مجموعه رسائل در شرح احادیثی از کافی جلد 2

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:سلیمانی آشتیانی، مهدی، ‏‫۱۳۵۴ - ‏، گردآورنده

‏عنوان قراردادی:الکافی. برگزیده. شرح

‏عنوان و نام پدیدآور:مجموعه رسائل: در شرح احادیثی از کافی/ به کوشش مهدی سلیمانی‌آشتیانی، محمدحسین درایتی.

‏مشخصات نشر: قم:موسسه علمی‌فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر‏‫، ۱۳۸۸.‬

‏مشخصات ظاهری:‏‫۲ج.‬

‏فروست:شروح و حواشی الکافی‏‫؛ ۱۶‬

پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛۱۸۳

مجموعه آثار کنگره بین‌المللی بزرگداشت ثقه‌الاسلام کلینی (ره)‏‫؛ ۲۷‬‏‫، ۲۸‬

‏شابک:‏‫دوره‬‬‏‫ ‏‫‬‭978-964-493-407-0 :‬ ؛ ‏‫۶۵۰۰۰ ریال‬‬‏‫ : ج.۱‬‬‏‫ ‏‫‬‭978-964-493-408-7 :‬ ؛ ‏‫۷۰۰۰۰ ریال‬‬‏‫ : ج.۲‬‬‏‫ ‏‫‬‭978-964-493-409-4 :‬

‏یادداشت:ج.۲ (چاپ اول: ۱۳۸۸).

‏یادداشت:کتابنامه.

‏موضوع:‏‫ک‍ل‍ی‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍د‌ب‍ن‌ ی‍ع‍ق‍وب‌‏‫ -‏ ۳۲۹ق‌.‏‬‏‏‬ . الکافی -- نقد و تفسیر

‏موضوع:احادیث شیعه -- ‏‫قرن ۴ق.‏‬

‏شناسه افزوده:درای‍ت‍ی‌، م‍ح‍م‍دح‍س‍ی‍ن‌، ‏‫۱۳۴۳ - ‏‏‬، گردآورنده

‏شناسه افزوده:‏‫ک‍ل‍ی‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍د‌ب‍ن‌ ی‍ع‍ق‍وب‌‏‫ -‏ ۳۲۹ق‌.‏‬‏‏‬ . الکافی. برگزیده. شرح

‏رده بندی کنگره: ‏‫‬‭BP۱۲۹‏‫‬‭/ک۸ک۲۰۴۲۲۵ ۱۳۸۸

‏رده بندی دیویی:‏‫‬‭۲۹۷/۲۱۲

‏شماره کتابشناسی ملی:‏‫‎۱‎۸‎۵‎۲‎۸‎۳‎۸‬‬

اشاره

مجموعه رسائل: در شرح احادیثی از کافی

به کوشش مهدی سلیمانی‌آشتیانی

محمدحسین درایتی

بسم الله الرحمن الرحیم

فهرست اجمالی

17. کشف الکنوز فی الاستکشاف عن الرموز/نصیر الدین محمد لاهیجی7

تحقیق: مهدی سلیمانی آشتیانی

18. شرح حدیث «نیّة المؤمن خیر من عمله» /سلیمان بن عبداللّه ماحوزی بحرانی45

تحقیق: محمدحسین درایتی

19. شرح حدیث «نیة المؤمن خیر من عمله» /علی بن حسین کربلایی67

تحقیق: سیّد صادق حسینی اشکوری

20. شرح حدیث «نیّة المؤمن خیر من عمله» /مرتضی بن محمّدحسن آشتیانی113

تحقیق: محمّدحسین درایتی

21. شرح حدیث «ما تردّدت فی شیء کتردّدی فی. . .» /عبد الخالق بن عبد الرّحیم یزدی135

تحقیق: مهدی مهریزی

22. شرح حدیث «من همّ بحسنة ولم یَعملها. . .» /احمد بن صالح بن طوق قطیفی بحرانی153

تحقیق: محمدحسین درایتی

23. شرح دعاء النبی صلی الله علیه و آله بعد الصلاة/محمد بن عبداللّه بن علی بحرانی189

تحقیق: محمدحسین درایتی

24. شرح حدیث «رجِّع بالقرآن صوتک. . .» /محمّد بن حسن حر عاملی281

تحقیق: رضا مختاری

25. آداب الصلاة (شرح حدیث حمّاد) /رضی الدین محمّد بن حسین خوانساری349

تحقیق: علی اکبر زمانی‌نژاد

26. شرح زیارة الحسین علیه السلام/محمد باقر بن محمد جعفر همدانی387

تحقیق: محمدحسین درایتی

27. شرح حدیث «إنّ الأرض علی الحوت» /علی بن جمشید نوری457

تحقیق: حامد ناجی اصفهانی

28. شرح حدیث زینب العطّارة/علی بن جمشید نوری473

تحقیق: حامد ناجی اصفهانی

29. شرح ثلاثة أحادیث/محمّدباقر بن محمّدتقی مجلسی619

تحقیق: محمدحسین درایتی

فهرست تفصیلی645

17- کشف الکنوز فی الاستکشاف عن الرموز

اشارة

نصیر الدین محمد لاهیجی

(حدود 1270 ق)

تحقیق

مهدی سلیمانی آشتیانی

مؤلف

اشارة

چهارده از روستاهای بخش مرکزی آستانۀ اشرفیه در هجده کیلومتری غرب لاهیجان است.

این دهستان شامل چهار محلۀ «شیرکوه، کاچان، کاچرا و لات محله» بوده (1)

. دایرة المعارف فارسی، مصاحب، «چهارده» .

و مزار آقا سید رضا کیا از بقاع این منطقه دارای کتیبۀ 779ق یا 979 ق در این روستا واقع شده است.

این منطقه خاستگاه خاندان عریق و دانشمند چهاردهی است. ملا محمّد نصیر الدین بن زین العابدین چهاردهی لاهیجی رشتی گیلانی در این دیار به دنیا آمد و رشد یافت. او برای کسب علم راهی اصفهان شد و در آنجا از خرمن دانش اساتید این حوزه بهره برد.

از اساتید او در اصفهان شیخ جعفر گیلانی (زنده در 1243 ق) است (2). از بیان لاهیجی در همین رسالۀ حاضر بر می‌آید که ایشان در اصفهان از محضر حکیم بلند آوازه و مدرس بزرگ ملا علی بن جمشید نوری اصفهانی (د 1246 ق) استفاده کرده است.

او در این رساله از استاد اخیر خود چنین یاد کرده است:

استادنا و استاد البشر، العقل الحادی عشر، الحکیم الأفخم و الفیلسوف الأعظم ملا


1) 1)

2) 2) . کرام البررة فی القرن الثالث بعد العشرة، ج 1، ص 239.

علی النوری-أطال اللّه عمره و أدام إقباله و إفادته.

او پس از کسب معارف و طی مراتب علمی به دیار خود مراجعت کرد تا اینکه در حدود 1270 ق درگذشت (1)

. الذریعة، ج 6، ص 32.

.

در کلام دیگران

از شرح حال و زندگی او بیش از آنچه ذکر شد، اطلاعی نداریم ولی میرزا محمّد باقر نواب لاهیجی اصفهانی (د 1240 ق) شارح نهج البلاغه و ادیب و وزیر دورۀ فتحعلی شاه قاجار در چند سطری که آغاز همین رساله آورده، مؤلف و کتاب را با کلماتی موزون و جملاتی آهنگین ستوده است.

متن این تقریظ چنین است:

بسم اللّه الرحمن الرحیم و به ثقتی

یا من کشف الاستار عن جمالک المطلق بظهور انوار الاولیاء فی عالم الشهود و تجلّیت فی ظل مظهر من مظاهر جلالک فی عرضة القیود؛ أفض علینا من نورک الشّارق یا معبود! بحق أولیائک الذین بهم تمیز العابد من المعبود؛

اعلم یا من هو للحق طایع أنّ هذا الکلم الجوامع درّة مکنونة من أسرار العرفان والایقان، ولؤلؤة مکتومة من أنوار الصدق والإیمان، بارقۀ طور تجلی است این شقشقۀ ناقۀ لیلی است این

الحق مطالب مطینه‌اش کشاف معضلات قرآنی و مجمع البیان معانی و جامع جوامع کلیم و حاوی بدایع حکم و به عبارات موجزه خالی از اطناب و بری از اسهاب تلفیق یافته.

أنّه لقول فصل یشهد لقائله الفضل بحقیقة.

مثل این جناب فاضلی در عالم کم است و چنین فاضلی زینت عالم است که با نور فضیلت جهان را منوّر و به انفاس قدسی آفاق را معطّر ساخته. یک دهان خواهم به پهنای فلک تا بگویم وصف آن رشک ملَک


1) 1)

ورد دهان یابم چنین و صد چنین

کتب هذه الأحرف بیمناه الداثرة الفقیر المتمسک بأولیاء الملک الوهاب محمّد بن محمّد یدعی باقر النوّاب اللاهیجی فی بلدة لاهیجان فی شهر رجب الأصب من شهور سنة 1258.

آثار

آنچه از آثار و تألیفات او دانسته‌ایم به این قرار است:

1. حاشیة علی شوارق الالهام

آقا بزرگ تهرانی نسخه‌ای از شوارق الإلهام فی شرح تجرید الکلام را به خط محمدنصیر بن زین العابدین چهاردهی لاهیجی که در سال‌های 1239-1243ق تحریر شده، گزارش نموده است (1)

. الذریعة، ج 6، ص 32. [1]

.

در این نسخه مولی نصیر الدین، بیانات خود را با رموز «نصیر» و «ن ص» ذکر کرده و در آخر برخی نیز اشاره کرده است که مطلب از افادات استادش شیخ جعفر گیلانی است.

2. کتاب الرجال

این اثر در واقع تعلیقه بر منهج المقال فی تحقیق احوال الرجال استرآبادی است و نسخه‌ای از آن نزد میرزا محمّد علی بن نصیر چهاردهی نجفی از نوادگان مؤلف موجود بوده است (2).

3. کشف الکنوز فی الإستکشاف عن الرموز (رسالۀ حاضر)

یادگار نیک

ملا محمّد از خودش فرزندی به جای گذاشت که نام پدر را تا همیشۀ تاریخ زنده کرده است و برای او صدقۀ جاریه و منبع جوشانی از فیض است.

دانشمند برجستۀ سدۀ چهاردهم در نجف اشرف آیة اللّه میرزا محمّد علی


1) 1)

2) 2) . الذریعة، ج 17، ص 275. [2]

چهاردهی (د 1334 ق) فرزند ملا محمّد لاهیجی است.

مدرس چهاردهی از شاگردان شیخ انصاری، سید حسین کوهکمری، میرزا حبیب اللّه رشتی و شیخ جواد رشتی و. . . است که سال‌های طولانی کرسی درس او در نجف اشرف میعاد جویندگان فضل و ادب و اخلاق بوده است. بیشتر طلاب این دوره در نجف اشرف از او استفاده کرده‌اند. از او آثار زیادی در لغت، فقه، اصول، ریاضی، تاریخ، رجال، حدیث و دعا باقی مانده است (1)

. ن. ک: نقباء البشر، ج 4، ص 1548-1549.

.

چندین تن از فرزندان و نوادگان او اهل فضل بوده‌اند که میرزا محمّد آیة اللّه زادۀ مدرسی (د 1345 ق) و شیخ مرتضی مدرسی از جملۀ آنان هستند.

رسالۀ حاضر

لاهیجی در این شرح که به خواهش برخی از مؤمنین نگارش کرده، با روشی فلسفی و عرفانی و با اشاره به اشعار فارسیِ زیاد به بسط و توضیح پرداخته است.

او می‌گوید این رساله را در زمانی می‌نویسیم که چیزی از کتب لغت، تفسیر، رجال و حتی کافی نزد من نیست.

در پایان رساله چند کلمه به خط مغایر از متن رساله وجود دارد که ظاهراً از مؤلف باشد. او نوشته است:

قد اتفق الشروع فی هذه الترجمه و ختمها فی بلدة رشت الجیلان فی المدرسة المخروبة المدعوة بمدرسة آقا ابو الفتوح. . . هناک فی زمان منه عفی عنه.

تنها نسخۀ شناسایی شده از این رساله، در کتابخانه مدرسۀ فیضیۀ قم موجود است (2).


1) 1)

2) 2) . فهرست نسخه‌های خطی کتابخانۀ مدرسۀ فیضّیه قم، ج 2، ص 86، ش 1976.

تصویر

13

تصویر تقریظ میرزا محمد باقر نواب لاهیجی بر کشف الکنوز

از نسخۀ کتابخانۀ مدرسۀ فیضیۀ قم

محل تصویر شمارۀ35

تصویر

14

تصویر آغاز نسخه از کتابخانۀ مدرسۀ فیضیه

محل تصویر شمارۀ36

تصویر

15

تصویر انجام نسخه از کتابخانۀ مدرسۀ فیضیه

محل تصویر شمارۀ37

کشف الکنوز فی الاستکشاف عن الرموز

اشارة

بسم اللّه الرحمن الرحیم وبه نستعین

حمد مر جمال آفتاب عالم تابی را که بی‌طلوع از افق حقیقت ذات، تنویر عالم اسماء و صفات نموده و بی‌درخشیدن برق سبحات وجه احدیّت سنابل، خرمن لوازم اشیاء و حجب مقتضیات اعیان را سوخته و بدون کشف غمام حجاب غیبوبۀ ذاتیّه به تجلّی ذاتی جبال ثابتات اقوام، موسی ذات را بر خاک انداخته؛ و شکر مر جلال کبریایی را که به سطوت سلطنت ازلیّه، عساکر متشتّته و جنود متفرّقۀ شئونات ذاتیّه را بر هم کوفته و به هیبت قهّاریّۀ قدیمیّه، سدود جبال انانیان را در بحار قابلیّات سرنگون نموده؛ و سپاس مر مبدعی را که به عنایت ازلیّه، اظهار عالم صنع و ابداع قول مشیّت و امر به قول «کن» فرموده؛ و ستایش مر دلربایی را که به کرشمه‌ای، دل عاشقان عقول و مشتاقان نفوس را ربوده؛ و آفرین مر نازنینی را که به نازی، مشتاقان نفوس را از جا کنده و به وجد درآورده؛ و مرحبا محبوبی که به لحظه‌ای در طرفۀ عینش، ارباب عالم خیال را به دوام تفکّر انداخته؛ و تبارک شوخی که به غمزه‌ای، فلک را به حرکت و ملک را به رقص آورده؛ و تعالی معشوقی که به تیر مژگانش عناصر را بی‌حسّ و نبات را بی‌جان و جماد را از پا درآورده؛ جان فدای جان بخشی که به جُبّه‌ای از ماء الحیاة گل رخسارش، حیات حیوان بخشوده و به قطره‌ای از قطرات عرق جبینش، مست و لایعقل و مخمور گردیده؛ جان نثار مشفقی که ما فرزندان أبو الإنس والجانّ را در میان اختیار فرموده و قابل اسرار نهانی و محرم رازهای پنهانی دانسته و احوال این همه به ما گفته و خوانده و به سر رشتۀ کارهای

خود آگاه گردانیده و به وصل خود ما را خوانده و به واسطه‌ای از ما، به قیام خدمت و جان نثاری در راه خود و به رضا، به گفت و گردش، ما را به وعدۀ رجای قرب و وصال، مسرور و مفتخر گردانیده و به نافرمانی و طغیان و عصیان در درگاهش، ما را به وعید بلای حرمان و نکال هجران، توعید فرموده؛ و درود بی‌حدّ و رحمت بی‌عدّ، بر نبیّ مقدّم و رسول مؤخّر، محمّد و آل و عترت آن بزرگوار و بر اصحاب و ذرّیّه و تابعین و دوستان او باد، تا روز ملاقات.

و بعد چنین گوید بندۀ عاصی، محمّد بن زین العابدین لاهیجی-عَفَی اللّهُ عمّا کانَ و یکونُ من جَرائمهما فی الیوم الآن-که مخدومی از مخادیم، از این ضعیف خواهش نمود که حدیثی از اصول الکافی را که بعد مذکور خواهد شد ترجمه نمایم، ولیکن نه بر وجه اقتصار بر مجرّد مترجمان و تفسیر، بَل به اشتمال بر طرفی از اسرار و کشف برخی از استار مطالب حدیث شریف.

و حقیر از جهت قلّت بضاعت فهم و ذکاوت و پیرمایگی ذهن و فطانت و نداشتن کتاب لغت و حدیثی، حتّی متن کتاب مذکور هم، تساهل و امتناع می‌ورزیدم و چون اصرار معظّم إلیه را به سر حدّ بلاغ و کمال دیدم، اسعاف (1)

. إسعاف، به معنای قضای حاجت و اجابت خواستۀ کسی است. ن. ک: لسان العرب، ج 9، ص 152(سعف) .

را بر خود لازم و واجب دیده و چه شاید که به نظر مؤمنین دیگر هم رسیده-إن شاء اللّه تعالی-از اطّلاع بر مضمون آگاه نمودن کلام امام بزرگوار-علیه و علی آبائه التحیّة والسلام-متراغب به کار خیر شوند و از برکت ایشان، جناب باری (2)از پاره‌ای تقصیرات این کثیر التقصیر درگذرند و چون سفارش معظّم إلیه به بیان پاره‌ای لمّیّات شده بود، حسب الخواهش مقدّمه قرار داده، ذکر بعضی از مطالب عقلیّه، با شواهد از اشعار دلنشین مرغّب نمودم تا در مطالب حدیث شریف با بصیرت باشند و ملقّب ساختم این رساله را به کشف الکنوز فی الاستکشاف عن الرموز.

1) 1)

2) 2) . در حاشیۀ نسخه: «حضرت قادر متعال» .

أقولُ و باللّه التوفیق:

[مقدمه]

بسم اللّه الرحمن الرحیم اعتصمتُ بفضلک یا کریمُ

رَوی فی الکافی بإسناده عَنِ الحسین بن عُلوان، عن أبی عبداللّه علیه السلام، قال:

إنّه علیه السلام حدّثنی:

إنّه علیه السلام قرأ فی بَعضِ الکُتُب: أنّ اللّهَ تَعالی یقولُ: «وعزَّتی وجَلالی [و مَجدی] وارتفاعی عَلی عَرشی لَأُقَطِّعَنَّ أَمَلَ کُلِّ مُؤَمِّلِ غَیری بِالیأس، ولَأکسونّه ثوبَ المذلّة عِنْدَ الناس، ولأُنحِّینَّهُ من قُربی، ولَأُبَعِّدَّنَّهُ مِن فضلی و وَصْلی» (1)

. الکافی، ج 2، ص 66، ح 7؛ [1]أمالی، طوسی، ص 584، ح 13؛ [2]إرشاد القلوب، ج 1، ص 121؛ [3]عدّة الداعی، ص 135؛ [4]منیة المرید، ص 160. [5]

.

یعنی: صاحب الکافی در کتاب الکافی نقل و روایت کرده با ذکر سلسله روات و وسایط از حسین بن عُلوان و او بدون واسطه از ابی عبداللّه علیه السلام.

ظاهراً مراد از آن سلیل الصادقین حضرت امام جعفر صادق علیه السلام باشد و یحتمل که مراد سالار لشکر مجاهدین سیّد الشهداء امام حسین علیه السلام باشد؛ چه ابی عبداللّه، کنیۀ هر دو بزرگوار مذکورین اتّفاق افتاده و تحقیق آن موقوف بر حضور کتب رجال ولا أقلّ متن اصول الکافی است، شاید که از سیاق، استنباط توان نمود، [که] در نزد حقیر موجود نیست (2).

و گفت حسین بن علوان:

به درستی که امام ابی عبداللّه علیه السلام خبر داد مرا: به تحقیق که خواند در بعض کتب مُنزله از آسمان از جانب ربّ جلیل بر انبیای سلف، مثل صحف و تورات و انجیل که: به درستی که جناب اقدس الهی می‌فرماید:

قسم به عزّت و شرافت من و قسم به جلال و عظمت من و قسم به مجد و


1) 1)

2) 2) . البتّه احتمال دوم کاملاً مردود است؛ چرا که در بین اهل رجال مسلّم است که حسین بن علوان در طبقۀ اصحاب امام صادق علیه السلام می‌باشد. ن. ک: رجال النجاشی، ص 52؛ رجال الکشّی، ص 390.

بزرگی من و قسم به ارتفاع و بلندی و استعلا و استوای من بر عرش و تخت سلطنت من.

مخفی نماناد که ذات باری تعالی، بنابر آنچه در حکمت [و] عرفان مقرّر شده، وجود و هستی صرف و بَحتی است که نقیض بالذات مر عدم مطلقاً و رأساً و دافع و قامع و قالع بنیان نیستی‌ها طُرّاً است؛ زیرا که نقیض بودن هستی، بدون قید و اضافه به چیزی، با نیستی بدون قید و اضافه به چیزی از بدیهیّات نزد هر عاقلی است و از مقرّرات، بل از بدیهیّات است که واقع در هر مرتبه از مراتب وقوع، که شامل وقوع نیستی به حسب نیستی هم بوده باشد، یکی از نقیضین بیش نمی‌تواند بود و کذا در مقرّرات بل از بیّنات است که هر ما بالعرض لازم است که منتهی شود بما بالذات؛ مثال آن در شاهد اطعمۀ متدسّمه و البسۀ متلوّثه است که در تدسّم و تلوّن محتاج و منتهی به دسومات بالذات و الوانند و کذا غیر ایشان.

و از اینجا لازم و واجب است که موجودات بالعرض، یعنی نه از ذات خود، به دلیل امکان و احتیاج به غیر در وجود و یا مانع مسبوق بودن وجودشان به عدم زمانی که مشهود هر شاهد است منتهی شوند، مثل عنصریّات و اثیریّات از بسایط و معدنیّات و نباتات و حیوانات از مرکّبات موجوده، نه از ذات خودشان به ذاتی که او موجود باشد بذاته، نه از تأثیر و ایجاد غیر، نه به ضمیمه و شریطه و اعداد و تسبیب غیر مطلقاً، اعمّ از اینکه ضمیمه امر عیانی و یا ظلّی اعتباری بوده باشد و منتهی إلیه از برای اشیای مذکوره که مبدأ آنها بوده باشد، غیر وجود و هستی و عدم و نیستی بحت و مَهیّت که عبارت از معانی منتزعة از اشیا است متصوّر نیست عدم و نیستی که رفع وجود و هستی است، بدیهی است که مبدأ و مصدر و موطن و بخشایندۀ وجود نمی‌تواند شد؛ چه واضح است که از حَنْظَل (1)

. «حَنْظَل» نام درختی تلخ است که مثال برای تلخی شده است. ن. ک: لسان العرب، ج 11، ص 183.

شهد نمی‌آید و مفهوم و معنی که به اعتبار خلوّ ذاتی او از وجود، اطلاق عدم بر او در کلام اکابر شده، هر که ملاحظه نماید

1) 1)

هستی را نه عین او می‌یابد و نه جزء آن در دو صفت وجود و عدم محتاج به غیر. ذات نایافته از هستی‌بخش کی تواند که شود هستی بخش

پس منتهی إلیه عالم وجود و موجود و مبدأ و مصدر آن، وجود مطلق و هستی صرفِ خالصِ بَحت بسیط است (1)

. در حاشیۀ نسخه: وجود اندر کمال خویش ساری است تعیّنها امور اعتباری است

.

که نقیض بالذات با عدم و نیستی مطلق است و ظاهر است که نیستی حقیقی قابل هستی نه؛ زیرا که امتناع اجتماع ضدّین با هم، چون سواد و بیاض، مستلزم امتناع متناقضین است، چون کتابت و عدم کتابت به طریق اولی، لیکن عدم اضافی که معنی و مفهوم بوده باشد، چون فی حَدّ ذاتهِ، عاری از وجود و هستی بوده، چنانکه خالی بودن فی ذاتهِ از نیستی قابل توانست شد مر هستی را، کَما أشار الیه قُدْوَة السالکین و سلطانُ العارفین شیخ محمود شبستری در گلشن راز: «عدم در ذات خود چون بود صافی» ؛ یعنی خالی از وجود و عدم، «از او با ظاهر آمد گنج مخفی» (2)

.

.

مخفی نماناد که خفای آن گنج معنوی از فرط ظهور و نبودن اشیای ناقصه است در آن مرتبه، تا ظاهر شود از برایشان و الّا فی ذاتهِ در او خفا و ستری نمی‌باشد و چون: پری‌رو تاب مستوری ندارد درش بندی ز روزن سر درآرد

و به مضمون کنتُ کنزاً مَخفیّاً، فأحببتُ أن اُعْرف، فخلقتُ الخَلْقَ لِکَیْ أُعْرف (3)دوست داشت که بر روازن مَهیّاست تابیده، تا مشاهدۀ جمال و جلالش کنند و گلی در بوستانش چینند. من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه کردم خلق تا جودی کنم (4)

ز بس دلدار با من مهربان است گزند او مرا آرام جان است

.

و از بیان اینکه منتهی إلیه سلسلۀ حاجات وجودی و هستی صرف خالص بَحت


1) 1)

2) 2) . در حاشیۀ نسخه: عدم آئینۀ هستی است مطلق کزو پیدا شد عکس تابش حقّ

3) 3) . ن. ک: بحارالأنوار، ج 88، ص 199 و ص 344. [1]

4) 4) . مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت 1756. و در حاشیۀ نسخه:

غیر مخلوط به نحوی از انحا و ذرّه‌ای از ذرّات عدمین، که نیستی حقیقی و مفهوم بوده باشد، لازم آید بودن او همه شیئی و دارایی او همۀ کمالات را و جامعیّت او جمیع صفات را با وحدت حقیقیّه و بساطت صرفه؛ فقدْ وردَ أنّه الشیء بحَقیقة الشیئیَّة (1)

. ن ک: الکافی، ج 1، ص 63، [1] ضمن ح 5؛ التوحید، ص 104 ح 2.

، با آنکه نیست هیچ یک از این اشیا، کَما وَردَ أنّه شیءٌ لا کالأَشْیاء (2)و الّا در مرتبۀ ذات اگر فاقد وجودی از وجودات و کمالی از کمالات و ظهوری از ظهورات باشد، لازم می‌آید که صرف وجود و تمامش وجود نبوده باشد، بل مرکّب از وجود کمالی و صفتی و عدم کمالی و صفت اُخری (3)

.

.

پس با آنکه ترکیب لازم می‌آید، مستلزم امکان و حدوث و انتهای بما بالذات دیگر است و مفروض منتهی إلیه بودن او بود.

زینهار زینهار از این سخنان، به گمان رسد که موجودات عالم امکان سرای بی‌نقصان متّصف به هزار عیب و شین حدوث و امکان و خباثات و نجاسات ظاهر و باطن را راه به عالم ذات کبریایی بوده باشد، کلّا و حاشا، دستم بریده و زبانم لال، چشم و گوشم کر و کور باد، اگر این مقصود بود (4)

.

.

در حقّ من به درد کشی ظنّ بدمبر کالوده گشت خرقه ولی پاک دامنم

و بل مقصود این است که حقّ-سبحانه تعالی-اشیا را مِن حَیث الوجود والکمال داراست به نحو اعلی و اشرف، به حیثیّتی که نه اشیاء در آن مرتبه و نه صفات لایق ایشان در آن مرتبه؛ چه نسبت خاک را با عالم پاک


1) 1)

2) 2) . ن ک: الشافی فی الإمامة، ج 1، ص 84.

3) 3) . در حاشیۀ نسخه: مؤثر در وجود الا یکی نیست در این حرف شگرف اصلا شکی نیست

4) 4) . در حاشیۀ نسخه: سیه رویی ز ممکن در دو عالم جدا هر گز نشد و الله اعلم

بل مستجمع جمیع کمالات حمیده و حاوی همۀ صفات محموده، به نحوی که لایق ذات اقدس و اشرف اوست و به این قاعده تصحیح علم حقّ-سبحانه و تعالی -قبل از ایجاد به مخلوقات می‌نماییم؛ چه علم حقیقی، حضور وجود معلوم است نزد عالم، لاسیّما علی نَحو الأکمل و همچنین تصحیح بودن ذات حقّ فاعل مختار نه موجب، که از ضروریّات دین مبین و عقل متین است؛ چه فاعل مختار آن است که فعل او مسبوق به علم و ارادۀ معلول بوده باشد و یا لازمش این است [که] گویم به زبان دیگر، که دهندگی و بخشایندگی کمالات مر غیر را بی‌دارایی آنها نمی‌شود، عوام و اهل ظاهر از علما این را نسبت به قدرت می‌کنند و باریک بینان تصحیح قدرت بدین نحو می‌کنند و از اینجا ظاهر می‌شود، سرّ قصّۀ آن بسیط الحقیقه کالعقل و مافوقه کلّ الأشیاء و مسألۀ کثرت در وحدت که مشهور است (1)

. در حاشیۀ نسخه: ولی جز زیرکان این را ندانند دریغا زیر گردون زیرکی نیست

.

.

فعالمُ الذات فی وحدته الحقیقیّة و بساطته الصرفة کثیرٌ جدّاً، بحیث لا یَعزبُ عَن علمه مِثقال ذَرَّة فی الأَرض، و مِنَ المعانی والمَفاهیم الّتی فی أرض الملک، و لا فی سَماء الملکوت والمفاهیم الغیر المتناهیة عدّ احدّ لاسم اللّه والموجودات لذات اللّه، مع أنّه لا اسمَ له، و لا رسمَ، و لا جنسَ، و لا فصلَ، فلا حدَّ له و لا برهان علیه، تأمّل تَفهم إن کنتَ من أهله، و خُذ ما أتاک اللّهُ و کُن من الشاکرین لجنابه؛ فإنّه فتح بابَ الأسرار و فهم بعض من الأحادیث الصعب والمستصعَب الموروثة عَن المنشأ، علیهم و علی آبائهم ألف تحیّة و سلام. درین مشهد که انوار تجلّی است سخن دارم ولی ناگفتن اولی است

و بعضی از علمای معاصرین که سخن در معرفت و عرفان دارد، مشایعاً له بعض الأطفال المحصّلین المقلّدین این گونه سخنان ما را از قبیل تکلّم در ذات حقّ، که


1) 1)

مَنهیٌّ عَنه ب‍ «لا تَفَکّروا فی اللّه، بَل تَفَکَّروا فی آلاء اللّه» (1)

. کنزالعمّال، ج 3، ص 107، ح 5714؛ تفسیر ابن أبی حاتم، ج 3، ص 842 ( [1]با اختلاف اندک در الفاظ) .

دانسته (2)

.

و این خلطی است واضح؛ زیرا که آنچه گفتیم و می‌گوییم از نتایج تفکّر فی آلاء اللّه و از ثمرات نظر در آفاق و أنفس الموعودة بقوله تعالی: «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی اَلْآفاقِ» 3 و «فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ» 4 بلکه از فوائد: «أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ» است، تأمّل تَجِد و نسبت مکن کلام مرا به خطایت و به تخمین نسبت توکّل نتواند داد به هر خار و خسی.

پس لازم آمد عالم احدیّتی که آن عالم ذات و عالم عماء و عالم عدم اشیا-کَما رُوی أنّه خَلَقَ الأَشیاءَ مِنَ الْعَدَمِ (3)-و عالم مَجْمَع بَحْرَیِ الجلال والجمال، واللطف والقَهر، والرحمة والغضب؛ و عالم الکلّ فی وحدته-کَما رُوی أنّه سَمیعٌ بکُلّه، و بَصیرٌ بکُلّه، مِن غَیر أن یکونَ لکُلّه بَعضٌ (4)-و عالم عالِمٌ إذ لا مَعلومَ (5)و عالم واحدیّتی و آن عالم اسما و صفات است و بَحْرَیْ جمال و جلال و عالم ثبوت معانی دونَ وجودشان از جهت اندماج و استهلاکشان و عالم ذرّ اوّل-و این عالم و فضائی است بسیار وسیع، به حیثیّتی که غیرمتناهی است-و عالم اوّل که فوق این عالم است، غیرمتناهی است بما لایتناهی.

قالَ الشیخُ الرئیس، عَلی ما نَقَلَ عنهُ صَدْرُ الحُکماء فی أسفاره:

إنّ العالَمَ الأهلی کثیرٌ جِدّاً بحیث لا ینثلم وحدته الذاتیّة (6).

پس به علم و مشیّت و قدرت و اراده و اختیار، بدون شائبۀ ایجاب و اضطرار به


1) 1)

2) 2) . در حاشیۀ نسخه: در آلاء فکر کردن شرط راه است ولی در ذات حقّ محض گناه است

3) 5) . ن. ک: المصباح، کفعمی، ص 257؛ [2]البلد الأمین، ص 409؛ [3]بحارالأنوار، ج 91، ص 394. [4]

4) 6) . ن. ک: الکافی، ج 1، ص 83، ح 5. [5]

5) 7) . الکافی، ج 1، ص 140، ذیل ح 6؛ [6] التوحید، ص 56، ح 14؛ أعلام الدین، ص 64؛ [7]مجموعه ورّام، ج 1، ص 224. [8]

6) 8) . ن. ک: الأسفار الأربعة، ج 8، ص 216.

عنایت ازلیّه و به محبّت ذاتیّه-کما أشارَ إلیه فی الحدیث القُدسی-ایجاد نمود و به ظهور آورد اعیان ثابته و ذوات معلومۀ اشیا را به ایجاد دفعی و به التفات و نظر واحد، شد این کثرت از این وحدت پدیدار (1)

. در حاشیۀ نسخه: چوقاف قدرتش دم بر قلم زد هزاران نقش بر لوح عدم زد

.

.

کاکل مشکین به دوش انداخته وز نگاهی کار عالم ساخته

و به کرشمه واحده ربوده دل هر برنا و پیر را؛ به یک کرشمه زلیخا وَشی دل ما را چنان ربوده که یوسف دل زلیخا را (2)

. در حاشیۀ نسخه: جمال اوست تابان ورنه هرگز زبودن واجد هر کودکی نیست

.

و منعکس گردانید مر مرایای مقابلات اشیا را به محض تقابل؛ تجلّی کوه را بگداخت ای آیینه حیرانم تو با این نازکی چون طاقت دیدار آوردی

و متجلّی گردانیده اشیا را به ظهور واحد و تجلّی جمعی؛ إذ الواحدُ لا یصدُرُ إلّا عَنِ الواحِدِ (3)

.

، نه از نقص و عجز، بلکه از قوّت و شدّت؛ زیرا که بزرگ کارش بزرگ و دارای همه، فعلش بخشودن به همه است، پس ظاهر و به وجود ظهور آمد، آنچه آمد ولیکن هر چیز در سر جای خود؛ «وَ ما مِنّا إِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ» 4 ، که اگر آنچه در سر جای خود خلق نشده بودی، آن شی نبودی. واجب به جلوه‌گاه قدم تا نهاده گام

پس ماء وجود منبسط که آن عکس عالم احدیّت و عکس ذات و مقام «أَوْ أَدْنی» 5 است، جاری شد در انهار معانی و قابلیّات، که حاکی عالم احدیّت و تبع اسما و صفات‌اند به دفعۀ واحدۀ غیر تدریجیّه نسبت به آب.


1) 1)

2) 2)

3) 3) . در حاشیۀ نسخه: باد درد آلود او مجنون کند صاف باشد صاق آهی چون کند

یار ازل لا مکانی که اندر آن نور خداست ماضی و مستقبل و حالش کجا است (1)

. در حاشیۀ نسخه:

به صحرا بنگرم صحرا ته وینم به دریا بنگر دریا ته وینم به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قدّ رعنای ته وینم

.

ولیکن نظر به قاعدۀ امکان الأشرف فالأشرف که از مبنیّات و محقّقات نزد ما است، عقل کلّ شد، ثمّ نفس کلّ و در طی آنها عقول و نفوس متعدّده به اعتبار القابلیّات عرضاً و طولاً، ثمّ خیالُ الکلّ، ثمّ طبیعة الکلّ علی کثرتهما، ثمّ مادّة الکلّ و جسم الکلّ، و فی طینها ثلاثةُ عشر جسماً کلّیّاً من البَسائط، ثمّ المرکّبات از تامّات و ناقصات از معادن و نبات و حیوان، ثمّ الإنسان که مظهر جمیع صفات و ملتقی بَحْرَیِ الجلال والجمال در مراتب خود: قوّه و ملکه و بالفعل و مستفاد و وصول نازل به منزل و سالک به مقصد بالتمام والکمال، در ضمن ختمی مآب-صلوات اللّه و سلامه علیه و آله-ثمّ ورثۀ او و عترتش به پیروی آن بزرگوار، ثمّ الأنبیاء والأوصیاء والأولیاء والعارفین والمجذوبین السالکین والسالکین المجذوبین والزاهدین والعابدین والصالحین و المؤمنین، حسب تفاوت مراتبشان. درین ره انبیا چون ساربانند

و بیچاره آنانی که مثل من سوخته خرمن و باخته سرمایه، نه پای رفتن و نه جای بودن؛ مبادا کار کس زین گونه مشکل و در راه مانده؛ به میر کاروان از من بگویید که واپس مانده‌ای در کاروان است (2)

تو که سود و زیان خود ندانی به یاران کی رسی هیهات هیهات

.

قائلاً: «یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ» 4 ؛


1) 1)

2) 3) . در حاشیۀ نسخه:

در وقت بهار وقت کار و بار دزد نابکار برده بلبلی

باری، اگرچه ما فاتَ مَضی و مامضی لم یعد؛ بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالۀ کار خویش گیرم (1)

. در حاشیۀ نسخه:

هزار قاصد آه از پیش فرستادم تو بی‌وفا رسیدی مگر به فریادم به آتش تو نشستم چو داد عشق برآمد تو ساقی ننشستی که آتشم بنشانی

.

و به مضمون حقّ نمون: «لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّهِ» 2 در نا امیدی بر روی خود نگشوده؛ به ناامیدی از این در مرو بزن فالی بود که قرعۀ دولت به نام ما افتد

و به مفاد صدق مشحون: «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّهِ» 3 باب روح و راحت بر روی خود باز نموده؛ از غم هجر مکن ناله و فریاد که من زده‌ام فالی و فریاد رسی می‌آید (2)

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم دل برود چون تو بیایی.

دامن همّت بر کمر زده؛ چون نکردی ناله در فصل بهار در خزان باری قضا کن زینهار

به ریاضات شرعیّه جوارحی از طهارت؛

گر طهارت نبود کعبه و بتخانه یکی است،

و به عبادات مرضیّه؛ هوای خواجگیم بود خدمت تو گزیدم امید سلطنتم بود بندگی تو کردم

و به تعفّف و عصمت؛

نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود؛


1) 1)

2) 4) . در حاشیۀ نسخه:

و تعلیم و تعلّم علوم متعلّقه به مبدأ و معاد؛ درس اگر قربت نباشد ذو غرض لیس درساً إنّه بئسَ المَرَض

و معاونت برّ و ارتکاب خیرات و دستگیری زیردستان؛ ای که دستت می‌رسد کاری بکن پیش ازان کز تو نیاید هیچ کار (1)

. در حاشیۀ نسخه:

خوشا آنان که اللّه یارشان بی که حمد وقُل هواللّه کارشان بی خوشا آنان که دائم در نمازند بهشت جاودان بازارشان بی

.

و به مجاهدات تخلیۀ اخلاق ذمیمه و صفات رذیلۀ شیطانیّه. خلوت دل نیست جای صحبت اغیار

و به مکاسبات تحلیۀ اخلاق حمیده، و به کسب صفات مرضیّه؛ رضا بداده بده وز جبین گره بگشا که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد

و به تکذیب عقاید باطلۀ مخالفه با شریعت غرّای نبویّه-علی صادعها ألف سلام و تحیّة-و تصدیق به حقایق ایمانیّه، شاید خود را از نیّت ضلال و ناویۀ نکبت و وبال بیرون آورده، به مضمون: «المَیسورُ لا یسقط بالمَعسور» و إنّ ما لا یُدرکُ کلُّه لا یُترکُ کلّه، (2)برخی از گندهای سیّئات و ذمایم اخلاق و معتقدات، از پای طایر نفس باز نموده، امید چنانکه حضرت کریم وفیّ سریع الوفا وعده فرموده که: «هر که یک قدم به من نزدیک شود، من ده قدم به او نزدیک خواهم شد» (3)به علاوه قرب یک قدم زما می‌کند پای تو ده قدم

پر و بال قرب عطا فرموده، به متابعت و همراهی قافله سالاران، پیمایندگان طریق وطن؛ این وطن مصر و عراق و شام نیست این وطن شهریست کان را نام نیست (4)

به هر جای که جانان من آنجاست تنم اینجا ولی جان من آنجاست

.

و به همبازی طائران آشیان اصلی پرواز نموده؛


1) 1)

2) 2) . عوالی اللئالی، ج 4، ص 58، ح 207. [1]

3) 3) . حدیث چنین است: «من تَقَدّم إلیّ شبراً تقدّمتُ منهُ ذراعاً» ، الرسائل العشر، ابن فهد حلّی، ص 416. [2]

4) 4) . در حاشیۀ نسخه:

تو را به گنگرۀ عرش می‌زنند صفیر ندانمت که بدین دامگه چه افتاده است

خود را از مهلکۀ نقصان و جهل که سبب بُعد از حقّ و مقصد حقیقی است بیرون برده؛ در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک جهدی کن و سر حلقۀ رندان جهان باش

به وادی امن و قرب حقیقی که عالم مسبّب از کردار صواب و ادراک حقایق و فعلیّت کمالات و تخلّق به أخلاق اللّه است، به برکت پیشروان و به امداد از باطن بزرگواران رسیده باشیم؛ ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

و ذات حقّ چنانکه گذشت، وجود صرف و بحت است که در آن مرتبه بی‌همه است؛ کان اللّه و لم یکن معه شیء (1)

. در حاشیۀ نسخه: عکس روی تو در آیینۀ جام افتاد عارف از خندۀ می در طمع خام افتاد

.

و (2)نقل است که سؤال کردند از امام جعفر صادق علیه السلام از این حدیث، فرمودند: الآن کما کان (3).

و بعضی گویند که: این سؤال و جواب از جنید اتّفاق افتاده.

و در مرتبۀ واحدیّت با همه، یعنی با علم به همه «وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ» 4 و عکس و پرتو آن ذات اقدس که در لسان احادیث مسمّی است به مشیّت؛ خلق اللّه خلق الأشیاء بالمشیّة والمشیة بنفسها (4)و در لسان قرآن به ماء الحیاة: «وَ جَعَلْنا مِنَ اَلْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ» 6 و در لسان حکما به وجود منبسط و در لسان عرفا به نفس رحمانی و فیض مقدّس والذات هو الأقدس و به حقیقت محمّدیّه و غیر ذلک، او هم نیز مثل اصل کلّ است در وحدتش؛ و الّا ترکیب در جاعل و فاعل تعالی لازم می‌آید.


1) 1)

2) 2) . ن. ک: بحارالأنوار، ج 54، ص 234. [1]

3) 3) . ن. ک: التوحید، ص 179، ح 12؛ بحارالأنوار، ج 3، ص 327. [2]

4) 5) . التوحید، ص 147، ح 19 و ص 339، ح 8 (با اختلاف اندک در هر دو مورد) .

پس او وجود و حیثیّت ایجاد همه و رحمة للعالمین است و از اینجا است که گفته‌اند: مؤثّر در وجود الّا یکی نیست

و إن لا مؤثّر فی الوجود إلّااللّه، و قال عزّ من قائل: «قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اَللّهِ» 1 بعد از آن که نسبت داده سیّئات را به ذات عبد و حسنات را به ذات حقّ، ولی از ترتّب قابلیّات فی نفسها و تقدّم بعضی بر بعضی فی ذاتها، اختلاف در قبول این فیض و وسایط در ظهور این عکس پیدا شد؛ و الّا فما فی خلق الرحمن من تفاوت (1).

پس تفاوت موجودات عقلاً و نفساً و طبعاً و مادّة و جسماً، ملکاً و ملکوتاً، سرمداً و دهراً و زماناً، از اختلاف مُظهر و ظاهر فی نفسه نی، بل به سبب اختلاف مراتب مظاهر و ترتّب مجالی است، پس از راه نظر به فاعل واحد و فعل واحد، کما قال: «وَ ما أَمْرُنا إِلاّ واحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ» 3 أو هو أقرب، جای اعتقاد به نفی سببیّت در وجود است از اشیاء «از سبب‌سوزیش سوفسطائیم» ؛ و از ترتّب اشیا فی أنفسها که موجب امتناع ظهور و وجود مؤخّر است مادامی که مقدّم موجود و ظاهر نگردیده، لازم آید صحّت استناد اشیا، بعضی را به بعضی فاعلاً و سبباً معدّاً و شرطاً و جزاءً، «از سبب سازیش من شیداییم» ، فلا جبر و لا تفویض، بل أمر بین الأمرین، کما قال الجعفر الصادق علیه السلام (2).

پس وجود و ما بِهِ الإیجاد کلّیّۀ اشیاء بحذاء احدیّت حقّ تعالی است و معانی و ذواتشان به ازای واحدیّتش؛ و از اینجا ظاهر شد که وجود منبسط حقیقت محمّدی و رحمة للعالمین است، حاکی ذات و تبع و صفت اوست در خارج، نه چون نعتیّت


1) 2) . اشاره به آیۀ سوّم از سورۀ ملک (67) [1] دارد که فرمود: «ما تَری فِی خَلْقِ اَلرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ» .

2) 4) . التوحید، ص 206؛ عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 124، ح 17؛ [2]الاحتجاج، ج 2، ص 414؛ [3]روضة الواعظین، ج 1، ص 38. [4]

معنی و مفهوم که از امور ذهنیّه‌اند؛ چه روح نعتیّت، تبعیّت است و او نه خالق است و نه مخلوق؛ زیرا که خالق معطی وجود است و او نفس وجود اشیا است، نه معطی وجود دیگر و نه مخلوق؛ زیرا که مخلوق قابل وجود است از حقّ و او نفس وجود منبجث از حقّ است، نه قابل وجود از حقّ، چنانکه حضرت امام رضا علیه السلام به عمران فرمود که: اوّل ما صدر نه صانع است و نه مصنوع، بل صنع است (1)

. ن. ک: التوحید، ص 417، ح 1. [1]

با استدراک به اینکه واسطه و شیء ثالثی ثابت نکردم و لمّش این است که حکایت و ظلّ شیء ورای آن شیء نیست در وجود و از انبجاثش از شیء، چیزی از او کم نمی‌شود و بر افزودن بر او چیزی بر او نمی‌افزاید، چنانکه در اظلال محسوسه به این نحو است.

پس ذات، خارجیّه‌ای است حاکیه از ذات اوّل تعالی و ذاتی از برای او نیست ورای ظلّیّه و به تبعیّت و حکایت احدیّت و مستلزم جمیع معانی و صفات و این مقام منتهای سیر سالکین است و قصوی منزل سائرین و غایت آمال مجتهدین از انبیا و اوصیا و اولیا و وصول هر یک به مقامی از اوست و بالتمام مقام ختمی مآب-صلوات اللّه و سلامه علیه و آله-است و اولادش و این مقام بالبلاغ والعمال میسّر نمی‌گردد و الّا بتوحید و فنای رابع که مختصّ پیشوایان ما است و به بلاغ به این مقام متحقّق می‌شود ولایت تامّه که نتیجۀ سیر از خلق به حقّ است و این مقام در نزد عرفا مسمّی به مقام جمع است و در هر یک از اولیا قوّتی باشد که مستور نگردد و از خلق به حقّ با عصمت فطریّه و نفس ملکوتیّۀ الهیّه مبعوث می‌گردد از برای تشریع و تکمیل ناقصین و این مقام ثانی مسمّی به جمع جمع است، چنانکه زبدة السالکین شیخ محمود در گلشن راز در وصف مولای ما فرمود: جمال جان فزایش شمع جمع است مقام دلگشایش جمع جمع است

و از اینجا است که فرموده‌اند: أبیت عند ربّی یطعمنی و یسقینی (2)و لنا مع اللّه حالات نحن


1) 1)

2) 2) . المناقب، ابن شهر آشوب، ج 1، ص 184؛ عوالی اللئالی، ج 2، ص 233؛ [2]بحارالأنوار، ج 6، ص 208. [3]

فیها هو و هو فیها نحن و هو هو و نحن نحن (1)

. ن. ک: الکلمات المکنونه، فیض کاشانی، ص 114؛ مصباح الهدایة، ص 67؛ اللمعة البیضاء، ص 28؛ مکیال‌المکارم، ص 295.

و به حسب این مرتبه و مقام است که موصوف به یداللّه و مرسوم به قدرة اللّه و مشهور به خالقیّت ارض و سَما و غیر ذلک شده‌اند و از اینجا است که فرمود استادنا و استاد البشر، العقل الحادیعشر، الحکیم الأفخم والفیلسوف الأعظم ملّاعلیّ النوری-أطال اللّه عمره و أدام إقباله و إفادته-: غالی گوید علی خدا می‌باشد

و از اینجا مشخّص شده که صفت، منحصر در معنی و مفهوم نیست، بلکه امر عینی و موجود خارجی شاید که صفت باشد چون نفس رحمانی و ضربی از عقول و ملائکۀ عرشیّه که جهت و ظهور در ایشان غالب و حیثیّت اِنّیّه و امکان مختصّ است و جمیع صفات جلال و جمال را اوّل مقام مصداق حقیقی باشد و ثانی مصداق اضافی و از این جمله است مفهوم و صفت عزّت و جلال و مجد که مصداق حقیقی اینها احدیّت حقیقیّه است و مصداق اضافی احدیّت اضافیّه.

[شروع در شرح حدیث]

پس از تمهید این اصول و بعد از تشیید این ارکان و تأسیس این بنیان، شروع در شرح حدیث شریف نموده و به قدر فهم قاصر و به مقدار قابلیّت این ناقابل، در مقام توضیح و تبیین برآمده می‌گوییم:

می‌فرماید (واللّه و رسوله أعلم) : قسم به عزّت و عزیزی و احترام و بی‌مانندگی و نایابی مثل من، که حقیقت آن ذات احدیّت حقیقیّه است و یا احدیّت اضافیّه که حقیقت محمّدیّه و علویّه-علیهما و علی آلهما الصلاة والسلام-است و قسم به جلال من، که اشاره است به صفات تنزیهیّه، که تعبیر از آن به صفات جلال می‌کنند و قسم به


1) 1)

مجد و کمال من، که اشاره به صفات ثبوتیّه است که تعبیر از آنها به صفات جمال کرده می‌شود و حقیقت و مصداق هر دو احدیّت است: حقیقیّه و یا اضافیّه.

و قسم به حقیقت ارتفاع و استعلای من بر عرش و محلّ تسلّط و فرمان من و مراد به آن مثل سابق، احدیّت حقیقیّه است یا اضافیّه، نه مجرّد معنی و مفهوم مصدری نسبی ظلّی ذهنی.

و مراد از عرش، جمیع مخلوقات و مهیّات اشیا است از ذرّه إلی ذرّه؛ و یا فلک اطلس کما هو المشهور.

قوله: لَأُقَطِّعنّ أملَ کلّ مُؤمِّل غیری بالیَأس.

«اُقطِّعنَّ» نفس متکلّم وحده است از فعل مضارع مجرّد و یا مزید فیه از باب تفعیل و بناء تفعیل نه از برای تعدیه است؛ چه قطع از افعال متعدّیه بنفسها است، بلکه از برای مبالغه و تکثیر است.

و «مؤمّل» اسم فاعل مزید فیه است به دلالت سیاق و صورتش محتمل اِفعال و تَفعیل است، لکنّی وجدتُ بناءَ التفعیل من الأمل دونَ الإفعال، کما فی دُعاء صلاة الوتر بعدَ رَفع الرأس مِنَ الرکوع، فی قوله علیه السلام: فَما أجد لی شافعاً إلیک سوی معرفتی بأنّک أقرب من رجاه الطالبون، و لجأ إلیه المُضطرّون، و أمّل ما لدیه الراغبون (1)

. مصباح المتهجّد، ص 279، ح 387؛ [1]مفتاح الفلاح، ص 260؛ [2]بحارالأنوار، ج 92، ص 203، ح 37 ( [3]به نقل از جنّة الأمان) ؛ [4]مستدرک الوسائل، ج 13، ص 42، ح 14686. [5]

.

و فاعل «اُقطّعنّ» ضمیری است مستکنّ در او که محلّی است به «نا» و لام در جواب قسم و نون از برای تأکید است.

و «أمّل» مفعول، و مضاف بکلّ؛ و «کلّ» مضاف به «مؤمّل» و او مضاف به «غیر» و «غیر» مضاف به یا.

و «بالیأس» متعلّق است به «اُقطّعنّ» ؛ یعنی قسم بما تقدَّمَ از صفات، که هر آیینه البتّه قطع می‌کنم و می‌برّم به ناامیدی، امل و آرزوی هر کسی را که طلب کند آرزوی خود را از غیر من، یعنی هرگز به مقصد و آرزوی خود نخواهد رسید؛ زیرا که مطالب و


1) 1)

غایات که آرزو و طلبِ نیلی به آنها می‌کنند، از وجود و موجوداتند و ایجاد هر صفت کمال و موجودات منحصر به ذات پاک صانع بی‌چون است. چنانکه سابق ذکر یافت. پس طلب از غیر حقّ تعالی، مثل طلب آب از سراب و دلو انداختن در چاه خالی از آب و زراعت در شوره زار است، به یقین همچو کسی ناامید و به مطلوب نخواهد رسید، خواه از مطالب دنیا و خواه از عقبی باشد، ولیکن در توسّل به غیر ذات حقّ از حیثیّت سبب و شرط، منع و حرجی نیست، چه از سابق، در مقدّمه معلوم گردیده که اشیا را ترتّبی و نحو سببیّتی نسبت به همدیگر می‌باشد، ولیکن تسبیب و سبب قرار دادن جناب اقدس الهی؛ زیرا که سبب نیز در وجود خود، در حدوث و در بقا در هر آن، محتاج به جناب اقدس الهی است. به اندک التفاتی زنده دارد آفرینش را اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالب‌ها

بلکه تأثیر سبب و مدخلیّت هر موقوف علیه، در حصول موجودی و کمال موجودی از ارزاق و غیره از مراتب سببیّت و مدخلیّت مسبّب الأسباب و جاعل تعالی است و در ادعیۀ مأثوره: اللّهم یا سببَ من لا سببَ له، یا سببَ کلِّ ذی سبب، و یا مُسبّبَ الأسباب مِن غَیر سببٍ (1)

. المجتنی من دعاء المجتبی، ص 111؛ المصباح، کفعمی، ص 170. [1]

إلی آخر الدعاء.

و حضرت شاه اولیا در دیوان خود می‌فرمایند: الرزق مقسومٌ لا یزیدُ و لا ینقصُ بالسعی ولکن جدّ و أحسن الطلب (2)

چون دیوان حاضر نبود، گویا زیاده [و] نقصانی در بیت [به] هم رسید.

الحاصل، توسّل به اسباب در تحصیل مسبّبات از حیثیّت اینکه جناب اقدس الهی اینها را به حسب عادت، موقوف علیها قرار داده، غیر مذموم، بل ممدوح و عین توسّل به مسبّب الأسباب است و «إنّما الأعمالُ بالنّیات» (3).


1) 1)

2) 2) . این بیت در دیوان منسوب به امام علی علیه السلام یافت نشد.

3) 3) . تهذیب الأحکام، ج 1، ص 83، ح 218؛ مسائل علیّ بن جعفر، ص 346، ح 852؛ [2]دعائم الإسلام، ج 1، ص 4؛ [3]أمالی شیخ طوسی، ص 618، ح 10. [4]

و امّا توسّل به اینها به نحوی که اینها را مستقلّ بدانند و غافل از حقّ شوند، مذموم و همچو کسی البتّه مقطوع الرجا خواهد شد، الّا من باب الاستدراج و مستدرج هم فی الحقیقة مقطوع الرجا است؛ چه منافع و غایات دنیوی، مثل «لا شیء» است در مقابل غایات اُخرویّه به حسب جلالت و دوام و او که محروم خواهد بود و «لکُلِّ امْرِءٍ مانَوی» (1)

. همان مصادر.

.

قوله: و لأکسُونَّه ثوبَ المذلّة عند الناس.

«أکسونّ» نفس متکلّم وحده است از اوّل و ضمیر مستکن فاعل و «هاء» مفعول اوّل و لام در جواب قسم و «ثوب» مفعول ثانی مضاف به «المذلّة» و «عند الناس» متعلّق است به «المذلّة» .

و اعمال مصدر با لام هر چند ضعیف است، و لکن جائز است کما فی قوله: شدید النکایة أعدائه یخال الفرار یراخی الأجل (2)

و مخلّ در فصاحت نیست و بنابر تسلیم گوییم که: بنابر ادای کلام بلیغ در این مقام نیست تأمّل.

و در «أکسونّ» استعارۀ تبعیّه است؛ چه کسوت در لغت، موضوع از برای پوشیدن جامه است و لازمش احاطه به بدن است و تشبیه فرمودند احاطۀ مذلّت و مستور شدن شخص به او [را] به احاطۀ ثوب و لفظ موضوع از برای اوّل را استعمال فرمودند در ثانی، به مناسبت و مشابهت احاطه و مشتقّ فرمودند از او صیغۀ متکلّم را، پس استعاره در مبدأ اصلیّه است و در مشتّق تبعیّه و ذکر ثوب به تخیّل است از برای استعارۀ مذکوره و اضافۀ ثوب به مذلّت از باب اضافۀ مشبّه بِه است به مشبّه و معنی کلام-اللّه و رسوله أعلم-: و هر آئینه می‌پوشانم آن طلب کنندۀ آمال خود از غیر من را در نزد مردمان، جامۀ ذلّت و لباس خواری و انفعال و شرمساری؛ زیرا که غرض طالب از مطلوب رفع نقصانی و رفع عیبی از خود و تخلیه از شینی و تحلیه به حلیۀ


1) 1)

2) 2) . ن. ک: شرح الرضی علی الکافیة، ص 410؛ [1] شرح ابن عقیل، ج 2، ص 95؛ خزانة الأدب، ج 8، ص 129. [2]

دنیوی و یا اخروی از برای ترفّع بر غیر و یا استکمال خود-فی نفسه-بود و بعد از اینکه به غایتش نرسید و به نقصان و عیب باقی ماند در عاجل و آجل، نزد خدا و خلق، خوار و منفعل خواهد ماند و اگر من باب الاستدراج رسید، در آجل در نزد خدا و اهل محشر خوار و ناامید خواهد ماند.

قوله: و لاُنحینّه من قربی، و لاُبعدنّه من فضلی و وصلی.

«اُنحینّ» نفس متکلّم وحده است از فعل مضارع مزید فیه، از باب اِفعال و یا تفعیل؛ و ظاهر ثانی است من النحو من الجانب.

و لام توکید قسم است و ضمیر فاعل و «هاء» مفعول «من قرب» متعلّق است به «اُنحینّ» مضاف به یای متکلّم.

و «لاُبعدنّه» عطف است بر «اُنحینّ» و «من فضلی» متعلّق به او و «وصلی» عطف است به «فضلی» ؛ یعنی و هر آیینه به کنار می‌اندازم او را و هر آیینه دور می‌کنم او را از فضل و رحمت من و از وصل و نزدیکی من؛ زیرا که افاضۀ نَعماء و کمالات و تقرّب و وصل آن جناب، به توجّه و التفات به سوی اوست و بعد از اینکه طالب مُنی، منایای خود را از غیر حقّ خواست و خود را به تضرّع به درگاه او-کما قالَ: «اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ» 1 ، مستعدّ نگردانید، اعطا و انعام به او در غیر موقع خواهد بود و این منافی صفت حکیم و جواد است؛ چه حکمت، راست گفتار و درست کردار بودن است و جود، بخشودن به مستحقّ است لا لِعوَضٍ و لا لِغَرَضٍ و همچو شخصی معاند و غیر مستحقّ است، پس فضلش شامل وی نخواهد بود و چون وصل حقّ، زمانی و مکانی نمی‌باشد، بل به توجّه و التفات به جانب اوست و قاصر نظر به سوی غیر حقّ، به یقین دور از وصل و قرب حقّ باشد. حضوری گر همی خواهی از او غافل مشو حافظ [مَتی ما تلقَ من تهوی دَعِ الدنیا وأهملها]

قوله: أ یؤمّل غیری فی الشدائد و الشدائد بیدی و یرجو غیری، و یقرع بالفکر باب غیری، و بیدی مفاتیح الأبواب، و هی مُغلقة، و بابی مفتوح لمن دعانی.

همزه در «أیؤمّل» از برای استفهام انکاری است و الّا حقیقت استفهام در حقّ من لایعزب عن علمه مثقال ذرّة فی الأرض و لا فی السماء 1متصوّر نیست، یعنی آیا آرزو می‌کند؟ غیر مرا در دفع شداید و مکاره و بلایا و مطالبۀ دفع آنها در سوای من می‌کند و حال آنکه شداید و بلایا جمیعاً در دست من است؛ زیرا که مؤثّری و فاعلی غیر از من الّا به تسبیب من نیست، -چنانکه گذشت-و آیا امیدوار می‌شود از غیر من و می‌کوبد به فکر، درِ رحمت غیر مرا و به خواطر می‌گذراند و اعتقاد می‌کند که همۀ مآرب و مقاصدش و یا بعضی از آنها را دیگری می‌تواند برآورد؟ ! و حال آنکه در دست من است کلیدهای درهای جمیع حاجات از انعام و افضال و رفع محن و آلام و این ابواب خزائن حاجات بسته شده است به نیستی و فنای ذاتی و کلید معدومات در دست کیست که قدرت تامّۀ عامّه بر ایجاد اشیاء داشته باشد و غیر حقّ-سبحانه و تعالی-در سرمایۀ وجود خود محتاجند به او، پس سؤال و کوفتن درِ رحمتِ غیر حقّ تعالی، از قبیل استعاره از مستعیر و سؤال از محتاجِ فقیر است؛ از خلق همرهی طلبیدن چه گُمرهی است خاکت به سر مگر تو به حقّ آشنا نیِی

و حاصل کلام انکاری است از حقّ-سبحانه تعالی-و توبیخ است مر کسی را که امیدوار و چشم داشت از غیر اوست و به صورت استفهام درآوردن، با اینکه مقصود این است که نبایست این عمل از او صادر شود، از برای بیّنه بر شناعت این عمل، به حیثیّتی که قابل جزم به صدور این عمل عقلاً نبوده و نهایت مقام جای شکّ و استفهام باشد؛ به علّت قرائن و علامات قالعه و قاطعۀ رجایِ از غیر که فقرایند.

قوله: وبابی مفتوحٌ لمن دَعانی.

و درِ انعام و اعطای من گشوده و باز است از برای کسی که بخواند مرا، چنانکه

فرمود: «اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ» 1 . یعنی: بخوانید در انجام مطالب و برآوردن حاجات، مرا، تا اجابت کنم از برای شما. تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدّعی خدا بکند

قوله: فمن ذّا الذی أمّلنی لنوائبه فقطعته دونَها.

یعنی: کیست آن چنان کسی که آمد به نزد من و به درِ خانۀ من آمد از برای دفع محن و صوادم و مهنِ وارده بر او، پس قطع کرده باشم من او را در نزد آن بلایا و دفع بلایا از او نکرده باشم؟ ! و کسی نیست که به من پناه آورده باشد و من او را پناه نداده باشم، پس اگر دیده شود که کسی ملتجی به خدای تعالی شده و جناب اقدس الهی، دفع بلا از او ننموده، جزم بایست نمود که او در دل، پناه به خدا نیاورده بود مگر به ظاهر و لسان و در حقیقت و در قلب، توجّه التجایش به احدی از مخلوقین بوده است و یا اینکه در مقابل اضعاف آنچه وارد شده برو، تلافی در عاجل و یا آجل می‌نماید.

و استفهام در این کلام، مثل سابق حقیقی نیست، بلکه انکاری است و به صورت استفهام درآورده‌اند از برای بیّنه برین که با راست گفتاری و درست‌کرداری و دروغ و لغو مرتکب نشدن من [را] و با احاطۀ علم من به هر شیء، حتّی به التجای عبد و قدرت تامّۀ عامّۀ من بر هر شیء و از این جمله دفع بلیّۀ عبد است و با نبودن بخل و فتنه در من، البتّه نیست جای جزم به جزم نمودن ایشان، به قطع کردن من آرزوهای مردم را، چنانکه بعضی عباد جزم می‌کنند و متوسّل به غیر من می‌شوند، بلکه منتها جای شکّ است در جزم و اعتقاد بدِ ایشان و قابل استفهام باشد.

قوله: و من ذا الذی رجانی لعظمتی فقطعت رجائه.

یعنی: کیست آن چنان کسی که امیدوار باشد از من و چشم به راه عنایت و فیض و انعام من داشته باشد از جهت بزرگواری من، پس ببرّم آرزوی او را از من؟ !

و استفهام از برای انکار است، یعنی: نیستم من قاطع امیدهای مردم و تصویر کلام

به صورت استفهام، به جهت نکته ایست که سابق ذکر کردیم.

قوله: و جعلت آمال العباد عنّی محفوظة، فلم یرضوا بحفظی.

یعنی: گردانیدم آرزوهایی که بندگان من از من دارند و مطالب و مقاصدی که از من می‌خواهند، مظبوطة، اوّلاً در عالم قضاء و مافوق؛ و ثانیاً در لوح محفوظ، پس در الواح قدریّة، چنانکه در قرآن عزیز فرمود: «وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلاّ فِی کِتابٍ مُبِینٍ» 1 ؛ و کتاب مبین مُفسَّر به لوح محفوظ شده، پس راضی نشدند عباد من به حفظ و ثبت من و الّا حفظ من از برای این بود که هر یک از آمال را در وقت حاجت و مصلحت برآورم و ایشان که به در خانۀ دیگری می‌روند، معلوم است که راضی به حفظ و ثبت من نشده‌اند به توهّم غفلت از من و یا بخل و فتنه و یا از توهّم عجز و ناتوانی، تعالی رَبُّنا عمّا یَظُنُّونَ، نَعوذُ باللّه مِن شُرُور أَنْفُسِنا و مِنْ سَیِّئاتِ أعمالنا و مِنْ مَفاسد عَقائدنا.

قوله: و ملأت سمواتی ممّن لم یملّ من تَسبیحی.

یعنی: مملوّ و پر گردانیدم آسمان‌های مرا از کسانی که ملائک سماوات باشند، ملول و خسته نمی‌شوند از تسبیح و تمجید من، چنان که در حقّ ایشان در سورۀ نحل فرموده: «وَ لِلّهِ یَسْجُدُ ما فِی اَلسَّماواتِ وَ ما فِی اَلْأَرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَ اَلْمَلائِکَةُ وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ* یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ» 2 .

و در سورۀ حم تنزیل: «فَإِنِ اِسْتَکْبَرُوا فَالَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ یُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّیْلِ وَ اَلنَّهارِ وَ هُمْ لا یَسْأَمُونَ» 3 .

ترجمۀ آیه اوّلی-اللّهُ و رسُولُه أعلم-: از برای خدای تعالی خضوع و سجده می‌کنند چیزها که در آسمان‌هااند از کواکب سیّاره و ثابته و غیره و ملائکه و ایشان استکبار و تکبّر نمی‌ورزند از ذکر خداوند تعالی و می‌ترسند ایشان پروردگار خود را، که کائن است فوق ایشان-مِنْ حَیثُ الرُّتبة، لا مِن حیث المَکان-به عمل می‌آورند و

قیام می‌نمایند به هر چه که مأمور شوند از جانب جناب اقدس الهی بدان.

و ترجمۀ آیه ثانیه، می‌فرمایند: بعد از اینکه امر فرمود در آیۀ قبل، مر عباد را به سجدۀ پروردگار و اگر تکبّر بورزند از سجدۀ خداوند تعالی، پس جماعتی که در نزدیک پروردگار تواند، تسبیح و تنزیه می‌کنند از برای او در شب و روز و ایشان خسته و مانده نمی‌شوند، مثل انسان که اِعیا و خستگی از آب و آتش دست می‌دهد و از برای ملائکه، که مراد از «فَالَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ» ایشان‌اند، خستگی و فتور نمی‌باشد؛ از جهت کمال قوّت و استحکام اجسامشان.

[قوله] و أمرتهم أن لا یُغلقوا الأبواب بینی و بین عبادی، فلم یثقوا بقولی.

یعنی: و فرمودم من ملائک آسمان‌های مرا، اینکه نبندند درهای عطایا و انعام و افضال را ما بین من و عباد من، در هر وقت و هر مکان که خواهند به سیر اقدام دعوات داخل شوند، مانعی از برایشان نباشد، پس وثوق نداشتند و اعتماد نکردند به قول من؛ و الّا به درِ خانۀ دیگری نمی‌رفتند.

مخفی نماناد که حقیقت آسمان، جهت علوّ است که جهت لطافت وجود و نقصان مادّیّت و قوّت و قرب حقّ بوده باشد و مراد از ابواب، ذوات ملائکه و اجسام لطیفه‌ای است که محلّ تصرف ایشان است و قرار دادن ایشان در آسمانِ محسوس و تعیینشان در آنجا به جهت شرافت و لطافت جسم فلکی است که محلّ تصرّف مقرّبان درگاه اله شده است، چه نفس اشرف، مقتضی جسم اَلطف است و از اینجا است که حوادث عالم عناصر، از عطایا و نعم و بلایا و نقم و مهن و فتن را مستند به اجسام فلکیّه می‌کنند، چه در مقدّمه مذکور گردیده که با اعتقاد ما به انحصار تأثیرات در جناب اقدس الهی، اشیا در تأثّر و انوجاد و در قبول فیض و استفاضه مترتّب‌اند؛ چون عقول وسایط استفاضۀ انفس ملکوتیّه‌اند از اوّل تعالی و همچنین انفس ملکوتیّه بأجسامها اللطیفة الشریفة، وسایط استفاضۀ مادونند از اَنفس و اجسام و عالم عنصر و غیرها.

قوله: ألم یعلم [أنّ]مَن طرقَتْه نائبة من نوائبی أنّه لا یملک کشفَها أحَدٌ غیری إلّامن بعد إذنی.

حرف استفهام در «أَلَمْ یَعْلَم» مثل سابق، مستعمل در انکار است.

می‌فرمایند: آیا ندانسته است کسی که رسیده و وارد شده او را بلیّه‌ای از بلایای نازله از جانب من، به درستی و راستی که شأن چنین است که قادر و مسلّط بر دفع و ازالۀ آن حادثه، احدی غیر از من نیست مگر بعد از اذن من؟ !

حاصل: جای آن نیست که جزم کرده شود به ندانستن آن کس مذکور، از جهت وجود دلایل و شواهد مفیده، قطع از برای هر کس که کاشف الضرّ، کسی غیر از جناب اقدس الهی نمی‌تواند بود.

و قوله: و ما (1)

. مصدر: «فما» .

لی أراه لاهیاً عنّی أعطیتُه بجودی ما لم یسألنی، ثمّ انتزعتُه عنه، فلم یسألنی ردّه، و سأل غیری.

می‌فرمایند: چه چیز است مرا و چه باعث مرا، که می‌بینیم عبد مرا، معرض و روگردان از من و می‌بخشم او را به سبب جود و جوادیّت من، چیزی را که بندۀ من درخواست نکرده از من، پس وا می‌گیرم آن چیز را از آن بنده، پس سؤال نمی‌کنند مرا که به او پس دهم و سؤالِ ردّ او از غیر من می‌کنند.

و حاصل کلام تعجّبی است از جناب اقدس الهی از حال بنده، که او را به این صفت و حال می‌بیند و به حسب ظاهر، سؤال از سبب و باعث این رویّۀ مذکوره است و سبب-فی الواقع-جود جناب اقدس الهی و غفلت و خباثت عبد است و این معلوم وی است، ولی منظور، نفی و انکار عبد است که جای دیدن او به این صفت نیست.

قوله: أفیرانی أبدءُ بالعطاء قبلَ المسألة، ثمّ اُسأل فلا اُجیب سائلی.

می‌فرمایند: آیا می‌بیند بندۀ من مرا که ابتدا کنم به بخشایش، پیش از درخواستن کردن از من، پس آنکه درخواست کرده شوم و از من بخواهد، اجابت نکنم سائل مرا و مضایقه کنم.

و استفهام در اینجا نیز بر وجه انکار است، یعنی: نیست چنین و تصویر به صورت استفهام از برای اشاره به نظیر نکتۀ سابقه است.


1) 1)

قوله: أبخیلٌ أنا فیُبَخّلنی عبدی، أولیس الجود والکرم لی، أولیس العفوُ والرحمة بیدی، أولیس أنا محلّ الآمال، فمن یقطعُها دونی؟ !

می‌فرمایند: آیا بخیلم من در عطا، که بخل می‌ورزد مرا عبد من در سؤالِ حوائج خود را از من و بخل در سؤال و عدم سؤال از من مسبَّب از سوء اعتقاد بخل است در من و نیست همچنین که او اعتقاد کرده و آیا نیست بخشش و عطا از برای من و صفت و حال من و آیا نیستم من جواد و کریم؟ !

یعنی از عدم سؤال معلوم می‌شود که مرا، کریم و جواد نمی‌داند، نیست چنین که او اعتقاد کرده است. آیا نیست درگذشت از تقصیر و آمرزش و عطا در ید قدرت من، که بندۀ من، سؤال از گذشتِ تقصیر و طلب مغفرت سیّئات عمل خود از من نمی‌کند؟ ! چنین است که بندۀ من اعتقاد کرده و توهّم نموده؟ !

و آیا نیستم من تنها و بی‌شریک در محلّ توجّه و عرض آمال و آرزوها بودن، چنانکه عبد من توهّم کرده و الّا عرض آرزوها بر من می‌نمود و قطع سؤال از من نمی‌کرد و بد اعتقادی است که کرده، البتّه بی‌شریکم در انجاح مقاصد و محلّ امیدها بودن، پس کیست که قطع می‌کند آرزوها را از نزد من و به نزد که می‌رود؟ ! و قطع آرزو از نزد من یا به آرزو نکردن است و این از برای بندۀ اجوفِ سراپا احتیاج، ممکن نه و یا به توجیه آمال است به جانب دیگری و کیست در دارِ وجود، که مؤثّر تواند بود غیر از من؟ ! واللّهُ هو الغنیُّ و أنتم الفُقَراءُ.

قوله: أفلا یخشی المؤمّلون أن یؤمّلوا غیری؟ !

می‌فرمایند: آیا پس نمی‌ترسند امیدواران قضای حوائج در امیدوار شدن از غیر من، از اینکه ناامید شوند و در هاویۀ وبال و نکال افتاده، مقطوعُ الآمال حاضر و ملوم گردند؟ !

قوله: فلو أنّ أهل السماوات والأرض (1)

. مصدر: «أهل سماواتی وأهل أرضی» .

أملّوا جمیعاً، ثمّ أعطیتُ کلّ واحد منهم مثل أمّل

1) 1)

الجمیع ما انتقص من مُلکی مثل عُضو ذرّة.

می‌فرمایند: پس اگر اهل و اشخاص آسمان‌ها و اهل زمین آرزو کنند و بخواهند جمیع ایشان حوائج خودشان را، پس ببخشم به هر یکشان مثل آنچه طلب کرده‌اند مجموع ایشان، کم نخواهد شد از مملکت من مثل مقدار عضو ذرّه‌ای از ذرّات.

و چگونه کم می‌شود به بذل و بخشش ملکی و حال آنکه من قیّم و نگهبان و آفرینندۀ او باشم؟ ! و از اینجا است که در ادعیۀ مأثوره مذکور است: یا من لا یزیدُه کثرةُ العطاء إلّاکرماً وجوداً (1)

. الکافی، ج 3، ص 328، ح 25؛ [1] مصباح المتهجّد، ص 112 و ص 577؛ فلاح السائل، ص 256؛ [2]مفتاح الفلاح، ص 267. [3]

.

و سرّ این را از ما تقدّم استنباط می‌توان نمود؛ چه مذکور شده که او در غایت بساطت و صرافت سذاجت، دارای هر کمال متصوّر و ملحوظ و واجد هر اثر و وجود است-عَلی نَهج أعلی و أشرف-و فعل شیء، عکس آن شیء است و از کثرت عکس‌ها، نقصانی در عاکس لازم نمی‌آید، چنانکه اگر بتوان مرایای غیر متناهیه را در مقابل شخصی نگهداشت، در همۀ اینها از او عکسی ظاهر می‌شود بدون اینکه چیزی از او بکاهد و اظهار عکس در همۀ مرایا، مثل اظهار عکس در یکی از اینها است (2)

.

و جمیع این عکس‌ها را اگر بر شخص بیفزاییم، چیزی بر جسمش نمی‌افزاید، نه طولاً و نه عرضاً و نه عمقاً، و لا سواداً و لا بیاضاً.

و بالجملة زیادتی در عاکس نخواهد شد نه در جوهر و نه در عرض و آفرینش و اعطای وجود از حضرت، بی چون بر اشیا بدین منوال است؛ خدای تعالی را هر چند مثل نیست، امّا مثال هست (3)و استفهام در همۀ این عبارات انکاری است به نکته‌ای که


1) 1)

2) 2) . در حاشیۀ نسخه: صد هزار آیینه دارد دلبر مه روی من رو به هر آیینه کار و جان در او آید پدید

3) 3) . در حاشیۀ نسخه: «فَلا تَضْرِبُوا لِلّهِ اَلْأَمْثالَ» و «لِلّهِ اَلْمَثَلُ اَلْأَعْلی» . [نحل (16) :74 و 60]. [4]

گذشته است.

قوله: فیا بُؤساً للقانطین، و یا بؤساً لمن عصانی و لم یراقبنی!

می‌فرمایند: پس بدا حال مر بندگانی که ناامیدند از رحمت من و بدا حال بندگانی که معصیت و نافرمانی امر من می‌کنند و مراقبۀ من به عمل نمی‌آورند و متذکّر من نیستند و غافل از من‌اند؛ زیرا که عدم مراقبت حقّ و غفلت از او منشأ نافرمانی و طغیان است (1)

. در پایان به خط مغایر با متن آمده است:

قد اتفق الشروع فی هذه الترجمة وختمها فی بلدة رشت الجیلان فی المدرسة المخروبة المدعوة بمدرسة آقا ابو الفتوح. . . هناک فی زمانه منه عفی عنه.

.

1) 1)

18- شرح حدیث «نیّة المؤمن خیر من عمله»

اشارة

سلیمان بن عبداللّه ماحوزی بحرانی

(د 1121 ق)

تحقیق

محمدحسین درایتی

مؤلف

اشارة

سلیمان بن عبداللّه بن علی ماحوزی سِتراوی بحرانی، فقیه و محدث سده‌های یازدهم و دوازدهم، در بسیاری از علوم سرآمد بوده است.

وی در نیمۀ رمضان 1075 ق در دونَج از حوالی ماحوز، در جزیرۀ اُوالِ بحرین به دنیا آمد. در هفت سالگی قرآن کریم را حفظ کرده است و در ده سالگی به آموختن علوم دینی مشغول شد. در بحرین دوران تحصیل را گذرانده و به زودی پیشرفت علمی کرد و در فقه صاحب نظر گردید (1)

. طبقات أعلام الشیعة، (قرن 12 ق) ، ص 322.

.

شیخ عبداللّه بن صالح سماهیجی بحرانی (د 1135 ق) شیخ سلیمان بحرانی را در هوش و دقت و سرعت در جواب گویی و مناظره و بیان رسا ستوده و وی را معتمد در نقل حدیث خوانده است (2).

وی بعد از درگذشت سید هاشم کتکانی (د 1107 یا1109 ق) زعامت دینی پیدا کرد و سال‌ها به تدریس و افاده مشغول بود. چنانکه صاحب حدائق نقل کرده است هر روز در خانه‌اش محفل درس برقرار بود و روزهای جمعه بعد از نماز در مسجد، صحیفۀ سجادیه را تدریس می‌کرد.

همو می‌گوید:

اگر چه شیخ سلیمان بحرانی به مسک اصولی بود ولی در اواخر عمر بیشتر به


1) 1)

2) 2) . همان.

اخباری گرایی روی آورد (1)

. لؤلؤة البحرین، ص 10.

.

بحرانی در 17 رجب 1121 ق در سن چهل و پنج سالگی در گذشت و در زادگاه خود-دونج-در آرامگاه ابن میثم بحرانی، به خاک سپرده شد (2).

کسانی که ماحوزی از آنها استفادۀ علمی کرده است و یا از ایشان اجازه دارد، عبارت‌اند از:

اساتید و مشایخ

1.

احمد بن محمّد بن یوسف بن صالح بحرانی

2.

جعفر بن علی بن سلیمان قدومی

3.

سلیمان بن علی بن راشد بحرانی

4.

صالح بن عبد الکریم کتکانی بحرانی

5.

محمّد بن ماجد بن مسعود مسعودی

6.

محمّد باقر بن محمّد تقی مجلسی

7.

سید هاشم بن سلیمان بن اسماعیل کتکانی بحرانی (3)

شاگردان

1.

عبداللّه بن صالح سماهیجی

2.

احمد بن ابراهیم بحرانی (پدر صاحب حدائق)

3.

احمد بن عبداللّه بلادی

4.

عبداللّه بن علی بلادی

5.

سید علی بن ابراهیم بن ابی شبانه موسوی منوی

6.

حسن بن عبداللّه بلادی


1) 1)

2) 2) . همان، ص 7-8.

3) 3) . معراج أهل الکمال، ص 34.

7.

علی بن عبدالصمد مقشاعی

8.

محمّد بن یوسف کنبار نعیمی

9.

یوسف بن علی بن فرج منوی (1)

. همان، ص 35.

آثار و تألیفات

شیخ سلیمان بحرانی، دارای تألیفات و آثار زیادی در اخلاق، عرفان، فقه، اصول، تاریخ، رجال، حدیث، فلسفه، منطق، کلام و ادبیات است.

محقق ارجمند آقای سید مهدی رجایی، فهرستِ آثار او را، به بیش از صد عنوان رسانده است (2).

آثار و تألیفات حدیثی

بحرانی مانند بسیاری از دانشمندان هم عصر خود، توجه و عنایت زیادی به اخبار نشان داده است و در این حوزه دارای تألیفات فراوانی است. فهرستی از این آثار برابر آنچه آقای رجایی آورده است، عبارت‌اند از:

1.

بلغة المحدثین

2.

تعلیقة التلخیص

3.

تعلیقة خلاصة الأقوال فی معرفة الرجال

4.

حاشیة رجال إبن داود

5.

حواشی وجیزة المجلسی فی الرجال

6.

رسالة أحوال أجلاء الأصحاب

7.

رسالة جواهر البحرین

8.

رسالة السلافة البهیة فی الترجمة المیثمة

9.

رسالة فهرست آل بابویه و أحوالهم


1) 1)

2) 2) . معراج أهل الکمال، ص 36-40.

10.

رسالة فهرست علماء البحرین

11.

رسالة فی محمد بن اسماعیل

12.

رسالة فی الشیخ محمد بن علی بن الحسین بن بابویه الصدوق القمی

13.

رسالة فی محمد بن علی بن ماجیلویه

14.

معراج أهل الکمال الی معرفة أحوال الرجال

15.

حاشیة التهذیب

16.

حواشی الإستبصار

17.

رسالة الإستخارات

18.

رسالة شرح خطبة الإستسقاء

19.

رسالة شرح حدیث «نیة المؤمن خیر من عمله» (رسالۀ حاضر)

20.

فلق الإصباح (الصباح) فی شرح مفتاح الفلاح

21.

مدارج الیقین فی شرح الاربعین (1)

. معراج أهل الکمال، ص 37.

غیر از آنچه آقای رجایی آورده‌اند چند عنوان دیگر نیز در فهرست نامه‌های نسخه‌های خطی به چشم می‌خورد که به این شرح است:

22. اجوبة المسائل (الاولی)

یکی از اساتید مؤلف در کتاب خود روایاتی را آورده بوده که ظاهراً به آنها اشکال و ایراداتی وارد بوده و ماحوزی در این رساله در مقام پاسخ گوی به آن ایرادات است (2).

23. اجوبة المسائل (الثانیة)

پاسخ مؤلف به پرسش‌های حدیثی است، که از سوی افراد به او رسیده است (3).


1) 1)

2) 2) . فهرستگان نسخه‌های خطی حدیث و علوم حدیث شیعه، ج 2، ص 23، [1] به نقل از فهرست نسخه‌های خطی مرکز احیاء میراث اسلامی، بخش مخطوط.

3) 3) . همان. [2]

24. جوامع الکلم

روایاتی در موضوع توحید و صفات الهی، نبوت، امامت و معاد است که با حذف سند آنها در این کتاب گردآوری شده است. نسخۀ موجود از این کتاب فقط بخش اول را که روایات توحید است، در بردارد.

این نسخه در ضمن مجموعه‌ای ارزشمند از آثار ماحوزی در مرکز احیاء میراث اسلامی نگهداری می‌شود (1)

. فهرست مرکز احیاء میراث اسلامی، ج 1، ص 282.

.
25. جواهر العقود فی شرح حدیث الرکود

شرح روایتی است که شیخ صدوق از حضرت امام محمد باقر علیه السلام در چگونگی حرکت آفتاب یا رکود آن نقل کرده است. ماحوزی ابتدا به سند روایت می‌پردازد و طریق صدوق به محمّد به مسلم (2)را بر خلافِ آنچه مشهور به ضعف است، تقویت می‌کند و سپس با استفاده از مبانی و مباحث هیأت و نجوم به شرح این روایت می‌پردازد.

این رساله در روز جمعه 24 محرم 1100 ق به پایان رسیده است.

نسخه‌ای از این اثر در ضمن مجموعه‌ای که پیش‌تر ذکر شد در مرکز احیاء نگهداری می‌شود (3).

26. شرح حدیث «فضلت علی آدمَ بخصلتین»

این رساله شرح کوتاهی بر روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در بیان برتری آن حضرت نسبت به آدم علیه السلام است (4).


1) 1)

2) 2) . من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 424.

3) 3) . فهرست مرکز احیاء میراث اسلامی، ج 1، ص 282.

4) 4) . فهرست مرکز احیاء میراث اسلامی، ج 1، ص 273.

27. العجالة فی شرح حدیث ابولبید مخزومی

شرحی بر حدیث ابو لبید مخزومی از حضرت امام باقر علیه السلام در تأویل حروف مقطعۀ قرآن است. این رساله به درخواست محمّد سلطان-حاکم وقت بحرین- نگاشته شده است (1)

. الذریعة، ج 15، ص 221.

.

دست نوشته‌ای از این رساله در مجموعۀ طباطباییِ کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی موجود است (2).

28. الفوائد النجفیة

موضوع این کتاب را آقای رجایی مباحث متنوع و مختلف ذکر کرده‌اند ولی از گزارش فهرست‌نگارِ کتابخانۀ آستان قدس رضوی که نسخه‌ای از آن را معرفی کرده است بر می‌آید که موضوع کتاب یا بیشتر بحث آن، شرح و توضیح روایات باشد.

مؤلف در این رساله، نوزده وجه برای حدیث «نیة المؤمن خیر من عمله» ذکر می‌کند و با افزودن اقوال و احادیث و همچنین آثاری از دانشمندان بزرگ، مجموعه‌ای گرد آورده است.

ممکن است بخشی از این کتاب همان شرح حدیث نیة المؤمن باشد که قبلاً معرفی شد (3).

29. نتیجة النظر و یتیمة بحر السفر

شرح کوتاهی است بر حدیث نبوی «من صام رمضان و اتبعه بست من شوال. . .» که در هشتم ذی‌الحجه 1100 ق در کازرون تدوین شده است.

نسخه‌ای از این رساله در مجموعۀ مرکز احیاء میراث اسلامی نگهداری شود (4).

30. اجازات

برخی از کسانی که از ماحوزی اجازه نقل روایت دریافت نموده‌اند عبارت‌اند از:

الف. سید محمّد حسین بن محمّد صالح خاتون آبادی (5)


1) 1)

2) 2) . فهرست مجلس، ج 23، ص 593.

3) 3) . الذریعة، ج 16، ص 361؛ فهرست آستان قدس، ج 14، ص 389.

4) 4) . فهرست مرکز احیاء میراث اسلامی، ج 1، ص 279.

5) 5) . فهرست نسخه‌های خطی کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی، ج 16، ص 63.

ب. شیخ احمد بن ابراهیم درازی بحرانی (پدر صاحب حدائق) (1)

. الذریعة، ج 1، ص 196؛ فهرست کتابخانۀ فاضل خونساری، ج 1، ص 162.

ج. شیخ عبداللّه بن صالح سماهیجی (2)

د. شیخ علی بن محمّد بحرانی (3)

ه‍ شیخ محمّد رفیع بیرمی لاری (4).

رسالۀ حاضر

شیخ بهایی در الاربعین نُه وجه برای حدیث «نیة المؤمن خیر من عمله» آورده است. در نوشتار حاضر شیخ سلیمان ماحوزی بحرانی ضمن بیان آرای شیخ بهایی، پانزده وجه برای حدیث، ذکر و نقل می‌کند. ماحوزی همچنین در اثر دیگر خود به نام الفوائد النجفیة تعداد این وجوه را به نوزده احتمال می‌رساند (5).

او در رساله‌ای که ارائه می‌گردد، برای هر وجهی، اشکالات و ایراداتی بیان می‌کند و در نهایت معنای پانزدهم را می‌پسندد.

این رساله براساس دست نوشته موجود در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران تصحیح شده است.

این نسخه رسالۀ دوّم مجموعه‌ای به خط نسخ محمد علی بن محمد شریف بن محمد شفیع نوایی است (6).

مهدی سلیمانی آشتیانی


1) 1)

2) 2) . الذریعة، ج 1، ص 197؛ فهرست نسخه‌های خطی کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی، ج 17، ص 27.

3) 3) . الذریعة، ج 5، ص 197.

4) 4) . همان.

5) 5) . الذریعة، ج 16، ص361؛ [1] فهرست آستان قدس، ج 14، ص 389.

6) 6) . فهرست کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، ج 9، ص 891، ش 2/2215.

تصویر

54

تصویر آغاز نسخه از کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران

محل تصویر شمارۀ38

تصویر

55

تصویر انجام نسخه از کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران

محل تصویر شمارۀ39

شرح حدیث «نیّة المؤمن خیر من عمله»

بسم اللّه الرحمن الرحیم

مسألة: روی الخاصّة والعامّة عن النبیّ صلی الله علیه و آله أنّه قال: «نیّة المؤمن خیرٌ من عمله» (1)

. رواه فی الشیعة: الکلینی فی الکافی، ج 2، ص 84، باب النیّة، ح2؛ و [1]الصدوق فی علل الشرائع، ص524، باب 301، ح 1؛ و [2]ابن شهر آشوب فی مناقب آل أبی طالب، ج 4، ص 266؛ و [3]الطبرسی فی مشکاةالأنوار، ص 257؛ وابن فهد الحلّی فی عدّة الداعی، ص 21 و قال الشیخ الحرّ العاملی فی الفصول المهمّة، ج 1، ص 658 [4] بعد ذکر الحدیث: «والأحادیث فی ذلک متواترة» .

و من العامّة: الطبرانی فی المعجم الکبیر، ج 6، ص 185؛ والسیوطی فی الجامع الصغیر، ج 2، ص 678، ح 9295 و 9296؛ و المتقی الهدی فی کنزالعمال، ج 3، ص 319، ح 7236 و 7237؛ والهیثمی فی مجمع الزوائد، ج 1، ص 61؛ والمبارکفوری فی تحفة الأحوذی، ج 5، ص 235، و غیرهم.

. وروی ثقة الإسلام فی الکافی بإسناده عن سفیان بن عیینة عن الإمام أبی عبداللّه جعفر بن محمّد الصادق علیه السلام فی قول اللّه عزّ وجلّ: «لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» 2 قال: «لیس یعنی أکثرکم عملاً ولکن أصوبکم عملاً، وإنّما الإصابة خشیة اللّه والنیّة الصادقة» .

ثمّ قال: «العمل الخالص الذی لا ترید أن یمدحک علیه أحد إلّااللّه تعالی، والنیّة أفضل من العمل» (2).

وقد قیل (3)فی ذلک وجوه:

الأوّل: أنّ المراد نیّة المؤمن اعتقاده الحقّ، ولاریب أنّه خیرٌ من أعماله؛ إذ ثمرته الخلود فی الجنّة، وعدمه یوجب الخلود فی النار، بخلاف العمل، وبهذا یزول


1) 1)

2) 3) . الکافی، ج 2، ص 16، باب الإخلاص، ح 4. [5]

3) 4) . قال به الشیخ البهائی فی أربعینه، ص 451، ذیل الحدیث 37، وانظر شرح المازندرانی، ج 8، ص 266، و بحارالأنوار، ج 67، ص 189، ذیل ح 2، [6] والمحدّث البحرانی فی الدرّة النجفیّة، ج 3، ص 113 فمابعد.

الإشکال فی قوله علیه السلام: «ونیّة الکافر شرٌّ من عمله» .

الثانی: أنّ المراد أنّ النیّة بدون العمل خیرٌ من العمل بدون النیّة.

ورُدّ بأنّ العمل بدون النیّة لا خیر فیه أصلاً، وحقیقة التفضیل تقتضی المشارکة ولو فی الجملة.

أقول: یمکن الجواب عنه بما حقّقه نجم الأئمّة وفاضل الاُمّة الرضیّ الأسترآبادی- عطّر اللّه مرقده-فی شرح الکافیة، وهو أنّ حقیقة التفضیل تقتضی المشارکة قطعاً، إلّا أنّها قد تکون بحقیقته، کما فی «زید أفضل من عمرو» وقد تکون تقدیریّة، کقول علیّ علیه السلام: «لأن أصوم یوماً من شعبان أحبُّ إلیَّ من أن أُفطر یوماً من رمضان» (1)

. رواه الصدوق فی الفقیه، ج 2، ص 79، ح 349؛ و فضائل الأشهر الثلاثة، ص 63، ح 45؛ [1] والدار قطنی فی‌سننه، ج 2، ص 149، ح 2185.

لأنّ إفطار یوم الشکّ الذی یمکن أن یکون من رمضان محبوبٌ عند المخالف، فقدّره علیه السلام محبوباً إلی نفسه أیضاً، ثمّ فضّل صوم شعبان علیه، فکأنّه قال: هب أنّه محبوب عندی ألیس صوم یوم من شعبان أحبّ منه (2).

ولایخفی أنّ ما نحن فیه من هذا القبیل، فکأنّه علیه السلام قال: هب أنّ العمل المجرّد عن نیّة الإخلاص المشوب بالأغراض الفاسدة لو سلّم خیریّته-کما هو اعتقاد المغرورین المخدوعین الذین خدعهم الشیطان، فأقحمهم مزالق الشرک الخفیّ، وخیّل لهم أنّهم علی الصواب وأنّهم مخلصون-ألیس النیّة الخالصة المخلصة المجرّدة من کدورات العُجب والریاء وغیرهما من الضمائم الردیئة خیراً من ذلک العمل؟

علی أنّه یمکن توجیه کلام هذا القائل بما هو أدقّ وألطف کما سنُبّه علیه.

الثالث: أنّ المؤمن ینوی خیراتٍ کثیرةً لا یساعده الزمان علی عملها، فکان الثواب المترتّب علی نیّاته أکثر من الثواب المترتّب علی أعماله، وهذا الوجه منقول عن أبی بکر بن درید اللغوی رحمه الله (3).


1) 1)

2) 2) . شرح الرضی علی الکافیة، ج 3، ص 454. [2]

3) 3) . حکاه عنه الشهید الأوّل فی القواعد والفوائد، ج 1، ص 113، [3] الفائدة 22؛ والشیخ البهائی فی أربعینه، ص 451، ذیل الحدیث 37؛ وانظر المجتنی لابن درید، ص 23.

أقول: ویؤیّد هذا الوجه ما رواه ثقة الإسلام فی الکافی فی الصحیح عن هشام بن سالم، عن أبی بصیر، عن أبی عبداللّه علیه السلام قال: «إنّ العبد المؤمن الفقیر لیقول: یاربّ ارزقنی حتّی أفعل کذا وکذا من البرّ ووجوه الخیر، فإذا علم اللّه عزّ وجلّ ذلک منه بصدق نیّة، کَتَبَ له من الأجر فِعْل ما یکتب له لو عمله، إنّ اللّه واسعٌ کریم» (1)

. الکافی، ج 2، ص 85، باب النیّة، ح 3. [1]

.

وهذا الخبر کما تری بذلک، علی أنّ الثواب المترتّب علی هذه النیّات یساوی الثواب المترتّب علی أعمالها.

الرابع: أنّ طبیعة النیّة خیرٌ من طبیعة العمل؛ لأنّه لایترتّب علیها عقاب أصلاً، بل إن کانت خیراً یثب علیها، وإن کانت شرّاً کان وجودها کعدمها؛ بخلاف العلم، فإنّ من یعمل مثقال ذرّة خیراً یره، ومَن یعمل مثقال ذرّة شرّاً یره (2).

وهذا الوجه نقله شیخنا البهائی-عطّر اللّه مرقده-فی حاشیة کتاب الأربعین عن والده العلّامة الحسین بن عبد الصمد الحارثی (3).

الخامس: أنّ النیّة من أعمال القلب، وهو أفضل من الجوارح، فعملهُ أفضل من عملها، ألا تری إلی قوله تعالی: «أَقِمِ اَلصَّلاةَ لِذِکْرِی» 4 ، جعل سبحانه الصلاة وسیلة إلی الذِّکر، والمقصد أشرف من الوسیلة، وأعمال القلب مستورة عن الخلق لا یتطرّق إلیها الریاء ونحوه، بخلاف أعمال الجوارح؛ قاله بعض المتأخِّرین (4).

وأورده شیخنا البهائی فی شرح الحدیث السابع والثلاثین من کتاب الأربعین ولم یحکه عن أحد، (5)لکنّی رأیت فی بعض مباحث إحیاء علوم الدین ما تقرب من ذلک (6).

وفیه نظر؛ لأنّه إن أراد أنّ النیّة الخالصة لا یتطرّق إلیها الریاء فهو عین المدّعی، وإلّا فلا أعرف له وجه صحّة. والوجه الأوّل [احتمال] محض فتدبّر.


1) 1)

2) 2) . اقتباس من الآیة 7-8 من سورة الزلزلة (99) . [2]

3) 3) . أورده الشیخ البهائی فی أربعینه، ص 451، ذیل الحدیث 37، و لم یحکه عن أحد.

4) 5) . انظر مجمع البحرین، ج 3، ص 1410، ( [3]فکر) ؛ و مرآة العقول، ج 8، ص 94. [4]

5) 6) . الأربعون، ص 451، ذیل الحدیث 37.

6) 7) . إحیاء علوم الدین، ج 4، ص 366، [5] بیان سرّ قوله صلی الله علیه و آله: «نیّة المؤمن خیر من عمله» .

السادس: أنّ المراد أنّ نیّة بعض الأعمال الشاقّة کالحجّ والجهاد خیرٌ من بعض الأعمال الخفیفة، کتلاوة آیة، والصدقة بدرهم مثلاً.

وهذا الوجه مذکور فی کلام بعض أصحابنا وفی أربعین شیخنا البهائی قدّس اللّه روحه (1)

. الأربعون، ص 452، ذیل الحدیث 37.

.

ولا یخفی ضعفه.

السابع: أنّ لفظة «خیر» لیست باسم تفضیل، بل المراد أنّ نیّة المؤمن عمل خیر من [جملة] أعماله، و «من» تبعیضیّة.

ونقل هذا عن السیّد المرتضی رضی الله عنه (2).

وبه یندفع التنافی بین هذا الحدیث وبین ما یروی عنه صلی الله علیه و آله من قوله: «أفضل الأعمال أحمزها» (3). ویزول الإشکال المشهور فی قوله علیه السلام: «نیّة الکافر شرّ من عمله» . فإنّ لفظة «شرّ» کلفظة «خیر» فی عدم إرادة التفضیل.

وأنت خبیر بأنّه لایجری فی الخبر الذی نقلناه من الکافی، وینبو عنه الطبع السلیم و [ینفر] منه الذوق المستقیم.

الثامن: أنّ المراد بالنیّة تأثّر القلب عند العمل، وانقیاده إلی الطاعة، وإقباله علی الآخرة، وانصرافه عن الدنیا، وذلک یشتدّ بشغل الجوارح فی الطاعات، وکفّها عن المعاصی، فإنّ بین الجوارح والقلب علاقة شدیدة یتأثّر کلّ منهما بالآخر، کما إذا حصل للأعضاء [ألم سری] أثره إلی القلب فاضطرب، وإذا تألّم القلب بخوفٍ مثلاً سری أثره إلی الجوارح فارتعدت، فالقلب هو الأمیر المتبوع، والجوارح کالرعایا والأتباع.


1) 1)

2) 2) . حکاه عنه العلّامة المجلسی فی مرآة العقول، ج 8، ص 94، و هو فی غُرَر الفوائد و دُرَر القلائد (أمالی المرتضی) ، ج 2، ص 268؛ وانظر رسائل الشریف المرتضی (المجموعة الثالثة) ، ص 236-238.

3) 3) . الحبل المتین، ص 45؛ [1]مفتاح الفلاح، ص 45؛ [2] العقد الحسینی لوالد الشیخ البهائی، ص 28؛ النهایة، ج 1، ص 440، ( [3]حمز) ؛ بحارالأنوار، ج 67، ص 191. [4]

والمقصود من أعمالها حصول ثمرة للقلب.

ولا تظنّ أنّ فی موضع الجبهة علی الأرض عرضاً من حیث إنّه جمع بین الجبهة والأرض، بل من حیث إنّه بحکم العادة یؤکّد صفة التواضع، فإنّ مَن یجد فی نفسه مُواضعاً، فإذا استعان بأعضائه وصوّرها بصورة التواضع تأکّد بذلک تواضعه. وأمّا من یسجد غافلاً عن التواضع وهو مشغول القلب بأغراض الدنیا ولا یصل من وضع جبهته علی الأرض أثراً إلی قلبه، بل وجوده کعدمه، نظر إلی الغرض المطلوب منه، وکانت النیّة روح العمل وثمرته، والمقصود الأصلی من التکلیف به وکانت أفضل.

وقال شیخنا البهائی-عطّر اللّه مرقده-فی الأربعین: «وهذا الوجه قریبٌ من الوجه الخامس» (1)

. الأربعین، ص 453، ذیل ح 37.

.

ولی فیه نظر.

التاسع: أنّ خلود أهل الجنّة فی الجنّة وأهل النار فی النار إنّما هو بنیّة الطاعة أبداً ونیّة العصیان أبداً، کما رواه ثقة الإسلام فی الکافی عن أبی عبداللّه علیه السلام قال: «إنّما خُلّد أهل النار فی النار لأنّ نیّاتهم کانت فی الدنیا أن لو خلّدوا فیها أن یعصوا اللّه أبداً، وإنّما خُلّد أهل الجنّة فی الجنّة لأنّ نیّاتهم فی الدنیا أن لو بقوا فیها أن یطیعوا اللّه أبداً، فبالنیّات خلّد اللّه، وهو یلائم قوله تعالی: «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ» 2 ، قال: علی نیّته» (2).

وحینئذٍ تکون النیّة خیراً من العمل؛ لأنّ المترتّب علیها الدوام والخلود وهو خیرٌ ممّا یترتّب علی العمل.

أقول: لایبعد أن یُراد بالنیّة فی هذا عقد الإیمان تجوّزاً وتوسّعاً، ویدلّ علیه أنّ الخلود المذکور یترتّب علیه عند الإمامیّة وعلی مقابله وهو الکفر، لا علی النیّتین المذکورتین؛ فتدبّر.

العاشر: أنّ النیّة سلطان الأعمال، لها التصرّف فیها وإلباسها خلع الخیریّة والشرّیّة،


1) 1)

2) 3) . الکافی، ج 2، ص 85، باب النیّة، ح 5، مع اختلاف یسیر. [1]

حتّی أنّها تنضمّ إلی المباحات الشرعیّة، وتحتال فیها حتّی ینظّمها فی سلک الطاعات أو فی سلک المحرّمات.

قال بعض مشایخنا عطّر اللّه مرقده:

ینبغی للعاقل الرشید أن ینوی فی کلّ أفعاله حتّی المباحات الصرفة القربةَ لیُثاب علیها؛ لأنّ الباری-عزّ وجلّ-[یقبل] کریم الحیلة لکرمه، بل هو الذی دلّنا علی الحیلة ووضع لنا طرقها؛ حیث إنّ جمیع عباداتنا حیل علی جوده وکرمه، وکلّفنا بها وهو غنیٌّ عنها، فإذا أکل نوی بمأکله القربة فی تقویة جسمه علی الصلاة والعبادة ودفع ضرر الجوع؛ لأنّ دفع الضرر واجب، وکذا إذا شرب أو لبس لیقی جسمه من الحرّ والبرد، أو نام لیدفع ضرر السهر ویقوم للصلاة نشطاً، أو جامع لیکسر الشهوة الحیوانیّة ویقبل علی ما یهمّه من اُمور.

وعلی هذا النهج تصیر أفعال الإنسان کلّها عبادة، ویُثاب علیها من جزیل کرم اللّه تعالی (1)

. العقد الحسینی (لوالد الشیخ البهائی) ، ص 7.

. انتهی.

ولایخفی أنّ بالنیّات الفاسدة تصیر کلّ تلک الأفعال معاصی، فلهذا کانت النیّة خیراً من العمل وشرّاً منه.

الحادی عشر: أنّ خیریّة النیّة وشرّیّتها ذاتیّة قطعاً، وأمّا خیریّة العمل وشرّیّته فتابعتان لخیریّة النیّة وشرّیّتها، کما فی نیّة التأدیب والإهانة للتشفّی وإراحة النفس من مشقّة الغیظ.

ومعلوم أنّ ما کانت خیریّته بالذات والأصالة أقوی خیریّةً ممّا خیریّته بالتبع والفرعیّة، وکذا القول فی جانب الشرّیّة.

الثانی عشر: أنّ النیّة عبارة عن الداعی إلی الفعل والحامل علیه، وهو إنّما یکون خیراً مع مشاقّهٌ لکثرة عوائقه من العلل المزمنة فی جوهر النفس من آفات الریاء والعُجب والاغترار والوسواس وغیرها ممّا فصّله علماء القلوب، وفی إحیاء علوم الدین فی الجزء الثالث فی الکتاب الأوّل والثامن والتاسع جملة. فی هذا الباب: «وأین


1) 1)

هذه المشاقّ من مشاقّ العمل کما یشهد به المجاهدون وانّه القلوب» (1)

. انظر إحیاء علوم الدین، ج 3، ص 2-48 و ص 274-336 فمابعد، و ج 4، ص 366.

فلهذا کانت أفضل من العمل وخیراً منه.

وورد فی الخبر عن مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام أنّه قال: «تخلیصُ النیّةِ من الفساد أَشَدُّ علی الناس من طول الجهاد» . رواه الآمدی فی کتاب دُرَر الکَلِم وغُرَر الحِکَم فی باب التاء المثنّاة من فوق، (2)وشیخنا البهائی عطّر اللّه مرقده فی حواشی مفتاح الفلاح (3).

الثالث عشر: (4)أنّ المستفاد من قوله علیه السلام: «إنّ نیّة المؤمن خیرٌ من عمله» هو تفضیل النیّة علی العمل، لا علی مجموع النیّة والعمل، ومعلوم أنّ العمل المفضّل علیه هو ما قارن النیّة علی وجه التقیید والشرطیّة، لا علی وجه الجزئیّة، فإذا فعل زیدٌ عملاً صالحاً بنیّة معتبرة [کان] ثلاثة أشیاء: النیّة، والعمل المقارن لها، والمجموع، ولاریب فی أفضلیّة المجموع علیهما، وأمّا هما فالنیّة أفضل من العمل؛ لأنّ لها فی نفسها فضلاً، وباعتبار مُقارنیّتها للعمل فضلاً آخر؛ بخلاف العمل، فإنّه لیس له إلّافضل واحد، وهو الحاصل له باعتبار مقارنة النیّة، ولا جرم کانت خیراً منه. وقس علیه الکلام فی نیّة الشرّ وعمله.

لا یقال: لانسلّم أنّ فی نیّة الشرّ شریّة من جهتین، بل لیس لها إلّاشرّیّة واحدة، وهی الحاصلة لها باعتبار مقارنتها للفعل.

لأنّا نقول: لا کلام فی شرّیّتها بالذات، فإنّ إرادة القبیح قبیحة کفعله، کما تقرّر فی علم الکلام (5).

وأمّا رفع المؤاخذة علیها عند تجرّدها عن العمل، فهو بفضل من اللّه سبحانه،


1) 1)

2) 2) . غرر الحکم و درر الکلم، ص 320، ح 71، و [1]فیه: «أشدّ علی العاملین» بدل «أشدّ علی الناس» .

3) 3) . مفتاح الفلاح، هامش 1، من ص 34، و فیه أیضاً لَسابقه منشورات مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت-لبنان.

4) 4) . انظر الدرّة النجفیّة، ج 3، ص 113.

5) 5) . انظر کشف المراد، ص 307، المسألة الخامسة؛ ونهج الحق و کشف الصدق، ص 95، [2] المطلب الخامس.

تفضّل برفع المؤاخذة علی الصغائر عند اجتناب الکبائر، ولذا کان یستحقّ علیها العذاب عندنا، کما نبّه علیه الشیخ فی التبیان وغیره؛ (1)

. التبیان، ج 3، ص 183؛ [1] وانظر مجمع البیان، ج 2، ص 38-39، ذیل تفسیر الآیة 31 من سورة النساء.

علی أنّ لبعض الأعلام فی عدم المؤاخذة علی النیّة مطلقاً کلاماً قد أوردناه فی رسالة العدالة وحواشی الأربعین.

الرابع عشر: أنّ المقصود تفضیل مجموع النیّات علی مجموع الأعمال، لا تفضیل الماهیّة علی الماهیّة، ولا تفضیل کلّ فردٍ علی کلّ فرد.

ولاریب أنّ مجموع النیّات [أفضل] من مجموع الأعمال؛ لأنّها أکثر منها أضعافاً مضاعفة؛ لسعة دائرتها، وجواز تجرّدها عن الأعمال، بخلاف الأعمال المفضّل علیها، فإنّها لاتتجرّد عن النیّات، وإلّا لم یتّصف بالخیریّة والفضل.

الخامس عشر: أنّ النیّة فی نفسها ذات وجوه متکثِّرة، وشعب متعدّدة، کالقربة والشکر والحیاء، وقصد الامتثال، والطمع فی الثواب، والخوف من العقاب وغیرها، کما فصّله بعض مشایخنا المعاصرین-خلّدت أیّام إفاداته-فی رسالة المتنافسون وتغایر المجاهدون، (2)ولا جرم کانت أفضل من العمل، کما یعرفه من مارَسَ علم القلوب حقّ الممارسة.

وهذه الوجوه الستّة ممّا فتح اللّه سبحانه علینا وجعله من قسطنا.

السادس عشر: انّ «خیراً من عمله» لیس خبر المبتدأ الذی هو نیّة المؤمن، بل مفعول المصدر، وینبغی نصبه، ورفعه خطأ، وتوهّم بنا علی جعله خیراً، وعدم رسم الألف فی الکتابة سهوٌ، والخبر هو الظرف فهو مستقرّ لا لغوٌ.

و «خیرٌ» لیس یراد به التفضیل کما ظنّ، والمعنی أنّ نیّة المؤمن الخیر من جملة أعماله، وکذا الکلام فی نیّة الکافر شرّ من عمله.

وهذا الوجه للشیخ الفاضل الشیخ علیّ بن الشیخ محمّد بن الحسن بن الشیخ زین الدین (3).


1) 1)

2) 2) . لم نعثر علی هذه الرسالة.

3) 3) . الدرّ المنثور من المأثور و غیرالمأثور، ج 1، ص 359.

وهو کما تری، وأیّ داع إلی مثله مع المندوحة لغیره من الوجوه المعتبرة والتأویلات الصحیحة.

السابع عشر: أنّ الضمیر فی «عمله» غیر عائد إلی المؤمن کما ظنّ، بل إلی الکافر المعهودُ ذلک أنّه کان فی المدینة قنظرة، فبناها الیهودی، وقد نوی بعض المسلمین أن یبنیها، فقال صلی الله علیه و آله: «نیّة المؤمن خیرٌ من عمله» أی خیرٌ من عمل ذلک الکافر.

ذکر هذا الوجه بعضهم ونقل أنّه خیراً.

ولایخفی أنّه لاتتمشّی فی قوله علیه السلام: «نیّة الکافر شرٌّ من عمله» .

الثامن عشر: أنّ النیّة لیست مجرّد قولک عند الصلاة أو الصوم أو التدریس: اُصلّی أو أصوم أو اُدرِّس قربةً إلی اللّه مُلاحظاً معانی هذه الألفاظ بخاطرک ومتصوّراً بها بقلبک، هیهات إنّما هذا تحریک لسان، وحدیثٌ.

وإنّما النیّة المعتبرة انبعاث النفس ومیلها وتوجّهها إلی ما فیه غرضها ومطلبها إمّا عاجلاً وإمّا آجلاً، وهذا الانبعاث والمیل إذا لم یکن حاصلاً لها لا یمکنها اختراعه واکتسابه بمجرّد النطق بتلک الألفاظ وتصوّر تلک المعانی، وما ذلک إلّاکقول الشبعان: أشتهی الطعام وأمیل إلیه قاصداً حصول المیل والاشتهاء، وکقول القارع: أعشق فلاناً واُحبّه وأنقاد إلیه واُطیعه، بل لا طریق إلی اکتساب صرف القلب إلی الشیء ومیله إلیه وإقباله علیه إلّابتحصیل الأسباب الموجبة لذلک المیل والانبعاث، واجتناب الاُمور المنافیة لذلک المضادّة له، فإنّ النفس إنّما تنبعث إلی الفعل وتقصده وتمیل إلیه؛ تحصیلاً للغرض الملائم لها بحسب ما یغلب علیها من الصفات، فإذا غلب علی قلب المدرّس مثلاً حبّ الشهرة وإظهار الفضیلة وإقبال الطلبة علیه وانقیادهم إلیه، فلایتمکّن من التدریس بنیّة التقرّب إلی اللّه سبحانه ونشر العلم وإرشاد الجاهلین، بل لا یکون تدریس إلّالتحصیل تلک المقاصد الواهیة والأغراض الفاسدة، وإنّما قال بلسانه: اُدرِّس قربةً إلی اللّه، وتصوّر ذلک بقلبه، وأثبته فی ضمیره، وما دام لم یقلع تلک الصفات الذمیمة من قلبه لاغیّره نیّته أصلاً.

وکذا إذا کان قلبک عند نیّة الصلاة منهمکاً فی اُمور الدنیا والتهالک علیها والانبعاث فی طلبها، فلایتیسّر لک توجّه بالکلّیة إلی الصلاة، وتحصیل المیل الصادق إلیها، والإقبال الحقیقی علیها، بل یکون دخولک فیها دخول متکلِّف لها، متبرّم بها، ویکون قولک: اُصلّی قربةً إلی اللّه کقول الشبعان: أشتهی الطعام، وقول المقارع: أعشق فلاناً مثلاً.

والحاصل أنّه لا یحصل لک النیّة الکاملة المعتدّ بها فی العبادات من دون ذلک المیل والإقبال، وقمع ما یضادّه من الصوارف والأشغال، وهو لا یتیسّر إلّاإذا صرفت قلبک عن الاُمور الدنیویّة، وطهّرت نفسک عن الصفات الذمیمة الدنیّة، وقطعت نظرک عن حظوظک العاجلة بالکلّیّة.

ومن هنا یظهر أنّ النیّة أشقّ من العمل بکثیر، فتکون أفضل منه.

وتبیَّن لک أنّ قوله صلی الله علیه و آله: «أفضل الأعمال أحمزها» غیر مناف لقوله صلی الله علیه و آله: «نیّة المؤمن خیرٌ من عمله» . بل هو کالمؤکّد المقرّر له (1)

. الأربعون للشیخ البهائی، ص 451-454، ذیل الحدیث 37.

.

وهذا الوجه قریب من الوجه الثانی عشر، وإن کان بینهما تغایر لایخفی علی المتأمِّل.

ولیکن هذا آخر ما جری به القلم، فنحن نحمد اللّه سبحانه علی توفیقه وتسهیل طریقه، والصلاة علی محمّد وآله الطاهرین.


1) 1)

19- شرح حدیث «نیة المؤمن خیر من عمله»

اشارة

علی بن حسین کربلایی

(قرن 12 ق)

تحقیق

سیّد صادق حسینی اشکوری

التمهید

المؤلف

اشارة

المؤلف هو الشیخ علی بن الحسین الکربلائی من أعلام القرن الثانی‌عشر الهجری. لم أجد ترجمة وافیة له فی کتب التراجم إلّاما قاله الشیخ العلّامة الطهرانی فی الکواکب المنتثرة ومواضع من الذریعة، وترجمه سماحة العلّامة السیّد الوالد-حفظه اللّه-فی تراجم الرجال وتلامذة العلّامة المجلسی، وزاد علی ما قاله العلّامة الطهرانی، وإنی اُدرج فی هذا المقال ما وصلت إلیه:

مولده

ولد فی القرن الحادی عشر الهجری، ولم أجد سنة ولادته مضبوطاً فی کتاب.

نبذة من حیاته

قال فی الکواکب المنتثرة:

علی الکربلائی (ازدهر 1095-1136) ، هو من علماء عصر الشاه سلطان حسین الصفوی (1106-1135) ، کتب بأمره مراد المرید فی ترجمة مزار الشهید فی أوائل جلوسه؛ لأن تاریخ کتابة النسخة فی إصفهان بخط محمدعلی بن حبیب اللّه الحسینی کان فی سنة 1108. . (1)

. الکواکب المنتثرة، ص 547.

.

ثم عدّ جملةً من مؤلَّفاته کما سیأتی.


1) 1)

وقال فی تراجم الرجال:

عالم فاضل جلیل، له معرفة واسعة بالعلوم الإسلامیة وتتبع فیها، وخاصة الفلسفة والکلام والتفسیر منها، ویبدو أنه کان فی شدة وضیق من بعض معاصریه المناوئین له، فقد رأیت بخطه تعالیق له علی نسخة من کتاب غایة المأمول فی شرح زبدة الاُصول للفاضل الجواد، وکلّما کتب فیها اسمه کتبه هکذا « علی بن الحسین الکربلائی لعن اللّه ظالمیه» (1)

. وقال فی مقدمة رسالته هذه: فیقول المظلوم المکظوم الباثّ شکواه إلی المنتقم الحقیقی علی بن الحسین‌الکربلائی لعن اللّه ظالمیه وخذل خاذلیه. . . .

، وکذلک یکتب فی سائر مؤلفاته وفوائده العلمیة. وهو ذو نشاط فی التألیف والتصنیف: فقد ألف کتباً ورسائل فی سائر العلوم المتداولة فی عصره (2).

وقال سماحة العلّامة السیّد الوالد-حفظه اللّه-فی تلامذة العلّامة المجلسی (3):

علی بن الحسین الکربلائی من العلماء المدرسین فی أصبهان، وکان مدرّساً بمدرسة «مریم بیکم» . له اطلاع واسع بالعلوم الإسلامیة وخاصة الفلسفة والکلام منها. . . .

ثم صرح ببعض مؤلَّفاته.

شیوخه

هو من تلامذة المولی محمد باقر المجلسی؛ کما صرح بذلک فی کتابه سراج السالکین.

أجاز آقا إلیاس خان بکا (4)

ولعله متفق مع إلیاس بن علی رضا جهانشاه الإسترآبادی المذکور فی الکواکب المنتثرة، ص 75.

انظر: تراجم الرجال، المجلد الأول [2]من المجلدات الأربعة منه-تحت الطبع-

بإجازة مبسوطة، وذکر من شیوخه فی هذه الإجازة الشیخ فخر الدین الطریحی النجفی.

1) 1)

2) 2) . تراجم الرجال، [1] حرف العین، فی أربعة أجزاء-تحت الطبع-

3) 3) . تلامذة العلّامة المجلسی، ص 42 (الرقم 55) .

4) 4) . آقا إلیاس‌خان بکا، عالم فاضل من أعلام القرن الثانی عشر، یبدو أنه کان من رجال الدولة مع اشتغاله‌بالعلوم الدینیة، قرأ علی شیخنا المترجم له قدراً وافراً من المسائل العقلیة والنقلیة، وأجازه بإجازة مبسوطة فی منتصف شهر محرم سنة 1124 ق، قال فیها: « فانّ الأخ فی اللّه، الساعی فی مرضاة اللّه، الجلیل النبیل، التقی النقی، العالم العامل، الفاضل الکامل، صاحب الفطنة الألمعیة والقریحة اللوذعیة، ذا الطبع الوقاد، والذهن النقاد، جامع کمال الخصال وخصال الکمال، مقرب الحضرة العلیة الخاقانیة. . لمّا فاز من شطرَی العلم عقلیّة ونقلیّة بحظ کامل، وحاز من قسمَیه النصیب الشامل. .» .

تلامذته والرواة عنه

من تلامذته والراوین منه «آقا إلیاس خان بکا» کما أشرنا إلیه آنفاً.

ومن تلامذته «المولی محمد أمین بن محمد علی الشریف الإسترآبادی» (1)

. انظر ترجمته فی الکواکب المنتثرة، ص 77، و تراجم الرجال-تحت الطبع-

الذی نسخ کتاب سراج السالکین للشیخ الکربلائی فی سنة 1107 بأمر منه، وصرح فی آخره أنه شیخه واُستاذه.

ومن تلامیذه «المولی کلب علی بن خان بابا الشریف الکرهرودی» . کتب مجموعة فیها کتاب سراج السالکین لشیخنا المترجم له، مصرحاً فی آخره أن المؤلف شیخه واُستاذه، والموضوعات الموجودة فی هذه المجموعة تدلّ علی أنه کان علی جانب کبیر من العلم والفضل والأدب (2).

وفاته

توفی المترجم له قبل سنة 1130 ق التی استنسخ فیها بعضَ مؤلفاته تلمیذه المولی کلب علی الکرهرودی کما فی تراجم الرجال. ولکن قال العلّامة الطهرانی فی الکواکب بأن المترجم له ازدهر بین سنة 1095 و1136 ق، والظاهر أنه استفاد هذا التأریخ (1136 ق) مما أرَّخه الاُستاذ «القوام» بقوله: با شهید کربلا محشور باد 1136 لکتاب شیخنا المؤلف الصلاة وأحکامها بالفارسیة، فلیتأمل.

مؤلفاته

له من المؤلفات ما یلی علی ترتیب حروف المعجم، أدرجناها من الذریعة والکواکب والتراجم:

1.

ادعیة مسنونه وضو (3).

2.

الإجماع.


1) 1)

2) 2) . انظر: تراجم الرجال- [1]تحت الطبع-

3) 3) . فهرس مکتبة الرضویة، ج 6، ص 209.

3.

الأربعون حدیثاً، نسخة منه فی مکتبة ملک بالرقم 1702 (فهرس الملک، ج1، ص22) ، ونسخة فی مکتبة مراغة بالرقم 63 نسب إلی علیّ بن الحسین الکرمانی، والظاهر أنه الکربلائی المترجم له.

4.

أنوار الهدایة فی التفسیر بالروایة، ألفه سنة 1107 (1)

. الکواکب المنتثرة، ص 547؛ الذریعة، ج2، ص446 (الرقم 1732) . [1]

.
5.

تنقیح المقال فی خلاصة الرجال.

6.

جواهر التعقیب.

7.

الجواهر السلیمانیة فی ما یتعلق بالنیة، کتبه باسم الشاه سلیمان الصفوی. نسخة منه فی مدرسة السیّد البروجردی کتابتها سنة 1095 (2).

8.

الدر المنضود فی معرفة الصیغ والعقود.

9.

ذخیرة المعاد فی التوکل.

10.

رساله در بیان نقش خاتم‌های چهارده معصوم علیهم السلام (3).

11.

روضة الرضوان فی أعمال شهر رمضان، کتبه بالتماس بعض المحبین بالعربیة، ثم لتکثیر النفع ترجمة بالفارسیة (4).

12.

سبب الاختلاف فی عَلَمیة لفظ الجلالة.

13.

سراج السالکین. ترجمة بالفارسیة من معراج السالکین للمؤلف (5).

14.

شرح حدیث نیة المؤمن خیر من عمله، وهو الذی بین یدی القارئ الکریم.

15.

الصلاة وأحکامها (6)بالفارسیة، أرَّخه الاُستاذ القوام (7)بقوله: با شهید کربلا


1) 1)

2) 2) . الکواکب المنتثرة، ص 547-548، و الذریعة، ج26، ص262 (الرقم 1319) .

3) 3) . فهرس مکتبة کلیة الالهیات فی طهران، ج 1، ص 50 و 287.

4) 4) . الکواکب المنتثرة، ص 547؛ الذریعة، ج11، ص293 (الرقم 1767) . [2]

5) 5) . الکواکب المنتثرة، ص 548؛ الذریعة، ج12، ص157 (الرقم 1055) . [3]

6) 6) . لم یذکره فی تراجم الرجال. [4]

7) 7) . هو قوام السیفی القزوینی، وقد ورد لعدة من الحوادث التی وقعت فی تلک السنة وأهمها فتنة قزوین فی تلک السنة. انظر: الکواکب المنتثرة، ص 548 ترجمة علی الکربلائی؛ وص 531 ترجمة علی الزنجانی؛ والذریعة، ج9، (الرقم 487) .

محشور باد 1136.

16. الصید (1).
17.

العجالة فی تحقیق مصداق (2)الجلالة (3).

18.

فتوح المفتاح و فلاح اهل الصلاح (ترجمة و تلخیص لمفتاح الفلاح) (4).

19.

فقه النساء.

20.

کشف الأباطیل.

21.

مراد المرید فی ترجمة مزار الشهید، ألفه سنة 1108 بأمر الشاه سلطان حسین الصفوی (5).

22.

المسائل الحسینیة.

23.

معراج السالکین إلی الحق الیقین. ترجمه المؤلف بالفارسیة وسمّاه سراج السالکین (6).

24.

نذر الصدقة والعتق (7). نسخة منه بقلم العلّامة الأفندی صاحب ریاض العلماء و حیاض الفضلاء. کتب بخطه علیه أنه تألیف علی بن حسین الکربلائی المدرس السابق فی مدرسة مریم‌بیکم (8).

لفتة نظر

أقول: صرح المصنف فی الرسالة التی بید القارئ الکریم ببعض کتبه، منها: الجواهر السلیمانیة، والمسائل الحسینیة، والأربعون حدیثاً، فیفهم منها أولاً: أن تألیف هذه الرسالة


. لم یذکره فی التراجم. وصرح به فی الکواکب، ص 547 والذریعة، ج15، ص106 (الرقم 712) . [1]

2) 2) . کما فی تراجم الرجال، [2] وفی الکواکب: +لفظ.

3) 3) . الکواکب المنتثرة، ص547؛ الذریعة، ج15، ص222 (الرقم 1457) . [3]

4) 4) . فهرس مکتبة الفیضیة فی قم، ج 2، ص 82.

5) 5) . الکواکب المنتثرة، ص547؛ الذریعة، ج20، ص296 (الرقم 3051 و3216) . [4]

6) 6) . الکواکب المنتثرة، ص 548.

7) 7) . لم یذکره فی التراجم.

8) 8) . الکواکب المنتثرة، ص 547.

بعد تلک الکتب، وثانیاً: أنَ المصنف قدس سره قد استفاد من تلک الکتب فی تألیف هذه الرسالة، کما صرح بذلک فی بعض المواضع.

هذه الرسالة موجودة فی مکتبة میراث الإسلامی فی قم المقدسه.

تصویر

75

تصویر آغاز نسخه از کتابخانۀ مرکز احیاء میراث اسلامی-قم

محل تصویر شمارۀ40

تصویر

76

تصویر انجام نسخه از کتابخانۀ مرکز احیاء میراث اسلامی-قم

محل تصویر شمارۀ41

شرح حدیث «نیة المؤمن خیر من عمله»

اشارة

بسم اللّه الرحمن الرحیم وهو ثقتی

الحمد للّه‌المطلع علی النیات، عالم السر والخفیات، والصلاة والسلام علی محمد وآله أشرف البریات، علیه وعلیهم أکمل الصلاة وأفضل التحیات.

وبعد، فیقول المظلوم المکظوم الباثّ شکواه إلی المنتقم الحقیقی علی بن الحسین الکربلائی-لعن اللّه ظالمیه وخذل خاذلیه-:

[سبب تألیف الرسالة]

إنه قد التمس منّی بعض إخوانی فی الدین أن اُفرِدَ له ما ذکرته فی کتابی الأربعین من الأقوال فی الحدیث المشهور من أن: نیة المؤمن خیر من عمله (1)

. الکافی، ج 2، ص 84، ح 2؛ [1] وسائل الشیعة، ج1، ص35 باب 6 من أبواب مقدمة العبادات، ح 3؛ القواعدوالفوائد، ج1، ص108. [2]

، وما منح لی فیه ممّا لم یذکره من کان قبلی من الفحول المحققین وقال: إن نسخة کتاب الأربعین قلیلة، لم تنشر فی کل مکان. وهذا الحدیث ممّا یسأل عنه الإخوان فی کل وقت وأوان. وکذلک کتاب الجواهر السلیمانیة ورسالة المسائل الحسینیة-اللَّذَیْن هما فی تحقیق مسائل النیة- مع تعسّر تحصیلهما فإنهما باللغة الفارسیة، والأنسب بحلّ هذا الحدیث أن یکون باللغة العربیة، فکتبتُ له علی سبیل التعجیل هذه الأوراق، مستعیناً باللّه تعالی ومتوکلاً علیه، مبتدئاً بما ذکره السیّد الجلیل النبیل السیّد المرتضی-رضی اللّه عنه وأرضاه-:

1) 1)

[نقل کلام السیّد المرتضی]

اشارة

قال-قدس سره-فی جملة ما ألحقه بکتابه المعروف ب‍ غرر الفوائد ودرر القلائد:

مسألة: جری بالحضرة السامیة الوزیریة وأعلا أبداً شأنها ومکانها-فی بعض الکلام: ما روی [العالیة] (1)

. الزیادة من الغرر.

العادلة (2)المنصورة-أدام اللّه سلطانهاعن النبی صلی الله علیه و آله: نیة المؤمن خیر من عمله.

فقلت: علی هذا الخبر سؤال قوی وهو أن یقال: إذا کان الفعل إنما یوصف بأنه خیر من غیره إذا کان ثوابه أکثر من ثوابه فکیف یجوز أن یکون النیة أخفض ثواباً من العمل، و العزم لابد أن [أنه]خیراً من العمل؟ ومعلوم أن النیة (3)لا یجوز أن یلحق ثوابها بثوابه (4)ولذا قال أبوهاشم: إن یکون دون المعزوم علیه فی ثواب وعقاب.

وردَّ علی أبی‌علیّ-قوله: إن العزم علی الکفر لابد أن یکون کفراً، والعزم علی الکبیر لابد (5)أن یکون کبیراً-، بأن قال له: لا یجب أن یساوی العزم فإن کان هاهنا دلیل سمعی یدل علی أن العزم علی الکفر کفر و صرنا إلیه. إلّاأنّه [العزم]المعزوم علیه فی ثواب ولا عقاب، (6)علی الکبیر کبیر، لابد مع ذلک من أن یکون عقاب العزم دون عقاب المعزوم علیه، وإن اجتمعا فی الکفر والکبیر (7).

[إشکال المؤلف علی السیّد المرتضی]

أقول: لیت شعری لِمَ لَمْ یستند رحمه الله فی السؤال إلی الحدیث المشهور فی المعارضة لهذا الحدیث، وهو ما روی عنه صلی الله علیه و آله أن: أفضل الأعمال أحمزها (8)، واستند إلی قول


1) 1)

2) 2) . فی الغرر: «العادلیة» ، وما فی المتن جعلها نسخة بدل.

3) 3) . الزیادة من الغرر.

4) 4) . فی الغرر المطبوع: «. . . ثواب النیة بثواب العمل» . وکلاهما واحد.

5) 5) . فی الغرر: یجب.

6) 6) . الزیادة من الغرر.

7) 7) . غرر الفوائد ودرر القلائد، ج2، ص315، تحقیق: محمد أبوالفضل إبراهیم، بیروت: دارالکتاب العربی وهو الکتاب الذی اشتهر فی عصرنا هذا بأمالی المرتضی.

8) 8) . رواه القرافی فی الفروق، ج2، 3، ورواه المحقق الحلّی بلفظ أفضل العبادات أحمزها فی معارج الاُصول ( ورقة 53 من مخطوطة مکتبة السیّد الحکیم العامة برقم 371، کما فی هامش القواعد للشهید، ج1، ص109) ، [1] وفی حدیث ابن‌عباس: سُئل رسول اللّه صلی الله علیه و آله: أی الأعمال أفضل؟ فقال: أحمزها. اُنظر: الفائق للزمخشری، ج1، ص297 مادة (حمز) ، والنهایة لابن‌الأثیر، ج1، ص258 مادة (حمز) کما فی القواعد.

أبی‌هاشم. وردّه علی أبی‌علی بمحض الدعوی من غیر سند، وأبوهاشم وأبوعلی کلاهما من المعتزلة، فعلی تقدیر أن یکون الوزیر معتزلیاً، فإن حدیث الأحمزیة قد روته الخاصة والعامة، مع أن المشهور أن ذلک الوزیر کان إمامی المذهب، وإنّه لم یکن فی زمان السیّد تقیة! لکن ربما لم یکن ذلک المجلس مقتضیاً لذلک؛ فإن الحاضر یری ما لم یره الغائب.

[تتمة کلام السیّد المرتضی]

ثم قال قدس سره:

ووقع من الحضرة (1)

. فی الغرر: «بالحضرة» .

السامیة العادلة المنصورة-أدام اللّه قدرتها (2)-من التقریر لذلک، والخوض فیه کل دقیق (3)، غریب مستفاد، وهذه عادتها حرس اللّه نعمتها فی کل فن من فنون العلوم والآداب (4)لأنها تنتهی إلی التحقیق والتدقیق إلی غایة من لا یحسن إلّا ذلک الفن، ولا یُعْرَفُ إلا بذلک النوع.

[الوجوه فی تأویل الخبر]

اشارة

وقال بعض من حضر: قد قیل فی تأویل هذا الخبر وجهان حسنان:

فقلت له: اذکرهما، فربما کان الذی عندی [فیه] (5)مما استخرجته أحدهما.

فقال: یجوز أن یکون المعنی: إن نیة المؤمن خیر من عمله العاری من نیته.

فقلت: لفظ «أفعل» لا یدخل إلا بین شیئین قد اشترکا فی الصفة وزاد أحدهما فیها علی‌الآخر، ولهذا لا یقال: «العسل أحلی من الخل» (6)، ولا «إن النبی صلی الله علیه و آله أفضل من


1) 1)

2) 2) . فی الغرر المطبوع: «سلطانها» .

3) 3) . فی بعض نسخ الغرر: «کل دفین» .

4) 4) . فی الغرر: «العلم والأدب» .

5) 5) . الزیادة من الغرر.

6) 6) . وانظر لمزید البحث: قواعد الأحکام فی مصالح الأنام لابن عبد السلام السلمی الشافعی، ج1، ص225(طبعة دار الشروق) ؛ إحیاء علوم الدین للغزالی، ج4، ص366 من طبعة مصطفی البابی الحلبی بمصر.

إبلیس» ، والعمل بلا نیة (1)

. فی الغرر: «والعمل إذا عری من نیة. . .» .

لا خیر فیه ولا ثواب علیه [فکیف تفضَّل النیة الجمیلة علیه وفیها خیر وثواب علی کل حال؟

قال:] (2)والوجه الآخر: أن تکون (3)نیة المؤمن فی الجمیل خیر من عمله الذی هو معصیته (4).

فقلت: وهذا یبطل أیضاً بما بطل به الوجه الأول؛ لأن المعصیة لا خیر فیها، فیفضل غیرها علیها فیه.

وقالت الحضرة السامیة (5)تحقیقاً لذلک وتصدیقاً: هذا هجو لنیة المؤمن، والکلام موضوع علی مدحها وإطرائها، وأی فضل لها فی کونها (6)خیراً من المعاصی!

فَسُئِلتُ حینئذٍ ذکر الوجه الذی عندی. فقلت: لا تحمل لفظة «خیر» فی الخبر علی [معنی «أفعل» الذی هو ل‍] (7)التفضیل، فتسقط الشبهة (8)، ویصیر (9)معنی الکلام: «نیة المؤمن من جملة الخیر من أعماله» ، حتی لا یقدِّر مقدِّرٌ أن النیة لا یدخلها الخیر والشر، کما یدخل ذلک فی الأعمال.

فاستُحْسِنَ هذا الوجه الذی لا یُحْوِج إلی التعسف والتکلف اللذین یُحتاج إلیهما إذا جعلنا لفظة «خیر» للتفضیل (10).


1) 1)

2) 2) . ما بین المعقوفین من الغرر المطبوع.

3) 3) . فی الأصل: یکون، والأنسب ما أدرجناه موافقاً للغرر.

4) 4) . قد تقرأ: «معصیة» ، وما أدرجناه موافق للأمالی.

5) 5) . فی الغرر: «. . . السامیة العادلة المنصورة أدام اللّه دولتها. . .» .

6) 6) . فی الغرر: فی أن تکون.

7) 7) . الزیادة من أمالی المرتضی.

8) 8) . فی الأمالی: «وقد سقطت» .

9) 9) . فی الغرر: «ویکون» ، بدلاً من: «ویصیر» .

10) 10) . فی الغرر: «. . . لفظة خیر معناها معنی أفعل» . ونقله المصنف قدس سره بالمعنی.

وانقطع الکلام لدخول الوقت السعید المختار لدخول البلد ونهوض الحضرة السامیة-أدام اللّه سلطانها-للرکوب، وکان فی نفسی أن أذکر شواهد لهذا الوجه ولواحق یقتضیها الکلام، وخطر بعد ذلک ببالی وجهان سلیمان من الطعن إذا حملنا لفظة «خیر» فی الخبر علی [الترجیح و] (1)

. الزیادة من الغرر.

التفضیل، وأنا أذکر ذلک.
[شواهد فی تأویل لفظة «خیر» علی غیر التفضیل]

أما شواهد ما استخرجته من التأویل من حمل لفظة «خیر» علی غیر التفضیل [والترجیح] (2)فکثیرة (3)، وقد ذکرت فی کتابی المعروف ب‍ الغرر (4)عند کلامی فی تأویل قوله تعالی: «وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی 5فَهُوَ فِی اَلْآخِرَةِ أَعْمی» 6 من الکلام علی هذا الوجه ما استوفیته، وذکرت قول المتنبی: اِبْعَدْ بَعِدْتَ بَیاضاً لا بَیَاضَ لَهُ لَأنْتَ أَسْوَدُ فی عَیْنی مِنَ الظُّلَمِ (5)

ضَیْفٌ أَلَمَّ بِرَأْسی غَیْرَ مُحْتَشِمِ وَالسَّیْفُ أَصْدَقُ فِعلاً مِنْهُ بِاللِّمَمِ

.

وأنّ الألوان لا یتعجب منها بلفظ «أفعل» الموضوع للمبالغة، وکذلک الخِلَق کلها، وإنما یقال: ما أشدّ سوادَه، وأن معنی البیت ما ذکره أبوالفتح عثمان بن جنی من أنه أراد: إنک أسودُ من جملة الظلم، کما یقال: حرٌّ من أحرار ولئیم من لئام، فیکون الکلام قد تم عند قوله: لأنت أسود، ولو أراد المبالغة لما کان تامّاً إلا عند صلة الکلام بقوله: من الظلم.

واستشهد ابن جنی [أیضاً] (6)علی صحة هذا التأویل بقول الشاعر (7): وأَبْیَضُ مِنْ ماءِ الْحَدِیدِ کَأَنَّهُ شِهابٌ بَدَا وَالَّلیْلُ دَاجٍ عَسَاکِرُه

کأنه قال: وأبیض کائناً (8)من ماء الحدید.


1) 1)

2) 2) . زیادة من الأمالی للسید المرتضی.

3) 3) . فی الغرر: فکثیر.

4) 4) . المجلس السابع من الجزء الأول:87-94.

5) 7) . انظر دیوان المتنبی، ج4، ص35 ( وبشرح البرقوقی، ج4، ص195) ، وعنه فی الأمالی، ج1، ص93، وهو یخاطب الشیب، وقبله:

6) 8) . الزیادة من الغرر.

7) 9) . البیت-کما صرح فی الغرر، ج1، ص93-فی شرح العکبری لبیت المتنبی، أورده من غیر عزو.

8) 10) . فی الغرر، ج1، ص93: «کائن» ، وفی ج2، ص317: «کامن» . قال فی المجلد الأول: «وقوله: من ماء الحدید، وصف لأبیض، ولیس یتصل به کاتصال "من" بأفضل فی قولک: هو أفضل من زید. . .» إلی آخر ما قال، فراجع.

وقلت: أما (1)

. کذا فی المخطوطة، وفی الأمالی: «وقلت أنا» ، وهو الأصح، لأنه لو کانت العبارة کما فی المتن لزم أن یقال فی جواب أمّا: «فیمکن حمله. . .» بالفاء، مع أنه لم یأت بها، فتفطن.

قول الشاعر: یا لَیْتَنی مِثْلُکِ فِی الْبَیاضِ أَبْیَضُ مِنْ أُخْتِ بَنِی‌أَبَاضِ (2)

یمکن حمله علی ما حملنا (3)علیه بیت المتنبی کأنه قال: أبیض من جملة اُخت بنی‌أباض ومن عشیرتها وقومها. [ولم یرد المبالغة والتفضیل] (4). وهذا أحسن من قول أبی‌العباس المبرد: إنه محمول علی الشذوذ (5).

[کیف تکون النیة من جملة الأعمال]

إن قیل: کیف تکون نیة المؤمن من جملة أعماله [علی هذا التأویل] (6)، والنیة (7)لا تسمی عملاً فی العرف، وإنما یسمی عملاً (8)أفعال الجوارح؟ ولهذا لا یقولون: عملت بقلبی، کما یقولون: عملت بیدی، ولا یصفون أفعال اللّه تعالی بأنها أعمال.

قلنا: لیس یمتنع أن تسمی أفعال القلوب أعمالاً وإن قل استعمال ذلک فیها. ألا تری أنهم لا یکادون یقولون: فعلت بقلبی، کما یقولون: فعلت بجوارحی، وإن کانت أفعال القلوب تستحق التسمیة بالفعل حقیقة بلا خلاف، وإنما (9)لا تسمی أفعال اللّه أعمالاً لأن هذه اللفظة تختص بالفعل الواقع عن قدرة والقدیم تعالی قادر لنفسه، کما لا نصفه


1) 1)

2) 2) . نقله السیّد المرتضی فی الأمالی من غیر عزو. وهو منسوب إلی رؤبة بن العجاج کما فی مجموع أشعار العرب، ص176. قاله فی هامش القواعد للشهید، ج1، ص113. [1]

3) 3) . فی الغرر: حملناه.

4) 4) . الزیادة من الأمالی.

5) 5) . فی الأمالی: وهو أحسن من قول أبی‌العباس المبرد-لما أنشد هذا البیت وضاع ذرعاً بتأویله علی ما یطابق الاُصول الصحیحة-أن ذلک محمول علی الشذوذ والندران.

6) 6) . الزیادة من الغرر.

7) 7) . أقول: النیة إرادة إیجاد الفعل علی الوجه المأمور به شرعاً. کما عرّفه کذلک العلّامة فی قواعد الأحکام، وأراد بالإرادة إرادة الفاعل، وبالفعل ما یعم توطین النفس علی الترک، فخرجت إرادة اللّه سبحانه لأفعالنا ودخلت نیة الصوم والأحزام وأمثالهما، والجار متعلق بالإرادة لا بالإیجاد، فخرج العزم. کذا قال شیخنا البهائی-رضوان اللّه علیه-فی الأربعین ذیل شرحه للحدیث السابع والثلاثین بعنوان «تبیان» ، وذکر بعض الردود والمناقشات علیه، فراجع.

8) 8) . فی الأمالی: وإنما تسمی بالأعمال.

9) 9) . فی الأمالی: «ولکن» .

تعالی بأنه مکتسب؛ لاختصاص هذه اللفظة بمن فَعَلَ لجرِّ نفع أو دفع ضرر.

ولو سلَّمنا أن اسم العمل یختص بأفعال الجوارح جاز أن یطلق ذلک علی النیة مجازاً أو (1)

. فی الغرر: واو العطف بدلاً من «أو» العاطفة.

استعارة، فباب التجوز أوسع من ذلک، انتهی (2).

[رد المصنف علی کلام السیّد]

وأقول: سیظهر لک فی ما بعد أن هذا الوجه الذی أطال فی الاستشهاد له لا طائل تحته، وأنه أسهل ما قیل فی هذا الحدیث من الأجوبة وأدناها وأسخفها وأرداها، وأنه إن صحَّح شیئاً فقد أفسد أشیاءَ، وإن أمکن الجواب به عن لفظ «خیر» فلا یمکن الجواب به عن الأحادیث المتکثرة الواردة بلفظ «النیة أفضل من العمل» ، وإن المتنبی ممّن لا یُستشهد بکلامه، وإن ذکره بعض العلماء فعلی طریقة التمثیل لا علی سبیل الاستشهاد، مع أن قوله لیس یمتنع أن تسمی. (3). قیاس فی اللغة.

وقول النحاة: «أفعال القلوب» ، یعنون بها الأفعال الاصطلاحیة المقابلة للأسماء والحروف، لا الأفعال اللغویة التی هی الأعمال، وأسماء اللّه تعالی توقیفیة لا دخل لها فی هذا المقام، وباب التجوز وإن کان واسعاً لکن الکلام فی الاستعمال، ولم یثبت حقیقةً ولا مجازاً.

ومع هذا کلّه فلا ضرورة داعیة إلی مثل هذا مع استقامة الکلام علی حقیقته من غیر تجوز، کما سنوضحه إن شاء اللّه تعالی.

[وجهان للحدیث خطرا ببال السیّد]

ثم قال قدس سره (4):

وأما الوجهان اللذان خطرا ببالی علی تقدیر التفضیل (5):


1) 1)

2) 2) . غرر الفوائد و درر القلائد، ج2، ص315-316. [1]

3) 3) . کلمة غیر مقروء.

4) 4) . غرر الفوائد و درر القلائد [2] (أمالی سید مرتضی) ، ج2، ص318.

5) 5) . فی الأمالی: ببالی إذا قدرنا أن لفظة «خیر» فی الخبر محمولة علی الفاضلة. . . نقلها المصنف قدس سره بالمعنی.

فأحدهما: أن یکون المراد أن نیة المؤمن مع (1)

. فی الغرر: «من» ، بدلاً من: «مع» .

عمله العاری من نیة، وهذا مما لا شبهة أنه کذلک.

والوجه الثانی: أن یرید: نیة المؤمن لبعض أعماله قد یکون خیراً من عمل آخر لا تتناوله هذه النیة. وهذا صحیح؛ لأن النیة لا یجوز (2)أن تکون خیراً من عملها بعینها، وغیر منکر أن تکون (3)نیة بعض الأعمال الشاقّة العظیمة الثواب أفضل من عمل آخر ثوابه دون ثوابها، حتی لا یظن ظان أنّ ثواب النیة لا تجوز (4)أن یساوی أو یزید علی ثواب بعض الأعمال.

وهذان الوجهان فیهما علی کل حال ترک لظاهر الخبر؛ لإدخال زیادة لیست فی الظاهر، والتأویل الأول إذا حملنا لفظة «خیر» علی خلاف المبالغة، والتفضیل مطابق للظاهر وغیر مخالف له. وفی هذا کفایة بمشیئة اللّه تعالی، انتهی کلامه (5)أعلی اللّه مقامه (6).


1) 1)

2) 2) . کذا، والأحسن أن یقال: لا تجوز. والکلمة فی الأمالی من طبعتنا غیر منقطة.

3) 3) . فی الأصل: «یکون» ، وما أدرجناه من الغرر.

4) 4) . الذی أدرجناه من الأمالی، وفی المخطوطة: لا یجوز.

5) 5) . غرر الفوائد ودرر القلائد (أمالی سید مرتضی) ، ج2، ص318.

6) 6) . جاء فی الهامش: قد اعترف به أن فیها إدخال زیادة لیست فی الظاهر مع ما سنذکر ما فیها، فکیف یقول: «وخطر ببالی وجهان سلیمان من الطعن» ، مع أن الطعن فیها أزید وأفحش من الطعن فی غیرهما کما سنبیّنه إن شاء اللّه تعالی (منه) .

[أجوبة السیّد المرتضی عن الشهید الأول]

اشارة

أقول: إن شیخنا الشهید الأول-قدَّس اللّهُ زَکِیَّ تربتِه-قد نقل الوجه الأول من الوجهین فی قواعده (1)

. القواعد والفوائد، ج1، ص 108-114، [1] الفائدة 22، طبعة منشورات مکتبة المفید-قم، تحقیق الدکتور السیّد عبد الهادی الحکیم.

هکذا، وأجاب المرتضی رضی الله عنه بأجوبة:

منها: أن النیة لا یراد بها التی مع العمل، والمفضل علیه هو العمل الخالی من النیة.

ثم قال: وهذا الجواب یرد علیه النقض‌السالف، مع أنه قد ذکره کما حکیناه عنه. انتهی.

وسننقل جمیع کلامه بعد هذا إن شاء اللّه تعالی.

وعنی بقوله «أنه قد ذکره» أنه قد نقله عن غیره ولم یرتضِه، واعترض علیه بأن العمل من غیر نیة لا خیر فیه أصلاً، فکیف یقول بعد ذلک: إنه خطر ببالی، مع حکایته له عن الغیر وتزییفه؟ !

[الظاهر وقوع الخطأ من النسّاخ فی نقل الشهید عن نُسَخِهم]

وأقول: الظاهر أن النسخة التی وصلت إلی نظر الشهید رحمه الله کانت کذلک، وکأنها غلط من الناسخ، وإلا فیبعد ممن له أدنی شعور ومعرفة-فضلاً عن السیّد-أن ینقل عن غیره کلاماً ویزیّفه، ثم إنه بعد ذلک بلا فصل یدعی أنه خطر بباله ویقول: وهذا مما لا شبهة أنه کذلک، ویقول: إنه سلیم من الطعن.

والظاهر أن النسخة التی وصلت إلی نظر شیخنا البهائی أیضاً مثل النسخة التی وصلت إلی نظر الشهید، وحیث جزم بغلطها لم ینقلها عند نقله لأجوبة السیّد، کما سنذکر.

وأما غیر البهائی ممّن تقدم علیه وتأخر عن الشهید قالوا: إن هذه عثرة عظیمة من قریحة مستقیمة.

وبعضهم قال: إن هذا سهو عظیم من رجل عظیم.

وإنما السهو منهم حیث لم یتفحّصوا علی نسخة صحیحة وحکموا بعثرة السیّد وبسهوه بمثل هذا السهو الذی لا یتصور ممن له أدنی شعور.

[توجیه کلام السیّد]

والفقیر لما رأیت ما رآه الشهید توقفت عن نقل ذلک الوجه حتی حصل بیدی نسخة قدیمة بخط الشیخ الجلیل أبی‌علی الطبرسی-قدس اللّه روحه-، فرأیت العبارة کما سطرتها، وهی وإن ورد علیها ما أورده الشهید رحمه الله مع زیادة، لکنها غیر ما نقله وزیّفه بعینه، فإن ما زیّفه هو أن المفضل النیة مع العمل، والمفضل علیه العمل بلا نیة، فهذا غیر ما زیّفه، لکنه أعظم مفسدة مما زیّفه؛ لأن ما أورده علی ذاک یرد علی ما خطر له مع


1) 1)

زیادة، وهی أنه یصیر الحدیث لغواً لا فائدة له؛ لأنه لا شکّ فی أن ثواب عملین أکثر من ثواب أحدهما، وهل هذا إلا کقولنا: «الکل أعظم من الجزء» ؟ !

لکنی یخطر ببالی توجیه حسن لکلام هذا السیّد العظیم الشأن وهو أنه یمکن أن یکون مراده أن النیة مع العمل یترتب علیها عشر حسنات، واحدة للنیة وتسعة للعمل، کما یُفهَم من ظاهر حدیث سنذکره ونحقِّق معناه إن شاء اللّه تعالی.

فقد ترتب علی العمل وحده مقطوع النظر عن النیة تسع حسنات، ولا شکّ أن العشرة أکثر من التسعة، لکن عبارته قاصرة عن تأدیة هذا المعنی مع تصریحها بلفظ «العاری» حیث قال: خیر من عمله العاری من نیته.

[دفع الإشکالات عن السیّد]

ثم لا یذهب علیک أن ما وجّهنا به کلامه قدس سره یدفع البحث عنه بأنه قد نقله عن غیره، فکیف یدعی بعد ذلک أنه قد خطر له؟

ویدفع عنه أیضاً ألا یراد الذی أورده هو علی ما حکاه من أن العمل العاری عن النیة لا یترتب علیه ثواب أصلاً، فلا یکون فیه خیر ألبتة، لکن یبقی ما أوردناه علیه من أنه یصیر الحدیث مثل قول القائل (1)

. فی المخطوطة: القایل.

: الکل أعظم من الجزء، ولا ثمرة له ولا فائدة، وسیأتی لهذا زیادة توضیح عند ذکرنا لما خطر لنا فی حل هذا الحدیث ممّا لم یخطر لأحد قبلنا بتوفیق اللّه تعالی.

[تقسیم للأبحاث الآتیة]

1-ولنذکر أولاً السؤال الذی أورده العلماء علی هذا الحدیث بجمیع شقوقه.

2-ثم ننقل ما ذکره شیخنا الشهید فی قواعده.

3-ثم ما ذکره البهائی علیه الرحمة فی أربعینه.

4-وما یخطر لنا علی ما یذکرونه من الأجوبة وأنه ما فیها جواب یدفع السؤال


1) 1)

بجمیع شقوقه.

5-ثم نذکر ما یدفعه بحذافیره مما تفردّنا به بحیث إذا نظر فیه بعین الإنصاف الذکیّ الناظر قال: «کم تَرَکَ الأوّلُ للآخرِ» .

[تقریر السؤال]

تقریر السؤال: أن هذا الحدیث معارض ومنافٍ ما روی من أن أفضل الأعمال أحمزها (1)

. رواه فی الفروق، ج2، ص3، وبلفظ آخر فی الفائق للزمخشری، ج1، ص297 مادة (حمز) ، والنهایة لابن‌الأثیر، ج1، ص258 مادة (حمز) وغیر ذلک کما أسلفنا، فراجع.

، ولما روی من أن المؤمن إذا همَّ بحسنة فلم یعملها کتب له حسنة واحدة (2)، فإن هو عملها کتب له عشر حسنات؛ فإنّ هاتین الروایتین صریحتان فی أن العمل أفضل من النیة بل نقول: إن طبیعة العمل من حیث هو عمل أشق من طبیعة النیة من حیث هی نیة، فیکون العمل أفضل.

وأیضاً قد ورد فی بعض الروایات تتمة لهذا الحدیث وهی: ونیة الکافر شر من عمله (3)، وهو ینافی ما روی من أن النیة المجردة لا عقاب فیها (4).

ثم إن کان العمل المفضول المقترن بالنیة لزم تفضیل الشیء علی-نفسه وإن کان المجرد عنها-فلا خیر فیه أصلاً، والتفضیل یقتضی أن یکون فی المفضل علیه فضیلة إلّا أنها فی المفضل أکثر، وإذا لم یکن فی المفضل علیه فضیلة فلا معنی للتفضیل، ویکون قولنا: النیة خیر من العمل کقولنا: زید أفضل من الجدار.

[نقل کلام الشهید الأول قدس سره ]

وأما ما ذکره الشهید رحمه الله فإنه قال فی الفائدة الثانیة والعشرین من فوائد القاعدة الاُولی


1) 1)

2) 2) . عوالی اللئالی، ج1، ص407، تحقیق: السید المرعشی [1]والشیخ مجتبی العراقی، قم: مطبعة سید الشهداء.

3) 3) . اُنظر: وسائل الشیعة، ج1، ص35 باب 6 من أبواب مقدمة العبادات، ح 3؛ والقواعد والفوائد للشهید الأول، ج1، ص108 وغیرهما.

4) 4) . انظر فی ذلک: وسائل الشیعة، ج1، ص36 وما بعدها باب 6 من أبواب مقدمة العبادات ح 6، 7، 8، 10، 20، 21.

من قواعد النیة من کتاب قواعده المعروف ب‍ قواعد الشهید:

روی عن النبی صلی الله علیه و آله أن نیة المؤمن خیر من عمله (1)

. رواه الحر العاملی-کما مر-فی الوسائل، ج1، ص35 باب 6 من أبواب مقدمة العبادات، ح 3، والشهیدالأول فی القواعد والفوائد، ج1، ص108 [1] وغیرهما.

. وربما روی: ونیة الکافر شرّ من عمله. فورد سؤالان أحدهما أنه روی أفضل العبادة أحمزها (2). ولا ریب أن العمل أحمز من النیة، فکیف یکون مفضولاً؟

وروی أیضاً أن المؤمن إذا همّ بحسنة کتبت بواحدة، فإذا فعلها کتبت عشراً. وهذا صریح فی أن العمل أفضل من النیة وخیر.

السؤال الثانی: إنّه روی أن النیة المجردة لا عقاب فیها، فکیف تکون شراً من العمل؟

[الوجوه الممکنة فی معنی الحدیث]

واُجیب بأجوبة:

منها: أن المراد أن نیة المؤمن بغیر عمل خیر من عمله بغیر نیة. حکاه السیّد المرتضی رحمه الله وأجاب عنه-یعنی أنه ردّه-بأن أفعل التفضیل یقتضی المشارکة، والعمل بغیر نیة لا خیر فیه، فکیف یکون داخلاً فی باب التفضیل؟ ولهذا لا یقال: الخل أحلی من العسل (3).

ومنها: أنه عام مخصوص أو مطلق مقیّد، أی نیة بعض الأعمال کنیة الجهاد خیر من بعض الأعمال الخفیفة، کتسبیحة أو تحمیدة أو قراءة آیة، لما فی تلک النیة من تحمل النفس المشقة الشدیدة والتعرض للغم والهم الذی لا توازیه تلک الأفعال، وبمعناه قال المرتضی-نظَّر (4)اللّه وجهه-قال: وأتی بذلک لئلا یظن أن ثواب النیة لا یجوز أن یساوی أو یزید علی ثواب بعض الأعمال. ثم أجاب بأنه خلاف الظاهر؛ لأن فیه إدخال زیادة لیست فی الظاهر.


1) 1)

2) 2) . قد مرّ مواضع روایته، فراجع.

3) 3) . فی مطبوع القواعد: العسل أحلی من الخل.

4) 4) . فی القواعد: بیَّض.

ثم قال الشهید رحمه الله: قلت: المصیر إلی خلاف الظاهر متعین عند وجود ما یصرف اللفظ إلیه وهو هنا حاصل، وهو معارضته للخبرین (1)

. فی القواعد: معارضة الخبرین. وکلاهما واحد.

السالفین، فیجعل ذلک جمعاً بین هذا الخبر وبینه.

ومنها: أن خلود المؤمن فی الجنة إنما هو بنیته أنه لو عاش أبداً، لأطاع اللّه أبداً وخلود الکافر فی النار بنیّته أنه لو بقی أبداً لکفر أبداً. قاله بعض العلماء (2).

ومنها: أن النیة یمکن فیها الدوام بخلاف العمل فإنه یتعطل عنه المکلف أحیاناً، فإذا (3)نسبت (4)هذه النیة الداعیة إلی العمل المنقطع کانت خیراً منه، وکذا نقول فی نیة الکافر.

ومنها: أن النیة لا یکاد یدخلها الریاء والعجب؛ لأنا نتکلم علی تقدیر النیة المعتبرة شرعاً، بخلاف العمل فإنه یعترضه (5)ذینک.

ویرد علیه: أن العمل وإن کان معرضاً لهما إلا أن المراد به الخالی عنهما، وإلّا لم یقع تفضیل.

ومنها: أن یراد بالمؤمن المؤمن الخاص (6)کالمؤمن المغمور بمعاشرة أهل الخلاف؛ فإن غالب أفعاله جاریة علی التقیة ومداراة أهل الباطل، وهذه الأعمال المفعولة تقیة منها ما یقطع فیه بالثواب کالعبادات الواجبة ومنها ما لا ثواب فیه ولا عقاب کالباقی. وأما نیته فإنها خالیة عن التقیة، وهو وإن أظهرَ مُوافقتهم بأرکانه ونطق بها بلسانه إلّاأنه غیر معتقد لها بجنانه، بل آبٍ عنها ونافرٌ منها. وإلی هذه (7)الإشارة بقول أبی عبداللّه الصادق [ علیه السلام ]، وقد سأله أبوعمر (8)الشامی عن الغزو مع غیر الإمام العادل: إن


1) 1)

2) 2) . قاله الحسن البصری. اُنظر: إحیاء العلوم للغزالی، ج4، ص364. وقد ورد بمضمونه روایة عن الإمام الصادق علیه السلام فی وسائل الشیعة، ج1، ص36 باب 6 من أبواب مقدمة العبادات، ح4 کما فی القواعد والفوائد، ج 1، ص110. [1]

3) 3) . فی القواعد والفوائد: « [2]وإذا» .

4) 4) . فی المخطوطة: «نسیت» بالیاء، وما أدرجناه من القواعد والفوائد. [3]

5) 5) . فی القواعد والفوائد: « [4]یعرضه» .

6) 6) . فی بعض نسخ القواعد والفوائد: « [5]الخالص» .

7) 7) . فی القواعد والفوائد: « [6]هذا» .

8) 8) . فی القواعد و الفوائد، ج1، ص111: [7] أبوعمرو. . بالواو. وقال فی الهامش: فی وسائل الشیعة، ج1، ص34: [8] أبوعروة السلمی، وفی، ج11، ص31 نقلاً عن الشیخ الطوسی فی التهذیب: أبوعمرو الشامی، والذی وجدته فی التهذیب المطبوع بالنجف: أبوعمرة السلمی، انظر، ج6، ص135، وفی النسخة الخطیة المحفوظة بمکتبة السیّد الحکیم بالنجف بالرقم 161 ورقة 294: أبوعمرو الشامی.

اللّه یحشر الناس علی نیاتهم یوم القیامة (1)

. انظر: وسائل الشیعة، ج 1، ص 34 باب 5 من أبواب مقدمة العبادات [1]ح 5، و ج 11، ص 30-31 باب 10 من أبواب جهاد العدو ح 2؛ القواعد و الفوائد، ج 1، ص 111. [2]

.

وروی مرفوعاً عن النبی صلی الله علیه و آله (2).

وهذه الأجوبة [الثلاثة] من السوانح-ثم قال الشهید رحمه الله: -وأجاب المرتضی رضی الله عنه (3)- أیضاً بأجوبة:

منها: أن النیة لا یراد بها التی مع العمل، والمفضّل علیه هو العمل الخالی من النیة. وهذا الجواب یرد علیه النقض السالف، مع أنه قد ذکره کما حکیناه عنه.

ومنها: أن لفظة «خیر» لیست تفضیلیة (4)، بل هی الموضوعة لما فیه منفعة، ویکون معنی الکلام أن نیة المؤمن من جملة الخیر من أعماله؛ حتی لا یقدِّر مقدِّر أن النیة لا یدخلها الخیر والشر کما یدخل ذلک فی الأعمال.

وحکی عن بعض الوزراء استحسانه؛ لأنه لا یرد علیه شیء من الاعتراضات.

[تجرد أفعل من التفضیل]

ومنها: أن لفظة أفعل التفضیل قد تکون مجردة عن الترجیح، کما فی قوله تعالی: «وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی اَلْآخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً» 5 وقول المتنبی: اِبْعَدْ بَعِدْتَ بَیاضاً لا بَیَاضَ لَهُ لَأنْتَ أَسْوَدُ فی عَیْنی مِنَ الظُّلَمِ (5)

.

قال ابن‌جنی: أراد: إنک أسود من جملة الظلم کما یقال: حرّ من أحرار ولئیم من


1) 1)

2) 2) . مسند أحمد، ج 2، ص 392 [3]کما فی القواعد والفوائد، ج 1، ص 111. [4]

3) 3) . الترضّی غیر موجود فی القواعد.

4) 4) . فی القواعد والفوائد: «. . . [5] لیست التی بمعنی أفعل التفضیل» . و قد نقلها المصنف بالمعنی.

5) 6) . اُنظر دیوان المتنبی، ج4، ص35 ( وبشرح البرقوقی، ج4، ص195) ، وقد سلف.

لئام، فیکون الکلام قد تم عند قوله: لأنت أسود.

ومثله قول الآخر: وأَبْیَضُ مِنْ ماءِ الْحَدِیدِ کَأَنَّهُ شِهابٌ بَدَا وَالَّلیْلُ دَاجٍ عَسَاکِرُه

وقول الآخر: یا لَیْتَنی مِثْلُکِ فِی الْبَیاضِ أَبْیَضُ مِنْ أُخْتِ بَنِی أَبَاضِ (1)

. قد مرّ ذکر البیت، فراجع.

أی أبیض من جملة اُخت بنی‌أباض ومن عشیرتها.

فإن قلت: فقضیة هذا الکلام أن یکون فی قوة قوله: النیة من جملة عمله، والنیة من أفعال القلوب، فکیف تکون عملاً؟ لأنه مختص (2)بالعلاج.

قلت: جاز أن تسمی عملاً کما جاز أن تسمی فعلاً، أو یکون إطلاق العمل علیها مجازاً (3).

أقول: إن الشهید رحمه الله لم یجعل هذا جواباً مغایراً. لما تقدمه من أن لفظة «خیر» لیست تفضیلیة، وإنما استشهد لذلک الوجه بتلک الأشعار، ولم یجعل أیضاً الآیة الکریمة -أعنی «وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی. . .» إلی آخره-استشهاداً، إذ لا شکّ أنها من العیوب، وأصل الصفة فی العیوب والألوان علی وزن «أفعل» کأعرج وأعور وأحمر وأصفر، ولم یشتق من العیوب والألوان اسم التفضیل لئلا یلتبس بالوصف، والسیّد یقول: إن الاستشهاد بهذه الأبیات فی کتاب الغرر عند تأویل هذه الآیة، حیث ذکر هناک أنه لا یجوز أن یراد بالعمی الثانی المبالغة بمعنی أفعل؛ لأن العمی الذی هو الخلقة لا یتعجب منه بلفظة أفعل، وإنما یقال: ما أشدّ عماه!

ثم قال بعد کلام طویل:

فإن قیل: ولِمَ أنکرتم التعجب بلفظ أفعل.

قلنا: قال النحویون: إن الألوان والعیوب لا یتعجب منها بلفظ التعجب، وإنما یعدل


1) 1)

2) 2) . فی القواعد الفوائد: «یختص» .

3) 3) . القواعد والفوائد، ج1، ص108-114، [1] الفائدة 22.

منها إلی أشد وأظهر.

ثم أطال الکلام إلی أن قال: «وقد أنشد بعضهم معترضاً علی ما ذکرناه قول الشاعر. . .» وذکر الأبیات بهذا التقریب، وحمل بعضها علی الشذوذ وبعضها علی غیر ذلک.

فالعجب کل العجب من شیخنا الشهید کیف لم یتأمل کلامه! ولم یکفه أن جعل الاستشهاد علی الوجه السابق وجهاً برأسه حتی قال: إن أعمی صفة تفضیل مجردة عن الترجیح!

ومن خالج قلبه شک فی ذلک فلینظر إلی کلام السیّد فی أول هذه الأوراق، فإنا قد نقلناه بلفظه من نسخة قدیمة صحیحة، وإنه قال: خطر لنا وجهان، وعلی ما ذکر الشهید تصیر ثلاثة، ثم لینظر فی کتاب الغرر فی تأویل هذه الآیة، لکنّ الجواد قد یکبو، والصادم قد ینبو.

[أجوبة اُخری]

اشارة

ثم قال:

قلت: وقد اُجیب أیضاً بأن المؤمن ینوی الأشیاء من أبواب الخیر، نحو الصدقة والصوم والحج، ولعله یعجز عنها أو عن بعضها، فیؤجر علی ذلک؛ لأنه معقود النیة علیه.

وهذا الجواب منسوب إلی ابن‌درید (1)

. اُنظر: المجتنی لابن درید، ص23. وجاء بمضمونه-کما فی هامش القواعد للشهید، ج1، ص113- [1]روایة عن أبی‌جعفر الباقر علیه السلام. انظر: وسائل الشیعة، ج1، ص39 باب 6 من أبواب مقدمة العبادات، ح 17.

.

وأجاب الغزالی (2): بأن النیة سرّ لا یطّلع علیه إلّااللّه، وعمل السر أفضل من عمل الظاهر.

واُجیب بأن وجه تفضیل النیة علی العمل أنها تدوم إلی آخره حقیقةً أو حکماً، وأجزاء العمل لا یتصور فیها الدوام إنما تتصرّم (3)شیئاً فشیئاً.

انتهی کلامه-أعلی اللّه مقامه-.


1) 1)

2) 2) . أورد الغزالی هذا الجواب فی إحیاء علوم الدین، ج4، ص366، ولکنه لم یرتضه. انظر: القواعد والفوائد، ج1، ص114- [2]الهامش-

3) 3) . فی بعض نسخ القواعد: «تتصور» .

[المناقشة فی الأجوبة المذکورة]

أقول: إن هذه اثناعشر وجهاً بعضها من سوانحه، وبعضها مما خطر للمرتضی رحمه الله، وبعضها نقلاه عن غیرهما من أکابر الفضلاء، وکلها مع أنها مدخولة بما ذکره وبغیره، ومع ما فیها من التکلف والتعسف الذی لا یرتضیه ذو طبع سلیم ولا یقبله ذو رأی مستقیم، لا تدفع السؤالین المذکورین ولا السؤال الثالث المشهور الذی لم یذکره، أعنی السؤال بالتردید الذی ذکرناه.

فإن الجواب الأول: مع ما فیه من الاختلال الذی ذکره السیّد واعترف هو به أیضاً، لا یدفع ما ذکرناه من السؤال بشقوقه، بل ولا حام حول شق منه، فکیف یستحق أن یسمی جواباً أو یذکر فی مقابلة هذا السؤال؟ !

والجواب الثانی: مع رکاکته والتعسف الذی فیه، وورد (1)

. کذا، والظاهر: وورود.

ما أوردنا علیه فی الجواهر السلیمانیة، وورود ما أورده السیّد علیه بأن فیه إدخال زیادة لیست فی الظاهر، لا یدفع أکثر شقوق السؤال.

ومع ذلک فالعجب من الشهید قدس سره کیف یقول: المصیر إلی خلاف الظاهر متعین، عند وجود ما یصرف اللفظ إلیه، وهو هنا حاصل. وهو مغایرته للخبرین.

ولیت شعری لِمَ لا یصرف معارض هذا الخبر عن ظاهره إن کان له معارض؛ لأن ظاهر هذا الخبر موافق للمعقول والمنقول، فإن وجد له معارض فیجب صرف ذلک المعارض عن ظاهره، مع أنه لا معارض له فی الحقیقة وبعد التأمل.

وما یتوهم فی بادی الرأی أنه معارض، فهو مؤکد فی الحقیقة لظاهره ولیس بمعارض، کما سنوضحه إن شاء اللّه تعالی.

وأما الجواب الثالث: الذی أسنده إلی بعض العلماء فإنه مضمون حدیث رواه ثقة الإسلام فی باب النیة من کتاب الکافی هکذا: علی بن إبراهیم، عن أبیه، عن القاسم بن محمد، عن المنقری، عن أحمد بن یونس، عن أبی‌هاشم قال: قال أبو عبداللّه علیه السلام: إنما


1) 1)

خُلّد أهل النار فی النار لأن نیاتهم کانت فی الدنیا أن لو خلدوا فیها أن یعصوا اللّه أبداً، وإنما خلد أهل الجنة فی الجنة لأن نیاتهم فی الدنیا أن لو بقوا فیها أن یطیعوا اللّه أبداً، فبالنیة خلد هؤلاء وهؤلاء. ثم تلا قوله تعالی: «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ» 1 قال: علی نیته (1).

فهذا الجواب فی الحقیقة یؤیّد ما روی أن نیة الکافر شرّ من عمله، ویقوّی ورود السؤال بأن النیة المجردة لا عقاب فیها؟ ولا یدفع شیئاً من الشقوق الباقیة من السؤال، إلّا بما سنذکره ونقرّره إن شاء اللّه تعالی، فکیف یستحق أن یسمی جواباً؟ وجوابٌ لأی سؤال هو؟

وقس علی ذلک باقی الوجوه؛ فإنه مع ما فیها من التمحّلات التی یمجّها السمع ولا یقبلها الطبع، لا تدفع السؤال بحذافیره، ولا تستحق أن یسمّی جمیعها جواباً، فکیف یمکن أن یقال لکل منها: إنه جواب برأسه! ولو ذکرنا جمیع ما فیها مفصلاً لطال الکلام وأدّی إلی الملال، ولکن ما أظن أن ذلک یخفی علی من تأمل أدنی تأمل.

وربما أذکر بعضاً من ذلک عند کلامی علی ما ساء ذکره من أجوبة شیخنا البهائی علیه الرحمة، ومن لم یکتف بذلک وأراد التفصیل فعلیه بمطالعة کتابنا المسمی ب‍ الجواهر السلیمانیة.

ثم أقول: إن کل من أتی من الفضلاء من زمان السیّد قدس سره إلی زمان الشهید، ومن زمان الشهید إلی زمان شیخنا البهائی رحمه الله ونظر فی هذا الحدیث، لم یذکر زیادة علی ما ذکراه.

وأما شیخنا البهائی-علیه الرحمة-فإنه قد أسقط ممّا ذکره الشهید شیئاً، وزاد شیئاً آخر، فننقل (2)کلامه أیضاً بعینه ونذکر ما فیه، ثم نذکر بعد ذلک ما وعدناه ممّا لم یذکره أحد إن شاء اللّه تعالی، فنقول:


1) 2) . الکافی، ج2، ص85، تحقیق علی أکبر الغفاری، [1] مطبعة حیدری، نشر: آخوندی، الطبعة الرابعة 1365 ق؛ المحاسن، ج2، ص331، تحقیق: السید جلال الدین الحسینی، [2] دار الکتب الإسلامیة.

2) 3) . قد تقرأ فی المخطوطة: «فتنقل» ، أو: «فلتنقل» .

[نقل کلام الشیخ البهائی رحمه الله ]

إن شیخنا البهائی قد ذکر الحدیث ولم یذکر سؤالاً، وشرع فی تقریر الأجوبة کأنه یشیر إلی أن الحدیث لا ینبغی أن یحمل علی ظاهره ویحتاج إلی تأویل، کما فعل السیّد وجمع کثیر غیر الشهید، فإنه ذکر شقَّین من شقوق السؤال سماهما سؤالین، ونحن سمّینا أیضاً جمیع شقوق السؤال أسئلة بمتابعته علیه الرحمة، لکن البهائی رحمه الله مع عدم ذکره للسؤال یقول فی أثناء بعض الأجوبة: «وبهذا الجواب یندفع الإشکال الفلانی» ، ولم یستوفِ جمیع الإشکالات، وذلک غریب من مثله وعجیب؛ إذ الجواب الذی یستحق أن یسمی جواباً برأسه هو ما یدفع السؤال بشقوقه وحذافیره، ولننقل کلامه رحمه الله بأجمعه، وإن لزم تکرار بعض ما ذکره الشهید.

قال رحمه الله فی شرح الحدیث السابع والثلاثین من کتاب الأربعین (1)

. راجعت کلامه فی مخطوطة من الأربعین موجودة فی مکتبة إحیاء التراث الإسلامی بالرقم (1148) ، وهی مجموعة تحتوی علی الأربعین والرسالة التی بین یدی القارئ الکریم.

وظفرت بعد ذلک علی نسخة مطبوعة علی الحجر فی مکتبة الإمام المهدی-عجل اللّه فرجه الشریف-بمدینة خوانسار عند إقامتی فیها بالصیف سنة 1422 ق، فراجعت إلیها لتطبیق العبارة علیها. وهی بخط محمدرضا بن علی‌أکبر الخوانساری مطبوعة فی سنة 1274 ق من الهجرة النبویة.

اُنظر: الأربعین، ص312، الحدیث 37 من هذه الطبعة.

:

والحدیث هکذا: عن الصادق علیه السلام فی قول اللّه عز و جل: «لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» 2 قال: لیس یعنی أکثرکم عملاً، ولکن أصوبکم عملاً، وإنما الإصابة خشیة اللّه والنیة الصادقة (2). ثم قال: العمل الخالص الذی لا ترید أن یمدحک علیه أحد إلا اللّه، والنیة أفضل من العمل. (3).


1) 1)

2) 3) . قال الشیخ البهائی فی الأربعین عند شرحه للحدیث 37: «المراد بالنیة الصادقة انبعاث القلب نحوالطاعة، غیر ملحوظ فیه شیء سوی وجه اللّه سبحانه، لا کمن یعتق عبده مثلاً ملاحظاً مع القربة الخلاص من مؤونته، أو سوء خلقه، أو یتصدق بحضور الناس لغرض الثواب والثناء معاً، بحیث لو کان منفرداً لم یبعثه مجردُ الثواب علی الصدقة» . . . إلی آخر ما ذکره فراجع.

3) 4) . حذف المصنف من کلام الشیخ البهائی مطالب کثیرة، وللطالب الرجوع إلی الأربعین.

بسط مقال لتوضیح حال

(1)(2)

قد تضمن هذا الحدیث تفضیل النیة علی العمل، ونَقَلَ الخاصة والعامة عن النبی صلی الله علیه و آله: نیة المؤمن خیر من عمله.

وقد قیل فیه وجوه:

الأول: أن المراد بنیة المؤمن اعتقاده الحق. ولا ریب أنه خیر من أعماله؛ إذ ثمرته الخلود فی الجنة، وعدمه یوجب الخلود فی النار، بخلاف العمل، وبهذا یزول الإشکال فی ما یروی من (3)تتمة هذا الحدیث من قوله صلی الله علیه و آله: ونیة الکافر شرّ من عمله.

الثانی: أن المراد أن النیة بدون العمل خیر من العمل بدون النیة.

وردّ بأن العمل بدون نیة لا خیر فیه أصلاً، وحقیقة التفضیل تقتضی المشارکة ولو فی الجملة.

الثالث: أن المؤمن ینوی خیرات کثیرة لا یساعده الزمان علی عملها، فکان الثواب المترتب (4)علی نیاته أکثر من الثواب المترتب علی أعماله. وهذا الکلام ینسب إلی ابن‌درید اللغوی (5).

الرابع: أن طبیعة النیة خیر من طبیعة العمل؛ لأنه لا یترتب علیها عقاب أصلاً، بل إن کانت خیراً اُثیب علیها، وإن کانت شراً کان وجودها کعدمها، بخلاف العمل؛ فإن من «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» 6 ، فصح أن النیة بهذا


1) 1) . جاء فی الهامش تحت هذه اللفظة: مقول لفظ قال.

2) 2) . اُنظر: الأربعین، ص322 من الطبعة الحجریة.

3) 3) . فی المطبوع من الأربعین: «فی» .

4) 4) . لفظة المترتب لیست فی مخطوطة الأربعین.

5) 5) . فی نسختی الأربعین بعد اللغوی رمز «ره» أی: رحمة اللّه علیه.

الاعتبار خیر من العمل.

الخامس: أن النیة من أعمال القلب، وهو أفضل من الجوارح، فعمله أفضل من عملها. ألا تری إلی قوله تعالی: «أَقِمِ اَلصَّلاةَ لِذِکْرِی» 1 جعل سبحانه الصلاة وسیلةً إلی الذکر، والمقصود أشرف من الوسیلة، وأیضاً فأعمال القلب مستورة عن الخلق لا یتطرق إلیها الریاء ونحوه، بخلاف أعمال الجوارح.

السادس: أن المراد أن نیة بعض الأعمال الشاقة کالحج والجهاد خیر من بعض الأعمال الخفیفة، کتلاوة آیة والصدقة بدرهم مثلاً.

السابع: أن لفظة «خیر» لیست اسم تفضیل، بل المراد أن نیة المؤمن خیر من جملة أعماله، و «مِن» تبعیضیة، ونُقل هذا عن السیّد المرتضی-رضوان اللّه علیه- (1)، وبه یندفع التنافی بین هذا الحدیث وبین ما روی عنه صلی الله علیه و آله: أفضل الأعمال أحمزها. ویزول الإشکال المشهور فی قوله علیه السلام: نیة الکافر شر من عمله. فإن لفظة «شر» حینئذٍ کلفظة «خیر» فی عدم إرادة التفضیل.

ولا یخفی عدم جریان هذا الوجه فی الحدیث الذی نحن بصدد الکلام فیه.

الثامن: أن المراد بالنیة تأثر القلب عند العمل، وانقیاده إلی الطاعة، وإقباله علی الآخرة، وانصرافه عن الدنیا، وذلک یشتد بشغل الجوارح (2)فی الطاعات، وکفِّها عن المعاصی؛ فإنّ بین الجوارح والقلب علاقةً شدیدة یتأثر کل منهما بالآخر، کما إذا حصل للأعضاء آفة سری أثرها إلی القلب فاضطرب، وإذا تألّم القلب بخوف مثلاً سری أثره إلی الجوارح فارتعدت، والقلب هو الأمیر المتبوع، والجوارح کالرعایا والأتباع، والمقصود من أعمالها حصول ثمرة للقلب، فلا تظن (3)أن فی وضع الجبهة


1) 2) . فی نسختی الأربعین: «رضی اللّه عنه» .

2) 3) . فی المخطوطة: الخوارج، وهو غلط من الناسخ.

3) 4) . هذه اللفظة منقطة فی المخطوطة بنقطتین فوق المثناة فتصیر: «تظن» ، وتحتها، فتصیر: «یظن» . وماأدرجناه موافق لنسختی الأربعین المخطوطة والحجریة.

علی الأرض غرضاً من حیث إنه جمع بین الجبهة والأرض، بل من حیث إنه بحکم العادة یؤکد صفة التواضع فی القلب، فإن من یجد فی نفسه تواضعاً، فإذا استعان بأعضائه وصوّرها بصورة المتواضع تأکد بذلک تواضعه، وأما من یسجد غافلاً عن التواضع وهو مشغول القلب بأغراض الدنیا فلا یصل من وضع الجبهة علی الأرض أثر إلی قلبه، بل سجوده کعدمه نظراً إلی الغرض المطلوب منه، فکانت النیة روح العمل وثمرته والمقصد الأصلی من التکلیف به، فکانت أفضل.

وهذا الوجه قریب من الوجه الخامس.

التاسع: أن النیة لیست مجرد قولک عند الصلاة أو الصوم أو التدریس: اُصلّی أو أصوم أو اُدرّس قربةً إلی اللّه، ملاحظاً معانی هذه الألفاظ بخاطرک ومتصوّراً لها بقلبک هیهات! إنما هذا تحرک لسان وحدیث نفس، وإنما النیة المعتبرة انبعاث النفس ومیلها وتوجّهها إلی ما فیه غرضها ومطلبها إما عاجلاً أو آجلاً، وهذا الانبعاث والمیل إذا لم یکن حاصلاً لها لا یمکنها اختراعه واکتسابه بمجرد النطق بتلک الألفاظ وتصوّر [تلک] (1)

. الزیادة لیست فی المصدر، أضفناها من نسختی الأربعین.

المعانی، وما ذلک إلا کقول الشبعان: أشتهی الطعام وأمیل إلیه، قاصداً حصول المیل والاشتهاء، وکقول الفارغ: أعشق فلاناً واُحبّه وأمیل إلیه (2)واُطیعه، بل لا طریق إلی اکتساب صرف القلب إلی الشیء ومیله إلیه وإقباله علیه إلا بتحصیل (3)الأسباب الموجبة لذلک المیل والانبعاث [واجتناب الاُمور المنافیة لذلک المضادة له] (4)فإن النفس إنما تنبعث إلی الفعل وتقصده وتمیل إلیه تحصیلاً للغرض الملائم لها بحسب ما یغلب علیها من الصفات، فإذا غلب علی قلب المدرّس مثلاً حب الشهوات (5)وإظهار الفضیلة وإقبال الطلبة علیه وانقیادهم إلیه، فلا یتمکن من التدریس بنیة التقرب إلی اللّه سبحانه بنشر العلم وإرشاد الجاهلین، بل لا یکون تدریسه إلا لتحصیل تلک المقاصد الواهیة والأغراض الفاسدة وإن قال بلسانه: «اُدرّس قربة إلی اللّه» وتصوّر ذلک بقلبه وأثبته فی ضمیره، ومادام لم یقلع تلک الصفات الذمیمة من قلبه لا عبرة بنیته أصلاً.

وکذا إذا کان قلبک عند نیة الصلاة منهمکاً فی اُمور الدنیا والتهالک علیها والانبعاث


1) 1)

2) 2) . فی هامش المخطوطة: خ ل: «أنقاد إلیه» .

3) 3) . فی المخطوطة: «تحصیل» . وما أدرجناه من نسختی الأربعین.

4) 4) . أضفنا الزیادة من الأربعین بنسختیه.

5) 5) . فی الأربعین-بکلا نسختیه-: «حب الشهرة» ، وهو أظهر.

فی طلبها، فلا یتیسر لک توجیهه بکلّیته إلی الصلاة وتحصیل المیل الصادق إلیها والإقبال الحقیقی علیها، بل یکون دخولک فیها دخول متکلّف بها متبرّم (1)

. الکلمة مشوشة، قرأناها کذلک کما فی نسختی الأربعین.

بها ویکون قولک: أصلّی قربة إلی اللّه کقول الشبعان: «أشتهی الطعام» وقول الفارغ: «أعشق فلاناً» مثلاً.

والحاصل أنه لا تحصل لک النیة الکاملة المعتد بها فی العبادات من دون ذلک المیل والإقبال، وقمع ما یضاده من الصوارف والأشغال، وهو لا یتیسر إلّاإذا صرفت قلبک عن الأمور الدنیویة، وطهّرت نفسک عن الأمور (2)الذمیمة، وقطعت نظرک عن حظوظک العاجلة بالکلیة.

