ghaemiyeh.com
سرشناسه:فرخ فال، احمد، 1337 -
عنوان و نام پديدآور:دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام/ احمد فرخفال.
مشخصات نشر:قم: ذکری، 1400.
مشخصات ظاهری:20 ج.
شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.1 : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.2 : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.3 : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.4 : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.5 : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.6 : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.7 : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.8 : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.9 : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.10 : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.11 : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.12 : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.13 : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.14 : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.15 : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.16 : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.17 : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.18 : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.19 : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.20 : 978-622-6319-47-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
يادداشت:ج.2 - 20 (چاپ اول: 1400) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1و 2. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.3. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهمالسلام.- ج.4 - 6. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهمالسلام.- ج.7 و 8. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.9. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.10. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.11 و 12. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.13. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.14. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و مذاهب.- ج.15. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.16. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و کفار.- ج.17. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.18 و 19. ارتباطات و تعاملات بین حکومتها.- ج.20. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عج).
موضوع:ارتباط -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط -- جنبههای قرآنی
Communication -- Qur'anic teaching
ارتباط -- احادیث
Communication -- Hadiths
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای قرآنی
Interpersonal communication -- Qur'anic teaching
ارتباط بین اشخاص -- احادیث
Interpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره:BP11/6
رده بندی دیویی:297/045
شماره کتابشناسی ملی:7595511
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
دائره المعارف ارتباط و تعاملات خدا، انسان و جهان
از دیدگاه قرآن کریم ، پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام
جلد سوم: ارتباط و تعاملات انبیاء علیهم السلام
دائره المعارف ارتباط و تعاملات خدا، انسان و جهان
جلد سوم: ارتباط و تعاملات انبیاء علیهم السلام
احمد فرخ فال
انتشارات ذکری / قم / 1400ش
شمارگان 1000 نسخه
شابک این جلد ؛ 0-30-6319-622-978
شابک دوره ؛ 7-28-6319-622-978
آدرس مرکز پخش : قم ، خیابان معلم ، انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه
تلفن مرکز پخش : 32735547-025
تصویر
تصویر
تصویر
بخش اول: تعاملات انبیاء(علیهم السلام)،ائمه(علیهم السلام) و اولیاء
قرآن کریم میفرماید:
«ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا * اِذْ نادى رَبَّهُ نِداءً خَفِيًّا * قالَ رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً وَ لَمْ أَكُنْ بِدُعائِكَ رَبِّ شَقِيًّا * وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائي وَ كانَتِ امْرَأَتي عاقِراً فَهَبْ لي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا * يَرِثُني وَ يَرِثُ مِنْ آليَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا»؛(1)«(اين) يادى است از رحمت پروردگار تو نسبت به بندهاش زكريا... در آن هنگام كه پروردگارش را در خلوتگاه (عبادت) پنهان خواند... گفت: پروردگارا! استخوانم سست شده؛ و شعله پيرى تمام سرم را فراگرفته؛ و من هرگز در دعاى تو، از اجابت محروم نبودهام! و من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم (كه حق پاسدارى از آيين تو را نگاه ندارند)! و (از طرفى) همسرم نازا و عقيم است؛ تو از نزد خود جانشينى به من ببخش... كه وارث من و دودمان يعقوب باشد؛ و او را مورد رضايتت قرار ده!»
1) . مریم / 2تا 6.
«ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا»؛
ظاهر سياق اين است كه كلمۀ «ذكر«خبرى است براى مبتدايى محذوف، و مصدرى است در معناى مفعول، و برگشت معنا از نظر تقدير به اين است كه «اين خبر رحمت مذكور پروردگار تو است». و مراد از رحمت، استجابت دعاى زكريا به وسيلۀ خداى سبحان است كه تفصيل آن از جملۀ «إِذْ نادى رَبَّهُ» شروع شده.
«إِذْ نادى رَبَّهُ نِداءً خَفِيًّا»؛
ظرف «اذ» متعلق است به جملۀ «رَحْمَةِ رَبِّكَ» و كلمۀ «نداء» و همچنين «مناداة» به معناى صدا زدن به آواز بلند است، در مقابل «مناجات» كه به معناى آهسته صدا زدن است.
خواهى گفت: اگر نداء به اين معنا است پس چرا خداى تعالى آن را با وصف «خفى» توصيف كرد؟ مىگوييم منافاتى ندارد، زيرا ممكن است همين دعوت با صداى بلند در جايى صورت گيرد كه احدى آن را نشنود، مانند بيابان و امثال آن، همچنانكه جملۀ «فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ» هم اشعارى به اين معنا دارد.
بعضى(1)گفتهاند: عنايت، در تعبير به نداء اين است كه حضرت زكريا خود را از خدا دور تصوّر كرده، و خواسته است رعايت اين ادب را بكند كه گناهان و بديهايش او را از خدا دور كرده است، همچنانكه حال هر كسى كه از عذاب خدا بترسد همين طور است كه خود را دور مىبيند.
1) . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ قرآن کریم، ذیل مادۀ «ندا».
سخن جناب زكريا (على نبينا و آله و علیهالسلام) با خداى تعالى، و مفاد جملات، و نكات و ظرائف آن سخنان:
«قالَ رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي....»
اين آيه زمينهچينى مىكند براى درخواستى كه بعدا از زكريا نقل مىنمايد كه گفت: «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا.»
و اگر كلمۀ «رب» را جلوتر آورد براى استرحام بوده و خواسته در مقدمه دعا، درياى رحمت خدا را به خروش آورد و بعد دعا كند. و اگر با كلمۀ «ان» مطلب خود را تأكيد كرد براى اين است كه برساند حاجتش به داشتن فرزند حاجتى است مبرم و حياتى. و كلمۀ «وهن» به معناى ضعف و نقصان نيرو است. و اگر اين ضعف خود را به استخوانهايش اختصاص داد براى اين است كه آدمى در تمامى حركتها و سكونهايش بر آن قرار مىگيرد.و اگر نگفت «استخوانهايم» و یا «استخوانم» براى اين است كه ضعف را به جنس استخوان نسبت دهد، و هم اينكه اجمالى باشد براى تفصيل بعد.
«وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً»؛ «اشتعال» به معناى انتشار زبانه آتش و سرايت آن است، در هر چيزى كه قابل احتراق باشد. در مجمع البيان گفته: جملۀ «وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً» از بهترين استعارات است، و معنايش اين است كه سفيدى موى در سر من منتشر شده آنچنانكه شعاع آتش منتشر مىشود، و كأنه منظور از شعاع آتش،همان زبانۀ آن است(1).
1) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 6، ص: 501.
«وَ لَمْ أَكُنْ بِدُعائِكَ رَبِّ شَقِيًّا»؛ «شقاوت» خلاف سعادت است، و گويا منظور از آن محروميت از خير است كه يا لازمه شقاوت است و يا خود آن. كلمۀ «بدعائك" متعلق به شقى است، و «باء» آن باء سببيت و يا به معناى «فى» است. و معناى آيه اين است كه:
پروردگارا! من همواره به سبب دعاى خود قرين سعادت بودهام و هر وقت تو را مىخواندم اجابتم مىفرمودى، بدون اينكه مرا شقى و محروم سازى. و يا اين است كه: پروردگارا من هيچ وقت در دعاى خود از ناحيه تو محروم و خائب نبودهام، مرا به اجابت كردنت عادت دادهاى و هر وقت تو را مىخواندم قبول مىنمودى. به هر صورت چه معنا آن باشد و چه اين، كلمه دعاء مصدر مضاف به مفعول است.
بعضى از مفسرين(1)
ص: 60 با اندكى تفاوت.
گفتهاند: كلمۀ «دعائك» مصدر مضاف به فاعل است، و معنايش اين است: پروردگارا! من هيچوقت نسبت به دعوتت كه مرا بهسوى بندگى و اطاعت مىخواند شقى و متمرد نبودهام، هر وقت مرا دعوت كردى اطاعت كردم و به خلوص عبادتت نمودم. ليكن معناى اول روشنتر است.
و در تكرار كلمۀ «رب» و قرار دادن آن بين اسم «كان» و خبرش در جملۀ «وَ لَمْ أَكُنْ بِدُعائِكَ رَبِّ شَقِيًّا» بلاغتى است كه ممكن نيست با هيچ مقياسى اندازهگيرى نمود، و همچنين در نظير آن، يعنى جملۀ «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا.»
«وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائِي وَ كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً.»
تتمه تمهيد و زمينهچينى است كه گفتيم قبل از دعاى خود كرده. و منظور
1) . آلوسی، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 16،
از «موالى» عموها و پسر عموها هستند. بعضى(1)
گفتهاند منظور از «موالى»، «كلالة» است، و بعضى(2)ديگر گفتهاند: «عصبه» است. و بعضى(3)گفتهاند تنها پسر عموها است، و بعضى(4)
گفتهاند كه منظور ورثه است. و به هر حال، به هر معنا كه باشد غير اولاد صلبى است. و مقصود از اينكه گفت: «از موالى مىترسم" اين است كه از عمل موالى مىترسم. و مقصود از «من ورائى» بعد از مرگ است. و خلاصه اينكه حضرت زكريا مىترسيده از اينكه از دنيا برود و نسلى كه وارث او باشند، نداشته باشد، و اين كنايه از همان بىاولاد مردن است.
كلمۀ «عاقر» در جملۀ «وَ كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً» به معناى زن نازا است، و مرد عاقر آن مردى را گويند كه فرزنددار نشده باشد.
و اينكه چنين تعبير كرده كه «همسرم عاقر است» خود دلالت مىكند بر اينكه همسرش علاوه بر اينكه تا آن روز كه اين دعا را مىكرده فرزند نياورده از سن فرزنددار شدن هم گذشته بوده است.
و ظاهر اينكه كلمۀ «ان» را تكرار نكرده و فرموده: «إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائِي وَ كانَتِ امْرَأَتِي...» اين است كه جملۀ «و كانت...» حاليه است، و مجموع كلام يعنى «وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ...» عاقرا، فصل واحدى از داستان است، و اين معنا را مىرساند كه چون همسرم عاقر است جا دارد كه از ورثه بعد از خودم بترسم. پس مجموع زمينهچينىهايى كه آن جناب براى دعاى خود كرده است به دو بخش
بر مىگردد: اول اينكه خداى عزّ و جلّ او را در طول زندگياش و تا روزى كه پيرى سالخورده شده به استجابت دعا عادت داده. دوم اينكه او از ورثه بعد از مرگش مىترسد، چون همسرش عاقر است.
و ممكن است كلام را به سه بخش تقسيم نمود، به اينكه پيرى خودش را يك بخش و عاقر بودن همسرش را بخش مستقل ديگرى شمرد.
«فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آليَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا.»
اين همان دعائى است كه گفتيم براى اداى آن زمينهچينى كرد، و در آن موهبت الهى را كه درخواست كرد مقيد به قيد «مِنْ لَدُنْكَ» نمود، چون از اسباب عادى مأيوس شده بود. يكى از اسباب عادى كه در اختيار او و هر فرد ديگرى است استعداد شوهر است كه آن جناب اين استعداد را بهخاطر پيرى از دست داده بود. يكى ديگر استعداد همسر است براى باردار شدن كه وى اين را هم نداشت، زيرا همسرش در جوانى عاقر بود تا چه رسد به امروز كه پيرى سالخورده شده.
و اگر از خدا وليى درخواست كرد بدين جهت بود كه، ولى هر كس عبارت است از آن شخصى كه متولى و عهدهدار كار او باشد، و، ولى ميت آن كسى است كه به امر او قيام مىكند، و جانشين او در ارثيهاش مىشود. كلمۀ «آل» در آليعقوب به معناى خاصه، يعنى كسانى است كه امرشان به او محول است، مانند فرزندان و خويشاوندان و سايران(1).و بعضى(2)گفتهاند اين كلمه در اصل اهل بوده. و منظور از
«يعقوب» - بهطورى كه گفته شده - فرزند اسحاق بن ابراهيم(علیه السلام) است. و بعضى(1)گفتهاند مراد يعقوب بن ماثان برادر عمران بن ماثان پدر مريم است، و همسر زكريا خواهر مريم بوده. و بنا بر اين معناى «يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آليَعْقُوبَ» اين مىشود كه: از من و از همسرم كه يكى از افراد خاندان يعقوب است ارث ببرد. آن وقت مناسبتر اين است كه بگوييم كلمۀ «من» در جملۀ «مِنْ آليَعْقُوبَ» براى تبعيض است، هر چند كه اگر ابتدائيه هم بگيريم صحيح است.
«وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا» - كلمۀ «رضى» به معناى «مرضى» (پسنديده) است. و اطلاق رضاء، اقتضاء دارد كه اين مطلق شامل علم و عمل هر دو شود. پس مراد آن كسى خواهد بود كه هم اعتقادش و هم عملش مورد پسند باشد، يعنى خدايا او را آراسته به علم نافع و عمل صالح گردان.
خداى عزّ و جلّ اين داستان را در سوره آلعمران هم كه سورهاى است مدنى و بعد از سوره مريم نازل شده در ذيل داستان مريم آورده و فرموده: «فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَ كَفَّلَها زَكَرِيَّا كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ هُنالِكَ دَعا زَكَرِيَّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعاءِ»(2).
1) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 6، ص: 502.
2) . «پروردگارش دختر او را قبول كرد، و او را به طرز نيكى رويانيد و زكريا سرپرست او شد، هر وقت زكريا بر او در محرابش وارد مىشد نزدش رزقى(خوردنى) مىيافت، و مىپرسيد اى مريم اين از كجا برايت فراهم شده؟ مىگفت از نزد خداست كه خدا هر كه را بخواهد بىحساب رزق مىدهد. اينجا بود كه(اميد زكريا به لطف خدا به هيجان آمده) پروردگار خود را ندا كرد كهاى پروردگار من مرا از نزد خودت ذريه پاكى ارزانى دار كه تو شنواى دعائى.» (آلعمران، آيات 37 و 38)
و هر كس در اين دو آيه دقت كند جاى شكى برايش باقى نمىماند كه تنها چيزى كه زكريا را به دعاء وادار كرد و آن دعاى مذكور را نمود همان كرامتى بود كه از خدا نسبت به مريم مشاهده كرد، و عبوديت و خلوصى بود كه مريم نسبت به خدايش داشت. از مشاهده اين وضع لذت برد، و دوست داشت كه اى كاش بعد از او هم فرزندى داراى قرب و كرامتى اين چنين مىداشت، ليكن از سوى ديگر متوجه سالخوردگى و ناتوانى خود و پيرى و نازايى همسرش شد و به ياد وارثانش كه هيچ يك حال و وضعى چون مريم ندارند افتاده، دچار وجد و شعفى سوزان گرديد، و ناگهان جرقهاى در دلش شعله زد و به ياد اين معنا افتاد كه خداى تعالى تا اين روز از زندگياش وى را به استجابت دعا و كفايت همه مهمات عادت داده بود، لذا دست به دعا بلند كرده با دلى سرشار از اميد ذريهاى طيب درخواست نمود.
پس جملۀ «رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً» در سوره آلعمران در مقابل «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آليَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا» است. و كلمۀ «طيبة» در آنجا مقابل جملۀ «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا» در اينجا است. و مراد از «رضى» هم همان قرب و كرامتى بود كه از خدا نسبت به مريم ديد، و آن عمل صالحى بود كه از مريم نسبت به خدا مشاهده كرد. باقى مىماند جملۀ «هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً» در آنجا، در مقابل «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آليَعْقُوبَ» در اينجا كه در حقيقت تفسير كننده كلمۀ «وليا» در آنجا است. پس مقصود از جملۀ «وَلِيًّا يَرِثُنِي...» فرزند صلبى است كه از او ارث ببرد.
بيان اينكه زكريا(علیه السلام) از خداوند فرزند صلبى خواسته كه از او ارث ببرد و اينكه ادعاى برخى از مفسرين كه مراد از ارث را وراثت نبوت يا علم يا... دانستهاند بدون قرينه و شاهد است:
اين را بدين جهت گفتيم تا فساد گفتار بعضى(1)
روشن گردد كه گفتهاند: «زكريا» در جملۀ «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي...» از خدا كسى را خواسته كه قائم مقام و وارث او باشد چه فرزند و چه غير فرزند. و همچنين گفتار بعضى(2)
ديگر كه گفتهاند: «او از فرزنددار شدن از همسرش مأيوس بود، و لذا از خدا كسى را خواست كه از او ارث ببرد و قائم مقام او شود هر چند از ساير مردم باشد.»
و وجه فساد آنها اين است كه آيه سوره آلعمران صريح در اين است كه فرزند خواسته، چون گفته است: «رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً»؛(3)علاوه بر اينكه تعبير به عبارتى مانند: «هب لى» خود مشعر به نوعى ملكيت است كه زكريا مالك آن شود و با ساير مردم سازگارى ندارد، چون معنا ندارد زكريا مالك مردم بيگانه شود، و اگر منظور آن بود كه اين مفسرين پنداشتهاند جا داشت بگويد: «اجعل لى وليا؛ وليى برايم قرار ده» همچنانكه در آيه 75 سوره نساء فرموده: «وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً»(4).
از اينجا اين معنا روشن مىشود كه مراد از جملۀ «وَلِيًّا يَرِثُنِي» فرزند پسر
است، همچنانكه در سوره آلعمران از آن به ذريه تعبير فرموده، پس منظور از «ولى» ذريهاى است كه، ولى در ارث است، و بىشك متبادر به ذهن از ارث همان ارث بردن ما ترك ميت از اموال و اسباب زندگى است، حال يا بهخاطر اينكه اين كلمه حقيقت در همان ارث مالى است، و در غير مال مجاز است، چنآنچه مىگويند فلانى علم و شجاعت و زهد و ساير صفات معنوى را از پدرش ارث برده. و يا بهخاطر اين است كه به ارث مال انصراف دارد هر چند كه در ارث صفات هم حقيقت باشد. پس به هر حال لفظ، ظاهر در وراثت مال است ليكن با انضمامش به، ولى متعين مىشود كه مراد از وارث تنها همان فرزند است، جملۀ «وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائِي» كه قبل از جمله مورد بحث بود- به بيانى كه به زودى خواهد آمد ان شاء اللَّه- اين ظهور را تقويت مىكند.
و اما گفتار آن مفسرى(1)كه گفته" مراد از آن ارث نبوت است، و زكريا از خدا خواسته كه به او فرزندى دهد كه نبوت را از او ارث ببرد" گفتارى است كه مطلب چند سطر قبل، آن را دفع مىكند، چون در آنجا گفتيم كه محرك و باعث زكريا به دعا آن كرامتى بود كه از مريم مشاهده كرد، و آنچه از وى مشاهده كرد نبوت نبود، اثرى هم از آن در ميان نبود. آن وقت بايد ديد چه رابطهاى هست ميان مشاهده احوال مريم از عبادت و كرامت و سپس اعجابش از احترام و نزد خدا و ميان درخواست فرزندى از خدا كه نبوت را از او به ارث ببرد؟ و معلوم است كه كمترين رابطهاى ميان آن دو نيست.
علاوه بر اينكه اصلا نبوت چيزى نيست كه از راه خويشاوندى ارث برده
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسير الکبیر، ج 21، ص: 184.
شود، و به فرض هم كه در مقام اصلاح اين نظريه بگويند: مراد ما از وراثت، صرف پيدايش پيغمبرى بعد از پيغمبرى ديگر يا از دودمان او و يا از دودمان غير او است كه مجازا و به نوعى عنايت وراثت ناميده شده، با اشكال ديگرى كه وارد است چه مىكنند؟ و آن اين است كه اين تفسير با جملۀ «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا» سازگارى نخواهد داشت، زيرا معنا ندارد كسى بگويد خدايا مرا فرزندى پيغمبر ارزانى بدار و او را مرضى (پسنديده) بگردان، براى اينكه، كسى كه پيغمبر مىشود فضيلت مرضى بودن و بالاتر از آن را دارد ديگر حاجت به درخواست ندارد.
و اگر بگويند اين درخواست جنبه تأكيد را دارد، مىگوييم تأكيد هميشه بايد مساوى و يا ما فوق مؤكد باشد نه پائينتر از آن، و خصلت مرضى بودن ما دون نبوت است. و اگر بگويند اصلا منظور از مرضى بودن مرضى نزد خدا نيست تا بگويى درخواستش بعد از نبوت معنا ندارد، بلكه منظور مرضى نزد مردم است، در جواب مىگوئيم اين احتمال با اطلاق مرضى نمىسازد، چون اين كلمه هر وقت بهطور مطلق استعمال شود، و قيد «نزد مردم» با آن نيايد معنايش مرضى نزد خدا است.
نزديك به اين وجه در فساد وجه ديگرى است كه بعضى(1)آورده و گفتهاند: مراد از وراثت، وراثت در علماست. زكريا از خدا خواسته كه به او فرزندى دهد كه وارث علم او باشد.
دليل فسادش اين است كه معنا ندارد زكريا از مشاهده حال مريم و اعجابش از احترام او نزد خدا ناگهان و بدون هيچ ربط و مناسبتى به هوس بيفتد كه فرزندى طلب كند كه وارث علم او باشد.
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسير الکبیر، ج 21، ص: 184.
و اگر بگويى علم نافع و عمل صالح دور و بىمناسبت با وضع مريم نيست ممكن است بگوييم زكريا(علیه السلام) از ديدن وضع مريم و اخلاص و عبادت و كرامت او دلش خواسته خدا به او فرزندى دهد كه داراى علم نافع و عمل صالح باشد، آن گاه بگوييم مراد از وراثت، وراثت علم و مراد از رضايت عمل صالح باشد، در جواب مىگوييم: براى چنين درخواستى جملۀ «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا» كافى بود، و ديگر حاجت نبود كه وارث بخواهد، چون كلمۀ «رضى» و «مرضى» اگر قيد عمل و يا اخلاق و يا غير آن، به آن اضافه نشود يعنى نگوييم «مرضى العمل» و یا «مرضى الاخلاق» و آن را مطلق بياوريم مرضى مطلق و به تمام معنا خواهد بود، و مرضى مطلق آن كسى است كه هم عملش صالح باشد و هم علمش، و نظير اين اشكال را به آن كسى كه احتمال داده بود منظور از رضى، مرضى نزد مردم باشد، كرديم.
نزديك به اين وجه در فساد اين احتمال است كه «منظور از وراثت، وراثت تقوى و كرامت باشد و حضرت زكريا از پروردگارش طلب كرد كه به او فرزندى ببخشد كه داراى همان قرب و كرامتى باشد كه او دارد»، چون مناسب با اين حال اين است كه زكريا فرزندى طلب كند كه داراى آن قرب و كرامتى باشد كه حضرت مريم داشته است، و يا مطلق قرب و كرامت، نه اينكه فرزندى درخواست كند كه به او آن قرب و كرامتى منتقل گردد كه خود دارد.
علاوه بر اين با جملۀ «وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائِي» ناسازگار است، براى اينكه او در اين جمله مىگويد: من مىترسم بعد از مرگم چيزهايى كه بايد از انسان به فرزندش منتقل شود به خويشاوندانم منتقل گردد، پس او مىترسد از اينكه مواليش مالك مال او شوند، نه اينكه بترسد مواليش داراى قرب و منزلت و تقوى
و كرامت گردند، و اين معنا ندارد كه يك پيغمبرى نسبت به خويشاوندانش اين چنين بخلى داشته باشد كه بعد و يا قبل از مرگش داراى تقوى و كرامت گردند، زيرا انبياء جز صلاح و سعادت خلق آرزويى ندارند.
و اينكه بعضى(1)گفتهاند: «خويشاوندان زكريا اشرار بنىاسرائيل بودهاند، و آن جناب از اين مىترسيده كه پس از وى به لوازم جانشينش در امت عمل نكنند" حرف درستى نيست، زيرا اگر مقصود از خلافت و جانشينى خلافت باطنى و الهى است كه قطعا قابل ارث بردن نيست تا بود و نبود نسب در آن فرق داشته باشد. علاوه بر اينكه نبوت هيچگاه از مورد خود تخلف نمىكند و جز افراد واجد اهليت، پيغمبر نمىشوند، پس ديگر چه جاى ترس هست.
و اگر مقصود از خلافت، جانشينى ظاهرى و دنيايى است كه با نسب ارث برده مىشود، و كسى كه منسوب نيست ارث نمىبرد، چنين خلافتى مانند مال، يكى از وسائل زندگى مادى است، و با اين حال چه فائدهاى دارد كه ما با اصرار كلمه ارث در آيه را از ارث مال به ارث خلافت برگردانيم؟ علاوه بر اينكه ديديم يحيى(علیه السلام) چنين خلافت و سلطنتى را از پدر ارث نبرد، تا بگوييم زكريا(علیه السلام) مىترسيده اين خلافت به دست غير يحيى بيفتد، و اصلا در زمان آن جناب بنىاسرائيل سلطنت و قدرتى نداشته، همه در زير سلطه روم قرار داشتند، و روم بر ايشان حكم مىراند.
ممكن است كسى اعتراض كند كه شما چرا اصرار داريد ارث در آيه را به معناى متبادر از كلمه يعنى ارث مالى حمل كنيد نه ارث علم و امثال آن با اينكه نفوس قدسى و نظرهاى بلندى كه توجه و تعلقى به اين عالم فانى و منقطع ندارند،
1) . آلوسی، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 16، ص: 61.
و همه در بند عالم باقى هستند و هيچ وقت و حتى به قدر يك بال مگس توجهى و عنايتى به متاعهاى دنيوى ندارند، آنهم مانند زكريا كسى كه در ميان اين طائفه از نفوس پاك معروف به كمال انقطاع و شدت تجرد از دنيا است، و عادتا محال است كه اين ترس را داشته باشد كه بعد از مرگش اموالش به دست غير بيفتد، و يا بهخاطر دلبستگى به دنيا دچار اندوه گشته از خدا بخواهد (آنهم اينطور التماس كند) كه فرزندى به او بدهد كه وارث اموال او گردد، و معلوم است كه چنين درخواستى از كمال محبت و علاقه او به دنيا و زخارف آن حكايت مىكند، و اگر براى رفع اين اشكال بگويى ترس او از اين بوده كه خويشانش اموالش را در راه غير مشروع خرج كنند، لذا از خدا وارثى مرضى طلب كرد تا به وسيلۀ ارث كه خود يكى از اسباب ملكيت است، مالك مال او شود و در راه رضاى خدا صرف كند، مىگوييم وقتى به حكم ارث مالى از آن وارث شد در هر راهى كه صرف كند خودش مسئول است و ربطى به مورث او ندارد، و مورث را عذاب و عتابنمىكنند.
علاوه بر اينكه او مىتوانست چنين ترسى را از خود دور كند و قبل از مرگش خودش به دست خود اموال خويش را تصدق دهد و همه را در راه خدا به مصرف برساند، و براى پسر عموها چيزى نگذارد، و ايشان را بهخاطر بديشان محروم سازد. از همه اينها مىفهميم كه مقصود آن جناب از درخواست فرزند جز اجراى احكام الهى و ترويج شريعت و بقاى نبوت در اولادش چيز ديگرى نبوده.
ما در پاسخ اين اعتراض مىگوييم: اين اعتراض وقتى متوجه ما مىشود كه خواسته باشيم همانطور كه شما خيال كردهايد بگوييم زكريا(علیه السلام) در اين دعايش از خدا فرزندى خواسته كه اموالش بعد از مرگش به وى منتقل شود و به دست اشرار
از خويشاوندانش نيفتد، و ما كى چنين حرفى زدهايم، ما مىگوييم مقصود اصلى و اولى از جملۀ «وَلِيًّا يَرِثُنِي» درخواست فرزند است، همچنانكه ظاهر از كلام آن جناب در سوره آلعمران كه عرض كرده: «هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً»(1)و از كلام او در جاى ديگر كه عرض كرده: «رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً»(2)همين است.
و اگر قيد «يرثنى» را اضافه كرده مقصود اصلى وى ارث بردن نبوده، بلكه خواسته است كلمۀ «ولى» را كه يك معنايى است عام و داراى مصاديقى مختلف تفسير كند، چون اين گونه كلمات در يكى از معانياش متعين نمىشود مگر به وسيلۀ قرينه، و همچنانكه در آيۀ «وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ أَوْلِياءَ يَنْصُرُونَهُمْ»(3)قرينه «ينصرونهم» را آورد تا ولايت را در يكى از معانياش كه همان نصرت است متعين سازد.
و نيز در آيۀ شريفۀ «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ»(4)قيد «يامرون...» را آورد تا ولايت را در يكى از معانياش كه ولايت تدبير است متعين سازد، و همچنين موارد ديگر استعمال اين كلمه.
و اگر مقصود از آوردن كلمۀ «يرثنى» قرينه براى تعيين كلمه ولايت در فرزند نباشد، با اينكه مىدانيم مقصود از درخواست همان بوده، ديگر در كلام قرينهاى كه دلالت كند بر اينكه مقصود اصلى، درخواست فرزند است، باقى نمىماند، همچنانكه بعضى از مفسرين كه آيه را به يكى از اين معانى حمل نموده به اين
معنا اعتراف كرده است، در نتيجه دعاى آن جناب به هيچ وجه دلالتى بر مطلوب اصلى نداشته و همين خود مايه سقوط كلام الهى از معناى مورد نظر است.
و كوتاه سخن، عنايت اصلى متعلق به اين است كه درخواست فرزند را افاده كند، و مسألۀ وراثت مالى مقصود به قصد اولى نيست، بلكه قرينهاى است كه ولايت را كه داراى چند معنا است در فرزند تعيين نمايد، البته اين معنا در جاى خود معلوم است و جمله مورد بحث هم فى نفسه بر آن دلالت دارد كه اگر وى فرزنددار بشود مالش را هم ارث مىبرد، ولى اين دعا و همچنين جملۀ «وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائِي» كه حالش حال «وَلِيًّا يَرِثُنِي» است هيچ دلالتى ندارد بر اينكه زكريا دلبستگى به دنياى فانى و زخارف زندگى آن كه متاع غرور است داشته است.
و قضيه درخواست فرزند منافاتى با قداست نفس انبياء ندارد، زيرا علاقه به فرزند از امورى است كه خداوند تعالى فطرت بشر را بر آن مجهز نموده بدون اينكه در آن، ميان صالح و طالح و پيغمبر و پائينتر از پيغمبر فرقى باشد، چون همه را به جهاز توالد و تناسل مجهز نموده و همه را با غريزهاى كه بهسوى توالد دعوت و تحريك كند آماده ساخته است، بهطورى كه اگر اين فطرت منحرف نشده باشد و به سلامت خود باقى مانده باشد بدون هيچ استثنايى تمام افراد بشر در طلب فرزند بوده و بقاى فرزند را بقاى خود مىداند، و استيلاى فرزندش را بر آنچه خود مستولى بر آن بوده استيلاى خودش و عيش خودش مىداند، و اين همان ارث است.
و شرايع الهى و اديان آسمانى هم، نه تنها اين حكم فطرت را ابطال و دعوت عزيزه را مذمت ننمودهاند، بلكه مدح هم كرده و مردم را بهسوى آن تشويق كردهاند، و در قرآن كريم آيات بسيارى در اين باره وجود دارد، مانند آيۀ «رَبِّ هَبْ لِي مِنَ
الصَّالِحِينَ»(1)و آيۀ «الْحَمْدُ للهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِنَّرَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ»(2)كه هر دو آيه حكايت دعاى ابراهيم است و آيۀ «رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّيَّاتِنا قُرَّةَ أَعْيُنٍ»(3)كه حكايت حال مؤمنين است، و آياتى ديگر.
و اگر بگويى همه اين حرفهايى كه در معناى وراثت زديد مبنى بر اين است كه از آيۀ «هُنالِكَ دَعا زَكَرِيَّا رَبَّهُ...» استفاده كنيم كه آنچه وى را بر آن داشت كه از خدا طلب فرزند كند عبادت و كرامتى بود كه از مريم مشاهده كرد، و علاقمند شد كه فرزندى چون مريم داشته باشد، و ليكن ممكن است داعى او بر اين درخواست چيز ديگرى بوده باشد همچنانكه در اخبار و آثار آمده كه زكريا(علیه السلام) همواره نزد مريم ميوههاى غير موسمى مىديد، ميوه تابستانى را در زمستان و ميوه زمستانى را در تابستان نزد او حاضر مىديد، لذا با خود گفت:
خدايى كه اينقدر قدرت دارد كه ميوه تابستان را در زمستان و ميوه زمستان را در تابستان به مريم روزى كند، ديگر براى او گران و سنگين نيست كه مرا در غير موسم فرزنددار شدن يعنى در پيرى، و از زنى نازا و پير، فرزندى كرامت كند، لذا گفت: «پروردگارا مرا از نزد خودت وليى كه از من ارث ببرد روزى فرما.»
پس بنا بر اين روايات، مشاهده ميوه در غير موسم او را تحريك كرده كه از خدا فرزندى در غير موسم بخواهد، ليكن چون اين پيغمبر بزرگوار اجل از اين است كه
فرزندى بخواهد تا از او ارث ببرد لا جرم بايد بگوييم غرضش از ارث، ارث نبوت و يا علم و يا عبادت و كرامت بوده است.
ما، در پاسخ اين حرف مىگوييم از جهت لفظ آيه و سياق آن هيچ دليلى نداريم كه مقصود از رزق در آيۀ «كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ» ميوه غير فصل بوده تا بگوييم مشاهده آن، زكريا را به چنين درخواستى وا داشته است، و يا بگوييم اين جمله از كلام مريم كه در آخر گفت: «خدا به هر كه بخواهد بدون حساب روزى مىدهد" او را وادار كرده است، زيرا اگر چنين بود بليغتر از آن اين بود كه به نكته مزبور اشارهاى بكند، و مىبينيم كه چنين اشارهاى نكرده، بلكه از ظاهر سياق و مخصوصاً صدر آيه كه فرموده: «فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً» بر مىآيد كه عنايت كلام به اين است كه بفهماند مريم داراى كرامتى نزد خدا بوده، و خدا هر چه به وى روزى مىكرده از طريق اسباب ظاهرى و عادى نبوده، و اين معنا زكريا را بر آن داشته كه از خدا ذريهاى طيب و فرزندى رضى مسئلت بدارد.
بر فرض حرف شما باشد و از ميوههاى غير فصل كه نزد مريم ديده به قدرت خدا پى برده و به طمع درخواست فرزندى در غير فصل افتاده است، و چون پيغمبران علاقهاى به فرزند غير صالح ندارند مجددا دعا كرده كه پروردگارا او را مرضى گردان همچنانكه همين دو نوبت دعا كردن و دعاى دوم را از اول جدا كردن و ذريه را مقيد به طيب نمودن همه دلالت بر اين معنا دارد، ليكن آنچه ما در صددش بوديم با اين نظريه منافات ندارد ما همه حرفمان در اين بود كه جملۀ «يرثنى» بهعنوان قرينهاى آمده كه ولايت را در يكى از معانياش كه همان ولايت ارث باشد متعين سازد، و گر
نه مقصود اصلى همان فرزنددار شدن است، همچنانكه در سوره آلعمران همان را درخواست نموده و گفته است: «هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً» و در همين سوره مورد بحث بعد از اين زمينهچينى كه «من پير شدهام و همسرم نازا است» گفته است:
«فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا» و بعد براى تعيين ولايت، در ولايت ارث، اضافه كرده است: «يرثنى.»
و ولايت ارثى كه مىتواند قرينه و معرف فرزند باشد، ولايت ارث اموال است نه ارث نبوت، و اما ولايت ارث نبوت، البته اگر جايز باشد كه ولايت ارثش بناميم. و همچنين ولايت وراثت علم و نيز ولايت وراثت مقامات معنوى و كرامات الهى هيچ ربطى به نسب و ولادت ندارد، چه بسا با آن جمع مىشود، مانند پيغمبرزادهاى كه خودش هم پيغمبر باشد و عالم زادهاى كه خودش هم عالم باشد، و چه بسا مىشود كه جداى از آن باشد، مانند شاگردى كه علم استاد را به ارث برده باشد، و يا پيغمبرى كه نبوت را از غير پدر ارث برده باشد. پس چنين عناوينى نمىتواند قرينه معينه ولايت در ولايت ارث باشد و معرف و مرآت آن شود، مگر اينكه قرينه خيلى روشن ديگرى در كلام بوده باشد.
و در كلام مورد بحث، چنين قرينهاى وجود ندارد، و هر چه را كه فرض كنيد صلاحيت براى قرينه بودن را داشته باشد براى خلاف آن هم صلاحيت دارد، پس در آن صورت بايد گفت زكريا(علیه السلام) دعائى مهمل كرده، وآنچه را كه به قصد اولى مقصودش بوده معين نكرده، و مشغول جزئيات ديگر شده، و همين خود كافى است كه كلام را از درجه اعتبار ساقط كند.
قرآن کریم میفرماید:
«يا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ يَحْيى لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا»؛ «زكريا را (به او-ياد آور) در آن هنگام كه پروردگارش را خواند (و عرض كرد): پروردگار من! مرا تنها مگذار (و فرزند برومندى به من عطا كن)؛ و تو بهترين وارثانى!»
و نیز میفرماید:
«يا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ يَحْيى... لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا * قالَ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لي غُلامٌ وَ كانَتِ امْرَأَتي عاقِراً وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا * قالَ كَذلِكَ قالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً * قالَ رَبِّ اجْعَلْ لي آيَةً قالَ آيَتُكَ أَلاَّ تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَ لَيالٍ سَوِيًّا * اَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ فَأَوْحى إِلَيْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا...»؛(1)«اى زكريا! ما تو را به فرزندى بشارت مىدهيم كه نامش يحيى است؛ و پيش از اين، همنامى براى او قرار ندادهايم! گفت: پروردگارا! چگونه براى من فرزندى خواهد بود؟! در حالى كه همسرم نازا و عقيم است، و من نيز از شدّت پيرى افتاده شدهام!» فرمود: پروردگارت اين گونه گفته (و اراده كرده)! اين بر من آسان است؛ و قبلًا تو را آفريدم در حالى كه چيزى نبودى! عرض كرد: پروردگارا! نشانهاى براى من قرار ده!» فرمود: نشانه تو اين است كه سه شبانه روز قدرت تكلّم (با مردم) نخواهى داشت؛ در حالى كه زبانت سالم است! او از محراب عبادتش به سوى مردم بيرون آمد؛ و با اشاره به آنها گفت: (بشكرانه اين موهبت،) صبح و شام خدا را تسبيح گوييد!»
1) . مریم / 7 الی 15.
در اين جمله يك نكته ادبى به نام حذف و ايجاز (كوتاه گويى) به كار رفته، و تقديرش چنين است: «فاستجبنا له و ناديناه يا زكريا...- دعايش را مستجاب كرديم و ندايش داديم كه اى زكريا...» در سوره انبياء همين جمله حذف شده را اظهار نموده و فرموده:
«فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ وَهَبْنا لَهُ يَحْيى»(1)و در سوره آلعمران نيز اظهار نموده و فرموده: «فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ وَ هُوَ قائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى»(2).
آيه آلعمران گواهى نمىدهد كه جملۀ «يا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ» در آيۀ مورد بحث وحى و كلام خداى تعالى بوده كه ملائكه آن را به زكريا رسانده، و اين معنا در آيۀ بعد كه مىفرمايد: «قالَ كَذلِكَ قالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ» روشنتر به نظر مىرسد.
آيه مورد بحث دلالت دارد بر اينكه خداى تعالى خودش فرزند زكريا را به نام يحيى نام نهاده چون مىفرمايد: «اسمش يحيى است و ما قبل از او احدى را بدين نام نناميدهايم، و كسى در اين نام شريك او نيست.»
و بعيد نيست مقصود از كلمۀ «سمى" همنان نباشد، بلكه مثل و مانند باشد، همچنانكه در آيۀ «فَاعْبُدْهُ وَ اصْطَبِرْ لِعِبادَتِهِ هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا»(3)چنين مىباشد. شاهدش هم اين است كه اوصافى كه خداى تعالى در كلامش براى يحيى شمرده
اوصافى است كه در هيچ پيغمبرى قبل از او نظيرش نيست، مثل دارا شدن حكم را در كودكى «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» (در سوره مورد بحث) و سيادت و ترك ازدواج و «سَيِّداً وَ حَصُوراً»(1)و سلام كردن خدا بر او در روز ولادت و روز مرگ و روز قيامتش «وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا»(2).
حضرت مسيح(علیه السلام) پسر خاله آن جناب هر چند در اين اوصاف با او شريك است، ليكن او بعد از يحيى متولدشده، پس تا روز بشارت به ولادت يحيى هيچ پيغمبرى در اين صفات نظير او نبوده.
شگفتزده شدن زكريا از بشارت به پسر دار شدن و سبب آن، با اينكه خدا را قادر بر استجابت خواستش مىدانست:
«قالَ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا.»
راغب در مفردات گفته: غلام به معناى جوانى است كه شاربش تازه روئيده باشد. و لذا مىگويند: «غلام بين الغلومة و الغلوميه؛ پسرى داراى غلومت و غلوميت روشن» و در قرآن هم آورده «أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ» و معناى «اغتلم الغلام» اين است كه به حد غلمة رسيده باشد(3).
و در مجمع البيان گفته: «عتى» و «عسى» به يك معنا است، وقتى گذشت زمان، چيزى را خشك و چروكيده كند مىگويند: «عتا، يعتو، عتوا» كه مصدرش
«عتو» و «عتى» مىآيد، همچنانكه مىگويند: «عسى، يعسو، عسوا و عسيا». اسم فاعل آن «عاتى» و «عاسى» مىآيد(1). و اينكه حضرت زكريا عرض كرد به عتى رسيدهام كنايه از بطلان شهوت ازدواج و نوميدى از فرزنددار شدن است.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه زكريا(علیه السلام) با اينكه خودش در دعايش اعتراف به پيرى خود و نازايى همسرش كرد، و با اين حال خدا را تواناى بر استجابت دعايش ديده و دعا كرد، چرا در آيۀ مورد بحث وقتى اين بشارت را مىشنود كه خدا دعايش را مستجاب نموده و فرزندى به نام يحيى به او مىدهد، از روى تعجب مىپرسد: مگر ممكن است سر پيرى آنهم از زنى نازا فرزنددار شوم؟.
جواب اين سؤال اين است كه اين تعجب خاصيت بشريت است، و با ايمان به قدرت خدا منافات ندارد، و در حقيقت استفسار از خصوصيات آن است، كه چطور صورت مىگيرد، نه انكار. به هر بشرى بشارتى بدهند كه بهخاطر وجود موانع و نبود وسائل و اسباب، انتظار و توقعش را ندارد آناً دلش مضطرب گشته و به محض شنيدن شروع مىكند به پرسش از خصوصيات آن بشارت، تا به اين وسيله آن اضطراب درونى را ساكن و آرام كند، با اينكه از همان اول يقين دارد كه بشارت راست است. آرى، علم و ايمان جلو خطورهاى قلبى را نمىگيرد، همچنانكه نظيرش در تفسير آيۀ شريفۀ «إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي»(2)گذشت.
«قالَ كَذلِكَ قالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً.»
اين آيه پاسخى است از استفهام زكريا و استفسارى كه بهمنظور آرامش خاطر كرده بود. ضمير در «قال» به خداى تعالى بر مىگردد، و كلمۀ «كذلك" مقول قول خدا است، و خبرى است براى مبتدايى كه حذف شده، و تقدير آن" و هو كذلك" است، يعنى واقع مطلب همين است كه گفتيم و در اين بشارت هيچ شكى نيست.
جملۀ «قالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ» مقول دومى است براى «قال»ى اول، و معنايش اين است كه «گفت اين چنين پروردگارت، گفت كه اين براى من آسان است...» و به منزله تعليل براى «كذلك» است كه با آن هر استعجابى را بر طرف مىسازد، و مىرساند كه هيچ مرادى از اراده او تخلف نمىپذيرد، و امر او چنين است كه وقتى اراده چيزى كند بگويد:
بباش، مىباشد. پس خلق كردن فرزندى از پدرى پير و زنى نازا براى او آسان است.
اين استفهام و جواب در لحن داستان در سوره آلعمران به اين تعبير آمده: «قالَ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ قَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ وَ امْرَأَتِي عاقِرٌ قالَ كَذلِكَ اللَّهُ يَفْعَلُ ما يَشاءُ»(1)كه جملۀ «قالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ» در آيۀ مورد بحث مقابل «اللَّهُ يَفْعَلُ ما يَشاءُ» است. و همين اختلاف تعبير، معنايى را كه ما كرديم تأييد مىكند. و جملۀ «وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً» بيان بعضى از مصاديق خلقت است، كه استعجاب را بر طرفمىسازد.
1) . «زكريا گفت: اى پروردگار من! از كجا باشد مرا پسرى در حالى كه پيرى من رسيده و زنم نازا است. به همين حال كه هستيد، خدا آنچه را كه بخواهد آنجام مىدهد.» (آلعمران / 40)
در تفسير آيه وجوه ديگرى ذكر كردهاند، يكى اين است كه گفتهاند:(1)
كلمۀ «كذلك» متعلق به كلمۀ «قال»ى دومى است، و مجموع جمله، جواب از استفهام زكريا است. و بنا بر اين تفسير، معنا چنين مىشود «پروردگارت به اين معنا امر كرده، و اين چنين قضا رانده است» و آن وقت جملۀ «هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ» مقول ديگرى است براى قول دومى و يا بهمنظور حكايت آورده شده.
و يكى ديگر اين است(2)
كه: خطاب در «ربك» به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است نه به زكريا(علیه السلام) و ليكن سياق با هيچ يك از اين وجوه مساعد نيست.
«قالَ رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً قالَ آيَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَ لَيالٍ سَوِيًّا.»
در سوره آلعمران در ذيل همين داستان گذشت كه بشارت فرزنددار شدن را ملائكه به زكريا القاء نمودند، چون در آنجا داشت: «فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ وَ هُوَ قائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى»(3)و زكريا درخواست آيت و نشانهاى كرد تا حق را از باطل تميز دهد، و بفهمد ندايى كه شنيده وحى ملائكه بوده نه القاء شيطانى، و لذا در جواب به او گفته شد:
نشانه الهى بودن آنكه شيطان در آن راهى ندارد اين است كه سه روز زبانت جز به ذكر خدا به چيز ديگر باز نشود، چون انبياء معصوم به عصمت الهى هستند و ديگر شيطان نمىتواند در نفوس ايشان تصرفى كند.
پس اينكه گفت: «خدايا برايم نشانهاى قرار بده» درخواست نشانهاى است براى تميز. و جملۀ «نشانه تو اينكه سه روز تمام با مردم حرف نزنى» اجابت آن
درخواست است، كه سه روز هر چه جز ذكر خدا بخواهد بگويد زبانش به كار نيفتد، در عين اينكه زبانش صحيح و سالم است، و به مرض و آفتى مبتلى نشده باشد.
پس منظور از حرف نزدن اين است كه نتواند حرف بزند، و اين از باب اطلاق لازم و اراده ملزوم است كه بهطور كنايه آن را بگويند، ولى اين را اراده كنند. و مقصود از «ثَلاثَ لَيالٍ» سه شب با روزهاى آنها است و اين تعبير در استعمال شايع است.
حضرت زكريا در اين سه شبانه روز سرگرم عبادت و ذكر خدا بود، ولى نمىتوانست با مردم حرف بزند مگر با رمز و اشاره. خواهى گفت: رمز و اشاره را از كجاى آيه استفاده كردى؟ مىگوييم از آيه سوره آلعمران كه صريحا مىفرمايد: «قالَ رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً قالَ آيَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ إِلَّا رَمْزاً وَ اذْكُرْ رَبَّكَ كَثِيراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ»(1).
«فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ فَأَوْحى إِلَيْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا.»
در مجمع البيان مىگويد: محراب عبادت را از اين جهت محراب گفتهاند كه شخصى كه در آن متوجه خدا گشته در حقيقت به جنگ شيطان رفته است، و بر سر نمازش با شيطان محاربه دارد، و در اصل به معناى مجلس اشراف بوده كه همواره آجودانها از ايشان حمايت و دفاع مىكنند. و كلمۀ «اوحى» از «ايحاء» است كه به معناى القاء به نفس است بهطور پنهانى و به سرعت، و اصل آن از قول
1) . «زكريا گفت: براى من نشانهاى قرار ده. خداى تعالى گفت: علامت تو اين است كه سه روز قادر به سخن گفتن نباشى، مگر به صورت اشاره، و پروردگار خود را بسيار ياد كن و به پاكى در آخر و اول روز.» (آلعمران / 41)
عرب گرفته شده كه وقتى مىخواهند به كسى بگويند بدو، بدو مىگويند «الوحى الوحى»(1)
ص: 404 و 405.
و معناى آيه روشن است.در جملۀ «يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ» مقصود از اخذ كتاب به قوت، علم و عمل به آن است:
«يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ.»
مسألۀ اخذ كتاب به قوة، و امر به آن، در قرآن كريم مكرر آمده، مانند آيه: «فَخُذْها بِقُوَّةٍ وَ أْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُوا بِأَحْسَنِها»(2)آيۀ «خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ»(3)و آيه: «خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا»(4)وهمچنين آياتى ديگر. و آنچه از سياق به ذهن تبادر دارد اين است كه مراد از اخذ كتاب به قوة تحقق دادن معارف آن و عمل به دستورات و احكام آن است با عنايت و اهتمام.
در جمله مورد بحث بهمنظور اختصار، حذف و ايجاز به كار رفته و تقدير آن چنين است: «فلما وهبنا له يحيى قلنا له يا يحيى خذ الكتاب بقوة فى جانبى العلم و العمل» يعنى: بعد از آنكه يحيى را به او داديم به وى گفتيم: اى يحيى كتاب را در دو ناحيه علم و عمل محكم بگير، و با همين است كه اين احتمال
تأييد مىشود كه مراد از كتاب، تورات باشد و يا تورات و ساير كتب انبياء باشد، براى اينكه كتابى كه در آن روز مشتمل بر شريعت بوده همان تورات بوده است.
«وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا وَ زَكاةً.»
«حكم» در اين آيه به فهم و عقل و نيز به حكمت و به معرفت آداب خدمت و همچنين به فراست صادق و نيز به نبوت تفسير شده، و ليكن از مثل آيۀ شريفه: «وَ لَقَدْ آتَيْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ»(1)و نيز آيۀ «أُولئِكَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ»(2)و غير اين دو از آياتى كه كلمه حكم در آنها آمده استفاده مىشود كه حكم غير از نبوت است و تفسير آن به نبوت تفسير صحيحى نيست، و همچنين تفسيرش به معرفت آداب خدمت يا فراست صادق يا عقل هيچ يك درست نيست، زيرا از لفظ آيه و همچنين از جهت معنا چيزى كه دلالت بر يكى از آنها بكند وجود ندارد.
و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق و احمد در كتاب زهد و عبد بن حميد و ابن منذر و ابن ابى حاتم همگى از قتاده روايت كردهاند كه در تفسير جملۀ «وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا» گفت سعيد بن مسيب مىگفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: هيچ كس خدا را روز قيامت ملاقات نمىكند مگر اينكه گناه دارد، به جز يحيى بن زكريا.
قتاده مىگويد حسن از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) روايت كرد كه فرمود: «يحيى(علیه السلام) نه گناه كرد و نه هرگز خيال زنى را به دل خطور داد(1)
ص: 261 و 262.
.و در همان كتاب است كه احمد و حكيم ترمذى در كتاب نوادر الاصول و حاكم و ابن مردويه از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا فرمود: هيچ كس از بنىآدم نيست مگر آنكه خطا كرده و يا حد اقل تصميم بر آن را گرفته است، مگر يحيى بن زكريا كه نه خيال آن را كرد و نه مرتكب شد(2).
مؤلف: اين معنا به طرق اهل سنت با الفاظ مختلف روايت شده، و ليكن بهخاطر اينكه عصمت را اختصاص به يحيى(علیه السلام) داده چارهاى جز اين نيست كه بگوئيم مقصود انبياء و ائمه(علیهم السلام) بوده، هر چند كه با ظاهر اين روايات مخالف باشد، و اين مخالفت را به گردن راويان اين احاديث انداخته، بگوئيم سوء تعبير از ايشان بوده، چون راويان عادتشان بر اين بوده كه آنچه را از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) مىشنيدهاند نقل به معنا مىكردند و عنايتى به حفظ الفاظ آن جناب نداشتهاند، و كوتاه سخن اخبار در زهد يحيى(علیه السلام) بسيار و بيرون از حد و شمار است، و بهطورى كه در اخبار آمده آن جناب گياه مىخورد و ليف خرما را لباس مىكرد و از خوف خدا آن قدر مىگريست كه از چشم تا منتهاى صورتش مجرايى مانند نهر درست شده بود(3).
و نيز از ابن عساكر از قره روايت آورده كه گفت: آسمان بر هيچ كس نگريست جز بر يحيى بن زكريا و حسين بن على، و اين سرخى آسمان همان گريه آن است(4).
مؤلف: اين معنا در مجمع از امام صادق(علیه السلام) نيز روايت شده و در آخر آن آمده كه قاتل يحيى و قاتل حسين(علیه السلام) هر دو ولد الزنا بودهاند(1).
و در همان كتاب است كه حاكم و ابن عساكر از ابن عباس روايت كرده كه گفت:
خداى تعالى به محمد بن عبد اللَّه(صلی الله علیه وآله ) وحى كرد كه من در انتقام خون يحيى بن زكريا هفتاد هزار نفر را كشتمو به زودى به انتقام خون پسر دخترت هفتاد هزار و هفتاد هزار مىكشم(2).
و در كافى به سند خود از ابى حمزه از ابى جعفر(علیه السلام) روايت كرده كه گفت از آن جناب پرسيدم مقصود از جملۀ «وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا وَ زَكاةً» چيست؟ فرمود: «تحنن اللَّه» يعنى خدا وى را دوست مىداشت، پرسيدم از تحنن خدا به او چه رسيد، و چه ديد؟ فرمود:
وقتى مىگفت يا رب، خداى تعالى در جوابش مىگفت: «لبيك يا يحيى» تا آخر حديث(3).
و در عيون اخبار به سندى كه به ياسر خادم مىرسد از او روايت كرده كه گفت: من از ابى الحسن رضا(علیه السلام) شنيدم كه مىفرمود: وحشتناكترين مواقفى كه بشر دارد سه موقف است يكى آن روزى كه از شكم مادر متولد مىشود، و دنيا را مىبيند، و يكى آن روزى كه مىميرد و آخرت و اهل آخرت را مىبيند، و يكى روزى كه مبعوث مىشود، و احكامى مىبيند كه در دار دنيا نديده بود.
و خداى عزّ و جلّ حضرت يحيى را در اين سه موقف سلامت و عافيت داده، و ترس به دلش راه نداده بود، و به همين جهت در بارهاش فرموده: «وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا» همچنانكه عيسى هم در اين سه موقف بر خود سلام كرد و گفت: «وَ السَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا»(1).
خداى تعالى زكريا(علیه السلام) را در كلام خود به صفت نبوت و وحى توصيف نموده، و نيز در اول سوره مريم او را به عبوديت و در سوره انعام در عداد انبيايش شمرده، و از صالحينش و از مجتبينش خوانده، كه عبارتند از مخلصون و همچنين از مهديونش دانسته است.
آرى در اين قسمت فرموده زكريا متكفل امر مريم شد، چون مريم پدرش عمران را از دست داده بود، و چون بزرگ شد از مردم كنارهگيرى كرد، و در محرابى كه در مسجد به خود اختصاص داده بود مشغول عبادت شد، و تنها زكريا به او سر مىزد،
1) . «سلام بر من روزى كه به دنيا آمدم و روزى كه مىميرم و روزى كه زنده مبعوث مىشوم.» (مريم / 33)
و هر وقت به محراب او مىرفت مىديد نزد او رزقى آماده است، مىپرسيد اين غذا را چه كسى برايت آورده؟
مىگفت: اين از ناحيه خداى تعالى است كه خداى تعالى به هر كه بخواهد بدون حساب روزى مىدهد.
در اينجا طمع زكريا به رحمت خدا تحريك شد، خداى خود را خواند، و از او فرزندى از همسرش درخواست نمود، و ذريه طيبهاى مسألت كرد، و با اينكه او خودش مردى سالخورده، و همسرش زنى نازا بود، دعايش مستجاب شد، و در حالى كه در محراب خود به نماز ايستاده بود ملائكه ندايش دادند: اى زكريا خداى تعالى تو را به فرزندى كه اسمش يحيى است بشارت مىدهد، زكريا براى اينكه قلبش اطمينان يابد و بفهمد اين ندا از ناحيه خدا بوده و يا از جاى ديگر، پرسيد پروردگارا آيتى به من بده كه بفهمم اين ندا از تو بود، خطاب آمد آيت و نشانه تو اين است كه سه روز زبانت از تكلم با مردم بسته مىشود، و سه روز جز با اشاره و رمز نمىتوانى سخن بگويى، و همين طور هم شد، از محراب خود بيرون شده نزد مردم آمد، و به ايشان اشاره كرد كه صبح و شام تسبيح خدا گوئيد، و خدا همسر او را اصلاح نموده يحيى را بزائيد.(1)
قرآن كريم دربارۀ سرانجام و مال امر او و چگونگى درگذشتش چيزى نفرموده، ولى در اخبار بسيارى از طرق شيعه و سنى آمده كه قومش او را به قتل رساندند، بدين صورت كه وقتى تصميم گرفتند او را بكشند او فرار كرده و به درخت پناهنده شد، درخت شكافته شد و او در داخل درخت قرار گرفته درخت به حال اولش
1) . آلعمران / 37الی 41؛ مريم / 2الی 11؛ انبياء / 89 الی 90.
برگشت، شيطان ايشان را به نهانگاه وى خبر داد، و گفت كه بايد درخت را اره كنيد، ايشان همين كار را كردند و آن جناب را با اره دو نيم نمودند، و به اين وسيله از دنيا رفت.در بعضى از روايات آمده كه سبب كشتن وى اين بود كه او را متهم كردند كه با حضرت مريم عمل منافى عفت انجام داده و از اين راه مريم به عيسى(علیه السلام) حامله شده و دليلشان اين بود كه غير از زكريا كسى به مريم سر نمىزد، جهات ديگرى نيز روايت شده.(1)
قرآن کریم در تعبد وخضوع و خشوع این پیامبر الهی، می فرماید:
«فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ وَهَبْنا لَهُ يَحْيى وَ أَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ آنهم كانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً وَ كانُوا لَنا خاشِعينَ»؛(2)«ما هم دعاى او را پذيرفتيم، و يحيى را به او بخشيديم؛ و همسرش را (كه نازا بود) برايش آماده (باردارى) كرديم؛ چرا كه آنان (خاندانى بودند كه) همواره در كارهاى خير بسرعت اقدام مىكردند؛ و در حال بيم و اميد ما را مىخواندند؛ و پيوسته براى ما (خاضع و) خاشع بودند.»
«فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ وَهَبْنا لَهُ يَحْيى»؛ دعايش را مستجاب كرديم و يحيى را به او بخشيديم. حارث بن مغيره به امام صادق (علیه السلام) عرض ميكند: من از خانوادهاى هستم كه منقرض شدهاند و فرزندى ندارم، فرمود: در سجده بخوان «رَبِّ هَبْ لِي
مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعاءِ رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ» گويد: اين كار را كردم و خدا على و حسين را به من داد.
«وَ أَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ»؛ زنش را كه نازا بود، اصلاح كرديم و زائو شد. پير بود و جوان شد. بد خلق بود، خوش خلق شد. هر كسى جمله را به نحوى تفسير كرده است.
«إِنَّهُمْ كانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ»؛ پيامبرانى كه وصفشان گذشت، بسوى طاعات و عبادات مبادرت ميكردند.
«وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً»؛ و ما را به اميد ثواب و بيم عقاب مىخواندند و بقولى با كف دست رغبت خود را و با پشت دست بيم خود را نشان ميدادند.
«وَ كانُوا لَنا خاشِعِينَ» در پيشگاه ما متواضع و بقولى بيمناك بودند.
گويند: در حال نعمت ميگفتند: خدايا ما را غافلگير نكن و در حال گرفتارى مىگفتند: خدايا كيفر گناه گذشته ما نباشد.
از جملۀ «يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ» بر مىآيد كه شتاب براى طاعت و نماز در اول وقت افضل است.(1)
«فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ وَ هُوَ قائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى مُصَدِّقاً
1) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ج16، ص: 159.
بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ سَيِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحينَ»؛(1)«و هنگامى كه او در محراب ايستاده، مشغول نيايش بود، فرشتگان او را صدا زدند كه: خدا تو را به يحيى بشارت مىدهد؛ (كسى) كه كلمه خدا [مسيح] را تصديق مىكند؛ و رهبر خواهد بود؛ و از هوسهاى سركش بركنار، و پيامبرى از صالحان است.»
خداى تعالى زكريا (علیه السلام) را در كلام خود به صفت نبوت و وحى توصيف نموده، و نيز در اول سوره مريم او را به عبوديت و در سوره انعام در عداد انبيايش شمرده، و از صالحينش و از مجتبينش خوانده، كه عبارتند از مخلصون و همچنين از مهديونش دانسته است.
خداى عزّ و جلّ آن جناب را در چند جاى قرآن ياد كرده و او را به ثناى جميلى ستوده، از آن جمله او را تصديق كننده كلمهاى از خدا (يعنى نبوت مسيح) خوانده و او را سيد و مايه آبروى قومش و حصور (بىزن) خوانده، و پيغمبرى از صالحين ناميده(2)، و نيز از مجتبين يعنى مخلصين و راه يافتگان خوانده(3)و نام او را خودش نهاده، و او را يحيى ناميده، كه قبل از وى هيچ كس بدين نام مسمى نشده، و او را مأمور به اخذ كتاببه قوت نموده، و او را در كودكى حكم داده، و بر او در سه روز زندگياش سلام فرستاده، روزى كه متولد شد، و روزى كه از دنيا مىرود و روزى كه دوباره زنده مىشود(4)و بهطور كلى دودمان زكريا را مدح كرده و فرموده: «انَّهم كانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً وَ كانُوا لَنا خاشِعِينَ» اينان مردمى بودند
كه در خيرات ساعى و كوشا بودند و ما را به رغبت و از رهبت و خشوع مىخواندند(1)و مقصود از كلمه اينان يحيى و پدر و مادر او است.
يحيى(علیه السلام) معاصر عيسى بن مريم(علیه السلام) بود و نبوت او را تصديق كرد و او در ميان قوم خود سيد و شريف بود بهطورى كه دلها همه به او توجه مىنمود و به سويش ميل مىكرد، مردم پيرامونش جمع مىشدند، و او ايشان را موعظه مىكرد، و به توبه از گناهان دعوت مىنمود، و به تقوى دستور مىداد تا روزى كه كشته شد.
و در قرآن كريم دربارۀ كشته شدنش چيزى نيامده، ولى در اخبار آمده كه سبب شهادتش اين بود كه زنى زناكار در عهد او مىزيسته و پادشاه بنىاسرائيل مفتون او شد، و با او مراوده كرد يحيى(علیه السلام) وى را از اين كار نهى مىنمود و ملامتش مىكرد، و چون در قلب پادشاه عظيم و محترم بود لذا پادشاه از اطاعتش ناگزير بود، اين معنا باعث شد كه زن زانيه نسبت به آن جناب كينهتوزى كند، از آن به بعد به
1) . انبياء / 90.
پادشاه دست نمىداد مگر بعد از آنكه سر يحيى را از بدنش جدا نموده برايش هديه بفرستد، پادشاه نيز چنين كرد آن جناب را به قتل رسانده و سر مقدسش را براى زن زانيه هديه فرستاد.
و در بعضى از اخبار ديگر آمده كه سبب قتلش اين بود كه پادشاه عاشق برادرزاده خود شد، و مىخواست با او ازدواج كند يحيى(علیه السلام) او را نهى مىكرد و مخالفت مىنمود، تا آنكه وقتى همسر برادرش دختر را آنچنان آرايش كرد كه تمام قلب شاه را مسخر كند، با چنين وضعى دخترش را نزد پادشاه فرستاد، و به او گفته بود كه چون خواست از تو كام بگيرد مخالفت كن، و بگو شرطش اين است كه سر يحيى را برايم حاضر كنى، او نيز بلا درنگ سر يحيى را از بدن جدا نموده در طشتى طلا گذاشت، و براى دختر برادر حاضر ساخت(1).
و در روايات، احاديث بسيارى دربارۀ زهد و عبادت و گريه او از ترس خدا و دربارۀ مواعظ و حكمتهاى او وارد شده است.(2)
در انجيل(3)آمده است: در ايام سلطنت هيرودس پادشاه يهوديان، كاهنى بود به نام زكريا و از فرقه ابيا، همسر او زنى بود از دختران هارون به نام اليصابات اين زن و شوهر هر دو نسبت به خداى تعالى فرمانبردار و هر دو اهل عبادت و عمل
به سفارشات رب و احكام او بودند، و در عبادت خدا گوش به ملامتهاى مردم نمىدادند، و از فرزند محروم بودند چون اليصابات زنى نازا بود علاوه بر اينكه عمرى طولانى پشت سر گذاشته بودند.
روزى در بينى كه سرگرم كهانت براى فرقه خود بود بر حسب عادت كاهنان قرعه به نامش اصابت كرد كه آن روز بخور دادن هيكل رب (كليسا) را عهده بگيرد، رسم مردم اين بود كه در موقع بخور دادن تمامى نمازگزاران از هيكل بيرون مىآمدند، وقتى زكريا داخل هيكل شد فرشته پروردگار در حالى كه طرف دست راست قربانگاه بخور ايستاده بود برايش ظاهر شد، زكريا از ديدن او وحشت كرد و مضطرب شد فرشته گفتاى زكريا نترس من خواهش تو را و همسرت اليصابات را شنيدم به زودى فرزندى برايت مىآورد و بايد او را يوحنا بنامى، از ولادت او فرحى و مسرتى به تو دست مىدهد، و بسيارى از ولادت او خوشحال مىشوند، زيرا او در برابر پروردگار مردى عظيم خواهد بود، نه خمرى مىنوشد، و نه مسكرى، از همان شكم مادر پر از روح القدس به دنيا مىآيد، و بسيارى از بنىاسرائيل را به درگاه رب معبودشان بر مىگرداند، پيشاپيش او روح ايليا و نيروى او در حركت است تا دلهاى پدران را به فرزندان و عاصيان را به فكرت ابرار و نيكان برگرداند، تا حزبى مستعد و قوى براى رب فراهم شود، زكريا با فرشته گفت چگونه به اين اطمينان پيدا كنم؟ چون من مردى سالخورده و همسرم زنى نازا و پير است، فرشته پاسخش داد كه من جبرئيلم كه همواره در برابر خدا گوش بفرمانم، خدا مرا فرستاده تا با تو گفتگو كنم، و تو را به اين مژده نويد دهم، و تو از همين الآن لال مىشوى و تا روزى كه اين فرزند متولد شود
نمىتوانى با كسى سخن گويى، و اين شكنجه بهخاطر اين است كه تو كلام مرا كه به زودى صورت مىبندد تصديق ننمودى.
مردم بيرون هيكل منتظر آمدن زكريا بودند و از دير كردنش تعجب مىكردند، و وقتى بيرون آمد ديدند كه نمىتواند حرف بزند، فهميدند كه در هيكل خوابش برده، و خوابى ديده است، زكريا با اشاره با ايشان حرف مىزد و همچنين ساكت بود.
پس از آنكه ايام خدمتش در هيكل تمام شد، و به خانهاش رفت، چيزى نگذشت كه همسرش اليصابات حامله شد، و مدت پنج ماه خود را پنهان مىكرد، و با خود مىگفت پروردگار من اينطور با من رفتار كرد، و در ايامى كه نظرى به من داشت مرا از عار و ننگ كه در مردم داشتم نجات داد.
انجيل سپس مىگويد: مدت حمل اليصابات تمام شد، و پسرى آورد، همسايگان و خويشان وقتى شنيدند كه خدا رحمتش را نسبت به او فراوان كرده با او در مسرت شركت كردند، و در همان روز دلاك آوردند تا او را ختنه كند، و او را به اسم پدرش زكريا ناميدند، ولى مادرش قبول نكرد، و گفت، نه، بايد يوحنا ناميده شود، گفتند در ميان قبيله و عشيره تو چنين نامى نيست، لذا از پدرش زكريا پرسيدند ميل دارد چه اسمى بر او بگذارند، او كه تا آن روز، قادر بر حرف زدن نبود لوحى خواست تا در آن بنويسد لوح را آوردند در آن نوشت يوحنا، همه تعجب كردند، و در همان حال زبان زكريا باز شد، و خداى را شكر گفت، همسايگان همه و همه دچار دهشت و ترس شدند و همه عجائبى را كه ديده بودند به يكديگر مىگفتند، تا در تمامى كوههاى يهودىنشين پر شد، و همه در دل مىگفتند تا ببينى عاقبت اين بچه چه
باشد، و قطعا دست پروردگار با او است، چون پدرش زكريا هم پر از روح القدس بود و ادعاى نبوت مىكرد....
و باز در انجيل(1)
آمده كه در سال پانزدهم از سلطنت طيباريوس قيصر كه بيلاطس نبطى والى بر يهوديان و هيرودس رئيس بر ربع جليل و فيلبس برادرش رئيس بر ربع ايطوريه و كورة تراخوتينس و ليسانيوس رئيس بر ربع ابليه بودند در ايام رياست حنان و قيافا بر كاهنان كلمه خدا بر يوحنا فرزند زكريا در صحرا صورت گرفت.
و به همين مناسبت فرمانى به تمامى شهرهاى پيرامون اردن رسيد كه مردم معموديه توبه و مغفرت گناهان را انجام دهند، و اين قصه در سفر اقوال اشعياى پيغمبر نيز آمده كه:
«آوازى از صحرا بر آمد كه آماده راه خدا باشيد، و راه او را هموار سازيد، بدانيد كه همه بيابانها پر مىشود و همه كوهها و تلها به فرمان در مىآيد، و همه كجىها راست مىشود، و همه درهها، راه هموار مىگردد و بشر خلاصى خداى را به چشم مىبيند.»
و شنيدند كه به مردمى كه براى تعميد از آن بيرون شده بودند مىگفت اى فرزندان افعىها چه كسى به شما ياد داد كه از غضب آينده فرار كنيد؟ بايد كه ميوههايى كه سزاوار توبه باشد درست كنيد، و هرگز دربارۀ خود نگوئيد كه ما پدرى چون ابراهيم داريم، چون به شما مىگويم كه خدا قادر است از اين سنگها فرزندانى براى ابراهيم درست كند، و الآن تبر بر ريشه درختان گذاشته شده هر درختى كه بار نمىدهد از ريشه بريده مىشود و در آتش مىسوزد.
1) . کتاب مقدس، انجیل لوقا، اصحاح سوم، بند 1.
جمعيت پرسيدند پس چكار كنيم؟ جواب داد هر كس دو دست لباس دارد يك دست آن را به كسى بدهد كه برهنه است، و همچنين هر كس طعام اضافه دارد به كسى بدهد كه ندارد، ماليات بگيران آمدند كه تعميد شوند، پرسيدند اى معلم ما چگونه تعميد كنيم؟
گفت: بيش از آنچه كه حق شما است نگيريد، لشگريان هم آمدند و پرسيدند ما چه كنيم؟گفت شما به كسى ظلم نكنيد و افتراء نبنديد و به مواجب خود اكتفاء كنيد.
در همان موقعى كه مردم منتظر و همه در دلهايشان دربارۀ يوحنا فكر مىكردند كه نكند او همان مسيح باشد يوحنا به همه چنين جواب گفت: من شما را به آب تعميد مىدهم، و ليكن بعد از من كسى نزد شما مىآيد كه از من قوىتر است، كسى است كه من خود را قابل آن نمىدانم كه بند كفشش را باز كنم، او به زودى شما را به روح القدس و آتش غسل خواهد داد كه طبقش در دست او است و به زودى خرمن خود را پاكيزه كرده گندمها را در انبار خود جمع نموده، كاه را به آتشى كه هرگز خاموش نشود و به چيزهاى بسيارى ديگر آتش مىزند، و همين طور مردم را موعظه مىكرد و بشارت مىداد.
و اما هيرودس رئيس ربع بهخاطر اينكه آبرويش در ميان مردم در مسأله هيروديا همسر برادرش فيلبس و نيز بهخاطر شرارتهايى كه داشت به مخاطره افتاده بود، يك خطايى بزرگتر از همه مرتكب شد و آن اين بود كه يوحنا را به زندان افكند.
و در انجيل(1)آمده كه هيرودس خودش به دست خود يوحنا را به زندان مىبرد
1) . کتاب مقدس، انجیل مرقس، اصحاح ششم، بند 17- 29.
و بند بر او مىنهاد و اين كار را بهخاطر هيروديا همسر برادرش فيلبس مىكرد، چون خودش با او ازدواج كرده بود، و يوحنا با اين عمل وى مخالفت مىكرد، كه ازدواج تو با همسر برادرت حلال نيست، و از همين روى هيروديا كينه او را در دل داشت، مىخواست او را بكشد، نمىتوانست، چون هيرودس از يوحنا حساب مىبرد و مىدانست كه او مردى نكوكار و مقدس است، و همواره او را محافظت مىكرد كلامش را شنيده اعمال بسيارى به جا مىآورد و سخنش را به خوشى مىشنيد تا آنكه روزى چنين اتفاق افتاد كه هيرودس براى جشن ميلادش شامى تهيه كرده، بزرگان مملكت و افسران ارتش و هزارههاى لشگر را دعوت كرده بود، موقعى كه همه جمع شده بودند دختر هيروديا وارد شده در مجلس رقصى كرد كه هيرودس و كرسىنشينان او همه خوشحال شدند، شاه بدو گفت: هر چه مىخواهى بخواه تا به تو بدهم و سوگند ياد كرد كه هر چه از من بخواهى مىدهم هر چند نصف مملكتم باشد، دختر برون شده به مادرش بگفت و پرسيد كه چه بخواهم؟ گفت سر بريده يوحنا معمدان را بخواه، دختر در همان لحظه و به سرعت نزد شاه رفت و گفت: مىخواهم همين الآن سر بريده يوحنا معمدان را در طبقى برايم حاضر كنى، شاه در اندوه شد، چون از يك سو نمىخواست چنين كارى بكند و از سوى ديگر جلو كرسىنشينان خود سوگند ياد كرده بود و لذا جلادى را فرستاد تا سر از بدن او جدا كرده بياورد، او هم رفت و در زندان سر از بدن يوحنا جدا نموده، در طبقى گذاشت و آورده نزد دختر نهاد دختر هم آن را به مادرش داد، شاگردان يوحنا چون اين بشنيدند آمدند و بدن بىسر او را برداشته دفن كردند.
اين بود آنچه كه در انجيل آمده البته در اناجيل اخبار ديگرى نيز راجع به
يحيى(علیه السلام) است كه از حدود آنچه ما در اينجا آورديم تجاوز نمىكند، خواننده متدبر و گوهرشناس مىتواند گفتههاى ما را، كه از انجيلها نقل كرديم، با آنچه قبلاً آورديم تطبيق كند و موارد اختلاف را به دست آورد.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا * وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا وَ زَكاةً وَ كانَ تَقِيًّا * وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا * وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا»؛(2)«اى يحيى! كتاب (خدا) را با قوّت بگير! و ما فرمان نبوّت (و عقل كافى) در كودكى به او داديم! و رحمت و محبّتى از ناحيه خود به او بخشيديم، و پاكى (دل و جان)! و او پرهيزگار بود! او نسبت به پدر و مادرش نيكوكار بود؛ و جبّار (و متكبّر) و عصيانگر نبود! سلام بر او، آن روز كه تولّد يافت، و آن روز كه مىميرد، و آن روز كه زنده برانگيخته مىشود!»
«يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ».
مسألۀ اخذ كتاب به قوة، و امر به آن، در قرآن كريم مكرر آمده، مانند آيه: «فَخُذْها بِقُوَّةٍ وَ أْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُوابِأَحْسَنِها»(3)و «خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما
فِيهِ»(1)و آيه: «خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا»(2)
و همچنين آياتى ديگر. و آنچه از سياق به ذهن تبادر دارد اين است كه مراد از اخذ كتاب به قوة تحقق دادن معارف آن و عمل به دستورات و احكام آن است با عنايت و اهتمام.
در جمله مورد بحث به منظور اختصار، حذف و ايجاز به كار رفته و تقدير آن چنين است: «فلما وهبنا له يحيى قلنا له يا يحيى خذ الكتاب بقوة فى جانبى العلم و العمل» يعنى:
بعد از آنكه يحيى را به او داديم به وى گفتيم: اى يحيى كتاب را در دو ناحيه علم و عمل محكم بگير، و با همين است كه اين احتمال تأييد مىشود كه مراد از كتاب، تورات باشد و يا تورات و ساير كتب انبياء باشد، براى اينكه كتابى كه در آن روز مشتمل بر شريعت بوده همان تورات بوده است.
«وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا وَ زَكاةً».
«حكم» در اين آيه به فهم و عقل و نيز به حكمت و به معرفت آداب خدمت و همچنين به فراست صادق و نيز به نبوت تفسير شده، و ليكن از مثل آيه شريفه: «وَ لَقَدْ آتَيْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ»(3)و نيز آيه «أُولئِكَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ»(4)و غير اين دو از آياتى كه كلمه حكم در آنها آمده استفاده مىشود كه حكم غير از نبوت است و تفسير آن به نبوت تفسير صحيحى نيست، و همچنين تفسيرش به معرفت آداب خدمت يا فراست صادق يا عقل هيچ يك
درست نيست، زيرا از لفظ آيه و همچنين از جهت معنا چيزى كه دلالت بر يكى از آنها بكند وجود ندارد.
بله چه بسا از مثل آيۀ «يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ»(1)و آيۀ «يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ»(2)مىتوان در باره معناى حكم در آيه مورد بحث احتمالى داده و چيزى فهميد، آرى با در نظر گرفتن اينكه حكمت بناء نوع (مفيد نوعى) از حكم است مىتوان گفت: مراد به حكم همان علم به معارف حقه الهيه و كشف حقايقى كه در پرده غيب است، و از نظر عادى پنهان است مىباشد، و شايد آن مفسرى هم كه حكم را به فهم تفسير كرده نظرش همين بوده است، بنا بر اين معناى آيه اين مىشود: ما به او علم به معارف حقيقى داديم در حالى كه او كودكى نابالغ بوده.
و جملۀ «وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا» عطف است بر حكم، يعنى ما او را حنانى از نزد خود داديم، و حنان به معناى عاطفه به خرج دادن و شفقت كردن است، راغب گفته:(3)از آنجايى كه اشفاق جداى از رحمت فرض ندارد، لذا خداى تعالى از رحمت به «حنان» تعبير كرده، و فرموده: «وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا» و از همين باب است «حنان منان» و كلمۀ «حنانيك» به معناى اشفاق بعد از اشفاق است.
و در آيۀ شريفه «حنان» به رحمت تفسير شده(1)و شايد مراد به آن نبوت و يا ولايت باشد نظير قول نوح (علیه السلام) كه فرمود: «وَ آتانِي رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ»(2)و قول صالح كه فرمود:
«وَ آتانِي مِنْهُ رَحْمَةً»(3)كه در هر دو جا مقصود از رحمت نبوت است.
بعضى(4)ديگر «حنان» را به محبت تفسير كردهاند، و شايد منظور از آن محبت مردم نسبت به او است همچنان كه در بارۀ موسى فرموده كه ما محبت تو را در دلها انداختيم: «وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي»(5)كه خواسته باشد در باره يحيى (علیه السلام) هم بفرمايد او را چنانكرديم كه هر كس ديدارش كند دوستش بدارد.بعضى(6)ديگر حنان را به تعطف و رحمت و رقت و دلسوزى نسبت به مردم تفسير كردهاند، يعنى يحيى(علیه السلام) نسبت به مردم رؤوف و خير خواه بود، به سوى خدا هدايتشان مىكرد، و به توبه وادارشان مىنمود، و به همين جهت در عهد جديد او را «يوحناى معتمد» ناميده.
و بعضى(7)ديگر آن را تفسير كردهاند به اينكه مورد حنان خدا بوده، يعنى خدا نسبت به او محبت داشته، چون به طورى كه در روايات آمده هر وقت خدا را ندا مىداده خداى تعالى جوابش را مىداده و چون كلمه مورد بحث نكره يعنى بدون
1) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 6، ص: 506.
2) . «از ناحيه خود رحمتى به من ارزانى داشت.» (هود / 28)
3) . هود / 63.
4) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 6، ص: 506.
5) . طه / 31..
6) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 6، ص: 506.
7) . همان.
الف و لام آمده دلالت مىكند بر اينكه خداى تعالى حنان مخصوصى به او داشته است.
و ليكن آنچه از سياق بر مىآيد مخصوصا از نظر اينكه «حنان» را مقيد به قيد «من لدنا» نموده و با در نظر گرفتن اينكه اين كلمه جز در مواردى كه اسباب طبيعى و عادى يا مؤثر نيست و يا در نظر گرفته نشده آورده نمىشود اين است كه مراد از" حنان" يك نوع عطف الهى و انجذاب مخصوصى است بين يحيى و بين پروردگارش، كه در غير او سابقه و مانند ندارد، و بنا بر اين تفسير دوم و سوم از اعتبار ساقط مىشود.
سپس به خاطر اينكه در دنبالهاش فرموده «زكاة» كه اصل در معناى آن نمو صالح است، بايد گفت كه معناى اولى هم با آن مناسبت و سازش ندارد، لا جرم يا بايد گفت مقصود از آن اين است كه خدا به او لطف و عنايت دارد، و امور او را خودش اصلاح نموده، و به شان او عنايت مىورزد، و او هم در زير سايه عنايت خدا رشد و نمو مىكند، و يا اين است كه او نسبت به خدا عشق مىورزد، و مجذوب پروردگار خويش است، و بر همين اساس جذبه و عشق، رشد و نمو مىكند، و مقصود از نمو، نمو روح است.
از همين جا بىاساسى و سستى اين سخن روشن مىشود كه بعضى(1)گفتهاند: مراد از زكات، بركت است، و معنايش اين است كه او را مبارك و نافع و آموزگار خيرات قرار داديم، و نيز اين سخن كه بعضى(2)گفتهاند: مراد از آن صدقه
است، و معنايش اين است كه او را كه كودكى خردسال بود حكم داديم، و او را صدقهاى قرار داديم كه بر مردم تصدقش كرديم، و يا اين است كه او صدقهاى بود از خدا به پدر و مادرش، و يا اين است كه آن حكمى كه به او داديم صدقهاى بود از خدا بر وى، و نيز ضعف اين سخن معلوم مىشود كه بعضى(1)گفتهاند: مراد از «زكاة» طهارت از گناهان است.
يحيى(علیه السلام) در مقابل خالق «تقى» و در مقابل پدر و مادر «بَرًّا بِوالِدَيْهِ» بود و نسبت به مردم «جبار عصى» نبود:
«وَ كانَ تَقِيًّا وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا».
كلمه «تقى» صفت مشبهه از تقوى است، و تقوى به اصطلاح علماى علم صرف مثال واوى است يعنى ماده اوليش قاف و واو و ياء بوده و به معناى ورع و پرهيز از حرامهاى خدا و اجتناب از ارتكاب مناهيى است كه آدمى را به عذاب خدا مىكشاند، كلمه: «بر» (به فتح باء نيز صفت مشبهه از ماده «بر» (به كسر باء) به معناى احسان است، و كلمه «جبار» به طورى كه در مجمع البيان(2)گفته به معناى كسى است كه براى احدى حقى قائل نبوده، دچار جبريت و جبروت شده باشد، و نخل جبار آن درخت خرمايى است كه از بلندى دست به آن نرسد، و بنا به قول صاحب مجمع برگشت معناى جبار به اين است كه آنچنان مستكبر و بلند پرواز باشد كه خواسته خود را بر مردم تحميل كند، و چيزى را از مردم تحمل نكند، مؤيد اين معنا خود آيه مورد بحث است كه بعد از كلمۀ «جبار» كلمۀ «عصى» را
آورد، چون عصى صفت مشبهه از عصيان است، كه اصل در معنايش زير بار نرفتن است.
