ghaemiyeh.com
سرشناسه:کمرهای، خلیل، ۱۲۷۸ - ۱۳۶۳.
عنوان و نام پدیدآور:عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن/ تالیف خلیل کمرهای.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۹ -
مشخصات ظاهری:8ج.
شابک:دوره 978-964-2939-76-3 : ؛ ۵۰۰۰۰۰ ریال : ج.۱ : 978-964-2939-77-0 ؛ ج.۲ : 978-964-2939-78-7 ؛ ج.۳ : 978-964-2939-79-4 ؛ ج.۴ : 978-964-2939-80-0 ؛ ج.۵ : 978-964-2939-81-7 ؛ ج.۶ : 978-964-2939-82-4 ؛ ج.۷ : 978-964-2939-83-1 ؛ ج.۸ 978-964-2939-87-9 :
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:ج.۸ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
موضوع:حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق -- فلسفه
موضوع:عاشورا
رده بندی کنگره:BP۴۱/۵/ک۸۴ع۹ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳۴
شماره کتابشناسی ملی:۲۱۶۷۳۴۴
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن
تالیف خلیل کمرهای.
سرشناسه: کمرهای، خلیل، 1278-1363.
عنوان و نام پدیدآور: عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن/ تالیف خلیل کمرهای.
ویرایش و تحقیق: محسن فیضپور 1353.
مشخصات نشر: قم: دارالعرفان، 1389.
مشخصات ظاهری: 7 ج.
شابک: 500000 ریال، دوره: 3-76-2939-964-978؛ ج. 0:4-80-2939-964-978
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
موضوع: حسینبن علی علیه السلام، امام سوم، 4-61 ق.
موضوع: واقعه کربلا، 61 ق.
موضوع: واقعه کربلا، 61 ق. - فلسفه
موضوع: عاشورا.
رده بندی کنگره: 9 1389 ع 84 ک/ 41/5) P
رده بندی دیویی: 9534/297
شماره کتابشناسی ملی: 2167344
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن
مؤلف: آیت الله حاج میرزا خلیل کمرهای
ویرایش و تحقیق: واحد تحقیقات دارالعرفان الشیعی با نظارت هیئت علمی
سرگروه پژوهشی: محسن فیض پور
زیر نظر: استاد حسین انصاریان
ناشر: دارالعرفان
لیتوگرافی و چاپ: نگین
نوبت چاپ: اوّل / زمستان 1389
شمارگان: 2000 دوره قیمت دوره: 500/000 ریال
شابک دوره: 3-76-2939-964-978
شابک ج / 0:4-80-2939-964-978
مرکز نشر: قم - خیابان شهید فاطمی (دورشهر) کوچۀ 19 - پلاک 27
تلفن: 7735357-7736390(0251) نمابر: 7830570 (0251)
www.erfan.ir www.ansarian.ir
Email: info @ erfan.ir
کلیه حقوق محفوظ و در انحصار ناشر است
اهدای کتاب
هدیه به تمام ناطقان صادق اللهجه
ومبلغان صحیح العمل که با تجزیه و تحلیل
افکار، عقاید، گفتار و رفتار شهدا
برای بیداری و هوشیاری جامعۀ جهانی میکوشند.
هدیه به آنان که مردم را با نور مشعل شهدا
به سوی ولایت اهل بیت علیهم السلام
واز آنجا به آمال اهل بیت علیهم السلام
به سرمنزل مقصود و مقصد اعلی هدایت میکنند.
العبد
حاج میرزا خلیل کمرهای
عفی عنه
فاتحه الکتاب 12
ذکرای شهدا 13
فجر اسلام 17
ذهب آسمانی 61
کتاب معاونان حکام مسلم بن عقیل علیه السلام 62
مسلم بن عقیل بن ابی طالب علیه السلام 71
مسلم 71
مادرش 71
مسلم علیه السلام در دوران عم گرامیش امیرالمؤمنین علیه السلام 77
نص سخن او 77
عقیل با تعرّض عطیة معاویه را نزد او پرتاب کرد 94
افتراء 99
آهن تفتیده چه بود؟ 101
مسلم بن عقیل علیه السلام در زمان امام مجتبی علیه السلام 105
مسلم بن عقیل علیه السلام در زمان سید و سالار شهدا علیه السلام 107
در ده سال بین شهادت امام مجتبی علیه السلام و قضیۀ کربلا 107
نهضت در عراق 123
مسلم علیه السلام به سوی کوفه با مأموریت 123
سند اعتبار و حدود مأموریت مسلم علیه السلام 124
دولت امیرالمؤمنین علیه السلام برای استحکام پایۀ تقوا و امانت، وضع را تغییر داد 139
خبری دیگر از وضع انقلابی عراق 239
آثار انقلاب و طوفان در نواحی دیگر عراق در بصره 242
بصره با امام علیه السلام بدخواه بود 252
فوارۀ نور 383
غلبۀ ندای وجدان - و تفوّق عنصر خیر 383
سخن کوتاه 403
حکماء ائمۀ اعلام - حُکَماء؟! ائمۀ؟! أعْلام؟! 410
مسلم علیه السلام بعد از عبور از مدینه 457
از پیچ و خم کوه (آره) رو به مکه بازگشته 457
مسلم علیه السلام بر سر آب قبیلۀ «طی» 493
رو به کوفه 493
مسلم علیه السلام در کوفه 497
آیا بعد از بیست سال تجدید دوران 497
امیرالمؤمنین علیه السلام ممکن است 497
قهرمانی بزرگ در برابر شهری بزرگ؟!! 500
ذکور النحل 515
عزل حاکم وقت و آمدن والی دیگر 515
لانۀ زنبور درشت 515
جانوری موحشتر از همه 557
یکصد و چهل هزار سر دارد 557
تشکیل مجلس رسمی برای استلحاق زیاد به ابی سفیان 571
عبیدالله با مسلم بن عمرو باهلی 583
از بصره به کوفه 583
بانگ صبح 591
حکومت نظامی 591
سخن کوتاه 600
گفتگو دربارۀ ترور عبیدالله 605
مسلم علیه السلام میگوید: ترور - نه 605
دشمن دانا به از نادان دوست 625
رأی مخفی و پلیس مخفی 625
دو گونه جاسوس 641
از برون و درون دشمن در لباس دوست 641
به هانی بگویید: «انّ الَّذی تَحْذَرین قَدْ وَقَعا» 647
به قبیلۀ هانی بگویید: در دامن «برج خون» «هانی» حبس است 676
خروج مسلم علیه السلام 681
مسلم علیه السلام گهواره انقلاب را میجنباند 681
ثورۀ مقدس - کوفه گهوارۀ انقلاب 681
فجر خونین 723
(وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ) 723
محاکمۀ مسلم علیه السلام پیش از قتل 755
ساعات و دقایق پر افتخار 755
در آخرین دقائق عمر 763
متن محاکمۀ مسلم علیه السلام 763
طرز دفن مسلم علیه السلام و هانی 775
خبرش به امام علیه السلام کجا رسید؟ 779
سر مسلم علیه السلام و هانی به راه شام 783
پیام مسلم علیه السلام به هر مسلم 787
لمُسلم کم حقّ علی کلّ مسلم 787
زیارت مسلم بن عقیل علیه السلام 819
بسم الله الرحمن الرحیم
أثْنِی عَلیَ اللهِ أحْسَنَ الثَّنآءِ وَ أحْمَدَهُ عَلیَ السَّرآءِ وَ الضَّرّآءِ ألّلهُمَّ إنّی أحْمَدُکَ عَلی أن أکْرَمْتَنا بِالنُّبُوَّةِ وَ عَلَّمتَنا الْقُرآن وفَقَّهْتَنا فی الدِّین وَ جَعَلْتَ لَنا أسْماعاً و أبْصاراً وَ أفئِدَةً فَاجْعَلْنا مِنَ الشّاکِرینَ...
أمَّا بَعْد، فَإنّی لا أعْلَمُ أصْحاباً أوْفی و لاخَیراً مِنْ أصْحابی و لا أهْلَ بَیت أبَرَّ وَ لا أوْصَلَ و لا أفْضَلَ مِنْ أهلِ بَیْتی فَجَزاکُمُ الله عَنّی أفْضَلَ الْجَزاء.(1)
(قطعهای از خطبۀ شب عاشورا «یا پرتوی از أشعۀ «حسین شهید» ارواحنا فداه»
1) (1) الإرشاد، شیخ مفید: 91/2؛ العوالم: 243.
(إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً)
طهارت و پاکی از خلط بیگانه شرط دوام و بقاء است، «آب پایدار» که از تغیر مصون است، همان آب است که پاک از هر آمیختگی و خلیط دیگر است و آب ناپاک پایدار نیست، بالاخره متغیر میشود.
طهارت برای «موجود حی» رمز سفر حیات و کلید بقا است.
طهارت در فقه اسلام، بابی است که درک آیین فقه جعفری علیه السلام آن را اول ذکر میکند.
بقای اسلام را که خدا اراده فرمود، پیشاپیش طهارت را در رجال اولیۀ آن تأمین کرد، چون در پیکر اسلام آن خاندان علیه السلام هستۀ اولین را تشکیل میدادند و با طهارت درون ندای وجدان که ندای ضمیر است نیکو شنیده شده امواج طفیلی داخل آن نمیشود.
در این کتاب مسلم بن عقیل علیه السلام را میبینید که نمونۀ کاملی از طهارت ضمیر و پاکی از آثار وراثت سوء و تقالید عقاید منحرف و طهارت از هر جهت میباشد، بنابراین این کتاب به شما راز بقا را میگوید.
سندی به دست شما میدهد که درب ابدیت را بکوبید، هر مکتبی «الفبای» مخصوصی دارد، این کتاب برای این مکتب درس خودآموزی است.
إِنِّی آنَسْتُ ناراً)1
«ارحموا من فی الارض یرحمکم من فی السماء.»(1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله
شرح تراجم شهدای اهل بیت علیهم السلام مستوجب جلب عنایت آسمان و جنبش عاطفه و جوشش رحمت از زمین است.
اهل بیت علیهم السلام چه همان پنج تن علیهم السلام که در زیر یک کساء بگنجد و چه با شاخهها و اغصان که مانند شجرۀ «سدرة المنتهی» جهان را فرا گیرند و در جهان نگنجند، مهبط ملائکهاند.
«ما ذُکِرَ خَبَرُنا «هذا» فی محفلٍ مِنْ محافِل اهل الاَرض وَ فیه جمعُ من
1) (2) عوالی اللآلی: 361/1.
مُحبّینا و شیعتنا الّا و نزّلت علیهم الرّحمة وَ حُفَّت بهمُ الْملائکةُ».(1)
ملائکه هم خریدار عنصر طلائی انسانی و ذهب آسمانیاند، برای اکتشاف «معدن طلا» در هر سرزمین و هر کشوری مقامات نظامی به پاسبانی و اولیای امور به عنایت توجه دارند، در بنیۀ شهیدان «راه حق» فلزی از اخلاص و همت به کار رفته که از مذاکرۀ آن و سر شکاف کردن آن همتها و عزیمتها در افراد میروید، همین نشان نزول ملک و نشانۀ ملازمان موکب ملائکه است، که قوۀ مغیرۀ جهانند، هر کس به تغییر اصلاح جهان از جائی میکوشد و ما از اینجا؟ -(إِنِّی آنَسْتُ ناراً)2 وادی طور است؟!!
عشق میورزم و امید که این فن شریف، چون هنرهای دگر، باعث حرمان نشود. ما از تذکر شهدای اهل بیت که خود فرشتگان و طهارت و تقدیسند، این امید را داریم و افتتاح آن را از شهید کوفه مسلم بن عقیل میکنیم که پیشاهنگ شهدا و سلسله جنبان نهضت همتها است، او اولین کسی است که در جبهۀ شهدا دیده میشود.
فَتدَمعُ عَلیه عُیون الْمؤمنینَ.(2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله در این کتاب که جوانان آل محمد صلی الله علیه و آله را میبینید. فجر
اسلام را از افق دور مینگرید - آری، فجر اسلام!!؟ اسلام بزرگ و عظیم؟!!
همیشه فجر اصلاح از پیشانی یک عدۀ معدودی میتابد.
«بِنَا اهْتدیْتُمْ فی الظَّلْمآء وَ تسنّمتُم ذُروة العُلیآءَ و بنا افْجَرْتم عَن السِّرار»(1)
سپیدۀ صبح دولت از کجا طلوع میکند؟ از پیشانی مشعشع علی علیه السلام و مجموعۀ خاندانش فجر اسلام سر بر زد و دیگران تا روز بالا نیامد، به دور دائره دیده نشدند و به همراهی نیامدند.
عموماً دیباچۀ صبح تکوین دولت، همان وجود چند تن مثل اعلی است که در طلیعۀ امت از افق مبین طلوع میکنند.
پس از شکفتن این «فاتحۀ الکتاب» در قرآن وجود بقیۀ کتاب خدا در هیکل انسان بزرگ تألیف میشود، باید همۀ نفوس ناطقۀ عاقله فکر خود را که قرآنشان است از روی نسخۀ این کتاب اول و آیات این کتاب تکوینی تنظیم کنند تا بیت معموری محاذی بیت معمور جهان که «خانۀ زنده است» از خانوادههای
1) (1) نهج البلاغه: خطبه 4.
بشر بسازند که سراپا شهری معمور باشد تا در و دیوار آن شهر هم گویی زنده و گویا میباشد و وحش و طیر آنجا از اثر توجه عدالت با مردم محشور گردند و نروند، ایمنی ببینند نرمند و خدا اذن دهد که بنیان بیوت آن بالا رود و بالا رود تا مؤسسات آن جهان را فرا گیرد.
در آیۀ (فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ)1
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: این بیوت، بیوت انبیا است.
ابوبکر پرسید: این خانه هم از آنهاست؟ و اشاره به خانۀ علی و فاطمه علیهما السلام کرد پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: آری و از افاضل آنها است.(1)
خوانندۀ محترم: در این جلد چهارم «اوراق این قرآن را ورق ورق شده میبینی» اوراق این قرآنی را که امام مبین علی علیه السلام مصحح آن بوده و در گریبان نفوس قدسیۀ جوانانش، شهدای اهل بیت، اوراق آن را صحیح پهلوی هم چیده و طومار آن را پیچیده بود تا همه را قرآن ناطق کرده بود، زیر سم اسبها مینگری.
جوانان آل محمد صلی الله علیه و آله که از وجود خود دستگاه سروش خیرند، چون برای خلق به منزلۀ سربند تقسیم متساوی آب و شریان تقسیم عادلانۀ خون در تنند و نیز به منزلۀ قوای فرماندهی تحصیل مواد معیشت و مواد حیاتند و در عین حال هم دستگاه هوش جهانند و مرکز هوشمندی جهان را که دماغ و مغز پیکر انسان کبیر است میسازند. گنج دفین حیاتند که خدا در خانۀ علی علیه السلام دفن کرده است
1) (2) تفسیر فرات: 286، حدیث 386؛ کشف الغمة: 319/1؛ بحار الأنوار: 325/23، باب 19، حدیث 1.
تا خویش و بیگانه وقتی به رشد خود رسیدند، گنج خود را استخراج کنند.
(فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ)1
اولاً: دولت علی علیه السلام مواد معیشت و ارزاق را به تقسیم متساوی بر همه تقسیم میکرد، شما تقسیم عادلانۀ خون حیات را در پیکر امت آیا میدانید چیست؟! میدانید ارزش این تقسیم چیست؟!
تقسیم متساوی خون آن به آن در تمام نسوج بدن سر الاسرار توحید است.
در اهل بیت علیه السلام چون نبض هم آهنگی با قلب هست، تقسیم عادلانۀ رزق را بر پیکر بزرگ امت عهده دارند و تعادل قلب ضامن حیات همۀ امت است، این یک امتیاز در تربیت دولت علی علیه السلام و یک خصیصه در آل علی علیه السلام است که شهدای اهل بیت علیه السلام در آن میان به منزلۀ عضلات قلباند.
ثانیاً: امتیاز دیگری که در دولت علی علیه السلام بود که آن هم بسیار مهم است: بعلاوه از آن که تقسیم را عادلانه عهده دار بود؛ مبادی تولید را در طبقات رعیت از زراعت وصنعت و تجارت کمال اهمیت میداد؛ (اگر تجارت را ما مولّد بدانیم.)
از این رو تحصیل مواد حیاتی را به عهدۀ ایادی و مبادی تولید قرار میداد، نه به عهدۀ فتوحات و غنایم و عوائد سلب و تاراج و غارت نظامی و عسگری تا فناپذیر باشد، بلکه به آب و خاک و مبادی تولید معیشت اعتنای حیاتی داشت،
بدین مناسبت جامعه را همیشه زنده و سرسبز میداشته، قوای مثبت در جامعه را از رجال مفکر حیات بخش میساخت.
همان رجال ذخیرههایی بود که این دولت درخشنده برای جهان بزرگ فراهم فرموده بود، قوای نامیۀ مجتمع اهم بود که برای امت، ارزش مهمی داشت، مرکز این قوۀ رئیسیه البته ارزش بینهایتی دارد؛ زیرا عهدهدار نمو و تغذیه و تولید در پیکر مجتمع است. ارزش حیاتی آن به قدر ارزش حیات همۀ انسان کبیر است. و آیا مرکز اصلی اولی این قوۀ رئیسه قلب است یا کبد! مبحثی است؟!. ولی خود قوه در این دولت، پخش است در طبقات رعیت و ضامن تولید معیشت از خود اوست، پس عهدهدار استمرار بقا نیز هست، مانند عوائد باد آورد، لشکری نیست که به کوچۀ بن بست برسد.
انبعاث قوه از مرکز ولایت است که پدری بر امت دارد و سپس در سایر شعب و فروع میروید
انا و علی علیه السلام ابوا هذه الامة.(1)
اهل بیت علیهم السلام که به منزلۀ نیت دل و ضمیر پدر بودند، کانون مرکزی آن را در امت تشکیل میدادند و لذا وجود آنها برای کیان امت پر قیمت بود؛ قیاس دولت آنها به دول دیگر اسلامی غلط است که خود حامل فنای خود بودند. دول دیگر عربی تحصیل مواد حیات را تنها به عهدۀ فتوحات عسگری مینهاد و نهاده بود و به همین سبب، عرب را فانی کرد.
ثالثاً: امتیاز سومین دولت علی علیه السلام این بود که جنبۀ تربیت علمی آن نضج
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 105/3.
فکری میداد و مراعات وجهۀ تقویت لاهوت و تقوا را میکرد، ایمان را غلبه بر سایر جنبهها میداد. اهمیت و اهتمام به آن را دوشادوش (حیات طبیعی) قرار میداد، بلکه اهتمام به آن را بیشتر از اهتمام به حیات میدانست تا حکومت علی علیه السلام گویی حکومت یک فلسفه و قانون قضا بود، پس مرکز هوش و هوشمندی را میساخت که دماغ و مغز پیکر انسان کبیر است. اهل بیت علیهم السلام همان مرکز هوش و هوشمندی جهان بودند. به کشتن اهل بیت علیهم السلام هوش را کشتند و پاکیزهتر از هوش را کشتند، چراغ هوشمندی امت بلکه جهان را برای همیشه خاموش کردند.
دولت عربی اموی و نظیر آن، تنها روح سلحشوری و تحکم نظامی میداد که عمل آن تنها همان چپاول و غارت است و لازمۀ آن بعد از افنای مواد صالحه، فنای خود دولت است؛ زیرا اینگونه دولت به دمیدن روح علمی در امت اصرار ندارد و نیز تأکید و کوشش به زراعت و اقتصادیات و تهیۀ مواد اولیه و تولید سرمایه ندارد، بلکه از سرمایه اندوختۀ دیگران میرباید و چون تنها فتوحات نظامی وجهۀ همت او است، امور تولید و اقتصادیات را راکد میگذارد و چون تمایل به علوم و افکار علمی را تعطیل میکند، دانشگاه و دانشکده و مدرسه و معهد تدریس و تنظیم قانون و تعلم و تعلیم فقه و معارف ناچیز خواهد بود و باز در اثر آن صنایع مستظرفه کم و اکتشافات نابود، اختراعات و ابتکارات ناچیز خواهد شد.
جهان دولتی میشود که افراد خشن آن تنها صاحب دماغ حرب و غارات و نکباتاند، حاصل آنکه خود حامل فنای خود است.
من در شرح نهج البلاغه «سماء و عالم» نکتۀ اصرار امیرالمؤمنین علیه السلام را به خطبههای علمی تذکر دادهام و سخنی در پیرامون اینگونه سخنرانیهای علمی از امام گفتهام که چسان با گرفتاریهای شدید سیاسی امام علیه السلام باز از مباحث لاهوتی و معرفة الارض (ژیولوژی) و اجتماعی و فلسفی تا آن حد سخن میگوید، در خطبهای ذکر ابتدای خلق عالم و آدم میکند و از خلق دریا و زمین و آسمان بار دیگر و از جنین و ملخ و طاوس و مورچگان و قلب، نوبۀ دیگر سخن میگوید؛ امام علیه السلام میکوشید که دماغ حروب و غارات را اصلاح نموده به نهضت علمی تبدیل نماید تا در اثر آن در هزاران شهرها و قصبات آلاف الوف مدارس برپا شود؛ امام علیه السلام میخواست از خوی خونریزی عرب بکاهد و روحیه اعراب و غارات آنها را تبدیل کند به روح علمی و فلسفی و تمایلات علمی و همتهای علمی که بعدها فلسفه را ترجمه کرد؛ از همین رویۀ امام علیه السلام منبعث بود که به جای خوی بد خونریزی، روح اصلاح و تدبیر و علم و حکمت و آثار معنویت نبوّت و روحیۀ علمی به عرب داده بود و چون محبت و علم دوستی و جهان شناسی و توحید در میدانهای جنگ فراموش عرب شده بود، تبدیل محیط جنگ خیزی عرب به القای این خطابهها از زمامداران با کفایت لازم بود.
در اثر تربیت علی علیه السلام و زمامداری او و این منبرها و خطبههای علمی قضیۀ عرب عوض شد «عرب ایتالیای شرق است - یعنی در دزدی و بهادری» عوض شد و پایتخت کوفه «یونان شرق شد» - یعنی کانون پخش انوار معارف و علم شد.
در اثر زمامداری امام ما علیه السلام کوفه که مرکز یلان اسلام بود، یونان عرب هم شد. اهالی به انتظار سخنرانیها و خطبههای علمی امام علیه السلام همی تو گفتی دائماً در
مدرسهاند و با فرصت کامل و فراغت از جنگهای خونین نظر به عالم و توحید دارند، گویی سقراط وش و افلاطون آسا بحث از وجود و بود و نبود دارند، در اثر این تعلم و تعلیم و فقه و معهد درس فهمیده شد، اختراعات صنایع مستظرفه و ابتکارات به کار آمد، انشای خط کوفی که یکی از اختراعات است از کوفه شد، تغییر خط یکی از مشکلات است. ابتکار علم نحو برای تصحیح زبان از کوفه شد، اصلاح منطق و زبان یکی از شاهکارهای اصلاح بوده و هست؛ علم تفسیر از سدّۀ مسجد کوفه شروع شد، سدّی مفسر معروف اهل سدّه مسجد کوفه بوده، وی در تفسیر، شاگرد مع الواسطة ابن عباس بود؛ سیره نویسی از منشی امیرالمؤمنین علیه السلام عبیدالله بن ابورافع شد، ابورافع که خود مولی رسول الله صلی الله علیه و آله بود، از جانبی علی علیه السلام کلید دار خزانۀ بیت المال بود و پسرانش عبدالله و عبدالله، منشیان امیرالمؤمنین علیه السلام کلیددار خزانه علم و تاریخ شدند.
تمام فنون اسلام را در کتاب «شیعه و فنون اسلام» از این سرچشمه و مبدأ دانسته، تألیف کتب که یکی از نشانههای تمدن است از کوفه بود.
از این نشانیها به دست میآید که به دست علی علیه السلام تبدّلاتی در خوی عرب شده بود که از جمله تبدیل خوی خونریزی آنها به تمایلات فلسفی است، اساساً تبدّل و تحرک روحیه همه از آثار نفس اصلاحی زمامداران است، همین ایجاد تمایلات علمی از علی علیه السلام موجب شد که عرب بعدها فلسفه یونان را با میل ترجمه کرد؛ این کار چه از حسنات آنها و چه از سیئات آنها؛ چه محض حقیقتجویی و به حس علم پروری بوده و چه برای مبارزۀ با حکمت آل بیت علیهم السلام بوده، چه دوست این کار را کرده باشد و چه دشمن، به هر حال از آثار
تمایلات علمی است؛ زیرا اگر برای رقابت هم باشد کشف میکند که در ملت تمایلاتی به جانب علم ایجاد شده بوده و ایجاد این تمایلات از رویۀ زمامداران حقیقی اسلام مانند علی علیه السلام بوده، ضرار بن ضمره لیثی به معاویه در وصف امام علیه السلام گفت:
یَنْفَجِرُ العِلم مِن جَوانَبِه و تَنْطِقُ الحِکْمة علی لسانه(1)
دیگر زمامداران روح علمی را تقویت نمیکردند، فتوحات آنها را از این کار باز داشته بود، بلکه روح غلبه جوئی داده بود، یعنی همان روح جنگجویی که عرب را بالاخره تباه کرد؛ زمامداران مقابل و معاصر او مانند عمروعاص و معاویه، همان خوی شرارت را در خطابههای جمعهها تقویت میکردند. از خطبهای که عمروعاص در مصر در شهر فسطاط برای لشگر خواند، یکی دو قطعه پسندیده است و همان هم تحریکی از خوی بد غارتگری دارد:
میگفت: هر کدام از شما که از مصیف(2)نزد زن و بچه خود مراجعت میکند، باید به همراه خود برای زن و بچه ارمغان ببرید. باز میگفت: من به لاغری اسبهای شما مؤاخذه میکنم و به فربهی آنها نظر دارم.
در تمام سخنرانی او بهتر از این دو سه قطعه نداشت و تحریک این دو سه قطعه واضح است.
در منطقههای معاویه و عمروعاص در مردم لشگری بلکه کشوری رشد علمی و تمایل فلسفی و ابتکار صنعتی نبود، ولی از اثر زمامداری امام ما علیه السلام سواران سلحشور جنگی کوفه، خود از سخنرانیهای این خطیب زمامدار علیه السلام صاحب تألیف کتابی شده بودند.
از باب نمونه «عبید الله حرّ جُعفی» را بنگرید که با کمال بهادری و غارتگری برای او تألیف و کتاب بوده است.
گویند
: «لَهُ نُسخةُ یَرْوِیْها عن امیرالمؤمنین علیه السلام»(1)با اینکه وی شخص راهزنی بود ابتدا جزء خونخواهان عثمان بود، نزد معاویه بود، گریخت و به کوفه آمد، در زمان دولت امیرالمؤمنین علیه السلام هیچ متصدی امری از امور لشگری و کشوری علی علیه السلام نشد. همیشه تا زمان مختار و عبدالملک در کوههای «قرمنسین» کرمانشاهان با عدۀ سواران خود حدود دویست تن به چپاول و غارت میزیست با این وصف در ترجمۀ او گویند: کتابی دارد که اصل آن از خطب امیرالمؤمنین علیه السلام است.
راهزنان آنها اینانند، چنین فضیلت دوست شدند که از خطب امام زمامدار خود علیه السلام تألیف کتابی دارند تا چه رسد به امرای لشگری که خطبهها را
1) (1) رجال النجاشی: 9؛ معجم رجال الحدیث: 74/12.
مینوشتند.
مالک اشتر به حرث اعور همدانی که خود فقیه و از صاحبان اسرار علی علیه السلام است روزی که وی غایب از استماع خطبۀ جمعۀ امام علیه السلام بود، نوشتۀ آن را میداد که من آن را نوشته ام.
