ghaemiyeh.com
سرشناسه:شریعتی، رحمتالله، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور:اندیشه اسلامی جلد 1/ رحمتالله شریعتینجفآبادی.
مشخصات نشر:نجف آباد: انتشارات مهر زهرا(علیها السلام)، ۱۳۹۸.
مشخصات ظاهری:2ج
شابک:۱۵۰۰۰۰ ریال:978-622-6051-44-6
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص.۲۰۷- ۲۰۹؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:تعلیمات دینی اسلامی -- راهنمای آموزشی(عالی)
موضوع:Islamic religious education -- Study and teaching (Higher)
رده بندی کنگره:BP۷/۷/ش۴۳۶الف۸۳ ۱۳۹۸
رده بندی دیویی:۲۹۷/۰۷
شماره کتابشناسی ملی:۵۵۲۱۷۸۱
بسم الله الرحمن الرحیم
«هَذَا کِتَابُنَا یَنطِقُ عَلَیْکُم بِالْحَقِّ» جاثیه/29
«فِیهَا کُتُبٌ قَیِّمَةٌ» بینه/3
اندیشه اسلامی1
دکتر رحمتالله شریعتی نجفآبادی
عضو هیئت علمی تمام وقت
دانشگاه آزاد اسلامی واحد نجفآباد
سرشناسه:شریعتی، رحمتالله، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور:اندیشه اسلامی ۱/رحمتالله شریعتینجفآبادی.
مشخصات نشر:نجف آباد: انتشارات مهر زهرا(علیها السلام)، ۱۳۹۸.
مشخصات ظاهری:۲16ص.
شابک:۱۵۰۰۰۰ ریال:978-622-6051-44-6
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص.۲۰۷- ۲۰۹؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:تعلیمات دینی اسلامی -- راهنمای آموزشی(عالی)
موضوع:Islamic religious education -- Study and teaching (Higher)
رده بندی کنگره:BP۷/۷/ش۴۳۶الف۸۳ ۱۳۹۸
رده بندی دیویی:۲۹۷/۰۷
شماره کتابشناسی ملی:۵۵۲۱۷۸۱
مقدمه. 9
بخش اول: انسان و ایمان. 10
مقدمه. 10
الف. نیازهای معنوی انسان.. 11
ب. نقش ایمان مذهبی در زندگی انسان.. 14
ج. عقل و ایمان.. 17
بخش دوم: توحید و صفات.. 22
در اصول دین تقلید جایز نیست.. 22
جوان و بهترین طرق به سوی حضرت حق تعالی. 24
توحید و اظهار نظر غیر متخصصها 27
اثبات خداوند از راه برهان صدیقین. 29
نقدی بر اثبات واجب تعالی از طریق غیر برهان صدیقین. 32
اثبات عرفانی واجب تعالی و تقدس: 33
الف. وجه مشترک و مختلف میان عرفان و حکمت... 33
ب. اشاره به سخنان عرفا در خصوص ذات اقدس الهی.. 35
صفات خداوند. 38
صفات خدا از نظر متکلمان. 40
انواع صفات.. 40
بخش سوم: عدل. 44
ویژگی عدل. 44
معانی لغوی عدل. 46
معانی اصطلاحی عدل. 46
چرا خداوند ظلم نمیکند؟. 49
ارزش عدالت اجتماعی. 51
اختیار انسان و قضا و قدر 54
شبههی شرور 56
تعریف و موارد شر. 56
حل فلسفی مسئله شرور. 57
شر و کلینگری.. 59
نقد و بررسی دیدگاه حکما در مورد شرور. 60
حل شبههی شرور با دلایل سمعی.. 61
شرّ و شیطان در برهان و عرفان.. 63
بخش چهارم: توحید و شرک.. 66
مقدمه. 66
الف. توحید در ذات... 68
ب. توحید صفاتی.. 70
ج. توحید در خالقیت... 71
د. توحید در ربوبیت... 73
هـ. توحید در عبادت... 76
بخش پنجم: معاد 80
معاد در لغت و اصطلاح و... 80
جوان و اهمیت معاد 81
اثبات برزخ. 84
فرقههای اسلامی و سعادت و شقاوت آنها 86
شفاعت و سؤال و... در قبر. 88
ویژگیهای برزخ و برزخیان. 90
دلایل عقلانی- سمعی معاد 93
بدن و روح در ارتباط با معاد 95
حقیقت مرگ.. 98
انواع مرگ و فراگیری آن. 101
معاد هم جسمانی است و هم روحانی. 103
انسان در قیامت با نفس و بدن، همان انسان در دنیاست.. 106
تعریف تناسخ انفصالی و دلایل ابطال آن. 107
تناسخ طولی و تجسم اعمال. 109
شفاعت.. 113
مفهوم و اهمیت شفاعت... 113
امیدوارکنندهترین آیه. 116
ادله توسل و رد نظریه وهابیها در این خصوص... 119
مشروعیت زیارت قبور پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) و رد نظر وهابیت در این خصوص... 122
زیارت و آداب و آثار آن. 125
وهابیها و قبور ائمه. 127
دلایل قرآنی مشروعیت زیارت قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام). 128
دلایل روائی مورد تأیید اهل سنت در مورد مشروعیت زیارت پیامبر(صلی الله علیه و آله) 130
جواز سوگند یاد کردن به غیر خدا 133
خلود در ثواب و عقاب.. 134
الف. سعادت و شقاوت ابدی.. 134
ب. رحمت خداوند و خلود در بهشت... 137
ج. عاقبت فُسّاق و کفار. 139
د. حکمت بلای مؤمن و رفاه کافر. 140
ه. از مصادیق رحمت، آمرزش صغائر و افزایش ثواب و... است. 143
و. انواع بهشت: 145
بهشت تن. 145
بهشت روح و نفس... 148
ز. سرانجام کفار و مشرکین از جهنم خارج میشوند. 150
ح. عمومیت عبادت خلایق و فراگیری رحمت خداوند. 151
بخش ششم: جوان و نگاهی به مهمترین ادیان جهان. 155
مقدمه. 155
هندوئیسم. 156
فرهنگ و تربیت در وِدا یا مجموعهی کتب مقدس.. 157
خدایان سه گانه. 158
تناسخ در آئین هندو 160
وحدت وجود 161
یوگی یا روش جوکیان. 162
بودیسم. 163
اندیشههای نظری و عملی بودا 165
سرگذشت زرتشت و دین او 167
تعالیم زردشت.. 169
اوستا و خدایان و بقای روح. 170
یهودیت.. 172
1- ریشه تاریخی... 172
2- تلفظ خدا 175
3- حقیقت خدا از منظر یهود. 177
5- اعتبار کتب یهود. 183
6- پیدایش صهیونیسم و تأسیس دولت اسرائیل.. 185
پژوهشی در مورد بعضی از مهمترین اعتقادات مسیحیت.. 187
مقدمه. 187
مریم و دوران آبستنی و وضع حمل او و ... 191
تثلیث در مسیحیت... 193
ابطال تثلیث.. 195
اعتبار و ارزش کتاب مقدس مسیحیت... 197
نقد و بررسی کتب مسیحیان. 199
ریشه تحریفها 200
مسیح مصلوب نشد. 203
چند عقیده خرافی دیگر در مسیحیت... 205
فارقلیط خواهد آمد. 207
فا رقلیط و مسلمان شدن یک مسیحی... 209
منابع... 207
نام کتاب درسی حاضر:«اندیشه اسلامی 1»، حاکی از آن است که اسلام، برخلاف تمام ادیان کنونی، به تفکر و تعقل، بسیار بها میدهد و از تحریف و خرافه به دور است.
از مسائل بسیار مهم و سرنوشتساز در سعادت آدمی اندیشیدن در باب نفس انسان و خدا و معاد است.
آدمی اگر به درستی، خود را بشناسد و تواناییها و گنجینههای فطری و عقلانی و عرفانی خود را کشف کند و آنها را شکوفا نماید، به فوز و فلاح و سعادت مطلق در دنیا و آخرت نایل و واصل میگردد و خدا را درحالی ملاقات میکند که«راضیة مرضیة» باشد.
در میان موهبتهای اِلاهی به بشر، دین ناب آسمانی جایگاه خاصی دارد، چراکه تنها همان، سبب تحقق هدف آفرینش که کمال بینهایت است میباشد. از ابتدای خلقت بشر تا انتهای آن، دینِ وحیانی- آسمانی، همراه و ملازم او بوده و هست و خواهد بود و همواره معصوم اعم از پیامبر یا امام، هادی و حامی ارزشهای انسانی وجود داشته و دارد و خواهد داشت، لذا دین به گفته«میرچا الیاده» هم کهنترین و هم نافذترین و هم اثرگذارترین نهاد اجتماعی بشر است.
اساساً مردم مخصوصاً جوانان فرهیخته، که از مخاطبان اصلی این اثراند، دنبال آیین و دینی باید بروند و میروند که با فطرت و عقل و عاطفه آنها همگون باشد و هرچه علوم و معارف و تجربههای بشری روبه جلو دارد و رشد میکند، صحت و دقت و تمامیت و ظرافت کمال آن، بیشتر تأیید میشود و مقبول میافتد. و آن جز دین اسلام که در سنت نبوی و تشیع علوی تبلور یافته است، نیست.
اسلام آیینی است که همه ابعاد«عقلی- عقیدتی و قلبی- عاطفی و روحی- اخلاقی و عملی- بدنی» آدمی را در برمیگیرد و بهترین پاسخگو در آن زمینههاست.
کتاب حاضر، پیرامون سه اصل از اصول دین اسلام، که عبارتند از توحید و عدل و معاد و لوازم آنها، به بحث و تحقیق پرداخته است و چون دانشجویان و فرهیختگان جوان مایلاند از ادیان کنونیِ غیر از اسلام، که مورد توجه و قبول کثیری از مردم جهان است، اطلاع حاصل نمایند تا مقایسهای میان اسلام و آنها صورت بگیرد و به ارزش آیین خود پی ببرند، لذا بخشی از این کتاب تحت عنوان«جوان و نگاهی به مهمترین ادیان جهان» اختصاص داده شده است.
**
میان انسان، از جهت انسانیت و ایمان رابطه تنگاتنگ وجود دارد. به ویژه اینکه ثابت شده است که نفس و روح انسان، مجرد و غیرمادی است، پس ایمان که امری مجرد و معنوی است همسنخ نفس مجرد است، لذا هرجا که انسان وجود دارد ایمان نیز باید وجود داشته باشد و هرجا که ایمان وجود دارد پای انسان و جن در میان است(جن نیز مثل اِنس در انتخاب ایمان یا کفر آزاد است.)(1)
هر شخصی دو جنبه دارد: یکی ظاهر اوست که از آن به«بشر و آدم» تعبیر میشود. بشر از بَشَرَه که به معنای ظاهر است میباشد(2)(بشره به معنای پوست است)، چنان که پیامبر میفرماید:«أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ»(3)و آدم به معنای ادیم که به معنای چرم سرخ یا دباغی شده است میباشد.
و دیگر باطن اوست که همان نفس و روح است که از آن تعبیر به انسان، بلکه انسانیت و آدمیت میشود. انسان در اصل«اُنس» بوده است، چون الفت برقرار مینماید. بعضی گفتهاند: آن، مأخوذ از نسیان که به معنای فراموشی است میباشد. قرآن دربارهی آدم(علیه السلام) میفرماید:« وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَی آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِیَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا»(4)یقیناً پیش از این به آدم سفارش نمودیم(که از میوه آن درخت نخورد)، پس فراموش کرد و عزمی استوار برای او نیافتیم.
منطقیان در تعریف انسان گفتهاند: انسان حیوان ناطق است، یعنی او هم حیات دارد و هم مدرک کلیات، چه در تصورات و چه در قضایا، است. حیوانات از خیال و وهم و محسوسات و غرائز تجاوز نمیکنند ولی انسان علاوه بر آنها عقل و فطرت نیز دارد و از الهامات و شهودهای عرفانی و مکاشفات و حتی وحی هم میتواند برخوردار شود.
البته این منافات ندارد که گفته آید:«انسان، خلیفه خدا در روی زمین است»، چنان که قرآن میفرماید:إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا(1)یقیناً ما امانت(خلافت) را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه نمودیم و آنها از به عهده گرفتنش(به سبب عدم استعداد و نداشتن اختیار) امتناع ورزیدند و از آن وحشت نمودند، درحالی که انسان آن را پذیرفت و این درحالی بود که او بسیار ظالم و بسیار جاهل بوده است.
چون انسان قادر است که یا ظالم و جاهل باشد و یا عادل و عالم، لذا مختار است، پس قابلیت حمل آن خلافت را تنها او دارد و چون آندو صفت از باب عدم ملکهاند(برای مثال کوه علم ندارد، نه اینکه جاهل است) و تنها از ویژگیهای انساناند و به علت اینکه اکثر قریب به اتفاق انسانها به وظبفه در خور خود عمل نمیکنند، مصداق ظلوم و جهولاند، بهویژه اینکه خداوند آن همه لطف و عطا نموده است و انسانها آن همه ناسپاسی دارند.
بحث دربارهی«انسان و ایمان» به سه قسم تقسیم میشود که عبارتاند از:
اساس و پایه پرمایه انسان، معنویات او و بدن و جسم و امور مادی، فرع او هستند. حکما گفتهاند: بدن و تن انسان، مرتبه نازلهی نفس است و تندیس، به منزله آلت و وسیله رشد و تکامل آن به شمار میآید. به همین دلیل گفتهاند:عقل سالم، در بدن سالم است و نیز گفتهاند: تن انسان به عنوان علت معده و زمینهساز و نفس و روح به عنوان علتِ حقیقی و ایجاد محسوب میشوند. به این ترتیب بدن، مقابل روح و ضد آن نیست.
بدن انسان به غِذاهای مادی از قبیل خوراک و آشامیدنی و هوا و... نیاز دارد و هرکدام از حواس پنجگانه روزی خاص خود را طلب میکند که انسان باید به دقت آنها را مراعات نماید. برای مثال گفتهاند:
1) - احزاب، 72.
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را(1)
و روایت شده است:«ان لبدنک علیک حقاً(2)»؛ یقیناً به نفع بدن تو و بر گردنت حقی وجود دارد که مکلف به انجام دادن آن هستی.
انسان با اغتذا و غِذا خوردن، بقای شخصی و نوعی خود را تضمین میکند که اساس آن بقا، حب به ذات و به بقای آن است ولی چون انسان با مرگ، بدنش متلاشی میشود و روحش باقی میماند، باید در جهت کسب معنویات و کمالات روحی و نفسانی خود ساعی و کوشا باشد که رأس و مقدّم همهی آنها، معرفت نفس و حالات آن است. آن سبب میشود که انسان به معرفت علةالعلل و غایت غایات نایل آید.
قرآن در این زمینه با کوتاهترین لفظ بلندترین معنا را افاده نموده میفرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ عَلَیْکُمْ أَنفُسَکُمْ(3)ای اهل ایمان! مراقب(ایمان و ارزشهای معنوی) خود باشید. از علام طباطبایی نقل شده است که کراراً میگفت: مراقبت، مراقبت. حسنزاده آملی گوید:
معظم له میفرمود: تخم سعادت، مراقبت است(4).
و نتیجه آن، وصول به حضرت حق میباشد. سعدی چه خوش و شیرین سروده است:
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هرکسی بالوجدان مییابد که نفسش، بسیط و غیرمرکب است و جسم و جسمانی نیست و از احکام ماده تبعیت نمیکند، لذا همیشه ثابت و باقی خواهد بود و مرگ وقتی رخ مینماید که روح به کمال شایستهی خود و بدن به ضعف نهایی خود برسد(5).
حکمای اسلام ثابت کردهاند که حقیقت انسان روح و به تعبیر آنها نفس است و چون بسیط و مجرد و غیرمادی و غیرقابل تقسیم و تغییر و تبدیل است، ابدی، نه ازلی، است ولی مِثل افلاطون آن را ازلی(زمان بیآغازین) نیز میداند.
به این ترتیب انسان باید غِذای مناسب نفس خود را به آن بدهد و آن همان معنویاتی است که او، باید کسب نماید تا به سعادت دنیوی و اخروی نایل و واصل گردد و آن همانا اعتقادات ناب نسبت به خدا و معاد است و بهطور کلی اصول دین و مذهب (عدل و امامت) است.
همانگونه که انسان باید به غضب و شهوتِ شکم و دامن خود توجه نماید شایسته است به غذاهای معنوی روح خود نیز عنایت ویژه و کامل داشته باشد که آنها عبارتند از تعقل و ایمان و خُلق بایستهی حاصل از عمل صالح است.
فلاسفهی اسلام مثل فارابی و ابنسینا و ملاصدرا و...، به تبع قرآن و اهل بَیت، ثابت نمودهاند که نفس انسان، دمش الهی،«نفحت فیه من روحی(1)» است و منقسم و متغیر و محدود و مکانی و زمانی و متکثر و فاسدشونده نیست و بعضی مثل شیخ اشراق نفس انسان را صرفالوجود و مبرا از ماهیت و چیستی میدانند و از انیات صِرفه تلقی مینمایند.
وقتی نفس انسان به وسیله حواس ظاهری ادراک نشود چگونه خالق آن به وسیله آنها ادراک میشود. انسان حتی قادر نیست چشم و گوش مادی خود را مستقیماً رؤیت نماید و تنها غیرمستقیم و به نحو استنباط به وجود آنها باور دارد، کما اینکه وجود خداوند را نیز اینگونه مییابد.
به همین دلیل علی(علیه السلام) میفرماید:«من عرف نفسه فقد عرف ربه(2)»؛ هرکس خود را بشناسد پروردگارش را میشناسد که آن کلام، عکس نقیض آیه قرآن است که میفرماید:«وَلَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ(3)»؛ مانند کسانی مباشید که خدا را فراموش نمودند، پس خدا هم آنان را از خودشان به فراموشی درآورده است.
برخی از مردم به غَلط میگویند: نفس، در بدن است ولی ارسطو میگوید: بدن در نفس است، چون نفس، وسیعتر از بدن است(4). ولی راقم این سطور معتقد است: نه نفس در بدن است و نه بدن در نفس، بلکه نفس محیط و مدبر بدن است و سرانجام، بدن را رها
مینماید. نفس انسان نامحدود است و هرکسی خود را بالوجدان اینگونه مییابد و در نتیجه آغاز و وسط و انجام ندارد.
قرآن بیان میدارد:«ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِیهِ مِن رُّوحِهِ(1)» ؛ سپس(خدا) اندام انسان را موزون و متعادل ساخت و از روح خودش در وی دمید. نتیجه آنکه انسان از دو کمال و جمال ظاهری و باطنی برخوردار است: یکی بدن اوست که از همهی جانوران زیباتر است و دیگر نفحه الهی است که بیانگر حُسن و نیکویی و جمال و ارزش و قداست معنویات، یعنی نفس و حالات آن است.
در اینجا به دو نکته باید توجه نمود: یکی اضافه روح به خداوند(روحه) است که اضافه تشریفی است، یعنی چون نفس انسان ارزشمند است، منسوب به تنها خداوند است و دیگر آنکه روایت شده است:«ان الله تعالی یبعث مَلَکاً فینفخ فیه(الانسان) الروح(2)
خداوند ملکی را مبعوث میکند تا در انسان، روح(که از سنخ عالم امر است) را بدمد. حاصل اینکه نباید تصور کرد که انسان جزء خداوند است، بلکه روح و نفس انسان، مَثَل و جلوه و نمود و نماد خداست.
ماحصل اینکه انسان، مادی صِرف نیست و از بدن برخوردار است، اما بدن، جزء حقیقت انسان نیست و از ابعاد ادراکیِ نظری و عملی و گرایش به کمال و زیبایی و خیر مطلق و عبودیت و از میل به سیر و سلوک معنوی- عرفانی بهرهمند است که مبنای آنها همان نفحه ربابی و دمش الهی و وزش قدسانی است.
بعد از اینکه ماهیت نفس انسان تا حدودی، روشن شد نوبت به ایمان میرسد. ایمان در لغت و اصطلاح یعنی نفس و روح خود را با قبول حقایق کلی و دائمی و مقدس و سرنوشتساز و جذاب و فطری و معقول و مستدل، در امنیت روحی و روانی قرار دادن. انسان علاوه بر این امنیت و ایمنی، که باطنی است، به امنیت ظاهری نیز نیاز دارد که نظام اسلامی عهدهدار تأمین سلامت و رشد آن است.
قرآن کریم، موطن و جایگاه ایمان را قلب آدمی دانسته میفرماید:«أُوْلَئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ وَأَیَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ(1)»؛ آنان(دوستان خدا) کسانیاند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته و با روحی از جانب خودش آنها را تقویت نموده است.
ایمان وقتی کامل است که از قلب به گفتار و عمل نیز سرایت نماید. از امام رضا(علیه السلام) در باب ایمان نقل شده است: ایمان تصدیق قلبی و اقرار زبانی و عمل به ارکان و اعضاست(2)
و تعریف خواجه طوسی که ایمان را تصدیق به قلب و زبان میداند ناقص مینماید، مگر اینکه زبان را اعم از گفتار و زبان بدانیم. عین عبارت او چنین است:«الایمان التصدیق بالقلب و اللسان»(3).
تنها ایمان اسلامی که یقینی- منطقی است میتواند سبب وصول به سعادت عظمی و فوز و فلاح و رستگاری مطلق برای انسان شود و لاغیر و فقط همین ایمان مورد حمایت جدی فطرت سالم بشری است و هر عمل صالحی از هر مرد و زنی که بر مبنای این ایمان باشد، منتهی به حیات طیبه خواهد شد و به اجر و پاداشی بهتر از کردارشان خواهند رسید.«مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ(4)». وقتی از علی(علیه السلام) دربارهی حیات طیبه سؤال شد، فرمود: منظور از آن، قَناعت است(5).
علت اینکه معصومان گناه نمیکنند این است که معرفت آنها به حضرت حق، کامل و راسخ و نافذ در قلب آنهاست و خدا را در زندگی حاضر و ناظر مییابند و به آثار سوء و بد گناهان کاملاً واقفاند و میدانند با یک گناه، چه صغیره و چه کبیره، آبروی خود را به سرعت نزد خالق و خلق، که یک عمر برای آن زحمت کشیدهاند، از دست میدهند و از سرزنش وجدان نیز در امان نخواهند ماند. درواقع آنها مقام عالی نبوت و امامت را با هیچ چیز دیگر معاوضه نمیکنند.
دانه فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه
هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا
به ویژه اینکه آنها دنیاپرستی را متاع قلیل میدانند که به دنبالش عذاب الیم است. که آن، همان بیان قرآن است که میفرماید:«مَتَاعٌ قَلِیلٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ(1)».
خلاصه اینکه آنها چون به درجات عالیه یقین رسیده از هر انحرافی مصون و محفوظاند. قرآن در این زمینه میفرماید: وَکَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ(2)و همچنین ما به ابراهیم ملکوت و باطن آسمانها و زمین را نشان میدهیم و... تا از اهل یقین باشد.
بسیاری از مردم با اینکه میدانند گناهانی نظیر شرب خمر و استعمال مواد و خوردن گوشت خوک و... مضرند، از آنها اجتناب نمیکنند، زیرا به باور قلبی و یقین نرسیدهاند. قرآن میفرماید: وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا(3)فرعونیان معجزات حضرت موسی(علیه السلام) را از روی ظلم و برتریجویی انکار نمودند و این درحالی بود که پیش خودشان یقین داشتند(که حق با موسی است ولی چون یقین آنها از نوع علم بود و به قلبشان نفوذ نکرده بود مطیع حق نشدند).
کتاب آسمانی اکثر مؤمنان را مشرک دانسته میفرماید: وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاَّ وَهُم مُّشْرِکُونَ(4)و بیشتر مردم ایمان به خدا نمیآورند مگر آنکه آن را با شرک آلوده مینمایند.
اصل ایمان اختیاری نیست، چون وقتی مثلاً به خدا ایمان آوردیم محال است به قلب بباورانیم که خدا وجود ندارد ولی تحقیق و پژوهش درباره آن و اقرار و عمل به لوازم آن در اختیار بشر است و ثواب دارند و در غیر این صورت عقاب دارند.«وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّکُمْ فَمَن شَاء فَلْیُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْیَکْفُرْ(5)»؛ و بگو: دین حق، همان است که از جانب پروردگار شما آمده است، پس هرکس خواست ایمان بیاورد و هرکس خواست کفر بورزد.
ایمان مراتب و درجات دارد(1)
که شخص اول اسلام میآورد(2)سپس ایمان توأم با شرک(3)
و پس از آن ایمان خالص و یقینی و سرانجام به سکونت و آرامش میرسد(4).
یقین نیز مراتب دارد: 1. علمالیقین، مانند کسی که با مشاهدهی دود از وجود آتش آگاهی حاصل مینماید. 2. عینالیقین، مانند کسی که مثلاً خود آتش را میبیند. 3. حقالیقین و آن حال کسی است که در آتش وارد شود و بسوزد(5).
بهترین اثر و ثمر ایمان و یقین، آرامش و اطمینان خاطر است و آسایش و رفاه فرع آن است. بسیاری از مردم مغرب زمین آسایش دارند ولی آرامش ندارند و لذا از آسایش نیز محروماند و کثیری از شرقیها از آرامش برخوردارند ولی از رفاه و آسایش محروم ولی درواقع آسایش حقیقی را اینها دارند. قرآن میفرماید:«الَّذِینَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ(6)» و در مقابل، آنها که از ذکر خدا دورند زندگیشان گره میخورد و عیششان ضنک و تنگ و تار و تاریک است.«وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکًا وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی(7)».
آنان که از«قرآن درمانی» و از بهترین امنیت، که امنیت عقل و قلب است، به دورند، از استرس و اضطراب و افسردگی و پوچی حیات و عدمانگیزه برای بقای زندگی و ناهنجاری و یأس و سرخوردگی رنج میبرند، لذا برای فرار از آنها دست به اعتیاد و چهبسا اهلاک حرث و نسل و قتل و غارت و خودکشی میزنند.
مراد حکما از عقل انسانی همان قوت و نیروی مدرکهی کلیات است که نفس ناطقه نامند(8).
منظور آنها از عقل، عقل نظری است که انسان به حقایق اشیا، آنچنان که هستند،
آگاهی مییابد. به بیان دیگر آن، قوهای است که مفاهیم تصوری و تصدیقی کلی را درک و تعقل میکند و آن مرتبهی عالی نفس و روح و روان انسان است که آن، در مقابل احساس و تخیل و توهم میباشد و علاوه بر آن، استدلال و برهان به عهدهی آن است.
قرآن مشتقات عقل را به کار گرفته، آنجا که درباره بعضی از یهود میفرماید:«یَسْمَعُونَ کَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَهُمْ یَعْلَمُونَ(1)»؛(آیا انتظار دارید یهود به آیین شما مسلمانان ایمان بیاورند با اینکه عدهای از آنها) سخن خدا را میشنوند و پس از تعقل نمودن و فهم آن، آن را تحریف مینمایند، درحالی که آنان(به حقانیت اسلام) علم و آگاهی دارند.
عقلی که انسان را به سعادت مطلق و فوز عظیم، بلکه اعظم میرساند همان است که امام صادق(علیه السلام) فرموده است:«العقل ما عُبد به الرحمنُ و اکتُسب به الجنان(2)»؛ عقل چیزی است که به وسیلهی آن، رحمان و خداوند عبادت میشود و به سبب آن، بهشتها به دست میآیند.
در کلمات عرفاست که عقل دو قسم است: یکی عقل معاش که محل آن سر و دِماغ است و دیگر عقل معاد که مرکز آن سِرّّ و فؤاد است(3). فیض کاشانی در این خصوص گوید: عقلی را که این قوم(عرفا) نکوهش مینمایند عقل اهل دنیاست، نه عقل اهل آخرت، چه عقل کامل اخروی آن است که احوال معاش و معاد به آن منتظم گردد... عقل اهل دنیا فی الحقیقه عقل نیست(4)، چنانکه در حدیث و روایت امام صادق(علیه السلام) وارد شده است: تلک النکراء، تلک الشیطنة و هی شبیهة بالعقل و لیست بالعقل(5)آن حضرت آنچه را به عنوان عقل در معاویه بود، نکراء و زیرکی- که چون در مشتهیات او استعمال میشد از جنود جهل به حساب میآید(6)- و شیطنت میخواند که آن، شبیه به عقل است ولی عقل نیست.
عقل جزئی عقل را بدنام کرد
کام دنیا مرد را ناکام کرد
اگرچه هیچ دانشی به مایه و پایه بزرگی و ارزشمندی علم عرفانی نمیرسد و آن کس که عرفان ندارد نه دنیا را دارد و نه آخرت را، لکن حق این است که معارف و علوم انسانی- الهی را باید با هر دو چشم عقل و چشمه عرفان نگریست، زیرا بشر نمیتواند از منطق و برهان و فلسفه بینیاز باشد، مگر اوحدی و فردی از انسانها که دارای نفس کامل و مکتفی(آن کس که مثل پیامبر-ص- است که به معلم درونی خود اکتفا نماید(1))
و مؤید به روح قدسی(عقل فعال) است... حق این است که قرآن و عرفان و برهان از یکدیگر جدایی ندارند و عارف اگر بخواهد یکی از مطالب فلسفی را رد و ابطال(و یا حتی اثبات) نماید بالاخره باید با دلیل و منطق و قواعد کلی فلسفی ابطال نماید(2)
یا اثبات نماید.
ضمن این که منظور بعضی از عرفا که فلسفه را تکذیب میکنند، عدم توقف در آن است، نه این که آن را غلط و غیرواقعی بدانند(3).
انسان قادر است با عقل ناب خود از ملک افضل شود. از امام صادق سؤال شد: ملائکه افضلاند یا انسان. امام فرمود: خداوند ملائکه را خلق نمود درحالی که عقل داشتند و شهوت نداشتند و در حیوانات شهوت قرار داده است و عقل به آنها داده نشده است و به انسان هردو اعطا گردیده است، پس اگر کسی عقلش بر تمایلات و شهواتش غالب آید از ملائکه برتر است، چون قادر بر شهوترانی است و کسی که شهوتش بر عقلش غالب آمد از حیونات پستتر خواهد بود، چون قادر بر ترک شهوترانی است. قرآن نیز این را تأیید کرده میفرماید: أُوْلَـئِکَ کَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ(4).
آدمی زاده طَرفَه معجونی ست
کز فرشته سرشته و ز حیوان
کر کند میل این شود پس ازین
ور کند میل آن شود به از آن
به این ترتیب امتیاز انسان از سایر حیوانات، عقل اوست و آن نیرویی است که دارای فهم و تدبر منطقی است و تعقل میکند. عقل را از آن جهت عقل گویند که دارنده خود را
از زَلّات و لغزشها نَجات دهد. آن، همخانه واژه عِقال است و عقال چیزی است که با آن شتر را میبندند، چنانکه عاقول گیاهی است که شتر میخورد(1).
عقل انسان بایسته و شایسته است تحت مدیریت و هدایت و حمایت وحی قرار گیرد وگرنه اسیرِ هوایِ امیر او میشود. علی(علیه السلام) میفرماید: کم من عقل اسیر تحت(عندَ هویً(2))
هوی امیرٍ(3).
در ارزش و قدر و منزلت عقل ناب همین کافی است که خداوند میفرماید:«وَقَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ(4)»؛ و(کفار در جهنم) خواهند گفت: اگر ما(در دنیا با گوش دل، حقایق را) میشنیدیم، در میان آتش اهل آتش نمیبودیم و«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ(5)»؛ بدون شک بدترین جنبندگان نزد خدا کران(از شنیدن حق) و لالان(از گفتن حق) هستند که(کلام حق) را تعقل و مورد اندیشه قرار نمیدهند.
خواجه عبدالله انصاری گوید: خدایا آنکه را عقل(و خردی که اسیر هوی و هوس نباشد) دادی چه ندادی و آنکه را عقل ندادی چه دادی(6).
عقل دو قسم است: یکی عقل نظری که درباره هستی آنچنان که هست بحث میکند و دیگر عقل عملی است که درباره بایدها و نباید تحقیق میکند. در فلسفه اخلاق ثابت میشود که میان آن دو عقل رابطه خاصی وجود دارد. به این معنا که از عقل نظری و رأی کلی، عقل عملی و رأی جزئی میتوان نتیجه گرفت، مثلاً گفته میشود: عقل نظری بر این باور است که: صدق، حسن است(صغری) و هر حسنی شایسته است عمل بشود(کبری)، پس صدق شایسته است عمل بشود(نتیجه) و عقل عملی از این رأی کلی، یعنی نتیجه، نتیجه جزئی میگیرد و آن به این نحو است: این صدق است(صغری) و هر صدقی شایسته است عمل بشود(کبری)، پس این شایسته است عمل بشود(نتیجه).
این درحالی است که چون اصول مسیحیت غیرعقلانی است بسیاری از متفکران مسیحی چارهای جز آن ندیدند که بگویند: ایمان بیاورید تا بفهمید و وقتی فهمیدند که این آیین تحریف و منحرف شده است دیگر نمیتوانند از آن برائت حاصل نمایند و الا مرتداند. بعضی از آنها معتقدند: ایمان دینی اصیل هنگامی ظاهر میشود که عقل به پایان خود برسد(1)
و این یعنی یا عقل و یا دین. در نتیجه آنکه عقل دارد دین ندارد و آنکه دین دارد عقل ندارد.
1) - Pojman, Louise, Philosophy of Religion ,P 397 ,1986.
نظر به اینکه جوان چون بیشتر از سلامتی و قدرت جسمی و نشاط و شادابی و صحت روانی برخوردار است، تا حدودی عقاید خرافی در مغز و عقل و قلب او رسوخ پیدا نکرده است و او آلوده به تعصبات جاهلانهی گذشته و حال نگردیده است و دل و روح او آغشته به گناه و دارای علقه به دنیا و متصف به آرزوهای طولانی و پوچ و پیرو هوی و هوس نیست و یا اگر هم باشد، قلیل و در حد کم و عارضی است و او بیشتر دنبال دلیل و برهان است تا تقلید کورکورانه؛
بنابراین میطلبد که هرچه زودتر در مورد جهانبینی، به ویژه اصول دین خود مخصوصاً توحید بیندیشد و تعقل نماید و آنها را مجهّز به منطق و استدلال نماید تا به اعتقاد وجود خدای واحد قهّار نایل آمده و نظام هستی را برای خود موجه نماید و بـه وظیـفه خـود در قبال خدا و جهان و انسان آشنا گردد و زیر بار مسئولیت الهی برود، در نتیجه به خوشبختی بینهایت و ابدی و ثابت در رسد.
تقلید در مطلق عقاید، به ویژه اصول خمسه غیر صحیح و بلا جواز است، لذا صحیح نیست شخصی از کسی که به خداوند سبحان معتقد است، در اعتقادش تقلید و پیروی نماید. وقتی مقلّد در ارتباط و توجیه احکام عملی، به وجود خداوند، عزّوجلّ، شک و ریب دارد، باید طبق مقتضای عقلی که خداوند به او هبه نموده است، در مورد توحید، به واسطه نظر در خودش و آفاق، تحقیق نماید تا به اثبات وجودش نایل آید.(1)
1) - محمدجمیل حمّود، الفوائد البهیة فی شرح عقائد الامامیة، ج1، ص81 ، 1431ق.
اما در فروع دین اسلام، که عبارتند از احکام شریعتِ وابسته به اعمال، استدلال و اجتهاد واجب عینی نیست، بلکه در آنها، یکی از امور اجتهاد یا احتیاط یا تقلید اعمال میگردد، مشروط بر اینکه فروع دین از ضروریات ثابت و قطعی در دین نباشد، مانند وجوب نماز و روزه و زکات و... .(1)
انسان از باب قاعده عقلانیِ«دفع ضرر محتمل، واجب است» و«شکر منعم، واجب است»، بایسته است به وجود (و وجوب) و یگانگی واجب تعالی معرفت برهانی پیدا نماید.(2)
امام صادق(علیه السلام) در مورد قاعده مذکور به ابن ابی العوجاء، زندیق معروف فرموده: «إن یکن الأمر کما تقول ـ و لیس کما تقول ـ نجونا و نجوت و إن یکن الأمر کما نقول ـ و هو کما نقول ـ نجونا و هلکت»(3)،
یعنی اگر امر و حقیقت همان است که تو میگویی، یعنی احتمال بدهی خداوند و معاد وجود ندارد ـ در حالیکه واقعیت چنین نیست که تو میگویی ـ هم ما نجات پیدا کردهایم و هم تو و چنانچه واقعیت امر همان است که ما میگوییم و حداقل احتـمال بـدهیـم تـوحید و قیامت، حقیقت دارند ـ در حالیکه واقعیت همانگونه است که ما معتقدیم ـ ما نجات پیدا نمودهایم و تو به هلاکت و شقاوت رسیدهای.
گفتنی است که اصول اعتقادی زیاد است که أهم آنها پنج قسم است که به ترتیب عبارتند از توحید و عدل و نبوت و امامت و معاد.
عقل حکم میکند که مردم مخصوصاً جوانان با دلیل قویم و برهان یقینی به واجب الوجود احدی و سرمدی باور پیدا کنند و به حقیقت نفس خود آگاه گردند؛ آن نفسی که وقتی آن را شناختند خدا را بشناسند و بدانند سرانجام آنها به معاد منتهی میشود.
اگر آنها عقل خود را معطل بگذارند و تفکر ننمایند و یا به دنبال افراد بیایمان و فاسق بروند، از لحاظ ذهنی بیمار شده، چه بسا برای رهایی از عدم توجیه ذهنی خود در مورد نظام عالم هستی و تناقض داشتن در مورد آن و رنج حاصل از آن، به مواد مخدره و خمر و امور غفلتآور و تخیل برانگیز روی آورند و سرانجام تن و روح و فکر آنها علیل گشته به خسران ابدی نایل و واصل گردند.
اسلام دینی است که به تفکر و تعقل بسیار بها میدهد. علی (علیه السلام) میفرماید: لا عبادۀ کالتفکر فی صنعۀ الله عزّ وجلّ.(1)
امام صادق (علیه السلام) میفرماید: مردی از بنیاسرائیل در جزیرهای سرسبز خدا را بسیار عبادت میکرد. ملکی از خداوند خواست که او را از مقدار ثوابش آگاه نماید و خداوند او را از آن آگاه ساخت و او آن ثواب را قلیل و کم یافت.
پس به او وحی نمود که با آن مرد مصاحبه کند، لذا آن ملک پیش او رفت و گفت: جایگاهت خوب و فقط برای عبادت مناسب است. او گفت: آری. فقط یک عیب دارد و آن این که پروردگارمان یک چهارپایی ندارد. لذا اگر الاغی میداشت آن را اینجا میچرانیدیم. حال که چَرایی وجود ندارد، این علفها ضایع میشوند.
ملک گفت: خدا الاغ ندارد. او گفت: اگر میداشت مثل این علفها از بین نمیرفت. پس خدا به ملک وحی نمود: که من به اندازه عقلش به او پاداش میدهم.(2)
نکتهای که تذکرش لازم است اینکه جوانان بهتر است در آغاز تحقیق از قرآن و روایات و کتبی که علمای اسلام نوشتهاند، در مورد عقاید و جهانبینی و مبانی فکری خود استفاده نمایند که اگر آنها را فطری و عقلانی و عرفانی و علمی یافتند، بیشتر به صحت و درستی اصول دین پی میبرند و به التزام عملی در این خصوص نایل میآیند، علمای امامیه گفتهاند: «إنّ السَّمعیاتُ ألطافٌ فی العقلیات، به معنی أنّ الشَّرعَ مُرشدٌ، لا مؤسس لِمسألةِ وجودِ الخالقِ العظیمِ».(3)
وقتی اصول و فروع دین مورد تأیید عقل گردد، انسان بیشتر موفـق به قبـول و باور آنها گشته سعی میکند به وظایف انسانی ـ دینی خود ملتزم گردد، پس سمعیات و امور دینی الطاف خداوند در امور عقلانی محسوب میگردند. در حقیقت قبل از آنکه انسان به خداوند عشق پیدا کند خداوند به انسان عشق پیدا نموده است.
بهترین برهانها برای وجود و یگانگی خداوند برهان صِدّیقین است و آن برهانی است
که ملازم با صدق محض و محض صدق است. برهان حکمایی که به وسیله آن خداوند را از طریق نفسِ وجود و خودِ خداوند میشناسند و سپس به صفات علیا و اسمای حُسنای او و سرانجام به افعال متقنش پی میبرند، برهان صِدّیقین نامیده شده است.
خواجه نصیرالدین طوسی فرموده است:«فإنّ الصدّیق هو ملازم الصّدق؛ صدیق،لازمه صدق است».(1)این در حالی است که متکلمین از افعال و مخلوقات و معلولهای حضرت حق به حضرت حق میرسند. برهان صدّیقین «لمّی» است و برهان دیگران «إِنّی» است. اولی به معنای از علةالعلل پی به آن و یا معلول آن بردن است و دومی به معنای از معلول و مخلوق پی به علةالعلل بردن.
راهها برای اثبات و وصول به وجود خداوند بسیار زیاد است. نقل شده است: «الطُّرُقُ إلی الله بعدد أنفاس الخلائق»(2)،
یعنی راهها به سوی خداوند به اندازه نَفَسهای خلائق است. هر نَفَس موجود زندهای، یک پدیده است که راهی به سوی پدید آورنده دارد. باز روایت شده است:«لو دلیتم بالارض السفلی لهبطتم علی الله تعالی» و در نسخه دیگر آمده است:«لو أدلیتم بحبل الی الارض السفلی لهبطتم علیالله تعالی»؛(3)یعنی اگر خودتان را برای سقوط به زمین اسفل به ریسمانی آویختید، بر خدا هبوط پیدا میکنید. قرآن کریم در این زمینه چه خوب میفرماید:”وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیهَا(فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرَاتِ)؛”(4)برای هر گروهی قبلهای است که خداوند گرداننده روی آن گروه به آن قبله است(پس به جانب کارهای خیر سبقت بجویید).
و فی کل شیء له آیة
تدلّ علی أنه واحد(5)
و در هر چیزی برای خدا آیت و نشانهای است که دلالت میکند که او یگانه است.
اگر به هر در و دیوار عالم طبیعت بنگریم توحید و مظهریت حضرت حق تعالی نمایان است. قرآن میفرماید: « وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لاَ تُحْصُوهَا»(6)اگر بخواهید نعمتهای خدا
را شماره کنید، هرگز نمیتوانید آنها را به شمار آورید. و نعم ما قیل:
آفرینش همه تنبیه خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خـداوند اقـرار
این همه نقش عجب بر در و دیواروجود
هرکه فکرت نکند، نقش بود بردیوار(1)
خلاصه اینکه انسان از هر طریق علمی که طی طریق نماید به حضرت ربالعالمین میرسد.
تمام مخلوقات و ممکنات، هماهنگ و واحد و مظهر و جلوه و رشحهی حضرت حق تعالیاند، لذا هر علمی که کاشف از جلوهای از جلوات عالم طبیعت باشد و مخصوصاً فلسفه و حکمت و عرفان و قرآن و روایات، که نظر به عمق نظام هستی دارند، سر از توحید و خداشناسی در میآورند. تمام کوچه و پس کوچههای عالم طبیعت راهی به شاه راه حضرت احدیت دارند، چون غیر از او حقیقتی نیست. علوم قبل از آنکه کاشف روابط پدیدهها باشد کاشف خداوند است.
بهر رنگی که خواهی جامه میپوش
کـه من آن قد رعنــا میشناسم(2)
تمام کوچه و پسکوچههای عالم تکوین، راهی به سوی او دارند، چون غیر او حقیقتی نیست.
غیرتش غیر در جهان نگذاشت
زیـن سبب اصل جمله اشیــا شد
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در مورد سعدبن عُباده فرموده است: إنّه لَغیورٌ و أنا أغیر منه و الله أغیرمنّی(3)او غیور است و من از او غیورترم و خدا از من غیورتر است.
قرآن در این باب چه زیبا و کوتاه و گویا میفرماید:”وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ؛”(4)مشرق و مغرب از آنِ خداوند است، پس به هر جای که رو کنید، همانجا رو به خداست. بدون شک خدا فراخ رحمت و داناست.
وقتی جوانان به چنین بینشی دست یافتند، خداوند را ناظر بر اندیشهها و اخلاق و
اعمال خود قرار داده، از خطا و عصیان مصون میگردند و به آرامشی غیر قابل توصیف واصل میشوند.
هرچند در مورد خداوند راهها زیادند اما جوانان، به ویژه فرهیختگان از آنها بایسته است بهترین برهانها را برگزیده به برهانهای سست متمسک نشوند و سؤالهای بچگانه و شبهات خام و ناپخته را از خود دور نمایند و در مورد توحید و به طور کلی عقاید، با استدلال و برهان توأم و همراه باشند.
بعضی از جوانانِ دور از فرهنگ اسلامی میپرسند خدا کجاست؟ و از کجا آمده است؟ و چرا علةالعلل گشته است؟ چرا دیگری علةالعلل نشده است؟ و... . آنها باید بدانند خداوند که عالَم طبیعت را خلق نموده است مکان را هم او آفریده است، چون مکان فرع بر جسم و ماده است. خدایِ مکان آفرین، در مکان محصور نمیگردد. وقتی کل مکان، مکان ندارد چگونه خداوند، مکان داشته باشد. وقتی او به همه چیز محیط و عین هستی مطلق و بی نهایت است، لذا جایی نیست که خداوند نباشد تا نوبت رسد به اینکه بپرسیم او از کجا آمده است. رفت و آمد مربوط به وجود محدود است، نه وجود فراگیر و محیط و خالص.
در واقع حقیقت وجود دومی ندارد و دومیِ آن همان وجود است. به همین دلیل در فلسفه ثابت شده است: صرف الشیء لایتثنی و لایتکرر. در این خصوص ملاهادی سبزواری میفرماید:
اما الوجود ما له من ثانی
لیس قـریً وراءَ عبّادان(1)
او عین هستی و یگانه و دارای همهی کمالات است، لذا علةالعلل بودن تنها به او میبرازد. در واقع او چون ذاتاً علةالعلل است، درست نیست بپرسیم به چه دلیل او علةالعلل شده است. زیرا امر ذاتی تعلیل بردار نیست و بقیه موجودات، ذاتاً معلول و مخلوق و از حیث ذاتی معدومند و نسبت به وجود و عدم علیالسویهاند، بنابراین وقتی موجود شدند میتوانیم بپرسیم چرا موجود شدند، برای اینکه وجود آنها ذاتی آنها نیست، بلکه عارضی است و عروض امر عارضی، علّت و دلیل میخواهد. ممکن، از جهت ذاتش معدوم
1) - سبزواری، شرح المنظومة، ص338.
است ولی از حیث علّتش موجود. یعنی وجود عارض ماهیات میشود و امر عارضی تعلیل بردار است.
اگر انسان به ویژه جوان معرفت نفس پیدا کند، بسیاری از مشکلاتش راجع به توحید و جهانبینی حل میگردد و پی به وجود خدا میبرد و عقایدش صحیح میگردد.
جوانان باید روز به روز سطح معرفت ربوبی خود را بالا ببرند و پیش صاحب فن، تلمّذ نمایند و مطالعاتشان را در این باب تعمیق ببخشند و بدانند متّبَع آنها برهان و دلیل قویم است.(1)
بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری
هر لحظـه مرا تازه خدای دگرستی(2)
و حسزاده آملی گفته است:
آن خدایی که تو پرستی نه خدای حَسَن است
که حَسَن را به خداوند خدای دگر است(3)
سخنان سخیف و بی ارزش در مورد خداوند و به طور کلی در مورد عقاید سبب میشود عدّهای از دین و اصول آن متنفر گردند. در واقع نباید انسان بهانه به دست کسانی بدهد که روی خوشی با تعقل و تدیّن ندارند. فاسقان، تنها دنبال این دسته از افرادند تا وجدان خود را راضی نمایند.
مسـایل و مباحـث اعتقادی، تخصصی است و هر کسی حق ورود و اظهارنظر در آنها ندارد و اساساً بد دفاع نمودن از چیزی بدتر از انکار آن است.
آقای مطهری مینویسد: کشیشی میخواست «اصل غائیت» را اثبات نماید، لذا گفت: علت اینکه خطوط منظم روی «طالبی» کشیده شده این است که وقتی میخواهیم طالبی را برای افراد خانواده تقسیم نماییم، قبلاً محل گذاشتن کارد مشخص باشد تا عادلانه تقسیم نماییم و جار و جنجال به وجود نیاید. آن وقت اگر کسی از او بپرسد چرا خربزه این چنین نیست، از پاسخ صحیح عاجز میماند.
نظیر آن، سخن شخصی است که میگفت: چرا خداوند به کبوتر بال داده است اما به شتر نداده است؟ جواب میداد: اگر شتر بال میداشت دیگر برای ما زندگی نمیماند. شتر
پرواز میکرد و روی پشتبام ما مینشست، لذا خانه خشت و گلی ما خراب میشد. او نمیداند اساساً شتر به بال نیاز ندارد.
از کسی پرسیدند چه دلیلی بر وجود خدا هست. گفت: «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها».(1)
عدّهای برای دلیل توحید میگویند: به این دلیل یک خدا وجود دارد که چند خروس در یک قفسه با هم نمیسازند. این استدلال، مثل استدلالهای قبل، علیل و غیر کارشناسی است، زیرا میتوان خدایانی را فرض نمود که برای تکوین عالم با عقل و مشورت کار میکنند، چنانکه چند نفر برای ادارهی شهری و یا کارخانهای همکاری و همیاری و مشورت میکنند.
چـون مخاطـب این کتـاب بیشتر دانشجویان جوان و فرهیخته و اهل تعقل و اندیشه و چه بسا طلاب علوم دینیه و اهل علم است و آنان در خصوص عقاید، مخصوصاً توحید دنبال دلیل قویماند، نه تقلید علیل و از معقولات به خوبی استقبال میکنند و اینکه آنها مصداق قول معروف و مشهور:«نحن أبناء الدلیل نمیل حیث یمیل؛ ما فرزندان دلیل هستیم. هرجا دلیل میل کند میل میکنیم»اند و به ویژه اینکه قرآن سبب اصلی ورود اهل دوزخ را به دوزخ، عدم استماع سخن حق و تعقل ننمودن آنان دانسته میفرماید: “وَ قَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ”(2). بنابراین سبب اصلی ورود انسان به بهشت بهکار گرفتن عقل است.
عقل در اصطلاح شش معنا دارد که اهم آنها عبارتند از: 1. قول امام صادق است که فرمود: العقل ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان 2. نفس ناطقه است که به وسیله آن، انسان از سایر جانوران جدا میشود. 3. ملکهای که در نفس انسان وجود دارد و او را به اختیار خیرات و اجتناب از شرور فرامیخواند...(3).
و علیالأخص اینکه ملاصدرا فرموده است:» فاعلم أن المتّبع هو البرهان؛ پس بدان که
مورد تبعیت، تنها برهان است»(1)، چنانکه بیان شد ـ ضمن اینکه بیان شد: بایسته و شایسته است مطالب در باب اصول دین، مخصوصاً توحید، مختصر و مفید و کوتاه و گویا باشدـ، میطلبد تنها به برهان صدیقین و عرفا در باب توحید اکتفا شود و اگر از استدلالهای دیگران استفاده شود استطرادی و حاشیهای و از روی ناچاری است و لاغیر.
خلاصه برهان صدیقین چنین است: وقتی به اصل وجود و بحت هستی و محض واقعیت توجه شود قبل از هر چیز خدا و یگانگی او اثبات میگردد. چون حقیقت هستی به هیچ وجه عدم نمیپذیرد، یعنی ضروری الوجود است و محال است معدوم گردد و غیر از هستی یا ماهیت و چیستی است که طبق نظر صائب ملاصدرا اعتباری و جعلی و قراردادی و غیر اصیل و در حکم نیستی است و یا عدم است که وجود ندارد تا در مقابل هستی خداوند قد عَلَم نماید و دومیِ او به حسـاب بیـایـد. و واجبالوجود یگانه جـز آنـچه گفته شد نیست، پس حقیقت وجود همان واجبالوجود است.
هـستی از لحاظ خود هستی، معلول نیست، بلکه هستی از حیث اینکه جسم و
جسمانی و اینکه توأم با محدودیت باشد معلول و وابسته است. تمام ممکنات موجود، مرکب از هستی و محدودیت و سلب هستیاند، یعنی آنها مرکب از وجود و ماهیت و متحصل و لا متحصلاند. ماهیت در اینجا به معنای حد وجود است. چون هستی مقید و محدود گردید معلول و وابسته به علةالعلل میگردد. پس هستی از حیث نفس هستی معلول نیست و الا تناقض و خلف و تحصیل حاصل پیش میآید که محالاند.
خلاصه برهان، آن هم بر طبق شکل بدیهیالانتاج اولیِ منطقی چنین است: حقیقت وجود، پذیرای عدم نیست و هر آنچه پذیرای عدم نباشد، واجبالوجود است، پس حقیقت وجود، واجبالوجود است(2)و از همه بیانها جالبتر و زیباتر، کلام علی(علیه السلام) است که میفرماید:«دلیلُه آیاتُه و وجودُه إثباتُه و معرفتُه توحیدُه»(3)
دلیل وجود خداوند آیاتش میباشد(برهان إنّی) و وجود او اثباتش است(برهان لِمّی و صدیقین) و معرفتش باعث اعتقاد به توحیدش میشود.(4)
موجودِ از هر جهت بینهایت که«فوق ما لایتناهی بما
لایتناهی مدة و شدة و عدة» است، یکی بیش نیست،آن هم نه یکتائی عددی، بلکه یکتائی وجودی و سعی.
آن فرد که غیر او احد نیست
اصل عدد است و از عدد نیست
صدیقین، که در رأس آنها ملاصدرا است، چون به حقیقت وجود مینگرند و هستی را قطع نظر از هر قید و اضافهای تحت مطالعه قرار میدهند اولین چیزی که کشف میکنند ذات و هویت واجبالوجود و علت نخستین است، سپس از ذات واجب الوجود به صفات علیا و اسماء حسنای او و سرانجام به افعال و آثار و معلولاتش که هستی بحت و محض و خالص نیستند و هستیهای محدود و توأم با سلبها و عدمهایند، استدلال میکنند(1)و میرسند.
قرآن در این زمینه میفرماید:”شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ الْمَلاَئِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ”.(2)و باز میفرماید:”أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ * أَلاَ إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقَاءِ رَبِّهِمْ أَلاَ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ”.(3)نتیجه اینکه خود خداوند شاهد برای خودش و محیط بر هر چیزی است.
آفتــاب آمــد دلیل آفتــاب
گر دلیلت باید از وی رخ متاب
ملاصدرا در این مورد فرموده است: أسدّ البراهین و أشرفها الیه، هو الذی لا یکون الوسط فی البرهان غیرَها بالحقیقة، فیکون الطریق الی المقصود هو عین المقصود؛(4)
محکمترین دلایل و شریفترین آنها به سوی خدا، آن است که حدّ وسط در برهان تنها «خدا» باشد، پس طریق مقصود، عین مقصود است.
علامه طباطبایی از طریق برهان صدیقین به اثبات وجود خداوند پرداخته مینویسد: وجود، حقیقت عینی و واحد و بسیط است و اختلاف ذاتی میان افراد آن، جز به نقص و کمال و شدّت و ضعف نیست و نهایت کمال وجود، حقیقتی است که تمامتر از او نباشد و اینکه تمام، قبل از نقص و فعل، قبل از قوه و وجود، قبل از عدم است. (منظور از قبلیت، قبلیت ذاتی است، نه زمانی)؛
پس در این صورت وجود یا بینیاز از غیر است که آن واجب الوجود بالذات است یا ذاتاً نیازمند به غیر است که آن، همان افعال و آثار و جلوات اوست که قوامی به جز واجبالوجود ندارند، زیرا روشن شد که حقیقت وجود هیچ نقصی ندارد و نقص به سبب معلولیت آن است و معلول، مساوی علت نیست و این وجود که مرکب از ماهیت و وجود است، ذاتاً محتاج و دارای امکان فقری(1)است،(2)نه امکان ماهویِ مورد قبول مشائیان.
بعضی مثل طبیعیین از طریق حرکت به محرک غیر متحرک و واجبالوجود میرسند که برهانشان شامل مجردات نمیشود و عدیدی مانند متکلمین از راه حدوث زمانی به خداوند و قدیم زمانی، واصل میشوند. آنها میگویند: چون در زمان گذشتهی خیلی دیر موجودات نبودند، خداوند اراده نمود آنها را خلق نماید. در حقیقت آنها ملاک نیاز مخلوق به واجب تعالی را حدوث زمانی و خارج از ذات مخلوقات میدانند و تعدادی مانند مشائیان از طریق امکان ماهوی به اثبات خداوند نائل میآیند.