ومن هنا یظهر أن النیة أشق من العمل بکثیر فتکون أفضل منه، ویتبین لک أن قوله صلی الله علیه و آله: أفضل الأعمال أحمزها، غیر منافٍ لقوله صلی الله علیه و آله: نیة المؤمن خیر من عمله، بل هو کالمؤکِّد والمقرِّر له، واللّه ولی التوفیق (3).

انتهی کلامه أعلی اللّه مقامه.

[التنقیب حول کلام الشیخ البهائی]

اشارة

ولا یخفی أن ما ذکره الشهید رحمه الله اشتمل علی ما ذکره البهائی وزیادة، سوی الوجه الرابع والثامن والتاسع، فإنها لیست فی کلام الشهید، فکأنه رحمه الله لم یذکر تلک الزیادة؛ لزیادة بُعدها ولتکرر بعضها، لکنه ذکر بدلها هذه الثلاثة، فکأن هذه التسعة مرضیة عنده إذ لم یذکر غیرها، ولو یکون غیره ممّن تقدمه یذکر غیرها ممّا هو أقرب منها لذکره البتة.

وقد قال فی عنوان نقلها: «بسط مقال لتوضیح حال» ، فینبغی أن یکون تلک الوجوه التسعة قد أوضحت الحال ورفعت الإشکال وحسمت مادة السؤال؛ أعنی: ینبغی أن


1) 1)

2) 2) . فی الأربعین المخطوطة منه والحجریة: الصفات.

3) 3) . الأربعین للشیخ البهائی، ص312، ح37.

یکون کل واحد منها کذلک، حیث کان جواباً علی‌حده مع أنها-مع ما فی أکثرها من التکلفات البعیدة والتمحلات الغیر السدیدة (1)

. کذا، والأحسن أن یقال: «غیر السدیدة» .

-لا یوجد فیها جواب شافی، ولقطع جمیع شقوق السؤال کافی (2)، بل ولا مجموعها بالمجموع وافی.

ثم إنی أتعجب منه ثانیاً کیف اختار فی تقریر الجواب الثامن والتاسع کلام الغزالی، مع أن حاصلهما یستفاد من الحدیث الذی هو بصدد بیانه، ومن کلام أمیر المؤمنین -صلوات اللّه وسلامه علیه-کما سنقرّره.

والظاهر أنه لم یتفطن لذلک؛ إذ لو تفطن له فلا أقل من أن کان یجعله سنداً ومؤیداً لما ذکر، فلنبیّن أولاً ما فی الأجوبة المذکورة ومن عدم رفعها لجمیع شقوق السؤال علی سبیل الإجمال، ثم نذکر ما وعدنا بذکره، فنقول:

[ردود علی الوجوه التی ذکرها الشیخ البهائی]

أما الجواب الأول: فمع ما فیه من تجشّم حمل النیة علی الاعتقاد ولا یکاد یصح، ومن التزام کون العمل أفضل من النیة وهو مخالف للعقل ومتواتر النقل، لا یجدی نفعاً؛ إذ للسائل أن یرجع ویقول: وهذا الجواب أیضاً منافٍ لکون أفضل الأعمال أحمزها؛ لأن العمل أحمز من الاعتقاد کما أنه أحمز من النیة، فلِمَ استحق به الخلود فی الجنة ولم یستحق الخلود بالذی هو أحمز، فلا یکون الأحمز أفضل، فما کنا نسأل به عن النیة نسأل به عن الاعتقاد.

ومع هذا فما تصنع بالأحادیث الصحیحة الصریحة فی أن النیة أفضل من العمل؟ وما تعمل بهذا الحدیث الذی أنت بصدد الکلام علیه؟ إن کان یمکنک حمله علی الاعتقاد فَلِمَ لا تحمله علیه؟

ثم أقول: إن هذا الجواب هو الجواب الثالث من أجوبة الشهید، إلّاأن البهائی رحمه الله أو


1) 1)

2) 2) . کذا، والأحسن أن یکتب: «کافٍ» ، کما أنه کذلک فی ما قبله: «شافٍ» وما بعدها: «وافٍ» ، إلّاأن یحمل کلها علی حالة الوقف.

المجیب به غیّره بحمله النیة علی الاعتقاد. والشهید رحمه الله نقله کما نُقل إلیه. ولقد أجاد فی ذلک، لکنه لم یذکر أنه مروی بل قال: إنه قاله بعض العلماء، فکأنه لم یقف علی الروایة، وکان البهائی رحمه الله أیضاً لم یقف علیها، فلذا أبدل النیة بالاعتقاد أو أنه قد نقل إلیه کذلک.

ویحتمل بعیداً أن یکون الشهید قد وقف علی الروایة، ویکون مراده بنسبته إلی بعض العلماء أن بعض العلماء جعل مضمون الروایة جواباً لهذا السؤال، وهو کماتری؛ إذ یبعد أن یقف علیها ولا یستند إلیها.

ثم لیعلم أن الأحادیث الدالة علی أن النیة أفضل من العمل متکثرة مستفیضة، تبلغ حد التواتر، ذکرنا أکثرها فی کتاب الجواهر، وبعضها بلفظ: النیة أفضل من العمل، وبعضها بلفظ: نیة المؤمن خیر من عمله، من دون ذکر «نیة الکافر» ، وحدیث واحد ذکر فیه: ونیة الکافر شر من عمله. المعارضة بحدیث النیة المجردة إنما یسأل بها عن عجز هذا الحدیث، فلو فرضنا صحة تأویل النیة هنا بالاعتقاد لِدفع هذه المعارضة، لا یصح لنا تأویل کل الأحادیث المتظاهرة المتظافرة المتواترة علی أن النیة أفضل من العمل، مع مطابقة دلیل العقل لها، لأجل حدیث واحد لا نحتاج فی دفع معارضته إلی ذلک؛ إذ هی مدفوعة بغیر ذلک کما سنبیّنه إن شاء اللّه تعالی.

هذا، ثم لا یخفی ما فی قوله رحمه الله: «وعدمه یوجب الخلود فی النار» من المسامحة؛ إذ عدم اعتقاد الحق لا یوجب الخلود فی النار، وإنما یوجبه اعتقاد الباطل، أعنی الکفر أو إنکار الحق، وکل منهما أخص من العدم، ولا دلالة للعام علی الخاص.

وأما الجواب الثانی فهو رحمه الله قد ردّه بقوله: «وردّ. . .» إلی آخر ما ذکره مع أنه لا یجدی فی دفع السؤال.

والجواب الثالث-مع نهایة رکاکته وورود ما أوردنا علیه فی الجواهر-لا طائل تحته، إذ النیات-ولو تکثرت-، لا تکون أحمز من العمل وإن قلّ، فلا یدفع شیئاً من شقوق السؤال کالثانی.

وأما الرابع: وقد ذکر فی الحاشیة أنه لأبیه علیه الرحمة، فمع أنه کالثانی والثالث فی أنه لا یدفع شیئاً-والسائل إنما یسأل عن ذلک ویقول: لِمَ کانت طبیعة النیة خیراً من طبیعة العمل والحال أن العمل أحمز؟ فلابد من بیان هذه الطبیعة حتی تتبین-یرد علیه أنه منافٍ لکون نیة الکافر شراً من عمله، حیث ترتب الشر علی طبیعة النیة، وکذلک منافٍ لظاهر الحدیث الذی نقلناه من الکافی من أن نیة الکافر سبب لتخلیده فی النار، فما أفسد هذا الوجهُ (1)

. فی المخطوطة: «هذه الوجه» .

أکثر ممّا أصلح، علی أنه ما أصلح شیئاً.

والخامس أیضاً کما تقدمه، فی عدم دفع السؤال، مع أن الشهید-علیه الرحمة-قد اعترض ما ذیّله البهائی به بقوله: وأیضاً فأعمال القلب مستورة. . . إلی آخره، بقوله: ویرد علیه أن العمل وإن کان معرضاً لهما-یعنی العجب والریاء-إلّاأن المراد به الخالی عنهما، وإلّا لم یقع تفضیل.

والسادس: مع نهایة رکاکته-بحیث یمجّه السمع ولا یقبله الطبع؛ لما فیه من التخصیصات الواهیة-لا ثمرة له؛ لأن نیة أکبر الأعمال لا یوازی فی التعب أصغرها، علی أنه ینبغی أن یکون (2)نیة کل عمل خیر من ذلک العمل، لا من عمل آخر، وإلّا لم یکن (3)للحدیث ثمرة ولا فائدة؛ إذ لا شکّ فی أن بعض العبادات أفضل من بعض.

والوجه السابع: هو قد ردّه أیضاً بقوله: ولا یخفی. . . إلی آخره، وذلک ظاهر؛ لأن الحدیث الذی هو بصدده هو قوله علیه السلام: والنیة أفضل من العمل، کما نقلناه سابقاً، فلفظ التفضیل فیه صریح لا یقبل التأویل کلفظة «خیر» ، علی أن لفظة «خیر» هنا أیضاً صریحة فی التفضیل، والجواب تکلف وتعسّف محض، ومع ذلک لا یدفع السؤال الثانی من سُؤالی الشهید؛ لأن لفظة «شر» وإن کانت حینئذٍ غیر تفضیلیة لکنها أثبتت أصل الشر، والسائل یقول: قد روی أن النیة المجردة لا شر فیها، ولا یدفع السؤال بالتردید الذی یقال: إنه هو الإشکال الشدید، مع ما فیه من التزام کون العمل أفضل من


1) 1)

2) 2) . کذا، والأظهر: تکون.

3) 3) . کذا، والأحسن أن یقال: «لم تکن» .

النیة المخالف للعقل والنقل.

والحاصل أن هذا الوجه أسهل الوجوه وأدناها بل أسخفها وأرداها، ویکفی فی سخافته وبطلانه-ویرشد إلیهما-استحسان بعض الوزراء له کما قیل بالفارسیة:

میرود چون کفش کج در پای کج.

وأعجب ما فیه العدول عن ظاهره الصحیح الصریح من غیر علة وسبب موجب للعدول إلی لفظ بدیع ومعنی شنیع، والاستشهاد له ببیت المتنبی-وهو ممّن لا یستشهد بکلامه-وإن ذکره بعض فللتمثیل لا للاستشهاد کما سبقت الإشارة إلیه، وکذلک البیتان الآخران؛ فإن قائلهما مجهول، مع أن المبرد وغیره حملوها علی الشذوذ وضرورة الشعر، وکذلک ینبغی أن یتعجب من الشهید رحمه الله حیث ظن أن قوله تعالی «وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی اَلْآخِرَةِ أَعْمی» من جملة ما یستشهد به علی ذلک. وکان ینبغی للشهید حیث جعله وجهاً آخر غیر الوجه المذکور أن یستشهد له بالمثال المشهور من قولهم: «الناقص والأشج أعدلا بنی‌مروان» (1)

. هذه العبارة تقال فیما إذا لم یقصد بصیغة «أفعل» ، التفضیلُ؛ إذ لیس فی بنی‌مروان عدل لیکونا أعدل‌منهم، بل المراد أنهما عادلا بنی‌مروان. وقد ذکر السیوطی هذا المثال فی کتابه الدراسی المشهور: البهجة المرضیة عند البحث علی قول ابن مالک فی باب أفعل التفضیل: هذا إذا نَوَیْتَ معنی مِن وإنْ لَمْ تَنْوِ فَهْوَ طبقُ ما به قُرِن

.

، لکن هذا المعنی غیر مراد للسیّد فی هذا الوجه، بل لا یکاد یصح الاستشهاد به أیضاً إلّابتکلف بعید، ولذلک لم یستشهد به.

وأما الثامن فهو کالخامس، وقد ذکره الغزالی عند شرحه قوله صلی الله علیه و آله: إن اللّه لا ینظر إلی صورکم وأعمالکم، وإنما (2)ینظر إلی قلوبکم ونیاتکم.

وهذا الحدیث أیضاً من جملة ما یدل علی کون النیة أفضل من العمل، وهذا الوجه وإن قرب من الوجه التاسع إلّاأن التاسع یدفع المعارضة بالأحمزیة، وهذا لا یدفعها ولا یشیر إلیها، وإنما کان یدفعها لو یبیّن فیه أن ذلک التأثر شاقّ أشق وأحمز من سائر


1) 1)

2) 2) . سیأتی من المصنف روایته بلفظ «ولکن» ، بدلاً من: «وإنما» . والمعنی واحد.

الأعمال ولم یبیّن، علی أن التأثر انفعال ولیس بفعل ولا عمل.

نعم، الوجه التاسع صریح فی دفع تلک المعارضة، وقد ذکره الغزالی أیضاً عند شرح قوله صلی الله علیه و آله: إنما الأعمال بالنیات، وهذا أیضاً یدل علی تفضیل النیة، وقد ذکر بعض العلماء أنه نصف العلم، وقد بسطنا القول فیه فی کتاب الأربعین.

[المستفاد من کلام المرتضی والشهید والبهائی]

فالحاصل أن الذی فهمته من کلام المرتضی والشهید والبهائی-علیهم الرحمة- وغیرهم ممّن تکلم فی هذا الحدیث: أن مطمح نظرهم کان فی النیة اللغویة التی لا یمکن وقوع الفعل من الفاعل المختار بدونها، أعنی: إرادة الفعل، وهی المرجحة للوقوع علی اللاوقوع، ویستبعدون تفضیلها علی العمل فتراهم یرتکبون تلک التمحّلات البعیدة، ویوجّهون التوجیهات الغیر السدیدة فی تأویل هذا الحدیث وحمله علی خلاف ظاهره؛ إما لبیان تحصیل کون النیة أفضل من العمل تارةً بتخصیصات واهیة وتارةً بإضافة قیود غیر وافیة، وإما لإنکار التفضیل رأساً وهو أعجبها وأغربها، ولم یتفطّنوا إلی أجوبة السؤالات أصلاً، وإنما همّهم بیان وجه تفضیل النیة، مع أن السائل لا یسأل عن وجه أفضلیة النیة علی العمل بل ولا یشک فی ذلک، وکیف یسأل أو یشک فی ما دل علیه العقل والنقل؛ إذ أدنی مراتب النیة أنها للعمل بمنزلة الروح من الجسد، ولا شکّ أن الروح أفضل من الجسد، وإنما یسأل عمّا یعارض تلک الأفضلیة من عدم الأحمزیة، والحال أنه ساعد الجواب التاسع من أجوبة البهائی الذی هو فی الحقیقة للغزالی.

لم یوجد جواب من أجوبة المتقدمین والمتأخرین متعرض لبیان ذلک، وإن وجد فغیر تامٍّ.

ویسأل السائل أیضاً عن المعارضة بحدیث «إذا همّ. .» ولیس فی الجواب التاسع ولا فی غیره وجه همّ بالتعرض لذلک، ویسأل بالتردید المذکور ولیس فیه ولا فیها وجه یردّه.

نعم، ما قرّره الشهید فی الوجه الخامس، واعترض علیه ولم یرتضه، وذیّل البهائی وجهه الخامس أیضاً به من کون النیة لا یدخلها الریا ویدخل العمل، یمکن تقریره علی وجه یندفع به إشکال التردید، کما سنقرّره فی ما بعد إن شاء اللّه تعالی.

ثم لیُعلم أن الوجه التاسع الذی أفاد دفع المعارضة بحدیث الأحمزیة، منشأه کلام أمیر المؤمنین وسید العارفین صلوات اللّه علیه وعلی أولاده الطاهرین، أعنی: قوله علیه السلام: تصفیة العمل أشد من العمل، وتخلیص النیة من الفساد أشد علی العاملین من طول الجهاد (1)

. الکافی، ج8، ص24؛ [1] تحف العقول، ص99، تحقیق علی اکبر الغفاری، نشر: جامعة المدرسین، الطبعةالثانیة.

، وغیر ذلک من الأحادیث التی نقلناها فی الجواهر.

وهل مأخذ کلام الغزالی ومنشأه إلّاهذا الکلام الذی لیس فوقه إلّاکلام الملک العلام؟

فکان علی شیخنا البهائی أن یدفع تلک المعارضة بکلام الإمام علیه السلام، ثم بعد ذلک یبسط الکلام بما ذکره الغزالی إن شاء فی ذلک المقام.


[معنی الحدیث فی رأی المصنف]

وحیث علمت أن کل واحد ممّا ذُکر من الأجوبة لا یدفع مجموع السؤال، بل مجموعُها أیضاً لا یَدفع مجموعَه، فلنذکر الآن ما وعدناک به من ذکر ما یدفع جمیع السؤالات من دون تکلف مستهجن ولا تعسف مستبشع، ولم یسبقنی إلیه سابق ولم یلحقنی فیه لاحق، بعد تقدیم بعض المقدمات النافعة، فأقول وباللّه التوفیق:

إن النیة اللغویة التی هی عبارة عن «القصد إلی إیقاع الفعل» لم یرد بها حدیث ولا روایة؛ لأن الفعل لا یقع عن الفاعل المختار بدون قصده. ولذا قال بعض المحققین: لو یکلفنا اللّه تعالی العبادة من دون نیة لکان تکلیفاً بما لا یطاق. فالنیة التی وردت فی کلام الشارع من أنه لا عمل إلّابنیة، وإنما الأعمال بالنیات وغیر ذلک مما ذکرناه


1) 1)

فی الجواهر، المراد به النیة الشرعیة التی یمکن إیقاع الفعل بدونها، المعبَّر عنها تارةً بقصد القربة وتارةً بالإخلاص، ولا یقع الفعل مجزیاً ولا معتبراً عند الشارع إلّابها، کما أوضحته فی ذلک الکتاب وفی المسائل الحسینیة، ولابد أن أذکر هنا حدیثاً واحداً ذکرته فی کتابی الأربعین، وهو ما رواه ثقة الإسلام فی الکافی عن الصادق علیه السلام فی قول اللّه عز و جل: «لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» 1 قال: لیس یعنی أکثرکم عملاً، ولکن أصوبکم عملاً، وإنما الإصابة خشیة اللّه والنیة الصادقة-ثم قال: -العمل الخالص الذی لا ترید أن یمدحک علیه أحد إلّااللّه عز وجل، والنیة أفضل من العمل (1).

وهذا هو الحدیث الذی نقلناه قبیل هذا، وذکرنا أن البهائی ذکر ما ذکر عند شرحه فأقول:

إن قوله علیه السلام: «العمل الخالص» یمکن أن یکون متعلقاً بقوله «أصوبکم عملاً» وبیاناً (2)له، ویمکن أن یتعلق بقوله «والنیة الصادقة» ، فعلی الأول یکون علیه السلام قد أشار إلی أن العمل الصائب هو العمل الخالص، والخلوص ینشأ من خشیة اللّه والنیة الصادقة، وعلی الثانی یکون إشارة إلی أن صدق النیة عبارة عن خلوصها، فمعنی کونها صادقة هو أن یکون خالصة، فإذا خلصت خلص العمل وأصاب، وعلی کلا التقدیرین یکون قوله علیه السلام: «والنیة أفضل من العمل» کالنتیجة الحاصلة من ذلک المتفرعة علیه؛ لأن العمل إذا لم یکن صواباً إلّابالنیة الخالصة فلا حکم له ولا أثر بدونها، فیکون بمنزلة الجسد بلا روح، فالنیة للعمل بمنزلة الروح للجسد التی بها حیاته وتأثیره؛ کما قرّره الشارحون لقول النبی صلی الله علیه و آله: إن اللّه لا ینظر إلی صورکم وأعمالکم، ولکن ینظر إلی قلوبکم ونیاتکم، بأنه أشار صلی الله علیه و آله فی هذا الکلام إلی أن النیات للأعمال بمنزلة الأرواح للصور والأشباح.

وقد صرّح بذلک فی روایة اُخری أیضاً، ولا شک أن الروح أفضل وأشرف من البدن.


1) 2) . الکافی، ج2، ص16؛ [1]بحار الأنوار، ج67، ص230، بیروت: [2] مؤسسة الوفاء، 110 مجلداً، الطبعة الثانیة.

2) 3) . فی المخطوطة: «بیان» .

ثم إن الخشیة التی هی منشأ الخلوص إنما تحصل وتنشأ من العلم والمعرفة کما قال تعالی: «إِنَّما یَخْشَی اَللّهَ مِنْ عِبادِهِ اَلْعُلَماءُ.» 1 ، وکما قال صلی الله علیه و آله: أعرفکم باللّه أخشاکم له.

الفرق بین الخوف والخشیة

قال المحقّق الطوسی-علیه الرحمة-فی بعض مؤلفاته: إن الخوف والخشیة وإن کانا فی اللغة بمعنی واحد، إلّاأن بین خوف اللّه وخشیته فی عرف أرباب القلوب فرقاً، هو أن الخوف تألم النفس من العقاب المتوقع بسبب ارتکاب المنهیّات والتقصیر فی الطاعات، وهو یحصل لأکثر الخلق، وإن کانت مراتبه متفاوتة جداً، والمرتبة العلیا منه لا تحصل إلّاللقلیل، والخشیة حالة تحصل عند الشعور بعظمة الحق وهیبته وخوف الحجب عنه، وهذه الحالة لا تحصل إلّالمن اطّلع علی جلال الکبریاء وذاق لذة القرب، ولذلک قال سبحانه: «إِنَّما یَخْشَی اَللّهَ مِنْ عِبادِهِ اَلْعُلَماءُ» ، فالخشیة خوف خاص، وقد یطلقون علیها الخوف أیضاً. انتهی.

وقال شیخنا البهائی عند بیان قول أمیر المؤمنین علیه السلام فی وصیته لابنه الحسن علیه السلام: واُوصیک بخشیة اللّه فی سرّ أمرک وعلانیتک: المراد بالخشیة فی العلانیة أن یظهر آثارها فی الصفات والأفعال من کثرة البکاء ودوام التحرّق وملازمة الطاعات وقمع الشهوات، حتی یصیر جمیعها مکروهاً لدیه، کما یصیر العسل مکروهاً عند من عرف أن فیه سمّاً قاتلاً، وإذا احترقت جمیع الشهوات بنار الخوف، ظهر بالقلب الذبول والخشوع والانکسار، وزال عنه الحقد والکبر والحسد، وصار کل همه النظر فی خطر العاقبة، فلا یتفرغ لغیره، ولا یصیر له شغل إلّاالمراقبة والمحاسبة والمجاهدة فی الاحتراز من تضییع الأنفاس والأوقات، ومحاسبة النفس ومؤاخذتها فی الخطوات والخطرات، وأما الخوف الذی لا یترتب علیه شیء من هذه الآثار فلا یستحق أن یطلق علیه اسم الخوف، وإنما هو حدیث نفس.

ولهذا قال بعض العارفین:

إذا قیل لک: تخاف اللّه؟ فاسکت وأمسک عن الجواب؛ لأنک إن قلت: «لا» ، کفرت، وإن قلت: «نعم» ، کذبت. انتهی.

فعلم ممّا ذکرنا ونقلنا من هذه المقدمات أنه لا یحصل خلوص النیة الموجب لخلوص العمل وإصابته إلّابعد ریاضة النفس وإتعابها، وشدة حرصها وآدابها فی تحصیل العلوم الدینیة والمعارف الیقینیة، وتخلّیها عن جمیع الرذائل وتحلّیها بأنواع الفضائل، ولذا قال أمیر المؤمنین وسیّد العارفین-صلوات اللّه علیه وعلی أولاده الطاهرین-: تصفیة العمل أشد من العمل، وتخلیص النیة من الفساد أشد علی العاملین من طول الجهاد.

وقال الصادق علیه السلام: صاحب النیة الصادقة صاحب القلب السلیم؛ لأن سلامة القلب من هواجس المحذورات تخلّص النیة للّه‌فی الاُمور کلها» ، ثم تلا قوله تعالی «یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ * إِلاّ مَنْ أَتَی اَللّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ» 1 .

وقال علیه السلام: القلب السلیم الذی یلقی اللّه ولیس فیه أحد سواه (1).

ومن هنا یظهر أن النیة الصادقة لا تحصل إلّابعد تحمّل مشقات عظیمة وارتکاب ریاضات جسیمة، لا یکاد یوجد فی أحمز الأعمال من العناء والتعب ما یساوی العشر العشیر ممّا یحتاج إلیه تحصیل مقدمة من مقدماتها من أنواع المشقة وأقسام النصب، ویظهر صدق ما قاله الفاضل الأردبیلی فی شرحه ل‍ الإرشاد من غیر مبالغة ولا إغراق:

إن إخلاص النیة فی غایة الصعوبة وقلیل الوجود، وتحصیله کتحصیل اللبن الخالص وتخلیصه من بین فرث ودم.

ویظهر أنها أحمز الأعمال، وتندفع المعارضة بحدیث الأحمزیة بلا قیل ولا قال والحدیث الذی نقلناه عن أبی‌هاشم، عن أبی عبداللّه علیه السلام من أن علّة تخلید أهل النار فی النار وأهل الجنة فی الجنة یدفع المعارضة بما روی من أن النیة المجردة لا عقاب فیها


1) 2) . بحار الأنوار، ج67، ص54. [1]

بأن یجعل إطلاقها أو عمومها مقیّداً أو مخصَّصاً بنیة المؤمن، والمخصص هذا الحدیث وغیره من الأحادیث المرویة فی الکافی وغیره من أن المؤمن إذا نوی سیئة لا تکتب علیه حتی یعملها، فإن هو عملها اُجِّلَ سبع ساعات، فإن استغفر لم تکتب، وإلّا کتبت بواحدة (1)

. بحار الأنوار، ج5، ص327 [1] مع اختلاف.

.

فهذا الحدیث وأمثاله خصَّصَ العقوبة علی النیة بنیة غیر المؤمن، والتخصیص شائع ذائع، حتی قیل: إنه ما من عامّ إلّاوقد خصّ منه.

وعلی هذا فلا إشکال فی ما یروی من أن نیة الکافر شر من عمله؛ إذ ذلک أیضاً من المخصّصات لحدیث النیة المجردة، وذلک واضح، فإن استبعد أحد أو أشکل علیه تصوّر کون النیة أشق من العمل، ولم یحصل له ممّا ذکرنا الإذعان الجازم بذلک لإلْف ذهنه بالنیة اللغویة، أو یقول: إن هذا شیء نقلتَه أنت عن غیرک أیضاً، فأین ما قلت: إنک تفردتَ به ووعدته، «فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّادِقِینَ» .

فنقول له: إنا نجیب عن تلک المعارضة بطریق آخر یفهمه کل لبیب، ولم یسبقنا إلیه مجیب، فنقول:

قد صرح أهل اللغة والتفسیر والفقهاء والمحدثون بأن النیة لیست بعمل، والعمل مخصوص بالعلاج، وممّن صرح بذلک أیضاً السیّد المرتضی کما نقلنا عنه ونقله عنه أیضاً الشهید ساکتاً علیه حیث سأل أن النیة من أفعال القلوب فکیف تکون عملاً؛ لأنه مختص بالعلاج؟

وأجاب بقوله:

قلت: جاز أن تسمی عملاً، کما جاز أن تسمی فعلاً، أو یکون إطلاق العمل علیها مَجازاً. انتهی.

فقوله: کما جاز (2)، لا طائل تحته؛ لأنه قیاس فی اللغة، وأما المجاز فمشکل هنا أیضاً؛ لأن الکلام فی الاستعمال والمفروض أن أحداً لم یستعمله کذلک لا حقیقةً ولا مجازاً، ولو عثر علیه السیّد أو الشهید مع نهایة تتبعهما لذکرا منه مثالاً واحداً.


1) 1)

2) 2) . فی المخطوطة: «جاز جاز» ، والثانی زائد.

ثم علی تقدیر صحته فهل یَترک عاقل الحقیقة التی لا یرد علی إرادتها محذور-بل قد دل علی إرادتها العقل والنقل-ویرتکب المجاز، ثم یورد علیه محاذیر یتعسف الجواب عنها، فهل هذا إلّامن أغرب الغرائب وأعجب العجائب؟ !

وحیث لم تکن النیة عملاً، فلا یعارض أفضلیتها حدیث الأحمزیة؛ لأنه مخصوص بالأعمال، وما ینکر من کون فعل قلبی غیر عمل، -کالنیة والاعتقاد والإیمان-یفوق ویفضل علی جمیع الأعمال، وأما الأعمال فأفضلها أحمزها، وحینئذٍ تندفع هذه المعارضة بحذافیرها، بل لا یتصور لها ورود. وأما العجب من الشهید علیه السلام مع ذکره لذلک کیف لا یتنبه لما هنالک!

وحینئذٍ تبقی من السؤالات المعارضة بحدیث «مَن همّ. .» والتردید الذی ردّده السائل بقوله: إن کان العمل المفضول. . الخ، الذی یقال: إنه أشد إشکالاً من غیره، ولم یتعرض أحد للجواب عنهما إلی وقت تألیفی لکتابی الجواهر السلیمانیة والمسائل الحسینیة. فأجبت عنهما فی ذینک الکتابین بما سنح لی، ولم یذکره أحد قبلی.

أما جواب المعارضة بحدیث «مَن همّ» فهو أنه قد تقرر فی علمَی المنطق والاُصول أن المدار علة للداعی، مثلاً لما رأینا أن مدار تحریم الخمر علی الإسکار وجوداً وعدماً -یعنی: مادام مسکراً فهو حرام، فإذا زال عنه الإسکار بأن صار خلاً مثلاً، زال عنه التحریم-علمنا أن علة تحریم الخمر هو الإسکار؛ إذ مدار التحریم علیه، فنقول هنا أیضاً: إنّا لمّا رأینا [ أنّ ] مدار إعطاء العشر حسنات للعمل إنما هو علی النیة وجوداً وعدماً-یعنی: إنّ العمل إن اقترن بالنیة کان له عشر حسنات، وإن لم یقترن بها لم یترتب علیه حسنة واحدة-علمنا أن العلة فی ترتب العشر حسنات، علی العمل هی النیة، فتکون هی المفیدة للخیریة فی العمل، والعمل بدونها لا خیر فیه أصلاً، فتکون خیراً منه وأفضل.

وأما جواب التردید فنقول للسائل: إنه قد بقی شق ثالث لم تذکره، فإنک ذکرت العمل بشرط مقارنة النیة، والعمل بشرط تجرده عن النیة، وبقی العمل الذی لا بشرط،

فإنه هو المفضول وفیه فضلة، وهی صلاحیته وقابلیته لأن تقترن به النیة، فیترتب علیه بسببها أو علیها بسببه عشر حسنات.

ویخرج من هذا الجواب جواب آخر لتفوّق النیة علی العمل وتفضیلها، وهو:

إنّا إذا نظرنا إلی الأقسام الثلاثة من العمل، رأینا قسمین منها له فضیلة فی الجملة، مرجعها فی کلا القسمین إلی النیة، والقسم الثالث لا خیر فیه ولا فضیلة أصلاً، وإذا نظرنا إلی الأقسام الثلاثة من النیة-أعنی: النیة بشرط اقترانها بالعمل، والنیة المجردة أعنی التی لم تقترن بالعمل، والنیة لا بشرط الاقتران ولا بقید التجرد-رأینا أن کلاً منها له فضیلة؛ إذ المجردة لها حسنة، والمقترنة لها عشر، والمطلقة غیر المقیدة-أعنی لا بشرط-قابلة للواحدة وللعشرة، ولا شک أن الذی یکون جمیع أقسامه خیراً، أفضل من الذی بعض أقسامه لا خیر فیه أصلاً، وخیر منه.

وأما ما وعدتُ به من تقریری للوجه الخامس من وجوه الشهید والبهائی بحیث یندفع به إشکال التردید، وهو أیضاً ممّا تفردتُ به ولم یقرره کذلک أحد قبلی (1)

. فی المخطوطة: «قلبی» . وهو من أغلاط الناسخ.

-مع أن الشهید علیه السلام ردّه ولم یرتضِه-بأن نقول للسائل المردد: إنا نختار أن المفضول هو العمل المقترن.

قولک: إنه یلزم تفضیل الشیء علی نفسه.

قلنا: نلتزم به؛ إذ لا محذور فی تفضیل الشیء علی نفسه باعتبارین، وتکون النیة المجردة عن العمل باعتبار عدم تطرق الریاء إلیها مفضّلة، والمقترنة بالعمل باعتبار تطرق الریاء إلی العمل مفضولة.

ونجیب عن بحث الشهید رحمه الله بأن احتمال التطرق کافٍ فی المفضولیة، وإن کان المراد به الخالی عن الریاء والعجب، واللّه الموفق للصواب، وإلیه المرجع والمآب (2)

«هو، لقد أمررت علیه النظر، فصحّ إلا ما زاغ عنه البصر، وکتب بیده الجانیة مؤلفه المفتقر إلی عفو اللّه الغنی علی بن الحسین الکربلائی» .

.

1) 1)

2) 2) . کتب المؤلف فی الصفحة الأخیرة من النسخة:

20- شرح حدیث «نیّة المؤمن خیر من عمله»

اشارة

مرتضی بن محمّدحسن آشتیانی

(د1365 ق)

تحقیق

محمّدحسین درایتی

مؤلف

اشارة

پدر وی آیة اللّه حاج میرزا محمّد حسن آشتیانی (د 1319 ق) از مشاهیر شاگردان شیخ انصاری و اول کسی است که نظرات استاد را در ایران مطرح کرد. بحر الفوائد، مفصل‌ترین و مهم‌ترین حاشیه بر فرائد الاصول شیخ انصاری، از تألیفات اوست. ایشان در جریان نهضت پیروز تنباکوی ایران در سال 1309 ق، رهبریِ نهضت را در تهران، به عهده داشت. شیخ مرتضی، میرزا هاشم، میرزا مصطفی و میرزا احمد چهار پسر اویند که در صحنۀ علم و سیاست ایران همچون پدر، نامی درخشان و بلند دارند (1)

. ن. ک: شمیم روحانی در احوال و آثار و خاندان میرزا حسن آشتیانی، مهدی سلیمانی آشتیانی.

.

در ایام درگذشت استادِ بزرگ حوزۀ نجف اشرف، شیخ مرتضی انصاری رحمه الله به سال 1281 ق، نوزادی در خانۀ میرزای آشتیانی، قدم به عرصۀ حیات گذاشت، که پدر به احترام استاد، او را مرتضی نام نهاد. شیخ انصاری در 18جمادی الثانی 1281 ق، جهان علم را یتیم کرد، و تقارن وفات شیخ، با تولد شیخ مرتضی آشتیانی، در میان خاندان آشتیانی مشهور و معروف بوده است. با این حال سال 1280 ق، چنانچه، گلزار معانی نوشته است، جایی ندارد. برخی روز وفات شیخ و بعضی نیز یک شب بعد از وفات او را، تولد آشتیانی دانسته‌اند (2).


1) 1)

2) 2) . ن. ک: گلزار معانی، ص 16؛ گنجینۀ دانشمندان، ج 7، ص 195؛ گروهی از دانشمندان شیعه، ص279.

بعد از فوت شیخ انصاری، میرزای آشتیانی به تهران آمد و مقیم شد. شیخ مرتضی آشتیانی در تهران بعد از سنین رشد، مشغول فراگیری علم شد و از محضر پدر درس می‌گرفت. استعداد و علاقه وافر ایشان به اندوختن معارف الهی و علوم اهل بیت علیهم السلام باعث توجه و اهتمام هر چه بیشتر پدر، نسبت به او شد. او همچنین در سال‌های بعد، در درس حکیم ابوالحسن جلوه شرکت می‌کرد (1)

. مکارم الآثار، ج 7، ص 2342.

.

حاج شیخ مرتضی با خیرالنساء خانم، دختر آیة اللّه سید محمدطباطبایی، روحانی و رهبر بزرگ مشروطه ازدواج کرد. در سال 1312 ق، میرزای آشتیانی به حج مشرف شد و در بازگشت، برای زیارت عتبات عالیات به عراق رفت. در این سفر، حاج شیخ مرتضی که جوانی فاضل بود، به توصیه پدر در حوزه علمیه نجف اشرف، ماندگار شد و از محضر بزرگانی چون آیة اللّه آخوند خراسانی، آیة اللّه حاج میرزا حبیب اللّه رشتی و آیة اللّه حاج میرزا حسینِ حاج میرزا خلیل، در فقه و اصول و شیخ عبدالحسین صالحی در معقول، بهره‌مند گردید و مدارج عالیه اجتهاد و فقاهت را طی نموده و در سال 1317 ق، به ایران بازگشت و به تدریس و تحقیق پرداخت.

در سال‌های بعد از پدر، تولیت مسجد و مدرسۀ مروی که بزرگ‌ترین مدرسۀ علمیه تهران است و تولیت آن با اعلم علمای این شهر می‌باشد به ایشان واگذار شد. همچنین در مسجد خازن الملک به امامت مشغول شد و از آن پس، روز به روز به مقام و موقعیت علمی و اجتماعی او افزوده گشت.

حاج شیخ مرتضی، تا سال 1340 ق، در تهران بود و در این سال به مشهد مقدس، مشرف شد و در آن حوزۀ بزرگ، مشغول تدریس گردید، تا این که در سال 1353 ق، در پی حوادثی که در مشهد، به جهت مسائل کشف حجاب، روی داد، به حکم اجبار، به شهر ری آمد.

مرحوم آشتیانی، در سال 1360 ق، مطابق با 1320 ش که رضاشاه از ایران رفت، به


1) 1)

عتبات عالیات مشرف شد و دو سال نیز در کربلای معلی به تدریس پرداخت و پس از آن به جهت کسالت و بیماری به ایران آمد و مجدداً به مشهد رفت و تا پایان عمر در آنجا ماند.

آیة اللّه آشتیانی، عالمی متعبد و متقی و نسبت به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بسیار شیفته و با اخلاص بود. در تمام اعیاد و وفیات، در منزلش مراسم برگزار می‌کرد و با وجود کهولت سن و بیماری، از مردم و علما پذیرایی می‌کرد و گاهی خود نیز مدیحه سرائی می‌کرد. توسلش بسیار بود و همچون پدرگرامیش، هر روز به زیارت جامعه کبیره و ارتباط با اهل بیت علیهم السلام مداومت داشت. محضری شیرین و اخلاقی لطیف و کلامی دلنشین داشت و در محفل درسش در مشهد و کربلا و تهران، تعداد زیادی از فضلا پرورش یافتند.

فعالیت‌های اجتماعی

زمانی که زمزمۀ مشروطه خواهی در ایران برخاست و مخالفان حکومت استبدادی به تکاپو در آمدند، شیخ مرتضی آشتیانی، توجه بیشتری به مسائل سیاسی نشان داد و به صف هواداران اصلاحات سیاسی پیوست. مدتی پیش از صدور فرمان مشروطه، در نامه‌ای که به مظفرالدین شاه نوشت، ضمن اشاره به اوضاع نابسامان کشور و ناتوانی گارگزاران حکومت، ضعف نظام سیاسی را گوشزد کرد و از شاه خواست، چاره جویی کند. در بخشی از این نامه نوشت:

امروز اصلاح امور و انتظام رشتۀ منقصمۀ جهات مملکت را، منحصر به اعادۀ معدوم و اقامۀ قیامت کبری مشروطه می‌دانم و. . . استدعای عاجزانه از حضور مبارک همایونی. . . می‌نمایم که توجهی فرموده، و مرضِ عمومی مهلکِ مملکت را، که علاج آن مشهود دعاگو شده، که منحصر است به اِعمال تریاق مشروطیت و اجرای قانون اساسی به اصدار دست‌خط آفتاب نمط بر اقامۀ مجلس شورای ملی، صادر شود (1)

. «تقاضای مشروطیت» ، حسین محبوبی اردکانی، یغما، س 29، ش4، ص 240.

.

1) 1)

شیخ مرتضی در سلسلۀ حوادثی که در سال 1323 ق، رخ داد، و مقدمه‌ای برای صدور فرمان مشروطه در سال بعد شد، با روحانیان معترض و مشروطه خواه همراه و هم صدا بود. در ماجرای تخریب ساختمان بانک استقراضی روس، در رمضان 1323 ق، از برانگیزندگان مردم بود. در شوال 1324 ق، پس از حادثۀ مسجدشاه، وی و دیگر روحانیان ناراضی تهران، به پیشنهاد سید محمد طباطبایی، به شهرری مهاجرت کردند و در حرم حضرت عبدالعظیم علیه السلام متحصن شدند. همراهی شیخ مرتضی با مهاجران، عین الدوله، صدر اعظم وقت را، بر آن داشت که با کمک میرزا ابوالقاسم امام جمعه و شیخ فضل اللّه نوری، تولیت مدرسۀ خان مروی و امامت مسجد خازن الملک را از تصدی آشتیانی خارج کند. به فرمان شاه، تولیت مدرسه را به حاج میرزا ابوالقاسم، امام جمعۀ تهران، سپردند؛ و به توصیه شیخ فضل اللّه نوری، امامت مسجد مذکور را به ملامحمدآملی واگذار کردند. یکی از خواسته‌های متحصنان، بازگرداندن تولیت مدرسۀ خان مروی، به شیخ مرتضی آشتیانی بود. پس از آن که مظفرالدین شاه خواسته‌های مهاجران را پذیرفت، آنان به تهران بازگشتند و شاه درملاقات با آنان، قرار خویش را مؤکد ساخت. چون عین الدوله از برآوردن تقاضای مهاجران، به ویژه تأسیس عدالت خانه، طفره می‌رفت، مجمعی از رهبرانِ روحانی و آزادی خواهان، و از جمله آشتیانی، تشکیل گردید، تا هم آهنگی لازم برای پیش برد بهتر برنامه‌ها ایجاد شود.

حاج شیخ مرتضی، یک بار نیز به نمایندگی از روحانیان معترض، با صدراعظم، ملاقات و گفت‌وگو کرد، اما توافقی میانشان حاصل نگردید. در جمادی الاولی 1324 ق، علمای تهران، از جمله آشتیانی، به نشانۀ اعتراض به برآورده نشدن خواسته‌هایشان به قم مهاجرت کردند.

پس از استقرار حکومت مشروطه، او فعالیت سیاسی چندانی نداشت. در دوران استبداد صغیر، از نظام مشروطه پشتیبانی کرد و در پاسخ مقلدان خود درباۀ

مشروعیت حکومت مشروطه نوشت:

مشروطه و و انعقاد مجلس شورا، موافق اخبار و روایات. . . دین حنیف است و مخالف آن، دشمن دین اسلام و خائن به دولت و ملت و مملکت است (1)

. روزنامۀ خاطرات شرف الدوله، ص 353.

.

او از جمله روحانیانی بود، که در اعتراض به انحلال مجلس و نقض قانون اساسی، در حرم حضرت عبدالعظیم علیه السلام متحصن شدند و مفاخر الملک نتوانست آنها را منصرف سازد. برادر وی، میرزا مصطفی آشتیانی (شهید بیت آشتیانی) ، نیز از جملۀ متحصان بود و در همین زمان، به قتل رسید.

در آبان 1304، پس از آن که مجلس شورای ملی، احمد شاه قاجار را از سلطنت خلع کرد و حکومت موقت را به سردارسپه سپرد، آشتیانی در پیامی به رضاخان ضمن تقدیر از اقدام او در پایان دادن به ماجرای جمهوری‌خواهی، خواستار توجه بیشتر او به امور مسلمانان و علما گردید. در شهریور 1306، وی و گروهی از مجتهدان خراسان، معترض به بیانیۀ مخبرالسلطنۀ هدایت، نخست وزیر وقت، که روحانیان را از امر و نهی مردم منع کرده بود، تلگراف‌های شدیدالحنی به تهران مخابره کردند و اقدام مخبرالسلطنه را مخالف با حکم امر به معروف و نهی از منکر شمردند. بر اثر جدیت آنان سرانجام دولت وادار به عقب نشینی گردید. پس از تصویب قانون لباس متحدالشکل، حکومت پهلوی، آشتیانی را تحت فشار قرار داد تا از صدور جواز اجتهاد، برای طلبه‌ها خودداری کند. آشتیانی در ماجرای قیام گوهرشاد (1314 ش) بسیار کوشید تا از بروز درگیری و خونریزی جلوگیری کند. مساعی او و شیخ محمد آقا زادۀ کفایی، برای انصراف آیة اللّه حاج آقا حسین قمی، از سفر به تهران نتیجه‌ای نبخشید. آیة اللّه قمی، که قصد داشت به تهران آمده، شاه را وادار به لغو قانون کشف حجاب کند، در شهرری توقیف شد، و این آغاز قیام گوهرشاد بود.

آشتیانی به همراه هفت تن از مقام‌های مذهبی و سیاسی و نظامی خراسان، در حرم حضرت رضا علیه السلام با شیخ محمد تقی بهلول، به مذاکره پرداختند و از او خواستند، برای


1) 1)

جلوگیری از بروز حوادث ناگوار، جمعیت را متفرق و سلاح‌های گردآوری شده را به مأموران دولت تسلیم کند. در جریان هجوم نظامیان به مردم، در حادثۀ مسجد گوهرشاد، هشت تن از مجتهدان خراسان، که آیة اللّه آشتیانی نیز از شمار ایشان بود، به رضاشاه تلگراف کردند و خواستار منع کشتار مردم و نقض حکم بی‌حجابی و نیز برداشتن فرمانِ برسر نهادنِ کلاه فرنگی، گردیدند.

پس از واقعۀ گوهرشاد، جز آشتیانی، تمامی امضاکنندگان تلگراف دستگیر شدند. وی را نیز مدتی بعد به تهران فراخواندند و به اجبار در شهرری سکونت دادند.

او در خرداد 1320 اجازه یافت به قم رود. در طول مدت اقامتش در قم، تحت نظارت مأموران رژیم به سر می‌برد. وی در همان سال، راهی عتبات شد و در کربلا به تدریس و اقامۀ جماعت پرداخت. پس از چند سال به ایران بازگشت و در مشهد سکونت گزید (1)

. ن. ک: «آشتیانی، مرتضی» ، عباس پرتوی مقدم، فرهنگ ناموران معاصر ایران.

.

آثار

1. کتاب الاجارة

این کتاب که تقریرات درس آن بزرگوار است، توسط فرزند دانشمندش آیة اللّه آقا میرزا محمود آشتیانی، تدوین شده، و در 1343ش در تهران به چاپ رسیده است.

2.

رساله‌ای در معنای حدیث «نیة المؤمن خیرٌ من علمه» ، (رسالۀ حاضر) .

3.

اجازات

او به واسطۀ پدر، از شیخ انصاری روایت می‌کند و افرادی نیز از ایشان اجازه روایی داشتند، مانند: سید مصطفی صفائی خوانساری، (2)حاج میرزا حسن اشرف الواعظین، شیخ محمد تقی همدانی، سید حسن یزدی حائری، (3)جلال الدین


1) 1)

2) 2) . گروهی از دانشمندان شیعه، ص 417، ایشان از آشتیانی، گواهی اجتهاد نیز داشت.

3) 3) . دانشنامۀ مشاهیر یزد، ج1، ص 455.

همایی (1)

. مکارم الآثار، ج7، ص 2342 و 2344.

و. . . .

استاد همایی گفته است: حسن، پس نجل پاک او سمّی شیخ انصاری

فرزندان

حاج شیخ مرتضی دارای پنج پسر و چهار دختر بود. اندکی از شرح‌حال فرزندان و خاندان دانشمند او چنین است:

1. آیة اللّه میرزا محمود آشتیانی (1304 ق-1359 ش)

از آقا میر شهاب نیریزی، آقا میرزا هاشم اشکوری و آقا میرزا حسن کرمانشاهی در حکمت و از حضرات آیات میرزا حسین نائینی، آقا ضیاء الدین عراقی، شیخ محمّد علی کاظمی و شیخ موسی خوانساری و حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی فقه و اصول را به کمال فرا گرفت.

تقریرات حاج شیخ عبدالکریم حائری در الصلاة، النکاح، و همچنین درر الفوائد از او، به چاپ رسیده است (2).

2. استاد اسماعیل آشتیانی (1271-1349 ش)

شاعر، ادیب و نقاش برجستۀ معاصر و معروفترین شاگرد کمال الملک فرزند دیگر شیخ مرتضی است. از او آثاری در نظم و نثر و همچنین تابلوهای نقاشی زیادی باقی مانده است (3).

فرزند دیگر حاج شیخ مرتضی، میرزا ابراهیم (د 1368 ش) نمایندۀ دورۀ چهارم


1) 1)

2) 3) . ن. ک: شمیم روحانی، ص 163-168.

3) 4) . همان، ص 168-174.

شورای ملی بود و به لایحۀ متمم قانون اساسی که موجب توسعۀ اختیارات شاه می‌شد رأی مخالف داد و به همین دلیل از انتخاب مجدد او جلوگیری شد (1)

. همان، ص 175.

.

میرزا موسی و میرزا عباس نیز دو پسر دیگر حاج شیخ مرتضی هستند.

دامادهای آشتیانی عبارت‌اند از:

1.

سید محمد حسین طباطبایی (2)(فرزند سید محمد باقر و برادر زاده سید محمد طباطبایی، رهبر بزرگ مشروطه) .

2.

سید علی اکبر طباطبایی فشارکی (پسر آیة اللّه سید محمد فشارکی) . او مدرس مدرسۀ حاجی ابوالحسن و امامت جماعت همان مسجد، در خیابان ری بود و در آذر 1329 در گذشت (3).

3.

سید مرتضی سبط الشیخ (م1347ش) (نوادۀ دختری شیخ انصاری) .

سید محمد تقی سبط الشیخ-دیپلمات بازنشسته ایران در آمریکا-فرزند اوست (4).

4. سید محمد باقر حجت طباطبایی (1298-1380 ش) . او از شاگردان حضرات آیات اصفهانی، بروجردی و میلانی بود و از ایشان اجازۀ اجتهاد داشت. از علمای مشهد بود و بعد از درگذشت در صحن آزادی حرم رضوی علیه السلام به خاک رفت.

درگذشت

آیة اللّه حاج شیخ مرتضی آشتیانی پس از عمری طهارت و فضیلت و سراسر خدمت به مکتب اهل بیت علیهم السلام روز دوشنبه 23 ذیحجۀ 1365 برابر با 27 آبان 1325 درگذشت (5).


1) 1)

2) 2) . او از شاگردان آخوند خراسانی بوده است. البته آقا بزرگ او را سید علی نقی طباطبایی نوشته است ولی‌آقای مهدوی دامغانی، سید محمد حسین نوشته است. (ن. ک: نقباء البشر، ج4 ص 1629؛ حاصل اوقات، ص 907) .

3) 3) . حاصل اوقات، ص 907.

4) 4) . همان.

5) 5) . اینکه بیشتر منابع 24 ذیحجه را نوشته‌اند، به نقل از جراید است، که روز بعد خبر را منتشر کرده‌اند. (ن. ک: مکارم الآثار، ج7، ص 2342؛ فهرست رضویه، ج5، ص 268) .

در فوت او مشهد تعطیل شد و پیکر پاکش با حضور هزاران تن از علما، طلاب و مردم، تشییع شد. و در دارالسعادۀ آستان ملک پاسبان رضوی علیه السلام و پایین پای مبارک، شرف دفن یافت. در قم، تهران و مشهد برای او مجالس متعددی برقرار شد. درباره تاریخ فوتش گفته‌اند: سر برآورد آندم با گریه گفت بر در دربار طوس، او شد مقیم (1365) (1)

. اختران فروزان، ص 174. [1]

رسالۀ حاضر

برخی از دانشمندان و علما، در مقام شرح این حدیث و حل شبهه‌ای که در ظاهر آن به نظر می‌رسد، برآمده‌اند.

آشتیانی ابتدا چند مورد از آراء و نظرات آنها را نقل و نقد می‌کند. فخر رازی، سید مرتضی و ملا احمد نراقی، از کسانی هستند که مؤلف نظرات آنها را بدون ذکر نام آورده و رد کرده است.

ایشان بعد از این مطالب، خود برای رفع غبار از ظاهر روایت، از اسباب صدور حدیث استفاده می‌کند و قضیه‌ای را که باعث صدور این فقره شده است، نقل می‌نماید.

با استفاده از این سبب صدور، ضمیر موجود در «عمله» به مؤمن برنمی‌گردد، تا مشکل و شبهه‌ای پیش آید.

این رساله به درخواست دانشمند فقید، مرحوم احمد گلچین معانی، تحریر شده و به خط آیة اللّه آشتیانی، در مجموعۀ ارزشمند گلزار معانی به چاپ رسیده است (2).

تنها نسخۀ موجود از این اثر، همین تصویر است.

مهدی سلیمانی آشتیانی


1) 1)

2) 2) . گلزار معانی، ص 17-20.

تصویر

124

تصویر آغاز نسخه از کتاب گلزار معانی

محل تصویر شمارۀ42

تصویر

125

تصویر انجام نسخه از کتاب گلزار معانی

محل تصویر شمارۀ43

شرح حدیث «نیّة المؤمن خیر من عمله»

بسمه تعالی

ومن جملة الأحادیث المأثورة النبویّة صلی الله علیه و آله الحدیث المعروف الدائر فی الألسنة والمشهور بین الخواصّ والعوامّ من الشیعة والجماعة، الذی بظاهره غیر خالٍ عن الإجمال، وغیر نقیّ عن الإشکال؛ وهو قوله صلی الله علیه و آله: «نیّة المؤمن خیرٌ من عمله» (1)

. رواه من الشیعة: الکلینی فی الکافی، ج 2، ص 84، باب النیّة، ح 2؛ [1] والصدوق فی علل الشرائع، ص 524، الباب 301، ح 1؛ و [2]ابن شهر آشوب فی مناقب آل أبی طالب، ج 4، ص 266؛ [3] والطبرسی فی مشکاة الأنوار، ص 257؛ و [4]ابن فهد الحلّی فی عدّة الداعی، ص 21؛ [5] والشیخ الحرّ العاملی فی الفصول المهمّة، ج 1، ص 658، و [6]غیرهم.

و من العامّة: الطبرانی فی المعجم الکبیر، ج 6، ص 185؛ والسیوطی فی الجامع الصغیر، ج 2، ص 678، ح 9295؛ و 9296، والمتقی الهندی فی کنزالعمّال، ج 3، ص 319، ح 7236 و 7237، والهیثمی فی مجمع الزوائد، ج 1، ص 61؛ والمبارکفوری فی تحفة الأحوذی، ج 5، ص 235، وغیرهم.

.

وذلک لأنّ المراد من کلمة «عمله» التی جعلت مفضّلاً علیها؛ إمّا العمل المقرون بالنیّة، وإمّا العمل المجرّد عنها.

فإن کان المراد أوّل الاحتمالین، فظاهرٌ أنّه لبداهة ترجیح العمل الصحیح المقرون بالنیّة علی النیّة المجرّدة مستلزمٌ لترجیح المرجوح علی الراجح الذی یحکم بدیهة العقل ببطلانه، فلا یمکن أن یکون مراداً من الحدیث الشریف.

وإن کان المراد ثانیهما فالأمر فیه أوضح؛ لأنّ العمل المجرّد عن النیّة لا فضل ولا خیر فیه حتّی یرجّح النیّة المجرّدة علیه، ویُقال: نیّة الخیر الصادرة عن المؤمن خیرٌ من عمله الصادر عنه غفلةً وبلا نیّة، سواء لوحظ ذلک بالنسبة إلی عنوان ذات العمل لو کان


1) 1)

العمل توصّلیاً، أو بالنسبة إلی قصد التقرّب به إن کان تعبّدیاً، وهو واضح.

ولذا صار فقه معنی الحدیث الشریف معرکة للآراء والأنظار، ومعرضاً لجولان أفکار المتکلِّمین من العلماء وذوی الأبصار، فشمّروا أذیالهم لحلّ الإشکال، ورفع الإجمال ببیانات متعدّدة، وعبارات متشطّطة.

ونحن نذکر جملة منها علی سبیل الإجمال، حذراً عن التطویل فی المقال، الموجب للملال، ثمّ نعقّبها بعون اللّه تعالی بما ینکشف به القناع ویتّضح الحال.

فنقول: قال بعض الأکابر: «اعلم أنّه قد یظنّ أنّ سبب الترجیح أنّ النیّة تدوم إلی آخر العمل، والأعمال لا تدوم. وهو ضعیف؛ لأنّ ذلک یرجع معناه إلی أنّ العمل الکثیر خیرٌ من القلیل، بل لیس کذلک کلّیّة، فإنّ نیّة أعمال الصلاة قد لاتدوم إلّافی لحظات معدودة والأعمال تدوم» (1)

. قال به الفخر الرازی فی التفسیر الکبیر، ج 3، ص 5، [1] ذیل تفسیر الآیة 110 من سورة البقرة.

انتهی.

وأنت خبیر بأنّ ما أورده علی هذا الوجه من منع الصغری إنّما یتمّ علی کون النیّة هو الإخطار والقصد التفصیلی بالنسبة إلی العمل.

وأمّا بناءً علی ما هو الحقّ من کونها أعمّ منه وممّا یبقی مرکوزاً فی الذهن من القصد الإجمالی المؤثِّر فی اتّصاف أجزاء العمل بکونها اختیاریّة المعبّر عنه فی لسان المتأخِّرین بالداعی فلا.

کیف، ومن المعلوم أنّ النیّة بهذا المعنی الذی یعبّر عنه المشهور بالاستدامة الحکمیّة یعتبر بقاؤها إلی آخر العمل، ولذا حکموا بوجوب الاستدامة الحکمیّة إلی الفراغ.

فالأولی الإیراد علیه أوّلاً: بأنّا ولو سلّمنا أنّ النیّة تدوم إلی آخر العمل، والأعمال الصلاتیّة-لکونها متدرّجة فی الوجود-لاتدوم، لکن نمنع عن کون المراد من العمل المفضّل علیه فی الحدیث هو مطلق العمل الشامل للأجزاء؛ إمّا لمنع صدق العمل علی الأجزاء عرفاً، أو لدعوی انصرافه فی خصوص الحدیث إلی العمل المستقلّ.


1) 1)

وثانیاً: سلّمنا کون المراد من العمل فی الحدیث هو الأعمّ، لکن نمنع عن أنّ العمل الکثیر مطلقاً خیرٌ من القلیل؛ إذ ربّ عملٍ قلیل لمکان أهمّیّته خیرٌ من الکثیر الذی لیس بهذه المثابة من الأهمّیّة؛ هذا.

مع أنّ مقتضی هذا الوجه هو کون النیّة المجرّدة الممتدّة إلی ساعة-مثلاً-خیراً من العمل المأتیّ به مع النیّة فی ربع ساعة، وهذا بدیهیّ الفساد.

وقال أیضاً بعضهم: إنّ معنی الحدیث أنّ النیّة بمجرّدها خیرٌ من العمل بمجرّده من دون نیّة (1)

. نقله الفخر الرازی فی التفسیر الکبیر، ج 3، ص 5، [1] ولم یحکه عن أحد.

.

وفیه: أنّه وإن کان کذلک خارجاً لکن لا یمکن أن یکون هو المراد من التفضیل فی الحدیث الشریف؛ لأنّ العمل بلا نیّة لا خیر فیه أصلاً حتّی تکون النیّة المجرّدة أفضل منه.

وبعبارة اُخری: التفضیل إنّما یصحّ عند وجود جامع الاشتراک بین المفضّل والمفضّل علیه، وفی المقام مفقود.

وقال أیضاً ثالث: إنّ معنی الحدیث هو أنّ کلّ طاعة حیث تنتظم بنیّة وعمل، وکلّ ما انتظم منه الطاعة فهو خیر، فتکون النیّة أیضاً کالعمل خیراً وجزءًا للعمل العبادی (2).

ومرجع هذا المعنی-کما تری-إلی أنّ کلمة «خیر» فی هذا الحدیث منسلخة عن معناها التفضیلی، وأنّ المراد هو أنّ نیّة الخیر خیر ومن جملة العمل العبادی فی الموضوعیّة للآثار المطلوبة منه شرعاً، لا أنّها أفضل من العمل.

ولایخفی علیک أنّ هذا المعنی وإن کان حاسماً للإشکال الوارد علی الحدیث، لکن یبعّده أنّه علی هذا کان المناسب إدخال الواو العاطفة علی قوله صلی الله علیه و آله: «من عمله» إذ بدونها یکون علی خلاف ما هو طریقة أهل المحاورة فی مقام التفهیم والتفهّم، کما لا یخفی علی من راجعهم.


1) 1)

2) 2) . قال به السیّد المرتضی فی غُرَر الفوائد ودُرَر القلائد (أمالی المرتضی) ، ج 2، ص268، والغزالی فی إحیاء علوم الدین، ج 4، ص 366.

وقال بعضهم أیضاً: وللخبر معنیً آخر، وهو أنّ المؤمن ینوی أن یوقع مثلاً عباداته علی أحسن الوجوه، ثمّ لمّا اشتغل بها فلا یتیسّر له ذلک، ویکسل عنها، ولم یأت بها علی ما ینبغی، فالذی ینوی خیرٌ من الذی یعمل (1)

. نسبه إلی بعض المحقّقین فی البحار، ج 67، ص 190، [1] وقال به النراقی فی جامع السعادات، ج 3، ص 96. [2] انظر هذه المعانی وأکثر فی القواعد والفوائد للشهید الأوّل، ج 1، ص 108، الفائدة الثانیة والعشرون، و کتاب الأربعین للشیخ البهائی، ص 451، والتفسیر الکبیر، ج3، ص 5-6، ذیل تفسیر الآیة 110 من سورة البقرة، والدرّة النجفیّة للشیخ یوسف البحرانی، ج 3، ص 113 فمابعد، الدرّة 47.

.

وأیضاً ینوی أبداً أن یأتی بالطاعات والقربات، ویجتنب عن المعاصی والسیّئات؛ لإیمانه باللّه تعالی والیوم الآخر، ثمّ لا یوفّق لذلک، ولا یتأتّی منه ما نواه.

وأیضاً ینوی مثلاً إن آتاه اللّه مالاً ینفقه فی سبیله، ثمّ لمّا آتاه فربّما یبخل به، فنیّته خیرٌ من عمله.

وإلی هذا المعنی أشار أبو جعفر الباقر علیه السلام حیث کان یقول: «نیّة المؤمن خیرٌ من عمله، وذلک لأنّه ینوی من الخیر ما لا یدرکه، ونیّة الکافر شرٌّ من عمله، وذلک لأنّ الکافر ینوی الشرّ ولا یقدر علی إدراک تمام المنویّ فی مقام العمل» (2)بل قد لا یستطیع من العمل بما نوی من الشرّ رأساً.

وسُئِلَ الصادق علیه السلام عن معنی الحدیث، فقال علیه السلام: «لأنّ العمل ربّما کان ریاء المخلوقین، والنیّة خالصة لربّ العالمین، فیُعطی عزّ وجلّ علی النیّة ما لا یُعطی علی العمل» (3).

وقال علیه السلام أیضاً: «إنّ العبد لینوی من نهاره أن یصلّی نافلة اللیل، فیغلبه عینه فینام، فیثبت اللّه له صلاة، ویکتب نَفَسه تسبیحاً، ویجعل نومه صدقة» (4).

ولایخفی علیک أنّ هذین الجوابین الأخیرین فی دفع الإشکال إنّما یفیدان الترجیح للنیّة المجرّدة علی العمل نوعاً، وحاصل وجه التفضیل أنّ النیّة المجرّدة لکونها أمراً


1) 1)

2) 2) . علل الشرائع، ج 2، ص 524، الباب 301، ح 2؛ [3]وسائل الشیعة، ج 1، ص 54، ح 109، [4] مع تفاوت فیهما.

3) 3) . بحار الأنوار، ج 67، ص 206. [5]

4) 4) . علل الشرائع، ج 2، ص 524، الباب 301، ح 1؛ [6]وسائل الشیعة، ج 1، ص 53، ح 107-108. [7]

قلبیّاً، ولیست من أعمال الجوارح لیست معرضة للریاء، ولا یعرضها نقص آخر، بخلاف العمل؛ هذا.

ولکن لا یخفی علیک أنّ هذا لا یوجب ترجیح النیّة علی العمل مطلقاً ولو صدر العمل خالیاً عن الرِّیاء وکاملاً من جمیع الجهات والحیثیّات، شروطاً وشطوراً کما هو مقتضی إطلاق الحدیث، فالإشکال بالنسبة إلی تفضیل النیّة علی العمل الصحیح من جمیع الجهات باقٍ علی حاله.

هذه جملة ما عثرت علیه من کلمات الأکابر من علماء الأخلاق وغیرهم فی بیان معنی الحدیث الشریف.

ومعلوم أنّ النافذ البصیر لا یکتفی بهذه الأجوبة، ولا تطمئنّ نفسه بها، بل لیست عنده إلّاممّا یروی الغلیل، ولا یشفی العلیل.

نعم، ما روی عن مولانا الصادق علیه السلام علی تقدیر صدوره عنه علیه السلام یجب تصدیقه وقبوله، إلّاأنّه لابدّ أن یحمل علی الفضل من ساحة قدسه تعالی، وحکمة الفضل تلک الجهة النوعیّة المذکورة فی الروایة؛ هذا.

ولکنّ الذی یهوّن الخطب وتزول به العویصة أنّ التکلّم فی مفاد هذه الروایة إشکالاً وجواباً بالأجوبة المذکورة، وإطناب الکلام فیها فی دفع الإجمال عنها مبنیّ علی عدم ظفر المعنونین له علی صدر الروایة؛ إذ لو ظفروا بصدرها وتمام متنها، لم یبق لهم مجال للإشکال الذی أوردوه علیها حتّی یتفصّوا عنه بهذه التعسّفات الغیر المفیدة.

وأنا بحمده تعالی ظفرتُ فی سالف الزمان بصدر هذه الروایة والروایة الاُخری المشهورة المعنونة فی کلمات أهل المعقول من الحکماء المتألِّهین والمتکلِّمین الشامخین، وهی الروایة الشریفة المرویّة أیضاً عن النبیّ صلی الله علیه و آله: «خلق اللّه آدم علی صورته» (1)

. رواه الکلینی فی الکافی، ج 1، ص 134، باب الروح، ح 4؛ [1] والصدوق فی کتاب التوحید، ص 102، [2] فی‌معنی الواحد والتوحید، ح 18؛ وعیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 110، الباب 11، ح 12؛ وانظر شرح اُصول الکافی لمولی صالح المازندرانی، ج 3، ص 198.

حیث إنّهم بعدما استظهروا رجوع ضمیر کلمة «صورته» إلی کلمة «اللّه»

1) 1)

أشکلوا علی مفاد الروایة ومعناها بأنّه ما معنی صورة اللّه التی خلق اللّه تعالی آدم علی تلک الصورة، مع أنّه-تعالی شأنه الأقدس-أجلّ من أن یکون له مادّة وصورة؟ ووقعوا فی معنی هذه الکلمة فی حیص وبیص، وتمحّلوا غایة التمحّل فی بیان هذه الکلمة، وأطنبوا فی بیاناتهم بما لا مزید علیه من تحقیقات حِکَمیّة، وتدقیقات کلامیّة، بل وإشراقات عرفانیّة، ومع ذلک ما أتوا بشیء فی بیاناتهم ممّا یطمئنّ به نفس المستمع، وقلب المستفید.

والإنصاف أنّ التأمّل فی صدرهما یوجب رفع توهّم الإجمال فی ذیلهما بحیث لایبقی للإشکال فیهما مجال.

فنقول: أمّا صدر هذه الروایة التی نبحث عنها، فهو أنّ النبیّ صلی الله علیه و آله کان یمرّ فی بعض الطرقات من سکک المدینة ومعه بعض أصحابه، فإذن رأوا معبداً جدیداً وکنیسة عظیمة بناها بعض أهل الکتاب لأهل نحلته وعباداتهم الفاسدة، فتحسّر الصحابی قائلاً: یالیت کنت متمکِّناً من بناء مسجد إسلامی لأتقرّب به إلیه تعالی. فقال صلی الله علیه و آله فی هذا المقام مخاطباً للصحابی: «نیّة المؤمن خیرٌ من عمله» (1)

. رواه علی بن محمّد بن الحسن بن زین الدین (الشهید الثانی) فی الدرّ المنثور من المأثور وغیر المأثور، ج 1، ص 357 و فیه: «أنّ رجلاً أنصاریاً نوی أن یعمل جبیراً کان علی باب المدینة قد انهدم، فسبقه الیهودی فعمله، فاغتمّ الأنصاری بذلک، فقال النبی صلی الله علیه و آله. . .» .

.

وظاهر أنّ مفاد هذا الکلام فی هذا المقام أنّ نیّتک فی بناء المسجد الإسلامی لو کنت قادراً ومتمکِّناً من بنائه خیرٌ من بناء هذا الکتابی هذه الکنیسة.

فظهر ممّا ذکرنا أنّ مرجع ضمیر کلمة «عمله» لیس کلمة «المؤمن» حتّی یستشکل فیه بما مرّ، بل مرجعه الکافر الکتابی البانی للمعبد المعهود؛ فافهم.

وأمّا صدر الروایة الاُخری المستشکل فیها بما مرّ أیضاً، فهو أنّ رجلین ترافعا وتحاکما عند النبیّ صلی الله علیه و آله فی دَین أو میراث، وسبّ أحدهما فی أثناء الدعوی صورة الآخر کما هو المتعارف عند الأعاجم ویقولون بالفارسیّة (مرده شور صورتت را بِبَرَد)


1) 1)

مثلاً، فنهاه النبیّ صلی الله علیه و آله عن السبّ وقال صلی الله علیه و آله: «لا تسبّ صورته، خلَقَ اللّه آدم علی صورته» (1)

. وصدر الروایة موجودة فی کتاب التوحید للصدوق، ص 102، باب فی معنی الواحد والتوحید، ح 18. [1]

یعنی أنّ صورة خصمک حیث تکون شبیهة بصورة آدم الصفیّ-علی نبیّنا وآله وعلیه السلام-وهو أب البشر وأوّل أنبیاء اللّه تعالی، فسبّ صورته هتک لصورته علیه السلام التی اختارها اللّه تعالی له.

فارتفع بحمده تعالی الحجاب عن وجه الإشکال بظهور الروایة نظراً إلی صدرها فی أنّ المرجع لضمیر «صورته» هو الرجل الخصیم للسابّ، لا لفظ الجلالة حتّی یشکل فیها بما استشکلوا. ویتفصّی فی مقام الجواب عنه بالأجوبة التی ذکروها عند ذکر الروایة والإشکال علیها الغیر النقیّة عن التمحّلات والتعسّفات.

واللّه العالم بحقائق الاُمور، والمرجوّ من إخواننا المؤمنین أن لاینسونی عن الدعاء وطلب المغفرة من اللّه تعالی لذنوبی وزلّاتی فی مرور الأزمنة والدهور.

حرّره الأحقر الآثم الجانی مرتضی الغروی الآشتیانی عفی عنه.


1) 1)

21- شرح حدیث«ما تردّدت فی شیءٍ کتردّدی فی قبض روح عبدی المؤمن»

اشارة

عبد الخالق بن عبد الرّحیم یزدی

(د1268 ق)

تحقیق

مهدی مهریزی

درآمد

اشارة

حدیث شریف قدسی «ما تردّدت فی شیء کتردّدی فی قبض روح عبدی المؤمن» در مصادر حدیثی شیعه واهل سنت، به سندهای متعدّد و واژه های گوناگون، نقل شده است.

فراوانی طرق حدیث و تسالم محدّثان شیعی و سنّی، اطمینان به صدور این مضمون می‌آورد. این حدیث گرانمایه، به عنوان سخن قدسی، به خداوند متعال، منسوب است.

برخی از مصادر شیعی که این سخن در آنها آمده، از این قراراند:

1.

المحاسن، احمد بن عبداللّه البرقی (م 280 ق) ، دار الکتب الإسلامیّة، قم، ص159 160، ح99 و100.

2.

الکافی، محمد بن یعقوب کلینی (م 328 ق) ، چاپ اسلامیّه، ج2، ص246، ح6 و ص352، ح7 و 8 وص354، ح11.

3.

التّوحید، شیخ صدوق (م 329 ق) ، مکتبة الصّدوق، ص399.

4.

وسائل الشیعة، شیخ حرّعاملی (م 1104 ق) ، چاپ اسلامیّه، ج2، ب19، ص644، ح1.

5.

بحار الأنوار، علامه مجلسی (م 1111 ق) ، چاپ اسلامیّه، ج5، ص284، ح3؛ ج6، ص152، ح5 وص160، ح24، 25؛ ج67، ص65، ح14 وص66، ح23 وص148، ح5، 6 وص154، ح15؛ ج70، ص22، ح21؛ ج75، ص155، ح25 وص159، ح31؛ ج86،

ص7، ح7 وص8، ح؛ ج87، ص31، ح15.

6.

علم الیقین، فیض کاشانی (م 1123 ق) ، انتشارات بیدار، ج1، ص211؛ ج2، ص851.

7.

مستدرک الوسائل، میرزا حسین نوری (م 1320 ق) ، چاپ آل البیت، ج2، ب13، ص94، ح1514 و 1515؛ ج5، ص77، ب24، ح5390. وکتب دیگر. . .

در منابع اهل سنّت نیز از این کتب می توان یاد کرد:

1.

صحیح البخاری، البخاری (م 256ق) ، دار الجیل، بیروت، (کتاب الرّقاق، باب التواضع) .

2.

معجم الطّبرانی، الطّبرانی (260-360ق) ، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، ج12، ص113، ش12719.

3.

السّنن الکبری، البیهقی (م 458ق) ، دار المعرفة، بیروت، ج10، ص219.

4.

مجمع الزّوائد، الهیثمی (م 807ق) ، دار الکتاب العربی، بیروت، ج10، ص270.

5.

کنز العمّال، الهندی (م 975ق) ، مؤسّسة الرّسالة، ج1، ص231، ش1161.

6.

معجم الاحادیث القدسیّة الصّحیحة، کمال الدین البسیونی، مکتبة السنّة، قاهره، ص179.

7.

جامع الأحادیث القدسیّة، عصام الدّین الصبابطی، دار الدّیان للتراث، قاهره، ج6، ص404.

8.

موسوعة أطراف الحدیث النّبوی، ج9، ص95. وکتب دیگر. . . .

از آن رو که مضمون این حدیث، به صفات خداوند بر می گردد و اثبات تردید در صفات حضرتش، با قدم و تجرّد محض، ناساز گار است، شارحان احادیث و حکیمان، توجّه بسیار به شرح و تبیین آن داشته‌اند؛ بعضی از این شروح را می توان در منابع زیر، یافت:

1. القواعد والفوائد، شهید اوّل، ج2، ص180.
2.

بحار الانوار، ج5، ص284.

3.

مرآة العقول، علامه مجلسی، ج2، ص221.

4.

شرح اصول الکافی، ملا ّصالح مازندرانی، ج9، ص182 (وسایر شروح) .

5.

مجموعة فتاوی ابن تیمیّة، ج18، ص129-131.

6.

فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، ج11، ص345-347 (وسایر شروح) .

مؤلف

از کسانی که بر این حدیث، به طور مستقل و در ضمن یک رساله، شرح نوشته و به حلّ غوامض آن نظر کرده‌اند، ملاّ عبد الخالق بن عبدالرّحیم یزدی (1200-1268 ق) ، از شاگردان شریف العلما وشیخ احمداحسایی است. وی مدّتی در مشهد ساکن بود و در رواق «توحید خانه» به وعظ می‌پرداخت (1)

. اعیان الشّیعة، ج7، ص458؛ تاریخ علمای خراسان، ص105-106؛ فهرست نسخه های خطّی کتابخانه جامع‌گوهرشاد، ج1، ص183.

. در «تاریخ علمای خراسان» دربارۀ آثار قلمی وی، چنین آمده است:

تصنیفاتی که از آن جناب به نظر رسیده، کتاب معین الطّالب در اصول، کتابی در فقه، کتاب مصائب الأمّة فی مصائب الأئمة و رسائل دیگر است که معروف نیست (2).

از کتاب مصائب المعصومین یا مصائب الائمّة نسخه‌ای خطّی در کتابخانۀ مسجد جامع گوهرشاد وجود دارد و به طبع نیز در آمده است (3).

از او، کتاب دیگری به نام بیت الأحزان به چاپ رسیده، که نسخه خطّی آن نیز موجود است (4).

وی کتابی دیگر به نام مناقب المعصومین دارد که مطبوع است (5).


1) 1)

2) 2) . تاریخ علمای خراسان، ص106؛ الذّریعة الی تصانیف الشیعة، ج15، ص73.

3) 3) . فهرست نسخه‌های خطّی کتابخانه جامع گوهرشاد، ج3، ص592، ج1، ص183؛ الذّریعة، ج3، ص185 و ج21، ص73 و [1]ص287.

4) 4) . فهرست نسخه های خطّی کتابخانه گنج دانش، ج4، ص1952-1953؛ الذّریعة، ج3، ص185.

5) 5) . فهرست نسخه های خطّی کتابخانه جامع گوهرشاد، ج1، ص183.

آثار دیگری چون الدّعوات والزّیارات، (1)

. الذریعة، ج8، ص205.

رسالة فی صلاة الجمعة، (2)مجموعة الأدعیة والزیارات (3)(که برخی مطبوع و برخی مخطوط‌اند» نیز از او به یادگار مانده‌اند.

رسالۀ حاضر

چندین نسخه از این اثر در کتابخانه‌های کشور وجود دارد. تصحیح حاضر با استفاده از نسخۀ کتابخانۀ شهید بهشتی در شهرک طرقِ مشهد انجام گرفته است.

نویسنده رساله، درپی آن است که روشن سازد چگونه «تردّد» که از صفات مخلوق است، به خالق نسبت داده شده است. وی، پس از آنکه اشکال را توضیح داده، سه وجه برای دفع اشکال، ذکر کرده است: یکی آنکه حدیث بر معنای مجاز حمل شود ومراد از تردّد، بیان عظمت مؤمن نزد خداوند باشد؛ دیگر آنکه تردّد از صفات فعلیّه با شد نه صفت ذات؛ و سوم آنکه تردّد، فعل مؤمن است و این فعل، به جهت شرف مؤمن، به خداوند نسبت داده شده است.

نویسنده، بجز بیان اشکال و پاسخ آن، برخی مطالب جنبی را نیز طرح کرده و پاسخ داده است؛ از قبیل اسباب تردّد و چگونگی رفع این تردید.


1) 1)

2) 2) . همان، ج15، ص73.

3) 3) . همان، ج20، ص65. [1]

شرح حدیث «ماتردّدت فی شیءٍ أنا فاعله. . .»

بسم اللّه الرحمن الرحیم

الحمدللّه ربّ العالمین وصلّی اللّه علی محمد وآله الطّاهرین ولعنةاللّه علی اعدائهم اجمعین؛ و بعد؛ چنین گوید بنده مذنب واثق ابن عبدالرحیم یزدی الاصل طوسی المسکن والمدفن عبدالخالق حشره اللّه مع من لایسبقه سابق ولایفوقه فائق صلّی اللّه علیه وعلی آله مانطق ناطق وذرّ شارق، که از جمله احادیث مشکله قدسیه، این حدیث شریف است که فی الجمله اختلافی در عبارات منقوله از آن است.

که در بعضی از کتب به این عبارت روایت شده است که قال اللّه (عزّوجلّ) فی الحدیث القدسی:

ما تردّدت فی شیء أنا فاعله کتردّدی فی قبض روح عبدی المؤمن فانّه یکره الموت وأنا أکره مسائته (1)

. با این تعبیر، در این مصدر دیده شد: علم الیقین، [1] ملاّمحسن فیض کاشانی (م1091 ق) ، ج2، ص851.

.

و در بعضی دیگر از کتب به این طریق است که:

وما تردّدت فی شیء أنا فاعله کتردّدی فی قبض نفس المؤمن یکره الموت فأکره مسائته ولابدّ له (2).

و در بعضی از کتب «فی وفات المؤمن» (3)است و در بعضی از کتب است که:


1) 1)

2) 2) . التوحید، ص399 با اندک تفاوتی.

3) 3) . وسائل الشّیعة، ج2، ص644، ح1 (اسلامیه) ؛ بحارالانوار، ج5، ص284، ح3؛ ج67، [2] ص155، ح15؛ الکافی، ج 2، ص 246، ح 6، ص 352، [3] ح 7 و 8 و ص 354، ح 11 (با اختلاف) .

اللهم صلّ علی محمد وآل محمد اللهم إنّ رسولک الصادق الأمین قال إنّک قلت: ما تردّدت فی شیء أنا فاعله کتردّدی فی قبض روح عبدی المؤمن یکره الموت وأکره مسائته (1)

. همان، ج86، ص7، ح7 ( [1]به نقل از فلاح السائل) ؛ [2]مستدرک الوسائل، ج5، ص76، ح5390. [3]

.

و اصل اشکال در نسبت دادن تردّد است-که از صفات مخلوقات است-به خداوند (جلّ جلاله) و تحقیق مقصود، موقوف است بر بیان پنج مطلب:

اوّل: علت نسبت دادن تردّد است به خداوند (جلّ شأنه) .

دوّم: عیب نسبت دادن تردّد است به جناب اقدس او.

سوّم: رفع این عیب است به نوعی که اشکالی باقی نماند.

چهارم: بیان اسباب تردّد مؤمن است.

پنجم: بیان اسباب رفع تردّد است از مؤمن.

مطلب اوّل: علت نسبت دادن تردّد به جناب اقدس الهی، این است که در آن وقت که حکمت بالغه الهیّه اقتضاء قبض روح بنده مؤمن کند، لابدّ باید قبض روح او شود؛ چنانچه در فرمان قضاء جریان خود می فرماید:

«فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ» 2.

و از آنجا که مؤمن اکراه دارد موت را و خداوند اکراه دارد از ورود مکروه مؤمن بر او، شبهه‌ای نیست که جمع در میانه این دو امر، مثل دوران بین محذورین است که موجب تردّد است.

مطلب دوّم: عیب نسبت دادن تردّد به خداوند (جلّ شأنه العالی) این است که تردّد موجب تخیّر و تغیّر است و این از صفات حوادث و مخلوقات است و ریبی و اشکالی نیست که اتّصاف ذات اقدس غنیّ بالذات لایزال لایتبدّل ولایتغیّر به صفات حوادث که مبتلا به زوال و تغیّرند، محال است؛ چنانچه در محل خود براهین عقلیه


1) 1)

و نقلیه بر آن اقامه شده است. بلکه این مطلب از واضحات بلکه از بدیهیات است و حاجت به برهان ندارد.

مطلب سوّم: ممکن است رفع این عیب و اشکال، به چند وجه:

اوّل اینکه عیب مذکور، موجب صرف حدیث از حمل بر معنای حقیقی ظاهری شده؛ پس گوییم که این کلام از مقوله مجازات عرفیّه است که به جهت بیان عظم شأن مؤمن وارد شده است تا خلق بر جلالت شأن مؤمن عنداللّه (جلّ جلاله) مطّلع شوند که واردساختن مکروه مؤمن بر او آنقدر خلاف رضای الهی است که خلاّق عالم را گویا مثل شخص متحیّر می گرداند که گویا می خواهد دست از حکمت بالغه و مصلحت قبض روح مؤمن بردارد و قبض روح نفرماید تا مکروه بر مؤمن وارد نشود تا خلق طریق ادب را با مؤمن ازدست ندهند و حرمت بزرگی شأن او را عنداللّه رعایت کنند؛ پس هرگاه حدیث مجازشد نه حقیقت، اشکال دفع شد.

دوّم آنکه تردّد، صفت ذات اقدس نیست تا اشکال لازم آید؛ بلکه از صفات فعلیه الهیّه است که آن، حادث بنفسه است. و محلّ اثبات و سلب است. چنانچه رواست که بگویی خلق فرموده این را و خلق نفرموده آن را و عزّت داد فلان را و عزّت نداده آن را و امثال ذلک از سایر صفات فعلیه که از جمله آنها تردّد است.

و فی الجمله توضیح این کلام این است که فعل اللّه موجد اشیاء است و از جمله اشیاء، افعال عبادات. چنانچه در کلام مبارک خود در سوره صافّات می فرماید که:

«وَ اَللّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ» 1. یعنی خداوند خلق فرموده است شما را و آنچه را که شما به عمل می آورید. پس به صریح این آیه مبارکه و ادلّه متعدده دیگر که در مسئله اثبات اختیار از برای مکلّفین ذکرکرده ایم، چنین می گوییم که افعال اختیاریه عباد (اصل فعل و اختیار فعل) از خودشان است ولکن اللّه (عزّوجلّ) اختیار و فعل ایشان را از برای اتمام حجّت برای ایشان خلق می فرماید. پس طالب اقبال را اقبال عطا

میفرماید تا ظاهرشود سعادت او؛ و مایل به ادبار را ادبار عطا میفرماید تا ظاهرشود شقاوت او؛ چنانچه در حدیث قدسی می فرماید که: طوبی لعبد أجریت بیده الخیر وویل لعبد أجریت بیده الشرّ (1)

. الجواهر السنیّة فی الأحادیث القدسیّة، ص43.

. و از برای شخص مردّد، تردّد خلق می‌فرماید تا واضح شود که شکّاک و مردّد است.

پس چنانچه فعل عبد موصوف می شود به اقبال و ادبار و تردّد، مشیّت اللّه هم که موجد آنهاست، بالعرض موصوف می شود به صفات مفعولش. چنانچه می‌گویی «مشیّت امکانیه» از بابت اینکه خلق امکان کرده، و «مشیّت کونیّه» به علّت آنکه خلق کون فرموده. پس امکانیه و کونیّه، اوّلا و بالذّات صفت مفعول‌اند و ثانیا و بالعرض صفت فعل‌اند. مثل آنکه در علم نحو می گویند که «زید ابوه عالم» . موصوف به علم، ابوه است اوّلا و بالذّات و زید است ثانیا و بالعرض؛ پس در حدیث مذکور، تردّد صفت فعل مؤمن است اوّلا و بالذّات و صفت فعل اللّه است ثانیا و بالعرض.

پس حدیث از برای بیان شدّت احوال سکرات و نزول موت است که چنان شدید و سخت است که شخص مؤمن با آن کمال ایمان و شدّت شوقش به سوی جوار رحمت الهی و فائض گردیدنش به فیوضات نامتناهیه الهیه، چنان شدّت فوت او را خائف می گرداند که مردّد می شود در میانه وصل به رحمت نامتناهیه و کشیدن سختی موت، یا ترک وصل و نچشیدن بدن زهر موت [را]. پس به حدّی مردّد می شود که تردیدش سرایت می کند به فعل اللّه که موجد تردید اوست.

پس بنابراین معنی نیز حدیث مجاز و از برای مبالغه است و اشکالی نیست؛ زیرا که اتّصاف فعل اللّه به تردید، ثانیا و بالعرض مضرّ نیست. بلی اگر اوّلا و بالذّات می‌بود، مشکل بود واللّه العالم.

سوّم آنکه تردید، صفت فعل مؤمن است و سرایت به فعل اللّه نمی کند، حتّی ثانیا و بالعرض؛ و علت نسبت دادن خداوند تردّد را به خود، این است که فعل مؤمن را


1) 1)

تشریفا فعل خود شمرده؛ و توضیح این مطلب (لکن به طریق اشاره) ، این است که تحقّق هر مفعولی موقوف است بر فعلی که آورنده اوست و ظهور هر فعلی نیز موقوف است بر انفعال المفعول. بعبارة اخری، مفعول در تحقّق محتاج به فعل است و فعل در ظهور محتاج به انفعال مفعول است. پس انکسار محقّق نمی شود مگر به کسر؛ و کسر ظاهرنمی شود مگر به انکسار؛ و هر مفعولی که فعل فاعل را کمتر ظاهر می‌سازد، ابعد از فاعل فعل خواهد بود و هر مفعولی که بهتر قبول می‌کند، بیشتر مظهر فعل می شود و اقرب به فعل می گردد و آخرالامر از شدّت قرب، کارش به جایی می‌رسد که صورت مفعول، بعینه، صورت فعل فاعل می‌شود؛ به حدّی که ادّعا می کند همانچه را که فعل ادعامی کند؛ و فعل هم از جهت اظهار غایت قرب او و بیان شرافت او می گوید که چنانچه تو منی، من نیز توام. اگرچه در واقع و نفس الامر، من منم و تو تویی.

مثلا حدیده محمات، کارش در مقام قرب به جایی می رسد که فرقی در میانه او و نار ظاهرنیست. پس او «أنا النّار» می گوید و نار هم از برای اظهار شرافت او در مقام قرب، تصدیق او کرده قبول اتحاد می کند؛ و مفاعیل در این مقام مختلف‌اند به قدر اختلاف صفاء خود و اختلاف انفعال خود؛ و هریک در رتبه خود صادق‌اند. پس وزن «أنا النّار» گفتن حدیده محمات، به قدر صفای او است و نقره صافیه به قدر صفای آن و طلای خالص به قدر جلاء او، و الماس به قدر طاقت خود وهکذا فی کل شیء بحسبه.

و مسئله در انفعال هر شیء به فعل اللّه، بعینه همین طور است در زمانیات، به اختلاف مراتب آنها و همچنین آنچه در دهر و ملکوت و جبروت و لاهوت است تا اوّل، صادر از فعل اللّه و موجود مع وجود فعل اللّه؛ و جمیعا در ادعاء خود صادق‌اند؛ لکن هریک به حسب خوداند، نه بحسب مافوق و ما تحت خود؛ و جمیعا آیةاللّه‌اند و مخبر عن فعل اللّه و عن اللّه‌اند و حال آنکه درواقع و نفس الامر، نه فعل اللّه‌اند و نه ذات اللّه. بلکه عین اللّه و اذن اللّه و لسان اللّه و وجه اللّه و یداللّه وأ اللّه‌اند و فعلشان فعل اللّه و

امرشان امراللّه و نهیشان نهی اللّه و حبّشان حبّ اللّه و بغضشان بغض اللّه است وهکذا؛ وهکذا فی سایر الصفات الفعلیة.

بلکه در حق حضرت سلطان الاولیاء (علیه آلاف التحیة والثناء) در زیارت صفوان، قلب اللّه الواعی ونفس اللّه القائمة فیه بالسنن (1)

. بحارالأنوار، ج97، ص330-331؛ [1] در حدیثی از حضرت امیر علیه السلام نیز این مضمون نقل شده است؛ التوحید، ص164، ح1.

فرموده‌اند از برای آنکه اهل محبت، در معرفت باطن، آیه سراپا هدایه «وَ یُحَذِّرُکُمُ اَللّهُ نَفْسَهُ» 2 را به طور معرفت نورانیه دریابند و حدیث شریف «لنا مع اللّه حالات فیها نحن هو وهو نحن؛ لکن هو هو ونحن نحن» (2)را در خزانه جان سپارند تا از باده «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً» 4 جامی از دست ساقی کوثر فداه ما وجد بالقضاء والقدر-بنوشند.

خلاصه کلام و مختصر مرام: هرکس که آیه وافی هدایه «وَ أْتُوا اَلْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها» 5 را فهمیده و خود را مؤدّب به آداب «وَ اُدْخُلُوا اَلْبابَ سُجَّداً» 6 گردانیده و در تفسیر آنها حدیث کافی وافی «أنا مدینة العلم وعلی بابها» (3)را به چشم بصیرت مطالعه کرده و از آن راه، روانه طور سینای حقیقت گشته و گوش هوش به «کَلَّمَ اَللّهُ مُوسی تَکْلِیماً» 8 داده و از آنجا که آشنا، داند صدای آشنا حدیث شریف «أنا مکلّم موسی من وراء الحجاب» (4)به گوش هوش شنیده، البته به چشم وحدت بینش که احول نبوده، مکلّم موسی را به آیات واضحة الدّلالات، با قائل احادیث قدسیه (را) یک دیده و اقتداء به روایت سراپا هدایت «خذ العلم من أفواه الرّجال» (5)کرده، خود بلاواسطه چون حدیده محمات، اشکال این حدیث را سؤال نکرده، جواب آن را در جمیع اعضاء و


1) 1)

2) 3) . شرح العرشیة، ج2، ص132؛ إیقاظ النّائمین، ص71.

3) 7) . بحار الأنوار، ج10، ص120، ح1؛ همان، ج24، ص107، ح15.

4) 9) . یافت نشد.

5) 10) . بحار الأنوار، ج2، ص105. [2]

جوارح خود هویدا و آشکاردیده؛ فأیّ حاجة الی البیان بعد المشاهدة والعیان ممّن فداه أرواح خلق الرّحمن.

تنبیه هر کس این مطلب را به گوش و هوش شنیده و به قلب فهمیده، قائل قول «أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ» 1 را در عالم ذرّ و همچنین اقوال عوالم سابقۀ مر آن را الی البدو [و] هکذا قائل بین النفختین را به قول «لِمَنِ اَلْمُلْکُ اَلْیَوْمَ» 2 و جوابی [را] که بعد از چهارصدسال می رسد که می فرماید: «لِلّهِ اَلْواحِدِ اَلْقَهّارِ» 3 و حدیث «نحن السّائلون ونحن المجیبون» (1)و همچنین سایر نداهای بحقّ را الی آخر عوالم الجنّة والنار (که لاانقطاع لهما است) همه را می شناسد؛ بلکه به عین الیقین مشاهده می‌کند و به سمع الیقین می شنود که جاری بر لسان اللّه المعبّر عنه است و از حلّ این معمّا حلّ مشکلات بسیار از کتاب اللّه و سنّت اولیاء اللّه علیهم سلام اللّه می‌کند. اللهم أرنی الحقّ حقّا حتّی نتّبعه والباطل باطلا حتی أجتنبه بمحمّد وآله الطاهرة (علیهم آلاف التّحیّة) .

حاصل کلام آنکه: اگر فعل مؤمن فعل اللّه نبودی و تردّدش مسمّی به تردّد اللّه نی، روانبودی که حضرت حق (جلّ شأنه العالی) کلیم اللّه علیه السلام را در مقام گله یا عتاب درآورد که: «چرا من بیمار شدم، تو به عیادت من نیامدی؟» و حال آنکه بیمار شخص درویش ژنده پوش به باده الست مدهوش ساکن در خرابه بودی. پس تردّد مؤمن است که مسمّی به تردّد اله است لغایة الشرافة فلیس من اللّه سبحانه؛ فافهم الاشارة ومن اللّه الهدایة.

پس چون تردّد نه اوّلا و بالذّات و نه ثانیا و بالعرض وصف ذات حضرت اله و فعل او نیست، اصلا اشکالی وارد نیست؛ خواه عیب از جهت این باشد که تردّد مستلزم تغیّر است یا آنکه مترادف با تحیّر است. زیراکه هردو از صفات ممکن‌اند، نه واجب (تعالی) ؛ و اگر به آنچه گفته شد مدّعا فهمیده شد، یا حبّذا که اشاره شد و به قدر کفایه


1) 4) . یافت نشد.

شد؛ والاّ واحسرتا که زیاده شد [و] وامحنتا که برای عدوّ نفهم بهانه شد. حسبنا اللّه ونعم الوکیل نعم المولی ونعم النصیر.

تنبیه آخر: از آنچه گفته شد، ظاهر شد سرّ نسبت دادن بداء به خداوند (جلّ جلاله) . چنانچه در حدیث می فرماید که «وإن من شیء إلاّ وللّه فیه البداء» (1)

. التّوحید، ص334-335، ح9؛ با اندک تفاوتی.

و در حدیث دیگر می فرماید «وما عبداللّه بشیء مثل الإقرار بالبداء» (2)و در زیارت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام می فرماید که «السلام علیک یا من بدا اللّه فی شأنه» (3)و امثال آنها.

و توضیح این مطلب اینکه: علوم ملکیّه الهیه که در لوح محفوظ و لوح محو و اثبات و الواح سماویّه و مبادی عالیات و صدور کاملین از انبیاء و اوصیاء و ملائکه مقرّبین و کتب سماویّه و عرصه ایجاد و غیر آنها که همه آنها کتب الهیّه‌اند و یک معنی باطنی «وَ عِنْدَنا کِتابٌ حَفِیظٌ» 4 اند و یک معنی «عِنْدَ رَبِّی فِی کِتابٍ لا یَضِلُّ رَبِّی وَ لا یَنْسی» 5 و امثال آنها می باشند.

جمیع احکام و اوامر و نواهی تشریعیه و تکوینیه در آنها احکام اللّه است به همان معنی که گفته شد. پس همچنانکه اگر در آنها تردّد به هم رسد، آن را تردّد الهی نام می گذارند و همچنین هرگاه در آنها به جهت اختیارات عباد و مخلوقات و حکم و مصالح الهیّه ملکیّه و ملکوتیّه بدائی حاصل شود (یعنی اظهار ما لم یظهر شود که این معنی بداء است نه پشیمانی، چنانچه بعضی گمان باطل کرده‌اند) آن را بداء الهی نام می نهند، به همان نحو که گفته شد؛ والعاقل یکفیه الإشارة ومن اللّه الهدایة؛ و از برای تفصیل این مسئله، مقامی دیگر باید نه این رساله مختصره؛ وکفت الإشارة لأهل البستان.

مطلب چهارم که بیان اسباب تردّد مؤمن است، پس آن به اختلاف مراتب ایمان و


1) 1)

2) 2) . التوحید، ص332؛ [1] بحارالأنوار، ج4، ص107، ح19؛ الکافی، ج1، ص146 ( [2]در این مصادر واژه اقرار نقل‌شده است) .

3) 3) . کامل الزّیارات، ص301-302. [3]

مقامات ایقان است. پس جمعی باعث تردیدشان شاید این باشد که چون قاصراند یا مقصّراند یا مبتلای به هر دواند و از ایشان خلاف صادرشده و خود را روسیاه درگاه و نامناسب بارگاه حضرت اله می بینند، راضی به قبض روح نمی شوند؛ یا چون امید توبه و انابه دارند راضی نمی شوند؛ ولکن چون از خود خائف‌اند که هرچه زنده بمانند زیاد نافرمانی کنند و زیاده باعث ازدیاد شرمساری شود، راضی به موت می شوند. پس، از جهت ملاحظه جهتین مختلفتین، متردّداند.

و جماعتی دیگر چون ملاحظه وصول به قرب جوار حقّ و استخلاص از ماسوی اللّه می‌کنند، راضی می شوند و چون طمع تحصیل اعلی مقام از برای خود با امید هدایت و دستگیری غیر دارند راضی نمی شوند؛ ولهذا متردّداند.

و جمله دیگر، جذبه مقام قربشان راضی شان دارد ولکن قبل از اشاره محبوب سکوتی دارند و کالمتردّداند و چون اشاره محبوب (که جزء اخیر علّت تامّه است) محصّل گردید، مرجّح وصل خواهد شد. مثل آنکه در حدیث وارد شده است که عزرائیل به خدمت حضرت ابراهیم علیه السلام رسید. آن حضرت از او سؤال فرمود که به زیارت ما آمده‌ای یا به دعوت و قبض روح آمده‌ای؟ او عرض کرد که به دعوت آمده‌ام. آن حضرت فرمود که «هل یحب الخلیل موت خلیله؟» . یعنی «آیا دوست می دارد خلیل واقعی (که خداوند است) موت ابراهیم (خلیل خود) را؟» . عزرائیل رفت و مراجعت نمود و پیام آورد که «هل یکره الخلیل لقاء خلیله؟» . یعنی آیا اکراه دارد خلیل (که ابراهیم بوده باشد) لقاء خلیل واقعی را (که خداوند است) ؟» . پس چون آن جناب این بشارت را شنید، دفعةً جان شیرین تسلیم نمود (1)

. الجواهر السنیة فی الاحادیث القدسیة، ص24.

.

و جماعتی هستند که چون نمی دانند که ناجی‌اند یا هالک، خائف و متردّداند که اگر قطع به نجات داشتندی چون مولای خود علیه السلام که فرمود: «واللّه لإبن أبی طالب آنس


1) 1)

بالموت من الطّفل بثدی أمّه» ، (1)

. نهج البلاغه، خطبه5؛ [1]بحارالأنوار، ج28، ص234، ح20؛ ج74، [2] ص57، ح16؛ ج77، ص334، ح20.

ایشان هم بگفتندی و اقتداء نمودندی. اللهم اجعلنا أهلا لهذا المقام بحقّ صاحب الکلام علیه السلام.

و جمله‌ای از امور دیگر متصوّر است که اسباب تردید شود؛ لکن به همین قدر که اشاره شد، نوع وجه تردید معلوم و مفهوم شد.

مطلب پنجم در بیان اسباب رفع تردّد است از مؤمن، و آن بدین گونه است که در احادیث بسیار اشاره شده است که «هیچ پیغمبری یا وصیّ پیغمبری یا ایمان آورنده به پیغمبری نیست الاّ اینکه تا خود اذن ندهد او را قبض روح نمی‌کنند» (2). پس اسباب تردیدش چون رفع شد، اذن می دهد. پس قبض روح می شود.

مثل آنکه در حدیث است که سؤال کردند که سبب معلوم نبودن قبر حضرت موسی علی نبیّنا وآله وعلیه السلام چیست؟ در جواب، حدیثی روایت شده که مضمون بعضی از فقراتش این است که: عزرائیل به خدمت آن حضرت آمد. به او فرمودند که به زیارت ما آمده‌ای یا به قبض روح ما؟ او عرض کرد که به قبض روح آمده‌ام. به او فرمود که از کدام عضو قبض می کنی؟ عرض کرد که از دهان شما. آن حضرت فرمود که قبض می‌کنی از دهانی که با خداوند بلاواسطه سخن گفته است و مناجات کرده؟ عرض کرد که از گوش شما. فرمود که از گوشی که ندای الهی شنیده است؟ عرض کرد از چشم شما.

فرمود از چشمی که آیات تورات خوانده و آیات الهی را دیده است؟ عرض کرد که از دست شما. فرمود از دستی که الواح تورات را از آسمان گرفته است و به عبودیت الهی بلند شده است؟ عرض کرد از پای شما. فرمود از پایی که به طور سینا بالا رفته؟ عرض کرد از شکم شما. فرمود از شکمی که از بس ریاضت کشیده و علف صحرا خورده، سبزی علف از ظاهر جسد او هویدا گشته؟ عزرائیل متحیّرشد و رفت. پس


1) 1)

2) 2) . یافت نشد.

مراجعت نمود و عرض کرد که حضرت حقّ، سلامت می رساند که تا خود اذن ندهی، جناب تو را قبض روح نکنم. آن حضرت چون این کلام را شنید، فرمود که اگر قبض روح من موقوف به اذن من است، از نزد من برو و دیگر هرگز به نزد من میا. پس عزرائیل رفت. پس چون زمان قبض روح آن جناب رسید، تنها روانه صحرا شد. پس دید که تنها شخصی در میانه صحرا قبری حفر می نماید. از او سؤال فرمود که از برای کیست؟ او عرض کرد که از برای ولیّی از اولیای الهی. آن حضرت فرمود که چون قبر ولی خداوند است، خوب است که تو را اعانت در حفر آن کنم. پس چون قبر را با هم تمام کردند، آن شخص خواست که برود در قبر بخوابد. آن حضرت از سبب آن سؤال کرد.

جواب فرمود که از برای استعلام موافقت یا مخالفت با صاحب آن است. آن حضرت فرمود که صاحب آن به چه اندام است؟ او عرض کرد که به اندام شماست. آن حضرت فرمود که پس من اولایم از برای خوابیدن در آن. پس چون در آن خوابید، حجب از چشمش برداشته شد و مقامات قدس موسوی را مشاهده نمود. سؤال کرد که اینها چه مقام‌اند؟ او گفت که اینها مقامات قدس حضرت موسی است که اگر اذن قبض روح دهد، به آنها فائض گردد. پس آن حضرت فرمود که ای کاش برادرم عزرائیل حاضربود تا قبض روح مرا می کرد! آن شخص عرض کرد که: منم عزرائیل! آن حضرت فرمود که تعجیل کن در قبض؛ که چون او خواست که مشغول قبض شود، آن حضرت بر او نعره کشید که چرا چنین کُندی می‌کنی؟ پس او تعجیل در قبض روح مقدّسش کرده و آنچه تکلیف دفن بوده به عمل آورد و قبر را همروی صحرا کرده، لهذا کسی را از قبر آن جناب اطلاع نیست (1)

. بحار الأنوار، ج13، ص366، ح9.

.

و همچنین‌اند همه اولیاء، حتی مؤمنین از امّت. چنانچه در حدیث است که چون عزرائیل خواهد قبض روح مؤمن فرماید، مشاهده می کند که او مضطرب می‌شود.


1) 1)

پس از او سؤال می کنند که چرا مضطربی؟ مؤمن می گوید که چگونه مضطرب نباشم و حال آنکه می باید که از مکانی که انس دارم بروم به مکانی و قبری که به او انس ندارم و مفارقت از اهل و عیالی که به ایشان انس گرفته‌ام و با جمعی آشناشوم که به ایشان مأنوس نیستم. عزرائیل می گوید که می خواهی مکانی و اهلی به تو بدهم بهتر از مکان و اهل تو؟ مؤمن می گوید که چگونه است آنچه می گویی؟ دفعةً حجب از نظر او مرتفع می شود. پس مشاهده می کند مقامات عالیه جنان را. پس به او می گوید که این مکان، عوض مکانهای دنیای تو و به او نشان می دهد نفوس مقدّسات محمد و آل محمد را ارواحنا لهم الفداء. پس به او می گوید که اینک اهل بیت عصمت (علیهم السلام) در عوض آن اهل تو. پس دفعةً مؤمن مبالغه می‌کند که: ای عزرائیل! تعجیل در قبض روحم کن و مرا به آن مکان و به خدمت سادات و موالیم مشرّف فرما (1)

. ن. ک: بحارالأنوار، ج6، ص196، ح49 و ص163، ح32.

.

الحاصل هیچ مؤمنی را قبض روح نمی کنند مگر بعد از رفع تردید او و اذن او و این است مراد از آیۀ شریفه «یا أَیَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ * اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً * فَادْخُلِی فِی عِبادِی -وهم محمد وآله علیهم السلام- * وَ اُدْخُلِی جَنَّتِی» 2 و در ترجمه این حدیث شریف، جای سخنان بسیار است؛ لکن به همین قدر اختصارشد، به جهت ضیق مجال و تبلبل بال.

أسئل اللّه الحشر مع النّبی والآل-علیهم الصّلوة والسّلام دوام الغدوّ والآصال-والحمدللّه علی کلّ حال. فی 26شهر محرّم الحرام سنه1266.


1) 1)

22- شرح حدیث «من همّ بحسنة ولم یَعملها. . .»

اشارة

احمد بن صالح بن طوق قطیفی بحرانی

(قرن 13 ق)

تحقیق

محمدحسین درایتی

درآمد

اشارة

شبه جزیرۀ عربستان، در نگاه اول، صحرای خشک و بی‌آب و علفی را در نظر انسان مجسم می‌کند. این بیابانِ سوزانِ مملو از شن و ماسه، بین نجد و بحرین که الربع الخالی نام دارد.

قطعه‌ای از این بیابان، به سبزی می‌گراید و خرم شده که. گویی خداوند قطعه‌ای از بهشت را ارزانی صحرا کرده است. این منطقه قطیف نام دارد. قطیف واحه‌ای در کنار باختریِ خلیج فارس، در شمال بندر امام و در جنوب غربی بندر رأس التنوره است. یاقوت حموی آن را چنین معرفی کرده است:

مدینة بالبحرین هی الیوم اعظم مدنها و کان قدیماً اسماً لکورة هناک غلب علیها الآن اسم هذه المدینة و قال الحغصی: القطیف قریة لجذیمة عبدالقیس (1)

. معجم البلدان، ج 4، ص 378. [1]

.

ابوالفداء، قطیف را از ناحیۀ احسا می‌شمارد (2)و این تفاوت به جهت آن است که گاهی به همه سواحل خلیج تا بحرین کنونی، بحرین اطلاق می‌شده است که احسا از آن بخش، امروزه در عربستان سعودی قرار گرفته است.

این منطقه از دیرباز از مراکز شیعیان و محبان خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام در حجاز و خاستگاه علمای زیادی بوده است.

مؤلف

اشارة

از عالمان و مراجع سدۀ سیزدهم هجری در قطیف، احمد بن صالح بن سالم بن طوق قطیفی است.


1) 1)

2) 2) . تقویم البلدان، ص 98.

شیخ علی بلادی در شرح حال او آورده است:

العالم العامل الفاضل الاوحد الصالح الشیخ احمد بن المرحوم الشیخ صالح بن طوق القطیفی، کان رحمه الله من افاضل عصره علماً و عملاً (1)

. أنوار البدرین فی تراجم علماء القطیف و الاحساء و البحرین، ص 281. [1]

.

پدر او-شیخ صالح-نیز از علمای عصر خود بوده و برخی مسائل فقهی را از شیخ احمد احسایی (د 1241 ق) پرسیده که ضمن جوامع الکلم به چاپ رسیده است (2).

ظاهراً در منابع شرح‌حال‌نگاری، تاریخ فوتِ شیخ صالح، ذکر نشده است، ولی در قطیفیه که پاسخ‌های احسایی به احمد بن صالح است از پدرش با تعبیر «المرحوم» یاد شده است که نشان می‌دهد، شیخ صالح بن سالم، قبل از تحریر این رساله فوت کرده است. احسایی برای تحریر این رساله در پایان آن تاریخ ذکر نکرده است، ولی کهن‌ترین نسخۀ رسالۀ قطیفیه که در کتابخانۀ مدرسۀ فیضیۀ قم نگهداری می‌شود، دارای تاریخ 26 رجب 1232 ق است (3).

با توجه به این مطالب می‌توان گفت شیخ صالح بن سالم، قبل از این تاریخ در گذشته است.

اساتید و مشایخ

ابن طوق، نزد چند نفر از بزرگان عصر خود، علوم اسلامی را فرا گرفته است نام اساتید او تا آنجا که می‌دانیم عبارت‌اند از:

1. شیخ محمّد بن عبد علی بن محمّد بن عبدالجبار قطیفی بحرانی (د 1245 ق)

او در بسیاری از علوم و معارف صاحب نظر بوده است و تألیفات زیادی دارد که از آنها می‌توان به هدی العقول الی احادیث الاصول (4)در شرح الکافی و مشکاة الانوار فی


1) 1)

2) 2) . أنوار البدرین، ص 24؛ جوامع الکلم، چاپ تبریز، ص 237-239.

3) 3) . فهرست نسخه‌های خطی کتابخانۀ مدرسه فیضیه، ج 2، ص 172.

4) 4) . الذریعة، ج 25، ص 202.

اثبات رجعة محمّد و آله الاطهار علیهم السلام (1)

. فهرست کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، ج 16، ص 386.

، اشاره نمود. او همچنین دارای رسالۀ عملیه بوده که جلد طهارت و صلاة آن توسط شاگردش احمد بن صالح تلخیص شده است (2).
2. احمد بن محسن بن منصور آل عمران قطیفی

وی صاحب الحاوی (3)در فقه بوده و به نوشتۀ أنوار البدرین از مشایخ ابن طوق است (4).

شاید ذکر این دو نکته هم خالی از فایده نباشد. ابتدا این‌که، صالح بن سالم-پدر ابن طوق-از فضلای روزگار بوده است و به روال معمول، باید پسر، از محضر پدرِ دانشمندش هم بهره برده و یا تحت ارشاد و هدایت وی مراتب علمی و تحصیلی را طی کرده باشد، ولی تا آنجا که می‌دانیم در منابع، تصریح به شاگردی او نزد پدرش نکرده‌اند و یا این مطلب را طبیعی دانسته و تذکر نداده‌اند.

دیگر این‌که ابن طوق، ضمن مکاتباتی از شیخ احمد احسایی سؤالاتی را در موضوعات فقه، تفسیر، عقاید، فلسفه و حدیث پرسیده و شیخ ضمن تجلیل از وی، پاسخ داده است.

این‌که ابن طوق به صورت مرسوم نزد احسایی شاگردی کرده باشد یا از او روایت کند دانسته نشد، ولی آقا بزرگ تهرانی، گاهی از ابن طوق با تعبیر «تلمیذ احمد الأحسایی» یاد کرده است (5)و برخی نیز به استناد همین مطلب ابن طوق را جزء


1) 1)

2) 2) . أنوار البدرین، ص 274؛ [1] موسوعة مؤلفی الإمامیة، ج 4، ص 36.

3) 3) . الذریعة، ج 6، ص 234. [2]

4) 4) . أنوار البدرین، ص 280.

5) 5) . الذریعة، ج 24، ص 234.

شاگردان احسایی شمارش کرده‌اند (1)

. أعلام هجر من الماضین و المعاصرین، ج 1، ص 156.

.
تألیفات و آثار

بیشترین آثاری که قطیفی از خود به جای گذاشته، موضوعات و مباحث فقهی است، ولی او به مباحث اعتقادی و گاهی شرح حدیث نیز پرداخته است.

هفده رساله از او، ضمن مجموعه‌ای در کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی نگهداری می‌شود (2). این رساله‌ها و عناوینِ دیگری، فهرستِ آثار او را تشکیل می‌دهد که چنین است:

1.

اجوبة مسائل السید حسین البحرانی

2.

اجوبة مسائل الشیخ محمّد الدررازی

3.

احکام العمرة

4.

ادراک الرکعة فی وقت

5.

اعراب «صلی اللّه علیه و آله»

6.

اعراب «وآله» من الصلاة

7.

تحدید أول النهار

8.

تیمّم من منعه الزحام عن الخروج

9.

جامعة الشتات

10.

جواب مسألة عن الحبوة

11.

جواب مسألة فی الرضاع

12.

جواب مسألة فی العدد

13.

الرجعة

14.

رسالة فی الأصول الخمسة (مفصل)

15.

رسالة فی‌الاصول الخمسة (مختصر)

16.

رسالة فی ترک الصلاة علی محمّد و آله

17.

رسالة فی تواریخ محمّد و آله صلی الله علیه و آله

18.

روح النسیم فی احکام التسلیم

19.

شرح حدیث «من عرف نفسه. . .»

20.

شرح حدث «من هم بحسنة. . .»


1) 1)

2) 2) . فهرست نسخه‌های خطی کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی، ج 15، ص 333-334.

21.

قصد الثواب و العقاب فی العبادة

22.

مختصر الرسالة العملیة لمحمّد بن عبد علی آل عبدالجبار

23.

مناسک الحج

24.

موالید النبی و آله صلی الله علیه و آله

25.

نزهة الأحباب

26.

نزهة الألباب و نزل الأحباب

27.

نعمة المنان فی اثبات وجود صاحب الزمان علیه السلام

28.

الواجب الکفایی

29.

وجوب الإخفات فی غیر الأولیتین (1)

. ن. ک: موسوعة مؤلفی الإمامیة، 4، ص 32-37. [1]

.
درگذشت

از تاریخ فوت قطیفی اطلاع درستی نداریم. أنوار البدرین که کهن‌ترین منبع شرح حال او است، اشاره‌ای به تاریخ فوت وی نکرده و تذکره‌های بعد از آن نیز مطلبی ذکر نکرده‌اند (2).

الواجب الکفایی که یکی از رساله‌های قطیفی است در تاریخ 18 ذیقعده 1243 ق به پایان رسیده، که می‌رساند تا این تاریخ زنده بوده است (3).

از سویی آقا بزرگ تهرانی، نسخه‌هایی را رؤیت کرده است که یادداشت تملک یا امضای قطیفی در آنها بوده و مربوط به قبل از سال 1245 ق بوده است (4). با این وجود باید فوت او در فاصلۀ بین ذیقدۀ 1243 ق تا 1245 ق اتفاق افتاده باشد.

قابل ذکر است که ابن طوق فرزندی دارد به نام ضیف اللّه که از فضلا بوده و رسالة فی الاصول الخمسة پدر را شرح کرده است. وی با سید کاظم رشتی (د 1259 ق)


1) 1)

2) 2) . أعیان الشیعة، ج 2، ص 607؛ الفوائد الرضویة، ص 18.

3) 3) . فهرست نسخه‌های خطی کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی، ج 15، ص 334.

4) 4) . الکرام البررة فی القرن الثالث بعد العشرة، ج 1، ص 93.

مربوط بوده و فتاوای او را در طهارت و صلاة جمع نموده است (1)

. أنوار البدرین، ص 282.

.

همچنین رشتی برخی سؤالات را به درخواست شیخ ضیف‌اللّه قطیفی پاسخ داده است که ضمن آن از سائل با تعبیر «الفاضل الأواه» یاد می‌کند (2).

شیخ ضیف اللّه در عراق در گذشته است.

رسالۀ حاضر

این شرح در جواب سؤال و درخواست شیخ محمّد بن مبارک بن علی، تدوین شده است.

مؤلف ابتدا، از مباحث مربوط به نیت و اقسام آن سخن گفته است و سپس شروع به شرح این حدیث کرده و مطالب خود را با استفاده از روایات و احادیث بیان می‌کند.

بخش دوم رساله، بیشتر اختصاص به بیان مصنف دربارۀ آراء ملاصالح مازندرانی در شرح اُصول الکافی دارد.

مازندرانی در شرح این روایت، سه وجه و صورت برای نیت ذکر کرده است که بحرانی هر یک از این وجوه را آورده و با عنوان «اقول» نظرات خود را دربارۀ آنها بیان می‌کند. این رساله در عصر روز 21 شوال سال 1243 ق پایان یافته است.

مجموعه‌ای از رسائل و آثار ابن طوق بحرانی در کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی نگهداری می‌شود.

این مجموعه به نوشتۀ فهرستنگار محترم، حاوی هفده رساله از آثار بحرانی است و رسالۀ دوم آن تنها نسخۀ موجود از شرح حاضر است که به خط نسخِ زرع بن محمّد علی بن حسین بن زرع خطی بحرانی کتابت شده است (3).

مهدی سلیمانی آشتیانی


1) 1)

2) 2) . الکرام البررة، ج 2، ص 674؛ فهرست کتب مشایخ، ج 2، ص 141-142.

3) 3) . فهرست کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی، ج 6، ص 334، ش 2358، رسالۀ دوم مجموعه.

تصویر

161

تصویر آغاز نسخه از کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی

محل تصویر شمارۀ44

تصویر

162

تصویر انجام نسخه از کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی

محل تصویر شمارۀ45

شرح حدیث «من همّ بحسنة ولم یَعملها. . .»

بسم اللّه الرحمن الرحیم

ولا حول ولا قوّة إلّاباللّه العلیّ العظیم، وصلّی اللّه علی محمّد وآله الطیّبین، والحمد للّه‌ربّ العالمین.

فیقول الأقلّ الأحقر أحمد بن صالح بن طوق:

قد سألنی سلالة العلماء الصالحین، وخلاصة الأخلّاء الناصحین، العامل العالم الکامل الزکیّ، الشیخ محمّد بن العلّامة المقدّس شیخنا الشیخ مبارک بن الشیخ علیّ- أیّده اللّه بألطافه، وأنار فکره بأنوار الهُداة إلیه-عن معنی صحیح زرارة المرویّ فی الکافی عن أحدهما علیهما السلام أنّه قال: «إنّ اللّه-تبارک وتعالی-جَعَلَ لآدمَ فی ذرّیّته مَنْ هَمَّ بحَسَنَةٍ ولم یعمَلْها کُتِبَتْ له حَسَنَةٌ، ومَنْ همَّ بحَسَنَةٍ وعَمِلَها کُتِبَتْ له عشراً، ومَنْ هَمَّ بسیّئةٍ [ولم یَعْمَلْها] لم تُکتَبْ علیه، ومَنْ هَمَّ بها وعَمِلَها کُتِبَتْ علیه سیّئةٌ» ، (1)

. الکافی، ج 2، ص 428، باب من یهمّ بالحسنة أو السیّئة، ح 1. [1] وعنه فی وسائل الشیعة، ج 1، ص 51، ح 98. و [2]ورد هذا الحدیث مع اختلاف یسیر فی بعض الألفاظ فی الزهد، ص 141، ح 196؛ [3] والتوحید، ص 408، ح 7؛ والخصال، ص 418، باب التسعة، ح11؛ ومعانی الأخبار، ص 248، ح 1؛ وتفسیر العیّاشی، ج 1، ص 387، ح 139. [4]

انتهی.

ولعمری إنّنی لستُ من خدم أرباب هذه الصناعة، ولا من تجّار هذه البضاعة، فقد استسمن ذاورم لحسن ظنّه، ولکن أمره واجب الامتثال، ولا یسقط المیسور بالمعسور، والحکمة ضالّة المؤمن حیث ما وجدها التقطها، ولنقدِّم مقدّمة یستعان بها علی معنی الحدیث، فنقول-وباللّه المستعان-:


1) 1)

اعلم أیّدک اللّه بنوره: الذی یظهر لی من الأخبار وقواعد العدل والحکمة أنّ الحسنة والسیّئة إذا خطرت ببال المکلّف المختار مجرّد خطور وتذکّر وتصوّر لحقیقتها ومعناها ولفعلها وحسنه أو قبحه أو لذّته، فإن کان إحضارها بالبال لأجل الترغیب فی فعل الطاعة أو ترک المعصیة أو التحذیر من ترک الطاعة أو فعل المعصیة اُثیب، کما یدلّ علیه الکتاب والسنّة والأخبار والاعتبار؛ وإلّا یکن کذلک، بل مجرّد تصوّر بلا عزم علی فعل أصلاً، بل مجرّد تصوّر وتذکّر لهما أو لإحداهما، فلا ثواب ولا عقاب، وإلّا لزم التکلیف بما لا یطاق؛ إذ ربّما تخطر إحداهما بالبال قهراً، وربّما ألقی الملک أو الشیطان ذکرها وتصوّرها هکذا، وللزم تحریم تعلّم معنی المعصیة وتعلیمها وذکرها لأجل التحذیر أو الترغیب.

فالمقطوع به أنّه لا ثواب ولا عقاب بمجرّد خطور أحدهما بالبال ما لم یکن نیّة علی فعل لما خطر أو ذکر یُثاب أو یُعاقب علیه.

وإن خطرت أحدهما بالبال وهمَّ بفعله وعزم علیه، أی نوی فعله؛ فلا یخلو إمّا أن یکون المنویّ فعل الطاعة الواجبة أو المندوبة، أو ترک الواجبة أو المندوبة.

فأقسام النیّة بالنسبة إلی الطاعة أربعة؛ ففی الأوّلین یُثاب إن فعل ما نواه، ویکتب له عشر حسنات وإن تفاضلت قوّةً وضعفاً بحسب فضل الواجب علی النفل؛ واللّه یضاعف لمن یشاء.

وإنّما کانت الحسنة بعشر لأنّها من نور الوجود الفائض من فعل المعبود، فهی إذا صدرت من العابد صدرت من جمیع مراتب وجوده العشر الکلّیّة، واللّه یضاعف لمن یشاء بحسب قوّة مراتبه وضعفها، وقوّة درجاته الإیمانیّة العشر وضعفها، وقوّة علمه وإخلاصه وضعفهما.

ولأجل أنّ طاعات الموحِّدین من فاضل شعاع نور إمامهم، کانت ثابتة غیر مجتثّة؛ لثبات أصلها وعلّتها.

وإن لم یفعل ما نواه، فإن کان واجباً، فإن کان ترکه لحائل قهری، لم یُعاقب علی ترکه؛ لکن هذا لا یتحقّق معه نیّة الترک؛ لأنّه لم تنفکّ عنه النیّة الکلّیّة للفعل الکلّی أو

الجزئی، وهو یُثاب علی همّه وعزمه ونیّته أبداً، بل هو سبب الخلود إذا کان المنویّ یوجب الخلود. وذلک لأنّ النیّة من أعمال القلوب التی هی مقرّ الإیمان، وتلک الألواح المقدّسة لاتفنی ولا ینقطع عملها، ولذلک دام ثوابهم بلا انقطاع، وخلّدوا بنیّاتهم.

وإن کان ترکه الطاعة الواجبة لا لمانع قهری، بل اختیاراً منه، عُوقب علی نیّته ترک الطاعة.

وهل یُثاب لو نوی الواجبة ثمّ نوی ترکها ولم یفعلها؟

الظاهر أنّه لا یُثاب؛ لأنّه محا مادّة وجودها، وطفی نورها بترکه لها، فهو کمن رائی، أو دخله العُجب آخر صلاته، بل لا یمکن أن توجد النیّة الجزئیّة للفعل الجزئی إلّابوجوده، ولا الکلّیّة إلّابوجود منویّها الکلّی، وهو الصورة القائمة بالنفس، فإن أعرض عن النیّة عدم المنویّ؛ لأنّه لا تکون الإرادة إلّابالمراد معها، ولا وجود للمعلول بعد فناء علّته.

ویُحتمل أن یُثاب علیه فی الدنیا لکنّه ضعیف جدّاً.

وإن نوی فعلها، ثمّ نوی ترکها، ثمّ ندم ورجع وفعلها، اُثیب علی نیّته السابقة واللاحقة، واللّه غفورٌ رحیم ذو فضلٍ عظیم. فإن تحقّق معه الترک، عُوقب أیضاً علی ترک الطاعة، وإن رجع وندم عن نیّته لترک الطاعة الواجبة وتدارکها مع الإمکان، لم یُعاقب علی تلک النیّة بفضل سعة رحمة اللّه.

وإن کان ما همَّ به ونواه فترکه مندوباً، اُثیب علی نیّته الفعل وإن لم یفعله، بل لو نوی فعل الخیر أن یفعله إن تمکَّن منه، اُثیب ما بقیت نیّته، ولو مات قبل أن یتمکّن مع بقاء نیّته أن یفعله ما تمکّن منه أبداً، اُثیب أبداً، فإنّ نیّته حینئذٍ کلّیّة ومنویّها کلّی لا یفارقها، وهو الصورة الکلّیّة القائمة بالنفس؛ أعنی المشیئة، ولم یُعاقب علی ترکه؛ للإذن الشرعی فی ترکه.

وأمّا أن یکون المنویّ الذی همَّ به وعزم علیه فعل المعصیة أو ترکها؛ فالأقسام بالنسبة إلی المعصیة اثنان، وکلّ منهما إمّا کلّی أو جزئی، فإذا همَّ بالمعصیة أی عزم علی فعلها ونواه، فإن صمّم عزمه ونیّته وفعل ما نواه، کُتبت علیه سیّئة، ولکن لاتستقرّ الکتابة، وتکون بالفعل فی جمیع مراتب مصادرها إلّابعد سبع ساعات. أمّا أنّها إنّما تُکتب سیّئة واحدة، فبفضل رحمة اللّه التی سبقت غضبه، ووسعت کلّ شیء، ولأنّ

المعصیة فی الحقیقة عدم کمال ونقص وجود، وظلمةٌ، والعدم نقطة لا فاضل لها، ولا رتب فی نفسها وحقیقتها، وإنّما المعصیة نقص الوجود وظلمة، والظلمة إنّما هی عدم النور، والنقص إنّما هو عدم الکمال، والعدم نقطة.

وأیضاً المعصیة صفة الجهل وممدّها الجهل، فهو مبدؤها وإلیه تعود، وهو عدم؛ لأنّه عدم العلم والعقل، فإذا کان الأصل والعلّة عدماً مجتثّاً غیر ثابت-لأنّه لیس من اللّه وإنّما هو من سجّین ویعود إلیها-فهی عدم مجتثّة لا قرار لها کأصلها، والفاعل لها هو الجاهل العاصی فعلها بما أنعم اللّه به علیه من القوی والآلة التی وهبها له المعبود بالحقّ لیعبده بها، فاختار صرفها فی المعصیة.

انظر إلی الظلّ الفائض من الجدار بسبب إشراق نور شعاع الشمس علی وجهه، فإنّه شیء فی مرتبته ولیس بشیء فی الحقیقة، وإنّما هو عدم نور شعاع الشمس المشرق علی وجه الجدار، ظهر بسبب حیلولة کثافة إنّیّة الجدار وماهیّته بین نور شعاع الشمس وبین محلّه، فهو فی الحقیقة نقطة لا فاضل له؛ لاستحالة أن یکون للعدم فضل یفیضه علی مجاوره؛ لأنّه لو فُرض له فاضل لکان إمّا أقوی منه وأشدّ عدمیّةً وظلمةً، فیثبت له من معنی حقیقة أصله وعلّته ما هو أشدّ فعلیّة منه أو أضعف ظلمةً وعدمیّةً، وهذا لا یکون إلّابممازجته وخلطه بشیء من النور والوجود، وکلاهما محال؛ لما یلزمهما من أشرفیّة الفرع علی الأصل فی تحقّق الحقیقة، أو لباس الفرع کمالاً لیس هو لأصله، فلا یکون منه، فلیس هو فرعه وقد فرض أنّه فرعه، بل یلزم انقلاب الأصل فرعاً فی الوجهین.

وإن أسف علی نیّته وهمّه بالمعصیة، لم یُکتب علیه إثمه، ومحی من نفسه أثر تلک النیّة؛ لأنّ ندمه توبة، وبها یمحی أثر فعل المعصیة فضلاً عن نیّتها.

وکذا لو أعرض عن فعلها ونیّتها؛ لانصراف شهوته أو ذهوله ونسیانه ولم یفعل، لم یکتب علیه شیء بفضل رحمة اللّه وَجُوده، وَمحا إثم ذلک الهمّ والنیّة من نفسه؛ لأنّه محا تلک النیّة من لوح نفسه؛ فإنّ الحقّ أنّه یأثم علی نیّة المعصیة کما یُثاب علی نیّة الطاعة، ویزداد نور نیّة الطاعة، وظلمة نیّة المعصیة فی نفسه، ویدوم بقدر اشتدادیتّه وتأکّد عزمه ودوام ذلک منه حتّی لو مات علی نیّة أن یعصی أبداً-ولو خلّد أبداً-عذّب

دائماً أبداً بتلک النیّة، إلّاأن یکون مؤمناً، فتتدارکه شفاعة محمّد وأهل بیته صلّی اللّه علیه وعلیهم أجمعین.

ویدلّ علی ذلک الأخبار، والاعتبار، وقواعد العدل.

فأمّا الدلیل علی أنّه یُثاب علی نیّة الطاعة کلّیّة وجزئیّة مع الفعل، وکلّیة ولو لم یعملها إن کان المنویّ مندوباً، فکثیر من الأخبار، واجباً کان أو مندوباً، أو ترکه لمانع قهری مع بقائه علی نیّة العمل ما تمکّن منه، إلّاأن یکون ما نواه ولم یعمله واجباً ترکه اختیاراً، فإنّ الظاهر أنّه لا یُثاب علی تلک النیّة حینئذٍ؛ لعدم ثباتها، ولأنّها عملٌ باطل، فإنّ شرط صحّة هذه النیّة أن یفعل المنویّ، ولأنّه إذا نوی واجباً ثمّ عزم علی ترکه وصمّم، أطفأ ظلام عزمه واستیلائه علی نفسه نورُ نیّته السابقة، بل تکون نفسه أشدّ ظلاماً ممّا کانت علیه قبل تلک النیّة، فإنّه حینئذٍ قد أثم واستحقّ العقاب إلّاأن یتوب ویرجع إلی اللّه، فإنّ اللّه توّابٌ رحیم.

وأمّا نیّة المعصیة، فیُعاقب علیها بمقتضی قواعد العدل والأخبار الکثیرة، وخصوصاً إذا عمل ما نوی، أو حال بینه وبین العمل مانع قهری مع بقائه علی نیّة الفعل ما أمکنه، بل عقاب هذه النیّة لا ینقطع؛ لأنّها عمل القلب ما لم یندم علی نیّته ویرجع عنها، فإنّه یُثاب علیه؛ واللّه توّابٌ رحیم.

وإذا کانت التوبة تمحو أثر فعل المعصیة، فمحوها لنیّتها أولی، وکذا لو زالت نیّة المعصیة عنه بذهول أو نسیان أو تغییر شهوته وانصرافها عن فعل ما نوی، فإنّ مقتضی سبق الرحمة التی وسعت کلّ شیء أن لا یؤاخذ بمجرّد تلک النیّة، ولعموم الخبر المبحوث عنه وأمثاله لذلک.

ومن الأخبار الدالّة علی حصول الإثم والعقاب علی نیّة المعصیة مثل ما جاء عنهم- علیهم سلام اللّه-أنّهم قالوا: «نیّة المؤمن خیرٌ من عمله، ونیّة الکافر شرٌّ من عمله» (1)

. من المروایات التی رواها الخاصّة والعامّة، رواها من الخاصّة الکلینی فی الکافی، ج 2، ص 84، ح 2، باب النیّة، [1] والصدوق فی علل الشرائع، ج 2، ص 523، ح 1؛ [2]وسائل الشیعة، ج 1، ص 50، ح 95، و [3]من العامّة الطبرانی فی المعجم الکبیر، ج 6، ص 185؛ والسیوطی فی الجامع الصغیر، ج 2، ص 678، ح 9295 و 9296، والمتقی الهندی‌فی کنزالعمّال، ج 3، ص 419، ح 7236، و غیرهم.

.

1) 1)

والظاهر أنّ المراد منها النیّة التی قد استدام عزمه علی أن یفعل منویَّها ما أمکنه، فهذه من أعمال القلب التی لا تنقطع ولو حال دون عمل منویّها الموتُ؛ لأنّهما کلّیان، کما أخبر اللّه عن أهل النار بقوله: «وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ» 1 ؛ یعنی فی قولهم: أرجعنا نعمل صالحاً غیر الذی کنّا نعمل، (1)فدلّ ظاهر الآیة علی أنّ أهل النار مؤاخذون بنیّاتهم التی ما اُقلعوا عنها، وظاهرها یعمّ نیّات الکفر والمعاصی.

ویدلّ علیه أیضاً ظاهر قوله تعالی: «وَ مَنْ یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ» 3 ، حیث علّق التعذیب علی الإرادة.

ومن الأخبار التی تؤیّد هذا الظاهر ما فی الکافی عن جعفر بن محمّد علیهما السلام فی هذه الآیة أنّه قال: «إنّها نزلت فیهم حیث دخلوا الکعبة، فتعاهدوا وتعاقدوا علی کفرهم وجحودهم بما نزل فی أمیر المؤمنین علیه السلام، فألحدوا فی البیت بظلمهم الرسولَ و ولیّه، فبُعداً للقوم الظالمین» (2).

فإنّ الظاهر أن یتوهّم إنّما أرادوا أن یفعلوا ظاهراً بعد موت الرسول صلی الله علیه و آله فإنّهم علی ذلک منذ کلّفوا باطناً فی عقائدهم ونیّاتهم، فأخبر اللّه تعالی أنّهم ذائقوا العذاب الألیم بمجرّد تلک النیّة والعزم الذی تعاهدوا علیه فی الکعبة.

ومن الأخبار أیضاً عموم ما جاء عنهم علیهم السلام: «أنّ مَن أسرّ سریرةً ردّاه اللّه رداها» (3).

ومنها ما جاء عنهم علیهم السلام: «إنّ الإنسان إذا همَّ بکذبة تباعد عنه المَلکان میلاً لنتن ما یخرج من فیه» (4)إذ ذلک النتن إنّما هو ظلمة المعصیة وبعض صفاتها الذمیمة.


1) 2) . اشارة إلی الآیة 12 من سورة السجدة، و [1]الآیة 37 من سورة الفاطر.

2) 4) . الکافی، ج 1، ص 421، باب فیه نکت و نتف من التنزیل فی الولایة، ح 44؛ [2]بحار الأنوار، ج 23، ص 376، ح 59. [3]

3) 5) . الکافی، ج 2، ص 294، باب الریاء، ح 6؛ [4]وسائل الشیعة، ج1، ص 57، ح 118. [5]

4) 6) . رواه الطبرانی بسنده فی المعجم الأوسط، ج 7، ص 245؛ و ابن أبی الحدید فی شرح نهج البلاغة، ج 6، ص 357؛ والسیوطی فی الجامع الصغیر، ج 1، ص 129، ح 840، بتفاوت یسیر فی الکلّ.

ومنها ما فی الکافی بسنده عن عبداللّه بن موسی بن جعفر عن أبیه علیهم السلام قال: سألته عن المَلَکین: هل یعلمان بالذنب إذا أراد العبد أن یفعله أو الحسنة؟

فقال: «ریح الکنیف والطیب سواء؟» .

قلت: لا.

قال: «إنّ العبد إذا همَّ بالحسنة خرج نفسه طیّب الریح، فقال صاحب الیمین لصاحب الشمال: قم فإنّه قد همَّ بالحسنة، فإذا فعلها کان لسانه قلمه، وریقه مداده، فأثبتها له، وإذا همَّ بالسیّئة خرج نفسه منتن الریح، فیقول صاحب الشمال لصاحب الیمین: قم فإنّه قد همَّ بالسیّئة، فإذا فعلها هو کان لسانه قلمه وریقه مداده وأثبتها علیه» (1)

. الکافی، ج 2، ص 428، باب من یهمّ بالحسنة أو السیّئة، ح 3؛ [1]وسائل الشیعة، ج 1، [2] ص، 58، ح120.

.

فدلَّ علی ترتّب طیب نفسه الدالّ علی طیب نفسه واستنارتها، ونتن نفسه الدالّ علی إظلام نفسه وخبثها علی الهمّ والنیّة، والمراد بها العزم المتأکّد والنیّة المستقرّة، ونتن النفس دلیل علی تحقّق الإثم والبُعد عن ساحة الرضوان والتحقّق بصفات أهل النار، فما زال العبد عازماً ناویاً لفعل المعصیة، فنفسه منتن ونفسه مظلمة وإن حال بینه وبین فعل منویّه حائل قهری ما دام عازماً علی فعل المعصیة ما تمکّن منه، وذلک لوجود المقتضی، وهو الهمّ الثابت المستقرّ من أجل غلبة النفس الأمّارة المظلمة المنتنة وهذا النَفَس خارج منها، والمراد به مادّة حیاتها وبقائها الذی یمدّها به الجهل المنتن المظلم بمقتضی الطبع الذی اقتضاه کفره.

نعم، إن کان ترکه للمعصیة بعد الهمّ بها والعزم علی فعلها عن رجوع وندم، زال ذلک الأثر، وإلّا تألّم بقدر قوّة ندمه وخلوص توبته، فإنّ التوبة تمحو أثر فعل المعصیة، فلأن تمحو أثر نیّتها أولی بمقتضی وعد اللّه لمن تاب بالمغفرة والرحمة.

وکذا لو کان ترکه لها عن إعراض وانصراف وشهوة، ضعف أثر النیّة بقدر قوّة نیّة الإعراض وسببه، وربما زال أثره رأساً بعمل طاعة وشبهها وإن لم یسبقه ندم؛ بمقتضی


1) 1)

سبق الرحمة الواسعة، ومن أجل سبق الرحمة واللطف یؤجّل فاعل المعصیة سبع ساعات، فإن تاب واستغفر اللّه لم تثبت فی صحیفته، وإلّا اُثبتت علیه، کما فی خبر فضیل بن عثمان المرادی المرویّ فی الکافی قال: سمعت أبا عبداللّه علیه السلام یقول: «قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: أربعٌ مَن کُنّ فیه لم یهلک علی اللّه بعدهنّ إلّاهالک؛ یهمّ العبد بالحسنة فیعملها، فإن هو عملها کتب اللّه له حسنة بحُسن نیّته، وإن هو عملها کتب اللّه له عشراً، ویهمّ بالسیّئة أن یعملها، فإن لم یعمَلْها، لم یُکتَب علیه شیء، وإن هو عملها أُجِّلَ سبع ساعات. وقال صاحب الحسنات لصاحب السیّئات وهو صاحب الشمال: لا تعجل، عسی أن یتبعها بحسنة تمحوها، فإنّ اللّه عزّوجلّ یقول: «إِنَّ اَلْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ اَلسَّیِّئاتِ» 1 ، أو الاستغفار، فإن هو قال: أستغفر اللّه الذی لا إله إلّاهو، عالم الغیب والشهادة العزیز الحکیم الغفور الرحیم ذا الجلال والإکرام وأتوب إلیه، لم یُکتب علیه شیء. وإن مضت سبع ساعات ولم یتبعها بحسنة واستغفار، قال صاحب الحسنات لصاحب السیّئات: اکتب علی الشقیّ المحروم» (1).

والمراد بلسانه-الذی هو قلم الملک-هو القوّة الناطقة المدرکة للکلّیّات، فإنّ بها ترتسم صور المعلومات فی لوح النفس التی هی مقرّ الصور العلمیّة، وفی لوحَی الخیال والوهم، وهی أعالی وجه النفس الکلّیّة التی بها تتوجّه إلی ممدّها من العقل إن کانت مطمئنّة، أو الجهل إن کانت أمّارة، ولذا ورد: أنّ صحیفة الملک جبینه.

والمراد بریقه-الذی هو مداد الکاتبین-هو رطوبات فکره وخیاله ووهمه المتولّدة من هضم غذاء نفسه الذی منه تنمو صورتها، وهو أعماله وعقائده، فإنّها غذاء النفس، وعذبه طیبه إن کانت النفس مطمئنّة، والعقائد والأعمال حقّة، [و] ملحٌ اُجاج منتن إن کانت أمّارة والعقائد والأعمال باطلة، فإنّ غذاء المطمئنّة من فضل شجرة المزن، وغذاء الأمّارة من فضل شجرة الزقّوم.


1) 2) . الکافی، ج 2، ص 429، باب من یهمّ بالحسنة أو السیّئة، ح 4؛ [1]وسائل الشیعة، ج 16، ص 64، ح 20991. [2]

ولکن لمّا کتب عزّ وجلّ علی نفسه الرحمة، اقتضی أن ترسم الطاعة وتثبت لفاعلها، عند فعلها، وأن یمهل فاعل المعصیة سبع ساعات بعدد درکات جهنّم وأبوابها السبعة؛ لما علمت من أنّ المعصیة مبدؤها شجرة الزقّوم، ففی کلّ ساعة یصعد دخان المعصیة الثائر من تلک الشجرة إلی مرتبة من مراتب نفسه الأمّارة السبع، فإنّها سبع طبقات، فإذا بلغت الساعة السابعة ولم تتبع بتوبة تمحوها، استقرّ فعلیّتها فی جمیع قوی الأمّارة وطبقاتها، وتتمّ فعلیّة ظهور صورة الجهل فی مرآة نفسه.

فمعنی کتابتها حینئذٍ هو تمام فعلیّة ثبوتها واستقرارها وتصوّر النفس بصورتها وبروزها بها، فإنّ العقائد والأعمال مادّة تصوّر النفس وتطوّرها، فهی متکوّنة متصوّرة بصورة أعمالها وعقائدها، کما دلّت علیه الأخبار المستفیضة من ظهور من خالف الحقّ فی النشأة الآخرة بصور الکلاب والقردة والخنازیر وغیر ذلک، فإنّ صور العقائد والأعمال الباطلة وحقائقها الغیبیّة من نوع تلک الحقائق، فإنّ جمیع تلک الحقائق شؤون الجهل وتطوّراته، فهو أصل الجمیع الجامع لها، والکلّ منها بمنزلة الجزئیّات من ذلک الکلّی؛ فهذا معنی کتابة الأعمال والعقائد ونیّة کلّ فعل من سنخ حقیقته.

وإذا عرفت أنّ أصل الطاعة ومحتدها ومبدأها هو العقل-وإلیه تعود، فإنّها صفة فطرة الوجود التی فطر اللّه الناس علیها، وعلیها یولد کلّ مولود، فهی متحقّقة فی جمیع مراتب العقل والوجود الفائض بالذات من المعبود؛ وأنّ المعصیة مبدؤها ومحتدها، وأصلها الجهل وإلیه تعود، فلا تعود إلی اللّه؛ لأنّ کلّ شیء إنّما یعود إلی ما منه بدأ، کما دلَّ علیه الأخبار والاعتبار. ولا ینافی هذا أنّها بقضاء من اللّه وقدر، وإنّما هذا لعدم خروجها وفاعلها عن مُلک اللّه وقبضته-عرفت أنّ المعصیة مجتثّة لا قرار لها، وإنّما هی فی الحقیقة عدم کمبدئها وعلّتها، وهو الجهل، فإنّ حقیقته إنّما هی عدم الوجود، وأمّا جنود الجهل إنّما حقیقتها عدم ضدّها من جنود العقل. فتأمّل فی إفراد الجندین تجد الأمر کما قلناه.

فکذا حقیقة المعصیة إنّما هی عدم الطاعة التی هی صفة الوجود ونور العقل، فهی عدم کأصلها، وإن کانت کأصلها فی مرتبتها شیئاً موجوداً، ولکنّه فی الحقیقة إنّما هو

عدم شیء هو الکمال، فهی کظلّ الجدار الحادث من إشراق نور شعاع الشمس علی وجه الجدار، فإنّه فی مرتبته وبحسب الظاهر شیءٌ، وفی الحقیقة لیس بشیء، وإنّما حقیقته عدم نور شعاع الشمس، ولذا لم یکن له فضل ولا إفضال ولا فیض، فهی مجتثّة من فوق أرض النفوس، أی لا قرار لها لاجتثاث أصلها، فلا معاد لها من الوجود والعقل القارّ الثابت، والفاعل لها بما أنعم اللّه علیه به من الآلة التی وهبها له لیطیعه بها فعصاه بها، وإنّما یهوی بها وبسببها فی درکات الجحیم؛ لأنّه بذلک لا یزال مدبراً عن الحقّ.

ومن ذلک یعلم حال الکفر ونیّته، فهم یسحبون علی وجوههم؛ لأنّهم مدبرون عن الحقّ أبداً وقلوبهم منکوسة، فلیس لها ما تنتهی إلیه من الحقّ، فهذا معنی سحبهم علی وجوههم؛ أی مدبرین عن الحقّ.

ومن هنا یعلم أنّ الطاعة بعشر، والمعصیة بواحدة؛ لأنّها نقطة لا تقبل التکثّر، وأنّ ذلک مقتضی العدل.

إذا عرفت هذا فلنرجع إلی الکلام علی الخبر المبحوث عنه فنقول:

قوله علیه السلام: (إنّ اللّه تبارک وتعالی جَعَلَ) أی مَنَّ بفضل رحمته التی وسعت کلّ شیء، وأنعم ووهب لآدم؛ لأنّه کتب علی نفسه الرحمة. والمراد بآدم هو أبو البشر، أو آدم الأوّل-الذی هو أب لألف ألف آدم وما نسلوا-کلّ منهما معنی مراد، وعلی کلّ منهما، فهذا التفضیل والمنّ عامّ لجمیع البشر.

ویدلّ علی إرادة الثانی ما رواه القمّی فی تفسیره من خبر المعراج عن أبی عبداللّه علیه السلام وفیه: «أنّ اللّه أوحی لحبیبه محمّد صلی الله علیه و آله: أنَّ مَنْ همَّ من اُمّتک بحسنة یعملها فعملها کُتبت له عشرة، وإن لم یعملها کتبت له واحدة، ومَن همَّ من اُمّتک بسیّئة فعملها کُتبت له واحدة، وإن لم یعملها لم تُکتب علیه شیئاً» (1)

. تفسیر القمّی، ج 2، ص 12، [1] ذیل تفسیر الآیة 1 من سورة الإسراء؛ بحارالأنوار، ج 79، ص 256، ح 5. [2]

. والخبر طویل أخذنا منه موضع الحاجة بمعناه وأکثر ألفاظه.

ولیس بین الخبرین منافاة، فإنّ اُمّة محمّد من ذرّیّة آدم البشری، ومحمّد صلی الله علیه و آله باب


1) 1)

کلّ جود یفیض من المعبود، فقد منَّ علی الأبوین بأن جعل لکلّ منهما فی ذرّیّته، أی ما ولد وتناسل منه بلا واسطة أو بواسطة أو وسائط حسّاً أو عقلاً، فکلّ منهما ذرّیّته بحسبه.

(مَن همَّ بحسنة) أی عزم علی فعلها عزماً مستقرّاً ونواه، فإن کانت واجبة وعملها، اُثیب علی نیّته وعمله، وإن لم یعملها فإن کان ترکه لحائل قهری، اُثیب علی نیّته ما بقیت، وإن کان الحائل حینئذٍ الموت بأن مات ناویاً لفعلها ما أمکنه، اُثیب علی نیّته أبداً، بل إن کان المنویّ هو الإیمان وما یتحقّق به من الأعمال، خلّد بنیّته فی ثواب عمله؛ لأنّ النیّة من أعمال القلوب التی هی مقرّ العقائد وهیاکل التوحید التی لاتفنی؛ لأنّ التوحید الذی هی صفته لایفنی، فهی حینئذٍ کلّیّة ومنویّها کلّی متحقّق معها.

ویدلّ علی ثبوت استمرار الثواب والعقاب علی استمرار ثبوت النیّات خبر أبی هاشم قال: قال أبو عبداللّه علیه السلام: «إنّما خلّد أهل النار فی النار لأنّ نیّاتهم کانت فی الدنیا أن لو خلّدوا فیها أن یعصوا اللّه أبداً، وإنّما خلّد أهل الجنّة فی الجنّة لأنّ نیّاتهم کانت فی الدنیا أن لو خلّدوا فیها أن یطیعوا اللّه أبداً، فبالنیّات خلّد هؤلاء وهؤلاء» ثمّ تلا قوله تعالی: «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ» 1 .

والوجه أنّ تلک النیّات عمل القلب، فهی کلّیّات ومنویّها کلّی لا یفارقها، فهما دائمان، وما استمرّ العمل استمرّ الجزاء، وغیرُه من الأخبار.

وإن کان ترکه لما نواه من الواجب لا لمانع قهری بل عصیان، عُوقب علی ذلک، ولم یکتب له أجر النیّة وخصوصاً إذا کان عن استخفاف بأوامر اللّه؛ لأنّه أطفأ نور نیّته بترکه ما نوی من الواجب وعصیانه.

وإن کان ما همَّ به ونواه من الحسنة مندوباً، فإن فعلها، اُثیب علی نیّته وعمله بفضل رحمة اللّه، وإن لم یعملها ولم یکن ترکه لها عن استخفاف وتهاون بأوامر اللّه ورغبةً عن ثوابه، اُثیب علی نیّته للحسنة، واستمرّ ثوابه علی نیّته إذا مات ناویاً أنّه یعملها ما بقی.

وعلی هذا إجماع أهل العدل والتوحید.

والأخبار الدالّة علیه کثیرة مستفیضة وقد سلف بعضها.

ومنها: صحیح أبی بصیر عن أبی عبداللّه علیه السلام قال: «إنّ العبد المؤمن الفقیر یقول: یاربّ ارزقنی حتّی أفعل کذا وکذا من البرّ ووجوه الخیر، فإذا علم اللّه ذلک منه بصدق نیّة، کتب اللّه له من الأجر مثل ما یکتب له لو عمله» (1)

. الکافی، ج 2، ص84، باب النیّة، ح 3؛ [1]وسائل الشیعة، ج 1، ص 49، ح 93. [2]

.

فدلّ هذا الخبر علی أنّه إذا استقرّ صدق العزم والنیّة علی عمل الخیر وحِیلَ بین الناوی وإبراز العمل بحائل قهری، اُثیب ثواب العمل؛ لأنّ هذا وُسعه من عمل ذلک العمل، ولا یکلّف اللّه نفساً إلّاوسعها.

وإن کان ترکه لعمل ما نواه من ذلک استخفافاً ورغبةً عن ثواب اللّه، عُوقب علی ترکه ولم یثب علی نیّته؛ لأنّه أطفأ نورها ومحا أثرها.

(ومَن همَّ بحسنة وعملها) سواء کانت واجبة أو مندوبة (کتبت له عشراً) بفضل سعة رحمة اللّه وحکمته وعدله، فاللّه عزّ اسمه یثیبه بقدر کلّ رتبة تحقّق فیها ذلک العمل من مراتب وجوده، وعند اللّه مزید؛ لاستقرار نیّته وثباتها ودوامها، وبشفاعة محمّد وآله صلّی اللّه علی محمّد وآله.

(ومَنْ همَّ بسیّئةٍ ولم یعملها) فإن کان ترکه لها عن حائل ومانع قهری مع بقاء همّه وعزمه ونیّته أنّه یفعلها ما تمکّن، عُوقب علی نیّته تلک، بل ربّما استمرّ عقابه وخلّد فیه کما مرَّ بیانه. وإن کان ترکه لما نواه من السیّئة لتذکّر وندم وخوف من اللّه (لم تکتب علیه) أی تلک السیئة؛ لأنّ التوبة تمحو أثر فعل المعصیة فضلاً عن نیّتها، فتمحو عنهم وزر الهمّ والعزم علی فعل المعصیة.

وکذلک لو کان ترکه لفعل ما نواه من المعصیة عن إعراض لانصراف شهوة وإن لم یکن عن ندم وتوبة واللّه غفورٌ رحیم، فلا تُکتب علیه سیّئة، بل لعلّ اللّه یمحو ما تلوّثت به نفسه وتکدّر به صفاؤها من تلک النیّة السابقة بما یفعله من الطاعات بعدها.


1) 1)

وعلی مثله تحمل الأخبار الکثیرة التی ظاهرها أنّ فعل الطاعة یمحو الذنب، مثل: «من صلّی باللیل غفر له ما أجرم بالنهار» (1)

. الکافی، ج 3، ص 266، باب فضل صلاة اللیل، ح 10؛ الفقیه، ج 1، ص 299، ح 1371؛ تهذیب الأحکام، ج 2، ص 122، ح 466؛ ثواب الأعمال، ص 44، باب ثواب من صلّی صلاة اللیل؛ [1] وسائل الشیعة، ج 8، ص 145، ح 10265.

. نقلته بالمعنی. وقس علیه أمثاله.

فیکون المراد من الذنوب التی تمحوها الطاعات مثل نیّة فعل الذنب الذی لا یعمله لا لمانع قهری مع بقاء نیّة فعله، ویحتمل قویّاً دخول الصغائر التی لا یتکرّر فعلها من فاعلها ولم یصر علی نیّة فعلها، بل التی یفعلها ثمّ یعرض عنها عن توبة وندم أو عن إعراض لانصراف شهوته وحاجته إلیها.

وعلی کلّ حال لیس فی الخبر المبحوث عنه دلالة علی عدم الإثم بنیّة المعصیة، فإنّه إنّما قال سلام اللّه علیه: «مَنْ همَّ بسیّئة ولم یعملها لم تُکتب علیه» أی تلک السیّئة، فظاهره إرادة النیّة الجزئیّة للعمل الجزئی؛ لأنّه فی الحقیقة لا نیّة حینئذٍ؛ إذ لا نیّة إلّا والمنویّ معها، فإذا لم یعمل حینئذٍ ما نواه لم یکتب علیه وزر، ولم ینف وزر نیّتها والهمّ بها إذا کان کلّیاً مستقرّاً، وهذا لا شکَّ فیه، فإنّه مقتضی العدل؛ فإنّ العدل الرحیم لایؤاخذ من نوی سیّئة بعذاب مَنْ همَّ بالسیّئة وعملها، فلا یکتب علیه تلک السیّئة المنویّة ما لم یعملها، وإنّما یکتب علیه وزر نیّته التی منویّها معها، فلاتکتب علیه بمجرّد نیّة السیّئة سیّئةٌ حتّی یعمل السیّئة، فتُکتب علیه السیّئة ونیّتها؛ فتفطّن.

(ومَن همَّ بها) أی السیّئة (وعملها کتب علیه سیّئة) بالإجماع الضروری، والکتاب، والسنّة المتواترة المضمون، والعقل الذی یعرف العدل، فإنّ هذا مقتضاه، ولا یُخلّص المکلّفَ من إثم المعصیة ونیّتها المستقرّة إلّاالتوبة المعتبرة شرعاً أو التصفیة بالعذاب فی الدنیا أو الآخرة، أو هما بعد شفاعة الشافعین صلوات اللّه وسلامه علی محمّد وآله.

وما ذکرناه کلّه مقتضی العدل والرحمة الواسعة، فتدبّر أدلّة العدل تجدها دالّة علی جمیع ما فصّلناه.

وقال الفاضل المازندرانی فی شرح هذا الجزء:


1) 1)

تفصیل المقام: أنّ ما فی النفس ثلاثة أقسام:

الأوّل: الخطرات التی لا تقصد ولا تستقرّ. وقد مرّ أنّه لا مؤاخذة بها، ولا خلاف فیه بین الاُمّة (1)

. شرح اُصول الکافی، ج 10، ص 162.

.

أقول: إن أراد-کما هو الظاهر وبمعونة تقییده الثانی بالاختیار-مجرّدَ تصوّر الطاعة أو المعصیة عموماً أو خصوصاً أو معناها أو کیفیّة فعلها أو الخطرات التی تخطر علی النفس قهراً من غیر همّ بها وعزم علی فعلها، فلا شکّ أنّه لا یؤاخذ بتصوّر المعصیة کذلک، ولا یُثاب بتصوّر الطاعة حینئذٍ کذلک؛ إذ لیس هذا من عمل القلب ولا البدن، والنصّ والإجماع وقواعد العدل تدلّ علی ذلک.

أمّا لو خطر بباله فعل الطاعة وحسنها لیأمر بها أو لینوی فعلها، اُثیب، وکذا لو خطر بباله فعل المعصیة وخبثها لنهی عنها وینتهی، اُثیب بتلک الأدلّة القاطعة، ولو خطر بباله فعل المعصیة لیأمر بها أو یأتمر لو طلب معرفتها لذلک، أثم وعوقب؛ لما مرّ.

ثمّ قال رحمه الله:

الثانی: الهمّ، وهو حدیث النفس اختیاراً أن تفعل ما یوافقها أو یخالفها، أو أن لا تفعل، فإن کان ذلک حسنة کتبت له حسنة واحدة، فإن فعلها کتبت له عشر حسنات، وإن کانت سیّئة لم تُکتب علیه، فإن فعلها کُتبت علیه سیّئة واحدة.

کلّ ذلک مقتضی أحادیث هذا الباب، ولا خلاف فیه أیضاً بین الاُمّة إلّاأنّ بعض العامّة صرّح بأنّ هذه الکرامة مختصّة بهذه الاُمّة، وظاهر هذا الحدیث أنّها فی الاُمم السابقة أیضاً (2).

أقول: هذه العبارة من المتشابه لفظاً ومعنیً:

أمّا اللفظ، فإنّه لم یفصح عن الموافق لها هل الطاعة أو المعصیة، وکلّ منهما قابل للأمرین؛ فإنّ النفس إن کانت مطمئنّة، فالذی یوافقها ذاتاً وصفةً وهیئةً ولوناً ورائحةً وطعماً وطبعاً ونوعاً وصنفاً هو الطاعة، والمعصیة تخالفها فی ذلک کلّه، وإن کانت أمّارة فعلی العکس فی ذلک کلّه. وهو رحمه الله قد أجمل ذکر النفس.


1) 1)

2) 2) . شرح اُصول الکافی، ج 10، ص 162.

وأیضاً فقوله: «أو أن لا تفعل» علی العکس من ذلک فی کلّ منهما، فالترک لما یوافق المطمئنّة معصیة، ولما یوافق الأمّارة طاعة، وکلامه کلّه مجمل متشابه غیر مبیّن.

وأیضاً فقوله: «فإن کان ذلک» ، الإشارة محتملة للموافق فعلاً وترکاً، وللمخالف کذلک، فالعبارة متشابهة مجملة.

وأمّا المعنی، فإنّه إن کان هذا الهمّ المفسّر بحدیث النفس أن تفعل أو لا تفعل اختیاراً لیس معه نیّة، فلا تعقل الفرق بینه وبین الأوّل، والأوّل لا ثواب فیه ولا عقاب، وإلّا لزم التکلیف بالمحال؛ لأنّه لا عن اختیار کما هو الظاهر من عبارته.

وإن کانت النیّة متحقّقة معه، فلا تعقل الفرق بینه وبین الثالث، مع أنّه ادّعی الإجماع بظاهر عبارته، علی أنّه یُثاب حینئذٍ علی الهمّ کذلک بالطاعة، وعدم العقاب علی الهمّ کذلک بالمعصیة ما لم یفعلها، بل ظاهر عبارته أنّه لا یعاقب علی ذلک الهمّ أصلاً.

نعم، إن عمل ما همَّ به کذلک من المعصیة، کتبت علیه تلک المعصیة دون الهمّ بها، وهذا کلّه بإطلاقه ممنوع؛ لما عرفت.

ثمّ إنّه بظاهره حمل أخبار الباب علی هذا، وحمْل الخبر المذکور علی هذا من غیر أن یتحقّق معه نیّة ممنوع؛ لما عرفت، ولظهور منافاة العدل فی إثابته علی ما لم یعمل ولم ینوِ، ومع تحقّق النیّة معه نمنع إطلاق القول بعدم العقاب علی ما نوی، بل فیه ما مرَّ من التفصیل.

وإن أراد بهذا القسم مبادئ النیّة وأوّل ظهورها فی النفس بأن تکون حینئذٍ مشیئة مطلقة من غیر إرادة، فهذه مرتبة معدّة لحصول النیّة ولیست بنیّة، فلا نسلّم ترتّب الثواب والعقاب علیها، ولا یمکن حمل الخبر علیها؛ لغموض معناها وغموض الفرق بینها وبین النیّة التی یترتّب علیها الثواب أو العقاب، ولا یخاطب الشارع عامّة المکلّفین بمعرفة مثلها، ولا یترتّب علیها تکلیفهم.

وبالجملة، فهذا القسم إن تحقّقت معه النیّة اتّحد بالثالث، وجری فیه ما مرّ من التفصیل، وإلّا منعنا حمل الخبر علیه، ولا نعقل قسماً ثالثاً بین الأوّل والثالث إلّاما

ذکرناه من إحضار إحداهما بالبال للأمر به والائتمار أو النهی عنه والانتهاء، وهذا قد مرّ تحصیل حکمه.

وأمّا نفیه الخلاف بین الاُمّة فی هذا علی الإطلاق، ففیه ما لا یخفی علی من تدبّر ما أسلفناه من التفصیل، والاتّفاق علی هذا الإطلاق ممنوع، والسند ما ذکر من الأدلّة القاطعة.

وأمّا ما نقله عن بعض العامّة من اختصاص هذه الاُمّة بهذه الکرامة، فباطل؛ لما مرّ، ولأنّ هذه الکرامة من مقتضی رحمة اللّه وعدله الذی عمّ جمیع مخلوقاته.

ثمّ قال رحمه الله:

الثالث: العزم وهو التصمیم وتوطین النفس علی الفعل أو الترک.

وقد اختلفوا فیه؛ فقال کثیر من الأصحاب: إنّه لا یؤاخذ به؛ لظاهر هذه الأحادیث.

وقال أکثر العامّة والمتکلِّمین والمحدِّثین ومنهم القاضی: إنّه یؤاخذ به لکن بسیّئة العزم، لا بسیّئة المعزوم علیه؛ لأنّها لم تفعل، فإن قُبلت کتبت سیّئة ثانیة؛ لقوله تعالی: «إِنَّ اَلَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ اَلْفاحِشَةُ فِی اَلَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ» 1 ، وقوله: «اِجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ اَلظَّنِّ» 2 .

ولکثرة الأخبار الدالّة علی حرمة الحسد واحتقار الناس وإرادة المکروه بهم، وحملوا الأحادیث الدالّة علی عدم المؤاخذة علی الهمّ (1).

أقول: الظاهر أنّ هذا هو مقصود الخبر المقصود وأمثاله، ومراده رحمه الله توطین النفس علی فعل الطاعة وترک المعصیة، وهما من أقسام الطاعة، أو علی فعل المعصیة، وترک الطاعة، وهما من أقسام المعصیة، ولکن توطین النفس علی ترک المعصیة لیس من باب النیّة فی شیء، وإنّما هو من الأخلاق المرضیّة، والصفات الحمیدة الناشئة من ارتیاض النفس بالعقائد الحقّة المقرونة بالعلم والعمل، وکذلک توطین النفس علی ترک الطاعة لیس من باب النیّة فی شیء، وإنّما هو من باب الأخلاق الذمیمة، والصفات القبیحة الناشئة من الجهل وعبادة الهوی وإن تفاوتا شدّةً وضعفاً.


1) 3) . شرح اُصول الکافی، ج 10، ص 162.

فیکون مقصود الخبر وأمثاله إنّما هو توطین النفس علی فعل الطاعة، أو فعل المعصیة؛ لأنّه الذی یتحقّق معه نیّة ومنویّ یفعل أو لا یفعل، ولا یظهر فی توطین النفس علی الترک نیّة ومنویّ یغایرها کذلک؛ لأنّه عدم وسکون، والنیّة أمرٌ وجودیّ، وحرکة نفسانیّة، وعمل غیبی محدث بنفسه، فلایحتاج فی وجوده إلی نیّة اُخری، وإلّا لم یوجد عمل؛ لما یلزمه من الدور أو التسلسل، وإنّما هی مشیئة مستقرّة متأکّدة وهی المعبّر عنها بالإرادة، وتوطین النفس علی الترک إنّما هو إقبال علی الحقّ أو إدبار عنه.

وما عزاه الکثیر من الأصحاب لظاهر هذه الأخبار یدلّ علی أنّهم إنّما فهموا من الأخبار إرادة النیّة-التی فسّروها بتوطین النفس-یعنون بها المشیئة المتأکّدة المسمّاة بالإرادة، ولکنّه لیس علی إطلاقه، بل الحقّ ما فصّلناه.

وکذلک ما عزاه لأکثر العامّة والمتکلِّمین والمحدِّثین لیس علی إطلاقه، وإنّما الحقّ ما فصّلناه.

فإطلاق القولین ممنوع؛ لما عرفت.

وأمّا أنّه حینئذٍ إنّما یؤاخذ بسیّئة العزم لا بسیّئة المعزوم علیه لأنّها لم تفعل، فحقّ؛ لأنّ اللّه لایؤاخذ العبد بما لم یعمل؛ لعدله وسعة رحمته، لکن إذا استقرّ العزم علی الفعل ولم یحصل عنه إقلاع وإعراض عن توبة وندم أو غیرها، بل إذا تعقّبه الفعل أو حال بینه وبین الفعل حائل قهری مع بقاء العزم واستقراره علی الفعل، ما أمکن کما مرَّ تفصیله، وذلک ما قام عندی علیه الدلیل عقلاً ونقلاً.

وأمّا الاستدلال علی هذه الدعوی بثبوت العذاب علی الذین یحبّون أن تشیع الفاحشة، والأمرِ باجتناب کثیر من الظنّ، وتحریم الحسد، فلیس فیه من الدلالة علی المدّعی شیء بوجه؛ إذ لیس شیء ممّا ذکر من باب نیّة الطاعة والمعصیة، وإنّما هو من باب الأخلاق الذمیمة، والصفات الخبیثة، والطبائع المؤوفة المنحرفة عن الفطرة، والفرق بین النیّات والطبائع الناشئة عنها الأخلاق والصفات النفسانیّة الذمیمة المعوّجة ظاهر لایخفی.

وأمّا إرادة المکروه بالناس، فإن کان بمعنی أنّه یجب أن تقع المکاره بالناس والبلایا

والضرر، فهو من باب الأخلاق والطبائع الخبیثة الذمیمة المحرّمة، وإن کان بمعنی أنّه یرید أن یفعل الضرر بالناس، فهو من باب النیّات. ولا ریب أنّ نیّة المعصیة حرام، فیجری فیها التفصیل السابق.

وأمّا حمل الأخبار الدالّة علی عدم المؤاخذة علی الهمّ، فکلامٌ مجمل، فإنّ الهمّ إن تحقّق معه نیّة، جری فیه الکلام والتفصیل، وإلّا فلا ینبغی التوقّف فی أنّه لایترتّب علیه ثواب ولا عقاب، فإنّه لایخرج حینئذٍ عن مجرّد التصوّر أو التردّد فی أنّه یعزم أو لایعزم، وکلاهما خارج عن البحث، وحکمه یعلم ممّا تقدّم.

ثمّ قال رحمه اللّه تعالی:

والمنکرون أجابوا عن الآیتین بأنّهما مخصّصات بإظهار الفاحشة والظنون کما هو الظاهر من سیاقها (1)

. شرح اُصول الکافی، ج 10، ص 162.

.

أقول: إظهار الفاحشة لا یخرج عن الغیبة أو البهت، وکلاهما خارج عن منطوق الآیة، فإنّ الفرق بینهما وبین المحبّة ظاهر لایخفی، فلا تخصّص به.

وأمّا إظهار الظنون، فهو لا یکون إلّابالذِّکر اللسانی، وهو خارج عن معنی الظنّ بلا شبهة، فلا یخصّص به منطوق الآیة؛ لمباینته لمعناه، علی أنّا قد بیّنّا عدم دلالة الآیتین علی المدّعی.

ثمّ قال رحمه اللّه تعالی:

وعن الثالث بأنّ العزم المختلف فیه ما له صورة فی الخارج کالزنی وشرب الخمر. وأمّا ما لا صورة له فی الخارج کالاعتقادیّات وخبائث النفس مثل الحسد وغیره، فلیس من صور محلّ الخلاف، فلا حجّة فیه علی ما نحن فیه.

أقول: هذا حقّ یعلم وجه حقّیّته ممّا مرّ.

ثمّ قال رحمه الله:

وأمّا احتقار الناس وإرادة المکروه بهم، فإظهاره حرام یؤاخذ به؛ ولا نزاع فیه، وبدونه أوّل المسألة (2).


1) 1)

2) 2) . شرح اُصول الکافی، ج 10، ص 163.

أقول: أمّا أنّ إظهاره حرام یؤاخذ به، فحقّ لا شکّ فیه، والعقل والنقل والإجماع علیه متطابقة بلا معارض؛ لظهور أنّه لیس من باب النیّات، وإنّما هو من الأفعال المنویّة.

وأمّا أنّه بدونه أوّل المسألة، فممنوع، بل هو أیضاً خارج عن محلّ البحث کما عرفت.

ثمّ قال رحمه الله: «والحقّ أنّها محلّ إشکال» (1)

. شرح اُصول الکافی، ج 10، ص 163.

.

أقول: لا إشکال یکاد یتحقّق بعد التأمّل فیما قرّرناه وأوضحناه.

ثمّ قال رحمه الله:

ثمّ الظاهر أنّه لا فرق فی قوله: «ومن همَّ بسیّئة ولم یعملها لم تُکتب علیه» بین مَن لم یعملها خوفاً من اللّه، أو خوفاً من الناسً أو صوناً لعرضه (2).

أقول: امّا أنّه لا فرق بین من ترک ما نواه من المعصیة خوفاً من اللّه أو خوفاً من الناس، فإطلاقه ممنوع، فإنّا قد أقمنا الدلیل علی أنّه لو نوی المعصیة وحالَ بینه وبین فعلها حائل ومانع قهری مع بقاء عزمه ونیّته أنّه یفعلها إذا زال المانع، فإنّه حینئذٍ مُعاقب علی نیّته، ولا شکّ أنّ خوف الناس مانع قهری یمکن مجامعته لبقاء النیّة المستقرّة.

نعم، لایبعد أن یلحق ترکه لها صوناً لعرضه بترکه لها خوفاً من اللّه فی عدم العقاب بفضل رحمة اللّه، ولأنّها حینئذٍ لاحقة بباب الشهوات؛ فإنّ المانع حینئذٍ من الفعل نفسانی، فلا تتحقّق معه إرادة مستقرّة، أعنی النیّة.

ثمّ قال رحمه اللّه تعالی: «ویدلّ علی التعمیم أیضاً روایات اُخر» (3).

أقول: لم نظفر بما یدلّ علی ذلک، بل ظفرنا من العقل والنقل والعدل علی ما یدلّ علی المؤاخذة بالنیّات المستقرّة کما عرفت.

ثمّ قال رحمه الله: «فقول من قال التعمیم لا وجه له» .


1) 1)

2) 2) . شرح اُصول الکافی، ج 10، ص 163.

3) 3) . شرح اُصول الکافی، ج 10، ص 163.

أقول: قد عرفت الوجه فی أنّ التعمیم لا وجه له بالدلیل، فراجع.

ثمّ قال رحمه اللّه تعالی:

وأنّ عشر أمثال الحسنة مضمونة البتّة؛ لدلالة نصّ القرآن علیه، وأنّ اللّه تعالی قد یضاعف لمن یشاء إلی سبعمائة ضعف، کما جاء فی بعض الأخبار، وإلی ما لا یأخذه حساب، کما قال تعالی: «إِنَّما یُوَفَّی اَلصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ» 1 .

أقول: هذا کلّه حقّ ثابت بالإجماع والنصوص کتاباً وسنّة، وکرم اللّه ونعمته لا یحیط بها العادّون؛ أدخلنا اللّه وإیّاکم فی رحمته برحمته.

ثمّ قال رحمه الله:

بقی هنا شیء وهو أنّه سألنی بعض الأفاضل عن وجه الجمع بین أحادیث هذا الباب وبین ما مرّ فی باب النیّة عن الصادق علیه السلام قال: «إنّما خلّد أهل النار فی النار لأنّ نیّاتهم کانت فی الدنیا أن لو خلّدوا فیها أن یعصوا اللّه أبداً، وإنّما خُلّد أهل الجنّة فی الجنّة لأنّ نیّاتهم کانت فی الدنیا أن لو بقوا فیها أن یطیعوا اللّه أبداً، فبالنیّات خلّد هؤلاء وهؤلاء» . ثمّ تلا قوله تعالی: «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ» 2 ، قال: «علی نیّته» (1). فإنّه دلّ أحدهما علی المؤاخذة بالنیّة، ودلّ الآخر علی عدم المؤاخذة بها (2).

أقول: وجه الجمع لا یخفی علی من أحاط علماً بما أسلفناه، وهو أنّ الحدیث الدالّ علی المؤاخذة بالنیّة والخلود بها محمول علی النیّة المستقرّة الدائمة، بحیث إنّه ناوٍ أبداً أنّه متی تمکّن من فعل المنویّ وزال المانع القهری من فِعْلها فَعَلَها أبداً، وهی هذه النیّات الکلّیّة التی هی من أعمال القلب ولوازمه، ومنویّها کلّی لا یفارقها، وهو الصورة القائمة بالنفس التی تظهر النفس بصورتها.

وهذا الخبر وشبهه-ممّا دلَّ علی عدم المؤاخذة بالنیّة إذا لم یفعل المنویّ-محمول علی الترک الاختیاری وإن لم یکن عن ندم، وهو النیّة الجزئیّة للمنویّ الجزئی، فإنّه حینئذٍ لایتحقّق معه بقاء النیّة، ولا یحکم علیه حینئذٍ أنّه ناوٍ إلّامجازاً کما هو الحقّ، فلا


1) 3) . المحاسن، ج 2، ص 330، ح 94؛ [1]الکافی، ج 2، ص 85، باب النیّة، ح 5؛ [2]علل الشرائع، ج 2، ص 523، ح 1؛ [3]وسائل الشیعة، ج 1، ص 50، ح 96. [4]

2) 4) . شرح اُصول الکافی، ج 10، ص 164. [5]

اختلاف بین الأخبار.

والدلیل علی هذا الجمع أنّه مقتضی العدل والرحمة، فأدلّة العدل تقتضیه.

ثمّ قال رحمه الله:

فقلت له: لا منافاة بینهما؛ إذ دلّ أحدهما علی عدم المؤاخذة بنیّة المعصیة إذا لم یفعلها، ودلّ الآخر علی المؤاخذة بنیّة المعصیة إذا فعلها، فإنّ المنویّ کالکفر واستقراره مثلاً موجود فی الخارج، فهذه النیّة لیست داخلة فی النیّة بالسیّئة التی لم یعملها (1)

. المصدر.

.

أقول: أمّا أنّه لا یؤاخذ بنیّة المعصیة إلّاإذا فعلها، فهو بإطلاقه ممنوع؛ لما مرّ وخصوصاً خبر التخلید بالنیّات، فإنّه نصّ فی أنّهم مؤاخذون بنیّاتهم بل مخلّدون بها إذا کان المنویّ ممّا یوجب الخلود، مع أنّهم بعد الموت یستحیل منهم عمل المنویّ الجزئی الذی عناه بحسب الظاهر، فإنّه جزئی من کلّی هو النیّة الکلّیّة لعمل نوع المنویّ؛ لأنّه لایمکن تحقّق عمل المنویّ إلّافی الخارج، والخارج لا یقع فیه الکلّی من حیث هو کلّی، وإنّما یقع فیه جزئی من کلّیّه، بل یختصّ وقوع العمل الجزئی- وهو المنویّ-بنیّة جزئیّة من النیّة الکلّیّة بالزمان. وفی الآخرة-التی هی مقام ظهور الثواب والعقاب-لا زمان، فلا یمکن أن یقع ذلک الجزئی المنویّ فیها، مع أنّه فی الحقیقة إنّما نوی عمل المعصیة الدنیویّة الزمانیّة فی الدنیا والزمان وقد انطمست الدنیا وفنیت، فلا یمکن أن یقع ما نوی أن یعمل فیها فی غیرها، وکلّ عمل جزئی له نیّة جزئیّة، فإذن ما هم علیه من تلک النیّات-وإن بقی اتّصاف النفس وتلبّسها بها فی الآخرة-لیس منویّها بمعمول فی خارج الزمان وهو قد أناط الحکم به.

وقد دلَّ هذا الخبر علی أنّهم مؤاخذون بها، فلیس إطلاق الشارح علی ما ینبغی، بل الحقّ التفصیل. فتخصیص ما دلّ علی عدم المؤاخذة علی النیّة بما إذا لم یفعلها بإطلاقه لا دلیل علیه، ولیس فیه ما یدلّ علی هذا الإطلاق.

وأمّا أنّه دلَّ الآخر علی المؤاخذة بنیّة المعصیة إذا عملها، فنحن أیضاً نمنع دلالته


1) 1)

علی حصر المؤاخذة بالنیّة فیما إذا عملها فی الزمان وإن کانت مؤاخذته بها حینئذٍ مسلّمة إجماعیّة، فإنّا دللنا علی أنّه یؤاخذ بها إذا أصرَّ علیها وإن لم یفعل المنویّ، وصریح خبر التخلید بالنیّات یدلّ علیه، فلیس فیما قرّره الشارح جمع للأخبار؛ لعدم الدلیل علیه، بل الدلیل قام علی غیره، وهو ما فصّلناه.

وأمّا أنّ الکفر مستقرّ فی الخارج فإطلاقه ممنوع؛ لأنّ الکفر قسمان: اعتقادی وفعلی، والأوّل لیس بموجود فی الخارج فضلاً عن أن یکون مستقرّاً فیه. وأمّا الفعلی کقتل المعصوم أو سبّه وما أشبه ذلک، فموجود فی الخارج، وکلا القسمین لیس من باب نیّات الأعمال فی شیء؛ لأنّ الأوّل اعتقاد لا عمل ولا نیّة بل فی الخارج، والبحث فی الأعمال الخارجیّة ونیّاتها. والثانی إنّما هو عمل یفتقر إلی نیّة، فلیس هو بنیّة، فلا یظهر لقوله: «فهذه النیّة لیست داخلة» إلی آخره معنی یظهر لی، ولا وجه التفریع.

ثمّ قال-یعنی بعض الأفاضل-:

کما أنّ المعصیة لیست سبباً للخلود علی ما یفهم من الحدیث المذکور-یعنی حدیث التخلید بالنیّات-لکونها فی زمان محصور منقطع وهو مدّة العمر، کذلک نیّتها؛ لأنّها تنقطع أیضاً عند انقطاع العمر؛ لدلالة الآیات والروایات علی ندامة العاصی عند الموت ومشاهدة أحوال الآخرة، فینبغی أن یکون ناویها فی النار بقدر کونه فی الدنیا، لا مخلّداً (1)

. شرح اُصول الکافی، ج 10، ص 164.

.

أقول: تقریر السؤال علی ما یظهر أنّه کما أنّ العمل محدود بمدّة العمر وبعده ینقطع، کذلک نیّته محدودة بمدّة العمر وبعده تنقطع.

أمّا الأوّل فظاهر، والخبر یدلّ علیه.

وأمّا الثانی فلأنّ الآیات والروایات دلّت علی ندامة العاصی عند الموت والمعاینة وانکشاف الغطاء، فکما أنّ مقتضی العدل أنّه لایخلّد بعمله المنقطع الواقع فی زمن یسیر حقیر قصیر منقطع، کذلک مقتضی العدل أن لا یخلّد بنیّة منقطعة واقعة فی أیّام قلیلة.

والجواب ما أشرنا له من أنّ الأعمال البدنیّة مختصّة بالدنیا منقطعة بانقطاع العمر،


1) 1)

ولذلک صرّح الخبر أنّ خلودهم لیس بمقتضی أعمالهم؛ لانقطاعها، والمنقطع لایقتضی المؤبّد؛ لمنافاته للعدل، ولأنّ جمیع الأعمال البدنیّة الزمانیّة جزئیّات، والجزئی محدود معدود منقطع، وکذلک نیّاتها الجزئیّة منقطعة بانقطاع المنویّ؛ فإنّ کلّ عمل جزئی له نیّة جزئیّة تختصّ به وتنطبق علیه، وتساویه لا تزید علیه ولا تنقص عنه، فهی منتهیة بانتهاء المنویّ، منقطعة بانقطاعه، بخلاف کلّی ذلک الجزئی، فإنّه غیر محدود ولا معدود، وإلّا لم یکن کلّیاً، وذلک مثل أن تنوی أن تزنی أو تصلّی أو تقتل أبداً ما بقیت، فإنّه نیّة الجزئیّة منتهیة بانتهاء عمل منویّها.

وأمّا العقائد والنیّات المستقرّة علی الدوام فی العمل ما أمکن وبقی محلّه من الدنیا، والأخلاق والطبائع الأبدیّة المستقرّة-ولو بالطبع وهی الکلّیّات-فإنّها کلّها لازمة للنفس الأمّارة والقلب المنکوس المختوم علیه، المظلم بسبب تلک الأحوال التی هی من إمدادات الجهل المرکّب الشقیّ المدبر أبداً، فالنیّات إذن هی أعمال النفس الباقیة ببقائها، فإنّها من لوازم ذاتها، فهم یحشرون علی نحو عقائدهم ونیّاتهم المستقرّة، فما أکثر الضجیج، وأقلّ الحجیج، (1)

. مأخوذ من قوله علیه السلام: «ما أکثر الضجیج والعجیج وأقلّ الحجیج» انظر بصائر الدرجات، ص 291، ح 6؛ مستدرک الوسائل، ج 1، ص 157، ح 247.

فقلوبهم المظلمة المنتکسة لا تنفکّ عن تلک الأعمال ولا تزایلها، فلا فناء لتلک النفوس، ولا لصورها وموادّ وجودها، ولا لأعمالها؛ إذ لاتتوقّف أعمال النفوس علی وجود الزمان والمکان، ولأجل ذلک قلنا: إنّ النیّات حتّی فی الأعمال الزمانیّة خارجة عن المکان والزمان، ولا طائل فی الخلاف فی أنّها شرط أو شطر فی الصلاة، فإنّها إنّما هی رتبة من رتب وجود العمل الخارجی غیبیّة، وإن قلّ من تنبّه لذلک من الفقهاء.

وأظنّ أنّ عبارة فاضل المناهج تشیر إلی هذه.

وبالجملة، فالمراد بالنیّات-التی یخلّد بها صاحبها-هی الکلّیّات اللازمة للنفس، المتصوّرة بصورها، المنطبعة بطبائعها، ومنویّاتها کلّیّات لا یحدّها ولا یعدّها الزمان ولا المکان وهی لازمة لنیّاتها، دون الجزئیّات المختصّ کلّ جزئی منها بجزئی من


1) 1)

المنویّات، فإنّها منقطعة بانقطاع منویّها، ومنویّها زمانی منقطع وإن کانت هی خارجة عن الزمان، غیر داخلة تحت دور معدّل النهار، بل لاتتحقّق إلّابتحقّق منویّها؛ فإنّه لاتکون الإرادة إلّاوالمراد معها.

وکلام السائل إنّما یرد علی النیّات الجزئیّة المنطبقة علی الأعمال الجزئیّة المقدّرة بقدرها؛ فإنّ العمل الجزئی إنّما هو تفصیل نیّة الجزئیّة، فهی منقطعة بانقطاعه، فلا إشکال فی الأخبار، ولا منافاة بینها.

ومن الأدلّة علی بقاء تلک النیّات الکلّیّة وعدم انقطاعها بالموت ما أخبر اللّه عزّ اسمه عن الکفّار بقوله: «وَ لَوْ تَری إِذْ وُقِفُوا عَلَی اَلنّارِ فَقالُوا یا لَیْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُکَذِّبَ بِآیاتِ رَبِّنا وَ نَکُونَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ* بَلْ بَدا لَهُمْ ما کانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ» 1 ، فهم أظهروا الندم نفاقاً لما انطوت علیه حقائقهم من لوازمها التی هی من دخان الجهل مع بقاء نیّاتهم الکلّیّة التی لزمتها نفوسهم وتغذت بها وظهرت بصفاتها، ولذا کذّبهم اللّه تعالی، فأخبر بأنّهم کاذبون فی إظهار الندم، وأنّ الذی حملهم علی إظهار الندم نفاقاً هو ظهور حقّیّة ما کذّبوا به وظهور کفرهم وضلالهم، فأظهروا الندم تمنّیاً لزوال العذاب عنهم بذلک، وهو دلیل علی أنّهم لم یقلعوا عن نیّة التکذیب بآیات اللّه.

ویؤیّد أنّ تمنّیهم ذلک إنّما هو نفاق ما رواه العیّاشی فی تفسیر هذه الآیة عن الصادق علیه السلام أنّها نزلت فی بنی اُمیّة، (1)فإنّ المنافق فی الدنیا منافق فی الآخرة، بل ومنافق فی الذرّ، فنفاقه فی الذرّ لا یزایله فی الدنیا والآخرة. وأنت إذا تأمّلت الکتاب والسنّة لم یعسر علیک الدلالة علی هذا.

وبالجملة، فخبر التخلید بالنیّات یُراد به النیّات الکلّیّة للمنویّ الکلّی، وخبر الباب الدالّ علی أنّه لا یؤاخذ بالنیّة المجرّدة عن العمل مخصوص بما فصّلناه، وندامة الکافر والعاصی إذا لم یکن مؤمناً نفاق، فسقط السؤال، وانکشف الحال.


1) 2) . تفسیر القمّی، ج 1، ص 196، [1] ولم نعثر علیه فی تفسیر العیّاشی ذیل تفسیر هذه الآیة.

ثمّ قال رحمه الله فی الجواب عن الإشکال:

فقلت له أوّلاً: إنّ هذه النیّة موجبة للخلود، لدلالة الحدیث علیه بلا معارض، فوجب التسلیم والقبول (1)

. شرح اُصول الکافی، ج 10، ص 164.

.

