران گفتهاند اين واژه از واژههاى اهل يمن بوده و از آنجا كه سليمان بر اين منطقه حكومت داشت قرآن در مورد او به كار برده است(به مفردات راغب و تفسير قرطبى و روح البيان مراجعه شود).
اينكه موريانه كه قرآن از آن به «دَابَّةُ الْأَرْضِ» (جنبنده زمين) تعبير كرده عصاى او را خورد و تعادل خود را از دست داد و روى زمين افتاد و مردم از مرگ او آگاه شدند! لذا بعد از آن مىافزايد: «هنگامى كه سليمان فرو افتاد جنيان فهميدند كه اگر از غيب آگاه بودند در عذاب خوار كننده باقى نمىماندند»؛ «فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهِينِ».
جملۀ «تبينت» از ماده «تبين» معمولا به معنى آشكار شدن است (فعللازم) و گاهى نيز به معنى دانستن و آگاه شدن از چيزى آمده است (فعل متعدى) و اينجا متناسب با معنى دوم است، يعنى تا آن زمان گروه جن از مرگ سليمان آگاه نبودند و فهميدند كه اگر از اسرار غيب آگاه بودند در اين مدت در زحمت و رنج كارهاى سنگين باقى نمىماندند.
جمعى از مفسران جمله را به معنى اول گرفتهاند و گفتهاند مفهوم آيه چنين است كه بعد از افتادن سليمان وضع جنيان براى انسانها آشكار شد كه آنها از اسرار غيب آگاه نيستند، و بىجهت عدهاى چنين عقيدهاى را در باره آنها داشتند(1)
تعبير به «عذاب مهين» ممكن است اشاره به كارهاى سنگين و سختى بوده باشد كه سليمان گاهى به عنوان جريمه و مجازات بر عهده گروهى از جن مىگذارد، و گر نه پيامبر خدا هرگز كسى را بىجهت در فشار و عذاب، آنهم «عذاب خوار كننده» قرار نمىدهد.
1) . در صورت اول تركيب آيه چنين مىشود. تبينت فعل جن فاعل(در اينجا معنى جمعى دارد) و ان لو كانوا... به جاى مفعول آن است و در صورت دوم تبينت فعل و امر الجن فاعل سپس مضاف حذف شده و مضاف اليه جانشين آن گرديده و ان لو كانوا... بيان و توضيح آن است.
قرآن مجيد- بر خلاف تورات كنونى كه سليمان(علیه السلام) را يك پادشاه جبار و بتخانه ساز و تسليم هوسهاى زنان معرفى كرده(1)
سليمان(علیه السلام) را يك پيغمبر بزرگ خدا مىشمرد، و او را به عنوان سمبل قدرت و حكومت بىنظير مطرح كرده، و در لابلاى بحثهاى مربوط به سليمان درسهاى بزرگى به انسانها داده كه هدف اصلى از ذكر اين داستانها همانها بوده است.
در آيات فوق خوانديم خداوند مواهب عظيمى به اين پيامبر بزرگ داد، مركبى بسيار سريع و تندرو كه با آن مىتوانست در مدتى كوتاه سراسر كشور پهناورش را سير كند.
مواد معدنى فراوان براى انواع صنايع.
نيروى فعال كافى براى شكل دادن به اين مواد معدنى.
او با بهرهگيرى از اين وسائل معابد بزرگى ساخت، و مردم را به عبادت ترغيب نمود، و نيز براى پذيرايى از لشكريان و كارمندان حكومت و تودههاى مستضعف مردم برنامه وسيع و گستردهاى تنظيم كرد كه از نمونه ظروفش كه در آيات بالا آمده است مىتوان بقيه را حدس زد.
در برابر همه اين مواهب به او دستور شكرگزارى داد، با تأكيد بر اين مطلب كه حق شكر نعمتهاى خدا را كمتر كسى مىتواند بهجا آورد! سپس روشن ساخت
1) . تورات كتاب اول ملوك و پادشاهان.
كه مردى، با اين قدرت و عظمت چقدر در برابر مرگ آسيبپذير و ناتوان بود، كه در يك لحظه به مرگ ناگهانى از دنيا رفت، آنچنان كه اجل حتى مجال نشستن و يا خوابيدن در بستر را به او نداد تا مغروران سركش گمان نكنند اگر به جايى رسيدند و قدرتى كسب كردند در واقع توانا شدهاند كه جن و انس، شيطان و پرى خدمتكار او بودند و زمين و آسمان جولانگاه او بود، و در حشمت او هر كس كه شك نمايد" بر عقل و فكرت او خندند مرغ و ماهى"! در يك لحظه كوتاه همچون حبابى بر امواج دريا محو و نابود شد! و نيز روشن سازد چگونه يك عصاى ناچيز او را مدتى سر پا داشت و باملاحظه قامت نشسته يا ايستاده او جنيان گرما گرم مشغول كار بودند؟
و نيز چگونه موريانهاى او را بر زمين افكند، و تمام رشتههاى كشور او را به هم ريخت، آرى يك عصا نيروى فعال كشورى پهناور را به حركت در آورده بود، و يك موريانه آن را از حركت باز داشت!.
جالب اينكه در بعضى از روايات آمده است كه در آن روز سليمان ديد جوانى خوشرو و خوش لباس از يكى از زواياى قصر بيرون آمد و به سوى او حركت نمود، سليمان تعجب كرد، گفت: تو كيستى؟ و به اذن چه كسى اينجا آمدى؟! من گفه بودم هيچكس امروز اينجا نيايد! در پاسخ گفت: من كسى هستم كه نه از شاهان مىترسم! نه رشوه مىگيرم!- سليمان بيشتر تعجب كرد-، اما او مجالى نداد و افزود: من فرشته مرگم، آمدهام تا قبض روح تو كنم! اين را گفت و فورا قبض روح او كرد!(1)
ص: 345 و طباطبايى، محمدحسين، تفسير الميزان، ج 16، ص: 391.
.1) . بحرانى، هاشم بن سليمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 3،
اين را نيز بايد يادآورى كنيم كه داستان سليمان مانند بسيارى از داستانهاى انبيا، با روايات مجعولى متأسفانه آميخته شده، و خرافاتى به آن بستهاند كه چهره اين پيامبر بزرگ را دگرگون ساخته، و بسيارى از اين خرافات از تورات كنونى گرفته شده است و اگر ما به آنچه قرآن گفته قناعت كنيم هيچ مشكلى پيش نخواهد آمد.
در اينكه چه مدت مرگ حضرت سليمان بر كاركنان حكومتش مخفى ماند؟ دقيقا روشن نيست يك سال؟ يك ماه؟ يا چند روز؟
مفسران در اين باره نظر واحدى ندارند.
آيا اين كتمان از ناحيه اطرافيان او صورت گرفت كه آگاهانه براى اينكه رشته امور كشور موقتا از هم متلاشى نشود مرگ او را مكتوم داشتند؟
و يا اينكه اطرافيان نيز از اين امر آگاهى نداشتند؟!
بسيار بعيد به نظر مىرسد كه براى يك مدت طولانى حتى بيش از يك روز اطرافيان او آگاه نشوند، چرا كه مسلما افرادى مأمور بودند كه براى او غذا و ساير احتياجات ببرند، آنها از اين ماجرا آگاه مىشدند، بنا بر اين بعيد نيست- همانگونه كه بعضى از مفسران گفتهاند- آنها از اين امر آگاهى يافتند، ولى آن را به خاطر مصالحى مخفى كردند، لذا در بعضى از روايات آمده است كه در اين مدت" آصف بن برخيا" وزير مخصوص او امور كشور را تدبير مىكرد.
آيا سليمان در حال ايستاده تكيه بر عصا كرده بود يا نشسته دستها را بر عصا نهاده، و سر را به روى دست تكيه داده بود و به همين حال قبض روح شد و
مدتى باقى ماند؟ احتمالات مختلفى وجود دارد، هر چند احتمال اخير نزديكتر به نظر مىرسد.
آيا اگر اين مدت طولانى بوده، نخوردن غذا و ننوشيدن آب مسألهاى براى بينندگان مطرح نمىكرده؟
از آنجا كه همه كار سليمان عجيب بوده شايد اين مسأله را نيز از عجائب او مىشمردند، حتى در روايتى مىخوانيم كم كم اين زمزمه در ميان گروهى پيدا شد كه بايد سليمان را پرستش كرد مگر نه اين است كه او مدتى بر جاى خود ثابت مانده، نه مىخوابد و نه غذا مىخورد و نه آب مىنوشد(1).
اما به هنگامى كه عصا در هم شكست و فرو افتاد، همه اين رشتهها از هم گسست، و خيالات آنها نقش بر آب شد.
ولى به هر حال هر چه بود اين تاخير در اعلام مرگ سليمان بسيار چيزها را فاش ساخت.
امير مؤمنان على(علیه السلام) در يكى از خطب نهج البلاغه مىفرمايد:
«فلو ان احدا يجد الى البقاء سلما او لدفع الموت سبيلا لكان ذلك سليمان ابن داود(علیه السلام) الذى سخر له ملك الجن و الانس مع النبوة و عظيم الزلفة؛ اگر كسى در اين
1) . بحرانى، هاشم بن سليمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص: 345.
جهان نردبانى به عالم بقا مىيافت و يا مىتوانست مرگ را از خود دور كند سليمان بود كه حكومت بر جن و انس توأم با نبوت و مقام والا براى او فراهم شده بود.»(1)
بر همه روشن شد كه گروه جن از غيب آگاه نيستند، و انسانهاى نادان و بيخبرى كه آنها را پرستشمىكردند سخت در اشتباه و خطا بودند.
براى همه مردم اين حقيقت فاش گشت كه چگونه ممكن است نظام و شيرازه كشورى بستگى به موضوع كوچكى پيدا كند با وجود آن بر پا باشد، و با فرو ريختنش فرو ريزد، و در ما وراى اين امور قدرت بىانتهاى پروردگار تجلى نمايد.
در حالى كه قرآن سليمان را پيامبرى بزرگ مىخواند با علم سرشار و تقواى بسيار پيامبرى كه با داشتن حكومت عظيم هرگز اسير مقام و مال نشد، و به آنها كه از سوى ملكه سبأ براى فريفتنش هداياى بسيار گرانبهايى آورده بودند گفت: «أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ فَما آتانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا آتاكُمْ»؛(2)«آيا مرا به وسيله مال مىخواهيد كمك كنيد؟ در حالى كه آنچه خدا به من داده است از آنچه به شما داده برتر است.»
پيامبرى كه تمام آرزويش اين بود بتواند شكر نعمتهاى پروردگار را بهجا آورد «وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى والِدَيَ»؛(3)«گفت پروردگارا! مرا يارى و الهام كن تا بتوانم شكر نعمتهايى را كه بر من و پدر و مادرم ارزانى داشتهاى بهجاى آورم.»
رهبرى كه حتى اجازه نمىداد كسى آگاهانه به مورچهاى ستم كند، لذا در وادى نمل، مورچهاى صدا زد: «يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ»؛(1)«اى مورچگان به لانهها برويد مبادا سليمان و لشكريانش ناآگاهانه شما را پايمال كنند!»
عبادتكارى بود كه هر گاه لحظهاى به دنيا مشغول و از ذكر خدا غافل مىشد در مقام جبران بر مىآمد و مىگفت: «إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي»؛(2)«افسوس كه علاقه به نيكيها مرا لحظهاى از ياد خدايم به خود مشغول داشت.»
حكيمى بود كه در عين قدرت جز با منطق سخن نمىگفت، و حتى در گفتگو با پرندهاى همچون هدهد، حق و عدالت را از دست نمىداد.
حاكمى بود كه معاونش آنچنان از" علم كتاب" سرشار بود كه در يك لحظه مىتوانست تخت بلقيس را حاضر كند.
و قرآن او را با اوصافى همچون اواب (بسيار بازگشت كننده به سوى خدا) و نعم العبد (بنده بسيار خوب) خوانده.
كسى كه خداوند «حكومت» و «علم» را در اختيار او قرار داده بود و كسى كه او را مشمول هدايت خويش فرموده بود، و كسى كه يك لحظه در عمرش به خدا شرك نورزيد.
ولى با اين حال ببينيم تورات تحريف يافته كنونى چگونه دامان پاك اين پيامبر بزرگ را آلوده به شرك و غير آن مىكند.
تورات بدترين نسبتها را در زمينه بنا كردن بتكده و ترويج از بتپرستى و عشق بيحساب به زنان و تعبيرات بسيار زننده از توصيفهاى عاشقانه او بيان كرده كه نقل همه آن شرم آور است تنها به يك قسمت كه ملايمتر به نظر مىرسد قناعت مىكنيم.
در كتاب اول ملوك و پادشاهان چنين مىخوانيم:
و سليمان ملك سواى دختر فرعون زنان بيگانه بسيارى را از «موآبيان» و «عمونيان» و «ادوميان» و «صيدونيان» و «حتيان» دوست مىداشت از امتهايى كه خداوند بنىاسرائيل را فرموده بود كه شما به ايشان در نيائيد (و ازدواج نكنيد) و ايشان به شما در نيايند كه ايشان قلب شما را به خدايان خودشان مايل خواهند گردانيد، و سليمان از راه محبت به ايشان ملصق شد! و او را هفتصد زن بانويه (عقدى) و سيصد متعه (موقت) بود! و ايشان قلبش را برگردانيدند، و واقع شد وقت پيرى سليمان كه زنهايش قلبش را به سمت خدايان غريب برگردانيدند، و قلبش مثل قلب پدرش داود با خدايش كامل نبود! و سليمان در عقب «عشترون» خداى صيدونيان و «ملكوم» مكروه عمونيان (بت عمونيان) رفت، و سليمان در نظر خداوند بدى كرد و مثل پدرش داود راه خداوند را تماما نرفت!! آن گاه سليمان مقام بلندى را به كوهى كه روبروى «اورشليم» استبخصوص «كموش» مكروه پسران عمون بنا كرد، پس خداوند به سليمان غضبناك شد، به سبب اينكه قلبش از خداوند خداى اسرائيل كه وى را دو مرتبه مرئى شد برگردانيد... و خداوند به سليمان گفت چون كه اين عمل از تو صادر شد، و عهد مرا و فرائضى كه به تو امر فرموده نگاه نداشتى، البته مملكت تو را از دست تو خواهم گرفت! و به بندهات خواهم داد! نهايت به ايام تو اين
را نخواهم كرد، به سبب پدرت داود، و از دست پسرت آن را خواهم گرفت... نهايت تمامى مملكت را از دست او (سليمان) نخواهم گرفت، بلكه به پاس خاطر بنده من داود كه برگزيدم بهجهت اينكه اوامر و فرائض مرا نگاه داشته بود! او را در تمامى روزهاى عمرش سلطان خواهم نمود...)(1).
از مجموع اين داستان دروغين تورات چنين بر مىآيد:
سليمان علاقه زيادى به زنان طوايف بتپرست داشت، و بر خلاف دستور خدا عده زيادى از آنان را گرفت، و كم كم به مذهب آنها تمايل پيدا كرد! و با اينكه «شخص زن نديدهاى» هم نبود، بلكه 700 زن عقدى و 300 زن متعه داشت! علاقه شديد او به زنها او را از راه خدا بيرون برد! (نعوذ باللَّه).
سليمان صريحا دستور ساختن بتخانه داد، و روى كوهى كه در برابر «اورشليم» آن مركز مقدس اسرائيل قرار داشت، بتكدهاى براى بت «كموش» بت معروف طايفه «موابيان» و بت «مولك»- بت مخصوص طايفه «بنىعمون» بنا كرد و به بت «عشترون» بت «صيدونيان» نيز علاقه خاصى پيدا كرد و همه اينها در سر پيرى واقع شد! 3. خداوند به خاطر اين انحراف و گناه بزرگ مجازاتى براى او قائل شد و آن مجازات اين بود كه كشور او را از دستش بگيرد، ولى نه از دست خودش، بلكه از دست فرزندش «رحبعام»! و به او مهلت خواهد داد هر چه مىخواهد سلطنت كند، اينهم به خاطر بنده خاص خدا داود پدر سليمان بود، همان بنده خاص خدا كه طبق تصريح تورات العياذ باللَّه مرتكب قتل نفس و زناى محصنه و تصاحب زن افسر رشيد و خدمتگزار خود گرديده بود!! آيا اين تهمتهاى ناروا را
1) . کتاب مقدس، «تورات»، كتاب اول «ملوك و پادشاهان»، فصل يازدهم، جملههاى 1 تا 34.
كسى مىتواند به ساحت مقدس مردى مانند سليمان نسبت دهد؟! اگر ما سليمان را- همانطور كه قرآن مىگويد- پيامبر بدانيم كه وضع روشن است و اگر هم او را در رديف پادشاهان بنىاسرائيل بدانيم باز چنين نسبتهايى ممكن نيست در باره او صادق باشد.
چه اينكه اگر او را پيامبر ندانيم مسلما تالى تلو پيامبر بوده، زيرا دو كتاب از كتب عهد قديم يكى به نام «مواعظ سليمان- يا- حكمتهاى سليمان» و ديگرى به نام «سرود سليمان» از گفتههاى اين مرد بزرگ الهى است.
به راستى يهوديان و مسيحيان كه به تورات كنونى معتقدند چه جوابى براى اين سؤالات دارند؟ و اين رسواييها را چگونه مىپذيرند؟!
قبل از هر چيز در اين زمينه توجه به ريشه اصلى لغت «شكر» لازم است:
«راغب» در «مفردات» مىگويد: «شكر» همان تصور نعمت و اظهار آن است، بعضى گفتهاند در اصل «كشر» به معنى «كشف» (بر وزن آن) بوده است سپس مقلوب گشته و «شكر» شده است، و نقطه مقابل آن «كفر» است كه فراموشى نعمت و پوشاندن آن مىباشد.
سپس به تقسيم «شكر» به شعب سه گانه: «شكر قلب» يعنى انديشه در باره نعمت، و «شكر زبان» يعنى ثنا گفتن بر منعم، و «شكر ساير اعضا» يعنى قدردانى و پاسخگويى در برابر نعمت، پرداخته است.
تعبير قرآن در آيات فوق به جملۀ «اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْراً» نشان مىدهد كه شكر بيشتر از مقوله «عمل» است، و بايد آن را در لابلاى اعمال انسان ارائه داد، و
شايد به همين دليل قرآن تعداد شكرگزاران واقعى را اندك شمرده است، و علاوه بر آيات فوق، در آيه 23 سوره ملك بعد از آنكه نعمتهاى بزرگى همچون آفرينش گوش و چشم و دل را بر مىشمرد اضافه مىكند: «قَلِيلًا ما تَشْكُرُونَ» (كمتر شكر او را بهجا مىآوريد) و در آيه 73 نمل نيز آمده «و لكن أَكْثَرَهُمْ لا يَشْكُرُونَ» (بيشتر آنها شكرگزارى نمىكنند) اين از يك سو.
از سوى ديگر با توجه به اين نكته كه نعمتهاى خداوند كه سر تا پاى وجود انسان را احاطه كرده آن قدر زياد است كه قابل شماره و احصا نيست، چنان كه قرآن مىگويد «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها»(1)روشن مىشود، چرا شكر به مفهوم واقعيش در برابر تمام نعمتها به گونهاى كه همه را بدون استثنا در طريق بندگىخدا كه نعمتها براى آن آفريده شده است به كار گيرد كمتر يافت مىشود.
به تعبير ديگر، و به گفته بعضى از مفسران بزرگ، «شكر مطلق» اين است كه انسان همواره به ياد خدا باشد بىهيچگونه فراموشى، و در راه او گام بردارد بدون هيچگونه معصيت، و اطاعت فرمان او كند خالى از هر گونه سر پيچى، و مسلم است كه اين اوصاف در كمتر كسى جمع مىشود، و اينكه بعضى اصولا آن را محال پنداشتهاند بىاساس است، و دليل بر عدم آشنايى آنها به اين مفاهيم و اين مراحل از عبوديت است(2).
گاه گفته مىشود: اداى حق شكر پروردگار از يك نظر بسيار مشكل است، زيرا همين كه انسان در مقام شكر بر مىآيد و اين توفيق نصيبش مىگردد و وسائل
شكرگزارى در اختيارش قرار مىگيرد خود نعمت تازهاى است كه نياز به شكر مجددى دارد، و اين موضوع به صورت تسلسل ادامه مىيابد، و هر چه انسان تلاش بيشتر در طريق شكر او مىكند مشمول نعمت افزونترى مىگردد كه قادر بر شكر آن نيست!، ولى با توجه به اينكه يكى از طرق اداى حق شكر الهى همان اظهار عجز از اداى شكر اوست روشن مىشود كه قليلى از بندگان پروردگار- همانگونه كه قرآن بيان فرموده به راستى در اين مسير قرار مىگيرند.
توجه به احاديث زير مىتواند در اين بحث به قدر كافى روشنگر باشد:
در حديثى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم: كسى پرسيد آيا شكر پروردگار حدى دارد كه اگر انسان به آن حد برسد شاكر محسوب شود؟ فرمود: آرى سؤال كرد: چگونه؟ فرمود:
«يحمد اللَّه على كل نعمة عليه فى اهل و مال، و ان كان فيما انعم عليه فى ماله حق اداه؛ خدا را بر تمام نعمتهايش چه در خانواده و چه در اموال حمد و ستايش كند، و اگر در اموالى كه به او داده حقى باشد ادا نمايد.»(1)
در حديث ديگرى از همان امام مىخوانيم:
«شكر النعمة اجتناب المحارم؛ شكر نعمت پرهيز از گناه است.»(2)
و نيز در حديث ديگرى از همان حضرت(علیه السلام) آمده است كه فرمود:
«فيما اوحى اللَّه عز و جل الى موسى: يا موسى! اشكرنى حق شكرى، فقال يا رب! و كيف اشكرك حق شكرك و ليس من شكر اشكرك به الا و انت انعمت به على؟ قال
يا موسى! الان شكرتنى حين علمت ان ذلك منى!؛ خداوند متعال به موسى وحى كرد اى موسى! حق شكر مرا بهجاى آور، عرض كرد: چگونه حق شكر تو را بهجا آورم در حالى كه هر شكرى بهجا آورم به خاطر آن نعمت تازهاى به من دادهاى؟ فرمود: اى موسى الان شكر مرا بهجاى آوردى، چون مىدانى همين توفيق نيز از من است!»(1)
توجه به اين نكته نيز لازم است كه تشكر و قدردانى از كسانى كه وسيله نعمتى براى انسان هستند نيز شعبهاى از شكر خداست، چنان كه امام سجاد على بن الحسين(علیه السلام) مىفرمايد: «روز قيامت كه مىشود خداوند متعال به بعضى از بندگانش مىگويد: آيا شكر فلان كس را بهجاى آوردى عرض مىكند: پروردگارا! من شكر تو را بهجاى آوردم، خداوند مىفرمايد: چون شكر او را بهجا نياوردى شكر مرا بهجا نياوردهاى!»
سپس افزود:
«اشكركم للَّه اشكركم للناس؛ از همه شما شكرگزارتر در پيشگاه خدا كسى است كه بيشتر از نعمتها و زحمات مردم قدردانى و شكرگزارى كند.»(2)
انبیاء و اولیاء همواراه نسبت به مردم بردبار و حلیم بودند؛ قرآن کریم میفرماید:
فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهيمَ الرَّوْعُ وَ جاءَتْهُ الْبُشْرى يُجادِلُنا في قَوْمِ لُوطٍ * إِنَّ إِبْراهيمَ لَحَليمٌ أَوَّاهٌ مُنيبٌ * يا إِبْراهيمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَ إِنَّهُمْ آتيهِمْ عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ»؛(3)«هنگامى كه ترس ابراهيم فرو نشست، و بشارت به او رسيد، درباره قوم
لوط با ما مجادله مىكرد... چرا كه ابراهيم، بردبار و دلسوز وبازگشتكننده (به سوى خدا) بود! و بهطور قطع عذاب (الهى) به سراغ آنها مىآيد؛ و برگشت ندارد!.»
«فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِيمَ الرَّوْعُ وَ جاءَتْهُ الْبُشْرى يُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ»؛ كلمۀ «روع»، به معناى ترس و رعب است و كلمۀ «مجادله» در اصل به معناى اصرار در بحث و پافشارى كردن در يك مسأله براى غالب شدن در رأى است و معناى آيه اين است كه وقتى حال ابراهيم از آن ترسى كه كرده بود بهجا آمد و برايش معلوم شد كه غذا نخوردن واردين، از باب سوء قصد نبوده و علاوه آن بشارت را از واردين شنيد كه بهزودى خداى تعالى به او و همسرش اسحاق را خواهد داد و از اسحاق يعقوب را، آن گاه شروع كرد در باره قوم لوط بگو مگو كردن به اين اميد كه عذاب را از آن قوم برطرف سازد.
و بنا بر اين جملۀ «يُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ» اگر به صيغه مضارع آمده با اينكه در جواب كلمۀ «لما» حتما بايد فعل ماضى بيايد از باب حكايت حال گذشته است (نه اينكه بخواهد بفرمايد بعد از اين مجادله مىكند) و يا اينكه يك فعل ماضى در تقدير گرفته شده و تقدير كلام:
«اخذ يجادلنا...» بوده است يعنى ابراهيم(علیه السلام) شروع كرد به بگومگو كردن در باره قوم لوط.
و از اين آيه شريفه بر مىآيد كه ملائكه، نخست به آن جناب خبر داده بودند كه مأموريت اصليشان رفتن به ديار قوم لوط است و سپس اين معنا را عنوان كرده بودند كه خداى تعالى به شما فرزندى خواهد داد و در مرحله سوم از عذاب قوم لوط
خبر داده بودند كه ابراهيم(علیه السلام) شروع كرده به مجادله كردن، تا شايد عذاب را از آن قوم برطرف سازد، و در آخر به آن جناب گفتهاند كه كار از كار گذشته و قضاء حتمى شده و عذاب نازل خواهد شد و به هيچ وجه رد شدنى نيست.
حال ببينيم مجادله ابراهيم چه بوده؟ در آيات مورد بحث چيزى در اين باب نيامده، ولى در جاى ديگر قرآن كريم فرموده: «وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى قالُوا إِنَّا مُهْلِكُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْيَةِ إِنَّ أَهْلَها كانُوا ظالِمِينَ قالَ إِنَّ فِيها لُوطاً قالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِيها لَنُنَجِّيَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرِينَ»؛(1)«إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ»؛ «حليم» به آن كسى گفته مىشود كه در عقوبت دشمن و انتقام گرفتن عجله نمىكند و كلمۀ «اواه» در باره كسى اطلاق مىشود كه زياد از بدىها و ناملايماتى كه مىبيند آه مىكشد و كلمۀ «منيب» اسم فاعل از مصدر انابه به معناى رجوع است و مراد از آن، اين است كه آدمى در هر امرى به خداى تعالى رجوع كند.
و اين آيه زمينه تعليل آيه قبلى را دارد و مىخواهد بيان كند كه چرا ابراهيم(علیه السلام) در باره قوم لوط مجادله كرد و در اين جمله مدحى بليغ از ابراهيم(علیه السلام) شده، چون مىفرمايد: آن جناب بدين جهت در باره آن قوم مجادله كرد كه پيغمبرى حليم و پر حوصله بود و در نزول عذاب بر مردم ستمكار عجله نمىكرد، اميدوار بود كه توفيق الهى شامل حال آنان شده، اصلاح شوند و به استقامت بگرايند، پيغمبرى
1) . و چون فرستادگان، بشارت را به ابراهيم دادند اضافه كردند كه ما اهل اين قريه را هلاك خواهيم كرد زيرا اهل آن ستمكار بودند، ابراهيم گفت: آخر در آن قريه لوط پيغمبر هست، گفتند: ما بهتر مىدانيم كه در آن چه كسى هست، تو دلواپس لوط مباش كه به يقين ما او و اهل خانهاش را نجات خواهيم داد مگر همسرش را كه از هلاك شوندگان است. (عنكبوت / 32)
بود اواه يعنى از گمراهى مردم و از اينكه هلاكت بر آنان نازل شود سخت رنج مىبرد و آه مىكشيد در نجات انسان به خداى تعالى رجوع مىكرد و متوسل مىشد پس كسى خيال نكند كه آن جناب از عذاب ستمكاران كراهت داشته و بدان جهت كه ظالم بودند از آنان طرفدارى مىكرده، حاشا بر پيغمبرى اولوا العزم كه طرفدار ستمكاران باشد.
«يا إِبْراهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَ إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ»؛ اين آيه شريفه حكايت پاسخى است كه فرشتگان به ابراهيم(علیه السلام) داده و مجادله آن جناب را قطع كردند و آن جناب بعد از شنيدن آن قانع شد و ديگر دنبال نكرد چون فهميد كه اصرار كردن در برگرداندن عذاب از قوم لوط هيچ فايدهاى ندارد چون قضاى الهى در آن باره رانده شده و عذابشان حتمى گشته و خواهناخواه واقع خواهد شد پس اينكه گفتند: «يا إِبْراهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا» معنايش اين است كه از اين وساطت و جدال صرفنظر كن و هيچ طمعى به نجات آنان مبند كه طمعى خام و ناشدنى است.
و معناى اينكه گفتند: «إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّكَ» اين است كه امر پروردگار تو به مرحلهاى رسيده كه با هيچ دافعى دفع نمىشود و با هيچ مبدلى تبديل نمىگردد، و خلاصه منظور ما اين است كه فعل ماضى «جاء» نمىخواهد خبر دهد كه عذاب آمده، مؤيد اين معنا هم اين است كه در جمله بعد مىفرمايد: «وَ إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ»، چون ظاهر اين جمله كه اسم فاعل «آتى» در آن به كار رفته اين است كه عذاب مذكوربعدها نازل مىشود هر چند كه امر، صادر شده و قضاء آن رانده شده و قضاء از مقضى به هيچ وجه تخلف نمىپذيرد، و باز مؤيد گفته ما جملهاى است
كه بهزودى در همين سوره، در داستان قوم لوط مىآيد كه فرموده «فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِيَها سافِلَها»(1)،
پس معلوم مىشود كه كلمۀ «جاء» در جمله مورد بحث به معناى آمدن امر الهى نيست، بلكه به معناى حتمى شدن آن است.
و معناى اينكه فرشتگان گفتند: «وَ إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ» اين است كه بهزودى عذابى بر آنان نازل مىشود كه به هيچ وجه از آنان دفع شدنى نيست پس حكم، تنها از آن خدا است و هيچ كس كه بتواند حكم او را عقب بيندازد وجود ندارد، و اين جمله بيانگر آن مأموريتى است كه به خاطر آن آمده بودند و در حقيقت جمله سابق را تأكيد مىكند چون مقام هم مقام تأكيد بود و به همين جهت در جمله اول نيز دو وسيله از وسايل تأكيد به كار رفته بود يكى ضمير شان «انه» و ديگرى كلمۀ «قد» كه تحقيق را افاده مىكند و هر دو جمله با يك وسيله ديگر تأكيد آغاز شدهاند و آن كلمۀ «ان» است و اگر در جمله قبلى امر را به رب ابراهيم نسبت دادند نه به خداى تعالى براى اين بوده كه از اين تعبير در انقطاع جدال ابراهيم كمك گرفته باشند.
در كافى به سند خود از ابىيزيد حمار از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: خداى عز و جل چهار فرشته مأمور كرد براى هلاك كردن قوم لوط و آن چهار فرشته
1) . «همين كه امر ما آمد آن قريه را زير و رو كرديم.» (هود / 82)
عبارت بودند از: جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و كروبيل، اين چهار فرشته در سر راه خود به ديدن ابراهيم رفته بر او سلام كردند در حالى كه «در قالب انسانهايى" معمم بودند و آن جناب ايشان را نشناخت، همين قدر دانست كه قيافههايى جالب دارند، لذا پيش خودش گفت: اينگونه اشخاص محترم را بايد خودم پذيرايى كنم و به خدمتشان قيام نمايم، و چون او مردى ميهماننواز بود لذا گوسالهاى چاق براى آنها كباب كرد آن قدر كه كاملا پخته شد و آورده نزد آنان گذاشت، ولى ديد كه دست ميهمانان به طرف غذا دراز نمىشود از اين رفتار آنان بدش آمد و در خود احساس ترس كرد جبرئيل وقتى آن جناب را چنين ديد، عمامه را از سر خود برداشت و ابراهيم او را" كه در سابق بارها ديده بود" شناخت و پرسيد: تو همو هستى؟ گفت: آرى. در اين ميان همسر آن جناب از آنجا رد مىشد جبرئيل او را به ولادت اسحاق بشارت داد و از اسحاق يعقوب را، همسر آن جناب گفت خداوند چه فرموده است؟ ملائكه جواب دادند به آنچه قرآن كريم آن را حكايت كرده است.
ابراهيم(علیه السلام) از آنان پرسيد: به خاطر چه كارى آمدهايد؟ گفتند: براى هلاك كردن قوم لوط آمدهايم. پرسيد: اگر در ميان آن قوم صد نفر با ايمان باشد آنان را نيز هلاك خواهيد كرد؟ جبرئيل گفت: نه، پرسيد: اگر پنجاه نفر باشد چطور؟ جبرئيل گفت، نه، پرسيد:
اگر سى نفر باشد چطور؟ گفت، نه، پرسيد: اگر بيست نفر باشد چطور؟ گفت: نه، پرسيد: اگر ده نفر وجود داشته باشد چطور؟ گفت: نه، پرسيد اگر پنج نفر باشد؟ گفت: نه، پرسيد: اگر يك نفر باشد چطور؟ گفت: نه، پرسيد: اگر هيچ مؤمنى در آن قوم نباشد و تنها لوط باشد چطور؟
جبرئيل گفت: ما بهتر مىدانيم كه در آن قوم چه كسى هست، ما بهطور قطع او و خانوادهاش را نجات مىدهيم بهجز همسرش را كه از هلاك شوندگان است، آن گاه (ابراهيم را به حال خود گذاشتند) و رفتند. امام(علیه السلام) اضافه كرد كه حسن بن على(علیه السلام) فرموده: من هيچ توجيهى براى كلام ابراهيم به نظرم نمىرسد مگر اينكه مىخواسته كارى كند كه قوم لوط باقى بمانند و از بين نروند و كلام خداى تعالى نيز كه مىفرمايد: «يُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ» به همين نكته اشاره دارد...(1)، اين حديث تتمهاى دارد كه ان شاء اللَّه در ضمن داستان لوط مىآيد.
مؤلف: در اينكه امام حسن(علیه السلام) فرموده: من هيچ توجيهى به نظرم نمىرسد مگر اينكه مىخواسته كارى كند كه قوم لوط باقى بمانند و از بين نروند" جاى اين سؤال هست كه اين مطلب از كجاى داستان استفاده مىشود؟ ممكن است بگوييم: از جمله:
«إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ» استفاده مىشود، چون اين جمله مناسبتر به آن است كه بگوييم منظور ابراهيم(علیه السلام) از آن گفتارش درخواست بقاى قوم لوط بود نه خود لوط پيغمبر، علاوه بر اين جملۀ «يُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ» و جملۀ «إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ» سخن از هلاكت قوم دارند، در جمله اول ابراهيم(علیه السلام) درباره هلاكت قوم مجادله مىكند و در جمله دوم فرشتگان از هلاكت قوم در آينده نزديك خبر مىدهند و اين دو جمله مناسبتى با درخواست بقاى قوم خود لوط دارد.
و در تفسير عياشى از عبد اللَّه بن سنان روايت آورده كه گفت: از امام صادق(علیه السلام)
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع كافى، ج 5، ص: 546.
شنيدم كه مىفرمود: «جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ» يعنى گوسالهاى بريان و پخته شده آورد.(1)و در معانى الاخبار به سند صحيح از عبد الرحمن بن حجاج از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير جملۀ «فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ» فرموده: يعنى حيض شد.(2)و در الدرالمنثور است كه اسحاق بن بشر و ابن عساكر از طريق جويبر از ضحاك از ابن عباس روايت كرده كه گفت: وقتى ابراهيم ديد دست ملائكه به گوساله نمىرسد بدش آمد و از آنان ترسيد و اين ترس ابراهيم از اين باب بود كه در آن روزگاران رسم بر اين بود كه هر كس قصد آزار كسى را داشت نزد او غذا نمىخورد چون فكر مىكرد اگر او مرا با طعام خود احترام كند ديگر جايز نيست من او را بيازارم، ابراهيم(علیه السلام) ذهنش به اين مسأله متوجه شد و ترسيد مبادا قصد سويى داشته باشند و به حدى ترسيد كه بندهاى بدنش به لرزه افتاد.
در همين ميان همسرش ايستاده مشغول خدمتگزارى آنان بود، رسم ابراهيم(علیه السلام) هم چنين بود كه وقتى مىخواست ميهمانى را زياد احترام كند ساره را به خدمت وا مىداشت، ساره در اين هنگام خنديد و بدين جهت خنديد كه مىخواست گفتارى كه مىخواهد بگويد را با خندهاش گفته باشد، پس گفت: از چه مىترسى؟ اينها سه نفرند و تو خانواده و غلامان دارى، جبرئيل در پاسخ ساره گفت: اى خانم خندهرو! بدان كه تو بهزودى فرزندى خواهى آورد به نام اسحاق و از اسحاق فرزندى مىشود به نام يعقوب، ساره كه با چند نفر در حال آمدن بود (و يا در حالى كه ضجه مىكرد) از شدت حيا با همه كف دو دست و انگشتان باز بر
صورت خود نهاد و حيرت زده گفت: وا ويلتاه و گفت: آيا من كه پير زنى عجوزهام آن هم از شوهرم كه مردى بسيار سالخورده است فرزنددار مىشوم؟
ابن عباس اضافه مىكند كه كلام خداى تعالى كه مىفرمايد: «فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِيمَ الرَّوْعُ وَ جاءَتْهُ الْبُشْرى» مربوط است به بعد از بشارت، و مجادله آن جناب اين بود كه پرسيد:
قصد كجا را داريد، و به سوى چه قومى مبعوث شدهايد؟ جبرئيل گفت: به سوى قوم لوط، و ما مأمور شدهايم آن قوم را عذاب كنيم.