آنها بر این باورند که نسبت ماهیت به وجود و عدم علیالسویه است و باید علةالعلل و قدیم ذاتی وجود داشته باشد تا وجود و یا عدم را برای آن ماهیت ترجیح دهد. طبق نظر آنها ملاک نیاز معلول به علت، حدوث ذاتی و امکان ماهوی و امر ذاتی است. تمام آنها از طریق غیر واجبالوجود به اثبات واجبالوجود پرداختهاند که این، نقص است، بر خلاف ملاصدرا و تبـعهی او کـه از طریق حقیقت وجـود و صِـرفِ هـستی بـه ذات اقـدس الـه رسیدهاند.
در کتاب حکمت برین آمده است: حدوث زمانی، مورد تأیید بسیاری از متکلمین و عوام مردم است. آنها معتقدند: در لحظه وجود شیءِ بعد از عدم آن، نیاز به علت اثبات میشود تا آنجا که عدّهای از آنان اِبا ندارند که بگویند: اگر واجبالوجود پس از ایجاد عالم نابود گردد، ضرری به ممکنات نمیرسد. سبحانه و تعالی عما یقول الجهال علواً کبیراً.(3)
ملاصدرا در این زمینه میفرماید: چقدر سخافت زیاد دارند کسانی که معتقدند، حاجت عالم به قیوم آسمانها و زمین و مَنْ فیهما و ما علیهما، در حال حدوث زمانی است، نه در حال بقا (آنها میبایست واجب تعالی را هم علت محدثه میدانستند و هم علت مبقیه، نه تنها فقط علت محدثه) تا آنجا که بعضی از اینان، از روی جهل یا عناد تصریح کردهاند که عدم باری تعالی، ضرری به وجود عالم نمیرساند، چون حوادث با احداثش ایجاد شدهاند و این غایت جهل و فَساد در اعتقاد است(1)و ملا هادی سبزواری در این باب فرموده است: هرکس که چنین سخنی گفته باشد باید خاک در دهانش ریخت؛ من تفوّه بأنه لو جاز علی الباری تعالی العدم لما ضرّ وجود العالم فاحثُ الترابَ فی فیه.(2)
وجـه مشـترک عـرفان با حکمت الهی این است که هدف هر دو«معرفةالله» است. اما وجوه اختلاف این است که اولاً از نظر حکمت و فلسفه الهی هدف، معرفت نظام هستی است آنچنانکه هست. معــرفتی که هدف حکیم است، نظامی را تشکیل میدهد که معرفةالله رکن مهم این نظام است. عرفا میگویند: هدف منحصر به معرفةالله است. از نظر عرفان همه چیز در پرتو معرفةالله و از وجههی توحیدی باید شناخته شود. تمام موجودات فانی در حقیقت وجود واجب تعالیاند، مثل فناء ظل و سایه در شمس، چنانکه علی(علیه السلام) فرموده است: «ما رَأیتُ شیئاً الا و رأیت الله قبله»(3)
و فیه و معه و بعده.
دلی کز معرفت نور و صفا دید
بهر چیزی که دید اول خدا دید
ملاصدرا در ادامه سخن مولی علی(علیه السلام) میفرماید: فکما أنه تعالی فی الاول «کان الله و لم یکن معه شیء» و لا اسم و لا رسم و لا سماء و لا ارض و لا غیر ذلک، کذلک فی الآخِر لا یبقی الا وجهه.(4)
ثانیاً. معرفت مطلوب حکیم، معرفت فکری و ذهنی است ولی معرفت مطلوب عارف،
معرفت حضوری و شهودی است. حکیم، طالب علمالیقین است و عارف، طالب عین الیقین. از همین باب، داستان ابنسینا و ابوسعید ابیالخیر است که بعد از سه روز ملاقات آندو در نیشابور، وقتی از ابنسینا پرسیدند ابوسعید را چگونه یافتی؟ گفت: آنچه را من میدانم او میبیند و وقتی از ابوسعید پرسیدند ابنسینا را چگونه یافتی؟ گفت: آنچه را میبینم او میداند.(1)
روایت شده که وقتی عالم یهودی یا ذِعلِب نزد امیرالمؤمنین آمد و پرسید آیا تو پروردگارت را موقع عبادت میبینی؟ حضرت فرمود: وای بر تو! شایسته نیست پروردگاری را عبادت کنم که او را نبینم. پرسید: چگونه او را دیدهای؟ فرمود:«ویلک لا تدرکه العیون فی مشاهدة الأبصار ولکن رأته القلوب بحقائق الایمان».(2)
تفـاوت معرفـت با علم این است که اولی از ماده «عُرُف» به معنای یال است که لازمه آن معنا اتصال است، لذا معرفت به علم حضوری نزدیکتر است تا به علم حصولی. بر همین اساس بعضی گفتهاند: ان المعرفة أخص من العلم، لأنها علمٌ بعین الشیء مفصلاً عما سواه،(3)یعنی معرفت اخص از علم است، برای اینکه معرفت، علم به عین و واقعیت شیء است که همان علم حضوری میباشد و آن از غیرش، که علم حصولی است، جدا میگردد و به وسیله آن خصوصیات، عرفا از علما و حکما متمایز میگردند.
بسیاری از روایات از قبیل اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است:«رأیت ربی فی احسن صورة»(4)و باز فرموده است:«رأیت ربّی فی صورة شابّ»(5)و در مورد علی(علیه السلام) روایت شده است که فرمود:«ان علیاً ممسوس بذات الله»؛(6)یعنی علی(علیه السلام) قطعاً ذات خداوند را قلباً و عقلاً مسّ و درک نموده است و به قول قرآن:”یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ”(7)و بر
1) - محمد کریمی زنجانی اصل، حکمت و معنویت، ص212 و 230.
2) - کلینی، الکافی، ج1، ص98.
3) - محمد جمیل حمود، الفوائد البهیة فی شرح عقائد الامامیة، ج1، ص46.
4) - نک: ملاصدرا، مفاتیح الغیب، ص470.
5) - نک: ابن عربی، الفتوحات المکیة، السِفر الثانی، ص114.
6) - نک: تحفه، رسائل فلسفی، ص191. قال رسول الله: لاتسبّوا علیاً فانه ممسوس فی ذات الله (ابونعیم اصفهانی، حلیۀ الاولیاء، 1/68)؛ به علی دشنام ندهید، زیرا او شیفته در ذات حضرت حق است.
7) - مائده، 105.
طبق فرمایشهای حضرت ختمی(صلی الله علیه و آله)(1)که میفرماید:«من عرف نفسه فقد عرف ربّه» و«أعرفکم بنفسه أعرفکم بربّه» و«من رآنی فقد رأی الحق» و«أبیت عند ربّی یطعمنی و یسقینی»، همه از باب علم حضوری و معرفت درونی و قلبی و نفسانی است، چرا که آنها معصوم و مصون و محفوظ از گناهاند، لذا نفوسشان آینهی تمام نمای حضرت رب العالمین است.
ثالثـاً. وسیـلهای که حکیم و فیلسوف به کار میبرد عقل و استدلال و برهان است، اما وسیلهای که عارف به کار میبرد قلب و تصفیه و تهذیب و تکمیل نفس است. خداوند به حضرت داود فرموده است:«فرّغ لی بیتاً. أنا عند المنکسرة قلوبُهم لأجلی»(2)یعنی خانه دلت را تنها برای من(خدا) از اغیار خالی و فارغ کن. من نزد کسانی هستم که به خاطر من دل شکستهاند. انکسار قلب و تصفیه دل، سبب حضور حضرت حق تعالی در آن است. این به اصطلاح از باب«تعلیق الحکم علی الوصف، مشعر بالعلیة»(3)
است، چنانکه بیان گردید و از آن طرف خداوند بیان میدارد:”هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ * تَنَزَّلُ عَلَی کُلِّ أَفَّا کٍ أَثِیمٍ”.(4)
عرفا به سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله) که فرموده است: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» توجه خاص و ویژهای دارند، چون آنها میگویند: اگر انسان خود را منزه و مزکّا و بیغل و غش کند، نور «نور الانوار» به قلب او میتابد و خدا را از طریق نفس مستقیماً وجدان مینماید.
در آن روایت یک نوع برهانی نهفته است که راه و رهرو و مقصد یکی است. انسان میرسد به مرحلهای که حلاج گفت: انا الحق و لیس فی جُبّتی غیر الله و رأیت حبیبی بعین قلبی. فقلتُ: من أنت؟ قال: أنت(5)و بایزید بسطامی گفته است: لیس فی دلقی سواه.(6)و وی
گفت: سبحانی ما اعظم شأنی. چه خوب گفته است امیر خسرو:
من تو شدم تو من شدی من تن شدم تو جان شدی
تاکس نگوید بعد ازاین:من دیگرم تو دیگری(1)
از همین باب است پاسخ پیامبر(صلی الله علیه و آله) که وقتی از آن حضرت پرسیده شد خداوند کجاست فرمود: فی قلوب عباده.(2)
حال این سؤال مطرح است که چرا پیامبر و اهل بیت او این چنین شطحیاتی(سخنانی به ظاهر خلاف شرع) از خود بروز ندادند؟ برای اینکه آنها نظیر حلاج و بایزید و... به محو (فنای منیت در ذات حضرت حق) و محق (محو منیت و آثار آن در ذات احدیت) واصل شدند ولی آنها به حالت صحو (بقای بعد از فنا و هشیاری بعد از مستی و سکینت و آرامش و اطمینان) واصل نشدند، در حالیکه حضرت ختمی(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) به تمام آن مقامات و حالات رسیدند. افزون بر آن، آنها وظیفه داشتند مطابق فهم مردم با مردم سخن بگویند و اسرار را برای عموم افشا ننمایند. کما اینکه قرآن میفرماید:”وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ”.(3)
با این حال هیچ عارفی ادعا ندارد میتواند به کنه ذات حضرت حق دست یازد. آنها معتقدند عارف تنها قادر است خدا را کشف و شهود نماید، پس اکتشاف، مقبول است و اکتناه، مردود.
در اسفار آمده است: محقق سهروردی در «شجرهی الهیه» گفته است: الواجب لذاته اجمل الأشیاء و اکملها...؛(4)واجبالوجود بالذات زیباترین اشیا و کاملترین آنهاست، برای اینکه هر جمال و کمالی، رشحه و آیه و ظل و فیض جمال و کمال اوست، چرا که او دارای جلال ارفع و نور اقهر است. او به سبب کمال نوریت و شدت ظهورش، محتجب و مستور و پوشیده است. حکمای متألّه و عارف به وسیله او، او را مشاهده و شهود و کشف مینمایند، نه اینکه به کنهش بـرسند، زیرا شدت ظهور و نیـروی درخشش او و از آن
طرف ضعف ذات مجردِ نوری ما، مانع است که به کنه او راه یابیم؛
چنانکه شدت ظهور خورشید و قوت نور آن، مانع است از اینکه چشمها به کنه و ذات و حقیقت آن برسند (با چشم نمیتوان به ظاهر خورشید نگریست تا چه رسد به باطن آن)، چرا که شدت نوریت خورشید، حجاب خورشید است، در حالیکه ما حق تعالی را میشناسیم و او را مشاهده و شهود و کشف مینماییم ولی به او احاطه علمی نداریم، چنانکه در وحی الهی وارد شده است: “وَ لاَ یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً * وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ”.(1)
عرفا به عکس فلاسفه خداوند را از همه چیز روشنتر میدانند و خود را در عقبات و کوچه و پس کوچهها و کوره راههای صعبالعبور عقل و برهان و استدلال قرار نمیدهند. آنها مانند محیی الدین خدا را حاضر و عالَم را غایب محسوب میدارند. آنها بر این باورند که باید درون را با عبادت مخلصانه و سیر و سلوک الهی صیقلی داد تا خورشید حقیقت در آن منعکس گردد. آنها بر این باورند که آن کس که ما را خلق کرده به ما عنایت دارد و خود را به ما نشان خواهد داد؛ زیرا قبل از اینکه انسان عاشق خداوند بشود او عاشق انسان بوده است.
شیخ اشراق در بعضی از آثار فارسی شیرین خود آورده است: بعضی، از یکی از متصوفه پرسیدند که: ما الدلیل علی وجود الصانع؟ فقال: قد اغنی الصباح عن المصباح؛(2)یعنی دلیل بر وجود صانع چیست؟ جواب داد: صبح روشن از چراغ بینیاز است. سهروردی از عمر نقل کرده است که: رأی قلبی ربّی و از علی(علیه السلام) روایت کرده است که فرمود: لو کشف الغطاء ما ازدَدْتُ یقیناً،(3)
یعنی اگر پرده برطرف گردد یقین من نسبت به خدا زیاد نمیشود و این منافات با مراتب یقین ندارد. دنیا و آخرت برای آن حضرت یکسان است، لذا باور و اعتقادش به حضرت اله کم و زیاد نمیگردد. ملاصدرا از بعضی از عرفا نقل کرده است که گفتهاند: عرفت ربّی بربّی و لولا ربّی ما عرفت ربّی؛(4)
یعنی من
پروردگارم را به وسیله پروردگارم شناختم و اگر ربّ من نبود، ربّ و پروردگار خویش را نمیشناختم. یکی از عرفا گفته است: عرفت ربّی بعین ربّی.
وقتی ثابت شد که اَصالت با وجود است هر صفتی که سر از کمال و جمال و وجود درآورد خداوند متصف به آن است. به عبارت دیگر حضرت حق مبدأ هر کمال وجودی است و مبدأ کمال، فاقد آن کمال نیست. پس در ذات خداوند حقیقت هر کمالی که از او افاضه میگردد وجود دارد و این همان عینیت ذات خداوند با صفات است.(1)یعنی این صفات طبق نظر حکما و متکلمان امامیه مفهوماً مغایر یکدیگرند، ولی در مصداق عین یکدیگر و عین ذات خداونداند.(2)
البته آن سخن با کلام علی(علیه السلام) که میفرماید:«کمال الاخلاص له، نفی الصفات عنه»(3)، منافات ندارد، یعنی کمال اخلاص برای خداوند نفی صفات از اوست، زیرا مراد آن حضرت نفی صفاتی است که غیر از وجود ذات او است. او هیچ صفتی زاید بر ذات ندارد و چنانکه بیان شد ذات او مصداق تمام نعوت و صفات کمالی است که سر از صِرف الوجود در میآورد(4)، نه صفاتی که ناشی از عدم میشود، مانند جهل و ضعف و نه صفاتی که ناشی از ماهیت است، مثل محدودیت، چون یکی از معانی ماهیت حد وجود است.
اساساً ماهیت و حدّ، لازم و ملزوم یکدیگرند. هر چیزی که تعریف ماهوی میشود محدود به همان تعریف میگردد، لذا شامل اشیای دیگر نمیشود.
آن حضرت در ادامه میفرماید:«لشهادة کل صفة أنها غیر الموصوف و شهادة کل موصوف انه غیر الصفة» که اشاره به برهان نفی صفاتِ عارض بر ذات خداوند دارد.(5)
خلاصه اینکه آن حضرت به اعتباری خدا را متصف به صفاتی دانسته و به اعتباری نفی صفات نموده، میفرماید: «الذی لیس لصفته حد محدود و لا نعت موجود».(6)
بعضی گفتهاند: منظور از«کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه» این است که باید خداوند را از صفات آفریدگان مبرّا دانست، چنانکه در ادامه در وصف فرشتگان آمده است:«لایجرون علیه صفاتِ المصنوعین»(1)که با توجه به آنچه بیان شد، استدلالشان تمام نیست.
امام صادق(علیه السلام) از هشام بن سالم میپرسد: آیا خداوند را توصیف مینمایی؟ گفت: بله! «هو السمیع البصیر». فرمود: اینها صفاتی است که مخلوقات در آن شریکاند. پرسید: شما چگونه توصیف میفرمایی؟ فرمود: هو نورٌ لا ظلمةَ فیه و حیاة لا موتَ فیه و علم لا جهلَ فیه و حق لا باطلَ فیه.(2)
آنچه آن امام همام فرموده است همان«بسیط الحقیقة کل الاشیاء و لیس بشیء منها» است، یعنی حقیقت بسیط، همهی اشیا و محیط بر آنها و دارندهی همهی کمالات آنهاست. خلاصه اینکه او«کل الوجود و کله الوجود و کل العلم و کله العلم و...» است که کل الوجود، همان،«بسیط الحقیقه کل الاشیاء» است و کله الوجود، یعنی حضرت حق بحت وجود و محض هستی است و ماهیت ندارد.(3)
برخی از اندیشمندان مسلمان میان اسم و صفت خداوند تفاوتی اینچنین نهادهاند که: اسم مشتق است، چون علیم و قدیر و سمیع و بصیر و غیرهم و صفت مبدأ اشتقاق است، مانند علم و قدرت و سمع و بصر و...(4)
اشاعره معتقد به صفات هفتگانهاند. آنها میگویند: آن صفات زاید بر ذات خداونـد و لازم آن ذات و قدیـم به قـدم ذات اویند. آنها ذات خداوند را با آن صفات، «قدمای ثمانیه» دانستهاند که این، یک نوع، شرک خفی است.
معتزله میگویند: اتصاف ذات خداوند به آن صفات این است که فعلی که صادر از آن
ذات میشود، مثل فعل کسی است که متلبس و متصف به آن صفات شده است، پس معنای اینکه آن ذات عالم است، این است که در اِتقان و اِحکام و دقت جهاتش نسبت به چیزی، مثل فعل عالم، کار انجام میدهد ولی در واقع عالم نیست و همچنین است در بقیه صفات.
لازمـة سـخن آنها نـیابـت داشـتن و نـائب مناب و قائم مقام بودن ذات خداوند از صفات و خالی بودن آن ذات از آنهاست. در حقیقت آنها میگویند: در مورد صفات خداوند نتیجه را منظور بدار و مبادی را رها ساز، یعنی «خذ الغایات و اترک المبادی».(1)نتیجه سخن اینکه: هو عالمٌ، قادر، حی و لا أُثبت له علماً و لا قدرة و لا حیاة.(2)
کَرّامیه (گروهی که منسوب به محمد بن کَرّاماند) بر این باورند که صفات خداوند زاید بر ذات او و حادثند که این نظریه بدیهی البطلان است. زیرا ذات خداوند را خالی از صفات دانستهاند و دیگر آنکه ذات او دارای مادهی قابل و پذیرای صفاتی است که آنها در آن حادث میشوند که لازمهاش ترکیب و امکان است.(3)
برخی از متکلمین صفات ثبوتی و کمالی خداوند را هشت صفت دانستهاند که عبارتند از: غنی و عالم و قادر و حیّ و سمیع و بصیر و مرید و متکلم. اشاعره به جای متکلم به کلام معتقدند و صفت غنی را جزء آن صفات نشمردهاند،(4)در حالیکه صفات کمالی را نمیتوان به شماری خاص محدود نمود و همچنین است صفات سلبیه.
در تقسیم صفات میتوان نوشت: صفات یا ثبوتی و جمالیاند و یا سلبی و جلالی. صفات ثبوتی آن دسته از صفاتیاند که کمال و جمالی را بیان نموده، واجد آنها باشند. این دو کمال و جمال ناشی از وجودند، مانند علم و قدرت و... . چنانکه بیان شد صفات ثبوتی به هشت صفت و بلکه، بنابر نظر دقیق فلسفی، بیشتر میرسند.
و صفات سلبی عبارتند از صفات نقص و کاستی، مانند جهل و عجز که از خداوند نفی میشوند. آنها را به این دلیل صفات جلالی گویند که خداوند اجلّ از این است که صفات
مذکور را داشته باشد. البته این نوع صفات به «سلب السلب» بر میگردند، مثلاً اگر گفته شود: خداوند جاهل نیست، یعنی او غیر عالم نیست و در نتیجه عالم است و چنانکه بیان شد صفات سلبی هفت صفت یا، بنابر نظر دقیق فلسفی، بیشترند که عبارتند از اینکه خدا جسم و جوهر و عرض و مرئی و در مکان (و حتی در زمان) و حالّ در چیزی و عاجز و دارای حدّ و... نیست.
نعوت و صفات ثبوتی یا ذاتیاند که تنها از ذات لم یزل و لا یزال خداوند انتزاع میشوند، مانند حیّ و قدرت و یا فعلیاند و آنها صفاتیاند که از ارتباط ذات خداوند با مخلوقات انتزاع و اخذ میشوند، مانند خالق و رازق.
ملاصدرا در تقسیم صفات به نحو و گونه و طرز و طور دیگر میفرماید: الصفة اما ایجابیة ثبوتیة اما سلبیة تقدیسیة...(1)؛ یعنی صفت یا ایجابیِ ثبوتی است یا سلبیِ تقدیسی که قرآن از آن دو به:”تَبَارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلاَلِ وَ الْإِکْرَامِ”(2)یاد نموده است، پس صفت جلالی آن است که ذات خداوند اجلّ از مشابهت با غیر است و صفت اِکرام، آن است که خداوند به وسیله آن، متکرّم و با کرامت و جمیل میگردد و اولی عبارت از سلبها از نقائص و اَعدام است که تمام آنها به یک سلب بر میگردد که آن سلبِ امکان از حضرت حق تعالی است.
و دومی یعنی صفت اکرام به حقیقی (نفسی)، مانند علم و حیات و اضافی، مانند خالقیت و رازقیت و تقدم و علیت تقسیم میشود و تمام و کلیة حقیقیها به وجوب و حتمیت وجود، یعنی هستی متأکد و خالص و بحت و محض بر میگردد. و تمام اضافیها به یک اضافه منتهی میشود که عبارت از اضافه قیومیه است و این، تنها بیان شایستهی مقام است و الا اگر غیر از این بیان در مورد صفات خداوند گفته شود، به کثرت ذات احدی(و اجتماع فاعل و قابل و شرک خفی و...) منتهی میگردد که خداوند از آن پاک و منزه است(تعالی الله عن ذلک علوّاً کبیراً).
توجه به این مطلب، ضروری است که صفات فعلی و اضافی، مثل خالق و رازق در مقابل صفات ذاتی است، ولی صفات اضافی و اعتباری مانند عالمیت و قادریت، در مقابل
صفات حقیقیه است و این صفات مانند آن صفات اضافی، زاید بر ذات متعالیهاند و هر دو به یک منشأ ذاتی منتهی میشوند ولی اینها اعتباریاند و آنها منتزع از مقام فعلاند. بنابراین رازقیت، یک نسبت و مصدر جعلی است، ولی رازق، ذاتی است که دارای رزق است.(1)
بعضی گفتهاند: حق جلَ و علا جمیل است و مراد از جمیل، صفات جمالیهی اوست و به اصطلاح عرفا، آنها اوصافیاند که متعلق به لطف و رحمت اوست و آیهی « أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ(2)»، به این لحاظ است و او ذوالجلال است و از این حیث، متصف به صفات جلالیه است که آنها اوصافیاند که به قهر و عزت و عظمت و سَتر (که بندگان باید از جباریتش حساب ببرند و از انتقامش بترسند)، متعلق است و آیۀ «وَیُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَإِلَی اللّهِ الْمَصِیرُ(3)»، به آن اشاره دارد و آنها بر این باورند که صفات جلالیه عین ذات حضرت حقاند.
حکما گاهی از جمال به صفات ثبوتی و از جلال به صفات سلبی تعبیر میکنند.
نه مرکب بود و جسم و نه مرئی نه محل
بی شریک است و معانی تو غنی دان خالق
منظور از «بیمعانی»، در اصطلاح متکلمان این است که صفات خداوند، زاید بر ذاتش نیست(4).
حکیم سبزواری سروده است:
ای به ره جستجو نعره زنان دوست دوست
گر به حرم ور به دیر کیست جز او، اوست اوست
پرده ندارد جمال غیر صفات جلال
نیست بر این رخ نقاب نیست بر این مغز پوست
یکی از اصول دین اسلام، بلکه شیعه عدل است. به عبارت دیگر در مذهب شیعه اصل عدل یکی از اصول پنجگانه اعتقادی شمرده شده است.
طبعاً این سؤال پیش میآید که چه خصوصیتی برای اصل عدل وجود دارد که جزء اصول اعتقادی شمرده شده است و حال آنکه عدل یکی از صفات فعلی خداوند مثل رزاق و هادی است.
پاسخ این است که «عدل» هیچ امتیازی نسبت به سایر صفات ندارد. متکلّمین شیعه از این جهت این اصل را جزء اصول اعتقادی خود ذکر و برجسته نمودهاند که اشاعره، که اکثریت اهل تسنن را تشکیل میدهند، منکر این اصل، البته از جهت اینکه ذکر خواهد شد، شدهاند، ولی منکر علم و حیات و اراده و... نشدهاند.
عدل مورد وفاق شیعه و معتزله است و از این جهت آن دو فرقه را عدلیه خواندهاند و منظورشان از عدل این است که خداوند فیض و رحمت و همچنین بلا و نقمت خود را براساس استحقاقهای ذاتی و قبلی و حتی عارضی و بعدی میدهد، یعنی افاضه و پاداش و کیفر الهی، نظم و نظام خاصی در جهان آفرینش دارند.
در حقیقت عدلیه نامیدن معتزله درست نیست، زیرا آنها اشکالات زیادی دارند که نویسنده دوتای آنها را گوشزد میکند: یکی این که آنها گفتهاند: عالم در بدو خلقت به محدِث، یعنی خداوند، نیازمند بوده است، پس اکنون اگر علۀ العلل نباشد ضرری به
موجودات نمیرسد(1)و دیگر این که آنها معتقدند خداوند در افعال اختیاری انسان هیچ دخالتی ندارد.
امام رضا (علیه السلام) میفرماید: یا یونس! لاتقل بقول القدریۀ (المعتزلۀ)، فان القدریۀ لم یقولوا بقول اهل الجنۀ و لابقول اهل النار و لابقول ابلیس. فان اهل الجنۀ قالوا: الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَـذَا وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ(2)و قال اهل النار: رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا وَکُنَّا قَوْمًا ضَالِّینَ(3)و قال ابلیس: رَبِّ بِمَآ أَغْوَیْتَنِی لأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الأَرْضِ وَلأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ(4).
اشاعره از این جهت منکر عدل، یعنی منکر چنین نظام مضبوط و عِلّی و معلولیاند. آنها میگویند: عدل به معنای نظام قانونمند، ملازم با مقهوریّت و محکومیّت خداوند است. ذات اقدس اله به هیچوجه تحت حاکمیت قانون و قاعده قرار نمیگیرد.
آنها رسماً نمیگویند: خدا عادل نیست، ولی وقتی برای مثال، انسان را در افعال مجبور میدانند لازمهاش این است که خداوند، العیاذ بالله، بعضی از مردم را وادار به گناه مینماید سپس آنها را به جهنم میبرد که این عقلاً ظلم است.
به بیان دیگر هیچ فرقهای از فرق اسلامی مثل متکلمین اسلام یعنی شیعه و معتزله و اشاعره و مرجئه و خوارج و... منکر عدل به عنوان یک صفت از صفات الهی نیستند. اختلاف معتزله با اشاعره در تفسیر و توجیهی است که درباره عدل میکنند.
عقیده معتزله درباره عدل این است که برخی کارها «فی حد ذاته» عدل و برخی دیگر ظلم است، یعنی معتقد به «حسن و قبح ذاتی و عقلی اشیا» هستند ولی اشاعره معتقدند، هیچ کاری «فی حد ذاته» عدل یا ظلم نیست. آنچه خدا انجام دهد عین عدل است و آنچه انجام ندهد عین ظلم است. فرضاً خداوند به مطیعان کیفر بدهد و به عاصیان پاداش، عین عدل است.(5)«آنچه آن خسرو کند شیرین بود(6)
چون درخت تین که جمله تین کند
». در مقابل، معتزله بر این باورند که بد، بد استاگر به فرض خدا هم انجام دهد بد است و خوب، خوب است اگر به فرض خدا هم انجام ندهد خوب است.
اهل لغت در تعریف عدل گفتهاند: العدل لغةً بمعنی التسویة بین شیئین و منه العدیل الذی یعادلک فی المحل او فی الوزن و القدر و فلان یعدل فلاناً ای یساویه و...(1)یعنی عدل در لغت به معنای تساوی برقرار نمودن میان دو چیز است و از آن جمله به معنای عدیل است؛ یعنی فلانی معادل تو در محل و وزن و اندازه میباشد. فلانی عِدل دیگری است؛ یعنی مساوی اوست و اعتدال به معنای تعادل و حد وسط میان دو چیز و حالی میان دو حالِ کم و زیاد از جهت کم و کیف است. عدّلته فاعتدل؛ یعنی او را بعد از اعوجاجش راست نمودم و او معتدل و راست شد.
و از جمله معانی عدل استقامت در حکم و قضاوت است. عادل در نظر مردم کسی است که قول و حکمش مرضیّ و رضایتمندانه باشد. کسی عدل دارد که از او شکّی ظاهر نشده باشد و اندیشه او منطقی و برهانی باشد یا کسی که میل به هوی و هوس نداشته باشد تا در حکم و قضاوت جور نماید و فلانی اهل مَعدله است؛ یعنی اهل عدل است و عکس عدل جور است.
اگر گفته شود عکس عدل ظلم است، چنانکه عکس قسط جور است، بهتر است؛ چنانکه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) درباره حضرت مهدی(عج) فرموده است: «فیملأ الأرض عدلاً و قسطاً کما مُلئت ظلماً و جوراً»(2)هر چند اهل لغت میان عدل و قسط و ظلم و جور تفاوت قائل نباشند.
عدل در اصل مصدری است که به جای عادل مینشیند ولی عدل ابلغ و رساتر از عادل است، لذا میان «زید عدلٌ و زید عادلٌ» تفاوت وجود دارد که در اولی تأکیدش بیشتر است.
باید دانست موارد استعمال عدل زیاد است: یکی از آنها موزون و متعادل و متوازن بودن اجزای عالم است. در قرآن کریم آمده است:”وَ السَّمَاءَ رَفَعَهَا وَ وَضَعَ الْمِیزَانَ * أَلاَّ تَطْغَوْا فِی الْمِیزَانِ”.(1)و پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: بِالعدلِ قامتِ السّمواتُ و الارض؛(2)یعنی به وسیله عدل، آسمانها و زمین برپا و پابرجاست. نقطه مقابل عدل، به معنای مذکور، بیتناسبی است، نه ظلم، لهذا عدل به این معنا از موضوع بحث خارج است. چون در توازن، مصلحت کل مطرح است، نه مصلحت جزء.
از موارد دیگر عدل، تساوی و نفی هرگونه تبعیض است.
اگر قید دوم نباشد و عدل صرفاً به معنای تساوی باشد، یعنی به همه کس به یک چشم نظر بشود، ظلم است، نه عدالت. اگر اعطای بالسویه عدل باشد، منع بالسویة و در نتیجه ظلم بالسویه هم، عدل است، چه ملاک، صرفاً برابری است و این صحیح نیست و چنانچه آن قید، یعنی نفی هرگونه تبعیض، نه تفاوت، رعایت گردد، عدالت به معنا و مفهوم صحیح و درست استعمال شده است که در این صورت عدل به مورد و معنای سومی برمیگردد. پس میتوان نوشت:
از موارد دیگر عدل رعایت حقوق افراد و اعطا به هر ذی حقی، حق او را (العدل هو اعطاء کل ذی حق حقه) و ظلم، عدم رعایت مذکور است و نیز در تعریف عدل گفته شده است: عدالت قرار دادن هر چیزی در جایگاه مناسب آن است. (العدل یضع الامور مواضعها).(3)
مولوی در این خصوص مترنّم است:
عدل چه بْود؟ آبده اشجار را
ظلم چه بْود؟ آب دادن خار را
ظلم چه بْود؟ وضع در ناموضعی
که نباشد جز بلا را منبعی(4)
إنّ العدلَ هو الاستقامةُ فی الحکمِ و إنّ العادلَ هو المرضی فی حکمه و هذا یعنی أنّ العادلَ هو الحکیمُ الّذی یَضَعُ کلَّ شیءٍ موضِعَهُ.(5)
این معنا از عدل و ظلم، به حکم اینکه از یک طرف براساس اصل رعایت اولویتها و از طرف دیگر از یک خصوصیت ذاتی بشر ناشی میشود و آن اینکه ناچار است یک سلسله اندیشههای اعتباری استخدام نماید و باید و نبایدها بسازد و حُسن و قبحها انتزاع کند، از مختصات بشری است و در ساحت کبریائی راه ندارد. او همچنانکه مالک علی الاطلاق است، «اولی»ی علی الاطلاق است.
از موارد دیگر عدل، استحقاقها در افاضه و جودرسانی و امتناع ننمودن از افاضه و رحمت به آنچه امکان وجود یا کمال وجود دارد.
هر موجودی طبق قابلیتش از خداوند فیض میگیرد و خداوند هیچ منعی از حیث افاضه به آنها ندارد. در واقع در عالم، تفاوت وجود دارد، نه تبعیض. هر چند منشأ تفاوتها هم به وجهی، حضرت حق است و به وجهی دیگر لازمه علت و معلول و مراتب هستی و ضرورت و سنخیتِ حاکم در نظام هستی است. لذا میتوان گفت: العطیة بقدر القابلیة و القابلیة هی من قِبَل الفاعلیة.
عدل الهی در نظام تکوین به این معناست که هر موجودی هر درجه از وجود و کمال وجود را، که استحقاق و امکان آن را دارد، دریافت میکند و هیچ مرحومی محروم نمیشود و ظلم، منع فیض و امساک جود از موجودی است که استحقاق و قابلیت آن را داشته باشد.
عدل خداوند عین افاضه و فیضرسانی به موجودات است، نه اینکه موجودات بر خدا حقی داشته باشند که وظیفه خدا این باشد که باید آن حق را به آنها ادا نماید.(1)
اساساً موجودات نبودند تا طلب کار حضرت حق باشند. در ساحت کبریائی او اضافه اشراقیِ یک طرفی مطرح است، نه اضافه مقولی دو طرفی.
علی(علیه السلام) در نهجالبلاغه میفرماید: «لایَجری لِأحد إلا جَری علیه و لایَجری علیه الا جَری له و لو کان لأحد أن یَجریَ له و لایَجریَ علیه لَکانَ ذلکَ خالصاً لله سبحانه دونَ خَلقه»؛(2)یعنی کسی را بر دیگری حقی نیست مگر اینکه دیگری را هم بر او حقی است و آن دیگری را حقی بر او نیست مگر اینکه او را هم حقی است (حق و تکلیف لازم و ملزوم یکدیگرند) و اگر کسی را بر دیگری حقی باشد که دیگری را بر او حقی نباشد چنین
حقی مختص به خداوند سبحان است.
فقها مسأله حسن و قبح عقلی را که یک بحث کلامی است وارد اصول فقه نمودند و آنها را به عنوان مناطات و ملاکات احکام تلقّی نمودند و ادعا نمودند در میان مناطات و ملاکات آنچه عقل از همه بدیهیتر و روشنتر درک میکند، حسن عدالت و اعتدال و قبح ظلم و عدوان است. به این ترتیب عدل و ظلم به صورت معیاری در فقه اسلامی درآمد.
کسی که ظلم میکند و فعل قبیح انجام میدهد، بنابر دلائلی است: یا اینکه او جاهل به حسن و قبح افعال است یا اینکه میداند آن کار زشت و تجاوزکارانه است ولی مجبور است آن را مرتکب شود و از ترکش عاجز است یا اینکه عالم و حرّ و آزاد است ولی محتاج به انجام دادن آن عمل است یا اینکه دانا و مختار و بینیاز است ولی برای جبران کمبودهای شخصی خود، تجاوز میکند و مرتکب جرم و جنایت و جور میشود و از روی شهوت و غضب و عبث و لغو و لهو و لعب ستم مینماید.
او آن قدر ظلم کرده است که آن برایش به صورت ملکه در آمده است و به نوعی از سادیسم و مردم آزاری مبتلا گردیده است، لذا از ظلم و جور و اذیت و آزار لذت میبرد.
باید دانست تمام صور مذکور بر خداوند متعال محال مینماید، چرا که آنها سر از نقص در ذات او در میآورند، در حالیکه ثابت شد او محض کمال و کمال محض است، پس واجب است حکم کنیم او منزه از ظلم و فعل فبیح است.(1)
جز اینکه بعضی از مسلمین مثل اشاعره بر خداوند جائز دانستهاند فعل قبیح انجام دهد – تقدست اسماؤه و تعالی عن ذلک – و بلا اشکال دانستهاند خداوند اهل طاعت را عقاب نماید و عُصات و کفار را به بهشت ببرد و اینکه تکلیف مالایطاق نماید و اینکه مرتکب کذب و خدعه و عمل از روی عبث و بدون هدف و غرض و مصلحت و فایده شود، به دلیل اینکه قرآن میفرماید:”لاَ یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْأَلُونَ.”(2)
آنها آیه را تحریف معنوی کردهاند. در حالیکه معنای آیه این است: خداوندی که حکیم
مطلق است، هر عملی که انجام میدهد متقن و محکم و بیعیب و بلکه عین حکمت است، لذا مورد سؤال و چون و چرا واقع نمیشود، در حالیکه مردمِ طبعاً خطاکار در قبال اعمال خود مسئولاند، تا دانسته شود آیا عمل آنها مطابق قانون و حکمت حاکم بر نظام هستی هست یا نه. جای تعجب است که اشاعره خداوند را عادل هم میدانند. در حقیقت عدل در مورد خدا جز لفظِ بیمحتوا چیز دیگری نیست.
چه بسا امثال اینها، بهویژه امویان و پیروان آنها که چنین عقیدهای دارند، خود ظالم و جائر و سفیه و لاعب و مخادع و کاذب و عامل عمل قبیح و تارک فعل حَسن و جمیلاند و از باب قیاس به نفس، خداوند را همچنین توصیف نمودهاند. آنها میخواهند با ابراز عقاید فاسد مذکور، وجدان خود و مردم هم عقیدۀ آنها را از ملامت و سرزنش بر علیه خود بازدارند تا بتوانند هر چه بیشتر ظلم و عیاشی و کیافی کنند. تعالیالله عن ذلک علوّاً کبیراً. آنها دانسته یا نادانسته سخنان کفرآمیز میگویند و آسیبهای زیادی به افکار مردم، مخصوصاً نسل جوان، علیالاخص جوانان فرهیخته وارد میکنند. اعاذناالله و ایاکم من ذلک.
در بعضی از کتابها آمده است: و قد عُرف الامامُ علیّ و الائمة من بعده(علیه السلام) بالعدل حتی قیل:«العدل و التوحید علویان و الجبر و التشبیه امویان و من هنا انبثق مصطلح العدلیة».(1)
در قرآن آیات زیادی دالّ بر ابطال نظر اشاعره وجود دارد که عبارتند از:”مَا اللَّهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعِبَادِ”(2)و”وَ اللَّهُ لاَ یُحِبُّ الْفَسَادَ”(3)و”وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ”(4)و”وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ”.(5)
لذا کسانی که مینویسند:«خدا قادر است که مؤمنان را به آتش دوزخ بسوزاند و به جای آن، کافران را در بهشت متنعم سازد»، ناتمام است چرا که عمل قبیح از قِبل خداوند
وجود خارجی ندارد تا تحت قدرت او درآید.(1)
در میان صفات پروردگار دو صفت است که از نظر شبهات و ایرادهای واردهی بر آنها، متقارب و نزدیک بههماند: یکی عدالت است که بحث شد و دیگری حکمت. منظور از حکمت خداوند این است که نظام آفرینش، نظام مستحکم و احسن و اصلح است. لازمه حکمت و عنایت حق تعالی این است که جهان خلقت دارای غایت و با هدف باشد. آنچه موجود میشود یا خود خیر است یا برای وصول به خیر است و شری در نظام وجود ندارد.
حکمت از شؤون علیم بودن و مرید بودن خداوند است و مبین اصل«علت غائی» برای جهان، بلکه عوالم هستی میباشد ولی عدالت از شؤون فاعلیت خداوند، یعنی از صفات فعل است، نه از صفات ذات.(2)
اشکال مشترک در مورد عدل و حکمت پروردگار، وجود بدبختیها و بلاها و تیرهروزیها و به عبارت جامعتر مسئله شرور است. این مسئله را میتوان تحت عنوان «ظلم» ایرادی بر عدل الهی شمرد و میتوان تحت عنوان «پدیدههای بیهدف» نقصی بر حکمت بالغه خداوند تلقی نمود که بحث آن خواهد آمد.
بسیاری از جوانان که از دین گریزانند پی به حقیقت اسلام نبردهاند. اسلام را نمیشود از افراد غیرمتخصص فراگرفت. اگر مردم، بهویژه جوانان به وسیله متون دین اسلام یا به وسیله اشخاص متخصص در امر دین، به اسلام آشنا میشدند شیفته آن آیین میگشتند.
باید دانست عدل از دو جهت مورد ملاحظه قرار میگیرد: یکی از لحاظ جهانبینی است که ثابت شد عالم براساس اعتدال و هماهنگی و توازن و رعایت استحقاقها و افاضه حق تعالی بر طبق قابلیتها و امکان استفاضهی آنها به آنهاست. خداوند انسان را آزاد آفریده است. اگر خواست با عمل به دستوراتش سعادتمند شود و اگر خواست با ترک فرامینش شقاوتمند و دیگر از جهت اجتماعی است.
عدالت یکی از مسائلی که به وسیلهی اسلام حیات و زندگی را از سرگرفت و ارزش
فوقالعاده یافت. پیامبر رحمت فرمود: “أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَیْنَکُمُ”(1)اسلام به عدالت، تنها توصیه نکرد و یا تنها به اجرای آن قناعت ننمود، بلکه عمده این است که ارزش آن را بالا برد.
فرد باهوش و نکتهسنجی از امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) سؤال میکند: العدل أفضلُ أمِ الجود؟، یعنی آیا عدالت شریفتر است یا بخشندگی.
پاسـخ سطحی این است که جود افضل و احسن است، چرا که عدالت رعایت حقوق دیگران و تجاوز نکردن به حدود و حقوق آنهاست، اما جود و بخشش این است که آدمی با دست خود حقوق یا حق مسلّم خود را نثار غیر نماید، یعنی جود بیش از عدالت معرّف و نشانهی کمال نفسانی و ترقی روح بشری است.
لکن جواب عمقی به سؤال مذکور که آن حضرت میدهد به عکس جواب ظاهری است که دیگران میدهند و آن به دو دلیل است: یکی اینکه«العدل یضع الامورَ مواضعها و الجود یُخرجها من جهتها»؛ یعنی عدل امور را در موضع و جای خود قرار میدهد و جود امور را از جهتشان خارج مینماید.
عدالت عامل رشد اجتماع است و جود برطرفکننده نقص فردی است، لذا ریشهی این ارزیابی این است که اصول و مبادی اجتماعی بر اصول و مبادی اخلاقی تقدم دارد.
دیگر اینکه بنا بر قول آن حضرت: العدل سائسٌ عام و الجود عارضٌ خاص؛ عدالت سیاستمداری عمومی و مدیر و مدبری فراگیر است و جود یک امر عرضی و استثنائی و غیرذاتی و غیراصیل و خاص و فردی است. اساساً جواد زیاده بر استحقاق میبخشد ولی عادل، سبب اعتدال و هماهنگی جامعه میگردد.
بعد از آن دو مقدمه علی(علیه السلام) نتیجه میگیرد: فالعدل أشرفُهما و أفضلهما؛(2)یعنی از میان عدالت و جود، آنکه اشرف و افضل و احسن و اجمل است، عدالت است.
عدالت شاهراهی عمومی است که میتواند همه را در جهت وصول به رشد و تکامل، در خود بگنجاند و بدون مشکلی، عبور دهد، اما ظلم و جور کورهراهی است که خود ستمگر را نمیتواند به مقصد برساند. ظلم و جور و تبعیض قادر نیست حتی روح خود ستمگر و روح آن کسی که به نفع او ستم میشود را راضی و آرام نگه دارد تا چه رسد به
ستمدیدگان و پایمالشدگان.(1)
باز آن حضرت در جای دیگر فرموده است: فإنّ فیالعدل سعةً و مَن ضاقَ علیه العدل فالجور علیه اضیق(2)زیرا در عدل وسعت و گشایشی است و برای کسی که عدل ضیق و تنگ و سخت است جور و ستم تنگتر است. مَثَل بارز آن رضاشاه و صدام است که ظلم و بیعدالتی آنها، آنها را نابود ساخت.
عثمانبنعفّان قسمتی از اموال مسلمین را در دورهی خلافتش تُیول خویشاوندان و نزدیکان خود قرار داد. بعد از عثمان علی(علیه السلام) زمام امور را به دست گرفت. عدیدی از آن حضرت خواستند عطف به ماسبق نکند. در جواب فرمود: الحق القدیم لایبطله شیءٌ(3)یعنی حق کهن به هیچوجه باطل نمیشود.
امیرالمؤمنین نه توانست تماشاچی صحنههای بیعدالتی باشد و نه توانست عدالت را فدای مصلحت نماید. فرمود: لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما أخذالله علی العلماء...(4)؛ یعنی اگر آن جمعیت بسیار برای بیعت من حاضر نمیشدند و اگر تمام شدن حجت و بسته شدن راه عذر بر من نبود و اگر پیمان خدا از دانشمندان نبود که در مقابل پرخوری ستمگر و گرسنگی ستمکش ساکت ننشینند، همانا افسار خلافت را روی شانهاش میانداختم و مانند روز اول کنار مینشستم.
وقتی دوستان خیراندیش به حضور امیر بیان و انام و یعسوب دین و آیین اسلام، علی(علیه السلام) آمدند و تقاضا نمودند که به خاطر مصلحت مهمتر، انعطافی در سیاست خود پدید آورد و پیشنهاد کردند خودت را از دردسر هوچیها راحت کن- دهن سگ به لقمه دوخته به- تو فعلاً در مقابل دشمنی معاویه قرار داری، چه مانعی دارد که به خاطر«مصلحت» فعلاً موضوع مساوات و برابری و عدالت را مسکوتعنه بگذاری. آن حضرت فرمود: أتامرونّی أن أطلب النصر بالجور فیمن وُلّیتُ علیه؟... و لو کان المال لی، لَسوّیت بینهم
فکیف و إنما المال مالالله(1)آیا شما به من دستور میدهید نصر و پیروزی در حکومت را به وسیله جور و ستم طلب نمایم؟ -هدف به هیچوجه، وسیله را توجیه نمیکند- اگر اموال از آنِ من میبود من آنها را بالسّویه میان مردم تقسیم میکردم. پس چگونه ممکن است مالالله را میان مردم به عدالت تقسیم نکنم.
انسان بالوجدان مییابد که افعال او اختیاری است، نه جبری و چنانچه آنها جبری باشند، عقلا، ارسال رسل و انزال کتب و بهشت و جهنم را لغو و لهو میدانند. این درحالی است که آیات قرآن از جمله آیه«إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا(2)بدون شک ما راه را به او(انسان) نشان دادیم یا سپاسگزار خواهد بود یا ناسپاس»، اختیار انسان را تأیید مینمایند.
ولی خود اختیار و اصل آن، اختیاری نیست، لذا بشر قادر و توانا نیست اختیار و اراده را از خود سلب نماید، بنابراین میتوان نوشت: فعل الانسان باختیار الانسان ولکن لیس اختیاره فی فعله باختیاره(3).
اراده انسان در طول اراده خداوند است، نه در عَرْض آن. به این معنا که او خواسته است انسان اعمالش را طبق اراده و خواستی که او به انسان داده است، به منصه ظهور و بروز برساند. درحقیقت هر موجودی و آثارش، بر طبق توحید افعالی، از جمله اراده انسان، از آنِ حضرت حق است و در عین حال که دارای اراده است افعالش اختیاری است. درست است که خداوند به انسان اراده داده است ولی خاصیت اراده در او این است که یا راه سعادت را برگزیند و یا راه شقاوت را.
اراده بشر از قضا و قدر الهی خارج نیست، بلکه موکِّد بر آندو است، زیرا در لغت قضا به معنای یکسره و قطعی نمودن و فیصله دادن و یک طرفه کردن است(4)
و قدر به معنای اندازه و نسبت و تناسب خاصی است که میان اجزای پدیدهها برقرار میباشد.
اما در اصطلاح فلاسفه و متکلمان اسلامی آندو به ترتیب به معنای قانون علت و معلول و نظامندی جهان هستی و طراحی و سازماندهی موجودات، مطابق با نسبتهای خاص میان آنهاست و اراده انسان نیز علت انجام کارهای او و معلول شوق مؤکد و این نیز ناشی و معلول از تصور و تصدیق نسبت به خیر و نخبه بودن امور است.
از جمله دلایل سمعی، جهت تأیید سببیت، آیه قرآن:«وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَبًا(1)ما به ذوالقرنین از هر چیزی، سبب آن را به او عطا نمودیم» و حدیث«ابی الله أن یُجری الاشیاء الا بالاسباب»(2)است.
اساساً هیچ موجودی حتی افعال اختیاری آدمی خارج از علم عمومی باری تعالی نیست. در قرآن آمده است:«وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ»(3)،
چون او به موجودات همانگونه که هستند آگاهی دارد، پس او حرکات طبیعی و رفلکسی و رفتار غریزی و فطری و اختیاری را به همان نحو که هستند میداند، یعنی خواص پنجگانه نیز از موارد علم خداونداند. خلاصه اینکه علم خدا به اختیار انسان، اختیار او را تبدیل به جبر نمینماید.
چنانکه افعال ارادی بشر، خارج از قدرت عمومی او نیست و از موارد قدرت فراگیر حضرت حق است. در قرآن آمده است:«إِنَّ اللّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»(4)
و در عین حال هر فعالیتی که از آن موجودات بروز و ظهور پیدا میکند، ناشی از خواص آنها، از جمله اراده انسان، است.
ولی اشاعره، علیرغم شیعه، نتوانستند میان عمومیت قدرت خداوند با اختیار انسان سازش برقرار نمایند، چون آنها برخلاف شیعه از معارف اهل بَیت به دور بودند. در نتیجه به جبرگرایی روی آوردند.
اشاعره به ظاهر قرآن متمسک شدهاند و اختیار انسان را سلب نمودند که این افراط
است و معتزله انسان را مفوَّض و به خود وانهاده در افعال خویش میدانند و بر این باورند که حضرت حق در فاعلیت بشر هیچ اثر و نقشی ندارد که این تفریط است. زیرا آنها میگویند:« نحن مستقلون فی افعالنا» که بنابر قول امام صادق (علیه السلام) با آیه «إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ(1)»،
منافات جدی دارد(2). اما شیعه فاعلیت انسان را در طول فاعلیت حق تعالی میدانند که این رأی و نظر، حد وسط و صائب و صواب است، به بیان دیگر قدرت جن و انس و مَلَک در طول قدرت واجب تعالی است(3)، نه در عرض و معارض با او.
خیر و شر از مفاهیم بدیهی تصوری و بینیاز از تعریف است و باید در شناخت آنها به تعریف لفظی بسنده کرد. ارسطو میفرماید: به حق گفتهاند که خیر آن است که هر چیزی به سوی آن گرایش و کشش دارد.(4)و شر، مقابل آن است. خیر و شر اعم از سعادت و شقاوت است، چرا که این دو تنها در مورد انسان اطلاق دارد ولی خیر و شر در مورد انسان و غیرانسان صادق است.
ملاصدرا برای شر چهار مصداق و مورد ذکر میکند که عبارتند از: 1. امور عدمی مثل فقر و کفر و موت 2.
شرّ ادراکی، مانند درد و رنج و جهل مرکب 3.شرور اخلاقی و افعال ناپسند، مانند قتل و زنا و اکل مال یتیم 4. مبادی شرور اخلاقی که عبارتند از ملکات رذیله، مانند شهوت و غضب و بخل و مکر. عین قسمـتی از عبـارت ملاصدرا در این بـاب چنین است: إن الشـرّ قد یقال للامور العدمیة کمثل الفقر و الکفر و الموت... و قد یقال للألم و الأذَی... .(5)
الهیین، حکیمانه و هدفمندانه بودن جهان را یادآور میشوند ولی مادیین شرور و
نقصانات و پارهای از بینظمیها در جریان عالم را ماده نقض هدفداری و غایت داشتن طبیعت دانستهاند تا آنجا که فلاسفه ملحد، شرور را با اصل وجود آفریدگار متعال ناسازگار میدانند.(1)
خداوند طبق دانش و حکمت و عزت و رحمت بیانتهایش تمام مخلوقات را به نیکوترین وجه و معتدلترین شکل آفریده است. تمام اندیشمندان اسلامی و بعضاً غربیها قائلند این جهان بهترین جهانهای ممکن (The best of possible words) است. آیه قرآن که میفرماید:”الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسَانِ مِنْ طِینٍ(2)“،
مؤید نظریه مذکور است.
سراسر صنع دلدارم بهشت است
بهشت است آنچه زان نیکو سرشت است
شر یا عدمی و نیستی است، مثل ظلمت که نبود روشنائی است. مشهور در میان مردم این گزاره است که: بد آن است که نباشد. و یا موجودی است که صفتی که باید داشته باشد ندارد، که این نوع عدم، عدم ملکه است، مثل جاهل و یا موجودی است که منتهی به نیستی شیء دیگر میشود، مانند وجود گرگ که سبب نابودی گوسفند میگردد.(3)
وقتی شر عدمی است نیاز به خالق ندارد تا خدشهای به عدالت و حکمت او وارد آید، زیرا موجودات منسوب به او و مخلوق اویند، نه معدومات. البته عدم ملکه بهرهای از وجود را داراست، لذا مجعول و مخلوق خداوند واقع میشود که پاسخ آن داده خواهد شد.
بعضی گفتهاند: آنچه ذاتاً متعلق به خلقت و مورد جعل خداوند است، خیرات و کمالات است و تخلّل شرور و مضرتها و موذیها و ضرررسانندهها و غیره، در قضای خداوند به انجرار و منجر شدن و مجاز و عرض است؛ زیرا اگر اصل عالم طبیعت محقق نشده بود نقایص و شرور قلیل مطرح نبود، چنانکه نفع و خیر کثیر نیز در آن بوجود نمیآمد. آیه شریفهی”مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ مَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ”(4)، بیانگر
نظریهی مذکور است، هر چند به وجهی دیگر، یعنی توحید افعالی همه امور از آن خداوند است.”قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ”.(1)
برعکس مسؤلان عربستان صعودی که خوبیها را به دولت خود نسبت میدهند و بدیها، مثل حادثه دلخراش کشتار حدود پانصد نفری حجاج در حج تمتع امسال را مطابق قضا و قدر و خواست خداوند میدانند. آنها از منافقین بدتراند زیرا آنها خوبیها را به خدا منتسب میدانند، هرچند بدیها را به پیامبر(صلی الله علیه و آله) نسبت دهند(2).
اساساً شر امر نفسی و مستقل نیست، بلکه وجود قیاسی است، لذا اگر گفته شود: فلان پدیده نسبت به فلان شیء شر است، وجود قیاسی آن، که در حقیقت وجود بالعرض است، شر است، نه اینکه وجود حقیقی و ذاتی آن، شر باشد. برای مثال زهرمار در مقایسه با انسان شر است، نه فی نفسه و خداوند آن دو موجود «فی نفسه» را که خیرند خلق نموده است، نه مقایسه و نسبت را که اعتباری و به جعل ذهن است، یعنی خداوند نسبت و مقایسه خلق نمیکند.
ارسطو گفته است: عالم طبیعت خیرش غالب است و شرش قلیل که عنایت الهی چنین عالمی را موجب شده است، چرا که اگر این عالم که خیرش کثیر است خلق نمیشد موجب شر زیاد میشد. عبارت وی در این باب چنین است: لان ترک الخیر الکثیر لاجل (ترک) الشر القلیل، شر کثیر.(3)
ضمن اینکه بعضی از مردم پارهای از امور در این عالم را شر میدانند، اراده ازلی خداوند آن را به حال موجودات، خوب و مصلحت میداند.(4)باید دانست که الهـامبخش این حقیـقت، قرآن است که میفرماید:”وَ عَسَی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسَی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ.”(5)
اساساً تزاحم و تضاد و سببسازی و سببسوزی از خواص لاینفک عالم طبیعت و ماده است.
از سبب سازیش من سودائیم
وز سبب سوزیش سوفسطائیم(1)
یعنی آنها ذاتی این جهان است و ذاتی، معلّل نیست. شیخ اشراق فرموده است: فلولا التضاد، ماصح الکون و الفساد و لولا الکون و الفساد، ماصح وجود اشخاص غیرمتناهیة... فصح أنه لولا التضاد ماصح دوام الفیض علی التجدد المستمر(2)پس اگر تضاد در عالم ماده نمیبود کون و فساد در آن صحیح نبود و اگر کون و فساد نبود وجود اشخاص غیرمتناهی از صحت و جواز برخوردار نبود، لذا صحیح است گفته آید: اگر تضاد در عالم ماده نمیبود دوام فیض بر مبنای تجدد مستمر صحیح نبود.