أقول: لیس الإشکال إلّافی دلالته علی ذلک، ووجوبُ تسلیمه وقبوله علی ما فیه من الإشکال، لیس بجواب عن الإشکال. وأیضاً نفی المعارض ممنوع؛ فإنّه موجود وهو الحدیث المبحوث عنه، فإنّ السؤال تضمّن طلب وجه الجمع بینهما، فلیس هذا بجواب عن الإشکال العقلی المذکور، ولا بجامع بین الخبرین، وطلب وجه الجمع ودفع الإشکال لیس ردّاً للخبر.

ثمّ قال رحمه الله:

وثانیاً إنّ صاحبها فی هذه الدنیا التی هی دار التکلیف لم یفعل شیئاً یوجب نجاته من النار، وندامته بعد الموت لا تنفع؛ لانقطاع زمان التکلیف (2).

أقول: إنّ صاحبها وإن لم یفعل فی الدنیا التی هی دار التکلیف شیئاً یوجب نجاته من النار، فهو أیضاً لم یفعل فی دار التکلیف ما یوجب الخلود فی العذاب؛ لأنّ أیّام عمله منقطعة محصورة قلیلة، فالعدل أن یتساوی قدراً عمله وعقابه، فالإشکال بحاله، وعدم نفع ندامته بعد الموت یوجب زیادة قدر عذابه علی قدر عمله، بل ندمه بعد الموت وإن لم ینفع فی إسقاط عذابه بقدر ما عمل، لکنّ الأوفق فی بادئ النظر بالعقل أنّه یسقط زیادة قدر عذابه علی قدر عمله، فلیس فی هذا الجواب کالذی قبله جمع بین الأخبار، ولا دفع للإشکال بحال.

ثمّ قال رحمه اللّه تعالی:

وثالثاً: إنّ سبب الخلود لیس ذات المعصیة ونیّتها من حیث هی، بل هو المعصیة ونیّتها علی فرض البقاء أبداً، ولا ریب أنّها معصیة أبدیّة موجبة للخلود أبداً؛ تأمّل تعرف (3).

انتهی کلام الشارح شکر اللّه سعیه.


1) 1)

2) 2) . شرح اُصول الکافی، ج 10، ص 164.

3) 3) . شرح اُصول الکافی، ج 10، ص 164.

وأقول: إذا لم یکن ذات المعصیة ولا نیّتها سبباً للخلود، فلا خلود بالعزم علی فرض أن یبقی بطریق أولی، بل لمانع أن یمنع کون فرض البقاء المنویِّ فیه المعصیةُ ذنباً؛ لأنّ مصروف المفروض مفروض، ولو سلّم أنّه نیّة معصیة، فهی نیّة معصیة لم یعملها؛ لأنّها کنیّتها مفروضة، فلا تکتب علیه، کما هو ظاهر النصّ؛ فهذا کسابقیه غیر جامع للأخبار، ولا رافع للإشکال؛ بل لا یظهر علیه دلیل.

نعم، إن أراد ما قرّرناه-من أنّ النیّة الکلّیّة المتعلّقة بالمنویّ الکلّی الذی لا یفارقها نیّة وذنباً معمولاً یخلّد به صاحبه إن کان یوجب الخلود، وأنّه المراد بخبر أنّهم بنیّاتهم خلّدوا-فحقّ، ولعلّه أراد هذا لکنّه لم یبیّن حینئذٍ ما المراد بالخبر المبحوث عنه، فلم یظهر به وجه الجمع وإن رفع الإشکال؛ واللّه العالم بحقیقة الحال.

والحمد للّه‌ربّ العالمین، وصلّی اللّه علی محمّدٍ وآله الطیّبین الطاهرین، وسلّم علیهم أجمعین کما هم أهله.

تمّت بقلم مؤلّفها الأقلّ الأحقر أحمد بن صالح بن سالم بن طوق عصرَ یوم الحادی والعشرین من شهر شوّال سنة 1243 الثالثة والأربعین بعد المائتین والألف.

23- شرح دعاء النبی صلی الله علیه و آله بعد الصلاة

اشارة

محمد بن عبداللّه بن علی بحرانی

(قرن 12 ق)

تحقیق

محمدحسین درایتی

رسالۀ حاضر

مختصری از شرح حال او قبل از تألیف دیگرش-شرح مناظرۀ امام صادق علیه السلام با زندیق-در جلد اول این مجموعه گذشت.

بحرانی در رسالۀ اخیر، دعایی را که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از نماز صبح می‌خواندند، شرح و بسط داده است. او ابتدا پنج نکته و علت در مورد این‌که چرا دعا با «اللهم» شروع شده است و همچنین وجوهی را برای توجیه علت طلب مغفرت پیامبر صلی الله علیه و آله-با داشتن مقام عصمت-ذکر می‌کند و پس از آن، به شرح همۀ کلمات دعا می‌پردازد.

مؤلف به مناسبت هر فقره‌ای، روایات زیادی را ذکر می‌کند و گاهی نیز به مباحث لغوی و ادبی و به صورت نادر، به مسائل عرفانی پرداخته است.

از نکات قابل توجه این رساله، استفادۀ شارح از نسخه‌های متعدد کتاب‌های حدیثی است. او در برخی موارد اختلاف، نسخه‌هایی را از الکافی و دیگر کتاب‌ها نقل می‌کند و مشکل یک فقره را با نسخۀ دیگری حل می‌نماید.

این رساله با سه فایده، به عنوان خاتمه به پایان می‌رسد. تاریخ تکمیل آن نیز 11 رمضان المبارک 1173 ق است.

تنها دست‌نوشته‌ای که از این اثر می‌شناسیم، نسخۀ موجود در مجموعۀ کتابخانۀ

دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی دانشگاه مشهد است (1)

. فهرست کتابخانۀ دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی مشهد، ج 1، ص 463-464، ش 666، رسالۀ سوم مجموعه.

.

اثر حاضر با استفاده از این نسخه، تصحیح شده است.

مهدی سلیمانی آشتیانی


1) 1)

تصویر

193

تصویر آغاز نسخه از کتابخانۀ دانشکدۀ الهیات دانشگاه فردوسی مشهد

محل تصویر شمارۀ46

تصویر

194

تصویر انجام نسخه از کتابخانۀ دانشکدۀ الهیات دانشگاه فردوسی مشهد

محل تصویر شمارۀ47

شرح دعاء النبی صلی الله علیه و آله بعد الصلاة

بسم اللّه الرحمن الرحیم

أمّا بعد حمد اللّه الأتمّ، والصلاة علی رسوله صلی الله علیه و آله و سلم، فهذه سانحة علی سبیل العجالة أحببت أن أُشیر فیها إلی لمعة من الأسرار، ولمعة من الأنوار التی علیها احتوی الدعاء النبوی الموظّف لتعقیب الصلاة، رواه رئیس المحدّثین فی الفقیه (1)

. الفقیه، ج 1، ص 215، ح 959. رواه أیضاً ثقة الاسلام الکلینی فی الکافی، ج 2، ص 547، باب الدعاء فی‌إدبار الصلوات، ح 6.

. ولابدَّ من تمهید مقدّمة، فأقول:

لاشکّ أنّ النفوس الجزئیّة أشعّة من شمس النفس الکلّیّة التی هی الروح الأحمدی والنور المحمّدی کما نطقت به الأخبار، وصار فی عراص الآثار کالشمس فی رابعة النهار، فما وقع علیه شعاع من تلک الأشعّة، وأدرکته تلک النفس الجزئیّة فإنّما هو قسط قلیل ممّا أشرقت علیه تلک الشمس الکلّیّة، وشیء یسیر ممّا هو فی خزانة هاتیک الروح الأحمدیّة.

وحیث إنّه صلی الله علیه و آله و سلم محیط بمدرکاتنا، ومنتقش فی لوح صحیفة ذاته ما انتقش فی ألواح ذواتنا مع أشیاء لا تصل إلیها عقولنا، ولا تفی بها دفاترنا، فما استشعرناه من النکات اللطیفة والفوائد الشریفة، وخطر بخواطرنا من الأسرار الظریفة فهو من تلک الخزانة، ومفاض علینا من مَعِین تلک العین بقدر الطاقة والمکانة، فلا بأس لو استشعر الداعی بهذا الدعاء النبوی ما یلیق به ممّا أسداه إلیه، واستحضر بسرّه ما أعلنه وأهداه إلیه، فإنّه


1) 1)

قبسٌ من تلک المشکاة المنیرة، فتناوله بید غیر قصیرة.

قال فی الفقیه: وکان النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم یقول إذا فرغ من صلاته: اللهمَّ.

اعلم أنّ فی اختیاره صلی الله علیه و آله و سلم نداءه تعالی بهذا الاسم الأعظم بعد کونه الاسمَ الأعظم- کما هو فی کثیر من الأخبار-نکاتٍ:

الاُولی: أنّه عقیب الصلاة، ولمّا کانت الصلاة من أعظم الطرق إلیه ومسافة تؤدّی للوفود علیه تعالی، فکانت مشتملة علی الثناء علیه بنعوته الجمیلة، وشکره علی نعمه الجزیلة، وقد کان المصلّی قد قطع مسافة الصفات، ناسب قربه لاسم الذات، الجامع جمیع الصفات، فناداه باسمه الجامع، وجعله وسیلة لإنجاح المطامع.

الثانیة: أنّ نداءه به عقیب الصلاة لمناسبة الابتداء به فیها أمّا لفظاً فظاهر، وأمّا معنی فلأنّ نداءه تعالی مجازی، فنداؤه ثناء علیه، لا طلب الإقبال منه.

الثالثة: أنّ المقام مقام التوحید، ولهذا افتتح الصلاة بالتکبیر، وورد أنّ معناه: اللّه أکبر من أن یُقال له: أکبر (1)

. انظر التفسیر الکبیر، ج 15، ص 71، فی تفسیر الآیة 180 من سورة الآعراف.

. وعلّة ذلک أنّ وصفه بالأکبریّة من أحد-مع ما فیه من إبهام الصفة- تغایرها مع الموصوف، فیجیء التعدّد بتحقّق کبیر فی الجملة، مع أنّ الکِبَر والعظمة أمر وحدانی لایوصف به غیره فی الحقیقة، وختمت بالتشهّد والتوحید فیه ظاهر، وعلی تقدیر جزئه السلام فمعناه سلامة المصلّی من آفات تلک الطریق، وأعظمها الشرک الخفیّ، فناسب أن یکون التعقیب بما یشعر بالتوحید، وهو نداؤه بالاسم الجامع الذی تتّحد لدیه الصفات.

الرابعة: أنّ فی ندائه بصفة دون صفة إنّما یناسب حال غیر نبیّنا صلی الله علیه و آله و سلم، فإنّ المنادی فی نداه والمثنّی فی ثناه یطلب لسان حاله شفعاً لمقالة التحلّی بتلک الحلیة، والتخلّق بذلک الخلق الإلهی، وفی الحدیث: «تخلّقوا بأخلاق اللّه» (2).

وفی آخر بمعناه «إنّما یجاب الداعی علی قدر ما فیه ممّا یطلب، فإنّما یُرحم من


1) 1)

2) 2) . بحارالأنوار، ج 58، ص 129؛ [1] التفسیر الکبیر، ج 7، ص 72؛ تفسیر الآلوسی، ج 30، ص 175. [2]

یَرحم» (1)

. و فی الحدیث عنه صلی الله علیه و آله هکذا: أنّ النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم قبّل حسناً، فقال له الأقرع بن حابس: لقد ولدی عشر ما قبّلت‌واحداً، فقال النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم: «لا یُرحَم من لا یَرحَم» . انظر مسند الحمیدی، ج 2، ص 471، و شرح مسلم للنووی، ج 15، ص 76.

إلی غیر ذلک، ولمّا لم یتیسّر لأحد أن یتحلّی بکلّ تلک النعوت، ناسب أن ینادی حسب طاقته، ونبیّنا صلی الله علیه و آله و سلم مظهر اسم الذات الجامع لجمیع الصفات، فیطلب وهو فیما یطلب التحلّی بجمع الجمع، فذکر إحدی الصفات دون الاُخری لا لعلّة ترجیح من غیر مرجّح، وفی سردها جمیعاً-وإن کان إطالة الکلام مع المحبوب محبوباً -إیهام التعدّد، أو أنّه کان فی مقام لا یسعه إلّااللّه کما فی بعض الأخبار عنه صلی الله علیه و آله و سلم، وهذه النکتة الرابعة ممّا تخصّه صلی الله علیه و آله و سلم.

الخامسة: مزیّته علی ما عداه من الأسماء من حیث إنّه مع تنقیصه حرفاً حرفاً یبقی منه ما یدلّ علیه وزیادة، فإذا حطّت الهمزة بقی «للّه» وللّه کلّ شیء، واحدی اللامین له کلّ شیء، والاُخری یبقی الهاء، وهو الضمیر الدالّ علی الهویّة وهو هو، وإنّما الواو من موالید الضمّة، وفی بعض الأخبار: أنّه الاسم الأعظم، وفی بعض الأدعیة: یاهو (2). وهنا أسرار اُخر لا یلیق بها هذا المختصر.

وأمّا اختیاره صلی الله علیه و آله و سلم نداءه بالعوض، ففیه من الأسرار-مع الإشارة إلی أنّه لا ینادی علی الحقیقة؛ إذ لیس فی جهة دون جهة، بل لیس فی جهة هو أقرب من حبل الورید- الاهتمامُ بذکره، والإیماء إلی أنّه لیس بین الداعی وبینه حجاب، وحرف النداء حجاب لفظی یشعر بالحجاب المعنوی، هذا إذا کان الداعی کأحدنا.

وأمّا باعتبار الداعی الخاصّ وهو نبیّنا صلی الله علیه و آله و سلم، فلیس بین ذاته وبین خالقه توسّط خلق، بل هو أوّل ما خلق اللّه، وأبدعه من خزانة قدرته، وبه صرّحت الآثار الصحیحة، فأشار صلی الله علیه و آله و سلم فی دعائه لمقامه الوصلی بمعنی رفع الحجاب الذاتی، ومنع توسّط مخترع آخر.

فإن قیل: حذف حرف النداء عربیّ وفی حذفه نستشعر هذه الأسرار.


1) 1)

2) 2) . انظر بحارالأنوار، ج 3، ص 222.

قلنا: الحذف لابدّ فیه من التقدیر، وبه تفوت عند التحقیق لدی الخبیر البصیر.

وَلْنَکِل الاختلافَ فی اللفظ من الإفراد والترکیب-من المنادی وعوض حرف النداء أو الجملة بحذفٍ منها-والبحثَ فی اشتقاق لفظ الجلالة وجموده علی أنّه سریانی وغیر ذلک لمحلّهما.

وفی رسالتنا المعمولة لشرح دعاء السمات وکتابنا المسمّی ب‍ تأویل التنزیل غنیة؛ فطالِع.

(اِغْفرْ لی) الغفر: التغطیة، یُقال: غفرت المتاع: جعلته فی الوعاء، ویُقال أیضاً: أصبغ ثوبک؛ فإنّه أغفر للوسخ أی أحمل.

وبالجملة، فالکلّ راجع للستر.

وقیل: معنی غفران الذنب محوه، (1)

. انظر فیض الغدیر للمناوی، ج 2، ص 118.

ولا بأس به فی بادئ الرأی ولکنّه یکون مجازاً، وعلی تقدیر أنّ الحقائق متی خرجت لعالم الکون فهی باقیة فی عالمها ثابتة فیه وإن اختلفت علیها الحالات، فمعنی الغفر باق علی حقیقته لغةً. ومنه: «یامَنْ أظهر الجمیل، وستر القبیح» .

وعلی هذا فمحو السیّئات تکفیرها وعدم العمل بمقتضاها وما یترتّب علیها من أثر العذاب وإخفائها عن الناظرین؛ لئلّا یفتضح فاعلوها فی الدنیا باطّلاع الناس علیها، وفی الآخرة بالمؤاخذة بها، ففی الحقیقة محوها راجع لشرّها لا بالعکس.

وقد یُقال: إنّ صیغة الأمر تنافی المطلوب فی ابتغاء المطلوب من المحبوب، سیّما إذا کان قاهراً عظیماً.

والجواب: أنّ ذلک إنّما ینافیه الأمر کأن یقال: آمرک أو أنت مأمور، لا صیغته؛ لاشتراکها بینه وبین أخویه-أعنی الالتماس والدعاء-فما أحسن من قسّم الأمر [إلی] الثلاثة، وأحسِنْ بمن قسّم الصیغة لها، هذا وأنّ الداعی لمّا کان فی مقام الطاعة والانقیاد، امتثل معاملة ربّه حسبما عامل سبحانه به نفسه، واستهلک فی مقامه،


1) 1)

وخاطبه بما أحبّ سبحانه حیث قال فی الحدیث القدسی: «یا عبدی أطعنی أُطعک» (1)

. شجرة طوبی، ج 1، ص 32، المجلس الثانی عشر؛ رجال السیّد بحر العلوم، ج 1، ص 39. [1]

فلهذا أتی صلی الله علیه و آله و سلم بصیغة یشمّ منها رائحة الأمر، فتأمّل لی طوی صلی الله علیه و آله و سلم فی صحیفة ذاته الجامعة صفحات ذوات الکائنات ممّن له أهلیّة الطیّ؛ أعنی من أبدعوا من طینته، وتشعّبوا من أشعّة نوره، فاختار صلی الله علیه و آله و سلم ضمیر المتکلِّم وحده، فلا تُسئ ظنّک بنبیّک الأشفق علیک من نفسک حیث لم یشرکک فی دعائه وقد أمروا به صلوات اللّه علیهم فی خلال الأخبار؛ ففی الفقیه: «من صلّی بقومٍ فخصّ نفسه بالدعاء دونهم فقد خانهم» (2).

والدعاء یعمّ التعقیب.

ووجه آخر وهو أنّه صلی الله علیه و آله و سلم حمّل نفسه ذنوب اُمّته، فاستغفر لنفسه، وبالأخرة هو للاُمّة علی حدّ: «أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ» 3 مع إجلاله ربّه عن الرؤیة والمقترح علیه قومه، وهذا أحد الوجوه المذکورة لتنزیه المعصوم عن نسبة الذنب المبین.

ومنها: «حسنات الأبرار سیّئات المقرّبین» (3).

ویوضحه أنّ سکون النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم فی مقام معاشرة الأزواج-مثلاً-وإن کان أمراً مندوباً بل واجباً، إلّاأنّ ذلک ینافی الحرکة فی حقیقة الاستغراق، وهو الفرد الأکمل المعهود من مقاماته، فأین السرور بالنساء الحور من التلاشی بکلّیّة الذات والصفات فی مقام القُرب وعزّ الحضور؟ وأین النساء والطیب من قرّة عینه بمناجاة الحبیب؟ فذلک المقام بالنسبة لهذا یعدّ ذنباً وهکذا.

ومنها: الترقّی فی المعارف الإلهیّة والاستطلاع علی الأسرار اللاهوتیّة؛ فإنّ العارف الحقیقی لایقف فی معرفة، بل کلّما رقی رتبة أشرقت علیه اُخری أغمض وأعلی، فیعدّ مقامه الأوّل ذنباً ومیتاً، مع أنّه فی کلّ مقام علی نحوٍ من الیقین بحیث لو کشف الغطاء ما ازداد یقیناً.


1) 1)

2) 2) . الفقیه، ج 1، ص 260، ح 1186؛ وسائل الشیعة، ج 7، ص 106، ح 8863. [2]

3) 4) . کشف الخفاء، ص 357.

ومنها: أنّ مثل العارف یری نفسه فی نفسها باطلة متهافتة، وإنّما قوامها بباریها، وعملها الطاعة بقوّة مُبدیها، فکلّما أحدث شکراً لزمه شکر علی شکره، وکلّ ذلک دون استحقاق من صوّره وأقدره، وبکیفیّة شکره أعلمه وأخبره؛ فأنّی یبرأ العبد من التقصیر؟ وأنّی یقوم بما یستوجبه اللطیف الخبیر؟

وأمّا التوجیه بفعل المکروه، فیجلّ مقام نبیّنا صلی الله علیه و آله و سلم ومقام آله عن ذلک، وإن أمکن بالنسبة لسائر الأنبیاء علیهم وعلی نبیّنا وآله الصلاة والسلام.

(ما) ، أی ذنباً، وأبهم تعظیماً وتهویلاً علی حدّ فغشیهم من ألیم ما غشیهم، وإیذاناً بأنّ ذلک الذنب لیس بذنب حقیقی ومعصیة صِرفة منه، بل علی حدّ الوجوه المذکورة أو ما شاکلها. ویؤیّده قوله فیما بعد: «أنت المقدّم» فنسب لربّه ما نسب لنفسه علی نحوٍ غامض کما سیأتی.

(قَدّمْتُ) ، أی قدّمته قبل دعائی هذا، أو قدّمته فی عالمی القدیم: أعنی العقلی أو النفسی مثلاً، وقِدَمه باعتبار مقابله من جملة التأخّر، أو قدّمته أُمّتی من لدن آدم إلیّ، فإنّ جمیع الأنبیاء من اُمّته-فضلاً عن اُممهم کما روی-ممّا جاء فی الذکر الحکیم: «وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ» 1 .

وهم فی عصرهم نوّابه وخلفاؤه، یشیر إلی ذلک قوله تعالی: «إِنِّی جاعِلٌ فِی اَلْأَرْضِ خَلِیفَةً» 2 وأمثاله، ولعلّه صلی الله علیه و آله و سلم أشار بحذف الضمیر العائد علی الموصول أو الموصوف إلی أنّ ذلک ظاهر لدیک، ولا غیبة هناک سواء فی ذلک المتقدِّم والمتأخّر.

وقس علی وجوه «ما قدّمت» قوله:

(وَما أخَّرْتُ) ، فإمّا أخّرته عن دعائی هذا، أو أخرجته فی العالم الآخر وهو العالم الجسمانی الملکی، أو ذنوب اُمّتی ممّن کان بعدی، فطلب منه سبحانه غفران ذنوب جمیع اُممه اللاتی لها أهلیّة ذلک سبقوه فی الوجود الظاهر أو لحقوه.

(وَما أسْرَرْتُ وَما أعْلَنْتُ) ؛ أی کتمته عن غیرک أو أظهرته؛ إذ لا یصحّ الإسرار عنه

تعالی؛ فإنّه المطّلع علی خافیة الأعین وما تُخفی الصدور، أو عملته بسرّی، أی بنفسی من الأعمال القلبیّة، ومنه قدس سره وهو عالم السرّ، أی الخافی حقیقة علی ما فی عالمنا هذا، ومنه یؤخذ العلانیة، أی بجوارحی الظاهرة والباطنة التی یجمعها هذا الإهاب البدنی الظاهر والقشر البارز، ومنه یقتنص وجه آخر للتقسیم وهو حمله علی معاصی القوی الباطنة کالخیال الفاسد مثلاً، والقوی الظاهرة وهو ظاهر.

(وإسْرافی) . عدل عن الإبهام إلی التصریح فلم یقل «وما أسرفت» لعدم تحقّق الإبهام؛ لظهوره من الصلة، فالسبک أولی؛ إذ فیه نوع من الانقطاع من حیث إنّ فاعل المصدر لیس علی حدّ الفعل من القدرة والقوّة؛ إذ یکفی فی فاعل المصدر أدنی ملابسة.

والإسراف أصله تعدّی الحدّ فی طرف الزیادة، ویعبّر عنه بالإفراط، ویقابله التفریط، ولا بأس لو استشعر إرادة الأعمّ وهو عدم الوقوف علی الحدّ الشرعی، فإنّه یکفی به عن الذنب، سواء کان ترک واجب أو إتیاناً بمحرّم.

(عَلی نَفْسی) . أشار بحرف العلوّ إلی أنّ من شأنها أن لا تقبل التلوّث بالذنب، وإنّما یلحقها ذلک حیث یغلب علیها سلطان الجسم والجسمانیّات من الشهوة والغضب، فیصیر المولی عبداً، والآمر مؤتمراً، فتقع فی المهالک.

وشبّهت النفس بالمرکب، والعقل بالراکب، والشهوة بالکلب، فإن کان زمام الاختیار بید الکلب فإنّه یمیل بهما نحو الجیف فی أیّ وادٍ کانت، وأیّ مهمّة یشمّ منها رائحة ذلک، وهو لا یقصد وصول المنزل بالسلامة، وإن کان الزمام بید الراکب فإنّه لا یعدل عن سوی الطریق، ویستریح الراکب والمرکب، والکلب لابدّ أن یتبعهما، فلا ینال من الجیف شیئاً، بل إذا أشفق علیه الراکب أطعمه من فضلات طعامه الطاهر، وهو مثَل ظاهر.

ولمّا فصّل صلی الله علیه و آله و سلم تلک الذنوب فی الجمل المتعاطفة، وأجملها مرّة اُخری فی المعنی المصدری الصریح بعد الإبهام إشارةً إلی أنّ کلّ غائب ظاهر لدیه تعالی، أبهمها اُخری مجتمعة فی قوله:

(وَما أنْتَ أعْلَمُ بِه مِنّی) عوداً علی البدء إشارة إلی فناء الظاهر وعوز الظاهر بغفرانه «کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ» 1 واعترافاً بقصوره عن إحصائها والإحاطة بها.

وفی اختیار إفراد الضمیر-مع أنّ مراعاة المعنی عربی أیضاً-لعلّه إیماء إلی توحید الأفعال، وبعبارة ظاهریّة إلی بیان الجنس وهو نفس الإسراف وتعدّی الأمر أمراً ونهیاً، واسمیّة الصلة تشیر إلی تحقّق الأعلمیّة وثبوتها، حیث إنّ علمه تعالی واجب علی حدّ وجوده؛ إذ هو هو بخلاف الممکن.

ومنه یقتنص وجه آخر للأعلمیّة، ووجه آخر لتوحید الضمیر حیث إنّ علمه واحد، ومعلومه من حیث عالمیّته واحد، وأنّه لایسبق فیه شیء شیئاً واحد. ولمّا عرج صلی الله علیه و آله و سلم من مقام نسبة أفعاله لنفسه إلی مقام اضمحلال تلک النسبة باضمحلال المنتسب إلیه وهو مقام الاستغراق فی مقام المشیئة الربّانیّة «وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اَللّهُ» 2 ، «وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اَللّهَ رَمی» 3 ، ناسب نداءه تعالی ثانیاً إیذاناً بتغایر المقامین، فقال:

(اللهمَّ) . حیث قد عرفت أنّ ذنوبه صلی الله علیه و آله و سلم-التی طلب من اللّه سترها-إنّما هی حسنات مقام الأبرار، أو معارف نازلة بالنسبة لما عرج إلیه من الأسرار، وفی الحدیث عنه صلی الله علیه و آله و سلم: «إنّه یران علی قلبی، فأستغفر اللّه فی کلّ یوم سبعین مرّة» (1).

والرّین، لعلّه السکون؛ لمعاشرة الأزواج أو تبلیغ الرسالة؛ فإنّ فیها سیاسة الحکم وهی فی نفسها نور، ولکن بالنسبة لما ینفرد به إلی ربّه حجاب وظلمة وأمثال ذلک، صحّ له نسبة ذلک الذی یعدّه ذنباً لمن یناجیه بقوله:

(أنْتَ المُقدِّمُ) ، بتقدیم المسند إلیه إیذاناً بقصر المسند علیه، أی أنت المقدّم لما


1) 4) . المجازات النبویّة، ص 390، ح 306؛ درراللآلی، ج 1، ص 32؛ مسند أحمد، ج 4، ص 211، و قال العلّامة المجلسی فی البحار، ج 25، ص 204: « [1]ولفظة السبعین إنّما هی لعدد الاستغفار لا إلی الرین» . فی الکلّ: «لیغان» بدل «یران» .

قدّمت أنا من تلک الاُمور:

إمّا بمعنی أمره تعالی له صلی الله علیه و آله و سلم بالتنزّل عن مقامه-الذی لایسعه فیه غیر ربّه-إلی مقام المعاشرة مع الخلق علی حدّ قوله: «أدبر» أی اهبط إلی عالم الغرور لإنقاذ أهل ذلک العالم وإخراجه من الظلمات إلی النور «فأدبر» بعد أن رقاه إلی عزّ الحضور وموطن السرور بقوله: «أقبل فأقبل» (1)

. الکافی، ج 1، ص 10، باب العقل والجهل، ح 1؛ [1] وسائل الشیعة، ج 1، ص 39، ح 63.

.

وإمّا بمعنی انتهاء أسباب الفعل إلی سبب الأسباب ومسبّبها من غیر سبب، أو أنّه صلی الله علیه و آله و سلم نظر نفسه مع جمیع قواها مستهلکة فانیة، فلا تقدر علی إیجاد شیء، فنسب الإیجاد له تعالی علی تقدیر أن تکون الذنوب ذنوبه صلی الله علیه و آله و سلم.

وإمّا علی تقدیر کونها ذنوب اُمّته، فحیث فیها ما لایصحّ نسبته له تعالی، فلعلّ المراد أنت الذی حمّلتنی ذنوبهم القدیمة والمتأخِّرة من حیث إنّه جعله صلی الله علیه و آله و سلم نفس الکلّ.

واعلم أنّه صلی الله علیه و آله و سلم قد طوی المقام الوسط-وهو نسبة الفعل للمباشر والسبب علی سبیل الشرکة کما هو واضح-من ترقّی الخضر بموسی حیث قال: «فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها» 2 ، ثمّ «فَأَرَدْنا» 3 ثمّ «فَأَرادَ رَبُّکَ» ؛ (2)لأنّ الخضر وأمثاله من مظاهر الصفات، بل من مظاهر مظاهرها بوسائط فقصاراه الاستغراق فی صفةٍ کالربوبیّة-مثلاً-بعد وسائط، فهو إنّما یفنی شیئاً فشیئاً، فحصل له مقام الشرکة.

وأمّا نبیّنا صلی الله علیه و آله و سلم فإنّه مظهر الذات الأحدیّة الجامعة لجمیع الصفات ومَن لا یشغله شأنٌ عن شأن، ولهذا خاطبه بما یدلّ علی الذات، فهو ینظر نفسه تارةً موجودة، وتارةً فانیة من غیر توسّط شرکة فیفنی دفعة، وما أوضح الفرقَ بین مقام استغراق الخضر واستغراقه، مع أنّه ربما یقال: إنّ الخضر لم یستغرق، بل ذکر مقام استغراق موسی کماتری، وما ذکرناه-من حمل «أنت المقدّم» علی تقدیر «ما قدّمت» لعلّه أوفق بالعبارة من حمله علی مطلق التقدیم والتأخیر فی الخلق؛ لعدم الربط.


1) 1)

2) 4) . الکهف (18) :82. [2]

وأمّا قراءته بالمبنیّ للمفعول فساقط؛ لأنّه مع عدم الربط یستهجن نسبة القدم إلیه بتقدیم مقدّم، وفی الحدیث «مستتر غیر مستّر» ، (1)

. الکافی، ج 1، ص 112، باب حدوث الأسماء، ح 1؛ التوحید، ص 191، باب أسماء اللّه، ح 3؛ بحارالأنوار، ج 4، ص 166، ح 8.

وعلی الحقیقة ممتنع، ولا یتمشّی فی قوله:

(وَأنتَ المُؤخِّرُ) وإن ورد کونه آخِراً، وقس معنی هذه الجملة علی ما قدّمنا فی «أنت المقدّم» وبعد أن سکن صلی الله علیه و آله و سلم فی مقام توحید الأفعال تلاشی عنده الفعل فأغمض عنه، ورقی إلی توحید الصفات التی هی أسباب الفعل، وطوی سائر الصفات فی صفة الأُلوهیّة؛ لاندراجها فیها، وبانتفائها عن أحد شقّی سائر الصفات الواجبة، فمن قوله:

(لا إلهَ إلّاأنْتَ) . یستنبط: لا عالم إلّاأنت، ولا قادر إلّاأنت، إلی غیر ذلک؛ ففیه توحیدان: توحید الصفات فی صفة الأُلوهیّة، وتوحید الأُلوهیّة له تعالی بنفی الجنس وحصره فی الفرد الخاصّ، ومن هذا التوحید یعرج إلی توحید الذات؛ إذ لو کان واجب وجود بالذات غیره لاستحقّ الإلهیّة معه، فإنّ وجوب الوجود یستلزم العلم والقدرة والإرادة وسائر الصفات التی یستحقّ بها الواجب الإلهیّةَ، فاستحقاق أحدهما لها دون الآخر ترجیح من غیر مرجّح، فقوله: «لا إله إلّاأنت» یفید فائدةَ «لا واجب إلّا أنت» .

وبعبارة أدقَّ: لا موجود إلّاأنت، بل لا وجود إلّاأنت؛ إذ کلّ شیء هالک إلّاوجهه، فلا حقیقة لسواه، وهو التوحید الذاتی الصرف. ویترجّح التوحید بالخطاب علی التوحید بدونه، کما فی لا إله إلّااللّه بأنّ فی الخطاب توحیدَ الذات ظاهراً بمعنی أنّه لو کان هناک مخاطب غیره لکان أنت مبهماً من حیث وضعه العامّ.

وفی الکلمة الاُخری توحید شخص معهود بصفة الأُلوهیّة، وفرق بین لا واجب سواه، ولا موجود سواه.

فإن قیل: هَبْ أنّ التوحید الخطابی یشعر بما ذکرتم، فکیف هذا مع ملاحظة


1) 1)

المتکلِّم نفسه شخصاً یتکلّم؛ لضرورة وجود المتخاطبین فی مقام التخاطب؟ فأین هذا من التوحید فی الذات؟

قلنا: إذا نفی الموحّد موجوداً سواه تعالی فقد نفی نفسه؛ لاشتراکه مع غیره فی حدّ الإمکان المستدعی لکونه غیر الوجود، فیؤول إلی توحید الواحد تعالی نفسه؛ إذ توحّده إیّاه توحیده، وهذه الإشارة لا تفی بها العبارة.

وبعد أن عرج صلی الله علیه و آله و سلم من مقام الإدبار-وإن کان من الکمال-إلی مقام توحید الأفعال، ومنه إلی توحید مقام الصفات، ومنه اقتنص توحید الذات وهو عین الإقبال، تنزّل مرّة اُخری حسبما اقتضاه الأمر بالإدبار؛ لتصحیح طرق الاستدلال بالهدایة لنعوت الجمال والجلال؛ شفقةً منه علی أهل هذا العالم وعالم المثال، فطلب منه تعالی الحیاة وهی فی الظاهر بقاؤه فی عالمه هذا، وأقسم علیه بعلمه وقدرته علی حدّ الباء فی قوله: بربّک هل ضممت إلیک لیلی قبیل الصبح أو قبّلت فاها (1)

. انظر الوافی بالوفیات، ج 24، ص 225.

واختار صلی الله علیه و آله و سلم هاتین الصفتین لاستناد الفعل إلیهما، وما بقی من الأسباب الحقیقیّة للفعل إلّاالإرادة، وهی فی الحقیقة داخلة فی القدرة؛ فإنّها تستلزم الاختیار.

وأمّا ما یوجد فی العبارات: «قادر موجَب، وقادر مختار» فهو تهافت، والحقّ تقسیم الفاعل لموجب وقادر. ویظهر ذلک من شرح حقیقة القدرة، والاختیارُ یستلزم الإرادة فی الفعل، والمختار لا یفعل إلّاما یرید، وقدم العلم للقدمة طبعاً وإن کان الکلّ راجعاً للذات. والاستشفاع حقیقة بالذات فی قوله:

(بعِلْمِکَ الغَیْبَ) نصب علی المفعول بالمصدر، أو بالجرّ علی أنّه صفة العلم. والغیب بمعنی الغائب، أی عن الخلق، والکلّ شهودٌ لدیه.

(وَبِقُدْرَتِکَ عَلَی الْخَلْقِ) أی المخلوقات، ولهذا أکّده بصیغة الجمع، فقال: (أجْمَعِینَ) ردّاً علی من منع عموم قدرته، ولیس مکان الکلام علی ذلک.

وفی شرحنا لدعاء السمات شیء منه.


1) 1)

ولمّا کان مراده صلی الله علیه و آله و سلم فیما طلب ما تقتضیه الإرادة الإلهیّة من الأصلح [. . .] مسلّم له تعالی فی جمیع اُموره، شرط فی طلبه الحیاةَ الأصلحیّةَ بقوله:

(ما عَلِمْتَ الحیاةَ خَیراً لی فَأحْیِنی) وقدّم الشرط علی المشروط اهتماماً به، وتوقیت للعلم بمعنی توقیت المعلوم وباعتباره، وإلّا فإنّ علمه تعالی أزلیّ، مبرّأ عن الزمان، سابق علیه وبه وبالذات، والخیر ممّا فیه معنی التفضّل دون لفظه.

وعلی الاهتمام ومحبّته صلی الله علیه و آله و سلم للقاء ربّه والتنزّه عن دار الغرور لدار السرور قدّم طلب الوفاة علی شرطه فی قوله:

(وتَوَفّنی إذا عَلِمْتَ الوفاةَ خیراً لی) . وفیه أیضاً محاطیّة حیاته وموته بالشرط وبالخیر، فأدارهما مدارهما لفظاً کما هما معنی، ولکن هل مجموع جملتی الحیاة والموت مستشفع فیها بمجموع العلم والقدرة لاستناد کلّ منهما لهما، أو علی سبیل اللفّ والنشر المرتّب؟ وجهان.

وعلی الثانی لعلّ ربط الحیاة بالعلم من حیث إنّه حیاة القلوب، والوفاةِ بالقدرة من حیث إنّها الباعثة علی لقاء المحبوب، وأیضاً من حیث قدم مرتبة العلم علی مرتبة القدرة والحیاة سابقة علی الوفاة واللّه أعلم.

(اللهمَّ إنّی أسألُکَ) . أخبر عن سؤاله، وغرضه إنشاؤه تفنّناً فیه، وتصریحاً به لبیان کمال الانقطاع، وإغماضاً عمّا یشمّ منه رائحة الأمر، نظراً لتهافت نفسه المستتبعة لمرتبة قدسهِ، والتأکید فیه حینئذٍ راجع لتأکید الطلب والمبالغة فی السؤال، فکان إنّ نون التوکید، وبذلک نستغنی عن محاولة الجواب عمّا قد یسأل أوّلاً عن فائدة الخبر: هل هی فائدته أم لازمها، مع أنّ المخاطب تعالی عالم بهما؟ وثانیاً عن مسوّغ التأکید: هل هو التردّد فیحسن، أو الإنکار فیجب؟ وکلاهما منفیّان عنه تعالی.

وإن أبیت إلّاالجواب، فعن الأوّل أنّه من قبیل سَوق المعلوم مساق غیره علی حدّ ما قیل (1)

. انظر الکشّاف، ج 3، ص 57؛ و التفسیر الکبیر، ج 22، ص 25، ذیل تفسیر الآیة.

فی «هِیَ عَصایَ» ، ووجّه فیه بعدم جری المخاطب علی مقتضی علمه؛ لسؤاله

1) 1)

بقوله: «ما تِلْکَ بِیَمِینِکَ» 1 .

وأمّا هنا فلعلّ الوجه فیه اعتبار أنّ العلم تابع للمعلوم، والمتکلِّم هنا نظر نفسه فانیةً باطلةً، فهی لا شیء، وکذلک سؤاله، فعدّها مع خبرها ممّا لا یتعلّق بها علم العالم؛ إذ نظره ممّا أحاط به علمه تعالی، ثمّ عرض علی ربّه سؤاله نظراً لوجوده.

وإن أردت جعل ما نحن فیه مطابقاً للآیة، فلابدّ من تقدیر السؤال عن السؤال، فکأنّ المخاطب تعالی قال: هل تسأل شیئاً؟ فقال: أسألک، ویسمّی هذا المقام فی شأن غیره تعالی تنزیلَ العالم منزلة الجاهل، وله أمثلة تُذکر محلَّها.

وعن الثانی باقتناص الجواب عنه من وجه تطبیق ما نحن فیه بالآیة؛ إذ قد انتهی الحال إلی تقدیر السؤال، فنقول: هو تنزیل غیر السائل منزلة السائل، ویُقال له فی فنّه: إخراج الکلام علی خلاف مقتضی الظاهر حیث یتقدّم ما یلوح بالخبر فیستشرف غیر السائل له استشراف المتردّد.

فالداعی لمّا سأل المغفرة وغیرها من جمل الدعاء، صار المقام مقام أن یتردّد المخاطب فی أنّه هل یسأل شیئاً کالخشیة وأمثالها، أم لا یسأل شیئاً؟ ولیس من التردّد فی شیء؛ إذ فرق بین قولنا: «لزید ضربٌ» ، و «لزید أن یضرب» . ولیس «أن یضرب» محقّق الضرب، وبه صرّح الرضیّ فی بحث الفرق بین المصدر الصریح والمؤوّل (1).

ومثل ما ذکرنا ذکره القوم فی توجیه التأکید فی قوله تعالی: «إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ» 3 ، مع أنّ نوحاً-علی نبیّنا وآله وعلیه السلام-لا ینکر ذلک ولا یتردّد، ولیس بخالی الذهن من الحکم، ولکن لمّا تقدّمه له قوله تعالی: «وَ لا تُخاطِبْنِی فِی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا» استشرف استشراف المتردّد من غیر تردّد، فکأنّه سأل: هل هم مغرقون؟


1) 2) . لم نعثر علیه صریحاً فی شرحی الشافیة والکافیة، ولکن انظر شرح الکافیة، ج 3، ص 400.

هذا؛ ولا نسلّم انحصار مقتضی ظاهر التأکید فی التردّد والإنکار، وله تنبّه محقّقوا الفنّ:

قال صاحب الکشّاف فی قوله تعالی: «وَ إِذا لَقُوا اَلَّذِینَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ إِذا خَلَوْا إِلی شَیاطِینِهِمْ قالُوا إِنّا مَعَکُمْ» 1 :

لیس ما خاطبوا به المؤمنین جدیراً بأقوی الکلامین وأوکدهما؛ لأنّهم فی ادّعاء حدوث الإیمان منهم، لا فی ادّعاء أنّهم أوحدیّون، إمّا لأنّ أنفسهم لا تساعدهم؛ لعدم الباعث والمحرِّک من العقائد، أو لأنّه لا یروّج عنهم لو قالوه علی لفظ التوکید والمبالغة، وإمّا مخاطبة إخوانهم فی الإخبار عن أنفسهم بالثبات علی الیهودیّة، فهم فیه علی صدق رغبة ووفور نشاط وهو رائج عنهم متقبّل منهم، فکان مظنّة للتحقیق، ومئینةً للتوکید (1).

وقال بعد کلام: وأمّا قوله تعالی: «وَ اَللّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ» 3 ، فإنّما أکّد لأنّه ممّا یجب أن یبالغ فی تحقیقه؛ لأنّه لدفع الإیهام، وإلّا فإنّ المخاطب عالم به وبلازمه؛ (2)فتأمّل.

وعلی هذا فالتأکید لمزید المبالغة فی صدق الخبر ووفور النشاط وکونه رائجاً، ولو عُبّر عن ذلک بأنّه للردّ علی من استحضرهم المتکلّم وقت الخطاب من المنکرین أو الشاکّین، فکأنّه نزّل غیر المخاطب منزلة المخاطب، قرب من العبارة المشهورة عند أهل الفنّ.

وقال الشیخ عبد القاهر: قد تدخل کلمة أنّ للدلالة علی «إنّ» المتکلّم کان یظنّ الذی کان أنّه لا یکون، (3)کقولک للشیء-وهو بمرءی ومسمع من المخاطب-: إنّه کان من الأمر ما تری وأحسنت إلی فلان، ثمّ إنّه فعل جزائی ماتری، وعلیه: «رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُها أُنْثی» 6 ، و «رَبِّ إِنَّ قَوْمِی کَذَّبُونِ» 7 وساق الکلام فی خصائص «أن» یظهر من هذا عدم اختصاص التأکید بما اشتهر من التردّد والإنکار، وقد یوجّه الدعاء طبق الآیات بأنّ الذی کان ینبغی أن أکون علیه من أوّل بدو خلقی هو الخشیة-مثلاً-لما اطّلعت علیه من أسرارک ومعارفک التی تُلزمنی الخوف منک أن لا أسأل حدوث، ولکن ما عندی لا أعدّه خوفاً وخشیة، فأنا الآن أسألک ذلک.

وفیه تنزیل الموجود منزلة المعدوم، وهو من مقاماته التی یعترف فیها بالذنب


1) 2) . الکشاف، ج 1، ص 66، [1] ذیل تفسیر الآیة.

2) 4) . راجع الکشّاف، ج 4، ص 107. [2]

3) 5) . قال به فی دلائل الإعجاز، ص 327، رقم 387. [3]

والتقصیر.

(خَشْیَتَکَ) أی أن أخشاک وأخافک، وهو أشهر معانیها والمقصود منها هنا.

وتُطلق أیضاً علی الکراهة، ومنه قوله تعالی: «فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً» 1 ، وعلی العلم، ومنه قوله (شعر) : ولقد خشیت بأنّ من تبع الهدی سکن الجنان مع النبیّ محمّد (1)

و قد یفرق بین الخشیة والخوف؛ قال المحقّق الطوسی قدس سره فی بعض مؤلّفاته ما حاصله:

إنّ الخوف والخشیة وإن کانا فی اللغة بمعنیً واحدٍ، إلّاأنّ بین خوف اللّه وخشیته فی عرف أرباب القلوب فرقاً، وهو أنّ الخوف تألّم النفس من العقاب المتوقّع بسبب ارتکاب المنهیّات والتقصیر فی الطاعات، وهو یحصل لأکثر الخلق وإن کانت مراتبه متفاوتة جدّاً، والمرتبة العلیا منه لا تحصل إلّاللقلیل، والخشیة تحصل عند الشعور بعظمة الحقّ وهیبته وخرق الحجب عنه، وهذه الحالة لا تحصل إلّالمن اطّلع علی جلال الکبریاء، وذاق لذّة القُرب، ولذلک قال سبحانه: «إِنَّما یَخْشَی اَللّهَ مِنْ عِبادِهِ اَلْعُلَماءُ» 3 . والخشیة خوف خاصّ، وقد یطلقون علیه الخوف أیضاً (2). انتهی.

وسؤال الخشیة إمّا سؤال حقیقتها، أو سؤال مقدّماتها الباعثة علیها من الترقّی فی المعارف وإشراق الأنوار ورفع الموانع کالنهی عن حبّ الدنیا وحطامها، أو أثرها وغایتها المرتّبة علیها من العمل بمقتضاها، فعن الصادق علیه السلام فی قوله تعالی: «وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ» 5 ، قال: «من علم أنّ اللّه یراه ویسمع ما یقول ویفعل، ویعلم ما یعمله من خیرٍ أو شرّ، فحجزه عن القبیح من الأعمال، فذلک الذی خاف مقام ربّه


1) 2) . نسبه الطریحی فی تفسیر غریب القرآن، ص 22 إلی جریر، وهو أبو حرزة جریر بن عطیّة بن الخطفی التمیمی أحد فحول الشعراء الإسلامیین، له دیوان مطبوع.

2) 4) . قال به فی أوصاف الأشراف، علی ما فی شرح اُصول الکافی لمولی صالح المازندرانی، ج 10، ص 380، و حکاه عن بعض مؤلفاته الشیخ البهائی فی أربعینه، ص 308.

ونهی النفس عن الهوی» (1)

. الکافی، ج 2، ص 70، باب الخوف والرجاء، ح 10؛ [1]وسائل الشیعة، ج 15، ص 219، ح 20321. [2]

.

وعنه علیه السلام فی خبرٍ آخر: «لا یکون العبد مؤمناً حتّی یکون خائفاً راجیاً، ولا یکون خائفاً راجیاً حتّی یکون عاملاً لما یخاف ویرجو» (2).

أو سؤال المجموع، وفیه کمال الانقطاع من حیث بیان أنّ العبد فی عمله محتاج لمعونة ربّه، فلا یتیسّر له عمل بدون معونته؛ إذ لا یملک العبد نفعاً ولا ضرّاً، وإنّما الأسباب والتأییدات والتوفیقات وتهیئة الطاعات منه تعالی.

ولقد أشار صلی الله علیه و آله و سلم بإضافة الخشیة له تعالی من غیر توسّط نار أو عذاب إلی نحو ما ورد عن نفسه علیه السلام حیث قال: «ما عبدتُک خوفاً من نارک، ولا طمعاً فی جنّتک بل وجدتک أهلاً للعبادة فعبدتُک» (3)وهذه عبادة الأحرار، والأُولی عبادة العبید، والثانیة عبادة التجّار والأُجراء (4).

فإن قیل: ألیس قد رُوی فی الکافی أنّ علیّاً علیه السلام کتب کتاباً فی وقف وقفه فصّدره بقوله: «هذا ما وقفه علیّ بن أبی طالب لیولجنی الجنّة، ویخرجنی من النار؟» (5)

قلنا: بلی، ولکن لعلّ التوفیق بینهما حمل اللام هنا علی معنی الغایة والثمرة، دون العلّة الغائیّة؛ أعنی الأمر الباعث المحرِّک، وفرق بینهما عند المحقّقین.

أو نقول: إنّ جنّة الأولیاء قربهم، ونارهم بُعدهم عن عزّ الحضور دون الجسمانیّین.

واعلم أنّ خشیة اللّه تعالی والخوف منه وحده هی حدّ التوکّل والیقین؛ ففی الکافی عن الصادق علیه السلام: ما حدّ التوکّل؟ قال: «الیقین» ، قلت: فما حدّ الیقین؟ قال: «أن لا یخاف


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 71، باب الخوف والرجاء، ح 11؛ [3]وسائل الشیعة، ج 15، ص 217، ح 20315. [4]

3) 3) . القواعد والفوائد [5]للشهید الأوّل، ج 1، ص 76، الفائدة الثانیة؛ نضد القواعد الفقهیّة، للمقداد السیوری، ص 171، رقم1؛ [6]عوالی اللئالی، ج 1، ص 404، ح 63؛ [7]بحارالأنوار، ج 42، ص 14، ح 4. [8]

4) 4) . نهج البلاغه، عبده، ج 4، ص 53، الحکم 237؛ الکافی، ج 2، ص 84، باب النیّة، ح 5؛ [9] الأمالی للصدوق، ص 91، المجلس العاشر، ح 5؛ وسائل الشیعة، ج 1، ص 63، ج 136. [10]

5) 5) . الکافی، ج 7، ص 49، باب صدقات النبی صلی الله علیه و آله، ح 6؛ [11] التهذیب، ج 9، ص 146، ح 608؛ وسائل الشیعة، ج 19، ص 199، ح 24426.

مع اللّه شیئاً» (1)

. الکافی، ج 2، ص 57، باب فضل الیقین، ح 1؛ [1]وسائل الشیعة، ج 15، ص 202، ح 20279. [2]

.

ثمّ إنّ الخوف منه تعالی لا ینافی رجاءه، بل ینبغی أن یکون العبد فی نهایة الأمر من کلّ منهما.

ففی الکافی بالإسناد عن المغیرة عن أبی عبداللّه علیه السلام قال: قلت له: ما کان فی وصیّة لقمان؟ قال: «کان فیها الأعاجیب، وکان أعجب ما کان فیها أن قال لابنه: خف اللّه تعالی خیفةً لو جئته ببرّ الثقلین لعذّبک، وارج اللّه رجاءً لو جئته بذنوب الثقلین لرحمک» .

ثمّ قال أبو عبداللّه علیه السلام: «کان أبی یقول: إنّه لیس من عبدٍ مؤمنٍ إلّاوفی قلبه نوران: نور خیفة، ونور رجاء، لو وزن هذا، لم یزد علی هذا، ولو وزن هذا لم یزد علی هذا» (2).

وفیه بإسناده عن سنان بن ظریف قال: سمعت أبا عبداللّه علیه السلام یقول: «ینبغی للمؤمن أن یخاف اللّه خوفاً کأنّه مشرفٌ علی النار، ویرجو رجاءً کأنّه من أهل الجنّة» . ثمّ قال: «إنّ اللّه تعالی عند ظنّ عبده إن خیراً فخیراً و إن شرّاً فشرّاً» (3).

قال بعض أصحابنا قدس سرهم: إنّ الأحادیث الواردة فی سعة عفو اللّه تعالی سبحانه وجزیل رحمته ووفور مغفرته کثیرة جدّاً، ولکن لابدّ لمن یرجوها ویتوقّعها من العمل الخالص المدلّ علی حصولها، وترک الانهماک فی المعاصی المفوّت لها کمن ألقی البرّ فی أرض، وساق إلیها الماء فی وقته، ونقّاها من الشوک والأحجار، وبذل جهده فی قلع النباتات الخبیثة المفسدة للزرع، ثمّ جلس ینتظر کرم اللّه ولطفه سبحانه مؤمّلاً أن یحصل له وقتَ الحصاد مائة قفیز-مثلاً-فهذا-هو الرجاء الممدوح.

وأمّا من تغافل عن الزراعة، واختار الراحة طول السلف، وصرف أوقاته فی اللّه‌و واللعب، ثمّ یجلس ینتظر أن ینبت اللّه له زرعاً من دون سعیٍ وکدّ وتعب، وکان طامعاً أن یحصل له کما لصاحبه الذی صرف لیله ونهاره فی السعی والکدّ والتعب، فهذا


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 67، باب الخوف والرجاء، ح 1؛ [3]وسائل الشیعة، ج 15، ص 216، ح 20311. [4]

3) 3) . الکافی، ج 8، ص 302، باب کراهة الوحدة فی السفر، ح 462؛ [5]وسائل الشیعة، ج 15، ص 230، ح 20352. [6]

حمق وغرور لا رجاء، فالدنیا مزرعة الآخرة، والقلب: الأرض، والإیمان: البذر، والطاعات هی الماء الذی یسقی به الأرض، وتطهیر القلب من المعاصی والأخلاق الذمیمة بمنزلة تنقیة الأرض من الشوک والأحجار والنباتات الخبیثة، ویوم القیامة هو وقت الحصاد، فاحذر أن یغرّک الشیطان، ویثبّطک عن العمل، ویقنعک بمحض الرجاء والأمل.

وانظر إلی حال الأنبیاء والأولیاء واجتهادهم فی الطاعات، وصرفهم العمر فی العبادات لیلاً ونهاراً، أما کانوا یرجون عفو اللّه ورحمته؟ بلی واللّه إنّهم کانوا أعلم بسعة رحمة اللّه، وأرجی لها منک ومن کلّ أحد، ولکن علموا أنّ رجاء اللّه والرحمة من دون العمل غرور محض وسفه بحت، فصرفوا فی العبادات أعمارهم، وقصروا علی الطاعات لیلهم ونهارهم (1)

. قال به العلّامة المجلسی فی مرآة العقول، ج 8، 36، [1] وبحارالأنوار، ج 67، ص 35، والنراقی فی جامع السعادات، ج 1، ص 223-225. [2]

.

وعن الصادق علیه السلام: «یا إسحاق، خف اللّه کأنّک تراه، وإن کنت لا تراه فإنّه یراک، وإن کنت تری أنّه لا یراک فقد کفرت، وإن کنت تعلم أنّه یراک، ثمّ برزت له بالمعصیة، فقد جعلته من أهون الناظرین علیک» (2).

واعلم أنّه یتحقّق جعله تعالی من أهون الناظرین إذا عصاه علانیةً وجهراً باطّلاع من لا یبالی بهم من خلقه، وأمّا إذا أخفی معصیته فقد جعله أهون الناظرین، فلهذا طلب صلی الله علیه و آله و سلم منه تعالی خشیة خفیّة وجاهراً بقوله:

(فی السِّرِّ والعَلانیةِ) ، فمَن خاف سرّاً فقط صار کفرعون، فقد نقل عنه أنّه مع ادّعائه الربوبیّة کان یسرّ الدعاء والمسألة (3). ومَنْ خاف علانیةً فقط فهو المرائی الکذّاب المشرک.


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 67، باب الخوف والرجاء، ح 2؛ [3]وسائل الشیعة، ج 15، ص 220، ح 20324؛ [4]بحارالأنوار، ج 67، ص 355، ح 2. [5]

3) 3) . انظر جامع البیان، ج 9، ص 34، 11622.

ویُحتمل أن یُراد بالسرّ عالم النفس، والعلانیة عالم الجوارح؛ أی فلا أعصیک بنفسی فی الاعتقادات الفاسدة والأوهام الکاسدة، ولا بجوارحی؛ فإنّ السمع والبصر والفؤاد کلّ ذلک کان عنه مسؤولاً.

قال الصادق علیه السلام: «التشهّد ثناء علی اللّه، فکن عبداً له فی السرّ، خاضعاً له فی الفعل، کما أنّک عبدٌ له بالقول، وصِلْ صدق لسانک بصفاء صدق سرّک؛ فإنّه خلقک عبداً، وأمرک أن تعبده بقلبک ولسانک وجوارحک، وأن تحقّق عبودیّتک له بربوبیّته لک، وتعلم أنّ نواصی الخلق بیده، فلیس لهم نَفَس ولا لحظة إلّابقدرته ومشیئته، وهم عاجزون عن إتیان شیء من مملکته إلّابإذنه وإرادته، قال تعالی: «وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ اَلْخِیَرَةُ سُبْحانَ اَللّهِ وَ تَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ» 1 » الخبر (1).

واعلم أنّ الریاء الظاهر یکون فی العمل الظاهر الذی تراه العیون وتسمعه الآذان، ولکن لمّا کان هو الداء الدفین، فله فی العمل خفیةً مدخلٌ عظیم، وللشیطان فیه دخل یفوق الإعلان، فیوسوس إلیه أنّ الإظهار مظنّة الریاء فأخفت أعمالک فسواء قصد بإخفائه أنّه إذا اطّلع علیه المطّلع-وهو مسرّ-مدحه ونزّهه عن الریاء فیسرّه ذلک، أو لم یقصد بل أخفاه خوفَ الریاء، فهو هو الریاء.

ولعلّ ما ورد عن النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم واشتهر علی الألسنة: «الریاء شرک، وترکه کفر» (2)یشیر إلی ذلک، فترک الریاء للریاء ریاء.

وفی الحدیث النبوی: «لا یکمل إیمان العبد حتّی یکون الناس عنده بمنزلة الأباعر» (3)والمراد أنّه لا یختلف حالاه خلوةً وجهراً، ولا یکون فی حال العبادة ناظراً إلّا إلی اللّه وحده بحیث لا یری سواه، فقد ینتهی وسوسة اللعین بالمرء إلی أمره بترک العبادة رأساً خوفاً من المطّلع، وحذراً من الریاء، فإنّه الریاء أیضاً.


1) 2) . مصباح الشریعة، ص 93، [1] فی التشهد؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 284، ح 11. [2]

2) 3) . انظر کشف الغطاء (طبع قدیم) ، ج 1، ص 67.

3) 4) . رسائل الشهید الثانی (طبع قدیم) ، ص 146؛ التحفة السنیّة للسیّد عبداللّه الجزائری، ص 78. [3]

وللریاء أقسام دقیقة وجلیّة نبّه علیها شیخنا الشهید الثانی-طاب ثراه-فی التنبیهات العلیّة علی وظائف العبادات القلبیّة، (1)

. انظر التنبیهات العلیّة، ص 145-150. [1]

وما ذکرناه-من نظر العابد حال عبادته ربّه وحده بحیث یعدّ الناظرین بهائمَ لا یشعرون-هو القالع لشجرته والمجتثّ لأصله هذا.

ویسمّی الجمع فی الجملة بین المتقابلین فی الجملة-سواء کان التقابل تقابل التضادّ، أو تقابل السلب والإیجاب، أو تقابل العدم والملکة، أو تقابل التضایف-فی فنّ البدیع المطابقة والطباق والتضادّ والتطبیق والتکافؤ، وما فی هذه الجملة-من الجمع بین السرّ والعلانیة-منه، وکذا ما بعدها من الغضب والرِّضا، والفقر والغنی وغیرها. ویعزّی إلی السکّاکی شرط التضادّ فی التقابل، (2)وما نحن فیه منه أیضاً.

(وکَلِمَةَ الحَقِّ) . حکی الفرّاء فی جوهر الکلمة ثلاث لغات: فتح الفاء مع إسکان العین، وکسرها وکسر الفاء، وإسکان العین علی حدّ کبد وورق، (3)وکثیراً ما تطلق لغة علی الجملة المفیدة ککلمة الشهادة لا إله إلّااللّه بل علی الجمل المفیدة. قال تعالی: «کَلاّ إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها» ، (4)أشار إلی قوله تعالی: «رَبِّ اِرْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ» 5 .

وفی الحدیث النبوی: «أصدق کلمة قالها شاعر کلمة لبید (شعر) : ألا کلّ شیءٍ ما خلا اللّه باطل وکلّ نعیمٍ لا محالةَ زائلُ (5)

قال الجوهری: والکلمة أیضاً القصیدة بطولها (6). والمراد بها هنا الکلام أعمّ من الواحد والکثیر؛ والإضافة للحقّ من إضافة الموصوف لصفته علی حدّ خاتم حدید. ویحتمل تقدیر «فی» علی أن تکون الکلمة مصدراً، أی التکلّم.

قال الجوهری: یُقال: تکلّمتُ کِلْمَةً وبِکِلْمَة (7).


1) 1)

2) 2) . انظر مختصر المعانی، ص 267.

3) 3) . حکاه عنه الجوهری فی الصحاح، ج 5، ص 2023، ( [2]کلم) .

4) 4) . المؤمنون (23) :100. [3]

5) 6) . انظر مسند أحمد، ج 2، ص 393؛ [4] کنزالعمّال، ج 3، ص 577، ح 7978؛ تفسیر القرطبی، ج 8، ص 336؛ [5]بحارالأنوار، ج 67، ص 295، ح 40. [6]

6) 7) . الصحاح، ج 5، ص 2023 ( [7]ک. م) .

7) 8) . الصحاح، ج 5، ص 2023 (ک. م) .

والحقّ خلاف الباطل، وهل یتساوی مع الصدق، أو یکون أعمّ منه؟ یحتمل عندی الثانی نظراً إلی أنّ الکذب المستثنی جوازه من قضیّة تحریمه حقّ، والتقیّة حقّ.

وتطلق الکلمة فی عرف الأخبار-شفعاً للقرآن المجید-علی النبیّ والإمام، فعیسی کلمة اللّه ألقاها إلی مریم، وتلقّی آدم من ربّه کلمات سأله بمحمّدٍ وعلیّ وفاطمة والحسن والحسین، (1)

. تفسیر العیاشی، ج 1ص 57، ح 88؛ [1] بحار الأنوار، ج 25، ص 201، ح 14.

وابتلی إبراهیم ربّه بکلمات هی التی تلقّاها آدم، وجعلها کلمة باقیة فی عقبه؛ جعل الإمامة فی عقب الحسین علیه السلام، إلی غیر ذلک.

وفی کتابنا المسمّی ب‍ «تأویل التنزیل» کثیر من ذلک، وقد بسطنا فیه الکلام علی توجیه هذا الإطلاق فی تأویل قوله تعالی: «وَ لِلّهِ اَلْأَسْماءُ اَلْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها» 2 ، حتّی أنّا وفّقنا بینه وبین عرف النحاة فی تعریف الکلمة وأقسامها الثلاثة توجیه الکلمة بالإمام [. . .] الاسم به والفعلیّة [. . .] والحرف لما عرّفه النحویّون، فلیطلب ثَمَّ.

واعلم أنّ سؤال کلمة الحقّ علی ظاهرها ظاهر لتجدّدها، وأمّا علی هذا التأویل فلعلّ المراد الثبات علیها کما فی سؤال الخشیة مع تحقّقها وإن کان فیها یحتمل الترقّی، وعلی الثبات حمل طلب الهدایة فی «اِهْدِنَا اَلصِّراطَ اَلْمُسْتَقِیمَ» لمن کان واصلاً لها، ومغموراً فیها بخلافها فی «إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ» 3 فإنّها الموصلة، وفی «وَ هَدَیْناهُ اَلنَّجْدَیْنِ» 4 ، وفی «فَاسْتَحَبُّوا اَلْعَمی عَلَی اَلْهُدی» 5 فإنّها الإرشاد وإراءة الطریق؛ إذ لا امتنان فی إیصال طریق الشرّ وطلب التثبیت من حیث إنّ الممکن کما یحتاج للواجب فی الوجود یحتاج له فی البقاء.

[(فی الغَضَبِ والرِّضا)] ولعلّ حینئذٍ المراد بسؤال الإمامة فی الغَضَبِ والرضا سؤال العمل بمقتضاها. وأمّا علی الظاهر من الکلمة فبیّن وفی الفقیه: مرّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم بقوم یتناولون حجراً، فقال: «ما هذا؟ وما یدعوکم إلیه؟»

قالوا: نعرف أشدّنا وأقوانا.


1) 1)

قال: «أفلا أدلّکم علی أشدّکم وأقواکم؟»

قالوا: بلی یارسول اللّه.

قال: «أشدّکم وأقواکم الذی إذا رضی لم یدخله رضاه فی إثم ولا باطل، وإذا سخط لم یخرجه سخطه من قول الحقّ، وإذا ملک لم یتعاط ما لیس له» (1)

الفقیه، ج 4، ص 291، ح 878؛ وسائل الشیعة، ج 15، ص 361، ح 20744. [1]

.

والمراد بالغضب-الذی جعله صلی الله علیه و آله و سلم إحدی حالیه-الغضب للّه، وأمّا الغضب الذی ورد فیه عنهم علیهم السلام ذمّه ومقت صاحبه، واستأثر عنهم الحثّ علی کظمه وعدم العمل بمقتضاه، فإنّه صلی الله علیه و آله و سلم منزّهٌ عنه، ومقدّس طبعه السلیم منه.

فعن الصادق علیه السلام: «إنّه ممحقة لقلب الحکیم» (2).

وقال: «مَن لم یملک غضبه لم یملک عقله» (3).

وقال صلی الله علیه و آله و سلم: «من کفَّ نفسه عن أعراض الناس أقال اللّه نفسه یوم القیامة، ومَنْ کفَّ غضبه عن الناس کفَّ اللّه عنه عذاب یوم القیامة» (4).

وعن أبی جعفر علیه السلام قال: «إنّ هذا الغضب جمرة من الشیطان یوقد فی قلب ابن آدم، وإنّ أحدکم إذا غضب احمرّت عیناه، وانتفخت أوداجه، ودخل الشیطان فیه، فإذا خاف أحدکم ذلک فلیلزم الأرض، فإنّ رجز الشیطان یذهب عنه عند ذلک» (5).

وعنه علیه السلام وقد ذُکر الغضب عنده فقال: «إنّ الرجل لیغضب فما یرضی أبداً حتّی یدخل النار، فأیّما رجل غضب علی قوم وهو قائم فلیجلس من فوره ذلک، فإنّه سیذهب رجز الشیطان، وأیّما رجل غضب علی ذی رحم فلیمسّه، فإنّ الرحم إذا مُسّت سکنت» (6).


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 305، باب الغضب، ح 13؛ [2]وسائل الشیعة، ج 15، ص 360، ح 20741. [3]

3) 3) . الکافی، ج 2، ص 305، باب الغضب، ح 13؛ [4]وسائل الشیعة، ج 15، ص 360، ح 20741. [5]

4) 4) . الکافی، ج 2، ص 305، باب الغضب، ح 14؛ [6]وسائل الشیعة، ج 15، ص 359، ح 20736. [7]

5) 5) . الکافی، ج 2، ص 304، باب الغضب، ح 12؛ [8]وسائل الشیعة، ج 15، ص 361، ح 20742. [9]

6) 6) . الکافی، ج 2، ص 302، باب الغضب، ح 2؛ [10]الأمالی للصدوق، ص 420، ح 558، المجلس 54؛ [11]وسائل الشیعة، ج 15، ص 357، ح 20734. [12]

وعن الصادق علیه السلام: «الغضب مفتاح کلّ شرّ» (1)

. الکافی، ج 2، ص 302، باب الغضب، ح 3؛ [1] الخصال، ص 7، ح 22؛ علل الشرائع، ج 2، ص 476، ح 3؛ وسائل الشیعة، ج 15، ص 358، ح 20733. [2]

.

وقد ذکر هذه الأخبار ونظائرها فی الکافی.

وبالجملة، فحقیقة هذا الغضب وملکته لا تکون حالاً لمن عصمه اللّه، اللّهم إلّاأن یُراد-حالَ المشارفة وما من شأنها أن تحصل فی مقابلة عارضٍ من الغیر طلبُ صلی الله علیه و آله و سلم التحلّی بحلیة الکفّ عنه مقاماً فمقاماً، «وَ إِذا خاطَبَهُمُ اَلْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً» 2 .

وبعد أن سأل صلی الله علیه و آله و سلم الخشیة-وهو مُقامه مع الحقّ تعالی-وکلمةَ الحقّ-وهو مقامه مع الخلق-سأل مقامه مع نفسه، فقال:

(وَالقَصْد) أی العدل بین الإسراف والتقتیر (فی الفَقْرِ والغِنی) ، فلا أُقتِّر إذا افتقرت، إذ فیه قنوط من رحمة اللّه، وظنّ بنفاد خزائنه، أو إساءة الظنّ به.

وعن أبی جعفر علیه السلام قال: «وجدنا فی کتاب علیّ أنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم قال وهو علی منبره: والذی لا إله إلّاهو ما اُعطی مؤمن قطّ خیر الدنیا والآخرة إلّابحسن ظنّه باللّه ورجائه له، وحسن خلقه والکفّ عن اغتیاب المؤمنین، واللّه الذی لا إله إلّاهو لا یعذّب اللّه مؤمناً بعد التوبة والاستغفار إلّابسوء ظنّه باللّه وتقصیره من رجائه وسوء خلقه واغتیابه للمؤمنین، والذی لا إله إلّاهو لا یحسن ظنّ عبد مؤمن باللّه إلّاکان اللّه عند ظنّ عبده المؤمن؛ لأنّ اللّه الکریم بیده الخیر یستحیی أن یکون عبده المؤمن قد أحسن به الظنّ، ثمّ یخلف ظنّه ورجاءه، فأحسنوا باللّه الظنّ، وارغبوا إلیه» (2).

وعن الصادق علیه السلام قال: «أحسنوا الظنّ باللّه؛ فإنّ اللّه تعالی یقول: أنا عند ظنّ عبدی المؤمن، إن خیراً فخیر، وإن شرّاً فشرّ» (3). ولا اُسرف (4)إذا استغنیت؛ إذ هو سفه وتضییع لما جعله اللّه فی ید عبده یستعین به علی حوائجه وضروریّاته، ویبسطه فی محلّه،


1) 1)

2) 3) . الکافی، ج 2، ص 71، باب حسن الظنّ باللّه، ح 2؛ [3]وسائل الشیعة، ج 15، ص 229، ح 20350. [4]

3) 4) . الکافی، ج 2، ص 72، باب الاعتراف بالتقصیر، ح 3؛ [5]وسائل الشیعة، ج 15، ص 229، ح 20348. [6]

4) 5) . عطف علی قوله: «فلا اُقتّر إذا افتقرت» .

وقد قال تعالی: «وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلی عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ اَلْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً» 1 .

ومن الإسراف أکل التمر ورمی النوی، وشرب الماء وصبّ ما بقی فی الکوز علی الأرض، إلی غیر ذلک.

وکما یصحّ نسبة التقتیر للفقر، والإسراف للغنی، کذلک یصحّ نسبة الحالین لکلّ من الحالین؛ أی فلا اُقتّر ولا اُسرف فی حال الفقر، وکذلک فی حال الغنی، بل أجعلنی کائناً علی حاقّ الوسط ومتن الاعتدال من الأمر فی کلّ منهما.

وهذان الفقر والغنی کما یصحّ أن یکونا مالیّین ویکون تحقّق الفقر بالنسبة له صلی الله علیه و آله و سلم إنّما یکون بحسب الصورة دون المعنی؛ فإنّ بیده خزائن السماوات والأرض وما هو کذلک لیس بفقیر حقیقة، کذلک یصحّ أن یُراد بهما الفقر والغنی بحسب الذات والمعرفة؛ فإنّه فقیر ذاتی لا یملک لنفسه نفعاً ولا ضرّاً، ولا موتاً ولا حیاةً ولا نشوراً، غنیّ بربّه وبمعارف أسراره وبما ملّکه وفوّض إلیه فی مثل قوله: «فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ» 2 ، «وَ ما آتاکُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» 3 .

وفقره إلی اللّه هو الذی افتخر به فقال: «الفقر فخری وبه أفتخر» (1).

ومعنی التقتیر حینئذٍ فی الفقر هو التفریط فی جعله نفسه-مثلاً-کآلة الحدّاد بحیث لاینسب لها فعلاً علی حدّ الأشعری الذی هو من الشعور بریء، والإسرافُ فیه القول بالتفویض الذی اعتزل به عن الحقّ المعتزلی، وکلّ منهما قد عمیت إحدی عینیه؛ فالمعتزلی الیمنی، والأشعری الیُسری، والقصد هو أنّه لا جبر ولا تفویض ولکن أمرٌ بین أمرین.

والتقتیر فی الغنی کما یصحّ أن یُراد به حبس المعارف والأسرار عن متحمّلیها،


1) 4) . عدّة الداعی، ص 112، فی مدح الفقر وفضیلة؛ عوالی اللئالی، ج 1، ص 39، ح 38؛ [1]بحارالأنوار، ج 69، ص 30. [2]

کذلک یجوز أن یُراد به عدم القول بعموم المقدرة الإلهیّة التی هی غناه کما قاله بعض القاصرین، فإنّ منهم من قال بعدم قدرته تعالی علی مقدور العبد عینه أو مثله، إلی غیر ذلک من الأقوال، وکذلک منهم من نفی علمه عن الجزئیّات مثلاً.

والإسراف فیه إسداء الأسرار إلی غیر أهلها، وإذاعتها عند غیر متحمِّلیها، وقد قالوا صلوات اللّه علیهم: «اُمِرنا أن نکلِّم الناس علی قدر عقولهم» (1)

. الکافی، ج 1، ص 23، کتاب العقل والجهل، ح 15؛ و [1]ج 8، ص 268، ح 394؛ المحاسن، ص 195، ح 17؛ [2] الأمالی للصدوق، ص 418، المجلس 65، ح 6.

.

وقال زین العابدین علیه السلام: «إنّی لأکتم من علمی جوهرة» (2)

وانظر أیضاً ینابیع المودّة، ج 3، ص 135. [3]

. إلخ، وهی مشهورة.

وما أسدوه لسلمان لم یبدوه لأبی ذرّ؛ إذ لو علم أبو ذرّ ما فی قلب سلمان لقتله أو لکفّره، (3)إلی غیر ذلک.

وفی مقابلة التقتیر علی المعنی الثانی لا أقول بعموم قدرته تعالی حتّی علی إیجاد مثله، أو علی إعدام نفسه، تعالی عن ذلک علوّاً کبیراً.

وبالجملة، علی المحال الذاتی الذی لا یشمّ رائحة الإمکان وذلک لقصور فی القابل دون الفاعل؛ ومثل ذلک یُقال: أیّ شیءٍ لا یعلمه اللّه؟ فیُقال: لا یعلم له شریکاً، إلی غیر ذلک.

بقی شیء، وهو أن یُقال: قد ورد عنه صلی الله علیه و آله و سلم: «الفقر سواد الوجه فی الدارین» (4)و «لو مثّل لی الفقر لقتلته» ، فما معنی ذلک؟ وما التوفیق بینه وبین «الفقر فخری» کما مرّ؟

فأقول: لعلّ المراد بهذا الفقر المذموم الفقر فی الدین وهو عین الکفر، وتری الذین کفروا وجوههم مسودّة. فأمّا فی هذه الدار فوجوه قلوبهم، وفی الآخرة یظهر الباطن


1) 1)

2) 2) . التحفة السنیّة، ص 8، وقال الماحوزی فی أربعینه، ص 345: ممّا ینسب إلی مولانا زین العابدین علیه السلام هذه الأبیات: إنّی لأکتم من علمی جواهره کیلا یری الحق ذو جهل

3) 3) . بصائر الدرجات، ص 45، الباب 11؛ [4]الکافی، ج 1، ص 401، باب فیما جاء أن حدیثهم صعب مستصعب، ج 2؛ [5]بحارالأنوار، ج 2، ص 190، ح 25. [6]

4) 4) . عوالی اللئالی، ج 1، ص 41، ح 41؛ [7]بحارالأنوار، ج 69، ص 30. [8]

ویبطن الظاهر؛ إذ هی مظهر حواقّ الاُمور، فالفقر سواد الوجه فی الدارین، ولو صوّر الفقر فی هذا العالم لصحّ قتله کما یصحّ قتل من اتّصف به.

وأمّا حمل الفقر علی الفقر المالی-بناءً علی ما جاء فی مدح الغنی کما ورد: «نِعْمَ المعین علی تقوی اللّه الغنی» (1)

. الکافی، ج 5، ص 71، باب الاستغاثة بالدنیا علی الآخرة، ح 1؛ [1] الفقیه، ج 3، ص 156، ح 3570؛ وسائل‌الشیعة، ج 17، ص 30، ح 21897. [2]

وأمثال ذلک-فمعارض بذمّه ومدح الفقر؛ ففی الکافی بالإسناد عن أبی عبداللّه علیه السلام قال: «فی مناجاة موسی: یا موسی إذا رأیت الفقر مقبلاً فقل: مرحباً بشعار الصالحین، وإذا رأیت الغنی مقبلاً فقل: ذنب عجِّلت عقوبته» (2).

وعنه علیه السلام: «المصائب مِنح اللّه، والفقر مخزونٌ عند اللّه» (3).

وعنه علیه السلام: «إنّ فقراء المؤمنین یتقلّبون فی ریاض الجنّة قبل أغنیائهم بأربعین خریفاً» .

قال: «سأضرب لک مَثَل ذلک، إنّما مَثَل ذلک مثل سفینتین مُرَّ بهما علی عاشر فنظر فی إحداهما فلم یر فیها شیئاً فقال اسربوها، ونظر فی الاُخری فإذا هی موفرة فقال: احبسوها» (4). ومثل ذلک فی باب فضل الفقر کثیر (5).

والخریف زمان من السنة معروف، والمراد أربعون سنة. وفی بعض الأخبار «إنّ الخریف ألف عام، والعام ألف سنة» (6).

وفی باب ابتلاء المؤمن بالفقر عن الصادق علیه السلام: «کلّما ازداد العبد إیماناً ازداد ضیقاً فی معیشته» (7).


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 263، باب فضل فقراء المسلمین، ح 12؛ [3]الأمالی للصدوق، ص 765، ح 1028، المجلس 95؛ [4]عدّة الداعی، ص 106 [5] فی مذمّة المتوغّلین؛ بحارالأنوار، ج 69، ص 15، ح 14. [6]

3) 3) . الکافی، ج 2، ص 260، باب فضل فقراء المسلمین، ح 2؛ [7]بحارالأنوار، ج 69، ص 8، ح 5. [8]

4) 4) . الکافی، ج 2، ص 260، باب فضل فقراء المسلمین، ح 1؛ [9]بحارالأنوار، ج 69، ص 6، ح 4. [10]

5) 5) . انظر الکافی، ج 2، ص 260، باب فضل فقراء المسلمین. [11]

6) 6) . جامع السعادات، ج 2، ص 65. [12]

7) 7) . الکافی، ج 2، ص 261، باب فضل فقراء المسلمین، ح 4؛ [13]مشکاة الأنوار، ص 226؛ [14]بحارالأنوار، ج 69، ص 9، ح 7. [15]

ویکفیک فی ذمّ الغنی المالی قوله تعالی: «لَوْ لا أَنْ یَکُونَ اَلنّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ» 1 الآیة.

وفی الحدیث عن سید الزاهدین زین العابدین علیه السلام «عنی بذلک اُمّة محمّد أن یکونوا علی دین واحد کفّاراً کلّهم، ولو فعل اللّه ذلک باُمّة محمّد لحزن المؤمنون ولم یناکحوهم ولم یوارثوهم» (1).

ولنا هنا تعلیق سؤال أجبنا عنه علّقناه علی نسخة الوافی وخلاصته: أنّ الآیة قاضیة بترتّب کفر جمیع الاُمّة علی الجعل المخصوص، وحینئذٍ لا یبقی مؤمنون، فما معنی حزن المؤمنین لو فعل اللّه ذلک؟

والجواب: أنّ المراد اجتماع عامّة الاُمّة علی الکفر لکون إیمانهم معاراً مستودعاً، فعبّر عن الغالب بالناس، وعن اجتماعهم باجتماع الاُمّة کلّها، والباقون-وهم النفر القلیل-هم الذین یحزنون وهؤلاء ذوو الإیمان المستقرّ لا یزول؛ إذ إیمانهم ذاتی وما بالذات لا یزول، وقد أحبّهم اللّه تعالی، وإذا أحبّ اللّه عبداً لم یبغضه أبداً، وإذا أبغض اللّه عبداً لم یحبّه أبداً؛ کذا استأثر عنهم علیهم السلام، (2)ولو لم یبق إلّاالمعصومون تخصّصت القضیّة بهم، فکلّ عامّ مخصوص حتّی «کلّ عامّ مخصوص» . ولأصحابنا قدّس اللّه أسرارهم بحث شریف نصّوا فیه علی أنّ الإیمان لا یعقبه الکفر (3).

فأمّا قوله تعالی: «آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ اِزْدادُوا کُفْراً» 5 فهؤلاء المستودعون، بل القائلون بألسنتهم ما لیس فی قلوبهم، ففی الحدیث [ما] ذکرناه فی کتابنا المسمّی ب‍ «تأویل التنزیل» : «نزلت فی فلان وفلان وفلان، آمنوا بالنبیّ فی أوّل


1) 2) . الکافی، ج 2، ص 265، باب فضل فقراء المسلمین، ح 23؛ [1]علل الشرائع، ج 2، ص 589، الباب 385، ح 33؛ [2]بحارالأنوار، ج 69، ص 28، ح 25. [3]

2) 3) . المحاسن، ج 1، ص 279، ح 405؛ [4]الکافی، ج 1، ص 152، باب السعادة و الشقاء، ح 1؛ [5] التوحید، ص 357، ح 5؛ بحارالأنوار، ج 5، ص 157، ح 11. [6]

3) 4) . انظر شرح اُصول الکافی لمولی صالح المازندرانی، ج 10، ص 135 فمابعد.

الأمر، ثمّ کفروا حین عرضت علیهم الولایة، فقال النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم: مَن کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه، ثمّ آمنوا بالبیعة لأمیر المؤمنین، ثمّ کفروا حین مضی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم، ثمّ ازدادوا کفراً بأخذهم من بایعه بالبیعة، فهؤلاء لم یبق لهم من الإیمان شیء» (1)

. تفسیر العیاشی، ج 1، ص 281، ح 289؛ [1]الصافی، ج 1، ص 473، [2] فی تفسیر ذیل الآیة 137 من سورة النساء؛ [3]بحارالأنوار، ج 30، ص 220، ح 83. [4]

.

وممّا یرشد إلی ما ذکرنا-من أنّ الإیمان المستقرّ لا تحرّکه العواصف، ولا تقصفه القواصف-ما روی عن الصادق علیه السلام قال: «إنّ اللّه تعالی جبل النبیّین علی نبوّتهم فلایرتدّون أبداً، وجبل الأوصیاء علی وصایاهم فلا یرتدّون أبداً، وجبل بعض المؤمنین علی الإیمان فلا یرتدّون أبداً، ومنهم مَن اُعیر الإیمانَ عاریة، فإذا هو دعا وألحّ فی الدعاء مات علی الإیمان» . رواه فی الکافی (2).

وفیه عن أبی الحسن علیه السلام: «إنّ اللّه خلق النبیّین علی النبوّة، فلا یکونون إلّاأنبیاء، وخلق المؤمنین علی الإیمان، فلا یکونون إلّا المؤمنین، وأعار قوماً إیماناً، فإن شاء تمّمه لهم، وإن شاء سلبهم إیّاه» .

قال: «وفیهم جرت فمستقرٌّ ومستودع» .

وقال: «إنّ فلاناً کان مستودعاً إیمانه، فلمّا کذب علینا سلبه إیمانه ذلک» (3).

قال صاحب الوافی قدس سره: اُرید بفلان أبو الخطّاب محمّد بن مقلاص الغالی (4). انتهی.

فحینئذٍ یکون ذلک الجعل المخصوص سبباً لشیئین: ارتدادِ الأکثر، وحزن القلیل.

وبالجملة، لو فعل اللّه ذلک بمن یکفر بالرحمان، ارتدّت الاُمّة العامّة، ولو فعل ذلک بالاُمّة، حزن المؤمنون؛ هذا.

ولیحمل حدیث مدح الغنی علی الکفاف والاستغناء، وهو الیأس ممّا فی أیدی الناس، فعن أبی جعفر علیه السلام قال: «أتی رجل رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم فقال: علِّمنی یارسول اللّه


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 418، باب المعارین، ح 5؛ [5]بحارالأنوار، ج 66، ص 220، ح 4. [6]

3) 3) . الکافی، ج 2، ص 418، باب المعارین، ح 4؛ [7]بحارالأنوار، ج 66، ص 226، ح 18. [8]

4) 4) . الوافی، ج 4، ص 241، ذیل حدیث 1879. [9]

شیئاً. فقال: علیک بالیأس بما فی أیدی الناس؛ فإنّه الغنی الحاضر. قال: زدنی یارسول اللّه. قال: إیّاک والطمع؛ فإنّه الفقر الحاضر» ، الحدیث (1)

. المحاسن، ج 1، ص 16، ح 46؛ [1] الفقیه، ج 4، ص 294، ح 890؛ وسائل الشیعة، ج 15، ص 282، ح 20522. [2]

.

ومثله کثیر.

وعن الصادق علیه السلام قال: «شرف المؤمن قیام اللیل، وعزّه استغناؤه عن الناس» (2).

والأخبار الواردة فی مدح القناعة والأمر بطلب الکفاف فقط دون الزیادة (3)ممّا تؤیّد المطلوب.

والحاصل أنّ الفقر المالی إن جامعه فقر الدین، فذاک خسران الدنیا والآخرة، وهو الخسران المبین، وإن جامعه الفقر الذاتی، فذلک هو الذی ورد أنّ اللّه سبحانه یعتذر إلیه اعتذار الأخ لأخیه، فعن الصادق علیه السلام یقول: «وعزّتی وجلالی ما أحوجتک فی الدنیا من هوان بک علیَّ، فارفع هذا السجف، فانظر إلی ما عوّضتک من الدنیا. قال: فیرفع فیقول: ما ضرّنی ما منعتنی مع ما عوّضتنی (4). ومثله غیره (5).

فقد عرفت أنّ الفقر المالی تابع فی إحدی الصفتین لأحد الوصفین، وإلّا فالمال من حیث هو لو کان یسوی شیئاً، لما سقی اللّه من الدنیا کافراً شربة ماء.

بقی لمعنی ذمّ الفقر-المسؤول عنه فی نفی شیء-شیء آخر، وهو أن یجعل سواد الوجه کنایة عن التهافت والبطلان الذاتی، فیرجع الفقر الذاتی الذی ذکرناه فی إلی «الفقر فخری» (6)وعرّف السواد بأنّه الجامع للبصر، ویناسبه ظلمة العدم الذی هو باطن الممکن، وهو قابض لبصر المعرفة بحیث إنّه لا یراها شیئاً، ومن عرف نفسه کذلک


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 148، باب الاستغناء عن الناس، ح 1؛ [3] وسائل الشیعة، ج 6، ص 313، ح 12469؛ بحارالأنوار، ج 72، ص 108، ح 11. [4]

3) 3) . انظر الکافی، ج 2، ص 137، باب القناعة.

4) 4) . الکافی، ج 2، ص 264، باب فضل فقراء المسلمین، ح 18؛ [5]بحارالأنوار، ج 69، ص 25، ح 20. [6]

5) 5) . انظر الکافی، ج 2، ص 264، باب فضل فقراء المسلمین. [7]

6) 6) . عدّة الداعی، ص 123؛ عوالی اللئالی، ج 1، ص 39، ح 38؛ [8]بحارالأنوار، ج 69، ص 30؛ [9]تفسیر ابن عربی، ج 2، ص 412؛ [10]تفسیر الآلوسی، ج 10، ص 121. [11]

فهو ینظر فی سواد، وحاله الذاتی لا تنافی فیه داره الدنیا لداره القصوی، فالوجه الأسود هو وجهه فی نفسه، لا وجهه المقابل به موجده ومقیمه، فإنّه بذلک الوجه یکون موجوداً بل واجباً، فالممکن ذو جهتین: جهة ظلمة، وجهة نور.

وقوله علیه السلام: «لو مثّل لی الفقر لقتلته» لعلّه إشارة إلی إفناء الفناء لإرادة البقاء، ف‍ «لو» إمّا أنّها قد سلبت عن الامتناع وتمحّضت للشرط، أو أنّها للتمنّی أو الامتناع علی حاله، والمراد امتناع الصورة المجسّمة، وإن کان المعنویّة قد تمثّلت وقتلها فإنّه سلطان الفانین والمفنین للفناء.

وبما ذکرنا تتلاءم الأخبار، ولکن ما ذکرناه-من حمل الفقر علی الفقر فی الدین- معروف فی أعراص الأخبار؛ ففی الکافی، قال أبو عبداللّه علیه السلام فی وصیّة أمیر المؤمنین علیه السلام أصحابه: «اعلموا أنّ القرآن هدی اللیل والنهار، ونور اللیل المظلم علی ما کان من جهد وفاقة، فإذا حضرت بلیّة فاجعلوا أموالکم دون أنفسکم، وإذا نزلت نازلة فاجعلوا أنفسکم دون دینکم، واعلموا أنّ الهالک من هلک دینه والحریب من حُرِب دینَه، ألا وإنّه لا فقر بعد الجنّة، ألا وإنّه لا غنی بعد النار، لا یفکّ أسیرها ولا یبرأ ضریرها» (1)

. الکافی، ج 2، ص 215، باب سلامة الدین، ح 2؛ [1]وسائل الشیعة، ج 16، ص 192، ح 21320. [2]

.

وعنه علیه السلام قال: «الفقر الموت الأحمر» ، فقیل له: الفقر من الدینار والدرهم؟ فقال: لا، الفقر من الدِّین» (2).

وعنه علیه السلام وقد سأل عن رجل: «کیف دینه؟» فقیل له: کما تحبّ، فقال: «هو واللّه الغنی» (3).

ومثل هذه الأخبار کثیر، وإطلاق الغنی علی الدِّین شائع؛ (4)هذا.

ولنرجع إلی ظاهر لفظ الدعاء فنقول: قد ورد حدّ القصد فی الغنی والفقر وفضله


1) 1)

2) 2) . تحف العقول، ص 8؛ بحارالأنوار، ج 74، ص 63، ح 4. [3]

3) 3) . المحاسن، ج 1، ص 217، ح 113؛ [4]الکافی، ج 2، ص 216، باب سلامة الدین، ح 4؛ [5]بحارالأنوار، ج 65، ص 214، ح 4. [6]

4) 4) . تحف العقول، ص 278.

فی أخبار نحبّ أن نورد منها شطراً؛ فعن الصادق علیه السلام وقد قال له بعض أصحابه: إنّا نکون فی طریق مکّة، فنرید الإحرام، فنطلی ولا یکون معنا نخالة نتدلّک بها من النورة، فنتدلّک بالدقیق وقد دخلنی من ذلک ما اللّه أعلم به؟

فقال: «أمحافة الإسراف؟»

قال: نعم، قال: «لیس فیما أصلح البدن إسراف؛ إنّی ربّما أمرت بالنقیّ، فیلتّ بالزیت، فأتدلّک به، إنّما الإسراف فیما أفسد المال، وأضرّ بالبدن» .

قلت: فما الإقتار؟

قال: «أکل الخبز والملح وأنت تقدر علی غیره» .

قلت: فما القصد؟

قال: «الخبز واللحم واللبن والسمن، مرّة هذا، ومرّة هذا» رواه فی الکافی (1)

. الکافی، ج 4، ص 53، [1] باب فصل القصد، ح 10؛ وسائل الشیعة، ج 21، ص 555، ح 27857. [2]

.

وفیه بإسناده عن عبد الملک الأحول قال: تلا أبو عبداللّه هذه الآیة «وَ اَلَّذِینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً» 2 ، قال: فأخذ قبضة من حصیً وقبضها بیده فقال: «هذا الإقتار الذی ذکر اللّه فی کتابه» ثمّ أخذ قبضة اُخری، فأرخی کفّه، ثمّ قال: «هذا الإسراف» ثمّ أخذ قبضة اُخری فأرخی بعضها وأمسک بعضها، فقال: «هذا القوام» (2).

وفی روایة اُخری فی تفسیر القوام: بسط کفّه وفرّق أصابعه وحناها شیئاً، (3)وفسّر البسط کلّ البسط ببسط راحته، وقال: «هکذا» ، وقال: «القوام ما یخرج من بین الأصابع، ویبقی فی الراحة منه شیء» (4).

وعنه: جاء سائل فقام إلی مکتل (5)فیه تمر، فملأ یده فناوله، ثمّ جاء آخر فسأله فقام فأخذ بیده فناوله، ثمّ جاء آخر فسأله فقام فأخذ بیده فناوله، ثمّ جاء آخر فقال: «اللّه


1) 1)

2) 3) . الکافی، ج 4، ص 54، باب کراهیّة السرف والتقتیر، ح 1؛ [3]وسائل الشیعة، ج 21، ص 559، ح 27871. [4]

3) 4) . أی أعوجها یسیراً.

4) 5) . الکافی، ج 4، ص 56، باب کراهیّة السرف والتقتیر، ح 9؛ [5]وسائل الشیعة، ج 21، ص 558، ح 27866. [6]

5) 6) . المکتل: زنبیل من خوص.

یرزقنا وإیّاک» ثمّ قال: «إنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم کان لایسأله أحدٌ شیئاً إلّاأعطاه، فأرسلت إلیه امرأة ابناً لها، فقالت: انطلق إلیه فاسأله، فإن قال لک: لیس عندنا شیء، فقل: أعطنی قمیصک» قال: «فأخذ قمیصه فأعطاه فأدّبه اللّه علی القصد فقال: «وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلی عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ اَلْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً» 1 (1).

وفی روایة عنه علیه السلام: «الإحسار الفاقة» (2).

وعنه علیه السلام: «القوام هو المعروف علی الموسع قدره، وعلی المقتر قدره علی قدر عیاله ومؤونته التی هی صلاح له ولهم، و لا یُکَلِّفُ اَللّهُ نَفْساً إِلاّ ما آتاها » (3).

وعنه علیه السلام قال: «ربَّ فقیر هو أسرف من غنیّ، إنّ الغنیّ ینفق ما اُوتی، والفقیر ینفق من غیر ما اُوتی» (4).

وعنه علیه السلام: «أدنی ما یجیء من حدّ الإسراف ابتذالک ثوب صونک، وإهراقک فضل إنائک، وأکلک التمر ورمیک النواة من هاهنا وهاهنا» (5).

وعنه علیه السلام: «إذا جاد اللّه فجودوا، وإذا أمسک عنکم فأمسکوا، ولا تجاودوا اللّه فهو الأجود» (6).

ومن هذا الخبر یحتمل لفظ الدعاء أن یکون القصد فی الفقر عدمَ الإسراف، وفی الغنی عدمَ التقتیر.

فالمعنی أسألک أن لا أجود إذا افتقرت، ولا اُمسک إذا استغنیت. وهذا مقابل لأوّل ما احتملناه من أنّه لا اُقتّر إذا افتقرت، ولا اُسرف إذا استغنیت، ویجمعهما سؤال التنزّه عن الحالین لکلّ من الحالین وقد مرّ.


1) 2) . الکافی، ج 4، ص 55، باب کراهیّة السرف والتقتیر، ح 7؛ [1]وسائل الشیعة، ج 21، ص 559، ح 27870. [2]

2) 3) . الکافی، ج 4، ص 55، باب کراهیّة السرف والتقتیر، ح 6؛ [3]وسائل الشیعة، ج 21، ص 558، ح 27869. [4]

3) 4) . الکافی، ج 4، ص 56، باب کراهیّة السرف والتقتیر، ح 8؛ [5]وسائل الشیعة، ج 21، ص 556، ح 27860. [6]

4) 5) . الکافی، ج 3، ص 562، باب من یحل له أن یأخذ الزکاة، ح 11؛ [7]وسائل الشیعة، ج 9، ص 242، ح 11933. [8]

5) 6) . الکافی، ج 4، ص 56، باب کراهیّة السرف والتقتیر، ح 10؛ [9]وسائل الشیعة، ج 5، ص 51، ح 5874. [10]

6) 7) . الکافی، ج 4، ص 54، باب کراهیّة السرف والتقتیر، ح 11؛ [11]وسائل الشیعة، ج 21، ص 552، ح 27849. [12]

وعنه علیه السلام: «إنّ مع الإسراف قلّة البرکة» (1)

. الکافی، ج 4، ص 55، باب کراهیّة السرف والتقتیر، ح 3؛ [1]وسائل الشیعة، ج 21، ص 555، ح 27859. [2]

.

وعنه علیه السلام: «إنّ السرف یورث الفقر، وإنّ القصد یورث الغنی» (2).

وعن الکاظم علیه السلام: «الرفق نصف العیش، وما عال امرء فی اقتصاده» (3).

وقال رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم: «مَن اقتصد فی معیشته رزقه اللّه، ومَن بذّر حرمه اللّه» (4).

وعنه علیه السلام: «ثلاث منجیات» فذکر الثالثة القصد فی الغنی والفقر (5).

وعن أمیر المؤمنین علیه السلام: «القصد مثراة، (6)والسرف متواة» (7).

وسُئل الصادق علیه السلام عن قوله تعالی: «یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ قُلِ اَلْعَفْوَ» 8 ، قال: «العفو: الوسط» (8).

ومثل هذا کثیر یطول الکلام بإیرادها، (9)ویجمع الإسراف ما ورد عنهم علیهم السلام «أنّه ما أتلف المال وأضرّ بالبدن» (10)وقد استثنی من ذمّه الإسرافُ فی الحجّ والعمرة، فجاء عنهم علیهم السلام أنّه قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم: «إنّ اللّه یبغض الإسراف إلّافی الحجّ والعمرة» (11).


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 4، ص 53، باب فضل القصد، ح 8؛ [3]وسائل الشیعة، ج 17، ص 64، ح 21992. [4]

3) 3) . الکافی، ج 4، ص 54، باب کراهیّة السرف والتقتیر، ح 13؛ [5]وسائل الشیعة، ج 21، ص 552، ح 27850. [6]

4) 4) . الکافی، ج 4، ص 122، باب التواضح، ح 3؛ [7] تحف العقول، ص 46، باب قصاری کلماته صلی الله علیه و آله؛ وسائل الشیعة، ج 15، ص 277، ح 20505. [8]

5) 5) . المحاسن، ج 1، ص 3، ح 3؛ [9]الکافی، ج 4، ص 52، باب فضل القصد، ح 5؛ [10]وسائل الشیعة، ج 1، ص 105، ح 254. [11]

6) 6) . التوی: الهلاک، والمتواة: المهلکة، مجمع البحرین، ج 1، ص 71، ( [12]توی) .

7) 7) . الکافی، ج 4، ص 52، باب فضل القصد، ح 4؛ [13]وسائل الشیعة، ج 21، ص 551، ح 27844. [14]

8) 9) . الکافی، ج 4، ص 52، باب فضل القصد، ح 3؛ [15]وسائل الشیعة، ج 21، ص 551، ح 27843. [16]

9) 10) . انظر الوسائل، ج 21، ص 551، الباب 25، باب استحباب الاقتصاد فی النفقه. [17]

10) 11) . الکافی، ج 6، ص 499، باب الحمام، ح 14؛ [18] التهذیب، ج 1، ص 376، ح 1160؛ وسائل الشیعة، ج 2، ص 79، ح 1544. [19]

11) 12) . المحاسن، ج 2، ص 359، ح 77؛ [20] الفقیه، ج 3، ص 102، ح 408؛ وسائل الشیعة، ج 11، ص 149، ح 14494. [21]

أقول: هل طریق زیارتهم علیهم السلام کذلک؟ وجهان. ثمّ إنّ هذه المقامات الثلاثة: -أعنی مقامه مع الحقّ-وهو مقام الخشیة والخوف الذی هو مقام العبودیّة-ومقامه مع الخلق- وهو مقام الکلمة الذی هو یناسب مقام النبوّة والرسالة-ومقامه مع نفسه-وهو مقام القصد والاعتدال الذی هو مقام التأدّب بالآداب-مترتّبة، فالأخیر علی الأوّلین من حیث ترتّب العمل علی العلم بالتعلیم الإلهی، والفعل علی الانفعال عن الفاعل الحقیقی، وأمّا ترتّب المقامین فلعلّه ناظر إلی ما روی عنهم علیهم السلام: «أنّ اللّه اتّخذ إبراهیم عبداً قبل أن یتّخذه نبیّاً، وأنّ اللّه اتّخذه نبیّاً قبل أن یتّخذه رسولاً، وأنّ اللّه اتّخذه رسولاً قبل أن یتّخذه خلیلاً، وأنّ اللّه اتّخذه خلیلاً قبل أن یجعله إماماً، فلمّا جمع له الأشیاء، قال: إنّی جاعلک للناس إماماً» قال: «فمن عظمها فی عین إبراهیم قال: ومن ذرّیّتی؟ قال: لا ینال عهدی الظالمین، قال: لا یکون السفیه إمام التقیّ» (1)

. الکافی، ج 1، ص 175، باب طبقات الأنبیاء والرسل، ح 2؛ [1] الاختصاص، ص 22؛ بحارالأنوار، ج 12، ص 12، ح 36. [2]

.

والمراد أنّ کلّ مرتبة لاحقة لا تجامع السابقة إلّامتأخّرة، لا أنّها لاتحصل بدونها؛ فإنّ خلّةَ وإمامةَ المحدّثین-صلوات اللّه علیهم-قد حصلتا بدون النبوّة والرسالة إلّا علی معنی أنّ المراد بالنبوّة معناها دون صحّة إطلاقها لفظاً.

وحینئذٍ فإنّ معنی النبوّة حاصل لهم؛ فإنّهم ممّن یسمعون صوت الملک وتحدّثه، وهذا السماع قید تحقّق المحدّثیّة لهم کما فی الأخبار (2).

وفیها أیضاً أنّ الأنبیاء علی طبقات: منهم مَن یسمع الصوت، (3)مثل صوت السلسلة فیعلم‌ما عنی به، فالسماع حینئذٍ بمجرّده یتحقّق النبوّة وهو قید تحقّق المحدّثیّة، فظهر أنّ معنی النبوّة حاصل لهم، وقد ذکرنا شطراً من تحقیق ذلک فی الفرق بین النبیّ والرسول، والمحدّث والإمام فی کتابنا المسمّی ب‍ «تأویل التنزیل» وتعرّضنا لنشر الأخبار الواردة فی ذلک فی آیة «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ» 4 إلی آخر الآیة.


1) 1)

2) 2) . انظر شرح اُصول الکافی لمولی صالح المازندرانی، ج 6، ص 7.

3) 3) . انظر الکافی، ج 1، ص 174، باب طبقات الأنبیاء والرسل. [3]

وممّن تنبّه لما أفدناه-من تحقّق معنی النبوّة فیهم صلوات اللّه علیهم-المحقّق القدسی مولانا المجلسی طاب ثراه، قال فی البحار:

وبالجملة، لابدّ لنا من الإذعان بعدم کونهم علیهم السلام أنبیاء، وبأنّهم أشرف وأفضل من غیر نبیّنا صلی الله علیه و آله و سلم من الأنبیاء والأوصیاء، ولا نعرف جهة لعدم اتّصافهم بالنبوّة إلّا رعایة جلالة خاتم الأنبیاء، ولا یصل عقولنا إلی فرق بین النبوّة والإمامة. انتهی (1)

. بحارالأنوار، ج 26، ص 82، ذیل حدیث 45. [1]

.

وأقول: فی بصائر الصفّار عن الصادق علیه السلام «أنّ مبلغ علمهم ثلاثة وجوه، وهو مفسّر وغابر-وهو مزبور-وحادث وهو قذف فی القلوب، ونقر فی الأسماع» . قال علیه السلام: «وهو أفضل علمنا ولا نبیّ بعد نبیّنا» (2).

ثمّ إنّه قد یُقال: إنّ السماع النبوی عن جبرئیل، وسماع الإمام عن غیره، ففی البصائر عنهم علیهم السلام: أنّه عن خلق أعظم من جبرئیل ومیکائیل» (3)ولعلّه الروح الأمری.

ولکن فی البصائر أیضاً: «أنّ علیّاً علیه السلام کان یوم بنی قریظة وبنی النضیر کان جبرئیل عن یمینه ومیکائیل عن یساره یحدِّثانه» (4).

اللهمَّ إلّاأن یُقال: هذا التحدّث لا بوحی، بل علی نحو-تناجی الأصدقاء، وهو بعید.

وممّا یشیر إلی أنّ معنی النبوّة حاصل فی الإمام وإن لم یطلق علیه لفظها ما رواه فی البصائر أیضاً عن الصادق علیه السلام قال: «علم النبوّة یدرج فی جوارح الإمام» (5).

ویحتمل فی «علم» أن یکون بفتحتین بمعنی العلامة، والبحث فی هذا المقام خارج عمّا نحن فیه.


1) 1)

2) 2) . بصائرالدرجات، ص 338، الباب 4، [2]بحارالأنوار، ج 26، ص 59، ح 132. [3]

3) 3) . بصائرالدرجات، ص 375، الباب 16، [4]بحارالأنوار، ج 25، ص 59، ح 29. [5]

4) 4) . بصائرالدرجات، ص 343، الباب 6، [6]بحارالأنوار، ج 26، ص 71، ح 14. [7]

5) 5) . بصائرالدرجات، ص 393، ح 18، الباب 20، [8]بحارالأنوار، ج 26، ص 79، ح 36. [9]

والحاصل: أنّه لا ریب أنّ النبیّ لا یکون نبیّاً حتّی یصقل نفسه بصقالة العبودیّة لتتجلّی جلیّة الأمر والوحی فی مرآة قلبه.

وبعد أن فرغ صلوات اللّه علیه وآله من سؤال المقامات الثلاثة-وهی مقاماته فی هذا العالم الأدنی-عرج إلی عالمه الأعلی وهو وطنه الأقصی؛ أعنی العالم الاُخروی، فأخذ یسأل ما فیه، فجمعه أوّلاً إیماءً إلی عالمه الجمعی؛ إذ من نوره برزت الحقائق فقال:

(وأسْألُکَ) . أشار بالعطف بالواو-التی هی لمطلق الجمع من غیر دلالة علی تخلّل زمان-واختیارها علی حرف التراخی ک‍ «ثمّ» إلی أنّه لا مهلة لمن انتقل عن هذه الدار الفانیة بینها وبین تلک الدار الباقیة؛ فإنّ من مات قامت قیامته ودخل الجنّة أو النار، بل فی اختیارها علی الحرف الناصّ علی الترتیب کالفاء إشعار بعدمه حقیقة؛ فإنّ من فی الدنیا فهو فی الآخرة «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ» 1 ، غیر أنّ ذلک غیر ظاهر، فلا شیء یتخلّل، والموت أمرٌ عدمی، ولکنّه أومی بإعادة لفظ السؤال إلی الانفصال الحقیقی فی الحقیقة بین الحقیقتین، فلا یجتمعان ولا یرتفعان، وهذا الانفصال لا ینافی ذلک الاتّصال، فکم بین اللیل والنهار، وکم بینهما من المقدار وکلّ منهما غیر قارّ، واعتبروا یا اُولی الأبصار، وذلک الأمر الجمعی الجامع لمزایا الآخرة.

قوله: (نعیماً) ، اسم لما ینعم به ویتفضّل به، ومثله النعمة کسراً، والنعمی ضمّاً وقصراً، والنعماء فتحاً ومدّاً.

ولمّا کان من النعیم ما هو دنیوی ینقطع جنساً وشخصاً؛ إذ «کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ» و «کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ* وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو اَلْجَلالِ وَ اَلْإِکْرامِ» 2 ومنه ما هو اُخروی لا یَنْفَدُ وهو نعیم دار الجلال-أعنی الدار الآخرة وهو صلی الله علیه و آله و سلم لایفنی؛ إذ هو وجه اللّه-ناسب أن یسأل ما یناسبه من النعیم، فسأله (نَعیماً لاَ یَنْفَدُ) أی لایفنی جنسه وإن فنی شخصه؛ ضرورة أنّ الشخص من الفاکهة-مثلاً-یفنی بالأکل. هذا إذا کان المراد بالنعیم النعمة الظاهرة المربیّة للبدن العنصری، وأمّا إذا اُرید به النعمة الظاهرة التی هی العلوم والأسرار التی بها حیاة القلوب وهو الأنسب بمقام هذا الداعی صلوات اللّه علیه وآله، فلا نفاد لشخص منها فی الدنیا کان أو فی الآخرة، وتلک العلوم والأسرار من عالم الآخرة وإن کانت فی الدنیا، وحاقّ الالتذاذ بالعلم-الذی هو من فواکه دار القرار-إنّما

هو فی هاتیک الدار، یظهر ذلک من ظهوره شیئاً فشیئاً علی صفحات قلب من أغمض عن تلک اللذّات البدنیّة والشهوات الحیوانیّة التی هی حقیقة الدنیا، فأهل الآخرة فی الآخرة فی الدنیا والآخرة، وأهل الدنیا ومن لاطت بقلوبهم فی الدنیا فی الآخرة والدنیا، وهذا اُنموذج من عالم الآخرة؛ إذ ذاک یبطن الظاهر، ویظهر الباطن علی المشاعر.

وبعد أن جمع صلی الله علیه و آله و سلم مزایا تلک الدار الآخرة فی الأمر العامّ الشامل نصّ علی بعض مزایا ذلک النعیم، وهو الابتهاج الذی به یتنعّم فی العالم العقلی، وکنّی عنه بقوله:

(وقُرَّةَ عَیْنٍ لا تَنْقَطِعُ) . والقرّة: البرودة؛ من القرّ بالضمّ البرد، ومن شأن ذی الفرح برودة العین حتّی أنّ الدمع الحاصل من البکاء فی الفرح والسرور یکون بارداً، بخلاف بکاء الحزن؛ فإنّ دمع العین حینئذٍ یکون حارّاً.

ثمّ عاد صلی الله علیه و آله و سلم لعالمه الذی هو فیه ببدن بدنه-أعنی العالم الدنیوی-إیذاناً بأنّه صلی الله علیه و آله و سلم فی عروجه هابط لربط هذا الکون، فصعوده لا ینافی نزوله، وقربه وإقباله لا ینافی بُعده وإدباره، ووجهه الإلهی لا یضادّه وجهه الخلقی؛ إذ هو إلهی أیضاً وهو قوله صلی الله علیه و آله و سلم:

(و [أسْألُکَ] الرِّضا بالقَضاءِ) .

وفیه من البدیع الجناس اللاحق، وهو ما تشابه فیه اللفظان واختلفا فی حرف واحد تباعد المخرج فیهما، کتفرحون وتمرحون، وهُمزة ولمزة، ولو تقارب المخرجان سمّی مضارعاً، کدامس وطامس. وأقسام الجناس کثیرة تُذکر فی محلّها.

والمراد بالرِّضا بالقضاء التسلیم للّه‌سبحانه فیما یبدیه لعبده نفعاً کان أو ضرّاً، یلائم طبع العبد بحسب بشریّته أو ینافره؛ فعن أبی عبداللّه علیه السلام: «لم یکن رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم یقول لشیء قد مضی: لو کان غیره» (1)

. الکافی، ج 2، ص 63، باب التفویض إلی اللّه، ح 13؛ [1]وسائل الشیعة، ج 3، ص 252، ح 3551. [2]

.

وعنه علیه السلام: بأیّ شیء علم المؤمن أنّه مؤمن؟ قال: «بالتسلیم للّه، والرضا فیما ورد علیه من سرور أو سخط» (2).


1) 1)

2) 2) . المحاسن، ج 2، ص 328، ح 85؛ [3]الکافی، ج 2، ص 62، باب الرضاء بالقضاء، ح 12؛ [4]وسائل الشیعة، ج 3، ص 251، ح 3550. [5]

وعن علیّ‌بن الحسین علیهما السلام قال: «الزهد عشرة أجزاء، أعلی درجة الزهد أدنی درجة الورع، وأعلی درجة الورع أدنی درجة الیقین، وأعلی درجة الیقین أدنی درجة الرِّضا» (1)

. الکافی، ج 2، ص 62، باب الرضاء بالقضاء، ح 10؛ [1]وسائل الشیعة، ج 3، ص 253، ح 3556. [2]

.

وعن الباقر علیه السلام قال: «أحقّ خلق اللّه أن یسلّم لما قضی اللّه تعالی: مَن عرف اللّه تعالی ومَنْ رضی بالقضاء أتی علیه القضاء وعظّم اللّه أجره، ومَن سخط القضاء مضی علیه القضاء وأجبّ اللّه أجره» (2).

وعن الصادق علیه السلام قال: «عجبت للمرء المسلم لا یقضی اللّه علیه بقضاء إلّاکان خیراً له، إن قرض بالمقاریض وإن ملک مشارق الأرض ومغاربها کان خیراً له» (3).

وعن أبی جعفر علیه السلام قال: «قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم: قال اللّه-تبارک وتعالی-: إنّ من عبادی المؤمنین عباداً لا یصلح لهم أمر دینهم إلّابالغنی والسعة والصحّة فی البدن، فأبلوهم بالغنی والسعة وصحّة البدن، فیصلح علیهم أمر دینهم. وإنّ من عبادی المؤمنین لعباداً لایصلح لهم أمر دینهم إلّابالفاقة والمسکنة والسقم فی أبدانهم، فأبلوهم بالفاقة والمسکنة والسقم، فیصلح علیهم أمر دینهم، وأنا أعلم بما یصلح علیه أمر دین عبادی المؤمنین. وإنّ من عبادی المؤمنین لمن یجتهد فی عبادتی فیقوم من رقاده (4)ولذیذ وساده، فیتهجّد لی اللیالی، فیتعب نفسه فی عبادتی، فأضربه بالنعاس اللیلة واللیلتین نظراً منّی له وإبقاءً علیه، فینام حتّی یصبح وهو ماقت لنفسه زارٍ علیها، ولواُ خلّی بینه وبین ما یریده من عبادتی لدخله العجب من ذلک، فیصیره العجب إلی الفتنة بأعماله، فیأتیه من ذلک ما فیه هلاکه؛ لعجبه بأعماله ورضاه عن نفسه حتّی یظنّ أنّه قد فاق العابدین، وجاز فی عبادته حدّ التقصیر، فیتباعد منّی عند ذلک وهو یظنّ أنّه یتقرّب إلیّ، فلا یتّکل العاملون علی أعمالهم التی یعملونها لثوابی، فإنّهم لو اجتهدوا وأتعبوا


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 62، باب الرضاء بالقضاء، ح 9؛ [3]وسائل الشیعة، ج 3، ص 253، ح 3554. [4]

3) 3) . الکافی، ج 2، ص 62، باب الرضاء بالقضاء، ح 8؛ [5]وسائل الشیعة، ج 3، ص 250، ح 3544. [6]

4) 4) . الرقاد، بالضمّ: النوم و هو خاصّ باللیل.

أنفسهم وأفنوا أعمارهم فی عبادتی کانوا مقصّرین غیر بالغین کنه عبادتی من کرامتی والنعیم من جنّاتی ورفیع درجات العُلی فی جواری، ولکن فبرحمتی فلیثقوا، وبفضلی فلیفرحوا، وإلی حسن النظر بی فلیطمئنّوا، فإنّ رحمتی عند ذلک تدارکهم ومن یبلغهم رضوانی ومن یلبسهم عفوی، فإنّی أنا اللّه الرحمان الرحیم وبذلک تسمّیت» (1)

. الکافی، ج 2، ص 60، باب الرضاء بالقضاء، ح 4؛ [1]مشکاة الأنوار، ح 227. [2]

.

وقال الصادق علیه السلام: «قال اللّه تعالی: عبدی المؤمن لا أصرفه فی شیء إلّاجعلته خیراً له، فلیرض بقضائی، ولیصبر علی بلائی، ولیشکر علی نعمائی أکتبه یا محمّد من الصدِّیقین عندی» (2).

وعنه علیه السلام قال: «رأس الطاعة الصبر والرضا عن اللّه فیما أحبّ العبد أو کره، ولا یرضی عبد عن اللّه فیما أحبّ أو کره إلّاکان خیراً له فیما أحبّ أو کره» (3).

وبالجملة، فالأخبار الواردة فی وجوب الرِّضا بالقضاء جمّة، وقد ورد عنهم علیهم السلام أنّه من أرکان الإیمان؛ (4)رزقنا اللّه ذلک وهو ذو الإحسان.

ولمّا کان الرضا بالقضاء کالقبض علی جمر الغضا-وهو السبب فی طیب حیاة الأبد ونعیم العیش السرمد-ناسب بعد ذکر حرارة الرِّضا والتسلیم ذکر المسبّب من برد العیش السلیم، فقال صلی الله علیه و آله و سلم:

(وَبَرْدَ العَیْشِ) أی الحیاة، وبردها کنایة عن برودة ما یُعاش به فی مقابلة الحمیم والیحموم، والمراد کون العیش هنیئاً مریئاً، ولمّا لم یتیسّر ذلک فی هذه الدار المحفوفة بالأکدار خصوصاً للأنبیاء والأولیاء، فعن الصادق علیه السلام: «أنّه أشدّ الناس بلاءً الأنبیاء، ثمّ الذین یلونهم، ثمّ الأمثل فالأمثل» (5).


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 61، باب الرضاء بالقضاء، ح 6؛ [3]وسائل الشیعة، ج 3، ص 250، ح 3545. [4]

3) 3) . الکافی، ج 2، ص 60، باب الرضاء بالقضاء، ح 1؛ [5]وسائل الشیعة، ج 3، ص 253، ح 3555. [6]

4) 4) . الکافی، ج 2، ص 56، باب المکارم، ح 5؛ وسائل الشیعة، ج 15، ص 198، ح 20270.

5) 5) . الکافی، ج 2، ص 252، باب شدّة ابتلاء المؤمن، ح 1؛ [7]وسائل الشیعة، ج 3، ص 262، ح 3588. [8]

ومثله أخبار کثیرة متوافقة اللفظ والمعنی.

وفیها «ویبتلی المؤمن بعد علی قدر إیمانه وحسن أعماله، فمن صحَّ إیمانه وحسن عمله اشتدّ بلاؤه، ومن سخف إیمانه وضعف عمله قلّ بلاؤه» (1)

. انظر وسائل الشیعة، ج 3، ص 261، ح 77. [1]

.

وفیها: «أنّ البلاء أسرع إلی المؤمن النقیّ من المطر إلی قرار الأرض» (2).

وفیها: «أنّ المؤمن بمنزلة کفّة المیزان کلّما زیدَ فی إیمانه زیدَ فی بلائه» (3).

وفی روایات کثیرة: «أنّ اللّه أخذ میثاق المؤمن أن لاتُصَدّق مقالته، ولا ینتصف من عدوّه، وما من مؤمن یشفی نفسه من عدوّه إلّابفضیحتها؛ لأنّ کلّ مؤمن ملجم» (4).

وعنه علیه السلام: «أربع لا یخلو منهنّ المؤمن أو واحدة منهنّ: مؤمن یحسده، وهی أشدّهنّ، ومنافق یقفو أثره، أو عدوّ یجاهده، أو شیطان یغویه» (5).

وعنه علیه السلام: «ما کان ولا یکون ولیس بکائن مؤمن إلّاوله جارٍ یؤذیه، ولو أنّ مؤمناً فی جزیرة من جزائر البحر، لانبعث له من یؤذیه» (6).

وعنه علیه السلام: «إنّ اللّه تعالی جعل ولیّه فی الدنیا غرضاً لعدوّه» (7).

و یکفیک استفاضة أنّ «الدنیا سجن المؤمن» (8)عنهم علیهم السلام.


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 259، باب شدّة ابتلاء المؤمن، ح 29؛ [2]علل الشرائع، ج 1، ص 44، ح 1؛ [3]وسائل الشیعة، ج 3، ص 262، ح 3591. [4]

3) 3) . الکافی، ج 2، ص 253، باب شدّة ابتلاء المؤمن، ح 29؛ [5]وسائل الشیعة، ج 3، ص 263، ح 3595. [6]

4) 4) . الکافی، ج 2، ص 249، باب ما أخذه اللّه علی المؤمن من الصبر، ح 1؛ [7]وسائل الشیعة، ج 17، ص 210، ح 22354. [8]

5) 5) . الکافی، ج 2، ص 250، باب ما أخذه اللّه علی المؤمن من الصبر، ح 4؛ [9]وسائل الشیعة، ج 12، ص 181، ح 16020. [10]

6) 6) . الکافی، ج 2، ص 251، باب ما أخذه اللّه علی المؤمن من الصبر، ح 11؛ [11]وسائل الشیعة، ج 12، ص 122، ح 15827. [12]

7) 7) . الکافی، ج 2، ص 250، باب ما أخذه اللّه علی المؤمن من الصبر، ح 5؛ [13]بحارالأنوار، ج 65، ص 221، ح 10. [14]

8) 8) . الکافی، ج 2، ص 250، باب ما أخذه اللّه علی المؤمن من الصبر، ح 7؛ [15]وسائل الشیعة، ج 16، ص 17، ح 20846. [16]

و فی الحدیث عنه علیه السلام: «وأیّ سجن جاء منه خیر» (1)

. الکافی، ج 2، ص 250، باب ما أخذه اللّه علی المؤمن من الصبر، ح 7؛ بحارالأنوار، ج 65، ص 221، ح 11. [1]

.

وفی أخبار اُخری: «مَنْ أحبّه اللّه ابتلاه» (2).

واُخری: «لا خیر فیمن لا یُبتلی» (3).

إلی غیر ذلک.

وقد کان صلی الله علیه و آله و سلم قطب دائرتها ومرکز کرتها، قیّد سؤال برد العیش بقوله:

(بَعْدَ المَوْتِ) (4)وهی الحیاة الأبدیّة والعطاء فیها غیر مجذوذ.

ویُحتمل بحسب مقام الداعی أن یُراد بالموت مرتبة الفناء فی اللّه الذی هو حاقّ البقاء، وحینئذٍ فهو فی هذه الدار فانٍ، ولا شکّ أنّه فی ذلک المقام. فلا یحسّ بالبلاء ولا یتأذّی به؛ لفرط محبّته للّه‌بحیث لا یفرق بین بلائه ونعمائه.

وقد کان علیّ علیه السلام فیما ورد عنه یشکر علی البلاء، والشکر إنّما یکون فی مقابلة النعمة، وعلی هذا فعیشه ومن یحذو حذوه بارد مع تأجّج نیران المصائب، وکونهم أغراضاً لسهام المثالب، وعلیه یُحمل ما ورد عنهم علیهم السلام: «أنّ اللّه خلق خلقاً ضنّ بهم عن البلاء؛ خلقهم فی عافیة، وأماتهم فی عافیة، وأدخلهم الجنّة فی عافیة» (5).

ویشیر إلی حملنا هذا خبر آخر، قال فیه: «إنّ للّه‌ضنائن (6)من خلقه یغذوهم بنعمته، ویحییهم فی عافیته، ویدخلهم الجنّة برحمته، تمرّ بهم البلایا والفتن لا تضرّهم شیئاً (7).

ألا تری إلی قوله علیه السلام: «تمرّ بهم البلایا» أراد علیه السلام أنّهم مبتلون فیلتذّون بها؛ إذ کلّ ما یفعل المحبوب محبوب، فلا تضرّهم فی دینهم، ولا تأخذهم فی اللّه لومة لائم.


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 253، باب شدّة ابتلاء المؤمن، ح 8؛ وسائل الشیعة، ج 3، ص 252، ح 3553.

3) 3) . ثواب الأعمال، ص 192، باب ثواب الحمی؛ [2]بحارالأنوار، ج 78، ص 183، ح 35. [3]

4) 4) . فی الکافی: «وبرکة الموت بعد العیش و برد العیش بعد الموت» بدل «وبرد العیش بعد الموت» .

5) 5) . الکافی، [4] ج 2، ص 462، باب ما رفع عن الاُمّة، ح 2؛ کتاب المؤمن، لحسین بن سعید، ص 36، ح 83.

6) 6) . الضنائن: الخصائص، تضنّ به أی: تبخل.

7) 7) . الکافی، ج 2، ص 462، باب ما رفع عن الاُمّة، ح 3؛ [5]بحارالأنوار، ج 78، ص 181، ح 29. [6]

وبذلک یجمع بین هذین الخبرین وبین ما قدّمنا من أخبار البلاء، فإنّه قد مرّ لک أنّه میثاق علی المؤمن الکامل الوداد، وحاشا للّه‌أن یخلف المیعاد؛ هذا.

وفی الجمع بین الحیاة والموت فی جملة الطباق من فنّ البدیع، وقد مرّ فی شرح السرّ والعلانیة، وله فی الدعاء نظائر، ولمّا کان بالموت-صوریاً کان أو معنویاً وهو قطع العلائق والإغماض عن کلّ عائق-یتجلّی الحقّ لعبده وهو مقام شمس روحه فی برج سعده، ناسب طلب لذّة النظر لوجهه تعالی بعد ذکر الموت فقال صلی الله علیه و آله و سلم:

(وَلَذَّةَ النَّظَرِ (1)

. فی الکافی: «المنظر» .

إلی وَجْهِکَ) . بل فی الحقیقة لعلّ العطف بیانی؛ فإنّ برد عیش الأولیاء وحیاة قلوبهم الروحانیّة إنّما هو نفس تلک اللذّة، فإنّ ابتهاجهم به تعالی وسرورهم برؤیته قوّة عینهم وعین حیاتهم.

وأمّا العیش الحیوانی والنعیم البدنی فلا یعدّونه شیئاً؛ أما تری إلی قول نفسه علیه السلام: «ما عبدتک خوفاً من نارک، ولا طمعاً فی جنّتک، بل وجدتک أهلاً للعبادة فعبدتک» (2)وإنّما سأل صلی الله علیه و آله و سلم اللذّة دون النظر؛ لأنّ النظر حاصل لکلّ ذی عین وقلب واعٍ؛ إذ عمیت عینٌ لا تراه، وهو وإن لم ترهُ العیون بالمشاهدة فی المکان فقد رأته القلوب بحقیقة الإیمان، ولکن هذا النظر وإن کان مهیّئاً لکلّ ذی رؤیة سلیمة وفطنة تکلیفیّة مستقیمة، إلّا أنّ الابتهاج برؤیته والسرور فی نظر وجهه إنّما هو للقلیل من العباد الذین قطب دائرتهم هذا الداعی وآله الأمجاد صلی الله علیه و آله و سلم.

وقد عرفت ممّا ذکرنا أنّ المراد بالنظر النظر القلبی لیس علی حدّ طلب موسی علی نبیّنا وآله وعلیه السلام: «أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ» 3 إذ یجلّ مقام النبوّة عن سؤال المحال عقلاً، وسؤال الکلیم علیه السلام إنّما هو لضرورة اقتراح اُمّته علیه. وشرح ذلک والتصادم بیننا وبین متهافتی المتکلِّمین من الأشاعرة موکول لمحلّه.


1) 1)

2) 2) . عوالی اللئالی، ج 1، ص 404، ح 63؛ [1]بحارالأنوار، ج 42، ص 14، ح 4. [2]

والوجه هنا کالوجه فی قوله: «وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ» 1 و «کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ» 2 وأمثالهما وهو کنایة عن الذات القدسیّة المنزّهة عن الأعضاء والعضلات البدنیّة، ولکن ورد فی روایات ذکرها المفسّرون أنّ المراد به دینه، (1)واستفاض عنهم علیهم السلام أنّهم وجه اللّه الباقی الذی لا یهلک ولا یبید، (2)وقد أوردنا شطراً منها فی تفسیرنا الذی أشرنا إلیه مراراً.

ولاشکّ أنّ الوجه هو الجهة، وهم الجهة الإلهیّة التی بها یتوجّه الخلق للّه، بل توجّه الخلق، بها لخلقه، فخلق أوّلاً نورهم، ثمّ خلق من ذلک النور ما خلق، ولولا ذلک النور ما خلق اللّه شیئاً، کما هو صریح الروایات، (3)فکلّ ذرّة لها وجهان: وجه لها من نفسها باطل مضمحلّ باطنه العدم، ووجه به قوامها وتقویمها وتأیّدها وتسدیدها هو وجهها إلی اللّه، وهو ذلک النور الموجود.

وعلی هذا فطلب الداعی صلی الله علیه و آله و سلم لذّة النظر إلی وجه ربّه هو سؤال ابتهاجه بنفسه لا من حیث إنّها نفسه، بل من حیث إنّها وجه ربّه، وفی الإضافة إیماء إلیه.

ویؤیّد حمل الوجه علی هذا المعنی تعقیبه بقوله:

(وشَوْقاً إلی لِقائک (4)) إذ لو کان المراد حمل الوجه علی الذات المقدّسة لکان الأنسب بالعطف تعاکس المتعاطفین؛ إذ الشوق إلی اللقاء قبل لذّة النظر التی هی عین البقاء بعد الالتقاء.

ولایذهب علیک ما ذکره النحویّون أنّ الواو لمطلق الجمع، (5)فیجوز أن تعطف ما هو متعاکس، لأنّ ذلک من شأن تصحیح الألفاظ، وهو وإن جاز لکنّه خلاف المناسب عند أصحاب القلوب فی التبیان، وهذا مقام لا یسعه النحو، ولا ینصرف إلی بدیع معناه بیان منطق اللسان.


1) 3) . انظر تفسیر القمّی، ج 2، ص 345؛ الصافی، ج 5، ص 110، ذیل تفسیر الآیة 26 من سورة الرحمن. [1]

2) 4) . انظر بصائرالدرجات، ص 84، الباب 4.

3) 5) . انظر مختصر بصائرالدرجات، ص 32؛ بحارالأنوار، ج 15، ص 9، ح 10. [2]

4) 6) . فی الکافی: «وشوقاً إلی رؤیتک ولقائک» .

5) 7) . انظر مغنی اللبیب، ج 1، ص 463، حرف الواو.

ولعلّ الحکمة فی تنکیر شوقه للقاء ربّه الإیماء إلی تعظیمه، أی شوقاً عظیماً علی حدّ شیء جاء بک وأمثاله، وإلی أنّه لا یعرف حقیقته بخلاف النظر لوجهه الذی هو نفسه علی ما مرّ؛ فإنّه قد عرف نفسه، وبه عرف ربّه الذی ترتّب علیه بإشعار العطف.

وإن أبیت إلّاحمل الوجه علی الوجه الأوّل؛ أعنی الذات، فالمراد سؤال لذّة النظر له وعرفانه فی هذا العالم الذی هو السبب فی شوق لقائه فی عالم الآخرة باضمحلال عوائق هذا العالم وإن کانت إلهیّة، کأداء الرسالة وسیاسة النبوّة ولوازم الریاسة العامّة، إذ هی حجب فی الجملة، فسأل ربّه رفعها برفعه عن حضیض أرض الدنیا إلی أوج سماء الآخرة، فإنّ من اشتاق إلی شیء فقد سأله بلسان حاله أن یناله، فسؤال شوقه للقاء ربّه سؤال لقائه غیر أنّ الأوّل مطابَقَة والثانی التزام، وحینئذٍ فلذّة النظر مقدَّمة ذلک الشوق، وبه تحصل مناسبة الترتّب اللفظی.

واعلم أنّ المراد باللقاء لقاء آثاره المترتّبة علیه من الإکرام والإعظام وما أعدّه اللّه سبحانه لأولیائه من النِّعم العظام والعطایا الجِسام؛ جسمانیّة کانت أو روحانیّة، وهی الأنسب بمقام الداعی صلی الله علیه و آله و سلم.

وأمّا اللقاء بمعناه المعروف فیعرف محالیّته من محالیّة الرؤیة والنظر علی ما سبق؛ لاستدعاء الجهة، ومن جعل الجهة جهة کیف یکون فی جهة؟

وأمّا قوله صلی الله علیه و آله و سلم:

(مِنْ غَیْرِ ضَرّاءَ مُضِرَّةٍ) فظرف متعلّق إمّا بکلّ من الجملة التی وقعت مسؤولة، أو بالجملة القریبة وحدها. وأیّاً ما کان فالضرّاء: الشدّة، وهی فعلاء بدون أفعل کالبأساء، کما وقع أفعل بدون فعلا کأحمد، وجوّز الفرّاء جمعهما علی أبؤُس وأضُرّ قیاساً علی أنعُم نعماء.

و «مضرّة» صفة ضرّاء، ولکنّ الظاهر أنّها لیست من أفعل مزید فعل من الضرر خلاف النفع؛ لأنّ مجرّده متعدّ بنفسه؛ یُقال: ضرّه وضارّه بمعنیً، لکن لعلّه من أضرّ یعدو إذا أسرع، أو أضرّ الرجل إذا تزوّج علی ضرّه، ویُقال: أضرّت المرأة أیضاً إذا

تزوّجت علی ضرّة، والضرّة امرأة الزوج، وأفعل فیهما لازم کأغدّ البعیر؛ أی صار ذا غدّة، والمعنی حینئذٍ من غیر ضرّاء ذات إسراع أو ذات ضرّة، أی ضرّاء مثلها، یعنی من غیر شدّة بعدها شدّة. والضرّة أیضاً المال الکثیر، ویُقال للذی راح علیه مال کثیر: مضرّ.

وبالجملة، فلعلّ تلک الشدائد التی طلب صلی الله علیه و آله و سلم من ربّه انتفاءها عنه شدائد الموت وسکراته التی هی مقدّمات الوصول للمطلوب الذی هو لقاء المحبوب.

ویناسب ذلک حینئذٍ أن یُراد بقوله:

(ولا فِتْنَةٍ مُضِلَّة) (1)

. فی الفقیه: «و لا فتنة مُظْلِمَةٍ» . و ما فی المتن مطابق لنقل الکلینی فی الکافی.

فتنة العدیلة عند الاحتضار، فإنّها الداهیة العظمی والمصیبة الکبری، بینا تری المرء فی غایة ما یکون من الورع والاجتهاد فی العبادة مدّة عمره؛ إذ حضره وقتَ الاحتضار عدوّه الشیطان فمنّاه بأن یرجعه للدنیا، وسوّل له العدات الدنیاویّة، فنکص علی عقبه وعبدَ الشیطان من دون ربّه، ففارق الدنیا کافراً وآب فی عدّة الشیطان خاسراً. والروایات بوقوع هذه العدیلة متضافرة (2).

أو یُراد بتلک الشدائد مجموع الصعاب من العقبات التی قبل القیامة التی ورد أنّ أهونها عقبة الموت، (3)ویکون قوله: «ولا فتنة» من قبیل عطف الخاصّ علی العامّ؛ لکونه أکبر أفراده وأعظمها، وأیّ شیء من الشدائد أعظم من انقلاب المؤمن کافراً، والخروج من النور إلی الظلمات؟ اُولئک أصحاب النار هم فیها خالدون.

ثمّ اعلم أنّ الفتنة معناها الامتحان والاختبار، ومنها قوله تعالی: «وَ فَتَنّاکَ فُتُوناً» 4 ، ویُقال: افتتنت الذهب إذا أدخلته النار لتنظر ما جودته، ویسمّی الصائغ الفتّان، (4)وکذلک الشیطان.

وفی حدیث العامّة: «إنّ المؤمن أخ المؤمن یتعاونان علی الفتّان» (5)رووها بفتح الفاء


1) 1)

2) 2) . انظر التهذیب، ج 3، ص 89، ح 247؛ بحارالأنوار، ج 84، ص 304.

3) 3) . الفقیه، ج 1، ص 80، ح 362؛ ذکری الشیعة، ج 2، ص 85.

4) 5) . انظر الصحاح، ج 6، ص 2175 ( [1]فتن) .

5) 6) . النهایة، ج 3، ص 410؛ [2]الصحاح، ج 6، ص 2175 ( [3]فتن) ؛ بلاغات النساء لابن طیفور، ص 126.

مفرداً وضمّها جمعاً، والفاتن أیضاً المضلّ عن الحقّ، فإن کانت الفتنة من هذا الخاصّ فالوصف توضیحی، وإلّا فتقییدی.

ولمّا کان صلی الله علیه و آله و سلم محور دائرة الممتحنین فی هذه الدار علی حدّ ما أسلفناه فی الابتلاء علی حسب مقتضیات الأقدار، قیّد ما سأل نفیه من الفتنة بالاضلال، وهو عن الدِّین وجادّة الاعتدال، وربّما یوجد فی بعض النسخ «مظلّة» بالظاء المعجمة المؤلّفة، ویجوز حینئذٍ أن یکون المعنی ذات ظلّة أخذاً من قوله تعالی: «عَذابُ یَوْمِ اَلظُّلَّةِ» 1 ، قالوا: غیم تحته سموم (1).

ولمّا کان صلی الله علیه و آله و سلم فی مطالبه هذه فی مقام الوحدة طاویاً کثرة الغیر فی نور ذاته کما قدّمناه فی فواتح الشرح ولعلّه کان مقام الإقبال وکان مقام الإدبار-وهو هبوطه إلی مقام الکثرة-أحد المقامین اللذین اُمر بهما عقلاً إذ قال اللّه له: «أقبل فأقبل، ثمّ قال له: أدبر فأدبر» (2)امتثل صلی الله علیه و آله و سلم الأمر من ذی الخلق والأمر، فهبط لعالم الکثرة، فرأی معه جماعة من اُمّته لائذین به واثقین برأفته، فخلّطهم بنفسه من غیر إفراد لهم عن ضمیره، وکان أهمّ ما یسأل لهم ما یکون فیه النجاة الاُخرویّة وعلیه مدارها، إذ هو قطبها وهو الإیمان، سیّما بعد تعوّذه من الضلال الذی هو ضدّه، والضدّ أقرب حضوراً بالبال عند ذکر ضدّه، فالمناسبة حاصلة، فقال:

(اللهمَّ) . فأعاد النداء لانتقاله من مقام إلی مقام بینهما بون.

(زَیِّنّا بِزینَةِ الإیمانِ) . والإضافة إمّا بیانیّة، أو بمعنی اللام، علی أن تکون زینة الإیمان علائمه وصفاته الدالّة علیه، وإلّا فهو فی الحقیقة إذعان قلبی، واعتقاد روحانی لایعدو


1) 2) . الصحاح، ج 5، ص 1756 ( [1]ظلل) ؛ القاموس المحیط، ج 4، ص 10 ( [2]ظلل) .

2) 3) . الکافی، ج 1، ص 10، باب العقل والجهل، ح1؛ [3]وسائل الشیعة، ج 1، ص 39، ح 63. [4]

معناه اللغوی وهو التصدیق، فعن الباقر علیه السلام قال: «کان بینا رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم فی بعض أسفاره إذ لقیه رکبٌ، فقال: السلام علیک یارسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم،

فقال: ما أنتم؟

فقالوا: نحن مؤمنون.

قال: فما حقیقة إیمانکم؟

قالوا: الرِّضا بقضاء اللّه، و التفویض إلی اللّه، والتسلیم لأمر اللّه.

فقال رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم: علماء حلماء کادوا أن یکونوا من الحکمة أنبیاء، فإن کنتم صادقین فلاتبنوا ما لا تسکنون، ولا تجمعوا ما لا تأکلون، واتّقوا اللّه الذی إلیه تُحشرون» (1)

. المحاسن، ج1، ص 226، ح 151؛ [1]الکافی، ج 2، ص 52، باب حقیقة الإیمان والیقین، ح 1؛ [2] الأمالی للطوسی، ص 218، ح 382، المجلس 8؛ بحارالأنوار، ج 64، ص 286، ح 8. [3]

.

فأمرهم صلی الله علیه و آله و سلم بإظهار علائم الإیمان والتحلّی بحلیّه، وجمعها صلی الله علیه و آله و سلم فی ثلاث هی رؤوس الصفات والعلائم کما نشرها نفسه علیه السلام لهمّام حیث طلب منه نشرها بقوله: صِف لنا صفة المؤمن کأنّی أنظر إلیه.

فقال: «یا همّام! المؤمن بِشره فی وجهه، وحزنه فی قلبه، أوسع شیء صدراً، وأذلّ شیء نفساً، ناهٍ عن کلّ فانٍ، حاضٌّ علی کلّ حسنٍ، لا حقود ولا حسود، ولا رثّاب ولا عیّاب ولا مغتاب، یکره الرفعة، ویسأم السعة، طویل النِّعم، بعید الهمّ، کثیر الصمت، وقور، ذکور، صبور، شکور، مغمور بفکره، مسرور بفقره، سهل الخلیقة، لیِّن العریکة، رصین الوفاء، قلیل الأذی، لا متأنّک ولا متهتّک، إن ضحک لم یخرق، وإن غضب لم ینزق، ضحکه تبسّم، واستفهامه تعلّم، ومراجعته تفهّم، کثیرٌ علمه، عظیمٌ حلمه، کثیر الرحمة، لا یبخل ولا یعجل، ولا یضجر ولا یبطر، ولا یحیف فی حکمه، ولا یجور فی علمه، نفسه أصلب من الصلد، ومکادحته أحلی من الشهد، لا جشع، ولا هلع، ولا عنف، ولا صلف، ولا متعمّق، جمیل المنازعة، کریم الجهة، عدل إن غضب، رفیق إن طلب، لا یتهوّر، ولا یتهتّک، ولا یتجبّر، خالص الودّ، وثیق العهد، وفی العقد شفیقٌ، وصولٌ، حلیم، حمول، قلیل الفضول، راضٍ عن اللّه، مخالفٌ


1) 1)

لهواه، لا یغلظ علی مَنْ یؤذیه، ولا یخوض فیما لا یَعنیه، ناصر للدِّین، محامٍ عن المؤمنین، کهف للمسلمین، لایخرق الثناء سمعه، ولا ینکی الطمع قلبه، ولا یصرف اللعب حکمه، ولا یطّلع الجاهل علمه، قوّال، عمّال، عالم، خادم، لا بعجّاش، ولا بطیّاش، فصول فی غیر عنف، بذول فی غیر سرف، لا بخّتال، ولا بغدّار، ولا یقتفی أثراً، ولا یخیف بشراً، رفیق بالخلق، ساعٍ فی الأرض، عونٌ للضعیف، غوثٌ للملهوف، لا یهتک ستراً، ولا یکشف سرّاً، کثیر البلوی، قلیل الشکوی، إن رأی خیراً ذکره، وإن عاین شرّاً ستره، یستر العیب، ویحفظ الغیب، ویُقیل العثرة، ویغفر الزلّة، لا یطّلع علی نصح فیذره، ولا یدع ضجّ حیف فیصلحه، أمینٌ، رصینٌ، تقیٌّ، نقیٌّ، زکیٌّ، رضیٌّ، یقبل العذر، ویحمل الذِّکر، ویحسن بالناس الظنّ، ویتّهم علی الغیب نفسه، ویحبّ فی اللّه بفقهٍ وعلم، ویقطع فی اللّه بحزمٍ وعزمٍ، لا یخرق به فرح، ولا یطیش به مرح، مذکّر للعالم، معلِّم للجاهل، لایتوقّع له بائقة، ولا یخاف له غائلة، کلّ سعی أخلص عنده من سعیه، وکلّ نفس أصلح عنده من نفسه، عالم بغیبه، شاغل بغمّه، لا یثق بغیر ربّه، قریبٌ، وحیدٌ، حزین، یحبّ فی اللّه، ویجاهد فی اللّه، یتبع رضاه، ولا ینتقم لنفسه بنفسه، ولا یوالی فی سخط ربّه، مُجالس لأهل الفقر، مصادقٌ لأهل الصدق، موازرٌ لأهل الحقّ، عونٌ للغریب، أبٌ للیتیم، بعلٌ للأرملة، حفیّ بأهل المسکنة، مرجوّ لأهل الکریهة، مأمولٌ لکلّ شدّة، هشّاش بشّاش، لا بعبّاس ولا بحسّاس، صلیب، کظّام، بسّام، دقیق النظر، عظیم الحذر، لایبخل، وإن بخل علیه صبر، عقل فاستحیا، وقنع فاستغنی، حیاؤه یعلو شهوته، وودّه یعلو حسده، وعفوه یعلو حقده، لا ینطق بغیر صواب، ولا یلبس إلّاالاقتصاد، مشیه التواضع، خاضع لربّه فی طاعته، راضٍ عنه فی کلّ حالاته، نیّته خالصة، أعماله لیس فیها غشّ ولا خدیعة، نظره عبرة، وسکوته فکر، وکلامه حکمة، مناصحاً، متبادلاً، متواخیاً، ناصح فی السرّ والعلانیة، لا یهجر أخاه ولا یغتابه ولا یمکر به، ولا یأسف علی ما فاته، ولایحزن علی ما أصابه، لا یرجو ما لا یجوز الرجاء، ولا یفشل فی الشدّة، ولا یبطر فی الرخاء، یمزج العلم بالحلم، والعقل بالصبر، تراه بعیداً کسله، دائماً نشاطه، قریباً أمله، قلیلاً زللّه،

متوقّعاً لأجله، خاشعاً قلبه، ذاکراً ربّه، قانعة نفسه، منفیّاً جهله، سهلاً أمره، حزیناً لذنبه، میّتة شهوته، کظوماً غیظه، صافیاً خلقه، آمناً منه جاره، ضعیفاً کبره، قانعاً بالذی قُدِّر له، متیناً صبره، محکماً أمره، کثیراً ذکره، یخالط الناس لیعلم، ویصمت لیسلم، ویسأل لیفهم، ویتّجر لیغنم، لاینصت للخیر فیفجر، ولا یتکلّم لیتجبّر علی من سواه، نفسه منه فی عناء، والناس منه فی راحة، أتعب نفسه لآخرته فأراح الناس من نفسه، إن بغی علیه صبر حتّی یکون اللّه ینتصر له، بُعده ممّن تباعد عنه بغض ونزاهة، ودنوّه ممّن دنا منه لینٌ ورحمة، لیس تباعده تکبّراً ولا عظمة، ولا دنوّه خدیعة ولا خلابة، بل یقتدی بمن کان قبله من أهل الخیر، فهو إمامٌ لمن بعده من أهل البرّ» .

فصاح همّام صیحةً، ثمّ وقع مغشیّاً علیه، فقال أمیر المؤمنین علیه السلام: «أما واللّه لقد کنت أخافها علیه» . وقال: «هکذا تصنع الموعظة بأهلها» .

فقال له قائل: فما بالک یا أمیر المؤمنین علیه السلام؟

فقال: «إنّ لکلّ أجلاً لن یعدوه، وسبباً لا یجاوزه، فمهلاً لا تُعِدْ، فإنّما نفث علی لسانک شیطان» .

روی هذا الخبر فی الکافی، (1)

. الکافی، ج 2، ص 226، باب المؤمن و علاماته و صفاته، ح 1. [1]

وقال شارحه فی الوافی بعد شرح ألفاظه ما هذا لفظه:

وهذه الصفات والعلامات قد یتداخل بعضها فی بعض، ولکن یورد بعبارة اُخری، أو تذکر مفردة، ثمّ نذکر ثانیاً مرتّبة مع غیرها.

وهذه الخطبة من جلیل خطبه وبلیغ وصفه، فعلت بهمّام ما فعلت، وقد أوردها صاحب نهج البلاغة باختلافات کثیرة فی ألفاظها، (2)وفی آخرها: «فصعق همّام صعقة کانت نفسه فیها» یعنی مات فیها.

وقول السائل: فما بالک، أی لم تقع مغشیّاً علیک، أو ذکرت له ذلک مع خوفک علیه الموت؟

فأجابه علیه السلام بالإشارة إلی السبب البعید وهو الأجل المحکوم به فی القضاء الإلهی،


1) 1)

2) 2) . نهج البلاغة، ص 303، الخطبة 193.

وهو جواب مقنع للسامع، مع أنّه حقّ وصدق.

وأمّا السبب القریب للفرق بینه وبین همّام ونحوه فی قوّة نفسه القدسیّة علی قبول الواردات الإلهیّة وتعوّده بها وبلوغ نفسه حدّ السکینة عند ورود أکثرها، وضعف نفس همّام عمّا ورد علیه من خوف اللّه ورجائه، وأیضاً فی أنّه علیه السلام کان متّصفاً بهذه الصفات لم یفقدها حتّی یتحسّر علی فقدها، قیل: ولم یجب علیه السلام بمثل هذا الجواب؛ لاستلزامه تفضیل نفسه أو لقصور فهم السائل ونهیه له عن مثل هذا السؤال والتنفّر عنه بکونه من نفثات الشیطان؛ لوضعه له فی غیر موضعه وهو من آثار الشیطان، وباللّه العصمة والتوفیق.

إن قیل: کیف جاز منه علیه السلام أن یُجیبه مع غلبة ظنّه بهلاکه وهو کالطبیب یعطی کلّاً من المرضی بحسب احتمال طبیعته من الدواء؟

قلت: إنّه لم یغلب علی ظنّه إلّاالصعقة، فأمّا أنّ تلک الصعقة فیها موته فلم یکن مظنوناً له (1)

. الوافی، ج 3، ص 156. [1]

.

انتهی کلامه علا مقامه.

ولاغبار علیه إلّافی آخره؛ ففیه غفلة عمّا علیه أهل الحقّ وهو من أجلّهم قدراً وأعلاهم شأناً من أنّ أفعالهم-صلوات اللّه علیهم-فی الحقیقة أفعال اللّه سبحانه یفعلون ما یُؤمرون، لا یتصرّفون فی شیء من دون إذنه، فکان من القضاء والقدر الإلهیّین أن یکون موت همّام فی ذلک الحین علی هذا السبب من وعظه علیه السلام وهو عالم بالسبب والمسبّب من لدن مَن أطلعه علی غیبه، لا ظنّ هناک، بل علم یقینی جزمی، وفی الحقیقة هذا الوعظ من اللّه سبحانه جری علی لسان أشرف الأوصیاء، فکلّم اللّه همّام به «لا یُسْئَلُ عَمّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ» 2 ، فمَن آمن باللّه وصدّق رسله وأوصیاءه واعتقد عصمتهم علم أنّ أفعالهم عین الحکمة، والرادّ علیهم کالرادّ علی اللّه (2)والمعترض علیه، ومن شأن الشیعة التسلیم لهم فی أفعالهم وأقوالهم، لا تأخذهم فی


1) 1)

2) 3) . مأخوذ من قوله علیه السلام فی روایة أبی بصیر، انظر المحاسن، ج 1، ص 185، ح 194؛ [2] الکافی، ج 8، ص 145، ح 120؛ وسائل الشیعة، ج 1، ص 38، ح 59. [3]

اللّه لومة لائم.

ویشیر إلی أنّه علیه السلام کان عالماً بالسبب والمسبّب قوله فی الجواب: «إنّ لکلّ أجلاً» أی إنّ أجل همّام کان فی هذه الموعظة، ولم یکن أجلی فیها.

فمثل هذا الجواب من الشارح قدس سره بعید غریب، اللهمَّ إلّاأن یکون قد جری فی الجواب مجری إمامه صلی الله علیه و آله و سلم فی الجواب الإقناعی لمثل من یتکلّف مثل هذا السؤال جریاً علی مقتضی: «کلِّم الناس علی قدر عقولهم» وإلّا فالجواب الغریب ما ذکرناه.

ولیس فِعْله هذا بهمّام أغرب ممّا فَعَله علیه السلام بنفسه مع قاتله-لعنه اللّه وأحبّاءه له بقتله علی یده-وبلیلة قتله، وکیفیّة إیقاضه له فی المسجد واشتغاله بالصلاة وصبره وهو نورٌ یری من خلفه کما یری من أمامه، وقصّة شهادته علیه السلام مشهورة (1)

. انظر بحارالأنوار، ج 42، ص 192، [1] فما بعد.

.

وبالجملة، فتکالیفهم غیر تکالیفنا، وما لنا إلّاالتسلیم لهم فیما شجر بیننا، وأنّ حکمهم فیه هذا.

والکلام علی شرح الإیمان فی الحقائق الشرعیّة-وأنّه أخصّ من الإسلام؛ إذ الإسلام قولٌ فقط، والإیمان یزید علیه بالاعتقاد والعمل، وأنّه مُثِّل بالمسجد والکعبة؛ فمَن دخل الکعبة فقد دخل المسجد ولا ینعکس-فموکولٌ لمحلّه.

وفی مجلّدات أصحابنا-شکر اللّه سعیهم-منه البُغیة، والأخبار وافیة بذلک، وفی الوافی منه شیءٌ کثیر (2).

ولمّا سأل صلی الله علیه و آله و سلم زینة الإیمان جملة أخذ یسأل اللّه بعض صفاته-التی هی رؤوس علائمه-مفصّلةً، فقال:

(وَاجْعَلْنا هُداةً) ، جمع هاد معلول هُدَیَة کقُضَیَة یصیر قُضاة.

(مُهْتَدینَ) (3)اسم فاعل من باب الافتعال صفة لهُداة؛ أی اجعلنا هادین عاملین بما نهدی له؛ فإنّ من یهدی ولا یهتدی کالعالم الغیر العامل بعلمه وهو أسوأ حالاً من


1) 1)

2) 2) . انظر الوافی، ج 4، ص 77، باب فی أن الإیمان أخصّ من الإسلام.

3) 3) . فی الکافی و الفقیه: «مهدیّین» .

الجاهل؛ فیغفر اللّه للجاهل سبعین خطیئة قبل أن یغفر للعالم خطیئة واحدة، فالأثر المترتّب علی هدایة الخلق من الثواب مشروط بالعمل بمقتضی الهدایة.

وفی بعض النسخ ضُبط الإعراب بالإضافة؛ أی اجعلنا نهتدی من یقبل الهدایة ویطاوع علیها لتحصل ثمرة شجرة الهدایة، وبه یتضاعف ثواب الهادی من حیث فعله وأثره وأثر أثره المترتّب علیه وهکذا من غیر انقطاع؛ فإنّ من شأن من اهتدی أن یهدی أیضاً، ویعود ثواب آخر المهتدین لأوّل الهادین. وأمّا مَن هدی من لم یهتد، فإنّه لا یُثاب إلّاعلی فعله فقط.

ویوجد فی بعض النسخ بدل مهتدین: «مهدیّین» اسم مفعول من هدی المجرّد، ویجوز فیه الإعرابان: الصفة والإضافة، ویأتی فیهما ما ذکرناه من المعنی.

وقد مرّ استطراداً فی شرح الخشیة بیان انقسام الهدایة لأقسام ثلاثة: إراءة الطریق، والإیصال، والتثبیت، وأهل الثانیة یسألون الثالثة، وأهل الاُولی یسألون الثانیة. وأمّا الاُولی فهی حاصلة بدون سؤال؛ لقوله تعالی: «وَ هَدَیْناهُ اَلنَّجْدَیْنِ» ، (1)

. البلد (90) :10. [1]

وعلیها یتعلّق جُلّ التکلیف وینقطع بدونها.

وعلی إعراب الإضافة یتأسّس معنی قوله صلی الله علیه و آله و سلم:

(اللهمَّ اهْدِنَا فیمَنْ هَدَیْتَ) ، فتکون الجملة الاُولی مقام الإمامة والتعلیم، وهذه مقام التعلّم لما لحظ نفسه إماماً ذا ریاسة عامّة هادیاً للخلق، فهو فوق مرتبتهم وهو مقامه العروجی المعتصم فیه بربّه، نزل لمرتبة ذاته، فرآها فی ذاتها لا باعتبار عصمتها علی حدّ الذوات الاُخر المفتقرة لأن تهدی، فجعل نفسه من جملة الطالبین للّه‌دایة کأنّه من سائرهم، فطلبها.

وأمّا علی قراءة الوصف فهذه الجملة حینئذٍ تأکید، والتأسیس-کما تقرّر محلَّه- خیرٌ من التأکید، اللهمَّ إلّاأن یُقال: التأکید هنا یفید کمال الانقطاع بطلب الهدایة مرّتین وهو مطلوب فی الدعاء، فعموم خیریّة التأسیس مخصوص؛ إذ کلّ عامّ مخصوص


1) 1)

حتّی هذا العامّ، أو لا نسلّم العموم، بل اللام للحقیقة من حیث هی علی حدّ الرجل خیرٌ من المرأة، وربّ امرأة خیرٌ من ألف رجل.

وفی طلب کونه صلی الله علیه و آله و سلم هادیاً ثمّ نسبة الهدایة له تعالی إشعار باستغراق فعله فی فعل اللّه تعالی، وأنّ الهدایة فی الحقیقة راجعة إلیه؛ فإنّ جعل نبیّه صلی الله علیه و آله و سلم هادیاً هدایةٌ منه تعالی، قال اللّه تعالی: «وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اَللّهَ رَمی» (1)

. الانفال (8) :17. [1]

.

ولمّا کان خروجه لعالم الکثرة علی خلاف طبعه، وإنّما وطنه الوحدة والتوحّد به تعالی، رجع لوطنه المألوف الغالب علیه حبّه، وحبّ الأوطان من الإیمان، فطوی بساط الکثرة الذی تنفّس فیه قلیلاً بقدر الضرورة فقال:

(اللهمَّ إنّی) . وقد تقدّم الکلام علی حسن التأکید فی فواتح الشرح.

(أسألُکَ) . فطوی ذرّات الکائنات فی ضمیره المستتر عن أنظار العارفین بحیث لا یعرفه إلّاهو صلی الله علیه و آله و سلم ونفسه علیه السلام ومَن أوجدهما تعالی فی قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «یا علیّ ما عرف اللّه إلّا أنا وأنت، وما عرفک إلّااللّه وأنا، وما عرفنی إلّااللّه وأنت» (2).

(عَزِیمَةَ الرَّشَادِ) ، ولعلّ الإضافة من قبیل جرد قطیفة، والمراد حینئذٍ الرشاد، العزیمة مبالغة فی العازم؛ أی القاطع من قبیل: زید عدل، علی حدّ قوله تعالی: «فَإِذا عَزَمَ اَلْأَمْرُ» 3 ، وقد ورد مثله فی قول الشاعر: فأنت طلاق والطلاق عزیمة ثلاث ومن یخرق أعقُّ وأظلمُ (3)

.

والکلام فی معناه، وروایة رفع «ثلاث» ونصبه یُغنی عن المغنی، ویکون نسبة الرشاد مجازاً علی حدّ عیشة راضیة، مع أنّها مرضیّة، والرشاد أیضاً معزوم علیه لا عازم.

وإنّما تکلّفنا ذلک لتحصیل المبالغة، ولأنّ فعل العزیمة لازم یتعدّی ب‍ «علی» ، یُقال: عزمت علی کذا عَزماً وعُزماً بالضمّ، وعزیمة وعزیماً: إذا أردت فعله وقطعت علیه.

وإن أبیت إلّاالظاهر حملتَ الإضافة علی إسقاط حرف التعدیة، أی العزیمة علی


1) 1)

2) 2) . مختصر بصائرالدرجات، ص 126؛ المحتضر، ص 77، ح 113. [2]

3) 4) . انظر مغنی اللبیب، ج 1، ص 53، رقم 73.

الرشاد، وحینئذٍ تفوت المبالغة، والرشاد خلاف الغیّ اسم للرُشد بالضمّ مصدر: رشد- بفتح العین-یرشد بضمّها، وجاء رشِد بالکسر، یرشد بالفتح، ومصدره رَشَد بفتحتین.

ولعلّ قوله صلی الله علیه و آله و سلم:

(وَالثَّباتَ فِی الأمْرِ وَالرُّشْدِ) عطف تفسیری علی «عزیمة الرشاد» کعطف الرشد علی الأمر.

ویحتمل نسبة العموم والخصوص بین الأمر والرشد؛ أی فی کلّ أمر خصوصاً الرشد الذی هو السبب فی الثبات علی کلّ أمرٍ إلهی؛ هذا.

ویحتمل أن یُراد بالأمر الأمر الخاصّ، أعنی عالمه المدلول علیه بقوله تعالی: «أَلا لَهُ اَلْخَلْقُ وَ اَلْأَمْرُ» 1 ، وهو العالم الروحانی؛ لقوله تعالی: «وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا» 2 .

وفی الأخبار: «إنّ تلک الروح من خصائص نبیّنا صلّی اللّه علیه وآله وعلیهم السلام ولیس کلّ ما طُلب وجد؛ (1)أی لیس فی أحد من الأنبیاء غیرهم وإن کانوا مشترکین معهم فی الروح القدس.

وقد بسطنا الکلام علی ذلک وتحقیقه بحسب طاقتنا وباستعانةٍ ممّا استنقذناه من آثارهم علیهم السلام فی کتابنا المسمّی ب‍ «تأویل التنزیل» فی آیة «وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا» إلی آخره، وآیة «یُنَزِّلُ اَلْمَلائِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ» 4 .

ولمّا کان فی هاتیک الأخبار ما هذا لفظه: «خلْق أعظم من جبرئیل ومیکائیل کان مع رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم یسدّده ویخبره وهو مع الأئمّة من بعده» -ویُحتمل أن یُراد بهذا الرشد المعطوف علی الأمر هو ذلک الحاصل من تسدیده لمن هو فیه صلی الله علیه و آله و سلم-طلب من ربّه تعالی الثبات علی الواردات من ذلک العالم الأمری علیه، والثبات علی رشده الحاصل من تسدیده بعد أن سأل الرشاد المشترک بینه وبین غیره من الأنبیاء صلوات اللّه علیهم،


1) 3) . انظر بصائرالدرجات، ص 480، ح 1؛ بحارالأنوار، ج 48، ص 242، ح 50.

فقد حصل لهذه الجملة معنی مؤسّس واللّه أعلم.

[(وأسْألُکَ شُکْرَ نِعْمَتِک)].

ولمّا رأی الداعی نفسه صلوات اللّه علیه وآله متّصفة بتلک المزایا العظام والخصائص الکرام من زینة الإیمان وعزیمة الرشاد والثبات فی الأمر والرشد، وهذه هی الأرواح الثلاث التی تستتبع القرب الإلهی وکلّ متأخّرة یشتمل علی ما قبلها وزیادة، کما أنّ روح الإیمان متأخّرة عن أرواح ثلاث اُخری یشترک فیها أفراد الإنسان من حیث هو إنسان: الناطقة وبها یتمیّز عن أفراد الحیوان، والحیوانیّة وفیها یشارک أفراده وینفرد عن النبات، والنامیة وفیها تشترک أفراد النبات، ورأی نفسه مغمورة فی تلک النِّعم سیّما النعمة الأخیرة التی عجزت عن أن تنالها أیدی الأغیار حتّی الأنبیاء الأخیار، وکان شکر المُنعم واجباً عقلاً، وعرف أنّه لایتیسّر شکره إلّاباستعانته تعالی، سأله المعونة بقوله: «اللهمَّ إنّی أسألک الإعانة علی شکرک» فإنّ العبد أنّی له والخروج من عهدة الشکر، وکلّ شکر نعمة اُخری تستوجب الشکر؟

قال أمیر المؤمنین علیه السلام فی بعض أدعیته: «کلّما قلت: لک الحمد، وجب علیَّ لذلک أن أقول: لک الحمد» (1)

. الصحیفة السجادیّة (أبطحی) ، 409، [1] فی مناجات الشاکرین الدعاء 187؛ بحارالأنوار، ج 91، ص 146، [2] المناجات السادسة.

.

وفی الصحیفة السجّادیّة-علی قائلها ألف صلاة وتحیّة-: «اللهمَّ إنّ أحداً لایبلغ من شکرک غایة إلّاحصل علیه من إحسانک ما یلزمه شکراً، ولا یبلغ مبلغاً من طاعتک وإن اجتهد إلّاکان مقصّراً دون استحقاقک بفضلک، فأشکَرُ عبادک عاجزٌ عن شکرک، وأعبَدُهُم مقصّرٌ عن طاعتک» (2).

وعن أبی عبداللّه علیه السلام قال: «أوحی اللّه إلی موسی علیه السلام: اشکرنی حقّ شکری، فقال: یاربِّ فکیف أشکرک ولیس من شکرٍ أشکرک به إلّاوأنت أنعمت به علیَّ؟ قال:


1) 1)

2) 2) . الصحیفة السجادیّة، ص 162، الدعاء 37. [3]

یاموسی الآن شکرتنی حین علمت أنّ ذلک منّی» (1)

. الکافی، ج 2، ص 98، باب الشکر، ح 27؛ [1]مشکاة الأنوار، ص 70، الفصل السادس؛ [2]بحارالأنوار، ج 13، ص 351، ح 41. [3]

.

ویظهر من هذا أنّ البلوغ إلی منتهی الشکر غیر میسّر إلّابأن یعترف الشاکر بالعجز، وقد جعل سبحانه ذلک العجز والاعتراف بالقصور حقیقةَ الشکر تفضّلاً منه علی عباده وهو نفس الإعانة.

وأمّا ما ورد من أنّ حقّ الشکر قول «الحمدُ للّه» ، مثل ما رواه فی الکافی بإسناده عن حمّاد قال: خرج أبو عبداللّه علیه السلام من المسجد وقد ضاعت دابّته، وقال: «لئن ردّها اللّه علیَّ لأشکرنّ اللّه حقَّ شکره» قال: فما لبث أن اُتی بها، فقال: «الحمدُ للّه» . فقال قائلٌ له: ألیس قلت: لأشکرنّ اللّه حقَّ شکره؟ فقال أبو عبداللّه علیه السلام: «ألم تسمعنی قلت: الحمد للّه» (2).

فمحمول علی شکر تلک النعمة التی قال علیها: «الحمد للّه» ، وقد بقی علیه الحمد علی الحمد.

وهکذا یرشد إلی ذلک ما رواه بإسناده عن معمّر بن خلّاد قال: سمعت أبا الحسن علیه السلام یقول: «مَن حمد اللّه علی النعمة فقد شکره، وکان الحمد أفضل من تلک النِّعمة» (3).

أراد علیه السلام-واللّه أعلم-أنّ الحمد نعمة فوق تلک النعمة یستدعی فوق النعمة حمداً آخراً.

وهکذا أیضاً ما رواه عن رجل عن أبی عبداللّه علیه السلام: «مَن أنعم اللّه علیه بنعمة فعرفها بقلبه فقد شکرها» . ألا تری إلی قوله: «فقد شکرها» (4).

وممّا ینصّ علی ما ذکرناه-من أنّ غایة الشکر إنّما هو الاعتراف بالقصور-ما رواه أیضاً مرفوعاً عن زین العابدین علیه السلام إذا قرأ هذه الآیة «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اَللّهِ لا تُحْصُوها» 5 ،


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 97، باب الشکر، ح 18؛ [4]بحارالأنوار، ج 68، ص 33، ح 13. [5]

3) 3) . الکافی، ج 2، ص 96، باب الشکر، ح 13؛ [6]بحارالأنوار، ج 68، ص 31، ح 8. [7]

4) 4) . الکافی، ج 2، ص 97، باب الشکر، ح 15؛ [8] تحف العقول، ص 369؛ بحارالأنوار، ج 68، ص 32، ح 10. [9]

کان یقول: «سبحان من لم یجعل فی أحد من معرفة نعمته إلّاالمعرفة بالتقصیر عن معرفتها، کما لم یجعل (لم یعقل) فی أحد من معرفة إدراکه أکثر من العلم أنّه لا یدرکه، فشکره تعالی حینئذٍ معرفة العارفین بالتقصیر عن معرفة شکره، فجعل معرفتهم بالتقصیر شکراً، کما جعل علم العالمین أنّه لا یدرکونه علماً حقّاً؛ علماً منه أنّه قد وسع العباد، فلایتجاوز ولایحاط علماً، فشیء من خلقه لا یبلغ مدی عبادته، وکیف یبلغ مدی عبادة من لا مدی له ولا کیف؟ تعالی اللّه عن ذلک علوّاً کبیراً» (1)

. الکافی، ج 2، ص 394، باب دعاء إبراهیم للمؤمنین، ح 592؛ [1]تحف العقول، ص 284؛ [2]بحارالأنوار، ج 75، ص 141، ح 36. [3]

.

واعلم أنّ الشکر یقع باللسان والجنان، وقد عرفت ذلک، وبالأرکان کما رواه بإسناده عن ابن مسکان عن أبی عبداللّه علیه السلام: «أنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم کان فی سفر یسیر علی ناقة له إذ نزل، فسجد خمس سجدات، فلمّا رکب قالوا: یارسول اللّه، إنّا رأیناک صنعت شیئاً لم تصنعه؟ فقال: نعم، استقبلنی جبرئیل، فبشّرنی ببشارات من اللّه عزّ وجلّ، فسجدت له شکراً لکلّ بشری سجدةً» (2).

وعنه علیه السلام قال: «إذا ذکر أحدکم نعمة اللّه عزّ وجلّ فلیضع خدّه علی التراب شکراً للّه، فإن کان راکباً فلینزل، فإن لم یقدر فلیضع خدّه علی قربوسه، فإن لم یقدر علی النزول للشهرة فلیضع خدّه علی کفّه، ثمّ لیحمد اللّه علی ما أنعم علیه» (3).

ومثل ذلک کثیر، (4)وباعتبار عموم مورده صار أعمّ من الحمد الذی هو الثناء علی الجمیل الاختیاری، ولا یکون الثناء إلّاباللِّسان. نعم، یتعاکسان بحسب المتعلّق فیعمّ


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 98، باب الشکر، ح 24؛ [4]وسائل الشیعة، ج 7، ص 18، ح 8590. [5]

3) 3) . الکافی، ج 2، ص 98، باب الشکر، ح 25؛ [6]وسائل الشیعة، ج 7، ص 19، ح 8592. [7]

4) 4) . انظر وسائل الشیعة، ج 7، ص 18، الباب 7 من أبواب سجدتی الشکر. [8]

الحمد؛ لأنّه یکون فی غیر مقابلة النعمة کما یکون فی مقابلتها، والشکر یختصّ بالمقابلة.

وللشکر مورد رابع وهو إظهار النعمة «فإنّ اللّه سبحانه جمیلٌ یحبّ الجمال» (1)

. هذا ما قاله أمیر المؤمنین علیه السلام، انظر الکافی، ج 6، ص 438، باب التجمّل. . . ، ح 1 و 4. [1]

وقد قال تعالی: «وَ أَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» 2 .

فعن الحسین علیه السلام: «نعمة الدِّین» (2).

وعن الصادق علیه السلام: أعمّ من ذلک إذ فیه «بما أعطاک وفضّلک وأحسن إلیک وهداک» (3).

وفی خبر آخر: «فحدّث بدینه وما أعطاه اللّه وما أنعم اللّه علیه» (4)وضمیر «حدّث» للنبیّ صلی الله علیه و آله و سلم.

وبالجملة، إنّ اللّه سبحانه إذا منح أحداً شیئاً أحبّ أن یراه علیه، أی متزیّناً له بین الناس، وله فی مکارم الأخلاق باب معقود، وما تشبّث به المتصوّفة (الصوفیّة) - خذلهم اللّه من أهل التلبیس-فمردود بقوله: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اَللّهِ اَلَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ اَلطَّیِّباتِ مِنَ اَلرِّزْقِ» 6 . ولهم مع الصادق علیه السلام مجالس قمع فیها حججهم، وألقی علی الساحل لججهم، یکفی عن ذکرها الکافی (5)ویفی بها الوافی.

وممّا جاء فی الشکر والحثّ علیه قول رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم: «الطاعم الشاکر، له من الأجر کأجر الصائم المحتسب، والمعافی الشاکر، له کأجر المبتلی الصابر، والمُعطی الشاکر، له من الأجر کأجر المحروم القانع» (6).


1) 1)

2) 3) . المحاسن، ج 1، ص 218، ح 115؛ [2]الصافی، ج 5، ص 342، [3] فی ذیل الآیة.

3) 4) . الکافی، ج 2، ص 94، باب الشکر، ح 5؛ [4] مجمع البیان، ج 5، ص 507؛ بحارالأنوار، ج 68، ص 28، ح 6. [5]

4) 5) . الکافی، ج 2، ص 94، باب الشکر، ح 5؛ [6]بحارالأنوار، ج 68، ص 28، ح 6. [7]

5) 7) . الکافی، ج 5، ص 65، کتاب المعیشة، ح 1. [8]

6) 8) . الکافی، ج 2، ص 93، باب الشکر، ح 1؛ [9]ثواب الأعمال، ص 182، [10] ثواب الطاعم الشاکر؛ وسائل الشیعة، ج 7، ص 175، ح 9042. [11]

وقال صلی الله علیه و آله و سلم: «ما فتح اللّه علی عبدٍ باب شکرٍ فخزن علیه باب الزیادة» (1)

. الکافی، ج 2، ص 94، باب الشکر، ح 2؛ [1]وسائل الشیعة، ج 16، ص 311، ح 21628. [2]

.

وعن الصادق علیه السلام قال: «مکتوبٌ فی التوراة: اشکر مَن أنعم علیک، وأنعم علی من شکرک، فإنّه لا زوال للنعمة إذا شُکرت، ولا بقاء لها إذا کُفرت. الشکر زیادة فی النِّعم، وأمان من الغیر» (2).

وعنه علیه السلام: «مَنْ اُعطی الشکر اُعطی الزیادة؛ یقول اللّه عزّ وجلّ: «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ» 3 » (3).

وعنه علیه السلام: «ما أنعم اللّه علی عبدٍ من نعمة فعرفها بقلبه وحمد اللّه ظاهراً بلسانه فتمّ کلامه حتّی یُؤمر له بالمزید» (4).

وعن أبی جعفر علیه السلام قال: «کان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم عند عائشة لیلتها، فقالت: یارسول اللّه، لِمَ تتعب نفسک وقد غفر اللّه لک ما تقدّم من ذنبک وما تأخّر؟

فقال: یاعائشة ألا أکون عبداً شکوراً؟» .

قال: «وکان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم یقوم علی أطراف أصابع رجلیه، فأنزل سبحانه علیه: «طه* ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ اَلْقُرْآنَ لِتَشْقی» 6 » (5).

وعن الصادق علیه السلام: «ثلاث لا یضرّ معهنّ شیء: الدعاء عند الکرب، والاستغفار عند الذنب، والشکر عند النعمة» (6).

وعن علیّ بن الحسین علیهما السلام: «إنّ اللّه یحبّ کلّ قلبٍ حزین، ویحبّ کلّ عبدٍ شکور، یقول اللّه تبارک وتعالی لعبد من عبیده یوم القیامة: أشکرت فلاناً؟

فیقول: بل شکرتک یاربّ.

فیقول: لم تشکرنی إذ لم تشکره» .


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 94، باب الشکر، ح 3؛ [3]ثواب الأعمال، ص 26، [4] ثواب إتیان المساجد؛ وسائل الشیعة، ج 15، ص 314، ح 20618. [5]

3) 4) . الکافی، ج 2، ص 95، باب الشکر، ح8؛ [6]وسائل الشیعة، ج 16، ص 328، ح 21679. [7]

4) 5) . الکافی، ج 2، ص 95، باب الشکر، ح 9؛ [8]بحارالأنوار، ج 68، ص 40، ح 28. [9]

5) 7) . الکافی، ج 2، ص 94، باب الشکر، ح 6؛ [10]بحارالأنوار، ج 16، ص 263، ح 59. [11]

6) 8) . الکافی، ج 2، ص 95، باب الشکر، ح 7؛ [12]وسائل الشیعة، ج 7، ص 44، ح 8676. [13]

ثمّ قال: «أشکرکم للّه‌أشکرکم للناس» (1)

. الکافی، ج 2، ص 99، باب الشکر، ح 30؛ [1]وسائل الشیعة، ج 16، ص 310، ح 21626. [2]

.

ثمّ إنّه صلی الله علیه و آله و سلم شفع سؤال الشکر بسؤال العافیة مع ما هو فیه منها علی سلامة من الدِّین، ورزق من الواردات الروحانیّة بزیادة اللطف الخفیّ به وعصمته؛ لتوغّله صلی الله علیه و آله و سلم فی سبر نعم ربّه وإحصائها وإن کان من شأن العافیة أن تنسی إذا وجدت، وتُذکر إذا فُقدت؛ کذا رواه فی الفقیه عن الصادق علیه السلام قال: «العافیة نعمة خفیّة، إذا وجدت نسیت، وإذا فقدت ذُکرت» (2).

وفی الحدیث: «نعمتان مجهولتان: الصحّة والأمان» (3). فقال:

(وَحُسْنَ عافِیَتِکَ) . اسم مصدر عفاه وأعفاه وعافاه، هی دفاع اللّه عن العبد، ولعلّ المراد بحسن العافیة ما شملت العافیة فیه الدنیا والآخرة، وقد مرَّ فی شرح برد العیش بعد الموت أنّ للّه‌أصنافاً من خلقه یغذوهم بنعمته، یحبّهم فی عافیة، ویدخلهم الجنّة برحمته، تمرّ بهم البلایا والفتن لا تضرّهم شیئاً، وأنّ اللّه خلق خلقاً ضنّ بهم عن البلاء، خلقهم فی عافیة، وأماتهم فی عافیة، وأدخلهم الجنّة فی عافیة.

ویُراد بذلک العافیة فی الدِّین، والسلامة عن الدواهی المزحلقة عنه، وعدم الإحساس بالبلایا الدنیویّة للاستغراق فی الرِّضا بالقضاء، والتسلیم للّه‌فیما قضی، وهذه العافیة هی التی سألها سیِّد الساجدین فی صحیفته حیث قال: «اللهمَّ عافنی عافیة کافیة شافیة عالیة نامیة، عافیة تولد فی بدنی العافیة، عافیة الدنیا والآخرة» (4).

أتراه اُجیب سؤاله مع ما أصابه من المصائب الراتبة والمحن المتراکبة أم لا؟ بلی، إنّه قد اُجیب، ولکن لا یری المصاب مصاباً إذا کان غایته الوصول للحبیب، ولعلّ فی إسناد العافیة له تعالی فیما نحن فیه إشعاراً بذلک، وأنّها عافیة روحانیّة إلهیّة لایؤثّر فیها نار النماردة، ولا نضال المجالدة.


1) 1)

2) 2) . الفقیه، ج 4، ص 290، ح 874؛ بحارالأنوار، ج 75، ص 243، ح 43. [3]

3) 3) . روضة الواعظین، ص 472؛ ریاض السالکین، ج 3، ص 89.

4) 4) . الصحیفة السجادیّة، ص 112، الدعاء 23. [4]

ثمّ عزّز صلی الله علیه و آله و سلم السؤالین بثالث فقال:

(وأداءَ حَقِّکَ) وهو أمرٌ عظیم، وخطره جسیم، لایقوم به إلّامثله ممّن عصمه اللّه تعالی. ففی سؤاله أداءَ حقّه سؤالٌ لسببه التی هی العصمة؛ أعنی الثبات علیها، فعن أبی الحسن علیه السلام قال: «أکثر من أن تقول: اللهمَّ لا تجعلنی من المعارین، ولا تخرجنی من التقصیر» .

قال: قلت: أمّا المعارین فقد عرفت أنّ الرجل یعار الدین، ثمّ یخرج منه، فما معنی لاتخرجنی من التقصیر؟

فقال: «کلّ عملٍ ترید به اللّه فکن فیه مقصّراً عند نفسک، فإنّ الناس کلّهم فی أعمالهم فیما بینهم وبین اللّه مقصّرون إلّامن عصمه اللّه» (1)

. الکافی، ج 2، ص 73، باب الاعتراف بالتقصیر، ح 4؛ [1]وسائل الشیعة، ج 1، ص 96، ح 228. [2]

.

أقول: هذا إذا اُرید بالحقّ الحقّ الذی أوجبه اللّه سبحانه علی عباده وفرضه علیهم، وأمّا الحقّ الذی یستوجبه ویستحقّه تعالی فأمر کالشکر لا یؤدّی إلّابالعجز عن أدائه، سواء فیه المعصومون وغیرهم، بل حقّه علی المعصوم بإزاء ما منحه من نعمه العظام فهو أعلی وأدقّ.

فعنه علیه السلام قال لبعض ولده: «یا بُنیَّ علیک الجدّ، لا تخرجنّ نفسک عن حدّ التقصیر فی عبادة اللّه وطاعته؛ فإنّ اللّه تعالی لا یعبد حقّ عبادته» (2).

وعن جابر قال: قال لی أبو جعفر علیه السلام: «یا جابر، لا أخرجک اللّه من النقص والتقصیر» (3).

وعن أبی الحسن علیه السلام قال: «إنّ رجلاً من بنی إسرائیل عبدَ اللّه أربعین سنة، ثمّ قرّب قرباناً فلم یُقبل منه، فقال لنفسه: ما اُتیت إلّامنک، وما الذنب إلّالک» . قال: «فأوحی اللّه إلیه: ذمّک لنفسک أفضل من عبادتک أربعین سنة» (4).

وقال رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم: «ربِّ لا اُحصی ثناءً علیک، أنت کما أثنیت علی نفسک» (5).


1) 1)

2) 2) . الأمالی للطوسی، ص 211، ح 367، المجلس 8؛ [3]وسائل الشیعة، ج 1، ص 95، ح 227. [4]

3) 3) . الکافی، ج 2، ص 72، باب الاعتراف بالتقصیر، ح 2؛ [5]وسائل الشیعة، ج 1، ص 96، ح 230. [6]

4) 4) . الکافی، ج 2، ص 23، باب الاعتراف بالتقصیر، ح 3؛ [7]وسائل الشیعة، ج 15، ص 232، ح 20357. [8]

5) 5) . عوالی اللآلی، ج 4، ص 113، ح 176؛ [9]مستدرک الوسائل، ج 4، ص 321، ج 4784. [10]

وتقریب العجز عن الشکر آت هنا، فلا نعیده.

قال سیِّد الساجدین: «وکلّ مقرٍّ علی نفسه بالتقصیر عمّا استوجبت» (1)

. الصحیفة السجّادیّة، ص 162، الدعاء 37. [1]

.

إلی غیر ذلک ممّا هو أوضح من الوضوح، وفی متون القلوب وحواشی الصدور مشروح.

ثمّ استأنف صلی الله علیه و آله و سلم سؤالین آخرین استشفع فیهما بصفة الربوبیّة فی صورة النداء لمناسبة أنّ أحدهما من عالم الملکوت، والآخر من الملک، وکلّ منهما یستدعیان مالکاً وهو الربّ تعالی، فقال:

(وَأسألُکَ یاربِّ) . اختار التصریح بالنداء من دون تعویض؛ أمّا لفظاً، فلأنّ التعویض مختصّ بلفظ اللّه، وأمّا معنیً، فلأنّ صفة الربوبیّة المدلول علیها باسم الربّ أمرٌ معلوم، فصحّ أن یطلب صراحاً، وینادی کفاحاً، بخلاف الاسم الجامع الدالّ علی الذات المقدّسة؛ فإنّ مسمّاه أمرٌ مبهم وسرٌّ خفیّ، فکأنّه لا یحقّ نداءه حقیقة، والقدر المعلوم منه یناسبه عوض حرف النداء، وقد تقدّم الإشارة إلیه فی فواتح الشرح.

واختار من حروفه «یا» لأنّها-علی ما قیل-مشترکة بین القریب والبعید والمتوسّط، (2)وقیل: وضعها للبعید حقیقةً أو حکماً، وقد ینادی بها القریب (3).

وبالجملة، فهی أعمّ حروفه، فناسب أن ینادی جلّ شأنه بها؛ إذ هو بعید من جهة أنّه لایدرکه البصر الحدید، والوهم السدید، وقریب أقرب إلینا من حبل الورید، فهو قریبٌ فی بُعده، وفی قربه بعید. والربّ یُقال للمالک والسیّد والمدبِّر والمربِّی، فإنّه یُقال: ربّه وربّاه بمعنی.

قال الراغب: هو فی الأصل التربیة، أی إنشاء الشیء حالاً فحالاً إلی حدّ التمام، فهو مصدر مستعار للفاعل (4).


1) 1)

2) 2) . حکاه عن بعض فی مغنی اللبیب، ج 1، ص 488. [2]

3) 3) . قال به ابن هشام فی مغنی اللبیب، ج 1، ص 488. [3]

4) 4) . مفردات ألفاظ القرآن، ص 336( [4]ربب) .

أقول: علی المعنیین الأوّلین یکون من صفات الذات، والآخرین من صفات الفعل.

قیل: وإذا کان معرّفاً باللام اختصّ إطلاقه به تعالی، وإلّا کان مشترکاً (1)

. تاج العروس، ج 2، ص 4(ربب) .

.

وقیل: لا یستعمل لغیره تعالی إلّامضافاً کربّ الدار، (2)ولعلّ فی حذفه صلی الله علیه و آله و سلم ضمیره إیماءً إلی استغراقه وفنائه بحیث لا یعدّ نفسه شیئاً.

وعلی هذا فلغة نیّة قطعه-فیضمّ-أبلغ وأشدّ استغراقاً، وبیان اللغات الواردة فیها موکولٌ لمحلّه.

(قَلْباً سَلیماً) وهو المسؤول الأوّل، وقدّمه وضعاً لتقدّمه طبعاً وإیجاداً. وفی الحدیث: «خلق اللّه الأرواح قبل الأجساد بألفی عام» وورد أقلّ وأکثر.

والکلام فیه وفی تعیین العامّ من أنّها عامّ عالم الربوبیّة «وَ إِنَّ یَوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ» 3 ، أو الإلهیّة، فالیوم خمسون ألف سنة أو غیر ذلک لیس هذا موضعه.

والقلب یُقال تارةً علی اللحم الصنوبری المشکّل المودع فی الجانب الأیسر من الصدر، وفی باطنه تجویف، وفی ذلک التجویف دم أسود هو منبع الروح الحیوانی، ولیس کلامنا فیه؛ ویُقال علی اللطیفة الربّانیّة الروحانیّة، لها تعلّق بذلک القلب، وتتعلّق بسائر البدن بتلک الواسطة، حتّی أنّه شبّه بعضهم هذه اللطیفة بالملک، والقلب بالمعنی الأوّل بعرشه، والصدر بکرسیّه، وباقیَ أعضاء البدن وعضلاته وقواه بجنوده، وفیه له أعوان وأضداد، فهذا الإهاب بما فیه عالم علی نسق العالم الکبیر، وربّما نسب إلی سیّد العارفین وأمیر المؤمنین قوله: دواؤک فیک وما تُبصرُ

وربّما زید علی ذلک، ونسب إلیه قوله: وأنت الکتاب المبین الذی بأحرفه یظهر المضمرُ


1) 1)

2) 2) . مشرق الشمسین، ص 399.