از اينجا روشن مىشود كه سياق جملات سهگانه مورد بحث سياق بيان كليات احوال آن جناب نسبت به خالق و مخلوق است، جملۀ «وَ كانَ تَقِيًّا» حال او را نسبت به پروردگارش بيان مىكند، و جمله: «وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ» وضع او را نسبت به پدر و مادر حكايت مىنمايد، و جمله: «وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا» رفتار او را نسبت به ساير مردم شرح مىدهد، و حاصل معناى اين جمله اين است كه آن جناب رؤوف و رحيم به مردم، و خير خواه و متواضع نسبت به ايشان بوده، ضعفاى ايشان را يارى مىكرده، و آنهايى را كه آمادگى هدايت ورشد داشتهاند هدايت مىنموده، و به اين بيان اين معنا نيز روشن مىشود اينكه بعضى(1)از مفسرين كلمۀ «عصيا» را به عاصى نسبت به پروردگار تفسير كرده تفسير درستى نكرده است. «وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا».
كلمه سلام (در معنا) نزديك با كلمه «امن» است، و آنچه از موارد استعمال آن به دست مىآيد اين است كه فرق ميان آن دو اين است كه «امن» عبارت است از خالى بودن مكان از هر چه مايه كراهت و ترس آدمى است، ولى سلام عبارت است از اينكه محل طورى باشد كه هر چه آدمى در آن مىبيند ملايم طبعش باشد، نه از آن كراهت داشته باشد، و نه ترس.
و اگر كلمه سلام را نكره آورد براى اين بود كه تعظيم را بفهماند، يعنى در اين سه روز سلامى فخيم و عظيم بر او باد، و در اين ايام كه هر كدامش ابتداى يكى از
1) . همان.
عوالم است، و آدمى در آن زندگى مىكند از هر مكروهى قرين سلامت باشد، روزى كه متولد مىشود به هيچ مكروهى كه با سعادت زندگى دنيايش ناسازگار باشد دچار نگردد، و روزى كه مىميرد و زندگى برزخيش را شروع مىكند قرين سلامت باشد، و روزى كه دوباره زنده مىشود و به حقيقت حياة مىرسد سلامت باشد، و دچار تعب و خستگى نگردد.
بعضى(1)گفتهاند تقييد بعث به قيد «حيا» براى اين بوده كه بفهماند يحيى به زودى شهيد خواهد شد، چون خداى تعالى در جاى ديگر در باره شهداء فرموده: «بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»(2).
و اختلاف تعبير در «ولد» و «يموت» و «يبعث» كه اولى را گذشته و دو تاى آخر را به صيغه آينده آورد براى اين بود كه بفهماند اين سلام را در حال حيات دنيويش به او فرستاده بود، نه اينكه در عصر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) به او فرستاده باشد.(3)
هنگامى كه فرزند زكرياء به جهان آمد، پدرش ديد كودكى است زيبا روى، كم موى، با انگشتانى كوتاه و ابروانى نزديك به هم و صدائى دقيق.
اين پسر از خردسالى در خداپرستى نيرومند بود. از اين روست كه خداى بزرگ فرموده است:
«وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا»؛ «به او از همان خردسالى نيروى داورى بخشيديم.» گفته شده است:
روزى كودكان همسال و همانند وى بدو گفتند:
«يحيى، بيا برويم با هم بازى كنيم.» جواب داد:
«من براى بازى آفريده نشدهام.» يحيى گياهان و برگ درختان را مىخورد و برخى گفتهاند: نان جو مىخورد.
يك روز كه گردهاى نان جو در دست داشت، ابليس بدو رسيد و گفت:
«تو گمان مىكنى كه زاهد هستى و به مال جهان اعتنائى ندارى در صورتى كه يك گرده نان جو را ذخيره كردهاى.» يحيى پاسخ داد:
«اى ملعون، اين خوراك من است.» ابليس گفت:
«براى كسى كه سرانجام مىميرد و فانى مىشود، حداقل خوراك كافى است.» درين هنگام خداوند به يحيى وحى فرستاد و فرمود:
«آنچه او به تو مىگويد خردمندانهتر است.» يحيى پيغمبرى خردسال بود كه مردم را به بندگى و پرستش خدا فرا مىخواند.
جامهاى موئين و زبر مىپوشيد. نه دينارى داشت، نه درهمى و نه خانهاى كه در آن به سر برد.
نه غلامى داشت نه كنيزى. و همينكه شب تاريك فرا مىرسيد، برمىخاست و به نيايش مىكوشيد.
روزى به تن خود نگريست و ديد كه بسيار نزار و لاغر شده است. به گريه افتاد.
خداوند درين هنگام بدو وحى فرستاد و فرمود:
«اى يحيى، آيا بهخاطر آنچه از تنت كاسته شده گريه مىكنى؟ به بزرگى و شكوهم سوگند كه اگر به درستى از سوز آتش دوزخ آگاهى داشتى به جاى جامه
موئين جامه آهنين مىپوشيدى!» يحيى كه اين شنيد به اندازهاى گريست كه اشكهايش گوشت گونههايش را خورد و استخوانهاى چهرهاش در چشم مردم نمايان شد.
همينكه اين خبر به گوش مادرش رسيد، پيش او آمد.زكرياء نيز با علماء يهود به نزد او آمدند.
زكرياء از او پرسيد:
«فرزندم، تو را چه چيز بدين كار واداشته است؟» پاسخ داد:
«تو مرا بدين كار فرمان دادى. آنهم هنگامى بود كه گفتى: ميان بهشت و دوزخ راه باريكى است كه از آن نمىگذرند مگر كسانى كه از بيم خداوند مىگريند.» زكرياء گفت:
«پس گريه كن و در نيايش بكوش.» بعد مادرش دو تكه نمد برايش درست كرد كه روى گونههايش- مىگذاشت و استخوانها را مىپوشاند.
ولى او چنان مىگريست كه اين دو تكه نمد نيز فرسوده شد.
زكرياء، هر گاه مىخواست در ميان مردم موعظه كند، نخست به هر سو مىنگريست و اگر يحيى را در آن جا مىديد از بهشت و دوزخ ياد نمىكرد.
حضرت عيسى(علیه السلام) هنگامى كه از سوى خداوند به پيامبرى برانگيخته شد، برخى از فرمانهاى تورات را برانداخت.
يكى از آنها اين بود كه زناشوئى با دختر برادر، يعنى برادر زاده، را حرام كرد.
پادشاه آنان كه هيرودس ناميده مىشد، برادرزادهاى داشت كه از زيبائى وى
به شگفتى افتاده بود و مىخواست با آن دختر زناشوئى كند، ولى يحيى او را از اين كار باز داشت.
دختر زيبا هر روز به چيزى نيازمند مىشد و پادشاه نياز او را برآورده مىساخت.
مادرش همينكه شنيد يحيى هيرودس را از زناشوئى با دخترش باز داشته، به دختر خود گفت:
«هر گاه پادشاه از تو پرسيد كه: چه مىخواهى؟ بگو:
مىخواهم كه سر يحيى بن زكرياء را ببرى.» دختر نيز اين دستور را به كار بست و هنگامى كه پيش هيرودس رفت و هيرودس پرسيد: دلت چه مىخواهد؟ جواب داد:
«دلم مىخواهد سر يحيى بن زكرياء را از تن جدا كنى.» پادشاه گفت:
«از من چيز ديگرى بخواه.» گفت:
«جز اين چيزى از تو نمىخواهم.» هيرودس كه ديد دختر پافشارى مىكند و جز بريدن سر يحيى چيز ديگرى نمىخواهد، دستور داد يحيى را با يك طشت بياورند.
آنگاه سر يحيى را در آن طشت بريد.
دختر همينكه آن سر را در طشت ديد، گفت:
«امروز چشمم روشن شد!» اندكى بعد به بام كاخ خود رفت و لغزيد و از بام بر زمين افتاد.
در پائين سگان درندهاى بودند كه بر او پريدند و پى در پى از تن او مىخوردند و او با چشمى كه روشنائى و بينائى بسيار يافته بود، مىنگريست.
آخرين عضو او كه سگان خوردند چشمانش بود و ديدگان او تا واپسين دم مرگ بينائى داشت كه بنگرد و عبرت گيرد.(1)
از خون يحيى، كه كشته شد، قطرهاى بر روى زمين افتاد و اين خون همچنان مىجوشيد تا خداوند بخت نصر را برانگيخت و بر بنىاسرائيل چيره ساخت.
زنى پيش بخت نصر رفت و او را بر سر آن خون راهنمائى كرد.
در اين هنگام خدا به دل او انداخت كه آنقدر از بنىاسرائيل بكشد تا آن خون از جوش بيفتد.
اين بود كه هفتاد هزار تن از فرزندان اسرائيل را كشت تا آن خون فرو نشست.
سدى نيز به همين گونه روايت كرده، جز اين كه او گفته:
آن پادشاه مىخواست با دختر يكى از زنان خويش زناشوئى كند، و يحيى او را از اين كار بازداشت و گفت: «اين دختر به تو حلال نيست.» آن زن، يعنى مادر دختر، نيز از پادشاه درخواست كرد كه يحيى را بكشد.
پادشاه در پى يحيى فرستاد و او را كشت و سرش را در طشتى به ميان مجلس درآورد.
سر بريده يحيى در طشت همچنان مىگفت: «او بر تو حلال نيست.» خون يحيى تازه ماند و پيوسته مىجوشيد. از اين رو، بر آن خاك پاشيدند به اندازهاى كه خاك تا ديوار شهر بالا آمد و خون از جوشش فرو ننشست.
1) . ابن اثیر، علی بن محمد، الكامل فی التاریخ، ج3، ص: 279.
بعد خداوند بخت نصر را برانگيخت كه با سپاهى انبوه بر بنىاسرائيل تاخت و آنان را در ميان گرفت، ولى از اين محاصره كارى از پيش نبرد و پيروزى نيافت.
از اين رو مىخواست برگردد كه زنى از بنىاسرائيل بدو رسيد و گفت:
«شنيدهام كه مىخواهى برگردى!» جواب داد:
«آرى، چون اقامت در اين جا طولانى شده و سپاهيان گرسنهاند و خواربار كم است و عرصه به آنان تنگ گرديده است.» زن كه اين شنيد گفت:
«اگر من براى تو اين شهر را فتح كنم، آيا هر كس را كه من گفتم بكش ميكشى و هر وقت گفتم از كشتن دست بردار، دست برمىدارى؟» جواب داد: «آرى.» گفت:
«بسيار خوب، لشكريان خود را به چهار قسمت تقسيم كن و در چهار طرف شهر بگمار. بعد، همه با هم دستهاى خود را بهسوى آسمان بلند كنيد و بگوييد: بار خدايا، از تو مىخواهيم كه به حق خون يحيى بن زكريا اين شهر را براى ما بگشايى.» دستور زن را به كار بستند.
در نتيجه، ديوار شهر فرو ريخت و داخل شهر شدند.
زن به آنان دستور داد تا از مردم به اندازهاى بكشند كه خون يحيى بن زكريا از جوشش باز ايستد.
آنان نيز دست به كشتار نهادند و هفتاد هزار تن را كشتند تا خون يحيى فرو نشست.
آنگاه زن به بخت نصر دستور داد كه از كشتار دست بردارند و او نيز كشتار را موقوف ساخت.
بخت نصر بيتالمقدس را ويران كرد دستور داد كه مردارها را در آن بيفكنند.
سپس از آنجا بازگشت در حاليكه دانيال و بزرگان ديگر بنىاسرائيل، منجمله عزريا و ميشائيل، همراهش بودند و سر جالوت را با خود داشتند.(1)
قرآن کریم در تعبد وخضوع و خشوع این پیامبر الهی، میفرماید:
«فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ وَهَبْنا لَهُ يَحْيى وَ أَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ آنهم كانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً وَ كانُوا لَنا خاشِعينَ»؛(2)«ما هم دعاى او را پذيرفتيم، و يحيى را به او بخشيديم؛ و همسرش را (كه نازا بود) برايش آماده (باردارى) كرديم؛ چرا كه آنان (خاندانى بودند كه) همواره در كارهاى خير بهسرعت اقدام مىكردند؛ و در حال بيم و اميد ما را مىخواندند؛ و پيوسته براى ما (خاضع و) خاشع بودند.»
«فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ وَهَبْنا لَهُ يَحْيى» دعايش را مستجاب كرديم و يحيى را به او بخشيديم. حارث بن مغيره به امام صادق(علیه السلام) عرض ميكند: من از خانوادهاى هستم كه منقرض شدهاند و فرزندى ندارم، فرمود: در سجده بخوان «رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعاءِ رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ» گويد: اينكار را كردم و خدا على و حسين را بهمن داد.
«وَ أَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ» زنش را كه نازا بود، اصلاح كرديم و زائو شد. پير بود و جوان شد. بد خلق بود، خوش خلق شد. هر كسى جمله را بنحوى تفسير كرده است.
«إِنَّهُمْ كانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ» پيامبرانى كه وصفشان گذشت، بهسوى طاعات و عبادات مبادرت ميكردند.
«وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً» و ما را به اميد ثواب و بيم عقاب مىخواندند و بقولى با كف دست رغبت خود را و با پشت دست بيم خود را نشان ميدادند.
«وَ كانُوا لَنا خاشِعِينَ» در پيشگاه ما متواضع و بقولى بيمناك بودند.
گويند: در حال نعمت ميگفتند: خدايا ما را غافلگير نكن و در حال گرفتارى مىگفتند: خدايا كيفر گناه گذشته ما نباشد.
از جمله «يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ» بر مىآيد كه شتاب براى طاعت و نماز در اول وقت افضل است.(1)
آنچه از آیات قرآن وروایات وتاریخ، استفاده میشود نشانگر اوج تعبد وخشوع ووظیفه شناسی این پیامبرانالهی است.
از دیگر پیامبرانی که در اوج تعبد و خضوع و خشوع و انقایاد بوده، حضرت ایوب علی نبینا وآله وعلیه السلام بوده است.
قرآن کریم میفرماید:
«وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ * ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ * وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ * وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ
1) . طبرسی، فضل بن حسن، تفسير مجمع البيان، ج16، ص: 159.
إِنَّهُ أَوَّابٌ»؛(1)
و بهخاطر بياور بنده ما ايّوب را، هنگامى كه پروردگارش را خواند (و گفت: پروردگارا!) شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده است. (به او گفتيم:) پاى خود را بر زمين بكوب! اين چشمه آبى خنك براى شستشو و نوشيدن است! و خانوادهاش را به او بخشيديم، و همانند آنها را بر آنان افزوديم، تا رحمتى از سوى ما باشد و تذكّرى براى انديشمندان. (و به او گفتيم:) بستهاى از ساقههاى گندم (يا مانند آن) را برگير و با آن (همسرت را) بزن و سوگند خود را مشكن! ما او را شكيبا يافتيم؛ چه بنده خوبى كه بسيار بازگشتكننده (به سوى خدا) بود!»
در آيات گذشته سخن از سليمان و حشمت او بود كه قدرت خداداد را نشان مىداد و اين خود نويدى بود براى پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و مسلمانان مكه كه آن روز در فشار سختى قرار داشتند.
در آيات مورد بحث سخن از ايوب است كه الگوى صبر و استقامت مىباشد، تا به مسلمانان آن روز و امروز و فردا درس مقاومت در برابر مشكلات و ناراحتيهاى زندگى دهد، و به پايمردى دعوت كند، و عاقبت محمود اين صبر را روشن سازد.
ايوب سومين پيامبرى است كه در اين سوره گوشهاى از زندگى او مطرح شده، و پيامبر بزرگ ما موظف گرديد سرگذشت او را به ياد آورد، و براى مسلمانان بازگو كند تا از مشكلات طاقتفرسا نهراسند، از لطف و رحمت خدا هرگز مأيوس نشوند.
1) . ص /41 الی 44.
نام يا سرگذشت ايوب در چندين سوره از قرآن آمده است: در سوره نساء آيه 163، در سوره انعام آيه 84 تنها به ذكر نام او در رديف پيامبران ديگر اكتفاء شده كه مقام نبوت او را تثبيت و تبيين مىكند، بر خلاف تورات كنونى كه او را در زمره پيامبران نشمرده، بلكه بندهاى متمكن و نيكوكار داراى اموال و فرزندان بسيار مىداند.
در سوره انبياء آيات 83 و 84 توضيح كوتاهى دربارۀ زندگى او آمده، و در آيات مورد بحث از «سوره ص» مشروحتر از هر جاى ديگر قرآن شرح حال او ضمن چهار آيه بيان شده است.
نخست مىگويد: «بنده ما ايوب را به ياد آور هنگامى كه پروردگارش را خواند و عرض كرد: «شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده»؛ «وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ».
«نصب» (بر وزن عسر) و «نصب» (بر وزن حسد) هر دو به معنى بلا و شر است.
از اين آيه اولا مقام والاى ايوب در پيشگاه خدا به عنوان «عبدنا» (بنده ما) به خوبى استفاده مىشود، ثانيا اشاره سربستهاى است به گرفتاريهاى شديد و طاقتفرسا و درد و رنج فراوان ايوب.
شرح اين ماجرا در قرآن نيامده، ولى در كتب معروف حديث و در تفاسير ماجرا به اين صورت نقل شده است:
كسى از امام صادق سؤال كرد: بلائى كه دامنگير ايوب شد براى چه بود؟
(شايد فكر مىكرد كار خلافى از او سر زده بود كه خداوند او را مبتلا ساخت).
امام در پاسخ او جواب مشروحى فرمود كه خلاصهاش چنين است:
«ايوب بهخاطر كفران نعمت گرفتار آن مصائب عظيم نشد، بلكه به عكس بهخاطر شكر نعمت بود، زيرا شيطان به پيشگاه خدا عرضه داشت كه اگر ايوب را شاكر مىبينى بهخاطر نعمت فراوانى است كه به او دادهاى، مسلما اگر اين نعمتها از او گرفته شود او هرگز بنده شكرگزارى نخواهد بود! خداوند براى اينكهاخلاص ايوب را بر همگان روشن سازد، و او را الگويى براى جهانيان قرار دهد كه به هنگام" نعمت» و «رنج" هر دو شاكر و صابر باشند به شيطان اجازه داد كه بر دنياى او مسلط گردد. شيطان از خدا خواست اموال سرشار ايوب، زراعت و گوسفندانش و همچنين فرزندان او از ميان بروند، و آفات و بلاها در مدت كوتاهى آنها را از ميان برد، ولى نه تنها از مقام شكر ايوب كاسته نشد، بلكه افزوده گشت! او از خدا خواست كه اين بار بر بدن ايوب مسلط گردد، و آنچنان بيمار شود كه از شدت درد و رنجورى به خود بپيچد و اسير و زندانى بستر گردد.
اين نيز از مقام شكر او چيزى نكاست.
ولى جريانى پيش آمد كه قلب ايوب را شكست و روح او را سخت جريحهدار ساخت، و آن اينكه جمعى از راهبان بنىاسرائيل به ديدنش آمدند و گفتند:
تو چه گناهى كردهاى كه به اين عذاب اليم گرفتار شدهاى؟! ايوب در پاسخ گفت: به پروردگارم سوگند كه خلافى در كار نبوده، هميشه در طاعت الهى كوشا بودهام، و هر لقمه غذايى خوردم يتيم و بينوايى بر سر سفره من حاضر بوده.
درست است كه ايوب از اين شماتت دوستان بيش از هر مصيبت ديگرى ناراحت شد، ولى باز رشته صبر را از كف نداد، و آب زلال شكر را به كفران آلوده
نساخت، تنها رو به درگاه خدا آورد و جملههاى بالا را بيان نمود، و چون از عهده امتحانات الهى به خوبى برآمده بود خداوند درهاى رحمتش را بار ديگر به روى اين بنده صابر و شكيبا گشود، و نعمتهاى از دست رفته را يكى پس از ديگرى و حتى بيش از آن را به او ارزانى داشت، تا همگان سرانجام نيك صبر و شكيبايى و شكر را دريابند"(1).
بعضى از مفسران بزرگ احتمال دادهاند كه رنج و آزار شيطان نسبت به ايوب از ناحيه وسوسههاى مختلف او بود، گاه مىگفت: بيمارى تو طولانى شده، خدايت تو را فراموش كرده! گاه مىگفت: چه نعمتهاى عظيمى داشتى؟ چه سلامت و قدرت و قوتى؟
همه را از تو گرفت، باز هم شكر او را بهجا مىآورى؟!
شايد اين تفسير بهخاطر آن باشد كه تسلط شيطان را بر پيامبرى همچون ايوب و بر جان و مال و فرزندش بعيد دانستهاند، اما با توجه به اينكه اين سلطه اولا به فرمان خدا بوده، و ثانيا محدود و موقتى بوده و ثالثا براى آزمايش اين پيامبر بزرگ و ترفيع درجه او صورت گرفته، مشكلى ايجاد نمىكند.
به هر حال، مىگويند: ناراحتى و رنج و بيمارى او هفت سال و به روايتى هيجده سال طول كشيد و كار بجايى رسيد كه حتى نزديكترين ياران و اصحابش
1) . اين روايت در تفسير نور الثقلين، از تفسير على بن ابراهيم نقل شده، و همين مضمون در «تفسير قرطبى» و تفسير فخر رازى، و «تفسير صافى» و تفاسير ديگر، و «اعلام القرآن» با تفاوتهايى آمده است، در كتب عهد عتيق در كتاب ايوب مطالبى شبيه آن ديده مىشود هر چند تفاوتهايى با آنچه در منابع اسلامى آمده است دارد.
او را ترك گفتند، تنها همسرش بود كه در وفادارى نسبت به ايوب استقامت به خرج داد.
و اين خود شاهدى است بر وفادارى بعضى از همسران! اما در ميان تمام ناراحتىها و رنجها آنچه بيشتر روح ايوب را آزار مىداد مسأله شماتت دشمنان بود، لذا در حديثى مىخوانيم: بعد از آنكه ايوب سلامت خود را بازيافت و درهاى رحمت الهى به روى او گشوده شد از او سؤال كردند بدترين درد و رنج تو چه بود؟
گفت شماتت دشمنان!.
سرانجام ايوب از بوته داغ اين آزمايش الهى سالم به درآمد، و فرمان رحمت خدا از اينجا آغاز شد كه به او دستور داد «پاى خود را بر زمين بكوب، چشمه آبى مىجوشد كه هم خنك است براى شستشوى تنت، و هم گواراست براى نوشيدن»؛ «ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ».
«اركض» از مادۀ «ركض» (بر وزن مكث) به معنى كوبيدن پا بر زمين، و گاه به معنى دويدن آمده است، و در اينجا به معنى اول است.
همان خداوندى كه چشمه زمزم را در آن بيابان خشك و سوزان از زير پاشنه پاى اسماعيل شيرخوار بيرون آورد، و همان خداوندى كه هر حركت و هر سكونى، هر نعمت و هر موهبتى، از ناحيه اوست، اين فرمان را نيز در مورد ايوب صادر كرد، چشمه آب جوشيدن گرفت چشمهاى خنك و گوارا و شفابخش از بيماريهاى «برون» و «درون.»
بعضى معتقدند اين چشمه داراى يك نوع آب معدنى بوده كه هم براى
نوشيدن گوارا بوده، و هم اثرات شفابخشاز نظر بيماريها داشته، هر چه بود لطف و رحمت الهى بود، دربارۀ پيامبرى صابر و شكيبا.
«مغتسل» به معنى آبى است كه با آن شستشو مىكنند، و بعضى آن را به معنى محل شستشو دانستهاند، ولى معنى اول صحيحتر به نظر مىرسد، و به هر حال توصيف آن آب به خنك بودن شايد اشارهاى باشد به تأثير مخصوص شستشو با آب سرد براى بهبود و سلامت تن، همانگونه كه در طب امروز نيز ثابت شده است.
و نيز اشاره لطيفى است بر اينكه كمال آب شستشو در آن است كه از نظر پاكى و نظافت همچون آب نوشيدنى باشد! شاهد اين سخن اينكه در دستورهاى اسلامى نيز آمده، «قبل از آنكه با آبى غسل كنيد جرعهاى از آن بنوشيد!»(1)
نخستين و مهمترين نعمت الهى كه عافيت و بهبودى و سلامت بود به ايوب بازگشت، نوبت بازگشت مواهب و نعمتهاى ديگر رسيد، و در اين زمينه قرآن مىگويد: «ما خانوادهاش را به او بخشيديم»؛ «وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ».
«و همانند آنها را با آنها قرار داديم»؛ «وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ».
«تا رحمتى از سوى ما باشد، و هم تذكرى براى صاحبان فكر و انديشه»؛ «رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ».
در اينكه چگونه خاندان او به او بازگشتند؟ تفسيرهاى متعددى وجود دارد، مشهور اين است كه آنها مرده بودند خداوند بار ديگر آنها را به زندگى و حيات بازگرداند.
1) . حرّ عاملی، وسائل الشيعه، ج 1، باب، حديث 1.
ولى بعضى گفتهاند آنها بر اثر بيمارى ممتد ايوب از گرد او پراكنده شده بودند، هنگامى كه ايوب سلامت و نشاط خود را بازيافت بار ديگر گرد او جمع شدند.
اين احتمال نيز داده شده است كه همه يا عدهاى از آنها نيز گرفتار انواع بيماريها شده بودند، رحمت الهى شامل حال آنها نيز شد، و همگى سلامت خود را بازيافتند، و همچون پروانگانى گرد شمع وجود پدر جمع گشتند.
افزودن" همانند آنها بر آنها" اشاره به اين است كه خداوند كانون خانوادگى او را گرمتر از گذشته ساخت و فرزندان بيشترى به او مرحمت فرمود.
گر چه در مورد اموال ايوب در اين آيات سخنى به ميان نيامده است، ولى قرائن حال نشان مىدهد كه خداوند آنها را بهصورت كاملتر نيز به او بازگرداند.
قابل توجه اينكه ذيل آيۀ فوق هدف بازگشت مواهب الهى به ايوب را دو چيز مىشمرد: يكى" رحمت الهى بر او" كه جنبه فردى دارد، و در حقيقت پاداش و جائزهاى است كه از سوى خداوند به اين بنده صابر و شكيبا، و ديگر" دادن درس عبرتى به همه صاحبان عقل و هوش در تمام طول تاريخ" تا در مشكلات و حوادث سخت، رشته صبر و شكيبايى را از دست ندهند، و همواره به رحمت الهى اميدوار باشند.
تنها مشكلى كه براى ايوب مانده بود سوگندى بود كه در مورد همسرش خورده بود و آن اينكه تخلفى از او ديد و در آن حال بيمارى سوگند ياد كرد كه هر گاه قدرت پيدا كند يكصد ضربه يا كمتر بر او بزند، اما بعد از بهبودى مىخواست به پاس وفاداريها و خدماتش او را ببخشد، ولى مسأله سوگند و نام خدا در ميان بود.
خداوند اين مشكل را نيز براى او حل كرد و چنانكه قرآن مىگويد:
فرمود «بستهاى از ساقههاى گندم (يا مانند آن) را برگير، و به او بزن و سوگند خود را مشكن!»؛ «وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ».
«ضغث» (بر وزن حرص) به معنى دستهاى از چوبهاى نازك ساقه گندم و جو و يا رشتههاى خوشه خرما و يا دسته گل و مانند آن است.
در اينكه تخلف همسر ايوب كه طبق روايتى نامش" ليا" دختر يعقوب بود، چه بوده است؟ باز در ميان مفسران گفتگو است.
از ابن عباس مفسر معروف نقل شده كه شيطان (يا شيطانصفتى) بهصورت طبيعى بر همسرش ظاهر شد گفت من شوهر تو را معالجه مىكنم تنها به اين شرط كه وقتى بهبودى يافت به من بگويد تنها عامل بهبوديش من بودهام، و هيچ مزد ديگرى نمىخواهم! همسرش كه از ادامه بيمارى شوهر سخت ناراحت بود پذيرفت و اين پيشنهاد را به ايوب كرد، ايوب كه متوجه دام شيطان بود سخت برآشفت و سوگندى ياد كرد همسرش را تنبيه كند.بعضى ديگر گفتهاند ايوب او را دنبال انجام كارى فرستاد، و او دير كرد، او كه از بيمارى رنج مىبرد سخت ناراحت شد و چنان سوگندى ياد كرد.
ولى به هر حال اگر او از يك نظر مستحق چنين كيفرى بوده، از نظر وفاداريش در طول خدمت و پرستارى استحقاق چنان عفوى را نيز داشته است.
درست است كه زدن يك دسته ساقه گندم يا چوبهاى خوشه خرما مصداق واقعى سوگند او نبوده است، ولى براى حفظ احترام نام خدا و عدم اشاعه قانونشكنى او اين كار را انجام داد، و اين تنها در موردى است كه طرف مستحق
عفو باشد و انسان مىخواهد در عين عفو، حفظ ظاهر قانون را نيز بكند، و گرنه در مواردى كه استحقاق عفو نباشد هرگز چنين كارى مجاز نيست(1).
و بالآخره در آخرين جمله از آيات مورد بحث كه در واقع عصارهاى است از آغاز و پايان اين داستان مىفرمايد: «ما او را صابر و شكيبا يافتيم، چه بنده خوبى بود ايوب كه بسيار بازگشتكننده بهسوى ما بود»؛ «إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ».
ناگفته پيداست كه دعاى او به درگاه خدا، و تقاضاى دفع وسوسههاى شيطان، و رنج و محنت و بيمارى، منافات با مقام صبر و شكيبايى ندارد، آن هم بعد از هفت سال يا به روايتى هيجده سال با درد و بيمارى و فقر و نادارى ساختن و تحمل كردن و شاكر بودن.
قابل توجه اينكه در اين جمله، حضرت ايوب به سه وصف مهم توصيف شده است كه در هر كس باشد انسان كاملى است:
با اينكه مجموع سرگذشت اين پيامبر شكيبا تنها در چهار آيه اين سوره آمده، اما همين مقدار كه قرآن بيان داشته الهامبخش حقايق مهمى است:
1) . نظير اين معنى در باب حدود اسلامى و اجراى آن در مورد بيماران خطاكار نيز آمده است(كتاب الحدود ابواب حد الزنا).
الف. آزمون الهى آن قدر وسيع و گسترده است كه حتى انبياء بزرگ با شديدترين و سختترين آزمايشها آزموده مىشوند، چرا كه طبيعت زندگى اين جهان بر اين اساس گذارده شده، و اصولاً بدون آزمايشهاى سخت استعدادهاى نهفته انسانها شكوفا نمىشود.
ب. «فرج بعد از شدت» نكتۀ ديگرى است كه در اين ماجرا نهفته است هنگامى كه امواج حوادث و بلا از هر سو انسان را در فشار قرار مىدهد، نه تنها نبايد مأيوس و نوميد گشت، بلكه بايد آن را نشانه و مقدمهاى بر گشوده شدن درهاى رحمت الهى دانست، چنانكه امير مؤمنان على(علیه السلام) مىفرمايد:
«عند تناهى الشدة تكون الفرجة، و عند تضايق حلق البلاء يكون الرخاء؛ به هنگامى كه سختيها به اوج خود مىرسد فرج نزديك است، و هنگامى كه حلقههاى بلا تنگتر مىشود راحتى و آسودگى فرا مىرسد.»(1)
ج. از اين ماجرا به خوبى بعضى از فلسفههاى بلاها و حوادث سخت زندگى روشن مىشود، و به آنها كه وجود آفات و بلاها را ماده نقضى بر ضد برهان نظم در بحث توحيد مىشمرند پاسخ مىدهد، كه وجود اين حوادث سخت گاه در زندگى انسانها از پيامبران بزرگ خدا گرفته، تا افراد عادى يك ضرورت است، ضرورت امتحان و آزمايش و شكوفا شدن استعدادهاى نهفته، و بالآخره تكامل وجود انسان.
لذا در بعضى از روايات اسلامى از امام صادق(علیه السلام) آمده است:
«ان اشد الناس بلاء الانبياء ثم الذى يلونهم الامثل فالامثل؛ بيش از همه
1) . سید رضی، نهج البلاغه، كلمات قصار، جمله 351.
مردم پيامبران الهى گرفتار حوادث سخت مىشوند، سپس كسانى كه پشت سر آنها قرار دارند، به تناسب شخصيت و مقامشان.»(1)
و نيز از همان امام بزرگوار(علیه السلام) نقل شده كه فرمود:
«ان فى الجنة منزلة لا يبلغها عبد الا بالابتلاء؛ در بهشت مقامى هست كه هيچكس به آن نمىرسد مگر در پرتو ابتلائات و گرفتاريهايى كه پيدا مىكند.»(2)د. اين ماجرا درس شكيبايى به همه مؤمنان راستين در تمام طول زندگى مىدهد، همان صبر و شكيبايى كه سرانجامش پيروزى در تمام زمينههاست، و نتيجهاش داشتن" مقام محمود» و «منزلت والا" در پيشگاه پروردگار است.
ه-. آزمونى كه براى يك انسان پيش مىآيد در عين حال آزمونى است براى دوستان و اطرافيان او، تا ميزان صداقت و دوستى آنها به محك زده شود كه تا چه حد وفادارند، ايوب هنگامى كه اموال و ثروت و سلامت خود را از دست داد دوستانش نيز خسته و پراكنده شدند، و دوستان و دشمنان زبان به شماتت و ملامت گشودند، و بهتر از هر زمان خود را نشان دادند، و ديديم كه رنج ايوب از زبان آنها بيش از هر رنج ديگر بود، چرا كه طبق مثل معروف زخمهاى نيزه و شمشير التيام مىيابد، ولى زخمى كه زبان بر دل مىزند التيامپذير نيست! و: دوستان خدا كسانى نيستند كه تنها به هنگام روىآوردن نعمت به ياد او باشند، دوستان واقعى كسانى هستند كه در «سراء» و «ضراء" در بلا و نعمت، در بيمارى و عافيت، و در فقر و غنا به ياد او باشند، و دگرگونيهاى زندگى مادى ايمان و افكار آنها را دگرگون نسازد.
امير مؤمنان على(علیه السلام) در آن خطبه غرا و پرشورى كه در اوصاف پرهيزگاران براى دوست باصفايش" همام" بيان كرد، و بيش از يكصد صفت براى متقين برشمرد، يكى از اوصاف مهمشان را اين مىشمرد:
«نزلت انفسهم منهم فى البلاء كالتى نزلت فى الرخاء؛ روح آنها به هنگام بلا همانند حالت آسايش و آرامش است.» (و تحولات زندگى آنها را دگرگون نمىسازد).
ز: اين ماجرا بار ديگر اين حقيقت را تأكيد مىكند نه از دست رفتن امكانات مادى و روى آوردن مصائب و مشكلات و فقر دليل بر بىلطفى خداوند نسبت به انسان است، و نه داشتن امكانات مادى دليل بر دورى از ساحت قرب پروردگار، بلكه انسان مىتواند با داشتن همه اين امكانات بنده خاص او باشد، مشروط بر اينكه اسير مال و مقام و فرزند نگردد، و با از دستدادن آن زمام صبر از دست ندهد.
چهره پاك اين پيامبر بزرگ را كه مظهر صبر و شكيبايى است، تا آن پايه كه صبر ايوب در ميان همه ضرب المثل است، در قرآن مجيد ديديم، كه چگونه خداوند در آغاز و پايان اين داستان بهترين تجليل را از او به عمل مىآورد.
ولى متأسفانه سرگذشت اين پيامبر بزرگ نيز از دستبرد جاهلان و يا دشمنان دانا مصون نمانده، و خرافاتى بر آن بستهاند كه ساحت قدس او از آن پاك و منزه است، از جمله اينكه ايوب به هنگام بيمارى بدنش كرم برداشت، و آن قدر متعفن و بدبو شد كه اهل قريه او را از آبادى بيرون كردند! بدون شك چنين روايتى مجعول است هر چند در لابلاى كتب حديث ذكر شده باشد، زيرا رسالت پيامبران ايجاب مىكند كه مردم در هر زمان بتوانند با ميل و رغبت با آنها تماس گيرند، و آنچه
موجب تنفر و بيزارى مردم و فاصله گرفتن افراد از آنها مىشود، خواه بيماريهاى تنفرآميز باشد، و يا عيوب جسمانى، و يا خشونت اخلاقى، در آنها نخواهد بود، چرا كه با فلسفه رسالت آنها تضاد دارد.
قرآن مجيد در مورد پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) مىگويد: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»؛(1)«در پرتو رحمت الهى براى آنها نرم و مهربان شدى كه اگر خشن و سنگدل بودى از گرد تو پراكنده مىشدند.»
اين آيه دليل بر آن است كه پيامبر نبايد چنان باشد كه از اطرافش پراكنده شوند.ولى در تورات كتاب مفصلى در باره «ايوب» ديده مىشود كه قبل از" مزامير داود" قرار دارد، اين كتاب مشتمل بر 42 فصل است، و در هر فصل بحثهاى مشروحى وجود دارد، در بعضى از اين فصول مطالب زنندهاى به چشم مىخورد، از جمله اينكه در فصل سوم مىگويد: ايوب زبان به شكايت باز كرد و شكوه بسيار نمود، در حالى كه قرآن او را به مقام صبر و شكيبايى ستوده است.
در همين سوره(صلی الله علیه وآله ) سه نفر از پيامبران بزرگ به عنوان «اواب» توصيف شدهاند: داود و سليمان و ايوب، و در سورۀ «ق» آيه 32 اين وصف براى همه بهشتيان ذكر شده است؛ «هذا ما تُوعَدُونَ لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ.»
اين تعبيرات نشان مىدهد كه مقام اوابين مقام والا و ارجمندى است، و
1) . آلعمران / 159.
هنگامى كه به منابع لغت مراجعهمىكنيم مىبينيم «اواب» از مادۀ «اوب» (بر وزن قول) به معنى رجوع و بازگشت است.
اين رجوع و بازگشت- مخصوصاً با توجه به صيغه اواب كه صيغه مبالغه است دلالت بر تكرار و كثرت دارد- اشاره به اين است كه «اوابين» در برابر عواملى كه آنها را از خدا دور مىسازد اعم از زرق و برق جهان ماده، يا وسوسههاى نفس و شياطين، حساسيت بسيار دارند، اگر لحظهاى دور شوند بلافاصله متذكر شده بهسوى او بازمىگردند، و اگر لحظهاى غافل گردند به ياد او مىافتند و جبران مىكنند.
اين بازگشت مىتواند به معنى بازگشت به اوامر و نواهى الهى باشد يعنى مرجع و تكيهگاه آنها همه جا فرمانهاى اوست، و از همه جا بهسوى او باز مىگردند.
از آيه «يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ»؛(1)
كه دربارۀ داود است معنى ديگرى نيز براى اواب استفاده مىشود و آن همصدا شدن و هم آواز گرديدن است، زيرا مىگويد اى كوهها و اى پرندگان! با داود همصدا شويد، بنا بر اين «اواب» كسى است كه همصدا و هماهنگ با قوانين آفرينش، اوامر الهى و حمد و تسبيح عمومى موجودات جهان باشد و اتفاقا يكى از معانى ايوب نيز اواب است.(2)
ركض؛ به معنى زدن و دفع به پاست براى سرعت، و از اين جهت مىگويند: «ركض الفرس»؛ يعنى با پاى خود زد كه اسب به سرعت راه رود.
ضغث؛ دستهاى از علف و درخت است.
اين بار خداوند به سرگذشت «ايوب» پرداخته و مىگويد:
«وَ اذْكُرْ» (و ياد كن) اى محمد!(صلی الله علیه وآله ) «عَبْدَنا أَيُّوبَ» (بنده ما ايوب را) خداوند ايوب را تجليل كرده به اين كه او را نسبت به خود مىدهد و پيامبر خود را ياد آور مىشود كه در مصائب و گرفتارى از او تبعيت كند، حضرت «ايوب» در زمان حضرت «يعقوب بن اسحاق» زندگى مىكرد و با دختر يعقوب ازدواج كرد.
«إِذْ نادى رَبَّهُ» (هنگامى كه ندا كرد پروردگارش را) يعنى دستهاى خود را بلند كرده و به آواز بلند از خداوند درخواست مىكرد.
«أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ» (همانا رسانيد به من شيطان رنج و عذاب) يعنى شيطان مرا آزار و مشقت مىرساند، و گفتهاند: شيطان به من وسوسه مىكند كه مىگويد: بيماريت به طول آنجاميده و خدايت به تو رحم نمىكند. و اين سخن «مقاتل» است.
و برخى گفتهاند: كه چون «ايوب» مال و فرزندان و نعمتهاى ديگر را از دست
داد، شيطان همواره اين مصائب را بر او ياد آور مىشد تا او را گمراه كند و از راه در آورد تا صبر خود را از دست بدهد، ولى «ايّوب» صبر و استقامت خود را از دست نداد.
و نيز گفته شده: بيمارى «ايّوب» شدت پيدا كرد تا به اندازه كه مردم از او دورى كردند، و شيطان به مردم وسوسه كرد كه از «ايّوب» بهخاطر مرضش دورى كنند و از ميان خود بيرون نمايند و زن او را نگذارند كه ميان ايشان وارد شود، «ايوب» از اين حال بسيار رنجيده و متألم گشت و ترديد نداشت كه اين بيمارى از جانب و امر خداوند مىباشد. «قتاده» گويد: اين بيمارى هفت سال ادامه پيدا كرد، و نيز اين مطلب از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است.
اهل تحقيق گويند: بيمارى حضرت ايوب طورى نبود كه مردم از او دورى و تنفّر كنند، زيرا چنين حالى زيبنده پيامبران نمىباشد، ولى بيمارى و فقر و از ميان رفتن اهل براى امتحان مىباشد.
سپس خداوند به جواب از درخواست ايوب مىفرمايد:
«ارْكُضْ بِرِجْلِك»َ (بزن به پايت) يعنى خاك زمين را با پايت كنار بزن.
«هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ» (اين چشمهاى است سرد و آشاميدنى) در كلام چيزى محذوف است كه اين جمله باشد (پس پاى خود را بر زمين زد و چشمهاى جوشيد) برخى گفتهاند: دو چشمه جوشيد كه از يكىشستشو كرده و شفا پيدا كرد و از ديگرى نوشيد. (مغتسل) جاى شستشو را گويند و يا نام آبى مىباشد كه در آن غسل مىكنند.
«وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ» (و بخشيديم براى او كسانش را و مانند ايشان با آنان) اين آيه در سوره انبياء تفسير شده است.
و نيز از حضرت صادق(علیه السلام) نقل شده كه فرمود:
خداوند اهل و خانواده ايوب را چه آنان كه پيش از بلا مرده بودند و چه آنان كه پس از بلاء هلاك شدند زنده گردانيد.
«رَحْمَةً مِنَّا» (رحمتى از ما) يعنى اين از رحمت ما بود كه نسبت به ايوب انجام داديم.
«وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ» (و پندى براى صاحبان خرد) تا عقلا پند گيرند و سرانجام صبر را دانسته، شكيبايى كنند.
گويند: ايوب پس از بهبودى هفت روز مردم را طعام داد تا خدا را حمد و شكر كنند.
«وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً» (و بگير به دستت دستهاى) يعنى كفى از ريشه يا ساقه گياه را، و تفسير آيه چنين است كه حضرت ايوب نذر كرده بود كه اگر بهبود يابد همسر خود را صد تازيانه بزند و چون شفا يافت و نتوانست به نذر خود عمل كند به او گفته شد كه ساقههايى گرفته و با آنها بزند.
«فَاضْرِبْ بِهِ» (با آنها بزن) يعنى همه را جمع كرده و يك جا بزن، چون چنين كردى از سوگند خود برائت پيدا مىكنى.
«وَ لا تَحْنَثْ» (و خلاف سوگند نكن).
«ابن عباس» گويد: شيطان بهصورت طبيبى بر همسر ايوب ظاهر شد و گفت من ايوب را شفا مىدهم به اين شرط كه پس از بهبودى بگويد تو مرا شفا دادى، همسر ايوب قضيه را به وى ارائه كرد و او ناراحت شد و سوگند خورد كه پس از بهبودى او را صد تازيانه بزند.
و نيز گفته شده كه همسر ايوب براى كارى رفت و چون در بازگشت تأخير كرد، وى ناراحت شده و سوگند خورد كه پس از بهبودى صد تازيانه به همسر خود بزند.
سپس خداوند از عظمت ايوب ياد كرده و مىفرمايد:
«إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً» (همانا ما او را شكيبا يافتيم) بر بلائى كه او را مبتلا كرديم.
«نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ» (چه نيكو بندهايست، همانا اوست بسيار بازگشت كننده) «عياشى» به اسناد خود روايت كرده كه «عباد مكّى» گفت كه «سفيان ثورى» به من گفت: تو اين همه كه منزلت و عظمت به حضرت صادق(علیه السلام) قائل هستى از او بپرس درباره مردى كه زنا كرده و بيمار است. اگر حد بر او جارى شود ممكن است بميرد، چه چيز مىگويى؟، من از حضرت پرسيدم، فرمود: آيا اين مسأله از پيش خودت مىباشد يا ديگرى از تو پرسيده است؟
گفتم «سفيان ثورى» اين سؤال را از من كرده است، كه از تو بپرسم، حضرت فرمود كه حضرت رسول(صلی الله علیه وآله ) چون مرد بيمارى را به نزد وى آوردند كه با زن بيمارى زنا كرده بود و از شدت مرض شكمش بالا آمده و رگهاى رانهايش آشكار شده بود، دستور داد دستهاى از ساقههاى خرما را به نزدش آوردند و به هر يك از آن دو يك ضربه زد و آنان را رها كرد و اين است قول خداوند كه مىفرمايد: «وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ»(1)
1) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ج21، ص: 112.
اين آيات متعرض سومين داستانى است كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) مأمور شده به ياد آنها باشد و در نتيجه صبر كند، و آن عبارت است از: داستان ايوب پيغمبر(علیه السلام) و محنت و گرفتاريهايى كه خدا برايش پيش آورد تا او را بيازمايد. و سپس رفع آن گرفتاريها و عافيت خدا و عطاى او را ذكر كرده، و سپس دستور مىدهد تا ابراهيم و پنج نفر از ذريه او از انبيا را به ياد آورد.
«وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ» اين جمله دعايى است از ايوب(علیه السلام) كه در آن از خدا مىخواهد عافيتش دهد، و سوء حالى كه بدان مبتلا شده از او برطرف سازد. و بهمنظوررعايت تواضع و تذلل درخواست و نياز خود را ذكر نمىكند، و تنها از اينكه خدا را به نام" ربى- پروردگارم" صدا مىزند فهميده مىشود كه او را براى حاجتى مىخواند.
مقصود از «بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ» كه ايوب(علیه السلام) بدان مبتلا بود و وجه اينكه ابتلاء خود به آن دو را به شيطان نسبت داد «أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ»:
كلمۀ «نصب» به معناى تعب و به تنگ آمدن است. و جملۀ «إِذْ نادى...» به اصطلاح ادبى بدل اشتمال(1)است. در آغاز مىفرمايد: «به ياد آر بنده ما ايوب
1) . بدل اشتمال آن است كه تابع از مشتملات و متعلقات متبوع باشد، نه جزئى از آن مثل اين كه مىگويى: «بلبل مرا به وجد آورد» و سپس مىگويى «صدايش».
را» بعدا بعضى از خاطرات او را نام برده، مىفرمايد: به ياد آر اين خاطرهاش را كه پروردگار خود را خواند كه «اى پروردگار من....» پس جملۀ «إِذْ نادى» هم مىتواند بدل اشتمال از كلمۀ «عبدنا» باشد، و هم از كلمۀ «ايوب». و جملۀ «أَنِّي مَسَّنِيَ...» حكايت نداى ايوب است.
و از ظاهر آيات بعدى برمىآيد كه مرادش از «نصب و عذاب» بد حالى و گرفتاريهايى است كه در بدن او و در خاندانش پيدا شد. همان گرفتاريهايى كه در سوره انبيا، آن را از آن جناب چنين حكايت كرده كه گفت: «مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»(1).
البته اين در صورتى است كه بگوييم كلمۀ «ضر" شامل مصيبت در خود آدمى و اهلبيتش مىشود. و در اين سوره و سوره انبياء هيچ اشارهاى به از بين رفتن اموال آن جناب نشده، هر چند كه اين معنا در روايات آمده است.
و ظاهرا مراد از «مس شيطان به نصب و عذاب" اين است كه: مىخواهد" نصب» و «عذاب" را به نحوى از سببيت و تأثير به شيطان نسبت دهد. و بگويد كه شيطان در اين گرفتاريهاى من مؤثر و دخيل بوده است. و همين معنا از روايات هم برمىآيد.
و در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه يكى از گرفتاريهاى ايوب مرض او بود، و مرض علل و اسباب عادى و طبيعى دارد، پس چگونه آن جناب مرض خود را هم به شيطان نسبت داد و هم به بعضى از علل طبيعى؟ جواب اين اشكال آن است كه: اين دو سبب يعنى شيطان و عوامل طبيعى، دو سبب در عرض هم نيستند،
1) . «مرا بيمارى و رنج سخت رسيده و تو از همه مهربانان مهربانترى.» (انبياء / 83)
تا در يك مسبب جمع نشوند، و نشود مرض را به هر دو نسبت داد، بلكه دو سبب طولىاند و توضيح آن در تفسير آيۀ «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ»(1)، در جلد هشتم اين كتاب بيان گرديده، بدانجا مراجعه شود.
ممكن است گفته شود: اگر چنين استنادى ممكن باشد، ولى صرف امكان دليل بر وقوع آن نمىشود، از كجا كه شيطان چنين تأثيرى در انسانها داشته باشد كه هر كس را خواست بيمار كند؟ در پاسخ مىگوييم: نه تنها دليلى بر امتناع آن نداريم، بلكه آيۀ شريفۀ «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ»(2)دليل بر وقوع آن است، براى اينكه در اين آيه، شراب و قمار و بتها و ازلام را به شيطان نسبت داده و آن را عمل شيطان خوانده، و نيز از حضرت موسى(علیه السلام) حكايت كرده كه بعد از كشتن آن مرد قبطى گفته: «هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ»(3)كه در تفسيرش گفتيم كلمۀ «هذا» اشاره است به مقاتله آن دو.
و به فرضى هم كه از روايات چشمپوشى كنيم، ممكن است احتمال دهيم كه مراد از نسبت دادن «نصب» و «عذاب» به شيطان اين باشد كه شيطان با وسوسه خود مردم را فريب داده و به مردم گفت: از اين مرد دورى كنيد و نزديكش نشويد، چون اگر او پيغمبر بود اين قدر بلاء از همه طرف احاطهاش نمىكرد، و كارش بدينجا نمىكشيد، و عاقبتش بدينجا كه همه زبان به شماتت و استهزايش بگشايند نمىانجاميد.
در تفسير كشاف اين وجه را كه گفتيم انكار كرده و گفته: به هيچ وجه نمىتوانيم اين وجه را بپذيريم كه خدا شيطان را بر انبياى خود مسلط كند تا هر جور دلش خواست آن حضرات را اذيت و آزار كند و دچار عذاب نمايد و از اين راه داغ دل خود را از آنان بستاند، چون اگر بنا باشد اين كار نسبت به انبياء جايز باشد، نسبت به پيروان انبياء يعنى مردم صالح نيز (به طريق اولى) جايز است، آن وقت رانده درگاه خدا هيچ مؤمن صالحى را از اين انتقام خود سالم نمىگذارد، همه را بيچاره و هلاك مىكند با اينكه در قرآن كريم مكرر آمده، كه شيطان به غير از وسوسه هيچ دخالت و تأثير ديگر ندارد(1).
ليكن اين اشكال زمخشرى وارد نيست، براى اينكه آنچه در قرآن كريم از خصائص انبياء و ساير معصومين شمرده شده، همانا عصمت است كه بهخاطر داشتن آن، از تأثير شيطان در نفوسشان ايمنند، و شيطان نمىتواند در دلهاى آنان وسوسه كند. و اما تأثيرش در بدنهاى انبياء و يا اموال و اولاد و ساير متعلقات ايشان، به اينكه از اين راه وسيله ناراحتى آنان را فراهم سازد، نه تنها هيچ دليلى بر امتناع آن در دست نيست، بلكه دليل بر امكان وقوع آن هست، و آن آيۀ شريفه «فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ»(2)مىباشد كه راجع است به داستان مسافرت موسى با همسفرش يوشع(علیه السلام) و يوشع به موسى مىگويد:
اگر ماهى را فراموش كردم اين فراموشى كار شيطان بود، او بود كه نگذاشت من به ياد ماهى بيفتم.
پس از اين آيه برمىآيد كه شيطان اين گونه دخل و تصرفها را در دلهاى معصومين دارد. و اما اينكه گفت: لازمه جواز و امكان مداخله شيطان در دلهاى انبياء اين است كه در دلهاى پيروان انبياء نيز دخل و تصرف بكند، در پاسخش مىگوييم: اين ملازمه را قبول نداريم، زيرا ما كه مىگوييم ممكن است شيطان چنين تصرفهايى در دلهاى معصومين بكند، معتقديم كه هر جا چنين تصرفهايى بكند به اذن خدا مىكند، به اين معنا كه خدا جلوگيرش نمىشود، چون مداخله شيطان را مطابق مصلحت مىبيند، مثلاً مىخواهد مقدار صبر و حوصله بندهاش معين شود.
و لازمه اين حرف اين نيست كه شيطان بدون مشيت و اذن خدا هر چه دلش خواست بكند و هر بلايى كه خواست بر سر بندگان خدا بياورد، و اين خود روشن است.
«ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ» واقع شدن اين آيه در دنبال آيۀ قبلى كه درخواست و نداى ايوب(علیه السلام) را حكايت مىكرد، اين معنا را افاده مىكند كه خداى سبحان خواسته است به وى اعلام كند كه دعايش مستجاب گشته. و جملۀ «ارْكُضْ بِرِجْلِكَ» حكايت آن وحيى است كه در هنگام كشف از استجابت به آن جناب فرموده. و يا اينكه در اين جمله چيزى از مادۀ «قول" تقدير گرفته شده، كه اگر اظهار مىشد چنين مىشد: «فاستجبنا له و قلنا أركض...» و سياق آيه كه سياق امر است اشعار دارد، بلكه كشف مىكند از اينكه: آن جناب در آن موقع آن
قدر از پا درآمده بود كه قادر به ايستادن و راه رفتن با پاى خود نبوده، و در سراپاى بدن بيمارى داشته، و خداى تعالى اول مرض پاى او را شفا داده، و بعد چشمهاى در آنجا برايش جوشانده، و دستور داد كه از آن چشمه حمام بگيرد، و بنوشد تا ظاهر و باطن بدنش از ساير مرضها بهبودى يابد. و اين مطالبى كه گفتيم از سياق آيه استفاده مىشود، مورد تأييد روايات هم هست.
و در آيۀ شريفه از طريق حذف جزئيات ايجاز به كار رفته، و تقدير آن اين است كه:
«اركض برجلك هذا مغتسل بارد و شراب، فركض برجله و اغتسل و شرب فبرأ اللَّه من مرضه؛ پاى خود به زمين بكش كه پهلويت چشمهاى خنك و نوشيدنى ايجاد شده، پس ايوب پاى خود بدان سو كشيد، و چشمه را يافته از آن غسل كرد، و از آبش نوشيد و در نتيجه خدا او را از همه مرضها بهبودى داد.»
«وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ» در روايات آمده: تمامى كسان او به غير از همسرش مردند و آن جناب به داغ همه فرزندانش مبتلا شده بود، و بعدا خدا همه را برايش زنده كرد، و آنان را و مثل آنان را به آن جناب بخشيد.
بعضى گفتهاند كه فرزندانش در ايام ابتلايش از او دورى كردند و خدا با بهبودىاش آنان را دوباره دورش جمع كرد، و همان فرزندان زن گرفتند و بچهدار شدند. پس معناى اينكه خدا فرزندانش را و مثل آنان را بهوى بخشيد همين است كه آنان و فرزندان آنان را دوباره دورش جمع كرد.
«رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ»؛ كلمۀ «رحمة» مفعول له است. و معناى جمله اين است كه: ما اين كار را كرديم براى اينكه رحمتى از ما به وى بوده باشد، و نيز تذكرى براى صاحبان عقل باشد تا با شنيدن سرگذشت آن جناب متذكر شوند.
«وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ» در مجمع البيان مىگويد: كلمۀ «ضغث» به معناى يك مشت پر از شاخه درخت و يا از گياه و يا از خوشه خرما است(1)و ايوب(علیه السلام) سوگند خورده بود كه اگر حالش خوب شود همسرش را صد تازيانه بزند، چون در امرى او را ناراحت كرده بود- كه به زودى روايتش ذكر مىشود- و چون خداى تعالى عافيتش داد، به وى فرمود تا يك مشت شاخه به عدد تازيانههايى كه بر آن سوگند خورده بود (صد عدد) در دست گرفته يك نوبت آن را به همسرش بزند تا آن كه سوگند خود را نشكسته باشد.
و سياق اين آيه به آنچه ذكر شده اشاره دارد. و اگر جرم همسر او و سبب سوگند او را ذكر نكرده براى اين است كه هم تادب و هم نامبرده را احترام كرده باشد.
«إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً»؛ يعنى ما او را در برابر ابتلائاتى كه به وسيلۀ آن او را آزموديم يعنى در برابر مرض و از بين رفتن اهل و مال صابر يافتيم. و اين جمله تعليل جملۀ «و اذكر" و يا تعليل جملۀ «عبدنا» است و چنين معنا مىدهد كه اگر ما او را عبد ناميديم، و يا عبد خود ناميديم، براى اين است كه ما او را صابر يافتيم.
البته در بين اين دو احتمال احتمال اول بهتر است. و جملۀ «نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ» مدح ايوب(علیه السلام) است.(2)
وچه زیباست بیان امیر المؤمنین علی(علیه السلام) در تعبد محض خداوند متعال و عدم غفلت از معبود واحد احد:
چنان كه از حضرت امير(علیه السلام) مروى است كه فرمودهاند:
«قَالَ مَا عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نَارِكَ وَ لَا شَوْقاً إِلَى جَنَّتِكَ بَلْ وَجَدْتُكَ أَهْلًا لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُك»؛(1)و «الهى مَا عَبَدْتُكَ لِرِجَاءِ الْجَنَّةِ، اَوْ لِخَوفِ النَّارِ، بَلْ وَجَدْتُكَ أَهْلًا لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُك.»؛ و فرق ميان خشيت و خوف، چنانكه از كلام بعضى ظاهر مىشود، آن است كه خشيت به منزله علّت است و خوف به منزله معلول، چرا كه خشيت عبارت از تصوّر تسلّط و استيلاى شخص است و خوف اثرى است مترتّب بر آن تصوّر، مثل اطاعت او كردن و امتثال اوامر او نمودن. و نيز از علامات خوف الهى، به حذر بودن است، كه هميشه از خود به حذر باشد كه مبادا، حركت ناپسندى كه مرضىّ مولى نباشد از او به ظهور برسد، و نيز باز ايستادن است از ارتكاب مناهى و محرّمات.
و در بعضى أحاديث اين مضمون از آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه به عبارت ديگر نقل شده و آن اين است كه: فرموده: ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا فى جنّتك و لكن وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك» يعنى عبادت نكردم تو را از راه خوف از آتش تو و نه از براى طمع در بهشت تو، و ليكن يافتم تو را سزاوار پرستش و اطاعت پس عبادت كردم ترا، و پوشيده نيست كه بنا بر اين طريق سؤال مذكور اصلا متوجّه نيست و اين كه اين حديث شريف نيز دلالت ندارد مگر بر اين كه عبادت آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه از براى خوف از آتش يا طمع در
1) . لیثی واسطی، عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، ج2، ص: 11.
بهشت نبوده، بلكه از براى اين بوده كه حق تعالى سزاوار عبادت و پرستش است و دلالت نمىكند بر اين كه عبادت از براى خوف يا طمع صحيح نباشد، زيرا كه ممكن است كه آن هم صحيح باشد نهايت عبادت بر وجهى كه آن حضرت مىكرده افضل باشد و شهادت مىدهد بر اين معنى آنچه روايت كرده ثقة الاسلام محمّد بن يعقوب كلينى طاب ثراه در اصول كتاب كافى از حضرت امام بهحق ناطق امام جعفر صادق صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده: «العبادة(1)ثلاثة قوم عبدوا اللّه عزّ و جلّ خوفا فتلك عبادة العبيد، و قوم عبدوا اللّه تبارك و تعالى طلب الثّواب فتلك عبادة الاجراء، و قوم عبدوا اللّه عزّ و جلّ حبّا له فتلك عبادة الاحرار و هى افضل العبادة» يعنى عبادت سه قسم است گروهى عبادت كردهاند خداى عزّ و جلّ را از راه ترس پس اين عبادت بندگان است كه از ترس آقا خدمت ميكنند. و گروهى عبادت كردهاند خداى تبارك و تعالى را از براى طلب ثواب، پس اين عبادت مزدوران است كه كارى ميكنند كه مزدى ستانند، و گروهى عبادت كردهاند خداى عزّ و جلّ را بهسبب محض دوستى او، پس اين عبادت آزادگان است و اين افضلعبادتهاست، زيرا كه مخفى نيست كه اين حديث شريف ظاهر، بلكه صريح است در صحّت هر سه قسم و افضليّت قسم سيّم پس كلام آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه نيز بايد محمول بر اين شود چنانكه مذكور شد، بلكه وصيّت نامه آن حضرت صلوات اللّه عليه كه شيخ طايفه شيخ ابو جعفر طوسى(قدس سره) العزيز القدّوسى در كتاب تهذيب الاحكام بسند صحيح روايت كرده دلالت ميكند بر اين
1) . شارح(ره) در حاشيه گفته:« در بعضى نسخهها(العباد) بدل(العبادة) واقع شده و بنا بر اين معنى اين است كه: عبادت كنندگان سه قسمند، منه» و در نسخه كتابخانه مدرسه سپهسالار باضافه« سلّمه اللّه تعالى».
كه بعضى از عبادات آن حضرت نيز از براى طمع در بهشت و ترس از آتش بوده، زيرا كه آغاز وصيّت نامه بر اين نحو است: «هذا ما اوصى به و قضى فى ماله عبد اللّه علىّ ابتغاء وجه اللّه ليولجنى به الجنّة و يصرفني به عن النّار و يصرف النّار عنّى يوم تبيضّ وجوه و تسود وجوه» يعنى اين آن چيزيست كه وصيّت كرده به آن و حكم كرده در مال خود بنده خدا علىّ جهت طلب وجه اللّه يعنى رضا و خشنودى او از براى اين كه داخل كند مرا بهسبب آن در بهشت و بگرداند مرا بهسبب آن از آتش، و بگرداند آتش را از من در روزى كه سفيد مىشود در آن پاره رويها كه روى پرهيزگاران باشد، و سياه مىشود در آن پاره رويها كه روى گنهكاران باشد. پس اين صريح است در اين كه آن وصاياى آن حضرت صلوات اللّه عليه از براى طمع در بهشت و ترس از آتش بوده، و اين كه اين معنى منافات با طلب وجه اللّه ندارد، بلكه ظاهر اين منافات دارد با حديث سابق كه از آن حضرت روايت شده، و بهاعتبار صحّت سند اين و عدم معلوميّت سند آن، اين بر آن راجح است، و ممكن است دفع منافات به اين كه گوئيم كه: در وقف و تصدّقات و عتق و امثال آنها كه در آن وصيّت نامه مذكور است قصد دخول در بهشت و خلاصى از آتش قصور ندارد، و آنچه در حديث سابق مذكور شد مخصوص بعضى عبادات است مثل نماز و روزه و حجّ نهايت از براى تخصيص چندان وجهى ظاهر نيست.
و همچنين مؤيّد صحّت عبادات از روى طمع در ثواب مىشود آنچه روايت كرده ثقة الاسلام رحمه اللّه تعالى در اصول كافى از حضرت باقر صلوات اللّه و سلامه عليه كه فرموده: «من بلغه ثواب من اللّه عزّ و جلّ على عمل فعمل ذلك العمل التماس ذلك الثّواب اوتيه و ان لم يكن الحديث كما بلغه» يعنى هر كه برسد بهاو ثوابى از
جانب خداى عزّ و جلّ بر عملى پس بكند آن عمل را از براى طلب آن ثواب داده مىشود بهاو آن ثواب هر چند نبوده باشد حديث چنانكه رسيده باو، و اين حديث شريف در كتاب محاسن برقى نيز نقل شده بعبارتى نزديك به اين و سندى بهتر از سند كافى، و اين مضمون بعبارتهاى ديگر نيز وارد شده و سند بعضى از آنها صحيح و بعضى حسن است ليكن دلالت آنها بر آنچه گفتيم چندان ظهورى ندارد چنانكه بر متتبّع عارف ظاهر است، و همچنين از آيات كريمه بسيار صحّت اين دو قسم عبادت را استنباط مىتوان كرد و ذكر آنها باعث طول كلام مىشود، بلكه وعدها و وعيدها و ترغيبات و ترهيبات و ذكر بهشت و نعمتهاى آن از براى مطيعان، و جهنّم را انواع عذاب آن از براى عاصيان كه در قرآن مجيد و سنّت مقدّسه شده همه آنها مشعر است به صحّت عبادت از روى طمع و خوف، و الّا مصلحتى در ذكر آنها ظاهر نيست، بلكه تمام آنها مخلّ و مضرّ بغرض شارع مىنمايد، چه ظاهر است كه بعد از اطّلاع مردم بر آنها اكثر ايشان را در عبادت و اطاعت خوف و طمع منظور مىافتد و اين باعث فساد و بطلان عبادت ايشان مىگردد با آنكه غرض شارع انيان ايشان است بهعبادت صحيح و تحريص بر آن.
ديگر آنكه ظاهر است كه عبادت بىطمع در تفضّلات حق تعالى و خوف از آن جناب اقدس امرى است به غايت شاقّ و دشوار و محتاج برياضات و مجاهدات بسيار، بلكه ميسّر نيست آن مگر از براى انبيا و اوصيا صلوات اللّه و سلامه عليهم أجمعين و جمعى قليل از اوليا و اشياع ايشان پس چگونه در شريعت مقدّسه كه به مقتضاى آيات كريمه و احاديث شريفه بناى آن بر كمال سماحت و سهولت گذاشته شده و بههيچ وجه در آن تنگى و حرجى قرار نشده عامّه ناس و كافّه مكلّفان مأمور
باشند بههمه عبادات بر آن وجه، و هر گاه اخلال كنند به آن همه عبادات ايشان فاسد و كاسد بوده مستحقّ سخط عظيم و عذاب أليم گردند.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ أُوحِيَ إِلى نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلاَّ مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ * وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا وَ لا تُخاطِبْني فِي الَّذينَ ظَلَمُوا آنهم مُغْرَقُونَ * وَ يَصْنَعُ الْفُلْكَ وَ كُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ قالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ * فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتيهِ عَذابٌ يُخْزيهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌمُقيمٌ * حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَليلٌ * وَ قالَ ارْكَبُوا فيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَحيمٌ * وَ هِيَ تَجْري بِهِمْ في مَوْجٍ كَالْجِبالِ وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ وَ كانَ في مَعْزِلٍ يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا وَ لا تَكُنْ مَعَ الْكافِرينَ * قالَ سَآوي إِلى جَبَلٍ يَعْصِمُني مِنَ الْماءِ قالَ لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلاَّ مَنْ رَحِمَ وَ حالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكانَ مِنَ الْمُغْرَقينَ * وَ قيلَ يا أَرْضُ ابْلَعي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعي وَ غيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَ قيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمينَ * وَ نادى نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْني مِنْ أَهْلي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمينَ * قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ * قالَ رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْئَلَكَ ما لَيْسَ لي بِهِ عِلْمٌ وَ إِلاَّ تَغْفِرْ لي وَ تَرْحَمْني أَكُنْ مِنَ
1) . تمیمی آمدی، عبدالواحد، غرر الحكم و درر الكلم، ج2، ص: 581.
الْخاسِرينَ * قيلَ يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَكاتٍ عَلَيْكَ وَ عَلى أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُمْ مِنَّا عَذابٌ أَليمٌ * تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقينَ»؛(1)«به نوح وحى شد كه: جز آنها كه (تا كنون) ايمان آوردهاند، ديگر هيچ كس از قوم تو ايمان نخواهد آورد! پس، از كارهايى كه مىكردند، غمگين مباش! و (اكنون) در حضور ما و طبق وحى ما، كشتى بساز! و دربارۀ آنها كه ستم كردند شفاعت مكن، كه (همه) آنها غرق شدنى هستند! به نوح وحى شد كه: جز آنها كه (تا كنون) ايمان آوردهاند، ديگر هيچ كس از قوم تو ايمان نخواهد آورد! پس، از كارهايى كه مىكردند، غمگين مباش! و (اكنون) در حضور ما و طبق وحى ما، كشتى بساز! و دربارۀ آنها كه ستم كردند شفاعت مكن، كه (همه) آنها غرق شدنى هستند! او مشغول ساختن كشتى بود، و هر زمان گروهى از اشراف قومش بر او مىگذشتند، او را مسخره مىكردند؛ (ولى نوح) گفت: «اگر ما را مسخره مىكنيد، ما نيز شما را همين گونه مسخره خواهيم كرد! بهزودى خواهيد دانست چه كسى عذاب خواركننده به سراغش خواهد آمد، و مجازات جاودان بر او وارد خواهد شد! (اين وضع همچنان ادامه يافت) تا آن زمان كه فرمان ما فرا رسيد، و تنور جوشيدن گرفت؛ (به نوح) گفتيم: از هر جفتى از حيوانات (از نر و ماده) يك زوج در آن (كشتى) حمل كن! همچنين خاندانت را (بر آن سوار كن)- مگر آنها كه قبلاً وعده هلاك آنان داده شده [همسر و يكى از فرزندانت]- و همچنين مؤمنان را! اما جز عده كمى همراه او ايمان نياوردند! او گفت: به نام خدا بر آن سوار شويد! و هنگام حركت و توقف كشتى، ياد او كنيد، كه پروردگارم آمرزنده و مهربان است! و آن كشتى، آنها را از ميان امواجى همچون
1) . هود/36 الی 49.
كوهها حركت ميداد؛ (در اين هنگام،) نوح فرزندش را كه در گوشهاى بود صدا زد: پسرم! همراه ما سوار شو، و با كافران مباش! گفت: به زودى به كوهى پناه ميبرم تا مرا از آب حفظ كند! (نوح) گفت: امروز هيچ نگهدارى در برابر فرمان خدا نيست؛ مگر آن كس را كه او رحم كند! در اين هنگام، موج در ميان آن دو حايل شد؛ و او در زمره غرقشدگان قرار گرفت! و گفته شد: اى زمين، آبت را فرو بر! و اى آسمان، خوددارى كن! و آب فرو نشست و كار پايان يافت و (كشتى) بر (دامنه كوه) جودى، پهلو گرفت؛ و (در اين هنگام،) گفته شد: «دور باد قوم ستمگر (از سعادت و نجات و رحمت خدا!) نوح به پروردگارش عرض كرد: پروردگارا! پسرم از خاندان من است؛ و وعده تو (در مورد نجات خاندانم) حق است؛ و تو از همه حكمكنندگان برترى! فرمود: اى نوح! او از اهل تو نيست! او عمل غير صالحى است [فرد ناشايستهاى است]! پس، آنچه را از آن آگاه نيستى، از من مخواه! من به تو اندرز مىدهم تا از جاهلان نباشى! عرض كرد: پروردگارا! من به تو پناه مىبرم كه از تو چيزى بخواهم كه از آن آگاهى ندارم! و اگر مرا نبخشى، و بر من رحم نكنى، از زيانكاران خواهم بود! (به نوح) گفته شد: «اى نوح! با سلامت و بركاتى از ناحيه ما بر تو و بر تمام امتهايى كه با تواند، فرود آى! و امتهاى نيز هستند كه ما آنها را از نعمتها بهرهمند خواهيم ساخت، سپس عذاب دردناكى از سوى ما به آنها مىرسد (، چرا كه اين نعمتها را كفران مىكنند!) اينها از خبرهاى غيب است كه به تو (اى پيامبر) وحى مىكنيم؛ نه تو، و نه قومت، اينها را پيش از اين نمىدانستيد! بنا بر اين، صبر و استقامت كن، كه عاقبت از آن پرهيزگاران است!»
اين آيات تتمه داستان نوح(علیه السلام) است، و مشتمل بر چند فصل است، مثلاً فصلى در اينكه آن جناب به قوم خود خبر داد كه عذاب بر آنان نازل مىشود، و فصلى ديگر در اينكه خداى سبحان به وى دستور داد كشتى درستكند، و فصلى ديگر در اينكه عذاب كه عبارت بود از طوفان، چگونه نازل شد، و فصلى در داستان غرق شدن پسرش، و فصلى در قصه نجات يافتن خود و همراهانش، ليكن در عين اينكه مشتمل بر چند فصل است همه فصولش به وجهى به يك فصل برگشت مىكند و آن عبارت است از فصل قضا و حكمى كه خداى سبحان بين آن جناب و قوم كافرش كرد.
«وَ أُوحِيَ إِلى نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ» كلمۀ «ابتئاس» مصدر باب افتعال از مادۀ «بؤس» است، و «بؤس» به معناى اندوهى توأم با ذلت و خضوع است.
اين قسمت از وحيى كه آيه از آن خبر مىدهد، كه خداى تعالى به وى فرمود: «لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ»، در واقع مىخواهد نوح(علیه السلام) را از ايمان آوردن كفار قومش مأيوس و نوميد كند و بفرمايد از اين به بعد ديگر منتظر ايمان آوردن كسى مباش، و به همين جهت از اين فرموده خود نتيجهگيرى كرد كه «فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ» پس ديگر بهخاطر كردار آنان اندوه مخور، زيرا يك نفر
دعوت كننده كه مردم را به چيزى دعوت مىكند، وقتى از مخالفت و تمرد مدعوين غمناك مىشود كه اميدى به ايمان آوردن و استجابت دعوتش از ناحيه آنان داشته باشد، و اما اگر بهطور كلى از اجابت آنان مأيوس شود، ديگر اهميتى به آنان و به كارشان نداده و در دعوت آنان، خود را به تعب نمىاندازد، و اصرار نمىكند كه به وى رو آورند، و بر فرض هم كه بعد از آن نوميدى باز هم دعوتشان كند، حتما غرض ديگرى چون اتمام حجت و اظهار معذرت دارد.
و بنا بر اين در اينكه فرمود: «فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ» تسليتى است كه خداى تعالى به نوح(علیه السلام) داده و آن جناب را دلخوش فرموده، چون در اين كلام اشارهاى هست به اينكه لحظه قضاء و حكم جدايى بين آن جناب و قومش فرا رسيده، اين اشاره را كرد تا قلب شريف آن جناب را از تاثر و اندوهى كه از ديدن اعمال كفار و رفتارشان با وى و با مؤمنين و از يادآورى خاطرههاى چندين ساله از آزار و اذيت كفار آكنده گشته سبك بار كند.
آرى نوح(علیه السلام) نزديك به هزار سال در ميان قوم كافر خود زندگى كرد و آزار و اذيت ديد.
از كلام بعضى از مفسرين چنين برمىآيد كه از جملۀ «لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ» استفاده كرده و خواسته است بفرمايد آنهايى كه كفر ورزيدهاند از اين لحظه تا ابد ديگر ايمان نخواهند آورد همچنانكه آنها كه ايمان آوردهاند بر ايمان خود استوار و دائم خواهند بود.(1)ليكن نظر وى صحيح نيست، زيرا در اين كلام همه عنايت در اين است كه بيان كند كفار از اين به بعد ديگر ايمان نخواهند آورد، و
1) . آلوسی، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 12، ص: 48.
اما ايمان مؤمنين مورد عنايت نيست مگر صرف تحقق آن. و اما دوام و ثبات آن مورد بحث نيست، و استثناى «إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ» نيز هيچ دلالتى بر بيش از اصل تحقق ندارد، و از ثبات و دوام آن ساكت است.(1)
از آيۀ مورد بحث استفاده مىشود كه اولا كفار در هر جا و هر زمان كه اميد ايمان آوردن در آنها باشد معذب نمىشوند، و بلا بر آنان نازل نمىشود، وقتى عذاب نازل مىشود كه كفر در دلهاشان ملكه شده و پليدى شرك با خونشان عجين شده باشد، بهطورى كه ديگر هيچ اميدى به ايمان آوردنشان نباشد در اين هنگام است كه كلمه عذاب بر آنان محقق مىگردد.
و ثانيا نفرينى كه خداى تعالى در سوره نوح، از نوح(علیه السلام) حكايت كرده كه گفت: «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً»؛(2)«در زمانى واقع شده كه هنوز فرمان ساختن كشتى از ناحيه خداى تعالى صادر نشده بود، و نيز بعد از خبر ياس آورى واقع شده كه خداى تعالى به او داده و فرمود: «و از اين به بعد ديگر منتظر ايمان آوردن كفار مباش.»
پس آيات سوره نوح نفرينى را حكايت مىكند كه بعد از تحقق مضمون آيۀ
1) . شايد مفسر نامبرده، ثبات و دوام ايمان مؤمنين را از كلمۀ «قد» استفاده كرده و فكر كرده باشد كسانى كه خداى تعالى از ايمانشان خبر مؤكد داده و مىفرمايد: «من قد امن» حتما ايمانشان آن قدر محكم است كه به آسانى زايل نمىشود، ليكن كلمۀ «قد»، تحقق سابق را تأكيد مىكند نه ثبوت و دوام در آينده را. به هر حال، مرحوم مؤلف متعرض بيان اين جهت نشده كه آمدن كلمۀ «قد» چه نكته اضافى را مىرساند و اگر نمىآمد چه مىشد؟ (کلام مترجم)
2) . «پروردگارا! احدى از كافران را بر روى زمين باقى مگذار، كه اگر آنان را باقى بگذارى بندگانت را گمراه مىكنند، و اولاد آنان هم جز افرادى فاجر و كافر بيش نيستند.» (نوح / 26 و 27)
مورد بحث و قبل از تحقق مضمون آيۀ «وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ... آنهم مُغْرَقُونَ» واقع شده است.
براى اينكه نوح(علیه السلام) همانطور كه بعضى از دانشمندان گفتهاند- نمىدانسته كه كفار در آينده نيز ايمان نخواهند آورد، و از طريق عقل نيز راهى به اين علم نداشته، چون جزء غيبهاى عالم بوده و تنها راهى كه به اين علم و آگهى داشته طريق نقل بوده، كه همان طريق وحى است پس نوح(علیه السلام) قبل از نفرين و درخواست عذاب، از طريق وحى خداى تعالى به وى كه ديگر از كفار كسى ايمان نخواهد آورد آگاه شده كه نه خود كفار ايمان مىآورند و نه از نسلشان مؤمنى پديد مىآيد، پس در حقيقت در دعايش همان مطلبى را كه به وى وحى شده بود ذكر كرد، و عرضه داشت: پروردگارا! از اين كفار و نسلشان ديگر مؤمنى نخواهد آمد. و وقتى كه خداى تعالى نفرينش را مستجاب كرد و خواست تا كفار را هلاك كند، دستورش داد تا كشتى و سفينهاى بسازد و به كفار خبر دهد كه بهطور حتم غرق خواهند شد.
«وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا آنهم مُغْرَقُونَ» كلمۀ «فلك»- به ضمه فاء- به معناى سفينه است، چه يك سفينه و چه چند سفينه، به خلاف كلمۀ «سفينه" كه به معناى يك كشتى است، و در مورد چند كشتى مىگوييم:
«سفن»، و كلمۀ «أعين» جمع قله عين است.
و اگر بپرسى چرا خداى تعالى براى خود، ديدگان بسيارى اثبات كرده و فرموده: به نوح گفتيم كه كشتى را در جلو چشمهاى بسيارى كه ما داريم بساز،
با اينكه خداى تعالى اصلا چشم ندارد، تا چه رسد به اينكه چشمهاى بسيارى داشته باشد.
در پاسخ مىگوئيم كلمۀ «عين؛ چشم» در مورد خداى تعالى به معناى مراقبت و كنايه از نظارت است، و استعمال جمع اين كلمه يعنى كلمۀ «اعين» براى فهماندن كثرت مراقبت و شدت آن است، و ذكر كلمه: «أعين" قرينه است بر اينكه مراد از وحى در كلمۀ «وحينا» وحى لفظى و بيانى كه فرمان «وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ...» با آن نازل شده نيست.
و خلاصه كلام اينكه كلمۀ «أعين» به ما مىفهماند كه منظور اين نيست كه ما به نوح گفتيم كشتى را در تحت مراقبت ما و طبق فرمان لفظى ما بساز، بلكه منظور اين است كه ما به نوح گفتيم كشتى را در تحت مراقبت ما و طبق هدايت عملى ما و راهنمايى ما بساز، پس مراد از وحى در كلمۀ «و وحينا» هدايت عملى به وسيلۀ تأييد روح القدس است، كه به وى اشاره كند به اينكه اين كار را اينطور انجام بده و آن ديگرى را فلان جور.
و خلاصه همان هدايت عملى كه خداى تعالى در مورد تمامى امامان از آلابراهيم به كار برده، و در بارهاش فرموده: «وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ»(1)، و ما در مباحث سابق به وجود چنين وحيى غير وحى لفظى اشاره نموديم، در آينده نيز در تفسير سوره انبياء متعرض اين بحث مىشويم ان شاء اللَّه تعالى.
1) . «ما به امامان از آل ابراهيم آنجام خيرات و اقامه نماز و دادن زكات را وحى كرديم- و هدايت عملى نموديم- و آن امامان پرستندگانى براى ما بودند.» (انبياء / 73)
و معناى اينكه فرمود: «وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا» اين است كه دربارۀ ستمكاران از من چيزى كه شر و عذاب را دفع مىكند مخواه، و براى برگشتن بلا از آنان شفاعت مكن، زيرا قضا و حكمى را كه راندهايم قضاى فصل و حكم حتمى است، و با اين جمله دو نكته روشن مىشود يكى اينكه جملۀ «انَّهم مُغْرَقُونَ» كار تعليل را مىكند، حال يا فقط تعليل جملۀ «وَ لا تُخاطِبْنِي»، و يا تعليل مجموع جملههاى «وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا»، نكتۀ ديگرى كه روشن شد اين است كه جملۀ «وَ لا تُخاطِبْنِي...» كنايه از شفاعت است.
و معناى آيه اين است كه: كشتى را زير نظر، و مراقبت كامل ما و طبق تعليمى كه به تو مىدهيم بساز، و از من مخواه كه عذاب را از اين ستمكاران برگردانم، كه قضاء و حكم غرق شدن بر عليه آنان رانده شده و اين قضاء حتمى بوده و به هيچ وجه برگشت ندارد.
«وَ يَصْنَعُ الْفُلْكَ وَ كُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ قالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ» طبرسى(ره) در مجمع البيان گفته: «سخريه» به معناى اين است كه انسان كارى را بر خلاف آنچه در باطن دارد انجام دهد، بهطورى كه هر بينندهاى به كم عقلى انجام دهنده آن كار پى ببرد، و از همين باب است كلمۀ «تسخير" چون تسخير به معناى آن است كه كسى را آن قدر با قهر استضعاف كنى كه ذليل شود، و فرق ميانسخريه و بازى اين است كه در سخريه معناى خدعه و نيرنگ و ناقص جلوه دادن طرف مىباشد، و معلوم است كه طرف بايد موجودى جاندار باشد تا بشود با او نيرنگ كرد به خلاف لعب و بازى كه با
جمادات نيز ممكن است.(1)و اما راغب در معناى اين كلمه در مفرداتش گفته: وقتى گفته مىشود" سخرت منه" و همچنين" استسخرته" معنايش اين است كه من او را مسخره كردم، و در كلام خداى تعالى نيز چند جا استعمال شده يكى در اين آيه كه مىفرمايد: «إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ»، و يكى ديگر آنجا كه مىفرمايد: «بَلْ عَجِبْتَ وَ يَسْخَرُونَ»، و بعضى گفتهاند: «رجل سخرة» - به ضمه سين و فتح خاء- يعنى كسى كه ديگران را مسخره مىكند، و «رجل سخرة» - به ضمه سين و سكون خاء- يعنى كسى كه ديگران مسخرهاش كرده باشند، و كلمۀ «سخريه» - به ضمه سين- و همچنين كلمۀ «سخريه» - به كسره سين- به آن عملى گفته مىشود كه مسخره كننده در مسخرگى خود استفاده مىكند.(2)
جملۀ «وَ يَصْنَعُ الْفُلْكَ» هر چند صيغه مضارع است، ولى از نظر معنا حكايت حال گذشته است، و معنايش اين است كه نوح در حالى كه كشتى را مىساخت مردم دسته دسته آمده بالاى سرش مىايستادند و مسخرهاش مىكردند، و آن جناب در برابر دعوت الهى خود و اقامه حجت بر عليه آنان همه آن آزارها را تحمل مىكرد، بدون اينكه فشل و سستى و انصرافى از خود نشان دهد.