نویسندگان دیگر در هنگام خطبۀ امام قرطاس و دوات حاضر میکردند: حسن بصری در بصره کنار جمعیت انبوه مسجد با قلم و دوات خود مشغول بود، امیرالمؤمنین علیه السلام از بالای منبر او را صدا زد که: ای حسن؟ چه کار میکنی؟ گفت: کلام شما را مینویسیم که بعد روایت کنیم.
امام علیه السلام کلمهای آمیخته از تحسین و توبیخ به او گفت فرمود: «هُوَ سامریُّ هذه الاُمْة»(1)وی سامری این امت است؛ اشاره دارد به آنکه قرآن فرمود: (فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ)2 یعنی قبضهای از آثار رسول جبرئیل یا موسی برگرفت. یعنی وی هم قبضهای و مشتی از آثار رسول برگرفت.
امام علیه السلام در دنبال سخن خود فرمود: ولیکن سامری میگفت «لامساس» و این سامری میگوید: «لا قتال».
کلام امام علیه السلام اشاره به خانه نشینی حسن بصری بود که به همراه امام علیه السلام قتال نکرد، امام علیه السلام اشعار
1) (1) الاحتجاج: 251/1.
میدارد که «لا قتال» درست نیست، باید همچنان که مرد نویسندگی و علم هستی مرد قتال هم باشی، آن نیکوست که مرد علم هستی اما باید مرد جنگ هم باشی.
از این اسناد ذی قیمت و نظایر اینها، به دست میآید که عرب در دولت علی علیه السلام عرب غارتگر نبود، در عین شهسواری ملکۀ ضبّاط علم شدند، من برابر این استبعادها که میگویند: تمدن آن روز کوفه اجازه نمیداد که علی علیه السلام در سخنرانیهای خود پایۀ سخن را در موضوعات علمی «ماورای طبیعت» و علم الحیاة و علم وظائف الاعضاء تا آن حدّ بالا برد که در نهج البلاغه مضبوط است.
میگویم: کوفه را مرکز تمدن معنوی عربی اسلام میدانست و از چهل هزار جنگجوی کوفه؛ دهها هزار مستمع لشگری در هر جمعه داشت که راهزنان و غارتگران آنها مانند ارباب تصنیف و تألیف؛ کتب و تألیفات داشتند.
امام علیه السلام میدانست که از انقلابی که در عالم از سطوت اسلام شده لرزشی در جهان و فکر بشر آمده که در نفوس و مسامع و مشاعر امم دیگر هم حرکت اصلاحی آن به روزگاران دراز خواهد کشید و به دنبال خود دنیا را حرکت خواهد داد؛ پس فوق چهل هزار جمعیت را همیشه در نظر میگرفت و فوق عوامها را به خود متوجه میدید؛ امام خطیب علیه السلام به نظر دوربین همۀ آیندۀ اسلام را بلکه دنیا را زیر منبر خود میدید، بدین نظر امام علیه السلام قیافه همه گونه مستمعان را از ادبا و خطبا و حکما در حالت استماع و انتظار سخن میدید؛ همۀ جهان آن روز را متوجه میدید که میخواهد بعلاوه از نمایش قوای جنگی سخن
اسلام را از مؤسسان اول بشنود.
این؛ چه از نظر غیب دانی امام علیه السلام باشد و چه از نظر قیاس برداری و مقایسۀ پیشرفت نهضت، عرب.
نهضت عرب را تنها نهضت جهان گیری و لشگر کشی نمیدید، آن را نهضت علمی میدید و اصلاحی جهانی به نیروی نبوت میدانست؛ میدانست که در دنبال این نهضت باید کوفه پایتخت و بالمثل «بغداد دارالعلم و قرطبة دار الادب» شود و هزاران شهرها و قصبات دیگر و دیگر از این درسها آلاف الوف مدارس بر پا کنند و باید از طنین صدای این نهضت انقلابی؛ دنیا بکوشند که از مبادی اسلام سخن بیاموزند؛ از آثار آن؛ دول معظم بسازند؛ امپراطوریها و دول شاهنشاهی بر پا کنند که پرمایه و با مایه باشند. و امام علیه السلام خود از مؤسسان اول است. باید امام علیه السلام عوام را عوض کند، از خوی خونریزی عرب بکاهد، روحیه همین اعراب چپاولگر را به روح علمی عوض کند و کرد.
باید به اهتمام این گونه زمامداران تا به این حد و بدین سان روح علمی و فلسفی در امتی دمیده شود.
واقعاً قیام پیغمبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام قیامت بوده، موجب انقلاب همۀ طبقات بوده، جهان سیر تاریخی را در اثر آن عوض کرد؛ قیام عجیبی بود؟!! و سرزمین کوفه در زمان علی علیه السلام مانند ارض محشر، هشیار سرزمینی «ساهره» یعنی بیدار بوده، خواب از چشم همه ربوده بوده.
واقعاً (یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ قُمِ)1 ؛(یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ)2 ؛ از حنجره و نای علی علیه السلام به جهان صدا کرد، نقاره خانۀ علم کوفته شده:
(فَإِذا نُقِرَ فِی النّاقُورِ) ؛(1)گویی به کار آمد.
خیز و در دم تو به صور سهمناک تا هزاران مرده برخیزد ز خاک
هوشمندی میگفت: غرور من به فکر خودم چنان بود که ممکن بود مرا به کار دین سازی وا دارد، ولی وقتی به نهج البلاغه برخوردم و دیدم این همه حرف حسابی از یک تن به جا مانده، منصرف شدم چون رجال عبقری هر کدام بیش از یک حرف صحیح و دو کلمه و کلام، حرف حسابی ندارند.
باید دانست که: سرّ بقای نفوذ اسلام و بقای دولت قرآن در دنیا با وجود انقراض دولت آن، روزی عرب وجود همین مؤسسان والا و همین تمایلات علمی و مایههای علمی و مبانی علمی بود، من در فرصتهای دیگر آثار تمدّن اسلامی را در کوفه خواهم گفت و جدولی برای ضبط نام اصحاب امام علیه السلام که جنبۀ علمی داشته یا تألیف کتاب داشته، مانند سلمان فارسی و میثم تمار و حارث اعور فقیه و... ساخته همه را در آن قائمه یاد خواهم کرد تا اثبات کنم که اینکه میگویند: عرب ایتالیای شرق است؛ یعنی در دزدی و بهادری، در اثر تربیت علی علیه السلام و زمامداری او و این خطابهها تبدیل شد.
1) (3) مدثر (74):8.
امام علیه السلام میدانست که توجه عرب به جنگ و غنیمت و غارت (بدانسان که بود) یکسره توجه به مادیات را ایجاب میکند، آن هم با حذف توجه به مقدمات تولیدی و این گونه توجه عالم را خراب میکند. تنها زمامداری که حکومت او فلسفی بود، همان امیرالمؤمنین علیه السلام بود که با ایجاد روح علمی در ملت میکوشید و مقدمات تولیدی را نیز برای حیات ملت غفلت نمیکرد.
همین رنگ ممتاز بود که حکومت علی علیه السلام را حتی از حکومت شیخین هم ممتاز کرده بود.
گذشته از این که معدلت این دو حکومت فرق داشت، حکومت علی علیه السلام عادلانه بود که حتی عجم را هم بهره میداد، ولی حکومت عمر تنها عرب را؛ این دو طرز حکومت را فاصله زیاد است، ولی بیشتر فرقی که بین این حکومتها بود در سه جهت مهم بود که:
1 - یکی از آنها آن بود که حکومت علی علیه السلام چنان که گفتیم حکومت علم پروری بود تا گویی حکومت یک فلسفهای بود و حکومت دیگران حکومت قوّه بود. این طرز حکومت که نضج فکری را تضمین میکرد، حکومتهای دیگر اسلامی را حتی رقیب خود «معاویه» را مجبوراً وادار کرده بود که گاهی از آثار علمی امام علیه السلام بدزدد و به خود نسبت دهد. عهدنامهای که امام علیه السلام برای محمد ابن ابی بکر شهید; نوشته بود، به کشتن او به دست معاویه افتاد. این عمل را با آن کرد.
ابراهیم ثقفی - از اصحاب خود بازگو کرده میگوید: که علی علیه السلام همین که کتاب عهدنامۀ محمد بن ابی
بکر را برای او نوشت و فرستاد، محمد معمول خود قرار داد که در آن همی نظر میکرد و به آداب آن میپرداخت تا همین که عمرو عاص بر او غالب شد و او را کشت. کتب او را به تمامی برگرفت و برای معاویه فرستاد معاویه همی در آن کتاب «عهد نامه» نظر میکرد، از آن تعجب مینمود، اظهار شیفتگی میکرد. ولید بن عقبه همین که شیفتگی معاویه را بدان دید گفت: امر بده که این احادیث سوزانده شود معاویه گفت: خاموش، چون تو رأی نداری. ولید گفت: پس آیا این که مردم بدانند احادیث ابوتراب نزد تو هست و تو از آنها میآموزی این رأی است؟!!
معاویه گفت: جانم، آیا مرا امر میکنی علمی را مانند این بسوزانم، به خدا سوگند! من علمی را جامعتر از این و محکمتر و حکیمانهتر از این نشنیدهام.
ولید گفت: اگر تو از علم او و قوّۀ قضای او تعجب میکنی و به آن شیفتگی داری، پس بر سر چه با او میجنگی؟
معاویه گفت: اگر این نبود که ابوتراب عثمان را کشته، سپس ما را فتوا میداد از او اخذ میکردیم. بعد معاویه اندکی ساکت شد و سپس نگاهی به اهل مجلس کرده گفت: هان! هشدارید! ما نمیگوییم که این از کتابهای علی بن ابی طالب است، ولیکن میگوییم از کتابهای ابوبکر است که نزد پسرش
محمد بوده، ما در آن نظر خواهیم نمود و اخذ خواهیم کرد.
گوید: این کتب در خزائن بنی امیه میبود تا عمر بن عبد العزیز والی شد؛ او بود که هویدا کرد که اینها از احادیث علی ابن ابی طالب علیه السلام است.
گوید: همین که به علی علیه السلام خبر رسید سخت بر آن اندوهگین شد. عبدالله بن مسلمه گوید: علی علیه السلام بعد از نماز جماعت که در عقبش خواندیم رو به ما کرده، شعری اندوهناک خواند. ما گفتیم: چه شده؟ فرمود: من محمد بن ابی بکر را والی مصر کردم، او برای من نوشت که من علم به سنت ندارم. پس من کتابی برای او نگاشتم که متضمن ادب و سنت بود، او کشته شده کتاب را ربودهاند.(1)
صحیفۀ سجادیه را پسر زید شهید حضرت یحیی شهید پیش از کشته شدن خود به مدینه برگردانید که مبادا بنی امیه آن را پس از کشته شدن او به دست آورند و در خزانههای خود پنهان کنند و سپس به خود نسبت دهند.
عرب فهمیده بود که غلغلهای که از فتوحات در جهان افکنده تنها به محض زورمندی نیست، بلکه سرچشمه از معنویت نبوت گرفته و همان نبوت
1) (1) الغارات: 159/1-162.
غامضترین اسرار خود را به مستحفظان مخصوصی از یاران محمد صلی الله علیه و آله داده، بنابراین همین که علی علیه السلام به علوم لب باز میکرد مانند تشنگان سخن را از او میگرفتند. همین القاآت از «زمامداران» از این «مستحفظان آثار» موقعیت قبولی به اینگونه توجهات داده بود؛ چون قرآن این بحثها را مجملاً به فکر بشر آورده بوده، تمایل حس کنجکاوی داده و راسخان علم را به گواهی طلبیده بود؛ این کار به علی علیه السلام فرصت داده بود که سخنرانی از اسرار «لاهوت» بکند و گوشها از او نرمند، میدانید که وجود اعتقادات و معتقدات در مردم طبعاً از مصادری بوده که آنها را مستحفظ علوم نبوّت میشمردند و خود، مؤسّسان عقیده بودهاند.
جوانان اهل بیت علیه السلام بهتر از هر کس و نزدیکتر از هر کس به مصدر اعتقادات و معتقدات یعنی علی علیه السلام که باب مدینۀ علم بود، بودند.
2 - امتیاز دیگری که حکومت علی علیه السلام داشت حکومت تولید و حکومت حیات بود. حکومتهای سابق و لاحق او علیه السلام تنها حکومت نظامی بودند؛ به طوری که عرب حتی حق نداشت در «ساخلوهای عسگری» از قبیل «کوفه و بصره» خانه بسازد اگر چه از «نی»، بلکه میباید خیمه نشین باشند و وضع عسگری خود را حفظ کنند تا پس از تقاضای زیاد و اصرار؛ اجازۀ خانههای پوشالی یافتند؛ میبود تا حریقهایی در نی و دستههای نی خانهها واقع شده تا اجازه یافتند که از گل بسازند، ولی باز به شرط آن که وضع سپاهی و عسگری داشته باشند که هر وقت حکم جهاد آمد دلبستگی به سرزمین نداشته باشند.
این وضع ناپسند آثار بدی در نفوس دارد؛ سجیه جنگجویی افراطی میدهد؛ اعدام فضیلت کار و صنعت و زراعت میآورد و افراط و تفریط در فقر و
ثروت میدهد، تا جنگها و فتوحات باشد؛ دارایی و مال هست، ولی به افراط صرف میشود موجب خبط و شماس(1)است و همین که این باد بخوابد تنگدستی و گرسنگی میآورد که گاهی به ذلت میانجامد و گاهی به درندگی میکشد.
«مُنِیَ النّاسُ لَعَمْرُو اللّه بخَبطِ و شَماسِ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعتراضٍ»(2)یعنی مردم گرفتار و مبتلا شدند در زمان فتوحات پیاپی به خبط و چموشی و هر دم به رنگی و اعتراض»
ارنست در کتاب «بعد» گوید: ما بعد از جنگ به واسطۀ خوی جنگی که آموخته بودیم دیگر نمیتوانستیم به زندگانی آرام بسازیم و به کار و وقار بپردازیم.
یکی از افراد ایلیات که طبعاً جنگجویند؛ پس از شنیدن صفای بهشت پرسید: آیا در بهشت جنگ هست؟ گفتند: نه. گفت: پس به چه درد اخوره، مرا سرّ آن نیست.
ولی دولت امیرالمؤمنین علیه السلام بر خلاف این تشویق، به عمران زمین و تشویق به توطن میکرد؛ زیرا عمران کردن زمین حب وطن میآورد، در عرب چون دست عمران در کار نداشتند، حبّ وطن در اشعار و آثارشان نیست، فقط از کوچ و ترحال(3)و خاکستر و اطلال(4)زمزمه میکردهاند.
آن طرز حکومت عرب مادامی سودمند بود که عرب در کار فتوحات بوده دشمن در مقابل بود، ولی سپس به کار نمیآمد. آری، پس از جهانگیری هم تا چندی برای ادارۀ امور حکمرانی لازم بود که دست از کار کشیده به وضع نظامی باشد، ولی آن هم برای ادارۀ رعیت نه دریدن رعیت. لذا در زمان عثمان وقتی که جهانگیری کمتر شده بود و فتوحات متحول به سکونت شد، در انتخاب رجال برای حکمرانی هجوم میشد، مزاحمت فراهم میآمد، با یکدیگر کشمکش رخ میداد؛ زیرا همه تعوّد و عادت به کار حکمرانی یعنی کار غیر موّلد ثروت کرده بودند، همی به زندگانی سربازی که نوعی سرباری و آسایش خیالی دارد و کوشش در عمران زمین نمیخواهد خوی گرفته بودند و اگر چنان پیش میرفت عروبه در دار بوار بود.
موالی در زمان یکی از این دو حکومت شکایت نزد امیرالمؤمنین علیه السلام بردند که عرب ما را به بازی نمیگیرد، امیرالمؤمنین علیه السلام برای اصلاح بین طبقات و حمایت از رنجیدگان به حوزۀ مشاورۀ حکومت «مسجد النبی» تشریف برد. موالی در بیرون صف کشیده به انتظار مانده بودند که ببینند نتیجۀ مذاکرات چه خواهد شد؟. دیدند که کار سخن از طرفین بالا کشید، آنها به روی امیرالمؤمنین علیه السلام داد میزنند که ما ابا داریم از این پیشنهاد.
«قَدْ ابینا ذلِکَ یا ابا الحسن قَدْ ابینا ذلِکْ»
امیرالمؤمنین علیه السلام خشمگین از مسجد بیرون آمد و
فرمود: هان ای موالی! اینان به هیچ وجه شما را به کارهای حکومت نمینگرند، بر شما باد به تجارت؛ زیرا من از پسر عمم صلی الله علیه و آله شنیدم که نُه قسم رزق در تجارت و یک قسمت آن در حکومت و ولایت است.(1)
امام علیه السلام آنها را به سلطنت پایدار «اقتصادی» هدایت فرمود و نکتۀ آن که به زراعت امر نفرمود با آن که زراعت پایدارتر است، شاید از آن جهت بوده که در حکومت بنیامیه شرایط زراعت را برای آنها عملی نمیدیده، همان طور که بعدها در زمان «حجاج» معلوم شد که بنی امیه آفت زراعتاند حکومت آنها ریشۀ زراعت را میسوزاند؛ امروز سلطنت اقتصادی معتبرتر از سلطنت سیاسی است. امروز سیاست تابع اقتصاد است، دو امتیاز از جهت اقتصادیات در دولت علی علیه السلام بود که تأمین حیات جمعیت را برای همیشه میکرد.
یکی تأمین ملاحظه کارهای مولد ثروت برای ملت.
دیگری تأمین قسمت عادلانه و ملاحظه تقسیم ثروت.
هریک از این دو ضرورت حیاتی دارد؛ امر حیاتی است؛ در حکومت نظامی خلفاء و نظامیان عرب خلل به هر دو اینها وارد بود.
اما امتیاز اول: پیغمبر صلی الله علیه و آله که پدر اجتماعی بشر بود برای منقلب کردن عرب از وضع خانه به دوشی که منشأ تهیدستی، اولاد کشی، نهب و غارت قبایل بود هر
1) (1) الکافی: 318/5، باب النوادر، حدیث 59؛ بحار الأنوار: 160/42، باب 124، حدیث 31.
کسی ره به حضورش معرفی میکردند میفرمود: «هَلْ لَهُ حِرْفَةُ» یا پیشهای دارد یا نه؟: اگر میگفتند نه، میفرمود: «سَقَطَ مِنْ عَیْنی.»(1)یعنی از چشم من ساقط شد. بیشتر از صناعت، اصرار به زراعت داشت، به وضع کشاورزی که مایۀ آن آب و خاک است و مایۀ توانگری است تأکید میکرد میفرمود «گاوآهن تیز و گوسفند داری» خوب مالی است. میفرمود:
«خَیْرُ الْمالِ سُکْةُ مأبورَةُ و مهرة مأمورة»(2)
یعنی: بهترین مالها گاو آهن تیز است و گوسفند بزا.
سکۀ: همان آهن خیش است که به دنبال گاو میبندند.
و مأبور از «ابره» تیز است. شاید ذکر خیش و سکوت از ذکر «گاو کار» برای اشعار به این حکمت است که شخم زمین منظور است، از هر طریق که باشد. منظور این است که افراد عاطل بشری را مانند اعراب خانه به دوش که تن به زحمت کشاورزی نمیدهند، به کار وا دارد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله پدر اجتماعی بشر بود، برای منقلب کردن عرب از وضع خانه به دوشی که منشأ تهیدستی، اولاد کشی، نهب و غارت قبایل بود به وضع کشاورزی بیش از این تأکید میکرد.
امام صادق علیه السلام از پدرش از آباء گرامیش روایت میکند که از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیده شد که کدام
مال بهتر است؟
فرمود: زرعی است که صاحب آن نیک آن را زراعت کند، نیک عمل آورد و روز خرمن حق او را بدهد.
راوی پرسید: پس از زرع، چه مالی خیر و بهتر است؟ فرمود: مردی در سرپرستی گوسفندان خود باشد در جستجو باشد تا آنها را به مواضع باران ببرد نماز را بر پا میدارد و زکات خود را میدهد. گفته شد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله بعد از گوسفند، چه مالی خیر است؟
فرمود: گاو یعنی ماده گاو، صبحانه خیر خود را میدهد و بیرون میرود، شامگاهان هم پستان پر خیر را همراه میآورد «پیش ما ایرانیان» خرمن است که روزی دو مرتبه صاحب آن را برمیدارد.
گفتند: پس از گاو، چه مالی خیر است؟!
فرمود: درختان بارور که در گل دیگ و بر زده در جای خود خوراک میدهند، نیکو چیزی است درخت خرما؟! هر کس آن را بفروشد ثمن او چونان خاکستری که بر سر تل بلند باشد و باد طوفان سخت بر آن بوزد از دست میرود، مگر آن که به جای مکان آن خلفی بنهد.
گفتند: یا رسول الله صلی الله علیه و آله پس از نخل و خرما، چه مالی خیر است؟
حضرت او صلی الله علیه و آله ساکت شد. مردی گفت: پس شتر کجاست؟ یعنی نامی از او نبردی.
فرمود: نه! شترداری همه شقاء، جفاء و رنج و بلا است، خانه به کولی دارد، بامدادان پشت به خانه دارد شامگاهان نیز؛ اقبال آن ادبار است و ادبار آن نیز، و خیر آن جز از جنبۀ شوم آن نمیآید، لیکن مردمی را بدبخت و بی تقوا مییابد.(1)
شترداری را که سخت نکوهیده البته نه از جنبۀ ذاتی شتر است، بلکه از جنبۀ تأثیر آن در طرز معیشت است؛ زیرا لازمۀ شترداری همانا خانه به دوشی عرب و بادیه نشینی؛ بادیه گردی و خانه به کولی است و تا این زندگانی خانه به کولی و لوازم و ملزومات آن در کار باشد پابند به زمین نخواهد شد؛ دست از تولید کوتاه است؛ تهیدستی بر در است و منشأ هر نکبت و هر گونه قتل و غارت بوده، تا فقر عمومی متفشی شده؛ منشأ اولادکشی میگردد، زندگانی نظامی و فتوحات هم همین خصیصۀ نکبت بار را دارد. در این دو طرز زندگی هم ریشۀ معاش از آب و خاک بیرون است؛ هم ریشۀ حب عمران از دل. و سرّ ویرانی دهکدهها در زمان بنیامیه و افراط در جمعآوری مالیات تا به حدی که دهکده ها را ویران مینهاد همین بود؛ همین که دست از تولید تهی شد، هستی از دست میرود حتی هستی اولاد؛ زیرا بیشتر منشأ اولاد کشی عرب ترس از تهیدستی بود، در سورۀ انعام که سورۀ اقتصادیات قرآن است تصریح به همین است (قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ قَتَلُوا
1) (1) الکافی: 260/5، باب فضل الزراعة، حدیث 6؛ معانی الاخبار: 196، حدیث 3.
أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَیْرِ عِلْمٍ)1 باز میفرماید:(وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ مِنْ إِمْلاقٍ)2 اولاد خود را از تهیدستی مکشید.
خسارتهای تنگدستی و تهیدستی زیاد است: یکی این است که اولاد خود را از دست میدهند. و چون همین که دست جامعه از تولید برید از ثروت هم میبرد؛ اصرار رسول خدا صلی الله علیه و آله این بود که دست از تولید نبرد، میدید که ظواهر فریبندۀ فتوحات و غنیمت چشم و دل را میفریبد، نفوس را گول میزند و قانع به عوائد باد آورد آن میکند، تا به اندازهای که وسایل تولید را سسست میگیرند، بلکه دست از آن میشویند به بیاعتنایی ملک و آب را رها میکنند تا ویران میگردد.
نهایت آن که عرب پیش از اسلام به یک نظر و بعد از اسلام به نظر دیگر این جنبۀ تولید را از دست مینهاد پیش از اسلام برای این که تن به زحمت نمیداد چشم به بارش داشت هر جا باریده؛ سبزۀ خودرو روئیده میدید، میدوید در اثر هجوم بر سرزمینهای خودرو با یکدیگر بر سر آن زمینها مزاحمت میکردند چون مواد خودرو در صحنۀ طبیعت کم است تنازع و تزاحم رخ میداد البته آن چیزها که موادّ خام آن بیمداخلۀ دست صنعت، مورد استفادۀ کامل گردد و کفاف جمعیت را بدهد کم است، هر درخت کوهی میوۀ آن لاغر است؛ به پیوند نیکو میشود، چون طبیعت هر میوه و دانه را خود به خود به قدر میزان حفظ
نوع بیشتر مدد نمیدهد، مگر دست بشر به صنعت درکار آید تا بر محصول بیفزاید، به حقیقت افزودۀ دست خود را بشر بخورد.
و بعد از اسلام به واسطۀ غرور به زندگانی نظامی؛ اتفاقاً جمعیتی که به روح نظامی و رویۀ نظامی گری زندگی کرده باشند به عمل خود و به دست صنعت و تصرف خود چیزی را بر طبیعت نمیافزایند، پس مضیقه ایجاد میکنند این دسته مردم خوی به کمترین زحمت دارند. عموم خانه به دوشان از اعراب اولیه؛ لرها و ایلات بیسروسامان قوۀ استعمال دست برای تولید رزق ندارند که خوی سیادت، قهر و غلبه در آنها به حد افراط تولید میشود. عمل ملایم، کار ملایم، صنعت و زراعت مطابق میل آنها نخواهد بود طبعاً سر در پی کار نداشته. سکونت در راه عمران نخواهند داشت، بلکه عاجز از آن خواهند شد.
لذا عرب تا هنگامی که فتوحات بود سرزنده بود؛ سپس آن مقدار از آنان که در بلاد پخش شدند و به واسطۀ طبیعت بلاد به اعمال صنعت آزمون شدند نیکو ماندند و باقی منقرض و متلاشی شدند و قبل از انقراض و تلاشی در سر عوائد غنیمت خود را کشتند، طبقۀ عالی به تحمیل سیادت معتاد شده، به حکمرانی اجباری از خود قانع بود، عمل و عمران و کار را از سایر خلق میدانست و بهره آن را از خود و طبقۀ سافله به نحوی به درندگی و ربودن و بردن و خوردن معتاد و به تملق بیحدّ و جنایت شدید برای ارضای طبقه عالیۀ مجبور شدند، چون دست خودشان دست مولّد ثروت نبود و کلید ثروت در انگشتانشان نه و از طرفی به جای انگشت هنر و صنعت، بازوی شمشیر زنی و اعمال سرپنجه فعّال درندگی قوی داشتند و خوی سرکش و حس اشرافیت تقویت شده خطرناک شده بودند، در
قضیۀ کربلا آن کارهای وحشیانه را کردند که از تصور آن، استخوان انسان میلرزد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله که پدر اصلاح بود برای این که از آن بکاهد و بر این بیفزاید؛ از آن زنهار میداد و به این تشویق میکرد؛ دربارۀ آن میفرمود.
میفرمود: از چیزی که بیشتر از هر چیز بر شما میترسم فتوحاتی است که در آن غنچه دنیا به روی شما میشکفد.
و دربارۀ این فرمود: کسی که ملک مزروع خود را بفروشد، مبارک برای او مبادا.