وأنت الوجود ونفس الوجود وما بک یوجد لا یحصرُ (1)

. انظر الصافی، ج 1، ص 78، فی تفسیر الآیة 2 من سورة البقرة؛ و الأنوار العلویّة للنقدی، ص 488؛ المبدأ والمعاد لصدر الدین الشیرازی، ص 227.

.

وقد تحیّر أکثر العقلاء فی إدراک وجه علاقته بمملکته وعالمه؛ هل هو تعلّق الأوصاف بالموصوفات، أو تعلّق الأعراض بالأجسام، أو تعلّق المستعمل للآلة بالآلة، أو المتمکِّن بالمکان، أو تعلّق التدبیر والتصرّف؟

فذهب لکلّ فریق وأخذ، المحقّقون بالأخیر، وما ینبّئک مثل خبیر، فعنهم علیهم السلام: «مَن عرف نفسه فقد عرف ربّه» (2).

ولاشکّ أنّ علاقته تعالی بنا إنّما هی علاقة التدبیر، وحیث یطلق القلب فی الکتاب والسنّة-التی هذا الدعاء منها-فإنّ المراد به هذا المعنی، قال تعالی: «فَإِنَّها لا تَعْمَی اَلْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی اَلْقُلُوبُ اَلَّتِی فِی اَلصُّدُورِ» 3 .

وقد یُعبّر عنه تارةً بالنفس، واُخری بالروح، والإنسان هو المدرک العالم العارف المخاطب المعاتب المطالب، ولمّا کان له قبول الإشراق والظلمة کالمرآة الصافیة- التی تنطبع فیها الصور والأشکال المقابلة لها، وتقبل الفساد، وتبعد من الأعداد بسبب العوارض الخارجیّة المنافیة لجوهرها-قیّده صلی الله علیه و آله و سلم بالسلامة المطلقة، فلعلّه أراد السلامة من التعلّق بغیر اللّه تعالی سبحانه، کما ورد عن الصادق علیه السلام سأله فی قوله تعالی: «إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ» 4 ، قال: «عن کلّ ما سواه» (3).

ولاشکّ أنّ ما سواه عوارض کدرة، فإذا السلامة عن تلک العوارض فقد سأل قلباً صافیاً من الکدر والرین، فإنّه إذا کان مشرقاً مستنیراً وصل بالأخَرة إلی حدّ تحصل فیه جلیّة الحقّ، وتنکشف فیه حقیقة الأمر.

وقد ضرب للآثار المذمومة الواصلة إلیه، المانعة له عن الاستنارة والإشراق مَثَل هو


1) 1)

2) 2) . عوالی اللآلی، ج 4، ص 101، ح 149؛ [1]بحارالأنوار، ج 2، ص 32، ح 22. [2]

3) 5) . الکافی، ج 2، ص 16، باب الإخلاص، ح 5؛ وسائل الشیعة، ج 1، ص 60، ح 127؛ بحارالأنوار، ج 67، ص 54، ح 19. [3]

الدخان المظلم المتصاعد إلی مرآة، ولا یزال یتراکم علی جوهرها حتّی یسودّ ویظلم.

وکذلک القلب، ودخانه المتراکم علیه هو الذنوب والآصار والأهواء المضلّة عن صراط الأبرار، فیصیر محجوباً بالکلّیّة وهو الطبع، نعوذ باللّه منه، قال تعالی: «أَنْ لَوْ نَشاءُ أَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ نَطْبَعُ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَسْمَعُونَ» 1 ، فربط تعالی عدم السماع والطبع بالذنب، کما ربط السماع والعلم بالتقوی قال: «وَ اِتَّقُوا اَللّهَ وَ اِسْمَعُوا» 2 ، «وَ اِتَّقُوا اَللّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اَللّهُ» 3 .

والطبع هو الرین فی قوله تعالی: «کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ» 4 .

وینتهی حدّ الطبع بتراکم الکدر إلی الاسوداد، وانقلاب أعلاه أسفله؛ قال صلی الله علیه و آله و سلم: «قلب المؤمن أزهر أجرد، وقلب الکافر أسود منکوس» .

وعن الباقر علیه السلام: «إنّها أربعة: قلبٌ فیه نفاق وإیمان، وقلب منکوس، وقلب مطبوع، وقلب أزهر أجرد» .

قال: «فأمّا المطبوع فقلب المنافق، وأمّا الأزهر فقلب المؤمن إن أعطاه شکر، وإن ابتلاه صبر؛ وأمّا المنکوس فقلب المشرک» ثمّ قرأ هذه الآیة «أَ فَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلی وَجْهِهِ أَهْدی أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ» 5 .

«وأمّا القلب الذی فیه إیمان ونفاق، فهو قومٌ کانوا بالطائف إن أدرکه أجله علی نفاقه هلک، وإن أدرکه علی إیمانه نجا» (1).

وفی حدیث آخر عنه علیه السلام: «إنّها ثلاثة» (2)فأدخل القلب المطبوع-وهو قلب المنافق- تحت الذی فیه نفاق وإیمان؛ لأنّه أخصّ به.

ویوجد فی بعض الأخبار: «أنّ من القلوب قلباً یکون فی الساعة من اللیل


1) 6) . الکافی، ج 2، ص 422، باب فی ظلمة قلب المنافق، ح 2؛ [1] معانی الأخبار، ص 395، ح 51؛ بحارالأنوار، ج 67، ص 51، ح 10. [2]

2) 7) . الکافی، ج 2، ص 422، باب فی ظلمة قلب المنافق، ح 3؛ [3] معانی الأخبار، ص 394، ح 50؛ بحارالأنوار، ج 67، ص 51، ح 9. [4]

والنهار، لیس فیه إیمان ولا کفر کالثوب الخَلِق، ثمّ یکون نکتة من اللّه فیه بما یشاء من کفرٍ وإیمان» (1)

. الکافی، ج 2، ص 420، باب سهو القلب، ح 1. [1]

.

وعن أبی جعفر علیه السلام: «یکون القلب ما فیه إیمان ولا کفر شبه المضغة، أما یجد أحدکم ذلک» (2).

وهذا أیضاً یأوّل إلی أحد القلبین: الأزهر والمنکوس کما عرفت، فلا حاجة للنصّ علیه فی الأقسام.

وعن الصادق علیه السلام: «إنّ القلب لیترجّح بین الصدر والحنجرة حتّی یقعد علی الإیمان» ، (3)وقرأ بعد ذلک قوله تعالی: «وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ» 4 .

فإن قیل: هَبْ أنّ الإنسان یصیر منافقاً بتراکم الذنوب علی قلبه، ثمّ إذا اشتدّ تراکمه اسودّ وانقلب وکفر وهذا حال المرتدّ، فما شأن الکافر یکون کافراً من مبدء تکلیفه قبل اقتراف خطیئة؟

قلنا: أظننتَ أنّ الذنب والخطیئة إنّما حدثت فی عالمک هذا؟ فإن کان فی قلبک شیء فاسبر أخبار الطینة یتّضح لک الأمر بجلیّته. فعن الصادق علیه السلام قال: «إنّ اللّه-عزّ وجلّ-لمّا أراد أن یخلق آدم، أرسل الماء علی الطین، ثمّ قبض قبضة ففرکها، ثمّ فرّقها فرقتین بیده، ثمّ ذرأهم فإذا هم یدبوّن، ثمّ رفع لهم ناراً فأمر أهل الشمال أن یدخلوها، فذهبوا إلیها فهابوها ولم یدخلوها، ثمّ أمر أهل الیمین أن یدخلوها فذهبوا فدخلوها، فأمر اللّه-عزّ وجلّ-علی النار فکانت علیهم برداً وسلاماً، فلمّا رأی ذلک أهل الشمال، قالوا: ربّنا أقلنا، فأقالهم، وقال: ادخلوها، فذهبوا فقاموا علیها ولم یدخلوها، فأعادهم طیناً وخلق منها آدم» .

وقال أبو عبداللّه علیه السلام: «فلن یستطیع هؤلاء أن یکونوا من هؤلاء، ولا هؤلاء، أن یکونوا من هؤلاء» قال: «فیرون أنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم أوّل من دخل تلک النار، فذلک قوله


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 420، باب سهو القلب، ح 2. [2]

3) 3) . المحاسن، ج 1، ص 249، ح 261؛ [3]بحارالأنوار، ج 65، ص 255، ح 13. [4]

تعالی: «قُلْ إِنْ کانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ اَلْعابِدِینَ» 1 (1).

ولعلّه علیه السلام أراد بإعادتهم طیناً إظهاره إیّاهم فی عالم الخلق، فإنّ ذلک العالمٍ-عالمَ الأمر-ملکوتی متقدّم علی هذا العالم. روی هذا الخبر فی الکافی، وعدّة من أخبار اُخر متوافقة الدلالة، یضیق المقام عن بسطها.

وفی بعضها: «لمّا أمر أهل الشمال بالدخول ودنوا أصابهم الوهج، فرجعوا وقالوا: یاربّنا لا صبرَ لنا علی الاحتراق فعصوا، وأمرهم بالدخول ثلاثاً، کلَّ ذلک یعصون ویرجعون» (2).

وفی بعضها: «ما بعث منهم النبیّین فدعوهم إلی الإقرار باللّه عزّ وجلّ، وهو قوله: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اَللّهُ» 4 ، ثمّ دعوهم إلی الإقرار بالنبیّین، فأقرّ بعضهم وأنکر بعضهم، ثمّ دعوهم إلی ولایتنا فأقرَّ بها مَن أحبّ، وأنکرها مَن أبغض، وهو قوله تعالی: «فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ» 5 » .

قال أبو جعفر علیه السلام: «کان التکذیب» (3).

ثمّ أقول: لعلّ المراد بتلک النار هذا التکلیف الذی عزم علیه فی أوّل الدعوة أفاضل الأنبیاء، فسُمّوا اُولی العزم: نوح، وإبراهیم، وموسی، وعیسی، ونبیّنا صلّی اللّه علیه وآله وعلیهم، وکان قد تقدّمهم کما مرّ؛ هذا.

والمراد باللطیفة الربّانیّة فی الکافر والمنافق-الذین هم أهل الشمال-القدر الذی عندهم من العقل التکلیفی، فلهم حظّ من عالم الجبروت، ولولاه لم یکلّفوا، وهو نور ضعیف سریع الانطفاء بأدنی هبوب.


1) 2) . الکافی، ج 2، ص 7، باب آخر منه وفیه زیادة وقوع التکلیف الأوّل، ح 3؛ [1]بحارالأنوار، ج 64، ص 97، ح 15. [2]

2) 3) . الکافی، ج 2، ص 11، باب أن رسول اللّه صلی الله علیه و آله أوّل من أجاب، ح 2؛ [3]بحارالأنوار، ج 64، ص 122، ح 25. [4]

3) 6) . الکافی، ج 2، ص 10، باب آخر و فیه زیادة وقوع التکلیف الأوّل، ح 3؛ [5]علل الشرائع، ج 1، ص 118، الباب 97، ح 3؛ [6]بحارالأنوار، ج 5، ص 244، ح 34. [7]

وأمّا نور المؤمن، فکما قد جاء عنهم علیهم السلام: «وقلب مفتوح فیه مصابیح تزهر، لا یطفی نوره إلی یوم القیامة وهو قلب المؤمن» (1)

. الکافی، ج 2، ص 423، باب فی ظلمة قلب المنافق، ح 3؛ [1] معانی الأخبار، ص 395، ح 50؛ بحارالأنوار، ج 67، ص 51، ح 9. [2]

.

وعنهم علیهم السلام: «إنّ اللّه خلق قلوب المؤمنین مبهمة علی الإیمان، فإذا أراد استنارة ما فیها، فتحها بالحکمة، وزرعها بالعلم، والزارع لها والقیّم ربّ العالمین» (2).

وفی بعض النسخ استثاره بالتاء المثنّاة ثمّ الثاء المثلّثة، ولعلّه أولی؛ لأنّ نورها ذاتی وإن کان قد یقع علیه سحاب من خارج وحُجُب عارضة، فعن سلام بن المستنیر قال: کنت عند أبی جعفر علیه السلام فدخل علیه حمران بن أعین فسأله عن أشیاء، فلمّا همَّ حمران بالقیام، قال لأبی جعفر علیه السلام: اُخبرک-أطال اللّه لنا بقاءک وأمتعنا بک-أنّا نأتیک فما نخرج من عندک حتّی ترقّ قلوبنا، وتسلو أنفسنا عن الدنیا، ویهون علینا ما فی أیدی الناس من هذه الاُمور، ثمّ نخرج من عندک فإذا صرنا مع الناس والتجّار أحببنا الدنیا؟

قال: فقال أبو جعفر علیه السلام: «أما إنّ أصحاب محمّد قالوا: یارسول اللّه، نخاف علینا النفاق» .

قال: «فقال رسول اللّه: ولِمَ تخافون؟

فقالوا: إذا کنّا عندک فذکّرتنا ورغّبتنا وجِلنا ونسینا الدنیا وزهدنا حتّی کأنّا نعاین الآخرة والجنّة والنار ونحن عندک، وإذا خرجنا من عندک ودخلنا هذه البیوت، وشممنا الأولاد، ورأینا العیال والأهل، یکاد أن نحول عن الحال التی کنّا علیها عندک، وحتّی کأنّا لم نکن علی شیء، أفنخاف علینا النفاق، وأنّ ذلک النفاق؟

فقال لهم رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم: کلّا، إنّ هذه خطوات الشیطان فیرغّبکم فی الدنیا، واللّه لو ترون التی وصفتم أنفسکم بها لصافحتکم الملائکة، ولمشیتم علی الماء، ولولا أنّکم تذنبون وتستغفرون لأتی اللّه بخلقٍ یذنبون ویستغفرون فیغفر لهم، إنّ المؤمن مفتّن


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 420، باب سهو القلب، ح 3؛ [3]بحارالأنوار، ج 66، ص 318. [4]

توّاب، أما سمعت قول اللّه تعالی: «إِنَّ اَللّهَ یُحِبُّ اَلتَّوّابِینَ» 1 ؟ ، وقال: «وَ أَنِ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ» 2 » (1).

أقول: لعلّ السیر فی عجز الخبر أنّ من جملة الأسماء الإلهیّة المثنیّ بها علیه الغفّار وما فی معناه، فلابدّ أن یتحقّق مظهره، وهو من أسرار القضاء الذی یجب التسلیم له والرِّضا به وإن أنکرته عقولنا القاصرة، أو نقول: إنّ المطلوب وجوده المجموع من حیث هو، فیکفی فیه تحقّق طلب أحد جزئیه فهو هنا الاستغفار، وإنّما أتی بالذنب من باب المقدّمة، والتقدیر: لولا تستغفرون بعد أن تذنبوا لخلق اللّه خلقاً یستغفرون إذا أذنبوا، فلیس شرط «لولا» کلّ من المعاطفین، وبه ینحلّ ما فی النفس من التوهّم.

ثمّ اعلم أنّ سلامة القلب تناسب مرتبة العبودیّة وصقالة مرآة العبد بها، کما أنّ قوله علیه السلام فی السؤال الثانی الذی هو من عالم الملک:

(وَلِساناً صادِقاً) یناسب مرتبة الرسالة التی لاتحصل إلّابعد العبودیّة علی حدّ ما مرّ فی تقدّم الخشیة علی کلمة الحقّ، فیخرج وجه ثان لترتّب أحدهما علی الآخر فی الذکر.

وحینئذٍ فنقول: السرّ فی ذکر کلّ من المقامین مرّتین بعبارتین لعلّه فی المقام الأوّل باعتبار وجود الأمر الجامع-وهی مصقّلة مرآة النفس-ذکر الخشیة، وباعتبار ارتفاع الموانع ذکر السلامة، وفی المقام الثانی باعتبار تلقّی الوحی ذکر الکلمة الحقّ، وباعتبار أدائه وتبلیغه ذکر اللسان، وهو المعبّر والمترجم.

وعن الصادق علیه السلام: «إنّ اللّه تعالی لم یبعث نبیّاً إلّابصدق الحدیث، وأداء الأمانة إلی البَرّ والفاجر» (2).

وعنه علیه السلام قال: «لا تغترّوا بصلاتهم ولا بصیامهم؛ فإنّ الرجل ربّما لهج بالصلاة


1) 3) . الکافی، ج 2، ص 423، باب فی تنقل أحوال القلب، ح 1؛ [1]بحارالأنوار، ج 6، ص 41، ح 78. [2]

2) 4) . الکافی، ج 2، ص 104، باب الصدق وأداء الأمانة، ح 1؛ [3]وسائل الشیعة، ج 19، ص 73، ح 24182. [4]

والصوم حتّی لو ترکه استوحش، ولکن اختبروهم عند صدق الحدیث وأداء الأمانة» (1)

. الکافی، ج 2، ص 104، باب الصدق وأداء الأمانة، ح 2؛ [1]وسائل الشیعة، ج 19، ص 68، ح 24167. [2]

.

وعنه علیه السلام: «یا فضل، إنّ الصادق أوّلُ من یُصدّقه اللّه، فتُصَدِّقُه نفسُه تَعلَمُ أنّه صادقٌ» (2).

نقول: لعلّ ذلک لأنّ تصدیق اللّه له قبل صدقه؛ لعلمه به قبل وجوده، وتصدیق نفسه له إنّما یکون بعد خروج صدقه من القوّة إلی الفعل، أو لأنّه أقرب إلینا من أنفسنا، وعلم القریب من الشیء به قبل البعید عنه.

وعنه علیه السلام: «من صدق لسانه زکا عمله» (3).

وعن أبی المقدام قال: قال لی أبو جعفر علیه السلام فی أوّل دخلة دخلتُ علیه: «تعلّموا الصدق قبل الحدیث» (4).

وقال الصادق علیه السلام لعبّاد بن کثیر: «ویحک یا عبّاد، غرّک أن عفّ بطنک وفرجک، إنّ اللّه تعالی یقول فی کتابه: «یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً* یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ» 5 اعلم أنّه لا یتقبّل اللّه منک شیئاً حتّی تقول قولاً عدلاً» (5).

أراد علیه السلام أنّ الزهد الظاهر-الذی هو عین الریاء والشرک باللّه-لا ینفع شیئاً ما لم یصلح اللسان، فلا یغرّک زهدک فی الدنیا للدنیا.

روی هذه الأخبار فی الکافی وغیرَها.

وبالجملة، فقد سأل صلی الله علیه و آله و سلم فی هذه الفقرة من الدعاء سلامة المعبّر عنه والمعبّر لیتناسب عالما ملکوته ومُلکه.


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 104، باب الصدق وأداء الأمانة، ح 6؛ [3]ثواب الأعمال، 178، باب ثواب الصدق؛ [4]وسائل الشیعة، ج 12، ص 157، ح 15960. [5]

3) 3) . الکافی، ج 2، ص 104، باب الصدق وأداء الأمانة، ح 3؛ [6] الخصال، ص 87، باب ثلاث بثلاث، ح 21؛ تحف العقول، ص 295؛ وسائل الشیعة، ج 1، ص 54، ح 111. [7]

4) 4) . الکافی، ج 2، ص 104، باب الصدق وأداء الأمانة، ح 4؛ [8]وسائل الشیعة، ج 12، ص 163، ح 15959. [9]

5) 6) . الکافی، ج 8، ص 107، باب إذا بلغ المؤمن أربعین سنة، ح 81؛ [10]بحارالأنوار، ج 47، ص 359، ح 68؛ [11]الصافی، ج 4، ص 206، ح 71، [12] ذیل تفسیر الآیة الأحزاب.

وبعبارة اُخری عالما آخرته ودنیاه، واُخری غیبه وشهادته، واُخری حالاه مع الحقّ ومع الخلق، وهو من شؤونه التی هو علیها؛ إذ هو واحد صدر عن الواحد بدون واسطة، فواحدیّته تستتبع واحدیّة أفعاله وإن کثرت؛ أی لابدّ لها علی کثرتها أن تجمعها جهة وحدة کوحدة السلامة مثلاً.

ولمّا کان مسیره صلی الله علیه و آله و سلم فی حرکته عند قطع مقاماته دوریّاً فیعود کما بدأ، جذبه باعث شوقه فی حرکته الدوریّة إلی إبراز ذلک حتّی فی خطابه له تعالی، ووقوفه علی بابه جلّ شأنه، فعاد کما بدأ فی دعائه، وختم بما افتتح ختماً عرفیّاً علی حدّ افتتاحه، فرجع عوده علی بدئه فی طلب الغفران فقال:

(وَأسْتَغْفِرُکَ) . وتفنّن صلی الله علیه و آله و سلم فی طلب المغفرة تارةً بصیغته، وتارةً بحرفه؛ تزیّناً للّفظ مع ما فیه من الإشعار بطلب الغفران لما سیأتی؛ لمکان أصل الصیغة فی المضارع أو لما عدا الماضی علی القول بالاشتراک.

وفی مفتتح الدعاء غفران ما مضی، لمکان متعلّقه علی أکثر الوجوه، وفیه أیضاً إیماء إلی أنّه مقام التوبة من حیث إنّه صلی الله علیه و آله و سلم لمّا لحظ نفسه فی أوّل وهلة مقصّرةً ومذنبة، فقد لحظ نفسه شیئاً وهو بالنسبة لما له مع اللّه-من وقت لا یسعه فیه شیء غیره-ذنب، فهو فی عدّه نفسه مقصّرةً مقصّر، فهو حریٌّ بالتوبة، فتاب وأناب واستغفر من استغفاره الأوّلِ بصیغة التوبة ثانیاً؛ فإنّ الوارد عنهم فی تلقینها لفظ الاستغفار وإن کان الندم القلبی فیما لیس ذنباً بالنسبة لحقّ الخلق کافیاً، فعن الباقر علیه السلام: «کفی بالندم توبة» . إلّا أنّ اللسان دلیل علیه کما قال: إنّ الکلام لفی الفؤاد وإنّما جعل اللسان علی الفؤاد دلیلا (1)

. البیت للأخطل، حکاه عنه الدمیاطی فی إعانة الطالبین، ج 2، ص 282، والرازی فی التفسیر الکبیر، ج 1، ص 20، [1] فی المسألة الثامنة عشرة.

وعن الصادق علیه السلام قال: «ما من مؤمن یقارف فی یومه ولیلته أربعین کبیرة، فیقول وهو نادم: أستغفر اللّه الذی لا إله إلّاهو الحیُّ القیّوم بدیع السماوات والأرض ذا


1) 1)

الجلال والإکرام، وأسأله أن یُصلّی علی محمّد وآل محمّد وأن یتوب علیَّ، إلّاغفرها له ولا خیر فیمن یقارف فی یوم أکثر من أربعین کبیرة» (1)

. الکافی، ج 2، ص 438، باب الاستغفار من الذنب، ح 7؛ [1]ثواب الأعمال، ص 168، [2] ثواب المؤمن یقارف الذنوب ثم یندم؛ وسائل الشیعة، ج 15، ص 333، ح 20667. [3]

.

وعنه علیه السلام: «من عمل سیّئة أُجّل فیها سبع ساعات من النهار، فإن قال: أستغفر اللّه الذی لا إله إلّاهو الحیُّ القیّوم وأتوب إلیه، ثلاث مرّات، لم یکتب علیه» (2). رواهما فی الکافی.

ومثل خبر التأجیل غیره، إلّاأنّ فی بعضها تقیید العامل بالمؤمن، وفی خبر منها ضرب المدّة من الغدوة إلی اللیل (3). والمطلق فیهما یحمل علی المقیّد.

وفائدة الإیمان ظاهرة لکن مطلق التأجیل وتعیین الساعات یحتاج إلی تعمّق، ولعلّه قد یوجّه بأنّ الذنب لمّا کان فی مقابلة الحسنة، ومقام التفضّل فیها قد جاء أنّه إذا همَّ ولم یفعل کتبت واحدة، وإذا فعل کتبت عشراً تارة، وتارة ک‍ «حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ» 4 الآیة، والتفضّل فیها أبلغ، وکان التفضّل علی العبد فی مقام المعصیة أبلغ أیضاً، واللطف به آکد مطلوباً للعبد ناسب أن یکون مقام ذنبه علی حذو مقام حسنته الأبلغ، لکن علی النهج الأبلغ من الأبلغ، وهو أنّه إذا همَّ لم یکتب وهو فی مقابلة الهمّ بالحسنة، وإذا فعل اُجّل سبعاً، وهو فی مقابلة الإنبات سبع سنابل بمجرّد الفعل.

فعلم من هذا أنّه سبحانه نهج بعبده فی مقام السیّئة منهج مقام الحسنة.

ولنا فی ذلک وجوه أفردناها فی ساعة أوردناها علی تعیین الأعداد فی قوله تعالی: «مَثَلُ اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اَللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اَللّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ وَ اَللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ» ؛ منها أنّ الإنفاق فی سبیل اللّه إنّما ینشأ عن خضوع معنوی وتطأطؤ روحانی، وهو المعبَّر عنه بالسجود القلبی، وهذا السجود له مظهر صوری یدلّ علیه، وأکمل ذلک المظهر مجموع الأعضاء السبعة التی قدس


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 437، باب الاستغفار من الذنب، ح 2 و 5؛ [4]وسائل الشیعة، ج 16، ص 65، ح 20992. [5]

3) 3) . انظر الکافی، ج 2، ص 437، باب الاستغفار من الذنب؛ وسائل الشیعة، ج 16، ص 82، الباب 90 من أبواب جهاد النفس.

سلطان الروحانیّین السجود علیها، فجعل بإزاء کلّ عضو سنبلة نابتة من حبّة واحدة لنشوّ تطأطؤ تلک الأعضاء عن تطأطؤ واحد معنوی وباقی الوجوه ووجوه المائة والتضاعف یطول الکلام بإیرادها.

وعلی هذا فیمکن إجراء هذا التوجیه فیما نحن فیه علی سبیل الأصالة، دون مقام التبعیّة لمقام الحسنة، وهو أن نقول: إنّ التأجیل-کما علمت-مختصّ بالمؤمن وهو المطأطئ بقلبه، ومظهر التطأطؤ سبعة، فکأنّ کلّ عضو منها شفیع فی التأجیل، فشُفِّع کلّ عضو بتأجیل ساعة.

أو نقول: إنّ المؤمن هو المتوالی بأهل العصمة، وأسماؤهم سبعة، فکما أنّهم شفعاء فی محو السیّئة رأساً، کذلک أسماؤهم شفعاء فی تأجیل الکتابة.

أو نقول: إنّ الذنب لیس من شأن المؤمن وسنخه الروحانی، وإنّما یقع فیما یقع بمخالطة سنخ آخر، کما هو ظاهر من أخبار الطینة.

وبالجملة، هو فعل جهنّم الطبیعة الجسمانیّة التی هی نار اللّه الموقدة التی تطّلع علی الأفئدة، ولها سبعة أبواب لکلّ بابٍ جزء مقسوم، فجبر کسر المؤمن بتأجیله-من حیث استیلاء عدوّه التی هی ذات الأبواب-ساعاتٍ بعدد أبوابها، إلی غیر ذلک من الوجوه اللائقة بالمقام.

ولنعد لما نحن فیه، فنقول: لعلّه أشار صلی الله علیه و آله و سلم بالضمیر المتّصل فی هذا الاستغفار الختامی إلی المقام الوصلی المتفرّع علی التقرّب بالنوافل الحضوری الذی هذا الدعاء منها؛ فإنّ النوافل تعمّ ما عدا الواجب، وأمّا إطلاقه علی صلاة النافلة فعرف ظاهر، وقد ورد فی الحدیث القدسی: «وما یتقرّب إلیَّ عبدی بشیء أحبّ إلیَّ ممّا افترضت علیه، وأنّه لیتقرّب إلیَّ بالنوافل حتّی اُحبّه، فإذا أحببته کنت سمعه الذی یسمع به، وبصره الذی یُبصر به، ولسانه الذی ینطق به، ویده التی یبطش بها، إن دعانی أجبته، وإن سألنی أعطیته» (1)

. الکافی، ج 2، ص 352، باب من آذی المسلمین واحتقرهم، ح 7 و 8؛ [1]التوحید، ص 398، ح 1؛ [2]المؤمن، ص 32، ح 62؛ [3] صحیح البخاری، ج 8، ص 131، کتاب الرقاق، باب من جاهد نفسه؛ السنن الکبری للبیهقی، ج 3، ص 346؛ مجمع الزوائد، ج 2، ص 247؛ المعجم الکبیر، ج 8، ص 206.

.

1) 1)

فستر صلی الله علیه و آله ضمیره الدالّ علی نفسه، وأظهر ضمیر مخاطبه تعالی متّصلاً فی محلّ ضمیره من الفعل، فأومی إلی مقام المحبّة الذی هو کشف للحجاب عن القلب، والتمکین من وطئ بساط القرب، والجذب إلی محلّ الاُنس، والصرف إلی عالم القدس، وعند ذلک یصیر المحبوب ثابتاً فی مقام القرب قدمه، ممتزجاً بالمحبّة لحمه ودمه إلی أن یغیب عن نفسه، ویذهب عن حسّه، فتتلاشی الأغیار فی نظره حتّی ذاته وسمعه وبصره، فاستتار الدالّ دلیل استتار المدلول.

وهذا الحدیث ممّا تزلّ فیه أقدام الناقصین فی العرفان، فیحسبونه دالّاً علی الاتّحاد غافلین عن مفاد کلّ من علیها فان، ولکن من حاز الدرّ المکنون، علم أنّه من قبیل قوله- جلّ جلاله-فی حدیث آخر: «یا عبدی، أنا أقول للشیء: کُنْ فیکونُ، أطعنی تقُل للشیء: کُن فیکونَ» (1)

. إرشاد القلوب، ج 1، ص 75؛ [1]عدّة الداعی، ص 291؛ [2]الجواهر السنیّة، ص 363؛ [3]بحارالأنوار، ج 90، ص 376. [4]

.

وعلی مساق مقامه الوصلی وفناء الأغیار فی نظره، ووحدة من بقی فی سرّه-وهو وجه ربّه الأعلی-آب إلی مفصّلات ذنوبه التی طلب غفرانها فی مفتتح الدعاء، ووحّدها وحدة علمیّة علی نسق الوحدة الذاتیّة، ونظرها من حیث کونها معلومة لربّه، وبه شمّت رائحة الوجود، فقال:

(لِما تَعْلَمُ) أی لکلّ ذنب تعلمه منّی؛ فإنّ النکرة فی سیاق الإثبات قد تفید الاستغراق بمعونة المقام، کقوله تعالی: «عَلِمَتْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ» 2 أی کلَّ نفس کلَّ شیء قدّمته؛ لقوله تعالی: «وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ اَلْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً» 3 ، ونشر الکتاب کنایة عن الإحاطة بکلّ ما فیه، ولام الجرّ للتعدیة ک‍ «اِسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ» 4 ، وربّما یکون فیه للعلّة وتخلفها «مِن» فیُقال: استغفر لذنبه ومن ذنبه.

ویجوز أن یکون «ما» موصولاً حرفیّاً؛ أی لعلمک بافتقاری وضعفی فی ذاتی وقد


1) 1)

أمرتَ بأخذ ید الضعیف، أو لعلمک بأنّه لیس ذنباً لا یغفر؛ فإنّک لا تغفر أن یُشرک بک، وتغفر ما دون ذلک لمن تشاء.

وکیف کان، فذنبه الذی طلب غفرانه قد تقدّم توجیهه فی مفتتح الدعاء.

وأمّا المنفیّ عنه عقلاً ونقلاً فی تضاعیف الأخبار-کما رواه فی الکافی بإسناده عن ابن رباب قال: سألت أبا عبداللّه علیه السلام عن قول اللّه تعالی: «وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ» 1 : أرأیت ما أصاب علیّاً وأهل بیته علیهم السلام من هؤلاء بعده هو ممّا کسبت أیدیهم وهم أهل طهارة معصومون؟ فقال: «إنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله کان یتوب إلی اللّه ویستغفره فی کلّ یوم ولیلة مائة مرّة من غیر ذنب، إنّ اللّه یخصّ أولیاءه بالمصائب لیأجرهم علیها من غیر ذنب» (1)-فهو الذنب الذی هو الإخلال بحکم شرعی علی حدّ ذنوبنا، وعلی حدّ إجماله ذنوبه أجمل مسؤولاته المفصّلة فی قوله:

(وَأسألُکَ خَیْرَ ما تَعْلَمُ) أی کلّ خیر تعلمه، أو خیر معلوماتک، علی أن تکون «خیر» اسم تفضیل بدون صیغته، وهو الفرد الأکمل من الخیرات، الجامع لجوامعها المطویّة کلّها فیه، وهو السرّ الخاصّ الذی استحقّ به القدمة علی من تقدّمه صورة من الأنبیاء، ولعلّه الروح من أمره الذی یسدِّده صلی الله علیه و آله الذی لیس کلّ ما طلب وجد، وقد تقدّم الإشارة إلیه.

وعلی هذا فهذا السؤال من خصائصه ومن کانوا شرکاءه فیه من أهل بیته، وإن قیّدناه بصلة ظاهرة السقوط-أی خیر ما تعلم لی-صحّ فی شأن کلّ داع، وکذلک إذا کان المراد بالخیر جنسه وحقیقته المتحقّقة بتحقّق بعض أفرادها، ویؤیّده مقابلته بقوله:

(وَأعوذُ بکَ مِنْ شَرِّ ما تَعْلَمُ) .

إلّا أنّ الاستعاذة من الشیء طلب نفیه، ونفیُ الجنس یستلزم انتفاء واحدة، فلا یرد أنّ تصادق الجملتین یقتضی تحقّق التعوّذ بالتعوّذ من بعض أفراد البشر، فلا یعمّ.


1) 2) . الکافی، ج 2، ص 450، باب نادر أیضاً، ح 2؛ [1] معانی الأخبار، ص 383، ح 15؛ بحارالأنوار، ج 44، ص 276، ح 4. [2]

والمراد بشرّ ما یعلمه تعالی مجموع ما انطوی علیه نطاق المتعوّذتین، فلا یفد شیء منه.

ثمّ إنّ مساق الکلام یقتضی أن یکون «تعلم» هنا أیضاً بصیغة الخطاب، کما هو فی کثیر من النسخ، وعلیه ما وجدناه من نسخ الکافی، وفی بعض النسخ بالنون بصیغة المتکلِّم مع الغیر بزیادة «وما لا نعلم» (1)

. فی الفقیه المطبوع: «وأعوذ بک من شرّ ما تعلم و ما لا نعلم» . و ما فی المتن مطابق للکافی.

لإرادة التعمیم.

ولعلّ السرّ حینئذٍ فی تغییر الاُسلوب التحاشی عن التصریح بنسبة علمه للشرّ علی حدّ تحاشی الخضر علیه السلام فی قوله: «فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها» 2 ، مع تحقّق إرادته تعالی لقوله: «وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی» 3 ، فکنّی الخضر علیه السلام عن إرادته تعالی ذلک بنفی کونه عن أمره نفسه وإرادته بنفسه کما فعل صلی الله علیه و آله فی قوله:

(فإنّک تَعْلَمُ ولا نَعْلَمُ) تنبیهاً علی شمول علمه وإحاطته بکلّ معلوم وعدم إحاطة علمنا.

وأیّ النسختین کانت فهذه الجملة لبیان السرّ فی نسبة الخیر والشرّ لعلمه دون علمنا؛ لأنّ علمه تعالی علی صرافة الحقیقة بکلّ شیء منتهٍ لمبادیه وأسبابه کلّها، وکذلک مسبّباته وغایاته، ویکفی فی تحقّق جهلِنا جهلُنا بالسبب الأوّل، وهو الذات الغیبیّة الکُنه عنّا، فلا یعلم ما هو إلّاهو «وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» 4 ؛ أی فوق کلّ عالِمٍ علماً مغایراً لذاته عالِمٌ علماً ذاتیّاً متّحداً بذاته، وهو السرّ فی تغییر صیغتی العالم، وإیراد الأوّل ب‍ «ذو» هو المشعر بالتغایر، والثانی بصیغة المبالغة المشیر إلی طورٍ وراء طور التغایر وهو الاتّحاد.

هذا، ویجوز أن یُراد بجملة الدعاء نفی العلم عنّا معاشر الخلق رأساً، وإثباته له وحده تعالی؛ وذلک لأنّ علمنا-ومنّا الملائکة والأنبیاء-مستفاد، فلا نعلم شیئاً بدون


1) 1)

تعلیم، فلیس علمنا حریّاً بإطلاق اسم العلم علیه؛ لانقطاعه بانقطاع الفیضان، فهو فی معرض الزوال، فلا یعدّ شیئاً.

وبالجملة، فنحن جاهلون فی مرتبة الذات، والعلم الحریّ بالاسم ما کان ذاتیّاً بدون استفادة، وهو المختصّ به تعالی، المنصوص علیه فی ختام الدعاء وهو قوله:

(وَأنتَ عَلّامُ الغُیوبِ) .

فلعلّ تقدیم المسند إلیه لإفادة الحصر وإن لم یکن الخبر فعلیّاً کأنا سعیت فی حاجتک؛ لعدم اشتراط ذلک، صرّح به صاحب المفتاح، (1)

. انظر مفتاح العلوم، ص 85 و 95.

فاکتفی بکون الخبر من المشتقّات، کقوله تعالی: «وَ ما أَنْتَ عَلَیْنا بِعَزِیزٍ» 2 فی المنفیّ، غیر أنّه فی صورة النفی- والمسند إلیه والٍ له-متمحّض له، وفی صورة الإثبات أو کون النقی والیاً یفیده، أو یفید التقوّی وهو تأکید الحکم؛ لتکرّره مرّتین، کهو یعطی الجزیل فی الإثبات وأنت لا تکذب فی النفی وهو غیر تأکید المسند إلیه کلا تکذب أنت؛ لأنّه لتأکید المحکوم علیه دون الحکم. وله بحثٌ طویل مبسوط فی المطوّل.

وبالجملة، فإرادة الحصر هنا متوجّهة، ویکون القصر قصر إفراد إذا قضی ما یتوهّم مشارکة الغیر له کالکاهن والمنجِّم والرسول والإمام عند إخبارهم بالغیب، وذلک الوهم إنّما نشأ من سوء التدبّر؛ إذ فرق بین الإخبار والعلم، ولو تنبّه المتوهّم لمعنی علم الغیب لم یصحّ نسبته لغیره تعالی؛ وذلک لأنّ معنی علم الغیب هو انکشاف الأمر بدون توسّط معلِّم، ویرجع إلی العلم الذاتی، وعلم الکاهن عن الجنّ والمنجّم عن قواعد کلّیّة نجومیّة مرکّبة علی أحوال خاصّة للکواکب فی اقتراناتها ومناظراتها فی التربیع والتثلیث والتسدیس والمقابلة وغیر ذلک ممّا هو موکولٌ لمحلّه.

والنبیّ والإمام عن ملک أو عن اللّه نفسه وهو المراد بکونه لدنّا، أی من لدن اللّه وهو أعمّ من کونه بغیر واسطة أو واسطة ملک أو نبیّ کما هو فی حقّ الإمام، وما هذا شأنه لم یکن علم غیب، وإلّا لکان علم زید عن عمرو مع جهل بکر غیباً، ولم یقل به أحد.


1) 1)

فعلم الغیب حقیقته ما کان غیر مستفاد، فنسبة علم الغیب لهم علیهم السلام غُلُوّ وإفراط وقد تبرّؤوا منها، واشمأزّت قلوبهم، وأنکروا ذلک غایة الإنکار، فعن یحیی بن عبداللّه بن الحسن قال: قلت لأبی الحسن علیه السلام: إنّهم یزعمون أنّک تعلم الغیب؟

فقال: «سبحان اللّه ضع یدک علی رأسی، فواللّه ما بقیت شعرة فیه ولا فی جسدی إلّا قامت» ثمّ قال: «واللّه ما هی إلّاوراثة عن رسول اللّه» (1)

. الأمالی المفید، ص 23، المجلس 3، ح 5؛ رجال الکشی، ج 2، ص 587، ح 530؛ [1]بحارالأنوار، ج 25، ص 293، ح 50. [2]

.

وفی بصائر الصفّار عن سدیر قال: کنت أنا وأبو بصیر ومیسّر ویحیی البزّاز وداود الرقّی فی مجلس أبی عبداللّه علیه السلام إذ خرج إلینا وهو مغضَب قال: «یا عجباه لأقوام یزعمون أنّا نعلم الغیب وما یعلم الغیب إلّااللّه، وقد هممت بضرب جاریتی فلانة فذهبت عنّی فما عرفتها فی أیّ البیوت من الدار هی» .

فلمّا قام من مجلسه وصار فی منزله، دخلت أنا وأبو بصیر ومیسّر علی أبی عبداللّه علیه السلام ثَمّ، فقلت: جعلت فداک، سمعناک تقول کذا وکذا فی أمر جاریتک ونحن نعلم أنّک تعلم علماً کثیراً لایُنسب إلی علم الغیب؟

قال: فقال: «یا سدیر، ما تقرأ القرآن؟»

قال: قلت: قرأناه، جعلت فداک.

قال: «فهل وجدت فیما قرأت من کتاب اللّه «قالَ اَلَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ» 2 ؟»

قال: قلت: جعلت فداک قد قرأته.

قال: «فهل عرفت الرجل؟ وعلمت ما عنده من الکتاب؟»

قال: قلت: فأخبرنی حتّی أعلم.

قال: «قدر قطرة من الماء الجَوْد فی البحر الأخضر ما یکون ذلک من علم الکتاب؟»

قال: قلت: جعلت فداک ما أقلّ هذا.


1) 1)

قال: «یا سدیر، ما أکثره لمن لم ینسبه إلی العلم الذی اُخبرک به، یا سدیر، فهل وجدت فیما قرأت من کتاب اللّه «قُلْ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْکِتابِ» 1 ؟» قال: وأومی بیده إلی صدره فقال: «علم الکتاب کلّه واللّه عندنا» ثلاثاً (1).

ومثل هذین الخبرین فی نفی علم الغیب عنهم علیهم السلام روایات مستفیضة، (2)فنحن لانقول بأنّهم یعلمون الغیب؛ لما عرفت من الاستفادة وأنّهم فی مرتبة ذاتهم غیر عالمین حتّی بذواتهم.

ونقول: إنّ عندهم علمَ ما کان وما یکون إلی یوم القیامة، أو بحذف الغایة، وبه استفاضت أخبار اُخری، ونقول فیهم کما قال علیه السلام: «إنّی لأعلم ما فی السماوات وما فی الأرض، وما فی الجنّة وما فی النار، وما کان وما یکون إلی أن تقوم الساعة» .

ثمّ قال: «أعلمه من کتاب اللّه، انظر إلیه هکذا» ثمّ بسط کفّیه، ثمّ قال: «إنّ اللّه قال: «وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ اَلْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ» 4 » (3).

فإن قلت: إذا کان الأمر هکذا، فما معنی همّه بالجاریة وعدم علمه بها؟

قلت: قد ذکرنا لذلک وجهاً مستطرفاً وضربنا له مَثَلاً فی کتابنا المسمّی ب‍ «تأویل التنزیل» عند الکلام علی آیة «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْکِتابِ» وملخّصه:

أنّ الإمام علیه السلام بمعونة ما ورد عنهم لا یکنّ الجبل ما فی أصله عنه، ولا یستتر منه بستر، ولا یواری منه جدار؛ لخرق بصره السماوات، فضلاً عن فجاج الأرضین، لکنّه موقوف علی أدنی عنایة والتفات منه، ومع ذلک ممّا له من سعة بصره یعلم یقیناً أنّه لا ینظر عورات الناس وما یستقبح ذکره منهم، بل یجعل من نفسه عن نفسه غشاوةً، وهو


1) 2) . بصائر الدرجات، ص 232، ح 3؛ [1]الکافی، ج 1، ص 257، باب نادر فیه ذکر الغیب، ح 3؛ [2]بحارالأنوار، ج 26، ص 169، ح 38. [3]

2) 3) . انظر الکافی، ج 1، ص 256، باب نادر فیه ذکر الغیب.

3) 5) . بصائر الدرجات، ص 147، ح 2؛ [4]بحارالأنوار، ج 26، ص 109، ح 7. [5]

بحیث لو أراد لرأی؛ لأنّه إذا شاء شاء اللّه، فیخفی علیه السلام هو علی بصره بعض الجزئیّات، فکذلک نقول بالنسبة لغیر بصیرته، فبیده خزانة ما کان وما یکون، متی أراد علم، أو إنّه عالم فعلاً لکنّه قد یجعل علی بصیرته حجاباً من نفسه بحیث لا یرید أن یعلم بعض الجزئیّات؛ لحکمة، وأمْر الجاریة من هذا القبیل.

وقد بسطنا القول فی ذلک، وتکلّمنا علی وجه الجمع بین متنافرة الأخبار من قولهم: «لولا نزداد لنفد ما عندنا» وممّا ذکرنا من أنّ عندهم علم ما کان وما یکون وغیر ذلک فی الکتاب المذکور؛ ومَن أراد حقیقة الحال فلیرجع إلیه.

واختلف فی صیغة «علّام» هل هی للمبالغة أو للتکثیر؟ الأکثر علی الأوّل؛ (1)

. انظر مجمع البیان، ج 2، ص 261 فی تفسیر الآیة 110 فی سورة المائدة.

وهو معناها المصوغة له.

والذی یختلج ببالی أنّ المراد بالمبالغة حینئذٍ المبالغة فی الحصر، لا حصر المبالغة، وإلّا لم یناف تحقّق شیء من علم الغیب لغیره، وهذا کما قالوه فی «لَیْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِیدِ» 2 أنّه للمبالغة فی النفی، لا نفی المبالغة (2).

ولام «الغیوب» تحتمل الاستغراق؛ أی کلّ غیب علی حدّ الاستغراق فی قوله: «إِنَّ رَحْمَتَ اَللّهِ قَرِیبٌ مِنَ اَلْمُحْسِنِینَ» 4 .

وما قیل: إنّ استغراق المفرد أشمل منه، لعدم منافاة استغراق الجمع لخروج الواحد والاثنین، (3)إذ غایته أنّه استغراق کلّ جمع، واستغراق المفرد استغراق کلّ فرد، فمردود؛ فإنّ ذلک لو سلّم فی الجمع المنفیّ ک‍ «لا رجال فی الدار» مع جواز کون واحد أو اثنین فیها، لکنّه غیر مسلّم فی الجمع المحلّی باللام کما نحن فیه، وعلیه أئمّة الاُصول والنحو، ودلَّ علیه الاستقراء، وصرّح به أئمّة التفسیر فی کلّ ما وقع فی


1) 1)

2) 3) . انظر مجمع البیان، ج 2، ص 551 فی تفسیر الآیة 52 من سورة الأنفال. [1]

3) 5) . انظر ریاض السالکین، ص 381؛ والحاشیة علی الکشاف للجرجانی، ص 55.

التنزیل من هذا القبیل، نحو: «إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ» 1 ، و «وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْماءَ کُلَّها» 2 ، «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اُسْجُدُوا» 3 ، «وَ اَللّهُ یُحِبُّ اَلْمُحْسِنِینَ» 4 وغیر ذلک.

قال صاحب الکشّاف: إنّه جمع لیتناول کلّ محسن، (1)وفی قوله: «وَ مَا اَللّهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعالَمِینَ» 6 : إنّه لم یکن ظالماً، وجمع «العالمین» علی معنی ما یرید شیئاً من الظلم لأحدٍ من العالمین (2). انتهی.

علی أنّ استغراق الجموع یستلزم استغراق الآحاد، کما حقّقه المحقّق التفتازانی، فلایجوز خروج الواحد والاثنین؛ لأنّ الواحد مع اثنین آخرین من الآحاد، وا لاثنین مع واحد منها جمع، فیجب دخوله فی الحکم بحکم استغراق کلّ جمع، وکون الاثنین داخلین فی الحکم لا ینافی فرض ضمّهما مع الواحد المفروض خروجُه لیتمّ جمع، وکذلک کون الواحد داخلاً لاینافی فرضه مع الاثنین المفروض خروجُهما جمعاً. وتحقیق ذلک موکول لمحلّه. وفی المطوّل وحواشیه غنیة.

وتحتمل العهد الذهنی بأن تکون «الغیوب» إشارة للغیوب الثلاثة المعبّر عنها: بالغیب، وغیب الغیب، وغیب الغیوب وهی الجاریة علی ألسنة العارفین بهذه العبارة.

وبعبارة اُخری: الخیال والعقل والسرّ، واُخری: الملکوت والجبروت واللاهوت، وهذه العوالم الثلاثة فی مقابلة عالم الشهادة، وهو عالم المُلک، وهو عالم الأجسام، وهو عالم الحسّ المقارن للموادّ، وباعتباره صار أوّل الثلاثة غیباً؛ لتجرّده عنها، وهو ظاهر باعتبار الثانی؛ لمقاربته للصور دونه، ولهذا صار الثانی غیب الغیب؛ لتجرّده عن الصور والموادّ جمیعاً، وهو عالم العقول المجرّدة، وهذا أیضاً ظاهر باعتبار الثالث،


1) 5) . الکشّاف، ج 1، ص 416، [1] فی تفسیر الآیة 134 من سورة آل عمران و فیه «یجوز أن تکون اللام للجنس، فیتناول کل محسن» .

2) 7) . الکشّاف، ج 1، ص 400، [2] فی تفسیر الآیة 108 من سورة آل عمران. [3]

وهو ما فوق التجرّد، وهو الجهة الإلهیّة التی بها قوام الأشیاء، وبها شمّت الأشیاء رائحة الوجود والشیئیّة، ولهذا اُطلق علیه غیب الغیوب؛ لکونه مخزوناً مکنوناً بها.

یرشد إلی ما ذکرنا ما رواه الکافی بإسناده عن إبراهیم بن عمر عن أبی عبداللّه علیه السلام قال: «إنّ اللّه تعالی خلق اسماً بالحروف غیر متصوّت، وباللفظ غیر منطق، وبالشخص غیر مجسّد، وبالتشبیه غیر موصوف، وباللون غیر مصنوع، منفیّ عنه الأقطار، ومبعّد عنه الحدود، محجوب عنه حسّ کلّ متوهّم، مستتر غیر مستّر، فجعله کلمة تامّة علی أربعة أجزاء معاً، لیس منها واحد قبل الآخر، فأظهر منها ثلاثة لفاقة الخلق إلیها، وحجب واحداً منها، وهو الاسم المکنون المخزون؛ فهذه الأسماء التی ظهرت» الحدیث (1)

. الکافی، ج 1، ص 112، باب حدوث الأسماء، ح 1؛ [1]بحارالأنوار، ج 4، ص 166، ح 8. [2]

.

وفی توحید الصدوق بدل «فهذه» بالفاء «بهذه» (2)بالباء الموحّدة، ولعلّه أظهر.

وحیث کان الاسم فی الحقیقة ما دلّ علی ذات معیّنة-سواء کان لفظاً أو ذاتاً-جاز أن یُراد بالاسم هنا هو النور الأحمدی والروح المحمّدی المخلوق أوّلاً.

والأجزاء الأربعة هی: الغیوب الثلاثة وعالم الحسّ، ومعیّنها باعتبار لزوم کلّ منها الآخر وتوقّفه علیه فی تمام الکلمة، والجزء المکنون هو الغیب اللاهوتی، وجزئیّة الأربعة باعتبار تطوّرات ذلک الاسم وتنزّلاته وظهوراته الثلاثة؛ فغیب الغیب مظهر لغیب الغیوب، ومظهره الغیب، ومظهر الغیب عالم الحسّ.

وإلی ذلک یشیر ما ورد عنهم علیهم السلام: أنّه یکتب علی عضد الإمام علیه السلام فی بطن اُمّه «وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهِ» 3 الآیة، وکونه جسماً فی بطن اُمّه هو آخر تنزّلات ذلک النور وتطوّراته. وقد ذکرنا هذه الآیة والأخبار الواردة فیها فی کتابنا المذکور.

وهنا فوائدُ ثلاث بها یختم شرح الدعاء:

الاُولی: اعلم أنّه قد أحاط بهذا الدعاء حرفان هما أوّل الحروف، تعیّن ثانیها عن


1) 1)

2) 2) . التوحید، ص 189، ح 3.

أوّلها أوّل تعیّن، ولهذا یُقال للباء: إنّها الألف المبسوطة، دلّ أوّلهما-وهی الألف-علی إنّیّة التعیّن الأوّل، وهو الواجب الوجود الصرف الذاتی، وهو المرویّ عن الباقر علیه السلام فی شرح الصمد؛ فعن وهب بن وهب القرشی عنه علیه السلام: «الصمد خمسة أحرف؛ فالألف دلیل علی إنّیّته، وهو قوله عزّ وجلّ «لا إِلهَ إِلاّ هُوَ» ، (1)

. البقرة (2) :163. [1]

وذلک تنبیه وإشارة إلی الغائب عن درک الحواسّ» الخبر (2).

وذکر فیه شرح باقی الحروف علی بسط من القول، وخلاصته: أنّ اللام دلیل علی إلّهیئة بأنّه هو اللّه، وإدغام الحرفین دلیل علی عدم ظهور الإلهیّة لدی الحواسّ.

أقول: لعلّه أراد بإدغام الألف سقوطها فی الدرج، وإلّا فالمدغم إنّما هی اللام وحدها.

والصاد علی صدقه، والمیم علی ملکه، والدال علی دوام ملکه، إلی آخر الخبر.

ودلَّ ثانی الحرفین المحیطین علی التعیّن الثانی بالنسبة للأوّل، وهو أوّل المتعیّنات الواجبة بالغیر؛ أعنی النبوّة الاُولی، وهو النور الأحمدی والروح المحمّدی، وباطن تلک النبوّة الولایة الاُولی المتعیّنة أوّلاً بالنور العلوی، وقد ورد عنه علیه السلام أنّه قال: «وأنا النقطة تحت الباء» (3).

وعلی هذا فلا بأس-لو استشعر الداعی عند دعائه بهذا الدعاء الشریف وإقدامه علیه-کونُه بین ربّه الحقیقی ومربیّة بإذن اللّه وکونه محاطاً بالجهة الإلهیّة والسرّ النبوی، وسریانهما فی ذاته بحیث کانا علیه قوّامَین بالقسط.

وورد أیضاً عنهم علیهم السلام فی تفسیر البسملة وأبجد «أنّ الباء بهاء اللّه» ، (4)«والألف آلاء


1) 1)

2) 2) . التوحید، ص 92، [2] فی تفسیر: قل هو اللّه أحد، ح 6؛ معانی الأخبار، ص 7، باب معنی الصمد، ح 3؛ بحارالأنوار، ج 3، ص 224، ح 15. [3]

3) 3) . نور البراهین للسیّد نعمة اللّه الجزائری، ج 2، ص 4، فی معنی بسم اللّه الرحمن الرحیم؛ ینابیع المودّة، ج 3، ص 212؛ [4] مشارق أنوار الیقین، ص 29.

4) 4) . المحاسن، ج 1، ص 238، ح 213؛ [5]الکافی، ج 1، ص 114، باب معانی الأسماء، ح 1؛ [6] بحارالأنوار، ج 82، ص 51، ح 43.

اللّه» (1)

. الأمالی للصدوق، ص 394، ح 507، المجلس 52؛ معانی الأخبار، ص 3، باب آخر فی معنی بسم اللّه. . . ، ح 2؛ بحارالأنوار، ج 9، ص 337. [1]

فلینظر الداعی نفسه بین مقامی نِعَم اللّه علیه وبهائه فیه حیث جعله فی أحسن تقویم، إلی غیر ذلک من الواردات والسوانح التی ینبغی أن یستحضرها الداعی.

وما رویناه من خبر وهب وروایة تفسیر البسملة-وقد رواها الصدوق فی توحیده (2)معنونة علی الاستشعارات والإیماءات التی أفدناک فی خلال هذا الشرح-ینفی عنک الاستبعاد الذی هو من شأن القاصرین، فعساک تظنّ أنّ تیک خیالات لاتلیق بمواطن الدعاء، فلاتُسئ بنا الظنّ، وإنّما هی واردات مقتبسة من مشکاة النور النبوی صلی الله علیه و آله، ومن جاس خلال الأخبار علم أنّ ذلک من فحاوی الآثار.

الثانیة: ما تضمّنه هذا الدعاء من سؤال الخشیة والقصد وکلمة الحقّ، قد ورد عنه صلی الله علیه و آله فی وصایاه لعلیّ علیه السلام أنّها الثلاث المنجیات، رواها الصدوق-طاب ثراه-فی نوادر الفقیه قال صلی الله علیه و آله: «یا علیّ ثلاثُ درجات، وثلاث کفّارات، وثلاث مهلکات، وثلاث مُنجیات؛ فأمّا الدرجات: فإسباغ الوضوء فی السبرات، وانتظار الصلاة بعد الصلاة، والمشی باللیل والنهار إلی الجماعات. وأمّا الکفّارات: فإفشاء السلام، وإطعام الطعام، والتهجّد باللیل والناس نیام. وأمّا المُهلکات: فشحٌّ مطاع، وهویً متّبع، وإعجاب المرء بنفسه. وأمّا المُنجیات: فخوف اللّه فی السرّ والعلانیة، والقصد فی الغناء والفقر، وکلمة العدل فی الرِّضا والسخط» (3).

الثالثة: روی هذا الدعاء ثقة الإسلام-عطّر اللّه مرقده-فی الکافی علی زیادة بعض الکلمات: منها لفظ «رؤیتک» قبل «لقائک» عند قوله: «وشوقاً إلی لقائک» . والعطف تفسیری، والرؤیة قلبیّة؛ لما قدّمنا من امتناع البصریّة، ففی الکافی بإسناده عن یعقوب بن إسحاق قال: کتبت إلی أبی محمّد أسأله: کیف یعبد العبد ربّه وهو لا یراه؟


1) 1)

2) 2) . التوحید، ص 92 فی تفسیر: قل هو اللّه أحد، ح 6، و ص 330، معنی بسم اللّه الرحمان الرحیم، ح 3.

3) 3) . الفقیه، ج 4، ص 259؛ معانی الأخبار، ص 314، باب فی معنی الدرجات، ح 1؛ وسائل الشیعة، ج 1، ص 487، ح 1288. [2]

فوقّع علیه السلام: «یا أبا یوسف، جلّ سیّدی ومولای والمُنعم علیَّ وعلی آبائی أن یُری» .

قال: وسألته: هل رأی رسول اللّه صلی الله علیه و آله ربّه؟

فوقّع علیه السلام: «إنّ اللّه تعالی أری رسوله من نور عظمته ما أحبّ» (1)

. الکافی، ج 1، ص 94، باب فی إبطال الرؤیة، ح 1؛ [1]التوحید، ص 107، [2] فی معنی الواحد، ح 2؛ بحارالأنوار، ج 4، ص 43، ح 21. [3]

.

وبإسناده عن البزنطی عن الرضا علیه السلام قال: «قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: لمّا اُسری بی إلی السماء بلغ جبرئیل مکاناً لم یطأه قطّ فکشف له، فأراه اللّه من نور عظمته ما أحَبّ» (2).

أقول: فی توحید الصدوق: «فکشف لی» (3)إخباراً عن نفسه، وبتقدیم علی قطّ، وذلک أظهر.

وعلی نسخة الکافی لعلّه من کلام الرضا علیه السلام، وفاعل «أحبّ» إمّا اللّه نفسه أو الرسول صلی الله علیه و آله، وعلیه فالإشارة فیه إلی أنّ قوّة الرؤیة علی قدر قوّة المحبّة وسعة إدراک المحبّ، لا علی قدر شدّة نور المحبوب.

وعلی أیّ تقدیر فالرؤیة لم تتعلّق بکنه الذات وتمام الحقیقة هذا، والرؤیة فی خبر المعراج وغیره یحتمل أن تکون رؤیة بصریّة؛ لأنّ متعلّقها نور العظمة، وهو نورٌ مخلوق.

وبالجملة، فهی علی حدّ رؤیة إبراهیم ملکوت السماوات والأرض، وکذلک ما تضمّنه الدعاء.

ومنها زیادة «وبرکة الموت» بعد «العیش» قیل: «وبرد العیش بعد الموت» . وحینئذٍ [المراد] بالعیش الأوّل الحیاة الدنیویّة، وبالثانی ما قدّمناه من الاُخرویّة، والمراد بالبرکة الخیر الکثیر، ولعلّه برد العیش بعد الموت، فالعطف بیانی.

ومنها فی قوله: «ولذّة النظر» ففی الکافی: «لذّة المنظر» بالمیم، ولعلّه مصدر میمی، فیؤول المعنی واحداً. واختلاف النسخ فی «مهتدین» و «مهدیّین» و «مضلّة» و «مظلّة»


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 1، ص 98، باب فی إبطال الرؤیة، ح 8؛ [4]بحارالأنوار، ج 3، ص 296، ح 22. [5]

3) 3) . التوحید، ص 108، باب ما جاء فی الرؤیة، ح 4.

بالضاد والظاء علی حدّ ما فی الفقیه.

هذا ما تیسّر لی إیراده فی شرح هذا الدعاء الشریف النبوی علی قدر المکانة منّی متحرِّیاً فیه سبیل الإیجاز، واللّه أسأل أن یجعله خالصاً لوجهه الکریم یستغنی فی یوم لا ینفع مالٌ ولا بنون إلّامَن أتی اللّه بقلبٍ سلیم، والمسؤول ممّن وقع نظره علیه ومال بفکره إلیه من الفضلاء المتبحّرین والعلماء المحقّقین أن یصلح ما اطّلع علیه من الفساد، وأن یروّج سومه فی سوق الکساد، فإنّی معترفٌ بقلّة البضاعة، وقصور الباع فی هذه الصناعة، ولیس المعصوم إلّامَن عصمه اللّه، ولا حول ولا قوّة إلّاباللّه.

وکتب مسوِّدها فی هذه الأوراق، خادم علماء الآفاق، الأحقر الجانی محمّد بن عبداللّه‌بن علیّ البحرانی، حامداً مصلِّیاً بتأریخ 11 شهر رمضان المبارک سنة 1173.

24- شرح حدیث «رجِّع بالقرآن صوتک. . .»(رسالة فی الغناء)

اشارة

محمّد بن حسن حر عاملی

(د1104 ق)

تحقیق

رضا مختاری

مؤلّف

اشارة

عالم پر کار و معروف شیعه در سدۀ یازدهم هجری، محدّث متبحّر شیخ حرّ عاملی (سقی اللّه ثراه بوابل الغفران و أعلی رتبته فی الجنان) در شب جمعه هجدهم ماه رجب سال 1033 در روستای مشغرۀ جبل عامل لبنان به دنیا آمد و نزد عالمان آن دیار تحصیل کرد و در چهل سالگی به سال 1073 به قصد زیارت ثامن الحجج حضرت رضا (علیه آلاف التحیة و الثناء) به مشهد آمد و در آنجا رحل اقامت افکند. وی در روز بیست و یکم ماه رمضان 1104 بدرود حیات گفت و در ایوان حجره‌ای در صحن مطهّر رضوی متّصل به مدرسۀ میرزا جعفر به خاک سپرده شد. برادرش شیخ احمد حرّ عاملی دربارۀ وفات وی گوید:

فی الیوم الحادی و العشرین من شهر رمضان سنة 1104 کان مغرب شمس الفضیلة و الإفاضة و الإفادة، و محاق بدر العلم و العمل و العبادة، شیخ الإسلام و المسلمین و بقیّة الفقهاء و المحدّثین، الناطق بهدایة الأمّة و بدایة الشریعة، الصادق فی النصوص و المعجزات و وسائل الشیعة، الإمام الخطیب الشاعر الأدیب، عبد ربّه العظیم العلیّ، الشیخ أبو جعفر محمّد بن الحسن الحرّ العاملی، المنتقل إلی رحمة باریه عند ثامن موالیه. . . .

و هو أخی الأکبر، صلّیت علیه فی المسجد تحت القبّة جنب المنبر، و دفن فی إیوان حجرة فی صحن الروضة الملاصق لمدرسة میرزا جعفر، و کان قد بلغ عمره

اثنین و سبعین، و هو أکبر منّی بثلاث سنین إلّاثلاثة أشهر (1)

. الفوائد الرضویة، ص 476.

.

شیخ حرّ عاملی آثار گرانبها و بسیاری از خود بر جای نهاد که مهمترین آنها تفصیل وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة است که طیّ حدود بیست سال (از سال 1068 تا 1088) آن را تألیف و تنقیح و تبییض و تصحیح کرده است (2). از دیگر آثار اوست:

-إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات؛

-أمل الآمل فی علماء جبل عامل؛

-الاثنا عشریة فی الردّ علی الصوفیة؛

-الجواهر السنیة فی الأحادیث القدسیة؛

-الصحیفة السجادیة الثانیة؛

-الفوائد الطوسیة.

این آثار و برخی از دیگر کتابهای او به چاپ رسیده، ولی برخی از آثار وی هنوز مخطوط است (3).

رسالۀ حاضر

مؤلّف در ماه شعبان سال 1073 از تألیف رسالۀ غنا فراغت یافته است.

وی به مناسبت در دو اثر دیگرش که هر دو را بعد از رسالۀ غنا تألیف کرده یعنی الاثنا عشریة فی الردّ علی الصوفیة (باب دهم) ، و الفوائد الطوسیة (فائدۀ 27 و 28) -نیز دربارۀ غنا بحث کرده، و فائده 27 فوائد طوسیة تقریبا چکیده و فشردۀ همین رسالۀ غناست، ولی مطالبی که در باب دهم اثنا عشریة آورده تفاوت‌هایی با مطالب این رساله دارد، از این رو در بخش دوّم این مجموعه مطالب باب دهم اثنا عشریه را نیز


1) 1)

2) 2) . وسائل الشیعة، ج 1، ص 104، [1] مقدمة التحقیق.

3) 3) . سرگذشت شیخ حرّ عاملی قدس سره و منابع سرگذشت وی در این کتاب‌ها به تفصیل آمده است: الغدیر، ج 11، ص 335-340؛ وسائل الشیعة، ج 1، ص 73-105، مقدمة التحقیق و ج 30، فائدۀ 12؛ أعیان الشیعة، ج 9، ص 167-171؛ بهجة الآمال، ج 6، ص 351-360؛ أمل الآمل، ج 1، مقدمة التحقیق، و ج 1، ص 141-154؛ الفوائد الرضویه، ص 476؛ خاتمۀ مستدرک الوسائل، ج 3، ص 390.

درج کرده‌ایم. مؤلّف در اثنا عشریه اشاره‌ای به رسالۀ غنا کرده و می‌گوید:

قد سألنی عن هذا الحدیث بعض الأصحاب فکتبت فی جوابه رسالة بحسب ما اقتضاه الحال، و أنا أذکر منها هنا ما لا بدّ منه. . (1)

. الاثنا عشریه، ص 138، باب دهم.

.

و در آغاز رسالۀ غنا می‌گوید: «. . . هذا جواب ما سأل عنه بعض الأصحاب من شبهة غلبت علی بعض أهل هذا الزمان. . .» .

مؤلّف در این رساله از هیچ یک از آثار خود صریحا نامی نبرده، تنها در اواخر آن به اثنا عشریه اشاره‌ای کرده است.

مطالب این رساله گرچه ناظر به مطالب فیض کاشانی و محقّق سبزواری در باب غناست و حتّی عباراتی را از رساله سبزواری بدون ذکری از آن نقل کرده ولی صریحا نامی از آنها به میان نیامده است.

مؤلّف قسمت‌هایی از رسالۀ السهام المارقة تألیف شیخ خود شیخ علی عاملی صاحب درّ منثور را نقل کرده و از وی با تجلیل یاد کرده است. سخنان شیخ علی عاملی قدّس سرّه در السهام المارقة و نیز مطالبی را که دربارۀ غنا در درّ منثور ذکر کرده است در بخش دوم این مجموعه آورده‌ایم تا مقایسۀ بین آنها آسان شود و فایده‌ای فوت نشود.

از میان مؤلّفان رساله‌های غنا تنها دو نفر از این رساله مطالبی نقل کرده‌اند، یکی عالم جلیل مرحوم تویسرکانی قدّس سرّه و دیگر به نقل از تویسرکانی-عالم گمنام مرحوم انجدانی قدّس سرّه؛ که با ذکر نام از این رساله مطالبی نقل می‌کنند.

نکتۀ شگفت‌آور اینکه هیچ یک از سرگذشت نگاران در سرگذشت شیخ حرّ از این رساله یادی نکرده‌اند و حتی کتابشناسی‌های مهم شیعه مانند: الذریعة، کشف الحجب، کشف الأستار و مرآة الکتب نامی از این رساله به میان نیاورده‌اند و نسخه‌ای از آن را نشناسانده‌اند.

علّت این امر شاید ندرت نسخۀ خطی این رساله بوده است به طوری که ما با


1) 1)

فحص بسیار به بیش از یک نسخۀ این رساله وقوف نیافتیم.

تنها نسخۀ خطی شناخته شدۀ این رساله در مجموعه‌ای از رسائل شیخ حرّ، در کتابخانۀ مرحوم آیة اللّه فاضل خوانساری (طاب ثراه) در خوانسار به شمارۀ 240 نگه‌داری می‌شود که در فهرست این کتابخانه (ج 1، ص 203-205) شناسانده شده است. این مجموعه به خطّ نسخ ابراهیم بن محمد علی عاملی، و خوش خط، کم غلط و مصحّح است و به سال 1121 یعنی حدود پنجاه سال پس از تاریخ تألیف رسالۀ غنا کتابت شده است.

نسخه‌های خطی این کتابخانه عمدتاً مخطوطات مرحوم آیة اللّه آخوند ملا محمد علی خوانساری (طاب ثراه) است که بسیاری از آنها را محیی آثار امامیه شیخ آقا بزرگ تهرانی (نوّر اللّه مرقده) در الذریعة شناسانده است. این کتابخانۀ با شکوه به همت بلند فرزند برومند آخوند ملا محمد علی خوانساری یعنی دانشمند گرامی جناب حاج محمد حسن فاضلی در خوانسار بنا شده است.

متأسّفانه مؤسّس و بانی این کتابخانه در روز چهارشنبه 31/5/1375-درست چند ساعت پیش از هنگامی که بنا بود کتابخانه به دست رئیس جمهور محترم وقت جناب حجّة الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی رسما افتتاح شود-بدرود حیات گفت و در سرچشمۀ خوانسار به خاک سپرده شد. (رضوان اللّه علیه و حشره مع موالیه الطاهرین) .

در اینجا از کارمندان محترم کتابخانه بخصوص برادران گرامی آقایان شریفی و انصاری که کریمانه این رساله را در اختیارم نهادند و نیز از دوست فاضل جناب مستطاب آقای حاج سید ابو الحسن مطلبی که در مقابلۀ آن مرا یاری رساندند و همچنین فاضل گرامی و پر کار جناب آقای محسن صادقی که مصادر بسیاری از مطالب منقول را یافتند و این رساله را ویراستند صمیمانه سپاسگزاری می‌کنم.

این رساله یک بار در جلد اول از میراث فقهی که اختصاص به غنا و موسیقی دارد به چاپ رسیده است. اکنون به مناسبت کنگرۀ بزرگداشت کلینی با بازبینی جدید ارائه می‌گردد.

رضا مختاری

شرح حدیث «رجِّع بالقرآن صوتک. . .»

اشارة

(رسالة فی الغناء)

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

[

المدخل ]

الحمد للّه‌الذی ألهم العقول براهین ربوبیّته، و کلّفها بتحصل تفصیل صفاته و معرفته، و أوجب علی الجوارح القیام بوظائف عبادته، و لم یدع لأحد حجّة علیه بعد إظهار حجّته، و عرّض عباده لأشرف منازل التشریف، بأن شدّد علی العقول و الجوارح التکلیف؛ امتحانا لعباده بنصب الشبهات، و اختبارا لخلقه بإنزال المتشابهات؛ لیرجعوا إلی أنبیائه فی تمییز الحقّ من الباطل، و یعوّلوا علی حججه فی التفرقة بین الحالی و العاطل.

و الصلاة و السلام علی محمّد و آله، الذین کشفوا شبهات أهل الزیغ و البدع، و نهوا عن استعمال الرأی المخترع.

و بعد، فیقول الفقیر إلی اللّه الغنیّ محمّد بن الحسن الحرّ العاملی (عامله اللّه بلطفه الخفیّ) : هذا جواب ما سأل عنه بعض الأصحاب من شبهة غلبت علی بعض أهل هذا الزمان، حتّی بلغوا أقصی م‌آرب الشیطان، فعدل جماعة منهم عن طریق التقوی، و مالوا إلی الجانب الأضعف و عدلوا عن الأقوی، حتّی انتهوا إلی ما لا نستحسن وصفه و ذکره؛ نسأل اللّه أن یکفی المؤمنین شرّه و ضرّه.

و تلک الشبهة هی ما رواه الکلینی فی آخر «باب ترتیل القرآن بالصوت الحسن» عن علیّ بن أبی حمزة عن أبی بصیر، قال، قلت لأبی جعفر علیه السلام:

إذا قرأت القرآن فرفعت به صوتی جاءنی الشیطان فقال: إنّما ترائی بهذا أهلک و الناس. قال: «یا أبا محمّد، اقرأ قراءة ما بین القراءتین تسمع أهلک، و رجّع بالقرآن

صوتک؛ فإنّ اللّه (عزّ و جلّ) یحبّ الصوت الحسن یرجّع فیه ترجیعا» (1)

. الکافی، ج 2، ص 616، باب ترتیل القرآن بالصوت الحسن، ح 13. [1]

.

أقول: الکلام فی هذا الحدیث فی مقامات متعدّدة، فلیؤدّ کلّ واحد منها فی فصل، فالرسالة مرتّبة علی اثنی عشر فصلا:

الأوّل: فی عدم جواز الاستدلال بهذا الخبر، و بیان ضعفه عند الأصولیّین و الأخباریّین معا.

الثانی: فی جواز الاعتراض بروایة الکلینی له فی کتابه، و فی عدم استلزام ذلک للعمل به، و فی وجه إیراده له.

الثالث: فی ذکر بعض ما یعارض الحدیث المسئول عنه فی خصوص موضوعه، و یوجب بطلان تخصیصه لأحادیث الغناء.

الرابع: فی الکلام علی سند المعارض الخاصّ.

الخامس: فی الکلام علی متنه و ما یستفاد منه.

السادس: فی وجوه التأویل للحدیث المسئول عنه.

السابع: فی ذکر بعض ما أشرنا إلیه من أحادیث تحریم الغناء.

الثامن: فی بعض ما یستفاد من أحادیث التحریم من المبالغة و التأکید.

التاسع: فی ذکر منشإ هذه الشبهة و طریق الاحتراز منها و من مثلها.

العاشر: فی وجه نقل الإمامیة عن العامّة أحیانا، و عدم جواز تعدّی ذلک الوجه.

الحادی عشر: فی ذکر من قلّده المائلون إلی إباحة الغناء، و ذکر بعض أحواله.

الثانی عشر: فی الإشارة إلی بعض ما انتهت إلیه الحال، بسبب تقلید أهل الضلال.

و حیث فرغنا من الإجمال نشرع فی تفصیل تلک الفصول، فنقول:

الفصل الأوّل

فی عدم جواز الاستدلال بهذا الخبر و بیان ضعفه عند الأصولیین و الأخباریّین

أقول: الاستدلال بهذا الحدیث علی جواز قسم من الغناء أعنی ما کان فی القرآن، و


1) 1)

تخصیص الأدلّة العامّة و تقیید النصوص المطلقة و ردّ الأدلّة الخاصّة أو تکلّف تأویلها ببعض الوجوه البعیدة غیر معقول، بل الاحتجاج بهذا الخبر باطل من وجوه اثنی عشر:

الأوّل: إنّه ضعیف لمعارضته للقرآن فی قوله تعالی: «وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ اَلْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اَللّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَها هُزُواً أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ» 1. روی الصدوق فی کتاب من لا یحضره الفقیه: أنّ المراد بلهو الحدیث الغناء، و أنّه ممّا أوعد اللّه علیه النار (1). و نقله الطبرسی عن أکثر المفسّرین، قال:

«و هو المرویّ عن الباقر و الصادق و الرضا علیهم السلام و عن ابن عبّاس و ابن مسعود و غیرهما» (2). و قد روی ذلک جماعة من المحدّثین و المفسّرین، و یأتی بعضه إن شاء اللّه تعالی.

و روی الصدوق أیضا و غیره فی تفسیر قوله تعالی: «فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ» 4. أنّ المراد بقول الزور الغناء (3). و قد ذکر ذلک جمع من المفسّرین، (4)و نقله الشیخ فی الخلاف عن محمّد بن الحنفیة (5). و قال الشیخ الطبرسی: «روی أصحاب أنّه یدخل فیه الغناء» (6).

و روی الکلینی بإسناد صحیح عن أبی عبد اللّه علیه السلام فی قول اللّه (عزّ و جلّ) :

«وَ اَلَّذِینَ لا یَشْهَدُونَ اَلزُّورَ» 9 : «أنّه الغناء» (7). و قال الطبرسی فی مجمع البیان: «و


1) 2) . الفقیه، ج 4، ص 58، ح 5093.

2) 3) . مجمع البیان، ج 8، ص 313، ذیل الآیة 6 من سورة القمان.

3) 5) . معانی الأخبار، ص 349، ح 1؛ تفسیر القمی، ج 2، ص 84؛ [1]وسائل الشیعة، ج 17، ص 308-310، أبواب ما یکتسب به، [2] الباب 99، ح 20، 24، 26.

4) 6) . مجمع البیان، ج 7، ص 82؛ التبیان، ج 7، ص 312، [3]ذیل الآیة 30 من سورة الحجّ (22) . [4]

5) 7) . الخلاف، ج 6، ص 305-306، المسألة 54.

6) 8) . مجمع البیان، ج 7، ص 82، ذیل الآیة 30 من سورة الحجّ (22) . [5]

7) 10) . الکافی، ج 6، ص 431 و 433، باب الغناء، [6] ح 6، و 13.

یدخل فیه الغناء قال: -و قیل: هو الغناء، عن مجاهد، و هو المرویّ عن أبی جعفر و أبی عبد اللّه علیهما السلام» (1)

. مجمع البیان، ج 7، ص 181، ذیل الآیة 72 من سورة الفرقان (25) .

.

و قال تعالی: «أَ فَمِنْ هذَا اَلْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ. وَ تَضْحَکُونَ وَ لا تَبْکُونَ. وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ» ، 2 قال الشیخ الطبرسی: «قیل: هو الغناء. و کانوا إذا سمعوا القرآن عارضوه بالغناء؛ لیشغلوا الناس عن سماعه، عن عکرمة» (2). و قال فی الکشّاف: «قال بعضهم لجاریته: اسمدی لنا، أی غنّی» (3).

و لا یرد أنّ هذه الآیات مطلقة یمکن تقییدها بغیر القرآن بدلالة الحدیث السابق؛ لأنّا نجیب بأنّه لا یصلح لتقیید القرآن، لأنّه غیر صحیح السند و لا صریح الدلالة، و لا سالم من المعارضة بما هو أقوی منه خصوصا و عموما، کما یأتی، فلا یتمّ الاحتجاج به علی مثل هذا المطلب المخالف للکتاب و السنّة المتواترة و الإجماع. و من احتجّ به خرج عن طریقة الأخباریّین و الأصولیین معا.

الثانی: إنّه ضعیف أیضا بمعارضته للسنّة المطهّرة المنقولة عن النبیّ و الأئمّة علیهم السلام فی أحادیث کثیرة صحیحة متواترة معنی، و قد اعتبرتها فی جمیع کتب الحدیث التی و صلت إلیّ فوجدتها قریبا من ثلاثمائة حدیث، و کثرتها و شهرتها تغنی عن الإطالة بنقلها منها، و یأتی بعضها کما یقتضیه المقام إن شاء اللّه تعالی؛ فلا یجوز العدول عن الأحادیث الصحیحة المتواترة إلی الأحادیث الشاذّة النادرة، فکیف إلی حدیث واحد.


1) 1)

2) 3) . مجمع البیان، ج 9، ص 184، ذیل الآیات 59-61 من سورة النجم (53) . [1]

3) 4) . الکشّاف، ج 4، ص 430، [2] ذیل الآیة.

الثالث: إنّه ضعیف أیضا لضعف سنده، فلا یعارض الأحادیث الصحیحة الإسناد. و هذا مستقیم علی مذهب الأصولیّین مطلقا، و علی مذهب الأخباریّین عند التعارض کما هنا؛ إذ من جملة المرجّحات فی الأحادیث المختلفة عدالة الراوی کما أمر به الأئمّة علیهم السلام و لو کان القسمان محفوفین بالقرائن. و کیف یعدل عن أحادیث الثقات إلی حدیث یرویه مثل علیّ بن أبی حمزة البطائنی الذی ضعّفه أصحابنا من علماء الرجال، و ذکروا أنّه أحد عمد الواقفة، (1)

. رجال النجاشی، ص 250، رقم 656.

و أنّه کذّاب متّهم ملعون، (2)و أنّه لا یحلّ أن تروی أحادیثه، (3)و أنّه أصل الوقف، و أشدّ الخلق عداوة للولیّ من بعد أبی إبراهیم علیه السلام (4). و قد روی الکشّی عن الثقات عن علیّ بن أبی حمزة قال، قال أبو الحسن موسی علیه السلام: «یا علیّ، أنت و أصحابک شبه الحمیر» (5).

و عن الحسن بن علیّ بن فضّال: «أنّ علیّ بن أبی حمزة کذّاب متّهم» (6). و روی أصحابنا أنّ أبا الحسن الرضا علیه السلام قال بعد موت ابن أبی حمزة:

إنّه أقعد فی قبره، فسئل عن الأئمّة علیهم السلام، فأخبر بأسمائهم حتّی انتهی إلیّ، فسئل فوقف، فضرب علی رأسه ضربة امتلأ قبره نارا (7).

قال محمّد بن مسعود:

سمعت علی بن حسن بن فضّال یقول: «علیّ بن أبی حمزة کذّاب ملعون، قد رویت عنه أحادیث کثیرة، و کتبت تفسیر القرآن من أوّله إلی آخره، إلّاأنّی لا أستحلّ أن أروی عنه حدیثا واحدا» (8).

و فی حدیث آخر:

إنّه کان سبب الوقف، إنّه مات أبو الحسن علیه السلام و لیس من قوّامه أحد إلّاو عنده المال الکثیر، و کان عند ابن أبی حمزة ثلاثون ألف دینار، فلمّا طلبها الرضا علیه السلام أنکر موت أبیه و ابتدع مذهب الوقف (9).

فی حدیث هذا معناه. و فی حدیث آخر: «إنّ ابن أبی حمزة و ابن مهران و ابن أبی


1) 1)

2) 2) . خلاصة الأقوال، ص 231. [1]

3) 3) . خلاصة الأقوال، ص 232: «. . . [2] إنّی لا أستحل أن أرویَ عنه حدیثاً واحداً» .

4) 4) . مجمع الرجال، ج 4، ص 157، نقلاً عن ابن الغضائری.

5) 5) . رجال الکشی، ج 2، ص 705، ح 754، و [3]ص 742، ح 732.

6) 6) . رجال الکشی، ج 2، ص 705، ح 755. [4]

7) 7) . رجال الکشی، ج 2، ص 705-706، ، ح 755، و [5]رواه عنه العلّامة المجلسی (طاب ثراه) فی بحارالأنوار، ج 6، ص 242، الباب 8 من کتاب العدل والمعاد، [6] ح 61.

8) 8) . رجال الکشی، ج 2، ص 706، ح 756. [7]

9) 9) . راجع: رجال الکشی، ج 2، ص 706، ح 759. [8]

سعید أشدّ أهل الدنیا عداوة للّه‌تعالی» (1)

. رجال الکشی، ج 2، ص 706، ح 760. و [1]هذا کلام محمّد بن الفضیل و لیس من کلام المعصوم علیه السلام.

.

و عن أبی الحسن الرضا علیه السلام فی هؤلاء الثلاثة:

إنّهم کذّبوا رسول اللّه صلی الله علیه و آله، و کذّبوا أمیر المؤمنین و الأئمّة علیهم السلام، و لی بآبائی أسوة (2).

و قال علیه السلام فی ابن أبی حمزة:

أما استبان لکم کذبه، أ لیس هو الذی روی أنّ رأس المهدی یهدی إلی عیسی بن موسی، و هو صاحب السفیانی، و قال: إنّ أبا الحسن یعود إلی ثمانیة أشهر (3).

و عن یونس بن عبد الرحمن قال: «دخلت علی أبی الحسن الرضا علیه السلام، فقال: «مات علی بن أبی حمزة» ، قلت: «نعم» ، قال: «دخل النار» (4).

و فی حدیث آخر عنه علیه السلام قال: «لمّا توفّی أبو الحسن علیه السلام جهد علی بن أبی حمزة و أتباعه فی إطفاء نور اللّه، فأبی اللّه إلّاأن یتمّ نوره» (5).

و قد ورد فی ذمّه و ذمّ أصحابه کثیر غیر ما أوردناه ترکنا ذکره مخافة التطویل. و لا ریب عند أحد من أهل الممارسة لکتب الرجال و الحدیث أنّ علی بن أبی حمزة الراوی هنا هو البطائنی المذکور، و هو قائد أبی بصیر یحیی بن القاسم أو ابن أبی القاسم، (6)و أبو بصیر هذا هو الراوی فی هذا السند. و قد صرّحوا فی کتب الرجال بأنّه یکنّی أبا محمّد (7). و هو و إن کان ثقة علی قول النجاشی وحده- (8)إلّاأنّه واقفی مذموم قد ورد فیه قریب ممّا ورد فی ابن أبی حمزة؛ فقد ورد فی الواقفة علی العموم ما یطول الکلام بذکره، و ربما یأتی بعضه. و من تتبّع حقّ التتبّع علم أنّه لا یروی الأحادیث المتشابهة و المؤوّلة و الموافقة للتقیّة و المخالفة للحقّ غالبا إلّاأمثال هؤلاء الضعفاء و المخالفین للحقّ و الاعتقاد الصحیح. و هذا هو السرّ فیما ذکرناه سابقا عن الأصولیّین و


1) 1)

2) 2) . رجال الکشی، ج 2، ص 706، ح 760. [2]

3) 3) . رجال الکشی، ج 2، ص 707، ح 760. [3]

4) 4) . رجال الکشی، ج 2، ص 742، ح 833. [4]

5) 5) . رجال الکشی، ج 2، ص 743، ح 837. [5]

6) 6) . رجال النجاشی، ص 36، ج 2، ص 742، ح 833.

7) 7) . رجال النجاشی، ص 441، رقم 1187.

8) 8) . رجال النجاشی، ص 441، رقم 1187.

الأخباریّین جمیعا، و بحثهم عن أحوال الرواة. و لتحقیقه محلّ آخر.

الرابع: إنّه ضعیف لمخالفته لإجماع الشیعة، بل لإجماع الأئمّة علیهم السلام؛ فإنّ هذا الإجماع قد علم دخول المعصومین علیهم السلام فیه بالأحادیث الصحیحة المتواترة معنی.

و ممّن صرّح بنقل هذا الإجماع هنا عن علماء الإمامیة الشیخ فی الخلاف، (1)

. الخلاف، ج 6، ص 305-306، المسألة 54: «الغناء محرم. . . دلیلنا إجماع الفرقة» .

و العلّامة (2)و ابن إدریس (3)و غیرهم من المتقدّمین و المتأخّرین و المعاصرین، بل ذکروا أنّه من ضروریات المذهب کالمسح علی الرجلین. و نقلوا القول بتحریم الغناء أیضا عن أکثر الصحابة. و لا أعلم أحدا من علمائنا یقول بجواز الغناء فی هذه الصورة، بل صرّحوا بتحریم الغناء فیها. و من أراد الوقوف علی عباراتهم فلیرجع إلی کتبهم، و لم أنقلها کراهة الإطالة و لشهرتها و سهولة الرجوع إلیها. و هذا الإجماع هنا حجّة قطعا، و یدلّ علی حجّیته جمیع الأدلّة المذکورة فی الأصول. و من حیث العلم بدخول المعصوم هنا بالأحادیث المتواترة معنی یدلّ علی حجّیته جمیع أدلّة الإمامة و براهین العصمة، و ناهیک بذلک.

و یضاف إلی ما ذکرناه أحادیث کثیرة واردة فی کیفیّة الجمع بین الأحادیث المختلفة من قولهم علیهم السلام: «خذ بالمجمع علیه بین أصحابک؛ فإنّ المجمع علیه لا ریب فیه، و دع الشاذّ النادر الذی لیس بمشهور عند أصحابک» ، (4)و غیر ذلک.

و وجه إطلاق الأئمّة علیهم السلام مثل هذا الکلام ظاهر، و هو أنّه کانت عادة قدماء الشیعة أن لا یعملوا إلّابنصّ من الأئمّة علیهم السلام، و إذا لم یجدوا نصّا عملوا بالاحتیاط، و هو أیضا مرویّ عنهم علیهم السلام مأمور به عدّة أحادیث، فمن المحال أن یجمعوا علی حکم غیر ثابت من معصوم عموما أو خصوصا، و فی مقام اختلاف الحدیث لا یعملون إلّابالراجح، فمن المحال إجماعهم علی المرجوح باعتبار قاعدتهم المستمرّة.


1) 1)

2) 2) . أجوبة المسائل المهنائیة، ص 25، المسألة 8.

3) 3) . السرائر، ج 2، ص 120: «الغناء عندنا محرّمٌ، یفسق فاعله و تردّ شهادته» .

4) 4) . الکافی، ج 1، ص 67، باب اختلاف [1]الحدیث، ح 10.

الخامس: إنّه ضعیف لموافقته لمذهب العامّة، فیجب حمله علی التقیّة و العمل علی ما یعارضه، لقوّته بمخالفة العامّة و عدم احتمال التقیّة، کما أمر به الأئمّة علیهم السلام فی الجمع بین الأحادیث المختلفة؛ بل هذا أقوی وجوه الترجیح؛ لأنّ سبب اختلاف الأحادیث هو ضرورة التقیّة فی أکثر مواضعه إن لم یکن کلّها. و قد نقل القول بإباحة الغناء عن معاویة و المغیرة بن شعبة و ابن الزبیر و عبد اللّه بن جعفر، (1)

. راجع بوراق الإلماع، ص 12؛ العقد الفرید، ج 6، ص 16-17. [1]

و کان ذلک یعدّ من مطاعن معاویة. و قال عزّ الدین ابن أبی الحدید فی شرح نهج البلاغة:

ما ینسب إلی معاویة من شرب الخمر سرّا لم یثبت؛ لاختلاف أهل السیرة فیه، إلّا أنّه لا خلاف فی أنّه کان یستمع الغناء (2).

و فی بعض التواریخ: أنّ عبد اللّه بن جعفر کان یعیّر بهذا القول فی زمانه حتّی من عمرو بن العاص و أمثاله (3).

و قد نقل الشیخ فی الخلاف عن أبی حنیفة و مالک و الشافعی کراهة الغناء و عدم تحریمه (4). و حکی بعضهم عن مالک إباحته من غیر کراهة (5). و حکی أبو حامد الإسفرائینی من فقهاء الشافعیة إجماعهم علی إباحته (6). و حکی القاضی أبو الطیّب الطبری عن الشافعی و مالک و أبی حنیفة و سفیان و غیرهم ألفاظا استدلّ بها علی أنّهم رأوا تحریمه (7). و حکی عن الشافعی أیضا أنّه قال: «الغناء لهو مکروه یشبه الباطل، من استکثر منه [ فهو سفیه ] تردّ شهادته» (8). و نقل تفاصیل أقوالهم تطویل من غیر طائل، لکن یعلم أنّ کثیرا منهم قائل بالإباحة، و ذلک دلیل علی التحریم لما یأتی إن شاء اللّه تعالی.


1) 1)

2) 2) . شرح نهج البلاغة، ج 16، ص 161. و فیه: «. . . ونقل الناس عنه فی کتب السیرة أنّه کان یشرب الخمر فی أیام عثمان فی الشام، وأمّا بعد وفاة أمیر المؤمنین واستقرار الأمر له، فقد اختلف فیه؛ فقیل: إنّه شرب الخمر فی ستر، وقیل: إنّه لم یشربه، ولا خلاف فی أنّه سمع الغناء وطرب علیه» .

3) 3) . بوارق الإلماع، ص 12-13 نقلاً عن الحاوی الکبیر للماوردی.

4) 4) . الخلاف، ج 6، ص 305، المسألة 54.

5) 5) . الخلاف، ج 6، ص 305، المسألة 54.

6) 6) . الخلاف، ج 6، ص 305، المسألة 54.

7) 7) . الردّ علی من یحبّ السماع، ص 27-32.

8) 8) . الردّ علی من یحبّ السماع، ص 27، نقلاً عن أدب القضاء للشافعی.

السادس: إنّه ضعیف لاحتماله للتأویل و عدم احتمال معارضه لذلک؛ لکثرة النصوص و کونها صریحة مشتملة علی عبارات شتّی و أنواع من التأکید و وجود الإجماع و غیره ممّا لا یحتمل التأویل. و لا ریب فی وجوب العمل بالنصّ الصحیح الصریح الذی لا یحتمل التأویل، و تأویل ما یعارضه، فکیف إذا تأیّد بالوجوه السابقة و الآتیة، و تأتی له تأویلات متعدّدة إن شاء اللّه تعالی. و قد تقرّر أنّه إذا قام الاحتمال بطل الاستدلال.

السابع: إنّه ضعیف بمخالفته للاحتیاط، و موافقة معارضه له، و الاحتیاط من جملة المرجّحات المذکورة فی أحادیث کثیرة تضمنّت الأمر به فی مثل هذه الصورة و فی غیرها (1)

. وسائل الشیعة، ج 27، ص 154-175، أبواب صفات القاضی، الباب 12.

. هذا علی تقدیر مقاومته لدلیل التحریم، فکیف و قد عرفت رجحان دلیل التحریم من کلّ وجه. و لا ریب فی رجحان الاحتیاط خصوصا فی مثل هذا الزمان الذی کثرت فیه الشکوک و الشبهات، و زادت فیه المعارضات. و إنّما الخلاف فی أنّ الأمر بالاحتیاط فی الأحادیث الکثیرة علی وجه الوجوب أو الاستحباب، فذهب إلی کلّ فریق، فأجمعوا علی رجحانه. و ممّا روی فی ذلک من عدّة طرق بأسانید معتمدة عن الصادق علیه السلام أنّه قال:

إنّما الأمور ثلاثة: أمر بیّن رشده فیتّبع، و أمر بیّن غیّه فیجتنب، و أمر مشکل یردّ حکمه إلی اللّه (عزّ و جلّ) . قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: «حلال بیّن، و حرام بیّن، و شبهات بین ذلک، فمن ترک الشبهات نجا من المحرّمات، و من أخذ بالشبهات ارتکب المحرّمات و هلک من حیث لا یعلم» -و فی الخبر المذکور: -الوقوف عند الشبهات خیر من الاقتحام فی الهلکات (2).

و فی خطبة لأمیر المؤمنین علیه السلام:

إنّ اللّه تبارک و تعالی حدّ لکم حدودا فلا تعتدوها، و فرض فرائض فلا تنقضوها، و سکت عن أشیاء لم یسکت عنها نسیانا لها فلا تکلّفوها، رحمة من اللّه لکم


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 1، ص 67، باب اختلاف [1]الحدیث، ح 10، الفقیه، ج 3، ص 10، ح 3233؛ تهذیب الأحکام، ج 6، ص 301-302، ح 845.

فاقبلوها. -ثمّ قال: -حلال بیّن، و حرام بیّن و شبهات بین ذلک، فمن ترک ما اشتبه علیه من الإثم فهو لما بان له أترک. و المعاصی حمی اللّه (عزّ و جلّ) ، فمن یرتع حولها یوشک أن یدخلها (1)

. الفقیه، ج 4، ص 75، ح 5149؛ نهج البلاغة، ص 487، الحکمة 105.

.

و الأحادیث فی ذلک کثیرة جدّا.

الثامن: إنّه ضعیف لمخالفته للأصل، فإنّه یقتضی عدم التخصیص و التقیید و إبقاء العموم علی حاله، و کذا الإطلاق، و لا ریب فی وجوب العمل بلفظ العموم حتّی یتحقّق تخصیصه، و بالمطلق حتّی یثبت تقییده، و لم یتحقّق هنا؛ لکثرة الاحتمالات و التأویلات الآتیة لهذا الحدیث.

التاسع: إنّه ضعیف لمخالفته للقاعدة المعلومة من وجوب الحمل علی الحقیقة، و هذا یستلزم الصرف عنها و استعمال لفظ العامّ فی معنی الخصوص، فیلزم إرادة المجاز من جمیع أحادیث الغناء؛ بناء علی ما هو الأصحّ من أنّ لفظ العامّ حقیقة فی العموم مجاز فی الخصوص. و هذا المجاز لا قرینة له.

و هذا الوجه و ما قبله علی تقدیر قطع النظر عن معارضة الخاصّ الآتی؛ فإنّه یعارضه و یقاومه فیتساقطان، بل یرجّح علیه، فیبقی العموم علی حاله.

العاشر: إنّه ضعیف أیضا لمخالفته لضرورة المذهب؛ فإنّ تحریم الغناء من ضروریات مذهب الإمامیة، کما عرفت، و عرف کلّ موافق للإمامیة أو مخالف لهم إذا أنصف.

الحادی عشر: إنّه ضعیف أیضا لمخالفته للدلیل الخاصّ الصریح فی معارضته، و ستعرفه و تعرف قوّته، بحیث لو کان وحده لکفی فی المعارضة، فکیف إذا تأیّد بالأحادیث المتواترة و أکثر الأدلّة الشرعیة.

الثانی عشر: إنّه ضعیف أیضا لمخالفته لمجموع ما تقدّم و یأتی من الأدلّة، و بعضها کاف، بل کلّ واحد منها شاف لمن لم یغلب علیه حبّ الهوی و التقلید للسادات و الکبراء، فکیف إذا اجتمع الجمیع.


1) 1)

فظهر أنّ أکثر أدلّة الأحکام الشرعیة دالّة علی تحریم الغناء فی هذه الصورة و غیرها، إن لم یکن کلّها، و علی تضعیف هذا الحدیث أیضا إن حمل علی ظاهره، و اللّه أعلم.

إذا تقرّر هذا فقد تبیّن أنّ أکثر وجوه الترجیح فی الأحادیث المختلفة أو کلّها موجودة هنا فی الأحادیث المعارضة لهذا الحدیث، فیلزم ترک العمل بظاهره، و یجب العمل بمعارضه؛ فإنّ کلّ واحد من الوجوه المذکورة کاف بالنصّ علیه فی محلّه، فکیف إذا اجتمع الجمیع.

الفصل الثانی

فی جواب الاعتراض بروایة الکلینی لهذا الخبر فی کتابه، و فی عدم استلزام

ذلک لوجوب العمل به، و فی وجه إیراده له و ما یناسب ذلک

قد عرفت ضعف الخبر، و ربما یعترض علی ذلک فیقال: قد صرّح الشیخ الإمام ثقة الإسلام فی أوّل کتاب الکافی بأنّه صنّفه لإزالة الشبهة عن السائل و عن الشیعة، و لیعملوا بما فیه إلی یوم القیامة، و لیأخذ منه من یرید علوم الدین بالنصوص الصحیحة عن الصادقین علیهم السلام (1)

. الکافی، ج 1، ص 8. [1]

. و هذه شهادة بصحّة أحادیثه کلّها؛ إذ لیس فیه قاعدة یتمیّز بها الصحیح من غیر الصحیح لو کان فیه غیر صحیح.

و الاصطلاح المشهور بین المتأخّرین لم یکن یومئذ قطعا، بل لا یعرف قبل زمن العلّامة إلّامن شیخه أحمد بن طاووس (2)-کما تقرّر فعلم أنّ جمیع ما فی الکافی صحیح باصطلاح القدماء، أی محفوف بالقرائن الدالّة علی صحّته، بمعنی ثبوت نقله عن المعصومین علیهم السلام، فکیف یجوز تضعیفه علی طریقة الأخباریّین؟

و الجواب عن ذلک: أنّ وجود الحدیث فی الکافی و نحوه قرینة علی صحّة نقله أی ثبوته، کما تقدّم؛ للقطع بشهادة مؤلّفه و غیرها بأنّ ما فیه مأخوذ من الأصول المجمع


1) 1)

2) 2) . اُنظر مقالة «بحثی پیرامون تقسیم حدیث به چهار قسم» ، المطبوع فی ده رساله للحجّة الشیخ رضاالأُستادی (زید عزّه و عمره) .

علی صحّتها، مع کون مؤلّفه من تلامیذ سفراء المهدی علیه السلام، و یمکنه عرض ما یشکّ فیه علیه، کما أشار إلیه السیّد الجلیل علیّ بن طاووس رحمه اللّه فی بعض مصنّفاته (1)

. کشف المحجّة، ص 82، 220، ( [1]الطبعة الحدیثة) .

. و کثیر من تلک الکتب و الأحادیث معروض علی الأئمّة علیهم السلام، و کثیر منها مرویّ من طرق أصحاب الإجماع، و بعضه موافق لظاهر القرآن، و بعضه موافق للأحادیث الثابتة، و بعضه موافق للاحتیاط، و بعضه مجمع علی صحّة نقله؛ لعدم نقلهم ما یعارضه کما أشار إلیه الشیخ فی الاستبصار (2)و غیره و بعضه متعلّق بالاستحباب أو الکراهة مع ثبوت أصل الإباحة، فیدخل تحت أحادیث «من بلغه شیء من الثواب» (3)لأنّه یترتّب علی ترک المکروه و فعل المستحبّ.

و إذا تأمّلت أحادیث کتبنا لم تجد حدیثا منها یخرج عن هذه الأقسام، و کیف یجوز قبول شهادة علمائنا فی تعدیل الرواة و مدحهم، و لا یجوز قبول شهادتهم فی صحّة أحادیث کتبهم و کونها منقولة من الأصول المجمع علیها، کما شهد به ابن بابویه و الکلینی و الشیخ و المحقّق و السیّد المرتضی و غیرهم من علمائنا المعتبرین.

هذا، مع أنّ أمر العدالة خفیّ جدّا بالنسبة إلی نقل الحدیث من کتاب الحسین بن سعید مثلا؛ لتواتر تلک الکتب و شهرتها عندهم، فلزم عدم قبول شهادتهم فی التوثیق، فلا یبقی حدیث صحیح أصلا، و هو بدیهیّ البطلان، و لتفصیل هذا محلّ آخر، غیر أنّ مجرّد الثبوت عن المعصوم لا یوجب العمل؛ لاحتمال وروده من باب التقیّة، أو کونه معارضا بما هو أقوی منه، کما هنا.

و بالجملة، فالصحیح عند المتقدّمین هو ما دلّت القرائن علی ثبوته عنهم علیهم السلام و لم یعارض بما هو أقوی منه، و الضعیف ما لم تدلّ القرائن علی صحّته، أو دلّت علی ثبوته مع وجود المعارض المذکور، غیر أنّ القسم الأوّل من الضعیف لم یثبتوه فی کتبنا المعتمدة، کما یظهر لمن عرف حال المتقدّمین، فأحادیث الکتب الأربعة و أمثالها محفوفة بالقرائن الدالّة علی صحّتها ممّا تقدّم و غیره؛ لکن یجب النظر فی تعارضها و


1) 1)

2) 2) . الاستبصار، ج 1، ص 3-5.

3) 3) . وسائل الشیعة، ج 1، ص 80-82، أبواب مقدّمة العبادات، [2] الباب 18، ح 1، 3-4، 6-9.

فی فهم معانیها، و العمل بوجوه الترجیح المنصوصة عنهم علیهم السلام، فبعضها ضعیف بالنسبة إلی قوّة معارضه.

و إذا تقرّر هذا تبیّن ضعف الحدیث المسئول عنه عند الأخباریّین و الأصولیّین معا، من حیث قوّة معارضه و عدم جواز العمل بظاهره، و إن ثبت مضمونه علی وجه من التأویل و من جهة ضعف سنده، کما عرفت. و ما قلناه مستفاد من کلام جماعة من علمائنا المتقدّمین و المتأخّرین، و من تتبّع الأحادیث و غیرها. و یأتی زیادة بیان لذلک إن شاء اللّه تعالی بحسب ما یقتضیه المقام.

و اعلم أنّ إیراد الکلینی رحمه اللّه لهذا الحدیث لا قصور فیه؛ لأنّه أورد قبله فی هذا الباب ما هو صریح فی معارضته فی خصوص هذه الصورة، (1)

. الکافی، ج 2، ص 614، باب ترتیل القرآن بالصوت الحسن، ح 3. [1]

و أورد فی باب الغناء ما یزیل عن سامعه کلّ ریب و شبهة (2). و الحدیث المسئول عنه أخّره إلی آخر الباب و جعل العنوان «ترتیل القرآن بالصوت الحسن» ، و هو لا یستلزم کونه غناء. فعلم أنّه فهم من أحادیث ذلک الباب هذا القدر لا ظاهر الأخیر، و أورده علی عادتهم من إیراد الأحادیث المخالفة لما علیه العمل فی آخر الأبواب و التعرّض لتأویلها، (3)و لعلّه ترک تأویله لظهوره عنده، و لمخالفته للضروریات، و قرّب حمله علی التقیة و غیرها ممّا یأتی. و لهذا نظائر فی الکافی و غیره.

الفصل الثالث

فی ذکر بعض ما یعارض الحدیث المسئول عنه فی خصوص موضوعه، و

یوجب بطلان تخصیصه لأحادیث الغناء

أقول: الحدیث الذی أشرنا إلی أنّه یعارض الحدیث المسئول عنه خصوصا هو ما رواه الکلینی فی هذا الباب قبل هذا الحدیث عن علیّ بن محمّد، عن إبراهیم الأحمر،


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 6، ص 431-435، باب الغناء.

3) 3) . هکذا قال أیضاً فی الاثنا عشریة ص 143، «. . . والتعرّض لتأویلها إن اقتضاه الحال» .

عن عبد اللّه بن حمّاد عن عبد اللّه بن سنان عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:

قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: «اقرؤوا القرآن بألحان العرب و أصواتها، و إیّاکم و لحون أهل الفسق و أهل الکبائر؛ فإنّه سیجیء من بعدی أقوام یرجّعون القرآن ترجیع الغناء و النوح و الرهبانیة، و لا یجوز تراقیهم، قلوبهم مقلوبة و قلوب من یعجبه شأنهم» (1)

. الکافی، ج 2، ص 614، باب ترتیل القرآن بالصوت الحسن، ح 3. [1]

.

و هذا الحدیث الشریف موجود فی عدّة مواضع معتمدة، مثل کتاب مجمع البیان (2)و کتاب الکشکول (3)للشیخ بهاء الدین و غیرهما، (4)و هو من جملة القرائن علی صحّته؛ مضافا إلی ما مضی و یأتی. و مضمون هذه الروایة منقول أیضا من طریق العامّة، رووه عن حذیفة بن الیمان قال، قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله:

اقرؤوا القرآن بلحون العرب و أصواتها، و إیّاکم و لحون أهل الفسوق و أهل الکتابین، و سیجیء قوم من بعدی یرجّعون القرآن ترجیع الغناء و النوح و الرهبانیة، لا یجاوز حناجرهم، مفتونة قلوبهم و قلوب الذین یعجبهم شأنهم (5).

قال ابن الأثیر بعد نقل هذه الروایة:

الألحان: جمع لحن، و هو التطریب و ترجیع الصوت و تحسین القراءة و الشعر و الغناء، و یشبه أن یکون أراد هذا الذی یفعله قرّاء الزمان من اللحون التی یقرؤون بها فی المحافل؛ فإنّ الیهود و النصاری یقرؤون کتبهم نحوا من ذلک (6). انتهی.

الفصل الرابع

فی الکلام علی سند المعارض الخاصّ

أقول: علیّ بن محمّد-المذکور فی هذا السند-هو ابن عبد اللّه بن أذینة الثقة (3) ،


1) 1)

2) 2) . مجمع البیان، ج 1، ص 16، الفنّ السابع من المقدّمة، رواه عن طرق العامّة.

3) 3) . الکشکول، ج 2، ص 5.

4) 4) . جامع الأخبار، ج 57، الفصل 23 فی القراءة: بحارالأنوار، ج 92، ص 190. [2]

5) 5) . مجمع البیان، ج 1، ص 16، الفنّ السابع من المقدّمة.

6) 6) . النهایة، ج 4، ص 242-243، « [3]لحن» .

کما یفهم من کتاب العلم و کتاب الطهارة و غیرهما (1)

. الکافی، ج 1، ص 31، باب فرض العلم و. . . ، ح 6، و [1]ص 37، باب حقّ العالم، ح 1، و 3، ص 69، باب‌النوادر، ح 1 و 3، ص 390، باب الصلاة فی الکعبة و. . . ح 12. قال المؤلّف رحمه الله فی الاثنا عشریة، ص 128: «. . . وقد وقع التصریح بکونه ابن عبداللّه فی کتاب العلم وکتاب الطهارة وغیرها» .

أو المعروف ب‍ «علّان الکلینی» الثقة الجلیل (2). و الأوّل یروی عنه عن أحمد بن محمّد البرقی من جملة العدّة، و الثانی من العدّة التی یروی عن سهل بن زیاد، و علی تقدیر التنزّل أو کونه ابن بندار کما فی کتاب الطهارة فی موضع آخر (3)-فکونه من مشایخ الکلینی کافٍ جلالة قدره، کما لا یخفی.

و إبراهیم الأحمر الظاهر أنّه ابن إسحاق، و هو و إن کان ضعیفا، (4)لکن ذکروا أنّ کتبه قریبة من السداد، (5)بل وثّقه الشیخ بحسب الظاهر؛ (6)لکن فی اتّحاد الموثّق و المضعّف نظر (7).

و قد علم من التتبّع أنّ الشیعة کانوا یکتبون کلّ ما یسمعونه من الأئمّة علیهم السلام فی حضرتهم و یدوّنونه، و ذلک بأمرهم، فانحصرت الروایة عن الرجل فی قسمین:

إمّا أن تکون من کتابه؛ أو من کتاب آخر بإجازته. فإن کان الراوی هنا هو الثقة فلا کلام، و إن کان الضعیف فإمّا أن تکون الروایة من کتابه، و هو کما عرفت قریب من السداد، بل معلوم السداد هنا؛ لموافقته للأحادیث المشار إلیها سابقا، أو بالإجازة فأمره


1) 1)

2) 2) . اُنظر معجم رجال الحدیث، ج 12، ص 128، رقم 8389. [2]

3) 3) . الکافی، ج 3، ص 23، باب السواک، ح 7: « [3]علی بن محمّد بن بیدار، عن ابراهیم بن إسحاق الأحمر، عن عبداللّه بن حمّاد. . .) .

4) 4) . رجال النجاشی، ص 19، رقم 21: «إبراهیم بن إسحاق، أبو إسحاق الأحمری النهاوندی کان ضعیفاً فی‌حدیثه» .

5) 5) . فهرست الطوسی، ص 10، رقم 11: «إبراهیم بن إسحاق الأحمری کان ضعیفاً فی حدیثه متّهماً فی دینه، وصنّف کتباً جملتها قریبة من السداد» .

6) 6) . قال الشیخ الطوسی فی أصحاب الهادی علیه السلام: «إبراهیم بن إسحاق ثقةٌ» (رجال الطوسی، ص 409) .

7) 7) . اُنظر خلاصة الأقوال، ص 198. قال المؤلّف رحمه الله فی الاثنا عشریة، ص 128 فی هذا المبحث بعد هذا الکلام: «فإن کان هنا هو الثقة فلا کلامَ، و إن کان المضعَّف فإمّا أن تکون الروایة من کتابه، و کتبه قریبة من السداد. . . أو من طریق الإجازة فأمرها سهل؛ إذ کانت الکتب متواترة النسبة یروونها عن ثقةٍ وغیره تبرّکاً باتّصال السلسلة بأصحاب العصمة علیهم السلام» .

سهل؛ إذ کانت الکتب عندهم متواترة النسبة یروونها بالإجازة عن ثقة و غیر ثقة. و لذلک تری الکلینی کثیرا ما یروی فی أوّل الأسناد عن غیر الثقة، و لا یتصوّر منه أخذ الحدیث من کتب غیر الثقات، بعد ما تقدّم من کلامه فی أوّل کتابه. و یحتمل کون الکلینی نقل هذا الحدیث من کتاب عبد اللّه بن سنان، و الباقی کلّهم روی عنهم هنا بطریق الإجازة. و اللّه أعلم.

و عبد اللّه بن حمّاد قال النجاشی: «إنّه من شیوخ أصحابنا» (1)

. رجال النجاشی، ص 218، رقم 568.

. و هذا مدح جلیل له، و لا یعارضه قول ابن الغضائری: نعرفه تارة و ننکره أخری، و یجوز أن یخرّج شاهدا (2). لأنّ قول النجاشی أثبت؛ لثقته و جلالة قدره و لزیادة علمه بأحوال الرجال و کثرة تثبّته و تحقیقه، کما هو معلوم من حاله، مع أنّ ابن الغضائری المذکور-و هو أحمد بن الحسین بن عبید اللّه لم یوثّقه الأصحاب (3)مضافا إلی ما علم من کثرة طعنه فی الثقات و ظهور عدم صحّته، فلا یعارض قوله قول النجاشی. و توهّم بعض علمائنا (4)-أنّه إذا أطلق یراد به الحسین بن عبید اللّه-غلط، لما فی خطبة الفهرست (5)و لروایته أحیانا عن أبیه، و الحسین لا یعرف لأبیه روایة، و مع ذلک فکلامه لیس بصریح فی الطعن. و قد قال الشیخ بهاء الدین فی رسالته فی الدرایة: «إنّ فی کون هذا اللفّظ یقتضی الجرح

1) 1)

2) 2) . مجمع الرجال، ج 3، ص 279: «و حدیثه یعرف تارةً وینکر أُخری ویخرّج شاهداً» .

3) 3) . قال التفرشی فی نقد الرجال، ص 21 [1] فی ترجمته: «ولم أجد فی کتب الرجال فی شأنه شیئاً من جرحٍ ولاتعدیل» ؛ وقال آیة اللّه الخوئی قدس سره فی معجم رجال الحدیث، ج 2، ص 98: « [2]هو ثقة لأنّه من مشایخ النجاشی» .

4) 4) . فی تنیح المقال، ج 1، ص 58: «إنّما النزاع فی أنّه عند الإطلاق [أی إطلاق «ابن الغضائری»] هل یُراد به‌الابن المختلَف فیه أو الأب المتّفق علی وثاقته، فذهب الأکثر إلی أنّه أحمد. . . و ذهب الشهید الثانی رحمه الله إلی أنّه الحسین لا أحمد» ، وذهب إلیه أیضاً علم الهدی فی نَضْدُ الإیضاح، المطبوع مع الفهرست، ص 106. و للمزید انظر مقالة «تحقیقی پیرامون رجال ابن الغضائری» المطبوعة فی مجلّة نور علم، العددین 15-16.

5) 5) . فهرست الطوسی، ص 2-3: « [3]فإنی لما رأیت جماعة من شیوخ طائفتنا من أصحاب الحدیث عملوافهرست کتب أصحابنا و ما صنفوه من التصانیف و رووه من الأصول و لم أجد أحدا استوفی ذلک. . . إلا ما قصده أبو الحسین أحمد بن الحسین بن عبید اللّه رحمه اللّه فإنه عمل کتابین أحدهما ذکر فیه المصنفات و الآخر ذکر فیه الأصول» .

تأمّلا» (1)

. الوجیز فی الدرایة، ص 10.

.

و أمّا عبد اللّه بن سنان فهو ثقة من أصحابنا جلیل، لا یطعن علیه فی شیء، قال فیه الصادق علیه السلام: «أما إنّه لا یزید علی السنّ إلّاخیرا» (2). هکذا ذکره علماؤنا فی الرجال، و قالوا: إنّ له کتبا رواها عنه جماعات من أصحابنا؛ لعظمه فی الطائفة و ثقته و جلالته، (3)و إنّ ممّن روی کتبه ابن أبی عمیر، (4)الذی أجمعت الطائفة علی تصحیح ما یصحّ عنه.

فهذه جملة من القرائن التی تستفاد من سند هذا الحدیث الشریف، مضافا إلی القرائن الخارجة السابقة؛ فإنّ جمیع الوجوه الدالّة علی تضعیف الحدیث السابق دالّة علی تصحیح هذا الحدیث. فلینصف الناظر لیعرف التفاوت بین هذین الحدیثین باعتبار سندهما و مضمونهما.

الفصل الخامس

فی الکلام علی متن الحدیث المذکور، و ما یستفاد منه

هذا الحدیث الشریف یدلّ علی تفسیر الغناء بالصوت المشتمل علی الترجیع المطرب، کما فسّروه به فی کتب الفقه، و ربما دلّ علی تفسیره بالترجیع مطلقا و إن لم یطرب، کما فسّره به جماعة، لعدم التصریح فیه باعتبار الطرب، و یدلّ علی شمول التحریم لما کان فی القرآن منه، و أنّ الغناء یحصل بترجیعه. و قد فسّروا الطرب بالخفّة التی تصیب الإنسان لشدّة حزن أو سرور (5).

و یستفاد من صریح هذا الحدیث أنّ هذا الفعل محرّم، فلا مجال عند الإنصاف للتشکیک فیه؛ لدلالته علی أنّ هذا الفعل کفعل أهل الفسوق و الکبائر، و عدم جواز التراقی و قلب قلوبهم و قلوب من یعجبه فعلهم. و أیّ مبالغة أعظم من ذلک فی الترهیب عنه و التنفیر منه و الحکم بتحریمه. و هل قلب القلوب إلّاعلامة الکفر أو


1) 1)

2) 2) . رجال الکشی، ج 2، ص 710، ح 771. [1]

3) 3) . رجال النجاشی، ص 214، رقم 558.

4) 4) . فهرست الطوسی، ص 192، رقم 410.

5) 5) . مجمل اللغة، ج1، ص 596؛ الصحاح، ص 171، « [2]طرب» .

النفاق؟ کما هو مذکور مأثور (1)

. بحارالأنوار، ج 70، ص 50-52، ح 9-10، نقلاً عن معانی الأخبار.

.

و أمّا تخصیص من خصّه بمن یلعب بالملاهی فباطل لا وجه له؛ إذ لا یعهد أن یقرأ أحد القرآن لاعبا بالمثانی (2)و العود و الطنبور. و یلزم تخصیص الغناء فی جمیع أقسامه بهذه الصورة لاتّحاد الطریق، و هو خلاف النصّ و الإجماع حیث دلّا علی تحریم کلّ ما یصدق علیه الغناء. و هذا التخصیص مذهب بعض الملاحدة و الصوفیة من المخالفین کالغزّالی و أضرابه؛ فإنّه خصّه بما یعمل فی مجالس الشرب؛ (3)لإعراضهم عن قبول المأثور عن الأئمّة علیهم السلام، و قلّده فی ذلک من أحسن الظنّ به و بأمثاله من أعداء اللّه و أعداء أهل البیت علیهم السلام. مع أنّ هؤلاء قد أساؤوا الظنّ بالأئمّة و شیعتهم، فدخل الشیطان علی بعض ضعفاء الشیعة حتی أحسنوا الظنّ بهم، فصاروا یقبلون کلامهم و إن خالف کلام أهل العصمة. و من أنصف جزم بصحّة هذا الکلام و صدق النقل عنهم.

و بالجملة، فالغناء صادق علی الترجیع المذکور ألبتّة؛ لأنّه مطابق لنصّ أهل اللغة و الفقهاء، و موافق للعرف فی بلاد العرب و غیرها، بل یفهم من کلام الصوفیة أنّ مثله غناء و إن انفرد عن مجالس الشرب و الملاهی، حیث قالوا: «إنّ من أسباب الجذبة التی تحصل للمرید سماع الغناء» (4).

و علی کلّ حال، فکونه غناء علی التعریفین لا شکّ فیه لمن ترک التعصّب للباطل. و الغناء حیث صدق محرّم بالکتاب و السنّة و الإجماع، کما سبق.

و الألحان و الأصوات و النغمات ألفاظ متقاربة المعانی، و تصدق مع الغناء و غیره، و المحرّم منها ما کان غناء، کما مرَّ تعریفه. و أمّا فهم المعنی المنهیّ عنه من لفظ «الألحان» هنا فهو ناشئ من قلّة المعرفة بتراکیب الفصحاء؛ لأنّه عبّر ب «لحون العرب و أصواتها» أوّلا و العطف تفسیری و ب «لحون أهل الفسوق» ثانیا، فعلم أنّ اللحون


1) 1)

2) 2) . «المثنی من الأوتار: الذی بعد الأوّل، ج: مَثانٍ» (المعجم الوسیط، ج 1، ص 102، « [1]ثنی») .

3) 3) . إحیاء العلوم الدین، ج 2، ص 296.

4) 4) . مرصاد العباد، ص 364.

قد تکون غناء فتحرم، و قد لا تکون فتحلّ، فالضابط هو صدق الغناء بالترجیع أو دلالة العرف. و قد صرّح علماؤنا بعموم التحریم فی القرآن و غیره؛ عملا بهذا الحدیث و ما فی معناه من الأحادیث العامّة و الخاصّة و الأدلّة السابقة.

و هذا الحدیث یدلّ علی تحریم الغناء فی القرآن، بل و فی غیره أیضا، کما لا یخفی علی من له معرفة بتراکیب الکلام العربی فی مثله، و الإضافة بیانیة؛ لأنّ ذلک الترجیع هو الغناء، و هو أیضا اللحن المخصوص. فمعنی ترجیع القرآن ترجیع الغناء: التغنّی بالقرآن کما یتغنّی بغیره، و حاصله ترجیع القرآن ترجیعا هو الغناء، لا ترجیعا یشبه ترجیع الغناء، فاعتبار التشبیه لیس هو من جهة ترکیب اللفظ، بل هو بیان للمعنی الذی قلناه، و ذلک لشهرة الغناء فی غیر القرآن و ظهوره، علی أنّه یمکن اعتبار التشبیه، فالمعنی: ترجیعا مثل ترجیع الغناء المتعارف بین أکثر الناس کونه غناء الحاصل بالترجیع الخاصّ، فیکون ترجیع القرآن مثله فی کونه غناء و کونه محرّما، فلا یقتضی التشبیه المغایرة، بل إلحاق هذا الفرد المشتبه بالغناء المتعارف لتحقّق الموجب لصدق الغناء فیهما، و هو الترجیع الخاصّ و الواسطة غیر معقولة؛ لما تقدّم من أنّه إمّا أن یصدق علیه تعریف الغناء أو لا، و لاعترافهم بأنّ مثله غناء، کما تقدّم نقله عنهم، و یأتی لذلک مزید تحقیق إن شاء اللّه تعالی.

و ما یتوهّم من إشعار الحدیث بأنّ الترجیع قد یکون غناء و قد لا یکون یردّه:

أوّلا: أنّ الأقرب المتبادر إلی الفهم هنا کون الإضافة بیانیة، کما قلنا.

و ثانیا: أنّه لم یکن الترجیع و الغناء معهودین متعارفین فی القرآن أصلا، کما هو معلوم من هذا الحدیث و غیره، و قوله: «سیأتی من بعدی أقوام، إلخ» یدلّ علیه. فیکون المراد أنّ الذین یأتون بعدی یرجّعون القرآن مثل ترجیع هذا الغناء المعهود المتعارف فی الشعر و نحوه.

و ثالثا: أنّ الکلام فی الترجیع الذی هو غناء، و أکثرهم فسّروه ب «الصوت المشتمل علی الترجیع المطرب» . فعلی هذا قد یکون الترجیع غناء و قد لا یکون، و المطلب

حاصل علی کلّ حال، و هو تحقّق الغناء فی القرآن و تحریمه فیه.

و أکثر تحقیقات هذا الفصل مأخوذة من رسالة کتبها علی هذا الحدیث بعض المحقّقین من مشایخنا المعاصرین (1)

. یعنی الشیخ علی بن محمّد بن حسن بن الشهید الثانی مؤلّف الدرّ المنثور، ورسالته المشار إلیها هی: السهام المارقة من أغراض الزنادقه، وهذه الرسالة لم تطبع بعدُ، وقد حقّقنا الفصلین الأوّل والثانی منها وأدرجناهما فی القسم الثانی من هذه المجموعه. وقد کتب العاملی رحمه الله فی شرح الحدیث مطالب فی الدرّ المنثور (ج 1، ص 25-28، 43-47) ، ثمّ أفردها فی رسالة السهام المارقة، مع زیاداتٍ واختلاف مّا فی الترتیب، کما صرّح به فی مقدّمة السهام المارقة.

(أیّده اللّه تعالی) . و اللّه أعلم.

الفصل السادس

فی وجوه التأویل للحدیث المسئول عنه

و إذ قد عرفت عموم تحریم الغناء فی سائر صوره عدا ما استثنی بدلیل خاصّ کما هو مذکور فی محلّه، بل قد عرفت تحریمه فی خصوص هذه الصورة وجب تأویل الحدیث المسئول عنه، و تعیّن صرفه عن ظاهره؛ لعدم إمکان العمل به من غیر تأویل، و ذلک ممکن من وجوه اثنی عشر:

أحدها: الحمل علی التقیّة؛ لأنّه موافق لمذهب کثیر من العامّة، و قد تقدّم ذلک، و أنّه أقوی أسباب الترجیح فی الأحادیث المختلفة، کما أمر به الأئمّة علیهم السلام فی مثله، (2)و کما هو موافق للاعتبار؛ لما هو معلوم من أنّ أغلب أسباب الاختلاف فی أحادیث أهل العصمة علیهم السلام مراعاتهم للتقیّة.

و ثانیها و ثالثها: أن یکون المراد بالترجیع مجرّد مدّ الصوت أو رفعه بحیث لا یتحقّق الغناء؛ لأنّ السؤال فی صدر الحدیث إنّما هو عن رفع الصوت، و أنّ الشیطان یوسوس للسائل إذا رفع صوته بالقرآن بأنّه یرید به الرئاء، فأمره الإمام علیه السلام بأن لا یلتفت إلی هذا الوسواس، و أن یقرأ قراءة متوسّطة، و یرفع صوته بالقرآن، فأجاز له التوسّط و رفع الصوت. فإمّا أن تکون «الواو» فی «و رجّع» بمعنی «أو» ، کما ذکروه فی مواضع و


1) 1)

2) 2) . وسائل الشیعة، ج 27، ص 106-107، 118-119، الباب 9، [1] ح 1، 29-34.

أوردوا له شواهد؛ (1)

. اُنظر مغنی اللبیب، ص 468، الباب الأوّل، الواو المفردة (تحقیق الدکتور مازن المبارک ومحمد علی‌حمداللّه) .

أو یکون معنی «الواو» الجمع بین الأمرین فی الجواز هنا، أی فی خصوص الصورة المذکورة فی السؤال؛ أو أمرا له بالأمرین فی وقتین بأن یقرأ قراءة متوسّطة تارة و یرفع صوته تارة أخری أو فی آیة أخری؛ أو یکون رفع الصوت هنا بما لا یخرج عن حدّ التوسّط بأن لا یبلغ العلوّ فیستقیم معنی الجمع.

و هذا الوجه یمکن جعله وجهین باعتبار إمکان انفکاک مدّ الصوت عن رفعه، و قد ورد استعمال الترجیع فی رفع الصوت و مدّه، ذکره بعض العلماء فی تفسیر مثل هذا اللفظ. قال صاحب کتاب قصص الأنبیاء بعد ذکر أحادیث من طرق العامّة فی قصّة الأذان ما هذا لفظه:

قال أبو محمّد: سمعت الخلیل بن أحمد قاضی سجستان یقول: معنی الترجیع فی هذا الخبر هو الذی فی الخبر الثانی حیث قال، قال لی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: «ارجع فامدد من صوتک» و هو أنّه کان لا یرفع صوته فأمره بالرجوع لیقوله علی مدّ من صوته فیه، و یحتمل أن یکون إنّما أمره بالرجوع لیکرّره فیحفظه، کما یعلّم المتلقّی للقرآن الآیة فیکررّها علیه لیحفظها. انتهی.

و ناقل هذا التأویل و المنقول عنه من أهل اللسان و الفصاحة و المعرفة باللغة العربیة و إن کانا من علماء العامّة.

و رابعها: أن یکون قوله: «و رجّع بالقرآن صوتک» استعارة تبعیة، و یکون المراد مجرّد تحسین الصوت، کما أنّ الترجیع یحصل منه التحسین، فکأنّه قال: «و حسّن بالقرآن صوتک تحسینا یشبه الترجیع» ؛ و قوله: «یرجّع به ترجیعا» أی یحسّن به أی بالقرآن تحسینا کالترجیع، علی اعتبار مغایرة المشبّه للمشبّه به فیهما، و لا ینافیه وصف الصوت بالحسن قبل ذکر الترجیع ثانیا؛ لأنّ الحسن یحتمل التحسین فیزید معروضه حسنا. و الضمیر فی «به» راجع إلی القرآن کما قلناه علی هذا الوجه و الذی قبله لا إلی الصوت و إن أمکن علی وجه. و حمل هذا اللفظ علی الاستعارة متّجه، و


1) 1)

قرینتها امتناع حمله علی ظاهره شرعا، کما هو معلوم من مذهبهم، فنزل الامتناع الشرعی منزلة الامتناع العقلی فی قولهم: «نطقت الحال بکذا» .

و خامسها: أن یکون المراد بالترجیع تردید الکلمات و تکرار الآیات؛ فإنّ ذلک یلزم منه ترجیع الصوت و الرجوع إلیه مرّة بعد مرّة. و قد ورد الأمر بذلک فی آیات الرحمة و العذاب و غیرها (1)

. انظر وسائل الشیعة، ج 6، ص 165-260، أبواب قراءة القرآن.

. و کونه خلاف الظاهر من الترجیع لا یضرّنا؛ لضرورة الحمل علی نحوه عند تعذّر الحمل علی الظاهر، و وجوب العدول إلی التأویل لقوّة المعارض و عدم احتماله للتأویل. و قد ذکر الفقهاء أنّه یکره الترجیع فی الأذان إلّا للإشعار، و فسّروا الترجیع بتکرار التکبیر و الشهادتین (2). و هو یقرب هذا الوجه. و کذلک قول أهل اللغة: إنّ «رجع الکلام تکراره، و مراجعة الخطاب معاودته» (3). و کذلک ما تقدّم نقله عن صاحب کتاب قصص الأنبیاء علیهم السلام.

و سادسها: أن یکون ذلک حثّا علی کثرة قراءة القرآن و الاشتغال بتلاوته فی جمیع الأوقات، کما ورد الأمر به فی أحادیث کثیرة؛ (4)إذ یلزم منه ترجیع الصوت، کما مرَّ، فاستعمل اللفظ و أرید به ملزوم معناه. و لهذا الاستعمال نظائر کثیرة فی مواضعها مذکورة.

و هذا الوجه قریب من الوجه الذی قبله، و هما من وجوه المجاز لهذا اللفظ. و ربما یقرّب هذا الوجه ما تضمّنه السؤال من أنّ الشیطان یوسوس له بإرادة الرئاء، لیمنعه من قراءة القرآن، فاقتضت الحکمة مجاهدة الشیطان و تحصیل ضدّ مقصوده؛ لئلّا یطمع فی المکلّف.

و سابعها: أن یکون المراد بترجیع الصوت بالقرآن قراءته علی وجه الحزن، کما ورد الأمر به صریحا فی قولهم علیهم السلام: «إنّ القرآن نزل بالحزن، فاقرأوه بالحزن» (5). و وجهه


1) 1)

2) 2) . غایة المراد، ج 1، ص 134؛ [1] تاج العروس، ج 21، ص 76، «رجع» .

3) 3) . تاج العروس، ج 21، ص 72، «رجع» .

4) 4) . وسائل الشیعة، ج 6، ص 186-192، أبواب قراءة القرآن، الباب 11.

5) 5) . الکافی، ج 2، ص 614، باب ترتیل القرآن بالصوت الحسن، ح 2. [2]

أنّ ترجیع الصوت فی النوح و غیره لمّا کان یقتضی زیادة الحزن کما یقتضی زیادة الحسن جاز أن یستعمل فی مطلق الصوت الحزین، و یکون استعارة تبعیة کما مرَّ و یخصّ بما لا یرجّع الترجیع الحقیقی؛ لدلالة الدلائل القطعیة علی تحریمه، کما مضی و یأتی، إن شاء اللّه تعالی.

و ثامنها و تاسعها: أن یکون الترجیع استعارة أیضا لکن بمعنی التبیین کما ذکره بعض علمائنا أو بمعنی جعله بحیث یؤثّر فی القلب من حیث إنّ الترجیع یستلزمهما غالبا، فأطلق علی التأثیر أو علی التبیین الحاصلین بدونه. و قد روی عن أبی عبد اللّه علیه السلام فی قول اللّه (عزّ و جلّ) : «وَ رَتِّلِ اَلْقُرْآنَ تَرْتِیلاً» 1 قال:

قال أمیر المؤمنین علیه السلام: «بیّنه تبیینا، و لا تهذّه هذّ الشعر، و لا تنثره نثر الرمل، و لکن اقرعوا به قلوبکم القاسیة، و لا یکن همّ أحدکم آخر السورة (1).

و لا ریب فی أنّه یجب حمل الترجیع علی بعض المعانی المأمور بها بحسب الإمکان، و لا یجوز حمله علی المعنی المنهیّ عنه.

و عاشرها: أن یکون مخصوصا بالترجیع الذی لا یصل إلی حدّ الغناء، أعنی ما لیس بمطرب، فلا یصدق علیه الغناء، و لا ینافی تحریمه جواز ما دونه. و هذا و إن کان قریبا، لکن بعض علمائنا عرّفه بالصوت المشتمل علی الترجیع و إن لم یطرب، (2)و ادّعی بعضهم التلازم بین الترجیع و الطرب (3). و هو غیر بعید عن الاعتبار، و لعلّ الوصف للتوضیح. و فی القاموس: «الغناء ککساء من الصوت ما طرّب به» ، (4)و هو یدلّ علی


1) 2) . الکافی، ج 2، ص 614، باب ترتیل القرآن بالصوت الحسن، ح 1. [1]

2) 3) . مسالک الأفهام، ج 2، ص 126. [2]

3) 4) . رسالة فی تحریم الغناء، للمحقّق السبزواری، المطبوعة فی هذه المجموعة، ص 38.

4) 5) . القاموس المحیط، ص 1701، « [3]غنی» .

اعتبار الوصف، فإن لم یکن ملازما فهو کالتعریف الأوّل. و الحاصل أنّه مع اجتماع الترجیع و الطرب یتحقّق الغناء بإجماع الفقهاء و اللغویین و العرب.

و حادی عشرها: أن یکون المراد بالترجیع فی الصوت تردیده من مخرج حرف إلی مخرج حرف آخر، أی إخراج الحروف من مخارجها کما ینبغی من غیر أن یکون النطق بواحد منها مشابها للنطق ب‌آخر، فیکون حاصل الترجیع بیان الحروف فی النطق بیانا تامّا؛ فإنّه یستلزم التلطّف فی رجوع الصوت و ترجیعه من کیفیة إلی أخری و من مخرج حرف إلی مخرج آخر، و لا یلزم تحقّق الغناء و لا الترجیع المبحوث عنه. و هذا قریب عند التحقیق من الثامن و بینهما فرقّ ما.

و ثانی عشرها: أن یکون المراد بترجیع الصوت بالقرآن ردّه باشتغاله بالقرآن عن الشعر و الغناء و نحوهما، فیکون أمرا بالاشتغال به عن غیره، و الرجوع عن غیره إلیه؛ لأنّ صاحب الصوت الحسن یستعمله غالبا فی الغناء، فأمر بالرجوع عنه إلی قراءة القرآن لا علی وجه الغناء، فیرجع إلی معنی الرجوع و یناسب بعض ما سبق. و کذا قوله: «یرجّع به ترجیعا» و یکون الضمیر للقرآن، یعنی إنّ اللّه یحبّ الصوت الحسن الذی یردّه صاحبه عن المحرّمات و یستعمله فی العبادات کقراءة القرآن علی الوجه المشروع المباح.

فهذا ما خطر بالبال من الاحتمال [ فی ] تأویل الحدیث، و إن نوزع فی بعضها بأنّه بعید فأکثرها قریب سدید. و إذا سلم منها محمل واحد صحیح فهو کاف، فکیف و الجمیع متّجه شاف، و لعلّ الوجه البعید فی بعض الأنظار قریب فی غیره، کما هو واقع کثیرا. و من نظر فی کلام الفصحاء و تصرّفات البلغاء علم أنّ أکثر کلامهم مجازات و استعارات و کنایات. و قد أجمع العلماء علی أنّ المجاز أبلغ من الحقیقة، بل لا مبالغة فی استعمال اللفظ فی حقیقة، و المبالغة فی مثل هذه المقامات مطلوبة خصوصا مع شدّة ظهور الحال لو لا تمویهات أهل الضلال.

و أمّا القرینة الدالّة علی المجاز فقد تکون عقلیة، و قد تکون لفظیة، و قد تکون حالیة، و لعلّهم علیهم السلام مع استعمال بعض الألفاظ فی معانیها المجازیة کانوا ینصبون للسامع قرینة یفهم منها الصرف عن الحقیقة و إن لم تصل إلینا، أو یعتمدون علی قرب

المعنی المقصود من فهمه و لو من سماع حدیث آخر، أو موافقته للغالب من عرفه، أو علمه بمذهب الأئمّة علیهم السلام فیه، أو بسبب روایتهم لکثیر من الأحادیث بالمعنی سقطت بعض الألفاظ التی کانت قرائن المجاز، أو غیر ذلک. و اللّه أعلم.

الفصل السابع

فی ذکر بعض ما أشرنا إلیه من أحادیث تحریم الغناء؛ فإنّ استقصاءها یفضی

إلی التطویل، علی أنّه لا یحضرنی الآن من کتب الحدیث إلّاالقلیل

روی الشیخ الإمام ثقة الإسلام محمد بن یعقوب الکلینی (رض) فی الکافی بإسناد صحیح عن محمّد بن مسلم (1)

. «ذکر محمّد بن مسلم إشارة إلی روایة بعض أصحاب الإجماع له، مع أنّ فی طریقه صفوان أیضاً وهومنهم، ولاحتمال اجتماعهما فی الروایة کما یأتی فی هذا الحدیث بعینه، فیُحتَمَل أن یکونَ حصل إبدال «عن» بالواو» (منه) .

عن أبی الصباح عن أبی الصباح عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: «قوله (عزّ و جلّ) : « لا یَشْهَدُونَ اَلزُّورَ الغناء» (2).

و بإسناد صحیح عن زید الشحّام قال، قال أبو عبد اللّه علیه السلام: «بیت الغناء لا تؤمن به الفجیعة، و لا تجاب فیه الدعوة، و لا یدخله الملک» (3).

و بإسناد حسن عن محمّد بن مسلم عن أبی جعفر علیه السلام قال: سمعته یقول:

الغناء ممّا وعد اللّه علیه النار و تلا هذه الآیة: - «وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ اَلْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اَللّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَها هُزُواً أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ» 4.

و بإسناد حسن عن محمّد بن مسلم و أبی الصباح جمیعا عن أبی عبد اللّه علیه السلام فی قول اللّه (عزّ و جلّ) : «وَ اَلَّذِینَ لا یَشْهَدُونَ اَلزُّورَ» ، قال: «هو الغناء» (4).

و بإسناد حسن عن عنبسة عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: «استماع اللّه‌و و الغناء ینبت النفاق فی القلب کما ینبت الماء الزرع» (5).


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 6، ص 431، باب الغناء، ح 6. [1]

3) 3) . الکافی، ج 6، ص 433، باب الغناء، ح 15. [2]

4) 5) . الکافی، ج 6، ص 433، باب الغناء، ح 13. [3]

5) 6) . الکافی، ج 6، ص 434، باب الغناء، ح 23. [4]

و بإسناد حسن عن ابن أبی عمیر عن مهران بن محمّد عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: سمعته یقول: «الغناء ممّا قال اللّه تعالی: «وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ اَلْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اَللّهِ» 1.

و بإسناد حسن عن ابن أبی عمیر عن بعض أصحابه عن أبی عبد اللّه علیه السلام فی قول اللّه (عزّ و جلّ) : «فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ» قال:

«الرجس من الأوثان: الشطرنج، و قول الزور: الغناء» (1).

و بإسناد صحیح (2)إلی مسعدة بن زیاد قال:

کنت عند أبی عبد اللّه علیه السلام فقال له رجل: بأبی أنت و أمّی، إنّی أدخل کنیفا لی، ولی جیران عندهم جوار یتغنّین و یضربن بالعود، و ربما أطلت الجلوس؛ استماعا منّی لهنّ. فقال: «لا تفعل» . فقال الرجل: و اللّه ما آتیهنّ (3)و إنّما هو سماع أسمعه بأذنی. فقال: «للّه أنت، أما سمعت اللّه یقول: «إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً» ؟ فقال: بلی و اللّه لکأنّی لم أسمع بهذه الآیة من کتاب اللّه من أعجمیّ و لا عربیّ، و لا جرم إنّی لا أعود إن شاء اللّه، و إنّی لأستغفر اللّه. فقال له: «قم و اغتسل و صلّ ما بدا لک؛ فإنّک کنت مقیما علی أمر عظیم، ما کان أسوأ حالک لو متّ علی ذلک! استغفر اللّه و سله التوبة من کلّ ما یکره؛ فإنّه لا یکره إلّاالقبیح، و القبیح دعه لأهله؛ فإنّ لکلّ أهلا (4).

و رواه الشیخ أیضا بإسناد صحیح، (5)و رواه ابن بابویه مرسلا (6). و بإسناد موثّق عن


1) 2) . الکافی، ج 6، ص 436، باب النرد و الشطرنج، ح 7. [1]

2) 3) . «قد وصف سنده بالصحّة بعض المحقّقین من الأصولیین» (منه) .

3) 4) . «یحتمل کون الإتیان بمعنی المجیء و القصد، و کونه بمعنی الجماع، و الغرض تحقیر أمر السماع المذکور من السائل، فورد الجواب بالتشدید و التهدید، و الحکم بأنه من الکبائر» . (منه رحمه الله) .

4) 5) . الکافی، ج 6، ص 433، باب الغناء، ح 10. [2]

5) 6) . تهذیب الأحکام، ج 1، ص 116، ح 304.

6) 7) . الفقیه، ج 1، ص 80، ح 177.

عبد الأعلی قال:

سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عن الغناء و قلت: إنّهم یزعمون أنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله رخّص فی أن یقال: «جئناکم جئناکم، حیّونا حیّونا، نحیّکم» . فقال: «کذبوا، إنّ اللّه (عزّ و جلّ) یقول: «وَ ما خَلَقْنَا اَلسَّماءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ. لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنّا إِنْ کُنّا فاعِلِینَ. بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی اَلْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ وَ لَکُمُ اَلْوَیْلُ مِمّا تَصِفُونَ» -ثمّ قال: -ویل لفلان ممّا یصف» (رجل لم یحضر المجلس) (1)

. الکافی، ج 6، ص 433، باب الغناء، ح 12. [1]

.

و بإسناده عن أبی بصیر قال: سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عن قول اللّه تبارک و تعالی: «فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ» قال: «الزور: الغناء» (2).

و بإسناده عن أبی أسامة عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: «الغناء عشّ النفاق» (3).

و بإسناده عن سماعة قال، قال أبو عبد اللّه علیه السلام:

لمّا مات آدم علیه السلام شمت به إبلیس و قابیل، فاجتمعا فی الأرض، فجعل إبلیس و قابیل المعازف و الملاهی شماتة بآدم علیه السلام. فکلّ ما کان فی الأرض من هذا الضرب الذی یتلذّذ به الناس فإنّما هو من ذلک (4).

و بإسناده عن السکونی عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال، قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: «أنهاکم عن الزفن (5)و المزمار (6)و عن الکوبات (7)و الکبرات» (8).

و بإسناده عن الوشّاء قال: سمعت الرضا علیه السلام یقول: سئل أبو عبد اللّه علیه السلام عن الغناء، فقال: «قول اللّه (عزّ و جلّ) : «وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ اَلْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اَللّهِ» 9. و عن أبی أیّوب الخرّاز قال:

نزلنا بالمدینة فأتینا أبا عبد اللّه علیه السلام فقال لنا: «أین نزلتم» ؟ قلنا: علی فلان صاحب القیان. فقال لنا: «کونوا کراما» فما علمنا ما أراد. فلمّا عدنا إلیه سألناه، فقال: «أما سمعتم اللّه یقول فی کتابه: «وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراماً» (9).


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 6، ص 431، باب الغناء، ح 1. [2]

3) 3) . الکافی، ج 6، ص 431، باب الغناء، ح 2. [3]

4) 4) . الکافی، ج 6، ص 431، باب الغناء، ح 3. [4]

5) 5) . فی هامش المخطوطة: «الزفن: الرقص، والکوبة: الطبل» (صلی الله علیه و آله) .

6) 6) . فی هامش المخطوطة: «الغناء، کما عرفت» .

7) 7) . فی هامش المخطوطة: «الکوبة: النرد والشطرنج والبربط» (ق) .

8) 8) . الکافی، ج 6، ص 432، باب الغناء، ح 7. [5]

9) 10) . الکافی، ج 6، ص 432، باب الغناء، ح 9. [6]

و بإسناده عن عمر الزعفرانی (1)

. هکذا فی المخطوطة وفی وسائل الشیعة، ج 17، ص 127، أبواب ما یکتسب به، الباب 17، [1] ح 5، وفی حاشیته: «فی نسخة: عمرو الزعفرانی» . وفی المصدر والوافی، ج 17، ص 212، ح 19: « [2]عمران الزعفرانی» .

عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:

من أنعم اللّه علیه بنعمة فجاء عند تلک النعمة بمزمار فقد کفرها، و من أصیب بمصیبة فجاء عند تلک المصیبة بنائحة فقد کفرها (2).

و بإسناده عن الحسن بن هارون قال:

سمعت أبا عبد اللّه علیه السلام یقول: «الغناء مجلس لا ینظر اللّه (عزّ و جلّ) إلی أهله، و هو ممّا قال اللّه (عزّ و جلّ) : «وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ اَلْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اَللّهِ» 3.

و بإسناده عن إبراهیم بن محمّد المدنی عمّن ذکره عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: سئل عن الغناء و أنا حاضر، فقال: «لا تدخلوا بیوتا اللّه معرض عن أهلها» (3).

و بإسناده عن یاسر عن أبی الحسن علیه السلام قال:

من نزّه نفسه عن الغناء فإنّ فی الجنّة شجرة یأمر اللّه الریاح أن تحرّکها فیسمع لها صوت لم یسمع مثله. و من لم یتنزّه عنه لم یسمعه (4).

و عن جهم بن حمید أنّه قال لأبی عبد اللّه علیه السلام:

مررت بفلان فاحتبسنی، فدخلت داره و نظرت إلی جواریه، فقال: «ذاک مجلس لاینظر اللّه إلی أهله، أمنت اللّه علی أهلک و مالک» (5)

لأنّا نقول: إیراد الکلینی له فی باب الغناء یدلُّ علی فهمه لذلک منه، علی أنّ ذلک هو الظاهر من الحدیث، بل یتعیّن ذلک؛ لأنّ مالکَ الجواری قد أذِنَ للراوی فی النظر، فیصیر مباحاً، فلم یبقَ إلّاصرف التهدید إلی سماع الغناء، واللّه أعلم» (منه) .

.

1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 6، ص 432-433، باب الغناء، [3] ح 11.

3) 4) . الکافی، ج 6، ص 434، باب الغناء، ح 18. [4]

4) 5) . الکافی، ج 6، ص 434، باب الغناء، ح 19، [5] وفی المصدر والوافی، ج 17، ص 215، ح 27: « [6]فیسمع لها صوتاً» ؛ وفی وسائل الشیعة، ج 17، ص 307، أبواب ما یکتسب به. [7]

5) 6) . الکافی، ج 6، ص 434، باب الغناء، ح 22. « [8]لایقال: هذا غیر صریح، بل یُحتَمل کون المراد به تحریم النظر إلی تلک الجواری و ترتّب الوعید علی ذلک؛ إذ لم یصرِّح بأنّهنّ کنّ یُغَنّینَ.

و بإسناده عن الحسن بن علیّ بن یقطین عن أبی جعفر علیه السلام قال:

من أصغی إلی ناطق فقد عبده: فإن کان الناطق یؤدّی عن اللّه فقد عبد اللّه، و إن کان الناطق یؤدّی عن الشیطان فقد عبد الشیطان (1)

. الکافی، ج 6، ص 434، باب الغناء، ح 24. [1]

.

و بإسناده عن یونس قال:

سألت الخراسانیّ (صلوات اللّه علیه) و قلت له: إنّ العبّاسی ذکر أنّک ترخّص فی الغناء فقال: «کذب الزندیق، ما هکذا قلت له، سألنی عن الغناء فقلت: إنّ رجلا أتی أبا جعفر علیه السلام فسأله عن الغناء، فقال: یا فلان، إذا میّز اللّه بین الحقّ و الباطل فأین یکون الغناء؟ فقال: مع الباطل. فقال: قد حکمت» (2).

و رواه الکشّی بسند صحیح عن الریّان بن الصلت عن أبی الحسن علیه السلام نحوه.» (3)

و بإسناده عن زید الشحّام قال:

سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عن قول اللّه (عزّ و جلّ) : «فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ» قال: «الرجس من الأوثان: الشطرنج، و قول الزور: الغناء» (4).

و بإسناده عن أبی عبد اللّه علیه السلام أنّه سئل عن بیع الجواری المغنّیات، فقال: «شراؤهنّ و بیعهنّ حرام، و تعلیمهنّ کفر، و استماعهنّ نفاق» (5).

و بإسناده عن الرضا علیه السلام أنّه سئل عن شراء المغنّیة، فقال: «قد تکون للرجل الجاریة تلهیه، و ما ثمنها إلّاثمن کلب، و ثمن الکلب سحت، و السحت فی النار» (6).

و بإسناده عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: «المغنّیة ملعونة، ملعون من أکل کسبها» (7).

و بإسناده عن أبی بصیر قال:

سألت أبا جعفر علیه السلام عن کسب المغنّیات، فقال: «التی یدخل علیها الرجال حرام، و التی تدعی إلی الأعراس لیس به بأس، و هو قول اللّه (عزّ و جلّ) : «مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ اَلْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اَللّهِ» (8).


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 6، ص 435، باب الغناء، ح 25. [2]

3) 3) . رجال الکشیّ، ج 2، ص 791، ح 957. [3]

4) 4) . الکافی، ج 6، ص 435، باب النرد والشطرنج، ح 2. [4]

5) 5) . الکافی، ج 5، ص 120، باب کسب المغنّیة وشرائها، ح 5. [5]

6) 6) . الکافی، ج 5، ص 120، باب کسب المغنّیة وشرائها، ح 4. [6]

7) 7) . الکافی، ج 5، ص 120، باب کسب المغنّیة وشرائها، ح 6. [7]

8) 8) . الکافی، ج 5، ص 119، باب کسب المغنّیة وشرائها، ح 1. [8]

و بإسناده عن إبراهیم بن أبی البلاد:

إنّ إسحاق بن عمر أوصی بجوار له مغنّیات أن یبعن و یحمل ثمنهنّ إلی أبی الحسن علیه السلام. قال إبراهیم: فبعت الجواری بثلاثمائة ألف درهم و حملت الثمن إلیه، فقال: «لا حاجة لی فیه؛ إنّ هذا سحت، و تعلیمهنّ کفر، و الاستماع منهنّ نفاق، و ثمنهنّ سحت» (1)

. الکافی، ج 5، ص 120، باب کسب المغنّیة وشرائها، ح 7. [1]

.

و روی الشیخ أیضا الأحادیث الخمسة الأخیرة، (2)و قد تقدّم حدیث عبد اللّه بن سنان عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:

اقرؤوا القرآن بألحان العرب و أصواتها، و إیّاکم و لحون أهل الفسق و أهل الکبائر؛ فإنّه سیجیء من بعدی أقوام یرجّعون القرآن ترجیع الغناء و النوح و الرهبانیة، لا یجوز تراقیهم، قلوبهم مقلوبة و قلوب من یعجبه شأنهم (3).

أقول: فهذه الأحادیث الشریفة کلّها من کتاب واحد من کتب الحدیث، و هو الکافی و لعلّه کاف فی ذلک کاسمه، و لا تحضرنی الآن کتب الحدیث لأنقل جمیع ما فیها من هذا المعنی، مع أنّی لم أستقص ما فی الکافی أیضا.

و قد و صفت بعض الأسانید بالحسن و التوثیق علی اصطلاح المتأخّرین لیتشخّص حال السند، و ما قدّمناه هو المعتمد.

و روی الصدوق فی الفقیه عن الصادق علیه السلام أنّه سئل عن قول اللّه (عزّ و جلّ) : «فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ» قال: «الرجس من الأوثان: الشطرنج، و قول الزور: الغناء» (4).


1) 1)

2) 2) . تهذیب الأحکام، ج 6، ص 356-358، ح 1018-1020، 1024، 1021.

3) 3) . الکافی، ج 2، ص 614، باب ترتیل القرآن بالصوت الحسن، ح 3. [2]

4) 4) . الفقیه، ج 4، ص 58، ح 5093. ورواه الکلینی فی الکافی، ج 6، ص 435، باب النرد والشطرنج، ح 2 [3] مسنداً عن زید الشحام.

[ و ] فی الخصال عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: «الغناء یورث النفاق، و یعقّب الفقر» (1)

. الخصال، ص 24، ح 84.

.

و روی فی کتاب عیون الأخبار بسند صحیح عن الریّان بن الصلت قال:

سألت الرضا علیه السلام بخراسان فقلت: یا سیّدی، إنّ هشام بن إبراهیم العبّاسی حکی عنک أنّک رخّصت له فی [ استماع ] الغناء. قال: «کذب الزندیق، إنّما سألنی عنه فقلت له: إنّ رجلا سأل أبا جعفر علیه السلام عن ذلک. فقال أبو جعفر علیه السّلام: إذا میّز اللّه بین الحقّ و الباطل فأین یکون الغناء؟ فقال: مع الباطل. فقال له أبو جعفر علیه السلام: قد قضیت» (2).

و روی الصدوق فی کتاب من لا یحضره الفقیه أیضا عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:

إذا رکب الرجل الدابّة جاءه الشیطان فقال له: «تغنّ» . فإن قال: «لا أحسن» . قال له: «تمنّ» . فلا یزال یتمنّی حتّی ینزل (3).

أقول: هذا ممّا یدلّ علی تحقّق الغناء فی غیر مجلس الشرب، و فیه ردّ علی من قیّده به کالغزّالی (4)و مقلّدیه.

فی الفقیه، قال:

سأل رجل علیّ بن الحسین علیهما السّلام عن شراء جاریة لها صوت، فقال: «ما علیک لو اشتریتها فذکّرتک الجنّة» یعنی بقراءة القرآن و الزهد و الفضائل التی لیست بغناء، فأمّا الغناء فمحظور (5).

أقول: یحتمل أن یکون هذا التفسیر من کلام الصدوق و أن یکون من کلام الراوی أو الإمام علی بعد، و فیه دلالة علی تحقّق الغناء فی القرآن و أنّه محظور فیه و فی غیره؛ إذ


1) 1)

2) 2) . عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 672، ح 32؛ [1]وسائل الشیعة، ج 17، ص 306، أبواب ما یکتسب به، الباب 99، [2] ح 14.

3) 3) . لم نجد هذا الحدیث فی الفقیه ولکن ورد فی الکافی، ج 6، ص 540، باب نوادر فی الدواب، ح 17 [3] والتهذیب، ج 6، ص 165، باب ارتباط الخیل وآلات الکوب، ح 10. وفیهما: «عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله: «إذا رکب الرجل الدابّة فسمّی، ردفه مَلَکٌ یحفظه حتی ینزل. ومن رکب ولم یسمّ، ردفه شیطان فیقول تغنّ إلخ» .

4) 4) . راجع إحیاء علوم الدین، ج 2، ص 296.

5) 5) . الفقیه، ج 4، ص 60، ح 5097.

قوله: «التی إلخ» قید للجمیع للجواز فی الأشیاء المذکورة، و لئن نوزع فی تعیّن کونه قیدا للجمیع فلا أقلّ من قیام الاحتمال، فیبطل الاستدلال به علی خلاف ما تقدّم و یأتی من الأدلّة و الأحادیث؛ علی أنّ کون التفسیر من المعصوم بعید جدّا، فلا حجّة فیه. و الحدیث مع تفسیره لا تصریح فیه بإباحة الغناء علی وجه أصلا؛ و ذلک أنّه حمله علی إباحة القراءة دون الغناء؛ لأنّ صدره لا دلالة فیه علی أکثر من وصف الجاریة بأنّ لها صوتا، و هو لا یستلزم کونه غناء؛ لأنّه یمکن أن یکون المراد أنّ لها صوتا حسنا أو عالیا أو رخیما (1)

. رَخَمَ الصوت والکلام رُخماً: لان و سَهُلَ. رَخُمَ الصوت والکلام ورخامَة: رَخَم، فهو رخیمٌ» (المعجم‌الوسیط، ج 1، ص 336، « [1]رخم») .

أو نحو ذلک، بل لا یفهم منه أکثر من هذا القدر، و مجرّد حسن الصوت أو علوّه لا یوجب تحقّق الغناء فلا یعترض (2)ببعض الأحادیث الدالّة علی استحباب حسن الصوت بالقرآن؛ لأنّ العامّ لا یدلّ علی الخاصّ، و الفرق فی الحسن و القبح بین الأصوات بالنظر إلی الذات أمر وجدانی لا ینکره منصف. و آخره تضمّن تحریم مطلق الغناء حیثما صدق، بل یفهم منه التحریم فی الأشیاء المذکورة بقرینة السیاق، کما لا یخفی.

و قوله: «فأمّا الغناء فمحظور» یبعد کونه من کلام الراوی، و لا یبعد توسّط التفسیر بین أجزاء الحدیث، و له نظائر کثیرة. و العجب من توقّف من توقّف الآن فی تعریف الغناء، فیدّعی أنّه یعتقد تحریمه و أنّه لم یعرف معناه، و لا یقبل تفسیر علماء اللغة و لا علماء العرب و لا الفقهاء، و لا یرجع إلی عرف العرب و لا إلی الحدیث المتضمّن لتفسیره بالترجیع. و کأنّه یعتقد أنّه اسم علی غیر مسمّی و لفظ بغیر معنی، مع أنّه لا فرق بین الغناء و الزنی و اللواط و السرقة و شرب الخمر و القذف و نحو ذلک ممّا یجب الرجوع فی تفسیره إلی العرب؛ لأنّهم أعرف بمعانی هذه الألفاظ من العجم، و من حیث تعلّقها بالفقه یجب الرجوع فیها إلی علماء الفقه؛ فإنّهم أعرف بتفسیرها من جهّال العرب و العجم، مع أنّ أکثر العرب لا یشکّون فی معنی الغناء المذکور فی کتب الفقه، و لا یحتاجون إلی تفسیره لشدّة وضوحه و ظهوره. و هذا وجه خلوّ بعض کتب اللغة عن التصریح بتفسیره، کما لم یذکروا الواضحات کالأرض و السماء و الخبز و


1) 1)

2) 2) . کذا، ولعلّ الصواب: «فلا یُعارَضُ» .

الماء و السرقة و الزنی. و فی القاموس:

الغناء-ککساء-من الصوت: ما طرّب به، و غنّاه الشعر-و به-تغنیة: تغنّی به-و فیه أیضا: -الطرب، محرّکة: الفرح و الحزن ضدّ، أو خفّة تلحقک تسرّک أو تحزنک. و التطریب: الإطراب [ کالتطرّب ] و التغنّی (1)

. القاموس المحیط، ص 1701 و 1400، « [1]غنی» ، «طرب» .

.

و قال المحقّق فی الشرائع:

مدّ الصوت المشتمل علی الترجیع المطرب، یفسق فاعله و تردّ شهادته، [ و کذا مستمعه ] سواء کان فی شعر أو قرآن، و لا بأس بالحداء (2). انتهی.

و قال العلّامة فی التحریر:

الغناء حرام، و هو مدّ الصوت المشتمل علی الترجیع المطرب، یفسق فاعله و تردّ شهادته، سواء کان فی قرآن أو شعر، و کذا مستمعه، سواء اعتقد إباحته أو تحریمه، و لا بأس بالحداء، و هو الإنشاد الذی تساق به الإبل یجوز فعله و استماعه، و کذا نشید الأعراب و سائر أنواع الإنشاد ما لم یخرج إلی حدّ الغناء (3).

و قال الشهید فی الدروس:

و یفسق القاذف-إلی أن قال: -و المغنّی بمدّ صوته المطرب المرجّع و سامعه، و إن کان فی القرآن أو اعتقد إباحته. و یجوز الحداء للإبل (4).

و قال العلّامة فی الإرشاد:

تردّ شهادة اللاعب ب‌آلات القمار إلی أن قال: -و سامع الغناء و هو مدّ الصوت المشتمل علی الترجیع المطرب و إن کان فی قرآن و فاعله (5).

و قال الشیخ علی فی شرح القواعد-بعد نقل التعریف المذکور للغناء علی وجه یقتضی الارتضاء-:

و لیس مطلق مدّ الصوت محرّما و إن مالت القلوب إلیه ما لم ینته إلی حدّ یکون


1) 1)

2) 2) . شرائع الاسلام، ج 4، ص 117. [2]

3) 3) . تحریر الأحکام الشرعیة، ج 2، ص 209. [3]

4) 4) . الدروس الشرعیة، ج 2، ص 126.

5) 5) . إرشاد الأذهان، ج 2، ص 156.

مطربا بسبب اشتماله علی الترجیع المقتضی لذلک (1)

. جامع المقاصد، ج 4، ص 23. [1]

.

و فی الصحاح: «الطرب: خفّة تصیب الإنسان لشدّة حزن أو سرور» (2).

و قال صاحب القاموس: «تخصیص الطرب بالفرح و هم» (3).

و قال الزمخشری فی الأساس: «هو خفّة من سرور أو همّ» (4).

و قال الجوهری أیضا: «التطریب فی الصوت: مدّه و تحسینه» (5). و قال:

«الترجیع فی الأذان و ترجیع الصوت: تردیده فی الحلق کقراءة أصحاب الألحان» (6). و فی القاموس: «الترجیع فی الأذان: تکریر الشهادتین جهرا بعد إخفائهما، و فی الصوت: تردیده فی الحلق» (7).

و قال مؤلّف شمس العلوم و دواء کلام العرب من الکلوم:

الترجیع: تردید الصوت فی الحلق مثل ترجیع أهل الألحان فی القراءة و الغناء (8)-و فیه أیضا: -طرّب فی صوته: إذا مدّه، و طرّب فی الأذان و القراءة کذلک (9).

و الظاهر أنّ وصف الترجیع و الطرب متلازمان غالباً، و لذلک تری الفقهاء تارة یجمعون بینهما فی التعریف و تارة یکتفون بأحدهما. قال ابن إدریس فی السرائر: «فأمّا المحظور علی کلّ حال فهو کلّ محرّم-إلی أن قال: -و جمیع ما یطرب من الأصوات و الأغانی» (10).

و قال العلّامة فی القواعد:

و الغناء حرام یفسق فاعله، و هو ترجیع الصوت و مدّه، و کذا یفسق سامعه قصدا، سواء کان فی قرآن أو شعر، و یجوز الحداء (11).

و قد تقدّم فی کلام الشیخ علی ما یدلّ علی ذلک. و قد مرَّ تفسیر صاحب القاموس


1) 1)

2) 2) . الصحاح، ص 171، « [2]طرب» .

3) 3) . القاموس المحیط، ص 140، «طرب» .

4) 4) . أساس البلاغة، ص 277، «طرب» .

5) 5) . الصحاح، ص 171، « [3]طرب» .

6) 6) الصحاح، ص 1218، « [4]رجع» .

7) 7) . القاموس المحیط، ص 931، « [5]رجع» .

8) 8) . شمس العلوم، ج 2، ص 220، « [6]رجع» .

9) 9) . الظاهر أنّ حرف الطاء من شمس العلوم، لم یطبع حتی الآن.

10) 10) . السرائر، ج 2، ص 215.

11) 11) . قواعد الأحکام، ج 2، ص 336.

الغناء بالطرب، و به یشعر کلام الزمخشری. و قال ابن الأثیر فی النهایة فی تفسیر الحدیث: «من لم یتغنّ بالقرآن فلیس منّا» بعد نقله عن الشافعی أنّه فسّر التغنّی بالغناء: [ و کلّ من رفع صوتا و والاه فصوته عند العرب غناء»] (1)

. النهایة، ج 3، ص 391، « [1]غنی» .

.

و ذکر أبو عبید القاسم بن سلام فی تفسیره:

أنّ المراد من لم یستغن بالقرآن و ذکر بعض الشواهد علیه، ثمّ قال: -و لو کان معناه الترجیع لعظمت المحنة علینا؛ إذ کان من لا یرجّع بالقرآن لیس منه علیه السّلام (2).

و فیه دلالة علی أنّ الغناء عنده بمعنی الترجیع. و نقل غیره أنّ المراد من لم یحسن صوته بالقرآن فیرجّع فیه. و قد نقل السیّد المرتضی فی الغرر و الدرر الوجهین المذکورین، و نقل عن ابن الأنباری وجها ثالثاً، و هو أنّ المراد من لم یستلذّ بالقرآن و یستحله و یستعذب تلاوته کاستحلاء الغناء، ثمّ ذکر السیّد أنّ:

جواب أبی بکر بن الأنباری أبعد الأجوبة؛ لأنّ التلذّذ لا یکون إلّافی المشتهیات، و کذلک الاستحلاء و الاستعذاب، و تلاوة القرآن و تفهّم معانیه من الأمور الشاقّة فکیف یکون ملذّا مشتهی. فإن عاد إلی أن یقول: قد تستحلی التلاوة من الصوت الحزین. قلنا: هذا رجوع إلی الجواب الثانی الذی رغبت عنه و انفردت عند نفسک بما یخالفه (3). انتهی.

و یفهم منه ما قلناه سابقا من تلازم الترجیع و الطرب غالبا. و قد ذکر بعض المتأخّرین:

أنّ التغنّی و التطریب و الترجیع و اللحن و التغرید و الترنّم ألفاظ متقاربة فی المعنی، أو یحصل الاجتماع بین معانیها غالبا، و لهذا یذکرون بعضها فی تفسیر بعض (4).

قال ابن الأثیر: «اللحن هو التطریب و ترجیع الصوت و تحسین القراءة و الشعر و


1) 1)

2) 2) . أمالی المرتضی، ج 1، ص 31-32 نقلاً عن القاسم بن سلام.

3) 3) . أمالی المرتضی، ج 1، ص 31-36.

4) 4) . رسالة فی تحریم الغناء، للمحقّق السبزواری، المطبوعة فی هذه المجموعة، ص 40.

الغناء» (1)

. النهایة، ج 4، ص 242، « [1]لحن» .

. و فی القاموس: «لحّن فی قراءته: طرّب فیها» (2). و فی الصحاح: «لحن فی قراءته: إذا طرّب بها و غرّد» (3). و قال: «التغرید: التطریب فی الصوت و الغناء» (4). و فی القاموس و المجمل: «التغرید: التطریب فی الصوت» (5). و فی المغرّب: «لحّن فی قراءته تلحینا: طرّب فیها و ترنّم» (6). و قال الجوهری: «ترنّم: إذا رجّع صوته، و الترنیم مثله» (7). و فی القاموس و شمس العلوم و المجمل: «الرنم: المغنّیات المجیدات، و بالتحریک: الصوت، و الترنیم: تطریبه» (8). و فی النهایة: «الترنّم: التطریب و التغنّی و تحسین الصوت بالتلاوة» (9). و ذکر الشهید الثانی أنّ الغناء راجع إلی العرف، فما سمّی غناء فهو حرام (10). و ذکر بعض علمائنا المتأخّرین:

أنّه لا خلاف فی تحریم ما اجتمع فیه الترجیع و الطرب، و إنّما الخلاف فیما لم یتحقّق فیه الوصفان و سمّی غناء عرفا (11).

و یشعر بذلک کلام الشهید الثانی، و قد قال فی شرح اللمعة و غیره:

هو مدّ الصوت المشتمل علی الترجیع المطرب، أو ما سمّی فی العرف غناء و إن لم یطرب، سواء کان فی شعر أم قرآن أم غیرهما (12).

و هؤلاء لمّا تمکّنت الشبهة عندهم لا یقبلون شیئا من ذلک، «بَلْ یُرِیدُ کُلُّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ یُؤْتی صُحُفاً مُنَشَّرَةً» ، 13 مع أنّهم یقبلون قول أمثالهم من غیر دلیل فی أمور عظیمة لا یمکن وصفها.

و أعجب من ذلک أنّ منهم من طلب منّی أحادیث متعدّدة فی ذلک یشتمل کلّ منها


1) 1)

2) 2) . القاموس، ص 1587، «لحن» .

3) 3) . الصحاح، ص 2193، « [2]الحن» .

4) 4) . الصحاح، ص 516، « [3]غرد» .

5) 5) . القاموس، ص 388، « [4]غرد» وفیه «تَغَرَّدَ: رَفَعَ صوتَه، وطرَّبَ به» ؛ المجمل، ج 3، ص 659، «غرد» .

6) 6) . المغرِّب، ص 422، « [5]الحن» .

7) 7) . الصحاح، ص 1938، « [6]رنم» .

8) 8) . القاموس، ص 1441، « [7]رنم» ؛ شمس العلوم، ج 2، ص 280، «رنم» وفیه «الترنُّم: ترجیع الصوت، یقال: ترنَّم‌الطائر فی هدیره» ؛ مجمل اللغة، ج 2، ص 401، «رنم» و فیه «تَرَنَّمَ: إذا رَجَّعَ صوتَه» .

9) 9) . النهایة، ج 2، ص 271، « [8]رنم» .

10) 10) مسالک الأفهام، ج 2، ص 126. [9]

11) 11) . مجمع الفائدة والبرهان، ج 8، ص 57. [10]

12) 12) . الروضة البهیة، ج 3، ص 212-213. [11]

علی مقدّمتین: کبری و صغری، و أن یکون علی ترتیب الأشکال المنطقیة. و هل ذلک إلّا تعنّت؟ ! و هل یوجد فی جمیع أحکام الشرع مثل ذلک، أو فی أکثرها أو فی أقلّها أو الضروریّ منها کوجوب الصلاة و تحریم الزنی و نحوهما؟ ! و لیت شعری کیف ثبت الدین فی أوّل الأمر عند المسلمین. و ما روّینا و لا سمعنا أنّ النبیّ و الأئمّة علیهم السلام احتجّوا علی الناس بهذه الأشکال بعینها کما هو مقرّر، بل احتجاجاتهم مأثورة علی غیر هذا الوجه، فبعض المقدّمات مذکور و بعضها محذوف للعلم به، و قد وردت بحسب أفهام الرواة و السامعین.

و مثل هذا الحکم هل یحتاج إلی أکثر من ثبوت الفتوی به عن المعصومین و تفسیر ألفاظه من علماء العربیة العارفین. علی أنّ ترتیب المقدّمات المنطقیة مشتملة علی ما یطابق الأدلّة الشرعیة، مأخوذة من الأحادیث الصحیحة الصریحة المرویّة فی غایة السهولة علی من له أدنی رویّة. و روی علیّ بن إبراهیم فی تفسیره و بإسناد ذکره عن ابن عبّاس قال:

حججنا مع رسول اللّه صلی الله علیه و آله حجّة الوداع، فأخذ بحلقة الباب، ثمّ أقبل علینا بوجهه، فقال: «أ لا أخبرکم بأشراط الساعة» ؟

و کان أقرب الناس منه یومئذ سلمان. فقال: بلی یا رسول اللّه.

فقال: «إنّ من أشراط الساعة إضاعة الصلوات و اتّباع الشهوات و المیل مع الأهواء إلی أن قال: -فعندها یکون أقوام یتعلّمون القرآن لغیر وجه اللّه، و یتّخذونه مزامیر، و یکون أقوام یتفقّهون لغیر اللّه، و یکثر أولاد الزنی، و یتغنّون بالقرآن» (1)

. تفسیر القمّی، ج 2، ص 304؛ [1]وسائل الشیعة، ج 15، ص 348-349، أبواب جهاد النفس، [2] الباب 49، ح 22.

.

و الحدیث طویل. قال فی القاموس:

زمر و یزمر: غنّی فی القصب. و مزامیر داود ما کان یتغنّی به من الزبور و ضروب الدعاء (2).

و قد روی فی عیون الأخبار بإسناده عن محمّد بن أبی عباد قال:

سألت الرضا علیه السلام عن السماع، فقال: «لأهل الحجاز فیه رأی، و هو فی حیّز الباطل و


1) 1)

2) 2) . القاموس، ص 513، « [3]زمر» .

اللّه‌و، أما سمعت اللّه یقول: «وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراماً» » (1)

. عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 128، ح 5؛ [1]وسائل الشیعة، ج 17، ص 308، أبواب ما یکتسب به، الباب 99، [2] ح 19.

.

أقول: فیه-و فی بعض ما مرَّ-دلالة علی دخول الغناء فی قسم الباطل و اللّه‌و و اللعب و اللغو، فجمیع ما ورد من الآیات و الروایات فی ذلک دالّة علی المقصود هنا. و قوله: «لأهل الحجاز فیه رأی» وجهه أنّهم کانوا یتغنّون أیّام التشریق. قال أبو طالب المکّی من العامّة فی کتاب قوت القلوب فی سیاق الاحتجاج علی إباحة الغناء:

و لم یزل أهل الحجاز عندنا بمکّة یسمعون السماع فی أفضل أیّام السنة، و هی الأیّام المعدودات التی أمر اللّه تعالی عباده فیها بذکره (2). و کانت لعطاء جاریتان تلحّنان، فکان إخوانه یستمعون إلیهما قال: -و لم یزل أهل المدینة مواظبین کأهل مکّة علی سماع الغناء إلی زماننا هذا؛ فإنّا أدرکنا أبا مروان القاضی و له جوار یسمعن التلحین قد أعدّهنّ للمتصوّفین (3). انتهی.

و قد تبیّن من الأحادیث المذکورة تحریم الغناء، و عرفت کثرة الأدلّة و تواتر النصوص و تعاضدها و صحّتها إجماعا من الأصولیّین و الأخباریّین. و اللّه أعلم.

الفصل الثامن

فی بعض ما یستفاد من أحادیث التحریم من المبالغة و التأکید

من نظر فی الأحادیث المذکورة و الأدلّة السابقة المسطورة بعین الاعتبار و الإنصاف، و ترک التعصّب و الاعتساف، و أعرض عن تقلید السادات و الکبراء، و کان غرضه تحقیق الحقّ دون محض المراء، حصل له العلم بطریق القطع و الیقین بأنّ عموم تحریم الغناء فی القرآن و غیره من مذهب الأئمّة المعصومین. مع أنّ ما أوردناه من أحادیثهم علیهم السلام قلیل من کثیر، و نقطة من غیث غزیر. و فیما أوردناه من التأکید ما لا یحتاج معه إلی مزید، أ لا تری أنّ:


1) 1)

2) 2) . فی قوله تعالی: «وَ اُذْکُرُوا اَللّهَ فِی أَیّامٍ مَعْدُوداتٍ. . .» . البقرة (2) :203. [3]

3) 3) . قوت القلوب، ج 2، ص 62، [4] وحکاه الغزّالی عن أبی طالب المکّی فی إحیاء علوم الدین، ج 2، ص 293. [5]

بعضها یدلّ علی أنّ ترک الغناء و اجتناب سماعه من علامات عباد اللّه الممدوحین بترک الزنی و غیره من المحرّمات المذکورة، حیث تضمّن تفسیر الآیة بذلک، بل ظاهرها حصر «عباد الرحمن» فی أصحاب الأوصاف المذکورة، و هو یدلّ علی أنّ فاعل الغناء لیس من حزب اللّه، بل من حزب الشیطان، فیقتضی التحریم.

و منها: ما تضمّن أنّ سامع الغناء و فاعله مستحقّ للعقوبة و النقمة، و لا تجاب له دعوة، و لا یحضره أحد من الملائکة، بل تضمّن أنّ من دخل ذلک البیت استحقّ الانتقام منه، و أنّه لا تستجاب له دعوة، سواء غنّی أم سمع أم انتفی عنه الأمران، و أنّ الملک لا یدخل ذلک البیت أصلا، لا فی وقت الغناء و لا فی غیره؛ إذ الکلام مطلق، و فی ذلک من التأکید و المبالغة فی النهی و الترهیب ما لا یخفی علی العاقل اللبیب.

و منها: ما یدلّ علی أنّ الغناء من جملة الکبائر التی توعّد اللّه علیها بالنار فی القرآن المجید الذی «لا یَأْتِیهِ اَلْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ» ، 1 و أنّ من فعله کان ممّن یضلّ عن سبیل اللّه، و یستهزئ بدین اللّه، و یستحقّ العذاب المهین. و أیّ مبالغة أعظم من ذلک، و أیّ ترهیب أعظم منه؟ و هل یقدر عاقل یخاف اللّه أن یقول بعد ذلک: «قد أباحه بعض العامّة و أنا أقلّده فیه» ؟ ! و منها: ما تضمّن أنّ الغناء من أسباب حصول النفاق و علامات تمکّنه فی القلب، و ناهیک بذلک ردعا للعاقل و تنبیها للغافل. و هل یتصوّر أنّ غیر المحرّمات توجب النفاق الذی هو فی الحقیقة و نفس الأمر کفر، و إن أظهر صاحبه الإیمان.

و منها: ما تضمّن تفسیر الآیة الکریمة المتضمّنة للأمر باجتناب «قول الزور» أنّه أمر باجتناب الغناء، فهل یجب اجتناب المباح أم الحرام؟ ! و هل هذا عامّ أم خاصّ؟ ! و هل هو مطلق أم مقیّد؟ ! و هل یجب العمل بقول اللّه و رسوله و أوصیائه أم بقول أعداء اللّه من حزب الشیطان و أولیائه؟ ! و منها: ما تضمّن تحریم السماع و الضرب بالعود و المبالغة و النهی و الردّ علی السائل و أمره بالاغتسال و التوبة، و الحکم بأنّ سماع ذلک

من الکبائر. و لا دلالة فیه علی اختصاص التحریم باجتماع الأمرین، أعنی: الغناء و الضرب بالعود بوجه من الوجوه حیث اتّفق وقوع السؤال عن الأمرین، فهل یمکن الجواب بالتحریم أم بالإباحة؟ و العجب من استدلال بعض الصوفیة به علی اخصاص تحریم الغناء بما یقع فی مجالس الشرب تقلیدا لبعض العامّة، مع أنّه لا دلالة فیه و لا فی الخامس (1)

. کذا فی المخطوطة، ولعلّه: «فی المجالس» .

-علی ذلک الاختصاص بوجه من وجوه الدلالات، لو لا أنّ «حبّک الشیء یعمی و یصمّ» . و تمکّن الشبهة من القلب یقتضی عدم الالتفات إلی ما خالفها، لکن لمّا کان الغالب تلازم الأمرین فی ذلک الوقت حصل الجمع بینهما فی السؤال و الفتوی لاشتراکهما فی الحکم الشرعی.

و منها: ما تضمّن الإنکار علی العامّة الذین نسبوا إلی الرسول صلی الله علیه و آله الرخصة فی قسم من الغناء، و الاستدلال بالآیات الکریمة علی ذلک، و فیه دلالة واضحة علی التحریم و عدم الرخصة فیه بوجه.

و منها: ما هو صریح فی أنّ الغناء محلّ النفاق، و أنّه یتولّد عنه، و أنّه مجمع النفاق و معدنه. و وجهه ظاهر؛ فإنّ الأئمّة المعصومین علیهم السلام و جمیع شیعتهم من المؤمنین مجمعون علی تحریمه، کما عرفت و عرف کلّ من أنصف. و إنّما قال بإباحته أو إباحة بعض أقسامه بعض المنافقین من أعداء الدین.

و منها: ما تضمّن أنّ الغناء من بدع إبلیس الذی هو أصل کلّ ضلالة و شرّ، و أساس کلّ معصیة و کفر مع قابیل الذی هو أوّل من أطاع إبلیس اللعین، و أنّهما ابتدعا ذلک شماتة ب‌آدم أبی البشر الذی هو أصل کلّ علم و فضل، و قد اصطفاه اللّه علی العالمین بنصّ القرآن الکریم 2. فالغناء سنّة أعداء اللّه (علیهم لعنة اللّه) .

و منها: ما دلّ علی منافاة الغناء لشکر النعمة الذی هو واجب، و استلزامه لکفرها الذی هو محرّم.


1) 1)

و منها: ما هو صریح فی أنّ اللّه لا ینظر إلی أهل الغناء من الفاعل و المستمع و کلّ من حضر المجلس.

و منها: ما تضمّن التصریح بالنهی عن دخول بیوت الغناء أعمّ من وقت الغناء و غیره، مع النصّ علی أنّ اللّه معرض عن أهل تلک البیوت، و أیّ عبارة أبلغ منه فی إفادة التحریم.

و منها: ما یشتمل علی الوعد و الترغیب لتارک سماع الغناء، و الوعید و الترهیب لسامعه و أنّه لا یدخل الجنّة، أو لا یحصل فیها جمیع ما تشتهی نفسه و تقرّ عینه علی تقدیر دخولها، بل الأقرب دلالته علی عدم الدخول؛ لأنّ جمیع أهلها لهم فیها ما تشتهی الأنفس و تلذّ الأعین.

و منها: ما یدلّ علی أنّ سامع الغناء بل الجالس فی ذلک المجلس لا ینظر اللّه إلیه، و أنّه یستحقّ العقاب و الانتقام بذهاب الأهل و المال.

و منها: ما هو دالّ علی أنّ من سمع الغناء فقد عبد الشیطان من دون اللّه، و ذلک تعریض بکفره.

و منها: ما هو صریح فی تکذیب من نسب إلیه علیه السلام الرخصة فی الغناء، و فی الحکم بتحریمه و أنّه من قسم الباطل، و فی نسبة مدّعی الرخصة إلی الزندقة، و هو یشعر بعلّیة هذه الدعوی لها؛ إذ لم تتحقّق زندقته من غیرها، و الأصل انتفاء ما عداها، فیلزم زندقة کلّ من ادّعاها.

و منها: ما تضمّن أنّ بیع المغنّیة و شراءها حرام، مع أنّ لها منافع مهمّة مباحة، و تضمّن التصریح بکفر من علّم الغناء، و بأنّ مستمع الغناء منافق، و أنّ من أکل ثمن المغنّیة استحقّ دخول النار و استوجب لعنة الملک الجبّار، و بالجملة ربما یزید ما ورد فی تحریم الغناء و الترهیب منه علی ما ورد فی أکثر المحرّمات کثرة و مبالغة و تهدیدا و وعیدا. فهل یجوز العدول عن ذلک إلی قول أهل الخلاف من أعداء أهل البیت علیهم السلام تعلّلا بحدیث ضعیف محتمل للتأویلات المتعدّدة معارض بما هو أقوی منه عموما و

خصوصا. و لا ریب أنّه فی الغالب لا یسلم حقّ من عروض شبهة؛ امتحانا للعباد و تشدیدا للتکلیف، کما تقدّم و کما هو الحکمة فی حقّ إبلیس و بعض الشهوات، غیر أنّ من کانت نیّته صحیحة و غرضه تحصیل الحقّ من غیر تعصّب و لا حمیّة تحقّق له الحقّ و زهق الباطل؛ «إِنَّ اَلْباطِلَ کانَ زَهُوقاً» 1. نسأل اللّه العصمة بسلوک سبیل أصحاب العصمة.

الفصل التاسع

فی ذکر منشإ هذه الشبهة و طریق الاحتراز منها و من مثلها

أقول: منشأ ذلک أنّه قد اشتهر قراءة القرآن علی وجه الترجیع، و کذلک الأذکار و بعض الأشعار ممّن ینسب إلی الزهد و الصلاح و یمیل إلی التصوّف؛ تعلّلا بأنّ مثل ذلک لیس بغناء و أنّه مخصوص بمجالس الخمور تقلیدا للغزّالی و أمثاله من العامّة، أو بناء علی أنّ الغناء ما اشتمل علی الألفاظ الدائرة بین أهل الموسیقی فی التقطیعات، لکن لا بحیث تشمل الأفراد المذکورة، أو علی أنّ الغناء راجع إلی العرف و هذا لا یسمّی فی العرف غناء، أو علی أنّ حقیقة الغناء مجهولة لنا، و لم یثبت أنّ هذه الأفراد غناء و أصل الأشیاء علی الإباحة.

و الجواب عن الجمیع ظاهر بعد ما تقدّم؛ فإنّ علماء العربیة من أهل اللغة و الفقه و غیرهم قد فسّروا الغناء، کما عرفت، و لا سبیل إلی معرفة معانی الألفاظ العربیة خصوصا للعجمی إلّابالنقل عنهم، و من لم یقبل ذلک فقد کابر و جازف و ظهر سقوط قوله و بطلان دعواه. و جمیع ما تقدّم دالّ علی تحقّق الغناء بما ذکر فی القرآن و غیره، و تحریمه مطلقا. و قد قال الجوهری: «إنّ ما یسمّیه العجم دو بیتی غناء» (1). و کثیر من الأشعار المذکورة یصدق علیها ذلک، و قد صرّح فقهاء الإمامیة کما عرفت سابقا- بشمول الغناء لما ذکر هنا من الأذکار و الأشعار و القرآن. و نحو ذلک تصریح جماعة


1) 2) . لم نجده فی مادّة «غنی» من الصحاح المطبوع حدیثاً.

من العامّة حتّی الشیخ الغزّالی المشهور عندهم ب «حجّة الإسلام» فقد ذکر فی بحث الغناء تفصیلا طویلا و أقساما سبعة، منها غناء المحبّین العارفین لأجل تهیّج الشوق و الوجد (1)

. إحیاء علوم الدین، ج 2، ص 300-306.

. و کلام السیّد المرتضی السابق یؤیّد ما قلنا. و فی کتاب إحیاء العلوم ما یوضح ما ذکرنا و یدلّ علی أنّ مثل ذلک غناء. و قد عرفت النصوص العامّة و الخاصّة بالقرآن المشتملة علی النهی عن الترجیع مع التأکید و التهدید.

و أمّا رجوع الغناء إلی العرف، فإنّ العرب لا یشکّون فی أنّ ما ذکرناه غناء.