و جملۀ «وَ كُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ» حال از فاعل" يصنع" است،- كه همان نوح(علیه السلام) باشد، - و معناى آن اين است كه نوح(علیه السلام) كشتى را مىساخت [مسخره كردن قوم نوح(علیه السلام)، كشتى ساختن او را و جواب آن حضرت
به آنان] در حالى كه هر دسته از سران مردم بر او گذشته و مسخرهاش مىكردند، و كلمۀ «ملا» در خصوص اين جمله، به معناى جماعتى است كه مورد اعتناى مردم باشند، (گو اينكه در موارد ديگر به معناى درباريان است) و اين آيه دلالت دارد بر اينكه مردم زمان نوح(علیه السلام) براى مسخره كردن آن جناب دسته دسته مىآمدند، و نيز دلالت دارد بر اينكه آن جناب كشتى را پيش روى مردم مىساخته، و محل كارش سر راه عموم مردم بوده است.
«قالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ»؛ اين قسمت از آيۀ شريفه به منزله جواب از سؤالى تقديرى است، گويا كسى پرسيده نوح در برابر مسخرگىهاى كفار چه گفت؟
در پاسخ فرموده: نوح گفت: اگر شما ما را مسخره مىكنيد ما نيز شما را مسخره خواهيم كرد. و به همين جهت جمله مزبور را بدون حرف عطف آورد تا معلوم كند كه معطوف به ما قبل نيست، بلكه مربوط به سؤالى مقدر است.
در جمله مورد بحث نفرمود: «ان تسخروا منى فانى اسخر منكم- اگر شما مرا مسخره كنيد من (نيز) شما را مسخره مىكنم" تا هم از خود دفاع كرده باشد و هم از مؤمنين و گروندگان به خود، و چه بسا از همين تعبير فهميده شود كه آن جناب در ساختن كشتى از اهل و گروندگان خود كمك مىگرفته و در هنگام گفتن اين سخن، يارانش نيز حضور داشتهاند، و سخريه كفار سخريه آنان نيز بوده، در نتيجه كلام اين ظهور را دارد كه كفار گروه گروه از كارگاه نوح عبور مىكردهاند و در حالى كه آن جناب و يارانش مشغول ساختن كشتى بودند، مسخرهاش كرده و نسبت جنون و
حواسپرتى به او مىدادند، پس هر چند كفار در استهزايشان جز از نوح نامى نبردند، و ليكن استهزاى آنان شامل مؤمنين به آن جناب نيز مىشده.
صرف نظر از اين ظهور، طبع و عادت نيز اقتضاء مىكند كه كفار، پيروان آن جناب را نيز استهزاء كنند، همانطور كه خود او را مسخره مىكردند، براى اينكه نوح و پيروانش اجتماع واحدى بودند كه معاشرت آنان را به يكديگر مرتبط مىكرده، هر چند كه مسخره كردن پيروان آن حضرت در حقيقت مسخره كردن خود آن جناب بود، اما چون اصل و پايهاى كه دعوت به توحيد قائم به آن بود همان نوح(علیه السلام) بود، و لذا گفته شد: «سخروا منه- او را مسخره كردند.»
و نفرمود: «سخروا منه و من المؤمنين- او و مؤمنين را مسخره كردند.»
در اين آيه سؤالى به ذهن مىآيد، و آن اين است كه اگر سخريه عمل زشتى است چرا نوح(علیه السلام) به كفار فرموده ما شما را مسخره مىكنيم، و اگر بد نيست چرا آيه كفار را ملامت مىكند بر اينكه نوح را مسخره مىكردند؟ جوابش اين است كه آنچه از سخريه زشت است ابتدايى آن است و اما اگر جنبه مجازات و تلافى باشد آن هم در جايى كه فايدهاى عقلايى از قبيل پيشبرد هدف و اتمام حجت بر آن مترتب شود زشت نيست و به همينجهت قرآن كريم در جاى ديگر نسبت سخريه را به خود خداى تعالى داده و فرموده: «فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»(1).
1) . «آنان را مسخره مىكنند خداى تعالى هم ايشان را مسخره مىكند، و براى ايشان است عذابى دردناك.» (توبه / 79)
نكتۀ ديگرى كه در آيۀ مورد بحث است اين است كه با آوردن جملۀ «كَما تَسْخَرُونَ" مماثلت و به يك اندازه بودن سخريه را معتبر فرموده است.
«فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقِيمٌ» سياق آيه حكم مىكند به اينكه حرف «فاء" براى اين بر سر جملۀ «فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ» آمده كه مطلب را متفرع بر جمله شرطيه قبل يعنى: «إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ» بسازد، و بفهماند كه جمله مورد بحث متن همان سخريهاى است كه نوح(علیه السلام) از كفار كرده، و به عبارت سادهتر اينكه سخريه آن جناب از كفار همين بوده كه به آنان فرموده: «آن عذابى كه وعدهاش را دادهام گريبان هر كس را بگيرد خوارش مىسازد" و جملۀ «مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ...»، متعلق به جملۀ «تعلمون» است تا معلوم آن علم باشد، يعنى به زودى مىدانيد كه «مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ».
و معناى آيه اين است كه اگر ما را مسخره كنيد ما نيز شما را مسخره مىكنيم يعنى مىگوييم به زودى خواهيد فهميد كه چه كسى دچار عذاب مىشود ما و يا شما؟ و اين قسم سخريه، سخريه با سخن حق است.
و در جملۀ «مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ» منظور از عذاب، عذاب دنيوى است كه موجب انقراض و ريشه كن شدن مىشود، و آن همان عذاب غرق است كه سرانجام آن قوم كافر را منقرض نموده و خوار و ذليل كرد، و مراد از «عذاب مقيم» در جملۀ «وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقِيمٌ» عذاب آتش در آخرت است كه عذابى است ثابت و دائمى، دليل بر گفتار ما نيز كه گفتيم عذاب اول دنيوى و عذاب دوم اخروى است، مقابلهاى است كه در اين دو واقع شده، و كلمه عذاب- بهصورت نكره يعنى بدون الف و لام در عبارت- تكرار شده و اولى توصيف به اخزاء و دومى به اقامه شده.
و چه بسا كه بعضى(1)
از مفسرين جملۀ «فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ» را جملهاى تام گرفته و گفتهاند متعلق اين جمله در عبارت نيامده و نفرموده چه چيز را مىدانند و آن گاه جملۀ «مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ» را ابتداى كلام نوح گرفتهاند، ليكن، اين توجيه و تفسير از سياق آيه دور است.
«حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ...» وقتى گفته مىشود: «فار القدر يفور فورا و فورانا» معنايش اين است كه ديگ به جوش آمد و فوران كرد، يعنى به شدت جوشيد. و وقتى گفته مىشود: «فار النار» معنايش اين است كه آتش مشتعل شد و شعلهاش بالا رفت، و كلمۀ «تنور» از لغات مشترك فارسى و عربى است، احتمال هم دارد كه در اصل فارسى بوده و در عرب مورد استعمال قرار گرفته باشد و به معناى محلى است كه خمير را براى پخته شدن به آن مىچسبانند.
و" فوران تنور» به معناى جوشيدن آب از داخل تنور و سرازير شدن از تنور است، در روايات نيز آمده كه در ماجراى طوفان نوح اولين نقطهاى كه آب از آن فوران كرد يك تنور بود و بنا بر اين روايت، الف و لامى كه در آيۀ شريفه بر سر كلمه تنور آمده الف و لام عهد خواهد بود يعنى آن تنور معهود، در خطاب، فوران كرد(2).
احتمال هم دارد فوران تنور به معناى جوشيدن تنور نانوايى نباشد، بلكه كنايه باشد از شدت غضب خداى تعالى كه در اين صورت نظير عبارت «حمى الوطيس» خواهد بود، كه وقتى در مورد جنگ استعمال مىشود اين معنا را مىدهد
كه تنور جنگ گرم شد و آتش جنگ شعلهور گرديد، پس اينكه فرمود: «حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ» معنايش اين است كه وضع نوح و قومش به همان منوال ادامه داشت، تا آنكه امر ما آمد، يعنى امر ربوبى تحقق يافته و متعلق به آنان گرديد و آب از تنور جوشيد، و يا غضب الهى شدت گرفت كه در آن هنگام ما به نوح چنين و چنان گفتيم.
و در معناى كلمۀ «تنور» اقوال ديگرى نيز هست كه از فهم به دور است، مثل قول آن مفسرى كه گفته مراد از تنور طلوع فجر است، و معناى آيه اين است كه «امر به همان منوال بود تا آنكه امر ما آمد، و فجر كه لحظه اول عذاب بود طلوع كرد" و قول آن مفسر ديگر كه گفته مراد از تنور بلندترين نقطه زمين و مشرفترين آن است و معناى آيه اين است كه آب از نقاط بلند زمين فوران كرد، و قول بعضى ديگر كهگفتهاند تنور به معناى همه روى زمين است.(1)
«قُلْنَا احْمِلْ فِيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ»؛ يعنى ما به نوح دستور داديم كه از هر جنسى از اجناس حيوانات يك جفت يعنى يك نر و يك ماده سوار بر كشتى كن.
«وَ أَهْلَكَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ»؛ يعنى و اهل خود را نيز سوار كن، و اهل هر كس عبارتند از افرادى كه مختص وى باشند نظير همسر و فرزند و همسر فرزندان و اولاد آنان «إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ»، يعنى مگر آن افرادى كه اهل تو هستند، و ليكن فرمان و عهد ما در سابق بر هلاكت آنان گذشته است. و منظور از اين اهل كه قرار شده هلاك گردند يكى همسر خائن آن جناب بوده، به دليل اينكه قرآن كريم در آيهاى ديگر فرموده: «ضَرَبَ اللَّهُ مثلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا
1) . همان.
تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما»(1)، و ديگرى پسر نوح بوده كه خداى تعالى در آيات بعد، داستان او را بيان مىكند، و نوح(علیه السلام) مىپنداشته كه استثناء تنها مربوط به همسرش است، بدين جهت خداى تعالى آن را برايش بيان كرده و فرمود كه او اهل تو نيست، او عملى غير صالح است، بعد از اين بيان الهى فهميد كه فرزندش نيز از كسانى است كه ظلم كرده.
«وَ مَنْ آمَنَ وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ»؛ يعنى غير اهلت آنان كه از قوم تو به تو ايمان آوردند را نيز سوار كشتى كن، و اما اينكه گفت غير اهلت را سوار كشتى كن، براى اين بود كه اهل آن جناب را قبلاً در جملۀ «و اهلك» بيان كرده بود، و در آخر فرموده كه از قوم نوح جز اندكى به وى ايمان نياورده بودند.
در اين جملۀ اخير فرمود: «وَ ما آمَنَ مَعَهُ» و نفرمود: «و ما امن به»، براى اينكه اشاره كند به اينكه منظور از ايمان آوردن به نوح، ايمان آوردن قوم نوح و خود نوح به خداى تعالى است، و اين تعبير مناسبتر بوده به مقامى كه آيۀ شريفه داشته، چون آيۀ شريفه در اين مقام است كه بفرمايد خداى تعالى چه كسانى را از بلاى غرق نجات داد، و ملاك اين نجات دادن هم ايمان به خداى تعالى و خضوع در برابر ربوبيت حضرتش بود، و همچنين اگر فرمود: «الا قليل» و نفرمود: «الا قليل منهم»، براى اين بود كه بفهماند ايمان آورندگان، فى نفسه اندك بودند نه در مقايسه با قوم، چون در مقايسه با همه قوم بسيار اندك بودند، به حدى كه نمىشد گفت اين چند نفر اندك از آن قومند.
1) . «خدا براى كسانى كه كافر شدند همسر نوح و همسر لوط را مثل زده كه در تحت حباله و فرمان دو بنده از بندگان صالح ما بودند، كه به آن دو خيانت كردند.» (تحريم / 10)
«وَ قالَ ارْكَبُوا فِيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَحِيمٌ»؛ بعضى(1)از اساتيد قرائت، كلمۀ «مجراها» را به فتحه ميم قرائت كرده و آن را مصدر ميمى از ثلاثى مجرد و به معناى جريان و سير و حركت كشتى گرفتهاند. بعضى(2)ديگر آن را «مجراها» - به ضمه ميم- خوانده- و آن را مصدر ميمى از باب افعال- و به معناى اجراء و سوق دادن و به پيش راندن كشتى گرفتهاند و از كلمۀ «مرسا" مصدر ميمى- از باب افعال- و به معناى ارساء و مرادف آن است، و ارساء به معناى متوقف كردن و ثابت نگه داشتن كشتى است، و اين كلمه در جاى ديگر قرآن آمده، آنجا كه فرموده: «وَ الْجِبالَ أَرْساها»(3).
و جملۀ «قالَ ارْكَبُوا فِيها» عطف است بر جملۀ «جاءَ أَمْرُنا» كه در آيۀ قبل بود، و معناى اين معطوف و آن معطوف عليه اين است كه: «مسخره كردن نوح همچنان ادامه يافت تا زمانى كه امر ما آمد و نوح به اهل خود و ساير مؤمنين و يا به همه كسانى كه در كشتى بودند خطاب كرد: كه اين كشتى رفتن و ايستادنش به نام خدا است.»
و منظور از بردن نام خدا اين بوده كه از نام مبارك پروردگار بركت گرفته و به آن وسيله خير را در حركت و سكون كشتى جلب كند، چون وقتى انسان فعلى از افعال و يا امرى از امور را معلق بر نام خداى تعالى كرده و آن را با نام مبارك حضرتش
مرتبط مىسازد، همين عمل باعث مىشود كه آن فعل و يا آن امر از هلاكت و فساد محفوظ گشته و از ضلالت و خسران مصون بماند.
آرى همانطور كه خداى تعالى فنا و بطلان و گمراهى و خستگى نمىپذيرد، چون رفيع الدرجات و داراى مقاممنيع و بلند است، همچنين امرى و فعلى هم كه مرتبط به او- جل و علا- شده قهرا از گزند عوارض سوء مصون مىماند.
پس نوح(علیه السلام) حركت و سكون كشتى را معلق به نام خدا كرد، و با در نظر گرفتن اينكه سبب ظاهرى نجات كشتى همين دو سبب يعنى حركت و سكون صحيح كشتى است، وقتى اين دو سبب كارگر مىافتد كه عنايت الهى شامل حال سرنشينان كشتى باشد، و شمول اين عنايت به اين است كه مغفرت الهى شامل خطاهاى سرنشينان گردد، تا زمينه براى رحمت الهى فراهم گشته، از غرق نجات يابند و آزاد و آسوده در زمين زندگى كنند، و چون زمينه چنين زمينهاى بود، لذا نوح(علیه السلام) اشاره كرد به اينكه به اين خاطر، من حركت و سكون كشتى را وابسته به نام خدا كرد كه پروردگارم غفور و رحيم است، «إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَحِيمٌ»، او است كه مىتواند مجرا و مرساى كشتى را از اختلال و اشتباه حفظ كند، و در نتيجه با مغفرت و رحمت او كشتى از غرق حفظ شود.
و نوح اولين انسانى است كه خداى تعالى گفتنبسم اللَّه را در كتاب مجيدش از او حكايت كرده، پس او اولين كسى است كه تمسك به نام كريم خدا را فتح باب نموده، همچنانكه او اولين كسى است كه بر مسألۀ توحيد اقامه حجت نموده، و اولين كسى است كه كتاب و شريعتى آورده، و اولين كسى است كه در صدد بر آمده تا اختلاف طبقاتى مجتمع بشرى را تعديل نموده و تناقض را از آن بر طرف نمايد.
و معنايى كه ما براى جملۀ «بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها» كرديم مبنى بر اين بود كه گفتار، گفتار نوح(علیه السلام) باشد و نيز دو كلمۀ «مجرى» و «مرسا» مصدر ميمى باشند، ولى بسيارى از مفسرين چه بسا احتمال داده باشند كه «اين گفتار» گفتار خود نوح نبوده، بلكه كلام همراهان نوح باشد و نوح به آنان دستور داده باشد كه هنگام سوار شدن، اين كلمه شريفه را بگويند و يا احتمال داده باشند كه دو كلمۀ «مجرى و مرسا» اسم زمان و مكان باشند كه در اين صورت معناى آيه طورى ديگر مىشود(1)
ص: 160 و 164.
.زمخشرى در كشاف، در تفسير اين آيه گفته(2)ممكن است اين سخن كلامى واحد باشد و ممكن هم هست كه دو كلام باشد، وجه واحد بودنش اين است كه جملۀ «بِسْمِ اللَّهِ» متصل باشد به جملۀ «اركبوا» و حال باشد از «واو» جمع كه در اين صورت شكل جملۀ «قالَ ارْكَبُوا فِيها بِسْمِ اللَّهِ» مىشود و معنايش اين مىشود كه سوار كشتى شويد در حالى كه نام خدا را ببريد، و يا در هنگام به حركت در آمدن كشتى و كنده شدنش از زمين و هنگام ايستادنش بسم اللَّه بگوييد حال يا بهخاطر اينكه دو كلمۀ «مجرى» و «مرسا» اسم زمانند، و يا بهخاطر اينكه مصدر ميمى و به معناى اجرا و ارساءاند كه در تقدير كلمۀ «وقت» بر آن دو اضافه شده و در نتيجه عبارت مجراها و مرساها «وقت اجراءها و ارساءها» بوده، همانطور كه «خفوق النجم» به معناى وقت حركت و گردش ستاره، و «مقدم الحاج» به معناى وقت آمدن حاجيان است.
ممكن هم هست اين دو كلمه اسم مكان و به معناى مكان اجراء و مكان ارساء باشند، و اگر منصوب خوانده شدهاند يا بهخاطر فعلى باشد كه در معناىبسم اللَّه خوابيده (و آن فعل، يا ابتداء مىكنم است و يا استعانت مىجويم، و يا هر فعل ديگرى كه بر اراده قول دلالت كند.
و وجه دو كلام بودنش اين است كه جملۀ «بسم اللَّه»، خبر مقدم و دو كلمه مجراها و مرساها مبتداى مؤخر باشند، و اين مبتداء و خبر كه به اصطلاح «مقتضبه»(1)
هستند، يك كلام «قالَ ارْكَبُوا فِيها» باشد و كلام ديگرش «بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها»، يعنى نوح گفت: سوار بر كشتى بشويد كه سكونش در روى زمين و كنده شدنش از زمين و به حركت در آمدنش بر روى آب به نام خدا است، در روايت نيز آمده: همين كه كشتى خواست حركت كند نوح گفت: «بسم اللَّه» آن گاه كشتى به حركت در آمد و وقتى خواست بر روى زمين قرار گيرد نيز گفت: «بسم اللَّه» پس كشتى روى زمين قرار گرفت.
احتمال هم دارد كه كلمۀ «اسم» بهعنوان تقحيم(2)ذكر شده باشد، همچنانكه شاعر در شعر خود گفته: «ثم اسم السلام عليكما»، و تقدير كلام «باللَّه مجراها و مرسيها» بوده.
1) . كلامى كه ابتدايى بوده و بريده از ما قبل باشد «مقتضبه» مىگويند.
2) . «تقحيم» در اصطلاح اهل ادب اين است كه بين دو كلمهاى كه بايد به هم متصل باشند كلمه ديگرى را داخل نمود، مانند «مضاف و مضاف اليه». و مانند كلمه «ثم» و كلمه «سلام» در شعر «ثم اسم السلام عليكما»، مراد اين است كه كلمۀ «اسم» واقع شده بين «ثم» و «سلام». و باز مانند لفظ «باء» و لفظ «جلاله» مثل «بسم اللَّه» كه در اين دو مورد «اسم» در وسط دو كلمه آورده شده تا در شعر شاعر، عظمتى براى سلام و در آيه، عظمتى براى اللَّه باشد.
زمخشرى سپس گفته: دو كلمه مجرى و مرسا، هر دو به فتحه ميم نيز قرائت شدهاند، كه در اين صورت يا مصدر ميمى از مادۀ «جرى» و ماده «رسى» است، و يا اسم زمان و مكان از آنها است، و مجاهد هر دو كلمه را به ضمه ميم قرائت كرده تا اسم فاعل از ماده اجراء و ارساء باشند، و محل آن دو را مجرور گرفته تا دو صفت براى لفظ اللَّه باشند چون كلمه اللَّه نيز مجرور به حرف باء است.(1)«وَ هِيَ تَجْرِي بِهِمْ فِي مَوْجٍ كَالْجِبالِ» ضمير «هى» به سفينه بر مىگردد، و كلمۀ «موج» مانند كلمۀ «تمر» اسم جنس است، و يا بهطورى كه گفته شده جمع كلمۀ «موجة» است، و موجه به معناى قطعه عظيمى از آب است كه از آبهاى اطراف خود بالاتر رفته باشد، و در آيۀ شريفه بهطورى كه ديگران نيز گفتهاند اشارهاى است به اينكه كشتى نوح روى آب حركت مىكرده، نه اينكه همانند ماهيان دريا در جوف آب شناور بوده باشد- چنآنچه بعضى چنين گفتهاند.
«وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ وَ كانَ فِي مَعْزِلٍ يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا وَ لا تَكُنْ مَعَ الْكافِرِينَ» كلمۀ «معزل» اسم مكان از عزل است، كه همانا پسر نوح، خود را از پدرش و از مؤمنين كنار كشيده بود، و در جايى قرار داشته كه به پدر نزديك نبوده است، و به همين جهت تعبير به «نداء» كه مخصوص صدا زدن از دور است آورده و فرموده: «وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ» و نفرموده: «و قال نوح لابنه؛ نوح به پسرش گفت.»
و معناى آيه اين است كه نوح فرزند خود را كه در نقطه دورى كنارهگيرى
1) . قرائت «مرساها» - به فتحه ميم- از قرائتهاى نادر است كه تنها به «ابن محيض» نسبت داده شده.
كرده بود از همان دور صدا زد (و در ندايش گفت: «يا بنى»، و كلمۀ «بنى» مصغر - كوچك شده - كلمۀ «ابنى» است، كه به معناى «پسرم» مىباشد، قهرا كلمۀ «بنى" معناى پسركم را مىدهد، و اضافه كردن اين كلمه بر ياى متكلم براى اين است كه بر شفقت و مهربانى گوينده دلالت كند و به پسر بفهماند كه پدرش او را دوست مىدارد و خير او را مىخواهد). و گفت: اى پسرك من، با ما سوار بر كشتى شو، و با كافران مباش، و گرنه در بلاء شريك آنان خواهى شد، همانطور كه در همنشينى و سوار نشدن بر كشتى شريك آنهايى، و نوح(علیه السلام) در اين گفتارش نفرمود «و لا تكن من الكافرين؛ از كافران مباش» براى اينكه خيال مىكرد مسلمان است، چون از نفاق دلش خبر نداشت و نمىدانست كه او تنها به زبان مسلمان و مؤمن است، بدين جهت بود كه او را صدا زد تا با مسلمانان باشد و سوار بر كشتى شود و خلاصه اگر از كفر درونى پسرش اطلاع مىداشت او را صدا نمىزد.
«قالَ سَآوِي إِلى جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْماءِ قالَ لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ» راغب گفته كلمۀ «ماوى» مصدر ميمى از فعل «أوى – ياوى - اويا و ماوى» است، وقتى مىگويى: «أوى الى كذا» معنايش اين است كه فلانى خود را منضم به فلان كس يا فلان چيز كرد، مضارعش «ياوى» و مصدرش «اوى» و باب افعالش «آوى – يؤوى – ايواء» است، يعنى فلانى را منضم به خود كرد.(1)و معناى آيه اين است كه پسر نوح در پاسخ دعوت پدرش و در رد فرمان او گفت: من به زودى به كوهى منضم مىشوم تا مرا از آب حفظ كند و در آب غرق نشوم نوح گفت: امروز هيچ حافظى از بلاى خدا وجود ندارد، زيرا امروز غضب خدا شدت يافته و اين قضاء رانده شده
1) . راغب اصفهانی، مفردات، ص: 28.
كه تمامى اهل زمين به جز كسانى كه به خود او پناهنده شوند غرق گردند، امروز نه هيچ كوهى عاصم و حافظ است و نه چيز ديگرى.
بعد از اين گفتگو فاصله زيادى نشد كه موج، بين نوح و پسرش فاصله شد و پسرش از غرق شدگان بود، و اگر موج بين آنها فاصله نمىشد و گفتگويشان ادامه مىيافت به كفر پسرش واقف مىشد و از او بيزارى مىجست.
در اين كلام اشارهاى است به اينكه سرزمينى كه نوح و مردمش در آن زندگى مىكردند سرزمين كوهستانى بوده و رفتن يك انسان به بالاى بعضى از كوهها مئونه زيادى نمىخواسته است.
«وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»؛ كلمۀ «بلع» - كه مصدر ثلاثى مجرد ابلعى است - به معناى اجراء و جريان دادن چيزى در حلق به طرف معده، و يا به عبارت ديگر به طرف جوف بدن است، و كلمۀ «اقلاع» كه مصدر صيغه امر«اقلعى» است به معناى اين است كه چيزى را از اصل و ريشهاش ترك و امساك كنى، و كلمۀ «غيض» به معناى اين است كه زمين آب و هر مايع مرطوب ديگرى را از ظاهر خود به باطنش فرو برد نظير كلمۀ «نشف" كه آن نيز به همين معنا است، مثلاً وقتى گفته مىشود: «غاضت الارض الماء»، معنايش اين است كه زمين آب را فرو برده و از آن كاست.
كلمۀ «جودى» به معناى مطلق كوه، و زمين سنگى و سخت است، ولى بعضى گفتهاند كلمه مذكور بر همه كوههاى دنيا اطلاق نمىشود، بلكه نام كوه
معينى در سرزمين موصل است و اين كوه معين در يك رشته جبالى واقع شده كه آخرش به سرزمين «ارمينيه» منتهى مىشود، كه به سلسله جبال «آرارات» معروف است.(1)
و جملۀ «وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي» ندايى است كه از ساحت عظمت و كبريايى حق تعالى صادر شده، و اگر نام حضرتش را نبرد و نفرمود: «و قال اللَّه يا ارض ابلعى...» بهمنظور تعظيم بوده، و دو صيغه امرى كه در اين جمله است يعنى امر «ابلعى» و امر «اقلعى» امر تكوينى است، همان امرى كه كلمۀ «كن» حامل آن است، و از مصدر صاحب عرش، خداى تعالى صادر مىشود، و همه مىدانيم كه وقتى اين كلمه در مورد چيزى صادر شود بدون فاصلهاى زمانى آن امر محقق مىشود، و در مورد بلعيده شدن آب طوفان بهوسيلۀ زمين نيز چنين شد، زمين ديگر نجوشيد، آسمان هم نباريد.
و در اين آيه دلالتى است بر اينكه در داستان طوفان نوح به امر الهى، هم زمين در طغيان آب دخالت داشته و هم آسمان همچنانكه در جاى ديگر فرموده: «فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً فَالْتَقَى الْماءُ عَلى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ».(2)جملۀ «غِيضَ الْماءُ» به معناى آن است كه آب كم شده و از ظاهر زمين به باطن آن.
فرو رفت، و زمين كه تا آن لحظه در زير آب فرو رفته بود پديدار شد، و اين
حادثه مىتواند حادثهاى طبيعى باشد به اينكه مقدارى از آب در گودالهاى زمين جمع شود، و درياها و درياچههايى را تشكيل دهد، و مقدارى هم در داخل زمين فرو رود.
و جملۀ «وَ قُضِيَ الْأَمْرُ» معنايش اين است كه آن وعدهاى كه خداى تعالى به نوح داده بود كه قوم وى را عذاب كند منجر و قطعى شد و آن قوم غرق شده و زمين از لوث وجودشان پاك گرديد، و به قول بعضى آنچه أمر «كن» به آن تعلق گرفته بود محقق گرديد، پس تعبير «قضاء امر» همانطور كه به معناى صادر شدن حكم و جعل آن استعمال مىشود، در معناى امضاء و انفاذ حكم و محقق ساختن آن در خارج نيز استعمال مىگردد، منتهى چيزى كه هست اين است كه چون قضاى الهى و حكم او عين وجود خارجى است، قهرا جعل حكم و انقاذ آن هر دو يكى خواهد بود و اختلافى اگر باشد صرفا از نظر تعبير است.
جملۀ «وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ» به اين معنا است كه كشتى نوح بر بالاى كوهى از كوهها و يا بر بالاى كوه جودى كه كوهى است معهود نشست. و اين جمله خبر مىدهد از اينكه ماجراى طوفان كه نوح و گروندگان به وى ناظر آن بودند خاتمه يافت.
«وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»؛ يعنى خداى عزّ و جلّ فرمود دورى باد نصيب مردم ستمگر. و اين جمله مىخواهد بفهماند كه خداى تبارك و تعالى آن قوم را از دار كرامت خود يعنى از بهشت دور كرد، و پاسخ اين سؤال كه چرا در اينجا نفرمود: «قال اللَّه بعدا للقوم الظالمين» همان جوابى است كه در تعبير «قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي» داديم.
امر در جملۀ «بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» كه تقديرش ابعدوا بعدا است نيز مانند دو امر قبل از آن، يعنى «ابلعى و اقلعى» امر تكوينى خداى تعالى بوده نه امر تشريعى، كه گفتيم امر تكوينى او عين ايجاد و انفاذ او است، پس همين كه اين امرها از مقام ربوبى صادر شد بلا فاصله زمين و آسمان به خروش آمدند، و قوم نوح غرق گشتند و در نتيجه در دنيا گرفتار خوارى و در آخرت مبتلا به خسران شدند، هر چند كه از وجهى ديگر، اين امر از جنس امرى تشريعى بوده، زيرا متفرع بر مخالفت قوم بوده، سادهتر بگويم از آنجا كه قوم نوح دستور الهى به ايمان و عمل صالح را مخالفت كردند نتيجه و فرعش اين شد كه خداى تعالى با امرى تكوينى كه از مخالفت امرى تشريعى نشات گرفته بود، آن فرامين را صادر فرمود تا جزاى آنان در برابر تكبر و استعلايشان بر خداى عزّ و جلّ باشد.و در چشمپوشى از ذكر فاعل در سه جملۀ «وَ قِيلَ يا أَرْضُ...»، و جملۀ «وَ قُضِيَ الْأَمْرُ»، و جملۀ «وَ قِيلَ بُعْداً...» در خصوص آيۀ مورد بحث وجه ديگرى هست كه مشترك است بين هر سه و آن اين است كه اين امور سهگانه به قدرى عظيم و دهشتآور است كه كسى جز خداى تعالى قادر به ايجاد آن نيست و چون هر شنوندهاى مىداند كه فاعل آنها خداى واحد قاهرى است كه در امرش شريك ندارد، لذا فاعل را ذكر نفرمود چون ذكر فاعل براى اين است كه ذهن شنونده جاى ديگر نرود، ولى در اينگونه امور ذهن كسى متوجه غير خداى تعالى نشده و فاعل براى كسى مشتبه نمىگردد. و خلاصه كلام اينكه همه مىدانند كار، كار خداى تعالى است چه نامش برده بشود و چه نشود.
در جملۀ «غيض الماء» نيز فاعل آن كه زمين است به همين جهت ذكر نشده
چون وقتى گفته مىشود «آب فرو رفت» همه مىدانند كه زمين آن را فرو برده. و همچنين در جملۀ «وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ» بهخاطر معلوم بودن فاعل كه سفينه باشد آن را حذف كرد و نفرمود:
«و استوت السفينة على الجودى». و باز بهخاطر همين نكته فرمود: «دورى نصيب ستمكاران باد" و نام ستمكاران را نبرد، چون براى شنونده معلوم بود كه منظور همان قوم نوح است و نيز نام نجات يافتگان را نبرد چون شنونده مىدانست نجات يافتگان، نوح و همراهان وى در كشتى بودند.
آرى اين آيه در بلاغت عجيبى كه از حيث سياق داستان دارد به آن حد رسيده كه در آن به جز نام آسمانى كه بارانهايش را نازل مىكند و زمينى كه چشمههايش مىجوشد، و آب را فرو مىبرد و سفينهاى كه در امواج دريا به حركت در مىآيد و امرى كه انفاذ شده و قوم ستمگرى كه غرق شدند نيامده (و با كوتاهى عبارتش مىفهماند) اگر آب فروكش شده، زمين آن را فرو برده، و اگر چيزى بر كوه جودى نشسته كشتى نوح بوده، و اگر به زمين فرمان داده شده كه «ابلعى» و به آسمان كه «اقلعى» فرمانده خداى سبحان بوده، و اگر گفته شده «بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» دورى بهره ستمگران باد" گويندهاش خداى عز اسمه بوده و قوم ستمگر همان قومى بودند كه عذاب بر آنها گذرا شده و اگر گفته شده" قضى الامر- امر گذرا شد" گذرا كننده امر، خدا و امر گذرا شده آن امر هلاكتى بوده كه خداى تعالى به نوح وعدهاش را داده و او را نهى كرده بود از اينكه دربارۀ آن امر به درگاهش مراجعه كند، و اگر بعد از فرمان
«ابلعى» به زمين، فرمان «اقلعى» را به آسمان داده منظور از اقلاع آسمان اين بوده كه از ريختن آب باز ايستد و ديگر نبارد.
بنا بر اين در آيۀ كريمه، اجتماع اسباب ايجاز - كوتاه گويى - و توافق لطيفى در بين آن اسباب وجود دارد، همانطور كه آيۀ شريفه در موقف عجيبى از بلاغت معجزهآساى قرآنى قرار دارد، بلاغتى كه عقل را حيران و دهشت زده مىكند، گو اينكه همه قرآن بلاغتى معجزهآسا دارد، ليكن خصوص اين آيۀ شريفه آن قدر بليغ و مشتمل بر نكاتى ادبى است كه رجال ادب و متخصصين بلاغت پيرامون خصوص اين آيه بحثها كرده و در آبهاى بىكران اين دريا شناورىها نموده، لؤلؤهايى استخراج نمودهاند، تازه خود آنان در آخر اعتراف كردهاند كه آنچه استخراج كردهاند در مثل نظير مشتى آب از دريايى بىكران و يا مشتى ريگ از بيابانى ريگزار است.
«وَ نادى نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمِينَ» اين آيۀ شريفه دعائى است كه نوح براى پسرش كرده، البته آن پسرى كه از سوار شدن بر كشتى تخلف ورزيد، و آخرين بارى كه نوح او را ديد همان روزى بود كه با ياران خود سوار بر كشتى شد، و ديد كه او در كنارى ايستاده صدايش زد كه پسرم بيا سوار كشتى شو، ولى او نپذيرفت و بعد از آنكه طوفان شروع شد و موج بين او و پسرش حائل شد، در اين هنگام به خيال اينكه او نيز مانند ساير فرزندانش به خدا ايمان دارد و چون قبلاً از خداى تعالى اين وعده را شنيده بود كه اهل او را نجات مىدهد لذا او را صدا زد، و گرنه اين كار را نمىكرد.
و اگر در آيۀ شريفه آمده كه: «وَ نادى نُوحٌ رَبَّهُ»؛ «نوح پروردگار خود را نداء كرد.» و نفرموده: «و سأل نوح ربه؛ نوح از پروردگار خود درخواست كرد» و یا «و قال
نوح؛ نوح گفت» و يا «و دعا نوح؛ نوح دعا كرد»، براى اين است كه نوح(علیه السلام) در آن لحظه دچار اندوه شديدى از هلاكت فرزند خود بوده، و از اين تعبير مىفهميم كه آن جناب صداى خود را به استغاثه و دعا بلند كرده و اين عكسالعمل از كسى كه دچار اندوه شديد باشد امرى طبيعى است، و درخواست نوح از خداى تعالى كه جملۀ «وَ نادى نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي...» آن را بيان مىكند، هر چند كه در اين آيات بعد از جملۀ «وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ...» آمده، و هر چند ظاهرش اين است كه اين استغاثه و دعاى نوح بعد از غرق شدن كفار و فرو نشستن طوفانبوده ليكن مقتضاى ظاهر حال اين است كه استغاثه وى بعد از حائل شدن موج بين او و فرزندش واقع شده باشد، پس اگر در اين آيات آن استغاثه را بعد از تمام شدن ماجرا ذكر كرده، براى اين بوده كه به بيان همه جزئيات داستان در يك جا عنايت داشته، جزئياتى كه همهاش هولانگيز است، تا نخست اصل داستان را بهطور كامل در يك آيه بيان كند و سپس به بعضى جهات باقيمانده بپردازد.
نوح(علیه السلام) فرستاده خداى تعالى و يكى از انبياى اولوا العزم - يعنى صاحب شريعت - بوده، و چنين كسى بهطور مسلم عالم به مقام خداى تعالى و عارف به آن و بصير به موقف عبوديت خود بوده، علاوه بر همه اينها ظرف گفتگويى كه نوح با پروردگارش داشته ظرف معمولى نبوده، بلكه ظرفى بوده كه آيات ربوبيت خداى تعالى و قهر و غضب الهى به حد اكمل ظهور يافته و تمام دنيا و اهل دنيا در زير آب فرو رفته و غرق شدهاند، و از ساحت عظمت و كبريايى خداى تعالى نداء شده كه: ستمكاران از رحمت من دور شوند. در چنين جوى چطور ممكن است نوح(علیه السلام)
براى پسرش دعا كند؟ و ادب عبوديت چگونه اجازه مىدهد كه او خواست دل خود را كه همان نجات فرزند است بهطور صريح و پوست كنده در ميان بگذارد؟
دلسوزى نوح(علیه السلام) براى پسرش، در قالب استفسار از خداى تعالى و ادبى كه آن حضرت در سخن گفتن دربارۀ پسرش، در برابر احكم الحاكمين به كار برده است:
لذا مىبينيم كه آن جناب رعايت ادب را نموده و سخن خود را در قالب سؤال و استفسار از حقيقت امر بيان كرده، و نخست وعدهاى را كه خداى تعالى قبلاً يعنى هنگام سوار كردن مؤمنين و جفت جفت حيوانات در كشتى داده بود كه اهل او را نجات مىدهد به زبان آورد.
از سوى ديگر براى آن جناب كفر فرزند ثابت نشده بود، بلكه اهل آن جناب حتى همين فرزندش (البته غير از همسرش) به ظاهر مؤمن بودند، و اگر فرزند مذكور وى بر خلاف آنچه نوح(علیه السلام) مىپنداشت كافر بود بهطور مسلم او را براى سوار شدن به كشتى نمىخواند و چنين درخواستى را از خداى تعالى نمىكرد، براى اينكه خود آن جناب قبلاً كفار را نفرين كرده و از خداى تعالى خواسته بود كه ديارى از كافران را بر روى زمين زنده نگذارد، پس همه اينها شاهد بر آن است كه او پسر مورد بحثش را مؤمن مىپنداشته، و اگر آن پسر سوار كشتى نشده و دستور پدر را مخالفت كرد، صرف اين مخالفت كفر آور نيست، بلكه تنها معصيتى است كه مرتكب شده بوده.
و بهخاطر همه اين جهات بود كه نوح(علیه السلام) گفت: «رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ»، پس وعده پروردگارش را ياد كرد و به ضميمه اين يادآورى گفت:
پسرم اهل من است. و اين خطاب را با كلمۀ «ربى» ادا كرد تا رحمت پروردگارش را بهسوى خود جلب كند، چون اين كلمه دلالت بر استرحام و طلب رحم و شفقت دارد. و نيز گفت: «ابنى» كه در آن «ابن» به «ياء» متكلم اضافه شده، تا حجتى باشد بر كلمۀ «من اهلى»، و در حقيقت گفته باشد كه اين جوان اهل من است، زيرا پسر من است، و اينكه جملۀ «وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ» را با «ان» و «لام جنس» تأكيد كرد - با اينكه ممكن بود بگويد: «و وعدك حق»- براى اين بود كه با آوردن حرف «إن» و الف و لام جنس، حق ايمان را اداء كرده باشد.
و اين دو جمله يعنى جملۀ «إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي» و جملۀ «وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ» وقتى به يكديگر منضم شوند نتيجه مىدهند كه بايد پسرش نجات يابد، و جا داشت خود آن جناب نتيجهگيرى نموده بگويد پس او را نجات ده، ليكن از اين دو جملهاش نتيجهگيرى نكرد، تا در مقام عبوديت، رعايت ادب را كرده باشد، و چون هيچ كس به جز خداى تعالى صاحب حكم نيست، حكم حق و قضاى فصل را به خداى تعالى واگذار نموده تا در برابر حكم او تسليم باشد، و لذا در آخر كلامش گفت: «وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمِينَ».
با در نظر گرفتن نكات بالا، معناى آيه چنين مىشود: «اى پروردگار من! پسرم اهل من است، و وعده تو حق است، آن هم كل حق و به تمام معناى حق، و همين حق بودن وعدهات دليل بر اين است كه تو او را به عذاب قوم كافر نگرفته و غرقش نمىكنى، ولى با همه اين احوال حكم حق به دست تو است و تو احكم الحاكمينى»، گويا نوح(علیه السلام) با اين گفتار خود خواسته است حقيقت امر را به وضوح
بفهمد، و بيش از اين چند جمله كه خداى تعالى از او حكايت كرده چيزى نگفته، و به زودى بيان كامل اين معنا مىآيد ان شاء اللَّه.
«قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ...» در اين آيه، خداى سبحان راه صواب و وجه صحيح آنچه را كه نوح در كلامش آورده و گفته بود: «إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ...» بيان فرموده است. نوح(علیه السلام) مىخواست با گفتار خود نجات پسرش را حتمى سازد و همانطور كه قبلاً گفتيم خداى تعالى با جملۀ «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ»؛ او اهل تو نيست» اثر استدلال نوح را از بين برد.
و منظور از اينكه فرمود: «او اهل تو نيست» - و خدا داناتر است - اين است كه او از آن افرادى كه خدا وعده نجاتشان را داده و فرموده بود: «اهل خودت را نيز سوار كشتى بكن» نيست، زيرا منظور از اهلى كه قرار است نجات يابند اهل صالح تواند، ولى پسرت نيست، زيرا او در عين اينكه پسر و اهل تو است و اختصاصى به تو دارد، ولى صالح نيست، و لذا خداى تعالى دنبال جملۀ «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ» بلا فاصله فرمود: «إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ»؛ «براى اينكه او از نظر عمل، غير صالح است.»
اگر شما در اينجا بگوييد لازمه اين مطلب اين است كه پسر نوح از همسرش به وى بيگانهتر باشد، و به عبارتى ديگر همسر نوح داخل در اهل او بوده و از پسر نوح به نوح نزديكتر باشد براى اينكه همسر نوح در جملۀ «قُلْنَا احْمِلْ فِيها مِنْ كُلٍّ
زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ» داخل در كلمه اهل بود، ولى جمله استثنايى «إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ» او را استثناء كرد، يعنى موضوعا داخل بوده بعد خارج شده اما پسر نوح بنا به گفته شما اصلا موضوعا داخل در كلمۀ «اهل» نبوده، و بدون حاجت به استثناء، خارج بوده، و اين بعيد است.
در پاسخ مىگوييم: منظور از اهل در جملۀ «وَ أَهْلَكَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ» اهل به معناى اختصاص است، يعنى در جمله مزبور دستور داده كه آن جناب افرادى را كه به نحوى به وى اختصاص دارند سوار بر كشتى كند، و منظور از مستثنى يعنى جملۀ «مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ» غير صالحين از خواص نوح(علیه السلام) است كه مصداقش همسر و پسر آن جناب بوده، و اما منظور از كلمه اهل در جملۀ «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ» خصوص صالحين از خواص نوح بود، چون طبق همان معنايى كه خود نوح در جملۀ «رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي» از كلمه اهل در نظر داشته صالحين از خواصش بوده، زيرا گفتيم كه اگر غير صالحين را نيز در نظر مىداشت كلمه اهل، شامل همسرش نيز مىشد و استدلالش باطل مىشد، دقت بفرماييد.
اين بود آنچه از ظاهر آيه به نظر ما مىرسيد، و مؤيد آن پارهاى روايات است كه از امامان اهلبيت(علیهم السلام) رسيده كه ان شاء اللَّه در بحث روايتى آينده از نظر خواننده خواهد گذشت.
ولى مفسرين در تفسير اين آيه معانى ديگرى آوردهاند، كه از جمله گفتهاند: منظور از اينكه فرمود: «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ» اين است كه او بر دين تو نيست چون
كفر او، او را از اينكه مشمول احكام اهل شود خارج كرد.(1)
و اين تفسير به جماعتى از مفسرين نسبت داده شده، ولى تفسير درستى نيست، زيرا هر چند كه ساقط شدن كافر از اينكه اهل مسلمان باشد در جاى خود مطلب درستى است، و ليكن اين معنا از آيۀ شريفه استفاده نمىشود.
آرى اگر كلمۀ «اهل» در همين جمله آمده بود ممكن بود بگوييم چنين معنايى منظور بوده، ليكن قبل از اين جمله در كلام خود نوح(علیه السلام) نيز آمده بود، پس بايد هر دو را به يك معنا بگيريم و بگوييم همان معنايى كه نوح(علیه السلام) از كلمه اهل براى پسرش اثبات كرده، خداى تعالى همان معنا را نفى نموده، و نوح در كلام خود منظورش از كلمه اهل اختصاص و صلاحيت بوده هر چند كه صلاحيت مستلزم ايمان نيز هست، ولى آن جناب در اين صدد نبوده كه اثبات كند پسرش مؤمن و غير كافر است مگر اينكه منظور اين مفسرين همان معنايى بوده باشد كه ما قبلاً در آن سؤال و جواب توضيح داديم.
و از آن جمله اين است كه گفتهاند: آن پسرى كه از سوار شدن بر كشتى تخلف كرد پسر واقعى نوح نبوده، بلكه در بستر زناشويى او متولد شده بود، و نوح خيال مىكرد او واقعا پسر خودش است، و خبر نداشته كه همسرش به ناموس وى خيانت كرده- و از مردى بيگانه باردار شده- خداى تعالى در جملۀ «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ» آنجناب را متوجه به حقيقت امر نموده است(2).و اين تفسير به «حسن» و «مجاهد» نسبت داده شده.
اين نيز درست نيست، زيرا اولا نسبت ننگ به ساحت مقدس انبياء دادن امرى است كه ذوق آشناى با كلام خداى تعالى آن را نمىپسندد، بلكه اينگونه امور را از ساحت مقدس انبياء دفع مىكند، و آن حضرات را منزه از امثال اين اباطيل مىداند. و ثانيا اين مطلبى است كه لفظ آيه بهطور صريح بر آن دلالت ندارد و حتى ظهورى هم در آن ندارد، زيرا ما در اين قسمت از داستان نوح(علیه السلام) جز اين جمله كه مىفرمايد: «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ» چيز ديگرى نداريم، و اين عبارت هيچ ظهورى در آن جسارتى كه مفسرين نامبرده كردهاند ندارد، و اگر در آيۀ «امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما»(1)نسبت خيانت به همسر نوح و همسر لوط داده، بيش از اين ظهور ندارد كه آن دو زن با دشمنان شوهر خود دوستى مىكردهاند، و اسرار شوهر خود را مخفيانه در اختيار دشمنان مىگذاشته و آنان را بر عليه همسران خود مىشورانيدند.
و از آن جمله اين است كه گفتهاند: پسر متخلف، پسر صلبى خود نوح نبوده، بلكه پسر همسرش و ربيبش بوده.(2)اين وجه نيز درست نيست، زيرا اولا در لفظ آيه هيچ دليلى بر آن نيست، و ثانيا با تعليلى كه خداى تعالى براى جمله او اهل تو نيست آورده و فرموده: «چون او عمل غير صالح است» نمىسازد، زيرا اگر واقعا آن پسر ربيب نوح(علیه السلام) بوده باشد، بايد خداى تعالى در تعليلش بفرمايد: «او پسر تو نيست، زيرا پسر زن تو است.»
«إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ»؛ از ظاهر سياق بر مىآيد كه مرجع ضمير همان پسر نوح باشد، و خود او عمل غير صالح باشد، و اگر خداى تعالى او را عمل غير صالح خوانده از باب مبالغه است، همانطور كه وقتى بخواهى در عدالت زيد مبالغه كنى مىگويى زيد عدالت است، يعنى آن قدر داراى عدالت است كه مىتوان گفت او خود عدالت است همچنانكه آن شاعر گفته:
«فانما هى اقبال و ادبار؛ دنيا اقبال و ادبار است»؛ يعنى داراى اقبال و ادبار است. پس معناى جمله اين است كه اين پسر تو داراى عمل غير صالح است و از آن افرادى نيست كه من وعده دادم نجاتشان دهم، مؤيد اين معنا هم قرائت قاريانى است كه كلمۀ «عمل» را بهصورت فعل ماضى قرائت كرده و گفتهاند: معنايش اين است كه اين پسر تو در سابق عمل ناشايست مرتكب شده است، اين آن چيزى است كه از ظاهر سياق استفاده مىشود، ولى بعضى(1)از مفسرين گفتهاند مرجع ضمير مذكور سؤالى است كه از گفته نوح(علیه السلام) فهميده مىشود كه گفت: «رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي» و آن سؤال عبارت است از درخواست نجات، در نتيجه معناى جملۀ «إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ» اين مىشود كه اين درخواست تو عملى غير شايسته است، زيرا درخواست چيزى است كه تو به آن آگاهى ندارى، و يك پيامبر سزاوار نيست پروردگار خود را به مثل اينگونه درخواستها خطاب كند.
و اين از سخيفترين تفسيرهايى است كه براى جمله مورد بحث شده، براى اينكه نه با جمله قبلش مىسازد و نه با جمله بعدش، نه با جملۀ «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ
1) . همان.
أَهْلِكَ»؛ «او اهل تو نيست.» و نه با جملۀ «فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ»؛ «چيزى را كه علمى به آن ندارى درخواست مكن.» و اين ناسازگارى روشن است و حاجت به توضيح ندارد و اگر چنين معنايى منظور بود حق كلام اين بود كه جمله دوم قبل از جمله اول و متصل به كلام نوح آورده شود، و دنبال جملۀ «وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمِينَ» بفرمايد: «لا تسالن ما ليس لك به علم انه ليس من اهلك.»
بيان اينكه نوح(علیه السلام) تقاضاى نجات فرزند خود را نكرد و نهى: «فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» تسديد الهى بوده كه همواره انبياء(علیهم السلام) از آن برخوردار، و معصوم از خطا و لغزش بودهاند:
علاوه بر اين، خواننده محترم توجه فرمود كه گفتيم منظور نوح(علیه السلام) تقاضاى نجات فرزند نبود، بلكه صرفامىخواست از حقيقت امر استفسار كند، البته اگر سخن او ادامه مىيافت و موج، بين او و فرزندش فاصله نشده بود گفتارش به تقاضا كشيده مىشد.
«فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» همانطور كه گفتيم، گويا كلام نوح(علیه السلام) كه گفت: «رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ» در مظنه اين بود كه دنبالش و پس از شنيدن جواب مساعد، نجات فرزند خود را تقاضا كند، كه عنايت الهى شامل حالش شد و نگذاشت از روى جهل درخواستى كند.
آرى او اطلاع نداشت كه پسرش اهل او يعنى اهل ايمان نيست، ولى تسديد غيبى (توجه خاص الهى) بين او و آن درخواست نپخته و بيجايش حائل شد و نهى «فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» او را دريافت و با آوردن حرف «فاء» بر سر اين نهى،
جمله را متفرع بر ما قبل كرد، و چنين معنايى به جمله داد كه: «حال كه او اهل تو نيست به علت اينكه او عملى غير صالح است، و حالا كه تو راهى ندارى به اينكه به ايمان و يا كفر فرزندت علم پيدا كنى، پس زنهار كه به درخواست نجات پسرت مبادرت كنى، زيرا اين سؤال چيزى است كه علم به حقيقت آن ندارى.»
و صرف اينكه خداى تعالى او را از تقاضايى كه حقيقت آن را نمىداند نهى كرد دليل نمىشود بر اينكه آن جناب چنين تقاضايى كرده، نه بهطور استقلال و نه در ضمن جملۀ «رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي»، براى اينكه نهى از عملى مستلزم اين نيست كه مخاطب به نهى، آن عمل را قبلاً مرتكب شده باشد، همچنانكه مىبينيم با اينكه پيامبر اسلام كمترين توجهى به اموال دنيوى نداشته با اين حال خداى تعالى او را نهى مىكند از اينكه دل به دنيا بدهد، و مىفرمايد:
«لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ»(1)و حاشا از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) كه حب دنيا را در دل خود جاى داده و مفتون زر و زيور آن شده باشد.
تنها چيزى كه نهى در صحت تعلقش نياز دارد اين است كه آن فعلى كه نهى، متعلق به آن مىشود فعلى اختيارى باشد و ممكن باشد كه مكلف آنجامش دهد، و آنچه از اينگونه افعال كه انبياء از انجام آن نهى شدهاند با اينكه معصوم از گناه هستند تنها جنبه تسديد از ناحيه غيب دارد، آرى عصمت و تسديد اين است كه خداى سبحان مراقب اعمال آن حضرات باشد هر گاه به صحنهاى نزديك شوند
1) . «از در حسرت چشم به زر و زيورها كه ما خانوادههايى از كفار را به آن برخوردار ساختيم مدوز.» (حجر / 88)
كه انسان در آن صحنه خطر لغزش دارد آنان را متوجه راه صحيح و وجه صواب آن صحنه بسازد، و بهسوى سداد و التزام طريق عبوديت بخواند، اين همان معنايى است كه آيۀ شريفه زير، آن را به پيامبر اسلام خاطر نشان مىكند و مىفرمايد: «وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلًا إِذاً لَأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصِيراً»(1)و به آن جناب خبر مىدهد كه او وى را ثبات قدم داد، و نگذاشت به ركون و اعتماد كردن به كفار نزديك شود، تا چه رسد به اينكه ركون كند.
و نيز در جايى ديگر خطاب به آن جناب فرمود: «وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَ ما يُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْءٍ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً»(2).
دليل بر اينكه نهى مورد بحث يعنى جملۀ «فلا تسئلن» نهى از عملى است كه هنوز واقع نشده، سخن خود نوح(علیه السلام) است كه بعد از شنيدن اين نهى عرضه مىدارد «رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْئَلَكَ ما لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ» و اگر آن جناب قبلاً
1) . «و اگر ما همواره تو را تسديد نكرده و ثابت قدم نمىنموديم چيزى نمانده بود كه اندكى به طرف كفار متمايل شده و اعتماد پيدا كنى. و اگر چنين مىكردى ما دو چندان عذاب زندگى و عذاب مرگ را به تو مىچشانيديم، آن وقت هيچ كسى را نمىيافتى كه تو را بر عليه ما يارى كند.» (اسراء / 74 و 75)
2) . «و اگر فضل و رحمت خدا بر تو نبود طايفهاى از كفار كمر همت بسته بودند كه تو را گمراه كنند، و گمراه نمىكنند مگر خويشتن را و به تو هيچ ضررى نمىزنند، و خدا كتاب و حكمت بر تو نازل كرده، و چيزهايى تعليم داده كه هرگز نمىتوانستى به آنها آگهى يابى و فضل خدا بر تو همواره عظيم بوده است.» (نساء / 113)
درخواست بيجاى مزبور را كرده بود جا داشت كه عرض كند: «رب انى اعوذ بك من سؤالى هذا؛ پروردگارا من از اين درخواستم به تو پناه مىبرم» تا مصدر مضاف به معمولش (درخواستم) تحقق و وقوع ارتكاب را برساند، نه اينكه بگويد: «پروردگارا من به تو پناه مىبرم از اينكه چنين و چنان كنم.»و نيز دليل بر اينكه نوح(علیه السلام) آن درخواست بيجا را نكرده بوده اين است كه خداى تعالى بعد از نهى يعنى جملۀ «فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» فرموده: «إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ»، زيرا معناى اين جمله اين است كه من تو را نصيحت مىكنم و زنهارت مىدهم، كه با اين سؤالت از جاهلين مباشى. و اگر نوح(علیه السلام) در سخن خود درخواست نجات فرزند را كرده بود از جاهلان شده بود، براى اينكه درخواستى كرده بود كه از حقيقت و واقعيت آن آگاه نبوده.
و اگر بگويى آوردن تعبير به اسم فاعل (جاهلين) استقرار در صفت جهل را مىرساند، و استقرار وقتى تحقق پيدا مىكند كه عمل جاهلانه مكرر از آدمى سر بزند، نه يك بار و دو بار، پس معلوم مىشود كه آن جناب يك عمل جاهلانه را مرتكب شده و يك درخواست بيجا كرده است و خداى تعالى در جمله مورد بحث زنهارش مىدهد از اينكه بار ديگر اينگونه اعمال را مرتكب شود، و در نتيجه در اثر تكرار آن متصف به صفت جهل گشته، از جاهلان شود.
در پاسخ مىگوييم وزن فاعل از قبيل" جاهل" و امثال آن دلالتى بر استقرار و تكرر ندارد، بله از مادۀ «جهل" وزن فعولش اين دلالت را دارد، و اهل ادب گفتهاند صيغهاى كه از اين ماده استقرار را مىرساند جاهل نيست، بلكه جهول است، شاهدش هم آيه مربوط به داستان" گاو" بنىاسرائيل است كه بنىاسرائيل به
موسى(علیه السلام) گفتند: «قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً» و موسى در پاسخ فرمود: «أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ»(1)و شاهد ديگرش آيه زير است كه دعاى يوسف را حكايت مىكند، كه عرضه داشت: «وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ»(2)، و آيه زير است كه در خطاب به پيامبر گرامش فرموده:
«وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجاهِلِينَ»(3).
و نيز اگر منظور از نهى اين بود كه نوح(علیه السلام) جهالتى را كه يك بار كرده تكرار نكند، جا داشت تصريح كند به اينكه ديگر اين كار را تكرار مكن، نه اينكه از اصل آن كار نهى كند، همچنانكه مىبينيم در جايى كه كسى و يا كسانى كار زشتى را مرتكب شدهاند، وقتى از آن كار نهى مىكند مىفرمايد بار ديگر چنين كار را مكنيد. به آيه زير توجه فرماييد: «إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ... يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً»(4).
«قالَ رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْئَلَكَ ما لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ وَ إِلَّا تَغْفِرْ لِي وَ تَرْحَمْنِي أَكُنْ مِنَ الْخاسِرِينَ» بعد از آنكه نوح(علیه السلام) فهميد كه سؤال او سؤالى بوده كه اگر ادامه مىيافته طبيعتا منجر به درخواستى مىشده كه از واقعيت آن خبر نداشته
1) . «بنىاسرائيل گفتند آيا ما را به مسخره گرفتهاى؟ موسى فرمود: پناه مىبرم به خدا اگر از جاهلان باشم.» (بقره / 67)
2) . «پروردگارا اگر دستگيرى تو نباشد و اگر كيد زنان مصر را از من برنگردانى من به سوى آنها متمايل شده و از جاهلان مىگردم.» (يوسف / 33)
3) . «و اگر خدا مىخواست همگى را به هدايت مجتمع مىكرد، پس زنهار، از جاهلان مباشى.» (انعام / 35)
4) . «شما آن را به زبان مىپذيريد و به زبانهاى خود چيزهايى مىگوييد كه عملى بدان نداريد... خداى تعالى شما را زنهار مىدهد از اينكه ديگر بار مثل چنين كارى را مرتكب شويد.» (نور / 17)
و در نتيجه از جاهلان مىشده، و نيز به دست آورد كه عنايت خداى تعالى بين او و هلاكت حايل شده، لذا از در شكرگزارى به خدا پناه برده، و از او از چنان سؤال خسران آورى طلب مغفرت و رحمت كرده و عرضه داشته است: «رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْئَلَكَ ما لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ» و اما استعاذه از عملى كه هنوز واقع نشده و پناه بردن به خدا از امور مهلكه و معاصى ساقط كنندهاى كه هنوز مرتكب نشده چه معنايى دارد؟ جوابش همان جوابى است كه از سؤال قبلى داديم، كه نهى از گناهى كه هنوز واقع نشده چه معنا دارد. در سابق نيز در اين باره بحث كرديم، و اين اختصاصى به داستان نوح ندارد و خداى تعالى در قرآن كريم مكرر رسول گرامى خود را دستور داده به اينكه از شر شيطان به خدا پناه ببرد، با اينكه شيطان راهى به آن جناب نداشته، از آن جمله فرموده: «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ... مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ»(1)و نيز فرموده: «وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ»(2)، با اينكه وحى الهى مصون از دستبرد شيطانها است به شهادت كلام خداى تعالى كه فرموده: «عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِأَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ»(3).
1) . «بگو من پناه مىبرم به پروردگار بشر... از شر وسواس خناسى كه در دل بشر وسوسه مىكند.» (ناس / 1 الی 5)
2) . «و پناه مىبرم به تو از اينكه شيطانها به سراغم آيند.» (مؤمنون / 98)
3) . «او داناى غيب است كه احدى را به غيب خود آگاه نمىكند مگر رسولى را كه خود پسنديده باشد، پس به درستى كه خداى تعالى فرشتگانى را از پيش رو و پشت سر آن رسول در كمين مىگذارد تا معلوم كند كه رسالت پروردگارش را ابلاغ كرد يا نه.» (جن / 26 و 27)
بيان اينكه اين كلام نوح(علیه السلام) كه به خدا عرض كرد: «وَ إِلَّا تَغْفِرْ لِي وَ تَرْحَمْنِي أَكُنْ مِنَ الْخاسِرِينَ»، اظهار شكر است.
جملۀ «وَ إِلَّا تَغْفِرْ لِي وَ تَرْحَمْنِي أَكُنْ مِنَ الْخاسِرِينَ»؛ كلامى است از نوح(علیه السلام) كه صورتش صورت توبه است، ولى حقيقتش شكر در برابر نعمت تعليم و تاديبى است كه خداى تعالى به وى ارزانى داشت.
و اما اينكه بهصورت توبه تعبير شده علتش اين است كه همين شكرگزارى رجوع به خدا و پناه بردن به او است، و لازمه آن اين است كه از خداى تعالى طلب مغفرت و رحمت كند، يعنى آن عملى كه اگر انسان انجام دهد گرفتار لغزش و سپس دچار هلاكت مىگردد بر آدمى بپوشاند، (چون مغفرت به معناى پوشاندن است) و نيز عنايت و رحمتش شامل حال آدمى گردد، و ما در اواخر جلد ششم اين كتاب بيان كرديم كه كلمۀ «ذنب» تنها به معناى نافرمانى خداى تعالى نيست، بلكه هر وبال و اثر بدى كه عمل آدمى داشته باشد هر چند آن عمل نافرمانى امر تشريعى خداى تعالى نباشد نيز ذنب گفته مىشود، و در نتيجه" مغفرت" نيز تنها به معناى آمرزش و پوشاندن معصيت به معناى معروفش در نزد متشرعه نيست، بلكه هر ستر و پوششى الهى مغفرت الهى است هر چند ستر آثار سويى باشد كه عمل صالح انسان داشته باشد، و اگر خداى تعالى آن اثر سوء را نپوشاند سعادت و آسودگى خاطر از آدمى سلب مىشود.
و اما اينكه گفتيم «حقيقت اين كلام نوح(علیه السلام) اظهار تشكر است» براى اين است كه عنايت الهى كه بين آن جناب و بين آن سؤال بيجايى كه اگر مىكرد
داخل در زمره جاهلان مىشد حائل گشت و نيز عصمت الهى كه وجه صواب را برايش بيان نمود - آن عنايت و اين عصمت الهى - ستر و پردهاى الهى بود كه آن لغزش و خطاى او را در طريقهاش پوشاند، و نعمت و رحمتى بود كه خداى سبحان وى را با آن انعام فرمود، پس اينكه عرضه داشت: «وَ إِلَّا تَغْفِرْ لِي وَ تَرْحَمْنِي أَكُنْ مِنَ الْخاسِرِينَ» در حقيقت ثناء و شكرى است در برابر صنعى جميل كه خداى تعالى با وى داشته.
«قِيلَ يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَكاتٍ عَلَيْكَ وَ عَلى أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ...» كلمۀ «سلام» هم به معناى سلامت است و هم به معناى تحيت و درود، چيزى كه هست در اينجا به قرينه اينكه در آخر آيه سخن از مس عذاب رفته، مراد از آن در صدر آيه همان سلامتى از عذاب است، و همچنين اينكه در آخر آيه بركات در اول آيه را به تمتع مبدل كرد، خود قرينه و دليل بر اين است كه مراد از بركات، مطلق نعمتها و همه متاعهاى زندگى نيست، بلكه خصوص آن نعمتهايى است كه آدمى را به خير و سعادت رسانيده و بهسوى عاقبت پسنديدهاش سوق دهد.
و اگر در اول آيه فرمود: «و قيل؛ گفته شد» و نام گوينده يعنى خداى تعالى را نبرد، و نفرمود: «و قال اللَّه؛ خدا فرمود»، براى اين بود كه گوينده را تعظيم كند «يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَكاتٍ عَلَيْكَ» معنايش «و خدا داناتر است» اين است كه: اى نوح از روى آب طوفانى، به روى خاك نازل شو، با سلامتى از عذاب طوفان، و با نعمتهايى پر بركت و خيرى كه از ناحيه ما بر تو نازل شده. و يا معنايش اين است كه نازل شو با تحيت و بركاتى كه از ناحيه ما بر تو نازل شده است.
«وَ عَلى أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ»؛ اين جمله عطف است بر جملۀ «عليك»، و اگر كلمۀ
«امم» را نكره آورد، و نفرمود: «و على الامم»، براى اين است كه دلالت بر تبعيض كند، يعنى بفهماند كه سلام و بركات ما شامل حال بعضى از امتهايى مىشود كه در كشتى با تو بودند، به دليل اينكه دنبال جمله مورد بحث بعضى از امتها را استثناء نموده و فرمود: «وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِيمٌ».
خطاب و امر به هبوط به نوح(علیه السلام) و همراهانش، دومين امر به هبوط به بشر، بعد از امر به هبوط آدم(علیه السلام) بوده است.
و اين خطاب يعنى خطاب «يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَكاتٍ عَلَيْكَ...» با در نظر گرفتن ظرفى كه اينخطاب در آن ظرف صادر شده ظرفى كه مىدانيم غير از جاندارانى كه در كشتى بودند هيچ نفسكشى در روى زمين باقى نمانده و همه غرق شده بودند، و در حالى اين خطاب صادر شده كه كشتى بر كوه جودى مىنشسته و خداى تعالى براى اهل كشتى قضاء رانده و حكم كرده بودند كه در زمين پياده شده و آن را آباد كنند و تا مدتى معين در آن زندگى كنند، خطابى عمومى بوده كه شامل همه بشر در تمام زمانها مىشده، از روزى كه از كشتى خارج شدند تا روز قيامت.
و اين خطاب نظير خطابى است كه از ناحيه خداى تعالى در روز هبوط آدم از بهشت به زمين صادر شد، و خداى تعالى آن را در قرآن مجيدش اين چنين حكايت كرده: «وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ... قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا
هُمْ يَحْزَنُونَ، وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»(1)، و در جايى ديگر فرموده:
«قالَ فِيها تَحْيَوْنَ وَ فِيها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ»(2).
پس در حقيقت خطاب به نوح در آيۀ مورد بحث خطاب دومى است به كل بشر و خطاب به آدم خطاب اول است، زيرا تمامى افراد بشر كه در زمان نوح بودند به آدم منتهى مىشدند و همه افرادى كه تا روز قيامت آمده و مىآيند به نوح و همراهان آن جناب منتهى مىگردند، و اين خطاب متضمن قضايى است كه خداى تعالى دربارۀ بشر رانده و آن اين است كه در زمين نازل شوند، و در آنجا استقرار يافته و منزل گزينند و تا مدتى معين در آن زندگى كنند.
و خداى تعالى مخاطبينى را كه اذن داد در زمين حيات بشرى خود را از سر بگيرند به دو طايفه تقسيم كرد، و از اذن خود به يك طايفه از آن دو طايفه به «سلام و بركات» كه خالى از بشارت به خير و سعادت صاحبانش نيست تعبير كرد، و آن طايفه عبارتند از نوح و بعضى از امتهايى كه همراه او بودند، و از اذن خود به طايفه ديگر، به «تمتيع؛ بهرهمند كردن»، و به دنبال آن، رسيدن به عذابى كه مخصوص آنان است تعبير كرد.
1) . «و گفتيم از بهشت به زمين هبوط كنيد در حالى كه با يكديگر دشمن هستيد و در زمين تا مدتى معين مستقر گرديد... همگى از بهشت هبوط كنيد، تا آن گاه كه از ناحيه من هدايتى به سوى شما آيد- كه البته خواهد آمد- پس كسانى كه هدايتم راى پيروى كنند نه خوفى خواهند داشت و نه اندوهگين مىشوند، و كسانى كه كفر ورزيده و آيات ما راى تكذيب كنند آنان ملازم با آتش خواهند بود، و در آن جاودانه مىمانند.» (بقره / 36 الی 39)
2) . «در زمين زندگى مىكنيد و در همان زمين مىميريد و از آن زمين بيرون مىشويد.» (اعراف / 25)
پس، از همين جا روشن شد كه خطاب هبوط و نازل شدن از كشتى به زمين با متعلقاتى كه اين خطاب داشت يعنى سلام و بركات براى يك طايفه و تمتيع و بهرهمندى براى طايفه ديگر، همه متوجه به عامه بشر و همه افراد است، از زمان به زمين نشستن كشتى تا روز قيامت، همانطور كه خطاب هبوطى كه متوجه آدم و همسرش شد، چنين خطابى بود و معلوم شد كه در اين خطاب اذنى عمومى است در برخوردارى از زندگى زمينى، كه اين اذن عمومى براى كسى كه اطاعت خدا كند وعده است، و براى كسى كه نافرمانيش كند وعيد، همچنانكه خطاب در داستان آدم «طابق النعل بالنعل» اينطور بود.
و با اين بيان روشن گرديد كه مراد از جملۀ «وَ عَلى أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ» امتهاى صالح از اصحاب كشتى و نيز صالحينى است كه بعدها از نسل آنان پديد مىآيند و بنا بر اين آيۀ شريفه اين ظهور را خواهد داشت كه كلمۀ «من» در جملۀ «ممن معك» ابتدايى باشد نه بيانى، و به عبارت سادهتر اينكه نمىخواهد بفرمايد اممى كه با تو هستند، بلكه مىخواهد بفرمايد اممى كه پيدايش و تكونشان از كسانى آغاز مىشود كه با تو هستند، يعنى افراد صالحى كه با تو هستند و افراد صالحى كه از نسل آنان پديد مىآيند.
و ظاهر اين تعبير اين مىشود كه اصحاب كشتى همه سعادتمند و اهل نجات باشند، اعتبار عقلى هم مساعد با اين ظهور است، براى اينكه آنهايى كه در كشتى با نوح بودند از بوته امتحان خالص در آمده و قرب الهى را بر هر چيزى مقدم داشتند، به شهادت اينكه خداى تعالى ايمان آنان را دو بار در ضمن نقل
داستان تصديق كرد، يك بار آنجا كه فرمود: «إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ» و بار ديگر در آنجا كه فرمود: «وَ مَنْ آمَنَ وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ».
«وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِيمٌ»؛ گويا كلمۀ «امم» مبتدايى است براى خبرى كه حذف شده، و تقدير كلام" و ممن معك امم...»، و يا «و هناك امم...» باشد، يعنى «و از آنان كه با تواند امتى هستند كه...» ويا: «در اين ميان امتى هستند كه...» در اينجا سؤالى پيش مىآيد، و آن اين است كه چرا نفرمود: «قيل يا نوح اهبط بسلام منا و بركات عليك و على امم ممن معك و متاع لامم آخرين سيعذبون- به نوح گفته شد اى نوح به سلامتى و بركاتى از ناحيه من بر تو و بر امتهايى از آنان كه با تواند پياده شو، به سلام و بركاتى بر شما و متاعى براى امتهايى ديگر كه به زودى عذاب مىشود»، جوابش به زبان ساده اين است كه نخواست آن طايفه را داخل آدم حساب كند، بلكه خواست از موقف احترام طردشان كرده و بفرمايد: «البته در اين ميان امتهايى ديگر هستند كه ما به زودى بهرهمندشان مىكنيم، و سپس عذاب مىشوند، و اينها مانند طايفه اول با اذن كرامت و بزرگى، ماذون در تصرف در متاعهاى حيات نيستند.»
و در اين آيه جهاتى از تعظيم گوينده هست كه بر خواننده پوشيده نيست، يكى اينكه نام گوينده را نبرد و فرمود: «قيل»، و ديگر اينكه خطاب را متوجه شخص نوح كرد (و ديگران را قابل خطاب نشمرد) و ديگر اينكه در دو جا از گوينده تعبير به «ما» كرد و فرمود: «بِسَلامٍ مِنَّا»؛ «سلامى از ما» و «سنمتّعهم؛ به زودى ايشان را بهرهمند مىكنيم» و جهاتى ديگر نظير اينها.
و نيز روشن گرديد كه تفسيرى كه بعضى از مفسرين براى جملۀ «عَلى أُمَمٍ
مِمَّنْ مَعَكَ» كرده و گفتهاند: تقدير آن «على امم من ذرية من معك» است.(1)تفسير درستى نيست براى اينكه اولا تقدير گرفتن، جز در مورد ضرورت خلاف اصل است، و ثانيا با تقدير گرفتن ذريه، همراهان نوح(علیه السلام) از مورد خطاب خارج مىشوند، و همچنين تفسير آن مفسر ديگر كه گفته: منظور از كلمۀ «امم»، ساير حيواناتى است كه با نوح(علیه السلام) در كشتى بودند، چون خداى سبحان در آن حيوانات بركت قرار داده بود.(2)، ولى فساد اين تفسير از تفسير قبلى روشنتر است(3).
«تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ...» يعنى اين داستانها و يا خصوص اين داستان از اخبار غيب است كه ما آن را به تو وحى مىكنيم.
«ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا»؛ يعنى اى پيامبر اسلام اين داستانها در عين اينكه صد در صد درست و صحيح و صدق محض است، براى تو و قومت تا اين زمان مجهول بود، و آنچه از سرگذشتهاى مذكور قبل از نزول قرآن نزد اهل كتاب بوده تحريف شده و برگشته از وجه صواب بود، كما اينكه اگر شما خواننده عزيز آن داستانهاى تحريف شده را كه ما به زودى از تورات موجود نقل خواهيم كرد ببينيد آن وقت بهتر متوجه مىشويد كه آنچه در قرآن از داستان نوح(علیه السلام) آمده قبل از قرآن هيچ سابقهاى نداشته، و خبر قرآن خبرى است غيبى.
«فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ»؛ اين امر به علت حرف «فاء» كه بر سر آن آمده
1) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 3، ص: 166.
2) . همان.
3) . براى اينكه از حيوانات تعبير به «امم» نمىكنند، زيرا اولا تعبير از حيوانات به كلمه «ما» مىآيد نه به كلمه «من»، و در ثانى اين از ادب خارج است كه به نوح(علیه السلام) گفته شود حيواناتى كه با تو در كشتى هستند. (کلام مترجم)
دستورى است كه از مجموع جزئيات قصه انتزاع شده و معنايش اين است كه: اى پيامبر! حال كه فهميدى مال كار نوح و قوم او به كجا آنجاميد و چگونه قومش هلاك شدند و خود و مؤمنين همراهش نجات يافتند، و خداى تعالى ايشان را بهخاطر صبرشان وارثان زمين قرار داد، و حال كه فهميدى اگر خداى تعالى نوح را بر دشمنانش نصرت داد بهخاطر صبرى بود كه او كرد، پس تو نيز در برابر حق صبر كن، كه سرانجام نيك از آن افراد و اقوام با تقوا است، و دارندگان تقوا همانهايند كه در راه خدا صبر مىكنند.
در الدر المنثور است كه اسحاق بن بشر و ابن عساكر هر دو از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت: قوم نوح(علیه السلام) آن جناب را كتك مىزدند (تا از حال مىرفت) پس او را در نمدى مىپيچيدند، و به خيال اينكه جان داده، به درون خانهاش مىانداختند، ولى او به حال مىآمد و دوباره براى دعوت آنان از خانه بيرون مىشد، و اين وضع همچنان ادامه داشت تا اينكه از ايمان آوردن قومش مأيوس گشت، در اين زمان بود كه مردى با فرزندش نزد وى آمد در حالى كه آن مرد به عصايى تكيه داشت و به پسرش رو كرد و گفت: پسرم مواظب باش كه اين پير مرد تو را فريب ندهد. پسر گفت پدر جان عصايت را در اختيارم بگذار تا آن را بر بدن اين پير مرد آشنا سازم. پدر قبول كرد، و عصا را به پسر داد و گفت: مرا روى زمين بنشان و برو. پسر پدر را روى زمين نشانيد و به طرف نوح(علیه السلام) رفت و عصا را به فرق سر آن جناب زد، سر آن جناب شكافت، و خونروان گشت.
نوح(علیه السلام) گفت: پروردگارا مىبينى كه بندگانت با من چه معاملهاى مىكنند،
پس اگر به ايشان احتياج دارى هدايتشان كن، و اگر چنين نيست پس به من صبر و توانايى بده تا بين من و آنان حكم كنى، كه تو بهترين حكمكنندگانى خداى تعالى به آن جناب وحى فرستاد كه ديگر منتظر هدايت قومت مباش و او را از اينكه قومش ايمان بياورند مأيوس كرد و به وى خبر داد كه حتى در پشت پدران و رحم مادران ايشان نيز مؤمنى پديد نخواهد آمد: «وَ أُوحِيَ إِلى نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ» اى نوح به يقين بدان كه ديگر تا قيامت كسى جز آنها كه ايمان آوردهاند ايمان نخواهند آورد، پس ديگر غم مخور و به ساختن كشتى بپردازد.
نوح(علیه السلام) پرسيد: پروردگارا كشتى چيست؟ خطاب رسيد خانهاى است كه از چوب ساخته مىشود، بهطورى كه بتواند روى آب به حركت در آيد، اين كار را بكن كه به زودى اهل معصيت را غرق مىكنم، و زمينم را از لوث وجودشان پاك مىسازم. نوح(علیه السلام) پرسيد: پروردگارا آب كجا است؟ فرمود: من بر هر چه بخواهم قادرم(1).
و در كافى به سند خود از مفضل روايت كرده كه گفت: در آن ايام كه امام صادق(علیه السلام) براى ديدن ابى العباس به كوفه تشريف آورده بود، در خدمت حضرتش بودم، همين كه به «كناسه» رسيديم فرمود: اينجا بود كه عمويم زيد كه خدايش رحمت كند به دار آويخته شد، امام(علیه السلام) از آنجا گذشت تا رسيد به «بازار زيتونفروشان» كه در آخر آن بازار سراجها (زين سازان) بود، امام در آنجا پياده شد، و به من فرمود: پياده شو كه مسجد كوفه سابق در اين محل بوده يعنى آن مسجدى كه آدم نقشهاش را ريخته بود، و من دوست ندارم در چنين مكانى سوار بر مركب
1) . سيوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 3، ص: 327.
داخل شوم. عرضه داشتم: چه كسى آن نقشه را بهم زد؟ فرمود: اما اولين بارى كه آن نقشه بهم خورد، زمانى بود كه طوفان نوح رخ داد و سپس اصحاب كسرى و نعمان آن را تغيير دادند، و بعد از آنها نيز زياد بن ابى سفيان آن را دگرگون ساخت. پرسيدم مگر شهر كوفه و مسجدش در زمان نوح(علیه السلام) وجود داشت؟ فرمود: بله اى مفضل، منزل نوح و قوم او در قريهاى بوده كه با فرات يك منزل راه فاصله داشته، و اين قريه در سمت مغرب كوفه واقع بوده.
و نيز فرمود: نوح مردى نجار بود، كه خداى تعالى او را به نبوت برگزيد، و نوح(علیه السلام) اولين كسى بود كه كشتى ساخت، سفينهاى درست كرد كه بر روى آب راه مىرفت. و نيز فرمود: نوح در ميان قومش نهصد و پنجاه سال دعوت به توحيد كرد، و آنان وى را مسخره و استهزاء مىكردند، و آن جناب وقتى چنين ديد نفرينشان كرد و عرضه داشت: «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً»(1).
خداى تعالى به آن جناب وحى فرستاد كه سفينهاى بسيار بزرگ و جادار بساز و در ساختنش عجله كن، پس نوح نيز در مسجد كوفه به ساختن آن سفينه پرداخت، و چوبها را خود مىآورد و مىتراشيد، تا آنكه (از ناحيه خداى تعالى) چوب برايش آوردند، تا از ساختن آن فراغت يافت.
مفضل مىگويد: در اين هنگام وقت ظهر شد، و نماز ظهر سخنان آن جناب را قطع كرد، امام برخاست و نماز ظهر و عصر را خواند، و از مسجد بيرون رفته متوجه سمت چپ خود شد و با دست خود به محلى به نام" دار الدارين" اشاره كرد، و آن
1) . نوح / 26 و 27.
محل خانه ابن حكيم بود، كه بعدها بستر آب فرات شد، و سپس به من فرمود: اى مفضل قوم نوح در همين جا بتهاى خود را نصب كرده بودند، و نام آنها" يعوق» و «نسر" بود، آن گاه امام(علیه السلام) به طرف مركب خود رفت و سوار شد.
من گفتم فدايت شوم، نوح كشتى خود را در چه مدتى ساخت؟ فرمود: در دو دور.
عرضه داشتم: هر دورى چند سال است؟ فرمود هشتاد سال. عرضه داشتم: عامه مىگويند در پانصد سال آن را تمام كرد؟ فرمود: چنين چيزى نيست، و چگونه ممكن است پانصد سال طول كشيده باشد با اينكه خداى تعالى فرموده: «كشتى را به وحى ما، يعنى به دستورى كه ما به تو وحى مىكنيم بساز.» مىگويد: عرضه داشتم: حال بفرماييد معناى جملۀ «حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ» چيست؟ و بفرماييد اين" تنور" كجا و چگونه بوده است؟ فرمود: تنور مذكور در خانه پير زنى مؤمن بود، و خانه او در پشت محراب مسجد، سمت راست قبله مسجد واقع شده بود.
پرسيدم در كجاى مسجد فعلى واقع بوده؟ فرمود: در زاويه باب الفيل امروز. آن گاه پرسيدم: آيا شروع جوشش آب از همين تنور بوده؟ فرمود: آرى خداى عزّ و جلّ مىخواسته قوم نوح نشانه آمدن عذاب را ببينند، بعد از نشان دادن اين آيت، بارانى بر آن قوم باريد كه بهطور حيرتانگيزى نازل مىشد، و آنچه چشمه بر روى زمين بود نيز به جوشش در آمد، و خداى تعالى آن قوم را غرق نموده، نوح و كسانى را كه در كشتى با او بودند نجات داد...(1)مؤلف: اين حديث كه ما قسمتى از آن را با طول و
1) . مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج 11، ص: 331.
تفصيلش نقل كرديم خيلى ارتباط به بحث تفسيرى نداشت چيزى كه هست ما آن را بهعنوان نمونهاى از روايات بسيارى كه در اين جزئيات از طرق شيعه و اهل سنت وارد شده آورديم، و نيز به اين منظور نقل كرديم تا براى خواننده در فهم داستانهاى آيات مورد بحث كمكى از ناحيه روايات شده باشد.
و در اين روايت از جملۀ «وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا...» استفاده شده كه نوح(علیه السلام) كشتى را در كمتر از پانصد سال ساخته، و روايت، نام زياد را به ابن ابى سفيان اضافه كرده (با اينكه به اعتقاد ما زياد ولد زنا بوده و پدرش معلوم نبود)، اما شايد لفظ ابى سفيان كلام امام نبوده و راوى آن را از پيش خود اضافه كرده باشد.
و در همان كتاب به سند خود از «رزين اسدى» از امير المؤمنين(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: وقتى نوح(علیه السلام) از ساختن كشتى فارغ شد، ميعاد و وعده عذابى كه بين او و پروردگارش معين شده بود تا قوم او با آن عذاب هلاك شوند فرا رسيد و آن تنور معين كه بر حسب آن ميعاد مىبايست در خانه آن زن فوران كند فوران كرد، زن به نوح خبر داد كه تنور به فوران در آمده، نوح(علیه السلام) برخاست و با مهر مخصوص خود آن را مهر كرد، آن گاه آب بالا آمد و به بركت آن مهر روى هم ايستاد و گسترده نشد و نوح هر كسى را كه مىخواست بر كشتى سوار كند سوار كرد، و هر كسى را كه مىخواست بيرون كند بيرون كرد، آن گاه به سراغ مهر خود رفت، و آن را از تنور كند، كه ناگهان ريزش آسمان و جوشش زمين شروع شد و خداى تعالى در اين باره فرموده: «فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ، وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً فَالْتَقَى الْماءُ عَلى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ، وَ حَمَلْناهُ عَلى ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ»(1).