ابراهيم(علیه السلام) گفت: آخر لوط در بين آن قوم است؟ گفتند، ما داناتر از هر كسيم به اينكه چه كسى در آن قوم هست و مطمئن باش كه ما او و اهلش را حتما نجات مىدهيم مگر همسرش را كه- بهطورى كه- بعضى معتقدند نامش والقة بوده، ابراهيم پرسيد: حال اگر در بين آن قوم صد نفر مؤمن باشد آنان را نيز عذاب مىكنيد؟ جبرئيل گفت: نه، پرسيد: اگر نود مؤمن باشد آيا آنها را عذاب مىكنيد؟ جبرئيل گفت: نه، پرسيد: اگر هشتاد نفر باشد چطور، عذابشان مىكنيد؟ جبرئيل گفت: نه، هم چنان ابراهيم شمرد تا رسيد به يك مؤمن و جبرئيل همه را فرمود: نه، و چون به ابراهيم نگفتند كه در آن قوم يك مؤمن هست خودش گفت: آخر لوط در آن ميان است؟ در پاسخ گفتند: ما بهتر مىدانيم چه كسى در آن ميان هست و ما بهطور حتم او و اهلش را نجات مىدهيم مگر همسرش را.(1)مؤلف: هر چند در متن اين حديث اضطرابى به چشم مىخورد، زيرا كلام ابراهيم را كه گفت: «إِنَّ فِيها
1) . سيوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 3، ص: 339.
لُوطاً» دو بار ذكر كرد يكى قبل از آن سؤالهاى مسلسل و يك بار هم بعد از آن، ولى به هر حال منظور واضح است.
و در تفسير عياشى از ابىحمزه ثمالى از امام ابىجعفر(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: خداى تبارك و تعالى وقتى قضاء عذاب قوم لوط را راند و آن را مقدر فرمود- مىدانست كه ابراهيم بنده حليمش به سختى اندوهناك مىشود- دوست داشت براى تسليت خاطر او فرزندى دانا به او مرحمت كند تا جريحه دل آن جناب از انقراض قوم لوط التيامى يابد.
امام باقر(علیه السلام) اضافه فرمود كه: خداى تعالى به اين منظور رسولانى از فرشتگان نزد آن جناب گسيل داشت تا او را به ولادت اسماعيل بشارت دهند سپس امام فرمود:
فرستادگان شبانه بر ابراهيم(علیه السلام) وارد شدند، آن جناب ترسيد كه مبادا دزد باشند، رسولان وقتى حالت ترس و دلواپسى او را ديدند گفتند: «سلاما» يعنى «نسلم سلاما؛ سلامت مىدهيم سلامى خالص» ابراهيم در پاسخگفت: «سَلاماً قالَ إِنَّا مِنْكُمْ وَجِلُونَ» پاسخ ما به شما سلام است، ولى ما از شما ترس و دلواپسى داريم؛ گفتند: «لا تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ عَلِيمٍ.»
امام باقر(علیه السلام) آن گاه فرمود: و منظور از اين غلام عليم، اسماعيل است كه قبل از اسحاق از هاجر متولد شد، ابراهيم(علیه السلام) به رسولان آسمانى گفت: «أَ بَشَّرْتُمُونِي عَلى أَنْ مَسَّنِيَ الْكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ»؛ فرشتگان گفتند: «بَشَّرْناكَ بِالْحَقِّ فَلا تَكُنْ مِنَ الْقانِطِينَ»؛
ابراهيم(علیه السلام) به رسولان آسمانى گفت: «فَما خَطْبُكُمْ أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ»؛ گفتند: «إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمٍ مُجْرِمِينَ».
امام باقر(علیه السلام) اضافه كردند كه ابراهيم گفت: آخر لوط پيغمبر در ميان آن قوم است؟ و گفتند: ما بهتر مىدانيم كه در بين آنان چه كسى هست!، اما بهطور حتم او و اهلش را نجات خواهيم داد مگر همسرش را كه مقدر كردهايم كه از هالكان باشد.
بعد از آنكه خداى تعالى قوم لوط را عذاب كرد، رسولانى نزد ابراهيم فرستاد تا او را به ولادت اسحاق بشارت و به هلاكت قوم لوط تسليت دهند. قرآن در سوره حجر و سوره ذاريات در اين باره مىفرمايد: وقتى فرستادگان ما براى دادن بشارت نزد ابراهيم شدند كلمۀ «سلام» را ادا كردند، ابراهيم نيز اين كلمه را به زبان آورد (و در دل گفت:) اين مردم را نمىشناسم، و چيزى نگذشت كه گوسالهاى حنيذ آورد يعنى گوسالهاى پاكيزه و بريان و مغز پخت، ولى وقتى ديد دست ميهمانان به آن نمىرسد، از آنان بدش آمد و عملشان را نكوهيده ديد و احساس ترس از آنان كرد، گفتند: مترس كه ما فرستاده شدهايم به سوى قوم لوط، همسرش ايستاده بود. در اينجا امام باقر فرموده: منظور از همسر، ساره است كه ايستاده بود، او را بشارت دادند به ولادت اسحاق و به دنبال اسحاق يعقوب" فضحكت" يعنى پس ساره از گفتار آنان تعجب كرد.(1)
اين روايت (به طورى كه ملاحظه مىكنيد) داستان بشارت را دو داستان دانسته:
1) . عياشى، محمد بن مسعود، تفسير عياشى، ج 2، ص: 152، ح 44.
يكى بشارت به ابراهيم در باره ولادت اسماعيل و يكى ديگر بشارت به ساره در مورد ولادت اسحاق، و بشارت به ولادت اسحاق را چند سال بعد از تولد اسماعيل دانسته، آن گاه آيات سوره حجر (كه در آن مسأله آوردن گوساله به ميان نيامده) را حمل كرد، بر بشارت اول يعنى تولد اسماعيل(علیه السلام) و زمان آن را وقتى دانسته كه هنوز عذاب بر قوم لوط نازل نشده بوده، و آيات سوره هود و سوره ذاريات را (كه در اين روايت در هم آميخته) حمل كرده است بر بشارت دوم يعنى بشارت به ساره در مورد تولد اسحاق و يعقوب و زمان آن را بعد از هلاكت قوم لوط دانسته، مىفرمايد: بعد از فراغت از كار آن قوم به ابراهيم مراجعه نموده وى را از وقوع عذاب خبر داده و بشارت دوم خود را ابلاغ كردند.
اما آيات سوره حجر صرفنظر از مطالب خارج، فى نفسها مىتواند اين احتمال را تحمل كند كه بشارت در آن مربوط به ولادت اسماعيل باشد و همچنين آياتى كه در سوره ذاريات آمده مىتواند حمل بر زمان بعد از هلاكت قوم لوط شود و بشارت در آن بشارت به ولادت اسحاق و يعقوب بوده باشد.
و، اما آيات سوره هود كه صريح در بشارت به اسحاق و يعقوب است چون نام آن دو بزرگوار را برده و ليكن در ذيلش عبارت «يُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ...» داستان تحمل آن را ندارد كه ما حملش كنيم بر بعد از هلاكت قوم لوط، چون اگر اين ملاقات بعد از هلاكت قوم لوط باشد ديگر وساطت و مجادله ابراهيم با ملائكه چه معنى دارد، گو اينكه جملۀ «إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمِ لُوطٍ» در صدر داستان به تنهايى قابل حمل بر بعد از هلاكت هست و همچنين جملۀ «إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّكَ» با صرفنظر از قيود كلام، اين حمل را تحمل مىكند (و، بلكه مىتوان گفت
صريح در اين است كه ملاقات، بعد از هلاكت قوم لوط بوده، چون مىفرمايد: امر پروردگار تو آمد يعنى كار از كار گذشت).
و كوتاه سخن اينكه مفاد آيات در سوره هود اين است كه بشارت به ولادت اسحاق و يعقوب قبل از هلاكت قوم لوط بوده، چون در آن آمده كه ابراهيم در باره هلاك شدن آن قوم جدال مىكرده تا شايد عذاب از آنها بر طرف شود و مقتضاى اين مفاد اين است كه داستانى كه در سوره ذاريات و سوره حجر آمده راجع به ملاقات قبل از هلاكت قوم لوط باشد نه بعد از هلاكت مخصوصا سوره حجر كه تصريح دارد به اينكه داستان مربوط به قبل از هلاكت آنان است چون در آن ابراهيم مىپرسد: بعد از اين بشارت ديگر چه مأموريتى داريد؟ چيزى كه هست در سوره حجر اصلا مسأله بشارت به تولد اسحاق و يعقوب ذكر نشده، تنها بشارت به ولادت غلامىعليم آمده.
و حاصل كلام ما اين است كه اشتمال آيات مورد بحث بر مسأله بشارت به ولادت اسحاق و يعقوب و بر مجادله ابراهيم كه ظاهرا در قبل از هلاكت قوم لوط است باعث مىشود كه بشارتى كه در هر سه سوره (سوره حجر و هود و ذاريات) است يك داستان باشد و آن عبارت باشد از بشارت به ولادت اسحاق و يعقوب قبل از وقوع عذاب بر قوم لوط و اين ظهور، خود باعث وهن و سستى روايت است و روايت از اين نظر بسيار موهون مىشود.
البته اشكال ديگرى نيز در روايت هست و آن اين است كه كلمۀ «ضحك» را به معناى تعجب گرفته در نتيجه جملۀ «فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ» را جملهاى مقدم و مؤخر دانسته كه بنا بر معنايى كه روايت براى
«ضحك» كرده، تقدير آيه چنين مىشود: «فبشرناها باسحق و من وراء اسحاق يعقوب فضحكت»، چون خنده آن بانو از بشارت بوده، پس اول بايد بشارت ذكر شود و بعد خنده او، و ارتكاب تقديم و تاخير بدون نكته بارزى خلاف ظاهر است.
و نيز در تفسير عياشى از فضل بن ابىقره روايت آمده كه گفت: من از امام صادق(علیه السلام) شنيدم كه مىفرمود: خداى تعالى وحى كرد به ابراهيم كه بهزودى فرزندى برايت متولد مىشود، ابراهيم(علیه السلام) جريان را به ساره گفت، ساره اظهار تعجب كرد كه آيا من فرزند مىآورم با اينكه پيرى عجوزهام؟ خداى تعالى مجددا به آن جناب وحى كرد كه آرى، ساره بهزودى فرزند خواهد آورد و اولادش به خاطر همين كه ساره كلام مرا رد كرد چهارصد سال معذب خواهند شد.
امام(علیه السلام) فرمود: و چون عذاب بنىاسرائيل طول كشيد، صدا به ضجه و گريه بلند نموده، چهل شبانه روز گريستند، خداى تعالى به موسى و هارون(علیه السلام) وحى فرستاد كه آنان را از شر فرعون نجات خواهد داد، پس آن گاه صد و هفتاد سال شكنجه را از آنان برداشت. راوى مىگويد امام(علیه السلام) سپس فرمود: شما نيز چنين خواهيد بود اگر دعا بكنيد و ضجه و گريه داشته باشيد خداى تعالى فرج ما را مىرساند و، اما اگر نكنيد بلا به منتها درجهاش مىرسد.(1)
مؤلف: وجود رابطه بين احوال انسان و ملكات درونيش و بين خصوصيات
1) . عياشى، محمد بن مسعود، تفسير عياشى، ج 2، ص: 154، ح 49.
تركيب بدنش چيزى است كه هيچ شكى در آن نيست، پس براى هر يك از دو طرف رابطه، اقتضاء و تأثير خاصى در طرف ديگر هست، از سوى ديگر نطفه كه از ماده بدن گرفته مىشود طبعا حامل همه خصوصياتى است كه در بدن مادى و در روح او هست و بنا بر اين چه مانعى دارد كه نسلهاى آينده پارهاى از خصوصيات اخلاقى نسل گذشته را به ارث ببرند، چه خصوصيات مادى و بدنى آنان را و چه خصوصيات روحيشان را.
در مباحث سابق نيز مكرر گذشت كه بين صفات روحى انسان و اعمالش و بين حوادث خير و شر خارجى و جهانى رابطهاى تام و كامل وجود دارد، هم چنان كه آيات زير نيز به آن اشاره نموده، مىفرمايد: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ»؛(1)و نيز مىفرمايد: «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ»(2).
بنا بر اين چه مانعى دارد كه از فردى از افراد انسان و يا از مجتمعى از مجتمعات بشرى عملى از اعمال سر بزند يا صالح و يا طالح (غير صالح)، و يا صفتى از صفات فضيلت و يا رذيلت در آنها پيدا شود و به دنبالش اثر خوب و يا بد آن در اعقاب و نسل آينده او ظاهر گردد كه در حقيقت ملاك در اين تأثير نوعى وراثت است كه بيانش گذشت، در جلد چهارم اين كتاب نيز در ذيل آيه شريفه «وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ»(3)بحثى در پيرامون اين وراثت گذشت.
و در همان كتاب از زراره و حمران و محمد بن مسلم از امام ابىجعفر(علیه السلام) و از عبد الرحمن از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده در ذيل جملۀ «إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ» فرمود: ابراهيم(علیه السلام) بسيار دعا مىكرد.(1)نظير اين روايت را كلينى نيز از زراره از امام باقر(علیه السلام) نقل كرده است.(2)و در همان كتاب از ابىبصير از يكى از دو امام باقر و صادق(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: ابراهيم در باره قوم لوط با فرشتگان جدال كرد و جدالش اين بود كه گفت: آخر در آن قوم جناب لوط هست، گفتند: «نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِيها»؛ «ما بهتر مىدانيم چه كسى در آن قريه هست.»، ابراهيم جدال را بيشتر كرد و جبرئيل در پاسخش گفت: «يا إِبْراهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا»؛ «ابراهيم از اين وساطت صرفنظر كن.» كه كار از كار گذشت و امر پروردگارت صادر شده و بدون شك عذابى بر آنان خواهد آمد كه ديگر برگشتن ندارد.(3)
و در الدر المنثور است كه ابن الانبارى در كتاب «الوقف و الابتداء» از حسان بن ابجر روايت كرده كه گفت: من نزد ابن عباس بودم كه مردى از قبيله هذيل وارد شد ابن عباس از او پرسيد: فلانى چه كرد؟ گفت: او مرد و چهار پسر و سه وراء از خود بهجاى گذاشت، ابن عباس از شنيدن كلمۀ «وراء» كه به معناى نوه است به ياد آيه زير افتاد: «فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ»؛ آن گاه گفت «وراء» يعنى پسرزاده.(4)
قصه بشرى كه خداى تعالى از آن به قصه ميهمانان ابراهيم تعبير كرده در پنج سوره از سورههاى قرآن آمده و اين پنج سوره همه در مكه نازل شدهاند و به حسب ترتيب قرآنى عبارتند از:
سوره هود و حجر و عنكبوت و صافات و ذاريات.
بشارت اول در سوره هود است كه از آيه 69 تا آيه 76 مىخوانيم:
«وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ فَلَمَّا رَأى أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قالُوا لا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمِ لُوطٍ وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ قالَتْ يا وَيْلَتى أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلِي شَيْخاً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عَجِيبٌ قالُوا أَ تَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِيمَ الرَّوْعُ وَ جاءَتْهُ الْبُشْرى يُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ يا إِبْراهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَ إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ»؛
و بشارت دوم در سوره حجر، آيات 51. 60 است كه در آنجا مىخوانيم:
«وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ إِنَّا مِنْكُمْ وَجِلُونَ قالُوا لا تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ عَلِيمٍ قالَ أَ بَشَّرْتُمُونِي عَلى أَنْ مَسَّنِيَ الْكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ قالُوا بَشَّرْناكَ بِالْحَقِّ فَلا تَكُنْ مِنَ الْقانِطِينَ قالَ وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ قالَ
فَما خَطْبُكُمْ أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ قالُوا إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمٍ مُجْرِمِينَ إِلَّا آلَ لُوطٍ إِنَّا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا امْرَأَتَهُ قَدَّرْنا آنها لَمِنَ الْغابِرِينَ»؛(1)
بشارت سوم، سوره عنكبوت، آيه 31 و 32 است كه مىفرمايد:
«وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى قالُوا إِنَّا مُهْلِكُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْيَةِ إِنَّ أَهْلَها كانُوا ظالِمِينَ قالَ إِنَّ فِيها لُوطاً قالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِيها لَنُنَجِّيَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرِينَ»؛(2)
بشارت چهارم آيات 99. 113 سوره صافات است كه مىفرمايد:
«وَ قالَ إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِينِ رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يابُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ كَذلِكَ
1) . و مردم مكه را خبر بده از ميهمانان ابراهيم آن زمان كه بر او در آمدند و سلام را به زبان راندند، او گفت: ما از شما ترسانيم. گفتند مترس كه ما تو را به فرزندى دانا بشارت مىدهيم. گفت آيا به من چنين بشارتى مىدهيد با اينكه پيرى مرا ربوده به چه چيز بشارت مىدهيد به شوخى و يا به حق؟ گفتند، به حق بشارتت مىدهيم، پس زنهار كه از نو ميدان باشى. ابراهيم خودش گفت، كسى جز گمراهان از رحمت پروردگارش مأيوس نمىشود، آن گاه پرسيد: به چه كار مهمى فرستاده شدهايد؟ گفتند: ما بسوى مردمى مجرم فرستاده شدهايم. البته سواى خاندان لوط كه ما همه آنان را نجات خواهيم داد. به جز همسرش را كه مقدر كردهايم از هالكان باشد.
2) . زمانى كه فرستادگان ما براى دادن بشارت نزد فرعون آمدند گفتند: ما اهل اين قريه را هلاك خواهيم كرد، زيرا كه اهل آن از دير زمانى ستمكار بودهاند، ابراهيم گفت: آخر لوط در آنجاست؟ گفتند، ما بهتر(از هر كس) مىدانيم كه در آنجا كيست، ما بهطور حتم او و اهلش را نجات مىدهيم، مگر همسرش را كه از هالكان است.
نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ وَ بارَكْنا عَلَيْهِ وَ عَلى إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِينٌ»؛(1)
محققا اين همان آزمايش روشنگر بود. و ما او را با ذبحى عظيم عوض داديم. و ذكر خير و ثناء جميل بر او را در آيندگان باقى گذاشتيم. سلام بر ابراهيم. اين چنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم. محققا او از بندگان با ايمان ما بود، و ما او را به ولادت اسحاق و پيغمبرى از صالحان بشارت داديم. و به ابراهيم و اسحاق بركت و خير عطا كرديم و از فرزندانشان برخى صالح و نيكو كار و برخى دانسته به نفس خود ستمكار شدند.
بشارت پنجم آياتى است كه آيات 24. 30 سوره ذاريات آمده و فرموده:
«هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ الْمُكْرَمِينَ إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ فَراغَ إِلى أَهْلِهِ فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ قالَ أَ لا تَأْكُلُونَ فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قالُوا لا تَخَفْ وَ بَشَّرُوهُ بِغُلامٍ عَلِيمٍ فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِي صَرَّةٍ فَصَكَّتْ وَجْهَها وَ قالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌ قالُوا كَذلِكَ قالَ رَبُّكِ إِنَّهُ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ"(2).
1) (2)(ابراهيم بعد از آن كه از هدايت آن منطقه نوميد شد فرمود): من بسوى پروردگارم مهاجرت خواهم كرد، او مرا به نقطهاى كه بايد بروم هدايت خواهد نمود. پروردگارا! از انسانهاى صالح فرزندى به من روزى فرما. پس ما او را به فرزندى شكيبا بشارت داديم. پس همين كه آن فرزند رشد كرد و به حدى رسيد كه با پدر همكارى كند ابراهيم بدو گفت! پسركم! من در عالم رؤيا مىبينم كه دارم تو را ذبح مىكنم پس فكر خودت را بكن و نظرت را به من بگو. پسر گفت: پدر جان هر ماموريتى كه يافتهاى آنجام ده كه ان شاء اللَّه بزودى مرا از صابران خواهى يافت. پس همين كه پدر و پسر هر دو تسليم امر خدا شدند و ابراهيم فرزند را به زمين انداخت. و ما ندا در داديم كه اى ابراهيم، رؤيا را تصديق و ماموريتت را امتثال كردى، كه همانا ما نيكوكاران را اين چنين جزاء مىدهيم(كه از كشته شدن فرزندشان جلوگيرى مىكنيم).
2) . آيا خبر آمدن ميهمانان محترم ابراهيم به تو رسيده؟ آن زمان كه بر او در آمدند و سلام را به زبان اداء كردند ابراهيم نيز گفت: سلام بر شما مردم ناشناس. آن گاه بهطور سرى نزد اهل خود شده گوسالهاى فربه كه روغن از آن مىچكيد بياورد. پس آن را به نزديك ميهمانان گذاشت و پرسيد، آيا نمىخوريد؟ و وقتى ديد نمىخورند، در خود احساس ترس كرد، ميهمانان گفتند: مترس و او را به فرزندى دانا بشارت دادند. در اين هنگام همسرش كه مژده را شنيده بود، با صيحه و فرياد بيامد و محكم به صورت خود زد و گفت: پير زالى نازا را چه رسد به اين حرفها. فرشتگان به او گفتند: آرى، اين بشارت درست است پروردگار تو آن را فرموده كه تنها حكيم و عليم است.
اول: اينكه آيا اين بشارت يكى بود، و همان بوده كه در آن نام اسحاق و يعقوب براى ابراهيم و ساره برده شده، و مدتى كوتاه قبل از هلاكت قوم لوط صورت گرفته؟ و يا اينكه بشارت دو بار تحقق يافته و دو قصه دارد: يكى آن داستانى كه مشتمل است بر بشارت به ميلاد اسماعيل و ديگرى آن داستانى كه متضمن بشارت به ميلاد اسحاق و يعقوب است؟
چه بسا كه مفسرينى احتمال دوم را ترجيح داده باشند، البته اين احتمال مبنى بر اين است كه قصهاى كه در سوره ذاريات آمده صريح باشد در اينكه حضرت ابراهيم براى آنان گوساله بريان آورده و از نخوردن آنان بترس افتاده باشد و بعد از بشارت، ترسش زايل شده باشد، و همسر عجوز و عقيم آن جناب غير از ساره كسى نيست چون قطعا مادر اسحاق، ساره، تنها همسر عقيم آن جناب بوده، و ذيل آيات، ظهور در اين دارد كه اين ترس و بشارت بعد از هلاكت قوم لوط بوده چون ملائكه براى ابراهيم شرح دادند كه: ما مأمور به هلاكت قومى مجرم شديم و چنين و چنان كرديم و چند نفر مؤمنى كه در آن قوم بودند بيرون كرديم و جز يك خانواده از مؤمنين كسى را نيافتيم و از آن قوم آثارى باقى گذاشتيم براى عبرت آيندگان، البته افرادى از آيندگان كه از عذاب اليم خدا مىترسند. و نظير اين آيات، آيات سوره هود است كه در آن ملائكه براى برطرف كردن ترس از ابراهيم قبل از هر سخن گفتند:
«إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمِ لُوطٍ»؛ و اما آنچه در سوره حجر آمده سخنى از داستان گوساله بريان آوردن ندارد، بلكه ظاهرش آن است كه ابراهيم و خانوادهاش به محض ديدن ملائكه دچار وحشت شدهاند، و ملائكه براى برطرف ساختن ترس آنها بشارت را دادهاند، كما اينكه خداوند تعالى مىفرمايد: «إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ إِنَّا مِنْكُمْ وَجِلُونَ قالُوا لا تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ عَلِيمٍ»؛ به محضى كه ملائكه داخل شدند و زبان به سلام گشودند، ابراهيم گفت: ما از شما بيمناكيم گفتند: مترس كه ما تو را به فرزندى دانا بشارت مىدهيم" و ذيل آيات ظهور در اين دارد كه اين ملاقات قبل از هلاكت قوم لوط بود، و حاصل دليل اين مفسرين اين شد كه آيات پنج سوره مذكور از حيث ظهور مختلفند، بعضى از آنها نظير آياتسوره ذاريات ظهور دارد در اينكه ملاقات با ابراهيم بعد از هلاكت قوم لوط بوده، و بعضى ديگر نظير آيات سوره حجر ظهور در اين دارد كه ملاقات آنان با آن جناب قبل از هلاك كردن قوم لوط بوده است.
و نظير آيات سوره حجر آيات سوره عنكبوت است كه آن آيات از آيات سوره حجر روشنتر مىفهمانند كه جريان ملاقات قبل از هلاكت آن قوم بوده چون در آن آيات مسأله وساطت ابراهيم(علیه السلام) و جدالش با ملائكه آمده كه در بحث روايى گذشته، حديث عياشى نيز همين معنا را تاييد مىكرد.
اين بود نظريه جمعى از مفسرين و ليكن حق اين است كه آيات در همه اين چهار سوره يعنى سوره هود و حجر و عنكبوت و ذاريات، متعرض يك قصه است و آن داستان بشارت دادن ملائكه به ابراهيم است به ولادت اسحاق و يعقوب، نه ولادت اسماعيل.
و، اما آنچه در ذيل آيات سوره ذاريات داشت: «قالُوا إِنَّا أُرْسِلْنا» ظهور دارد در اينكه از ماجرايى سخن مىگويد كه: واقع شده، و دليل بر اين نيست كه منظورش شرح بشارت به ولادت اسماعيل باشد كه قبل از ماجراى قوم لوط بوده براى اينكه نظير اين آيات در سوره حجر نيز آمده بود با اينكه مفسرين قبول دارند كه آيات سوره حجر داستان قبل از فراغت از كار قوم لوط را شرح مىدهد.
علاوه بر اين، جمله مزبور يعنى جملۀ «إِنَّا أُرْسِلْنا» كه ملائكه وقتى آن را گفتند كه هنوز در بين راه بودند به حسب لغت نمىتواند مانع از اين نظريه باشد.
و، اما جملۀ «فَأَخْرَجْنا مَنْ كانَ فِيها مِنَ الْمُؤْمِنِينَ...» كلام ملائكه نيست تا دليل شود بر اينكه مربوط به بعد از واقعه قوم لوط است، بلكه كلام خود خداى تعالى است هم چنان كه سياق همه داستانهاى سوره ذاريات كه سراينده آنها خود خداى تعالى است اين معنا را تاييد مىكند.
و اما اينكه مسأله ترسيدن ابراهيم(علیه السلام) در آيات سوره حجر، اول داستان و در آيات سوره ذاريات و هود آخر داستان آمده دليل بر دو تا بودن داستان نيست، بلكه وجهش اين است كه در آيات سوره حجر اصلا مسأله آوردن گوساله بريان ذكر نشده تا در اثر نخوردن ملائكه مسأله ترسيدن ابراهيم(علیه السلام) را ذكر كند به خلاف دو سوره ذاريات و هود، علاوه بر اين ارتباط تام و شديدى كه بين اجزاى داستان برقرار است خود دليل و مجوزى است براى اينكه بعضى از قسمتهاى داستان در جايى و در زمانى، جلوتر و در جايى و زمانى ديگر عقبتر ذكر شود هم چنان كه انكار ابراهيم در آيات سوره ذاريات در اول قصه بعد از سلام دادن ملائكه آمده و در سوره هود در
وسط داستان يعنى بعد از غذا نخوردن ملائكه ذكر شده، و در نظم قرآنى اينگونه تقديم و تاخيرها بسيار است.
از اين هم كه بگذريم آيات سوره هود صريح در اين است كه بشارت، مربوط به ولادت اسحاق و يعقوب بوده چون نام آن دو بزرگوار را برده و همين آيات است كه مىگويد: ابراهيم در باره سرنوشت شوم قوم لوط مجادله كرد، و اين مطلب را در سياقى آورده كه هيچ شكى باقى نمىگذارد در اينكه جريان مربوط به قبل از هلاكت قوم لوط است، و لازمه اين دو مطلب اين است كه بشارت به ولادت اسحاق قبل از هلاكت قوم لوط واقع شده باشد.
و باز از اين هم كه بگذريم همه نويسندگان تاريخ اتفاق دارند بر اينكه ولادت اسماعيل قبل از ولادت اسحاق و يعقوب بوده و آن جناب از اسحاق بزرگتر بوده و بين ولادت او و اين، سالهايى فاصله شده و اگر بشارتى كه قبل از هلاكت قوم لوط واقع شده بشارت به ولادت اسماعيل باشد ديگر نمىتواند بعد از هلاكت قوم لوط بشارتى ديگر به ولادت اسحاق صورت بگيرد زيرا در اين صورت فاصله بين دو بشارت، يك روز و دو روز خواهد بود مگر اينكه بگويى بله ممكن است همين طور باشد، ولى اسحاق چند سال بعد متولد شده باشد چون بشارت بيش از اين دلالت ندارد كه چنين امر خيرى پيش خواهد آمد و يا چنين و چنان خواهد شد و، اما اينكه در چه زمانى واقع مىشود بشرى از آن ساكت است.
دوم: اينكه اصلا در اين داستانها سخنى از بشارت به ولادت اسماعيل در ميان آمده يا نه؟ حق مطلب اين است كه بشرايى كه در اول آيات سوره صافات آمده تنها بشارت به ولادت اسماعيل است و اين غير آن بشارتى است كه در ذيل آن
آيات آمده كه صريحا نام اسحاق در آن برده شده، دليل بر اين معنا هم سياق آيات ذيل جملۀ «فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ» است كه بعد از اين بشارت مسأله رؤيا و ذبح فرزند و مطالبى ديگر را آورده ناگهان در آخر مىفرمايد: «وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ» و اين سياق جاى شك باقى نمىگذارد كه منظور از غلام حليمى كه در اول آيات به ولادتش بشارت داده غير اسحاقى است كه بار دوم ولادتش را مژده داده است.
طبرى در تاريخ خود مىگويد: منظور از بشارت اولى مانند بشارت دومى در اين سوره بشارت به ولادتاسحاق است، هم چنان كه در ساير سورهها همين منظور است(1)،
ولى از نظر ما اين سخن درست نيست و ما در جلد هفتم اين كتاب در ضمن داستانهاى ابراهيم(علیه السلام) بحثى در اين معنا گذرانديم.
سوم: بحث توراتى اين قصه و تطبيق داستان قرآن با داستانى است كه تورات در اين باره آورده البته توراتى كه فعلا در دست هست كه ان شاء اللَّه اين تطبيق در ذيل آيات بعدى آنجا كه پيرامون داستان لوط بحث مىكنيم از نظر خواننده خواهد گذشت.
چهارم: بحثى پيرامون اين داستان از اين جهت كه جدال ابراهيم با ملائكه و تعبيرى به مثل «يُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ» و پاسخى از ملائكه به وى به مثل «يا إِبْراهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا» چه معنا دارد، آن هم از ابراهيمى كه در سابق گفتيم، سياق آيات و
1) . طبري، محمد بن جرير، تاريخ الرسل و الملوک، ج 1، ص: 190.
مخصوصا جملۀ «إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ» جز به خير از آن جناب ياد نكرده و چنين بزرگوارى چطور با ملائكه جدال مىكند پاسخ اين سؤال اين است كه جدال آن جناب جز به انگيزه نجات بندگان خدا نبوده به اين اميد وساطت كرده كه شايد بعدها به راه خدا بيايند و به سوى اين راه هدايت شوند.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهيمَ لِأَبيهِ إِلاَّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْراهيمَ لَأَوَّاهٌ حَليمٌ»؛(2)«و استغفار ابراهيم براى پدرش [عمويش آزر]، فقط به خاطر وعدهاى بود كه به او داده بود (تا وى را به سوى ايمان جذب كند)، اما هنگامى كه براى او روشن شد كه وى دشمن خداست، از او بيزارى جست؛ به يقين، ابراهيم مهربان و بردبار بود!»
و از آنجا كه مسلمانان آگاه و آشنا به قرآن، در آيات اين كتاب آسمانى خوانده بودند كه ابراهيم براى (عمويش) آزر استغفار كرد، فورا اين سؤال ممكن بود در ذهن آنها پديد آيد كه مگر آزر مشرك نبود؟ اگر اين كار ممنوع است چرا اين پيامبر بزرگ خدا انجام داد؟! لذا در آيه دوم به پاسخ اين سؤال پرداخته مىگويد: «استغفار ابراهيم براى پدرش (عمويش آزر) به خاطر وعدهاى بود كه به او داد، اما هنگامى كه براىاو آشكار شد كه وى دشمن خدا است از او بيزارى جست و برايش استغفار نكرد»؛ «وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ».
در پايان آيه اضافه مىكند: «ابراهيم كسى بود كه در پيشگاه خدا خاضع و از خشم و غضب پروردگار خائف و ترسان، و مردى بزرگوار و حليم و بردبار بود»؛ «إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوَّاهٌ حَلِيمٌ».
اين جمله ممكن است دليلى براى وعده ابراهيم به آزر در زمينه استغفار بوده، باشد، زيرا حلم و بردبارى از يك سو، و اواه بودن او كه طبق بعضى از تفاسير به معنى رحيم بودن است از سوى ديگر، ايجاب مىكرد كه حد اكثر تلاش و كوشش را براى هدايت آزر انجام دهد، اگر چه از طريق وعده استغفار و طلب آمرزش از گذشته او باشد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله فوق دليل براى اين موضوع باشد كه ابراهيم به خاطر خضوع و خشوعى كه داشت و ترس از مخالفت پروردگار هرگز حاضر نبود براى دشمنان حق استغفار كند، بلكه اين كار مخصوص به زمانى بود كه اميد هدايت آزر را در دل مىپروراند، لذا به محض آشكار شدن عداوت او از اين كار صرف نظر كرد.
اگر سؤال شود مسلمانان از كجا مىدانستند كه ابراهيم براى آزر استغفار كرد.
در پاسخ مىگوئيم اين آيات سوره توبه همانگونه كه در آغاز اشاره كرديم در اواخر عمر پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نازل شد و قبلا مسلمانان در سوره مريم آيه 47 خوانده بودند كه ابراهيم با جملۀ «سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي» به آزر وعده استغفار داده بود و مسلمان پيامبر خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) بيهوده وعده نمىدهد، و هر گاه وعده داده به وعدهاش وفا كرده است، و نيز در سوره ممتحنه آيه 4 خوانده بودند كه ابراهيم به او گفت «لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ»؛ «من براىتو استغفار خواهم كرد»؛ همچنين در سوره شعرا كه از سورههاى مكى
است استغفار ابراهيم براى پدرش صريحا آمده است آنجا كه مىگويد «وَ اغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كانَ مِنَ الضَّالِّينَ»(1).
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد.
بسيارى از مفسران اهلسنت حديث مجعولى از صحيح بخارى و مسلم و كتب ديگر از" سعيد بن مسيب" از پدرش نقل كردهاند كه هنگامى كه مرگ ابو طالب نزديك شد پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بر او وارد گرديد، در حالى كه ابو جهل و عبد اللَّه بن ابىاميه نزد او بودند، پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به او فرمود: اى عمو! تو لا اله الا اللَّه بگو كه من به وسيله آن نزد پروردگار براى تو دفاع (و شفاعت) كنم، در اين هنگام ابو جهل و عبد اللَّه بن ابىاميه رو به ابو طالب كردند و گفتند: تو مىخواهى از آئين (پدرت) عبد المطلب صرفنظر كنى؟، ولى پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) كرارا اين پيشنهاد را به او كرد، اما ابو جهل و عبد اللَّه با همان بيان مانع او شدند، آخرين سخنى را كه ابو طالب گفت اين بود:" بر آئين عبد المطلب"! و از گفتن لا اله الا اللَّه خوددارى كرد، در اين هنگام پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود من براى تو استغفار خواهم كرد، تا زمانى كه از آن نهى شوم، در اين هنگام آيه فوق «ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا...» نازل گرديد(2).
ولى نشانههاى جعل و دروغ در اين حديث به چشم مىخورد زيرا:
اولا: مشهور و معروف در ميان مفسران و محدثان اين است كه سوره برائت در سال نهم هجرت نازل گرديد، بلكه به عقيده بعضى اين آخرين سورهاى است كه بر پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نازل شده است، در حالى كه مورخان نوشتهاند وفات ابو طالب در مكه و قبل از هجرت پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) اتفاق افتاد!
بهخاطر همين تضاد روشن بعضى از متعصبان مانند نويسنده تفسير المنار به دست و پا افتادهاند، گاهى گفتهاند اين آيه دو بار نازل شده است! يك بار در مكه، و يك بار در مدينه سال نهم هجرت! و با اين ادعاى بىدليل به گمان خود خواستهاند تضاد را برطرف سازند.
و گاهى گفتهاند ممكن است اين آيه در مكه هنگام وفات ابو طالب نازل شده باشد بعدا به دستور پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در سوره توبه قرار داده شده است، در حالى كه اين ادعا نيز كاملا عارى از دليل است.
آيا بهتر نبود بهجاى اين گونه توجيههاى بىمدرك، در روايت مزبور و صحت آن ترديد كنند؟.