و ناهیک بنصّ علماء العربیة و فقهاء العرب و شهادة ثقاتهم و أعیانهم الآن.

و أمّا دعوی أنّ حقیقة الغناء مجهولة و التعلّل بأصالة الإباحة فهی أظهر فسادا؛ لأنّ النصوص الصحیحة و الأدلّة القطعیة دلّت علی تحریم الغناء و علی الأمر باجتنابه، بل دلّ القرآن علی ذلک فی قوله: «فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ» 2 کما تقدّم تفسیره. فکلّ مکلّف مأمور باجتناب طبیعة الغناء.

و انتفاؤها إنّما یتحقّق بانتفاء جمیع الأفراد، و ذلک موقوف علی اجتناب جمیع الأفراد المشکوکة علی تقدیر الشکّ، فلا یحصل الامتثال بدونه. فظهر بطلان التمسّک بالأصل فی استحلال بعض الأفراد، و لا یلزم من ذلک حرج و لا ضیق کما قد یظنّ فضلا عن تکلیف ما لا یطاق؛ لأنّ الأفراد المشکوکة محصورة قلیلة، کما لا یخفی.

إذا عرفت ذلک فاعلم أنّ من نظر بالفکر الصائب و اعتبر بالفهم الثاقب علم أنّ أصل کلّ بدعة و ضلالة الاعتماد علی کلام غیر أهل العصمة، (2)و أنّ سبب کلّ شکّ و شبهة حسن الظنّ بأعدائهم و قبول کلامهم و مطالعة کتبهم. و ما زال الأئمّة علیهم السلام ینهون الشیعة عن ذلک، و یحذّرونهم من سلوک تلک المسالک، فغفل عن تلک المناهی بعض الشیعة و صاروا ینظرون فی بعض تلک الکتب لغرض صحیح من تحقیق لغة أو أخذ موعظة و نحوهما، فانجرّ الأمر إلی الوقوع فی هذه الورطة، بل فیما هو أعظم منها. و لا


1) 1)

2) 3) . فی المخطوطة: «غیر کلام أهل العصمة» .

بأس بذکر بعض ما ورد فی ذلک و ما یناسبه ممّا له مدخل فی المقصود:

روی الکلینی بإسناده قال، قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: «إذا ظهرت البدع فی أمّتی فلیظهر العالم علمه، فمن لم یفعل فعلیه لعنة اللّه» (1)

. الکافی، ج 1، ص 54، باب البدَع والرأی والمقاییس، ح 2. [1]

.

أقول: فی هذا دلالة علی وجوب الردّ علی أهل البدع و إبطال شبهتهم و إن کان لا یرجی منهم الرجوع عنها، بل لئلّا یتّبعهم ضعفاء المؤمنین. و فیه دلالة علی وجوب مجانبة أهل البدع، و لا ریب أنّ العامّة منهم.

و بإسناده قال، قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: «من أتی ذا بدعة فعظّمه فإنّما یسعی فی هدم الإسلام» (2).

أقول: لا ریب أنّ المخالفین من أعداء أهل البیت علیهم السلام من أهل البدع، و أنّهم رؤساؤهم، و أنّ حسن الظنّ بهم و تلقّی کلامهم بالقبول یستلزم تعظیمهم، فیستلزم هدم الإسلام عمّن فعل ذلک و عمّن تبعه.

و بإسناده عن أبی جعفر و أبی عبد اللّه علیهما السّلام قالا: «کلّ بدعة ضلالة، و کلّ ضلالة سبیلها إلی النار» (3). و بإسناده الصحیح عن رسول اللّه مثله (4).

أقول: هذا صریح فی الدلالة علی المقصود؛ إذ کلّ ما هو من مذهب أعداء أهل البیت علیهم السلام فهو بدعة، و فیه تحذیر من محبّتهم و أخذ العلم منهم و من کتبهم؛ لأنّ أکثرها بدعة و إن زخرفوا ظاهرها، و ما کان منها موافقا لمذهب الأئمّة علیهم السلام فهو مستثنی بالنصّ علیه من جهتهم؛ علی أنّه یجب أخذه من أهله لا من العامّة.

و بإسناده عن یونس بن عبد الرحمن قال:

قلت لأبی الحسن علیه السلام: بما أوحّد اللّه؟ فقال: «یا یونس، لا تکوننّ مبتدعا، من نظر برأیه هلک، و من ترک أهل بیت نبیّه ضلّ، و من ترک کتاب اللّه و قول نبیّه کفر» (5).


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 1، ص 54، باب البدَع والرأی والمقاییس، ح 3. [2]

3) 3) . الکافی، ج 1، ص 56، باب البدَع والرأی والمقاییس، ح 8. [3]

4) 4) . الکافی، ج 1، ص 56-57، باب البدَع والرأی والمقاییس، [4] ح 12.

5) 5) . الکافی، ج 1، ص 56، باب البدَع والرأی والمقاییس، ح 10. [5]

و بإسناده عن أبی جعفر علیه السلام قال:

لا تتّخذوا من دون اللّه ولیجة، فلا تکونوا مؤمنین؛ فإنّ کلّ نسب و سبب و قرابة و ولیجة و شبهة باطل منقطع إلّاما أثبته القرآن (1)

. الکافی، ج 1، ص 59، باب البدع و الرأی و المقاییس، ح 22. [1]

.

و بإسناده عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:

من تحاکم إلیهم فی حقّ أو باطل فإنّما تحاکم إلی الطاغوت، و ما یحکم له فإنّما یأخذه سحتا و إن کان حقّا ثابتا له الحدیث، إلی أن قال: -ما خالف العامّة ففیه الرشاد (2).

و بإسناده عن أبی الحسن علیه السلام قال: «إذا کان الجور أغلب من الحقّ لم یحلّ لأحد أن یظنّ بأحد خیرا حتّی یعرف ذلک منه» (3).

و بإسناده عن أبی عبد اللّه علیه السلام فی حدیث قال: «أما و اللّه لو قلتم ما أقول لأقررت أنّکم أصحابی، هذا أبو حنیفة له أصحاب، و هذا الحسن البصری له أصحاب» (4).

أقول: فیه دلالة علی وجوب القول بما یقولون خاصّة دون ما یقوله المعرضون عنهم. و فیه دلالة علی أنّ الحسن البصریّ من جملة أعدائهم، مضافا إلی ما هو معلوم من طریقته، و قد ورد فی تکذیبه أحادیث عنهم علیهم السلام فی الکافی و غیره کحدیث کتم العلم (5)و حدیث ذمّ الصرف (6)و غیرهما (7).

و بإسناده عن أبی عبد اللّه علیه السلام فی حدیث قال:

انظروا علمکم هذا عمّن تأخذونه؛ فإنّ فینا أهل البیت فی کل خلف عدولا ینفون عنه تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین (8).


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 1، ص 67-68، باب اختلاف [2]الحدیث، ح 10.

3) 3) . الکافی، ج 5، ص 298، باب نادر، ح 2. [3]

4) 4) . الکافی، ج 2، ص 223، باب الکتمان، ح 5. [4]

5) 5) . الکافی، ج 1، ص 51، باب النوادر، ح 15. [5]

6) 6) . الکافی، ج 5، ص 113، باب الصناعات، ح 2. [6]

7) 7) . وسائل الشیعة، ج 27، ص 152-153، أبواب صفات القاضی، [7] الباب 11، ح 47.

8) 8) . الکافی، ج 1، ص 32، باب صفة العلم وفضله وفضل العلماء، ح 2. [8]

و بإسناده عن بشیر الدهّان قال، قال أبو عبد اللّه علیه السلام:

لا خیر فیمن لا یتفقّه من أصحابنا، یا بشیر، إنّ الرجل منهم إذا لم یستغن بفقهه احتاج إلیهم، فإذا احتاج إلیهم أدخلوه فی باب ضلالتهم و هو لا یعلم (1)

. الکافی، ج 1، ص 33، باب صفة العلم وفضله وفضل العلماء، ح 6. [1]

.

أقول: هذا صریح فیما قلناه، و العیان شاهد بصحّة مضمونه؛ فإنّ کلّ من سلک طریقتهم دخل فی ضلالتهم؛ فإنّهم بالغوا فی تدقیق الأفکار و تحقیق الظنون حتّی کأنّهم أشرفوا علی القطع و الیقین، مع ظهور حال أصولهم فکیف بفروعهم.

و بإسناده عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: «أما و اللّه إنّه شرّ علیکم أن تقولوا بشیء ما لم تسمعوه منّا» (2).

و بإسناده عنه علیه السلام قال: «الناس ثلاثة: عالم و متعلّم و غثاء، فنحن العلماء و شیعتنا المتعلّمون و سائر الناس غثاء» (3).

و بإسناده عن أبی جعفر علیه السلام: أنّ عثمان الأعمی قال له:

إنّ الحسن البصری یزعم أنّ الذین یکتمون العلم تؤذی ریح بطونهم أهل النار. فقال أبو جعفر علیه السلام: «هلک إذن مؤمن آل فرعون، ما زال العلم مکتوما منذ بعث اللّه نوحا علیه السلام، فلیذهب الحسن یمینا و شمالا فو اللّه ما یوجد العلم إلّاهاهنا» (4).

و بإسناده عن الجعفری عن أبی الحسن علیه السلام أنّه قال له و قد جلس عند قاض: «إنّه یقول فی اللّه قولا عظیما [ یصف اللّه و لا یوصف ] إمّا جلست معه و ترکتنا، و إمّا جلست معنا و ترکته، الحدیث» (5).

و بإسناده الصحیح عن عمر بن یزید عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:

لا تصحبوا أهل البدع و لا تجالسوهم فتصیروا عند الناس کواحد منهم، قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: «المرء علی دین خلیله و قرینه» (6).

و بإسناده الصحیح عن داود بن سرحان عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:

قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: «إذا رأیتم أهل البدع من أمّتی فأظهروا البراءة منهم، و أکثروا من


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 402، باب الضلال، ح 1. [2]

3) 3) . الکافی، ج 1، ص 34، باب أصناف الناس، ح 4. [3]

4) 4) . الکافی، ج 1، ص 51، باب النوادر، ح 15. [4]

5) 5) . الکافی، ج 2، ص 375، باب مجالسة أهل المعاصی، ح 2. [5]

6) 6) . الکافی، ج 2، ص 642، باب من تکره مجالسته ومرافقته، ح 10. [6]

سبّهم و الوقیعة فیهم، و باهتوهم کیلا یطمعوا فی الفساد فی الإسلام، و یحذرهم الناس و لا یتعلّمون من بدعهم، یکتب اللّه تعالی لکم بذلک الحسنات، و یرفع لکم به الدرجات فی الآخرة» (1)

. الکافی، ج 2، ص 375، باب مجالسة أهل المعاصی، ح 4. [1]

.

و بإسناده عن سفیان بن عیینة عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: «إنّ بنی أمیة أطلقوا للناس تعلیم الإیمان، و لم یطلقوا لهم تعلیم الکفر؛ لکی إذا حملوهم علیه لم یعرفوه» (2).

أقول: فیه و فی أمثاله دلالة علی وجوب معرفة الباطل و أهله لیجتنبوا.

و بإسناده عن أبی الحسن علیه السلام قال، قال عیسی علیه السلام: «إنّ صاحب الشرّ یعدی، و إنّ قرین السوء یردی، فانظر من تقارن» (3).

و قد روی عنهم علیهم السلام أنّهم قالوا: «بادروا أحداثکم بالحدیث قبل أن تسبقکم إلیهم المرجئة» (4).

و عنهم علیهم السلام أنّهم سئلوا عن الجلوس إلی المخالفین و أخذ الحدیث منهم لیکون حجّة لنا علیهم، فنهوا عن ذلک و قالوا: «ما لکم و لهم لعنهم اللّه و لعن مللّه‌م المشرکة» (5).

و عنهم علیهم السلام: «احذروا؛ فکم من بدعة قد زخرفت ب‌آیة من کتاب اللّه» (6).

و عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله أنّه قال: «من انتمی إلی غیر موالیه فعلیه لعنة اللّه» (7).

و فی عیون الأخبار عن الرضا علیه السلام أنّه نهی عن روایة أحادیث المخالفین التی رووها فی فضل أهل البیت علیهم السلام فی حدیث طویل (8).

و حدیث کمیل بن زیاد عن أمیر المؤمنین علیه السلام مشهور، و فیه: «یا کمیل، لا تأخذ إلّا


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 2، ص 415-416، باب نادر، [2] ح 1.

3) 3) . الکافی، ج 2، ص 640، باب من تکره مجالسته ومرافقته، ح 4. [3]

4) 4) . الکافی، ج 2، ص 47، باب تأدیب الولد، ح 5؛ [4] تهذیب الأحکام، ج 8، ص 111، ح 381.

5) 5) . بحارالأنوار، ج 2، ص 216، [5] نقلاً عن السرائر. وفیه: «قال أبو عبداللّه علیه السلام: «لا تأتهم ولا تسمع منهم لعنهم اللّه ولعن مللّه‌م المشرکة» .

6) 6) . بحارالأنوار، ج 2، ص 96، ح 39 [6] نقلاً عن المحاس. وفیه: «فکم من ضلالةٍ زخرفت الخ» .

7) 7) . الفقیه، ج 4، ص 362، ح 5762.

8) 8) . عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 613-614، ح 57. [7]

عنّا تکن منّا» (1)

. بحارالأنوار، ج 77، ص 267، ح 1، [1]نقلاً عن بشارة المصطفی. [2]

. و الأحادیث الواردة فی ذمّ النواصب و لعنهم علی العموم و الخصوص، و أنّهم شرّ من الیهود و النصاری، و غیر ذلک کثیرة متفرّقة فی أماکنها. و فیها و فیما مضی و یأتی غایة التنفیر و الترهیب من مخالطتهم و مطالعة کتبهم، فضلا عن حسن الظنّ بهم، فکیف بقبول قولهم، خصوصا فیما خالف الأئمّة علیهم السلام کإباحة الغناء و الرقص و الملاهی. و روی الثقة الجلیل أبو عمرو الکشّی فی کتاب الرجال عن أبی الحسن علیه السلام أنّه کتب إلی علی من سوید:

أمّا ما ذکرت یا علی «عمّن تأخذ معالم دینک» [ ف ] لا تأخذ معالم دینک عن غیر شیعتنا؛ فإنّک إن تعدّیتهم أخذت دینک عن الخائنین الذین خانوا اللّه و رسوله و خانوا أماناتهم، إنّهم ائتمنوا علی کتاب اللّه (عزّ و جلّ) فحرّفوه و بدّلوه، فعلیهم لعنة اللّه و لعنة ملائکته و لعنة آبائی الکرام البررة و لعنتی و لعنة شیعتی إلی یوم القیامة (2).

و عن أبی الحسن الثالث علیه السلام أنّ [ ابن ] ماهویه کتب إلیه: «عمّن آخذ معالم دینی» و کتب أخوه بذلک، فکتب إلیهما: «فهمت ما ذکرتما فاصمدا فی دینکما علی کلّ مسنّ فی حبّنا و کلّ کثیر القدم فی أمرنا؛ فإنّهم کافوکما إن شاء اللّه» (3).

و روی الطبرسی فی الاحتجاج بإسناده إلی العسکری علیه السلام فی حدیث طویل قال:

من رکب القبائح و الفواحش مراکب فسقة فقهاء العامّة فلا تقبلوا منه شیئا و لا کرامة، و إنّما کثر التخلیط فیما یتحمّل عنّا أهل البیت لذلک، و لأنّ الفسقة یتحمّلون عنّا فیحرّفونه بأسره لجهلهم و یضعون الأشیاء علی غیر وجهها لقلّة معرفتهم، و آخرین یتعمّدون الکذب علینا، لیجرّوا من عرض الدنیا ما هو زادهم إلی نار جهنّم. و منهم قوم نصّاب لا یقدرون علی القدح فینا فیتعلّمون بعض علومنا الصحیحة فیتوجّهون بذلک عند شیعتنا، و ینقصون بنا عند نصّابنا، ثمّ یضیفون إلیه أضعافه و أضعاف أضعافه من الأکاذیب علینا التی نحن منها برآء، فیقبله المستسلمون من شیعتنا علی أنّه من علومنا، فضلّوا و أضلّوا، و هم أضرّ علی ضعفاء شیعتنا من جیش یزید علی الحسین بن علیّ علیهما السلام و أصحابه؛ فإنّهم یسلبونهم الأرواح و الأموال، و


1) 1)

2) 2) . رجال الکشیّ، ج 1، ص 7-8، ح 4. [3]

3) 3) . رجال الکشیّ، ج 1، ص 15-16، ح 7. [4]

هؤلاء علماء السوء الناصبون المتشبّهون بأنّهم لنا موالون و لأعدائنا معادون، یدخلون الشکّ و الشبهة علی ضعفاء شیعتنا، فیضلّونهم و یمنعونهم عن قصد الحقّ المصیب (1)

. الاحتجاج، ج 2، ص 264. [1]

.

و بإسناده عن الرضا علیه السلام أنّه قال، قال علیّ بن الحسین علیهما السلام:

إذا رأیتم الرجل قد حسن سمته و هدیه، و تماوت فی منطقه و تخاضع فی حرکاته، فرویدا لا یغرّنّکم، فما أکثر من یعجزه تناول الدنیا و رکوب الحرام منها؛ لضعف نیّته و مهانته و جبن قلبه، فنصب الدین فخّا لها، فهو لا یزال یختل الناس بظاهره، فإن تمکّن من حرام اقتحمه. فإذا وجدتموه یعفّ عن المال الحرام فرویدا لا یغرّنکم؛ فإنّ شهوات الخلق مختلفة، فما أکثر من ینبو عن المال الحرام و إن کثر و یحمل نفسه علی شوهاء قبیحة فیأتی منها محرّما. فإذا وجدتموه یعفّ عن ذلک فرویدا لا یغرّنکم حتّی تنظروا ما یعقده قلبه، فما أکثر من ترک ذلک أجمع ثمّ لا یرجع إلی عقل متین، فیکون ما یفسد بجهله أکثر ممّا یصلحه بعقله. فإذا وجدتم عقله متینا فرویدا لا یغرّنکم حتّی تنظروا أمع هواه یکون علی عقله أو یکون مع عقله علی هواه، و کیف محبّته للرئاسات الباطلة و زهده فیها؛ فإنّ فی الناس من خسر الدنیا و الآخرة، یترک الدنیا للدنیا، و یری أنّ لذّة الرئاسة الباطلة أفضل من لذّة الأموال و النعم المباحة المحلّلة، فترک ذلک أجمع طلبا للرئاسة حتّی «إِذا قِیلَ لَهُ اِتَّقِ اَللّهَ أَخَذَتْهُ اَلْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ اَلْمِهادُ» 2 فهو یخبط خبط عشواء، یقوده أوّل باطل إلی أبعد غایات الخسارة، و یمدّه ربّه بعد طلبه لما لا یقدر علیه فی طغیانه، فهو یحلّ ما حرّم اللّه و یحرّم ما أحلّ اللّه، لا یبالی ما فات من دینه إذا سلمت له رئاسته التی قد شقی من أجلها، فأولئک الّذین غضب اللّه علیهم و لعنهم و أعدّ لهم عذابا مهینا (2)و لکن الرجل کلّ الرجل نعم الرجل هو الذی جعل هواه تبعا لأمر اللّه، و قواه مبذولة فی رضا اللّه، یری الذلّ مع الحقّ أقرب إلی عزّ الأبد من العزّ فی الباطل، و یعلم أنّ قلیل ما یحتمله من ضرّائها یؤدّیه إلی دوام النعیم فی دار لا تبید و لا تنفد، و أنّ کثیر ما یلحقه من سرّائها إن أتبع هواه یؤدّیه إلی عذاب لا انقطاع له و لا


1) 1)

2) 3) . اقتباس من الآیة 6 من سورة الفتح (48) . [2]

یزول. فذلکم الرجل نعم الرجل فبه تمسّکوا، و بسنّته فاقتدوا، و إلی ربّکم به فتوسّلوا؛ فإنّه لا تردّ له دعوة، و لا تخیّب له طلبة (1)

. الاحتجاج، ج 2، ص 52-53. [1]

.

و قد روی عنهم علیهم السلام الأمر بمخالفة العامّة فی الجمع بین الأحادیث المختلفة (2)و غیرها (3). و فی بعض الأحادیث: «و اللّه ما هم علی شیء ممّا أنتم علیه، و لا أنتم علی شیء ممّا هم علیه، فخالفوهم فما هم من الحنیفیة علی شیء» (4). و الحدیث المتضمّن للأمر باستفتاء العامّة فیما لا نصّ فیه و الأخذ بخلافهم، و أنّ الرشد فی خلافهم مشهور، و فی التهذیب و عیون الأخبار مذکور (5). قال بعض الأصحاب من علمائنا المحقّقین:

من جملة نعماء اللّه علی هذه الطائفة أنّه خلّی بین العامّة و الشیطان، فأضلّهم فی کلّ مسألة نظریة لیکون الأخذ بخلافهم ضابطة لنا. نظیره ما ورد فی النساء: «شاوروهنّ و خالفوهنّ» .

انتهی.

الفصل العاشر

فی وجه نقل الإمامیة عن العامّة أحیانا و عدم جواز تعدّی ذلک الوجه

أقول: إن اعترض معترض علی ما تقدّم فقال: قد نقلتم عن العامّة سابقا فی تفسیر الغناء عبارات متعدّدة، بل رویتم بعض أخبارهم فی تحریم الغناء، و جعلتم ذلک سندا لکم و حجّة أو مؤیّدا، مع أنّه لم تثبت عدالتهم و لا صحّة مذاهبهم، بل ظهر بطلان


1) 1)

2) 2) . وسائل الشیعة، ج 27، ص 118، أبواب صفات القاضی، الباب 9، [2] ح 29-31.

3) 3) . وسائل الشیعة، ج 27، ص 119، أبواب صفات القاضی، الباب 9، [3] ح 33.

4) 4) . وسائل الشیعة، ج 27، ص 118، أبواب صفات القاضی، الباب 9، [4] ح 32.

5) 5) . عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 275، ح 10؛ وسائل الشیعة، ج 27، ص 115-116، أبواب صفات القاضی، [5] الباب 9، ح 23، نقلاً عن عیون أخبار الرضا علیه السلام. قال المؤلّف فی وسائل الشیعة بعد نقله لهذا الحدیث: «ورواه الشیخ بإسناده عن أحمد بن محمّد البرقی مثله» ، ولم نعثر علیه بهذا الإسناد فی التهذیب، بل رواه فی التهذیب، ج 6، ص 294، ح 820 بإسناده عن محمّد بن أحمد بن یحیی، عن محمّد بن أحمد السیّاری.

مذهبهم و عدم اعتبار قولهم. و أیضا قد رأینا الشیعة تروی عن الواقفیة و الفطحیة و غیرهم من أصحاب المذاهب الفاسدة کثیرا، و هو یخالف الأحادیث المذکورة بحسب الظاهر. و قد روی أیضا أنّه یجب عرض الحدیثین المختلفین علی مذاهب العامّة و العمل بما یخالفهم (1)

. سبق تخریجه قُبیل هذا.

. و روی أیضا «خذوا الحکمة و لو من أهل الضلال» (2). و فی الحدیثین دلالة علی جواز مطالعة کتبهم.

قلت: أمّا الجواب عن الوجه الأوّل فهو أنّا قد نقلنا ذلک التفسیر عن الأئمّة علیهم السلام أوّلا ثمّ عن علماء اللغة و الفقهاء من الإمامیة، فاجتمع-کما رأیت-قول أهل العصمة و علماء الخاصّة و العامّة، علی أنّه لو لم ینقل إلّاعن علماء العامّة ذلک التفسیر لکان ینبغی قبوله؛ لأنّ بیان معنی کلمة لیس محلّ تهمة، و قد قیل فی کلام العلماء و الحکماء: «استعینوا علی کلّ صناعة بأهلها» ، و صحّة الرجوع إلی أصحاب الصناعات البارعین فی علمهم فیما اختصّ بصنائعهم ممّا اتّفق علیه العقلاء فی کلّ عصر و زمان؛ فإنّ أهل کلّ صنعة (3)یسعون فی تصحیح مصنوعاتهم و صیانتها و حفظها عن مواضع الفساد، و یسدّون مجاری الخلل بحسب جهدهم؛ لئلّا یسقط محلّهم عند الناس، و لا یشتهروا بالجهل و عدم المعرفة و إن کانوا فسّاقا أو کفّارا، و هذا أمر مشاهد محسوس مرتکز فی النفوس و لا یحتاج ذلک إلی أکثر من اختبارهم و الاطّلاع علی حسن صنعتهم وجودة معرفتهم إمّا بالسماع و الشیاع أو تصدیق أهل ذلک الفنّ، فإذا استمرّ ذلک فی الأعصار المتطاولة زاد الوثوق و تعیّن القبول. و علی ذلک قد عوّل علماؤنا الأخباریون و الأصولیون، و أجمع علی ذلک المتقدّمون من الإمامیة و المتأخّرون. و کتبهم مشحونة بذلک حتّی أنّ بعض علمائنا المتقدّمین یرجّحون تفسیر بعض علماء اللغة من العامّة کأبی عبید الهروی و ابن فارس علی تفسیر رئیس المحدّثین أبی جعفر بن بابویه؛ بناء علی أنّهم أعلم منه باللغة حتّی أنّ ابن إدریس حکم بغلط الشیخ الطوسی


1) 1)

2) 2) . نهج البلاغة، ص 481. [1]

3) 3) . فی المخطوطة: «فإنّ کلَّ أهل صنعةٍ» .

فی حکایة (1)القائد عبد الرحمن بن عتّاب بمکّة بأنّه مخالف لما ذکره البلاذری (2)أنّها وقعت بالیمامة، و البلاذری أعرف بهذا الشأن؛ لأنّه من أهل السیرة (3)

قال محمد بن إدریس: الصحیح، إن الید أُلقیت بالیمامة، ذکر ذلک البلاذری فی تاریخه، وهو أعرف بهذا الشأن، وأسید بفتح الألف وکسر السین» .

. و من هذا الباب رجوع المسلمین إلی الیهود و النصاری فی الطبّ و بناء بعض أحکام الشرع الجزئیة علی قولهم عند ظهور حذقهم، و کذلک علماء العامّة مع شدّة عنادهم و تعصّبهم یرجعون إلی علماء الخاصّة فی اللغة کالخلیل و ابن السکّیت و ابن درید و ابن خالویه و غیرهم، مع أنّک قد عرفت أنّ هذا مستغنی عنه؛ لما مرَّ.

و عن الثانی أنّه من المعلوم أنّ الشیعة فی زمن النبیّ و الأئمّة علیهم السلام فی مدّة تقارب ثلاثمائة سنة و بعد الغیبة أیضا ما زالوا فی غایة الحرص علی روایة أحادیثهم علیهم السلام و تصحیحها، و قد علمنا أنّهم لم یرووا شیئا عن أمثال هؤلاء حتّی عرضوه علی الأئمّة علیهم السلام أو علی الأصول المجمع علی صحّتها، أو دلّت علی صحّة مضمونه القرائن الصحیحة، و کلّ ذلک معلوم من طریقة القدماء. و کلّ من طالع کتبهم و عرف أحوالهم و بحثهم عن الرواة لا یبقی عنده شکّ فی ذلک؛ علی أنّ کثیرا من أصحاب المذاهب الفاسدة قد أجمعوا علی تصحیح ما یصح عنهم، و قد صرّح الشیخ فی خطبة الفهرست بأنّ کثیرا من أصحاب الکتب و الأصول کانوا ینتحلون المذاهب الفاسدة و إن کانت کتبهم معتمدة (4).


1) 1). حکایة عبدالرحمان بن عتّاب هی ماذکره الشیخ المفید (طاب ثراه) فی الجمل، ص 364 [1] بقوله: «قطعت‌یوم الجمل [2]ید عبد الرحمن وفیها الخاتم فأخذه بشر فطرحه بالیمامة فأخذه اهل الیمامة واقتلعوا حجره وکان یاقوتا فابتاعه رجل منهم بخمسمائة دینار فقدم به مکة فباعه بربح عظیم» . وقال ابن أبی الحدید فی شرح نهج البلاغة، ج 11، ص 124: «. . . [3] وعبد الرحمان هذا هو الذی احتملت العقاب کفه یوم الجمل [4]وفیها خاتمه فالقتها بالیمامة فعرفت بخاتمه، وعلم اهل الیمامة بالوقعة» .

2) 2) . أنساب الأشراف، ج 1، ص 465، القسم الرابع.

3) 3) . السرائر، ج 1، ص 167-168: «قال شیخنا أبوجعفر الطوسی رحمه الله فی المسائل خلافه [ج 1، ص 716، المسألة 527]: . . . وأیضاً رویأ أنّ طائراً أقلتْ یداً بمکّة من وقعة الجمل، فعرفت بالخاتم، وکانت ید عبد الرحمان عتاب بن أسید، فغسلها أهل مکة وصلوا علیها.

4) 4) . فهرست الشیخ الطوسی، ص 2. [5]

و أمّا عرض الحدیثین علی مذهب العامّة فهو مخصوص بصورة اختلاف الحدیث، مع أنّه یقتضی جواز النظر فی کتبهم لتحصیل الحکم المعیّن لأجل مخالفته، و إذا کان هذا هو الغرض دلّ علی ما قلناه لا علی ما تضمّنه السؤال.

و أمّا قولهم علیهم السلام: «خذوا الحکمة، إلخ» فهو حکم منوط بما یعلم کونه حکمة بموافقته للدلیل القطعی و لقول الأئمّة علیهم السلام و لا کلام فیه، إنّما الکلام فیما کان من هذه الکتب أمره مشتبه أو فیه حکمة و ضلال، و جمیع کتب العامّة بهذا الوصف، بل ضلالها أکثر بحیث یتعسّر التمییز بینهما جدّا فی أکثر المواضع؛ لأنّهم بالغوا فی تحسین ظواهر مذاهبهم، فمن نظر فی کتبهم قبل أن تتمکّن معرفته بعلوم الأئمّة علیهم السلام فهو خطر عظیم، و ربما رسخت فی قلبه شبهة من کلام العامّة بحیث لا تزول؛ لأنّ الشیطان لا یزال یحسّنها له و یرغّبه فیها. نسأل اللّه العفو و العافیة و أن یکفینا و جمیع المؤمنین شرّ شیاطین الجنّ و أتباعهم، بل رؤسائهم من شیاطین الإنس؛ إنّه علی کلّ شیء قدیر.

الفصل الحادی عشر

فی بیان من قلّده المائلون إلی إباحة الغناء و ذکر بعض أحواله

لا یخفی علیک أنّ کلّ من قال بجواز هذا القسم من الغناء مقلّد للغزّالی أو غیره من العامّة، فأمّا غیره ممّن ذکرنا فی أوّل الرسالة فظهور نصبه و عداوته کاف عن التوجّه إلی بیانه، کیف و قد خالفوا دین الأئمّة علیهم السلام و عاندوهم و اعتقدوا الجبر و التشبیه، و نسبوا ربّهم إلی الصورة و الجسم و إلی الجور و الظلم، و أنکروا عصمة الأنبیاء علیهم السلام، و جوّزوا علیهم الذنب و الکفر و الضلال، فقالوا: إنّه ممکن بل واقع منهم، و أنکروا حقّ أهل البیت علیهم السلام، و جحدوا إمامتهم و صرّحوا بترک ما ثبت عندهم من الشریعة لمجرّد مخالفة الشیعة، و التزموا عدم الالتفات إلی قول الأئمّة و عدم عدّهم من علماء الأمّة، بل یعملون بضدّ ما علم من مذهبهم ضرورة، فکیف یجوز لشیعتهم حسن الظنّ بأعدائهم الذین هذه حالهم.

و أمّا الغزّالی فهو أظهر نصبا و عداوة لأهل البیت علیهم السلام و شیعتهم من أن یحتاج إلی بیان، غیر أنّ بعض ضعفاء الشیعة اغترّوا به الآن و اعتمدوا علی کلامه، مع أنّه قد صرّح فی کتابه إحیاء العلوم-الذی هو إحیاء الجهالات (1)

. اُنظر الغدیر، ج 11، ص 161-167. [1]

-فی مواضع بإباحة الغناء و غیره (2)ممّا هو خلاف المعلوم ضرورة من مذاهب الأئمّة علیهم السلام، و تکرّر منه فی الکتاب المذکور و غیره: «قالت الروافض (خذلهم اللّه)» . و قد ذکر فیه أنّه حصل له غایة الکشف بعد المجاهدات و الریاضات، فانکشف له فضل أبی بکر علی علیّ بن أبی طالب علیهما السّلام بمراتب، و قد صرّح بعدم جواز سبّ یزید (لعنهما اللّه) (3)و لو کان قاتلا للحسین علیه السلام؛ لأنّ غایته أنّه فعل کبیرة و هو لا یجیز سبّه (4). فانظر إلی جرأته علی خلاف رسول اللّه صلی الله علیه و آله فی الحدیث الذی شاع و ذاع بین العامّة و الخاصّة، و أوردوه فی الکتب المعتمدة: أنّ أبا سفیان رکب بعیرا و کان معاویة یقوده و یزید یسوقه، فقال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: «لعن اللّه [القائد] و السائق و الراکب» (5). و قد عرفت الحدیث السابق عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله: «من تأثّم أن یلعن من لعنه اللّه فعلیه لعنة اللّه» ، (6)و قد ظهر أنّه تعالی لعن یزید لقوله تعالی: «وَ ما یَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوی. إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی» 7. فلاحظ هذه الآیة و رکّب شکلا من مقدّمتین لتظهر لک النتیجة.

و ما یظنّ من احتمال کون اللعن قبل إظهار الإسلام یردّه:

أوّلا: أنّه غیر معلوم بل الظاهر عدمه؛ و ذلک أنّ الحسن علیه السلام و غیره من


1) 1)

2) 2) . إحیاء علوم الدین، ج 2، ص 294-300. قال العلّامة الأمینی (قدس اللّه تربته) فی الغدیر، ج 11، ص 165: «. . . [2] ومن أمعن النظر فی أبحاث هذا الکتاب یجده أشنع مما قاله ابن الجوزی، وحسبک ما جاء به من حلیة الغناء والملاهی وسماع صوت المغنیة الأجنبیة والرقص واللعب بالدرق والحراب، ونسبة کل ذلک إلی نبی القداسة رسول اللّه صلی الله علیه و آله. . . وفصّل القول فی ذلک بمالا طائل تحته، وخلط الحابل بالنابل، وجمع فیه بین الفقه المزّیفِ وبین السلوک بلا فقاهة» .

3) 3) . هکذا فی المخطوطة.

4) 4) . إحیاء علوم الدین، ج 3، ص 134، وانظر الغدیر، ج 11، ص 165-166.

5) 5) . اُنظر مصادره فی الغدیر، ج 10، ص 139، 169. [3] وفی بعض المصادر: «عتبة» بدل «یزید» .

6) 6) . بحارالأنوار، ج 25، ص 319 [4]عن رجال الکشّی، [5] وفیه: «مَنْ یأجم» .

الأئمّة علیهم السلام أوردوه فی مناظراتهم و احتجاجاتهم، (1)

. الغدیر، ج 10، ص 139، 169.

و لو کان کذلک لما کان حجّة و لأمکن الخصم الجواب. و فی ترک معاویة و غیره الجواب دلالة علی کونه بعد إظهار الإسلام.

و ثانیا: أنّ الإظهار منهم للإسلام غیر مفید علی مذهب الشیعة؛ للجزم بالنفاق و دلالة الآثار و الأفعال علیه.

و ثالثا: لو سلّم فالخروج علی الإمام یوجب الارتداد و الرجوع إلی الحکم الأوّل، بل إلی ما هو أقبح منه.

و رابعا: أنّ صریح القرآن یقتضی لعن قاتل المؤمن عمدا (2)فی قوله تعالی: «وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اَللّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ» 3. و هذا یدلّ علی المطلب بالأولویة، و یؤیّد ما ذکرناه سابقا.

و ما ذکره الغزّالی من احتمال التوبة باطل:

أمّا أوّلا، فلأنّ توبة المرتدّ الفطری لا تقبل. [ و هذا الوجه ] (3)إلزامی للغزّالی؛ لتصریحه بصحّة إسلامه، فیلزمه صحّة إسلام أبیه.

و أمّا ثانیا، فلما قلنا من أنّ الإسلام لم یحصل، و یحتاج الغزّالی إلی إثباته، و دونه خرط القتاد (4). و أمّا ثالثا، فلأنّ من شرائط التوبة ردّ الحقوق إلی أهلها، و تراهم عند موتهم یوصون بالخلافة لأولادهم أو بعض أقاربهم.

و أمّا رابعا، فلأنّ موجب اللعن محقّق، و ذلک کاف (5). و ما ذکره الغزّالی یفضی إلی سدّ باب اللعن بالکلّیة حتّی الکافر، مع أنّ الکتاب و السنّة مشحونان به.

و قد ذکر الغزّالی أنّه ترک التدریس و انقطع عشر سنین و لازم الخلوة فی آخر


1) 1)

2) 2) . فی المخطوطة: «عموماً» .

3) 4) . هاهنا بیاض فی المخطوطة بقدر کلمتین، واحتملنا أنّه کان فی الأصل: «وهذا الوجه» ونحوه.

4) 5) . مثل معروف، انظر شرحه فی تاج العروس، ج 7، ص 5، «قتد» .

5) 6) . فی المخطوطة: «کان» .

عمره، فانکشف له بطلان مذهب الإمامیة. و صنّف کتابا مسمّاه المنقذ من الضلال یتضمّن الردّ علی من یدّعی العصمة و إبطال قولهم، و سمّاهم أهل التعلیم، (1)

. انظر المنقذ من الضلال، ص 57-67، 91.

و ضرب لهم مثلا بمن تلوّث بجمیع النجاسات، ثمّ طلب ماء لیتطهّر به منها، فلمّا انتهی إلی ذلک الماء لم یجده ماء، فبقی متلوّثا بجمیع النجاسات، (2)و قال:

«لو جاء إلینا رافضیّ و ادّعی أنّ له عند أحد دما لقلنا له: دمک هدر حتّی یخرج إمامک و یستوفیه» . و قد صرّح فی المنقذ بأنّه کان یستفید من الأنبیاء و الملائکة مع مشاهدتهم کلّ ما یرید علی وجه القطع (3).

نعم ینسب إلیه کتاب یسمّی سرّ العالمین (4)فیه مقالة یظهر منها میله إلی الحقّ أو نطقه به؛ (5)لیکون حجّة علیه. فإن کان سابقا فقد ضلّ بعدها عن الحقّ، مع أنّه صنّف المنقذ فی آخر عمره، و صرّح فیه بما صرّح من بطلان مذهب الإمامیة.

و إن کانت المقالة متأخّرة فجمیع مصنّفاته السابقة باطلة کیف یجوز العمل بها؟ مع أنّ بعض العلماء أنکروا المقالة و ذکروا أنّها ملحقة بالکتاب و لیست منه. و علی تقدیر کونها منه فما الفرق بینها و بین قول أبی بکر: «لست بخیرکم و علیّ فیکم» ، (6)و قول عمر: «کانت بیعة أبی بکر فلتة» ، (7)و غیر ذلک من إقرارهما بمثل ما أقرّ به الغزّالی فی تلک المقالة لو سلّم کونها منه. أ لیس یلزم تشیّعهما و کون قولهما حجّة، کما أنّ قول الغزّالی وحده حجّة عند هؤلاء الضعفاء، حتّی أنّهم یقبلون قوله و قول أمثاله من المخالفین لأهل البیت علیهم السلام و إن کان صریحا فی مخالفتهم و مخالفة شیعتهم. فصار


1) 1)

2) 2) . المنقذ من الضلال، ص 66.

3) 3) . المنقذ من الضلال، ص 76.

4) 4) . اُنظر البحث حول الکتاب فی عبقات الأنوار، مجلّد حدیث الغدیر، وخلاصته: فیض الغدیر، ص 396-399، وتراثنا، السنة الأُولی، العدد الثانی والرابع.

5) 5) . اُنظر فیض القدیر، ص 396.

6) 6) . اُنظر مصادره فی الغدیر، ج 7، ص 75، 10، ح 8-9. [1]

7) 7) . شرح نهج البلاغة، ج 2، ص 26 و ج 17، ص 164؛ المواقف، ج 8، ص 358، [2] المطبوع مع شرح المواقف؛ شرح‌التجرید للقوشجی، ص 480.

عندهم الغناء و الرقص و الصفق و نحوها عبادة، بل أعظم العبادات. و ما ذاک إلّالأنّه من قاعدة الصوفیة من العامّة، و قد انتسبوا إلیهم فلزمهم اتّباعهم، و صاروا ملحقین بهم فی الدنیا و الآخرة.

و العجب من القیاس الذی اعتمد علیه الغزّالی فی إباحة الغناء، حیث قال:

«إنّه صوت طیّب موزون مفهّم محرّک للقلب» (1)

. إحیاء علوم الدین، ج 2، ص 294. [1]

و مراده بالموزون کما ذکره ما کان فیه تناسب بحسب المبدأ و المقطع، قال:

و لیس بحرام باعتبار کونه طیّبا بالعقل و النقل، و لا باعتبار کونه موزونا؛ لتحقّق هذا المعنی فی أصوات الطیور کصوت العنادل و القماری و ذوات السجع من الطیور، مع طیبها و کونها موزونة، و هی لیست بحرام. و کذا وصف التفهیم و تحریک القلب لیس بحرام، فلا یکون المجموع حراما؛ إذ لم یعرض للمجموع وصف یقتضی ذلک (2).

و لا یخفی ما فی هذا القیاس من التلبیس و التمویه و الضعف الذی لا یحتاج إلی تنبیه، مع بطلان مطلق القیاس، و ثبوت النصوص الصحیحة الصریحة علی خلافه هنا.

و أضعف من ذلک ما ألّفوه من المنامات الموضوعة و الأکاذیب الباطلة. و إنّما أرادوا بذلک ترویج مذهبهم فی قلوب عوامّ الناس و جهّالهم و ضعفاء العقول منهم؛ فإنّهم یمیلون إلی مثل هذه الأکاذیب. و مثل ذلک کثیر فی کتب العامّة. نسأل اللّه العصمة من الخروج عن طریق أصحاب العصمة.

الفصل الثانی عشر

فی الإشارة إلی بعض ما انتهت إلیه الحال بسبب تقلید أهل الضلال

هذا الانتساب الشنیع من بعض الشیعة إلی أعداء أهل البیت علیهم السلام لم یکن له وجود فی عهد الرسول و لا فی عهد الأئمّة علیهم السلام إلی قریب من زماننا هذا، کما لا یخفی علی من


1) 1)

2) 2) . إحیاء علوم الدین، ج 2، ص 295-296 [2] مع اختلاف فی الألفاظ.

أنصف؛ فإنّا ما رأینا و لا سمعنا فی کتب الحدیث و السیر و التواریخ أنّ أحدا من الشیعة نسب نفسه هذه النسبة، و لا أنّ أحدا من المعصومین علیهم السلام أمر بالانتساب إلی أحد من هؤلاء، بل لم تزل الأئمّة یحتجّون علی الصوفیة، و یحذّرون الناس من اتّباعهم، و ینسبونهم إلی البدعة و الرئاء و تحریم ما أحلّ اللّه و تحلیل ما حرّم اللّه و العمل بالرأی و الهوی، کما هو ظاهر من احتجاجهم علیهم السلام علی علماء الصوفیة، و هو موجود فی أحادیثنا المعتمدة. و لم یوجد حدیث واحد یدلّ علی مدحهم فضلا عن الأمر باتّباعهم و الانتساب إلیهم.

و کلّ من تتبّع کتب حدیث الشیعة علم أنّه لیس للصوفیة ذکر فی کلام الأئمّة علیهم السلام إلّا بالذمّ، فهذا إجماع ظاهر واضح من الشیعة و الأئمّة علی تحریم هذه النسبة. و قد روی الشیخ المفید فی کتاب الردّ علی أصحاب الحلّاج (1)

. هذا الکتاب قد فقد ولم یصل إلینا.

و ملّا أحمد الأردبیلی فی حدیقة الشیعة (2)أحادیث صریحة فی تحریم هذه التسمیة فی غیر التقیّة، کما نقله ثقات أصحابنا عن الکتابین، و ناهیک بالحدیث المستفیض عنهم علیهم السلام أنّ النبیّ صلی الله علیه و آله قال: «یا علی، أنا و أنت مولیا هذه الأمّة، فمن انتمی إلی غیر موالیه فعلیه لعنة اللّه» (3). و ممّن رواه الصدوق رئیس المحدّثین فی آخر کتاب من لا یحضره الفقیه فی وصیة النبی لعلیّ علیهما السّلام و قد (4)عرفت ما صرّح به فی أوّله من صحّة جمیع أحادیثه، و أنّها حجّة بینه و بین اللّه، و أنّ جمیعها منقول من کتب و أصول علیها المعوّل و إلیها المرجع (5).

فإن قلت: قول الصدوق رحمه اللّه فی بعض أسانید عیون الأخبار و غیرها: «حدّثنا فلان الصوفی» ، و فی بعضها: «حدّثنا فلان عن فلان الصوفی» (6)یدلّ علی خلاف ما تقدّم.

قلت: هذا یحتمل وجوها:

أحدها: أن یکون الصوفی هناک نسبة إلی بیع الصوف أو حیاکته أو نحو ذلک؛ لأنّ


1) 1)

2) 2) . حدیقة الشیعة، ص 605.

3) 3) . الفقیه، ج 4، ص 362، ح 5762. ولم نجد فی الفقیه قوله: «یا علی، أنا وأنت مولیا هذه الأُمة» .

4) 4) . فی المخطوطة: «فقد» .

5) 5) . الفقیه، ج 1، ص 3، مقدّمة المصنّف.

6) 6) . عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 229، 254 و 2، ص 78، 80.

أکثر الرواة و العلماء کانت لهم صناعات و تجارات ینتسبون إلیها کالطاطری و الشعیری و الطیالسی و القلانسی و الصیرفی و غیرهم، و فیه ردّ علی الصوفیة؛ فإنّهم یمنعون من طلب الرزق.

و ثانیها: أن یکون نسبة إلی لبس الصوف، و لا یلزم کون اعتقادهم موافقا لاعتقاد الصوفیة؛ إذ ذاک غیر معهود فی الشیعة أصلا، کما قلناه، و لذلک لا تری منهم أحدا مذکورا فی کتب رجال الشیعة.

و ثالثها: أن یکون نسبة إلی قبیلة، فقد قال صاحب الصحاح:

صوفة: أبو حیّ من مضر، و هو الغوث بن مرَّ بن أدّ بن طابخة بن إلیاس بن مضر، کانوا یخدمون الکعبة فی الجاهلیة، و یجیزون الحاجّ، أی یفیضون بهم، و کان یقال فی الحجّ: «أجیزی صوفة» .

و منه قول الشاعر: «حتّی یقال: أجیزوا آل صوفانا» (1)

. الصحاح، ص 1389، « [1]صوف» وانظر تاج العروس، ج 24، ص 40، « [2]صوف» .

. انتهی.

و نحوه فی القاموس (2).

و رابعها: أن یکون المذکورون صوفیة بالمعنی المصطلح علیه المشهور الآن، و یکونوا من العامّة؛ إذ هؤلاء غیر معروفین بتشیّع و لا تعدیل، و کثیرا ما (3)یروی عن [ ال ] مخالفین فی مثل تلک المواضع؛ لأنّ الغرض الاحتجاج علیهم، و لأنّ أکثرها مشتمل علی أحکام معلومة لا یحتاج إلی نصّ کفضائل الأئمّة علیهم السلام و نحو ذلک.

و خامسها: أن یکونوا صوفیة کذلک و یکونوا من الشیعة و هؤلاء شذّاذ مجاهیل، [و] النادر لا حکم له، و لا یدلّ تصوّفهم-لو فرض-علی صحّة التصوّف، و لا یمکن جعله سندا له. و هل هم علی ذلک التقدیر إلّابمنزلة الواقفیة و الفطحیة و الزیدیة و النصیریة.

و قد ذکرت بعض ما مرَّ لبعضهم، فأجاب بوجهین: أحدهما: أنّهم ینتسبون إلی أهل الصفّة لا إلی الصوفیة؛ و الثانی: أنّ الانتساب لا حرج فیه، و لا مضایقة فی مجرّد التسمیة.


1) 1)

2) 2) . القاموس، ص 1071، « [3]صوف» .

3) 3) . فی المخطوطة: «وکثیراً ممّا» .

و أقول: أمّا الوجه الأوّل فباطل لفظا و معنی، یعرف بطلانه کلّ من له أدنی معرفة بالعربیة، علی أنّه لم یدّع أحد منهم هذه الدعوی غیر هذا القائل لمّا عجز عن الجواب. و لو کان انتسابهم إلی غیر الصوفیة لما تبعوا طریقهم و طالعوا کتبهم، و اعتقدوا أنّهم علی الحقّ. علی أنّ أهل الصفّة لا یعرف منهم عالم و لا مصنّف یمکن الانتساب إلیه و الأخذ منه، و ما ذلک إلّابمنزلة الحنفیة لو قالوا: (1)

. هکذا فی المخطوطة، والظاهر سقوط عبارةٍ منها، ولعلّ الصواب: «. . لوقالوا: [إنّا لا ننتسب إلی أبی حنیفة، بل إلی الحنیفیّة-الواردة فی الحدیث الشریف: بُعِثْتُ بالحنیفیّة السمحة السهلة-والشافعیة لوقولوا]» .

إنّا لا ننتسب إلی الشافعی، بل إلی الشفیع محمّد صلی الله علیه و آله، مع أنّهم لا یعملون إلّابقولهما، فعملهم و طریقتهم تکذب دعواهم لو ادّعوا ذلک، کما ادّعاه هذا المتأوّل بما لا أصل له. علی أنّ الانتساب إلی أهل الصفّة لا فرق بینه و بین الانتساب إلی الصوفیة فی الحکم، فأیّ دلیل دلّ علی وجوبه بل علی جوازه؟ علی تقدیر ثبوت نسبة هذه الأشیاء المخالفة للأئمّة علیهم السلام إلیهم بل مطلقا.

و أمّا الثانی فباطل أیضا بل أوضح بطلانا؛ لأنّه مصادرة، و لأنّ هذه النسبة:

أوّلا: معلوم أنّها لیست بجائزة بالنصّ و الإجماع، أ لا تری إلی قوله (تعالی) : «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا» الآیة (2)و قد أجمعوا علی نزولها فی شأن أمیر المؤمنین علیه السلام (3). فهذا الحصر دلیل کاف. و کذلک قوله: «وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» 4 «مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ سَمّاکُمُ اَلْمُسْلِمِینَ» (4)«لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ» 6. ألا تری أنّه لا یجوز للمسلم أن یسمّی نفسه کافرا أو یهودیا.

و ثانیا: علی تقدیر جواز مجرّد الانتساب إلیهم و التسمیة بهذا الاسم کیف یجوز حسن الظنّ بهم و اعتماد أقوالهم و أفعالهم و موافقتهم فی فاسد الاعتقاد من الحلول و


1) 1)

2) 2) . المائدة (5) :55. [1]

3) 3) . الغدیر، ج 3، ص 155-162؛ [2] مجمع البیان، ج 4، ص 209، 212، ذیل الآیة.

4) 5) . الحجّ (22) :78. [3]

الاتّحاد و وحدة الوجود و فی الکشف الذی یدّعونه، و سقوط التکالیف الشرعیة کلّها عنده علی ما یعتقدونه، و من الجلوس فی الشتاء و الریاضة المخالفة للشرع و الفتل و السقوط علی الأرض و الاضطراب بعد الرقص و الصفق بالأیدی و الصیاح و النظر إلی صور الذکور المستحسنة و الإفراط فی إظهار الزهد حتّی أنّهم یصرّحون بتحریم الحلال، و یحرّمون طلب الرزق، و یواظبون علی الغناء و جملة من الملاهی، و یخرجون إلی طرف الإفراط و التفریط فی الذکر الذی اخترعوه، و یبالغون جهدهم فی موالاة أعداء اللّه و معاداة أولیاء اللّه، و یقلّدون أعداء الأئمّة علیهم السلام، و یقتدون بأعداء اللّه و یشاکلونهم و یتابعونهم فیما تحقّق أنّهم قد ابتدعوه، و یعتمدون علی ما لفّقوه لأکابرهم من المنامات و الکرامات و الخیالات و المحالات و غیر ذلک. و متی رخّص لنا نبیّنا و أئمّتنا علیهم السلام فی مثل ذلک؟ !

و قد انجرّ أمر هؤلاء إلی أن یدّعوا حصول الکشف لهم أنّ طلبة العلم علی خلاف الحقّ، و أنّهم أهل الظاهر و أنّهم لم یعرفوا اللّه و لا دینه، و أنّ الصوفیة هم أهل الباطل و هم الذین عرفوا اللّه حقّ المعرفة حتّی صار التصوّف مقابلا لطلب العلم، فیقولون: «أ صوفی أنت أم طالب علم؟» علی وجه منع الجمع. و کفی بهذه المقابلة دلیلا علی حقیقة الحال؛ فإنّ الکتاب و السنّة المتواترة و الإجماع دلّت علی وجوب طلب العلم و مدحه و مدح أهله و علی التحذیر من التصوّف و ذمّه و ذمّ جمیع ما اختصّ به أهله، (1)

. راجع الاثنا عشریة فی الردّ الصوفیة، للمؤلّف.

هذا.

و من المعلوم عندهم المعمول به بینهم سقوط جمیع التکالیف عن کلّ من وصل إلی المعرفة الحقیقیة و الکشف و الوصول. و إن منع أنّه قول جمیعهم فلا ریب أنّه قول کثیر منهم، و إن أنکر ذلک بعض المنتسبین إلیهم فغیر مسموع؛ لأنّه معلوم قطعا من مذهبهم قدیما و حدیثا، و من أنکره کان جاهلا أو متجاهلا. و کأنّ النبیّ و الأئمّة علیهم السلام لم یکونوا و اصلین إلی تلک المرتبة و لا بلغوا ذلک المقام الذی یدّعیه أکثر هؤلاء، فلهذا کانوا یعبدون اللّه طول أعمارهم حتّی فی مرض الموت، و کذلک جمیع ما أشرنا إلیه ممّا


1) 1)

اختصّوا به. و البحث طویل یحتاج إلی زیادة فی التفصیل، و إطناب بذکر الحجّة و الدلیل.

و یا للّه‌العجب من هؤلاء علی اختلاف مذاهبهم حیث یدّعی کلّ منهم حصول الکشف له ببطلان مذهب من خالفه، فیحصل الکشف لأهل السنّة ببطلان مذهب الشیعة، کما صرّح به الغزّالی و غیره و بالعکس، و کذا سائر الفرق، و یحکمون بأنّ هذا الکشف حقّ و أنّ التوصّل إلیه بالطرق التی ابتدعوها عبادة بل واجب، مع استلزام اجتماع النقیضین و کون الحقّ فی طرفین، مع أنّ مثل هذا الکشف بل أقوی منه حاصل لکفّار الهند و أمثالهم، و لا یبعد أن یکون الشیطان یتصوّر لهم أو یخیّل لهم خیالات فی قلوبهم بمثل هذه الأوهام الفاسدة، کما کان یدخل فی أجواف الأصنام و یخبر عبّادها عن کلّ ما یسألونه.

و بالجملة، فمخالفتهم فی الاعتقاد و الأعمال للشیعة و الأئمّة معلوم، و عداوتهم لعلماء الإمامیة لا یحتاج إلی برهان، و تألیف أصحابنا کالشیخ المفید و غیره فی الردّ علیهم و إبطال طریقتهم ظاهر، و لعن الأئمّة علیهم السلام لأئمّتهم و رؤسائهم و سادتهم و کبرائهم مذکور مأثور. و مخالفة التطویل یقتضی الاکتفاء بالإجماع عن التفصیل. و کون أصل المطلب غیر هذا اقتضی الاجتزاء عن الکثیر بالقلیل. و إن مدّ اللّه فی الأجل ألّفت فی ذلک ما یشفی العلیل و یروی الغلیل، (1)

. لعلّ مراده کتابه الاثنا عشریة فی الردّ علی الصوفیة الذی فرغ من تألیفه سنة 1076 أی بعد فراغه من تألیف‌هذه الرسالة بثلاث سنین.

و اللّه الهادی إلی سواء السبیل، و هو حسبنا و نعم الوکیل.

تمّت الرسالة بقلم مؤلّفها محمّد بن الحسن الحرّ العاملی فی شهر شعبان المبارک سنة 1073.

و ذلک بقلم العبد المذنب إبراهیم بن محمّد علی العاملی (عامله اللّه بغفرانه بالنبیّ و آله) فی سنة إحد [ی] و عشرین بعد المائة و الألف.


1) 1)

25- آداب الصلاة(شرح حدیث حمّاد)

اشارة

رضی الدین محمّد بن حسین خوانساری

(د 1113 ق)

تحقیق

علی اکبر زمانی‌نژاد

رسالۀ حاضر

شرح حال مختصری از مؤلف، در شرح حدیث بیضه در جدل اول همین مجموعه گذشت. کلینی به سند خود از ابو محمّد حماد بن عیسی جهنی کوفی بصری و او از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام حدیث مفصلی در آداب و دستور نماز روایت می‌کند.

خوانساری در این شرح که به نام شاه سلطان حسین صفوی (1105-1135 ق) نوشته است، بعد از مقدمه، به سند روایت می‌پردازد و ضمن تصحیح سندی آن، شهرت فتوایی و نقل روایت در کتب مشایخ ثلاثه را جبران کننده ضعف احتمالی سند می‌داند.

مؤلف سپس وارد شرح فقرات این روایت می‌شود و در خاتمه نیز دیگر آداب نماز که عبارت باشد از: اذان و اقامه، تکبیرات آغازین، قنوت، تعقیبات و سجدۀ شکر را بیان می‌کند و آداب و مستحبات آنها راتذکر می‌دهد.

این رساله با استفاده از تنها دست نوشتۀ موجود آن که در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران نگهدای می‌شود، تصحیح شده است (1)

. فهرست نسخه‌های خطی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، ج 5، ص 1756، ش 792، رسالۀ دوم مجموعه.

.

1) 1)

تصویر

352

تصویر آغاز نسخه از کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران

محل تصویر شمارۀ48

تصویر

353

تصویر انجام نسخه از کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران

محل تصویر شمارۀ49

آداب الصلاة (شرح حدیث حمّاد)

اشارة

بسم اللّه الرحمن الرحیم

[مقدمه]

فاتحه نماز، بندگی معبود یکتایی است که هر بنده طاعت‌پژوه، که از روی خلوص نیّت و صفای طویّت، پشت به ماورا و رو به کعبۀ جلالش کرده، از جملۀ فرایض یومیّه یکی را به وجهی که مقبول نظر اندک‌پذیری رحمت بالغه و عنایت سابغه‌اش تواند افتاد، به جا آورد، شاهد هر یک از سایر حسنات عبودیت آثارش، در آینۀ لطف‌نمای پذیرفتگی طاعات، پیرایۀ حسن قبول یافته، بر وجه احسن به زیب و زیور اجر جمیل و ثواب جزیل آراسته و مزیّن گردد.

و هر ناسک قدسی شکوه، که در مناسک پرستاری ذات بی‌همالش نخست به شستن دست نیازمندی از ما سوی وضو ساخته، در مقام بندگی قیام به رکوع سرافکندگی، و در موقف افتادگی و زاری اقدام بر جبهه‌فرسایی سجود خاکساری نماید، دست بر نعیم سربلندی ابدی یافته به تاج کرامت سرمدی فایز شود.

و مفتاح دعوات اجابت سمات، صلاة بر روان پاک رسول معجزنمایی است که در مسجد اقصای قرب الهی، به اعتبار تقدّم در همۀ فضایل و مناقب، ردای امامت کافّۀ انبیاء و رسل، رفعت‌افزای دوش فلک‌فرسای عرش سایش گردید.

و در محراب مصلّای رحمت نامتناهی به تقریب تفوّق در جمیع مراتب، منبر

آرای معراج امتیاز کشته، در قربانگاه «قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی» 1 سهم اعلی مرتبۀ ترقّی بشری به حصّۀ بلند مقداری رتبۀ عرش انتمایش رسید. علیه و آله صلوات اللّه الملک الرحیم ما افتتحت الصلاة بالتکبیر و اختتمت بالتسلیم.

أمّا بعد: بر فرمان‌پذیران احکام مطاعۀ جناب اقدس الهی، و طاعت‌پژوهان حکم واجب الاطاعۀ صدور فرمای اوامر و نواهی، پوشیده نماناد که به مقتضای مصدوقۀ «الناس علی دین ملوکهم» اهتمام پادشاه دل آگاه به کارگزاری شعائر دین مبین، باعث رونق‌پذیری کیش و آیین، و موجب ازدیاد رغبت کافّۀ رعیّت به گزارش وظایف ملّت مستبین می‌باشد. لهذا بر چمن آرایان گلزار همیشه بهار دین و ایمان، و گلدسته‌بندان ازهار فیض آثار علم و عرفان، لازم است که از جملۀ احکام دینیّة هر چه را اهمّ دانند به تقریبات مناسبه به عرض اقدس رسانند که علم کردن خدیو جهان‌بان، محرّک دواعی اطاعت سایر جهانیان گردد.

و چون به معاضدت توفیق ایزدی، و مساعدت تأیید سرمدی، در این عهد سعادت‌زا و روزگار طاعت‌فزا، همگی همّت والا نهمت اعلی حضرت، جم حشمت، سکندر شوکت، کیوان رفعت، بهرام صولت، مشتری سعادت، آب و رنگ گلستان جاه و جلال، گلگونۀ بهارستان دولت و اقبال، باسط بساط عدل و احسان، ماحی رسوم ظلم و عدوان، رافع لوای والای دین‌پروری، تابع مذهب حقّ انتمای اثنی عشری، خورشید افق ظل اللّه‌ی، درّی سپهر خوقنت و پادشاهی، زیب‌افزای سریر سلطانی، معمار بنای گردون اعتلای جهانبانی، شیرازۀ صحیفۀ فتح و فیروزی، فهرست مجموعۀ دانش‌اندوزی، شهریاری که مزیّتش بر سایر سلاطین جهان به قدر امتیاز شاه از گداست، و در نظر همّتش حاصل دریا و کان قطره مانا (1)و ذرّه‌نما، گردون وقاری که هر که چشم بینایی دارد، غبار راهش توتیای دیدۀ جهانیان در نظر آورد، و هر کس به نظر بینش نگرد خاک روبی درگاه گردون اشتباهش را به جاروب مژگان


1) 2) . یعنی مثل قطره.

واجب عینی شمارد، در زمان بیداری شحنه سیاستش بخت خفته فتنه‌جو اگر شبی در خواب خیال آشوب‌طلبی کند همان ساعت از اندیشۀ بازخواست بیدار گشته طریق اعتذار جوید، و در دوران کجک (1)

. کجک: میله آهنی سرکج که پیلبانان برای راندن پیل در دست می‌گیرند.

داری مهابتش اگر از فیل مست حرکت ناهنجاری صادر شود، همان دم از بیم قهرمان قهر و سطوت بی‌زنهار، هشیار گردیده راه انقیاد پوید. در روزگار عشرت‌زایش پیران، ایّام شباب را فراموش کنند، و در عهد طاعت‌افزایش جوانان شعلۀ یادآوری هر ناصواب را خاموش نمایند. ابر گوهربار تا بحر کَفَش را به نظر سنجیده، بر صفحۀ دریا از هر موج خطّ باطل کشیده، و دریای در نثار، تا ابر کَفَش را دیده هر حبابش چشم حسرتی بر گهرپاشی آن گردیده، آب تیغ ظفر آثارش رشحه‌ای از جویبار ذوالفقار، زور کمان اقتدارش سهمی از نیروی بازوی حیدر کرّار، مصداق مضمون صدق مشحون «إِنَّ اَللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسانِ» 2 السلطان بن السلطان بن السلطان و الخاقان بن الخاقان بن الخاقان شاه سلطان حسین موسوی صفوی بهادرخان که دایرۀ عظیمۀ دولت قاهره‌اش محیط به همۀ اقطار زمین، و ثبات دارایی سلطنت باهره‌اش، زیاده بر مدار اطلس والای چرخ برین باد.

مصروف بر استعلام فرایض دینیّه، و معطوف بر استفسار شرایع نبویّه است، و از آن جمله به حکم اخبار بارقۀ صریحه، و آثار صادقۀ صحیحۀ، فریضۀ نماز از همه اهمّ، و بعد از معرفت جناب اقدس ربّانی بر جمیع واجبات مقدّم است، و هر حکم شرعی که از روی خبر صدق اثر معصوم علیه الصلاة والسلام صورت نمای ظهور گردد، در آیینۀ خاطر بهتر نقش می‌بندد، و در جلوه‌گاه دل حقّ منزل بیشتر جای می‌گیرد. لاجرم به خاطر بندگی ذخایر داعی دوام دولت قاهره، محمّد رضی بن حسین خوانساری رسید که حدیث شریف حمّاد بن عیسی (2)را که مشتمل بر اکثر آداب نماز


1) 1)

2) 3) . الکافی، ج 3، ص 311، ح 8؛ الفقیه، ج 1، ص 196؛ تهذیب الأحکام، ج 2، ص 81؛ وسائل الشیعة، ج 4، ص 673.

تامّ الارکان، و محتوی بر بیشتر دعایم این دعامۀ دین و ایمان است، شرح نگار گشته، به نظر انور کیمیا اثر رساند که در محلّ فرصت مطالعه فرموده، مرآت حقایق‌نمای اندیشۀ جهان‌پیما را از روی همین حدیث شریف صورت‌پذیر چگونگی آداب و اعمال فرایض یومیّه فرمایند.

و لهذا بر سبیل اختصار صحیفه‌نگار این رسالۀ صحّت آثار گشته، آن را به دست‌آویز بندگی و اخلاص جنانی، هدیۀ مجلس بهشت آیین سلطانی گردانید، رجاء واثق است که زیور استحسان خاطر ملکوت ناظر والا پذیرفته، به تقریب ظهور این لطف نمایان، دستورالعمل عالمیان، و ثواب آن واصل به روزگار فرخنده آثاران پشت و پناه جهانیان گردد.

و من اللّه الاستعانة فی کلّ باب و علیه التوکّل و هو المرجع و المآب.

[سند روایت]

پوشیده نماند که قبل از ذکر حدیث شریف بحث می‌کنیم ما از سند آن جهت حصول اعتماد و وثوق به آن.

بدان که مروی است این حدیث به دو سند یکی صحیح یعنی همۀ روات آن شیعۀ امامی مذهب عادلند، و دیگری حسن کالصحیح یعنی تصریح به عدالت بعضی از روات نشده امّا صحیح المذهب [است] و مدح بسیار دارد.

و بنابر هر دو روایت حدیث عالی الاسناد است، یعنی واسط نقل آن از حضرت امام علیه السلام قلیل است، چه شیخ کلینی رضی الله عنه به سه واسطه روایت نموده آن را از امام به حق ناطق جعفر بن محمّد صادق علیهما السلام، و شیخ صدوق رحمة اللّه علیه به چهار واسطه، و علوّ اسناد سبب قوّت و اعتبار خبر است.

دیگر آن که علماء اعلام و فقهاء کرام رضوان اللّه تعالی علیهم عمل به آن نموده تلقّی آن به قبول فرموده‌اند و این معنی نیز باعث کمال اعتبار خبر است بلکه مشهور این است که شهرت بین الاصحاب جبر ضعف سند حدیث می‌کند یعنی اگر سند

حدیثی ضعیف و روات آن غیر عادل یا بدمذهب باشد هرگاه عمل به آن مشهور شده باشد میانۀ متقدّمین اصحاب ما، در حکم حدیث صحیح است و عمل به آن باید کرد.

دیگر آن که در اکثر کتب معتبرۀ مؤلّفه در جمع اخبار صدق آثار ائمه اطهار و ذریّۀ اخیار سیّد ابرار علیه و آله صلوات اللّه الملک الجبّار مذکور و مسطور است و این معنی نیز موجب مزید اعتبار آن است.

مثل کتاب جامع کافی (1)

. الکافی، ج 3، ص 311. [1]

که مرجع و معوّل علیه علماء عظام فرقۀ ناجیه و از مؤلفات شیخ جلیل ثقة الاسلام ابوجعفر محمّد بن یعقوب بن اسحاق کلینی رضی اللّه تعالی عنه است و جناب شیخ از قدماء مشایخ کبار و محدّثین اخیار شیعۀ امامیّه است و احوال خیر اشتمال او سابق بر این به تقریب شرح حدیث شریف مشهور به حدیث بیضه قلمی شده به عزّ عرض اشرف رسیده بود.

دیگر کتاب من لا یحضره الفقیه (2)که معتمد علیه فقهاء کرام و از مصنّفات شیخ ثقه صدوق ابوجعفر محمّد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی عظّم اللّه تعالی اجره است و تولّد شیخ ابوجعفر صدوق از برکت دعای اجابت پیرای حضرت صاحب الزمان و خلیفة الرحمن علیه صلوات اللّه الملک المنّان واقع شده و علماء ضابط احوال رجال (3)چنین نقل کرده‌اند که والد ماجد او یعنی علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه که شیخ اهل قم و ثقه و فقیه ایشان بود در زمان غیبت صغری به دارالسلام بغداد رفته، شرف خدمت جناب شیخ ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی که از وکلاء اجلاّء ناحیه مقدسۀ سرّمن رای بود دریافته، استفسار مسایل دینیّة از او نموده بود و بعد از مراجعت مکتوبی به او نوشته استدعا کرده بود که عریضۀ او را که در آن التماس دعا به جهت عطای فرزند شده بود به نظر اشرف امام زمان علیه السلام رساند و شیخ ابوالقاسم حسب الاستدعاء او آن عریضه را به خدمت حضرت رسانیده جواب


1) 1)

2) 2) . من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 196.

3) 3) . رجوع شود به رجال نجاشی، ص 185؛ جامع الرواة، ج 1، ص 574. [2]

قلمی شده بود که «قَدْ دعونا اللّه لک بذلک و سترزق ولدین ذکرین خیّرین» یعنی به تحقیق که دعا کردیم به درگاه کبریا برای تو به جهت آن مطالب و به زودی روزی کرده خواهی شد دو فرزند مذکّر که خیر و خوی ایشان بسیار باشد (1)

. رجال نجاشی، ص 185؛ جامع الرواة، ج 1، ص 574. [1]

پس بعد از آن اثر اجابت دعای آن سرور به زودی ظاهر گشته دو پسر از امّ ولدی به او عطا شده بود یکی ابوجعفر محمّد صدوق و دیگری ابوعبداللّه و آثار خیر و هدایت ایشان بسی به شیعیان و محبّان آن امام معصوم علیه السلام رسیده و می‌رسد، و قریب به سیصد تصنیف در علوم دینیّة و معارف یقینیّة از شیخ ابوجعفر علیه الرحمة نقل کرده‌اند.

و منقول است که همیشه به فضیلت این معنی که به دعای آن حضرت تولّد یافته افتخار می‌فرمود و تولّد او در اواخر زمان شیخ کلینی بوده و در سال سیصد و هشتاد و یک که پنجاه و کسری بعد از فوت شیخ کلینی باشد در بلدۀ ری به جوار رحمت ایزدی پیوسته (2).

و در خطبۀ کتاب من لا یحضر (3)گفته که روایاتی که من در این کتاب ایراد می‌کنم اعتماد بر آنها دارم و حکم به صحّت آنها می‌کنم و فتوی به آنها می‌دهم و اعتقاد دارم که حجّت است میانۀ من و میانۀ پروردگار من پس روایتی که مذکور در آن کتاب شریف باشد از این جهت کمال وثوق و اعتماد بر آن است.

دیگر کتاب تهذیب الأحکام (4)که اشتمال بر جمیع ابواب فقه و ادلّه و مآخذ مسائل آن از آیات کریمه و احادیث شریفه دارد و به آن جامعیّت کتابی در ضبط اخبار و جمع میانۀ آنها تألیف نشده و آن کتاب شریف از مصنّفات شیخ طائفه محقّه امامیّه و رئیس محدّثین و فقهاء ایشان یعنی شیخ محقّق نحریر ابو جعفر محمّد بن حسن بن علیّ طوسی قدّس اللّه لطیفه است و جناب شیخ بسیار جلیل القدر و عظیم المنزلة است و در جمیع فنون علوم اسلامیّه از اصول و تفسیر و فقه و حدیث و رجال و علوم ادبیّه


1) 1)

2) 2) . رجوع شود به رجال نجاشی، ص 185؛ جامع الرواة، ج 1، ص 574.

3) 3) . کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 3.

4) 4) . تهذیب الأحکام، ج 1، ص 81.

مصنّفات شریفه از او در میانۀ علماء اعلام دایر و مشهور است و میلاد او چهار سال بعد از فوت شیخ صدوق در ماه مبارک رمضان سنۀ سیصد و هشتاد و پنج واقع شده و در سال چهارصد و هشت به عراق تشریف آورده در دارالسلام بغداد برخی به استفاده و باقی به افادۀ علوم دینیّه اشتغال می‌داشت و در چهارصد و چهل به واسطۀ نائره فتنه که در بغداد میانۀ شیعیان و سنّیان اشتعال پذیرفته و خانه شیخ آتش گرفت و کرسی افادۀ او سوخت خوف تمام نموده به دار السلطنۀ عظمی و مستقر الخلافه کبری یعنی نجف اشرف مقدّس معلّی علی مشرفه الوف التحیّة و الثناء انتقال فرمود و در شهر محرّم سنه چهار و صد و شصت در آن ملک ملایک پاسبان و مأوای ارواح طیّبۀ مؤمنان وفات نموده در خانه خودش مدفون شد و از کرامت آن جناب می‌تواند بود که از آن زمان الی الآن که قریب به ششصد و پنجاه سال می‌شود با کمال استیلای معاندان دین مبین در آن سرزمین شرافت قرین مزار شریف او به رونق و آیین باقی است و شیعیان را سعادت زیارت او میسّر و مقدور است و از فضل واسع جناب کبریا و یمن به واطن قدسیّه ائمّه هدی سؤال آن داریم که به زودی آن اماکن شریفه و آن اراضی منیفه را چنان که باطناً از هر نقص و قصوری مطهّر و مصفّا دارند در ظاهر نیز از آلایش استیلای ظلمۀ بی‌دین و معاندین خاندان حضرت خیرالمرسلین منزّه و مبرّا گردانند و یرحم اللّه عبداً قال آمینا.

پس بدان که روایت شده به سندی که مذکور شد از ابو محمّد حمّاد بن عیسی جهنی که منسوب به قبیلۀ جهنیّة از قبایل عرب و از ثقات و معتمدین روات احادیث شریفه شیعه امامیّة است، و او کوفی الاصل است امّا مشهور به بصری شده به اعتبار توطّن در بصره، و ادراک خدمت چهار امام معصوم از ائمه طاهرین علیهم السلام نموده و کمال ضبط و احتیاط در نقل حدیث داشته و نقل کرده که رفتم روزی به خدمت حضرت ابی الحسن موسی کاظم علیه السلام و عرض کردم که گردانیده شوم فدای تو دعا کن که عطا فرماید حق تعالی به من خانه و زوجه و فرزندی و خدمتکاری و توفیق حجّ دهد مرا

در هر سال، پس فرمود حضرت امام علیه السلام: «اللهمَّ صلِّ علی محمّدٍ و آله و ارزُقْهُ داراً وَ زَوْجَةً وَ وَلَداً وَ خادِماً وَ الحَجَّ خَمْسینَ سَنَةً» (1)

. رجوع شود به جامع الرواة، ج 1، ص 273. [1]

.

یعنی بار خدایا رحمت بفرست بر محمّد و آل او و روزی کن این مرد را خانه و زوجه و فرزندی و خدمتکاری و حج در پنجاه سال، گفت حماد که چون شرط فرمود حضرت امام پنجاه سال را دانستم که حج نخواهم کرد زیاده از پنجاه سال، و الحال چهل و هشت سال است که چهل و هشت حج کرده‌ام، و این خانۀ من است که روزی کرده شده‌ام آن را، و این زوجۀ من است که از پس پرده می‌شنود کلام مرا، و این پسر من است و این خدمتکار من به تحقیق که روزی کرده شده‌ام همه آنچه را دعا فرمود آن حضرت برای من.

راوی گوید که پس حجّ کرد حمّاد بعد از این حکایت دو حجّ دیگر که تتمۀ پنجاه حجّ بود، پس بعد از آن باز روانۀ حج شد و در حُجْفِه که احرامگاه اهل شام است خواست که غسل احرام کند که ناآگاه سیل در رسید و ربود او را و غرق شد در آب.

[شرح حدیث حماد]

قال: قال لی ابو عبداللّه جعفر بن محمّد الصادق علیه السلام یوماً: یا حمّاد تحسِنُ أن تصلِّیَ؟ قال فقلت یا سیّدی أنا احفظ کتابَ حَریزٍ فی الصلاة.

گفت حمّاد که فرمود به من روزی حضرت ابو عبداللّه جعفر بن محمّد صادق علیه السلام که ای حمّاد آیا خوب می‌توانی که نماز گذاری؟ پس گفتم ای سیّد و بزرگ من در یاد می‌دارم من کتاب حریز را که در بیان آداب نماز تصنیف کرده است.

و مراد این است که خوب می‌توانم نماز گذارم چون آداب و خصوصیّات نماز را از روی کتاب چنین مرد بزرگی درست نموده در خاطر کرده‌ام و به همین اکتفا نکرده‌ام که نماز عامّه ناس را دیده بر آن نحو نماز گذارم.


1) 1)

و «حریز» بحاء وراء بی‌نقطه و در آخرش زای نقطه‌دار، ابن عبداللّه سجستانی است که اصل او از کوفه بوده چون به سجستان سفر بسیار برای تجارت می‌کرده به سجستانی مشهور شده. و علمای رجال او را ثقة و ازاصحاب و راویان احادیث حضرت صادق علیه السلام شمرده‌اند، و چندین کتاب از تصانیف او نقل کرده‌اند (1)

. رجوع شود به جامع الرواة، ج 1، ص 182 و 183.

.

فقال لا عَلَیْکَ یا حَمّاد قُمْ فَصَلِّ.

پس فرمود حضرت امام علیه السلام که نیست بر تو قصوری و ننگی ای حمّاد برخیز و نماز گذار تا ببینم که چون به آن قیام می‌نمایی.

و احتمال می‌رود که معنی این باشد که نیست بر تو عمل کردن به کتاب حریز هرگاه دست تو به من رسد بلکه باید که اخذ آداب نماز از من نمایی و به آن عمل کنی.

قال: فَقُمْتُ بینَ یَدیْهِ مُتَوَجّهاً إلی القِبْلَة فاسْتَفْتَحْتُ الصلاةَ فرکَعْتُ وَ سَجَدْتُ.

گفت حمّاد پس ایستادم در برابر آن حضرت علیه السلام رو به قبله، پس ابتدا کردم نماز را و تکبیرةالاحرام گفتم و رکوع و سجود به جا آوردم.

فقال یا حمّاد: لا تُحْسِنْ أنْ تُصَلّیَ ما أقبَحَ بِالرجُلِ مِنْکُم یأتی علیه سِتّونَ سنة اَوْ سبعون سنةً فلا یُقیمُ صلاةً واحِدَةً بِحُدوُدِها تامَّةً.

پس چون حضرت امام علیه السلام ملاحظه نماز من نمود، فرمود ای حمّاد خوب نمی‌توانی که نماز گذاری چه بسیار قبیح می‌نماید به مردی از شما این که گذرد از عمر او شصت سال یا هفتاد سال به این روش که بر پای ندارد یک نماز را به اندازه‌ها و شروطی که شارع مقرّر فرموده در آن بر وجه تمام و کمال.

و مراد حضرت به قول اوّل که فرمود قصوری و ننگی نیست بر تو این بود که تعلیم گرفتن برای کسی که چیزی را خوب نداند ننگ نیست و ناچار است از آن، بلکه ننگ و عیب ندانستن و بر آن نحو به سر بردن و بر جهالت ماندن است.

قال حمّاد فَأصابَنی فی نَفْسی الذُلُّ، فقلت جُعِلْتُ فِداکَ فَعَلِّمْنی الصَلاةَ.


1) 1)

گفت حمّاد که پس دریافت مرا در خاطر من خواری و شرمساری از این خطاب تعرّض‌آمیز امام علیه السلام، پس گفتم فدای تو گردم تعلیم کن به من نماز را تا بعد از این بر آن نحو به جا می‌آورده باشم.

فقام ابو عبداللّه علیه السلام مستقبل القبلة منتصباً فَاَرْسَلَ یَدَیْه جمیعا علی فَخِذَیه قَدْ ضَمَّ أَصابِعَةُ وَ قَرَّبَ بین قَدَمَیْه حتّی کان بَیْنَهُما قَدْرَ ثلاث أصابع مُنْفَرجاتٍ و استقبل بأصابع رِجْلَیه جمیعاً القبلة لَمْ یُحَرِّفهما عن القبلة.

پس حضرت ابوعبداللّه علیه السلام برای تعلیم فرمودن نماز به من ایستاد رو به قبله بر حالی که راست داشته بود قامت خود را، پس فرو گذاشت هر دو دست خود را بر روی ران‌ها حال کونی [ در حالی] که به تحقیق متّصل کرده بود انگشتان (1)

. شامل انگشتان بزرگ که نامیده می‌شود به ابهام نیز هست. (منه رحمه اللّه) .

خود را به یکدیگر، و نزدیکی داده بود میانۀ دو قدم خود به حدّی که بود میانۀ آنها به قدر سه انگشت از هم گشوده، و برابر قبله کرده بود انگشتان هر دو پای خود را چنان که به هیچ جانب انحرافی نداشت از قبله.

و قال بخشوع: اللّه اکبر

و گفت امام به جهت افتتاح نماز از روی خشوع و فروتنی: اللّه اکبر.

یعنی خدا بزرگ‌تر است از این وصف کرده شود و به نهایت وصف کمال او توان رسید.

و این تکبیر را تکبیرة الافتتاح می‌گویند چون شروع در نماز به آن می‌شود و تکبیرة الاحرام نیز می‌نامند به این اعتبار که به آن حرام می‌شود آنچه پیش از آن حلال بود از افعال خارجه از نماز.

و بدان که حق تعالی در کتاب کریم خود در وصف مؤمنین که رستگار شده‌اند ایشان فرموده‌اند: «اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ» 2.


1) 1)

یعنی آن کسانی که در نماز خود فروتنی‌کنندگان و ترس‌کارانند.

و خشوع در باطن و ظاهر هر دو می‌باشد أمّا خشوع باطن پس مراد به آن توجّه دل است به جانب معبود حقیقی و خوار داشتن نفس در مقام بندگی و به ترس آوردن آن از نافرمانی الهی و قهر و سخط جناب باری، و این معنی را مراتب متفاوته و درجات مختلفه می‌باشد. پس اگر غفلت بالکلیّة از نماز و بندگی حاصل شود به حدی که استدامت حکمی (1)

. حکمیّة نیّت: خ ل.

نیّت که علما در نماز اعتبار آن کرده‌اند بر هم خورد باعث بطلان نماز می‌شود، چنان که در رسالۀ موسومه به نیّت صادقه تحقیق آن کرده‌ایم.

امّا اگر به آن حد نرسد باعث بطلان نماز نیست. لیکن هر چند توجّه و التفات به جانب جناب کبریا و محافظت حدود و ارکان نماز و اعراض و غفلت از ماسوی زیاده گردد باعث کمال نماز و علوّ درجه و مزید اجر و ثواب می‌گردد، تا آن که به حدّ توجّه امیر المؤمنین علیه السلام می‌رسد که مروی است که روح تقدّس‌نژاد آن حضرت به نحوی در نماز توجّه به جانب حق تعالی و بندگی جناب او داشت که بالکلیّة از غیر غافل بود و اگر پیکان تیر از جسد مبارک او می‌کشیدند احساس به الم آن نمی‌فرمود (2).

و روایت کرده زرارة بن اعین که فرمود به من حضرت امام محمّد باقر علیه السلام که وقتی که بر می‌خیزی به سوی نماز پس بر تو است رو کردن به دل به جانب نماز، چه جز این نیست که حساب کرده می‌شود برای تو از جملۀ نماز آنچه رو آورده باشی بر آن به دل خود (3).

و در خبر دیگر وارد شده که عادت حضرت سید الساجدین علیه السلام این بود که چون بر می‌خواست به سوی نماز دیگرگون می‌شد رنگ روی مبارک او پس چون به سجده


1) 1)

2) 2) . رجوع شود به جامع السعادات، ص 589 (طبع قدیم) .

3) 3) . الکافی، ج 3، ص 299. [1]

می‌رفت سر خود را بر نمی‌داشت مگر این که پاشیده می‌شد عرق او (1)

. الکافی، ج 3، ص 300.

.

و امّا خشوع ظاهر پس مراد از آن به آرام داشتن اعضاء و جوارح است و منع نمودن آنهاست از حرکاتی که دخیل در نماز نباشد، و این نیز مراتب متفاوته دارد.

پس اگر کسی حرکت نماید حرکتی که دخیل در نماز نباشد آن قدر که به حدّ فعل کثیر رسد و به حسب عرف و عادت فاعل آن از مصلّی بودن بیرون رود از قبیل پیچیدن عمّامه و نوشتن خط و برجستن ظاهری و مانند اینها نماز باطل می‌شود؛ و اگر به آن حدّ نرسد باعث بطلان نمی‌شود امّا اولی ترک آن است.

و در روایت آمده که حضرت رسالت پناه صلوات اللّه و سلامه علیه دید مردی را که در اثنای نماز با ریش خود بازی می‌کرد پس فرمود: آگاه باشید اگر خشوع می‌داشت دل این مرد هر آینه به خضوع می‌بود جوارح و اعضای او (2).

یعنی چنین حرکت‌های عبث و بازی با ریش خود نمی‌کرد.

و درحدیث دیگر مذکور است که حضرت علی بن الحسین صلوات اللّه علیهما وقتی که می‌ایستاد به نماز همانا ساق درختی بود که حرکت نمی‌کرد از او چیزی مگر آنچه را حرکت دهد نسیم از او مثل دامن جامه یا گوشه رداء (3).

و در روایت زراره از حضرت باقر علیه السلام مذکور است که فرمود بازی مکن در نماز به دست خود و نه به سر خود و نه به ریش خود، و گفتگو مکن در دل با خود به فکرهای خارج از نماز و از یاد حق تعالی (4).

و پوشیده نماند که ظاهر آن است که حکایت رفع یدین در وقت گفتن این تکبیر از روایت ساقط شده چنان که در تکبیرات بعد خواهد آمد. پس حمّاد در نقل غفلتی کرده یا از راویان او یا از نسّاخ سهوی واقع شده، چه در استحباب رفع یدین در این تکبیر حرفی نیست و قول به وجوب آن نیز شده است.

و امّا ترک اذان و اقامه و شش تکبیر سنّتی و دعاهای میانۀ آنها پس ممکن است که


1) 1)

2) 2) . رجوع شود به مجمع البیان، ج 7، ص 99.

3) 3) . رجوع شود به الکافی، ج 3، ص 300؛ [1] وسائل الشیعة، ج 4، ص 685.

4) 4) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 1261.

از آن راه باشد که حمّاد اتیان به آنها درست کرده باشد در نمازی که کرد و دیگر محتاج به تعلیم نباشد، یا آن که غرض بیان افعال اصل نماز باشد از وقت شروع کردن در اوّل جزوی از آن که تکبیرة الافتتاح باشد تا هنگام اختتام که به ادای سلام است و لهذا حرف تعقیب نیز مذکور نیست.

و امّا نیّت پس ظاهر شد رعایت آن از خشوعی که مذکور شد، چه اقبال دل به جانب نماز و یاد حق تعالی نیست مگر نیّت.

ثُمَّ قَرَأ الْحَمْدِ بِتَرْتیلٍ وَ قُل هو اللّه اَحَدٌ.

بعد از آن قرائت کرد سورۀ حمد را شمرده به ادای وقف‌ها و اخراج حرف‌ها از مخارج آنها، نه این که تند خواند و حرف‌ها را در هم شکند یا از غیر مخرج گوید. و به این دستور قرائت کرد سورۀ قل هو اللّه احد را.

ثمَّ صَبَرَ هنیئةً بِقَدْرِ ما یُتَنَفَّس و هو قائمٌ، ثُمَّ رَفَعَ یَدَیْهِ حِیالَ وَجْهِهِ وَ قالَ اللّه اَکْبَر وَ هُوَ قائم.

و بعد از فراغ از قرائت حمد و سوره درنگ کرد زمانی اندک که گنجایش نفس زدنی داشته باشد. پس برداشت هر دو دست خود را تا برابر روی خود. و ظاهر این است چنان که از بعضی اخبار دیگر مفهوم می‌شود که مراد این باشد که آن قدر بلند کرد دست‌ها را که محاذی اواسط رو و نرمۀ گوش‌ها شد.

و گفت: اللّه اکبر بر حالی که او ایستاده بود و هنوز شروع به خم شدن نفرموده بود برای رفتن به رکوع.

ثُمَّ رَکَعَ وَ مَلَاَ کَفَّیْهِ مِنْ رُکْبَتَیْهِ مُنْفَرِجاتٍ وَ رَدَّ رُکْبَتَیْهِ ألی خَلْفِهِ حَتّی أسْتَوی ظَهْرُهُ حَتّی لوصُبَّ عَلَیْهِ قَطْرَةٌ مِنْ ماءٍ أو دُهْنٍ لَمْ تَزَل لاِسْتِواءِ ظَهْرِهِ وَ مَدَّ عُنُقَهُ وَ غَمَّضَ عَیْنَیْهِ.

و بعد از گفتن تکبیر به رکوع رفت و پر کرد هر دو کف دست‌های خود را از دو زانو بر حالی که از هم گشاده داشت انگشتان دست‌ها را، و زانوها را به جانب عقب شکست تا آن که مستوی و برابر شد اجزای پشت او به حدّی که اگر ریخته می‌شد بر آن قطره‌ای از آب یا روغن از جای خود نمی‌رفت و به هیچ جانب حرکت نمی‌کرد به

اعتبار نهایت استوا و برابری اجزاء پشت او، و کشید گردن خود را و پوشید و بر هم گذاشت هر دو چشم خود را.

و پوشیده نماند که از صحیحۀ مرویّة از زرارة از حضرت باقر علیه السلام ظاهر می‌شود که باید نظر کند مصلّی در حال رکوع مابین قدمین خود (1)

. الکافی، ج 3، ص 320.

.

و ظاهر این حدیث این بود که چشم را بپوشاند، و ممکن است جمع به این روش که مصلّی مخیّر باشد در حال رکوع میانه چشم پوشیدن یا گشودن و نظر کردن به مابین قدمین.

و غرض این است که نظر به سمت برابر و اطراف نکند، و به این رفته است شیخ طوسی علیه الرحمة در کتاب نهایة الاحکام (2). و احتمال می‌رود چنان که شیخ شهید علیه الرحمة در کتاب ذکری الشیعة (3)فرموده که مراد به تغمیض که در این حدیث وارد شده خوابانیدن چشم و انداختن نظر به مابین القدمین باشد چه این حالت شباهتی به پوشیدن چشم دارد پس آن را تغمیض می‌توان گفت.

ثمّ سَبَّحَ ثَلاثَا بِتَرْتیلٍ فَقالَ: سُبْحانَ رَبِّی العَظیمِ وَ بِحَمْدِه.

و بعد از آن که درست قرار گرفت بر حال رکوع تسبیح و تنزیه حق تعالی کرد سه مرتبه شمرده به این روش که گفت سُبْحانَ رَبِّی العَظیمِ وَ بِحَمْدِه را سه بار، یعنی تنزیه می‌کنم و به پاکی یاد می‌کنم پروردگار خودم را که بزرگ است و منزّه می‌دانم او را از آنچه سزاوار مرتبۀ الوهیّت او نیست؛ بر حالی که من متلبّس و مشغولم به حمد و ثنای او.

ثمّ استوی قائِماً فَلَمّا اِسْتَمْکَنَ من القِیامِ قال: سَمِعَ اللّه لمن حَمِدَه.

و بعد از فراغ از ذکر رکوع راست شد ایستاده، پس چون متمکن شد از ایستادن گفت: سَمِعَ اللّه لمن حَمِدَه، یعنی مستجاب کناد اللّه تعالی دعا را برای کسی که سپاس کرد او را.


1) 1)

2) 2) . النهایة، ص 71.

3) 3) . الذکری، ص 183.

ثمّ کَبَّرَ و هو قائمٌ و رفع یَدَیْهِ حیال وَجْهِهِ.

و بعد از آن تکبیر گفت بر حالی که ایستاده بود و برداشت دو دست خود را در وقت تکبیر تا برابر روی خود.

و مخفی نماند که چون در تکبیر رکوع که پیش گذشت چنین مذکور شد که برداشت دو دست خود را و تکبیر گفت. و در این تکبیر چنین نقل کرد که تکبیر گفت و برداشت دو دست خود را پس ظاهر می‌شود که گفتن تکبیر و برداشتن دست‌ها با هم است. یعنی ابتدا به گفتن تکبیر نزد ابتدای برداشتن دست‌ها باید کرد به نحوی که تمام شود تکبیر نزد انتهای رفع یدین چنان که مذهب اکثر علماست، نه آن که بعد از بالا بردن دست‌ها تکبیر گفته شود در حال قرار دست‌ها در بالا چنان که مذهب بعضی از علماست، یا آن که در وقت پایین آوردن گفته شود چنان که مذهب بعضی دیگر است.

ثمّ سَجَدَ وَ بَسَطَ کَفَّیْهِ مَضْمُومَتی الأَصابعَ بَیْنَ یَدَیْ رُکْبَتَیْهِ حِیالَ وَجْهِهِ فَقالَ: سُبْحانَ رَبَّی الاَعْلی وَ بِحَمْدِه ثَلاثَ مَرّاتٍ، وَ لَمْ یَضَعْ شَیْئاً مِنْ جَسَدِهِ عَلی شَیءٍ مِنْه وَ سَجَدَ عَلی ثَمانِیَةِ أَعْظم: الکَفَّیْنِ و الرکْبتَیْنِ و أنامِلِ اِبْهامَیِ الرِجْلَیْنِ و الجَبْهَةِ وَ الأنْفِ.

و بعد از آن به سجده رفت و پهن کرد دو کف خود را بر حالی که چسبانده بود انگشتان را به هم بر روی زمین برابر زانوها مقابل روی خود.

و مراد چنان که از روایت زراره مفهوم می‌گردد این است که دست‌ها را مابین زانوها و رو گذاشت محاذی سر دوش‌ها، و در آن حدیث مذکور است که دست‌ها باید قبله زانوها نشود بلکه اندک انحرافی داشته باشد دست راست از زانوی راست به سمت یمین و دست چپ از زانوی چپ به سمت یسار.

پس گفت سُبْحانَ رَبَّی الاَعْلی وَ بِحَمْدِه سه مرتبه و نگذاشت و نه چسبانید چیزی از بدن خود را به چیزی از آن، به این معنی که همه اعضای خود را از یکدیگر جدا داشت نه شکم را به زانوها چسبانیده بود و نه پاشنه و ساق‌ها را به نشیمن‌ها و ران‌ها و نه

دست‌ها را به پهلوها و سجده کرد بر هشت استخوان، یعنی چنان کرد که هشت عضو او بر وجه میل و اعتماد بر زمین گذاشته شد، دو کف دست‌ها و دو آنیۀ زانوها و دو بند بالای انگشتان شست پاها و پیشانی و بینی.

وَ قالَ سَبْعَةٌ منها فَرْضٌ یُسْجَدُ عَلَیها و هِیَ التی ذَکَرَها اللّه فی کِتابِه فقال أنّ المساجد للّه‌فلا تدعوا مع اللّه احَداً، (1)

. جنّ (72) :18. [1]

و هی الجبهة و الکَفّان و الرکبَتان وَ الاِبْهامان، و وضع الاَنْفِ عَلَی الارضِ سُنَّة.

و فرمود آن حضرت علیه السلام که سجده بر هفت عضو از جملۀ این هشت عضو واجب است که سجده کرده می‌شود البته بر آنها و آن هفت عضو است که ذکر کرده اللّه تعالی آنها را در کتاب خود به این روش که فرموده در سوره مبارکۀ جن «أَنَّ اَلْمَساجِدَ لِلّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اَللّهِ أَحَداً» . یعنی-و اللّه اعلم-و وحی شده به من این که آلات سجده اعضایی که سجود به آنها می‌شود مرخدای راست و مختصّ به اوست، پس مخوانید با خدای تعالی و شریک مسازید با او کسی را غیر او در سجود خود.

و حاصل آن که امام علیه السلام خبر داد که مراد به مساجد که در این آیۀ کریمه واقع شده هفت عضو است که آلات سجودند و سجده کردن بر آنها واجب است و آن هفت عضو پیشانی و دو کف و دو زانو و دو شست پاهاست، و گذاشتن بینی بر زمین در وقت سجود سنّت است.

و مخفی نماند که بعضی از مفسّرین مساجد را به مسجدها که جاهای سجود است تفسیر کرده‌اند، یعنی در مسجدها عبادت غیر خدای تعالی مکنید و شریک برای جناب او در عبادت خود قرار مدهید، چنان که یهود و نصاری در کنایس و صوامع خود حضرت عزیر و حضرت مسیح را به الوهیّت یاد می‌کنند و شریک حق تعالی می‌سازند و ممکن است که در آیۀ کریمه اشاره به همۀ معانی باشد.

ثمَّ رَفَعَ رأسَهُ مِنَ السجود فلمّا استوی جالسا قال: اللّه اکبر، ثمّ قعد علی فخذه الاَیْسَر و قد وَضَعَ ظاهِرَ قَدَمِه الاْیمَن عَلی بَطْنِ قدمه الأَیْسَر و قال: أستغفر اللّه رَبّی و أَتُوبُ اِلَیْه.


1) 1)

و بعد از ان برداشت سر خود را از سجده پس چون راست نشست گفت اللّه اکبر.

و ممکن است که ترک ذکر رفع یدین در این تکبیر و تکبیر بعد از راه اختصار و اکتفا به ذکر آن در تکبیرات سابقه بوده باشد.

بعد از آن نشست بر ران چپ بر حالی که گذاشته بود پشت پای راست خود را بر شکم پای چپ خود.

و ظاهر عبارت آن است که در وقت تکبیر گفتن بر روی پاشنهای پاها نشست بعد از آن تغییر وضع نشستن داد و بر ران چپ نشست. امّا فقهاء این تفصیل را ذکر نکرده‌اند بلکه مطلقا در وقت نشستن استحباب تورّک را گفته‌اند یعنی نشستن بر نشیمن و ران چپ بر آن نحو خاص.

و چون چنین نشست گفت أستغفر اللّه رَبّی و أَتُوبُ اِلَیْه، یعنی طلب آمرزش گناهان می‌کنم از خدایی که پروردگار من است و بازگشت می‌کنم به سوی او.

ثمَّ کَبَّرَ وَ هُوَ جالِسٌ وَ سَجَدَ السَجْدَةَ الثانِیَةَ وَ قالَ کَما قالَ فی الاُولی.

و بعد از آن تکبیر گفت بر حالی که نشسته بود و سجود کرد سجدۀ دوم را و گفت ذکر سجدۀ دوم را چنان که گفته بود در سجدۀ اولی، یعنی سبحان ربّی الأعْلی وَ بِحَمْدِه سه مرتبه.

وَ لَمْ یَضَعْ شَیئاً مِنْ بَدَنِه عَلی شَیءٍ مِنْهُ فی رُکوُعٍ وَ لا سُجُود و کان مجنّحاً وَ لَمْ یَضَعْ ذِراعَیه عَلَی الاَرْضِ.

و نگذاشت عضوی از بدن خود را بر عضو دیگر از آن در حال رکوع و نه در حال سجود مگر کفّین را که صریحاً پیش مذکور شد که در وقت رکوع بر آنیۀ زانوها گذاشت و بود بال گشاده، یعنی دست‌ها را در وقت رکوع و سجود مانند دو بال مرغ بال گشوده نگاه داشته بود، پس دو زیر بغل خود را گشوده و بازوها و ذراعین را هم از بدن خود جدا داشت و هم از زمین و نگذاشت ذراعین خود را در وقت سجود بر زمین.

فصلّی رکعتین علی هذا، و گزارد دو رکعت نماز را بر این منوال یعنی رکعت دوم را نیز به دستور رکعت اوّل که مذکور شد به جا آورد.

و ممکن است که حمّاد اختصاری در نقل کرده باشد، و ذکر این که حضرت سورۀ دیگر قرائت فرمود در رکعت دوم غیر سورۀ قل هو اللّه که در رکعت اولی خوانده بود نکرده باشد، چون وارد شده که قرائت یک سوره در هر دو رکعته کراهتی دارد و مستحب است تغییر سوره دادن؛ چنان که روایت کرده علی بن جعفر از برادر خود حضرت امام موسی کاظم علیه السلام گفت که سؤال کردم آن حضرت را از مردی که می‌خواند سورۀ واحده را در هر دو رکعت از نماز واجبی، و حال این که او خوب می‌داند سورۀ دیگر را غیر آن سوره پس اگر چنین کرد چیست بر او؟ پس فرمود حضرت که اگر خوب داند غیر آن سوره را که در رکعت اولی خوانده پس تکرار نکند و سورۀ دیگر در رکعت ثانیه بخواند، و اگر خوب نداند سورۀ دیگر را پس باکی نیست به تکرار سورۀ اولی (1)

. وسائل الشیعة، ج 4، ص 739.

.

و احتمال می‌رود که سورۀ مبارکۀ قل هو اللّه از این قاعده مستثنی باشد و تکرار آن مکروه نباشند، چنان که بعضی اخبار دلالت بر آن دارد (2).

و بعضی از علماء نیز گفته‌اند به اعتبار کثرت ثوابی که در قرائت آن سوره است و آن را معادل ثلث قرآن مجید گرفته‌اند.

پس مروی است از خامس ائمۀ هدی-علیه افضل التحیّة و الثنا-که رسول خدا صلی الله علیه و آله دو رکعت نماز گذارد و قرائت فرمود در هر یک از آنها سورۀ قل هو اللّه را (3).

و از امام به حق ناطق جعفر بن محمّد صادق علیه السلام روایت شده که کسی که گذشته باشد بر او روزی و پنج نماز فریضۀ آن روز را به جا آورده باشد و در هیچ یک سورۀ قل هو اللّه احد را نخوانده باشد گفته می‌شود به او-یعنی ملائکه می‌گویند-که ای بندۀ


1) 1)

2) 2) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 739.

3) 3) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 740.

خدای نیستی تو از جملۀ نمازگذاران (1)

. وسائل الشیعة، ج 4، ص 762.

. به اعتبار این که از فضل قرائت و اجر و ثواب تلاوت چنین سوره‌ای وافی هدایة خود را در نمازهای این روز بی‌بهره ساخته‌ای.

و در خبر است از سیّد کاینات علیه و آله افضل التحیّة و الصلاة که فرمودند که آیا عاجز می‌آید یکی از شما از این که در شبی ثلث قرآن را تلاوت نماید؟ راوی گوید که من عرض کردم که یا رسول اللّه که را طاقت این هست فرمود که بخوانید سورۀ قل هو اللّه احد را (2).

پس ظاهر شد که خواندن آن سوره برابر با خواندن ثلث قرآن است.

و بعضی از علماء نکتۀ عقلیّه این را چنین بیان کرده‌اند که معانی قرآن مجید در حقیقت راجع بر سه چیز می‌شود:

اوّل: معرفة اللّه و آنچه تعلّق به آن دارد.

دوم: معرفت اعمال صالحه و افعال شایسته.

سیم: معرفت نشأه عقبی و مجازات روز بازار جزا.

و ایزد متعال و یگانۀ بی‌شبه و مثال بندگان خود را در این سورۀ مبارکه به اکمل وجهی به معرفت شناخت جناب کبریا انتساب خود هدایت و ارشاد فرموده از اقرار به وجود و تصدیق به یگانگی آن معبود و نفی انباز و انداد و تنزّه از کفو و زادگی و اولاد، پس همانا که این سورۀ محکمه هدایت می‌نماید به ثلث آنچه در قرآن عزیز است. و اللّه جلّ شأنه اعلم بخفیّات اسراره.

و امّا عدم ذکر قنوت در رکعت ثانیة، پس احتمال می‌رود که باز به سبب اختصار راوی باشد، و ممکن است که از راه علم آن حضرت به مصلحتی برای حمّاد باشد، چه اگر اهتمام در باب قنوت معلوم او می‌بود گاه بود که در حضور مخالفین از روی غفلت قنوت در نمازی می‌خواند و ازاری به او می‌رسید، زیرا که اکثر سنیّان خواندن قنوت را در نماز خوب نمی‌دانند مگر نماز صبح که شافعی و مالک و ابن ابی لیلی و


1) 1)

2) 2) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 869.

حسن بن صالح از جملۀ علماء ایشان خواندن قنوت را در آن مستحب می‌دانند (1)

. رجوع شود به المنتهی، ج 1، ص 298. [1]

.

وَ یَداهُ مَضْمُومَتا الاَصابع و هُوَ جالِسٌ فی التَشَهُّدِ، فَلَمّا فَرَغَ مِنَ التَشَهُّد سَلَّمَ وَ قالَ یا حَمّاد هکذا صَلِّ.

و انگشتان هر دو دست آن حضرت به هم چسبیده بود بر حالی که نشسته بود برای گفتن تشهّد، پس چون فارغ شد از تشهّد، ادای سلام نمود و فرمود که ای حمّاد بر این منول که مشاهده نمودی نماز بگذار.

و باید دانست که دو رکعت که امام علیه السلام تعلیم کیفیّت گذاردن آن به حمّاد فرمود آن قدری است که نماز فریضۀ یومیّه کمتر از آن نمی‌شود، خواه در حضر و خواه در سفر بلکه نماز کمتر از آن نیست، خواه واجبی و خواه سنّتی مگر یک رکعت و ترکه بعد از هشت رکعت نماز شب و دو رکعت شفع گذارده می‌شود و آن هم به اعتبار کمال ارتباطی که با دو رکعت شفع دارد با آنها یک نماز حساب می‌شود و مجموع را نیز وتر می‌گویند اگر چه جدا از آن دو رکعت است به اعتبار تخلّل سلام در میانۀ آنها بنابر مذهب امامیّه، و سنّیان سه رکعت را متصّل می‌کنند بدون سلام در وسط.

امّا فریضۀ یومیّه زیاد از دو رکعت می‌باشد مثل نماز مغرب که در حضر و سفر سه رکعت است و نماز ظهر و عصر و عشا که در حضر چهار رکعت است. و آن رکعات زایده اخیره در کیفیّت موافق دو رکعت اوّلند مگر در قرائت، چه در دو رکعت اوّل حمد و سوره هر دو خوانده می‌شود چنان که دانستی، و در رکعات اخیره حمد به تنهای خوانده می‌شود. یا بدل حمد تسبیح کرده می‌شود چهار تسبیح یعنی سُبْحانَ اللّه وَ الحَمْدُ للّه‌وَ لا اِله الّا اللّه وَ اللّه اَکْبَر یک مرتبه، یا دوازده تسبیح که اینها سه مرتبه گفته شود یا نه تسبیح که سُبْحانَ اللّه وَ الحَمْدُ للّه‌وَ لا اِله الّا اللّه سه مرتبه گفته شود، یا ده تسبیح که بعد از نه تسبیح که مذکور شد یک مرتبه و اللّه اکبر گفته شود. و اگر بعد از فراغ از تسبیحات یک مرتبه استغفراللّه گفته شود بهتر است.


1) 1)

و حمد و تسبیح در این رکعات آهسته خوانده می‌شود هر چند قرائت دو رکعت اوّل بلند خوانده شود مثل نماز مغرب و عشاء. و اگر نماز سه رکعتی یا چهار رکعتی باشد تشهد دیگر در رکعت آخر خوانده می‌شود و سلام بعد از این تشهد اخیر گفته می‌شود نه بعد از تشهّد اوّل.

[دیگر آداب نماز]

و چند چیز باقی ماند از آداب نماز فریضۀ یومیّه که ما ذکر می‌کنیم آنها را بر سبیل اجمال.

اوّل: اذان و اقامه، و گفتن آنها سنّت موکّد است بنابر قول مشهور میانۀ علماء (1)

. رجوع شود به المنتهی، ج 1، ص 260؛ جواهر الکلام، ج 9، ص 5.

در نمازهای فریضۀ یومیّه خواه ادا و خواه قضا و خواه نماز به جماعت گذارده شود و خواه فرادی، امّا در غیر نمازهای فریضۀ یومیّه اذان و اقامه سنّت نیست خواه نماز واجبی باشد و خواه سنّتی، و در نماز واجبی برای اطلاع مردم مؤذّن سه مرتبه می‌گوید: الصلاة-به نصب یا رفع دو تای اوّل و وقف آخر-یعنی حاضر شوید نماز را. یا بر پای شد نماز. یا این است نماز.

و ساقط می‌شود اذان و گفته می‌شود اقامۀ تنها در نماز عصر روز جمعه، و نماز عصر روز عرفه از برای کسی که در عرفات باشد، و نماز عشای شب عید قربان از برای کسی که در مشعر الحرام باشد.

و هرگاه کسی جمع کند میانۀ دو نماز یومیّه یعنی نماز عصر را مقدّم دارد بر وقت فضیلت آن و در وقت فضیلت ظهر بگذارد یا نماز ظهر را مؤخر دارد از وقت فضیلت آن و در وقت عصر بگذارد، و بر این قیاس نماز مغرب و عشا، پس قبل از نماز اوّل یعنی ظهر یا مغرب اذان و اقامه هر دو می‌گوید و قبل از نماز دوم-یعنی عصر یا عشا- اکتفا می‌کند به اقامۀ تنها و اذان نمی‌گوید.


1) 1)

و پوشیده نماند که حکم استحباب اذان و اقامه به اعتقاد فرقۀ ناجیه امامیّه بر طبق آثار صدق آیین مرویّه از ائمه طاهرین علیهم السلام مأخوذ است از وحی الهی به حضرت رسالت پناهی صلی الله علیه و آله مثل سایر احکام دینیّه و شعایر ملیّه.

و [برخی را] را عقیده فاسده آن است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله امر فرمود به نواختن ناقوس برای اعلام مردم به نماز و جمع شدن ناس به جهت آن، پس روایت کند عبداللّه بن زید که در خواب دیدم من مردی را که در دست داشت ناقوسی، پس گفتم به او که آیا می‌فروشی این ناقوس را؟ آن مرد گفت که چه می‌کنی تو این را؟ گفتم که می‌خواهم آن را برای خواندن مردم به نماز، پس گفت آن مرد که آیا دلالت نکنم تو را به چیزی که بهتر از این باشد برای این مطلب گفتم که بلی دلالت کن. پس تعلیم من کرد آن مرد اذان را، بعد از آن گفت وقتی که بر می‌خیزی از برای نماز پس بگو این کلمات را و تعلیم من کرد اقامه را، پس چون صبح شد آمدم به خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و عرض کردم خواب خود را، پس فرمود حضرت که این خواب حقّی است ان شاء اللّه، پس فرمود به من که برو به اتّفاق بلال و تعلیم کن به او اذان را تا او اذان گوید چون بلند آوازتر است او از تو، پس چون تعلیم بلال کردم اذان را و بلال اذان گفت شنید آن را عمر خطّاب و بیرون آمد بر حالی که می‌کشید دامن ردای خود را بر زمین و گفت یا رسول اللّه سوگند به آن کسی که مبعوث گردانیده تو را به حق که من نیز در خواب دیدم آنچه را عبداللّه دیده بود، و فرمود پیغمبر که فللّه الحمد (1)

. رجوع شود به سنن ابی داوود، حدیث رقم، ص 498؛ جامع ابن اثیر، ج 5، ص 269؛ الفقه علی المذاهب الاربعه، ج 1، ص 37.

.

و هر که را اندک بیداری و بصیرتی بوده باشد و داند که اعتماد حضرت خیرالانام در احکام شرعیّة بر وحی الهی به مثابه‌ای بود که حق جلا و علا در شأن رفعت زای او در فرقان حمید می‌فرماید که: «ما یَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوی* إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی» 2 پس می‌داند


1) 1)

که حکایت اعتماد بر خواب در امر اذان و اقامه که از اجلی و اظهر شعائر ملّت و اعظم آداب نمازی است که ستون دین آن حضرت علیه السلام است بسی دور از قبول عقل سلیم و خلاف طریقۀ مستقیمۀ شرع قویم است. و این روایت عبداللّه نمی‌تواند بود مگر خواب پریشان یا افسانه که وضع نموده باشند آن را.

و چه نیکو فرموده شیخ ابوالقاسم محقق رضی اللّه تعالی عنه در مقام استهزاء به این قول شنیع که روایت به ما رسیده (1)

. الکافی، ج 3، ص 302. [1]

که در شب معراج وقتی که رسید پیغمبر صلی الله علیه و آله به بیت المعمور (2)حاضر شد نماز پس اذان گفت حضرت جبرئیل علیه السلام و اقامه گفت و پیش ایستاد رسول اللّه صلی الله علیه و آله، پس صف زدند ملائکه و پیغمبران در پشت سر آن حضرت علیه السلام.

و این روایت اشعار به این دارد که اذان و اقامه به وحی الهی و قرارداد جناب باری باشد، چه پر بعید است که مستند روح الامین در کاری که به آواز بلند کند در حضور ملائکه مقرّبین و انبیای مرسلین رؤیای عبداللّه زید یا عمر خطاب باشد، نه امر نافذ خالق کریم و تدبیر متقن دانای حکیم الذی لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ وَ هُوَ بِکُلِّ امرٍ عَلیمِ (3).

و امّا فصول اذان بنابر روایت مشهورۀ میانۀ علماء رضی اللّه تعالی عنه (4)پس هیجده فصل است به این تفصیل:

چهار مرتبه اللّه اکبر، و تفسیر این پیش مذکور شد،


1) 1)

2) 2) . مروی است که آن در آسمان چهارم است محاذی کعبه مشرفه و مطاف ملائکه و فرشتگان است. (منه‌رحمة اللّه) .

3) 3) . اقتباس از بقره (2) :255 [2] است.

4) 4) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 642.

و دو مرتبه أشْهَدُ أَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّه، یعنی گواهی می‌دهم و از روی علم و تصدیق می‌گویم که نیست خدای مستحق پرستشی مگر اللّه،

و دو مرتبه أشْهَدُ أَنّ مُحمَّداً رَسُولُ اللّه، یعنی گواهی می‌دهم و از روی علم و تصدیق می‌گویم که محمّد رسول خدا و فرستادۀ اوست به خلق،

و دو مرتبه حَیَّ عَلَی الصلاة، کلمۀ «حیّ» به حای بی‌نقطه و یای مشدّده مفتوحه اسم فعل است به معنی تَعالِ و اَقِبل یعنی بیا و رو بیار به نماز،

و دو مرتبه حَیَّ عَلَی الفَلاحِ، یعنی بیا به فیروزی یعنی به کاری که باعث فوز و فیروزی به سعادت اخروی است یعنی نماز،

و دو مرتبه حَیَّ عَلَی خَیْرِ الْعَمَلَ، یعنی بیا به بهترین عمل‌ها یعنی نماز.

چنان که در روایت آمده که سؤال کرد معاویة بن وهب از حضرت ابا عبداللّه علیه السلام از افضل آنچه نزدیک می‌شوند به آن بندگان به سوی پروردگار ایشان و از دوست‌ترین اعمال به سوی خدای تعالی، پس آن حضرت فرمود که نمی‌دانم چیزی را بعد از معرفت افضل از نماز (1)

. الکافی، ج 3، ص 264؛ [1] بحار الأنوار، ج 82، ص 226.

.

و مراد به معرفت اعتقاداتی است که با آنها ایمان متحقق می‌شود و سنّیان ساقط نموده‌اند این فصل را از اذان و اقامه و بد می‌دانند گفتن آن را، و به جای آن در اذان صبح الصَلاةُ خَیْرٌ مِنَ النُومْ می‌گویند، یعنی نماز بهتر است از خواب، و همانا باعث بر بدعت این اسقاط اجتهاد عمر است که هرگاه مردم در وقت هر نمازی بشنوند که نماز بهتر از هر کار و کرداری است، سست می‌شوند در اقدام بر جنگ و اتیان به جهاد و این باعث فساد است.

و پر ظاهر است که کسی که تغییر دهد حکم مقرّر خدا و رسول را از روی رأی و صواب دید خود پس خود را اعلم به مصالح و مفاسد دینیّه و دنیویّه می‌داند از دانای حکیم جلّ شأنه و رسول واجب التکریم؛ و. . . .

و دو مرتبه اَللّهُ اَکْبَر، و دو مرتبه لا اِلهَ الاّ اللّه یعنی نیست خدای سزاوار پرستشی مگر اللّه.

و سنّت است فاصله کردن میانۀ اذان و اقامه به دو رکعت نماز یا سجده‌ای یا نشستنی یا دعایی یا ذکری یا سکوتی (2).

و فصول اقامه هفده فصل است به اسقاط دو تکبیر از اوّل اذان و یک تهلیل از آخر


1) 1)

2) 2) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 667.

و اضافه دو قَدْ قامَتِ الصَلاة بعد از دو فصل حَیَّ عَلَی خَیْرِ الْعَمَلَ،

و معنی قَدْ قامَتِ الصَلاة این است که به تحقیق که بر پای شد نماز یعنی وقت برخواستن از برای آن شد یا این که نزدیک شد وقت دخول در آن.

و مجموع فصول اذان و اقامه سی و پنج فصل می‌شود و در هر یک از اذان و اقامه ابتدا به تکبیر شده و انتها به تهلیل تا ابتدا و انتها هر دو به اسم اعظم حق تعالی واقع شود، چون لفظ مبارکۀ جلاله در تکبیر در اوّل است و در تهلیل در آخر.

و سنّت است بلند کردن آواز در اذان و شمرده گفتن آن و بیان حروف و طول دادن وقف‌های آن، به خلاف اقامه که آن تندتر گفته می‌شود و وقف آخر فصول آن را طول نباید داد امّا ترک وقف بالکلیّه خوب نیست (1)

. وسائل الشیعة، ج 4، ص 639.

.

و سنّت است که مصلّی در حال اذان و اقامه رو به قبله با طهارت باشد؛ (2)

و مکروه است سخن گفتن در اثنای آنها (3).

دوم: شش تکبیر سنّتی که گفته می‌شود در اوّل نماز با تکبیرة الاحرام که مجموع هفت تکبیر شود، و گفته‌اند علماء که هر یک از این هفت تکبیر را که خواهد تکبیرة الاحرام قرار می‌تواند داد، (4)به این معنی که نیّت و قصد بستن نماز را نزد گفتن هر یک از اینها که خواهد بکند و مابقی را به قصد استحباب بگوید خواه سابق و خواه لاحق.

امّا افضل آن است که تکبیر آخر را تکبیرة الاحرام گرداند و شش تکبیر سنتی را پیش بگوید. و خواندن دعا در مابین تکبیرات سنّت است (5).

و کیفیّت آن بر این نحو است که سه تکبیر می‌گوید و این دعا می‌خواند اللهمَّ أَنْتَ الْمَلِکُ الحَقُّ لا اِله الاّ انت سبحانک إنّی ظَلَمْتُ نَفْسی فَاغْفِرْلی ذَنْبی إنَّه لا یَغْفِرُ الذُنوُبَ الاّ أنْتَ، یعنی خداوندا تویی پادشاه حق، نیست خدایی مگر تو تسبیح می‌کنم تو را تسبیح


1) 1)

2) 2) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 635.

3) 3) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 628.

4) 4) . رجوع شود به جواهر، ج 9، ص 213.

5) 5) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 723؛ و رجوع شود به المنتهی، ج 1، ص 269.

لایق و سزاوار تو، به درستی که من ستم کرده‌ام نفس خود را به اعتبار اقدام بر معاصی و نافرمانی تو، پس ببخش از برای من گناه مرا به درستی که نمی‌بخشد گناهان را مگر تو. بعد از آن دو تکبیر می‌گوید و این دعا را می‌خواند لَبَّیْکَ وَ سَعْدَیْکَ وَ الْخَیْرُ فی یَدَیْکَ وَ الشَرُّ لیس إِلَیْکَ وَ الْمَهْدِیُّ مَنْ هَدَیْتَ لا مَلْجَاَ مِنْکَ إِلاّ اِلَیْکَ سُبْحانَکَ وَ حَنانَیْکَ تَبارَکْتَ وَ تَعالَیْتَ سُبْحانَکَ ربَّ البیت، یعنی همیشه ایستادگی می‌کنم به خدمت و بندگی تو و پیوسته یاری می‌کنم دین تو و پیغمبران تو را و خیر در دست‌های تو در نزد تو و از جانب توست و شر نیست راجع به سوی تو و منسوب به تو و صادر از تو، و راه نموده شده کسی است که راه نموده باشی تو او را به توفیق پیروی نبیّ و اوصیای او و ترک خود رأیی، پناه بردنی نیست از تو و از عذاب تو مگر به سوی تو، تنزیه می‌کنم تو را و طلب می‌کنم از تو دوام رحمت و بخشایش تو را، بسیار است برکت تو و به غایت بلند مرتبه‌ای تو، تنزیه می‌کنم تو را ای پروردگار خانۀ کعبۀ مشرّفة.

بعد از آن دو تکبیر می‌گوید و این دعا را می‌خواند: وَجَّهْتُ وَجْهی لِلَّذی فَطَرَ السَّمواتِ وَ الاَرْضَ عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ حَنیفاً مُسْلِماً وَ ما اَنَا مِنَ المُشْرِکینَ إنّ صَلاتی و نُسُکی وَ مَحْیایَ وَ مَماتی للّه‌رَبِّ الْعالَمینَ لا شَریکَ لَهُ وَ بذلک اُمِرْتُ وَ اَنَا مِنَ المُسْلِمینَ، یعنی گردانیده‌ام روی دل خود را به جانب کسی که خلق کرده است آسمان‌ها و زمین را، داناست پنهان و حاضر را، بر حالی که مایلم از باطل به سوی حق، و نیستم از کسانی که شریک و انباز قرار می‌دهند از برای حق تعالی. به درستی که نماز من، و عبادت‌های من، و زندگی من و آنچه کنم در حال حیات خود، و مردن من و آنچه به مردم رسد از من بعد از مرگ من از علوم و خیراتی که باقی مانده باشد از من، از برای قرب و نزدیکی خدای تعالی و محض رضاجویی و خشنودی او، و به تقدیر و قضای اوست که پروردگار هر کس و هر چیز است، نیست انبازی از برای او، و به آنچه گفتم مأمور شده‌ام از جانب اللّه تعالی، و من از جملۀ مسلمانان و اطاعت فرمان خدا و رسول کنندگانم.

بعد از آن آهسته می‌گوید اَعُوذُ بِاللّه مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ، یعنی پناه می‌برم به خدای

تعالی از شر وسوسه دیو رانده شده، پس شروع می‌کند به قرائت سورۀ فاتحه الکتاب بلند، اگر نماز جهری است، و آهسته اگر نماز اخفاتی است.

و سنّت دانسته‌اند بلند گفتن بسملۀ حمد و سوره را هر چند نماز اخفاتی باشد (1)

. وسائل الشیعة، ج 4، ص 755.

.

سیم: قنوت و اصل آن به معنی دعا و عبادات و طاعت است، و شایع شده استعمال آن نزد اهل شرع شریف در دعایی که خوانده می‌شود در رکعت دوم نماز بعد از قرائت و پیش از رکوع.

و آن سنّت مؤکد است و قول به وجوب نیز دارد، و اگر کسی پیش از رکوع فراموش کند آن را، سنّت است که بعد از رکوع بخواند. و اگر بعد از رکوع نیز فراموش کند بعد از نماز بنشیدند و بخواند، و اگر بعد از آن که برخواست و به راه افتاد به یادش آید در همان راه رو به قبله کند و بخواند.

و کیفیّت آن بر این نحو است که بعد از آن که فارغ شد از قرائت حمد و سوره در رکعت دوم بر می‌دارد دو دست خود را تا برابر روی خود به عنوانی که باطن کف دست‌ها به جانب آسمان باشد و می‌چسباند انگشتان را به هم به غیر از شست‌ها، و شست‌ها را گشوده می‌دارد و می‌خواند دعایی یا ذکری و تسبیحی.

و گفته‌اند علما که افضل آن کلمات فرج است، (2)و آن کلمات شریفه را کلمات فرج می‌گویند به اعتبار این که باعث خلاصی از آتش می‌شود، چنان که روایت شده از پیغمبر صلی الله علیه و آله که داخل شد بر مردی از بنی‌هاشم و او در حال نزع بود پس امر فرمود او را به گفتن این کلمات، و گفت او پس فرمود آن حضرت صلی الله علیه و آله حمد مر خدای را که خلاص کرد او را از آتش و آن کلمات در کتاب الکافی (3)در حدیث حسن کالصحیح به این عنوان وارد شده:

لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ الْحَلیمُ الْکَریمْ، لا اِلهَ الاّ اللّه العَلیُّ العَظیمُ، سُبْحانَ اللّه رَبِّ السَّمواتِ السَبْعِ، وَ رَبِّ


1) 1)

2) 2) . رجوع شود به جواهر الکلام، ج 10، ص 364.

3) 3) . الکافی، ج 3، ص 124. [1]

الْاَرْضَینَ السَبْعِ، و ما فیهنَّ وَ ما بَیْنَهُنَّ وَ رَبِّ العرش العَظیمِ، وَ الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ العالمین.

یعنی نیست خدایی مگر خدای بردبار جودکننده، نیست خدایی مگر خدای بلند مرتبۀ بزرگ، پاک است خدای پروردگار آسمان‌های هفت‌گانه-و ممکن است که مراد آسمان‌های هفت ستارۀ سیّاره باشد-و پروردگار زمین‌های هفت‌گانه-یعنی هفت اقلیم یا هفت طبقۀ زمین، و احتمالات دیگر نیز گفته‌اند-و آنچه در آنهاست از ستاره‌های فلک‌های جزئی که در آسمان‌ها است، و معدن‌ها و چشمه‌ها و مانند آنها که در زمین‌ها است، و آنچه در میانۀ آنها است از ملائکه و جن و انس و غیر آنها، و پروردگار عرش عظیم-و ممکن است که مراد فلک نهم باشد که نامیده می‌شود به فلک الافلاک و فلک اطلس-و سپاس مر خدای را که پروردگار هر کس و هر چیز است.

و این دعای شریف نیز سنّت است که خوانده شود در قنوت اَللّه‌مَّ اغْفِرْلَنا وَ ارْحَمْنا وَ عافِنا وَ اعْفُ عَنّا فِی الدُّنْیا وَ الاخِرَةِ إنَّکَ عَلی کُلِّ شیءٍ قَدیرٌ (1)

. وسائل الشیعة، ج 4، ص 906. [1]

.

یعنی خداوندا بیامرز ما را و رحمت کن ما را و عافیت ده ما را و عفو کن از ما در دنیا و آخرت به درستی که تو بر هر چیز به غایت توانایی.

و دیگر ادعیۀ بسیار وارده شده در قنوت و مقام گنجایش ذکر آنها را ندارد.

چهارم: تعقیب، یعنی اشتغال به دعا و ذکر حق تعالی بعد از اتمام نماز و ادای سلام، و اگر نشسته باشد وقت اشتغال به تعقیب رو به قبله در همان موضعی که نشسته بود در وقت نماز و با طهارت باشد بهتر است. و حصری از برای اذکار و ادعیّۀ آن نیست به سبب بسیاری آنچه وارد شده از آن در اخبار صدق آثار و افضل آنها است تسبیح حضرت فاطمۀ زهرا علیها السلام.

پس روایت شده به سندی صحیح از حضرت ابی عبداللّه علیه السلام که هر که تسبیح کند تسبیح فاطمۀ زهرا علیها السلام پیش از این که بگرداند پاهای خود را از وضعی که نشسته بود


1) 1)

در اثنای نماز واجب می‌آمرزد او را خدای تعالی (1)

. وسائل الشیعة، ج 4، ص 1021.

.

و روایت شده است نیز از آن حضرت علیه السلام که فرمود که ما امر می‌کنیم اطفال خود را به تسبیح فاطمه علیها السلام چنان که امر می‌کنیم ایشان را به نماز، پس مداومت کن آن را که مداومت نکرد آن را بنده‌ای که بدبخت شود (2).

و هم از آن حضرت علیه السلام است که فرمود که تسبیح حضرت فاطمۀ زهرا علیها السلام در هر روز عقیب هر نماز دوست‌تر است نزد من از هزار رکعت نماز در هر روز (3).

و مروی است از حضرت باقر علیه السلام که فرمود که نیست بنده‌ای که عبادت کند خدای را به چیزی از سپاس و ذکر و بزرگی حق تعالی افضل از تسبیح فاطمۀ زهرا علیها السلام، و اگر می‌بود چیزی افضل از آن هر آینه عطا می‌کرد آن را پیغمبر صلی الله علیه و آله به فاطمه علیها السلام (4).

و کیفیّت آن بر این نحو است که سی و چهار مرتبه گفته می‌شود اللّه اکبر و سی و سه مرتبه الْحَمْدُ للّهِ و سی و سه مرتبه سبحان اللّه که مجموع صد فصل باشد.

و سنت است ختم آن به لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ (5).

و از جمله تعقیب و سنّت مؤکّد است سه مرتبه اللّه اکبر گفتن بعد از سلام بر حالی که بر دارد هر دو دست خود را به نحوی که پیش مذکور شد در هر تکبیری (6).

و جهّال اهل سنّت خوب نمی‌دانند این را و گمان می‌برند که سه رفع ید اشاره به لعن سه خلیفۀ ایشان است.

و روایت شده به طریق حسن کالصحیح از حضرت ابی جعفر باقر علیه السلام که فرمود که اقل آنچه مجزی است تو را از دعا بعد از نماز فریضه این است که بگویی اَللّه‌مَّ إنّی أَسْألُکَ مِنْ کُلِّ خَیْرٍ اَحاطَ بِه عِلْمُکَ، وَ اَعُوذُ بِکَ مِنْ کُلِّ شَرٍّ اَحاطَ بِه عِلْمُکَ اَللّه‌مَّ إنّی أَسْأَلُکَ عافِیَتَکَ فی اُمُوری کُلِّها، وَ اَعوذُ بِکَ مِنْ خِزْیِ الدُّنْیا وَ عَذابِ الاخِرَةِ (7).


1) 1)

2) 2) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 1022.

3) 3) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 1024.

4) 4) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 1024.

5) 5) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 1024.

6) 6) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 1030.

7) 7) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 1043. [1]

یعنی خداوندا به درستی که من سؤال می‌کنم از تو بخشی از هر خوبی که احاطه کرده به آن علم تو، و پناه می‌گیرم به تو از هر بدی که احاطه نموده به آن دانش تو، خداوندا به درستی که من سؤال می‌نمایم از تو عافیت و راحتی را که از جانب تو و ناشی از فضل تو باشد در کارهای خودم تمام آنها، و پناه می‌گیرم به تو از رسوایی و خواری دنیا و عذاب آخرت.

و هم از آن حضرت علیه السلام مروی است که فرمود آمد مردی به خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله که او را شیبة الهذیل می‌گفتند و عرض کرد که مرا کبر سنّ و پیری دریافته و نمانده است با من قوّت طاعاتی که پیش از این عادت داشتم به آنها از نماز و روزه و حجّ و جهاد، پس تعلیم کن مرا ای رسول خدا کلامی که نفع رساند مرا حق تعالی به سبب آن، و سبک (1)

. یعنی تعلیم من کن چیزی که چندان مشقتی نداشته باشد (منه رحمه اللّه) .

گردان بر من یا رسول اللّه. پس آن حضرت فرمود که بار دیگر بگو آنچه را گفتی پس سه مرتبه آن مرد عرض حال خود نمود، پس آن رحمت عالمیان صلی الله علیه و آله خطاب به او کرده فرمود که نماند در اطراف و حوالی تو درختی و نه کلوخی مگر آن که گریان شد به جهت ترحّم بر تو پس چون نماز صبح بگذاری ده مرتبه بگو: سُبْحانَ اللّهِ العَظیمِ وَ بِحَمْدِه لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ العَلِی العَظیم، یعنی تنزیه می‌کنم و به پاکی یاد می‌کنم خدای بزرگ مرتبه را بر حالی که همراهم با حمد و سپاس او، نیست توانایی بر کاری و نه قوّت کرداری مگر به یاری خدای بلند مرتبه بزرگ.

پس به درستی که خدای تعالی عافیت می‌دهد تو را به برکت این دعا از کوری و دیوانگی و جذام و پریشانی و شکستگی و پیری.

پس گفت آن مرد ای رسول خدای این به جهت دنیاست پس چیست از برای آخرت؟ آن حضرت فرمود که می‌گویی بعد از هر نماز اَللّه‌مَّ اهْدِنی مِن عِنْدِکَ وَ اَفِضْ عَلَیَّ


1) 1)

مِنْ فَضْلِکَ و انْشُرْ عَلَیَّ مِنْ رَحْمَتِکَ وَ اَنْزِل عَلَیَّ مِنْ بَرَکاتک، یعنی خداوندا راهنمایی کن مرا از جانب خود و فایز گردان بر من بخشی از فضل خود، و پهن کن بر من بهره‌ای از رحمت خود، و فرو فرست بر من نصیبی از برکت‌های خود پس به دست خود نگاه داشت «شیبه» شمارِ آنچه را فرموده بود رسول اللّه صلی الله علیه و آله و روانه شد. پس مردی از حضّار به ابن عباس گفت که چه به دست خود سخت گرفته است آنچه را شنید خالت (1)

. گویا خالِ به معنی حقیقی یعنی دایی مقصود نباشد.

و- یعنی شیبه-پس حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که آگاه باشید که اگر دریابد این مرد با این عمل روز قیامت را و وانگذارد از روی عمد آن را گشوده شود از برای او هشت در از درهای بهشت که از هر یک که خواهد داخل شود (2).

و روایت شده که حضرت صادق علیه السلام بعد از هر نماز فریضه لعن می‌کرد چهار مرد و چهار زن را و نام می‌برد آنها را (3)امّا چهار مرد پس عبارت از. . . و امّا چهار زن پس عبارت از. . .

پنجم: سجدۀ شکر است بعد از فراغ از تعقیب و کیفیت آن بر این نحو است که سجده می‌کند بر حالی که می‌چسباند بر زمین سینه و شکم و ذراعین خود را-و این بر خلاف سجدۀ اصل نماز است چه در آن دور داشتن اینها از زمین سنّت بود چنان که مذکور شد-بعد از آن طرف راست رو را بر زمین می‌گذارد بعد از آن طرف چپ رو را، بعد از آن باز پیشانی را بر زمین می‌گذارد به نحوی که اوّل گذاشته بود.

و سنّت است که جای پیشانی در این سجده همان جایی باشد که در سجود نماز پیشانی را گذاشته بود و تغییری نیابد (4).

و سنّت است ذکر حق تعالی و دعا و طلب حاجت در این سجده و گفتن الحمدللّه شُکْراً شُکْراً صد مرتبه، یعنی لفظ شکراً را صد مرتبه بگوید بعد از گفتن یک مرتبه الحمدللّه، و اگر در هر مرتبه دهمی از این صد مرتبه لفظ لِلْمُجیب اضافه کند و بگوید شکراً للمجیب بهتر است (5).


1) 1)

2) 2) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 1047.

3) 3) . تهذیب الأحکام، ج 2، ص 106؛ وسائل الشیعة، ج 4، ص 1037.

4) 4) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 1070.

5) 5) . وسائل الشیعة، ج 4، ص 1079.

و اقل مراتب این ذکر در این سجده آن است که سه مرتبه گوید لفظ شکراً را.

و در اخبار وارد است که نزدیک‌ترین حالتی که می‌باشد بنده را نسبت به پروردگار خود آن حالی است که او در سجود باشد (1)

. وسائل الشیعة، ج 4، ص 973.

.

و این است وقت ختم کلام به ذکر حق تعالی و سجده شکر ملک علّام و هنگام اشتغال به ورد دایمی دعای اُبود دین و دولت و خلود فتح و فیروزی و نصرت پادشاه ضلّ اللّه دین پناه. و اللّه المستعان و علیه التکلان.


1) 1)

26- شرح زیارة الحسین علیه السلام

اشارة

محمد باقر بن محمد جعفر همدانی

(د 1319 ق)

تحقیق

محمدحسین درایتی

رسالۀ حاضر

مختصری از شرح حال مؤلف، قبل از اثر دیگرش-شرح حدیث «حلال محمّد حلال الی یوم القیامة. . .» -در جلد اول این مجموعه گذشت.

همدانی در ابتدای این شرح، متذکر می‌شود که نقل این زیارت، در کتب کلینی، صدوق، شیخ حر عاملی و علامه مجلسی، ما را از پرداختن به سند آن بی‌نیاز می‌کند و نیازی به توثیق روات آن توسط افرادی چون کشی نیست. او بعد از مقدمه‌ای کوتاه در تبیین این مبنا و تاختن به کسانی که حدیث را به انواع چهارگانۀ صحیح، موثق، حسن و ضعیف تقسیم کرده‌اند، شروع به شرح فقرات زیارت می‌کند. اگر چه وی از برخی اخبار و احادیث نیز استفاده می‌کند، ولی بیشتر مطالب، ذوقی و اشاری است.

این اثر در 27 ربیع الثانی سال 1315 ق به پایان رسیده است. تنها دست‌نوشته‌ای که از شرح زیارة الحسین علیه السلام در دست داریم، نسخۀ موجود در کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی است (1)

. فهرست کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی، ج 7، ص 80، ش 2490؛ التراث العربی، ج 3، ص 327.

.

مهدی سلیمانی آشتیانی


1) 1)

تصویر

390

تصویر آغاز نسخه از کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی

محل تصویر شمارۀ50

تصویر

391

تصویر انجام نسخه از کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی

محل تصویر شمارۀ51

شرح زیارة الحسین علیه السلام

بسم اللّه الرحمن الرحیم

الحمدُ للّه‌الذی جعل الزیارات رافعة للزائرین فی درجات الزیادات حتّی وصلوا، ثمّ اتّصلوا بالمزور فی أعلی المقامات، والصلاة والسلام علی العلامات التی لا فرق بینها وبینه سبحانه إلّابالوحدة والکثرة من الکمالات التی لا تعطیل لها فی کلّ مکان، ولعنة اللاعنین علی منکری ذلک فی جمیع الأوقات والأزمان فی کلّ مراتب الإمکان.

أمّا بعد؛ فیقول العبد المقصّر القاصر ابن محمّد جعفر محمّد باقر-غفر اللّه له ولوالدیه ولجمیع المؤمنین والمؤمنات-: لمّا کانت الزیارة المرویّة فی الکافی لسیِّد الشهداء-علیه آلاف التحیّة والثناء-تضمّنت معانی لطیفة، ومقامات شریفة لآیات اللّه سبحانه، أحببتُ أن اُشیر إلی بعض معانی فقراتها لیکون ذکری للمؤمنین فی زیارتهم له علیه السلام لعلّ اللّه یرحمنی ببرکتهم، ویغفر لی بشفاعتهم.

فأقول: قد کفی فی الاعتماد والاعتقاد بمضامینها روایة الکلینی والصدوق والشیخ الطوسی رحمهم الله فی کتبهم، وکذا الشیخ الحرّ العاملی والمجلسی علیهما الرحمة وسائر العلماء من أضرابهم وأمثالهم، وهم السابقون السابقون اُولئک المقرّبون، (1)

. متّخذ من قوله تعالی فی الآیة:10-11 فی سورة الواقعة (56) . [1]

والسابقون الأوّلون اُولئک الذین هدی اللّه فبهداهم اقتده، (2)إذ لا ریب فی دیانتهم وأمانتهم وصدقهم ووثاقتهم وعدالتهم وعلمهم؛ إذ هم الذین أخبر المعصومون علیهم السلام فی أحادیث متواترة لفظاً ومعنیً بقولهم: «إنّ لنا فی کلّ خلف عدولاً ینفون عن دیننا

1) 1)

2) 2) . متّخذ فی قوله تعالی فی الآیة:90 من سورة الأنعام (6) . [2]

تحریف الغالین، وانتحال المبطلین، وتأویل الجاهلین» (1)

. بصائر الدرجات، ص 30، ح 1؛ [1]الکافی، ج 1، ص 32، باب صفة العلم و فضله و فضل العماء، ح 2؛ [2] الاختصاص (مصنفات الشیخ المفید، ج 12) : ص 4؛ وسائل الشیعة، ج 27، ص 78، ح 33247؛ [3]بحارالأنوار، ج 2، ص 92، ح 21. [4]

.

وقد صرّح کثیر منهم بصحّة صدور ما فی کتبهم من الأحادیث عن المعصومین علیهم السلام بحیث یکون حجّة بینهم وبین ربّ العالمین، (2)فلایوجد فیما ضمنوا صحّة صدوره عن الصادقین علیهم السلام ما لیس منهم علیهم السلام؛ لأنّهم مأمورون بنفی ما لیس من دینهم عن دینهم، وقد نفوا تحریف کلّ غال وانتحال کلّ مبطلٍ وتأویل کلّ جاهلٍ (3). وإن وجد فی رجال أسنادهم غال أو مبطل أو جاهل أو مجهول أو مهمل فلیس ذلک لأجل اعتمادهم علی هؤلاء وجواز الأخذ عنهم ولزوم تصدیقهم، بل اعتمادهم علی القرائن المورثة للقطع والیقین بأنّ ما رووا هو الصادر عن الصادقین المعصومین علیهم السلام وبأنّ ما رووا کانت موجودة فی سائر الکتب الموجودة عندهم المعتبرة المعتمدة علیها، ولأجل [عرض] کتبهم علی المعصومین علیهم السلام وتصحیحهم علیهم السلام وأمرهم بالأخذ بما فی کتبهم کتب ابن فضّال وأضرابهم وسائر القرائن الموجبة للأخذ والاعتماد، کیف لا وهم العدول والنافون الذین لولاهم لاندرس آثار الدِّین وانمحی سنن سیِّد المرسلین علیه وآله صلوات المصلّین. وکیف یحصل الاعتماد بتوثیق أضراب الکشّی رجلاً من الرواة ولم یحصل الاعتماد بضمانة أمثال الکلینی والصدوق علیهما الرحمة بصحّة صدور ما فی کتبهم عن المعصومین علیهم السلام، عصمنا اللّه عن الغفلة التی حدثت بین المستحدثین فی تنویع الأحادیث المدوّنة من المقرّبین إلی صحیح وحسن وموثّق وضعیف بعد


1) 1)

2) 2) . قال الکلینی فی مقدّمة الکافی، ج 1، ص 8 [5] فی جواب من سأل عنه أن یکتب کتاباً: «وقلت: إنّک تحبّ أن‌یکون عندک کافٍ یجمع فیه من جمیع فنون علم الدین ما یکتفی به المتعلّم و یرجع إلیه المسترشد، و یأخذ منه من یرید علم الدین والعمل به بالآثار الصحیحة عن الصادقین علیهم السلام. . .» . و قال الصدوق فی مقدّمّة الفقیه، ج 1، ص 3: «لم أقصد فیه قصد المصنّفین فی إیراد جمیع ما رووه، بل قصدت إلی إیرادها اُفتی به وأحکم بصحّته، واعتقد فیه أنّه حجّة فیما بینی و بین ربّی تقدّس ذکره وتعالت قدرته. . .» .

3) 3) . علی سبیل المثال انظر نفی أمیر المؤمنین علیه السلام مقالة الغلاة فیه فی رجال الکشّی، ج 1، ص 323، ح 170-175. [6]

ضمانة صحّة صدورها عن المعصومین علیهم السلام.

کیف لا ولا یمکن للمستحدثین قدح فی حقّ السابقین، کیف لا ولا یوجد قادح فی اللاحقین للسابقین، والحمد للّه‌ربّ العالمین، فإن غفل غافل بأنّ الضامنین والسابقین وإن کانوا عالمین عادلین نافین عن الدین تحریف الغالین وانتحال المبطلین وتأویل الجاهلین، لم یکونوا معصومین عن السهو والنسیان فذلک مورث لاضطراب اللاحقین فی قبول ضمانتهم والاقتداء بهم، فیوجب ذلک تنویع الأحادیث والاجتهاد بأنفسهم فی حال رجال سند اُولئک السابقین، فتلک الغفلة حدثت عن غفلة حال المعصومین علیهم السلام، فإنّهم علیهم السلام جعلوهم حکّاماً لهم کما کانوا علیهم السلام حکّاماً للّه‌تعالی کما ورد فی أخبار متواترة لفظاً ومعنیً، کقوله علیه السلام: «أمّا الحوادث الواقعة فارجعوا فیها إلی رواة حدیثنا، فإنّهم حجّتی علیکم، وأنا حجّة اللّه» (1)

. الاحتجاج، ج 2، ص 470؛ [1]کمال الدین، ص 484، ح 4؛ [2]الوسائل الشیعة، ج 27، ص 140، ح 33424؛ [3]الغیبة للشیخ الطوسی، ص 290، ح 247. [4]

.

وکقوله علیه السلام: «لا یجوز لأحد من موالینا فی التشکیک فیما یرویه عنّا ثقاتنا. . .» (2)إلی آخر الحدیث الشریف.

وکقوله علیه السلام: «انظروا إلی رجلٍ منکم قد روی حدیثنا ونظر فی حلالنا وحرامنا وعرف أحکامنا، فلیرضوا به حکماً، فإنّی قد جعلته علیکم حاکماً، ألا فمَنْ استخفّ به فکأنّما بحکم اللّه استخفّ وعلینا ردّ، والرادّ علینا کالرادّ علی اللّه وهو فی حدّ الشرک باللّه» (3).

کما ورد فی دعاء الاعتقاد فی حقّ أمیر المؤمنین علیه وآله صلوات المصلِّین:

«مَنْ لاأَثِقُ بِالأعْمَالِ وَ إِنْ زَکَتْ وَ لاأَراها مُنجِیَةً لِیْ وَ إِن صَلُحَتْ إِلَّا بِوَلایَتِهِ وَالاِیتِمامِ بِهِ، وَ الإِقْرارِ بِفَضائِلِهِ، وَ الْقَبُولِ مِنْ حَمَلتِها و التَّسلیم لِرُواتِهَا» (4).

فالقبول من حَمَلة فضائله علیه السلام والتسلیم لرواتها شرط الوثوق بالأعمال الزاکیة،


1) 1)

2) 2) . رجال الکشّی، ج 2، ص 535، ح 1020؛ [5]وسائل الشیعة، ج 27، ص 149، ح 33455. [6]

3) 3) . الکافی، ج 1، ص 67، [7] باب اختلاف الحدیث، ح 10؛ و ج 7، ص 412، باب کراهیة الارتفاع إلی قضاة الجور، ح 5؛ تهذیب الأحکام، ج 6، ص 218، ح 514؛ وسائل الشیعة، ج 1، ص 34، ح 51. [8]

4) 4) . مهج الدعوات، ص 234؛ [9]بحارالأنوار، ج 2، ص 62، ح 81. [10]

وشرط النجاة فی الأعمال الصالحة.

بالجملة، فبمقتضی الأخبار المتواترة لفظاً ومعنیً أنّ العدُول النافین عن الدین تحریف الغالین وانتحال المبطلین وتأویل الجاهلین وإن کانوا غیر معصومین من حیث أنفسهم، ولکنّهم من حیث اتّباع المعصومین علیهم السلام مسدّدون مؤیَّدون من عند اللّه تعالی بحیث أنّهم کانوا واقفین علی مراد اللّه تعالی موفّقین علیه، ولولا ذلک لم تکن حجّة اللّه علیهم بالغة، ولا یعقل-کما لا ینقل-أن لا تکون حجّته بالغة واضحة، فبمقتضی العقل والنقل علیه سبحانه البیان وتبلیغ ما أراده من خلقه إلیهم وتفهیمهم ما أراده منهم، أفی اللّه شکٌّ فاطر السماوات والأرض، أم شکّ فی تعریفه ما أراده منهم وبیانه وقد قال: «إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ* فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ* ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا بَیانَهُ» 1 ، أم شکّ فی أمره سبحانه رسوله صلی الله علیه و آله بالتبلیغ؟ وقد قال: «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ» 2 ، أم شکّ فی تبلیغه صلی الله علیه و آله وقد جعله معصوماً عن التقصیر وصرّح بأنّه «ما یَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوی* إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی» 3 ، أم لم یقصّر اللّه ولم یقصّر رسوله صلی الله علیه و آله وقصّر اُولوا الأمر الذین أمر الناس بإطاعتهم کما صرّح بقوله: «أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ» 4 ، وقد أنزل فیهم: «عِبادٌ مُکْرَمُونَ* لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» 5 ، أم هم معصومون قد عصمهم اللّه عن القصور والتقصیر وبیّنوا فرائضه وأقاموا حدوده ونشروا شرائع أحکامه وسنّوا سنّته وصاروا فی ذلک منه تعالی إلی الرِّضا وسلّموا له القضاء، وتاه القوم تیهاً بعیداً وغفلوا عن اللّه وحجّته البالغة وعن رسول اللّه وعصمته وتبلیغه صلی الله علیه و آله عن المعصومین من آله علیهم السلام وتبیینهم وإقامتهم ونشرهم شرائع أحکامه وسنّهم سنّته وصیرورتهم فی ذلک منه تعالی إلی الرضا، وانهمکوا فی أنفسهم ووجدوا أنفسهم غیر معصومین غفلة عن اللّه البالغ أمره، وعن المعصومین عن القصور والتقصیر، فسدّوا علی أنفسهم باب العلم والیقین وفتحوا باب الظنّ علی أنفسهم فی نفس أحکام ربّ

العالمین وقطعوا فی الظنّ بالجزم والیقین وطعنوا فی المتیقّنین بأنّهم غیر معصومین، وحکموا بأنّ الظنّ مداد العالم وأساس عیش بنی آدم وإن هو إلّازخرف القول زوراً ولا یختار ولا یذهب إلیه غروراً ولا یعقل ولا ینقل أن تکون حجّة اللّه ناقصة غیر تامّة وإن ذهب إلیه الأغلب الأکثر والقائل بالقطع والیقین أقلّ من الکبریت الأحمر.

بالجملة، ولسنا بصدد تفصیل ذلک؛ لأنّه یقتضی رسم کتاب کبیر برأسه، ویکفی الإشارة لأهل البشارة إن شاء اللّه تعالی، فلنشرع فی ذکر تلک الزیارة الشریفة التی رواها الکلینی والصدوق والشیخ الحرّ والمجلسی وأمثالهم رضوان اللّه علیهم، وزار بها الزائرون فی جمیع القرون من حین الصدور إلی حین، ولا یوجد لها نکیر من العلماء العارفین، والحمدُ للّه‌ربّ العالمین.

قال الکلینی رحمه اللّه تعالی فی الکافی:

عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن القاسم بن یحیی، عن جدّه: الحسن بن راشد، عن الحسین بن ثُوَیرٍ، قال: کنت أنا ویونس بن ظبیان والمفضّل بن عمر وأبو سلمة السرّاج جلوساً عند أبی عبداللّه علیه السلام فکان المتکلِّم منّا یونس وکان أکبر منّا سنّاً، فقال له: جُعلت فداک، إنّی أحضر مجلس هؤلاء القوم-یعنی ولد العبّاس- فما أقول؟

فقال: «إذا حضرت فَذَکَرتَنا فقُل: اللهمَّ أَرِنَا الرَّخاءَ وَالسُّرُوْرَ، فإنّک تأتی علی ما ترید» .

فَقلت: جُعلت فداک، فإنّی کثیراً مّا أذکر الحسین علیه السلام فأیّ شیء أقول؟

قال: «قُل: صَلَّی اللّهُ عَلَیْکَ یا أَبا عَبْدِاللّهِ، تعید ذلک ثلاثاً، فإنّ السلام یصل إلیه من قریب ومن بعید» .

ثمّ قال: «إنّ أبا عبداللّه الحسین لمّا قضی بکت علیه السماوات السبع والأرضون السبع وما فیهنّ وما بینهنّ ومن یتقلّب فی الجنّة والنار من خلق ربّنا وما یُری وما لا یُری بکی علی أبی عبداللّه الحسین علیه السلام إلّاثلاثة أشیاء لم تبکِ علیه» .

قلت: جُعلت فداک وما هذه الثلاثة الأشیاء؟

قال: «لم تبکِ علیه البصرة، ولا دمشق، ولا آل عثمان، علیهم لعنة اللّه» .

قلت: جُعلت فداک، إنّی اُرید أن أزوره فما أقول؟ وکیف أصنع؟

قال: «إذا أتیت أبا عبداللّه علیه السلام فاغتسل علی شاطئ الفرات، ثمّ البس ثیابک الطاهرة، ثمّ امش حافیاً فإنّک فی حرم اللّه وحرم رسوله، وعلیک بالتکبیر والتهلیل والتسبیح والتحمید والتعظیم للّه‌عزّ وجلّ کثیراً، والصلاة علی محمّد وأهل بیته حتّی تصیر إلی باب الحیر (1)

. الحیر بالفتح الحائر.

ثمّ تقول:

السَّلامُ عَلَیْکَ یَا حُجَّةَ اللّه وَ ابْنَ حُجَّتِهِ السّلامُ عَلَیْکُمْ یَا مَلائِکَةَ اللّه وَ زُوَّارِ قَبْرِ ابن نَبیّ اللّهِ، ثمّ اخط عشر خطوات، ثمّ قف وکبِّر ثلاثین تکبیرة، ثمّ امش إلیه حتّی تأتیه من قِبل وجهه، فاستقبل وجهک بوجهه وتجعل القبلة بین کتفیک، ثمّ قُل:

السّلامُ عَلَیْکَ یَا حُجَّةَ اللّه وَ ابْنَ حُجَّتِهِ، السَّلامُ عَلَیْکَ یَا قَتِیلَ اللّه وَ ابنَ قَتِیلِهِ، السّلامُ عَلَیکَ یَا ثَارَ اللّه وَ ابْنَ ثَارِهِ، السّلامُ عَلَیکَ یَا وِتْرَ اللّه الْمَوْتُورَ فِی السَّماواتِ وَ الأَرضِ، أَشهَدُ أَنَّ دَمَکَ سَکَنٌ فِی الخُلدِ وَ اقشَعَرَّتْ لَهُ أَظِلَّةُ الْعَرْشِ، وَ بَکی لَهُ جَمِیعُ الْخَلائِقِ، وَ بَکَتْ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الأَرَضُونَ السَّبْعُ وَ ما فِیهِنَّ وَ مَا بَیْنَهُنَّ وَ مَنْ یَتَقَلَّبُ فِی الْجَنَّةِ وَ النَّارِ مِنْ خَلْقِ رَبِّنَا وَ ما یُری، وَ ما لایُری، أَشهَدُ أَنَّکَ حُجَّةُ اللّه وَ ابنُ حُجَّتِهِ، وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ قَتِیلُ اللّه وَ ابنُ قَتِیلِهِ، وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ ثَارُ اللّه وَ ابْنُ ثَارِهِ، وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ وِتْرُ اللّه الْمَوْتُورُ فِی السَّماواتِ وَ الأَرْضِ، وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ بَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَ وَفَیْتَ وَ وافَیْتَ وَ جاهَدْتَ فِی سَبِیلِ اللّه وَ مَضَیْتَ لِلَّذِی کُنْتَ عَلَیْهِ شَهِیداً وَ مُسْتَشْهَداً وَ شاهِداً وَ مَشْهُوداً أَنَا عَبْدُ اللّه وَ مَوْلاکَ وَ فِی طَاعَتِکَ وَ الْوافِدُ إِلَیْکَ، أَلْتَمِسُ کَمالَ الْمَنْزِلَةِ عِنْدَ اللّه وَ ثَبَاتَ الْقَدَمِ فِی الْهِجْرَةِ إِلَیْکَ وَ السَّبِیلَ الَّذِی لا یَخْتَلِجُ دُونَکَ مِنَ الدُّخُولِ فِی کِفالَتِکَ الَّتِی أُمِرْتَ بِها، مَنْ أَرادَ اللّه بَدَأَ بِکُمْ، بِکُمْ یُبَیِّنُ اللّه الْکَذِبَ، وَ بِکُمْ یُبَاعِدُ اللّه الزَّمَانَ الْکَلِبَ، وَ بِکُمْ فَتَحَ اللّه، وَ بِکُمْ یَخْتِمُ، وَ بِکُمْ یَمْحُو مَا یَشاءُ، وَ بِکُمْ یُثْبِتُ، وَ بِکُمْ یَفُکُّ الذُّلَّ مِنْ رِقابِنا، وَ بِکُمْ یُدْرِکُ اللّه (2)تِرَةَ کُلِّ مُؤْمِنٍ یُطْلَبُ بِها، وَ بِکُمْ تُنْبِتُ الأَرْضُ أَشْجَارَهَا، وَ بِکُمْ تُخْرِجُ الأَشْجَارُ اِثْمَارَهَا، وَ بِکُمْ تُنْزِلُ السَّمَاءُ قَطْرَها وَ رِزْقَها، وَ بِکُمْ یَکْشِفُ اللّه الْکَرْبَ، وَ بِکُمْ یُنَزِّلُ اللّه الْغَیْثَ، وَ بِکُمْ تَسِیخُ الأَرْضُ الَّتِی تَحْمِلُ أَبْدانَکُمْ وَ تَسْتَقِرُّ جِبالُهَا عَلی مَراسِیهَا، إِرادَةُ الرَّبِّ فِی مَقادِیْرِ اُمُوْرِهِ تَهْبِطُ إِلَیْکُمْ وَ تَصْدُرُ مِنْ بُیُوتِکُمْ، وَ الصّادِرُ عَمّا فُصِّلَ مِنْ أَحْکامِ الْعِبادِ، لُعِنَتْ أُمَّةٌ قَتَلَتْکُمْ وَ أُمَّةٌ خَالَفَتْکُمْ وَ أُمَّةٌ جَحَدَتْ وِلَایَتَکُمْ، وَ أُمَّةٌ ظَاهَرَتْ


1) 1)

2) 2) . التِرَة: التْأر، الصحاح، ج 2، ص 843 (وتر) .

عَلَیکمْ وَ اُمَّةٌ شَهِدَتْ وَ لَمْ تُشْهَدْ (1)

. فی الکافی [1]المطبوع: «ولم تُستشهد» .

، اَلْحَمْدُ للّه‌الَّذِی جَعَلَ النّارَ مَثْواهُمْ وَ بِئْسَ وِرْدُ الْوارِدِینَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ وَ الْحَمْدُ للّه‌رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّی اللّه عَلَیکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللّه.

أَنَا إِلَی اللّه مِمَّنْ خَالَفَکَ بَرِیءٌ، ثَلاثاً.

ثمّ تقوم وتأتی ابنه عَلیّاً وهو عند رجلیه، فتقول:

السّلامُ عَلَیکَ یَا بْنَ رَسُولِ اللّه، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤمِنِینَ، السّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ، السّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ خَدِیجَةَ وَ فَاطِمَةَ، صَلَّی اللّه عَلَیکَ، لَعَنَ اللّه مَنْ قَتَلَکَ، تَقُولُهَا، ثَلاثاً.

أَنَا إِلَی اللّه مِنْهُ بَرِیءٌ، ثَلَاثاً.

ثمّ تقوم فتؤمی بیدک الشهداء وتقول:

السّلامُ عَلَیْکُمْ،

فُزْتُمْ وَ اللّه فُزْتُمْ وَ اللّه، فَلَیْتَ إِنِّی مَعَکُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِیماً» .

ثمّ تدور فتجعل قبر أبی عبداللّه علیه السلام بین یدیک، فصلِّ ستّ رکعات وقد تمّت زیارتک، فإن شئت فانصرف (2).

أقول-وباللّه التوفیق فی المأمول بوساطة آل الرسول صلی الله علیه و آله-: قد استغنینا بما بیّنّا وأوضحنا عن النظر فی أحوال رجال سند هذه الزیارة الشریفة وجرحهم وتعدیلهم بعد ضمانة العلماء-الراسخین النافذین والعدول النافین عن الدِّین تحریف الغالین وانتحال المبطلین وتأویل الجاهلین-صحّةَ صدورها عن المعصومین علیهم السلام بالقطع والیقین؛ إذ لم یوجد بین الرواة أحد أوثق وأعدل وأبصر وأعلم من الکلینی وأمثاله رضی اللّه عنهم، وإن کان بینهم-أی بین الرواة-ثقة وعدل بصیر ولا یطمئنّ النفس ولا تعتنی ولا تعتمد علی قوله کالاطمئنان الحاصل من قول مثل الکلینی رضی الله عنه، فالاعتماد


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 4، ص 574، باب زیارة قبر أبی عبداللّه علیه السلام، ح 2؛ [2] الفقیه، ج 2، ص 385، ح 1614؛ وسائل الشیعة، ج 14، ص 490، ح 19672؛ [3]بحارالأنوار، ج 98، ص 148، ح 1. [4]وانظر کامل الزیارات، ص 366، ح 618؛ [5] التهذیب، ج 6، ص 56، ح 131.

والاعتناء والاطمئنان الحاصل من قول الکلینی وأمثاله-رضی اللّه عنهم ورضوا عنه- فوق الاعتماد والاطمئنان من کلّ أحد دونهم وإن کان ثقة وعدلاً، ومَن أنکر ذلک فأقول له وأطلب منه أن یعرِّفنی مَن کان أوثق وأعدل وأبصر وأعلم من الکلینی وأمثاله من بین الرواة، ولعمری لا یقدر علی الإتیان بمثلهم رضوان اللّه علیهم، فضلاً عن الإتیان بالأوثق والأعدل والأبصر والأعلم منهم. فمَن یکُ ذا فهمٍ یشاهد ما قلنا وإن لم یکن فهم فلا یعارض ما قلنا

وکفانا فیما قلنا عدم قدرة المعارض علی الإتیان بمثلهم رضوان اللّه علیهم، فإن لم یغنه قولهم وضمانتهم صحّة صدورها عن المعصومین علیهم السلام فلم تغن الآیات والنذر عن قومٍ لا یؤمنون.

بالجملة، مَثَل اُولئک السابقین مَثَل الماء، ومثل من دونهم مثل التراب إن کانوا ثقاتٍ، وأین الماء من التراب؟ فمن وجد الماء استغنی به عن البدل عنه الذی هو التراب، ومَن تیمّم بالتراب مع وجود الماء فقد ظهر حاله، ومن دعا إلی التراب بعد وجود الماء فهو أظهر حالاً من الأوّل.

بالجملة، فلنشرع فی ذکر فقرات الزیارة الشریفة من أوّلها إلی آخرها بعون اللّه تعالی:

(فقال له: جُعلت فداک، إنّی أحضُرُ مجلسَ هؤلاء القوم-یعنی وُلدَ العبّاس-فما أقول؟

فقال علیه السلام: «إذا حضرتَ فذکرتَنا فقل: اللهمَّ أرِنَا الرَّخاءَ والسرورَ، فإنّک تأتی علی ما تُرید») .

أقول-وباللّه التوفیق فی المأمول بوساطة آل الرسول صلی الله علیه و آله-: إنّ منتهی آمال أهل الحقّ ظهور الحقّ فی العالم وسلطانه علی الباطل وأهله، وفی ذلک الرخاءُ والسرور لأهل الحقّ، فإذا حضر مجلس أهل الباطل ینبغی له أن یتذکّر الحقّ وأهله، ویسأل اللّه تعالی أن یحقّ الحقّ بإظهاره تعالی وتسلیط أهله علی أهل الباطل وإهلاکهم ومحو آثارهم بأیدی أهل الحقّ، فإذا سأل المؤمن من اللّه سبحانه ودعاه بأن یریه الرخاء والسرور، یأتی علی ما یرید ولا یرید المؤمن إلّاهلاک أهل الباطل ورخاءه وسروره فیه، فینبغی

له التذکّر لأهل الحقّ وأن یدعو اللّه تعالی أن یسلّطهم علی أهل الباطل، وأن لا یدع علی ظهر الأرض منهم أحداً.

والدعوات الواردة عن المعصومین علیهم السلام أکثر من أن تُحصی أو تُذکر فی موضع لا یلیق به إلّاالاختصار والإشارة وهی کافیة لاُولی الألباب والدرایة وإن لم تغن لأهل الروایة من غیر درایة، والمؤمن قلیل والمؤمن قلیل والمؤمن قلیل، والمؤمن أقلّ من الکبریت الأحمر، وهل یری أحدکم الکبریت الأحمر وإن ادّعی الکبریت الأحمر الأکثر؟ وکلٌّ یدّعی وصلاً بلیلی

والدموع هی الدلالات الظاهرة الواضحة لکلّ ذی عین وإن أنکر ذو عین «وَ جَحَدُوا بِها وَ اِسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا» 1 ، «وَ ما تُغْنِی اَلْآیاتُ وَ اَلنُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ» 2 .

قال السائل: (قلت: جُعلت فداک، فإنّی کثیراً ما أذکُرُ الحسین علیه السلام، فأیّ شیءٍ أقول؟

قال علیه السلام: «قُل: صلّی اللّه علیک یا أبا عبداللّه، تُعید ذلک ثلاثاً، فإنّ السلام یَصِلُ إلیه من قریبٍ ومن بعید») .

أقول: إنّ بین الصلاة والسلام فرقاً من وجه، اتّحاداً من وجه، ویُعرف من قوله علیه السلام: «قُل صلّی اللّه علیک یا أبا عبداللّه، فإنّ السلام یصِل إلیه من قریبٍ ومن بعید» أی مکان قریب إلی القبر المقدّس أو مکانٍ بعیدٍ منه، فإنّه صلّی اللّه علیه وآله کان فی العرش المستولی إلی جمیع الأمکنة ینظر إلی زوّاره، ویسمع سلامهم ویردّ جواب سلامهم، کما ورد فی زیارته: «أَشْهَدُ أَنَّکَ تَشَهَدُ مَقامی وَتَسْمَعُ کَلامِیْ وَتَرُدُّ سَلامی» (1)فیصل السلام إلیه من کلّ مکان قریب أو بعید، ویسمع ویردّ الجواب وحیّی بأحسن التحیّة


1) 3) . عدّة الداعی، ص 56، القسم الخامس ما یترکب من الدعاء والمکان؛ مستدرک الوسائل، ج 10، ص 345، ح 12149. [1]

کما قال اللّه: «وَ إِذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها» 1 . وقد ورد فی التفسیر التحیّة بالسلام (1)بلا خلاف بیننا والحمدُ للّه.

وأمّا وجه الفرق فیُعرف من قوله تعالی: «إِنَّ اَللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی اَلنَّبِیِّ یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً» 3 ، فالصلاة من اللّه تعالی وملائکته علیه صلی الله علیه و آله.

والصلاة والتسلیم من المؤمنین، فصلواتهم علیه متابعة للّه‌وملائکته، وسلامهم وتسلیمهم شرط إیمانهم، فمن لم یسلّم علیه وله لم یکن مؤمناً؛ لقوله تعالی: «فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً» 4 .

فأوّل مشاجرة وقعت فی الإسلام واقعة خلافة أمیر المؤمنین علیه السلام وخلافة غیره، (2)لیس لوقعتها خلاف ولا کاذبة فلا وربّک لا یؤمنون حتّی یحکّموه صلی الله علیه و آله فیما شجر بینهم ثمّ لا یجدوا فی أنفسهم حرجاً ممّا قضاه فلیس بمؤمن فضلاً عن إظهار ما وجد فی نفسه من الحرج فضلاً عن عدم التسلیم، فضلاً عن طلب التسلیم لعدم تسلیمهم وقضائه صلی الله علیه و آله و سلم متواتر فی الإسلام، بل تجاوز حدّ التواتر وصار ضرورة بین أهل الإسلام فی الموارد المتعدّدة المتواترة بقوله صلی الله علیه و آله و سلم: «مَن کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه، اللهمَّ والِ مَنْ والاه وعادِ من عاداه» ، (3)وهو صلی الله علیه و آله حاکم من عند اللّه سبحانه مُطاع الخلق أجمعین؛ لقوله


1) 2) . انظر مجمع البیان، ج 2، ص 85، ذیل الآیة 86 من سورة النساء. [1]

2) 5) . قال الشهرستانی فی الملل والنحل، ج 1، ص 16؛ « [2]الخلاف الخامس فی الإمامة، وأعظم خلافٍ بین الاُمّةخلاف الإمامة، إذ ما سلّ سیف فی الإسلام علی قاعدةٍ دینیّةٍ مثل ما سلّ علی الإمامة فی کلّ زمانٍ. . .» .

3) 6) . أخرجها أکابر علماء المذاهب قدیماً و حدیثاً فی کتبهم من الصحاح والسنن والمسانید والتفاسیر والسیروالتواریخ واللغة وغیرها، لا یمکننا حصرها هنا، وقد استوفی طرقه ابن عقدة فی کتاب الولایة فأنهاها إلی مائة وخمسة طُرُق عن أکثر فی سبعین صحابیّاً، وجمع الطبری فی کتابٍ له فی مجلّدین ضخمین قال ابن کثیر فی البدایة والنهایة، ح 10، ص 56 (سنة 311) : «وقد رأیت له کتاباً جمع فیه أحادیث غدیر خم فی مجلّدین ضخمین، وکتاباً جمع فیه طریق حدیث الطیر» . ونقل فی ینابیع المودّة، ج 1، ص 13، رقم 36، [3] وکذا فی إحقاق الحق، ج 2، ص 486-487، [4] والغدیر، ج 1، ص 158، [5] عن أبی المعالی الجوینی أنّه کان یقول متعجّباً: «إنّی شاهدت ببغداد مجلّداً فی ید صحّافٍ مکتوب علیه: المجلّدة الثامنة والعشرون من طُرق: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» ویتلوه المجلّد التاسع والعشرون» . وأثبت الشیخ ابن الجزری الشافعی فی رسالته الموسومة ب‍: أسنی المطالب فی مناقب علیّ بن أبی علیه السلام، ص 48 تواتر حدیث الغدیر [6]من طُرُق کثیرة ونسب مُنکره إلی الجهل والعصبیّة، ورواه المحدّث البحرانی فی کتابه: غایة المرام، ج 2، ص 267-344 [7] بتسعة وثمانین طریقاً طُرُق العامّة، وثلاثة وأربعین طریقاً من طُرُق الخاصّة، ثم قال: قد تجاوز الحدیث حدّ التواتر، فلایوجد خبرٌ نُقِل من طُرُقٍ بقدر هذه الطُرُق.

تعالی: «مَنْ یُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اَللّهَ» 1 ، فمَنْ لم یطع الرسول لم یطع اللّه وقد أمر بإطاعته وإطاعة رسوله بقوله: «أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ» ، (1)فمَنْ لم یطع اُولی الأمر لم یطع اللّه ورسوله، ومَن لم یطع الرسول فی قضائه لم یطع اللّه، ومَن خالف الرسول فقد خالف اللّه وکذّبه؛ لأنّه تعالی قال: «وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اَللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ اَلْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً» 3 ، فلم یأذن اللّه تعالی لهم الخیرة والاختیار من أمرهم.

وقال اللّه: «وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ اَلْخِیَرَةُ سُبْحانَ اَللّهِ وَ تَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ» 4 ، فجعل سبحانه العاصین ضلالاً مبیناً ظاهراً واضحاً، وجعل المختارین من أمرهم علی خلافه مشرکین، فالعاصون الضالّون المشرکون لیسوا بمؤمنین ولیسوا باُولی الأمر من اللّه ورسوله، بل هم الکاذبون المکذِّبون للّه‌ورسوله، ونهی عن اتّباعهم بقوله: «فَلا تُطِعِ اَلْمُکَذِّبِینَ» 5 ، «وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ کَفُوراً» 6 ، «وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا» 7 .

وقد عرف کلّ عاقل بأنّ اللّه سبحانه هو المطاع؛ لأنّه هو الخالق المالک، ورسوله هو


1) 2) . النساء (4) :59. [1]

الظاهر بالمطاعیّة، ولولاه لما یطاع اللّه سبحانه، کما قال: «مَنْ یُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اَللّهَ» ؛ لأنّه صلی الله علیه و آله هو المعصوم عن مخالفته فأمره أمره وحکمه حکمه وقوله قوله وفعله فعله؛ لأنّه من عباده المکرمین لا یسبقونه بالقول وهم بأمره یعملون.

وقد أخبر اللّه تعالی بوجودهم؛ لإتیانه بلفظ الجمع فی قوله: «وَ أُولِی اَلْأَمْرِ» وفی قوله: «عِبادٌ مُکْرَمُونَ» ، (1)

. الأنبیاء (21) :26. [1]

فلو کانت الإطاعة مختصّة برسول اللّه صلی الله علیه و آله لما أتبع قوله بقوله: «وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ» بلفظ الجمع، وذلک فی غایة الوضوح عند کلّ عاقل. وقد تنکر العین ضوء الشمس من رمد، لا تعمی الأبصار ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور، فی قلوبهم مرض فزادهم اللّه مرضاً.

بالجملة، فلنرجع إلی ما کنّا فیه وکلّ جان یده إلی فیه، فالصلاة من اللّه: الرحمة، ومن الملائکة: التزکیة، ومن المؤمنین: الدعاء والتسلیم، کما دلّت الآیة المفسّرة بالأحادیث المتواترة، (2)فالرحمة من اللّه سبحانه کالنار المصطلاة، والمصطلی بها کالمصباح، والمصباح هو الممسوس بالنار، وتلک النار هی الرحمة من اللّه تعالی ولیست بنار غضبه نعوذ باللّه منها، کما أخبر اللّه بقوله: «اَللّهُ نُورُ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ اَلْمِصْباحُ فِی زُجاجَةٍ اَلزُّجاجَةُ کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ یَکادُ زَیْتُها یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلی نُورٍ» 3 ، فتلک النار هی نار المحبّة من اللّه المحبّ، والمحبوب هو حبیب اللّه الذی هو الممسوس والسراج المنیر الذی أنار به السماوات والأرض، کما أخبر اللّه به فی مواضع من کتابه (3).

فالممسوس الأوّل هو أوّل ما خلق اللّه، وهو رسول اللّه تعالی إلی ما سواه «تَبارَکَ اَلَّذِی نَزَّلَ اَلْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً» 5 .

والعالمون جمیع ما سوی اللّه تعالی وهو ربّ العالمین ورسوله صلی الله علیه و آله نذیر العالمین، استخلصه فی القدم علی سائر الاُمم، أقامه مقامه فی الأداء إذ کان لا تدرکه الأبصار، ولا


1) 1)

2) 2) . انظر مجمع البیان، ج 4، ص 369-370، ذیل تفسیر الآیة 57 من سورة الأحزاب.

3) 4) . کما فی سورة الأحزاب (33) :46. [2]

تحویه خواطر الأفکار، ولا تمثّله غوامض الظنون فی الأسرار، لا إله إلّاهو الواحد القهّار الجبّار.

فکلّ فیض أفاضه اللّه سبحانه علی خلقه أجمعین فهو یصل إلیه صلی الله علیه و آله أوّلاً، وهو المبلِّغ من عنده إلی ما شاء اللّه تعالی ثانیاً وثالثاً إلی ما شاء اللّه.

إرادة الربّ فی مقادیر اُموره تهبط إلیکم وتصدر من بیوتکم، وهو صلی الله علیه و آله من استنار وهو السراج المنیر، کما صرّح به فی کتابه المنیر، (1)

. الأحزاب (33) :46.

وهو رحمة من اللّه سبحانه للعالمین، کما صرّح به أیضاً، (2)وتلک الرحمة هی الصادرة من اللّه وإلیه تعود، ومحلّها الذی حلّت فیه هو طینته صلی الله علیه و آله فی مقام القطبیّة ونفسها-أی الرحمة-هی حقیقته الصادرة کالنار المضیئة فی الدخان.

قال سبحانه: «ثُمَّ اِسْتَوی إِلَی اَلسَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ اِئْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعِینَ» 3 ، والحکم للّه‌الواحد القهّار، والحکم والحاکم الذی نطق بلسانه هو السراج الوهّاج المستضیء بالنار والرحمة الموصولة. «لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» (3).

وهو صلی الله علیه و آله أوّل صادر منه سبحانه، قال أمیر المؤمنین-علیه وآله صلوات المصلّین-: «أنا من محمّد کالضوء من الضوء» (4).

أشهدُ أنّ أرواحکم ونورکم وطینتکم واحدة طابت وطهرت بعضها من بعض، فالصلاة مخصوصة به أوّلاً، وبه تصل إلی أهل بیته کالضوء من الضوء.

والصّلاة التبری (5)هی فی الحقیقة لیست بصلاة؛ لأنّ السراج هو المضیء وما لا


1) 1)

2) 2) . الأنبیاء (21) :107.

3) 4) . الأنبیاء (21) :27. [1]

4) 5) . الأمالی للصدوق، ص 415، ح 10، المجلس السابع [2]والسبعون؛ علل الشرائع، ح 1، ص 173، الباب 139؛ معانی الأخبار، ص 351، باب معنی حمل النبی صلی الله علیه و آله لعلی علیه السلام وعجز علی عن حمله، ح 1؛ بحارالأنوار، ج 38، ص 38، ح 2، [3] وفی نهج البلاغة فی کتابه إلی عثمان بن حنیف: «وأنا من رسول اللّه کالصنو من الصنو» .

5) 6) . الصلاة التبری أی المنقطعة عن آله علیهم السلام.

إضاءة له فلیس بسراج، کما عرفه کلّ عاقل فی القدسی: «لولاک لما خلقت الأفلاک، ولولا علیّ لما خلقتک» .

بالجملة، والعاقل یکفیه الإشارة، والغافل لا یغنیه ألف عبارة، فما تغن الآیات والنذر عن قومٍ لا یؤمنون، فالصلاة من اللّه الرحمة، ومن الملائکة التزکیة، ومن المؤمنین الدعاء، فتزکیة الملائکة هی نزولهم بالوحی وبیانهم له بما أراد اللّه منهم، کما کان تزکیة الرسول صلی الله علیه و آله للمؤمنین تبلیغه الرسالة إلیهم، فیزکّیهم ویعلّمهم الکتاب والحکمة وإن کانوا من قبل لفی ضلالٍ مبین.

فتلک التزکیة من الملائکة فی مقام توسّطهم وإن کان صلی الله علیه و آله رسولاً ونذیراً للملائکة أیضاً یتلو علیهمن آیات اللّه فیزکّیهم؛ لأنّه صلی الله علیه و آله نزل علیه الفرقان لیکون للعالمین نذیراً، وعالم الملائکة واحد من العوالم، فیکون صلی الله علیه و آله نذیرهم ومزکّیهم ومعلّمهم کما صرّح اللّه سبحانه فی قوله: «تَبارَکَ اَلَّذِی نَزَّلَ اَلْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً» ، (1)

. الفرقان (25) :1. [1]

والإشارة کافیة لأهل البشارة وإن لم تغن الطاغی الباغی، واللّه یهدی من یشاء ولا یهدی من یضلّ کما أخبر بقوله: یضلّ من یشاء ویهدی من یشاء إلی صراط مستقیم.

وأمّا دعاء المؤمنین وتسلیمهم له صلی الله علیه و آله فهو أوثق عُری حیاتهم ونجاتهم وروح جمیع أقوالهم وأفعالهم وأعمالهم بل عقائدهم، ولولاه لصارت جمیع ذلک کسرابٍ بقیعة یحسبه الظمآن ماءً حتّی إذا جاءه لم یجده شیئاً.

أو «کَرَمادٍ اِشْتَدَّتْ بِهِ اَلرِّیحُ فِی یَوْمٍ عاصِفٍ لا یَقْدِرُونَ مِمّا کَسَبُوا» 2 .

ففی دعاء الاعتقاد: «مَنْ لا أثِقُ بِالأَعمالِ وَ إنْ زَکَتْ، وَ لا أَراها مُنْجِیَةَ لِی و إن صَلُحَتْ إلّابِوِلایَتِهِ وَ الإِیتِمامِ بِهِ، وَ الإِقْرارِ بِفَضائِلِهِ، وَالقَبُولِ مِن حَمَلَتِها، وَالْتَسلِیْمِ لرواتها» (2).


1) 1)

2) 3) . مهج الدعوات، ص 234؛ [2]بحارالأنوار، ج 91، ص 183، ح 11. [3]

فهو المکفِّر لذنوبهم، والساتر لعیوبهم، الدافع لأمراض قلوبهم، فهو أوّل الواجبات وأوجبها إذ بدونه صارت الواجبات هباءً منثوراً، وبه أصلحت ما فَسَدت، وأجبرت ما کسرت، وتممت ما نقصت، وکفّرت ما ترکت، فیبدِّل اللّه سیّئاتهم حسنات بالصلاة علی محمّد وآله صلّی اللّه علیه وآله، فهی عائدة إلیهم، راجعة علیهم إذ هو بنفسه عند اللّه غنیّ بصلاة اللّه علیه وآله، غیر محتاج إلی ما سواه، إلّاأنّه صلی الله علیه و آله یُباهی بهم یوم القیامة ولو بالسقط ویسرّه ذلک، وسروره صادر منه راجع إلیه صلی الله علیه و آله.

بالجملة، فالصلاة من اللّه علیه أفضل من سلامه بلحاظ أنّ السلامة من الآفات لا تزید فضیلة لذات الشخص وصعود إلی قرب الجوار، بخلاف الصلاة فإنّها وضعت موضع المصدر الذی هو التصلیة من باب التفعیل، فاستعمل فی الآیات القرآنیّة والأخبار فی الرحمة، إلّافی قوله سبحانه: «وَ تَصْلِیَةُ جَحِیمٍ» 1 فاستعمل فی الغضب.

وأمّا الثلاثی المجرّد وباب الإفعال یستعملان فی الغضب والتعذیب، وباب الافتعال یستعمل فی التسخّن بالنار ورفع البرودة کقوله: «لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ» 2 فهی من باب التفعیل من اللّه تعالی الرحمة، ومن العبد طلب الرحمة منه سبحانه لنفسه أو لغیره من المؤمنین، ویستعمل لعُلوّ رحمة اللّه علی الخلق أجمعین، وهی مخصوصة للمؤمنین من الأنبیاء والأولیاء والملائکة والصالحین من المؤمنین الذین آمنوا باللّه ورسله والیوم الآخر، اُولئک علیهم صلواتٌ من ربّهم ورحمة.

فمن غرائب الاستعمال والسرّ الذی لأهل الأسرار فی الأحوال صلوات اللّه سبحانه کما ورد فی المعراج قول جبرئیل قال: «إنّ ربّک یصلّی» (1)وأمر النبیّ صلی الله علیه و آله بالوضوء والصلاة، فتوضّأ من بحر الصاد التی هی أعلی الدرجات، وهی درجة التسعین من اُفق العبودیّة إلی أعلی درجات سماء الذی هو کنهها وهو الربوبیّة، کما ورد فی الأخبار: «العبودیّة جوهرة کنهها الربوبیّة» (2). فصلّی اللّه علی العبد، وصلّی العبد، له لا علیه لأنّه


1) 3) . الکافی، ج 1، ص 443، باب مولد النبیّ صلی الله علیه و آله، ح 13؛ [1] بحارالأنوار، ج 18، ص 306، ح 13.

2) 4) . الصافی، ج 4، ص 365، تفسیر سورة فصّلت؛ شرح أسماء الحسنی، ج 1، ص 5.

أعلی، ولکنّهما صلّی من باب واحد؛ لأنّه سبحانه تجلّی له به وبه امتنع منه فکأنّها صلاة واحدة وإن کان ما من اللّه أعلی وما من العبد أسفل فهما اثنتان. رَقّ الزجاج ورقّت الخمر

فهی هو عیاناً وظهوراً ووجداناً، وهی غیره وجوداً وکلّاً جمعاً، کما ورد فی حدیث مفضّل «إِنَّ اَلَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اَللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذلِکَ سَبِیلاً* أُولئِکَ هُمُ اَلْکافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنا لِلْکافِرِینَ عَذاباً مُهِیناً * وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لَمْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ أُولئِکَ سَوْفَ یُؤْتِیهِمْ أُجُورَهُمْ وَ کانَ اَللّهُ غَفُوراً رَحِیماً» 2 .

وقال: «أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ اَلْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمی إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا اَلْأَلْبابِ* اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اَللّهِ وَ لا یَنْقُضُونَ اَلْمِیثاقَ* وَ اَلَّذِینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اَللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونَ سُوءَ اَلْحِسابِ» إلی أن قال: «وَ اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اَللّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اَللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی اَلْأَرْضِ أُولئِکَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدّارِ» 3 .

وقال: «أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ» (1).

وقال: «مَنْ یُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اَللّهَ» (2).

وقد ورد فی زیاراتهم علیهم السلام: «مَنْ أطاعکم فقد أطاع اللّه» (3).


1) 4) . النساء (4) :59. [1]

2) 5) . النساء (4) :80. [2]

3) 6) . کما ورد فی الزیارة الجامعة الکبیرة، انظر الفقیه، ج 2، ص 370، ح 1625؛ والتهذیب، ج 6، ص 95، ح 177؛ المزار لابن المشهدی، ص 224، القسم الخامس، الباب 1.

والسلام بلحاظ هو اسم اللّه تعالی دون الصلاة، فهو أفضل منها لسلامته تعالی عن صفات الخلق، فهو السبّوح القدّوس عن صفاتهم.

وأتی بالسلام دون التسالم لأجل المبالغة فی تنزّهه سبحانه بحیث لیس کمثله شیء، کزید عدل، فهو من اللّه إلی الخلق السلامة من مخالفة اللّه التی هی أصل العیوب فی الشهادات والغیوب، فهو اسم یوضع موضع المصدر الذی هو التسلیم فی الأغلب فیُقال: سلم سلاماً، ولا یُقال: تسلیماً فی الأغلب، کالصلاة التی توضع موضع التصلیة، فیُقال: صلّی صلاة، ولا یُقال: صلّی تصلیة.