باز وی فرموده است: اگر کسی گوید که این قسم (عالم جسم و جسمانی) را چرا چنان نیافریدی که شر در آن نباشد، سؤالش فاسد است و همچنان بود که کسی گوید: آب را چرا غیرآب نکردند (تا سبب سیل و یخبندان نباشد) و آتش را غیرآتش ننمودند(3)
(تا آتشسوزی رخ ندهد) و این از جمله محالات ذاتیه است که قدرت حضرت حق تعالی به آن تعلق نمیگیرد، یعنی«آب را غیرآب کردن» واقعیت ندارد تا چه رسد که تحت قدرت او قرار گیرد. اشکال از قِبل قابل است، نه فاعل. ماحصل اینکه شرور، ضروری و لازم و لاینفک عالم جسم و جسمانی است و نبود آن، عین نبود عالم طبیعت است.
حل عمدهی اشکالات در مورد شرور به کلی نگریستن انسان وابسته است. اگر او از تنگنظری و جزئینگری و قضاوت سطحی و شتابزدگی دست بکشد خواهد دید اساساً شری در عالم وجود ندارد. اگر عالم جدا جدا مورد دقت قرار گیرد زشت و بیهدف و دور از حکمت مینماید ولی چنانچه آن سیستماتیکی و ارگانیکی و یکجا مورد توجه قرار گیرد دارای غایت و بسیار زیبا و جذاب خواهد بود.
جهان چون چشم و خط و خال و ابروست
که هر چیزش بجای خویش نیکوست
جهان یک واحد تفکیکناپذیر است که حذف یک جزء آن، عین حذف کل آن است،
چرا که این قضیه مسلم و بدیهی است که:«ینتفی الکل بانتفاء جزئه».
وقتی عالم را در کل بنگریم مییابیم که در آن تفاوت، نه تبعیض، وجود دارد و تفاوتها موجب زیبائی عالم طبیعت است و آنها نیز ذاتی موجودات است و ذاتی، چنانکه بیان شد، مجعول واقع نمیشود. ابنسینا فرموده است: ماجعلالله المِشمِشة مشمشة بل اوجدها(1)یعنی خداوند زردآلو را زردآلو قرار نداده و خلق نکرده است، بلکه ایجادش نموده است. خداوند باران وجود را بر سرزمین ماهیات نازل میکند و هرکدام از آنها طبق ظرفیت خود بهره خود را میگیرند.
بعضی گفتهاند: هر چند فلاسفه بگویند که شر امر عدمی و یا ناشی از جزءنگری و یا امر مقایسهای و نسبی و اضافی و... است، شر و درد و گرفتاری و غم و... وجود دارد، بهویژه اینکه قرآن نیز وجود شر را مسلّم دانسته است و فرموده است:”قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ* مِن شَرِّ مَا خَلَقَ”.(2)و نیز فرموده است:”وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ”.(3)علیالاخص اینکه عدمی که فلاسفه در مورد شرور گفتهاند عدم ملکه است که نحوهای از وجود را برخوردار است.
جان هاسپِرز مینویسد: داستایوسگی یک افسر نظامی را که مرض سادیسم دارد در نظر گرفته که بچهای را جلوی گرگها انداخته و قطعه قطعه شده است. شما میگویید آن افسر به جهنم خواهد رفت اما جهنم برای بچه چه فائدهای دارد. آن شر اتفاق افتاده است و قادر مطلق نیز نمیتواند جلوی آن افسر را بگیرد... .(4)
و اقبال لاهوری مینویسد: چگونه ممکن است میان نیکی و قدرت مطلقه خداوند با حجم عظیم بدیهایی که در آفریدههای او وجود دارد، سازگاری برقرار کنم؟ این مسأله دردناک واقعاً معمائی در خداپرستی شده است.(5)
در جواب گفته میشود: به فرض که شرور وجود داشته باشد و انسانی واقعاً آزار ببیند و یا مریض شود و یا هلاک گردد، در ابطال سخن آنها باید گفت: آنها که ملحدند و معتقد به معاد نیستند اشکالی در این خصوص ندارد، یعنی خدایی وجود ندارد تا به عدالت و حکمتش خدشه وارد گردد و الهیین که معتقدند در عالم آخرت عوضِ آلام و دردها داده میشود و جبران مافات میشود، آن هم به حدی و اندازهای که دردمندان را بسیار خوشحال کند باز مشکلی و شبههای در این باب وجود ندارد؛ چون کلینگری دارند.
گروهی از موحدان بر این باورند که اگر از منظری الهی به عالم بنگریم، جز خیر و خوبی در آن نخواهیم دید؛ چنانکه حضرت زینب(علیها السلام) پس از واقعه کربلا در پاسخ این پرسش که «کار خدا را با برادر و خویشاوندانت چگونه دیدی؟» فرمود: «ما رأیت الاّ جمیلاً».(1)
امام رضا(علیه السلام) فرموده است: المرض للمؤمن تطهیر و رحمة و للکافر تعذیب و لعنة و ان المرض لایزال بالمؤمن حتی لایکون علیه ذنب(2)و پیامبر(علیه السلام) فرموده است: اطلعتُ فی الجنة فرأیت اکثر اهلها الفقراء و اطلعتُ فی النار اکثر اهلها الاغنیاء(3)و باز پیامبر ختمی(صلی الله علیه و آله) فرموده است: ما شرٌّ بشرٍّ بعده الجنة و ما خیرٌ بخیرٍ بعده النار(4)یعنی هیچ شری، که بعدش بهشت باشد، شر نیست، بلکه خیر است و هیچ خوشی و خیری، که سرانجامش دوزخ باشد، خیر نیست، بلکه شر و بدبختی است.
یک فرد الهی دنیا را پلی میداند که باید از آن عبور نماید و میداند که دیگر به آن پل برنمیگردد. حضرت مسیح(علیه السلام) فرمود: الدنیا قنطرة فاعبروها و لاتعمروها و علی(علیه السلام) فرمود: ان الله تعالی لم یرضها (الدنیا) ثواباً لأولیائه و لاعقاباً لأعدائه.(5)به همین دلیل دنیا زندان مؤمن است، چون وراء آن بهشت عنبر سرشت است و بهشت کافر، چون ورائش
جهنم است. و باز روایت شده است: آخر الأنبیاء دخولاً فی الجنة سلیمانُ بنُ داودَ لمکان ملکه.(1)
اساساً دنیا دار امتحان است(2)و سختیها و موضع درست انسان در قبال آن، عامل بیداری و رشد و تعالی و سعادت انسان است. قرآن میفرماید:”فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً * إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً”(3)که تکرار در آیه، این را نتیجه میدهد که: حداقل هر سختی دو آسانی را در پی دارد.(4)اقبـال لاهـوری که معتقد است حجم عظیمی از بـدیها در مخلوقات خداوند پر شود وجود دارد، نمیداند که اکثر آنها ناشی از سوءاختیار انسان است. در قرآن آمده است:”ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ لِیُذِیقَهُم بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ”.(5)گویا وی به روایات مذکور دسترسی نداشته است. پس جای تعجب از جان هاسپِرزِ بیدین نیست، بلکه از اقبال خداپرست است که در جواب شبهه خویش مینویسد: آموزش قرآن... مبتنی بر بهتریگری است، که معتقد به وجود جهانِ در حال نموّی است و این امید را میپرورد که آدمی بالاخره بر شر و بدی پیروز خواهد شد.(6)
با امید و شک و دودلی و جواب کلی و ناقص و اجمالی که در آن اهمال نهفته است نمیتوان معمای شبهه را حل نمود. بد دفاع کردن از دین بدتر از ابطال آن است. وی درست مصداق ضربالمثل معروف: «خود میکشی و خود تعزیه میخوانی» است.
عصاره سخن در مورد توحید ناب و عدل الهی در بیان حضرت علی(علیه السلام) نهفته شده است که فرمود: التوحید أن لاتتوهّمه و العدل أن لاتتهمه؛(7)یعنی توحید آن است که خدا را توهم نکنی (آنچه در وهم و خیال تو آید مخلوق ذهن تو است و خدا نیست) و عدل آن
1) - غزالی، کتاب الفقر و الزهد، ج4، ص 195.
2) - نک: عنکبوت، 2و3 و انبیاء، 35 و نک: السید الحسینی، مصباح الهدی، ص104.
3) - شرح، 5و6.
4) - نک: علامه طباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن، ذیل آیات سوره حشر.
5) - روم، 41.
6) - اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص95.
7) - نهجالبلاغه فیضالاسلام، حکمت462.
است که او را متهم (به عدم حکمت و هدفمداری و ظلم و جور) ننمائی.
یکی از سؤالاتی که توجه مردم مخصوصاً جوان تحصیل کرده را به خود جلب کرده و میکند، این است که چرا خداوند شیطانِ شرور را خلق کرده است؟
در پاسخ، به طور خلاصه، گفته میشود: خداوند شیطان جنّی را ضالّ و مضلّ قرار نداده است، بلکه او را تنها خلق نموده است. او با اختیار خود شیطنت را برگزیده است، چرا که خداوند از او خواست اقرار به گناهش نماید سپس توبه کند و او از آن درخواست سرباز زد.
علاوه بر اینکه او شر مطلق نیست، به دلیل اینکه انسان با عدم اعتنا و توجه به او میتواند به قلل جبال رفعت و تکامل عروج و صعود کند و از این جهت او نسبت به انسان خیر است. به عبارت بهتر انگیزه او اضلال و گمراه نمودن است ولی نتیجه و انگیختۀ او رشد و سعادت است.
افزون بر آن انسان شیطان نفسانی نیز دارد، بر این مبنا اَبالسه و عفاریت قادر میشوند به وسوسه انسان بپردازند؛ چون انسان ملهم به فجور و تقواست. اگر شیطان نمیبود وجود جهنم که ناشی از قهر خداوند است، در نظام کلی عالم، بیمعنا و غیرموجه مینمود.
درکارخانه، عشق از کفر ناگزیر است
آتش کرا بسوزد گر بولهب نباشد(1)
بعضی از عرفا میگویند: یک شبی شیطان، معاویه را از خواب بیدار کرد. معاویه گفت: چرا چنین کردی؟ گفت: برای اینکه (نماز شب بگزاری و) به مسجد بروی و با مردم نماز صبح را سر وقت بخوانی. معاویه گفت: تو هرگز اهل خیر نیستی. او در پاسخ گفت:
ما هم از مستان این می بودهایم
عاشقان درگــه وی بودهایم
گــر عتابی کرد دریای کرم
بسته کی کردند دریاهای کرم
اصل نقدش داد ولطف و بخشش است
قهر بر وی چون غباری از غش است
تا دهد جان را فراقش گوشمال
جان بداند قدر ایام وصال
ترک سجده از حسد گیرم که بود
آن حسد از عشق خیزد نه از جحود
1) 1- نک: ملاعلی نوری، تحفه، رسائل فلسفی، ص 284.
در بلا هم میچشم لذات او
مات اویم مات اویم مات او
خود اگر کفرست و گر ایمان او
دست باف حضرتست و آنِ او(1)
در حقیقت هدف شیطان از عمل مذکور آن بوده که معاویه (با سحرخیزی و) نماز در اول وقت صبح گزاردن، عُجب و غرور پیدا کند که این گناه بسیار بزرگی است، نه اینکه نمازش قضا شود، در نتیجه دل شکسته گردد که این، ثواب عظیمی دارد.(2)
در لطایف حکایات آمده است: حضرت موسی در طور سَینا با ابلیس برخورد نمود و از او پرسید: چرا به حضرت آدم سجده نکردی و هدف تیر لعنت گشتی؟ ابلیس گفت: گمان کردم تو عارفی. مگر نمیدانی عاشق به غیر معشوق سجده نمیکند (بر این اساس شیطان رئیس فرقه وهابیها و تکفیریهاست).
موسی گفت: آیا تو مخالفت با امر و فرمان خدا نکردی؟ شیطان گفت: مخالفت امر ایجابی ننمودم، یعنی به غیر خدا توجه ننمودم، بلکه مخالفت امر ابتلائی نمودم، یعنی به آدم سجده نکردم تا مبتلا به بلا و بدبختی فراقت گردم، پس مراد قول خداوند که فرمود: (اسجدْ)، (لاتسجدْ)، بوده است. (درحقیقت خدا به آدم و حوّا فرمود: به میوه ممنوعه نزدیک نشوید ولی میخواست به آن نزدیک شوند و باز فرمود: سجده کنید و نیز میخواست سجده کنند، چون معصوم بودند و به شیطان گفت: سجده کن ولی نمیخواست سجده کند، چون مغرور و حسود بود(3)).
موسی گفت: اگر امر چنین بود صورت مَلَکی تو به صورت شیطان مبدل نمیشد. ابلیس گفت: آیا نمیدانی صورت ملکی و شیطانی به منزله دو لباس عاریتی برای یک شخص و ذاتِ لایتغیر و ثابت و عاشق است که با تغییر آن دو، شخص تغییر نمیکند، پس ذات من بر همان وصف ذاتی و حالت محبت و عشق خداوندی باقی است، بلکه محبت من تا به حال مشوب و مخلوط و توأم با طمعِ وصل و امید قرب است و اکنون ذات و نفس من از آن مشوبیت و توأم بودن محبت با طمع و امید، صفا میکند و لذت میبرد تا سرانجام به ساحل
نَجات و وصل نایل آید؛ در نتیجه از نظر من وصل و فصل و قرب و بعد، یکسان است.(1)
شیطان از منطق فقط سه قسمت آن را مورد عنایت و توجه قرار داده است. او به جای جدل به طریق احسن، به جدل به طریق اقبح و در عوض برهان، به سفسطه روی آورده است. او در خصوص داستان خلقت خود و آدم به تمثیل منطقی و قیاس فقهی گرایش دارد و از قیاس منطقی روی گردان بوده است. اساساً این نوع سخنان جز در عرفان کاذب کاربردی ندارد.
در قرآن آمده است: “قَالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ... وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلَی یَوْمِ الدِّینِ... لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ”.(2)و باز در قرآن آمده است: “وَ قَالَ الشَّیْطَانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ... مَا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مَا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ”.(3)
اساساً اصل با توحید است و شرک، انحراف از آن. به این ترتیب عقیدهی کمونیستها مبنی بر اینکه:«دین توحید، مولود وثنیت و بتپرستی و ارباب انواعْ پرستی بوده و معلول اقتصاد بشر و نتیجة لازمهی انتقال ملوکالطوایفی به امپراطور بزرگ است»(1)،
غلط است، زیرا دلیل آنها بیشتر آثار باستانی است. علامه طباطبائی در ابطال آن گوید:
اولاً بتپرستان پیوسته آثار صنعتی مربوط به خدایان متعدد خود، مانند بتها و جز آنها را داشته و پس از خود به یادگار گذاشتهاند ولی خداپرستی به معنای یکتاپرستی اثر جسمانی صنعتی ندارد(اساس توحید، عقلی و قلبی و عرفانی است)... بتپرستی زائیده یک نوع مسامحه در خداپرستی- توحید- است، نه به عکس.
ثانیاً بحث ما بحث برهانی است و از نظر برهان طرفداران بسیار داشتن یا تقدم عهد یا طول زمان(یا آثار باستانی)، دلیل صحت و تمامیت یک نظریه نمیتواند باشد(2).
هرچه از عمر بشر طی و سپری میشود توحید بیشتر مقبول میافتد. هر اندازه علوم ترقی کنند بیشتر پی به وحدت نظام عَرْضی عالم برده میشود و ثابت میشود تمام نظام عالم تکوین از اعتدال و نظم و یگانگی و هماهنگی دقیق تبعیت میکند.
افزون بر آن حکما اثبات نمودهاند در نظام طولی هستی، مراتب وجود دارد که در میان آنها سنخیت و قانون اصل و فرع و آیه و ذیالآیه و شیء و فیء حاکم است، نه تباین و تقابل و تضاد.
در حقیقت در تمام نظام عرضی و طولی ممکنات، همگونی و سنخیت و تناسب و وحدت تحقق دارد که اینها دلیل بر ایناند که تنها یک خالق در رأس آنها واقعیت دارد.
قبلاً ثابت شد که یک خدا به عنوان علةالعلل و فاعل مطلق وجود دارد، پس یک فعل و اثر نیز وجود دارد و لاغیر. به بیان دیگر یک واحد معلول، یک علت بیشتر ندارد(1)و به عبارت دقیقتر فلسفی، وجود معلول با علت خود رابطهای دارد که با هیچ چیز غیر از آن ندارد(2).
انسان که خلیفه و بهترین مخلوق حضرت حق است باید در اندیشه و تعقل و در ملکات نفسانی و اخلاق و در فعل و عمل توحیدی باشد. او شایسته است در همه امور به صبغه و رنگ خدای یگانه درآید و در همه حالات، در عالیترین تجلی و مظهر بهترین وحدت و در سمت و سوی تنها توحید قرار گیرد.
به همین دلیل پیامبر ختمی(صلی الله علیه و آله) در آغاز دعوت و بعثت و رسالتش میفرمود: قولوا: لا اله الله تفلحوا(3)
بگویید: غیر از خدای به حق، خدایی دیگر وجود ندارد. کلمه طیبه«لا اله الا الله»، یک جمله و به معنای«غیر الله، الهی وجود ندارد»، میباشد، و نه دو جمله و به معنای« الله وجود دارد و اله وجود ندارد» است.
برای اینکه«الله» همیشه مورد اعتقاد بشر بوده است، لذا گفتن اینکه:«الله وجود دارد»، حشو و زاید است و نیازی به آن نیست. اشکال بعضی که میگویند: اعتقاد به شرک و به غیر الله نیز بوده است این است که کلام و سخن آن حضرت آن را به شدت و حدّت تمام رد و ابطال مینماید. به همین دلیل در قرآن آیهای وجود ندارد که حاکی از این باشد که«اللهُ موجودٌ»، بلکه فرموده است:«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»(4)
و دلیل آن را اینگونه بیان میکند:«لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا»(5)، یعنی اگر در آسمان و زمین خدایانی غیر از الله (و باالله) میبودند هر دو فاسد و تباه میشدند.
علامه در تفسیر آیه بیان میدارد: اگر فرض شود که برای عوالم، آلهه و خدایانی(علاوه بر الله) باشد، لابد باید آنها با یکدیگر اختلاف ذاتی داشته باشند و گرنه چند اِله نمیشدند و تباین و اختلاف در حقیقت و ذات، مستلزم آن است که در تدبیر هم با یکدیگر مختلف
باشند، لذا تدبیر هریک، تدبیر دیگری را باطل و فاسد میکند و آسمان و زمین رو به تباهی میگذراند و چون میبینیم نظام جاری در عالم، نظام واحدی است، پس به غیر از«الله»، آلهه تحقق ندارند(1). این آیه، عقیدة مشرکان را که معتقدند خدای واحد، تدبیر عالم طبیعت را به خدایانی داده است و خود دیگر دخالت ندارد، ابطال و رد مینماید.
برای تکمیل بحث لازم است درباره مراتب توحید و مقابلهای آنها، بهطور مختصر و مفید بحث و تحقیق شود که آنها عبارتند از:
مقصود از این توحید این است که خداوند یک حقیقت واحد است و ذات او به هیچ وجه کثرت و تعدد ذهنی و خارجی ندارد. او ابسط بسائط و مطلقا غیرمرکب است. وجود او از هر جهت بینهایت است، لذا تعددپذیر نیست. به این ترتیب قول خداوند معقول و درست مینماید که میفرماید:«شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ...(2)الله گواهی میدهد- و فرشتگان و دانشمندان نیز- که هیچ خدایی برپادارنده عدل، جز او نیست. خدایی جز او نیست که پیروزمند و حکیم است.
در مقابل این توحید، تثلیث مسیحیت قرار دارد که طبق انجیل یوحنا، مسیحیان معتقد به سه خدایِ پدر و پسر(عیسی) و روحالقدس(مریم(3)یا خدا که در قلوب مردم میزید. اناجیل آن را به شکل کبوتری ترسیم کردهاند که بر عیسی فرود آمد و جامعه مسیحیت را ارشاد مینماید و به نویسندگان کتاب مقدس الهام میبخشد(4))
شدهاند و این درحالی است که در سه انجیل قبلی تثلیث وجود ندارد؛
پس این تحریفی است که توسط بعضی از یهودیان و مسیحیان صورت گرفته است، هرچند بعضی از مسیحیان برای فرار از شرک توجیهاتی داشته باشند و بگویند: او(عیسی) فروغ جلال خدا و خاتم جوهرش بود(5).
این درحالی است که قرآن میفرماید: یَا أَهْلَ الْکِتَابِ...(1)...هر آینه عیسی پسر مریم، پیامبر خدا و کلمه او بود که به مریم افکند و روحی از او بود. پس به خدا و پیامبرانش ایمان بیاورید و نگویید:(خدا) سهگانه است.
و باز میفرماید: لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ...(2)آنها که گفتند: خداوند همان مسیح فرزند مریم است به یقین کافر شدند(اگر خدا همان مسیح است، پس با صلیب نمودن و کشتن او دیگر خدایی باقی نمیماند، تا چه رسد که بگویند: سه خدای واجبالوجود وجود دارد. آخر مگر میشود مخلوق، خدای خالق را بکشد. زهی و دریغا این سخن نابخردانه و هیهات من ذلک الکلام الواهی! با این که خود) مسیح گفت: ای بنی اسرائیل! خداوند یگانه را، که پروردگار من و شماست، پرستش کنید؛ زیرا هرکس شریکی برای خدا قرار دهد، خداوند بهشت را بر او حرام کرده است و جایگاه او دوزخ است و ستمکاران یار و یاوری ندارند.
همچنین در آن کتاب آسمانی آمده است: لَّقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُواْ إِنَّ اللّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ(3)آنان که گفتند: خدا یکی از این سه تای(اب و ابن و روحالقدس) است، یقیناً کافر شدند.
آنها خدا را همعرض و همردیف دو خدای دیگر به نامهای ابن و روحالقدس به شمار میآورند، درحالی که خداوند در میان آن سه اقنوم، چهارمی است(4)، یعنی وحدتش، وجودی است، نه عددی، آنچنان که مسیحیان هریک از سه خدایان خود را، خواهی نخواهی، باید واحد عددی توصیف نمایند و این شرک جلی و آشکار است.
این توحید مطابق نظر حکمای الهی و متکلمان امامیه به این معناست که در مصداق و خارج، ذات خداوند عین صفات و صفات، عین یکدیگر و عین ذات اویند ولی آنها در مفاهیم مختلفاند. در حقیقت خداوند به اعتبار اینکه از خلایق آگاهی دارد، عالم و از
حیث اینکه هر کاری بخواهد انجام دهد قادر و به لحاظ اینکه به کسی نیاز ندارد غنی است و...
ولی معتزله معتقدند که اتصاف ذات خداوند به آن صفات این است که فعلی که از او صادر میشود، مثل فعل کسی است که متلبس و متصف به آن صفات شده است، پس معنای اینکه آن ذات، عالم است این است که در اتقان و اِحکام و دقت جهات فعل، مثل فعل عالم، کار انجام میدهد ولی درواقع عالم نیست و همچنین است در بقیه صفات.
این نظر صحیح نیست، زیرا ذات خداوند متعال، مبدأ هرکمال وجودی است و مبدأ کمال، فاقد آن کمال نیست. پس در ذاتش، حقیقت هر کمال و جمالی که از او افاضه میگردد، وجود دارد و آن همان عینیت ذات با صفات است(1).
در مقابل توحید ذاتی، نظر اشاعره قرار دارد که معتقدند که صفات خداوند زاید بر ذات و لازم آن میباشند، لذا آنها به قِدَم ذات، قدیماند.
دلیل آنها این است که اگر علم خداوند بنفسه و ذاتی باشد، پس علم، عین عالم و عالم، عین علم خواهد بود که آن محال و غیرممکن است، بنابراین او متصف به نوعی از علم است که محال است عین ذات او باشد(2).
دلیل آنها باطل است، زیرا دلیلشان عین مدعاست. علاوه بر آن اتحاد وجودی که همان اتحاد علم و عالم و معلوم است مورد قبول در حکمت متعالیه است. افزون برآن، بنابر آنچه خودشان گفتهاند: هفت صفت خداوند که عبارتند از«حیات و قدرت و علم و سمع و بصر و اراده و کلام» با ذات او واجبالوجودهای هشتگانه(قدمای ثمانیه) را تشکیل میدهند که با توحید منافات دارد و لازمهاش شرک است، البته آن، شرک خفی و مخفی، نظیر شرک ریاکاران، است. معیار مشرک بودن اصطلاحی، شرک جلی و آشکار است که مشرکان عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) داشتند.
نظریه اشاعره در حقیقت از تشبیه صفات خدا به انسان سرچشمه گرفته است، حال آنکه هیچ چیزی شبیه و مانند حضرت حق نیست. لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ(3). امام صادق در ابطال
سخن آنها میفرماید: لم یزل الله، عزّوجلّ، ربَّنا و العلم ذاتُه و لامعلومَ...(1)خداوند عزوجل از ازل(و تا ابد) پرودگار ما بوده و هست و پیش از آنکه معلوم و مسموع و مبصَر و مقدوری وجود داشته باشد، علم و سمع و بصر و قدرت داشته است و عین او بودهاند.
این توحید، انحصار خالقیت و آفریدگاری را برای خداوند میرساند و آیه«قُلِ اللّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَهُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ(2)بگو: الله آفریننده هر چیزی است و او یگانه و قهار است»، بیانگر آن نوع توحید است.
خالقیت خداوند با سببیت و مسببیت موجودات و خلقت پرنده توسط حضرت مسیح منافات ندارد، زیرا او آنها را آنگونه آفریده و قرارداده است و آنها به اذن او و مظهر اراده و مشیت او هستند. برای نمونه در قرآن آمده است:«اللَّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَابًا فَیَبْسُطُهُ فِی السَّمَاء کَیْفَ یَشَاء(3)خداست که بادها را میفرستد تا ابر را برانگیزد و چنانکه(خدا) خواهد آن را در آسمان بگستراند» که از آن به دست میآید هم خدا سبب است و هم بادها که آنها در طولاند، نه در عَرْض.
خداوند از قول حضرت مسیح(علیه السلام) نقل میکند:«أَنِّی أَخْلُقُ لَکُم مِّنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْرًا بِإِذْنِ اللّهِ(4)من(مسیح) از گل، چیزی به شکل پرنده میسازم. سپس در آن میدمم، پس به اذن خدا پرندهای میشود». این آیه خلقت را به آن پیامبر نسبت میدهد ولی آن را مقید به رخصت و مشیت خداوند نموده است.
اختیار انسان هم خارج از خالقیت و اراده خداوند نیست. حضرت حق او را، درحالی که خالق بوده است، خلق نموده است. او اراده کرده است که انسان اراده کند و خواسته است که انسان بخواهد، لذا از طرفی انسان کارهایش را با اراده خود انجام میدهد و از
طرفی اصل اراده او را، خداوند به او داده است، لذا اراده انسان در طول اراده اوست. ماحصل اینکه:«فعل الانسان، اختیاری و اختیاره لیس باختیاره، بل فعل و اثر من الله تعالی» و این یعنی توحید افعالی.
توحید در خالقیت در مقابل نظر متکلمان معتزلی است که افعال انسان را تنها به انسان منسوب و آنها را خارج از حیطه خالقیت و مشیت و اذن ربوبی میدانند.
امام کاظم(علیه السلام) در این خصوص میفرماید: مَساکین القدریة ارادوا أن یصفوا الله عزّوجلّ بعدله فاخرجوه من سلطانه(1)، مساکین و بیچارگان قدریه و معتزلی خواستند خدا را به عدل وصف نمایند، او را از قدرت بر افعال بندگان خارج کردند(و خود را مختار مطلق دانستند).
از آن طرف اشاعره انسان را در افعالش مجبور میدانند و سببیت را از کار انداخته گفتند:«عادة الله جرت، یعنی عادت خداوند چنین است» که مثلاً سنگ که شیشه را میشکند، درحقیقت خدا آن را شکسته است، لذا عادت خداست که همزمان با ضربه سنگ، آن شیشه را خورد کند که این نظریه تفریطی و خطاست.
از امام صادق روایت شده است که فرمود: ابی الله أن یُجری الأشیا الا باسبابها فجعل لکل شیء سبباً(2)
خداوند اِبا و امتناع نموده است که اشیا را به جریان اندازد جز اینکه با اسباب و عللشان باشد، پس برای هر چیزی سبب و علتی قرار داد(پس سببیت، مظهر و جلوه خالقیت اوست و لاغیر). و نظریه معتزلی افراطی و نادرست است(3)
بنابراین قول و سخن صحیح از آنِ شیعه است که معتقدند: لاجبرَ و لاتفویضَ، بل امر بین الامرین(آنها نه جبری اشعری هستند و نه تفویضی معتزلی، بلکه میان آن دو، بلکه فوق آن دو امراند و این یعنی توحید افعالی که هر موجودی، ذات و آثارش از آنِ خداست). و به همین سبب آنها را امت وسط مینامند.
این توحید به معنای آن است که اداره و تدبیر و کارگردانی جهان و انسان، اختصاص به خداوند دارد. اساساً ایجاد او عین تدبیر و انتظامبخشی و نظم دادن است. اینگونه نیست که اول خلق نماید، سپس نضد و نظم و اعتدال و انسجام ببخشد و تدبیر نماید، که آن، سر از عینیت ذات خداوند با صفات او درمیآورد که بحث شد.
در کارهای بشری تدبیر غیر از احداث است، مثلاً شخصی مدرسهای میسازد و دیگری آن را اداره و مدیریت میکند، حتی احداث خداوند با احداث انسان تفاوت دارد که آن از قبیل ایجاد است و این از نوع اعداد و زمینهسازی.
بشر در طول تاریخ تنها خدا را خالق میدانسته و اگر شرکی در کار بوده تنها مربوط به تدبیر عالم بوده است و به غلط افلاک و ستارگان را مدبرِ مستقل عالم میپنداشتند(1)،
نظیر اینکه مشرکان در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) معتقد بودند که سرنوشت خود و جهان به دست بتها، یعنی معبودان خود است و آنها را از این لحاظ میپرستیدند که در پیروزی در جنگ و مصونیت از خطر در سفر و حضر مؤثر میشمردند و حتی شَفاعت را به نحو مستقل، حق مسلم آنها میدانستند و در برخی موارد پرستش آنها را وسیله نزدیکی به خدای خالق میپنداشتند. قرآن از قول آنها میفرماید:«مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی(2)».
بِنابر بیان آیهی:«قُلْ مَن یَرْزُقُکُم مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ... فَسَیَقُولُونَ اللّهُ(3)»، اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) از آنان بپرسد چه کسی از زمین و آسمان به شما مشرکین روزی میدهد و مالک سمع و بصر کیست و چه کسی حیات و مرگ میبخشد و تدبیر امر از آنِ کیست؟ جواب میدهند: خدا. البته اعمال آنان با گفتارشان فاصلهی بسیار دارد. به همین دلیل خداوند از پیامبرش میخواهد که به آنها بگوید: چرا تقوا پیشه نمیکنید و عملاً توحید همهجانبه را در زندگیتان پیاده نمیکنید؟
خداوند در چند آیه از سُوَر قرآن میفرماید: اگر از آنان بپرسی چه کسی باران نازل میکند و خالق زمین و آسمان و خود آنهاست؟ جواب میدهند: خدا(4).
علامه طباطبائی دربارهی علت روانیِ به وجود آمدن شرک میگوید: انسان باستان ربالنوع دریا و آتش و باد و... را میپرستیده، برای اینکه از قهر و خشم آن ایمن گردد، ربالنوع زمین را ستایش میکرده، برای اینکه از لطف و مهر و برکات آن برخوردار شود و همچنین در مورد ستارهپرستی، جانور پرستی، انسانپرستی و فرشتهپرستی و...
تاریخ نقلی از صابئین و غیر آنها این نظر را تأیید مینماید و از سوی دیگر پیوسته انسان دستگاه آفرینش را از دستگاه زندگی و به ویژه زندگی اجتماعی خود اندازه گرفته و قیاس میکند.
انسان خدای جهان را مانند خداوندگار و شهریار یک آبادی میپنداشته که خدا به هر بخشی از کارهای مربوط یک تن را گماشته که خداندگار و سررشتهدار همان کار بوده باشد و خدای جهان، خدای همه خدایان و شاه همه شاهان است!
ارباب انواع و همچنین ستارگان و جز آنها که پرستیده میشدهاند، برای این بوده که میان انسان پست و خدای پاک رابط و میانجی بوده و در بهبود حال زندگی و پس از مرگ انسان بکوشند، اگرچه این روش کمکم رنگی ناستوده گرفته و به ربالنوع یا ستاره مثلاً جامه استقلال پوشانده، بلکه به پارهسنگ یا چوب یا فلزی که بت ساخته شده نام خدای آفرینش داده است(1)،
یعنی تا آنجا پیش رفته که توحید در خالقیت را عملاً فراموش نموده است.
البته سرمایهداران و حاکمان نیز مشرکان بتپرست را برای نفع اقتصادی و سیاسی خود به شرک و بتپرستی تشویق و ترغیب و در صورت نیاز تحمیل و مجبور مینمودند.
چهبسا مشرکان، چیزی را که عظیمالجثه و پرمنفعت و پرتوان بوده است، مثل گاو در نزد گاوپرستان، اول بار با دیده احترام سپس با دیده محبت و عشق و تقدیس نگریستند که اوج آنها در عبودیت و پرستش تجلی و ظهور نموده و آن را خدای مطلق خود پنداشتهاند.
پس توحید در ربوبیت به معنای کشیدن خط بطلان بر هر نوع اندیشهی تدبیر مستقل از اذن الهی برای غیر خداست، زیرا کارگردان و مدبر دستگاه خلقت جدا از آفرینش آن نیست و روشن است که خدای آفریننده یکی است.
چنانکه قبلاً بیان شد، آیهی«لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا(2)اگر در زمین و آسمان معبودان و خدایانی غیر از الله میبودند، یعنی هم الله باشد و هم آلهه مستقل از او، هر دو
تباه میشدند»، دلالت میکند بر اینکه اگر آلههای جز الله، به نحو مستقل، مدبر عالم باشند باید اختلاف ذاتی و تباین حقیقی داشته باشند وگرنه متعدد نمیباشند و تباین در حقیقت و ذات، مستلزم اختلاف ذاتی در مدیریت و تدبیر است، در نتیجه تدبیر هریک، تدبیر دیگری را فاسد و متلاشی میکند و آسمان و زمین رو به تباهی میگذارند و چون میبینیم نظام در عوالم زمین و آسمان برقرار و همگون و همنوا و واحدند، پس آلهه و خدایان و معبودان وجود ندارند و تنها الله مدبر عالمیان است، چنانکه خالق آنها نیز هست(1).
البته توحید در تدبیر با اعتقاد به مدبرهای دیگری که به اذن خدا انجام وظیفه میکنند، منافات و مخالفت ندارد. چون خداوند خالق، آنها را به نحوی خلق نموده و یا به مقاماتی رسانیده است که کارگزار عالم تکوین باشند، زیرا آنها، مثل حضرت ولی عصر(عج) بر اثر قابلیت به چنین مقامی نایل و واصل آمدهاند و همچنین است در مسئله خالق بودن حضرت عیسی مسیح و علیت هریک از عقول نسبت به عقل بعدی در بحث افلاک از نظر حکمای الهی.
روایت شده است که خداوند میفرماید: یا ابنَ آدمَ أنا أقول للشیء کن فیکون، أطعنی فی ما امرتک أجعلْک تقول للشیء کن فیکون(2)ای فرزند آدم من به چیزی میگویم: باش(و موجود شو)، پس میباشد، مرا در آنچه امر نمودم اطاعت کن تا تو را به گونه قرار دهم که به چیزی بگویی موجود باش، پس موجود باشد.
مقصود از آن این است که انسان تنها در مقابل خداوند پرستش و کرنش نماید. آیه«إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»، بیانگر این نوع از توحید است.
شرط قبولی عبادت، اخلاص است، یعنی پرستش باید تنها برای رضای خدا و تقرب به او باشد که در غیر این صورت ریاء است. امام صادق(علیه السلام) میفرماید:«کل ریاءٍ شرک. إنه من عمِل للناس کان ثوابه علی الناس و من عمل لله کان ثوابه علی الله(3)
هر ریائی شرک
است. یقیناً هرکسی برای مردم عمل نمود ثوابش به عهده آنهاست و هرکس برای خداوند عمل انجام داد ثوابش به عهدهی اوست. سعدی گوید:
نان برای کنج عبادت گرفتهاند
صاحبدلان، نه کنج عبادت برای نان(1)
علامه مجلسی آن شرک را شرک خفیّ، یعنی مخفی و پوشیده میداند(2).
توحید در عبادت و یکتاپرستی و دوری از طاغوت و بتپرستی، اساس دعوت همه پیامبران است. وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ وَاجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ(3).
هیچ مسلمانی با توحید در عبادت و سرسپردگی خالصانه و عاشقانه و بامعرفت مخالفت ندارد. اگر در اینباره اختلافی وجود دارد مربوط به مصادیق و موارد آن است.
برخی از مسلمانان مثل وهابی و تکفیریها برخی از اعمال شیعه را مثل زیارت قبور ائمه (علیه السلام) عبادت و در نتیجه شرک میدانند، درحالی که شیعه آن را تکریم و تعظیم، آن هم به اذن حضرت حق و مطابق سنت نبوی و روش علوی میدانند.
مشرکان در برابر بت سجده میکردند، زیرا معتقد بودند که بتان، مستقل از خدا، حق شَفاعت دارند و مؤثر در پیروزی در جنگ و دفع خطر از آناند ولی سجده ملائکه بر آدم و فرزندان یعقوب و خود یعقوب و همسرش بر یوسف، به عنوان سجده شکر و به فرمان خدا و برای تعظیم عبد صالح او بوده است که این، عین توحید در عبادت است.
آنها به فرمان خدا و در مقابل اعطا و افاضه نعمت نبوت او به آنها سر به سجده حمد و سپاس گذاشتند و تنها ذکر خدا را بر زبان جاری نمودند. آنان یوسف را در سرنوشت انسان و جهان، مستقل از خدا و بیاذن او، عامل و مؤثر نمیدانند، چنانکه ملائکه در سجده بر آدم(علیه السلام) همین گونهاند.
توسل به اولیای الهی نیز خارج از مسیر توحید فوقالذکر نیست. زیرا قرآن میفرماید:«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ(4)ای کسانی که ایمان
آوردهاید، از خدا بترسید و دستآویز و وسیلهای برای تقرب به سوی او بجوئید»، که آن توسل، سبب وصول به نتیجه مطلوب میشود.
قرآن در این رابطه بیان میدارد: لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ...(1)اگر آنان(منافقان) هنگامی که(با ارتکاب گناه) به خود ستم نمودند نزد تو میآمدند و از خدا آمرزش میخواستند و پیامبر نیز برای آنها طلب آمرزش مینمود، یقیناً خدا را بسیار توبهپذیر و مهربان مییافتند.
ساختن بنای یادبود و ضریح قرار دادن بر قبور پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه و رفتن به زیارت آنها، ریشه در قرآن دارد. هنگامی که محل اختفای اصحاب کهف کشف شد گروهی میگفتند: باید بر قبر آنان بنای یادبود ساخته شود و گروه دیگر میگفتند باید بر قبر آنان مسجدی بِنا شود. قرآن هر دو پیشنهاد را با لحن پذیرش یاد میکند(2).
خداوند پیامبر(صلی الله علیه و آله) را از اینکه بر جنازه منافقان نماز بخواند و بر سر قبر آنها برای دعا و آمرزش بایستد، سخت بر حذر داشته است(3)که مفهوم آن منطوق و معنای آن لفظ این است که بر جنازه مؤمنان و به طریق اولی بر جنازه پیامبر(صلی الله علیه و آله) و امامان(علیه السلام) باید نماز خواند و خوب است به عنوان بزرگداشت آنها به زیارت قبور آنها رفت.
در بعضی از دائرةالمعارفهای غربی آمده است: در فاطیمای پرتغال در سال 1917 بانویی بسیار درخشان، سوار بر پارهای از ابر به مشاهده سه کودک مسیحی درآمد. سه سال بعد دو تن از آنها مردند و برای آنها زیارتگاهی باشکوه بنا نمودند(4). جای تعجب است که مسیحیان به زیارت آن محل میروند با اینکه پایه و اساسی ندارد، ولی بعضی از شیعیان رفتن به زیارتگاهِ اصیل اهلبیت را مورد شک و شبهه قرار میدهند.
قرآن تبرک و برکت جستن و اثر گرفتن از آثار اولیای الهی، حتی از راه دور را، تأیید نموده میفرماید: فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا(5)چون مژدهرسان آمد و جامه و پیراهن یوسف را بر روی و صورت یعقوب انداخت، بینائیش برگشت.
حال اگر مسلمانی قبر و ضریح اولیای الهی(علیه السلام) را به احترام و تکریم استلام نماید و ببوسد و به تربت آنها تبرک جوید عملی موحدانه انجام داده است نه مشرکانه، چنانکه استلام«الحجر الاسود» مورد تأیید همه فرق اسلامی است.
یکی از صحابه معروف پیامبر (صلی الله علیه و آله) «بلال» مؤذن اوست که وقتی به سبب انحراف در امر خلافت، اذان و مدینه را ترک نمود و به شام رفت و در نقطهای که مرز اسلام و مسیحیت بود، برای مرزبانی اسلام، سکنی گزید.
او شبی آن حضرت را در عالم رؤیا دید که به او میفرماید: بلال! پیوند خود را با ما قطع نمودهای. او وقتی از خواب بیدار شد گریه سر داد و خواب را این چنین تعبیر نمود که گلهی پیامبر برای این است که تاکنون به زیارت قبر او نرفته است، لذا به زیارت او شتافت و به درخواست حسنین اذان نیز گفت و همه را تحت تأثیر جدی قرار داد(1).
ضمن این که خود آن حضرت فرموده است:« من حج البیت و لم یزرنی فقد جفانی(2)»
انواع توحید دیگر نیز وجود دارد که از بحث تفصیلی آنها خودداری میشود که از جمله آنها توحید در قانونگذاری و اطاعت است که حق حضرت حقاند که آنها منافات با سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و روش ائمه(علیهم السلام) و فتاوی مراجع تقلید و اطاعت از ولایت فقیه ندارند.
و دیگر توحید در حاکمیت است که با خلافت بلافصل چند ساله امیرمؤمنان، ضدیت ندارد، بلکه مؤکد بر آن است و مخالفت خوارج نهروان با اِمارت و ریاست آن حضرت، با توحید در حاکمیت خداوند معارضه دارد(3).
معاد در لغت، مصدر از «عاد یعود عَوداً و معاداً» و به معنای بازگشتن و برگشتن است. معاد در اصطلاح، بعث و برانگیخته شدن جسم و روح انسان در روز رستاخیز برای محاسبهی نیات و اخلاق و افعال است تا اهل طاعت به ثواب و پاداش و اهل عصیان به کیفر و مجازات برسند. قرآن در این خصوص بیان میدارد:”اللَّهُ یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ”(1)و”إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ”.(2)
گفتنی است که معاد و قیامت اعم از رستاخیز و قیامت کبری است، بنابراین آن دو، شامل برزخ و قیامت صغری نیز میشوند، زیرا روایت شده است:«من مات فقد قامت قیامته».(3)
اعتقاد به معاد رکن اساسی در هر شریعت سماوی است و آن، تمایز و تفاوت میان دین الهی و مسلکهای مادی بشری است.
هر مسلمانی واجب است به معاد و حساب و ثواب و عقاب و...، ولو اجمالاً، اعتقاد داشته باشد. انسان نه خودش نابود میشود و نه اعمالش گم و گور میشود، بلکه نفس و روحش باقی است و حضرت حق از او بازخواست مینماید و او را به آنچه انجام داده است آگاه میسازد و نتایج اعمالش را به او میرساند، پس معاد برگشتن ارواح به اجساد خواهد بود.(4)
اساساً معرفت تفصیلی در کیفیت معاد، واجب نیست، یعنی لازم نیست انسان بداند آیا خود ابدان یا شبیه آنها ولی در صورت و هیأت همان ابدان، در قیامت بر میگردد؟ و اینکه آیا ارواح معدوم میشوند یا باقی میمانند تا اینکه به ابدان در موقع معاد برگردند؟ و اینکه آیا معاد مختص انسان است یا شامل حیوانات نیز میشود؟ آیا معاد دفعی است یا تدریجی؟(1)شبهه آکل و مأکول چگونه حل میشود؟ و... .
بسیاری از مسائل مربوط به معاد از راه دلایل قرآنی و روایی اثبات میشوند ولی با عقل سلیم بشری تعارض ندارد، مثل معاد جسمانی و فشار قبر و...، ضمن اینکه اصل معاد و کلیاتی در مورد آن، عقلانی و برهانی است.
کسی که به خدا و رسول او اعتقاد قاطع دارد، به ناچار به هر خبری که قرآن دربارهی بعثت و ثواب و عقاب و بهشت و نعیم آن و آتش و دوزخ آورده است، ایمان و اعتقاد دارد. قرآن چه تصریحاً و چه تلمیحاً بیشتر از هزار آیه در مورد برزخ و قیامت کبری و لوازم آنها دارد.
اگر شخصی به آنها شک داشته باشد، به خالق کائنات و یا به قدرتش شک و شبهه دارد، بلکه شک و دودلی او به اصل ادیان آسمانی و صحت تمام شرایع سرایت پیدا میکند.(2)
معاد در زندگی مردم مخصوصاً جوانان نقش به سزائی دارد و از موضوعات بسیار مهم و سرنوشتساز در زندگی است. اگر انسان معیشت خود را از عنفوان جوانی به گونهای تنظیم نماید که صبغهی توحید و معاد به خود گیرد، از پوچی و غفلت و عبث و لغو و لعب و عاطل و باطل شدن قوا فاصله میگیرد و به حیات طیب و معقول نزدیک میگردد.”مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ”(3)و سختی و گرفتاری دنیا برایش، شکست و یأس و بنبست به حساب
نمیآید و پیروزی و رفاه و گشایش در زندگی او را مغرور و مست و طاغی و عاتی و یاغی نمیسازد.
جوانی که به معاد و قیامت، اعم از قیامت صغری و برزخ و قیامت کبری و آخرت ایمان و باور ندارد، به خدا نیز اعتقاد و یقین ندارد یا حداقل ایمانش ناقص است، ولی به هر حال کافر به شمار میآید. او دیگر انسان نیست، بلکه حیوان و از حیوان نیز گمراهتر است.”لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ یَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاَّ یُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لاَّ یَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِکَ کَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ”.(1)
برای چنین انسانی هیچ منعی در زندگی برای ناهنجاریها و پلیدیها وجود ندارد. او هیچ تصمیم جدی در حیات خود حتی در جهت رشد و خوشبختی دنیائی خود قادر نیست اتخاذ نماید. اینگونه انسانها وقتی دیدند لذائذ دنیا اشباعکننده روح آنها نیست، سرخورده و مأیوس و پوچگرا میشوند، لذا دیگر برای زندگی دنیا ارزشی قایل نیستند و چه بسا آنها به سبب رهائی از رنجش افکار مادیگرانه خود و اندیشههای ناشی از بیاعتقادی به معاد، که سرانجام سر از الحاد درمیآورد، معتاد به مواد مخدره بشوند و یا دست به خودکشی بزنند.
اساساً چون در امور مطلوبِ مادی و دنیایی، محدودیت وجود دارد و خواهان، زیاد است، چپاول و غارت و درگیری و زد و خورد و جرح و قتل به وجود میآید، برخلاف امور معنوی که نامحدودند، لذا در آنها صلح و صفا و صمیمیت حاکم است.
در عِوَض کسی که به فلسفه حیات میاندیشد و در نتیجه به شناخت صحیح حیات انسانی میرسد، در جهت وصول به فوز و سعادت و خوشبختی، با نشاط هر چه بیشتر، به سعی و تلاش میپردازد و خود را مجهز میکند تا از این پل دنیا به ساحل نَجات آخرت، با موفقیت، عبور نماید. او دنیای دنیّ را یک پل میانگارد که باید از آن بگذرد و میداند هرگز به آن پل دوباره عبورش نمیافتد، لذا نباید به آبادانی آن به گونهای مشغول شود که پل و صراط عقبی و قیامت خود را نابود سازد و از آخرتش باز ماند و آن را خراب نماید. حضرت مسیح فرمود: الدنیا قنطرة فاعبروها و لاتعمروها؛ دنیا پلی است که باید از آن
1) - اعراف،179.
عبور نمود ولی آبادش ننمود.
باید دانست دنیای دَنیّ حقیقی، در قبال عالم آخرت، مجازی بیش نیست، تا چه رسد به دنیای اَدنای مجازی مثل موبایل و کامپیوتر و ماهواره و... که مجاز اندر مجاز است، پس دنیای مجازی پلی برای دنیای حقیقی و دنیای حقیقی پلی برای معاد و معاد پلی برای تقرب به خداست، لذا دنیای مجازی، پلِ پلِ پل بهشمار میآید.
چنانچه جوامع بشری به خدا و معاد ایمان داشته باشند و به لوازم آن ملتزم، قادرند جامعه خود را از لحاظ اخلاقی و صنعتی و تمدن به پیش ببرند و موفق به اجرای قوانین مدنی و اجتماعی و عرفی و معقول بشوند و به انصاف و عدل و قسط و احسان و ایثار در اجتماع متصف گردند.
از دقت در آیات قرآنی به دست میآید که بخش عمدهای از سخنان پیامبران و بحثها و جدالهای آنان با مردم، اختصاص به موضوع معاد داشته است و حتی میتوان گفت که تلاش آنها برای اثبات این اصل، بیش از تلاشی بوده که برای اثبات توحید کردهاند؛ زیرا اکثر مردم، سرسختی بیشتری برای پذیرفتن این اصل، نشان میدادند. علت این سرسختی میل به بیبندوباری و عدم مسئولیتپذیری بوده است؛ زیرا همانگونه که اشاره شد اعتقاد به قیامت و حساب، پشتوانهی نیرومندی برای احساس مسئولیت و پذیرفتن محدودیتهای رفتاری و خودداری از ظلم و تجاوز و فساد و گناه است و با انکار آن، راه برای هوسرانیها و شهوتپرستیها و خودکامگیها باز میشود.”أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ * بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ * بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ”.(1)
اگر دقت شود بیشتر امراض روحی جوانان از جمله ضعف اعصابها و استرسها و افسردگیها و پیریهای زودرس و احساس پوچیها و امراض بدنیِ ناشی از فساد اخلاقی و فحشا از قبیل امراض مقاربتی و ایدز و سفلیس و سوزاک و هپاتیت و سرطان سینه و سرطان رحم و سکتهها و...، به سبب عدم اعتقاد به خدا مخصوصاً معاد است.
جوان به دلیل علمدوستی و حقیقتجوئی و علاقه به شناخت غایت و هدف از زندگی باید بعد از مسأله توحید به مسأله معاد توجه نموده و مشکلات در این خصوص را برای
1) - قیامت،5-3.
خود حل و فصل نمایند.
معاد پاسخ مثبت به حب نفس مجرد انسان و بقای خویش و سعادتمند شدن ابدی و مطلق اوست. ایمان به معاد مبتنی بر پذیرفتن روح و نفس به عنوان یک موجود مجرد و واحد و جاوید و با ثَبات است. آنها که معاد را رد میکنند انسان را مادی صرف و نجات و خوشبختی را منحصر در زندان دنیا میدانند. قرآن آنها را دهری معرفی کرده میفرماید:”وَ قَالُوا مَا هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَ نَحْیَا وَ مَا یُهْلِکُنَا إِلَّا الدَّهْرُ وَ مَا لَهُم بِذَلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا یَظُنُّونَ”.(1)
انسان اگر عقیده داشته باشد که با مردن نابود میشود، سخت ناراحت و ناامید و بینشاط و افسرده و سرد میگردد و زندگی را بیمعنا و غیرموجه تلقی مینماید، لذا به دنبال اموری مثل شرابخواری و استعمال مواد میرود تا افکار فاسد و باطل و گزننده و ناراحتکننده خود را به کلی فراموش نماید، در نتیجه یک معتاد به تمام عیار میگردد و سلامتی و عمر را یکجا و به سرعت و مفت و مجانی از دست میدهد. او در اعمال و رفتار نیز ناهنجاری و اختلال و تناقض پیدا میکند.
آنها که میگویند:« من مات فقد فات؛ کسی که مرد یقیناً نابود شده است»، پس چرا برای بقای زندگی تا حد مرگ تلاش میکنند؟ پس آنها میمیرند تا نمیرند(2).
اساساً جوانان بیبندوبار و فاسق از اعتقاد به معاد گریزانند و نفس لوامه خود را منکوب و لگدکوب و مغلوب مینمایند. آنها تا مست غرور و قدرتند از بدبختی خود غافلاند و وقتی بیدار شدند یا باید برگردند و توبه نمایند و یا دچار سرزنش نفس لوامه خود بشوند و برای فرار از آن باید پناه به مخدرات ببرند و... . به همین دلیل مستی غرور جوانی بدتر و مدتش بیشتر از مستی شراب است، به ویژه اینکه آن مستی، سبب این مستی میگردد؛ چنانکه روایت شده است: «سُکر الغفلة و الغرور ابعد إفاقةً من سُکر الخُمور».(3)
واژه برزخ در اصل معنای چیزی است که در میان دو شیء حایل میشود. “مَرَجَ
الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ * بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا یَبْغِیَانِ”.(1)بر همین اساس، به عالمی که میان دنیا و عالم آخرت قرار گرفته، برزخ گفته میشود. خبر وجود چنین جهانی که گاهی از آن تعبیر به عالم قبر یا عالم ارواح میشود، در آیات و احادیث آمده است. در این خصوص در قرآن آمده است:”وَ مِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ” (2)و”وَ لاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاء وَلَکِن لاَّ تَشْعُرُونَ”(3)و”وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ”.(4)آیه آخری دربارهی شهدای بدر و احد نازل شده است.
در روایتی نقل شده است که خداوند به ارواح شهدای احد خطاب نمود و از آنها پرسید: چه آرزوئی دارید؟ ... آنها گفتند: تنها تقاضای ما این است که بار دیگر به جهان برگردیم و باز در راه تو شهید شویم. خداوند فرمود: فرمان تخلفناپذیر من این است که کسی دوباره به دنیا باز نگردد.
عرض کردند: حالا که چنین است، تقاضای ما این است که سلام ما را به پیامبر(صلی الله علیه و آله) و حال ما را به بازماندگان برسانی و بگویی که تو از ما راضی شدی و ما را نیز از خود راضی نمودی. در این هنگام، آیه آخری و دو آیه بعد از آن نازل شد.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) از پیامبر دربارهی جنگجویان در راه خدا توضیح خواست. آن حضرت فرمود: هنگامی که جنگجویان، تصمیم به شرکت در میدان جهاد میگیرند، خداوند آزادی از دوزخ را برای آنها مقرر میدارد... و هنگامی که همسر و فرزند و بستگان آنها با آنان خداحافظی میکنند، از گناهان خویش خارج میشوند... و هنگامی که با دشمنان روبهرو میشوند، مردم جهان نمیتوانند میزان ثواب آنها را درک کنند... در این هنگام (که جنگ تن به تن شروع شود)، منادی صدا میزند: بهشت، زیر سایه شمیرهاست... و هنگامی که شهید روی زمین قرار میگیرد، زمین میگوید: آفرین به روح پاکیزهای که از بدن پاکیزه پرواز میکند. بشارت باد بر تو که نعمتهایی در انتظار تو است که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر قلب هیچ انسانی خطور نکرده است. نظیر این سخن، سخن رسول
خداست که از خداوند نقل میکند: اعددتُ لعبادی الصالحین ما لا عینٌ رأت و لا اذن سمعت و لاخطرَ علی قلب بشر(1).
باید دانست: منظور از بشر، انسان ظاهری است که خود کلمه بشر بدان دلالت دارد، چه بشره، روی آشکار شیء و صورت ظاهر آن است، پس حدیث شریف بیانگر آن است که بر قلب بشر خطور نکرده است، یعنی ظاهری از آن بیخبرند، نه انسانهای کامل و والا مقام و اهل باطن(2).