ثانيا: شك نيست كه قبل از مرگ ابو طالب خداوند در آياتى از قرآن مسلمانان را از دوستى و محبت مشركان نهى كرده بود و مىدانيم استغفار كردن يكى از روشنترين مصاديق اظهار محبت و دوستى است، با اين حال چگونه ممكن است ابو طالب مشرك از دنيا برود و پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) سوگند ياد كند كه من هم چنان براى تو استغفار خواهم كرد تا خدا مرا نهى كند؟! عجيب اينكه فخر رازى كه به تعصب در اينگونه مسائل مشهور است چون نتوانسته است انكار كند كه اين آيه مانند بقيه سوره توبه در مدينه و در اواخر عمر پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نازل شده است، دست به توجيه
شگفتآورى زده و آن اينكه پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بعد از مرگ" ابو طالب" تا زمان نزول سوره توبه هم چنان براى او استغفار مىكرد تا اينكه آيه فوق نازل شد و او را نهى كرد، سپس مىگويد چه مانعى دارد كه اين امر براى پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و مؤمنان تا آن زمان مجاز بوده باشد؟! فخر رازى اگر خود را از قيد و بند تعصب رها مىساخت به حقيقت متوجه مىشد كه امكان ندارد پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در اين مدت طولانى براى يك نفر مشرك استغفار كند در حالى كه آيات فراوانى از قرآن كه تا آن زمان نازل شده بود هر گونه مودت و محبت و دوستى را نسبت به مشركان محكوم ساخته بود(1)
ثالثا: تنها كسى كه اين روايت را نقل كرده «سعيد بن مسيب» است و دشمنى او با امير مؤمنان على(علیه السلام) معروف است، بنا بر اين هرگز نمىتوان به گفتار او در باره على(علیه السلام) يا پدر و فرزندش اعتماد كرد.
مرحوم «علامه امينى» پس از اشاره به مطلب فوق سخنى از «واقدى» نقل مىكند كه قابل توجه استميگويد: «سعيد بن مسيب» از كنار جنازۀ «امام سجاد على بن الحسين(علیه السلام)» گذشت و بر آن نماز نگزارد (و با عذرى واهى) از اين كار صرفنظر كرد، اما هنگامى كه به گفته ابن حزم از او پرسيدند آيا پشت سر حجاج نماز مىخوانى يا نه گفت ما پشت سر بدتر از حجاج نماز مىخوانيم!.
رابعا: همانگونه كه در جلد پنجم همين تفسير گفتيم شك نيست كه ابو طالب به پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) ايمان آورد و مدارك و دلائل روشنى براى اين موضوع ارائه
1) . در سوره نساء كه مسلما قبل از برائت نازل شده است در آيه 139 و در سوره آلعمران آيه 38 كه آنهم قبل از برائت نازل گرديده صريحا از دوستى و ولايت كافران نهى شده است و در همين سوره توبه در آياتى كه قبل از آيه مورد بحث ما است خداوند صريحا به پيامبرش ميگويد خواه براى آنها (كافران) استغفار كنى يا نكنى خدا آنها را نخواهد بخشيد.
داديم و ثابت كرديم كه آنچه در باره عدم ايمان ابو طالب گفتهاند تهمتى بزرگ است كه تمام علماى شيعه و گروهى از دانشمندان اهل تسنن مانند ابن ابىالحديد (در شرح نهج البلاغه) و قسطلانى (در ارشاد السارى) و زينى دحلان (در حاشيه تفسير حلبى) به آن تصريح كردهاند.
و گفتيم يك محقق موشكاف با توجه به موج سياسى مغرضانهاى كه از حكام" بنىاميه" بر ضد على(علیه السلام) برخاست به خوبى مىتواند حدس بزند كه هر كس با آن حضرت ارتباط و پيوند داشت از اين تعرض مغرضانه در امان نماند، در واقع ابو طالب گناهى نداشت جز اينكه پدر على بن ابىطالب(علیه السلام) پيشواى بزرگ اسلام بود، مگر «ابوذر» آن مجاهد بزرگ اسلام را به خاطر عشقش به على(علیه السلام) و مبارزهاش با مكتب عثمان مورد آن همه اتهام قرار ندادند؟!(1)
ص: 191 الی 198.
سؤال ديگرى كه در اينجا پيش مىآيد اين است كه چگونه ابراهيم به عمويش آزر وعده استغفار داد و طبق ظاهر آيه فوق و آيات ديگر قرآن مجيد به اين وعده وفا كرد، با اينكه او هرگز ايمان نياورد و در صف مشركان و بتپرستان بود، و استغفار براى چنين كسانى ممنوع است؟
در پاسخ اين سؤال بايد به اين نكته توجه داشت كه از آيه فوق به خوبى استفاده مىشود كه ابراهيم انتظار داشته است كه آزر از اين طريق جذب به سوى
1) . جهت اطلاع بيشتر از ايمان ابوطالب كه در تمام دوران حياتش حامى پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و مدافع او بود و سر بر فرمانش داشت ر.ک: مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج5،
ايمان و توحيد شود، و استغفار او در حقيقت اين بوده است كه «خداوند او را هدايت كن، و گناهان گذشته او را ببخش».
اما هنگامى كه آزر در حال شرك چشم از جهان فرو بست، و براى ابراهيم مسلم شد كه او با حالت عداوت پروردگار از دنيا رفته، و ديگر جايى براى هدايت او باقى نمانده است، استغفار خود را قطع كرد.
طبق اين معنى مسلمانان نيز مىتوانند براى دوستان و بستگان مشركشان ما دام كه در قيد حياتند و اميد هدايت آنها مىرود، استغفار كنند يعنى از خدا براى آنها هدايت و آمرزش هر دو بطلبند، ولى پس از مرگ آنها در حال كفر، ديگر جايى براى استغفار باقى نمىماند.
اما اينكه در بعضى از روايات وارد شده كه امام صادق(علیه السلام) فرمود ابراهيمع وعده داده بود كه اگر آزر اسلام بياورد براى او استغفار كند (نه اينكه پيش از اسلام آوردن) و هنگامى كه براى او روشن شد كه او دشمن خدا است، از وى بيزارى جست و بنا بر اين وعده ابراهيم مشروط بود و چون شرط آن حاصل نشد او هرگز استغفار نكرد.
اين روايت علاوه بر اينكه روايت مرسل و ضعيفى است مخالف ظاهر يا صريح آيات قرآن است، زيرا ظاهر آيه مورد بحث اين است كه ابراهيم استغفار كرد و صريح آيه 86 سورۀ «شعراء» اين است كه ابراهيم از خداوند تقاضاى آمرزش او را كرد آنجا كه مىگويد: «وَ اغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كانَ مِنَ الضَّالِّينَ».
شاهد ديگر اين سخن جمله معروفى است كه از ابن عباس نقل شده كه ابراهيم كرارا براى آزر مادامى كه در حيات بود استغفار كرد، اما هنگامى كه در حال
كفر از دنيا رفت، و عداوت او نسبت به آئين حق مسلم شد، از اين كار خوددارى نمود.
و از آنجا كه گروهى از مسلمانان مايل بودند براى نياكان مشرك خود كه در حال كفر مرده بودند استغفار كنند قرآن صريحا آنها را نهى كرد و تصريح نمود كه وضع ابراهيم با آنها كاملا متفاوت بوده، او در حال حيات آزر، و به اميد ايمان او، چنين كارى را مىكرد، نه پس از مرگش!
آيه مورد بحث تنها آيهاى نيست كه سخن از قطع هر گونه رابطه با مشركان مىگويد، بلكه از آيات متعددى از قرآن اين موضوع به خوبى استفاده مىشود كه هر گونه پيوند و همبستگى خويشاوندى و غير خويشاوندى بايدتحت الشعاع پيوندهاى مكتبى قرار گيرد و اين پيوند (ايمان به خدا و مبارزه با هر گونه شرك و بتپرستى) بايد بر تمام روابط مسلمانان حاكم باشد، چرا كه اين پيوند يك پيوند زير بنائى و حاكم بر همه مقدرات اجتماعى آنها است.
و هرگز پيوندهاى سطحى و رو بنائى نمىتواند آن را نفى كند، اين درسى بود براى ديروز و امروز و همه اعصار و قرون.(1)
قرآن کریم در ارتباط با عدم سازش و نیز عدم ستیز انبیاء و اولیاء با مردم میفرماید:
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسير نمونه، ج8، ص: 156.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ * لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ * وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ * وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * لَكُمْ دينُكُمْ وَ لِيَ دينِ»؛(1)«به نام خداوند بخشنده مهربان بگو: اى كافران! آنچه را شما مىپرستيد من نمىپرستم! و نه شما آنچه را من مىپرستم مىپرستيد، و نه من هرگز آنچه را شما پرستش كردهايد مىپرستم، و نه شما آنچه را كه من مىپرستم پرستش مىكنيد؛ (حال كه چنين است) آيين شما براى خودتان، و آيين من براى خودم!»
خداوند سبحان پيامبرش(صلی الله علیه وآله وسلم) را خطاب فرمود، «قُلْ»؛ «بگو اى محمد»، «يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ»، اراده نمود قومى معروف و معيّن را براى اينكه الف و لام براى عهد است.
«لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ»؛ يعنى نمىپرستم خدايانى را كه شما در امروز و در اين حال مىپرستيد.
«وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ»؛ و شما هم عبادت كننده نيستيد خدايى را كه امروز من او را عبادت ميكنم و نيز در اينحال مىپرستم.
«وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ»؛ و من عبادت كننده نيستم بتهايى را كه شما عبادت ميكنيد در آينده و بعد از امروز.
«وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ»؛ و شما هم عبادت كننده نيستيد خدايى را كه من عبادت ميكنم، ابن عباس و مقاتل گويند، در ما بعد امروز از اوقات آينده.
1) . کافرون / 1 الی 6.
زجاج گويد: پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) باين سوره نفى فرمود، عبادت خدايان ايشان را از خودش در حال و آينده، و نفى فرمود از ايشان عبادت خدا را در حال و آينده، و اين در باره قومى مثل حارث بن قيس سهمى و عاص ابن وائل و وليد بن مغيره و سه نفر ديگر بود كه خداوند سبحان آن حضرت را اعلام نمود بعدم ايمان ايشان مانند قول او قصه نوح(علیه السلام) «أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ»، البتّه هرگز ايمان نياورد از خويشان تو مگر آنكه قبلا ايمان آورده.
و نيز فراء در وجه تكرار گويد: چون قرآن بلغت عرب نازل شده و از عادت ايشان تكرار كلام بوده براى تأكيد و فهمانيدن طرف تا اينكه جواب دهند ميگويد بلى بلى آرى آرى و ممتنع ميگويد لا لا نه، نه، گويد، و مثل آنست قول خداى تعالى «كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ»، و انشاد كرده و گويد:
و كائن و كم عندى لهم من صنيعه * ايادى شفّها علىّ و اوجبوا
و مثل اينكه و چه بسيار است براى ايشان پيش من از نيكويىهايى كه مكرّر نمودند بر من. و سرود:
كم نعمه كانت لكم * كم كم و كم
چه مقدار نعمتى كه براى شما بوده چه اندازه چه مقدار و چه اندازه.
و ديگرى گويد:
نعق الغراب ببين ليلى غدوه * كمكم و كم بفراق ليلى ينعق
كلاغ صدا نمود و غار كرد صبحگاهان بمردن ليلى، چه اندازه، چه اندازه و چه مقدار به جدايى و فراق ليلى صدا ميكند.
و ديگرى گفته:
هلّا سألت جموع كنده * يوم ولّوا اين أينا
آيا سؤال نكردى جمعيّت قبيله كنده را روزى را كه اعراض كردند و پشت نمودند كه كجا و چه وقت.
و ديگرى گويد:
اردت لنفسى بعض الامور * فاولى لنفسى اولى لها
قصد كردم براى خودم بعضى از كارها را، پس سزاوارتر و شايستهتر به نفس من سزاوارتر است براى آن.
گويد: و اين شايستهترين موارد است بتأكيد براى اينكه كافرها در موضع اوّل اقدام كردند و تكرار نمودند، پس خداوند سبحان تكرار نمود آن را تا اينكه تأكيد كند تا اميدى و يأس ايشان را، تكرار و بعضى نيز در اين باره گفتهاند: البتّه معنايش اينست كه بتهايى را كه شما عبادت ميكنيد، من عبادت نميكنم و شما هم عبادت كننده نيستيد خدايى را كه من او را عبادت ميكنم هر گاه باو شرك ورزيديد و بتها و غير بتها را عوض خدا عبادت نموديد و فقط عبادت ميكند خدا را كسى كه عبادتش را خالصانه براى او انجام دهد.
«وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ»؛ يعنى عبادت نميكنم عبادت شما را، پس ما مصدريّه است.
«وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ»؛ يعنى و شما عبادت نميكنيد عبادت مرا بر مثل آنچه ما ذكر كرديم آن را، پس اراده كرد در اولى معبود را و دوّمى عبادت را.
پس اگر گفته شود اختلاف معبودها معلوم، معناى اختلاف عبادت چيست.
مىگوييم البتّه آن حضرت عبادت ميكرد خدا را بر وجه اخلاص، ولى ايشان
مشرك بودند به خدا در عبادتش پس اختلاف دو عبادت هم روشن گرديد، و براى اينكه آن حضرت به معبود و پروردگارش به سبب افعال مشروعه تقرّب پيدا ميكرد، ولى بتپرستها اين كار را نميكردند تقرّب به بتها مىجستند بهوسيلۀ اعمالى كه از روى جهل و نادانى بآن اعتقاد داشتند.
«لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ»؛ در اين آيه چند وجه ذكر شده است:
اينكه براى شما پاداش دين شما و براى من پاداش دين من پس مضاف حذف شده و مضاف اليه جاى آن قرار گرفته.
اينكه يعنى براى شما كفرتان به خدا و براى من دين توحيد و اخلاص و اين گرچه ظاهرش اباحه است پس بيگمان آن بيم و تهديد و مبالغه در نهى و منع است، مانند قول او اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ، هر چه ميخواهيد بكنيد.
به درستى كه دين پاداش عمل و كيفر كردار است و معنايش براى شما پاداش اعمالتان و براى من پاداش و جزاء عملم. شاعر گويد:
اذا ما لقونا لقيناهم * و دنّاهم مثل ما يقرضونا
هر گاه ملاقات كردند ما را ما هم آنها را ديدار خواهيم نمود، و آنها را- پاداش ميدهيم مانند آنچه بما قرض ميدهند، و اين سوره متضمّن معجزهاى براى پيامبر ما(صلی الله علیه وآله وسلم) است از جهت اخبار بآنچه در آينده خواهد شد از آنچه را راهى بعلم او نيست مگر بوحى از جانب خداى عالم و دانا بغيبها پس آنچه خبر داد واقع شد چنانچه خبر داده بود و در آن دلالت بر مذمّت مداهنه و سستى در دين و وجوب مخالفت با كفّار و اهل باطل و بيزارى و دورى از ايشان است.
داود بن حصين از حضرت ابىعبد اللَّه(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود هر گاه «قُلْ
يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ» را خواندى پس بگو يا ايّها الكافرون و هر گاه گفتى «لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ» بگو اعبد اللَّه وحده و هر گاه گفتى «لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ» بگو ربّى اللَّه و دينى الاسلام.(1)
آيات اين سوره پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) را مخاطب ساخته، مىفرمايد:
«بگو اى كافران»؛ «قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ».
«آنچه را شما مىپرستيد نمىپرستم»؛ «لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ».
«و نه شما آنچه را من پرستش مىكنم مىپرستيد»؛ «وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ».
به اين ترتيب جدايى كامل خط خود را از آنها مشخص مىكند، و با صراحت مىگويد: من هرگز بتپرستى نخواهم كرد، و شما نيز با اين لجاجت كه داريد و با تقليد كوركورانه از نياكان كه روى آن اصرار مىورزيدو با منافع نامشروع سرشارى كه از بتپرستان عائد شما مىشود هرگز حاضر به خداپرستى خالص از شرك نيستيد.
بار ديگر براى مأيوس كردن كامل بتپرستان از هر گونه سازش بر سر توحيد و بتپرستى مىافزايد: «و نه من هرگز آنچه را شما پرستش كردهايد مىپرستم»؛ «وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ».
«و نه شما آنچه را كه من مىپرستم عبادت مىكنيد»؛ «وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ».
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسير مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ج27، ص: 323
بنا بر اين اصرار بيجا در مصالحه بر سر مسأله بتپرستى نكنيد كه اين امر غير ممكن است.
«حال كه چنين است آئين شما براى خودتان و آئين من براى خودم»؛ «لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ».
بسيارى از مفسران تصريح كردهاند كه منظور از «كافرون» در اينجا گروه خاصى از سران بتپرستان مكهاند، بنا بر اين «الف و لام» در «الكافرون» به اصطلاح براى «عهد» است، نه براى «جمع».
ممكن است دليل آنها بر اين مطلب علاوه بر آنچه در شأن نزول گفته شد اين باشد كه بسيارى از بتپرستان مكه سرانجام ايمان آوردند، بنا بر اين اگر مىگويد نه شما معبود مرا عبادت مىكنيد و نه من معبود شما را حتما در مورد آن گروهى از سران شرك و كفر است كه تا پايان عمر هرگز ايمان نياوردند و گرنه بسيارى از مشركان به هنگام فتح مكه فوج فوج وارد اسلام شدند.
در اينجا چند سؤال مطرح است كه بايد به آن پاسخ گفت:
آيا بهتر اين نبود گفته شود «يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ» بدون اينكه «قل» در آغاز آن باشد؟ و به تعبير ديگر: پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بايد دستور خداوند را اجرا كند و جملۀ «يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ» را به آنها بگويد: نه اينكه جملۀ «قُلْ» را نيز تكرار كند.
پاسخ اين سؤال با توجه به محتواى سوره روشن است، زيرا مشركان عرب پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) را دعوت به سازش بر سر بتها كرده بودند. و او مىبايست اين مطلب را از خود نفى كند، و بگويد: من هرگز تسليم شما نمىشوم، و عبادتم را
با شرك آلوده نمىكنم اگر كلمۀ «قل" در آغاز اين سوره نباشد سخن سخن خدا خواهد شد، و در اين صورت جملۀ «لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ» (من آنچه را شما عبادت مىكنيد نمىپرستم) و امثال آن مفهومى نخواهد داشت.
به علاوه چون كلمۀ «قل» در پيام جبرئيل از سوى خدا بوده، پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) موظف است كه براى حفظ اصالت قرآن آن را عينا بازگو كند، و اين خود نشان مىدهد كه «جبرئيل» و «رسول اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم)» در نقل وحى الهى كمترين تغييرى ندادهاند، و عملا ثابت كردهاند مأمورانى هستند گوش بر فرمان الهى، همانگونه كه در آيه 15 سوره يونس مىخوانيم: «قُلْ ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما يُوحى إِلَيَ»؛ «بگو من حق ندارم كه قرآن را از پيش خود تغيير دهم من فقط از چيزى پيروى مىكنم كه بر من وحى مىشود.»
مىدانيم بتپرستان هرگز خدا را انكار نمىكردند، و طبق صريح آيات قرآن اگر از خالق آسمان و زمين از آنها سؤال مىشد مىگفتند: خدا است: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ»(1).
پس چگونه در اين سوره مىگويد: «نه من معبود شما را مىپرستم و نه شما معبود مرا؟»
پاسخ اين سؤال نيز با توجه به اينكه بحث از مسأله خلقت نيست، بلكه از مسأله عبادت است، روشن مىشود، بتپرستان خالق جهان را «خدا» مىدانستند،
1) . لقمان 25.
ولى معتقد بودند بايد بتها را «عبادت» كرد، تا آنها واسطه در درگاه خدا شوند، يا اينكه اصلا ما لايق اين نيستيم كه خدا را پرستش كنيم، بلكه بايد بتهاى جسمانى را پرستش كنيم، اينجاست كه قرآن قلم سرخ بر اوهام و پندارهاى آنها مىكشد، و مىگويد عبادت بايد فقط براى خدا باشد، نه بتها، و نه هر دو!
در اينكه آيا تكرار نفى عبادت بتها از ناحيه پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و نفى عبادت خدا از ناحيه مشركان، براى چيست؟ گفتگو بسيار است.
جمعى معتقدند كه اين تكرار براى تأكيد و مأيوس كردن كامل مشركان، و جدا نمودن مسير آنها از مسير اسلام است، و اثبات عدم امكان سازش ميان توحيد و شرك مىباشد، و به تعبير ديگر چون آنها در دعوت پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) به سوى شرك اصرار مىورزيدند و تكرار مىكردند قرآن نيز رد آنها را تكرار مىكند.در حديثى آمده است كه «ابو شاكر ديصانى" (يكى از زنادقه عصر امام صادق(علیه السلام) از يكى از ياران امام صادق بنام" ابو جعفر احول" (محمد بن على نعمانى كوفى معروف به مؤمن طاق) از دليل تكرار اين آيات سؤال كرد و گفت آيا شخص حكيم ممكن است اينچنين تكرارى در كلامش باشد؟
ابو جعفر احول چون در اينجا پاسخى نداشت وارد مدينه شد خدمت امام صادق(علیه السلام) رسيد، و در اين باره سؤال كرد، امام(علیه السلام) فرمود: سبب نزول اين آيات و تكرار آن اين بود كه قريش به رسول خدا پيشنهاد كردند كه يك سال تو خدايان ما را
بپرست، سال ديگر ما خداى تو را مىپرستيم، و همچنين سال بعد تو خدايان ما را بپرست و سال ديگر (سال چهارم) ما خداى تو را مىپرستيم، آيات فوق نازل شد و تمام اين پيشنهادها را نفى كرد.
هنگامى كه ابو جعفر «احول» اين پاسخ را براى «ابو شاكر» بيان كرد او گفت: هذا ما حمله الإبل من الحجاز!: «اين بارى است كه شتران از حجاز آوردهاند»(1)
(اشاره به اينكه سخن تو نيست و گفتار امام صادق(علیه السلام) است).
بعضى ديگر گفتهاند: اين تكرار به خاطر اين است كه يكى ناظر به حال مىباشد و ديگرى ناظر به آينده، يعنى نه در حال و نه در آينده هرگز معبود شما را پرستش نمىكنم!، ولى ظاهرا شاهدى براى اين تفسير وجود ندارد.
تفسير سومى نيز براى اين تكرار گفتهاند كه «اولى» اختلاف در معبودها را بيان مىكند، و دومى اختلاف در عبادت را، يعنى نه معبودهاى شما را هرگز مىپرستم، و نه چگونگى عبادت من همچون شما است، زيرا عبادت من خالصانه و خالى از هر گونه شرك است. بهعلاوه عبادت شما از بتها از روى تقليد كوركورانه نياكان است و عبادت من نسبت به خدا از روى تحقيق و شكر است(2)
ص: 192 آورده مرحوم طبرسى نيز ذيل آيات مورد بحث به آن اشاره كرده است).
.ولى ظاهر اين است كه اين تكرار براى تأكيد است، همانگونه كه در بالا توضيح دادهايم و در حديث امام صادق(علیه السلام) نيز اشاره به آن شده بود.
در اينجا تفسير چهارمى نيز وجود دارد و آن اينكه در آيه دوم مىفرمايد:
«آنچه را كه شما اكنون مىپرستيد من پرستش نمىكنم» و در آيه چهارم مىفرمايد:
«من در گذشته نيز معبودهاى شما را نمىپرستيدم تا چه رسد به امروز.»
اين تفاوت با توجه به اينكه در آيه دوم «تعبدون» به صورت فعل مضارع و «عبدتم» در آيه چهارم به صورت فعل ماضى است بعيد به نظر نمىرسد(1).
هر چند اين تفسير فقط تكرار آيه دوم و چهارم را حل مىكند، اما تكرار آيه سوم و پنجم هم چنان به قوت خود باقى است(2).
گاهى چنين تصور شده كه آخرين آيه اين سوره كه مىگويد: «آئين شما براى خودتان، و آئين من براى خودم»؛ همان مفهوم «صلح كل» را دارد، و به آنها اجازه مىدهد كه بر آئينشان بمانند، چرا كه اصرار بر پذيرش آئين اسلام نمىكند!، ولى اين پندار بسيار سست و بىاساس است، زيرا لحن آيات به خوبى نشان مىدهد كه اين تعبير نوعى تحقير و تهديد است، يعنى آئين شما به خودتان ارزانى باد! و به زودى عواقب نكبتبار آن را خواهيد ديد، شبيه آنچه در آيه 55 سوره قصص آمده: «وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لا نَبْتَغِي الْجاهِلِينَ»؛ «مؤمنان هر گاه سخن لغوى را بشنوند از آن روى مىگردانند، و مىگويند: اعمال ما براى ما و اعمال شما براى خودتان، سلام بر شما (سلام وداع و جدايى) ما طالب
جاهلان نيستيم!» شاهد گوياى اين مطلب صدها آيه قرآن مجيد است كه شرك را در تمام اشكالش مىكوبد، و از هر كارى منفورتر مىشمرد، و گناهى نابخشودنى مىداند.
جوابهاى ديگرى از اين سؤال نيز دادهاند، مانند اينكه آيه محذوفى دارد و در تقدير چنين است: «لكم جزاء دينكم و لى جزاء دينى»؛ «جزاى دين شما براى شما، و جزاى دين من براى من».ديگر اينكه: «دين» در اينجا به معنى جزا است، و آيه نيز هيچ محذوفى ندارد، و مفهومش اين است شما جزاى خودتان را مىگيريد و من هم جزاى خودم را؛(1)
ولى تفسير و پاسخ اول مناسب تر به نظر مىرسد.
آنچه در اين سوره آمده در واقع بيانگر اين واقعيت است كه توحيد و شرك دو برنامه متضاد و دو مسير كاملا جدا مىباشد، و هيچ شباهتى با يكديگر ندارند، توحيد انسان را به خدا مربوط مىسازد، در حالى كه شرك او را از خدا بيگانه مىكند.
توحيد رمز وحدت و يگانگى در تمام زمينهها است در حالى كه شرك مايه تفرقه و پراكندگى در همه شؤون است.
توحيد انسان را از عالم ماده و جهان طبيعت بالا مىبرد، و در ما وراى طبيعت به وجود بىانتهاى الهى پيوند مىدهد، در حالى كه شرك انسان را در چاه طبيعت سرنگون مىسازد، و به موجودات محدود و ضعيف و فانى پيوند مىدهد.
1) . ضمنا بايد توجه داشت كه «دين» در جملۀ «و لى دين» مكسور است و كسره آن دلالت بر ياء محذوف مىكند و در واقع «و لى دينى» است.
به همين دليل پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) و تمام انبياء عظام نه تنها يك لحظه با شرك سازش نكردند، بلكه نخستين و مهمترين برنامه آنها مبارزه با آن بود.
امروز نيز همه پويندگان راه حق و علماء و مبلغان اين آئين بايد همين خط را ادامه دهند، و در همه جا برائت و بيزارى خود را از هر گونه شرك و سازش با مشركان اعلام دارند.
اين است راه اصيل اسلام.
خداوندا! ما را از هر گونه شرك و افكار و اعمال شرك آلود بر كنار دار پروردگارا! وسوسههاى مشركين عصر ما نيز خطرناك است، ما را از گرفتارى دام آنها حفظ كن.
بارالها! به ما آنچنان شجاعت و صراحت و قاطعيتى مرحمت فرما كه همچون پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) هر گونه پيشنهاد سازش با كفر و شرك را رد كنيم.(1)
پیامبر مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:
«مَا أُوذِيَ نَبِيٌّ مِثْلَ مَا أُوذِيتُ؛(2)هیچکدام از پیامبران، مثل من اذیت نشدند.»
نکته قابل توجه این استکه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) براساس آیات وروایات برافرادی مبعوث به رسالت شدند که بعضا (اشد کفرا ونفاقا) بوده و بر اثر قعر در جهل وخرافات و کشتارهای بر رحمانه وفرهنگ جاهلیت، از انسانیت واقعی واهداف عالیه بشری،
فاصله گرفته بودند وعلیرغم همۀ این معضلات و نابسامانیهای فردی واجتماعی، هر گز پیامبر اکرم لب به نفرین نگشودند همانگونه که قرآن کریم میفرماید:
«الْأَعْرابُ أَشَدُّ عَليمٌ حَكيمٌ * وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ مَغْرَماً وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوائِرَ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَ اللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ * وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللَّهِ وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ أَلا آنها قُرْبَةٌ لَهُمْ سَيُدْخِلُهُمُ اللَّهُ في رَحْمَتِهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ»؛(1)«باديهنشينان عرب، كفر و نفاقشان شديدتر است؛ و به ناآگاهى از حدود و احكامى كه خدا بر پيامبرش نازل كرده، سزاوارترند؛ و خداوند دانا و حكيم است! گروهى از (اين) اعراب باديهنشين، چيزى را كه (در راه خدا) انفاق مىكنند، غرامت محسوب مىدارند؛ و انتظار حوادث دردناكى براى شما مىكشند؛ حوادث دردناك براى خود آنهاست؛ و خداوند شنوا و داناست! گروهى (ديگر) از عربهاى باديهنشين، به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند؛ و آنچه را انفاق مىكنند، مايه تقرّب به خدا، و دعاى پيامبر مىدانند؛ آگاه باشيد اينها مايه تقرّب آنهاست! خداوند به زودى آنان را در رحمت خود وارد خواهد ساخت؛ به يقين، خداوند آمرزنده و مهربان است!»
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْبِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»؛(2)«و همگى به ريسمان خدا [قرآن و اسلام، و هر گونه وسيله وحدت]، چنگ زنيد، و پراكنده نشويد! و نعمت (بزرگِ) خدا را بر خود، به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد، و او ميان دلهاى
شما، الفت ايجاد كرد، و به بركتِ نعمتِ او، برادر شديد! و شما بر لبِ حفرهاى از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد؛ اين چنين، خداوند آيات خود را براى شما آشكار مىسازد؛ شايد پذيراى هدايت شويد.»
در اين آيات هم، گفتار در پيرامون همان غرضى است كه آيات قبلى متعرض آن بود، در اينجا وضع اعراب را نسبت به كفر و نفاق و ايمان بيان مىكند، البته در خلال آنها آيه صدقه نيز آمده.
معناى كلمۀ «اعراب» و بيان اينكه باديه نشينان به سبب دورى از تمدن و علم و ادب از معارف دينى دورتر بودهاند:
«الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلَّا يَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى رَسُولِهِ...»؛ راغب در مفردات مىگويد: فرزندان اسماعيل(علیه السلام) را «عرب» گويند، و كلمۀ «اعراب» در اصل جمع عرب است، و ليكن فعلا اسم شده براى عربهاى باديهنشين، و در آيه «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا»؛ «عربها گفتند ايمان آورديم.» و آيه «الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً» و آيه «وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ»؛ «و پارهاى از عربها هستند كه به خدا و روز جزا ايمان مىآورند.» به همين معنا است، و بعضى گفتهاند: جمع" اعراب»، «اعاريب" مىآيد، همچنانكه شاعر گفته:
اعاريب ذوو فخر بافك * و السنة لطاف فى المقال(1)
و كلمۀ «اعرابى» در اصطلاح متعارف اسم شده است براى كسى كه منسوب است به باديهنشينان، «و عربى» به كسى گويند كه مقاصد خود را خوب اداء مىكند، و كلمۀ «اعراب» به معناى بيان است. اين بود مقدار حاجت از كلام راغب در معناى اين كلمه(2)خداى تعالى وضع باديهنشينان را بيان مىكند و مىفرمايد: كفر و نفاق اين طبقه از هر طبقه ديگر شديدتر است، و بدين جهت شديدتر است كه بهخاطر دوريشان از تمدن و محروميتشان از بركات انسانيت از قبيل علم و ادب، زمختتر و سنگدلتر از ساير طبقاتند، و به همين جهت از هر طبقه ديگرى به نفهميدن و ندانستن حدودى كه خدا نازل كرده و معارف اصلى و احكام فرعى از قبيل واجبات و مستحبات و حلال و حرامها سزاوارترند.
«وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ مَغْرَماً وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوائِرَ...»؛ در مجمع البيان گفته: «مغرم» كه همان «غرم» است به معناى خسارت مالى است، كه بدون خيانت و تقصيرى پيش آمد كند، و در اصل، به معناى لازم بودن است، و در آيه «إِنَّ عذابها كانَ غَراماً»؛ «بهدرستى كه عذاب آن لازم و حتمى بود.» به اين معنا است، و جملۀ «حب غرام» به جملۀ «محبتى غير قابل زوال» معنا مىشود، و «غريم» را، هم به طلبكار اطلاق مىكنند، و هم به بدهكار، براى اينكه هر يك ديگرى را لازم
دارد، و اگر مىگوئيم: «غرمته كذا" معنايش اين است كه من فلان مقدار از مال او را غرامت گرفته و او را به دادنش ملزم ساختم.(1)
كلمۀ «دائرة» به معناى پيش آمد است، و بيشتر در حوادث سوء بهكار مىرود، و از اين جهت آن را دائره خواندهاند كه حوادث در ميان مردم دور مىزند، و هر روز يكى را گرفتار مىسازد. پس، اينكه فرمود: «يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوائِرَ» معنايش اين است كه در انتظار حوادث ناگوار هستند براى شما تا از سلطه شما خلاصى يافته، بتوانند دوباره به رسوم شرك و ضلالت برگردند.
و معناى اينكه فرمود: «يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ مَغْرَماً» اين است كه انفاق را باج دادن و غرامت فرض مىكنند، و يا خود آن مال را باج - بنا بر اينكه كلمۀ «ما» مصدريه و يا موصوله باشد - مىپندارند.
و منظور از اين انفاق، انفاق در جهاد، يا - بهطورى كه گفته شده - در راهى از راههاى خير است و ممكن همهست منظور از آن انفاق در خصوص صدقات باشد، تا كلام به منزله مقدمه و زمينهچينى باشد براى آيهاى كه پس از چند آيه بعد، كه حكم صدقه را بيان مىكند، خواهد آمد و اين احتمال را جملۀ «وَ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللَّهِ وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ» كه در آيۀ بعدى است تأييد مىكند، زيرا جمله مذكور نيز به منزله زمينهچينى است براى آيه صدقه كه مىفرمايد: «وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ».
بنا بر اين، معنى آيه اين است: پارهاى از باديهنشينان كسانى هستند كه انفاق در راه خير و يا در خصوص صدقات را غرامت و خسارت مىپندارند، و منتظر
1) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، ج 5 ص: 62.
نزول حوادث بد براى شما هستند، حوادث بد بر خود آنان است و يا: حوادث بد بر خود آنان باد(1)
و خدا شنواى گفتارها و داناى دلهاست.
«وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللَّهِ وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ...»؛ ظاهرا جملۀ «وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ» عطف است بر جملۀ «ما ينفق» و ضمير در جملۀ «أَلا آنها قُرْبَةٌ» به كلمۀ «ما» در «ما ينفق» و به «صَلَواتِ الرَّسُولِ» برمىگردد.
و معناى آيه اين است: پارهاى از باديهنشينان كسانى هستند كه ايمان به خدا دارند و او را به يگانگى مىستايند، و به وى شرك نمىورزند، و به روز جزا ايمان داشته حساب و جزاء را تصديق دارند، و انفاق در راه خدا و توابع آن را- كه همان درود و دعاى رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به خير و بركت است - همه را وسيلههاى تقرب به پروردگار مىدانند. هان!
آگاه باشيد كه اين انفاق و دعاى خير رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) مايه تقرب ايشان است، و خداوند وعده داده است كه ايشان را داخل رحمت خود كند، براى اينكه خداوند آمرزنده گناهان و مهربان با بندگان و اطاعتكاران است.(2)
حتی تلاشهای خستگی ناپذیر ودغدغههای حضرت بجائی رسید که خوف تلف شدن حضرت از سوی حقتعالی در قرآن کریم، مطرح شده است:
«فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ أَسَفاً»؛(1)«گويى مىخواهى بهخاطر اعمال آنان، خود را از غم و اندوه هلاك كنى اگر به اين گفتار ايمان نياورند!»
از آنجا كه در آيات گذشته سخن از رسالت و رهبرى پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بود، در نخستين آيۀ مورد بحث به يكى از مهمترين شرائط رهبرى كه همان دلسوزى نسبت به امت است اشاره كرده مىگويد: «گويى تو ميخواهى جان خود را بر باد دهى و خويشتن را از شدت اندوه هلاك كنى كه چرا آنها به اين كتاب آسمانى ايمان نمىآورند؟»؛ «فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً».
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
«باخع» از مادۀ «بخع» (بر وزن نخل) به معنى هلاك كردن خويشتن از شدت غم و اندوه و به تعبير ديگر «دقمرگ نمودن» است.
كلمۀ «اسفا» كه شدت غم و اندوه را مىرساند تأكيدى است بر اين موضوع.
«آثار» جمع «اثر» در اصل به معنى جاى پا است، ولى به هر علامتى از چيزى باقى ميماند «اثر» گفته مىشود.
انتخاب اين تعبير در آيات فوق، اشاره به نكته لطيفى است و آن اينكه گاهى
1) . کهف /6.
انسان از جايى مىرود، چون ماجرا تازه است آثار او باقى ميماند، ولى هنگامى كه طول كشيد، آثار هم محو مىشود، يعنى تو آن قدر از عدم ايمان آنها ناراحتى كه حتى پيش از محو شدن آثار آنها مىخواهى خود را از غصه هلاك كنى.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از آثار، اعمال و رفتار آنها بوده باشد.4. تعبير به «حديث» در مورد قرآن، اشاره به نو آوريهاى اين كتاب بزرگ آسمانى است، يعنى آنها حد اقل اين مقدار به خود زحمت نمىدادند كه اين كتاب تازه را با محتواى جديدى كه داشت مورد بررسى قرار دهند، و اين دليل بر نهايت بيخبرى است كه انسان از كنار چنين موضوع مهم تازهاى بىتفاوت بگذرد.