1) . «ما، درهاى آسمان را به آبى پر پشت گشوديم، و زمين را به چشمههايى جوشان شكافتيم، پس آب بالا و پايين به هم پيوست تا امر تقدير شده محقق شود، و ما نوح را بر تخته چوبها كه به وسيله ميخ به هم متصل شده بود سوار كرديم.» (قمر، / 11 الی 13)
آن گاه فرمود: نجارى نوح و ساختن كشتى در وسط مسجد شما واقع شد، و مساحت مسجد شما از مساحتى كه در زمان نوح داشته هفتصد ذراع كاسته شده.
مؤلف: اينكه فوران تنور نشانه نزديك شدن عذاب بوده تنها در اين حديث نيامده، بلكه در رواياتى چند از طرق شيعه و سنى نقل شده است، و سياق آيۀ شريفۀ «حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيها...» خالى از اين ظهور نيست كه فوران تنور، خود عذاب نبوده، بلكه ميعاد آن بوده، به عبارت سادهتر اينكه از سياق، آن فهميده مىشود كه خداى تعالى قبلاً به آن جناب خبر داده بوده كه هر زمانى كه فلان تنور فوران كرد بدان كه نزول عذاب نزديك شده است.
و در همان كتاب به سند خود از اسماعيل جعفى از امام ابى جعفر(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: شريعت نوح(علیه السلام) تنها اين بوده كه خلق خدا را به يگانگى و اخلاص بپرستند، يعنى در پرستش او هواهاى نفسانى و اهداف شيطانى را دخالت نداده و خدايان دروغين را از خدايى خلع كنند، و اين شريعت، همان شريعت فطرت است، فطرتى كه خداى عزّ و جلّ مردم را بر آن فطرت آفريده، و نيز خداى تعالى از آن جناب و از همه انبياء پيمان گرفته بود كه تنها او را پرستيده و چيزى را شريك او نگيرند، و دستور به نماز و امر به معروف و نهى از منكر و حلال و حرام داده بود، ولى احكام حدود و فرايض ارث برايش تشريع نشده بود اين بود شريعت نوح(علیه السلام) و آن جناب نهصد و پنجاه سال در بين قومش زندگى كرد، و آنان را سرى و علنى به شريعت خود دعوت فرمود، ولى زير بار نرفته و سركشى كردند، در آخر به خداى
تعالى شكوه كرد كه: «رب انى مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ»؛ «پروردگارا من شكست خوردهام پس ياريم كن» خداى متعال نيز به وى وحى فرستاد كه «لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ» و اين وحى تصديق نظريه خود نوح است كه عرضه داشته بود: «وَ لا يَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً» و چون كار بدين جا كشيد خداى تعالى وحى فرستاد كه: «أَنِ اصْنَعِ الْفُلْكَ»(1).مؤلف: اين روايت را عياشى نيز از جعفى نقل كرده،(2)،
ولى سند آن را ذكر نكرده است، و ظاهر روايت اين است كه نوح(علیه السلام) دو نوبت قوم خود را نفرين كرده يكى از آن دو نفرين كه همان نفرين نوبت اول يعنى: «فَدَعا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ» مىباشد، در سوره قمر واقع شده، و دومى آن بعد از مأيوس شدن نوح از ايمان آوردن قومش بوده، و در سوره نوح واقع شده، آنجا كه عرضه مىدارد: «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً».
و مرحوم صدوق در كتاب معانى الاخبار به سند خود از حمران از امام ابى جعفر(علیه السلام) روايت آورده كه در تفسير جملۀ «وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ» فرمود: ايمان آورندگان به نوح(علیه السلام) هشت نفر بودند.(3)مؤلف: اين روايت را عياشى(4)نيز از حمران از آن جناب نقل كرده. و اهل تسنن در عدد مؤمنين به آن جناب اقوال(5)ديگرى
1) . مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج 11، ص: 331.
2) . عياشى، محمد بن مسعود، تفسير عياشى، ج 2، ص: 144، حديث 19.
3) .ابن بابویه محمد بن علی(شیخ صدوق)، معانى الاخبار، باب معنى القليل ص 151.
4) . عياشى، محمد بن مسعود، تفسير عياشى، ج 2، ص: 148، حديث 29.
5) . آلوسی، محمود بن عبدالله، تفسير روح المعانى، ج 12، ص: 55.
دارند از قبيل شش نفر، هفت نفر، ده نفر، هفتاد و دو نفر و هشتاد نفر، ليكن بر طبق هيچ يك از اين اقوال، دليلى در دست ندارند.
رواياتى دربارۀ پسر نوح(علیه السلام) و تفسير اينكه خداوند به نوح(علیه السلام) فرمود: او از اهل تو نيست و عمل غير صالح است:
و نيز صدوق در كتاب عيون به سند خود از «عبد السلام بن صالح هروى» روايت كرده كه گفت: حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: وقتى كشتى نوح(علیه السلام) به زمين نشست، خود و فرزندانش و مؤمنين كه با او در كشتى بودند جمعا هشتاد نفر بودند، و در همان محلى كه از كشتى پياده شد قريهاى بنا كرد و نام آن را قريه«ثمانين؛ هشتاد» گذاشت.(1)
بين اين روايت و روايت معانى الاخبار منافاتى نيست، زيرا ممكن است منظور از جملۀ «وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ»؛ «و با او به جز اندكى ايمان نياورد» هشت نفر از غير اهل آن جناب باشد و بقيه هشتاد نفر كه هفتاد و دو نفر است، همه فرزندان او بوده باشند، چون كسى كه نزديك به هزار سال عمر كرده به خوبى مىتواند هفتاد و دو نفر فرزند داشته باشد.
و در همان كتاب به سند خود از" حسن بن على وشاء" از حضرت رضا(علیه السلام) روايت كرده كه گفت: من از آن جناب شنيدم مىفرمود: پدرم موسى بن جعفر فرمود: امام صادق(علیه السلام) فرمود: خداى عزّ و جلّ به نوح فرمود: «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ»
1) . مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج 11، ص: 322.
براى اينكه او مخالف نوح بود، (و از سوى ديگر غريبههايى كه تابع او بودند را اهل او خواند).
راوى مىگويد: امام(علیه السلام) از من پرسيد: مردم اين آيه را كه درباره پسر نوح است چگونه قرائت مىكنند؟ عرضه داشتم: مردم آن را به دو جور قرائت مىكنند يكى «إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ»؛ «او عملى است غير صالح» و ديگرى «إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ»؛ «او عمل (به وجود آمده از) شخص ناصالحى است» حضرت فرمود: مردم دروغ گفتهاند، او پسر حقيقى نوح بود و ليكن خداى تعالى او را بعد از آنكه پدر را در دينش مخالفت كرد نفى نموده و فرمود او اهل تو نيست.(1)
بعيد نيست كه حضرت صادق(علیه السلام) خواسته باشد در جملۀ «و از سوى ديگر غريبههايى را كه تابع او بودند اهل او خواند» به آيه هفتاد و شش سوره انبياء: «فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ» و آيه هفتاد و شش سوره صافات: «وَ نَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ» اشاره كند، چون ظاهر اين دو آيه اين است كه مراد از اهل، همه گروندگان به نوح(علیه السلام) هستند نه خصوص خانواده آن جناب.
و گويا مراد امام رضا(علیه السلام) از اينكه از راوى پرسيد: «مردم اين آيه را كه دربارۀ پسر نوح است چگونه قرائت مىكنند" اين بوده كه چگونه تفسيرش مىكنند، و منظور راوى هم از اينكه گفت: «آن را دو جور قرائت مىكنند» اين بود، كه به تفسير بعضىها(2)اشاره كند كه گفتهاند: آيۀ شريفه مىخواهد بفهماند كه همسر نوحآن پسر را كه با كفار هلاك شد از غير نوح حامله شده، و خلاصه پسرى نامشروع بوده
و او را به ناحق و به دروغ به شوهرش نوح نسبت داده، و اين دسته از مفسرين گفتار خود را تأييد كرده گفتهاند به همين جهت بعضى(1)از قاريان، جملۀ «وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ»؛ «و نوح پسر خودش را ندا كرد.» را به صورت «و نادى نوح ابنها؛ نوح پسر آن زن را ندا كرد» قرائت كردهاند، و بعضى هم كه به شكل «وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ» قرائت كردهاند حرف «ها» را با فتحه خواندهاند تا مخفف «ابنها» باشد، و اين دو قرائت يعنى «ابنها» و «ابنه» را به على(علیه السلام) و به بعضى از امامان اهلبيت(علیهم السلام) نسبت دادهاند.
از آن جمله زمخشرى در كشاف گفته: على (رضى اللَّه عنه) آيۀ شريفه را به صورت «ابنها» قرائت كرده و ضمير مؤنث را به همسر نوح برگردانيده، و محمد بن على (امام پنجم) و عروة ابن زبير آن را به فتح «ها» و به شكل «ابنه» قرائت كردهاند، و منظورشان اين بوده كه كلمه در اصل «ابنها» است، ولى الف را حذف كرده و به فتحه اكتفاء كردهاند، و با اين قرائت، مذهب حسن تأييد مىشود چون قتاده گفته است كه من از حسن از معناى اين آيه پرسيدم كه گفت: به خدا سوگند پسر مورد بحث، فرزند نوح نبوده. گفتم: آخر اهل كتاب هيچ اختلافى ندارند در اينكه او پسر نوح بوده؟ گفت: بله، ليكن مگر كسى دين خود را از اهل كتاب مىگيرد؟ آن گاه حسن اينطور بر گفتار خود استدلال كرد كه: اگر پسر مورد بحث، فرزند واقعى نوح بود، بايد نوح مىفرمود: «انه منى؛ او از من است» نه اينكه بفرمايد: «او اهل من است.»(2)و دليلى كه وى به آن استدلال كرده دليلى سخيف و سست است، براى اينكه خداى تعالى به آن جناب وعده نجات اهل او را داده بود نه وعده نجات هر
كسى كه از او باشد، بله اگر خداى تعالى فرموده بود: «احمل فيها من كل زوجين و من كان منك؛ از هر نر و مادهاى يك جفت سوار كشتى كن و هر كس هم كه از تو است سوار كن.» نوح(علیه السلام) ناچار بود هنگام درخواست نجات پسرش بگويد: «پروردگارا او از من است»، ولى خداى تعالى اينطور نفرمود، پس جملۀ «إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي» هيچ دلالت ندارد بر اينكه پسر مورد بحث فرزند نوح نبوده، در سابق هم بيان كرديم كه لفظ آيات با اين توجيه سازگارى ندارد.
و اين هم كه گفتند: «اهل كتاب هيچ اختلافى ندارند در اينكه او پسر نوح بوده» محل اشكال است، براى اينكه تورات به كلى از سرگذشت اين پسر نوح كه عرق شده ساكت است.
و در الدر المنثور است كه ابن الانبارى در كتابش «المصاحف» و أبو الشيخ از على (رضى اللَّه عنه) روايت آوردهاند كه آيه را به شكل «و نادى نوح ابنها» قرائت كرده.(1)و در همان كتاب است كه ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم، و ابو الشيخ از امام ابى جعفر محمد بن على(علیه السلام) روايت كردهاند كه در تفسير آيۀ «وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ» فرموده: اين قرائت به لغت و زبان قبيله طىء است، و آن پسر، پسر خود نوح نبوده، بلكه پسر زن او بوده است.(2)مؤلف: اين روايت را عياشى در تفسير خود از محمد بن مسلم از امام باقر(علیه السلام) آورده.(3)و در تفسير عياشى از موسى بن علاء بن سيابة از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جملۀ «وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ» فرموده: وى
پسر نوح نبوده، بلكه پسر زنش بوده و آيه به زبان قبيله طىء نازل شده كه پسر زن هر كسى را پسر او مىخوانند...(1).
و در همان تفسير از زراره از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل كلام نوح كه گفت: «يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا»؛ «پسرم با ما سوار شو» فرموده: او پسرش نبود. عرض كردم آخر خود نوح او را پسر خود خوانده و گفته «يا بنى؟» فرمود: درست است كه نوح او را پسر خود خوانده، ولى او نمىدانسته كه وى پسرش نيست.(2)مؤلف: بعد از همه اين حرفها روايتى كه بشود به آن اعتماد كرد روايت حسن وشاء از حضرت رضا(علیه السلام) است.
و در همان تفسير، از ابراهيم بن ابى العلاء از يكى از دو امام باقر و صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود وقتى خداى تعالى فرمود: «يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي»، زمين با خود گفت مأمور شدهام تنها آب خودم را فرو ببرم نه آب آسمان را، در نتيجه زمين آب خود را فرو برد، و آب آسمان در اطراف زمين بهصورتاقيانوسها باقى ماند.(3)و در همان كتاب از ابى بصير از امام ابى الحسن موسى بن جعفر(علیه السلام) روايتى در باره «جودى» نقل كرده كه در آن آمده: «جودى كوهى است در موصل».(4)و نيز در همان كتاب از مفضل بن عمر از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جملۀ «وَ
اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ» فرمود: جودى همان فرات كوفه است.(1)
مؤلف: روايت قبلى را روايات ديگرى نيز تأييد مىكند.
و در همان كتاب از عبد الحميد بن ابى الديلم از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: بعد از آنكه نوح سوار بر كشتى شد اين خطاب صادر شد كه: «بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»(2).
و در مجمع البيان در ذيل آيۀ «وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ...» مىگويد: چنين روايت شده كه كفار قريش مىخواستند در مقام معارضه با قرآن برآيند چهل روز دور هم جمع شده طعامهايى از مغز گندم و گوشت گوسفند و شرابى كهنه خوردند تا به خيال خود ذهنشان صاف شود، همين كه مىخواستند دست به كار شوند اين آيه به گوششان خورد، لا جرم به يكديگر گفتند: اين كلام كلامى است كه هيچ گفتارى نمىتواند شبيه به آن شود، و به هيچ كلام مخلوقى شباهت ندارد، و بهناچار از تصميم خود منصرف شدند.(3)
چند بحث قرآنى، روايتى، تاريخى و فلسفى پيرامون داستان نوح(علیه السلام):
نام نوح(علیه السلام) در چهل و چند جاى قرآن كريم آمده و در آنها به قسمتى از
داستان آن جناب اشاره شده، در بعضى موارد بهطور اجمال و در برخى بهطور تفصيل، ليكن در هيچ يك از آن موارد مانند داستاننويسان كه نام، نسب، دودمان، محل تولد، مسكن، شؤون زندگى، شغل، مدت عمر، تاريخ وفات، مدفن و ساير خصوصيات مربوط به زندگى شخصى صاحب داستان را متعرض مىشوند به جزئيات آن جناب پرداخته نشده علتش هم اين است كه قرآن كريم كتاب تاريخ نيست تا در آن به شرح زندگى فرد فرد مردم و اينكه چه كسى از نيكان و چه كسى از بدان بوده بپردازد.
بلكه قرآن كريم كتاب هدايت است و از امور گذشتگان آنچه مايه سعادت مردم است متعرض مىشود، و براى مردم شرح مىدهد كه حق صريح كدام است تا مردم همان را برنامه زندگى خود كرده و در حيات دنيوى و اخروى رستگار گردند، و بسا مىشود كه به گوشهاى از قصص انبياء و امتهاى آنان اشاره مىكند تا مردم بفهمند سنت و روش خداى تعالى در ساير امتها چه بوده، تا اگر كسى هست كه مشمول عنايت و موفق به كرامت است عبرت بگيرد، و كسى هم كه چنين نيست آن سرگذشتها را بشنود تا حجت بر او تمام شود.
و داستان نوح(علیه السلام) در شش سوره از سورههاى قرآنى بهطور تفصيل آمده، و آن سورهها عبارتند از: 1. اعراف 2. هود 3. مؤمنون 4. شعراء 5. قمر 6. نوح، و از همه اين موارد مفصلتر سوره هود متعرض آن شده، زيرا سرگذشت آن جناب در بيست و پنج آيه يعنى از آيه 25 تا 49 طول كشيده است.
انحراف تدريجى بشر از فطرت انسانى و پيدايش اختلاف طبقاتى بعد از حضرت آدم(علیه السلام) و] بعثت و رسالت حضرت نوح(علیه السلام):
بعثت و رسالت نوح(علیه السلام) بشر بعد از حضرت آدم(علیه السلام) بهصورت يك امت ساده و بسيط زندگى مىكرد و فطرت انسانيت خود را راهنماى زندگى خود داشت، تا آنكه رفته رفته روح استكبار در او پيدا شد و گسترده گشت، و در آخر، كارش به استعباد يكديگر آنجاميد، بعضى بعض ديگر را تحت فرمان خود گرفتند و زير دستان، ما فوق خود را رب خود پنداشتند و همين پندار، بذرى بود كه كاشته شد، بذرى كه هر زمان و در هر جا كه كاشته شود و سپس جوانه بزند و سبز شود و رشد كند، چيزى به جز دين و ثنيت و اختلاف شديد طبقاتى يعنىاستخدام ضعفا بهوسيلۀ اقويا و برده گرفتن و دوشيدن افراد ذليل بهوسيلۀ قدرتمندان را به بار نمىآورد، آرى همه اختلافها و كشمكشها و خونريزيهاى بشر از آنجا آغاز گرديد.
در زمان نوح(علیه السلام) فساد در زمين شايع گشت و مردم از دين توحيد و از سنت
عدالت اجتماعى رويگردان شده و به پرستش بتها روى آوردند، و خداى سبحان نام چند بت آن روز را كه عبارت بودند از «ود»، «سواع»، «يغوث»، «يعوق» و «نسر» در سوره نوح ذكر كرده.
فاصله طبقاتى روز به روز بيشتر شد، و آنهايى كه از نظر مال و اولاد قوىتر بودند حقوق ضعفاء را پايمال كردند و جباران، زير دستان را به ضعف بيشتر كشانيده و طبق دلخواه خود بر آنان حكومت كردند.(1)در اين زمان بود كه خداى
1) . با استفاده از سورههاى اعراف، هود و نوح.
تعالى نوح(علیه السلام) را مبعوث كرده و او را با كتاب و شريعتى بهسوى آنان گسيل داشت تا از راه بشارت و انذار، به دين توحيد و ترك خدايان دروغين دعوتشان نموده مساوات را در بينشان برقرار سازد.(1)
بهطورى كه از تمامى آيات مربوط به داستان نوح(علیه السلام) بر مىآيد آن جناب همواره قوم خود را به توحيد خداى سبحان و ترك شرك دعوت مىكرد، و بهطورى كه از دو سوره نوح و يونس، و سوره آلعمران آيه 19 بر مىآيد آنان را به اسلام مىخواند، و بهطورى كه از سوره هود آيه 28 استفاده مىشود از آنان مىخواسته تا امر به معروف و نهى از منكر كنند، و نيز همانطور كه از آيه 103 سوره نساء و آيه 8 سوره شورا بر مىآيد نماز خواندن را نيز از آنان مىخواسته و بهطورى كه از آيه 151 و 152 سوره انعام بر مىآيد رعايت مساوات و عدالت را نيز از آنان مىخواسته، و دعوتشان مىكرده به اينكه به فواحش و منكرات نزديك نشوند، راستگو باشند و به عهد خود وفا كنند، و بهطورى كه از آيه 41 سوره هود بر مىآيد آن جناب اولين كسى بوده كه مردم را دعوت مىكرده به اينكه كارهاى مهم خود را با نام خداى تعالى آغاز كنند.
از آيات سورههاى نوح و قمر و مؤمنون بر مىآيد كه آن جناب قوم خود را دائما دعوت مىكرده به اينكه به خداى تعالى و آيات او ايمان بياورند و در اين دعوت منتهاى جد و جهد را به خرج مىداده و شب و روز و آشكارا و پنهان وادارشان مىكرده به اينكه
1) . بقره / 21.
حق را بپذيرند، ولى قومش جز به عناد و تكبر خود نمىافزودند، هر قدر او دعوت خود را بيشتر مىكرده آنان سركشى و كفرشان را بيشتر مىكردند و به جز اهل و اولادش وعده اندكى كه از غير آنان ايمان نياوردند، بهطورى كه ديگر از ايمان آوردن سايرين به كلى مأيوس گرديد در آن هنگام به درگاه پروردگار خود شكايت برده و از او طلب نصرت كرد.
از آيات سوره عنكبوت بر مىآيد كه آن جناب نهصد و پنجاه سال مشغول دعوت قوم خود بوده، ولى قوم، او را جز به استهزاء و مسخره كردن و نسبت جنون به او دادن عكسالعملى از خود نشان ندادند، آنها وى را متهم مىكردند به اينكه منظورش اين است كه به آقايى و سرورى بر ما دست يابد، تا آنكه در آخر از پروردگار خود يارى طلبيد. و از آيات سوره هود استفاده مىشود كه بعد از اين استنصار، خداى تعالى به وى وحى كرد كه از قومش به جز آن چند نفرى كه ايمان آوردهاند احدى ايمان نمىآورد، و آن جناب را دربارۀ قومش تسليت گفت و دلگرمى داد، و بهطورى كه از آيات سوره نوح استفاده مىشود نوح(علیه السلام) قوم خود را به هلاكت و نابودى نفرين كرد، و از خداى تعالى خواست تا زمين را از لوث وجود همۀ آنان پاك كرده و احدى از آنان را زنده نگذارد، و بهطورى كه از آيات سوره هود بر مىآيد خداى تعالى به آن جناب وحى كرد كه زير نظر ما و طبق وحى ما كشتى را بساز.
از آيات سوره هود بر مىآيد كه خداى تعالى به آن جناب دستور داد تا كشتى را با تأييد و تسديد او بسازد، و آن جناب شروع به ساختن آن كرد، كه مردم دسته دسته
از محل كار آن جناب گذشته و او را مسخره مىكردند، چون كشتى آب مىخواهد، و كشتى سازى بايد در لب دريا باشد، و آن جناب اين كار را در بيابانى بدون آب انجام مىداد، و همين باعث مىشد كه مردم او را مسخره كنند، و آن جناب در پاسخشان مىفرمود اگر امروز شما ما را مسخره مىكنيد به زودى خواهيد ديد كه ما شما را مسخره مىكنيم و به زودى خواهيد فهميد كه كسى كه دچار عذاب گردد خوار و ذليل و بيچاره مىشود، و عذابى كه مىآيد عذابى است مقيم و غير قابل زوال و نيز از دو سوره هود و مؤمنون بر مىآيد كه خداى عزّ و جلّ براى نزول آن عذاب، علامتى قرار داده بود و آن اين بوده كه آب از تنورى بالا مىزند.
نوح(علیه السلام) همچنانكه از سوره هود و مؤمنون استفاده مىشود مشغول ساختن كشتى بود تا اينكه آن را به اتمام رسانيد و امر خداى تعالى مبنى بر نزول عذاب صادر شد، و آن تنور شروع به جوشيدن كرد، در اين هنگام خداوند متعال به آن جناب وحى فرستاد كه از هر حيوان يك جفت نر و ماده سوار كشتى كند و نيز اهل خود را به جز افرادى كه مقدر شده بود هلاك شوند يعنى همسرش كه خيانت كار بود و فرزندش كه از سوار شدن امتناع ورزيده بود و نيز همه آنهايى كه ايمان آورده بودند سوار كند. و از سوره قمر بر مىآيد همين كه آنها را سوار كرد خداى تعالى درهاى آسمان را به آبى ريزان باز كرد، و زمين را بهصورت چشمههايى جوشان بشكافت، آب بالا و پايين براى تحقق دادن امرى كه مقدر شده بود دست به دست هم دادند. و نيز از سوره هود استفاده مىشود كه رفته رفته آب زمين را فرا گرفت و بالا آمد و كشتى را از زمين كند، كشتى در موجى چون كوههاى بلند سير مىكرد، و طوفان
همه مردم روى زمين را فرا گرفت و همه را در حالى كه ستمگر بودند هلاك كرد، و خداى تعالى به آن جناب دستور داده بود همين كه در كشتى مستقر شدند خدا را در برابر اين نعمت كه از شر قوم ستمكار نجاتشان داد حمد بگويند و در پياده شدن از او بركت بخواهند، و نوح(علیه السلام) گفت: «الْحَمْدُ للهِ الَّذِي نَجَّانا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»(1)و نيز گفت: «رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ»(2).
پايان يافتن داستان و پياده شدن نوح و همراهانش به زمين
بعد از آنكه طوفان به دليل آيه 77 سوره صافات عالمگير شده و مردم روى زمين همه غرق شدند، خداى تعالى به زمين فرمان داد تا آب خود را ببلعد، و به آسمان نيز فرمان داد تا از باريدن بايستد، آب از ظاهر زمين كاسته شد، و كشتى بر بالاى كوه جودى قرار گرفت و فرمان «وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»؛ «دورى باد بر عليه ستمكاران.» صادر شد، آن گاه خداى تعالى به نوح وحى كرد كه: اى نوح! از كشتى پايين آى و با سلامى از ناحيه ما و بركاتى بر تو و امتهايى كه با تواند پياده شو، كه بعد از اين طوفان، ديگر هيچگاه دچار طوفانى عالمگير نخواهند شد چيزى كه هست بعضى از اين نجات يافتگان امتهايى هستند كه خدا در دنيا از متاعهاى زندگى دنيا برخوردارشان مىكند، و سپس عذابى دردناك آنان را فرا مىگيرد، پس نوح و همراهان او از كشتى خارج شده و در زمين قرار گرفتند و خدا را به توحيد و اسلام پرستيدند، و زمين را به ارث دست به دست به ذريههاى خود سپردند، و خداى سبحان تنها ذريه نوح را باقى گذاشت.(3)
نوح(علیه السلام) هنگامى كه سوار كشتى مىشد ديد كه يكى از پسرانش سوار نشده، و علتش اين بوده كه به وعده پدرش مبنى بر اينكه هر كس از سوار شدن تخلف كند غرق خواهد شد ايمان نداشته، وقتى چشم نوح به او افتاد كه در كنارى ايستاده، صدا زد كه اى پسرم بيا با ما سوار شو و با كافران مباش. پسر دعوت پدر رااينطور رد كرد كه من به زودى به يكى از كوهها پناه مىبرم تا مرا از خطر آب حفظ كند. نوح(علیه السلام) گفت: امروز هيچ چيزى نمىتواند احدى را از عذاب الهى حفظ كند مگر كسى را كه خدا به او رحم كرده باشد، كه منظورش همان كسانى است كه سوار كشتى بودند- پسر نوح به اين پاسخ پدر توجهى نكرد، و چيزى نگذشت كه موج، بين پدر و پسر حائل شده و پسر جزء غرق شدگان گرديد.
نوح(علیه السلام) هيچ احتمال نمىداد كه پسر در باطن دلش كفر پنهان كرده باشد و تاكنون اگر اظهار اسلام مىكرده از باب نفاق بوده باشد، بر خلاف همسرش كه نوح از كفر او خبر داشته، و بهطور قطع اگر پسرش را نيز مانند همسرش كافر مىدانسته هرگز تقاضاى نجات او را نمىكرده، براى اينكه اين خود نوح(علیه السلام) بود كه از خداى عزّ و جلّ درخواست كرد تا ديارى از كفار را زنده نگذارد، و بنا بر حكايت قرآن كريم گفته بود: «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً»(1)و نيز خود او بوده كه به حكايت قرآن در دعايش گفته بود:
1) . «پروردگارا اين قوم كافر را هلاك كن و ديارى از ايشان را بر روى زمين باقى مگذار، كه اگر ايشان را باقى بگذارى بندگان پاك و با ايمانت را گمراه مىكنند و فرزندى هم جز بدكار و كافر از آنان به ظهور نمىرسد.» (نوح / 26 و 27)
«فَافْتَحْ بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ فَتْحاً وَ نَجِّنِي وَ مَنْ مَعِيَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»(1)و چگونه ممكن است خود او با آگاهى از كفر باطنى پسرش مع ذلك نجات او را از خدا بخواهد؟ با اينكه قبلاً فرمان خداى تعالى را شنيده بود كه فرمود: «وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا آنهم مُغْرَقُونَ»(2).
نوح(علیه السلام) با حائل شدن موج بين او و فرزندش و در حالى كه بىخبر از كفر باطنى پسرش بود دچار اندوهى شديد شد، و پروردگار خود را چنين نداء كرد كه: «رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ» پروردگارا اين پسر من از اهل من است و وعده تو، به اينكه اهل مرا نجات دهى حق است و تو احكم الحاكمينى يعنى حكمت از حكم هر حاكم ديگرى متقنتر است، و تو در قضايى كه مىرانى جور و ستم نمىكنى و حكمت ناشى از جهل به مصالح واقعى نيست، بنا بر اين لطف كن و به من خبر ده كه واقعيت فرزند من چيست و با اينكه او اهل من است چرا مستوجب عقاب شده است؟ در اينجا عنايت الهى شامل حال نوح شد، و نگذاشت بهطور صريح درخواست نجات فرزند خود را كند،- و يا به عبارت ديگر درخواستى كند كه به واقعيت آن علمى ندارد- خداى تعالى در پاسخش به وى وحى فرستاد كه اى نوح پسر تو اهل تو نيست، او عمل غير صالحى است، پس زنهار كه مبادا با من دربارۀ نجات او روبرو شوى و درخواست نجات او را بكنى، كه اگر چنين درخواستى كنى
درخواستى كردهاى كه به واقعيت آن آگاهى ندارى و من تو را پند مىدهم كه مبادا از جاهلان باشى.
بعد از اين وحى، نوح(علیه السلام) از واقع امر آگاه شد و به پروردگارش ملتجى گشت كه: پروردگارا من پناه مىبرم به تو از اينكه از تو چيزى بخواهم كه علمى به واقعيت آن ندارم، و از تو درخواست مىكنم كه عنايت شامل حالم بشود و با مغفرتت مرا بپوشانى، و با رحمتت بر من عطوفت كنى، كه اگر غير اين كنى از زيانكاران خواهم شد.
حضرت نوح(علیه السلام) اولين پيغمبر اولوا العزم، پدر دوم نسل حاضر بشر و از بزرگان انبياء(علیهم السلام) است، كه خداى عزّ و جلّ او و ساير انبياء اولوا العزم را بر تمامى بشر مبعوث كرده و با كتاب و شريعت فرستاده است، بنا بر اين، كتاب او اولين كتاب آسمانى است كه مشتمل بر شرايع الهى است، و شريعت او نيز اولين شريعت خدايى مىباشد.
و آن جناب پدر دوم نسل حاضر بشر است، چون تمامى افراد بشر امروز از طرف پدر و مادر به آن جناب منتهى مىشوند و همه ذريه آن حضرتند، كه قرآن كريم در بارهاش فرمود: «وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ»(1)و آن جناب پدر بزرگ همه انبياء است، غير آدم و ادريس(علیه السلام)، و خداى تعالى در اين باب فرموده: «وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ»(2).
و آن جناب اولين پيغمبرى بوده كه باب تشريع احكام و كتاب و شريعت
را گشوده و فتح نمود، و علاوه برطريق وحى، با منطق عقل و طريق احتجاج با مردم صحبت كرد، بنا بر اين آن جناب ريشه و منشأ دين توحيد در عالم است، و بر تمامى افراد موحد عالم كه تاكنون آمده و تا قيامت خواهند آمد منت داشته و همه مرهون اويند، و به همين جهت است كه خداى عزّ و جلّ او را به سلامى عام اختصاص داده و هيچ كس ديگر را در آن سلام شريك وى نساخت و فرمود:
«سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ»(1).
و باز به همين جهت است كه خداى عزّ و جلّ او را از همه عالميان برگزيد و از نيكوكارانش شمرد(2)، و او را عبدى شكور خواند(3)،
و او را از بندگان مؤمن خود دانست(4)، و او را عبدى صالح خواند(5).
و آخرين دعايى كه خداى تعالى از آن جناب نقل فرموده اين است كه به درگاه پروردگارش عرضه داشت: «رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ لا تَزِدِ الظَّالِمِينَ إِلَّا تَباراً»(6).
در تورات در «اصحاح ششم از سفر تكوين» دربارۀ آن جناب چنين آمده كه
1) . «سلام بر نوح در همه ادوار عالم بشريت تا روز قيامت.» (صافات / 79)
2) . انعام / 84 و صافات / 80.
3) . اسرى / 3.
4) . صافات / 81.
5) . تحريم / 10.
6) . «بارالها مرا و پدر و مادرم را و عموم كسانى كه با داشتن ايمان به خانه من در مىآيند و عموم مؤمنين و مؤمنات را بيامرز، و در باره ستمگران به جز تبار و هلاكت ميفزا.» (نوح / 28)
وقتى مردم در روى زمين زاد و ولد را شروع كردند و دخترانى برايشان پيدا شد، پسران خدا- كه منظور پيغمبران هستند- ديدند دختران مردم زيبايند لا جرم از آن دختران هر چه را اختيار مىكردند همسر خود مىساختند. رب- يعنى خداى تعالى- گفت روح من در انسان دائما داورى نخواهد كرد، زيرا كه او نيز بشر است- آزاد است و اراده دارد- و روزگار او به صد و بيست سال رسيده بود، و در زمين طاغوتها در آن ايام بودند- همچنانكه بعد از آن نيز بودهاند- چون فرزندان خدا (انبياء) داخل بر دختران مردم شدند و دختران براى آنان اولاد آوردند، و جبارانى پديد آمد كه از همان روزگاران نخستين اسم داشتند.
و چون رب ديد شر انسان در زمين زياد شد و تمامى خاطرات فكرى قلب بشر همه روزه شر شد، رب غصهدار شد كه ديد عمل انسان در زمين اينطور شده، و در قلب خود تأسف خورد، به ناچار فرمان داد كه جنس اين بشر را كه من آفريدهام از روى زمين محو كنيد، هم انسان را و هم همه چهارپايان و جنبندگان و مرغان هوا را، براى اينكه من از اعمالى كه آنها كردند محزون شدم، و اما نوح، نعمت را در چشم رب بديد.
اينها همه فرزندان نوحند، و نوح مردى نيكوكار و در ميان اقران و نزديكان خود مردى كامل بود و با خدا سير مىكرد، و براى او سه فرزند متولد شد به نامهاى «سام»، «حام»، «و يافث»، و زمين در پيش روى خدا فاسد شده و پر از ظلم گرديد، و خدا زمين را ديد كه فاسد شده، زيرا هر فردى از افراد بشر طريقهاش در زمين فاسد شد.(1)
1) . طباطبائی، محمد حسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج10، ص: 335.
قرآن کریم در بیش از یکصد آیه از سوره مبارکه یوسف در مورد حضرت یوسف علی نبینا وآله وعلیه السلام، ارتباطات وتعاملات این پیامبر الهی را به شرح ذیل بیان می فرماید:
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَيْنا إِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلينَ * إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لي ساجِدينَ * قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ فَيَكيدُوا لَكَ كَيْداً إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبينٌ * وَ كَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تأويل الْأَحاديثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلى آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهيمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَليمٌ حَكيمٌ»؛(1)«(به خاطر بياور) هنگامى را كه يوسف به پدرش گفت: «پدرم! من در خواب ديدم كه يازده ستاره، و خورشيد و ماه در برابرم سجده مىكنند!» گفت: «فرزندم! خواب خود را براى برادرانت بازگو مكن، كه براى تو نقشه (خطرناكى) مىكشند؛ چرا كه شيطان، دشمن آشكار انسان است! و اين گونه پروردگارت تو را برمىگزيند؛ و از تعبير خوابها به تو مىآموزد؛ و نعمتش را بر تو و بر خاندان يعقوب تمام و كامل مىكند، همانگونه كه پيش از اين، بر پدرانت ابراهيم و اسحاق تمام كرد؛ به يقين، پروردگار تو دانا و حكيم است!»
قرآن داستان يوسف را از خواب عجيب و پر معنى او آغاز مىكند، زيرا اين خواب در واقع نخستين فراز زندگى پر تلاطم يوسف محسوب مىشود.
1) . یوسف / 3 الی 101.
يك روز صبح با هيجان و شوق به سراغ پدر آمد و پرده از روى حادثه تازهاى برداشت كه در ظاهر چندان مهم نبود اما در واقع شروع فصل جديدى را در زندگانى او اعلام مىكرد.
«يوسف گفت پدرم! من ديشب در خواب يازده ستاره را ديدم كه از آسمان فرود آمدند، و خورشيد و ماه نيز آنها را همراهى مىكردند، همگى نزد من آمدند و در برابر من سجده كردند»؛ «إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ».
ابن عباس مىگويد: يوسف اين خواب را در شب جمعه كه مصادف شب قدر، (شب تعيين سرنوشتها و مقدرات بود) ديد.
در اينكه يوسف به هنگام ديدن اين خواب چند سال داشت، بعضى نه سال، بعضى دوازده سال و بعضى هفت سال، نوشتهاند، قدر مسلم اين است كه در آن هنگام بسيار كم سن و سال بود.
قابل توجه اينكه: جملۀ «رايت» به عنوان تأكيد و قاطعيت در اين آيه تكرار شده است اشاره به اينكه من چون بسيارى از افراد كه قسمتى از خواب خود را فراموش مىكنند و با شك و ترديد از آن سخن مىگويند نيستم، من با قطع و يقين ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده كردند، در اين موضوع شك ترديدى ندارم.
نكتۀ ديگر اينكه ضمير «هم» كه براى جمع مذكر عاقل است در مورد خورشيد و ماه و ستارگان به كار رفته، همچنين كلمۀ «ساجدين».
اشاره به اينكه سجده آنها يك امر تصادفى نبود، بلكه پيدا بود روى حساب همچون افراد عاقل و هوشيار سجده مىكنند.
البته روشن است كه منظور از سجده در اينجا خضوع و تواضع مىباشد و گرنه سجده به شكل سجده معمولى انسانها در مورد خورشيد و ماه و ستارگان مفهوم ندارد.
اين خواب هيجانانگيز و معنىدار يعقوب پيامبر را در فكر فرو برد:
خورشيد و ماه و ستارگان آسمان؟ آنهم يازده ستاره؟ فرود آمدند و در برابر فرزندم يوسف سجده كردند، چقدر پر معنى است؟ حتما خورشيد و ماه، من و مادرش (يا من و خالهاش) مىباشيم، و يازده ستاره، برادرانش، قدر و مقام فرزندم آن قدر بالا مىرود كه ستارگان آسمان و خورشيد و ماه سر بر آستانش مىسايند، آن قدر در پيشگاه خدا عزيز و آبرومند مىشود كه آسمانيان در برابرش خضوع مىكنند، چه خواب پر شكوه و جالبى؟!
لذا با لحن آميخته با نگرانى و اضطراب اما توام با خوشحالى به فرزندش چنين «گفت: فرزندم اين خوابت را براى برادران بازگو مكن»؛ «قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ».
«چرا كه آنها براى تو نقشههاى خطرناك خواهند كشيد»؛ «فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً».
من مىدانم «شيطان براى انسان دشمن آشكارى است»؛ «إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ».
او منتظر بهانهاى است كه وسوسههاى خود را آغاز كند، به آتش كينه و حسد دامن زند، و حتى برادران را به جان هم اندازد.
جالب اينكه يعقوب نگفت: «مىترسم برادران قصد سويى در باره تو كنند»، بلكه آن را بهصورت يك امر قطعى و مخصوصا با تكرار «كيد» كه دليل بر تأكيد است بيان كرد، چرا كه از روحيات ساير فرزندانش با خبر بود، و حساسيت آنها را نسبت به «يوسف» مىدانست، شايد برادران نيز از تعبير كردن خواب بىاطلاع نبودند، به علاوه اين خواب خوابى بود كه تعبيرش چندان پيچيدگى نداشت.
از طرفى اين خواب، شبيه خوابهاى كودكانه به نظر نمىرسيد، كودك ممكن است خواب ماه و ستاره را ببيند اما اينكه ماه و ستارگان به صورت موجوداتى عاقل و با شعور در برابر او سجده كنند، اين يك خواب كودكانهنيست و روى اين جهات جا داشت كه يعقوب نسبت به افروخته شدن آتش حسد برادران نسبت به يوسف بيمناك باشد.
ولى اين خواب تنها بيانگر عظمت مقام يوسف در آينده از نظر ظاهرى و مادى نبود، بلكه نشان مىداد كه او به مقام نبوت نيز خواهد رسيد، چرا كه سجده آسمانيان دليل بر بالا گرفتن مقام آسمانى او است، و لذا پدرش يعقوب اضافه كرد: «و اينچنين پروردگارت تو را بر مىگزيند»؛ «وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ».
«و از تعبير خواب به تو تعليم مىدهد»؛ «وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تأويل الْأَحادِيثِ»(1).
«و نعمتش را بر تو و آل يعقوب تكميل مىكند»؛ «وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلى آلِ يَعْقُوبَ».
1) . «تأويل» در اصل به معنى بازگشت دادن چيزى است، و هر كار يا هر سخن به هدف نهايى برسد به آن تأويل مىگويند، تحقق خارجى خواب نيز مصداق تأويل است. «احاديث» جمع «حديث» به معنى نقل يك ماجرا است و از آنجا كه انسان خواب خود را براى اين و آن نقل مىكند در اينجا كنايه از خواب است.
«همانگونه كه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق تمام كرد»؛ «كَما أَتَمَّها عَلى أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ».
آرى «پروردگارت عالم است و از روى حكمت كار مىكند»؛ «إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ».
در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد:
مسأله رؤيا و خواب ديدن، هميشه از مسائلى بوده است كه فكر افراد عادى و دانشمندان را از جهات مختلفى به خود جلب كرده است.
اين صحنههاى زشت و زيبا، وحشتناك و دلپذير، سرورآفرين و غم انگيز كه انسان در خواب مىبيند چيست؟!
آيا اينها مربوط به گذشته است كه در اعماق روح انسان لانه كرده و يا تغييرات و تبديلاتى خودنمايى مىكنند و يا مربوط به آينده است كه بهوسيله دستگاه گيرنده حساس روح آدمى از طريق ارتباط مرموزى از حوادث آينده عكسبردارى مىنمايد، و يا انواع و اقسام مختلفى دارد كه بعضى مربوط به گذشته و بعضى مربوط به آينده و قسمتى نتيجه تمايلات و خواستههاى ارضا نشده است.
قرآن در آيات متعددى صراحت دارد كه حد اقل، پارهاى از خوابها، انعكاسى از آينده دور يا نزديك مىباشد.
در داستان خواب يوسف كه در آيات فوق خوانديم، و همچنين داستان خواب زندانيان كه در آيه 36 همين سوره و داستان خواب عزيز مصر كه در آيه 43 خواهد آمد به چند نمونه خواب برخورد مىكنيم كه همه آنها از حوادث آينده پرده برداشته است، بعضى از اين حوادث نسبتا دور مانند خواب يوسف كه مىگويند
بعد از چهل سال به تحقق پيوست و بعضى در آينده نزديكتر مانند خواب عزيز مصر و هم بندهاى يوسف به وقوع پيوست.
در غير اين سوره اشاره به «خوابهاى تعبيردار" ديگرى نيز شده، مانند رؤياى پيغمبر ص كه در سوره فتح به آن اشاره شده و خواب ابراهيم كه در سوره صافات آمده است (اين خواب، هم فرمان الهى بود و هم تعبير داشت).
جالب اينكه در روايتى از پيامبر(صلی الله علیه وآله ) چنين مىخوانيم:
«الرؤيا ثلاثة بشرى من اللَّه و تحزين من الشيطان و الذى يحدث به الانسان نفسه فيراه فى منامه؛ خواب و رؤيا سه گونه است گاهى بشارتى از ناحيه خداوند است گاه وسيله غم و اندوه از سوى شيطان، و گاه مسائلى است كه انسان در فكر خود مىپروراند و آن را در خواب مىبيند»(1).
روشن است كه خوابهاى شيطانى چيزى نيست كه تعبير داشته باشد، اما خوابهاى رحمانى كه جنبه بشارت دارد حتما بايد خوابى باشد كه از حادثه مسرت بخش در آينده پرده بردارد.
بههر حال لازم است در اينجا به نظرات مختلف كه در باره حقيقت رؤيا ابراز شده به طور فشرده اشاره كنيم:
در باره حقيقت رؤيا. تفسيرهاى زيادى شده است كه مىتوان آنها را به دو بخش تقسيم كرد:
1) . مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج14،ص: 441. بعضى از دانشمندان قسم چهارمى بر اين خوابها افزودهاند و آن خوابى است كه نتيجه مستقيم وضع مزاجى و جسمانى انسان است و در بحثهاى آينده به آن اشاره خواهد شد.
ماديها مىگويند رؤيا چند علت ميتواند داشته باشد:
الف- ممكن است خواب ديدن و رؤيا نتيجه مستقيم كارهاى روزانه انسان باشد، يعنى آنچه براى انسان در روزهاى گذشته روى داده به هنگام خواب در مقابل فكرش مجسم گردد.ب- ممكن است يك سلسله آرزوهاى بر آورده نشده باعث ديدن خوابهايى شود، همانطور كه شخصى تشنه، آب در خواب مىبيند و كسى كه در انتظار سفر كردهاى است آمدن او را از سفر بخواب مىبيند (و از قديم گفتهاند شتر در خواب بيند پنبه دانه!...)
ج- ممكن است ترس از چيزى باعث شود كه انسان خواب آن را ببيند زيرا مكرر تجربه شده است كسانى كه از دزد وحشت دارند شب خواب دزد ميبينند (ضرب المثل معروف دور از شتر به خواب و خواب آشفته نبين اشاره به همين حقيقت است).
«فرويد» و پيروان مكتب فرويد يك نوع تفسير و تعبير مادى ديگرى براى خواب دارند:
آنها طى مقدمات مشروحى اظهار مىدارند كه: خواب و رؤيا عبارت است از ارضاى تمايلات واپس زده و سركوفتهاى كه هميشه با تغيير و تبديلهايى براى فريب «من» به عرصه خودآگاهى روى مىآورند.
توضيح اينكه: بعد از قبول اين مسأله كه روان آدمى مشتمل بر دو بخش است«بخش آگاه» (آنچه به تفكرات روزانه و معلومات ارادى و اختيارات انسان
ارتباط دارد) و «بخش ناآگاه» (آنچه در ضمير باطن به صورت يك ميل ارضا نشده پنهان گرديده است) مىگويند:
بسيار مىشود اميالى كه ما داريم و به عللى نتوانستهايم آنها را ارضا كنيم و در ضمير باطن ما جاى گرفتهاند، به هنگام خواب كه سيستم خود آگاه از كار مىافتد براى يك نوع اشباع تخيلى به مرحله خودآگاه روى مىآورند، گاهى بدون تغيير منعكس مىشوند (همانند عاشقى كه محبوب از دست رفته خود را در عالم خواب مشاهده ميكند) و گاهى تغيير شكل داده و به صورتهاى مناسبى منعكس ميشوند كه در اين صورت نياز به تعبير دارند.
بنا بر اين «رؤياها» هميشه مربوط به گذشته است، و از آينده هرگز خبر نمىدهد، تنها ميتوانند وسيله خوبى براى خواندن «ضمير ناآگاه» باشند، و به همين جهت براى درمان بيماريهاى روانى كه متكى به كشف ضمير ناآگاه است بسيار ميشود كه از خوابهاى بيمار كمك ميگيرند.
بعضى از دانشمندان غذا شناس ميان «خواب و رؤيا» و «نيازهاى غذايى بدن» رابطه قائل هستند و معتقدند كه مثلا اگر انسان در خواب ببيند از دندانش «خون» ميچكد لا بد ويتامين ث بدن او كم شده است! و اگر در خواب ببيند موى سرش سفيد گشته معلوم ميشود گرفتار كمبود ويتامين ب شده است!!.
و اما فلاسفه روحى تفسير ديگرى براى خوابها دارند، آنها ميگويند، خواب و رؤيا بر چند قسم است:.
شك نيست كه خوابهاى مربوط به زندگى گذشته و جان گرفتن و تجسم صحنههايى كه انسان در طول زندگى خود ديده است تعبير خاصى ندارند، همچنين خوابهاى پريشان و به اصطلاح" اضغاث احلام" كه نتيجه افكار پريشان، و همانند افكارى است كه انسان در حال تب و هذيان پيدا ميكند نيز تعبير خاصى نسبت به مسائل آينده زندگى نميتواند داشته باشد، اگر چه روانشناسان و روانكاوان از آنها به عنوان دريچهاى براى دست يافتن به ضمير ناآگاه بشرى استفاده كرده و آنها را كليدى براى درمان بيماريهاى روانى ميدانند، بنا بر اين تعبير خواب آنها براى كشف اسرار روان و سرچشمه بيماريها است نه براى كشف حوادث آينده زندگى.
و اما خوابهاى مربوط به آينده نيز داراى دو شعبه است، قسمتى خوابهاى صريح و روشن مىباشند كه به هيچوجه تعبيرى نمىخواهند و گاهى بدون كمترين تفاوتى با نهايت تعجب، در آينده دور يا نزديك تحقق مىپذيرد ميباشد.
دوم خوابهايى است كه در عين حكايت از حوادث آينده بر اثر عوامل خاص ذهنى و روحى تغيير شكل يافته و نيازمند به تعبير است.
براى هر يك از اين خوابها نمونههاى زيادى وجود دارد كه همه آنها را نمىتوان انكار كرد، نه تنها در منابع مذهبى و كتب تاريخى نمونههايى از آن ذكر شده، بلكه در زندگى خصوصى خود ما يا كسانى كه ميشناسيم مكرر رخ داده است به اندازهاى كه هرگز نمىتوان همه را معلول تصادف دانست.
در اينجا چند نمونه از خوابهايى كه به طرز عجيبى پرده از روى حوادث آينده برداشته و از افراد مورداعتماد شنيدهايم يادآور مىشويم.
هنگامى كه در سامرا بودم هر سال مبلغى در حدود يكصد تومان از مازندران براى من فرستاده مىشد، و به اعتبار همين موضوع قبلا كه نياز پيدا مىكردم قرضهايى مينمودم و بههنگام وصول آن وجه، تمام بدهىهاى خود را ادا مىكردم.
يك سال بمن خبر دادند كه امسال وضع محصولات بسيار بد بوده و بنا بر اين وجهى فرستاده نمىشود! بسيار ناراحت شدم و با همين فكر ناراحت خوابيدم، ناگهان در خواب پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) را ديدم كه مرا صدا زد و گفت: فلان كس! برخيز در آن دولاب را باز كن (اشاره به دولابى كرد) و يك صد تومان در آن هست بردار.
از خواب بيدار شدم چيزى نگذشت در خانه را زدند بعد از ظهر بود ديدم فرستاده مرحوم ميرزاى شيرازى مرجع بزرگ تقليد شيعيان است گفت ميرزا شما را مىخواهد.
من تعجب كردم كه در اين موقع براى چه آن مرد بزرگ مرا مىخواهد رفتم ديدم در اطاق خود نشسته، (من خواب خود را بكلى فراموش كرده بودم) ناگاه مرحوم ميرزاى شيرازى به من گفت: ميرزا عبد النبى در آن دولاب را باز كن و يكصد تومان در آنجا هست بردار، بلا فاصله داستان خواب به نظرم آمد و از اين حادثه سخت تعجب كردم خواستم چيزى بگويم، احساس كردم او مايل نيست سخنى در اين زمينه گفته شود، وجه را برداشتم و بيرون آمدم.
دوستى كه مورد اعتماد است نقل مىكرد نويسنده كتاب «ريحانة الأدب» مرحوم تبريزى فرزندى داشت دست راست او ناراحت بود (شايد روماتيسم شديد داشت) به طورى كه به زحمت مىتوانست قلم به دست بگيرد، بنا شد براى معالجه به آلمان برود او مىگويد: در كشتى كه بودم خواب ديدم مادرم از دنيا رفته است، تقويم را باز كردم و جريان را با قيد روز و ساعت نوشته چيزى نگذشت كه به ايران آمدم جمعى از بستگان به استقبال من آمدند ديدم لباس مشكى در تن دارند، تعجب كردم و جريان خواب به كلى از خاطرم رفته بود، بالآخره تدريجا به من حالى كردند كه مادرم فوت كرده بلافاصله به ياد جريان خواب افتادم، تقويم را بيرون آوردم و روز فوت را سؤال كردم ديدم درست در همان روز مادرم از دنيا رفته بود!.
نويسنده معروف اسلامى سيد قطب در تفسير خود فى ظلال القرآن ذيل آيات مربوط به سوره" يوسف" چنين مىنويسد: اگر من تمام آنچه در باره رؤيا گفتهايد انكار كنم هيچگاه نمىتوانم جريانى را كه براى خودم هنگامى كه در آمريكا بودم واقع شد انكار نمايم، در آنجا من در خواب ديدم كه خواهر زادهام خون چشمانش را فرا گرفته بود و قادر به ديدن نيست (خواهرزادهام با ساير اعضاى خانوادهام در مصر بودند) من از اين جريان متوحش شدم، فورا نامهاى براى خانوادهام به مصر نوشتم و مخصوصا از وضع چشم خواهر زادهام سؤال كردم، چيزى نگذشت كه جواب نامه بهدستم رسيد نوشته بودند كه چشم او مبتلا به خونريزى داخلى شده و قادر به ديدن نيست و هم اكنون مشغول معالجه است.
قابل توجه اينكه خونريزى داخلى چشم او طورى بود كه در مشاهده معمولى قابل رؤيت نبود و تنها با وسائل پزشكى ديدن آن ميسر بود، ولى به هر حال
از بينايى چشم محروم گشته بود، من حتى اين خونريزى درونى را در خواب به شكل آشكار ديدم!.
خوابهايى كه پرده از روى اسرارى برداشته و حقايقى مربوط به آينده و يا حقايق پنهانى مربوط به حال را كشف كرده بيش از آن است كه حتى افراد دير باور بتوانند انگشت انكار روى همه آنها بگذارند، و يا آنها را حمل بر تصادف كنند.
با تحقيق از دوستان نزديك خود غالبا مىتوانيد به نمونههايى از اين خوابها دست يابيد، اينگونه خوابها از طريق «تفسير مادى رؤيا» هرگز قابل تعبير نيستند و تنها با تفسير فلاسفه روحى، و اعتقاد به استقلال روح مىتوان آنها را تفسير كرد، بنا بر اين از مجموع آنها به عنوان شاهدى براى استقلال روح مىتوان استفاده كرد(1).
دلالت خواب يوسف بر اينكه او در آينده به مقامهاى بزرگ معنوى و مادى خواهد رسيد كاملا قابل درك است، ولى اين سؤال پيش مىآيد كه مسأله آگاهى يوسف از تعبير خواب در آينده چگونه از رؤياى يوسف براى يعقوب، كشف شد؟ آيا اين يك خبر تصادفى بود كه يعقوب به يوسف داد و كار به خواب او نداشت، و يا آن را از همان خواب يوسف كشف كرد؟.
1) . مکارم شیرازی، ناصر، معاد و جهان پس از مرگ، ص: 397.
ظاهر اين است كه يعقوب اين مسأله را از خواب يوسف فهميد، و اين ممكن است از يكى از دو راه بوده باشد:
نخست اينكه يوسف در آن سن و سال كم اين خواب را بهطور خصوصى و دور از چشم برادران براى پدر نقل كرد (چرا كه پدر به او توصيه كرد در كتمان آن بكوشد) و اين نشان مىدهد كه يوسف نيز از خواب خود احساس خاصى داشت كه آن را در جمع مطرح نكرد، وجود چنين احساسى در كودك كم سن و سالى مانند يوسف دليل بر اين است كه او يك نوع آمادگى روحى براى كشف تعبير خواب، دارد و پدر احساس كرد با پرورش اين آمادگى او در آينده آگاهى وسيعى در اين زمينه پيدا خواهد كرد.
ديگر اينكه ارتباط پيامبران با عالم غيب از چند طريق بوده است گاهى از طريق الهامات قلبى، و گاه از طريق نزول فرشته وحى، و گاه از طريق خواب، گرچه يوسف در آن زمان هنوز به مقام نبوت نرسيده بود اما وقوع چنين خواب معنى دارى براى يوسف نشان مىداد كه او در آينده از اين طريق با عالم غيب، ارتباط خواهد گرفت و طبعا بايد تعبير و مفهوم خواب را بداند تا بتواند چنين رابطهاى داشته باشد.
از درسهايى كه اين بخش از آيات به ما مىدهد درس حفظ اسرار است، كه گاهى حتى در مقابل برادران نيز بايد عملى شود، هميشه در زندگى انسان اسرارى وجود دارد كه اگر فاش شود ممكن است آينده او يا جامعهاش را به خطر اندازد، خويشتن دارى در حفظ اين اسرار يكى از نشانههاى وسعت روح و قدرت اراده است، چه بسيارند افرادى كه به خاطر ضعف در اين قسمت سرنوشت خويش و يا
جامعهاى را به خطر افكندهاند و چه بسيار ناراحتيهايى كه در زندگى به خاطر ترك حفظ اسرار براى انسان پيش مىآيد.
در حديثى از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) مىخوانيم:
«لا يكون المؤمن مؤمنا حتى تكون فيه ثلاث خصال سنة من ربه و سنة من نبيه(صلی الله علیه وآله ) و سنة من وليه (علیه السلام) فاما السنة من ربه فكتمان السر و اما السنة من نبيه فمداراة الناس و اما السنة من وليه فالصبر فى الباساء و الضراء؛ مؤمن، مؤمن نخواهد بود مگر اينكه سه خصلت داشته باشد: سنتى از پروردگار و سنتى از پيامبر و سنتى از امام و پيشوا، اما سنت پروردگار كتمان اسرار است، اما سنت پيامبر مدارا با مردم است و اما سنت امام شكيبايى در برابر ناراحتيها و مشكلات مىباشد (البته كتمان سر در اينجا بيشتر ناظر به كتمان اسرار ديگران است)»(1).
و در حديثى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم:
«سرك من دمك فلا يجرين من غير أوداجك؛ اسرار تو همچون خون تو است كه بايد تنها در عروق خودت جريان يابد.»(2)
«لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ * إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ * اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ * قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ»؛(3)«در (داستان) يوسف و برادرانش نشانههاى (هدايت) براى سؤال كنندگان بود. هنگامى كه (برادران)
گفتند يوسف و برادرش (بنيامين) نزد پدر از ما محبوبترند در حالى كه ما نيرومندتريم، مسلما پدر ما، در گمراهى آشكار است! يوسف را بكشيد يا او را به سرزمين دور دستى بيفكنيد تا توجه پدر فقط با شما باشد و بعد از آن (از گناه خود توبه مىكنيد و) افراد صالحى خواهيد بود! يكى از آنها گفت يوسف را نكشيد و اگر كارى مىخواهيد انجام دهيد او را در نهانگاه چاه بيفكنيد تا بعضى از قافلهها او را برگيرند (و با خود به مكان دورى ببرند).»
از اينجا جريان درگيرى برادران يوسف با يوسف شروع مىشود:
در آيه نخست اشاره به درسهاى آموزنده فراوانى كه در اين داستان است كرده، مىگويد به يقين در سر گذشت يوسف و برادرانش، نشانههايى براى سؤال كنندگان بود «لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ».
در اينكه منظور از اين سؤال كنندگان چه اشخاصى هستند بعضى از مفسران (مانند قرطبى در تفسير الجامع و غير او) گفتهاند كه اين سؤال كنندگان جمعى از يهود مدينه بودند كه در اين زمينه پرسشهايى از پيامبر(صلی الله علیه وآله ) مىكردند، ولى ظاهر آيه مطلق است و مىگويد: «براى همه افراد جستجوگر آيات و نشانهها و درسهايى در اين داستان نهفته است".
چه درسى از اين برتر كه گروهى از افراد نيرومند با نقشههاى حساب شدهاى كه از حسادت سرچشمه گرفته براى نابودى يك فرد ظاهرا ضعيف و تنها، تمام كوشش خود را به كار گيرند، اما با همين كار بدون توجه او را بر تخت قدرت بنشانند و فرمانرواى كشور پهناورى كنند، و در پايان همگى در برابر او سر تعظيم فرود آورند، اين نشان مىدهد وقتى خدا كارى را اراده كند مىتواند آن را، حتى بهدست مخالفين
آن كار، پياده كند، تا روشن شود كه يك انسان پاك و باايمان تنها نيست و اگر تمام جهان به نابودى او كمر بندند اما خدا نخواهد تار مويى از سر او كم نخواهند كرد!.
يعقوب دوازده پسر داشت، كه دو نفر از آنها" يوسف» و «بنيامين" از يك مادر بودند، كه «راحيل" نام داشت، يعقوب نسبت به اين دو پسر مخصوصا يوسف محبت بيشترى نشان مىداد، زيرا اولا كوچكترين فرزندان او محسوب مىشدند و طبعا نياز به حمايت و محبت بيشترى داشتند، ثانيا طبق بعضى از روايات مادر آنها" راحيل" از دنيا رفته بود، و به اين جهت نيز به محبت بيشترى محتاج بودند، از آن گذشته مخصوصا در يوسف، آثار نبوغ و فوقالعادگى نمايان بود، مجموع اين جهات سبب شد كه يعقوب آشكارا نسبت به آنها ابراز علاقه بيشترى كند.
برادران حسود بدون توجه به اين جهات از اين موضوع سخت ناراحت شدند، به خصوص كه شايد بر اثر جدايى مادرها، رقابتى نيز در ميانشان طبعا وجود داشت، لذا دور هم نشستند" و گفتند يوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوبترند، با اينكه ما جمعيتى نيرومند و كارساز هستيم" و زندگى پدر را به خوبى اداره مىكنيم، و به همين دليل بايد علاقه او به ما بيش از اين فرزندان خردسال باشد كه كارى از آنها ساخته نيست. «إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ»(1).
و به اين ترتيب با قضاوت يك جانبه خود پدر را محكوم ساختند و گفتند:
«به طور قطع پدر ما در گمراهى آشكارى است!»؛ «إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ».
آتش حقد و حسد به آنها اجازه نمىداد كه در تمام جوانب كار بينديشند
1) . «عصبه» به معنى جماعت و گروهى است كه دست به دست هم مىدهند و نسبت به آنجام كارى هماهنگاند اين كلمه معنى جمع دارد و مفردى براى آن نيست.
دلائل اظهار علاقه پدر را نسبت به اين دو كودك بدانند، چرا كه هميشه منافع خاص هر كس حجابى بر روى افكار او مىافكند، و به قضاوتهايى يك جانبه كه نتيجه آن گمراهى از جاده حق و عدالت است وا مىدارد.
البته منظور آنها گمراهى دينى و مذهبى نبود چرا كه آيات آينده نشان مىدهد آنها به بزرگى و نبوت پدر اعتقاد داشتند و تنها در زمينه طرز معاشرت به او ايراد مىگرفتند. حس حسادت، سرانجام برادران را به طرح نقشهاى وادار ساخت: گرد هم جمع شدند و دو پيشنهاد را مطرح كردند و گفتند: «يا يوسف را بكشيد و يا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد تا محبت پدر يكپارچه متوجه شما بشود!»؛ «اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ».
درست است كه با اين كار احساس گناه و شرمندگى و جدان خواهيد كرد، چرا كه با برادر كوچك خود اين جنايت را روا داشتهايد، ولى جبران اين گناه ممكن است، توبه خواهيد كرد «و پس از آن جمعيت صالحى خواهيد شد!»؛ «وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ».
اين احتمال نيز در تفسير جمله اخير داده شده كه منظور آنها اين بوده است كه بعد از دور ساختن يوسف از چشم پدر، مناسبات شما با پدر به صلاح مىگرايد، و ناراحتيهايى كه از اين نظر داشتيد از ميان مىرود، ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مىرسد.
بههر حال اين جمله دليل بر آن است كه آنها احساس گناه با اين عمل مىكردند و در اعماق دل خود كمى ازخدا ترس داشتند، و به همين دليل پيشنهاد توبه بعد از انجام اين گناه مىكردند.
ولى مسأله مهم اينجاست كه سخن از توبه قبل از انجام جرم در واقع براى فريب و جدان و گشودن راه به سوى گناه است، و به هيچوجه دليل بر پشيمانى و ندامت نمىباشد.
و به تعبير ديگر توبه واقعى آن است كه بعد از گناه، حالت ندامت و شرمسارى براى انسان پيدا شود، اما گفتگو از توبه قبل از گناه، توبه نيست.
توضيح اينكه بسيار مىشود كه انسان به هنگام تصميم بر گناه يا مخالفت و جدان روبرو مىگردد و يا اعتقادات مذهبى در برابر او سدى ايجاد مىكند و از پيشرويش به سوى گناه ممانعت به عمل مىآورد، او براى اينكه از اين سد به آسانى بگذرد و راه خود را به سوى گناه باز كند و جدان و عقيده خود را با اين سخن مىفريبد، كه من پس از انجام گناه بلا فاصله در مقام جبران بر مىآيم، چنان نيست كه دست روى دست بگذارم و بنشينم، توبه مىكنم، بهدر خانه خدا مىروم، اعمال صالح انجام مىدهم، و سرانجام آثار گناه را مىشويم!.
يعنى همانگونه كه نقشه شيطانى براى انجام گناه مىكشد، يك نقشه شيطانى هم براى فريب و جدان و تسلط بر عقائد مذهبى خود طرح مىكند، و چه بسا اين نقشه شيطانى نيز مؤثر واقع مىشود و آن سد محكم را با اين وسيله از سر راه خود بر مىدارد، برادران يوسف نيز از همين راه وارد شدند.
نكتۀ ديگر اينكه آنها گفتند پس از دور ساختن يوسف، توجه پدر و نگاه او به سوى شما خواهد شد «يَخْلُ لَكُمْ" وَجْهُ" أَبِيكُمْ» و نگفتند قلب پدر در اختيار شما خواهد شد (يخل لكم «قلب» ابيكم) چرا كه اطمينان نداشتند پدر به زودى
فرزندش يوسف را فراموش كند، همين اندازه كه توجه ظاهرى پدر به آنها باشد كافى است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه صورت و چشم دريچه قلب است، هنگامى كه نگاه پدر متوجه آنها شد تدريجا قلب او هم متوجه خواهد شد.
ولى در ميان برادران يك نفر بود كه از همه باهوشتر، و يا با وجدانتر بود، به همين دليل با طرح قتل يوسف مخالفت كرد و هم با طرح تبعيد او در يك سرزمين دور دست كه بيم هلاكت در آن بود، و طرح سومى را ارائه نمود و گفت:
«اگر اصرار داريد كارى بكنيد يوسف را نكشيد، بلكه او را در قعر چاهى بيفكنيد (بهگونهاى كه سالم بماند) تا بعضى از راهگذران و قافلهها او را بيابند و با خود ببرند و از چشم ما و پدر دور شود»؛ «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ».
و طبعا از بالاى چاه كه نگاه كنند درست اين محل پيدا نيست و به همين جهت از آن تعبير به «غيابت" شده است(1)و در محيط ما نيز چنين چاههايى وجود دارد.
بدون شك قصد اين پيشنهاد كننده آن نبوده كه يوسف را آنچنان در چاه سرنگون سازند كه نابود شود، بلكه هدف اين بود كه در نهانگاه چاه قرار گيرد تا سالم بهدست قافلهها برسد.
از جملۀ «إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» چنين استفاده مىشود كه اين گوينده حتى اين پيشنهاد را بهصورت يك پيشنهاد قطعى مطرح نكرد، شايد ترجيح مىداد كه اصلا نقشهاى بر ضد يوسف طرح نشود.
در اينكه نام اين فرد چه بوده در ميان مفسران گفتگو است، بعضى گفتهاند نام او «روبين» بود، كه از همه باهوشتر محسوب مىشد، و بعضى «يهودا» و بعضى «لاوى» را نام بردهاند.
درس مهم ديگرى كه از اين داستان مىآموزيم اين است كه چگونه حسد مىتواند آدمى را تا سر حد كشتنبرادر و يا توليد درد سرهاى خيلى شديد براى او پيش ببرد و چگونه اگر اين آتش درونى مهار نشود، هم ديگران را به آتش مىكشد و هم خود انسان را.
اصولا هنگامى كه نعمتى به ديگرى مىرسد و خود شخص از او محروم ميماند، چهار حالت مختلف در او پيدا مىشود.
1) . اقتباس از تفسير المنار ذيل آيه.
نخست اينكه آرزو مىكند همانگونه كه ديگران دارند، او هم داشته باشد، اين حالت را «غبطه» مىخوانند و حالتى است قابل ستايش چرا كه انسان را به تلاش و كوشش سازندهاى وا مىدارد، و هيچ اثر مخربى در اجتماع ندارد.
ديگر اينكه آرزو مىكند آن نعمت از ديگران سلب شود و براى اين كار به تلاش و كوشش بر مىخيزد اين همان حالت بسيار مذموم «حسد» است، كه انسان را به تلاش و كوشش مخرب در باره ديگران وا مىدارد، بىآنكه تلاش سازندهاى در باره خود كند.
سوم اينكه آرزو مىكند خودش داراى آن نعمت شود و ديگران از آن محروم بمانند، و اين همان حالت" بخل" و انحصار طلبى است كه انسان همه چيز را براى خود بخواهد و از محروميت ديگران لذت ببرد.
چهارم اينكه دوست دارد ديگران در نعمت باشند، هر چند خودش در محروميت بسر ببرد و حتى حاضر است آنچه را دارد در اختيار ديگران بگذارد و از منافع خود چشم بپوشد و اين حالت والا را" ايثار" مىگويند كه يكى از مهمترين صفات برجسته انسانى است.
بههر حال حسد تنها برادران يوسف را تا سر حد كشتن برادرشان پيش نبرد، بلكه گاه مىشود كه حسد انسان را به نابودى خويش نيز وا مىدارد.
به همين دليل در احاديث اسلامى براى مبارزه با اين صفت رذيله تعبيرات تكان دهندهاى ديده مىشود.
به عنوان نمونه: از پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) نقل شده كه فرمود: خداوند موسى بن عمران را از حسد نهى كرد و به او فرمود:
«ان الحاسد ساخط لنعمى صاد لقسمى الذى قسمت بين عبادى و من يك كذلك فلست منه و ليس منى؛ شخص حسود نسبت به نعمتهاى من بر بندگانم خشمناك است، و از قسمتهايى كه ميان بندگانم قائل شدهام ممانعت مىكند، هر كس چنين باشد نه او از من است و نه من از اويم.»(1)
از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم:
«آفة الدين الحسد و العجب و الفخر؛ آفت دين و ايمان سه چيز است: حسد و خود پسندى و فخر فروشى.»
و در حديث ديگرى از همان امام(علیه السلام) مىخوانيم:
«ان المؤمن يغبط و لا يحسد، و المنافق يحسد و لا يغبط؛(2)افراد با ايمان غبطه مىخورند، ولى حسد نمىورزند، ولى منافق حسد مىورزد و غبطه نمىخورد.»
اين درس را نيز مىتوان از اين بخش از داستان فراگرفت كه پدر و مادر در ابراز محبت نسبت به فرزندان بايد فوقالعاده دقت به خرج دهد.
گرچه يعقوب بدون شك در اين باره مرتكب خطايى نشد و ابراز علاقهاى كه نسبت به يوسف و برادرش بنيامين مىكرد روى حسابى بود كه قبلا به آن اشاره كرديم، ولى به هر حال اين ماجرا نشان مىدهد كه حتى بايد بيش از مقدار لازم در اين مسأله حساس و سختگير بود، زيرا گاه مىشود يك ابراز علاقه نسبت به يك فرزند، آنچنان عقدهاى در دل فرزند ديگر ايجاد مىكند كه او را به همه كار
وا مىدارد، آنچنان شخصيت خود را در هم شكسته مىبيند كه براى نابود كردن شخصيت برادرش، حد و مرزى نمىشناسد.
حتى اگر نتواند عكسالعملى از خود نشان بدهد از درون خود را مىخورد و گاه گرفتار بيمارى روانى مىشود، فراموش نمىكنم فرزند كوچك يكى از دوستان بيمار بود و طبعا نياز به محبت بيشتر داشت، پدر برادر بزرگتر را به صورت خدمتكارى براى او در آورده بود چيزى نگذشت كه پسر بزرگ گرفتار بيمارى روانى ناشناختهاى شد، به آن دوست عزيز گفتم فكر نمىكنى سرچشمهاش اين عدم عدالت در اظهار محبت بوده باشد، او كه اين سخن را باور نمىكرد، به يك طبيب روانى ماهر مراجعه كرد، طبيب به او گفت فرزندشما بيمارى خاصى ندارد سرچشمه بيماريش همين است كه گرفتار كمبود محبت شده و شخصيتش ضربه ديده در حالى كه برادر كوچك اينهمه محبت ديده است، و لذا در احاديث اسلامى مىخوانيم:
روزى امام باقر(علیه السلام) فرمود: من گاهى نسبت به بعضى از فرزندانم اظهار محبت مىكنم و او را بر زانوى خود مىنشانم و قلم گوسفند را به او مىدهم و شكر در دهانش مىگذارم، در حالى كه مىدانم حق با ديگرى است، ولى اين كار را به خاطر اين مىكنم تا بر ضد ساير فرزندانم تحريك نشود و آنچنان كه برادران يوسف به يوسف كردند، نكند(1).
«قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ * أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ * قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ
1) . مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج 74، ص: 78.
أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ * قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ»؛(1)«(برادران نزد پدر آمدند و) گفتند پدر جان! چرا تو در باره (برادرمان) يوسف به ما اطمينان نمىكنى در حالى كه ما خير خواه او هستيم؟ او را فردا با ما (بخارج شهر) بفرست تا غذاى كافى بخورد و بازى و تفريح كند و ما حافظ او هستيم. (پدر) گفت من از دورى او غمگين مىشوم و از اين مىترسم كه گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشيد! گفتند اگر او را گرگ بخورد با اينكه ما گروه نيرومندى هستيم ما از زيانكاران خواهيم بود (و هرگز چنين چيزى ممكن نيست).»
برادران يوسف پس از آنكه طرح نهايى را براى انداختن يوسف به چاه تصويب كردند به اين فكر فرو رفتند كه چگونه يوسف را از پدر جدا سازند؟ لذا طرح ديگرى براى اين كار ريخته و با قيافههاى حق بهجانب و زبانى نرم و لين آميخته با يك نوع انتقاد ترحمانگيز نزد پدر آمدند و «گفتند: پدر چرا تو هرگز يوسف را از خود دور نمىكنى و به ما نمىسپارى؟ چرا ما را نسبت به برادرمان امين نمىدانى در حالى كه ما مسلما خير خواه او هستيم»؛ «قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ».
بيا دست از اين كار كه ما را متهم مىسازد بردار، به علاوه برادر ما، نوجوان است، او هم دل دارد، او هم نياز به استفاده از هواى آزاد خارج شهر و سرگرمى مناسب دارد، زندانى كردن او در خانه صحيح نيست، «فردا او را با ما بفرست تا به خارج شهر آيد،
1) . يوسف/ 11 الی 14.
گردش كند از ميوههاى درختان بخورد و بازى و سرگرمى داشته باشد»؛ «أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ»(1).
و اگر نگران سلامت او هستى «ما همه حافظ و نگاهبان برادرمان خواهيم بود»؛ چرا كه برادر است و با جان برابر! «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ».
و به اين ترتيب نقشه جدا ساختن برادر را ماهرانه تنظيم كردند، و چه بسا سخن را در برابر خود يوسف گفتند، تا او هم سر به جان پدر كند و از وى اجازه رفتن به صحرا بخواهد.
اين نقشه از يك طرف پدر را در بنبست قرار مىداد كه اگر يوسف را به ما نسپارى دليل بر اين است كه ما را متهم مىكنى، و از سوى ديگر يوسف را براى استفاده از تفريح و سرگرمى و گردش در خارج شهر تحريك مىكرد.
آرى چنين است نقشههاى آنهايى كه مىخواهند ضربه غافلگيرانه بزنند، از تمام مسائل روانى و عاطفى براى اينكه خود را حق به جانب نشان دهند استفاده مىكنند، ولى افراد با ايمان به حكم «المؤمن كيس؛ مؤمن هوشيار است» هرگز نبايد فريب اين ظواهر زيبا را بخورند هر چند از طرف برادر مطرح شده باشد!
يعقوب در مقابل اظهارات برادران بدون آنكه آنها را متهم به قصد سوء كند گفت اينكه من مايل نيستم يوسف با شما بيايد، از دو جهت است، اول اينكه «دورى يوسف براى من غم انگيز است»؛ «قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ».
و ديگر اينكه در بيابانهاى اطراف ممكن است گرگان خونخوارى باشند «و
1) . «يرتع» از ماده «رتع»(بر وزن قطع) در اصل به معنى چريدن و فراوان خوردن حيوانات است، ولى گاهى در مورد انسان به معنى تفريح و خورد و خوراك فراوان به كار مىرود.
من مىترسم گرگ فرزند دلبندم را بخورد و شما سرگرم بازى و تفريح و كارهاى خود باشيد»؛ «وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُغافِلُونَ».
و اين كاملا طبيعى بود كه برادران در چنين سفرى به خود مشغول گردند و از برادر غافل بمانند و در آن «بيابان گرگخيز» گرگ قصد جان يوسف كند؛ البته برادران پاسخى براى دليل اول پدر نداشتند، زيرا غم و اندوه جدايى يوسف چيزى نبود كه بتوانند آن را جبران كنند، و حتى شايد اين تعبير آتش حسد برادران را افروختهتر مىساخت.
از سوى ديگر اين دليل پدر از يك نظر پاسخى داشت كه چندان نياز به ذكر نداشت و آن اينكه بالآخره فرزند براى نمو و پرورش، خواه ناخواه از پدر جدا خواهد شد و اگر بخواهد همچون گياه نورستهاى دائما در سايه درخت وجود پدر باشد، نمو نخواهد كرد، و پدر براى تكامل فرزندنش ناچار بايد تن به اين جدايى بدهد، امروز گردش و تفريح است، فردا تحصيل علم و دانش و پس فردا كسب و كار و تلاش و كوشش براى زندگى، بالآخره جدايى لازم است.
لذا اصلا به پاسخ اين استدلال نپرداختند، بلكه به سراغ دليل دوم رفتند كه از نظر آنها مهم و اساسى بود و «گفتند چگونه ممكن است برادرمان را گرگ بخورد در حالى كه ما گروه نيرومندى هستيم، اگر چنين شود ما زيانكار و بدبخت خواهيم بود»؛ «قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ».
يعنى مگر ما مردهايم كه بنشينيم و تماشا كنيم گرگ برادرمان را بخورد، گذشته از علائق برادرى كه ما را بر حفظ برادر وا مىدارد، ما در ميان مردم آبرو داريم، مردم در باره ما چه خواهند گفت، جز اينكه مىگويند يك عده زورمند گردن كلفت
نشستند، و بر حمله گرگ به برادرشان نظاره كردند، ما ديگر مىتوانيم در ميان مردم زندگى كنيم؟!
آنها در ضمن به اين گفتار پدر كه شما ممكن است سرگرم بازى شويد و از يوسف غفلت كنيد، نيز پاسخ دادند و آن اينكه مسأله، مسألۀ خسران و زيان و از دست دادن تمام سرمايه و آبرو است، مسأله اين نيست كه تفريح و بازى بتواند انسان را از يوسف غافل كند، زيرا در اين صورت ما افراد بىعرضهاى خواهيم شد كه به درد هيچ كار نمىخوريم.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه چرا يعقوب از ميان تمام خطرها تنها انگشت روى خطر حمله گرگ گذاشت؟
بعضى مىگويند: بيابان كنعان بيابانى گرگخيز بود، و به همين جهت خطر بيشتر از اين ناحيه احساس مىشد.
بعضى ديگر گفتهاند كه اين به خاطر خوابى بود كه يعقوب قبلا ديده بود كه گرگانى به فرزندش يوسف حمله مىكنند، اين احتمال نيز داده شده است كه يعقوب با زبان كنايه سخن گفت، و نظرش به انسانهاى گرگصفت همچون بعضى از برادران يوسف بود.
ولى به هر حال با هر حيله و نيرنگى بود، مخصوصا با تحريك احساسات پاك يوسف و تشويق او براى تفريح در خارج شهر كه شايد اولين بار بود كه فرصت براى آن به دست يوسف مىافتاد، توانستند پدر را وادار به تسليم كنند، و موافقت او را به هر صورت نسبت به اين كار جلب نمايند.
معمولا هرگز دشمنان با صراحت و بدون استتار براى ضربه زدن وارد ميدان نمىشوند، بلكه براى اينكه بتوانند طرف را غافلگير سازند، و مجال هر گونه دفاع را از او بگيرند، كارهاى خود را در لباسهاى فريبنده پنهان مىسازند، برادران يوسف نقشه مرگ يا تبعيد او را تحت پوشش عاليترين احساسات و عواطف برادرانه پنهان ساختند، احساساتى كه هم براى يوسف تحريكآميز بود و هم براى پدر ظاهرا قابل قبول.
اين همان روشى است كه ما در زندگى روز مره خود در سطح وسيع با آن روبرو هستيم، ضربههاى سخت و سنگينى كه از دشمنان قسم خورده، از اين رهگذر خوردهايم كم نيست، گاهى بهنام كمكهاى اقتصادى، و زمانى تحت عنوان روابط فرهنگى، گاه در لباس حمايت از حقوق بشر، و زمانى تحت عنوان پيمانهاى دفاعى، بدترين قراردادهاى استعمارى ننگين را بر ملتهاى مستضعف و از جمله ما تحميل كردند، ولى با اينهمه تجربيات تاريخى بايد اينقدر هوش و درايت داشته باشيم كه ديگر نسبت به اظهار محبتها و ابراز احساسات و عواطف اين گرگان خونخوار كه در لباس انسانهاى دلسوز خود را نشان مىدهند خوشبين نباشيم، ما فراموش نكردهايم كه قدرتهاى مسلط جهان بهنام فرستادن پزشك و دارو به بعضى از كشورهاىجنگ زده آفريقا اسلحه و مهمات براى مزدوران خود ارسال مىداشتند، و زير پوشش ديپلمات و سفير و كاردار، خطرناكترين جاسوسهاى خود را به مناطق مختلف جهان اعزام مىنمودند.
بنام مستشاران نظامى و آموزش دهندههاى سلاحهاى مدرن و پيچيده تمام اسرار نظامى را با خود مىبردند، و بهنام تكنيسين و كارشناس فنى، اوضاع اقتصادى را در مسير الگوهاى وابسته، كه خود مىخواستند هدايت مىكردند.
آيا اين همه تجربه تاريخى براى ما كافى نيست كه هيچگاه فريب اين لفافهاى دروغين زيبا را نخوريم، و چهره واقعى اين گرگان را از پشت اين ماسكهاى ظاهرا انسانى ببينيم؟.
جالب اينكه يعقوب پيامبر در برابر استدلال فرزندان نسبت به نياز يوسف به گردش و تفريح هيچ پاسخى نداد، و عملا آن را پذيرفت، اين خود دليل بر اين است كه هيچ عقل سالم نمىتواند اين نياز فطرى و طبيعى را انكار كند.
انسان مانند يك ماشين آهنى نيست كه هر چه بخواهند از آن كار بكشند، بلكه روح و روانى دارد كه همچون جسمش خسته مىشود، همانگونه كه جسم نياز به استراحت و خواب دارد روح و روانش نياز به سرگرمى و تفريح سالم دارد.
تجربه نيز نشان داده كه اگر انسان به كار يك نواخت ادامه دهد، بازده و راندمان كار او بر اثر كمبود نشاط تدريجا پائين مىآيد، و اما به عكس، پس از چند ساعت تفريح و سرگرمى سالم، آنچنان نشاط كار در او ايجاد مىشود كه كميت و كيفيت كار هر دو فزونى پيدا مىكند، و به همين دليل ساعاتى كه صرف تفريح و سرگرمى مىشود كمك به ساعت كار است.
در روايات اسلامى اين واقعيت به طرز جالبى به عنوان دستور بيان شده است، آنجا كه على(علیه السلام) مىفرمايد:
«للمؤمن ثلاث ساعات فساعة يناجى فيها ربه و ساعة يرم معاشه، و ساعة يخلى بين نفسه و بين لذتها فيما يحل و يجمل؛ زندگى فرد باايمان در سه قسمت خلاصه مىشود، قسمتى به معنويات مىپردازد و با پروردگارش مناجات مىكند، و قسمتى به فكر تامين و ترميم معاش است، و قسمتى را به اين تخصيص مىدهد كه در برابر لذاتى كه حلال و مشروع است آزاد باشد.»(1)
جالب اينكه در حديث ديگرى اين جمله اضافه شده است:
«و ذلك عون على سائر الساعات؛ و اين سرگرمى و تفريح سالم كمكى است براى ساير برنامهها.»