بالجملة، فالسلام من اللّه تعالی علی العبد هو السلامة من الآلام والآفات التی منشأ المخالفة للّه‌تعالی، فإذا جعل اللّه تعالی عبده معصوماً من مخالفته سلّمه من الآفات کلّها، وجعله متخلّقاً بأخلاقه متأدِّباً بآدابه، کما أخبر عن حال المعصومین بقوله: «عِبادٌ مُکْرَمُونَ* لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» ، (1)

. الأنبیاء (21) :26. [1]

فجعل ما صدرَ منهم صادراً منه تعالی کما قال: «مَنْ یُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اَللّهَ» ، وقال: «وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اَللّهَ رَمی» ، وقال: «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکِنَّ اَللّهَ قَتَلَهُمْ» 2 .

فتسلیمه تعالی لعبده توفیقه له عن المخالفة وحفظ له من الآفات کلّها ورحمته علیه، وإنّما أتی ب‍ «علی» فی الصلاة والسلام والرحمة لعلوّ ما من اللّه علی الخلق أجمعین، ومن الملائکة تزکیتهم وتأییدهم بالقول والفعل، ومن العباد المؤمنین الاستدعاء والدعاء من اللّه تعالی؛ لأنّه لایقدر علی ذلک کلّه إلّااللّه تعالی، فذلک أداء لحقّ من استحقّ، وشکر لإحسانه إلیهم.

ولاریب أنّ إحسانه أحسن من جمیع نِعَم اللّه علی العبد؛ لأنّ منه الهدایة إلی النجاة الأبدیّة، وجمیع النِّعم بدونها زائلة: «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اَللّهِ باقٍ» 3 ، فقد منَّ اللّه تعالی علی المؤمنین ببعثة الأنبیاء والمرسلین وأوصیائهم المکرمین، ولا یملکون إلّادعاء لهم علیهم السلام ومسألة من اللّه تعالی أن یصلّی علیهم صلاة وأن یسلّم علیهم سلاماً.

بالجملة، ووصول الصلاة والسلام إلیهم من قریب أو بعید لکونهم صلوات اللّه علیهم شهداء اللّه علی خلقه، کما صرّح به اللّه تعالی فی کتابه بقوله: «وَ جاهِدُوا فِی اَللّهِ حَقَّ


1) 1)

جِهادِهِ هُوَ اِجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی اَلدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ سَمّاکُمُ اَلْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی هذا لِیَکُونَ اَلرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی اَلنّاسِ فَأَقِیمُوا اَلصَّلاةَ وَ آتُوا اَلزَّکاةَ وَ اِعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلاکُمْ فَنِعْمَ اَلْمَوْلی وَ نِعْمَ اَلنَّصِیرُ» 1 .

فلمّا کانوا علیهم السلام شهداء علی الناس یصل إلیهم الصلاة والسلام علیهم من أیّ مکانٍ قریب من قبورهم المقدّسة أو بعیدٍ، ولا ینکر ذلک إلّاالمنکر المعاند الجاحد لصریح الکتاب، وکفی فی إنکاره فضائلهم إن کان صریح الکتاب، ومن شکّ فی إنکاره فهو فی الارتیاب کالمنکر لضوء النهار فی رابعة النهار.

وکفی فی تخریب بیوت دینه تخریبه بیده ولسانه وبأیدی المؤمنین؛ فاعتبروا یا اُولی الأبصار.

بالجملة، فالمصلّی والمسلِّم علیهم-علیهم الصلاة والسلام-هو اللّه سبحانه والملائکة والناس أجمعون من الأنبیاء والمرسلین و المؤمنین، بل الخلق أجمعون، کما ورد عنهم علیهم السلام: «صلوات اللّه وصلوات ملائکته وأنبیائه ورسله وجمیع خلقه علی محمّد وآله، والسلام علیه وعلیهم ورحمة اللّه وبرکاته» (1).

فینبغی أن یجعل المصلِّی والمسلِّم علیهم عهده الذهنی مطابقاً للعهد الذکری المذکور فی الرقّ المنشور والکتاب المسطور، ویقصد بالصلاة والسلام علیهم جمیع ذلک، فتصیر صلاته وسلامه علیهم تامّة کاملة، بل إذا قصد بالألف واللام الجنس والاستغراق-أی جمیع صلوات اللّه وسلامه وتسلیماته، وجمیع عبادات الملائکة وثوابها، وجمیع صلوات الأنبیاء والمرسلین وتسلیماتهم، وجمیع صلوات الصالحین و المؤمنین والمصلّین وتسلیماتهم علیهم، علیهم الصلاة والسلام-لکان أفضل وأتمّ، کما ورد فی أحادیثهم: مَنْ قال عقیب صلاته: «اللهمَّ اجعل ثواب صلاتی لمحمّد وآل محمّد، ضاعفَ اللّه سبحانه صلاته بأضعاف أضعاف أضعاف صلاته بقدر


1) 2) . انظر المزار للشیخ المفید، ص 102؛ التهذیب، ج 6، ص 56، ح 131.

قطع النَفَس» (1)

. انظر ثواب الأعمال، ص 156، باب ثواب من صلّی علی محمّد و أهل بیته.

.

وتذکّر أنّ تضاعف الصلاة والثواب إذا جاوز الاثنتین یصیر فی درجات الصعود بقاعدة الضرب لا التضعیف، کما أنّ ضِعف الواحد اثنان، وضعف الاثنین أربعة، ولکن ضعف الثلاثة تسعة لا الستّة لأنّها ثلاث ثلاثات؛ فتنبّه.

ولیس ذلک بالنسبة إلی کرم اللّه وسعة رحمته ببعید وإن بعُد عن ضیق الصدور، فإن ترونه بعیداً فنراه قریباً.

بالجملة، فصلاة المؤمنین وسلامهم علیهم علیهم السلام دعاء لهم علیهم السلام وعائد إلیهم بأضعافها، وأضعاف أضعافها، وأضعاف أضعاف أضعافها إلی ما لا نهایة لها بغیر حساب، وهی أفضل الأعمال الصالحات، وشرط قبولها طرّاً.

فهی کالروح الساریة فی أبدان الأحیاء، فکما أنّ الأبدان بلا أرواح تصیر منتنة، کذا الأعمال بلا صلاة تصیر فاسدة: «وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ اَلظَّمْآنُ ماءً حَتّی إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً حَتّی إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً» 2 ، أو «کَرَمادٍ اِشْتَدَّتْ بِهِ اَلرِّیحُ فِی یَوْمٍ عاصِفٍ لا یَقْدِرُونَ مِمّا کَسَبُوا عَلی شَیْءٍ» 3 .

فلذلک صارت سبباً لاستجابة سائر الدعوات إذا ذُکرت فی خلالها ابتداءً وانتهاءً وما بینهما، کما وردت فی جمیع الدعوات المأثورة فی أنواع حاجات الدنیا والآخرة، (2)وفی الصلاة المکتوبة وغیرها من النوافل وتعقیباتها؛ إذ لو کانت خالیة منها ما قُبلت، وإذا انضمّت إلیها قبلت؛ وذلک لأجل رضا الربّ جلّ جلاله ورضاهم وسرورهم علیهم السلام بذلک وصارت سبباً لسرورهم، وسرورهم صادر عنهم عائداً إلیهم علیهم السلام، وذلک موجب لاستجابة دعوة الداعین وقبولها.

فلعلّک عرفت ممّا أشرنا إلیه أنّ عبادات المؤمنین راجعة إلیهم علیهم السلام، وبها یباهون


1) 1)

2) 4) . انظر ثواب الأعمال، ص 155، باب ثواب من صلّی علی محمّد و أهل بیته.

وفیها رضا الربّ جلّ جلاله وإن یشکروا یرضه لکم، ولا یرضی لعباده الکفر.

فتأمّل فیما أشرنا إلیه جدّاً تجد حقیقة الأمر فیما اختلفوا فیه بأنّ أعمال العباد تثمر الحجج علیهم السلام أم لا، فهم بین مثبت ونافٍ، فتفکّر فیما أشرتُ حتّی تثبت وتنفی ولا تثبتُ ولا تنفی، ولا علینا أن نبیّن ذلک مختصراً نافعاً، وهو «بِأَنَّ اَللّهَ مَوْلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ أَنَّ اَلْکافِرِینَ لا مَوْلی لَهُمْ» 1 ، «اَللّهُ وَلِیُّ اَلَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُماتِ إِلَی اَلنُّورِ وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ اَلطّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَی اَلظُّلُماتِ» 2 .

فالإیمان سبب لولایة اللّه، یهدیهم ربّهم بإیمانهم ولعنّاهم بکفرهم.

وأنّ اللّه عدوٌّ للکافرین، فالکفر الصادر من الکفّار موجب لعداوة اللّه لهم، وکذا إیمان المؤمنین صار سبباً لسرور الأنبیاء والمرسلین والأوصیاء المقرّبین والملائکة و المؤمنین الممتحنین.

کما أنّ کفر الکفّار ونفاق المنافقین صار سبباً لسخط اللّه وغضبه علیهم وسخط الأنبیاء والمرسلین والملائکة المقرّبین والأوصیاء المکرمین و المؤمنین، فبذلک حصل الفوائد فی جمیع المراتب، ومع ذلک جزاء الأعمال والأفعال عائد إلی الفاعلین العاملین، ولا یصعد عنهم إلی ما فوق ذنبهم.

وإلی ذلک کلّه تأویل قوله تعالی: «لَنْ یَنالَ اَللّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لکِنْ یَنالُهُ اَلتَّقْوی مِنْکُمْ» 3 .

فإن قیل: فعلی ذلک لزم أن یتغیّر المراتب العالیة بعبادات العابدین ومخالفات المخالفین؟

فأقول: أمّا تغیّر الذوات العالیة فلا یلزم، أمّا تغیّر صفات تلک الذوات فلا ضیر فیه؛ ألا تری زیداً لا یتغیّر فی ذاته بأنّه هو وإن تغیّر صفاته، فالقائم تغیّر فیصیر قاعداً، والقاعد تغیّر فیصیر قائماً وذاته ذات واحدة لا تغیّر فیها، والقائم والقاعد اثنان وهما

صفتان لذات واحدة. فی القدسی: «کنت کنزاً مخفیّاً فأحببتُ أن اُعرف فخلقت الخلق لکی اُعرف» (1)

. مشارق أنوار الیقین، ص 39؛ التفسیر الکبیر، ج 28، ص 234؛ [1]بحارالأنوار، ج 84، ص 199؛ [2] رسائل المحقق‌الکرکی، ج 3، ص 159.

. فأحببتُ فعل صادر عن اللّه قبل الخلق وصار محبّاً، والمحبّ صفة من صفته تعالی، قال تعالی: «وَ ما خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ» 2 . وورد فی تفسیره أی لیعرفون، (2)فالعارفون العابدون المحبوبون للّه‌تعالی والجاهلون العاصون مغضوبٌ علیهم مبغوضون.

بالجملة، فالمصلّی علیهم والمسلِّم لهم-علیهم الصلاة والسلام-قد صار ممتثلاً للّه سبحانه فی أمره بقوله: «إِنَّ اَللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی اَلنَّبِیِّ یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً» ، (3)وثوابه علیه تعالی فی رفع الدرجات لهم وغفران السیّئات عنهم، لأنّه رفیع الدرجات ذو العرش لا إله إلّاهو، فکلّما رفع لهم درجة عالیة، غفر لهم وعفی عنهم درجة سافلة، وهکذا لا غایة لها ولا نهایة.

فی القدسی: «لیس لمحبّتی غایة ولا نهایة» (4).

وفی الدعاء: «تدلج بین یدی المدلج من خلقک» (5).

بالجملة، وقد صار بتلک الصلاة والسلام علیهم-علیهم الصلاة والسلام-موجباً لرضی اللّه سبحانه عنه أوّلاً، وموجباً لرضی رسول اللّه صلی الله علیه و آله له علیهم السلام وسرورهم بعد رضی اللّه سبحانه.

واستحقّ بذلک أن یدعوا له ویستغفروا له ودعاؤهم مسموع، واستغفارهم له


1) 1)

2) 3) . انظر الصافی، ج 5، ص 75، [3] ذیل تفسیر الآیة 56 من سورة الذاریات. [4]

3) 4) . الأحزاب (33) :56. [5]

4) 5) . إرشاد القلوب، ج1، ص 199؛ [6] الجواهر السنیّة، ص 191؛ بحارالأنوار، ج 74، ص 21، ح 6، نقلاً عن إرشاد القلوب.

5) 6) . الکافی، ج 2، ص 538، باب الدعاء عند النوم، ح 12؛ [7] التهذیب، ج 2، ص 123، ح 467؛ وسائل الشیعة، ج 6، ص 34، ح 7277. [8]

مقبول، وذلک هو الشفاعة المقبولة الثابتة لهم علیهم السلام بضرورة الشیعة بحیث إنّه من لم یؤمن بها لم یؤمن بهم علیهم السلام کما ورد عن النبیّ صلی الله علیه و آله: «ما آمن بی من لم یؤمن بشفاعتی، ولیس من اُمّتی من لم یؤمن بشفاعتی» (1)

. لم نعثر علی هذه النص، لکن انظر الأمالی للصدوق، ص 55، المجلس 2، ح 11؛ [1]بحارالأنوار، ج 8، ص 34، ح 4. [2]

. وذلک صریح قوله تعالی: «وَ اِسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ» 2 .

ولا یکون الاستغفار إلّاعن الذنب، وهو صلی الله علیه و آله مأمور من عند اللّه بالاستغفاره وهو معصوم عن المخالفة واللّه عاصمه؛ فاستغفاره مقبول للّه؛ لأنّه أمره به، ومن لم یؤمن باستغفاره وقبوله لم یؤمن به، والمؤمنون والمؤمنات آمنوا به وبشفاعته، فهم مغفورٌ لهم یقیناً، لاسیّما صریح قوله تعالی: «قُلْ یا عِبادِیَ اَلَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّهِ إِنَّ اَللّهَ یَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ» 3 . ومَن أقرّ بالکتاب لم یقدر علی إنکار ذلک؛ والحمد للّه.

ومن شکّ فی ذلک فلیس بمؤمن موقن به «فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَ اَللّهِ وَ آیاتِهِ یُؤْمِنُونَ» 4 ، وهو لا یخلف المیعاد، ولاسیّما بعد ورود أخبار متواترة لفظاً ومعنیً فی ذلک بین أهل الإسلام فضلاً عن أهل الأدیان، بحیث قد صار ذلک ضرورة بین المؤمنین؛ والحمد للّه ربّ العالمین.

فالذنوب کلّها مغفورة باستغفار النبیّ صلی الله علیه و آله والأئمّة علیهم السلام؛ لأنّه هو الغفور الرحیم.

بالجملة، وقد صار المصلِّی علیهم والمسلِّم لهم-علیهم الصلاة والسلام-موجباً لرضی الأنبیاء والمرسلین وملائکة اللّه المقرّبین وسرورهم الموجب لدعائهم واستغفارهم له، وهم أیضاً مستجاب الدعوة، وبعد ذلک کلّه أمر اللّه المؤمنین والمؤمنات والمسلمین والمسلمات بالاستغفار للمؤمنین والمؤمنات والمسلمین والمسلمات بقولهم: «اللهمَّ اغفر للمؤمنین والمؤمنات والمسلمین والمسلمات فی


1) 1)

کلّ یوم خمساً وعشرین مرّة» (1)

. انظر مستدرک الوسائل، ج 5، ص 246، ح 5792. [1]

فذلک أیضاً موجب لرضی اللّه ورضی أنبیائه ورسله وملائکته وأولیائه وسرورهم، وذلک أیضاً یوجب لدعائهم له، وکلّ ذلک مخصوص بالمصلّی والمسلّم علیهم علیهم الصلاة والسلام.

ومَنْ لم یصلِّ ولم یسلِّم علیهم-علیهم الصلاة والسلام-فلیس بمؤمن، بل هو شرک شیطان: «وَ شارِکْهُمْ فِی اَلْأَمْوالِ وَ اَلْأَوْلادِ» 2 ، و «إِنَّ اَللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ» 3 ، «وَ ما کانَ اِسْتِغْفارُ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ إِلاّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِیّاهُ فَلَمّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ» ، و «ما کانَ لِلنَّبِیِّ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ وَ لَوْ کانُوا أُولِی قُرْبی مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ اَلْجَحِیمِ» 4 .

بالجملة، ثمّ قال علیه السلام: («إنّ أبا عبداللّه الحسین لمّا قضی بکت علیه السماوات السبع والأرضون السبع وما فیهنّ وما بینهنّ ومن یتقلّب فی الجنّة والنار من خلق ربّنا وما یُری وما لا یُری، بکی علی أبی عبداللّه الحسین علیه السلام إلّاثلاثة أشیاء لم تبک علیه» .

قلت: جُعلت فداک وما هذه الثلاثة الأشیاء؟ قال: «لم تبکِ علیه البصرة ولا دمشق ولا آل عثمان علیهم لعنة اللّه») (2).

اعلم أنّ الأحادیث متواترة بحیث لا نکیر لها بأنّ جمیع الموجودات-کائنةً ما کانت مجرّدات کانت أو مادّیّات، غیبیّة کانت أو شهادیّات، جواهرها وأعراضها ونسبها وإضافاتها وکلّ ما صدق علیه اسم الشیء ما یُری وما لا یری-بکت علی سیِّد الشهداء علیه آلاف التحیّة والثناء؛ لأنّه علیه السلام یصاب بمصیبة تصغر عندها المصائب من لدن آدم إلی یوم القیامة، وسرّ ذلک أنّه-علیه الصلاة والسلام-أوّل الخلق، کما دلّت علیه المتواترات من الأخبار، حتّی حصلت منها الضرورة بین المؤمنین؛ والحمد للّه‌ربّ العالمین.


1) 1)

2) 5) . انظر الکافی، ج 4، ص 147، باب صوم یوم عاشوراء، ح 7؛ [2]وسائل الشیعة، ج 10، ص 460، ح 13847. [3]

بل نکیر بین المسلمین أنّه صلی الله علیه و آله أوّل ما خلق اللّه، وأنت تشهد بأنّ أرواحهم ونورهم وطینتهم واحدة طابت وطهرت بعضها من بعض، إن کنت من المؤمنین.

فإذا تألّم ذلک النور الأوّل تألّم بذلک جمیع الخلائق، إذ کلّها حدثت به، فسری تألّمه فی جمیع الخلق فی الدنیا والآخرة وأهل الجنّة والنار وما یری، وما لا یری وبکت علیه.

فکما أنّ تألّم أرواحک الغیبیّة تسری فی بدنک الجسمانی، وتألّم بدنک الجسمانی تسری فی أرواحک الغیبیّة من الروح البخاری وروح الحیاة وروح الوهم والخیال إلی عقلک، وکذا تألّم عقلک یسری إلی نفسک وإلی خیالک وإلی حیاتک وإلی جسمک، وحدث فی کلّ مرتبة اختلال بحسبه، وحدث بذلک بکاء لکلّ مرتبة، کذلک حدث بتألّمه علیه السلام اختلال فی جمیع مراتب الخلق وبکت علیه کلّها.

ولعلّک تحیّرت فی معنی ذلک لما یتبادر إلی ذهنک من البکاء الدموع الفائضة، فإذا تفکّرت فی معنی حقیقة البکاء زال تحیّرک، ألا تری أنّ الحزن یصل إلی قلبک فیضطرب ویختلّ أمره وفعله عن المجری الطبیعی، ویشتغل الحزن ویشغله الحزن من سائر أفعاله الطبیعیّة، فذلک بکاء القلب ولیس فیه دموع فائضة، فإذا احتبس القلب فی حال الاشتغال بالحزن، سکن عنده ولم یشتغل بسائر أعماله، فحدث بذلک الاشتغال والاجتماع حرارة زائدة، فأحدثت غمّاً له.

فذلک الغمّ الشاغل عن الاشتغال بسائر الأفعال هو بکاء القلب، فإذا اجتمعت الحرارة فیه أثّرت فی الروح البخاری وتسخن بها ویصعد إلی الدماغ ومنه إلی العین، فیذیب بحرارته الرطوبات المنجمدة فی حوالی العین، فإذا ذابت فاضت من العین، فهی بکاء العین، فالغموم بکاء القلب، والدموع بکاء العین، فکذلک لکلّ شیء بکاء علیه علیه السلام.

فبکاء السماء هی الدماء النازلة حین قتله علیه السلام فی مدّة مدیدة، بحیث إذا بسطت الألبسة تحت السماء صبغت بتلک الدماء، وبکاء الأرض أیضاً الدماء النابعة من تحت کلّ حجر ومدر إذا حرّکت، وبکاء الشمس هی الانکساف فی مدّة مدیدة، وبکاء الهواء هی الظلمات التی حدثت، وبکاء البحار هی الأمواج التی اضطربت، ویسبِّح الرعد

بحمده وهو صراخ السحاب إذا ارتعدت، وهبوب الریاح اضطراب الهواء کأمواج إذا اضطربت، وزلازل الأرض هیجانها بعدما سکنت، والتهاب النیران بکاؤها إذا اضطرمت، ورنّة الریاح نوحها له إذا حاجت کنیاح البحار علیه إذا ماجت، ومن صدّق قوله تعالی: «وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ» 1 صدّق بکاء کلّ شیء علیه علیه السلام وآمن، ومَن لم یصدّق یکذب ویکفر «وَ مَنْ یَکْفُرْ بِالْإِیمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِی اَلْآخِرَةِ مِنَ اَلْخاسِرِینَ» 2 .

أمّا عدم بکاء أهل البصرة ودمشق وآل عثمان لعنهم اللّه، مع أنّهم ممّا یری، فاعلم أنّهم لعنهم اللّه بکوا فی الکون، ألم‌تر أنّهم لعنهم اللّه کانوا مبتلین فی الدنیا بالآلام والأمراض والفقر والفاقة، فهم حین ذلّتهم وانکسارهم وبکائهم وحزنهم لأیّ شیء کان کانوا باکین له علیه السلام کوناً وإن لم یکونوا باکین له شرعاً، وإن کان أغلب الخلق غافلین عن ذلک، ولکن لدی العارفین بلحن الکتاب والسنّة غیر بعید، بل هو شائع بینهم.

اُنظر إلی قوله تعالی: «أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلی ما خَلَقَ اَللّهُ مِنْ شَیْءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ اَلْیَمِینِ وَ اَلشَّمائِلِ سُجَّداً لِلّهِ وَ هُمْ داخِرُونَ* وَ لِلّهِ یَسْجُدُ ما فِی اَلسَّماواتِ وَ ما فِی اَلْأَرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَ اَلْمَلائِکَةُ وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ* یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ» 3 .

فتفکّر فیها وفی أمثالها من الآیات الکثیرة الدالّة علی انقیاد الخلق جمیعاً، وإطاعتهم وطاعتهم له سبحانه، وعبادتهم وصلاتهم وسجودهم وتسبیحهم وتهلیلهم وتحمیدهم وتمجیدهم وعدم استکبارهم وخوفهم وفعلهم وامتثالهم لما یُؤمرون، مع أنّ أکثرهم فاسقون، کافرون، جاحدون، جاهلون.

فتذکّر أنّ الانقیاد فی الکون والتکوین لا ینافی عدم الانقیاد فی الشرع والتشریع، فأهل البصرة ودمشق وآل عثمان لم یبکوا علیه علیه السلام فی الشرع، لعنهم اللّه بعدد ما فی علمه تعالی.

أمّا الاغتسال بماء الفرات، فاعلم أنّ الطهارة الظاهریّة عنوان الطهارة الباطنیّة؛ فکما

أنّ الطهارة الظاهریّة تکون لرفع النجاسات والأرجاس والخبائث الظاهرة، تکون الطهارة الباطنیّة لرفع النجاسات والأرجاس والخبائث الباطنیّة، وهی المعاصی بأنواعها کبائرها وصغائرها.

وأکبر الکبائر هو موالاة أعدائهم علیهم السلام وعدم التبرّی منهم واللعن علیهم-علیهم اللعنة والعذاب-الذین هم أصل کلّ شرّ ومن فروعهم کلّ قبیح وفاحشة، فینبغی لزائرهم الإعراض عمّا سواهم والتوجّه إلیهم بکلّه، فالتوجّه إلیهم والإعراض عمّا سواهم هو التوبة الحقیقیّة، لاسیّما إن کانت منضمّة إلی التوبة الظاهریّة، وهی روح الطهارة الظاهریّة والاغتسال الظاهری.

والمراد بالماء الفرات فی الباطن هو ماء ولایتهم علیهم السلام کما قالوا علیهم السلام فی حقّ شیعتهم: «خُلِقوا من فاضل طینتنا وعجنوا بماء ولایتنا» (1)

. بحارالأنوار، ج 53، ص 303؛ [1] شجرة طوبی، ج 1، ص 3.

. وهی الماء الفرات العذب، وما سواه من المیاه هی الملح الاُجاج.

فهذا الماء هو الطهور الرافع للأنجاس والأرجاس والأخباث والأحداث الظاهرة والباطنة، فهو فائض منهم إلی شیعتهم، وهم معجونون به، والحمد للّه‌وهو أعذب المیاه وأهنأها، فإنّ منبعها من الجنان العالیة دون هذه الدنیا الدانیة، کما روی عنهم علیهم السلام، (2)«فَلْیَنْظُرِ اَلْإِنْسانُ إِلی طَعامِهِ * أَنّا صَبَبْنَا اَلْماءَ صَبًّا» (3).

وقد روی عنهم علیهم السلام فی تفسیرها: «انظروا إلی علمکم اللّه الذی علّمتموه» إلی آخر (4). فذلک الماء هو الذی یروی ویسمن من جوع أیضاً کما تشیر إلیه هذه الآیة ویصرّح به قوله تعالی: «فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی» 5 ، فذلک شراب غیرهم وطعامهم.


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 6، ص 388، [2] فضل ماء الفرات، ح 4؛ کامل الزیارات، ص 106، ح 100 و 102.

3) 3) . عبس (80) :24-25. [3]

4) 4) . روی الکلینی فی الکافی ج 1، ص 49، ح 8، [4] أنّه قیل للباقر علیه السلام عن قوله تعالی: «فلینظر الإنسان إلی‌طعامه» ما طعامه؟ قال: «علمه الذی یأخذ عمّن یأخذه» .

وأمّا شرابهم فهو سائغ هنیء لمحبّیهم یکون منه شرابهم وطعامهم، وذلک ظاهر لمن کان له قلب أو ألقی السمع وهو شهید، ألم ترَ قوله تعالی: «وَ جَعَلْنا مِنَ اَلْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ» 1 فیه حیاة کلّ إنسان وحیوان ونبات، ینبت به الزرع والنخیل والأعناب ومن کلّ الثمرات، فالشرب منه خالصاً، والطعم منه أیضاً بعد الإنبات، کما لا خفاء له لکلّ عاقل وإن غفل عنه غافل وجهل الجاهل، فهو قبل جمیع المرکّبات وکلّها جعلت بعده، فالماء الفرات السائغ هو ولایتهم علیهم السلام وهو الطهور المزیل للأنجاس والأرجاس کائناً ما کان، فالمعجون بماء ولایتهم لم تنجّسه الجاهلیّة بأنجاسها ولم تُلبسه من مدلهمّات ثیابها.

قال علیه السلام: (ثمّ البس ثیابک الطاهرة) .

فالمراد من الثیاب الطاهرة هی لباس التقوی ذلک خیر، لا خیر فیما سواها، فالطهارة الظاهرة ظاهرة وینبغی أن تکون طاهرة من الحرمة الظاهرة والباطنة، فالظاهرة أن لا تکون غصباً وتکون من الحلال، والباطنة هی التنزّه والتقوی من المیل إلی أعادیهم، فإنّها من المدلهمّات من الثیاب الجاهلیّة، والتبرّی والتنزّه منها لازمة لمحبّیهم سلام اللّه علیهم، ولباس التقوی ذلک خیر، لا خیر فیما سواها من المدلهمّات الجاهلیّة الجهلاء، وهی ولایة أعدائهم لعنهم اللّه أین ما کانوا وحیث کانوا، وکانوا من کانوا، فأحبّ محبّیهم وإن قتلوا أباک وابغض مبغضیهم وإن کانوا آباءک.

قال علیه السلام: (ثمّ امش حافیاً فإنّک فی حرم اللّه وحرم رسوله صلی الله علیه و آله) .

«فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ اَلْمُقَدَّسِ طُویً» 2 .

فتذکّر واعرف نفسک بأنّ موسی بن عمران أعظم وأعظم من أن تنسب نفسک إلیه، وهو مع عظم شأنه وقربه من اللّه تعالی اُمر بخلع نعله بالوادی المقدّس.

وتذکّر أیضاً أنّ حرم الحسین علیه السلام أشرف بقاع الأرض وأقدس من الوادی المقدّس بمراتب شتّی، بل أقدس من حرم اللّه تعالی مکّة، وأقدس من حرم رسول اللّه صلی الله علیه و آله المدینة، فلذا صار کلّ واحدٍ منهما فرسخین فی فرسخین وکذا حرم أمیر المؤمنین-

علیه وآله صلوات المصلّین-وصار حرم الحسین علیه السلام أوسع من جمیعها جمعاً، فصار خمسة فراسخ من کلّ جانب من القبر المقدّس، کما وردت به الآثار، (1)

. الفقیه، ج 2، ص 362، ح 1621؛ المزار للشیخ المفید، ص 25، ح 3؛ التهذیب، ج 6، ص 71، ح 132.

وکلّ تلک السعة الوسیعة أقدس من جمیع بقاع الأرض، وقد عذّبت مکّة بسبب افتخارها بالخراب، وعذّب ماء زمزم باستیلاء عین من الصبر علیه بسبب افتخاره علی ماء الفرات، فذلک الحرم المقدّس الأقدس قطعة من قطعات الجنّة والفردوس الأعلی نزلت إلی الدنیا لأجل دفنه علیه السلام فیها، فامش فیها حافیاً خاشعاً خاضعاً للمدفون فیها.

وعلیک بالتکبیر والتهلیل والتسبیح والتحمید والتعظیم للّه‌عزّ وجلّ کثیراً والصلاة علی محمّد وأهل بیته حتّی تصیر إلی باب الحیر.

فتذکّر أنّه علیه السلام صار باقیاً فی فنائه فی اللّه باللّه، ونعیماً متنعِّماً فی شقائه ومشاقّه التی اُصیبت إلیه، وعزیزاً فی ذلّه، وصابراً فی بلائه الذی اُبتلی به، وفقراً إلی اللّه فی غناه الذی أغناه اللّه عزّ وجلّ بما أنعمه اُمّته من البقاء والنعیم والعزّ والصبر؛ لأنّه بدؤه منه وعوده إلیه، وکان علیه السلام فی جمیع ذلک راضیاً من اللّه بأشدّ الرِّضا من غیر شائبة الکراهة، ومسلّماً له فیما ابتلاه وما أنعم علیه، وذلک ما أشار به أمیر المؤمنین علیه السلام فی النفس الإلهیّة فقال علیه السلام: «لها خمس قوی وخاصّیّتان فهو لها بقاء فی فناء، ونعیم فی شقاء، وصبر فی بلاء، وفقر فی غناء، وعزّ فی ذلّ، وخاصّیّتها: الرضا والتسلیم، بدؤها من اللّه وعودها إلیه» (2).

وإنّما قال علیه السلام: «وفقر فی غناء» ولم یقل: «غناء فی فقر» لأنّ النعیم فی الشقاء ینافی الفقر والاحتیاج؛ لأنّ النعیم فی الشقاء هو الغنی الذی أغناها عمّا سوی اللّه، فالغنیّ لیس بفقیر، فالفقر فی الغنی هو الاحتیاج إلی حفظه وعصمته لأن لایطغی فی الغنی «أَنْ رَآهُ اِسْتَغْنی» 3 ، فمن لم یطغ فی غنائه فبعونه وعصمته تعالی، لا بالطبیعة الإنسانیّة.


1) 1)

2) 2) . الصافی، ج 3، ص 111 ذیل تفسیر الآیة 29 من سورة الحجر؛ مجمع البحرین، ج 4، ص 115 ( [1]نفس) ؛ بحارالأنوار، ج 58، ص 85؛ [2] شرح أسماء الحسنی، ج 2، ص 44.

فتذکّر أنّه علیه السلام آیة من آیاته التی قال اللّه فی کتابه: «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی اَلْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ» 1 ، وتلک الآیات هی مقاماته وعلاماته التی لاتعطیل لها فی کلّ مکان یعرفه بها من عرفه، لا فرق بینه وبینها إلّاأنّهم عباده المکرمون وخلقه الأقربون، کما صرّح به فی دعاء رجب حیث قال علیه السلام: «بِمَقاماتِکَ وَ عَلاماتِکَ الَّتِی لاتَعْطِیلَ لَها فِی کُلِّ مَکانٍ یَعْرِفُکَ بِها مَنْ عَرَفَکَ لافَرْقَ بَیْنکَ وَبَینها إِلّا أَنّهُمْ عِبادُکَ وَ خَلْقُکَ، فَتْقُها وَرَتْقُها بِیَدِکَ، بَدْؤُها مِنْکَ وَ عَوْدُها إِلَیْکَ» (1).

وتذکّر أنّ المخلوقات بأسرها لیس بدؤها من اللّه وعودها إلیه تعالی، ألا تری أنّه تعالی قال: «خَلَقَ اَلْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخّارِ* وَ خَلَقَ اَلْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ» 3 ، وقال: «وَ جَعَلْنا مِنَ اَلْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ» ، حتّی قال فی خلق الأنبیاء علیهم السلام: «إِنَّ مَثَلَ عِیسی عِنْدَ اَللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ» 4 .

فتذکّر أنّهم علیهم السلام لا یقاسون بالناس ولا بشیء من المخلوقات بل بدؤهم منه تعالی وعودهم إلیه سبحانه؛ لأنّهم علیهم السلام أسماؤه سبحانه، کما قال الصادق علیه السلام: «نحن واللّه الأسماء الحسنی التی أمر اللّه أن تدعوه بها، کما قال تعالی: «قُلِ اُدْعُوا اَللّهَ أَوِ اُدْعُوا اَلرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ اَلْأَسْماءُ اَلْحُسْنی» 56.


1) 2) . إقبال الأعمال، ج 3، ص 214، [1] دعوات فی کلّ یومٍ من رجب؛ المصباح للکفعمی، ص 529؛ [2]بحارالأنوار، ج 95، ص 393. [3]

فتذکّر أنّ نورهم هو نور اللّه المنفصل منه، کما روی عنهم علیهم السلام: «انفصل نورنا من نور ربّنا کما ینفصل نور الشمس من الشمس» (1)

. بحارالأنوار، ج 25، ص 17، ح 31؛ و ج 54، ص 169، ح 112.

.

وأنت تری أنّه لا یصدر نور الشمس من الشمس إلّابنفس الشمس من غیر وساطة شیء سواها، فکذلک صدروا منه تعالی بلا واسطة شیء، وهم نور الأنوار الصادر من المنیر الجبّار قبل جمیع الدیار والدیار.

قال علیه السلام: «کنّا بکینونته کائنین غیر مکوّنین موجودین أزلیّین أبدیّین» (2).

فانظر إلی قوله علیه السلام: «کائنین غیر مکوّنین» والمکوّنات بأسرها کانت کائنات مکوّنات، وهم علیهم السلام کانوا کائنین غیر مکوّنین «اَللّهُ نُورُ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ اَلْمِصْباحُ فِی زُجاجَةٍ اَلزُّجاجَةُ کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ یَکادُ زَیْتُها یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلی نُورٍ یَهْدِی اَللّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَضْرِبُ اَللّهُ اَلْأَمْثالَ لِلنّاسِ وَ اَللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ» .

«فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اَللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اِسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصالِ* رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اَللّهِ وَ إِقامِ اَلصَّلاةِ وَ إِیتاءِ اَلزَّکاةِ یَخافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ اَلْقُلُوبُ وَ اَلْأَبْصارُ» 3 .

فیا أیّها البصیر لا تصغ إلی أصوات الحمیر، فإنّها أنکر الأصوات لدی اللّه السمیع البصیر الحکیم العلیم ولا ینبئک مثل خبیر، فقد نزل الکتاب المبین علی البشیر النذیر کما قرأت علیک.

فهَب أنّ المنکرین لفضائلهم المزیلین لهم من مراتبهم التی رتّبهم اللّه فیها أن ینکروا حدیث النورانیّة ویردوا، فهل قدروا علی إنکار آیة النور وردّها، أو إنکار معانیها الظاهرة أو الباطنة؟

فهَب أنّی أقول: الیوم لیل، أیعمی الناظرون عن الضیاء، وأیّ ضیاء أضوأ ممّن کان زینة یضیء ولو لم یمسسه نار نورٌ علی نور، ولکنّه سبحانه یهدی لنوره من یشاء ویضلّ من یشاء، ولا حول ولا قوّة إلّاباللّه، وما کنّا لنهتدی لولا أن هدانا اللّه.

بالجملة، فعلیک بالتکبیر والتهلیل والتسبیح والتحمید والتعظیم للّه‌عزّ وجلّ کثیراً بعد معرفتک بأنّهم علیهم السلام أسماؤه الحسنی وأمثاله العُلیا-والصلاة علی محمّد وأهل بیته


1) 1)

2) 2) . الهدایة الکبری، ص 433؛ [1] مشارق أنوار الیقین، ص 258.

صلوات اللّه علیهم أجمعین-کما قال الصادق الأمین علیه السلام (1)

. بحارالأنوار، ج 53، ص 47، ح 20.

.

حتّی تصل إلی باب الحیر، والمراد هو الحائر وهو خمس وعشرون ذراعاً من کلّ جانب من القبر المقدّس، وقد حار الماء دونه حین أمر المتوکِّل العبّاسی علیه اللعنة بإجراء الماء علی القبر المقدّس لمحوه، فلم یجر الماء وحار حوله وقد أجروا سبعین مرّة حتّی أیسوا من محوه (2).

وقد أخبر الصادق علیه السلام بوقوع ذلک قبل وقوعه، فإنّ زمان الصادق علیه السلام کان قبل زمان المتوکّل بأکثر من مائة سنة ولم یکن فی زمانه علیه السلام حائر ولا باب ولا بناء، وأنّه علیه السلام علم جمیع ذلک وأخبر به وعلم الناس والزوّار.

وقال علیه السلام: (ثمّ تقول: السلام علیک یا حجّة اللّه وابن حجّته) .

اعلم أنّ الحجّة لابدّ وأن یکون عالماً بمراد اللّه تعالی فی حقّه وحقّ محجوجه، وإلّا لم یکن حجّة، فلابدّ وأن یکون معصوماً عن الجهل بمراد اللّه سبحانه، ولابدّ وأن یکون مبلِّغاً عن اللّه إلی الخلق، وإلّا لم یکن حجّة، وإن لم یبلّغ لا یکون حجّة، وإن علم ما لم یعلم المحجوج.

وکذلک لابدّ وأن یعرف المحجوج، وإلّا لا یمکنه التبلیغ إلی من لا یعرفه، کما هو معلوم لکلّ عاقل وإن لم یعلم الجاهل والغافل، فلابدّ وأن یکون قادراً علی التبلیغ غیر عاجز، وإلّا لم یکن حجّة.

وکذلک لابدّ وأن یکون عالماً بظواهر المحجوج وبواطنه بحیث إذا أمر المحجوج بشیء وسمعه ولم یفهم المراد لابدّ وأن یکون الحجّة عارفاً بعدم فهمه، فیکرّر علیه حتّی یفهمه، وإلّا لم یکن مبلِّغاً ولا حجّة، فلابدّ وأن یکون الحجّة معصوماً عن الجهل بظواهر المحجوج وبواطنه.

وکذلک لابدّ وأن یکون الحجّة معصوماً عن الغفلة والسهو والنسیان والعصیان فیما أمره اللّه أن یبلّغه، وإلّا لایکون حجّة، فإنّ الغافل والساهی والناسی لایمکنه التبلیغ.


1) 1)

2) 2) . اُنظر بحارالأنوار، ج 45، ص 404.

وکذلک العاصی لا یبلِّغ عصیاناً، بل لابدّ وأن یکون الحجّة من الذین قال اللّه سبحانه فی حقّهم: «عِبادٌ مُکْرَمُونَ* لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» (1)

. الأنبیاء (21) :26-27. [1]

.

وکذلک لابدّ وأن یکون الحجّة شاهداً مطّلعاً عن أحوال المحجوجین فی مشارق الأرض ومغاربها، لکیما إن زاد المؤمنون شیئاً ردّهم، وإن نقصوا أتمّه لهم کما، ورد فی روایات متواترة (2).

وکذلک لابدّ وأن یکون الحجّة صاحب المرأی والمسمع کما تزور أمیر المؤمنین- علیه وآله صلوات المصلّین-کما قال سبحانه: «إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً» 3 ، وکما قال سبحانه وتعالی: «وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی اَلنّاسِ وَ یَکُونَ اَلرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً» 4 .

وقال سبحانه وتعالی: «فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلی هؤُلاءِ شَهِیداً» 5 .

وقال سبحانه وتعالی: «وَ جاهِدُوا فِی اَللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اِجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی اَلدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ سَمّاکُمُ اَلْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی هذا لِیَکُونَ اَلرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی اَلنّاسِ فَأَقِیمُوا اَلصَّلاةَ وَ آتُوا اَلزَّکاةَ وَ اِعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلاکُمْ فَنِعْمَ اَلْمَوْلی وَ نِعْمَ اَلنَّصِیرُ» 6 .

فتذکّر أیُّها البصیر الناقد الخبیر، وتعلّم دینک عن اللّه البصیر الخبیر، ولا تتّبع الهوی من الذین صغّروا عظمة اللّه کالحمیر بحیث إذا سمعوا الحقّ من ربّهم استنفروا من قائله، کما قال اللّه سبحانه فیهم: «کَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ* فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ» 7 واشکر للّه فوق جمیع المناة المشکورة منه سبحانه، وقل: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ اَلَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کُنّا


1) 1)

2) 2) . انظر بصائر الدرجات، ص 352، الباب 10، ح 7؛ [2]الکافی، ج 1، ص 178، ح 2، باب أنّ الأرض لاتخلو من حجة؛ [3]الغیبة للنعمانی، ص 138، الباب 8، ح 3. [4]

لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اَللّهُ» (1)

. الأعراف (7) :43. [1]

.

فانظر إلی آیاته المحکمات التی زالت الجبال الراسیات ولم تزل فی الدُّنیا والآخرة فی الظواهر والخوافی فی السرّ والعلانیة بأنّ له سبحانه شهوداً بالحقّ وبه یعدلون وهم أئمّة دین ربّ العالمین. وسائر الناس کائنون من کانوا مقتدین تابعین غیر متبوعین، والمتبوعون هم الشاهدون علی جمیع الناس أجمعین حیث قال سبحانه: «لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی اَلنّاسِ» (2).

وقد أخبر اللّه سبحانه بوجودهم وشهادتهم، فمن آمن باللّه وکتبه ورسله، آمن بأنّ له سبحانه شهداء علی الناس، ومَنْ لم یؤمن به وبکتبه ورسله، أنکر شهادتهم وسوف یسألون عن إنکارهم، ویعجزون عن الجواب الصواب، والحمد للّه، فمَن شاء فلیؤمن بآیات محکمات هنّ اُمّ الکتاب وأصله، بحیث لا تشابه فیها، ومَن شاء فلیکفر بما أنزله اللّه تعالی من المحکمات، ویتّبع المتشابهات غیر سبیل المؤمنین، ونصله جهنّم وساءت مصیراً.

بالجملة، فتذکّر بأنّ الشهادة بالناس أجمعین، وجمیع أحوالهم وأفعالهم وحرکاتهم وسکوناتهم وأقوالهم وأعمالهم وبجمیع ما لهم وعلیهم من شرط کون الحجّة حجّة، فمَنْ لم یکن له شهادة علی الناس أجمعین وأحوالهم فی کلّ آنٍ وحین لم یکن حجّة للّه‌ربّ العالمین علی الناس أجمعین.

فإن کنت علی بصیرة فی الدین علمت أنّه لم یوجد ولا یوجد فی اُمّة محمّد صلی الله علیه و آله أحد من المسلمین شاهداً علی الناس أجمعین سوی من أخبر اللّه سبحانه وتعالی عنهم صلوات اللّه علیهم حتّی أنّ الرؤساء فی صدر الإسلام وبعده لم یجسروا ادّعاء ذلک لأنفسهم کذباً وافتراءً علی اللّه تعالی؛ لوضوح نقصهم عند أنفسهم وعند الناس أجمعین، وکذلک الذین اتّبعوهم تعصّبوا لهم من صدر الإسلام إلی حین، بل إلی یوم الدین لم یجسروا علی ادّعاء الشهادة لرؤسائهم علی الناس أجمعین ولو کذباً وافتراءً


1) 1)

2) 2) . البقرة (2) :143. [2]

علی ربّ العالمین، والحمد للّه‌ربّ العالمین علی ما منَّ علینا بهم وإخباره عنهم فی آیات کتابه المبین بحیث لم یقدر أحد إنکاره وإن کان من الکافرین المنافقین الضالّین المضلّین: «قُلْ فَلِلّهِ اَلْحُجَّةُ اَلْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداکُمْ أَجْمَعِینَ» 1 ، ولکنّه یضلّ من یشاء ویهدی من یشاء إلی صراطٍ مستقیم؛ والحمدُ للّه‌ربّ العالمین.

وممّا یکون به الحجّة حجّة أن یکون عالماً بجمیع منافع الأشیاء ومضارّها بالنسبة إلی المحجوجین؛ إذ لا یعقل-کما لا ینقل-أن یکون الجاهل بمنافع الأشیاء ومضارّها آمراً باستعمال شیء، ناهیاً عن شیء، فلا یکون الجاهل حجّة للّه‌سبحانه.

وکذلک ممّا یکون به الحجّة حجّة أن یکون قادراً علی إیصال مراد اللّه سبحانه إلی المکلّفین المحجوجین؛ إذ لا فائدة فی وجود عالِم فی العالَم عاجزاً عن تبلیغ ما علم وتعلیمه المحجوجین، فلا یکون العاجز عن التبلیغ حجّة منه سبحانه «قُلْ فَلِلّهِ اَلْحُجَّةُ اَلْبالِغَةُ» فقل واشهد بقولک فی زیارتهم علیهم السلام «بیّنتم فرائضه، وأقمتم حدوده، ونشرتم شرائع أحکامه، حتّی صرتم منه إلی الرِّضا رضا ربّکم، وسلّمتم له القضاء» (1)بأنّه سبحانه قضی بأنّکم حجّة له تعالی علی المحجوجین.

ولمّا کان المحجوجون غیر معصومین عن الزیادة والنقصان، لابدّ من وجود حجّة بینهم کیما إن زاد المؤمنون شیئاً ردّهم، وإن نقصُوا أتمّه لهم، سواء کان المحجوجین فی بلده وحضوره، أم کانوا فی مشارق الأرض ومغاربها، وسواء کانوا عارفین بشخصه ومکانه، أو کان غائباً کما قال الحجّة علیه السلام: «إنّا غیر مهملین لمراعاتکم، ولا ناسین لذکرکم، ولولا ذلک لاصطلمتکم اللأواء، وأحاطت بکم الأعداء» (2).

فیکون من صفات الحجّة علیه السلام حفظ رعیّته المحجوجین عن اللأواء وإحاطة


1) 2) . کما فی الزیارة الجامعة الکبیرة، انظر عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 306، باب القول عند زیارة جمیع‌الأئمّة علیهم السلام؛ [1] الفقیه، ج 2، ص 370، ح 1625؛ التهذیب، ج 6، ص 97، ح 177.

2) 3) . المزار للشیخ المفید، ص 8؛ الاحتجاج، ج 2، ص 323؛ [2] الخرائج والجرائح، ج 2، ص 903؛ بحارالأنوار، ج 53، ص 175، ح 7. [3]

الأعداء؛ والحمد للّه‌علی ما منَّ علینا بکم فی کشف ضرّنا.

ثمّ اعلم أنّ الحجّة تُطلق علی التابعین أیضاً وإن لم یکن فیهم صفات المتبوعین علیهم السلام، کما روی عنهم علیهم السلام: «إنّهم حجّتی علیکم وأنا حجّة اللّه» (1)

. کمال الدین، ص 484، باب ذکر التوقیعات، ح 4؛ وسائل الشیعة، ج 27، ص 140، ح 33424. [1]

. فتفطّن أنّهم حجّة من التابعیة فی الروایة والدرایة، فإنّ الحجّة الأصل أمر بالقبول منهم والتسلیم لهم، ألا تری أنّهم بأنفسهم لیسوا بمعصومین، وأنّ العصمة مخصوصة بالأئمّة علیهم السلام، وقد صار غیر المعصوم حجّة لدخول المعصوم فیهم علی التعیین، أو لا علی التعیین، فلا یتطرّق فی کلماتهم الخطأ من حیث التابعیّة، فتفطّن ولا تغلوا فی دینکم، ولا تقولوا علی اللّه إلّاالحقّ.

فالحجّة الأصل هو المعصوم علیه السلام دون غیره، فلا تغفل من التفریق بین الأصل والفرع، والتابع والمتبوع.

بالجملة، وباقی صفات الحجّة تأتی فی ضمن فقرات الآتیة إن شاء اللّه تعالی.

قال علیه السلام: (السلام علیکم یا ملائکة اللّه وزوّار قبر ابن نبیّ اللّه) .

وهم أربعة آلاف اُمروا من عند اللّه تعالی بنصره علیه السلام، فلمّا نزلوا إلیه وجدوه مقتولاً مضرّجاً بدمه فاُمروا بعزائه، فهم شعث غبر باکون علیه علیه السلام حول حرمه الشریف إلی یوم القیامة، (2)وکذلک سبعون ألفاً من الملائکة مأمورون من عند اللّه تعالی بالسکون فی جواره علیه السلام یزورون قبره الشریف، ویستقبلون زوّاره، ویشایعونهم إلی مواطنهم، ویستغفرون لهم إلی یوم القیامة؛ کما روی عنهم علیهم السلام فی روایات عدیدة متواترة عندنا؛ (3)والحمد للّه.

فأمروا علیهم السلام بالسلام علیهم والاستمداد منهم، کما ورد فی دعاء إذن الدخول علیه علیه السلام: «فکونوا ملائکة اللّه أعوانی وکونوا أنصاری حتّی أدخل هذا البیت فأدعو اللّه


1) 1)

2) 2) . انظر کامل الزیارات، ص 172، ح 226؛ کمال الدین، ص 672، الباب 58، ح 22؛ [2] بحارالأنوار، ج 52، ص 326، ح 40.

3) 3) . الفقیه، ج 2، ص 347، ح 1590؛ کامل الزیارات، ص 172، ح 225؛ التهذیب، ج 6، ص 47، ح 104.

بفنون الدعوات. . .» (1)

. المزار لابن المشهدی، ص 55، الباب 2؛ المزار للشهید الأوّل، ص 66؛ بحارالأنوار، ج 97، ص 160، ح 40. [1]

إلی آخر الدعاء.

فینبغی لک أن تسلّم علیهم والتوجّه إلیهم لیعینوک ویزکّوک ویستغفروا لک لتصیر قابلاً لحضوره علیه السلام وزیارته والتکلّم معه، وعلامة إذنهم وتوجّههم علیک أن تصیر خاشعاً خاضعاً باکیاً، وعلامة عدم إذنهم عدم ذلک، فینبغی الرجوع ثمّ العود إلی أن یأذنوا.

وأمّا تقدّم ابن نبیّ اللّه علی ابن ولیّ اللّه فلأنّه قال قبل ذلک: «السلام علیک یا حجّة اللّه وابن حجّته» فالحجّة فی هذا الموضع هو الولیّ صلوات اللّه علیه، فناسب أن یتلو بعده بأنّه ابن نبیّ اللّه أیضاً؛ لأنّه علیه السلام وإن کان بواسطة اُمّه صلوات اللّه علیها ابناً له صلی الله علیه و آله ولکنّه من صلبه الشریف باصطلاح اللّه ورسوله؛ لقوله تعالی: «وَ حَلائِلُ أَبْنائِکُمُ اَلَّذِینَ مِنْ أَصْلابِکُمْ» 2 ، فحلیلة ابن البنت محرّمة علی أب البنت؛ لأنّه من صلبه وإن لم یصطلح غیرهم.

قال علیه السلام: (ثمّ اخط عشر خطوات، ثمّ قف وکبّر ثلاثین تکبیرة) .

فالخطوات العشر بعدُ المشاعر الظاهرة والباطنة، أو بعدد قبضات العشر، فتؤمر بالتقرّب إلیه علیه السلام لکلّ واحد منها خطوة؛ فتلک عشرة کاملة.

فتتقرّب إلیه علیه السلام بکلّک وکلّک یترکّب من عشرة أجزاء، وأمّا سرّ الوقوف فلأجل أنّ السکون یقتضی اجتماع الحواسّ دون الحرکة، کما هو واضح لمن تدبّر فی حرکته وسکونه، فذلک الوقوف لأجل التهیّؤ والتذکّر فی مقامات المزور وصفاته لتکون علی بصیرة فی زیارتک، فتذکّر أنّ کبریاء اللّه تعالی ظاهر متجلٍّ فیه علیه السلام فی جمیع درجاته الثلاثین؛ لأنّهم علیهم السلام هم الشهود عند اللّه تعالی و «إِنَّ عِدَّةَ اَلشُّهُورِ عِنْدَ اَللّهِ اِثْنا عَشَرَ شَهْراً فِی کِتابِ اَللّهِ یَوْمَ خَلَقَ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ» 3.


1) 1)

وأنت خبیر بأنّ الأیّام واللیالی المتداولة بین الناس خلقها بعد خلق السماوات والأرض، فشهور الحول التی هی اثنا عشر شهراً فی کتاب اللّه یوم خلق السماوات والأرض منها أربعة حرم، هم الأئمّة الاثنا عشر صلوات اللّه علیهم، والأربعة الحرم هم أمیر المؤمنین والحسن والحسین والقائم علیهم السلام، ولکلّ شهر ثلاثون یوماً وهی أیّام اللّه؛ لأنّه سبحانه هو المتجلّی بکبریائه فی کلّ یوم من أیّامه، فینبغی أن یکبّر الزائر ثلاثین تکبیرة بعدد آیاته، وتلک الأیّام أیّام اللّه سبحانه، وقد خلق الأیّام المتداولة بین الناس مطابقاً لتلک الأیّام، کما خلقت البروج الاثنا عشر مطابقاً لکلّ برج ثلاثون درجة، وهم علیهم السلام قبل الدور ومع الدور وبعد الدور فی جمیع الأکوار بجمیع الأطوار؛ إذ هم کلّهم أوّل ما خلقه اللّه سبحانه به بحیث لا سماء مبنیّة ولا أرض مدحیّة بل ولا جسم ولا روح ولا نفس ولا عقل ولا شیء من الأشیاء سواهم، وهم عند اللّه یسبّحونه، وله یسجدون، ولا یستحسرون عن عبادته، ویفعلون ما یُؤمرون.

قال علیه السلام: (ثمّ امش إلیه حتّی تأتیه من قبل وجهه فاستقبل وجهک بوجهه وتجعل القبلة بین کتفیک) .

فتذکّر بأنّ وجهه وجه اللّه الباقی بعد فناء کلّ شیء، و «کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ* وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو اَلْجَلالِ وَ اَلْإِکْرامِ» (1)

. الرحمن (55) :26-27. [1]

«وَ لا تَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ* فَرِحِینَ بِما آتاهُمُ اَللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ* یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اَللّهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اَللّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُؤْمِنِینَ* اَلَّذِینَ اِسْتَجابُوا لِلّهِ وَ اَلرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ اَلْقَرْحُ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اِتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِیمٌ* اَلَّذِینَ قالَ لَهُمُ اَلنّاسُ إِنَّ اَلنّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اَللّهُ وَ نِعْمَ اَلْوَکِیلُ* فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اَللّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ

1) 1)

وَ اِتَّبَعُوا رِضْوانَ اَللّهِ وَ اَللّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ» 1 .

وکلّ ذی مسکة من الشعور یعلم أنّ مصداق هذه الآیات لم یکن سوی المعصوم الکامل الحقیقی صلوات اللّه علیه، فتذکّر بأنّ القبلة التی هی أشرف السماوات بین کتفیک من خلفک مع شرافتها ینبغی لک الإدبار عنها لدی توجّهک إلیه علیه السلام، فینبغی الإعراض والإدبار عمّا سوی وجهه الکریم الذی «فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اَللّهِ» 2 الباقی بعد فناء کلّ شیء، وقد ملأ به السماوات والأرض حتّی ظهر أن لا إله إلّاهو وحده، إذ هو علیه السلام من المقامات والعلامات المخصوصة باللّه التی لا تعطیل لها فی کلّ مکان، یعرفه بها من عرفه، لا فرق بینه وبینها إلّاأنّها خلقه وعبده، کما ورد فی دعاء رجب المرجّب (1).

قال علیه السلام: (ثمّ قل: السلام علیک یا حجّة اللّه وابن حجّته، السلامُ علیک یا قتیل اللّه وابن قتیله) .

وقد مرّ بعض معانی الحجّة، وأمّا قتیل اللّه أی المقتول فی اللّه وفی سبیل اللّه، ولولا دعوتهم إلی اللّه لما قتلوا فی اللّه، فالمقتول لغیر اللّه-کالمقتول لأجل المال-هو المقتول فی المال، فالمقتول لأجل دعوته إلی اللّه هو المقتول فی اللّه، فهو قتیل اللّه، وطالب دمه وثأره هو اللّه فهو ثأر اللّه وابن ثأره أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه وآله.

قال علیه السلام: (السلام علیک یا وتر اللّه الموتور فی السماوات والأرض) .

فالوتر هو الثأر وهو دم المقتول، والموتور هو الذی لا یدرک بدمه، فکأنّه حین قتل علیه السلام نودی فی السماوات والأرض بأنّه لا یدرک بدمه إذ هو حبیب اللّه ومحبوبه، وهو أحبّ إلی اللّه من کلّ حبیب فی عصره علیه السلام.

وقد ورد فی الأخبار من غیر شکّ ولا غبار بأنّ الراضی بقتل المقتول فی المشرق شریک فی دمه وقتله وإن کان فی المغرب (2).


1) 3) . مصباح المتهجد، ص 804، ح 866؛ [1]إقبال الأعمال، ج 3، ص 214، الفصل 23؛ [2]المصباح للکفعمی، ص 525؛ [3]بحارالأنوار، ج 95، ص 393. [4]

2) 4) . الکافی، ج 2، ص 409، باب فی صنوف أهل الخلاف، ح 1؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 30؛ کمال الدین، ص 660، ح 3؛ علل الشرائع، ج 1، ص 229، الباب 164، ح 1؛ [5] عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 247، الباب 28، ح 5.

فتذکّر بأنّ الراضی بقتله هو قاتله عند اللّه حقیقة، وتذکّر بأنّ خاذله أیضاً قاتله، وتذکّر بأنّ المتابعة والمشایعة کالخذلان وهی کلّها دون الرضا، فإذا کان الراضی بقتله علیه السلام هو قاتله فالمشایعون والتابعون أولی بأن یکونوا قاتلیه علیه السلام، فلأجل ذلک یقوم بأمر اللّه القائم عجّل اللّه فرجه لطلب ثأره علیهما السلام.

ثمّ تذکّر بأنّ انتقامه علیه السلام وقتله کثیراً ممّن شایعت وبایعت وتابعت فی الرِّضا بقتله لا یکون المقتولون مکافئین له علیه السلام لأنّه کان مؤمناً موحِّداً معصوماً محبوباً للّه‌سبحانه، والمقتولون یکونون کفّاراً منافقین، مغضوبٌ علیهم، غیر محبوبین للّه‌سبحانه، فلم یدرک بثأره ودمه علیه السلام، فهو موتور فی السماوات والأرض وإن کان الطالب لثأره عجّل اللّه فرجه منصوراً لا یکافؤ قتلهم لعنهم اللّه قتله علیه السلام، وطالب ثأره هو اللّه تعالی، فیعذّب قاتلیه فی الدنیا فی الرجعة وفی الآخرة لأنّه ثأر اللّه، فیعذّبهم بلا نهایة ولا انقطاع، ومع ذلک کلّه لا یکافؤ ذلک کلّه ما فعلوا به علیه السلام، فهو موتور فی السماوات والأرض لا یدرک بثأره أبداً.

قال علیه السلام: (أشهدُ أنّ دمک سکن فی الخلد، واقشعرّت له أذلّة العرش) .

أی ثأرک ساکن ثابت عند اللّه تعالی فی دار الخُلد فی الملک المتأبّد بالخلود سواء، کان فی الجنّة أو غیرها، ولأجل ذلک کان اللّه سبحانه طالباً لثأره أبداً، ومعذِّباً لقاتلیه سرمداً.

والمراد بالعرش هو الذی استوی علیه الرحمن جلّ جلاله، وعلی ملکه استوی، وأظلّته أرکانه التی بها وجوده؛ إنّ اللّه سبحانه یمسک الأشیاء بأظلّتها، کما روی عنهم علیهم السلام (1)

. الکافی، ج 1، ص 91، باب النسبة، ح 2؛ [1]التوحید للصدوق، ص 57، ح 15؛ [2]بحارالأنوار، ج 4، ص 286، ح 18. [3]

.

فالأظلّة هی الأرکان وأظلّة العرش، أو کأنّه عند المعصومین علیهم السلام رکن منه ابیضّ، منه البیاض، ورکن منه أصفر، منه اصفرّت الصفرة، ورکن منه أخضر، منه اخضرّت الخضرة، ورکن منه أحمر، احمرّت الحمرة، کما روی عنهم علیهم السلام (2). وهی اُصول


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 1، ص 129، باب العرش والکرسی، ح 1؛ [4]التوحید للصدوق، ص 324، ح 1؛ [5]علل الشرائع، ج 2، ص 313، الباب 1، ح 1. [6]

الألوان، وسائر الألوان تحصل منها لتزلزلها واضطرابها، ولعلّک عرفت من أخبارهم علیهم السلام کما روی فی القدسی: «ما وسعنی أرضی ولا سمائی، ولکن وسعنی قلب عبدی المؤمن» (1)

. عوالی اللآلی، ج 4، ص 6، ح 7؛ [1]بحارالأنوار، ج 55، ص 39. [2]

.

وکما رُوی عنهم علیهم السلام: «قلب المؤمن عرش الرحمان» (2)فإذا تزلزل قلب العبد المؤمن واضطرب، تزلزلت أرکان العرش وأظلّتها، وبذلک التزلزل والاضطراب تزلزل جمیع مادون العرش إلی الأرض السابعة السفلی، فلأجل ذلک تزلزلت قلوب جمیع المؤمنین السابقین واللاحقین من الأنبیاء والمرسلین وملائکة اللّه المقرّبین وعباده الصالحین من الإنس والجنّ أجمعین، وبکی له جمیع الخلائق، وبکت له السماوات السبع والأرضون السبع وما فیهنّ وما بینهنّ ومن ینقلب فی الجنّة والنار ومَن خلق ربّنا وما یُری وما لا یُری.

وقد مرَّ بیان سرّ بکاء الخلائق أجمعین علیه علیه السلام، والإشارة إلیه أنّه علیه السلام قلب العالم کما کان قلبک فی بدنک، فإذا تألّم قلبک تألّم جمیع أعضاء بدنک، وحصل الفطور فی جمیع مشاعرک لتألّم قلبک.

فبصرک لا یدرک المبصرات علی ما ینبغی؛ لحصول الفطور فی بصرک، وجریان الماء والدموع من عینک.

وکذلک یحصل الفطور فی سمعک، فلا تسمع الأصوات کما ینبغی، فذلک الفُطور هو بکاء سمعک.

وکذلک یحصل الفطور فی شامّتک، فلا تمیّز الروائح علی ما ینبغی.

وکذلک یحصل الفطور فی ذائقتک، فلاتمیّز الطعوم علی ما ینبغی.

وکذلک یحصل الفطور فی لامستک، فلا تدرک الحرّ والبرد علی ما ینبغی.

وکذلک یحصل الفطور فی شهوتک، فلا تحسّ الجوع والعطش.


1) 1)

2) 2) . بحارالأنوار، ج 55، ص 39؛ شرح الأسماء الحسنی، ص 34.

وکذلک یحصل الفطور فی جذب العروق الجاذبة للغذاء، فلا تجذب کما ینبغی.

وکذلک یحصل الفطور فی ماسکتک، فلا تمسک الغذاء علی ما ینبغی.

وکذلک یحصل الفطور فی هاضمتک، فلا تهضم الغذاء.

وکذلک یحصل الفطور فی دافعتک، فلا تدفع الفضول من بدنک.

وکذلک یحصل الفطور فی مربیّک، فلا تربی ولا تنمی أعضاؤک وجوارحک.

فذلک الفطور الساری فی جمیع أعضائک وجوارحک إنّما هو من فطور قلبک، فالفطور فی کلّ عضو هو انکساره وبکاؤه، فتفطّن.

ألا تری أنّ الحزن یحصل فی قلبک فتحسّ بحرارة الحزن فی قلبک، وتنفّس الصعداء لدفع حرارة قلبک، وتصوّر شعلات حزنک بواسطة العروق والدماء التی فیها إلی رأسک ودماغک، وتفیض الدموع من عینک بإذابة حرارة حزن القلب الموادّ المنجمدة فی أطراف المقلة، وتسیل وتفیض من العروق الدامعة الواقعة فی مؤق العین؛ فکذلک قلب العالم إذا تألّم یسری الألم فی کلّ عالم ما یری وما لا یُری، ویبکی کلٌّ بحسبه، فالسماء تبکی بالدماء، والأرض تنبع وتفور بالدماء، والجبال بالاندکاک، والبحار بالأمواج المتلاطمات، والهواء بالظلمات، والشمس بالانکساف، وهکذا کلّ شیء ممّا یری ولا یری یبکی بحسبه.

ولعلّک عرفت أنّ کلّ هائلة حدثت، کانت الشدّة والوحشة حین وقوعها أشدّ وأوحش من شدّتها قبل الوقوع وبعده، فلأجل ذلک قطرت السماء بالدماء أربعین یوماً.

وکذلک فوران الدماغ من الأرض إلی أربعین یوماً، وکذلک سائر الغرائب التی حدثت حین قتله علیه السلام دامت إلی أربعین یوماً، وتلک الأیّام کانت أیّام عزائه علیه السلام، وکانت شدیدة، ولعلّ ورود زیارة الأربعین (1)

. انظر التهذیب، ج 6، ص 113، ح 201؛ وسائل الشیعة، ج 14، ص 478، ح 19644. [1]

واستحبابها لأجل ذلک، ثمّ حدثت الهداة فی الجملة بعد الأربعین.

1) 1)

قال علیه السلام: (وأشهد أنّک ثائر اللّه وابن ثائره) .

فاعلم أنّ الثائر هو الذی مرّ علی کلّ شیء لطلب ثأره، فلمّا لم یکن فی السماوات والأرض مدرک لثأره وهو موتور، صار بنفسه ثائراً لثأره، وکذلک أبوه علیهما السلام وهما ثائران؛ لثائرهما من عند اللّه سبحانه، فاشهد کما شهد علیه السلام بقوله: «وأشهد أنّک وتر اللّه الموتور فی السماوات والأرض» ، فکانت هذه الشهادة لأجل الثائریّة لا لأجل الثأر، فلا تکون العبارة مکرّرة؛ فتأمّل.

قال علیه السلام: (وأشهد أنّک بلّغت ونصحت ووفیت ووافیت وجاهدت فی سبیل اللّه ومضیت للذی کنت علیه شهیداً ومستشهداً وشاهداً ومشهوداً) .

إنّ اللّه تعالی بالغ أمره «قُلْ فَلِلّهِ اَلْحُجَّةُ اَلْبالِغَةُ» 1 والمبلّغ من عنده سبحانه هو الحجّة القائم مقامه فی الأداء؛ إذ لاتدرکه الأبصار، ولا تمثّله الظنون فی الأسرار، ولا تحویه خواطر الأفکار، لا إله إلّاهو العزیز الجبّار؛ فالمبلّغ عنه سبحانه هو الخلیفة بین ظهرانی العباد فی جمیع القرون والأعصار.

ولایعقل کما لا ینقل غیر ذلک، ولا یمکن فی جمیع الأدوار والأکوار، فبلّغ أوامره ونواهیه التی هی منافع الخلق ومضارّهم لأجل النجاة، فهو الناصح المشفق المحبّ لنجاة الخلق من الهلکات، وهو الذی أخذ اللّه تعالی العهد منه علی ذلک عند المیثاق فی عالم الذرّ الأوّل، فوافی بذلک العهد، ووافی کمال الوفاء، وذلک الکمال هو الجهاد والمجاهدة فی سبیل اللّه، لا لأجل الغلبة الظاهریّة، بل لأجل الفناء فی اللّه الذی هو عین البقاء، فإنّ «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اَللّهِ باقٍ» ، (1)فمضی للعهد الذی کان علیه شهیداً ومستشهداً وشاهداً ومشهوداً، وتلک الأخبار من أخبار بأنّه علیه السلام عهد فی المیثاق وشهادته أی قتله، ودعا إلی الشهادة والقتل أصحابه.

وکان علیه السلام شاهداً ومشاهداً لقتل أصحابه وشهادتهم، وکان علیه السلام مشهوداً واللّه سبحانه وملائکته ورسله وأنبیاؤه وأولیاؤه شاهدون علی ذلک.


1) 2) . النحل (16) :96. [1]

قال علیه السلام: (أنا عبد اللّه ومولاک وفی طاعتک والوافد إلیک، ألتمسُ کمال المنزلة عند اللّه وثبات القدم فی الهجرة إلیک، والسبیل الذی لایختلج دونک من الدخول فی کفالتک التی اُمرت بها) .

قوله علیه السلام: «أنا عبد اللّه ومولاک وفی طاعتک» إشارة بأنّ عبد اللّه من کان مولاه وفی طاعته علیه السلام، فمن لم یکن مولاه ولم یطعه لم یکن عبداً للّه، وقد صرّح بذلک قوله تعالی: «مَنْ یُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اَللّهَ» (1)

. النساء (4) :80. [1]

.

وقد صرّح بذلک ما وقع فی بعض الزیارات الواردة عنهم علیهم السلام: «من أطاعکم فقد أطاع اللّه» (2).

وقوله علیه السلام: «من أطاعکم فقد أطاع اللّه» وقوله علیه السلام: «التمس کمال المنزلة عند اللّه وثبات القدم فی الهجرة إلیک» إشارة بأنّ کمال المنزلة والتقرّب عند اللّه تعالی هو ثبات القدم فی الهجرة إلیه علیه السلام، فمن لم یهاجر إلیه لم یهاجر إلی اللّه ورسوله، ومَن یهاجر إلی اللّه ورسوله هو المهاجر إلیه علیه السلام، فقد وقع أجره علی اللّه.

قوله علیه السلام: «والسبیل الذی لایختلج دونک» .

فالسبیل الموصوف هو مفعول «ألتمس» أیضاً، وذلک السبیل مخصوص به علیه السلام دون غیره.

وقوله علیه السلام: «من الدخول فی کفالتک الموصوفة» . بیانٌ لکمال المنزلة عند اللّه تعالی، وتلک الکفالة لنائب الفاعل هی الخلافة المعهودة من الفاعل جلّ جلاله، وذلک الاختلاج هو الإدلاج من المدلج، وهو علیه السلام یدلج بین یدیه، وهو المقدّم بین یدی حوائجه فی الدنیا والآخرة.

قوله علیه السلام: (من أراد اللّه بدء بکم) .

فقد تواتر فی زیاراتهم العدیدة علیهم السلام کقولهم: «مَن أراد اللّه بدء بکم، ومن وحّده قبل


1) 1)

2) 2) . کما ورد فی زیارة الجامعة الکبیرة، انظر عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 309، الباب 68، ح 1؛ الفقیه، ج 2، ص 375، ح 1625؛ التهذیب، ج 6، ص 95، ح 177؛ بحارالأنوار، ج 99، ص 133، ح 4. [2]

عنکم، ومَن قَصَدَهُ توجّه بکم» (1)

. انظر مضافاً إلی الهامش السابق: المزار لابن المشهدی، ص 531، الباب 1؛ البلد الأمین، ص 302؛ [1]مستدرک الوسائل، ج 10، ص 423، ح 12274، [2] نقلاً عن بلد الأمین.

وقد أتی علیه السلام بلفظ الجمع للّه‌دایة والتنبیه إلی أنّ أرواحهم ونورهم وطینتهم واحدة طابت وطهرت بعضها من بعض، وذلک إشارة لأهل البشارة بل تصریح للصریح الخالص عن الشرک الخفیّ والجلیّ بأنّ جمیع الأنبیاء والمرسلین وملائکة اللّه المقرّبین و المؤمنین الممتحنین من الجنّ والإنس من الأوّلین والآخرین أرادوا اللّه سبحانه، فهم کلّهم أجمعون أرادوا اللّه بهم صلوات اللّه علیهم؛ لأنّهم علیهم السلام أوّل صادر من اللّه تعالی، وجمیع الخلائق دونهم بدرجة أو بدرجات عدیدة، فإذا أرادوا اللّه سبحانه لابدَّ لهم أن یبدؤوا بهم، اللهمَّ إنّی أتوجّه إلیک بمحمّدٍ وآل محمّد واُقدِّمهم بین یدی صلاتی، فاجعلنی بهم وجیهاً فی الدنیا والآخرة ومن المقرّبین، مننت علیَّ بمعرفتهم فاختم لی بطاعتهم ومعرفتهم وولایتهم، فإنّها السعادة فاختم لی بها، فإنّک علی کلّ شیء قدیر.

وقد روی الکلینی فی الکافی والصدوق فی مَن لا یحضره الفقیه وغیرهما فی غیرهما، فتفطّن وتذکّر بأنّ مَنْ أراد اللّه کائناً من کان بدأ بهم، «وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اَللّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ» 2 ، أفمن اتّخذ إلهه هواه فما له إله.

قال علیه السلام: (بکم یبیّن الکذب) .

والمراد کلّ باطل لم یکن من عند اللّه سبحانه، فالمبلِّغ المبیِّن لذلک هم الأئمّة علیهم السلام.

واکتفی بذکر الکذب دون ذکر الصدق؛ لأنّه معلوم لدی کلّ عالم عاقل أنّ بیان الکذب والباطل علی الصادق، فإنّ الکاذب فعله الکذب لا الصدق، فبیان الکذب وتبیینه علی الصادق الذی فعله الصدق، فالعلّة الفاعلیّة فی الصدق هو الصادق، والمبیّن هو العلّة الفاعلیّة للتبیین حقیقةً لا مجاز فیها، وذلک سنّة اللّه التی لن تجد لسنّة اللّه تبدیلاً ولن تجد لسنّة اللّه تحویلاً.


1) 1)

فالأنبیاء والرُّسل وأوصیاؤهم علیهم السلام هم المبیِّنون المبلِّغون من عند اللّه من غیر شائبة عن اللّه سبحانه فی جمیع القرون والأعصار من غیر غبار.

والذی ظهر من الأخبار المتجاوزة عن حدّ التواتر أنّهم علیهم السلام أوّل الخلائق أجمعین، (1)

. انظر بحارالأنوار، ج 33، ص 69.

فکانوا کائنین قبل الدور ومع الدور وبعد الدور، فکانوا مبیِّنین فی کلّ زمان وأوان مبشِّرین منذرین، کما صرّح به أمیر المؤمنین علیه وآله صلوات المصلّین فقال: «ألا وإنّا نحن النذر الاُولی ونذر الآخرة والاُولی ونذر کلّ زمان وأوان» (2).

فکانوا مع کلّ نبیٍّ ورسول من آدم إلی یوم یقوم الأشهاد، یؤیِّدونه ویسدّدونه ویحرِّکونه ویسکّنونه إلی ما أراد اللّه منهم، وهم عبادٌ مکرمون، لا یسبقونه بالقول وهم بأمره یعملون.

والأنبیاء والمرسلون سوی نبیّنا صلی الله علیه و آله لمّا لم یکونوا بأوّل صادر من اللّه تعالی صاروا مبتلین بالباب الذی ابتلی به الناس، فهم صادرون عن أمرهم ونهیهم علیهم السلام؛ ومن یطع الرسول صلی الله علیه و آله فقد أطاع اللّه. وفی الزیارة: «مَنْ أطاعکم فقد أطاع اللّه» .

فالمبیّن المطاع الحقیقی هم الأوّلون لا یسبقهم سابق، ولا یفوقهم فائق، ولا یلحق بهم لاحق.

قال علیه السلام: (وبکم یباعد اللّه الزمان الکلب بالوفادة) .

«الکلب» هو المجدب الذی لا یقطر فیه القطر، فلا ینبت فیه النبت والزرع، فیحدث القحط ویتألّم الناس کما یتألّم من عضّه الکَلبُ الکَلِبُ، وهو کنایة عن شدّة الزمان فی القحط الذی لا یوجد فیه الزرع والحبّ، فکأنّه الکلب الکَلِب لا علاج لعضّه، ولا دواء لدائه الذی حدث فیه بالجملة.

وقوله علیه السلام: «بکم یباعد اللّه» کقوله علیه السلام: «بکم یبیّن اللّه» فکما أنّ المبیّن من عند اللّه سبحانه فی جمیع القرون والأعصار هم حجج اللّه بلا غبار، وهم العلّة الفاعلیّة حقیقة؛ إذ الذات لاتدرکه الأبصار، ولا تحویه خواطر الأفکار، ولا تمثّله الظنون فی الأسرار،


1) 1)

2) 2) . مشارق أنوار الیقین، ص 264، خطبة التطنجیة.

فما تدرکه الأبصار هم حجج اللّه سبحانه.

کذلک المباعد فی قوله: «بکم یباعد اللّه» فهم الأئمّة علیهم السلام، فهم العلّة الفاعلیّة حقیقة؛ إذ کان لاتدرکه الأبصار، ولا یتعلّق ولا یعالج الاُمور بنفسه سبحانه، وأبی اللّه أن یجری الأشیاء إلّابأسبابها، فکما أنّ السبب الفاعلی لإحداث اللیل والنهار هو الشمس المضیئة بواسطة طلوعها وغروبها-قال سبحانه: «جَعَلَ اَلشَّمْسَ ضِیاءً» (1)

. یونس (10) :5. [1]

«وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهّاجاً» 2 فهی العلّة الفاعلیّة، ولا منافاة بین کونها علّة فاعلیّة حقیقةً وبین جعل اللّه سبحانه کما قال: وجعلنا اللیل سکناً «وَ جَعَلْنَا اَلنَّهارَ مَعاشاً» 3 . وکذلک حال جمیع الفواعل المجعولة-کذلک المباعدون الزمان الکلب هم الأئمّة علیهم السلام وهم العلّة الفاعلیّة، وهو سبحانه لیس کمثله شیء، سبّوح قدّوس ربّنا وربّ الملائکة والروح.

قال علیه السلام: (وبکم فتح اللّه، وبکم یختم) .

وإنّما أتی علیه السلام بالماضی للفتح والمستقبل للختم؛ لأنّ الختم فرع الفتح، ولا یعقل- کما لا ینقل-الختم إلّابالفتح، فهو سابق وذاک لاحق البتّة، وذلک ظاهر لکلّ ذی مسکة من العقل فضلاً من العاقل العالم، فهم الفاتحون لما سبق، والخاتم لما استقبل، والمهیمنون علی ذلک کلّه «والحجّة قبل الخلق ومع الخلق وبعد الخلق» (2)کما روی عنهم علیهم السلام متواتراً، فهم علیهم السلام العلل الفاعلیّة کما مرّ.

قال علیه السلام: (وبکم یمحو ما یشاء وبکم یثبت) .

وفی زیارة آل یس: «والقضاء المثبت ما استأثرت به مشیّتکم والمحو ما لا استأثرت به سنّتکم» (3). فهم علیهم السلام الماحون الناسخون لما ثبت سابقاً، وهم المثبتون لما أثبتوا ساحقاً لاحقاً «یَمْحُوا اَللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ اَلْکِتابِ» 6 . فالنسخ بداء شرعی، والبداء


1) 1)

2) 4) . بصائرالدرجات، ص 507، الباب 11، ح 1؛ الإمامة والتبصرة، ص 135، ح 149؛ الکافی، ج 1، ص 177، باب أنّ الحجّة لا تقوم علی خلقه إلّابإمام، ح 4؛ [2] کمال الدین، ص 4؛ بحارالأنوار، ج 23، ص 38، ح 66. [3]

3) 5) . المزار لابن المشهدی، ص 571؛ بحارالأنوار، ج 91، ص 39، ح 23؛ و [4]ج 99، ص 94.

نسخ کونی، والماحی والمثبت هم الأئمّة علیهم السلام.

قال علیه السلام: (وبکم یفکّ الذلّ من رقابنا، وبکم یدرک اللّه ترة کلّ مؤمن یطلب بها) .

وفی التوقیع الرفیع إلی الشیخ المفید رحمه اللّه تعالی: «إنّا غیر مهملین لمراعاتکم، ولا ناسین لذکرکم، ولولا ذلک لاصطلمتکم اللأواء، وأحاطت بکم الأعداء» (1)

. الاحتجاج، ج 2،323؛ [1]بحار الأنوار، ج 53، ص 175، ح 7؛ [2]مکیال المکارم، ج 1، ص 48. [3]

.

وفی زیارة عاشوراء: «وأسأله أن یبلّغنی المقام المحمود الذی لکم عند اللّه، وأن یرزقنی طلب ثأری مع إمامٍ مهدیٍّ ظاهر ناطق منکم» (2).

وفی الدعاء: «یا محمّد یا علیّ اکفیانی فإنّکما کافیای» (3).

فالمعزّ الکافی للمؤمنین والمدرک الطالب لثأرهم هم الأئمّة علیهم السلام «اَللّهُ وَلِیُّ اَلَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُماتِ إِلَی اَلنُّورِ» (4).

فنسبة الأفعال فی هذه الفقرات إلی اللّه تعالی وإلیهم علیهم السلام من باب الحقیقة بعد الحقیقة، کنسبة الفعل إلی الفاعل وإلی ید الفاعل، أو من باب أنّ الظاهر فی الظهور أظهر من نفس الظهور. أو من باب أنّ الذات غیّبت الصفات، فلا تغفل کالغافلین وقُل: الحمدُ للّه‌ربّ العالمین.

قال علیه السلام: (وبکم ینبت الأرض أشجارها، وبکم تخرج الأشجار ثمارها، وبکم ینزل السماء قطرها ورزقها) .

«وَ اَللّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ اَلْأَرْضِ نَباتاً» 5 ، «وَ فِی اَلسَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ» 6 .


1) 1)

2) 2) . مصباح المتهجّد، ص 775؛ [4]کامل الزیارات، ص 330، الباب 71؛ [5] المزار لابن المشهدی، ص 482؛ المصباح للکفعمی، ص 484؛ [6]بحار الأنوار، ج 98، ص 292 ح 1. [7]

3) 3) . البلد الأمین، ص 152، و [8]عنه فی بحار الأنوار، ج 87، ص 38، ح 6؛ [9]المصباح للکفعمی، ص 176؛ [10]جمال الأسبوع، ص 181. [11]

4) 4) . البقرة (2) :257. [12]

قال أمیر المؤمنین-علیه وآله صلوات المصلّین-:

«کمال التوحید نفی الصفات عنه، لشهادة کلّ صفة أنّها غیر الموصوف، وشهادة کلّ موصوف أنّه غیر الصفة، وشهادة الصفة والموصوف بالاقتران الممتنع عنه الأزل» (1)

. التوحید، ص 57، ح 14؛ عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 135، ح 51؛ [1] تحف العقول، ص 61، بتفاوت یسیر فی الجمیع.

.

فاصغ لما قال؛ لأنّه خیر مقال، ولا یبقی لذی مقال مقال، فإنّ تعدّد الصفات وتوحّد الذات من المطالب المسلَّمة بین العباد فی جمیع الأدیان، والذات واحدة لیست فیها الکثرات، والکثرات ما شمّت رائحة الوحدة بلا شائبة بکلّ الاعتبارات، فالواحد غیر المتعدّد، والمتعدّد غیر الواحد بالضرورة القاضیة بالحکم المحکم، من العقل والنقل المبرم.

نعم، لیس بین الذات وبین صفاتها بینونة عزلة بل بینونة صفة کزید الظاهر فی صفاته وفی أنفسکم، أفلا تبصرون وحدةَ زید وکثرة صفاته، وعدم کثرة زید وعدم وحدة صفاته، وللّه المثل الأعلی، وله الأسماء الحسنی والأمثال العُلیا.

فلأجل ذلک صارت صفاته المتعدّدة مبادئ أفعاله تعالی؛ فالقدرة صدرت من القدیر، والحکمة من الحکیم، والعلم من العلیم، وهکذا سائر صفاته، وهو المحیط بکلّها بإحاطة غیر متناهیة، فافهم إن کنت تفهم، وإلّا فذره فی سنبله ولا تنکر فتکفر «فَإِنْ یَکْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَکَّلْنا بِها قَوْماً لَیْسُوا بِها بِکافِرِینَ» 2 وقالوا الحمد للّه‌ربّ العالمین.

بالجملة، فلأجل ذلک صار الأئمّة علیهم السلام بحیث تنبت الأرض بهم-سلام اللّه علیهم- أشجارها، وبهم تثمر الأشجار ثمارها، وبهم تنزل السماء قطرها ورزقها.

والعَجَب کلّ العجب من هؤلاء المنکرین تلک النسبة إلیهم علیهم السلام وهم بأنفسهم یرون رأی العین من غیر معین أنّ الشمس المضیئة هی العلّة الفاعلیّة لإنبات النبات، بل لإحیاء ذوی الحیاة؛ فبمحض ارتفاعها فی الصیف تنبت الأرض نباتها، وبانخفاضها فی الشتاء تسقط الأشجار أوراقها، فهی العلّة الفاعلیّة لإنبات الأشجار وإثمار الثمار، وذلک لا ینافی کونها مخلوقة للّه‌تعالی، فلمّا وصل الأمر إلی الاُصول الحقیقیّة، ارتفعت الأصوات بأنّه غلوّ وارتفاع حتّی ملأ الأصقاع، وتری الشمس وإشراقها


1) 1)

وآثارها بحیث لا یقدر علی إنکارها عاقل، فضلاً عن العالم الماهر.

وقد علم الشمس علی ما خلقت خلقت من نور الحسن المجتبی صلوات اللّه علیه کما رُوی عنهم علیهم السلام متواتراً (1)

. بحارالأنوار، ج 15، ص 11، ح 11؛ و [1]ج 25، ص 16، ح 30؛ کنزالدقائق، ج 2، ص 525 فی تفسیر الآیة 66-76 من سورة النساء؛ مکیال المکارم، ج 1، ص 229.

.

بالجملة، ولعلّک علمت أنّ سبب وجود السحاب أیضاً هی الشمس بإشراقها وإحداث الأبخرة من المیاه والبحار وإصعادها إلی الکرة الزمهریة وتراکمها فیها حتّی تصیر متقاطرة، فإذا کان الأمر کذلک فأیّ عجب فی حقّهم سلام اللّه علیهم بأن یکون بهم تنبت الأرض أشجارها، وتثمر الأشجار أثمارها، وتنزل السماء قطرها ورزقها، وهم نور الأنوار فی جمیع العوالم قبل أن تکون عوالم أو آدم.

قال علیه السلام: (وبکم یکشف الکرب، وبکم ینزل الغیث، وبکم تسیخ الأرض التی تحمل أبدانکم، وتستقرّ جبالها علی مراسیها) .

أمّا کشف الکرب فلأجل أنّهم علیهم السلام سادات الأنام فی الدنیا إلی یوم القیامة، وجمیع الأنام عبیدٌ لهم وإماؤهم وهم قاصرون أو مقصّرون فی القیام فی عبادة اللّه تعالی حقّ عبادته، لاسیّما العُصاة، وهم المخالفون لأمر اللّه تعالی ونهیه. وذلک یوجب العذاب الألیم والکرب العظیم، فجعلهم اللّه علیهم السلام شفعاءه، وأمرهم بالاستغفار لهم کما قال: «وَ اِسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ» (2).

فهم علیهم السلام المستغفرون لشیعتهم قصورهم وتقصیرهم وذنوبهم الموجبات للکرب، فکشف باستغفارهم علیهم السلام الکروب العظیمة عن شیعتهم فی الدنیا والآخرة، أو لأجل کرامة أنفسهم إذا مرّوا باللغو مرّوا کراماً، ولم یطالبوا من الخلق حقوقاً جعلها اللّه لهم، وهم علیهم السلام عفوا عن ذلک جوداً وکرماً، وجعلهم فی حلٍّ من ذلک، فلم یوجب علیهم العذاب، ولم یصل إلیهم الکروب، وذلک فضل اللّه یؤتیه مَن یشاء، ربِّ عاملنا بفضلک


1) 1)

2) 2) . محمّد (47) :19. [2]

ولا تعاملنا بعدلک یا کریم، «قُلْ بِفَضْلِ اَللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا هُوَ خَیْرٌ مِمّا یَجْمَعُونَ» 1 . وهم علیهم السلام فضله ورحمته للمؤمنین بهم، ولا ملجأ ولا منجی لهم إلّاإلیهم علیهم السلام.

وقوله علیه السلام: «وبکم ینزل الغیث» .

أی أنتم مُنزلون للغیث، وجمیع أرزاق العباد کائناً ما کان حصلت من الغیث، فلأجل ذلک قال سبحانه: «وَ فِی اَلسَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ* فَوَ رَبِّ اَلسَّماءِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ» 2 .

فرزق العباد فی الدنیا والآخرة من الغیث، والغیث من السماء وهم المنزلون، فلا عجب أن یکون أمیر المؤمنین-علیه وآله صلوات المصلّین-منزل المنّ والسلوی علی موسی وقومه بعد أن کانوا علیهم السلام منزلون للغیث فی الدنیا والآخرة. ولا تزعم أنّه لیس فی الآخرة غیث، بل أتوا به متشابهاً إلّاأنّ ما للآخرة دوام وما فی الدنیا له زوال وانقطاع، فهم علیهم السلام أولیاء النِّعم وهم المنعمون.

وقوله علیه السلام: «وبکم تسیخ الأرض التی تحمل أبدانکم وتستقرّ جبالها علی مراسیها» أوتاداً للأرض وضمانة لما خلقها اللّه سبحانه فیها متاعاً لهم ولأنعامهم، سلام اللّه علیهم، وهم الماهدون «وَ اَلسَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ وَ إِنّا لَمُوسِعُونَ* وَ اَلْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ اَلْماهِدُونَ» 3 .

ولاغرو أن یکونوا علیهم السلام مخلوطین به سبحانه منسوب إلیهم، کما نسب إلیه تعالی فی بواطن الآیات المحکمات، کما قال سبحانه: «مَنْ یُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اَللّهَ» ، (1)وقال تعالی: «إِنَّ إِلَیْنا إِیابَهُمْ* ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا حِسابَهُمْ» 5 .

وتقول فی زیارتهم المرویّة عنهم: «إیاب الخلق إلیکم، وحسابهم علیکم» (2).


1) 4) . النساء (4) :80. [1]

2) 6) . کما فی الزیاة الجامعة الکبیرة، انظر عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 309، الباب 68، ح 1؛ الفقیه، ج 2، ص 370، ح 1625؛ التهذیب، ج 6، ص 95، ح 177؛ المزار لابن المشهدی، ص 532؛ بحارالأنوار، ج 99، ص 154، ح 5.

وتقرأ فی القرآن: «وَ أَشْرَقَتِ اَلْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها» 1 .

وتقول فی زیارتهم المرویّة عنهم: «وأشرقت الأرض بنورکم» (1).

فهم الموسعون وهم الماهدون وهم المحاسبون وهم المنیرون و «إِنَّ اَللّهَ مَعَ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا وَ اَلَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ» 3 ، وهم المتّقون المحسنون.

قال علیه السلام: (إرادة الربّ فی مقادیر اُموره تهبط إلیکم، وتصدر من بیوتکم، والصادر عمّا فصّل من أحکام العباد) .

قال اللّه سبحانه: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» 4 ، وقال: وإلیه ترجع الاُمور، وقال: «وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ» 5 .

فإذا أراد خلق شجر-مثلاً-أخذ مقداراً من الماء والتراب مناسباً لتلک الشجره فحلّ ذلک التراب المقدّر فی الماء المقدّر بالحرارة المقدّرة، وعقد ذلک الماء المقدّر فی التراب المقدّر بالبرودة المقدّرة بالحلّ والعقد الطبیعیّین اللذین لایطّلع علیهما إلّااللّه تعالی أو من علّمه اللّه تعالی، فجعلهما طینة واحدة کالنواة بحیث إذا صعد ماؤها شایعه ترابها، وإذا نزل ترابها شایعه ماؤها، علی خلاف التراکیب الملاطیّة کما تری من خلط الماء بالتراب وحصول الطین من غیر حلّ وعقد طبیعیّین، فإنّه إذا طار الماء وصعد لم یشایعه التراب، فبقی یابساً فی حیّزه کما کان سابقاً بلا رطوبة فیه، بخلاف المیاه المعصورة من الثمار والأشجار، فإنّها إذا طبخت تقوّمت فیصیر العصیر دبساً، وماء قصب السکّر سکّراً.


1) 2) . کما فی الزیاة الجامعة الکبیرة، انظر عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 309، الباب 68، ح 1؛ الفقیه، ج 2، ص 370، ح 1625؛ التهذیب، ج 6، ص 95، ح 177؛ المزار لابن المشهدی، ص 532؛ بحارالأنوار، ج 99، ص 154، ح 5. [1]

بالجملة، ففی کلّ شیء بحسبه جعل اللّه سبحانه له مقداراً معیّناً له، وهو سبحانه عالم به قبل تکوینه له وتکوّنه، ولأجل ذلک قال: «وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ* عالِمُ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهادَةِ اَلْکَبِیرُ اَلْمُتَعالِ» 1 .

ففی کلّ شیء بحسبه جعل له ناراً حائلة، وهواءاً راکداً، وماءاً جامداً، وأرضاً سائلة، کما ینبغی له ولا یصلح لغیره، وکذلک تقدیر العزیز العلیم «ما تَری فِی خَلْقِ اَلرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ اَلْبَصَرَ هَلْ تَری مِنْ فُطُورٍ* ثُمَّ اِرْجِعِ اَلْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ» فی نفسک هل تجد لها علماً أو قدرة بتلک المقادیر، «یَنْقَلِبْ إِلَیْکَ اَلْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسِیرٌ» 2 .

فتفکّر فی شجرة واحدة فی اُصولها ودوحتها وأغصانها وأوراقها وأثمارها، وتفکّر فی ثمرة من ثمارها تجد لها نواة فی غایة الصلابة کالعظم بل أصل، ولحماً فی نهایة النعامة کاللحم بل أنعم. وکم من نواةً لبّها أمرّ من الحنظل، ولحمها أحلی من العسل.

فتفکّر فی ألوانها وطعومها وروائحها وخواصّها وآثارها، فتجد لون أوراقها أخضر، ولون أزهارها أبیض وأحمر، وربّما تجد ألوان أزهارها مختلفة، مع أنّ ماءها وترابها وهواءها وحرّها وبردها من نوع واحد، وربّما تجد فی زهرة واحدة نقاطاً مختلفة، کلّ نقطة لها لون غیر لون الاُخری، فلو کانت المقادیر فیها متساویة لما اختلفت، فتفکّر فیما ذکر أو لم یُذکر فتجد لکلّ جزء جزء مقداراً معلوماً غیر مقدار جزء آخر، وإن لم تعلم مقدار کلّ واحد من تلک المقادیر فتذکّر أنّ قوله علیه السلام: «إرادة الربّ فی مقادیر اُموره تهبط إلیکم وتصدر من بیوتکم» کلام لا یحتمل معناه إلّاملکٌ مقرّب أو نبیٌّ مرسل أو مؤمنٌ امتحن اللّه قلبه للإیمان، وهو سرّ جمیع النسب التی نسبت إلیهم علیهم السلام فی الفقرات الماضیة، وقد صرّح بذلک الکتاب الذی لا ریب فیه هدیً للمتّقین حیث قال سبحانه:

«اَللّهُ نُورُ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ اَلْمِصْباحُ فِی زُجاجَةٍ اَلزُّجاجَةُ کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ یَکادُ زَیْتُها یُضِیءُ وَ لَوْ

لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلی نُورٍ یَهْدِی اَللّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَضْرِبُ اَللّهُ اَلْأَمْثالَ لِلنّاسِ وَ اَللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ» 1 إلی آخر الآیات التی هی المتمّمات للاُولی (1).

وقد صرّح المفسِّرون جمیعاً بأنّ المصباح الذی هو مثل نوره وصفته هو النبیّ الاُمّی صلی الله علیه و آله فهو نور السماوات والأرض وهو الظاهر بنفسه المظهر لغیره.

بالجملة، إرادة الربّ جلّ شأنه سابقة علی الأشیاء کلّها جواهرها وأعراضها، وغیوبها وشهودها، ونسبها وإضافاتها، کما قال تعالی: «إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» ، (2)فهی قبل الأشیاء، وربّما کانت قبل الأشیاء بألف سنة، وربّما کانت أکثر وأقلّ، کما ترید أن تسافر فی العام الآتی، فتکون إرادتک قبل سفرک بسنة، وربّما ترید أن تسافر فی الشهر الآتی، فتکون إرادتک قبل سفرک بشهر، وربما ترید أن تسافر فی الاُسبوع الآتی أو تسافر أمس أو تسافر بعد ساعة إلی أن تسافر فی ساعتک، فتکون إرادتک مقارنة لسفرک، ولکنّها قبل سفرک کائنة ما کانت.

ولأجل ذلک تکون الصحّة فی الأعمال الشرعیّة والعبادات هی قصد القربة إلی اللّه تعالی، إنّما الأعمال بالنیّات، فتذکّر بأنّ إرادتک أیضاً من الأشیاء المسبوقة بإرادة الربّ جلّ شأنه، وما کنّا لنهتدی لولا أن هدانا اللّه، ولولا أن أراد جلّ شأنه هدایتنا فألزمنا حکمه وبلاءه فی جمیع ما صدر منّا بمقدار ما أراد جلّ شأنه من زیادة ولا نقصان، لا رادّ لحکمه ولا مانع من قضائه، له الخلق والأمر تبارک اللّه ربّ العالمین.

فخلْق الخلق أجمعین مسبوق بإرادته سبحانه، سواء کان مجرّداً أو مادّیاً، أو روحانیاً أو جسمانیاً، أو عقلاً أو عقلانیاً، أو نفساً أو نفسانیاً، أو طبعاً أو طبعانیاً، أو مثالاً أو مثالیاً، أو حیواناً أو حیوانیاً، أو نباتاً أو نباتیاً، أو جماداً أو جمادیاً، أو سماءً أو سمائیاً، أو عنصراً أو عنصریاً، أو فعلاً أو انفعالاً، أو بسیطاً، أو مرکّباً، أو جنساً أو


1) 2) . انظر تفسیر القمّی، ج 2، ص 105؛ [1] ومجمع البیان، ج 4، ص 143، ذیل تفسیر الآیة 35 من سورة النور. [2]

2) 3) . یس (36) :82. [3]

فصلاً، أو نوعاً أو أفراداً، أو جوهراً أو عرضاً، أو أصلاً أو فرعاً، أو أثراً أو تأثّراً، أو کمّاً أو کیفاً، أو رتبةً أو جهةً، أو وضعاً أو إضافةً، أو مکاناً أو وقتاً، أو دهراً أو زماناً، أو سرمداً أو جبروتاً، أو ملکوتاً أو ملکاً، أو نسبةً أو منسوباً، کائناً ما کان، وبالغاً ما بلغ، کلّها مسبوق بإرادة الربّ جلّ شأنه، ولکلّ واحد مقدار، وکلّ شیء عنده بمقدار، وتلک المقادیر غیر المقدورات وقبلها، وتصیر بعد وجودها مطابقة لتلک المقادیر، کما أنّ لکلّ صانع عالم علماً بمقادیر أجزاء مصنوعه قبل صنعه، ثمّ یقدّر الأجزاء مطابقاً لما علمه من قبل، وما علمه من قبل صادر منه قبل مصنوعه، ویصیر مصنوعه مطابقاً لما صدر عنه من بعد، فتأمّل متفطّناً تجدْها وافیة، وتَفُزْ بالحکمة الکافیة، وتشربْ من عین صافیة، وتجنّب عن الآنیة التی هی کالسراب؛ واللّه سریع الحساب.

بالجملة، فإرادة الربّ جلّ جلاله فی مقادیر الاُمور تهبط إلیهم علیهم السلام وهم عالمون بتلک المقادیر کلّها قبل جمیع الموجودات بأسرها، وتصدر تلک الإرادة من بیوتهم علیهم السلام وتتعلّق بالأشیاء بعد صدورها من بیوتهم، فیوجد کلّ موجود فی محلّه ومکانه ووقته؛ فیوجد العقل فی الجبروت، والنفس فی الملکوت، والطبع والمثال فی البرزخ، والجسم فی الملک، ولکلّ واحدٍ من تلک العوالم عرش وکرسیّ وأفلاک وعناصر وآباء علویّة واُمّهات سفلیّة، و «کانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ اَلْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ» 1 .

فالمراد بکونهما رتقاً کون کلّ واحدٍ منهما فی محلّه ومکانه.

والمراد بفتقهما الحرکات الفعلیّة من دوران السماوات علی الأرض، والحرکات الانفعالیّة من العناصر السفلیّة.

والمراد بالماء هو میاه النطف، فجعل سبحانه کلّ موجود من نطفة مناسبة مخصوصة لذلک الموجود لا تناسب لموجود آخر کالبذور؛ ألا تری أنّ بذر کلّ زرع مخصوص به دون غیره؟ ونواة کلّ شجر مخصوصة به دون غیره؟ فلا ینبت شجر اللوز

من الجوز، ولا شجر الجوز من اللوز، وقس علی ذلک کلّ زرع وبذره وکلّ شجرٍ ونواته، ولا تکن من الغافلین الذین زعموا أنّ بالریاضات یمکن الوصول إلی درجة النبوّة والولایة للرعیّة، فتذکّر أنّ طینة النبوّة مخصوصة بالنبیّ، وطینة الولایة مخصوصة بالولیّ، کما أنّ طینة الرعیّة مخصوصة بهم. نعم، إن کانوا مؤمنین کانوا من فاضل طینة ساداتهم بزیادتها لا من نفسها؛ إذ هی مخصوصة بهم علیهم السلام «لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَی اَللّهِ إِلاَّ اَلْحَقَّ» 1 .

والحقّ أنّ طینة کلّ جنس ونطفة مخصوصة بذلک الجنس، وأنّ طینة کلّ نوع من الأنواع ونطفةٍ مخصوصة بنوعه لأفراد ذلک النوع إلی أن ینتهی الأمر إلی الأشخاص، فلکلّ شخص طینة خاصّة ونطفة خاصّة مخصوصة به دون غیره «وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» 2 ؛ أی معلوم فی علمه سبحانه وإن لم یکن معلوماً عند الجاهلین، واللّه سبحانه أنبتکم من الأرض نباتاً. ولکلّ نبات بذر ونواة مقدّرة مسبوقة المقادیر السابقة الهابطة إلیهم علیهم السلام.

وقوله علیه السلام: «والصادر عمّا فصّل من أحکام العباد» . عطف علی قوله: «إرادة الربّ» أی الصادر عمّا فصّل من أحکام العباد یهبط إلیکم ویصدر من بیوتکم. و «من أحکام العباد» بیان «عمّا فصّل» .

والصادر أیضاً سابق، والعباد وأحکامهم مسبوقون، وهم علیهم السلام عالمون بالعباد وأحکامهم قبل وجودهم وأحکامهم ممّا سیأتی کما عرفت أنّ إرادة الربّ سابقة، وعلم خضر علیه السلام فی قوله: «وَ أَمَّا اَلْغُلامُ فَکانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً» 3 من هذا القبیل. مع أنّ الغلام لم یبلغ الحلم ولمّا یصدر منه طغیان وکفر.

فتفطّن بأنّهم علیهم السلام علموا بأنّه سیولد ولد لوالد فیما یأتی من سنة کذا وشهر کذا ویوم کذا، وبعد تولّده وبلوغه یکون مؤمناً أو کافراً أو عادلاً أو فاسقاً أو عالماً أو جاهلاً إلی

غیر ذلک من أحواله ساعة فساعة، وأحکامه فی کلّ حال من حالاته ربّما لم یولد والده فضلاً عن ولده، کما أخبر رسول اللّه صلی الله علیه و آله عن بعض ما وقع فی معراجه فقال صلی الله علیه و آله مامعناه أنّه نظر عن یمینه، فرأی خلقاً کثیراً فی حسن النظر والملبس، فسأل عنهم، فاُجیب بأنّهم المؤمنون لا ینقصون، فأمر الملائکة بأن یکتبوا أسماءهم وأسماء آبائهم وعشائرهم وقبائلهم إلی یوم القیامة.

فنظر عن یساره، فرأی خلقاً کثیراً فی أقبح منظر وأسوإ هیئة، فسأل صلی الله علیه و آله عنهم، فاُجیب بأنّهم الکفّار والمنافقون، فأمر الملائکة أن یکتبوا أسماءهم وأسماء آبائهم وعشائرهم وقبائلهم فکتبوا.

فجعل صلی الله علیه و آله کتاب الأبرار عن یمینه فقال: إنّ کتابهم فی یمینی، وجعل کتاب الفجّار فی شماله فقال: إنّ کتابهم فی شمالی، وأشار إلی ذلک قوله تعالی: «إِنَّ کِتابَ اَلفُجّارِ لَفِی سِجِّینٍ * وَ ما أَدْراکَ ما سِجِّینٌ * کِتابٌ مَرْقُومٌ * وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ * إلی قوله تعالی: إِنَّ کِتابَ اَلْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ * وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ * کِتابٌ مَرْقُومٌ * یَشْهَدُهُ اَلْمُقَرَّبُونَ * إِنَّ اَلْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ * عَلَی اَلْأَرائِکِ یَنْظُرُونَ * تَعْرِفُ فِی وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ اَلنَّعِیمِ» 1 إلی آخر الآیات.

فیمینه صلی الله علیه و آله أشار إلی علّیّین، وشماله أشار إلی سجّین.

فقوله علیه السلام: «والصادر من أحکام العباد» له وجهان:

الأوّل: هو الحلال والحرام والمستحبّ والمکروه والمباح، فذلک واضح أنّ علم ذلک کلّه عند الأئمّة علیهم السلام.

والوجه الثانی أحکام العباد من حیث إنّ کلّ عبد من عباد اللّه ما صدر منه من الإیمان والکفر ومن العدل والظلم وعمل کلّ عامل من ذکرٍ واُنثی وطاعات المطیعین وعصیان العاصین ونفاق المنافقین وکفر الکافرین وجزاء کلّ واحد واحد وثواب کلّ واحد واحد وثواب کلّ عمل من کلّ عامل وجزاء کلّ معصیة من کلّ عاص بجزئیاتها وکلّیاتها.

وذلک ظاهر لکلّ من راجع أخبارهم علیهم السلام فقد صدر عنهم متواتراً بل متجاوزاً حدّ التواتر بأنّ لکلّ طاعة ثواباً مقدّراً معلوماً، ولکلّ معصیة عقاباً مقدّراً معلوماً، کما کتب الصدوق علیه الرحمة کتاب ثواب الأعمال وکتاب عقاب الأعمال، وکذا غیره من العلماء الأبرار علیهم الرحمة فی کتبهم فقدّروا ثواب لمح البصر وعذابه، فضلاً عن الأعمال العظیمة الصالحة، ومن المعاصی الکبیرة الطالحة، بل ورد منهم علیهم السلام ثواب من همَّ بطاعة وعقاب مَن همَّ بمعصیة (1)

. الکافی، ج 2، ص 428، باب من همّ بالحسنة أو السیئة، ح 1؛ التوحید، ص 408، ح 7؛ وسائل الشیعة، ج 1، ص 51، ح 98.

.

فجمیع الأحکام من الوجه الأوّل والثانی هبط إلیهم علیهم السلام وصدر من بیوتهم العالیة التی أذِنَ اللّه أن تُرفع ویُذکر فیها اسمه بالغدوِّ والآصال، وهم الحکّام بتلک الأحکام فی الدنیا والآخرة من غیر ریب وغبار لدی الأبرار.

ولأجل ذلک صاروا علیهم السلام قسیموا الجنّة والنار، وقد قال تعالی صریحاً: «أَلْقِیا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفّارٍ عَنِیدٍ» 2 .

وقد ورد فی حقّ أمیر المؤمنین-علیه وآله صلوات المصلّین-أنّه قسیم الجنّة والنار، (2)وقد أقرَّ بذلک رؤساء العامّة کالشافعی، (3)

وانظر ایضاً ملحقات إحقاق الحق، ج 2، ص 252؛ و فرائد السمطین، ج 1، ص 326. [2]

مدحوا فی قصائدهم المعروفة

1) 1)

2) 3) . هذا الحدیث یعتبر من أهمّ الأحادیث التی رواها العامّة والخاصّة، ولها عدّة أسانید مختلفة، سواء عن‌النبی صلی الله علیه و آله مباشرة أو عن أمیر المؤمنین علیه السلام، وعلی سبیل المثال انظر من الخاصّة: بصائرالدرجات، ص 435، الباب 18، ح 2؛ الأمالی للصدوق، ص 442، ح 590، المجلس 57؛ علل الشرائع، ج 1، ص 162، الباب 130، ح 1؛ أمالی المفید، ص 213، ح 4، المجلس الرابع والعشرون؛ الفضائل لابن شاذان، ص 171، و من العامّة: ابن أبی الحدید فی شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 200؛ والحموینی فی فرائد السمطین، ج 1، ص 326؛ و ابن حجر العسقلانی فی لسان المیزان، ج 3، ص 247، لتسهیل الخطب انظر ملحقات إحقاق الحق، ج 4، ص 263.

3) 4) . قال صاحب ینابیع المودّة، ج 1، ص 254، ح 12: [1] ممّا ینسب إلی الإمام الشافعی: علیّ حبّه جُنّة قسیم النار والجَنّة وصیّ المصطفی حَقّاً إمام الإنس والجنّة.

المشهورة آل محمّد علیهم الصلاة والسلام فضلاً عن الخاصّة، فضلاً عن العلماء الأبرار، ولا ینکر ذلک إلّاحمار یحمل أسفاراً، فمَثَل المنکر لذلک-الذی تجاوز حدّ التواتر الذی کالنار علی عَلَم فی الظهور-المدّعی للتشیّع، لیس إلّاکالزنجی الأسود المتعفّن المسمّی بالکافور، وکفی باللّه شهیداً بالأحکام الإلهیّة حاکماً بین المقرِّین والمنکرین، والحمدُ للّه‌ربّ العالمین.

قال علیه السلام: (لعنت اُمّة قتلتکم، واُمّة خالفتکم، واُمّة جحدت ولایتکم، واُمّة ظاهرت علیکم، واُمّة شهدت ولم تستشهد، الحمدُ للّه‌الذی جعل النار مأواهم وبئس ورد الواردین) .

إنّما جعل فعل اللعن بصیغة المجهول لتعلم أنّهم ملعونون لکلّ لاعن، لا یختصّ لعن لاعن خاصّ علیهم علیهم، لعنة اللّه ولعنة الملائکة ولعنة الأنبیاء والمرسلین ولعنة الجنّ والإنس والخلائق أجمعین، وهو الطرد والإبعاد عن الرحمة؛ فهو إخبار وإنشاء. وقد جاز الدعاء واللعن بأیّة صیغة من الصیغ بقصد الإنشاء، فهؤلاء القاتلون والمخالفون والجاحدون لولایتهم والمظاهرون علیهم والشاهدون الحاضرون غیر الناظرین وغیر المستشهدین کلّهم فی النار خالدین، والحمدُ للّه‌ربّ العالمین.

بل لعن اللّه اُمّةً سمعت بذلک فرضیت به، فقد رُوی عنهم علیهم السلام متواتراً: لو کان أحدٌ فی المغرب سمع بقتیلٍ قُتِلَ فی المشرق ورضی بذلک، فقد شرک فی دمه (1)

. علل الشرائع، ج 1، ص 229، الباب 165، ح 1؛ [1]بحارالأنوار، ج 45، ص 295، ح 1. [2]

.

بالجملة، ولم یجعل ثواب مقدّر للّاعنین إلّاأنّ اللعنة علیهم فی النهار کفّارة للذنوب التی صدرت فیه، وفی اللیل کفّارة للذنوب التی حدثت فیه ولم یقدّر فی کثیر من العبادات ثوابٌ یکون کفّارة للذّنوب بهذا المقدار.

وقد روی عنهم علیهم السلام: أنّ المؤمن لا ینصرف من صلاته إلّابلعن أربعة من الرجال وأربع من النساء (2).


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 3، ص 342، باب التعقیب بعد الصلاة، ح 10؛ [3] التهذیب، ج 2، ص 321، ح 1313؛ وسائل الشیعة، ج 6، ص 462، ح 8449، [4] بتفاوت یسیر فی الکلّ.

وروی عنهم أیضاً: أنّه لا ینصرف من صلاته إلّابلعن بنی اُمیّة قاطبةً لعنهم اللّه (1)

. التهذیب، ج 2، ص 109، ح 411؛ وسائل الشیعة، ج 6، ص 462، ح 8450.

.

وروی أیضاً: «اللهمَّ العن أوّل ظالمٍ ظلمَ حقَّ محمّدٍ وآل محمّد وآخر تابعٍ له علی ذلک، اللهمَّ العن العصابة التی جاهدت الحسین علیه السلام وشایعت وبایعت وتابعت علی قتله، اللهمَّ العنهم لعناً وبیلاً وعذّبهم عذاباً ألیماً» (2).

بالجملة، والروایات المتواترة فی لعن أعداء آل محمّد علیهم السلام بألفاظ مختلفة کثیرة (3)لایحتملها المختصرات.

وقوله علیه السلام: «وبئس ورد الواردین» . فالوِرد بالکسر هو الماء الذی ورد العطاش علیه لشرب الماء لرفع عطشهم، (4)والنار ضدّ الماء وهی تزید فی عطشهم، فبئس وردهم.

وفی بعض النسخ: «بئس الورد المورود» .

فالورد الذی هو النار مورود للواردین العطاش، فبئس الورد الذی یزید فی عطشهم «والحمدُ للّه‌ربّ العالمین» کما قال علیه السلام.

قال علیه السلام: (صلّی اللّه علیک یا أبا عبداللّه، صلّی اللّه علیک یا أبا عبداللّه، صلّی اللّه علیک یا أبا عبداللّه) .

وإنّما کرّر ثلاثاً لتثبیت الزیارة فی أبدانهم وأمثلتهم ونفوسهم علی الصلاة علیه، ومسألتهم من اللّه تعالی أن یصلّی علیه صلّی اللّه علیه، فتصعد المسألة من اللّه تعالی من لسانهم إلی مثالهم، ومنه إلی نفوسهم، أو تنزل المسألة من اللّه تعالی من نفوسهم إلی مثالهم، ومنه إلی لسانهم فی الدنیا والبرزخ والآخرة.

قال علیه السلام: (أنا إلی اللّه ممّن خالفک بریءٌ، أنا إلی اللّه ممّن خالفک بریءٌ أنا إلی اللّه ممّن خالفک بریءٌ) .

وقد عرفت وجه التکرار فی الصلاة علیه صلّی اللّه علیه، فاعرف وجهه فی البراءة ممّن خالفه لعنهم اللّه.


1) 1)

2) 2) . مصباح المتهجد، ص 776؛ [1] المزار لابن المشهدی، ص 483؛ بحارالأنوار، ج 98، ص 295، ح 2. [2]

3) 3) . انظر بحارالأنوار، ج 98، ص 293.

4) 4) . مجمع البحرین، ج 3، ص 159 (ورد) .

وقد ختم الزیارة بالصلاة علیه صلّی اللّه علیه والبراءة ممّن خالفه لعنهم اللّه؛ لأنّ الإیمان یدور علی حبّ المحبوب وبغض عدوّه، فیقتضی حبّ المحبوب بغض عدوّه، فکذب مَن زعم أنّه محبّ لمحبوبه ولعدوّ محبوبه، وإن هو إلّاحال المنافقین الذین فی أسفل درک من نار الجحیم.

فالإیمان هو الحبّ لمحبوب اللّه وهو الحبّ فی اللّه، والبغض لعدوّ محبوب اللّه وهو البغض فی اللّه، وسائر الأعمال والأفعال تدور علی هذین الأصلین «مَنْ أحبّکم فقد أحبَّ اللّه، ومَنْ أبغضکم فقد أبغض اللّه، ومَن أطاعکم فقد أطاع اللّه، ومَن عصاکم فقد عصی اللّه» کما وقع فی الجامعة الکبیرة؛ (1)

. عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 309، الباب 68، ح 1؛ [1] الفقیه، ج 2، ص 375، ح 1625؛ التهذیب، ج 6، ص 95، ح 177؛ بحارالأنوار، ج 99، ص 133، ح 4. [2]

إذ لا معنی لمحبّة اللّه إلّامحبّتهم صلوات اللّه علیهم، کما لا معنی لبغض اللّه إلّابغضهم أو حبّ أعدائهم لعنهم اللّه، کما لا معنی لإطاعة اللّه إلّاإطاعتهم کما صرّح به اللّه تعالی فقال: «مَنْ یُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اَللّهَ» .

قال علیه السلام: (ثمّ تقوم فتأتی ابنه علیّاً علیه السلام وهو عند رجله فتقول:

السلامُ علیک یابن رسول اللّه، السلامُ علیک یابن أمیر المؤمنین، السلامُ علیک یابن الحسن والحسین، السلام علیک یابن خدیجة الکبری وفاطمة الزهراء، صلّی اللّه علیک، صلّی اللّه علیک، صلّی اللّه علیک، لعن اللّه مَن قتلک، لعن اللّه مَن قتلک، لعن اللّه مَن قتلک، أنا إلی اللّه منهم بریءٌ، أنا إلی اللّه منهم بریءٌ، أنا إلی اللّه منهم بریءٌ) .

قوله علیه السلام: «یابن الحسن» لأنّ الأب یُطلق علی العمّ، کما قال تعالی: «أَمْ کُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ اَلْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنِیهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی قالُوا نَعْبُدُ إِلهَکَ وَ إِلهَ آبائِکَ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ» 2 ، وإسماعیل عمّ یعقوب قد اُطلق علیه الأب. ولأنّه علیه السلام أبوه فی التعلیم، وهو ابنه فی التعلّم.

وأمّا ختم الزیارة بالصلاة علیه وتثلیثها والبراءة من قاتلیه ومثلیها تقدَّم وجهه فی زیارة أبیه علیه السلام.


1) 1)

قال علیه السلام: (ثمّ تقوم وتؤمی بیدک إلی الشهداء وتقول:

السلام علیکم، السلام علیکم، السلام علیکم، فزتم واللّه، فزتم واللّه، فزتم واللّه، فلیت أنّی معکم فأفوز فوزاً عظیماً) .

أمّا وجه التثلیث فقد مرَّ مع أنّه أبلغ فی إظهار الترحّم والرأفة علیهم.

وأمّا وجه التمنّی فقد رُوی فی أخبارٍ متواترة ما معناه: أنّ من تمنّی أن یکون معهم فهو کأحدهم شهید متشحّط بدمه مثلهم (1)

. اُنظر الأمالی للصدوق، ص 193، ح 202، المجلس 27؛ عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 268، ح 57؛ وسائل الشیعة، ج 14، ص 417، ح 19493.

.

وسرّ ذلک معنی ما روی أنّه سئل سائل عنهم علیهم السلام بأنّ الکافر قد کفر فی هذه الدنیا وعمل بمقتضی کفره مدّة معیّنة بقدر عمره فی هذه الدنیا، ومقتضی عدل اللّه سبحانه أن یعذّبه فی الآخرة بمقدار تلک المدّة التی عمل فیها لا أزید من ذلک، فما وجه کون عذابه فی الآخرة مخلّداً بلا انقطاع؟ فقال علیه السلام: «بنیّاتهم خلّدوا» (2).

فتفطّن من ذلک بأنّ النیّة روح الأعمال.

وقد رُوی أنّ الأعمال بالنیّات، (3)ولأجل ذاک تبطل الأعمال الصادرة من غیر نیّة القربة إلی اللّه؛ فالوضوء من غیر قصد القربة إلی اللّه لیس بوضوء وإن غسل الغاسل وجهه أوّلاً ویتلوه غسل الیمنی ثمّ الیسری ثمّ مسح الرأس ثمّ الرجلین.

وکذلک الأغسال من غیر قصد القربة إلی اللّه لیست بأغسال وإن غمس فی الماء ألف مرّة.

وکذلک الصلاة من غیر نیّة القربة إلی اللّه تعالی لیست بصلاة ولو قام قائم ورکع وسجد وتشهّد علی هیئة الصلاة.


1) 1)

2) 2) . المحاسن، ج 2، ص 331، ح 94؛ الکافی، ج 2، ص 85، ح 5؛ [1] علل الشرائع، ج 2، ص 523، الباب 300، ح 1؛ وسائل الشیعة، ج 1، ص 50، ح 96.

3) 3) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 4 و ص 156؛ [2] التهذیب، ج 1، ص 83، ح 218؛ و ج 4، ص 186، ح 519؛ وسائل‌الشیعة، ج 1، ص 48، ح 89. [3]

وقد سری هذا فی المعاملات أیضاً، فکلّ کلام صدر من متکلِّم من غیر قصد المعاملة لاتصحّ المعاملة، کما لا خفاء فیه.

فتذکّر بأنّ النیّات والقصود هی روح الأعمال، وهی الصادرة من الإنسان، وبها یمتاز الإنسان من سائر الحیوان، فإنّ الإنسان إذا أراد أمراً تهیّأ لمراده، فإرادته صادرة منه أوّلاً وهی فعل قلبه، ثمّ یشتغل بعمل جوارحه علی حسب إرادته.

ولیس المقصود هنا تفصیل ذلک، والمقصود أنّ القصد الصادر من القلب هو المعتبر عند اللّه تعالی، کما قال تعالی: «إِنْ یَعْلَمِ اَللّهُ فِی قُلُوبِکُمْ خَیْراً یُؤْتِکُمْ خَیْراً» 1 .

فإذا تمنّی المتمنّی عن صدق بقوله: «یالیتنی کنت معکم فأفوز فوزاً عظیماً» فهو شهید عند اللّه ورسوله وأوصیائه علیهم السلام، فائز بالفوز العظیم الذی قد فاز به الفائزون المعروفون، وإن أخّرته الدهور عن صدور ما تمنّی منه ظاهراً فی الحیاة الدنیا إن یعلم اللّه فی قلوبکم خیراً یؤتکم خیراً ممّا أخذ منکم فتصیر تلک الشهادة کفّارة لذنوبه کائنةً ما کانت؛ وذلک بأنّ اللّه جعل الشهادة کفّارة لذنوب الشهیده وجعل عقاب ذنوبه علی قاتله، کما قال: «لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَیَّ یَدَکَ لِتَقْتُلَنِی ما أَنَا بِباسِطٍ یَدِیَ إِلَیْکَ لِأَقْتُلَکَ إِنِّی أَخافُ اَللّهَ رَبَّ اَلْعالَمِینَ * إِنِّی أُرِیدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِی وَ إِثْمِکَ فَتَکُونَ مِنْ أَصْحابِ اَلنّارِ وَ ذلِکَ جَزاءُ اَلظّالِمِینَ» 2 .

وذلک سرّ حمل معاصی المؤمنین علی الکافرین، کما ورد عنهم علیهم السلام، وسرّ العفو عنهم وقبول الشفاعة فی حقّهم، وسرّ شفاعة سیِّد الشهداء علیه السلام لعصاة أولیائه، فقد روی عنهم علیهم السلام: أنّ ألف صفّ صفّفت فی القیامة محتاجین إلی الشفاعة فشفع سیِّد الشهداء علیه السلام بنفسه الشریفة تسعمائة وتسع وتسعین صفّاً، وبقی صفّ واحد، فشفع لهم رسول اللّه وأمیر المؤمنین والحسن والحسین صلوات اللّه علیهم أجمعین، ففی ذلک الصفّ الواحد أیضاً داخل لأجل الشفاعة، إذ هو الذی بشهادته أحیا الإسلام، ولولا شهادته لانهدم الإسلام وصار کما صار أمراً سلطانیّاً باجتماع جماعة علی أحد کان سلطاناً لهم کسائر السلاطین، ثمّ اجتمعوا علی الثانی والثالث کذلک،

ثمّ اجتمع بعضهم علی أمیر المؤمنین علیه السلام وبعضهم علی معاویة ثمّ صالح الحسن علیه السلام واستقلّ معاویة فی السلطنة، فأمر بلعن أمیر المؤمنین علیه السلام فی المساجد الإسلامیّة علی المنابر، (1)

. انظر الصراط المستقیم، ج 1، ص 189؛ بحارالأنوار، ج 26، ص 8، ح 2. [1]

ثمّ انتقلت السلطنة إلی یزید لعنه اللّه بتولیة معاویة.

فلو صالح الحسین علیه السلام وصالح سائر الأئمّة علیهم السلام کما کانوا فی شدّة تقیّة فی سلطنة الاُمویّین وبنی العبّاس لصار معنی الإسلام و الإیمان معنی السلطنة، فلم یبق معنیً للإسلام والإیمان إلّاالسلطنة الظاهرة.

فلأجل ذلک قام سیِّد الشهداء علیه السلام بأمر اللّه تعالی بالشهادة وإحیاء الإسلام والإیمان لئلّا یزعم زاعم أنّ معنی الإسلام معنی السلطنة الظاهرة، کما فصّلناه فی الرسالة الموسومة بأسرار الشهادة.

فلأجل ذلک صار علیه السلام مجیباً لدین اللّه ودین الإسلام ومذهب الحقّ، ففاز به الفائزون، وأفلح به المفلحون، وعُوّض عن شهادته علیه السلام بأنّ الدعاء والاستجابات تکون تحت قبّة شهادته، والشفاء فی تربته، والأئمّة علیهم السلام من ولده وذرّیّته، فهل یزعم الزاعم من بقاء الإسلام والإیمان من غیر وجود ذرّیّته علیهم السلام؟ وقد منَّ اللّه سبحانه علی المؤمنین بوجوده وشهادته، والحمدُ للّه‌الذی هدانا لهذا وما کنّا لنهتدی لولا أن هدانا اللّه به، صلوات اللّه وصلوات ملائکته وصلوات أنبیائه ورسله وجمیع خلقه من الجنّ والإنس من المؤمنین والمؤمنات والمسلمین والمسلمات من الأوّلین والآخرین إلی یوم الدین علیه وعلی آبائه ذوی الأصلاب الشامخة، وعلی اُمّهاته ذوات الأرحام المطهّرة، وعلی ذرّیّاتها المقدّسین وعلی أتباعه وأشیاعه المکرّمین، ولعنة اللّه ولعنة اللاعنین علی أعدائهم الملعونین أبد الآبدین.

وقد تمّ-والحمدُ للّه‌ربّ العالمین-شرح هذه الزیارة الشریفة فی التاسع والعشرین من شهر ربیع الثانی من شهور سنة 1310 حامداً مُصلِّیاً مستغفراً.

وقد تمّ تنسیخ هذه الزیارة المبارکة فی یوم الاثنین غرّة شهر رمضان المبارک من شهور سنة 1310 الهجریّة فی بلدة همدان.


1) 1)

27- شرح حدیث «إنّ الأرض علی الحوت»

اشارة

علی بن جمشید نوری

(د1246 ق)

تحقیق

حامد ناجی اصفهانی

درآمد

اشارة

بنیاد حکمت شیعی که از آغازین روزهای حیات رسول گرامی اسلام پی نهاده شد، با همت بزرگانی چون شیخ صدوق و شیخ کلینی مدون گشت. و سرانجام با نیروی ژرفِ اندیشۀ مکتب اصفهان توسط نام آورانی چون میرداماد، ملاصدرا، ملافیض کاشانی، ملاعبدالرزاق لاهیجی، ملاشمسای گیلانی، میرسید احمد علوی و. . . به صورت مکتبِ فکریِ نوینی پا به عرصۀ ظهور نهاد.

پی نهادن حکمت یمانی میرداماد و حکمت متعالیه صدرالمتألهین، ثمرۀ بسی دلپذیر و گوارا برخلف خود به ارمغان آورد، تا آن جا که محور اندیشۀ این حکمت بر پی‌نهاد احادیث قرار گرفت؛ از این رو وامداران این جریان فکری همیشه خود را در گرو تتبع و بررسی مأثورات و احادیث می‌بینند.

مؤلف

حکیم ملاعلی نوری، مجدّد حکمت متعالیه در سدۀ سیزدهم هجری، از آن گروه حکمایی است که بخش زیادی از عمر با برکت خود را در تحلیل این مأثورات گذارده است از این رو با گذری اجمالی بر زندگی وی در صدد ارائه یکی از آثار او در تحلیل مأثورات ولوی هستیم.

آخوند ملاعلی بن جمشید نوری از اعاظم حکمای سدۀ سیزدهم هجری است که به واسطه اشتغال مداوم و تبحر شگرف در علوم عقلی، موجب گسترش

حکمت متعالیه صدرایی و جایگزینی آن به جای سایر روشهای فلسفی گردید؛ از این رو ظهور وی، یکی از مقطعهای مهم جریان فلسفی و به ویژه حکمت شیعی در این چهار قرن اخیر است.

به گزارش صاحبان تراجم، وی مقدّمات علوم را در وطن خویش-نور مازندران- و قزوین فراگرفت و سپس به اصفهان مهاجرت نمود؛ و در آن سامان به نزد حکیم عارف آقامحمد بیدآبادی و میرزا ابوالقاسم مدرس به تعلّم و کسب دانش پرداخت.

وی در مدت عمر با برکت خود، از مواظبت بر احکام شرعیه غفلت‌نمی‌نمود و از این‌رو مورد احترام‌تمامی هم عصران خود بوده است، و در این باب حکایتهای گوناگونی دربارۀ ارتباط او با حجة الاسلام سید محمّد باقر شفتی، حاجی کلباسی، میرزای قمی و سید علی صاحب ریاض نقل شده است (1)

. ن. ک: قصص العلماء، ص 150 و 151؛ روضات الجنات، ج 4، ص 409.

.

سرانجام وی در بیست و دوم ماه رجب المرجّب سال 1246 هجری قمری دارفانی را وداع گفت، و بر نعش شریف او حاجی کلباسی نماز گزارد، سپس جنازۀ مطهر او به نجف اشرف انتقال یافت و پس از استقبال شیخ علی بن شیخ جعفر نجفی، از او، بنا به وصیتش وی را در کفش کن حرم حضرت امیر المؤمنین در درگاه باب طوسی دفن نمودند (2).

شاگردان

گویند در کرسی درس مرحوم آخوند ملاعلی شاگردان بیشماری حاضر بوده‌اند که مشهورترین آنها عبارتند از:

1. میرزا حسن نوری فرزند مؤلف

1) 1)

2) 2) . جهت تفصیل زندگی او بنگرید: روضات الجنات، ج 4، ص 408-410؛ قصص العلماء، ص 150 و 151؛ ریحانة الادب، ج 6، ص 261 و 262؛ [1] مکارم الآثار، ج 4، ص 1264-1267؛ مجمع الفصحاء، ج 2، ص 496؛ ریاض العارفین، ص 328؛ معجم المؤلفین، ج 7، ص 54؛ رجال بامداد، ج 6، ص 154؛ یادداشتهای قزوینی، ص 2248؛ تاریخ حکما و عرفا، ص 30-40.

2.

ملا عبداللّه زنوزی

3.

ملا محمد جعفر لنگرودی

4.

ملا مصطفی قمشه‌ای

5.

ملا اسماعیل واحد العین

6.

سید رضی لاریجانی

7.

ملا امامی قزوینی

8.

میرزا سلیمانی تنکابنی

9.

سید محمد حسین تنکابنی

10.

میرزا سید محمد حسن فانی زنوزی

11.

میرزا ابوالقاسم راز شیرازی

12.

ملا محمد حلی نوری

13.

ملا اسماعیل درب کوشکی

14.

میرزا حسن چینی

15.

حاج ملا هادی سبزواری

16.

. . . .

آثار

از حکیم ملا علی نوری بیش از چهل اثر بر جای مانده که بیشتر آنهاحواشی بر کتب حکمیه ملاصدرا و میرداماد است، آثار مستقل وی عبارتند از:

1.

حجة الاسلام ملقب به برهان الملّة در ردّ بخش سوم کتاب «میزان الحق»

2.

تفسیر سورۀ توحید به نام السراج المنیر

3.

الرقیمة النوریة فی قاعدة بسیط الحقیقة

4.

شرح حدیث زینب عطاره

5.

شرح حدیث نورانیت

6.

شرح حدیث «هل رأیت رجلاً. . .»

7.

رسالۀ امامت

8.

رساله در حقیقت قرآن

9.

اجوبه مسایل گوناگون حکمی

پاره‌ای از حواشی کتب حکمی وی عبارتند از:

1.

حواشی «نبراس الضیاء» میرداماد

2.

حواشی «تقویم الایمان» میرداماد

3.

حواشی «جذوات» میرداماد

4.

حواشی «اسفار» ملاصدرا

5.

حواشی «اسرار الایات» ملاصدرا

6.

حواشی «تفسیر قرآن» ملاصدرا

7.

حواشی رسالۀ «قضاء و قدر» ملاصدرا؛ و. . .

پاره‌ای از حواشی وی بر کتب علوم نقلی عبارتند از:

1.

حاشیۀ «تفسیر صافی» فیض کاشانی

2.

حاشیۀ «لهوف» سید بن طاووس و. . .

رسالۀ حاضر

یکی از روایت‌های وارد در چگونگی نظام خلقت، روایت مشهور «حوت» به نقل از حضرت صادق علیه السلام است که در مصادر گوناگون روایی، همچون الکافی و تفسیر قمی نقل گردیده است. در این روایت هنگامی که از امام علیه السلام سؤال گردید: زمین بر چه قرار دارد؟ حضرت فرمودند: زمین بر پشت ماهی، و ماهی در آب است و این آب بر روی صخره‌ای است که آن صخره خود بر شاخ گاو نری قرار دارد که آن گاو نیز بر روی خاک نمناکی است.

چنان که از سیاق این روایت بر می‌آید، این نقل، مملوّ از معانی و رموز دشواری است که بنا بر ذیل روایت، علما نیز از فهم آن عاجزند؛ از این رو دانشمندان گوناگونی سعی در تفسیر و تبیین آن داشته‌اند.

بزرگ حکیم عصر قاجار، فیلسوف متأله ملّا علی نوری که مجدّد حکمت متعالیه در قرن سیزدهم است، با بهره‌گیری از دانش وافر عقلانی و روایی در صدد تفسیر این روایت برآمده، و برخلاف ظاهر روایت، مفاد آن را به مراتب طینت و اخلاق در انسان سوق داده و به تأویل آن پرداخته است. ولیک تفسیر خود او نیز به سان اصل حدیث از پیچیدگی‌های خاصی برخوردار است، لذا در ذیل به خلاصۀ کلام وی اشارتی خواهیم داشت.

بنا بر سلسلۀ ترتیبی وارد در حدیث، رموز و اشارات حدیث به ترتیب زیر خواهد بود:

زمین: اشاره به زمین نادانی است که مقابل زمین عقلانی که محلّ تجلیات اشراقی حضرت حق است قرار دارد.

ماهی ( حوت) : طبیعت بهیمیه‌ای است که درختِ تلخ جهل از آن بهره می‌گیرد.

آب: مادۀ هیولانی غیر معتدل و غیر قابل برای درک عقلانیات است.

صخره: دلِ سختِ سنگ گونه‌ای است که با این وجود منشأ عمران دنیای مادی انسانی گشته است.

گاو نر: نفس اماره است که منشأ جهالت و طغیان بوده، دارای دو شاخ قوۀ غضبیه و شهویه است.

خاک نمناک: طینت گناه و سرکشی است.

و امّا این که «خاک نمناک» ، خود در کجا واقع است، از اسرار قَدر الهی است که جز راسخون در علم آن را نمی‌دانند (1)

. در این مقام ملا علی نوری، گفتار مشبعی را در شناخت مرتبۀ عالمان علوی و دشواری گفتار ایشان ایراد نموده است.

.

بنا به تأویلات فوق، طینت موجود در هر انسانی بر وفق احادیث طینت، موجب حال آیندۀ اوست، و در این حدیث به مراتب طینت ظلمانی و چگونگی اثر آن در


1) 1)

اعمال اشاره شده است. طینت ظلمانی موجب غلبۀ نفس اماره در انسان می‌گردد، که این نفس با دو قوۀ شهویه و غضبیۀ خویش، قلب انسان را تحت تصرف خود درمی‌آورد و آن را از حرکت باز می‌دارد؛ چه حرکت قلب، موجب قلبِ حرکت در عالم ماده و سیر به جهان علوی است، حال وقتی که قلب قدرت تغییر و انقلاب را در انسان نداشته باشد، انسان در مرتبۀ طبیعت حیوانی باقی می‌ماند و تا پایان عمر در نادانی حقیقی، به سر می‌برد؛ و این نادانی منشأ تمام رذایل و عدم وصول به تمامی کمالات در او می‌شود.

و امّا لمّیت و چرایی تعلّق پاره‌ای از انسان‌ها به طینت رحمانی و یا شیطانی از اسرار قدر است؛ چه به تعبیر اهل عرفان، حصول استعدادات از مرتبۀ فیض اقدس است که در مرتبۀ اعیان ثابته متجلّی می‌گردد، و ظهور نفس رحمانی بر طبق این اعیان، موجب ظهور هیاکل امکانی می‌شود و مآلاً چرایی ظهور این هیاکل در گرو فهم چگونگی فیض اقدس و وصول به مرتبۀ آن است. حال بر طبق نظر اهل عرفان چون منشأ حقیقت احمدیۀ علویه از همین مقام است، پس فقط بالغان به مرتبۀ این حقیقت قادر به دریافت چرایی ظهور اعیان هستند؛ چه خود اعیان نیز شأنی از شؤونات اسم اعظم الهی‌اند و مظهر تامِّ این اسمِ اعظم، حقیقت احمدیه است؛ و این حقیقت در مرتبۀ ذات حاکم بر این اعیان و در ظهور محکوم به حکم آن است، پس تصرفی از ناحیۀ جلوۀ تامّ این حقیقت در تغییر این ظهور اِعمال نگردیده، و ثمرۀ این اعیان-چه در مرتبۀ خیری و چه در مرتبۀ شیطانی-باقی خواهد ماند.

تصحیح رسالۀ حاضر بر اساس تنها نسخۀ دستیاب شدۀ آن-محفوظ در «کتاب‌خانۀ دائرة المعارف بزرگ اسلامی» مجموعۀ شمارۀ 534 مورخ اوایل سدۀ سیزدهم-انجام یافته، (1)

. فهرست دائرة المعارف، ج 1، ص 323.

و به رسم پژوهشِ این گونه تراث، سعی بر آن بوده که ویراستی استوار از نصّ مؤلف با اشاره به مستندات آن ارائه گردد.

1) 1)

تصویر

465

تصویر آغاز نسخه از کتابخانۀ مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی

محل تصویر شمارۀ52

شرح حدیث «إنّ الأرض علی الحوت»

[بسم اللّه الرحمن الرحیم]

یقول النّوری الحافی: فی روضة الکافی: محمد، عن السّراد، (1)

. المصدر: محمّد عن أحمد عن ابن محبوب.

عن جمیل بن صالح، عن أبان بن تغلب، عن أبی عبداللّه علیه السلام قال: سألته عن الأرض: علی أی شیءٍ هی؟ قال: هی علی حوت.

قلت: فالحوت علی أی شیءٍ هی؟ (2)قال: علی الماء.

قلت: فالماء علی أی شیءٍ هو؟ قال: علی صخرة.

قلت: و الصّخرةُ علی أیّ شیء هی؟ (3)قال: علی قرن الثور أملس.

قلت: فعلی أیّ شیءٍ الثور؟ قال: علی الثّری.

قلت: فعلی أی شیءٍ الثّری؟ فقال علیه السلام: هیهات! عند ذلک ضلّ علمُ العُلماء (4).

قال فی الوافی: «فی هذا الحدیث رمُوز، و إنّما یجلیّها من کان من أهلها» . انتهی.

أقول-و الإفاضة من لدیه-: یُشبه أن یکون المراد من «الأرض» هاهنا الأرض «الجهلات» ینبت منها نبات الضریع، (5)طعام الأثیم، و شجرة الزقُّوم (6)التی «طَلْعُها کَأَنَّهُ رُؤُسُ اَلشَّیاطِینِ» 7 ، و ذلک بقرینة ما یتلُوها فی الذکر من المراتب المرتّبة


1) 1)

2) 2) . المخطوط: هی.

3) 3) . المصدر: الصخرة.

4) 4) . الکافی، ج8، ص89، ح55؛ [1]تفسیر القمی، ج2، ص58؛ [2]بحارالأنوار، ج57، ص79. [3]

5) 5) . اقتباس من سورة الغاشیة (88) ، الآیة 6.

6) 6) . اقتباس من سورة الدخان (44) ، الآیة 43 و [4]سورة الصافات (37) ، الآیة 62. [5]

الجهلیة المَناسب (؟) و التناسب، و هی الأرض المظلمة الطاغوتیة (1)

. المخطوطة: لطاغوتیة.

الناسوتیة البالغة فی الطغیان و النسیان، [ و ] إنما هی عکس الأرض العقلانیة اللّاهوتیّة التی أشرقت بنور ربّها (2)فإن هذه الطّاغوتیة الناسوتیّة المظلمة ضدّ تلک اللّاهوتیة المَشرقیة، و مجعولة فی جعل واحد بتبعیة تلک اللّاهوتیة المشرقیة بتبعیة الجهل فی الجعل للعقل، و الجعل المتعلق بالعقل أوّلاً و بالذات هو بعینه یتعلق بالجهل ثانیاً و بالعرض. کما تَقرّر فی محلّه.

فیکون المراد من «الحوت» حینئذٍ الطبیعة البهیمیّة البَهَمُوتیّة البالغة فی البهمیّة التی بها تُحیی تلک الأرض الناسوتیّة الطاغوتیّة، و تتغذی و تنمو بها الشّجرة الزقُّومیّة، و أقویها (؟) فی تنمیة تلک الشّجرة الخبیثة.

و یکون المُراد من «الماء» هاهنا الماء الاُجاج (3)و البحر المُظلم الموّاج؛ کما قال عزّ من قائل: «أَوْ کَظُلُماتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ یَدَهُ» 4 الآیة، و هو ماء المادة الهیولانیة الجهلانیة الخارجة عن حدود الأمزجة الاعتدالیة القائمة علی الاستقامة و الاستواء؛ فإنّها واقفة فی غایة البُعد عن الطریقة (4)الوسطی المفرطة فی التأبّی و الإباء عن قبول السیر والسّلوک علی سبیل السّواء، و تکون منزلة تلک الطبیعة الحوتیة البَهَمُوتیّة من ذلک البحر المُظلم منزلة القُوّة التامّة فی مادة الشّجرة الخبیثة التی «اُجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اَلْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ» 6 .

و یکون المراد من «الصّخرة» الصّخرة التی قال تعالی حکایة عن لقمان الحکیم: «یا بُنَیَّ إِنَّها إِنْ تَکُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی اَلسَّماواتِ أَوْ فِی اَلْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اَللّهُ» 7 . وهی القلب القسیّ البالغ فی القساوة کما ینظر إلیه قوله سُبحانه: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً» 8 .


1) 1)

2) 2) . اقتباس من سورة الزمر (39) ، الآیة 69. [1]

3) 3) . اقتباس من سورة الفرقان (25) ، الآیة 53.

4) 5) . المخطوطة: لطریقة.

و ذلک أنّ عمارة مادّة الدّنیا بما هی دنیا لاینتظم إلّابالقلوب القاسیة؛ و ذلک کما تقرّر فی محلّه، و إنّ فی تلک العمارة الحکمة بالغةً لایبلغ کُنهها عُقول العقلاء و فهوم العلماء و أوهام الحکماء، و لا رخصة فی الکشف عن سرّها.

و بالجُملة لقد قال تعالی: یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا اَلنّاسُ وَ اَلْحِجارَةُ» 1 ، و ذلک القلب هو القلب المنکوس فی صدور الّذین نکسوا علی الرُّؤوس.

فعلی ما جرینا یکُون المُرادُ من «الثور» ، ثور ثَوَر ان النفس الشهوانیّة البهمُوتیّة الأمّارة بالسّوء و الفحشاء، و طغیانها التی تبعثها علی دعوی الرّئاسة و ادّعاء الأولویة بالخلافة و الولایة، و قد تبعثها علی دعوی الرّبُوبیّة.

فلعمر الحبیب إنه لحقیق بکونه ظلوماً جهولاً (1)، و الظالم الظلوم الطّاغی، و الجَهول الباغی، و لحریٌّ به أن یضطرّ إلی المحاربة و إلی الکدّ المدافعة والممانعة و المقابلة، فیکون قرن الثور الحربی هاهُنا القوة الغضبیة و الآلة السّبعیّة الّتی بها یحاربُ ذلک الثّور الفحل الحربی البالغ فی شهوة البهیمی، و بها یذبّ عن دین الجهل، و یجاهد و یدافع عن ملة الجَهلاء، ملة طاغوت الأهواء، بهموت الثری.

و أمّا «الثری» فهی طینة المعصیة و الطغی، و هی عکس فلک البروج الذی هو أرض جنة المأوی، و معدن تراب طین الطاعة و التُّقی.

و أمّا «تحت الثری» -و هو السرّ الذی یقوم بردّ غلبة الثری-فقد ضلّ فیه فهومُ العلماء، و ذلّ فیه فهوم العلماء، و ذلّ فیه أوهام الحکماء، و تزلزل عقول العقلاء، و ذلک أنّه سرٌّ مستسرّ مقنّع بالسرّ من أسرار القدر والقضاء، مکنون مخزونٌ عند خازن مخازن أسماء اللّه الحسنی، ممنوع عن درکها العلماء؛ کما قال اللّه تعالی حکایةً عن روحه المقدّس و کلمته العلیا عیسی: «تَعْلَمُ ما فِی نَفْسِی وَ لا أَعْلَمُ ما فِی نَفْسِکَ» 3 . و هذه


1) 2) . اقتباس من سورة الأحزاب (33) ، الآیة 72. [1]

النفس هی الکلیّة اللّاهوتیّة الإلهیة المسّماة بذات اللّه العلیا، و هی أکبر حُجّة اللّه تعالی علی خلقه (1)

. اقتباس من حدیث: إن الإنسانیة هی أکبر حجج الله علی خلقه، و هی الکتاب الذی کتب بیده. . . ، شرح الأسماء الحسنی، ص 12.

التی هی اُمّ الکتاب و اللوح المحفوظ التی کتب القلم الأعلی بأمره تعالی [علیه]، فیه کلّ ما کان و ما یکون إلی یوم القیامت الکبری، و هی منزلة العلویّة العُلیا، فسائر الأنبیاء و الأولیاء و الأوصیاء علیهم السلام فضلاً عن سائر العلماء محجوبُون و ممنوعون بالفطرة عن النّظر فیها والبحث عنها، لبُعد منزلتهم من منزلة خازن خزائن حکمته جلّ و علا؛ کما قال علیه السلام: إنّ محلّی منها محلّ القطب من الرّحی؛ تنحدر عنّی السّیل، و لا یرقی إلیّ الطّیر (2).

و اُولئک العلماء أکثرهم لایتمشّی منهم المشی علی الماء، فضلاً عن السّیر فی الهواء، [و] الطائر السایرُ فی جوّ الهواء لایتمکّن من الطیران إلی آخر درجة حضیض مرتبة حضرت ذات اللّه تعالی، و هی مرتبة العلویّة العُلیا کما أومأنا، فضلاً عن الطّیران إلی ذروة من ذُریها! کیف و تلک المنزلة هی مقام البیان و مقام المعانی الذین لم یقم بحقهما و التحقّق بحقیقتهما إلّاحضرة نبیّ الأنبیاء و ولیّ الأولیاء و آلهما الوارثین لکمالهما، وهم الذین بلغوا العلی بکمالهم البیانی و یکشف الدجی بجمالهم الذی هو مقام المعانی، «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» 3 و ذلک هو مقام البیان.

و إنهم علیهم السلام لهم: عین اللّه الناظرة، و اُذنه الواعیة، و یده الباسطة، و ذاته العلیا، و اسمه الاعلی، و لسانه الناطق، و حکمته البالغة، و جنبه العلیّ و وجهه المضیء، إلی ما شاء من مراتب المعالی. و بالجملة و لقد قالوا علیهم السلام: «أمرنا صعبٌ مُستصعبٌ، لا یحتمله ملکٌ مقرّبٌ و لا نبیٌّ مرسلٌ. . . لا یحتمله إلّاملک قرب أو نبیٌ مرسل، أو عبد مؤمن. . . ، و لا مؤمن امتحن اللّه قلبه للأیمان» (3).

و لقد قال صلی الله علیه و آله: «لی مع اللّه وقت لا یسعنی فیه ملکٌ مقرّبٌ و لا نبیّ مرسلٌ (4).


1) 1)

2) 2) . نهج البلاغة، ص 48، الخطبة 3؛ [1] شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 151؛ المناقب، ج 2، ص 204. [2]

3) 4) . قارن: بصائر الدرجات، ص26. [3]

4) 5) . بحارالأنوار، ج18، ص360. [4]

و قال صلی الله علیه و آله فی حق روح اللّه عیسی علیه السلام لمّا ذکر عنده صلی الله علیه و آله و ذکر مشیه علیه السلام علی الماء: لو ازداد یقیناً لمشی علی الهواء (1)

. شرح نهج البلاغة، ج11، ص202؛ مستدرک الوسائل، ج11، ص198؛ [1]مصباح الشریعة، ص177. [2]

.

«پس ای نور دیدۀ دانش ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا» ! ؟

و الحاصل أنّ محلهم علیهم السلام الذی محلّ القطب من الرحی علی وجه العموم و الشمول هو المحل الذی لا یصل إلیه أکابر سائر الأنبیاء، فضلاً عن غیرهم من سائر الأولیاء و العلماء والحکماء؛ قال النبی صلی الله علیه و آله لأخیه علی علیه السلام [ ما ] محصّله: إنّه لا یعرفنی حق المعرفة إلا اللّه و أنت، و لا یعرفک کذلک إلّااللّه و أنا (2).

ثم اعلم أن کون الحوت علی الماء و کون الماء علی الصخرة-علی ما تضمّنه هذا الحدیث-لا ینافی و لا یخالف الترتیب الذی یتضمّنه حدیث زینب العطّارة (3)عن حضرة النبی صلی الله علیه و آله علی عکس هذا الترتیب، حیث قرّر صلی الله علیه و آله فی ذلک الحدیث العجیب الغریب کون الصخرة علیها و علی ظهر الحوت، و کون الحوت بما علیها علی البحر المظلم المعبّر عنه فی هذا الحدیث ب‍ «الماء» ؛ و ذلک أنّ لکلّ من الصخرة و الحوت وجهاً من الاحتیاج و ضرباً من الافتقار إلی الاُخری، و کذلک یجری حُکم الاحتیاج بین الصخرة و الماء؛ کلٌّ مِن وجهٍ محتاجٌ، و من وجه آخر محتاج إلیه، ولکن علی وجه غیر دائر؛ فإنّ قساوة القلب کما یکون سبباً و علّةً مُعدّة لانتظام أمر شهوة البطن المعبّر عنه فی هذا الحدیث ب‍ «الحوت» ، و کذلک انتظام أمر شهوة البطن یکون علةً لنظام القساوة و معدّة له، و هکذا الأمر یجری بین الصّخرة و بین بحر المادة البدنیة المظلمة، و سرّ ذلک کون کلّ من الصخّرة والحوت مثلاً ذات مراتب متعاقبة فی الوجود


1) 1)

2) 2) . قارن: تأویل الآیات، ج2، ص505 نقلاً عن علی علیه السلام: یا سلمان، إنه لا یعرفنی أحد حق معرفتی.

3) 3) . قارن: الکافی، ج8، ص153؛ [3]بحارالأنوار، ج57، ص83. [4]

والحدوث، فیکون کل منهما بحسب مرتبة منها متقدمة علی مرتبة من الاُخری تتوقف علی تلک المرتبة من الاُولی، و بحسب مرتبة اُخری منها تکون متأخرة عن المرتبة الاُخری من الاُخری، کما لایخفی علی اُولی النُّهی. و هکذا یجری الأمر بین الصّورة و الهیولی.

هذا هو ما حضر (1)

. فی المخطوطة: «خطر» ، والظاهر أنه سهو.

، و خطر فی البال علی رسم العجالة فی ترجمة هذا الحدیث و حلّ عقدته المعروفة بین العامة والخاصة، و العلم عند اللّه.

1) 1)

28- شرح حدیث زینب العطّارة

اشارة

علی بن جمشید نوری

(د 1246 ق)

تحقیق

حامد ناجی اصفهانی

رسالۀ حاضر

شرح حال مختصری از مؤلف ضمن رسالۀ شرح حدیث «ان الأرض علی الحوت. . .» گذشت. اما در این حدیث نبوی، زینب عطّاره از توحید و آفرینش سؤال نموده و حضرت، پاسخ داده است. پاسخ حضرت، پر راز و رمز است و نیاز به شرح و تفسیر دارد و ملا علی نوری این شرح مبسوط را برای گشودن رازهای آن نگاشته است. وی در این شرح بر مبنای فلسفی حکمت متعالیه مشی نموده و مطالبش خالی از غرابت و صعوبت نیست.

حدیث زینب عطّاره در منابع معتبر شیعی نقل گردیده، از جمله کلینی این حدیث را در بخش روضۀ کتاب الکافی (1)

. الکافی، ج8، ص 153، ح 143.

، و شیخ صدوق نیز در التوحید (2)آورده است. مصدر نقل ملا علی نوری، کتاب الکافی کلینی است.

آنچه از دست نوشته‌های این رساله سراغ داریم عبارت‌اند از:

1.

نسخۀ کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی به شمارۀ 2010 که در 1256ق کتابت شده است (3). از این نسخه با رمز «م» یاد شده است.

2.

نسخه‌ای از یک کتابخانۀ شخصی که با رمز «ح» یاد شده است.

3.

نسخۀ کتابخانۀ دایرة المعارف بزرگ اسلامی به شمارۀ 534 که به خط


1) 1)

2) 2) . التوحید، صدوق، ص 276. [1]

3) 3) . فهرست کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی، ج 6، ص 13.

محمدصادق خراسانی در 1248ق تحریر شده است (1)

. فهرست دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 1، ص 147 و 323.

.
4. نسخۀ کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی به شمارۀ 1934 (2).

این اثر ارزشمند با استفاده از نسخه‌های یاد شده تصحیح شده است، که تقدیم ارباب فضل می‌گردد.


1) 1)

2) 2) . فهرست کتابخانۀ مجلس، ج 5، ص 234 و ج 9، ص 643.

تصویر

477

تصویر آغاز نسخه از یک کتابخانۀ شخصی

محل تصویر شمارۀ53

تصویر

478

تصویر انجام نسخه از یک کتابخانۀ شخصی

محل تصویر شمارۀ54

تصویر

479

تصویر آغاز نسخه از کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی

محل تصویر شمارۀ55

تصویر

480

تصویر انجام نسخه از کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی

محل تصویر شمارۀ56

شرح حدیث زینب العطّارة

اشارة

وبه ثقتی (1)

. ح: و به نستعین.

الحمد للّه‌الّذی له ما فی السماوات وما فی الأرض وما بینهما وما تحت الثری، وصلّی اللّه علی المرکز المحیط بمحیطات دوائر حقائق الأشیاء، مصباح مصابیح الدجی، قطب رحی الولایة (2)التامّة العامّة الکبری المحمدیّة البیضاء، وعلی آله الوارثین لکماله مفاتح خزائن الغیب مصابیح الدجی، سیما علی العلویّة العُلیا والفاطمیّة الزهراء، روحی له ولهم الفداء.

أمّا بعد الحمد الکافی والسلام الوافی (3)فیقول «النوری» الحافی (4): إنّ فی کتاب الروضة من الکافی حدیث زینب العطّارة: محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن عبد الرحمن بن أبی نجران (5)، عن صفوان، عن خلف (6)بن حمّاد، عن حسین بن زید


1) 1)

2) 2) . م: ولایة.

3) 3) . «أما بعد. . . الوافی» لیس فی ح ومکانه خال، وکذا العناوین الآتیة.

4) 4) . یشبه أن یکون وصفه ب‍ «الحافی ناظراً إلی ضرب من خلع النعلین وطرح الکونین؛ لأنّ سُوق السالک إلی الشیء لهو ضرب من الوصول إلیه، علی أنّ الوصول العلمی ینفکّ غالباً عن الوصول العینی؛ لأنّ الوجود الظلّی الّذی هو مثال الوجود العینی مع اتصاله واتحاده معه بائن عنه بونَ الأرض عن السماء؛ فإن الوصول العلمی والوجود الظلّی منزلته من الوصول والوجود العینی منزلة التشبه من التحقق، وبینهما بون ما کما بین الأرض والسماء، ولکن من تشبّه بقوم فهو منهم، والحدید إذا جاور النار وداوم علی المجاورة وواظبها یتشبّه بها ویتصبّغ بلونها ویتّصف بصفاتها، فیصیر مظهر لآثارها؛ لأنّ النار ألقت فی هویّته منها مثالها، فأظهرت عنه أفعالها. «منه أعلی اللّه مقامه حرر فی اللیل الثلاثاء فی 29 شهر محرم الحرام یوم الاثنین من النیروز سنة 1257» .

5) 5) . م: بحران.

6) 6) . م و ح: حلف.

الهاشمی، عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:

جاءت زینب العطارة الحولاء (1)

. حولا: مؤنث أحول.

إلی نساء النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم وبناته، وکانت تبیع منهنّ العطر، فجاء النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم وهی عندهن، فقال: إذا أتیتنا طابت بیوتنا. فقالت: بیوتک بریحک أطیب یا رسول اللّه. قال: إذا بعتِ أحسنی ولا تغشّی؛ فإنّه أتقی وأبقی للمال. فقالت: یا رسول اللّه، ما أتیت بشیء من بیعی، وإنّما أتیتُ أسألک عن عظمة اللّه عز و جل. /ب 1/فقال: جلّ جلال اللّه، ساُحدّثک عن بعض ذلک. ثمّ قال: إنّ هذه الأرض بِمَن علیها عند التی تحتها کحلقة مُلقاة فی فلاة قیٍّ (2)، وهاتان بمن فیهما ومن علیهما عند التی تحتهما کحلقة ملقاة فی فلاة قیٍّ، والثالثة حتّی انتهی إلی السابعة. وتلا هذه الآیة: «خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ اَلْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ» (3).

والسّبع الأرضین بمن فیهنّ ومن علیهنّ علی ظهر الدّیک کحلقة ملقاة فی فلاة قیٍّ.

والدیک له [ جناحان ] جناح فی المشرق وجناح فی المغرب، ورجلاه فی التخوم.

والسّبع والدّیک بمن فیه ومن علیه علی الصخرة کحلقة ملقاة فی فلاة قیٍّ.

والصخرة بمن فیها ومَن علیها علی ظهر الحوت کحلقة ملقاة فی فلاة قیٍّ.

والسّبع والدیک والصخرة والحوت بمن فیه ومن علیه علی البحر المظلم کحلقة ملقاة فی فلاة قیٍّ.

والسبع والدّیک والصخرة والحوت والبحر المظلم علی الهواء الذاهب کحلقة ملقاة فی فلاة قیٍّ.

والسّبع والدّیک والصخرة والحوت والبحر المظلم والهواء الذاهب (4)علی الثری


1) 1)

2) 2) . القیّ: الأرض القفر الخالیة.

3) 3) . الطّلاق (65) :12. [1]

4) 4) . فی المصدر: -الذاهب.

کحلقة ملقاة فی فلاة قیّ، ثمّ تلا هذه الآیة: «لَهُ ما فِی اَلسَّماواتِ وَ ما فِی اَلْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ ما تَحْتَ اَلثَّری» 1 ثم انقطع الخبر عند الثری (1).

والسبع والدیک والصّخرة والحوت والبحر المظلم والهواء والثری ومن فیه ومن علیه عند السّماء الاُولی کحلقة ملقاة فی فلاة قیٍّ وهذا کلّه.

وسماء الدنیا ومن علیها ومن فیها عند الّتی فوقها کحلقة ملقاة (2)فی فلاة قیّ، وهاتان السماءان ومن فیهما ومن علیهما عند التی فوقهما کحلقة ملقاة فی فلاة قیٍّ.

وهذه الثلاث بمن فیهنّ ومن علیهنّ/الف 2/عند الرابعة کحلقة ملقاة فی فلاة قیٍّ -حتّی انتهی إلی السّابعة-.

وهن ومن فیهنّ ومن علیهنّ عند البحر المکفوف عن أهل الأرض کحلقة ملقاة فی فلاة قیّ.

وهذه السبع والبحر المکفوف عند جبال البرد کحلقة ملقاة فی فلاة قیٍّ، وتلا هذه الآیة: «وَ یُنَزِّلُ مِنَ اَلسَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِیها مِنْ بَرَدٍ» 4 .

وهذه السّبع والبحر المکفوف وجبال البرد عند الهواء الّذی تحار (3)فیه القلوب کحلقة ملقاة فی فلاة قیّ.

وهذه السّبع والبحر المکفوف وجبال البرد والهواء عند حجب النّور کحلقة ملقاة فی فلاة قیّ.

وهذه السّبع والبحر المکفوف وجبال البرد والهواء وحجب النور عند الکرسیّ کحلقة ملقاة فی فلاة قیٍّ، ثم تلا هذه الآیة: «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ اَلْعَلِیُّ اَلْعَظِیمُ» 6 .

وهذه السبع والبحر المکفوف وجبال البرد والهواء وحجب النور والکرسی عند العرش کحلقة ملقاة فی فلاة قیٍّ، ثم تلا هذه الآیة «اَلرَّحْمنُ عَلَی اَلْعَرْشِ اِسْتَوی» 7 .

وفی روایة الحسن: الحجب قبل الهواء الّذی تحار فیه القلوب، انتهی ما فی الرّوضة (4).

أقول: لعلّ الأصوب الأوفق هو ما فی روایة الحسن؛ للتطابق اللازم رعایته بین الدّرجات والدّرکات، کما سیتّضح سرّ ذلک فیما سیأتی ویأتی به من الشرح.


1) 2) . وفی الحدیث الآخر عنهم (صلی الله علیه و آله) « دخلت عند الثری» أو « ما تحت الثری» . علم العلماء. «منه رحمه الله» .

2) 3) . م: -ملقاة.

3) 5) . فی حاشیة النسختین: یحتار خ ل.

4) 8) . الکافی، ج 8، ص 153-155، ح 143. [1]

وفی الوافی بیان:

القیّ-بالکسر والتشدید-: فِعل من القَوَی (1)

. م: «القراء» وهو تصحیف من الکاتب، والقَواء بمعنی القَوی.

، وهی الأرض القَفر الخالیة، ولعلّ التشبیه بالحلقة إشارة إلی کرویّتها، وبالفلاة إلی سعتها، وفی هذا الحدیث من الرموز والإشارات ما لا یبلغ علمنا إلی حلّه، ولعلّ اللّه یرزقنا حلّه من فضله، وما ذلک علی اللّه بعزیز (2)، انتهی.

وإنّی أقول مع قلّة البضاعة فی الصناعة «وَ اَللّهُ یَقُولُ اَلْحَقَّ» 3 وهو ولیّ الهدایة:

لعلّ ملاک حل عقد هذا الحدیث/ب 2/یدور علی مدار بیان درجات العقل ودرکات الجهل وشرح مراتب النور ومعارجه ومنازل الظلمة ومهابطه، وقد یعبّر عنهما بمخروط الوجود، ومخروط المهیّة، ومخروط الوجوب، ومخروط الأرکان، اللذَین وُضعا بالوضع الطبیعی الإلهی علی التعاکس. ولقد یفسّر ملاک تلک الدّرجات العلیا بطینة العلّینیّة، وملاک هذه الدرکات السفلی بطینة السجّینیة، وعلی ذلک الملاک العلوی یدور محیطات العلویات، وعلی هذا الملاک السفلی یدور دوائر السفلیات، والعالم العلوی نزولاً وصعوداً عالم العلم والنّور، والعالم السفلی عالم الجهل والظلمة والغرور، والجهل والظلمة والمهیّة مجملة جهاتها واعتباراتها خلقت تبعاً للعقل والنّور والوجود المخلوقة بالأصالة؛ سبحان من سبقت رحمته غضبه (3).

ومرادنا من خلقة الجهل بالعرض وبتبعیة العقل أنّ بمجرّد جعل العقل تقرّرت طینة الجهل تبعاً وطفیلاً، کما تقرّرت المهیة ثانیاً بجعل نور الوجود أوّلاً؛ فإنّ منزلة الجهل والمهیة والغضب من العقل والوجود والرّحمة منزلة العکس (4)من عین الأصل (5)


1) 1)

2) 2) . الوافی، ج 17، ص 469، ح 17655. [1]

3) 4) . قارن: بحار الأنوار، ج90، ص 158.

4) 5) . مرادنا بالعکس هاهنا هو جهة خلاف الأصل التی لا تأصّل لها فی التحصّل، وهو ضدّ الأصل، لیس نداً له‌یطابقه، بل یقابله ویعانده، فافهم. «منه رحمه الله» .

5) 6) . وحکم هذا الأصل المراد هاهنا علی خلاف العکس المعروف الّذی یتراءی فی المرایا؛ حیث یطابق الأصل، ویحکی عنه حکایة، فافهم إن شاء اللّه تعالی. «منه» .

ومنزلة الظل المعبّر عنه بالفارسیة ب‍ « سایه» (1)

. م: بسایه.

من النور.

ثم اعلم أنّ اُصول الحروف وأعیانها التی أوّلها ألف أبجد وآخرها عنه غین ضظغلا ثمانیة وعشرون حرفاً، وعکوسها (2)وأظلّتها-التی خلقت تبعاً وطفیلاً لها واقترنت وتقرّرت وتقوّمت بها اقترانَ المهیة بالوجود وتقرّر الظلمة بالنور وتقوُّم الجهل بالعقل تقرّراً وتقوّماً تبعیّاً ثانویاً من دون قصد والتفات إلیها إلّابضرب من المجاز-کذلک تکون ثمانیةً/الف 3/وعشرین ظلّاً. وتلک الاُصول النوریّة هی مدار دائرة (3)العقل والنور، وهذه الفروع الظلمانیة والأظلة الظلمانیة هی مدار دائرة الجهل والزور، وتلک الاُصول قد ینقسم أیضاً إلی نصفین متقابلین: نورانیة وظلمانیة، کلّ منهما أربعة عشر حرفاً کما تقرّر فی فنّه ومحلّه، ولعلّ هذا الحدیث ینظر إلیه أیضاً من وجه لا ینافی ذلک الوجه الّذی هو مدار دائرتَی النور والظلمة، وسیتّضح سر توجّه هذا الإحتمال فی هذا الحدیث ووجهُ کونه ناظراً إلی اعتبار هذه القسمة أیضاً.

ثم اعلم-یا صاحب البصیرة العیناء-أنّ الطّبائع العلویّة والأجرام السّماویة لکمال اعتدال طباعها وصفاء مزاجها قوی أثر النفس الکلیّة الإلهیة اللاهوتیة التی هی ذات اللّه العلیا ومرتبة العلویة العلیا، والدرّة الصفراء فیها، فتجلّت لها فأشرقت، وطالعتها فتلألأت (4)، فصارت نشأتها نشأة النور (5)ومحیطاتها دوائر الأنوار، وعلی عکس ذلک یکون ملاک الطبائع السفلیّة والأجسام العنصریة من الاُمَّهات والموالید بما هی سفلیة وأرضیة، دارها دار سراب وغرور واغترار؛ فإنّها لبعدها عن درجة ذلک الاعتدال والصفاء -اللذین هما ملاک ذلک التجلّی الإلهی ومدار الارتفاع عن منزل (6)التضادّ ومهوی التعاند الجبلی المؤدّی إلی التفاسد الجهلانی-صارت منزلتها درکة قاعدة المخروط الإمکانی،


1) 1)

2) 2) . وظاهر أنّ عکوس النور الّذی کلامنا فیه هو خلاف النور وضده وعکسه، فلا تغفل. «منه أعلی اللّه مقامه» .

3) 3) . م: +دائرة.

4) 4) . اقتباس من حدیث العالم العلوی وفیه: « سئل عن العالم العلوی، فقال: صور عاریة عن المواد، عن القوةوالاستعداد، تجلّی لها فأشرقت، وطالعها فتلألأت» . مناقب آل أبی طالب، ج2، ص 49. [1]

5) 5) . م: النوریة.

6) 6) . م: +التجلّی.

ونشأتها نشأة کمال البعد عن درجة قاعدة مخروط نور الوجود والوجوب الرّحمانی.

فصارت مستغرقةً فی لجّة البحر المظلم المسجور، منقطعةً عن عین الحیاة الحقّة الحقیقیّة، محتجبة مغترّة بسراب الغرور/ب 3/خارجةً عن نهر النور الّذی علی شاطئه الأیمن الدرّة البیضاء، وعلی شاطئه الأیسر تلک الدرة الصفراء، ومن هناک ائتمر طینة الجهل تبعاً للعقل بالأمر الإقبالی واتبعه فی السیر النزولی، فإذا حان حین الرجوع والإنابة والإدبار، واُمر بالإدبار وبمتابعة العقل فی العروج إلی عالم الأنوار، تمرّد وأبی واستکبر، فأخلد فی النزول إلی الدرکة السفلی، واستمرّ علی الهویّ إلی الثری، وبالغ بالولوج فیما تحت الثری. والثری بما عقبها وبما تحتها هی مصدوقة کریمة «وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ اَلظَّمْآنُ ماءً حَتّی إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَ وَجَدَ اَللّهَ عِنْدَهُ فَوَفّاهُ حِسابَهُ وَ اَللّهُ سَرِیعُ اَلْحِسابِ * أَوْ کَظُلُماتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراها وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اَللّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ» 1 ومقابل مصدوقة تلک الثری وتوابعها هو مصدوقة کریمة «اَللّهُ نُورُ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ اَلْمِصْباحُ فِی زُجاجَةٍ» 2 الآیة، مع ما بعدها من الآیة التی تخبر عن أحوال آل (1)اللّه الذین هم مصدوقة (2)آیة النور.

وممّا تلونا علیک ینکشف سرّ کون تلک الدار المعتدلة الصّافیة الجامعة بین الأطراف، المتقابلة من جهة واحدة، دار توحّد واتحاد ودار تصالح وتوافق وائتلاف بین الأطراف، وکون هذه الدار الغیر المعتدلة المتداعیة إلی الانحراف الواقعة فی الأطراف الدّاعیة إلیها والغیر الجامعة بینهما إلّاعلی وجه التعارض/الف 4/والاختلاف، دار تشتّت وتفرّق وتعاند وتضادّ، ودار تنازع ونفاق وتفاسد وفساد وإفساد؛ ولنعم ما قیل فیه:

جان گرگان و سگان از هم جداست «وَ قُلُوبُهُمْ شَتّی» 5 متّحد جان‌های شیران خداست (3).


1) 3) . ح: -آل.

2) 4) . کذا.

3) 6) . راجع « مثنوی معنوی» ، دفتر 4 بیت 414.

کما حکی تعالی عن حبیبه صلی الله علیه و آله و سلم فی حق ولیّه: «وَ أَنْفُسَنا» 1 ولنعم ما قیل فیه: چونکه هر وصف محمّد با علی است گر بگویی یا محمّد، یا علی است

ربّنا «وَ لا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا» 2 .

تکملة نوریّة [فی معرفة الطریقة الوسطی و صاحبها]

ولعلّک تقول: کیف تمکّن ویتمکّن المرء من الجمع بین الأطراف المتقابلة من جهة واحدة، والتقابل والتعاند بین الأطراف البالغة فی التعاند والتنافی یأبی ویمنع عن ذلک جدّاً؟

فاعلم-یا صاحب البصیرة العیناء، ویا طالب الحقیقة بالسلوک علی مسلک الاستقامة والاستواء، ویا ناهج منهج العدل والمحجّة البیضاء-أنّ الغایة القصوی من السیر والسلوک علی الطریقة الوسطی طریقة العلویة العلیا-وهی شریعة المحمدیّة البیضاء-إن هی إلّاالتخلّق بأخلاق اللّه تعالی والتحقّق بمظهریة صفاته العلیا وأسمائه الحسنی، وهو سبحانه وجلّ شأنه « عال فی دنوه ودانٍ فی علوه» (1)ظاهر فی بطونه وباطن فی ظهوره، سبحان من خفی من فرط ظهوره، واحتجب عن نواظر خلقه بشعاع نوره، «هُوَ اَلْأَوَّلُ وَ اَلْآخِرُ وَ اَلظّاهِرُ وَ اَلْباطِنُ» 4 . ظهوره بعینه بطونه [و] بطونه بعینه ظهوره، حاضر غیر محدود، وغائب غیر مفقود. کلّ ذلک جمعٌ بین الأطراف المتباعدة البالغة/ب 4/جدّاً فی التقابل والتباعد من جهة واحدة.


1) 3) . قارن: بحار الأنوار، ج90، ص 189 و ج 91 ص 189.

فالأمر بالتخلق بأخلاقه تعالی وبالتحقّق بمظهریّة صفاته العلیا وأسمائه الحسنی یوجب تیسّر ذلک الجمع، ویستلزم التمکّن المناقض للمنع. ومن هنا یتّضح سرّ تمکّن الأنبیاء والأولیاء من الجمع بین البشریة السفلی والربانیة العلیا «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی إِلَیَّ» 1 الآیة «مَنْ یُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اَللّهَ» 2 .

قال صلی الله علیه و آله و سلم: لی مع اللّه وقت لا یسعنی فیه ملک مقرّب، ولا نبیّ مرسل (1).

وقال صلی الله علیه و آله: من رآنی فقد رأی الحق (2).

وعنهم علیهم السلام: لنا حالات مع اللّه؛ نحن هو، وهو نحن، وهو هو، ونحن نحن (3).

إلی غیر ذلک من الآیات والأخبار التی لا یکاد یحصی.

وإلی سرّ ذلک الجمع الکاشف عن حقیقة الحال علی وجه التمثیل والتمثال [یشیر] قول قبلة العارفین علیّ أمیر المؤمنین علیه السلام-روحی له الفداء-حین سأله کمیل بن زیاد أن یعرّفه نفسه، فی جملة ما قال علیه السلام فی جوابه: والکلیة الإلهیّة لها خمس قوی: بقاء فی فناء، ونعیم فی شقاء، وعزّ فی ذلّ، وفقر فی غنی، وصبر فی بلاء (4)، ویعنی علیه السلام من « الکلیة الإلهیة» هاهنا (5): النفس الکلیة الإلهیة اللاهوتیة التی هی روح القدس الّذی به بعثت الأنبیاء، وبه أیّدوا، وبه علموا الأشیاء، وذلک الروح یسمّی ب‍ « روح القدس الأدنی» الّذی هو حقیقة العلویّة العلیا، والمسمّاة بذات اللّه العلیا التی قال تعالی فیها حکایة عن عیسی علیه السلام: «وَ لا أَعْلَمُ ما فِی نَفْسِکَ» 8 .

وأمّا « روح القدس الأعلی» فهی حقیقة المحمدیة (6)البیضاء/الف 5/التی هی عقل الکلّ الکلّی المسمّی بحقیقة الحقائق فی الأشیاء، وبالدرّة البیضاء، وبالقلم


1) 3) . راجع: اللؤلؤ المرصوع، ص 66.

2) 4) . الجامع الصغیر، ج2 ص 170.

3) 5) . الکلمات المکنونة، ص 114؛ [1] اللمعة البیضاء، ص 28.

4) 6) . شرح الأسماء الحسنی، ص 45.

5) 7) . م: -هاهنا.

6) 9) . وهی وسط الکلّ فی الکلّ، وتکب لنفس الکلیة خلیفته فی تلک المنزلة العلیا «منه أعلی اللّه مقامه» .

الأعلی، کما یسمّی تلک النّفس الکلیّة بالدرّة الصفراء وباللوح (1)

. ح: +القلم.

المحفوظ الّذی کتب ذلک القلم الأعلی بأمره تعالی، فیه کل ما هو کائن إلی یوم القیامة؛ جفّ القلم بما هو کائن (2)، وجفّت الصحف کذلک، ومن هنا یسمّی باُمّ الکتاب «وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ اَلْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ» 3 . ومنزلة تلک النفس الکلیة العلویة من ذلک العقل الکلّ الکلّی المحمّدی منزلة الإرادة الکلیّة الإلهیة المحیطة القاهرة من العلم الکلی الإلهی المحیط الباهر الّذی «لا یعزب عنه مثقال ذرّة فی الأرض ولا فی السّماء» (3).

وبالجملة فمعنی قوله علیه السلام « بقاء فی فناء» هو (4)کون بقاء تلک النفس الکلیة العلویة العلیا بعینه عین فنائها، وفناؤها بعینه عین بقائها من جهة واحدة، وهکذا فی تتمّة تلک القوی الإلهیة.

هذا، ولکن یحب أن یعلم ویقال بالفرق هاهنا بینه تعالی وبین عبده المقرّب المتخلّق بأخلاقه جلّ وعلا؛ فإنّ اقتدار العبد المتخلق بالتمکّن من ذلک الجمع الکاشف عن کماله ووصاله إنّما هو بحوله وقوّته وقدرته التی قال تعالی فی الإشارة إلی سریانها وشمولها وقهرها وإحاطتها: «فَسُبْحانَ اَلَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» 6 وقال تعالی: «إِلَی اَللّهِ تَصِیرُ اَلْأُمُورُ» (5)«أَلا إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ» (6)«وَ هُوَ اَلْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ» 9 وإن کانت تلک الید الباسطة القاهرة/ب 5/الفائقة الإلهیة بعینها تلک النفس الکلیّة المحیطة القاهرة الفائقة العلویّة العلیا، وهی بعینها ذلک العقل الکلّی الإلهی، القاهر المحیط الفائق علی أیدی الأشیاء، وکلتا یدیه تعالی یمین (7).

وفی الرجبیة الخارجة من الناحیة المقدّسة: فجعلتهم معادن لکلماتک وأرکاناً لتوحیدک وآیاتک ومقاماتک التی لا تعطیل لها فی کلّ مکان، یعرفک بها من عرفک، لا فرق بینک وبینها إلّاأنهم عبادک وخلقک، وفتقها ورقتها بیدک، بدؤها منک، وعودها الیک، أعضاد وأشهاد ومناة وأزواد وحفظة ورُوّادٌ، فبهم ملأتَ سماءک وأرضک حتی ظهر أن لا إله إلّاأنت. (8). الدعاء.


1) 1)

2) 2) . راجع: بحار الأنوار، ج 28، ص 49، [1] الصحیح للبخاری، باب القدر، ج 8 ص 152 وقارن: التوحید، ص 343.

3) 4) . اقتباس من سورة یونس (10) ، الآیة 61: « [2]وما یعزب عن ربک. . .» .

4) 5) . م: -هو.

5) 7) . الانعام (6) :18. [3]

6) 8) . فصّلت (41) :54. [4]

7) 10) . عوالی اللئالی، ج 1، ص 50.

8) 11) . راجع: بحار الانوار، ج98، ص 393. [5]

وظاهر أنّ المراد بتلک المعادن والأرکان والمقامات التی لا تعطیل لها فی شیء من الأمکنة ولا فی وقت من الأوقات والأزمنة إنّما هو حضرة نبیّنا و (1)

. ح: -و.

نبیّ الأنبیاء وآله الوارثین لکماله، مصابیح الدّجی صلی الله علیه و آله الذین هم خزنة خزائن اللّه تعالی، ومفتاح مفاتح الغیب الّذی لا یعلمها إلّاهو جل وعلا (2)فإنّهم (صلی الله علیه و آله) لهم الکلّ فی الکلّ، ولهم القلّ (3)فی الجلّ؛ کما قال قبلة العارفین: نحن صنائع اللّه، والخلق صنائع لنا (4)و لا یُعبد اللّه إلّا بعبادتنا، ولا یعرف إلّابسبیل معرفتنا، (5)إلی غیر ذلک مما لا یکاد یحصی، ولنرجع إلی ما کنا هاهنا فیه.

تمهید فیه تشیید

فإذا تحقّق واعترفت/الف 6/بعین الیقین بحقیقة ما أشرنا إلیه وبحقّیة (6)ما أظهرنا لک فی آخر کلامنا هذا هاهنا-من کونهم (صلی الله علیه و آله) صنائع اللّه تعالی، وکون سائر الخلق وسائر الأشیاء کلّها جلّها وقلّها صنائع لهم بل وعنهم ومنهم وبهم وفیهم وإلیهم (صلی الله علیه و آله) ، وکونهم بمقام لا یُعبد اللّه تعالی ولا یطاع إلّابعبادتهم وطاعتهم (7)وإطاعتهم، ولا یعرف


1) 1)

2) 2) . اقتباس من سورة الأنعام (6) ، الآیة 59: « [1]وعنده مفاتح الغیب. . .» .

3) 3) . القل: القلیل.

4) 4) . راجع: نهج البلاغة، کتاب 28 ما قریبه.

5) 5) . بصائر الدرجات، ص 517. [2]

6) 6) . ح: بحقیقة.

7) 7) . ح: بطاعتهم.

إلّابمعرفتهم بحسب ذلک المقام کما مرّت الإشارة إلیه-تحقّقت وتفهّمت حقّ التحقّق والتفهّم (1)

. م: التفهّم والتحقّق.

بکون کلیّة الخلائق والأشیاء من الحقائق والرقائق سواء کانت مخلوقة ومقصودة خلقتها بالذات کالعقل بجنوده وقواه وتوابعه وأتباعه، أو ثانیاً وبالعرض کالجهل بجنوده من نصاراه ویهوده ومجوسه وهنوده ولواحقه وأتباعه (2)، مخلوقةٌ بطاعتهم علیهم السلام، مفطورة علی خدمتهم، مجبولة علی إطاعتهم علیهم السلام ومتابعتهم، مجعولة علی جبلّة تابعیتهم، معترفة بالفطرة بولایتهم ومولویّتهم، مقرّة بحسب السجیّة الفطریة بأوّلیتهم وسیادتهم علیهم السلام.

فبالجملة فالکلّ خیلهم وخدمهم، والجلّ والقلّ بهمهم واُممهم من الدرّة إلی الذرّة، ومن الذرّة إلی الدرّة، کما قیل فی مدیحة الحضرة الختمیة المحمدیّة بالفارسیة: ای صدر نشین هر دو عالم

وسر تلک المطاعیة والمتبوعیّة إنّما هو کونهم (صلی الله علیه و آله) جامع مجامع فنون/ب 6/ الکمال، ومجمع جوامع شؤون الجمال والجلال، فی مقام البیان ومقام المعانی، فضلاً عن کونهم مجمع مجامع الکمال الإنسانی، وجامع جوامع الجمال الروحانی، وإن کانوا علیهم السلام بمجرّد هذه الجهة-أی من جهة کونهم صاحب منزلة الإنسان الجامع ومالک مرتبة جامع الجوامع-مستحقّین لکون الکلّ خیلهم وخدمهم، وکون الجل والقل بهمهم واُممهم.

ومن هنا قالت أساطین الحکمة کما قیل: إنّ الکلّ والجلّ والقلّ من الأشیاء خلقت لانتظام وجود الإنسان وجبلت علی خدمة هذا النظام الّذی هو أحسن النظام، فیکون بعض الأشیاء خادماً جلّه وبقلّه کالماء والتراب، ویکون بعضها خادماً یظلّه من فوقه کالنار والسّماء، ویکون بعضها خادماً یحیط به کالهواء؛ لأنّ الهواء به استنشاق روح الإنسان وبه دوام حیاته فی هذه النشأة الدنیا (3)، وهی بحرارته ورطوبته یکون مادّة تکوّن الانسان، وهو-أی الهواء-وسط التوابع والخدم فی هذا العالم؛ إذ فوقه النار، وسبع سماوات، وفلک المنازل، وفلک البروج، والکرسیّ، والعرش، وجسم الکلّ، والمثال الکلّی یعنی عالم الحس المشترک من جهة کونه هورقلیا الخارج من هذا العالم والدّاخل فیها من جهتین، والجوهر الهباء الکلّی، والطبیعة الکلیّة، والنفس الکلیّة یعنی عالم الخیال الکلّی، والروح الکلیّة یعنی عالم الدرّة الصفراء وهی لوح رقائق


1) 1)

2) 2) . ح و م (خ ل) : وأشیاعه.

3) 3) . ح: -الدنیا.

المعانی، والعقل الکلی یعنی الدرّة البیضاء عالم حقیقة حقائق المعانی؛ فهذه تسعة عشر بعدد حروف البسملة.

وتحته الماء/الف 7/وسبع أرضین «خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ اَلْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ» والملک الحامل لها، والصخرة وهو سجّین، والثور، والحوت، والبحر المظلم، والریح العظیم أی الهواء الذاهب بما یحیط «إِذاً لَذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ» 1 ، وجهنم، والقمطام، والثری وما تحتُ، والجهل وهو وسط الکل فی دائرة (1)الظلمات کما أنّ العقل المحمدی الکلی وسط الکلّ فی دائرة الأنوار؛ فهذه أیضاً تسعة عشر بعدد (2)سَدَنة سقر؛ وذلک للزوم تطابق درکات الجهل والظلمة لدرجات (3)العقل والنور، ووجوب المطابقة والمساواة بین جنود العقل وجنود الجهل، کما تفرد فی محله عقلاً ونقلاً.

تنبیه [فی تبیین اختلاف الدرجات والدرکات]

والاختلاف المتراءی الظاهر من الأخبار والآثار من أقوال أهل العلم اُولی البصائر والأبصار فی تعداد تلک الدرجات وتلک الدرکات مبتنٍ علی اختلاف الاعتبارات الموجّه کلّ منها فی مقامه، ومرجع کلّها وأصل اُصولها هو اعتبار عدد الحروف الهجائیة الأبجدیة: الثمانیة والعشرین من وجه، والتسعة والعشرین من وجه آخر، کما سیتّضح فی بیان تقابل الدرجات والدّرکات؛ فإنّ کلیة دائرة الدرجات یجب أن یعتبر منازلها المرتّبة فی نفس الدّائرة بهذا العدد الأصلی، وکذلک کلیّة دائرة الدرکات یکون حکمها ذلک.