از آيات قرآن و تواريخ به خوبى استفاده مىشود كه رهبران الهى بيش از آنچه تصوّر شود از گمراهى مردم رنج مىبردند، به ايمان آنها عشق مىورزيدند، از اينكه مىديدند تشنهكامانى در كنار چشمه آب زلال نشستهاند و از تشنگى فرياد مىكشند ناراحت بودند، اشك مىريختند، دعا مىكردند، شب و روز تلاش و كوشش داشتند، در نهان و آشكار تبليغ مىكردند، در خلوت و اجتماع فرياد مىزدند، و از اينكه مردم راه روشن و راست را گذارده، به بيراهه مىرفتند غصه مىخوردند، غصهاى جانكاه كه گاهى آنها را تا سرحد مرگ پيش مىبرد! و راستى تا چنين نباشد «رهبرى» در مفهوم عميقش پياده نخواهد شد! گاه اين حالت اندوه بهقدرى شديد مىشد كه جان پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به خطر مىافتاد و خدا او را دلدارى مىداد.
در سوره شعراء آيه 3 و 4 مىخوانيم «لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِينَ»؛ «گويى مىخواهى
خود را هلاك كنى كه چرا اينها ايمان نمىآورند، غم مخور ما آنها را آزاد قرار دادهايم و اگر بخواهيم آيهاى از آسمان فرو مىفرستيم كه گردنهايشان بىاختيار در برابر آن فرود آيد.»
آيه بعد ترسيمى از وضع اين جهان بهعنوان يك ميدان آزمايش براى انسانها، و توضيحى براى خط سير انسان در اين مسير است.(1)
پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) در حدی به هدایت و نجات امت خود میاندیشیدند که در آخرین لحظات عمر بابرکتشان نیز بفکر چاره جوئی برای امت بودند.
پیامبر اسلام حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه وآله وسلم) و صلابت و اقتدار
قرآن کریم میفرماید:
«هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ شَهيداً * مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سيماهُمْ في وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظيماً»؛(2)«او كسى است كه رسولش را با هدايت و دين حق فرستاده تا آن را بر همه اديان پيروز كند؛ و كافى است كه خدا گواه اين موضوع باشد! محمّد(صلی الله علیه وآله وسلم) فرستاده خداست؛ و كسانى كه با او هستند در برابر كفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند؛
پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مىبينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مىطلبند؛ نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است؛ اين توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است، همانند زراعتى كه جوانههاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و به قدرى نموّ و رشد كرده كه زارعان را به شگفتى وامىدارد؛ اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد (ولى) كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند، خداوند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است.»
در برابر دشمنان سختگير و در برابر دوستان مهربان!
در اين دو آيه كه آخرين آيات سوره فتح است به دو مسأله مهم ديگر در ارتباط با «فتح المبين» يعنى «صلح حديبيه» اشاره مىكند كه يكى مربوط به عالمگير شدن اسلام است، و ديگرى اوصاف ياران پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) و ويژگيهاى آنان، و وعده الهى را نسبت به آنها بازگو مىكند.نخست مىگويد: «او كسى است كه رسولش را با هدايت و دين حق فرستاد، تا آن را بر همه اديان غالب گرداند، و كافى است كه خدا شاهد و گواه اين موضوع باشد»؛ «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً».
اين وعدهايست صريح و قاطع، از سوى خداوند قادر متعال، در رابطه با غلبه اسلام بر همه اديان.
يعنى اگر خداوند از طريق رؤياى پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به شما خبر پيروزى داده كه با نهايت امنيت وارد مسجد الحرام مىشويد، و مراسم عمره را بهجا مىآوريد بىآنكه
كسى جرأت مزاحمت شما را داشته باشد، و نيز اگر خداوند بشارت «فتح قريب» (پيروزى خيبر) را مىدهد تعجب نكنيد، اينها اول كار است سرانجام اسلام عالمگير مىشود و بر همه اديان پيروز خواهد گشت.
چرا نشود در حالى كه محتواى دعوت رسول اللَّه هدايت است (ارسله بالهدى) و آئين او حق است (و دين الحق) و هر ناظر بىطرفى مىتواند حقانيت آن را در آيات اين قرآن، و احكام فردى و اجتماعى، و قضايى، و سياسى اسلام، و همچنين تعليمات اخلاقى و انسانى آن بنگرد، و از پيشگوييهاى دقيق و صريحى كه از آينده دارد و درست به وقوع مىپيوندد ارتباط اين پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را به خدا به طور قطع بداند.
آرى منطق نيرومند اسلام، و محتواى غنى و پر بار آن، ايجاب مىكند كه سرانجام اديان شركآلود را جاروب كند، و اديان آسمانى تحريف يافته را در برابر خود به خضوع وا دارد، و با جاذبه عميق خود دلها را به سوى اين آئين خالص جلب و جذب كند.
در اينكه منظور از اين پيروزى «پيروزى منطقى» است يا پيروزى نظامى؟ در ميان مفسران گفتگو است:
جمعى معتقدند اين پيروزى تنها پيروزى منطقى و استدلالى" است، و اين امر حاصل شده است، چرا كه اسلام از نظر قدرت منطق و استدلال بر همه آئينهاى موجود برترى دارد.
در حالى كه «جمعى ديگر» پيروزى را به معنى «غلبه ظاهرى» و غلبه قدرت گرفتهاند، و موارد استعمال اين كلمه (يظهر) نيز دليل بر غلبه خارجى است، و به
همين دليل مىتوان گفت: علاوه بر مناطق بسيار وسيعى كه امروز در شرق و غرب و شمال و جنوب عالم در قلمرو اسلام قرار گرفته، و هم اكنون بيش از 40 كشور اسلامى با جمعيتى حدود يك ميليارد نفر زير پرچم اسلام قرار دارند، زمانى فرا خواهد رسيد كه همه جهان رسما در زير اين پرچم قرار مىگيرد، و اين امر به وسيله قيام «مهدى» (ارواحنا فداه) تكميل مىگردد، چنان كه در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شده است كه فرمود:
«لا يبقى على ظهر الارض بيت مدر و لا وبر الا ادخله اللَّه كلمة الاسلام؛ در سراسر روى زمين خانهاى از سنگ و گل، يا خيمههايى از كرك و مو، باقى نمىماند، مگر اينكه خداوند اسلام را در آن وارد مىكند!»(1)
در اين زمينه بحث مشروحى ذيل آيه مشابه آن آيه 33 سوره توبه داشتيم(2).
اين نكته نيز قابل توجه است كه بعضى تعبير به «الهدى» را اشاره به استحكام «عقائد» اسلامى دانستهاند در حالى كه «دين الحق» را ناظر به حقانيت «فروع دين» مىدانند، ولى دليلى بر اين تقسيم بندى نداريم و ظاهر اين است كه هدايت و حقانيت هم در اصول است و هم در فروع.
در اينكه مرجع ضمير در «ليظهره»، «اسلام» است يا «پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)»؟
مفسران دو احتمال دادهاند، ولى قرائن به خوبى نشان مىدهد كه منظور
همان دين حق است، چرا كه هم از نظر جمله بندى نزديكتر به ضمير است، و هم پيروزى دين بر دين تناسب دارد نه شخص بر دين.
آخرين سخن در مورد آيه اينكه جملۀ «كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً» اشارهاى است به اين واقعيت كه اين پيشگويى نيازى به هيچ شاهد و گواه ندارد، چرا كه شاهد و گواهش اللَّه است، و رسالت رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) نيز نياز به گواه ديگرى ندارد كه گواه آن نيز خدا است، و اگر «سهيل بن عمرو» و امثال او حاضر نشوند عنوان «رسول اللَّه» بعد از نام محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) بنويسند، «عرض خود مىبرند و زحمتى هم براى ما ندارند!».
در آخرين آيه ترسيم بسيار گويايى از اصحاب و ياران خاص پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و آنها كه در خط او بودند از لسان تورات و انجيل بيان كرده كه هم افتخار و مباهاتى است براى آنها كه در «حديبيه» و مراحل ديگر پايمردى به خرج دادند، و هم درس آموزندهاى است براى همه مسلمانان در تمام قرون و اعصار.
در آغاز مىفرمايد: «محمد فرستاده خدا است»؛ «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ».خواه شبپرههايى همچون «سهيل بن عمرو» بپسندند يا نپسندند؟ و خود را از اين آفتاب عالمتاب پنهان كنند يا نكنند؟ خدا گواهى به رسالت او داده و همه آگاهان گواهى مىدهند.
سپس به توصيف يارانش پرداخته و اوصاف ظاهر و باطن و عواطف و افكار و اعمال آنها را طى پنج صفت چنين بيان مىكند: «كسانى كه با او هستند در برابر كفار شديد و محكم هستند»؛ «وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ».
و در دومين وصف مىگويد: «اما در ميان خود رحيم و مهربانند»؛ «رُحَماءُ بَيْنَهُمْ».
آرى آنها كانونى از عواطف و محبت نسبت به برادران و دوستان و همكيشانند، و آتشى سخت و سوزان، و سدى محكم و پولادين در مقابل دشمنان.
در حقيقت عواطف آنها در اين «مهر» و «قهر» خلاصه مىشود، اما نه جمع ميان اين دو در وجود آنها تضادى دارد، و نه قهر آنها در برابر دشمن و مهر آنها در برابر دوست سبب مىشود كه از جاده حق و عدالت قدمى بيرون نهند در سومين صفت كه از اعمال آنها سخن مىگويد مىافزايد: «پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مىبينى و همواره به عبادت خدا مشغولند»؛ «تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً».
اين تعبير عبادت و بندگى خدا را كه با دو ركن اصليش «ركوع» و «سجود» ترسيم شده، به عنوان حالت دائمى و هميشگى آنها ذكر مىكند، عبادتى كه كه رمز تسليم در برابر فرمان حق، و نفى كبر و خود خواهى و غرور، از وجود ايشان است.
در چهارمين توصيف كه از نيت پاك و خالص آنها بحث مىكند مىفرمايد:
«آنها همواره فضل خدا و رضاى او را مىطلبند»؛ «يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً».
نه براى تظاهر و ريا قدم بر مىدارند، و نه انتظار پاداش از خلق خدا دارند، بلكه چشمشان تنها به رضا و فضل او دوخته شده، و انگيزه حركت آنها در تمام زندگى همين است و بس.
حتى تعبير به «فضل» نشان مىدهد كه آنها به تقصير خود معترفند و اعمال خود را كمتر از آن مىدانند كه پاداش الهى براى آن بطلبند، بلكه با تمام تلاش و كوشش باز هم مىگويند خداوندا! اگر فضل تو به يارى ما نيايد واى بر ما! و در
پنجمين و آخرين توصيف از ظاهر آراسته و نورانى آنها بحث كرده مىگويد: «نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است»؛ «سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ»(1).
«سيما» در اصل به معنى علامت و هيئت است، خواه اين علامت در صورت باشد يا در جاى ديگر بدن، هر چند در استعمالات روزمره فارسى به نشانههاى صورت و وضع ظاهرى چهره گفته مىشود.
به تعبيرى ديگرى «قيافه» آنها به خوبى نشان مىدهد كه آنها انسانهايى خاضع در برابر خداوند و حق و قانون و عدالتند، نه تنها در صورت آنها كه در تمام وجود و زندگى آنان اين علامت منعكس است.
گرچه بعضى از مفسران آن را به اثر ظاهرى سجده در پيشانى، و يا اثر خاك در محل سجدهگاه تفسير كردهاند، ولى ظاهرا آيه مفهوم گستردهترى دارد كه چهره اين مردان الهى را به طور كامل ترسيم مىكند.
بعضى نيز گفتهاند: اين آيه اشاره به سجدهگاه آنها در قيامت است كه همچون ماه به هنگام بهدر مىدرخشد! البته ممكن است پيشانى آنها در قيامت چنين باشد، ولى آيه از وضع ظاهرى آنها در دنيا خبر مىدهد.
در حديثى از امام صادق(علیه السلام) نيز آمده است كه در تفسير اين جمله فرمود: «هو السهر فى الصلاة؛ منظور بيدار ماندن در شب براى نماز خواندن است (كه آثارش در روز در چهره آنها نمايان است)»(2).
1) . «سيماهم» مبتدا و «فِي وُجُوهِهِمْ» خبر آن است و «مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ» يا بيان «سيما» است، يا حال است براى «سيما»، ولى بهتر اين است كه «من» را نشويه بدانيم و معنى جمله چنين مىشود: «علامت آنها در صورتشان است و اين علامت از اثر سجود است».
2) . جهت مطالعۀ بیشتر ر.ک: ابن بابويه، محمد بن على (شیخ صدوق)، من لا يحضره الفقيه.
البته جمع ميان اين معانى كاملا ممكن است.
به هر حال قرآن بعد از بيان همه اين اوصاف مىافزايد: «اين توصيف آنها (ياران محمد ص) در تورات است»؛ «ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ»؛ اين حقيقتى است كه از پيش گفته شده و توصيفى است در يك كتاب بزرگ آسمانى كه از پيش از هزار سال قبل نازل شده است.
ولى نبايد فراموش كرد كه تعبير «وَ الَّذِينَ مَعَهُ» (آنها كه با او هستند) سخن از كسانى مىگويد كه در همه چيز با پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بودند، در فكر و عقيده و اخلاق و عمل، نه تنها كسانى كه همزمان با او بودند هر چند خطشان با او متفاوت بود.سپس به توصيف آنها در يك كتاب بزرگ ديگر آسمانى يعنى «انجيل» پرداخته، چنين مىگويد: «توصيف آنها در انجيل همانند زراعتى است كه جوانههاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته، تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است، و به قدرى نمو و رشد كرده و پر بركت شده كه زارعان را به شگفتى وا مىدارد»؛ «وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فازره فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ»(1).
«شطا» به معنى «جوانه» و «جوجه» است، جوانههايى كه از پائين ساقه و كنار ريشهها بيرون مىآيد.
1) . در اينكه جملۀ «وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ» جمله مستقلى است و توصيف جدا گانهاى را براى ياران محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) غير از توصيفى كه در تورات آمده بيان مىكند، و يا عطف بر جملۀ «ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ» مىباشد به طورى كه از هر دو توصيف در هر دو كتاب آسمانى خبر مىدهد، در ميان مفسران گفتگو است، ولى ظاهر آيه اين است كه اين دو توصيف جداگانه در دو كتاب آسمانى بوده است، و لذا كلمۀ «مثل» تكرار شده، در حالى كه اگر عطف بر يكديگر بود فصاحت ايجاب مىكرد كه بگويد: ذلك مثلهم فى التوراة و الانجيل.
«آزر» از ماده «موازره» به معنى معاونت است.
«استغلظ» از ماده «غلظت» به معنى سفت و محكم شدن است.
جملۀ «استوى على سوقه» مفهومش اين است به حدى محكم شده كه بر پاى خود ايستاده (توجه داشته باشيد كه «سوق» جمع «ساق» است).
تعبير «يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ» يعنى به حدى از نمو سريع و جوانههاى زياد، و محصور وافر، رسيده، كه حتى كشاورزانى كه پيوسته با اين مسائل سر و كار دارند در شگفتى فرو مىروند.
جالب اينكه: در توصيف دوم كه در انجيل آمده نيز پنج وصف عمده براى مؤمنان و ياران محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) ذكر شده است (جوانه زدن- كمك كردن براى پرورش- محكم شدن- بر پاى خود ايستادن- نمو چشمگير اعجابانگيز).
در حقيقت اوصافى كه در تورات براى آنها ذكر شده اوصافى است كه ابعاد وجود آنها را از نظر عواطف و اهداف و اعمال و صورت ظاهر بيان مىكند و، اما اوصافى كه در انجيل آمده بيانگر حركت و نمو و رشد آنها در جنبههاى مختلف است.
آرى آنها انسانهايى هستند با صفات والا كه آنى از «حركت» باز نمىايستند، همواره جوانه مىزنند، و جوانهها پرورش مىيابد و بارور مىشود.
همواره اسلام را با گفتار و اعمال خود در جهان نشر مىدهند و روز به روز خيل تازهاى بر جامعه اسلامى مىافزايند.
آرى آنها هرگز از پاى نمىنشينند و دائما رو به جلو حركت مىكنند، در عين عابد بودن مجاهدند، و در عين جهاد عابدند، ظاهرى آراسته، باطنى پيراسته،
عواطفى نيرومند، و نياتى پاك دارند، در برابر دشمنان حق مظهر خشم خدايند، و در برابر دوستان حق نمايانگر لطف و رحمت او.
سپس در دنباله آيه مىافزايد: اين اوصاف عالى، اين نمو و رشد سريع، و اين حركت پر بركت، به همان اندازه كه دوستان را به شوق و نشاط مىآورد سبب خشم كفار مىشود «اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد»؛ «لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ»(1).
و در پايان آيه مىفرمايد: «خداوند كسانى از آنها را كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است»؛ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً».
بديهى است اوصافى كه در آغاز آيه گفته شد ايمان و عمل صالح در آن جمع بود، بنا بر اين تكرار اين دو وصف اشاره به تداوم آن است، يعنى خداوند اين وعده را تنها به آن گروه از ياران محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) داده كه در خط او باقى بمانند، و ايمان و عمل صالح را تداوم بخشند، و گرنه كسانى كه يك روز در زمره دوستان و ياران او بودند، و روز ديگر از او جدا شدند و راهى بر خلاف آن را در پيش گرفتند، هرگز مشمول چنين وعدهاى نيستند.
تعبير به «منهم» (با توجه به اين نكته كه اصل در كلمۀ «من» در اينگونه موارد اين است كه براى «تبعيض» باشد، و ظاهر آيه نيز همين معنى را مىرساند دليل بر اين است كه ياران او به دو گروه تقسيم خواهند شد: گروهى به ايمان و عمل صالح
1) . لام در جملۀ «ليغيظ» را بسيارى از مفسران لام علت گرفتهاند، بنا بر اين مفهوم جمله چنين است: «اين پيشرفت و قوت و قدرت را خدا نصيب ياران محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) كرد، تا كافران به خشم آيند».
ادامه مىدهند، و مشمول رحمت واسعه حق و اجر عظيم مىشوند، اما گروهى جدا شده و از اين فيض بزرگ محروم خواهند شد.معلوم نيست چرا جمعى از مفسران اصرار دارند كه «من» در «منهم» در آيه فوق حتما «بيانيه» است، در حالى كه به فرض كه مرتكب خلاف ظاهر شويم و «من» را براى «بيان» بگيريم قرائن عقلى را كه در اينجا وجود دارد چگونه مىتوان كنار گذاشت، زيرا هيچكس مدعى نيست كه ياران پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) همه معصوم بودند، و در اين صورت احتمال عدم تداوم در خط ايمان و عمل صالح در مورد هر يك از آنها مىرود، و با اين حال چگونه ممكن است خداوند وعده مغفرت و اجر عظيم را بدون قيد و شرط به همه آنها دهد، اعم از اينكه راه ايمان و صلاح را بپيمايند، يا از نيمه راه بر گردند و منحرف شوند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه جملۀ «وَ الَّذِينَ مَعَهُ» (كسانى كه با او هستند) مفهومش همنشين بودن و مصاحبت جسمانى با پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نيست، چرا كه منافقين هم داراى چنين مصاحبتى بودند، بلكه منظور از «معه» به طور قطع همراه بودن از نظر اصول ايمان و تقوى است.
بنا بر اين ما هرگز نمىتوانيم از آيه فوق يك حكم كلى در باره همه معاصران و همنشينان پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) استفاده كنيم.
معروف در ميان علما و دانشمندان اهلسنت اين است كه صحابه رسول
اللَّه(صلی الله علیه وآله وسلم) داراى اين امتياز خاص بر افراد ديگر از امت هستند كه همگى پاك و پاكيزهاند، و از آلودگيها بدورند، و ما حق انتقاد از هيچيك از آنها نداريم، و بد گويى از آنها مطلقا ممنوع است، حتى به گفته بعضى موجب كفر مىشود! و براى اثبات اين مقصود به آياتى از قرآن مجيد استناد كردهاند، از جمله آيه مورد بحث كه مىگويد: «خداوند به كسانى از آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادهاند وعده مغفرت و اجر عظيم داده است».
و همچنين به «آيه 100 سورۀ توبه» كه بعد از ذكر عنوان «مهاجرين» و «انصار» مىگويد: «رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ»؛ «خداوند از آنها خشنود، و آنها نيز از خدا خشنود شدند.»
ولى هر گاه خود را از پيشداوريها تهى كنيم، قرائن روشنى در برابر ما وجود دارد كه اين عقيده مشهور را متزلزل مىسازد:
همانگونه كه «تابعان» اگر يك روز در خط ايمان و احسان باشند و روز ديگر در خط كفر و اسائه (بدى كردن) قرار گيرند، از زير چتر رضايت الهى خارج مىشوند عين همين مطلب در باره" صحابه" نيز مىآيد، زيرا آنها را نيز در آخرين آيه سوره فتح مقيد به ايمان و عمل صالح كرده كه اگر يك روز اين عنوان از آنها سلب شود از دائره رضايت الهى بيرون خواهند رفت.
و به تعبير ديگر تعبير به «احسان» هم در مورد «تابعان» است، و هم در مورد «متبوعان» بنا بر اين هر كدام از اين دو، «خط احسان" را رها كنند مشمول رضايت خدا نخواهند بود.
چنان كه در حديثى از پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) مىخوانيم كه يارانش عرض كردند:
«نحن اخوانك يا رسول اللَّه؟! قال: لا انتم اصحابى، و اخوانى الذين ياتون بعدى، آمنوا بىو لم يرونى، و قال: للعامل منهم اجر خمسين منكم، قالوا بل منهم يا رسول اللَّه؟ قال: بل منكم! ردوها ثلاثا، ثم قال:لانكم تجدون على الخيراعوانا!؛ آيا ما برادران توايم اى رسول خدا؟ فرمود: نه! شما اصحاب من هستيد، ولى برادران من كسانى هستند كه بعد از من مىآيند و به من ايمان مىآورند در حالى كه مرا نديدهاند. سپس افزود: افرادى از آنها كه اهل عمل صالحند اجر پنجاه نفر از شما را دارند! عرض كردند پنجاه نفر از خودشان اى رسول خدا؟! فرمود: نه! پنجاه نفر از شما!! و سه بار آنها اين سخن را تكرار كردند (و پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نفى كرد) سپس فرمود: اين بهخاطر آن است كه شرايطى در اختيار داريد كه شما را در كارهاى خير يارى مىكند.»(1)
در صحيح مسلم نيز از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) چنين نقل شده كه روزى فرمود:
1) . حقى برسوى، اسماعيل بن مصطفى، تفسیر روح البیان، ج 9، ص: 61.
«وددت انا قد رأينا اخواننا؛ دوست مىداشتم برادرانمان را مىديديم!.»
«قالوا: ا و لسنا اخوانك يا رسول اللَّه؟!؛ گفتند: آيا ما برادران تو نيستيم اى رسول خدا؟!»
فرمود:
«انتم اصحابى و اخواننا الذين لم ياتوا بعد؛ شما اصحاب من هستيد، اما برادران ما هنوز نيامدهاند!»(1)
عقل و منطق نيز همين را مىگويد كه ديگران كه تحت پوشش تعليمات مستمر پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در شب و روز نبودهاند و در عين حال همانند ياران پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) يا بيش از آنها ايمان و عمل صالح داشتهاند برترند.
ما چگونه مىتوانيم كسانى را كه آتش جنگ جمل را افروختند و آن همه مسلمانان را به كشتن دادند و بر روى خليفه به حق پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) شمشير كشيدند از گناه تبرئه كنيم؟! يا كسانى كه در «صفين» و «نهروان» اجتماع كردند و سر به شورش در برابر وصى و جانشين پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و برگزيده مسلمين برداشتند، و خونهاى بىحساب ريختند، مشمول رضاى خدا بدانيم، و بگوئيم گرد و غبار عصيان نيز بر دامان آنها ننشسته است؟! و از اين عجيبتر عذر كسانى است كه تمام اين مخالفتها را به عنوان اينكه آنها «مجتهد» بودند و مجتهد معذور است توجيه مىكنند! اگر بشود چنين گناهان عظيمى را به وسيله «اجتهاد» توجيه
1) . ابیالحسين مسلم بن الحجاج، الجامع الصحيح، ج 1، كتاب الطهارة، حديث 39.
كرد ديگر هيچ قاتلى را نمىتوان ملامت نمود، و يا حدود الهى را در باره او اجرا كرد، چرا كه ممكن است اجتهاد كرده باشد.
و به تعبير ديگر در ميدان جمل يا صفين و يا نهروان دو گروه در مقابل هم ايستادند كه قطعا هر دو بر حق نبودند، چرا كه جمع بين ضدين محال است، با اين حال چگونه مىتوان هر دو را مشمول رضاى خدا دانست، در حالى كه مسأله از مسائل پيچيده و مشكلى نبود كه تشخيص آن ممكن نباشد؟ زيرا همه مىدانستند على(علیه السلام) يا بر طبق نص پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و يا با انتخاب مسلمين خليفه بر حق او است، در عين حال بر روى او شمشير كشيدند، اين كار را چگونه مىتوان از طريق اجتهاد توجيه كرد؟! چرا شورش «اصحاب رده» را در زمان ابوبكر از طريق اجتهاد توجيه نمىكنند و رسما آنها را مرتد مىشمرند، اما شورشيان «جمل» و «صفين» و «نهروان» را مبراى از هر گونه گناه مىدانند؟! به هر حال به نظر مىرسد كه مسأله تنزيه صحابه به طور مطلق يك حكم سياسى بوده كه گروهى بعد از پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) براى حفظ موقعيت خود روى آن تكيه كردند، تا خود را از هر گونه انتقادى مصون و محفوظ دارند و اين مطلبى است كه نه با حكم عقل مىسازد، و نه با تواريخ مسلم اسلامى، و شعرى است كه ما را در قافيه خود گرفتار خواهد كرد.
چه بهتر كه ما در عين احترام به صحابه رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله وسلم) و كسانى كه همواره در خط او بودند معيار قضاوت در باره آنها را اعمال و عقائدشان در طول زندگانيشان از آغاز تا انجام در نظر بگيريم، همان معيارى كه از قرآن استفاده كردهايم و همان معيارى كه خود پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) يارانش را با آن مىسنجيد.
در روايات اسلامى كه در تفسير آيه اخير آمده است تأكيد فراوانى روى اصل «رحماء بينهم» ديده مىشود.
از جمله در حديثى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم:
«المسلم اخو المسلم، لا يظلمه، و لا يخذله، و لا يخوفه، و يحق على المسلم الاجتهاد فى التواصل، و التعاون على التعاطف، و المواساة لاهل الحاجة، و تعاطف بعضهم على بعض، حتى تكونوا كما امركم اللَّه عز و جل: رحماء بينكم، متراحمين، مغتمين لما غاب عنكم من امرهم، على ما مضى عليه معشر الانصار على عهد رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله وسلم)؛ مسلمان برادر مسلمان است به او ستم نمىكند، تنهايش نمىگذارد، تهديدش نمىكند، و سزاوار است مسلمان در ارتباط و پيوند و تعاون و محبت و مواسات با نيازمندان كوشش كند، و نسبت به يكديگر مهربان باشند، تا مطابق گفته خداوند «رُحَماءُ بَيْنَهُمْ» نسبت به يكديگر با محبت رفتار كنيد، و حتى در غياب آنها نسبت به امورشان دلسوزى كنيد، آن گونه كه انصار در عصر رسول اللَّه بودند.»(1)
ولى عجيب است كه مسلمانان امروز از رهنمودهاى مؤثر اين آيه و ويژگيهايى كه براى مؤمنان راستين وياران رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل مىكند فاصله گرفتهاند، گاه آنچنان به جان هم مىافتند و كينهتوزى و خونريزى مىكنند كه هرگز دشمنان اسلام آنچنان نكردند! گاه با كفار آنچنان پيوند دوستى مىبندند كه گويى برادرانى از يك اصل و نسبند.
نه خبرى از آن ركوع و سجود است، و نه آن نيات پاك و «ابتغاء فضل اللَّه» و
1) . حويزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلين، ج 5، ص: 77، حديث 91.
نه آثار سجود در چهرهها نمايان، و نه آن نمو و رشد و جوانه زدن و قوى شدن و روى پاى خود ايستادن.
و عجب اينكه هر قدر از اين اصول قرآنى فاصله گرفتهايم به درد و رنج و ذلت و نكبت بيشترى گرفتار شدهايم، ولى باز متوجه نيستيم از كجا ضربه مىخوريم؟ باز «حميتهاى جاهليت» مانع انديشه و تجديد نظر و بازگشت به قرآن است، خدايا ما را از اين خواب عميق و خطرناك بيدار كن.
خداوندا! به ما توفيقى رحمت كن كه ويژگيهاى اخلاقى ياران راستين پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و اصحاب خالص او را كه در اين آيات آمده است در خود زنده كنيم.
بار الها! شدت در مقابل دشمنان، محبت در برابر دوستان، تسليم در برابر فرمان تو، توجه به عنايات خاص تو، و تلاش و كوشش براى بارور ساختن جامعه اسلامى، و پيشرفت و گسترش آن را به ما عنايت فرما.
پروردگارا! از تو فتح مبينى مىخواهيم كه جامعه اسلامى ما در سايه آن به حركت در آيد، و در عصر و زمانى كه نياز به معنويت از هر وقت ديگر بيشتر است تعليمات اين آئين حياتبخش را به مردم جهان عرضه كنيم، هر روز قلوب تازهاى را در تسخير اسلام در آوريم، و كشور تازهاى از كشور دلها را فتح نمائيم (آمين يا رب العالمين).
در اين سوره كه بيش از هيجده آيه ندارد مسائل بسيار مهمى در ارتباط با شخص پيامبر و جامعه اسلامى نسبت به يكديگر مطرح شده، و از آنجا كه بسيارى از مسائل مهم اخلاقى در آن عنوان گرديده مىتوان آن را «سوره اخلاق و آداب» ناميد.
روي هم رفته بخشهاى مختلف اين سوره را اينگونه مىتوان خلاصه كرد:
بخش اول: آيات آغاز سوره است كه آداب برخورد با پيشواى بزرگ اسلام پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم)، و اصولى را كه مسلمانان در محضر او بايد به كار بندند، بيان مىكند.
بخش دوم: اين سوره مشتمل بر يك سلسله اصول مهم «اخلاق اجتماعى» است كه به كار بستن آنها محبت و صفا و صميميت و امنيت و اتحاد را در جامعه اسلامى حفظ مىكند، و به عكس فراموش كردن آنها مايه بدبينى و نفاق و پراكندهگى و ناامنى است.
بخش سوم: دستوراتى است كه مربوط به چگونگى مبارزه با اختلافات و درگيريهايى است كه احيانا در ميان مسلمانان روى مىدهد.
بخش چهارم: از معيار ارزش انسان در پيشگاه خدا و اهميت مسأله تقوى سخن مىگويد.
بخش پنجم: روى اين مسأله تأكيد دارد كه ايمان تنها به گفتار نيست، بلكه بايد علاوه بر اعتقاد قلبى آثار آن در اعمال انسانى، و در جهاد با اموال و نفوس آشكار گردد.
بخش ششم: از اين بحث مىكند كه اسلام و ايمان يك هديه بزرگ الهى براى مؤمنان است، بهجاى اينكه در پذيرش آن منتى بگذارند بايد فوقالعاده ممنون و شكرگزار باشند كه مشمول اين هديه شدهاند.
و بالآخره بخش هفتم كه آخرين قسمت اين سوره است از علم خداوند و آگاهى او از همه اسرار نهان عالم هستى و اعمال انسانها سخن مىگويد كه در حقيقت به منزله ضامن اجرا است براى تمام بخشهايى كه در اين سوره آمده است.
نامگذارى اين سوره به سوره" حجرات" به تناسب آيه چهارم اين سوره است كه اين كلمه در آن به كار رفته و تفسير آن را به زودى خواهيم دانست.
در فضيلت تلاوت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيامبر گرامى اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) مىخوانيم:
«من قرأ سورة الحجرات اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من اطاع اللَّه و من عصاه؛ هر كس سوره "حجرات" را بخواند به عدد تمام كسانى كه خدا را اطاعت يا عصيان كردهاند ده حسنه به او داده مىشود!.»
و در حديث ديگرى از امام صادق(علیه السلام) آمده است:«من قرأ سورة الحجرات فى كل ليلة، او فى كل يوم، كان من زوار محمد(صلی الله علیه وآله وسلم)؛ هر كس سوره حجرات را در هر شب يا هر روز بخواند از زائران محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) خواهد بود.»
بديهى است اين همه حسنات به عدد مطيعان و عاصيان در صورتى است كه اعمال هر يك از اين دو را كه در آيات اين سوره منعكس است دقيقا در نظر بگيرد، و در آن بينديشد، و مسير خود را بر اولى منطبق و از دومى جدا سازد.
و نيز نائل شدن به زيارت شخص پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرع بر اين است كه آدابى را كه در اين سوره در رابطه با شخص او آمده عملا به كار گيرد، چرا كه تلاوت همه جا مقدمه عمل است.(1)
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسير نمونه، ج22، ص: 111.
«هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى»؛ يعنى خداوند رسول خود را با دليل روشن و برهان واضح، و بعضى هم گفتهاند يعنى با قرآن فرستاد.
«وَ دِينِ الْحَقِّ»؛ يعنى اسلام.
«لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ»؛ يعنى: تا دين اسلام را با حجتها برهانها بر تمامى اديان ظاهر سازد، بعضى گفتهاند: اسلام با پيروزى و قوه قهريه و گسترش در سرزمينها بر اديان پيروز گردد.(1)
بعضى هم گفتهاند اين همه بههنگام ظهور حضرت مهدى(علیه السلام) است كه ديگر دينى بهجز اسلام در روى زمين باقى نخواهد ماند.
«وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً»؛ و خداوند براى شهادت آن كافى است.
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ»؛ اينجا خداوند صريحا نام پيامبر را برده است تا هر نوع شك و شبههاى را بر طرف سازد، در اينجا سخن تمام شده، سپس خداوند مؤمنين را مورد مدح خود قرار داده ميفرمايد:
«وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ»؛ حسن گويد: شدت مؤمنين بهجايى رسيده بود كه حتى از لباس مشركين دورى ميجستند كه بلباس آنان نچسبد، و نيز بدنهاى خود را از بدنهاى آنان دور ميگرفتند كه ببدن آنان تماس
1) . بحرانى، هاشم بن سليمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص: 200؛ (محمد بن فضيل از حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام) روايت ميكند كه از حضرت پرسيدم منظور از «هو الذى ارسل بالهدى و دين الحق» چيست؟ فرمودند: يعنى او است كسى كه به پيامبر خود فرمان داد كه در مورد ولايت على(علیه السلام) وصيت كند، و اين دين حق است، گفتم، ليظهره على الدين كله يعنى چه؟ فرمود: يعنى تا به هنگام قيام قائم دين حق را بر تمام اديان ظاهر سازد، و لذا ميفرمايد: خداوند نور خود را كه ولايت قائم است تمام خواهد فرمود، هر چند كه كافران به ولايت على(علیه السلام) را ناخوش آيند باشد) ضمنا اينجا آيه «وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ» تفسير شده است.
پيدا نكند، و مهربانى آنان در بين يكديگر بهجايى رسيده بود كه هيچ مؤمنى برادر دينى خود را نميديد مگر آنكه با او روبوسى كرده دست ميداد، و مثل اين آيه است «أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ»؛ يعنى: مؤمنين نسبت به يكديگر متواضع و نسبت به كافران مغرور و سرسخت ميباشند.
«تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً»؛ اين قسمت از بسيار نماز خواندن آنان و مداومت آنان بر نماز خبر ميدهد.
«يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً»؛ يعنى: و بدين وسيله از درگاه خداوند زيادى نعمتهايش و رضايت او را ميخواهند.
«سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ»؛ از ابن عباس و عطيه نقل شده است كه علامت آنان روز قيامت آنست كه محل سجده آنان بسيار سفيد خواهد بود.
شهر بن حوشب گويد: محل سجده آنان مانند ماه شب چهاردهم خواهد بود.
از عكرمه و سعيد بن جبير و ابىالعاليه آمده است كه اثر سجده در پيشانى مؤمنين اثر خاكى است كه جاى مىماند زيرا مؤمنين بر خاك سجده ميكنند نه روى لباس و فرش.
از ضحاك نقل شده است يعنى: زردى چهره و لاغرى و رنجورى مؤمنين اثر سجدهاى آنان است.
حسن گويد: مؤمنان طورى هستند كه وقتى آنان را مىبينى فكر ميكنى بيمار هستند در صورتى كه بيمار نيستند.
عطاء خراسانى گويد: تمام كسانى كه نمازهاى پنجگانه را ميخوانند در اين آيه وارد هستند.
«ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ»؛ يعنى: آنچه كه در قرآن از وصف آنان گفته شده است همان اوصافى است كه در باره آنان در تورات آمده است، سپس صفت آنان را در انجيل بيان كرده ميفرمايد.
«وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ»؛ از ضحاك نقل شده است اخرج شطأه يعنى: مانند زرعى كه جوانههاى خود را بيرون داده است.از مجاهد نقل شده است كه بين اين دو توصيف وقفى نيست، بلكه معنى اينست كه اين مثل آنان است در تورات و انجيل هر دو، و معنى آنست كه مانند زراعتى كه جوانههاى خود را بيرون داده است.
«فَآزَرَهُ»؛ يعنى آن را محكم ساخته و نيرو بخشيده است، مبرد گفته است يعنى:
اين جوانهها به شاخههاى مادر پيوسته و مانند آنها شده است.
«فَاسْتَغْلَظَ»؛ يعنى اين زراعت قوت گرفته و رشد نموده است.
«فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ»؛ يعنى: اين كشت بر ريشهها و شاخههاى استوار گشته بهطورى كه جوانهها با اصلهها بيك حد رسيدهاند، و سوق جمع ساق است، و معنى آنست كه اين زراعت رشد نهايى خود را يافته است.
«يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ»؛ يعنى اين زراعت طورى است كه كشاورزان خود را كه آن را كاشتهاند شادمان و شگفت زده نموده است.
واحدى گويد: اين يك مثال است كه خداوند براى حضرت محمد و يارانش،
زده است كه منظور از زراعت حضرت محمد است، و منظور از جوانهها ياران او و مؤمنين است كه دور او هستند، كه در ابتداء ضعيف و ناتوان بودند همانگونه كه هر زراعتى در اول ضعيف است و سپس قوت يافته رشد مىكند، همين طور هم مؤمنين بعضى ديگران را يارى نمودند تا آنجا كه قدرت يافته بر كارها مسلط شدند.
«لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ»؛ يعنى: اينكه خداوند مؤمنين را بسيار و نيرومند ساخته است تا با فراوانى و تظاهر و انفاق و اتحادشان بر طاعت خدا موجب خشم كافران شوند، سپس خداوند ميفرمايد:
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ»؛ يعنى: خداوند كسانى كه بر ايمان و فرمانبردارى خداوند استقامت ورزيدهاند وعده فرموده است.(1)
1) . سعيد بن جبير از ابن عباس روايت ميكند كه در باره قوله خدا «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» از او سؤال شد گفت: در اين باره مردمى از پيامبر پرسيدند و گفتند: يا رسول اللَّه اين آيه در باره چه كسى نازل شده است؟ حضرت فرمودند: هنگامى كه روز قيامت ميرسد پرچمى از نور سفيد نصب ميگردد آن گاه ندا كنندهاى فرياد ميزند آقاى مؤمنين و همراهانش كه پس از بعثت محمد به او ايمان آوردهاند بپا خيزند، على بن ابى طالب(علیه السلام) بر ميخيزد و پرچمى كه از نور سفيد است بهدست او داده ميشود، كه زير اين پرچم تمامى گذشتگان اولين از مهاجرين و انصار هستند كه ديگران با آنان مخلوط نخواهند شد، تا آنكه على(علیه السلام) روى منبرى از نور پروردگار با عظمت قرار ميگيرد، و تمامى مردم يك يك بر آن عرضه ميشوند و هر كس پاداش و سهم نور خود را بر ميگيرد، پس از آنكه همگى آمدند به آنان گفته ميشود شما منزلهاى خود را از بهشت دانستيد، خداوند بزرگ شما ميفرمايد: براى شما نزد آمرزش و پاداشى بزرگ موجود است- يعنى بهشت- آن گاه على بن ابى طالب(علیه السلام) بر ميخيزد در حالى كه تمام مردم زير پرچم او هستند تا اينكه آنان را وارد بهشت ميكند، سپس بطرف منبر خود باز ميگردد، و هم چنان دسته دسته تمامى مؤمنين(بر او عرضه ميشوند و هر يك سهم خود را گرفته روانه بهشت ميشوند، و كسانى هم براى جهنم باقى مىمانند، و اينست معنى قول خدا كه ميفرمايد: «و الذين آمنوا معه و عملوا الصالحات لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ» يعنى گذشتگان اولين و اهل ولايت و قوله: «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا»؛ يعنى كسانى كه به ولايت و حق على كافر شدند، و حق على بر تمام جهانيان واجب است «أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ» و اينان كسانى هستند كه على(علیه السلام) جهنم را ميان آنان تقسيم كرده، شايسته جهنم و عذاب الهى شدهاند. (حاکم حسکانی، عبید الله بن عبد الله، شواهد التنزيل، ج 2، ص: 182)
«مِنْهُمْ مَغْفِرَةً»؛ يعنى: بمنظور پوشاندن گناهان گذشته آنان.
«وَ أَجْراً عَظِيماً»؛ يعنى: پاداشى مهم و هميشگى.(1)
ودر تفسیر المیزان آمده است:
«هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ...»؛ تفسير اين آيه در سوره توبه آيه 203 گذشت. و معناى اينكه فرمود: «وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً» اين است كه خدا شاهد بر صدق نبوت رسولش است. و نيز شاهد بر صدق اين وعده است كه دينش به زودى بر همه اديان غلبه مىكند، و يا شاهد بر اين است كه رؤياى او صادقانه است. پس اين جمله همان طور كه ملاحظه مىفرماييد، ذيلى است ناظر به مضمون اين آيه و يا آيه قبلى.
در الدر المنثور در ذيل آيه «لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ...» آمده: ابن جرير و ابن ابىحاتم و ابن مردويه از سلمة بن اكوع روايت كردهاند كه گفت: روزى در بينى كه دراز كشيده بوديم تا خواب قيلولهاى كنيم منادىرسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) فرياد زد: ايها الناس! بيعت، بيعت، كه جبرئيل امين نازل شده. ما به عجله پريديم و نزد رسول
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسير مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ج23، ص: 176
خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) كه زير درخت سمرة نشسته بود رفتيم، و با آن جناب بيعت كرديم، در باره اينجا بود كه خداى تعالى مىفرمايد: «لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ»، و چون آن روز عثمان را به مكه فرستاده بود، خودش يك دست خود را دست عثمان حساب كرد و به دست ديگرش زد، ما گفتيم خوش به حال عثمان، هم بيعت كرد و هم در خانه كعبه طواف كرد، و ما اينجا از طواف محروميم. رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: اگر فلان مقدار صبر مىكرد طواف نمىكرد مگر بعد از طواف من(1).
و نيز در آن كتابست كه عبد بن حميد، مسلم، ابن مردويه از مفضل بن يسار روايت كردهاند كه گفت: به ياد دارم كه در روز شجره رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) با مردم بيعت مىكرد و من شاخهاى از درخت را بر بالاى سر آنها گرفته بودم، و ما هزار و چهار صد نفر بوديم، و ما آن روز بر سر جان بيعت نكرديم، بلكه بر اين معنا بيعت كرديم كه فرار نكنيم(2).
مؤلف: اينكه مسلمانان در آن روز هزار و چهار صد نفر بودهاند در رواياتى ديگر نيز آمده. و در بعضى(3)از روايات آمده كه هزار و سيصد. و در بعضى(4)هزار و هشتصد نفر بودند. و همچنين در بعضى(5)آمده كه بيعت بر سر فرار نكردن بوده. و در بعضى(6)ديگر آمده بر سر جان دادن بوده است. .
و نيز در همان كتاب است كه احمد از جابر، و مسلم از ام بشر، از خود بشر از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) روايت كردهاند كه فرمود: احدى از آنان كه در زير درخت بيعت كردند داخل آتش دوزخ نمىشود(1).
باز در همان كتابست كه ابن ابىحاتم از ابن عباس روايت آورده كه در تفسير آيه «فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ» گفته: اين سكينت تنها به كسانى نازل شد كه خدا در آنان وفايى سراغ داشت(2).
اين روايت، روايت قبلى را تخصيص مىزند، و مىفرمايد چنان نيست كه همه آنهايى كه بيعت كردند داخل آتش نشوند، بلكه تنها مشمولين سكينت چنين هستند، دليلش هم آيه قبل است كه مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً» كه ترجمهاش گذشت. و از آن برمىآيد كه بيعت كنندگان در آن روز همه بر بيعت خود وفا نكردند، و بعضى بيعت خود را شكستند، چون شرط كرده بود كسانى اجر عظيم دارند- و در نتيجه خدا هم از آنان راضى است- كه وفا به عهد نموده آن را نشكستند. و قمى(3)هم اين معنا را در تفسير خود آورده، و گويا گفتارش كلام امام باشد.
و نيز در الدر المنثور در ذيل جملۀ «إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا...» آمده كه ابن
ابىشيبه، احمد، بخارى، مسلم، نسايى، ابن جرير، طبرانى، ابن مردويه و بيهقى- در كتاب دلائل- از سهل بن حنيف روايت كردهاند كه در روز جنگ صفين گفت: نفس خود را متهم بدانيد (و او را مورد اعتماد قرار ندهيد، چون به زودى مسير خود را تغيير مىدهد) ما در روزن حديبيه كوشش مىكرديم آن صلحى كه بين رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) و مشركين برقرار شد برقرار نشود، و تاخير افتد، و ميل داشتيم دست به جنگ نزنيم.
عمر نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) آمد، عرضه داشت: يا رسول اللَّه! مگر ما بر حق نيستيم، و مشركين بر باطل نيستند؟ فرمود: آرى همين طور است. عرضه داشت: مگر كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنان در آتش نيستند؟ فرمود: بلى همين طور است. عرضه داشت: پس چرا دين خود را لكهدار كنيم، و تن به پستى دهيم، و بدون اينكه خدا بين ما و آنان حكم كند برگرديم؟ فرمود: اى پسر خطاب من فرستاده خدايم، و خدا هرگز و تا ابد مرا وا نمىگذارد.عمر برگشت و خشمش فرو نشست، تا آنكه نزد ابوبكر رفت و پرسيد: اى ابوبكر مگر ما بر حق نيستيم، و مشركين بر باطل نيستند؟ گفت: چرا. پرسيد مگر كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنان در آتش نيستند؟ ابوبكر گفت: چرا. عمر گفت پس چرا ننگى در دين خود وارد آورديم. گفت، اى پسر خطاب! او رسول خدا است، و خداى تعالى هرگز او را وا نمىگذارد. پس سوره فتح نازل شد، و رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به دنبال عمر فرستاد، و سوره را برايش قرائت كرد. عمر گفت: يا رسول اللَّه! آيا اين صلح فتح است؟ فرمود: بله(1)و در كتاب كمال الدين به سند خود از منصور بن حازم از
1) . سيوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 6، ص: 79.
امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه در تفسير آيه «لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِيماً» فرمود: اگر خدا كفارى كه در پشت پدران مؤمنند و مؤمنينى كه در پشت پدران كافرند بيرون مىآورد، آن وقت كفار حاضر را عذاب مىكرد(1).
اين معنا در رواياتى ديگر نيز آمده.
و در كافى به سند خود از جميل روايت كرده كه گفت: من از امام صادق(علیه السلام) از كلام خداى عز و جل پرسيدم كه مىفرمايد: «وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى» فرمود:
«كلمه تقوى همان ايمان است.»(2)
و در الدر المنثور است كه ترمذى و عبد اللَّه بن احمد - در كتاب «زوائد المسند»- و ابن جرير و دارقطنى - در كتاب «الافراد»- و ابن مردويه و بيهقى - در كتاب «اسماء و صفات»- از ابىبن كعب از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) روايت كرده
اند كه فرمود:
«منظور از "كلمه تقوى" در جملۀ «وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى» كلمۀ "لا اله الا اللَّه" است.»(1)
الدر المنثور اين معنا را به طريقى ديگر از على(علیه السلام) و سلمة بن اكوع و ابو هريره روايت(2)كرده. از طرق شيعه نيز روايت شده، هم چنان كه در علل به سند خود از حسن بن عبد اللَّه از آباء و از جدش حسن بن على(علیه السلام) از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) روايت كرده كه در ضمن حديثى كه «سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر» را تفسير كرده فرموده: لا اله الا اللَّه به معناى وحدانيت خدا است و اينكه خدا اعمال را جز با توحيد قبول نمىكند. و همين كلمه، كلمه تقوى است، كه كفه ترازوى اعمال در روز قيامت با آن سنگين مىشود(3).
و در مجمع البيان در داستان فتح خيبر مىگويد: وقتى رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) از حديبيه به مدينه آمد، بيست روز در مدينه ماند آن گاه براى جنگ خيبر خيمه زد.
ابن اسحاق به سندى كه به مروان اسلمى دارد از پدرش از جدش روايت كرده كه گفت: با رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به سوى خيبر رفتيم، همين كه نزديك خيبر شديم و قلعههايش از دور پيدا شد، رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: بايستيد. مردم ايستادند، فرمود: بار الها! اى پروردگار آسمانهاى هفتگانه و آنچه كه بر آن سايه افكندهاند، و اى پروردگار زمينهاى هفتگانه و آنچه بر پشت دارند، و اى پروردگار شيطانها و آنچه گمراهى كه دارند، از تو خير اين قريه و خير اهلش و خير آنچه در آنست را مسألت مىدارم، و از شر اين محل و شر اهلش و شر آنچه در آنست به تو پناه مىبرم، آن گاه فرمود: راه بيفتيد به نام خدا(4)و از سلمة بن اكوع نقل كرده كه گفت: ما با رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به سوى خيبر رفتيم شبى در حال حركت بوديم مردى از لشكريان به
عنوان شوخى به عامر بن اكوع گفت: كمى از شِرّ و ورهايت (يعنى از اشعارت) براى ما نمىخوانى؟ و عامر مردى شاعر بود شروع كرد به سرودن اين اشعار:
لاهم لو لا أنت ما حجينا * و لا تصدقنا و لا صلينا
فاغفر فداء لك ما اقتنينا * و ثبت الاقدام ان لاقينا
و أنزلن سكينة علينا * انا اذا صيح بنا اتينا
و بالصياح عولوا علينا(1)
رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) پرسيد اين كه شتر خود را با خواندن شعر مىراند كيست؟ عرضه داشتند عامر است. فرمود: خدا رحمتش كند. عمر كه آن روز اتفاقا بر شترى خسته سوار بود شترى كه مرتب خود را به زمين مىانداخت، عرضه داشت يا رسول اللَّه عامر به درد ما مىخورد از اشعارش استفاده مىكنيم دعا كنيم زنده بماند. چون رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) در باره هر كس كه مىفرمود «خدا رحمتش كند» در جنگ كشته مىشد.
مىگويند همين كه جنگ جدى شد، و دو لشكر صفآرايى كردند، مردى يهودى از لشكر خيبر بيرون آمد و مبارز طلبيد و گفت:
قد علمت خيبر أنى مرحب * شاكى السلاح بطل مجرب
اذا الحروب اقبلت تلهب(2)
از لشكر اسلام عامر بيرون شد و اين رجز را بگفت:
1) . يعنى: بار الها اگر لطف و عنايت تو نبود ما نه حج مىكرديم، و نه صدقه مىداديم و نه نماز مىخوانديم، پس بيامرز ما را، فدايت باد آنچه كه ما آن را بهدست آورديم. و قدمهاى ما را هنگامى كه با دشمن ملاقات مىكنيم ثابت فرما، و سكينت و آرامش را بر ما نازل فرما. ما هر وقت به سوى جنگ دعوت شويم براه مىافتيم، و رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) هم به همين كه ما را دعوت كند اكتفاء و اعتماد مىكند.
2) . يعنى: مردم خيبر مرا مىشناسد، كه مرحبم، و غرق اسلحه و قهرمانى هستم كه همه قهرمانيم را تجربه كردهاند، و در مواقعى كه تنور جنگ شعله مىزند ديدهاند.
قد علمت خيبر أنى عامر * شاكى السلاح بطل مغامر(1)
اين دو تن به هم آويختند، و هر يك ضربتى بر ديگرى فرود آورد، و شمشير مرحب به سپر عامر خورد، و عامر از آنجا كه شمشيرش كوتاه بود، ناگزير تصميم گرفت به پاى يهودى بزند، نوك شمشيرش به ساق پاى يهودى خورد، و از بس ضربت شديد بود شمشيرش، در برگشت به زانوى خودش خورد و كاسه زانو را لطمه زد، و از همان درد از دنيا رفت.
سلمه مىگويد: عدهاى از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) مىگفتند عمل عامر بىاجر و باطل شد، چون خودش را كشت. من نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) شرفياب شدم، و مىگريستم عرضه داشتم يك عده در باره عامر چنين مىگويند، فرمود: چه كسى چنين گفته. عرض كردم چند نفر از اصحاب. حضرت فرمود دروغ گفتند، بلكه أجرى دو چندان به او مىدهند.
[فردا پرچم را به دست كسى خواهم داد كه...]
مىگويد: آن گاه اهل خيبر را محاصره كرديم، و اين محاصره آن قدر طول كشيد كه دچار مخمصه شديدى شديم، و سپس خداى تعالى آنجا را براى ما فتح كرد، و آن چنين بود كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) لواى جنگ را به دست عمر بن خطاب داد، و عدهاى از لشكر با او قيام نموده جلو لشكر خيبر رفتند، ولى چيزى نگذشت كه عمر و همراهيانش فرار كرده نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) برگشتند، در حالى كه او همراهيان خود را مىترسانيد و همراهيانش او را مىترساندند، و رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) دچار درد شقيقه
1) . لشكر خيبر مىداند كه من عامر، غرق در سلاح و قهرمانى هستم كه تا قلب لشكر دشمن پيش مىروم.
شد، و از خيمه بيرون نيامد، و فرمود: وقتى سرم خوب شد بيرون خواهم آمد. بعد پرسيد: مردم با خيبر چه كردند؟ جريان عمر را برايش گفتند فرمود: فردا حتما پرچم جنگ را به مردى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست مىدارد، و خدا و رسول او، وى را دوست مىدارند، مردى حملهور كه هرگز پا به فرار نگذاشته، و از صف دشمن برنمىگردد تا خدا خيبر را به دست او فتح كند(1).
بخارى و مسلم از قتيبة بن سعيد روايت كردهاند كه گفت: يعقوب بن عبد الرحمن اسكندرانى از ابىحازم برايم حديث كرد، و گفت: سعد بن سهل برايم نقل كرد كه: رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) در واقعه خيبر فرمود فردا حتما اين پرچم جنگ را به مردى مىدهم كه خداى تعالى به دست او خيبر را فتح مىكند، مردى كه خدا و رسولش را دوست مىدارد، و خدا و رسول او وى را دوست مىدارند، مردم آن شب را با اين فكر به صبح بردند كه فردارايت را به دست چه كسى مىدهد. وقتى صبح شد مردم همگى نزد آن جناب حاضر شدند در حالى كه هر كس اين اميد را داشت كه رايت را به دست او بدهد.
رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: على ابن ابىطالب كجاست؟ عرضه داشتند يا رسول اللَّه او درد چشم كرده. فرمود: بفرستيد بيايد. رفتند و آن جناب را آوردند.
حضرت آب دهان خود را به ديدگان على(علیه السلام) ماليد، و در دم بهبودى يافت، به طورى كه گويى اصلا درد چشم نداشت، آن گاه رايت را به وى داد. على(علیه السلام) پرسيد: يا رسول اللَّه! با آنان قتال كنم تا مانند ما مسلمان شوند؟ فرمود: بدون هيچ درنگى پيش روى كن تا به درون قلعهشان درآيى، آن گاه در آنجا به اسلام دعوتشان كن،
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسير مجمع البيان، ج 9، ص: 119.
و حقوقى را كه خدا به گردنشان دارد برايشان بيان كن، براى اينكه به خدا سوگند اگر خداى تعالى يك مرد را به دست تو هدايت كند براى تو بهتر است از اينكه نعمتهاى مادى و گرانبها داشته باشى.
سلمه مىگويد: از لشكر دشمن مرحب بيرون شد، در حالى كه رجز مىخواند، و مىگفت:" قد علمت خيبر أنى مرحب...»، و از بين لشكر اسلام على(علیه السلام) به هماورديش رفت در حالى كه مىسرود:
انا الذى سمتني امى حيدره * كليث غابات كريه المنظره
او فيهم بالصاع كيل السندره(1)
آن گاه از همان گرد راه با يك ضربت فرق سر مرحب را شكافت و به خاك هلاكتش انداخت و خيبر به دستش فتح شد(2)
ص: 171 و طبرسى، فضل بن حسن، تفسير مجمع البيان، ج 9، ص: 120.
.اين روايت را مسلم(3)هم در صحيح خود آورده.
ابو عبد اللَّه حافظ به سند خود از ابىرافع، برده آزاد شده رسول خدا، روايت كرده كه گفت: ما با على(علیه السلام) بوديم كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) او را به سوى قلعه خيبر روانه كرد، همين كه آن جناب به قلعه نزديك شد، اهل قلعه بيرون آمدند و با آن جناب قتال كردند. مردى يهودى ضربتى به سپر آن جناب زد، سپر از دست حضرتش بيفتاد، ناگزير على(علیه السلام) درب قلعه را از جاى كند، و آن را سپر خود قرار داد و اين درب
هم چنان در دست آن حضرت بود و جنگ مىكرد تا آن كه قلعه به دست او فتح شد، آن گاه درب را از دست خود انداخت. به خوبى به ياد دارم كه من با هفت نفر ديگر كه مجموعا هشت نفر مىشديم هر چه كوشش كرديم كه آن درب را تكان داده و جابجا كنيم نتوانستيم(1)
ص: 120 و 121.
.و نيز به سند خود از ليث بن ابىسليم از ابىجعفر محمد بن على روايت كرده كه فرمود: جابر بن عبد اللَّه برايم حديث كرد كه على(علیه السلام) در جنگ خيبر درب قلعه را روى دست بلند كرد، و مسلمانان دسته دسته از روى آن عبور كردند با اينكه سنگينى آن درب به قدرى بود كه چهل نفر نتوانستند آن را بلند كنند(2).
و نيز گفته كه از طريقى ديگر از جابر روايت شده كه گفت: سپس هفتاد نفر دور آن درب جمع شدند تا توانستند آن را به جاى اولش برگردانند(3).
و نيز به سند خود از عبد الرحمن بن ابىليلى روايت كرده كه گفت: على(علیه السلام) همواره در گرما و سرما، قبايى باردار و گرم مىپوشيد، و از گرما پروا نمىكرد، اصحاب من نزد من آمدند و گفتند: ما از امير المؤمنين چيزى ديدهايم، نمىدانيم تو هم متوجه آن شدهاى يا نه؟ پرسيدم چه ديدهايد؟ گفتند: ما ديديم كه حتى در گرماى سخت با قبايى باردار و كلفت بيرون مىآيد، بدون اينكه از گرما پروايى داشته باشد، و بر عكس در سرماى شديد با دو جامه سبك بيرون مىآيد، بدون اينكه از سرما پروايى كند، آيا تو در اين باره چيزى شنيدهاى؟ من گفتم: نه چيزى نشنيدهام. گفتند: پس
از پدرت بپرس شايد او در اين باب اطلاعى داشته باشد، چون او با آن جناب همراز بود. من از پدرم ابىليلى پرسيدم، او هم گفت: چيزى در اين باب نشنيدهام.
آن گاه به حضور على(علیه السلام) رفت و با آن جناب به راز گفتن پرداخت و اين سؤال را در ميان نهاد. على(علیه السلام) فرمود: مگر در جنگ خيبر نبودى؟ عرضه داشتم چرا. فرمود يادت نيست كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) ابوبكر را صداكرد، و بيرقى به دستش داده روانه جنگ يهود كرد، ابوبكر همين كه به لشكر دشمن نزديك شد، مردم را به هزيمت برگردانيد، سپس عمر را فرستاد و لوائى به دست او داده روانهاش كرد. عمر همين كه به لشكر يهود نزديك شد و به قتال پرداخت پا به فرار گذاشت.
رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: رايت جنگ را امروز به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست مىدارد، و خدا و رسول هم او را دوست مىدارند، و خدا به دست او كه مردى كرار و غير فرار است قلعه را فتح مىكند، آن گاه مرا خواست، و رايت جنگ به دست من داد، و فرمود: بارالها او را از گرما و سرما حفظ كن. از آن به بعد ديگر سرما و گرمايى نديدم. همه اين مطالب از كتاب دلائل النبوة تاليف امام ابىبكر بيهقى نقل شده(1).
طبرسى مىگويد: بعد از فتح خيبر رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) مرتب ساير قلعهها را يكى پس از ديگرى فتح كرد و اموال را حيازت نمود، تا آنكه رسيدند به قلعه" وطيح" و قلعه" سلالم" كه آخرين قلعههاى خيبر بودند آن قلعهها را هم فتح نمود و ده روز و اندى محاصرهشان كرد(2).
ابن اسحاق مىگويد: بعد از آنكه قلعه «قموص» كه قلعه ابىالحقيق بود فتح شد، صفيه دختر حى بن اخطب و زنى ديگر كه با او بود اسير شدند. بلال آن دو را از كنار كشتگان يهود عبور داد، و صفيه چون چشمش به آن كشتگان افتاد، صيحه زد، و صورت خود را خراشيد و خاك بر سر خود ريخت. چون رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) اين صحنه را ديد فرمود: اين زن فتنهانگيز را از من دور كنيد و دستور داد صفيه را پشت سر آن جناب جاى دادند، و خود ردائى به روى او افكند. مسلمانان فهميدند رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) او را براى خود انتخاب فرموده، آن گاه وقتى از آن زن يهودى آن وضع را ديد به بلال فرمود اى بلال مگر رحمت از دل تو كنده شده كه دو تا زن داغديده را از كنار كشته مردانشان عبور مىدهى؟
از سوى ديگر صفيه در ايام عروسىاش كه بنا بود به خانه كنانة بن ربيع بن ابىالحقيق برود، شبى در خواب ديد ماهى به دامنش افتاد، و خواب خود را به همسرش گفت.
كنانه گفت: اين خواب تو تعبيرى ندارد جز اينكه آرزو دارى همسر محمد پادشاه حجاز شوى، و سيلى محكمى به صورتش زد، به طورى كه چشمان صفيه از آن سيلى كبود شد، و آن روزى كه او را نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) آوردند، اثر آن كبودى هنوز باقى مانده بود.
رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) پرسيد: اين كبودى چشم تو از چيست؟ صفيه جريان را نقل كرد(1).
ابن ابىالحقيق شخصى را نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) فرستاد كه در يك جا جمع
1) . همان.
شويم با شما صحبتى دارم. حضرت پذيرفت. ابن ابىالحقيق تقاضاى صلح كرد، بر اين اساس كه خون هر كس كه در قلعهها ماندهاند محفوظ باشد، و متعرض ذريه و اطفال ايشان نيز نشوند، و جمعيت با اطفال خود از خيبر و اراضى آن بيرون شوند، و هر چه مال و زمين و طلا و نقره و چارپايان و اثاث و لباس دارند براى مسلمانان بگذارند، و تنها با يك دست لباس كه به تن دارند بروند. رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) هم اين پيشنهاد را پذيرفت به شرطى كه از اموال چيزى از آن جناب پنهان نكرده باشند، و گر نه ذمه خدا و رسولش از ايشان برى خواهد بود. ابن ابىالحقيق پذيرفت و بر اين معنا صلح كردند.
مردم فدك وقتى اين جريان را شنيدند پيكى نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) فرستادند كه به ما هم اجازه بده بدون جنگ از ديار خود برويم، و جان خود را سالم بهدر ببريم، و هر چه مال داريم براى مسلمين بگذاريم. رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) هم پذيرفت. و آن كسى كه بين رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل فدك پيام رد و بدل مىكرد، محيصة بن مسعود يكى از بنىحارثه بود.
بعد از آنكه يهوديان بر اين صلحنامه تن در دادند، پيشنهاد كردند كه اموال خيبر را به ما واگذار كه ما به اداره آن واردتر هستيم تا شما، و عوائد آن بين ما و شما به نصف تقسيم شود. رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) هم پذيرفت به اين شرط كه هر وقت خواستيم شما را بيرون كنيم اين حق را داشته باشيم. اهل فدك هم به همين قسم مصالحه كردند، در نتيجه اموال خيبر بين مسلمانان تقسيم شد، چون با جنگ فتح شده بود، ولى املاك فدك خالص براى رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) شد، براى اينكه مسلمانان در آنجا جنگى نكرده بودند.
بعد از آنكه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) آرامشى يافت زينب دختر حارث همسر سلام بن مشكم و برادرزاده مرحب گوسفندى بريان براى رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) هديه فرستاد، قبلا پرسيده بود كه آن جناب از كدام يك از اجزاى گوسفند بيشتر خوشش مىآيد؟ گفته بودند از پاچه گوسفند، و بدين جهت از سمى كه در همه جاى گوسفند ريخته بود، در پاچه آن بيشتر ريخت، و آن گاه آن را براى رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) آورد، و جلو آن حضرت گذاشت. رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) پاچه گوسفند را گرفت و كمى از آن در دهان خود گذاشت، و بشر بن براء ابن معرور هم كه نزد آن جناب بود، استخوانى را برداشت تا آن را بليسد، رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود از خوردن اين غذا دست بكشيد كه شانه گوسفند به من خبر داد كه اين طعام مسموم است. آن گاه زينب را صدا زدند، و او اعتراف كرد، پرسيد: چرا چنين كردى؟ گفت براى اينكه مىدانى چه بر سر قوم من آمد؟ پيش خود فكر كردم اگر اين مرد پيغمبر باشد، از ناحيه غيب آگاهش مىكنند، و اگر پادشاهى باشد داغ دلم را از او گرفتهام، رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) از جرم او گذشت، و بشر بن براء با همان يك لقمهاى كه خورده بود درگذشت.
مىگويد: در مرضى كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به آن مرض از دنيا رفت مادر بشر بن براء وارد شد بر رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) تا از آن جناب عيادت كند، رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: اى ام بشر آن لقمهاى كه من با پسرت در خيبر خورديم! مدام اثرش به من برمىگردد و اينك نزديك است رگ قلب مرا قطع كند. و مسلمانان معتقدند كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) با اينكه خداى تعالى او را به نبوت گرامى داشته بود به شهادت از دنيا رفت(1).
1) . همان.
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً»؛(1)«محمد رسول خدا است و كسانى كه با او هستند عليه كفار شديد و بىرحمند و در بين خود رحيم و دلسوزند، ايشان را مىبينى كه همواره در ركوع و سجودند و در طلب فضل و رضوان خدايند. علامتشان در رخسارشان از اثر سجده نمايان است، اين وصف ايشان است در تورات و، اما وصف آنان در انجيل اين است كه چون زراعتى هستند كه از شدت بركت پيرامونش جوانههايى مىزند و آن جوانهها هم كلفت مىشود و مستقيم بر پاى خود مىايستد به طورى كه برزگران را به شگفت مىآورد (مؤمنين نيز اين طورند)، اين براى آن است كه كفار را به خشم آورد، خدا به كسانى كه ايمان آورده و از آن بين به كسانى كه اعمال صالح هم مىكنند وعده مغفرت و اجرى عظيم داده.»
اين آيه خاتمه سوره است و پيامبر را توصيف مىكند، و نيز آنهايى را كه با اويند به اوصافى مىستايد كه در تورات و انجيل ستوده. و مؤمنين را كه عمل صالح انجام دادهاند وعده جميل مىدهد. اين آيه متصل به آيه قبل است، چون در آن آيه مىفرمود كه او رسول خود را به هدايت و دين حق فرستاده.
1) . فتح / 29.
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ...»؛ ظاهرا اين جمله مركب است از مبتدا و خبر، و كلامى است تمام. بعضى(1)گفتهاند:
«محمد» خبر مبتدايى است كه حذف شده و آن ضميرى است كه به كلمۀ «رسول» در آيه سابق برمىگردد و تقديرش «هو محمد» مىباشد و «رسول اللَّه» عطف بيان و يا صفت و يا بدل است. بعضى(2)ديگر گفتهاند: «محمد» مبتدا و «رسول اللَّه» عطف بيان، يا صفت و يا بدل است و «الَّذِينَ مَعَهُ» هم عطف بر مبتدا و جملۀ «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ...» خبر مبتدا است.
«وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ»؛ اين جمله نيز مركب است از مبتدا و خبر. پس كلام در اين صدد است كه مؤمنين به رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) را توصيف كند، و «شدت» و «رحمت» كه دو صفت متضاد است از صفات ايشان شمرده شده. و جملۀ «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ» را مقيد كرد به جملۀ «رُحَماءُ بَيْنَهُمْ» تا توهمى كه ممكن بود بشود دفع كرده باشد، و ديگر كسى نپندارد كه شدت و بىرحمى نسبت به كفار، باعث مىشودمسلمانان به طور كلى و حتى نسبت به خودشان هم سنگدل شوند لذا دنبال «اشداء» فرمود «رُحَماءُ بَيْنَهُمْ» يعنى در بين خود مهربان و رحيمند. و اين دو جمله مجموعا افاده مىكند كه سيره مؤمنين با كفار شدت و با مؤمنين رحمت است.
«تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً»؛ كلمۀ «ركع» و همچنين كلمۀ «سجد» جمع راكع
و ساجد است. و مراد از اينكه فرمود: مؤمنين را راكع و ساجد مىبينى اين است كه مؤمنين نماز مىخوانند. و كلمۀ «تراهم» استمرار را مىرساند. و حاصل معناى جمله اين است كه:
مؤمنين مستمر در خواندن نمازند. و جمله مورد بحث خبر دوم است براى مبتداى گذشته، يعنى كلمۀ «وَ الَّذِينَ مَعَهُ».
«يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً»؛ كلمۀ «ابتغاء» كه مصدر «يبتغون» است به معناى طلب است. و كلمۀ «فضل» به معناى عطيه است كه در اينجا منظور از آن ثواب است. و كلمۀ «رضوان» به معناى خشنودى است، هم چنان كه كلمۀ «رضا» به اين معنا است، ولى كلمه رضوان در رساندن اين معنا بليغتر است.
در جمله مورد بحث دو احتمال هست: يكى اينكه بيانى باشد براى نتيجهاى كه از ركوع و سجود خود در نظر دارند كه در اين صورت مناسبتر آنست كه جمله، حال از ضمير مفعول يعنى ضمير «هم» در جملۀ «تراهم» باشد. ديگر اينكه بيانى باشد براى نتيجه زندگى مؤمنين به طور كلى، هم چنان كه ظاهرش هم همين است، آن وقت در اين صورت اين جمله نيز خبر سومى مىشود براى «وَ الَّذِينَ مَعَهُ».
«سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ»؛ كلمۀ «سيما» به معناى علامت است. و جملۀ «سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ» روى هم مبتدا و خبر، و جملۀ «مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ» حال ضميرى است كه در باطن خبر است و به سيما بر مىگردد. و يا بيان است براى سيما، و معنايش اين است كه: سجده آنان براى خدا به عنوان تذلل و تخشع براى او است و اين سجده در چهره آنان اثرى گذاشته، و آن اثر سيماى خشوع
براى خداست، كه هر كس ايشان را ببيند با آن سيما ايشان را مىشناسد. و قريب به اين معنا روايتى است از امام صادق(علیه السلام) كه فرموده: «منظور شبزندهدارى به نماز است». و روايت را صدوق در كتاب فقيه(1)،
و مفيد در روضة الواعظين(2)بدون ذكر سند از عبد اللَّه بن سنان از آن جناب نقل كردهاند.
بعضى از مفسرين(3)
گفتهاند: مراد از سيما، اثر خاكى است كه در پيشانى دارند، چون مؤمنين همواره بر خاك سجده مىكنند، نه بر فرش و جامه.
بعضى(4)ديگر گفتهاند: مراد، سيماى مؤمنين در روز قيامت است كه محل سجده آنان در آن روز مانند چراغ مىدرخشد و نور مىدهد.
«ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ»؛ كلم «مثل» به معناى صفت است، يعنى اين توصيفى كه ما از ايشان كرديم و گفتيم اشداء بر كفار و مهربانان در بين خود هستند...، همان وصفى است كه ما در دو كتاب تورات و انجيل ايشان را به آن اوصاف ستودهايم.
پس جملۀ «وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ» عطف است بر جملۀ «مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ»، ولى بعضى از مفسرين(5)گفتهاند: جملۀ «وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ» عطف بر ما قبل نيست، بلكه آغاز كلامى ديگر است، و مبتدايى است كه خبرش جملۀ «كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ...» مىباشد، در نتيجه وصف مؤمنين در تورات همان است كه فرمود:
«أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ» تا جملۀ «مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ». و وصفشان در انجيل اين است كه: ايشان مانند زرعى هستند كه در اطرافش جوانه زده باشد...
«كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ»؛ «شطا گياه» به معناى آن جوانههايى است كه از خود گياه به وجود مىآيد و در اطراف آن مىرويد، و كلمۀ «ايزار» كه مصدر «ازره» است، به معناى اعانت و يارى است. و كلمۀ «استغلاظ" به معناى رو به غلظت نهادن است. و كلمۀ «سوق» جمع «ساق» است. و كلمۀ «زراع» جمع «زارع» است.
و معناى آيه اين است كه: مثل مؤمنين مثل زراعت و گياهى است كه از كثرت بركت جوانههايى هم در پيرامون خود رويانده باشد، و آن را كمك كند تا آن نيز قوى و غليظ شده، مستقلا روى پاى خود بايستد،بهطورى كه برزگران از خوبى رشد آن به شگفت درآمده باشند.
و اين آيه به اين نكته اشاره مىكند كه خداى تعالى در مؤمنين بركت قرار داده، و روز بروز به عده و نيروى آنان اضافه مىشود. و به همين جهت دنبال اين كلام فرمود: «لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ» تا خداوند به وسيله آنان كفار را به خشم آورد.
وعده خدا به مغفرت و اجر عظيم شامل همه كسانى كه با پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بودند (صحابه) نمىشود
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً»؛ ضمير «منهم» به «الذين معه» برمىگردد. و كلمۀ «من» به طورى كه از ظاهر چنين كلامى برمىآيد تبعيض را مىرساند، و از اين كلام استفاده مىشود كه مغفرت و اجر عظيم در حدوث و بقائش هم مشروط به ايمان است و هم مشروط است به عمل
صالح. پس اگر از كسانى كه با رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) بودند افرادى بوده باشند كه در باطن ايمان نداشتهاند، و مانند منافقين ايمانشان زبانى بوده، و توانستهاند نفاق خود را از ديگران پنهان بدارند، (چون بعضى از منافقين معروف به نفاق بودند، و بعضى از آنها معروف به ايمان)، چنين كسانى مغفرت و اجر عظيم ندارند، هم چنان كه آيه شريفه «وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ»(1)از وجود چنين منافقينى خبر مىدهد.