عمر بن خطاب از خود درآوردی برای جهاد و به نام جهاد، عرب را از شهرنشینی و اتّخاذ وطن؛ مانع شده از علاقۀ به آب و خاک بازداشت مقصدش در اول خوب و نیکو بود، ولی مفاسدی در پی داشت که در ادامۀ مطلب معلوم شد؛ زیرا عرب همین که به روش زندگانی نظامی محض آموخته شده دستی به آب و خاک و تولید نداشت و کلید دیگری برای رزق خود نیافت به کارهای ناروا دست زد در دوران بنیامیه در دنبال این گونه زندگانی طبقهای شدند که چشم به عوائد لشگری دوخته، در وقت خشکیدن این سرچشمه مجبور شدند به راهزنی و استخدام در راه تقرّب به حکمفرمایان و توسّل به اعمال کارهای خشن زشت؛ نظیر همان کارها که در دوران جاهلیت از تنگدستی دختر خود را میکشت. این نوبه چون دخترکشی حرام بود لاجرم برای تقرّب به مثل «حجاج بن یوسف» دختران خود را به تحفه میبردند.
و نیز در اثر اجحاف حجاج بن یوسف، وقتی حکومت عراق را به یزید بن
مهلّب پیشنهاد کردند از قبول آن سر باز زد، به عذر اینکه چون حجاج بن یوسف بلاد را ویران کرده، از تحمیل خراج، هستی مردم را گرفته، اگر من بخواهم آنچه او میگرفته بگیرم، مردم را از پا درمیآورم و اهل ولایت خودم هستند و اگر بخواهم به کمتر اکتفا کنم، دولت قبول نمیکند.
از اثر فشار اجحاف حجاج بن یوسف؛ دهات و مزارع ویران شدند؛ زیرا ارباب دهات مهاجرت کرده، به شهرها و عاصمه ها و پایتخت کوفه و بصره پناه آورده بودند؛ دهها و دهکده ها را به کسان خود واگذار کردند در ازای ثمن بخس. و آنها نیز در نوبۀ خود وقتی از هستی افتادند رها کردند و در برابر ارزش دهکده به همان قانع شدند که دهکدهها به نام کسی باشد که خراج را به عهده بگیرد. طبقۀ دیگری که تقبّل کردند باز به نوبۀ خود از پا درآمدند آنان نیز به شهرها رو آوردند، وقتی دهکده ها خالی شده بایر ماند و به خراج لطمۀ زیاد وارد آمد، حجاج مجبور شد، وادار کرد که مأموران مردم مهاجر را به زور از شهر به سوی ده برانند، مردم به جای دهکدهها رو به سوی بیسر و سامانی نهاده سر به صحرا گذاشته با زن و بچه در بیابان و هامون متواری شدند و همی فریاد «وا محمّدا وا محمّدا» به آسمان میرساندند.
معاویه سرسلسله اموی در آغاز خلافت خود در مواقع صلح با حضرت مجتبی علیه السلام در نخیله در خطابۀ خود گفت: من والی شدم نه برای این که نماز را بگذارید یا زکات بدهید یا حج بکنید، بلکه برای این که بر شما امر و فرمانروایی
کنم.(1)
این سخن عجیب را در تلاقی در لشگر «عراق و شام» در آغاز صلح گفت و نخواست در پرده باشد. ضررها و زیانهای تربیت نظامی محض و حکومت نظامیان که رنگ دولت عمر بود، اینجاها است.
اینجاست که گفتیم عمر از تهیۀ خیر و صلاح عاجز بود و اعمال او اعمال پدرانه نبود، فقط اعمال یک فرماندهی بود که در موقع قوّت نفوذ اسلام آن قوۀ ساحره را در دست گرفت. با آن که قوۀ ساحره از تحریک سابق «عصر نبوت» باز گرم و داغ بود، متحرک بود که به سرعت سیر مکتسبۀ خود پیش میرفت. و هر کس در رأس جمعیت قرار میگرفت، همین فتوحات خارق العاده را پیش میبرد. عمر بهرهای از بازوی قوی و مشت آهنین سلحشوری برد؛ ولی کشور عرب را کشور نظامی کرد؛ صالح برای آن نبود که نقشۀ خیر همیشگی و خانهداری برای رعیت به دست بدهد. گرچه این بحث استطراد است، ولی بالاخره پدر نبود. پیغمبر صلی الله علیه و آله فقط میفرمود: من و علی پدران آسمانی این امت هستیم.(2)پدر تاجدار آن است که پافشاری زیادی به ازدیاد آب و نهال و وسایل تولید داشته باشد.
امیرالمؤمنین علیه السلام را دیدند که به همراهی عملهها با بیل و کلنگ شترها را بار کرده، لنگههای هسته خرما را رو به صحرا میبرد. راوی پرسید: چیست؟ یا امیرالمؤمنین، امام علیه السلام به جای این که بفرماید هستۀ خرماست؛ از آتیۀ آن خبر
داد. فرمود: صد هزار درخت خرما، ان شاء الله.(1)
معلوم میشود صد هزار دانۀ هسته بوده که به ملاحظه مآل آنها را در نخله و درخت شمرد.
امام باقر علیه السلام میفرمود: یکی از آنها خطا نرفت.
در روایت دیگر همین مذاکره هست اما نه در بین راه صحرا، بلکه راوی وارد بر منزل امام علیه السلام شد، دید که امام علیه السلام روی لنگۀ شتری نشسته است؛ پرسید و همین جریان مذاکره شد.
پدری که صد هزار درخت خرما «نخلۀ» تناور؛ در هسته ضعیف ببیند، راه توانگری میدهد.
امیرالمؤمنین علیه السلام پدر زمین و پدر ائمه اسلام، پس از احداث نخلستانها و احداث قنوات وصیتنامهای راجع به آنها نگاشته و به امام مجتبی علیه السلام سپرده، در جملهای ذیلاً مینگارد:
هیچ فصیلی از این نخلستانها نباید فروش برود بلکه باید به مصرف کشت نوین برسد تا زمین پر درخت و نهال گردد به حدی که مشکل گردد.
مقصود از فصیل پاجوش درختان است که قابل کشت جداگانه است. سفارش او علیه السلام راجع به فضایل درختان یعنی تج و نتاج و پیوند آن به این، تأکید عجیب است. کلمۀ «مشگل» را نهج البلاغه تفسیر کرده که زمین را
1) (1) الکافی: 74/5، حدیث 6؛ بحار الأنوار: 58/41، باب 105، حدیث 9.
از زیادی نهال و غرس نشناسند. فرماید این عبارت از ابلغ عبارات است.
مبالغهای بهتر از این و بیشتر از این در عمران تصور نمیشود؛ واقعاً امرای سخن و کلامند، سخن از آنها ریشۀ عمیق دارد و بر سر آنها شاخهاش سایه افکنده است؛ عجیب عبارتی است، عجیب عمران و عمارتی است، عملش بهترین وسیلۀ عمران را در کار درختکاری به کار میبرد که عمران ریشه از آب و زمین بگیرد و در اعماق آب و زمین دست داشته باشد، تا هیچ گاه ریشۀ ثروتش نخشکد. واقعاً باید سخن شیوا را در اینگونه موضوعات سودمند به کار برد که هم جبهۀ سر و صورت کلام شاداب بوده، هم غایت آن مثمر باشد.
ابوتراب علیه السلام پدر تاجدار خاک و آب است. میداند در این خاک چه اسرار ثروتی است و چقدر اصرار باید در این راه کرد، مبالغه را در عمل میکند و بیرغبتی را در تمتّع خود. فرق زهد او با زهد زاهدان در همین نکته عجیب است که در تمتّع از لذات بیرغبت و در عمل مبالغه کار است.
زهّاد زهد را به این میدانند که از عمل عمران و از تمتّع؛ از هر دو برکنارند، ولی امام علیه السلام از تمتّع برکنار است و در عمل به حدّ اعلی مبالغه کار است. عمل را میکند نه به منظور تمتّع.
از اینجاست که هم از زهاد ممتاز و هم از مردم دنیا عموماً ممتاز است؛ زیرا مردم دنیا هم به عمل فرو رفته و هم به لذات تمتّع نظری دارند، او علیه السلام نه چنین است و نه چنان؛ نه به لذات تمتّع نظری دارد، نه هم مثل زهاد است که چون نظری به لذات تمتّع ندارند از کار هم صرفنظر میکنند. بلکه در این خصیصه و
امتیاز هیچ کس پهلوی او علیه السلام نمینشیند، تنها در پدر نسبت به اولاد این خصیصه به طور غریزه هست که در راه راحت آنها کار میکند و در تمتّع، لذت بردن آنها را در نظر میگیرد و به همان خوش است، در همان موضوع که فصیلها را در وصیتنامه توصیه میکند، همان جا همان نخلستانها از صدقات امیرالمؤمنیناند؛ پدر تاجدار است در درجۀ ثانی پدری بر امت تالی تلو پیغمبر صلی الله علیه و آله بوده، پدر تاجدار خاک است. ابوتراب است؟!! در راه راحت ملت کار میکند و در تمتّع، تمتّع را خود در نظر نمیگیرد و اگر این کار نیکو انجام بگیرد به آن خوش است.
در زمان دولت خود در کوفه نوبتی خرسندی در کلامش هویدا بود.
میفرمود: در سراسر عراق، رعیت من در نعمتاند، آبشان شیرین و گوارا، نانشان گندم و در زیر سایهاند(1)احدی نیست که چنین نباشد.
این زهد عجیب که شیوۀ پدرانه است. در حفر قنوات «ابی نیزر و صدقۀ آن» مشهود است دو عمل عجیب؟! از یکی حرص به کار هویدا میشود. و از دیگری زهد بیحساب. و جمع این دو کلمه در تحت واژهای نمیشود مگر کلمۀ مخترع ما؛ زهد پدرانه و یا شیوۀ پدرانه.
نص حدیث را بنگرید:
ابونیزر را آزاد کرده بود با شرط پنج سال خدمت به نخلستان و برای سرپرستی مزارع و چشمههای خود گماشته بود، یکی از آن چشمهها به نام «عین ابی
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 99/2.
نیزر» است. گوید: روزی امیرالمؤمنین علیه السلام به سرکشی مزرعه آمد پیاده شد و فرمود: غذائی هست؟ گفتم: غذائی که برای امیرالمؤمنین علیه السلام نمیپسندم، کدوئی از همین مزرعه است با روغن پیه بریان شده.
فرمود: همان را بیاورید. آوردم. امام علیه السلام برخاسته دستها را بر سر کرتوی آب برای صرف غذا شست و تناول فرمود، سپس بعد از صرف غذا مجدداً بر سر کرتو برخاسته، با ریگ نرم دستها را کاملاً شست. چند مشت آب میل فرمود، دست را بر شکم مالید و فرمود: دور افتاده باد کسی که شکم او، او را داخل آتش کند.
سپس فرمود: کلنگ را بیاورید. کلنگ را گرفت و در قنات فرود آمد، بسیار کلنگ زد تا خسته شد برای رفع خستگی بیرون آمد حالیا که عرق میریخت با انگشتان خود آن عرق را از پیشانی به زمین ریخت و باز به قنات فرود آمد، همی کلنگ میزد و همهمه میکرد تا ناگهان رگ آب بسان نهر گلوی شتر فواره به بالا زد. امام علیه السلام فوری بیرون آمد با آن که عرق میریخت میگفت: صدقه است؟!! صدقه است؟!! دوات و کاغذ بیاورید.
گوید: بشتاب. دوات و کاغذ آوردم، به خط خودش نوشت: این وقفی است از بندۀ خدا علی امیرالمؤمنین علیه السلام بر فقرای مدینه.
صدقه قرار داد این سرچشمه و عین بغیبغات را برای فقرای مدینه. صدقهای که نه فروش میرود، نه هبه میشود، نه انتقال میپذیرد تا خدا «وارث آسمانها و زمین» آنها را ارث ببرد مگر آن که حسنین به آن محتاج گردند که ملک طلق آنها خواهد شد.(1)
کامل مبرّد چنین روایت کرده است.
آیا شنیدهاید که: علی علیه السلام مال زیاد داشت، ولی هیچ چیز نداشت، پنج حدیث در این باره بشنوید.
1 - دربارۀ کثرت مال امیرالمؤمنین علیه السلام (مناقب سروی) از تاریخ بلادری و فضایل احمد روایت کرده که: حالیا که غلّه علی علیه السلام فرمود: چهل هزار دینار بود، همه آن را صدقه قرار داده، سپس شمشیر خود را علی علیه السلام فروخت و فرمود: اگر نزد ما غذای شام (عشا) بود این شمشیر را نمیفروختم.(2)
2 - سید بن طاوس در کشف المحجة روایت کرده گوید: علی علیه السلام فرمود: من فاطمه علیه السلام را تزویج کردم؛ در حالی که رخت خواب «فراش» نداشتم و امروز صدقات من اگر بر همۀ بنی هاشم تقسیم گردد، هر آینه گنجایش و سعۀ همه را دارد.(3)
3 - در این کتاب گوید: علی علیه السلام اموال خود را وقف کرد در صورتی که غلۀ
آن چهل هزار دینار بود.(1)
4 - «کافی» از عبدالاعلی مولا آل سام بازگو کرده گوید:
من به امام جعفر صادق علیه السلام گفتم: مردم معتقدند که تو دارایی بسیار داری. فرمود: از این سخن بدم نمیآید. امیرالمؤمنین علیه السلام روزی گزارش بر مردم مختلفی از قریش افتاد؛ پیراهنش شکاف خورده بود گفتند: روزگار؟!! علی مال ندارد؛ امیرالمؤمنین علیه السلام سخن آنها را شنید، به والی صدقات خود امر داد که محصول نخلستان را «خرما» را جمع نموده، برای مردم چیزی از آن نفرستد؛ بلکه آن را به درهم بفروشد؛ دراهم را در همان انبار خرما بنهد، سپس به سراغ یک یک از آنان فرستاده او را دعوت نمود، سپس خرما خواست همین که آن مرد بالا رفت که خرما فرو بریزد با پا زد دراهم پراکنده شد. گفتند: یا اباالحسن! این چیست؟ فرمود: این مال کسی است که مال ندارد، سپس امر فرمود: آن مال را برای کسانی که خرما میفرستادند بفرستند.(2)
5 - شیخ مفید در ذیل آیۀ (الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِیَةً)3 گوید: روایت مستفیضه آمده که مقصود به این آیه امیرالمؤمنین علیه السلام است و مخالف ندارد که امام علیه السلام از کدّ یمین خود جماعتی را آزاد کرد که از کثرت، احصا ندارد و اراضی بسیاری را وقف کرد که خود استخراج کرده بود و
از موات آن را احیا فرموده بود.(1)
6 - تولیت صدقات رسول خدا صلی الله علیه و آله و تولیت صدقات امیرالمؤمنین علیه السلام و تولیت صدقات حضرت فاطمه علیها السلام محطّ نظر بود، بین زید بن الحسن السبط علیه السلام و عمر بن علی علیه السلام و علی بن الحسین علیه السلام.
این مبحث بسیار شیرین است که حوائط هفتگانهای را «کافی» گوید: فاطمۀ زهرا علیها السلام وقف کرد و وصیت کرد: از متروکات خود زوجات پدر بزرگوارش را سهامی و زنان بنیعبدالمطلب را سهامی بدهند و دختران بنیعبد مناف را محروم نگذارند. و هفت حائط خود را وقف کرد.(2)
رنج خود و راحت یاران طلب سایۀ خورشید سواران طلب
تکمیل پدری است؟! در املاک عمومی هم در موقع خلافت خود دست عمران را علی علیه السلام به همین طور به کار داشت.
در فرمانی که راجع به املاک در ضمن عهد نامه «مالک اشتر» که او را والی کشور مصر نمود، فرماید:
تفقد کاملی از امر خراج و اصلاحات امور رعیت بکن چه آنکه صلاح امور دیگران در ضمن اصلاح خراج و خراج پرداز تضمین میشود. و به عکس کارهای دیگران بدون اصلاح اهل خراج اصلاح پذیر نیست؛ زیرا مردم همه عیال و نان خور خراج و خراج
پردازند. باید نظرت باشد که در عمران زمین بیشتر از وصول عوائد خراج مبالغه کنی؛ زیرا دسترسی به وصول خراج نیست، مگر با عمران، هر کس بدون معمور کردن، خراج بخواهد بلاد را خراب و ویران نموده و عباد را به هلاکت انداخته و امر او استقامت نخواهد یافت مگر اندکی، پس اگر اهالی شکایتی از سنگینی خراج، یا از آفت آسمانی، یا از ویرانی نهر، یا از نیامدن بارش، یا از تغییر احوال زمین نموده که به واسطۀ غرق در گل و لای فرو رفته یا زرع از تشنگی خشکیده تخفیفی به آنها بده به قدری که امیدوار باشی که کارشان اصلاح میشود. و مبادا تخفیفی که به آنها میدهی بر تو سنگین باشد، چه همان ذخیرهای خواهد بود برای تو، عائدی آن به تو برمیگردد بدین معنی که صرف عمران بلاد تو و آرامی و زینت ایالت تو گردیده، بعلاوه از آن که مؤثر در جلب حسن ثنای آنها و سرور و شادمانی تو به عدل سرشار در رعیت خواهد بود.
در عین حال برای خود تکیه گاه تهیه کردهای از اثر نیرو و قوتی که به رعایای خود بخشیدهای.
میدانی که به وسیلۀ ذخایری که از اثر راحت گذاشتن در آنها فراهم میآید و ثقه و اطمینانی که به تو پیدا میکنند از اثر عدلی که آنها را بر آن نوازش کردهای. لیاقت معتمد واقع شدن را خواهند داشت:
برای روز مبادا، چون با حوادث خواهد رخ داد که از آن پس هر گاه به آنها تکیه کنی آن را به طیب نفس تحمل خواهند کرد؛ زیرا بلاد «با عمران» تاب تحمل هر تحمیلی که بخواهی، دارند و ویرانی از آنجا به سرزمینی روی میآورد که اهالی ندار باشند. و نداری اهالی از آنجاست که والی و کارگزاران او دیگر طعمشان بجوشد، این قوه به جمع آوری سر بلند کند و به بقای خود بدگمان باشند از عبرتها پند نگیرند.(1)
این صفحه را اگر از روی کاغذ به روی زمین پیاده کنی، سراسر زمین گلستان میشود. فکر خود آن پدر علیه السلام هم همین بود، مالک اشتر دستی از او بود. دیدید که در عبارت همی زمزمه از دارایی و ندارایی رعایا یعنی فرزندان داشت، فرمود: نداری اهالی از طمع والی و کارگزاران است و ندارائی مسبب ویرانی است.
تربیت نظامی پیشین را مشاهده کرده بود که در مغز دماغ عرب جز چموشی و خبط و تلوّن و هر دم رنگی و اعتراض چیزی اثر نگذاشت.
در شقشقیه فرماید:
«فَصَیَّرها فِی حَوْزَةِ خشَناء یَخْشَن مَسَّهُا وَ یُغْلَظ کَلْمُها... فمُنِیَ النَّاسُ لَعَمرُ اللّه بِخَبْطِ وَ شِماسَ وَ تَلّون وَ اعتِراضِ»(2)
مردم مبتلا شدند به عرب فاتح، مغروری با دماغ پرباد که از غرور دستی از
آستین برای ایجاد و عمران برنمیآورد.
پدری برای جهان باید تا بشر را به دستهائی که دارد آگاه کند؛ آن پدر تا جدار و اهمیت سرپرستی او برای بشر به قدر قیمت همۀ بشر و منابع تکوین ارزش دارد؛ از جهت علم و تأسیس محیط علم ارزشی دارد و از جهت تأمین مواد معیشت و تغییر وجهۀ بشر از جنگ به سمت تولید و قوای تولید، ارزشی دیگر دارد و از جهت تقسیم عادلانه و اجرای قسمت متساوی اقتصادیات که به منزلۀ خون در تن جامعه است ارزشی دیگر دارد.
قرآن مجید در معرّفی این پدر گویی جهت وسط را بیشتر اختصاص به ذکر داده، برای بیان اهمیت این قسمت در معرّفی پدر اجتماعی توده در سورۀ «مائده» همین که اقتصادیات و منابع تولید را ذکر میکند، دنبال آن در غدیر خم (أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ)1 را ذکر میفرماید.
پدر بشر را آن شخص میداند چون علی علیه السلام و دولت علی علیه السلام که فرزندان بالغ را سر و سامان بدهد؛ اولاد را ازدواج دهد؛ راه توانگری را به آنها بیاموزد؛ اعراب کوچ نشین را ده نشینی بیاموزد که وسایل عمران را به دست بگیرند تا فنا نشوند و نسل را نیز فنا نکنند، خلاصه پدر آن است که این قطعه های قرآن آسمانی را از سورۀ «مائده» از روی کاغذ به روی ماده پیاده کند که سند پدری اوست اینها درس هجّی ولایت است که به اهل بیت علیهم السلام، خود میگوید.
آل علی علیهم السلام فرزندان آن پدر علیه السلام بودند، از جبین و پیشانی آنها همان نور
سپیده هویدا بود. همین ارقام درشت در کودکی به طور حروف «هجّی - ریز» به کودک ارائه داده میشود تا با روح استحقاق به مقام ولایت برآمده، حاکم مدینه گردد. افلاطون چون میخواهد منتخبان در مدینۀ سعیده خود عظمت فکر را از جوانی داشته باشند، معتقد است که برای تهیۀ عظمت فکر باید آنها را از دوران کودکی در مهد و گهوارۀ بزرگ جامعه نشو و نما داد، لذا آنها را از آغاز از دامن مادر گرفت و به جامعه سپرد تا فکر در آنها کوچک نباشد؛ کودک باشند و کوچک نباشند.
و معلم اول «ارسطو» چون این وضع را خلاف اسلوب طبیعی میداند، رأی میدهد که همان اولی است که در دامن پر مهر مادر و پدر بزرگ شوند تا در دورۀ طفولیت از مهر و عاطفه پر بها درون آنان سرشار گردد و سپس تربیت ضامن عظمت فکری آنها باشد.
استاد ملاحظۀ عظمت فکر و اراده و روح را میکند؛ تلمیذ ملاحظۀ عاطفه و مهر و محبت را؛ ارزش هر یک از این دو معلوم است، هر دو معنی به طور کامل در جوانان این کتاب موجود بود.
مواهب طبیعت را از مادران پر مهر داشتند و برکات تربیت را از این پدر که سایه بر سرشان داشت و بال و پر به آنها داد؛ عظمت این پدر تاجدار که یک جهان بود چه مقدار در خیال اطفال اهل بیت علیهم السلام سایه میافکند تا اسرار ولایت را در خیال آنها دفن بکند، معلوم است!!!
اما ذخیرههای مادری: مادر عموماً از نهاد خود ودایع فضیلت را در تحت ضبط چهار کلمه به طفل خود میدهد و این چهار کلمه امّهات فضائلند: یکی:
«محبت» دیگر: «شکر» سوم: «ثقه» چهارم: «اطاعت»
شما میدانید که بهشت غنچهای است، از این گلبن چهار برگ میشکفد. هرگاه مردم به مهر به یکدیگر نظر میکردند و از آثار وجود یکدیگر شکر میکردند و به یکدیگر نظر میکردند و از آثار وجود یکدیگر شکر میکردند و به یکدیگر ثقه و اعتماد داشتند و اطاعت از وظایف را به جای تمرّد میداشتند، جهان مینویی میگردید به شرط ضمیمۀ علم و تربیت.
این مبادی از جهت مادر به دامن طفل میریزد.
از مراجعۀ مادر به طفل برای شیر دادن او حسّ محبّت در طفل بیدار میشود. به مراجعۀ پیاپی او کودک میفهمد که عنایت به او دارد؛ صدای پای مادر که رو به گهواره میرود آرامش دل به کودک میدهد، لبخندش دلداری به اوست، در وقتی که مادر را بالای گهوارۀ خود میبیند، صدای پای او را میشنود و قیافۀ بشّاش او را مینگرد؛ او را خیرخواه خود تشخیص میدهد، اندک اندک حسّ «نیک بینی و عاطفة حبّ» در دلش بیدار میشود؛ احتیاج به او و مشاهدۀ اهتمام او؛ حبّ او مستحکمتر میگردد، به اندازهای که به هر کس دیگر هم که به شکل او باشد و به لباس مادری جلوهگر شود. محبت پیدا میکند؛ تا به همۀ بانوان که هم لباس مادر اویند به این نظر نگاه مینماید و به هر کس مادر اظهار علاقه کند و برادر و خواهر خود معرّفی نموده و گوید: باید به او علاقمند بود، او از خویشان من است؛ من به او علاقمندم، کودک نیز تسلیم محبت به او میشود، از اهتمام مادر محبت میزاید و از احساس به حاجت، حس شکر در وی تولید میگردد؛ و از غذا گرفتن از او ثقه و اعتماد و اطمینان حس میکند. و از قلق و
بیتابی خود صبر؛ و از تصبّر کم کم اطاعت را میفهمد؛ این چهار خوی مانند آن که آب در گل میرود، در مشاعر از اینجا میدود؛ قیمت و ارزش اینها کمتر از ارزش عظمت فکر نیست و هر چند درگاه تولید تعلق اینها ابتداً نسبت به مادر است که فردی از بشر است، لیکن هر چه باشد اصل معنی طلوع میکند؛ غریزۀ پربهای اینها ظهور میکند و خیلی پربها است؛ زیرا هر یک به قیمت سعادت و بهشت ارزش دارد، راستی مگر بهشت بهتر از آن دوران کودکی است که انسان در آغوش این خویهای فرشتهوش بال و پر میگشاید؛ راستی هر کس این چهار خصلت را که چهار گونه فرشتۀ بهشتی هستند همراه داشته باشد همواره در بهشت است، هر چند بهشت نه این است.
به حقیقت طفل مادر را بهشتی و دامان او را بهشت میفهمد، او را تشخیص میدهد که موجود طیب و سراپا خیر و برکت و خیرخواهی و خیراندیشی است و از او به همشکلهای او (عموم بانوان) حس نیک بینی تا این درجه در خود مییابد؛ زیرا در همه همین سراغ را میگیرد. همه را موجود طیب میداند و سرچشمۀ خیر و رحمت برای خود وگرنه امثال خود میداند.
احترام مادر در نظر انبیاء علیهم السلام از این است که هم بنیۀ کودک را بیرون میدهند و هم بنیان روح قدس را که محبّت و شکر و ثقۀ و صبر باشد در کودکان بنا مینهد؛ از همین جا محبت به ماورای طبیعت نیز شروع میشود؛ زیرا تا احساس به محبت نشود تعلّق آن به امر عالی و عالیتر مقدور نیست، پس به ربوبیت حس از راه محسوس اطمینان مییابد؛ اینها مبادی خداشناسی است کودک با این ثروتها به دامن محیط میافتد لازم است در تعقیب آن تهیههای طبیعی
تربیتی باشد که همین که بالای خیال او سایه میاندازد، سایه و خیال صور عالی و شبح اشخاص حقیقت باشد به طوری که وقتی آن شبح را بشکافی، حقیقت محض از میان آن بیرون آید.
و خود میدانید که خیال هر حقیقت هم خود، نصف آن حقیقت است.
زیرا اطفال پس از آن «الهۀ خیر» تسلیم به محیط میشوند و آیا محیط با آنها بازیگری نمیکند؟! چرا؟! طبعاً رشتۀ استحکامات این فضائل سست و ضعیف میگردد؛ زیرا حسّ احتیاج تبدیل میشود به حس استقلال و آن هم در دورۀ جوانی مستحکمتر خواهد شد؛ دنیا هم با وضع فریبندهای آنها را که اینک جوان شدهاند صدا میزند و از شهوات مستبدّانه آنها سوء استفاده میکند؛ نیروی جوانی که نیرومندی بنیه است با قوّت اشتها، که با حدّت و غیر محدود است، طبعاً روح شرارت و شر است و تحکم روح نظامی به آنها میدهد، مگر آن که ولایت عادلانهای تمایل مخالفی برای جوان بتراشد و بتواند روح اطاعت را از راه عدالت در او نفوذ دهد، تا فکر خودپرستی او کاسته شده نیرومندی او نیروی بزرگ جهانداری گردد که زوال نداشته باشد.