ومن جملة تلک الاعتبارات المختلفة ما اعتُبر فی «حدیث زینب العطارة» الّذی نحن الآن فی صدد شرحه بقدر الوسع والإمکان، وقد اعتُبر/ب 7/فیه فی کلّ من


1) 2) . م و ح: دائر.

2) 3) . قوله: « بعدد سدنة سقر» ، وذلک العدد من جهة اعتبار الحرفیة إنّما هی عکوس حروف البسملة، ویکون‌المرکّب من تلک الحروف الظلمانیة العکسیة اسماً یقابل اسم البسملة، فکما تکون البسملة الاسم الأعظم الجمالی، فکذلک ذلک الاسم القهری الأعظم الجلالی. «منه أعلی اللّه مقامه» .

3) 4) . م: درجات.

الدرجات والدرکات عدد أربعة عشر، ومن جهة ملاحظة کون نصف الحروف الهجائیة نورانیة ونصف آخر منها ظلمانیّة کما تقرّر واعتبر فی فنّه.

ویمکن أن یرجع الاعتبار فی حلّ هذا الحدیث إلی الاعتبار الأصیل الأصلی، کما سنشیر إلیه عند التعرّض لخصوص شرحه وحلّه-إن شاء اللّه تعالی-بمعاضدة رفیق التأیید ومرافقة صدیق التوفیق.

وبالجملة فالإنسان هو القائم بین الأمرین والواسط المتوسّط بین البحرین؛ لأنّ هذه الأکوان العلویّة والسفلیة کلّها تابعة للإنسان مقصودة ومصنوعة له کما مرّ.

تکملة فیه تبصرة [فی معرفة العالم الاصغر والاکبر]

اعلم أنّ الإنسان إنسانان: إنسان کبیر یسمّی بالعالم الأکبر، وإنسان صغیر موسوم بالعالم الأصغر اُنموذج ذلک العالم الأکبر؛ کما قال علیُّ قبلة العارفین علیه السلام: أ تزعم أنّک جرم صغیر

وهو فی وجه من الاستبصار عند اُولی البصائر والأبصار یزید علی ذلک الأکبر الّذی خلق طیناً اُخذ منه طینة هذا الأصغر، وفی القدسی نظراً و (1)إشارةً إلی تلک الفضیلة والمزیّة: ما وسعنی أرضی ولا سمائی، ولکن وسعنی قلب عبدی المؤمن (2)وقد أشار إلیه بعض العارفین فی نظمه حیث قال مخاطباً للإنسان الکامل: یا خالق الأشیاء فی نفسه

من وسع الحقّ أضاق عن خلق فکیف الأمر یا سامع

ولقد أنشدتُ فی الکشف عن سرّ سؤال ذلک العارف حیث قال: « فکیف الأمر یا


1) 2) . م: أو.

2) 3) . تذکرة الموضوعات، ص 30؛ فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، ج 2، ص 629.

سامع؟» فقلتُ بالفارسیة: آفرینندۀ اشیا در خود

«أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ * وَ وَضَعْنا عَنْکَ وِزْرَکَ * اَلَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ * وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ» 1 فقولی « می‌نگنجد» إشارة إلی طرح الکونین طرّاً، وهو محو الموهوم؛ وقولی « وسع الحق» ناظر إلی محو المعلوم (1)بصیرورته ذا العینین، والجامع بین الأمرین ومجمع البحرین، مجری الاسمین، الاسم الظاهر والباطن من جهة واحدة.

تتمة [فی أقسام العقل والجهل]

وکما یکون الإنسان الأکبر عرش اللّه الأعظم-بمعنی المظهر الجامع مجتمع جمیع الروحانیات والجسمانیات، جامع جوامع مجال جمیع الأسماء والصفات-فکذلک الإنسان الأصغر الجامع وجامع الجوامع، لا مطلق الإنسان البشری. وکما یکون الإنسان إنسانان، فکذلک العقل المقابل للجهل-کما أشرنا إلیه-عقلان، والجهل جهلان: العقل الکلی الإلهی عقل الکل وهو الاسم الّذی أشرقت به السماوات والأرضون، والعقل الجزئی البشری الّذی هو اُنموذج ذلک الکلّی المسمّی بالمصباح المصباح المحمّدی وبالدرّة المحمدیّة البیضاء، وذلک الجزئی جزئی هیولانی فی بدایة الفطرة البشریة منقسم/ب 8/إلی النظری والعملی، وأمّا فی النهایة فیصیر الغایة القصوی ومصدوقة کریمة «وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْماءَ کُلَّها» 3 کما قال صلی الله علیه و آله: اُوتیتُ جوامع الکلم (2)وهو جامع الجوامع. وکذلک الجهل جهلان: الجهل الکلّی (3)المقابل للعقل الکلی


1) 2) . إشارة إلی حدیث الحقیقة: « محو الموهوم، وصحو المعلوم» .

2) 4) . المسند، ج2، ص 250؛ کنز العمال، ج11، 31914.

3) 5) . م: -الکلی.

العلمی المصباحی ویسمّی ب‍ « إبلیس الأبالسة» ، والجهل الجزئی المقابل لذلک العقل البشری الجزئی ویسمّی ب‍ « النفس الأمّارة» ، وهی مجتمعة الشهوة والغضب السّبعی والشیطنة والنکری الهوائیة.

تبصرة [فی النفس، أقسامها ورذائلها]

ولکلّ من هذه الثلاثة الأمّاریة خصلتان وقوّتان ظلمانیتان؛ فللشهویة البهیمیّة (1)

. م: البهمیة.

: الحرص والبخل، وللسبعیة الکلبیة: العُجب والکبر، وللشیطانیة النکراویة: الکفر والبدعة.

وإذا اجتمعت تلک الستة ورسخت فی القلب البشری، یتولّد ویتفرّع (2)منها العداوة والبغضاء والعناد لدین الحق والملة البیضاء والاستکبار والاستنکاف عنهما وعن أهلهما، وهذه السبعة الظلمانیة إذا جمعت مراتبها العددیة من الواحد والاثنین والثلاث والأربع والخمس والستّ والسبع یصیر المجموع ثمانیة وعشرین عدد تمام الحروف الهجائیة الجهلیة فی دائرة الجهل والظلمة، وکما یکون العقل عقلین فکذلک یجب أن یعلم أنّ النفس التی منزلتها من العقل منزلة الوزیر من السّلطان-ومنزلة اللوح من القلم، ومنزلة الکتاب من الکلام، ومنزلة الإرادة من العلم إلی غیر ذلک من أنواع المنزلة-یکون نفسین:

[1]: النفس الکلیّة الإلهیة اللاهوتیة المدبّرة لکلیّة نظام العالم الأکبر بل وللنظام الأصغر: المسماة بذات/الف 9/اللّه العلیا؛ کما قال تعالی حکایة عن عیسی روح اللّه علیه السلام: «وَ لا أَعْلَمُ ما فِی نَفْسِکَ» وباُمّ الکتاب «وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ اَلْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ» 3 وباللوح


1) 1)

2) 2) . م: یتفرّغ.

المحفوظ، وبالدرة الصفراء وهی مرتبة العلویّة العُلیا.

والتسمیة بهذه الألقاب الشامخة النامیة والأسامی السامیة إنّما تتوجّه بالنظر إلی المرتبة الرّوحانیة الصفراویة من تلک النفس الکلیّة المسمّاة بحسب تلک المرتبة بالرّوح وبروح القدس الأدنی، کما یسمّی ذلک العقل الکلّی بالروح المطلق وبروح القدس الأعلی، وأمّا بالنظر إلی سائر مراتبها المترتّبة التی هی دون تلک المرتبة الشامخة العلیا فهی ذات مراتب مرتّبة، کل منها خزینة من خزائن اللّه تعالی إلی آخر خزائنه-جلّ وعلا-وهی سماء الدنیا المعروفة بفلک القمر فی وجه من الاعتبار، ومن فلک البروج المعروف بالکرسی الّذی هو وجودها الثانی أی وجود تلک النفس الکلیة، وذات اللّه العلیا فی العالم الجسمانی الزمانی إلی فلک الحیاة المسمّی بفلک القمر وبسماء الدنیا، یکون من منازل وجودها الثانی المسمّی بلوح المحو والإثبات وبلوح القدر والتقدیر الإلهی سرّاً وعلناً غیباً وشهادة، وهی الاسم المدبّر للکلّ فی الکلّ، والاسم الّذی یصلح به الأوّلون والآخرون. والتخصیص بالعلویات-الظاهر من بیاننا هذا وکلامنا هاهنا-إنّما هو من جهة کونها قطب فلک التدبیر والتقدیر کما أشرنا إلیه، وإلّا فهی الکلّ فی الکلّ والظاهرُ المتجلّی فی الجلّ/ب 9/والقلّ، علویّاً کان المظهر والمجلاة أو سفلیاً.

[2]: والنفس الجزئیة هی النفس البشریّة المسمّاة بالرّوح الإنسانی المعبّر عنه بالقلب، ویعبّر عنها بالنفس الناطقة القدسیّة، وهذه اللطَفة الناطقة القدسیّة اللاهوتیة هی بعینها فطرة العقل الجزئی البشری الّذی مضی وصفه، ومرتبتها فوق مرتبة النفس الأمّارة التی منزلتها من تلک اللطَفة اللاهوتیة منزلة الاُمّ ومنزلة الخَدَمة.

والجهل المقابل لتلک النفس الکلیة الإلهیة کلیّةً وجزئیةً یتّضح أمره وحکمه بالمقایسة فی مقابل تلک النفس الإلهیّة.

فذلکة عرشیة

فی تقابل المخلوقات

فإذا تحقّقت بما ألقینا إلیک فاسمع لما یتلی علیک من شرح التقابل أی: مقابلة العقل بالجهل، وأوّل المخلوقات بآخرها، والمرکز الأرضی بالمحدّد السماوی، وسکّان السّماوات العلی بسکّان الأرضین السفلی وما بینهما علی نمط یماثل بما فی الإنسان

البشری من المقابلة، ویقاس حال الاُنموذج المختصر بحال نسخة الأوّل المطوّل المفصّل الّذی خلق طیناً، ثم استنسخ منها واُخذ منه النسخة الاُنموذجیّة، وطینة الأصغر المقصود من خلقة الآباء العلویة والاُمّهات السفلیّة، والمنظور من مناکحتهما؛ کما فی القدسیّ: لولاک لما خلقت الأفلاک (1)

. راجع: علم الیقین، ج1، ص 381؛ و [1]بحار الانوار، ج 57، ص 199. [2]

کما قیل: سرخیل تویی [و] جمله خیلند مقصود تویی همه طفیلند

کما فصّلنا وأصّلنا فی تمهید المقدّمة.

فأقول علی محازاة ما قالوا-بتصرّفات وعنایات یحتاج إلیها/الف 10/فی بعض المقامات لما یبعثنا علیها ویحوجنا إلیها-:

إنّ العقل والدرّة البیضاء والحقیقة المحمدیّة حقیقة حقائق الأشیاء یقابل الجهل.

والرّوح-وهی النفس الکلیّة وذات اللّه العلیا والدرّة الصّفراء-یقابل ما تحت الثّری.

والنفس التی هی الدرّة الخضراء-وهی الخیال (2)المنفصل-یقابل الثری.

والطبیعة الکلیة والدرة الحمراء یقابل القمطام المعبَّر عنه بالظلمة أی الظلمة الکبری.

والکون الهبائی المعبّر عنه بالمادة المطلقة یقابل النار وجهنم.

والشکل-أی الشکل الکل عالم هورقلیا یقابل الریح العقیم وقد یعبّر عنها ب‍ « الهواء الذاهب» «إِذاً لَذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ م بِما خَلَقَ» (3).

والجسم الکلّ-أی جسم الکلی (4)بما هو هو-یقابل البحر المظلم.

والعرش المسمّی بالمحدّد للجهات یقابل الحوت.

والکرسی «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضَ» 5 یقابل الثور.


1) 1)

2) 2) . قوله: « وهی الخیال المنفصل» ، أی خیال الکلّ المجرّد عن المادّة، والمنفصل: المرتفع عن حضیض المادة. «منه رحمه الله» .

3) 3) . المؤمنون (23) :91. [3]

4) 4) . کذا.

وفلک البروج یقابل الصخرة «یا بُنَیَّ إِنَّها إِنْ تَکُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی اَلسَّماواتِ أَوْ فِی اَلْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اَللّهُ» 1 .

وفلک المنازل یقابل الملک الحامل للأرض ویعبّر عنه بالدّیک.

وفلک زحل یقابل أرض الشقاوة کما قیل، ولو اُرید من أرض الشقاوة هاهنا أرض الجهل التی تقابل (1)سماء عقل زحل-فإنّه نور من ذلک الشمس (2)العقل الکلّ. کما یکون القمر وفلکه نوراً من صفتها-لکان موجهاً.

وفلک المشتری وهو فلک العلم-وذلک العلم خالص من ذات الدرّة الخضراء- یقابل أرض الإلحاد.

وفلک المرّیخ-وهو نور خالص من ذات الدرّة الحمراء-یقابل أرض الطغیان.

وفلک الشمس-والشمس إنّما هی ملاک الوجود الثانی وقطب دائرته/ب 10/ ومرکز محیطه بمنزلة القلب فی الوجود الجسمانی-یقابل أرض الشهوة کما قیل.

وفلک الزهرة-وهو نور خالص من صفة الدرة الحمراء-یقابل أرض الطّبع.

وفلک عطارد (3)-وهو نور خالص من صفة الدرة الخضراء-یقابل أرض العادات.

وفلک القمر-وهو نور خالص من صفة الدرّة البیضاء-یقابل أرض الحیاة.

ولیعلم أنّ کلّاً من هذه الأنوار الستّة القابضة المقبوضة من الأرکان الثلاثة من الاربعة العرشیة ذاتاً وصفةً مستمدّ من الشمس المستمدّة من تلک الأرکان الثلاثة الممدّة لتلک السیّارات الستّة التی کلّ منها محتاج إلی توسّط الشمس ومجبول علی الاستمداد منها.


1) 2) . م: -تقابل.

2) 3) . م: شمس.

3) 4) . م: العطارد.

وکرة النار تقابل درکةً مَثَله کمثل الکلب (1)

. اقتباس من سورة الاعراف (7) ، الآیة 176: « [1]فمثله کمثل الکلب» .

.

والهواء یقابل السموم.

والماء یقابل الماء الأجدح (2)، والأرض أی التّراب یقابل السنجة.

والمعدن یقابل درکه «کُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدِیداً» 3 .

والنبات یقابل النبات المرّ وقد یسمّی بالضریع «لَیْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلاّ مِنْ ضَرِیعٍ» 4 «لا یَأْکُلُهُ إِلاَّ اَلْخاطِؤُنَ» (3).

والحیوان الغیر المسوخ یقابل المسوخ من الحیوانات.

والملائکة الأرضیة تقابل الشیاطین.

والجنّ المؤمن یقابل شیاطین الجنّ.

والإنس المؤمن یقابل شیاطین الإنس والجامع-أی جامع الجوامع علیه السلام-یقابل إبلیس الأبالسة.

مقایسة اقتباسیّة

[فی التقابل المعتبر فی الإنسان]

وأمّا الإنسان الاُنموذجی الأصغر فمقابلته بما یقابله تظهر بالمقایسة. ولکن یجب أن یُعلم أنّ أصل السرّ/الف 11/فی توجّه هذه المقایسة وتطرّق هذه المقابلة هو: أنّ الإنسان البشریّ خُلق جانبه الأیمن بأعلاه وأسفله-أی عقله الّذی هو رأس من رؤوس ذلک العقل الکلّی ووجه من وجوهه بجنوده وقواه التی هی أیضاً رؤوس ووجوهٌ من جند ذلک الکلی-من ذلک الکلّ الکلّی الإلهی قبضة هی طینة صفة من کلّ واحد من جنده وأشیاعه التی هی أشعته وشیعته قبضة، إلی آخر ما ذکر فی تعداد أجزاء دائرة العقل المحیطة بالترتیب الّذی ذکر؛ وخُلق جانبه الأیسر بأعلاه وأسفله-أی نفسه الأمّارة التی هی أیضاً رأس من رؤوس ذلک الجهل الکلیِّ ووجه من وجوهه بجنودها وقواها التی هی أیضاً رؤوس من ذلک الجهل الکلّی-من ذلک الجهل الکلی قبضة، ومن کلّ واحد من أتباعه التی هی رقائقه (4)وأطواره قبضة، إلی آخر ما مرّ فی تعداد


1) 1)

2) 2) . الأجدح: المخلوط بشیء.

3) 5) . الحاقة (69) :37. [2]

4) 6) . ح: دقائقه.

أجزاء دائرته المحیطة بالترتیب الّذی مرّ، وبالجملة «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ» (1)

. الإسراء (17) :84. [1]

«وَ اَللّهُ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ» 2 .

إشارة عرشیة فیه إنارة عرفیة

[فی طینة المؤمن والکافر]

قال العارف القاسانی فی مرآة العیون فی بیان کون خطیئة المؤمن عاریة فیه مستعارة من طینة الکافر، وکون حسنة الکافر عاریة فیه مستعارة من طینة المؤمن، ویُردّ یوم تمیّز الخبیث من الطیب عاریة کلّ إلی صاحبه، کل یرجع (2)إلی أصله:

ویدلّ علی ما ذکرناه کلّه ما رُوینا عن أبی إسحاق اللّیثی، عن الباقر علیه السلام فی حدیث طویل أخذنا منه موضع الحاجة: قال علیه السلام: اعلم أنّ اللّه عز و جل خلق أرضاً طیّبة طاهرة، وفجّر فیها ماءً عذباً زلالاً فراتاً سائغاً، فعرض علیها ولایتنا/ب 11/أهل البیت فقبلتها، فأجری علیها ذلک الماء سبعة أیّام، ثمّ نصب عنها ذلک الماء بعد السابع، فأخذه من صفوة ذلک الطین طیناً فجعله طین الأئمة علیهم السلام، ثمّ أخذ-جلّ جلاله-ثقل ذلک الطین فخلق منه شیعتنا ومحبّینا من فضل طینتنا، فلو ترک طینتکم-یا إبراهیم-کما ترک طینتنا لکنتم أنتم ونحن سواء.

قلت: یا ابن رسول اللّه، ما صنع بطینتنا؟

قال علیه السلام: مُزج طینتکم، ولم یُمزج طینتنا.

قلت: یا ابن رسول اللّه، بما مزج طینتنا؟

قال علیه السلام: خلق اللّه عز و جل أرضاً خبیثة منتنة وفجّر فیها ماء اُجاجاً مالحاً آسنا (3)، ثم عرض علیها ولایة


1) 1)

2) 3) . م: کلّ.

3) 4) . آسن: متغیّر طعمه و لونه و ریحه.

أمیر المؤمنین علیه السلام فلم تقبلها، فأجری ذلک الماء علیها سبعة أیام (1)

. م: -أیام.

، ثم نصب (2)ذلک الماء عنها، ثم أخذ من کدورة ذلک الطین المنتن الخبیث وخلق منه أئمّة الکفرة (3)والطغاة والفجرة، ثمّ عمد (4)إلی بقیّة ذلک الطین فمزجه بطینتکم، ولو ترک طینتکم علی حاله ولم یمزج بطینتکم ما عملوا أبداً عملاً صالحاً، ولا أدّوا أمانة إلی أحد، ولا شهدوا الشهادتین، ولا صاموا ولا زکّوا ولا حجّوا ولا أشبهوکم (5)فی الصورة أیضاً.

یا ابراهیم، لیس شیء أعظم علی مؤمن من أن یری صورة حسنة فی عدوّ من أعداء اللّه عز و جل، والمؤمن لا یعلم أنّ تلک الصّورة من طین المؤمن ومزاجه.

یا ابراهیم، ثم مزج الطینتان بالماء الأوّل والماء الثانی، فما تراه من شیعتنا ومحبّینا من ربا وزنا ولواطة وخیانة وشرب خمر وترک صلاة وصیام وزکاة وحج وجهاد/الف 12/فهی کلّها من عدوّنا النّاصب وسنخه ومزاجه الّذی مزج بطینته، وما رأیته من هذا العدوّ الناصب من الزهد والعبادة والمواظبة علی الصلاة وأداء الزکاة والصّوم والحجّ والجهاد وأعمال البرّ والخیر، فذلک کلّه من طین المؤمن وسنخه ومزاجه، فإذا عرض أعمال المؤمن وأعمال (6)النّاصب علی اللّه یقول اللّه عز و جل: أنا عدل لا أجور ومنصف لا أظلم، وعزّتی وجلالی وارتفاع مکانی ما أظلمُ مؤمناً بذنب مرتکب من سنخ الناصب وطینته ومزاجه، هذه الأعمال الصّالحة کلّها من طین المؤمن ومزاجه، والأعمال الرّدیة التی کانت من المؤمن من طین العدوّ الناصب، ویلزم اللّه تعالی کلّ واحد منهم ما هو من أصله ومزاجه وطینته، وهو أعلم بعباده من الخلائق کلّهم.

أفتری هاهنا-یا إبراهیم-ظلماً وجوراً وعدواناً؟ ثم قرأ علیه السلام: «مَعاذَ اَللّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاّ مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنّا إِذاً لَظالِمُونَ» 7.

یا إبراهیم، إنّ الشمس إذا طلعت وبدا شعاعها فی البلد کلّها، أ هو بائن من القرصة أم هو متصل بها شعاعها یبلغ فی الدنیا فی المشرق والمغرب حتّی إذا غابت یعود الشعاع ویرجع إلیها؟ أ لیس ذلک


1) 1)

2) 2) . ح: تصب.

3) 3) . م: الکفر.

4) 4) . ح: عمل.

5) 5) . فی النسختین: شبهوکم.

6) 6) . م: -أعمال.

کذلک؟

قلت: بلی یا ابن رسول اللّه.

قال علیه السلام: فکذلک کلّ شیء یرجع إلی أصله وجوهره وعنصره، فإذا کان یوم القیامة ینزع اللّه تعالی من العدوّ الناصب سنخ المؤمن ومزاجه وطینته وجوهره وعنصره مع جمیع أعماله الصّالحة، ویردّه إلی المؤمن، وینزع اللّه تعالی من المؤمن سنخ الناصب ومزاجه وطینته/ب 12/وجوهره وعنصره مع جمیع أعماله السیّئة الردیّة، ویردّه إلی الناصب عدلاً منه-جلّ جلاله وتقدّست أسماؤهم-، ویقول للناصب: لا ظلم علیک، هذه الأعمال الخبیثة من طینتک ومزاجک وأنت أولی بها، وهذه الأعمال الصّالحة من طین المؤمن ومزاجه وهو أولی بها، «لا ظُلْمَ اَلْیَوْمَ إِنَّ اَللّهَ سَرِیعُ اَلْحِسابِ» أفتری هاهنا ظلماً وجوراً؟ قلت: لا یا ابن رسول اللّه، بل أری حکمة بالغة فاضلة وعدلاً بیّناً واضحاً.

ثم قال علیه السلام: أزیدک بیاناً فی هذا المعنی من القرآن؟

قلت: بلی یا ابن رسول اللّه!

قال علیه السلام: ألیس اللّه عز و جل یقول: «اَلْخَبِیثاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ اَلْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثاتِ وَ اَلطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ اَلطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُنَ مِمّا یَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ» 1 قال عز و جل: «وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِلی جَهَنَّمَ یُحْشَرُونَ * لِیَمِیزَ اَللّهُ اَلْخَبِیثَ مِنَ اَلطَّیِّبِ وَ یَجْعَلَ اَلْخَبِیثَ بَعْضَهُ عَلی بَعْضٍ فَیَرْکُمَهُ جَمِیعاً فَیَجْعَلَهُ فِی جَهَنَّمَ أُولئِکَ هُمُ اَلْخاسِرُونَ» 2.

قلت: سبحان اللّه العظیم؛ ما أوضح ذلک لمن فهمه! وما أعمی قلوب هذا الخلق المنکوس عن معرفته!

ثم قال علیه السلام بعد کلام من هذا القبیل: یا إبراهیم، أزیدک فی هذا المعنی من القرآن؟

قلت: بلی یا ابن رسول اللّه.

قال علیه السلام: قال اللّه تعالی: «یُبَدِّلُ اَللّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ کانَ اَللّهُ غَفُوراً رَحِیماً» 3 یبدل سیّئات شیعتنا حسنات، وحسناتِ أعدائنا سیّئات یفعل اللّه ما یشاء «یَحْکُمُ ما یُرِیدُ» (1)«لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ» 5 ولا رادّ لقضائه «لا یُسْئَلُ عَمّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ» 6 هذا-یا إبراهیمُ-من باطن علم اللّه المکنون


1) 4) . المائدة (5) :1. [1]

ومن سرّه المخزون (1)

. بحار الأنوار، ج 64، ص 108. [1]

.

وفی تفسیر أبی محمّد العسکری/الف 13/عن الصّادق علیه السلام فی حدیث طویل:

إنّ المؤمن یوقف بإزائه من بین مئةٍ مئتین وأکثر من ذلک إلی مئة ألف من النصّاب، فیقال له: هؤلاء فداؤک من النار. فیدخل هؤلاء المؤمنون إلی الجنّة، واُولئک النصاب إلی النار (2)، انتهی مقالته قدس اللّه روحه المقدس.

أقول: حدیث أبی إسحاق اللیثی من جهة تضمّنه للاستشهاد بالآیات المحکمات الکاشفة عن حقیقة الحال وعن حقیقة ما استشهد به-قدّس اللّه روحه المقدس-علیه هاهنا ینجز بذلک الاستشهاد کونه من أخبار الآحاد، فلا تغفل.

ترجمة نوریة فیه تبصرة عرشیة

[فی طینة الموجودات]

أمّا ترجمة الحدیث اللیثی الشریف الصّعب المستصعب مناله البالغ جدّاً إشکاله، فأقول وهو ولّی الإفاضة: إنّه یجب أن یعلم أنّ روح معنی الأرض هی العین الإمکانیّة التی تصلح فطرةً لأن تفجر وتنفجر بالماء الّذی یحاذیها فی المعنی ویضاهیها فی الکدورة والصّفاء، فتفجر منها الماء وتنفجر وتمزج (3)بها وتمزج؛ کما هو مقتضی الحکمة البالغة، فتتصدّع وتربو وتنبت وتنمو وتثمر وتتّخذ طیناً وتؤخذ طینة (4)فتنقلب وتتقلّب فی الأطوار حسبما یقدّر ویقضی مقدّر اللیل والنهار.


1) 1)

2) 2) . تفسیر الإمام العسکری، ص 242. [2]

3) 3) . م: یمزح.

4) 4) . ح طینته.

وینبغی أن یعلم أنّ لتلک العین الإمکانیة بمائها التی یحاذیها ا یضاهیها-کما أشرنا- نشئات متفاوتة مترتبة متناسبة متقاربة متقابلة متحاذیة فمعنویّة وصوریّة، [و] روحانیة وجسمانیّة، وعقلانیة وجهلانیة، [و]نورانیة وظلمانیة، وعلویة وسفلیّة، وعلیّینیة وسجینیّة؛ وکلّاً من العلیّینیة والسجّینیة خالصة غیر مشوبة/ب 13/ومشوبة غیر خالصة. فالخالصة منهما أعلی علّیین وأسفل السّافلین، والمشوبة الممتزجة دونهما یتفاوت درجاتها أو درکاتها.

وأمّا الأعلی من العلینیة فی الجسمانیة التی هی مجلاة روحانیتها بأیمنه وأیسره کلّاً منهما بأعلاه وأسفله فهو مجموع جسمی الفلک العرشی وفلک الکرسی بوجودهما الجمعی، وکونهما الاجتماعی بما هما جسم مطلقٌ موجود بوجود واحد؛ فإنّهما بیت واحد سقفه العرش، وسطحه الکرسی کما تقرر فی محله «وَ جُمِعَ اَلشَّمْسُ وَ اَلْقَمَرُ» 1 ، (1)وذلک المجموع الجمعی هی الأرض الطیّبة الطاهرة البالغة فی الطّهارة التامةُ فی کمالها والکاملةُ فی جمال العلیینیة.

وأمّا الماء الّذی فجّر فیها عذباً زلالاً فراتاً سائغاً شرابه، فهو بحر قوّتها الهیولانیة، ومادّتها الحاملة لصورتها وهیولاها الرطبیة السیّالة المتفعلة المتحرکة المتلاطمة المتراکمة؛ کما قال (2)قبلة العارفین علیّ أمیر المؤمنین علیه السلام فی خطبة التی یذکر فیها ابتداء خلق السّماء والأرض وخلق آدم علیه السلام فی جملة ما قال فیها: فأجری فیها ماءً متلاطماً تیّاره متراکماً زَخّاره (3).

إشارة نوریة فیه إنارة عرفانیة

[فی اصدار الموجودات عن الحقیقة المحمدیّة]

ولمّا تجلی شمس الضحی شمس حقیقة المحمدیة البیضاء بإذن ربها الأعلی تعالی، وهی العقل الکلّی المسمّی بعقل الکلّ والدرة البیضاء، کما مضی فی الوجود الجسمانی بصورة الفلک الکلّی الأطلس المحیط العرشی، وتحلی اقتداءً بها وخلافة عنها، بدر الدّجی بدر حقیقة العلویّة العلیا بإذن ربّه جلّ وعلا، وهی النفس الکلیة الإلهیة المسمّاة بذات اللّه العلیا وشجرة طوبی/الف14/وسدرة المنتهی وجنة المأوی


1) 2) . قوله: «وَ جُمِعَ اَلشَّمْسُ وَ اَلْقَمَرُ» سرّ استشهاده بهذه الکریمة هاهنا هو ما سیشیر إلیه بُعید هذا من کون الفلک العرشی مجلاةً ووجوداً ثانیاً لعقل الکلّ والنور المحمدی صلی الله علیه و آله وکون الفلک الکرسی مجلاةً ووجوداً ثانیاً للنفس الکلیة: النور العلوی التی منزلتها من ذلک العقل الکلّی منزلة الإرادة من العلم؛ کما یشاهد فینا، من عرف نفسه فقد عرفه ربّه [عوالی اللئالی، ج 4، ص 102 ]. «منه رحمه الله» .

2) 3) . م: -قال.

3) 4) . نهج البلاغة، الخطبة 1، الرقم 11. [1]

والدرّة الصفراء فی الوجود (1)

. النسختین: وجود.

الجسمانی بصورة فلک الکرسی، واستوی حضرة الرّحمن (2)بذلک التجلّی المشترک بینهما-أی بین الشمسین [و]القمرین-علی عرشه الّذی هو مجموع تینک المجلاتین کما أشرنا، وکان ذلک التجلی الجمعی الاستوائی هو عرض ولایة أهل البیت علیهم السلام وصیرورة ذلک المجموع العرشی الاستوائی مجلاة ذلک التجلی الجمعی الاستوائی، وهیکل قبوله ومحلّ نزوله هو المعنی المقصود من قبول ولایتهم-علیهم افضل الصلوات وأکمل التّسلیمات وروحی لهم الفدا-، وذلک النحو من القبول هو حقّ القبول وحقیقته فافهم.

وأما إجراء ذلک الماء علی تلک الأرض الطیبة الطاهرة التی هی أرض أعلی علیین وأرض جنّة المأوی-کما بینّا وبرهنا-سبعة أیّام، فیحتمل أن یراد من «سبعة أیّام» السّماوات السّبع وحدها، ویحتمل غیر بعید أن یراد منها الأنبیاء السبعة الذین هم آباء حضرة نبی الأنبیاء نیّنا وآباء آله الوارثین لکماله صلی الله علیه و آله، کما روی وضبط فی کتب التواریخ: آدم وشیث وإدریس المسمی ب‍ « هرمس» . ونوح وهود وإبراهیم وإسماعیل، وسائر آبائه علیهم السلام کما ضبط وروی کانوا أولیاء وأوصیاء اُولئک الأنبیاء السّبعة.

لطیفة عرشیة

ولکن یجب أن یعلم أنّه لمّا کان لکلّ شیء من الأشیاء الّذی تنزل أو ینزل من عالم العند-أی من عند ربّ العالمین تعالی-إلی عالمنا هذا خزائن مرتبة متنازلة؛ کما قال/ ب/14 عز و جل: «وَ إِنْ مِنْ 3شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» 4 مبدؤها خزینة المشیة بمراتبه الأربع المترتبة: [1]: مرتبة النقطة والرّحمة، [2]: ثم مرتبة الألف المسمّاة بالریح والرّیاح وبالنفس الرّحمانی، [3]: ثم مرتبة الحروف المسماة بالسحاب المزجی، [4]: ثم مرتبة الکلمة المرکّبة من تلک الحروف البسیطة المسمّاة


1) 1)

2) 2) . اقتباس من کریمة «اَلرَّحْمنُ عَلَی اَلْعَرْشِ اِسْتَوی» . طه (20) :5. [1]

بالسحاب الثقال وبالزکام والسحاب المتراکم وبالحقیقة المحمدیّة ومرتبة «اُوتیت جوامع الکلم» (1)

. المسند، ج2، ص 250.

، وهی جامع الجوامع ومَجمع المجامع وخزینة الخزائن فی وجه من الاعتبار وضرب من الاستبصار؛ فإنّ تغایر تلک المراتب الأربع إنّما هو بمجرّد التفصیل الفؤادی.

وبعد مرتبة المشیّة التی هی خزینة الخزائن ومخزن المخازن کما مرّ-وهی فی وجه، أی الاسم المخزون المکنون الّذی اختاره اللّه واستأثره لنفسه ولم یخرج منه إلّا إلیه، بدؤه منه وعوده إلیه، خزائن مراتب الأنوار، [و] وجه الأرکان الأربعة العرشیة المرتّبة، خزینة النور الأبیض المسمّی بالدرة البیضاء کما مضی، ومنه ابیضّت البیاض.

ثمّ خزینة النور الأصفر المسمّی بالدرّة الصفراء ومنه اصفرّت الصّفرة؛ ثم خزینة النور الأخضر المسمّی بالدرّة الخضراء ومنه اخضرّت الخضرة؛ ثم خزینة النور الأحمر المسمّی بالدرّة الحمراء ومنه احمرّت الحمرة؛ ثم خزینة الجسم المحدد المحیط المسمّی بالعرش؛ ثم الجسم الواسع المسمّی بالکرسی؛ ثم خزینة فلک زحل؛ ثم خزینة فلک المشتری؛ ثم خزینة فلک المریخ، ثم خزینة فلک الشمس المسمّی بالوجود الثانی-أی قطب فلک الوجود (2)الجسمانی للأشیاء کلّها علویها/الف 15/وسفلیها؛ ثم خزینة فلک الزهرة؛ ثمّ خزینة فلک عطارد؛ ثم خزینة فلک القمر.

وهذه المراتب من الخزائن من الغیب والشهادة هی کلّیاتها المعروفة المشهورة فی عرف الطائفة؛ وهاهنا مراتب اُخری عیناً وشهادةً قد أشرنا إلیها فی الجملة، وطوینا ذکرها اختصاراً.


1) 1)

2) 2) . مرادنا من « فلک الوجود الجسمانی» کلیّة العوالم الجسمانیة غیر العرش والکرسی؛ لتقدّمهما علی‌السماوات السبع فضلاً عن غیرها، فلا تغفل. «منه أعلی اللّه مقامه» .

تفریع وتقریع

[فی معرفة طینة المحمّدیین]

فعلی ما نبّهناک یا صاحب البصیرة العیناء-علیه ممّا تلونا علیک فی هذه اللطیفة العرشیّة، وکشفنا فیها عن سرّ قوله تعالی «یُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ مِنَ اَلسَّماءِ إِلَی اَلْأَرْضِ» 1 یتّضح وینکشف سرّ استقامة احتمال کون المراد من الأیام السّبعة هاهنا السماوات السبع؛ فإنّهم علیهم السلام من جهة خلقتهم (1)البشریة وفطرتهم الآدمیة الجزئیة التی کانوا بحسبها من ذریّة أبینا أبو البشر المسمّی بآدم الثانی-وهو صورة آدم الأوّل الحقیقی الّذی هو النور المحمّدی والحقیقة المحمدیة، أبو الحقائق وروح الأرواح الکلیة وأبوها، کما قال صلی الله علیه و آله و سلم: یا علیّ، أنا وأنت أبوا هذه الاُمّة (2)-تولّدوا من مناکحة الآباء العلویّة، والاُمّهات السفلیة، واستخرجت نطفة فطرتهم البشریّة من أصلاب تلک الآباء العلویة، کما لایخفی علی من له ربط بالحکمة العتیقة النضیجة، لکنّ بین استخراج أنوار نطفهم اللطیفة النوریّة المصفّاة المأخوذة من صفوة الصفوة من تلک الأصلاب النورانیّة الربانیّة، کما قیل شعراً: صاف مرواید مه را (3)بیختند تا که لوح سینه‌ات را ریختند

وبین استخراج أنوار نطف سائر الأنبیاء والأولیاء (4)الأوصیاء من تلک الأصلاب، فضلاً عن من عداهم؛ فإنّ مولود نطف سائر الأنبیاء والأولیاء کانت من ثقل مولود طیناتهم/ ب 15/الطیبات ومن فضل مولود أنوار نطفهم التی هی اُصول سائر الطیّبات الطاهرات وینبوع ینابیع میاه الحیاة؛ فإنّ هؤلاء کلّهم جلّهم وقلّهم لشیعة اُولئک (صلی الله علیه و آله) وأشعتهم.

وبالجملة فکون السّماوات من خزائن أنوار نطفهم البشریة علیهم السلام کما مرّ ضروری بالضرورة، وهذا المعنی لا ینافی استقامة احتمال کون المراد من الأیام السبعة الأنبیاء


1) 2) . م: خلقهم/وهکذا یمکن أن یقرأ ما فی «ح» .

2) 3) . راجع إحقاق الحق، ج 4، ص 227 و ج 5، ص 95 [1] بمصادر عدیدة.

3) 4) . م: -را.

4) 5) . هکذا فی النسخ.

والآباء السبعة البشریین، بل یوجب ویستلزم ویؤیّد ویؤکّد هذه الاستقامة؛ إذ اُبوّة العلویّات لنا وبنوّتنا لها لا یستقیم أمرهما علی الوضع الطبیعی المستمری الغیر الخارق للعادة الکونیة والتکوین الاعتیادی والتکوّنات العادیّة إلّابوساطة آبائنا البشریّین، کما هو المشهود من الکون المعلوم والتکوّن المعروف علی الوضع الموصوف.

تنبیه فیه توجیه وتوفیق

[فی تطبیق السماوات السبع مع الآباء السبعة]

ولعلّک تستبعد وجه استقامة الإرادتین معاً وصحّة الاحتمالین هاهنا جمعاً، فادفع استبعادک هذا! أی باستقامة الجمع بین الدلالتین: الدلالة المطابقیة والدلالة الالتزامیة واستقامة الجمع بین الدلالتین تستلزم استقامة بین الإرادتین کما هو المقرّر المحقّق فی فنّه، وهذا ظاهر جدّاً وإن استبعد من لا ربط له بالفن-أی بفننا الّذی نحن نتکلّم فیه -، فتفطّن؛ فإنّ فیه ضرباً من الرمز ونوعاً من الکنز، لا یقف علیه إلّامن یصلح للإشارة. من ملک بودم وفردوس برین جایم بود آدم آورد به این دیر خراب آبادم (1)

. راجع دیوان حافظ، ص191. [1]

فهذه السّبعة بعینها هی تلک السبعة، والسبعة هاهنا من جهة جمع مراتب آحاد عدد السّبعة أربع سبعات کما مرّت إلیه الإشارة/الف 16/وهی ثمانیة وعشرون حرفاً أبجدیّة بزیادة حرف لام ألف الّذی هو إسم ألف المطلقة المسمّاة بالسّاکنة، أی لیست بمتحرکة علی إرادة السّلب البسیطی دون العدولی، فافهم!

رجعة عرشیة

[فی سرّ ذکر الماء بعد السابع]

وأمّا وجه نصب الماء بعد السّابع والکشف عن سر معناه السّاطع: فلیعلم یا بنیّ أنّ الضابطة الموروثة المعروفة بین الخاصّة وخاصّة الخاصّة تقول: إنّ إدارة النطفة بالسیر النزولی والسّلوک الهبوطی علی الترتیب الطبیعی بالوضع الإلهی فی أصلاب خزائن


1) 1)

تلک الآباء العلویة، وانتقالاتها من صلب إلی صلب لخاصیة التهیّؤ بهیئات کلّ من تلک الآباء العلّیینیّة، وأخذها ودیعتها التی أودعتها لها العنایة الإلهیة فی خزائنها، إذا انتهت بنزولها فی آخر الأصلاب العلّیینیة، والخزینة الأخیرة العلویّة، وتهیّأت بهیئات جمیعها، وجمعت واستجمعت ودائعها کلّها حسبما سبقت لها العنایة بالحسن، فلا جرم یجب ویلزم أن ینصبّ عنها وینزل من أصلاب تلک الآباء العلویّة فی أرحام الاُمّهات السفلیة من أصلاب الآباء الطاهرین من البشریین وترائب الاُمّهات الطاهرات البشریات، ویتصوّر بالأطوار المعروفة، ویتصوّر فی کلّ طور بصورة معهودة مقصودة إلی أن تصل إلی الغایة التی خلقت لها؛ کلّ میسّر لما خلق له (1)

. المسند، ج 1، ص 6 و 82، الجامع الصغیر، ج 2 ص 93.

.

وقس علی ذلک سیرها وسلوکها من أصلاب الآباء السفلیة وأرحام الاُمّهات العنصریة المعروفة بین العامّة، ولکن یتفاوت بین السیرین والسلوکین؛ فإنّ سیرها/ ب 16/هاهنا صعودی فی وجه من الاعتبار، وأمّا هنالک فنزولی لا غیر.

تکملة

[فی معرفة حقیقة الماء الأرضیة]

وأمّا الأخذ من صفوة ذلک الطّین وجعل [ا]لمأخوذ من صفة طینتهم علیهم السلام، فالمراد من الصّفوة (2)هو طین أعلی علیین الجامع لجوامع الطینات الطیّبة العلیینیّة، ومجمع مجامع مولود السّعادة الحقیقیة؛ کما مرّت الإشارة إلی کون مجموع جسمَی العرش والکرسیّ صورة الجمع بین الشمسین والقمرین اللّذین هما أبوا جمیع الاُمم؛ والماء الّذی فُجر فی أرض ذلک الوجود الجمعی الجسمانی النورانی هو الماء الّذی قال تعالی فیه: «وَ [کانَ]عَرْشُهُ عَلَی اَلْماءِ» 3 وقال: «وَ جَعَلْنا مِنَ اَلْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ» 4 وحقیقة هذا الماء هی الحقیقة المسماة بالحقیقة المحمّدیة التی هی الکلمة الجامعة لجوامع


1) 1)

2) 2) . م: الصفة.

الکلم، وهی مجمع مجامع الکلمات التامات.

والعرش الّذی کان علی تلک الحقیقة هو مجموع الموجودات والمخلوقات من الدرّة إلی الذرّة ومن الذرّة إلی الدرّة، وتلک الحقیقة التی هی حقیقة حقائق الأشیاء کلّها إنّما هی المرتبة الرابعة من مراتب المشیّة الأربع المسمّاة بالسّحاب الثقال 1، وهی مرتبة جامع الجوامع ومجمع المجامع فی الصّفات العلیا والأسماء الحُسنی.

وبالجملة فذلک الماء الّذی فُجر فی أرض ذلک الوجود الجمعی منزلته من تلک الحقیقة المحمّدیة منزلة الصّورة والوجه والظلّ والصنم من الحقیقة والأصل والکنه، وتلک الحقیقة الجامعة هی: أصل الاُصول واُسطقس الاُسطقسات، وعنصر العناصر فی الأشیاء.

تنبیه عرشی

[فی معرفة البحر المحیط]

فمن هاهنا کان منزلتهم علیهم السلام فی أصل الفطرة منزلة البحر المحیط بمحیطات البحار، فضلاً عن عظائم الأودیة وکبار الأنهار، یخرج منهم کلیّة المیاه وترجع إلیهم علیهم السلام «أَلا إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ» 2 فإنّهم علیهم السلام لهم ذلک/الف 17/الاسم المحیط للّه‌تبارک اسمه، یدبّر الأمر من سماء 3ذلک المحیط بالمحیطات کلّها إلی أرض هذه المحیطات العلویّة، ثمّ منها إلی هذه الأرض المعروفة، ثمّ یعرج إلیه فی یوم کان مقداره خمسین ألف سنة 4، ولم یخرج منه إلاّ إلیه.

[نقل حدیث الإمام العسکری و شرحه]

اشارة

وفی القرّة 5روی أنّه وجد بخطّ مولانا أبی محمّد العسکری ما صورته:

قد صعدنا ذری الحقائق بأقدام النبوّة والولایة، ونوّرنا سبع طبقات أعلام الفتوی بالهدایة، فنحن لیوث الوغی (1)

. الوغی: الحرب.

وغیوث الندی، وطعناء العدی، وفینا السّیف والقلم فی العاجل ولواء الحمد فی الآجل، وأسباطنا حلفاء (2)الدّین وخلفاء النبیین ومصابیح الاُمم ومفاتیح الکرم، فالکلیم اُلبس حلّة الاصطفاء لما عهدنا منه الوفاء، وروح القدس فی جنان الصّاغورة (3)ذاق من حدائقنا الباکورة. . . الحدیث (4).

أقول: وفی آخره: وکتب الحسن ابن العسکری فی سنة أربع وخمسین ومئتین (5)، ونقله صاحب القرة من أوّله إلی آخره، ولم یتعرّض لشرحه وبیانه بوجه، وإنّی اُترجمه بعض ترجمة یناسب مقامنا ویشهد لمقام کلامنا الّذی کنا فیه.

فأقول: إنّ المراد من «ذری الحقائق» هو ما أشرنا إلیه قیل (6)هذا من کون حقیقة ذلک الماء الّذی قال تعالی فیه: «وَ [کانَ]عَرْشُهُ عَلَی اَلْماءِ» 7 الکلمة الجامعة للجوامع


1) 1)

2) 2) . م: خلفاء.

3) 3) . الصاغورة بالغین المعجمة، وفی بعض الکتب من أصحابنا وجدت بالقاف، والمراد علی کلا التقدیرین‌هو العرش کما سیأتی. «منه أعلی اللّه مقامه» .

4) 4) . راجع: بحار الانوار، ج26، ص 265، ح 50. [1]

5) 5) . قرة العیون، ص 414.

6) 6) . م: قبل.

المسمّاة بالحقیقة المحمّدیة التی هی حقیقة الحقائق کلّها وذروة ذریها، وهی عنصر العناصر جلّها وقلّها.

وإنّ المراد من « سبع طبقات أعلام الفتوی» والعلم؛ هو الجبل الشامخ الفائق علی سائر الجبال، سبع طبقات السّماوات/ب 17/السّبع المعروفة من الخزائن التی فی القوس النزولی. وتنویرها «بالهدایة» کأنّه کنایة عن تبلیغ الأمر والنهی التکوینیین اللذین تکون السماوات السّبع (1)

. ح: -السبع.

بأهلها مکلّفین بالامتثال والانزجار بمؤدّیهما. ویحتمل غیر بعید أن یراد من تنویر تلک الطبقات السّبع النزولیة تسطیر أوراقها وألواحها السّبعة تسطیراً قدریاً وتنویراً تقدیریّاً؛ فإنّها کلّها تکون ألواحاً قدریة، «یَمْحُوا اَللّهُ» فیها «ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ اَلْکِتابِ» (2).

وأن یراد بسبع (3)طبقاتٍ سماواتُ القوس الصّعودی العروجی التی هی کلیّات طبقات منازل السّائرین ومقامات السّالکین إلی اللّه تعالی، وهی (4): سماء الطّبع، وسماء النفس، وسماء القلب، وسماء العقل، وسماء السرّ، وسماء الرّوح، وسماء الخفیّ، کما هو المعروف بین سلّاک الطریقة وطلاب الحقیقة.

وإنّهم علیهم السلام لهم السّادةُ القادةُ فی هذا السلوک العروجی والسفر من الخلق إلی الحقّ والأئمةُ الهداةُ فی هذا السیر والسفر لجمیع الأنبیاء والأولیاء الأوصیاء وسائر الاُمم المعروفة من الجمادیّة والنباتیة والحیوانیة البهیمیة والسبعیة وغیرها؛ فإنّ کلّه -العوالم والمخلوقات ولا سیّما الناقصات منها فی کمالات الوجود-کلّها صنائع لهم علیهم السلام وعبیدهم مقتدیاته لیهدیهم علیهم السلام، وکل طائفة من الناقصات المستکملات لطاعتهم علیهم السلام-بل (5)بالتقرّب منهم-کلّها اُمم لهم علیهم السلام أمثالنا، وکلّ طائفة منها ناقصة فی کمال نوعها الّذی هی مجبولة علی طلبه: إمّا مستکفیة فیه بعللّه‌ا المرتبة المنتهیة إلی علّة العلل تعالی-کالفلکیات العلویّات-أو غیر مستکفیة محتاجة فی استکمالاتها فیما یمکن لها من الکمال/الف 18/إلی أسباب الاتفاقیة الخارجة عن سلسلة عللّه‌ا المتوسّطة، کالعنصریات السفلبات الّتی هی عالمها عالم البخت والاتفاق جلّها وقلّها


1) 1)

2) 2) . الرعد (13) :39. [1]

3) 3) . م: سبع.

4) 4) . ح: +من.

5) 5) . م: +و.

کلّیها وجزئیها مجبولةً و (1)

. م: -و.

مفطورة علی شریعتهم، سلّاکةً إلی اللّه تعالی علی طریقتهم علیهم السلام بإرشادهم وهدایتهم، قد بُعث من عندهم علیهم السلام رسول من عنصر کلّ طائفة منها یتلو علیها آیاتهم علیهم السلام بلسان قومه «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ» 2 ویزکّیها ویعلمها الکتاب والحکمة خلافة عنهم علیهم السلام.
کشف

وسرّ ذلک هو أنّهم علیهم السلام هم الکلّ فی الکلّ ومبدأ الکلّ ومعاد الجلّ والقلّ، وکذلک شریعتهم وطریقتهم الجامعة لجوامع مکمّلات الشرائع کلّها ومجمع مجامع، متمّمات السبل والطرائق جلّها وقلّها یکون خاتمة الشرائع والطرائق وفاتحتها؛ فإنّهم لهم البحر المحیط بجمیع المحیطات کما مرّ.

وأما المراد من « الصّاغورة» هاهنا فهو عرش الرحمن الّذی استوی علیه، وهو علی الماء الّذی هو تلک الحقیقة الجامعة المحمّدیة کما سبق.

والمراد من « الباکورة» الثمرة الاُولی المعروفة المعبّر عنها فی لسان الفُرس ب‍ «نوبر از میوه‌های باغ» ، وهی هاهنا کنایة عن وجود المخلوق الأوّل المقدّم علی کلّ المخلوقات المصدر فی محفل عالم الإمکان، المسمّی بالعقل الأوّل وروح الأرواح فی الکلّ ومجمع حقائق وجودات الأشیاء کلّها، وهو المسمّی بروح القدس الأعلی، ووجود ذلک الرّوح الکلّی الإلهی الجامع لجوامع الوجودات بضرب أشرف وبوجه آکد وألطف وأقوی هو تلک الثمرة الاُولی التی لا یصلح أن یذوقها إلّاذلک الروح المقدّس الأعلی الذائق الباکورة من حدائق جود نور وجودهم علیهم السلام، وهو النور الّذی یورث منه/ب 18/الأنوار التی تقدّم علی جلّها وقلّها نور وجود روح القدس الأعلی کما ذکرنا، وذلک النور المتنوّر منه جمیع الأنوار هو تلک الکلمة المحمدیة الجامعة لجوامع الکلمات کلمات اللّه التامات، وهی حقیقة الحقائق والحقیقة المحمّدیة الاُولی السّابقة علی حقیقة المحمّدیة البیضاء التی هی الرّکن الأبیض من العرش والدرّة البیضاء التی هی روح القدس الأعلی کما ذکرنا، والحقیقة المحمدیة الجامع للجوامع کلّها قد یراد منها تلک الکلمة التامّة الجامعة التی هی المرتبة الرابعة من مراتب المشیة الأربع المتقدّمة علی الحقیقة المحمدیة البیضاء تقدُّمَ السّرمد علی الدهر الأیمن الأعلی، فافهم!


1) 1)

تفریع

[فی إحاطة النور المحمدی علی الممکنات]

وبالجملة فمن جملة ما أظهرنا وأشرنا فی ترجمة هذا الحدیث العسکری اتّضح غایة الاتضاح سرّ ما ادعینا من کون مقامهم علیهم السلام فی عالم الحقیقة الإلهیة المحیطة مقام محیط المحیطات ومقام إسم المحیط بجوامع الأسماء العظام «أَلا إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ» 1 فالمحیط الحقّ هو اللّه جل وعلا.

وإنّما منزلة نور فطرتهم الحقّة الحقیقیة (1)من حضرة الذات الأحدیة الأقدس منزلة صفة الإحاطة والإسم المحیط؛ فإنّ الإحاطة کما روی عنهم علیهم السلام إنّما هی من الصّفات الفعلیة له تعالی لا من الصفات الکمالیة الذاتیّة، وفی المرویّ المشار إلیه هاهنا ما محصّله: أنّ کلّ من قال بکون حضرة الذّات الأقدس تعالی فی مرتبة کنه ذاته الأقدس الأحدیة وبحسب نفس ذاته الأقدس محیطاً فقد کفر.

وحاصله کما بینّا هو کون الإحاطة من صفات حضرة الفعل، لا حضرة الذات؛ وحضرة الفعل المراد هاهنا لنا هو حضرة المشیّة بمراتبها الأربع، وتلک/الف 19/ الإحاطة هی بعینها الرّحمة الواسعة الرّحمانیة المسمّاة بالنفس الرّحمانی، ومن هنا یکون نور نبیّنا صلی الله علیه و آله الّذی أشرقت به السماوات والأرضون رحمة للعالمین، وهی عنصر العناصر واُسطقس الاُسطقسات فی عالم الإیجاد؛ لأنّه بعینه نفس الإیجاد العام المعبّر عنه بکلمة «کن» التی واحدة بالذات متعدّدة بتعدّد المتعلّقات والمخلوقات؛ کما قال عز من قائل: «وَ ما أَمْرُنا إِلاّ واحِدَةٌ» 3 .

تأیید وتشیید وتوحید

وممّا یکشف عن تلک الکلیّة الاُلوهیّة والإحاطة القیّومیة فی حقهم علیهم السلام وعن سرّهما-کما أشرنا-هو ما فی الرجبیة الخارجة علی ید الشیخ أبی جعفر محمّد بن


1) 2) . م: الحقیقة.

عثمان بن سعید من النّاحیة المقدّسة، وقد أخذنا ونقلنا هاهنا موضع الحاجة منها وهو:

أسألک بما نطق فیهم من مشیّتک، فجعلتهم معادن لکلماتک، وأرکاناً لتوحیدک وآیاتک ومقاماتک التی لا تعطیل لها فی کل مکان، یعرفک بها من عرفک، لا فرق بینک وبینها إلّاأنّهم عبادک وخلقک، وفتقها ورتقها بیدک، بدؤها منک وعودها إلیک، أعضاد وأشهاد ومناة وأزواد (1)

. م و ح: دوّاد.

وحفظة وروّاد، فبهم ملأت سماءک وأرضک حتی ظهر أن لا إله إلّاأنت. . . الدعاء (2).

فاعتبروا-یا اُولی الأبصار-من جملتها، ولا سیّما من قوله علیه السلام: فبهم ملأت سماءک وأرضک حتّی ظهر أن لا إله إلّاأنت (3). تعالی چه شأن و جلال است این تقدّس چه قدر وکمال است این (4)

رجعة بعد رجعة

[فی معرفة خلقة الأتقیاء]

وامّا سرّ ترکّب طینتهم علیهم السلام فهو أنّ طبیعة الختمیة فی النبوة والولایة-وهی طبیعة النبوّة الجامعة الکبری وسجیّة الولایة المطلقة المحیطة بالولایات کلّها-تستلزم الختمیة فی فضیلة /ب 19/العصمة والطهارة هاهنا، وعلی خلاف تلک الطبیعة الختمیة والسجیّة المحیطة تکون سائر مراتب النبوّات والولایات التی تکون من أشعّة شمس نبوّتهم علیهم السلام وولایتهم القاهرتین المحیطتین بها، وهذا إنّما هو مقتضی منزلة سائر الأنبیاء الکبار والأوصیاء الأحرار من منزلة الحضرة الختمیّة النَّبَویّة والآلیّة الولویّة (5)الوارثة لکمالها، وأمّا سائر أصناف الشیعة من هذه الاُمّة وسائر الاُمم السّالفة فظاهر شأنهم مقتضی منزلتهم ومکانهم.

وأمّا شرح کیفیّة خلقة الأرض الخبیثة المنتنة وتفجیر (6)الماء الاُجاج المالح الآسّ فیها ومنها، وشرح إجراء ذلک الماء الاُجاجی علی تلک الأرض الجهلیّة سبعة أیّام،


1) 1)

2) 2) . بحار الانوار، ج98، ص 393. [1]

3) 3) . مصباح المتهجّد، ص 804؛ [2]إقبال الأعمال، ج 3، ص 214. [3]

4) 4) . م: -این.

5) 5) . م: المولویة.

6) 6) . م: تفجّر.

وشرح کیفیة أخذ طینة أئمّة الجور والکفر وأخذ طین الطغاة فی الضّلالة والإضلال إلی الغایة من کدرة ذلک الطّین المنتن الخبیث، وشرح کیفیة خلقة هؤلاء الکفرة الطغاة الفجرة منه، وخلق أتباع هؤلاء الأئمّة الکفرة وأشیاعهم من فضول طین طینتهم -علیهم اللّعنة-وسرّ الامتزاج فی الأتباع، کلّ ذلک إنّما یُعلم بالمقایسة علی وجه التعاکس برعایة ضابطة المقابلة والمعاکسة وملاحظة مقتضی مقابلة کلّ درکة من الدّرکات الجهلیّة السجینیّة ما یقابلها ویحاذیها ویعاکسها من الدّرجات العقلیّة العلیینیّة، فیقایس أسفل الدرکات الشمالیة التی هی الأسفل منها فی السّقوط إلی مقرّ (1)

. هکذا فی ح وهامش م: قعر.

السّقر مثلاً بالأیمن الأعلی من الدرجات الأیمنیة علی وجه التعاکس والتقابل والتخالف/الف 20/، وهکذا إلی آخر مراتب المقایسة، وهذه المقایسة علی وجه التعاکس والتخالف تعلم مفصّلة مشروحة بالرجوع إلی ما أسّسنا وأصّلنا وفصّلنا وحصّلنا فی الفذلکة العرشیة التی قدّمناها وعقدناها لبیان تفصیل مقابلة العقل بجنوده وقواه وآلاته وجوارحه وأعضاه بالجهل بجملة جنوده وقواه وآلاته وجوارحه وأعضاه، ولا ضرورة تدعو إلی إعادتها؛ إذ مجرّد الرّجوع إلی تلک الفذلکة المعقودة لحلّ هذه العقدة یکفی لصاحب البصیرة وطالب الحقیقة.

إشارة فیه إنارة

[فی مزج طینة الأشقیاء مع الأتقیاء]

وأمّا التکرار الّذی یترأی من ظاهر عبارة الحدیث فی بیان کیفیة المزج بین طین أشیاع العقل وشیعة أهل البیت علیهم السلام وبین طین أتباع الجهل وتبعة أئمة الجور والضلالة حیث قال علیه السلام: ثم عمد إلی بقیّة ذلک الطین فمزجه بطینتکم وساق علیه السلام الکلام إلی أن قال علیه السلام ثانیاً: ثم مزج الطینتان والماء الأوّل والماء الثانی. . . الحدیث؛ فلعلّ أظهر الوجوه وألصقها وأحسنها وأصدقها هو کون مزج (2)الأوّل ناظراً إلی أصل الخلقة وأوّل الفطرة وهی خلقة


1) 1)

2) 2) . ح: -مزج.

جوهر ذات الشخص، وکون المزج الثانی ناظراً إلی الفطرة الثّانیة المکتسبة باختیار الشخص وإرادته وسعیه وکسبه علماً وحالاً وعملاً، الّذی هو مناط الکفر والإیمان وملاک الحقّ والبطلان؛ کما قال عزّ من قائل: «لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی» 1 وقال سبحانه: «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ» 2 أی علی نیّته وداعیته، ومن هنا قال تعالی فی قضیة ابن نوح علیه السلام: «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ» 3 وقد یعبّر عن هذه الفطرة الثانیة المکتسبة فی حق المؤمن بالولادة الثانیة، کما قال روح اللّه المقدّس علیه السلام/ب 20/لم (1)یلجْ ملکوتَ السماوات مَن لم یولد مرّتین (2).

وعلی هذا المنال الأظهر الألصق بکون معنی مزجهما بالماء الأوّل والماء الثانی مزج الطینتین الذاتیتین الاُولیین. الأصلیتین بماء الصّالحات والمصلحات والمفسدات التی هی کلّها معدّات وإعدادات وإمدادات وإخراجات للمادة الطینیة الأصلیة من کتم القوة الإمکانیة إلی فضاء الوجود والفعلیة المزجیّة علماً واعتقاداً وحالاً وعملاً، وبذلک الإعداد والإخراج المزجیین یتکوّن الفطرة الثانیة المکتسبة التی هی ملاک السّعادة والشقاوة.

وتتمّة الحدیث لظهور معناه مستغنیة عن الترجمة، فلیرجع إلی ما کنّا فیه من بیان هذا التقابل بین العقل بجنوده وبین الجهل بجنوده، وبیان ما یتعلّق به سرائر أحواله ولطائف حکم أسراره علی وجه الاختصار. وقد فرغنا من بیان الکیفیة، وبقی ما یتعلّق


1) 4) . هکذا فی النسخ/فی المصادر: لن.

2) 5) . اثنا عشر رسالة، ج 8، ص 92.

بالحکمة فیه، ولنصرف عنان البیان إلیه بقدر الکفایة علی نحو الاقتصار.

حکمة غائیة

[خلقة الأشقیاء توجب عمارة العالَم]

إنّ من قیمة النظام التام التمام المسمّی بالعالم الحاکی عن النظام الحقّ الحقیقی المسمّی ب‍ « فوق التمام لنظام الدنیا التی هی البُلغة إلی الآخرة ولقد قالت أئمّة الحکمة وأساطین العلم والمعرفة: إنّ نظام الدنیا لا ینصلح إلّابنفوس غلیظة وقلوب قاسیة وطبائع جاسیة خاسئة، فلو کان الناس کلّهم سعداء بنفوس خائفة من عذاب اللّه وسخطه وعقابه وقلوب خاشیة خاضعة لآیاته وطبائع لطیفة منفعلة سهل القبول والانفعال لاختلّ النظام غایة الاختلال بعدم القائمین بعمارة دار الدنیا التی هی دار البلغة إلی غایة النظام وثمرة شجرة الانتظام من النفوس الغلاظ الشّداد الأشرار کالفراعنة والدّجاجلة/الف 21/والنّفوس المکّارة کشیاطین الإنس، والبهیمیّة کجهلة الفجرة وحمقاء الکفار. وفی الحدیث الربّانی: إنّی جعلت معصیة ابن (1)

. ح: -ابن.

آدم سبباً لعمارة العالم، (2)وقال سبحانه: «وَ لَوْ شِئْنا لَآتَیْنا کُلَّ نَفْسٍ هُداها وَ لکِنْ حَقَّ اَلْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّاسِ أَجْمَعِینَ» 3 (3). فکون الناس علی طبقة واحدة ینافی الحکمة والعنایة، وهو إهمال سائر الطبقات الممکن وجودها فی مکمن الإمکان من غیر أن یخرج من کتم القوّة إلی فضاء الفعلیّة والعیان، وخلوّ أکثر مراتب هذا العالم عن أربابها، فلا یتمشّی النظام فلا ینصلح العمارة فلا ینعقد الانتظام المؤدّی إلی کمال حسن النظام إلّا بوجود الاُمور الخسیسة والنفوس الدنیة، وطبائع اللئام التی یحتاج إلیها انتظام هذه الدار البلغة إلی دار السلام التی یقوم بها وبعمارتها أهل الظلمة والحجاب البالغین فی الاحتجاب وتنعّم بها وبنعمها بما هی نعمها أهل الخسّة والذلّة والدّناءة والقسوة وسائر الأنعام والدواب، المبعدین عن دار السلامة والکرامة والنور، والمطرودین عن دار (4)المحبة والبهجة والسّرور، والممنوعین عن الشّراب المختوم بسراب الاغترار والغرور، والممکورین والفائقین بالخضاب عن الشباب وبالسّراب عن الشراب.

فوجب (5)فی العنایة الاُولی والحکمة الکبری التفاوت فی قابلیات المهیات والتخالف والاختلاف فی استعدادات الذّوات لنیل (6)مراتب الدرجات فی الشّرف


1) 1)

2) 2) . قارن: المنهج القوی، ج 4، ص 95.

3) 4) . م: اقرار.

4) 5) . ح: عالم (بدل: عن دار) .

5) 6) . ح: فرحب.

6) 7) . م: بنیل.

والعلوّ والصّفا والعزّة والسقوط فی مهابط الدرکات فی الخسّة والسّفالة والکدورة والذلّة، وثبت بموجب القضاء اللّازم النافذ فی القَدَر الحکمُ بوجود السّعداء/ب 21/ والأشقیاء جمیعاً، وبوجود المؤمنین من الأشرار والأخیار (1)

. م و ح: الأسرار والأخبار.

والمنکرین من المنافقین والکفار کلاً، انتهی (2)محصّل ما قالوا.

کشف عرشی

[فی معرفة سرّ التضاد فی العالم]

أقول: إنّ سرّ ذلک کله هو أنّ کمال القدرة وتمام الحکمة وغایة حُسن النّظام فی الصنع ونهایة حُسن الانتظام فی الصّنعة المعبّر عنه بالجمع بین الأطراف المتعاندة المتقابلة المتضادة من جهة واحدة إنّما یظهر ویتحقّق بجعل التخالف والمخالفة بین المتخالفات والمختلفات توافقاً وموافقةً، وجعل التضادّ والمضادّة بین المتضادّات والأضداد تعاضداً ومعاضدة، وجعل التعاند لتباعد بین المتعاندات المتباعدة معاونةً وتقارباً وتعاوناً من جهة واحدة، وجعل المنافرة والمنافاة والمناقضة من المتنافیات المتناقضات ملائمةً ومجامعة، والتناکر تعارفاً، والتفاسد تصالحاً، والإفساد إصلاحاً، والإنکار اعترافاً إقراراً، والإباء (3)والامتناع والعناد والاستکبار تسلیماً وتمکیناً وإطاعةً وانقیاداً؛ کلّ ذلک من جهة واحدة. فلیُشاهَد حال الغائب الغیر الظاهر فی عین ظهوره وحضوره المختفی من فرط ظهوره من (4)حال الشاهد الحاضر من أرکان العناصر؛


1) 1)

2) 2) . هکذا.

3) 3) . م: +امتناعاً.

4) 4) . م: -من.

حیث یکون التضاد والتعاند فیها بعینهما تعاضداً وتعاوناً، ویکون کلّ منها بمضادّتها للبواقی معاضداً ومعاوناً لها فی استکمالاتها، ویتیسّر ویتحصل خروج کلّ بمضادة (1)

. م: بمضاد.

البواقی له الکاسرة لسورته بل لصورته من القوة إلی فعلیة کمالاتها، کیف لا ولولا تلک المضادة والمعاندة لما یتیسّر خروج الذرة من حضیض ذلتها إلی الوصول بذروة غرّة (2)الدرّة/الف 22/وهی مرتبة المحمّدیة البیضاء، ثمّ الخروج منها إلی ندوة الذری وهی مرتبتها المسمّاة بمرتبة «أو أدنی» ؛ کما نقلنا عن العسکریّ-روحی له الفداء-حیث قال علیه السلام: قد صعدنا ذری الحقائق بأقدام النبوة والولایة، فلولا النفس الأمّارة ومضادّتها ومخالفتها للنّاطقة القدسیّة لما یتیسّر لتلک اللّطیفة (3)اللّاهوتیة السیر والسلوک علی صراط المجاهدة، ولم یتحقّق للفطرة (4)الإنسانیّة مزیّة یستحقّ بها لأن یَسجد ویخضع ویتخضّع ویتخشّع لها الفطرة الملکیة.

تنبیه تفریعی

[فی سرّ جعل الجهل والظلمة والنفس الأمارة]

فانکشف واتّضح من ذلک کلّه سرّ کون الجهل مجعولاً بعین جعل العقل ثانیاً وبالعرض، وکون الظلمة مجعولة بعین جعل النور، کذلک (5)کون النفس الأمّارة مجعولة بعین جعل الناطقة القدسیّة تبعاً وطفیلاً، وکلّ ذلک لیُتوسّل ویتوصّل به إلی الغایة القصوی التی هی المقصود، وفی ذلک سرّ إنزال درّة العقل المسمّی بروح القدس الأعلی بالأمر الإقبالی من ذروة عالم العند وهو عالم قاعدة مخروط النور إلی حضیض درکة غایة البعد، وهی هاویة (6)قاعدة مخروط الظلمة، ثم إرجاعها بالأمر


1) 1)

2) 2) . م: خرة.

3) 3) . م و ح: اللطفة.

4) 4) . م: للفطر.

5) 5) . م: کذلک و (بدل: وکذلک) .

6) 6) . ح: -هاویة.

الإدباری للغایة التی بحصولها تتمّ الحکمة ویظهر کمال القدرة، کما فی القدسی: کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن اُعرف (1)

. اللؤلؤ المرصوع، ص61.

.

وفی ذلک أیضاً سرّ خطیئة أبینا آدم وسرّ إخراجه وإهباطه من الجنّة، وسرّ صدور الأمر بهبوط من الجنّة مع إبلیس الّذی دلّسه وأزلّه کما قال تعالی: «قالَ اِهْبِطا مِنْها جَمِیعاً م بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ» 2 وقال سبحانه: «قُلْنَا اِهْبِطُوا مِنْها جَمِیعاً» 3 ، «که هم ابلیس می‌باید هم آدم» .

وبالجملة فالجهل یعاون العقل ویعاضده فی عین المخالفة والمضادة، وفی ذلک کمال/ب 22/القدرة وتمام الحکمة، والکلّ سلّاک سبیل المحبّة مجبولة علی الطّاعة، «وَ هُوَ اَلْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ» 4 . وفی الصحیفة السجادیّة:

ابتدع بقدرته الخلق ابتداعاً، واخترعهم علی مشیّته اختراعاً، ثم سلک بهم طریق إرادته وبعثهم فی سبیل محبّته، لا یملکون تأخیراً عمّا قدّمهم إلیه، ولا یستطیعون تقدماً إلی ما أخّرهم عنه (2).

وفیها أیضاً:

ذلّت لقدرتک (3)الصعاب، وتسبّبت بلطفک الأسباب، وجری بقدرتک القضاء، ومضت علی إرادتک الأشیاء، فهی بمشیتک دون قولک مؤتمرة، وبإرادتک دون نهیک منزجرة (4).

نکتة عرشیة

والصعاب التی ذلت لقدرته القاهرة سرّ صعوبتها کأنّه هو ما أشرنا إلیه من رمز الجمع بین الأطراف المتباعدة المتضادّة المتعاندة من جهة واحدة وکون کمال ظهور القدرة فیه، وفی قوله «وتسببت بلطفک الأسباب» فکأنّ فیه إشارة [إلی] ما فی غایة اللطافة من بعثه تعالی کلّهم فی سبیل محبّته؛ حیث حصر علیه السلام التسبّب بصفة اللّطف، فلا تغفل!

وقوله « فهی بمشیتک» إلی قوله « منزجرة» کأنّه ناظر إلی قوله تعالی «وَ هُوَ اَلْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ» فافهم.

رجعة بعد رجعة وکرّة بعد کرّة

[فی جنود النفس الامّارة]

قد تقرّر وتحقّق فی فنّه ومحلّه بالبرهان الباهر عند الأجلّة والأکابر أنّ اُصول جنود نفس الأمّارة واُمرائها التی هی خلیفة إبلیس الجهل فی النشأة البشریة إنّما هی قوی


1) 1)

2) 5) . الصحیفة السجادیة، ص17.

3) 6) . ح: بقدرتک.

4) 7) . الصحیفة السجادیة، ص 54. [1]

ثلاث: قوة الشّهوة، وقوة الغضب، وقوة الهوی المعروفة بمعدن الشیطنة وبقاعدة مخروط ظلمة النکری، وهاویة الهوی بتفاوت درکاتها، أی حقیقة الدرکة السّفلی المعروفة/الف 23/بأسفل السّافلین، سیّما عند امتزاجها بخلط خصلة النفاق کما هو محل الاتفاق.

والقوة الشهویّة وهی ملاک البهیمیّة بطرفی إفراطها وتفریطها لا باعتدالها النوریّ یکون أصلاً من تلک الاُصول الثلاثة الجهلیة الظلمانیّة، وکذلک القوة الغضبیة التی هی ملاک السبعیة بطرفیها یتجوهر بتلک الأصلیّة الخبیثة.

وأمّا قوّة الهوی-وهی کما أشرنا أصل فطرتها فطرة السجینیة السفلی-فهی لمّا کانت قاعدة مخروط الظلمة ومرجع کلیّة الشؤون الظلمانیة ومبدؤها ومعادها کما یشیر وینظر إلی هذا قوله صلی الله علیه و آله و سلم حبّ الدنیا رأس کل خطیئة (1)

. عوالی اللئالی، ج1، ص 27، ح9. [1]

فلا یتصوّر فیها المنزلة الوسطی حتی یستحسن تحصیلها ویطلب تحلیة الناطقة القدسیة بها بطرح (2)طرفیها والتخلیة عنهما، بل اللازم الواجب بالبرهان الباهر الثّاقب هو قلعها (3)بأصلها وعروقها عن أرض القلب مدّاً؛ فإنّ المراد من حب الدّنیا إنّما هو حبّها بما هی هی لا بما هی بالغة إلی الآخرة، ومحبّة الدنیا بما هی هی إن هی إلّاحقیقة النفرة عن الآخرة التی هی دار السّلام (4)ودار السّعادة، والنفرة عن الآخرة المعبّر عنها بقرب الحق والتخلّق بأخلاقه وبصفاته العلیا-جلّ وعلا-إن هی إلّاحقیقة العداوة والبغضاء والعناد للحقّ ولأهله. وتلک العداوة والبغضاء إنّما هی مادة مولود أنواع الکفر والضلالة، الموجبة للخلود فی النار التی هی صورة غضب اللّه العدل القهار، والباعثة للاُبود فی دار البوار التی هی صورة البراءة من الملک المتعال الجبّار ورسوله المصطفی المختار إلی الکفرة الفجرة الذین/ب 23/هم أهل العناد والاستکبار.

وأمّا القوّتان الاُخریان الشهویة والغضبیة منها فلا ینصلح النظام إلّابأسرهما لا


1) 1)

2) 2) . م و ح: یطرح.

3) 3) . م: قطعها.

4) 4) . ح: دار السلم.

قتلهما، بل یجب إبقاؤهما وجعلهما من جنود العقل وخیله وخدمه کما تقرّر فی محلّه من فنون علم السیر والسلوک إلی اللّه تعالی.

تکملة عرشیة

[فی الخصائل السبع الرذیلة]

ولکلّ من تلک الاُصول والعناصر الجهلیّة قوّتان وخصلتان (1)

. م: خصلتا.

هما رؤساء جنود هؤلاء الاُمراء التی تحت کلّ منها جنود لا تحصی.

أمّا قوّتا أمیر الشهوة اللتین منزلتهما منه منزلة الیدین: فالحرص والبخل.

وأمّا قوّتا أمیر الغضب کذلک: فالعجب والکبر، والعجب هو رؤیة النفس نفسها عزیزة عظیمة غیر حقیرة، والکبر هو رؤیة غیرها حقیرة ذلیلة حقارة الذرة عند درة البیضاء.

وأمّا قوتا سلطان الهوی کذلک فهما: الکفر والبدعة. ویترتّب علی هذه الستّ من القوی والخصال ویتولّد منها ویتفرّع عنها خصلة العداوة والبغضاء والعناد والعتوّ والنفور والاستکبار والاستنکاف (2)عن إطاعة أمر الحق والانقیاد له، فهی تمام اُمراء السّبعة التی هی عناصر موالید طین الجهل، وأرکان وقوائم قوام طینة الظلمة واُمّهاتهما، وکلّ من هؤلاء الرؤساء السّبعة العنصریة السفلاویة یکون طبقة من طبقات الأرضین السّبع.

وهذه الأرضین السبع من رؤساء جنود الجهل واُمناء دولته تحاذی وتقابل بوجه من الاستبصار تلک السماوات السّبع التی قد مرّ منّا بیانها فی جملة بیان مقامات العقل صعوداً، وهذه الأرضین السّبع فی وجه آخر من الاعتبار تحاذی وتقابل السماوات السّبع/الف 24/المعروفة المعدودة فی جملة أجزاء دائرة العقل.

ویحتمل کلّ الاحتمال-بل هو الأحق الألصق بالکشف عن حقیقة الحال-أن


1) 1)

2) 2) . م و ح: الاستکشاف.

تحاذی وتقابل هذه الأرضین الطبقات السبع المترتبة التی هی فوق السماوات السبع المعروفة المذکورة، وهی من البحر المکفوف إلی مرتبة الاستواء-أی استواء الرحمن علی العرش 1-التی یقابلها درکة أرض ما تحت الثری، کما یَنظر إلیه ویومئ طور مساق حدیث زینب العطارة، الّذی نکون فی صدد شرحه بعد.

تکملة عرشیة

[فی تبیین الحلقة الملقاة الاُولی]

ینبغی أن یعلم أنّ هذه الأرضین السّبع. التی هی 2رؤساء جنود سلطان الجهل -طبقات مترتّبةٌ فی النزول إلی قاعدة مخروط الظلمة، متفاوتةٌ فی الضیق والسّعة، حیث یکون علیاهنّ عند سفلاهنّ کحلقة ملقاة فی فلاة قیّ، ویکون الأمر بالعکس فی ما یقابلها من السماوات، فلنأت ببیان سرّ ذلک فی هذه القوی والخصال السّبع الجهلیة من جهة المعنی.

نقول وهو ولیّ الإفاضة: إنّه من البیّن الواضح الظاهر أوّلاً أنّ استکمالات القوة البهیمیّة ووصولها إلی کمالاتها وإلی کمال تماماتها لا یتیسّر إلّابسلطان تصرّفات القوة السّبعیة، وبقوة القوة الغضبیة؛ لأنّ خاصّة 3الطبیعة السّبعیة التسلّط والقهر والغلبة وجلب المنافع البهیمیّة ودفع مضارّها والموانع عنها، وحفظها وحراستها کما هو حقّها لا یتمّ ولا یتیسّر إلّابسلطان هذه القوّة القهرمانیة؛ فإنّ منزلة القوّة السّبعیة من البهیمیّة منزلة السّلطان من الرعیّة. وقد مرّت الإشارة قبل/ب 24/هذا إلی کون منزلتهما من الهوی التی هی الجند الأکبر لسلطان الجهل وأمیر اُمراء مملکة النفس الأمّارة بالفحشاء وأمیر جیشها ورئیس خیلها منزلة العبید من المولی.

وإذا تبیّن ممّا بیّنا کیفیّة حال هذه القوی الثلاث الجهلیة والاُصول الثلاثة الظلمانیة فیما بینها وکیفیة نسبة بعضها إلی بعض فی الضیق والسعة، تبیّن کیفیة نسبة خصال

بعضها إلی خصال بعض فیهما أیضاً، فلا حاجة إلی بیانها ثانیاً، ولکن بقی بعد بیان کیفیة حال خصلتی کلّ من هذه الاُصول فی ما بینهما.

فلیعلم أنّ منزلة خصلة الحرص من خصلة البخل، منزلة الشرّ القلیل من الشرّ الکثیر؛ فإنّ خصلة الحرص لا تأبی ولا تمنع (1)

. م: تمتنع.

عن سریان المنفعة المالیة مثلاً إلی الغیر کل الإباء، بل ولا جلّه ولا قلّه أصلاً. وأمّا البخل فهی علی خلاف ذلک، ومن هنا یکون مضرّة البخل لنفس البخیل أیضاً أکثر من مضرّة الحرص له، کما لا یخفی کلّ ذلک علی اُولی النهی؛ وقس علی حال الحرص والبخل الشهویتین حال العجب والکبر السبیعتین، وعلی هذا القیاس یجری حال الکفر والبدعة النکراویتین؛ فإنّ منزلة البدعة فی دین الحقّ منزلة الشرّ العامّ والضرّ الشامل التامّ بخلاف خصلة الکفر؛ فإنّ شرّها وضرّها فی نفسها لا یعمّان بل یختصّان بصاحبها (2)، اللهم إلّابضرب من التبعیة للبدعة وما ضاهاها، فلا تغفل!

وأما الخصلة السّابعة المتفرّعة عن تلک الستّ الموصوفة المذکورة المسمّاة بالعداوة والبغضاء-فهی کما مرّت الإشارة إلیها-منزلتها من الستّ المذکورة منزلة قاعدة المخروط الظلمانی/الف 25/الجهلانی المعبّر عنها ب‍ «الدّرکة السفلی» التی لا درک أسفل منها. ومجموعة تلک الخصال الستّ الجهلیّة عندها کحلقة ملقاة فی فلاة قیّ.

تحصیل وتخلیص

فمحصّل ما خرج من تکلّمنا فی هذه التکملة هو بیان سرّ کونِ کلّ من الأرضین السّبع المترتّبة فی النزول إلی الدّرک الأسفل المسمّی بأسفل السّافلین عند التی تحتها کحلقة ملقاة فی فلاة قیّ، وکونِ طبقة الأرض التحتیّة واسعة محیطة بالطبقة التی وقعت فوقها، وکونِ التحتیة حاملة مقلّة لما هی فوقها حمْلَ المحیط لما یحیط به من حیث المعنی، فملاک الفوقیة والتحتیة هاهنا إنّما هو البعد والقرب من القاعدة التی هی الدرکة السفلی.


1) 1)

2) 2) . م: لصاحبها.

تمثیل فیه تحصیل

[فی مطابقة الاطوار البشریة الخلقیة بالمنازل السّبع]

فمنزلة الطبقة الاُولی منزلة التراب من النطفة، ومنزلة الثانیة منزلة النطفة من العلقة، ومنزلة الثالثة منزلة العلقة من المضغة، ومنزلة الرابعة منزلة المضغة من العظام، ومنزلة الخامسة منزلة العظام من الکسوة باللحم، ومنزلة السّادسة منزلة الکسوة والاکتساء من الخلق الآخر ثم خلقناه «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ» 1 .

وظاهر أنّ مرادنا من المنازل السّبع هاهنا هی المنازل الجهلیّة من أطوار الفطر البشریة التی أخلدت إلی الأرض، فلا تغفل!

تکملة فیه تبصرة

[فی سبب عمارة العالم]

فالأرضون الثلاث الاُصولیّة تنشعب إلی الستّ الفرعیّة المتفرّعة عنها الأرض السّابعة المحیطة بکلّها الواسعة لجلّها وقلّها، المسمّاة بالدّرکة السّفلی وأسفل السّافلین، مستقرّ المنافقین، وهی أرض العداوة والبغضاء کما مضی. وهذه الأرضون من اُصولها وفروعها کما مرّ فی الفصل/ب 25/المنعقد لبیانها فی جملة الفصول السالفة إنّما هی من جنود الجهل الجزئی البشری المعروف بالنفس الأمّارة.

ولکن یجب أن یعلم هاهنا حسب ما قدّمنا أنّ عمارة عالمنا هذا العالم الموصوف بالعالم العنصری والسفلی المعروف بالدنیا وبعالم الأرض فی (1)عرف العامّة والخاصّة -من جهة کون الأرض المعروفة (2)من العنصر الغالب فی تکوّن کائنات الموالید المعروفات-لمّا کانت بهذه الاُصول والفروع الأرضیة السفلیة والجهلیة الظلمانیة- ولولا هؤلاء الفراعنة وأتباعهم وأشیاعهم الحمقاء والجهلة لما انصلح النظام، واختل أمر الانتظام-کان نظام هذه الأرض المعروفة بین العوامّ بمن علیها وبما فیها کائناً من


1) 2) . م: +عالم.

2) 3) . ومن جهة أنّ الأرض قد یطلق ویراد منها عالم السفل-وهذا هو أصحّ معنی الأرض، فافهم! «منه رحمه الله» . المسمّی بصفّ نعال العوالم الّذی لا أسفل منه. «منه أعلی اللّه مقامه» .

کان وما کان منصلحاً بهذه الاُصول الثلاثة وبفروعها التی هی مواد ونطف تکوّن الفراعنة وأتباعهم من فرق الملاحدة.

تنبیه تفریعی

[فی طبقات الأرض والخصائل السبع]

فمن هنا لو قسّمنا عالمنا هذا أو أرضنا هذه الأرضین السبع المترتبة بالفوقیة والتحتیة-بالمعنی (1)

. أی بمعنی المحمولیة والحاملیة وکون التحت حاملاً و مقلّاً لما هو فوقه «منه» .

الّذی قد مرّ بیانه-لکان وجهاً موجّهاً بالغاً فی الوجاهیة جدّاً، فکان أرضنا هذه من جهه کونها معمورة منتظمة بخصلة الحرص الطبقة الاُولی من الأرض؛ و (2)من جهة کونها معمورة بخصلة البخل الطبقة الثانیة منها؛ ومن جهة عمارتها بخصلة العجب الطبقة الثالثة منها، ومن جهة عمارتها وانتظام أمرها بخصلة الکبر الطبقة الرّابعة منها؛ ومن جهة انتظامها وانصلاح نظامها بخصلة الکفر الطبقة الخامسة منها؛ ومن جهة انتظام أمرها بخصلة البدعة المضلّة الطبقة السادسة منها؛ ومن جهة کمال نظامها وتمام انتظامها بخصلة العداوة والبغضاء الطبقة السابعة منها المسماة بالدّرک الأسفل وأسفل السافلین کما مرّ غیر مرّة. وهکذا حال عالمنا هذا.

ومن هنا صار أرضنا هذه سبع طبقات من دائرة الجهل والظّلمة محاذیة ومقابلة لسبع طبقات السماوات المعروفات من دائرة العقل والنور؛ کما قال تعالی: «وَ مِنَ اَلْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ» 3 .

تبصرة نوریة

[فی معرفة الملک الحامل للأرض]

وهذه الأرضین السّبع أی الأرضین السبع، التی حملها ویحملها الملک (3)الحامل للأرض-کما مرّت الإشارة إلیه-إلی یوم القیامة؛ ولذلک الملک القهرمانی جناح فی


1) 1)

2) 2) . م: -و.

3) 4) . م: ملک.

المشرق وجناح فی المغرب یعنی إنّ یدیه مبسوطتان شرقاً وغرباً یتصرّف بهما فی شرق أرضنا هذه وغربها کیف یشاء بإذن ربّه الأعلی جلّ وعلا، ورجلاه فی تخوم الأرضین، أی ضاربٌ عروقَ شجرة وجوده القهرمانی فی الأرض لیستقر فیها، فلم یبق موضع قدم من الأرض إلّاوهو محلّ قدومه ووروده ومحلّ تصرّفه بطناً وظهراً وعمقاً وعرضاً فتفطّن جداً!

وذلک الملک الکلی القهرمانی إنّما هو من المدبّرات الکلیّة فی العالم الأکبر الموکّل بتدبیر العالم السفلی، وله جنود لا یحصی، منزلتها منه منزلة الأجنحة والأیدی والأرجل فلا تغفل! فإنّ کلّ ذلک جارٍ علی وجه الحقیقة من دون توسّع أصلاً، فأحسن التأمّل!

تنبیه تفریعی تطبیقی

[فی مقارنة ما جاء فی الحدیث إلی العالم الصغیر]

فعلی ما أسّسنا/ب 26/وأصّلنا ینبغی أن یقال ویتوجّه احتمال أن یحمل مقاله صلی الله علیه و آله و سلم -کما [فی] حدیث العطارة الّذی نحن بصدد بیانه وشرح رموزه وترجمة کنوز مرموزه بقدر الوُسع والطاقة البشریّة-علی ما أقول: إنّ النّفس الأمّارة بالفحشاء فی العالم الصغیر الاُنموذجی البشری-کما مرّ-من جهة خصلة حرصها منزلتها منزلة الدّیک المعبّر عنه بالملک الحامل للأرضین السّبع فی العالم الکبیر، ویکون من الجهة المذکورة خلیفة ذلک الدّیک ومظهره ومجلاته (1)

. ح: +بل.

وصورته ومثاله فی هذا الاُنموذج الصّغیر.

وإنّها من جهة خصلة بخلها منزلتها فی العالم الاُنموذجی منزلة الصّخرة فی ذلک العالم الأکبر، وتکون من هذه الجهة خلیفتها ومجلاتها ومثالها وصورتها.

وإنّها من جهة خصلة عُجبها منزلتها فیه منزلة الحوت فی ذلک العالم الکلی، وتکون من هذه الجهة خلیفتها ومجلاتها ومثالها وصورتها.

وإنّها من جهة خصلة کبرها منزلتها فی هذا العالم الجزئی منزلة البحر المظلم فی


1) 1)

ذلک العالم الکلّ الکلّی، وتکون من هذه الجهة مجلاته وخلیفته ومثاله وصورته.

وإنّها من جهة خصلة کفرها منزلتها فی هذا الاُنموذج البشری منزلة الهواء الذاهب بأهله إلی هاویة البوار والنار؛ کما قال سبحانه: «إِذاً لَذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ» 1 فی ذلک العالم الکلی، وتکون من هذه الجهة مجلاته وخلیفته ومثاله وصورته.

وإنّها من جهة خصلة بدعتها منزلتها فی هذا العالم الجزئی الاُنموذجی منزلة الثری فی ذلک العالم الکلّی/الف 27/المستنتج منه هذا المختصر الاُنموذجی، وتکون من هذه الجهة مجلاتها وخلیفتها ومثالها وصورتها وآیتها الحاکیة عنها.

وإنّها من جهة خصلة عداوتها للحقّ وأهله وبغضائها وعنادها واستکبارها منزلتها فی هذا العالم المختصر الصغیر منزلة ما تحت الثری فی ذلک العالم الکبیر، وتکون من هذه الجهة مجلاة ما تحت الثری الّذی هو حسب ما هو المستخرج المستنبط من مرموز هذا الحدیث الموصوف بحدیث زینب العطّارة فی دائرة الظلمة یحاذی ویقابل مرتبة الدّرجة القصوی وذروة الذری مرتبة «اَلرَّحْمنُ عَلَی اَلْعَرْشِ اِسْتَوی» 2 فی دائرة النّور، وتکون من هذه الجهة خلیفة ما تحت الثّری ومثاله وصورته الحاکیة عنه کما مرّ فی نظائرها.

تفریعات عرشیة نوریة

[فی مطابقة ما جاء فی الحدیث بالخصائل الرذیلة]

ویمکن أن یقال قولاً غیر بعید: أنّ خصلة الحرص لناسب خصلة الدّیک فی الشّهوة البهیمیّة بضرب من المناسبة المعنویّة الّذی یعرفه الخاصّة هاهنا.

وإنّ خصلة البخل المنّاعة للخیر کلّه لناسب کلّ المناسبة الخاصّة للصّخرة المجبولة علی الصّلابة والإباء والامتناع عن الانفعال والانفجار بماء الحیاة الأبدیّة «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً» 3.

وإنّ خصلة العجب بالإنّیة الحاجب عن شهود الحقّ تعالی وعن (1)

. م: شهود الحق و.

رؤیة أهله وعن مشاهدة (2)آیات وحدانیته الکبری لناسب تمام المناسبة عند أصحاب البصیرة العیناء وأرباب الأفئدة التی هی محلّ الضیاء لقصّة الحوت المعروفة فی عرف الخاصة/ب 27/.

[فی الحوت و خصائلها]

فإنّها مع تکوّن فطرتها فی الماء بالماء ونشؤها ونموّها فیه وبه واستغراقها فیه وفی ذاته وصفاته وفی شهود شؤونه وآیاته وأطواره (3)بحیث لا تتمکّن من شهود شیء غیره وغیر آثاره کأن تسمع بالماء ولم تجده ولم تدرکه ولا تستشعر به وکان غائباً عنها إلی أن انتهی الأمر بها إلی أن قامت بطلبه وطلب شهوده، بل وبطلب (4)العلم بمهیّته بأنّه: ما هو؟ وکیف هو؟ وأین هو؟ وأنّی هو؟ فاحصة عنه وعن أحواله، وسرّ کلّ ذلک هو احتجاب الحوت برؤیة نفسها عن شهود الماء وهی مستغرقة فیه، بل وفی شهوده من حیث لا یشعر به ولا بشهوده، فاسترشدت فاُرشدت إلی حوت عتیقة کبیرة ما وجدت فی حیتان البحار أکبر وأعلم وأوقف منها، فتهیأت وسافرت إلی موطن تلک الحوت الکبری فلاقها وتشرّفت بصحبتها الفیّاضة وعرضت قصّتها علیها فأرشدتها أن سألتها


1) 1)

2) 2) . م: مشاهد.

3) 3) . ح: أطواره وآیاته.

4) 4) . م: یطلب.

أن تریها شیئاً غیر الماء، فتنبّهت واستشعرت بأنّها مستغرقة فی وجود الماء وفی شهوده (1)

. م و ح: شهود.

، وما رأت منذ خلقت غیر الماء، فرجعت وأنابت وتابت عن ذهولها وغفلتها وعن رؤیة نفسها التی حجبتها عن رؤیة الماء الّذی کانت مستغرقةً فی وجوده محتجبةً بنفسها وبرؤیة إنیّتها عن شهود الماء فی عین شهوده، ومن هاهنا قیل: « الهی لا تحجُبنی عنک إلّاإنّی! إلهی لا مانع بینی وبینک إلّاإنّی! فارفع إنّی من البین!» وفیه قیل شعراً: گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی

ولقد قال/الف 28/سبحانه: «أَلا إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ أَلا إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ» 2 وفیه قلت نظماً: ای جود تو سرمایۀ سود عالم

وفی الرجبیة الخارجة عن الناحیة المقدّسة: فبهم ملأت سماءک وأرضک حتی ظهر أن لا إله إلّاأنت (2)یعنی علیه السلام: فبمحمد وآله الوارثین لکماله صلی الله علیه و آله ملأت آه، وفیها بُعَید هذا: یا باطناً فی ظهوره وظاهراً فی بطونه، وعنه صلی الله علیه و آله: حاضر غیر محدود، وغائبٌ غیر مفقود (3)أی غیر محدود فی حضوره کما فی الأدعیة الماثورة: یا من خفی من فرط ظهوره، وفیها: کیف تخفی وأنت بالمنظر الأعلی ظاهر! أم کیف تغیب وأنت الرقیب الحاضر! وبالجملة «پیل را یاد آمد از هندوستان» ، فلنرجع إلی ما کنا فیه.

وإنّ خصلة الکبر لناسب کلّ المناسبة البحر المظلم؛ حیث تکون الأودیة والأنهار الکبار. فضلاً عن غیرهما من الجداول والأنهار الصغار عند محیط البحر. قطرةً محقّرة مستحقرة فی نظره حقیرة، مضمحلّاً وجودها فی وجوده، مستهلکاً شهودها فی شهوده، وظهور (4)فی ظهوره، ولکن بتفرقة ما بین المظلم من البحر والمضیء منه؛ إذ الأظلام هاهنا کنایة عن وهم الأوهام الکاذبة (5)عن توهمها السّراب شراباً والخضاب شباباً. والإضاءة عبارة عن فهم الأفهام الصّدیقة وعن فهمها السّراب سراباً، والماء شراباً، والخضاب خضاباً، والشباب شباباً.

وإنّ خصلة الکفر لناسب تمام المناسبة الهواء الذاهب بأهله إلی/ب 28/هاویة الهلاکة، کما أنّ کفر الکفار یذهب بهم إلی دار البوار بلا شک وشبهة.

وإنّ خصلة البدعة لناسب تمام المناسبة الثری (6)التی هی من دائرة الجهل کما مرّ تحاذی وتقابل النفس المسمّاة بالدرّة الخضراء والخیال المنفصل من دائرة العقل.


1) 1)

2) 3) . بحار الأنوار، ج98، ص 393. [1]

3) 4) . م: +یأبی.

4) 5) . م و ح: ظهوره.

5) 6) . ح: الکذّابة.

6) 7) . م: -الثری.

والمراد من الخیال المنفصل عالم الصّور الملکوتیة الجسدانیة المجردة عن المادة الهیولانیة والمدّة الربانیة، فیکون المراد من الثری التی عالمها یقابل ذلک العالم الملکوتی الصّوری النّوری عالم خیالات الوهمانیة والصور الخیالیة (1)

. م: الخالیة.

الظلمانیة الشّیطانیة والتصورات (2)والتخیلات النکراویة الظلمانیة، الدّاعیة إلی البدعة المخالفة لدین الحقّ، المضادّة للصّراط المستقیم المطلق، والباعثة علی القیام بتأسیس اُسّ وأساس یناقض اُسطقس الدّین المبین، وینهدم به بنیان الدین المتین «یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اَللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یَأْبَی اَللّهُ إِلاّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ اَلْکافِرُونَ» 3 ، فتفطّن جدّاً!

تکملة فیه تبصرة

[فی موقف العداوة والبغضاء]

وأما قصّة خصلة العداوة والبغضاء التی هی الدّرک الأسفل والهاویة والظلمانیة (3)السّفلی البالغة فی الخساسة والدناءة الحاویة (4)الجامعة لجوامع درکات الدناءة ومَجامع طبقات الرّذالة والخساسة؛ فالوجه فی مناسبتها وقرابتها (5)لما تحت الثری، والسرّ فی تقارب منزلتهما بل فی اتحاد درکتهما التی لا درکة أسفل منها-کما مرّت الإشارة إلیه غیر مرّة-غیر خفیٍّ علی اُولی النّهی، بل ظاهر واضح جلی لا یخفی، ولکن لمّا کان هاهنا لطائف نکات یکاد یخفی علی اُولی البصائر الثاقبة-من طوائفنا (6)الخاصّة/الف 29/فضلاً عن غیرهم من قبائل العامّة. تعرَّضنا بیانها بضرب من الإشارة، فاستمع لما یتلی علیک، متذکّراً لما ألقینا إلیک آنفاً فی بیان کیفیة التقابل من العقل والجهل ومقابلة جنود کلّ من الطرفین بجنود الآخر علی مسلک أجلّة السّلف الصّالح بمزید تصرفات مرّت الإشارة إلیها.

ولقد قابلنا هنالک کما قابلوا مرتبة ما تحت الثّری فی سلسلة الدرکات بمرتبة الروح التی هی لوح رقائق المعانی المجرّدة عن الهیئة والصّورة والشکل وعن المادة


1) 1)

2) 2) . ح: -والتصورات.

3) 4) . م: الظمانة. ح: الظلما.

4) 5) . م و ح: الجاویة.

5) 6) . ح: مراتبها.

6) 7) . ح: طوائف.

الهیولانیة والمدة الزمانیة فی سلسلة الدرجات، وهی النفس الکلیة الإلهیة المسمّاة بالدرّة الصّفراء «فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ اَلنّاظِرِینَ» 1 وبذات اللّه العلیا والجنّة المأوی المحیطة بمحیطات جنات (1)الأنفس والآفاق، وبشجرة طوبی وبسدرة المنتهی «طُوبی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ» 3 وهی اُمّ الکتاب «وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ اَلْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ» 4 وهی اللوح الکریم المحفوظ الّذی لمّا خلق اللّه القلم الأعلی وهو المحمّدیة البیضاء قال له: اکتب، فکتب فیه کل ما کان وما یکون إلی یوم القیامة، وفیه قال صلی الله علیه و آله و سلم: جفّ القلم بما هو کائن (2)وفی روایة: جفت الصّحف (3). وهی الکتاب المبین وللإمام (4)المبین اللذین عدد حروف کل منهما بعدد أئمتنا الاثنی عشر علیهم السلام، وبعدد حروف أمیر المؤمنین کما فُسّرا به علیه السلام، وإلی تلک الکلیّة الإلهیة المسمّاة بالعلویّة العلیا إیاب الخلق کلّهم، وعلیها حسابهم «إِنَّ إِلَیْنا إِیابَهُمْ * ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا حِسابَهُمْ» 8 .

[حدیث الکمیل وبیان حال النفس الکلیة]

قال قبلة العارفین أمیر المؤمنین علیه السلام فی حدیث الجواب عن مسألة کمیل بن زیاد حین سأله أن یعرّفه نفسه-أی کمیل-فی جملة ما قال علیه السلام فیه:

والکلیّة/ب 29/الإلهیة لها خمس قوی: بقاء فی فناء، ونعیم فی شقاء، وعزٌّ فی ذلّ، وفقر فی غنی، وصبر فی بلاء؛ ولها خاصیتان: الرضا، والتسلیم. وهذه التی مبدؤها من اللّه وإلیه تعود قال اللّه تعالی: «وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» 9 وقال تعالی: «یا أَیَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ * اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً» 10 والعقل وسط الکل (5).

انتهی کلامه علیه السلام.


1) 2) . ح: جناب.

2) 5) . راجع: الصحیح البخاری، ج8، ص 152.

3) 6) . المعجم الأوسط، ج 5، ص 316؛ تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 59. [1]

4) 7) . م و ح: إمام.

5) 11) . بحار الأنوار، ج 58، ص 85؛ [2] شرح الأسماء الحسنی، ج 2، ص 44.

وهذا البیان منه علیه السلام إنّما هو شرح حال نفسه علیه السلام الکلیة الإلهیة فی القوس الصّعودی والسیر والسّلوک العروجی منه علیه السلام إلی اللّه تعالی وهی بحسب هذا السّیر العروجی الشجرة الطیبة التی أصلها ثابت (1)

. اقتباس من کریمة إبراهیم (14) ، الآیة 24. [1]

أی ضارب عروقها فی الأرض وفروعها فی السّماء أی فی السماء (2)، بل العرش أیضاً، فضلاً عن سائر السماوات السّبع فیحاذیها وتقابلها الشجرة الخبیثة التی اجتثّت من فوق الأرض وما لها من قرار، أی تلک الخبیثة المخبّثة لمّا کانت حقیقتها حقیقة الدنیا بما هی دنیا ودار فناء لا یتصوّر لها قرار وثبات فی دار النار ودار البوار؛ کما قال تعالی: «کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً [غَیْرَها]لِیَذُوقُوا اَلْعَذابَ» 3 وعدم قرار تلک الکلمة الخبیثة وعدم ثباتها ودثورها وزوالها تحاذی وتقابل تلک الکلمة الکلیة اللاهوتیة وقرارها وطمأنینتها واطمینانها (3)أخبر عنها سبحانه بقوله «یا أَیَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ» 5 .

وإخلاد تلک الخبیثة التی هی الکلمة السفلی إلی حضیض أرض الظلمة وهاویة الهلکة تحاذی وتقابل رجوع تلک الکلمة الطیبة کلمة اللّه العلیا وعروجها إلی ذروة ذری الحقائق حقیقة حقائق الأشیاء کلّها؛ کما مرّت الإشارة إلیه فی حدیث العسکری علیه السلام/الف 30/حیث قال: قد صعدنا ذری الحقائق بأقدام النبوة والولایة (4)أی بقدم (5)الشریعة والطریقة وبالسّلوک ظهراً وبطناً.

وإباء تلک النفس الخبیثة وامتناعها واستنکافها عن فعل ما یرضی المولی تعالی به عن العبد-وعن الرّضا بما یفعل المولی جلّ وعلا، وعن التسلیم لأمره الأعلی ولقضائه وقدره کما یشاء، تحاذی وتقابل رضا تلک النفس الطیبة الإلهیّة بقضاء ربّه الأعلی وقدره تعالی وتسلیمها (6)لأمر مولاها وفعلها ما یرضی به المولی عنها؛ فإنّ روح معنی العبودیة هو فعل ما یرضی‌به المولی عن‌العبد، والرّضا بما یفعل المولی فی‌العبد وفی


1) 1)

2) 2) . م: سماء.

3) 4) . ح: -واطمینانها.

4) 6) . بحار الأنوار، ج26، ص 265. [2]

5) 7) . م و ح: یقدم.

6) 8) . م: تسلیما.

ملکه کما یشاء رضاً بقضائه وتسلیماً لأمره، وإلی هذه المرتبة من کمال العبودیة أشار سبحانه بقوله «راضِیَةً مَرْضِیَّةً» 1 أی راضیةً بقضائه مرضیةً بعبادته الموجبة لرضائه.

إشارة عرشیة فیه انارة نوریة

[مرتبة الاستواء فی درجات الوجود]

ومرتبة تلک الکلیة الإلهیّة اللاهوتیّة الکبری-وهی کلمات اللّه العلیا-هی بعینها مرتبة الاستواء، أی مرتبة «اَلرَّحْمنُ عَلَی اَلْعَرْشِ اِسْتَوی» 2 ، وهی مرتبة تجلّی حضرة الرحمن علی عرشه والاستواء علیه بتدبیر الأمر من السّماء إلی الأرض کما شاء فی الأزل وکما یشاء فی ما لا یزال؛ کما قال سبحانه: «ثُمَّ اِسْتَوی عَلَی اَلْعَرْشِ یُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ» 3 وکأنّه صلی الله علیه و آله و سلم من هنا تلی بعد ذکر العرش فی هذا الحدیث المقصود هاهنا شرحُه آیة «اَلرَّحْمنُ عَلَی اَلْعَرْشِ اِسْتَوی» کما تلی صلی الله علیه و آله و سلم قبل هذا بعد ذکر الثری آیة «لَهُ ما فِی اَلسَّماواتِ وَ ما فِی اَلْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ ما تَحْتَ اَلثَّری» 4 فکأنّه صلی الله علیه و آله و سلم حاذی وقابل بین التلاوتین للآیتین؛ للإشارة/ب 30/إلی المقابلة التی هی بین درکة ما تحت الثری وبین درجة «اَلرَّحْمنُ عَلَی اَلْعَرْشِ اِسْتَوی» .

ودرجة الاستواء هاهنا إنّما هی بعینها درجة تجلّیه تعالی علی هیاکل جمیع الأشیاء، بتجلّیه علی عرشه الّذی منزلته وجود الجمعی لجمیع الأشیاء کما تقرّر فی محلّه، وذلک الاستواء إنّما هو صورة العدل (1)، العدل (2)الّذی به قامت السماوات والأرضون، کما کان مقابله الّذی هو ما تحت الثری-وهو العداوة والبغضاء لأهل اللّه تعالی ولآله جل وعلا (3)الذین بهم یمسک السّماوات والأرض أن تزولا-الظلم الّذی قال سبحانه وتعالی (4)فیه: «ظَهَرَ اَلْفَسادُ فِی اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی اَلنّاسِ» 9 وفی


1) 5) . م: -العدل.

2) 6) . و فی الأدعیة المأثورة: أسألل باسمک الّذی أشرقت به السماوات و الأرضون. «منه» [دعاء السمات].

3) 7) . م: -جل و علا.

4) 8) . م: -و تعالی.

الباطن من العلم یراد من البرّ هاهنا برّ الأجسام والأشباح، ومن البحر بحر الأنفس والأرواح، فلا تغفل!

ومن جهة رفع ذلک الفساد العام ودفعه لأجل انصلاح النظام قال سبحانه: «وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی اَلَّذِینَ اُسْتُضْعِفُوا [فِی اَلْأَرْضِ] وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ اَلْوارِثِینَ» 1 وفی العهدیة المهدویّة:

اللهم أرنی الطلعة الرّشیدة، والغرّة الحمیدة، واکحل ناظری بنظرة منّی إلیه، وعجّل فرجه، وسهّل مخرجه، وأوسع منهجه، واسلک لی محجّته، وأنفذ أمره، واشتد أزره، واعمر اللّهم به بلادک ، وأحی به عبادک؛ فإنّک قلت وقولک الحق «ظَهَرَ اَلْفَسادُ فِی اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی اَلنّاسِ» فأظهر اللهم لنا ولیَّک وابن بنت نبیّک المسمی باسم رسولک، حتّی لا یظفر بشیء من الباطل إلّا مزّقه، ویحقّ اللّه الحق ویحقّقه. . . الدّعاء، وقد ثبت بضرورة من الدین والملّة أنّه تعالی یملأ الأرض قسطاً وعدلاً بعد ما ملئت ظلماً وجوراً.

وبالجملة إنّ أمر المقابلة/الف 31/بین درکة ما تحت الثری-وهی درکة ما تحت الدّرکة السفلی التی لا أسفل منها-وبین درجة ذلک الاستواء-بعد ما أوضحنا طریقه بما نبّهنا به سبیله-بیّنٌ لا سترة ولا مریة فیه، وسنرجع إلیه بإذن اللّه تعالی.

وقد اتّضح تمام الاتضاح من جملة ما أسّسنا وبینّا وأصّلنا وحصّلنا (1)هاهنا أنّه یجب أن یحاذی ویقابل کلّ درجة من درجات دائرة العقل درکة من درکات دائرة الجهل؛ إن جنساً فجنساً، وإن نوعاً فنوعاً، وإن صنفاً فصنفاً وإن شخصاً فشخصاً؛ لوجوب التطابق بین آحاد المتقابلین المتضادین کما هو مقتضی ضابطة التضایف.

فی قرة العیون فی الإشارة إلی میراث الدّرجات والدرکات وتبدیل السیّئات والحسنات:

قال بعض أهل المعرفة (2): إنّ درجات الجنّة علی عدد درکات النار لا محالة، فما من درج فی الجنّة إلّایقابله درک من النار؛ وذلک أنّ الإنسان لا یخلو إمّا أن یعمل


1) 2) . م: وحصّلنا وأصّلنا.

2) 3) . هو الملّا محسن الفیض الکاشانی.

بالأمر أو لا یعمل؛ فإن عمل کان له درجة معینة لذلک العمل خاصة، وفی موازنة هذه الدّرجة المخصوصة لهذا العمل الخاص إذا ترکه الإنسان درک فی النار، لو سقطت حصاة من تلک الدّرجة لوقعت علی خطّ استواء علی ذلک الدّرک، فإذا سقط الإنسان من العمل بما اُمر فلم یعمل کان ذلک الترک لذلک العمل عین سقوطه إلی ذلک الدرک؛ قال اللّه تعالی: «فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِی سَواءِ اَلْجَحِیمِ» 1 فإنّ الاطّلاع علی الشیء إنّما یکون من أعلی إلی أسفل؛ والسّواء: حد الموازنة علی الاعتدال، فما رآه إلّافی ذلک الدّرک الّذی فی موازنة درجته؛ فإن العمل الّذی نال به هذا الرجل تلک الدّرجة، ترکه ذلک الرّجل الآخر الّذی کان قرینه فی الدنیا بعینه، فانظر إلی (1)هذا العدل/ب 31/الإلهی ما أحسنه!

ولما کان الموحّد منعه التوحید أن یکون من أهل النار، والمشرک قطع به الشرک من دار الکرامة-فإنّ الجنّة خیر لا شرّ فیها-فجمیع جزاء علم الشرک وعمله وقوله الّذی لو کان موحّداً جوزی علیه فی الجنّة بحسبه یعطی للموحّد الجاهل بذلک العلم المفرّط فی ذلک العمل التارک لذلک القول، وجمیع جزاء جهل الموحّد وتفریطه وترکه لذلک القول الّذی لو کان مشرکاً لحصل له فی النار یعطی لذلک المشرک الّذی لا حظّ له فی الجنّة.

فإذا رأی المشرک ما کان یستحقّه لو کان سعیداً یقول: یا ربّ، هذا لی، وهو جزاء عملی بعینه! فیقول اللّه تعالی: قد جازیتُک علی ذلک کلّه بما أنعمتُ به علیک من کذا وکذا. فیقرّر علیه جمیع ما أنعمه فی الدنیا جزاءً لمکارم أخلاقه والقول بها والتحریص علیها والعلم (2)بمواقعها دون نعمه المتمشّیة (3)علیه فی خلقته المبتدأة التی لیست بجزاء، فیزنها المشرک هنالک بما کشف اللّه له من علم الموازنة، فیقول: صدقت. فیقول اللّه تعالی له: فما نقصتُ لک من جزائک شیئاً، والشرک قطع بک من دخول دار الکرامة، فتنزل فیها علی موازنة هذه الاعمال، ولکن اُنزل من النار علی درکات من نزل علی درجات تلک الأعمال، فانّ صاحبها منعه التوحید أن یکون من أهل هذه الدار، فهذا من المیراث الّذی بین أهل الجنّة والنار.


1) 2) . ح: -إلی.

2) 3) . م: خ ل: والعمل.

3) 4) . م و ح: الممتشیة.

أقول: أشار بالمیراث الّذی بین الفریقین إلی ما ورد فی الآیات والأخبار؛ فقد روی عن النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم فی قوله سبحانه «أُولئِکَ هُمُ اَلْوارِثُونَ * اَلَّذِینَ یَرِثُونَ اَلْفِرْدَوْسَ» 1 قال: ما منکم إلّاوله منزلان: منزل فی الجنّة ومنزل فی النار، فإن مات ودخل النار/ الف 32/ورث أهل الجنّة منزله (1)

انتهی ما قصدنا نقله من القرة بقدر الحاجة والکفایة.

والإشکال المشهور الّذی یترای هاهنا قد تعرّضنا لدفعه آنفاً من بیان سرّ کون طین الشرّ والمعصیة فی الموحّد عاریة مستعارة، وکون طین الخیر والطاعة فی المشرک مستعارة عاریة، یردّ کلٌّ یوم الفصل إلی صاحبه؛ فإن العاریة لیسترد ویردّ إلی المستعار منه بالضرورة فی العاقبة؛ لأنّ هو الاُسطوانة التی بها قامت قبة الصنع واستقامت صورة الحکمة البالغة أو عمارة الصّنعة العادلة، کما مرّت الإشارة غیر مرة.

تکملة انعطافیة فیه تبصرة انصرافیة

[فی بیان الدائرتین المتقابلتین المتضائفتین]

وإذ قد فرغنا بتأیید من اللّه ولی الجود والإفاضة مع عدم البضاعة من بیان درکات الجهل وطبقات النار والظلمة بقدر الطاقة البشریّة علی طباق مافی هذا الحدیث النبوی البالغ فی الاستصعاب والصّعوبة، کما قالوا علیهم السلام: إن حدیثنا صعب مستصعب، لا یحتمله (2)إلّا ملک مقرّب أو نبی مرسل أو مؤمن امتحن اللّه قلبه للإیمان (3)حان أن نصرف عنان القلم مستعیناً بعون ولی الإفاضة متوسلاً بشفاعة باطن نور الولایة إلی ترجمة مافی هذا الحدیث المعروف الموصوف من درجات العقل وطبقات النور والجنّة بقدر الطاقة والاستطاعة.

ولقد قرّر صلی الله علیه و آله الوارثین لکماله الواقفین بأسرار مقاله-فی هذا الحدیث الصادر (4)عن مصدر العلم والحکمة-معدن معادن لطائف الولایة وحقائق النبوة فی الکشف عن سرّ العظمة عظمة اللّه-جلّت عظمته وعمّت رحمته-کلّاً من آحاد الدّرکات وآحاد


1) 2) . قرة العیون، ص 483-484.

2) 3) . ح: یتحمله.

3) 4) . بحار الأنوار، ج2، ص 191. [1]

4) 5) . م و ح: المصادر.

الدّرجات علی أربع عشر درکاً وأربع عشر درجاً حسب ما/ب 32/استخرجنا من جهة الإشارة التی یتضمّنها تلاوته صلی الله علیه و آله و سلم للآیتین المذکورتین المشار إلیهما بعدد ذکر درکات الثری ودرجة العرش کما ذکرنا آنفاً.

وقد علمت مما أسّسنا وقدّمنا-فی بیاننا لکیفیة تقابل العقل والجهل ومقابلة کلّ منهما بجنوده وقواه للآخر-أنّ الضابطة الموروثة من الأساطین والأقدمین من حکماء الاُمة والملة وعلماء الوراثة (1)

. م و ح: الوارثة.

والولایة تقضی (2)وتصرّح بلزوم کون عدد آحاد کل من دائرتی العقل والجهل المعروفتین المعمولتین فی عرفهم المعروف تسعة وعشرین علی طباق الهندسة الأبجدیة الإیجادیة عدد بسائط الحروف الهجائیة باعتبار، و (3)ثمانیة وعشرین حرفاً من جهة اعتبار مجرّد الحروف الصّحیحة من دون اعتبار حرف الألف المطلقة السّاکنة المعبّر عنها بلام ألف حرف آخر کلمة «ضظغلا» . ولا مخالفة ولا منافاة بالضّرورة بین اعتبار عدد آحاد کلّ من الدائرتین المقابلتین المتضائفتین المضادّتین أربع عشر، وبین کونه تسعاً وعشرین أو ثمانی وعشرین؛ فإنّ کل واحد من آحاد عدد أربع عشر ینحلّ إلی اثنین من آحاد ثمانیة وعشرین، ویتضمّنها تضمّن النوع لصنفه مثلاً، فتفطّن.

ومن البیّن الظاهر الواضح أنّ الضابطة الموزونة من علماء (4)الوراثة الذین هم ورثة الأنبیاء والأولیاء الأوصیاء (5)المعصومین علیهم السلام ونوّابهم الخاصة أو العامة فی وجه من الاستبصار یجب (6)أن یکون مبدؤها ومرجعها ما قرّره صلی الله علیه و آله وما تقرّر عنهم وخرج من عندهم علیهم السلام، والاختلاف الّذی یتراءی من بین هؤلاء الأتباع واُولئک السّادة القادة أو بین أخبارهم/الف 33/وأحادیثهم الصادرة فی هذا المقام الصّعب المستصعب مَناله جداً إنّما هو أنّ لکلّ کلمة مع صاحبتها (7)مقاماً، ولمقامنا هذا مقامات، کل مقام منها


1) 1)

2) 2) . م: تقتضی.

3) 3) . م: -و.

4) 4) . م: العلماء.

5) 5) . م: الأصفیاء.

6) 6) . ح: لیجب.

7) 7) . ح: صاحبها.

یناسبُه طور من البیان ونوع من الکلام، ومن المقام مقام بیان مقابلة الأرضین والسّفلیین للسماویین والعلویین وبیان حال العنصریات والأرضیات فی مقابلة الفلکیات والسّماویات، وهذا هو ما یطابق ویصاحب ویوافق ویناسب ما قرّره صلی الله علیه و آله و سلم فی هذا الحدیث الشّریف الصّادر فی مقام بیان کیفیة عظمة اللّه وبیان سرّ کبریائه-جلّ وعلا-فی خلقة السّماء والأرض وما یتعلّق بهما هاهنا.

ومنها: مقام بیان کیفیة التعاکس وسرّه فی وضع مخروطی الوجود والوجوب والنور، وما یقابلها من المهیّة والإمکان والظلمة. وبعبارة اُخری مقام بیان تعاکس دائرتی العقل والجهل، والنور والظلمة، والجنّة والنار، والإیمان (1)

. م: الکفر والإیمان.

والکفر، والإطاعة والانقیاد والاستنکاف والاستکبار، والمحبّة والمودّة والعداوة والبغضاء، والفهم والوهم؛ وهذا هو المقام الّذی عقدت الأساطین الأقدمون والسّلاطین الماضون تلک الضّابطة الموروثة (2)عنهم علیهم السلام، واتّبعهم اللاحقون من المحقّقین، والآخرون من المحقّین.

وبالجملة فلکلّ کلمة لمّا کان مع صاحبتها مقام، فالمقام الّذی صدر فیه هذا الحدیث الشریف الغریب-العجیب ظاهره، واللطیف القریب المعجب باطنه-هو مقام بیان عظمة اللّه تعالی وکبریائه التی ملأتْ (3)بها سماؤه وأرضه حتی ظهر أن لا إله إلّا هو. وجمیع تلک الآیات البیّنات الباهرات/ب 33/والعنوانات المحکمات القاهرات


1) 1)

2) 2) . ح: الموزونة.

3) 3) . ح: ملأ.

والمقامات التی لا تعطیل لها فی کلّ مکان لعرفه بها مَن عرفه ثمانیةٌ وعشرون آیةً ومقاماً وعنواناً، لاحاطة حضرة الذات الأقدس-جلّت عظمته، وعمّت رحمته، واتّسعت رحمته فی عین نقمته، ونقمته فی عین رحمته-بکلّ شیء من الأشیاء: عالیها وسافلها، ذرّتها ودرّتها، من ذروتها إلی حضیضها، وحضیضها إلی ذروتها «أَلا إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ أَلا إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ» 1 . گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی

«سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی اَلْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ» 2 ألا کلّ شیء ما خلا اللّه باطل (1).

فاعتبر-یا صاحب البصیرة العیناء-من قوله سبحانه «أَنَّهُ اَلْحَقُّ» حیث أتی بعد حرف التأکید والتحقیق بکلمة « الحق» معرّفاً باللام، فأین وأنّی هذا المقام-الّذی هو مقام بیان عظمته وإحاطة قدرته ورحمته تعالی-من مقام بیان (2)کیفیة تقابل العقل بجنوده مع الجهل بجنوده؟ مع کون کلّ من المقامین خبراً ومخبراً عن الآخر راجعاً آئلاً إلیه، فأحسِن التأمّل فیه، والإفاضةُ (3)من لدیه.

تکملة تمهیدیة

[فی أرکان العرش وأنواره وعددها]

فممّا ینبغی ویجب أن یعلم هاهنا أنّ أرکان العرش وأنواره أربعة:

[ 1 ]: الدرّة البیضاء فی الدرّ الأیمن الأعلی، المسمّاة بالعقل الکلّی، وعقل الکلّ، والقلم الأعلی، والحقیقة المحمدیّة حقیقة حقائق الأشیاء کما مرّ غیر مرة.

[ 2 ]: والدرّة الصفراء فی الدّر الأیمن الأعلی، المسمّاة بالنفس الکلیّة، وباللّوح المحفوظ، واُمّ الکتاب، وذات اللّه العلیا/الف 34/.

[ 3 ]: والدرة الخضراء فی الدرّ الأیسر الأعلی، المسمّاة بالخیال الکلّی والخیال المنفصل، ولوح القدر الّذی هو لوح المحو والإثبات، وبالصّور الّذی ینفخ فیه


1) 3) . الکافی، ج 5، ص 495؛ [1]بحار الأنوار، ج 22، ص 267. [2]

2) 4) . م: -بیان.

3) 5) . ح: فالإفاضة.

إسرافیل بإذن الربّ الجلیل جلّ جلاله.

[ 4 ]: والدرة الحمراء، المسمّاة بالطبیعة الکلیّة، وهی قوة التصرف فی مادة کلیة العالم، وید اللّه الباسطة بالجود والکرم.

وفی مقام آخر رکن الخلق المعبّر عنه بجبرئیل الموکّل بأصل الخلقة؛ ورکن الرزق المعبّر عنه بمیکائیل الموکل بالرزق والتنمیة؛ ورکن الحیاة المعبّر عنه بإسرافیل الموکل بنفخ الرّوح وبنفخ الصّور؛ ورکن الموت المعبّر عنه بعزرائیل الموکّل بالقبض والاماتة.

وهؤلاء الأرکان الأربعة هی الأرواح المقدّسة الکلّیة الإلهیّة التی لکلّ منها حکم سلطنة فی النشئات الثلاث والمواطن والعوالم الثلاثة الکلیة وهی: عالم الجبروت وعالم الملکوت وعالم الملک المشهود، والحکم والسلطنة لا ینفکّ عن الوجود، فلا تغفل!

ومن هنا صارت الأرکان من اثنی عشر وتمثّلت فی الوجود الثانی العلوی باثنی عشر صورة یسمّی کلّ صورة بالبرج، وکما هو المعروف المشهور بین الجمهور لکلّ من تلک الأرکان الاثنی عشریة ثلاثون جنداً یسمّی کلّ جند منها بالدّرجة؛ وقد یعبّر فی ألسنة الأحادیث والآثار المأثورة عنهم علیهم السلام عن البرج بالرکن کما أشرنا، وعن الدّرجة بالفعل، وعن کلّ منهما بالاسم أی اسم اللّه تعالی.

والحاصل من ضرب الاثنی عشر فی الثلاثین هو عدد أیام السنة، وهو ستّون وثلاثمئة، کلّ یوم منها کلمة من/ب 34/کلمات اللّه واسمٌ من أسمائه الحسنی، وقد انقسم مجموع البُروج المذکورة والأرکان الاثنی عشریة بوجودها الجمعی إلی ثمانیة وعشرین منزلاً معروفة بالمنازل القمریة، مطابقة لعدد (1)

. م: بعدد.

الحروف الصّحیحة الهجائیة. وقد انقسم ذلک المجموع بالوجود الجمعی أیضاً إلی أربعة أرباع، وهی بعینها الأرکان الأربعة العنصریة الأرضیة التی خلقت قبل خلق السماوات السّبع وجعلت مادة لخلق السماوات السّبع والأرضین السّبع التی هی تحتهنّ: ربع منها ناریة جبرئیلیة، وربع منها مائیّة میکائیلیة، وربع منها هوائیة إسرافیلیة، وربع منها ترابیة عزرائیلیة.

1) 1)

تبصرة عرشیة

[فی الوجود الاجمالی والتفصیلی للأرضین السبع]

وفی هذه المرتبة العلیا من وجود الأرکان الأربعة العنصریة المسمّاة بالأرض المتقدّمة علی وجود السماوات السّبع والأرضین السّبع التی بعد هنّ وتحتهنّ کانت السّماوات والأرض رتقاً موجودة بالوجود الاجمالی الجمعی، ثم فتقنا وفصّلنا بوجودهما التفصیلی الفتقی المعروف بین الجمهور. هذا، ولقد تقرّر فی محلّه أنّ للوجود الرتقی منهما نشئات سابقة علی هذه المرتبة أیضاً، فتفطّن!

تبصرة بعد تبصرة

[فی الاستفاضات الوجودیة عن الشمس المحمدیة بواسطة النفس العلویة]

ولیعلم أنّ فلک العرش الّذی منزلته من الإنسان الکبیر منزلة القلب الصنوبری من الإنسان الصغیر منزلته من عقل الکلّ المحمّدی منزلة الوجود الثانی-أی الوجود الجسمانی-وأنّ فلک الکرسی الّذی منزلته من الإنسان الکبیر منزلة الصّدر من الإنسان الصّغیر منزلته من نفس الکلّ الکلّی العلویة منزلة الوجود الثانی-أی الوجود الجسمانی-وکما یستفیض ویستمدّ کل من السماوات السّبع/الف 35/بمن فیها وکل من الأرضین السّبع بما فیها من ذلک العقل الکلی المسمّی بالشّمس (1)

. م: شمس.

المحمدیة البیضاء-وهی شمس الضّحی «وَ اَلشَّمْسِ وَ ضُحاها» 2 -بوساطة استفاضتها واستمدادها وبتوسّط استفادتها من تلک النفس الکلیّة العلویّة المسمّاة بذات اللّه العلیا وبدر الدجی «وَ اَلْقَمَرِ إِذا تَلاها» 3 ، فکذلک یستفیض ویستمدّ کل من السماوات والأرضین الّتی خلقت مثلهنّ وتحتهنّ صورة ومعنی من الفلک العرشی ومن أدواره وأوضاعه وتطوّراته وأطواره بتوسّط استفاضتها واستمدادها من الفلک الکرسی، ومن أدواره وسائر أحواله وأوضاعه وأدوار کواکبه ونجومه المعروفة بالثوابت، ومن

1) 1)

أشکالها وأوضاعها وتطوّراتها وأطوارها استفاضةً واستمداداً فی أصل وجودها واستکمالات وجودها علی نعت الاتصال التجدّدی والتجدّد الاستمراری، کما هو مقتضی الضابطة الموزونة المعروفة بالحرکة الجوهریة والتجدّد الجوهری.

وقد تقرّر فی محلّه بالبرهان الباهر أنّ منزلة تلک النفس الکلیة العلویة العلیا من ذلک العقل الکلّی المحمدی المسمّی بالمحمدیّة البیضاء منزلة الإرادة الکلیة المحیطة من العلم الکلّی المحیط، وبوجه آخر منزلة العلم التفصیلی اللّوحی من العلم الإجمالی القلمی کما مرّت الإشارة إلی کلّ ذلک.

ومن هاهنا یتّضح سرّ ما قلنا من کون الاستفاضات والاستمدادات السماویة فضلاً عن الأرضیة من الشمس المحمدیة البیضاء بواسطة شفاعة بدر الدّجی النّفس العلویّة العلیا.

تکملة تمهیدیة بعد تکملة

[فی الاستمداد عن العلویة العلیا]

وممّا یجب أن یعلم هاهنا-أی فی (1)

. م: -فی.

کیفیة ذلک الاستمداد وتلک الاستفاضة السماویة بخصوصها-أنّه لمّا کانت منزلة هذه الشّمس المعروفة/ب 35/بین العامّة، الواقع فُلکها فی وسط السّماوات السّبع الّذی منزلته منزلة الصدر ومنزلة القلب من هذه السّماوات السّبع ومن کواکبها الستّة السیّارة المعروفة، وکانت مرتبتها مرتبة الخلافة لتلک الشمس المحمدیّة البیضاء فی کونها علّة وسبباً لثوانی وجودات جملة الأشیاء التی هی السماوات وما دونها کلّها کما تکون تلک الشّمس المحمدیّة علّةً لوجوداتها الأولیة التی (2)هی وجودات حقائق الأشیاء جلّها وقلّها، فلا جرم یجب أن یکون استمداد هذه السّماوات واستمداد کواکبها-وجوداً واستکمالاً فی الوجود-من الرّکن الأیمن الأعلی العقلی المحمّدی ومن سائر الأرکان العرشیّة التی هی من مراتب وجود تلک النّفس العلویّة الکلیّة الکبری المدبّرة فی الکلّ والمتصرفة بالتدبیر الاستوائی-کما مرّت الإشارة إلیه-فی الجلّ والقلّ بشفاعة وساطة هذه الشّمس

1) 1)

2) 2) . م: -التی.

المعروفة ووساطة شفاعة استمداداتها من ذلک الرکن البیاضی ومن سائر الأرکان التی تحت تصرّف تلک النفس العلویة ذات اللّه العلیا التی قال قبلة العارفین علیّ المرتضی أمیر المؤمنین علیه السلام فی الجواب عن سؤال الأعرابی حین سأله علیه السلام بقوله: «یا مولای وما النفس الکلیّة الإلهیّة؟» : قوة لاهوتیّة جوهرة بسیطة حیّة بالذات، أصلها العقل، منه بدأت، وعنه وعَت، وإلیه دلّت وأشارت، وعودتها إلیه إذا کملت (1)

. م و د: کلمت.

وشابهته (2)، ومنها بدأت الموجودات، وإلیها تعود بالکمال، فهو ذات اللّه العلیا وشجرة طوبی وسدرة المنتهی وجنّة المأوی، من عرفها لم یشق، ومن جهلها ضلّ سعیه وغوی. فقال: یا مولای، وما العقل؟ /الف 36/قال علیه السلام: العقل جوهر درّاک محیط بالإشیاء من جمیع جهاتها، عارف بالشیء قبل کونه، فهو علّة الموجودات ونهایة المطالب (3)انتهی مقاله.

أقول: کلّ ما تضمّنه مقاله علیه السلام هذا قد مرّ التصریح والإشارة منّا إلیه، وهذا المقال منه علیه السلام وأمثاله هو حجّتنا وحجّة إخواننا، إخوان الصّفا فیما مرّ منّا فی باب ذلک العقل المحمّدی وتلک النّفس العلویّة. ومن هذا المقال اتّضح سرّ کون منزلة العلویّة العلیا من المحمدیّة البیضاء منزلة اللوح الکریم، واُمّ الکتاب من القلم الأعلی. وهذا المقال منه علیه السلام فی شرح حال الکلیّة الإلهیّة إنّما هو شرح حال نفسه علیه السلام، وفی شرح حال العقل إنّما هو شرح حال أخیه صلی الله علیه و آله و سلم الّذی هو أیضاً شرح حال نفسه علیه السلام بدلیل «أَنْفُسَنا» ، فلاتغفل!

وأمّا قوله علیه السلام: محیط بالأشیاء من جمیع جهاتها، فهو إشارة منه علیه السلام إلی الضّابطة الکلیّة الموروثة من أساطین علماء الوراثة من وجوب کون العلّة محیطة بمعلولها وبجمیع جهات معلولها، ومن ثمة قالت إخواننا: « یکون کل مرتبة من الوجود دوریة أی: ما منه وما فیه وما إلیه فیه واحد، وذلک کما قال عزّ من قائل: «أَلا إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ» 4 ، « پیل را یاد آمد از هندوستان» ، فلنرجع إلی ما کنّا فیه.


1) 1)

2) 2) . ح: شابهت.

3) 3) . قارن: قرة العیون، ص 367 وفیه: وعنه دعت.

إکمال فی التکملة

[الشمس تستمدّ من النور المحمّدی]

فمن هاهنا قالت أساطین الحکمة وسلاطین ملک العلم والمعرفة ما محصّله: أنّ الشمس تستمدّ من ذات الرّکن الأیمن الأعلی والنّور الأبیض المحمدی، المعبّر عنه بالباء المفسّر (1)

. م: +عنه.

بالبهاء، وهو: العقل الکلی، والقلم الأعلی، والرّوح القدس الأعلی.

وتمد زحل وفلکه/ب 36/، ومنزلة زحل من ذلک العقل الکلی والنّور المحمدی منزلة التعقّلات الکلیة والصّور العقلیة، ومن هنا صار کوکبَ أمیر المؤمنین علیه السلام وکوکب الآخرة، فهو أسعد الکواکب الستة، وهی تستمد من صفة ذلک الرّکن والنّور الأبیض المحمّدی.

وتمد القمر بفلکه، وهو فلک الحیاة. والمراد من الصّفة هاهنا هو شعاع ذات النّور وفعله وفضله الفائض عنه.

وهم؛ فإن هنا لمحلّ وهم

[فی استمداد الشمس من الأرکان]

(2) ولا یبعد أن یراد من صفة النّور الأبیض والرّکن الأیمن الأعلی من العرش النّور الأصفر الّذی منزلته من ذلک النور الأبیض-کما مرّ بیانه منا (3)-منزلة الإرادة ومنزلة العلم التفصیلی الفائض عن الإجمالی منه، وبالجملة منزلة الصّفة والفعل من ذات الموصوف القائم به قیام صدور.

وقد علمت مراراً أنّ النور الأصفر من تلک الأنوار والأرکان العرشیة إنّما هو روح کلیّة العالم الجسمانی الّذی به (4)حیاته واستکمالاته، والقمر بفلکه أیضاً کما مرّ ملاک حیاة سدّ العالم ومدارها، کما تقرّر فی محلّه. والقرینة الدّالة علی هذا الإحتمال والمؤیّد له هو عدم تعرّض اُولئک الأساطین هاهنا، أی فی مقام کیفیّة استمدادات


1) 1)

2) 2) . ح: محل.

3) 3) . م: -منا.

4) 4) . ح: هو.

الشّمس من الأرکان وإمداداتها لسائر الکواکب السیّارة بأفلاکها لهذا الرّکن الأصفر المسمّی بالرّوح وبعالم اللطائف والدقائق الجبروتیة علی حدة، مع کون هذا الرّکن المعظّم أعظم وأجلّ تأثیراً وأکثر مدخلاً فی انصلاح نظام العالم من الرکنین الأخیرین التالیین التابعین الخادمین له.

وحصرهم ظاهراً أمر هذا الاستمداد الشمسی فی استمدادها/الف 37/أوّلاً من ذلک الرّکن الأبیض الأقدم ذاتاً وصفةً وثانیاً-کما سیأتی من الرّکن الأخضر-وثالثاً من الرّکن الأحمر کذلک-أی ذاتاً وصفة-وعدم تعرّضهم صریحاً لهذا الرکن الأجلّ الأعظم کأنّه صریح فی الاحتمال الّذی أظهرنا؛ فإنّ هذا الرّکن العلویّ من جهة شدة اتصاله وارتباطه بالرّکن المحمّدی-بل من جهة اتحاده به بدلیل « أنفسنا» حیث استدلّ واحتجّ به حضرة الرّضا علیه السلام علی المأمون الغیر المرضیّ-لا ینبغی أن یستثنی حکمه من حکم ذلک الرّکن النبویّ، ویتعرّض له علی حدة کالتعرّض للرکنین الأخیرین، وإن کان کلّ منهما أیضاً من مقامات النور العلویّ، ولکن انفصالهما بوقوع الواسطة الفاصلة بینهما وبین الرّکن البیاضی کأنّه یناسب التعرّض الاستقلالی؛ کیف لا؟ ! وقد یعبّر عن الأخیرین فی عرف طائفة من العرفاء بالرّکنین الظلمانیین، ویعبّر عن الأوّلین بالنّورین النورانیین إشارةً إلی قرب الأخیرین من اُفق غرب الظلمات وبُعدهما من اُفق شرق شمس الحقیقة الّذی یعبّر عنه بالحقیقة المحمدیّة البیضاء والاسم الّذی أشرقت به السماوات العلی والأرضون السفلی، وهو مشرق المشارق عندنا، وکون النّور الأصفر برزخاً بین عالم حقائق الأنوار الجبروتیة الأیمنیّة وعالم الأنوار الصوریّة الملکوتیّة الأیسریة-غالبةً لطافته وروحانیته ومعنویته علی إضافته وارتباطه بعالم الصّورة والجسمانیة-یؤیّد ما احتملنا وعلّلنا، وبالجملة: علی را قدر، پیغمبر شناسد که هر کس خویش را بهتر شناسد

تکفیه (1)

. ح: و أحد وجهی؛ م: یکفیه.

الإشارة. هندی زادۀ آزاده‌ای (2)گفت ودُر سفت/ب 37/:

1) 1)

2) 2) . م: هندی زاده‌ای.

چون که هر وصف محمّد با علی است گر بگویی یا محمّد، یا علی است

وأمّا قصّة احتجاجه علیه السلام علی اللجوج الّذی أخلد إلی أرض اللجاج والاعوجاج، فهو أنّ المأمون لمّا سأله علیه السلام قال: وما الدّلیل علی خلافة جدّک؟

قال علیه السلام: بدلیل «أَنْفُسَنا» .

فقال المأمون: لولا «نِساءَنا» .

فقال علیه السلام: لولا «أَبْناءَنا» .

فبقی المأمون محجوجاً مغلوباً مقطوعاً (1)

. ح: متطوّعاً.

نفسه مقلوباً علیه حجته؛ «اَلْحَمْدُ لِلّهِ اَلَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کُنّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اَللّهُ» 2 .

ولنرجع إلی إتمام إکمالنا: وهی-أی هذه الشمس-تستمدّ من ذات (2)النّور الأخضر والرّکن الأیسر الأعلی، وهو عالم لوح الصّور القدر وعالم الذرّ الّذی هو بعینها عالم الصّور الّذی ینفخ فیه نفحات (3)الأرواح فی قوالب الصّور یوم ینفخ فی الصّور، أعلاه ضیق وأسفله واسع، یحتمل حشر تمام عالَم (4)الصّور التی لا حدّ لها ولا نهایة، «فَإِذا هُمْ بِالسّاهِرَةِ» 6 .

وتمدّ المشتری بفلکه الّذی هو فلک العلم النازل من عالم العند عالم الخزائن إلیه، ثم ینزل منه-وهو أیضاً منزل (5)من الخزائن-علی کلّ من یصلح لأن ینزل علیه والإفاضة من لدنه، والتفاوت بین هذه الخزینة والخزائن التی فوقها وینزل منها إلیها إنّما هو تفاوت الصّورة والمعنی، ومن هنا یعلم سرّ التفاوت بین هذه الخزینة الزحلیّة التی هی فوقها-کما أشرنا قُبیل هذا-من کون فلک زحل فلک العقل والتعقّلات، وهذا بعینه هو وجه التفاوت بین التصوّر الخیالی وبین التصوّر العقلی؛ فإنّ الخیال من عالم الصّور، والعقل من عالم المعانی، وطریق نزول/الف 38/الوحی هو أن یتمثّل


1) 1)

2) 3) . م: ذلک.

3) 4) . ح: نفخات.

4) 5) . ح: -عالم.

5) 7) . م: هو منزل أیضاً.

المعانی والأرواح، ویتصوّر بالصّور والأشباح، وهذا هو روح معنی التنزیل والتنزل عند اللّه، وهی تستمدّ من صفة ذلک النّور الأخضر والدرّة الخضراء. ومنها اخضرّت الخضرة، سیّما خضرة روضة العلم بأحوال الأشیاء.

وتمدّ عطارد بفلکه، وهو فلک القلم والرقم، منزلته من فلک المشتری منزلة کاتب الوحی، وبعبارة اُخری منزلة الوزارة والاستیفاء، وبهما ینصلح نظام اُمور العلماء والحکماء وکتّاب دفاتر علومهما بمعونةٍ من زحل بفلکه الّذی هو رئیس العقلاء وشیخ الحکماء، وهی تستمدّ من ذلک (1)

. ح: ذات.

الرّکن الأیسر الأسفل والنّور الأحمر والدرّة الحمراء التی احمرّت منها الحمرة، سیّما حمرة الورد الأحمر الّذی هو تمثّل روح الرائحة المحمدیة المعطّرة لکلیّة روضات الآخرة والاُولی، الذّاهبة بقلوب عشّاقها، وهی درّة تاج الشوکة والسّطوة وقهرمانُ ملکوت العزّة والرّئاسة.

وتمدّ المرّیخ بفلکه الّذی هو فلک قهرمان الأوهام والسّطوة والشوکة، وهو کوکب طور سیناء، فلمّا تجلّی للجبل جعله دکّا (2)، وهو-أی (3)ذلک التجلی-طور من أطوار و (4)نور من أنوار قهرمان سلطان الدّین أمیر المؤمنین علیه السلام صاحب السّیف والقلم فی العاجل، و بیده لواء الحمد (5)والفتح والنّصر والظفر فی الآجل، وبیده حلّ جلّ المشکلات وقلّها، «وَ هُوَ اَلْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ» 6 .

وهذا النور المنظور إنّما هو تلک الدرّة الحمراء المسمّاة بالطبیعة الکلیّة/ب 38/ التی هی القوة القاهرة المتصرفة فی مواد کلیة العالم الأکبر (6)بالقضاء والامضاء، المسمّاة فی الشریعة المقدّسة-کما فی الآثار المأثورة-بید اللّه الباسطة، وقد یعبّر عنها فیها بید اللّه العلیا، وهی قدرة اللّه تعالی القاهرة (7)الفائقة (8)فی عرف خاصّة الخاصّة، وهی


1) 1)

2) 2) . اقتباس من کریمة الأعراف (7) ، الآیة 143. [1]

3) 3) . ح: -أی.

4) 4) . م: -و.

5) 5) . راجع: الحقاق الحقّ، ج4 ص 99 و ج5، ص 75 و ج16 ص 515.

6) 7) . ح: الکبیر.

7) 8) . ح: -القاهرة.

8) 9) . ح: الفائضة.

تَستمدّ من صفة تلک الدرّة الحمراء.

وتمدّ الزهرة بفلکها الّذی هو فلک العیش والعشرة. قال صلی الله علیه و آله الوارثین لکماله: لا عیش إلّاعیش الآخرة (1)

. راجع: المعجم المفهرس لألفاظ الحدیث النبوی، ج4، ص 449.

وهی-أی کوکب الزهرة-مجلاة الفاطمیة الزهراء فی عرفنا عرف إخوان الصّفا، ومنزلة الفاطمیة الزّهراء من المحمّدیة البیضاء منزلة الصفة من الموصوف بها قال صلی الله علیه و آله و سلم: فاطمة بضعة منّی، فمن آذاها [فقد] آذانی، ومن آذانی، [فقد]آذی اللّه جل وعلا (2).

إکمال بعد إکمال

[الاستمدادیحصل فی محل قابل]

وظاهر أنّ کلّ استمداد من هذه الاستمدادات (3)أی الشمس المترتّبة المتفرّعة عنها الإمدادات الستة المذکورة من تلک الأرکان والأنوار الموصوفة-لا یتصوّر إلّابواسطة استمداد الشمس من فلکی العرش والکرسی اللذین وجودهما هو الوجود الثانی للعقل الکلّ المحمّدی، ونفس الکل (4)العلویّة کما مرّ؛ والاستفاضة والاستمداد من الأرواح الکلیة الإلهیة تلزمهما الاستفاضة والاستمداد من أجسادها وأشباحها التی هی خلفاؤها فی الإمداد والإفاضة بتفاوت ما بین الخلفاء والمستخلف عنها؛ فإنّ إمداد


1) 1)

2) 2) . راجع: إحقاق الحق، ج 9، ص 198 و ج 10، ص 187 و ج 19، ص 75 بمصادر عدیدة.

3) 3) . ح: الاستمداد.

4) 4) . م: الکلیة.

الخلفاء الجسمانیة إعداد وإصلاح للمادّة والعلّةُ الإعدادیّة، فهی (1)

. ح: هی.

المصباح للمادة القابلة والقوّة الهیولانیة، وأما إمداد الأب والأخ/الف 39/الکلیّة الإلهیّة فهو الإیجاد والإفاضة وإیجاب العلّة الفیّاضة.

ومن هنا (2)وجب ولزم تقدّم خلقة العرش والکرسی اللذین هما الوجود الثانی والتطوّر والتصوّر الجسمانی لذلک العقل الکلّی ولتلک النفس الکلیة الإلهیة-کما مرّ- علی خلقة السماوات السّبع والأرضین السّبع کما أسلفنا، فالشمس تستمدّ من الرکنین الأیمنیین ومن الرکنین الأیسریین بتوسّط استمدادها من العرش والکرسی الخلیفتین، فمن حیث روحانیتها تستفیض (3)من روحانیتهما، ومن جهة جسمانیتها تستفید من جسمانیتهما.

والشمس-کما مرّ-منزلة وجودها فی وسط أفلاک الستّة منزلة القلب، ومنزلة وجود فلکها فیه منزلة الصدر فی هیکل مجموعة السماوات السّبع، فهی من هنا یکون خلیفة العرش الّذی منزلته فی العالم الأکبر منزلة القلب، وفلکها یکون خلیفة الکرسی الّذی منزلته فیه منزلة الصّدر.

ومن هنا أیضاً یتوجّه لزوم کون استمدادها فی إمداداتها للسیارات الستّة من الأنوار والأرکان الأربعة بتوسّط استمدادها منهما؛ وذلک لأنّ الاستخلاف والخلافة لایتصلان ولا یستتمّان إلّابالإمداد والاستمداد. فمن هاهنا یتوجّه الجمع بین کون الفلک العرشی وجوداً ثانیاً للعقل المحمّدی الکلّی وبین کون هذه الشمس أیضاً وجوداً ثانیاً وتمثّلاً جسدانیاً لذلک النور المسمّی بروح القدس الأعلی ومصباح مصابیح الهدی.

وکذلک الشأن فی باب کون الکرسی الّذی هو مستخلف فلک الشمس وجوداً ثانیاً لنفس الکلّ وروح/ب 39/القدس الأدنی مصباح مصابیح الدجی، وکونِ خلیفته أیضاً وجوداً ثانیاً لها، وکأنّ هذا الوجه ألصق وأولی وأصدق وأوفی ممّا وَجّه بعض مِن إخواننا کون وجود هذه الشمس وجوداً ثانیاً لشمس الضحی شمس حقیقة المحمّدیة البیضاء؛ من أنّه لمّا کان العقل الکلّی المحمدی المصباحی علّة لأوائل وجودات حقائق الأشیاء کلّها أی فی صدر إیجادها-کما قال قبلة العارفین علیه السلام فی حدیث کمیل بن زیاد: «والعقل وسط الکل» کما مرّ وفی حدیث الأعرابی: العقل جوهر درّاک محیط بالأشیاء من جمیع جهاتها، عارف بالشیء قبل کونه فهو علّة الموجودات ونهایة المطالب (4).

وکان لهذه الشمس أیضاً مدخلاً کلیّاً فیها، لکن فی ثوانیها التی هی هذه


1) 1)

2) 2) . ح: هاهنا.

3) 3) . م و ح: یستفیض.

4) 4) . شرح الأسماء الحسنی، ج 2، ص 46.

الموجودات (1)

. ح: الوجودات.

الملکیّة الشهادتیة وصفت هذه الشمس ولُقّبت (2)فی عرفهم وجوداً ثانیاً لتلک الشمس المحمدیّة حقیقة حقائق الأشیاء وعلّتها، ومحصّله-حسب ما قرّروه فی زبرهم هاهنا-هو: أنّه لمّا کان العقل الأوّل علّة لأوائل وجودات الأشیاء وکانت (3)الشمس علّة لثوانیها، سمّیت الشمس بالوجود الثانی للعقل، وقد حرّرناه وأسّسنا له وعلّلنا بوجه أوفی کما تری وتشاهد من تقریرنا هذا. ومع هذا لا یکون وجههم هذا دالّاً علی کونها حقیقة وجوداً ثانیاً لذلک العقل الکلّی، بل إنّما یجری وجههم هذا علی مجری التوسّع والتجوّز فیه علی عکس وجهنا کما لا یخفی.

ومع هذا یتوجّه علی وجههم هذا مناقشة/الف 40/اُخری؛ حیث لا یکون مدخلیة الشمس فی ثوانی وجودات الأشیاء وعلّیتها لها عامّة تامّة شاملة لتمام الأشیاء کلّها؛ لمکان فلک العرش وفلک الکرسی بکواکبه وثوابته وثواقبه اللذین لهما علیّة ومدخلیة تامّة لوجود هذه الشّمس-کما بیّنا وحقّقنا-من جهة تحقّق رابطة الاستخلاف والخلافة فیما بینهما، بعلاوة سریان سرّ تقدمهما (4)وعلیتهما فی کلیّة السماوات السّبع والسیّارات السّبعة وما فیها وما بعدها وتحتها من الأرضین السّبع وما یتعلّق بها.

وهم وفهم

[فی تعیّنات العقل الکلّی]

ولو حمل ووجّه کلامهم هذا بضرب من التکلف (5)والعنایة علی وجه یلزم منه کون بناء وجههم أیضاً جاریاً علی مجری الحقیقة، یلزم أن یکون لعینٍ واحدةٍ شخصیةٍ وجودان ثانویان متباینان، ویلزم من هنا کون شخص واحد بعینه شخصان وهو کماتری.

وأما سرّ اللّزوم: فلأنّ وجود فلک العرش یکون وجوداً ثانیاً وجسمانیاً لذلک العقل


1) 1)

2) 2) . ح: لقیت.

3) 3) . م: فکانت.

4) 4) . ح: تقدیمهما.

5) 5) . م و ح: التکلف.

الکلّی حقیقة اتفاقاً، فلو کان وجود هذه الشمس الآفاقیة حقیقة وجوداً ثانیاً وجسمانیاً له یلزم ما ألزمنا، ووجههم هذا لا یقوم ولا یفی بدفع هذا کما لا یخفی، بخلاف ما وجّهنا به، فإنّه یکون أحد الوجودین الثانویین أصلاً مستخلفاً، والثانی فرعاً وخلیفة له؛ فافهم فإنّه لطیف شریف جدّاً.

تکملة تفریعیة فیه تذکرة وتبصرة

[فی معرفة أرض الشهوة]

فإذا تحقّقت وأذعنت ووعیت وأیقنت وآمنت وتلقیت بجمیع ما تلوت علیک من الآیات وألقیت إلیک من التبیّنات، فاستمع لما یتلی علیک/ب 40/وتلقی إلیک من نتائجها وثمراتها التی تتفرع عنها فی باب المقابلة والمحاذاة علی حسب ما أسّسنا وأصّلنا بمزید ما بینّا وأسلفنا بیانه من أساس السلف الصّالح وسیرتهم العادلة فی باب المحاذاة والمقابلة.

فاعلم أنّ هذه الأرض وعالمها بما هی أرض الکبر والتکبّر فی دائرة الجهل والظّلمة تحاذی وتقابل السّماء الرّابعة، واستمدادات شمسها من الأرکان والأنوار العرشیّة الثلاثة ذاتاً وصفةً، وإمداداتها للسیّارات الستّة بأفلاکها فی استمدادات قوّتها المتصرّفة من الأرکان والظلمات الجهلیّة الفرشیّة الثلاث ذاتاً وصفة، وإمداداتها للقوی الظلمانیة الستّ الباقیة بمداراتها وکراتها، واُکرها السفلیة المقابلة المضادّة لتلک الأفلاک واُکر العلویة حذو (1)

. م: حدّ.

النعل بالنعل والقذّ بالقذّ، وهذا هو علی حسب ما أسّسنا خاصّة، فتذکّر.

وأمّا علی ما أسّسه وفصّله السلف الصالح کما سلف نقله منّا: فأرض الشهوة فی دائرة الظلمة تحاذی وتقابل وتضادّ السّماء الرّابعة، واستمداداتها من الأرکان الجهلیة واُصول الظلمات الفرشیة، وإمداداتها لسائر الأرضین الستّ، وقوّتها المتصرفة تقابل وتضادّ استمدادات الشمس من الأرکان العرشیة، وإمداداتها لبواقی السیّارات الستة حذو القذّ بالقذّ کما یظهر بالمراجعة.


1) 1)

ولعلّ مقابلةَ هذه الأرض وعالمها بما هی أرض الکبر والتکبر السبعی الأسدی-من جهة کون الحیوان السّبعی الأسدی سلطان السباع/الف 41/وکون البرج الأسدی برج النیر الأعظم الّذی هو سلطان ملک السماوات والأرضین وسلطان سلاطین السیّارات-ومضادّتَها بقوّتها السلیطة الناشزة القهریة للسماء الرابعة وللشمس التی هی کوکب السلاطین حسب ما اعتبرنا وقرّرنا: أنسب بالمقام، وأولی فی العبرة والاعتبار، وألصق وأطبق بمساق.

فقام هذا الحدیث الزخّار المتلاطم تیّاره الّذی کنّا بصدد شرحه-لمکان قوله صلی الله علیه و آله و سلم فیه: «إنّ هذه الأرض بمن علیها» (1)

. ح: +مما.

یجری علی مجری أساس أسّسه اُولئک الأجلّة الماضون واتّبعهم الآخرون کما لا یخفی علی اُولی الفضل والنهی. وبناءُ اُسّ أساسهم إنّما یبتنی علی معنی الأرض الغیر المعروفة الّذی مرجعه: المهیة السجینیة، والعین الجهلیة، والمادة الظلمانیة المهیّأة لأن یُتصوّر بالصّور المتنوّعة لأجناس الجهل وأنواع الظلمة.

وأما بناء هذا الحدیث الشریف الصعب المستصعب اللطیف-کما أشرنا إلیه قُبیل هذا-إنّما یبتنی علی اعتبار هذه الأرض (2)المعروفة بین الخاصة والعامّة؛ لمکان تصریحه صلی الله علیه و آله و سلم لزینب العطارة بأنّ « هذه الأرض بمن علیها عند التی تحتها» الحدیث من أجلّة وجوه، والصّعوبةُ والاستصعاب فی حدّ عقد هذا الحدیث هو تصریحه صلی الله علیه و آله و سلم هذا الّذی یأبی ویمتنع کلّ الإباء وتمام الامتناع عن ابتناء حلّه علی المسلک المشهور المعروف بین القوم فی شرح التقابل بین العقل بجنوده وبین الجهل بجنوده کما نقلنا عنهم بمزید عنایات وتصرّفات منّا مناسبة لمشربهم هاهنا/ب41/، وهذا هو من البواعث الکلیة التی بعثَتنا علی صرف عنان البیان لمعانی هذا الحدیث البالغ جداً فی استصعاب المنال (3)وصعوبة حلّ عُقَد الإشکال عن تمام رعایة طباق مسلکهم من دون ضرب من التصرّف والانصراف، ومن تلک البواعث الکلیّة المهمّة المعظمة التی أعجزت أساطین الحکمة وسلاطین ملک العلم والمعرفة فی حلّ عقدها ومنعتهم عن


1) 1)

2) 2) . ح: -الأرض.

3) 3) . م: المثال.

الوصول إلی نیل محلّها-کما اعترف بالعجز العلّامة الفهامة قطب الأقطاب والمرجع والمآب بین سلّاک الطریقة وطلاب الحقیقة، والمسلّم بین المحقّقین من علماء الشریعة، العارف العلّامة القاسانی (1)

. م: القاشانی.

، صاحب الوافی فیه ما سیأتی بعید هذا-الّذی یستحیل حلّه، ویمتنع نیل محلّه علی مشربهم، ولا یمکن أن ینحلّ ما فیه علی مدارک مکسبهم ومشاعر مکتبهم.

نقل مقال لتحقیق حال

[فیما قاله المحقّق الأحسائی فی معرفة الأرض]

قال العارف المعاصر مجموعة المناقب والمفاخر، المؤیّد المولوی الشیخ أحمد الأحسائی-دامت برکات فضائله-فی بعض رسائله الّذی هو جواب (2)سؤال من سأله: «ما معنی الروایة الدالّة علی أنّ بین کل سماءین أرض ولیس تحتنا إلّاأرض واحدة؟ وما تفصیل السّبع؟ وما جبال البرد والثور والحوت وفلوسها والصّخرة؟» :

أقول: اعلم أنّ العلماء تکلّفوا فهم ذلک کثیراً، وغایة ما قالوا فیه: أنّ المراد بهذه الأرضین هی محدّب الفلک الأسفل بالنسبة إلی مقعّر الأعلی، فیکون المراد من الستّ محدّب السّماء الدّنیا إلی السّماء السّادسة؛ لیکون مقعّر السّابعة سماء لها، ولا یکون محدّب السّماء السّابعة أرضاً (3)لعدم وجود سماء من السبع فوقها/الف 42/فلیست (4)أیضاً، وهذه الأرض التی نحن علیها هی السّابعة السفلی، وإنّما کانت واحدة مع أنها سبع؛ لملاصقة بعضها لبعض، فهی بهذا المعنی واحدة؛ هذا نهایة ما احتملوا فی الحدیث الشریف.

والّذی عندی غیر هذا، وإنّما المراد: أرض النفوس والسماوات، سماوات العقول، وکون کلّ سماء محبوکة (5)علی أرضها أنّها فی مقابلتها، وأنّ ارتفاع کل سماء بنسبة انخفاض أرضه؛ فسماء الحیاة التی هی سماء الدنیا محبوکة علی أرض النفوس


1) 1)

2) 2) . ح: جوابه عن.

3) 3) . ح: أیضاً.

4) 4) . أی أرضاً «منه رحمه الله» .

5) 5) . المحبوکة: المحکمة.

التی هی تحتنا، وسماء الفکر محبوکة علی أرض العادات، وسماء الخیال محبوکة علی أرض الطبع، وسماء الوجود الثانی محبوکة علی أرض الشهوة، وسماء الوهم محبوکة علی أرض الطغیان، وسماء العلم محبوکة علی أرض الإلحاد، وسماء العقل محبوکة علی أرض الشقاوة، وهی المشار إلیها فی حدیث زینب العطارة وحبابة الوالبیّة؛ فقد ذکر صلی الله علیه و آله و سلم أنّ الأرض الاُولی فی الأرض الثانیة کحلقة ملقاة فی فلاة قیّ، والاُولی والثانیة علی الأرض الثالثة کالحلقة الملقاة فی فلاة قیّ، وهکذا، ولو أراد بها الأرضین المعروفة لَما حکم بأنّ الدنیا (1)

. کأنّه أراد من الدنیا سماء الدنیا؛ بقرینة ما سبق «منه رحمه الله» .

أصغر من التی تحتها هذه النسبة، لأنّ الأرضین الجسمیة علی العکس، فافهم.

[فی معرفة جبال البرد]

وأمّا جبال البرد فالمعروف (2)عند الحکماء: البرد إنّما یکون إذا وصل البخار الصاعد بحرارة الشمس إلی الطبقة الزّمهریریة (3)انعقد برداً، ولکن الشارع علیه السلام أخبر بأنّها جبال وراء السماء (4)السّابعة، وأن السماوات السّبع علی جبال البرد کالحلقة الملقاة فی فلاة قی، والمحسوس أن لیس ثَمّ جبال. والّذی فهمت: أنّ السماء السّابعة باردة یابسة، وأنّ المراد بها خارج المرکز/ب 42/لزحل، وأن المتمّمین فی ذلک الفلک بطبیعته کما کان کلّ متمّم بالنسبة إلی خارج مرکزه؛ لأنّ الممثّلات من نوع أفلاکها، إلّاأنّ ممثل زحل شدید الیبوسة والبرودة، وهو علّة جمود الماء، ومنه تستمدّ الطبیعة الزّمهریریة، وهی جبال البرد أی (5)التی تحدث عنه فی السّحب والزّمهریریة جبال البرد أو أصل ذلک، أو أنّ تلک القوی المجمدة جبال معنویة، فافهم.

[فی معرفة الثور]

وأما الثور فإنّه مقابل فلک البروج، وهو للإنسان السفلیّ المعبّر عنه بدائرة الجهل صدر أی نفس، ونکراه هی الحوت المقابلة للعقل المشابهة له، وفلوسه جهاته


1) 1)

2) 2) . م: المعروف.

3) 3) . م: الزمهرریّة. ح: الزمهریة.

4) 4) . م: -السماء.

5) 5) . م: -أی.

التی یختصّ کلّ فلس منها بأرض من الأرضین المذکورة سابقاً وبکلّ منها، فکل فلس نفس لتلک الحصّة المختصّة (1)

. أقول: کتاب کل فاجر لوح قلبه ونفسه. کفی بنفسک الیهم (؟) حسیباً علیک، ومرادهم من أرض الجنّةالمسمّاة ب‍ «علیّین» ماهیة الطاعة التی هی مجلاة الرحمة المکنونة والرحیمیة، ومرآة العلویة العلیا. . . (؟) ، ومن أرض النار المسماة ب‍ « سجّین» ماهیة المعصیة التی هی مظهر غضب الجبار علی فاعلها. «منه أعلی اللّه مقامه» .

به. والصّخرة هی سجّین فی مقابلة علیّین فی دائرة العقل، وسجین فی دائرة الجهل کتاب الفجّار، وهی طینة خبال (2)، وهی أرض أهل النار، کما أنّ علیین أرض أهل الجنّة. فافهم، انتهی مقاله زید إفضاله.

تحقیق فیه إلی المَنزلة بین المنزلتین طریق

[فی الردّ علی ما قاله الأحسائی]

أقول: (3)أمّا قول أجلّة (4)العلماء الّذی نقله-زید فضله-فهو کما قال، وهو کما تری لا یسمن ولا یغنی من جوع: لا هنا لک، أی فی ما قالوا فی حلّه، ولا هاهنا أی فیما کنّا فیه؛ فإنّه لا شأن ولا محلّ له یُعتنی به بذلک النوع من الاعتناء الصّادر عن معادن الوحی والتنزیل علیهم أکمل تسلیماته تعالی. وأمّا مقاله-زید إفضاله-وإن بلغ حداً من الشأن العالی، ومنزلاً من المحلّ المعلّی کما لا یخفی، ففیه نوع تقصیر فی البلوغ والبلاغ، کأنّه غیر مختف علی اُولی الفضل والنُّهی؛ وذلک من وجوه/الف 43/ستقف علیها.

فلیعلم أنّ لزوم إبقاء ظاهر الشریعة وظاهر (5)الکتاب والسنة علی حالهما إنّما هو ضابطة موروثة من علماء الوراثة الذین هم الرّاسخون فی العلم، وهذه الضابطة إنّما هی المنزلة بین المنزلتین المسمّاة فی لسان إخواننا بالجمع بین الطرفین المتقابلین المتضادین من جهة واحدة؛ کتحصّل التنزیه فی عین التشبیه وبالعکس، وتحقیق البطون فی عین الظهور وبالعکس؛ وفیه سرّ قوله سبحانه: «وَ ما 6یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اَللّهُ وَ اَلرّاسِخُونَ» 7 .


1) 1)

2) 2) . ح: خیال.

3) 3) . م: +و.

4) 4) . ح: الأجلة.

5) 5) . م و ح: ظهر.

وأمّا إخراج متشابهات (1)

. م و ح: مشابهات.

الکتاب والسنّة (2)وسائر الآثار المأثورة من ظاهرها وصورتها إلی باطن ما ومعنی من المعانی الباطنیة، وکسر الظاهر وطرحه بالکلیة، فهو لیس من الطریقة الوسطی التی هی طریقة الأنبیاء والأولیاء والأوصیاء علیهم السلام، ولیس فیه رائحة من الرّسوخ فی العلم أصلاً؛ فإنّ علامة استقامة الباطن-کما تقرّر فی محلّه (3)- طباقه وتوافقه وتطابقه مع الظاهر وإفضاؤه بقاء الظاهر علی حاله، واجتماعهما فی الصّدق من جهة واحدة؛ کما فی الرجبیّة الخارجة من الناحیة المقدّسة: یا باطناً فی ظهوره، وظاهراً فی بطونه (4).

وفی المعانی قال النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم:

یا علیّ، التوحید ظاهره فی باطنه، وباطنه فی ظاهره؛ موصوف لا یری باطنه، موجود لا یخفی، یطلب بکلّ مکان، ولم یخل عنه مکان طرفة عین حاضر غیر محدود، وغائب غیر مفقود (5).

وفی الآثار المأثورة: یا من خفی من فرط ظهوره (6).

وبالجملة فالباطن الّذی یکسر الظاهر ولا یجامعه ویطرحه/ب 43/ولا یطابقه فهو خارج عن الطریقة الوسطی، والاستقامة علی سبیل الاستواء، بل وفی بعض الصّور یکاد ینجرّ إلی طریقة الملاحدة الباطنیة الکاسرین الطارحین لظاهر (7)الشّریعة


1) 1)

2) 2) . ح: -والسنة.

3) 3) . م و ح: +أی.

4) 4) . راجع: بحار الانوار، ج98، ص 393. [1]

5) 5) . معانی الأخبار، ص100.

6) 6) . شرح الأسماء الحسنی، ج 1، ص 165 و ج 2، ص 96.

7) 7) . م و ح: لظهر.

الّذی هو باب الأبواب فی باب السّعادة، ومفتاح مفاتیح (1)

. م: مفاتح.

خزائن العلم والمعرفة.

وهم یستندون فی زید فهم هذه إلی ما قال به طائفة من المحقّقین اُولی البصائر النافذة: «خذ اللباب واطرح القشور» ولم یتفطنوا بمرموز کلامهم، وکونِ مرادهم من طرح القشور الطرح فی القصد والطلب، وعدم جعل القشور مقصداً ومنزلاً یقصر فی السلوک علیه ویُجعل مطلباً یسکن لدیه. ینبغی لأهل السّلوک من الخلق إلی الحقّ أن یتخذوها أبواباً وطرقاً ومسالک إلی الحقیقة التی هی حقّ السّعادة والسعادة الحقیقیة الحقة بتفاوت درجاتها، و (2)إلی هذا الرمز المرموز یأوّلون قوله سبحانه: «فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ اَلْمُقَدَّسِ طُویً» 3 ویَحملونه علیه ویسمّون مقصودهم المرموز بطرح الکونین، وهذا هو مراد المحقّق المحقّ من قوله: «المجاز قنطرة الحقیقة» بجعله وتنزیله کلّ کون من الدنیا والآخرة الحیوانیة الجسمانیة المسمّاة بالجنة-أی جنّة أصحاب الیمین-منزلة المجاز والمعبر والصّراط إلی عالم الحقیقة الحقّة، لا ما أبدعته ملاحدة الصّوفیة من إباحة عشق المجاز المسمّی بعشق الأماردة فی عرفهم المنکر، وقالوا خذلهم [اللّه]-بوجوبه فضلاً عن جوازه.

وبالجملة فالقصر علی الباطن البحت فی المقامات الثلاثة وعوالمها/الف 44/- أی العلم والحال والعمل-خارج عند إخواننا عن الطریقة الوسطی طریقة الأنبیاء علیهم السلام، فأمّا القصر منه-دامت برکات فضائله-فی حل حدیث زینب العطّارة وغیره علی حمل الأرضین والسماوات المقابلة لها علی الأرضین الجهلانیة النفسانیة البشریة المعنویة وعلی السماوات المعنویة سماوات العقول الإنسانیة المضادة للنفوس الأمّارة والبهیمیّة والسّبعیة والشیطانیة النکرائیة البشریة-من دون أن یحتمل ویحمل علی المعنی الجامع بین المعنی والصّورة، وبین السرّ والعلن والباطن والظاهر، وبین الرّوح والجسد والقشر واللب، إلی غیر ذلک من الطرفین المتطابقین المتلازمین المتصاحبین-فهو کما تری تقصیر خارج عن الطریقة الوُسطی التی قد عُبّر عنها واُخبر فی ألسنة الصّدق والعصمة بأن: الحسنة بین السیّئتین (3).

وتقصیر آخر منه-دامت برکات شمائله- (4)تفریقه بین المتصاحبین (5)المتلازمین بتجویزه التفرقة بین المتعاقدین الفطریین المتناکحین تناکحاً فطریاً، والتناکح الفطری -کما تقرّر فی الفن الإلهی-وضعٌ وعقد إلهی مستمرّ حله حرام أبداً.


1) 1)

2) 2) . م: -و.

3) 4) . جامع البیان، ج 19، ص 49؛ [1] تفسیر القرطبی، ج 6، ص 21.

4) 5) . م و ح: +و.

5) 6) . م: المصاحبین.

وأما ثالث وجوه التقصیرات الّذی هو عجیب غریب منه ومن أمثاله، فهو حمله -ولو احتمالاً-جبال البرد فی حدیث العطارة علی کون المراد منه خارج المرکز. لزحل إلی آخر ما قال فی هذا الحمل. والحلّ:

أما أولاً: فلمنافاة هذا الحمل منه حملَه الأوّل الّذی هو حمل الأرضین کلیةً علی أرض النفوس الأمّارة البشریة/ب 44/-کما مرّ-وحمل السماوات علی سماوات العقول الإنسانیة المعروفة؛ فإنّ هذا الحمل لهو الحمل علی المعنی الظهری الظاهری من معانی السّماوات المعروفة بین العامة المتصورة (1)

. ح: المصوّرة.

المشهودة (2)المشهورة بین علماء الهیئة، ولا ربط له بسماوات العقول البشریة التی هی من عالم المعانی، ولا ربط لها بعالم الصّورة والشهادة.

وأما ثانیاً: فهو أنّه لو کان المراد من جبال البرد التی قال فی حقها: «إنّ تمام الأرضین بجمیع ما هنّ علیه مع جمیع السماوات السّبع والبحر المکفوف الّذی هو فوقهن عند جبال البرد کحلقة ملقاة فی فلاة قی خارج المرکز لزحل» إلی آخر ما قال سلّمه [اللّه]-منها الّذی یتضمنه جمیع السّماوات السبع تضمّن الکلّ لجزئه الّذی هو جزء من أجزاء التی لا یکاد یحصی-، کیف یمکن أن یستقیم هذه الإرادة مع ما قاله صلی الله علیه و آله و سلم فی حدیث العطّارة فی وصف تلک الجبال؟ ومن أین وأنّی یتیسّر الجمع بین ما قال صلی الله علیه و آله و سلم فیها وبین ما حمل هو-سلّمه [اللّه]-علیه وفهم أراد منها؛ فإنّما البون بینهما لهو البون بین الأرض والسّماء، کما لا یخفی علی اُولی الفطرة من النهی.

احتمال إهمال

[فی معرفة جبال البرد]

ولعله-سلّمه [اللّه]-لم یراجع إلی ملاحظة خصوص مساق بیانه، ولم یتذکّر أیضاً تمام کلامه فی هذا الحدیث الّذی یتضمّن کون جبال البرد وراء البحر المکفوف عن أهل الأرض وفوق ذلک البحر المکفوف الّذی هو فوق السّماء السّابعة ووراءها،


1) 1)

2) 2) . م: -المشهودة.

بحیث یکون السّماء السّابعة بجمیع ما فیها من سائر السماوات والأرضین کلّها عند البحر المکفوف کحلقة ملقاة فی فلاة قی، والبحر المکفوف بجملة ما فیها عند جبال البرد کذلک/الف 45/، ویلزم علی ما یحتمله-سلّمه [اللّه]-کون جبال البرد خارجة عن السّماوات السّبع حسّاً ووضعاً حسّیاً وداخلةً فیها کذلک، مع وجود الفصل بینهما بوجود البحر المکفوف فصلاً بینهما وضعاً وحسّا ترتیبیاً مکانیاً، وهذا هو کماتری.

احتمال

وکأنّ باعثه الکلّی علی هذا الجمع هو کون طبیعة زحل بفلکه باردة یابسة وأنت تعلم أنّه محتمل غیر بعید أن تکون علّة تلک البرودة والیبوسة فیها هی رابطةً فی المعلولیة والعلیّة التی متحقّقة بین زحل بفلکه وبین الرّکن البارد الیابس من الأرکان الکرسویّة الأربعة المستندة إلیها أحوال السّماوات السّبع وکواکبها السیّارة، کما مرّت الإشارة إلیها. ومن تلک الأرکان الأربعة-علی طریقتنا التی سیرد علیک منّا بیانها- یکون جبال البرد التی هی بطریقتنا یکون ذلک الرّکن البارد الیابس من فلک الکرسی؛ فإنّ علی طریقنا التی ستطلع علی کیفیّتها یکون البحر المکفوف وجبال البرد وحجب النور والهواء الّذی تحار فیه القلوب کنایة عن تلک الأرکان الأربعة الکرسویّة: رکن الخلق ورکن الرزق ورکن الحیاة ورکن الموت؛ کما قدّمنا تمهیداً، وهو احتمال مؤیَّد مشیّد أرکانه ببرهان العقل وسلطان النقل، وسنرجع إلیه بإذن اللّه تعالی بسلطان مبین، متوسّلاً بحبل اللّه المتین، وهو ولایة أمیر المؤمنین قبلة العارفین روحی له الفداء.

وأما رابع الوجوه: فهو ما مرّ منّا آنفاً فی التعرض لمن تعرّض حل عقد هذا الحدیث النبوی صلی الله علیه و آله و سلم المعروف بحدیث زینب العطارة، وجری علی مجری سیرة السّلف الصالح فی بیان/ب 45/تقابل العقل والجهل، ومقابلة دائرتیهما، ومن المتعرّضین له بهذا المجری هو ذلک المولی الأوحدی-زید فضله، ودام إفضاله-.

وقد قدّمنا فی ما مرّ أنّ قوله صلی الله علیه و آله و سلم زینبَ العطارة: إنّ هذه الأرض بمن علیها عند التی تحتها کحلقة ملقاة فی فلاة قیّ، تصریح منه بکون المراد من الأرض هاهنا الأرض المعروفة؛

حیث قال صلی الله علیه و آله و سلم: «إنّ هذه الأرض» بالإشارة الحسیّه بعلاوة قوله صلی الله علیه و آله و سلم «بمن علیها» فإنّه أیضاً قرینة واضحة کاشفة عن هذه الإرادة فی فصیح من الکلام، کما لا یخفی شیء من ذلک علی اُولی الأفهام.

عقد وحلّ

[فی صفات الأرض وسرّ تعدّد الأرض]

وأما کون الأرض المعروفة التی هی تحتنا واحدة کما اُورد فی الرّوایة الاُخری ولیست أرض اُخری تحت هذه الأرض المعروفة-کما یشهد له (1)

. ح: -له.

تلک الرّوایة ویعضده کون الأرکان الاُمّهاتیة أربعة لا خامس لها-فحلّ عقدته هو ما أسّسنا وأصّلنا وأحکمنا بنیانه وأتقنا برهانه بعون من منّه-جلّ سلطانه-من کون اُصول من (2)مبانی عمارة هذه الأرض المعروفة التی تحتنا-ونحن نعیش ونتعیّش علیها-هنّ (3)سبع خصال، هنّ اُمراء جنود سلطان الشیطنة والنکری وقهرمان الجهل والشقاوة، ویکون بینهنّ نوع ترتیب یکون (4)بحسبه کلّ مرتبة منها درکة من درکات الهاویة الظلمانیة المترتبة فی الهویّ إلی أسفل السّافلین-المسمی بالدّرکة السفلی وبهاویة ما تحت الثری-والمتفاوتةِ فی القرب والبعد منها، ویکون لکلّ درکة تحتیة مهیمنة وسلطنة لما هی فوقها، ویکون سرّ تعدّد الأرض المعروفة/الف 46/وسرّ اعتبارها طبقات سبع- کما قال تعالی: «وَ مِنَ اَلْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ» 5 هو تعدد تعلّق عمارة هذه الأرض المعروفة الواحدة بکلّ من هؤلاء الاُمراء السبعة، وبسلطانه وبقهرمانه فی عالمنا هذا، ولقد أسلفنا نقل حدیث قدسیّ محصّله أنّه سبحانه جعل معصیة بنی آدم سبب عمارة هذا العالم.

وبالجملة فهذا الّذی أسّسنا وأصّلنا فیما قدّمنا هو وجه الجمع بین کون هذه الأرض المعروفة التی تحتنا ونکون نحن علیها واحدة، وبین کونها سبع أرضین کما مرّ، ومن


1) 1)

2) 2) . ح: -من.

3) 3) . ح: -هنّ.

4) 4) . م: ترتّب بکون.

هنا أیضاً قد جمعنا بین الظاهر والباطن (1)

. ح: الباطن والظاهر.

وبین العلن والسرّ من دون القصر علی أحدهما وطرح الآخر.

تکملة بعد تکملة

[فی الکرسی وأرکانه]

ومما یجب وینبغی أن یمهد ویعلم هاهنا أنّ لفلک (2)الکرسیّ-المعروف بفلک البروج وفلک الثوابت وبفلک المنازل-اعتبارات یکون له بکلّ اعتبار شأن ومنزلة وسلطان ومهیمنة: کاعتبار کونه کرسیّاً من جهة شکله الجمعی وهیکله المجموعی، واعتبار کونه فلک البروج من جهة تضمّنه لاثنی عشر برجاً کما هو المعروف، واعتبار کونه فلک المنازل من جهة تضمّنه لثمانیة وعشرین (3)صورة ومنزلاً؛ وهذه الوجوه الثلاثة من الاعتبار معروفة مشهورة، ولکلّ من الوجهین والاعتبارین الأخیرین أربعة وجوه من الاعتبار، لکلّ منها مهیمنة وسلطان عند اُولی الأیدی والأبصار وهم أرباب البصائر وأصحاب الاستبصار: وجه منها رکن الخلق ووجه منها: رکن الرزق؛ ووجه منها: رکن الحیاة؛ ووجه منها: رکن الموت، ولکلّ منها روح قدسیّ إلهیّ موکّل به، ویتصرّف به فی کلیة العوالم العلویّة والسفلیّة، کلّها/ب 46/تصرّف الروح فی الاُمور بتوسّط البدن، فتفطن!

وبعبارة اُخری: رکن النار التی قال سبحانه فی حق أهلها المتجلّی بصورتها « یَکادُ زَیْتُها یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ» 4 ورکن الماء الّذی قال-جل شأنه- فی حقّ مرکزه المحیط بکل شیء: «وَ [کانَ]عَرْشُهُ عَلَی اَلْماءِ» 5 ، ورکن الهواء الّذی قال-بهر برهانه-فی حقّ روحه وارتفاع مکانه «وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» 6 ورکن التراب الّذی قال قهر (4)سلطانه فی علو شأنه: «أَنَّ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضَ کانَتا رَتْقاً» 8 ، وقال


1) 1)

2) 2) . م و ح: الفلک.

3) 3) . م و ح: عشرون.

4) 7) . م: قهرمان.

«أَنّا 1صَبَبْنَا اَلْماءَ صَبًّا * ثُمَّ شَقَقْنَا اَلْأَرْضَ شَقًّا * فَأَنْبَتْنا فِیها حَبًّا * وَ عِنَباً وَ قَضْباً * وَ زَیْتُوناً وَ نَخْلاً * وَ حَدائِقَ غُلْباً * وَ فاکِهَةً وَ أَبًّا» 2 وقال الکافر فی حسرة حشره معه یوم الحسرة والتغابن «یا لَیْتَنِی کُنْتُ تُراباً» 3.

وسلطان رکن الخلق والنار یسمّی جبرئیل، وسلطان رکن الرزق والماء یسمّی بمیکائیل، وسلطان رکن الحیاة والهواء یسمّی بإسرافیل، وسلطان رکن الموت والتراب یسمّی بعزرائیل. واُولئک السلاطین لکلّ منهم سلطنة ومهیمنة فی کل عالم من العوالم الثلاثة الکلیة: عالم الجبروت وعالم الملکوت وعالم الملک والشهادة.

تفریع عرشی

[فی تساوق أحکام الکرسی والعرش]

فکلیّة ذلک الفلک المعظّم المسمّی بالکرسیّ وفلک البروج وفلک المنازل بهیکله الجمعی یکون منزلته من سلطان اُولئک السلاطین-وهو روحانیة سلطان الموحدین قبلة العارفین أمیر المؤمنین علیه السلام المسماة بالنفس الکلیة وبذات اللّه العلیا وبسائر الأسامی والألقاب التی تقدّم ذکرها-منزلة الهیکل والقالب والمجلاة. ومنزلة کلّ من اُولئک السلاطین الأربعة من حضرة ذلک السلطان القهرمان ومن عتبة/الف 47/العلیا منزلة أمیر جیشه وجنوده، کلٌّ موکَّل ومنصوب تحته وجنوده من حضرته بتمشیة مملکة من ممالک ذلک السلطان علی سرّ اللّه ربّ العالمین، واُولئک السّلاطین الأربعة بأعیانهم هم الأرکان الأربعة العرشیة السّابق ذکرها.

وقد مرّ أنّ هذا العرش الأعظم الملکی منزلته من العقل الکلّی والقلم الأعلی

المسمّی بالمحمّدیة البیضاء منزلة (1)

. م: من.

الهیکل والصّورة والوجود الثانی، وقد قدّمنا لک یا أخا إخوان الصّفاء-أنّه لمّا کان کلّ صفة من صفات المحمّدیة البیضاء، وکل وصف من اوصافها العلیا مع العلویة العلیا-بل ومنزلة حضرة العلویّة من حضرة المحمدیة منزلة الصفة من الموصوف بها-کأنّ الرابطة الاتحادیة بینهما، کما قال الشاعر (2)من إخواننا: چون که هر وصف محمّد با علی است گر بگویی یا محمّد، یا علی است

فاُولئک الاُمراء الأربعة کما یسمّون بالأرکان الأربعة العرشیّة، کذلک یوصفون فی عُرفنا بالأرکان الأربعة الکرسویّة؛ فإنّ منزلة العرش من الکرسی منزلة المحمدیة البیضاء من العلویّة العلیا، وهی بعینها منزلة محمّد صلی الله علیه و آله و سلم من علیّ علیه السلام و (3)روحی لهما الفداء، وهی بعینها منزلة القلم الأعلی من اللّوح المقدّس المعلّی، ومنزلة روح القدس الأعلی من روح القدس الأدنی، وروح القدس الأدنی هو الرّوح الّذی یکون مع الأنبیاء ویؤیّدهم بإذن ربه الأعلی، ومن هاهنا قال بعض شعراء أصحابنا فی مدیحة علیّ علیه السلام: نوح چون گشتش دخیل وخضر را چون شد دلیل

«پیل را یاد آمد از هندوستان» ، فلنرجع إلی ما کنا فیه. فذلک الفلک المسمّی بالکرسی بهیکله الجمعی حریّ بأن یسمّی من جهة رکنه المائی بالبحر المکفوف عن أهل الأرض، ومن جهة رکنه الترابی بجبال (4)البرد، ومن جهة رکنه الهوائی بالهواء الّذی تحار فیه القلوب، ومن جهة رکنه الناری النوری بحجب النور.

مزید فائدة فیه مزید تبصرة فی ما نحن بصدده

[فی معرفة خزائن کلّ شیء]

إنّ فی قوله سبحانه «وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ» 6 -حیث أتی بإفراد «شیء» وجمَع خزائنه-لسرّاً (5)ستیراً وهو الإشارة إلی أن لکلّ شیء خزائن کثیرة مترتّبة،


1) 1)

2) 2) . ح: شاعر.

3) 3) . م: -و.

4) 5) . م: بالجبال.

5) 7) . ح: سرّاً.

ونحن نذکر ونشرح هاهنا کلیّاتها علی وجه من الضبط یناسب مقامنا الّذی نحن فیه.

فنقول إنّ أعلی مراتب خزائن کلّ شیء قال تعالی فیه: «یُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ مِنَ اَلسَّماءِ إِلَی اَلْأَرْضِ» 1 أی النقط التی هی بحر الرّحمة الرحمانیّة، وهی المرتبة الاُولی من مراتب المشیّة الأربع، ثمّ مرتبة الریاح منها المسمّاة بالنفس الرّحمانی وبالألف المطلقة السّاکنة المعبّر عنها بلام ألف الواقعة فی آخر کلمة «ضظغلا» ، ثم مرتبة السّحاب المزجی منها المسمّی بالحروف أی حروف الهجاء، وهی من ألف همزة کلمة «أبجد» إلی غین کلمة «ضظغلا» ، ثمّ مرتبة السّحاب المتراکم منها المسمّی بالکلمة التامة الجامعة لجوامع کلمات اللّه (1)التامّات وبجمیع مجامعها، وبالحقیقة المحمدیة حقیقة حقائق الأشیاء، وبالکون النورانی أوّل الأکوان الستة التی سیأتی ذکرها، وهو أعلی الحجب.

وفی الکافی بإسناده: محمّد حجاب اللّه (2)[تبارک وتعالی ] (3)وهو مجمع معانیه تعالی وصفاته العلیا التی هی حقائق سادتنا/الف 48/وقادتنا، وهم سادة وقادة سائر الأنبیاء والأولیاء، وهو الماء الحامل لعرش اللّه الأعظم، کما قال تعالی: «وَ [کانَ]عَرْشُهُ عَلَی اَلْماءِ» 5 ثم مرتبة الکون الجوهری منها المسمّی بعقل الکل، وبروح القدس الأعلی


1) 2) . ح: -اللّه.