و خداوند میفرماید: من سرپرست بازماندگان اویم. هرکس آنها را خشنود کند مرا خشنود کرده و هرکس آنها را به خشم بیاورد، مرا به خشم آورده است.(3)
و دیگر آیه”النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوًّا وَ عَشِیًّا وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ”(4)است که به صراحت وجود برزخ را برای کفار طغیانگری همچون فرعون و یارانش مطرح کرده است. این آیه بیانگر این است که در برزخ آتش بر فرعونیان عرضه میشود و در آخرت رسماً داخل جهنم میشوند.
از امیرمؤمنان روایت شده است که فرموده است: القبر روضة من ریاض الجنة او حفرة من حُفَر النار.(5)
شخصی از امام محمد باقر(علیه السلام) از حال موحدان و اقرارکنندگان به نبوت حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) از مسلمانان که گناهکارند و میمیرند ولی امامی ندارند و ولایت شما را نمیشناسند (یعنی از اهل سنتاند)، سؤال نمود. آن حضرت فرمود: اینها در حفرهها و قبرهای خود هستند و از آنها خارج نمیشوند. هرکسی از آنها عمل صالحی داشته باشد و از او نسبت به ما دشمنی ظاهر نشده باشد پس او را در شکافی از شکافهای بهشتی، که خداوند آن را در مغرب خلق کرده است، میگذارند، لذا روح او در حفره و شکافِ مربوط
به او داخل میشود تا اینکه روز قیامت خدا را ملاقات نماید، آن وقت خداوند حسنات و سیئات او را محاسبه میکند، پس اینان به امر خدا وابستهاند که یا به بهشت میروند و یا به جهنم(1)
و خداوند با مستضعفین و ابلهان و اطفال و اولاد مسلمانانی که بالغ نشدهاند همینگونه عمل میکند.
اما برای ناصبیها و دشمنان (ما اهل البیت) از اهل قبله، حفرههایی از آتش، که خداوند در مشرق خلق کرده است، فراهم میشود، پس در آن زبانه و شعله آتش و شراراههای آن و دود و فوران آتش سوزان داخل میشوند تا روز قیامت که مصیر (و مسیر) آنها جهنم و دوزخ خواهد بود.(2)
شیخ مفید فرموده است: اتفقت الإمامیة و الزیدیة و الخوارج علی أن الناکثین و القاسطین...(3)امامیه و زیدیه و خوارج بر این عقیده اتفاق نظر دارند که تمام ناکثین، یعنی عهدشکنان مثل طلحه و زبیر و قاسطین، یعنی ستمگران مثل معاویه از اهل بصره و شام، کافر و ضالّ و گمراه و ملعوناند؛ چون با علی(علیه السلام) جنگیدند، لذا آنها در آتش، مخلّد و همیشهاند ولی معتزله، تمام آنها را فاسق میدانند نه کافر که در جهنم خالد و همیشهاند. و قالت الخوارج بتکفیر مرتکب الکبائر(4)ضمن اینکه خوارج، مرتکب گناهان کبیره را کافر دانستهاند(که همیشه در جهنماند).
از علی(علیه السلام) نقل شده است که: اُمرتُ بقتال الناکثین و القاسطین و المارقین(5)به جنگ با بیعتشکنان و ستمگران و خوارج(که از دین برگشتهاند) مامور شدهام.
مردم طبق بیان امام صادق شش گروهاند: 1. اهل وعد به بهشت و آنان مؤمناناند.2. اهل وعید به آتش و آنها کافراناند. 3. مستضعفان مثل مجانین(مجنونها) و ابلهها و کسانی که دعوت به آنها نرسیده است. 4. مرجَون لامرالله و آنها مسلمانان ظاهریاند که حکمشان به روز قیامت تأخیر میافتد که یا ثواب است یا عقاب. 5. مؤمنان فاسق و
آنها اعمالشان مخلوطی از خوبیها و بدیهاست که امید است خدا آنها را ببخشد. 6. اصحاب اعراف(1)که اعمال خوب و بدشان مساوی است؛ لذا آنها در اعراف میمانند تا به مشیت خدا یکی از آن دو ترجیح یابد.
امام علی(علیه السلام) فرموده است: نحن الأعراف...(2)اعراف مائیم که خداوند تنها از طریق معرفت ما شناخته میشود، پس کسی داخل بهشت نمیشود جز اینکه ما به او معرفت داشته باشیم(و بدانیم او شیعهی واقعی است) و داخل آتش نمیشود جز اینکه ما او را انکار نماییم(اختلاف در روایات به اعتبارات گوناگون است).
غیر از دو دسته اول، بقیه اهل ضلالاند که به وجهی«مرجون لامرالله»اند(3).
اساس بهشت و جهنم، سنخیت و تناسب و نمود هر چیزی به اصلش است. مولوی گوید:
هیچ گندم کاری و جو بر دهد
دیدهای اسبی که کره خر دهد(4)
در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) آمده است: «به خدا سوگنـد، من تنـها از بـرزخ شما میترسم»؛ که اشاره به این دارد که مؤمنان در قیامت مشمول شَفاعت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و امامان معصوماند ولی حساب برزخ جداست، یعنی در عالم برزخ از شفاعت خبری و اثری و ثمری نیست.
در روایتی از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است: هنگامی که خداوند روح مؤمن را میگیرد، او را در قالبی همچون قالب دنیویاش در دنیا قرار میدهد.(5)
از امام صادق(علیه السلام) در مورد ارواح مؤمنین در عالم برزخ سؤال شد فرمود: (انهم) فی حجرات فیالجنة، یأکلون من طعامها و یشربون من شرابها و یقولون: ربنا اَقِم الساعةَ لنا و
1) - نک: اعراف، 46.
2) - ملاصدرا، الاسفار، 9/318.
3) - الاصول من الکافی، 2/382، تعلیقه، 1365 و نک: ملاصدرا، اسرار الآیات، به انضمام تعلیقات علی نوری، ص 206، به کوشش سید محمد موسوی، 1385.
4) - حسن حسن زاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص 90، 1375
5) - پیام قرآن، 5/443 و احمدعلی احمدی، اسلام و عقاید، ص303.
أنجز لنا ما وعدتنا و ألحِق آخِرَنا بأولنا.(1)
اهل برزخ از حال زندهها در دنیا باخبر میشوند. امام صادق(علیه السلام) فرمود: ارواح در صفت اجساد (بدن مثالی) در درختی در بهشتاند و یکدیگر را میشناسند و از هم سؤال میکنند، پس وقتی روحی بر آنها وارد شد (فرشتهای میگوید:) او را رها کنید که از هول عظیم رها شده است. سپس ارواح از او سؤال میکنند: فلانی و فلانی چه شدند؟ اگر گفت: او را زنده ترک نمودم، امیدی به نجات او پیدا میکنند و اگر گفت: مرده است میگویند: سقوط کرده است. سقوط کرده است.(2)
رسول خدا در غزوه و جنگ بدر امر فرمود اجساد بیست و چهار نفر از کشتهشدههای قریش را در چاهی از چاههای بدر ریختند. آن حضرت خطاب به آنها فرمود: آیا مسرور نمیشدید اگر اطاعت خدا و رسول خدا میکردید؟ عمر گفت: یا رسولالله با اجساد بیروح صحبت میکنی؟ آن حضرت فرمود: و الذی نفس محمد بیده ما انتم باسمع لما اقول منهم؛ قسم به آن کسی که جان محمد در دست اوست، شما در شنیدن آنچه میگویم شنواتر از آنان نیستید(3).
یعنی آنان اکنون آنچه من میگویم میشنوند(4).
در عالم برزخ، دو فرشته به نام نکیر و منکَر از انسان بازخواست میکنند. امام سجاد(علیه السلام) در اینباره چنین میفرماید: ای فرزند آدم از مرگ غافل مباش. به همین زودی قبض روح خواهی شد. به منزلی منتقل میشوی. روح به تو بازگردانده میشود... اول چیزی که میپرسند، از پروردگار تو است. آنگاه از پیامبری که به سوی تو فرستاده شده است و از دینی که پذیرفتهای و از کتابی که تلاوت میکردی و از امامی که ولایت او را قبول نمودهای. آنگاه از عمرت میپرسند که در چه راهی سپری نمودهای و از مال و ثروت که از کجا کسب کردهای و در چه راهی صرف نمودهای.(5)
از اخبار وارده در این باب استفاده میشود که سؤال قبر اختصاص به اشخاصی دارد که در ایمان یا کفر به نهایت برسند و اشخاص متوسط، مانند ضعفا و دیوانگان و کودکان از
سؤال در قبر مستثنایند.(1)قال ابوعبدالله(علیه السلام): «لایسأل فی القبر الا مَن محّض الایمان محضاً او محّض الکفر محضاً و الآخرون یلهون عنهم».(2)
در بسیاری از روایات آمده است که مؤمنان گناهکار، در برزخ و قبر، بر اثر پارهای از رنجها و عذابها، که متناسب با گناهانشان متحمل میشوند، از گناهان تطهیر و پاک میگردند تا در عالم قیامت، سبکبار باشند.(3)
در مورد برزخ چند نکته وجود دارد که عبارتند از: 1. روایت شده است: من مات فقد قامت قیامته(4)هرکس بمیرد قیامتش برپا شده است. بر این مبنا قیامت به اصغر (برزخ و یا قبر) و اکبر (عالم آخرت) تقسیم میگردد؛ چنانکه بیان شد.
سهروردی در آثار خود از مکاشفهای سخن میگوید که او به جز بدنش، موجودی لطیف و مثالی، مشابه بدن خود را دیده است که در همه ویژگیهای خود به جز جرم و ماده، همانند بدن مادی بوده است.(6)
از امام صادق(علیه السلام) منقول است: و اذا قبضه الله عزّوجلّ صیر تلک الروح فی قالب کقالبه فی الدنیا فیأکلون و یشربون فإذا قدم علیهم القادم عرفوه بتلک الصورة التی کانت فی الدنیا(1)آنگاه که خداوند عزوجل روح مؤمن را قبض میکند در قالبی مثل قالب دنیویش قرار میدهد، پس (برزخیان) میخورند و میآشامند، به نحوی که چون کسی بر آنها درآید به همان صورت که در دنیا بوده بودهاند آنها را میشناسد.
انسان به همان نحو که میخوابد میمیرد و به همان نحو که بیدار میشود برانگیخته میگردد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: و الذی بعثنی بالحق لَتموتُنَّ کما تنامون و لتُبعثُنَّ کما تستیقظون.(2)
ضَغْطَه یا ضَمّه یا فشار قبر اولین شدت از شداید برزخ و قبر است که از بعضی از اخبار آشکار میشود. پیامبر میفرماید: «ضغطة القبر للمؤمن کفارة لما کان منه من تضییع النعم»(3)فشار قبر برای مؤمن کفارهی کفران نعمتهای اوست.
روایت شده است: وقتی پیامبر از کفْن و دفْن سعد بن معاذ فارغ گردید، مادر سعد گفت: ای سعد! بهشت گوارایت باد، لذا پیامبر فرمود: ای مادر سعد بر پروردگارت بهشت را حتمی و قطعی مکن، چرا که به سعد یک فشار قبری اصابت نمود (که خدا میداند)، چون وی با اهل و خانوادهاش سوءخلق و بداخلاقی داشته است.(4)
از امام صادق(علیه السلام) در مورد شخص مصلوب سؤال شد که آیا فشار قبر دارد؟ فرمود: خداوند به هوا دستور میدهد او را فشار دهد؛«... ان الله ... یأمر الهواء أن یضغطه»(5)و در بعضی روایات آمده است: هیهات ما علی المؤمنین منها (ضغطة القبر) شیء(6)مؤمن هیچ فشار قبر ندارد. (شاید منظور از مؤمن، شیعه راستین باشد)
از امیر المؤمنین علی(علیه السلام) روایت شده است: کسی که در هر جمعهای سوره نساء را
بخواند از فشار قبر در امان است.(1)شیخ عباس قمی گفته است: از خواص تربت خاک نجف، اسقاط عذاب قبر (فشار قبر) و ترک محاسبه منکَر و نکیر برای مدفون در آنجاست.(2)
میکند، پس آنچه را موجب محبت و سرور اوست میبیند و آنچه را موجب کراهت و تنفر اوست نمیبیند ولی به عکس، کافر اهلش را میبیند، پس آنچه را موجب کراهت اوست میبیند و آنچه موجب محبت اوست از او مستور است و فرمود: بعضی از آنها هر جمعهای و بعضی مطابق عملشان، (اهلشان) را زیارت میکنند.(3)
و همچنین از آن حضرت در مورد زیارت اهل قبور روایت شده است: وقتی قبل از طلوع شمس مردههایتان را زیارت کنید هم میشنوند و هم اجابتتان میکنند و وقتی بعد از طلوع شمس زیارت کردید میشنوند ولی جواب نمیدهند.(4)امام علی(علیه السلام) میفرماید: اگر به مرده اجازهی کلام داده میشد به شما خبر میدادند که: «إنّ خیر الزاد، التقوی».(5)
از امام صادق(علیه السلام) در مورد وصول ثواب به برزخیان روایت شده است: سنت و روشی که بعد از موت شخص، عمل میشود، اجری مثل اجر کسی دارد که به آن سنت عمل میکند و صدقه جاریه مثل مسجد و مدرسه و کتابخانه و...، بعد از مرگش نیز جریان و دوام دارد و فرزند خوبی که برای والدین خود بعد از مرگشان دعا میکنند و حج و صدقه و آزاد نمودن برده و نماز و روزه بهنیابت از آن دو، مفید است، یعنی آن دو شریکدر ثواب آنهایند.(6)“وَنَکْتُبُمَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ“(7)
گفتنی است: تکامل برزخی نیاز به ماده و حرکت و استعداد ندارد، نظیر حصول دفعی
علم در پیامبر(صلی الله علیه و آله)، بر طبق آیه« إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ(1)».
در آن موطن، تکامل معنوی و تجلیات روحانی و ابتهاجات نفسانی و اشتداد وجودی تحقق دارد(2).
در حقیقت هستی قبلی انسان، شدت و قوت و بسطِ وجودی مییابد.
برای معاد دلایل و براهین عقلی وجود دارد. هر چند آنها در قرآن و روایات یافت شوند. از جمله اینکه: 1. چون وعده به ثواب و وعید به عقاب در قرآن و روایات آمده است، مثل:”وَعَدَاللّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی...”(3)و”وَعَدَالله الْمُنَافِقِینَ وَ الْمُنَافِقَاتِ وَ الْکُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیهَا ...”(4)و «قال (علیٌّ) (علیه السلام) فی صفة الدنیا: تغرّ و تضرّ و تمرّ. انالله تعالی لم یرضها ثواباً لاولیائه و لا عقاباً لاعدائه»(5).
و وصول به هیچکدام از آن دو در دنیا واقع نشده است. به ویژه اینکه مؤمنی شهید میشود و کافری در رفاه و آسایش زندگی میکند و ممکن است کافری صدها مؤمن را بکشد که او با اعدام شدنش جواب یک شهید را میدهد. پس اگر دار دیگری نباشد، وعد و وعید، باطل و تکالیف و بعثت انبیا عاطل میشود و این معنا عقلاً محال است و شرع نیز آن محالیت را تأیید مینماید ولی اشاعره دلیل معاد را سمعی میدانند نه عقلی.(6)
این برهان، یک قیاس استثنائی است. به این نحو که: اگر این عالم، سرانجام و هدفی به عنوان معاد نداشته باشد خالق آن حکیم نیست. لکن خالق آن، حکیم است، پس این عالم
سرانجام و هدفی به عنوان معاد دارد.
آیه دیگر نیز عبث بودن و بطلان و عاطل بودن نظام خلقت را رد کرده، در وصـف خردمنـدان میفرمایـد:”...وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ”.(1)
دسته دیگر از آیات کریمه قرآن قابل انطباق بر برهان عدالت است. مقتضای عدل الهی این است که نیکوکاران و تبهکاران را به پاداش و کیفر اعمالشان برساند و فرجام آنها را از یکدیگر تفکیک نماید و چون چنین تفکیکی در این جهان نیست، ناچار جهان دیگری برپا خواهد نمود تا عدالت خود را عینیت ببخشد. قرآن در این زمینه میفرماید:”أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ”(2)آیا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند همچون مفسدان در زمین قرار میدهیم یا پرهیزگاران را همچون فاجران.
دیگر از براهین اثبات ضرورت معاد، برهان فطرت است. انسان به گونهای آفریده شده است که میل به خلود و بقا دارد و از نیستی و فنا گریزان است. به ویژه اینکه نفس انسان مجرد و باقی و فناناپذیر است و دنیا شایستگی ابدیت و پاسخگویی مثبت آن را ندارد. به این ترتیب حیات جاویدان و سرای آخرت و معاد، ضروری و حتمی خواهد بود و الا میل به بقا و ثبات و محبت به ابدیت خواهی در نهاد انسان باطل و عبث و بیهوده بوده است. پیامبر فرموده است: ما خُلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء و انتم إنّما تُنْقَلون من دارٍ الی دارٍ.(3)
دیگر از راههایی که آدمی میتواند به حقانیت معاد و عالم آخرت راه یابد، برهان معقولیت است که از آن با عنوان «دفع ضرر محتمل، معقول است» یاد میشود. همین که انسان، حداقل، احتمال بدهد معادی خواهد بود، باید احتیاط در این زمینه را از دست ندهد و عقلاً باید موضعش در قبـال معاد مثـل کسی باشد که آن را یقیـنی میداند.
یکی از زنادقه وارد مجلسی شد که امام رضا(علیه السلام) در آن حضور داشت. امام فرمود: ای
مرد! اگر اعتقاد شما صحیح باشد آیا ما و شما مساوی نیستیم و اقرار و تصدیق و نماز و روزه و زکات زیانی به ما میرساند؟ مرد ساکت شد. سپس امام در ادامه فرمود: اگر اعتقاد ما بر حق باشد، آیا چنین نیست که شما به هلاکت و شقاوت میرسی و ما به رستگاری و فوز.(1)
شخصیت او همان روح و نفس ابدی اوست و بدن به منزله آلت و مَرکَب و علت معده برای روح محسوب میشود.
بنابراین با تغییر تدریجی بدن در دنیا و متلاشی شدن آن در مرگ، همچنان روح و منیت و شخصیت و نفس و هویت آدمی در آن دو عالم دنیا و قیامت ثابت و واحد است.
قبلاً بیان شد انسان در عالم برزخ و قیامت با بدن مثالی است، نه با بدن دنیایی و مادی. خلاصه اینکه اثبات معاد همان و مجرد بودن روح و نفس همان. با ثَبات و دوام روح و نفس است که گواهی و حساب و عذاب و عقاب معنی میدهد.
قرآن در پاسخ مشرکین که میگویند: با مردن، ما نابود و مفقود میشویم، بیان میدارد: در موقع مرگ تمام حقیقت انسان گرفته میشود که از آن با کلمه «توفّی» به معنای به تمام و کمال گرفتن تعبیر میشود و چون میبینیم که بدن گرفته نمیشود، پس تمام حقیقت او همان روح اوست. بیان قرآن در این خصوص چنین است:”وَ قَالُوا أَئِذَا ضَلَلْنَا فِی الْأَرْضِ أَئِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ بَلْ هُم بِلِقَاء رَبِّهِمْ کَافِرُونَ * قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَّلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ”(1)و”أَخْرِجُواْ أَنفُسَکُمُ”(2)و”نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی”.(3)
در فلسـفه ثابت شده است که رابطه نفـس با بدن رابطه علت ایجـادی از طـرف نفس و علت اعدادی از طرف بدن است. «النفس و البدن یتعاکسان ایجاباً و اعداداً» و بنابر قول ملاصدرا: «النفس و البدن یتعاکسان فی القوة و الضعف»(4)و وقتی نفس از حالت بالقوه به حالت بالفعل رسید از بدن بی نیاز میگردد و مرگ جز این نیست.
جان عزم رحیل کرد گفتم که مرو
گفتا چکنم خانه فرو میآید(5)
و حافظ گفته است:
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم(6)
یکی از مهمترین دلایل فلسفی در خصوص تجرد و غیرمادی بودن نفس، انسان معلّق
در فضا و غیر وابسته بودن نفس به بدن است که ابن سینا طرح کرده است. وی از ما میخواهد خود را فارغ از هرگونه احساس بیرونی، در ظرفی آرام و بدون ارتباط با اشیای پیرامون و بیرونی در نظر گیریم که در چنین وضعیت فرضی، آدمی از تمام امور غافل است اما از خود غافل نیست، پس هر انسانی به جز بدن، هویتی دارد که مجزا از بدن است(1)
و آن همان «نفخه الهی و دمش قدسانی» است.
سهروردی نیز از مکاشفهای سخن میگوید که او به جز بدنش، موجودی لطیف و مثالی مشابه بدن خود را دیده است که در همه ویژگیهای خود به جز جِرم و ماده همانند بدن مادی بوده است.(2)
ماحصل اینکه باید معاد وجود داشته باشد تا انسان متقی به لذائذ مادی و جسمانی و روحی و روانی واصل گردد. قرآن کریم هر دو لذت مذکور را تأیید فرموده
میفرماید:”لِلَّذِینَ اتَّقَوْا عِندَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ أَزْوَاجٌ مُّطَهَّرَةٌ وَ رِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ”(1)و... .
مرگ در زبان فارسی مترادف با موت در زبان عربی است. هنگامی که آن را برای بدن به کار میبرند، مقصود این است که بدن هر نوع حرکت و جنبش را از دست داده است؛در حالی که اگر مرگ را به روح نسبت دهند مراد این است که روح، ابزار جسمانی خود (تن) را از دست داده است.
از نگاه ملاصدرا مرگ انسان نه به سبب ضعیف شدن بدن، بلکه به دلیل قوی شدن نفس روی میدهد. هنگامی که نفس به حدی از کمالات رسید که دیگر به بدن نیازی نداشت، آن را رها میکند، لذا مرگ اتفاق میافتد.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) میفرماید: مرگ، واپسین منزل از منازل دنیا و نخستین منزل از منازل آخرت است. امام باقر(علیه السلام) فرموده است: مرگ خوابی است که هر شب سراغ شما میآید جز اینکه مدتش طولانی است و وقتی مردم مردند میفهمند که خواب بودند (روایت شده است: الناس نیام اذا ماتوا انتبهوا(2)). فرح و شادی خواب و هول و ترس آن در حد بسیار زیاد است، پس حال فرح و ترس مرگ چگونه است (خدا میداند)، پس خود را برای مرگ آماده سازید.(3)
و باز آن حضرت فرمود: هرکسی که میخوابد نَفْس او به آسمان عروج پیدا میکند و روحش در بدنش میماند و میان نفس و روح سبب و رابطهای مثل شعاع خورشید (با خورشید) وجود دارد. پس وقتی خداوند اذن و اجازه قبض ارواح (و مرگ) را بدهد روح، نفس را اجابت میکند و به طرف آن میرود و وقتی اذن ردّ روح (و بیداری) را بدهد نفس، روح را اجابت میکند و این همان قول خداوند است که میفرماید:(4)“اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ
حِینَ مَوْتِهَا”.(1)
در حدیثی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) میخوانیم: بیماریها و دردها همگی قاصدان مرگاند. هنگامی که عمر انسان به سر میرسد، فرشته مرگ (عِزرائیل) میآید. او میگوید: ای بندهی خدا، چه اندازه خبر بعد از خبر و فرستاده بعد از فرستاده برای تو فرستادم؟ اما من آخرین خبرم و بعد از من خبری نیست. دعوت پروردگارت را از روی میل یا اکراه اجابت کن.
پس هنگامی که جان او را میگیرد و فریاد بستگانش بلند میشود، او صدا میزند: برای چه کسی فریاد میزنید و زاری میکنید؟ به خدا من دربارهی پایان عمرش به او ستمی نکردم و روزی او نخوردم؛ بلکه پروردگارش او را دعوت کرد. پس اگر شخصی گریه میکند، باید برای خودش زاری کند و من آنقدر به میان شما باز میگردم تا یک نفر از شما را باقی نگذارم.(2)
آنها که از مرگ وحشت دارند یا به دلیل عدم ایمان به معاد و گناهان زیاد است و یا به دلیل جهالت نسبت به آن است. آنها چون مرگ را نیستی میدانند و فطرتاً از نیستی ناراحت و گریزانند از آن بیم دارند ولی کسانی که به معاد یقین دارند و حقیقت مرگ را میشناسند و آن را امر عدمی نمیدانند، زیرا قرآن آن را امر وجودی دانسته میفرماید:”الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا”(3)و افکار و اخلاق و اعمالشان پسندیده است، از آن، هراسی به دل راه نمیدهند.
مردی به امام جواد(علیه السلام) عرض کرد: «چرا برخی مسلمانان مرگ را دوست نمیدارند؟ «فرمود: زیرا مرگ را نشناختند. اگر آن را میشناختند و از اولیای الهی بودند، آن را دوست میداشتند و میدانستند که سرای آخرت برای آنها بهتر از دنیاست.(4)
به همین دلیل پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: الموت تحفة المؤمن(5)و روایت شده است: «أکیس الناس من کان
اشدَّ ذکراً للموت»(1)زیرکترین مردم کسانیاند که کاملاً به یاد مرگ هستند.
حافظ طبق گفتار خداوند سبحان که میفرماید: “إِنَّاللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَی أَهْلِهَا”(2)، مرگ را عبارت از ادای بهترین امانت الهی، یعنی روح دانسته چنین میفرماید:
این جان عاریت که
بحافظ سپرده دوست
روزی رخش ببینم و
تسلیم وی کنم(3)
البته گونهای نگرانی از مرگ را میتوان در همه مشاهده نمود، زیرا گسستن از عزیزان خود بدون رنج نخواهد بود که این امری طبیعی است.
در روایت است که مردی به امام مجتبی(علیه السلام) گفت: «چرا ما مرگ را دوست نمیداریم؟ امام فرمود: شما خانه آخرت را ویران کردهاید و خانه دنیا را آباد ساختهاید، لذا دوست نمیدارید که از خانه آباد به ویرانه منتقل شوید.(4)
یکی از الطاف الهی این است که انسان از لحظهی مرگش باخبر نباشد و الا هر چه به آن لحظه نزدیکتر شود ناراحتی او افزونتر میشود و روز به روز از حرکت و تلاشش کاسته میشد. اگر شخصی بداند مرگ او زود فرا میرسد او از گناه به خاطر زشتی گناه دست نمیکشد، بلکه آن، به خاطر این است که اگر مرتکب گناه شود زود به عذاب گرفتار میشود و این هنر و عامل تکامل او نیست و اگر بداند عمر او طولانی است گناه میکند و مرتب توبه را به عقب میاندازد، ولی چنانچه از لحظه مرگش خبر نداشته باشد کمتر عصیان میکند و تا آخر عمر تلاش و فعالیت دارد. به همین دلیل قرآن میفرماید:”وَ مَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ”.(5)دانستن زمان مرگ مشکلتر از مکان آن است و وقتی مکان آن ناشناخته باشد به طریق اَوْلی زمان آن نیز ناشناخته خواهد بود.
از قرآن و روایات بر میآید که فرشتگان وحی، جانها را یکسان نمیگیرند، بلکه
بعضی را با احترام و آسانی و برخی را با خشونت و سختی میگیرند. قرآن در مورد مرگ آسان میفرماید:”الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمُ ادْخُلُواْ الْجَنَّةَ بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ”(1)همانها (یعنی متقین) که فرشتگان (مرگ) روحشان را میگیرند، در حالی که پاک و پاکیزهاند؛ به آنها میگویند: «سلام بر شما»! وارد بهشت شوید به خاطر اعمالی که انجام میدادید.
امام صادق(علیه السلام) در این باره میفرماید: مرگ برای مؤمن به سان بوییدن بوی خوش است که به سبب خوشی آن، به خواب سبک میرود و همه دردها از او رخت بر میبندد.(2)
قرآن در مورد مرگ دشوار میفرماید:”فَکَیْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمْ الْمَلَائِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبَارَهُمْ”(3)حال آنها (منافقین) چگونه خواهد بود هنگامی که فرشتگان (مرگ) به صورت و پشت آنها میزنند (و جانشان را میگیرند، بلکه میکنند)؟!
در این خصوص امام سجاد(علیه السلام) میفرماید: مرگ برای کافران به سان کندن لباسهای زیبا و گرانبها و پوشیدن کثیفترین و خشنترین لباسهاست و یا انتقال از خانههای مأنوس و سکنی گزیدن در وحشتآورترین منازل همراه با بزرگترین عذابها.(4)
مرگ ممکن است عارض تن بشود، چنانکه بیان شد و ممکن است عارض روح و قلب بشود و آن هنگامی است که آدمی از نظر تفکر و تعقل در درجه بسیار پایین باشد و برای سخنان حق گوش شنوا نداشته باشد. قرآن در این باره میفرماید:”إِنَّکَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَی وَ لاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَ لَّوْا مُدْبِرِینَ”(5)مسلّماً تو نمیتوانی سخنت را به گوش مردگان برسانی و نمیتوانی کران را هنگامی که روی بر میگردانند و پشت میکنند فراخوانی. علی(علیه السلام) میفرماید: ...و منهم تارکٌ لانکار المنکَر بلسانه و قلبه و یده فذلک میّت الأحیاءِ؛(6)کسانی که نهی از منکر را به کلی ترک کرده و نه به زبان و نه به قلب و نه به
دست با منکر مبارزه نمیکنند، مردگان زنده نمایند.
نوعی دیگر از مرگها، مرگ اختیاری، در مقابل مرگ طبیعی، است. انسان به مرحلهای میتواند برسد که به اختیار خود خلع بدن از روح کند و این مختص عرفا و اهل کرامت است؛ چنانکه روایت شده است: «موتوا قبل أن تموتوا».
بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر میزندگی خواهی
که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما(1)
باید دانست: از نظر قرآن و احادیث اسلامی مرگ انسان و جهان، سنتی حتمی است و گریزی از آن نیست.”کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ”.(2)
در بعضی روایات آمده است که ملک الموت، جبرائیل و میکائیل و اسرافیل (و حتی سطاطائیل، ملک عذاب(3)) را قبض روح میکند و سرانجام ملک الموت هم میمیرد(4)و خداوند میفرماید: «لمن المُلک الیومَ» و احدی نیست که جواب دهد، پس خود خداوند میفرماید:”لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ.”(5)
در بعضی اخبار وارد شده است که کشندهی ابلیس(ظاهراً ابلیس از کلمه یونانی«DiaboLos» میباشد ولی لغویان عرب آن را از ماده «ابلاس» یعنی نومید کردن شمردهاند(6). در قرآن آمده است: “فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِیسَ”(7).)، قائم آل محمد خواهد بود و شاید مراد به قائم، خود رسول الله باشد؛ زیرا که قائم بالحق و بالاصاله خود آن حضرت میباشد و سایر ائمه از جانب آن حضرت وزرا و حکاماند، چنانکه در زمان رجعت کلیه، یعنی رجعت رسول الله، سلطنت بالاصالة برای او خواهد بود و سایر امامان به اذن او در اطراف عالم، متصرف و حاکم خواهند بود.(8)
یکی از سؤالات مهم و مورد توجه مردم، مخصوصاً جوانان در باب معاد این است که آیا معاد جسمانی است و یا روحانی و یا هم جسمانی و هم روحانی. با توجه به اینکه بیان شد اگر روح باقی نباشد معاد معنا نمییابد، پس شِق و قسم اول درست نیست و با توجه به آیات و روایات، شق دوم نیز باطل اعلام میگردد، لذا شق سوم باقی میماند که باید به اثبات آن پرداخت.
منظور از معاد روحانی که مورد تأیید عموم فلاسفه و پیروان مشائیان است،(1)
این است که بعد از مرگ و حتی در قیامت فقط روح مجرد و غیرمادی، محشور میگردد و لذتها و آلام مربوط به تنها روح است.
ابنسینا افزون بر پذیرش لذتها و عذابهای عقلانی، خوشیها و آلام جسمانی را نیز با تأکید بر دیدگاه دین و سخنان پیامبر(صلی الله علیه و آله) پذیرفته است. لذتهای زودگذر دنیا همچون داروی بی حسی و بی هوشیاند که سبب میشوند فرد متوجه دورشدن از کمالات عقلی نشود، اما مرگ تأثیر این دارو را از بین میبرد و فرد به عذاب عقلانی خود پی میبرد.(2)
و برخی بر این باورند که علاوه بر باقی ماندن روح، بدن مادی بار دیگر به آن تعلق میپذیرد و هر دو، موضوع پاداشها و کیفرهای خاص خود قرار میگیرند، چنانکه در دنیا انسان از دو ساحت روح و بدن تشکیل شده است، ولی روح، حقیقـت راستین انسـان را تشکیـل مـیدهـد و هـرکدام، لذات و آلام مربوط به خود را دارد.
باید توجه داشت که حیات اخروی از کمال و برتری خاصی برخوردار است و نمیتوان گفت: زندگی آن عالم به سان زندگی دنیاست، با این تفاوت که حیات در دنیا موقت و در آخرت دائمی است. اگر بنا چنین بود بر هم زدن نظام کنونی و تجدید همان حیات دنیوی با همهی آن نظامها و جریانها، کار لغو و عبث و تکراری بود، در حالی که قرآن خلاف آن را بیان نموده، میفرماید:”وَ مَا هَذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ
الْحَیَوَانُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ”.(1)
آیاتی که هر دو معاد جسمانی و روحانی را تأیید میکنند عبارتند از: آیاتی که از احیای مردگان در امتهای پیشین سخن میگویند؛ مانند زنده شدن پرندگان به درخواست و دعای حضرت ابراهیم(علیه السلام) و سرگذشت اصحاب کهف و زنده شدن عُزَیر و زنده شدن مردگان به دعای حضرت عیسی(علیه السلام) و آیاتی که به روشنی گواهی میدهند انسان از خاک آفریده شده است و دوباره به آن باز میگردد و سپس از آن بیرون میآید:”مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَ فِیهَا نُعِیدُکُمْ وَ مِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی”.(2)
خواجه نصیرالدین طوسی در مورد معاد جسمانی استدلال کرده است که آن در دین پیامبر(صلی الله علیه و آله) بالضروره معلوم و بدیهی است و قرآن نیز در آیات زیادی، مثل آیه”أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ * بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ”(3)آیا مگر انسان میپندارد ما هرگز استخوانهای او را جمع نخواهیم کرد، بلکه قادریم بر اینکه سر انگشتهای او را تسویه و برابر گردانیم»، بر امکان، بلکه بر وقوعـش اشاره نموده است، لذا اعتقاد به معاد جسـمانی (علاوه بر اعتقاد به معاد روحانی) لازم و واجب است.(4)
اینکه آیه مذکور بیان میکند که سر انگشتهای انسان در روز قیامت همان سر انگشتهای او در دنیاست، دلیل بر معاد جرمانی و جسمانی نیست، چون آیه بیشتر از این را بیان نمیکند که در قیامت انسان هر کسی را که میبیند همان کسی است که در دنیا بوده است، حتی سر انگشتهای او هم، از لحاظ شکل، محفوظ است، بنابراین آیه با جسم مثالی، نه جسم مادی، سازش دارد، پس نظر خواجه و علامه حلی تمام نیست.
نکتهای که در اینجا باید تذکر داد اینکه اصالت انسان و درک لذتها و آلام، مربوط به روح است و بدن، وسیله و ابزار و زمینه و علت معدهای بیش نیست و سرانجام بدن انسان متلاشی و نابود میگردد، ولی روح باقی میماند و همراه بدن مثالی میگردد. همین مسئله را باید در عالم آخرت مورد توجه قرار داد، با این تفاوت که جسم مادی در این دنیا، در
عالم آخرت تبدیل به جسم و بدن مثالی میگردد ولی روح و انانیت همچنان ثابت میماند.
در عالم آخرت هر چند انسان دو ساحتی است ولی درک و فهم لذتها و آلام مربوط به تنها روح است؛ با این تفاوت که روح، بعضی از لذائذ و آلام را مستقلاً دریافت میکند و بعضی از آنها را به وسیله بدن مثالی و نمیشود گفت: انسان دو تا «من» دارد که یکی منِ روحانی و دیگر منِ بدنِ مثالی؛ ضمن اینکه باید توجه داشت طبق نظر ملاصدرا روح و نفس در این عالم، محصول حرکت جوهری بدن مادی است و در آخرت روح انسان، ایجادکننده بدن مثالی است.
قرآن کریم طبق آیه “وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ أَکْبَرُ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ”،(1)هر دو لذت جسمانی و روحانی را تأیید فرموده که مدرک هر دو تنها روح است.
آنچه مهم است این که روایات راجع به تمثلات و حشر انسان با خودش و خودش با ملکات خویشتن، که هر کسی مهمان سفرۀ خویش است، و این که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده است:« الدنیا مزرعۀ الأخرۀ»(2)،
خیلی زیاد و شیرین و جذاب و گرهگشا هستند(3).
علامه طباطبائی در پاورقی بدایة الحکمة در این خصوص مینویسد: شخصیت انسان به نفس و روح اوست، نه به بدنِ دائماً متغیر او. انسانِ رجوعکننده در معاد با نفس و بدن، عین انسانی است که در دنیا بوده است.(4)(قال الصادق(علیه السلام): «فاذا قبضه الله عزّوجلّ، صیّر تلک الروح فی قالب کقالبه فی الدنیا فیأکلون و یشربون فاذا قدم علیهم القادم عرفوه بتلک الصور التی فی الدنیا»)(5)خواه مرگ استکمال برای روح باشد و بدن رجوعکننده با آن روح، به وسیله ایجاد جدیدی از جانب خداوند باشد یا مرگ استکمال برای روح و بدن باشد و بدن رجوعکننده با روح، همان بدن دنیایی باشد که استکمال یافته است، پس
انسان با نفس و بدن خود، همان انسانی است که عیناً در دنیا بوده است.(1)
ابوعلی سینا در الهیات شفا میفرماید: المعاد منه روحانی و منه جسمانی، اما الجسمانی فقد اغنانا عن بیانه الشریعة الحقة المصطفویة... و اما الروحانی فنحن ذاکروه.(2)
باید دانست جمهور و عموم مسلمانان(سطحی) و عموم فقها و اهل حدیث معاد را تنها جسمانی میدانند، بنابراین که روح از نظر آنان، جسم ساری و جاری و نافذ در بدن است، مانند سریان آتش در فَحـم و ذغـال چـوب و آب در گُـل و زَیـت و روغن زیتون در زیتونه و یک دانه زیتون.(3)
در قرآن مسئله معاد به معنای اعاده معدوم نیست. به این معنا که شخصی، معدوم شود و عین همان شخص دوباره به وجود آید که این عقلاً و ذاتاً محال است؛ زیرا اگر در آن کتاب مقدس معاد از نظر جسم مطرح باشد، منطق آن این است که مردهها زنده میشوند، نه اینکه معدومها بار دیگر موجود میشوند. در قرآن کریم آمده است:”قَالَ مَنْ یُحْیِی الْعِظَامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ؟ قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ”(4)(ابیّ بن خلف از پیامبر پرسید:) چه کسی استخوانها را که پوسیده است زنده میکند؟ (ای پیامبر) بگو کسی آنها را زنده میکند که اول دفعه آنها را ایجاد کرده است.
و اگر معاد از نظر روحی موردنظر باشد، بیان قرآن این است:”اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا”(5)خداوند به وقت مرگ ارواح خلق را کاملاً میگیرد و آنها را که هنوز مرگشان فرانرسیده است، نیز در حال خواب روحشان را بتمامه قبض میکند. پس مردن، نیستی نیست، بلکه آن فقط انتقال از عالمی به عالم دیگر است؛ به دلیل اینکه «توفّی» در آیه؛ یعنی به تمام وجود تحویل گرفته شدن، زیرا آن از ماده «وَفَیَ» است، نه از ماده «فَوَت». به این ترتیب، توفی به معنای استیفا و به تمام وجود بازستاندن است و متوفا؛ یعنی کاملاً استیفا شده؛ به همین جهت کسی که از کسی طلبی دارد، وقتی تمام دَین و کل طلب خود را از او میگیرد، استیفا کرده است.
باید دانست در روز قیامت مثل بدنهای انسان خلق میشود که خدشهای به وحدت شخصیت او نمیرساند.(1)چون اصالت با روح است. در حقیقت بدن مثالی، جلوه روح و نشان از شخصیت اوست. در دنیا خَلق و خُلق از هم جدایند و در آخرت خَلق و خُلق متحد.
از مباحث گذشته روشن شد که حقیقت معاد این است که روح انسان پس از مفارقت از بدن به مشیت الهی بار دیگر به مثل همان بدن باز میگردد -از این جهت که اگر در قیامت او را ببینند میفهمند او همانی بوده است که در دنیا بوده است- تا به پاداش و کیفر اعمال دنیوی خود برسد.(2)
برخی آیینها، معاد دینی را انکار کردهاند، ولی پاداش و کیفر اعمال را در شکل تناسخ پذیرفتهاند. تناسخ به این معناست که روح انسان پس از مرگ به بدن انسان دیگر و یا حیوان و یا گیاه منتقل میشود. گویند: هنگامی که کسی سگی را میزد، فیثاغورث به او گفت: «آن را مزن! من صدای یکی از دوستانم را در صدای آن شناختم». این قصه راست باشد یا دروغ، اسناد عقیدهی تناسخ به فیثاغورث را از آن میتوان پذیرفت.(3)
در «اوپانیشادها» آمده است: آنها که در زندگانی خود دارای عمل صالح و رفتار نیکاند، بعد از مرگ، روان ایشان در زهدانی پسندیده و پاک مانند رحم یک زن برهمنی یا یک زن کشتریه برحسب مراتب جای میگیرد؛ اما ارواح اشخاص بدکردار و شریر در رحم ناپسند و مکروه مأوا میگزیند، مثلاً در زِهدان سگی یا گرگی یا خوکی یا بالاخره در رحم زنی از طبقه پایین جای میگیرد.(4)
برحسب عقیده هندوان روح آدمی هنگام مرگ، در همه احوال جز در یک حالت خاص، که روح در مقامی جاویدان در اعلا علیین با برهما وحدت تام حاصل میکند یا در اسفل سافلین به طور ابد سرنگون میشود، سلسلهای از توالد و تجدید حیات را طی میکند و پیاپی از عالمی به عالم دیگر در میآید.
البته امروزه، تفسیرهای جدیدی از نظریه تناسخ ارائه دادهاند که بیشتر صبغه اخلاقی دارد، یعنی روح به بدن دیگری وارد نمیشود، بلکه اعمال خوب و بد ماست که بر نسل بعد اثر میگذارد.(1)شاید این تفسیر به خاطر اشکالاتی بوده است که بر نظریه تناسخ وارد آمده است.
برخی از حکمای اسلامی گفتهاند: تناسخ انواعی دارد که یکی از آنها تناسخ انفصالی است و مردود. برخی از مادیین، معاد خلق و مردم را در همین جهان پنداشتهاند. آنها میگویند: ما چون مردیم باز به ماده دیگر که همان نطفه است و مستعد فیضان روح، تعلق میگیریم تا اگر دارای اخلاق نیکو بودهایم در ظرف آینده به سعادت در دنیا بازگردیم و زندگی کنیم و اگر دارای اخلاق بد بودهایم در دوره و کوره بعد به فقر و مرض و شقاوت نایل خواهیم آمد. این نظر ناشی از تخیلات و اوهام ملل مشرک هند و چین و غیره مثل یوذاسف و اتباع اوست. امام رضا فرموده است: «من قال بالتناسخ فهو کافر».(2)
دلایل ابطال تناسخ انفصالی این است که در نظام آفرینش هرگز چیزی از فعلیت به قوه نمیرسد، یعنی محال است روح کامل، به مادهی بالقوه و مستعد تعلق گیرد و دیگر اینکه لازمه آن نوع تناسخ، تکرار در بازگشت به دنیاست و این لغو است و بالاخره اینکه اجتماع دو نفس بر بدن واحد لازم میآید، به این معنا که اگر انسانی به بدن گیاهی یا حیوانی تعلق پیدا کند، آن گیاه و حیوان هرکدام نفسی دارد،(3)
لذا آن گیاه و حیوان (و انسان) بر اثر هرکدام دو نفس پیدا میکنند.
آنچه در این خصوص میتوان گفت و مورد قبول است تناسخ طولی یا تجسم عمل است که آن مربوط به اخلاق و مکتسبات نفسانی است که یا مَلَکی است و یا اعجمی و حیوانی و یا شیطانی است.
فبـاعتبـــار خُلقــه الانسان
ملک او اعجم او شیطان(4)
گفتنی است که رابطه میان جرم و جریمه گاهی قراردادی است که باید تناسب میان آن دو رعایت شود، مثل جریمههای ناشی از تخلف از قوانین رانندگی و برخی از نوع علی و معلولی است که تناسب مذکور معنا ندارد.
نقل میکنند سلطانی به والی خود دستور داد که هرچه عجم(مهاجر) در شهرها هستند، همه را اِحصاء و آمارگیری کند. والی اشتباهاً احصاء را«اخصاء یعنی اخته نمودن» تصور نمود، لذا همه عجم را اخته نمود(1)و برخی از نوع تجسم عینی است که به طریق اَولی تناسب مذکور در آن وجود ندارد.
اساساً در دنیا خَلق و خُلق از هم جدایند ولی در دار آخرت خَلق و خُلق یکی میشوند، لذا خُلق آدمی انسان را در قیامت، که در دنیا به شکل آدم و دارای خُلق شهوتپرست بوده است، به شکل خوک در میآورد.
ملاصدرا معتقد است هر انسانی در دنیا با توجه به اعمال و افکار خود، نفس خود را میسازد و بدان شکل میدهد. بر این اساس در زندگیِ پس از مرگ، هر فرد صورتهایی میآفریند که مطابق با ملکات کسب شده است. آنان که ملکات پست دارند، صورتهایی میآفرینند مانند مار و عقرب و آتش و... که سبب عذابشان میشود و از این سو دارندگان ملکات ارزشمند نیز پدیدآورندگان صورتهاییاند که موجب لذتشان میگردد(2).
فردا که زوال شش جهت خواهد بود
قدر تو به قدر معرفت خواهد بود
در حسن صفت کوش که
در روز جزاء
حشر تو به صورت
صفت خواهد بود
ملاباقر مجلسی در جلد سوم بحار از شیخنا البهائی نقل فرموده است: «تناسخ باطل، تعلق روح به بدن دیگر در همین دنیاست که به اجماع مسلمین باطل است» و یک قسم تناسخ دیگر در نشئه عالم مثال و قبر و برزخ (و قیامت کبری) است که وقوعش در آیات و اخبار مستفیضه وارد شده است(3)و مورد تأیید میباشد.
دانشمندان بر این باورند که:«ما من ملة الا و للتناسخ فیه قدمٌ راسخٌ»(4)ملت و آئین به
حقی نیست مگر اینکه قدم راسخی در خصوص تناسخ طولی و ملکوتی و روحانی و اخروی، نه عَرضی و جسمی و مُلکی و دنیوی، دارد.
مسخ درباره طغیانگران از بنی اسرائیل با تناسخ مذکور و اصطلاحی و مردود تفاوت بنیادی دارد؛ زیرا در تناسخ، روح پس از جدایی از بدن، به جنین یا بدن دیگر تعلق میگیرد؛ ولی در مسخ، روح از بدن جدا نمیشود؛ بلکه تنها شکل و صورت بدن تغییر میکند تا انسان تبهکار، خود را به صورت میمون و خوک ببیند و از آن رنج ببرد. علامه طباطبائی درباره مسخ میگوید: انسانهای مسخ شده، انسانهاییاند که با حفظ روح بشری، صورتاً مسخ شدهاند، نه اینکه نفس آنها نیز مسخ شده و به نفس میمون تبدیل گردد.(1)
انسانهای مسخ شده معمولاً چند روزی زنده نمیمانند؛ إنّ الأخبار متظافرة فی أنّ الممسوخ لایعیش بعد المسخ الا ایاماً ثم یهلک.(2)
در قرآن سه آیه در مورد مسخ آمده است که عبارتند از:”فَقُلْنَا لَهُمْ کُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِینَ” (3)و”وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنَازِیرَ”(4)و”فَلَمَّا عَتَوْاْ عَن مَّا نُهُواْ عَنْهُ قُلْنَا لَهُمْ کُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِینَ”.(5)مسخ، برداشته شدن پرده از چهرهی باطنی انسانهای گنهکار در همین دنیاست که به صورت محدودی در این مرحله از جهان هستی انجام شده است؛ اما پردهبرداری به صورت گستردهتر در زندگی پس از مرگ و به صورت عمومی در قیامت و رستاخیز خواهد بود.
در روایتی نقل شده است که شخصی به نام ابوبصیر در موسم حج به امام صادق(علیه السلام) عرض کرد: چقدر حجگزار زیاد است! امام فرمود:«ما اکثر الضجیجَ و اقل الحجیجَ؛ چقدر ضجّهکننده زیاد است و حجگزار کم است! سپس امام(علیه السلام) به خواست خدا پرده از چشم ابوبصیر کنار زد و چون او به جمعیت حجگزار نگاه کرد، در میان حیوانات گوناگونی، اندکی انسان دید.(6)
اساساً انسان از لحاظ منطقی نوع ثابت، یعنی حیوان ناطق است و از جهت اخلاقی جنس مبهم است(1)
که وقتی میمیرد فصل اخیرش از حیث سجیه و منش و شخصیت انسانی محقق میگردد و بهشت و جهنم هرکسی طبق همان فصل اخیر اوست.
خلاصه و عصارهی مطلب اینکه تناسخ باطنی و ملکوتی و طولی و برزخی و مثالی و معنوی و اخلاقی و روحی و نفسانی همان تجسم عمل است که آن تسمیه از باب مشاکلت است. ملا هادی سبزواری در این خصوص میفرماید: تسمیة الطولی و الملکوتی بتجسم الاعمال و تشبح الملکات بالتناسخ، من باب المشاکلة(2)تسمیه و نامیدن تناسخ طولی و ملکوتی به تجسم اعمال و عینیت یافتن(عقاید و ملکات و) افعال و مانند نمودن ملکات به تناسخ از باب مشاکلت است. آن، نظیر شعر ذیل است:
کند گر بر تو ظلم از کین، بداندیش
تو هم آن ظلم کن، بر وی، میندیش
زیرا ظلم دومی از باب مشاکلت است، یعنی چون بحث مورد نظر ظلم بوده، ظلم دوم آورده شده است.
ضمن اینکه باید دانست تعلق نفس به بدن اخروی چون تعلق نفس به بدن دنیوی نیست که استعدادش منشأ تعلق نفس است، بلکه بدنهای اخروی از نفس منبعثاند و قیام صدوری به نفس دارند و چون هیولی ندارند حامل استعداد فیض جدید نیستند و صوری از مألوفات و مکروهات که محشور میشوند، به حول و قوهی احسنالخالقین همه مُنشأ و مخلوق نفوسند، چنانکه برخی از ارباب حقیقت، بعضی از مرادهای خود را به همت خویش در این عالم ایجاد میکنند. العارف خلاق بهمته.
حکیم سبزواری گوید: البدن الاخروی هو البدن الدنیوی بعینه و بشخصه و الامتیاز بینهما لیس إلا بالکمال و النقص(3). و ملاصدرا را گوید: بدن دنیوی بالعرض زنده است و بدن آخرقی بالذات و دیگر آن که در دنیا نفس، هدف است، نه بدن و در آخرت، به وجهی، بدن، یعنی ملکات نفسانی و خلق و خو هدف است، نه نفس، یعنی ملاک ارزش، تجسم
عمل است که در بدن برزخی و ملکوتی تجلی دارد و دیگر این که ابدان آخرتی، برخلاف ابدان دنیوی، برحَسب اعداد تصورات نفوس، بینهایتاند(1).
انسان وظیفه دارد بسان اهل سلوک به محاسبه و مراقبه خود بپردازد. زیرا روایت شده است: «حاسبوا انفسکم قبل أن تحاسبوا» و علی(علیه السلام) فرموده است: «من حاسب نفسه ربح و من غفل عنها خسر». که انسان در صورت توفیق محاسبه اگر حسنات داشته باشد، حمد و شکر خدا کند و از خدا بخواهد زیاد شوند و چنانچه لغزشی پیدا نماید استغفار و توبه نماید.
بعضی از کُمَّلین، خطورات ضمیر و واردات درونی خود را نیز تحت محاسبه و مراقبه خود درمیآورند که اگر از واردات حبیب نباشد با قلب منیب و فواد کئیب و دلشکسته، جبران و تدارک کنند. “إِن تُبْدُواْ مَا فِی أَنفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحَاسِبْکُم بِهِ اللّهُ فَیَغْفِرُ لِمَن یَشَاء وَیُعَذِّبُ مَن یَشَاء (2)“.
اهل معرفت خواطر را چهار قسم دانستهاند که عبارتند از خاطر ربانی(نقر الخاطر) و ملکی(الهام) و نفسانی(هاجس) و شیطانی(وسواس)(3).
خواجه نصیرالدین طوسی فرموده است: اجماع و اتفاق علما بر اصل شَفاعت است و معنای آن، عبارت از اسقاط و نابود نمودن عقاب از فاسقان امت محمد(صلی الله علیه و آله) است و به معنای طلب زیادتی منافع هم آمده است.
در باب معنا و منظور شفاعت میان متکلمین اختلاف وجود دارد: وعیدیه گفتهاند: آن عبارت از طلب زیادتی منافع برای مؤمنینِ مستحق ثواب است ولی تفضلیه معتقدند شفاعت برای فاسقان از این امت، یعنی امت پیامبر(صلی الله علیه و آله)، اسقاط عذاب و عقاب آنهاست و این حق و صحیح و کامل است، هر چند قبول اولی نیز بلااشکال است.
خواجه طوسی نظر اول را ابطال نموده است، به اینکه اگر شفاعت به معنای طلب
زیادی منافع باشد، نه به معنای دیگر، لذا ما شافع و شافعتکننده برای پیامبر(صلی الله علیه و آله) خواهیم بود، آنجا که از خداوند متعال در موقع صلوات فرستادن، علو و بلندی درجات او را میخواهیم و این بیانگر نوعی از تقدم ما نسبت به پیامبر است و تالی و نتیجه باطل است، پس مقدم و شرط نیز باطل است.(1)
مقدس اردبیلی متن خواجه را مجمل دانسته میفرماید: وی احتمالاً «زیادی منافع» را در شفاعت تنها در صلوات رد میکند.(2)
در اینجا مناسب است معنای صلوات فرستادن ما بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روشن شود: انّ اصل الصلاة الانعطاف...(3)؛ یعنی اصل صلات (که جمع آن صلوات است)، انعطاف و توجه خداوند متعال بر پیامبر با رحمت است و همچنین صلات ملائکه بر حضرتش با تزکیه و استغفار است و صلات مؤمنین، دعا و طلب رحمت برای حضرتش است و از روایات شیعه و سنی استفاده میشود که طریق صلات و صلوات مؤمنین این است که از خدا بخواهند بر پیامبر و آلش صلات و درود و رحمت بفرستد.
خلاصه اینکه صلوات ما بر پیامبر از لحاظ مفهومی غیر از شفاعت است و از آخر عبارت علامه استفاده میشود که صلوات مؤمنین با واسطه است، نه مستقیم.
باید دانست: شفاعت در قیامت کبری است، نه در برزخ، پس باید از برزخ و قبر ترسید.(4)
گفتنی است: خطیب نماز جمعه مدینه از روی بدعت و خصومت، که سبب اختلاف میشوند، در آغاز خطبه «بسم الله» نگفت و در پایان آن در مسجد النبی در موسم حج در سال 1422 ق اینگونه صلوات فرستاد: «اللهم صلّ و سلّم علی محمد و علی الخلفاء الراشدین ابی بَکر و عمر و عثمان و علی و علی سائر الصحابة اجمعین».
اخیراً در پایان خطبههای نماز جمعه و غیر آن، «آل» را میآورند.(5)
حق این است که شفاعت بر هر دو معنای مذکور اطلاق شود: هم بر طلب زیادی منافع برای مؤمنین، نه برای پیامبر، که خداوند رتبه و مقام آنها را در بهشت بالا برد و هم برای اسقاط مضارّ و ضررهاست. عرب میگوید: شفع فلان فی فلان، یعنی «طلب له زیادة منافع او اسقاط مضار».
باید دانست: خداوند تبارک و تعالی مغفرت خود را به اسباب استغفار و توبه و دعا و توسل و شفاعت مربوط دانسته است. آیاتی که بر آنها دلالت میکند عبارتند از:”اسْتَغْفِرُواْ رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَیْهِ یُمَتِّعْکُم مَّتَاعًا حَسَنًا”(1)و”قَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ”(2)و”إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَاء”.(3)
ضمن اینکه توسل با شفاعت تفاوت دارد. توسل اعم از شفاعت است، چون متوسل گاهی نبی و امام است و گاهی عاصی و گناهکار؛ اما شفاعت درخصوص عاصیان مطرح است. چرا که انبیا و امامان گناهی ندارند، لذا شفاعت در آنها موضوعیت ندارد و این منافات ندارد که معصومین به نوعی از شفاعت دیگر که ارتقائی است متمسک شوند، مثلاً با قرائت قرآن و عمل به دستورات دینی ترقی یابند. علی(علیه السلام) به سبب اعطای انگشترش به سائل در رکوع، آیه ولایت در شأنش نازل شد؛ چون شفاعت به معنای جفت شدن و ضمیمه چیزی به چیزی است.