پس تلقین کردن عظمت روح و ایجاد روح عظیم در افراد؛ تابع دولت و ولایت است که وجهۀ همت افراد را او تحویل و تحول میدهد؛ قوۀ تبدیل و تحول افکار اجتماعی جهان همان قوۀ مغیره است که در رحم فکر؛ نیروی نیت را میسازد و همت میدهد؛ سپس هرگاه امتیاز دیگری به این مشخصّات در جوانان علاوه گردد؛ جوانان ملوک فردوس را به دنیا و در دنیا خواهند تقدیم داشت بدین معنی که هرگاه رغبت به انجام این نیات بزرگ و اعمال رشید به حدّ «فداکاری» باشد،
جوانان از زمرۀ «ملوک فردوس» خواهند بود. فلاسفه معانی عالی خیر را میفهمند اما انبیا علیهم السلام و طبقۀ ملوک فردوس فداکاری هم در پای اجرای آن میکنند.
اهل بیت علیهم السلام این چنین واحد نخستین حیاتی در خاندانهای بشریاند. خاندانی که اسلام میخواست به وسیلۀ ثمرۀ آنها جهان را چنان تشکیل دهد و امم را به منوالی بسازد که «طوبی» گردد و مملکتها را در دو جهان به وتیرۀ آن بار آرد، همان خاندان اهل بیت علیهم السلام بود پس قوۀ این تشکیل را خدای آفریدگار در آن هستۀ نخستین بنهفته داشت؛ فجر اسلام از گریبان آنها سر برزد؛ نسبت به نژادهای دیگر و سایر قبایل و طوایف، حامل دین اسلام شدند و دین را به سوی امم دیگر بردند، تا اکنون که نیم جهان آشنا به این آیین شده نمایندۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله شدند. فجر این اصلاح از پیشانی اهل بیت علیهم السلام روشن شد و سپس که اسلام جهان را گرفت اهل بیت علیهم السلام در آن میان مانند وحی ثانوی و دست و بازوی آن و زبان ترجمان آن و خلاصه پیغمبری در درجۀ دوم نبوّت یا بگو نبوّتی در مظهر اعظم میبود.
به کشتن اهل بیت علیهم السلام چراغ جهان را برای همیشه خاموش کردند، قرآن را پاره پاره کردند؛ و از زبان انداختند؛ خانۀ بیت المعمور را ویران نموده، کاشانۀ مصیبت زدهاش کردند، مانند کاشانۀ مصیبت زدگان تیره نمودند، لذا جهان در جلوی دیدگان هر که آمال بلندی دارد تاریک است. بگو باش بهر ماتمزده کاشانه، چه ظلمات و چه نور.
اینک: من به جای لؤلؤ اشک دیده با نوک قلم و سرشکی که از مژگان قلمم
میریزد، این مقتل سوزناک؛ این قطع شریان حیات؛ این قلب مضطرب اسلام؛ این قطع کبد آل رسول صلی الله علیه و آله را از تن جامعۀ بشریت و امّت مینگارم مدّعی هر چه میخواهد بیانگارد:
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجائیم؟ و ملامتگر بیکار کجا است؟
میرزا خلیل کمرهای
اینک شروع به کتاب شهدای اهل بیت علیهم السلام میکنیم:
اول زاد و تبار مسلم علیه السلام و خود مسلم و آل عقیل و خود عقیل را در این رژه در نظر درمیآوریم و سپس زادگان پاک امام مجتبی علیه السلام را و دیگر پس اولاد والاگهر امیرالمؤمنین علی علیه السلام را و در آخر اولاد دلبند امام شهید را ارواحنا فداه...
اما اولاد جعفر علیه السلام را در جلد اول ببینید؛ مقصود ما از زاد و تبار مسلم علیه السلام پسران و برادران مسلم علیه السلام هستند که بین راه پیشرو قافلۀ شهیدان رو به گوی فداکاری شدند؛ ما از بین راه که وجود آنها منشأ اثر شد آنها را پیشرو قافله شمردیم:
(صد - 1) مسلم بن عقیل شهید کوفه و سرداران او عبیدالله بن عزیز کندی و عباس بن جعده جدلی و عبدالاعلی و عمارة بن صلخب، شهدای کوفه در قضیۀ این ثورۀ اصلاحی
(صه - 2) هانی بن عروه، شهید کوفه
(صو - 3) عبدالله بن یقطر، شهید کوفه
(صز - 4) عبدالله بن مسلم، شهید کربلا
(صح - 5) محمد بن مسلم، شهید کربلا
(صط - 6) جعفر بن عقیل برادر مسلم، شهید کربلا
(صی - 7) عبدالرحمن بن عقیل برادر مسلم، شهید کربلا
(ق - 8) محمد بن ابی سعید بن عقیل، برادرزادۀ مسلم
در این دفتر چهارم روبرو با شخصیت بزرگی هستیم، طرفدار عدالت مسلم بن عقیل است، عاقلۀ زمان است؟!! یک تنه برابر کوفه و تمام هیئت حاکمهای است که در رأس آن، متعدی گستاخی است عبیدالله زیاد جبار و نمایندۀ کامل تعدی، وقتی که دشمن در برابر در مظهر فریبندۀ جلال است.
کتاب مسلم بن عقیل علیه السلام کتاب معاونان عدالت است، این کتاب از همه چیز بیشتر مربوط به حیات بشر است. اکبر قضایا در حیات بشری این است که:
آیا حیات سعیده کدام است؟!! آیا حیات عادل است یا حیات متعدی است؟!!
مسلم علیه السلام خود در این صحنه محامی و وکیل مدافع امانت والی و حیات عادل است، صحنۀ فداکاری مسلم علیه السلام و کوی او در حمایت از معدلت عجیب صحنهای است و عجب مدارید نایب امام علیه السلام است و نایب نسخۀ فکر منوب عنه است. این صحنۀ فداکاری یک تن برابر یک شهر؛ کربلایی است در درون کوفه. در این دفتر باید اول قوت رأی بطل را برای عدالت رانی و سپس قوت دل و بازو و ارادۀ او را در برابر یک شهر واژگون مقلوب مقایسه کرده سنجید.
الرأی قبل شجاعة هو اول و لها المکان الثانی(1)
قهرمان امانت «مسلم بن عقیل» برابر با عبیدالله است یعنی با یک شهر کوفه است که عبیدالله بر رأس آن و نمایندۀ تمایلات جبارانۀ آنها است و رخ به رخ با دشمنی است که قدرت در دست او است و با مغالطه و سفسطه، خود را به صورت فرماندۀ دین و حق به جانب جلوه میدهد. غوغا، هم با عربده وسیلۀ چیرگی او را پیاپی فراهم میکند، افکار عمومی مختنق بوده جمعیت مستسبع(2)شده در قبضۀ قدرت او آمده؛ امت ناخلف به حمایت ظالم میایستد به قدری غوغا و صداهای درهم و برهم بلند نموده که اعلان عدالت و هر کلمۀ حقی در میان آن غوغا، حتی به وسیلۀ آژیر یا بانگ بلند هم میسر نیست و در برابر مسلم بن عقیل گویی عقل فعال است، برای طرفداری عدالت با آنکه متین قدم برمیدارد، صدای غوغای عام را میشکافد و اعلان عدالت را از رأی متین به اسلوب متین خود با آخرین نفس میکند و در وصیتنامۀ آخرین به جای همۀ صداها و عربدهها و همهمۀ زورمندیها کلمۀ حق را جایگزین میکند.
فتح عقلی به جای همۀ قوای جهانی و بهتر از فتح بازو است، عقلی که شمشیر به دست و کفن پوشیده با نیروی زبان و عمل و کار و اقدام و حمایت از حیات و عدالت میکند دیگر قوای، جای خود را به او میدهند، این دو شخص رب النوع «بطل عدالت و بطل تعدی» با هم میجنگند، یا بگو این دو اصل با هم میجنگند:
اصل تعدی و اصل عدالت: جنگی است بین دو تن (رجل عدالت و رجل تعدی یا بین دو اصل).
تاریخ پس از محکمۀ «سقراط و آتن» در این پیشامد دو بطل «مسلم و کوفه» محاکمۀ عدالت و تعدی را تجدید کرد، نهایت آنکه مسلمش بزرگتر و محکمهاش ظالمانهتر و فتح نهایی آن پایندهتر؛ فتح عقل آخرین فتح و فتح الفتوح است، مهمترین مبارزهای است در صحنۀ حیات بین طرفدار تعدی و طرفدار عدالت، همیشه این دو در میدان زد و خورد و عمل با یکدیگر رخ به رخاند، ولی پس از ختم غائلۀ حیات هر دو نتیجه روشن میشود. ختم حیات عبیدالله و مسلم بزرگ شهید، همین که مقرون به یکدیگر از نظر بگذرد پنجمین رکن اسلام را که اصل ولایت است روشن میکند. ندای ولایت را مسلم نمایندۀ عدالت، یک تنه برابر کوفه پایتخت طوفانی «آتن اسلام» چنان میدهد که بهتر از این ندایی در اسلام بلند نشده.
«ولم یناد بِشئٍ مثْلَ ما نُودی بِالولِایَة»(1)
با غوغای کشته شدن که بانگ بلندی است با آن هم آهنگی میکند پنجمین رکن اسلام است!! قهرمان امانت با این غوغا و لهجۀ صدق اعلان میکند که باقی کاخ را به حفظ آن بر پا بدارد؛ یک تنه با رأی قوی و عقل فعال و قوت رأی و بازو بر پا ایستاده به ما میگوید:(خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ)2
1) (1) الکافی: 21/2، باب دعائم الاسلام، حدیث 8.
موقعیت او علیه السلام در کوفه مشکلتر از موقعیت موسی بن عمران پیغمبر رشید علیه السلام برابر فرعون است.
در این دفتر که عرصۀ فداکاری او علیه السلام است، عرفان وظیفه تا پای نسیان ذات و لذّات نمایان است.
این کتاب روح، روح طومارهای حکمت است، کتاب حکمت عملی است و رئیس سیاست مُدُن را در بر دارد.
کوی مسلم علیه السلام معاونان حکام را معرفی میکند این ستارۀ سیاره به مسیر حیات خود کتابی را برای معاونان حکام ترسیم میکند که طالع دولت را به آنها نشان میدهد.
فعلاً قدرت در دست او علیه السلام است، افکار عامه هم متوجه به او است، شجرۀ ابوالبشر علیه السلام در این صحنه نمایان میشود و به طرز وسوسه آمیزی از پرتگاه «فنا و بقا» مسلم شهید را علیه السلام مرعوب میکند ولی به وسیلۀ پیوند با جنبۀ جنب الله تبدیل آن به شجرة زیتونه لا شرقیة لا غربیة در آن تعلیم میشود، اینجا لبّ لباب هر مثنوی و حافظ است، از غلاف ادعا درآمده شرح هیاکل است، تحلیل شخصیت عظمای اسلام و سرسلسلههای سلحشوری و علم و عرفان است، نور شجرۀ طور جلوهگر است، روح هیکل بزرگی است که مردان پر ادعا در برابر آن کوتاه
میآیند، ما برابر با هیکل اسلام در یک پیکر بشریم که ولایت بر همۀ امت است نوع او عهدهدار تدبیر همۀ امت است، آن معانی که در «بطل تاریخ» و در وجود «قدیس» به ندرت موجود میشود جمع آنها در این بطل است، معانی که هر یک مرکز ثقل فضیلت است از ما و هر که دل دارد دل میرباید یک یک آنها چنین است، فکیف بالمجموع؟. کربلای کوچکی است چون از اصطکاک مثبت و منفی نور عدالت میجهد، از جانب این وادی ایمن نور خدا را انس بگیرید، اینجا که طرفدار عدالت و طرفدار تعدی در برابر یکدیگر مبارزه میکنند از مقال و فعال و قتال بین آنها نور خدا بهتر برق میزند، عصارۀ تمام ده جلد کتاب افلاطون در جمهوریهاش برای برگزیدن حیات عدالت و حیات تعدی در برابر یکدیگر، در اینجاست. اما با این تفاوت که این دفتر خون که کوی مسلم است، روح روح حکمت و روان و جان حکمت است.
در کتاب افلاطون «عظیم فلاسفه» طرفداران رأی تعدی میگویند: اصل تعدی لذت بخشتر است، اگر انگشتر «جیجس» و خورۀ(1)«هادز» به دست متعدی میآمد که از دیدهها مخفی گردد و استاد اخلاق سقراط «شهید آتن» اثبات میکند که اصل عدالت،
1) (1) خوره: موهبت ایزدی که به شاهان و پیامبران عطا شود و بدان بر مردم تسلط یابند.
لذت بخشتر است و کامیابی در آن پایدار است و متعدی زیانکار است هر چند انگشتر «جیجس» همراه داشته باشد.
و در پایان بحث سقراط با امضای رقیب جارچی میگیرد که در شهر ندا در دهند که حق با «اصل عدالت» است و با سقراط «جبار عقول» است.
مرور تاریخ زمان و تکرر آن، در اسلام نقشهای را پیش آورد که دو بطل، بطل عدالت و بطل تعدی خود رخ به رخ شدند تا فهم معانی در این محاکمه آسان شود. بعد از سنگر میدان و سر نیزه و زد و خورد، شمشیر اجتماع دیگری نیز در کاخ با شکوه ستمگری به طور انجمن محاکمه تشکیل شد، آن یک بر بالای سریر و این دیگر لب و دندان غرق خون، از مبدأ خود سخن میگویند، برابر یکدیگر در ستیزند و در سخن با یکدیگر رخ به رخاند، اگر تاریخ این دو را در یک انجمن در صحنۀ وجود نمیآورد محاکمه بین این دو اصل کار آسانی نبود، ولی چنان پیش آورد که این دو، رخ به رخ شدند و اصطکاک جدّی رخ داد، برق نوری زد از ترسیم اقدام و اقدامات خود این کتاب را نوشتهاند، خط آن روشنتر از کتاب افلاطون است؛ ولی جارچی آن نه پس از انقضای انجمن بانگ فتح را در میدهد، بلکه پس از خاتمۀ حیات هر دو یعنی پس از ممات عبیدالله جار میزند و ندا در میدهد پس
آنجا گوش به زنگ باشید؛ زیرا متون عمر این دو تن که میدان انجام عملشان باشد بحث و ادله و احتجاج آنها را روشن میکند در این دفتر آل عقیل میبینید که همای عدالت برفراز شهر کوفه سایه میافکند، ولی کوفه از بس طوفانی است آگاه نمیشود مگر با صفیر، جانفشانی این صفیری است که در گوش همه صدا میکند چون پنجمین رکن اسلام است، باید با این بانگ بلند او را اعلان کرد، اعلان آن همان گنبد و بارگاه مسلم است، قبر و آرامگاه مسلم که جزیرۀ ابرار شود و قبۀ آن به خون و به رنگ خونین در جلوه باشد همه کاخ اسلام را نگه میدارد، گلبانگ او بانگ میدهد که با خون باید این کاخ را نگهداری کرد، اما خونی که عقل، ثائر(1)آن باشد رأی متین و عقل فعال با قوت رأی و اراده و فداکاری دست و بازو و توأم باشد.
بارگاه مسلم میگوید: وحی مکان من این است که (خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ)2 این بانگ شهری را پر از خبر میکند میگوید: تنها و تنها موقعیت من فقط در کوفه این آیۀ آسمانی را تفسیر میکند.
1) (1) ثائر: شخص انقلابی که علیه حکومت قیام کند، خونخواهی، آن که تا انتقال خود را نگیرد آرام ننشیند.
کوفه از جا در آمد و بارگاه من ماند، عدل را چنان قوی بگیر که طوفان آن را از جا نکند.
سؤال شد از امام صادق علیه السلام که آیا به چه قوۀ ای؟ قرآن نظر دارد که فرمود:(خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ) «أقوة فی الابدان ام قوة فی القلوب»
فرمود علیه السلام:
«قال فیهما جمیعاً.»(1)
یعنی: با قوتی آمیخته از قوّت قلوب و قوت ابدان ممکن است قرآن را گرفت و نگهداری کرد وگرنه نه.
این دفتر که عرصۀ فداکاری مسلم است عرفان حق و وظیفه تا پای نسیان ذات و لذات در آن نمایان است، آن درختی را نشان میدهد که همیشه سرسبز است پس در پای این درخت بنشین و از درخت ابوالبشر بگذر.
ترسم ای میوۀ درخت بلند که نیابی به دست کوتاهم
در ضمن نیز محاکمهای از مورّخان در کار است.
در این کتاب دو تن مورّخ مانند مدائنی و ابوالفرج محاکمه میشوند و لکههای سیاهی که از سیاست شوم بنیامیه و شایعات بیاساس در رخسار تاریخ باقی
1) (1) تفسیر العیاشی: 45/1، حدیث 52.
مانده و چند خالی از آن بر رخسار مسلم شهید بیرقدار عدالت پاشیده و تا این زمان در «تواریخ فریقین» مانده، در این کتاب رفع میشود.
شکر خدا را که من این لکۀ تاریخی را از رخسار تابناک مسلم شهید برگرفتم.
(خِتامُهُ مِسْکٌ وَ فِی ذلِکَ فَلْیَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ)1
(وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعی قالَ یا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ * اِتَّبِعُوا مَنْ لا یَسْئَلُکُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ)1
همای عقل و عدالت بر فراز پایتخت طوفانی کوفه سایه میافکند.
پدرش عقیل بن ابی طالب، عقیل ده سال از برادرش طالب کوچکتر و همان قدر از جعفر طیار بزرگتر است و علی علیه السلام ده سال در سن از جعفر طیار کوچکتر بود؛ مسلم از فاطمۀ بنت اسد و ابوطالب آثار وراثت خون را ارث میبرد. و اگر همۀ مردم زادۀ ابوطالب بودند شجاع میبودند.
(این سخن را پیغمبر صلی الله علیه و آله دربارۀ امّ هانی در فتح مکه فرمود.)
ابوالفرج در مقاتل الطالبین گوید: مسلم اولین کشته از اصحاب حسین است.
مادر او «ام ولد» بود؛ نام او «علیه» بود، عقیل او را از شام خریده بود، مسلم را برای او آورد، مسلم بلا عقب است، نسلی از او نمانده است.(1)
گفتۀ ابوالفرج این است ولی تحقیق برخلاف این است؛ زیرا «ابن قتیبه» اعرف است و شخص او بهتر بینظر است.
ابن قتیبه در «معارف» گوید: مادر مسلم بن عقیل از قبیله نبط و زاد و تبار نبطیه و از آل «فرزندا» بود گوید: اولاد عقیل به همراهی حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام خروج کردند، نه نفر از آنها کشته شدند؛ شجاعترین آنها مسلم بود.(2)
ظاهر این ترجمه این است که مادر او از آزادگان و حرائر است؛ زیرا معرفی «آل فلان یا فلان» در کنیزها معمول نیست، بلکه ظاهراً اینکه گویند از «آل فلان» است اهمیت خانوادگی را میرساند، خانوادههای غیر مهم را نمیگویند از «آل فلان» و تعیین بیت آنها را به عهده نمیگیرند و در لفظ «آل فرزندا» گواهی است که این واژه فارسی است، کلمۀ «نبط» هم گواهی میدهد؛ زیرا معاجم گویند: قومیاند از عجم که بین عراقین کوفه و بصره نازل میشوند، سپس استعمال شده در تودۀ مردم، این کلام اهل لغت بود.
خود شما میدانید قبیلۀ عجمی که بین بصره و کوفه
فرود آیند همان ایرانیان خواهند بود؛ زیرا اینجا سرحد خاک ایران بوده در کنار خلیج فارس است، پس به این قرینه و نشانی از نژاد ایرانی بوده، کلمه «فرزندا» در این ترجمه که از «آل فرزندا» است نیکو گواهی است؛ زیرا این واژه فارسی است بنابراین به نظر ما به قدری که فاصله بین مشرق و مغرب است بین گفتار ابن قبیبه با گفتار ابوالفرج است؛ در نتیجه به نظر ابن قتیبه: مادر مسلم از فرزندان فارس و ایران بوده، از طایفهای که در بین بصره و کوفه به جای شهر واسط و حدود آن در سرحد شرقی جزیرة العرب فرود میآیند و نیز از آزادگان بوده، از طبقه گزیدگان است، ولی ابوالفرج به خط مستقیم مقابل آن، میگوید از مغرب بوده از «شام» و کنیز بوده، خریداری شده بوده، لابد از ماورای شام به شام آورده شده بود.
افعالُه نَسَبٌ لَوْ لَمْ یَقُل مَعَها جدّی الخصیبُ عَرَفْنا العِرْقَ بِالغُصُن(1)
و گذشته از این مدارک، ما گفتة ابوالفرج و فکر ابوالفرج را در این باره، بلکه در قسمتهای دیگر از تاریخ مسلم و زاد و تبار او علیه السلام آلوده میدانیم، کتاب «اغانی» او بسیار از مثالب و معایب آل ابی طالب
1) (1) دلائل الاعجاز، الجرجانی: 345/1.
دربردارد، در ترجمة مسلم هم به خصوص بسیاری از مناقب (آل سفیان) دربردارد مکرمتهایی از بخشش معاویه و از تصدیق حسین علیه السلام به فضل آل ابی سفیان دربردارد که ما را باور نیست.
شخصیت مسلم علیه السلام
شخصیت اساساً از سه منبع فراهم میشود بدین قرار:
نیروی بدن که سلامتی ضامن آن است.
نیروی اراده که تربیت ضامن آن است.
نیروی مغز و دماغ که مقال و گفتار نشانه و گواه آن است.
اینها داراییهای نفسی است که گاهی در پیرامون آنها دارایی مال و منال و نفرات و رجال و دارایی نام نیک همراه است و گاهی نه.
پیشرفت کار گذشته از ارادۀ الهی و موافقت قضا مشروط به همه اینها و کوشش و جدّیت است و شرط اساسی زمامداری همان بضاعتهای نفسانی است که تشکیل شخصیت شخص را میدهد، هرچند امور بیرونی هم در موفّقیت بیتأثیر نیستند، خصوص بیداری و هشیاری و کارگزاری همراهان قائد.
مسلم علیه السلام از همۀ اینها جز از نعمت کارکنان بیدار بهرهور بود، شخصیت کاملی از نیروی بدن و از نیروی اراده و نیرومندی مغز در او بود، ولی مغز نیروی او و نیروی مغز او همان قرآن بود و بس؛ مغز او همان نیت و قصد او بود، مادر و پدر و نژاد و خون و تربیت، از منابع ایجاد شخصیت هستند از ابوطالب علیه السلام و
فاطمه بنت اسد که آن یک نیا و این یک مام امیرالمؤمنین علیه السلام اند خون در تنش آمده و از قرآن و دولت علی علیه السلام تربیت گرفته بود، تا روزگار او را برای مأموریت بزرگی بزرگ کند که با دست توانای خود تنهایی مُدُن بزرگ را مانند «کوفه» سبک و سنگین کند و کوفه را به دست او سبک و سنگین کنند؛ بنازم آن بازو را که کوفه سنگین را وزنه کند.
کوفه آن روز مگر نه به قدر جهانی بود؟ ریشۀ اصلی کشوری بود.
«وَ لا بُدِّ دوُنْ الشَّهِدْ مَنْ اّبِرَ انَّحلِ.»(1)
پارهای از نصوص تاریخی تصریح میکند که مسلم علیه السلام در زمان دولت امیرالمؤمنین علیه السلام (بین 36-40 هجری) شاخص بوده: متصدی مقامات لشگری از جانب امام علیه السلام شده و صهر و داماد امیرالمؤمنین علیه السلام عم گرامیش علیه السلام بر دخترش رقیه علیها السلام بوده.
(ساروی) گوید: مسلم بن عقیل در لشگر صفین در فرماندهی (میمنه یعنی - ستون راست) جا داشت.(2)
(3) در ذی الحجه زد و خورد کردند، و در محرم دست از جنگ باز داشتند همین که هلال ماه صفر سال (37)
رو نمود علی علیه السلام امر داد: ندای اعذار و انذار به لشگر شام دادند، سپس لشگر خود را صف آرائی کرد. بر میمنۀ خود حسن و حسین علیه السلام و عبدالله بن جعفر و مسلم بن عقیل را - بر میسره خود محمد بن الحنفیه و محمد بن ابی بکر و هاشم بن عتبه «مرقال» را - بر قلب عبدالله بن عباس و عباس بن ربیعة بن حارث و اشتر و اشعث را بر جناح سعید بن قیس همدانی و بدیل بن ورقا خزاعی و رفاعة بن شداد بجلی و عدی بن حاتم را. و بر کمین عمار بن یاسر و عمرو بن الحمق و عامر بن وائله کنانی و قبیصة بن جابر اسدی را قرار داد.
هر چند کتاب «نصر بن مزاحم» در ذکر نام فرماندهان صفین هیچ یک از مسلم و عبدالله جعفر و حسن و حسین علیه السلام را نیاورده، ولی این اختلاف قابل حل است ممکن است نظر یکی از دو کتاب به فرماندهان کل و از دیگری به فرمانده زیر دست و جزء باشد و نیز از تتبع تاریخ به دست میآید که روزانه فرماندهان عوض میشدهاند حتی خود نصر بن مزاحم دربارۀ یک تن از فرماندهان امام علیه السلام که «بدیل ابن ورقاء» جد ابوالفتوح رازی باشد روز اول گوید: برای فرماندهی افراد پیاده نظام (رجاله) «بدیل ابن ورقاء» را قرار داد و روز هفتم را که روز شهادت
عبدالله بن بدیل است گوید: بر میمنۀ امام علیه السلام امروز «عبدالله بن بدیل» بود.
مجلسی در بحار الأنوار مطلب را بیان کرده است.(1)
فرماندهی مسلم بن عقیل را در صفین به همین قرار ذکر کرده. بنابراین باید به حسب سن مسلم شایستگی و برازندگی این مقام والا را داشته باشد، فرماندهی لشگر عموماً باید واگذار به مردمان لایق و مجرّب باشد. خصوص از جانب امیرالمؤمنین علیه السلام آن هم برای لشگری مثل صفین که از جنگهای مهیب تاریخ است.
در اینجا یک نکتۀ قابل توجه هست که در ترجمۀ عقیل گفتهاند: خود و اولادش را امیرالمؤمنین علیه السلام برای حضور در جنگها نپذیرفت معاف داشت، نامهای بین عقیل با امام علیه السلام در این خصوص رد و بدل شده که باید ملاحظه شود از قرار معلوم آن نامه در اواخر ایام خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام در دورهای که روزگار بر امیرالمؤمنین علیه السلام سخت بوده، نوشته شده از این نامه نیز معلوم میشود که عقیل در این وقت پسرها داشته یعنی قبل از رفتن به شام و آیا مسلم اکبر آنها بوده چنان که اشجع آنها بوده؟
از ازدواجی که اولاد عقیل با دخترها و بنات
1) (1) بحار الأنوار: 573/32، باب 12؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 168/3.
امیرالمؤمنین علیه السلام داشته استنباط میشود که مسلم اکبر اولاد عقیل بوده.
اما نامه و جواب آن به قرار زیر است: نامه از مدینه که مقرّ عقیل بوده به کوفه نوشته شده که پایتخت امیرالمؤمنین علیه السلام است، هنگامی که به عقیل در مدینه خبر رسیده که اهل کوفه امام علیه السلام را وا گذاردهاند و تقاعد ورزیده اند تا امام علیه السلام از افسردگی در خانه نشسته است، در این نامه عرضه میدارد که امام علیه السلام اجازه دهد تا با پسران خود و تمام پسران پدرش (ابوطالب)، به امداد امیرالمؤمنین علیه السلام بیاید.