به گفته بعضى تفريح و سرگرمى همچون سرويس كردن و روغن كارى نمودن چرخهاى يك ماشين است گرچه اين ماشين يك ساعت متوقف براى اين كار مىشود، ولى بعدا قدرت و توان و نيروى جديدى پيدا مىكند كه چند برابر آن را جبران خواهد كرد، به علاوه بر عمر ماشين خواهد افزود.
اما مهم اين است كه سرگرمى و تفريح، «سالم» باشد و گرنه مشكلى را كه حل نمىكند، بلكه بر مشكلها مىافزايد، چه بسيار تفريحات ناسالمى كه روح و اعصاب انسان را چنان مىكوبد كه قدرت كار و فعاليت را تا مدتى از او مىگيرد و يا لا اقل بازده كار او را به حد اقل مىرساند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه در اسلام تا آنجا به مسأله تفريح سالم اهميت داده شده است كه يك سلسله مسابقات حتى با شرطبندى را اسلام اجازه
1) . شریف رضی، نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 390.
داده و تاريخ مىگويد كه قسمتى از اين مسابقات در حضور شخص پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و با داورى و نظارت او انجام مىگرفت.
حتى گاه شتر مخصوص خود را براى مسابقه سوارى در اختيار ياران مىگذاشت.
در روايتى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم كه فرمود:
«ان النبى(صلی الله علیه وآله ) اجرى الإبل مقبلة من تبوك فسبقت الغضباء و عليها اسامة، فجعل الناس يقولون سبق رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله ) و رسول اللَّه يقول سبق اسامة؛ هنگامى كه پيامبر از تبوك بر مىگشت، ميان ياران خود مسابقه سوارى بر قرار ساخت، اسامه كه بر شتر معروف پيامبر(صلی الله علیه وآله ) بنام" غضباء" سوار بود از همه پيشى گرفت، مردم به خاطر اينكه شتر از آن پيامبر(صلی الله علیه وآله ) بود صدا زدند رسول اللَّه پيشى گرفت، اما پيامبر صدا زد اسامه پيشى گرفت و برنده شد (اشاره به اينكه سوار كار مهم است نه مركب، و چه بسا مركب راهوارى كه بهدستافراد ناشى بيفتد و كارى از آن ساخته نيست).»(1)
نكتۀ ديگر اينكه همانگونه كه برادران يوسف از علاقه انسان مخصوصا نوجوان به گردش و تفريح براى رسيدن به هدفشان سوء استفاده كردند در دنياى امروز نيز دستهاى مرموز دشمنان حق و عدالت از مسأله ورزش و تفريح براى مسموم ساختن افكار نسل جوان سوء استفاده فراوان مىكند، بايد به هوش بود كه ابر قدرتهاى گرگ صفت در لباس ورزش و تفريح، نقشههاى شوم خود را ميان جوانان بهنام ورزش و مسابقات منطقهاى يا جهانى پياده نكنند.
فراموش نمىكنيم در عصر «طاغوت» هنگامى كه مىخواستند نقشههاى
1) . قمی، شیخ عباس، سفينة البحار، ج1، ص: 596.
خاصى را پياده كنند و سرمايهها و منابع مهم كشور را به بهاى ناچيز به بيگانگان بفروشند، يك سلسله مسابقات ورزشى طويل و عريض ترتيب مىدادند و مردم را آنچنان به اين بازيها سرگرم مىساختند كه نتوانند به مسائل اساسى كه در جامعه آنها جريان دارد بپردازند.
گرچه محبت شديد پدر و مادر به فرزند ايجاب مىكند كه او را همواره در كنار خود نگه دارند، ولى پيدا است كه فلسفه اين محبت از نظر قانون آفرينش همان حمايت بىدريغ از فرزند به هنگام نياز به آن است، روى همين جهت در سنين بالاتر بايد اين حمايت را كم كرد، و به فرزند اجازه داد كه به سوى استقلال در زندگى گام بردارد، زيرا اگر همچون يك نهال نورس براى هميشه در سايه يك درخت تنومند قرار گيرد، رشد و نمو لازم را نخواهد يافت.
شايد به همين دليل بود كه يعقوب در برابر پيشنهاد فرزندان با تمام علاقهاى كه به يوسف داشت حاضر شد او را از خود جدا كند، و به خارج شهر بفرستد، گرچه اين امر بر يعقوب بسيار سنگين بود، اما مصلحت يوسف و رشد و نمو مستقل او ايجاب مىكرد كه تدريجا اجازه دهد، او دور از پدر ساعتها و روزهايى را بسر برد.
اين يك مسأله مهم تربيتى است، كه بسيارى از پدران و مادران از آن غفلت دارند و به اصطلاح فرزندان خود را" عزيز در دانه" پرورش مىدهند آنچنان كه هرگز قادر نيستند، بيرون از چتر حمايت پدر و مادر زندگى داشته باشند، در برابر يك طوفان زندگى به زانو در مىآيند، و فشار حوادث آنها را بر زمين مىزند، و باز به همين دليل است كه بسيارى از شخصيتهاى بزرگ كسانى بودند كه در كودكى، پدر
و مادر را از دست دادند، و به صورت خود ساخته و در ميان انبوه مشكلات پرورش يافتند.
مهم اين است كه پدر و مادر به اين مسأله مهم تربيتى توجه داشته باشند، و محبتهاى كاذب مانع از آن نشود كه آنها استقلال خود را باز يابند.
جالب اين است كه اين مسأله بهطور غريزى در باره بعضى از حيوانات ديده شده است كه مثلا جوجهها در آغاز در زير بال و پر مادر قرار مىگيرند و مادر چون جان شيرين در برابر هر حادثهاى از آنها دفاع مىكند.
اما كمى كه بزرگتر شدند، مادر نه تنها حمايت خود را از آنها بر مىدارد، بلكه اگر به سراغ او بيايند با نوك خود آنها را بهشدت ميراند، يعنى برويد و راه و رسم زندگى مستقل را بياموزيد تا كى مىخواهيد وابسته و غير مستقل زندگى كنيد؟ شما هم براى خود «آدمى»؟ هستيد؟!
ولى به هر حال اين موضوع هرگز با مسأله پيوند خويشاوندى و حفظ مودت و محبت منافات ندارد، بلكه محبتى است عميق و پيوندى است حساب شده بر اساس مصالح هر دو طرف.
در اين فراز از داستان به خوبى مشاهده مىكنيم كه يعقوب با اينكه از حسادت برادران نسبت به يوسف آگاهى داشت و به همين دليل دستور داد خواب عجيبش را از برادران مكتوم دارد هرگز حاضر نشد آنها را متهم كند كه نكند شما قصد سويى در باره فرزندم يوسف داشته باشيد، بلكه عذرش تنها عدم تحمل دورى يوسف، و ترس از گرگان بيابان بود.
اخلاق و معيارهاى انسانى و اصول داورى عادلانه نيز همين را ايجاب مىكند كه تا نشانههاى كار خلاف از كسى ظاهر نشده باشد او را متهم نسازند، اصل، برائت و پاكى و درستى است، مگر اينكه خلاف آن ثابتشود.
نكتۀ ديگر اينكه در روايتى در ذيل آيات فوق از پيامبر(صلی الله علیه وآله ) مىخوانيم كه:
«لا تلقنوا الكذاب فتكذب فان بنى يعقوب لم يعلموا ان الذئب ياكل الانسان حتى لقنهم ابوهم؛ به دروغگو تلقين نكنيد تا به شما دروغ گويد، چرا كه پسران يعقوب تا آن موقع نمىدانستند كه ممكن است گرگ به انسان حمله كند و او را بخورد و هنگامى كه پدر اين سخن را گفت از او آموختند!»(1)اشاره به اينكه گاه مىشود طرف مقابل توجه به عذر و بهانه و انتخاب راه انحرافى ندارد، شما بايد مراقب باشيد كه خودتان با احتمالات مختلفى كه ذكر مىكنيد، راههاى انحرافى را به او نشان ندهيد.
اين درست به اين مىماند كه گاه انسان به كودك خردسالش مىگويد توپ خود را به لامپ چراغ نزن كودك كه تا آن وقت نمىدانست مىشود توپ را به لامپ بزند، متوجه اين مسأله مىشود كه چنين كارى امكان پذير است و به دنبال آن حس كنجكاوى او تحريك مىشود كه بايد ببينم اگر توپ را به لامپ بزنم چه مىشود؟ و به دنبال آن شروع به آزمايش اين مسأله مىكند، آزمايشى كه به شكستن لامپ منتهى خواهد شد.
اين تنها يك موضوع ساده در باره كودكان نيست، در سطح يك جامعه بزرگ
1) . حويزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلين، نور الثقلين، ج 2، ص: 415.
نيز گاهى امر و نهىهاى انحرافى سبب مىشود مردم بسيارى از چيزهايى را كه نمىدانستند ياد بگيرند، و سپس وسوسه آزمودن آنها شروع مىشود، در اينگونه موارد حتى الامكان بايد مسائل را بهطور كلى مطرح كرد تا بد آموزى در آن نشود.
البته يعقوب پيامبر روى پاكى و صفاى دل اين سخن را با فرزندان بيان كرد، اما فرزندان گمراه از بيان پدر سوء استفاده كردند.
نظير اين موضوع روشى است كه در بسيارى از نوشتهها با آن برخورد مىكنيم كه مثلا كسى مىخواهد در باره ضررهاى «مواد مخدر» يا «استمناء» سخن بگويد، چنان اين مسائل را تشريح مىكند و يا صحنههاى آن را بهوسيله فيلم نشان مىدهد كه ناآگاهان به اسرار و رموز اين كارها آشنا مىگردند، سپس مطالبى را كه در نكوهش اين كارها و راه نجات از آن بيان مىكند بهدست فراموشى مىسپارند، به همين دليل غالبا زيان و بدآموزى اين نوشتهها و فيلمها به مراتب بيش از فايده آنها است.
برادران يوسف گفتند. اگر با وجود ما گرگ برادرمان را بخورد ما زيانكاريم، اشاره به اينكه انسان هنگامى كه مسئوليتى را پذيرفت بايد تا آخرين نفس پاى آن بايستد و گرنه سرمايههاى خود را از دست خواهد داد، سرمايه شخصيت، سرمايه آبرو و موقعيت اجتماعى و سرمايه و جدان.
چگونه ممكن است انسان و جدان بيدار و شخصيتى والا داشته باشد، و به آبرو و حيثيت اجتماعى خود پايبند باشد و با اين حال از مسئوليتهايى كه پذيرفته است سرباز زند، و در برابر آن بىتفاوت بماند.
«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ * وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ * قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ * وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ»؛(1)
«هنگامى كه او را با خود بردند، و تصميم گرفتند وى را در مخفى گاه چاه قرار دهند ما به او وحى فرستاديم كه آنها را در آينده از اين كارشان با خبر خواهى ساخت، در حالى كه آنها نمىدانند. شب هنگام در حالى كه گريه مىكردند بسراغ پدر آمدند. گفتند اى پدر ما رفتيم و مشغول مسابقه شديم و يوسف را نزد اثاث خود گذارديم و گرگ او را خورد! تو هرگز سخن ما را تصديق نخواهى كرد هر چند راستگو باشيم! و پيراهن او را با خونى دروغين (نزد پدر) آوردند، گفت: هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته! من صبر جميل مىكنم (و ناسپاسى نخواهم كرد) و از خداوند در برابر آنچه شما مىگوئيد يارى مىطلبم.»
سرانجام برادران پيروز شدند و پدر را قانع كردند كه يوسف را با آنها بفرستد، آن شب را با خيال خوش خوابيدند كه فردا نقشه، آنها در باره يوسف عملى خواهد شد، و اين برادر مزاحم را براى هميشه از سر راه بر مىدارند.
تنها نگرانى آنها اين بود كه مبادا پدر پشيمان گردد و از گفته خود منصرف شود.
1) . يوسف/ 15 الی 18.
صبحگاه نزد پدر آمدند و او سفارشهاى لازم را در حفظ و نگهدارى يوسف تكرار كرد، آنها نيز اظهار اطاعت كردند، پيش روى پدر او را با احترام و محبت فراوان برداشتند و حركت كردند.
مىگويند: پدر تا دروازه شهر آنها را بدرقه كرد و آخرين بار يوسف را از آنها گرفت و به سينه خود چسبانيد، قطرههاى اشك از چشمش سرازير شد، سپس يوسف را به آنها سپرد و از آنها جدا شد، اما چشم يعقوب هم چنان فرزندان را بدرقه مىكرد آنها نيز تا آنجا كه چشم پدر كار مىكرد دست از نوازش و محبت يوسف بر نداشتند، اما هنگامى كه مطمئن شدند پدر آنها را نمىبيند، يك مرتبه عقده آنها تركيد و تمام كينههايى را كه بر اثر حسد، سالها روى هم انباشته بودند بر سر يوسف فرو ريختند، از اطراف شروع به زدن او كردند و او از يكى به ديگرى پناه مىبرد، اما پناهش نمىدادند!.
در روايتى مىخوانيم كه در اين طوفان بلا كه يوسف اشك مىريخت و يا به هنگامى كه او را مىخواستند به چاه افكنند ناگهان يوسف شروع به خنديدن كرد، برادران سخت در تعجب فرو رفتند كه اين چه جاى خنده است، گويى برادر، مسأله را به شوخى گرفته است، بىخبر از اينكه تيره روزى در انتظار او است، اما او پرده از راز اين خنده برداشت و درس بزرگى به همه آموخت و گفت:
فراموش نمىكنم روزى به شما برادران نيرومند با آن بازوان قوى و قدرت فوقالعاده جسمانى نظر افكندم و خوشحال شدم، با خود گفتم كسى كه اينهمه يار و ياور نيرومند دارد چه غمى از حوادث سخت خواهد داشت آن روز بر شما تكيه كردم و به بازوان شما دل بستم، اكنون در چنگال شما گرفتارم و از شما به شما پناه
مىبرم، و به من پناه نمىدهيد، خدا شما را بر من مسلط ساخت تا اين درس را بياموزم كه به غير او- حتى به برادران- تكيه نكنم.
به هر حال قرآن مىگويد: «هنگامى كه يوسف را با خود بردند و به اتفاق آراء تصميم گرفتند كه او را در مخفى گاه چاه بيفكنند، آنچه از ظلم و ستم ممكن بود براى اين كار بر او روا داشتند»؛ «فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِ»(1).
جملۀ «اجمعوا» نشان مىدهد كه همه برادران در اين برنامه اتفاق نظر داشتند هر چند در كشتن او راى آنها متفق نبود.
اصولا «اجمعوا» از ماده جمع به معنى گردآورى كردن است و در اين موارد اشاره به جمع كردن آراء و افكار مىباشد.
سپس اضافه مىكند: در اين هنگام ما به يوسف، وحى فرستاديم، و دلداريش داديم و گفتيم غم مخور، «روزى فرا مىرسد كه آنها را از همه اين نقشههاى شوم آگاه خواهى ساخت، در حالى كه آنها تو را نمىشناسند»؛ «وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ».
همان روزى كه تو بر اريكه قدرت تكيه زدهاى، و برادران دست نياز به سوى تو دراز مىكنند، و همچون تشنه كامانى كه به سراغ يك چشمه گوارا در بيابان سوزان مىدوند با نهايت تواضع و فروتنى نزد تو مىآيند، اما تو چنان اوج گرفتهاى كه آنها باور نمىكنند برادرشان باشى، آن روز به آنها خواهى گفت، آيا شما نبوديد كه با
1) . در عبارت فوق جواب «لما» محذوف شده است، و تقدير چنين است «فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ عظمت فتنتهم» (تفسير قرطبى) و اين حذف شايد به خاطر آن باشد كه عظمت اين حادثه دردناك ايجاب مىكرده كه گوينده از آن ساكت بماند اين خود فنى از فنون بلاغت است(تفسير الميزان).
برادر كوچكتان يوسف چنين و چنان كرديد؟ و در آن روز چقدر شرمسار و پشيمان خواهند شد.
اين وحى الهى به قرينه آيه 22 همين سوره وحى نبوت نبود، بلكه الهامى بود به قلب يوسف براى اينكه بداند تنها نيست و حافظ و نگاهبانى دارد، اين وحى نور اميد بر قلب يوسف پاشيد و ظلمات ياس و نوميدى را از روح و جان او بيرون كرد.
برادران يوسف نقشهاى را كه براى او كشيده بودند، همانگونه كه مىخواستند پياده كردند، ولى بالآخره بايدفكرى براى بازگشت كنند كه پدر باور كند يوسف به صورت طبيعى، و نه از طريق توطئه، سر به نيست شده است، تا عواطف پدر را به سوى خود جلب كنند.
طرحى كه براى رسيدن اين هدف ريختند اين بود، كه درست از همان راهى كه پدر از آن بيم داشت و پيش بينى مىكرد وارد شوند، و ادعا كنند يوسف را گرگ خورده، و دلائل قلابى براى آن بسازند.
قرآن مىگويد: «شب هنگام برادران گريهكنان به سراغ پدر رفتند»؛ «وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ».
گريه دروغين و قلابى، و اين نشان مىدهد كه گريه قلابى هم ممكن است و نمىتوان تنها فريب چشم گريان را خورد!.
پدر كه بىصبرانه انتظار ورود فرزند دلبندش يوسف را مىكشيد با يك نگاه به جمع آنها و نديدن يوسف در ميانشان سخت تكان خورد، بر خود لرزيد، و جوياى حال شد: آنها گفتند: «پدر جان ما رفتيم و مشغول مسابقه (سوارى، تيراندازى و مانند آن) شديم و يوسف را كه كوچك بود و توانايى مسابقه را با ما نداشت، نزد اثاث خود
گذاشتيم، ما آنچنان سر گرم اين كار شديم كه همه چيز حتى برادرمان را فراموش كرديم و در اين هنگام گرگ بىرحم از راه رسيد و او را دريد!»؛ «قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ».
«ولى مىدانيم تو هرگز سخنان ما را باور نخواهى كرد، هر چند راستگو باشيم» چرا كه خودت قبلا چنين پيش بينى را كرده بودى و اين را بر بهانه حمل خواهى كرد «وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ».
سخنان برادران خيلى حساب شده بود، اولا پدر را با كلمۀ «يا أَبانا» (اى پدر ما) كه جنبه عاطفى دارد مخاطب ساختند، و ثانيا طبيعى است كه برادران نيرومند در چنين تفريحگاهى به مسابقه و سرگرمى مشغول شوند و برادر كوچك را به نگاهبانى اثاث وا دارند، و از اين گذشته براى غافلگير كردن پدر پيشدستى نموده و با همان چشم گريان گفتند تو هرگز باور نخواهى كرد، هر چند ما راست بگوئيم.
و براى اينكه نشانه زندهاى نيز بهدست پدر بدهند، «پيراهن يوسف را با خونى دروغين آغشتند» (خونى كه از بزغاله يا بره يا آهو گرفته بودند)؛ «وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ».
اما از آنجا كه دروغگو حافظه ندارد، و از آنجا كه يك واقعه حقيقى پيوندهاى گوناگونى با كيفيتها و مسائل اطراف خود دارد كه كمتر مىتوان همه آنها را در تنظيم دروغين آن منظم ساخت، برادران از اين نكته غافل بودند كه لا اقل پيراهن يوسف را از چند جا پاره كنند تا دليل حمله گرگ باشد، آنها پيراهن برادر را كه صاف و سالم از تن او بهدر آورده بودند خون آلود كرده نزد پدر آوردند، پدر هوشيار پر تجربه همين كه چشمش بر آن پيراهن افتاد، همه چيز را فهميد و گفت:
شما دروغ مىگوئيد «بلكه هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته» و اين نقشههاى شيطانى را كشيده است «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً».
در بعضى از روايات مىخوانيم او پيراهن را گرفت و پشت رو كرد و صدا زد پس چرا جاى دندان و چنگال گرگ در آن نيست؟ و به روايت ديگرى پيراهن را به صورت انداخت و فرياد كشيد و اشك ريخت و گفت: اين چه گرگ مهربانى بوده كه فرزندم را خورده، ولى به پيراهنش كمترين آسيبى نرسانده است، و سپس بيهوش شد و بسان يك قطعه چوب خشك به روى زمين افتاد، بعضى از برادران فرياد كشيدند كه اى واى بر ما از دادگاه عدل خدا در روز قيامت، برادرمان را از دست داديم و پدرمان را كشتيم، و پدر هم چنان تا سحرگاه بيهوش بود، ولى به هنگام وزش نسيم سرد سحرگاهى به صورتش، به هوش آمد(1).
و با اينكه قلبش آتش گرفته بود و جانش مىسوخت اما هرگز سخنى كه نشانه ناشكرى و ياس و نوميدى و جزع و فزع باشد بر زبان جارى نكرد، بلكه گفت: «من صبر خواهم كرد، صبرى جميل و زيبا، شكيبايى توام با شكر گزارى و سپاس خداوند»؛ «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ»(2).
و سپس گفت: «من از خدا در برابر آنچه شما مىگوئيد يارى مىطلبم»؛ «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ».
از او مىخواهم تلخى جام صبر را در كام من شيرين كند و به من تاب و توان
بيشتر دهد تا در برابر اين طوفان عظيم، خويشتن دارى را از دست ندهم و زبانم به سخن نادرستى آلوده نشود.
او نگفت از خدا مىخواهم در برابر بر مصيبت مرگ يوسف به من شكيبايى دهد، چرا كه مىدانست يوسف كشته نشده، بلكه گفت در مقابل آنچه شما توصيف مىكنيد كه نتيجهاش به هر حال جدايى من از فرزندم استصبر مىطلبم.
ابو حمزه ثمالى از امام سجاد(علیه السلام) نقل مىكند كه من روز جمعه در مدينه بودم، نماز صبح را با امام سجاد(علیه السلام) خواندم، هنگامى كه امام از نماز و تسبيح، فراغت يافت به سوى منزل حركت كرد و من با او بودم، زن خدمتكار را صدا زد، گفت: مواظب باش. هر سائل و نيازمندى از در خانه بگذرد، غذا به او بدهيد، زيرا امروز روز جمعه است.
ابو حمزه مىگويد، گفتم هر كسى كه تقاضاى كمك مىكند، مستحق نيست!.
امام فرمود: درست است، ولى من از اين مىترسم كه در ميان آنها افراد مستحقى باشند و ما به آنها غذا ندهيم و از در خانه خود برانيم، و بر سر خانواده ما همان آيد كه بر سر يعقوب و آل يعقوب آمد!.
سپس فرمود. به همه آنها غذا بدهيد (مگر نشنيدهايد) براى يعقوب هر روز گوسفندى ذبح مىكردند، قسمتى را به مستحقان ميداد و قسمتى را خود و
فرزندانش مىخورد، يك روز سؤال كننده مؤمنى كه روزه دار بود و نزد خدا منزلتى داشت، عبورش از آن شهر افتاد، شب جمعه بود بر در خانه يعقوب به هنگام افطار آمد و گفت: به ميهمان مستمند غريب گرسنه از غذاى اضافى خود كمك كنيد، چند بار اين سخن را تكرار كرد، آنها شنيدند، و سخن او را باور نكردند، هنگامى كه او مأيوس شد و تاريكى شب، همه جا را فرا گرفت برگشت، در حالى كه چشمش گريان بود و از گرسنگى به خدا شكايت كرد، آن شب را گرسنه ماند و صبح هم چنان روزه داشت، در حالى كه شكيبا بود و خدا را سپاس مىگفت، اما يعقوب و خانواده يعقوب، كاملا سير شدند، و هنگام صبح مقدارى از غذاى آنها اضافه مانده بود!.
امام سپس اضافه فرمود: خداوند به يعقوب در همان صبح، وحى فرستاد كه تو اى يعقوب بنده مرا خوار كردى و خشم مرا بر افروختى، و مستوجب تاديب و نزول مجازات بر تو و فرزندانت شدى... اى يعقوب من دوستانم را زودتر از دشمنانم توبيخ و مجازات مىكنم و اين به خاطر آنست كه به آنها علاقه دارم!(1)
ص: 243 و حويزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلين، ج 2، ص: 411.
.قابل توجه اينكه به دنبال اين حديث مىخوانيم كه ابو حمزه مىگويد از امام سجاد(علیه السلام) پرسيدم يوسف چه موقع آن خواب را ديد؟ امام فرمود: «در همان شب»(2).
از اين حديث به خوبى استفاده مىشود كه يك لغزش كوچك و يا صريحتر يك «ترك اولى» كه گناه و معصيتى هم محسوب نمىشد، (چرا كه حال آن سائل بر يعقوب روشن نبود) از پيامبران و اولياى حق چه بسا سبب مىشود كه خداوند،
گوشمالى دردناكى به آنها بدهد، و اين نيست مگر به خاطر اينكه مقام والاى آنان ايجاب مىكند، كه همواره مراقب كوچكترين گفتار و رفتار خود باشند، چرا كه حسنات الأبرار سيئات المقربين (كارهايى كه براى بعضى از نيكان «حسنه» محسوب مىشود براى مقربان درگاه خداوند «سيئه» است).
جايى كه يعقوب آن همه درد و رنج به خاطر بىخبر ماندن از درد دل يك سائل بكشد بايد فكر كرد، كه جامعهاى كه در آن گروهى سير و گروه زيادترى گرسنه باشند چگونه ممكن است مشمول خشم و غضب پروردگار نشوند و چگونه خداوند آنها را مجازات نكند.
در روايات اهل بيت(علیهم السلام) و در طرق اهل تسنن مىخوانيم: هنگامى كه يوسف در قعر چاه قرار گرفت، اميدش از همه جا قطع و تمام توجه او به ذات پاك خدا شد، با خداى خود مناجات مىكرد و به تعليم جبرئيل راز و نيازهايى داشت، كه در روايات به عبارات مختلفى نقل شده است.
در روايتى مىخوانيم با خدا چنين مناجات كرد:
«اللهم يا مونس كل غريب و يا صاحب كل وحيد و يا ملجا كل خائف و يا كاشف كل كربة و يا عالم كل نجوى و يا منتهى كل شكوى و يا حاضر كل ملاء يا حى يا قيوم اسئلك ان تقذف رجائك فى قلبى حتى لا يكون لى هم و لا شغل غيرك و ان تجعل لى من امرى فرجا و مخرجا انك على كل شىء قدير؛ بار پروردگارا! اى آنكه مونس هر غريب و يار تنهايانى، اى كسى كه پناهگاه هر ترسان، و بر طرف كننده هر غم و اندوه، و آگاه از هر نجوى، و آخرين اميد هر شكايت كننده و حاضر در هر جمع و گروهى، اى
حى و اى قيوم! از تو مىخواهم كه اميدت را در قلب من بيفكنى، تا هيچ فكرى جز تو نداشته باشم، و از تو مىخواهم كه از اين مشكل بزرگ، فرج و راه نجاتى، براى من فراهم كنى كه تو بر هر چيز توانايى.»
جالب اينكه در ذيل اين حديث مىخوانيم، فرشتگان صداى يوسف را شنيدند و عرض كردند:
«الهنا نسمع صوتا و دعاء: الصوت صوت صبى و الدعاء دعاء نبى!؛ پروردگارا! ما صدا و دعائى مىشنويم، آواز، آواز كودك است، اما دعا، دعاى پيامبرى است!»(1)
اين نكته نيز قابل توجه است هنگامى كه يوسف را برادران در چاه افكندند پيراهن او را در آورده بودند و تنش برهنه بود، فرياد زد كه لا اقل پيراهن مرا به من بدهيد تا اگر زنده بمانم تنم را بپوشانم، و اگر بميرم كفن من باشد، برادران گفتند، از همان خورشيد و ماه و يازده ستارهاى را كه در خواب ديدى بخواه كه در اين چاه مونس تو باشد و لباس در تنت بپوشاند! (و او به دنبال ياس مطلق، از غير خدا دعاى فوق را خواند)(2).
از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است كه فرمود: هنگامى كه يوسف را به چاه افكندند، جبرئيل نزد او آمد و گفت: كودك! اينجا چه ميكنى؟ در جواب گفت برادرانم مرا در چاه انداختهاند گفت دوست دارى از چاه خارج شوى گفت با خداست اگر بخواهد مرا بيرون مىآورد، گفت خداى تو دستور داده اين دعا را بخوان تا بيرون آيى، گفت: كدام دعا؟ گفت: بگو
«اللهم انى اسئلك بان لك الحمد لا اله الا انت المنان، بديع السماوات و الارض، ذو الجلال و الاكرام، ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تجعل لى مما انا فيه فرجا و مخرجا؛ پروردگارا! من از تو تقاضا مىكنم اى كه حمد و ستايش براى تو است، معبودى جز تو نيست، تويى كه بر بندگان نعمت مىبخشى آفريننده آسمانها و زمينى، صاحب جلال و اكرامى، تقاضا مىكنم كه بر محمد و آلش درود بفرستى و گشايش و نجاتى از آنچه در آن هستم براى من قرار دهى.»(1)مانعى ندارد كه يوسف همه اين دعاها را خوانده باشد.
جملۀ «وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِ» (اتفاق كردند كه او را در مخفيگاه چاه قرار بدهند) دليل بر اين است كه او را در چاه پرتاب نكردند، بلكه پائين بردند، و در قعر چاه در آنجا كه سكو مانندى براى كسانى كه در چاه پائين ميروند، نزديك سطح آب، درست مىكنند قرار دادند، به اين ترتيب كه طناب را به كمر او بسته، او را به نزديك آب بردند و رها ساختند.
پارهاى از روايات كه در تفسير آيات فوق نازل شده نيز اين مطلب را تاييد مىكند.
جملۀ «سولت» از ماده «تسويل» به معنى «تزيين» مىباشد گاهى آن را به معنى «ترغيب» و گاهى به معنى «وسوسه كردن» نيز تفسير كردهاند كه تقريبا همه به يك معنى باز مىگردد. يعنى هواهاى نفسانى شما اين كار را براى شما زينت داد.
1) . حويزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلين، ج 2، ص: 416.
اشاره به اينكه هنگامى كه هوسهاى سركش بر روح و فكر انسان چيره مىشود زشتترين جنايات همچون كشتن يا تبعيد برادر را در نظر انسان آنچنان زينت مىدهد كه آن را امرى مقدس و ضرورى، تصور مىكند، و اين دريچهاى است به يك اصل كلى در مسائل روانى كه هميشه تمايل افراطى نسبت به يك مسأله مخصوصا هنگامى كه توام با رذايل اخلاقى شود، پردهاى بر حس تشخيص انسان مىافكند و حقايق را در نظر او دگرگون جلوه مىدهد.
لذا قضاوت صحيح و درك واقعيات عينى بدون تهذيب نفس، امكان پذير نيست و اگر مىبينيم در قاضى عدالت شرط شده است، يكى از دلائلش همين است، و اگر قرآن مجيد در سوره بقره آيه 282 مىگويد: «اتَّقُوا اللَّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ»؛ «تقوى را پيشه كنيد و خداوند به شما علم و دانش مىدهد.» باز اشارهاى به همين روايت است.
سرگذشت يوسف و داستان او با برادرانش بار ديگر اين اصل معروف را به ثبوت مىرساند كه دروغگو نمىتواند راز خود را براى هميشه مكتوم دارد، چرا كه واقعيتهاى عينى به هنگامى كه وجود خارجى پيدا مىكند، روابط بىشمارى با موضوعات ديگر در اطراف خود دارد، و دروغگو كه مىخواهد صحنه نادرستى را با دروغ خود بيافريند، هر قدر زيرك و زبر دست باشد نمىتواند تمام اين روابط را حفظ كند، بهفرض كه چندين رابطه دروغين در پيوند با مسائل پيرامون حادثه درست كند، باز نگهدارى همه اين روابط ساختگى در حافظه براى هميشه كار آسانى نيست و كمترين غفلت از آن موجب تناقض گويى مىشود، به علاوه بسيارى از
اين پيوندها مورد غفلت قرار مىگيرد و همانهاست كه سرانجام واقعيت را فاش مىكند، و اين درس بزرگى است براى همه كسانى كه به آبرو و حيثيت خويش علاقمنداند كه هرگز گرد دروغ نروند و موقعيت اجتماعى خويش را به خاطر نيفكنند و خشم خدا براى خود نخرند.
شكيبايى در برابر حوادث سخت و طوفانهاى سنگين نشانه شخصيت و وسعت روح آدمى است، آنچنان وسعتى كه حوادث بزرگ را در خود جاى مىدهد و لرزان نمىگردد.
يك نسيم ملايم مىتواند آب استخر كوچكى را به حركت در آورد، اما اقيانوسهاى بزرگ همچون اقيانوس آرام، بزرگترين طوفانها را هم در خود مىپذيرند، و آرامش آنها بر هم نمىخورد.
گاه انسان ظاهرا شكيبايى مىكند، ولى چهره اين شكيبايى را با گفتن سخنان زننده كه نشانه ناسپاسى و عدم تحمل حادثهاست زشت و بد نما مىسازد.
اما افراد باايمان و قوى الاراده و پرظرفيت كسانى هستند كه در اين گونه حوادث هرگز پيمانه صبرشان لبريز نمىگردد، و سخنى كه نشان دهنده ناسپاسى و كفران و بىتابى و جزع باشد بر زبان جارى نمىسازند، صبر آنها، «صبر زيبا» و «صبر جميل» است.
اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه در آيات ديگر اين سوره مىخوانيم يعقوب آن قدر گريه كرد و غصه خورد كه چشمانش را از دست داد، آيا اين منافات با صبر جميل ندارد؟!
پاسخ اين سؤال يك جمله است و آن اينكه: قلب مردان خدا كانون عواطف است، جاى تعجب نيست كه در فراق فرزند، اشكهايشان همچون سيلاب جارى شود، اين يك امر عاطفى است، مهم آن است كه كنترل خويشتن را از دست ندهند يعنى سخن و حركتى بر خلاف رضاى خدا نگويند و نكنند.
از احاديث اسلامى استفاده مىشود كه اتفاقا همين ايراد را به هنگامى كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) بر مرگ فرزندش ابراهيم اشك مىريخت به او كردند كه شما ما را از گريه كردن نهى كردى اما خود شما اشك مىريزيد؟
پيامبر در جواب فرمود: چشم مىگريد و قلب اندوهناك مىشود، ولى چيزى كه خدا را به خشم آورد نمىگويم:
«تدمع العين و يحزن القلب و لا نقول ما يسخط الرب»
و در جاى ديگر مىخوانيم فرمود:
«ليس هذا بكاء ان هذا رحمة؛ اين گريه (بىتابى) نيست، اين رحمت (گريه عاطفى) است.»(1)
اشاره به اينكه در سينه انسان قلب است نه سنگ، و طبيعى است كه در برابر مسائل عاطفى واكنش نشان مىدهد و سادهترين واكنش آن جريان اشك از چشم است، اين عيب نيست اين حسن است، عيب آنست كه انسان سخن بگويد كه خدا را به غضب آورد.
«وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ * وَ شَرَوْهُ به ثمن بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فِيهِ مِنَ
1) . مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج 22، ص: 157.
الزَّاهِدِينَ»؛(1)
«و كاروانى فرا رسيد، مأمور آب را (بسراغ آب) فرستادند، او دلو خود را در چاه افكند، و صدا زد: مژده باد: اين كودكى است (زيبا و دوست داشتنى) و اين امر را بهعنوان يك سرمايه از ديگران مخفى داشتند و خداوند به آنچه آنها انجام مىدادند آگاه است. و او را به بهاى كمى- چند درهم- فروختند، و نسبت به (فروختن) او بىاعتنا بودند (چرا كه مىترسيدند رازشان فاش شود).»
يوسف در تاريكى وحشتناك چاه كه با تنهايى كشندهاى همراه بود، ساعات تلخى را گذرانده اما ايمان به خدا و سكينه و آرامش حاصل از ايمان، نور اميد بر دل او افكند و به او تاب و توان داد كه اين تنهايى وحشتناك را تحمل كند و از كوره اين آزمايش، پيروز بهدر آيد.
چند روز از اين ماجرا گذشت خدا مىداند، بعضى از مفسران سه روز و بعضى دو روز نوشتهاند.
بههر حال «كاروانى سر رسيد»؛ «وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ»(2).
و در آن نزديكى منزل گزيد، پيدا است نخستين حاجت كاروان تامين آب است، لذا «كسى را كه مأمور آب آوردن بود به سراغ آب فرستادند»؛ «فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ»(3).
«مأمور آب، دلو خود را در چاه افكند»؛ «فَأَدْلى دَلْوَهُ».
يوسف از قعر چاه متوجه شد كه سر و صدايى از فراز چاه مىآيد و به دنبال آن، دلو و طناب را ديد كه به سرعت پائين مىآيد، فرصت را غنيمت شمرد و از اين عطيه الهى بهره گرفت و بىدرنگ به آن چسبيد.
مأمور آب احساس كرد دلوش بيش از اندازه سنگين شده، هنگامى كه آن را با قوت بالا كشيد، ناگهان چشمش به كودك خردسال ماه پيكرى افتاده و فرياد زد: «مژده باد اين كودكى است بهجاى آب»؛ «قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ».
كم كم گروهى از كاروانيان از اين امر آگاه شدند، ولى براى اينكه ديگران با خبر نشوند و خودشان بتوانند اين كودك زيبا را به عنوان يك غلام در مصر بفروشند، «اين امر را بهعنوان يك سرمايه نفيس از ديگران مخفى داشتند»؛ «وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً».
البته در تفسير اين جمله احتمالات ديگرى نيز داده شده از جمله اينكه يابندگان يوسف، يافتن او را در چاه، مخفى داشتند و گفتند اين متاعى است كه صاحبان اين چاه در اختيار ما گذاشتهاند تا براى او در مصر بفروشيم.
ديگر اينكه بعضى از برادران يوسف كه براى خبر گرفتن از او و يا رسانيدن غذا به او گاه و بيگاه به كنار چاه مىآمدند هنگامى كه از جريان با خبر شدند، برادرى يوسف را كتمان كردند، تنها گفتند او غلام ما است، كه فرار كرده و در اينجا پنهان شده، و يوسف را تهديد به مرگ كردند كه اگر پرده از روى كار بر دارد، كشته خواهد شد.
ولى تفسير نخست از همه نزديكتر به نظر مىرسد(1).
1) . بضاعة در اصل از ماده «بضع» (بر وزن نذر) به معنى قطعهاى از گوشت است، كه آن را جدا مىكنند و سپس تعميم يافته و به قطعه مهمى از مال و سرمايه نيز گفته شده است، «بضعه» به معنى پاره تن و «حسن البضع» به معنى انسان فربه و پر گوشت آمده است، و" بضع"(بر وزن حزب) به معنى عدد سه تا ده آمده است(مفردات راغب).
و در پايان آيه مىخوانيم «خداوند به آنچه آنها انجام مىدادند آگاه است»؛ «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ».
«سر انجام يوسف را به بهاى كمى- چند درهم- فروختند»؛ «وَ شَرَوْهُ به ثمن بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ».
گرچه در مورد فروشندگان يوسف و اينكه چه كسانى بودند گفتگو است، بعضى آنها را برادران يوسف دانستهاند، ولى ظاهر آيات اين است كه كاروانيان اقدام به چنين كارى كردند، زيرا در آيات قبل سخنى از برادران نيست و با پايان آيه قبل كه گذشت بحث برادران تمام شده است، و ضميرهاى جمع در جملۀ «ارسلوا،» و «اسروه» و «شروه» همه به يك چيز باز مىگردد، يعنى كاروانيان.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه چرا آنها يوسف را كه حد اقل غلام پر قيمتى محسوب مىشد به بهاى اندك و به تعبير قرآن به ثمن بخس فروختند.
ولى اين معمول است كه هميشه دزدان و يا كسانى كه به سرمايه مهمى بدون زحمت دست مىيابند از ترس اينكه مبادا ديران بفهمند آن را فورا مىفروشند، و طبيعى است كه با اين فوريت نمىتوانند بهاى گزافى براى خود فراهم سازند.
«بخس» در اصل به معنى اين است كه چيزى را با ستمگرى كم كنند و لذا قرآن مىگويد: «وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَأَشْياءَهُمْ»؛(1)«اشياء مردم را با ظلم كم نكنيد.»
در اينكه يوسف را به چند درهم فروختند و چگونه ميان خود تقسيم كردند،
1) . هود / 85.
باز در ميان مفسران گفتگو است، بعضى 20 درهم و بعضى 22 درهم و بعضى 40 درهم و بعضى 18 درهم نوشتهاند، و با توجه به اينكه عدد فروشندگان را ده نفر دانستهاند، سهم هر كدام از اين مبلغ ناچيز روشن است.
و در پايان آيه مىفرمايد: «آنها نسبت به فروختن يوسف، بىاعتنا بودند»؛ «وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ».
در حقيقت اين جمله در حكم بيان علت براى جمله قبل است، اشاره به اينكه اگر آنها يوسف را به بهاى اندك فروختند به خاطر اين بود كه نسبت به اين معامله بىميل و بىاعتنا بودند.
اين موضوع يا به خاطر آن بود كه يوسف را كاروانيان، ارزان بهدست آورده بودند و انسان چيزى را كه ارزان بهدست آورد غالبا ارزان از دست مىدهد، و يا اينكه از اين مىترسيدند كه سر آنها فاش شود، و مدعى پيدا كنند و يا از اين نظر كه در يوسف نشانههاى غلام بودن را نمىديدند، بلكه آثار آزادگى و حريت در چهره او نمايان بود و به همين دليل نه فروشندگان چندان رغبت به فروختن او داشتند و نه خريداران.
«وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تأويل الْأَحادِيثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ * وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ»؛(1)«و آن كس كه او را از سرزمين مصر خريد بههمسرش گفت: مقام وى را گرامى دار، شايد براى ما مفيد باشد، و يا او را بهعنوان فرزند انتخاب كنيم، و اينچنين يوسف را در آن سرزمين متمكن ساختيم، (ما اين كار را كرديم) تا تعبير خواب را بياموزد و
1) . يوسف / 21 الی 22.
خداوند بر كار خود پيروز است، ولى اكثر مردم نمىدانند. و هنگامى كه بمرحله بلوغ و قوت رسيد ما «حكم» و «علم» به او داديم و اينچنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم.»
داستان پر ماجراى يوسف با برادران كه منتهى به افكندن او در قعر چاه شد بههر صورت پايان پذيرفت، و فصل جديدى در زندگانى اين كودك خردسال در مصر شروع شد.
به اين ترتيب كه يوسف را سرانجام به مصر آوردند، و در معرض فروش گذاردند و طبق معمول چون تحفه نفيسى بود نصيب «عزيز مصر» كه در حقيقت مقام وزارت يا نخست وزيرى فرعون را داشت گرديد، چرا كه آنها بودند كه مىتوانستند قيمت بيشترى براى اين «غلام ممتاز از تمام جهات» بپردازند، اكنون ببينيم در خانه عزيز مصر چه مىگذرد؟
قرآن مىگويد: «كسى كه يوسف را در مصر خريد، به همسرش سفارش او را كرد، و گفت: مقام اين غلام را گرامى دار و به چشم بردگان به او نگاه نكن، چرا كه ما اميدواريم بهره فراوانى از اين كودك در آينده ببريم و يا او را به عنوان فرزند براى خود انتخاب كنيم»؛ «وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً»(1).
از اين جمله چنين استفاده مىشود كه عزيز مصر فرزندى نداشت و در
1) . «مثوا» به معنى مقام از ماده «ثوى» به معنى اقامت است ولى در اينجا به معنى موقعيت و مقام و منزلت مىباشد.
اشتياق فرزند به سر مىبرد، هنگامى كه چشمش به اين كودك زيبا و برومند افتاد، دل به او بست كه بهجاى فرزند براى او باشد.
سپس اضافه مىكند «اين چنين يوسف را، در آن سرزمين، متمكن و متنعم و صاحب اختيار ساختيم»؛ «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ».
اين «تمكين» در ارض، يا به خاطر آن بود كه آمدن يوسف به مصر و مخصوصا گام نهادن او در محيط زندگى عزيز مصر، مقدمهاى براى قدرت فوقالعاده او در آينده شد، و يا به خاطر اين بود كه زندگى در قصر عزيز قابل مقايسه با زندگى در قعر چاه نبود، آن شدت تنهايى و گرسنگى وحشت كجا و اينهمه نعمت و رفاه و آرامش كجا؟.
بعد از آن اضافه مىنمايد كه «ما اين كار را كرديم تا تأويل احاديث را به او تعليم دهيم»؛ «وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تأويل الْأَحادِيثِ».منظور از «تأويل احاديث» همانگونه كه سابقا اشاره شد علم تعبير خواب است كه يوسف از طريق آن مىتوانست به بخش مهمى از اسرار آينده آگاهى پيدا كند، و يا اينكه منظور وحى الهى است چرا كه يوسف با گذشتن از گردنههاى صعب العبور آزمايشهاى الهى در دربار عزيز مصر اين شايستگى را پيدا كرد كه حامل رسالت و وحى گردد، ولى احتمال اول مناسبتر به نظر مىرسد.
در پايان آيه مىفرمايد: «خداوند بر كار خود، مسلط و غالب است، ولى بسيارى از مردم نميدانند»؛ «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ».
يكى از مظاهر عجيب قدرت خداوند و تسلطش بر كارها اين است كه در بسيارى از موارد وسائل پيروزى و نجات انسان را بهدست دشمنانش فراهم مىسازد،
چنان كه در مورد يوسف اگر نقشه برادران نبود او هرگز به چاه نمىرفت و اگر به چاه نرفته بود، به مصر نمىآمد، و اگر به مصر نيامده بود نه به زندان مىرفت و نه آن خواب عجيب فرعون و نه سرانجام عزيز مصر مىشد.
در حقيقت خداوند يوسف را با دست برادران بر تخت قدرت نشاند، هر چند آنها چنين تصور مىكردند كه او را در چاه بدبختى سرنگون ساختند.
يوسف در اين محيط جديد كه در حقيقت يكى از كانونهاى مهم سياسى مصر بود، با مسائل تازهاى روبرو شد، در يك طرف دستگاه خيره كننده كاخهاى رؤيايى و ثروتهاى بيكران طاغوتيان مصر را مشاهده مىكرد، و در سوى ديگر منظره بازار برده فروشان در ذهن او مجسم مىشد، و از مقايسه اين دو با هم، رنج و درد فراوانى را كه اكثريت توده مردم متحمل مىشدند بر روح و فكر او سنگينى مينمود و در فكر پايان دادن به اين وضع- در صورت قدرت- بود.
آرى او بسيار چيزها در اين محيط پر غوغاى جديد آموخت، همواره در قلبش طوفانى از غم و اندوه در جريان بود، چرا كه در آن شرائط كارى از دستش ساخته نبود و او در اين دوران دائما مشغول به خودسازى، و تهذيب نفس بود، قرآن مىگويد: «هنگامى كه او به مرحله بلوغ و تكامل جسم و جان رسيد و آمادگى براى پذيرش انوار وحى پيدا كرد، ما حكم و علم به او داديم»؛ «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً».
«و اين چنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم»؛ «وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ».
«اشد» از ماده «شد» به معنى گره محكم است و در اينجا اشاره به استحكام جسمانى و روحانى مىباشد، بعضى گفتهاند اشد، جمعى است كه مفرد ندارد،
ولى بعضى ديگر آن را جمع «شد» (بر وزن سد) مىدانند، ولى بههر حال معنى جمعى آن قابل انكار نيست.
منظور از حكم و علم كه در آيه بالا مىفرمايد ما آن را پس از رسيدن يوسف به حد بلوغ جسمى و روحى به او بخشيديم، يا مقام وحى و نبوت است چنان كه بعضى از مفسران گفتهاند و يا اينكه منظور از «حكم»، عقل و فهم و قدرت بر داورى صحيح كه خالى از هوا پرستى و اشتباه باشد و منظور از «علم»، آگاهى و دانشى است كه جهلى با آن توام نباشد، و هر چه بود اين «حكم و علم» دو بهره ممتاز و پر ارزش الهى بود كه خدا به يوسف بر اثر پاكى و تقوا و صبر و شكيبايى و توكل داد، كه همه اينها در كلمۀ «محسنين» جمع است.
بعضى از مفسران مجموعه احتمالات حكم و علم را در اينجا سه احتمال ذكر كردهاند:
حكم اشاره به مقام نبوت (چون پيامبر حاكم بر حق است) و علم اشاره به علم دين است.
حكم به معنى خويشتن دارى در برابر هوسهاى سر كش است كه در اينجا اشاره به حكمت عملى است، و علم اشاره به حكمت و دانش نظرى است، و مقدم داشتن حكم بر علم، به خاطر آنست كه تا انسان تهذيب نفس و خودسازى نكند به علم صحيح راه نمىيابد.
حكم به معنى اين است كه انسان به مقام «نفس مطمئنه» برسد و تسلط بر خويشتن پيدا كند آنچنان كه بتواند نفس اماره و وسوسهگر را كنترل كند و منظور
از علم، انوار قدسيه و اشعه فيض الهى است كه از عالم ملكوت بر قلب پاك آدمى پرتوافكن مىشود(1).
از جمله مسائلى كه در آيات فوق جلب توجه مىكند اين است كه نام عزيز مصر در آن برده نشده. تنها گفته شده است آن كسى كه از مصر يوسف را خريد. اما اين كس چه كسى بوده در آيه بيان نگرديده است در آياتآينده باز مىبينيم يك مرتبه پرده از روى عنوان اين شخص بر داشته نمىشود و تدريجا معرفى مىگردد مثلا در آيه 25 مىفرمايد «وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ»؛ «هنگامى كه يوسف تسليم عشق زليخا نشد و به سوى در خروجى فرار كرد آقاى آن زن را دم در ناگهان مشاهده كرد.»
از اين آيات كه مىگذريم به آيه 30 مىرسيم كه تعبير «امراة العزيز» (همسر عزيز) در آن شده است.
اين بيان تدريجى يا به خاطر آن است كه قرآن طبق سنتى كه دارد هر سخنى را به مقدار لازم بازگو مىكند كه اين از نشانههاى فصاحت و بلاغت است و يا اينكه همانگونه كه امروز نيز در ادبيات معمول است به هنگام ذكر يك داستان از يك نقطه سر بسته شروع مىكنند تا حس كنجكاوى خواننده را بر انگيزند و نظر او را به سوى داستان جذب كنند.
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسير الکبیر، ج 18، ص: 111.
نكتۀ ديگرى كه در آيات فوق سؤالانگيز است اين است كه موضوع آگاهى از تعبير خواب چه رابطهاى با آمدن يوسف به كاخ عزيز مصر دارد كه با «لام» در «لنعلمه» كه «لام غايت» است به آن اشاره شده است.
ولى توجه به اين نكته ممكن است پاسخى براى سؤال فوق باشد كه بسيارى از مواهب علمى را خداوند در مقابل پرهيز از گناه و مقاومت در برابر هوسهاى سركش مىبخشد و به تعبير ديگر اين مواهب كه ثمره روشن بينيهاى قلبى است جائزهاى مىباشد كه خداوند به اينگونه اشخاص مىبخشد.
در حالات «ابن سيرين» معبر معروف خواب مىخوانيم كه او مرد بزازى بود، بسيار زيبا، زنى دل به او بست و با حيلههاى مخصوصى، او را به خانه خود برده درها را به روى او بست، اما او تسليم هوسهاى آن زن نشد و مرتبا مفاسد اين گناه بزرگ را بر او مىشمرد، ولى آتش هوس او به قدرى سركش بود كه آب موعظه آن را خاموش نمىساخت، ابن سيرين براى نجات از چنگال او چارهاى انديشيد، بر خاست و بدن خود را با اشياء آلودهاى كه در آن خانه بود چنان كثيف آلوده و نفرت انگيز ساخت كه هنگامى كه زن آن منظره را ديد از او متنفر شد، و او را از خانه بيرون كرد. مىگويند ابن سيرين بعد از اين ماجرا فراست و هوشيارى فوقالعادهاى در تعبير خواب نصيبش شد و داستانهاى عجيبى از تعبير خواب او در كتابها نوشتهاند كه از عمق اطلاعات او در اين زمينه خبر مىدهد.
بنا بر اين ممكن است يوسف اين علم و آگاهى خاص را به خاطر تسلط بر نفس در مقابل جاذبه فوقالعاده همسر عزيز مصر پيدا كرده باشد.
از اين گذشته در آن عصر و زمان دربار زمامداران بزرگ، مركز معبران خواب بود و جوان هوشيارى همچون يوسف مىتوانست در دربار عزيز مصر از تجربيات ديگران آگاهى يابد و آمادگى روحى را براى افاضه علم الهى در اين زمينه حاصل كند.
به هر حال اين نه اولين بار و نه آخرين بار است كه خداوند به بندگان مخلصى كه در ميدان جهاد نفس بر هوسهاى سركش پيروز مىشوند مواهبى از علوم و دانشها مىبخشد كه با هيچ مقياس مادى قابل سنجش نيست حديث معروف «العلمنور يقذفه اللَّه فى قلب من يشاء» نيز مىتواند اشاره به اين واقعيت باشد.
اين علم و دانشى نيست در محضر استاد خوانده شود و يا اينكه بىحساب به كسى بدهند. اينها جوائزى است براى برندگان مسابقه جهاد با نفس!.
گفتيم «اشد» به معنى استحكام و قوت جسمى و روحى است و «بلوغ اشد» به معنى رسيدن به اين مرحله است، ولى اين عنوان در قرآن مجيد به مراحل مختلفى از عمر انسان اطلاق شده است.
گاهى به معنى سن بلوغ آمده مانند: «وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ»(1)«نزديك مال يتيم نشويد مگر به نحو احسن تا زمانى كه به حد بلوغ برسد.»
1) . اسراء / 34.
و گاهى به معنى رسيدن به چهل سالگى است مانند «حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً»(1)«تا زمانى كه بلوغ اشد پيدا كند و به چهل سال برسد.»
و گاهى به معنى مرحله قبل از پيرى آمده مانند: «ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً»(2)«سپس خداوند شما را به صورت اطفالى از عالم چنين بيرون مىفرستد، سپس به مرحله استحكام جسم و روح مىرسيد سپس به مرحله پيرى.»
اين تفاوت تعبيرات ممكن است به خاطر اين باشد كه انسان براى رسيدن به استحكام روح و جسم مراحلى را مىپيمايد كه بدون شك رسيدن به حد بلوغ يكى از آنها است و رسيدن به چهل سالگى كه معمولا توام با يك نوع پختگى در فكر و عقل مىباشد مرحله ديگر است و همچنين قبل از آنكه انسان قوس نزولى خود را سير كند و به وهن و سستى گرايد.
ولى به هر حال در آيه مورد بحث منظور همان مرحله بلوغ جسمى و روحى است كه در يوسف در آغاز جوانى پيدا شد «فخر رازى» در تفسيرش در اين زمينه سخنى دارد كه ذيلا مىشنويد:
«مدت گردش ماه (تا هنگامى كه به محاق برسد) 28 روز است هنگامى كه آن را به چهار قسمت تقسيم كنيم هر قسمتى 7 روز مىشود (كه عدد ايام هفته را تشكيل مىدهد).
لذا دانشمندان احوال بدن انسان را به چهار دوره هفت ساله تقسيم كردهاند:
نخست هنگامى كه او متولد مىشود ضعيف و ناتوان است هم از نظر جسم و هم از نظر روح، اما به هنگامى كه به سن 7 سالگى رسيد آثار هوش و فكر و قوت جسمانى در او ظاهر مىشود.
او وارد مرحله دوم مىشود و به تكامل خود ادامه مىدهد تا چهارده سالگى را پشت سر بگذارد و 15 ساله شود در اين هنگام به مرحله بلوغ جسمى و روحى رسيده و شهوت جنسى در او به حركت در مىآيد (و با تكميل سال پانزدهم) مكلف مىشود.
باز به تكامل خود ادامه مىدهد تا دور سوم را به پايان رساند و مرحله جديدى را طى كند و بالآخره با پايان گرفتن دور چهارم و رسيدن به 28 سالگى مدت رشد و نمو جسمانى پايان مىگيرد، و انسان وارد مرحله تازهاى كه مرحله توقف است مىگردد و اين همان زمان «بلوغ اشد» است و اين حالت توقف تا پايان دور پنجم يعنى 35 سالگى ادامه دارد (و از آن به بعد سير نزولى آغاز مىشود)(1).
تقسيم بندى فوق گرچه تا حدودى قابل قبول است، ولى دقيق به نظر نمىرسد زيرا اولا مرحله بلوغ در پايان دور دوم نيست و همچنين پايان رشد جسمانى طبق آنچه دانشمندان امروزى مىگويند 25 سالگى است و بلوغ فكرى كامل طبق بعضى از روايات در چهل سالگى است. و از همه اينها گذشته آنچه در بالا گفته شد يك قانون همگانى محسوب نمىشود كه در باره همه اشخاص صادق باشد.
آخرين نكتهاى كه در اينجا توجه به آن لازم است اينكه: قرآن در آيات فوق
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسير الکبیر، ج 18، ص: 111.
به هنگامى كه سخن از دادن حكمت و علم به يوسف مىگويد اضافه مىكند: «اين چنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم» يعنى مواهب الهى حتى به پيامبران بىحساب نيست. و هر كس به اندازه نيكوكارى و احسانش از درياى بىكران فيض الهى بهره مىگيرد. همانگونه كه يوسف در برابر صبر و استقامت در مقابل آن همه مشكلات سهم وافرى نصيبش شد.
«وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ * وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ»؛(1)
«و آن زن كه يوسف در خانه او بود از او تمناى كامجويى كرد و درها را بست و گفت بشتاب بسوى آنچه براى تو مهياست! (يوسف) گفت پناه مىبرم بخدا، او (عزيز مصر) صاحب نعمت من است، مقام مرا گرامى داشته (آيا ممكن است به او ظلم و خيانت كنم؟) مسلما ظالمان رستگار نمىشوند. آن زن قصد او را كرد، و او نيز- اگر برهان پروردگار را نمىديد- قصد وى را- مىنمود، اينچنين كرديم تا بدى و فحشاء را از او دور سازيم چرا كه او از بندگان مخلص ما بود.»
يوسف با آن چهره زيبا و ملكوتياش، نه تنها عزيز مصر را مجذوب خود كرد، بلكه قلب همسر عزيز را نيز به سرعت در تسخير خود در آورد، و عشق او پنجه در
1) . يوسف / 23 الی 24.
اعماق جان او افكند و با گذشت زمان، اين عشق،روز بروز داغتر و سوزانتر شد، اما يوسف پاك و پرهيزكار جز به خدا نمىانديشيد و قلبش تنها در گرو «عشق خدا» بود.
امور ديگرى نيز دست به دست هم داد و به عشق آتشين همسر عزيز، دامن زد.
نداشتن فرزند از يك سو، غوطهور بودن در يك زندگى پر تجمل اشرافى از سوى ديگر، و نداشتن هيچگونه گرفتارى در زندگى داخلى آنچنان كه معمول اشراف و متنعمان است از سوى سوم، و بىبند و بارى شديد حاكم بر دربار مصر از سوى چهارم، اين زن را كه از ايمان و تقوى نيز بهرهاى نداشت در امواج وسوسههاى شيطانى فرو برد، آنچنان كه سرانجام تصميم گرفت مكنون دل خويش را با يوسف در ميان بگذارد و از او تقاضاى كامجويى كند.
او از تمام وسائل و روشها براى رسيدن به مقصد خود در اين راه استفاده كرد، و با خواهش و تمنا، كوشيد در دل او اثر كند آنچنان كه قرآن مىگويد: «آن زن كه يوسف در خانه او بود پى در پى از او تمناى كامجويى كرد»؛ «وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ».
جملۀ «راودته» از ماده «مراوده» در اصل به معنى جستجوى مرتع و چراگاه است و مثل معروف: «الرائد لا يكذب قومه» (كسى كه دنبال چراگاه مىرود به قوم و قبيله خود دروغ نمىگويد) اشاره بهمين است و همچنين به ميل سرمهدان كه آهسته سرمه را با آن به چشم مىكشند، «مرود» (بر وزن منبر) گفته مىشود، و سپس به هر كارى كه با مدارا و ملايمت طلب شود، اطلاق شده است.
اين تعبير اشاره به اين است كه همسر عزيز براى رسيدن به منظور خود به
اصطلاح از طريق مسالمتآميز و خالى از هر گونه تهديد با نهايت ملايمت و اظهار محبت از يوسف دعوت كرد.
سر انجام آخرين راهى كه به نظرش رسيد اين بود يك روز او را تنها در خلوتگاه خويش بدام اندازد، تمام وسائل تحريك او را فراهم نمايد، جالبترين لباسها، بهترين آرايشها، خوشبوترين عطرها را بكار برد، و صحنه را آنچنان بيارايد كه يوسف نيرومند را به زانو در آورد.
قرآن مىگويد: «او تمام درها را محكم بست و گفت: بيا كه من در اختيار توام!!»؛ «وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ».
«غلقت» معنى مبالغه را مىرساند و نشان مىدهد كه او همه درها را محكم بست، و اين خود مىرساند كه يوسف را به محلى از قصر كشانده كه از اطاقهاى تو در تويى تشكيل شده بود، و بهطورى كه در بعضى از روايات آمده است او هفت در را بست تا يوسف هيچ راهى براى فرار نداشته باشد.
به علاوه او شايد با اين عمل مىخواست به يوسف بفهماند كه نگران از فاش شدن نتيجه كار نباشد، چرا كه هيچكس را قدرت نفوذ به پشت اين درهاى بسته نيست.
در اين هنگام كه يوسف همه جريانها را به سوى لغزش و گناه مشاهده كرد، و هيچ راهى از نظر ظاهر براى او باقى نمانده بود، در پاسخ زليخا به اين جمله قناعت كرد و گفت: «پناه مىبرم به خدا»؛ «قالَ مَعاذَ اللَّهِ».
يوسف به اين ترتيب خواسته نامشروع همسر عزيز را با قاطعيت رد كرد، و به او فهماند كه هرگز در برابر او تسليم نخواهد شد، و در ضمن اين واقعيت را به او
و به همه كس فهماند كه در چنين شرائط سخت و بحرانى براى رهايى از چنگال وسوسههاى شيطان و آنها كه خلق و خوى شيطانى دارند، تنها راه نجات، پناه بردن به خداست، خدايى كه خلوت و جمع براى او يكسان است و هيچ چيز در برابر ارادهاش مقاومت نمىكند.
او با ذكر اين جمله كوتاه، هم به يگانگى خدا از نظر عقيده و هم از نظر عمل، اعتراف نمود.
سپس اضافه كرد: از همه چيز گذشته «من چگونه مىتوانم تسليم چنين خواستهاى بشوم، در حالى كه در خانه عزيز مصر زندگى مىكنم و در كنار سفره او هستم و او مقام مرا گرامى داشته است»؛ «إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ».
آيا اين ظلم و ستم و خيانت آشكار نيست؟ «مسلما ستمگران رستگار نخواهند شد»؛ «إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ».
منظور از «رب» در اين جمله كيست؟.
در ميان مفسران گفتگوى بسيار است، اكثر مفسران چنان كه مرحوم طبرسى در مجمع البيان و نويسنده المنار در المنار مىگويد رب را به معنى وسيع كلمه گرفتهاند و گفتهاند منظور از آن" عزيز مصر" است، كه در احترام و اكرام يوسف، فرو گذار نمىكرد، و از همان آغاز كار سفارش يوسف را با جملۀ «أَكْرِمِي مَثْواهُ» به همسرش نمود.
و گمان اينكه كلمۀ «رب» در اين معنى به كار نمىرود، كاملا اشتباه است، زيرا در همين سوره چندين بار كلمۀ «رب» به غير از خدا، اطلاق شده است، گاهى از زبان يوسف و گاهى از زبان غير يوسف.
مثلا در داستان تعبير خواب زندانيان مىخوانيم كه يوسف به آن زندانى كه بشارت آزادى داده بود گفت: مرا به رب خود (سلطان مصر) يادآورى كن، و «قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ».
و باز از زبان يوسف مىخوانيم هنگامى كه فرستاده فرعون مصر نزد او آمد، گفت به نزد رب خود (فرعون) باز گرد و از او بخواه، تحقيق كند، چرا زنان مصر دستهاى خود را بريدند «فلما جاءه الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَ».
در آيه 41 همين سوره از زبان يوسف و در ذيل آيه 42 از زبان قرآن مىخوانيم كه كلمۀ «رب» به مالك و صاحب نعمت، اطلاق شده است.
بنا بر اين ملاحظه مىكنيد كه در همين سوره در چهار مورد، غير از مورد بحث، كلمۀ «رب» به غير خدا اطلاق شده است، هر چند در همين سوره و سورههاى ديگر قرآن، اين كلمه كرارا به پروردگار جهان گفته شده است، منظور اين است كه اين يك كلمه مشترك است و به هر دو معنى اطلاق مىگردد.
ولى به هر حال بعضى از مفسرين، ترجيح دادهاند كه كلمۀ «رب» در آيه مورد بحث «إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ» به معنى خداوند است، زيرا كلمۀ «اللَّه» كه در كنار آن ذكر شده سبب مىشود كه ضمير به آن بر گردد، و در اين صورت معنى جمله چنين مىشود كه من به خدا پناه مىبرم خدايى كه پروردگار من است و مقام و منزلت مرا گرامى داشت، و هر نعمتى دارم از ناحيه او است، ولى توجه به سفارش عزيز مصر با جملۀ «أَكْرِمِي مَثْواهُ» و تكرار آن در آيه مورد بحث، معنى اول را تقويت مىكند.
در تورات در فصل 39 شماره 8 و 9 و 10 چنين آمده: «و بعد از اين مقدمات
واقع شد اينكه «زن آقايش» چشمان خود را بر يوسف انداخته به او گفت با من بخواب، اما او ابا نموده به زن آقايش گفت، اينك آقايم به آنچه با من در خانه است عارف نيست و تمامى ما يملكش به دست من سپرده است، در اين خانه از من بزرگترى نيست و از من چيزى مضايقه نكرده است جز تو چون كه زن او مىباشى پس اين قباحت عظيم را چگونه خواهم كرد به خدا گناه بورزم... اين جملههاى تورات نيز مؤيد معنى اول است.
در اينجا كار يوسف و همسر عزيز به باريكترين مرحله و حساسترين وضع مىرسد، كه قرآن با تعبير پر معنايى از آن سخن مىگويد «همسر عزيز مصر، قصد او را كرد و يوسف نيز، اگر برهان پروردگار را نمىديد، چنين قصدى مىنمود!»؛ «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ».
در معنى اين جمله در ميان مفسران گفتگوى بسيار است كه مىتوان همه را در سه تفسير زير خلاصه كرد:
بنا بر اين تفاوتى ميان «هم» (قصد) همسر عزيز و يوسف اين بود، كه از يوسف، مشروط بود به شرطى كه حاصل نشد (يعنى عدم وجود برهان پروردگار)،
ولى از همسر عزيز مطلق بود و چون داراى چنين مقام تقوا و پرهيزكارى نبود، چنين تصميمى را گرفت و تا آخرين مرحله پاى آن ايستاد تا پيشانيش به سنگ خورد.
نظير اين تعبير در ادبيات عرب و فارسى نيز داريم، مثل اينكه مىگوئيم:
افراد بىبند و بار تصميم گرفتند ميوههاى باغ فلان كشاورز را غارت كنند، من هم اگر ساليان دراز در مكتب استاد تربيت نشده بودم، چنين تصميمى را مىگرفتم.
بنا بر اين تصميم يوسف مشروط به شرطى كه حاصل نشد و اين امر نه تنها با مقام عصمت و تقواى يوسف منافات ندارد، بلكه توضيح و بيان اين مقام والا است.
طبق اين تفسير از يوسف، هيچ حركتى كه نشانه تصميم بر گناه باشد سر نزده است، بلكه در دل تصميم هم نگرفته است.
بنا بر اين بعضى روايات كه مىگويد: يوسف آماده كام گيرى از همسر عزيز شد، و حتى لباس را از تن بيرون كرد، و تعبيرات ديگرى كه ما از نقل آن شرم داريم، همه بىاساس و مجعول است، و اينها اعمالى است كه در خور افراد آلوده و بىبند و بار و ناپاك و نادرست است، چگونه مىتوان يوسف را با آن قداست روح و مقام تقوا به چنين كارهايى متهم ساخت.
جالب اينكه: در حديثى از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) همين تفسير اول در عبارت بسيار فشرده و كوتاهى بيان شده است آنجا كه «مأمون» خليفه عباسى از امام مىپرسد آيا شما نمىگوئيد پيامبران معصومند؟ فرمود آرى، گفت: پس اين
آيه قرآن تفسيرش چيست؟ «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ»؛ امامفرمود:
«لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ و لو لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ لهم بها كما همت به، لكنه كان معصوما و المعصوم لا يهم بذنب و لا ياتيه .. فقال المامون للَّه درك يا ابا الحسن!؛ همسر عزيز تصميم به كامجويى از يوسف گرفت، و يوسف نيز اگر برهان پروردگارش را نمىديد، همچون همسر عزيز مصر تصميم مىگرفت، ولى او معصوم بود و معصوم هرگز قصد گناه نمىكند و به سراغ گناه هم نمىرود مأمون (از اين پاسخ لذت برد) و گفت: آفرين بر تو اى ابو الحسن!(1)
از جمله قرائنى كه براى اين موضوع ذكر كردهاند اين است كه همسر عزيز تصميم خود را بر كامجويى خيلى قبل از اين گرفته بود و تمام مقدمات آن را انجام داده بود، بنا بر اين جاى اين نداشت كه قرآن بگويد او تصميم بر اين كار گرفت چرا كه اين لحظه، لحظه تصميم نبود.
ديگر اينكه پيدا شدن حالت خشونت و انتقامجويى، پس از اين شكست، طبيعى است زيرا او تمام آنچه را در توان داشت از طريق ملايمت با يوسف به خرج
1) . حويزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلين، ج 2، ص: 421.
داد، و چون نتوانست از اين راه در او نفوذ كند به حربه ديگر متوسل شد كه حربه خشونت بود.
سوم اينكه در ذيل اين آيه مىخوانيم «كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ»؛ «ما هم" بدى" و هم" فحشاء" را از يوسف بر طرف ساختيم.» فحشاء، همان آلودگى به بىعفتى است، و سوء نجات از چنگال ضربه همسر عزيز مصر.
ولى به هر حال يوسف، چون برهان پروردگار را ديد، از گلاويز شدن به آن زن خوددارى كرد مبادا به او حمله كند و او را مضروب سازد و اين خود دليلى شود كه او قصد تجاوز را داشته، و لذا ترجيح داد كه خود را از آن محل دور سازد و به سوى در فرار كند.
قرآن مجيد اين لحظه زود گذر حساس و بحرانى را كه در ميان دو زمان آرامش و قابل اطمينان قرار گرفته بود، در آيه فوق، ترسيم كرده است، بنا بر اين منظور از
جملۀ «هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ» اين است كه در كشمكش غريزه و عقل، يوسف تا لب پرتگاه كشيده شد، اما ناگهان، بسيج فوقالعاده نيروى ايمان و عقل، طوفان غريزه را در هم شكست(1)تا كسى گمان نكند اگر يوسف توانست خود را از اين پرتگاه برهاند، كار سادهاى انجام داده چرا كه عوامل گناه و هيجان در وجود او، ضعيف بود، نه هرگز، او نيز براى حفظ پاكى خويش در اين لحظه حساس دست به شديدترين مبارزه و جهاد با نفس زد.
منظور از برهان پروردگار چيست؟
«برهان» در اصل مصدر «بره» به معنى سفيد شدن است، و سپس به هر گونه دليل محكم و نيرومند كه موجب روشنايى مقصود شود، برهان گفته شده است، بنا بر اين برهان پروردگار كه باعث نجات يوسف شد، يك نوع دليل روشن الهى بوده است كه مفسران در باره آن احتمالات زيادى دادهاند، از جمله:
علم و ايمان و تربيت انسانى و صفات برجسته.
آگاهى او نسبت به حكم تحريم زنا.
مقام نبوت و معصوم بودن از گناه.
يك نوع امداد و كمك الهى كه به خاطر اعمال نيكش در اين لحظه حساس به سراغ او آمد.
از روايتى استفاده مىشود كه در آنجا بتى بود، كه معبود همسر عزيز محسوب مىشد، ناگهان چشم آن زن به بت افتاد، گويى احساس كرد با چشمانش خيره خيره به او نگاه مىكند و حركات خيانت آميزش را با خشم مىنگرد، برخاست
1) . قطب، سيد، فى ظلال القرآن، ج 4، ص: 711.
و لباسى به روى بت افكند، مشاهده اين منظره طوفانى در دل يوسف پديد آورد، تكانى خورد و گفت: تو كه از يك بت بىعقل و شعور و فاقد حس و تشخيص، شرم دارى، چگونه ممكن است من از پروردگارم كه همه چيز را مىداند و از همه خفايا و خلوتگاهها با خبر است، شرم و حيا نكنم؟.
اين احساس، توان و نيروى تازهاى به يوسف بخشيد و او را در مبارزه شديدى كه در اعماق جانش ميان غريزه و عقل بود كمك كرد، تا بتواند امواج سركش غريزه را عقب براند(1).
در عين حال هيچ مانعى ندارد كه تمام اين معانى يك جا منظور باشد زيرا در مفهوم عام «برهان» همه جمع است، و در آيات قرآن و روايات، كلمۀ «برهان» به بسيارى از معانى فوق اطلاق شده است.
اما روايات بىمدركى كه بعضى از مفسران نقل كردهاند كه مىگويد يوسف تصميمش را بر گناه گرفته بود كه ناگهان در يك حالت مكاشفه جبرئيل يا يعقوب را مشاهده كرد، كه انگشت خود را با دندان مىگزيد، يوسف اين منظره را ديد و عقب نشينى كرد، اينگونه روايات كه هيچ سند معتبرى ندارد، به روايات اسرائيلى ميماند كه زائيده مغزهاى انسانهاى كوتاه فكرى است كه هرگز مقام انبياء را درك نكردهاند.
اكنون به تفسير بقيه آيه توجه كنيد: قرآن مجيد مىگويد «ما اين چنين برهان خويش را به يوسف نشان داديم، تا بدى و فحشاء را از او دور سازيم»؛ «كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ».
1) . حويزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلين، ج 2، ص: 422.
«چرا كه او از بندگان برگزيده و با اخلاص ما بود»؛ «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ».
اشاره به اينكه اگر ما امداد غيبى و كمك معنوى را بيارى او فرستاديم، تا از بدى و گناه رهايى يابد، بىدليل نبود، او بندهاى بود كه با آگاهى و ايمان و پرهيزگارى و عمل پاك، خود را ساخته بود، و قلب و جان او از تاريكيهاى شرك، پاك و خالص شده بود، و به همين دليل شايستگى چنين امداد الهى را داشت.
ذكر اين دليل نشان مىدهد كه اينگونه امدادهاى غيبى كه در لحظات طوفانى و بحرانى به سراغ پيامبرانى همچون يوسف مىشتافته، اختصاصى به آنها نداشته، هر كس در زمره بندگان خالص خدا و عباد اللَّه المخلصين وارد شود، او هم لايق چنين مواهبى خواهد بود.
مىدانيم در اسلام برترين جهاد، جهاد با نفس است، كه در حديث معروف پيامبر(صلی الله علیه وآله ) «جهاد اكبر» خوانده شده يعنى برتر از جهاد با دشمن كه «جهاد اصغر» نام دارد، اصولا تا جهاد اكبر به معنى واقعى در انسان پياده نشود در جهاد با دشمن پيروز نخواهد شد.
در قرآن مجيد صحنههاى مختلفى از ميدان جهاد اكبر رابطه با پيامبران و ساير اولياى خدا ترسيم شده است، كه سرگذشت يوسف و داستان عشق آتشين همسر عزيز مصر يكى از مهمترين آنها است، گرچه قرآن مجيد تمام زواياى آن را به
خاطر اختصار تشريح نكرده، ولى با يك جمله كوتاه «وَ هَمَ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ» شدت اين طوفان را بيان كرده است.
يوسف از ميدان اين مبارزه روسفيد در آمد به سه دليل: نخست اينكه خود را به خدا سپرد و پناه به لطف او برد؛ «قالَ مَعاذَ اللَّهِ» و ديگر اينكه توجه به نمك شناسى نسبت به عزيز مصر كه در خانه او زندگى مىكرد، و يا توجه به نعمتهاى بىپايان خداوند كه او را از قعر چاه وحشتناك به محيط امن و آرامى رسانيد، وى را بر آن داشت كه به گذشته و آينده خويش بيشتر بينديشد و تسليم طوفانهاى زود گذر نشود، سوم اينكه خود سازى يوسف و بندگى توام با اخلاص او كه از جملۀ «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ» استفاده مىشود به او قوه و قدرت بخشيد كه در اين ميدان بزرگ در برابر وسوسههاى مضاعفى كه از درون و برون به او حملهور بود زانو نزند.
و اين درسى است براى همه انسانهاى آزادهاى كه مىخواهند در ميدان جهاد نفس بر اين دشمن خطرناك پيروز شوند.
امير مؤمنان على(علیه السلام) در دعاى صباح چه زيبا مىفرمايد:
«و ان خذلنى نصرك عند محاربة النفس و الشيطان فقد وكلنى خذلانك الى حيث النصب و الحرمان؛ اگر بههنگام مبارزه با نفس و شيطان از يارى تو محروم بمانم اين محروميت مرا به رنج و حرمان مىسپارد و اميدى به نجات من نيست.»
در حديثى مىخوانيم:
«ان النبى(صلی الله علیه وآله ) بعث سرية فلما رجعوا قال مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقى عليهم الجهاد الاكبر، فقيل يا رسول اللَّه ما الجهاد الاكبر قال جهاد النفس؛
پيامبر(صلی الله علیه وآله ) گروهى از مسلمانان را به سوى جهاد فرستاد هنگامى كه (با تنهاى خسته و بدنهاى مجروح) بازگشتند فرمود آفرين بر گروهى كه جهاد اصغر را انجام دادند، ولى وظيفه جهاد اكبر بر آنها باقى مانده، عرض كردند اى رسول خدا! جهاد اكبر چيست؟ فرمود: جهاد با نفس.»(1)
امام على(علیه السلام) مىفرمايد:
«المجاهد من جاهد نفسه؛ مجاهد حقيقى كسى است كه با هوسهاى سركش نفس بجنگد.»(2)
و از امام صادق(علیه السلام) نقل شده:
«من ملك نفسه اذا رغب، و اذا رهب، و اذا اشتهى، و اذا غضب، و اذا رضى، حرم اللَّه جسده على النار؛ كسى كه بر خويشتن در چند حالت مسلط باشد بههنگام تمايل، و به هنگام ترس و به هنگام شهوت و به هنگام غضب و به هنگام رضايت و خشنودى از كسى (آن چنان بر اراده خويش مسلط باشد كه اين امور، او را از فرمان خدا منحرف نسازد) خداوند جسد او را بر آتش حرام مىكند.»(3)
همانگونه كه در تفسير آيات فوق اشاره كرديم، قرآن مجيد نجات يوسف را از اين گرداب خطرناك كه همسر عزيز بر سر راه او ايجاد كرده بود به خدا نسبت مىدهد و مىگويد ما سوء و فحشاء را از يوسف بر طرف ساختيم.
ولى با توجه به جمله بعد كه مىگويد او از بندگان مخلص ما بود اين حقيقت روشن مىشود كه خداوند بندگان مخلص خود را هرگز در اين لحظات بحرانى تنها نمىگذارد، و كمكهاى معنوى خود را از آنان دريغ نمىدارد، بلكه با الطاف خفيه خود و مددهاى غيبى كه توصيف آن با هيچ بيانى ممكن نيست، بندگان خود را حفظ مىكند و اين در واقع پاداشى است كه خداى بزرگ به اين گونه بندگان مىبخشد، پاداش پاكى و تقوا و اخلاص.
ضمنا تذكر نكته نيز لازم است كه در آيات فوق يوسف از بندگان مخلص (بر وزن مطلق) به صورت اسم مفعولى ذكر شده يعنى خالص شده، نه به صورت مخلص (بر وزن محسن) به صورت اسم فاعلى كه به معنى خالص كننده است.
دقت در آيات قرآن نشان مىدهد كه مخلص (به كسر لام) بيشتر در مواردى به كار رفته است كه انسان در مراحل نخستين تكامل و در حال خود سازى بوده است، «فاذا اركبوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»؛(1)«هنگامى كه بر كشتى سوار مىشوند خدا را با اخلاص مىخوانند.»؛ «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»؛(2)«به آنها فرمان داده نشد مگر اينكه خدا را با اخلاص پرستش كنند.»
ولى مخلص (بفتح لام) به مرحله عالى كه پس از مدتى جهاد با نفس، حاصل مىشود گفته شده است، همان مرحلهاى كه شيطان از نفوذ وسوسهاش در انسان مأيوس مىشود، در حقيقت بيمه الهى مىگردد؛ «قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ
أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»؛(1)
«شيطان گفت به عزتت سوگند كه همه آنها را گمراه مىكنم مگر بندگان مخلصت را.»
و يوسف به اين مرحله رسيده بود كه در آن حالت بحرانى، همچون كوه استقامت كرد و بايد كوشيد تا به اين مرحله رسيد.
از شگفتيهاى قرآن كه يكى از نشانههاى اعجاز، اين است كه هيچگونه تعبير زننده و ركيك و ناموزون و مبتذل و دور از عفت بيان، در آن وجود ندارد، و ابدا متناسب طرز تعبيرات يك فرد عادى درس نخوانده و پرورش يافته در محيط جهل و نادانى نيست، با اينكه سخنان هر كس متناسب و همرنگ افكار و محيط اوست.
در ميان تمام سرگذشتهايى كه قرآن نقل كرده يك داستان واقعى عشقى، وجود دارد و آن داستان يوسف و همسر عزيز مصر است.
داستانى كه از عشق سوزان و آتشين يك زن زيباى هوس آلود، با جوانى ماهرو و پاكدل سخن مىگويد.
گويندگان و نويسندگان هنگامى كه با اينگونه صحنهها روبرو مىشوند يا ناچارند براى ترسيم چهره قهرمانان و صحنههاى اصلى داستان جلو زبان يا قلم را رها نموده و به اصطلاح حق سخن را ادا كنند، گو اينكه هزار گونه تعبيرات تحريك آميز يا زننده و غير اخلاقى به ميان آيد.
و يا مجبور مىشوند براى حفظ نزاكت و عفت زبان و قلم، پارهاى از صحنهها
1) . ص / 83.
را در پردهاى از آبهام بپيچند و به خوانندگان و شنوندگان- بهطور سربسته تحويل دهند!، گوينده و نويسنده هر قدر مهارت داشته باشد، غالبا گرفتار يكى از اين دو اشكال مىشود.
آيا مىتوان باور كرد فردى درس نخوانده، هم ترسيم دقيق و كاملى از باريكترين و حساسترين فصول چنين عشق شورانگيزى بنمايد، بدون اينكه كوچكترين تعبير تحريك آميز و دور از عفتى به كار برد.
ولى قرآن در ترسيم صحنههاى حساس اين داستان به طرز شگفتانگيزى «دقت در بيان» را با «متانت و عفت» بهم آميخته و بدون اينكه از ذكر وقايع چشم بپوشد و اظهار عجز كند، تمام اصول اخلاق و عفت را نيز به كار بسته است.
ميدانيم از همه صحنههاى اين داستان، حساستر شرح ماجراى آن" خلوتگاه عشق" است كه «ابتكار» و «هوس" همسر عزيز مصر، دست بهدست هم دادند و آن را به وجود آوردند.
قرآن در شرح اين ماجرا همه گفتنىها را گفته، اما كوچكترين انحرافى از اصول عفت سخن پيدا نكرده است، آنجا كه مىگويد: «وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ»؛(1)
«و بانويى كه يوسف در خانه او بود از وى تقاضا و خواهش كرد و تمام درها را بست و گفت بشتاب به سوى آنچه براى تو مهيا شده، گفت: از اين كار به خدا پناه مىبرم (عزيز مصر) بزرگ و صاحب من است، مرا گرامى داشته، مسلما ظالمان و (آلودگان) رستگار نخواهند شد.»
1) . يوسف / 23.
نكاتى كه در اين آيه قابل دقت است از اين قرار است:
كلمۀ «راود» در جايى بكار برده مىشود كه كسى با اصرار آميخته به نرمش و ملايمت چيزى را از كسى بخواهد (اما همسر عزيز مصر چه چيز از يوسف خواسته بود) چون روشن بوده، قرآن به همين كنايه واضح قناعت نموده و نامى از آن نبرده است.