بعضی از امامان وقتی مریض میشدند به حائر امام حسین(علیه السلام) رفته، متوسل میشدند و یا برای این امر موالی و افرادی را میفرستادند و نباید گفت: آنها از حائر افضلاند، زیرا رسول خدا از بیتالله و حجرالاسود افضل است و در عین حال طواف و استلام میکرد. خداوند بقاعی دارد که واجب است در آنها دعا کرد تا خداوند دعای هرکسی را که خواست مستجاب نماید و حائر و کربلا یکی از آن بقعههاست. و نیز نباید گفت: دعای امام برای خودش از دعای دیگری برای او در حائر، افضل است(4).
شفاعت به قدری مهم است که انکار آن، سبب خروج از تشیع، بلکه اسلام است. قال
الصادق بن محمد(علیه السلام) من انکر ثلاثة اشیاء فلیس من شیعتنا المعراج و المسائلة فی القبر و الشفاعة.(1)
باید دانست: آنهایی که از آلودگیهای گناهان به هیچ وسیلهای پاک نشدهاند، اگر مؤمن از دنیا بروند، به واسطه شفاعت، که تجلی بزرگترین رحمت الهی در اولیای خدا، به ویژه رسول اکرم و اهل بیت کرامش(علیه السلام) میباشد، از عذاب دوزخ نجات خواهند یافت. عن النبی(صلی الله علیه و آله): ادّخرت شَفاعتی لاهل الکبائر من امتی(2)از پیامبر روایت شده است: شفاعتم را برای مرتکبین گناهان کبیره از امتم ذخیره نمودهام.
برحسب روایات فراوان «مقام محمود» در آیه کریمهی”وَ مِـنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِـهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَامًا مَّحْمُودًا”(3)که به رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) وعده داده شده است، همین مقام شفاعت است و نیز تأویل آیه شریفهی: “وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَی”(4)شفاعت در روز جزاست.
بنابراین، بزرگترین و نهائیترین امید مؤمنان گنهکار، شفاعت است ولی در عین حال نباید از «مکر الهی» ایمن شوند و باید همیشه بیمناک باشند که مبادا کاری از آنها سرزده باشد یا سر بزند که موجب سوء عاقبت و سلب ایمان، در هنگام مرگ گردد.(5)
اساساً همه فرق اسلامی، به جز وهابیها و سلفیها، شفاعت را قبول دارند. برای نمونه در کتاب «موطأ» آمده است: عن ابی هریرة: أنّ رسولالله(صلی الله علیه و آله) قال: إنّ لکلّ نبی دعوة فارید ان شاء الله أن اختبئی دعوتی شفاعة لامتی یوم القیامة(6)از ابوهریره نقل شده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: بدون شک برای هر پیامبری دعوتی است. (و برای من هم دعوتی است با این تفاوت که) اگر خدا بخواهد میخواهم دعوت خویش را زیر پوشش شفاعت، برای امتم در روز قیامت، قرار دهم.
در انجیل بَرنابا، که متقنترین اناجیل است در دو جای آن صریحاً مقام شفاعت حضرت رسول را در روز بازپسین و واپسین و نیاز جمیع پیامبران و خلایق را به معاونت و شفاعت و رحمت آن حضرت ذکر میکند.(1)
بُشر بن شُریح میگوید: به محمد بن علی(علیه السلام) گفتم: در کتاب خدا کدام آیه اَرجی و امیدوارکنندهترین آیه است؟ فرمود: قوم تو در اینباره چه میگویند؟ گفتم: میگویند: آیهی”قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ
یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا”(2)بگو: ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کردهاید! از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را میآمرزد. فرمود: لکن ما اهل البیت اینگونه نمیگوئیم. گفتم: پس آن، کدام آیه است؟ فرمود: ما میگوئیم:«وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَی»(3)
و به زودی پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد تا خشنود شوی که منظور از آن آیه، شفاعت است. به خدا قسم شفاعت است و به خدا قسم شفاعت است.(4)
از امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نقل شده است که(5): اَرجی آیه، آیه”إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَاء” است. در قرآن آیهای امیدوارکنندهتر از آن نیست.
باز روایت شده است که علی(علیه السلام) به مردم روی آورده پرسید: کدام آیه در کتاب خدا نزد شما ارجی آیه است؟ بعضی گفتند:”إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَاء”.(6)حضرت فرمود: خوب آیهای است اما ارجی نیست. برخی دیگر گفتند:”وَمَن یَعْمَلْ سُوءًا أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللّهَ یَجِدِ اللّهَ غَفُورًا رَّحِیمًا”.(7)حضرت فرمود: خوب آیهای است اما ارجی نیست. سپس تعدادی گفتند:”قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنفُسِهِمْ لَا
تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ”.(1)حضرت فرمود: خوب آیهای است اما ارجی آیه نیست. فریقی گفتند:”وَالَّذِینَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُواْ اللّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ وَلَمْ یُصِرُّواْ عَلَی مَا فَعَلُواْ وَهُمْ یَعْلَمُونَ”.(2)حضرت فرمود: خوب آیهای است اما ارجی نیست، سپس آن حضرت از جمعیت کنارهگیری نموده فرمود: ارجی آیه، آیه”وَأَقِمِ الصَّلاَةَ طَرَفَیِ النَّهَارِ وَ زُلَفًا مِّنَ اللَّیْلِ إِنَّ الْحَسَنَاتِ یُذْهِبْنَ السَّـیِّئَاتِ”.(3)
منظور از «طرفی النهار»، نماز صبح و مغرب است و آن، در تقدیر این معنا را دارد که نمازهای دو طرف روز را با نمازهای ظهر و عصر بپادار و منظور از «زلفاً من اللیل» نماز عشا میباشد که نزدیک شب گزارده میشود.(4)
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: یا علی! قسم به کسی که مرا به حق برانگیخت در حالیکه بشیر و نذیر بودم، هرکسی از شما برای وضو قیام کند از جوارحش گناهان ساقط میشود، پس وقتی برای نماز رو به سوی خدا نمود و قلبش از نماز منصرف نشده باشد، دیگر هیچ گناهی ندارد. او مثل آن وقتی است که مادرش او را بیگناه زاده است، پس اگر میان دو نماز (مثل صبح و روز) گناهی از او سر بزند باز گناهش آمرزیده میشود تا آنجا که رسول خدا پنج نماز یومیه را برشمرد؛
سپس فرمود: یا علی نمازهای پنجگانه برای امت من مَثَل نهر جاری است که از در خانه یکی از شما جاری باشد، پس اگر در جسدش کثافتی باشد و خود را در پنج نوبت در آن نهر بشوید پس گمان نمیرود در آن، کثافتی بماند، لذا نمازهای پنجگانه برای امت من همین حکم را دارد،(5)یعنی کثافتهای روحی را میزدایند.
اختلاف روایات در باب «ارجی آیه» به اعتبارات و ملاحظات گوناگون است، مثلاً در قسمت اول یأس زدائی مطرح است و قسمت دوم مربوط به کسانی است که مشرک نیستند
اما فسق و فجور دارند و بدون توبه از دنیا میروند، لذا آیه مذکور آنها را به شفاعت الهی امیدوار نموده است و در قسمت سوم تزکیه نفس مطرح است. پس در شفاعت تمام مشکلات روانی و اخلاقی انسان به بهترین وجه حل میگردد.
باید دانست شفاعت پلی برای ابطال حق و احقاق باطل نیست، بلکه آن عبارت است از اینکه انسان لیاقت راهیابی به بهرهمند شدن از رحمت و مغفرت الهی را پیدا کند تا به سعادت مطلق برسد. او باید بداند اصل شفاعت از عنایات و الطاف الهی در حق بندگان و گذشت و محبت او نسبت به آنان است و آن، ضابطهمند است، یعنی باید اذن الهی در آن شفیع باشد، چنانکه خداوند میفرماید:”یَوْمَئِذٍ لَّا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلًا”(1)در آن روز، شفاعت سودی نبخشد مگر برای کسانی که خدای متعال به او اذن (شفاعت) داده و سخنش را پسندیده باشد و دیگر آن که شفاعت شوندگان مرضی حضرت حق باشند، چنانکه قرآن میفرماید:”لَا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی”(2)ملائکه شفاعت نمیکنند جز برای کسانی که خداوند از آنان راضی باشند. از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است: إن شفاعتنا لا تنال مستخفاً بالصلاة(3)شفاعت ما به کسی که نماز را سبک بشمارد نمیرسد.
باید دانست: شفاعت معصومین(علیه السلام) شفاعت کبراست و شفاعت غیر آنها، شفاعت صغرا.
روشن است که منظور از اینکه شفاعتشونده مورد رضایت الهی باشد این نیست که تمام اعمالش پسندیده باشد وگرنه نیازی به شفاعت نبود، بلکه منظور از آن، مرضی بودن دین و ایمان شخص است و از همه مهمتر اینکه شفاعتشونده باید به اصل شفاعت ایمان داشته باشد، چنانکه از پیامبر اکرم روایت شده است: «من لم یؤمن بشفاعتی فلا أنالهالله شفاعتی»(4)کسی که به شفاعت من ایمان نداشته باشد پس خداوند شفاعت من را به او عطا نمیکند.
توحید در عبادت که به معنای پرستش تنها حضرت حق است اصل مسلم همه ادیان الهی است و هیچ مسلمانی با آن مخالفت ندارد. اگر اختلافی در اینباره وجود دارد، مربوط به مصادیق است که برخی از مسلمانان، به ویژه وهابیون و سلفیون (وهابیها پس از مدتی نام خود را عوض کرده، خود را سلفی خواندند و مدعیاند که از سلف اسلام و سنت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) پیروی میکنند.(1)وهابیها باید بدانند با عوض کردن نام خود از نفرت خود در میان مسلمانان شیعه و سنی نمیتوانند بکاهند.)، برخی افعال را مثل توسل، عبادت دانسته، شرک میدانند؛
در حالیکه برخی دیگر آنها را، مثل بوسیدن حجرالاسود و...، تکریم و تعظیم و به فرمان خدا میدانند.(2)وهابیها به کسانی که معتقد به شفاعت و زیارت و توسل باشند، نسبت شرک میدهند و خون و مال آنها را مباح و حلال میدانند.(3)
وهابیها و سلفیها بر آن بودند که بقعه و ضریح مقدس پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را ویران سازند. اما احترام و تجلیل همهی فرق اسلامی از آن بنا و بارگاه و مقبره ملکوتی، مانع از آن عمل فجیع شد.(4)
چنانکه قبلاً بیان شد، سجده در برابر بت، عین شرک و بتپرستی است ولی سجده ملائکه بر آدم و سجده فرزندان یعقوب و یعقوب و همسر وی بر یوسف، عین توحید در عبادت است؛ زیرا سجدهکنندگان میدانستند اولا مسجودان در سرنوشت انسان و جهان مستقل از خدا دخالت ندارند و ثانیاً آن سجده به فرمان خدا و برای تکریم و تعظیم عبد صالح خدا بوده است.
طبق نظر وهابیهای حنبلی چون ملائکه بر آدم و یعقوب بر یوسف سجده کردند پس باید مشرک باشند، در حالی که آنها مشرک نیستند.
و بنابراین که شیطان بر غیر خدا سجده نکرد، از تکفیریهای وهابی محسوب میشود،
پس آنها مطیع و پیرو اویند و آنها طبق اصل «هرچه در بند آنی، بندهی آنی»، شیطان پرستند و آنها چون حتی در ماههای حرام نیز میجنگند پس از مشرکین بدترند، پس نظریه آنها باطل و خود آنها بی اصل و ریشه و اساساند.
مشرکان در برابر بت سجده میکردند؛ زیرا معتقد بودند که بتان، مستقل از خدا، حق شفاعت دارند و عامل پیروزی در جنگ و دفع و رفع خطر در سفرند.
سجده بر بت و تعظیم و تکریم آن، شرک است ولی بوسیدن حجرالاسود و طواف به دور خانه خدا و سعی میان صفا و مروه شرک نیست، زیرا مسلمانان باور ندارند که سنگ و کوه، خدایند و آثار خدائی دارند و میدانند آن سه به اذن و امر حضرت حق است.
برخی میپندارند توسل به اولیای الهی و شفا خواستن از آنان و تبرک جستن به آثار و مقابر و ضریحهای آنها شرک است، در حالیکه با دلایلی شرک نیست بلکه توحید خالص است؛ زیرا خداوند میفرماید:”یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَ ابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ وَ جَاهِدُواْ فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ”(1). او در این آیه، مؤمنین را به تکلیفهایی امر فرموده است که التزامشان به آنها، سبب نیل به فلاح و رستگاری است که یکی از آنها این است که مؤمنان برای تقرب به خدا، وسیله و توسل پیدا کنند و وسیلهای بهتر از پیامبر و ائمه(علیهم السلام) وجود ندارد.(2)
و باز در قرآن آمده است:”وَ لِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا”(3)خداوند اسمای حُسنائی دارد، پس به وسیله آنها خدا را بخوانید. اسمای خداوند از هر اسمی بهتر و نیکوتر است. بعضی از روایات، مانند روایتی که از امام صادق(علیه السلام) در تفسیر این آیه نقل شده، میخوانیم که «به خدا سوگند، نامهای نیکوی خدا، ما هستیم»، اشاره به آن دارد که پرتو نیرومندی از آن صفات الهی در وجود اهل بیت عصمت و طهارت منعکس شده است و شناخت ایشان به شناخت خداوند کمک میکند.
از آیاتی که بر جواز توسل و مشروعیت آن، دلالت میکند قول خداوند است که: “لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا
رَّحِیمًا”.(1)
قرآن مجید به کسانی که بر خویشتن ستم کردهاند، فرمان میدهد که سراغ پیامبر روند و هم خود طلب مغفرت کنند و هم پیامبر برای آنان طلب مغفرت کند و نوید میدهد که در این صورت، خدا را توبهپذیر و رحیم خواهند یافت.
باز قرآن در این خصوص میفرماید:”قَالُواْ یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ”(2).
قرآن در داستان یوسف نقل میکند که برادران یوسف برای آمرزش گناه خود در مورد یوسف صدیق پیش یعقوب آمدند تا او برای آنها از خداوند استغفار بجوید تا آمرزیده شوند و این نشان از توسل و با وسیله به سوی خدا رفتن و مشروعیت آن دو است.
اهل سنت معتقدند سیره مسلمین مؤیّد مشروعیت توسل است. آنها میگویند عمر در سال قحطی متوسل به عباس بن عبدالمطلب شد و گفت: همانگونه که ما در قحطی به پیامبر متوسل میشدیم و آبسالی میشد، در زمان بعد از حیات آن حضرت نیز متوسل به عباس عموی پیامبر میشویم تا خدا به ما باران دهد و چنین هم شد.(3)
منصور دوانیقی از مالک بن انس، امام مالکیها از کیفیت زیارت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سؤال نمود. او گفت: پیامبر وسیله تو و وسیله پدرت آدم به سوی خداست و به آیه “وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ...” استناد نمود.(4)
معروف است شافعی، امام شافعیها، به عترت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) متوسل شد، لذا ابن حجر هیثمی شعری در این زمینه برای شافعی سروده است:
آلــه النبــی ذریعتــی
و هــم الیـــه وسیلتی
ارجــو بهم اعطی غداً
بیدی الیمنی صحیفتی؛(5)
آل پیامبر وسیله منند و آنها به سوی خداوند واسطه میشوند. امیدوارم که فردای قیامت به وسیله آنها به دست راستم نامه عملم داده شود.
بعد از این همه دلیل قرآنی و سیره مسلمین، ابن تیمیه و قَصیمی و محمد بن عبدالوهاب تمام آن دلایل را رد میکنند و آن را به اسم دین معرفی میکنند.
از امتیازات امامیه زیارت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) و ساختن ضریحها و تزیین آنها است. زیارت آن قبور از مصادیق بارز و موارد بسیار عالی تعظیم شعائر اسلامی است.”وَ مَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ”(1)، زیرا آن، وسیله دانشافزائی دینی و سیر سلوک عرفانی و استجابت دعا و احیای امر معصومین(علیه السلام) و تقرب الهی است.
زیارت قبور ائمه(علیهم السلام) و اقامه مآتم و اندوهها و مقیم شدن مردم در عزاداری و نوحهگری آنها برای ائمه(علیهم السلام) در آنجاها، نوعی از تقرب به خداست، مانند تقرب به او به وسیله عیادت مریض و تشییع جنازه و زیارت و به دیدار برادران دینی رفتن و کمک نمودن به فقیر، زیرا مثلاً عیادت مریض فی نفسه عمل صالحی است که بنده به واسطه آن، به خداوند متعال نزدیک میشود وآن، تقرب به مریض نیست تا موجب شود عملش را عبـادت برای غیرخـدا یا شـرک در عبادت خداوند قـرار دهد.(2)
امام حسین(علیه السلام) فرموده است: من ضمانت میکنم که صدقهای که به دست بندهی خدا داده میشود، پیش از او به دست خدا میرسد، چون خود او فرموده است:(3)“و یأخذ الصدقات”(4)و امام صادق(علیه السلام) فرموده است: شخص قبل از اینکه به عیادت مریض برود به عیادت خدا رفته است؛ فیقول الله عزّوجل: من عاد مؤمناً فقد عادنی.(5)
اهل سنت روایتی را که مورد تأیید وهابیان است از عثمان بن حنیف نقل کردهاند که مردی مریض پیش پیامبر آمده گفت: از خدا بخواه من سالم شوم. حضرت فرمود: اگر میخواهی دعا کنم و اگر مایلی صبر کن که این برایت بهتر است. گفت: دعا کن. حضرت فرمود: یک وضوی خوبی بگیر و دو رکعت نماز بخوان و اینگونه دعا کن: «اللهم اِنی
اسألک و اتوجه الیک بنبیک نبی الرحمة، یا محمد اِنی اَتوجه بک الی ربی فی حاجتی لتُقضی اللهم شفّعه فیّ». راوی حدیث میگوید: بلافاصله مریض بهبودی یافت و ابن تیمیه که توسل را تحریم کرده است سند حدیث را صحیح میداند.(1)و این نوعی تعارض در گفتار است.
اساساً در ذات توسل و استشفاع، توحید و علم ربوبی نهفته است و آنها از موارد عمل به آیه قرآن است که میفرماید:”یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَ ابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ وَ جَاهِدُواْ فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ”(2)و در روایتی میخوانیم: «به وسیله امام به خدا نزدیک شوید».(3)
علامه طباطبائی فرموده است: هیچکس به هیچ مرحلهای از معنویت نرسید مگر در حرم مطهر امام حسین(علیه السلام) و یا در توسل به آن حضرت.
ممکن است کسی بگوید: توسل در زمان حیات آن حضرت بود، نه در مرگ. در پاسخ گفته میشود: روی این حساب قرآن و نقل داستانها و سیره پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای مردم، بعد از حیات آن حضرت و نقل سرگذشت انبیای سَلَف برای مردم خَلَف توسط آن عالیجناب و والامقام بیفایده است؛ در حالی که با مرگ پیامبر(صلی الله علیه و آله)، سیره و دستوراتش نمیمیرد.
علاوه بر آن پیامبر(صلی الله علیه و آله) زنده به حیات برزخی و ناظر اعمال ما و جوابگو به سلام ما در نمازهاست، پس او زنده است، زیرا وقتی شهدا زنده باشند به طریق اَوْلی پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز زنده است. خداوند در قرآن میفرماید:”وَ قُلِ اعْمَلُواْ فَسَیَرَیاللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ”.(4)دیدن برای خدا و رسول و مؤمنان (یعنی ائمه) به یک معنا و ثابت و همیشگی است. نمیشود پیامبر(صلی الله علیه و آله) در مرگش دیگر نبیند و خدا ببیند و الا معنای آیه درست در نمیآید.
از امام صادق(علیه السلام) چنین نقل شده است: «تمام اعمال مردم هر روز صبح به پیامبر(صلی الله علیه و آله) عرضه میشود». در روایت دیگر از امام رضا(علیه السلام) نقل شده است که شخصی به وی عرض
کرد: برای من و خانوادهام دعایی بفرمائید. فرمود: مگر من دعا نمیکنم؟ به خدا سوگند، اعمال شما هر روز و شب بر ما عرضه میشود(1)و اگر در این جهت نقصانی باشد برای رفعش دعا میکنم.
علاوه بر آن خداوند در آیات متعددی از جمله جمله”وَسَلَامٌ عَلَی الْمُرْسَلِینَ(2)“، به انبیا سلام داده است که آن دلیل زنده بودن آنهاست، چراکه حکیم به مرده سلام نمیدهد.
سیوطی از امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نقل کرده است که فرمود: از پیامبر(صلی الله علیه و آله) در مورد آیه”فَتَلَقَّی آدَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ”(3)سؤال نمودم، پس فرمود: خداوند آدم را در هند و حواء را در جده و ابلیس را در بَیسان (شهر فلسطین قدیم نزدیک اردن) و مار را در اصفهان هبوط داد. قوائم و ستونهای مار مثل قوائم شتر بود (و کان للحیة قوائم کقوائم البعیر).
آدم صد سال در هند به خاطر گناهش گریه کرد تا اینکه خداوند جبرئیل (جبریل) را به سوی او فرستاد و گفت (خداوند میفرماید:) ای آدم آیا تو را با قدرتم خلق نکردم و روح خودم را در تو ندمیدم. آیا ملائکه من برای تو سجده نکردند؟ آیا حواء، کنیز خود، را به ازدواج تو در نیاوردم؟ آدم گفت: بلی، پرسید پس این گریه برای چیست؟ آدم جواب داد: چه چیزی مانع گریه من میشود، در حالیکه از جِوار رحمن خارج شدهام.
گفت: «فعلیک بهؤلاء الکلمات فانّ الله قابل توبتک و غافر ذنبک. قل اللّهم إنّی اسألک بحق محمد و آل محمد، سبحانک لا اله الا انت عملتُ سوءاً و ظلمتُ نفسی فاغفرلی انّک انت الغفور الرحیم. اللّهم انّی اسألک بحق محمد و آل محمد، سبحانک لا اله الا انت عملتُ سوءاً و ظلمتُ نفسی فتب علیَّ انّک انت التواب الرحیم فهؤلاء الکلمات التی تلقّی آدمُ».(4)
با رفتن مردم چه شیعه و چه سنی آگاه و منصف به زیارتگاههای معصومان، حقانیت و
مظلومیت آنها روشن میشود. امام رضا(علیه السلام) در این باره میفرماید: «إذ أن لکل امام عهداً فی عنق اولیائه و شیعته و أن من تمام الوفاء بالعهد و حسن الأداء زیارة قبورهم، فمن زارهم رغبةً فی زیارتهم و تصدیقاً بما رغبوا فیه کان ائمتهم شفهاءَهم یوم القیامة»(1)
زیرا هر امامی به گردن اولیا و دوستان و شیعیانش عهد و پیمان دارد و بدون شک از جمله تمامیت وفای به عهد و حسن ادای آن، زیارت قبور آنهاست، پس کسی که آنها را با رغبت و میل و با ایمان و تصدیق به موارد رغبت آنها و معرفت آنها زیارت نماید، از شفاعت آنها در روز رستاخیز بهرهمند میشود.
انسان وقتی به آداب زیارت قبور ائمه از جمله غسل و پوشش لباس نظیف و عِطر زدن و صدقه دادن به فقراء و مشی باوقار به سوی حرم و تکبیر گفتن در بین راه و خواندن زیارت و گزاردن حداقل دو رکعت نماز بعد از زیارت به عنوان شکر برای توفیق خداوند برای او، توجه نماید مییابد که زیارت آنها جز عبادت و توحید خالص و کمالیابی انسان و تقرب به خدا چیز دیگر نیست، به ویژه اینکه از جمله آداب زائر بعد از نماز این است که بگوید: «اللّهم لک صلیت و لک رکعت و لک سجدت وحدک لا شریک لک، لانه لاتکون الصلاة و الرکوع و السجود الا لک، لانّک أنت الله لا اله الا انت. اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد و تقبّل منی زیارتی و اَعطنی سُؤلی بمحمد و آله الطاهرین».
نتیجه مهم زیارت، انسانسازی است، چون از جمله آداب زیارت، حسن رفاقت با مردم و کمسخن گفتن، آن هم سخن خوب و ذکر زیاد در هر حالتی و خشوع و کثرت نماز و ذکر صلوات و فروبستن چشم از نامحرم و کمکرسانی به حاجتمندان و تقوا و ورع و ترک خصومت و جدال (و مزاح) و... است.(2)
اگر صِرف توسل و شَفاعت و وسیله، شرک باشد، پس طواف گرد کعبه و بوسیدن حجرالاسود و رمی جمرات و صبر و نماز و الفاظ نماز و قرآن و پیامبر(صلی الله علیه و آله) و طلبیدن آب از فرزند و غِذا از همسر و... همه شرکند.
این جانب در مکه از یکی از وهابیها پرسیدم آیا استلام و بوسیدن حجرالاسود شرک نیست؟ گفت: شرک نیست، زیرا بوسیدن آن، طبق روایات است. گفتم: پس توسل و زیارت
نیز طبق روایات است که بعضی از آنها را خودتان نیز قبول دارید، پس چرا آنها را شرک میدانید؟
قرآن میان استعانت از تنها خداوند”اِیَّاکَ نَسْتَعِینُ”(1)و استعانت از صبر و نماز”وَ اسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاَةِ”(2)جمع نموده است و منافات میان آن دو را دفع و رفع نموده است، پس هر دو به اذن او و عین عبادتاند.
حقیقت این است که دشمنان دیدند کسی سر قبور ائمه کفرشان نمیرود، لذا از روی حسادت دستور دادند قبور ائمه(علیهم السلام) را خراب کنند و ضریح آنها را بدزدند. وهابیها و سلفیها حساب شده کار میکنند ولی به هدفشان نمیرسند. آنها میبینند در اربعین امام حسین(علیه السلام) دهها میلیون زائر پیاده و از مسافت دور به زیارت آن حضرت میروند. در کجای دنیا مجتمعی به این عظمت، حتی در مکه و مدینه، یافت میشود؟ همین زیارتها آمـریکا را در عراق شکـست داد و همین تاسـوعاها و عاشوراها انقلاب اسلامی ایران را به اثر و ثمر و تداوم و استحکام رساند.
وهابیهای بیریشه و سلفیهای دگم، شیعه را مهدور الدم و مشرک میدانند و به آمریکای متجاوز و یهود اشغالگر و انگلیس مکار کاری ندارد، یعنی چراغ سبز نشان میدهند، بلکه مزدوران آنهایند. آنها مثل کمونیست معتقدند: هدف وسیله را مباح میسازد. آنها به جای اینکه هندوهای گاوپرست را که مدفوع گاو را متبرکاً به سر و صورت میزنند و در مقابل نرینه گاو (لینگا) تعظیم میکنند(3)به نقد بکشانند، شیعه علی(علیه السلام) را به نقد انتقامجویانه، بلکه به مسلخ و مقتل میکشانند.
آنها به قدری بی رحم و قسیالقلباند که قبور صحابه را، مثل حجر بن عدی در سوریه دستبرد میزنند و نبش قبر میکنند، لذا آنها مایه شین و ننگ جهان اسلاماند. آنها سرانجام به خودشان نیز رحم نمیکنند و یکدیگر را میکشند. آنها از هر وحشی
وحشیترند، به طوری که ابرقدرتها نیز آنها را منفور و مطرود میدانند، چون آنان دیگر برای استعمارگران قابل استفاده نیستند، بنابراین نام آنها را به «داعش» تغییر دادند ولی پس از چند صباحی از اینها نیز برائت و انزجار حاصل نمودند. آنها تنها گروهیاند که از خودشان راضی نیستند. آنها ریشداران بی ریشه و صورتداران بد سیرت و ضد فرهنگ و تمدّنند.
در سال 1216 آنها با یک حمله غافلگیرانه به کربلای معلا هجوم آورده به تخریب حرم امام حسین(علیه السلام) و سایر اماکن مقدسهی کربلا پرداختند و اموال با ارزش اماکن مقدسه را به غارت بردند و جمع کثیری از اهالی کربلا را کشتند و خانههای زیادی را
غارت کردند و در سال 1344 قبور ائمه بقیع را خراب نمودند. جز قبر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را که از ترس نفرت عموم مسلمانان متعرض آن نشدند.(1)
اخیراً دو بارگاه ملکوتی امام دهم و امام یازدهم، عسکریین(علیه السلام) را با کمال بیشرمی در سامرا ویران نمودند. در حقیقت آنها گفتهاند: دشمن اصلی ما اسرائیلیانند مشروط بر اینکه شیعه شوند.
جای تعجب اینجاست که اگر ما آنها را لعن کنیم عدهای میگویند: مسلمان، مسلمان را لعن نمیکند ولی اگر آنها دست به چنین فجایعی بزنند بلااشکال است. خداوند آنها را لعن نماید و اینها را هدایت.
از جمله دلایل مهم زیارت قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) قرآن کریم است که میفرماید:”وَ لاَ تُصَلِّ عَلَی أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدًا وَ لاَ تَقُمْ عَلَیَ قَبْرِهِ إِنَّهُمْ کَفَرُواْ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ مَاتُواْ وَ هُمْ فَاسِقُونَ”.(2)خداوند پیامبر(صلی الله علیه و آله) را از نماز بر جنازه منافق و قیام بر قبرش منطوقاً نهی فرموده است و مفهوم نهی، مطلوبیت آن دو برای غیر منافق، یعنی مؤمنین مخصوصاً پیامبر ختمی و امامان است. روایات، گویای بر تأکید بر آن مطلوبیت و تشدید بر استحباب آن است.
این بنده کمترین وقتی سر قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای زیارت ایستاده بودم وهابیها مانع شدند، من، طبق آیه مذکور، گفتم: مگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) منافق است؟ گفتند: خیر. گفتم: پس میتوان ایستاد، در حالیکه شما میگویید: نایست و برو و این، تناقضی آشکار است. یکی از آنها با خنده گفت:«الآیة، منطوق و کلامک، مفهوم. انت اصولیّ»، لذا مدتی آنجا ایستادم و دعا کردم و زیارت خواندم.
ولی ناراحت بودم که چرا آنجا کثیف است. به یکی دیگر از آنها گفتم: آن موضع را تمیز نمایید. آن موطن، مقبره است، نه مزبله. گفت: «شرک، شرک». گفتم: «چرک چرک». سپس آیه” یا بنی آدم خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ”(1)را تلاوت نمودم و گفتم «قابلیت اتخاذ مسجد بر آن مقبره بیشتر از قابلیت اتخاذ مسجد بر اصحاب کهف است.”الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً”(2)و رفتم. فردا که آمدم دیدم آنجا را تمیز کرده بودند در نتیجه یافتم که آنها قرآن را نیافتند.
باز در قرآن آمده است:”یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُکُمْ وَ أَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ”.(3)
آیه شریفه، واضحالدلاله در نهی از رفع صوت و داد و فریاد در مقابل پیامبر(صلی الله علیه و آله)، در حیات او است و خدای سبحان فروداشتن صدا را نزد رسول خدا در حیات و بعد از مرگش تحسین نموده است؛ چرا که آیه اطلاق و کلّیت دارد و اگر خدا میخواست آیه تخصیص بخورد، مخصّص آن را میآورد و چون نیاورده است، پس غضّ صوت در زیارت قبر نبی مکرم واجب است. امام حسین(علیه السلام) به عایشه فرمود: إنّ الله حرّم مِن المؤمنین امواتاً ما حرّم منهم احیاء؛ یعنی چیزهایی را که خداوند برای پیامبر(صلی الله علیه و آله) در حیاتش حرام نموده است در مماتش نیز حرام نموده است.(4)
چون اصولیان گفتهاند: «المورد لایخصص الوارد»(5)،
یعنی مورد و شرط و قید مثل مرگ پیامبر(صلی الله علیه و آله)، وارد و دستور کلی را تخصیص نمیزند. به همین دلیل خود وهابی-تکفیریها،
آیه یاد شده را در مسجدالنبی روی تابلو برای جلوگیری از صدای بلند در برابر قبر و بارگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) نصب نمودهاند.(1)
باید توجه نمود که این قبیل احترامها، به پیامبر عظیمالشأن که در پنج آیهی اول سوره حجرات آمده است اختصاص به آن حضرت ندارد، بلکه همه پیشوایان اسلامی و علما و اساتید و پدران و مادران و عموم بزرگان، شایسته اینگونه احترامهایند.(2)
و دیگر آیه”وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا رَّحِیمًا”(3)، است که بحث آن گذشت.
قرآن تبرک جستن به آثار اولیای الهی را تأیید میکند. برای مثال در ماجَرای حضرت یعقوب وقتی وی از فراق یوسف و از شدت گریه، بینایی خود را از دست میدهد، حضرت یوسف به برادران خود میگوید: پیراهن مرا ببرید و بر دیدگان پدرم بیفکنید تا او بینایی خود را بازیابد. هرچند میان آندو فاصله زیاد باشد. قرآن میفرماید:”اذْهَبُواْ بِقَمِیصـِی هَـذَا فَـأَلْقُوهُ عَلَی وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیرًا”(4)و باز مـیفرماید”فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا”.(5)
حال اگر مسلمانی خاک قبر و ضریح و مرقد خاتمالانبیا(صلی الله علیه و آله) را بر دیده بگذارد و قبر و ضریح اولیا و اوصیای الهی یعنی ائمه(علیهم السلام) را به احترام ببوسد و یا به آنها تبرک جوید و معتقد باشد که خداوند در این خاک و آثار، اثری و ثمری نهاده است و در این کار داستان یوسف و یعقوب را درنظر گیرد، عملی موحدانه انجام داده است، نه مشرکانه.
در سنت و سیره مطهر و متد و روش پسندیده پیامبر(صلی الله علیه و آله) احادیث زیادی به چشم میخورد که به زیارت قبور تشویق مینماید، چون در زیارت این قبرها چه زیارت یک قبر و چه زیارت قبرهای متعدد، آثار فرهنگی زیادی وجود دارد، هرچند در بعضی از نصوص میان نهی و امر یعنی حرمت و حلّیت زیارت، جمع کرده است که قابل توجیهاند.
از آن جمله ابن ماجه از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: من شما را از زیارت قبور نهی میکردم (که منظور نهی از زیارت قبور مشرکان است)، پس زیارت کنید (که منظور امر به زیارت قبور مسلمین است)؛ زیرا آن، شما را به دنیا بیرغبت میکند و به یاد آخرت میاندازد.(1)
و باز از همو روایت شده است که آن حضرت قبر مادرش، حضرت آمنه واقع در ابواء میان مکه و مدینه، را زیارت کرده گریه نمود و اطرافیانش را به گریه انداخت و گفت: از پروردگارم اجازه گرفتم در اینکه آن قبر را زیارت کنم، پس به من اجـازه داد (ولی اجـازه خواستم که استغفار نمایم، اجازه نداد)(2)، لذا قبور را زیارت کنید، زیرا آنها، یادآور مرگاند.(3)
البته آن قسمت از این روایت که میگوید: «خدا به پیامبر(صلی الله علیه و آله) اجازه نداد برای مادرش حضرت آمنه بنت وهب طلب مغفرت کند»، صحیح نیست و شیعه آن را قبول ندارد، زیرا پدر و مادر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و اجداد آن حضرت تا آدم(علیه السلام) همه موحد بودند و احدی از آنها آلوده به شرک نبودهاند.
قال رسول الله: لم یزل ینقلنی من اصلاب الطاهرین الی ارحام المطهرات حتی اخرجنی فی عالمکم هذا و اجمعوا (الامامیة) علی أن عمه، اباطالب، رحمه الله، مات مؤمناً و أن آمنة بنت وهب کانت علی التوحید.(4)و حتی همسر هیچ پیامبری طبق آیه”الزَّانِیَةُ لاَ یَنْکِحُهَا إِلاَّ زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ”(5)و آیه “الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ”(6)زناکار و زانی و بدکاره نبودهاند.
اهل سنت نیز، جز وهابیها، قبول دارند که آباء و امهات پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) موحد و خداپرست و به دین ایراهیم(علیه السلام) بودند خدا را عبادت میکردند.(7)
وهابیها معتقدند از راه دور به زیارت اموات و حتی به زیارت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(علیه السلام) آن حضرت رفتن بدعت و حرام است و از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل کردهاند: «لا تشدّ الرحال الا الی ثلاث مساجد، مسجد الحرام و مسجدی هذا و المسجد الاقصی»(1)بار سفر نبندید مگر به سوی سه مسجد: مسجدالحرام و مسجدالنبی و مسجدالاقصی.
این حکم خلاف صریح آیه قرآن است که میفرماید:”قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ”(2)و گریه را مطلقا حرام و بدعت میدانند(3)، در حالی که اهل بدعت و اختلاف، خود آنهایند و آنها هستند که حلال پیامبر را حرام و حرام او را حلال نمودهاند. عامل اختلاف در طول تاریخ، از اواخر عمر پیامبر(صلی الله علیه و آله) تاکنون خلفای ثلاث و پیروان بی چون و چرای آنان، مخصوصاً وهابیها و سلفیها بودهاند.
آنها عمر را از پیامبر(صلی الله علیه و آله) بالاتر میدانند، زیرا وقتی عمر علناً گفت: «پیامبر(صلی الله علیه و آله) دو متعه را حلال نمود و من حرام میکنم» آنها قول عمر را ترجیح دادند.
امـا احادیثی که در زیارت قبور از آن حضرت صادر شده است زیاد است که از جمله آنها اینکه از ابوهریره نقل شده است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به مقبرهای نزدیک شده فرمود: سلام بر شما، دار قوم مؤمنان و «اِن شاءالله» ما نیز به زودی به شما ملحق خواهیم شد.(4)
و از آن جمله از ابن عباس نقل شده که گفت: وقتی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از قبور مدینه گذر میکرد رویش را به آنها نموده فرمود: سلام بر شما ای اهل قبور، خدا ما را و شما را بیامرزد. شما زودتر رفتید و ما هم به دنبال شما خواهیم آمد. ...السلام علیکم یا اهل القبور، یغفر الله لنا و لکم، انتم سلفتمونا و نحن بالإثر.(5)
و از آن جمله اینکه از بُرَیده روایت شده است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) به مردم تعلیم میداد که وقتی به سوی مقابر رفتید بگویید: سلام بر شما اهل دیار مؤمنان و مسلمین و ما «انشاءالله» به شما ملحق خواهیم شد. شما زودتر مردید. ما تابع و به دنبال شما در مرگ هستیم. از خداوند عافیت مسئلت میکنیم.
در این زمینه روایات زیادی از عامه وجود دارد که علامه امینی نقل کرده است(1)
«من شاء فلیراجع».
وهابیها قَسَم به غیر خدا را شرک میدانند؛(2)در حالی که آن، یک نوع تعظیم نسبت به «مُقسَم به» و مورد قسم و به اذن حضرت حق است. چون مورد قسم ارزش دارد، خود قسم نیز اعتبار و ارزش پیدا میکند.
در قرآن، چندین قَسَم به غیر خدا وجود دارد. آن قرآنی که الگوی اکبر و راهنمای جاوید و مطلق هر مسلمانی است. و از جمله آنهاست در آیات:”وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ * وَ طُورِ سِینِینَ * وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ”(3)و “وَ الْفَجْرِ * وَ لَیَالٍ عَشْرٍ * وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ * وَ اللَّیْلِ إِذَا یَسْر”(4)...و قسم به شب تاریک هنگامی که به روز مبدل گردد» و...؛ به ویژه اینکه خداوند به جان پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز سوگند یاد کرده میفرماید:”لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ”(5)ای پیامبر به جانت سوگند که قوم لوط در مستی شهوات خود سرگردانند.
هدف این سوگندها بیان عظمت و بها و استحقاق و قابلیت اموری است که خداوند به آنها قسم یاد میکند تا از این طریق نظر مردم به خصوص و علیالاخص مسلمانان را به تدبر و تفکر در آنها معطوف دارد.
اگر نظر وهابیها و تکفیریها و سَلَفیها در این خصوص صحیح باشد، پس خداوند در قسم خوردن به غیر خود، برای خود، شریک قائل و فعل حرامی مرتکب شده است که این درست نیست؛ زیرا در این صورت او برای خود شریک قایل شده است و محکوم امر و نهی اعتباری ـ انسانی قرار گرفته است. در حالی که او تابع شریعت نیست، بلکه شریعت تابع اوست.
حتی خود پیامبر(صلی الله علیه و آله) در مواردی به غیر خدا قسم یاد کرده است. از آن جمله مردی حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله) آمد و گفت: ای پیامبر خدا، پاداش کدام صدقه بزرگتر است؟ آن حضرت فرمود: أما و ابیک لَتُنْبَأنَّهُ أن تصدِّق و انت صحیحٌ...(1)سوگند به پدرت، از آن فوراً آگاه میشوی و آن اینکه صدقه دهی در حالی که سالم و به آن، حریص باشی، از فقر بترسی و به فکر زیستن در آینده باشی.
علمای اهل سنت با اینکه در سوگند به غیر خدا اختلاف دارند، معالوصف همگی سوگند به طلاق و عتاق و صدقه بودن ثروت را جائز میدانند و معتقدند که اگر کسی بر طلاق زن و آزادی برده و صدقه بودن اموال خود سوگند یاد کند، زن او رها و غلام او آزاد و اموال او از موارد صدقه میشود، بدون اینکه نیاز به اجراء صیغه باشد، در حالی همه علمای شیعه چنین سوگندی را باطل میدانند و معتقدند در تحقق طلاق و عتاق و صدقه گردیدن اموال، بسان دیگر امور، باید صیغهی خاصی اجرا گردد.(2)
عرب جاهلی پس از تشرف به اسلام بر اثر رسوب عقاید شرک در قلوبشان، باز به لات و عُزّی و... سوگند یاد میکردند، از این جهت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «من حَلَفَ فقال فی حِلفه باللاّت و العُزّی فلیقُل: «لا اله الا الله».(3)
دانستنی است که فتوای یکی از فقهای معاصر شیعه، به نام «آیة الله العظمی اصفهانی»، چنین است: ألأقوی أنه یجوز الحِلف بغیر الله و إن لم یترتّب علی مخالفتها اثمٌ و لا کفارةٌ کما إنه لیس فاصلاً فی الدعاوی و المرافعات(4)اقوی این است که سوگند به غیر خدا جایز است و مخالفت با آن گناه و کفاره ندارد، چنانکه در مقام داوری، رافع دعواها و مرافعات نمیباشد.
به طور کلی متکلمین ابدیت در ثواب و عقاب را واجب میدانند، چرا که آن، مشتمل بر
لطف و دوام مدح و ذم است که اگر دوام نباشد برای صاحب ثواب، الم و برای صاحب عقاب، سرور ایجاد میشود که این دو خُلف و منافی ثواب و عقاب است و آن، نوعی از انقلاب است که محال مینماید.
لطف آن چیزی است که مکلّف با آن به طاعت نزدیکتر و از معصیت دورتر میشود و در لطف بهرهای از تمکن و قدرت نیست، به این معنا که مکلّف بدون لطف، تمکّن و قدرت برای طاعت و ترک معصیت دارد، لذا تمکّن و قدرت داشتن، شرط یا شطر و جزء تکلیف است و لطف سبب نمیشود عمل به حد الجاء و جبر برسد.(1)
اگر بنده بداند ثواب و عقاب، همیشگی است بیشتر به خوبیها گرایش و از بدیها نفرت دارد و آن، همان لطف است و لطف بر خدا واجب عقلی است، نه واجب شرعی.
البته مرجئه دوام مذکور را سمعی میدانند، نه عقلی. آنها میگویند: کسی که به فرض نماز نخواند و غسل جنابت نکند و کعبه را ویران و با مادر خود- العیاذ بالله- نکاح نماید، در حالیکه او دارای ایمان خالص باشد عذاب و عقاب نمیبیند، چرا که عمل از ایمان و جزو آن نیست و ایمان نیز نزد آنها معرفت خدا و محبت نسبت به او و ترک استکبار است(در نتیجه آنها از هر آدم جنایتکاری سلب مسئولیت میکنند؛ زیرا معتقدند ترازودار تنها خداست(2))؛
بناءً علی هذا در روایات که آمده است: عمل از ایمان است، بیشتر ناظر به نفی رأی مرجئه است، به ویژه اینکه کلمه مرجئه از ارجاء و ارجاء از رجاء مشتق شده است. ارجاء یعنی تأخیر یا از وقت است یا از مکان است و یا از چیز دیگر و تأخیر از چیزی به معنای عزل آن است، پس مرجئه امید دارند که خدا گناهانشان را نادیده بگیرد(و یا اینکه عمل را از نیت پس اندازند و در ردیفش نیاورند(3)) از آن طرف فرقه وعیدیه، مؤمنِ صاحب گناه کبیره را در جهنم خالد میدانند.(4)
آنچه مهم و با ارزش و صحیح است نظر اعتدالی و غیر افراط و تفریطی شیعه است که
نشأت گرفته از اهل بیت(علیه السلام) است؛ زیرا طاعت و معصیت دائمی بنده، سبب مدح و ذم دائمی حضرت حق است و مدح و ذم دائمی نیز، سبب بهشت و جهنم دائمی اوست.
منشأ دوام ثواب این است که انسان فطرتاً خواهان سعادت سرمدی و رستگاری همیشگی است. شخصی از امام صادق(علیه السلام) پرسید: چرا خداوند انسان را خلق نموده است؟ فرمود: خداوند تبارک و تعالی مردم را عبث خلق نکرد و آنها را بیهوده رها ننمود، بلکه برای اظهار قدرتش آنها را آفرید و به طاعتش مکلّف نمود تا مستوجب رضوان او گردند. او آنها را خلق نکرد تا از آنها منفعت بجوید و به وسیله آنها دفع ضرر از خود نماید، بلکه او آنها را خلق کرد تا به آنها نفع برساند و آنها را به نعمتهای ابدی واصل نماید؛ «...، بل خلقهم لینفعهم و یوصلهم الی نعیم الابد».(1)
خلود در بهشت طبق وعده الهی و غیر قابل تغییر است ولی خلاف وعید عمل نمودن او برای مؤمنان فاسق و چه بسا کافر بلااشکال است؛ پس اگر خداوند فرمود: من خوبان را به بهشت میبرم باید به وعدهاش عمل نماید ولی اگر گفت: من فاسقان را به جهنم ابدی میبرم میتواند خلاف آن، یعنی وعید عمل نماید.
با اثبات تجسم عمل به عنوان یک شاهد درونی، مسئله خلود ثواب و عقاب توجیه میگردد. تجسم اعمال به این معناست که اعمال نیک و بد انسان، صورتی دینوی دارند که ما آن را مشاهده میکنیم و نیز صورتی اخروی که هم اکنون در دل و نهاد عمل و ذات انسان نهفته است. اعمال انسان در روز قیامت پس از تحولات و تطوراتی که رخ میدهد، شکل کنونی خود را از دست میدهند و به صورت اخروی جلوه میکنند و ذاتی انسان میگردند و موجب لذت و فرح یا آزار و اندوه انسان میگردند.
حتی نیتها و ملکات نفسانی انسان نیز در جهان آخرت، تجسم مییابد. کسانی که شهوت و غضب بر آنها غلبه دارد و اعمال آنها پیوسته از این دو غریزه بر میخیزد، صورت اخروی آنها، حیوان شهوی و درندگی است و اگر مکر و حیله مبنای کارهای انسان باشد، صورت اخروی او شیطان است و اگر اخلاق پسندیده در نفس او رسوخ کند، به صورتهای زیبای بهشتی تمثل مییابد. علم و عقیده انسان نیز در عالم آخرت تجسم عینی دارند؛ روایت شده است: «أنا رأیک الحسن الذی کنت علیه».(2)
در حقیقت تجسم ابدی عمل، صورت تنزلیافته نفس ابدی انسان است. قرآن در این زمینه چنین بیانی دارد:”یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُّحْضَرًا وَ مَا عَمِلَتْ مِن سُوءٍ”.(1)در حقیقت صورت اخروی عمل، طبیعت ثانوی انسان میشود. اساس بهشت و جهنم، سنخیت و تناسب و عَود هر چیزی به اصلش است. مولوی گوید:
هیچ گندم کاری وجو بر دهد
دیدهای اسبی که کره خر دهد(2)
در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) میخوانیم: «هنگامی که مرده در قبر گذارده میشود، شخصی در برابر او نمایان میگردد و به او میگوید: ای انسان، ما سه چیز بودیم: یکی رزق تو که با پایان عمرت قطع شد و دیگری خانوادهات که تو را گذاشتند و رفتند و من که عمل تو هستم و با تو ماندهام؛ ولی در نظر تو کمارزشتر از آن دو بودم».(3)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده است: انّ کلّاً من اهل الجنة و اهل النار انّما یخلّدون بالنیات(4)بدون شک هرکدام از اهل بهشت و نار به سبب نیات و قصدهای دائمی خود در آن دو بهشت و جهنم، مخلّد و جاویدند؛ به بیان روشنتر قول امام صادق(علیه السلام) به این نحو دلیل خلود اهل جنت و نار است که نیاتشان این است که: اگر همیشه در دنیا میبودند، آنها طاعت خدا میکردند و اینها معصیت و آن به خاطر این است که هر یک از انسانها طبق شاکله و نیت خود عمل میکند که آن بیان بیّن و روشن، تأویل”قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ”(5)است(6)و در جای دیگر قرآن میفرماید:”وَ لَوْ رُدُّواْ لَعَادُواْ لِمَا نُهُواْ عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ”.(7)
ضمن اینکه باید دانست ارزش کار ارادی، تابع انگیزه و نیت فاعل است و حسن فعلی
بدون حسن فاعلی، تأثیری در تکامل روح و سعادت ابدی انسان نخواهد داشت و به همین دلیل کارهایی که با انگیزههای مادی و دنیوی انجام میگیرد تأثیری در سعادت ابدی او ندارد و بزرگترین خدمات اجتماعی هم اگر به قصد خودنمایی و ریا باشد کمترین سودی برای فاعل در بر نخواهد داشت، بلکه ممکن است موجب زیان و انحطاط روحی او نیز بشود.
قرآن میفرماید: “فَوَیْلٌ لِّلْمُصَلِّینَ * الَّذِینَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ * الَّذِینَ هُمْ یُرَاؤُونَ * وَ یَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ”(1)پس وای بر نمازگزارانی که در نماز خود سهلانگاری میکنند. همان کسانی که ریا میکنند و دیگران را از وسایل ضروری و مورد نیاز زندگی، که کم ارزش نیز است، منع مینمایند.
بر همین اساس قرآن کریم، تأثیر عمل صالح در سعادت اخروی را مشروط به ایمان و قصد تقرب دانسته است. حاصل آنکه: اولاً کار نیکو، منحصر به خدمت کردن به دیگران نیست. ثانیاً خدمت به دیگران نیز مانند عبادت فردی در صورتی مؤثر در کمال نهائی و سعادت ابدی خواهد بود که از انگیزه الهی سرچشمه گرفته باشد.(2)قرآن میفرماید:”مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ”.(3)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده است که مرگ، که گویی میش املح و کبود و زیباست، آورده میشود، پس ندا داده میشود و گفته میشود: ای اهل بهشت آیا موت را میشناسید؟ پس آن را میبینند و میشناسند، لذا به اهل نار گفته میشود: مرگ را میشناسید، پس آن را میبینند و میشناسند، لذا بین جنت و نار ذبح میشود؛ فیذبح بین الجنة و النار، سپس گفته میشود: یا اهل الجنة خلودٌ بلا موتٍ و یا اهلَ النار خلودٌ بلا موتٍ.(4)
با توجه به سبقت رحمت خداوند بر غضبش که روایت شده است: «سپس در آدم روح
دمیده شد تا اینکه به دِماغش رسید، لذا عطسه کرد و گفت: الحمدلله. فقال الله له: «یرحمک الله»، قال الصادق(علیه السلام): «فسبقت له من الله رحمته»(1)و با توجه به آیه قرآن که میفرماید:”نَبِّیءْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ”(2)و “رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ”(3)و با توجه به این اصل که هدف خلقت، وصول به رحمت الهی است، “إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّکَ وَ لِذَلِکَ خَلَقَهُمْ”(4)، اکثر قریب به اتفاق بندگان خدا اهل نجاتند، چراکه اکثر، گناهانشان عارضی است و «العرضی یزول و الذاتی لا تزول».
محمدرضا قمشهای در این خصوص چنین سروده است:
خلقان همه بفطــرت توحید زادهاند
این شرک، عارضی شمر و عارضی یزول
از رحمت آمدند برحمت روند خلق
این است سرّ عشق که حیران کند عقول
تمام فساق مؤمن سرانجام اهل نجاتاند. از امام محمدباقر(علیه السلام) روایت شده است: «کفار و مشرکین در جهنم، اهل توحید، یعنی مؤمنان فاسق را مذمت کرده میگویند: ما نمییابیم که توحید شما، چیزی از عذاب را کاسته باشد و حال آن که ما و شما حکم و عذاب مساوی داریم، پس برای خداوند گران و کریه میآید که چنین عار و عیب و شین و ننگی از ناحیه کفار برای مؤمنان فاسق باشد.
لهذا به ملائکه میفرماید: آنها را شفاعت کنید، به این ترتیب کسانی را، که خداوند میخواهد و شایسته شفاعت میداند، شفاعت میکنند، سپس خداوند به پیامبران میفرماید: آنها را شفاعت کنید، پس آنهایی را، که حضرت حق بخواهد شفاعت میکنند، سپس به مؤمنین میفرماید: شفاعت کنید، بنابراین آنها کسانی را که خداوند بخواهد، شفاعت میکنند.
و بالاخره خداوند میفرماید: اَنا الرحمن الحریم؛ من هم رحمن هستم و هم رحیم، لذا به سبب رحمتم همه را از جهنم خارج کنید، چنانکه فَراش و پروانهها خارج میشوند.
سپس حضرت فرمود: ثم مدّت العمد و اوصدت علیهم و کان و الله الخلود؛ پس از آن عمودهای خیمههای آتش کشیده میشود و آن خیمهها آن کفار و مشرکین را احاطه میکند که این، به خدا قسم، همان خلود جهنم است که مخصوص کفار و مشرکین است».(1)در مورد تنها حضرت اله میتوان گفت: آخر مَن یشفع هو ارحم الراحمین(2)و به همین دلیل در قرآن وارد شده است: “قُل لِّلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِیعًا”.(3)
در ایـنجا بسیار منـاسب است روایـتی از علـی(علیه السلام) نقل کـرده به حل معظم معضِلات در این باب نایل و واصل آییم. آن حضرت فرموده است: «الیوم عمل بلا حساب و غداً حساب بلا عمل و الثواب و العقاب بعد الحساب و ما یصل الی المؤمن و الکافر من البلایا و العطیات فی الدنیا...(4)؛
امروز عملِ بدون حساب است و فردا حسابِ بدون عمل و ثواب و عقاب، بعد از حساب است و آنچه از بلایا و گرفتاریها و عطایا و بخششها در دنیا به مؤمن و کافر میرسد یا نتیجه بعضی اعمال است و یا ابتدائی است که نه به سبب ثواب ایمان و اعمال صالح است و نه به سبب عقاب کفر و اعمال طالح و سیّیء است، اگرچه ممکن است عقاب مؤمن، به علت سیئاتش یا بعضی از سیئاتش باشد و عطا و بخشش برای کافر، به سبب خیری یا خیراتی است که از کافر صادر شده است باشد.
و در اخبار وارد شده است که خداوند بنده مؤمنش را در دنیا به گرفتاریهایی مبتلا میکند تا ثوابِ آخرتش خالص گردد و به کافر در دنیا عطایایی عطا میکند تا عذاب آخرتش ناب و خالص گردد؛ ان الله یبتلی عبده المؤمن فی الدنیا حتی یخلص له الثواب فی الآخرة و یعطی الکافر فی الدنیا عطایا حتی یخلص له العذاب فی الاخرة.(5)
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «انّما الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر، و الموت جسر هؤلاء الی
جنانهم و جسر هؤلاء الی جهیمهم و ما کذبت و لا کذبت؛(1)
تحقیقاً دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و مرگ پل آنان به بهشتهای آنها و پل اینان به دوزخهایشان است و من دروغ نگفتهام و تکذیب نشدهام و باز در خطبه معروفش فرموده است: «خطّ الموت علی ابن(او وُلد) آدم مخطّ القلادة علی جید الفتاة».(2)
و شک و شبههای وجود ندارد که مقتضی و مستدعی و عامل عقاب و ثواب، تنها در این دنیاست و ریب و تردیدی وجود ندارد در اینکه آن مقتضی، از نوع علت تامه نیست و الا آن دو از بنده جدا نمیشوند، بلکه مقتضی برای استحقاق است و لاغیر.(3)هر چند صحیحتر این است که نوشته شود: ثواب و عقاب، نوعی از تناسخ طولیِ مورد قبول و تجسم و عینیت آراء و اخلاق و اعمال خوب و بد است.