و نيز اگر كسانى كه با رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) بودند در آغاز ايمان آوردند، ولى بعدا به شرك و كفر گرائيدند، آنان نيز مغفرت و اجر عظيم ندارند، هم چنان كه آيه شريفه «إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى... وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيماهُمْ»(2)از وجود آنان خبر مىدهد.
و نيز اگر كسى از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) ايمان آورد- و واقعا هم ايمان آورد- و به سوى كفر و شرك برنگشت، ولى عمل صالح هم نكرد، او نيز مغفرت و اجر عظيم ندارد. هم چنان كه از آيات افك هم اين معنا استفاده مىشود، چون بعضى از كسانى كه در اين واقعه دست داشتند صحابى بودند، بدرى هم بودند، و در عين حال خداى تعالى در بارهشان مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ
1) . «بعضى از اهل مدينه به سوى نفاق گرائيدند، تو ايشان را نمىشناسى، ما مىشناسيم.» (توبه / 101)
2) . «به درستى، كسانى كه مرتد شدند و به سوى شرك و كفر قبلى خود برگشتند، بعد از آنكه هدايت برايشان روشن گرديد... و اگر مىخواستيم آنان را معرفى مىكرديم، ولى تو خودت ايشان را با سيمايشان شناختى.) (محمد / 30)
الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ»(1)با اين حال آنهايى كه نسبت زنا به عايشه دادند، جزء مؤمنين بودند، ولى در عين حال، مغفرت و اجر عظيم ندارند. و نيز از آيه «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا»؛ «اگر فاسقى برايتان خبرى آورد تحقيق كنيد.» كه در باره وليد بن عقبه است برمىآيد كه در عين اينكه صحابى بود و جزء مؤمنين به شمار مىرفت، ولى فاسق شده، و به حكم آيه «فَإِنَّ اللَّهَ لا يَرْضى عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ»(2)خدا از مردم فاسق راضى نمىشود.
و نظير اين اشتراط، يعنى شرط ايمان واقعى و عمل صالح، اشتراط وفاء است، كه در آيه شريفه «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً» گذشت. و ابن عباس هم در روايتى كه آن نيز گذشت از آيه «فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ» اين طور فهميد و گفت:
سكينت بر كسى نازل مىشود كه خدا در دل او وفايى سراغ داشته باشد.(3)باز نظير آيه مورد بحث در اشتراط، شرايط مذكور در آيه «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ... وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»(4)است كه مىفرمايد «خداى تعالى به كسانى كه ايمان آورده، و عمل صالح
كردند، وعده داده كه ايشان را در زمين جانشين كند... و هر كس بعد از ايمان آوردن كفر بورزد، آنان فاسقانند.»
بعضى از مفسرين(1)گفتهاند: كلمۀ «من» در آيه شريفه بيانيه است، نه تبعيضى، و در نتيجه «وعده» در آيه يعنى وعده مغفرت و اجر عظيم، شامل تمامى افرادى كه با پيامبر بودند، يعنى شامل تمامى صحابه آن جناب، مىشود، هر چند كه منافق شناخته شده، يا منافق شناخته نشده و يا فاقد عمل صالح و يا فاسق بوده باشند.
اين حرف صحيح نيست: زيرا به طورى كه ديگران هم گفتهاند كلمۀ «من» اگر بيانيه باشد به هيچ وجه داخل بر ضمير نمىشود، و در كلام عرب چنين چيزى سابقه ندارد. و اگر اين مفسرين به آيه «لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ» استشهاد كنند كه كلمۀ «من» با اينكه بيانيه است بر ضمير «هم» داخل شده، جواب مىگوييم اين استشهاد وقتى درست است كه ضمير در «تزيلوا» تنها به مؤمنين برگردد، و ضمير «منهم» به كفار برگردد، و حال آنكه در تفسير آيه گفتيم هر دو ضمير به مجموع مؤمنين و كفار مكه برمىگردد، و در نتيجه كلمۀ «من» در آنجا نيز تبعيضى است، نه بيانيه، پس استشهاد درست نيست.
و بعد از همه اين حرفها اگر وعده مغفرت يا خود مغفرت شامل همه نامبردگان، به طور مطلق بشود و هيچ شرطى از ايمان و عمل صالح در كار نباشد، و همه آمرزيده باشند- چه ايمان داشته باشند، و چه مشرك باشند، چه عمل صالح
1) . آلوسی، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 26، ص: 128.
كرده باشند و چه عمل فسق انجام داده باشند- بايد به طور قطع و به روشنى ملتزم شويم به اينكه تمامى تكاليف دينى در باره غير مؤمنين لغو و بيهوده بوده، و اصلا تكليف از آنان برداشته شده. و اين مطلبى است كه قرآن و سنت آن را به شدت دفع مىكند.
پس اشتراط مذكور اشتراطى است صحيح كه فى نفسه هر چند آيه و روايتى آن را نگفته باشد واقعيت دارد. خداى تعالى حتى در باره انبيايش فرموده: «وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»(1)و اشتراط ايمان را حتى در مورد انبيايش با اينكه معصوم بودند اثبات كرده، آن وقت چگونه مىتوانيم در ديگران آن را معتبر نشماريم.
حال اگر بگويى: اشتراط وعده مغفرت و اجر عظيم به ايمان و عمل صالح، اشتراطى است عقلى، كه بيانش گذشت، و نمىشود آن را انكار كرد، و ليكن سياق آيه «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ» شهادت مىدهد به اينكه اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) هم ايمان داشتهاند و هم عمل صالح، و خلاصه واجد شرط بودهاند.
مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه كلمۀ «منهم» را بعد از جملۀ «الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» آورد كه مىفهماند عمل صالح. جداى از آنان نبوده، بهخلاف آيه «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ»(2)كه به قول بعضى از مفسرين(3)چنين دلالتى ندارد. باز مؤيد اين حرف، مدحى است كه از مؤمنين
كرده، و فرموده: «تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً» چون از اين تعبير استمرار در ركوع و سجود استفاده مىشود.
در پاسخ مىگوييم:، اما اينكه كلمۀ «منهم» در آيه شريفه بعد از جملۀ «الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» آمده، براى اين نيست كه دلالت كند بر اينكه عمل صالح منفك از اصحاب رسول خدا نبوده، بلكه براى اين است كه موضوع حكم مجموع دو طائفه «الَّذِينَ آمَنُوا» و «عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» بود، و اثر مغفرت و اجر بر صرف ايمان و بدون عمل صالح مترتب نمىشود، و كلمۀ «منهم» هم از آنجايى كه متعلق به مجموع موضوع است، لذا جا دارد كه بعد از تمام شدن موضوع يعنى بعد از ذكر «الَّذِينَ آمَنُوا» و نيز «وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» گفته شود.
و، اما در آيه شريفه «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ» كه ضمير «منكم» بعد از ذكر ايمان و قبل از ذكر عمل صالحات آمده، براى اين بوده كه وجهه كلام و هدف آن بشارت دادن مؤمنين است، و در چنين زمينهاى مناسبتر آنست كه در مخاطب قرار دادن مؤمنين شتاب شود، تا زودتر خرسند گشته و از شنيدن بشارت خوشحال گردند. پس نمىتوان گفت آيه مذكور دلالت دارد بر اينكه موضوع در آن تنها ايمان است، هر چند عمل صالح نداشته باشند، ولى در آيه مورد بحث دلالت دارد بر اينكه مؤمنين مورد نظر آن منفك از عمل صالح نيستند.
و، اما اينكه گفتند(1): جملۀ «تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً...»، دلالت بر استمرار دارد، ما نيز در آن حرفى نداريم، اما استمرار تا روز نزول آيه، نه تا چندى كه زندهاند، پس
1) . همان.
ممكن است افراد مورد نظر آيه تا روز نزول آيه، هم ايمان داشته باشند و هم عمل صالح، ولى بعدا ايمان خود و يا عمل صالح را از دست داده باشند، و اشكالى كه در كار است مربوط است به لغويت احكام در آينده آنان، نه در گذشته، چون آمرزش گناهان گذشته منافات ندارد با اينكه همان آمرزيدگان در آينده نيز مكلف باشند، نه تنها منافات ندارد، بلكه مؤكد آن نيز هست، بهخلاف اينكه مغفرت مطلق باشد، و گناهان آينده را نيز شامل شود كه ديگر با بقاى تكليف مولوى نمىسازد و ديگر معنا ندارد تكليف باز هم معتبر باشد، ناگزير بايد بگوييم مشمولين اين آيه بعد از نزول آيه، ديگر تكليفى نداشتهاند، و بطلان اين حرف قطعى است. علاوه بر اينكه ارتفاع تكليف مستلزم آنست كه ديگر معصيتى نباشد، و حتى بزرگترين گناهان، معصيت و نافرمانى نباشد، چون ديگر فرمانى نيست تا مخالفتش نافرمانى باشد، و وقتى نافرمانى نبود، مغفرت معنا ندارد، پس مغفرت اين طورى مستلزم عدم مغفرت است.(1)
حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) میفرمایند:
«... إِنِّي وَ اللَّهِ لَوْ لَقِيتُهُمْ وَاحِداً وَ هُمْ طِلَاعُ الْأَرْضِ كُلِّهَا مَا بَالَيْتُ وَ لَا اسْتَوْحَشْتُ وَ إِنِّي مِنْ ضَلَالِهِمُ الَّذِي هُمْ فِيهِ وَ الْهُدَى الَّذِي أَنَا عَلَيْهِ لَعَلَى بَصِيرَةٍ مِنْ نَفْسِي وَ يَقِينٍ مِنْ رَبِّي وَ إِنِّي إِلَى لِقَاءِ اللَّهِ لَمُشْتَاقٌ وَ [لِحُسْنِ] حُسْنِ ثَوَابِهِ لَمُنْتَظِرٌ رَاجٍ وَ لَكِنَّنِي آسَى أَنْ
1) طباطبايى، محمدحسين، تفسير الميزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج18، ص: 436
يَلِيَ [هَذِهِ الْأُمَّةَ] أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَ فُجَّارُهَا فَيَتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ عِبَادَهُ خَوَلًا وَ الصَّالِحِينَ حَرْباً وَ الْفَاسِقِينَ حِزْباً فَإِنَّ مِنْهُمُ الَّذِي قَدْ شَرِبَ فِيكُمُ الْحَرَامَ وَ جُلِدَ حَدّاً فِي الْإِسْلَامِ وَ إِنَّ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ يُسْلِمْ حَتَّى رُضِخَتْ لَهُ عَلَى الْإِسْلَامِ الرَّضَائِخُ فَلَوْ لَا ذَلِكَ مَا أَكْثَرْتُ تَأْلِيبَكُمْ وَ تَأْنِيبَكُمْ وَ جَمْعَكُمْ وَ تَحْرِيضَكُمْ وَ لَتَرَكْتُكُمْ إِذْ أَبَيْتُمْ وَ وَنَيْتُمْ أَ لَا تَرَوْنَ إِلَى أَطْرَافِكُمْ قَدِ انْتَقَصَتْ وَ إِلَى أَمْصَارِكُمْ قَدِ افْتُتِحَتْ وَ إِلَى مَمَالِكِكُمْ تُزْوَى وَ إِلَى بِلَادِكُمْ تُغْزَى انْفِرُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ إِلَى قِتَالِ عَدُوِّكُمْ وَ لَا تَثَّاقَلُوا إِلَى الْأَرْضِ فَتُقِرُّوا بِالْخَسْفِ وَ تَبُوءُوا بِالذُّلِّ وَ يَكُونَ نَصِيبُكُمُ الْأَخَسَّ وَ إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْأَرِقُ وَ مَنْ نَامَ لَمْ يُنَمْ عَنْهُ وَ السَّلَام؛(1)«به خدا سوگند! اگر تنها با دشمنان روبرو شوم، در حالى كه آنان تمام روى زمين را پر كرده باشند، نه باكى داشته، و نه مىهراسم. من به گمراهى آنان و هدايت خود كه بر آن استوارم، آگاهم، و از طرف پروردگارم به يقين رسيدهام، و همانا من براى ملاقات پروردگار مشتاق، و به پاداش او اميدوارم. لكن از اين اندوهناكم كه بىخردان، و تبهكاران اين امّت، حكومت را به دست آورند، آنگاه مال خدا را دست به دست بگردانند، و بندگان او را به بردگى كشند، با نيكوكاران در جنگ، و با فاسقان همراه باشند، زيرا از آنان كسى در ميان شماست كه شراب نوشيد و حد بر او جارى شد،(2)و كسى كه اسلام را نپذيرفت، اما بناحق بخششهايى به او عطا گرديد.(3)اگر اينگونه حوادث نبود شما را بر نمىانگيختم،
1) . شريف الرضي، محمد بن حسين، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، نامه 62، ص: 452
2) . منظور امام، وليد بن عقبة است كه فرماندار عثمان در كوفه بود. وى شراب خورد و نماز صبح را چهار ركعت خواند و گفت اگر مىخواهيد بيشتر بخوانم! با گواهى مالك اشتر و جمعى از بزرگان كوفه به مدينه احضار شد و امام على(علیه السلام) على رغم مخالفت عثمان حد شراب را بر او جارى ساخت.
3) . عمرو عاص است كه براى اسلام آوردن، پول و عطايا مىخواست.
و سرزنشتان نمىكردم، و شما را به گرد آورى تشويق نمىكردم، و آنگاه كه سرباز مىزديد رهاتان مىكردم. آيا نمىبينيد كه مرزهاى شما را تصرّف كردند؟ و شهرها را گشودند؟ و دستاوردهاى شما را غارت كردند؟ و در ميان شهرهاى شما آتش جنگ را بر افروختند؟. براى جهاد با دشمنان كوچ كنيد، خدا شما را رحمت كند، در خانههاى خود نمانيد، كه به ستم گرفتار، و به خوارى دچار خواهيد شد، و بهره زندگى شما از همه پستتر خواهد بود، و همانا برادر جنگ، بيدارى و هوشيارى است، هر آن كس كه به خواب رود، دشمن او نخواهد خوابيد! با درود.»(1)
امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در نامهای به یکی از فرماندهانی خود (مالک اشتر) میفرماید:
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ إ بِهِ عَلَى إِقَامَةِ الدِّينِ وَ أَقْمَعُ إ بِهِ نَخْوَةَ إ الْأَثِيمِ إ وَ أَسُدُّ بِهِ لَهَاةَ إ الثَّغْرِ إ الْمَخُوفِ إ فَاسْتَعِنْ بِاللَّهِ عَلَى مَا أَهَمَّكَ وَ اخْلِطِ الشِّدَّةَ بِضِغْثٍ إ مِنَ اللِّينِ وَ ارْفُقْ مَا كَانَ الرِّفْقُ أَرْفَقَ وَ اعْتَزِمْ بِالشِّدَّةِ حِينَ لَا تُغْنِي عَنْكَ إِلَّا الشِّدَّةُ وَ اخْفِضْ لِلرَّعِيَّةِ جَنَاحَكَ وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ وَ آسِ إ بَيْنَهُمْ فِي اللَّحْظَةِ وَ النَّظْرَةِ وَ الْإِشَارَةِ وَ التَّحِيَّةِ حَتَّى لَا يَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِي حَيْفِكَ إ وَ لَا يَيْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِكَ وَ السَّلَام؛(2)«پس از ياد خدا و درود! همانا تو از كسانى هستى كه در يارى دين از آنها كمك مىگيرم، و سركشى و غرور گناهكاران را در هم مىكوبم. و مرزهاى كشور اسلامى را كه در تهديد دشمن قرار دارند حفظ مىكنم، پس در مشكلات از خدا يارى جوى، و درشتخويى
را با اندك نرمى بياميز. در آنجا كه مدارا كردن بهتر است مدارا كن، و در جايى كه جز با درشتى كار انجام نگيرد، درشتى كن، پر و بالت را برابر رعيّت بگستران، با مردم گشاده روى و فروتن باش، و در نگاه و اشاره چشم، در سلام كردن و اشاره كردن با همگان يكسان باش، تا زورمندان در ستم تو طمع نكنند، و نا توانان از عدالت تو مأيوس نگردند. با درود.»(1)
امیرالمؤمنین(علیه السلام) در نامهای دیگر به حارث همدانى(2)
يا حارث همدان من يمت يرني * من مؤمن او منافق قبلا
خطاب به او سروده شد و به او بشارت داد كه پيروان و علاقمندان پس از مرگ مرا مشاهده خواهند كرد.
میفرمایند:«وَ تَمَسَّكْ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ وَ [انْتَصِحْهُ] اسْتَنْصِحْهُ وَ أَحِلَّ حَلَالَهُ وَ حَرِّمْ حَرَامَهُ وَ صَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ وَ اعْتَبِرْ إ بِمَا مَضَى مِنَ الدُّنْيَا لِمَا بَقِيَ مِنْهَا فَإِنَّ بَعْضَهَا يُشْبِهُ بَعْضاً وَ آخِرَهَا لَاحِقٌ بِأَوَّلِهَا وَ كُلُّهَا حَائِلٌ إ مُفَارِقٌ وَ عَظِّمِ اسْمَ اللَّهِ أَنْ تَذْكُرَهُ إِلَّا عَلَى حَقٍّ وَ أَكْثِرْ ذِكْرَ الْمَوْتِ وَ مَا بَعْدَ الْمَوْتِ وَ لَا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ إِلَّا بِشَرْطٍ وَثِيقٍ إ وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ يَرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسِهِ وَ [يَكْرَهُهُ] يُكْرَهُ لِعَامَّةِ الْمُسْلِمِينَ وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ يُعْمَلُ بِهِ فِي السِّرِّ وَ يُسْتَحَى مِنْهُ فِي الْعَلَانِيَةِ وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْكَرَهُ [وَ] أَوْ اعْتَذَرَ مِنْهُ وَ لَا تَجْعَلْ عِرْضَكَ غَرَضاً لِنِبَالِ [الْقَوْمِ] الْقَوْلِ وَ لَا تُحَدِّثِ النَّاسَ بِكُلِّ مَا سَمِعْتَ بِهِ فَكَفَى بِذَلِكَ كَذِباً وَ لَا تَرُدَّ عَلَى النَّاسِ كُلَّ مَا حَدَّثُوكَ بِهِ فَكَفَى بِذَلِكَ جَهْلًا وَ اكْظِمِ الْغَيْظَ وَ [احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدِرَةِ] تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ وَ احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ اصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ إ تَكُنْ لَكَ الْعَاقِبَةُ وَ اسْتَصْلِحْ كُلَّ نِعْمَةٍ أَنْعَمَهَا
اللَّهُ عَلَيْكَ وَ لَا تُضَيِّعَنَّ نِعْمَةً مِنْ نِعَمِ اللَّهِ عِنْدَكَ وَ لْيُرَ عَلَيْكَ أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَيْكَ- وَ اعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ الْمُؤْمِنِينَ أَفْضَلُهُمْ تَقْدِمَةً إ مِنْ نَفْسِهِ وَ أَهْلِهِ وَ مَالِهِ- [وَ إِنَّكَ] فَإِنَّكَ مَا تُقَدِّمْ مِنْ خَيْرٍ يَبْقَ لَكَ ذُخْرُهُ وَ مَا تُؤَخِّرْهُ يَكُنْ لِغَيْرِكَ خَيْرُهُ- 42 وَ احْذَرْ صَحَابَةَ مَنْ يَفِيلُ إ رَأْيُهُ وَ يُنْكَرُ عَمَلُهُ فَإِنَّ الصَّاحِبَ مُعْتَبَرٌ بِصَاحِبِهِ وَ اسْكُنِ الْأَمْصَارَ الْعِظَامَ فَإِنَّهَا جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ وَ احْذَرْ مَنَازِلَ الْغَفْلَةِ وَ الْجَفَاءِ وَ قِلَّةَ الْأَعْوَانِ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ وَ اقْصُرْ رَأْيَكَ عَلَى مَا يَعْنِيكَ وَ إِيَّاكَ وَ مَقَاعِدَ الْأَسْوَاقِ فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ الشَّيْطَانِ وَ مَعَارِيضُ إ الْفِتَنِ وَ أَكْثِرْ أَنْ تَنْظُرَ إِلَى مَنْ فُضِّلْتَ عَلَيْهِ إ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ أَبْوَابِ الشُّكْرِ وَ لَا تُسَافِرْ فِي يَوْمِ جُمُعَةٍ حَتَّى تَشْهَدَ الصَّلَاةَ إِلَّا فَاصِلًا إ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ فِي أَمْرٍ تُعْذَرُ بِهِ وَ أَطِعِ اللَّهَ فِي [جُمَلِ] جَمِيعِ أُمُورِكَ فَإِنَّ طَاعَةَ اللَّهِ فَاضِلَةٌ عَلَى مَا سِوَاهَا وَ خَادِعْ نَفْسَكَ فِي الْعِبَادَةِ وَ ارْفُقْ بِهَا وَ لَا تَقْهَرْهَا وَ خُذْ عَفْوَهَا إ وَ نَشَاطَهَا إِلَّا مَا كَانَ مَكْتُوباً عَلَيْكَ مِنَ الْفَرِيضَةِ فَإِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَ تَعَاهُدِهَا عِنْدَ مَحَلِّهَا وَ إِيَّاكَ أَنْ يَنْزِلَ بِكَ الْمَوْتُ وَ أَنْتَ آبِقٌ إ مِنْ رَبِّكَ فِي طَلَبِ الدُّنْيَا وَ إِيَّاكَ وَ مُصَاحَبَةَ الْفُسَّاقِ فَإِنَّ الشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلْحَقٌ وَ وَقِّرِ اللَّهَ وَ أَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ وَ احْذَرِ الْغَضَبَ فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِيمٌ مِنْ جُنُودِ إِبْلِيسَ وَ السَّلَام؛(1)به ريسمان قرآن چنگ زن، و از آن نصيحت پذير، حلالش را حلال، و حرامش را حرام بشمار(2)، و حقّى را كه در زندگى گذشتگان بود تصديق كن، و از حوادث گذشته تاريخ، براى آينده عبرت گير، كه حوادث روزگار با يكديگر همانند بوده، و پايان دنيا به آغازش مىپيوندد، و همه آن رفتنى است. نام خدا را بزرگ دار، و جز به حق سخنى بر زبان نياور، مرگ و جهان پس از مرگ را فراوان به ياد آور، هرگز آرزوى مرگ مكن جز آن كه بدانى از نجات يافتگانى، از كارى كه تو را خشنود،
و عموم مسلمانان را ناخوشايند است بپرهيز، از هر كار پنهانى كه در آشكار شدنش شرم دارى پرهيز كن، از هركارى كه از كننده آن پرسش كنند، نپذيرد يا عذر خواهى كند، دورى كن، آبروى خود را آماج تير گفتار ديگران قرار نده، و هر چه شنيدى باز گو مكن، كه نشانه دروغگويى است، و هر خبرى را دروغ مپندار، كه نشانه نادانى است. خشم را فرو نشان، و به هنگام قدرت ببخش، و به هنگام خشم فروتن باش، و در حكومت مدارا كن تا آينده خوبى داشته باشى، نعمتهايى كه خدا به تو بخشيده نيكو دار، و نعمتهايى كه در اختيار دارى تباه مكن، و چنان باش كه خدا آثار نعمتهاى خود را در تو آشكارا بنگرد. و بدان، بهترين مؤمنان، آن بود كه جان و خاندان و مال خود را در راه خدا پيشاپيش تقديم كند، چه آن را كه پيش فرستى براى تو اندوخته گردد، و آنچه را كه باقى گذارى سودش به ديگران مىرسد. از دوستى با بىخردان و خلافكاران بپرهيز، زيرا هر كس را از آن كه دوست اوست مىشناسند، و در شهرهاى بزرگ سكونت كن زيرا مركز اجتماع مسلمانان است، و از جاهايى كه مردم آن از ياد خدا غافلند، و به يكديگر ستم روا مىدارند، و بر اطاعت از خدا به يكديگر كمك نمىكنند، بپرهيز. در چيزى انديشه كن كه يارىات دهد، از نشستن در گذرگاههاى عمومى، و بازار، پرهيز كن كه جاى حاضر شدن شيطان، و بر انگيخته شدن فتنههاست، و به افراد پايينتر از خود توجه داشته باش، كه راه شكر گزارى تو در برترى است. در روز جمعه پيش از نماز مسافرت مكن، جز براى جهاد در راه خدا، و يا كارى كه از انجام آن ناچارى. در همه كارهايت خدا را اطاعت كن، كه اطاعت خدا از همه چيز برتر است. نفس خود را در واداشتن به عبادت فريب ده، و با آن مدارا كن، و به زور و اكراه بر چيزى مجبورش نساز، و در وقت فراغت و نشاط به كارش گير، جز در آنچه كه بر تو واجب است، و بايد آن را در وقت خاص خودش به جا آورى. بپرهيز از آن كه مرگ تو فرا رسد در حالى كه از پروردگارت گريزان،
و در دنياپرستى غرق باشى. از همنشينى با فاسقان بپرهيز كه شر به شر مىپيوندد، خدا را گرامى دار، و دوستان خدا را دوست شمار، و از خشم بپرهيز كه لشگر بزرگ شيطان است. با درود.»(1)
قرآن کریم در لزوم عدم مجادله با مردم میفرماید:
«لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً هُمْ ناسِكُوهُ فَلا يُنازِعُنَّكَ فِي الْأَمْرِ وَ ادْعُ إِلى رَبِّكَ إِنَّكَ لَعَلى هُدىً مُسْتَقيمٍ * وَ إِنْ جادَلُوكَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ * اللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فيما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ»؛(2)«براى هر امّتى عبادتى قرار داديم، تا آن عبادت را (در پيشگاه خدا) انجام دهند؛ پس نبايد در اين امر با تو به نزاع برخيزند! به سوى پروردگارت دعوت كن، كه بر هدايت مستقيم قرار دارى (و راه راست همين است كه تو مىپويى). و اگر آنان با تو به جدال برخيزند، بگو: خدا از كارهايى كه شما انجام مىدهيد آگاهتر است! و خداوند در روز قيامت، ميان شما در آنچه اختلاف مىكرديد، داورى مىكند!»
«لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً»؛ بعضى گفتند: مراد از منسك محل عبادت است كه معابد باشد مثل بيع و كنائس و مساجد، بعضى گفتند: مناسك حج است كه در امم سابقه بوده. لكن ظاهر اين است كه مراد دستورات و فرائض كه انبياء مأمور بودند به ابلاغ بامت مثل صلوة و صوم و زكاة و امثال اينها.
«هُمْ ناسِكُوهُ»؛ يعنى بايد عمل كنند نه اينكه عمل كرده باشند زيرا اكثر افراد امم مخالفت انبياء كردند فقط قليلى كه به آنها ايمان آوردند.
«فَلا يُنازِعُنَّكَ فِي الْأَمْرِ»؛ يعنى در دستوراتى كه ما براى امت تو قرار داديم و جعل كرديم منازعه و محاجه نبايد بكنند كه اين دستورات اسلامى مخالف با دستورات انبياء سلف هست، هر كدام بهمقتضاى زمان و اشخاص و حكم و مصالح جعل شده و لذا نسخ در شرايع بوده شريعت نوح ناسخ شريعت آدم و كذلك ابراهيم و موسى و عيسى تا دين اسلام كه ناسخ جميع شرايع قبل بود، و در خبر دارد كه مراد از الامر أمر وصايت و ولايت امير المؤمنين است. حديث منسوب بموسى بن جعفر از پدر بزرگوارش عليهما السلام است خلاصه مفادش اين كه: پس از نزول اين آيه حضرت رسول مهاجر و انصار را جمع فرمود، و فرمود هر نبيى منسك داشته تا نبىّ آخر و على(علیه السلام) منسك است بايد او را اطاعت كنيد و لزوم امام و اطاعت او دين است لكن آنها منازعه و مخالفت كردند. و مكرر گفتهايم كه أخبار بيان مصداق اتم را ميكند البته وجود امام و اطاعت اوأعظم فرائض الهيه است كه بدون او ايمان تحقق پيدا نميكند منافى با عموم آيه نيست كه شامل جميع دستورات الهيه باشد.
«وَ ادْعُ إِلى رَبِّكَ»؛ دعوت به توحيد و لزوم اطاعت اوامر او و ترك نواهى او.
«إِنَّكَ لَعَلى هُدىً مُسْتَقِيمٍ»؛ «هدايت و ارشاد به صراط مستقيم.»
«وَ إِنْ جادَلُوكَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ»؛(1)«و اگر با شما جدال مىورزند پس به آنها بفرما كه خداوند داناتر است بآنچه عمل ميكنيد.
1) . حج / 68.
«وَ إِنْ جادَلُوكَ»؛ مجادله اين است كه بخواهند باطل خود را ثابت كنند و حق را ابطال كنند مثل اينكه در أمر توحيد مشركين استدلال كنند به تقليد آباء و اجداد خود كه در بسيارى از آيات تصريح شده، و در امر نبوت او را ساحر و مجنون و كذاب و مفترى بگويند، و معجزات او را حمل به سحر كنند، در امر ولايت تمسك به اجماع بعضى و بشورى و به قهر و غلبه كنند، و نصوص قرآن و أخبار متواتره و حديث غدير را كنار گذارند، در امر قيامت استبعاداتى كه چه نحوه خاك پوسيده زنده مىشود، در موضوع احكام تصرفاتى كه به استحسانات خود و بدعتهايى كه گذاردند و تغييراتى كه دادند عمل كنند.
«فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ»؛ تكليف پيغمبر ابلاغ است و چيزى فرو گذار نكند كه بفرمايد: «انى تارك فيكم الثقلين....»
و بفرمايد: «ما من شىء يقربكم الى الجنة و يبعدكم عن النار الا و قد امرتكم به و ما من شىء يقربكم الى النار و يبعدكم عن الجنة الا و قد نهيتكم عنه».
و خداوند متعال بفرمايد: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ»(1)
و بفرمايد: «وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ»(2)اخذ كنند يا رد كنند خداوند داناتر است به عمل آنها.
«اللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ»؛(3)
«خداوند حكم مىفرمايد بين شماها روز قيامت در آنچه بوديد در او اختلاف مىكرديد.»
«اللَّهُ يَحْكُمُ»؛ محكمه عدل الهى روز قيامت بر پا مىشود و خداوند حاكم
قاضى است قضاوت مىفرمايد. و قانون حكومت اين است كه بايد مدعى و مدعى عليه هر دو حاضر باشند و مدعى اظهار دعوى خود را بكند و بر طبق دعوى شهودى را اقامه كند كه فرمود:
«البيّنة على المدعى و اليمين على من انكر» خداوند مدّعى را حاضر مىكند كه انبياء و رسل و ائمه و دعاة الى الحق هستند چنانچه ميفرمايد: «يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ ما ذا أُجِبْتُمْ»(1)و چنانچه انبياء ميگويند: «اللَّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنا وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ»(2)و شهود روز قيامت شاهد قوى شخص حاكم و قاضى ذات اقدس حق است «قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ»(3)«قُلْ كَفى بِاللَّهِ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ شَهِيداً»(4)و از جمله شهود ملائكه كرام الكاتبين و ملائكه حفظه و اعضاء و جوارح و قرآن و ازمنه و اماكن.
و منكرين را هم حاضر مىكند از كفار و مشركين و منافقين و معاندين «وَ يَوْمَ يُنادِيهِمْ فَيَقُولُ ما ذا أَجَبْتُمُ الْمُرْسَلِينَ»(5). اينها بهكلى منكر مى شوند و ميگويند: «وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ»(6). چون قسم با منكر است لكن در صورتى كه مدعى شاهد نداشته باشد و با اين شهود، بلكه با اقرار جاى قسم نيست كه در بسيارى از آيات اقرار آنها را نقل ميفرمايد:
«بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ»؛ چه در امر توحيد و چه در امر رسالت و چه در امر خلافت خلفاء و چه در امور دينيه از احكام اسلاميه و وظايف شرعيه و ظلم ظالمين و بدعتهاى در دين و انكارضروريات دين و ضروريات مذهب.(1)
امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) پیرامون ومدارا کردن با مردم میفرماید:
«لَايَكُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِناً حَتَّى يَكُونَ فِيهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ: سُنَّةٌ مِنْ رَبِّهِ، وَ سُنَّةٌ مِنْ نَبِيِّهِ، وَ سُنَّةٌ مِنْ وَلِيِّهِ؛ فَأَمَّا السُّنَّةُ مِنْ رَبِّهِ فَكِتْمَانُ السِّرِّ، وَ، اما السُّنَّةُ مِنْ نَبِيِّهِ(صلی الله علیه وآله وسلم) وَ سَلَّمَ، فَمُدَارَاةُ النَّاسِ، وَ، اما السُّنَّةُ مِنْ وَلِيِّهِ فَالصَّبْرُ فِي الْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ؛(2)
«مؤمن به مرحله ايمان نمىرسد مگر آنكه داراى سه خصلت باشد؛ يكى از پروردگارش، يكى از پيغمبرش و يكى از امامش، اما خصلت پروردگار، كتمان و مخفى نگه داشتن اسرار؛ و خصلت پيغمبر، با مردم مدارا كردن؛ و خصلت امام، شكيبايى در برابر ناملايمات و سختيهاى زندگى است.»
قرآن کریم نیز میفرماید:
«وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ»؛(3)«از آنها كسانى هستند كه پيامبر را آزار مىدهند و مىگويند: «او آدم خوشباورى است!» بگو:
«خوشباور بودن او به نفع شماست! (ولى بدانيد) او به خدا ايمان دارد؛ و (تنها) مؤمنان را تصديق مىكند؛ و رحمت است براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند!» و آنها كه رسول خدا را آزار مىدهند، عذاب دردناكى دارند!»
«وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ»؛ كلمۀ «اذن» به معناى «گوش» است. و اگر منافقين رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) را «گوش» ناميدهاند، منظورشان اين بود كه هر حرفى را مىپذيرد و به حرف هر كس گوش مىدهد.
در جملۀ «قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ» اضافه «اذن» به «خير» اضافه حقيقى است، و معنايش اين است كه او بسيار شنوا است، ولى آنچه خير شما در آن است مىشنود، مثلا وحى خداى سبحان را مىشنود كه مايه خير شما است و از مؤمنين خيرخواهىهاى ايشان را مىشنود كه باز خير شما در آنست. ممكن هم هست بگوييم اضافه مذكور اضافه موصوف بر صفت است، و معناى آن اين است كه او گوش هست، ليكن گوشى است با اين صفت، كه براى شما خير است، چون نمىشنود مگر چيزى را كه به شما سود مىرساند و ضررى هم برايتان ندارد.
فرق ميان اين دو احتمال اين است كه لازمه وجه اولى اين است كه مسموع آن حضرت از وحى خدا و نصيحت مؤمنان خير باشد. و لازمه وجه دومى اين است كه استماع آن جناب استماع خيرى باشد يعنى به پارهاى از حرفهايى كه براى
مسلمانان خير نيست گوش مىدهد، و ليكن صرفا به منظور احترام از گوينده گوش مىدهد و كلام او را حمل بر صحت مىكند تا هتك حرمت او را نكرده و خود نيز گمان بد به مردم نبرده باشد، و ليكن اثر خبر صادق و مطابق با واقع را هم بر آن بار نمىكند، يعنى اگر در سعايت كسى باشد آن شخص را مؤاخذه نمىكند، در نتيجه هم به حرفهاى گوينده گوش داده و او را احترام كرده، و هم ايمان آن مؤمنى را كه وى در باره او بدگويى و سعايت كرده محترم شمرده است.
و از اين بيان روشن مىشود كه مناسبتر به سياق آيه همين وجه دوم است، چون در دنبال جمله مورد بحث فرموده: «يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ...»؛ توضيح اينكه، ايمان به معناى تصديق است، و خداوند در جملۀ «يُؤْمِنُ بِاللَّهِ» متعلق ايمان را ذكر كرده، ولى در جملۀ «وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ» متعلق را ذكر نكرده و نفرموده به چه چيز تصديق مىكند، همين قدر فرموده به نفع مؤمنين تصديق مىكند، و تصديقى كه حتى در خبرهاى زيانآور به نفع مؤمنين تمام شود اين است كه شنونده، مخبر را تصديق كند، نه خبرى را كه آورده، به اين معنا كه به مخبر وانمود كند كه من تو را راستگو مىدانم، هر چند در واقع خبر او را خبر نادرستىبداند و آثار صدق بر خبرش بار نكند.
و نظير اين تفكيك ميان مخبر و خبر وى، در آيه شريفه «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ»(1)آمده، كه خداى سبحان منافقين را از جهت اينكه مخبر به رسالت رسول خدايند
1) . «آن زمان كه منافقان نزد تو آمدند و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه تو رسول اللهى، و خدا مىداند كه تو رسول اويى و او شهادت مىدهد كه منافقان دروغگويند.» (منافقون / 1)
تكذيب مىكند، ولى خبر آنان را تكذيب نمىكند، چون خبرشان رسالت رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) بود، و خداى تعالى خودش هم به درستى آن شهادت مىدهد.
و عكس آن يعنى تصديق خبر، در آيه «وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ»(1)كه حكايت كلام مؤمنين است آمده، زيرا مىفرمايد مؤمنين خدا و رسول را در خبر تصديق مىكنند، و نظرى به تصديق مخبر ندارد.
و كوتاه سخن ظاهر جملۀ «يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ» اين است كه رسول اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم)، خدا را در وحيى كه به وى نازل مىكند تصديق مىنمايد، ولى مؤمنين را در آنچه كه مىگويند تصديق نمىكند، بلكه تصديق مىنمايد به نفع مؤمنين، هر يك از آنها كه به وى خبرى دهد، به اين معنا كه كلام مخبر را حمل بر صحت نموده، به او نمىگويد تو در اين گفتارت دروغ مىگويى، و يا غرض سويى دارى، اينكار را نمىكند، و در عين حال اثر صحت هم بر آن خبر مترتب نمىسازد، و همين خود باعث است كه همواره تصديقش به نفع مؤمنين تمام شود، بهخلاف اينكه همه خبرها و حرفهايى را كه مىشنود صحيح بداند و اثر صحت هم بر آن بار كند، و يا اگر آن را دروغ دانست صريحا به رخ گويندهاش بكشد كه تو دروغ مىگويى، كه در اين صورت تصديقش به نفع مؤمنين تمام نمىشود و نظام اجتماع مؤمنين بر هم مىخورد، و اين معنا همانطور كه گفتيم وجه دوم را تاييد مىكند.