2) 3) . ح: -اللّه.

3) 4) . الکافی، ج 1، ص 145، ح 10. [1]

الّذی قال العسکری علیه السلام: وروح القدس فی جنان الصاغورة ذاق من حدائقنا الباکورة (1)

. بحار الأنوار، ج 26، ص 265. [1]

وبالقلم الأعلی وبالمحمدیّة البیضاء، وبالحجاب الأبیض والنور الأبیض، وبالرکن الأیمن الأعلی من الدهر، ومن العرش، وهو أوّل خلق من الروحانیین (2)خلقه اللّه عن یمین العرش، وأوّل غصن نبت من شجرة الخلد، خلقه اللّه کذلک.

ثم مرتبة الکون الهوائی منها المسمّی بالرّوح والنّفس الکلیة، وبالحجاب الأصفر، وبالرکن الأیمن الأسفل من الدهر والعرش، وبالدرّة الصفراء، وبالحجاب الأصفر، وأصل البراق «بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ اَلنّاظِرِینَ» 3 وبذات اللّه العلیا وشجرة طوبی وسدرة المنتهی وجنة المأوی، وببدر الدّجی، وباللوح المحفوظ عندنا، واُمّ الکتاب «إِنَّهُ فِی أُمِّ اَلْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ» 4 .

ثم مرتبة الکونی المائیّ المسمّی بملکوت الصّوری، وهو: لوح الصّور المجردة عن المادة والمدّة، ولوح الخیال الکلّی وخیال الکلّی، ولوح المحو والإثبات والتجدد والتغیر المسمی بلوح القدر، ولوح الهندسة الإیجادیة، ومحلّ البداء.

وتصوُّر المولوی الشیخ الأحسائی المشار إلیه-سلمه اللّه تعالی-وتخیُّله: أنّ هذا اللوح الخیالی المسمّی بالخیال المنفصل وبلوح القدر المتغیّر هو اللوح الکریم المحفوظ الموصوف بالحفظ فی اللسان القرآنی وبالجفاف فی ألسنة طائفة من الأخبار، مثل: جفّت/ب 48/الصّحف (3)نظیر: جف القلم بما هو کائن (4). وقرینة خطأ منه وتوجیهه المحفوظیة-کما سمعت ممّن تلمّذه وسأله عن معنی محفوظیة هذا اللوح الجزئی القدری المتغیّر-و تأویله (5)إلی کونه محفوظاً عن الخطإ وعن عدم الإصابة خطأ آخر أفحش وأعجب من الأوّل فی عدم الإصابة وعدم المناصبة والطغیان والغلوّ فی المخالفة؛ فإنّ کون اللّوح لوحین: لوح المحفوظ-المسمّی فی لسان الحکماء بلوح القضاء-ولوح المحو والإثبات-المسمّی عقلاً ونقلاً بلوح القدر ومحلّ التقدیر-هو ممّا أطبقت واتّفقت علیه ألسنة الکلّ ورأی (6)الجلّ والقلّ من العامة والخاصة وخاصة الخاصة من السّلف إلی الخلف، والبرهان الباهر النیّر القاهر (7)قائم علی کون منزلة کلیة المتجددات المتغیرات المتکوّنات الحادثات المتعاقبات الربانیة والمتبائنات


1) 1)

2) 2) . إشارة إلی حدیث: إنّ اللّه عز و جل خلق العقل-وهو أوّل خلق من الروحانیین-عن یمین العرش من نوره. الکافی، ج1، ص 21، ح 14. [2]

3) 5) . المعجم الأوسط، ج 5، ص 316؛ تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 59.

4) 6) . صحیح البخاری، ج8، ص 152 وقارن: بحار الأنوار، ج28، ص 49. [3]

5) 7) . م: المتغیرة تأویله.

6) 8) . م و ح: وراء.

7) 9) . م: القاهر الباهر النیر.

المتفرقات المکانیة (1)

. م: الکائنة.

الغیر المجتمعة زماناً ومکاناً-لإباء طبیعة الزمان والزمانی والمکان والمکانی عن الجمعیة والاجتماع-بالنسبة إلی العوالی والمباد العالیة فی الحضور الإشراقی والاجتماع البقائی والوجود الجمعی الشهودی منزلة الآن والنقطة.

ومن البیّن الظاهر الواضح أنّ أعلی العوالی والمبادی بعد حضرة الذات الأقدس الأعلی تعالی لهو: الکون الجوهری (2)المسمّی بالمحمدیة البیضاء وبالعقل الکلی والقلم الأعلی مجمع حقائق المعانی، والکونُ الهوائی المسمّی: بالعلویة العلیا، وبذات اللّه (3)العلیا، وبالرّوح الکلیة، وبلوح القضاء وهو لوح دقائق المعانی ولطائفها/ الف 49/التی هی خاصة مقام الأولیاء کما یکون حقائقها خاصّة الأنبیاء، وباُمّ الکتاب «وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ اَلْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ» 4 والکتاب المبین والإمام المبین «وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ» 5 وفی الحدیث المستفیض المشهور: لمّا خلق اللّه القلم قال: اکتب، فکتب فی اللّوح کل ما کان وما یکون إلی یوم القیامة (4). وفیه: جفّ القلم بما هو کائن. وفی بعض الروایات: جفت الصّحف (5).

وبالجملة فکلّ ذلک برهان باهر قائم علی ما قلنا واتفق علیه آراء المحقّقین المحقّین فضلاً عن سائر العلماء، من کون اللوح المحفوظ ذلک الکون الهوائی والرّوح الکلیة المسمّاة بالنفس الکلیّة التی قال سبحانه فیها حکایة عن عیسی علیه السلام: «وَ لا أَعْلَمُ ما فِی نَفْسِکَ» 8 ومن هنا وُصف ولُقّب تلک الرّوح والنفس الکلیة العلویة بذات اللّه العلیا؛ کما ورد فی الآثار المأثورة، ومنها الزیارات (6)النجفیة.

وذلک الکون المائی والرکن الأیسر الأعلی من الدهر والعرش النوری المتقارب


1) 1)

2) 2) . م: الجوهر.

3) 3) . م: -اللّه.

4) 6) . تفسیر القرطبی: ج 17، ص 258: « [1]لمّا خلق اللّه القلم قال له اکتب، فکتب ما هو کائن إلی یوم القیامة» .

5) 7) . المعجم المفهرس لألفاظ الحدیث النبوی، ج 1، ص 350.

6) 9) . م: الروایات.

من اُفق عالم الزمان الظلمانی فعلاً هو الحجاب الأخضر حجاب الزمرّد أو الزبرجد علی اختلاف الرّوایتین کما قیل، ثم مرتبة الکون الناری وهو الحجاب الأحمر المسمّی بالطبیعة الکلیّة المسمّاة بالیاقوت الأحمر وبقصبة الیاقوت علی ما فی روایة کما قیل، وهو الرکن الأیسر الأسفل من الدهر والعرشُ النوری المتقارب من اُفق الزمان الظلمانی فعلاً، ثم مرتبة الکون الهوائی الّذی هو آخر الأکوان الدّهریة فی التجرد الدهری، وقد یسمی بکون الأظلّة لکونه کالظلّ یُری ولا یدرک باللّمس، وقد یسمی بکون الذر الثانی لکونه هنالک/ب 49/کالذرّ المنبثّ فی الهواء هاهنا، وهو الموادّ الدهریة البسیطة المتحصصة بالحصص الشخصیة، ولقد قیل: إنّما سمیت بالکون الذری، وشبّهت تلک الحصص الهبائیة بالهباء المنبثّ فی الجو الهوائی لصغرها بالنسبة إلی ذلک الفضاء الدّهری، وإلّا فهُم علی قدر حجمهم الظاهری کما إذا کان شخص تحت الجبل العظیم فإنّک تراه لبُعد (1)

. من بعد.

المسافة المکانیة ولصغره وحقارته بالنسبة إلی الجبل وفی جنبه کالذرّ وأصغر من غیر أن یصغر حجمه فی نفسه، والتسمیة بالذرّ الثانی إضافیة قیاسیة بالنسبة إلی عالم الذرّ الصوری الجوهریّ المسمّی بعالم الخیال الکلّی وخیال الکل المنفصل، أی المجرّد عن المادّة الظلمانیة الزمانیة کما مرّت الإشارة. وللذرّ وعالمه مراتب ونشئات، منها: عالم المعانی بحقائقها العقلیة وبرقائقها الرّوحیة، کما أشرنا.

وبالجملة فهذه الأکوان والحجب النوریّة الستّة التی صدر بیانها عن معدن العلم والحکمة صادق الآل علیهم السلام هی من الخزائن التسع التی تعرّضنا بیانها هاهنا لمزید الفائدة ومرّ ذکرها، فواحد منها-وهو الکون النورانی-سرمدیّ، والخمسة الباقیة دهریة کما مرّ. وتلک الخزائن التسع أربع منها-وهی مراتب المشیّة الأربع التی واحدة منها الکون النورانی أوّل الأکوان الستة المذکورة-سرمدیّة، والباقیة منها کما مر دهریة. وأمّا الخزائن والحجب الزمانیة المعروفة المشهورة المشهودة فهی أیضاً علی طباق تلک


1) 1)

الخزائن الغیبیّة تسع خزائن کلیّة، وهی الأفلاک/الف 50/التّسعة المعروفة-کما ینظر إلیه قوله تعالی «یُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ مِنَ اَلسَّماءِ» 1 -من الفلک العرشی، ثم الکرسی، ثمّ فلک زحل إلی فلک القمر المسمّی بخزینة الحیاة فی جملة هذه الخزائن المترتّبة الزّمانیة، فمجموع تلک الخزائن الغیبیة من السّرمدیة والدهریة مع هذه الخزائن الزمانیة الأفلاکیة التسع ثمان وعشرون خزینة، ویکون مجموع الخمس الدهریة والتسع الزّمانیة أربع عشر خزینة من الخزائن العقلیة النّورانیة، المجعولة بعین جعلها أربع عشر خزینة جهلیة ظلمانیة ثانیاً وبالعرض؛ کما یکون أصل الجهل مجعولاً بعین جعل العقل ثانیاً وبالعرض.

ولا یمکن ولا یستقیم أن یفرض بحذاء مراتب درجات الخزائن الأربع السّرمدیة مراتب درکات من درکات الجهل والظلمة؛ والسرّ فی ذلک هو کون تلک المراتب السرمدیة من عالم الحق (1)والأمر عالم الوجود المطلق، ولا سبیل للباطل إلیه، وکون طبیعت الجهل (2)وفطرته بجنوده من عالم الخلق عالم الوجود المقیّد المصدر فی محفله العقل الأول المسمّی بروح القدس الأعلی الّذی فی جنان الصّاغورة-أی جنّة العرش-ذاق من حدائق آل محمّد صلی الله علیه و آله الباکورة. ومن هنا کأنّه قیل نظماً: چون ز بی‌رنگی اسیر رنگ شد موسئی با موسئی در جنگ شد (3)

فإنّهم علیهم السلام لمّا کان تلک المراتب السّرمدیة من مقالاتهم التی هی فوق مقاماتهم الخلقیة والمتقدّمة علی وجود روح القدس الأعلی الّذی هو باکورة حدائقهم السّابقة الفائقة علی جنان الصّاغورة الذائقة روح القدس فیها باکورتها-وهی مقاماتهم علیهم السلام/ب 50/الإلهیّة اللاهوتیّة السّرمدیة الفائقة «یَدُ اَللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ» 5 القاهرة «وَ هُوَ اَلْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ» 6 -لم یمکن أن یُتصور لهم علیهم السلام ویتعقل بحسب تلک المقامات الإلهیة مقابل


1) 2) . م: الخلق.

2) 3) . م: -الجهل.

3) 4) . راجع: مثنوی معنوی.

ومعارض مضاد، أو مناقض؛ فإنّ ذلک المقام الفائق القاهر-وهو مقام معانیه تعالی- لا ضدّ له ولا ندّ، ولا معاند له ولا معاضد، فافهم.

وبالجملة فمحصل مفاد مزید الفائدة الممهّدة هاهنا هو أنّه نوع إشارة إلی طور آخر من حلّ عقدة حدیث العطّارة غیر طور قد سبقت الإشارة إلیها فی تمهیداتنا المتقدمة کما لا یخفی علی اُولی النهی بعد التأمل الوافی فیهما وفی وجه التفرقة بینهما، ولکن بینهما تلازم فی التحقّق تصاحب فی الصدق؛ لأنّ کل حقین من حقائق الأشیاء متصادقان دائماً. وحاصل هذا الطّور الآخر الّذی قصدنا الإشارة إلیه هاهنا لمزید الإفادة هو کون کلّ درکة من درکات الظلمة التی ملاکها النقیصة الإمکانیة متّحدة فی الوجود مع ما یقابلها من درجات النور الّذی ملاکه کمال الوجود والموجودیة الحقیقیة والحقیقة الوجوبیّة: متحصّل معه فی عالمه، مجعولة بعین جعله، موجودة بعین وجوده ثانیاً وبالعرض اتحاد الهیئة بوجودها الموجود بالأصالة، وهی موجودة بضرب من التبعیة.

وأما الطور الآخر الّذی سبقت الإشارة إلیها فی التمهیدات المتقدّمة فالتقابل المبتنی بیانه علیه لا یکون من قبیل مقابلة المهیّة بوجودها الموجودة هی به المتحدة به فی وعاء العین والخارج/الف 51/المغایرة له فی ضرب من الذهن، فإنّه یکون من قبیل تقابل (1)

. ح: -تقابل.

إبلیس لآدم علیه السلام ومن مقولة مقابلة النفس الحسّاسة منّا للنفس الناطقة القدسیة منّا، یکون لکلّ من المتقابلین وجود غیر وجود الآخر، وبائن عنه بینونة (2)العزلة کإبلیس المعروف المنظر وآدم أبینا أبی البشر علیه السلام، أو بمجرد البینونة فی الحکم والصّفة

1) 1)

2) 2) . ح: ببینونة.

کالنّفس البهیمیة السبعیة منّا ونفسنا الناطقة القدسیة اللاهوتیة؛ فإنّ منزلة وجود القوة الحساسة الحیوانیة من الناطقة القدسیة فی کل نفس وشخص منزلة الصنم والظلّ والصّورة من الأصل والحقیقة فطرة، فتفطن.

وبعبارة اُخری بها یتضح سرّ المدّعی: أنّ التقابل بین خزائن القبیلتین المتقابلتین-قبیلة النور وقبیلة (1)

. م: -قبیلة.

الظلمة-هو التقابل بین ملاکی النّور والظلمة المتحدین فی الوجود «قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اَللّهِ» 2 ، والتقابل بین کلّ نور وظلمةٍ تُقابله وتباینه فی الوجود-إن نوعاً فنوعاً، وإن شخصاً فشخصاً-هو التقابل بین عینیهما المتغایرتین فی الوجود « ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اَللّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ» (2)«قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ» 4 .

وظاهر حدیث العطّارة إنّما یجری علی مجری الظاهر الجاری علی التغایر والتباین والوجود والعین، وباطنه الّذی هو عالم الخزائن یجری علی مجری الباطن الّذی شأنه الجمع بین المتخالفات والتألیف بین المتنافرات؛ فإنّ منزلة الجمع-کما قد مرّ مراراً- لهی المنزلة بین المنزلتین. هذا مع کون الظاهر عنوان الباطن، فلا تغفل؛ فإنّه درّة یتیمةٌ من درر الخزائن.

تکملة فی مزید الإفادة فی التبصرة

[فی شرح ما جاء فی کیفیة حدوث الأسماء]

فی الکافی فی باب حدوث الأسماء: « علیّ بن محمّد، عن صالح بن أبی حماد، عن الحسین بن یزید، عن الحسن بن علیّ بن أبی حمزة، عن إبراهیم بن عمر، عن أبی عبد اللّه علیه السلام/ب 51/قال:

إنّ اللّه-تبارک وتعالی-خلق اسماً بالحروف غیر متصوّت، وباللفظة غیر منطق، وبالشخص غیر مجسّد، وبالتشبیه غیر موصوف، وباللون غیر مصبوغ، منفیٌّ عنه الأقطار، مبعّد عنه الحدود، محجوب عنه حسّ کل متوهّم، مستتر غیر مستور، فجعله کلمة تامة علی أربعة أجزاء معاً، لیس واحد منها قبل الآخر، فأظهر منها ثلاثة أسماء لفاقة الخلق إلیها، وحجب منها واحداً وهو الاسم المکنون المخزون، فهذه الأسماء التی ظهرت فالظاهر هو «اللّه» تبارک وتعالی، وسخّر سبحانه لکل اسم من هذه الأسماء أربعة أرکان، فذلک اثنا عشر رکناً، ثمّ خلق لکلّ رکن منها ثلاثین اسماً فعلاً


1) 1)

2) 3) . النساء (4) :79. [1]

منسوباً إلیها، فهو: الرحمن، الرحیم، الملک، القدّوس، الخالق البارئ، المصوّر، الحیّ القیوم لا تأخذه سنة ولا نوم، العلیم الخبیر الحکیم، العزیز، الجبار، المتکبّر، العلی، العظیم، المقتدر، القادر، السّلام، المؤمن، المهیمن-[. . .]-حتی تتمّ ثلاثمئة وستین اسماً، فهی نسبة لهذه الأسماء الثلاثة، وهذه الأسماء الثلاثة أرکان، وحجب الاسم الواحد المکنون المخزون بهذه الأسماء الثلاثة؛ وذلک قوله تعالی «قُلِ اُدْعُوا اَللّهَ أَوِ اُدْعُوا اَلرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ اَلْأَسْماءُ اَلْحُسْنی» 1 » ، انتهی (1).

أقول-وهو یقول الحقّ-: إنّ هذا الحدیث المخبر عن صنع القدیم وعن أصل الکریم و «اَلنَّبَإِ اَلْعَظِیمِ * اَلَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ» 3 لهو الصّعب المستصعب الّذی لا یحتمله إلّاملک مقرّب أو نبی مرسل أو مؤمن امتحن اللّه قلبه للإیمان (2)وإنّ ذلک الاسم الّذی یصفه ویخبر عنه لهو أمرهم علیهم السلام ومقامهم الّذی لا یحتمله ملک مقرب ولا/الف 52/نبیٌّ مرسل ولا مؤمن امتحن اللّه قلبه للإیمان؛ إذ الجزء الجزئی لا یمکن أن یحتمل مقام کلّه الکلی. وفی ترجمته وتفسیره من العلماء الواردین علیه والشارحین له مشارب؛ أکثرها عیون کدرة، وأقلّها یکاد یقرب من أن یستشمّ منه رائحة من العیون الصّافیة، ومن ذلک الأقلّ هو المشرب الّذی یشرب منه هاهنا المولوی الأوحدی الشیخ المعاصر الأحسائی دامت برکات وجوده السّامی، وفیه شوائب مزلّات کدرة سترد علیک تعرضها منا فی أثناء التّرجمة بقدر الطّاقة البشریة مع قلّة البضاعة التی من ناحیتها، کأنّه ینفث (3)فی روعی نظماً: ای مگس، عرصۀ سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری (4)

فأقول وهو ولی الإفاضة: إنّ فیه وجوهاً من المعانی، وله ضروباً من البیان، ولکل وجهة لها شأن.


1) 2) . الکافی، ج1، ص 112، ح1. [1]

2) 4) . اقتباس من حدیث: إنّ أحادیثنا صعب مستصعب لا یحتمله. . . . بحار الأنوار، ج2، ص 191. [2]

3) 5) . ح: یثقب.

4) 6) . دیوان الحافظ، ص 240 س 17. [3]

[تحقیق فی الاسم الأعظم]

وأما الأسد الأخضر (1)

. م: الأحضر.

منها: إنّ المراد من ذلک الاسم المخلوق المعظم هو الاسم اللّه الأعظم إمام أئمة الأسماء الحسنی، وإلیه ینظر قوله صلی الله علیه و آله و سلم: اُوتیت جوامع الکلم؛ (2)کما قال تعالی: «وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْماءَ کُلَّها» 3 ، وهو مجموع العالم، مجموع عالمی الأمر والخلق، من فاتحة النقطة إلی الذرّة، ومن الذرة إلی خاتمة الرحمة التی عین تلک اللنقطة، وهی المرتبة الاُولی من المشیة المسمّاة بالوجود المطلق وبعالم الأمر والحقّ، فعالم المشیة بمراتبه الأربع وعالم الخلق بمراتبه الثمانیة والعشرین بوجودهما الجمعی الّذی هو مجموع وجود العالم الکلّ الکلّی بأسره هو الاسم/ب 52/اللّه الأعظم فی وجهٍ والاسم الرحمن الأکبر من وجه آخر؛ کما قال تعالی: «قُلِ اُدْعُوا اَللّهَ أَوِ اُدْعُوا اَلرَّحْمنَ» 4 ، وذلک الاسم الجامع لجوامع الأسماء کلّها المحیط بجمیع عوالم الأشیاء- حقائقها ورقائقها، أرواحها وأشباحها-بوجوده الجمعی الإحاطی هو الاسم المکنون المخزون المستتر الغیر المستور، والباطن فی عین ظهوره والظاهر فی عین بطونه والنّور الّذی خفی من فرط الظهور: لیس اسماً لفظیاً متصوّتاً بتصوّت الحروف الملفوظة بالتنطق المعروفة بالتلفّظ والتصوّت، ولا شخصاً مجسّماً مجسّداً (3)، ولا شبیه ولا شبه له، ولا مثل له ولا شریک؛ فإنّه المثل الأعلی له، تقدّس وتعالی عن المثل والأمثال، وفی حق ذلک المثل الأعلی قال تعالی: «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» 6 یعنی: إنّ مِثله الّذی هو اسمه الأعظم. ومثله الأعلی إمام أئمة الأسماء لیس له مثل وشبه فی الأشیاء؛ لأنّه کلّ الأشیاء کلها «لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِی اَلسَّماواتِ وَ لا فِی اَلْأَرْضِ» 7 فمثله تعالی الّذی هو مثله الأعلی وآیته الکبری: غیر مصبّغ (4)باللّون، وغیر مجسّم ولا متقدّر، ولا (5)

1) 1)

2) 2) . المسند، ج 2، ص 250؛ کنز العمال، ج 11، ح 31914.

3) 5) . ح: مجسّداً أو مجسّما.

4) 8) . ح: منصبغ.

5) 9) . ح: فلا.

مقدور له ولا أقطار، وما لا قدر له فلا حدّ له؛ لأنّه حدّ ما لا حدّ له (1)

. قوله: « لأنه حدّ ما لا حدّ له» ، یعنی ممّا لا حدّ له، حضرة ذات المسمّی الأقدس تعالی، إذ المعلول کماتقرّر فی محلّه یکون حدّاً ناقصاً لعلّته الفیّاضة، والعلّة تکون حدّاً تامّاً لمعلوله. وسرّ ذلک هو کون العلّة تمام المعلول وکماله. وهذه الضابطة هی ضابطة تحدید الوجود وسنخه الّذی هو علی خلاف سنخ الماهیة فی الحدّ والتحدید، وسائر الأحکام کما تقرّر فی العلم الکلّی من الإلهی، فاحتفظ بهذا فإنّه سرّ من نوادر الحکمة. «منه» .

، واحتجب عن العقول والأوهام کما احتجب عن الأبصار (2)ولا حجاباً له (3)غیر ظهوره، ولا احتجاب ولا اغتیاب له غیر حضوره، فلا یتطرّق إلیه حسّ الحواس وإحساسها؛ فإنّ الحواسّ وإحساسها کالعقول، وأوهامها أطوار من ظهوره وحضوره، وتطوّرات من نوره؛ وهو نور اللّه الباهر، وظهور اللّه القاهر.

وأمّا قوله علیه السلام: « فجعله کلمة تامة» فإنّه کما/الف 53/مرّ: لهو الاسم الجامع لجوامع الأسماء، والآیة الکبری الجامعة لمجامع الآیات البیّنات کلّها.

وقوله علیه السلام: « علی أربعة أجزاء معاً» أی علی أربعة أجزاء مترتبة ترتباً طولیاً یؤدّی إلی الوحدة ویرفع بینونة العزلة؛ فهو مع کونه علی أربعة أجزاء بسیط کالمسمّی تعالی (4)، والبسیط محیط.

وقوله علیه السلام: « لیس واحد منها قبل الآخر» ، له وجهان: وجه ظاهر لطیف دقیق، ووجه باطن شریف عمیق.


1) 1)

2) 2) . جاء فی بعض الأحادیث: إن اللّه احتجب عن العقول کما احتجب عن الأبصار. علم الیقین، ج1، ص 39. [1]

3) 3) . ح: ولا حجابه.

4) 4) . م: -تعالی.

وأما الظاهر منهما: فهو الإشارة إلی مقیّد تلک الأجزاء المترتبة فی الوجود، وإلی مساواتها فی الظهور والحضور، والسرّ فی هذه المعیّة والمساواة هو تلک الإحاطة التی یلزمها کون کلّ جزء سابق منها محیطاً بما بعدها فی الوجود والحضور والظهور؛ فمقام الظهور الّذی هو آخر منازل تلک الکلمة التّامة-المسمّی بعالم الملک والشهادة، وبالاسم الظاهر فی عین بطونه، والحاضر الغیر المحدود فی حضوره-إنّما هو مرتبة وجود الجزء الرابع الأخیر من تلک الأربعة المترتّبة، فیکون مرتبة ظهور کلّها معاً، ومقام حضور کلّها وشهودها وشهادتها جمعاً، فتقطن.

وأما الباطن من الوجهین: فهو ظاهر من الوجه الظاهر؛ إذ الظاهر عنوان الباطن [و] الکاشف عنه؛ وسرّ ذلک هو کون الوجود ملاک الظهور، وحقیقته حقیقة الظهور والحضور، لا فرق بینها إلّابمجرّد الاعتبار والتغایر المفهومی کما تقرّر فی محلّه من الفنّ الکلّی، فالمعیّة فی الظهور والحضور هی بعینها المعیّة فی الوجود الّذی هو حقیقة النّور الظّاهر نفسه والمظهر لغیره، وذلک ظاهر جدّاً. ولکن الجمع بین هذه المعیّة أی المعیّة فی الوجود/ب 53/مع الترتّب والتقدّم والتأخر فیه لطف دقیق شریف عمیق، والإشارة إلیه هو: أنّه لیس واحد منها قبل الآخر مقدّماً علیه کتقدّم شیء علی شیء، ولا متأخراً عنه تأخّر شیء عن شیء. وذلک کما قال قبلة العارفین علیه السلام فی مثل هذا المقام: خارج عن الأشیاء لا کخروج شیءٍ عن شیءٍ، وداخل فی الأشیاء لا کدخول شیء فی شیء (1)

. راجع: التوحید، ص285، ح2 ما یقرب منه.

، مع کلّ شیء لا بمقارنة، غیر. کل شیء لا بمزایلة (2)إلی غیر ذلک من الآثار الواردة فی هذا المقام الشامخ المعلّی التی لا تکاد تحصی، وفیه سرّ قرّة عین التوحید کما أشرنا إلیه من نفی البینونة المعروفة ببینونة العزلة غیر مرّة.

وأمّا تفصیل تلک الأجزاء وبیان ترتیبها: فالجزء الأوّل من تلک الکلمة التامّة عالم الأمر والحقّ المخلوق به المسمّی بالمشیّة التی خلقت بنفسها ثم خلقت الأشیاء بها (3)، کما قال تعالی: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً 4أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» 5 .

[فی مراتب المشیة]

والمشیّة لها أربع مراتب:

والمرتبة الاُولی: النقطة المفسّرة بالرحمة.

والثانیة: الألف المطلقة، والعماء المسمّی بالنفس الرّحمانی الاُولی-بفتح الفاء-


1) 1)

2) 2) . نهج البلاغة، الخطبة 1، الرقم 7. [1]

3) 3) . اقتباس من حدیث: خلق المشیة بنفسها. الکافی، ج 1، ص 110، ح 4. [2]

وبالریاح «و أرسلنا الریاح مبشرات بین یدی رحمته» 1.

والثالثة: الحروف المشار إلیها بالسّحاب المزجی، وهی ثمانیة وعشرون حرفاً من همزة أبجد إلی عین «ضظغلا» ، ولام ألف هذه الکلمة الأخیرة کنایة وتعبیر عن الألف العمائیة المعبّر عنها بالانبساط فی ألسنة طائفة من العرفاء.

والرابعة: الکلمة التامة والحقیقة المحمدیة المشار إلیها بالسّحاب المتراکم والسّحاب/الف 54/الثقال، والمکنّی عنها بالماء فی قوله تعالی «وَ [کانَ]عَرْشُهُ عَلَی اَلْماءِ» .

فالمشیة بمراتبها الأربع المذکورة المسماة بعالم الأمر والحق وبالوجود المنبسط والوجود المطلق فی عرفهم المعروف هی الجزء الأوّل من الأجزاء الأربعة. والتفرقة بین کون المرتبة الرّابعة من المشیة کلمة تامة جامعة لجوامع کلمات اللّه التامّات کلّها، وبین کون ذلک الاسم الجامع لجوامع الأسماء وإمام أئمتها إمامة جامعة کذلک أحسن وأصوب؛ وجهها هی: کون تمامیة الرابعة تمامیة الکلّ الّذی لا بعض له-بأن یکون کلّ الکلمات کلیاتها وجزئیاتها حقائقها ورقائقها بوجه أعلی-وکون تمامیة ذلک الاسم الجامع للجوامع کلّها تمامیّة الکلّ الّذی له بعض بل وأبعاض لا یحصی. وبین کلیّة الکل الّذی لا بعض له بوجه أصلاً، وبین کلیة الکلّ الّذی له بعض أو أبعاض لا یحصی بونٌ مّا کالبون بین الأرض والسّماء لا یعرفه إلّاالراسخ فی العلم بإذن اللّه تعالی.

وأما قول المولوی العارف المعاصر الأحسائی سلمه [اللّه]-فی وجه التفرقة-وإنّما قلنا: «إنّ هذه الکلمة تامة» ، وقلنا: « إنّ ذلک کلمة تامّة» ، لأنّ تمام هذه تمام جزء، وذلک تمام کلّ، وباعتبار آخر تمام جزئی، وذلک تمام کلّی-فأوّل وجهیه: له وجه ظهری، وأما وجهه الثانی: فهو کما تری عامیّ لا وجه له أصلاً؛ فإنّ کونَ معنی الجزئی-أی المنسوب إلی الجزء-هو الکل وکونَ معنی الکلی-أی المنسوب إلی الکلّ-هو الجزء کما هو المقرر فی محلّه یناقض وینافی وجهه الأوّل کما لا یخفی؛ لأنّ بناء وجهه الأوّل

إنّما هو علی کون هذه جزءاً وکون تلک کلّاً/ب 54/وبناء الثانی إنّما هو علی عکس ذلک؛ هذا ظاهر جداً.

ومع هذا التناقض والمنافاة: الحکم بکون هذه جزئیاً وکون تلک کلیاً لا یستقیم بوجه أصلاً: لا بحسب اعتبار معنی الجزئیة والکلیّة فی اصطلاح الجمهور المعروف بین العامة؛ فإنّ کلّاً من تینک الکلمتین التامّتین أمر عینی شخصی یمتنع عن الصدق علی الکثیرین ویأبی عن احتمال الحمل علی الکثیرین، ولا بحسب اعتبار معناهما فی باب وجود المعروف الشائع فی عرف العارفین؛ فإنّ المراد من جزئیة الوجود الحقیقی من الوجود الجزئی هو کون نحو الوجود محدوداً ناقصاً غیر محیط، ومن کلیّته (1)

. م: کلیّة.

فی الوجود-الّذی هو عین حقیقة الشخصیة والتشخص-الإحاطة والانبساط والقهر والشمول السریانی والعموم الانبساطی الّذی لا یقول به ولا یعرفه إلّاالعارف الأوحدی، وعلی هذا العرف المعروف بین الخاصّة یکون هذه الکلمة التی هی الرابعة من مراتب المشیّة کلیّةً من وجه وکلّاً من وجه وجزءاً من وجه، ولکلّ وجهة مع کون کلتا الکلمتین حقیقتین شخصیتین، إحداهما جزء للاُخری، وکذلک قوله قبیل هذا القول منه، وقوله علیه السلام «فجعله کلمة تامة» -لاشتماله علی جمیع مظاهر الصفات الحقیة والخلقیة والإضافیّة من مبادی الحدوث والإمکانات وعللّه‌ا وجمیع أنحاء الخلق والرزق والحیاة والممات؛ اذ لم یوجد سواه، بل کلُّ موجود: فمنه متفرّع، وعنه انشقّ وبه تقوّم، وله خُلق، وإلیه یعود-محلّ منزله/الف 55/غیر خفیّة من وجوه کثیرة جلیّة:

أمّا أولاً: فلأنّ قوله: « من مبادئ الحدوث والإمکانات وعللّه‌ا» إن کان بیاناً للصّفات لا للمظاهر کما هو المتبادر، والظاهر وهو الصواب، لزم منه خروج الصّفات الخلقیة والإضافیة الفعلیّة الغیر الذاتیة الدّاخلة کلّها فیما اشتمل ذلک الاسم المخلوق علی أربعة أجزاء یکون منها کلیّة الصّفات الفعلیة الخلقیة والإضافیة عنه، وکلیّة الصّفات


1) 1)

الفعلیّة إنّما هی المشیّة بمراتبها الأربع التی هی-کما صرّح به-عالم الأمر الّذی جعله- سلّمه اللّه-جزءاً من ذلک الاسم الّذی فسّره کما فسرنا بمجموع عالمی الأمر والخلق، جعله وبعضاً من أجزائه الأربعة، کما صرّح به غیر مرّة. فخروج کلیّة الصّفات الفعلیة الغیر الکمالیة والغیر الذاتیة وإخراجها من جملة ما اشتمل علیه ذلک الاسم المفسّر عنده وعندنا بمجموع عالمی الأمر والخلق-بحیث لا یعزب عنه ولا یخرج منه مثقال ذرّة منهما (1)

. اقتباس من کریمة سورة سبأ (34) ، الآیة 3. [1]

-یکون بعینه خروج عالم الأمر وإخراجه بتمامه مما اشتمل علیه، وإنّ هذا لهو التناقض المحض فی الکلام، وإن کان بیاناً للمظاهر-وهو خلاف الظاهر-یلزم مع بقاء المحذور المذکور بحاله کون جمیع مظاهر الصّفات العلیا-حقّیة کانت الصّفات أو غیر حقیّة من المبادئ والعلل، وطائفة من المظاهر یجب أن یکون معلولات محضة من دون أن یکون من المبادئ والعلل؛ لوجوب انتهاء السّلسلة الطّولیة المرتبة من العلّة الاُولی وعلة العلل تعالی إلی المعلول الأخیر الّذی هو الطرف المحض المحاذی للطرف/ب 55/الأوّل من دون أن یکون وسطاً؛ لئلّا یلزم وجود الوسط والوسائط من دون الطرف المصحّح لوجود الوسط، وعلی ذلک یقوم برهان الطّرف والوسط الموروث من الأساطین علی بطلان التسلسل. وفیه أیضاً سرّ قیام برهان التضایف علی ذلک البطلان؛ فإنّ هذین البرهانین المعروفین کأنّهما یتقاربان یتضارعان من ثدی فارد ویشربان من مشرب واحد.

هذا، اللّهم إلّاأن کان لسوق کلامه فی المقام علی المجری العامی، وکان یرید المولوی من العلل والمبادئ علی الاحتمال الثانی المبادئ مطلقاً، بحیث یعمّ المبادئ الطولی الإیجادی (2)ومبادئ العرضی الإعدادی، فیکون حینئذ جمیع المظاهر التی لا یُعزف (3)عن شمولها شیء من الأشیاء-سواء کان من السّوافل أو العوالی-من العلل والمبادئ، ولکن فیه مافیه؛ ممّا هو جارٍ علی خلاف مجری التوحید الخاصّی،


1) 1)

2) 2) . ح: -الإیجادی.

3) 3) . م: تعرف. ح: نعرف.

وهو: إرجاع کلیّة العلل والمبادئ إلی الفاعلیّ والغائی، وحصر العلیّة حقیقة فی مبدأ المبادئ تعالی حصراً ینافی قوله تعالی: «فَتَبارَکَ 1اَللّهُ أَحْسَنُ اَلْخالِقِینَ» 2 وطرح سائر أنواع العلیّة عن المنظر (1)الأعلی؛ لکون بناء علیّتها علی النظر الوهمی الّذی هو المنظر المجازی (2)الاعتباری، والأمر فیه سهل؛ لأنّه جار علی مجری العادی، و «المَجاز قنطرة الحقیقة» ، والحرکة لا تقبل الطفرة (3)فافهم فإنّ فیه نوعاً من اللّطافة!

وأمّا ثانیاً: فلأنّ قوله « بل کلّ موجود فمنه متفرّع، وعنه انشق، وبه تقوم، وله خلق، وإلیه یعود» ، لیت شعری إنّه إذا کان منزلة کل موجود من الموجودات/الف 56/ الأمریّة والخلقیة کلّها من تلک الکلمة التامّة منزلة الجزء من الکلّ، وکان کلّ شیء من الأشیاء داخلاً فی ذلک الاسم المخلوق علی أربعة أجزاء، وجزء منه غیر خارج عنه ومقوّماً له متقدّماً علیه فی التقوّم، فمن أین وأنّی یمکن أن یکون متفرعاً عنه ومتقوّماً به؟ فإنّ تفرّع کلّ موجود منه وتقوّمه به ینافی ویناقض کون کلّ موجود جزءاً متقوماً له متقدّماً علیه فی التقوّم والقوام؛ کما هو شأن الجزئیة بلا کلام، وعلیه أطبقت (4)ألسنة الخاصّ والعام، سبحان اللّه، ثمّ سبحان اللّه (5)إنّ هذا لشیء عجاب!

وأمّا قوله: « وله خلق وإلیه یعود» ، ففیه ما فیه؛ فإنّ من الموجود فیه لهو الحقیقة المحمدیّة المسمّاة بمقام «أو أدنی» ، وهی کمال الکمالات وتمام التّمامات فی الموجودات المخلوقات کلّها، وهی غایة الغایات فیها، فکیف یمکن أن تکون هذه الحقیقة الجامعة لجوامع الکمالات کلها (6)ومجامع التمامات جلّها وقلّها مخلوقةً طفیلاً راجعة عائدة من غیر أن تکون معاد کلّ شیء وغایة کلّ سلوک وسرّ هذا؟


1) 3) . م: المسطر.

2) 4) . م: المحاذی.

3) 5) . ح: الحرکة.

4) 6) . م: أطلقت.

5) 7) . م: -ثمّ سبحان اللّه.

6) 8) . م: -کلها.

وهم وفهم

[فی معرفة السحاب الثقال]

لعلّک ترجع وتقول: إنّ کون الحقیقة المحمّدیة المسمّاة بالسحاب الثقال بالکلمة (1)

. کذا.

التامة-وهی المرتبة الرابعة الأخیرة من مراتب المشیّة الأربعة المذکورة المتقدّمة علیها ثلاث مراتب منها فائقة علیها وهی فوقها فی الکمال والفضل والشرف والتمامیّة الموجبة لکون مرتبة منها غایةً وکمالاً وتماماً لتلک الحقیقة-غایة الغایات فی السّیر والسّلوک وتمامُ التمامات وکمال الکمالات فی باب الوجود منافٍ لکونها متأخّرةً عن تلک المراتب الثلاث السابقة/ب 56/فی قوس النزول، ومتقدّمةً علیها فی قوس الصّعود.

فاعلم-یا طالب الحقّ والحقیقة-أنّ المشیة بمراتبها الأربع أمر بسیط واحد غیر متجزٍّ (2)ولا متکثّر؛ کما قال تعالی: «وَ ما أَمْرُنا إِلاّ واحِدَةٌ» 3 یعبّر عنه بکلمة «کن» التی هی نفس تلک الکلمة التامة المشار إلیها بالسّحاب الثقال أو المتراکم (3)المسمّاة بالحقیقة المحمدیّة، ولیس فیه تفصیل وتعدّد وترتّب وترتیب بالفعل، وذلک التفصیل والترتیب والتعدّد والترتّب إنّما هو تزییل فؤادی وتحلیل (4)اعتباری من اُولی الأفئدة، قرّروها حسب تفاوت درجات مشاهداتهم واختلاف مراتب حالات مکاشفاتهم فی مقاماتهم الفؤادیة، وإلّا فالأمر فی نفسه واحد بسیط، لیس فیه تجزٍّ (5)وتفصیل.

تبصرة عرشیة

[فی العلم و الاسم المخزون]

ومما ینبغی أن یعلم وینبّه علیه هاهنا، أی فی قضیة تفرّع وجودات الأشیاء وانشقاقها عنه-أی عن ذلک الاسم المخلوق علی الأربعة الأجزاء ومنه وخلقها له،


1) 1)

2) 2) . م: منجر. ح: منجز.

3) 4) . م: المراکم.

4) 5) . م: تخییل.

5) 6) . م و ح: تجزی.

وعودها إلیه-هو أنّ هنالک أی فی مقام آخر من مباحث أحوال ذلک الاسم الاعظم، لا من جهة کونه اسماً مخلوقاً علی أربعة أجزاء، إلی آخر أوصافه ومباحثه المذکورة فی هذا الحدیث، بل فی مقام البحث عن کیفیة علمه تعالی المعروف بالعلم الإشراقی الحضوری بأحوال الأشیاء المتغیّرات المتجددات والجزئیات الکائنات الحادثات وغیرها المخبِر عنه قول قبلة العارفین أمیر المؤمنین علیه السلام: العلم نقطة کثّره الجاهلون (1)

. عوالی اللئالی، ج4، ص 129؛ مصابیح الأنوار، ج2، ص 396.

وما ضاهاه من المعارف الإلهیّة: نکتةً، وهی أنّه لمّا کان منزلة کلیّة عالم المتغیّرات الکائنات والمتجدّدات المتعاقبات الحادثات الزمانیة/الف 57/بالقیاس إلی حضرة ذات الأقدس الأحّدیة تعالی فی الوجود الشهودی الحضوری منزلة الآن والنقطة-کما مرّ غیر مرّة-وفیه نظمتُ رباعیّة وقلت: عالَم که کتاب انفس وآفاق است وصّاف صفات حضرت خلّاق است

در منظر عشق، کان دل عشّاق است یک نقطه به این تکثّر اوراق است (2)

کان کلیة وجودات الأشیاء الخلقیة المتغیرة المتعاقبة بقیاس بعضها إلی بعض بحسب ذلک المنظر الأعلی أمریة سرمدیة، وعلّةً أزلیة سابقة علی وجود کلیّات العوالم الخلقیة وجزئیاتها الدائرة المقضیّة والمتجدّدة المنصرمة، وغایةً وعلّة غائیة لها سرمدیّة، فمن هنالک قیل ویقال: إنّ وجود کلّ شیء خلقی متفرّع عنه، متقوّم به، ومخلوق له، راجع إلیه. وسرّ رجوع الکلّ إلیه وروح معناه فی عرف الرّاسخین فی العلم إنّما هو بعینه کون کلیة العوالم الخلقیة بالقیاس إلی حضرة الذات الأقدس الأحدیة-جلّت حضرته-أمریّةً حقیّة سرمدیّة مرتفعة عن حضیض عالم ما سوی اللّه، راجعةً إلی عالم الحقّ المسمّی بالحقیقة المحمدیة التی هی عند أهل اللّه وآله حقیقة التوحید الحقّ وروح معنی «لا إله إلّااللّه» ومن هنا قال عز من قائل: «شَهِدَ اَللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ


1) 1)

2) 2) . وقد تصرّف ولدی المؤیّد میرزا حسن-زید تأییده-فی مادّة هذه الرباعیة، وقال: « یک نقطه واین تکثّر از اوراق است» . وإنّه لنعم التصرّف، تلطّف فیه؛ فإنّه لطف دقیق، وبالتلطّف حریٌّ حقیق «منه أعلی اللّه روحه» .

هُوَ» 1 ، ومن هنا أیضاً نقول: یکون ذلک المقام مقام البیان وإن کان فی وجه آخر مقام المعانی.

وقال قبلة العارفین علیه السلام فی بیان البیان وترجمانه أنّه (1)«لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» 3 وهو التّوحید الّذی وحّد سبحانه به نفسه قبل أن یخلق الخلق ویخلق توحیداتهم له تعالی، وبذلک/ب 57/التوحید تجلّی لهم بوحدانیته، وبالتوحید فی فردانیته، وتعرف للاوهام بها، وامتنع بها عنها، فتفطن ولا تکن من الغافلین! «پیل را یاد آمد از هندوستان» .

[فی أرکان الإسم الأعظم]

فلنرجع إلی ما کنا فیه ونقول: إنّ هذا الجزء-أی الجزء الأوّل من ذلک الاسم الأعظم المخلوق علی أربعة أجزاء-لهو الوجود المطلق والحق المخلوق به والمکوّن الحقّ وتوحید حضرة (2)الحقّ نفسه، المسمّی بالتوحید الحقّ والرّحمة الکلیّة والشجرة الکلیة والنفس الرحمانی الأول وصبح (3)الأزل والمشیة والکاف المُستدیرة علی نفسها، والکلمة التی انزجر لها العمق الأکبر-وفی دعاء السّمات: وجبروتک التی لم تستقلّها الأرض، وانخفضت لها السماوات، وانزجر لها العمق الأکبر (4)-والإبداع والحقیقة المحمّدیة والولایة المطلقة والأزلیة الثّانیة وعالم «فأحببت أن اُعرف» (5)والاسم الّذی استقرّ فی ظلّه فلا یخرج منه إلی غیره-وفی عبارة اُخری: والاسم الّذی أمسکه فی ظلّه ولم یخرج منه إلّاإلیه، وهو الاسم المکنون المخزون الّذی لم یخرج منه إلّاإلیه-وعالم الأمر وهو فعل بنفسه، وصفة بدئه بنفسه، أی وصفه أنّ اللّه سبحانه قبض من رطوبة الرّحمة بنفسها-وهی البحر المطلق-أربعة أجزاء ومن هبائها جزءاً، فقدّرهما بنفسهما


1) 2) . ح: أن.

2) 4) . م: حصره.

3) 5) . م: الصبح.

4) 6) . مصباح المتهجد، ص419. [1]

5) 7) . اقتباس من حدیث «کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن اُعرف» ، اللؤلؤ المرصوع، ص61.

فی تعفین هاضمتهما، فانجلا وانعقدا وتراکما؛ فمن هاهنا فصّل (1)

. م: فضل.

هذا النور البسیط والبحر العمیق (2)المحیط فی التزییل والتحلیل الفؤادی-کما مرّ-إلی أربعة مراتب مترتبة:

فالاُولی: هی الرحمة والنقطة، وهی البحر والسرّ المجلّل بالسرّ والمقنّع به.

والثانیة: الریاح والألف المطلقة و/الف 58/النفس الرحمانی الاُولی والانحلال الأوّل.

والثالثة: الحروف المشار إلیها بالانعقاد الأوّل، وبالسّحاب المزجی المثار من شجرة البحر، وشجر هو تلک الألف المطلقة، والبحر هو بحر الرّحمة والنقطة.

والرابعة: الکلمة التامّة، الکلمة التی انزجر لها العمق الأکبر، المعبر عنه ب‍ « یکون» فی قوله تعالی: «فَیَکُونُ» 3 المشار إلی (3)انزجاره بحرف فائه، وهی المشار إلیها بالسّحاب الثقال والمراکم من السّحاب المزجی، وتلک الکلمة هی الحقیقة المحمّدیة، وهی الکاف المستدیرة علی نفسها، کاف کلمة « کن» التی بکافها تشیر إلی هذه المرتبة من المشیّة، وبنونها تشیر إلی الإرادة المتعلقة بالعین والمهیّة.

وقد مرّت الإشارة غیر مرة إلی‌أنّ تفصیل هذه‌المراتب الأربعة من‌المشیة وترتیبها إنّما هو ناشٍ من المشاهدات الفؤادیة ومن مکاشفات اُولی الأبصار والأفئدة، وإلّا فهی -أی المشیة-أمر واحد بسیط، لیس فی المخلوق أبسط منه؛ خلقه اللّه بنفسه، وأقامه بنفسه، وأمسکه فی ظلّه، وهو الاسم الّذی استأثره فی علم الغیب عنده فلم یخرج منه إلّا إلیه، کما مرّت الإشارة إلی کون ذلک الاسم الکل المخلوق علی أربعة أجزاء.

أوّلها: المشیّة باعتبار مقام آخر مرّ وصفه (4)راجعاً إلیه، أی إلی هذا الاسم المستأثر، فهما واحد بعینه مع کون أحدهما جزءاً بسیطاً والآخر کلّاً، له بعض بل وأبعاض لا


1) 1)

2) 2) . ح: -العمیق.

3) 4) . م: إلیه.

4) 5) . م: صفة.

تحصی، وهذا الجزء الأوّل المسمی بالوجود المطلق والحق المخلوق به والتوحید الحق رتبته (1)

. م: رتبة.

مقام «أو أدنی» المسمّی بالحقیقة المحمدیة وفیه (2)السّرمد، وشأنه المدّ المعروف بالانبساط وبالنزول فی عرف العرفاء، وبالهویّ فی عرف الحروف، وحروف المدّ معروفة وهی/ب 58/الألف والواو والیاء، ورتبة هذه الحروف المدیّة فوق سائر الحروف الهجائیة شرفاً، إذ هی مناط مدّ ذلک البحر المسمّی بالرحمة الواسعة وهی مدار سعته وإحاطته وکونه محیط المحیطات، ینبوع ینابیع الحیاة، وقد مرّ أنّ الحقیقة المحمدیة التی انزجر لها العمق الأکبر لهی الماء الحیوان، ووعاؤه العمق الأکبر المعروف ببحر الإمکان، لا یفضل أحدهما عن الآخر؛ فإنهما لهما المتلازمان، وهما مخروط الوجود والنور والوجوب، ومخروط المهیّة والظلمة والإمکان الموضوعین بالوضع الإلهی علی التعاکس، کما مرّ فی أثناء التمهیدات المتقدمة.

وأما الجزء الثانی من ذلک الاسم المخلوق علی أربعة أجزاء فهو النور الأبیض والحجاب الأبیض والأیمن الأعلی من العرش، بمعنی مجموع المخلوقات کلّها من الرّوحانیات والجسمانیات، وهو القلم الأعلی والجاری، والألف القائم والقائم بالتوحید الحق وخزینة (3)خزائن معانی الخلق، والحقیقة المحمدیة المسمّاة بالمحمدیة البیضاء وبمصباح الضیاء وبشمس الضحی، ومنزلة هذه الحقیقة المحمدیّة البیضاء من الحقیقة المحمّدیة المذکورة قبیل هذه المسمّاة بالماء فی قوله تعالی «وَ [کانَ]عَرْشُهُ عَلَی اَلْماءِ» 4 کما أسلفنا منزلة مَرتبة «فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ» من مرتبة «أَوْ أَدْنی» 5 . وهذه هی المسمّاة بالمحمدیة البیضاء لمکان بیضها، بخلاف تلک الحقیقة؛ فإنّها من مرتبة (4)فوق عالم التلوّن المعبّر عنه بعالم الانصباغ والاحتجاب، وبعالم الوجود المقیّد وعالم تلک الحقیقة المحمدیة المطلقة عالم الوجود المطلق


1) 1)

2) 2) . ح: بحقیقة المحمدیة ودقیه.

3) 3) . م: جزئیة.

4) 6) . ح: -من مرتبة.

وعالم الحقّ (1)

. إنّ المراد من الحقّ هاهنا الحق الإضافی الّذی هو تجلّی الحقّ الحقیقی علی هیاکل الأشیاء «منه أعلی اللّه‌مقامه» .

وعالم حقیقة حقائق الأشیاء، والأزلیة الثانیة/الف 59/بعد الاُولی، ومقام الوجود الثانی إشراق شمس الحقیقة الأقدس تعالی، والحدیقة (2)المحمّدیة الاُولی التی من شجرتها (3)ذاق روح القدس الأعلی فی جنان الصّاقورة (4)باکورتها.

وبالجملة فهو-أی ذلک الجزء الثانی-خزینة خزائن المعانی ومفتاح خزائن الرّحمة عقل الکلّ روح الأرواح الکلیة، وحقیقته الحقائق الأعیانیة، وهو روح القدس الأعلی الّذی له رؤوس ووجوه جبروتیة بعدد الخلائق العلویة والسفلیّة، لم یخلق اللّه شیئاً إلّاویکون لذلک الرّوح المقدّس الأعلی فیه رأس خاصّ به ووجه مختصّ به، وتلک الرؤوس والوجوه تکون موجودة فی ذلک الرّوح الکلی البسیط المحیط بوجه أبسط [و] أعلی وبنحو أشرف وآکد وأقوی من وجودها فی الأشیاء؛ إذ وجودها فیه بنحو الکثرة فی الوحدة، متّحدة فی الوجود والحقیقة، متغایرة فی المعنی والمهیّة. وبهذا الوجه من وجود الأشیاء فی ما هو فوقها القاهر لها المحیط بها من المبادی وجواهر الأوائل والعوالی یقال: بسیط الوجود کلّ الوجودات بوجه أبسط وأعلی. ومن هاهنا قیل: من کشف التفصیل فی عین الإجمال فهو الکامل الواصل والبالغ فی الکمال، ویتفاوت تلک الرؤوس والوجوه فی وجوداتها التفصیلیة بتفاوت قابلیات ما هی لها واختلاف إمکاناتها واستعداداتها، ورتبة ذلک الجزء الثانی مخزن خزائن حقائق الأشیاء المسمّاة بالمعانی: مقام «قاب قوسین» فی وجه، ومقام القیام بالتوحید والقائم به فی وجه. ووقته الأیمن الأعلی من الدّهر وشأنه (5)/ب 59/المسمّی بتجلّیه


1) 1)

2) 2) . ح: الحقیقة.

3) 3) . إنّ هذه الشجرة أی شجرة المزن المسمّی بالعماء علی شاطئ بحر الرحمة الواسعة، کما مرّت الإشارة. «منه قدس سره» .

4) 4) . ح: الصاغورة.

5) 5) . مرادنا ب‍ « الشأن» -فی أمثال هذه المقامات-والمراد من «المکان» الرتبة. «منه رحمه الله» -العرشیة: الفعل المعبّرعنه بالصفة؛ فإنّ الفعل صفة الفاعل، وقد یفسّر بالتجلّی والتعرّف. فاعرف واعترف «منه أعلی اللّه مقامه فی یوم الخمس فی شهر صفر المظفر 1257» .

علی هیاکل الأشیاء المدد الغیر المتناهی عدّةً ومدّةً، وهذا المدد والأمداد من ذلک الرّوح الأعلی للأشیاء (1)

. م: -للأشیاء.

کلّها جلّها وقلّها یتفاوت شدّةً وضعفاً بتفاوت أعیان المستمدّات فی الکدورة والصفاء؛ إذ التجلی یتفاوت بتفاوت المجالی فیهما.

وأما الجزء الثالث من ذلک الاسم الأعظم إمام أئمّة الأسماء الحُسنی فهو النفس الکلیة ذات المنزلتین، والبرزخ الجامع بین الطّرفین: طرف الأیمن الأسفل من الدهر وهو خزانة دقائق (2)المعانی ولوح القضاء الکلّی لوح المحفوظ واُمّ الکتاب «وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ اَلْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ» 3 وذات اللّه العلیا، کما قال تعالی حکایة عن عیسی علیه السلام: «وَ لا أَعْلَمُ ما فِی نَفْسِکَ» 4 والدرّة الصفراء «فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ اَلنّاظِرِینَ» 5 والحجاب الأصفر والرّکن الأیمن الأسفل المهیمن من العرش، وروح القدس المعلِّم المؤیّد لسائر الأنبیاء المسمّی بالعلویة العلیا، وبشجرة طوبی وسدرة المنتهی وجنة المأوی وغیر ذلک من الألقاب الفاخرة التی لا تحصی؛ والطرف الآخر الأیسر الأعلی من الدهر، وهو الرّکن الأخضر من العرش، ولوح القدر محلّ الصّور أی الصّورة المجرّدة عن المادّة والمدة کما مرّ غیر مرّة، والصّور الکلّی المتصوّر بکلّ صورة من الصّور، وهو الدرّة الخضراء والحجاب الأخضر، وهو طراز عالم الأجسام المعروف بالعالم بین


1) 1)

2) 2) . ح: رقائق.

العالمین، عالم المثال الکلّی والخیال المنفصل، أی مثال الکلّ وخیال الکلّ. عالمه عالم وسیع تسع ما فوقه من المجرّدات المعنویة الرّوحانیة بصورها، وما تحته من الجسمانیات الهیولانیة بصورها، وهو/الف 60/واسطة العقد والمناکحة بین الآباء الرّوحانیة والاُمّهات الجسمانیة؛ إلیه تعرج الحواس بمحسوساتها، وإلیه تنزل المعانی بمعقولاتها، وهو لا یبرح من موطنه تجبی إلیه ثمرات کل شیء، وبالجملة به وفیه نجسّد الأرواح وتروُّح الأجسام وتشخّص الأخلاق وتجسّم الأعمال وظهور المعانی بالصور المناسبة لها، وبه یصحّ ما ورد فی أخبار معراج النبیّ الختمی صلی الله علیه و آله و سلم من رؤیة الملائکة والأنبیاء مشاهدةً، وفیه حضور أئمّتنا وسادتنا و (1)

. ح: -و.

سادة جمیع الأنبیاء والاُمم السّالفة وقادة جمیع خلیقه عند احتضار المیت، وغیر ذلک من الحقائق الإیمانیة التی لا تکاد تحصی، وهو عندی جنّة المأوی الجسمانیة لأصحاب الیمین کما أنّه یکون ذلک الطرف الآخر الرّوحانی جنة المأوی الرّوحانیة للمقربین.

وبالجملة فهذه النفس الکلیّة المسمّی بالعلویّة العلیا فی عرف إخواننا بمرتبتها المرتبتین-مرتبة اللّوح القضائی الکلّی ومرتبة اللوح القدری الهندی الإیجادی الجزئی التجددی-هی الجزء الثالث من الأربعة المذکورة عندنا علی خلاف ما تقرر عند المولوی الّذی هو معاصرنا-سلمه اللّه-وسنرجع إلی نبذ من شرح حاله وحال مقاله-إن شاء اللّه-بالقیاس إلی الجزء الثانی وبالنسبة إلی الجزء الرابع، الّذی سنأتی بذکره وبیان حاله ومقاله. فرتبة مقام ذات اللّه العلیا وهو سر اللّه الحافظ للتوحید الحقّ ووقته (2)الدهر البرزخی، وشأنه حفظ توحید الحقّ جلّ وعلا، ویدبّر تدبیراً (3)لأمر السّماء إلی الأرض، وفی هذا الحفظ الحفیظ ینطوی جمیع شؤون/ب 60/العلویة العلیا وشؤون سائر (4)أئمتنا وسادتنا وقادة جمیع خلق اللّه تعالی، وله أیضاً من الرؤوس والوجوه کما ستعرف فی شرح حال الجزء الثانی.

وأمّا الجزء الرابع من أجزاء ذلک الاسم المخلوق علی أربعة أجزاء، فهو عندنا -علی خلاف ما هو عند المولوی العارف المعاصر لنا-الطبیعة الکلیة المعبّر عنها بالدرّة الحمراء وبالنور الأحمر وبالرکن الأیسر الأسفل من العرش وبید اللّه العلیا علی ما (5)رأینا، وهی قوة اللّه القاهرة «وَ هُوَ اَلْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ» 6 ویده الباسطة وقدرته العامة، وکلمته التی انزجر لها العمق الأکبر المحاذیة لتلک الکلمة المسمّاة بالحقیقة المحمدیة


1) 1)

2) 2) . م: وقیة.

3) 3) . ح: تدبرا.

4) 4) . م: -سائر.

5) 5) . م: -ما.

المطلقة محاذاة الصّورة للمعنی والمجلاة لما یتجلی فیها، وقد یسمّی هذه الکلمة فی عرف إخواننا بالأمر التکوینی وبالتکوین، کما قد یسمّی تلک الکلمة المحمّدیة بالإبداع فی وجهٍ-أی باعتبار الکون والوجود وهو اعتبار المشیّة-وبالاختراع من وجه آخر أی باعتبار العین والمهیة، وهذا هو اعتبار الإرادة، وقد یستعمل الاختراع والإبداع علی عکس ما نقلنا.

وبالجملة فکما یکون العقل الکلّی وعقل (1)

. م: العقل.

الکلّ المحمدی المصباحی المسمّی بالمحمدیة البیضاء بحذاء النقطة التی هی المرتبة الاُولی من المراتب المشیّة کما رأینا، ویکون النفس الکلیة ونفس الکل المسمّاة بالعلویة العلیا بحذاء الألف المطلقة والنفس الرحمانی الاُولی بفتح الفاء حسب ما رأینا، فکذلک تکون الطبیعة الکلیة وطبیعة الکلّ التی هی الرکن الأیسر الأسفل من العرش فی الدهر-وهی المسمّاة بالتکوین المختصة بالعالم الکیانی والکون/الف 61/الزّمانی والمکانی الحدثانی- بحذاء المرتبة الرابعة من المشیّة المسماة بالکلیّة المحمّدیة وتحقیقها وبالسحاب الثقال وبکلمة « کن» الابداعیة والاختراعیة حسبما اخترنا ورأینا، وکما یکون تلک کلمة إبداعیة کذلک یکون هذه کلمة تکوینیة، ومع هذا التفاوت والبعد المشاهد بین المرتبتین لا یکون أمره تعالی إلّاواحدة (2)فإنّ الترتب الطولی یؤدّی إلی الوحدة الصرفة؛ وسرّ ذلک هو کون البینونة بین المراتب المرتبة الطولیة بینونة صفة لا بینونة عزلة، فمرتبتها مرتبة ید اللّه العلیا «یَدُ اَللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ» 3 من وجه، ومقام النابع (3)فی التوحید الحقّ (4)من وجه آخر، ووقته الأیسر الأسفل من الدهر، وشأنه التصرّف الإیجابی فی العالم الکیانی والتحریک الإیجادی للجواهر الهیولانی تحریک الریح للماء وتمویج الریاح للبحر الهیولی (5)فی إصلاح نظام العالم لیتأدی انتظامه نتیجة

1) 1)

2) 2) . اقتباس من کریمة: سورة القمر (54) ، الآیة 50.

3) 4) . یحتمل «التابع» فی النسختین.

4) 5) . ح: -الحق.

5) 6) . ح: للجواهر الهیولانی.

وجود آدم المنتجة لوجود حضرة الخاتم صلی الله علیه و آله و سلم.

تبصرة عرشیة

[فی المظاهر المعتبرة فی الاسم الأعظم]

فیتفرع عما أسّسنا وأصلنا فی بیان الأجزاء الأربعة من ذلک الاسم الأعظم المخلوق علیها، ویستخرج مما فرّعنا عنه وحصّلنا:

أنّ الجزء الأوّل المسمّی بالمشیة هو التوحید الحقّ الّذی هو توحید الحق تعالی نفسه به، فهو لا إله إلّااللّه «شَهِدَ اَللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ» 1 .

وأن الجزء الثانی المسمّی بعقل الکلّ وبالنّور المحمّدی المصباحی والمحمدیّة البیضاء، وهو القائم بتوحید الحقّ الّذی هو حقّ التوحید وأصله والتوحید الحقّ، فهو محمّد صلی الله علیه و آله و سلم رسول اللّه.

وأنّ الجزء الثالث المسمّی بالنفس الکلیّة وبالکلیّة الإلهیّة وبنفس الکل وبنور العلویّة العلیا هو الحافظ/ب 61/لتوحید الحق جلّ وعلا، فهو علیٌّ علیه السلام ولیّ اللّه، وقد مرّ أنّ مقامه وشأنه علیه السلام هما بعینهما مقام سائر أئمتنا وقادتنا وشأنهم علیهم السلام، وهم أولیاؤه تعالی وحفّاظ سرّه المکنون المعبّر عنه باسمه المخزون عنده الغیر الخارج منه إلّاإلیه، فاحتفظ بما ألقینا علیک (1)وأشرنا إلیه من: سرّ السرّ المستتر (2)، والسرّ المجلّل بالسرّ، والسرّ المقنع بالسرّ وهو الحق.

وأنّ الجزء الرابع المسمّی بالطبیعة الکلیّة وطبیعة الکل وبید اللّه العلیا الباسطة بیمینها ویسراها و کلتا یدیه تعالی یمین (3)، فهو شیعته الذین هم أشعته التابعة لنوره فی


1) 2) . م: إلیک.

2) 3) . ح: المسمی.

3) 4) . عوالی اللئالی، ج1، ص 50؛ بحار الأنوار، ج 63، ص 385.

توحید (1)

. م: توحید.

الحق وحفظه والاحتفاظ به، کما أمرهم به وائتمنهم (2)علی سرّه کما ائتمنه اللّه علی سره، ومنزلة شیعته علیهم السلام منه منزلة الطبیعة العمّالة من النفس القدسیة العلّامة ومنزلة العمّالة من العلّامة منزلة التابع من المتبوع. وفی الخبر عنهم علیهم السلام ما محصّله، أنّ أرکان التوحید أربعة: التوحید الحق، والقائم به، والحافظ له والتابع فیه؛ والقائم به هو رسول اللّه، والحافظ له (3)هو هم علیهم السلام، والتابع فیه هو شیعتهم الذین هم أشعّتهم علیهم السلام.

تکملة عرشیة

[فی منزلة نقطة الباء]

فممّا یجب هاهنا أن یعلم (4)أو یشار إلیه هو سرّ الأسرار المستتر المقنّع المجلّل المستور المضمّن فی صورة البسملة المعروفة الغیر المعلومة إلّالأهله المشار إلیه بقول قبلة العارفین علیّ أمیر المؤمنین علیه السلام ما محصّله کما روی: أنّ کلّ الکتب سرّه فی القرآن، والقرآن سرّه فی البسملة، والبسملة سرّها (5)فی الباء-و (6)فی النقطة علی روایة-وأنا النقطة تحت الباء (7).

وعن صادق الآل علیه السلام فی تفسیر البسملة: إنّ الباء بهاء اللّه، والسین سناء اللّه، والمیم ملک اللّه ومجده (8)علی اختلاف الرّوایة.

والمجد هنا کنایة عن العظمة (9)التی/الف 62/هی عالم الطبیعة التی هی ملاک


1) 1)

2) 2) . ح: أمرهم (علیه السلام) و أئمتهم.

3) 3) . ح: -والتابع فیه. . . والحافظ له.

4) 4) . ح: ینبه علیه.

5) 5) . ح: سرّه.

6) 6) . ح: -فی الباء و.

7) 7) . ینابیع المودّة لذوی القربی، ج 1، ص 213. [1]

8) 8) . معانی الأخبار، ص3، ح1.

9) 9) . ح: عظمة.

الکثرة. وقالت أساطین الحکمة: إنّ البهاء والباء المفسرة بالبهاء هو عقل (1)

. ح: العقل.

الکل والنور المحمّدی الّذی هو مصباح الضیاء، وإن السّناء والسین المفسّرة بالسّناء إشارة إلی نفس الکلّ ذات اللّه العلیا والنور العلوی المعبّر عنه ببدر الدّجی فی عرفنا. وإنّ الملک والمجد والمیم المفسّرة بهما کنایة عن طبیعة الکلّ وعالم الطبیعة المکنّاة عن العظمة والکبریاء. ولقد قالوا: إنّ الأسماء الثلاثة فی البسملة: اللّه، الرّحمن، الرحیم-بهذا الترتیب العجیب-کأنّها منزلتها من کلمة بسم منزلة النشر من اللفّ علی وجه المرتّب المعروف فی علم الأدب، ولهذا النشر عندهم وجهان کلّ موجّه من وجه:

أمّا الأوّل منهما: فهو الإشارة إلی کون منزلة عقل الکل من الاسم اللّه منزلة الصّورة من المعنی، والجسد من الرّوح، ومنزله الوجه من الکنه، والظلّ والمثل والفرع والتبع، والآیة والحکایة، والمجلاة من الشخص، والحقیقة والأصل المتجلّی بصورته لصورته المحتجب بها عنها «یا باطناً فی ظهوره، وظاهراً فی بطونه ومکنونه» و «یا موصوفاً بغیر کنه، ومعروفاً بغیر شبه» فی عین بطونه، وهکذا بعینها منزلة نفس الکلّ وهی الاسم (2)الکلیّة الالهیّة والاسم العلی من الاسم الرّحمن فی جمیع ذلک.

ومن هاهنا قلنا بکون (3)نفْس الکلّ-بسکون الفاء-النفَس الرّحمانی الثانوی-بفتحها -ذلک منزلة طبیعة الکل، وهی ید اللّه الباسطة، وقوته القاهرة، وقدرته العامة، وهی الاسم العظیم من الاسم الرّحیم فی کل ذلک، ومن هاهنا قلنا بکون کلیّة عالم الطبیعة/ ب 62/ملک اللّه وسلطانه، ومجد اللّه وعظمته وکبریاؤه وقهرمانه «وَ هُوَ اَلْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ» .

تکملة بعد تکملة

[فی أن بسم اللّه هو اسم اللّه الأعظم]

فمن المتفرّع عما تلونا علیک فی هذه التکملة المذکورة بعد تلک التبصرة ومن المستخرج منه هو کون مرتبة النقطة من مراتب المشیّة فی عالم السّرمد منزلة الاسم (4)اللّه الّذی یحاذیه ویحکی عنه عقل الکل فی عالم الدهر وکونُ مرتبة الألف المطلقة والریاح المنتشرة (5)بین یدی الرّحمة من تلک المراتب فی السّرمد منزلة الاسم الرّحمن الّذی یحاذیه ویحکی عنه نفس الکلّ فی عالم الدّهر، وکون مرتبة الکلمة التامّة المعبّر عنها بالسّحاب الثقال المرکّبة من الحروف المزجاة المضمّنة فیها من تلک


1) 1)

2) 2) . ح: -الاسم.

3) 3) . ح: یکون.

4) 4) . م: اسم.

5) 5) . م: المنشّرة.

المراتب فی السّرمد منزلة الاسم الرّحیم الّذی یحاذیه ویحکی عنه طبیعة الکلّ فی الدّهر.

ومن المتفرع عن مجموع التبصرة والتکملة (1)

. م: +والتکملة.

بعد التکملة هو کون البسملة بمجموعة أجزائها الستّة بعینها ذلک الاسم الاعظم المخلوق علی أربعة أجزاء، وهو إمام أئمّة الأسماء-أعنی مجموع عالمی الأمر والخلق-کما احتملنا وحملنا وأصّلنا فی بیانه وحصّلنا. وعنهم علیهم السلام أنّ البسملة اسم اللّه الأعظم علی بعض الرّوایات. فمن هاهنا اتضح سرّ کون سرّ کلّ الکتب فی القرآن، وسرّ القرآن کلمة فی البسملة، وسرّ البسملة إلی آخر الروایة، وانکشف سرّ قول قبلة العارفین علیه السلام أن: العلم نقطة کثّره الجاهلون (2).

تنبیه فیه تفریع

[فی معرفة مدینة العلم و باب العلم و ید اللّه العلیا]

فممّا تلونا علیک هاهنا من الآیات البیّنات الباهرات والحجج البالغات القاهرات یظهر بأدنی التفات کون منزلة عقل الکلّ المحمّدی منزلة العلم الإجمالی فی عین کشف تفاصیل صفات اللّه العلیا وأسمائه الحسنی فی وجه، وفی عین کشف تفاصیل/الف 63/أحوال الأشیاء کما هی فی وجه آخر، وکونُ منزلة نفس الکلّ العلویّة بمرتبتها منزلة الإرادة من العلم، منزلة الإرادة الکلیّة بمرتبتها الاُولی المسمّاة بخزانة دقائق المعانی والمهیّات الکلیة وبلوح القضاء الکلّی ومنزلة الإرادة الجزئیة بمرتبتها الثانیة المسمّاة بلوح القدر الجزئی، ولوح الهندسة الإیجادیة محلّ المحو والإثبات، بتجدّد الإرادات المتعاقبات الجزئیة حسب اختلاف استعدادات مواد عالم الکائنات الهیولانیة وتعاقب الواردات المختلفة فی الإعدادات الکیانیة، وکونُ منزلة الطبیعة الکلیّة-ید اللّه الباسطة-منزلة القدرة القاهرة والقوة الربّانیة الفائقة.


1) 1)

2) 2) . عوالی اللئالی، ج4، ص 129.

ولقد تقرّر فی علم الأسماء أنّ الاسم اللّه-تبارک وتعالی-مهیمنة علی الاسم العالم، والعالم مهیمنة علی القادر، والقادر مهیمن (1)

. ح: . . . علی القادر المهیمن.

علی سائر الأسماء الإیجادیة کالخالق والبارئ والمصوّر والرازق والمحیی والممیت والباسط والقابض إلی غیر ذلک ممّا لا یکاد یحصی؛ فإنّ هذه الأسماء الإیجادیة کلّها (2)-کلیّها وجزئیها-یکون من جنود سلطان القادر القاهر المسمّی بید اللّه العلیا، وفیه قلتُ نظماً بالرباعیة: تا روی ز نیستی به هست آوردم

وبوجه آخر: إنّ منزلة عقل الکلّ المسمّی بالمحمدیّة البیضاء منزلة مدینة العلم أی مدینة علم اللّه، ومنزلة نفس الکلّ المسمّی بالعلویة العلیا منزلة باب العلم (3)، ومنزلة طبیعة الکلّ المسمّی بید اللّه العلیا منزلة مفتاح باب العلم وسائر برکات العلم بنظام الأحسن، فتفطن.

تنبیه بعد تنبیه

[فی احتیاج العرش إلی أرکانه]

فقد تبیّن إجمالاً من/ب 63/جملة ما رتّبنا وبیّنّا (4)منزلة کلّ جزء من هذه الأجزاء الثلاثة التی أظهرها (5)اللّه العلیم الحکیم تعالی لفاقة الخلق إلیها، وانکشف من هاهنا سرّ فاقة الخلق إلی هذه الأجزاء الثلاثة التی منزلتها من کلیّة عالم الخلق المسمّی بالعرش منزلة الأرکان الأربعة العرشیّة من العرش بعینها، فاحتیاج العرش إلی أرکانه الأربعة المعروفة المذکورة فی تجوهر قوامه وتقوّم مقامه إنّما هو بعینه افتقار کلیّة عالم الخلق من الدرّة إلی الذرّة ومن الذرّة إلی الدرّة الّذی هو عرش اللّه الّذی


1) 1)

2) 2) . ح: +و.

3) 3) . اقتباس من حدیث: أنا مدینة العلم، وعلیّ بابها. سنن الترمذی، ج5، ص 63.

4) 4) . م و ح: +من.

5) 5) . م و ح: ظهرها.

قال سبحانه «وَ [کانَ] عَرْشُهُ عَلَی اَلْماءِ» 1 إلی هذه الأرکان والأنوار العرشیة فی تقوّمه وقوامه.

وأمّا ذلک الجزء الآخر الخارج عن قوام عالم الخلق بما هو خلق والمحجوب عنهم من حیث هم خلق اللّه هو خارج عن هذه الأرکان العرشیة وفائق علیها، وهی الماء الکائن عرشه علیه وکلمة (1)اللّه التامة الجامعة المسمّاة بالحقیقة المحمّدیة، فهو عالم الحق والأمر الّذی خلق منه عالم الخلق ویندکّ عالم الخلق من حیث هو خلق، ویکون مستهلکاً فیه ومضمحلّاً عنده، کما یندکّ ویضمحلّ إنیّة الحمد فی الماء المحیط المحیل لإنیّته وأنانیته إلی نفسه، وفی هذه الاستحالة والإحالة سرّ حجبه عنهم؛ فإنّه لو کشفت سبحات وجهه-جل جلاله-لأحرقت واحترقت سماوات الروحانیات بأرض الجسمانیات کلّها، وما بقیت لها عین ولا أثر؛ کما ورد فی صریح الخبر، فذلک الأمر الإلهی مع کونه إبداعاً لکلیّة عالم الخلق وإنشاءً وإیجاداً/الف 64/لها یکون إعداما وإفناءً لها من جهة واحدة؛ کیف لا! ؟ وهو شأنه تعالی وشأنه-جلّ وعلا-یجمع بین الأضداد من جهة واحدة کما مرّ غیر مرّة.

وبالجملة فلمّا کان ذلک الجزء الآخر الأمری خارجاً عن قوام الخلق غیر داخل فی القوام‌الخلقی حجب واحتجب عنهم وارتفع مقامه عن‌أن یتقوّم به‌قوام عالم الخلق تقوّماً رکنیاً، وتمنع مکانه عن أن یتجوهر العالم به تجوهراً ترکیبیاً، کیف وهو صنعه وشأنه تعالی شأنه عن أن یترکّب منه الأشیاء ویصیر جزءاً من أجزائها! ؟ فمَن جزّأهُ فقد قرنه، ومن قرنه فقد خلّی منه (2)ولم یخلُ منه مکان طرفة عین أبداً «أَلا إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ» 4 والإحاطة هی مقام صنعه وشأنه تعالی شأنه، ورحمته التی وسعت کلّ شیء.


1) 2) . م: کلمات.

2) 3) . اقتباس من نهج البلاغة الخطبة 1: [1] ومن قرنه فقد ثنّاه ومن ثنّاه فقد جزّأه. . . فقد أخلی منه.

تکملة فیه تبصرة

[فی لمیة افتقار العالم إلی النبوة والولایة]

وأمّا الکشف عن سرّ فاقة الخلق إلی الثلاثة الأخیرة تفصیلاً وتوضیحاً.

فاعلم-یا أخا الحقیقة-إنّ عالم الخلق بما هو عالم الخلق ومن حیث هو خلق موجود ناقص غیر واجد لکمال نوعه الممکن حصوله له بالفعل فی ابتداء الفطرة (1)

. م: الفطر.

، فخلق مستکملاً تدریجاً مستتمّاً شیئاً فشیئاً، خارجاً من القوّة إلی الفعل علی نعت التجدّد والتکون الاتصالی المعروف عند إخواننا بالسیر والسّلوک الجوهری، إلی أن یحلّ الأجل ویصل الأمر إلی غایته استتماماً لنعمته، فإذا کان أمر الخلق وشأنه ذلک فلابدّ له فی استکماله واستتمامه وانصلاح حاله ونظامه من علم وقوّة/ب 64/علّامة، ومن تدبیر وقوّة عمّالة (2)لینصلح به نظامه فی استکمالاته إلی الغایة، ویصلح انتظامه فی استتماماته للنعمة، وهذه القوّة العلّامة التی لابدّ فی انصلاح حال (3)عالم الخلق منها قد یکنّی عنها فی عرف إخواننا بمحمّد رسول اللّه، ویکنی عن هذه القوّة المدبّرة العمّالة بمراتبها الثلاث ومقاماتها الثلاثة بعلیّ ولیّ اللّه، وقد یعبّر عن تلک العلامة بعقل الکل والمحمدیّة البیضاء وبروح القدس الأعلی، وعن هذه العمّالة بنفس الکل والعلویّة العلیا، وبروح القدس الأدنی، کلّ ذلک کما مضی.

ولقد تقرّر فی محلّه کون نبوة المحمدیّة البیضاء ورسالتها عامّةً محیطة سابقة علی خلقة آدم فضلاً عن نبوّته وبعثة سائر الأنبیاء؛ کما قال صلی الله علیه و آله و سلم: کنت نبیّاً وآدم بین الماء والطین (4)لم یخلق روحه ولا جسده بعد، وکذلک شأن الولایة (5)العلویة العلیا فی العموم والإحاطة والتقدیم والسّبقة، فکلیة عالم الخلق من الرّوحانیات والجسمانیات کائناً ما کان من العلویّات والسّفلیات من الجمادات والنباتات والحیوانات والإنس والجان


1) 1)

2) 2) . م و ح: عمّاله.

3) 3) . ح: -حال.

4) 4) . عوالی اللئالی، ج4، ص 121. [1]

5) 5) . م: ولایة.

یکون منزلتها منهما منزلة الاُمّة من النبیّ والولی، ومنزلة الرعیة من السلطان [و]الرّاعی. فهذه الفاقة والحاجة فی وجه من الاستبصار کأنّها هی الحاجة فی الاستکمالات إلی الغایة والفاقة فی استتمامات النعمة وبلوغها إلی حدّ النهایة. وأما الاحتیاج إلی الجزء الأوّل المسمّی بالمشیّة فمنزلته منزلة الحاجة فی أصل الفطرة وبدو الخلقة.

ولقد تقرّر فی محله أنّ الحاجة إلی النبوّة/الف 65/والولایة هی: الحاجة فی اکتساب الفطرة الثانیة، والفاقة فی الاهتداء بأنوار الهدایة؛ وهو قوله تعالی «اَلَّذِی خَلَقَ فَسَوّی وَ اَلَّذِی قَدَّرَ فَهَدی» 1 ، «اَللّهُ وَلِیُّ اَلَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُماتِ إِلَی اَلنُّورِ» 2 فمن هاهنا تحصّل وتحقق وجه آخر فی التفرقة بین الجزء الأوّل المحجوب المخزون عنده تعالی وبین الثلاثة الباقیة التی اُظهرت لفاقة الخلق إلیها.

تذکرة فیه تبصرة

[فی معرفة ید اللّه العلیا]

فقد اتضح مما أصّلنا فی بیان سرّ هذه الحاجة والفاقة إلی الأجزاء الثلاثة الأخیرة دون الأوّل منها وممّا فرعنا علیه من وجوه الفاقة والحاجة هاهنا وجه استقامة اختیارنا فی حمل الجزء الثالث منها علی النفس الکلیّة والکلیة الإلهیّة بمرتبتها معاً، اللتین هما مرتبة الدرّة الصّفراء ومرتبة اللدرّة الخضراء؛ وحمل الجزء الرّابع منهما علی الطبیعة الکلیة المسمّاة بید اللّه العلیا والقوة الربانیة والعمّالة الإلهیّة التی هی الدرّة الحمراء، وهی القوّة الربانیة التی بها تتصرّف تلک النفس الکلیة الإلهیّة فی العالم الکلّی الخلقی علی ما یشاء، ویتّضح منهما سر عدم استقامة اختیار ذلک المولوی العارف المعاصر لنا -سلّمه [اللّه]-فی حمله الجزء الرّابع هاهنا علی الرّکن الأخضر الّذی هو ثالث الأرکان، وعزله الرکن الرّابع المسمّی بالنّور الأحمر والدرّة الحمراء، وبید اللّه الباسطة العلیا المتصرّفة من موادّ الأشیاء والمصلحة لنظامها الحافظة لانتظامها عن أن یکون له

مدخل فی هذا النظام الأحسن/ب 65/والانتظام الأصلح الأوفی.

وذلک أی سرّ عدم استقامة مقاله هاهنا هو أنّه قال:

[بیان ما قاله الأحسایی فی المقام]

اشارة

والجزء الرابع النّور الأخضر وجسمُ الکلّ، وربّما فسّرت الأجزاء الثلاثة: بما یتضمّن البسملة من صفة اللّه، وهی النور الأبیض، وهی شهادة أن محمّداً رسول اللّه، وباعتبار شهادة أن لا إله إلّااللّه وهی الألف القائم. ومن صفة الرّحمن وهی النور الأصفر والألف المبسوط باعتبار، وباعتبار آخر بین بین صورته الضّلعی المثلث القائم الزاویة هکذا: ل‍ (1)

. لیس فی ح، ولکن کتب بدله لفظة: أقول.

وهی شهادة أنّ الأئمة الاثنی عشر علیهم السلام خلفاء رسول اللّه صلی الله علیه و آله، وباعتبار هی شهادة أن‌محمّداً رسول اللّه. ومن صفةالرّحیم وهی النور الأخضر والألف الراکد الّذی یظهر بصورة الیاء ویکون یاء، وهی الکروبیّون والأنبیاء والمرسلون والأتباع؛ لأنّ الرّحیم علی الأقوی صفة الرحمن، وصفته صفة لصفة الرحمن.

وبالجملة فالمراد ب‍ «الأربعة الأجزاء» بالعبارة الظاهرة: المشیة، وعقل الکلّ، ونفس الکلّ، وجسم الکل. انتهی عبارته بعینها هاهنا.

[تحقیق فی کلامه]

وهو منه صریح وتصریح بکون الأجزاء الثلاثة التی اُظهرت لفاقة الخلق إلیها منحصرة عنده بالأرکان والأنوار الثلاثة الأبیض والأصفر والأخضر من دون دخل ومدخلیة للرکن الرّابع من الأرکان الأربعة العرشیة فی انصلاح نظام العالم الکلّی الخلقی المسمّی بالعرش کما مرّ، وهو رکن من أرکان العالم الخلقی العرشی المتقوّم /الف 66/قوامه المنتظم نظامه بکل قائمة من تلک القوائم العرشیة الأربعة المعروفة بین العامة والخاصّة، وفاقة عالم الخلق إلی کلّ من تلک الأرکان الأربعة وانصلاح نظامه وانتظام قوامه لکلّ منها إنّما هی من الضروریات الواضحة ومن البدیهیّات الدینیّة التی


1) 1)

لا یقبل الشک ولا الشّبهة ولا الرّیب ولا الرّیبة، کیف لا! ؟ وحکمُ الأرکان الثلاثة المتقدّمة السّابقة علی هذا الرّکن الآخر المتأخّر عنها وأمرها لا یصل إلی العالم ولا ینفذ فیه إلّابتوسط سلطان هذا الرّکن الأخیر العظیم الواسط بینها وبین العالم المنفعل (1)

. م: المنفصل.

عنها انفعال البدن عن الرّوح. وقبوله (2)الروحانیة بتوسّط الطبیعة المتصلة به التی تُمضی القضاء النازل من سماء الرّوح إلی أرض البدن وتنفُّذه فیه وتوسّط الطبیعة الدّهریة بین العالم الروحانی والعالم الهیولانی فی وصول أثر تدبیره إلیه وتأثیره فیه مما أطبقت علیه ألسنة الخاصّة والعامّة واتفقت علیه آراء علماء العلم والنظر وأصحاب الکشف والمشاهدة.

وبالجملة یجب علی البصیر الناقد والخبیر القاصد لحلّ عقد رموز هذا الحدیث الصعب المستصعب الّذی لا یحتمله (3)ملک مقرب أن یجعل لکلّ من الأرکان الأربعة العرشیة مدخلاً رکنیاً فی انصلاح نظام العالم الکلّی الخلقی، ودخلاً قوامیاً فی انتظام قوامه واستکماله واستتمامه، بأن یجمع بین الرّکنین منها (4)، ویجعلهما رکناً واحداً وجزءاً فارداً من الأجزاء الثلاثة التی یحتاج إلیه انتظام أمر العالم/ب 66/، ولذلک الجمع ثلاث احتمالات فی بادی النظر، [و]الجمع بین الرّکن الأبیض والأصفر والأخضر، أو بین الأخضر والأحمر والأوسط هو الحقّ المعین کما تبیّن وجهه من (5)بیاننا المتقدم. وأمّا سرّ وجوب هذا الجمع فلوجوب مطابقة حلّ عقد الخبر لما فی الخبر، وهو جعله علیه السلام ثلاثة لیتفرّع (6)علیه ما فرّعه وقرّر من استنتاج نتیجة اثنی عشر رکناً واستخراج تمام ثلاثمئة وسبعین اسماً ویوماً وهو السنة الکاملة وتمام العالم المسمّی بآدم فتفطن.


1) 1)

2) 2) . م و ح: قوله.

3) 3) . أی لا یحتمل المقام الّذی هو محصّل مفاده؛ کما تقدّم منّا الإشارة إلیه فی صدر تمهید شرح هذا الحدیث «منه أسکنه اللّه فی الجنان» .

4) 4) . ح: منهما.

5) 5) . م: فی.

6) 6) . م: لیفرع.

فلنرجع إلی ترجمة مرموزات مقالته المنقولة الموروثة من الأساطین المنقولة عنهم هاهنا. فأقول: أما قوله: « من صفة اللّه» فیراد من الصفة هاهنا الفعل والأثر الصادر من الشیء القائم به قیام صدور. وسرّ کون النور الأبیض صفة من الاسم اللّه هو کون الجوهر النوری المسمّی بعقل الکل وبالمحمدیّة البیضاء عندنا خلیفة ذلک الاسم الجامع الأعظم فی الخلیقة، ومظهر القائم مقامه فی العوالم الخلقیة، ومظهر الشیء هو شأنه وأثره وصفته الکاشفة عنه القائم مقامه، واسمه الدالّ علیه الّذی ینظر به إلیه، فافهم! ومن هنا قالت الأساطین بکون عقل الکل الاسم (1)

. م: اسم.

اللّه الأعظم إمام أئمّة الأسماء (2)الحسنی.

وأمّا قوله: « وهی شهادة أنّ محمّداً رسول اللّه» فبناء هذا الاعتبار إنّما هو علی ما اخترناه واعتبرنا من کون الجزء الأوّل المسمی بالمشیّة وبالکلمة التامة التوحید الحق الّذی هو توحید حضرة ذات الحقّ تعالی نفسه وهو شهادة/الف 67/أن لا إله إلّااللّه، وکون التوحید (3)الجزء الثانی المسمّی بالمحمدیّة البیضاء وبروح القدس الأعلی القائم بالتوحید الحق وشهادة أن محمّداً رسول اللّه. وظاهرٌ أنّ مقام الرسالة إنّما هو مقام القیام بإعلاء (4)کلمة اللّه العلیا، لا نفس الکلمة بعینها.

وأما کون الجزء الثانی باعتبار آخر شهادة أن لا إله إلّااللّه، فبناؤه عندنا إنّما هو علی اعتبار کون قوام تمام العالم المسمّی بالعرش وبالإنسان الکبیر-وهو العالم الأکبر- متقوّماً بأرکان أربعة ومنتظماً نظامه بقوائم أربع، کلّ قائمة منها له مقام فی دین الإسلام:

[فی معرفة أرکان العرش]

والرکن الأوّل منها-وهو الدرّة البیضاء-یسمّی بالتوحید الحقّ، وهو توحید حضرة الحق تعالی نفسه کما قال عز من قائل: «شَهِدَ اَللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ» 5 . وعقل الکلّ المسمّی


1) 1)

2) 2) . م: أسماء.

3) 3) . لیس فی ح، ومکانه أبیض.

4) 4) . م: باعلی. ح: باعلا.

بالدرّة البیضاء قد مرّ أنّه هو الاسم اللّه إمام أئمة الأسماء، وعلمت ممّا مرّ أنّ اسم الشیء هو وصفه الکاشف عنه، فذلک العقل الکلی والنور المحمّدی تکون (1)

. م و ح: یکون.

منزلته من حضرة الذات الأحد الصمد الأقدس تعالی ومن وحدانیته الکبری منزلة الوصف الکاشف عنه وعن وحدانیته ومنزلة الحدّ والاسم الواصف نفسه تعالی بفردانیته، وهو الواصف ذاته الأقدس بصفته التی بین ظلّ أحدیّته، وظلُّ الشیء هو شرح مهیّته وکشف إنیّته وحقیقته، ومن هنا قالت أساطین العلم: إنّ المعلول حدّ ناقص لعلته، فافهم إن کنت أهلاً لمعرفته!

والرکن الثانی منها-وهو الدرّة الصّفراء-یسمّی بالقائم أی بالتوحید الحق وهو مقام محمّد رسول اللّه؛ فإنّ مقام الرّسالة/ب 67/لهو مقام القیام بإعلاء کلمة اللّه العلیا، وبالکشف عن توحیده تعالی فی الاُلوهیة.

والرکن الثالث-وهو الدرّة الخضراء-یسمّی بالحافظ له أی لتوحید (2)الحقّ، وهو مقام الخلافة عن الرّسالة مقام ولیّ الأولیاء علیّ المرتضی، ومقام سائر سادتنا وأئمتنا خلفاؤه تعالی وخلفاء رسوله المصطفی سادة سائر الأنبیاء وقادتهم وقادة کلّ مَن فی السماوات العلی والأرضین السفلی وما فیهما، ومقام الخلافة بما هو مقام الخلافة لهو الحفظ والحراسة لما یقوم به الرّسالة.

والرّکن الرابع-وهو الدرة الحمراء-یسمّی بالتابع فیه أی فی توحید الحق، وهو مقام التابعیة والطاعة والإطاعة لآل محمّد الوارثین لکماله صلی الله علیه و آله و سلم فی إقامة توحیده تعالی فی الاُلوهیة وإقامة توابعه ولواحقه التی هی وظائف العبودیّة، وهذا هو مقام سائر


1) 1)

2) 2) . م: توحید.

العباد الذین هم عبید آل محمّد صلی الله علیه و آله من سائر الأنبیاء والأولیاء والأوصیاء والاُمم وغیرهم من الخلائق الذین قال قبلة العارفین علیّ أمیر المؤمنین علیه السلام فیهم: نحن صنائع اللّه وسائر الخلق صنائع لنا (1)

. راجع: نهج البلاغة، الکتاب 28: نحن صنائع ربنا، والناس بعد صنائع لنا.

وقال: لا یُعبد اللّه إلّابعبادتنا ولا یعرف اللّه إلّابسبیل معرفتنا؛ وذلک لأنّ لهم مقام الحقّ ومقام حقّ الحق، مقام البیان «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» 2 ؛ مقام المعانی؛ فإنّهم علیهم السلام لهم وجه اللّه المضیء وجنبه العلیّ وعینه الناظرة واُذنه الواعیة ویده العلیا الباسطة إلی غیر ذلک من معانیه تعالی التی لا تکاد تحصی؛ مقام الأبواب أبواب برکات معانیه تعالی ومفاتیح (2)خزائن نعمه ومننه جلّ/الف 68/وعلا مقام الإمامة الظاهرة ینقلب بین أظهرکم «فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اَللّهِ» 4 .

وبالجملة فإنّهم علیهم السلام لهم الکل فی الکل، سادة الجلّ فی القلّ هذا.

ولکن هذا النوع من الاعتبار کأنّه إنّما یناسب اعتباره ورعایته هاهنا لو فسّر وخصّص ذلک الاسم المخلوق علی أربعة أجزاء بمجرّد مجموع عالم الخلق المسمّی بالعرش الخارج عنه عالم الأمر المسمّی بالمشیة کما لا یکاد یخفی علی اُولی النهی، وأما إذا فسّر بمجموع عالمی الأمر والخلق معاً-کما فسرنا [ ه ] واخترنا ووافقنا ذلک المولوی العربی فی هذا-لوجب أن یکون مرتبة الجزء الأوّل المسمّی بالمشیّة وبظلّ الوحدة الحقة الحقیقیة الذاتیة الکاشف عن الوحدانیة کما مرّ مقام شهادة أن لا إله إلّااللّه کما بینا وشرحناه.

کیف لا! وهو الحقیق الحریّ بأن یکون توحید الحقّ نفسه تعالی الّذی هو التوحید الحقّ وحق التوحید؛ فإنّ کون الرکن الأوّل من العرش-الّذی هو من عالم الخلق الخارج عن عالم الحق-شهادة أن لا إله إلّااللّه کأنّه لا یلائم کون التوحید توحید الحق تعالی ذاته الأقدس، وکونه التوحید الحقّ حقّ التوحید المطلق؛ إذ الرّکن الأوّل وهو روح القدس الأعلی یکون حینئذ من الوجود المقیّد، والوجود المقیّد یکون توحیداً


1) 1)

2) 3) . ح: مفاتح.

خلقیاً مقیّداً، لا توحیداً حقیاً مطلقاً؛ فإنّ فی التقیید مطلقاً لشُعباً من دقائق الشرک، فلا یکون حقیقاً بأن یسمّی توحیداً حقّاً، وحریّاً بالتسمیة بالتوحید الحقّ، کما هو الحق (1)

. م: حق.

المحقّق، فافهم فاحتفظ بهذا!

فالخلط بین الأمرین وعدم/ب 68/التنبه بالتفاوت فی البین-مع حصر الاحتمال فیما فسّر به کما مرّ-کأنّه لا یخلو من نوع من الشین (2)والمین.

قوله: «وهی الألف القائم» یعنی من القیام هاهنا الانتصاب الّذی هو خلاف الانبساط والانخفاض، والمراد من الانبساط العموم والشمول والإحاطة فی مراتب النزول، ویعبّر بالنزول أیضاً؛ ومحصّل معناه المرموز الّذی هو من نفائس الکنوز فی عرف علماء التوحید هو سریان نور الوحدة فی الکثرة، ویقابله المعنی المرموز المقصود من قولهم « الکثرة فی الوحدة» أی بضرب أشرف وأعلی، فعن الوحدة فی الکثرة یعبّرون بالانبساط، وعن الکثرة فی الوحدة بوجه أعلی یعبّرون بالقیام والارتفاع والانتصاب عن حضیض البسط والانخفاض، ومحصّل هذا الارتفاع والانتصاب هو قبض الکثرة وجمعها ورفعها فی الوحدة عند اُولی الألباب. وهذا التعبیر إنّما هو لازم من لوازم معنی الکثرة فی الوحدة، لا أنّه حقیقة معناه المرموز الّذی هو کنز الکنوز واُمّ العلوم الحقیقیّة واُسطقس الاُسطقسات وعنصر العناصر فی الفلسفة العرشیّة، وقد قبل (3)من یتمکّن من الغوص فی مغریّ (4)معناه، وهذه الرموز مرموزة عن نفائس الکنوز.

وقوله «من صفة الرّحمن» یعنی: إنّ نفس الکلّ هی شأن الاسم الرّحمن وفعله وأثره وخلیفته ومظهره، ومن هنا یکنّی عنها بالألف المبسوطة، إشارةً إلی کونها نفس الرّحمن الثانوی-بفتح الفاء-کما أنّ الألف المطلقة من مراتب المشیّة یکون نفس الرّحمانی الاُولی، وهذه الکلیة/الف 69/الإلهیة یکون خلیفة تلک الألف المطلقة المنبسطة التی هی الاسم الّذی أشرقت به السماوات والأرضون، وخلیفته فی خلیقته هی الاسم الّذی یصلح به الأوّلون والآخرون، ولکن یجب أن یعلم أنّ کون تلک النفس الکلیّة الإلهیّة ألفاً مبسوطة ونفساً رحمانیاً ثانویاً إنّما هو من جهة سریان نورها


1) 1)

2) 2) . ح: شین.

3) 3) . ح: قیل.

4) 4) . ح: مغزی.

وانبساط ضوء وجودها علی هیاکل مراتب الموجودات المترتبة بعدها النازلة من عندها إلی صفّ نعال عالم الملک والشهادة، فلا یتوهم أنّها من جهة مجرد مرتبتها الصّفراویة-مع قطع النظر عن سریانها فی سائر مراتبها المرتبة النزولیة، وعن سریان نورها فی جمیع مراتبها الخلقیة-یکون ألفاً مبسوطة ونفساً رحمانیاً ثانویاً کما یتراءی من ظاهر مساق مقاله هاهنا، کیف لا؟ وکلیتها إنّما هی بعینها انبساطها وإحاطتها بحیث لا یعزب عنها مثقال ذرة فی الأرض ولا فی السّماء (1)

. اقتباس من کریمة سورة سبأ (34) ، الآیة 3. [1]

، فهو الإمام المبین الّذی ینقلب بین ظهرانیکم «وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ» (2).

ومنزلة هذه النفس الکلیة الإلهیة من حضرة الاسم الرحمن منزلة استوائه علی عرشه، ومنزلتها من الألف القائم مقام الاسم اللّه الجامع لجوامع الصّفات العلیا والمجمع لمجامع (3)الأسماء الحسنی منزلة البسط والانبساط والتفصیل والنشر من القبض والجمع والإجمال والطیّ بنحو أعلی، وکما یکون مرتبة الجمع والإجمال المسمّی بالخزینة مبدأ لمرتبة البسط والتفصیل والانبساط فکذلک یکون هو مَرجعاً ومعاداً لها، ومنزلة هذه النفس الکلیّة والرّحمة الثانویة الرّحمانیة فی نزولها/ب 69/ وانبساطها وهبوطها من العقل الکلّی والنّور المحمّدی منزلة إقبال عقل (4)الکل بأمر ربّه الأعلی إلی الدنیا، ومنزلتها منه فی رجوعها وعودها وعروجها منزلة إدبار ذلک العقل الکلّی إلی اللّه تقدس وتعالی.

فمن هنا یکون منزلة النفس الکلیة العلویة العلیا من العقل الکلّی والمحمدیّة البیضاء منزلة الصفة من الموصوف بها، وباعتبار منزلة الصّراط والسبیل من السالک علیه فی سفره منه تعالی إلیه جلّ وعلا.

وأمّا اعتبار کون هذه الکلیّة الإلهیة الألفیة فی ألفیّتها بین بین فهو اعتبار لکونها برزخاً بین العالمین، وإشارة إلی کون منزلتها بین المنزلتین وأمراً بین الأمرین، فهی (5)


1) 1)

2) 2) . الذاریات (51) :21. [2]

3) 3) . م: المجامع.

4) 4) . ح: العقل.

5) 5) . م: فهو.

مجمع البحرین بحر العالم المعنوی وبحر العالم الصّوری، کما مرّت الإشارة غیر مرّة إلی تلک البرزخیة التی هی خاصة الصّراطیة، وأنّ العلویّة العلیا إنّما هی صراط الاستقامة والاستواء، وهی مجمع جوامع السّبل إلیه تعالی ومرجع جمیع رسله جلّ وعلا؛ فإنّ منزلة العلویّة العلیا من جمیع السّبل والرّسل نزولاً وصعوداً منزلة محیط المحیطات وبحر البحار من الأودیة والأنهار کبارها وصغارها، کما قال عز من قائل: «بِسْمِ اَللّهِ مَجْراها وَ مُرْساها» 1 وقد مرّ أنّها بنورانیتها العامة منزلتها منزلة البسملة المتضمّنة لمراتب جمیع تلک الأجزاء الأربعة المذکورة، کما أنشدتُ فی صورة الرّباعیة: مفتاح خزائن خدا بسمله است

فاحتفظ/الف 70/بما تلونا علیک هاهنا؛ فإنّ فیه لقرة عین من العیون الفؤادیة هی معرفة قبلة العارفین علیّ علیه السلام بالنورانیة.

وأما قوله: «وهی شهادة أنّ الأئمة الاثنی عشر خلفاء رسول اللّه» فهو کما وصفنا وعن سرّه کشفنا.

وقوله « باعتبار هی شهادة انّ محمّداً رسول اللّه» قد عرفت منّا وجه توجّه هذا الاعتبار ولکن فی مقام آخر غیر مقامنا فی شرح هذا الحدیث المخبر الکاشف عن کون مرتبة المشیّة شهادة أن لا إله إلّااللّه بناءً علی ما هو مختاره ومختارنا هاهنا من کون المراد من ذلک الاسم المخلوق علی أربعة أجزاء مجموع عالمی الأمر والخلق معاً، ولقد أوضحنا وجه کون الجزء الأوّل منها التوحید الحق وحق التوحید الّذی هو توحید الحق الأحد الصّمد تعالی نفسه به، وهو التوحید المطلق المنزّه عن شوائب

التقیید والتشبیه، بخلاف التقیید المقیّد.

وقوله « ومن صفة الرّحیم» قد عرفت معناه الموجه.

وأمّا قوله « وهی النّور الأخضر» قد عرف ما فیه موجّهاً مفصلاً، فتفطّن وتذکر جملة ما أسّسنا وأصّلنا هاهنا وما فرعنا عنها واستخرجنا منها من لزوم کون صفة الاسم الرّحیم هاهنا الطبیعة الکلیة الدهریّة المسمّاة بالنّور الأحمر المکنّی عنها بید اللّه الباسطة العلیا، والقوة الربّانیة القاهرة الفائقة علی أیدی الوری، والواسطة بین جواهر عوالی الأرواح الإلهیة الآبائیة وبین مظاهرها من ظواهر الأشباح الاُمهاتیة فی تحقّق عقد المناکحة بینهما، ووصول أثر علمهما (1)

. ح: علمها.

بنظام أحسن (2)الأکمل الأتم، وتدبیرها فی انتظام اُمور العالم/ب 70/إلی أشباحها وأجرامها القابلة المهیّأة لحمل نطفها التی یتولّد منها فطرة أبی البشر آدم إلی أن ینتهی الأمر إلی نور وجود حضرة الخاتم-صلّی اللّه علیه وآله الوارثین لکماله وسلم-الّذی منه نزل وتنزل الأمر، وإلیه یصعد ویرجع أمر العالم «إِلَیْهِ یَصْعَدُ اَلْکَلِمُ اَلطَّیِّبُ وَ اَلْعَمَلُ اَلصّالِحُ یَرْفَعُهُ» 3 ولا یصلح لإصلاح العمل إلّا ید اللّه العلیا الباسطة بالرحمه الواسعة، کیف لا؟ ولقد قال تعالی: «مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی اَلسَّماءِ» 4 ، أی أصلها ضارب عروقها فی الأرض لیستقرّ فیها ویستقل فی التصرّف فیها وتدبیر أمرها إلی الغایة المطلوبة منها، والشجرة هی شجرة طوبی وسدرة المنتهی، وهی تلک النفس الکلیة الإلهیة المسمّاة بذات اللّه العلیا، وعروقها إنّما هی تلک الطبیعة الکلیة التی هی (3)الموصوفة بما وصفناها (4)، وإنّ الأرض هی کلیّة عالم الأجسام الهیولانیة بعلویها وسفلیها التی غرست فیها شجرة طوبی، وإنّ السماء هی جنة المأوی التی تأوی (5)إلیها الکلم الطیّب بتوابعه وأتباعه ولواحقه وأشیاعه یوم یعرج إلیه الملائکة والرّوح، وإنّ شجرة طوبی والکلم الطیب وجنة المأوی کلّها هی تلک النفس الکلیّة والکلیة الإلهیة المسمّاة بالعلویة العلویة العلیا، وإنّ جنة المأوی قد تنزّلت بروحانیتها الربّانیة من عالم العند وعالم الخزائن إلی

1) 1)

2) 2) . ح: الأحسن.

3) 5) . م: -التی هی.

4) 6) . ح: وصفناه.

5) 7) . م: تأدی.

أن تصوّرت وتمثّلت بصورة الأرض/الف 71/الجسمانیة الهیولانیة «ثم یعرج إلیه فی کل یوم کان مقداره خمسین ألف سنة» (1)

. اقتباس من سورة السجدة (32) ، الآیة 5 [1] وسورة المعارج (70) ، الآیة 4. [2]

«یَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَیْرَ اَلْأَرْضِ» (2)«وَ أَشْرَقَتِ اَلْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها» 3 .

وأما قوله « والألف الراکد الّذی یظهر بصورة الیاء فیکون یاء (3)» ، فالرکود منها کنایة عن الخفض والانخفاض، کما أنّ القیام هنالک-أی فی مقام الوصف عن صفة الاسم اللّه کما (4)رأینا وهو رأی أجلة أصحابنا-کان کنایة عن الرّفع والارتفاع.

هذا، ولکن لمّا کان المقام مقام سرائر الأسرار المرموزة مکنونة فیه نفائس جواهر المعانی والبیان من الکنوز الموزونة عن معان الحکمة «لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنِی مِنْ جُوعٍ» 6 فیه أمثال هذه البیانات المبهمة والکنایات المجملة التی لا یفید إلّامزید حیرة لسلّاک الطریقة وطلّاب الحقیقة؛ فإنّ بناء رسالتنا هذه إنّما هو علی تحقیق حقیقة الحال بقدر الطاقة البشریة، لا علی مجرّد التقلید ونقل الأقوال والقناعة بالرّوایة من دون درایة اقتداءً بأصحاب القیل والقال فی إظهار الکمال من دون أن ینحل منه عقدة الإشکال.

فاستمع-یا صاحب البصیرة العیناء وطالب الحقیقة البیضاء-لما یتلی علیک من آیات الکتاب الّذی اُنزل إلیک وهو غائب عنک فی عین کونه حاضراً لدیک، کما ینظر إلیه قول قبلة العارفین علیّ علیه السلام: و أنت الکتاب المبین الّذی

فأقول وهو ولیّ الإفاضة:


1) 1)

2) 2) . إبراهیم (14) :48. [3]

3) 4) . ح: . . . الباء ویکون باء.

4) 5) . ح: +هو.

حکمة عرشیة

[فی منزلة الانسان الکامل]

اِعلَم/ب 71/أیها الخائض (1)

. م و ح: الخالص.

فی بحار أنوار آیات الکتاب الّذی اُنزل لیتنوّر بأنوار حقائقها قلوب اُولی البصائر والأبصار، وینشرح بأشعّة لطائفها صدور اُولی العقول والألباب: أنّ الإنسان أعدل شاهد علی آیات الربوبیة وأسرار الإلهیّة، وأوّل دلیل علی صفات ربّه الجلیل وأسماء إلهه الجمیل جلّ جلاله وتجلی جماله «فَسْئَلْ بِهِ خَبِیراً» ، «وَ لا یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ» إن أردت أن تسلک سبیل الحقّ شاهداً وبصیراً؛ إذ هو علی بیّنة من ربّه؛ لأنّه ممّا خلقه اللّه علی صورة الهدی، کما فی المتّفق علیه من الرّوایة: إنّ اللّه خلق آدم علی صورة الرحمن (2).

هذا من حیث الدلالة السمعیّة؛ إذ کان لا یصدَّق کلّ أحد فی ما یدّعی فیه الکشف والشهود بالبصیرة الباطنیة والإلهام والتعریف الإلهی ما لم یدخل فیه أحد الأوضاع الحسیّة کالرؤیة بهذه الآلة أو الشهادة أو الرّوایة أو الإجماع أو القیاس المنتهی إلی النصّ علی ما قالوا، وهذه کلّها من أضعف الدلائل فی الاعتقادات التی لا تعرف إلّا بنور الهدایة الربّانیة والعلوم اللدنیّة، وهی علوم النبوّة.

[فی مضاهاة الإنسان و ربّه الجلیل]

وأمّا من انفتحت بصیرته وانکشفت له طریقته یعلم ویتیقّن أنّ الإنسان ممّا أوجده اللّه تعالی شاهداً وبیّنة علی ذاته وصفاته وأفعاله وشؤونه وأطواره، مخبراً عن کیفیة إلهیّة وصنعه وخلقه وأمره؛ للمضاهاة الواقعة بینه وبین الربّ تعالی ظاهراً وباطناً/ الف 72/کما قال سبحانه: «وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ» 3 وللمحاذاة الثابتة (3)ذاتاً وصفاتاً وأسماءً وأفعالاً کما فصّله العلماء الشامخون والحکماء المتألّهون والعرفاء الراسخون، فهو عیبة علم اللّه وخزانة معرفته ومعدن حکمته علماً وعیناً «یُؤْتِی اَلْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ


1) 1)

2) 2) . التوحید، ص103؛ الکافی، ج1، ص 134، ح4. [1]

3) 4) . ح: -الثابتة.

وَ مَنْ یُؤْتَ اَلْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً» 1 وهو «اَلنَّبَإِ اَلْعَظِیمِ * اَلَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ» 2 ، «وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ اَلْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ» 3 و یعلم-أی من یؤتی الحکمة-أنّ الإنسان الکامل المسمّی بجامع الجوامع هو الکتاب الجامع لجوامع آیات الحکمة، المشتمل (1)علی حقائق الکون ولطائفه کلّها، حدیثها وقدیمها.

فمن جملة المضاهاة الواقعة بین النفس القدسیّة الکلیّة الإلهیة اللاهوتیة الإنسانیة وبین ربّها الأعلی تعالی أنّ النفَس الإنسانی-بفتح الفاء-الخارج من القلب الصنوبری المارّ علی منازل الحروف والکلمات ومخارجها التی هی أخصّ خواصّ الإنسان من بین الکائنات هو بإزاء النفس الرّحمانی المنبسط (2)وانبساط الفیض الوجودی المسمّی بالوجود المنبسط وبالوجود المطلق المارّ علی مراتب أعیان الممکنات الّذی هو من خواصّ الإلهیة ومن آیات الرّحمانیّة، ومن هذا المجلی یتبیّن وینکشف علی من اهتدی بآیات ربه الأعلی أنّ الموجودات الواقعة فی عالم الإیجاد والتکوین هی بعینها علی صورة الموجودات الواقعة فی عالم التسطیر والتدوین، سواء کان قبلها فی عالم البدایة والقضاء السّابق والقلم الأعلی واللوح/ب 72/الأعظم المحفوظ الکریم أو بعدها فی عالم النهایة وفی القدر اللاحق، کما فی صورة (3)ألفاظ هذا الجوهر الباطن وأرقام قلمه ولوحه المکتوب بیده.

فهذا (4)النفَس الضروری من الإنسان الخارج من باطنه وجوفه کأن التعیّن (5)له أولاً بالحرف الها وهی خاصة، وهو أی النفَس بتعیّنه الأوّل الّذی هو جهة إطلاقه وعمومه وانبساطه یتعیّن بحسب مروره علی المخارج الصوتیة علی ثمان وعشرین صورةً علی حسب مراتب الموجودات الصادرة عن الحق تعالی، فکلّ حرف بإزاء موجود (6)من


1) 4) . ح: المشتملة.

2) 5) . ح: -المنبسط.

3) 6) . أی التسطیر والتدوین، کما فی صور ألفاظ لوح النفس الناطق الإنسانی. «منه أعلی اللّه مقامه» .

4) 7) . ح: فهذه.

5) 8) . م: التبیّن.

6) 9) . م: -موجود.

الموجودات الأصلیة الإبداعیة الإنشائیة، ثمّ لمّا کان التعیّن الأوّل لهذا النفس الإنسانی بالحرف الهاوی خاصة، وهو یهوی علی ثلاث مراتب هویّاً ذاتیاً، کان أوّلها ما یعبّر بالألف وهی ألف الإطلاق المسمّی فی عرف إخواننا بالألف المطلقة، وهو المسمّی عند القرّاء بالحرف الهاوی، فإذا مرّ فی هویّه بالأرواح العلویة حدث له (1)

. م: -له.

منها واو العلّة، وهو امتداد الهویّ من التنفس عن ضمّ الحروف وهو إشباع حرکة الضمّ، وإذا مرّ بالأجسام الطبیعیة السفلیة (2)فی هویّه حدث له من ذلک یاء العلّة، وهو امتداد الهویّ من التنفّس عن خفض الصوت وهو إشباع حرکة الخفض؛ لأنّ الخفض من العالم الأسفل ، ومن هاهنا قالت أساطین العلم: « إنّ مظهر الاسم الرّحیم هو عالم الطبیعة والملک والشهادة» ویشهد له تفسیر صادق الآل علیه السلام میم البسملة بملک اللّه أو بمجده تعالی، کما فی روایةٍ اُخری/الف 73/کما مرّ. والمجد هو العظمة، وعالم الملک والشهادة هو الاسم العظیم عند اُولئک الأساطین، وکلّ ذلک مؤیّد لما اخترنا فی صفة الاسم الرحیم.

وبالجملة فما لهذا النفس هویة أکثر من هذه المراتب الثلاث، فإنّ هویة الأوّل المسمّی بالألف المطلقة إنّما هو إطلاقه وامتداده الإطلاقی المشترک بسریانه فی العالمین: عالم بحر الأرواح (3)الموّاج المتجلی بصورة هذه الأمواج، وعالم بر الأجسام الطبیعیة بینهما. وهویة الثانی هو عالم بحر الأرواح، وهویة الثالث هو عالم برّ الأصنام والأشباح، ولا یتصوّر رابع لها، ولا ثالث للعالمین کما لا یخفی.


1) 1)

2) 2) . م: -السفلیة.

3) 3) . یعنی من هذه الأرواح محیطات الأفلاک. «منه» ؛ فإنّها کأنّها برزخة بین العالمین. «منه» .

فاعلم أیّها السّالک طریق الهدی ذلک، فحدثتْ رسالة الملک بالواو المضمومة ما قبلها فی قوس النزول، وحدثت رسالة البشر بالیاء المکسورة ما قبلها فی قوس الصّعود، وکان الألف علی الأصل عن اللّه تعالی، وهو مسبّب الأسباب، ومن هاهنا ظهر أنّ اقرب شبه بالنفس-بل هو عین النفس-حروف العلة، وهی الألف والواو المضمومة ما قبلها والیاء المکسورة ما قبلها، ولیست هذه الثلاث من الحروف الصحاح المحققة فی الحرفیة، بل هی أجلّ من ذلک؛ لأنها علة الحروف المحقّقة لیست حروفاً، وإطلاق الحروف علیها علی طریق المجاز، وما یدلّ علیها الحروف إلّا إذا انفتحت فاُشبع الفتحة أو ضمّت، فاُشبع الضمّة أو کسرت، فاُشبع الکسرة. فذلک هو الدلیل الباعث علی إبراز هذه الثلاثة/ب 73/کما کان العالَم لأجل 1حدوثه الّذی هو بمنزلة إشباع الحرکات فی الحروف دلیلاً علی وجود الحقّ الأوّل تعالی وملکوته، فافهم. ظهور تو به من است و وجود من از تو فلستَ تظهر لولای لم أکن لولاک

ونعنی بالملکوت 2هاهنا ربوبیته واُلوهیّته تعالی، فمنزلة هذه الحروف الثلاثة المسمّاة بحروف العلة من حضرة وجود الحق الأول تعالی منزلة اُلوهیته وربوبیته التی ظهرتا بحدوث العالم، وإشباع حرکات الحروف هو تمام ظهورها وکمال إظهارها، والظهور عین الوجود، فتمام الظهور وتمام وجود الشیء وکماله هو وجود علّته؛ فإنّ علة الشیء هو تمامه وکماله وغایته. ومن هاهنا صار منزلة حدوث العالم الّذی منزلته منزلة إشباع الحرکات منزلة إظهار وجود حضرة علّة العلل والحقّ الأوّل، بل ونفس ظهوره بعینه؛ إذ به ظهر اُلوهیته وربوبیته التی یسمی بنفس الرحمن وهو الوجود الثانی له تعالی أی الوجود الفعلی الغیر الکمالی الّذی هو تجلیه تعالی وتعرّف ذاته جل وعلا لأعیان الأشیاء، فاستهلک ظهور الأعیان کوجودها فی ظهور الرّحمن! واضمحل نور وجودها فی نوره! وفیه سرّ قولهم «تکوُّن ذوات الأسباب لا یعرف 3إلّابأسبابها» . وعن صادق الآل علیه السلام ما محصله: أنّ المخلوق لا یَعرف شیئاً إلّاباللّه، إلی غیر ذلک من الشواهد التی لا تکاد تحصی، وإلی سرائر هذه الأسرار المکتومة عن الأشرار 4أشرنا بقولنا، فافهم فتفهم.

ثمّ إنّ الحروف التی هی بمنزلة الموجودات والوجودات/الف 74/الصّادرة عن

المصدر الأوّل تعالی-بواسطة الوجود الانبساطی والنفس الرحمانی-لها خواص وتعیّنات نوعیة، هی بمنزلة المهیات ذوات فصول نوعیة، أعطتها المخارج والمقاطع الصوتیة والمنازل الحرفیة التی بإزاء المراتب الوجودیة فی الفیض الوجودی؛ فأعیان الحروف فی النفس الإنسانی مجتمعة مجملة، کما أنّ الأعیان الوجودیة فی الفیض الوجودی الرّحمانی مجتمعة مجملة.

تفریع تنبیهی

[فی أنّ للإنسان الکامل قوة جمیع العالم]

فإذا جری النفَس من أوّل الحروف إلی غایتها، وإنّه یفعل کلّ حرف متأخّر وجوده لتأخّر مخرجه عند انقطاع النفس ما یفعل کلّ حرف متقدّم فی مخرج تقدّمه، فهو یجری علی قوة کل حرف فی مخرج تقدمه؛ لأنّ النفس فی خروجه علی تلک المخارج إلی أن انقطع عند هذا المخرج ینقل معه قوّة مرتبة کل حرف، فظهرت فی قوّة الحرف المتأخّر. وآخر الحروف الواو، ففی الواو قوّة جمیع الحروف، کما أنّ الهاء أقدم فی العمل من جمیع الحروف؛ فإنّ لها البدو، وکلمة « هو» جَمعت جمیع قوی الحروف فی عالم الکلمات، فلهذا کانت الهویة أعظم الأشیاء.

وکذلک الإنسان آخر غایة النفس الرّحمانی فی الکلمات الإلهیة (1)

. یعنی من الهویة: الهویة بما هی، أی مع قطع النظر عمّا هو خارج عن حقیقة الهویة؛ یا هو، یا من لا هو إلّاهو. «منه أعلی اللّه مقامه» .

وهی المفارقات وطبائع الأجناس والأنواع، ففی الإنسان الکامل البالغ الواصل قوّة کلّ موجود فی العالم، وله جمیع المراتب، ولهذا اختصّ وحده بالخلافة الإلهیة وبکونه مخلوقاً علی الصورة (2)، فجمع بین الحقائق الإلهیة وهی/ب 74/الأسماء، وبین المراتب الکونیة

1) 1)

2) 2) . إنّ المراد من الحقائق الإلهیة والأسماء الإلهیة هنا هی حقائق الأشیاء التی هی أرباب أنواعها؛ فإنّ کلّ‌حقیقة من الحقائق اسم من الأسماء الإلهیة التی منصبها منصب العنایة بإصلاح أحوال الأشیاء وترتیبها. . . (؟) وإن هی إلّاأرواح کلیّة إلهیة جبروتیة موجودة فی صقع من عالم الأمر المسمّی بعالم الحقّ المتقدّم علی عالم الخلق وهو عالم الإیجاد والربوبیة، ولتلک الحقائق اعتبار آخر یکون حسبه من العالم ومن الخلق، فباعتبار غلبة حکم الحقیقة وغلبة تحقّقها بصفات الربانیة یحکم علیها بصفات العنصر الغالب، فافهم! «منه» .

وهی الأجزاء، فیظهر به ما لا یظهر بجزء جزء من العالم، وبکل اسم اسم من الحقائق الإلهیة، فکان الإنسان: أکمل الموجودات وتمامها وکمالها، ومجمع جوامع وجودات الأشیاء، وجامع جوامع الکلمات الإلهیة، ومجمع مجامع أسماء اللّه الحسنی-کما قال صلی الله علیه و آله: اُوتیت جوامع الکلم (1)

. المسند، ج2، ص 250.

-وبه انتهی نفس الرحمانی، فهو إمام الأئمّة فی الأسماء کما یکون قدوة القادة وسیّد السادة فی الأشیاء، والواو أکمل الحروف، وبه انتهی النفس الإنسانی، وکلّ ما سوی الإنسان خلق للإنسان وبه؛ فإنّه خلقٌ وحقٌّ مخلوق به: مخمّر بیدی الرّحمن، مضمر بالأمر والخلق، مجمع القدم والحدوث؛ ولقد قال العارف المعروف بالعرفی فی مدیحة (2)النبیّ الختمی صلی الله علیه و آله و سلم: تقدیر به یک ناقه نشانیده دو محمل سلمای حدوث تو ولیلای قدم را

بقدمته برزخ بین الوجوب والإمکان، وفیه قیل بالفارسیّة، ونعم ما قیل: تعریف علی به گفتگو ممکن نیست

وفی هذا سرّ یشرب من المشرب الأصفی مشرب قوله تعالی «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» 4 فإنّهم علیهم السلام لهم المثل الأعلی لحضرة ذات اللّه الأقدس تعالی.

وبالجملة فالإنسان الکامل هو علی الحقیقة الحقّ المخلوق به، أی المخلوق بسببه العالم. وفیه قال الحکیم نظامی فی نعت (3)/الف 75/النبیّ الختمی صلی الله علیه و آله و سلم: سر خیل تویی و جمله خیل‌اند مقصود تویی همه طفیل‌اند

وذلک لأنّه الغایة المطلوبة من الإیجاد المتقدم (4)علیها، فلولاه ما ظهر ما تقدّم علیه،


1) 1)

2) 2) . ح: +حضرة.

3) 5) . م: بعث.

4) 6) . م: المتقدمة.

ولقد تقرّر فی محلّه أنّ الغایة الحقّة هو المبدأ والعلة، وفیه سرّ ستر، فالإنسان الختمی قد جمع اللّه سبحانه فیه الطرفین المتقابلین المتضایفین من جهة واحدة؛ لکونه خلیفته سبحانه فی خلیقته جلّ شأنه، والخلیفة مجلاة مستخلفه، والمستخلف تعالی هو الأوّل والآخر والظاهر والباطن، فکذلک الخلیفة (1)

. ح: خلیفته.

الّذی هو الإنسان الکامل.

وبالجملة فکلّ غایة هو الأمر المخلوق بسببه ما تقدّم من أسباب ظهوره التی هی مسبّبة من نوره، فافهم.

تنبیه

[فی عدم کمال کلّ إنسان]

وإنّما قلنا الإنسان الکامل؛ لأنّ اسم الإنسان قد یطلق علی مثاله فی عالم الشکل والمقدار والهیئة والصورة الشبیهة به، کما تقول فی زید: « إنّه إنسان» ، وفی عمرو: «إنّه إنسان» . وإن کان فی أحدهما قد ظهرت الحقائق الإلهیّة وما ظهرت فی الآخر رقائقها- فضلاً عن ظهور الحقائق-فالآخر علی الحقیقة حیوان فی شکل الإنسان کما اشتبهت الکرة بالفلک (2)فی هیئة الاستدارة (3)ولا حظّ لها من خصائص فضائل (4)الفلکیة؛ وأین کمال الفلک من جمال الکرة! بل لا کمال لها بالنسبة، فأین مرتبة الإنسان الکامل المتحقّق بالحقائق الإلهیّة من الشکل المتشکّل بمجرّد هیئته وصورته الّذی هو من جملة/ب 75/الحیوان المجبول علی البهمیّة أو أدون منها إذا ختلت علی الشیطنة والنکری! ؟ ولهذا قال تعالی لنبیه صلی الله علیه و آله و سلم: «ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اَللّهَ رَمی» 5 ، «إِنَّ اَللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی اَلْقُرْبی» 6 أی القربی (5)من الحق والتخلّق بأخلاقه «وَ یَنْهی عَنِ اَلْفَحْشاءِ وَ اَلْمُنْکَرِ وَ اَلْبَغْیِ» إنّ العدل لهو المحمدیة البیضاء، والإحسان لهو العلویة المسمّاة بذات اللّه العلیا، وذی القربی لهو الفاطمیة الزهراء وسائر أنوار أئمّتنا علیهم السلام علی سادة سائر الأنبیاء وقادة سائر الأولیاء.


1) 1)

2) 2) . م: +بالفلک.

3) 3) . م و ح: الاستارة.

4) 4) . م: -فضائل.

5) 7) . ح: القرب.

وإنّ الفحشاء والمنکر والبغی لهی الثلاثة من خلفاء الشیطان ورؤساء المنافقین الذین مقرّهم السقر والدرک الأسفل والهاویة السفلی.

فتوح استفاضیة

[فی معرفة إطلاقات المادة]

اعلم أنّ مادة صورة الممکنات التی تسمّی بالنفس الرحمانی وبالنور المحمّدی عند العرفاء غیر مادّة صورة (1)

. ح: صور.

الکائنات التی تسمّی بالهیولی عند الفلاسفة، وإطلاق المادة علی القبیلتین من باب التشبیه والاشتراک؛ لأنّ المادة عند الفلاسفة شیءٌ وجوده فی ذاته بالقوّة أبداً، وإنّما یتجوهر ویتحصّل موجوداً بالفعل من جهة الصّور الطبیعیّة أو المقداریة الحالّة فیها، وأمّا (2)المادة العرفانیة المسمّاة بمادة صور أعیان الممکنات ومهیّاتها فهی عبارة عن نور الإبداع والصنع الّذی لیس بمصنوع ولا بخلوق؛ فإنّه الحقّ المخلوق به الأشیاء، وهو أوّل فیض وجودی فائض منبجس/الف 76/من حضرة الذات الأحدیة الأقدس تعالی أوّلاً وبالذات، ویسمّی بالفیض المقدّس وبالنور المحمدی والحقّ المخلوق به وبالحقیقة المحمّدیة، وهو وجود خاص عینی حقیقی منبسط علی هیاکل قوابل الأشیاء ومهیاتها، لا یکون فیه جهة قوّة وإمکان أو حالة وکیفیة استعدادیة، بل إن هو إلّامجرّد الوجود والفعلیة به یتوجد الموجودات ویتنوّر ظلمات المهیّات، وبه فعلیة الذوات الإمکانیة وأعیانها الظلمانیة، وبه إنیّتها وموجودیتها، وبه تهوّی هویاتها؛ إلّاأنّه ذو شؤون ومراتب مترتّبة متفاضلة، وذو درجات ومنازل متفاوتة بعضُها فوق بعض، کما اُشیر فی قوله تعالی: «رَفِیعُ 3اَلدَّرَجاتِ

1) 1)

2) 2) . ح: -أمّا.

ذُو اَلْعَرْشِ» 1 وهو المعروف عند العرفاء بالنفس الرّحمانی الّذی ظهر عنه.

وفیه حروف هویات الممکنات وکلمات وجودات المکوّنات علی مراتبها الوجودیة ودرجاتها الکونیة التی هی علی مثال مخارج الحروف والکلمات المنشئات من نفس المتنفّس الإنسانی الّذی هو أکمل النشئات کلها وخلیفة اللّه فی عالم الکون؛ من اللّه مبدؤه، وإلی اللّه مرجعه، وهو علی بینة من ربّه (1)مخلوق علی صورته، ولهذا کان هو (2)مثال اللّه الأکبر (3)«وَ لِلّهِ اَلْمَثَلُ اَلْأَعْلی» 5 وظهر منه ما ظهر من اللّه تعالی من المراتب والصّور، وهی ثمانیة وعشرون منزلاً لثمانیة وعشرون حرفاً، أوّلها الهاء وآخرها الواو، ویحصل منهما «هو» الجامع للأوّل و/ب 76/الآخر، وفیه سرّ قوله تعالی «هُوَ اَلْأَوَّلُ وَ اَلْآخِرُ وَ اَلظّاهِرُ وَ اَلْباطِنُ» 6 والهاء مخرجه أقصی مخارج الحلق، وهو الباطن، والواو علی عکسه فی الظهور.

تقریب فی تقریب

[إنّ الحقیقة المحمّدیة هی المبدأ والمعاد]

وکما یکون لحرف واحد أقاربٌ متعدّدة لصفات مختلفة وأحوالٌ متنوّعة لأجل درجة ومقامٌ له من درجات النفس ومقاماته عند التکوین منه فی مقاطع الحروف یمتاز


1) 2) . اقتباس من سورة هود (11) ، الآیة 17. [1]

2) 3) . م: -هو.

3) 4) . ح: أکبر.

بها عن الّذی یقاربه فی المخرج-فتختلف الاعتبارات وتختلف الأسماء والألقاب کما تقرّر وتبیّن کل ذلک فی فنه-کذلک یقال فی العقل الأوّل مثلاً ویسمّی: عقلاً باعتبار، وروحاً باعتبار، وقلماً باعتبار، ونوراً باعتبار، وقوّة باعتبار، ووسط الکل باعتبار، وحقیقة محمّدیة باعتبار، وهی المحمدیّة البیضاء والدرّة البیضاء والرکن الأبیض الأیمن الأعلی من عرش الرحمن «اَلرَّحْمنُ عَلَی اَلْعَرْشِ اِسْتَوی» 1 وروح القدس الأعلی والرّوح الإلهی الکلّی الّذی قال الحسن العسکری علیه السلام فیه: وروح القدس فی جنان الصّاقورة، ذاق من حدائقنا الباکورة (1)إلی غیر ذلک من الألقاب التی لا تکاد تحصی.

فالعین واحدة، والأوصاف والنعوت مختلفة، بل کلّما کان الموجود أقوی وجوداً وأعلی مرتبةً کان أوسع شمولاً وأشمل إحاطةً للنعوت والأوصاف، فلهذا ذهبتْ (2)أکابر الحکماء إلی أنّ العقل البسیط کلّ الموجودات.

وقالت أساطین العرفاء: إنّ النور المحمّدی والحقیقة المحمّدیة البیضاء لهو الکلّ فی الکلّ، وهو المبدأ والمعاد فی الجلّ والقلّ، /الف 77/وإنّ الحقیقة المحمدیة المطلقة التی مرتبتها فوق مرتبة المحمدیة البیضاء فوقیة مرتبة «أو أدنی» علی مرتبة «فکان قاب قوسین» هی حقیقة حقائق الأشیاء کلّها، وهی نور الأنوار التی تنوّرت منه الأنوار جلّها وقلّها، والاسم الّذی أشرقت به السماوات العلی والأرضون السفلی.

وتلک الکلیة هو سریان نور المحمدیّة المسمّی بالنفس الرّحمانی وبالألف المطلقة والساکنة، أی لیس بمتحرّک بالسّلب البسیطی، لا بمعنی عدم الملکة، فذلک النور المحمّدی الفائض أوّلاً وبالذات عن حضرة الذات تعالی یکون کلّ الوجودات کما یکون الألف التی (هو النفس نفس الإنسانی کل الحروف والکلمات؛ وکما أنّ العقل البسیط یکون کلّ الموجودات بوجه أشرف، فکذلک یکون فی نفس الإنسان الکامل کلّ الموجودات بنحو ألطف، أی علی وجه بسیط أعلی، کما یعرفه العارفون بعلم النفس) (3).


1) 2) . قارن: بحار الانوار، ج2، ص 265، ح50. [1]

2) 3) . م و ح: أذهبت.

3) 4) . ما بین الهلالین لم یکتب فی ح.

29- شرح ثلاثة أحادیث

اشارة

محمّدباقر بن محمّدتقی مجلسی

(د 1110 ق)

تحقیق

محمدحسین درایتی

مؤلف

اشارة

علّامه ملّا محمّد باقر مجلسی (1037-1110 ق) از بزرگ‌ترین دانشمندان اسلامی است که با همّت عالی و اقدمات نیکش، مذهب تشیع در سراسر این کشور، به اوجِ رواج و انتشار رسید و برکات آثارش اثرات شگرفی در نهاد خاصّ و عام بر جای گذاشت.

شیخ حرّ عاملی، ملا محمّد اردبیلی، آقا احمد کرمانشاهی و میر محمّد حسین خاتون آبادی در سطوری که می‌آوریم او را این‌گونه ستوده‌اند:

«عالم فاضل ماهر، محققِ مدقق، علامۀ فهّامه، فقیه متکلّم، محدّث ثقه، جامع همۀ خوبی‌ها و فضایل» . «وحید عصر و یگانۀ زمانِ خود بود، علمش بسیار، و تصانیفش نیکوست. شخصیت وی از نظر علوِّ قدر و بزرگی شأن و مقامِ عالی و تبحرش در علوم عقلی و نقلی و دقت نظر و رأیِ صائب و وثاقت و امانتِ در نقلِ مطالب و عدالت، مشهورتر از آن است که گفته شود و مافوق آن است، که در عبارت بگنجد» . «اگر بخواهم ذره‌ای از آفتاب مکرمت و فضیلت و جامعیت و حالات و کرامات و مجاهدات و ضبط اوقات و طور معاش و مکارمِ اخلاقِ آن زبدۀ آفاق را شرح دهم، کتابی مبسوط شود و بسیاری ازمطوّلات باید، که به مختصری از احوالش، اشاره شود» .

«وی از همۀ اعاظمِ فقها و افاخم محدثین و علمای ما برتر و بزرگ‌تر و در فنون فقه

و تفسیر و حدیث و رجال و اصولِ عقاید و اصول فقه، سرآمد تمامی فضلای روزگار [بود] و بر کلّیه علمای مشهورِ ما، تقدم داشت» .

رسالۀ حاضر

از برجسته‌ترین مظاهر خدمات علامه عالی مقام ملا محمّد باقر مجلسی به علوم حدیث، شروح و حواشی آن بزرگوار بر غوامض احادیث است و چه بسا علو مقام و ژرفای اندیشۀ او از رشحات قلمِ مبارکش در صفحات و سطور مرآة العقول و بیانات بحارالأنوار و همچنین رساله و کتاب‌های مختصر و در شرح مستقلِ برخی احادیث جلوه می‌کند و هویدا می‌گردد.

در میان آثار ایشان رسالۀ مختصری است در شرح سه حدیث که عبارت‌اند از:

1. حدیث «کم کان طول آدم علیه السلام حین هبط به الی الأرض. . .» (1).
2.

حدیث «. . . فحکینا ان محمداً رأی ربه فی صورة الشاب الموفّق. . .» (2).

3.

حدیث «اسلم ابو طالب بحساب الجمل» (3).

در پایان این رساله فصل مختصری تحت عنوان «فائدة جلیلة» دربارۀ علت لزوم ذکر صلوات بر پیامبر اکرم و آل طاهرینش علیهم السلام قبل از ادعیه آمده است.

الذریعة از این اثر با عنوان «شرح حدیث طول آدم و حواء» نام برده است (4).

دو نسخه اساس تصحیح حاضر بوده است.

الف. رسالۀ سوم از مجموعۀ شمارۀ 1690، موجود در کتابخانۀ ملی ملک که در 1267 ق کتابت شده است.

از پایان این رساله فهمیده می‌شود علامه مجلسی این احادیث را برای میرزا محمّد جعفر حسینی شرح کرده است و یا به درخواست او نوشته است (5).


. الکافی، ج 8، ص 234، ح 308. [1]

2) 2) . الکافی، ج 1، ص 449، ح 33. [2]

3) 3) . الکافی، ج 1، ص 449، ح 33. [3]

4) 4) . الذریعة، ج 13، ص 201؛ [4]کشف الحجب، ص 257؛ [5] کتابشناسی مجلسی، ص 215.

5) 5) . فهرست ملک، ج 5، ص 337.

این نسخه فقط شرح حدیث «طول قد آدم» را داراست و شرح دو حدیث دیگر فقط در نسخۀ آستان قدس وجود دارد.

ب. نسخۀ شمارۀ 1674 که در کتابخانۀ آستان قدس رضوی نگهداری می‌شود (1)

. فهرست الفبایی آستان قدس، ص 219.

. این نسخه دارای تاریخ تحریر رمضان المبارک 1206 ق است و به یک واسطه از روی خط مؤلف کتابت شده است.

از پایان نسخه دانسته می‌شود علامۀ مجلسی این رساله را در شعبان 1076 ق تدوین نموده است.

چون این دو نسخه با هم اختلاف زیادی دارند از آنها در شرح حدیث اول به صورت تلفیقی استفاده شده و شرح دو حدیث دیگر فقط از نسخۀ آستان قدس استفاده شده است.

مهدی سلیمانی آشتیانی


1) 1)

تصویر

624

تصویر آغاز نسخه از کتابخانۀ آستان قدس

محل تصویر شمارۀ57

تصویر

625

تصویر انجام نسخه از کتابخانۀ آستان قدس

محل تصویر شمارۀ58

تصویر

626

تصویر آغاز نسخه از کتابخانۀ ملک

محل تصویر شمارۀ59

تصویر

627

تصویر انجام نسخه از کتابخانۀ ملک

محل تصویر شمارۀ60

شرح ثلاثة أحادیث

[1. شرح حدیث: کم کان طول آدم علیه السلام حین هبط به الی الأرض. . .]

بسم اللّه الرحمن الرحیم

الحمد للّه، وسلام علی عباده الذین اصطفی محمّدٍ وآله خیرة الوری.

أمّا بعد، فیقول الخاطئ الخاسر محمّد بن محمّد التقیّ المدعوّ بباقر أُوتیا کتابهما یمیناً، وحُوسبا حساباً یسیراً:

أخبرنی عدّة من الأفاضل الکرام، وجمّ غفیر من العلماء الأعلام، منهم والدی العلّامة قدّس اللّه أرواحهم بحق روایتهم، عن شیخ الإسلام والمسلمین بهاء الملّة والحقّ والدین محمّد العاملی، عن والده الفقیه حسین بن عبد الصمد الحارثی نوّر اللّه ضریحهما، عن أفضل العلماء المتأخّرین زین الملّة والدین العاملی المشتهر بالشهید الثانی رفع اللّه درجته، عن شیخه الأجلّ نور الدین علیّ بن عبد العالی المیسی، عن الشیخ شمس الدین محمّد بن المؤذّن الجزینی، عن الشیخ ضیاء الدین عن والده السعید الشهید أفقه الفقهاء المتبحّرین الشیخ شمس الدین محمّد بن مکّی رضی اللّه عنهم أجمعین، عن الشیخ المدقّق فخر الدین أبی طالب محمّد، عن والده العلّامة جمال الملّة والحقّ والدین الحسن بن یوسف بن المطهّر جزاهما اللّه عن الإیمان و المؤمنین خیر جزاء المحسنین، عن الشیخ المحقّق السعید نجم الملّة والدین أبی القاسم جعفر بن الحسن بن یحیی بن سعید طیّب اللّه رمسه، عن السیّد الجلیل شمس الدین فخّار بن سعد الموسوی، عن الشیخ أبی الفضل شاذان بن جبرئیل القمّی، عن

الشیخ الفقیه العماد أبی جعفر محمّد ابن أبی القاسم الطبری طهّر اللّه أرماسهم، عن الشیخ الفقیه أبی علیّ الحسن، عن والده النبیل شیخ الطائفة المحقّة وملاذها أبی جعفر محمّد بن الحسن الطوسی روّح اللّه روحهما، عن الشیخ المدقّق النحریر السدید المفید محمّد بن محمّد بن النعمان نوّر اللّه مرقده، عن الشیخ أبی القاسم جعفر بن محمّد بن قولویه طاب ثراه، عن الشیخ الجلیل ثقة الإسلام أبی جعفر محمّد بن یعقوب الکلینی قدّس اللّه سرّه، فیما رواه فی روضة الکافی، عن علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن الحسن بن محبوب، عن مقاتل بن سلیمان (1)

. قال المحقّق الشعرانی فی هامش شرح المازندرانی، ج 2، ص 316، ح 12: « [1]مقاتل بن سلیمان بتری عامّی‌ضعیف لایحتج بقوله، ولا یلزمنا التکلیف فی تصحیح روایته» .

قال: سألت أبا عبداللّه علیه السلام: کم کان طول آدم علیه السلام حین هُبِطَ به إلی الأرض؟ وکم کان طول حوّاء؟ قال: «وجدنا فی کتاب علیّ علیه السلام أنّ اللّه عزّ وجلّ لمّا أهبط آدم وزوجته حوّاء علیهما السلام إلی الأرض، کانت رجلاه بثنیّة الصفا، ورأسه دون اُفق السماء، وأنّه شکی إلی اللّه عزّ وجلّ ما یصیبه من حرّ الشمس، فأوحی اللّه عزّ وجلّ إلی جبرئیل أنّ آدم قد شکی ما یصیبه من حرّ الشمس، فَاغْمِزه غَمْزَةً، وصیّر طوله سبعین ذراعاً بذراعه، واغمز حوّاء غمزة فصیّر طولها خمسة وثلاثین ذراعاً بذراعها» (2).

أقول: هذا الخبر من المعضلات التی حیّرت أفهام الناظرین، والعویصات التی رجعت عنها بالخیبة أحلام الکاملین والقاصرین، والإشکال فیه من وجهین:

أحدهما: أنّ قصر القامة کیف یصیر سبباً لرفع التأذّی لحرّ الشمس؟

والثانی: أنّ کونه علیه السلام سبعین ذراعاً بذراعه یستلزم عدم استواء خلقته علیه السلام، وأن تعسر علیه کثیر من الاستعمالات الضروریّة، وهذا ممّا لا یناسب رتبة النبوّة وما منَّ اللّه به علیه من إتمام النعمة.

فأمّا الجواب عن الإشکال الأوّل فمن وجهین:

الأوّل: أنّه یمکن أن یکون للشمس حرارة من غیر جهة الانعکاس أیضاً، وتکون


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج8، ص 233، ح 308. [2]

قامته علیه السلام طویلة جدّاً بحیث تتجاوز طبقة الزمهریر، وتتأذّی من تلک الحرارة، ویؤیّده ما روی فی بعض الأخبار العامّیّة فی قصّة عوج بن عناق أنّه کان یرفع السمک إلی عین الشمس لیشویه بحرارتها.

والثانی: أنّه لطول قامته لا یمکنه الاستظلال ببناء ولا جبل ولا شجر، فکان یتأذّی بحرارة الشمس لذلک، وبعد قصر قامته ارتفع ذلک، وکان یمکنه الاستظلال بالأبنیة وغیرها.

وأمّا الثانی فقد أُجیب عنه بوجوه شتّی:

الأوّل: ما ذکره بعض مشایخ المعاصرین أنّ استواء الخلقة لیس منحصراً فیما هو معهود الآن، فإنّ اللّه تعالی قادر علی خلق الإنسان علی هیئة اُخری کلّ منها فیها استواء الخلقة. ومن المعلوم أنّ أعضاء الإنسان لیست کقامته، فالقادر علی خلقنا دونه فی القد، وعلی تقصیر طوله علیه السلام عن الأوّل، قادر علی أن یجعل بعض أعضائه مناسباً للبعض بغیر المعهود، وذراع آدم علیه السلام یمکن أن یکون قصیراً مع طول العضد وجعله ذا مفاصل، أو لیّناً بحیث یحصل الارتفاق به والحرکة کیف شاء، کما یمکن بهذا الذراع والعضد.

والثانی ما ذکره أیضاً وهو أن یکون المراد سبعین قدماً أو شبراً، وترک ذکر القدم والشبر لما هو الشائع من کون الإنسان غالباً سبعة أقدام، أو أن بقرینة المقام کان یعلم ذلک کما إذا قیل: طول الإنسان سبعة تبادر منه الأقدام، فیکون المراد أنّه صار سبعین قدماً، أو شبراً بالأقدام والأشبار المعهودة فی ذلک الزمان کما إذا قیل: غلام خماسی، فإنّه یتبادر منه کونه خمسة أشبار، وعلی هذا یکون قوله: «ذراعاً» بدلاً من السبعین بمعنی أنّ طوله الآن وهو السبعون بقدر ذراعه قبل ذلک، وفائدة قوله حینئذ: «ذراعاً بذراعه» معرفة طوله أوّلاً، فإنّ من کون الذراع سبعین قدماً-مع کونه قدمین، والقدمان سُبْعا القامةِ-یعلم منه طول الأوّل، فذکره لهذه الفائدة، علی أنّ السؤال الواقع بقول السائل: «کم کان طول آدم حین هبط إلی الأرض» یقتضی جواباً یطابقة، وکذا قوله: کم کان طول حوّاء، فلولا قوله: «ذراعاً بذراعه» و «ذراعاً بذراعها» لم یکن الجواب مطابقاً؛

لأنّ قوله: «دون اُفق السماء» مجمل، فأفاد علیه السلام الجواب عن السؤال مع إفادة ما ذکره معه من صیرورته هذا القدر.

وأمّا ما ورد فی حوّاء علیها السلام فالمعنی أنّه جعل طول حوّاء خمسة وثلاثین قدماً بالأقدام المعهودة الآن وهی ذراع بذراعها الأوّل، فبالذراع یظهر أنّها کانت علی النصف کآدم، ولا بُعد فی ذلک فإنّه ورد فی الحدیث ما معناه أن یختار الرجل امرأة دونه فی حسب والمال والقامة لئلّا تفتخر المرأة علی الزوج بذلک وتعلو علیه، فلا بُعد فی کونه أطول منها.

الثالث: ما ذکره أیضاً دامت أیّام فضله، وهو أن یکون «سبعین» بضمّ السین تثنیة سُبع والمعنی أنّه صیّر طوله بحیث صار سُبع الطول الأوّل، والسُبعان ذراع من حیث اعتبار الإنسان سبعة أقدام، کلّ قدمین ذراع، فیکون الذراع بدلاً أو مفعولاً بتقدیر «أعنی» وفی ذکر «ذراعاً بذراعه» حینئذٍ الفائدة المتقدّمة لمعرفة طوله أوّلاً فی الجملة، فإنّ سؤال السائل عن الطول الأوّل فقط.

وأمّا حوّاء علیها السلام فالمعنی أنّه جعل طولها خُمسه بضمّ الخاء، أی خُمس ذلک الطول، وثلثین تثنیة ثلث، أی ثلثی الخمس، فصارت خُمساً وثلثی خُمس، وحینئذٍ التفاوت بینهما قلیل؛ لأنّ السبعین فی آدم علیه السلام أربعة من أربعة عشر، والخمس وثلثا خمس خمسة من خمسة عشر، فیکون التفاوت بینهما یسیراً إن کان الطولان الأوّلان متساویین، وإلّا فقد لا یحصل تفاوت.

والفائدة فی قوله: «ذراعاً بذراعها» کما تقدّم، فإنّ السؤال وقع بقوله: وکم کان طول حوّاء، ویحتمل بعیداً عود ضمیرا خمسه وثلثیه إلی آدم، والمعنی أنّه صار خمس آدم الأوّل وثلثیه، فتکون أطول منه، أو خمسه وثلثیه بعد القصر، فتکون أقصر، والأوّل أربط وأنسب بما قبله مع مناسبة تقدیم الخمس ومناسبة الثلثین له. ویقرّب الثانی قلّة التفاوت الفاحش علی أحد الاحتمالین.

الرابع: ما یروی عن شیخنا البهائی-قدّس اللّه سرّه-من أنّ فی الکلام استخداماً بأن یکون المراد بآدم حین إرجاع الضمیر إلیه آدمَ ذلک الزمان من أولاده علیه السلام.

ولا یخفی بُعده عن استعمالات العرب ومحاوراتهم، مع أنّه لا یجری ذلک فی حوّاء إلّابتکلّف رکیک. نعم، یمکن إرجاعهما إلی الرجل والمرأة بقرینة المقام، لکنّه بعید أیضاً غایة البُعد.

الخامس: ما خطر بالبال وهو أن یکون إضافة الذراع إلیهما علی التوسعة والمجاز بأن یکون نسب ذراع صنف آدم علیه السلام إلیه وذراع صنف حوّاء إلیها [أو یکون الضمیران راجعین إلی الرجل والمرأة بقرینة المقام] (1)

. ما بین المعقوفین من بحارالأنوار، ج 11، ص 128. [1]

.

السادس: ما خیّل ببالی أیضاً، وهو أن یکون المراد بذراعه الذراعَ الذی وضعه علیه السلام لذرع الأشیاء ومساحتها، وهذا یحتمل وجهین:

أحدهما: أن یکون الذراع الذی عمله آدم علیه السلام مخالفاً لما وضعته حوّاء علیها السلام.

وثانیهما: أن یکون الذراع المعمول فی هذا الزمان واحداً، لکن نسب فی بیان طول کلّ منهما إلیه لقرب المرجع.

السابع: ما سمحت به قریحتی-وإن أتت ببعید عن الأفهام-وهو أن یکون المراد تعیین حدّ الغمز بجبرئیل علیه السلام بأن یکون المعنی اجعل طول قامته بحیث یکون بعد تناسب الأعضاء طوله الأوّل سبعین ذراعاً بالذراع الذی حصل له بعد الغمز، فالمراد بطوله طوله الأوّل، ونسبة التصییر إلیه باعتبار أنّ کونه سبعین ذراعاً إنّما یکون بعد خلق ذلک الذراع، فیکون فی الکلام شبه قلب، أی اجعل ذراعه بحیث یکون جزءاً من سبعین جزء من طول قامته قبل الغمز.

ومثل هذا الکلام قد یجری فی المحاورات، ولیس تکلّفه أکثر من بعض الوجوه التی ذکرها الأفاضل الکرام، وبه تتّضح النسبة بین القائمتین؛ إذ طول قامة مستوی الخلقة ثلاثة أذرع ونصف تقریباً، فإذا کان طول قامته الاُولی سبعین بتلک الذراع، تکون نسبة القامة الثانیة إلی الاُولی نصف العشر، وینطبق الجواب علی السؤال؛ إذ الظاهر منه أنّ غرض السائل استعلام طول قامة الاُولی، فلعلّه کان یعرف طول قامته


1) 1)

الثانیة؛ لاشتهاره بین أهل الکتاب أو المحدِّثین من العامّة بما رووا عن النبیّ صلی الله علیه و آله أنّه قال: «إنّ أباکم کان طوالاً کالنخلة السحوق ستّین ذراعاً» (1)

. کنزالعمّال، ج 15، ص 606، ح 42408.

فمع صحّتها یعلم بانضمام ما ذکرنا أنّه کان طول قامته علیه السلام أوّلاً ألفاً ومأتی ذراع بذراع من کان فی زمن الرسول صلی الله علیه و آله، أو بذراع من کان فی زمن آدم من أولاده علیه السلام.

الثامن: ما خطر ببالی أیضاً لکن وجدته بعد ذلک منسوباً إلی بعض الأفاضل من مشایخنا رحمهم اللّه تعالی، وهو أنّ الباء فی قوله: «بذراعه» ، للملابسة، أی صیّر طوله سبعین ذراعاً بملابسة ذراعه، أی قصّر ذراعه أیضاً بنسبة قصر قامته لتناسب أعضاءه، وإنّما خصّ ذراعه بالذِّکر من بین سائر الأعضاء لأنّ جمیع الأعضاء داخلة فی الطول بخلاف الذراع، والمراد حینئذٍ بالذراع فی قوله: «سبعین ذراعاً» إمّا ذراع من کان فی زمان آدم علیه السلام، أو مَن کان فی زمانٍ صدر عنه الخبر.

وهذا وجه قریب.

التاسع: أن یکون الضمیر فی قوله: «بذراعه» راجعاً إلی جبرئیل علیه السلام، أی بذراعه عند تصوّره بصورة رجل لیغمزه.

ولا یخفی بُعده من وجهین:

أحدهما: عدم انطباقه علی ما روی فی الکافی؛ إذ الظاهر أنّ صیّر هنا بصیغة الأمر، فکان الظاهر علی هذا التوجیه أن یکون «بذراعک» ، ویمکن توجیهه إذا قرئ بصیغة الماضی بتکلّف تامّ.

وثانیهما: عدم جریانه فی أمر حوّاء لتأنیث الضمیر إلّاأن یتکلّف بإرجاع الضمیر إلی الید. ولا یخفی رکاکته.

ثمّ اعلم أنّ الغمز یمکن أن یکون باندماج الأعضاء وتکاثفها، أو بالزیادة فی العرض، أو بتحلّل بعض الأجزاء بأمره تعالی، أو بالجمیع؛ واللّه تعالی یعلم وحججه علیهم السلام.


1) 1)

[2. شرح حدیث: أسلم أبو طالب بحساب الجُمَّل]

وروی الکلینی بإسناده عن أبی عبداللّه علیه السلام قال: «أسلم أبو طالب بحساب الجُمَّل» وعقد بیده ثلاثاً وستّین (1)

. الکافی، ج 1، ص 449، باب مولد النبیّ صلی الله علیه و آله ووفاته، ح 33. [1]

.

وفی روایة اُخری عنه علیه السلام قال: «إنّ أبا طالب أسلم بحساب الجمّل» قال: «بکلّ لسان» (2).

بیان:

أقول: هذا الخبر یحتمل وجوهاً من التأویل والتفسیر:

الأوّل: ما رواه الصدوق رحمه الله فی کتاب معانی الأخبار وکتاب کمال الدین عن أبی الفرج محمّد بن مظفّر، عن محمّد بن أحمد الداوری، عن أبیه قال: کنت عند أبی القاسم بن روح قدس سره فسأله رجل قال: ما معنی قول العبّاس للنبیّ صلی الله علیه و آله: إنّ عمّک أبا طالب قد أسلم بحساب الجمّل، وعقد بیده ثلاثاً وستّین؟ فقال: «عنی بذلک إله أحد جواد» . وتفسیر ذلک أنّ الألف واحد، واللام ثلاثون، والهاء خمسة، والألف واحد، والحاء ثمانیة، والدال أربعة، والجیم ثلاثة، والواو ستّة، والألف واحد، والدال أربعة، فذلک ثلاثة وستّون (3).

أقول: المراد أنّ أبا طالب أظهر إسلامه للنبیّ صلی الله علیه و آله أو لغیره بحساب الجمّل بأن أشار


1) 1)

2) 2) . المصدر، ح 32.

3) 3) . معانی الأخبار، ص 286، باب معنی إسلام أبی طالب بحساب الجمّل، ح 2؛ کمال الدین، ج 2، ص 519، باب 45، ح 48. [2]

إلی کلّ حرف بالإشارة إلی ما بإزائه من العدد، وبحساب الجمّل أی حساب أبجد، وذلک لأنّه رضی الله عنه کان یتّقی من قریش، ویخفی منهم إسلامه لیکون أقدر علی إعانة رسول اللّه صلی الله علیه و آله، فلذا آتاه اللّه أجره مرّتین کما ورد فی کثیر من الأخبار، وهذا وجه حسن، والظاهر أنّه مرویّ عن القائم علیه السلام؛ لأنّ هؤلاء السفراء-رضوان اللّه علیهم-لم یکونوا یذکرون شیئاً إلّامن قبله علیه السلام، ولقد کان یقول أبو القاسم-قدّس اللّه روحه-مراراً: لأن أخرّ من السماء أو تتخطّفنی الطیر أحبُّ إلیَّ من أن أقول ما لم أسمعه من الإمام علیه السلام.

الثانی: أن یکون المراد بقوله: «وعقد بیده ثلاثاً وستّین» أنّه أشار بإصبعه المسبّحة: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه؛ فإن عقد الخنصر والبنصر وعقد الإبهام علی الوسطی یدلّ علی الثلاث والثلاثین علی اصطلاح أهل الحساب، وکان المراد بحساب الجمّل العقود.

والدلیل علی ذلک ما رواه محمّد بن شهرآشوب رحمه الله فی کتاب المناقب عن شعبة، عن قتادة، عن الحسن فی خبر طویل أخذنا منه موضع الحاجة وهو: أنّه لمّا حضرت أبا طالب الوفاة دعا رسول اللّه صلی الله علیه و آله وبکی وقال: یا محمّد، دعوتنی وکنت قدم أمیناً، وعقده بیده علی ثلاث وستّین: عقد الخنصر والبنصر، وعقد الإبهام علی إصبعه الوسطی، وأشار باصبعه المسبّحة یقول: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه صلی الله علیه و آله، فقام علیّ علیه السلام وقال: «اللّه أکبر، اللّه أکبر، والذی بعثک بالحقّ نبیّاً لقد شفّعک فی عمّک، وهداه بک» فقام جعفر وقال: لقد سدّتنا فی الجنّة یا شیخی کما سدتنا فی الدُّنیا، فلمّا مات أبو طالب أنزل اللّه عزّ وجلّ: «یا عِبادِیَ اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِی واسِعَةٌ فَإِیّایَ فَاعْبُدُونِ» 1 انتهی (1).

وهذا أیضاً وجه قریب، إلّاأنّه یرد علیه أنّ حساب العقود بحساب الجمّل لم یعهد فی اللغة والاصطلاح، إلّاأن یُقال: قوله: «وعقد بیده» لیس تفسیراً لقوله: «بحساب الجمّل» بل المراد أنّه أظهر الکلمتین بذکر الأعداد التی تدلّ بحساب الجمّل علی


1) 2) . بحارالأنوار، ج 35، ص 79، ذیل ح 19. و [1]لم نعثر علیه فی المناقب.

حروفهما، وعقد هکذا کما هو الشائع المعهود عند إظهار الإسلام.

ثمّ الظاهر علی هذا التوجیه أن یکون العاقد أبا طالب ویحتمل أن یکون هو أبا عبداللّه علیه السلام.

الثالث: ما یروی عن الشیخ البهائی قدس سره وهو أنّ المراد أنّ أبا طالب، أو أبا عبداللّه علیه السلام أمر بالإخفاء اتّقاءاً، فأشار بحساب العقود إلی کلمة یسبّح من التسبیحة وهی التغطیة، أی غطّ واستر، فإنّه من النفائس والأسرار.

الرابع: ما ذکره بعض أفاضل المعاصرین أنّ المراد الإشارة إلی کلمة التوحید وما هو العمدة فیها یعنی کلمتی لا وإلّا، فإنّ الأصل فیها هو النفی والإثبات.

الخامس: ما ذکره بعض مشایخنا من أنّ المراد أنّه أسلم بثلاث وستّین لغة، وعلی هذا فالظرف فی قوله: «بحساب الجمّل» فی الخبر الثانی متعلّق بالقول.

السادس: ما ذکره بعض من کان من المعاصرین أیضاً أنّ المراد أنّ أبا طالب علم نبوّة نبیّنا صلی الله علیه و آله قبل بعثته بالجفر، والمراد بسبب حساب مفردات الحروف.

السابع: ما قیل: إنّه إشارة إلی سنّ أبی طالب.

ولا یخفی ما فیما سوی الوجهین الأوّلین من الضعف والوهن والتکلّف والخروج عن مدلول الخبر، وأمّا الخبر الأخیر فیحتمل أن یکون قائل القول الأوّل الراوی؛ قال السائل: إنّ أبا طالب أسلم بحساب الجمّل؟ فقال علیه السلام: «لا، بل أسلم بکلّ لسان» . ویحتمل أن یکون معاً کلامه علیه السلام، وعلی التقدیرین الغرض نفی الحصر الذی یوهمه الکلام الأوّل، أی إنّه إنّما أظهر فی بعض المواطن بحساب الجمّل إسلامه لا أنّه لم یکن تکلّم بما یوجب الإسلام إلّابهذا الوجه.

وفیه ردّ علی بعض العامّة أیضاً حیث رووا أنّه إنّما أسلم بلسان الحبشة کما رواه ابن شهرآشوب رحمه الله فی تفسیر الوکیع بإسناده عن أبی ذرّ رضی الله عنه قال: واللّه الذی لا إله إلّاهو ما مات أبو طالب حتّی أسلم بلسان الحبشة، قال لرسول اللّه: أتفقه الحبشة؟ قال: «یاعمّ إنّ اللّه علّمنی جمیع الکلام» قال: یا محمّد اسدن لمصاقا قاطالاها؛ یعنی أشهد مخلصاً لا

إله إلّااللّه، فبکی رسول اللّه صلی الله علیه و آله، وقال: «إنّ اللّه أقرَّ عینی بأبی طالب» (1)

. بحار الأنوار، ج 35، ص 78، ح 18. [1]

انتهی.

أقول: علی تقدیر صحّة الخبر فالمراد أنّه أظهر فی بعض المواطن إسلامه هکذا، فلاینافی التکلّم بالشهادتین والعقائد الحقّة بکلّ لسان، أو المراد أنّه ما مات أبو طالب حتّی أسلم بکلّ لسان حتّی بلسان الحبشة، واللّه تعالی أعلم بحقائق کلام خلفائه علیهم السلام.


1) 1)

[3. شرح حدیث: إنّ محمّداً رأی ربّه فی صورة الشابّ الموفّق]

روی الکلینی-طاب رمسه-فی باب النهی عن الصفة بإسناده عن إبراهیم بن محمّد الخزّاز ومحمّد بن الحسین قالا: دخلنا علی الرضا، فحکینا له أنّ محمّداً صلی الله علیه و آله رأی ربّه فی صورة الشابّ الموفّق فی سنّ أبناء الثلاثین سنة، وساق الحدیث إلی أن قال: «یا محمّد، إنّ رسول اللّه حین نظر إلی عظمة ربّه کان فی هیئة الشابّ الموفّق، وسِنّ أبناء ثلاثین سنة؛ یا محمّد، عظم ربّی أن یکون فی صفة المخلوقین» .

قال: قلت: جعلت فداک من کانت رجلاه فی خُضْرَة؟

قال: «ذلک محمّد کان إذا نظر إلی ربّه بقلبه جعله فی نورٍ مثل نور الحُجُب حتّی یَستبین له ما فی الحُجُب، إنّ نور اللّه تعالی منه أخضر، ومنه أحمر، ومنه أبیض، ومنه غیر ذلک؛ یا محمّد، ما شهد له الکتاب أو السنّة فنحن القائلون به» (1)

. الکافی، ج 1، ص 100، ح 3. [1]

.

وروی فی خبر آخر بإسناده عن أمیر المؤمنین علیه السلام قال: «إنّ العرش خلقه اللّه-تبارک وتعالی-من أنوار أربعة: نور أحمر منه احمرّت الحمرة، ونور أصفر منه اصفرّت الصفرة، ونور أبیض منه البیاض وهو العلم الذی حمّله اللّه الحملة، وذلک نور من نور عظمته» الخبر (2).

إیضاح:

قال بعض من سلک مسلک الفلاسفة الربّانیّین:

إنّ المراد بالحجب العقول، فإنّهم حجب جمال نور الأنوار، ووسائط النفوس


1) 1)

2) 2) . الکافی، ج 1، ص 129، باب العرش و الکرسی، ح 1. و [2]عنه فی البحار، ج 55، ص9، ح 8. [3]

الکاملة، والنفس إذا استکملت ناسبت نوریّتها نور تلک الأنوار، فاستحقّت الاتّصال بها والاستفادة منها، فالمراد بجعله فی نور یحجب جعله فی نور العلم حتّی یناسب جوهر ذاته جوهر ذاتهم، فتستبین له ما فی ذواتهم.

أقول: یحتمل أن یکون المراد بهما أجساماً لطیفة مثل العرش والکرسیّ یسکنها الملائکة الروحانیّون کما یظهر من کثیر من الأخبار والدعوات، فالمراد أنّه أفاض علیه صلی الله علیه و آله شبه نور الحجب لیتمکّن من رؤیتها کنور الشمس بالنسبة إلی عالمنا.

أو المراد بالحجب الوجوه التی یمکن الوصول إلیها فی معرفة ذاته وصفاته تعالی؛ إذ لا سبیل إلی الکنه أی مقامات العارفین، فالمراد بنور الحجب قابلیّة تلک الکمالات والمعارف. وتسمیتها بالحجب لأنّها وسائط بین الخلق والربّ، أو لأنّها موانع عن أن یسند إلی الذات ما لا یلیق به تعالی، أو لأنّها لمّا لم تکن موصلة إلی الذات فکأنّها حجب، کما أنّ الناظر خلف الستر والحجاب لا یستبین له حقیقة الشیء کما هی، وأمّا ألوان الأنوار فیمکن حملها علی الظاهر کما لا یخفی.

وقیل: المراد بها الأنوار المعنویّة، وألوانها إشارة إلی تفاوت مراتب تلک الأنوار بحسب القرب والبُعد من نور الأنوار.

فالنور الأبیض هو الأقرب، والأخضر هو الأبعد، فکأنّه ممتزج بضرب من الظلمة، والأحمر هو المتوسّط بینهما، ثمّ ما بین کلّ اثنین ألوان اُخر کألوان الصبح والشفق المختلفة فی الألوان؛ لقربها وبُعدها من نور الشمس.

وقیل: المراد بها صفاته تعالی؛ فالأخضر قدرته علی إیجاد الممکنات وإفاضة الأرواح التی هی عیون الحیاة ومنابع الخضرة، والأحمر غضبه وقهره علی الجمیع بالإعدام والتعذیب، والأبیض رحمته ولطفه علی عباده کما قال اللّه تعالی: «وَ أَمَّا اَلَّذِینَ اِبْیَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِی رَحْمَتِ اَللّهِ. . .» 1.

وأحسن ما سمعته فی هذا المقام ما استفدته من الوالد العلّامة-رفع اللّه مقامه-وهو

ممّا ظهر له من أنوار الکشف والیقین عند طیّ مقامات السالکین، فأذکر منه علی الإجمال ما یناسب فهم أواسط الرجال:

اعلم أنّ لکلّ شیء شبهاً ومثالاً فی عالم الرؤیا وفی عالم الکشف والعیان، تظهر تلک الصور والمُثل علی النفوس بحسب اختلاف مراتبها فی الکمال؛ فبعض النفوس تظهر لها صورة أقرب إلی ذی الصورة، وبعضها أبعد، وشأن المعبّر أن ینتقل من تلک الصور إلی ذویها؛ فالنور الأصفر کنایة عن العبادة ونورها کما هو المجرّب فی الرؤیا، إذا رأی العارف الصفرة فی المنام یوفّق لعبادة، وکما هو المشاهد فی حیاة المتهجّدین، وقد ورد فی الخبر فی شأنهم أنّ اللّه ألبسهم من نوره لمّا خلوا به.

والنور الأبیض العلم، کما هو المجرّب من أنّ من رأی فی الأحلام لبناً أو ماءً صافیاً یتیسّر له علم نافع خالص عن الشکوک والشُّبه، وقد دلَّ الخبر الثانی علیه علی أقرب احتمالیه.

والنور الأحمر المحبّة کما هو المشاهد فی وجوه المحبّین عند طغیان المحبّة، وکما فی المنام أیضاً.

والنور الأخضر المعرفة، کما هو مجرّب فی الرؤیا، وهو المناسب للخبر الأوّل؛ لأنّه صلی الله علیه و آله کان فی مقام کمال العرفان رجلاه فی النور الأخضر، وکان ثابتاً فی مقام المعرفة، خائضاً فی بحارها.

وعلی تقدیر کون مرادهم علیهم السلام تلک المعانی التی عبّروا عنها بتلک العبارات؛ لقصور أفهامنا عن فهم صِرف الحقّ کما تعرض علی النفوس الناقصة فی الرؤیا هذه الصورة؛ لأنّا فی نوم طویل فی الغفلة عن الحقائق، والناس نیام، فإذا ماتوا انتبهوا (1)

. خصائص الأئمة، ص 112؛ [1]مجموعة ورام، ج 1، ص 150؛ [2]عوالی اللآلی، 4، ص 73، ح 48؛ [3]بحارالأنوار، ج 4، ص 43. [4]

. ولقد أشبعنا القول فی تحقیق الخبرین فی الفوائد الطریفة فی شرح الصحیفة، وفی مرآة العقول شرح الکافی؛ واللّه تعالی یعلم وحججه غوامض أسرارهم علیهم السلام.

1) 1)

فائدة جلیلة

فی ذکر علّة لزوم الصلاة علی النبیّ وآله صلی الله علیه و آله قبل الدُّعاء، وکونها داعیة للإجابة، موجبةً لها، وفیه وجوه:

الأوّل: إنّ من کانت له حاجة إلی سلطان لابدّ من أن یتحف ویهدی إلی المقرّبین لدیه والمکرّمین علیه تحفاً وهدایا لیشفعوا له، بل لو لم یشفعوا أیضاً، وعلم السلطان ذلک یقضی حاجته لذلک.

الثانی: أنّ المعنیّ بإیجاد الکونین، والقابل للفیوض الفائضة من بدو الإیجاد إلی ما لا یتناهی من الأزمنة هو رسول اللّه وأهل بیته صلوات اللّه علیهم، کما دلّت علیه الأخبار المستفیضة؛ فلهم الشفاعة فی هذه النشأة والنشأة الاُخری، وبتوسّطهم یفیض کلّ فیض وجود علی جمیع الوری؛ إذ لا بخل فی البدء الأعلی، والنقص إنّما هو عن القابل، وهم قابلون للفیوض القدسیّة، فإذا اُفیض علیهم یفیض علی سائر الموجودات بالتبع، فإذا أراد أحد استجلاب رحمة اللّه تعالی یصلّی علیهم؛ لأنّ المبدأ فیّاض، والمحلّ قابل، فلا تردّ الدعوة فی ذلک، وببرکتهم یفیض علی الداعی بل علی جمیع الخلق، کما إذا جاء کردی وأعرابی جاهل دنیّ علی باب الملک، فأمر له ببسط الموائد ونشر الکرائم والفرائد تنسبه العقلاء إلی سخافة الرأی، بخلاف ما إذا بسط ذلک لأحد من مقرّبی حضرته، أو من یلیق بذلک من غیرهم، فحضر هذا الأعرابی تلک المائدة فأکل منها، یکون مستحسناً.

الثالث: أن یُقال: إنّهم-صلوات اللّه علیهم-وسائط بیننا وبین ربّنا فی إیصال الأحکام والحکم من جناب ربّنا-تقدّس وتعالی-إلینا؛ لعدم ارتباطنا بساحة جبروته، وبُعدها عن حریم ملکوته، فلابدّ من أن یکون بیننا وبینه تعالی سفراء وحُجب ذوو جهات قدسیّة، وحالات بشریّة یکون لهم بالجهات الاُولی، ارتباط بالجناب الأعلی، بها یأخذون عنه تعالی، وتکون بالجهات الثانیة مناسبة للخلق یلقون إلیهم ما أخذوا عن ربّهم، ولذا جعل اللّه تعالی أنبیاءه ورسله ظاهراً من جنس البشر وباطناً مباینین عنهم

فی أخلاقهم وأطوارهم ونفوسهم وقابلیّاتهم، فهم مقدّسون روحانیّون قائلون: «إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» 1 لئلّا تنفروا عنهم اُمّتهم، ویقبلوا منهم، ویأنسوا بهم.

وهذا أحد تفاسیر الخبر المشهور فی العقل، کما أوضحناه فی کتاب بحار الأنوار (1)بأن یکون المراد بالعقل نفس النبیّ صلی الله علیه و آله، وأمره بالإقبال عبارة عن الترقّی فی مدارج الکمال والفضل ونیل القُرب والوصال، وأمره بالإدبار کنایة عن التوجّه بعد وصوله إلی أقصی مراتب الکمال إلی التنزّل عن تلک المرتبة والتوجّه إلی تکمیل الخلق، وبه أیضاً یمکن تفسیر قوله تعالی: «قَدْ أَنْزَلَ اَللّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً رَسُولاً» 3 ، بأن یکون إنزاله صلی الله علیه و آله کنایة عن تنزّله عن تلک الدرجة القصوی التی لا یسعها مَلکٌ مقرّب ولا نبیٌّ مرسل إلی معاشرة الخَلق ومؤانستهم لهدایتهم، فکذلک فی إفاضة سائر الفیوض والکمالات هم وسائط بین ربّهم وبین سائر الموجودات، فکلّ فیض وجودی یبتدئ بهم صلوات اللّه علیهم، ثمّ ینقسم علی سائر الخلق، ففی الصلاة علیهم استجلاب للرحمة إلی معدنها، وللفیوض إلی مقسمها لتنقسم علی سائر البرایا.

وبما حقّقناه یظهر سرّ کثیر من الآیات والأخبار علی مَنْ أُوتی عقلاً نورانیاً، وفهماً ربّانیاً.

ولقد بسطنا الکلام فی ذلک وأمثاله فی الفوائد الطریفة لشرح الصحیفة، واللّه الموفّق لکلّ خیر، والحمدُ للّه‌أوّلاً وآخراً، وصلّی اللّه علی محمّد فخر المرسلین وأهل بیته الغُرّ المیامین.

وکتب هذه الأسطر بیمناه الجانیة العبد الخاطئ الخاسر القاصر عن نیل المآثر والمفاخر ابن محمّد تقیّ-قدّس اللّه روحه-محمّد باقر عفی اللّه عنهما فی شهر شعبان المعظّم من شهور سنة ستّ وسبعین بعد الألف من الهجرة.

نقلته من خطّه بواسطة واحدة فی شهر رمضان المبارک من شهور سنة 1206؛ العبد حسن بن علیّ.


1) 2) . بحارالأنوار، ج 1، ص 99، ذیل ح 14. [1]

فهرست تفصیلی

17. کشف الکنوز فی الاستکشاف عن الرموز

مؤلف9

در کلام دیگران10

آثار11

یادگار نیک11

رسالۀ حاضر12

کشف الکنوز فی الاستکشاف عن الرموز17

مقدمه19

شروع در شرح حدیث32

18. شرح حدیث «نیّة المؤمن خیر من عمله»

مؤلف47

اساتید و مشایخ48

شاگردان48

آثار و تألیفات49

آثار و تألیفات حدیثی49

رسالۀ حاضر53

شرح حدیث «نیّة المؤمن خیر من عمله»57

19. شرح حدیث «نیة المؤمن خیر من عمله»

التمهید69

المؤلف69

مولده69

نبذة من حیاته69

شیوخه70

تلامذته والرواة عنه71

وفاته71

مؤلفاته71

لفتة نظر73

شرح حدیث «نیة المؤمن خیر من عمله»77

سبب تألیف الرسالة77

نقل کلام السیّد المرتضی78

إشکال المؤلف علی السیّد المرتضی78

تتمة کلام السیّد المرتضی79

الوجوه فی تأویل الخبر79

شواهد فی تأویل لفظة «خیر» علی غیر التفضیل80

کیف تکون النیة من جملة الأعمال82

رد المصنف علی کلام السیّد83

وجهان للحدیث خطرا ببال السیّد83

أجوبة السیّد المرتضی عن الشهید الأول84

الظاهر وقوع الخطأ من النسّاخ فی نقل الشهید عن نُسَخِهم85

توجیه کلام السیّد85

دفع الإشکالات عن السیّد86

تقسیم للأبحاث الآتیة86

تقریر السؤال87

نقل کلام الشهید الأول87

الوجوه الممکنة فی معنی الحدیث88

تجرد أفعل من التفضیل90

أجوبة اُخری92

المناقشة فی الأجوبة المذکورة93

نقل کلام الشیخ البهائی95

بسط مقال لتوضیح حال96

التنقیب حول کلام الشیخ البهائی99

ردود علی الوجوه التی ذکرها الشیخ البهائی100

المستفاد من کلام المرتضی والشهید والبهائی104

معنی الحدیث فی رأی المصنف105

الفرق بین الخوف والخشیة107

20. شرح حدیث «نیّة المؤمن خیر من عمله»

مؤلف115

آثار120

رسالۀ حاضر123

شرح حدیث «نیّة المؤمن خیر من عمله»127

21. شرح حدیث «ماتردّدت فی شیءٍ أنا فاعله. . .»

درآمد137

مؤلف139

رسالۀ حاضر140

شرح حدیث «ماتردّدت فی شیءٍ أنا فاعله. . .»141

22. شرح حدیث «من همّ بحسنة ولم یَعملها. . .»

درآمد155

مؤلف155

اساتید و مشایخ156

تألیفات و آثار157

درگذشت159

رسالۀ حاضر160

شرح حدیث «من همّ بحسنة ولم یَعملها. . .»163

23. شرح دعاء النبی صلی الله علیه و آله بعد الصلاة

رسالۀ حاضر191

شرح دعاء النبی صلی الله علیه و آله بعد الصلاة195

24. شرح حدیث «رجِّع بالقرآن صوتک. . .» (رسالة فی الغناء)

مؤلّف283

رسالۀ حاضر284

شرح حدیث «رجِّع بالقرآن صوتک. . .» (رسالة فی الغناء)287

المدخل 287

الفصل الأوّل: فی عدم جواز الاستدلال بهذا الخبر288

الفصل الثانی: فی جواب الاعتراض بروایة الکلینی297

الفصل الثالث: فی ذکر بعض ما یعارض الحدیث المسئول عنه299

الفصل الرابع: فی الکلام علی سند المعارض الخاصّ300

الفصل الخامس: فی الکلام علی متن الحدیث المذکور، و ما یستفاد منه303

الفصل السادس: فی وجوه التأویل للحدیث المسئول عنه306

الفصل السابع: فی ذکر بعض ما أشرنا إلیه من أحادیث تحریم الغناء311

الفصل الثامن: فی بعض ما یستفاد من أحادیث التحریم من المبالغة و التأکید324

الفصل التاسع: فی ذکر منشإ هذه الشبهة و طریق الاحتراز منها و من مثلها328

الفصل العاشر: فی وجه نقل الإمامیة عن العامّة أحیانا و. . .336

الفصل الحادی عشر: فی بیان من قلّده المائلون إلی إباحة الغناء339

الفصل الثانی عشر: فی الإشارة إلی بعض ما انتهت إلیه الحال. . .343

25. آداب الصلاة (شرح حدیث حمّاد)

رسالۀ حاضر351

آداب الصلاة (شرح حدیث حمّاد)355

مقدمه355

سند روایت358

شرح حدیث حماد362

دیگر آداب نماز375

26. شرح زیارة الحسین علیه السلام

رسالۀ حاضر389

شرح زیارة الحسین علیه السلام 393

27. شرح حدیث «إنّ الأرض علی الحوت»

درآمد459

مؤلف459

شاگردان460

آثار461

رسالۀ حاضر462

شرح حدیث «إنّ الأرض علی الحوت»467

28. شرح حدیث زینب العطّارة

رسالۀ حاضر475

شرح حدیث زینب العطّارة481

تکملة نوریّة فی معرفة الطریقة الوسطی و صاحبها487

تمهید فیه تشیید490

تنبیه فی تبیین اختلاف الدرجات والدرکات492

تکملة فیه تبصرة فی معرفة العالم الاصغر والاکبر493

تتمة فی أقسام العقل والجهل494

تبصرة فی النفس، أقسامها ورذائلها495

فذلکة عرشیة فی تقابل المخلوقات496

مقایسة اقتباسیّة فی التقابل المعتبر فی الإنسان499

إشارة عرشیة فیه إنارة عرفیة فی طینة المؤمن والکافر500

ترجمة نوریة فیه تبصرة عرشیة فی طینة الموجودات503

إشارة نوریة فیه إنارة عرفانیة فی اصدار الموجودات عن الحقیقة المحمدیّة504

لطیفة عرشیة505

تفریع وتقریع فی معرفة طینة المحمّدیین507

تنبیه فیه توجیه وتوفیق فی تطبیق السماوات السبع مع الآباء السبعة508

رجعة عرشیة فی سرّ ذکر الماء بعد السابع508

تکملة فی معرفة حقیقة الماء الأرضیة509

تنبیه عرشی فی معرفة البحر المحیط510

نقل حدیث الإمام العسکری و شرحه510

کشف513

تفریع فی إحاطة النور المحمدی علی الممکنات514

تأیید وتشیید وتوحید514

رجعة بعد رجعة فی معرفة خلقة الأتقیاء515

إشارة فیه إنارة فی مزج طینة الأشقیاء مع الأتقیاء516

حکمة غائیة خلقة الأشقیاء توجب عمارة العالَم517

کشف عرشی فی معرفة سرّ التضاد فی العالم519

تنبیه تفریعی فی سرّ جعل الجهل والظلمة والنفس الأمارة520

نکتة عرشیة رجعة بعد رجعة وکرّة بعد کرّة فی جنود النفس الامّارة521

تکملة عرشیة فی الخصائل السبع الرذیلة523

تکملة عرشیة فی تبیین الحلقة الملقاة الاُولی524

تحصیل وتخلیص525

تمثیل فیه تحصیل فی مطابقة الاطوار البشریة الخلقیة بالمنازل السّبع526

تکملة فیه تبصرة فی سبب عمارة العالم526

تنبیه تفریعی فی طبقات الأرض والخصائل السبع527

تبصرة نوریة فی معرفة الملک الحامل للأرض527

تنبیه تفریعی تطبیقی528

فی مقارنة ما جاء فی الحدیث إلی العالم الصغیر528

تفریعات عرشیة نوریة فی مطابقة ما جاء فی الحدیث بالخصائل الرذیلة529

فی الحوت و خصائلها530

تکملة فیه تبصرة فی موقف العداوة والبغضاء532

حدیث الکمیل وبیان حال النفس الکلیة533

إشارة عرشیة فیه انارة نوریة مرتبة الاستواء فی درجات الوجود535

تکملة انعطافیة فیه تبصرة انصرافیة538

تکملة تمهیدیة فی أرکان العرش وأنواره وعددها541

تبصرة عرشیة فی الوجود الاجمالی والتفصیلی للأرضین السبع543

تبصرة بعد تبصرة543

تکملة تمهیدیة بعد تکملة فی الاستمداد عن العلویة العلیا544

إکمال فی التکملة الشمس تستمدّ من النور المحمّدی546

إکمال بعد إکمال الاستمدادیحصل فی محل قابل550

وهم وفهم فی تعیّنات العقل الکلّی552

تکملة تفریعیة فیه تذکرة وتبصرة فی معرفة أرض الشهوة553

نقل مقال لتحقیق حال فیما قاله المحقّق الأحسائی فی معرفة الأرض555

فی معرفة جبال البرد556

فی معرفة الثور556

تحقیق فیه إلی المَنزلة بین المنزلتین طریق فی الردّ علی ما قاله الأحسائی557

احتمال إهمال فی معرفة جبال البرد560

احتمال561

عقد وحلّ562

فی صفات الأرض وسرّ تعدّد الأرض562

تکملة بعد تکملة فی الکرسی وأرکانه563

تفریع عرشی فی تساوق أحکام الکرسی والعرش564

مزید فائدة فیه مزید تبصرة فی ما نحن بصدده فی معرفة خزائن کلّ شیء565

تکملة فی مزید الإفادة فی التبصرة فی شرح ما جاء فی کیفیة حدوث الأسماء572

تحقیق فی الاسم الأعظم574

فی مراتب المشیة576

وهم وفهم فی معرفة السحاب الثقال581

تبصرة عرشیة فی العلم والاسم المخزون581

فی أرکان الإسم الأعظم583

تبصرة عرشیة فی المظاهر المعتبرة فی الاسم الأعظم590

تکملة عرشیة فی منزلة نقطة الباء591

تکملة بعد تکملة فی أن بسم اللّه هو اسم اللّه الأعظم592

تنبیه فیه تفریع فی معرفة مدینة العلم و باب العلم و ید اللّه العلیا593

تنبیه بعد تنبیه فی احتیاج العرش إلی أرکانه594

تکملة فیه تبصرة فی لمیة افتقار العالم إلی النبوة والولایة596

تذکرة فیه تبصرة فی معرفة ید اللّه العلیا597

بیان ما قاله الأحسایی فی المقام598

تحقیق فی کلامه598

فی معرفة أرکان العرش600

حکمة عرشیة فی منزلة الانسان الکامل608

فی مضاهاة الإنسان و ربّه الجلیل608

تفریع تنبیهی فی أنّ للإنسان الکامل قوة جمیع العالم612

تنبیه فی عدم کمال کلّ إنسان614

فتوح استفاضیة فی معرفة إطلاقات المادة615

تقریب فی تقریب إنّ الحقیقة المحمّدیة هی المبدأ والمعاد616

29. شرح ثلاثة أحادیث

مؤلف621

رسالۀ حاضر622

شرح ثلاثة أحادیث629

1.

شرح حدیث: کم کان طول آدم علیه السلام حین هبط به الی الأرض. . .629

2.

شرح حدیث: أسلم أبو طالب بحساب الجُمَّل635

3.

شرح حدیث: إنّ محمّداً رأی ربّه فی صورة الشابّ الموفّق639