قرآن در اينجا حتى تعبير «امراة العزيز» (يعنى همسر عزيز مصر) را به كار نمىبرد، بلكه مىگويد: «الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها» (بانويى كه يوسف در خانه او بود) تا به پرده پوشى و عفت بيان نزديكتر باشد ضمنا با اين تعبير حس حقشناسى يوسف را نيز مجسم ساخته، همانطور كه مشكلات يوسف را در عدم تسليم در برابر چنين كسى كه زندگى او در پنجه وى مىباشد مجسم مىكند.
«غلقت الأبواب» كه معنى مبالغه را مىرساند و دلالت مىكند تمام درها را به شدت بست و اين ترسيمى از آن صحنه هيجانانگيز است.
جملۀ «قالَتْ هَيْتَ لَكَ» كه معنى آن «بشتاب به سوى آنچه براى تو
مهياست» يا «بيا كه من در اختيار توام» آخرين سخن را از زبان همسر عزيز براى رسيدن به وصال يوسف شرح مىدهد، ولى در عبارتى سنگين و پرمتانت و پر معنى و بدون هيچگونه جنبه تحريكآميز و بدآموز.
جملۀ «مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ» كه يوسف در پاسخ دعوت آن زن زيباى افسونگر گفت، به گفته اكثر مفسران به اين معنى است: پناه به خدا مىبرم، عزيز مصر همسر تو بزرگ و صاحب من است و به من احترام مىگذارد و اعتماد نموده چگونه به او خيانت كنم اين كار هم خيانت است و هم ظلم و ستم «إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ» و به اين ترتيب كوشش يوسف را براى بيدار ساختن عواطف انسانى همسر عزيز مصر تشريح مىكند.
جملۀ «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ»؛ «رآ برهان ربه» از يك طرف ترسيم دقيقى از آن خلوتگاه عشق است كه آنچنان وضع تحريكآميز بوده كه اگر يوسف هم مقام «عقل» یا «ايمان» یا «عصمت» نداشت گرفتار شده بود و از طرف ديگر پيروزى نهايى يوسف را در چنين شرايطى بر ديو شهوت طغيانگر به طرز زيبايى توصيف نموده.
جالب اينكه تنها كلمۀ «هم» به كار برده شده يعنى «همسر عزيز مصر تصميم خود را گرفته بود و يوسف هم اگر برهان پروردگار را نمىديد، تصميم خود را مىگرفت» آيا كلمهاى متانت آميزتر از كلمۀ «قصد و تصميم» در اينجا مىتوان پيدا كرد؟!
«وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلاَّ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ * قالَ هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبِينَ * وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ * فَلَمَّا رَأى قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ * يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئِينَ»؛(1)
«و هر دو بسوى در دويدند (در حالى كه همسر عزيز، يوسف را تعقيب مىكرد و پيراهن او را از پشت پاره كرد و در اين هنگام آقاى آن زن را دم در يافتند! آن زن گفت: كيفر كسى كه نسبت به اهل تو اراده خيانت كند جز زندان و يا عذاب دردناك چه خواهد بود؟! (يوسف) گفت او مرا با اصرار بسوى خود دعوت كرد و در اين هنگام شاهدى از خانواده آن زن شهادت داد كه اگر پيراهن او از پيش رو پاره شده آن زن راست مىگويد و او از دروغگويان است. و اگر پيراهنش از پشت سر پاره شده آن زن دروغ مىگويد و او از راستگويان است. هنگامى كه (عزيز مصر) ديد پيراهن او (يوسف) از پشت سر پاره شده گفت اين از مكر و حيله شماست كه مكر و حيله شما زنان عظيم است. يوسف! از اين موضوع صرفنظر كن، و تو اى زن نيز از گناهت استغفار كن كه از خطاكاران بودى.»
مقاومت سرسختانه يوسف همسر عزيز را تقريبا مأيوس كرد، ولى يوسف كه در اين دور مبارزه در برابر آن زن عشوهگر و هوسهاى سركش نفس، پيروز شده بود
1) . يوسف / 25 الی 29.
احساس كرد كه اگر بيش از اين در آن لغزشگاه بماند خطرناك است و بايد خود را از آن محل دور سازد و لذا «با سرعت به سوى در كاخ دويد تا در را باز كند و خارج شود، همسر عزيز نيز بىتفاوت نماند، او نيز به دنبال يوسف به سوى در دويد تا مانع خروج او شود، و براى اين منظور، پيراهن او را از پشت سر گرفت و به عقب كشيد، به طورى كه پشت پيراهن از طرف طول پاره شد»؛ «وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ».
«استباق» در لغت به معنى سبقت گرفتن دو يا چند نفر از يكديگر است، و «قد» به معنى پاره شده از طرف طول است، همانگونه كه «قط» به معنى پاره شدن از عرض است، لذا در حديث داريم:«كانت ضربات على بن ابى طالب (علیه السلام) ابكارا كان اذا اعتلى قد، و اذا اعترض قط؛ ضربههاى على بن ابى طالب(علیه السلام) در نوع خود بىسابقه بود، هنگامى كه از بالا ضربه مىزد، تا بپائين مىشكافت و هنگامى كه از عرض، ضربه مىزد دو نيم مىكرد.»(1)
ولى هر طور بود، يوسف خود را به در رسانيد و در را گشود، ناگهان عزيز مصر را پشت در ديدند، به طورى كه قرآن مىگويد: «آن دو، آقاى آن زن را دم در يافتند»؛ «وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ».
«الفيت» از ماده «الفاء» به معنى يافتن ناگهانى است و تعبير از شوهر به «سيد" به طورى كه بعضى از مفسران گفتهاند طبق عرف و عادت مردم مصر بوده كه زنها شوهر خود را «سيد» خطاب مىكردند، و در فارسى امروز هم زنان از همسر خود تعبير به «آقا» مىكنند.
در اين هنگام كه همسر عزيز از يك سو خود را در آستانه رسوايى ديد، و از
1) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ذيل آيه.
سوى ديگر شعله انتقامجويى از درون جان او زبانه مىكشيد، نخستين چيزى كه بهنظرش آمد اين بود كه با قيافه حقبجانبى رو به سوى همسرش كرد و يوسف را با اين بيان متهم ساخت، «صدا زد كيفر كسى كه نسبت به اهل و همسر تو، اراده خيانت كند، جز زندان يا عذاب اليم چه خواهد بود؟!»؛ «قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلَّا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ».
جالب اينكه اين زن خيانتكار تا خود را در آستانه رسوايى نديده بود فراموش كرده بود كه همسر عزيز مصر است، ولى در اين موقع با تعبير «اهلك» (خانواده تو) مىخواهد حس غيرت عزيز را برانگيزد كه من مخصوص توام نبايد ديگرى چشم طمع در من بدوزد!، اين سخن بىشباهت به گفتار فرعون مصر در عصر موسى(علیه السلام) نيست، كه به هنگام تكيه بر تخت قدرت مىگفت «أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ»؛(1)
«آيا كشور مصر از آن من نيست.» اما به هنگامى كه تخت و تاج خود را در خطر، و ستاره اقبال خويش را در آستانه افول ديد گفت: «اين دو برادر (موسى و هارون) مىخواهند شما را از سرزمينتان خارج سازند!»؛ «يُرِيدانِ أَنْ يُخْرِجاكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ»(2).
نكته قابل توجه ديگر اينكه همسر عزيز مصر، هرگز نگفت يوسف قصد سويى در باره من داشته، بلكه در باره ميزان مجازات او با عزيز مصر صحبت كرد، آنچنان كه گويى اصل مسأله مسلم است، و سخن از ميزان كيفر و چگونگى مجازات او است و اين تعبير حساب شده در آن لحظهاى كه مىبايست آن زن دست و پاى خود را گم كند نشانه شدت حيلهگرى او است(3).
و باز اين تعبير كه اول سخن از زندان مىگويد و بعد گويى به زندان هم قانع نيست، پا را بالاتر مىگذارد و از «عذاب اليم» كه تا سر حد شكنجه و اعدام پيش مىرود، حرف مىزند.
يوسف در اينجا سكوت را به هيچوجه جايز نشمرد و با صراحت پرده از روى راز عشق همسر عزيز برداشت و گفت: «او مرا با اصرار و التماس به سوى خود دعوت كرد»؛ «قالَ هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي».
بديهى است در چنين ماجرا هر كس در آغاز كار به زحمت مىتواند باور كند كه جوان نو خاسته بردهاى بدون همسر، بىگناه باشد، و زن شوهردار ظاهرا با شخصيتى گناهكار، بنا بر اين شعله اتهام بيشتر دامن يوسف را مىگيرد، تا همسر عزيز را!.
ولى از آنجا كه خداوند حامى نيكان و پاكان است، اجازه نمىدهد، اين جوان پارساى مجاهد با نفس در شعلههاى تهمت بسوزد، لذا قرآن مىگويد: «در اين هنگام شاهدى از خاندان آن زن گواهى داد، كه براى پيدا كردن مجرم اصلى، از اين دليل روشن استفاده كنيد: اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده باشد، آن زن، راست مىگويد، و يوسف دروغگو است»؛ «وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبِينَ».
«و اگر پيراهنش از پشت سر پاره شده است، آن زن دروغ مىگويد و يوسف راستگو است»؛ «وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ».
چه دليلى از اين زندهتر، چرا كه اگر تقاضا از طرف همسر عزيز بوده، او به
پشت سر يوسف دويده است و يوسف در حال فرار بوده كه پيراهنش را چسبيده، مسلما از پشت سر پاره مىشود، و اگر يوسف به همسرعزيز هجوم برده و او فرار كرده يا رو در رو به دفاع از خويش برخاسته، مسلما پيراهن يوسف از جلو پاره خواهد شد، و چه جالب است كه اين مسأله ساده پاره شدن پيراهنى، مسير زندگى بىگناهى را تغيير دهد و همين امر كوچك سندى بر پاكى او، و دليلى بر رسوايى مجرمى گردد!.
عزيز مصر، اين داورى را كه بسيار حساب شده بود پسنديد، و در پيراهن يوسف خيره شد، «و هنگامى كه ديد پيراهنش از پشت سر پاره شده (مخصوصا با توجه به اين معنى كه تا آن روز دروغى از يوسف نشنيده بود) رو به همسرش كرد و گفت: اين كار از مكر و فريب شما زنان است كه مكر شما زنان، عظيم است»؛ «فَلَمَّا رَأى قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ».
در اين هنگام عزيز مصر از ترس اينكه، اين ماجراى اسفانگيز برملا نشود، و آبروى او در سرزمين مصر، بر باد نرود، صلاح اين ديد كه سر و ته قضيه را به هم آورده و بر آن سر پوش نهد، رو به يوسف كرد و گفت: «يوسف تو صرف نظر كن و ديگر از اين ماجرا چيزى مگو»؛ «يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا».
سپس رو به همسرش كرد و گفت: «تو هم از گناه خود استغفار كن كه از خطاكاران بودى»؛ «وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئِينَ».(1)بعضى گفتهاند گوينده اين سخن، عزيز مصر نبود، بلكه همان شاهد بود، ولى هيچ دليلى براى اين احتمال وجود ندارد، بخصوص كه اين جمله بعد از گفتار عزيز واقع شده است.
1) . در اين جملۀ «مِنَ الْخاطِئِينَ» كه جمع مذكر است گفته شده، نه «من الخاطئات» كه جمع مؤنث است، اين به خاطر آنست كه در بسيارى از موارد جمع مذكر را به عنوان تغليب بر هر دو گروه اطلاق مىكنند، يعنى تو در زمره خطاكارانى.
در اينكه شهادت دهنده چه كسى بود كه پرونده يوسف و همسر عزيز را به اين زودى جمع و جور و مختومه ساخت و بىگناه را از گنهكار آشكار نمود، در ميان مفسران گفتگو است، بعضى گفتهاند يكى از بستگان همسر عزيز مصر بود، و كلمۀ «من اهلها" گواه بر اين است، و قاعدة مرد حكيم و دانشمند و با هوشى بوده است، كه در اين ماجرا كه هيچ شاهد و گواهى ناظر آن نبوده، توانست از شكاف پيراهنى! حقيقت حال را ببيند، و مىگويند اين مرد از مشاوران عزيز مصر، و در آن ساعت، همراه او بوده است.
تفسير ديگر اينكه بچه شير خوارى از بستگان همسر عزيز مصر، در آن نزديكى بود، و يوسف از عزيز مصر خواست، كه داورى را از اين كودك بطلبند، عزيز مصر نخست در تعجب فرو رفت كه مگر چنين چيزى ممكن است؟ اما هنگامى كه كودك شير خوار - همچون مسيح در گهواره - به سخن آمد، و اين معيار و مقياس را براى شناختن گنهكار از بىگناه بهدست داد متوجه شد كه يوسف يك غلام نيست، بلكه پيامبرى است يا پيامبرگونه!.
در رواياتى كه از طرق اهل بيت و اهل تسنن وارد شده به اين تفسير اشاره شده است از جمله ابن عباس از پيامبر(صلی الله علیه وآله ) چنين نقل مىكند كه فرمود: چهار نفر در طفوليت سخن گفتند: فرزند آرايشگر فرعون، و شاهد يوسف، و صاحب جريج و عيسى بن مريم(1).
1) . رضا، محمد رشيد، المنار، ج 12، ص: 287.
در تفسير على بن ابراهيم نيز از امام صادق(علیه السلام) نقل شده كه شهادت دهنده كودكى در گاهواره بود(1).
ولى بايد توجه داشت كه هيچيك از دو حديث بالا، سند محكمى ندارد، بلكه هر دو مرفوعه است.
سومين احتمالى كه دادهاند اين است كه شاهد، همان دريدگى پيراهن بود كه با زبان حال اين شهادت را داد، ولى با توجه به كلمه «من اهلها» (شاهد از خاندان همسر عزيز مصر بود) اين احتمال بسيار بعيد بهنظر مىرسد، بلكه منتفى است.
از جمله مسائلى كه در اين داستان توجه انسان را به خود جلب مىكند اين است كه در يك چنين مسأله مهمى كه ناموس عزيز مصر به آن آلوده شده بود، چگونه او با يك جمله قناعت كرد و تنها گفت از گناه خود استغفار كن كه از خطاكاران بودى، و شايد همين مسأله سبب شد كه همسر عزيز پس از فاششدن اسرارش در سرزمين مصر، زنان اشراف را به مجلس خاصى دعوت كند و داستان عشق خود را با صراحت و عريان باز گو نمايد.آيا ترس از رسوايى، عزيز را وادار كرد كه در اين مسأله كوتاه بيايد؟
يا اينكه اصولا براى زمامداران خود كامه و طاغوتيان، مسأله غيرت و حفظ ناموس چندان مطرح نيست؟ آنها آن قدر آلوده به گناه و فساد و بىعفتى هستند كه اهميت و ابهت اين موضوع، در نظرشان از بين رفته است.
1) . حويزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلين، ج 2، ص: 422.
احتمال دوم قويتر به نظر مىرسد.
درس بزرگ ديگرى كه اين بخش از داستان يوسف به ما مىدهد، همان حمايت وسيع پروردگار است كه در بحرانىترين حالات به يارى انسان مىشتابد و به مقتضاى «يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ» از طرقى كه هيچ باور نمىكرد روزنه اميد براى او پيدا مىشود و شكاف پيراهنى سند پاكى و برائت او مىگردد، همان پيراهن حادثه سازى كه يك روز، برادران يوسف را در پيشگاه پدر به خاطر پاره نبودن رسوا مىكند، و روز ديگر همسر هوسران عزيز مصر را به خاطر پاره بودن، و روز ديگر نور آفرين ديدههاى بىفروغ يعقوب است، و بوى آشناى آن همراه نسيم صبحگاهى از مصر به كنعان سفر مىكند، و پير كنعانى را بشارت به قدوم موكب بشير مىدهد!.
به هر حال خدا الطاف خفيهاى دارد كه هيچكس از عمق آن آگاه نيست، و به هنگامى كه نسيم اين لطف مىوزد، صحنهها چنان دگرگون مىشود كه براى هيچكس حتى هوشمندترين افراد قابل پيش بينى نيست.
پيراهن با تمام كوچكيش كه چيز مهمى است، گاه مىشود چند تار عنكبوت مسير زندگى قوم و ملتى را براى هميشه عوض مىكند، آنچنان كه در داستان غار ثور و هجرت پيامبر(صلی الله علیه وآله ) واقع شد.
در آيات فوق، اشاره به مكر زنان (البته زنانى همچون همسر عزيز كه بىبند و
بار و هوسرانند) شده است، و اين مكر و حيلهگرى به عظمت توصيف گرديده «إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ». در تاريخ و همچنين در داستانها كه سايهاى از تاريخ است، مطالب زيادى در اين زمينه نقل شده، كه مطالعه مجموع آنها نشان مىدهد، زنان هوسران براى رسيدن به مقصود خود، نقشههايى مىكشند كه در نوع خود بىنظير است.
در داستان بالا ديديم كه همسر عزيز چگونه بعد از شكست در عشق و قرار گرفتن در آستانه رسوايى، با مهارت خاصى برائت خود و آلودگى يوسف را مطرح ساخت، او حتى نگفت كه يوسف قصد سوء به من داشته، بلكه آن را به عنوان يك امر مسلم فرض كرد و تنها سؤال از مجازات چنين كسى نمود؟ مجازاتى كه در مرحله زندان نيز متوقف نمىشد، بلكه به صورت نامعلوم و نامحدود، مطرح گشته بود.
در داستان همين زن كه در رابطه با سرزنش زنان مصر نسبت به عشق بىقرارش به غلام و برده خويش در آيات بعد، مطرح است، نيز مىبينيم كه او براى تبرئه خود از چنين نيرنگ حساب شده استفاده مىكند، و اين تأكيد ديگرى است بر مكر اينگونه زنان.
«وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ * فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِيمٌ * قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ
الصَّاغِرِينَ * قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ * فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»؛(1)«گروهى از زنان شهر گفتند كه همسر عزيز جوانش (غلامش را) بسوى خود دعوت مىكند و عشق اين جوان در اعماق قلبش نفوذ كرده، ما او را در گمراهى آشكار مىبينيم! هنگامى كه (همسر عزيز) از فكر آنها با خبر شد بسراغ آنها فرستاد (و از آنها دعوت كرد) و براى آنها پشتىهاى گرانقيمتى فراهم ساخت، و بهدست هر كدام چاقويى (براى بريدن ميوه) داد و در اين موقع (به يوسف) گفت وارد مجلس آنان شو، هنگامى كه چشمشان به او افتاد در تعجب فرو رفتند و (بى اختيار) دستهاى خود را بريدند! و گفتند منزه است خدا اين بشر نيست، اين يك فرشته بزرگوار است! (همسر عزيز) گفت اين همان كسى است كه به خاطر (عشق) او مرا سرزنش كرديد (آرى) من او را به خويشتن دعوت كردم و او خوددارى كرد، و اگر آنچه را دستور مىدهم انجام ندهد به زندان خواهد افتاد و مسلما خوار و ذليل خواهد شد! (يوسف)گفت پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اينها مرا بسوى آن مىخوانند و اگر مكر و نيرنگ آنها را از من بازنگردانى قلب من به آنها متمايل مىگردد و از جاهلان خواهم بود. پروردگارش دعاى او را اجابت كرد و مكر آنها را از او بگردانيد چرا كه او شنوا و داناست.»
هر چند مسأله اظهار عشق همسر عزيز، با آن داستانى كه گذشت يك مسأله
1) . يوسف / 30 الی 34.
خصوصى بود كه عزيز هم تأكيد بر كتمانش داشت، اما از آنجا كه اينگونه رازها نهفته نمىماند، مخصوصا در قصر شاهان و صاحبان زر و زور، كه ديوارهاى آنها گوشهاى شنوايى دارد، سرانجام اين راز از درون قصر به بيرون افتاد، و چنان كه قرآن گويد: «گروهى از زنان شهر، اين سخن را در ميان خود گفتگو مىكردند و نشر مىدادند كه همسر عزيز با غلامش سر و سرى پيدا كرده و او را به سوى خود دعوت مىكند»؛ «وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ».
«و آنچنان عشق غلام بر او چيره شده كه اعماق قلبش را تسخير كرده است»؛ «قَدْ شَغَفَها حُبًّا».
و سپس او را با اين جمله مورد سرزنش قرار دادند «ما او را در گمراهى آشكار مىبينيم!»؛ «إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ».
روشن است آنها كه اين سخن را مىگفتند، زنان اشرافى مصر بودند كه اخبار قصرهاى پر از فساد فرعونيان و مستكبرين براى آنها جالب بود و همواره در جستجوى آن بودند.
اين دسته از زنان اشرافى كه در هوسرانى چيزى از همسر عزيز كم نداشتند، چون دستشان به يوسف نرسيده بود به اصطلاح جانماز آب مىكشيدند و همسر عزيز را به خاطر اين عشق در گمراهى آشكار مىديدند!.
حتى بعضى از مفسران احتمال دادهاند، كه پخش اين راز بهوسيله اين گروه از زنان مصر، نقشهاى بود براى تحريك همسر عزيز، تا براى تبرئه خود، آنها را به كاخ دعوت كند و يوسف را در آنجا ببينند!، آنها شايد فكر مىكردند اگر به حضور يوسف برسند چه بسا بتوانند نظر او را به سوى خويشتن! جلب كنند كه هم از
همسر عزيز شايد زيباتر بودند، و هم جمالشان براى يوسف تازگى داشت، و هم آن نظر احترام آميز يوسف به همسر عزيز، كه نظر فرزند به مادر، يا مربى. يا صاحب نعمت بود، در مورد آنها موضوع نداشت، و به اين دليل احتمال نفوذشان در او بسيار بيشتر از احتمال نفوذ همسر عزيز بود!.
«شغف» از ماده «شغاف» به معنى گره بالاى قلب و يا پوسته نازك روى قلب است، كه به منزله غلافى تمام آن را در برگرفته و «شَغَفَها حُبًّا» يعنى آنچنان به او علاقمند شده كه محبتش به درون قلب او نفوذ كرده، و اعماق آن را در بر گرفته است، و اين اشاره به عشق شديد و آتشين است.
«آلوسى» در تفسير «روح المعانى» از كتاب «اسرار البلاغه» براى عشق و علاقه مراتبى ذكر كرده كه به قسمتى از آن در اينجا اشاره مىشود:
نخستين مراتب محبت همان «هوى» (به معنى تمايل) است، سپس «علاقه» يعنى محبتى كه ملازم قلب است. و بعد از آن، «كلف» به معنى شدت محبت، و سپس «عشق» و بعد از آن «شعف» (با عين) يعنى حالتى كه قلب در آتش عشق مىسوزد و از اين سوزش احساس لذت مىكند و بعد از آن «لوعه» و سپس «شغف» يعنى مرحلهاى كه عشق به تمام زواياى دل نفوذ مىكند و سپس «تدله» و آن مرحلهاى است كه عشق، عقل انسان را مىربايد و آخرين مرحله «هيوم» است و آن مرحله بىقرارى مطلق است كه شخص عاشق را بىاختيار به هر سو مىكشاند(1).
اين نكته نيز قابل توجه است كه چه كسى اين راز را فاش نمود، همسر عزيز
1) . آلوسی، محمود بن عبدالله، تفسير روح المعانى ج 12، ص: 203.
كه او هرگز طرفدار چنين رسوايى نبود، يا خود عزيز كه او تأكيد بر كتمان مىنمود، يا داور حكيمى كه اين داورى را نمود كه از او اين كار بعيد مىنمود، اما بههر حال اينگونه مسائل آنهم در آن قصرهاى پر از فساد- همانگونه كه گفتيم- چيزى نيست كه بتوان آن را مخفى ساخت، و سرانجام از زبان تعزيه گردانهاى اصلى به درباريان و از آنجا به خارج، جسته گريخته درز مىكند و طبيعى است كه ديگران آن را با شاخ و برگ فراوان زبان به زبان نقل مىنمايند. «همسر عزيز، كه از مكر زنان حيلهگر مصر، آگاه شد، نخست ناراحت گشت سپس چارهاى انديشيد و آن اين بود كه از آنها به يك مجلس ميهمانى دعوت كند و بساط پر تجمل با پشتيهاى گرانقيمت براى آنهافراهم سازد، و بهدست هر كدام چاقويى براى بريدن ميوه دهد (اما چاقوهاى تيز، تيزتر از نياز بريدن ميوهها)!»؛ «فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً»(1)
آنها كه متكا را به همان معنى پشتى و مانند آن تفسير كردهاند نيز گفتهاند كه ميوه اترج بوده است و اترج همان بالنگ است كه ميوهاى ترش مزه و داراى پوست ضخيمى است و از پوست ضخيم آن مربا درست مىكنند، ممكن است اين ميوه در سرزمين مصر شبيه به آنچه نزد ما است كاملا ترش نبوده و رگهاى از شيرينى داشته كه ميوه پذيرايى محسوب مىشده.
.و اين كار خود دليل بر اين است كه او از شوهر خود، حساب نمىبرد، و از رسوايى گذشتهاش درسى نگرفت.
«سپس به يوسف دستور داد كه در آن مجلس، گام بگذارد» تا زنان سرزنشگر، با ديدن جمال او. وى را در اين عشقش ملامت نكنند «وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَ».
1) . «متكا» به معنى چيزى است كه بر آن تكيه مىكنند، مانند پشتىها و تختها و صندليها، آن چنان كه در قصرهاى آن زمان معمول بود ولى بعضى «متكا» را به «اترج» كه نوعى ميوه است تفسير كردند.
تعبير به «اخْرُجْ عَلَيْهِنَ» (بيرون بيا) به جاى «ادخل» (داخل شو) اين معنى را مىرساند كه همسر عزيز، يوسف را در بيرون نگاه نداشت، بلكه در يك اطاق درونى كه احتمالا محل غذا و ميوه بوده، سرگرم ساخت تا ورود او به مجلس از در ورودى نباشد و كاملا غير منتظره و شوك آفرين باشد!.
اما زنان مصر كه طبق بعضى از روايات ده نفر و يا بيشتر از آن بودند، هنگامى كه آن قامت زيبا و چهره نورانى را ديدند، و چشمشان به صورت دلرباى يوسف افتاد، صورتى همچون خورشيد كه از پشت ابر ناگهان ظاهر شود و چشمها را خيره كند، در آن مجلس طلوع كرد چنان واله و حيران شدند كه دست از پا و ترنج از دست، نمىشناختند «آنها بههنگام ديدن يوسف او را بزرگ و فوقالعاده شمردند»؛ «فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ».
«و آنچنان از خود بىخود شدند كه (بهجاى ترنج) دستها را بريدند»؛ «و قطعن ايديهن».
و هنگامى كه ديدند، برق حيا و عفت از چشمان جذاب او مىدرخشد و رخسار معصومش از شدت حيا و شرم گلگون شده، «همگى فرياد بر آوردند كه نه، اين جوان هرگز آلوده نيست، او اصلا بشر نيست، او يك فرشته بزرگوار آسمانى است»؛ «وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ»(1).
در اينكه زنان مصر در اين هنگام، چه اندازه دستهاى خود را بريدند در ميان مفسران گفتگو است، بعضى آن را به صورتهاى مبالغه آميز نقل كردهاند،
1) . «حاشَ لِلَّهِ»، از ماده «حشى» به معنى طرف و ناحيه است و" تحاشى" به معنى كنارگيرى مىآيد و مفهوم جملۀ «حاش للَّه» اين است كه خدا منزه است، اشاره به اينكه يوسف هم بندهاى است پاك و منزه.
ولى آنچه از قرآن استفاده مىشود اين است كه اجمالا دستهاى خود را مجروح ساختند.
در اين هنگام زنان مصر، قافيه را به كلى باختند و با دستهاى مجروح كه از آن خون مىچكيد و در حالى پريشان همچون مجسمهاى بىروح در جاى خود خشك شده بودند، نشان دادند كه آنها نيز دست كمى از همسر عزيز ندارند.
او از اين فرصت استفاده كرد و «گفت: اين است آن كسى كه مرا به خاطر عشقش سرزنش مىكرديد»؛ «قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ».
همسر عزيز گويا مىخواست به آنها بگويد شما كه با يك بار مشاهده يوسف، اين چنين عقل و هوش خود را از دست داديد و بىخبر دستها را بريديد و محو جمال او شديد و به ثنا خوانيش برخاستيد، چگونه مرا ملامت مىكنيد كه صبح و شام با او مىنشينم و بر مىخيزم؟.
همسر عزيز كه از موفقيت خود در طرحى كه ريخته بود، احساس غرور و خوشحالى مىكرد و عذر خود را موجه جلوه داده بود يكباره تمام پردهها را كنار زد و با صراحت تمام به گناه خود اعتراف كرد و گفت: «آرى من او را به كام گرفتن از خويش دعوت كردم، ولى او خويشتن دارى كرد»؛ «وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ».
سپس بىآنكه از اين آلودگى به گناه اظهار ندامت كند، و يا لا اقل در برابر ميهمانان كمى حفظ ظاهر نمايد، با نهايت بىپروايى با لحن جدى كه حاكى از اراده قطعى او بود، صريحا اعلام داشت، «اگر او (يوسف) آنچه را كه من فرمان مىدهم انجام ندهد و در برابر عشق سوزان من تسليم نگردد بهطور قطع به زندان خواهد افتاد»؛ «وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَ».
نه تنها به زندانش مىافكنم، بلكه «در درون زندان نيز خوار و ذليل خواهد بود»؛ «وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ».
طبيعى است هنگامى كه عزيز مصر در برابر آن خيانت آشكار همسرش به جمله و استغفرى لذنبك (ازگناهانت استغفار كن) قناعت كند بايد همسرش رسوايى را به اين مرحله بكشاند، و اصولا در دربار فراعنه و شاهان و عزيزان همانگونه كه گفتيم اين مسائل چيز تازهاى نيست.
بعضى در اينجا روايت شگفت آورى نقل كردهاند و آن اينكه گروهى از زنان مصر كه در آن جلسه حضور داشتند به حمايت از همسر عزيز برخاستند و حق را به او دادند و دور يوسف را گرفتند، و هر يك براى تشويق يوسف به تسليم شدن يك نوع سخن گفتند:
يكى گفت اى جوان! اينهمه خويشتن دارى و ناز براى چيست؟ چرا به اين عاشق دلداده، ترحم نمىكنى؟ مگر تو اين جمال دل آراى خيره كننده را نمىبينى؟
مگر تو دل ندارى و جوان نيستى و از عشق و زيبايى لذت نمىبرى؟ آخر مگر تو سنگ و چوبى؟!
دومى گفت گيرم كه از زيبايى و عشق چيزى نمىفهمى، ولى آيا نميدانى كه او همسر عزيز مصر و زن قدرتمند اين سامان است؟ فكر نمىكنى كه اگر قلب او را بهدست آورى، همه اين دستگاه در اختيار تو خواهد بود؟ و هر مقامى كه بخواهى براى تو آماده است؟.
سومى گفت، گيرم كه نه تمايل به جمال زيبايش دارى، و نه نياز به مقام و مالش، ولى آيا نميدانى كه او زن انتقامجوى خطرناكى است؟ و وسائل انتقامجويى
را كاملا در اختيار دارد؟ آيا از زندان وحشتناك و تاريكش نمىترسى و به غربت مضاعف در اين زندان تنهايى نمىانديشى؟!
تهديد صريح همسر عزيز به زندان و ذلت از يك سو، و وسوسههاى اين زنان آلوده كه اكنون نقش دلالى را بازى مىكنند، از سويى ديگر يك لحظه بحرانى شديد براى يوسف فراهم ساخت، طوفان مشكلات از هر سو او را احاطه كرده بود، اما او كه از قبل خود را ساخته بود، و نور ايمان و پاكى و تقوا، آرامش و سكينه خاصى در روح او ايجاد كرده بود، با شجاعت و شهامت، تصميم خود را گرفت و بىآنكه با زنان هوسباز و هوسران به گفتگو برخيزد رو به درگاه پروردگار آورد و اين چنين به نيايش پرداخت: «بار الها، پروردگارا! زندان با آن همه سختيهايش در نظر من محبوبتر است از آنچه اين زنان مرا به سوى آن مىخوانند»؛ «قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ».
سپس از آنجا كه مىدانست در همه حال، مخصوصا در مواقع بحرانى، جز به اتكاء لطف پروردگار راه نجاتى نيست، خودش را با اين سخن به خدا سپرد و از او كمك خواست، «پروردگارا اگر كليد و مكر و نقشههاى خطرناك اين زنان آلوده را از من باز نگردانى، قلب من به آنها متمايل مىگردد و از جاهلان خواهم بود»؛ «وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ».
خداوندا! من به خاطر رعايت فرمان تو، و حفظ پاكدامنى خويش، از آن زندان وحشتناك استقبال مىكنم، زندانى كه روح من در آن آزاد است و دامانم پاك، و به اين آزادى ظاهرى كه جان مرا اسير زندان شهوت مىكند و دامانم را آلوده مىسازد پشت پا مىزنم.
خدايا! كمكم فرما، نيرويم بخش، بر قدرت عقل و ايمان و تقوايم بيفزا تا بر اين وسوسههاى شيطانى پيروز گردم.
و از آنجا كه وعده الهى هميشه اين بود كه جهاد كنندهگان مخلص را (چه با نفس و چه با دشمن) يارى بخشد، يوسف را در اين حال تنها نگذاشت و لطف حق بياريش شتافت، آنچنان كه قرآن مىگويد: «پروردگارش اين دعاى خالصانه او را اجابت كرد»؛ «فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ».
«و مكر و نقشه آنها را از او بگردانيد»؛ «فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَ».
«چرا كه او شنوا است و دانا است»؛ «انه هوا السميع العليم».
هم نيايشهاى بندگان را مىشنود و هم از اسرار درون آنها آگاه است، و هم راه حل مشكل آنها را مىداند.
همانگونه كه ديديم همسر عزيز و زنان مصر براى رسيدن به مقصود خود از امور مختلفى استفاده كردند: اظهار عشق و علاقه شديد تسليم محض، و سپس تطميع، و بعد از آن تهديد. و يا به تعبير ديگر توسل به «شهوت» و «زر» و سپس «زور».
و اينها اصول متحد المالى است كه همه خودكامگان و طاغوتها در هر عصر و زمانى به آن متوسل مىشدند. حتى خود ما مكرر ديدهايم كه آنها براى تسليم ساختن مردان حق در آغاز يك جلسه نرمش فوقالعاده و روى خوش نشان مىدهند، و از طريق تطميع و انواع كمكها وارد مىشوند، و در آخر همان جلسه
به شديدترين تهديدها توسل مىجويند. و هيچ ملاحظه نمىكنند كه اين تناقض گويى آنهم در يك مجلس تا چه حد زشت و زننده و در خور تحقير و انواع سرزنشها است.
دليل آنهم روشن است آنها هدفشان را مىجويند، وسيله براى آنان مهم نيست، و يا به تعبير ديگر براى رسيدن به هدف استفاده از هر وسيلهاى را مجاز مىشمرند.
در اين وسط افراد ضعيف و كم رشد در مراحل نخستين، يا آخرين مرحله تسليم مىشوند و براى هميشه به دامنشان گرفتار مىگردند، اما اولياى حق با شجاعت و شهامتى كه در پرتو نور ايمان يافتهاند همه اين مراحل را پشت سر گذارده و سازش ناپذيرى خود را با قاطعيت هر چه تمامتر نشان مىدهند، و تا سر حد مرگ پيش مىروند، و عاقبت آنهم پيروزى است، پيروزى خودشان و مكتبشان و يا حد اقل پيروزى مكتب.
بسيارند كسانى كه مانند زنان هوسباز مصر هنگامى كه در كنار گود نشستهاند خود را پاك و پاكيزه نشان مىدهند، و لاف تقوا و پارسايى مىزنند و آلودگانى همچون همسر عزيز را در «ضلال مبين» مىبينند.
اما هنگامى كه پايشان به وسط گود كشيده شد در همان ضربه اول از پا در مىآيند و عملا ثابت مىكنند كه تمام آنچه مىگفتند حرفى بيش نبوده، اگر همسر عزيز پس از سالها نشست و برخاست با يوسف گرفتار عشق او شد آنها در همان
مجلس اول به چنين سرنوشتى گرفتار شدند و به جاى ترنج دستهاى خويش را بريدند!.
در اينجا سؤالى پيش مىآيد كه چرا يوسف حرف همسر عزيز را پذيرفت و حاضر شد گام در مجلس همسر عزيز مصر بگذارد، مجلسى كه براى گناه ترتيب داده شده بود، و يا براى تبرئه يك گناهكار.
ولى با توجه به اينكه يوسف ظاهرا برده و غلام بود و ناچار بود كه در كاخ خدمت كند ممكن است همسر عزيز از همين بهانه استفاده كرده باشد و به بهانه آوردن ظرفى از غذا يا نوشيدنى پاى او را به مجلس كشانده باشد، در حالى كه يوسف مطلقا از اين نقشه و مكر زنانه اطلاع و آگاهى نداشت.
به خصوص اينكه گفتيم ظاهر تعبير قرآن «اخْرُجْ عَلَيْهِنَ» نشان مىدهد كه او در بيرون آن دستگاه نبود، بلكه در اطاق مجاور كه محل غذا و ميوه يا مانند آن بوده است قرار داشته است.
جملۀ «يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ»؛ «اين زنان مرا به آن دعوت مىكنند» و «كَيْدَهُنَ»؛ «نقشه اين زنان...» به خوبى نشان مىدهد كه بعد از ماجراى بريدن دستها و دلباختگى زنان هوسباز مصر نسبت به يوسف آنها هم به نوبه خود وارد ميدان شدند و از يوسف دعوت كردند كه تسليم آنها و يا تسليم همسر عزيز مصر شود و او هم دست
رد به سينه همه آنها گذاشت، اين نشان مىدهد كه همسر عزيز در اين گناه تنها نبود و «شريك جرم»هايى داشت.
به هنگام گرفتارى در چنگال مشكلات و در مواقعى كه حوادث پاى انسان را به لب پرتگاهها مىكشاند تنها بايد به خدا پناه برد و از او استمداد جست كه اگر لطف و يارى او نباشد كارى نمىتوان كرد، اين درسى است كه يوسف بزرگ و پاكدامن به ما آموخته، او است كه مىگويد پروردگارا اگر نقشههاى شوم آنها را از من باز نگردانى من هم به آنها متمايل مىشوم، اگر مرا در اين مهلكه تنها بگذارى طوفان حوادث مرا با خود مىبرد، اين تويى كه حافظ و نگهدار منى، نه قوت و قدرت و تقواى من!.
اين حالت «وابستگى مطلق» به لطف پروردگار علاوه بر اين كه قدرت و استقامت نامحدودى به بندگان خدا مىبخشد سبب مىشود كه از الطاف خفى او بهره گيرند. همان الطافى كه توصيف آن غير ممكن است و تنها بايد آن را مشاهده كرد و تصديق نمود.
اينها هستند كه هم در اين دنيا در سايه لطف پروردگارند و هم در جهان ديگر.
در حديثى از پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) چنين مىخوانيم:
«سبعة يظلهم اللَّه فى ظل عرشه يوم لا ظل الا ظله: امام عادل، و شاب نشا فى عبادة اللَّه عز و جل، و رجل قلبه. متعلق بالمسجد اذا خرج منه حتى يعود اليه، و رجلان كانا فى طاعة اللَّه عز و جل فاجتمعا على ذلك وتفرقا، و رجل ذكر اللَّه عز و جل خاليا ففاضت عيناه، و رجل دعته امراة ذات حسن و جمال فقال انى اخاف اللَّه تعالى،
و رجل تصدق بصدقة فاخفاها حتى لا تعلم شماله ما تصدق بيمينه!؛ هفت گروهند كه خداوند آنها را در سايه عرش خود قرار مىدهد آن روز كه سايهاى جز سايه او نيست: پيشواى دادگر؛ و جوانى كه از آغاز عمر در بندگى خدا پرورش يافته و كسى كه قلب او به مسجد و مركز عبادت خدا پيوند دارد و هنگامى كه از آن خارج مىشود در فكر آن است تا به آن باز گردد و افرادى كه در طريق اطاعت فرمان خدا متحدا كار مىكنند و به هنگام جدا شدن از يكديگر نيز رشته اتحاد معنوى آنها هم چنان برقرار است و كسى كه به هنگام شنيدن نام پروردگار (به خاطر احساس مسئوليت يا ترس از گناهان) قطره اشك از چشمان او سرازير مىشود و مردى كه زن زيبا و صاحب جمالى او را به سوى خويش دعوت كند او بگويد من از خدا ترسانم و كسى كه كمك به نيازمندان مىكند و صدقه خود را مخفى مىدارد آنچنان كه دست چپ او از صدقهاى كه با دست راست داده با خبر نشود!.»(1)
«ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ * وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتأويلهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ * قالَ لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُكُما بِتأويلهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ * وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ»؛(2)«بعد از آنكه نشانههاى (پاكى يوسف) را ديدند تصميم گرفتند او را تا مدتى زندانى كنند. و دو جوان همراه او وارد زندان شدند، يكى از آن دو گفت من در عالم
خواب ديدم كه (انگور براى) شراب مىفشارم، و ديگرى گفت من در خواب ديدم كه نان بر سرم حمل مىكنم و پرندگان از آن مىخورند ما را از تعبير آن آگاه ساز كه تو را از نيكوكاران مىبينيم. (يوسف) گفت پيش از آنكه جيره غذايى شما فرا رسد شما را از تعبير خوابتان آگاه خواهم ساخت اين از علم و دانشى است كه پروردگارم به من آموخته من آئين جمعيتى را كه ايمان به خدا ندارند و به سراى ديگر كافرند ترك گفتم (و شايسته چنين موهبتى شدم). من از آئين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم، براى ما شايسته نبود چيزى را شريك خدا قرار دهيم، اين از فضل خدا بر ما و بر مردم است، ولى اكثر مردم شكرگزارى نمىكنند.»
جلسه عجيب زنان مصر با يوسف در قصر عزيز با آن شور و غوغا پايان يافت، ولى طبعا خبرش به گوش عزيز رسيد، و از مجموع اين جريانات روشن شد كه يوسف يك جوان عادى و معمولى نيست، آنچنان پاك است كه هيچ قدرتى نمىتواند او را وادار به آلودگى كند و نشانههاى اين پاكى از جهات مختلف آشكار شد، پاره شدن پيراهن يوسف از پشت سر، و مقاومت او در برابر وسوسههاى زنان مصر، و آماده شدن او براى رفتن به زندان، و عدم تسليم در برابر تهديدهاى همسر عزيز به زندان و عذاب اليم، همه اينها دليل بر پاكى او بود، دلائلى كه كسى نمىتوانست آن را پرده پوشى يا انكار كند.
و لازمه اين دلائل اثبات ناپاكى و جرم همسر عزيز مصر بود، و بدنبال ثبوت اين جرم، بيم رسوايى و افتضاح جنسى خاندان عزيز در نظر توده مردم روز بروز
بيشتر مىشد، تنها چارهاى كه براى اين كار از طرف عزيز مصر و مشاورانش ديده شد اين بود كه يوسف را به كلى از صحنه خارج كنند، آنچنان كه مردم او و نامش را بهدست فراموشى بسپارند، و بهترين راه براى اين كار، فرستادنش به سياه چال زندان بود، كه هم او را به فراموشى مىسپرد و هم در ميان مردم به اين تفسير مىشد كه مجرم اصلى، يوسف بوده است!.
لذا قرآن مىگويد: «بعد از آنكه آنها آيات و نشانههاى (پاكى يوسف) را ديدند تصميم گرفتند كه او را تا مدتى زندانى كنند»؛ «ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ».
تعبير به «بدا» كه به معنى پيدا شدن راى جديد است نشان مىدهد كه قبلا چنين تصميمى در مورد او نداشتند، و اين عقيده را احتمالا همسر عزيز براى اولين بار پيشنهاد كرد و به اين ترتيب يوسف بيگناه به گناه پاكى دامانش، به زندان رفت و اين نه اولين بار بود و نه آخرين بار كه انسان شايستهاى به جرم پاكى به زندانبرود.
آرى در يك محيط آلوده، آزادى از آن آلودگان است كه همراه مسير آب حركت مىكنند، نه فقط آزادى كه همه چيز متعلق به آنها است، و افراد پاكدامن و با ارزشى همچون يوسف كه همجنس و همرنگ آن محيط نيستند و بر خلاف جريان آب حركت مىكنند بايد منزوى شوند، اما تا كى، آيا براى هميشه؟ نه، مسلما نه!.
از جمله كسانى كه با يوسف وارد زندان شدند، دو جوان بودند «وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ».
و از آنجا كه وقتى انسان نتواند از طريق عادى و معمولى دسترسى به اخبار
پيدا كند احساسات ديگر او به كار مىافتد، تا مسير حوادث را جستجو و پيش بينى كند، و خواب و رؤيا هم براى او مطلبى مىشود.
از همين رو يك روز اين دو جوان كه گفته مىشود يكى از آن دو مأمور آبدار خانه شاه و ديگرى سر پرست غذا و آشپزخانه بود، و به علت سعايت دشمنان و اتهام به تصميم بر مسموم نمودن شاه به زندان افتاده بودند، نزد يوسف آمدند و هر كدام خوابى را كه شب گذشته ديده بود و برايش عجيب و جالب مىنمود باز گو كرد.
«يكى از آن دو گفت: من در عالم خواب چنين ديدم كه انگور را براى شراب ساختن مىفشارم!»؛ «قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً».
«و دومى گفت: من در خواب ديدم كه مقدارى نان روى سرم حمل مىكنم، و پرندگان آسمان مىآيند و از آن مىخورند»؛ «وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ» سپس اضافه كردند: «ما را از تعبير خوابمان آگاه ساز كه تو را از نيكوكاران مىبينيم»؛ «نَبِّئْنا بِتأويلهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ».
در اينكه اين دو جوان از كجا دانستند كه يوسف از تعبير خواب اطلاع وسيعى دارد، در ميان مفسران گفتگو است.
بعضى گفتهاند: يوسف شخصا خود را در زندان براى زندانيان معرفى كرده بود كه از تعبير خواب اطلاع وسيعى دارد، و بعضى گفتهاند سيماى ملكوتى يوسف نشان مىداد كه او يك فرد عادى نيست، بلكه فرد آگاه و صاحب فكر و بينش است و لا بد چنين كسى مىتواند مشكل آنها را در تعبير خواب حل كند.
بعضى ديگر گفتهاند يوسف از آغاز ورودش به زندان، با اخلاق نيك و حسن
خلق و دلدارى زندانيان و خدمت آنها و عيادت از مريضان نشان داده بود كه يك فرد نيكوكار و گره گشا است به همين دليل در مشكلاتشان به او پناه مىبردند و از او كمك مىخواستند.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه در اينجا قرآن بهجاى كلمۀ «عبد» و «برده» تعبير به «فتى» (جوان) مىكند، كه يك نوع احترام است، و در حديث داريم:
«لا يقولن احدكم عبدى و امتى و لكن فتاى و فتاتى؛ هيچكدام از شما نبايد بگويد غلام من و كنيز من، بلكه بگويد جوان من.»(1)(تا در دوران آزادى تدريجى بردگان كه اسلام برنامه دقيقى براى آن چيده است، بردگان از هر گونه تحقير در امان باشند).
تعبير به «أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً»؛ «من شراب مىفشردم» يا به خاطر آنست كه او در خواب ديد انگور را براى ساختن شراب مىفشارد، و يا انگورى را كه در خم، تخمير شده بود براى صاف كردن و خارج ساختن شراب از آن مىفشرده است، و يا اينكه انگور را مىفشرده تا عصير آن را به شاه بدهد، بىآنكه شراب شده باشد و از آنجا كه اين انگور قابل تبديل به شراب است اين كلمه به آن اطلاق شده است.
تعبير به «إِنِّي أَرانِي»؛ «من مىبينم» يا اينكه قاعدتا بايد بگويد من در خواب ديدم، به عنوان حكايت حال است، يعنى خود را در آن لحظهاى كه خواب مىبيند فرض مىكند و اين سخن را براى ترسيم آن حال بيان مىدارد. بههر حال يوسف كه هيچ فرصتى را براى ارشاد و راهنمايى زندانيان از دست نمىداد، مراجعه اين دو زندانى را براى مسأله تعبير خواب به غنيمت شمرد و به بهانه آن، حقايق مهمى را كه راهگشاى آنها و همه انسانها بود بيان داشت.
1) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان ج 5، ص: 232.
نخست براى جلب اعتماد آنها در مورد آگاهى او بر تعبير خواب كه سخت مورد توجه آن دو زندانى بود چنين گفت: «من بهزودى و قبل از آنكه جيره غذايى شما فرا رسد شما را از تعبير خوابتان آگاه خواهم ساخت»؛ «قالَ لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُكُما بِتأويلهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما».
و به اين ترتيب به آنها اطمينان داد كه قبل از فرا رسيدن موعد غذايى آنها مقصود گمشده خود را خواهند يافت.احتمالاتی که در تفسير اين جمله آمده
از جمله اينكه يوسف گفت: من به فرمان پروردگار از بخشى اسرار آگاهم نه تنها مىتوانم تعبير خواب شما را بازگو كنم، بلكه از هم اكنون مىتوانم بگويم، غذايى كه براى شما امروز مىآورند، چه نوع غذا و با چه كيفيت است و خصوصيات آن را بر مىشمرم.
بنا بر اين «تأويل» به معنى ذكر خصوصيات آن غذاست (ولى البته تأويل كمتر به چنين معنى آمده بخصوص اينكه در جمله قبل به معنى تعبير خواب است).
احتمال ديگر اينكه منظور يوسف اين بوده كه هر گونه طعامى در خواب ببينيد، من مىتوانم تعبير آن را براى شما باز گو كنم (ولى اين احتمال، با جمله «قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما» سازگار نيست) بنا بر اين بهترين تفسير جمله فوق همان است كه در آغاز سخن گفتيم.
سپس يوسف با ايمان و خدا پرست كه توحيد با همه ابعادش در اعماق وجود او ريشه دوانده بود، براى اينكه روشن سازد چيزى جز به فرمان پروردگار تحقق نمىپذيرد چنين ادامه داد.
«اين علم و دانش و آگاهى من از تعبير خواب از امورى است كه پروردگارم به من آموخته است»؛ «ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي».
و براى اينكه تصور نكنند كه خداوند، بىحساب چيزى به كسى مىبخشد اضافه كرد «من آئين جمعيتى را كه ايمان به خدا ندارند و نسبت به سراى آخرت كافرند، ترك كردم و اين نور ايمان و تقوا مرا شايسته چنين موهبتى ساخته است»؛ «إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بالآخرة هم كافرون».
منظور از اين قوم و جمعيت مردم بت پرست مصر يا بت پرستان كنعان است.
من بايد از اين گونه عقايد جدا شوم، چرا كه بر خلاف فطرت پاك انسانى است، و به علاوه من در خاندانى پرورش يافتهام كه خاندان وحى و نبوت است، «من از آئين پدران و نياكانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم»؛ «وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ».
و شايد اين اولين بار بود كه يوسف خود را اين چنين به زندانيان معرفى مىكرد تا بدانند او زاده وحى و نبوت است و مانند بسيارى از زندانيان ديگر كه در نظامهاى طاغوتى به زندان مىرفتند بىگناه به زندان افتاده است.
بعد به عنوان تأكيد اضافه مىكند «براى ما شايسته نيست كه چيزى را شريك خدا قرار دهيم» چرا كه خاندان ما، خاندان توحيد، خاندان ابراهيم بت شكن است؛ «ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ».
«اين از مواهب الهى بر ما و بر همه مردم است»؛ «ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النَّاسِ».
بنا بر اين تصور نكنيد اين فضل و محبت تنها شامل ما خانواده پيامبران شده است، اين موهبتى است عام و شامل همه بندگان خدا كه در درون جانشان به عنوان يك فطرت به وديعه گذاشته شده است و بهوسيله رهبرى انبياء تكامل مىيابد.
«ولى متأسفانه اكثر مردم اين مواهب الهى را شكر گزارى نمىكنند» و از راه توحيد و ايمان منحرف مىشوند؛ «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ».
قابل توجه اينكه در آيه فوق، اسحاق در زمره پدران (آباء) يوسف شمرده شده در حالى كه مىدانيم يوسف فرزند يعقوب و يعقوب فرزند اسحاق است، بنا بر اين كلمۀ «اب» بر جد نيز اطلاق مىشود.
«يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ * ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ * يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ * وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ»؛(1)«اى دوستان زندانى من آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداوند واحد قهار؟ اين معبودهايى را كه غير از خدا مىپرستيد چيزى جز اسمهاى (بىمسما) كه شما و پدرانتان آنها را خدا ناميدهايد نيست، خداوند هيچ دليلى براى آن نازل نكرده، حكم تنها از آن خداست، فرمان داده كه غير از او را نپرستيد، اينست آئين پا بر جا، ولى اكثر مردم نمىدانند. اى دوستان زندانى من! اما يكى از شما (آزاد مىشود و
1) . يوسف / 39 الی 42.
) ساقى شراب براى صاحب خود خواهد شد، و اما ديگرى به دار آويخته مىشود و پرندگان از سر او مىخورند! اين امرى كه در باره آن از من نظر خواستيد قطعى و حتمى است. و به آن يكى از آن دو كه مىدانست رهايى مىيابد گفت: مرانزد صاحبت (سلطان مصر) يادآورى كن، ولى شيطان يادآورى او را نزد صاحبش از خاطر وى برد و بدنبال آن چند سال در زندان باقى ماند.»
هنگامى كه يوسف با ذكر بحث گذشته، دلهاى آن دو زندانى را آماده پذيرش حقيقت توحيد كرد رو به سوى آنها نمود و چنين گفت: «اى همزندانهاى من. آيا خدايان پراكنده و معبودهاى متفرق بهترند يا خداوند يگانه يكتاى قهار و مسلط بر هر چيز»؛ «يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ».
گويى يوسف مىخواهد به آنها حالى كند كه چرا شما آزادى را در خواب مىبينيد چرا در بيدارى نمىبينيد؟ چرا؟ آيا جز اين است كه اين پراكندگى و تفرقه و نفاق شما كه از شرك و بت پرستى و ارباب متفرقون سرچشمه مىگيرد، سبب شده كه طاغوتهاى ستمگر بر شما غلبه كنند، چرا شما زير پرچم توحيد جمع نمىشويد و به دامن پرستش «اللَّه واحد قهار» دست نمىزنيد تا بتوانيد اين خودكامگان ستمگر را كه شما را بىگناه و به مجرد اتهام به زندان مىافكنند از جامعه خود برانيد.
سپس اضافه كرد «اين معبودهايى كه غير از خدا براى خود ساختهايد چيزى جز
يك مشت اسمهاى بىمسمى كه شما و پدرانتان آنها را درست كردهايد نيست»؛ «ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ».
«اينها امورى است كه خداوند دليل و مدركى براى آن نازل نفرموده»، بلكه ساخته و پرداخته مغزهاى ناتوان شما است؛ «ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ».
«بدانيد حكومت جز براى خدا نيست» و به همين دليل شما نبايد در برابر اين بتها و طاغوتها و فراعنه سر تعظيم فرود آوريد؛ «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلهِ».
و باز براى تأكيد بيشتر اضافه كرده: «خداوند فرمان داده جز او را نپرستيد»؛ «أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ».
«اين است آئين و دين پا بر جا و مستقيم كه هيچگونه انحرافى در آن راه ندارد»؛ «ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ».
يعنى توحيد در تمام ابعادش، در عبادت، در حكومت در جامعه، در فرهنگ و در همه چيز، آئين مستقيم و پا بر جاى الهى است.
«ولى چه مىتوان كرد بيشتر مردم آگاهى ندارند» و به خاطر اين عدم آگاهى در بيراهههاى شرك سر گردان مىشوند و به حكومت غير «الله» تن در مىدهند و چه زجرها و زندانها و بدبختيها كه از اين رهگذر دامنشان را مىگيرد؛ «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ».
يوسف پس از دلالت و ارشاد دو رفيق زندانى خود و دعوت آنها به حقيقت توحيد در ابعاد مختلفش به تعبير خواب آنها پرداخت، چرا كه از آغاز به همين منظور نزد او آمده بودند، و او هم قول داده بود اين خوابها را تعبير كند، ولى فرصت را غنيمت شمرد و فصل گويا و زندهاى از توحيد و مبارزه با شرك براى آنها بازگو كرد.
سپس رو به سوى دو رفيق زندانى كرد و چنين گفت: «دوستان زندانى من! اما يكى از شما آزاد مىشود، و ساقى شراب براى ارباب خود خواهد شد»؛ «يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً».
«اما نفر ديگر به دار آويخته مىشود و آن قدر ميماند كه پرندگان آسمان از سر او مىخورند!»؛ «وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ».
گرچه با توجه به تناسب خوابهايى كه آنها ديده بودند، اجمالا معلوم بود كداميك از اين دو آزاد و كداميك به دار آويخته مىشود، اما يوسف نخواست اين خبر ناگوار را صريحتر از اين بيان كند لذا تحت عنوان" يكى از شما دو نفر" مطلب را تعقيب كرد.
سپس براى تأكيد گفتار خود اضافه كرد «اين امرى را كه شما در باره آن از من سؤال كرديد و استفتاء نموديد حتمى و قطعى است» اشاره به اينكه اين يك تعبير خواب ساده نيست، بلكه از يك خبر غيبى كه به تعليم الهى يافتهام مايه مىگيرد، بنا بر اين جاى ترديد و گفتگو ندارد! «قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ».
در بسيارى از تفاسير ذيل اين جمله آمده است، كه نفر دوم همين كه اين خبر ناگوار را شنيد در مقام تكذيب گفتار خود بر آمد و گفت من دروغ گفتم چنين خوابى نديده بودم شوخى مىكردم، به گمان اينكه اگر خواب خود را تكذيب كند اين سرنوشت دگرگون خواهد شد، و لذا يوسف به دنبال اين سخن گفت آنچه در باره آن استفتاء كرديد، تغيير ناپذير است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه يوسف آنچنان در تعبير خواب خود قاطع بود كه اين جمله را به عنوان تأكيدبيان داشت؛ اما در اين هنگام كه احساس مىكرد
اين دو بهزودى از او جدا خواهند شد، براى اينكه روزنهاى به آزادى پيدا كند، و خود را از گناهى كه به او نسبت داده بودند تبرئه نمايد، «به يكى از آن دو رفيق زندانى كه مىدانست آزاد خواهد شد سفارش كرد كه نزد مالك و صاحب اختيار خود (شاه) از من سخن بگو «تا تحقيق كند و بىگناهى من ثابت گردد»؛ «وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ»؛ اما اين «غلام فراموشكار» آنچنان كه راه و رسم افراد كمظرفيت است كه چون به نعمتى برسند صاحب نعمت را بهدست فراموشى مىسپارند- به كلى مسأله يوسف را فراموش كرد.
ولى تعبير قرآن اين است كه «شيطان ياد آورى از يوسف را نزد صاحبش از خاطر او برد»؛ «فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ».
و به اين ترتيب، يوسف بهدست فراموشى سپرده شد، «و چند سال در زندان باقى ماند»؛ «فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ».
در اينكه ضمير «فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ» به ساقى شاه بر مىگردد يا به يوسف، در ميان مفسران گفتگو است بسيارى اين ضمير را به يوسف باز گرداندهاند بنا بر اين معنى اين جمله چنين مىشود كه شيطان ياد خدا را از خاطر يوسف برد و بهمين دليل به غير او توسل جست.
ولى با توجه به جمله قبل، كه يوسف به او توصيه مىكند مرا نزد صاحب و مالكت بازگو كن ظاهر اين است كه ضمير به شخص ساقى باز مىگردد، و كلمۀ «رب» در هر دو جا، يك مفهوم خواهد داشت.
به علاوه جملۀ «و ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ»؛ «بعد از مدتى باز يادش آمد» كه در چند آيه
بعد در همين داستان در باره ساقى مىخوانيم نشان مىدهد كه فراموش كننده او بوده است نه يوسف.
ولى بههر حال چه ضمير به يوسف باز گردد و چه به ساقى، در اين مسأله شكى نيست كه يوسف در اينجا براى نجات خود توسل به غير جسته است.
البته اينگونه دست و پا كردنها براى نجات از زندان و ساير مشكلات در مورد افراد عادى مسأله مهمى نيست، و از قبيل توسل به اسباب طبيعى مىباشد، ولى براى افراد نمونه و كسانى كه در سطح ايمان عالى و توحيد قرار دارند، خالى از ايراد نمىتواند باشد، شايد به همين دليل است كه خداوند اين" ترك اولى" را بر يوسف نبخشيد و به خاطر آن چند سالى زندان او ادامه يافت.
در روايتى از پيامبر(صلی الله علیه وآله ) چنين مىخوانيم كه فرمود: «من از برادرم يوسف در شگفتم كه چگونه به مخلوق، و نه به خالق، پناه برد و يارى طلبيد؟»(1)
در حديث ديگرى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم كه بعد از اين داستان، جبرئيل نزد يوسف آمد و گفت چه كسى تو را زيباترين مردم قرار داد؟ گفت:
پروردگار من!.
گفت چه كسى مهر تو را آنچنان در دل پدر افكند؟ گفت: پروردگار من.
گفت چه كسى قافله را به سراغ تو فرستاد، تا از چاه نجاتت دهند؟ گفت:
پروردگار من.
1) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ذيل آيه.
گفت چه كسى سنگ را (كه از فراز چاه افكنده بودند) از تو دور كرد؟
گفت پروردگار من:
گفت چه كسى تو را از چاه رهايى بخشيد؟ گفت: پروردگار من.
گفت چه كسى مكر و حيله زنان مصر را از تو دور ساخت؟ گفت پروردگار من! در اينجا جبرئيل چنين گفت: پروردگارت مىگويد چه چيز سبب شد كه حاجتت را به نزد مخلوق بردى، و نزد من نياوردى؟ و به همين جهت بايد چند سال در زندان بمانى(1).
زندان تاريخچه بسيار دردناك و غمانگيزى در جهان دارد. بدترين جنايتكاران و بهترين انسانها هر دو به زندان افتادهاند، به همين دليل زندان هميشه كانونى بوده است براى بهترين درسهاى سازندگى و يا بدترين بدآموزيها.
در زندانهايى كه تبهكاران دور هم جمع مىشوند در حقيقت يك آموزشگاه عالى فساد تشكيل مىشود، در اين زندانها نقشههاى تخريبى را مبادله مىكنند و تجربياتشان را در اختيار يكديگر مىگذارند و هر تبهكارى در واقع درس اختصاصى خود را به ديگران مىآموزد، به همين دليل پس از آزادى از زندان بهتر و ماهرتر از گذشته به جنايات خود ادامه مىدهند، آنهم با حفظ وحدت و تشكل جديد، مگر اينكه ناظران بر وضع زندان مراقب اين موضوع باشند و با ارشاد و تربيت زندانيان آنها را كه غالبا افرادى پر انرژى و با استعداد هستند تبديل به عناصر صالح و مفيد و سازنده بكنند.
1) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 5، ص: 235.
و اما زندانهايى كه از پاكان و نيكان و بىگناهان و مبارزان راه حق و آزادى تشكيل مىگردد كانونى است براى آموزشهاى عقيدتى، و راههاى عملى مبارزه، و سازماندهى، اينگونه زندانها فرصت خوبى به مبارزان راه حق مىدهد تا بتوانند كوششهاى خود را پس از آزادى هماهنگ و متشكل سازند.
يوسف كه در مبارزه با زن هوسباز، حيلهگر، و قلدرى، همچون همسر عزيز مصر، پيروز شده بود، سعى داشت كه محيط زندان را تبديل به يك محيط ارشاد و كانون تعليم و تربيت كند، و حتى پايه آزادى خود و ديگران را در همان برنامهها گذارد.
اين سرگذشت به ما اين درس مهم را مىدهد كه ارشاد و تعليم و تربيت محدود و محصور در كانون معينى مانند مسجد و مدرسه نيست، بلكه بايد از هر فرصتى براى اين هدف استفاده كرد حتى از زندان در زير زنجيرهاى اسارت.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه در باره سالهاى زندان يوسف گفتگو است، ولى مشهور اين است كه مجموع زندان يوسف 7 سال بوده، ولى بعضى گفتهاند قبل از ماجراى خواب زندانيان 5 سال در زندان بود و بعد از آن هم هفت سال ادامه يافت سالهايى پر رنج و زحمت اما از نظر ارشاد و سازندگى پر بار و پر بركت(1).
جالب اينكه در اين داستان مىخوانيم كسى كه در خواب ديده بود جام
1) . براى توضيح بيشتر در باره سالهاى زندان يوسف به تفسير «المنار» و «قرطبى» و «الميزان» و «فخر رازى» مراجعه شود.
شراب به دست شاه مىدهد آزاد شد و آن كس كه در خواب ديده بود طبق نان بر سر دارد و پرندگان هوا از آن مىخورند به دار آويخته شد.
آيا مفهوم اين سخن اين نيست كه در محيطهاى فاسد و رژيمهاى طاغوتى آنها كه در مسير شهوات خودكامگانند آزادى دارند و آنها كه در راه خدمت به اجتماع و كمك كردن و نان دادن به مردم قدم بر مىدارند حق حيات ندارند و بايد بميرند؟ اين است بافت جامعهاى كه نظام فاسدى بر آن حكومت مىكند، و اين است سرنوشت مردم خوب و بد در چنين جامعهها.
درست است كه يوسف با اتكاء به وحى الهى و علم تعبير خواب چنين پيشبينى را كرد، ولى هيچ معبرى نمىتواند چنين تناسبها را در تعبيرش از نظر دور دارد.
در حقيقت خدمت در اين جوامع گناه است و خيانت و گناه عين ثواب!.
ديديم كه يوسف بالاترين درسى را كه به زندانيان داد درس توحيد و يگانه پرستى بود، همان درسى كه محصولش آزادى و آزادگى است.
او مىدانست «أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ» و هدفهاى پراكنده، و معبودهاى مختلف، سرچشمه تفرقه و پراكندگى در اجتماعند و تا تفرقه و پراكندگى وجود دارد طاغوتها و جباران بر مردم مسلطند، لذا براى قطع ريشه آنها دستور داد كه از شمشير براى توحيد استفاده كنند تا مجبور نباشند آزادى را به خواب ببينند، بلكه آن را در بيدارى مشاهده كنند.
مگر جباران و ستمگران كه بر گرده مردم سوارند در هر جامعهاى چند نفر
مىباشند كه مردم قادر به مبارزه با آنها نيستند؟ جز اين است كه آنها افراد محدودى هستند، ولى با ايجاد تفرقه و نفاق، از طريق ارباب متفرقون، و در هم شكستن نيروى متشكل جامعه، امكان حكومت را بر تودههاى عظيم مردم به دست مىآورند؟.
و آن روز كه ملتها به قدرت توحيد و وحدت كلمه آشنا شوند و همگى زير پرچم «اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ» جمعگردند و به نيروى عظيم خود پى برند آن روز روز نابودى آنها است، اين درس بسيار مهمى است براى امروز ما و براى فرداى ما و براى همه انسانها در كل جامعه بشرى و در سراسر تاريخ.
مخصوصا توجه به اين نكته ضرورت دارد كه يوسف مىگويد: حكومت مخصوص خداست «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلهِ» و سپس تأكيد مىكند پرستش و خضوع و تسليم نيز فقط بايد در برابر فرمان او باشد «أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ» و سپس تأكيد مىكند آئين مستقيم و پا بر جا چيزى جز اين نيست «ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»، ولى سرانجام اين را هم مىگويد كه با همه اين اوصاف متأسفانه اكثر مردم از اين واقعيت بىخبرند «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ» و بنا بر اين اگر مردم آموزش صحيح ببينند و آگاهى پيدا كنند و حقيقت توحيد در آنها زنده شود اين مشكلاتشان حل خواهد شد.
شعار «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلهِ» كه يك شعار مثبت قرآنى است و هر گونه حكومت را جز حكومت «الله» و آنچه به «اللَّه» منتهى مىشود نفى مىكند متأسفانه در طول تاريخ مورد سوء استفادههاى عجيبى واقع شده است از جمله همانگونه كه
مىدانيم خوارج نهروان كه مردمى قشرى، جامد، احمق و بسيار كج سليقه بودند براى نفى حكميت در جنگ صفين به اين شعار چسبيدند و گفتند تعيين حكم براى پايان جنگ يا تعيين خليفه گناه است چرا كه خداوند مىگويد «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلهِ»؛ «حكومت و حكميت مخصوص خدا است!.»
آنها از اين مسأله بديهى غافل بودند، و يا خود را به تغافل مىزدند، كه اگر حكميت از طرف پيشوايانى تعيين شود كه فرمان رهبريشان از طرف خدا صادر شده حكم آنها نيز حكم خدا است چرا كه سرانجام منتهى به او مىشود.
درست است كه حكمها (داورها) در داستان جنگ صفين به تصويب امير مؤمنان على(علیه السلام) تعيين نشدند، ولى اگر تعيين مىشدند حكم آنها حكم على(علیه السلام) و حكم على(علیه السلام) حكم پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و حكم پيامبر حكم خدا بود.
اصولا مگر خداوند مستقيما بر جامعه انسانى حكومت و يادآورى مىكند، جز اين است كه بايد اشخاصى از نوع انسان- منتهى به فرمان خدا - زمام اين امر را به دست گيرند؟، ولى خوارج بدون توجه به اين حقيقت روشن، اصل داستان حكميت را بر على(علیه السلام) ايراد گرفتند و حتى- العياذ باللَّه- آن را دليل بر انحراف حضرتش از اسلام دانستند، زهى خود خواهى و جهل و جمود!!.
و اين چنين، سازندهترين برنامهها هنگامى كه به دست افراد جهول و نادان بيفتد تبديل به بدترين وسائل مخرب مىشود.
و امروز هم گروهى كه در حقيقت دنبالهروان خوارجند و از نظر جهل و لجاجت چيزى از آنها كم ندارند آيه فوق را دليل بر نفى تقليد از مجتهدان و يا نفى صلاحيت حكومت از آنها مىدانند، ولى جواب همه اينها در بالا داده شد.
توجه به غير خدا.
توحيد تنها در اين خلاصه نمىشود كه خداوند يگانه و يكتا است، بلكه بايد در تمام شؤن زندگى انسان پياده شود، و يكى از بارزترين نشانههايش اين است كه انسان موحد به غير خدا تكيه نمىكند و به غير او پناه نمىبرد.
نمىگوئيم عالم اسباب را ناديده مىگيرد و در زندگى دنبال وسيله و سبب نمىرود، بلكه مىگوئيم تأثير واقعى را در سبب نمىبيند، بلكه سر نخ همه اسباب را به دست" مسبب الاسباب" مىبيند، و به تعبير ديگر براى اسباب استقلال قائل نيست و همه آنها را پرتوى از ذات پاك پروردگار مىداند.
ممكن است عدم توجه به اين واقعيت بزرگ در باره افراد عادى قابل گذشت باشد، اما سر سوزن بىتوجهى به اين اصل براى اولياى حق مستوجب مجازات است، هر چند ترك اولايى بيش نباشد و ديديم چگونه يوسف بر اثر يك لحظه بىتوجهى به اين مسأله حياتى سالها زندانش تمديد شد تا باز هم در كوره حوادث پختهتر و آبديدهتر شود، آمادگى بيشتر براى مبارزه با طاغوت و طاغوتيان پيدا كند، و بداند در اين راه نبايد جز بر نيروى اللَّه و مردم ستمديدهاى كه در راه اللَّه گام بر مىدارند تكيه نمايد.
و اين درس بزرگى است براى همه پويندگان اين راه و مبارزان راستين، كه هرگز خيال ائتلاف به نيروى يك شيطان، براى كوبيدن شيطان ديگر به خود راه ندهند، و به شرق و غرب تمايل نيابند و جز در صراط مستقيم كه جاده امت وسط است گام بر ندارند.
«وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ
خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ يا أَيُّهَا الْمَلَأُأَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ * قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتأويل الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ * وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتأويلهِ فَأَرْسِلُونِ ) يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ * قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلاَّ قَلِيلاً مِمَّا تَأْكُلُونَ * ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاَّ قَلِيلاً مِمَّا تُحْصِنُونَ * ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ»؛(1)«ملك گفت من در خواب ديدم هفت گاو چاق را كه هفت گاو لاغر آنها را ميخورند، و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده (كه خشكيدهها بر سبزها پيچيدند و آنها را از بين بردند) اى جمعيت اشراف! در باره خواب من نظر دهيد اگر خواب را تعبير مىكنيد! گفتند خوابهاى پريشان و پراكنده است و ما از تعبير اينگونه خوابها آگاه نيستيم! و آن يكى از آن دو نفر كه نجات يافته بود- و بعد از مدتى متذكر شد- گفت من تأويل آن را به شما خبر مىدهم مرا به سراغ (آن جوان زندانى بفرستيد). يوسف اى مرد بسيار راستگو در باره اين خواب اظهار نظر كن كه هفت گاو چاق را هفت گاو لاغر مىخوردند، و هفت خوشهتر و هفت خوشه خشكيده، تا من به سوى مردم باز گردم تا آنها آگاه شوند. گفت هفت سال با جديت زراعت مىكنيد، و آنچه را درو كرديد- جز كمى كه ميخوريد- بقيه را در خوشههاى خود بگذاريد (و ذخيره نمائيد). پس از آن هفت سال سخت (و خشكى و قحطى) مىآيد كه آنچه را شما براى آنها ذخيره كردهايد مىخورند جز كمى كه (براى بذر) ذخيره
1) . يوسف / 43 الی 49.
خواهيد كرد. سپس سالى فرا مىرسد كه باران فراوان نصيب مردم مىشود و در آن سال مردم عصير (ميوهها و دانههاى روغنى) مىگيرند.»
يوسف سالها در تنگناى زندان به صورت يك انسان فراموش شده باقى ماند، تنها كار او خودسازى، و ارشاد و راهنمايى زندانيان، و عيادت و پرستارى بيماران، و دلدارى و تسلى دردمندان آنها بود.
تا اينكه يك حادثه به ظاهر كوچك سرنوشت او را تغيير داد، نه تنها سرنوشت او كه سرنوشت تمام ملت مصر و اطراف آن را دگرگون ساخت: پادشاه مصر كه مىگويند نامش وليد بن ريان بود (و عزيز مصر وزير او محسوب مىشد) خواب ظاهرا پريشانى ديد، و صبحگاهان تعبير كنندگان خواب و اطرافيان خود را حاضر ساخت و چنين گفت: «من در خواب ديدم كه هفت گاو لاغر به هفت گاو چاق حمله كردند و آنها را مىخورند، و نيز هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده را ديدم كه خشكيدهها بر گرد سبزها پيچيدند و آنها را از ميان بردند»؛ «وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ».
سپس رو به آنها كرد و گفت: «اى جمعيت اشراف! در باره خواب من نظر دهيد اگر قادر به تعبير خواب هستيد»؛ «يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ».
ولى حواشى سلطان بلافاصله «اظهار داشتند كه اينها خوابهاى پريشان است
و ما به تعبير اينگونه خوابهاى پريشان آشنا نيستيم!»؛ «قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتأويل الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ».
«اضغاث» جمع «ضغث» (بر وزن حرص) به معنى يك بسته از هيزم يا گياه خشكيده يا سبزى يا چيز ديگر است و «احلام" جمع «حلم» (بر وزن نهم) به معنى خواب و رؤيا است، بنا بر اين اضغاث و احلام به معنى خوابهاى پريشان و مختلط است، گويى از بستههاى گوناگونى از اشياء متفاوت تشكيل شده است و كلمۀ «الاحلام» كه در جملۀ «ما نَحْنُ بِتأويل الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ» آمده با الف و لام عهد اشاره به اين است كه ما قادر به تأويل اينگونه خوابها نيستيم، ذكر اين نكته نيز لازم است كه اظهار ناتوانى آنها واقعا به خاطر آن بوده كه مفهوم واقعى اين خواب براى آنها روشن نبود، و لذا آن را جزء خوابهاى پريشان محسوب داشتند، چه اينكه خوابها را به دو گونه تقسيم مىكردند:
خوابهاى معنىدار كه قابل تعبير بود، و خوابهاى پريشان و بىمعنى كه تعبيرى براى آن نداشتند، و آن را نتيجه فعاليت قوه خيال مىدانستند، بهخلاف خوابهاى گروه اول كه آن را نتيجه تماس روح با عوالم غيبى مىديدند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه آنها از اين خواب، حوادث ناراحت كنندهاى را در آينده پيش بينى مىكردند و آنچنان كه معمول حاشيهنشينان شاهان و طاغوتيان است تنها مسائلى را براى شاه ذكر مىكنند كه به اصطلاحمايه انبساط «خاطر عاطر ملوكانه»! گردد و آنچه ذات مبارك را ناراحت كند از ذكر آن ابا دارند، و همين است يكى از علل سقوط و بدبختى اينگونه حكومتهاى جبار!.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه آنها چگونه جرئت كردند در مقابل
سلطان مصر چنين اظهار نظر كنند و او را به ديدن خوابهاى پريشان متهم سازند، در حالى كه معمول اين حاشيهنشينان اين است كه براى هر حركت كوچك و بىمعنى شاه، فلسفهها مىچينند و تفسيرهاى كشاف دارند!.
ممكن است اين به آن جهت باشد كه آنها شاه را از ديدن اين خواب، پريشان- حال و نگران يافتند، و او حق داشت كه نگران باشد زيرا در خواب ديده بود گاوهاى لاغر كه موجودات ضعيفى بودند بر گاوهاى چاق و نيرومند چيره شدند و آنها را خوردند، و همچنين خوشههاى خشك.
آيا اين دليل بر آن نبود كه افراد ضعيفى ممكن است ناگهانى حكومت را از دست او بگيرند؟.
لذا براى رفع كدورت خاطر شاه، خواب او را خواب پريشان قلمداد كردند، يعنى نگران نباش، مطلب مهمى نيست، اين قبيل خوابها دليل بر چيزى نمىتواند باشد!.
اين احتمال را نيز بعضى از مفسران دادهاند كه: منظور آنها از" اضغاث احلام" اين نبود كه خواب تو تعبير ندارد، بلكه منظور اين بود كه خواب پيچيده و مركب از قسمتهاى مختلف است، ما تنها مىتوانيم خوابهاى يك دست و يك نواخت را تعبير كنيم، نه اينگونه خوابها را، بنا بر اين آنها انكار نكردند كه ممكن است استاد ماهرى پيدا شود و قادر بر تعبير اين خواب باشد، خودشان اظهار عجز كردند.
در اينجا ساقى شاه كه سالها قبل از زندان آزاد شده بود به ياد خاطره زندان و تعبير خواب يوسف افتاد رو به سوى سلطان و حاشيهنشينان كرد و چنين گفت:
«من مىتوانم شما را از تعبير اين خواب خبر دهم، مرا به سراغ استاد ماهر اين كار كه
در گوشه زندان است بفرستيد تا خبر صحيح دست اول را براى شما بياورم»؛ «وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتأويلهِ فَأَرْسِلُونِ».
آرى در گوشه اين زندان، مردى روشن ضمير و با ايمان و پاكدل زندگى مىكند كه قلبش آئينه حوادث آينده است، او است كه مىتواند پرده از اين راز بردارد، و تعبير اين خواب را باز گو كند.
جملۀ «فارسلون» (مرا به سراغ او بفرستيد) ممكن است اشاره به اين باشد كه يوسف در زندان ممنوع الملاقات بود و او مىخواست از شاه و اطرافيان براى اين كار اجازه بگيرد.
اين سخن وضع مجلس را دگرگون ساخت و همگى چشمها را به ساقى دوختند سرانجام به او اجازه داده شد كه هر چه زودتر دنبال اين مأموريت برود و نتيجه را فورا گزارش دهد
ساقى به زندان آمد به سراغ دوست قديمى خود يوسف آمد، همان دوستى كه در حق او بىوفايى فراوان كرده بود اما شايد مىدانست بزرگوارى يوسف مانع از آن خواهد شد كه سر گله باز كند.
رو به يوسف كرد و چنين گفت: «يوسف تو اى مرد بسيار راستگو، در باره اين خواب چه مىگويى كه كسى در خواب ديده است كه هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را مىخورند، و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده (كه دومى بر اولى پيچيده و آن را نابود كرده است)»؛ «يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ».
«شايد من به سوى اين مردم باز گردم، باشد كه آنها از اسرار اين خواب آگاه شوند»؛ «لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ».
كلمۀ «الناس» ممكن است اشاره به اين باشد كه خواب شاه به عنوان يك حادثه مهم روز، به وسيله اطرافيان متملق و چاپلوس، در بين مردم پخش شده بود، و اين نگرانى را از دربار به ميان توده كشانده بودند.
به هر حال يوسف بىآنكه هيچ قيد و شرطى قائل شود و يا پاداشى بخواهد فورا خواب را به عاليترين صورتى تعبير كرد، تعبيرى گويا و خالى از هر گونه پرده پوشى، و توام با راهنمايى و برنامهريزى براى آينده تاريكى كه در پيش داشتند، «او چنين گفت: هفت سال پى در پى بايد با جديت زراعت كنيد چرا كه در اين هفت سال بارندگى فراوان است، ولى آنچه را درو مىكنيد به صورت همان خوشه در انبارها ذخيره كنيد، جز به مقدار كم و جيره بندى كه براى خوردن نياز داريد»؛ «قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلَّاقَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُونَ»(1)
اين احتمال نيز داده شد كه منظور اين بوده كه با جديت و كوشش هر چه بيشتر زراعت را دنبال كنيد زيرا داب و دئوب به معنى كوشش و خستگى نيز آمده است، يعنى آن قدر كار كنيد تا خسته شويد.
.«اما بدانيد كه بعد از اين هفت سال هفت سال خشك و كم باران و سخت در پيش داريد كه تنها بايد از آنچه از سالهاى قبل ذخيره كردهايد استفاده كنيد و گرنه هلاك خواهيد شد»؛ «ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَ».
1) . داب(بر وزن ادب) در اصل به معنى ادامه حركت است و به معنى عادت مستمر نيز آمده، بنا بر اين معنى اين كلمه اين مىشود كه شما طبق عادت مستمر خود كه به امر كشاورزى در سرزمين مصر اهميت مىدهيد اين كار را طبق معمول ادامه دهيد، ولى در مصرف محصول آن صرفهجويى نمائيد.
«ولى مراقب باشيد در آن هفت سال خشك و قحطى نبايد تمام موجودى انبارها را صرف تغذيه كنيد، بلكه بايد مقدار كمى براى زراعت سال بعد كه سال خوبى خواهد بود نگهدارى نمائيد»؛ «إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ».
اگر با برنامه و نقشه حسابشده اين هفت سال خشك و سخت را پشت سر بگذاريد ديگر خطرى شما را تهديد نمىكند، زيرا «بعد از آن سالى فرا مىرسد پر باران كه مردم از اين موهبت آسمانى بهرهمند مىشوند»؛ «ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ».
نه تنها كار زراعت و دانههاى غذايى خوب مىشود، بلكه علاوه بر آن دانههاى روغنى و ميوههايى كه مردم آن را مىفشارند و از عصاره آن استفادههاى مختلف مىكنند نيز فراوان خواهد بود «وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ».
تعبيرى كه يوسف براى اين خواب كرد چقدر حساب شده بود گاو در افسانههاى قديمى سنبل" سال" بود، چاق بودن دليل بر فراوانى نعمت، و لاغر بودن دليل بر خشكى و سختى، حمله گاوهاى لاغر به گاوهاى چاق دليل بر اين بود كه در اين هفت سال بايد از ذخائر سالهاى قبل استفاده كرد.
و هفت خوشه خشكيده كه بر هفت خوشهتر پيچيدند تأكيد ديگرى بر اين دو دوران فراوانى و خشكسالى بود، به اضافه اين نكته كه بايد محصول انبار
شده به صورت خوشه ذخيره شود تا به زودى فاسد نشود و براى هفت سال قابل نگهدارى باشد.
و اينكه عدد گاوهاى لاغر و خوشههاى خشكيده بيش از هفت نبود نشان مىداد كه با پايان يافتن اين هفت سال سخت آن وضع پايان مىيابد و طبعا سال خوش و پر باران و با بركتى در پيش خواهد بود. و بنا بر اين بايد به فكر بذر آن سال هم باشند و چيزى از ذخيره انبارها را براى آن نگهدارند!.
در حقيقت يوسف يك معبر ساده خواب نبود، بلكه يك رهبر بود كه از گوشه زندان براى آينده يك كشور برنامهريزى مىكرد و يك طرح چند مادهاى حد اقل پانزده ساله به آنها ارائه داد، و چنان كه خواهيم ديد اين تعبير توام با راهنمايى و طراحى براى آينده شاه جبار و اطرافيان او را تكان داد و موجب شد كه هم مردم مصر از قحطى كشنده نجات يابند و هم يوسف از زندان و هم حكومت از دست خودكامگان!.