افزون بر آن بعضی مثل کفار عنود و مشرکین چموش، عین آتشاند، لذا در آن، خالد و ابدیاند.(4)قرآن در اینباره میفرماید:”فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِی وَ قُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکَافِرِینَ”(5)از آتشی بترسید که وقود و آتش زنه و چیز مستعد اشتعال و هیزم آن، مردم و سنگها، یعنی بتهاست که برای کافران آماده شده است. و باز فرموده است:”نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ * الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ * إنها عَلَیْهِم مُّؤْصَدَةٌ * فِی عَمَدٍ مُّمَدَّدَةٍ”.(6)
و در عین حال چه بسا گناه، سبب افاضه و افاده از جانب حضرت اله گردد، چنانکه اگر در عالم طبیعت، تضادی نمیبود، دوام رحمت و خیر و برکت از جانب خداوند، موضوعیت و معنا و مفهوم نمیداشت. در حدیث ربانی و قدسی آمده است: «انی جعلتُ معصیة آدم سبباً لعمارة العالم»(7)بدون شک من (خالق)، معصیت آدم را سبب عمارت و آبادانی عالم قرار دادم.
معصیت و عصیان و طغیان انسان دلشکسته بهتر از طاعت و عبادت کسی است که
عُجب دارد، یعنی تخریب آن، تعمیر است و تعمیر این، تخریب؛ چرا که اساس آن رحمانی است و بِنای این شیطانـی. انا عند قلـب عبدیَ المؤمن؛ مـن (خدا) نزد قلـب (شکسته) مؤمـنام. و صریحاً روایت شده است: «انا عند المنکسرة قلوبهم لأجلی(1)من نزد قلوب شکستهام که آن شکستگی به خاطر من است.
خواجه نصیرالدین طوسی فرموده است: از سیئهی آدم تا سیئهی ابلیس تفاوت بسیار است.(2)
تفاوت از آدمیت آدم است تا شیطنت شیطان، چه آن فرخندهکیش: «ربنا ظلمنا انفسنا» گفت و این عفریت بد اندیش:”رب بما اغویتنی”.(3)لهذا از آن سیئهای نماند و از این حسنهای؛ چون آن، تواضع داشت و این تفاخر. او مصداق «حسنات الابرار سیئات المقربین» بود و این عنوان «خیرات الاشرار سیئات الاحرار».
در این موضع و موطن است که معنای حدیث «لولا اَن تذنبون لذهب بکم و جاء بقوم یذنبون؛ اگر شما گناه نمیکردید خداوند شما را میبرد و نابود میکرد و قوم دیگری را میآورد و حیات میداد تا گناه کنند- و بعد که به خود آمدند و پرده جهالت فرو انداختند، توبه کنند و به عیب و ناچیزی خود و به رحمت خدا پی برند و خداوند درِ مغفرت و عفوش را به رویشان باز کند»- برای ما روشن و ظاهر میگردد.
کفار و مشرکین و صدام صفتان، عین جهنماند، چرا که گناه و خباثت و خست و ذلت، ذاتی آنها گردیده است:”أُوْلَـئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ”(4)و”وَ لاَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیَاطِ”(5)و پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز فرمود: «و لم یبق فی النار الا اهل النار».(6)
سگ به دریای هفتگانه مشوی
چون که شستی پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد
اگـر مؤمنان از گناهان بزرگ اجتناب کنند خدای مهربان گناه کوچکشان را میبخشد و اثر آنها را محو مینماید: چنانکه قرآن میفرماید:”إِن تَجْتَنِبُواْ کَبَآئِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُم مُّدْخَلاً کَرِیمًا”.(1)در روایت اهل بیت(علیه السلام) میخوانیم: «گناهان بزرگ، گناهانیاند که خداوند مجازات آتش برای آنها مقرر نموده است.
بر طبق نظریهی دیگری، بعضی، شدت نهی از یک گناه را معیار بزرگ بودن آن میدانند. از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است: گناه صغیره، با تکرار، صغیره نمیماند و از امام علی(علیه السلام) روایت شده است: بزرگترین گناه، گناهی است که انجام دهندهاش آن را کوچک شمرد».(2)
از مزایای مؤمنان این است که خدای سبحان استغفار فرشتگان و بندگان برگزیدهی خود را درباره آنها میپذیرد.”الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ... وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا...”(3)و”فَبَایِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ”(4)و نیز دعا و استغفار مؤمنان را در حق آنان مستجاب مینماید و حتی ثواب اعمالی را که دیگران برای شخص مؤمن، هدیه مینماید به او میرساند.
از موارد بارز رحمت و عنایت حضرت ربالعالمین افزایش ثواب است که آیاتی از قرآن مؤید آن است. از جمله آنها “مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِّنْهَا”(5)و”وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْنًا”(6)و”لِّلَّذِینَ أَحْسَنُواْ الْحُسْنَی وَ زِیَادَةٌ”(7)و”إِن تَکُ حَسَنَةً یُضَاعِفْهَا وَ یُؤْتِ مِن لَّدُنْهُ أَجْرًا عَظِیمًا”(8)و”مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا وَ مَن جَاء بِالسَّیِّئَةِ فَلاَ یُجْزَی إِلاَّ مِثْلَهَا”(9)است.
البته وظیفه ما این است که خود را میان خوف و رجا و رهب و رغب و عذاب و عذب
و عقاب و ثواب و دوزخ و بهشت و غضب و رحمت و سخط و رضا و انتقام و انتصار و ذلت و عزت قرار دهیم. اگر خداوند میفرماید:”نبّیء عبادی اَنّی انا الغفور الرحیم”(1)،
دنباله آن، این را هم گوشزد میکند که:”وَ أَنَّ عَذَابِی هُوَ الْعَذَابُ الأَلِیمَ”.(2)
ضمن اینکه این را هم باید تذکر داد که: آیا عذاب و جهنم فی نفسه و ذاتاً عذاب است یا عذابش نسبی است، به این معنا که نرفتن کسی به بهشت، آن هم آن بهشتی که در نهایت جمال و لذت و بهجت و شادمانی و سرور نفسی و ذاتی است، عذاب به حساب میآید و آن هم چه بزرگ عذابی؛ به عبارت دیگر خود دوزخ از جهت اینکه دوزخ است عذاب ندارد ولی همین که انسان جائی را یافت که آن لذائذ بزرگ و سعادت مطلق در آن نیست، همین جهنم به شمار میآید و او را میسوزاند و چه سخت میسوزاند. آن، آتش حسرت و نار نافرمانی و حرّ انفعال و سوزش بیحیایی در مقابل جبار سماء است.
لذا جهنم من حیث هو هو عذاب نیست، بلکه از دست دادن بهشتِ بسیار بسیار برد و سلام و دارای نعمت فراوان و محروم بودن از رضوان الله، بینهایت سخت و غیرقابل تحمل و طاقتفرساست. به قول مولا علی(علیه السلام): «لانه لا یکون الا عن غضبک و انتقامک و سخطک و هذا ما لا تقوم له السموات و الارض».(3)
درک این امر، اختصاص به جن و انس دارد. هر چند به نحوی میتوان گفت: جهنم حکم بیمارستانی را دارد که انسان مریض را در آن درمان میکنند که این هم بر پایه رحمت رحمن و رحیم است. ان النار قد یتخذ دواءً لبعض الامراض و هو الدواء الذی لایشفی الا بالکی.(4)
حکیم سبزواری از قول علی(علیه السلام) نقل کرده است که فرمود: «اگر پردهی جهالت برطرف گردد و قیامت برپا شود میتوانم به جانم سوگند یاد کنم که بهشت از ظل و سایه لطف خدا و آتش و دوزخ از هیبت و قهر او خلق شدهاند».(5)
عاشقم بر لطف و بر قهرش بجدّ
ای عجب من عاشق این هردو ضد
رضوان خدا بهتر از بهشت است، زیرا در قرآن آمده است: “وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ أَکْبَرُ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ(1)“؛ کما اینکه غضب او سختتر از جهنم است، برای اینکه امام علی میفرماید: لانه(بلاء الآخرة) لایکون إلا عن غضبک و انتقامک و سخطک(2).
میترسم اگر بیشتر از اینها پردهدری از رحمت و لطف و عنایت حضرت ستارالعیوب نمایم هم خودم و هم بعضی دیگر که این نوشته را میخوانند و مطالعه میکنند جرأت عصیان و طغیان در برابر خداوند رؤوف و مهربان پیدا نمایند.
حقیقت این حقایق، بعد از برچیده شدن نظام عالم هویدا خواهد شد ولی مقداری را که از رحمت خداوند ناامید نشویم بدانیم مطلوب است و نه بیشتر. “وَ مَن یَقْنَطُ مِن رَّحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضَّآلُّونَ”.(3)
ندانستن حد نهایی رحمت خداوند و محال بودن آن، خود رحمتی است که سبب رشد و تکامل بیشتر انسان میشود، لذا باید برای اهل صلاح آیات عذاب بیشتر تلاوت شود تا مغرور نگردند و برای اهل فساد بیشتر آیات رحمت تلاوت شود که یکباره قطع امید نکنند و بدانند خداوند از گناه آنان، هر چه بزرگ باشد، بزرگتر است.
گویند: خداوند به عارفی، یعنی بایزید گفت میخواهی درونت را به مردم نشان دهم که دیگر یک نفر پیش تو نیاید. بلافاصله او به خداوند گفت: میخواهی رحمت و عنایت بیمنتهایت را به مردم نشان دهم تا یک نفر اطاعتت نکند. خداوند گفت: سر به سر. نه من تو را لو میدهم و نه تو من را.(4)
حداقل چیزی که در این خصوص مـیتـوان گـفت ایـنکه: بـهشت موعود و معروف بهشت تن و جسم انسان است و بهشت دیگری نیز وجود دارد که بهشت جان و نفس آدمی است که آن خود خداوند و رضوان و لقای اوست.
از ابوبصیر روایت شده است که گفت: «به امام صادق(علیه السلام) عرض کردم: ای پسر رسول
خدا فدایت بشوم مرا با بیان حقایقی به شوق بیاور و به کارهای خیر تشویقم کن. حضرت فرمود: ای ابومحمد بوی بهشت از مسیر هزار سال مسافت یافت و استشمام میشود و بدون شک نزدیکترین چیز برای اهل بهشت منزلی است که اگر جن و انس در آن نازل شوند طعام و شراب به همه آنها میرسد، در حالیکه چیزی از آن کم نمیشود –یا من لاینقص من خزائنه شیءٌ(1)- و بدون شک کمترین منزلت و مقام برای اهل بهشت این است که داخل بهشت شوند.
در این صورت برایشان سه حدیقه و بوستان بالا میرود و آشکار میگردد، لذا وقتی به نزدیکترین آن حدائق داخل شوند و برسند، در آن ازواج و همسران یا اقران و اصناف، الی ما شاء الله، میبینند.
پس وقتی بهشتی خدا را شکر و حمد نمود به او گفته میشود: سرت را به حدیقه دوم بالا بیاور، لذا در آن چیزهایی است که در اولی نیست، پس میگوید: ای پروردگار من، از این هم به من عطا بفرما، لهذا خداوند میفرماید: شاید اگر من آن را به تو دادم غیر آن را هم سؤال کنی، پس بنده میگوید: ای پروردگارم! این است. این است، یعنی همینطور است و صحیح فرمودی؛... رب هذه هذه. بناءً علی هذا وقتی داخل حدیقه دوم شود و مسرّتش عظیم گردد، زیاد خداوند را شکر و حمد میکند.
حضرت فرمود: پس به ملائکه گفته میشود: برایش حدیقه سوم، یعنی باب جنتِ با رفعت و بهشت عنبرسرشت را نیز باز کنید و به آن بنده گفته میشود: سرت را بالا بیاور، پس در این صورت برایش بابی از جنت خُلد برین باز میشود و در آن، دو برابر آنچه را در قبل بود میبیند، لذا موقعی که مسرّاتش چند چندان میگردد میگوید: ای پروردگار من برای تو حمدی است که به شمارش در نیاید، زیرا با بهشتها بر من منت گذاشتی و از آتشها نجاتم دادی. از نیران رهانیدیم و به جِنان رسانیدم.
به این ترتیب من گریه کردم و به امام گفتم: فدایت بشوم برای من از این مطالب، زیادتر بفرمائید. حضرت فرمود: ای ابومحمد همانا در بهشت نهری است که در جُلگهاش کنیزانی باطراوت و رسیده و کامل (یا ثَدْی و پستان برآمده) وجود دارد. وقتی مؤمن به جاریه و کنیزی مرور میکند که آن، او را از زیبائی به تعجب در میآورد، لذا آن را قلع مینماید، یعنی میکند و میرباید و خداوند به جای آن، جاریه دیگر میرویاند.
1) - نک: سبزواری، شرح المنظومه، ص339، حاشیه، 1369.
گفتم فدایت شوم! باز هم برایم حقایقی در این رابطه اضافه کنید. حضرت فرمود: مؤمن(چه مرد و چه زن) با هشتصد عَذراء و دختر و چهار هزار ثیّب و زن و دو زوجه از حورالعین تزویج میکند. پرسیدم: فدایت بشوم! هشتصد عذراء؟! حضرت در پاسخم فرمود: بله. آن مؤمن با هیچکدام از آنها در فِراش قرار نمیگیرد و همبستر نمیشود جز آنکه او را همان عذراء مییابد.
پرسیدم، فدایت شوم، حورالعین از چه چیزی خلق شدهاند؟ در جواب فرمود: از تربت و بهشت نورانی -همانگونه که جهنم از غضب خداوند خلق شده است.(1)“مَن یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبِی فَقَدْ هَوَی”(2)(علی(علیه السلام) فرمود: و لعمری انّ الجنة خلقت من ظلّ لطفه و النار من هیبته)(3)-، در حالی که مُخّ و مغز و اصل ساق آنها، از وراء و پشت هفتاد حله دیده میشود.
پرسیدم: فدایت بشوم آیا آنها کلامی دارند که با آن در بهشت سخن بگویند؟ در پاسخ فرمود: بله، کلامی دارند که به وسیله آن تکلم نمایند که خلایق مثل آن را نشنیدهاند. پرسیدم: آن کلام چیست؟ در پاسخ فرمود: ما جاویدانیم پس نمیمیریم و ما مستقیم و مستوی و در نعمت و رفاهیم، لذا ترس و باکی نداریم و ما مقیم در بهشتیم، بنابراین کوچ نمیکنیم و ما راضیایم، پس سخط و غضب نمیکنیم، خوشا به حال کسانی که برای ما خلق شدهاند و خوشا به حال کسانی که ما برای آنها خلق شدهایم.
ما حوریانی هستیم که اگر مویی از جلوی سر یکی از ما در جوّ سماء معلق گردد، نورش ابصار و چشمها را کور میکند.(4)
نعم ما قال المعصوم(علیه السلام): «لاعیش الا عیش الآخرة».(5)
تمثل باشد از ادراکت ای دوست
برون نبود ز ذات پاکت ای دوست
رفیــق خلـــوت شبهــــای تارت
تو را آگه کند از کار و بارت
اشعار مذکور اشاره به این دارند که منظور از حورالعین، که هم مذکرند و هم مؤنث،
همان اعمالی است که جفت و قرین بهشتیهایند و به تعبیر دیگر آن، همان تجسم عمل است که بحث شد.
انسان بر اثر کمال و تعالی در علم و اخلاق و عمل میتواند از عالم مُلک به عالم ملکوت که زیبایی محض است راه یابد که حور و ازواج و وِلدان و غلمان و جَواری و خدمه و اقران، حداقلّ حظّ و لذّاند و آنها جزئیات عالم جبروتند.
ملاهادی سبزواری میفرماید: انسان کامل، به مُثُل نوریه و نمونههای اعلای جمال و زیبائی، ملحق میگردد. آن مُثُل نوریه ملکوتی که هرکدامشان مشتمل بر کمالات افراد مادی خوداند که آن مثل نوریه کثراتی در مقایسه با کثرات اجسام دارند و در عینحال خودشان دارای وحدت و کثرت مثال نوریاند. نیل به آن مثل، یعنی عالم ملکوت قبل از مرحله وصول به عالم جبروت است.
ملتحقٌ بمُثُل النوریة
واجدةٌ لسنخها عریّة(1)
حکیم سبزواری میفرماید: وقتی نفس، صِرف الحقیقة و کل وجودی را درک کند، به افراد آن حقیقت از لحاظ اینکه افراد آن حقیقتاند نایل میآید.(2)صعود به صِرف الحقیقة همان وصول به عالم جبروت است که مرحله کاملتر از قبلی است و بعد از آن نیز انسان قادر است به اسماء و صفات باری تعالی واصل شود.
وی میفرماید: پس جنت لقای یار و دیدار رب الارباب و نور الانوار و وصول به بهشت صفات و حضرت اله، ثمرهی طیبهی شجرهی معطرهی معرفت و حکمت است، لذا اگر کاشتی، برای مثل این دانش و بینش بکار و در جستجوی آن، به جدّ، رغبت و شوق نشان بده.(3)
“لِمِثْلِ هَذَا فَلْیَعْمَلِ الْعَامِلُونَ”،(4)چنانکه در حدیث آمده است: تخلّقوا باخلاق الله.
فجنة اللقاء و جنة الصفة
یثمر للکمّل الغَرْس المعرفة
ان تغرسوا فمثل هذا اغرسوا
و فی ابتغائه بجدّ نافسوا(1)
روایت شده است: الدنیا حرام علی اهل الآخرة و الآخرة حرام علی اهل الدنیا و الدنیا و الآخرة حرام علی اهل الله؛(2)دنیا بر اهل آخرت حرام و آخرت بر اهل دنیا حرام و دنیا و آخرت بر اهل الله حرام است. مرد خدا، خدا خواهد که عین حُسْن و جمال مطلق است و دنیا و آخرت از مظاهر زیبا و جلال اویند. اگر بهشت شیرین است آن خسروِ بهشتِ شیرینآفرین، شیرینتر است. او هم خسرو است و هم شیرین و هم خالق خسرو و هم خالق شیرین. پس او شیرینتر از خسرو و شیرین است و به اذن او خسرو و شیرین، خسرو و شیریناند.
چرا زاهد اندر هوای بهشت است
چرا بیخبر از بهشتآفرین است
بهشت معنوی همانی است که در مورد آن وارد شده است: «ان لله جنةً لیس فیها حور و لا قصور و لا لبن و لاعسل بل یتجلی فیها ربّنا ضاحکاً متبسّماً؛(3)خداوند بهشتی دارد که در آن حور و قصور و لبن و عسل وجود ندارد، بلکه در آن پروردگار ما تجلی دارد و جلوهگری مینماید، در حالیکه خندان و با تبسم است.
در حقیقت بهشت، پاسخگوی تن انسان است و خدا پاسخگوی روح او. قال امیرالمؤمنین(علیه السلام): ان أطیب شیءٍ فی الجنة و ألذّه حبّ الله و الحبّ فی الله و الحمدلله.(4)
پس ای رفیق شفیق! اگر عاقلی و آخراندیش، تنها به آغُلت و آخُرت میندیش، بلکه به حسن عاقبت و دار آخرت هم بیندیش و الا درویشی هستی دلریش.
علی(علیه السلام) فرموده است: وقتی عارف از دنیا خارج میشود نه سائق و شهید، در قیامت دارد و نه رضوانی در جنت و نه مالک ناری در نار. سؤال شد عارف کجا مینشیند؟ حضرت فرمود:”فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِرٍ”(5). فی کتاب فردوس العارفین قال المیرالمؤمنین(علیه السلام): العارف اذا خرج من الدنیا لم یجده السائق و الشهید.(6)
در فتوحات مکیه محییالدین آمده است: از بعضی از اهل کشف نقل شده است که گفتهاند: «اِنهم یخرجون الی الجنة حتی لا یبقی فیها احد من الناس البتة و یبقی ابوابها تصطفق و یُنبَت فی قعرها «الجَرْجیر» و یخلق الله لها اهلاً یملأها»(1)آن کفار و مشرکین نیز از جهنم به سوی بهشت خارج میشوند و البته احدی دیگر در جهنم باقی نمیماند و ابوابش باز میماند و در قعرش «جرجیر» یعنی علفهای هرزه میروید و خداوند اهلی را خلق میکند تا آن را پر کند.
با توجه به مطالب گذشته بعید بل محال به نظر میآید که کفار و مشرکین و منافقین و... آخرالامر به بهشت روند مگر اینکه منظور از جنت در جهنم که عبارة اخرای همان «جرجیر» است باشد.
عامه روایت کردهاند: سیأتی علی جهنم زمانٌ ینبت فی قعرها الجرجیر(2)به زودی زمانی خواهد آمد که در قعر جهنم جرجیر میروید. بعضی روایت کردهاند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) به جرجیر نظر کرد و گفت: «کَاَنّی أنظر الی منبته فی النار».
تنها بحث در این است که آیا عذاب سرمدی است یا اینکه سرانجام در دارالشقاء، نعیم وجود خواهد داشت که بعضی از عرفا میگویند: اما اهل النار فمآلهم الی النعیم - لکن فی النار- اذ لابد لصورة النار بعد انتهاء مدة العذاب أن یکون برداً و سلاماً علی من فیها و هذا نعیمهم(3)اما سرانجام برای اهل آتش نعمتهایی است که در جهنم وجود دارد؛ چرا که باید صورت نار بعد از انتهای مدتی برد و سرد و سلام برای اهل آن باشد و نعیم آنها جز این نیست.
محییالدین مدت جزا و عقوبت را به اندازهی عمر مشرک و کافر و... دانسته است(4)
که وقتی آن مدت سپری شد، آن عذاب، عَذْب میشود و آن نار، برد و سرد میگردد و با برد و سلام به نحوی خو پیدا میکنند که اگر به بهشت بروند متألم و معذب میگردند، چنانکه
حشره جُعَل به سرگین شتر و بوی آن علاقه زیاد دارد، در حالیکه مزاج آن از ریح ورد و گل و بوی عِطر متضرر و متنفر میشود و خفاش از نور گریزان است و به ظلمت لیل شتابان. ماحصل آنکه آنان به عَذْبِ حرِّ عذاب گرفتارند و از حظ و لذّ برد بر کنار.
وی عدم خلود آتش مادی را اثبات نموده است ولی خلود غذاب وجدان را گوشزد ننموده است.
اساسـاً هدف از عذاب موقت، جـز ایـصال به کمال مقـدر و فـرضیِ معـذَّبین نیست، چنانکه طلا و نقره تا به وسیله آتش آب نشود از مواد مکدر خلاص نشود و عِیارش نقصان پیدا نکند؛ لیس ذلک المقدار من العذاب الا لاجل ایصالهم الی کمالاتهم المقدَّرة، کما یذاب الذهب و الفضة بالنار لاجل الخلاص مما یکدَّر و ینقص عیاره(1)،
کما قیل:
و تعذیبکم عَذْبٌ و سخطکم رِضیً
و قطعُکم وصلٌ و جورکم عدلٌ(2)
در حالی که عذاب کردن شما، عذب و گوارا و سخط و غضبتان، رضایت و قطعتان، وصل و اتصال و جورتان، عدل است.
باید دانست کسانی که چشمشان به نور حق و حقیقت روشن شده است میدانند کل و سراسر عالم، طوعاً او کرهاً، عُبّاد خداوندند و وجود و صفت و فعلشان جز به استعانت او و حول و قوت و قدرت وی نیست و تمام آنها محتاج به لطف و رحمت اویند؛ ...انّ العالم باسره عُبّاد الله... و کلّهم محتاجون الی رحمته و هو الرحمن الرحیم.(3)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده است: بدون شک خداوند روزی که آسمانها و زمین را خلق کرد، صد رحمت خلق کرد، پس در زمین از آن رحمتها یک رحمت قرار داد که به وسیله آن، مادر به فرزندش عاطفه دارد و بعضی از بهائم نسبت به بعضی دیگر و همچنین پرندهها همین حکم را دارند، در حالیکه نود و نه قسم رحمتش را تا روز قیامت به تأخیر انداخته است، لذا وقتی روز قیامت متحقق شد آنها را با این یک رحمت دنیایی به صد رحمت
میرساند و تکمیل مـیکند؛ انّ الله خلق یـوم خـلق السموات و الارض مـأة رحمة... فاذا کان یوم القیامة اکملها بهذه الرحمة مأة.(1)
و باز روایت شده است که خداوند صد رحمت خلق کرده است که نود و نه رحمت را برای اهلبیت ذخیره کرده است و یک رحمت را برای سایر موجودات(2).
محییالدین در این خصوص چنین میفرماید: بدون شک در میان خودمان افرادی را یافتهایم که ذاتاً دارای رحمتاند که خداوند اگر آنها را در بین خلایق حاکم کند، اساساً صفت عذاب را از عالم میزدایند. به خدا قسم خداوند آن صفت و خصلت را به آنان داده است و معطی و عطاکننده کمال، احق و الیق به کمال است، «معطی الکمال احق به» و من و امثال من، صاحب آن نعمت و صفت هستیم، در حالی که ما بندگان، مخلوق و اصحاب اهواء و اغراض میباشیم و شکی نیست که خداوند «سبحانه و تعالی»، نسبت به خلایقش ارحم و رحمکنندهتر است و از خودش در مورد خودش نقل کرده است که او ارحم الراحمین است، پس شکی نیست که او از ما نسبت به خلایقش ارحم و اشفق است و این در حالی است که ما از نفوس خویش، این مبالغهی در رحمت
را سراغ داریم.(3)خلاصه آنکه معطی الرحمة، ارحم.
آنچه خداوند به ما تعلیم فرموده است اینکه او خلاف وعدهی خود عمل نمیکند اما طبق رحمت واسعهاش، به رغم وعیدش، انشاءالله، عمل مینماید، یعنی امکان دارد خداوند خلاف وعیدش عمل کند، اما امکان ندارد خلاف وعده داشته باشد و شاید، بلکه باید از اینها نیز، که تصور کنیم، بیشتر باشد. باید بمیریم تا عظمت شفاعت و اِعراض و کظم و شفقت و مودت و رحمت و لطف و عفو و صفح و نوازش او را بیابیم. گویند: حضرت ارحم الراحمین، در قیامت از بس رحم میکند شیطان نیز به طمع میافتد و حجاج سفاک و خونآشام نیز به رحمت حضرت ارحم الراحمین امیدوار میشود.
از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که فرمود: وقتی روز قیامت رحمت خدا منتشر
میشود(آن رحمت به قدری وسیع و فراگیر است که) ابلیس نیز به رحمت خدا امیدوار میگردد(1).
ضمن اینکه از ابوبکر هذلی نقل شده است که وقتی آیهی”وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ “(2)نازل شد، ابلیس گفت: پروردگارا! من نیز شیءام، لذا دنباله آن: “فَسَأَکْتُبُهَا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ”(3)، نازل شد(4).
و ملاصدرا گفته است: ان جهنم لیست بدار حقیقیۀ ...(5)بدون شک جهنم، خانه حقیقی و اصیل نیست، بلکه آن، صورت و فعلیت غضب الله است، چنان که بهشت، صورت رحمۀ الله است و ثابت شده است که رحمت خدا، ذاتی و فراگیرندة هر چیزی است و غضب، عارضی میباشد، یعنی اگر معصیت نبود نار نیز نبود.
و همچنین خیرات، ذاتیاند و شرور، واقعیت بالعرض دارند، بنابراین قیاس، جنت و بهشت، موجود بالذات و نار و دوزخ، موجود در تقدیر و فرضی و بالتبع است. بعضی از عرفا طبق آیه« فَتُکْوَی بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ(6)» یادآوری نمودهاند که نار دوای بعضی از امراض است تا انسان با دوای نار از مرض غضب الله نجات یافته به سلامتی رحمۀ الله نایل و واصل گردد.
قال رحمة الله الذی هو من مراحم الرحمن الرحیم: لایُنتظَر من العبد المعیوب کلّه الا الذلةُ و الزلّة و الذنب و من الرحموت الأرحم الأحق الأجمل الأکمل الا الثَباتُ و المغفرة و الرحمة، انت تعمل علی وَزان طینتک الإفاضیة و شیمتک الإفادیۀ و خصلتک الکمالیة، کما نحن نعمل علی وزان جبلتنا النقصانیة و ذاتنا القاصریة و طبیعتنا الإمکانیۀ. فارحم رحمة الله (الراقم) و معلّمی رحمة الله، و متعلمی و مستمعی رحمة الله و أبا رحمة الله و امّ و اخوان و اخوات و زوجة رحمة الله، یا من هو عین الرحمة الرحمانیة الرحیمیة الذی
قال:”قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ”(1)و «نَبِّیءْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ(2)»
و «وَلِذَلِکَ(الرحمة) خَلَقَهُمْ (3)» و فی الحدیث: و آخر من یشفع هو ارحم الراحمین.(4)
چون عنوان این کتاب«اندیشه اسلامی 1» است، میطلبد که دربارهی ارزش و مرتبه ادیان دیگر بحث و بررسی شود و آنها مورد نقد و واکاوی قرار گیرند و برای اینکه جوانان مسلمان، بهویژه دانشجویان عزیز تصور نکنند اسلام یک دین همطراز با دیگر ادیان است و شاید یکی از ادیان دیگر، بر حق باشد و اسلام دین تحریف شده باشد و یا اینکه چون اسلام بیشتر از حدود هزار وچهارصد سال قدمت دارد از قیمت و اعتبار چندانی برخوردار نباشد، یعنی هرچه دین قدیمیتر باشد، بیشتر به صحت نزدیک است، پس دین یهود و بعد از آن آیین زردشت و مسیحیّت معتبر است.
لذا ضروری مینماید سربسته در مورد ادیانِ مطرح و مورد توجه جهان، تحقیق بشود تا جوانان مسلمان به قدر و منزلت آئین خود واقف گردند و شکر نعمتِ هدایت به سعادت مطلق به وسیله اسلام گزارند.
نتیجهای که از این بخش حاصل میشود این است که اصل ادیان آسمانی در زمان خودشان مورد تأیید اسلام است ولی بعداً عدهای طبق هوی و هوس خود آنها را تحریف و کم و زیاد نمودند و چنانچه به فرض همان ادیان، دست نخورده باقی میماندند با آمدن دین کاملتر از آن ادیان، آن ادیان، دیگر مورد تبعیت واقع نمیشوند. در غیر این صورت باید پذیرفت: خداوند کار لغو و بیهوده انجام داده است و در این خصوص هدف معقول نداشته است.
اساساً دین اسلام قابل مقایسه با ادیان موجود و تحریف شده در جهان نیست، ضمن اینکه یک مسلمان اصل ادیان آسمانی را که قرآن و روایات تأیید و معرفی مینمایند باور
دارد. در حقیقت هر مسلمانی متدین به اصل ادیان دیگر میباشد ولی نه به عکس، لذا گفتهاند: «چون که صد آمد نود هم پیش ماست» ولی به عکس این چنین نیست، پس هر مسلمانی یهودی و زردشتی و مسیحی است و نه به عکس.
بلکه میتوان اذعان نمود که هر پیرو دین آسمانی دیگر غیر از اسلام باید مسلمان باشد و الا مسیحی و یا یهودی واقعی نیست. برای مثال کسی که مسیحی است باید جمله مسیح(علیه السلام) که فرمود: «فارقلیط و احمد خواهد آمد» را باور داشته باشد، روی این حساب لازم است مسلمان شود و الا مسیحی حقیقی نیست و همچنین است در مورد یهود و... .
گفتنی است: ادیان به دو قسم ابراهیمی و غیر ابراهیمی تقسیم میشود. ادیان ابراهیمی عبارتند از اسلام، مسیحیت و یهودیت و ادیان غیر ابراهیمی، چه آسمانی و چه غیر آسمانی، عبارتند از آیین زرتشت، هندوئیسم، بودیسم و تائوئیسم.(1)
اسلام به عنوان «بسیط الحقیقة کل الاشیا و لیس بشیءٍ منها»، کمالات تمام ادیان آسمانی را در بر دارد ولی از نقصها و کاستیها و تحریفات آنها بری و به دور است. اینک بررسی آن ادیان:
هندوئیسم(2)
حدود 3500 سال پیش قومی که خود را «آریا»، یعنی نجیب و شریف میخواندند از آسیای مرکزی به هندوستان و ایران و اروپا مهاجرت کردند.
آئین هندو در قدیم دین برهمایی خوانده میشد که به «برهما»، خدای هندوان اشاره میکرد و معتقد بود. هندوئیسم شکل تکامل یافته آنیمیسم است و به همین دلیل بنیانگذار آن معلوم نیست. آئین بسیاری از اقوام گذشته جانپرستی (Animism) بوده است. براساس این آئین، همه مظاهر طبیعت، روح دارند و برای بهرهبرداری از آنها باید به نیایش و سپاس و ستایش آنها پرداخت.(3)
1) - حسن یوسفیان، کلام جدید، ص115، پاورقی، 1390. تائوئیسم دین عمومی چینیان است و آن ترکیبی از پرستش ارواح طبیعت و نیاکان و عقاید لائوتسه و خرافات مختلف میباشد(نک: تاریخ جامع ادیان، ص 342 و لغتنامه دهخدا و فرهنگ فارسی معین).
2) - نک: آشنایی با ادیان بزرگ، حسین توفیقی، ص31، سمت،1380.
3) - توفیقی، آشنایی با ادیان بزرگ، ص21.
آنیمیسم، اصطلاحی است که از واژه لاتینی anima به معنای جان و روان مشتق شده است که نخستین بار انسان شناسی، انگلیسی به نام ای.بی.تایلر (1917 ـ 1832م) آن را به کار گرفت. وی بر آن بود که اقوام ابتدایی، همه موجودات جهان را زنده و دارای نفوس یا ارواح میپنداشتند. آنیمیسم بدین معناست که مظاهر طبیعت، روح و احساس دارند و از همین رو بر زندگی آدمی اثر گذارند. تقدیس این پدیدهها نیز به دلیل همین باور است(1).
هندوئیسم و آئین هندو گونهای از فرهنگ و آداب و سنن اجتماعی است که با تهذیب نفس و ریاضت همراه شده است و در تمدن و حیات فردی و جمعی مردم هندوستان نقش بزرگی داشته است.
هندوان به عدهی بی شماری از خدایان آسمانی و زمینی معتقدند و در مقابل آنها کرنش میکنند و برای هر یک بتخانههای باشکوهی میسازند. این خدایان با هم خویشاوندی سببی و نسبی دارند.
*فرهنگ و تربیت در وِدا(2)یا مجموعهی کتب مقدس
حدود قرن 6 ق.م در اوج اقتدار روحانیان هندو، که بْرَهمنَ نامیده میشوند، نظام طبقاتی شدیدی پذیرفته شد که مدت 2500 سال سایه سنگین خود را بر کشور پهناور هندوستان افکنده بود و هنوز هم بقایای آن وجود دارد.
در این نظام چهار کاسْت و طبقه اجتماعی اصلی وجود داشت که عبارتند از: 1. برهمنان، یعنی روحانیان؛ 2. شاهان و شاهزادگان و جنگاوران؛ 3. بازرگانان و دهقانان؛ 4. طبقه کارگران.
معاشرت افراد یک طبقه با طبقات دیگر شرعاً و عرفاً ممنوع بود، به خصوص طبقه اخیر که هرگونه تماس، حتی نگاه کردن افراد طبقه بالا به این گروه گناه بزرگ شمرده میشد. فروتر از این چهار طبقه، گروهی از بومیان غیر آریایی به نام «نجسها» بودند. افراد این طبقه به هیچ وجه حق نداشتند در محلههای آن طبقات چهارگانه تردد کنند و هرگاه از باب ضرورت برای حمل زباله و کنّاسی به اماکن میرفتند، موظف بودند با صدای بلند حضور خود را اعلام کنند که مبادا نگاه افراد طبقات بالا به این گروه بیفتد. در این
صورت، بیننده باید با غسل خود را طاهر نماید.
گوش دادن به تلاوت کتابهای مقدس نیز بر آنها حرام بود و اگر فردی از ایشان در این مورد استراق سمع میکرد، برای مجازات، سرب مذاب در گوش او میریختند.
عجیبتر اینکه افراد طبقه نجسها به این وضع خو گرفته، آن را حق میپنداشتند و باور داشتند که این تیره بختی زاییدهی بد کرداری آنان در زندگانی پیشین است که از طریق تناسخ(1)آن را دریافت کردهاند.
پیروان آئین جِین [jain] که شاخهای از شاخههای آئین هندوست بر این باورند که زنان راهی به کمال ندارند و برای این امر باید به انتظار مرد شدن در دورههای بعدیِ تناسخ باقی بمانند.(2)البته این سنت غلط اجتماعی در سال 1955 رسماً لغو شد ولی جلوههای آن باقی است.
رود خروشان و پر برکت «گَنْگ» (تندرو) در هندوستان از تقدس والایی برخوردار است و غسل کردن در آن، به خصوص در شهر بَنارِس، عبادتی مهم شمرده میشود.
گفتنی است کتاب اوپانیشادها توجه مردم را از آداب و رسوم ظاهری به اسرار درونی جلب میکند. این کتاب عرفانی شهرت جهانی دارد و به فارسی به نام «سرّ اکبر» توسط دارا شکوه ترجمه شده است تا آنجا که برخی از مطالب توحیدی آن در نوشتههای علامه طباطبای آمده است.(3)
آریائیان هندوستان مانند سایر مشرکان به خدای حقیقی جهان نیز معتقد بودند و او را بْرَهما به معنای قائم بالذات و ازلی و ابدی مینامیدند. در دورانهای بعد بتهای بیشمار و بتخانههایی باشکوه و گوناگون ساختند.
خدایان تثلیث هندو عبارتند از: 1. برهما، خدای ایجادکننده(4)2. شیوا، خدای فانی کننده که مجسمهی چهار دست و در حال رقص او فراوان است. رقص شیوا نقش او را در
ایجاد و در عین حال انهدام نشان میدهد. 3. ویشنو، خدای حفظکننده. جلوههای دهگانهی این خدا برای مردم در طول تاریخ عبارتند از: ماهی، لاکپشت و... و بودا. و کَلْکی، یعنی ویشنو تا کنون نُه بار به شکل حیوان یا انسان تجلی یافته و به خدمترسانی مردم پرداخته است. آخرین تجلی او کلکی نام دارد که موعود آخرالزمان است و برای اصلاح جهان، ظهور خواهد نمود.(1)
پرهیز از آزار جانداران، اصل مهمی است که همچنان در آئین هندوان پابرجاست. این آموزه، خوردن گوشت حیوانات را عملی غیر اخلاقی میداند. در این میان، گاو مقدسترین حیوان به شمار میرود و نوشیدن ادرار و خوردن سرگین آن برای تبرک و تطهیر درونی، معمول است.(2)
در آئین جِین پرهیز از آزار جانداران تا نباتات و جمادات پیش میرود و کندن زمین برای کشاورزان ممنوع شمرده شده است. استفاده از محصولات زیر زمین مانند چغندر، هویج، شلغم و سیبزمینی که کندن زمین را همراه دارد، حرام است. پیروان این آئین بیمارستانهایی بزرگ برای معالجه حیوانات اهلی و وحشی دائر کردهاند. آنان آب را قبل از نوشیدن صاف میکنند که مبادا کرمی وارد دهانشان شود و جان بدهد.(3)
شیواپرستان، عورت شیوا را نیز میپرستند و آن را لینگا مینامند. مجسمههای لینگا و معابد آن نیز فراوان است.
افرادی از شیواپرستان، به نام لینگاوات، یعنی حاملان لینگا، پیوسته مجسمهای از لینگا را که داخل کیف کوچکی است به گردن آویخته دارند. چیزهای شگفتآوری مانند قربانی انسان و نوشیدن شراب در کاسهی سر مردگان به برخی از فرقههای شیوایی نسبت داده میشود.
فرقههای «شَکْتی» (نیرو) معتقدند قوهی الهی در جنس لطیف قرار دارد. از اینجاست که در معابد شکتی زنانی جوان میرقصند. برخی از این فرقهها رقصهای وحشیانه و آوازهای گوش خراش و حرکات جنونآمیز را برای تکامل روحی لازم میدانند.
بعد احیاگر شیوا در قالب پرستش اندام جنسی نرینه (لینگا) جلوهگر شده است. مجسمههای لینگا و معابد آن بسیار است. به گفته ویل دورانت، گاندی از اینکه غربیان عورتپرستی را کاری زشت دانستهاند، گلهمند بوده است.(1)
در آئین جِین (پیروز)، که پنج قرن قبل از میلاد پایهگذاری شد، پوشیدن لباس را حرام میدانند و معتقدند مَهاویرا تا آخر عمر برهنه به سر برد. در حدود سال 79 ق.م دو فرقه به وجود آمدند: فرقه آسمان جامگان که هیچ لباسی را نپذیرفتند و فرقه سفید جامگان که استفاده از انـدکی پارچه را جایز دانستند. گانـدی جزء دسته دوم محسوب میشود.(2)
براساس قانون کار ما (کردار)، آدمی نتیجهی اعمال خود را در دورههای بازگشت مجدد خود در این جهان میبیند. کسانی که کار نیک انجام دادهاند، در مرحله بعد، زندگی مرفه و خوشی دارند و آنان که کار بد میکنند، در بازگشت با بینوایی و بدبختی دست به گریبان خواهند بود و چه بسا به شکل حیوان بازگشت میکنند. هندوان معتقدند آدمی همواره در گردونهی تناسخ و تولدهای مکرر در جهان پر رنج گرفتار است. شاعری از روی طنز، چارپایی را مخاطب قرار داده و این رباعی را گفته است:
ای رفته و باز آمده«بل هم» گشته
نامت ز میـان مردمـان گــم گشته
ناخن همـه جمع آمد و سـم گشته
ریشت زعقب در آمــده دمگشته
تنها راه رهایی انسان از گردونهی تناسخ و تولدهای مکرر در جهان پر درد و بلا، پیوستن به «نیروانا» (خاموشی و آرامش) و در اصطلاح «فنای فی الله» است.
برحسب عقیده هندوان، روح آدمی هنگام مرگ، در همه احوال جز در یک حالت خاص، که روح در مقامی جاویدان در اعلا علیین با برهما وحدت تام حاصل میکند یا در اسفل سافلین بهطور ابد سرنگون میشود، سلسلهای از توالد و تجدید حیات را طی میکند و پیاپی از عالمی به عالم دیگر درمیآید. چرخه توالد، پی در پی در یک سلسله بی انتها ادامه دارد.
در اوپانیشادها آمده است: آنها که در زندگانی خود دارای عمل و رفتار نیکواند، بعد از مرگ، روانشان در رحم یک زن برهمنی جای میگیرد؛ اما روح اشخاص بدکردار در رحم سگ و یا گرگ و یا خوک مأوی میگزیند.(1)
یکی از اصول مسلم آیین هندوان آن است که ما همه قبلاً زندگی کردهایم و شرایط حیات کنونی ما نتیجهی حیاتهای پیشین ماست(2)و با زندگی کنونی، زندگی آینده خود را رقم میزنیم.
طبیعتاً این طرز تفکر معاد دینی را انکار مینماید. علاوه بر آن عقیده به تناسخ میتواند دستاویزی برای ستمکاران و سودپرستان گردد تا عزت و رفاه فعلی خویش را معلول پاکی و وارستگی حیات پیشین خود بدانند و بدبختی مظلومان و محرومان را نتیجه زشتکاری آنها در مراحل پیشین حیات و بدین وسیله اعمال زشت خویش و ظلمها و بی عدالتی را در جامعهی تحت سلطه خویش توجیه نمایند و خود را بری از عامل خوشبختیها و بدبختیها بدانند.
حکیمان و دانشمندان هندو میگویند: همه خدایان بی شمار آن دین، همه مظاهر یک خدای واحد و بزرگند و تمام موجودات بخشهایی از کالبد عظیم الوهیت به شمار میروند. از دیدگاه آنان این جهان و همهی اجزای آن در حقیقت خیالی بیش نیست. این خیال را مایا (Maya)، یعنی فریب و وهم مینامند. به عقیدهی آنان تمام این صورتهای وهمی سرانجام نابود میشوند و تنها برهما ثابت و پایدار و باقی است.
اصول ایمان هندوان چهار چیز است: 1. الوهیت روح؛ 2. وحدت موجودات؛ 3. وحدت خدایان؛ 4. وحدت مذاهب و ادیان.
در قرون اخیر عرفان هندویی غربیان را مسحور خود کرده است، همانطور که عرفان اسلامی جمعی از غربیان را به اسلام جلب نموده است(3).
قوانین اخلاقی، تصوف و اندیشههای لطیف آیین هندو از روزگار کهن جذابیت داشته است و به گفته بعضی، تأثیر تفکرات هندو بر اهل تصوف در مسیحیت و اسلام دیده میشود(1). البته قسمت اخیری عبارت محل تأمل است.
آئین هندو با خودمحوری میانهای خوب ندارد و یک هندو میتواند علاوه بر آئین خود به هر یک از ادیان جهان بگرود. چنانکه جان هیگ انگلیسی، در اواخر قرن بیستم، معتقد به پلورالیسم دینی و صحت همه ادیان بود، لذا بستر پذیرش ادیان دیگر را فراهم نمود. او پلورالیسم در حقانیت و نجات را بهترین راه برای وحدت همگانی دانست و انحصار حقانیت و نجات را در مسیحیت و اسطوره حلول خداوند در مسیح(علیه السلام) را به چالش کشاند(2).
با این وصف، شدیدترین تعصبها را میتوان میان هندوان یافت. کافی است به یاد بیاوریم که مهاتما گاندی به سبب اعتقاد به برابری هندوان و مسلمانان، مورد دشمنی گروهی از هندوان قرارگرفت و یکی از ایشان با گلوله او را از پای درآورد.
جنایات هندوان در کشمیر ناگفتنی است. ستیز آنان با اسلام و مسلمین و همکاری با رژیم غاصب اسرائیل با این هدف در سایت اینترنتی(www. Hinduunity.com) وجود دارد.
واضع فلسفه یوگا فیلسوف هندی به نام پاتانجَلی بود که در حدود دو قرن پیش از میلاد میزیست. او راهی که برای نجات نفس اختراع کرده است یوگا خوانده میشود(3).
به عقیدهی هندوان، دستیابی به حقیقت یا اتحاد با خدای توانا از طریق یوگا (Yoga) یعنی یوغ و رِبقَه و بند و ریسمان اطاعت به گردن نهادن حاصل میشود. یوگا به ریاضتهای سخت و طاقتفرسا دلالت میکند و معمولاً با نشستن آرام و پیوسته به شکل چهار زانو و همراه با تأمل انجام میگیرد. شیوههایی دیگر نیز معمول است، مانند ایستادن،
وارونه ایستادن، خم شدن، آویختن دستها و زیستن بر روی تختی که در سراسر آن میخهای تیزی سربرآورده است. این عملیات چه بسا برای دهها سال ادامه یابد و با مشقتهای دیگر مانند در پیش رو نهادن آب و تشنه به سر بردن همراه باشد.(1)
با آنکه هدف از ریاضت، وصول به حقیقت است، گاهی کشف و کراماتی را پدید میآورد که چه بسا آن برای شهرتیابی و کسب درآمد و... باشد. یوگی (Yogin) معمولاً آن امور، یعنی انجام دادن کارهای عجیب و غیبگویی را مانع کمال خود مییابد و بسیار میشود که به آن خوارق عادت ابداً توجهی نکند و از اظهار آن روی برگرداند.
حبس دم به گونهای است که بر اثر تمرینهای سخت، تنفس کاهش مییابد و یوگی در طول سال به چند نفس بسنده میکند. همچنین ضربان نبض و سایر کارهای بدن را میتوان با یوگا در اختیار گرفت. در همهی این حالات بدن شیوههای نوی برمیگزیند و زنده میماند.
چه بسا یک یوگی را به مدت شش ماه دفن کنند و پس از این مدت قبر او را بشکافند و او را بیرون آورند و وی با یکبار تنفس زندگی را از سرگیرد(2). توانیهای دیگری نیز برای برخی از آنان میسّر میگردد، مانند رهایی از جاذبهی زمین و متوقف نمودن قطار و به جوش آوردن آب با یک نگاه و غیره.
جوکی یا سالک ایمان دارد که در آیین یوگا میتوان هر عضو را از راه تمرکز حواس و توجه به آن، بیحس کرد و نیز میتوان به دلخواه خود نامرئی شد و یا بدن را از حرکت بازداشت و یا به رازهای گذشته وآینده آگاهی حاصل کرد(3).
آئین بودا یکی از شاخههای کیش هندوست. این آئین از هندوستان بیرون آمده سراسر مناطق خاوری را در نوردیده است و به علت داشتن اندیشههای عرفانی لطیف و گسترش در مناطق پر جمعیت جهان، پیروان زیادی دارد و اخیراً به اروپا و آمریکا نیز سرایت نموده
است.
بودا (بیدار) لقب گوتاما (متولد در سال 563 ق.م) است. وی شاهزاده و بنیانگذار مکتب اصلاحی بودیسم است. به عقیدهی بودائیان در دورانهای پیشین جهان نیز تعدادی بودا آمدهاند.
بودا در 29 سالگی شبانه از کاخ و تنعمات آن گریخت و زندگی راهبان را پیش گرفت. اندیشههای اصلاحی بودا در مخالفت با تعصبهای برهمنان بوده است. او اختلاف طبقاتی را باطل میشمرد.
بودا در بیست و نه سالگی اتفاقاً روزی تنها از کاخ خویش بیرون آمد و شخص بیماری را دید. لذا دانست که عاقبت تندرستی بیماری است. برحسب تصادف بار دیگر به پیرمردی برخورد و فهمید سرانجام جوانی پیری است. برای بار سوم که به تنهایی از کاخ خود بیرون رفته بود مردهای را در سر راه خویش دید که کسان او بر سرش شیون میکردند، برخلاف تصور که گمان میکرد آدمی همواره تندرست و زنده خواهد ماند، فهمید که زندگی هرچند دراز باشد، سرانجام مرگ و نابودی است.
چونکار جهان را بقایی نیافت و آن را فانی و بیحاصل دانست، کاخ و پادشاهی خود را گذاشته به دشت و جنگل پناه برد...(1).
ابراهیم ادهم داستان معروفی شبیه داستان مشهور بودا دارد. در ابتدا پادشاه بلخ بود و جریانی رخ داد که توبه نمود و در سلسله اهل تصوف قرار گرفت.(2)عطار نیشابوری نقل کرده است: ابراهیم ادهم پادشاه بلخ بود. ابتدای حال او در وقت پادشاهی آن بود که عالمی زیر فرمان داشت. و چهل سپر زرّین در پیش و چهل گرز زرین در پس او میبودند. یک شب بر تخت خفته بود.
نیمه شب سقف خانه بجنبید، چنانکه کسی بر بام بُوَد. گفت: کیست؟ گفت: آشنایم. شتر گم کردهام. گفت: ای نادان! شتر بر بام میجویی؟. شتر بر بام چگونه باشد؟ گفت ای غافل! تو خدای را بر تخت زرین و مجلل و در جامه اطلس میجویی. شتر بر بام جستن از آن
عجیبتر است؟ از این سخن هیبتی در دل وی پدید آمد و آتشی در دل وی پیدا گشت. متفکر و متحیر و اندوهگین شد.(1)او از کاخ بیرون گریخت و بر اثر ریاضت از عرفای بنام و معروف روزگار گشت.
تعالیم وی، که بر آئین هندو پایهگذاری شده است، ترک دنیا و تهذیب نفس و تأمل و مراقبه و تلاش برای رهایی از گردونهی زندگی پر رنج این جهان را توصیه میکند و برای وصول به نیروانا(2)(فنای کل و رهایی و آرامش) اهمیت زیادی قائل است. او برهما و خدا را قبول ندارد و جهان را ازلی و ابدی و بی نیاز از خالق میداند.(3)
بعید نیست در برخی از فرقههای بودایی از خدا و خداپرستی اثری یافت شود؛ چرا که بعضی بر این باورند که در برخی از فرقههای بودایی، از خدا (به معنای واقعی کلمه) اثری نمیتوان یافت. (4)
او راه درست را راه میانه، که میان لذت و رنج است، میداند که از راههای هشتگانه به دست میآید. آنها عبارتند از: 1- ایمان درست؛ 2- عزم درست؛ 3- سخن درست؛ 4- کردار درست؛ تا آدمی هرگز دزدی نکند و دست به خودکشی نیالاید و کاری نکند که روزی پشیمان گردد. 5- کار درست؛ تا آدمی ربا نخورد و ریا نورزد و از مال دزدی کسب نکند. 6- کوشش درست؛ تا آدمی همواره در پی نیکی بکوشد و از آنچه زشت است بپرهیزد. (سه قسمت اخیر تقریباً یکسانند). 7- اندیشه درست؛ تا آدمی همواره آرام باشد و نگذارد غم اندیشه او را دگرگون نماید. 8- تمرکز درست حواس؛ که زمانی برای شخص حاصل میشود که هفت قانون مذکور را به کار بسته و به آرامش واقعی دست یافته باشد.(5)
1) 1- شیخ فریدالدین عطار نیشابوری، تذکرةالاولیاء، ص102، به کوشش استعلامی، بهار1372.
2) 2- نیروانا کلمهای است سانسکریت به معنای خاموش ساختن و از میان بردن. این لفظ پیش از بودا بهصورت«نیروان جاین»(Nirvan- Jain)، در مفهوم حالت خوش و سعادت ابدی بهکار رفته است و در دین بودایی به معنای آخرین مقصد حیات انسانی است.(محمدجواد مشکور، خلاصة الادیان در تاریخ دینهای بزرگ، ص 74، 1359).
3) - نک: المیزان فی تفسیر القرآن، ج10، ص297.
4) 4- حسن یوسفیان، کلام جدید، ص6، 1390.
5) - آشنایی با ادیان بزرگ، ص48.
آنگاه بودا دستورهایی را دربارهی درستی بدینگونه بیان میکند: 1- پرهیز از آزار و بی جان نمودن جانوران؛ 2- احتراز از تصرف در مالی که به شخص عطا نشده است؛ 3- پرهیز از بی عصمتی و نا پاکدامنی؛ 4- اجتناب از مکر و فریب؛ 5- خودداری از مستی و شرابخواری؛ 6- خودداری از پرخوری و شکمپروری، خاصه هنگام بعدازظهر؛ 7- چشم پوشیدن از تماشای رقص و آواز طربناک و تماشای لهو و لعب؛ 8- فاصله گرفتن از استعمال زیورها و عِطریات و آرایشها؛ 9- نخفتن در بسترهای نرم؛ 10- دوری از قبول زر و سیم.(1)
این تعلیماتی است که از بودا مسلم میدانند. بودا چیزهای دیگر از قبیل عبـادات و قربانیها و غیبگوییها و فلسفه و اسرار را اضافی و غیر قابل قبول میداند.(2)
آئین بودا سه فرقه دارد: 1- چرخ بزرگ که در چین رواج دارد. این شعبه از آئین بودا از اعتقادات و سنن کنفوسیوس(3)و لائوتْسه(4)
در چین وشینتو(5)در ژاپن آمیخته شده است. 2- چرخ کوچک که در سریلانکا و کشورهای جنوب شرقی آسیا مشاهده میشود.(6) 3- چرخ الماس. این فرقه در تبت وجود دارد.(7)
1) - جان بایرناس، تاریخ جامع ادیان، ص168، 1386.
2) - المیزان، ج10، ص293.
3) - کنفوسیوس، مرکب از دو کلمه«گونگ و فیلسوف»، متوفای 479 ق. م، حکیم و سیاستمدار چینی بود که آیین تازهای برای مردم چین آورد که با وجود مقبولیت عامه، پس از چندی از رونق افتاد و جای خود را به آیین بودا داد(حسین توفیقی، آشنایی با ادیان بزرگ، ص 48، 1385). او وفاداری به آداب و رسوم ملی و خانوادگی را در درجه اول اهمیت قرار داد و برای دنیا و زندگی، ارزش و اهمیت فراوانی قایل بود. وی در پاسخ یکی از شاگردان خود که از زندگی پس از مرگ سؤال کرده بود پاسخ داد:«ما هنوز دربارهی زندگی چیزی نمیدانیم، چگونه میتوانیم دوران پس از مرگ را بشناسیم(لغتنامه دهخدا، ذیل کلمه کنفوسیوس).