در آن نامه گوید: ای برادرم فرزند مادرم (این کلمه از باب تحریک عاطفه است) رأی خود را برای من بنویس (اگر تصمیم به مرگ گرفتهای) تا من برادرزادههایت را (اشاره به اولاد خودش دارد) پسران پدرت را بردارم و بیایم که زنده باشیم با تو، تا تو زندهای و بمیریم با تو، هر گاه تو بمیری، چه (به خدا) من دوست ندارم که بعد از تو در دنیا به قدر فواق ناقهای(1)باقی بمانم؛ زیرا به ذات اقدس ذوالجلال زندگانی بعد از تو، نه شادمانی دارد نه خوشگواری و نه سودی.
والسلام علیک و رحمة الله و برکاته.
امیرالمؤمنین علیه السلام در جواب، نامهای به او نگاشته بسی دلگداز و جگر خراش، و در آخر آن این است:
1) (1) فواق ناقه: مهلت، مقدار از زمان میان دو دوشیدن، فاصله کم دوشیدن شتر، کنایه از فاصلۀ کم.
اما آنچه گفتی: که خود با تمام پسرانت و پسران پدرت به جانب من روان شوید. نه، نیازی بدان نیست، تو در وطن به طوری که ارجمند و قابل تمجیدی،(1)باش که به خدا سوگند من دوست ندارم با من هلاک شوید اگر من هلاک شوم. و گمان مدار به پسر مادرت که زبون زمانه گردد و گردن به زاری کج کند (هر چند مردم او را وا گذارند)
او چنان است که شاعر بنی سلیم گوید:
فَانْ تَسْئلینی کَیفَ انتَ فاَنَّنی صبُور علی رَیْب الزَّمانِ صلیبُ
یَعَّزُ عَلیَّ انْ یُری بی کَآبُة فَیَشْمِتَ عادٍ اوُ یُساء حَبیبُ(2)
از این قطعه استفاده میشود که امام علیه السلام او و اولاد او را معاف داشته ولی استفاده نمیشود که استثنائی در کار نبوده و مسلم به همراه امام علیه السلام نبوده، مسلم علیه السلام داماد امیرالمؤمنین علیه السلام بر دخترش رقیه بوده در زیر بال و کنف عنایت امیرالمؤمنین علیه السلام میبوده، چه مانع دارد که او خود با امیرالمؤمنین علیه السلام قبل از این که عقیل تقاضا کند میبوده؟ و این تقاضا راجع به سایر اولاد بوده که با خود عقیل میزیستهاند. در تعبیر نامهاش ذکر شده بود: که با تمام اولاد بیایم و معنی آن این است که
هیچ بقیهای از ما نماند، البته امیرالمؤمنین علیه السلام این را نمیپسندید که نسل ابوطالب از اولاد عقیل قطع شود خصوصاً که هفت دختر امیرالمؤمنین علیه السلام در خانۀ آل عقیل بوده، بیوه شدن دختران بر پدر سخت است. نیز استفاده نمیشود که عقیل از روی اعراض از امام علیه السلام در جنگهای امام علیه السلام به همراه نبوده، بلکه به عکس از این نامه استفاده میشود که بنا به مصالحی بر کنار بوده، در نامۀ امام علیه السلام دو کلمه داشت که اشعار به «رشد» او و مقام «مقام محمود» او میکرد، امام علیه السلام گوید:
«فَاَقِمْ راشداً محموداً»(1)ظاهر این جمله آن است که نظر به مأموریت محلی در وطن اقامت داشته کلمۀ توثیقی هم بهتر از این نیست.
مفسران تاریخ گفتهاند: چون عقیل عالم به انساب بوده و از گفتن حرف خودداری نمیکرد (پتۀ همه را روی آب میانداخت) قریش و بنیامیه با او شدیداً بغض داشتند.
مبغوض قریش بود، پس شاید اگر امام علیه السلام مراجعاتی به او میکرد بیشتر از پیش قریش را بر
1) (1) بحار الأنوار: 22/34، باب 31.
امام علیه السلام عصبانی میکرد و در آن روزگار تخفیف عداوت قریش برای امام علیه السلام لازم بوده.
من میگویم: بنا به تقریر فوق باید به مصالح عالیتری از شرکت در جنگ او را بر کنار میداشته، مثل آنکه مأموریتهای محلی به او رجوع بوده لذا دستور اقامت در وطن و فرمان آن را داشته است و شاید نابینایی او هم تا به اندازهای عذر او بوده (اگر در آن زمان نابینا بوده)
و به هر حال: از مضمون دو نامه که رد و بدل شده، مهر و عاطفه میبارد خصوص از آن کلمۀ مهر انگیز (پسر مادرم)؟!!! از این کلمه مگذر که یاد مادر را علیه السلام در خاطر برادر زنده میکند، مادری که هر دو در دامن او شیر خوردهاند و به نوازش او بزرگ شدهاند.
به نظر من بسی به جاست که بقیۀ این نامه را در اینجا یادآور شویم؛ زیرا در قضاوتهای آتی مورد استفاده خواهد شد. نامه در مصادر بسیار ضبط است.(1)
ابن ابی الحدید گوید: همین که به عقیل خبر رسید که اهل کوفه امام علیه السلام را دست تنها گذاشتهاند تا در خانه نشسته به امام علیه السلام این نامه را نوشت.
... اما بعد: خدا پناه تو است از هر بدی و نگهدار تو است از هر گزندی. (و به
1) (1) شرح نهج البلاغه: 119/2؛ الدرجات الرفیعة: 156؛ الأغانی: 289/16؛ الامامة و السیاسة: 74/1.
هر حال) من به قصد عمره به سوی مکه خارج شدم «عبدالله بن سعد بن ابی سرح» را دیدم که با چهل نفر از جوانان «زادگان طلقاء» همراه است از «قدید» میآمدند. از قیافۀ آنان بد فهمیدم. - گفتم: به کجا؟ ای پسران بدخواهان رسول صلی الله علیه و آله؟ آیا به معاویه میپیوندید؟ این دشمنی است که «به خدا» سابقه دارد و ناشناس نیست با این کار میخواهید نور خدا را خاموش کنید و امر خدا را تبدیل دهید. - آنها به من گفتند و من به آنها بد گفتم.
و همین که به مکه وارد شدم میشنوم اهل مکه با یکدیگر گفتگو میکنند که ضحاک بن قیس فهری، شهر «حیره» را تاراج کرده از اموال آن، هر چه خواسته به غارت برده سپس در برگشت به سلامت سر برگردانده، راستی زندگانی در روزگاری که مانند ضحاک چه ضحاک؟ بر تو جرأت کند طراوتی ندارد، برگی است که در صحرای سوزان روئیده باشد.
همین که این خبر را شنیدم ترسیدم که شیعیان تو و یاران تو مبادا تو را تنها گذاشته باشند. بنابراین: ای فرزند مادرم! اگر تصمیم مرگ داری برای من بنویس تا پسران برادرت و اولاد پدرت را بردارم و بیایم که اگر بناست زنده باشیم با تو و اگر بمیریم با تو؛ چه که به خدا دوست نمیدارم که در دنیا بعد از تو به قدر فواق ناقهای باقی بمانم، سوگند میخورم به ذات اقدس ذوالجلال که زندگانی در حیاتی که بعد از تو ما زندگی کنیم، البته شادمانی و خوشگواری و سودی ندارد.
والسلام علیک و رحمة الله و برکاته
امیرالمؤمنین علیه السلام در جواب گوید: از عبدالله، امیرالمؤمنین علیه السلام به عقیل ابن ابوطالب.
سلام علیک؛ اما بعد: خدا ما و شما را در پناه خود نگهبان بادا، به آن نگهبانی که خدا؛ از کسان خدا ترس دارد؛ خدا حمید مجید است. نامۀ تو با عبد الرحمن بن عبید ازدی به من رسید، در آن تذکر داده بودی که عبدالله بن ابی سرح را در سر منزل (قدید) دیدهای که با چهل تن سوار از ابنای طلقا رو به مغرب متوجه بودهاند. ابن ابی سرح تا بوده از دیر زمانی در کید با خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و کتاب خدا و بستن راه خدا بوده، راه خدا را کج میخواسته؛ ابن ابی سرح را بگذار از فکر قریش بگذر، بگذار در ضلال خود تاخت و تاز کنند و در ستیزه جولان دهند، امروز تمام عرب (سراسر قریش و غیر قریش) به جنگ برادرت اجتماع کرده، چونان اجتماعی که پیش از امروز بر جنگ پیغمبر صلی الله علیه و آله کرده بود حق برادرت را نشناخته؛ فضل او را انکار کرده؛ دشمنی را از پرده بیرون افکنده؛ به حرب او قامت برافراشته؛ بر «علیه» او همۀ کوششهای خود را به کار نهاده و لشگرهای احزاب را بر سر او کشیده است. بار خدایا! جزا و مکافات قریش را به عوامل جزابخش امر بده که رحم مرا قطع کرده بر «علیه» من یک دست قیام نموده، مرا از حق خودم بر کنار کردند و سلطنت محمد صلی الله علیه و آله را که پسر مادرم باشد به تاراج بردند(1)و به کسانی واگذار نمودند که به پایۀ من قرابت و خویشاوندی و سابقه در اسلام ندارند، مگر آن که چیزی را مدعی ادعا کند که من خبر نداشته باشم و گمان نمیکنم خدا هم خبر داشته باشد، به هر حال خدا
1) (1) شارحان گفتهاند: چون مادر ابوطالب و عبدالله پدر رسول خدا صلی الله علیه و آله یکی بوده، امام علیه السلام این تعبیر را فرموده است.
را حمد.
و اما آن که ذکر کرده بودی که ضحاک بن قیس غارت بر اهل حیره برده. او اقل و اذل از این است، ناچیزتر و ناکستر از این است که به فکر آن جا بیفتد یا بدانجا نزدیک شود، لیکن با خیل جریده سوار خود؛ از راه «سماوه» پیش آمده و به واقصه، شراف، قطقطانیه و به نواحی آن دیار تا (صقع) گذر کرده بود.
من تودۀ سپاهی از مسلمین بر سرش فرستادم همین که اطلاع به او رسید رو به گریز نهاده فرار کرد؛ او را تعقیب کردند در بین راه دیر وقت خود را به او رساندند، آفتاب هنگام غروب زرد شده بود که جنگ اندکی (مثل این که باشد و نباشد) درگیر شد؛ او در برابر شمشیر مشرفی تاب نیاورده پشت به میدان، پا به فرار نهاده؛ کشتههایی حدود ده تن و بالاتر از لشگرش داده و بعد از اختناق خود را رهانیده، با پیچ و خمهای زیاد نجات یافته.
و اما آن چه مسألت نموده و خواسته بودی که رأی خود را راجع به گرفتاری که در پیش دارم برای تو بنویسم؛ رأی من البته جهاد با خدا نشناسها است تا مرگ در رسد و دیدار خدا فرا رسد؛ نه کثرت مردم به همراهم مرا مغرور میکند و نه تفرق آنها از پیرامون من مرا متوحش میکند. چون بر حقم و خدا با حق پرست است و من از مرگ در راه حق (به خدا) نگران نیستم؛ مگر نه آن که خیرات همگی برای پس از مرگ و بعد از مرگ است؟!! (برای هر کس محق باشد)؟!! و اما آن چه بر من عرضه کرده و پیشنهاد دادهای که با پسران خود و پسران پدرت به سوی من حرکت کنید نه مرا حاجتی به آن نیست تو همانطور که ارجمند و محبوبی در وطن باش؛ زیرا که به خدا من دوست ندارم که شما
هلاک شوید با من اگر من هلاک شوم؛ و گمان مبر که پسر مادرت هر چند مردم او را واگذار کنند اهل گریه و زاری باشد(1)او چنان است که شاعر گوید. - شعر را ذکر کرده.
والسلام علیک و رحمةالله و برکاته
این نامه را «نهج البلاغه» مختصر کرده، قسمتی از آن را چنین ضبط فرموده: «مِنْ کتابٍ لهُ الی عقیلِ بن ابی طالب»
امام علیه السلام فرماید: من تودهای از سپاه مسلمین را به قصد او حرکت دادم همین که خبر به او رسید، دامن گریز به کمر زده با ندامت عقب نشینی کرده؛ از عقب در بین راه در حالی که خورشید در تنگنای غروب بوده به او رسیدند، زد و خوردی (مثل این که باشد و نباشد) کرده، از آن پس بیش از ساعتی توقفی نبوده تا بعد از آن که گلوی او در فشار آمده و جز رمقی از او باقی نبوده یا گرفتاری بسیاری به پیچ و خم زیاد، نجات یافته.
از فکر قریش هم بگذر؛ بگذار در ضلال پافشاری کند و در ستیزه جولان دهد و در باد تکبر خود چموشی نماید؛ برای آن که اجتماع آنها بر حرب من مانند اجماعشان بر حرب رسول الله صلی الله علیه و آله پیش از من است. جزای قریش را عوامل جزا از من بدهد. که رحم مرا قطع کرده و سلطنت پسر مادرم صلی الله علیه و آله را از من ربودند.
و اما آن چه پرسیدهای: راجع به رأی من دربارۀ قتال؟ رأی من قطعی است بر قتال خدا نشناسها، تا خدا را دیدار کنم؛ مرا نه کثرت مردم به پیراهن من غرور
1) (1) بحار الأنوار: 21/34-24، باب 31.
میافزاید و نه تفرق آنها از دور من وحشت. و گمان مبر که پسر پدرت مرد زاری بوده و لرزان، یا ستم پذیری را امضا کند یا سست باشد یا به دست کسی افسار بدهد یا گردۀ سواری بدهد ولیکن چنان است که شاعر بنی سلیم گوید: سپس دو بیت شعر را ذکر کرده است.(1)
از این نامه ظاهر است که در اواخر ایام خلافت امام علیه السلام بوده؛ زیرا قضیۀ ضحاک در اواخر بوده. از اینجا مسئله دیگری که مُعقَّد است از حیات عقیل معلوم میشود. و آن این است.
ابن ابی الحدید گوید: اختلاف کردهاند دربارۀ عقیل که آیا رفتن او به شام نزد معاویه در حیات امیرالمؤمنین علیه السلام بوده یا بعد از وفات امام علیه السلام.
قومی میگویند: قبل از وفات بوده به دلیل این که روایت کردهاند که معاویه روزی که عقیل نزد او بود گفت: این «ابا یزید» اگر علم نداشت که من برای او بهتر از برادرش هستم، اقامت نزد ما را و متارکۀ او را برنمیگزید.
عقیل گفت: برادرم بهتر بود برای دین من و تو بهتری برای دنیای من و من دنیا را برگزیدهام، و از خدا عاقبت به خیری میخواهم.(2)
این دلیل آنان است که گویند: قبل از وفات امام علیه السلام بوده است.
و قومی دیگر گویند: تا بعد از شهادت امام علیه السلام به شام نرفت و استدلال میکنند به نامهایکه برای امام علیه السلام در اواخر ایام خلافتش فرستاده و جوابی که
امیرالمؤمنین علیه السلام به او داده. همین نامه است. ابن ابی الحدید سپس گوید: و این قول نزد من اظهر است.(1)
من میگویم: شاید تبلیغات اموی توقف او را در مدینه مخالفت با علی علیه السلام شمردهاند با آن که شاید از جانب امام علیه السلام سمت مأموریت محلی میداشته، بنابراین متارکه نبوده و کناره نکشیده بود. ولی سیاست تبلیغات از هر یک از این گونه امور بر علیه امام علیه السلام و خویشان امام علیه السلام استفاده میکرده، قضیۀ تبلیغات مسموم معاویه در مورد «قیس بن سعد» در حکومت مصر گواه ماست، جنایات تاریخ را میخواهید بدانید متوجه این نکته باشید که عقیل جز یک سفر و یک نوبه که به شام رفت دیگر نرفت و ابن ابی الحدید آن را در ترجمۀ عقیل و دوران عمر عقیل چنین یادآوری میکند.
میگوید: عقیل را به اکراه در بدر حاضر کردند؛ اسیر شد؛ فدیه داده به مکه بازگشت سپس به طوع اسلام آورده پیش از «حدیبیه» هجرت کرد، به مدینه آمد در غزوۀ «موته» با برادرش جعفر طیار حضور داشته خانهای در مدینه داشت که معروف بوده به سوی مکه خارج شده سپس به شام رفت، بعد به مدینه برگشته بود تا مرد؛ با امیرالمؤمنین برادرش علیه السلام در ایام خلافتش در هیچ یک از
1) (1) شرح نهج البلاغه: 251/11.
جنگهایش حاضر نبوده خود را و اولاد خود را به او عرضه کرد امام علیه السلام نپذیرفت و مکلف به حضور در جنگ نکرد.
در سال 50 هجری در خلافت معاویه ده سال بعد از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام در مدینه وفات یافت (سال شهادت امام مجتبی علیه السلام بوده) عمر او نود و شش سال بود.(1)
به هر حال مورّخان مغلوب سیاست عصر بودهاند؛ تأثیر شوم سیاست در تاریخ در آثار سیر آنها عکس میانداخته، چنان که دربارۀ مادر مسلم مغلوب سیاست شوم شده، او را از شام دانستهاند.
با آن که از نژاد ایرانی و افتخار ایران است.
عقیل به حسب سن در موقع جنگهای امیر علیه السلام پیرمردی بوده در حدود هشتاد ساله؛ نابینا؛ از یک همچون پیرمردی برای جنگ چه میآمده که امیرالمؤمنین علیه السلام او را زحمت داده از مدینه احضار فرماید. و پسرهایش (چه با کفایت و چه بیکفایت) دامادهای امیر علیه السلام بوده و برای سرپرستی دختران امیرالمؤمنین علیه السلام و حفظ اوضاع خانوادگی وجودشان در مدینه لازمتر بوده از حضور در جنگ، مگر امیر علیه السلام باید همۀ چیز را فدای جنگها بکند دخترهای امیرالمؤمنین علیه السلام که در خانۀ آل عقیل بوده از این قرارند:
(اعلام الوری) بعد از ذکر زینب کبری زوجۀ عبدالله جعفر و ام کلثوم بنات فاطمه علیها السلام گوید: اما (رقیه) دختر امام علیه السلام نزد مسلم بن عقیل بود، برای او
1) (1) شرح نهج البلاغه: 250/11.
عبدالله مسلم را که شهید طف است و علی و محمد دو پسران مسلم را آورد؛ اما زینب صغری نزد محمد بن عقیل بود، برای او عبدالله را آورد؛ اعقاب آل عقیل از اوست. و اما امّ هانی نزد عبدالله اکبر بن عقیل بود برای او محمد و عبد الرحمن را آورد، محمدش شهید طف است. اما میمونه بنت علی علیه السلام نزد عبدالله اکبر بن عقیل بود و برای او عقیل را آورد. اما نفیسه بنت علی علیه السلام نزد عبدالله اکبر بن عقیل بود و برای او ام عقیل را آورد. اما زینب صغری نزد عبدالرحمن بن عقیل بود برای او سعد و عقیل را آورد. اما فاطمه بنت علی نزد ابو سعید بن عقیل بود، برای او حمیده را آورد.(1)فاطمه بنت علی علیه السلام عمر کرد تا امام جعفر صادق علیه السلام را دید.
ساروی گوید: هفت دخترش پیش از خودش وفات کرد و هشت دخترش را خود به ازدواج داد، میمونه را گوید: نزد عقیل بن عبدالله بن عقیل بود و فاطمه را گوید: نزد محمد بن عقیل بود. این اختلاف قابل حل است و عقیل بن عبدالله بن عقیل ظاهراً فرزند میمونه بوده نه شوهرش و غلط نسخه احتمال میرود این همه بانوان را بیسرپرست گذاشتن و احضار شوهران آنها برای جنگ، موجب به هم زدن اوضاع خانوادگی خواهد بود که بر امام علیه السلام لازم نیست؛ حفظ اوضاع خانوادگی هم تکلیف لازمی است و ظاهر وصلت آن است که امیر علیه السلام همه را میخواسته است.
و مسلم؛ مسّلم در این میان مشمول مهر امامت عمّ گرامی علیه السلام بوده داماد
1) (1) اعلام الوری: 204.
امیرالمؤمنین علیه السلام بر دخترش رقیه بوده و گذشته از گواهیهای سابق بر این که ازدواج رقیه در حیات امیر علیه السلام بوده. گواه تاریخی دیگر ممکن است شهادت دهد که رقیه دختر امام علیه السلام را از خود امام علیه السلام خطبه کرده بود و در حیات امام علیه السلام ازدواج کرده بود؛ زیرا «عبدالله بن مسلم» که شهید کربلاست زادۀ رقیه و مسلم است، در ترجمهاش گفتهاند: هفتاد یا نود نفر را کشته و رجز خوانده.(1)پس باید بیشتر از بیست سال داشته باشد که فاصلۀ بین شهادت امام علیه السلام و قضیۀ (61 کربلا) است، پس تزویج مادرش در حیات امام علیه السلام صورت گرفته است.
از این وصلتها و از تصدّی مقامات لشگری و از نامۀ متبادلۀ مهر انگیز برادرانۀ عقیل، اسراری از اخلاص و صمیمیت میفهمیم؟!! که دلیل بر تمرکز قوای آل عقیل در مرکز ولایت است و جمیع آن؛ چه در ترجمۀ عقیل در شام نزد معاویه تاریخ میگوید: همه از قبیل تفریح بوده و بنیامیه از آن به سود دولت خود بهره برداری کردند.
دفاع از آبرو و حیثیت عقیل را در اقدامش به سفر شام از کتاب «العباس» تألیف سید عبد الرزاق مقرم بخوانید، این کتاب را در سفر حج «بیت الله الحرام» محمد هاشم جواهری صاحب کتاب فروشی جواهری در بصره عشار، به من اهدا کرد، من این کتاب را از ارمغان سفر حج خود سنه 1367 ه - دارم.
گوید: روایات دربارۀ سفر عقیل به شام که آیا بعد از وفات امام علیه السلام بوده یا
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 90.
در زمان حیات او علیه السلام؟ متناقض است ابن ابی الحدید استظهار کرده که بعد از شهادت امام علیه السلام بوده است.(1)
علامۀ جلیل سید علی خان در «درجات رفیعه» جزماً فرموده.(2)
از مجموع آثاری که در این باره وارد شده این نظر تقویت میشود بنابراین: وفود او به شام ورود معمولی بوده، همۀ رجال طرفدار اهل بیت علیه السلام هم در آن اوقات تاریک نزد معاویه میرفتند، اضطرار آنها را حاجتمند این کار میکرد چارهای برای ابقای جان و جلوگیری از حملههای ناهنجار آن مردک جز این نداشتند، هیچ کدام هم به این اقدامها ملامتی ندارند بلکه نزد خردمندان دین پرور هم ارجمندند؛ زیرا تقیه احکامی دارد متین و مضطرّ، ملامتی راجع به امری که بدان اضطرار دارد، ندارد.
گذشته از آن که از عقیل هنگام ورود بر معاویه اقراری راجع به امامت معاویه نبوده و خضوعی از او طبق مکافات احسانهای وی دیده نشده، بلکه به عکس هر چه از عقیل رسیده، همه طعنه به او بوده؛ عیب در حسب و نسب او؛ و آبروریزی او و آفتابی کردن مطاعن او توأم با اشاره به فضل برادرش امیرالمؤمنین علیه السلام است.
از جمله معاویه به او گفت: ای ابا یزید! به نظر تو ارتش من با ارتش برادرت چون است؟!
عقیل گفت: من گذری به ارتش برادرم کردم دیدم شب آنها مثل شب رسول خدا صلی الله علیه و آله؛ روزشان مثل روز رسول خدا صلی الله علیه و آله بود جز آن که پیغمبر در آن میان نبود؛ جز نمازگذار در آنها ندیدم و جز قرائت قرآن از آنها نشنیدم.
و به لشگر تو گذر کردم؛ به استقبال من کسانی از منافقین پیش آمدند. که در «لیلة العقبه» در سر گردنه تصمیم به خطر بر پیغمبر صلی الله علیه و آله گرفتند.(1)
یا گفت: جیشی که شب آنها مثل شب ابوسفیان و روزشان مثل روز ابوسفیان بود جز آن که ابوسفیان در میان آنها نبود.
معاویه روز ورود عقیل امر داده یک صد هزار درهم به او دادند، گفت: ای عقیل من بهترم برای تو یا علی؟ گفت: من علی علیه السلام را دیدم که راجع به خودش نیکتر نظر میداشت و تو برای من نیکتر نظر میداری تا نسبت به نفس خودت.
معاویه به عقیل گفت: علی علیه السلام رحم تو را قطع کرد و صله نکرد.
عقیل گفت: به خدا برادرم عطیهاش را بر من گران سنگ داشت و بزرگ گرفت؛ قرابت را وصل کرد و حفظ کرد؛ حسن ظنّی به خدا داشت حالیا که تو در برابر سوءظنی به او داری، او اهانت سپرده را نیکو حفظ کرد و رعیت را اصلاح کرد حالیا که شما خیانت کرده افساد کردید. بس کن (لا اباً لک) زیرا
1) (1) الدرجات الرفیعة فی طبقات الشیعة: 160.
او علیه السلام از آن چه تو میگویی برکنار بود.(1)
سپس داد زد که ای اهل شام! من برادرم را یافتم که دین خود را جلوی دنیای خود قرار داده بود؛ خدا ترسی را بر نفس خود مستولی کرده و در راه خدا از هیچ سرزنشی باز نمیایستاد و معاویه را یافتم که دنیای خود را ورای دین خود نهاده؛ مرکب ضلالت را سوار است و در پی هوا تعقیب میکند، از همین باب چیزی به من عطا کرد که به عرق پیشانی به دست نیاورده و به زحمت بازوی خود نیاورده، خدا آن را به دست وی جاری کرده، او باید حسابش را پس بدهد به من؛ نه تشکری از او باید و نه ستایشی، سپس رو به معاویه کرده گفت: ای پسر هند! همواره از تو احسانهایی میشود که فعل و قول دیگرت آن را تلخ میکند؛ باش که گوییم میبینیم تو را؛ از آنچه حذر میکنی تو را یک سره فرا گرفته.
معاویه سری به زیر انداخت سپس گفت: چه باید و که حق و حساب بنی هاشم را به دامنشان بنهد و شعری انشا کرد که مشتمل بر نکوهش بود.
اَزِیْدُهُم الْا کِرامَ کَیْ یشَعْبوا الْعَصا فَیَأبوا لدی الا کرام ان یُکَرّمَوا
اذ اعَطَفْتنی رِقَّتان عَلَیهم ناوا حسداً عنّی فکانوا هم هم...
وَ اعْطیهمْ صَفْوَ الْاخاء فَکَانَنی... معا وَ عَطَایایَ الْمباحة علقم
1) (1) عقد الفرید: 136/2 در جوابهای مسکت.
و اغضی عَن الذنبُ الَّذی لایُقْیلهُ من القوم إلا الهزیری المصم
حیا و اصطبار و انعطافاً و رقْةَ وَاَکْظِمُ غَیْظَ الْقلب اذْ لَیس یُکظَم(1)
هان! به خدا سوگند ای پسر ابو طالب! اگر نبود که مردم میگفتند معاویه تعجیل در کار کرد. (چون دلش سوخت و از جواب عاجز بود) میگذاشتم جمجمهات روی دست رجال سبکتر از درون حنظل بچرخد. عقیل جواب گفت:
عَذْیرُک مِنهم مَنْ یَلْوم علیهُم
وَ مَنْ هُو مِنْهُم فِی الُمَقالةِ اظلَمُ
لَعمرکُ ما اعْطیتَهم مِنُکَ رأفَةَ
وَلکن لاسبابِ وَ حَولکْ عَلقمُ
ابی لَهُم انُ یَنْزِلَ الذُّل دارهُم
بنوحُرةِ زُهُرٌ وَ عَقْلٌ مُسَلّمُ
وَ انَّهُم لَم یقْبلُوْا الذُلّ عَنوَةَ
اذا ما طَغَی الجبّارُ کانوُا هُم هُم
فَدُونَکَ ما اسَدیَتَ فَاشْدُد به یداً
وَخَیْرکُمْ المَبْسُوطَ وَ الشرَّ فَالزَمُوا(2)
1 - بنی هاشم را همان کس میتواند چاره بکند که ملامتگر آنهاست، آن کس که در گفت و شنود ظالمانهتر است یعنی هر چه میخواهی بکن، خودت میکنی حواله به دیگری مده.