بار ديگر اين داستان اين درس بزرگ را به ما مىدهد كه قدرت خداوند بيش از آنچه ما فكر مىكنيم ميباشد او است كه مىتواند با يك خواب ساده كه به وسيله يك جبار زمان خود ديده مىشود هم ملت بزرگى را از يك فاجعه عظيم رهايى بخشد و هم بنده خاص خودش را پس از سالها زجر و مصيبت رهايى دهد.
بايد سلطان اين خواب را ببيند و بايد در آن لحظه ساقى او حاضر باشد، و بايد به ياد خاطره خواب زندان خودش بيفتد، و سرانجام حوادثى مهم به وقوع پيوندد.
او است كه با يك امر كوچك حوادث عظيم مىآفريند، آرى به چنين خدايى بايد دل ببنديم.
خوابهاى متعددى كه در اين سوره به آن اشاره شده از خواب خود يوسف گرفته تا خواب زندانيان، تا خواب فرعون مصر، و اهميت فراوانى كه مردم آن عصر به تعبير خواب مىدادند نشان مىدهد كه اصولا در آن عصر تعبير خواب از علوم پيشرفته زمان محسوب مىشد. و شايد به همين دليل پيامبر آن عصر يعنى يوسفنيز از چنين علمى در حد عالى برخوردار بود كه در واقع يك اعجاز براى او محسوب مىشد.
مگر نه اين است كه معجزه هر پيامبرى بايد از پيشرفتهترين دانشهاى زمان باشد؟ تا به هنگام عاجز ماندن علماى عصر از مقابله با آن يقين حاصل شود كه اين علم سرچشمه الهى دارد نه انسانى.
«وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاَّتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ * قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ * ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ * وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ»؛(1)«ملك گفت او را نزد من آوريد، ولى هنگامى كه فرستاده او نزد وى
1) . يوسف /50 الی 53.
(يوسف) آمد گفت به سوى صاحبت باز گرد و از او بپرس ماجراى زنانى كه دستهاى خود را بريدند چه بوده؟ كه خداى من به نيرنگ آنها آگاه است. (ملك آنها را احضار كرد و) گفت جريان كار شما- به هنگامى كه يوسف را به سوى خويش دعوت كرديد- چه بود؟ گفتند منزه است خدا، ما هيچ عيبى در او نيافتيم (در اين هنگام) همسر عزيز گفت: الان حق آشكار گشت! من بودم كه او را به سوى خود دعوت كردم! و او از راستگويان است. اين سخن را به خاطر آن گفتم تا بداند من در غياب به او خيانت نكردم و خداوند مكر خائنان را رهبرى نمىكند. من هرگز نفس خويش را تبرئه نمىكنم كه نفس (سركش)، بسيار به بديها امر مىكند مگر آنچه را پروردگارم رحم كند، پروردگارم غفور و رحيم است.»
تعبيرى كه يوسف براى خواب شاه مصر كرد همانگونه كه گفتيم آن قدر حسابشده و منطقى بود كه شاه و اطرافيانش را مجذوب خود ساخت. او مىبيند كه يك زندانى ناشناس بدون انتظار هيچگونه پاداش و توقع مشكل تعبير خواب او را به بهترين وجهى حل كرده است، و براى آينده نيز برنامه حسابشدهاى ارائه داده.
او اجمالا فهميد كه اين مرد يك غلام زندانى نيست، بلكه شخص فوقالعادهاى است كه طى ماجراى مرموزى به زندان افتاده است لذا مشتاق ديدار او شد اما نه آنچنان كه غرور و كبر سلطنت را كنار بگذارد و خود به ديدار يوسف بشتابد، بلكه «دستور داد كه او را نزد من آوريد»؛ «وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ».
«ولى هنگامى كه فرستاده او نزد يوسف آمد به جاى اينكه دست و پاى خود را گم
كند كه بعد از سالها در سياه چال زندان بودن اكنون نسيم آزادى مىوزد به فرستاده شاه جواب منفى داد و گفت: من از زندان بيرون نمىآيم تا اينكه تو به سوى صاحب و مالكت باز گردى و از او بپرسى آن زنانى كه در قصر عزيز مصر (وزير تو) دستهاى خود را بريدند به چه دليل بود؟»؛ «فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَ».
او نمىخواست به سادگى از زندان آزاد شود و ننگ عفو شاه را بپذيرد، او نمىخواست پس از آزادى به صورت يك مجرم يا لا اقل يك متهم كه مشمول عفو شاه شده است زندگى كند. او مىخواست نخست در باره علت زندانى شدنش تحقيق شود و بىگناهى و پاكدامنيش كاملا به ثبوت رسد، و پس از تبرئه سر بلند آزاد گردد. و در ضمن آلودگى سازمان حكومت مصر را نيز ثابت كند كه در دربار وزيرش چه مىگذرد؟.
آرى او به شرف و حيثيت خود بيش از آزادى اهميت مىداد و اين است راه آزادگان.
جالب اينكه يوسف در اين جمله از كلام خود آن قدر بزرگوارى نشان داد كه حتى حاضر نشد نامى از همسر عزيز مصر ببرد كه عامل اصلى اتهام و زندان او بود. تنها به صورت كلى به گروهى از زنان مصر كه در اين ماجرا دخالت داشتند اشاره كرد.
سپس اضافه نمود اگر توده مردم مصر و حتى دستگاه سلطنت ندانند نقشه زندانى شدن من چگونه و به وسيله چه كسانى طرح شد، «اما پروردگار من از نيرنگ و نقشه آنها آگاه است»؛ «إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ».
فرستاده مخصوص به نزد شاه برگشت و پيشنهاد يوسف را بيان داشت، اين پيشنهاد كه با مناعت طبع و علو همت همراه بود او را بيشتر تحت تأثير عظمت و بزرگى يوسف قرار داد لذا فورا به سراغ زنانى كه در اين ماجرا شركت داشتند فرستاد و آنها را احضار كرد، رو به سوى آنها كرد و «گفت: بگوئيد ببينم در آن هنگام كه شما تقاضاى كامجويى از يوسف كرديد جريان كار شما چه بود؟!»؛ «قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَعَنْ نَفْسِهِ».
راست بگوئيد، حقيقت را آشكار كنيد، آيا هيچ عيب و تقصير و گناهى در او سراغ داريد؟!
در اينجا وجدانهاى خفته آنها يك مرتبه در برابر اين سؤال بيدار شد و همگى متفقا به پاكى يوسف گواهى دادند و گفتند: «منزه است خداوند ما هيچ عيب و گناهى در يوسف سراغ نداريم»؛ «قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ».
همسر عزيز مصر كه در اينجا حاضر بود و به دقت به سخنان سلطان و زنان مصر گوش مىداد بىآنكه كسى سؤالى از او كند قدرت سكوت در خود نديد، احساس كرد موقع آن فرا رسيده است كه سالها شرمندگى و جدان را با شهادت قاطعش به پاكى يوسف و گنهكارى خويش جبران كند، به خصوص اينكه او بزرگوارى بىنظير يوسف را از پيامى كه براى شاه فرستاده بود درك كرد كه در پيامش كمترين سخنى از وى به ميان نياورده و تنها از زنان مصر به طور سر بسته سخن گفته است.
يك مرتبه گويى انفجارى در درونش رخ داد" فرياد زد: الان حق آشكار شد، من پيشنهاد كامجويى به او كردم او راستگو است «و من اگر سخنى در باره او گفتم دروغ
بوده است دروغ!»؛ «قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ».
همسر عزيز در ادامه سخنان خود چنين گفت: «من اين اعتراف صريح را به خاطر آن كردم كه يوسف بداند در غيابش نسبت به او خيانت نكردم»؛ «ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ».
چرا كه من بعد از گذشتن اين مدت و تجربياتى كه داشتهام فهميدهام «خداوند نيرنگ و كيد خائنان را هدايت نمىكند»؛ «وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ».
در حقيقت (بنا بر اينكه جمله بالا گفتار همسر عزيز مصر باشد همانگونه كه ظاهر عبارت اقتضا مىكند) او براى اعتراف صريحش به پاكى يوسف و گنهكارى خويش دو دليل اقامه مىكند. نخست اينكه: وجدانش- و احتمالا بقاياى علاقهاش به يوسف!- به او اجازه نمىدهد كه بيش از اين حق را بپوشاند و در غياب او نسبت به اين جوان پاكدامن خيانت كند، و ديگر اينكه با گذشت زمان و ديدن درسهاى عبرت اين حقيقت براى او آشكار شده است كه خداوند حامى پاكان و نيكان است و هرگز از خائنان حمايت نمىكند، به همين دليل پردههاى زندگى رؤيايى دربار كم كم از جلو چشمان او كنار مىرود و حقيقت زندگى را لمس مىكند و مخصوصا با شكست در عشق كه ضربهاى بر غرور و شخصيت افسانهاى او وارد كرد چشم واقعبينش بازتر شد و با اين حال تعجبى نيست كه چنان اعتراف صريحى بكند.
باز ادامه داد «من هرگز نفس سركش خويش را تبرئه نمىكنم چرا كه مىدانم اين نفس اماره ما را به بديها فرمان مىدهد»؛ «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ».
«مگر آنچه پروردگارم رحم كند»؛ و با حفظ و كمك او مصون بمانيم «إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي».
و در هر حال در برابر اين گناه از او اميد عفو و بخشش دارم «چرا كه پروردگارم غفور و رحيم است»؛ «إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ».
گروهى از مفسران دو آيه اخير را سخن يوسف دانستهاند و گفتهاند اين دو آيه در حقيقت دنباله پيامى است كه يوسف به وسيله فرستاده سلطان به او پيغام داد و معنى آن چنين است.
«من اگر مىگويم از زنان مصر تحقيق كنيد به خاطر اين است كه شاه (و يا عزيز مصر وزير او) بداند من در غيابش در مورد همسرش نسبت به او خيانت نكردهام و خداوند نيرنگ خائنان را هدايت نمىكند. در عين حال من خويش را تبرئه نمىكنم چرا كه نفس سركش، انسان را به بدى فرمان مىدهد مگر آنچه خدا رحم كند چرا كه پروردگارم غفور و رحيم است.»
ظاهرا انگيزه اين تفسير مخالف ظاهر اين است كه آنها نخواستهاند اين مقدار دانش و معرفت را براى همسر عزيز مصر بپذيرند كه او با لحنى مخلصانه و حاكى از تنبه و بيدارى سخن مىگويد.
در حالى كه هيچ بعيد نيست كه انسان هنگامى كه در زندگى پايش به سنگ بخورد يك نوع حالت بيدارى توام با احساس گناه و شرمسارى در وجودش پيدا شود بخصوص اينكه بسيار ديده شده است كه شكست در عشق مجازى راهى براى انسان به سوى عشق حقيقى (عشق به پروردگار) مىگشايد! و به تعبير
روانكاوى امروز آن تمايلات شديد سر كوفته «تصعيد» مىگردد و بىآنكه از ميان برود در شكل عاليترى تجلى مىكند.
پارهاى از روايات كه در شرح حال همسر عزيز در سنين بالاى زندگيش نقل شده نيز دليل بر اين تنبه و بيدارى است.
از اين گذشته ارتباط دادن اين دو آيه با يوسف به قدرى بعيد و خلاف ظاهر است كه با هيچيك از معيارهاىادبى سازگار نيست زيرا:
اولا: «ذلك» كه در آغاز آيه ذكر شده در حقيقت به عنوان ذكر علت است، علت براى سخن پيش كه چيزى جز سخن همسر عزيز نيست، و چسبانيدن اين علت به كلام يوسف كه در آيات قبل از آن با فاصله آمده است بسيار عجيب است.
ثانيا: اگر اين دو آيه بيان گفتار يوسف باشد يك نوع تضاد و تناقض در ميان آن خواهد بود، زيرا از يك سو يوسف مىگويد من هيچ خيانتى به عزيز مصر روا نداشتم و از سوى ديگر مىگويد من خود را تبرئه نمىكنم چرا كه نفس سركش به بديها فرمان مىدهد. اينگونه سخن را كسى مىگويد كه لغزش هر چند كوچك از او سر زده باشد در حالى كه مىدانيم يوسف هيچگونه لغزشى نداشت.
ثالثا: اگر منظور اين است كه عزيز مصر بداند او بىگناه است او كه از آغاز (پس از شهادت آن شاهد) به اين واقعيت پىبرد و لذا به همسرش گفت از گناهت استغفار كن. و اگر منظور اين باشد كه بگويد به شاه خيانت نكردهام اين مسأله ارتباطى به شاه نداشت، و توسل به اين عذر و بهانه كه خيانت به همسر وزير
خيانت به شاه جبار است يك عذر سست و واهى به نظر مىرسد. به خصوص اينكه درباريان معمولا در قيد اين مسائل نيستند.
خلاصه اينكه ارتباط و پيوند آيات چنين نشان مىدهد كه همه اينها گفتههاى همسر عزيز مصر است كه مختصر تنبه و بيدارى پيدا كرده بود و به اين حقايق اعتراف كرد.
در اين فراز از داستان يوسف ديديم كه سرانجام دشمن سر سختش به پاكى او اعتراف كرد و اعتراف به گنهكارى خويش و بىگناهى او نمود، اين است سرانجام تقوا و پاكدامنى و پرهيز از گناه، و اين است مفهوم جملۀ «و مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ»؛ «هر كسى تقوا پيشه كند خداوند راه گشايشى براى او قرار مىدهد و از آنجا كه گمان نمىكرد به او روزى مىدهد».
تو پاك باش و در طريق پاكى استقامت كن خداوند اجازه نمىدهد ناپاكان حيثيت تو را بر باد دهند!.
شكستها هميشه شكست نيست، بلكه در بسيارى از مواقع ظاهرا شكست است اما در باطن يك نوع پيروزى معنوى به حساب مىآيد، اينها همان شكستهايى است كه سبب بيدارى انسان مىگردد و پردههاى غرور و غفلت را مىدرد و نقطه عطفى در زندگى انسان محسوب مىشود.
همسر عزيز مصر (كه نامش «زليخا» یا «راعيل» بود) هر چند در كار خود گرفتار بدترين شكستها شد، ولى اين شكست در مسير گناه باعث تنبه او گرديد، و جدان خفتهاش بيدار شد و از كردار ناهنجار خود پشيمان گشت و روى به درگاه خدا آورد داستانى كه در احاديث در باره ملاقاتش با يوسف پس از آنكه يوسف عزيز مصر شد نقل شده نيز شاهد اين مدعا است زيرا رو به سوى او كرد و گفت: الحمد للَّه الذى جعل العبيد ملوكا بطاعته و جعل الملوك عبيدا بمعصيته؛ حمد خداى را كه بردگان را به خاطر اطاعت فرمانش ملوك ساخت و ملوك را به خاطر گناه برده گردانيد.» و در پايان همين حديث مىخوانيم كه يوسف سرانجام با او ازدواج كرد(1).
خوشبخت كسانى كه از شكستها پيروزى مىسازند و از ناكاميها كاميابى، و از اشتباهات خود راههاى صحيح زندگى را مىيابند و در ميان تيرهبختيها نيكبختى خود را پيدا مىكنند.
البته واكنش همه افراد در برابر شكست چنين نيست، آنها كه ضعيف و بىمايهاند به هنگام شكست ياس و نوميدى سراسر وجودشان را مىگيرد، و گاهى تا سر حد خودكشى پيش مىروند، كه اين شكست كامل است، ولى آنها كه مايهاى دارند سعى مىكنند آن را نردبان ترقى خود قرار دهند و از آن پل پيروزى بسازند!.
ديديم يوسف نه تنها به خاطر حفظ پاكدامنياش به زندان رفت، بلكه پس از اعلام آزادى نيز حاضر به تركزندان نشد تا اينكه فرستاده ملك باز گردد و تحقيقات
1) . قمى، عباس، سفينة البحار، ج 1، ص: 554.
كافى از زنان مصر در باره او بشود و بىگناهيش اثبات گردد تا سرفراز از زندان آزاد شود، نه اينكه به صورت يك مجرم آلوده و فاقد حيثيت مشمول عفو شاه گردد كه خود ننگ بزرگى است.
و اين درسى است براى همه انسانها در گذشته و امروز و آينده.
علماى اخلاق براى نفس (احساسات و غرائز و عواطف آدمى) سه مرحله قائلند كه در قرآن مجيد به آنها اشاره شده است.
نخست" نفس اماره" نفس سر كش است كه انسان را به گناه فرمان مىدهد و به هر سو مىكشاند و لذا امارهاش گفتهاند در اين مرحله هنوز عقل و ايمان آن قدرت را نيافته كه نفس سركش را مهار زند و آن را رام كند، بلكه در بسيارى از موارد در برابر او تسليم مىگردد و يا اگر بخواهد گلاويز شود نفس سركش او را بر زمين مىكوبد و شكست مىدهد.
اين مرحله همان است كه در آيه فوق در گفتار همسر عزيز مصر به آن اشاره شده است و همه بدبختيهاى انسان از آن است.
مرحله دوم «نفس لوامه» است كه پس از تعليم و تربيت و مجاهدت، انسان به آن ارتقاء مىيابد، در اين مرحله ممكن است بر اثر طغيان غرائز گهگاه مرتكب خلافهايى بشود اما فورا پشيمان مىگردد و به ملامت و سرزنش خويش مىپردازد، و تصميم بر جبران گناه مىگيرد، و دل و جان را با آب توبه مىشويد، و به تعبير ديگر در مبارزه عقل و نفس گاهى عقل پيروز مىشود و گاهى نفس، ولى به هر حال كفه سنگين از آن عقل و ايمان است.
البته براى رسيدن به اين مرحله جهاد اكبر لازم است و تمرين كافى و تربيت در مكتب استاد و الهام گرفتن از سخن خدا و سنت پيشوايان.
اين مرحله همان است كه قرآن مجيد در سوره" قيامت" به آن سوگند ياد كرده است، سوگندى كه نشانه عظمت آن است «لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ»؛ «سوگند به روز رستاخيز و سوگند به نفس سرزنشگر!.»
مرحله سوم «نفس مطمئنه» است و آن مرحلهاى است كه پس از تصفيه و تهذيب و تربيت كامل، انسان به مرحلهاى مىرسد كه غرائز سركش در برابر او رام مىشوند و سپر مىاندازند، و توانايى پيكار با عقل و ايمان در خود نمىبينند چرا كه عقل و ايمان آن قدر نيرومند شدهاند كه غرائز نفسانى در برابر آن توانايى چندانى ندارد.
اين همان مرحله آرامش و سكينه است، آرامش كه بر اقيانوسهاى بزرگ حكومت مىكند، اقيانوسهايى كه حتى در برابر سختترين طوفانها چين و شكن بر صورت خودنمايان نمىسازند.
اين مقام انبياء و اوليا و پيروان راستين آنها است، آنهايى كه در مكتب مردان خدا درس ايمان و تقوا آموختند و سالها به تهذيب نفس پرداخته و جهاد اكبر را به مرحله نهايى رساندهاند.
اين همان است كه قرآن در سوره" فجر" به آن اشاره مىكند آنجا كه مىگويد: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي»؛ «اى نفس مطمئن و آرام باز گرد به سوى پروردگارت كه هم تو از او خشنود هستى، و هم او از تو، و داخل در زمره بندگان خاص من شو، و در بهشتم گام نه!.»
پروردگارا! به ما كمك كن كه در پرتو آيات نورانى قرآنت نفس" اماره" را به «لوامه" و از آن به مرحله نفس" مطمئنه" ارتقاء بخشيم، روحى مطمئن و آرام پيدا كنيم كه طوفان حوادث متزلزل و مضطربش نسازد، در برابر دشمنان قوى و نيرومند و در مقابل زرق و برق دنيا بىاعتنا و در سختيها شكيبا و بردبار باشيم:
بار الها! اكنون كه بيش از يك سال و نيم از انقلاب اسلامى ما مىگذرد نشانههايى از اختلاف كلمه در صفوف رزمندگان با نهايت تاسف آشكار گشته است، نشانههايى كه همه علاقمندان به اسلام و شيفتگان انقلاب و پاسداران خونهاى شهيدان را نگران ساخته!.
خداوندا! به همه ما عقلى مرحمت فرما كه بر هوسهاى سركش پيروز گرديم و اگر در اشتباهيم چراغ روشنى از توفيق و هدايت فراراه ما قرار ده.
خداوندا! ما اين راه را تا به اينجا با پاى خود نپيمودهايم، بلكه در هر مرحله تو رهبر و راهنماى ما بودهاى،لطفت را از ما دريغ مدار! و اگر ناسپاسى اين همه نعمت ما را مستوجب كيفرت كرده است پيش از آنكه به دام مجازات بيفتيم ما را بيدار فرما.
«وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ * قالَ اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ * وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ * وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ»؛(1)«ملك (مصر) گفت: او (يوسف) را نزد من آوريد تا وى را مخصوص خود گردانم هنگامى كه (يوسف نزد وى آمد
1) . يوسف / 54 الی 57.
و) با او صحبت كرد (ملك به عقل و درايت او پى برد و (گفت تو امروز نزد ما منزلت عالى دارى و مورد اعتماد هستى. (يوسف) گفت مرا سرپرست خزائن سرزمين (مصر) قرار ده كه نگهدارنده و آگاهم. و اينگونه ما به يوسف در سرزمين (مصر) قدرت داديم كه هر گونه مىخواست در آن منزل مىگزيد (و تصرف مىكرد) ما رحمت خود را به هر كس بخواهيم (و شايسته بدانيم) مىبخشيم و پاداش نيكوكاران را ضايع نمىكنيم. و پاداش آخرت براى آنها كه ايمان آوردهاند و پرهيزگارند بهتر است.»
در شرح زندگى پر ماجراى يوسف، اين پيامبر بزرگ الهى به اينجا رسيديم كه سرانجام پاكدامنى او بر همه ثابت شد و حتى دشمنانش به پاكيش شهادت دادند، و ثابت شد كه تنها گناه او كه به خاطر آن وى را به زندان افكندند چيزى جز پاكدامنى و تقوا و پرهيزكارى نبوده است.
در ضمن معلوم شد اين زندانى بىگناه كانونى است از علم و آگاهى و هوشيارى، و استعداد مديريت در يك سطح بسيار عالى، چرا كه در ضمن تعبير خواب «ملك» (سلطان مصر) راه نجات از مشكلات پيچيده اقتصادى آينده را نيز به آنها نشان داده است.
در دنبال اين ماجرا، قرآن گويد:
«ملك دستور داد او را نزد من آوريد، تا او را مشاور و نماينده مخصوص خود سازم» و
از علم و دانش و مديريت او براى حل مشكلاتم كمك گيرم؛ «وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي».
نماينده ويژه «ملك» در حالى كه حامل پيام گرم او بود، وارد زندان شد و به ديدار يوسف شتافت، سلام و درود او را به يوسف ابلاغ كرد و اظهار داشت كه او علاقه شديدى به تو پيدا كرده است، و به درخواستى كه داشتى- دائر به تحقيق و جستجو از زنان مصر در مورد تو- جامه عمل پوشانيده، و همگى با كمال صراحت به پاكى و بىگناهيت گواهى دادهاند.
اكنون ديگر مجال درنگ نيست، برخيز تا نزد او برويم.
يوسف به نزد ملك آمد و با او به گفتگو نشست، «هنگامى كه ملك با وى گفتگو كرد و سخنان پر مغز و پر مايه يوسف را كه از علم و هوش و درايت فوقالعادهاى حكايت مىكرد شنيد، بيش از پيش شيفته و دلباخته او شد و گفت تو امروز نزد ما داراى منزلت عالى و اختيارات وسيع هستى و مورد اعتماد و وثوق ما خواهى بود»؛ «فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ».
تو بايد امروز در اين كشور، مصدر كارهاى مهم باشى و بر اصلاح امور همت كنى، چرا كه طبق تعبيرى كه از خواب من كردهاى، بحران اقتصادى شديدى براى اين كشور در پيش است، و من فكر مىكنم تنها كسى كه مىتواند بر اين بحران غلبه كند تويى، يوسف پيشنهاد كرد، خزانهدار كشور مصر باشد و «گفت: مرا در راس خزانهدارى اين سرزمين قرار ده چرا كه من هم حافظ و نگهدار خوبى هستم و هم به اسرار اين كار واقفم»؛ «قالَ اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ».
يوسف مىدانست يك ريشه مهم نابسامانيهاى آن جامعه مملو از ظلم و ستم
در مسائل اقتصاديش نهفته است، اكنون كه آنها به حكم اجبار به سراغ او آمدهاند، چه بهتر كه نبض اقتصاد كشور مصر را در دست گيرد و به يارى مستضعفان بشتابد، از تبعيضها تا آنجا كه قدرت دارد بكاهد، حق مظلومان را از ظالمان بگيرد، و به وضع بىسر و سامان آن كشور پهناور سامان بخشد.
مخصوصا مسائل كشاورزى را كه در آن كشور در درجه اول اهميت بود، زير نظر بگيرد و با توجه به اينكه سالهاى فراوانى و سپس سالهاى خشكى در پيش است، مردم را به كشاورزى و توليد بيشتر دعوت كند، ودر مصرف فرآوردههاى كشاورزى تا سر حد جيرهبندى، صرفهجويى كند، و آنها را براى سالهاى قحطى ذخيره نمايد، لذا راهى بهتر از اين نديد كه پيشنهاد سرپرستى خزانههاى مصر كند.
بعضى گفتهاند «ملك» كه در آن سال در تنگناى شديدى قرار گرفته بود، و در انتظار اين بود كه خود را به نحوى نجات دهد، زمام تمام امور را بهدست يوسف سپرد و خود كنارهگيرى كرد.
ولى بعضى ديگر گفتهاند او را بجاى" عزيز مصر" به مقام نخست وزيرى نصب كرد، اين احتمال نيز هست كه طبق ظاهر آيه فوق، او تنها خزانه دار مصر شده باشد.
ولى آيات 100 و 101 همين سوره كه تفسير آن بخواست خدا خواهد آمد دليل بر اين است كه او سرانجام بهجاى ملك نشست و زمامدار تمام امور مصر شد، هر چند آيه 88 كه مىگويد برادران به او گفتند «يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ»، دليل بر اين است كه او در جاى عزيز مصر قرار گرفت، ولى هيچ مانعى ندارد كه اين سلسله مراتب را
تدريجا طى كرده باشد، نخست به مقام خزانه دارى و بعد نخست وزيرى و بعد بهجاى ملك، نشسته باشد.
به هر حال، خداوند در اينجا مىگويد: «و اين چنين ما يوسف را بر سرزمين مصر، مسلط ساختيم كه هر گونه مىخواست در آن تصرف مىكرد»؛ «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ».
آرى «ما رحمت خويش و نعمتهاى مادى و معنوى را به هر كس بخواهيم و شايسته بدانيم مىبخشيم»؛ «نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ».
«و ما هرگز پاداش نيكوكاران را ضايع نخواهيم كرد» و اگر هم به طول انجامد سرانجام آنچه را شايسته آن بودهاند به آنها خواهيم داد كه در پيشگاه ما هيچ كار نيكى بهدست فراموشى سپرده نمىشود؛ «وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ».
ولى مهم اين است كه تنها به پاداش دنيا قناعت نخواهيم كرد «و پاداشى كه در آخرت به آنها خواهد رسيد بهتر و شايستهتر براى كسانى است كه ايمان آوردند و تقوا پيشه كردند»؛ «وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ».
نخستين چيزى كه در رابطه با آيات فوق جلب توجه مىكند اين است كه چگونه يوسف اين پيامبر بزرگ حاضر شد، خزانه دارى يا نخست وزيرى يكى از طاغوتهاى زمان را بپذيرد؟ و با او همكارى كند؟
پاسخ اين سؤال در حقيقت در خود آيات فوق نهفته است، او به عنوان يك
انسان حفيظ و عليم (امين و آگاه) عهدهدار اين منصب شد، تا بيت المال را كه مال مردم بود به نفع آنها حفظ كند و در مسير منافع آنان به كار گيرد، مخصوصا حق مستضعفان را كه در غالب جامعهها پايمال مىگردد به آنها برساند.
به علاوه او از طريق علم تعبير- چنان كه گفتيم- آگاهى داشت كه يك بحران شديد اقتصادى براى ملت مصر در پيش است كه بدون برنامهريزى دقيق و نظارت از نزديك ممكن است جان گروه زيادى بر باد رود، بنا بر اين نجات يك ملت و حفظ جان انسانهاى بىگناه ايجاب مىكرد كه از فرصتى كه بهدست يوسف افتاده بود به نفع همه مردم، مخصوصا محرومان، استفاده كند، چرا كه در يك بحران اقتصادى و قحطى پيش از همه جان آنها به خطر مىافتد و نخستين قربانى بحرانها آنها هستند.
در «فقه» در بحث قبول ولايت از طرف ظالم نيز اين بحث بهطور گسترده آمده است كه قبول پست و مقام از سوى ظالم هميشه حرام نيست، بلكه گاهى مستحبّ و يا حتى واجب مىگردد و اين در صورتى است كه منافع پذيرش آن و مرجحات دينيش بيش از زيانهاى حاصل از تقويت دستگاه باشد.
در روايات متعددى نيز مىخوانيم كه ائمه اهل بيت(علیهم السلام) به بعضى از دوستان نزديك خود (مانند على بن يقطين كه از ياران امام كاظم(علیه السلام) بود و وزارت فرعون زمان خود هارون الرشيد را به اجازه امام پذيرفت) چنين اجازهاى را مىدادند.
و به هر صورت قبول يا رد اينگونه پستها تابع قانون اهم و مهم است، و بايد سود و زيان آن از نظر دينى و اجتماعى سنجيده شود، چه بسا كسى كه قبول چنين مقامى مىكند سرانجام به خلع يد ظالم مىانجامد (آن چنان كه طبق
بعضى از روايات در جريان زندگى يوسف اتفاق افتاد) و گاه سرچشمهاى مىشود براى انقلابها و قيامهاى بعدى، چرا كه او از درون دستگاه زمينه انقلاب را فراهم مىسازد (شايد مؤمن آل فرعون از اين نمونه بود).و گاهى حد اقل اينگونه اشخاص سنگر و پناهگاهى هستند براى مظلومان و محرومان و از فشار دستگاه روى اينگونه افراد مىكاهند. اينها امورى است كه هر يك به تنهايى مىتواند مجوز قبول اينگونه پستها باشد.
روايت معروف امام صادق(علیه السلام) كه در مورد اين گونه اشخاص فرمود: «كفارة عمل السلطان قضاء حوائج الاخوان؛ كفاره همكارى با حكومت ظالم برآوردن خواستههاى برادران است» نيز اشارهاى به همين معنى است(1)
ص: 252 نقل شده است.
.ولى اين موضوع از مسائلى است كه مرز حلال و حرام آن بسيار به يكديگر نزديك است، و گاه مىشود بر اثر سهلانگارى كوچكى انسان در دام همكارى بيهوده با ظالم مىافتد و مرتكب يكى از بزرگترين گناهان مىشود در حالى كه به پندار خود مشغول عبادت و خدمت به خلق است.
و گاه افراد سوء استفادهچى زندگى «يوسف» و یا «على بن يقطين» را بهانهاى براى اعمال نارواى خود قرار مىدهند، در حالى كه هيچگونه شباهتى ميان كار آنها و كار يوسف يا على بن يقطين نيست(2)
كه بعضى از مردم كه آشنا به معيارهاى اسلامى نبودند، گاهى به امام ايراد مىگرفتند كه چرا با آن همه زهد و بىاعتنايى به دنيا اين پست و مقام ولايت عهدى مامون را پذيرفتهاى؟ امام در جواب سؤال فرمود «آيا پيامبر برتر است يا وصى پيامبر» در پاسخ عرض كردند: نه پيامبر افضل است، فرمود: كدام افضل است، مسلم يا مشرك، عرض كردند مسلم، فرمود:
عزيز مصر مشرك بود و يوسف پيامبر بود، و مامون(ظاهرا) مسلمان است و من وصى پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و يوسف از عزيز مصر خواست كه او را بر خزائن مصر قرار دهد و گفت من حفيظ و عليمم، در حالى كه من مجبور به پذيرفتن اين مقام شدم(حر عاملی، وسائل الشيعه، ج 12، ص: 146).
.در اينجا سؤال ديگرى مطرح مىشود و آن اينكه چگونه، سلطان جبار مصر به چنين كارى تن در داد در حالى كه مىدانست يوسف در مسير خودكامگى و ظلم و ستم و استثمار و استعمار او گام برنمىدارد، بلكه به عكس مزاحم مظالم او است.
پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته چندان مشكل نيست، و آن اينكه گاهى بحرانهاى اجتماعى و اقتصادى چنانست كه پايههاى حكومت خود كامگان را از اساس مىلرزاند آنچنان كه همه چيز خود را در خطر مىبينند، در اينگونه موارد براى رهايى خويشتن از مهلكه حتى حاضرند از يك حكومت عادلانه مردمى استقبال كنند، تا خود را نجات دهند.
گر چه ما هرگز موافق مكتبهاى يك بعدى كه همه چيز را در بعد اقتصادى خلاصه مىكنند و انسان و ابعاد وجود او را نشناختهاند نيستيم، ولى با اين حال اهميت ويژه مسائل اقتصادى را در سرنوشت اجتماعات هرگز نمىتوان از نظر دور داشت، آيات فوق نيز اشاره به همين حقيقت مىكند، چرا كه يوسف از ميان تمام پستها انگشت روى خزانه دارى گذاشت، زيرا مىدانست هر گاه به آن سر و سامان دهد قسمت عمده نابسامانيهاى كشور باستانى مصر، سامان خواهد يافت، و از طريق عدالت اقتصادى مىتواند سازمانهاى ديگر را كنترل كند.
در روايات اسلامى نيز اهميت فوقالعادهاى به اين موضوع داده شده است از جمله در حديث معروف على(علیه السلام) يكى از دو پايه اصلى زندگى مادى و معنوى مردم (قوام الدين و الدنيا) مسائل اقتصادى قرار داده شده است، در حالى كه پايه ديگر علم و دانش و آگاهى شمرده شده است.
گر چه مسلمين تاكنون اهميتى را كه اسلام به اين بخش از زندگى فردى و اجتماعى داده ناديده گرفتهاند، و به همين دليل از دشمنان خود در اين قسمت عقب ماندهاند، اما بيدارى و آگاهى روز افزونى كه در قشرهاى جامعه اسلامى ديده مىشود، اين اميد را به وجود مىآورد كه در آينده كار و فعاليتهاى اقتصادى را به عنوان يك عبادت بزرگ اسلامى تعقيب كنند و با نظام صحيح و حساب شده عقبماندگى خود را از دشمنان بىرحم اسلام از اين نظر جبران نمايند.
ضمنا تعبير يوسف كه مىگويد «إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ» دليل بر اهميت مديريت در كنار امانت است، و نشان مىدهد كه پاكى و امانت به تنهايى براى پذيرش يك پست حساس اجتماعى كافى نيست، بلكه علاوه بر آنآگاهى و تخصص و مديريت نيز لازم است، چرا كه «عليم» را در كنار «حفيظ» قرار داده است.
و ما بسيار ديدهايم كه خطرهاى ناشى از عدم اطلاع و مديريت كمتر از خطرهاى ناشى از خيانت نيست، بلكه گاهى از آن برتر و بيشتر است! با اين تعليمات روشن اسلامى نمىدانيم چرا بعضى مسلمانان به مسأله مديريت و آگاهى هيچ اهميت نمىدهند و حد اكثر كشش فكر آنها در شرائط واگذارى پستها، همان مسأله امانت و پاكى است با اينكه سيره پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و على(علیه السلام) در
دوران حكومتشان نشان مىدهد، آنها به مسأله آگاهى و مديريت همانند امانت و درستكارى اهميت مىدادند.
در مسائل اقتصادى تنها موضوع «توليد بيشتر» مطرح نيست، گاهى «كنترل مصرف» از آن هم مهمتر است، و به همين دليل در دوران حكومت خود، سعى كرد، در آن هفت سال وفور نعمت، مصرف را به شدت كنترل كند تا بتواند قسمت مهمى از توليدات كشاورزى را براى سالهاى سختى كه در پيش بود، ذخيره نمايد.
در حقيقت اين دو از هم جدا نمىتوانند باشند، توليد بيشتر هنگامى مفيد است كه نسبت به مصرف كنترل صحيحترى شود، و كنترل مصرف هنگامى مفيدتر خواهد بود كه با توليد بيشتر همراه باشد.
سياست اقتصادى يوسف(علیه السلام) در مصر نشان داد كه يك اقتصاد اصيل و پويا نمىتواند هميشه ناظر به زمان حال باشد، بلكه بايد «آينده» و حتى نسلهاى بعد را نيز در بر گيرد، و اين نهايت خودخواهى است كه ما تنها به فكر منافع امروز خويش باشيم و مثلا همه منابع موجود زمين را غارت كنيم و به هيچوجه به فكر آيندگان نباشيم كه آنها در چه شرائطى زندگى خواهند كرد، مگر برادران ما تنها همينها هستند كه امروز با ما زندگى مىكنند و آنها كه در آينده مىآيند برادر ما نيستند.
جالب اينكه از بعضى از روايات چنين استفاده مىشود كه يوسف براى پايان دادن به استثمار طبقاتى و فاصله ميان قشرهاى مردم مصر، از سالهاى قحطى استفاده كرد، به اين ترتيب كه در سالهاى فراوانى نعمت مواد غذايى از مردم خريد و در انبارهاى بزرگى كه براى اين كار تهيه كرده بود ذخيره كرد، و هنگامى
كه اين سالها پايان يافت و سالهاى قحطى در پيش آمد، در سال اول مواد غذايى را به درهم و دينار فروخت و از اين طريق قسمت مهمى از پولها را جمع آورى كرد، در سال دوم در برابر زينتها و جواهرات (البته به استثناى آنها كه توانايى نداشتند) و در سال سوم در برابر چهارپايان، و در سال چهارم در برابر غلامان و كنيزان، و در سال پنجم در برابر خانهها، و در سال ششم در برابر مزارع، و آبها، و در سال هفتم در برابر خود مردم مصر، سپس تمام آنها را (به صورت عادلانهاى) به آنها بازگرداند، و گفت هدفم اين بود كه آنها را از بلا و نابسامانى رهايى بخشم(1)
ص: 244 مراجعه شود.
.بدون شك تعريف خويش كردن كار ناپسندى است، ولى با اين حال اين يك قانون كلى نيست، گاهى شرائط ايجاب مىكند كه انسان خود را به جامعه معرفى كند تا مردم او را بشناسند و از سرمايههاى وجودش استفاده كنند و بهصورت يك گنج مخفى و متروك باقى نماند.
در آيات فوق نيز خوانديم كه يوسف به هنگام پيشنهاد پست خزانه دارى مصر خود را با جملۀ «حفيظ عليم» ستود، زيرا لازم بود سلطان مصر و مردم بدانند كه او واجد صفاتى است كه براى سرپرستى اين كار نهايت لزوم را دارد.
لذا در تفسير عياشى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم كه در پاسخ اين سؤال كه آيا جايز است انسان خودستايى كند و مدح خويش نمايد؟ فرمود:
«نعم اذا اضطر اليه اما سمعت قول يوسف «اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي
1) . حديث فوق كه با اختصار، و نقل به معنى، ذكر شد از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) است به تفسير مجمع البيان ج 5،
حَفِيظٌ عَلِيمٌ و قول العبد الصالح وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ»؛ آرى هنگامى كه ناچار شود مانعى ندارد آيا نشنيدهاى گفتار يوسف را كه فرمود: مرا بر خزائن زمين قرار ده كه من امين و آگاهم، و همچنين گفتار بنده صالح خدا (هود) من براى شما خيرخواه و امينم.»(1)،
و از اينجا روشن مىشود اينكه در خطبه" شقشقيه" و بعضى ديگر از خطبههاى نهج البلاغه على(علیه السلام) به مدح خويشتن مىپردازد و خود را محور آسياى خلافت مىشمرد، كه هماى بلند پرواز انديشهها بهاوج فكر و مقام او نمىرسد، و سيل علوم و دانشها از كوهسار وجودش سرازير مىشود، و امثال اين تعريفها همه براى اين است كه مردم ناآگاه و بيخبر به مقام او پىببرند و از گنجينه وجودش براى بهبود وضع جامعه استفاده كنند.
گرچه بسيارى از مردم نيكوكار در همين جهان به پاداش مادى خود مىرسند، همانگونه كه يوسف نتيجه پاكدامنى و شكيبايى و پارسايى و تقواى خويش را در همين دنيا گرفت، كه اگر آلوده بود هرگز به چنين مقامى نمىرسيد.
ولى اين سخن به آن معنى نيست كه همه كس بايد چنين انتظارى را داشته باشند و اگر به پاداشهاى مادى نرسند گمان كنند به آنها ظلم و ستمى شده، چرا كه پاداش اصلى، پاداشى است كه در زندگى آينده انسان، در انتظار او است.
و شايد براى رفع همين اشتباه و دفع همين توهم است كه قرآن در آيات فوق بعد از ذكر پاداش دنيوى يوسف اضافه مىكند «وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ»؛ «پاداش آخرت براى آنان كه ايمان دارند و تقوى پيشه كردهاند برتر است.»
1) . حويزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلين، ج 2، ص: 433.
زندان هر چند هميشه جاى نيكوكاران نبوده است، بلكه گاهى بىگناهان و گاهى گنهكاران در آن جاى داشتهاند، ولى در هر حال اصول انسانى ايجاب مىكند كه نسبت به زندانيان هر چند، گنهكار باشند موازين انسانى رعايت شود.
گرچه دنياى امروز ممكن است خود را مبتكر مسأله حمايت از زندانيان بداند، ولى در تاريخ پرمايه اسلام از نخستين روزهايى كه پيامبر(صلی الله علیه وآله ) حكومت مىكرد، توصيهها و سفارشهاى او را نسبت به اسيران و زندانيان به خاطر داريم، و سفارش على(علیه السلام) را نسبت به آن زندانى جنايتكار (يعنى عبد الرحمن بن ملجم مرادى كه قاتل او بود) همه شنيدهايم كه دستور داد نسبت به او مدارا كنند و حتى از غذاى خودش كه شير بود براى او مىفرستاد، و در مورد اعدامش فرمود: «بيش از يك ضربه بر او نزنند چرا كه او يك ضربه بيشتر نزده است!» يوسف نيز هنگامى كه در زندان بود رفيقى مهربان، پرستارى دلسوز، دوستى صميمى و مشاورى خيرخواه، براى زندانيان محسوب مىشد، و به هنگامى كه از زندان مىخواست بيرون آيد، نخست با اين جمله توجه جهانيان را بوضع زندانيان، و حمايت از آنها، معطوف داشت، دستور داد بر سر در زندان بنويسند:
«هذا قبور الاحياء، و بيت الاحزان، و تجربه الاصدقاء، و شماتة الاعداء!؛ اينجا قبر زندگان، خانه اندوهها، آزمايشگاه دوستان و سرزنشگاه دشمنان است!»(1)و با اين دعا علاقه خويش را به آنها نشان داد: «اللهم اعطف عليهم بقلوب الاخيار، و لا تعم
1) . حويزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلين، ج 2، ص: 432.
عليهم الاخبار؛ بارالها! دلهاى بندگان نيكت را به آنها متوجه ساز و خبرها را از آنها مپوشان»(1).
جالب اينكه در همان حديث فوق مىخوانيم:
«فلذلك يكون اصحاب السجن اعرف الناس بالاخبار فى كل بلدة؛ به همين دليل زندانيان در هر شهرى از همه به اخبار آن شهر آگاهترند!!» و ما خود اين موضوع را در دوران زندان آزموديم كه جز در موارد استثنايى اخبار به صورت وسيعى از طرق بسيار مرموزى كه مأمورين زندان هرگز از آن آگاه نمىشدند به زندانيان مىرسيد، و گاه كسانى كه تازه به زندان مىآمدند خبرهايى در درون زندان مىشنيدند كه در بيرون از آن آگاهى نداشتند، كه اگر بخواهيم شرح نمونههاى آن را بدهيم از هدف دور خواهيم شد.
«وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ * وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ * فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي وَ لا تَقْرَبُونِ * قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ * وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»؛(2)«برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند، او آنها را شناخت، ولى آنها وى را نشناختند. و هنگامى كه (يوسف) بارهاى آنها را آماده ساخت گفت (دفعه آينده) آن برادرى را كه از پدر داريد نزد من آوريد، آيا نمىبينيد من حق پيمانه را ادا مىكنم و من بهترين ميزبانانم؟! و اگر او را نزد من نياوريد نهكيل (و پيمانهاى از غله) نزد من خواهيد
داشت و نه (اصلا) نزديك من شويد! گفتند ما با پدرش گفتگو خواهيم كرد (و سعى مىكنيم موافقتش را جلب نمائيم) و ما اين كار را خواهيم كرد. (سپس) به كارگزاران خود گفت آنچه را به عنوان قيمت پرداختهاند در بارهايشان بگذاريد شايد آن را پس از مراجعت به خانواده خويش بشناسند و شايد برگردند.»
سرانجام همانگونه كه پيش بينى مىشد، هفت سال پى در پى وضع كشاورزى مصر بر اثر بارانهاى پربركت و وفور آب نيل كاملا رضايت بخش بود، و يوسف كه همه خزائن مصر و امور اقتصادى آن را زير نظر داشت دستور داد انبارها و مخازن كوچك و بزرگى بسازند به گونهاى كه مواد غذايى را از فاسد شدن حفظ كنند، و دستور داد مردم مقدار مورد نياز خود را از محصول بردارند و بقيه را به حكومت بفروشند و به اين ترتيب، انبارها و مخازن از آذوقه پر شد.
اين هفت سال پر بركت و وفور نعمت گذشت، و قحطى و خشكسالى چهره عبوس خود را نشان داد، و آنچنان آسمان بر زمين بخيل شد كه زرع و نخيل لب تر نكردند، و مردم از نظر آذوقه در مضيقه افتادند و چون مىدانستند ذخائر فراوانى نزد حكومت است، مشكل خود را از اين طريق حل مىكردند و يوسف نيز تحت برنامه و نظم خاصى كه توام به آيندهنگرى بود غله به آنها مىفروخت و نيازشان را به صورت عادلانهاى تامين مىكرد.
اين خشكسالى منحصر به سرزمين مصر نبود، به كشورهاى اطراف نيز
سرايت كرد، و مردم فلسطين و سرزمين كنعان را كه در شمال شرقى مصر قرار داشتند فرا گرفت، و خاندان يعقوب كه در اين سرزمين زندگى مىكردند نيز به مشكل كمبود آذوقه گرفتار شدند، و به همين دليل يعقوب تصميم گرفت، فرزندان خود را به استثناى بنيامين، كه بهجاى يوسف نزد پدر ماند راهى مصر كند.
آنها با كاروانى كه به مصر مىرفت به سوى اين سرزمين حركت كردند و به گفته بعضى پس از 18 روز راهپيمايى وارد مصر شدند.
طبق تواريخ، افراد خارجى به هنگام ورود به مصر بايد خود را معرفى ميكردند تا مأمورين به اطلاع يوسف برسانند، هنگامى كه مأمورين گزارش كاروان فلسطين را دادند، يوسف در ميان در خواست كنندگان غلات نام برادران خود را ديد، و آنها را شناخت و دستور داد، بدون آنكه كسى بفهمد آنان برادر وى هستند احضار شوند و آنچنان كه قرآن مىگويد: «برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند او آنها را شناخت، ولى آنها وى را نشناختند»؛ «وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ».
آنها حق داشتند يوسف را نشناسند، زيرا از يك سو سى تا چهل سال (از روزى كه او را در چاه انداخته بودند تا روزى كه به مصر آمدند) گذشته بود، و از سويى ديگر، آنها هرگز چنين احتمالى را نمىدادند كه برادرشان عزيز مصر شده باشد، حتى اگر شباهت او را با برادرشان مىديدند، حتما حمل بر تصادف مىكردند، از همه اينها گذشته طرز لباس و پوشش يوسف آنچنان با سابق تفاوت يافته بوده كه شناختن او در لباس جديد، كه لباس مصريان بود، كار آسانى نبود، اصلا احتمال حيات يوسف پس از آن ماجرا در نظر آنها بسيار بعيد بود. به هر حال آنها غله مورد
نياز خود را خريدارى كردند، و وجه آن را كه پول يا كندر يا كفش يا ساير اجناسى بود كه از كنعان با خود به مصر آورده بودند پرداختند.
يوسف برادران را مورد لطف و محبت فراوان قرار داد، و در گفتگو را با آنها باز كرد، برادران گفتند: ما، ده برادر از فرزندان يعقوب هستيم، و او نيز فرزندزاده ابراهيم خليل پيامبر بزرگ خدا است، اگر پدر ما را مىشناختى احترام بيشترى مىكردى، ما پدر پيرى داريم كه از پيامبران الهى، ولى اندوه عميقى سراسر وجود او را در بر گرفته!.
يوسف فورا پرسيد اين همه اندوه چرا؟
گفتند: او پسرى داشت، كه بسيار مورد علاقهاش بود و از نظر سن از ما كوچكتر بود، روزى همراه ما براى شكار و تفريح به صحرا آمد، و ما از او غافل مانديم و گرگ او را دريد! و از آن روز تاكنون پدر، براى او گريان و غمگين است.
بعضى از مفسران چنين نقل كردهاند كه عادت يوسف اين بود كه به هر كس يك بار شتر غله بيشتر نمىفروخت، و چون برادران يوسف، ده نفر بودند، ده بار غله به آنها داد، آنها گفتند ما پدر پيرى داريم وبرادر كوچكى، كه در وطن ماندهاند، پدر به خاطر شدت اندوه نمىتواند مسافرت كند و برادر كوچك هم براى خدمت و انس، نزد او مانده است، سهميهاى هم براى آن دو به ما مرحمت كن.
يوسف دستور داد دو بار ديگر بر آن افزودند، سپس رو كرد به آنها و گفت: من شما را افراد هوشمند و مؤدبى مىبينم و اينكه مىگوئيد پدرتان به برادر كوچكتر بسيار علاقمند است، معلوم مىشود، او فرزند فوقالعادهاى است و من مايل هستم در سفر آينده حتما او را ببينم.
به علاوه مردم در اينجا سوء ظنهايى نسبت به شما دارند چرا كه از يك كشور بيگانهايد براى رفع سوء ظن هم كه باشد در سفر آينده برادر كوچك را به عنوان نشانه همراه خود بياوريد.
در اينجا قرآن مىگويد: «هنگامى كه يوسف بارهاى آنها را آماده ساخت به آنها گفت: آن برادرى را كه از پدر داريد نزد من بياوريد»؛ «وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ».
سپس اضافه كرد: «آيا نمىبينيد، حق پيمانه را ادا مىكنم، و من بهترين ميزبانها هستم؟»؛ «أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ».
و به دنبال اين تشويق و اظهار محبت، آنها را با اين سخن تهديد كرد كه «اگر آن برادر را نزد من نياوريد، نه كيل و غلهاى نزد من خواهيد داشت، و نه اصلا به من نزديك شويد»؛ «فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي وَ لا تَقْرَبُونِ».
يوسف مىخواست به هر ترتيبى شده بنيامين را نزد خود آورد، گاهى از طريق تحبيب و گاهى از طريق تهديد وارد مىشد، ضمنا از اين تعبيرات روشن مىشود كه خريد و فروش غلات در مصر از طريق وزن نبود، بلكه بهوسيله پيمانه بود و نيز روشن مىشود كه يوسف از برادران خود و ساير ميهمانها به عاليترين وجهى پذيرايى مىكرد، و به تمام معنى مهماننواز بود.
برادران در پاسخ او گفتند: «ما با پدرش گفتگو مىكنيم و سعى خواهيم كرد موافقت او را جلب كنيم و ما اين كار را خواهيم كرد»؛ «قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ».
تعبير «إِنَّا لَفاعِلُونَ» نشان مىدهد كه آنها يقين داشتند، مىتوانند از اين نظر در پدر نفوذ كنند و موافقتش را جلب نمايند كه اين چنين قاطعانه به عزيز مصر قول
مىدادند، و بايد چنين باشد، جايى كه آنها توانستند يوسف را با اصرار و الحاح از دست پدر در آورند چگونه نمىتوانند بنيامين را از او جدا سازند؟
در اينجا يوسف براى اينكه عواطف آنها را به سوى خود بيشتر جلب كند و اطمينان كافى به آنها بدهد، «به كارگزارانش گفت: وجوهى را كه برادران در برابر غله پرداختهاند، دور از چشم آنها، دربارهايشان بگذاريد، تا به هنگامى كه به خانواده خود بازگشتند و بارها را گشودند، آن را بشناسند و بار ديگر به مصر بازگردند»؛ «وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ».
نخستين سؤالى كه در ارتباط با آيات فوق پيش مىآيد اين است كه چگونه يوسف خود را به برادران معرفى نكرد، تا زودتر او را بشناسند و به سوى پدر بازگردند، و او را از غم و اندوه جانكاه فراق يوسف در آورند؟
اين سؤال را مىتوان به صورت وسيعترى نيز عنوان كرد و آن اينكه هنگامى كه برادران نزد يوسف آمدند، حد اقل هشت سال از آزادى او از زندان گذشته بود، چرا كه هفت سال دوران وفور نعمت را پشت سر گذاشته بود كه به ذخيره مواد غذايى براى سالهاى قحطى مشغول بود، و در سال هشتم كه قحطى شروع شد يا بعد از آن برادرها براى تهيه غله به مصر آمدند، آيا لازم نبود كه در اين هشت سال، پيكى به كنعان بفرستد و پدر را از حال خود آگاه سازد و او را از آن غم بىپايان رهايى بخشد؟! بسيارى از مفسران مانند طبرسى در مجمع البيان، و علامه طباطبائى در
الميزان، و قرطبى در تفسير الجامع لاحكام القرآن، به پاسخ اين سؤال پرداختهاند و جوابهايى ذكر كردهاند كه به نظر مىرسد بهترين آنها اين است كه يوسف چنين اجازهاى را از طرف پروردگار نداشت، زيرا ماجراى فراق يوسف گذشته از جهات ديگر صحنه آزمايش و ميدان امتحانى بود براى يعقوب و مىبايست دوران اين آزمايش به فرمان پروردگار به آخر برسد، و قبل از آن خبر دادن را يوسف مجاز نبود.
به علاوه اگر يوسف بلافاصله خود را به برادران معرفى مىكرد، ممكن بود عكسالعملهاى نامطلوبى داشته باشد از جمله اينكه آنها چنان گرفتار وحشت حادثه شوند كه ديگر به سوى او بازنگردند، به خاطر اينكه احتمال مىدادند يوسف انتقام گذشته را از آنها بگيرد.
چرا يوسف دستور داد وجهى را كه برادران در مقابل غله پرداخته بودند در بارهاى آنها بگذارند.
از اين سؤال نيز پاسخهاى متعددى گفته شده از جمله فخر رازى در تفسيرش ده پاسخ براى آن ذكر كرده است كه بعضى نامناسب است، ولى خود آيات فوق پاسخ اين سؤال را بيان كرده است، چرا كه مىگويد: «لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» هدف يوسف اين بود كه آنان پس از بازگشت به وطن آنها را در لابلاى بارها ببينند، و به كرامت و بزرگوارى عزيز مصر (يوسف) بيش از پيش پى ببرند، و همان سبب شود كه بار ديگر به سوى او بازگردند، و حتى برادر كوچك خويش را با اطمينان خاطر همراه بياورند و نيز پدرشان يعقوب با توجه به اين وضع، اعتماد بيشترى به آنها در زمينه فرستادن بنيامين به مصر پيدا كنند.
سؤال ديگرى كه در اينجا پيش مىآيد اين است كه يوسف چگونه اموال بيت المال را بلا عوض به برادران داد؟
اين سؤال را از دو راه مىتوان پاسخ داد: نخست اينكه در بيت المال مصر حقى براى مستضعفان وجود داشته (و هميشه وجود دارد) و مرزهاى كشورها نيز دخالتى در اين حق نمىتواند داشته باشد، به همين دليل يوسف از اين حق در مورد برادران خويش كه در آن هنگام مستضعف بودند استفاده كرد، همانگونه كه در مورد ساير مستضعفان نيز استفاده مىكرد، ديگر اينكه يوسف در آن پست حساسى كه داشت، شخصا داراى حقوقى بود و حد اقل حقش اين بود كه خود و عائله نيازمند خويش و كسانى همچون پدر و برادر را از نظر حد اقل زندگى تامين كند، بنا بر اين او از حق خويش در اين بخشش و عطا استفاده كرد.
«فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى أَبِيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ * قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلاَّ كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ * وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قالُوا يا أَبانا ما نَبْغِي هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا وَ نَمِيرُ أَهْلَنا وَ نَحْفَظُ أَخانا وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ * قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلاَّ أَنْ يُحاطَ بِكُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ»؛(1)«و هنگامى كه آنها به سوى پدرشان بازگشتند گفتند اى پدر دستور داده شده كه به ما پيمانهاى (از غله) ندهند لذا برادرمان را با ما بفرست تا سهمى (از غله) دريافت داريم و ما او را محافظت خواهيم كرد. گفت آيا من
1) . يوسف / 63 الی 66.
نسبت به او به شما اطمينان كنم همانگونه كه نسبت به برادرش (يوسف) اطمينان كردم (و ديديد چه شد؟!) و (در هر حال) خداوند بهترين حافظ و ارحم الراحمين است. و هنگامى كه متاع خود را گشودند ديدند سرمايه آنها به آنها بازگردانده شده! گفتند پدر! ما ديگر چه مىخواهيم؟ اين سرمايه ماست كه به ما بازپسگردانده شده! (پس چه بهتر كه برادر را با ما بفرستى) و ما براى خانواده خويش مواد غذايى مىآوريم و برادرمان را حفظ خواهيم كرد و پيمانه بزرگترى دريافت خواهيم داشت، اين پيمانه كوچكى است! گفت: من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد مگر اينكه پيمان مؤكد الهى بدهيد كه او را حتما نزد من خواهيد آورد، مگر اينكه (بر اثر مرگ يا علت ديگر) قدرت از شما سلب گردد، و هنگامى كه آنها پيمان موثق خود را در اختيار او گذاردند گفت: خداوند نسبت به آنچه مىگوئيم ناظر و حافظ است.»
برادران يوسف با دست پر و خوشحالى فراوان به كنعان بازگشتند، ولى در فكر آينده بودند كه اگر پدر با فرستادن برادر كوچك (بنيامين) موافقت نكند، عزيز مصر آنها را نخواهد پذيرفت و سهميهاى به آنها نخواهد داد.
لذا قرآن مىگويد: «هنگامى كه آنها به سوى پدر بازگشتند گفتند: پدر! دستور داده شده است كه در آينده سهميهاى به ما ندهند و كيل و پيمانهاى براى ما نكنند»؛ «فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى أَبِيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ».
«اكنون كه چنين است برادرمان را با ما بفرست تا بتوانيم كيل و پيمانهاى دريافت داريم»؛ «فَأَرْسِلْ مَعَناأَخانا نَكْتَلْ»(1).
«و مطمئن باش كه او را حفظ خواهيم كرد»؛ «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ».
پدر كه هرگز خاطره يوسف را فراموش نمىكرد از شنيدن اين سخن ناراحت و نگران شد، رو به آنها كرده «گفت: آيا من نسبت به اين برادر به شما اطمينان كنم همانگونه كه نسبت به برادرش يوسف در گذشته اطمينان كردم»؛ «قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ».
يعنى شما با اين سابقه بد كه هرگز فراموش شدنى نيست چگونه انتظار داريد من بار ديگر به پيشنهاد شما اطمينان كنم، و فرزند دلبند ديگرم را به شما بسپارم، آنهم در يك سفر دور و دراز و در يك كشور بيگانه؟! سپس اضافه كرد: «در هر حال خداوند بهترين حافظ و ارحم الراحمين است»؛ «فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ».
اين جمله ممكن است اشاره به اين باشد كه براى من مشكل است بنيامين را با شما بدسابقهها بفرستم، و اگر هم بفرستم به اطمينان حفظ خدا و ارحم الراحمين بودن او است، نه به اطمينان شما!.
بنا بر اين جمله فوق اشاره قطعى به قبول پيشنهاد آنها ندارد، بلكه يك بحث احتمالى است، زيرا از آيات آينده معلوم مىشود كه يعقوب هنوز پيشنهاد آنها را نپذيرفته بود و بعد از گرفتن عهد و پيمان موثق و جريانات ديگرى كه پيش آمد آن را پذيرفت.
1) . «نكتل» در اصل «نكتال» بوده، از ماده كيل است و به معنى دريافت داشتن چيزى با كيل و پيمانه است ولى «كال» به معنى پرداختن با كيل و پيمانه مىباشد.
ديگر اينكه ممكن است اشاره به يوسف باشد، چرا كه او در اينجا به ياد يوسف افتاد و قبلا هم مىدانست او در حال حيات است. (و در آيات آينده نيز خواهيم خواند كه او به زنده بودن يوسف اطمينان داشت) و لذا براى حفظ او دعا كرد كه: هر كجا هست خدايا به سلامت دارش!
سپس برادرها «هنگامى كه بارها را گشودند با كمال تعجب ديدند تمام آنچه را به عنوان بهاى غله، به عزيز مصر پرداخته بودند، همه به آنها بازگردانده شده و در درون بارها است!»؛ «وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ».
آنها كه اين موضوع را سندى قاطع بر گفتار خود مىيافتند، نزد پدر آمدند «گفتند: پدرجان! ما ديگر بيش از اين چه مىخواهيم؟ ببين تمام متاع ما را به ما بازگرداندهاند»؛ «قالُوا يا أَبانا ما نَبْغِي هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا»(1).
آيا از اين بزرگوارى بيشتر مىشود كه زمامدار يك كشور بيگانه، در چنين قحطى و خشكسالى، هم مواد غذايى به ما بدهد و هم وجه آن را به ما بازگرداند؟
آنهم به صورتى كه خودمان نفهميم و شرمنده نشويم، از اين برتر چه تصور مىشود؟! پدرجان! ديگر جاى درنگ نيست، برادرمان را با ما بفرست «ما براى خانواده خود مواد غذايى خواهيم آورد»، «وَ نَمِيرُ أَهْلَنا»(2).
«و در حفظ برادر خواهيم كوشيد»؛ «وَ نَحْفَظُ أَخانا».
1) . جمله «ما نَبْغِي» ممكن است «استفهاميه» باشد، و تقدير آن چنين است: ما نبغى وراء ذلك(ما بيش از اين چه مىخواهيم؟) و ممكن است «نافيه» باشد، و تقدير آن چنين است ما نبغى بذلك الكذب- او- ما نبغى منك دراهم يعنى ما قصد دروغ نداريم، يا اينكه ما پول ديگرى از تو نمىخواهيم همينها كافى است.
2) . نمير از ماده ميره به معنى جلب طعام و مواد غذايى است.
«و يك بار شتر هم به خاطر او خواهيم افزود»؛ «وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ».
«و اين كار براى عزيز مصر، اين مرد بزرگوار و سخاوتمندى كه ما ديديم، كار ساده و آسانى است»؛ «ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ»(1).
ولى يعقوب با تمام اين احوال، راضى بفرستادن فرزندش بنيامين با آنها نبود، و از طرفى اصرار آنها كه با منطق روشنى همراه بود، او را وادار مىكرد كه در برابر اين پيشنهاد تسليم شود، سرانجام راه چاره را در اين ديد كه نسبت به فرستادن فرزند، موافقت مشروط كند، لذا به آنها چنين گفت:
«من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد، مگر اينكه يك وثيقه الهى و چيزى كه مايه اطمينان و اعتماد ما باشد در اختيار من بگذاريد كه او را به من بازگردانيد مگر اينكه بر اثر مرگ و يا عوامل ديگر قدرت از شماسلب شود»؛ «قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ» منظور از «مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» (وثيقه الهى) همان عهد و پيمان و سوگندى بوده كه با نام خداوند همراه است.
جملۀ «إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ» در اصل به اين معنى است كه «مگر اينكه حوادث به شما احاطه كند»؛ يعنى مغلوب حوادث شويد، اين جمله ممكن است كنايه از مرگ و مير و يا حوادث ديگرى باشد كه انسان را به زانو درمىآورد، و قدرت را از او سلب مىكند(2).
1) . جملۀ «ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ» علاوه بر آنچه در متن گفته شد، اين احتمال را نيز دارد، كه منظور برادران يوسف اين بوده كه آنچه را كه ما آورديم، كيل كمى بود اگر برادر كوچكمان با ما بيايد مىتوانيم مقدار بيشترى غله دريافت داريم.
2) . اين تعبير در مواردى از قرآن مجيد تنها به معنى هلاكت و نابودى آمده است، مانند: «وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ» (يونس/22) «وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ» (كهف/42) ولى روشن است كه در آيه مورد بحث منظور خصوص هلاكت نيست، بلكه عذرى است كه قدرت را از انسان سلب مىكند.
ذكر اين استثناء، نشانهاى از درايت بارز يعقوب پيامبر است كه با آن همه علاقهاى كه به فرزندش بنيامين داشت، به فرزندان ديگر تكليف ما لا يطاق نكرد و گفت من فرزندم را از شما مىخواهم مگر اينكه حوادثى پيش آيد كه از قدرت بيرون باشد كه در اين صورت گناهى متوجه شما نيست.
بديهى است اگر بعضى از آنها گرفتار حادثهاى مىشدند و قدرت از آنها سلب مىگرديد، بقيه موظف بودند امانت پدر را به سوى او بازگردانند، و لذا يعقوب مىگويد مگر اينكه همه شماها مغلوب حوادث شويد.
به هر حال برادران يوسف پيشنهاد پدر را پذيرفتند، «و هنگامى كه عهد و پيمان خود را در اختيار پدر گذاشتند يعقوب گفت: خداوند شاهد و ناظر و حافظ آن است كه ما مىگوئيم»؛ «فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ».
نخستين سؤالى كه در زمينه آيات فوق به ذهن مىآيد، اين است كه چگونه يعقوب حاضر شد بنيامين را به آنها بسپارد با اينكه برادران به حكم رفتارى كه با يوسف كرده بودند افراد بدسابقهاى محسوب مىشدند، به علاوه مىدانيم آنها تنها كينه و حسد يوسف را به دل نداشتند، بلكه همان احساسات را، هر چند به صورت خفيفتر، نسبت به بنيامين نيز داشتند، چنان كه در آيات آغاز سوره خوانديم «إِذْ
قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ»؛ «گفتند: يوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوبتر است، در حالى كه ما نيرومندتريم.»
ولى توجه به اين نكته پاسخ اين سؤال را روشن مىكند كه سى الى چهل سال، از حادثه يوسف گذشته بود، و برادران جوان يوسف به سن كهولت رسيده بودند، و طبعا نسبت به سابق پختهتر شده بودند، به علاوه عوارض نامطلوب سوء قصد نسبت به يوسف را در محيط خانواده و در درون و جدان ناآرام خود به خوبى احساس مىكردند، و تجربه به آنها نشان داده بود كه فقدان يوسف نه تنها محبت پدر را متوجه آنها نساخته، بلكه بىمهرى تازهاى آفريده است! از همه اينها گذشته مسأله يك مسأله حياتى بود، مسأله تهيه آذوقه در قحط سالى براى يك خانواده بزرگ بود، نه مانند گردش و تفريح كه براى يوسف پيشنهاد كردند، مجموع اين جهات سبب شد كه يعقوب در برابر پيشنهاد فرزندان تسليم شود، مشروط بر اينكه عهد و پيمان الهى با او ببندند كه برادرشان بنيامين را سالم نزد پدر آورند.
سؤال ديگرى كه در اينجا پيش مىآيد اين است كه آيا تنها سوگند خوردن و عهد الهى بستن كافى بوده است كه بنيامين را بهدست آنها بسپارد؟
پاسخ اين است كه مسلما عهد و سوگند به تنهايى كافى نبود، ولى شواهد و قرائن نشان مىداده كه اين بار، يك واقعيت مطرح است، نه توطئه و فريب و دروغ، بنا بر اين عهد و سوگند به اصطلاح براى محكم كارى و تأكيد بيشتر بوده است، درست مثل اينكه در عصر و زمان خود مىبينيم كه از رجال سياسى مانند رئيس
جمهور و نمايندگان مجلس، سوگند وفادارى در راه انجام وظيفه ياد مىكنند، بعد از آنكه در انتخاب آنها دقت كافى به عمل مىآورند.
«وَ قالَ يا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ ما أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ * وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما كانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْشَيْءٍ إِلاَّ حاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»؛(1)«(هنگامى كه مىخواستند حركت كنند، يعقوب) گفت فرزندان من! از يك در وارد نشويد، بلكه از درهاى متفرق وارد گرديد و (من با اين دستور) نمىتوانم حادثهاى را كه از سوى خدا حتمى است از شما دفع كنم، حكم و فرمان تنها از آن خدا است بر او توكل كردهام و همه متوكلان بايد بر او توكل كنند. و هنگامى كه از همان طريق كه پدر به آنها دستور داده وارد شدند اين كار هيچ حادثه حتمى الهى را نمىتوانست از آنها دور سازد جز حاجتى در دل يعقوب (كه از اين راه) انجام شد (و خاطرش تسكين يافت) و او از بركت تعليمى كه ما به او دادهايم علم فراوانى دارد در حالى كه اكثر مردم نمىدانند.»
سرانجام برادران يوسف پس از جلب موافقت پدر، برادر كوچك را با خود همراه كردند و براى دومين بار آماده حركت به سوى مصر شدند، در اينجا پدر، نصيحت
1) . يوسف / 67 الی 68.
و سفارشى به آنها كرد «گفت: فرزندانم! شما از يك در وارد نشويد، بلكه از درهاى مختلف وارد شويد»؛ «وَ قالَ يا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ».
و اضافه كرد «من با اين دستور نمىتوانم حادثهاى را كه از سوى خدا حتمى است از شما برطرف سازم»؛ «وَ ما أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ».
ولى يك سلسله، حوادث و پيش آمدهاى ناگوار است كه قابل اجتناب مىباشد و حكم حتمى الهى درباره آن صادر نشده، هدف من آن است كه آنها از شما بر طرف گردد و اين امكان پذير است.
و در پايان گفت: «حكم و فرمان مخصوص خدا است»؛ «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلهِ».
«بر خدا توكل كردم»؛ «عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ».
و «همه متوكلان بايد بر او توكل كنند، و از او استمداد بجويند و كار خود را به او واگذارند»؛ «وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ».
بدون شك پايتخت مصر، در آن روز مانند هر شهر ديگر، ديوار و برج و بارو داشت و دروازههاى متعدد، اما اينكه چرا يعقوب، سفارش كرد، فرزندانش از يك دروازه وارد نشوند، بلكه تقسيم به گروههايى شوند و هر گروهى از يك دروازه وارد شود، دليل آن در آيه فوق ذكر نشده، گروهى از مفسران گفتهاند:
علت آن دستور اين بوده كه برادران يوسف، هم از جمال كافى بهرهمند بودند (گر چه يوسف نبودند، ولى بالآخره برادر يوسف بودند!) و هم قامتهاى رشيد داشتند، و پدر نگران بود كه جمعيت يازده نفرى كه قيافههاى آنها نشان مىداد از يك كشور ديگر به مصر آمدهاند، توجه مردم را به خود جلب كنند، او نمىخواست از اين راه چشم زخمى به آنها برسد.
و به دنبال اين تفسير بحث مفصلى در ميان مفسران در زمينه تأثير چشم زدن در گرفته، و شواهدى از روايات و تاريخ براى آن ذكر كردهاند كه بخواست خدا ما در ذيل آيه: «وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ»(1)
از آن بحث خواهيم كرد، و ثابت خواهيم نمود كه قسمتى از اين موضوع حق است، و از نظر علمى نيز بهوسيله سياله مغناطيسى مخصوصى كه از چشم بيرون مىپرد، قابل توجيه مىباشد، هر چند عوام الناس آن را با مقدار زيادى از خرافات آميختهاند.
علت ديگرى كه براى اين دستور يعقوب(علیه السلام) ذكر شده اين است كه ممكن بود، وارد شدن دستجمعى آنها به يك دروازه مصر و حركت گروهى آنان قيافههاى جذاب، و اندام درشت، حسد حسودان را برانگيزد، و نسبت به آنها نزد دستگاه حكومت سعايت كنند، و آنها را به عنوان يك جمعيت بيگانه كه قصد خرابكارى دارند مورد سوء ظن قرار دهند، لذا پدر به آنها دستور داد از دروازههاى مختلف وارد شوند تا جلب توجه نكنند.
بعضى از مفسران(2)يك تفسير ذوقى نيز براى آيه فوق گفتهاند و آن اينكه يعقوب مىخواست يك دستور مهم اجتماعى به عنوان بدرقه راه به فرزندان بدهد، و آن اينكه گمشده خود را از يك در نجويند، بلكه از هر درى بايد وارد شوند، چرا كه بسيار مىشود انسان براى رسيدن به يك هدف گاه تنها يك راه را انتخاب مىكند و هنگامى كه به بن بست كشيد، مأيوس شده، به كنار مىرود، اما اگر به اين
حقيقت توجه داشته باشد كه گمشدهها معمولا يك راه ندارند و از طرق مختلف به جستجوى آن برخيزد، غالبا پيروز مىشود.برادران حركت كردند و پس از پيمودن راه طولانى ميان كنعان و مصر، وارد سرزمين مصر شدند «و هنگامى كه طبق آنچه پدر به آنها امر كرده بود، از راههاى مختلف وارد مصر شدند اين كار هيچ حادثه الهى را نمىتوانست از آنها دور سازد»؛ «وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما كانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ».
بلكه تنها فايدهاش اين بود «كه حاجتى در دل يعقوب بود كه از اين طريق انجام مىشد»؛ «إِلَّا حاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها».
اشاره به اينكه تنها اثرش تسكين خاطر پدر و آرامش قلب او بود، چرا كه او از همه فرزندان خود دور بود، و شب و روز در فكر آنها و يوسف بود، و از گزند حوادث و حسد حسودان و بدخواهان بر آنها مىترسيد، و همين اندازه كه اطمينان داشت آنها دستوراتش را به كار مىبندند دل خوش بود.
سپس قرآن يعقوب را با اين جمله مدح و توصيف مىكند كه «او از طريق تعليمى كه ما به او داديم، علم و آگاهى داشت، در حالى كه اكثر مردم نمىدانند»؛ «وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ».
اشاره به اينكه بسيارى از مردم چنان در عالم اسباب گم مىشوند كه خدا را فراموش مىكنند و خيال مىكنند مثلا چشم زخم، اثر اجتناب ناپذير بعضى از چشمهاست، و به همين جهت خدا و توكل بر او را فراموش كرده به دامن اين و آن مىچسبند، ولى يعقوب چنين نبود، مىدانست تا خداوند چيزى نخواهد انجام نمىپذيرد، لذا در درجه اول توكل و اعتماد او بر خدا بود و سپس به سراغ عالم
اسباب مىرفت، و در عين حال مىدانست پشت سر اين اسباب ذات پاك" مسبب الاسباب" است، همانگونه كه قرآن در سوره بقره آيه 102 درباره ساحران شهر بابل مىگويد: «وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ»؛ (آنها نمىتوانستند از طريق سحر به كسى زيان برسانند، مگر اينكه خدا بخواهد) اشاره به اينكه ما فوق همه اينها اراده خدا است، بايد دل به او بست و از او كمك خواست.
«وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ * فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ * قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ * قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ * قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ وَ ما كُنَّا سارِقِينَ * قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِينَ * قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ * فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِيهِ كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ»؛(1)«هنگامى كه بر يوسف وارد شدند برادرش را نزد خود جاى داد و گفت من برادر تو هستم، از آنچه آنها مىكنند غمگين و ناراحت نباش. و هنگامى كه بارهاى آنها را بست ظرف آبخورى ملك را در بار برادرش قرار داد سپس كسى صدا زد اى اهل قافله شما سارق هستيد! آنها رو به سوى او كردند. و گفتند چه چيز گم كردهايد؟ گفتند پيمانه ملك را، و هر كس آن را بياورد يك بار شتر (غله) به او داده مىشود و من ضامن (اين پاداش هستم). گفتند به خدا سوگند شما ميدانيد ما نيامدهايم كه در اين سرزمين فساد كنيم و ما (هرگز) دزد نبودهايم. آنها گفتند اگر دروغگو
1) . يوسف / 69 الی 76.
باشيد كيفر شما چيست؟ گفتند هر كس (آن پيمانه) در بار او پيدا شود خودش كيفر آن خواهد بود (و به خاطر اين كار برده خواهد شد) ما اينگونه ستمگران را كيفر مىدهيم. در اين هنگام (يوسف) قبل از بار برادرش به كاوش بارهاى آنها پرداخت، و سپس آن را از بار برادرش بيرون آورد، اينگونه راه چاره به يوسف ياد داديم او هرگز نمىتوانست برادرش را مطابق آئين ملك (مصر) بگيرد مگر آنكه خدا بخواهد، درجات هر كس را بخواهيم بالا مىبريم و برتر از هر صاحب علمى، عالمى است.»
سرانجام برادران وارد بر يوسف شدند، و به او اعلام داشتند كه دستور تو را به كار بستيم و با اينكه پدر در آغاز موافق فرستادن برادر كوچك با ما نبود با اصرار او را راضى ساختيم، تا بدانى ما به گفته و عهد خود وفاداريم.
يوسف، آنها را با احترام و اكرام تمام پذيرفت، و به ميهمانى خويش دعوت كرد، دستور داد هر دو نفر در كنار سفره يا طبق غذا قرار گيرند، آنها چنين كردند، در اين هنگام بنيامين كه تنها مانده بود گريه را سر دادو گفت: اگر برادرم يوسف زنده بود، مرا با خود بر سر يك سفره مىنشاند، چرا كه از يك پدر و مادر بوديم، يوسف رو به آنها كرد و گفت: مثل اينكه برادر كوچكتان تنها مانده است؟ من براى رفع تنهائيش او را با خودم بر سر يك سفره مىنشانم! سپس دستور داد براى هر دو نفر يك اطاق خواب مهيا كردند، باز بنيامين تنها ماند يوسف گفت: او را نزد من بفرستيد، در اين هنگام يوسف برادرش را نزد خود جاى داد، اما ديد او بسيار ناراحت و نگران
است و دائما به ياد برادر از دست رفتهاش يوسف مىباشد، در اينجا پيمانه صبر يوسف لبريز شد و پرده از روى حقيقت برداشت، چنان كه قرآن مىگويد: «هنگامى كه وارد بر يوسف شدند او برادرش را نزد خود جاى داد و گفت: من همان برادرت يوسفم، غم مخور و اندوه به خويش راه مده و از كارهايى كه اينها مىكنند نگران مباش»؛ «وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ».
«لا تبتئس» از ماده «بؤس» در اصل بمعنى ضرر و شدت است، و در اينجا به معنى اين است كه اندوهگين و غمناك مباش! منظور از كارهاى برادران كه بنيامين را ناراحت مىكرده است، بىمهرى- هايى است كه نسبت به او و يوسف داشتند، و نقشههايى كه براى طرد آنها از خانواده كشيدند، اكنون كه مىبينى كارهاى آنها به زيان من تمام نشد، بلكه وسيلهاى بود براى ترقى و تعالى من، بنا بر اين تو نيز ديگر از اين ناحيه غم و اندوهى به خود راه مده.
در اين هنگام طبق بعضى از روايات، يوسف به برادرش بنيامين گفت: آيا دوست دارى نزد من بمانى، او گفت آرى، ولى برادرانم هرگز راضى نخواهند شد چرا كه به پدر قول دادهاند و سوگند ياد كردهاند كه مرا به هر قيمتى كه هست با خود بازگردانند، يوسف گفت: غصه مخور من نقشهاى مىكشم كه آنها ناچار شوند تو را نزد من بگذارند، «سپس هنگامى كه بارهاى غلات را براى برادران آماده ساخت دستور داد پيمانه گرانقيمت مخصوص را، درون بار برادرش بنيامين بگذارد» (چون براى هر كدام بارى از غله مىداد)؛ «فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ».
البته اين كار در خفا انجام گرفت، و شايد تنها يك نفر از مأموران، بيشتر از آن آگاه نشد، در اين هنگام مأموران كيل مواد غذايى مشاهده كردند كه اثرى از پيمانه
مخصوص و گرانقيمت نيست، در حالى كه قبلا در دست آنها بود: لذا همين كه قافله آماده حركت شد، «كسى فرياد زد: اى اهل قافله شما سارق هستيد!»؛ «ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ».
برادران يوسف كه اين جمله را شنيدند، سخت تكان خوردند و وحشت كردند، چرا كه هرگز چنين احتمالى به ذهنشان راه نمىيافت كه بعد از اينهمه احترام و اكرام، متهم به سرقت شوند!
لذا «رو به آنها كردند و گفتند: مگر چه چيز گم كردهايد؟»؛ «قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ».
«گفتند ما پيمانه سلطان را گم كردهايم و نسبت به شما ظنين هستيم»؛ «قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ».
و از آنجا كه پيمانه گرانقيمت و مورد علاقه ملك بوده است، «هر كس آن را بيابد و بياورد، يك بار شتر به او جايزه خواهيم داد»؛ «وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ».
سپس گوينده اين سخن براى تأكيد بيشتر گفت: «و من شخصا اين جايزه را تضمين مىكنم". (وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ). برادران كه سخت از شنيدن اين سخن نگران و دستپاچه شدند، و نمى دانستند جريان چيست؟ رو به آنها كرده" گفتند: به خدا سوگند شما ميدانيد ما نيامدهايم در اينجا فساد كنيم و ما هيچگاه سارق نبودهايم»؛ «قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ وَ ما كُنَّا سارِقِينَ».
اينكه گفتند شما خود مىدانيد كه ما اهل فساد و سرقت نيستيم شايد اشاره به اين باشد كه شما سابقه ما را به خوبى داريد كه در دفعه گذشته قيمت پرداختى ما را در بارهايمان گذاشتيد و ما مجددا به سوى شما بازگشتيم و اعلام
كرديم كه حاضريم همه آن را به شما بازگردانيم، بنا بر اين كسانى كه از يك كشور دور دست براى اداى دين خود بازمىگردند چگونه ممكن است دست به سرقت بزنند؟
به علاوه گفته مىشود آنها به هنگام ورود در مصر دهان شترهاى خود را با دهان بند بسته بودند تا به زراعت و اموال كسى زيان نرسانند، ما كه تا اين حد رعايت مىكنيم كه حتى حيواناتمان ضررى به كسى نرسانند، چگونه ممكن است چنين كار قبيحى مرتكب شويم؟!
در اين هنگام مأموران رو به آنها كرده «گفتند اگر شما دروغ بگوئيد جزايش چيست؟»؛ «قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِينَ».
و «آنها در پاسخ گفتند: جزايش اين است كه هر كس پيمانه ملك، در "بار" او پيدا شود خودش را، توقيف كنيد و به جاى آن برداريد»؛ «قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ».«آرى ما اين چنين ستمكاران را كيفر مىدهيم»؛ «كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ».
در اين هنگام يوسف دستور داد كه بارهاى آنها را بگشايند و يك يك بازرسى كنند، منتها براى اينكه طرح و نقشه اصلى يوسف معلوم نشود، «نخست بارهاى ديگران را قبل از بار برادرش بنيامين بازرسى كرد و سپس پيمانه مخصوص را از بار برادرش بيرون آورد»؛ «فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِيهِ».
همين كه پيمانه دربار بنيامين پيدا شد، دهان برادران از تعجب باز ماند، گويى كوهى از غم و اندوه بر آنان فرود آمد، و خود را در بن بست عجيبى ديدند.
از يك سو برادر آنها ظاهرا مرتكب چنين سرقتى شده و مايه سرشكستگى آنهاست، و از سوى ديگر موقعيت آنها را نزد عزيز مصر به خطر مىاندازد، و براى
آينده جلب حمايت او ممكن نيست، و از همه اينها گذشته پاسخ پدر را چه بگويند؟ چگونه او باور مىكند كه برادران تقصيرى در اين زمينه نداشتهاند؟
بعضى از مفسران نوشتهاند كه در اين هنگام برادرها رو به سوى بنيامين كردند، و گفتند: اى بىخبر؟ ما را رسوا كردى، صورت ما را سياه نمودى، اين چه كار غلطى بود كه انجام دادى؟ (نه به خودت رحم كردى و نه به ما و نه به خاندان يعقوب كه خاندان نبوت است) آخر بگو كى تو اين پيمانه را برداشتى و در بار خود گذاشتى؟
بنيامين كه باطن قضيه را مىدانست با خونسردى جواب داد اين كار را همان كس كرده است كه وجوه پرداختى شما را در بارتان گذاشت!، ولى حادثه آنچنان براى برادران ناراحت كننده بود كه نفهميدند چه مىگويد(1).