4) - لائوتسِه، فیلسوف چینی، حدود شش قرن قبل میلاد میزیست و دارای کتاب«راه پرهیزکاری» بود(فرهنگ فارسی معین، ذیل کلمه لائوتسه).
5) 5- شینتو یعنی«طریقه خدایان»، آیین باستانی ژاپن است. این آیین اِلههی خورشید به نام اماتراسو(Amaterasu) را نگهبان سرزمین اجدادی میداند و خاندان سلطنتی را از نسل این خدا و تجسم وی میشمارد(حسین توفیقی، آشنایی با ادیان بزرگ، ص 53، 1385). شینتو منشعب از ادیان کنفوسیوس و بودایی میباشد. این دین بیشتر به اجداد و قوای طبیعی اهمیت میدهد(فرهنگ فارسی معین، اعلام، ذیل کلمه شینتو).
6) - جان بایرناس، تاریخ جامع ادیان، ص168، 1386.
7) - آشنایی با ادیان بزرگ، ص49.
زردشت و زرتشت و رزدهشت از واژه «زَرَثوشْتْرَ» میآید که معادل زرد اشتر یعنی دارندهی شتر زرد است.
زردتشت، ایرانی و اهل آذربایجان بوده است. براساس نظریه مشهور، وی در سال 660 قبل از میلاد به دنیا آمد و در سن 30 سالگی به پیامبری مبعوث شد و در سن 77 سالگی در بلخ افغانستان شهید شد.(1)
برخی گفتهاند: برحسب سنت، زمان او را حدود 551-628 و بعضی 1000 پیش از میلاد میدانند.(2)
در چند قرن بعد از ورود آریائیان به ایران، انسان اصلاحگری برخاست و آریائیان را که خواستار ترک خرافات قدیم بودند به آئین تازه دعوت نمود و آئین مغان را برانداخت.
برخی از پژوهشگران معتقدند که دوگانهپرستی یعنی ایمان به خدای خیر و خدای شر در دین زردشت از مغان قدیم آمده است؛ زیرا در کتاب گاتها که قدیمیترین بخش اوستا و دارای صبغه ایرانی است، چیزی در مورد دوگانگی یافت نمیشود،(3)ولی از کتابهای تاریخی برمیآید که مغان قدیم دوگانهپرست بودهاند.(4)
به این ترتیب سخن جان بایرناس مبنی بر اینکه: «دیو اگر خالق حقیقی همهی شرور است پس بالضرورة او نیز باید مانند حق تعالی ازلیت داشته باشد... و الا لازم میآید که قائل به خلقت شر و بدی به دست خدای خیر و نیکی بشویم»(5)، باطل و نادرست است.
این پیامبر مصلح که خود را فرستادهی خدای خوبی و روشنایی معرفی میکرد، زردشت نام داشت. دینی که این پیغمبر ایرانی تعلیم فرمود یک آئین اخلاقی و طریقه یگانهپرستی است.(6)
زردشت مدعی بود آئین خود را از اهورا مزدا(دانای توانا) دریافت کرده تا جهان را از
1) - توفیقی، آشنائی با ادیان بزرگ، ص62.
2) - خسرو قلیزاده، فرهنگ اساطیر ایرانی، ص235، 1388 و نک: القرآن الکریم، همراه با شرح آیات منتخب، ص343، 1384.
3) - نک: گاتهای زردشت، به کوشش فرانک دوانلو. از مخاطبهای زردشت متوجه به توحید میشویم.
4) - توفیقی، آشنایی با ادیان بزرگ، ص61.
5) - جان بایرناس، تاریخ جامع ادیان، ص471 – 472، ترجمه علیاصغر حکمت، 1386.
6) - تاریخ جامع ادیان، ص456.
تیرگی پاک نماید و آن را به سوی نیکی و روشنایی رهنمون شود.
زردشتیان به نامهایی چون گبر و مجوسی و پارسی خوانده میشوند. واژه «المجوس» در دستور زبان عربی، اسم جنس جمعی و مفرد آن مجوسی است؛ مانند«عرب» و«عربی»،«روم» و«رومی» و...(1). آن کلمه در قرآن کریم در کنار پیروان ادیان دیگر یافت میشود: “إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ الَّذِینَ هَادُوا وَ الصَّابئیِنَ وَ النَّصَارَی وَ المَجُوسَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا إِنَّ الله یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ القِیَامَةِ...”.(2)
این آیه ملت مجوس یا مغان زرتشتی را اهل کتاب دانسته و آن طایفه را با یهود و نصاری که از امم خداپرست و دارای شرایع آسمانی(البته در اصل) هستند در یک ردیف آورده و کلمهی مجوس را با«واو» وصل و عطف، به ایشان میپیوندد و به وسیله موصول که«الذین» باشد آنان را از مشرکان جدا میسازد.
در تأیید آن سخن، احادیثی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) و علی(علیه السلام) به ما رسیده است که از آن جمله حدیث پیامبر است که فرمود: سُنّوا بهم سُنة اهل الکتاب؛ با ایشان همانطور که با اهل کتاب رفتار میشود، رفتار نمایید(3).
تاریخ حیات زردشت و زمان ظهور او بسیار مبهم است، به طوری که میتوان گفت: اخبار دقیق مربوط به او به ما نرسیده و غیر روشن است. مجوس، کتاب مقدس خود را در ماجَرای تسلط اسکندر بر ایران به کلی از دست دادند، به طوری که حتی یک برگ آن نماند. تا اینکه در زمان پادشاهان ساسانی باز به رشته تحریر درآمد.(4)
اکثر علمای اسلام زردشتیان را اهل کتاب دانستهاند. احادیثی در این باب موجود است: امام صادق(علیه السلام) در جواب کسی که سؤال نمود: آیا در میان مجوس پیامبری مبعوث شد؟ فرمود: من برای آنها کتابی محکم مییابم که دارای مواعظ بلیغی و مثالهای شفادهنده است. آنها به ثواب و عقاب اقرار دارند. آنها شرایعی دارند که بدان عمل میکنند، چراکه
قرآن میفرماید: “... وَ إِنْ مِّنْ أُمَّةٍ إِلا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ”.(1)پس در میان آنها پیامبری همراه با کتابی از جانب خداوند مبعوث شد ولی آنها آن را انکار و جحد نمودند.(2)
در آئین زردشت سه اصل عملی «گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک» وجود دارد. نکته قابل توجه اینکه کاملتر از این اصول سهگانه در آئین بودا، که بیان شد، وجود دارد. علاوه بر آنکه اینگونه سخن گفتن کلی، حکم باد را دارد که به هر قفلی میخورد ولی باز نمیکند. با آن سه اصل نمیتوان مشکلات فکری و عملی و اخلاقی مردم مخصوصاً جوانان دانشجو را حل نمود و نظر کسانی که اصول مذکور را بر این سخن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) که میفرماید: «الایمانُ اقرارٌ باللّسان و معرفةٌ بالقلب و عملٌ بالأرکان»(3)تطبیق نمودهاند(4)، تمام نیست، بلکه خطاست.
احترام به آتش به عنوان یکی از مظاهر خدای روشنایی (نورالانوار) و افروخته نگهداشتن آن و انجام دادن مراسمی خاص در اطراف آن در معابدی به نام آتشکده به رهبری موبدان، مشخصترین ویژگی این آئین است.
معمولاً آتشدانها در میان آتشکده جای داشت و پیوسته آتش مقدس در آن میسوخت. محافظ آتشکده را هیربد میگویند... پس آنگه آن توده چوبهای مقدس را مشتعل میسازند و به خواندن نیایش و سرودهای مذهبی مشغول میشوند. موبدان و هیربدان همواره دستمال بر دهان بستهاند که مبادا دم ایشان به آتش پاک دمیده آن را پلید سازد(5).
همچنین آبادانی و کشاورزی و دامداری و شهرنشینی در آئین مذکور مورد ستایش قرارگرفته است. احترام به حیوانات، مخصوصاً سگ و گاو همچنین خوشرفتاری با مردم
نیز جایگاه ویژه دارد. برخی از آداب و رسوم سرزمین ایران از قبیل مراسم چهارشنبهسوری و سوگند خوردن به روشنایی چراغ و چیزهای دیگر با تعالیم زردشتی ارتباط دارد.
سؤالی که در اینجا مطرح است و زردشتیان کنونی آن را باید پاسخ دهند اینکه چه تفاوتی میان آتش و عناصر دیگر، از جهت جسمانیت، وجود دارد که آتش را، برخلاف آن عناصر، مقدس شمردهاند. اگر آتش مظهر نور است، خورشید هم همین حکم را دارد و نورش شدیدتر است. تمام موجودات چه مادی و چه غیر مادی، نوریاند که نور مطلق خداوندی را نشان میدهند، پس تبعیض مردود و محکوم است و آتش پرستی با توحیدِ موردِ قبول حضرت زردشت(علیه السلام) منافات دارد.
با توجه به آنچه بیان شد، آنها که مینویسند:«زردشتیان آتش را نمیپرستند بلکه آن را نشانی از فروغ ایزدی میدانند»(1)،
صحیح نیست.
کتاب آسمانی زردشتیان اوستا نام دارد که به معنای اساس و بنیان و متن است. زردشتیان و پژوهشگران بر این مسأله اتفاق دارند که اوستا در اصل بسیار بزرگتر بوده است. اوستای کنونی دارای83000 کلمه است و احتمالاً اصل آن دارای 345700 کلمه، یعنی تقریباً چهار برابر بوده است.
اوستا دارای پنج بخش است که یکی از آنها یسْنا (=جشن و پرستش) است. قسمتی از این بخش، گاتها (به معنای سرود) نامیده میشود. این بخش که مشتمل بر ادعیه و معارف دینی و معروفترین قسمت اوستاست، به خود زردشت نسبت داده میشود، در حالیکه سایر قسمتها را به پیشوایان دین زردشت نسبت میدهند. و بخشهای دیگر، شامل نیایش و امور حلال و حرام و ذکر و تسبیح و مراسم مـذهبی میباشد.
کسی نمیداند گرایش زردشتیان به خدایان دوگانه، یعنی خدای نیکی و خدای بدی یا خدای روشنایی و خدای تاریکی در چه نسل و عصری آغاز شده است. در قسمت گاتها (از یَسْنای اوستا) که به خود زردشت نسبت داده میشود، اهریمن در برابر خرد مقدس
1) - مشکور، خلاصة الادیان...، ص 105، 1359.
صفآرائی میکند و نه در برابر آهورامزدا که خدای واحد و فوق پروردگاران روشنایی و تاریکی است. همچنین گروهی از زردشتیان به نام زُروانیان در عصر ساسانی پدید آمدند که معتقد به خدای یکتا به نام زروان بودند و او را از خدای روشنایی و تاریکی برتر میشمردند.(1)
با مطالعه در آئین زردشت معلوم میشود که وی در میان ایرانیان به اصلاح دینی قیام کرده و خرافات مذهب باستانی آریاییان را مورد حمله قرار میداده است. از جمله آنکه وی از اهورا مزدا تبلیغ میکرده و خدایان قوم خود را که دِئو (=دیو) خوانده میشدهاند، باطل میدانسته و آنها را خدای دروغ دوستان مینامیده است.
در آئین زردشت، اهورا مزدا دست یارانی دارد که به منزله فرشتگان ادیان ابراهیمی هستند. آنها واسطه فیض محسوب میشوند. آنها رهبری به نام خرد مقدس(عقل اول) دارند. پس از آنها، دست یاران دیگری نیز وجود دارند که تشکیلات آن خرد مقدساند. در مقابل، اهریمن نیز تشکیلاتی دارد؛ لذا اهورا مزدا و اهریمن در عرض هم قرارنمیگیرند بلکه دومی، در طول و مخلوق اولی است. بر این اساس تشکیلات خدای خیر و خدای شر به حدیث «جنود عقل و جهل» شباهت دارد.(2)
زردشتیان به جاودانگی روح عقیده دارند. آنان میگویند روان پس از ترک جسم تا روز رستاخیز در عالم برزخ میماند. همچنین آنان به صراط(آنچه در دین اسلام«پل صراط» خوانده میشود، در آیین زردشت«پل چینوت» نام گرفته که میان آسمان و زمین کشیده شده و برای گنهکاران به باریکی لبه تیغ و برای پرهیزکاران بسیار پهن است)(3)
و میزان اعمال و بهشت و دوزخ معتقدند.
بهشت آئین زردشت چیزی مانند بهشت اسلام است، ولی به خاطر مقدس بودن آتش، دوزخ زردشتی جایی بسیار سرد و کثیف است که انواع جانوران در آن، گناهکاران را آزار میدهند.
به عبارت روشنتر در دوزخ زرتشتی از شعلههای آتش فروزان خبری نیست، زیرا چنانکه میدانیم، آتش مقدس است و هرگز نباید به لوث وجود گناهکاران آلوده گردد. آنچه دوزخیان زرتشتی را شکنجه و عذاب میدهد نبودن آتش و وجود سرمای سخت و ظلمات محض است. این تاریکی به حدی شدید و غلیظ است که قابل لمس با دستها است و بوی نامطبوع این شکنجهگاهها به قدری مادی و جسمانی است که میتوان آن را با کارد برید(1).
این تناقصی آشکار میان تقدس بخشیدن به آتش و اعتقاد به دوزخ و جهنم آتشین که مورد تأیید زردشت میباشد است که متوجه زردشتیان میباشد. آنها اگر مثل اشراقیان نور را مقدس میدانستند بهتر بود. بر این اساس به احتمال بسیار قوی اعتقاد به جهنم بسیار سرد و زیر صفر از تحریفات(2)مغرضین پس از حضرت زردشت(علیه السلام) است.
بحث در مورد یهود بسیار وسیع است، لذا سعی میشود بیشتر در مورد اشکالاتی که متوجه آنهاست، بحث و فحص شود.
قبل از بعثت حضرت موسی(علیه السلام) بنیاسرائیل بر دین جدشان، حضرت ابراهیم، شیخالانبیاء،(علیه السلام) بودند و در میان آنها اسحاق و یعقوب و یوسف(علیه السلام) مبعوث شدند و همهی آنها به توحید و نفی شرک دعوت میکردند و اینکه خدا مادی و جسمانی نیست و شکل و اندازهای ندارد، اما از داستانهای بنیاسرائیل در قرآن فهمیده میشود که آنها قومی مادی و حسی بودند و بالاتر از ماده را قبول نداشتند و اگر هم چیزی دربارهی خدا میگفتند، تشریفاتی بوده و حقیقت نداشته و به آن اعتقادی نداشتند؛
زیرا آنها سالهای طولانی در اسارت فرعونیان و قبطیان بودند و آن دو گروه بت میپرستیدند و به همین دلیل، بت پرستی با روح و جان بنیاسرائیل درآمیخته بود؛ اگرچه تعصب نژادی، آنها را وادار میکرد که دین آباء و اجدادشان را به صـورتی تـشریفاتی
نگه دارند.
به همین خاطر بیشتر آنها از خدا تصور موجودی جسمانی و مادی داشتند و هر زمان که موسی(علیه السلام) میخواست چیزی از معارف الهی را به ذهن آنها نزدیک کند، آنها از آن، یک تصور مادی در ذهنشان ایجاد میکردند. به همین دلیل وقتی در مسیرشان به قومی رسیدند که بت میپرستیدند، خوششان میآمد و دلشان میخواست که بتهایی مانند آنها داشته باشند، به همین جهت از موسی(علیه السلام) خواستند که برای آنها بتی قرار دهد تا بدان تواضع و خضوع کنند.
در روایتی آمده است که یکی از یهودیان برای طعنه زدن به اسلام و مسلمانان به امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) گفت: شما سی سال از وفات پیامبرتان(صلی الله علیه و آله) نگذشت که به روی هم شمشیر کشیدید. حضرت فرمود: ولی شما یهودیان پایتان از آب دریا خشک نشده بود که به پیامبرتان(صلی الله علیه و آله) گفتید: معبودی برای ما قرار ده، همانگونه که آنها(قومی هستند که) معبودانی دارند.(1)
حضرت یعقوب(علیه السلام) دوازده پسر داشت و به اسرائیل ملقب بود. اهل کتاب این اسم مرکب را چنین معنا میکنند: کسی که بر خداوند مظفر شد. به گفتهی تورات، کشتی گرفتن حضرت یعقوب(علیه السلام) با خدا که به پیروزی او بر خدا انجامید، علت ملقب شدن وی به اسرائیل است.(2)اسرائیل مرکب از دو کلمه «اسرا» به معنای عبد و «ئیل» به معنای الله است.
یهودیان از نژاد عبرانیاند. این نژاد با اعراب و آشوریان و چند قوم دیگر خاورمیانه، اصلی مشترک دارند. از پیشینهی تاریخی قوم عبرانی اطلاع دقیقی در دست نیست. برخی دانشمندان معتقدند نام «عبرانی» را کنعانیان پس از ورود حضرت ابراهیم(علیه السلام) به سرزمین کنعان به او دادند،(3)زیرا او با عبور از رود فرات وارد کنعان شد. براساس آنچه در تورات آمده است، خداوند با ابراهیم(علیه السلام) عهد بست که از نیل تا فرات به فرزندان او که از اسحاق
پدید آیند، عطا نماید.(1)
بنا به تحقیقات اخیر دانشمندان، کلمه«عبری» و«عربی»، هر دو از یک ریشه و به معنای«بدوی» و«و بیابانی» است و چون آنها از بیابانهای عربستان به سرزمین فلسطین هجوم آورده و در آنجا ساکن شده بودند، از اینجهت آنان را عبرانی، یعنی بدوی گفتهاند(2).
در اخبار اسلامی آمده که دانشمندان یهود و مسیحیان نجران نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) به گفتگو و نزاع دربارهی حضرت ابراهیم(علیه السلام) برخاستند. یهودیان میگفتند: او یهودی بود. مسیحیان نیز میگفتند: او نصرانی بود. به این ترتیب، هرکدام مدعی بودند که حضرت ابراهیم(علیه السلام) از آنهاست تا امتیاز بزرگی برای خود ثابت کنند؛ زیرا از حضرت ابراهیم(علیه السلام) در میان تمام پیروان مذاهب به عظمت یاد میشد. به همین جهت آیهی”مَا کَانَ إِبْرَاهِیمُ یَهُودِیًّا وَ لا نَصْرَانِیًّا وَلَکِنْ کَانَ حَنِیفًا مُّسْلِمًا وَ مَا کَانَ مِنَ المُشْرِکِینَ”(3)نازل شد و ادعای آنان را تکذیب نمود؛ زیرا او سالها پیش از موسی(علیه السلام) و عیسی(علیه السلام) میزیسته است و تورات و انجیل پس از او نازل شده است.(4)
حضرت ابراهیم(علیه السلام) مسلم، به اصطلاح قرآن بود. اسلام او به معنای تسلیم مطلق بودن در برابر فرمان خدا و توحید کامل و خالص از هرگونه شرک است که او پرچمدار آن بود، لذا اسلام تنها به معنای پیروان پیامبر ختمی نیست.
از آیه استنباط میشود که یهود، مسلمانِ حنیف و حقگرا و مسیحیان، موحد نبودند.
هرچند قرآن، طبق آیهی”لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ ءَامَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُم مَّوَدَّةً لِّلَّذِینَ ءَامَنُوا الَّذِینَ قَالُوا إِنَّا نَصَارَی ذَلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْبَانًا وَ أَنَّهُمْ لاَ یَسْتَکْبِرُونَ”(5)، نوعاً یهود را نسبت به مؤمنین، چموش و لَدود و عنود و کفور و لجوج و مسیحیان نصارا را نسبت به آنها دوستِ نزدیک معرفی مینماید.
تاریخ اسلام، گواه این مطلب است که در بسیاری از صحنههای نبردهای ضد اسلامی، یهود به طور مستقیم یا غیر مستقیم دخالت داشت و از هیچ کارشکنی و دشمنی خودداری نمیکرد و افراد بسیار کمی از آنها به اسلام گرویدند، در حالیکه در غزوات اسلامی، مسلمانان را کمتر با مسیحیان مواجه میبینیم و نیز افراد زیادی از آنها، مانند نجاشی و یارانش، را مشاهده میکنیم که به صفوف مسلمین پیوستند. قرون گذشته نیز شاهد اسلام آوردن بسیاری از مسیحیان بوده است، در حالیکه از میان یهود و بت پرستان، عده کمی به اسلام گرویدند(1)و این حاکی از اعجاز قرآن کریم است.
دو موضوع بسیار مهم در تاریخ حضرت ابراهیم(علیه السلام) وجود دارد که در تورات کنونی اشارهای به آنها نشده است: یکی بت شکنی و به آتش افکنده شدن وی است و دیگری داستان بنای کعبه و این، منافات دارد با ادعای یهود که آن حضرت را از خود میدانند.
تورات داستان ذبح فرزند ابراهیم(علیه السلام) را میآورد و میگوید: حضرت ابراهیم(علیه السلام) مأموریت یافت حضرت اسحاق(علیه السلام) را قربانی کند ولی این مسأله را با وی در میان نگذاشت و به او گفت: میخواهم گوسفندی قربانی کنم و آن گوسفند را خداوند برایم خواهد فرستاد(2)
و این، دروغ و خلاف بیان قرآن است که میفرماید:”... قَالَ یَا بُنَیَّ إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ...“.(3)
یهود مانند مجوس و مسیحیان و مسلمانان از آغاز بر توحید استوار شده است و همه انبیای یهود، از حضرت موسی(علیه السلام) تا انبیای پرشمار بعدی، با شرک مبارزه کردهاند. بدیهی است که پیروان بعضی ادیان توحیدی نیز در مواردی از دین خود غافل میشدند و به گونهای به شرک روی میآوردند.(4)این مسأله هیچگاه نظر پژوهشگران را نسبت به اصل ادیان تغییر نداده است. آنان با قطع نظر از لغزشهای پیروان یک دین، از نتایج تحقیقات خود دانستهاند که ادیان دو گونهاند: 1- ادیانی که مردم را از شرک برحذر میدارند، مانند
ادیان ابراهیمی؛ 2- ادیانی که شرک را به مردم تعلیم میدهند مانند بعضی از ادیان شرقی.
نام خاص خدا در دین یهود «یَهْوَه» یعنی باشنده (موجود) است. این نـام بسیـار احترام دارد و بر زبان آوردن آن از طریق قرائت تورات حرام است. بر اثر این تحریم، کسی تلفظ حقیقی آن را نمیداند و گاهی در کتابهای علمی مغرب زمین، از باب احتیاط آن را بدون حرکت (YHWH) ثبت میکنند.
هنگام تلاوت تورات «یهوه» به «اِدونای» به معنای آقای من تبدیل میشود.
عمومی و فراگیرترین نام خداوند در سراسر کتاب مقدس، «اُلوهیم» است.(1)
یکی دیگر از نامهای خدا «اِهْیِه اَشِرْ اِهْیِه» است، به معنای «هستم آنچه هستم». این نام در متون یهود(2)و در برخی ادعیهی اسلامی آمده است، مثل «و علی جمیع الرسل و باهِیّاً شَراهیّاً».(3)
وهْب بن وهب، که در آغاز عصر بنی العباس به جـعل حدیث اشتـغال داشت، در یکی از احادیث ساختگی خویش، «یاهو» را اسم اعظم خدا معرفی کرد و این امر به مذاق صوفیان خوش آمد و آن را ترویج کردند، در حالیکه ترکیب «یاهو» از نظر دستورزبان عربی کاملاً غلط است؛ زیرا از «یَهْوَه» اقتباس شده است. یهوه و یاهو نام برخی از بتهای خاورمیانهی قدیم بوده است.(4)البته این نظریه قابل تأمل و نقد و بررسی است، چرا که از روایات استفاده میشود که دعای «یا هو یا من لا هو الا هو اغفرلی و انصرنی عل القوم الکافرین»(5)، اسم اعظم است.
باید دانست خدای فارسی و خواتای پهلوی، همچون «اله» و «الله»، نام ذات باری تعالی است و خدا در نزد یهودیان یهوه است. خدا به معنای «از خود زنده» و «خود آینده» و «از خود به وجود آمده» و «از خود آغاز کرده»(6)، معقول نیست. به همین دلیل لفظ خدا برای بیان ذات حضرت حق رسا نیست.
یهود، علی رغم مسیحیت، موحد است و در مورد حضرت حق مشترکات زیادی میان اسلام و یهود وجود دارد. در کتاب اوّل موسی آمده است: در ابتدا خدا آسمانها و زمین را آفرید و زمین تهی و خالی بود و تاریکی... و خدا گفت که روشنایی شود و روشنایی شد... و خدا روشنایی را روز خواند و تاریکی را شب خواند(1). البته توحیدی که در اسلام مطرح است قابل مقایسه با توحید یهود نیست. آن از باب احدیت است و این از حیث واحدیت.(2)
آن فرد که غیر از او احد نیست
اصل عدد است و از عدد نیست
در کتاب مقدس با این تصور غالب، روبروییم که خداوند فقط خدای بنی اسرائیل است. براساس اسفار پنجگانه پیدایش، خروج، لاویان، اعداد و تثنیه، یهوه خدایی است کاملاً ملی و شخصی.(3)
بنی اسرائیل با تکیه بر قوم گرائی و نژادپرستی، خود را از غیر یهودیان جدا نمودند، لذا وقتی به سرزمین مقدس وارد شدند موسی بدانها دستور داد با اقوام ساکن در آنجا عهدی نبندند و از آنان دختری به همسری نگیرند و مذبحهایشان را ویران کنند و بی هیچ ترحمی آنها را نابود سازند.(4)
در کتاب عاموص پیامبر آمده است: ای بنی اسرائیل این کلامی که خداوند به شما میفرماید به تمامی خاندانی که از مصر بیرون آورده، گفتم بشنوید. از جمیع قبایل زمین شما را به انفراده شناختم، پس سزای تمامی گناهان شما را به شما ردّ خواهم نمود(5).
یهودیت سنتی، برخلاف سنت متداول در فلسفه ارسطوئی و افلاطونی، به مباحث عقلی دربارهی خدا و جهان بیعلاقهاند. در این سنت آموخته میشود: هرکس که دربارهی چهارچیز بیندیشد، بهتر است که به دنیا نیاید: در بالا چیست، در پائین چه خبر است، پیش از آفرینش جهان چه بوده است و پس از انقراض عالم چه خـواهد شد.(6)
یهود به وحدانیت خداوند معتقدند. خداوند حقیقتی است که در شش قرن پیش از میلاد در این بیان اشعیا (نام پیامبری در عهد کورش) آمده است: من یهوه هستم و غیر از من خدایی نیست.(1)وحدانیت خداوند مهمترین موضوع مورد تأکید و تأیید عهد عتیق است.
بنابر کتاب مقدس یهودیان، هستی وجودش، مدیون یک خداست، خدایی که آفریدگار زمین و آسمان است و از آنجا که انسان بر صورت او آفریده شده است، همه انسانها با هم خواهر و برادرند.(2)
در اینجا سخن بر سبیل عدالت رفته است، در حالیکه قبلاً یهود طرفداری از تبعیض و نژادپرستی میکردند و این تعارضی آشکار در نوشتار آنهاست و به همین دلیل کتابهای آنها، از حضرت موسی(علیه السلام) نیست، بلکه دیگران نوشتند، چنانکه خودشان بر این مطلب اذعان دارند. (3)
ضمن اینکه باید دانست عبارت «انسان بر صورت او یعنی خدا آفریده شده است»، اشاره به حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله): «ان الله خلق آدم علی صورته»، دارد. امام رضا(علیه السلام) میفرماید: شخصی نزد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) دیگری را چنین دشنام داد: «قبّح الله وجهک و وجه من یشبهک؛ خدای زشت و نکوهیده کناد چهرهی تو را و هر آن کس که همانند توست». رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: چنین مگو؛ زیرا خداوند آدم را نیز به همین صورت آفریده است. (4)برخی ضمیر در «صورته» را با قطع نظر از سخن آن امام به خدا یا به آدم(علیه السلام) برمیگردانند.(5)
قرآن در این خصوص میفرماید: “وَ قَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قَالَتِ النَّصَارَی الْمَسِیحُ ابْنُ اللَّهِ...”(6)یهود گفتند: «عزیر پسر خداست». و نصاری گفتند: «مسیح پسر
خداست». این سخنی است که با زبان خود میگویند، همانند گفتار کافران پیشین است، خدا آنها را بکشد، چگونه از حق انحراف مییابند.
اعتقاد به ابوت و بنوت از عقاید وَثَنیه و بتپرستهای برهمنی و بودائی است که به اهل کتاب سرایت کرده است.(1)
باز قرآن از قول یهود میفرماید:”وَ قَالَتِ الیَهُودُ وَ النَّصَارَی نَحْنُ أَبْنَؤُ اللهِ وَ أحِبَّؤُهُ...(2)“؛یهود و نصاری گفتند: «ما، فرزندان خدا و دوستان (خاص) او هستیم». بگو: «پس چرا (خداوند) شما را در برابر گناهانتان مجازات میکند؟ بلکه شما بشری از نوع مخلوقاتی هستید که (خداوند) آفریده است.
در حقیقت اهل کتاب مانند کافران گذشتهی خود، کلمات کفرآمیز و شرکآلود به زبان جاری میکنند که حاکی از کفر و شرک قلبی آنان است، هرچند به ظاهر پدری و فرزندی را از باب لقب تشریفی تلقی کنند.(3)
در بعضی از کتب یهود مطالب«خرافی- شرکآمیز» وجود دارد. از جمله اینکه: وقتی مردم روی زمین زیاد شدند و دخترانی آوردند پسران خدا دیدند که دختران خدا زیبا هستند، آمدند از آن دختران برای خود همسران انتخاب کرده فرزندانی آوردند که همان جباران روی زمیناند. خدا دید شر آدمی زیاد شده است، لذا غمگین و متأسف شد و تصمیم گرفت تا همه آدمیان و جانوران را هلاک کند(4).
این ، علاوه بر شرکآلود بودن، ظلمی آشکار خداوند و موجه جلوه دادن تجاوز صهیونیستها علیه دیگران است.
خدای تلمود(تفسیر متن تورات) شبیه انسان است... میگرید... بر اریکه تکیه میزند و در اطرافش گروه فرشتگان و کروبیان حلقه زدهاند و هر روز سه بار تورات میخواند(5).
موضوع تغذیه تا آنجا اهمیت دارد که هرکس زیادتر در مستراح درنگ کند عمرش زیادتر میشود(1).
باز قرآن در مورد یهود میفرماید:”وَ قَالَتِ الیَهُودُ یَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشَاءُ... (2)“و یهود گفتند: «دست خدا (با زنجیر) بسته است». دستهایشان بسته باد! و به خاطر این سخن، از رحمت (الهی) دور شوند! بلکه هر دو دست (قدرت) او، گشاده است، هرگونه بخواهد میبخشد.
وقتی یهودیان آیاتی را شنیدند که در آنها صدقات، به عنوان قرض دادن به خداوند تعبیر شده است، مانند آیهی:”مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیُضَعِفَهُ لَهُ أضْعَافًا کَثِیرَةً...(3)“، با ریشخند گفتند: دست خدا بسته است و نمیتواند برای نیازش در ترویج دین خود و زنده کردن دعوتش خرج کند و به همین خاطر از مردم قرض خواسته است.
از امام صادق(علیه السلام) در تفسیر آیهی”وَ قَالَتِ الیَهُودُ یَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ... “نقل شده است: یهود گفتند: خدا کار خلقت را تمام کرده و دیگر هیچ کار جدیدی نمیکند جز آنچه در ابـتدا تقدیر کرده که عالم به طور خودکار باشد، خداونـد سخن آنها را رد کرده و فرمـوده است: «بـلکه دستان او باز است...».(4)
یهود قائل به دوام صحت شریعت موسی(علیه السلام) هستند و میگویند: نسخ باطل است(5)
زیرا آن، دلیل پشیمانی خداوند است. آنها گفتهاند: موسی(علیه السلام) فرموده است: شریعتی لا تُنسَخ؛ شریعت من هیچگاه نسخ و باطل نمیشود.
استدلال آنها مغالطهآمیز و باطل است، برای اینکه احکام و شریعت، منوط و مربوط و تابع مصالح است و مصالح، با تغییر زمانها و مکانها و اختلاف مکلَّفین، متغیر و دگرگون و چهبسا تبدیل به مفاسد میشوند و در غیر این صورت، مردم و حتی یهود باید تابع صرف و محض حضرت آدم باشند که در این صورت یهود باطل میشود. شریعت یهود، به دلیل
تحریف و نابودی تورات به دست بخت النصر، مردود و منسوخ است. به این ترتیب باید آنها تابع محض پیامبر ختمی(صلی الله علیه و آله) شوند.
و اینکه یهود روایت کردهاند که: «شریعتی لا تنسخ» از مفتریات و بافتههای ابن راوندی میباشد و به فرض صحت آن، میتوان گفت: دوام و عدم نسخ آن شریعت، نسبی و تا شریعت حضرت مسیح(علیه السلام) است.(1)
یکی از اشکالات مهمی که متوجه یهود است اینکه شجرهی منهیه را علم دانستهاند،(2)
و این، بیانگر این است که عقل و وحی در تعارضاند، در حالیکه روایات اسلامی آن را حسد از نوع غبطه دانستهاند.(3)باید دانست حضرت آدم قبل از نهی از آن شجره، مورد تعلیم خداوند به تمام اسماء و حقایق بوده است:”وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الأسْمَاءَ کُلَّهَا...”.(4)
عین عبارت کتاب مقدس در این زمینه چنین است: و زن به مار گفت که از میوهی درختان باغ میخوریم اما از میوهی درختی که در وسط باغ است خدا فرموده است که از آن مخورید و آن را لمس ننمایید، مبادا که بمیرید و مار به زن گفت که البته نمیمیرید و حال اینکه خدا میداند روزی که از آن میخورید چشمانِ شما گشوده شده چون خدایانی که نیک و بد را میدانند خواهید شد. پس زن... درختی که مر دانشمندی را مرغوب است پس از میوهاش گرفت و خورد و به شوهرش نیز داد که خورد. آنگاه چشمهای هر دوی ایشان گشوده شده دانستند که برهنهاند(5).
نتیجه اینکه علاوه بر اشکال مذکور، عمده اشکال دیگر یهود این است که کتاب مقدس آنها، خدا را دروغگو معرفی نموده است. مار راستگو درآمد و خدا دروغگو. ضمن اینکه کلمه«خدایان»، بیانگر شرک است.
یهود خدا را انسان وار معرفی کرده می نویسند: ...(آدم و حوا در بهشت) دانستند برهنهاند و برگهای درخت انجیر را دوخته برای خود فوطه (لنگ) ساختند و آواز خدا را
شنیدند که ... در باغ می خرامید و آدم و زنش خویشتن را از حضور خدا ...پنهان کردند و خداوند خدا آدم را آواز کرده وی را گفت: کجائی؟ او دیگر جواب گفت که آواز تو را شنیدم و ترسیدم ... پنهان شدم ... خداوند گفت که اینک آدم نظر به دانستن نیک و بد چون یکی از ما شده است، پس حال مبادا ... از درخت حیات بگیرد و خورده دائماً زنده ماند. پس ...او را ...از باغ عدن راند.(1)
ماجرای کشتی گرفتن یعقوب (علیه السلام) با خدا تا سپیده دم در کتاب تورات آمده است(2)که خدا زمین میخورد و او به یعقوب میگوید: رهایم کن که سپیده دم دمیده است و یعقوب میگوید: رهایت نمیکنم تا برکت دهی، لذا خدا آن را پذیرفته او را اسرائیل، یعنی پیروز بر خدا، لقب میدهد. بعد که خدا رها میشود به ران راست او ضربه میزند و به همین دلیل بنیاسرائیل «عِرق النَّساء» را نمیخورند.
خاخامهای ایران در توجیه آن داستان میگویند: آن یک عملیات روانی است که به یهود القا شود که آنها آنقدر قویاند که حتی بر خالق خود پیروز گشتهاند. در واقع آنها اعتماد نفس پیدا کنند، هر چند اصل مسئله جعلی و دروغ باشد.
در هیچ جای کتاب مقدس یهودیان سخنی از معاد نیامده است. این خود، دلیل محکمی است بر اینکه تورات رایج کنونی تورات حقیقی موسی(علیه السلام) نیست؛ چون معاد از اصول مهم عقاید دینی است.(3)از نظر تورات، دینداری، در جلب نعمتهای این جهان و بی دینی، در سلب آنها تأثیر مستقیمی دارد.
عالم دینی یهود، موسی بن مَیمون که به آئین یهود لباسی نو پوشاند، آخرین اصل خود را، یعنی سیزدهمین اصل، «قیامت و جاودانگی نفس آدمی» قرار داد(4)و این، نشان میدهد که آئین یهود ناقص است و نیازمند به مکمل دارد.
تورات واژهی عبری و به معنای قانون است؛ زیرا در کتاب تورات احکام و قوانین
زیادی وجود دارد.
یکی از قدیمترین و معروفترین نقدهای تورات و کتاب مقدس را باروخ اسپینوزا انجام داده است. وی میگوید: ما در شرایطی زیست میکنیم که مسائلی تعصبآمیز به نام دین معروف شده است و مردم برای عقل در اعتقادات خود سهمی قائل نیستند. تقریباً همه (اهل کتاب) معتقدند که موسی تورات را تألیف کرده است، بهگونهای که فرقه فَریسیان از یهود در تأکید بر این عقیده مخالف آن را مرتد دانستهاند.
به همین دلیل ابن عَزرا با اشاراتی مبهم، اشتباه بودن این اعتقاد عمومی را متذکر شد. سپس اسپینوزا به بررسی علمی اسفار پنجگانهی تورات میپردازد و اثبات میکند که نویسندهی آنها نمیتواند حضرت مـوسی(علیه السلام) باشد، بلکه نویسندهی آنها کسی است که سالها پس از وی میزیسته است.(1)
یکی از مسائلی که در قرن نوزدهم رواج یافت بررسی انتقادی کتاب مقدس بود. در پرتو این پژوهشها، پنج کتاب اول عهد عتیق نشانهای از چند مؤلفی بودن به دست داد. بررسی دقیق داستانهای مکرر و تفاوت سبکها و واژگان و فکر، دلالت بر این دارد که آنها در هیئت کنونیشان، مجموعهای از چندین روایت با سبکهای متفاوت و متعلق به زمانهای مختلف است. بعضی بخشها در عصر تبعید یا اسارت بابِلی، یعنی800 سال پس از موسی(علیه السلام) به رشتهی تحریر درآمده است.(2)
یکی دیگر از نویسندگان مسیحی در همین باره میگوید: نقادان به طور کلی عقیده دارند نویسندگان پنج کتاب اول، چهار شخص مختلف بودهاند. نقادان معتقد بودند که کتابها و قسمتهایی که در آنها درباره وقایع آینده پیشگوییهایی وجود دارد بعد از انجام شدن آن وقایع نوشته شدهاند.(3)عزیر نزد یهود بسیار محترم است و او را ملقّب به لقب تشریفیِ «عزیر ابن الله» میکنند، چون او تورات را برای بار دوم، بعد از نابودی آن، توسط بخت النصر جمعآوری نمود.(4)
در قرآن آمده است:”مِنَ الَّذِینَ هَادُوا یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ... “(1)بعضی از یهود، سخنان را از جای خود(اصل آن) تحریف میکنند و میگویند: شنیدیم و مخالفت کردیم و بشنو؛ که هرگز نشنوی! و راعِنا (= ما را تحمیق کن) تا با زبان خود، حقایق را بگردانند و در آیین خدا، طعنه زنند ولی اگر آنها میگفتند: «شنیدیم و اطاعت نمودیم و سخنان ما را بشنو و به ما مهلت ده (تا حقایق را درک نماییم) برای آنان بهتر و با واقعیت سازگارتر بود.
باز در قرآن آمده است:”وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْیَةَ... وَ قُولُوا حِطَّةٌ... فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَیْرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ”.(2)به فرمودهی قرآن بنی اسرائیل میبایست در هنگام ورود از در معبد بیت المقدس، کلمه «حطّة» (خداوندا، گناهان ما را بریز) را بر زبان جاری میکردند ولی آنها این کلمه را از روی استهزا و مخالفت با دستور خدا تغییر دادند و به جای آن گفتند: «حِنطة» (گندم).(3)از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است: «نحن باب حطتکم»؛ بدین مفهوم که ما برای شما به منزله دری هستیم که بنی اسرائیل میبایست از آن وارد میشدند و «حطّه» میگفتند تا گناهانشان بخشیده شود و پاداش الهی را دریافت کنند و اگر مسلمانان هم میخواهند مشمول آمرزش و رحمت الهی قرار گیرند باید به ولایت ما اهل بیت(علیه السلام) اعتراف کنند و به حریم حرم و محرم ما اهل بیت(علیه السلام) وارد گردند.(4)
همچنان که باید وهابیت را از مسلمانان جدا دانست، صهیونیستها را نیز باید از یهود جدا دانست.
یهودیت تبلیغ ندارد؛ زیرا یهودیان دین خود را نعمتی الهی میدانند که مخصوص نژاد بنیاسرائیل است. با این وصف اگر کسی یهودی شود، او را میپذیرند.
در «تَلْمود» (تلمود به کتابی بزرگ که احادیث و احکام یهود را در بر دارد اطلاق میشود) توصیه شده است که هرگاه کسی بخواهد یهودی شود باید ذلتهای این قوم را به
او تفهیم نمود تا اگر مرد این میدان نیست، پا در آن نگذارد.(1)تحمیل به یهودیت به ندرت وجود داشته است. یهودیان معمولاً مردم را به صهیونیسم دعوت میکنند.
در اواخر قرن نوزدهم گروه بزرگی از یهودیان روسیه از آنجا اخراج شدند. عدهای از آنان در غرب اروپا ساکن شدند و گروهی به فلسطین رفتند و در مکانی نزدیک دریای مدیترانه ساکن شدند و نام «صِهیون» را برای آنجا برگزیدند. فلسطین در آن زمان تابع خلافت عثمانی بود.
صهیون نام تپهای است در قدس که در زمان شکوفایی دولت بنی اسرائیل در عصر داود و سلیمان(علیه السلام) مرکز نظامی بوده است. این نام همواره یادآور اقتدار آن قوم بوده و در کتب انبیای متأخر از آن یاد شده است.
در همان زمان، یهودیان اروپا و روسیه با نادیدهگرفتن سنت انتظار، برای کسـب استقلال و عزت برخاستند و صهیونیسم را بنیاد نهادند و به دنبال آن، مهاجرت یهودیان به فلسطین آغاز شد.
اندیشمندان مسلمان این عمل را توطئهای خطرناک دانستند و مسلمانان را از همکاری با مهاجران براساس آیهی”وَ اللهَ أَعلَمُ بِأَعدَائِکُمْ وَ کَفَی بِاللهِ وَلِیًّا وَ کَفَی بِاللهِ نَصِیرًا”(2)برحذر داشتند.(3)مسلمانان هنگامی از عمق فاجعه آگاهی یافتند که راه چاره بسته شده بود.
صهیونیستها مهمان نوازی مسلمانان فلسطین را از یاد بردند و با قساوتآمیزترین شیوه، آن سرزمین را اشغال نمودند و پس از چندی بخشهایی از کشورهای همسایه را گرفته ضمیمهی کشور صهیونیستی خود نمودند.
این در حالی است که تورات یهودیان را از طمع ورزیدن به اموال و املاک همسایه برحذر داشت(4)و همچنین گفته است: «ملعون باد کسی که حد همسایه خود را تغییر دهد».(5)
استکبار جهانی به سرکردگی انگستان و آمریکا به پشتیبانی همه جانبه از صهیونیسم
برخاست.(1)صهیونیستها با اتکا به آن حمایتها و با بهرهبرداری از ضعف و ذلت و زبونی رهبران کشورهای اسلامی، موقعیت خود را محکم نمودند و وضعی را پیش آوردند که اکنون با تلخکامی شاهد آن میباشیم.
در بیشتر از نیم قرنی که از تشکیل رژیم صهیونیستی میگذرد، غاصبان فلسطین از هیچ جنایتی فروگذاری نکردهاند و با شیوههای گوناگون به گسترش سلطهی ظالمانهی خود ادامه دادهاند. همچنین آنان قطعنامهها و بیانیههای مجامع بینالمللی را به چیزی نگرفتهاند. کسانی هم که صلح طلبی صهیونیستها را باور کردهاند، در اندک زمانی به دورویی و ناجوانمردی آنان پی بردهاند.(2)
به حمدالله با بیداری اسلامی و خیزشهای فراگیر دینی و دفاع جوانمردانه مجاهدین اسلامی در لبنان و غزه و سوریه و مصر و یمن و... و با هدایتها و حمایتهای بی دریغ نظام جمهوری اسلامی از آنان روز به روز اسرائیل به پایان عمر نکبت بار خود نزدیک میشود. “...إِنَّ مَؤعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَریبِ”.(3)
چون تحقیق همه جانبه در مورد مسیحیت، بسیار گسترده است و کتاب گنجایش آن را ندارد، لذا صلاح در این است که پژوهش، گزینشی صورت گیرد، آن هم تنها دربارهی چند عقیده از عقاید مهم و زیربنای آن دین باشد تا مردم مخصوصاً جوانان، علیالاخص جوانان فرهیخته و باسواد و طلاب و دانشجویان پی به اشکالات آن آئین در عصر جدید ببرند و از ارزش اسلام غافل نمانند.
اسلام چون ریشه در وحی دارد و از تراوشهای فکری بشری نیست، قابل مقایسه با مسیحیت تحریف شده و به دور از وحی و تعقل و متأثر از بعضی از ادیان شرقی نیست.
کثیری از جوانان با توجه به ظاهر فریبنده مسیحیت، شیفته آن میشوند و بدون اینکه از
اصول و جهان بینی غیر معقول آن مطلع باشند از آن دفاع میکنند. جوانان فرهیخته باید بدانند جهان از جهت فرهنگ، به ویژه از حیث مسیحیت در چه وضع و موقعیتی است که کتاب حاضر عهدهدار بیان مسائلی در این خصوص است.
جوانان مسلمان باید سطح بینش و نگرش و مطالعه خود را در مورد دین خود به نحوی بالا ببرند تا به مجرد اینکه با یک شبههای از شبهات عقیدتی از جانب دوستانِ بعضاً منحرف و بی دین خود مواجه شدند، خود را نبازند و بتوانند پاسخ منطقی به آنان در آن مورد بدهند.
بعضی میگویند: مسیحیان چون پیشرفت کردهاند و پیروان آن زیادند، پس دین آنها حق است. افزون بر اینکه میبینند زیادی از پیروان مسیح، ثروتمند و یا مخترع و مکتشفاند. این یک مغالطهای بیش نیست؛ زیرا کثرت و قلّت پیروان یک دین ربطی به صحت و سقم آن دین ندارند. علی(علیه السلام) میفرماید: ایها الناس لاتستوحشوا فی طریق الحق لقلة اهله(1)ای مردم در راه حق به خاطر قلت و کمی اهل و پیروانش وحشت به دل راه ندهید.
اصولا هر آیینی در آغاز پیرو کمی دارد. به علاوه عده زیادی از دانشمندان در هنر و صنعت، از آیین و دین خود، آگاهی ندارند، بلکه دینشان همان دین آباء و اجدادشان است. نگارندهی این سطور سعی کرده خلأ در این خصوص را پر نماید.
اگر دقت شود دلیل عمدهی پیشرفت اروپائیان و آمریکائیها مدیون مبارزه کردن آنها با خرافات دینی و تحقیق منطقی در مورد علم و دانش است.
اساساً حقانیت و صحت یک آئین به منطقی و معقول بودن جهان بینی آن دین وابسته است، نه به این است که پیروان آن دین مقتدرند یا ضعیف و یا خوشبختاند یا عقب مانده و یا در صنعت رشد دارند یا افت.
یکی از دوستان فرهیخته به نگارندهی این سطور میگفت: اگر اشکال مسیحیت، تثلیث است، ولی کمال آن، در نظم و بهداشت و محبت و مودت و خدمت به همنوع و امور مربوط به دنیاست. نگارنده به او گفت: وقتی اصلیترین اصول آن، معیوب است، دیگر
1) - نهج البلاغه دشتی، اول خطبه 201.
نباید سراغ امور دیگر رفت. برای مثال اگر به شما بگویند: یک هواپیمایی وجود دارد که همه چیز آن کامل و صحیح است؛ فقط یک اشکال دارد و آن اینکه وقتی در اوج جوّ قرارگرفت ممکن است موتورش خاموش شود و همهی سرنشینان را به کشتن بدهد. آیا معقول است با آن هواپیما مسافرت کرد؟ جواب منفی است.
وقتی غربیها در عصر رنسانس با دین یهود و مسیحیت خرافی مبارزه نمودند و علوم تجربی را دنبال کردند، ترقی علمی روز افزونی پیدا کردند ولی همزمان بسیاری از جوانان این مرز و بوم، تقلیدوار، خیال کردند اسلام نیز عامل بدبختی آنها شده است، لذا از آن دست کشیده و بدبخت و عقب افتاده شدند، چون دین آنها حق و مشوق علوم تجربی بود.
سرگذشت مریم و عیسی
«حَنَّه» و «اَشیاع» دو خواهر بودند که اولی به همسری «عمران نبیّ(1)»
که از شخصیتهای برجسته بنی اسرائیل بود درآمد و زکریایِ پیامبر، دومی را به عنوان زوجه خود برگزید.
سالها گذشت که حنّه فرزندار نشد. روزی پرندهای را دید که به جوجههای خود غذا میدهد. مشاهدهی این محبت مادرانه، آتش عشق فرزند را در دل او شعلهور ساخت و از صمیم دل، از درگاه الهی تقاضای فرزند نمود و چیزی نگذشت که دعای خالصانه او مستجاب شد.
حضرت حق به عمران وحی فرستاده بود که پسری پر برکت که میتواند بیماران غیر قابل علاج را درمان کند و مردگان را به فرمان خداوند زنده نماید به او خواهد داد که او به عنوان پیامبر به سوی بنی اسرائیل فرستاده خواهد شد. او این جریان را با همسر خود «حنّه» در میان گذاشت، لذا هنگامی که او باردار شد، تصور میکرد، فرزند مذکور همان است که در رحم دارد؛ بی خبر از اینکه کسی که در رحم او است مادر آن فرزند میباشد و به همین دلیل، نذر کرد که پسر را خدمتگزار خانه خدا «بیتالمقدس یا مسجدالاقصی یا قبله پیشینیان» نماید.
مادر مریم به هنگام تولد فرزندش مشاهده نمود که فرزندش دختر است. در این موقع
1) - تفسیر نمونه، آیه 35 سوره آلعمران.
نگران شد، زیرا خدمتکاران بیت المقدس تنها از میان پسران انتخاب میشدند. قرآن، چگونگی حال مادر مریم را پس از تولد فرزندش شرح میدهد که او با ناراحتی، اظهار داشت خداوندا، من این فرزند را دختر آوردم و تو میدانی که پسر و دختر برای هدفی که من نذر کردهام همانند نیستند.
خداوند در پاسخ میفرماید: لَیْسَ الذَّکَرُ کَالأُنثَی(1)، یعنی پسر چون دختر نیست(2)، ولی بعضی آن را گفتهی زوجة عمران دانستهاند(3)که درست نیست، زیرا نتیجه قول حضرت حق این است که دختر بهتر از پسر است، چراکه آن زوجه هم دختردار شده است و هم در آینده از آن، پسر نیز نصیبش خواهد شد.
به هر حال من او را مریم (زن عبادت کار) نامیدم و او و فرزندانش را از وسوسههای شیطانِ رانده شده از رحمتت، در پناه تو قرار میدهم.
خداوند مریم را جهت رشد جسمانی و عقلانی و عرفانی به خوبی پذیرفت و او را همچون گیاه ارزنده و نیکویی پرورش داد و آن پذیرش به این نحو بود که حضرت رب العالمین، زکریا را به عنوان کفیل مریم و معلم و مربی او برگزید؛ زیرا عمران قبل از تولد او چشم از جهان فرو بسته بود.
مادر مریم پس از وضع حمل، نوزاد خود را به معبد آورد و به دانشمندان و بزرگان بنی اسرائیل خطاب نمود که این نوزاد جهت خدمتگزاری خانه خدا نذر شده است، لذا سرپرستی او را به عهده بگیرید.
از آنجا که مریم از خانوادهای بزرگ (خاندان عمران) بود، دانشمندان و عابدان بنی اسرائیل برای سرپرستی او بر یکدیگر سبقت میجستند، لذا تصمیم بر قرعه گرفتند و قرعه به نام زکریا افتاد و سرپرستی او نسبت به مریم مسلم و قطعی شد.
مریم تحت سرپرستی زکریای نبی و همسر خالهاش، اشیاع، بزرگ شد و آن چنان غرق عبادت خدا بود که هنگامی که نه ساله شد روزها را روزه میگرفت و شبها را به عبادت میپرداخت و آن چنان در پرهیزکاری و معرفت پروردگار، پیش رفت که از احبار و عبّاد و
سلّاک آن زمان و زمین، سبقت جست و هنگامی که زکریا در کنار محراب او قرار میگرفت و برای دیدار او میآمد، غذاهای مخصوصی کنار محراب او مشاهده میکرد که از آن به تعجب میافتاد.
روزی از او پرسید: این غذا را از کجا آوردهای؟ مریم جواب داد: این از طرف خداست که به هرکس بخواهد بی حساب روزی میدهد. در این جا بود که زکریا پروردگارش را خوانده، عرض میکند خداوندا از جانب خودت فرزند پاکیزهای به من عطا فرما، پس هنگامی که او در محراب، نماز میخواند، فرشتگان به او یحیی را بشارت دادند.
مریم محدَّثه بود، یعنی فرشتگان با او سخن میگفتند. آنها به او بشارت دادند که ای مریم: خدا تو را برگزیده و پاکت ساخته و بر تمام زنان جهان آن روز تو را برتری داده است. بنابر قول امام صادق(علیه السلام) او بانوی نمونه زمان خود بود و فاطمه(علیه السلام) بانوی نمونه همه بانوان اولین و آخرین جهان. او چون چنین بود، خداوند عیسای آن چنانی به او عطا فرمود.
ملائکه به دنبال آن بشارت، یعنی حضرت عیسی مسیح به او گفتند: ای مریم به شکرانهی آن نعمت برای پروردگارت خضوع کن و سجده به جا آور و با رکوع کنندگان، رکوع کن. مسیح، کلمه خداست که خدا نام او را مسیح، عیسی بن مریم گذاشت. او در دنیا و آخرت، صاحب وجاهت است.
مریم میخواست مکانی خالی و فارغ از هرگونه دغدغه پیدا کند که به راز و نیاز با خدای بی نیاز خود بپردازد و چیزی او را از یاد محبوبش غافل ننماید، به همین جهت طرف شرق بیتالمقدس را که شاید محلی آرامتر و یا از جهت تابش آفتاب پاکیزهتر و مناسبتر بود، برگزید. در این هنگام حجابی میان خود و دیگران افکند تا خلوتگاه او از هر نظر کامل شود.
در این موقع جوان زیبایی را میبیند که به خلوتگاه او راه یافته است، لذا بلافاصله صدا میزند: من از تو به خدای رحمان پناه میبرم! اگر با تقوا هستی به من تعرض مکن.
اما دیری نپایید که آن جوان زیبا گفت: من (جبرائیل) فرستادهی پروردگار توام و بلافاصله افزود: من آمدهام تا پسر پاکیزهای از نظر خلق و خوی و جسم و جان به تو
ببخشم! مریم گفت: چگونه ممکن است من صاحب پسری شوم، در حالیکه تاکنون انسانی با من تماس نداشته و هرگز زن آلودهای نبودهام؟ او با صراحت به مریم گفت: مطلب همین است که پروردگارت فرموده(یعنی کار انجام گرفته است) که این کار بر من سهل و آسان است. سپس افزود: ما میخواهیم او را آیه و اعجازی برای مردم قرار دهیم و او را رحمتی از سوی خود برای بندگان بنماییم و این امری است که جای گفتگو ندارد.
سرانجام مریم(رسماً) باردار میشود و این سبب میشود از بیتالمقدس به مکان دوردستی برود.(این درحالی است که فاطمه بنت اسد برای وضع حمل علی (علیه السلام) به داخل کعبه راه مییابد) او هرگز نمیخواست وضع حمل او را ببینند. او با آغاز درد زائیدن، راه بیابان را در پیش گرفت و آن درد، او را به کنار تنه درخت خرمای خشکیدهای کشاند.