1) . «وقتى مؤمنان احزاب را ديدند گفتند اين همان وعدهاى است كه خدا و رسولش به ما دادند و خدا و رسولش راست گفتند.» (احزاب / 22)
و بعيد نيست كه مقصود از «مؤمنين» جامعه مؤمنين باشد، هر چند در آن جامعه، افراد منافقى هم باشند، و بنا بر اين، مقصود از جملۀ «لِلَّذِينَ آمَنُوا» مؤمنين حقيقى، و در اين صورت معناى آيه چنين مىشود: رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) كلام پروردگارش را تصديق مىنمايد، ولى كلام فرد فرد جامعه شما را على الظاهر تصديق مىكند، چون فرد فرد آنان حتى منافقين ايشان، جزو جامعه شمايند، و اين تصديق ظاهرى كه به نفع اجتماع است براى خصوص مؤمنين واقعى رحمت نيز هست، زيرا اين عمل، آنان را به راه راست دلالت مىكند.
و اگر منظور از «لِلَّذِينَ آمَنُوا» افرادى باشند كه در اول بعثت و قبل از فتح مكه مسلمان شدند - هم چنان كه در سابق هم گذشت كه كلمۀ «لِلَّذِينَ آمَنُوا» در قرآن كريم يك اسمى است تشريفى براى آن مردان با ايمانى كه در صدر اسلام ايمان آوردند - آن وقت منظور از مؤمنين در جملۀ «وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ» نيز مؤمنين حقيقى از همان عده خواهند بود، همانطورى كه در آيه «وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ» هم بهمين معنا اطلاق شده است.
بعضى(1)گفتهاند: حرف «لام» در جملۀ «وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ» براى متعدى كردن آمده هم چنان كه حرف «باء» در جملۀ «يُؤْمِنُ بِاللَّهِ» براى متعدى كردن است، پس نتيجه گرفتهاند كه كلمه ايمان با هر دوى آنها متعدى مىشود، به شهادت آيات: «فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ»(2)و «فَما آمَنَ لِمُوسى إِلَّا ذُرِّيَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ»(3)و «أَ نُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ»(4)كه در همه آنها حرف «لام» كار «باء» را انجام داده است.
بعضى(1)ديگر گفتهاند: لفظ «لام» به طريقه تضمين جريان يافته و معناى «ميل» را افاده مىكند و با به كار رفتن آن، معناى آيه چنين است: «رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) مايل است به مؤمنين در حالى كه به آنها ايمان دارد، و يا ايمان مىآورد به آنها در حالى كه ميل دارد به ايشان.»اين دو وجه هر چند در جاى خود صحيح است، و براى مسأله مورد بحث توجيه خوبى است، و ليكن تفكيكى كه در جملۀ «يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ» ميان «يؤمن اول» و «يؤمن دوم» وجود دارد اين دو وجه را بعيد بهنظر مىرساند، براى اينكه بنا بر اين وجه، ديگر هيچ حاجتى به اين تفكيك به نظر نمىرسد، و ممكن بود بفرمايد: «يؤمن باللَّه و للمؤمنين».
مگر اينكه گفته شود اين تفكيك صرفا بمنظور تفنن در تعبير بوده، و ليكن بههر تقدير نتيجه همان نتيجه سابق است، و ايمان رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به مؤمنين تنها مختص به مخبرين نبوده تا در نتيجه اخبار آنها را تصديق كند و ديگران را وقتى سعايت شوند مورد مؤاخذه قرار دهد، بلكه ايمان رسول خدا ايمانى بود كه شامل جميع مؤمنين مىشد، پس مخبر را در خبرش تصديق مىكرد و نيز مخبر عنه را تصديق مىكرد به اين صورت كه كارش را حمل بر صحت مىكرد و او را مورد مؤاخذه قرار نمىداد- دقت كنيد.
در اينجا سؤالى باقى مىماند، و آن اينكه چرا در آيه مورد بحث رسول
1) . رضا، محمد رشيد، المنار، ج 10، ص: 519.
خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) را تنها رحمت آن كسانى معرفى كرده كه ايمان دارند، ولى در آيه «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ»(1)او را رحمت براى همه مردم معرفى كرده؟ جواب اين سؤال اين است كه مقصود از رحمت در اين دو آيه مختلف است، زيرا رحمت در آيه مورد بحث، رحمت فعلى است، ولى رحمت در آيه سوره انبياء رحمت شانى است. به اين معنا كه در آيه مورد بحث مىفرمايد: «مؤمنين از رحمت وجود تو برخوردارند» و در آن آيه مىفرمايد: «عالميان مىتوانند از رحمت وجود تو برخوردار شوند» و ميان اين دو تعبير هم منافاتى نيست.
و به عبارتى ديگر، رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) هم رحمت است براى كسى كه حقيقتا به وى ايمان آورده، چون خداوند بهوسيلۀ آن جناب او را از گرداب ضلالت نجات داده و عاقبت او را به كرامت و سعادت ختم كرده است. و هم رحمت است براى عموم مردم، چه آنكه ايمان آورده و چه آنكه كفر ورزيده، چه آنكه در عصر آن حضرت بوده و چه آنكه بعدا آمده، زيرا خداى تعالى آن حضرت را به كيش و ملتى بيضاء و سنتى طيبه مبعوث كرده كه عموم بشر را از مسير منحرفش به سوى راه مستقيم و از طريق شقاوت و هلاكت به شاهراه هدايت و نجات برگرداند و با مشعل تابناك خود راه مستقيم فطرت الهى را روشن نمايد. چيزى كه هست افراد مجتمع بشرى وضعشان در برابر اين شمع فروزان مختلف است: عدهاى خود را به آن راه انداخته و پيش مىروند و رستگار مىگردند، جمعى از راه هلاكت خود را كنار كشيده و ليكن هنوز به راه راست نيفتادهاند و گروهى تصميم دارند خود را از راه هلاكت كنار بكشند و در راه مستقيم فطرت حركت كنند، و ليكن هنوز قدمى برنداشتهاند.
1) . انبياء / 107.
اين وضع جوامع بشرى است بعد از طلوع آفتاب اسلام و انتشار اشعه معارف آن در ميان مردم، و رسيدن نداى آن به گوش هر شنونده و تأثيرش در همه سنتهاى اجتماعى، كه در يك اجتماع اثر بيشترى مىگذارد و در اجتماع ديگر اثر كمترى، و اين معنا جاى هيچ ترديد نيست.
و اين وجه يا وجهى است نزديك به وجه قبلى و يا در حقيقت برگشتش به همان است.(1)
براى آيه فوق شأن نزولهايى ذكر شده كه بىشباهت به يكديگر نيست، از جمله اينكه گفتهاند: اين آيه درباره گروهى از منافقان نازل شده، كه دور هم نشسته بودند و سخنان ناهنجار، درباره پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) مىگفتند، يكى از آنان گفت: اين كار را نكنيد، زيرا، مىترسيم به گوش محمد برسد، و او به ما بد بگويد (و مردم را بر ضد ما بشوراند).
يكى از آنان كه نامش «جلاس» بود گفت: مهم نيست، ما هر چه بخواهيم مىگوئيم، و اگر به گوش او رسيد نزد وى مىرويم، و انكار مىكنيم، و او از ما مىپذيرد، زيرا محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) آدم خوشباور و دهنبينى است، و هر كس هر چه بگويد قبول مىكند، در اين هنگام آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
در اين آيه همانگونه كه از مضمون آن استفاده مىشود سخن از فرد يا افرادى
1) . طباطبايى، محمدحسين، تفسير الميزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج9، ص: 422.
در ميان است كه پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)را با گفتههاى خود آزار مىدادند و مىگفتند «او انسان خوشباور، و دهنبينى است»؛ «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ».
«إذن» در اصل به معنى گوش است، ولى به اشخاصى كه زياد به حرف مردم گوش مىدهند، و به اصطلاح «گوشى» هستند نيز اين كلمه اطلاق مىشود.
آنها در حقيقت يكى از نقاط قوت پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را كه وجود آن در يك رهبر كاملا لازم است، به عنوان نقطه ضعف نشان مىدادند و از اين واقعيت غافل بودند كه يك رهبر محبوب، بايد نهايت لطف و محبت را نشان دهد، و حتى الامكان عذرهاى مردم را بپذيرد، و در مورد عيوب آنها پردهدرى نكند (مگر در آنجا كه اين كار موجب سوء استفاده شود).
لذا قرآن بلافاصله اضافه مىكند كه: «به آنها بگو اگر پيامبر گوش به سخنان شما فرا مىدهد، و عذرتان را مىپذيرد، و به گمان شما يك آدم گوشى است اين به نفع شما است!»؛ «قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ».
زيرا از اين طريق آبروى شما را حفظ كرده، و شخصيتتان را خرد نمىكند عواطف شما را جريحهدار نمىسازد، و براى حفظ محبت و اتحاد و وحدت شما از اين طريق كوشش مىكند، در حالى كه اگر او فورا پردهها را بالا مىزد، و دروغگويان را رسوا مىكرد، دردسر فراوانى براى شما فراهم مىآمد، علاوه بر اينكه آبروى عدهاى به سرعت از بين مىرفت، راه بازگشت و توبه بر آنها بسته مىشد، و افراد آلودهاى كه قابل هدايت بودند در صف بدكاران جاى مىگرفتند و از اطراف پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) دور مىشدند.
يك رهبر مهربان و دلسوز، و در عين حال پخته و دانا، بايد همه چيز را بفهمد،
ولى بايد بسيارى از آنها را به روى خود نياورد، تا آنها كه شايسته تربيتند، تربيت شوند و از مكتب او فرار نكنند و اسرار مردم از پرده برون نيفتد.
اين احتمال نيز در معنى آيه وجود دارد كه خداوند در پاسخ عيبجويان مىگويد: «چنان نيست كه او گوش به همه سخنان فرا، دهد، بلكه او گوش به سخنانى مىدهد كه به سود و نفع شما است، يعنى وحى الهى را مىشنود، پيشنهاد مفيد را استماع مىكند و عذرخواهى افراد را در مواردى كه به نفع آنها و جامعه است مىپذيرد.»(1)
سپس براى اينكه عيبجويان از اين سخن سوء استفاده نكنند، و آن را دستاويز قرار ندهند، چنين اضافه مىكند: «او به خدا و فرمانهاى او ايمان دارد، و به سخنان مؤمنان راستين گوش فرا مىدهد، و آن را مىپذيرد و به آن ترتيب اثر مىدهد»؛ «يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ».
يعنى در واقع پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) دو گونه برنامه دارد: يكى برنامه حفظ ظاهر و جلوگيرى از پردهدرى، و ديگرى در مرحله عمل، در مرحله اول به سخنان همه گوش فرا مىدهد، و ظاهرا انكار نمىكند، ولى در مقام عمل تنها توجه او به فرمانهاى خدا و پيشنهادها و سخنان مؤمنان راستين است، و يك رهبر واقعبين بايد چنين باشد، و تامين منافع جامعه جز از اين راه ممكن نيست لذا بلافاصله مىفرمايد: «او رحمت براى مؤمنان شما است»؛ «وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ».
1) . در حقيقت بنا بر تفسير اول اذن خير كه مضاف و مضاف اليه است از قبيل اضافه موصوف به صفت است، و بنا بر تفسير ثانى، از قبيل اضافه وصف به مفعول است، بنا بر احتمال اول معنى عبارت چنين مىشود: «او سخنپذير خوبى براى شما است» و بنا بر احتمال دوم مفهومش اين است كه: «او سخنان مفيد و نيك را به نفع شما مىشنود، نه هر سخنى را».
ممكن است در اينجا سؤال شود كه در پارهاى از آيات قرآن مىخوانيم پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) «رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ»(1)
است.
ولى آيه مورد بحث مىگويد: رحمت براى مؤمنان است، آيا آن «عموميت» با اين «تخصيص» سازگار است؟!، اما با توجه به يك نكته، پاسخ اين سؤال روشن مىشود، و آن اينكه:
رحمت، درجات و مراتب دارد كه يكى از مراتب آن «قابليت و استعداد» است، و مرتبه ديگر «فعليت».
مثلا باران رحمت الهى است، يعنى اين قابليت و شايستگى، در تمام قطرات آن وجود دارد كه منشأ خير و بركت و نمو و حيات باشد، ولى مسلما ظهور و بروز آثار اين رحمت تنها در سرزمينهاى آماده و مستعد است، بنا بر اين هم مىتوانيم بگوئيم تمام قطرههاى باران، «رحمت» است و هم صحيح است گفته شود اين قطرات در سرزمينهاى مستعد و آماده، مايه «رحمت» است، جمله اول اشاره به مرحله «اقتضا و قابليت» است، و جمله دوم اشاره به مرحله «وجود و فعليت».در مورد پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) او بالقوه براى همه جهانيان مايه رحمت است، ولى بالفعل مخصوص مومنان مىباشد.
تنها چيزى كه در اينجا باقى مىماند اين است كه نبايد آنها كه پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را با اين سخنان خود ناراحت مىكنند و از او عيبجويى مىنمايند، تصور كنند كه بدون مجازات خواهند ماند، درست است كه پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در برابر آنها وظيفهاى دارد كه با بزرگوارى و وسعت روح خود با آنان روبرو شود، و از رسوا ساختنشان خود
1) . انبیاء / 107.
دارى كند، ولى مفهوم اين سخن چنين نيست كه آنها در اين اعمال خود بدون كيفر خواهند ماند، لذا در پايان آيه مىفرمايد: «آنها كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) را آزار مىرسانند عذابى دردناك دارند»؛ «وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ».(1)
امام علی(علیه السلام)، ایثار و از خود گذشتگی در «لیلةالمبیت»:
قرآن کریم میفرماید:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ»؛(2)«بعضى از مردم (با ايمان و فداكار، همچون على(علیه السلام) در "ليلة المبيت" به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم)، جان خود را به خاطر خشنودى خدا مىفروشند؛ و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.»
يشرى؛ از كلماتى است كه در دو معناى متقابل استعمال شده و به معناى فروختن و خريدن آمده است، ولى در آيه منظور معناى اول است.
مرضات؛ اصل آن از «رضا» و به معناى خشنودى و ضدّ غضب است.
رؤوف؛ مهربان كه قبلًا معناى آن را گفتيم.
دربارۀ شأن نزول اين آيه چند قول است.
در آن شب على! در رختخواب رسول اكرم خوابيد و در بين مكه و مدينه اين آيه فرود آمد و نقل شده كه وقتى على(علیه السلام) در رختخواب پيغمبر خوابيد جبرئيل در بالاى على(علیه السلام) و ميكائيل در پائين پايش ايستاده بودند و جبرئيل فرياد ميزد «آفرين، آفرين بر مثل تو باد كه خداوند بتو بر ملائكه مباهات كرد.
و، اما صهيب، مشركان او را از فاميلش گرفتند صهيب با مالش خود را خريد و به سوى رسول اكرم هجرت كرد.
از على(علیه السلام) و ابن عباس نقل شده است كه مراد از آيه مردى است كه به سبب امر به معروف و نهى از منكر كشته ميشود.
«قتاده» ميگويد اين آيه درباره مهاجر و انصار نازل شده است.
«حسن» معتقد است كه اين آيه عموميت دارد و همه مجاهدان و فداكاران در راه خدا را شامل ميشود.
چون خداوند در آيه پيش فرموده وقتى بمنافق گفته ميشود «از خدا بترس» بزرگى و غرور او را مانع ميشودگوينده اين نوع كلمات را كه متضمن امر به معروف و نهى از منكر است معرفى ميكند كه خود يكى از صفات مؤمن است.
كه برخى از مردم در راه كسب رضاى خدا جان خود را ميفروشد و مناسبت اينكه از فداكارى و جانبازى تعبير به «فروختن» شده اينست كه فروشنده جنس هميشه در صدد بهدست آوردن پول جنس است، فداكاران هم در فداكارى خود رضاء و خوشنودى خدا را طالبند.
«وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ»؛ خدا به بندگان رؤوف و مهربان است و آنچه را كه آنان آرزو دارند كه در اينجا رضا و خوشنودى خدا است به آنان ميدهد(1)
مفسر معروف اهل تسنن «ثعلبى» مىگويد: هنگامى كه پيغمبر اسلام تصميم گرفت مهاجرت كند براى اداى دينهاى خود و تحويل دادن امانتهايى كه نزد او بود على(علیه السلام) را به جاى خويش قرار داد و شب هنگام كه مىخواست به سوى غار" ثور" برود و مشركان اطراف خانه او را براى حمله به او محاصره كرده بودند دستور
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسير مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ج2، ص: 269.
داد على(علیه السلام) در بستر او بخوابد و پارچه سبز رنگى (برد حضرمى) كه مخصوص خود پيغمبر بود روى خود بكشد در اين هنگام خداوند به «جبرئيل» و «ميكائيل» وحى فرستاد كه من بين شما برادرى ايجاد كردم و عمر يكى از شما را طولانىتر قرار دادم كدام يك از شما حاضر است ايثار به نفس كند و زندگى ديگرى را بر خود مقدم دارد هيچكدام حاضر نشدند. به آنها وحى شد اكنون على(علیه السلام) در بستر پيغمبر خوابيده و آماده شده جان خويش را فداى او سازد به زمين برويد و حافظ و نگهبان او باشيد.
هنگامى كه جبرئيل بالاى سر و ميكائيل پايين پاى على(علیه السلام) نشسته بودند جبرئيل مىگفت: «به به آفرين بر تو اى على! خداوند به واسطۀ تو بر فرشتگان مباهات مىكند».
در اين هنگام آيه فوق نازل گرديد و به همين دليل آن شب تاريخى به نام «ليلةالمبيت» ناميده شده است.
«ابن عباس» مىگويد اين آيه هنگامى كه پيغمبر از مشركان كناره گرفته بود و با ابوبكر به سوى غار مىرفت در باره على(علیه السلام) كه در بستر پيغمبر خوابيده بود نازل شد.
«ابو جعفر اسكافى» مىگويد:(1)
ص: 270 ذكر كرده است.
جريان خوابيدن على(علیه السلام) در بستر پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به تواتر ثابت شده و غير از كسانى كه مسلمان نيستند و افراد سبك مغز آن را انكار نمىكنند.
علامۀ امینی در جلد دوم کتاب شریف «الغدير» ذيل آيه مورد بحث (صفحه 48 به بعد) مىنويسد:
1) . همانطور كه «ابن ابىالحديد» در شرح نهج البلاغه، ج 3،
«غزالى» در كتاب «احياء العلوم» جلد سوم صفحه 238 و «گنجى» در كتاب «كفاية الطالب» صفحه 114 و «صفورى» در کتاب «نزهة المجالس» جلد دوم صفحه 209 و «ابنصباغ مالكى» در کتاب «الفصول المهمة» صفحه 33، و «سبط ابن جوزى حنفى» در کتاب «تذكرة الخواص» صفحه 21و «شبلنجى» در کتاب «نور الأبصار» صفحه 86 و «احمد» در «مسند» جلد يك صفحه 348 و «تاريخ طبرى» جلد دوم صفحه 99 تا 101 و «ابن هشام» در «سيرة» جلد دوم صفحه 291 و «حلبى» در «سيره» و «تاريخ يعقوبى» جلد دوم صفحه 29 جريان «ليلةالمبيت» را نقل كردهاند.
گر چه آيه فوق همانطور كه در شأن نزول آن ذكر شد، مربوط به ماجراى هجرت پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) و فداكارى على(علیه السلام) و خوابيدن او در بستر آن حضرت نازل شده، ولى همچون ساير آيات قرآن، مفهوم و محتواى كلى و عمومى دارد. و در واقع نقطه مقابل چيزى است كه در آيات قبل در مورد منافقان وارد شده بود.
مىفرمايد: «از ميان مردم كسانى هستند كه جان خود را در برابر خشنودى خدا مىفروشند، و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است»؛ «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ».
آن گروه مردمى خودخواه و خودپسند و لجوج و معاند بودند كه از راه نفاق در بين مردم آبرويى كسب مىكردند، و در ظاهر خود را مؤمن و خيرخواه نشان مىدادند،
اما كردارشان پرده از روى گفتارشان بر مىداشت چرا كه جز فساد در زمين و نابود كردن حرث و نسل كار ديگرى نداشتند.
ولى اين گروه تنها با خدا معامله مىكنند و هر چه دارند حتى جان خود را به او مىفروشند و جز رضا و خشنودى او چيزى خريدار نيستند. و با فداكارى و ايثار آنهاست كه امر دين و دنيا اصلاح و حق زنده و پايدار مىشود و زندگى انسان گوارا و درخت اسلام بارور مىگردد.
جملۀ «وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ» كه در حقيقت نقطه مقابل چيزى است كه در آيات قبل درباره منافقان مفسد فى الارض آمده بود «فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ» ممكن است اشاره به اين باشد كه خداوند در عين اينكه بخشنده جان به انسان است همان را خريدارى مىكند و بالاترين بها را كه همان خشنودى خويش است به انسان مىپردازد.
قابل توجه اينكه فروشنده «انسان» و خريدار خدا و متاع «جان» و بهاى معامله خشنودى ذات پاك اوست. در حالى كه در موارد ديگرى بهاى اينگونه معاملات را بهشت جاويدان و نجات از دوزخ ذكر كرده است مثلا مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ»؛ «خدا از مؤمنان جانها و مالهايشان را خريدارى مىكند كه بهشت از آن آنها باشد، در راه خدا پيكار مىكنند مىكشند و كشته مىشوند.»(1)و شايد به همين جهت است كه آيه مورد بحث با كلمۀ «من» تبعيضيه (وَ مِنَ النَّاسِ) شروع شده يعنى تنها بعضى از مردم هستند كه قادرند به اين كار فوقالعاده دست زنند، و تنها بهايى را كه براى
1) . توبه / 111.
ايثار جان طالب باشند، همان خشنودى خدا بوده باشد، ولى در آيه 111 سوره توبه كه در بالا آورديم همه مؤمنان به معامله با خدا، در برابر بهشت جاويدان دعوت شدهاند.
اين احتمال نيز در تفسير جملۀ «وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ» و تناسب آن با آغاز آيه وجود دارد كه مىخواهد اين حقيقت را روشن سازد كه وجود اين چنين افراد وفادار و ايثارگر در ميان مردم، از رأفت و مهربانى خدا نسبت به بندگانش سرچشمه گرفته، زيرا اگر چنين انسانهاى از خود گذشته در جوامع انسانى وجود نداشته باشند، اركان دين و اجتماع فرو مىريزد، ولى خداوند مهربان با اين دوستان ايثارگر خود، جلو خرابكارى دشمنان را مىگيرد.
به هر حال اين آيه با توجه به شأن نزولى كه مشروحا گفته شد، يكى از بزرگترين فضايل على(علیه السلام) است كه در اكثر منابع اسلامى آمده، و به قدرى چشمگير است كه معاويه، به خاطر دشمنى خاصى كه با على(علیه السلام) داشت طبق روايتى چنان از اين فضيلت ناراحت بود كه «سمرة بن جندب" را با چهارصد هزار درهم تطميع كرد كه بگويد اين آيه در باره عبد الرحمن بن ملجم، قاتل على(علیه السلام) (طبق حديث مجعولى) نازل شده، و آن منافق جنايت پيشه نيز چنين كرد، ولى همانطور كه انتظار مىرفت حتى يك نفر اين حديث مجعول را نپذيرفت(1)
ص: 73 نقل كرده است.
.(2)«شیخ طوسی» در کتاب «أمالی» از قول «ابنعباس» مینویسد:
«اجْتَمَعَ الْمُشْرِكُونَ فِي دَارِ النَّدْوَةِ لِيَتَشَاوَرُوا فِي أَمْرِ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه وآله وسلم)، فَأَتَى جَبْرَئِيلُ(علیه السلام) رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه وآله وسلم) وَ أَخْبَرَهُ الْخَبَرَ، وَ أَمَرَهُ أَنْ لَا يَنَامَ فِي مَضْجَعِهِ تِلْكَ اللَّيْلَةَ، فَلَمَّا أَرَادَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه وآله وسلم) الْمَبِيتَ أَمَرَ عَلِيّاً(علیه السلام) أَنْ يَبِيتَ فِي مَضْجَعِهِ تِلْكَ اللَّيْلَةَ، فَبَاتَ عَلِيٌّ(علیه السلام) وَ تَغَشَّى بِبُرْدٍ أَخْضَرَ حَضْرَمِيٍّ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه وآله وسلم) يَنَامُ فِيهِ، وَ جَعَلَ السَّيْفَ إِلَى جَنْبِهِ، فَلَمَّا اجْتَمَعَ أُولَئِكَ النَّفْرُ مِنْ قُرَيْشٍ يَطُوفُونَ وَ يَرْصُدُونَهُ وَ يُرِيدُونَ قَتْلَهُ، فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه وآله وسلم) وَ هُمْ جُلُوسٌ عَلَى الْبَابِ، عَدَدُهُمْ خَمْسَةٌ وَ عِشْرُونَ رَجُلًا، فَأَخَذَ حَفْنَةً مِنَ الْبَطْحَاءِ ثُمَّ جَعَلَ يَذُرُّهَا عَلَى رُءُوسِهِمْ هُوَ يَقْرَأُ «يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ» حَتَّى بَلَغَ «فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ»(1)فَقَالَ لَهُمْ قَائِلٌ: مَا تَنْظُرُونَ قَدْ وَ اللَّهِ خِبْتُمْ وَ خَسِرْتُمْ، وَ اللَّهِ لَقَدْ مَرَّ بِكُمْ وَ مَا مِنْكُمْ رَجُلٌ إِلَّا وَ قَدْ جَعَلَ عَلَى رَأْسِهِ تُرَاباً. فَقَالُوا: وَ اللَّهِ مَا أَبْصَرْنَاهُ. قَالَ: فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُخَيْرُ الْماكِرِينَ»(2)(3)مشركان در دار الندوة گرد آمدند تا دربارۀ قتل رسول خدا مشورت كنند.آنگاه جبرئيل(علیه السلام) به نزد رسول خدا آمد و او را از آن آگاه كرد و فرمان داد كه در آن شب در بستر خويش نخوابد.پس هنگامى كه رسول خدا خواست شبانه حركت كند به على(علیه السلام) فرمود تا آن شب را در بستر او بخوابد. پس على(علیه السلام) خوابيد و پارچۀ برد سبز حضرمى را كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) در آن مىخوابيد به خود پيچيد و شمشير را در كنارش گذاشت وقتى آن گروه قريشى گرد آمده و در كمين بودند تا آن حضرت را به قتل برسانند رسول خدا بيرون آمد درحالىكه آنان بر در نشسته بودند و شمارشان بيست و پنج تن بود. پس يك مشت از خاك بطحاء را در برگرفت و آن را بر سر ايشان پاشيد و اين آيهها را خواند: «يس*`وَ اَلْقُرْآنِ
اَلْحَكِيمِ... فَأَغْشَيْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ»؛ آنگاه شخصى به آنان گفت: منتظر نباشيد. به خدا سوگند به خطا رفتيد و زيان كرديد. به خدا سوگند او از شما گذشت و هيچ مردى از شما نماند كه بر سرش خاك نريخته باشد. آنان گفتند: به خدا سوگند كه ما او را نديديم. آنگاه خداوند چنين نازل فرمود: و هنگامى كه كافران با تو خدعه كردند كه تو را حبس كنند يا بكشند يا بيرونت كنند خدا هم مكر ورزيد كه خدا بهترين مكر كنندگان است.»
«شیخ مفید» نیز در روایتی دیگر مینویسد:
امام علی بن الحسین (امام سجاد)(علیه السلام) ذیل آیۀ شریفۀ «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ»(1)میفرماید: «نَزَلَتْ فِي عَلِيٍّ(علیه السلام) حِينَ بَاتَ عَلَى فِرَاشِ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه وآله وسلم)؛(2)این آیه در شأن حضرت علی(علیه السلام) نازل شد هنگامی که در بستر رسول خدا (در لیلةالمبیت) خوابید.»
و از جمله فضائل آن حضرت(علیه السلام) اينست كه هنگامى كه پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به واسطۀ انجمنى كه از قريش براى كشتن آن حضرت فراهم شد (و از هر قبيله كه در مكه بود يكتن را براى انجام اين كار برگزيدند كه همگان بهطور دستهجمعى خونش را بريزند) مأمور شد از مكه به مدينه هجرت كند و نمىتوانست در برابر آنها آشكارا از مكه بيرون رود، و خواست در پنهانى و بىخبرى آنان خارج گردد، تا از شر آنها آسوده ماند (تنها) به أمير المؤمنين گزارش كار خود را داد (و جز او كسى را آگاه نكرد) و او را وادار بدفاع از خويشتن كرد، به اين گونه كه (دستور داد) در بستر او بخوابد، به
این شکل كه مشرکان ندانند در بستر خوابيده و گمان كنند خود پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) است و مانند هر شب در جاى خود آرميده است.
پس أمير المؤمنين(علیه السلام) در آن شب جان خود را براى خداى تعالى در كف نهاد، و آن را در راه پيروى او بفروخت، و در راه پيامبر گرامياش از جان گذشت، و اين به خاطر آن بود كه آن حضرت بدين وسيله از شر دشمنان رهائى يابد، و وجود شريفش از نقشه شوم كافران سالم بماند، و به هدف اساسى كه دعوت مردمان به خدا، و بر پا داشتن دين و آشكار ساختن آئين بود برسد.
بنابراین امام على(علیه السلام) بهجاى رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) در بستر خوابيد، و براى اينكه او را نشناسند با جامه خود را پيچد، (بدانسان كه اگر كسى او را ميديد گمان نميكرد جز پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) باشد) پس (از انجام آنچه گفته شد) آنها كه براى كشتن رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) انجمن كرده بودند و همگى مسلح بودند سر رسيدند، و گرداگرد على(علیه السلام) پره زدند (و حلقهوار او را احاطه كردند) و چشم براه سپيده دم دقيقه شمارى ميكردند تا هوا روشن شود، و آشكارا او را بكشند، تا خونش هدر رود و پايمال گردد، زيرا چون بنىهاشم كشندگان او را بنگرند، و از هر قبيله و فاميلى كه در مكه بودند يكتن را در ميان كشندگان ببينند و همه را شريك در ريختن خون او بدانند، نتوانند كشندگان را بدان جرم بكشند، چون به خاطر كشته شدن يكتن نتوانند با همه قبائل بستيزه و نبرد درآيند، و (با اين نقشه زيركانهاى كه كشيده بودند) تنها فداكارى على(علیه السلام) بود كه سبب رهائى يافتن(صلی الله علیه وآله وسلم) از دست آنان گرديد، و جلوگير از ريخته شدن خون آن حضرت شد، و در نتيجه توانست دستور پروردگار خويشتن را انجام دهد، (و مردم را به خداى يگانه راهنمائى كند).
اگر امير المؤمنين(علیه السلام) نبود و آن فداكارى را نميكرد، كار تبليغ (و رساندن احكام) رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به پايان نميرسيد، و عمرش كفاف انجام آن را نميداد و دشمنان و رشگ بران آن حضرت بر او چيره و پيروز ميشدند، (از اين رو على(علیه السلام) در بستر خوابيد، و آنها نيز بىآنكه از جريان آگاه باشند و گمان ببرند كه او على(علیه السلام) است، در اطراف او چشم براه سپيده و روشنى هوا بودند) چون صبح شد و ناگهان به سوى او يورشبردند، على(علیه السلام) برخاسته به آنها حملهور شد، آنها كه (باور نداشتند آن مرد خفته على باشد، همين كه) او را ديدند پراكنده شده و بازگشتند، و انديشۀ شومشان در باره رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) نقش بر آب شد، و رشته تدبيرشان يكسره از هم گسيخت و آرزوهائى كه به دنبال اين كار در سر پرورانده بودند، جملگى بر باد رفت و با آن پيشبينى كه پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: و آن فداكارى كه على(علیه السلام) كرد نظم و ترتيب ايمان بر جاى ماند، و بينى شيطان به خاك ماليده شد، و دشمنان دين و آئين سرافكنده گشتند، و اين براى أمير المؤمنين صلوات اللَّه عليه منقبتى است بىنظير، و كسى در اين باره همباز و در اين فضيلت انباز او نگشت، و مانند او در اين راه كسى از جان نگذشت.
وقتى خبر تهاجم سربازان معاويه به شهر «انبار»(1)
در سال 38 هجرى و سستى مردم به امام علی(علیه السلام) ابلاغ شد، آن حضرت فرمود:
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِيَائِهِ وَ هُوَ لِبَاسُ
1) . انبار، شهرى مرزى بين عراق و شام در 72 كيلو مترى بغداد، در كرانه شرقى فرات، مقابل شهر (هيت) بود.
التَّقْوَى وَ دِرْعُ اللَّهِ الْحَصِينَةُ وَ جُنَّتُهُ الْوَثِيقَةُ فَمَنْ تَرَكَهُ رَغْبَةً عَنْهُ أَلْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ وَ شَمِلَهُ الْبَلَاءُ وَ دُيِّثَ بِالصَّغَارِ وَ الْقَمَاءَةِ وَ ضُرِبَ عَلَى قَلْبِهِ بِالْإِسْهَابِ وَ أُدِيلَ الْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْيِيعِ الْجِهَادِ وَ سِيمَ الْخَسْفَ وَ مُنِعَ النَّصَفَ؛ أَلَا وَ إِنِّي قَدْ دَعَوْتُكُمْ إِلَى قِتَالِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَيْلًا وَ نَهَاراً وَ سِرّاً وَ إِعْلَاناً وَ قُلْتُ لَكُمُ اغْزُوهُمْ قَبْلَ أَنْ يَغْزُوكُمْ فَوَاللَّهِ مَا غُزِيَ قَوْمٌ قَطُّ فِي عُقْرِ دَارِهِمْ إِلَّا ذَلُّوا فَتَوَاكَلْتُمْ وَ تَخَاذَلْتُمْ حَتَّى شُنَّتْ عَلَيْكُمُ الْغَارَاتُ وَ مُلِكَتْ عَلَيْكُمُ الْأَوْطَانُ- [فَهَذَا] وَ هَذَا أَخُو غَامِدٍ [وَ] قَدْ وَرَدَتْ خَيْلُهُ الْأَنْبَارَ وَ قَدْ قَتَلَ حَسَّانَ بْنَ حَسَّانَ الْبَكْرِيَّ وَ أَزَالَ خَيْلَكُمْ عَنْ مَسَالِحِهَا وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كَانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ وَ الْأُخْرَى الْمُعَاهِدَةِ فَيَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قلبها وَ قَلَائِدَهَا وَ رُعُثَهَا مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ؛ ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِينَ مَا نَالَ رَجُلًا مِنْهُمْ كَلْمٌ وَ لَا أُرِيقَ لَهُمْ دَمٌ فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا كَانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ كَانَ بِهِ عِنْدِي جَدِيراً فَيَا عَجَباً عَجَباً وَ اللَّهِ يُمِيتُ الْقَلْبَ وَ يَجْلِبُ الْهَمَّ مِنَ اجْتِمَاعِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِكُمْ عَنْ حَقِّكُمْ فَقُبْحاً لَكُمْ وَ تَرَحاً حِينَ صِرْتُمْ غَرَضاً يُرْمَى يُغَارُ عَلَيْكُمْ وَ لَا تُغِيرُونَ وَ تُغْزَوْنَ وَ لَا تَغْزُونَ وَ يُعْصَى اللَّهُ وَ تَرْضَوْنَ فَإِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِي أَيَّامِ الْحَرِّ قُلْتُمْ هَذِهِ حَمَارَّةُ الْقَيْظِ أَمْهِلْنَا يُسَبَّخْ عَنَّا الْحَرُّ وَ إِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِي الشِّتَاءِ قُلْتُمْ هَذِهِ صَبَارَّةُ الْقُرِّ أَمْهِلْنَا يَنْسَلِخْ عَنَّا الْبَرْدُ كُلُّ هَذَا فِرَاراً مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ فَإِذَا كُنْتُمْ مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ تَفِرُّونَ فَأَنْتُمْ وَ اللَّهِ مِنَ السَّيْفِ أَفَرُّ؛ يَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لَا رِجَالَ حُلُومُ الْأَطْفَالِ وَ عُقُولُ رَبَّاتِ الْحِجَالِ لَوَدِدْتُ أَنِّي لَمْ أَرَكُمْ وَ لَمْ أَعْرِفْكُمْ مَعْرِفَةً وَ اللَّهِ جَرَّتْ نَدَماً وَ أَعْقَبَتْ سَدَماً قَاتَلَكُمُ اللَّهُ لَقَدْ مَلَأْتُمْ قَلْبِي قَيْحاً وَ شَحَنْتُمْ صَدْرِي غَيْظاً وَ جَرَّعْتُمُونِي نُغَبَ التَّهْمَامِ أَنْفَاساً وَ أَفْسَدْتُمْ عَلَيَّ رَأْيِي بِالْعِصْيَانِ وَ الْخِذْلَانِ حَتَّى لَقَدْ قَالَتْ قُرَيْشٌ إِنَّ ابْنَ أَبِيطَالِبٍ رَجُلٌ شُجَاعٌ وَ لَكِنْ لَا عِلْمَ لَهُ بِالْحَرْبِ للهِ أَبُوهُمْ وَ هَلْ
أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً وَ أَقْدَمُ فِيهَا مَقَاماً مِنِّي لَقَدْ نَهَضْتُ فِيهَا وَ مَا بَلَغْتُ الْعِشْرِينَ وَها أَنَا ذَا قَدْ ذَرَّفْتُ عَلَى السِّتِّينَ وَ لَكِنْ لَا رَأْيَ لِمَنْ لَا يُطَاع؛(1)«پس از ستايش پروردگار، جهاد در راه خدا، درى از درهاى بهشت است، كه خدا آن را به روى دوستان مخصوص خود گشوده است. جهاد، لباس تقوا، و زره محكم، و سپر مطمئن خداوند است، كسى كه جهاد را ناخوشايند دانسته و ترك كند، خدا لباس ذلّت و خوارى بر او مىپوشاند، و دچار بلا و مصيبت مىشود و كوچك و ذليل مىگردد، دل او در پرده گمراهى مانده و حق از او روى مىگرداند، به جهت ترك جهاد، به خوارى محكوم و از عدالت محروم است. آگاه باشيد! من شب و روز، پنهان و آشكار، شما را به مبارزه با شاميان دعوت كردم و گفتم پيش از آن كه آنها با شما به جنگند با آنان نبرد كنيد، به خدا سوگند، هر ملّتى كه درون خانه خود مورد هجوم قرار گيرد، ذليل خواهد شد، اما شما سستى به خرج داديد، و خوارى و ذلّت پذيرفتيد، تا آنجا كه دشمن پى در پى به شما حمله كرد و سر زمينهاى شما را تصرّف نمود. و اينك، فرمانده معاويه، (مرد غامدى)(2)با لشكرش وارد شهر انبار شده و فرماندار من، «حسّان بن حسّان بكرى» را كشته و سربازان شما را از مواضع مرزى بيرون رانده است. به من خبر رسيده كه مردى از لشكر شام به خانه زنى مسلمان و زنى غير مسلمان كه در پناه حكومت اسلام بوده وارد شده، و خلخال و دستبند و گردن بند و گوشوارههاى آنها را به غارت برده، در حالى كه هيچ وسيلهاى براى دفاع، جز گريه و التماس كردن، نداشتهاند. لشكريان شام با غنيمت فراوان رفتند بدون اين كه حتّى يك نفر آنان، زخمى بردارد، و يا قطره خونىاز او ريخته شود، اگر براى اين حادثه تلخ، مسلمانى از روى تأسف بميرد، ملامت
نخواهد شد، و از نظر من سزاوار است!. شگفتا! شگفتا! به خدا سوگند، اين واقعيّت قلب انسان را مىميراند و دچار غم و اندوه مىكند كه شاميان در باطل خود وحدت دارند، و شما در حق خود متفرّقيد. زشت باد روى شما و از اندوه رهايى نيابيد كه آماج تير بلا شديد!. به شما حمله مىكنند، شما حمله نمىكنيد؟! با شما مىجنگند، شما نمىجنگيد؟! اين گونه معصيت خدا مىشود و شما رضايت مىدهيد؟ وقتى در تابستان فرمان حركت بهسوى دشمن مىدهم، مىگوييد هوا گرم است، مهلت ده تا سوز گرما بگذرد، و آنگاه كه در زمستان فرمان جنگ مىدهم، مىگوييد هوا خيلى سرد است بگذار سرما برود. همه اين بهانهها براى فرار از سرما و گرما بود؟ وقتى شما از گرما و سرما فرار مىكنيد، به خدا سوگند كه از شمشير بيشتر گريزانيد!»