سپس قرآن چنين اضافه مىكند كه «ما اين گونه براى يوسف، طرح ريختيم» (تا برادر خود را به گونهاى كه برادران ديگر نتوانند مقاومت كنند نزد خود نگاه دارند)؛ «كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ».
مسأله مهم اينجاست كه اگر يوسف مىخواست طبق قوانين مصر با برادرش بنيامين رفتار كند مىبايست او را مضروب سازد و به زندان بيفكند و علاوه بر اينكه سبب آزار برادر مىشد، هدفش كه نگهداشتن برادر نزد خود بود، انجام نمىگرفت، لذا قبلا از برادران اعتراف گرفت كه اگر شما دست به سرقت زده باشيد، كيفرش نزد شما چيست؟ آنها هم طبق سنتى كه داشتند پاسخ دادند كه در محيط ما سنت اين است كه شخص سارق را در برابر سرقتى كه كرده بر مىدارند و از او كار
1) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 5، ص: 253(ذيل آيۀ شریفه).
مىكشند، و يوسف طبق همين برنامه با آنها رفتار كرد، چرا كه يكى از طرق كيفر مجرم آنست كه او را طبق قانون و سنت خودش كيفر دهند.
به همين جهت قرآن مىگويد: «يوسف نمىتوانست برادرش را طبق آئين ملك مصر بردارد» و نزد خود نگهدارد؛ «ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ»:
سپس به عنوان يك استثناء مىفرمايد «مگر اينكه خداوند بخواهد»؛ «إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ».
اشاره به اينكه: اين كارى كه يوسف انجام داد و با برادران همانند سنت خودشان رفتار كرد طبق فرمان الهى بود، و نقشهاى بود براى حفظ برادر، و تكميل آزمايش پدرش يعقوب، و آزمايش برادران ديگر! و در پايان اضافه مىكند «ما درجات هر كس را بخواهيم بالا مىبريم»؛ «نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ».
درجات كسانى كه شايسته باشند و همچون يوسف از بوته امتحانات، سالم بهدر آيند.
و در هر حال «برتر از هر عالمى، عالم ديگرى است» (يعنى خدا)؛ «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ».
و هم او بود كه طرح اين نقشه را به يوسف الهام كرده بود.
آيات فوق سؤالات زيادى را برمىانگيزد كه بايد به يك يك آنها پاسخ گفت:
پاسخ اين سؤال همانگونه كه قبلا هم اشاره شد، تكميل برنامه آزمايش پدر
و برادران بوده است و به تعبير ديگر اين كار از سر هوى و هوس نبوده، بلكه طبق يك فرمان الهى بود كه مىخواست مقاومت يعقوب را در برابر از دست دادن فرزند دوم نيز بيازمايد، و بدين طريق آخرين حلقه تكامل او پياده گردد، و نيز برادران آزموده شوند كه در اين هنگام كه برادرشان گرفتار چنين سرنوشتى شده است در برابر عهدى كه با پدر در زمينه حفظ او داشتند چه انجام خواهند داد؟
آيا جائز بود بىگناهى را متهم به سرقت كنند، اتهامى كه آثار شومش دامان بقيه برادران را هم كم و بيش مىگرفت؟
پاسخ اين سؤال را نيز مىتوان از اينجا يافت كه اين امر با توافق خود بنيامين بوده است چرا كه يوسف قبلا خود را به او معرفى كرده بود، و او مىدانست كه اين نقشه براى نگهدارى او چيده شده است، و اما نسبت به برادران، تهمتى وارد نمىشد، تنها ايجاد نگرانى و ناراحتى مىكرد، كه آن نيز در مورد يك آزمون مهم، مانعى نداشت
آيا نسبت سرقت آنهم به صورت كلى و همگانى با جمله «إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» (شما سارق هستيد) دروغ نبود؟ مجوز اين دروغ و تهمت چه بوده است؟
پاسخ اين سؤال نيز با تحليل زير روشن مىشود كه:
اولا: معلوم نيست كه گوينده اين سخن چه كسانى بودند، همين اندازه در قرآن مىخوانيم قالوا (گفتند) ممكن است گويندگان اين سخن جمعى از كارگزاران
يوسف باشند كه وقتى كه پيمانه مخصوص را نيافتند يقين پيدا كردند كه يكى از كاروانيان كنعان آن را ربوده است، و معمول است كه اگر چيزى در ميان گروهى كه متشكل هستند ربوده شود و رباينده اصلى شناخته نشود، همه را مخاطب مىسازند و مىگويند شما اين كار را كرديد، يعنى يكى از شما يا جمعى از شما.
ثانيا: طرف اصلى سخن كه «بنيامين» بود به اين نسبت راضى بود چرا كه اين نقشه ظاهرا او را متهم به سرقت مىكرد اما در واقع، مقدمهاى بود براى ماندن او نزد برادرش يوسف.
و اينكه همه آنها در مظان اتهام واقع شدند، موضوع زودگذرى بود كه به مجرد بازرسى بارهاى برادران يوسف بر طرف گرديد، و طرف اصلى دعوا (بنيامين) شناخته شد.
بعضى نيز گفتهاند منظور از سرقت، كه در اينجا به آنها نسبت داده شد، مربوط به گذشته و سرقت كردن يوسف را از پدرش يعقوب بهوسيله برادران بوده است اما اين در صورتى است كه اين نسبت به وسيله يوسف به آنها داده شده باشد چرا كه او از سابقه امر آگاهى داشت و شايد جمله بعد اشارهاى به آن داشته باشد چرا كه مأموران يوسف نگفتند شما پيمانه ملك را دزديدهايد، بلكه گفتند: «نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ»؛ «ما پيمانه ملك را نمىيابيم» (ولى پاسخ اول صحيحتر به نظر مىرسد).
بردگى (هميشگى يا موقت) سارق در برابر سرقتى كه انجام داده است بوده(1)،
ولى در ميان مصريان اين مجازات معمول نبوده است، بلكه از طرق ديگر مانند زدن و به زندان افكندن، سارقين را مجازات مىكردند.
به هر حال اين جمله دليل بر آن نمىشود كه در هيچيك از اديان آسمانى برده گرفتن كيفر سارق بوده است، چه بسا يك سنت معمولى در ميان گروهى از مردم آن زمان محسوب مىشده، و در تاريخچه بردگى نيز مىخوانيم كه در ميان اقوام خرافى، بدهكاران را به هنگامى كه از پرداختن بدهى خود عاجز ميشدند به بردگى مىگرفتند.
در آيات فوق گاهى تعبير به «صواع" (پيمانه) و گاهى تعبير به «سقايه" (ظرف آبخورى) شده است، و منافاتى ميان اين دو نيست، زيرا چنين به نظر مىرسد كه اين پيمانه در آغاز ظرف آبخورى «ملك» بوده است، اما هنگامى كه غلات در سرزمين مصر گران و كمياب و جيرهبندى شد، براى اظهار اهميت آن و اينكه مردم نهايت دقت را در صرفهجويى به خرج دهند، آن را با ظرف آبخورى مخصوص ملك، پيمانه مىكردند.
مفسران در خصوصيات اين ظرف مطالب زيادى دارند، بعضى گفتهاند از نقره بوده، بعضى گفتهاند از طلا،و بعضى اضافه كردهاند كه جواهر نشان بوده
1) . مرحوم طبرسى در «مجمع البيان» نقل كرده است كه سنت در ميان جمعى از مردم آن زمان اين بوده كه سارق را يك سال به بردگى مىگرفتند و نيز نقل كرده كه خاندان يعقوب، سارق را به مقدار سرقتش به بردگى مىگرفتند (تا همان اندازه كار كند).
است، و در بعضى از روايات غير معتبر نيز اشارهاى به اينگونه مطالب شده است، اما هيچيك دليل روشنى ندارد.
آنچه مسلم است پيمانهاى بوده كه روزى پادشاه مصر از آن آب مىنوشيده و سپس تبديل به پيمانه شده است.
اينهم بديهى است كه تمام نيازمنديهاى يك كشور را نمىتوان با چنين پيمانهاى اندازهگيرى كرد، شايد اين عمل جنبه سمبوليك داشته و براى نشان دادن كميابى و اهميت غلات در آن سالهاى مخصوص بوده است تا مردم در مصرف آنها نهايت صرفهجويى را كنند.
ضمنا از آنجا كه اين پيمانه در آن هنگام در اختيار يوسف بوده، سبب مىشده كه اگر بخواهند سارق را ببردگى بگيرند، بايد برده صاحب پيمانه يعنى شخص يوسف شود و نزد او بماند و اين همان چيزى بود كه يوسف درست براى آن نقشه كشيده بود.
قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ * قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ * قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاَّ مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ»؛(1)«(برادران) گفتند اگر او (بنيامين) دزدى كرده (تعجب نيست) برادرش (يوسف) نيز قبل از او دزدى كرده، يوسف (سخت ناراحت شد و) اين (ناراحتى) را در درون خود پنهان داشت و براى آنها اظهار نداشت (همين اندازه) گفت شما بدتر هستيد و خدا از آنچه توصيف مىكنيد آگاهتر است. گفتند اى عزيز او پدر پيرى دارد (و سخت
1) . يوسف / 77 الی 79.
ناراحت مىشود) يكى از ما را به جاى او بگير، ما تو را از نيكوكاران مىبينيم. گفت پناه بر خدا كه ما غير از آن كس كه متاع خود را نزد او يافتهايم بگيريم كه در آن صورت از ظالمان خواهيم بود!»
برادران سرانجام باور كردند كه برادرشان «بنيامين» دست به سرقت زشت و شومى زده است، و سابقه آنها را نزد عزيز مصر به كلى خراب كرده است و لذا براى اينكه خود را تبرئه كنند گفتند: «اگر اين پسر دزدى كند چيز عجيبى نيست، چرا كه برادرش (يوسف) نيز قبلا مرتكب چنين كارى شده است" كه هر دو از يك پدر و مادرند و حساب آنها از ما كه از مادر ديگرى هستيم جدا است!»؛«قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ».
و به اين ترتيب خواستند خط فاصلى ميان خود و بنيامين بكشند و سرنوشت او را با برادرش يوسف پيوند دهند! يوسف از شنيدن اين سخن سخت ناراحت شد و «آن را در دل مكتوم داشت، و براى آنها آشكار نساخت»؛ «فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ».
چرا كه او مىدانست آنها با اين سخن، مرتكب تهمت بزرگى شدهاند، ولى به پاسخ آنها نپرداخت، همين اندازه سربسته به آنها گفت: «شما از آن كسى كه اين نسبت را به او مىدهيد بدتريد» يا «شما نزد من از نظر مقام و منزلت بدترين مردميد»؛ «قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً».
سپس افزود: «خداوند درباره آنچه مىگوئيد آگاهتر است»؛ «وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ».
درست است كه برادران يوسف تهمت ناروايى به برادرشان يوسف زدند به گمان اينكه خود را در اين لحظات بحرانى تبرئه كنند، ولى بالآخره اين كار بهانه و دستاويزى مىخواهد كه چنين نسبتى را به او بدهند، به همين جهت مفسران در اين زمينه به كاوش پرداخته و سه روايت از تواريخ پيشين در اين زمينه نقل كردهاند:
نخست اينكه: يوسف بعد از وفات مادرش نزد عمهاش زندگى مىكرد و او سخت به يوسف علاقمند بود، هنگامى كه بزرگ شد و يعقوب خواست او را از عمهاش بازگيرد، عمهاش چارهاى انديشيد و آن اينكه كمربند يا شال مخصوصى كه از اسحاق در خاندان آنها به يادگار مانده بود بر كمر يوسف بست، و ادعا كرد كه او مىخواسته آن را از وى بربايد، و طبق قانون و سنتشان يوسف را در برابر آن كمر بند و شال مخصوص نزد خود نگهداشت.
ديگر اينكه يكى از خويشاوندان مادرى يوسف بتى داشت كه يوسف آن را برداشت و شكست و بر جاده افكند و لذا او را متهم به سرقت كردند در حالى كه هيچ يك از اينها سرقت نبوده است.
و ديگر اينكه گاهى او مقدارى غذا از سفره برمىداشت و به مسكينها و مستمندان مىداد، و به همين جهتبرادران بهانه جو اين را دستاويزى براى متهم ساختن او به سرقت قرار دادند، در حالى كه هيچيك از آنها گناهى نبود، آيا اگر كسى لباسى را در بر انسان كند و او نداند مال ديگرى است و بعد متهم به سرقتش كند، صحيح است؟ و آيا برداشتن بت و شكستنش گناهى دارد؟ و نيز چه مانعى
دارد كه انسان چيزى از سفره پدرش كه يقين دارد مورد رضايت اوست بردارد و به مسكينان بدهد؟!
هنگامى كه برادران ديدند برادر كوچكشان بنيامين طبق قانونى كه خودشان آن را پذيرفتهاند مىبايست نزد عزيز مصر بماند و از سوى ديگر با پدر پيمان بستهاند كه حد اكثر كوشش خود را در حفظ و بازگرداندن بنيامين به خرج دهند، رو به سوى يوسف كه هنوز براى آنها ناشناخته بود كردند «و گفتند اى عزيز مصر! و اى زمامدار بزرگوار او پدرى دارد پير و سالخورده كه قدرت بر تحمل فراق او را ندارد ما طبق اصرار تو او را از پدر جدا كرديم و او از ما پيمان مؤكد گرفته كه به هر قيمتى هست، او را بازگردانيم، بيا بزرگوارى كن و يكى از ما را بهجاى او بگير»؛ «قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ».
«چرا كه ما تو را از نيكوكاران مىيابيم» و اين اولين بار نيست كه نسبت به ما محبت فرمودى بيا و محبت خود را با اين كار تكميل فرما؛ «إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ».
يوسف اين پيشنهاد را شديدا نفى كرد و «گفت: پناه بر خدا چگونه ممكن است ما كسى را جز آن كس كه متاع خود را نزد او يافتهايم بگيريم» هرگز شنيدهايد آدم با انصافى، بىگناهى را به جرم ديگرى مجازات كنند؛ «قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ».
«اگر چنين كنيم مسلما ظالم خواهيم بود»؛ «إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ».
قابل توجه اينكه يوسف در اين گفتار خود هيچگونه نسبت سرقت به برادر نمىدهد، بلكه از او تعبير مىكند به كسى كه متاع خود را نزد او يافتهايم، و اين دليل بر آن است كه او دقيقا توجه داشت كه در زندگى هرگز خلاف نگويد.
«فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا قالَ كَبِيرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ * ارْجِعُوا إِلى أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلاَّ بِما عَلِمْنا وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ * وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ»؛(1)«هنگامى كه (برادران) از او مأيوس شدند به كنارى رفتند و با هم به نجوى پرداختند، بزرگترين آنها گفت آيا نمىدانيد پدرتان از شما پيمان الهى گرفته و پيش از اين در باره يوسف كوتاهى كرديد لذا من از اين سرزمين حركت نمىكنم تا پدرم بمن اجازه دهد يا خدا فرمانش را در باره من صادر كند كه او بهترين حكم كنندگان است. شما به سوى پدرتان بازگرديد و بگوئيد پدر (جان) پسرت دزدى كرد و ما جز به آنچه مىدانستيم گواهى نداديم و ما از غيب آگاه نبوديم! (براى اطمينان بيشتر) از آن شهر كه در آن بوديم سؤال كن و نيز از آن قافله كه با آن آمديم بپرس و ما (در گفتار خود) صادق هستيم.»
برادران آخرين تلاش و كوشش خود را براى نجات بنيامين كردند، ولى تمام راهها را بروى خود بسته ديدند، از يك سو مقدمات كار آنچنان چيده شده بود كه ظاهرا تبرئه برادر امكان نداشت، و از سوى ديگر پيشنهاد پذيرفتن فرد ديگرى را به
1) . يوسف / 80 الی 82.
جاى او نيز از طرف عزيز، پذيرفته نشد لذا مأيوس شدند و تصميم به مراجعت به كنعان و گفتن ماجرا براى پدر را گرفتند، قرآن مىگويد:
«هنگامى كه آنها از عزيز مصر- يا از نجات برادر- مأيوس شدند به گوشهاى آمدند و خود را از دگران جدا ساختند و به نجوى و سخنان در گوشى پرداختند»؛ «فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا».
«خلصوا» يعنى «خالص شدند» كنايه از جدا شدن از ديگران و تشكيل جلسه خصوصى است، و «نجى» از ماده «مناجات»، در اصل از «نجوه» به معنى سرزمين مرتفع گرفته شده، چون سرزمينهاى مرتفع از اطراف خود جدا هستند و جلسات سرى و سخنان در گوشى از اطرافيان جدا مىشود به آن «نجوى» مىگويند (بنا بر اين نجوى، هر گونه سخن محرمانه را اعم از اينكه در گوشى باشد يا در جلسه سرى، شامل مىشود).
جملۀ «خلصوا نجيا» همانگونه كه بسيارى از مفسران گفتهاند از فصيحترين و زيباترين تعبيرات قرآنى است كه در دو كلمه، مطالب فراوانى را كه در چند جمله بايد بيان مىشد، بيان كرده است.به هر حال، «برادر بزرگتر در آن جلسه خصوصى به آنها گفت: مگر نمىدانيد كه پدرتان از شما پيمان الهى گرفته است كه بنيامين را به هر قيمتى كه ممكن است باز گردانيد»؛ «قالَ كَبِيرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ».
و «شما همان كسانى هستيد كه پيش از اين نيز در باره يوسف، كوتاهى كرديد" و سابقه خود را نزد پدر بد نموديد»؛ «وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ»(1).
1) . «فرطتم» از ماده «تفريط» در اصل از «فروط»(بر وزن شروط) به معنى مقدم شدن است، و هنگامى كه به باب تفعيل در آيد به معنى كوتاهى در تقدم خواهد بود و اما هنگامى كه از باب افعال(افراط) باشد به معنى اسراف و تجاوز در تقدم است.
«حال كه چنين است، من از جاى خود (يا از سرزمين مصر) حركت نمىكنم، و به اصطلاح در اينجا متحصن مىشوم) مگر اينكه پدرم به من اجازه دهد، و يا خداوند فرمانى در باره من صادر كند كه او بهترين حاكمان است»؛ «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ».
منظور از اين فرمان، يا فرمان مرگ است يعنى از اينجا حركت نمىكنم تا بميرم، و يا راه چارهاى است كه خداوند پيش بياورد و يا عذر موجهى كه نزد پدر بهطور قطع پذيرفته باشد.
سپس برادر بزرگتر به ساير برادران دستور داد كه «شما به سوى پدر بازگرديد و بگوئيد پدر! فرزندت دست به دزدى زد!»؛ «ارْجِعُوا إِلى أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ».
«و اين شهادتى را كه ما مىدهيم به همان مقدارى است كه ما آگاه شديم» همين اندازه كه ما ديديم پيمانه ملك را از بار برادرمان خارج ساختند، كه نشان مىداد او مرتكب سرقت شده است، و اما باطن امر با خداست؛ «وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا».
«و ما از غيب خبر نداشتيم»؛ «وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ» اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه منظور برادران اين بوده است كه به پدر بگويند اگر در نزد تو گواهى داديم و تعهد كرديم كه برادر را مىبريم و بازمىگردانيم به خاطر اين بود كه ما از باطن كار او خبر نداشتيم و ما از غيب آگاه نبوديم كه سرانجام كار او به اينجا مىرسد.
سپس براى اينكه هر گونه سوء ظن را از پدر دور سازند و او را مطمئن كنند كه
جريان امر همين بوده نه كم و نه زياد، گفتند: «براى تحقيق بيشتر از شهرى كه ما در آن بوديم سؤال كن»؛ «وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها»(1).
«و همچنين از قافلهاى كه با آن قافله به سوى تو آمديم و طبعا افرادى از سرزمين كنعان و از كسانى كه تو بشناسى در آن وجود دارد، مىتوانى حقيقت حال را بپرسى»؛ «وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها»(2)و به هر حال «مطمئن باش كه ما در گفتار خود صادقيم و جز حقيقت چيزى نمىگوئيم»؛ «وَ إِنَّا لَصادِقُونَ» از مجموع اين سخن استفاده مىشود كه مسأله سرقت بنيامين در مصر پيچيده بوده كه كاروانى از كنعان به آن سرزمين آمده و از ميان آنها يك نفر قصد داشته است پيمانه ملك را با خود ببرد كه مأموران ملك به موقع رسيدهاند و پيمانه را گرفته و شخص او را بازداشت كردهاند، و شايد اينكه برادران گفتند از سرزمين مصر، سؤال كن كنايه از همين است كه آن قدر اين مسأله، مشهور شده كه در و ديوار هم مىداند!
1) . «قريه» در لغت عرب به معنى روستا نيست، بلكه به آباديها و شهرها بهطور كلى اطلاق مىشود و منظور در اينجا مصر است.
2) . «عير» - چنان كه راغب در مفردات گفته است- به معنى گروه و جمعيتى است كه شتران و چارپايان را براى حمل مواد غذايى با خود مىبرند يعنى به مجموع آنها" عير" گفته مىشود، بنا بر اين سؤال از آنها كاملا امكان پذير است، چرا كه انسانها را نيز شامل مىشود و نيازى به تقدير نيست، بعضى از مفسران گفتهاند كه «عير» تنها شامل چارپايان مىشود و در اين صورت آيه نياز به تقدير دارد، همانگونه كه در قريه چنين است.
و بعضى" يهودا»، و در اينكه منظور بزرگتر از نظر سن است يا عقل، نيز در ميان مفسران گفتگو است، ولى ظاهر آيه بزرگتر از نظر سن است.
از اين آيه ضمنا استفاده مىشود كه قاضى مىتواند به قرائن قطعيه عمل كند، هر چند اقرار و شهودى در كار نباشد، زيرا در جريان كار برادران يوسف نه شهودى بود و نه اقرارى، تنها پيدا شدن پيمانه ملك از بار بنيامين دليل به مجرميت او شمرده شد و با توجه به اينكه هر يك از آنها شخصا بار خود را پر مىكردند و يا لا اقل به هنگام پر كردن آن حاضر بودند و اگر قفل و بندى داشت، كليدش در اختيار خود آنها بود و از طرفى، هيچكس باور نمىكرد كه در اينجا نقشهاى در كار است و مسافران كنعان (برادران يوسف) در اين شهر، دشمن نداشتند كه بخواهد براى آنها توطئه كند.
مجموع اين جهات سبب مىشد كه از مشاهده پيمانه ملك، در بار بنيامين، علم به اقدام شخص او به چنين كارى حاصل شود.
اين موضوع كه دنياى امروز در داوريهايش روى آن تكيه مىكند از نظر فقه اسلامى نياز به بررسى بيشترى دارد، چرا كه در مباحث قضايى روز فوق- العاده مؤثر است و جاى اين بحث كتاب القضاء است.
كه برادران يوسف از نظر روحيه با هم بسيار متفاوت بودند برادر بزرگتر سخت، به عهد و ميثاق خود پايبند بود، در حالى كه برادران ديگر همين اندازه كه ديدند گفتگوهايشان با عزيز مصر به جايى نرسيد خود را معذور دانسته، دست از
تلاش بيشتر برداشتند، و البته حق با برادر بزرگتر بود، چرا كه با تحصن در شهر مصر و مخصوصا نزديك دربار عزيز اين اميد مىرفت كه او بر سر لطف آيد و به خاطر يك پيمانه كه سرانجام پيدا شد مرد غريبى را به قيمت داغدار كردن برادران و پدر پيرش مجازات نكند، لذا او به خاطر همين احتمال در مصر ماند و برادران را براى كسب دستور به خدمت پدر فرستاد، تا ماجرا را براى او شرح دهند.
«قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ * وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ * قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ * قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»؛(1)
«(يعقوب) گفت نفس (و هوى و هوس) مسأله را چنين در نظرتان تزيين داده، من شكيبايى مىكنم شكيبايى جميل (و خالى از كفران)، اميدوارم خداوند همه آنها را به من باز گرداند چرا كه او عليم و حكيم است. و از آنها روى برگرداند و گفت وا اسفا بر يوسف!، و چشمان او از اندوه سفيد شد اما او خشم خود را فرو مىبرد (و هرگز كفران نمىكرد). گفتند به خدا تو آن قدر ياد يوسف مىكنى تا مشرف به مرگ شوى يا هلاك گردى! گفت من تنها غم و اندوهم را به خدا مىگويم (و شكايت نزد او مىبرم) و از خدا چيزهايى مىدانم كه شما نمىدانيد.»
برادران از مصر حركت كردند در حالى كه برادر بزرگتر و كوچكتر را در آنجا
1) . يوسف / 83 الی 86.
گذاردند، و با حال پريشان و نزار به كنعان بازگشتند و به خدمت پدر شتافتند، پدر كه آثار غم و اندوه را در بازگشت از اين سفر- به عكس سفر سابق- بر چهرههاى آنها مشاهده كرد فهميد آنها حامل خبر ناگوارى هستند، بخصوص اينكه اثرى از بنيامين و برادر بزرگتر در ميان آنها نبود، و هنگامى كه برادران جريان حادثه را بىكم و كاست، شرح دادند يعقوب برآشفت، رو به سوى آنها كرده «گفت: هوسهاى نفسانى شما، مسأله را در نظرتان چنين منعكس ساخته و تزيين داده است!»؛ «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً».
يعنى درست همان جملهاى را در پاسخ آنها گفت كه پس از حادثه يوسف به هنگامى كه آن طرح دروغين را بيان كردند، ذكر نمود.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه آيا يعقوب تنها به خاطر سابقه سوء آنها به آنها سوء ظن برد و يقين كرد كه آنها دروغ مىگويند و توطئهاى در كار است در حالى كه اين كار نه تنها از پيامبرى چون يعقوب بعيد به نظر مىرسد، بلكه از افراد عادى نيز بعيد است كه تنها كسى را با يك سابقه سوء بهطور قطع متهم سازند، بااينكه طرف مقابل شهودى نيز براى خود آورده است، و راه تحقيق نيز بسته نيست.
يا اينكه هدف از اين جمله بيان نكتۀ ديگرى بوده است، از جمله اينكه:
چرا شما با ديدن پيمانه ملك درون بار برادر تسليم شديد كه او سرقت كرده است در حالى كه اين به تنهايى نمىتواند يك دليل منطقى بوده باشد؟
چرا شما به عزيز مصر گفتيد جزاى سارق اين است كه او را به بردگى بردارد در حالى كه اين يك قانون الهى نيست، بلكه سنتى است نادرست در ميان مردم
كنعان (و اين در صورتى است كه بر خلاف گفته جمعى از مفسران اين قانون را از شريعت يعقوب ندانيم).
سپس يعقوب به خويشتن بازگشت و گفت: من زمام صبر را از دست نمىدهم و «شكيبايى نيكو و خالى از كفران مىكنم»؛ «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ»؛(2)
«اميدوارم خداوند همه آنها (يوسف و بنيامين و فرزند بزرگم) را به من بازگرداند»؛ «عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً».
چرا كه من مىدانم «او از درون دل همه آگاه است و از همه حوادثى كه گذشته و مىگذرد با خبر به علاوه او حكيم است و هيچ كارى را بدون حساب نمىكند.»؛ «إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ».
در اين حال غم و اندوهى سراسر وجود يعقوب را فرا گرفت و جاى خالى بنيامين همان فرزندى كه مايه تسلى خاطر او بود، وى را به ياد يوسف عزيزش افكند، به ياد دورانى كه اين فرزند برومند با ايمان باهوش زيبا در آغوشش بود و استشمام بوى او هر لحظه زندگى و حيات تازهاى به پدر مىبخشيد، اما امروز نه تنها اثرى از او نيست، بلكه جانشين او بنيامين نيز به سرنوشت دردناك و مبهمى همانند او گرفتار شده است، «در اين هنگام روى از فرزندان برتافت و گفت: وا اسفا بر يوسف!»؛ «وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ».
برادران كه از ماجراى بنيامين، خود را شرمنده در برابر پدر مىديدند، از شنيدن نام يوسف در فكر فرو رفتند و عرق شرم بر جبين آنها آشكار گرديد.
اين حزن و اندوه مضاعف، سيلاب اشك را، بىاختيار از چشم يعقوب جارى مىساخت تا آن حد كه «چشمان او از اين اندوه سفيد و نابينا شد»؛ «وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ».
و اما با اين حال سعى مىكرد، خود را كنترل كند و خشم را فرو بنشاند و سخنى بر خلاف رضاى حق نگويد «او مرد با حوصله و بر خشم خويش مسلط بود»؛ «فَهُوَ كَظِيمٌ».
ظاهر آيه فوق اين است كه يعقوب تا آن زمان نابينا نشده بود، بلكه اين غم و اندوه مضاعف و ادامه گريه و ريختن اشك بينايى او را از ميان برد و همانگونه كه سابقا هم اشاره كرديم اين يك امر اختيارى نبود كه با صبر جميل منافات داشته باشد.(1)
برادران كه از مجموع اين جريانها، سخت ناراحت شده بودند، از يك سو وجدانشان به خاطر داستان يوسف معذب بود، و از سوى ديگر به خاطر بنيامين خود را در آستانه امتحان جديدى مىديدند، و از سوى سوم نگرانى مضاعف پدر بر آنها، سخت و سنگين بود، با ناراحتى و بىحوصلگى، به پدر «گفتند به خدا سوگند تو آن قدر يوسف يوسف مىگويى تا بيمار و مشرف به مرگ شوى يا هلاك گردى»؛ «قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ»(2).
اما پير كنعان آن پيامبر روشن ضمير در پاسخ آنها «گفت: من شكايتم را به شما نياوردم كه چنين مىگوئيد، من غم و اندوهم را نزد خدا مىبرم و به او شكايت مىآورم»؛ «قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ»(1).
«و از خدايم لطفها و كرامتها و چيزهايى سراغ دارم كه شما نمىدانيد»؛ «وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ».
«يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكافِرُونَ* فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ * قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ * قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ * قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ * قالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ * اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ»؛(2)«پسرانم! برويد و از يوسف و برادرش تفحص كنيد، و از رحمت خدا مأيوس نشويد كه از رحمت خدا جز قوم كافر مأيوس نمىشوند. هنگامى كه آنها وارد بر او (يوسف) شدند گفتند اى عزيز! ما و خاندان ما را ناراحتى فرا گرفته و متاع كمى (براى خريد مواد غذايى) با خود آوردهايم، پيمانه ما را بهطور كامل وفا كن و بر ما تصدق بنما كه خداوند متصدقان را پاداش مىدهد. گفت آيا دانستيد چه با يوسف و برادرش كرديد آن گاه كه جاهل بوديد؟! گفتند آيا تو همان يوسف هستى؟! گفت (آرى) منم يوسف! و اين
برادر من است خداوند بر ما منت گذارده، هر كس تقوى پيشه كند و شكيبايى و استقامت نمايد (سرانجام پيروز مىشود) چرا كه خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمىكند. گفتند به خدا سوگند خداوند تو را بر ما مقدم داشته، و ما خطا كار بوديم. گفت امروز ملامت و توبيخى بر شما نيست خداوند شما را مىبخشد، و ارحم الراحمين است! اين پيراهن مرا ببريد و به صورت پدرم بيندازيد، بينا مىشود، و همگى خانواده نزد من آئيد.»
قحطى در مصر و اطرافش از جمله كنعان بيداد مىكرد، مواد غذايى به كلى تمام مىشود، دگربار يعقوب فرزندان را دستور به حركت كردن به سوى مصر و تامين مواد غذايى مىدهد، ولى اين بار در سرلوحه خواستههايش جستجو از يوسف و برادرش بنيامين را قرار مىدهد و مىگويد: «فرزندانم برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد»؛ «يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ».
و از آنجا كه فرزندان تقريبا اطمينان داشتند كه يوسفى در كار نمانده، و از اين توصيه و تأكيد پدر تعجب مىكردند، يعقوب به آنها گوشزد مىكند" از رحمت الهى هيچگاه مأيوس نشويد «كه قدرت او ما فوق همه مشكلات و سختيها است»؛ «وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ».
«چرا كه تنها كافران بىايمان كه از قدرت خدا بىخبرند از رحمتش مأيوس مىشوند»؛ «إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ».
«تحسس» از ماده «حس» به معنى جستجوى چيزى از طريق حس است، و در اينكه آيا با" تجسس" چه تفاوتى دارد؟ در ميان مفسران و ارباب
لغت گفتگو است: ابن عباس نقل شده كه «تحسس» در امور خير است و «تجسس» در امور شر. بعضى ديگر گفتهاند تحسس، كوشش براى شنيدن سرگذشت اشخاص و اقوام است، اما تجسس كوشش براى جستجوى عيبها.
و بعضى هر دو را به يك معنى دانستهاند، ولى با توجه به حديثى كه مىگويد: «لا تجسسوا و لا تحسسوا»، روشن مىشود كه اين دو با هم مختلفند، و نظر ابن عباس در تفاوت ميان اين دو متناسب معنى آيات مورد بحث به نظر مىرسد، و اگر مىبينيم كه در حديث از هر دو نهى شده ممكن است اشاره به اين باشد كه جستجو در كار مردم نكنيد نه در كار خيرشان و نه در كار شرشان.
«روح» به معنى رحمت، و راحت و فرج و گشايش كار است.
«راغب" در مفردات مىگويد: روح (بر وزن لوح) و روح (بر وزن نوح) هر دو در اصل به يك معنى است، و به معنى «جان» و «تنفس" است، سپس روح (بر وزن لوح) به رحمت و فرج آمده است (بهخاطر اينكه هميشه به هنگام گشايش مشكلات، روح و جان تازهاى به انسان دست مىدهد و نفس آزاد مىكشد).
به هر حال فرزندان يعقوب بارها را بستند و روانه مصر شدند و اين سومين مرتبه است كه آنها به اين سرزمين پرحادثه وارد مىشوند.
در اين سفر بر خلاف سفرهاى گذشته يك نوع احساس شرمندگى روح آنها را آزار مىدهد، چرا كه سابقه آنها در مصر و نزد عزيز: سخت آسيب ديده، و بد نام شدهاند، و شايد بعضى آنها را به عنوان" گروه سارقانكنعان" بشناسند، از سوى
ديگر متاع قابل ملاحظهاى براى معاوضه با گندم و ساير مواد غذايى، همراه ندارند، از دست دادن برادر دوم، بنيامين و ناراحتى فوقالعاده پدر بر مشكلات آنان افزوده، و در واقع كارد به استخوانشان رسيده است، تنها چيزى كه در ميان انبوه اين مشكلات و ناراحتيهاى جانفرسا مايه تسلى خاطر آنها است، همان جمله اخير پدر است كه مىفرمود: از رحمت خدا مأيوس نباشيد كه هر مشكلى براى او سهل و آسان است.
«آنها وارد بر يوسف شدند، و در اين هنگام با نهايت ناراحتى رو به سوى او كردند و گفتند: اى عزيز! ما و خاندان ما را قحطى و ناراحتى و بلا فرا گرفته است»؛ «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ».
«و تنها متاع كم و بىارزشى همراه آوردهايم»؛ «وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ»،(1)
و «مزجاة» از ماده «ازجاء" به معنى راندن و دفع كردن است و از آنجا كه بهاى كم و بىارزش را شخص گيرنده از خود دور مىسازد به آن مزجاة گفته شده است.
اما با اين حال به كرم و بزرگوارى تو تكيه كردهايم، «و انتظار داريم كه پيمانه ما را بهطور كامل وفا كنى»؛ «فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ».
«و در اين كار بر ما منت گذار و تصدق كن»؛ «وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا».
و پاداش خود را از ما مگير، بلكه از خدايت بگير، چرا كه «خداوند كريمان و متصدقان را پاداش خير مىدهد»؛ «إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ».
جالب اينكه برادران يوسف، با اينكه پدر تأكيد داشت در باره يوسف و برادرش به جستجو بر خيزيد و مواد غذايى در درجه بعد قرار داشت، به اين گفتار چندان توجه نكردند، و نخست از عزيز مصر تقاضاى مواد غذايى نمودند، شايد به
1) . «بضاعت» از ماده «بضع» (بر وزن جزء) به معنى قطعه گوشتى است كه از بدن جدا مىكنند، و به قسمتى از مال نيز بضاعت گفته مىشود كه به عنوان بهاى كالايى جدا مىشود.
اين علت بود كه چندان اميدى به پيدا شدن يوسف نداشتند، و يا به اين علت كه آنها فكر كردند بهتر اين است خود را در همان چهره خريداران مواد غذايى كه طبيعىتر است قرار دهند، و تقاضاى آزاد ساختن برادر را تحت الشعاع نمايند تا تأثير بيشترى در عزيز مصر داشته باشد.
بعضى گفتهاند: منظور از «تَصَدَّقْ عَلَيْنا» همان آزادى برادر بوده، و گرنه در مورد مواد غذايى، قصدشان گرفتن جنس بدون عوض نبوده است، تا نام تصدق بر آن گذارده شود.
در روايات نيز مىخوانيم كه برادران حامل نامهاى از طرف پدر براى عزيز مصر بودند كه در آن نامه، يعقوب، ضمن تمجيد از عدالت و دادگرى و محبتهاى عزيز مصر، نسبت به خاندانش، و سپس معرفى خويش و خاندان نبوتش شرح ناراحتيهاى خود را به خاطر از دست دادن فرزندش يوسف و فرزند ديگرش بنيامين و گرفتاريهاى ناشى از خشكسالى را براى عزيز مصر كرده بود.
و در پايان نامه از او خواسته بود كه بنيامين را آزاد كند و تأكيد نموده بود كه ما خاندانى هستيم كه هرگز سرقت و مانند آن در ما نبوده و نخواهد بود.
هنگامى كه برادرها نامه پدر را بهدست عزيز مىدهند، نامه را گرفته و مىبوسد و بر چشمان خويش مىگذارد، و گريه مىكند، آنچنان كه قطرات اشك بر پيراهنش مىريزد(1)(و همين امر برادران را به حيرت و فكر فرو مىبرد كه عزيز مصر چه علاقهاى به پدرشان يعقوب دارد كه اين چنين نامهاش در او ايجاد هيجان مىنمايد، و شايد در همين جا بود كه برقى در دلشان زد كه نكند او خودش يوسف باشد، همچنين
1) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ذيل آيه.
شايد همين نامه پدر يوسف را چنان بىقرار ساخت كه ديگر نتوانست بيش از آن در چهره و نقاب عزيز مصر پنهان بماند، و به زودى چنان كه خواهيم ديد خويشتن را به عنوان همان برادر! به برادران معرفى كرد).
در اين هنگام كه دوران آزمايش بسر رسيده بود و يوسف نيز سخت، بىتاب و ناراحت به نظر مىرسيد، براى معرفى از اينجا آغاز سخن كرد، رو به سوى برادران كرد «گفت: هيچ مىدانيد شما در آن هنگام كه جاهل و نادان بوديد به يوسف و برادرش چه كرديد»؛ «قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» بزرگوارى يوسف را ملاحظه كنيد كه اولا گناه آنها را سر بسته بيان مىكند، و مىگويد ما فعلتم (آنچه انجام داديد) و ثانيا راه عذر خواهى را به آنها نشان مىدهد كه اين اعمال شما به خاطر جهل بود، و آن دوران جهل گذشته و اكنون عاقل و فهميدهايد!.
ضمنا از اين سخن روشن مىشود كه آنها در گذشته تنها آن بلا را بر سر يوسف نياوردند، بلكه برادر ديگر بنيامين نيز از شر آنها در آن دوران در امان نبود، و ناراحتيهايى نيز براى او در گذشته به وجود آوردهبودند، و شايد بنيامين در اين مدتى كه در مصر نزد يوسف مانده بود گوشهاى از بيدادگريهاى آنها را براى برادرش شرح داده بود.
در بعضى از روايات مىخوانيم كه يوسف با گفتن اين جمله براى اينكه آنها زياد ناراحت نشوند و تصور نكنند عزيز مصر، در مقام انتقامجويى بر مىآيد گفتارش را با تبسمى پايان داد، اين تبسم سبب شد دندانهاى زيباى يوسف در برابر برادران كاملا آشكار شود، خوب كه دقت كردند ديدند عجب شباهتى با دندانهاى برادرشان يوسف دارد(1)!
1) . همان.
مجموع اين جهات، دست بهدست هم داد، از يك سو مىبينند عزيز مصر، از يوسف و بلاهايى كه برادران بر سر او آوردند و هيچكس جز آنها و يوسف از آن خبر نداشت سخن مىگويد.
از سويى ديگر نامه يعقوب. آنچنان او را هيجان زده مىكند كه گويى نزديكترين رابطه را با او دارد.
و از سوى سوم، هر چه در قيافه و چهره او بيشتر دقت مىكنند شباهت او را با برادرشان يوسف بيشتر مىبينند، اما در عين حال نمىتوانند باور كنند كه يوسف بر مسند عزيز مصر تكيه زده است، او كجا و اينجا كجا؟! لذا با لحنى آميخته با ترديد «گفتند: آيا تو خود يوسف نيستى؟»؛ «قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ»، در اينجا لحظات فوقالعاده حساس بر برادرها گذشت، درست نمىدانند كه عزيز مصر در پاسخ سؤال آنها چه مىگويد! آيا براستى پرده را كنار مىزند و خود را معرفى مىكند. يا آنها را ديوانگان خطاب خواهد كرد كه مطلب مضحكى را عنوان كردهاند.
لحظهها با سرعت مىگذشت و انتظارى طاقتفرسا بر قلب برادران سنگينى مىكرد، ولى يوسف نگذارد اين زمان، زياد طولانى شود بناگاه پرده از چهره حقيقت برداشت، «گفت: آرى منم يوسف! و اين برادرم بنيامين است!»؛ «قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي».
ولى براى اينكه شكر نعمت خدا را كه اين همه موهبت به او ارزانى داشته بهجا آورده باشد و ضمنا درس بزرگى به برادران بدهد اضافه كرد «خداوند بر ما منت گذارده هر كس تقوا پيشه كند و شكيبايى داشته باشد، خداوند پاداش او را خواهد داد، چرا كه خدا اجر نيكوكاران را ضايع نمىكند»؛ «قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا
يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ»، هيچكس نمىداند در اين لحظات حساس چه گذشت و اين برادرها بعد از دهها سال كه يكديگر را شناختند چه شور و غوغايى بر پا ساختند چگونه يكديگر را در آغوش فشردند، و چگونه اشكهاى شادى فرو ريختند، ولى با اين حال برادران كه خود را سخت شرمنده مىبينند نمىتوانند درست به صورت يوسف نگاه كنند، آنها در انتظار اين هستند كه ببينند آيا گناه بزرگشان قابل عفو و اغماض و بخشش است يا نه، لذا رو به سوى برادر كردند و گفتند:
«به خدا سوگند خداوند تو را بر ما مقدم داشته است» و از نظر علم و حلم و عقل و حكومت، فضيلت بخشيده؛ «قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا»(1)
«هر چند ما خطاكار و گنهكار بوديم»؛ «وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ»(2).
اما يوسف كه حاضر نبود اين حال شرمندگى برادران مخصوصا به هنگام پيروزيش ادامه يابد، و يا اينكه احتمالا اين معنى به ذهنشان خطور كند كه ممكن است يوسف در اينجا در مقام انتقامجويى بر آيد، بلافاصله با اين جمله به آنها امنيت و آرامش خاطر داد «و گفت: امروز هيچگونه سرزنش و توبيخى بر شما نخواهد بود»؛ «قالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ»(3).
1) . «آثرك» از ماده «ايثار" در اصل به معنى جستجوى اثر چيزى است، و از آنجا كه به فضل و نيكى «اثر» گفته مىشود، اين كلمه به معنى برترى دادن و فضيلت بخشيدن آمده است، بنا بر اين «آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا» مفهومش اين مىشود كه خداوند ترا بر ما فضيلت بخشيد (البته به خاطر كارهاى نيك تو و اعمال بد ما).
2) . فخر رازى در تفسيرش مىگويد: ميان «خاطى» و «مخطى» اين فرق است كه خاطى را به كسى مىگويند كه عمدا كار خلافى مىكند و مخطى به كسى كه از روى اشتباه.
3) . «تثريب» در اصل از ماده «ثرب» (بر وزن سرو) به پوسته نازكى از پيه مىگويند كه روى معده و رودهها را مىپوشاند و تثريب به معنى كنار زدن آنست سپس به معنى سرزنش و توبيخ و ملامت آمده گويى با اين كار پرده گناه از چهره طرف كنار زده مىشود (به قاموس و مفردات راغب و تفسير فخر رازى و روح المعانى مراجعه شد).
فكرتان آسوده، و وجدانتان راحت باشد، و غم و اندوهى از گذشته به خود راه ندهيد، سپس براى اينكه به آنها خاطرنشان كند كه نه تنها حق او بخشوده شده است، بلكه حق الهى نيز در اين زمينه با اين ندامت و پشيمانى قابل بخشش است، «افزود: خداوند نيز شما را مىبخشد، چرا كه او ارحم الراحمين است»؛ «يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ».و اين دليل بر نهايت بزرگوارى يوسف است كه نه تنها از حق خود گذشت و حتى حاضر نشد كمترين توبيخ و سرزنش- تا چه رسد به مجازات- در حق برادران روا دارد، بلكه از نظر حق اللَّه نيز به آنها اطمينان داد كه خداوند غفور و بخشنده است، و حتى براى اثبات اين سخن با اين جمله استدلال كرد كه او ارحم الراحمين است.
در اينجا غم و اندوه ديگرى بر دل برادران سنگينى مىكرد و آن اينكه پدر بر اثر فراق فرزندانش نابينا شده و ادامه اين حالت، رنجى است جانكاه براى همه خانواده، به علاوه دليل و شاهد مستمرى است بر جنايت آنها، يوسف براى حل اين مشكل بزرگ نيز چنين گفت:
«اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بيفكنيد تا بينا شود»؛ «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً».
«و سپس با تمام خانواده به سوى من بيائيد»؛ «وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ».
در پارهاى از روايات آمده كه يوسف گفت: آن كسى كه پيراهن شفا بخش من را نزد پدر مىبرد بايد همان باشد كه پيراهن خونآلود را نزد او آورد، تا همانگونه كه او پدر را ناراحت ساخت اين بار خوشحال و فرحناك كند!، لذا اين كار به «يهودا» سپرده شد زيرا او گفت من آن كسى بودم كه پيراهن خونين را نزد پدر بردم و گفتم فرزندت را گرگ خورده و اين نشان مىدهد كه يوسف با آن همه گرفتارى كه داشت از جزئيات و ريزهكاريهاى مسائل اخلاقى نيز غافل نمىماند(1).
در بعضى ديگر از روايات آمده است كه برادران يوسف، بعد از اين ماجرا پيوسته، شرمسار بودند، يكى را به سراغ او فرستادند و گفتند: تو هر صبح و شام ما را بر كنار سفره خود مىنشانى، و ما از روى تو خجالت مىكشيم، چرا كه آن همه جسارت كرديم، يوسف براى اينكه نه تنها كمترين احساس شرمندگى نكنند، بلكه وجود خود را بر سر سفره او، خدمتى به او احساس كنند، جواب بسيار جالبى داد گفت: مردم مصر تاكنون به چشم يك غلام زر خريد به من مىنگريستند، و به يكديگر مىگفتند سبحان من بلغ عبدا بيع بعشرين درهما ما بلغ!!:
«منزه است خدايى كه غلامى را كه به بيست درهم فروخته شد به اين مقام رسانيده!» اما الان كه شما آمدهايد و پرونده زندگى من براى اين مردم گشوده شده،
1) . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، مترجم: جمعی از اساتید، ذيل آيات مورد بحث.
مىفهمند من غلام نبودهام، من از خاندان نبوت و از فرزندان ابراهيم خليل هستم و اين مايه افتخار و مباهات من است!.(1)
آيات فوق اين درس مهم اخلاقى و دستور اسلامى را به روشنترين وجهى به ما مىآموزد كه به هنگام پيروزى بر دشمن، انتقامجو و كينهتوز نباشيد.
برادران يوسف، سختترين ضربهها را به يوسف زده بودند، و او را تا آستانه مرگ پيش بردند كه اگر لطف خدا شامل حال او نشده بود، رهايى براى او ممكن نبود، نه تنها يوسف را آزار دادند كه پدرش را نيز سخت شكنجه دادند
اما اكنون همگى زار و نزار در برابر او قرار گرفتهاند و تمام قدرت در دست او است، ولى از لابلاى كلمات يوسف به خوبى احساس مىشود كه او نه تنها هيچگونه كينهاى در دل نگرفته، بلكه اين موضوع او را رنج مىدهد كه نكند برادران به ياد گذشته بيفتند و ناراحت شوند و احساس شرمندگى كنند! به همين دليل نهايت كوشش را به خرج مىدهد كه اين احساس را از درون جان آنها بيرون براند و حتى از اين بالاتر، مىخواهد به آنها حالى كند كه آمدن شما به مصر از اين نظر كه وسيله شناسايى بيشتر من در اين سرزمين و اينكه از خاندان رسالتم، نه يك غلام كنعانى كه به چند درهم فروخته شده باشم براى من مايه فخر و مباهات است او مىخواهد آنها چنين احساس كنند نه تنها بدهكار نيستند، بلكه چيزى هم طلبكارند! جالب توجه اينكه: هنگامى كه پيامبر اسلام در شرائط مشابهى قرار
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسير الکبیر، ج 18، ص: 206.
گرفت و در جريان فتح مكه بر دشمنان خونخوار، يعنى سران شرك و بت پرستى پيروز شد، بنا به گفته ابن عباس به كنار خانه كعبه آمد و دستگيره در خانه را گرفت در حالى كه مخالفان به كعبه پناه برده بودند و در انتظار اين بودند كه پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) در باره آنها چه دستورى صادر مىكند؟
در اينجا پيامبر(صلی الله علیه وآله ) فرمود:
«الحمد للَّه الذى صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده»؛ شكر خداى را كه وعدهاش تحقق يافت و بندهاش را پيروز كرد و احزاب و گروههاى دشمن را منهزم ساخت" سپس رو به مردم كرد و فرمود:
«ما ذا تظنون يا معشر قريش قالوا خيرا، اخ كريم، و ابن اخ كريم و قد قدرت! قال و انا اقول كما قال اخى يوسف لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ»؛! چه گمان مىبريد اى جمعيت قريش كه در باره شما فرمان بدهم؟ آنها در پاسخ گفتند ما از تو جز خير و نيكى انتظار نداريم، تو برادر بزرگوار و بخشنده و فرزند برادر بزرگوار ما هستى، و الان قدرت در دست تو است. پيامبر فرمود:
و من در باره شما همان مىگويم كه برادرم يوسف در باره برادرانش به هنگام پيروزى گفت: «لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ»؛ امروز روز سرزنش و ملامت و توبيخ نيست! عمر مىگويد در اين موقع عرق شرم از صورت من جارى شد، چرا كه من به هنگام ورود در مكه به آنها گفتم امروز روزى است كه از شما انتقام خواهيم گرفت، هنگامى كه پيامبر(صلی الله علیه وآله ) اين جمله را فرمود من از گفتار خود شرمنده شدم(1).
در روايات اسلامى نيز كرارا مىخوانيم كه: «زكات پيروزى، عفو و بخشش است.»
1) . قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ج 5، ص: 3487.
امام على(علیه السلام) مىفرمايد:
«اذا قدرت على عدوك فاجعل العفو عنه شكرا للقدرة عليه؛ هنگامى كه بر دشمنت پيروز شدى، عفو را شكرانه پيروزيت قرار ده.»(1)
«وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ * قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ * فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ * قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ * قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ»؛(2)
«هنگامى كه كاروان (از سرزمين مصر) جدا شد پدرشان (يعقوب) گفت من بوى يوسف را احساس مىكنم اگر مرا به نادانى و كم عقلى نسبت ندهيد! گفتند: به خدا تو در همان گمراهى سابقت هستى! اما هنگامى كه بشارت دهنده آمد، آن (پيراهن) را بر صورت او افكند ناگهان بينا شد، گفت آيا به شما نگفتم من از خدا چيزهايى سراغ دارم كه شما نمىدانيد؟!! گفتند پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطاكار بوديم. گفت به زودى براى شما از پروردگارم آمرزش مىطلبم كه او غفور و رحيم است.»
فرزندان يعقوب در حالى كه از خوشحالى در پوست نمىگنجيدند، پيراهن يوسف را با خود برداشته، همراه قافله از مصر حركت كردند، اين برادران با اينكه يكى از شيرينترين لحظات زندگى خود را مىگذراندند، در سرزمين شام و كنعان،
در خانه يعقوب پير، گرد و غبار اندوه غم و ماتم بر چهره همه نشسته بود خانوادهاى افسرده، عزادار، و پراندوه، لحظات دردناكى را مىگذراند.
«اما همزمان با حركت كاروان از مصر، ناگهان در خانه يعقوب، حادثهاى رخ داد كه همه را در بهت و تعجب فرو برد، يعقوب تكانى خورد و با اطمينان و اميد كامل صدا زد اگر زبان به بدگويى نگشائيد و مرا به سفاهت و نادانى و دروغ نسبت ندهيد به شما مىگويم من بوى يوسف عزيزم را مىشنوم» من احساس مىكنم دوران غم و محنت به زودى به سر مىآيد، و زمان وصال و پيروزى فرا مىرسد، خاندان يعقوب لباس عزا و ماتم از تن بيرون مىكنند و در جامه شادى و سرور فرو خواهند رفت، اما گمان نمىكنم شما اين سخنان را باور كنيد؛ «وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ»(1).
از جملۀ «فصلت» استفاده مىشود كه اين احساس براى يعقوب به مجرد حركت كاروان از مصر دست داد.اطرافيان يعقوب كه قاعدتا نوهها و همسران فرزندان او و مانند آنان بودند با كمال تعجب و گستاخى رو به سوى او كردند و با قاطعيت «گفتند: به خدا سوگند تو در همان گمراهى قديمت هستى!»؛ «قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ».
چه گمراهى از اين بالاتر كه ساليان دراز از مرگ يوسف مىگذرد، تو هنوز فكر مىكنى او زنده است و تازه مىگويى من بوى يوسفم را از مصر مىشنوم؟
مصر كجا شام و كنعان كجا؟! آيا اين دليل بر آن نيست كه تو همواره در عالم
1) . تفندون از ماده «فند» (بر وزن نمد) به معنى ناتوانى فكر و سفاهت و بعضى به معنى دروغ دانستهاند، و در اصل به معنى فساد است، بنا بر اين جملۀ «لو لا تفندون» يعنى اگر مرا سفيه و فاسد العقل نخوانيد ...
خيالات غوطهورى، و پندارهايت را واقعيت مىپندارى، اين چه حرف عجيبى است كه مىگويى؟! اما اين گمراهى تازگى ندارد، قبلا هم به فرزندانت گفتى برويد به مصر و از يوسفم جستجو كنيد!.
و از اينجا روشن مىشود كه منظور از ضلالت، گمراهى در عقيده نبوده، بلكه گمراهى در تشخيص مسائل مربوط به يوسف بوده است:، ولى به هر حال اين تعبيرات نشان مىدهد كه آنها با اين پيامبر بزرگ و پير سالخورده و روشن ضمير با چه خشونت و جسارتى رفتار مىكردند، يك جا گفتند: پدرمان در ضلال مبين است، و اينجا گفتند تو در ضلال قديميت ميباشى.
آنها از صفاى دل و روشنايى باطن پير كنعان بىخبر بودند، و قلب او را همچون دل خود تاريك مىشمردند، و فكر نمىكردند حوادث آينده از نقاط دور و نزديك در آئينه قلبش منعكس مىشود.
شبها و روزهاى متعددى سپرى شد و يعقوب هم چنان در انتظار بسر مىبرد، انتظارى جانسوز كه در عمق آن شادى و سرور، و آرامش و اطمينان موج مىزد در حالى كه اطرافيان او در برابر اين گونه مسائل بىتفاوت بودند، و اصولا ماجراى يوسف را براى هميشه پايان يافته مىدانستند. بعد از چندين شبانه روز كه معلوم نيست بر يعقوب چه اندازه گذشت، يك روز صدا بلند شد بيائيد كه كاروان كنعان از مصر آمده است، فرزندان يعقوب بر خلاف گذشته شاد و خندان وارد شهر شدند، و با سرعت به سراغ خانه پدر رفتند و قبل از همه «بشير» (همان بشارت دهنده وصال و حامل پيراهن يوسف) نزد يعقوب پير آمد و پيراهن را بر صورت او افكند، يعقوب كه چشمان بىفروغش توانايى ديدن پيراهن را نداشت، همين اندازه احساس كرد كه
بوى آشنايى از آن به مشام جانش مىرسد، در يك لحظه طلايى پر سرور، احساس كرد تمام ذرات وجودش روشن شده است، آسمان و زمين مىخندند؛ نسيم رحمت مىوزد، گرد و غبار اندوه را در هم مىپيچيد و با خود مىبرد، در و ديوار گويا فرياد شادى مىكشند و يعقوب نيز با آنها تبسم مىكند، هيجان عجيبى سر تا پاى پير مرد را فرا گرفته است، ناگهان احساس كرد، چشمش روشن شد، همه جا را مىبيند و دنيا با زيبائيهايش بار ديگر در برابر چشم او قرار گرفتهاند چنان كه قرآن مىگويد: «هنگامى كه بشارت دهنده آمد آن (پيراهن) را بر صورت او افكند ناگهان بينا شد!»؛ «فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً».
برادران و اطرافيان، اشك شوق و شادى ريختند، و يعقوب با لحن قاطعى به آنها «گفت نگفتم من از خدا چيزهايى سراغ دارم كه شما نمىدانيد؟!»؛ «قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ».
اين معجزه شگفتانگيز برادران را سخت در فكر فرو برد، لحظهاى به گذشته تاريك خود انديشيدند، گذشتهاى مملو از خطا و گناه و اشتباه و تنگ چشمىها، اما چه خوب است كه انسان هنگامى كه به اشتباه خود پى برد فورا به فكر اصلاح و جبران بيفتد، همانگونه كه فرزندان يعقوب افتادند دست به دامن پدر زدند و «گفتند پدرجان از خدا بخواه كه گناهان و خطاهاى ما را ببخشد»؛ «قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا».
«چرا كه ما گناهكار و خطاكار بوديم»؛ «إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ».
پير مرد بزرگوار كه روحى همچون اقيانوس وسيع و پرظرفيت داشت بىآنكه آنها را ملامت و سرزنش كند «به آنها وعده داد كه من به زودى براى شما از پروردگارم مغفرت مىطلبم»؛ «قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي».
و اميدوارم او توبه شما را بپذيرد و از گناهانتان صرف نظر كند؛ «چرا كه او غفور و رحيم است»؛ «إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ».
اين سؤالى است كه بسيارى از مفسران، آن را مطرح كرده و معمولا به عنوان يك معجزه و خارق عادت براى يعقوب يا يوسف شمردهاند، ولى با توجه به اينكه قرآن از اين نظر سكوت دارد، و آن را به عنوان اعجاز يا غير اعجاز قلمداد نمىكند، مىتوان توجيه علمى نيز بر آن يافت.چرا كه امروز مسأله" تلهپاتى" انتقال فكر از نقاط دور دست يك مسأله مسلم علمى است، كه در ميان افرادى كه پيوند نزديك با يكديگر دارند و يا از قدرت روحى فوقالعادهاى برخوردارند بر قرار مىشود.
شايد بسيارى از ما در زندگى روزمره خود به اين مسأله برخورد كردهايم كه گاهى فلان مادر يا برادر بدون جهت احساس ناراحتى فوقالعاده در خود مىكند، چيزى نمىگذرد كه به او خبر مىرسد براى فرزند يا برادرش در نقطه دور دستى حادثه ناگوارى اتفاق افتاده است.
دانشمندان اين نوع احساس را از طريق تلهپاتى و انتقال فكر از نقاط دور توجيه مىكنند.
در داستان يعقوب نيز ممكن است پيوند فوقالعاده شديد او با يوسف و
عظمت روح او سبب شده باشد كه احساسى را كه از حمل پيراهن يوسف بر برادران دست داده بود از آن فاصله دور در مغز خود جذب كند.
البته اين امر نيز كاملا امكان دارد كه اين مسأله مربوط به وسعت دائره علم پيامبران بوده باشد.
در بعضى از روايات نيز اشاره جالبى به مسأله انتقال فكر شده است و آن اينكه كسى از امام باقر(علیه السلام) پرسيد گاهى اندوهناك مىشوم بىآنكه مصيبتى به من رسيده باشد يا حادثه ناگوارى اتفاق بيفتد، آنچنان كه خانواده و دوستانم در چهره من مشاهده مىكنند، فرمود: آرى خداوند مؤمنان را از طينت واحد بهشتى آفريده و از روحش در آنها دميده لذا مؤمنان برادر يكديگرند هنگامى كه در يكى از شهرها به يكى از اين برادران مصيبتى برسد در بقيه تأثير مىگذارد(1).
از بعضى از روايات نيز استفاده مىشود كه اين پيراهن يك پيراهن معمولى نبوده يك پيراهن بهشتى بوده كه از ابراهيم خليل در خاندان يعقوب به يادگار مانده بود و كسى كه همچون يعقوب شامه بهشتى داشت، بوى اين پيراهن بهشتى را از دور احساس مىكرد(2).
اشكال معروف ديگرى در اينجاست كه در اشعار فارسى نيز منعكس شده است، كه كسى به يعقوب گفت:
ز مصرش بوى پيراهن شنيدى * چرا در چاه كنعانش نديدى؟
چگونه مىشود اين پيامبر بزرگ از آن همه راه كه بعضى هشتاد فرسخ و بعضى ده روز راه نوشتهاند، بوى پيراهن يوسف را بشنود اما در بيخ گوش خودش در سرزمين كنعان به هنگامى كه او را در چاه انداخته بودند، از حوادثى كه مىگذرد، آگاه نشود.
پاسخ اين سؤال با توجه به آنچه قبلا در زمينه علم غيب و حدود علم پيامبر و امامان گفتهايم، چندان پيچيده نيست، چرا كه علم آنها نسبت به امور غيبى متكى به علم و اراده پروردگار است، و آنجا كه خدا بخواهد آنها مىدانند هر چند مربوط به نزديكترين نقاط جهان باشد.
آنها را از اين نظر مىتوان به مسافرانى تشبيه كرد كه در يك شب تاريك و ظلمانى از بيابانى كه ابرها آسمان آن را فرا گرفته است مىگذرند، لحظهاى برق در آسمان مىزند و تا اعماق بيابان را روشن مىسازد، و همه چيز در برابر چشم اين مسافران روشن مىشود، اما لحظهى ديگر خاموش مىشود و تاريكى همه جا را فرا مىگيرد بهطورى كه هيچ چيز به چشم نمىخورد.
شايد حديثى كه از امام صادق(علیه السلام) در مورد علم امام نقل شده نيز اشاره به همين معنى باشد آنجا كه مىفرمايد:
«جعل اللَّه بينه و بين الامام عمودا من نور ينظر اللَّه به الى الامام و ينظر الامام به اليه فاذا اراد علم شىء نظر فى ذلك النور فعرفه؛ خداوند در ميان خودش و امام و پيشواى خلق، ستونى از نور قرار داده كه خداوند از اين طريق به امام مىنگرد و امام نيز از اين طريق به پروردگارش، و هنگامى كه بخواهد چيزى را بداند در آن ستون نور نظر مىافكند و از آن آگاه مىشود.»(1)
1) . موسوی هاشمی خوئی، ملاحبیب الله بن محمدهاشم، منهاج البراعة فی شرح نهجالبلاغه (شرح نهج البلاغه)، ج 5، ص: 200.
و با توجه به اين واقعيت جاى تعجب نيست كه روزى بنا به مشيت الهى براى آزمودن يعقوب از حوادث كنعان كه در نزديكيش مىگذرد بىخبر باشد، و روز ديگر كه دوران محنت و آزمون به پايان مىرسد، از مصر بوى پيراهنش را احساس كند.
بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه يعقوب نور چشم خود را به كلى از دست نداده بود، بلكه چشمانش ضعيف شده بود و به هنگام فرا رسيدن مقدمات وصال آنچنان انقلاب و هيجانى به او دست داد كه به حال نخست بازگشت، ولى ظاهر آيات قرآن نشان مىدهد كه او به كلى نابينا و حتى چشمانش سفيد شده بود، بنا بر اين بازگشت بينائيش از طريق اعجاز صورت گرفت، قرآن مىگويد: «فَارْتَدَّ بَصِيراً».
در آيات فوق مىخوانيم كه يوسف در برابر اظهار ندامت برادران گفت: «يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ»؛ «خداوند شما را بيامرزد»، ولى يعقوب به هنگامى كه آنها نزد او اعتراف به گناه و اظهار ندامت كردند و تقاضاى استغفار نمودند، مىگويد: «بعدا براى شما استغفار خواهم كرد" و همانگونه كه در روايات وارد شده هدفش اين بوده است كه انجام اين تقاضا را به سحرگاهان شب جمعه كه وقت مناسبترى براى اجابت دعا و پذيرش توبه است، به تاخير اندازد.(1)اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه چرا يوسف بهطور قطع به آنها پاسخ گفت و اما پدر موكول به آينده كرد.
1) . در تفسير «الجامع لأحکام القرآن»، قرطبى، ج 6، ص: 3491، مىخوانيم كه هدفش اين بود كه در شب جمعهاى كه مصادف با روز عاشورا بود براى آنها استغفار كند!
ممكن است اين تفاوت به خاطر آن باشد كه يوسف از امكان آمرزش و اينكه اين گناه قابل بخشش است سخن مىگفت، ولى يعقوب از فعليت آن و اينكه چه بايد كرد كه اين آمرزش تحقق يابد، بحث مىكرد (دقت كنيد).
از آيات فوق استفاده مىشود كه تقاضاى استغفار از ديگرى نه تنها منافات با توحيد ندارد، بلكه راهى است براى رسيدن به لطف پروردگار، و گرنه چگونه ممكن بود يعقوب پيامبر، تقاضاى فرزندان را دائر به استغفار براى آنان بپذيرد، و به توسل آنها پاسخ مثبت دهد.
اين نشان مىدهد كه توسل به اولياى الهى، اجمالا امرى جائز است و آنها كه آن را ممنوع و مخالف با اصل توحيد مىشمرند، از متون قرآن، آگاهى ندارند و يا تعصبهاى غلط مانع ديد آنها مىشود.
درس بزرگى كه آيات فوق به ما مىدهد اين است كه مشكلات و حوادث هر قدر سخت و دردناك باشد و اسباب و علل ظاهرى هر قدر، محدود و نارسا گردد و پيروزى و گشايش و فرج هر اندازه به تاخير افتد، هيچكدام از اينها نمىتوانند مانع از اميد به لطف پروردگار شوند، همان خداوندى كه چشم نابينا را با پيراهنى روشن مىسازد و بوى پيراهنى را از فاصله دور به نقاط ديگر منتقل مىكند، و عزيز گمشدهاى را پس از ساليان دراز بازمىگرداند، دلهاى مجروح از فراق را مرهم مىنهد، و دردهاى جانكاه را شفا مىبخشد.
آرى در اين تاريخ و سرگذشت اين درس بزرگ توحيد و خداشناسى نهفته شده است كه هيچ چيز در برابر اراده خدا مشكل و پيچيده نيست.
«فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ * وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تأويل رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ * رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تأويل الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ»؛(1)«هنگامى كه بر يوسف وارد شدند او پدر و مادر خود را در آغوش گرفت و گفت همگى داخل مصر شويد كه انشاء اللَّه در امن و امان خواهيد بود. و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگى به خاطر او به سجده افتادند و گفت پدر! اين تحقق خوابى است كه قبلا ديدم خداوند آن را به حقيقت پيوست، و او به من نيكى كرد هنگامى كه مرا از زندان خارج ساخت و شما را از آن بيابان (به اينجا) آورد و بعد از آن كه شيطان ميان من و برادرانم فساد كرد، پروردگار من نسبت به آنچه مىخواهد (و شايسته مىداند) صاحب لطف است چرا كه او دانا و حكيم است. پروردگارا! بخش (عظيمى) از حكومت به من بخشيدى و مرا از علم تعبير خوابها آگاه ساختى، تويى آفريننده آسمانها و زمين، و تو سرپرست من در دنيا و آخرت هستى،مرا مسلمان بميران. و به صالحان ملحق فرما!»
1) . يوسف / 99 الی 101.
با فرا رسيدن كاروان حامل بزرگترين بشارت از مصر به كنعان و بينا شدن يعقوب پير، ولولهاى در كنعان افتاد، خانوادهاى كه سالها لباس غم و اندوه را از تن بيرون نكرده بود غرق در سرور و شادى شد، آنها از اين همه نعمت الهى هرگز خشنودى خود را كتمان نمىكردند.
اكنون طبق توصيه يوسف بايد اين خانواده به سوى مصر حركت كند، مقدمات سفر از هر نظر فراهم گشت، يعقوب را بر مركب سوار كردند، در حالى كه لبهاى او به ذكر و شكر خدا مشغول بود، و عشق وصال آنچنان به او نيرو و توان بخشيده بود كه گويى از نو، جوان شده است! اين سفر بر خلاف سفرهاى گذشته برادران كه با بيم و نگرانى توام بود، خالى از هر گونه دغدغه بود، و حتى اگر خود سفر رنجى مىداشت، اين رنج در برابر آنچه در مقصد در انتظارشان بود قابل توجه نبود.
شبها و روزها با كندى حركت مىكردند، چرا كه اشتياق وصال، هر دقيقهاى را روز يا سالى مىكرد، ولى هر چه بود گذشت، و آبادىهاى مصر از دور نمايان گشت مصر با مزارع سرسبز و درختان سر به آسمان كشيده و ساختمانهاى زيبايش.
اما قرآن همانگونه كه سيره هميشگيش مىباشد، اين مقدمات را كه با كمى انديشه و تفكر روشن مىشود، حذف كرده و در اين مرحله چنين مىگويد:
«هنگامى كه وارد بر يوسف شدند، يوسف پدر و مادرش را در آغوش فشرد»؛ «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ».
«آوى» چنان كه «راغب» در كتاب مفردات مىگويد در اصل به معنى انضمام
چيزى به چيز ديگر است، و انضمام كردن يوسف، پدر و مادرش را به خود، كنايه از در آغوش گرفتن آنها است.
سرانجام شيرينترين لحظه زندگى يعقوب، تحقق يافت و در اين ديدار و وصال كه بعد از سالها فراق، دست داده، بود لحظاتى بر يعقوب و يوسف گذشت كه جز خدا هيچكس نمىداند آن دو چه احساساتى در اين لحظات شيرين داشتند، چه اشكهاى شوق ريختند و چه نالههاى عاشقانه سردادند.
سپس يوسف" به همگى گفت در سرزمين مصر قدم بگذاريد كه به خواست خدا همه، در امنيت كامل خواهيد بود «كه مصر در حكومت يوسف امن و امان شده بود»؛ «وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ».
و از اين جمله استفاده مىشود كه يوسف به استقبال پدر و مادر تا بيرون دروازه شهر آمده بود، و شايد از جملۀ «دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ» كه مربوط به بيرون دروازه است استفاده شود كه دستور داده بود در آنجا خيمهها بر پا كنند و از پدر و مادر و برادران پذيرايى مقدماتى به عمل آورند.
هنگامى كه وارد بارگاه يوسف شدند، «او پدر و مادرش را بر تخت نشاند»؛ «وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ».
عظمت اين نعمت الهى و عمق اين موهبت و لطف پروردگار، آنچنان برادران و پدر و مادر را تحت تأثير قرار داد كه «همگى در برابر او به سجده افتادند»؛ «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً».
در اين هنگام يوسف، رو به سوى پدر كرد «و عرض كرد پدرجان! اين همان
تأويل خوابى است كه از قبل در آن هنگام كه كودك خردسالى بيش نبودم ديدم»؛ «وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تأويل رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ».
مگر نه اين است كه در خواب ديده بودم خورشيد و ماه، و يازده ستاره در برابر من سجده كردند.
ببين همانگونه كه تو پيش بينى مىكردى «خداوند اين خواب را به واقعيت مبدل ساخت»؛ «قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا».
«و پروردگار به من لطف و نيكى كرد، آن زمانى كه مرا از زندان خارج ساخت»؛ «وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ».
جالب اينكه درباره مشكلات زندگى خود فقط سخن از زندان مصر مىگويد، اما به خاطر برادران، سخنى از چاه كنعان نگفت! سپس اضافه كرد «خداوند چقدر به من لطف كرد كه شما را از آن بيابان كنعان به اينجا آورد بعد از آنكه شيطان در ميان من و برادرانم فسادانگيزى نمود»؛ «وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي».
باز در اينجا نمونه ديگرى از سعه صدر و بزرگوارى خود را نشان مىدهد و بىآنكه بگويد مقصر چه كسى بوده، تنها به صورت سربسته مىگويد: شيطان در اين كار دخالت كرد و عامل فساد شد، چرا كه او نمىخواهداز گذشته خطاهاى برادران شكايت كند.
تعبير از سرزمين كنعان به «بيابان" (بدو) نيز جالب است و روشنگر تفاوت تمدن مصر نسبت به كنعان مىباشد.
سرانجام مىگويد همه اين مواهب از ناحيه خدا است، «چرا كه پروردگارم كانون
لطف است و هر چيز را بخواهد لطف مىكند» كارهاى بندگانش را تدبير و مشكلاتشان را سهل و آسان مىسازد؛ «إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ».
او مىداند چه كسانى نيازمندند، و نيز چه كسانى شايستهاند، «چرا كه او عليم و حكيم است»؛ «إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ».
سپس رو به درگاه مالك الملك حقيقى و، ولى نعمت هميشگى نموده، به عنوان شكر و تقاضا مىگويد: «پروردگارا! بخشى از يك حكومت وسيع به من مرحمت فرمودى»؛ «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ».
«و از علم تعبير خواب به من آموختى»؛ «وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تأويل الْأَحادِيثِ» و همين علم ظاهرا ساده چه دگرگونى در زندگانى من و جمع كثيرى از بندگانت ايجاد كرد، و چه پر بركت است علم! «تويى كه آسمانها و زمين را ابداع و ايجاد فرمودى»؛ «فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ».
و به همين دليل، همه چيز در برابر قدرت تو خاضع و تسليم است.
پروردگارا! «تو، ولى و ناصر و مدبر و حافظ من در دنيا و آخرتى»؛ «أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ».
«مرا مسلمان و تسليم در برابر فرمانت از اين جهان ببر»؛ «تَوَفَّنِي مُسْلِماً»؛ «و مرا به صالحان ملحق كن»؛ «وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ».
يعنى من دوام ملك و بقاء حكومت و زندگى ماديم را از تو تقاضا نمىكنم كه اينها همه فانىاند و فقط دورنماى دلانگيزى دارند، بلكه از تو اين مىخواهم كه عاقبت و پايان كارم به خير باشد، و با ايمان و تسليم در راه تو، و براى تو جان دهم، و در صف صالحان و شايستگان و دوستان با اخلاصت قرار گيرم، مهم براى من اينها است.
سجده به معنى پرستش و عبادت مخصوص خدا است، و براى هيچكس در هيچ مذهبى پرستش جايز نيست، و توحيد عبادت كه بخش مهمى از مسأله توحيد است كه همه پيامبران به آن دعوت نمودند، مفهومش همين است.
بنا بر اين، نه يوسف كه پيامبر خدا بود، اجازه مىداد كه براى او سجده و عبادت كنند و نه پيامبر بزرگى همچون يعقوب اقدام به چنين كارى مىكرد، و نه قرآن به عنوان يك عمل شايسته يا حد اقل مجاز از آن ياد مىنمود.
بنا بر اين، سجده مزبور يا براى خدا بوده (سجده شكر) همان خدايى كه اينهمه موهبت و مقام عظيم به يوسف داد و مشكلات و گرفتاريهاى خاندان يعقوب را بر طرف نمود و در اين صورت در عين اينكه براى خدا بوده، چون به خاطر عظمت موهبت يوسف انجام گرفته است، تجليل و احترام براى او نيز محسوب مىشده، و از اين نظر ضمير در «له" كه مسلما به يوسف باز مىگردد، با اين معنى به خوبى سازگار خواهد بود.
و يا اينكه منظور از سجده مفهوم وسيع آن يعنى خضوع و تواضع است، زيرا سجده هميشه به معنى معروفش نمىآيد، بلكه به معنى هر نوع تواضع نيز گاهى آمده است، و لذا بعضى از مفسران گفتهاند كه تحيت و تواضع متداول در آن روز خم شدن و تعظيم بوده است، و منظور از سجود در آيه فوق همين است.
ولى با توجه به جملۀ «خروا" كه مفهومش بر زمين افتادن است، چنين بر مىآيد كه سجود آنها به معنى انحناء و سر فرود آوردن نبوده است.
بعضى ديگر از مفسران بزرگ گفتهاند سجود يعقوب و برادران و مادرشان براى خدا بوده، اما يوسف همچون خانه كعبه، قبله بوده است، و لذا در تعبيرات عرب گاهى گفته مىشود «فلان صلى للقبله؛ فلان كس به سوى قبله نماز خواند.»(1)
ولى معنى اول نزديكتر به نظر مىرسد، بخصوص اينكه در روايات متعددى كه از ائمه اهل بيت(علیهم السلام) نقلشده مىخوانيم: «كان سجودهم للَّه؛ سجود آنها به عنوان عبادت براى پروردگار بوده است.»(2)
ص: 467 و 468.
در بعضى از ديگر از احاديث مىخوانيم: «كان طاعة للَّه و تحية ليوسف؛ به عنوان اطاعت پروردگار و تحيت و احترام به يوسف بوده است.»(3)
ص: 467 و 468.
همانگونه كه در داستان آدم نيز، سجده براى آن خداوند بزرگى بوده است كه چنين خلقت بديعى را آفريده كه در عين عبادت خدا بودن، دليلى است بر احترام و عظمت مقام آدم! اين درست به آن ميماند كه شخصى كار بسيار مهم و شايستهاى انجام دهد و ما به خاطر آن براى خدايى كه چنين بندهاى را آفريده است سجده كنيم كه هم سجده براى خدا است و هم براى احترام اين شخص.
جملۀ «نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي» با توجه به اينكه" نزغ» به معنى وارد شدن در كارى به قصد فساد و افساد است، دليل بر اين است كه وسوسههاى شيطانى در اين گونه ماجراها هميشه نقش مهمى دارد، ولى قبلا هم گفتهايم كه
از اين وسوسهها به تنهايى كارى ساخته نيست، تصميم گيرنده نهايى خود انسان است، بلكه او است كه درهاى قلب خود را به روى شيطان مىگشايد و اجازه ورود به او مىدهد، بنا بر اين از آيه فوق، هيچگونه مطلبى كه بر خلاف اصل آزادى اراده باشد استفاده نمىشود.
منتها يوسف با آن بزرگوارى و بلندى فكر و سعه صدر نمىخواست برادران را كه خود به اندازه كافى شرمنده بودند، در اين ماجرا شرمندهتر كند، و لذا اشارهاى به تصميم گيرنده نهايى نكرد و تنها پاى وسوسههاى شيطان را كه عامل درجه دوم بود به ميان كشيد.
يوسف از ميان تمام مواهب و نعمتهاى مصر، انگشت روى مسأله" امنيت" گذاشت و به پدر و مادر و برادران گفت: وارد مصر شويد كه انشاء اللَّه در امنيت خواهيد بود و اين نشان مىدهد كه نعمت امنيت ريشه همه نعمتها است، و حقا چنين است زيرا هر گاه امنيت از ميان برود، ساير مسائل رفاهى و مواهب مادى و معنوى نيز به خطر خواهد افتاد، در يك محيط ناامن، نه اطاعت خدا مقدور است و نه زندگى توام با سربلندى و آسودگى فكر، و نه تلاش و كوشش و جهاد براى پيشبرد هدفهاى اجتماعى.
اين جمله ممكن است ضمنا اشاره به اين نكته باشد كه يوسف مىخواهد بگويد سرزمين مصر در حكومت من آن سرزمين فراعنه ديروز نيست، آن خودكامگىها جنايتها، استثمارها، خفقانها و شكنجهها همه از ميان رفته است، محيطى است كاملا امن و امان.
بار ديگر يوسف در پايان كار خويش مجددا روى مسأله علم تعبير خواب تكيه مىكند و در كنار آن حكومت بزرگ و بىمنازع، اين علم ظاهرا ساده را قرار مىدهد كه بيانگر تأكيد هر چه بيشتر، روى اهميت و تأثير علم و دانش است هر چند علم و دانش سادهاى باشد و مىگويد: «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تأويل الْأَحادِيثِ».
انسان در طول عمر خود، ممكن است دگرگونيهاى فراوانى پيدا كند، ولى مسلما صفحات آخر زندگانى او از همه سرنوشتسازتر است چرا كه دفتر عمر با آن پايان مىگيرد، و قضاوت نهايى به آن بسته است، لذا مردم با ايمان و هوشيار هميشه از خدا مىخواهند كه اين صفحات عمرشان نورانى و درخشان باشد، و يوسف هم در اينجا از خدا همين را مىخواهد، مىگويد: «تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ»؛ «مرا با ايمان از دنيا ببر و در زمره صالحان قرار ده.»
معناى اين سخن، تقاضاى مرگ از خدا نيست، آنچنان كه ابن عباس گمان كرده و گفته است: هيچ پيامبرى از خدا تقاضاى مرگ نكرد، جز يوسف كه به هنگام فراهم آمدن تمام اسباب حكومتش، عشق و علاقه به پروردگار در جانش شعلهور شد و آرزوى ملاقات پروردگار كرد-، بلكه تقاضاى يوسف تنها تقاضاى شرط وحالت بوده است، يعنى تقاضا كرده است كه به هنگام مرگ داراى ايمان و اسلام باشد، همانگونه كه ابراهيم و يعقوب نيز اين توصيه را به فرزندانشان كردند و
گفتند: «فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»؛(1)«فرزندان! بكوشيد كه به هنگام از دنيا رفتن با ايمان و تسليم در برابر فرمان خدا باشيد.»
بسيارى از مفسران نيز همين معنى را برگزيدهاند.
از ظاهر آيات فوق به خوبى استفاده مىشود كه مادر يوسف در آن هنگام زنده بود و همراه همسر و فرزندانش به مصر آمد، و به شكرانه اين نعمت، سجده كرده، ولى بعضى از مفسران اصرار دارند، كه مادرش راحيل از دنيا رفته بود و اين خاله يوسف بود كه به مصر آمد و به جاى مادر محسوب مىشد.
ولى در سفر تكوين تورات فصل 35 جمله 18 مىخوانيم كه راحيل پس از آنكه بنيامين متولد شد، چشم از جهان فرو بست، و در بعضى از روايات كه از" وهب بن منبه» و «كعب الاحبار" نقل شده، نيز همين معنى آمده است كه به نظر مىرسد از تورات گرفته شده باشد.
و به هر حال ما نمىتوانيم از ظاهر آيات قرآن كه مىگويد: مادر يوسف آن روز زنده بود، بدون مدرك قاطعى چشم بپوشيم و آن را توجيه و تأويل كنيم.
در روايتى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم هنگامى كه يعقوب به ديدار يوسف رسيد به او گفت: فرزندم دلم مىخواهد بدانم برادران با تو دقيقا چه كردند.
1) . بقره / 132.
يوسف از پدر تقاضا كرد كه از اين امر صرف نظر كند، ولى يعقوب او را سوگند داد كه شرح دهد.
يوسف گوشهاى از ماجرا را براى پدر بيان كرد تا آنجا كه گفت برادران مرا گرفتند و بر سر چاه نشاندند و به من فرمان دادند، پيراهنت را بيرون بياور من به آنها گفتم شما را به احترام پدرم يعقوب سوگند مىدهم كه پيراهن از تن من بيرون نياوريد و مرا برهنه نسازيد، يكى از آنها كاردى كه با خود داشت بركشيد و فرياد زد پيراهنت را بكن!... با شنيدن اين جمله، يعقوب طاقت نياورد، صيحهاى زد و بيهوش شد و هنگامى كه به هوش آمد از فرزند خواست كه سخن خود را ادامه دهد اما يوسف گفت تو را به خداى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق، سوگند كه مرا از اين كار معاف دارى، يعقوب كه اين جمله را شنيد صرف نظر كرد.(1)
و اين نشان مىدهد كه يوسف به هيچوجه علاقه نداشت، گذشته تلخ را در خاطر خود يا پدرش تجديد كند، هر چند حس كنجكاوى يعقوب را آرام نمىگذاشت.(2)
ص: 308 تا ج10 ، ص:87.
آنچه لازم به ذکر است اینستکه این غفلت های محدود از انبیاء، چیزی جز ترک اولی نیست.
والحمد لله رب العالمین.
تصویر
تصویر
تصویر