از امام باقر نقل شده است که جبرئیل یقه و گریبان پیراهن مریم را گرفت و در آن دمید. نفخهای که با آن، فرزند در رحمش در یک ساعت به حد کمال رسید(1)
و امام صادق(علیه السلام) فرموده است که مدت حملش نه ساعت طول کشید(2).
او پیش خود میگفت: اگر مردم به من بگویند: فرزند را از کجا آوردی چه بگویم! لذا گفت: ای کاش پیش از این مرده بودم و به کلی فراموش میشدم.
ناگهان صدایی به گوشش رسید که از طرف پایین پا، آن صدا بلند بود و آشکارا میگوید: غمگین مباش. درست بنگر، پروردگارت از زیر پای تو چشمهی آب گوارایی را جاری ساخته است و نظری به بالای سرت بیفکن و بنگر چگونه آن تنه درخت به نخل باروری تبدیل شده است، لذا تکانی به این درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ریزد.
از این غذای لذیذ و نیروبخش بخور و از آن آب گوارا بنوش و چشمت را به این مولود جدید روشن بدار و اگر از آینده نگرانی، آسودهخاطر باش، هرگاه کسی از انسانها را دیدی و از تو در این زمینه توضیح خواست با اشاره بگو: من برای خدای رحمان روزهی سکوت گرفتهام و به همین دلیل امروز با احدی سخن نمیگویم؛ زیرا نوزاد به جای او سخن خواهد گفت.
سرانجام در حالیکه مریم کودکش را در آغوش داشت از بیابان به آبادی و به سراغ بستگان و اقوام خود بازگشت.
بعضی هنگامی که کودکی نوزاد را در آغوش او دیدند و به سابقه پاکدامنی او آگاهی داشتند، سخت نگران شدند و بعضی به شک و تردید افتادند و بعضی که در قضاوت عجول بودند، لذا گفتند: ای مریم تو مسلماً کار بسیار عجیب و بدی انجام دادی. ای خواهر هارون! پدر تو آدم بدی نبود و مادرت نیز هرگز آلودگی نداشت. در این هنگام مریم به فرمان خدا سکوت کرد و اشاره به نوزادش نمود تا او جواب آنها را بدهد. به او گفتند: ما چگونه با کودکی که در گاهواره است، سخن بگوییم.
در این حال نوزاد گفت: من بندهی خدایم. او به من کتاب آسمانی عطا فرموده و مرا پیامبر قرار داده است. خداوند مرا پر برکت برای بندگان در هر جا باشم، قرار داده است و مرا تا زمانی که زندهام به نماز و زکات توصیه کرده است و مرا نسبت به مادرم نیکوکار قرار داده و جبار و شقی قرار نداده است. سلام خدا بر من آن روز که متولد شدم و آن روز که میمیرم (نه آن که بنا بر عقیدهی مسیحیان مصلوب میشوم) و آن روز که برانگیخته میشوم.
خداوند میفرماید: تورات و انجیل را به او آموختیم و او را بـه عنوان رسـول به سوی بنی اسرائیل قرار دادیم.(1)
مسیح طبق آیهی “... وَ لأُحِلَّ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیْکُمْ...”.(2)و نیز سخنان او، شریعت جدیدی در میان قوم بنی اسرائیل آورده است؛ لذا سخن مسیحیان که میگویند: مسیح فرموده است: «تا آسمان و زمین زایل نشود، همزهای و یا نقطهای از تورات هرگز زایل نخواهد شد»(3)، صحیح نیست.
سرانجام حضرت مسیح شروع کرد معجزاتش را به طور مفصل بیان نماید. در اینجا مناسب است فقط به یک معجزه بسیار عجیب اشاره شود و آن اینکه مسیحیان به آن
حضرت نسبت میدهند که وی در یک عروسی آبهای شش خمره را تبدیل به شراب کرد(1).
البته این، دروغ و تهمتی آشکار است؛ چراکه در تورات و انجیل فعلی با آن همه تحریفات، تحریم مسکرات به چشم میخورد(2).
تثلیث یا اقانیم ثلاثه یا ثالوث اقدس(Trinity) یعنی اعتقاد به سه خدای مستقل به نامهای اَب و اِبن و روحالقدس است(3). اَب، خدای آسمانی و اِبن، خدای زمینی است که همان عیسی مسیح است و روحالقدس همان مریم(علیه السلام) است و یا منظور، جبرائیل است. انجیلها روحالقدس را به شکل کبوتری ترسیم کردهاند که بر عیسی فرود آمد و در او استقرار یافت(4)، لذا مسیحیان در مورد روحالقدس نظر واحد ندارند.
کلمه «تثلیث» هرگز در کتاب مقدس مسیحیان نیامده است و نخستین کاربرد آن در تاریخ مسیحیت به سال180 میلادی باز میگردد. البته به گمان مسیحیان، عبارت مربوط به «اعطای حق تعمید» در انجیل متّی:«ایشان را به اسم اب و ابن و روحالقدس، غسل تعمید دهید»، بیانگر تثلیث است. بعید نیست مسیحیان، تثلیث را از هندوها، که معتقد به سه خدای برهما و شیوا(شیوا=siva) و ویشنو اند، اقتباس کرده باشند.
نویسندگان عهد جدید با تأثیر از یهودیت، معمولاً خدا را «پدر» مینامند.(5)پسر نیز همان خداست که لباس جسمانی به تن کرده است. روحالقدس نیز نه فرشتهای از فرشتگان الهی است، بلکه خود خداست که در قلوب مردم و در جهان میزید. همو جامعه مسیحیت را ارشاد میکند و تعلیم میدهد و به نویسندگان کتاب مقدس، مثل تورات و انجیل و رسالهها الهام میبخشد. با توجه به این بیان، خداوند یگانه محسوب و تثلیث مردود اعلام میشود.
با گذشت زمان، مسیحیان مدعی شدند در طبیعتِ سهگانهی خدا رازی است که با تعابیر بشری نمیتوان آن را تبیین نمود. در این جاست که به جای تعقل به تعبد روی میآورند.
نمایندگان تمام کلیساهای ممالک مختلف اعتقاد نامهای تصویب کردند به نام «اعتقاد نامه نیقیه» که نص آن چنین است:
ما ایمان داریم به خدای واحد، پدر قادر مطلق، خالق همهی چیزهای مرئی و غیرمرئی و به خداوند واحد عیسای مسیح، پسر خدا، که از پدر بیرون آمده، فرزند یگانه و مولود از او، که از ذات پدر است(1)و اینکه به وسیلهی او(پدر) همه چیز وجود یافت و برای خاطر ما آدمیان و برای نجات ما نزول کرد و مجسّم(متجسد) شد و انسانی گردید و رنج برد (و مصلوب شد و) روز سوم برخاست و به آسمان صعود کرد و (دوباره) خواهد آمد تا زندگان و مردگان را داوری نماید و ما ایمان داریم به روح القدس... .(2)
این اعتقاد نامه یک کلام فرعی دارد که از این قرار است: «لعنت باد بر کسانی که میگویند: زمانی بود که عیسی وجود نداشت و بر کسانی که اقرار میکنند پسر خدا از ذات یا (از) جنس دیگری (غیر از آنچه بیان گردید) است و یا آنکه پسر خدا، مخلوق و یا قابل تغییر و تبدیل است».(3)
البته این اعتقاد نامه به این صورت و بدین سرعت بر اثر فشار امپراتور به تصویب رسید. بعضی عبارات اعتقاد نامه به شدت مورد انتقاد قرارگرفت که اسقف اسکندریه به شدت از آن دفـاع کرد تا ایـنکه آن، پس از چندین نسل جنبه تقدس پیدا کرد و اصلی زوال ناپذیر شد.(4)
اگر در منطق فرقان و قرآن، قانون”لا إِکرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُشْدُ مِنَ الْغَیِّ...”(5)حاکم است، در منطقه بحرانِ ضدِ برهان و خلط و خبط و ناهنجاری و سردرگمی مسیحیت،
قاعده تحمیل و تزریق و تزویر و شمشیر وجود دارد. یا باید مردم با دلیل عقلانی دست از تثلیث بکشند و یا باید با زور و تزویر مردم را خفه نمایند، بلکه بکشند. آیا مگر میشود با سکوت مرگ بار در چند قرن، در مورد امری خلاف وجدان و عقل و وحی مثل تثلیث، آن امرِ خلاف را مقدس و معقول و زوال ناپذیر نمود؟
اساس کار خدای آسمانی، فریب و دروغ و مکر بود، یعنی درواقع او نه متجسد شد و نه به صلیب کشیده شد. در حقیقت انسان شدن و فرزند گردیدن پدر آسمانی، کذب محض و سراب صِرف و شعبدهبازی بحت بود. بیچاره مسیحیان سادهلوح که دچار خدای حقهباز و گرفتار روحالقدس خرافی شدهاند.
از دیدگاه دانشمندان اسلامی، تثلیث باطل است؛ زیرا که از سه حال خارج نیست: 1. یا هریک از این سه خدا، مستقل میباشند که در این صورت با وحدت و یکتائی خدا مخالف است و هر کدام با دو دیگری میتواند خدای جهان باشد، پس هر کدام از آن سه وجود، محتاج و محدود و نیازمند است و هر یک مسلوبالکمال از کمال دو خدای دیگر است و این با وجوب وجود و یگانگی او سازش ندارد.
یا اینکه سه خدا دارای یک شخصیت بوده و هر یک جزئی از آن را تشکیل میدهند، که در این صورت مستلزم ترکیب بوده و با بساطت خدا مخالف است(1).
یا اینکه در عین این که سه تا است، یکی است(2)و در عین این که یکی است، سه تا است، در نتیجه سه، برابر با یکی است، پس سه، ضرب در سه میشود: یکی و یک، برابر سه تاست، پس یک، ضرب در یک میشود: نه تا و این همه، خلف و خلاف عقل و بی اعتباری ریاضیات است.
ضمن این که به اعتقاد مسیحیان، اناجیل سهگانه «مَرقُس(3)و لوقا و مَتّی» در مورد حضرت عیسی(علیه السلام) چندان غلوّ نمیکنند، اما در سراسر انجیل یوحنا مطالب غلوّآمیزی مانند الوهیت آن حضرت وجود دارد. مثلاً میگوید: علت مخالفت یهودیان با عیسی آن بود که وی خود را خدا خواند.(4)که مقصود از این عبارت تأکید بر الوهیت و مقام خدایی مسیح
است.
در سخنانی که از حضرت عیسی مسیح در اناجیل چهارگانه ثبت شده، آن حضرت بارها با تعبیر «خدای من» از خدای عزّوجلّ یادکرده است، مثلاً در انجیل یوحنا میخوانیم: نزد پروردگار خود و پدر شما و خدای خود و خدای شما میروم.(1)
اگر این سخنان ریشه در وحی میداشتند اینقدر تعارض و اختلاف نمیداشتند. اساساً تعدد و تعارض اناجیل، دلیل بر تحریف آنهاست. در کتاب سیر تاریخی انجیل برنابا آمده است: یکی از اهداف اصلی برنابا در نوشتن انجیل، به نام انجیل برنابا، برافروختن چراغ توحیـد میباشـد که عیسـی نیز مانند پیامبران دیگر همان را روشن میداشته و ترویج میفرموده است.
باید از مسیحیان پرسید: چگونه شد که تنها حضرت مسیح مقام الوهیت یافت و هیچ پیامبر دیگری حتی حضرت آدم(علیه السلام) که نه پدر داشت و نه مادر از چنان خصوصیتی برخوردار نبود؟
رسوایی مسیحیان به حدی است که تمام انبیای قبل از حضرت مسیح را جهنمی و داخل در بالاترین طبقه دوزخ، یعنی«لیمبو(Limbo)» میدانند که حضرت عیسی سرانجام آنها را نَجات خواهد داد(2).
افزون بر آن چگونه میشود مسیح را که واجبالوجود بود را به صلیب بکشند؟ همه چیز شنیده بودیم غیر از خداکشی!!!
جالب است که انجیل برنابا میگوید: چون آدم و حوّا(علیه السلام) از بهشت بیرون شدند، مشاهده کردند که بالای دروازهی بهشت نوشتهاند: لا اله الا الله محمد رسول الله.(3)البته مسیحیان این انجیل را قاچاق و بی اعتبار میدانند.
ضمن اینکه باید توجه نمود که مسیحیان ناخواسته به هیچ خدایی نباید معتقد باشند، چرا که یکی از تفسیرهای آنها دربارهی روحالقدس این است که او همان خداست که در قلوب مردم و جهان زندگی میکند، پس روحالقدس همان خداست و نیز بر این باور و
عقیدهاند که عیسی مسیح همان خداست که لباس جسمانی به تن کرده(1)و چون خدایِ پسر کشته شد، پس خدای آسمانی نیز کشته شد، چون حکم وحدت و عینیت جز این نیست.
مسیحیان نسبت به کتاب مقدس (عهد عتیق و عهد جدید) نظری کاملاً موافق دارند و تمام القاب و احترامات شایستهی یک کتاب آسمانی، مثل کتاب خدا و وحی را نسبت به آن روا میدارند.
یهودیان و مسیحیان، تورات را نوشتهی خود حضرت موسی(علیه السلام) میدانند. مسیحیان درباره چهار انجیل معتقدند که آنها سالها پس از حضرت عیسی نگارش یافتهاند و به گفتهی آنان در آغاز مسیحیت، تنها کتابهای عهد عتیق به عنوان کتاب خدا مطرح بودند ولی کتب عهد جدید اندک اندک در مجامع مسیحی جنبه الهی پیدا کرد. عهد جدید که مجموعهی آن بیش از یک سوم عهد قدیم نیست از 27 کتاب (اناجیل اربعه) و رسالههای پراکنده در موضوعات کاملاً مختلف تشکیل یافته است.(2)
مسیحیان هرگز نمیگویند: عیسی کتابی به نام انجیل آورده است. مسیحیان، عیسی را تجسم وحی الهی میدانند و به عقیدهی آنان، وی حامل پیام و وحی نیست، بلکه عین پیام و وحی بوده است(3).
(آنها میگویند:) بدین سبب، ما مسیحیان خواستار انجیلی نیستیم که عیسی آن را نوشته یا به شاگردانش املا کرده باشد. این روحالقدس بود که از طریق الهام، نویسندگان اناجیل را برای نوشتن این کتب و ثبت برگزیدهی سخنان و کارهای بسیار زیاد عیسی، در آنها رهنمون شد. جامعهی مسیحیان نخستین، با راهنمایی روحالقدس از میان نوشتههای مسیحی بی شمار، به 27 کتاب -که انجیلهای چهارگانه نیز جزو آنهاست- اقرار کرد و پذیرفت که آنها با الهام الهی نگارش یافتهاند.(4)
این درحالی است که مسلمانان طبق آیهی«وَیُعَلِّمُهُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالإِنجِیلَ»(5)،
تورات و انجیل اصلی را وحی الهی میدانند.
مسلمانان عقیده دارند که خدا پیامبر اسلام را فرستاد و قرآن را به او وحی کرد و امت اسلامی به دنبال آن پدید آمد ولی مسیحیان میگویند که جامعهی مسیحیت به ارشاد روحالقدس، ایمان ویژه (دارند) و کتابهای خویش را، که از وحی خدا در عیسی سخن میگویند، پدیدآورد. به همین شیوه، جامعه مقرر کرد که کتابهای مقدس مسیحیت مجموعاً 46 کتاب عهد عتیق یهود و 27 کتاب عهد جدید باشد، نه چیز دیگر. عهد عتیق نزد پروتستانها 39 کتاب است؛ زیرا آنها 7 کتاب «اپوکریفایی»(1)را نمیپذیرند(2).
اشکالاتـی که در این خصـوص به اهل کتاب وارد است اینکه: اولاً کتـابهای آنها مصداق وحی، مثل قرآن نیستند؛ لذا هر اشتباه و خطا و تحریفی رخ بدهد، میگویند: بشر جایزالخطاست و نفس اماره او را به تحریف رهنمون میسازد.
ثانیاً کتب و رسالههای آنها زیاد است که این تعدد و تکثر، اهل کتاب را گیج و مشوش و مغلوط و سردرگم میکند و این سبب میشود که در بحث با مسلمانان راه گریز و فرار داشته باشند و حداقلش آن است که مردم به این زودیها نمیتوانند به تحریف و دستبرد آنها پی ببرند.
ثالثاً سردمداران و سیاستمداران مسیحیت، هر وقت خواستند و صلاح بدانند میتوانند از آن نوشتهها حذف کنند و یا آنها را تأیید بنمایند؛ چنان که یهود به قول قرآن چنین کردند و چنانکه بیان شد، پروتستانها 7 کتاب «اپوکریفائی» را حذف کردند.(3)
روی این حساب نباید همه آن کتب و رسائـل را قطعی و مسلم بدانند که در این صورت آنها از ارزش و اعتبار ساقط میشوند. قرآن چه جالب در این خصوص میفرماید: “وَ مَا قَدَرُواللهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُوا مَا أَنْزَلَ اللهُ عَلَی بَشَرٍ مِّنْ شَیءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْکِتَبَ الَّذِی جَاءَ بِهِ مُوسَی نُورًا وَ هُدًی لِّلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَرَاطِیسَ تُبْدُونَهَا وَ تُخْفُونَ کَثِیرًا...”.(4)
از امام صادق(علیه السلام) در ذیل آیه نقل شده است: آنها وحی الهی را در کاغذها مینوشتند، سپس آنچه را میخواستند آشکار میکردند و آنچه را میخواستند، پنهان مینمودند.(1)
هرچند این آیه در شأن یهود لجوج است ولی مخاطب آن، شامل مسیحیان نیز میشود، چرا که آنها اساس وحی را به بازی گرفتهاند و آن را در حق هر اهل و نا اهلی ساری و جاری میدانند، یعنی مورد وحی هر کسی میتواند باشد.
دانشمنـدان علوم تـجربی ارتباطگیری آفریدگار را با انسان از مقولههای علـمی بیرون میدانند و میگویند: معجزه را نمیتوان با علم اثبات نمود. از این رو در مورد مفاهیم دینی و در مورد وجود خارجی انبیاء(علیه السلام) به دلیل ذکر نشدن آنان در منابع تاریخی مستقل، القای شبهه میکنند.
براساس دیدگاه علمی هرگاه علم گامی به جلو نهاده، خداوند قدمی به عقب گذارده است؛ چنانکه اگوست کنت میگوید: علم، پدر طبیعت و کائنات (= خدا) را از شغل خود منفصل کرد و او را به محل انزوا سوق داد. (2)
به نظر میرسد مسیحیان چون دریافتند هرچه علم به پیش میرسد خرافی بودن بسیاری از اصول و فروع مسیحیت بیشتر روشن میگردد، لذا اناجیل را وحی ندانستند تا مثل کتب دیگر قابلیت خطاپذیری داشته باشد و در نتیجه سختی تحمل دفاع از حقانیت آن آیین (البته حقانیت از منظر خود آنها) از دوش آنها برداشته شود و اینها همه یعنی بی اعتباری مسیحیت(3).
بهویژه اینکه کتاب مقدس، صفاتی نظیر شرابخواری، مستی، دروغگویی، بیغیرتی، شهوترانی، بی بند و باری و بی احترامی به پدر و مادر را به انبیای الهی نسبت میدهد. (4)
موضوعاتی عجیب مربوط به داستان مسیح است که آدمی را کاملاً در شک و تردید
1) - المیزان، ج7، ص322.
2) - نک: مطهری، مجموعه آثار، ج1 (علل گرایش به مادیگری)، ص482.
3) - نک: ایان باربور، علم و دین، مترجم: بهاء الدین خرمشاهی، ص 269، 1396.
4) - نک: جعفر سبحانی، رسالت جهانی پیامبران و برهان رسالت، ص177 – 84 و نک: اندیشه اسلامی 2، شماره 22، ص 39، 1387و نک: رسائل ابنسینا، ترجمه ضیاءالدین درّی، ص 22، 1360.
میاندازد: برای مثال ذکر شده است که در دو قرن اولی میلاد، انجیلهای فراوانی نوشته شده بود که شمارهی آنها به یکصدواندی میرسید و اناجیل چهارگانهی معروف از آنها به شمار میرفت، سپس کلیسا تمام آنها را تحریم نمود، مگر انجیلهای چهارگانه را که به واسطهی موافقت داشتن متنهایش با روش کلیسا، صورت قانونی به خود گرفت.
«شیلسوس» در کتاب «خطاب حقیقی» نصاری را مورد سرزنش قرار داده میگوید: آنان با انجیلها بازی کردند، آنچه را امروز نوشته بودند، فردای آن روز محوش میکردند. در سنه 384 میلادی پاپ «داماسیوس» دستور داد: ترجمه جدیدی از عهد قدیم و جدید، به خط لاتینی بنویسند، تا در کلیسا صورت قانونی داشته باشد. ترجمه نامبرده که مخصوص انجیلهای چهارگانهی: «متّی و مَرقُس و لوقا و یوحنا» بود خاتمه یافت. این ترجمه در سال 1546 تثبیت شد، سپس در سال 1590 تخطئه شد و دستور داده شد، نسخه جدیدی طبع کنند و پس از آن باز تخطئه شد و دوباره طبع شد.(1)
آری از انجیلهای متروک، یکی انجیل «برنابا»(Barnabas) است که یک نسخه آن چند سال قبل پیدا شد و به عربی و فارسی ترجمه کردند. این انجیل تمام قسمتهای داستان مسیح را عیناً مطابق آنچه قرآن شریف در آن زمینه بیان داشته معرفی نموده است(2)اکنون آن انجیل تحریم شده(3)و قاچاق به حساب آمده است.
در قرون اخیر عدهای از دانشمندان غربی مشاهده کردهاند که بین عقاید مسیحیان و ادیان هندی تشابه عجیبی وجود دارد. آنان در مطالعات خود متوجه شدند که عقاید تثلیث و فدا و تصلیب و سایر مسائل اعتقادی مسیحیان عیناً در مذاهب بتپرستان وجود داشته و در اعتقادات بنی اسرائیل سابقه نداشته است.
دانشمندان محقق، حتی در برابر جملههایی از انجیل، عبارتهای مشابهی در کتابهای هندو و بودائی یافتند که حیرتشان را برانگیخت. آنان دیدند که حتی لقبهای گوسفند خدا و فرزند خدا(4)و بردارندهی گناهان و فدا شونده و غیر اینها که به مسیح اطلاق و مربوط میشود، در آن مذاهب نیز هست و چون سابقهی تاریخی آن ادیان بیشتر است، دانشمندان
نظر دارند که اعتقادات و اصطلاحات مسیحیان در این باب باید از آن ادیان گرفته شده باشد.
در سال 1947 در بیابانهای فلسطین، در غارهایی بر کرانهی بحرالمیت، طومارهائی کشف شد که یک جنبش فکری در باب مسیحیت پدیدآورد. فرقهای از یهودیان در صحرا زندگی میکردند و انتظار مسیحای بنی اسرائیل را میکشیدند. آنان نوشتههای خود را در کوزه کردند و در آن غار به ودیعت نهادند.
تاکنون چند هزار کتاب دربارهی این طومار نوشته شده است، از آن جمـله کتابی به نام «مفهوم طومارهای بحرالمیت» نوشته «پاوِل دِیْویس» است. در آن کتاب چنین آمده است: چیزی که عامی نمیداند، اما دانشمند میداند، این است که در عصر مسیح و پس از آن، بتپرستان برای خدایان خود باورهایی داشتند و نامهایی میگفتند که عین آنها در عقیدهی مسیحی اظهار شده است. میترا منجی بشر بود و همین طور تمّوز و ادونیس و اوزیرس. اعتقاد به فادی بودن مسیح که سرانجام در مسیحیت وارد شد، یک اعتقاد یهودی نبود و مسیحیان نخستین در فلسطین نیز آن را باور نداشتند.
مسیحـای مورد انتظار یهودیـان و مسیحیانِ یهودی الاصل، پسر خـدا نبود، بلـکه پیامبری از طرف خدا بود. او بنا نبود با خون خویش، کفارهی گناهان دیگران شود...!
آنچه شایسته مطالعه میباشد، آن است که اقوامی که در ابتدا، دعوت مسیحی در آن بسط و توسعه پیدا کرد، مانند روم و هند و غیر آن، خود پیش از گرویدن به دین جدید، آیین بتپرستی «صابئی و برهمائی و بودائی» داشتهاند، که به طور کلی در تمام آنها قسمت عمدهای از ظهور «لاهوت» در مظهر «ناسوت»، (ظاهر شدن خدا در لباس انسان) بوده است.
علاوه برآنچه از کتب مربوط به ادیان و مذاهب قدیم استفاده میشود: تحمل صَلْب و عذاب چوبهی دار و فدائی مردم شدن، موضوعات و مسائلی است که میان قدمای بتپرستان هند و چین و مصر و کلدان و آشور و ایران رایج بوده است.
دوان در کتاب «خرافات تورات و نظائر آن در ادیان دیگر» مینویسد: هنگامی که دیده را به مملکت «هند» بدوزیم، میبینیم بزرگترین و مشهورترین روش عبادتی آنان همان «تثلیث» یعنی سه بودن خدای واحد است، که در لغت سنسکریت این روش تعلیم را «تری
مورتی»، یعنی سه بودن اقنومها، مینامند، که روی هم «اقانیم ثلاثه» معنی میدهد. اقنومهای سه گانه نزد آنان: «برهما و ویشنو(1)
و شیوا(2)» میباشد. آنان عقیده داشتند که این سه اقنوم متحد، از هم انفکاکی ندارند و به گمان خود، آن سه را خدای واحد میدانستند.(3)
و همچنین مینویسد: هندیها اقنوم سوم را به صورت کبوتر میکشند، چنانکه نصاری هم آن را به همان شکل نشان میدهند... ! بعید نیست ریشهی تثلیث، لینگا و لوازم آن باشد.
باید دانست: تمام اختلافات به هوی و هوس برمیگردد که جلوههای آن، کتمان حقایق توسط علما و عدمتحقیق و پژوهش مردم و سکوت نکردن جاهلان است. امام علی در یک جمله معجزهآسا میفرماید: لو سکت من لا یعلم سقط الاختلاف(4).
یهود با همکاری بعضی از مسیحیان خیانتکار تصمیم بر قتل مسیح گرفتند و خداوند نقشههای آنها را نقش بر آب کرد و پیامبرش را از چنگال آنها رهایی بخشید. خداوند میفرماید:”وَ قَولِهِمْ إنَّا قَتَلْنَا الْمَسِیحَ عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ رَسُولَ اللهِ وَ مَا قَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوهُ وَلکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذِینَ اخْتَلَفُوا فِیهِ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مَالَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إلاَّ اتِّبَاعَ الظَّنَّ وَ مَا قَتَلُوهُ یَقِینَا”.(5)
اناجیل چهارگانه کنونی همگی مسأله مصلوب شدن مسیح را ذکر کردهاند. به دار آویخته شدن مسیح یکی از مهمترین مسائل زیر بنای آیین مسیحیت کنونی را تشکیل میدهد، زیرا مسیحیان عصر حاضر مسیح را فرزند خدا و یکی از خدایان سه گانه میدانند که هدف اصلی آمدن او به این جهان، فدا شدن و باز خریدن گناهان بشر بوده است. به همین دلیل مسیحیت را مذهب «نَجات» یا «فِداء» مینامند و مسیح را «ناجی» و «فادی» لقب میدهند.
دلایل ابطال ادعای مذکور از این قرارند: اولاً. مسیح پیامبری همچون سایر پیامبـران خداست. او نـه خدا بود و نـه فرزند خدا. و اگر او را به این دلیل فرزند خدا میدانند که پدر نداشت، حضرت آدم را باید «ابن الله» میدانستند، چون نه پدر داشت و نه مادر.
ثانیاً. فدا و قربانی گناهان دیگران شدن مطلبی غیر منطقی است، زیرا هرکس در گرو اعمال خویش است و راه نجات نیز تنها ایمان و عمل صالح خود انسان است.
گنه کرد در بلخ آهنگری
به ششتر زدند گردن مسگری(1)
ثالثاً. عقیدهی «فدا»، گناهپرور و تشویق کنندهی انسان به فَساد و تباهی و آلودگی است.
مسیحیان با اشاره به سرپیچی حضرت آدم(علیه السلام) از فرمان الهی، بر این مطلب تأکید میورزند که گناه یک شخص، نژاد بشر را آلوده میسازد؛ به گونهای که همه آدمیان احساس آلودگی میکنند و خود را نیازمند پاک شدن مجدد میدانند. از سویی دیگر، یک نماینده از بشر که خود کاملا بیگناه و با حکمت الهی متحد باشد، میتواند کفارهی این گناه قرارگیرد و آثار آن را زایل سازد(2). به باور مسیحیان، عیسی کفارهی آن آسیب را یک بار و برای همیشه پرداخت کرد و با تسلیم کامل و اطاعت مطلق، دیواری را از میان برد که میان خدا و انسان متمرد، از طریق گناه، ایجاد شده بود. (3)
رابعـاً. اناجیـل چهارگانه کنونی که گـواهی به مصلوب شدن عیسی(علیه السلام) میدهنـد همگی سالها بعد از مسیح به وسیله شاگردان و یا شاگردان شاگردان او نوشته شدهاند، لذا در این خصوص از اعتبار برخوردار نیست.
عدهای از رماننویسان مسیحیت مثل دانته، شاعر ایتالیایی، در قرن 14، معتقدند اشخاص بیگناه حتی آدم و هابیل و نوح و موسی و ابراهیم و داود و یعقوب و...، که قبل از میلاد مسیح از دنیا رفتهاند، چون خدا را«کما هو حقه» نشناختند و رسم تعمید در مورد آنها صورت نگرفت، لذا در لیمبو، بالاترین طبقه جهنم، که نه نشانی از عذاب است
و نه خبری از نعمتهای بهشتی، جای داشتند و مسیح داخل آن شده، روحهای همه آنها را از آنجا با خود بیرون آورد و رستگار نمود(1).
خامساً. در اناجیل میخوانیم که شخص محکوم(و به اعتقاد مسیحیان مسیح) بر چوبهی دار از خدا شکایت کرد که چرا او را تنها گذارده و به دست دشمن برای قتل سپرده است. اگر مسیح(علیه السلام) برای فدا به دنیا آمده است، پس اعتراض او نادرست است.(2)
سادساً. کسی که به مسیح(علیه السلام) خیانت نمود، نقش جاسوس را ایفا نمود. ضمناً او شباهت کاملی به حضرت مسیح داشت، لذا او به جای آن حضرت دستگیر شده، مصلوب شد.(3)
سابعاً. بعضی از اناجیل موجود مانند انجیل برنابا رسماً مصلوب شدن مسیح(علیه السلام) را نفی کرده و نیز بعضی از فرق مسیحی در مصلوب شدن عیسی تردید کردهاند و حتی بعضی از محققان معتقد به وجود دو عیسی در تاریخ شدهاند: یکی «عیسای مصلوب» و دیگری «عیسای غیر مصلوب» که میان آن دو پانصد سال فاصله بوده است.
ثامناً. چگونه ممکن است عیسای خداوند، مصلوب شود؟ آیا این طرز تفکر، خرافیترین مسئله در عالم انسانیت نیست؟ آنها با محتوای آیهی”إِذْ قَالَ اللهُ یَعِیسَی إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَ رَافِعُکَ إِلَیَّ وَ مُطَهِّرُکَ مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا”(4)، مخالفت میکنند، در حالیکه آن با الوهیت مسیح ، البته به اعتقاد خود آنها، مناسبتر است. آیا وجوب و واجب الوجود بودن مسیـح و الوهیـت او با حیـات و رفعتش بـه سوی خدا منطبقتـر نیست؟ هرچند او در واقع بندهی خدا و رسول اوست و لا غیر.
ارباب کلیسا در قرون وسطی خود را خازنان بهشت معرفی و با اندیشهی دنیاطلبی و مالاندوزی، سند بهشت موعود را در قبال دریافت پول، پیشفروش میکنند. تامس گسکوین در سال 1450 میلادی گفته است: امروزه هریک از گناهکاران میگویند: من
پروایی ندارم که در برابر خداوند چقدر گناه میکنم؛ زیرا با اعتراف و طلب آمرزش نزد کشیش و خرید آمرزش نامه پاپ کلاً از تمامی معاصی و کفارهها برائت حاصل میکنم(1).
تنی چند از واعظان پرشور، مناطق مختلف اروپا را زیر پا گذاشتند و در همه جا اعلام کردند که هر مؤمنی میتواند با پرداخت مقداری پول به کلیسا از مجازات معاف شود و خود را بازخرید کند و نجات دهد(2).
مارتین لوتر در قرن شانزدهم اعلام داشت که معلومات مذهبی و وسیله بخشایش مردم از گناهان، در انحصار پاپ و کلیسا نیست. وی در قلمرو عقاید خود ادعای کلیسا را مبنی بر فروش بهشت و آمرزش و عفو گناهان و میانجیگری اولیای مسیحی برای نجات از معاصی، باطل دانست. وی گفت: ایمان و فقط ایمان، برای نجات انسان کافی است. خداوند متعال، رحیم و بخشاینده به صاحبان ایمان است(3).
یک اصفهانی کل جهنم را از کلیسا به پول گزاف خرید و به مسیحیان جهان اعلام کرد که هیچ مسیحی دیگر به جهنم نخواهد رفت، در نتیجه آمرزشنامههای کلیسا به فروش نرفت، لذا آن معامله در قبال پول بسیار زیادی که کلیسا به او پرداخت فسخ گردید.
یک کسی به چند کشیش که برای فروش آمرزشنامه به کشوری وارد شده بودند، گفت: من میخواهم در آینده یک گناهی مرتکب شوم. اکنون پولش را میپردازم و پرداخت. وقتی آنان میخواستند از آن کشور بیرون روند، او آمد و گفت: من میخواهم شما را بکشم. گفتند: این گناه بزرگی است. گفت: من قبلاً پول آمرزشنامهاش را پرداخت نمودم، لذا همه پولهای جمعآوری شده از آن کشور را به او دادند و از قتل نجات یافتند.
ایندو ماجَری چه واقعیت داشته باشند و چه افسانه باشند، سر از واقعیتی درمیآورند که حاکی از انحراف مسیحیت در عصر و نسل حاضر و تحریف آن است.
از دیگر خرافات مسیحیان،«عشای ربانی» است و آن یادبود و بازسازی شام آخر عیسی با شاگردان در شب قبل از مرگ اوست. در اناجیل کنونی آمده است که آن حضرت
در چنین مراسمی، نان و شراب را به عنوان گوشت و خون خود به شاگردان داد تا آنها را بخورند و بنوشند(1).
ارتدکسها مراسم عشای ربانی را در روزهای یکشنبه و اعیاد برگزار میکنند ولی کاتولیکها میگویند: عشای ربانی قلب عبادات روزانه است و به همین دلیل، آن مراسم را هر روز برپا میدارند(2). خلاصه اینکه این رسم در تمام فرق مسیحی مثل کاتولیک و ارتدکس و پروتستان پذیرفته شده است. و به یاد آن شب، شرابی مینوشند و نانی میخورند(3).
بعید نیست مراسم نان و شراب از مِهرپرستی وارد مسیحیت شده باشد، با این تفاوت که مهرپرستان مراسم نان و عسل بهجا میآورند(4).
از دیگر خرافات مسیحیت اینکه بعضی از اندیشمندان مسیحی فلسفهی افلاطونی و ارسطوئی را چنان با تعلیم مسیحی آمیخته بودند که انکارشان، انکار مسیحیت تلقی میگردید. ایان باربور در اینباره میگوید: الهیات اهل کتاب در قرون وسطی چنان با مکتب ارسطو آمیخته بود که هر معارضهای با کیهانشناسی ارسطو به حساب معارضه با مسیحیت میگذاشتند(5).
قرآن با اشاره به مسألهی رسالت حضرت عیسی(علیه السلام) و کارشکنی و تکذیب بنی اسرائیل در مقابل او، میگوید:”وَ إَذْ قَالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یَا بَنِی إِسرَائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقًا لِّمَا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَ مُبَشِرًا بِرَسُولٍ یَأتِیَ مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ...”.(6)
و (به یاد آورید) هنگامی را که عیسی بن مریم گفت: «ای بنی اسرائیل! من فرستادهی خدا به سوی شما هستم، در حالیکه تصدیق کنندهی کتابی که قبل از من فرستاده شده
(تورات) میباشم و بشارت دهنده به رسولی هستم که بعد از من میآید و نام او احمد است». هنگامی که او (احمد) با معجزات و دلایل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: «این سحری آشکار است».
و در آیه دیگر قرآن: “الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِیلِ...”(1)، مصداقِ آن بشاراتِ تورات و انجیل را معیّن فرموده است که کسی جز پیامبر ختمی نیست.
بر این اساس حضرت عیسی(علیه السلام) حلقهی اتصالی است که امت موسی و کتاب او را به امت پیامبر اسلام و کتاب او یعنی قرآن پیوند میدهد.
در کتابهای موجود یعنی تورات و کتابهای وابسته به آن و انجیل و کتابهای وابسته به آن، تعبیرات و نشانههای فراوانی دربارهی ظهور پیامبر بزرگی دیده میشود که آنها جز به اسلام و حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) تطبیق نمیکند.
در سه جا در انجیل یوحنا، روی کلمهی «فارقلیط» تکیه شده است که در ترجمههای فارسی، «تسلی دهنده» ترجمه شده، اما در متن سریانی اناجیل که از اصل یونانی گرفته شده، به جای تسلی دهنده، «پارقلیط» و در متن یونانی «پیرکلتوس» آمده که در یونانی به معنای «شخص مورد ستایش» و معادل محمد و احمد است.
هنگامی که ارباب کلیسا دیدند انتشار چنین ترجمهای به تشکیلات آنها ضربهی شدیدی وارد میکند به جای پیرکلتوس، «پاراکلتوس» نوشتند که به معنای «تسلی دهنده» است و با این تحریف آشکار، این سند زنده را دگرگون کردند، هرچند با وجود این تحریف نیز، بشارت روشنی از یک ظهور بزرگ در آینده وجود دارد.(2)
اگر آیات مذکور، دروغ از آب در میآمدند، کافی بود یهود و نصاری و حتی مشرکین در عصر پیامبر خاتم، آن دروغ را آشکار مینمودند و اسلام را از راه بحث و جدال منکوب و سرکوب میکردند و دیگر نیازی به آن همه جنگها در صدر اسلام و بعد از آن نبود و به یقین آنها، آن فضاحت را به صورت مهمترین حوادث تاریخی خود ذکر و ثبت
میکردند ولی کار به صورت عکس واقع شد(1)، یعنی به جای بحث و اقرار، جنگ و انکار را در پیش گرفتند.
در دائرةالمعارف بزرگ فرانسه در این باره آمده است: «محمد» مؤسس دین اسلام و فرستادهی خدا و خاتم پیامبران است، کلمهی «محمد» به معنای بسیار حمد شده است و بر اثر تصادف عجیب نام دیگری که مرادف لفظ محمد میباشد، احمد است که احتمال قوی میرود، مسیحیان عربستان، آن لفظ را به جای «فارقلیط» به کار میبرند. احمد به معنای بسیار ستوده شده و مجلل، ترجمهی لفظ «پیرکلتوس» است که اشتباهاً لفظ «پاراکلتوس» را به جای آن گذاردهاند. به این ترتیب نویسندگان مذهبی مسلمان مکرر گوشزد کردهاند که مراد از این لفظ بشارت به ظهور پیامبر اسلام است. قرآن مجید نیز آشکارا در آیه شگفت انگیز سورهی صف به این موضوع اشاره میکند.(2)
«فخرالاسلام» مؤلف «انیسالاسلام» که یکی از کشیشان مسیحی بود و تحصیلات خود را نزد کشیشان مسیحی به پایان رسانده است، در مقدمهی آن کتاب مینویسد: «بعد از تجسّس بسیار، خدمت کشیش والامقامی رسیدم که از نظر زهد و تقوی ممتاز بود. فرقه کاتولیک از سلاطین و غیره سؤالات دینی خود را از او میپرسیدند. من نزد او مدتی مذاهب مختلف نصارا را فراگرفتم. او شاگردان فراوانی داشت. کلیدهای منزل او همه در دست من بود. فقط کلید یکی از صندوق خانهها را پیش خود نگاه داشته بود.
در این بین روزی کشیش مذکور به من گفت، به شاگردها بگو: توان تدریس ندارم. وقتی نزد آنها آمدم، دیدم مشغول بحثاند. آن بحث، منتهی به معنی لفظ «فارقلیط» شد.
پـس از بازگـشت استاد، او پـرسید: امروز چه مبـاحثهای کردید؟ ماجَرا را به او گفتم. کشیش گفت: واقع خلاف همه این اقوال است. من اصرار نمودم که معنای آن را برایم بگویید. وی سخت گریست و گفت: من آن را به تو میگویم به شرط اینکه به کسی نگویی و الا من و تو را خواهند کشت. من به تمام مقدسات سوگند یاد کردم که آن را فاش نمیکنم. پس گفت: این اسم از اسماء پیامبر خاتم مسلمین است و به معنای «احمد» و «محمد» است.
پس از آن کلید اطاق کوچک را به من داد و گفت: در فلان صندوق را باز کن و فلان و فلان کتاب را بیاور. کتابها را آوردم. به من گفت: این دو کتاب به خط یونانی و سریانی پیش از ظهور پیامبر اسلام بر پوست نوشته بود. در هر دو کتاب لفظ «فارقلیط» را به معنای «احمد و محمد» ترجمه نموده بودند. سپس اضافه کرد: علماء نصارا قبل از ظهور او اختلافی از آن جهت نداشتند ولی بعد از ظهور محمد(صلی الله علیه و آله) برای بقای ریاست خود و استفاده مادی، آن را تأویل (بلکه تحریف) نمودند.
سؤال کردم دربارهی دین نصارا چه میگویی؟ گفت: با آمدن دین اسلام منسوخ و متروک است و آن را سه بار تکرار نمود. سپس پرسیدم: در این زمان طریقه نجات و صراط مستقیم کدام است؟ گفت: در متابعت پیامبر اسلام منحصر است. پرسیدم:
آیا تابعان او اهل نجاتند؟ جواب داد: آری والله! و آن را سه دفعه تکرار نمود. بعد از آن من و استاد بسیار گریستیم و سرانجام گفت: اگر آخرت و نَجات میخواهی، البته باید دین حق یعنی اسلام را قبول کنی و من همیشه تو را دعا میکنم، به شرط آنکه در روز قیامت شاهد باشی که من در باطن مسلمان و از تابعان حضرت محمدام. هیچ شکی نیست که امروز بر روی کرهی زمین، دین اسلام، دین خداست».(1)
قرآن طبق آیه«وَلْیَحْکُمْ أَهْلُ الإِنجِیلِ بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فِیهِ(2)»، به مسیحیان دستور میدهد مطابق آنچه در انجیل است باید حکم و عمل نمایند و یکی از احکام انجیل تبعیت از رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) است، چنانکه اهل کتاب مخصوصاً یهود مطابق آیه«الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ(3)»، پیامبر ختمی(صلی الله علیه و آله) را مثل فرزندانشان میشناختند، بنابراین هرکس که مسیحی و یا یهودی واقعی و کامل باشد باید به قرآن و اسلام بگراید و الا واقعاً و حقیقتاً اهل کتاب نیست. افزون بر آن قرآن به یک انجیل اشاره دارد نه به اناجیل.
یک پزشک آلمانی راقم این سطور را به مسیحیت دعوت نمود. راقم هم او را به مسیحیت اصیل فراخواند، چون هرکسی به انجیل تحریف نشده ایمان بیاورد به اسلام گراییده است.
قرآن کریم
نهجالبلاغه
ابن ابی جمهور، عوالی الثالی، ج 4.
ابن حجر، الصواعق المحرقة، بیتا.
ابن سینا، الاشارات و التنبیهات، ج3.
ابن سینا، الشفاء، به کوشش ابراهیم مذکور.
ابن سینا، النجاۀ، 1364.
ابن شهرآشوب مازندرانی، مناقب، ج1، 1379.
ابن عساکر، مختصر تاریخ دمشق، ج 5، 1404 ق.
ابن فهد، عدۀ الداعی
ابن قولویه، کامل الزیارات، بیتا.
ابن منظور، لسان العرب
احمدی، احمدعلی، اسلام و عقاید، 1339.
اخگر، علی، نهایة الظهور، با مقدمة محمد کریمی.
اشعیا.
اصفهانی، ابوالحسن، وسیلة النجاة، آیة الله العظمی چ8، طبع نجف.
اصفهانی، ابونعیم، حکیمۀ الاولیاء، ج1.
اصفهانی، علی عطایی، چرا؟ چرا؟، پرسش و پاسخ در مدینه منوره، ج2و4، 1384.
اکبری، رضا، مبانی اندیشه اسلامی1، 1389.
آلیگیری، دانته، کمدی الهی، ج1، 1378.
آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ترجمه محلاتی، ج2.
آملی، حیدر، اسرارالشریعة، 1362 و 1382.
انوار التنزیل، یا تفسیر بیضاوی.
انیس الاسلام، فخر الاسلام.
باربور، ایان، علم و دین، مترجم: بهاء الدین خرمشاهی، 1396.
بایرناس، جان، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علیاصغر حکمت، 1386.
بخاری، صحیح بخاری، ج2.
برقی، المحاسن.
بَغََوی، مصابیح السنۀ، ج1.
بن اسماعیل، ابوالحسن، اللمع
بن انس، مالک، موطأ، 1399.
بن حسن الطوسی، لمحمد، شرح تجرید العقائد، فاضل قوشجی.
بن حنبل، احمد، مسند، ج1.
بهشتی، احمد، غایات و مبادی.
بیهقی، احمد، شعب الایمان
التاریخ القوم، ج1.
توفیقی، حسین، آشنایی با ادیان بزرگ، سمت،1380.
الجلالی، الحسینی، مصباح الهدی فی اصول دین المصطفی، بوستان کتاب، 1388.
حافظ، دیوان حافظ، دارای 495 غزل.
حائری، سید کاظم حسینی، اصول الدین، ج2، 1385.
حسن زاده آملی، حسن، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، 1375.
حسن زاده آملی، هزار و یک نکته
الحسن، محمد، دلائل الصدق،مظفر، ج2، 1398.
حسنزاده آملی، حسن، دروس شرح اشارات و تنبیهات، ده جلد در ده نمط، 1394.
حسنزاده آملی، حسن، ممد الهمم در شرح نصوص الحکم، 1385.
حسنزاده آملی، دو رساله مثل و مثال، 1382.
حسنزاده آملی، نمط سوم و هفتم و هشتم و دهم
حسنزاده، اتحاد عاقل به معقول، 1375.
حسنزاده، دروس معرفت نفس، 1381.
حسینی طهرانی، محمد حسین، روح مجرد، 1418 ق.
حسینی طهرانی، هاشم، توضیح المراد، 1365.
حکیم سبزواری، اسرار الحکم، 1380.
حمّود، محمد جمیل، الفوائد البهیة فی شرح عقائد الامامیة، ج1و2، 1431 ق.
حویزی، العروسی، تفسیر نورالثقلین، ج1و5، بیتا.
خرازی، محسن، بدایة المعارف، ج2و1، 1424ق.
خواجه طوسی، آغاز و انجام، به کوشش حسنزاده آملی.
خوارزمی، تاج الدین حسین، شرح الفصوص الحکم، به کوشش حسنزاده، 1379.
در حکمت و معرفت، به کوشش حسن جمشیدی، 1385.
دهخدا، علیاکبر، لغتنامه دهخدا،
دورانت، ویل، تاریخ تمدن، ج1و6.
راوندی، قطب الدین، منهاج البراعة فی شرح النهج البلاغۀ، ج1.
رساله حقوق امام سجاد، امام زین العابدین(علیه السلام)، دارای 51 حق.
رساله عبرانیان، منسوب به پولسن، ج1.
رسائل ابن سینا، ترجمه ضیاء الدین درّی، 1360.
رشید رضا، محمد، تفسیر المنار، 1990 م.
رضایی، محمد فقیهی، قرآن کریم همراه با شرح آیات منتخب، 1384.
رضایی، محمد.، سبحانی، جعفر، اندیشه اسلامی 1، شماره 35.
رفسنجانی، جهان در عصر غیبت، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، بیتا.
زنجانی اصل، محمد کریمی، حکمت و معنویت، 1387.
سبحانی، جعفر، استمداد از ارواح مقدسه، 1363.
السبحانی، جعفر، الوهابیة فی المیزان.
سبحانی، جعفر، توسل، 1363.
سبحانی، جعفر، رسالت جهانی پیامبران و برهان رسالت، 1374.
سبحانی، جعفر، منشور جاوید، ج7.
سبزواری، حکیم، شرح الاسماء.
سبزواری، حکیم، شرح المنظومة.
سبزواری، شرح المنظومه، ج5، به کوشش حسنزاده، 1422و ج5، 1369.
سجادی، جعفر، فرهنگ معارف اسلامی، ج3.
سفر پیدایش، نخستین بخش از کتاب مقدس.
سفر تثنیه
سفر تکوین، مترجم: فاضل خان همدانی.
سفر فروج
سمندری، مهدی، صلات، 1391.
سمهودی، علی، وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی، طبع مصر، به کوشش عبدالحمید، 1376.
سهروردی، المشارع و المطارح
سهروردی، الواح عمادیه،
سهروردی، بستان القلوب.
سهروردی، پرتونامه.
سهروردی، صفیر سیمرغ، 1391.
سهروردی، لغت موران.
سیّاح، احمد، فرهنگ بزرگ جامع نوین.
سیر تاریخی انجیل برنابا، انتشارات در راه حق.
سیوطی، الجامع الصغیر فی احادیث البشیر و النذیر.
السیوطی، الدر المنثور.
شریعتی، دکتر علی، مذهب علیه مذهب،
شریعتی، رحمت الله، حکمت برین، 1390.
شریعتی، رحمت الله، کلام برین، 1395.
شهید دستغیب، گناهان کبیره، ج 1، بیتا.
شهید مطهری، انسان و سرنوشت، بیتا.
شهید مطهری، سیری در نهجالبلاغه.
شهید مطهری، کلام، عرفان،
شهید مطهری، مجموعه آثار، ج1 (علل گرایش به ما دیگری)،
شیخ اشراق، آواز پر جبرئیل.
شیخ اشراق، مجموعه مصنفات، ج2و3.
شیخ صدوق، امالی شیخ صدوق.
شیخ صدوق، توحید صدوق.
شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ترجمه علی اکبر عفاری، ج1، 1387.
شیخ صدوق، معانی الاخبار
شیخ طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن.
شیخ طوسی، مصباح المتهجد
شیخ مفید، اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات، 1371.
شیرازی، قطب الدین، شرح حکمةالاشراق
شیرازی، مکارم، قصههای قرآن، 1380.
صحیح مسلم، کتاب الزکاة، چ استانبول.
صنعانی، تطهیرالاعتقاد.
طالقانی، سید محمود، انجیل برنابا، ترجمه سردار کابلی، 1362.
طالیس، ارسطا، اخلاق نیکو ماخوس، ترجمه پورحسینی، 1356.
طباطبایی، علامه محمدحسین، علی و فلسفه الهی المیزان
طباطبائی، علامه، اصول فلسفه و روش رئالیسم.
طباطبائی، علامه، المیزان فی تفسیر القرآن، ج1و6و 8و 10، 1397ق.
طبرسی، مکارم الاخلاق، چ4، 1370.
طریحی، فخرالدین، مجمع البحرین.
طنطاوی، الجواهر فی تفسیر القرآن الکریم، ج2.
طوسی، مجمع البیان.
طیب، سید عبدالحسین، اطیب البیان، ج2و4.
عاملی، شیخ حر،ّ وسائل الشیعة، ج19.
عباس داکانی، پرویز، سهروردی و غربت غربی
عربی، محییالدین، الفتوحات المکیة، السِفر الثانی، ج2و3، 1278 ق.
عسقلانی، ابن حجر، صحیح بخاری، کتاب الاستسقاء.
عطار نیشابوری، شیخ فریدالدین، تذکرةالاولیاء، به کوشش استعلامی، بهار1372.
علامه امینی، الغدیر، ج5.
علامه حلی، کشف المراد، به کوشش حسنزاده، 1371.
علامه طباطبائی، نهایة الحکمة
غزالی، کتاب الفقر و الزهد، ج4، 1402ق.
فاضل تونی، محمدحسین، الهیات
قزوینی، محمد، سنن ابن ماجه، ج1 .
قلیزاده، خسرو، فرهنگ اساطیر ایرانی، 1388.
قمشهای، الهی، حکمت الهی عام و خاص، ج1، بیتا.
قمی، شیخ عباس، سفینة البحار، ج1، بیتا.
قمی، شیخ عباس، کلیات مفاتیح الجنان، 1384.
کلیات مفاتیح الجنان.
کاپلستون، تاریخ فلسفه، ج1، ترجمه مجتبوی.
کاشانی، فیض، رساله گلزار قدس در کتاب دیوان فیص،
کاشانی، فیض، علم الیقین فی اصول الدین، 1083 ق.
کتاب دوم پادشان.
کتاب عهد عتیق و عهد جدید، ترجمه فاضل خان همدانی، 1379.
کتاب مقدس عهد عتیق و عهد، 1379.
کریمی زنجانی اصل محمد، حکمت اشراقی در هند
کلینی، الکافی، ج1و3.
گاتهای زردشت، به کوشش فرانک دوانلو.
گنجینهای از تلمود، آبراهام کهن، 135.
لاروس، دائرة المعارف بزرگ فرانسه، ج23.
لاهوری، اقبال، احیای فکر دینی در اسلام، ترجمه احمد آرام، 1336.
لاهیجی، شرح رسالة المشاعر
لاهیجی، عبدالرزاق، سرمایه ایمان، 1364.
لاهیجی، عبدالرزاق، شوارق الالهام.
للشیخ الصدوق، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ترجمه: علیاکبر غفاری، 1363.
لین، تونی، تاریخ تفکر مسیحی.
متی، انجیل متی.
مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، ج2،4،5،6،7، 8،10،40، 45، 54،69،82.
محمود کاشانی، عزالدین، مصباحالهدایة و مفتاحالکفایة، به تصحیح جلالالدین همایی، 1367.
مزامیر یا زبور داود.
مزّی، یوسف بن عبدالرحمن، تهذیب الکلام، 1406 ق.
مسیح، عیسی، انجیل، (ترجمه تفسیری).
مشکور، محمدجواد، خلاصة الادیان در تاریخ دینهای بزرگ، 1359.
مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة، منسوب به امام صادق(علیه السلام)، 1381.
مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش عقاید.
مطهری، شهید مرتضی، علل گرایش به مادیگری
مطهری، فلسفه اخلاق، بهار1366.
مطهری، مرتضی، آشنائی با علوم اسلامی، کلام.
مطهری، مرتضی، عدل الهی
مظاهری، حسین، الاخلاق، ج1، 1389.
معادشناسی، حسینی طهرانی، ج9، 1345.
معرب، کلینی، اصول کافی، ج1و ترجمه مصطفوی، ج1و3.
معین، دکتر محمد، فرهنگ فارسی، 1360.
مکارم شیرازی، ناصر، پیام قرآن، ج5.
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه.
ملاصدرا، اسرار الآیات، 1375.
ملاصدرا، اسفار، ج1و3و6و7و8و9.
ملاصدرا، الشواهد الربوبیة، 1386 و 1382.
ملاصدرا، المظاهر الالهیة، به کوشش محمد خامنهای.
ملاصدرا، تفسیر القرآن الکریم، ج1و6.
ملاصدرا، شرح الاصول الکافی و فی آخره کتاب مفاتیح الغیب لمؤلفها، 1391ق.
ملاصدرا، کتاب العرشیۀ
ملاصدرا، مجموعه رسائل فلسفی صدر المتالهین، به کوشش حامد ناجی، 1375.
ملاصدرا، مفاتیح الغیب، 1363.
مولوی، مثنوی معنوی، ج2، به کوشش: ذفولیان.
میشل، توماس، کلام مسیحی
میشل، توماس، کلام مسیحی.
میشنا حگیگا
میلر، و.م، تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران
نسائی، حافظ، سنن نسائی، ج7.
نهجالبلاغه، فیضالاسلام.
نوری، مستدرک، ج11.
نوری، ملاعلی، تحفه، رسائل فلسفی
هاسپرس، جان، فلسفه دین، قم.
همدانی، عبدالصمد، بحرالمعارف.
هوردن، ویلیام، راهنمای الهیات پروتستان، 1368.
هیک، جان، فلسفه دین، ترجمه بهزاد سالکی، 1376.
هیک، جان، مباحث پلورالیسم دینی.
یوسفیان، حسن، کلام جدید، 1390.
یوسفیان، حسن، مبانی اندیشه اسلامی2، 1389.