اى مرد نمايان نامرد! اى كودك صفتان بىخرد كه عقلهاى شما به عروسان پرده نشين شباهت دارد! چقدر دوست داشتم كه شما را هرگز نمىديدم و هرگز نمىشناختم! شناسايى شما- سوگند به خدا- كه جز پشيمانى حاصلى نداشت، و اندوهى غم بار سر انجام آن شد.
خدا شما را بكشد كه دل من از دست شما پر خون، و سينهام از خشم شما مالامال است! كاسههاى غم و اندوه را، جرعه جرعه به من نوشانديد، و با نافرمانى و ذلّت پذيرى، رأى و تدبير مرا تباه كرديد، تا آنجا كه قريش در حق من گفت:
«بى ترديد پسر ابىطالب مردى دلير است، ولى دانش نظامى ندارد» خدا
پدرشان(1)را مزد دهد، آيا يكى از آنها تجربههاى جنگى سخت و دشوار مرا دارد؟ يا در پيكار توانست از من پيشى بگيرد؟ هنوز بيست سال نداشتم، كه در ميدان نبرد حاضر بودم، هم اكنون كه از شصت سال گذشتهام، اما دريغ، آن كس كه فرمانش را اجرا نكنند، رأيى نخواهد داشت.(2)
ابن عباس گفت: روزى در ذى قار خدمت امير المؤمنين(علیه السلام) وارد شدم. حضرت كتابى را برايم بيرون آورد و فرمود: اى ابن عباس، اين كتابى است كه پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بر من املا فرموده و دست خطّ خودم است.
عرض كردم: يا امير المؤمنين، آن را برايم بخوان. حضرت آن را خواند و در آن بود همه آنچه از زمان رحلت پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) تا زمان شهادت امام حسين(علیه السلام) اتفاق افتاده و اينكه چگونه كشته مىشود و چه كسى او را مىكشد و چه كسى او را يارى مىكند و چه كسانى همراه او شهيد مىشوند. آن حضرت بشدت گريه كرد و مرا به گريه در آورد.
از جمله آنچه برايم خواند اين بود كه با خود آن حضرت چه مىكنند، و چگونه حضرت زهرا(س) شهيد مىشود، و چگونه پسرش امام حسن(علیه السلام) به شهادت مىرسد و چگونه امت به او غدر و حيله مىكنند. وقتى كيفيت قتل امام حسين(علیه السلام)
علمای اهلسنت، حديثى در كتابهاى مختلف خود از پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) به اين مضمون نقل كردهاند كه فرمود:
«نحن معاشر الانبياء لا نورث ما تركناه صدقة؛ ما پيامبران ارثى از خود به يادگار نمىگذاريم، و آنچه از ما بماند بايد به عنوان صدقه در راه خدا مصرف شود.» و گاه آن را با حذف جمله اول، به صورت «ما تركناه صدقة» نقل كردهاند.
سند اين حديث غالبا در كتب معروف اهلسنت به «ابو بكر» منتهى مىشود كه بعد از پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) زمام امورمسلمين را به دست گرفت، و هنگامى كه حضرت فاطمه(س) و يا بعضى از همسران پيامبر ميراث خود را از او خواستند او به استناد اين حديث از دادن ميراث به آنان سر باز زد!(3)
قابل توجه اينكه در مدرك اخير در حديثى از عايشه چنين مىخوانيم:
«فاطمه(س) و عباس (بعد از وفات پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نزد ابوبكر آمدند و ميراثشان از پيامبر را مىخواستند، و آنها در آن موقع زمينشان را در «فدك» و سهمشان را از «خيبر» مطالبه مىكردند، ابوبكر گفت: من از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) شنيدم كه گفت:ما چيزى را
1) . در كتاب فضائل: در آن كتاب آنچه شده و آنچه تا روز قيامت خواهد شد نوشته شده بود.
2) . انصاری زنجانی، اسماعیل، أسرار آل محمد(علیهم السلام) (ترجمه کتاب سلیم بن قیس هلالی؛ اولین کتاب شیعه در زمان امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)، ص: 624.
3) . اين حديث را «مسلم» در صحيح خود (جلد 3، كتاب الجهاد و السير، صفحه 1379) و «بخارى» در جزء هشتم «كتاب الفرائض» (صفحه 185) و گروهى ديگر در كتابهاى خود آوردهاند.
به ارث نمىگذاريم و آنچه از ما بماند صدقه است... هنگامى كه فاطمه(س) اين سخن را شنيد با حالتى خشمگين ابوبكر را ترك كرد و تا آخر عمر با او يك كلمه سخن نگفت(1).
البته اين حديث از جهات مختلفى قابل نقد و بررسى است، ولى آنچه در حوصله اين تفسير مىگنجد امور زير است:
در آيات فوق خوانديم سليمان از داود ارث برد، و ظاهر آيه مطلق است و اموال را نيز شامل مىشود.
و در مورد «يحيى» و «زكريا» مىخوانيم: «يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ»؛(2)«فرزندى به من عنايت كن كه از من و از آل يعقوب ارث برد.»
مخصوصا در مورد «زكريا» بسيارى از مفسران روى جنبههاى مالى تكيه كردهاند.
به علاوه ظاهر آيات «ارث» در قرآن مجيد عام است و همه را شامل مىشود.
و شايد به همين دليل «قرطبى» از دانشمندان معروف اهلسنت ناچار شده است كه حديث را به عنوان فعل غالب و اكثر بگيرد نه عام و گفته است اين مانند
جملهاى است كه عرب مىگويد انا معشر العرب اقرى الناس للضيف:" ما جمعيت عرب از همه مردم مهماننوازتريم (در حالى كه اين يك حكم عمومى نيست)(1).
ولى روشن است كه اين سخن ارزش اين حديث را نفى مىكند، زيرا اگر در مورد سليمان و يحيى به اين عذر متوسل شويم مشمول آن نسبت به موارد ديگر نيز قطعى نيست.
«فاطمه(س) دختر پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نزد ابوبكر آمد در حالى كه او بر منبر بود، گفت: اى ابوبكر آيا اين در كتاب خدا است كه دخترت از تو ارث ببرد و من از پدرم ارث نبرم، ابوبكر گريه كرد و اشكش جارى شد، سپس از منبر پائين آمد، و نامهاى داير به واگذارى فدك به فاطمه(س) نوشت، در اين حال عمر وارد شد گفت: اين چيست؟ گفت: نامهاى نوشتم كه ميراث فاطمه(س) را از پدرش به او واگذارم، عمر گفت: اگر اين كار را كنى از كجا هزينه نبرد با دشمنان را فراهم مىسازى در حالى كه عرب بر ضد تو قيام كرده است؟ سپس عمر نامه را گرفت و پاره كرد!.»(2)
چگونه ممكن است نهى صريحى از پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) باشد و ابوبكر به خود جرات مخالفت را بدهد؟ و چرا عمر استناد به نيازهاى جنگى كرد و استناد به روايت پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ننمود؟
بررسى دقيق روايت فوق نشان مىدهد كه مسأله نهى پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) مطرح نبوده، مهم در اينجا مسائل سياسى روز بوده است، و همينها است كه انسان را به ياد گفتار ابن ابىالحديد دانشمند معتزلى مىاندازد، مىگويد: از استادم" على بن فارقى" پرسيدم: آيا فاطمه(س) در ادعاى خود راست مىگفت؟ پاسخ داد آرى گفتم پس چرا ابوبكر فدك را به او نداد، با اينكه وى را صادق و راستگو مىشمرد؟! استادم تبسم پر معنايى كرد و سخن لطيف زيبايى گفت، با اينكه او عادت به مزاح شوخى نداشت گفت: لو اعطاها اليوم فدك بمجرد دعواها لجائت اليه غدا و ادعت لزوجها الخلافة! و زحزحته عن مقامه و لم يمكنه الاعتذار و الموافقة بشىء؛ اگر امروز فدكرا به ادعاى فاطمه(س) به او مىداد، فردا مىآمد و خلافت را براى همسرش ادعا مىكرد! و ابوبكر را از مقامش متزلزل مىساخت و او نه عذرى براى بازگو كردن داشت و نه امكان موافقت!.»(1)
و نيز از پيامبر گرامى اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شده كه: «ان الانبياء لم يورثوا دينارا و لا درهما؛ پيامبران درهم و دينارى از خود بيادگار نگذاردند.»(3)
از مجموع اين دو حديث چنين به نظر مىرسد كه هدف اصلى اين بوده كه روشن سازند افتخار انبياء و سرمايه آنها علم و دانش بوده است، و مهمترين چيزى كه از خود به يادگار گذاشتند، برنامه هدايت بود، و كسانى كه سهم بيشترى از اين
علم و دانش را بر گرفتند، وارثان اصلى پيامبرانند، بىآنكه نظر به اموالى داشته باشد كه از آنان به يادگار باقى مىماند، بعدا اين حديث نقل به معنى شده و سوء تعبير از آن گرديده و احتمالا جمله ما تركناه صدقه كه استنباط بعضى از روايت بوده است بر آن افزودهاند.
براى اينكه سخن به درازا نكشد گفتار خود را با بحثى از مفسر معروف اهلسنت «فخر رازى» كه در ذيل آيه 11 سوره نساء آورده است پايان مىدهيم:
او مىگويد: يكى از تخصيصهايى كه بر اين آيه (آيه ارث فرزندان) وارد شده است، چيزى است كه مذهب اكثر مجتهدين (اهلسنت) است، كه پيامبران(علیهم السلام) چيزى به ارث نمىگذارند و شيعه (عموما) در اين بحث مخالفت كردهاند روايت شده است هنگامى كه «فاطمه(س)» ميراث خود را مطالبه كرد، آنها به استناد حديثى از پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) که میفرماید: «نحن معاشر الانبياء لا نورث ما تركناه صدقه» او را از ارث خود باز داشتند، در اين هنگام فاطمه(س) به عموم آيه فوق (آيه ارث فرزندان) استدلال كرد، گويى مىخواست به اين حقيقت اشاره كند كه عموم قرآن را نمىشود با خبر واحد تخصيص زد.
سپس «فخر رازى» مىافزايد: شيعه مىگويند: به فرض كه تخصيص قرآن به خبر واحد جايز باشد در اينجا به سه دليل جايز نيست:
نخست اينكه: اين بر خلاف صريح قرآن است كه مىگويد «زكريا» از خدا تقاضا كرد فرزندى به او بدهد كه از وى و «آل يعقوب" ارث ببرد، و همچنين قرآن مىگويد: سليمان از داود ارث برد، زيرا نمىتوان اين آيات را حمل بر وراثت علم و دين كرد، چون اين يك نوع وراثت مجازى است، چرا كه اين پيامبران، علم و دين
را به فرزندان خود آموختند نه آنكه از خود گرفتند و به آنها واگذار كردند، وراثت حقيقى تنها در مال تصور مىشود (كه از كسى بگيرند و به ديگرى بدهند).
ديگر اينكه: چگونه ممكن است" ابو بكر" از اين مسأله كه نيازى به آن نداشته است آگاه باشد، اما فاطمه و على و عباس كه از بزرگترين زاهدان و دانشمندان بودند و با مسأله وراثت پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) سر و كار داشتند از آن بيخبر بمانند؟ چگونه ممكن است پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) اين حديث را به كسى تعليم كرده باشد كه نيازى نداشته و از كسى كه نياز داشته دريغ دارد؟.
سوم اينكه: جملۀ «ما تركناه صدقة» دنباله «لا نورث» است و مفهومش اين است اموالى را كه به عنوان صدقه اختصاص دادهايم در دائره ميراث قرار نمىگيرد نه غير آن....
سپس فخر رازى جواب كوتاهى به استدلال مشهور فوق مىدهد و مىگويد:
«فاطمه(س) بعد از گفتگو با ابو بكر، به آن گفتگو راضى شد، علاوه بر اين اجماع بر اين منعقد شده است كه سخن ابوبكر درست است!.»(1)
ولى روشن است كه پاسخ فخر رازى درخور استدلالهاى فوق نيست، زيرا همانگونه كه از منابع معروف و معتبر اهلسنت در بالا نقل كرديم فاطمه(س) نه تنها راضى نشد، بلكه چنان خشمگين گشت كه تا پايان عمر يك كلمه با ابوبكر سخن نگفت.
از اين گذشته چگونه ممكن است اجماعى در اين مسأله باشد با اينكه
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسير الکبیر، ج 9، ص: 210.
شخصيتى همچون على و فاطمه(س) و عباس كه در كانون وحى پرورش يافتهاند با آن مخالفت كرده باشند؟!
در کتاب «بحار الانوار» به نقل از کتاب «عیون الأخبار الرضا(علیه السلام)» آمده است:
«دَخَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه وآله وسلم) وَ عِنْدَهُ أُبَيُّ بْنُ كَعْبٍ فَقَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه وآله وسلم) مَرْحَباً بِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَا زَيْنَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ قَالَ لَهُ أُبَيُّ وَ كَيْفَ يَكُونُ يَا رَسُولَ اللَّهِ زَيْنَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ أَحَدٌ غَيْرُكَ فَقَالَ يَا أُبَيُّ وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً إِنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ فِي السَّمَاءِ أَكْبَرُ مِنْهُ فِي الْأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمَكْتُوبٌ عَنْ يَمِينِ عَرْشِ اللَّهِ مِصْبَاحُ هُدًى وَ سَفِينَةُ نَجَاةٍ وَ إِمَامٌ غَيْرُ وَهْنٍ(1)وَ عِزٌّ وَ فَخْرٌ وَ عِلْمٌ وَ ذُخْرٌ وَ إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ رَكَّبَ فِي صُلْبِهِ نُطْفَةً طَيِّبَةً مُبَارَكَةً زَكِيَّةً وَ لَقَدْ لُقِّنَ دَعَوَاتٌ مَا يَدْعُو بِهِنَّ مَخْلُوقٌ إِلَّا حَشَرَهُ اللَّهُ عزّ و جلّ مَعَهُ وَ كَانَ شَفِيعَهُ فِي آخِرَتِهِ وَ فَرَّجَ اللَّهُ عَنْهُ كَرْبَهُ وَ قَضَى بِهَا دَيْنَهُ وَ يَسَّرَ أَمْرَهُ وَ أَوْضَحَ سَبِيلَهُ وَ قَوَّاهُ عَلَى عَدُوِّهِ وَ لَمْ يَهْتِكْ سِتْرَهُ فَقَالَ لَهُ أُبَيُّ بْنُ كَعْبٍ مَا هَذِهِ الدَّعَوَاتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ تَقُولُ إِذَا فَرَغْتَ مِنْ صَلَاتِكَ وَ أَنْتَ قَاعِدٌ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِكَلِمَاتِكَ وَ مَعَاقِدِ عَرْشِكَ وَ سُكَّانِ سَمَاوَاتِكَ وَ أَنْبِيَائِكَ وَ رُسُلِكَ أَنْ تَسْتَجِيبَ لِي فَقَدْ رَهِقَنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً فَأَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلمُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَ لِي مِنْ عُسْرِي يُسْراً فَإِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ يُسَهِّلُ أَمْرَكَ وَ يَشْرَحُ صَدْرَكَ وَ يُلَقِّنُكَ شَهَادَةَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عِنْدَ خُرُوجِ نَفْسِكَ قَالَ لَهُ أُبَيٌّ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا هَذِهِ النُّطْفَةُ الَّتِي فِي صُلْبِ حَبِيبِي الْحُسَيْنِ قَالَ مَثَلُ هَذِهِ النُّطْفَةِ كَمَثَلِ الْقَمَرِ وَ هِيَ نُطْفَةُ تَبْيِينٍ وَ بَيَانٍ يَكُونُ مَنِ اتَّبَعَهُ
1) . في هامش المصدر المطبوع: «و امام خير و هو فخر» بدل« و امام غير وهن و عز و فخر» نقلا من بعض النسخ العتيقة المصحّحة.
رَشِيداً وَ مَنْ ضَلَّ عَنْهُ هَوِيّاً قَالَ فَمَا اسْمُهُ وَ مَا دُعَاؤُهُ قَالَ اسْمُهُ عَلِيٌّ وَ دُعَاؤُهُ يَا دَائِمُ يَا دَيْمُومُ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا كَاشِفَ الْغَمِّ وَ يَا فَارِجَ الْهَمِّ وَ يَا بَاعِثَ الرُّسُلِ وَ يَا صَادِقَ الْوَعْدِ مَنْ دَعَا بِهَذَا الدُّعَاءِ حَشَرَهُ اللَّهُ عزّ و جلّ مَعَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ كَانَ قَائِدَهُ إِلَى الْجَنَّةِ قَالَ لَهُ أُبَيٌّ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَهَلْ لَهُ مِنْ خَلَفٍ وَ وَصِيٍّ قَالَ نَعَمْ لَهُ مَوَارِيثُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قَالَ مَا مَعْنَى مَوَارِيثِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ الْقَضَاءُ بِالْحَقِّ وَ الْحُكْمُ بِالدِّيَانَةِ وَ تأويل الْأَحْكَامِ وَ بَيَانُ مَا يَكُونُ قَالَ فَمَا اسْمُهُ قَالَ اسْمُهُ مُحَمَّدٌ وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَتَسْتَأْنِسُ بِهِ فِي السَّمَاوَاتِ وَ يَقُولُ فِي دُعَائِهِ اللَّهُمَّ إِنْ كَانَ لِي عِنْدَكَ رِضْوَانٌ وَ وُدٌّ فَاغْفِرْ لِي وَ لِمَنْ تَبِعَنِي مِنْ إِخْوَانِي وَ شِيعَتِي وَ طَيِّبْ مَا فِي صُلْبِي فَرَكَّبَ اللَّهُ عزّ و جلّ فِي صُلْبِهِ نُطْفَةً مُبَارَكَةً زَكِيَّةً وَ أَخْبَرَنِي(علیه السلام) أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى طَيَّبَ هَذِهِ النُّطْفَةَ وَ سَمَّاهَا عِنْدَهُ جَعْفَراً وَ جَعَلَهُ هَادِياً مَهْدِيّاً رَاضِياً مَرْضِيّاً يَدْعُو رَبَّهُ فَيَقُولُ فِي دُعَائِهِ يَا دَانِ غَيْرَ مُتَوَانٍ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ اجْعَلْ لِشِيعَتِي مِنَ النَّارِ وِقَاءً وَ لَهُمْ عِنْدَكَ رِضًا وَ اغْفِرْ ذُنُوبَهُمْ وَ يَسِّرْ أُمُورَهُمْ وَ اقْضِ دُيُونَهُمْ وَ اسْتُرْ عَوْرَاتِهِمْ وَ هَبْ لَهُمُ الْكَبَائِرَ الَّتِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ يَا مَنْ لَا يَخَافُ الضَّيْمَ وَ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لَا نَوْمٌ اجْعَلْ لِي مِنْ كُلِّ غَمٍّ فَرَجاً مَنْ دَعَا بِهَذَا الدُّعَاءِ حَشَرَهُ اللَّهُ عزّ و جلّ أَبْيَضَ الْوَجْهِ مَعَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ إِلَى الْجَنَّةِ يَا أُبَيُّ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى رَكَّبَ عَلَى هَذِهِ النُّطْفَةِ نُطْفَةً زَكِيَّةً مُبَارَكَةً طَيِّبَةً أَنْزَلَ عَلَيْهَا الرَّحْمَةَ وَ سَمَّاهَا عِنْدَهُ مُوسَى قَالَ لَهُ أُبَيٌّ يَا رَسُولَ اللَّهِ كَأَنَّهُمْ يَتَوَاصَفُونَ وَ يَتَنَاسَلُونَ وَ يَتَوَارَثُونَ وَ يَصِفُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً فَقَالَ وَصَفَهُمْ لِي جَبْرَئِيلُ عَنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ جَلَّ جَلَالُهُ قَالَ فَهَلْ لِمُوسَى مِنْ دَعْوَةٍ يَدْعُو بِهَا سِوَى دُعَاءِ آبَائِهِ قَالَ نَعَمْ يَقُولُ فِي دُعَائِهِ يَا خَالِقَ الْخَلْقِ وَ بَاسِطَ الرِّزْقِ وَ فَالِقَ الْحَبِّ وَ بَارِئَ النَّسَمِ وَ مُحْيِيَ الْمَوْتَى وَ مُمِيتَ الْأَحْيَاءِ وَ دَائِمَ الثَّبَاتِ وَ مُخْرِجَ النَّبَاتِ افْعَلْ بِي مَا أَنْتَ أَهْلُهُ مَنْ دَعَا بِهَذَا الدُّعَاءِ قَضَى اللَّهُ لَهُ حَوَائِجَهُ وَ حَشَرَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ
مَعَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى رَكَّبَ فِي صُلْبِهِ نُطْفَةً مُبَارَكَةً طَيِّبَةً زَكِيَّةً مَرْضِيَّةً وَ سَمَّاهَا عِنْدَهُ عَلِيّاً يَكُونُ للهِ فِي خَلْقِهِ رَضِيّاً فِي عِلْمِهِ وَ حُكْمِهِ وَ يَجْعَلُهُ حُجَّةً لِشِيعَتِهِ يَحْتَجُّونَ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لَهُ دُعَاءٌ يَدْعُو بِهِ اللَّهُمَّ أَعْطِنِي الْهُدَى وَ ثَبِّتْنِي عَلَيْهِ وَ احْشُرْنِي عَلَيْهِ آمِناً أَمْنَ مَنْ لَا خَوْفَ عَلَيْهِ وَ لَا حَزَنَ وَ لَا جَزَعَ إِنَّكَ أَهْلُ التَّقْوى وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ وَ إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ رَكَّبَ فِي صُلْبِهِ نُطْفَةً مُبَارَكَةً زَكِيَّةً مَرْضِيَّةً وَ سَمَّاهَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ فَهُوَ شَفِيعُ شِيعَتِهِ وَ وَارِثُ عِلْمِ جَدِّهِ لَهُ عَلَامَةٌ بَيِّنَةٌ وَ حُجَّةٌ ظَاهِرَةٌ إِذَا وُلِدَ يَقُولُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ يَقُولُ فِي دُعَائِهِ يَا مَنْ لَا شَبِيهَ لَهُ وَ لَا مِثَالَ أَنْتَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ وَ لَا خَالِقَ إِلَّا أَنْتَ تُفْنِي الْمَخْلُوقِينَ وَ تَبْقَى أَنْتَ حَلُمْتَ عَمَّنْ عَصَاكَ وَ فِي الْمَغْفِرَةِ رِضَاكَ مَنْ دَعَا بِهَذَا الدُّعَاءِ كَانَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ شَفِيعَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى رَكَّبَ فِي صُلْبِهِ نُطْفَةً لَا بَاغِيَةً وَ لَا طَاغِيَةً بَارَّةً مُبَارَكَةً طَيِّبَةً طَاهِرَةً سَمَّاهَا عِنْدَهُ عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدٍ فَأَلْبَسَهَا السَّكِينَةَ وَ الْوَقَارَ وَ أَوْدَعَهَا الْعُلُومَ وَ كُلَّ سِرٍّ مَكْتُومٍ مَنْ لَقِيَهُ وَ فِي صَدْرِهِ شَيْءٌ أَنْبَأَهُ بِهِ وَ حَذَّرَهُ مِنْ عَدُوِّهِ وَ يَقُولُ فِي دُعَائِهِ يَا نُورُ يَا بُرْهَانُ يَا مُنِيرُ يَا مُبِينُ يَا رَبِّ اكْفِنِي شَرَّ الشُّرُورِ وَ آفَاتِ الدُّهُورِ وَ أَسْأَلُكَ النَّجَاةَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ مَنْ دَعَا بِهَذَا الدُّعَاءِ كَانَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ شَفِيعَهُ وَ قَائِدَهُ إِلَى الْجَنَّةِ وَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى رَكَّبَ فِي صُلْبِهِ نُطْفَةً وَ سَمَّاهَا عِنْدَهُ الْحَسَنَ فَجَعَلَهُ نُوراً فِي بِلَادِهِ وَ خَلِيفَةً فِي أَرْضِهِ وَ عِزّاً لِأُمَّةِ جَدِّهِ وَ هَادِياً لِشِيعَتِهِ وَ شَفِيعاً لَهُمْ عِنْدَ رَبِّهِ وَ نَقِمَةً عَلَى مَنْ خَالَفَهُ وَ حُجَّةً لِمَنْ وَالاهُ بُرْهَاناً لِمَنِ اتَّخَذَهُ إِمَاماً يَقُولُ فِي دُعَائِهِيَا عَزِيزَ الْعِزِّ فِي عِزِّهِ مَا أَعَزَّ عَزِيزَ الْعِزِّ فِي عِزِّهِ يَا عَزِيزُ أَعِزَّنِي بِعِزِّكَ وَ أَيِّدْنِي بِنَصْرِكَ وَ أَبْعِدْ عَنِّي هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ وَ ادْفَعْ عَنِّي بهدفعكَ وَ مَنِّعْ مِنِّي بِمَنْعِكَ وَ اجْعَلْنِي مِنْ خِيَارِ خَلْقِكَ يَا وَاحِدُ يَا أَحَدُ يَا فَرْدُ يَا صَمَدُ مَنْ دَعَا بِهَذَا الدُّعَاءِ حَشَرَهُ اللَّهُ عزّ و جلّ مَعَهُ وَ نَجَّاهُ مِنَ النَّارِ وَ لَوْ وَجَبَتْ عَلَيْهِ وَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى رَكَّبَ فِي
صُلْبِ الْحَسَنِ نُطْفَةً مُبَارَكَةً زَكِيَّةً طَيِّبَةً طَاهِرَةً مُطَهَّرَةً يَرْضَى بِهَا كُلُّ مُؤْمِنٍ مِمَّنْ قَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَهُ فِي الْوَلَايَةِ وَ يَكْفُرُ بِهَا كُلُّ جَاحِدٍ فَهُوَ إِمَامٌ تَقِيٌّ نَقِيٌّ سَارٌّ مَرْضِيٌّ هَادٍ مَهْدِيٌّ يَحْكُمُ بِالْعَدْلِ وَ يَأْمُرُ بِهِ(1)
ص: 185 به نقل از: ابن بابويه، محمد بن على (شیخ صدوق)، عیون أخبار الرضا(علیه السلام)، ج 1 ص: 59- 62.
بر جدم رسول خدا وارد شدم در حالیکه ابی بن کعب نزد رسول خدا بود در آن هنگام پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به من فرمودند: مرحبا بر تو ای زینت آسمانها و زمین، ابی بن کعب گفت: یا رسول الله چگونه فردی غیر از شما میتواند زینت آسمانها و زمین باشد، پیامبر فرمودند: به خدایی که مرا به نبوت مبعوث کرد همانا حسین بن علی در آسمانها بسیار بالاتر و بزرگتر از آن است که در زمین میبینید، و همانا در سمت راست عرش الهی حسین بن علی را بهعنوان چراغ هدایت و کشتی نجات و امام و پیشوای برحق، عزیز و فاخر و عالم و ذخیره الهی مکتوب داشتهاند و همانا در صلب حسین بن علی نطفهای پاک و مبارک قرار داده شده است و کسانی که به اوتمسک جویند در روز محشر مورد شفاعت او قرار خواهند گرفت و سختی قیامت از آنها برداشته خواهد شد و خداوند به برکت حسین بن علی، دین آنها را حفظ کند و امور آنها را آسان نماید و راه آنها را روشن کند و آنها را بر دشمنانشان قوی نماید و اسرار آنها را حفظ کند در اینجا بود که ابی بن کعب گفت یا رسول الله چگونه به حسین بن علی تمسک کنیم و او را بخوانیم؟، پیامبر فرمودند: هنگامی که از نماز فارغ میشوی در حالی که نشستهای بخوان این دعا را اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِكَلِمَاتِكَ وَ مَعَاقِدِ عَرْشِكَ وَ سُكَّانِ سَمَاوَاتِكَ وَ أَنْبِيَائِكَ وَ رُسُلِكَ أَنْ تَسْتَجِيبَ لِي فَقَدْ رَهِقَنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً فَأَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلمُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَ لِي مِنْ عُسْرِي يُسْراً، در اینجاست که خداوند کارت را آسان کند و به تو شرح صدر عطا کند و در هنگام جان دادن1) . مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، ج91،
تو را بر شهادت گفت کمک خواهد کرد سپس ابی بن کعب گفت: یا رسول الله آن نکتهای که فرمودید در صلب حبیب ما حسین بن علی است چیست؟ حضرت فرمودند مثل آن نطفه، مثل ماه است و آن نطفه مثل ماه اطراف خود را روشن میسازد و روشنگری میکند و کسی که از آن پیروی کند موفق میشود و کسی که به آن نور پشت کند گمراه میشود، ابی بن کعب گفت: یا رسول الله نام آن چیست؟ حضرت فرمودند: نامش علی است و دعای او يَا دَائِمُ يَا دَيْمُومُ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا كَاشِفَ الْغَمِّ وَ يَا فَارِجَ الْهَمِّ وَ يَا بَاعِثَ الرُّسُلِ وَ يَا صَادِقَ الْوَعْدِ و کسی که این گونه خدا را بخواند، خداوند او را در روز محشر با علی بن الحسین محشور میکند در حالی که امام(علیه السلام) در بهشت جلوس دارند، سپس ابی بن کعب گفت یا رسول الله آیا برای آن حضرت جانشین و وصی هست؟، حضرت فرمودند: بلی برای اوست مواریثی از آسمانها و زمین، ابی گفت یا رسول الله منظور از مواریس چیست؟، حضرت فرمودند: قضاوت به حق و حکم به دیانت و تحلیل و تفسیر احکام و بیان واقعیتها، ابی گفت: یا رسول الله اسم آن خلف و وصی امام چیست؟ حضرت فرمودند: محمد است و همانا ملائکه در آسمانها با او مأنوسند و در اینجا پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) هر کدام از ائمه معصومین(علیهم السلام) را نام بردند و دعاهای خاص آنها را جداگانه متذکر شدند، و شخصیت والای ائمه(علیهم السلام) ومنزلت امام حسین(علیه السلام) را تبیین فرمودند.»
امام حسين(علیه السلام) براى اصحاب خود و اصحاب حرّ در بيضة(1)خطبهای خواندند؛ در این خطبه پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
1) . بيضه: آبگيرهاى بين واقصه و عذيب الهجانات بوده است؛ ر.ک:یاقوت حموی، شهاب الدین، معجم البلدان، ج 1، ص: 532.
اى مردم، رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) فرموده است: هر كس ببيند سلطان ستمكارى حرام خدا را حلال نموده، عهد الهى را شكسته و با سنت رسول الله مخالفت مىورزد و در ميان بندگان خدا به گناه و ستم رفتار مىكند، ولى با كردار و گفتار خود بر عليه او قيام نكند، خدا حق دارد او را جايى ببرد كه آن سلطان ستمكار را مىبرد. آگاه باشيد كه اينها به پيروى از شيطان تن دادهاند و اطاعت از خداى رحمان را رها كردهاند، آشكارا فساد مىكنند، و به حدود الهى عمل نمىنمايند، فىء [بخشى از بيت المال مسلمين] را به خود اختصاص دادهاند، و حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام كردهاند، و من براى تغيير اين وضعيت سزاوارترم. نامههايى كه به من رسيده وفرستادگانى كه نزد من آمدهاند خبر از بيعت شما و اينكه مرا تسليم [دشمن نمىكنيد] و تنها نمىگذاريد، مىدادهاند، حال اگر به بيعت خود پايبند بمانيد كار عاقلانهاى كردهايد، چرا كه من حسين بن على، پسر فاطمه دختر رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) هستم، جانم با نفوس شما و خانوادهام با خاندان شماست، من براى شما اسوه هستم، و اگر اين كار را انجام ندهيد و عهد خودتان را نقض كنيد و بيعتم را از گردن خودتان بگيريد قسم به جانم كه اين عمل از شما هيچ بعيد نيست، چرا كه با پدر و برادر و پسر عمويم مسلم همين گونه كردهايد، فريب خورده كسى است كه فريب شما را بخورد؛ [و اگر اين عمل را به فرجام برسانيد] سعادت خودتان را از دست داده نصيبتان را از بين بردهايد [چرا كه] «هر كس كه عهدشكنى كند بر عليه خويش پيمانشكنى كرده است»(1)و به زودى خداوند، مرا از شما بىنياز خواهد گردانيد. و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.(2).
همين طور كه حرّ حركت مىكرد و همراه [حسين(علیه السلام)] مىرفت، به [حضرت] گفت: اى حسين تو را به خدا به فكر جانت باش، من گواهى مىدهم كه اگر به جنگى آنها نيز با تو مىجنگند و اگر با تو جنگ كنند به نظرم مىرسد حتماً هلاك خواهى شد! حسين(علیه السلام) فرمود: مرا از مرگ مىترسانى؟! نمىدانم به شما چه بگويم! لكن آنچه را كه [آن مرد أوسى] به [پسر عمويش] گفته برايت مىگويم، آن مرد أوسى مىخواست رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) را يارى كند كه با [پسر عمويش] روبرو شد، پسر عمويش گفت: كجا مىروى؟ كشته خواهى شد! [مرد أوسى در پاسخش] گفت: من حتماً خواهم رفت، چرا كه اگر جوانى با نيت پاك در راه اسلام جهاد كند و با جان خود با مردان صالح همدردى نمايد و از گنهكارانى كه فريب كارى كرده و زورگويى مىكنند دورى نمايد. مرگ بر او ننگ و عار نخواهد بود، وقتى حرّ اين پاسخ را شنيد از حسين(علیه السلام) دور شد و با اصحابش از كنارى راه مىرفت و حسين(علیه السلام) از طرف ديگرى، تا اينكه به عذيب الهجانات منتهى شدند(1).(2)
سليم مىگويد: وقتى امام حسين(علیه السلام) به شهادت رسيد ابن عباس به شدت گريه كرد و سپس گفت: چه چيزها كه اين امت بعد از پيامبرش ديد! خدايا من تو را شاهد مىگيرم كه من دوستدار على بن ابىطالب و فرزندانش هستم و از دشمنان او و دشمنان فرزندانش بيزارم، و در مقابل امر آنان تسليم هستم.
والحمد لله رب العالمین
تصویر
ص: 396
تصویر
ص: 396
تصویر
ص: 396
تصویر
ص: 396