2 - به جان خودت سوگند، عطایایی که میدهی از راه رأفت به آنها نیست، برای اسبابی است میدهی و پیرامون تو زهر است.
3 - آن مردمان «مادردار» که ستارهوار درخشندۀ زمانهاند و عقل کاملاند البته حاضر نخواهند شد که کلمۀ «ذلت» را به خانه ببرند.
4 - آری، آنان ذلت و زبونی را به زور نمیپذیرند هر گاه جابر طغیان کند آنها همانند که همانند.
5 - این تو و این بخششت، دستهایت را با طناب ببند با خیرات گستردهات، دیگر از این به بعد ملازم شر باشید و از خیرات خودداری کنید.
سپس «صد هزار درهم» را پیش او پرتاب کرده و از مجلس بلند شد.(1)
معاویه برای او نوشت: اما بعد، ای پسر عبدالمطلب! شما به خدا سوگند شاخساران «قصی» و لب لباب «عبد مناف» و گزیدۀ نسل هاشماید، خردهای شما راسخ و عمیق و عقول شما در خلعت پوشیده است، اوامر به حفظ شما رسیده و عشائر به شما محبت میورزد، گذشت و صفا و عفو و وفا از آن شماست، مقرون
1) (1) الدرجات الرفیعة فی طبقات الشیعه: 162-163.
به شرف نبوت و عزّ رسالت؛ راستی راستی به خدا بسیار ناراحتم از این جریانی که شد، من متعهد میشوم که عود به مثل آن نکنم؛ در خاک نهان گردم.
عقیل در جواب او نوشت:
صَدَقْتَ وَ قُلْتَ حقَا غَیر انّی
اری انْ لا اراکْ وَ لا تَرانی
وَ لَسْتُ اقُولُ سُوء فی صَدیقی
ولکنّی اصدّ اذا جفانی...
تو راست گفتی و حق میگویی غیر از آن که من چنین نظر ولکن هر گاه جفا ببینم فقط خودداری میکنم.
مطمئن باش که من بدگویی در دنبال صدیق ندارم و لکن هرگاه جفا ببینم فقط خودداری میکنم.
معاویه: باز نوشته، استعطاف کرد و او را برای عفو و گذشت سوگند داد و اصرار و الحاح کرد تا نزد او برگشت.(1)
معاویه به او گفت: چرا به ما جفا کردی ای ابایزید؟
عقل در جواب انشاد کرده گفت:
و انّی امروء منی التکرم شیمة
اذا صاحبی یوماً علی الهون اضمرا
من مردی هستم که شیوۀ و شیمۀ اخلاق من تکرّم است، هر گاه همنشین من روزی در دل خیال خواری مرا داشته باشد و گفت: ای معاویه! اگر چه چنین شده
1) (1) ربیع الابرار زمخشری.
که دنیا بسترهای خود را برای تو گسترده داشته و سایه از سراپردههای خود بر تو افکنده و بر سر تو طنابهای سلطنت خود را به هر سو کشیده، اینها چیزی نیست که رغبت مرا به تو فزون کند یا از تو هراسی و خشوعی بدارم.
ای آن که به اقبال تو در عالم نیست
گیرم که غمت نیست غم ماهم نیست
شنیدهاید که محمود غزنوی شب دی شراب خورد، و شبش جمله با سمور گذشته. گدای گوشهنشینی لب تنور خزید، لب تنور بر آن بینوای عور گذشت، علی الصباح بزد نعرهای که ای محمود! شب سمور گذشت و لب تنور گذشت.
معاویه گفت: ای ابایزید طوری از دنیا وصف کردی که برای آن دل مرا تکان دادی. سپس به او گفت: از ابایزید تو امروز بر ما گرامی هستی؛ نزد ما محبوب هستی و من در ضمیر خود قصد سوئی با تو ندارم.(1)
این رفتار عقیل با معاویه بود؛ آن هم حال تنگدستی و لب تنور او که طعنه بر شب سمور میزد. جور زمانه و گردش سپهر با آزادگان همین است.
روی زمانه سیاه؟! «ولکنّما وجه الزمان عبوسٌ»
صفدی میگوید: عقیل از ذکر مثالب قریش و از بهرهای که از فضل و علم با
1) (1) الدرجات الرفیعة فی طبقات الشیعه: 162-164.
نساب داشت و از سرعت جواب و حاضر جوابی مبغوض مردم شد تا دربارۀ او بیهوده سرودند و او را نسبت به حمق دادند و افترائاتی به او بستند که دور از او بود؛ از زبان امیرالمؤمنین علیه السلام کلماتی راجع به او جعل کردند که از قدر او بکاهد و از کرامت وی فرو بنهد، به خیال خود این خانواده را لکه دار کنند تا خانوادۀ ابوطالب را فروتر از سطح انسانیت گذشته از آیین آرند، چون نتوانستند لکّهای به سید اوصیاء علیه السلام بزنند و از این افترائات ببافند؛ به خویشان او و حواشی و برادران و پدرش پرداختند، لکن این قبیلۀ پاک سرشت لکّه بردار نیستند و تا اندازهای این نیتهای خبیث از پرده بیرون آمده و همگی پی به ساختگی بودن این احادیث برده و دوری آنها را از صواب فهمیدهاند. گفتند: روایت شده از امیرالمؤمنین علیه السلام که: من همیشه مظلوم بودم حتی از کودکی هم عقیل درد چشم میکرد، میگفت: دوا به چشم من مریزید تا به چشم علی علیه السلام بریزید، مرا دراز میکردند و به چشم من میریختند در صورتی که به چشم من دردی نبود.(1)
هر وقت من این حدیث را میخوانم تعجب مرا میگیرد که چگونه به این افترا تن دادهاند. برای این که امیرالمؤمنین علیه السلام وقتی به دنیا آمد که عقیل بیست ساله بود و آیا میشود که انسانی به این سن و سال هر گاه صلاح او مداوا باشد از دوا خودداری میکند، مگر تا برادر چهار سالهاش را بخوابانند و دوا به حلق او بریزند؟ هرگز؛ هیچ کس این کار را نمیکند هر چند در منتهای پستی و ضعف هم باشد، تا چه رسد به عقیل که تربیت او در حجر «ابوطالب» و نشو و نمای او از
1) (1) علل الشرایع: 45/1؛ الخرائج و الجرائح: 181/1.
پستان معرفت شده بود، خصوصاً نسبت به برادر کوچکش که واسطه در بین بوده. آری، کینهها و بدبینیها به این گونه ساخت و پرداختها میپردازد بدون فکر و قیاس برداری.
بلی، امیرالمؤمنین علیه السلام مکرّر میفرمود: «ما زلِتُ مظلوماً» یعنی همیشه من مظلوم بودم. بی این زیاده؛ و مقصود او گرفتن حق او بود که دیگران را بر او مقدّم داشتند؛ با آن که نه نصی از صاحب شرع داشتند نه فقه و علمی کافی، نه پیشروی در جنگ و نه مکرمتی پا برجا.
چون در کلمۀ شکوائیه امام علیه السلام برخوردی به دیگران میشده جای آن را عوض کردند و آن تمبر باطله را به این سید بزرگوار الصاق کردند.
اما قضیۀ آهن تفتیده که امیرالمؤمنین علیه السلام به تن او نزدیک آورد؛ در آن هیچ گونه دلالتی نیست که عقیل مرتکب گناهی شده بوده یا از اطاعت وظیفه بیرون رفته بوده، بلکه امیرالمؤمنین علیه السلام در آن کار نظر به تهذیب او داشت که بایدش بهتر از تهذیب مردمان معمولی باشد و شایسته و برازندۀ عقیل مثال عقیل باشد.
امام علیه السلام به او فهمانید که بیچاره انسانی که از ضعف به این پایه است که از مختصر آهن تفتیدهای به آتش دنیا به ناله میآید و هنوز به بدنش نرسیده داد میکشد؛ چگونه تحمل آتش آخرت را دارد؟ آتش افروختهای که به شدت پوست بدن را از هم میپاشد؛ انسان کامل را باید که از آن آتش خود را دور نگه دارد، از اشتهای زیادروی خودداری کند، تیزی و تندی هوا و هوس را در هم بشکند، با صدمههای سخت و تربیت انگیز جهان ریاضت بکشد که جلب رضای پروردگار
را بکند و کسب غفران الهی را بنماید. اگر چه دیگر از افراد معمولی به محض ترک محرمات از این آتش محفوظ خواهد بود، ولی برازندۀ مثل عقیل که فرزند خاندان نبوت بوده و از رجال زمرۀ خلافت است، اجتناب است حتی از مکروهات و مباحاتی که لایق مقام او نیست، او نفس خود را به این تروک باید ریاضت دهد تا سایر طبقات پایینتر به قدر وسع خود به او اقتدا کنند و نفس خود را در شداید دنیا تسلیت به او بدهند؛ که هجوم فقر آنها را از جادۀ در نبرد؛ و تیرگی زمانه آنها را شکست ندهد.
با مباح که از مثل عقیل نقمت انگیز است و از مردم دیگر به ارتکاب آن ملامت ندارد؛ زیرا:
حسنات الابرار سیئات المقربین است.(1)
امیرالمؤمنین علیه السلام هم خواست که وی را به این خطر بیاگاهاند که او را فرا گرفته و در آن ساعت از آن غفلت نموده بود.
میگویم: تا در گوش دیگران بلکه صدا کند و صدای نقارۀ آن تا به شام هم برود و برابر نقارۀ بیباکی ارباب دنیا صدای آژیر آن شنیده شود.
ای کوفته نقارۀ بیباکی
فربه شده به جسم و به جان لاغر
در گردن جهان فریبنده...
کرده دو دست و بازوی خود چنبر
ای دون گمان مبری که گرفتستی
1) (1) بحار الأنوار: 205/25، باب 6.
در بر به مهر خوب یکی دلبر...
و آگاه نیستی که یکی افعی،
داری گرفته تنگ خوش اندر بر
گر خویشتن کشی ز جهان ور نه
بر تو به کینه او بکشد خنجر...
ایزد بر آسمانت همی خواند
تو خویشتن چرا افکنی در حسر
از بهر بر شدن سوی علیین
ز علم بال ساز وز طاعت پر
بر نه به سر کلاه خرد و آنگه
برکن به شب یکی سوی گردون سر
چشمی همیت باید و گوش نو
از بهر دیدن ملک الاکبر
ابو علی در «منتهی المقال» رجال خود گوید: مسلم بن عقیل بن ابی طالب «ن» از رجال امام حسن بن علی علیه السلام سبط اکبر علیه السلام است.(1)
و از رجال «ابن داود» بازگو کرده که: از اصحاب «ن» و «سین» یعنی از اصحاب حسن و حسین علیه السلام است، «جخ» یعنی: رجال شیخ چنین گوید.(2)
و در تعلیقۀ استاد اکبر «آقای آقا باقر بهبهانی» است که صدوق در امالی خودپسند خود به ابن عباس از علی علیه السلام از پیغمبر صلی الله علیه و آله حدیثی در مدح عقیل ذکر کرده «انّی لا حبّه حُبّین حُبّاً له و حبّاً لحبّ ابی طالب» و در آخر آن هست که فرمود: فرزند او کشتۀ راه محبت فرزند تو خواهد بود. چشم مؤمنان بر او اشک میریزد و ملائکه مقربان بر او صلوات میفرستند. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله گریست تا اشکهایش بر سینهاش جاری شد و فرمود: به سوی خدا شکایت
میبرم، از آن چه عترتی بعد از من میبینند.(1)
ظاهر این حدیث این است که اولاد عقیل در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله موجود بودهاند و از زیادی مهر و عاطفه آثار فداکاری در سیمای آنان نسبت به ابنای رسول صلی الله علیه و آله مشهود بوده، حتی آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را در قیافۀ آنان میدیده.
ساروی: در مناقب خود، در کتاب حسن بن علی: سبط، امام مجتبی علیه السلام گوید: و اما اصحاب خاص حسن بن علی علیه السلام مسلم بن عقیل و عبدالله بن جعفر طیار - عبیدالله عباس؛ حبّابه و البیه حذیقة بن اسید، جارود بن ابوبشر، جارود بن منذر، ابو مخنف لوط بن یحیی سفیان بن ابی لیلی و دیگران بودند.
فاصلۀ بین مقتل امیرالمؤمنین که با معاویه بیعت شد تا مقتل امام مجتبی علیه السلام ده سال است (40-50 هجری)
طبعاً باید مسلم بن عقیل به حسب سن، مقام کاملی و در بستگی به امام مجتبی علیه السلام مقام والایی داشته باشد که از اصحاب خاص شمرده شود.
1) (1) بحار الأنوار: 288/44، باب 34، حدیث 27.
«
»
پارهای مورّخان قضیۀ منکری را نسبت به مسلم علیه السلام و جریان امور زمانهاش در زمان امامت حضرت حسین بن علی علیه السلام ارواحنا فداه - با معاویه، در کتب خود آورده، به عمد و سهو غلطی را تسجیل کردهاند، سپس صحیفۀ نگاران ما که هر چه را در هر صحیفهای دیدند حقیقت میپندارند آن را مثل یک حقیقت تاریخی در کتب حدیث اقتباس کرده، بازگو کردهاند.
راستی اوراق زمانه که در دست روزنامهنگارها و صحفیهاست، همیشه در هر عصر، مغلوب سیاست غالب بوده و خواهد بود، غلبۀ دولتی دروغ را بر آنها تسجیل میکند تا راست میانگارند از جمله این قضیه است، بشنوید:
مدائنی گوید: همین که سالهایی بر مسلم گذشت، پدرش عقیل مرده بود. به معاویه گفت: مرا زمینی است در فلان مکان از مدینه؛ من در بهای آن یک صد هزار دادهام، اکنون میخواهم آن را به تو بفروشم؛ ثمن آن را به من رد کن؛
معاویه امر داد به قبض زمین و دفع ثمن. این خبر به گوش حسین علیه السلام رسید، به خاطر او ناپسند، آمد به معاویه نوشت:
اما بعد: تو جوانی را از بنی هاشم گول زدهای، زمینی را از او خریدهای که مالک آن نیست، بنابراین آن چه به او پرداختهای از او باز پس بگیر و زمین ما را به ما پس برگردان.
معاویه کس نزد مسلم فرستاد و نامۀ امام علیه السلام را بر او قرائت کرده از نظر او گذرانید؛ و گفت: مال ما را به ما برگردان و زمین خود را برگیر، چون تو چیزی را فروختهای که مالک نبودهای.
مسلم گفت: اما پیش از آن که سرت را به شمشیر بزنم که نه.
معاویه از خنده به قفا افتاد، پاها به زمین میزد و میگفت: ای پسرک! این به خدا همان بود که پدرت در آن وقت که مادرت را برای او خریدم به من گفت.(1)
گفتگو بنا به قول مورّخ «مدائنی» این است که روزی معاویه به عقیل بن ابی طالب گفت: آیا حاجتی هست که برای تو برآورم.
گفت کنیزکی است از نظر من گذراندهاند، صاحبان آن به کمتر از چهل هزار حاضر نیستند او را بفروشند معاویه گفت: تو را چه به کنیزی که قیمت آن چهل هزار باشد؟ تو کور و نابینایی، میتوانی اکتفا کنی به کنیزی که قیمت آن چهل درهم باشد. معاویه دوست میداشت که با او مزاح کند.
عقیل گفت: بدان امید که برای من پسری آرد که هر گاه تو او را به خشم
1) (1) بحار الأنوار: 116/42-117، باب 121.
آوری گردنت را با شمشیر بزند. معاویه خندید و گفت: با تو مزاح کردیم، سپس امر داد همان جاریه را که مسلم را از او داشت برای او خریدند. گفتۀ معاویه اشاره به این داستان دارد.
معاویه راجع به ملک و واگذاری آن پس از آن گفتگو، به حسین علیه السلام نوشت که: زمین شما را برگرداندم و آن چه مسلم گرفته برای وی گوارا باد.(1)
این جا پایان سخن داستان نمای مدائنی است، خریداری این امّ ولد به نظر ما درست نیست، شما پیشاپیش متذکر شدید که سخن «ابن قتیبه» صحیحتر است که مادر مسلم از قبیله و زاد بوم «نبطْ» است از «آل فرزندا» و ظاهراً نژاد او ایرانی است، گذشته از آن، این حکایت با سایر اوضاع دیگر وفق نمیدهد، سن مسلم و سابقههای دیگر و سن اولاد مسلم با آن قضیه سازگار نیست. به خاطر بسپارید که پسر بزرگ مسلم «عبدالله بن مسلم که شهید کربلا است و اول قتیل و شهید از آل علی علیه السلام است در صحنۀ میدان کربلا رجز میخوانده:
اَلْیَوْم الْقی مسلماً و هو ابی
و فتیةً بادُوْا علی دین النّبیّ(2)
رجزخوانی عموماً وخصوص این رجزخوانی باید از مردی باشد، وی به گفتۀ تاریخ کشتاری کرده، نود نفر را کشته. این کار از مردی ممکن است و نیز به خاطر بسپارید که در صحنۀ کربلا برادران شهید مسلم، عبدالرحمن و جعفر کارهای رشیدانه کردهاند، در میدان رزم رجزخوانی نمودهاند و مسلم علیه السلام اکبر از آنها بود، ظاهراً پسر برادرش محمد بن ابو سعید بن عقیل که از کشتگان کربلا است، پسرکی بوده.
برای تعیین مبدأ سن مسلم اینها از سمت خانواده و از داخله نشانیهائی است.
گذشته از اینها مناقب از ابن شهر آشوب است که از فحول علم است گوید: در جنگ صفّین مسلم علیه السلام فرماندهی ستون راست لشگر امیر علیه السلام را داشت. جنگ صفین پنجاه سال پیش از دولت معاویه در شام بوده و عقیل بعد از شهادت امیر علیه السلام به شام رفته نه پیش از آن و از سال چهل هجری که امام علیه السلام شهید شد تا مرگ معاویه و قضیۀ کربلا بیش از بیست سال نیست.
بنابراین دروغ معاویه، خود مسلم باید کمتر از بیست سال و اولاد او طبعاًکمتر از (پنج سال) داشته باشند، در صورتی که شرکت جنگ کربلا به آن وضع از شهسواری ممکن است نه از کودکی؛ زیرا دشمن در کربلا از عرب جرار میبودند، عربی که کرّ و فرّ آنها دنیا را دچار اضطراب و حیرت و شکست کرده بود، کتب فتوحات را بخوانید تا زبردستی عرب را ببینید بعلاوه: دخترک مسلم علیه السلام در بین راه در منزل زباله به سرور گرامی خود امام علیه السلام در اثنای نوازشش گفت: ای عم گرامی! مگر پدر من کشته شده است؟ این گونه نوازش از یتیمان است. این هوش سرشار که از چنین معاملهای کشف رازی چنین کند از
دخترکی کمتر از ده سال میسور نیست. گذشته از آن دو طفلان مسلم اگر از مسلم بودهاند، بنابر روایت صدوق «ابن بابویه» در دم آخر دو رکعت نماز خواندند باید ممیز باشند، پس جایی که اولاد وی کهترشان و مهترشان آن باشد؛ گواهند که سن مسلم بیش از این بوده که مادرش را معاویه خریده باشد.
و از اینها گذشته خود مسلم را به سنّ کمتر از بیست فرض کنید آیا این سن اینقدر اعتبار به شخص میدهد که امام علیه السلام او را به کوفه برای چنین مأموریتی اعزام دارد؟ مأموریتی مهم و کاری بس عجیب، کوفه عاصمه بود؛ پایتخت سپاه خیز بود!: طوفانی بود!: مگر نه مردان پر تجربۀ آموخته برای نمایندگی در راه چنین مقصد بزرگی لازم بود. مگر میشد که امام علیه السلام جوان بیست سالهای را از خود جدا کند؟ و از اینها گذشته امام علیه السلام در سر خطّی که به مسلم علیه السلام عطا فرمود، نفرمود: قرة العین نور دیدگان خود مسلم را فرستادم بلکه فرمود: برادرم مسلم را فرستادم، پس باید شخص تجربه آموخته و سرد و گرم روزگار دیده باشد؛ چنان که گویی هم وزن با زمامدار جهاندار بوده باشد. نهایت آن که به واسطۀ تفاوت رتبه باز زمامدار او را به تواضع برادر گوید. گذشته از آن: عبیدالله زیاد در هنگام شماتت بر مسلم علیه السلام اگر همچو قضیهای حقیقت داشت آن را به رخ مسلم میکشید که ای مسلم! تو خانهزاد آل امیه هستی. از این دلیل اخیر به دست میآید که خریدی از مادر مسلم برای عقیل از معاویه نبوده چه در زمان دولت معاویه و چه در زمان حکومت او؛ با آن که کلمۀ کوری در زمان معاویه مناسب با اواخر ایام عمر عقیل است.
به نظر من در این قصۀ داستان نما؛ هم قضیۀ ابتیاع مادر مسلم دروغ است و هم
قضیۀ معاملۀ ملک از جانب مسلم با معاویه.
جزماً قضیۀ خرید جاریه چون راوی آن معاویه است، اختلاق و جعلی بوده از معاویه برای درهم شکستن مسلم، رجال سیاسی از اختلاق و تراشیدن دروغی برای درهم شکستن حریف باز نمیمانند. اولاً خندۀ معاویه تصنّعی و ساختگی بوده؛ این خندههای مصنوعی برای علاج سورت و حدّت پرخاش یک تن بیباک بر شخص معاویه لازم بوده. جرأت و جسارت یک تن برابر یک جبار متکبر و جبروت او، او را به جعل یک داستان مزوّرانهای وا داشت؛ تا بدان سبب مسلم را خفیف کند؛ از سمت نام مادر و به تذکر کوری پدر تا حدّی او را خفیف نماید؛ در این گفتار تلخ؛ هم وی را خفیف نموده هم سوابق احسان خویش را گوشزد نموده، تفوّق خود را به حسن اخلاق و به سابقۀ احسان مدلّل مینماید و چون در معاویه جعل و تزویر زیاد سراغ داریم، پس آن چه از دهان او بیرون آید مورد اتّهام ما است، خصوصاً راجع به بنی هاشم.
و سوء نیت او در این تذکر معلوم است؛ از ذکر این قضیه تذکر میدهد که پدرت در سابق از دیگران رنجیده بوده و به ما ملتجی شده بوده؛ این تذکر مُولم اگر فکر مسلم علیه السلام متین نبود، باید با فکر او بازی کند و خاطر مسلم علیه السلام زیرورو و درهم و برهم شود و نسبت به حسین علیه السلام دژم گردد و با حسین و آل علی علیه السلام رشتۀ پیوستگی او گسسته گردد.
انصافاً اگر غیر از مسلم علیه السلام بود، زبردستی آن بازیگر خود را میباخت، طرز بازیگری معاویه واقعاً هدّام و خانمان ویران کن بوده، از ذکر قضایایی چنین وانمود میکرد که نیاکان حسین علیه السلام پدر تو را رنجانیدهاند تا نزد من آمد، نظر
معاویه این بود که بین او و سالار محبوب او حسین علیه السلام تنفیر و تنفّری پدید آید. اگر اصل معامله ملک به راستی اتفاق افتاده باشد، دروغ آن در موضوع خرید مادر است.
ولی به نظر با اصل قضیه مجعول میآید؛ زیرا فقه حدیث گواه دروغ اوست؛ آیا ملک دیگران را مسلم میفروخت؟ آیا معاویه بیرسیدگی دقیق ملکی را میخرید؟ و اگر فرضاً سهمی هم داشته و مشاع بوده، باز همۀ معامله باطل نخواهد بود. - و اگر امام علیه السلام معامله را صلاح نمیدانست و ملک خود مسلم علیه السلام بوده، چسان مینوشته که پسرکی را از بنی هاشم اغفال کردهای تا ملکی را که ملک خود او نیست از او خریدهای!
آیا این ملک مهر و کابین رقیه خواهر امام علیه السلام بوده که اذن در آن واگذار به امام علیه السلام برادر رقیه باشد؟ پس چگونه مسلم گفت: به صد هزار آن را خریدهام؟ یا مگر مسلم علیه السلام در اصل معامله گول خورده مغبون شده بود؟ بر فرض غبن باید خود مسلم معاویه را دعوت به فسخ کند نه دیگری و امام علیه السلام هم به غبن معامله او را تذکر دهد، تا خودش اقدام به فسخ کند وگرنه معامله فسخ نمیشده، مگر آن که مسلم قیم میخواسته و امام علیه السلام از باب قیمومیت بر صغار - اگر صغیر بوده - معامله را فسخ نموده در این صورت معاویه با صغیری معامله میکرد؟
سپس چیزهایی دیگر و دیگر در قصه هست که ناپسند میآید و مهمتر آن که مسلم نجیب علیه السلام آن نجیبی که از طوعه عذر خواهی میکند و حلالیت میطلبد، با ذکر کوری عقیل و آن که تناسبی با کنیز گرانبها ندارد و خندیدن معاویه باز وجه را پس نداده باشد و بالا کشیده باشد.
عجیبتر آن که عبیدالله زیاد از بابت بالا کشیدن این وجه چیزی در نکوهش مسلم نگوید و مسلم قرض هفتصد درهم خود را وصیت کند. عبیدالله برای تهمت به مسلم و سنگ پراندن به آبروی مسلم علیه السلام حتی از شرب مسکر نگذرد با آن که دروغ آن معلوم اهل انجمن بوده، ولی از بالا کشیدن این وجه و از خانهزادی به مسلم سرکوفتی نزد.
گویندهای از کسی پرسید: آن امامی که گرگ دختران او را خورد، که بود؟ گفت: وی امام نبود، پیغمبر بود «یعقوب بود، دختر نبود پسر بود، گرگ هم نخورده بود تهمت بود.
گذشته از اینها کتاب «فتوحات شام» واقدی مورّخ شهیر قطعۀ مهمی از تاریخ حال مسلم در فتوحات «مصر و آفریقا و ارض صعید» در فتح شهری به نام «بهنساء» دارد که آن هم با این قضیه سازگار نیست.
1 - در آغاز که حرکت ارتش اسلام را به طرف ارض صعید گوید:
گوید: به قصد شهر اهناس و بهنساء رفتند. روزی را گوید: چهارصد تن از امرا و هزار و ششصد تن عرب درهم و برهم؛ به سوی دیر مسیح رفتند، از جملۀ اولاد صحابه و امرا؛ فضل بن عباس و برادرش عبدالله بن عباس و جعفر بن عقیل و دو برادرش علی و مسلم بن عقیل و سایرین بودند. آنجا جنگی خونین رخ داد، خون بر تن مسلم مثل جگر شتر لخته بسته بود.
2 - در محاصرۀ اهناس روزی را گوید:
آتش جنگ در گرفت، فضل بن عباس نیکو بردباری کرد، تنور آتش را
به تنهایی گرم کرده بود، بیرق در دستش بود گاهی میمنه را به میسره میزد و میسره را بر میمنه زیر و و زبر میکرد، محمد بن مسلم گوید:
خدا خیر دهد به مسلم بن عقیل و برادرانش که جنگ کردند تا خونها بر زرههاشان مانند کبد شتران لخته لخته شده بود.
3 - روز دیگری را گوید که: سران سپاه اسلام مانند خالد و عمر، به پا ایستاده قوم خود را برای قتال صف بندی میکردند و دلاورانی را که تاب و توان ضرب و طعن داشتند در قلب قرار دادند، مانند فضل بن عباس و پسر عموهای او از سادات بنی هاشم که جعفر و مسلم و علی، اولاد عقیل بن ابی طالب باشند.
4 - در روز دوم جنگ اهناس گوید:
آن روز مسلمین در برابر فیلهای دشمن جنگ سختی داشتند، کشتگانی به شمارۀ دوازده هزار از ملوک سودان و حبشه از دشمن کشتند گوید: جنگ تن به تن بین قهرمانان مسلمین ضرار بن ازور و پطرک نصارا به طول کشید، امرای اسلام به حمایت مرد خود و کردوس سپاه روم به حمایت مرد خود اسب تاختند، چند تن از سران مسلمین که حملهور شدند اینانند: فضل بن عبد المطلب و برادر او؛ و عبدالله بن جعفر و مسلم و علی اولاد عقیل، و... تا جنگ خونین به طور مغلوبه رخ داد، روزی عجیب و خونین گذشت.
5 - در آخرین هنگامی که جنگ پشت دروازۀ اهناس درگرفت و پس از آن، دشمن مجبور به تحصّن در شهر شد، گوید: فضل بن عباس در جنگ تن به تن حریف خود را که مردی تهمتن بود کشت، سپاه روم به
حملۀ عمومی اقدام کردند، مسلمین هم به حملۀ عمومی پرداختند «ضرار بن ازور» حمله کرد و «مذعور بن غانم اشعری» هم حمله کرد. فضل بن عباس و محمد بن عقبة بن ابی معیط و مسلم و جعفر و علی پسران عقیل و سایر امرا حمله کردند و روز از گرد و غبار سیاه شد.
دیدید در همۀ اینجاها نام مسلم علیه السلام در کار بود.
6 - سپس در هنگامۀ لشگر کشی به سمت بهنساء گوید: فرماندهان پیاپی به نوبه روان شدند.
عیاض بن غانم به فرماندهی هزار سوار حرکت کرد، در این گردان فضل بن عباس و مسیب بن نجبة فزاری و ابوذر غفاری و مرزبان فارسی و همچنین پسران عقیل بن ابی طالب (جعفر و مسلم و علی) عبدالله بن مقداد و... همراه بودند.
7 - در وقتی که سپاه اسلام برابر با شهر بهنساء شدند و روبرو با شهر ایستادند از ابهّت و مهابت و زینت آن شهر خیره شدند گوید: سپاه پیاده شد، در آن میان امیر عیاض بن غانم با سپاه خود (بعد از مشورت با امرا برای پیاده کردند لشگر) از آن سوی شهر که رو به دریا بود گذر کرده، پرچمداران و امرا و پیش قراولانی که با او بودند، فضل بن عباس و برادرش عبیدالله بن عباس و شقران و صهیب و مسلم بن عقیل و جعفر و علی برادران مسلم بودند.
8 - در روزهای محاصرۀ بهنساء، روزی که عبور از دریا پیش آمد گوید: در ساحل دریا به مسلمین شبیخونی زده شده بود، برای حمایت آنها از این سو قعقاع بن عمرو؛ اسب در دریا رانده گفت: به نام خدا و به
حرمت پیغمبرش صلی الله علیه و آله بار خدایا! تو میدانی که ما نزد تو افضل از بنی اسرائیل هستیم؟!! برای آنها دریا را شکافتی.
قعقاع از دریا گذر کرد و دست و پای او تر نشد؛ پشت سر او دو هزار شهسوار دیگر خود را به دریا زده برای امداد عبور کردند و به جانب قلعه سرازیر شدند گوید: از جمله کسانی که از دریا به این سوی برّ شرقی گذر کردند فضل بن عباس و زیاد بن ابوسفیان بن عبدالمطلب و مسلم بن عقیل بودند.
«بنگرید» نام مسلم در اینجاها؛ باز هست.
9 - در شبیخونی که مسلمین از دشمن خود، پادشاه بهنساء «بطلیوس» خوردند از مالک اشتر بازگو کرده گوید: ما آن شب پاسدار بودیم و بیدار بودیم، ولی سپاه ما از صدمۀ بیداری و سرما به خواب رفته بودند، دشمن به سرشان ریخت تا رفتند که اسلحه بپوشند در آن تاریکی شب؛ از آن یک؛ سر رفته و از این یک بازو افتاده، به سینۀ دیگری سرنیزه فرو رفته بود؛ این کمربند خود را میبست، آن یک یکتا پیرهن میدوید؛ سر و صدا زیاد بلند بود؛ امرا از جا جستند، ولی یکی اسب خود را عریان سوار شده، یکی با زین بوده ولی بی لجام، آن دگر پیاده میدوید؛ کشتار زیاد کردند؛ کشته هم زیاد دادند، خدا مزد نیکو به فضل بن عباس و پسر عمّ او فضل بن ابی لهب و عبدالله بن جعفر و زیاد بن ابوسفیان بن عبدالمطلب و قعقاع بن عمرو و مسیب بن نجبة فزاری و مسلم و ابوذر غفاری و ابو دجّانه و ابو امامه دهد که نیکو جنگیدند.
10 - در شبیخون دیگری که به مسلمین خورد گوید: تا طلوع صبح
بیرون قلعه جنگیدند هنگام سپیده؛ مسلمین نماز صبح را گزاردند و به موضع معرکه باز آمده از کشتگان خود بازجویی و تفقد کردند؛ پانصد و بیست تن شهید یافتند، بیشتر شهدا از اعیان قریش و بنی هاشم و بنی عبدالمطلب و بنی نوفل و بنی عبد شمس بود، همین که مسلم بن عقیل معاینه کرد که چه بر سر برادرانش آمده و فضل بن عباس و عبدالله بن جعفر و سادات بنی هاشم دیدند که چه بر سر بنی اعمامشان آمده، از اسب پیاده شدند کشتگان خود را در آغوش کشیده و در مصیبت آنان استرجاع گفتند.
11 - در شبیخون دیگری که دشمن سخت به آنها زد، هر کدام از امرا در یک ناحیه و بر یک دروازه مورد مهاجمه شد و همه را فرا گرفت، گوید:
فرمانده کل سپاه اسلامی سراسیمه میدوید با سر بی «کلاه خود» آوازۀ عربدۀ جنگ او را از پوشیدن اسلحه بازداشت، دوید تا خود را به دروازۀ «توما» رسانید و پانصد تن از سران اسلام به همراهش بودند مثل: فضل بن عباس فضل بن ابی لهب، زیاد بن ابوسفیان بن عبدالمطلب، عبدالله بن جعفر، مقداد بن اسود، زید بن ثابت، عبدالله بن زید، مسلم بن عقیل، ابوذر غفاری، عبادة بن صامت و مسبّب بن نجبه. - در اینجا نیز نام مسلم بود.
12 - در شبی که فداکاران اسلام از نقب راه آب تنگ به داخل شهر رفتند تا دروازهها را گشودند - گوید:
فرمانده اسلامی گفت: یک صد نفر دلاور داوطلب میخواهم که هنگام
غروب، خود را به خدا فروخته از میان راه آب، برود داخل نقب و داخل شهر شود. گوید: هشتاد نفر از آن صد نفر داوطلب با وضع مشکل و دشواری داخل شدند، با شلوار و شمشیر هر یک شمشیر و سپر خود را به همراه رفیقش میگذارد تا همین که داخل میشد برمیگرفت و بیست نفر به واسطۀ تنگی مجرای آب نتوانستند داخل شوند؛ در شمار داوطلبان نام مسلم هست. اینانند: عبدالرحمن بن ابوبکر، زید بن ثابت، عقبة بن عامر، مسلم بن عقیل، زیاد بن ابوسفیان بن عبدالمطلب و... تا آخر.
13 - نیز در شب فتح نهایی گوید: سران سپاه فاتحانه با سپاه خود وارد میشدند و ارجوزه میخواندند تا در نوبۀ مسلم گوید:
مسلم بن عقیل داخل شد و این ارجوزه را میخواند:
ضَنانی الحربُ وَ السَّهَرَ الطَّویلُ
و اقلقنی التَّسهد و العویل
ساقتلُ بالمهند کُلّ کَلب
عسی فی الحرب انْ یشفی الغلیل(1)
سپس بعد از او شرحبیل بن حسنه، سپس قعقاع بن عمرو تمیمی و بعد از او مالک اشتر و عبادة بن صامت و بعد ابوذر غفاری و بعد و...(2)
14 - بعد از فتح بهنساء با خون دل بیحد و به دنبال جنگهای خونین آن گوید: پس از استقرار آرامش؛ خالد سرزمین بهنساء را واگذار کرد به
مردمانی از صحابه از جمیع قبایل و خود با دو هزار سوار به طرف سرزمین صعید رفت؛ این قبایل از بنیهاشم، بنیمطلب، بنی مخزوم، بنی عبدالدار، بنی زهره، بنی نزار، بنی جهینه، بنی مزینه، بنی غفار، اوس، خزرج، مذحج، فهرطئی و خزاعه بودند.
امیر بر همۀ آنها مسلم بن عقیل علیه السلام بود؛ قبایل آسایشگاههای لشگری و کشوری را فرا گرفتند در شهر بازارها و خیابانها قرار دادند، بیشتر صحابه در جانب شهر که به سوی دریای یوسف بود قرار گرفتند و یک خیابان عمومی از دیگر سو تا جانب غربی برای چهارپایانشان که به دریا نزدیک باشد واگذاردند. مسلم بن عقیل علیه السلام در آن دیار والی بود به والی گری اقامت کرد؛ تا زمان خلافت عثمان، بعد از او محمد بن جعفر بن ابی طالب والی شد مسلم خود رفت و برادران و فرزندان خود را در آن دیار به جا نهاد، خود در مدینه همی بود تا در ایام خلافت حسین علیه السلام در کوفه کشته شد.
عبادت کتاب خلافت حسن علیه السلام بود، ما گمان کنیم اشتباه مطبعه باشد.
گوید: محمد بن جعفر تا ایام خلافت علی علیه السلام در آن جا اقامت داشت؛ پایان نقل از واقدی.
این قضیه خصوصاً والی بودن مسلم چیز عجیبی است، منحصر به این کتاب است با آن که مسعودی میگوید: در ایام خلفاء به هیچ کدام از بنی هاشم حکومت شهری یا دیاری یا فرماندهی سپاهی ندادند. بنابراین ایالت مسلم علیه السلام بیشتر سبب تعجب است، اصل کتاب منسوب به واقدی هم چیز عجیبی است.
شبیهتر است به کتب داستان سرایان، مصنفات ابوالفرج هم همین طور است، همچون اغانی و قطعاتی از مقاتل الطالبین او.
گویند: سال اسلام عقیل، مسلم علیه السلام متولد شد، او را بدین جهت مسلم نام نهادند.
«ابو مخنف» و دیگران روایت کردهاند: همین که اهل کوفه به سوی حسین علیه السلام نوشتهها فرستادند، مسلم علیه السلام را احضار فرمود، مأموریت کوفه داده به همراه وی علیه السلام قیس بن مسهر و عبدالرحمن بن عبدالله ارحبی و جماعتی از سفرا و نمایندگان کوفه را که به مکه آمده بود و از جمله آنها عمارة بن عبید سلولی است، روانه کوفه نمود.(1)
سه دسته نمایندگان از کوفه به مکه آمدند، قیس و عبدالرحمن دومین دسته نمایندگانی بودند که به نمایندگی اهالی کوفه نزد امام علیه السلام وارد شدند.
شرح حال قیس و عبدالرحمن را در جلد اوّل بخوانید.
به همراه آنها پنجاه و سه صحیفه بود، هر صحیفهای از جماعتی همه امام علیه السلام را دعوت کرده بودند. نمایندگی اولی از عبدالله بن سبع و عبدالله بن وال بود. و از
1) (1) مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 19؛ تاریخ الطبری: 263/4.
قیس و عبدالرحمن دومین، و از سعید بن عبدالله حنفی و هانی بن هانی سبیعی دسته سومین بود، فرستادگان و نمایندگان در مکه همدیگر را ملاقات کردند.
مأموریت مسلم علیه السلام را قسمتی شفاهی و قسمتی در نامهای که امام علیه السلام به کوفه نوشته ببینید امام علیه السلام او را در حدود همین چند کلمه شفاهی امر داد.
تقوا «پرهیزکاری» کتمان اقدامات؛ لطف و مدارا، تا اگر دید مردم بر اقدام اجتماع دارند، به عجله گزارش بدهد.
و کتباً: در نامهای که از امام علیه السلام خطاب به کوفه است، نظیر همین مأموریت هست، چون این نامه سند اعتبار است و درجۀ اهمیت مسلم علیه السلام را نشان میدهد، از ذکر آن خودداری نمیکنیم اکنون متن نامه:(1)
1) (1) بسم الله الرحمن الرحیم من الحسین بن علی علیه السلام الی الملأ من المؤمنین و المسلمین. اما بعد: فانّ سعیداً و هانیاً قدما عَلَیّ بکُتُبکمَ و کانا آخَر مَنْ قَدِمَ عَلَیّ مِنْ رُسُلِکُم وَ قَدْ فَهِمتَ کُلّ الّذَیْ اقْتَصصْتُمْ وَ ذَکَرتُمْ وَ مَقالَةُ جُلّکمُ انّه لَیس عَلَینا امامٌ فَاقْبَلْ لَعلَّ الله انْ یَجمَعْنا بکَ عَلَی الْهُدی وَ قَدْ بَعَثْتُ الَیکُم اخی و ابْنَ عَمّی وَ ثَقَتی منْ اهْل بَیْتی مُسلم بن عَقیل وَ امرته انْ یَکْتُبَ الی بحالکم وَ امْرکمْ وَ رَأیکم فَان بَعَثَ الیَّ انه قَدْ اجْمَعَ رَأیُ مَلَئکُمْ وَ ذَوی اْلفَضْل و الحجی منکم عَلَی مثل ما قَدَمتْ به عَلَیَّ رُسُلُکمْ وَ قَرأتُ فی کتُبکُم اقدمُ وَ شیکا انشاء الله فَلعمری مَا الامامُ الّا العامِلُ بالکتاب وَ الاخذ بالقسْط وَ الدّاین بِالحَقّ وَ الحابسُ نَفْسَه عَلَی ذات الله و السَّلام. «الإرشاد، شیخ مفید: 39/2؛ تاریخ الطبری: 262/4»
بسم الله الرحمن الرحیم؛ اما بعد: همانا سعید وهانی با نامههای شما بر من وارد شدند، مقصود را از آن چه یادداشت کرده بودید دانستم، سخن بیشتر شما این است که بر سر ما امامی نیست.
تو به سوی ما بیا، بلکه به وجود تو، خدا جامعۀ ما را به راه هدایت و به سوی حق راهنمائی کند. بنابراین من هم به سوی شما پسر عمّ و برادرم و مورد وثوقم از خاندانم «مسلم بن عقیل» را فرستادم و او را مأمور کردهام که از حال شما و کار شما و رأی شما برای من بنویسد.
پس اگر وی در مراسلۀ خود به من آگهی دهد که رأی اشراف شما و صاحبان فضل و خرد شما بر این قرار قطعی است که نماینده فرستادهاید و نامه نوشتهاید، من خود به سوی شما خواهم آمد؛ زیرا قسم به زندگانیم؛ امام جز آن کس نیست که حاکم و عامل به کتاب خدا، پیرو عدالت؛ پایبند حق بوده. دلخواه خود را حبس کند به ذات اقدس خدا؛ جان و تن خویش را برای خدا باز دارد.
برای شأن مسلم گذشته از تصریح متن ذیل نامه هم که شأن امام را معین میکند اعتباری است.
زیرا مسلم علیه السلام مبعوث از یک همچو مقامی است، مسلم علیه السلام در این چهار کلمه نصیبی دارد عامل به کتاب، آخذ به قسط، داین به حق، حابس نفس به ذات خدا، حدود مأموریت مسلم علیه السلام را در نظر داشته باشید تا در طرز رفتار و اقدام بعدی او دچار شک و تردید نگردید.
پس مسلم علیه السلام در اواخر رمضان از مکه بیرون شده به مدینه آمد. در مسجد
رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز گزارد. با اهل بیت خود وداع کرد و دو تن دلیل از «بنی قیس» اجیر کرده روانه شدند، آنها راه را بیراهه رفتند، از جادّه منحرف شدند و راه را گم کردند.
معلوم نیست چرا بیراهه رفتهاند، آیا برای تعجیل که راه را میانبر رفته باشند یا برای تخفی یا آن که به عمد نبوده، به هر حال عطش بر آنها زورآور شد چیزی نگذشت که آن دو تن راهنما از تشنگی مردند و به دست و اشاره قبل از مردن؛ مسلم علیه السلام و همراهان را به آب راهنمایی کردند. آنها مردند، مسلم علیه السلام و همراهان به اشارۀ آن دو تن رفتند تا به آب رسیدند.
(البته جایی که همراهان از تشنگی بمیرند اینان جان به لب رسیده، به آب میرسیدند)
مسلم از «تنگة بطن «خَبت» نامهای برای امام علیه السلام توسط قیس نوشت.
تنگه را مضیق میگویند «مضیق از بطن خَبت» سر آبی است از قبیله کلب، خبت از اصل در حوالی مدینه رو به مکه واقع است، مثل این که دلیلها راه را گم کرده تا به طرف مکه مایل شده باشند.
نوشت اما بعد: من از مدینه بیرون شدم، دو تن راهنما همراه داشتم آنها از جادّه خارج شدند، تشنه شدیم، عطش به ما زورآور شد، چیزی نگذشت که آن دو تن مردند، ما رفتیم تا به آب رسیدیم، همین شد: نیمه جانی به در بردیم، من این پیش آمد را برای این کار که در پیش رو است برای خود به فال بد گرفتهام. -
انتهی - والسلام -
حسین علیه السلام در جواب او نوشت:
اما بعد: من میترسم که «جبن» تو را وادار به این امر کرده باشد، غیر از آن چه ذکر کردهای، بنابراین به همان راهی که من تو را روانه کردهام برو.
مسلم علیه السلام بعد از وصول فرمان روانه راه شد تا به کوفه آمد.(1)
این گفتگویی که بین مسلم و امام علیه السلام شد ایجاب میکند که اندکی به کوفه نظر کنیم، کوفه حوزۀ مأموریت مسلم علیه السلام بود تا ببینیم هراس از این شهر بجاست یا نه؟ واضح است که سنگلاخ راه یا طول مسافت یا گرد و غبار جادّه یا گردبادهای عجّه(2)و رمل مسلم علیه السلام را نمیلرزانید، از گرمای جانگداز بین راه و عطش کشندهاش مسلم علیه السلام نالان نبود، با این که مشکلات این راه منحصر به یکی دوتا نیست، خیلی از راهروان به اینگونه سنگلاخهای جاده از راه میمانند ولیکن موحشترین چیزها برای راهرو تاریکی ناحیۀ مقصد است که پهلوانان اینجا میمانند، مقصد اینجا به درجهای اشد تاریک بود به طوری که حیات اینگونه وارد که میباید به مأموریت وارد این شهر بشود، جداً در خطر است. مگر روبرو شدن با کوفه با اینگونه
مأموریت کار آسانی بود؟!
با خاطرههای تلخ ناگوار تاریخی که در نظر مسلم علیه السلام از این شهر هست منظرۀ کوفه کمتر از منظرۀ رعبآور پلنگ خشمگین نیست که برابر چشم انسان دندان بر هم میفشرد؛ قتل هواخواهان علی علیه السلام در این شهر به صرف تهمت شورش و انقلاب و به زنجیر کشیدن «حجر بن عدی» با همراهانش رو به معاویه و گردن زدن آنها در غوطۀ دمشق در نظر هست؛ قتل رشید هجری با بریدن دست و پاهای او که میان گلیم گذارده، از قصر دارالاماره بیرون آورده تا به مردم نشان دهند تا در دم قصر زبان او را نیز بریدند در جلو دیدگان است؛ حکومتی که قائم بر ارعاب و بر قوة «فورس ماژور» برپاست محاکمۀ حکومت نظامی صحرائی سختتر است؛ به قول امروز حکومت عرفی است، خصوص نسبت به خصوم خود که طرفداران علی علیه السلام و آل علی علیه السلام باشند؛ جبهۀ مقصد این شهر بود که عبوس و تاریک بود.
کوفه که مقصد مسلم علیه السلام بود طوفانی بود، نه تنها امروز طوفانی شده بود؛ از زمان عثمان بارقهها و برق انقلاب در آن همیشه میزد، کوفه حاکم عثمان «سعید بن عاص» را به خود راه نداد که حتی به شهر وارد شود، از زمان امیرالمؤمنین علیه السلام هم طوفانی بود، بلکه قبل از آن هم در دورۀ انقلاب قتل عثمان؛ از انقلاب بهرهور بود؛ کوفه سهم بزرگی از شورش و انقلاب بر «علیه» عثمان و هیئت حاکمه داشت. چهار هزار نفر از شورشیهای قضیه عثمان از کوفه بود؛ تا مدینه به محاصره عثمان آمدند و بودند تا عثمان کشته شد، در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام گرچه به نظر میآمد که کوفه تسلیم عدالت شده آرام است،
ولی آن قدر امواج مخالف با علی علیه السلام به ستیزه آمد که علی علیه السلام مانندی را خسته کرد.
اصول طبقاتی گاهی و اصول قبیلگی گاهی دیگر و موانع حزبی نوبۀ سوم و مزاحمات شخصی اشخاص در مرحلۀ چهارم همه با علی علیه السلام مبارزه میکرد؛ و گذشته از آن علی علیه السلام کشتۀ همین انقلاب شد؛ تا کوفه با انحراف تسلیم معاویه شد؛ در زمان معاویه هم کوفه آرامش نداشت، دائماً مبارزاتی با معاویه داشت؛ انجمن «حجر بن عدی» در مسجد کوفه برای مذاکرۀ احادیث امیرالمؤمنین علیه السلام بر پا میشد، دائماً نام علی را در برابر معاویه زنده میکرد. جمعیت این انجمن تا حدود پانصد نفر میرسید، مبارزهای بود با هیئت حاکمه.
دیگران هم مانند خوارج دائماً مصارعاتی با حکومت داشتند.
این جزر و مدهای پیاپی جوّ کوفه را هم دائماً عبوس و درهم و برهم نشان میداد، از گردبادهای سیاسی انقلاب آور، دائماً طوفان عجّهاش به هم میپیچید؛ معاویه به همین ملاحظهها در وصیتنامهاش به یزید میگوید: اگر اهل عراق هر روز عزل حاکم را از تو خواستند بکن، حاکم را عزل کن و دیگری را نصب کن؛ زیرا تبدیل روزانۀ حاکم آسانتر است که صد هزار شمشیر بر تو کشیده شود: یعنی کوفه صد هزار شمشیرزن دارد، ولی این صد هزار شمشیرزن تسلیم یک رأی و یک عقیده نبودند، هواهای احزابی قبیلگی؛ طبقاتی عوامل مؤثر در آن بودند. حزب آل علی علیه السلام حزب تشیع بر آن غالب بود، ولی حزب اموی هم قوی بوده بیدار منفعت خود بود؛ حزب خوارج با هر دو اینها مضادّ بود؛ همۀ اینها مثل طوفان گردباد به هم میپیچیدند و با یکدیگر کشتی میگرفتند مبدأ فکری
خوارج به قدری تند و نیرومند بود که زنی از آنها توانست به کشتن علی علیه السلام تمام کوفه را زیرورو کرد.
فکر خوارج در کوفه طلوع کرد؛ با قتال نهروان و کشته شدن چهار هزار نفر از خوارج آن فکر قلع و قمع نشد دوازده هزار بودند. هشت هزار نفر آنها در پناه بیرق امان که امیرالمؤمنین علیه السلام به دست ابو ایوب برافراشته بود، آمدند و توبه کردند یعنی ندای توبه دادند و چهار هزار نفر آنها از دم شمشیر علی علیه السلام گذشتند؛ اینها همه از اهالی کوفه بودند؛ هر یک تن کشتۀ اینها دهها نفر بسته و وابسته دارد؛ اینها با علی علیه السلام خونی شدند، قاتل علی علیه السلام تنها ابن ملجم نبود، دختری از «شحنه» که جزو خوارج کشته شده بود به نام «قطامه» شریک در کشتن علی علیه السلام بود، پدر و برادرش در جنگ خوارج کشته شده بودند؛ اینها از ایادی بودند که کوفه را به هم زدند؛ امام علیه السلام را شهید کردند، مبادی فکری اینها هنوز از تحریک نخوابیده بود، هر چند مبدأ فکری اینها غیر از مبدأ فکر آل امیه و مضادّ با آن هم بود.
مسلم علیه السلام روبرو با چنین شهری بودکه اجتماعات آن از خاصیت گردباد بهرهمند بود.
ما از انقلابات قبل و بعد این شهر میگذریم، تنها دوران امیرالمؤمنین علیه السلام را در نظر میآوریم، مسلم علیه السلام هم سهیم در آنها بوده و به یاد دارد. آنها نشان میدهد که کوفه شهر معقّد و پیچیدهای بوده، معمّاها در قیافۀ کوفه دیده میشود، خاطراتی از دوران حکومت امیرالمؤمنین علیه السلام در متون کتب ضبط است که هر کس حاضر بر آن بوده و کوفه را مشاهده کرده بود دیده بود که طوفانی است،
گویی بادها از هر طرف میوزد، از یک طرف دوستان علی و آل علی علیه السلام در کوفه زیادند، کوفه مهد تشیع است و در ماه اخیر از عمر امیرالمؤمنین علیه السلام بیشتر از همه وقت گرد او علیه السلام فرا آمدند؛ حتی یک صد هزار شمشیر زن دور او را فرا گرفت. در همان وقت میفرمود: اینک که ماه آخر عمر من است! یعنی دیگر چه ثمر؟!
ابن ابی الحدید در شرح این جمله از «نهج البلاغه»
«فاذا انتمْ النتُم له رِقابَکم وَ اشرُتمْ الَیه بِاصابعکم جآئهُ الموتُ فذَهبَ به، فلَبثتم بعده بما شاء الله»(1)
گوید: اهل عراق هیچ وقت شدّت اجتماعشان به دور علی علیه السلام مانند ماه آخر که کشته شد؛ نبود؛ در این اجتماع صد هزار شمشیر به گرد او فراهم آمد مقدّمۀ لشگر را به طرف شام حرکت داد؛ لعین او را ضربت زد و آن جمعیت مانند گلۀ گوسفند بیچوپان، چوپان خود را از دست داد. از طرفی دیگر دشمنان کینهورز هم هستند. طبقات متنفذ از یک سو؛ هیجانهای حزبی از دیگر سو؛ مزاحمات قبیلگی از یک طرف؛ مصادمات اشخاص با شخصیت نفع پرست از طرفی دیگر، همه علی علیه السلام را در میان گرفته بود، دست علی علیه السلام به اینها بند بود،(2)کشورها از دست رفت، دشمن غارت به اطراف کشور برد و نیروی کوفه نتوانست قد علم کند، فغانهای علی علیه السلام به گوش مسلم علیه السلام بود، کوفه با اصول طبقاتی و اصول
حزبی و اصول قبیلگی منظرههای مختلفی نشان میداد، مثل کوه آتشفشان که دود و دمۀ آن به رنگهای گوناگون زرد و بنفش و سرخ و کبود در جوّ فضا به نظر میآید، روی نقشۀ کوفه شهر کوفه را با جوّ آن نظر کنید؛ این منظرهها را بنگرید:
«حسّان براقی» در تاریخ کوفه گوید: کوفه بسیار وسیع و بزرگ بود، قرای و جبّانههای آن تا فرات اصلی یعنی عمود فرات و قریههای «عذار» میرسیده که بالغ بر شانزده میل و دو ثلث میل باشد (هر سه میل یک فرسخ است)
«یاقوت» در معجم گوید: ذکر کردهاند که در کوفه پنجاه هزار خانه مسکونی برای اعراب «ربیعه - و مضر» و بیست و چهار هزار خانه برای سایر عرب و شش هزار خانه برای عرب یمن بود.(1)
از نظر جغرافیای طبیعی بیش از این دانستن لازم نیست، اما از نظر اجتماعی: اصول طبقاتی در کوفه از دیر زمانی حکم فرما بود و اصول قبیلگی هم موجب کشمکش و تجاذب بود، ولی اصول حزبی بیشتر از این دو جهت و زیادتر کشاکش میآورده، بدین قرار که همواره قبایل در عرب رقابتهایی داشتند سپس اصول حزبی از بنیامیه که خون عثمان را دستاویز کردند، آمد به کار خوارج هم علاوه شد.
از زمان عمر و خلفا متوالیاً تا زمان حکومت زیاد بن ابیه، کوفه هفت قسمت بودند با این تفاوت که دولت علی علیه السلام قبایلی را که از زمان سعد وقاص تا عهد
1) (1) تاریخ الکوفه: 154-155؛ معجم البلدان: 492/4.
عثمان و بنیامیه کارگزار و معتمد حکومت وقت بودند از این مقام انداخت؛ لابد به واسطۀ خرابی و فساد اخلاق آنان بوده، این طبقۀ حاکمه معروف به اهل عالیهاند؛(1)طبقۀ حاکمه و درباریان بودهاند قبایل درباری و منتسب به دربار طبیعتاً فاسدترین مردم خواهند بود، عددشان افزون از قبایل دیگر بوده ادارۀ سیاست و قدرت حکومت را در دوران حکومتها در دست میداشته و از اقتدار خود سوء استفاده مینمودهاند طبعاً روحیۀ آنان تا زمان علی علیه السلام تباه و فاسد شده بود بر امیرالمؤمنین علیه السلام تغییر آنها لازم بوده، همین تغییر و تبدیل کشف از فساد روحیۀ آنها و قدرت نفسی و روحانی امیر علیه السلام میکند و معلوم است مأموریتی که به واسطۀ خرابی اخلاق عوض میشوند با همان اخلاق فاسد خود از هیچگونه افسادی کوتاهی نمیکنند و از تجدید دولت عادل هراسان بوده، کوشش میکنند که دولتی دیگر مطابق در خور منفعت خودشان بر سر کار آرند.
«مجلۀ اعتدال» میگوید: محلّههای کوفه به نام قبایل معروف بود در کوفه از آغاز خیابان بندی نبود، بلکه مجتمعی بود آمیخته و درهم و برهم که از هفت جمعیت انبوه فراهم آمده بود و هر مجموعهای از چند عشیره که در سمتی فرود
1) (1) صحاح گوید: عالیه: مافوق نجد است تا سرزمین تهامه و تا ماورای مکه که همان حجاز و اطراف آن خواهد بود، در حدیث لفظ عالیه و جمع آن عوالی آمده: قریههایی است در اعلی سرزمین مدینه، نزدیکترین آنها بر چهار میلی است و دورترین آنها از طرف نجد در هشت میلی است. مغرب گوید: عوالی موضعی است به نصف فرسخ از مدینه، این قبایل ممکن است از اهل این بلاد بودهاند، و قاموس گوید: عالیه اعلی و بالای قنات به معنی سرنیزه است یا سر سرنیزه یا نصفی که طرف سنان سرنیزه است.
آمده بودند.
کوفه مخیمی بود عظیم با دشتی پر از خیمه. عرب در آغاز فرود آمدن به عراق در دامنۀ آب بلاد «ریف» و سواد شاطی فرات فرود میآمدند و به شکل هندسی از قرار «دو خیمه دو خیمه» شهری پر از جمعیت انبوه برپا بود و همین که نهر طغیان میکرد، از لب آب بر بلندی برمیآمدند و پناه به دو خیمه سار بزرگ خود «کوفه و بصره» میبردند. کوفه ابتدا مدینهای بود از کوخ در عهد «مغیره» دیوارهای آن از خشت شد، ولی مستور از خیمه و چادر؛ در عهد زیاد با آجر ساختمانهای محکم یافت.
این پهن دشت وسیع از هفت فوج به نام «اسباع» که در آنجا سکنی گزیده بودند پوشیده شده بود و بر حسب حوایج عسگری تقسیمبندی به «هفت» شده بود تا زیاد بن ابیه آنها را چهار کرد، ارباع کوفه معروف شد.
اینک تقسیمات هفتگانه کوفه از این قرار است:(1)
سبع اول: کنانه و حلفاء و جدیله: حلفاء یعنی هم سوگندان و همپیمانان آنان که احابیش باشند، احابیش سه قبیله بودهاند. بنی حرث بن عبد مناة بن کنانه و بنی هون بن خزیمة بن مدرکة، و بنی المصطلق از خزاعه، چون هم قسم شده بودند آنها را احابیش گفتند، در پیرامون مکه کوهی است حُبشی، در آنجا با قریش هم قسم شدند و گویند: طائفههایی هستند از قبیلۀ «قاره» که منضم به بنی اللیث شدند! قاره قومی بودند تیرانداز به کمانداری معروف، چنان که این امر
1) (1) تاریخ الکوفه: 162-163.
ضرب المثل شده «قَدْ انصَف القارَه مَنْ راماها».
و کنانه خود قبایلی بودهاند چون قریش و بنی اللیث و بنی عامر.
این قبایل از زمان سعد تا عهد اموی کارگزار و معتمد حکومت وقت در کوفه بودهاند، به «اهل عالیه» معروفند؛ عددشان افزون از همه بود، ولی به تدریج ناچیز شدند.
اینان از جنبۀ طبقاتی و اصول طبقاتی نارضایتی از حکومت علی علیه السلام داشتهاند.
زیرا شؤون کارگزاری حکومت در دولت علی علیه السلام از اینها گرفته شده و به دیگران اعطا شده بود - و آیا از جنبۀ قبیلگی و یا حزبی هم نارضایتی داشتهاند دور نیست، طوفان امواج کوفه بر علیه حکومت علی علیه السلام شاید قدری از فعالیت ایادی فعالۀ آنان بوده است.
2 - سُبع دوم: قضاعه، بجیله، غسان، خثعم، کنده، حضر موت و ازد.
3 - سبع سوم: مذحج و حمیر و همدان.
این قسم در حوادث کوفه دور بزرگی بازی کردهاند و مواقف برجستهای داشتهاند.(1)
از جهت امتیازات، فضیلت اینان را علی علیه السلام در حکومت عادلانۀ خود بالا برده به موقف طبقۀ عالیه و رجال کارگزار حکومت آورد، همدستی کامل با
1) (1) تاریخ الکوفه: 162.
اجرای منویات علی علیه السلام داشتهاند، سعید بن قیس همدانی رئیس همدان رئیس شرطۀ امیرالمؤمنین علیه السلام بود، علی علیه السلام میفرمود: اگر مرا بر در بهشت بدارند من قبیلۀ همدان را میگویم: ادخلوا بسلام.
4 - چهارم: تمیم و رباب.
5 - پنجم: بنو اسد و محارب و نمر از بنی بکر و تغلب؛ اکثریت اینان از ربیعه هستند، ابن عباس میگفت: قریش را ملک هلاک میکند و ربیعه را حمیت.
6 - ششم: ایاد و بنی عبد قیس و بقایای قبایلی بودند که از سابق در این سرزمین اقامت داشتند.
اما بنی عبد قیس از بحرین تحت سرپرستی «زهرة بن حوّیه» به اینجا فرود آمدند و حمر نیز حلفای زهره بودند، با او و به همراه او به این سرزمین فرود آمدند؛ اینان ایرانی بوده شمارۀ آنان چهار هزار بود، همه سپاهی و فارسی بودند و به نام «جندشاهنشا» نامیده میشدند. بلاذری چنین ذکر کرده است، روز قادسیه امان میخواستند و به این شرط تحت حمایت رفتند که هر جا را محبوب داشتند فرود آیند و با هر که خواستند همپیمان باشند و در عطا برای آنان مقرری فرض گردد، آن چه خواستند به ایشان عطا داده شد.
برای آنان بازرسی بود (نقیب) که به آن دیلم گفته میشد، اینان در زمان حکومت علی علیه السلام جزو طبقۀ عالیه شده یعنی جزو «سُبع نخستین» قرار گرفتند. لابد از این نظر بوده که علی علیه السلام به ایرانیان محبت داشته و لابد آنها هم از جنبۀ فضیلت و معنویت ممتاز بودهاند.
در حکومت «زیاد بن ابیه» و دوران او آنان را در شام و بصره و کوفه پراکنده کرد. اینها قبل از حکومت امیرالمؤمنین علیه السلام در عداد طبقۀ هشتمین و زیرین بودند؛ در حکومت علی علیه السلام از طبقۀ اول شدند، سپس در حکومت «زیاد» آنان را متلاشی کرد، به نظر من حُکام اموی برای استحکام زمینۀ کار خود و نفوذ معاویه آنان را که ممنونیت از علی علیه السلام داشتهاند، تار و مار میکردهاند.
7 - هفتم: ململم بود، یعنی مجتمع کثیری بود که از جملۀ تودههای زیادی فراهم آمده بود؛ نمایانترین آنها «طی» بود.(1)
1) (1) تاریخ الکوفه: 162-163.
علی علیه السلام تشکیل این تجمعات را همین که کارها واگذار به او شد و در کوفه وارد شد عوض کرد؛ تشکیلات کوفه از این قرار شد:
سبع نخستین: همدان و حمیر و «حمر» شدند. دومین: مذحج و اشعر وطی؛ پرچم این قسم را نصر بن مزاحم در صفین حمل میکرد. سومین: قیس و عبس و ذبیان و عبدالقیس. چهارم: کنده و حضرموت و قضاعه و مهره. پنجمین: ازد و بجیله و خثعم و انمار. ششمین: بکر و تغلب و بقیه ربیعه. هفتمین: قریش و کنانه و اسد و تمیم و ضبّه و رباب.
امام علیه السلام روی نظریه تناسب لیاقت و تقوا با کار و به هم زدن و مخالفت اصول طبقاتی طبقۀ قریش و کنانه را به زیر آورده و آخر قرارداد و «حمر و حمیر و همدان» را اول کرد.(1)
1) (1) تاریخ الکوفه: 163.
محبت علی علیه السلام به ایرانیان و عموم ضعفا و به اهل فضل و فضیلت مانند (حمر و همدان و حمیر) از اینجا معلوم میشود شنیدید که این قسم در حوادث کوفه دور بزرگی بازی کردند و مواقف برجستهای داشتهاند با آن که «زیاد بن ابیه» در حکومت خود آنان را در شام و بصره و کوفه پراکنده کرد مع الوصف «صاحب مجلّة الاعتدال» گوید: این قسم در عراق در دورۀ ثقافی یعنی تربیتی کوفه و بصره ذی دخل هستند بسیار دخالت داشتهاند.
احادیثی از ابن به بعد ذکر میشود که توجه علی علیه السلام را به تغییر وجهۀ اصول طبقاتی مدلل میکند و بدخواهانی که از این جهت بدخواه علی علیه السلام و دولت آل علی علیه السلام بودند میشناسید. از کتاب بحار الأنوار که بهترین مصدر معتبر است، بقیۀ شرح اوضاع اجتماعی کوفه را بنگرید، روایت کرده گوید:
مغیره میگفت: علی علیه السلام تمایلش به موالی بیشتر و لطفش به آنها کاملتر بود و عمر از آنان بیش از همه گریزان بود.(1)موالی همان عجمند.
کامل مُبرّد میگوید: عمر مائل به عرب بود، آنها را مقرّب میداشت و علی علیه السلام به عجم تمایل داشت، آنها را به خود مقرب مینمود.
به نظر من: این تفاوت از آن بود که عمر از نظر «تفوّق نژادی» عرب را بر عجم تفوق میداد و علی علیه السلام ذرّه پروری را نظر میداشت، چون عجم شکست خورده بود؛ محتاج بود که زمامدار عرب ذرّه پروری کند و دست او را بگیرد، بالا برده از سرافکندگی به در آورد، علی علیه السلام ذرّه پروری میکرد تا اسیران عجم
1) (1) الغارات: 499/2.
آزادشدگان او سر از گریبان به در آرند، بعلاوه جنبۀ پرهیزکاری را در افراد کاملاً منظور میداشت.
بنابراین چون علی علیه السلام اصول طبقاتی را امضا نمیکرده، عمل او بدخواهانی از طبقۀ اول برای او تولید میکرد. ولات عرب آن روز طبقۀ اول بودند و عجم و موالی طبقۀ آخرین آنها باد غرور و تکبر در دماغشان زیاد شده بود و اینان از افتادگی کارشان به بیحالی کشیده میشد؛ این طبقۀ آخرین با آن که محراب و میدان را گرم میکردند. مع الوصف طبقۀ اول انتظار نداشتند که طبقۀ آخرین یعنی اینها روی شخص سلطان را ببینند یا کارهای حکومتی را تصدّی کنند، هر چه هم جانفشانی در میدانهای جنگ و جهاد بکنند و هر چند در گرمای سوزان روز، روی ریگ داغ برای عبادت و نماز بایستند با آن که تشکیل صف خداپرستی را در موقع خود و تشکیل صف دشمن شکنی را در موقع دیگر بدهند. بیرون کردن باد دماغ بدآموزان و به هم زدن اصول طبقاتی کاری است بسیار دشوار و علی علیه السلام کاری کرده بود که دیدار روی شاه در هر صباح برای توانگر و گدا میسور بود.
زرارة از امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده گوید:
معمول علی علیه السلام بود که هر وقت نماز فجر را میخواند، همی در تعقیب نماز بود تا سر آفتاب؛ همین که آفتاب میزد بینوایان و ناتوانان و مردمان دیگر به دور او اجتماع میکردند، امام علیه السلام آنها را فقه و قرآن تعلیم میفرمود، وقت معینی
داشت که از این مجلس برمیخاست.(1)
2 - در کتاب غارات از عباد بن عبدالله اسدی بازگو کرده گوید: من نشسته بودم روز جمعه و علی علیه السلام بر فراز منبر آخرین خطبه میخواند و ابن صوحان نیز نشسته بود. (معلوم نیست صعصعه بوده یا زید) اشعث آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام ابن حمراء غلبه کردهاند ما را نمیگذارند روی تو را ببینیم.(2)
معلوم میشود عجمها اطراف منبر را گرفته بودهاند و پیرامون علی علیه السلام را رها نمیکردهاند و این خلاف انتظار طبقه اول بوده آنها دوست داشتهاند که روی سلطان و توجه او منحصر و مختص به خود آنها باشد، سلطان روی از آنها به دیگران نگرداند، اشعث والی اسبق آذربایگان بود به خود هموار نمیکرد که با بینوایان ولو «مجاهد متقی» هم باشند در صف بایستند، لذا این تعرض را کرد.
علی علیه السلام غضب کرده و فرمود: امروز معلوم میکنم اموری از عرب آشکارا میکنم که تا حال همی نهفته بود، سپس فرمود: کیست که عذر مرا از این (ضیطارهای)(3)شکم گنده بخواهد؟!
آنان یک یک به خواب قیلوله میروند و روی مخدّههای خود میغلتند در
حالی که قومی در گرمای سوزان روز و حرّ «هاجره» موقع «جرنگۀ ظهر» برای ذکر خدا میروند. باز این مرا امر میکند که آنها را برانم و از ظالمان باشم. به حق آن کس که دانه را شکافته و جان را آفریده، من از محمد صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود:
همین موالی عجمیان در برگشت و عود روزی میرسد که برای دین بر سر شما شمشیر میزنند، چنان که شما آنها را در بدو امر به دم شمشیر دادید(1)من میگویم سرّ آن این است که موالی چون تن به تربیت میدهند روزی علمدار میگردند شاگردانی متواضع بودند؛ شاگردان خوب را استاد خوب میشناسد از قیافۀ قبول، از دل دادن به درس، از حاضر شدن سر صف وقت حضور، از دوست داشتن استاد و مانند اینها حال آتیۀ آنها را میفهمد.
نهایه جزری گوید: حمراء غلبه کردند مقصود او عجم و روم است عرب موالی را حمراء گوید.
باز گوید: در حدیث علی علیه السلام است. که فرمود: کیست عذر مرا بخواهد؟
از این «ضیطارها» یکی یکی از جنگ عقب میکشند و بر مخدّههای خود میغلتند.
گوید: ضیطار ضخیم و گنده منده است که کاری از دست او نمیآید.
یهجرّ - تفعیل از هاجره است که به معنی سیر در
1) (1) الغارات: 340/2-341.
گرمای سوزان باشد.
در آخر میگوییم: همین طبقۀ عالیه به این پرخاشهای اشعث و نظیر او اکتفا نمیکردند تا میتوانستند لابد کارشکنی هم میکردند؛ از تقویت دولت علی علیه السلام کوتاهی مینمودند و برای هر وقت هم شده بود با طلوع دولت عدالت آنان مخالفت میکردند به نظر من محمد بن اشعث در گرفتاری مسلم، دستگیری مسلم، نه تنها امر امیر خود را اطاعت میکرد، بلکه چون بر حیثیت طبقاتی خود لرزان بودند لذا قبل از گرفتار شدن «مسلم» پیرامون عبیدالله را سخت گرفته بودند.
طبقات متنفّذ همان طبقات عالیهاند که پیرامون حکومت را همیشه میداشتهاند، همانها از زمان دولت علی علیه السلام و حکومت عادلانۀ او علیه السلام طرفی بر نبسته بودند کارها به حسب آرزوشان نبود، از مقام شامخ عالی که اول بودند به زیر آمدند؛ شدند هشتمین طبقه؛ به جای آنان طبقۀ هشتمین جامعه که حمراء و حمیر و آل همدان بودند از طبقۀ زیرین که هشتمین پایه بود به بالا بر شده طبقۀ اول شدند؛ روی کار آمدند و پیرامون حکومت را متصرف شدند. این انقلاب طبقاتی، تحول فکری به طبقات اشرافی داده، تکانی سخت به خود خورده بودند، تحول آنها را دژم نموده در زمان حکومت علی علیه السلام مانند مار به خود میپیچیدند.
معلوم است کسانی که لذّت حکومت و اقتدار را در طول سیزده سال عثمان، بلکه از زمان سعد وقاص تا آخر زمان عثمان چشیده و سپس در پنج سال دولت علی علیه السلام خشمگین میزیسته. و باز در بیست سال زمان معاویه تا هنگام آمدن مسلم علیه السلام به کوفه، لذت اقتدار زیر دندان آنها و نیز زیر دندان خانواده و کسان
آنهاست و کارگزاران حکومتی هستند، بیدار زمانه خواهند بود، هوشیار مصلحت خود هستند؛ به محض آن که باد به گوش آنها برساند که طلوع طلیعۀ دولت آل علی علیه السلام است، مسلم آمده، آن خاطرههای تلخ از یادگاریهای دوران عدالت و حق که تلخ است به یاد آنها تجدید میشود.
میدانید: حق تلخ است!!! جز در دم مردن که آنجا شیرین خواهد شد، اینان یکدیگر را صدا میزنند، دور همدیگر را میگیرند مانند زنبور نیشدار که عسل را خورده بر سر مسلم علیه السلام میریزند، زنبوران درشت هجوم و دفاع را شروع میکنند پیرامون هر کس و هر ناکس را میگیرند و حاضرند بگیرند که حکومت تلخوش عدالت آل علی علیه السلام به کار نیاید، حتی حاضرند به هر فرد نالایقی هم بیعت کنند تا از فشار خیال پیش آمد حکومت آل علی علیه السلام آسوده شوند، منشأ قوت عبیدالله زیاد به نظر من این بود، دلاوری و بی باکی او از توجه جمعیت و احاطۀ به وضعیت؛ عاریه شده بوده نه ذاتی بود.
مگر نه این است مردم گاهی تقویت از فاسدی میکنند نه به عشق خود او، بلکه برای فرار از پیشآمدهای غیر منتظرۀ دیگری که در حکومت دیگران تصور میکنند.
مثلاً از طبقات اشراف کوفه جریر بن عبدالله بجلی بود از قبل عثمان، حاکم همدان بود، علی علیه السلام او را از حکومت همدان خواست و برای اولین سفارت پیش معاویه فرستاد، در ادای سفارت سهلانگاری کرد، وقتی برگشت مورد سوءظن شد، از علی علیه السلام کناره گرفت، امام علیه السلام هم خانۀ او را امر داده ویران کردند.
از فعل امام علیه السلام استفاده میشود که کارمند دولت اسلامی در صورت خیانت
به اصل تشکیلات، کیفر او یکی ویران ساختن خانۀ او است که آشیانه میکرب فساد است، این آشیانه را دلّالان سوء و کارگران سیاست بیگانه نباید نشان کنند.
نیز از این طبقه اشعث بن قیس بود، حکومت آذربایگان را داشت، علی علیه السلام او را معزول کرده و به کوفه خواست. شبانه آن چه شیرینی برای علی علیه السلام فرستاده بود قبول نکرد و او را به حکومتی نصب نکرد. اینک بغض این دو نفر را میفهمیم روی چه پایهای بوده.
کتاب غارات(1)گوید: روایت کرده اند که: اشعث بن قیس و جریر بن عبدالله بجیلی مبغض علی علیه السلام بودند.
گوید: وقتی جریر و اشعث به جبال و کوهستانهای کوفه بیرون رفتند، در ظاهر به نام تفریح و تنزه بوده، اما در ضمن نقشههایی که در مخیلهشان بر علیه حکومت علی علیه السلام میکشیدهاند. و ظاهر از کلمۀ خروج هم همین است.
در جائی که نشسته بودند و مذمت از علی علیه السلام میکردند، سوسماری جهید از این طرف به َآن طرف میدوید. از باب مسخره صدا زدند: ای ابا حسل! بیا دست بده با تو بیعت کنیم؛ این خبر به امام علیه السلام رسید، بسیار آزرده خاطر شد و فرمود: روز قیامت که هر کسی به امام خود خوانده میشود بعضی میآیند و امام آنها سوسمار است.(2)
در روایتی دیگر است که عمرو بن حریث هم همراه اینها بود، عمرو بن
حریث، عثمانی مشرب بود، مردی ضعیف و نحیف و جبان بود، همین که خود را از عقب به اردوی امام علیه السلام «در جنگ خوارج بوده» رساندند، در صف آخر به استماع خطبه امام علیه السلام رسیدند.(1)
همین سخن راجع به امامت «ضب» در زبان امام علیه السلام بود، عمرو بن حریث بسیار لرزید ترسید که این خبر به سمع امام علیه السلام رسیده باشد.
حکومت بر این جغدها همین ابتلاءات و تبعات را دارد. آن جریر است منطقۀ همدان را میچریده است،(2)ولی در حکومت علی علیه السلام به ترفیعی نائل نشد، بلکه ساقط شد حتی و خانهاش هم در کوفه ویران شده، معلوم است نوع او تا چند از حکومت از آل علی علیه السلام گریزانند، شما میدانید ویران کردن خانۀ کسی لطمۀ حیثیتی و لطمۀ مالی بیحدی برای او دارد و آثار بغض و کینه به یادگار در دل او خواهد گذاشت و همچنین اشعث که در زمان عثمان منطقۀ آذربایجان را میخورده(3)و در دولت علی علیه السلام طبقۀ حمراء او را راه ندهند که روی علی علیه السلام ببیند و عمرو بن حریث که نایب الحکومة زیاد و عبیدالله زیاد بر کوفه بود، حاضر نخواهند شد که به دولت عدالت تن در دهند بلکه برای فرار از دولت علی علیه السلام، حاضرند با هر دیگری بیعت کنند که علی علیه السلام نباشد، اگر چه فرد بیشخصیتی باشد این طبقۀ عالیه را که استفاده از حکومت میکردهاند اگر
بخواهد علی علیه السلام بردارد مگر آسان است؟!
زنبورهای درشتی در دیوار خرابهای لانه کردهاند، همین که صاحب خانه بخواهد خانه را از نو بنا کند مجبور است دیوار پوسیده را بخواباند، ولی همین که دم لانه به انگشت اشاره به خانۀ زنبوران و ویرانهنشینان میکنی، هجوم بر سر هر راهگذری میکنند حتی هر که از نزدیک میگذرد او را نیش میزنند؛ گاهی شده که راه عبور را برآیند و روند قطع میکنند حال مسلم علیه السلام با وضعیت کوفه همین بود.
طبقۀ دوستان آل علی علیه السلام طبقهای بودند، ستمها کشیده بودند در وسایل ضعیف شده بودند، لذا خود تکیهگاه میخواستهاند، ولی طبقۀ قوی و طبقۀ فعال کارگزار که از حکومت آل امیه و اقتدار خود استفاده میکردهاند، شیعیان گیرم هجده هزار نفر بودند، ولی آنها هم کم نبودند.
قریش که یک جزء از طبقۀ عالیه بودند و سپس فرود آمدند و از طبقۀ هفتمین شدند و به جای آنان حمراء و حمیر و همدان آمد. خود سیزده قبیله بودند، تمام اینان گذشته از جنبۀ رقابت قبایلی که با علی علیه السلام داشتند(1)از جنبۀ اصول طبقاتی هم بدخواه امیرالمؤمنین علیه السلام شده بودهاند. شیخ کشی در رجال خود گوید: عبدالله بن سنان میگفت: از ابو عبدالله امام جعفر صادق علیه السلام شنیدم: فقط پنج تن از قریش با امیرالمؤمنین علیه السلام بودند با آنکه قریش سیزده قبیله بودند که
1) (1) الصوارم المهرقة: 74.
همه با معاویه بودند.(1)
آن پنج تن: محمد بن ابی بکر، هاشم «مرقال» جعدة بن هبیره مخزومی و محمد بن ابی حذیفه و عاص بن ربیع.
اصول طبقاتی از جنبۀ اصول قبیلگی و جنبۀ اصول حزبی است، مربوط است به مراعات جنبۀ اشرفیت اشراف، باید تقدیمات لازمه به موقع به آنها برسد و در هر کاری آنها را مقدم بر دیگران بدارند، این طبقه بسیار از اجرای عدل گریزانند، اشراف از این جهات از عدل امام علیه السلام گریختند نزد معاویه رفتند.
در این خصوص گفتگو و درد دلی بین امیرالمؤمنین علیه السلام با یکی از محرمانش شد، او علت فرار اشراف را چنین گفت:
گوید: فضیل بن جعد از مولای اشتر بازگو کرده که:
علی علیه السلام به عنوان درد دل وقتی شکایت نزد اشتر از مردم داشت که فرار میکنند و نزد معاویه میروند.؟!!
در این باره مالک اشتر گفت: ما اهل بصره را با سپاه کوفه و بصرهمان شکست دادیم، در آن حال رأی یکی بود، بعد اختلاف رخ داد، با یکدیگر دشمن شدند، نیتها ضعیف شد، عدالت کم و گم شد.
و تو مردم را به عدل میگیری، در میان آنان به حق عمل میکنی، حق طبقات پائینتر را از اشراف میگیری، اشراف نزد تو امتیاز زیادتری از طبقات پائینتر ندارند، سر و صدای این طائفه از مردم درآمده همانهایی که برای حق قیام
1) (1) رجال الکشی: 63، حدیث 111؛ الاختصاص: 70.
کردهاند اینک که بدون اختیارداری آنها حق پیش میرود نالانند، اینک که داخل عدل شدهای از عدل غمندهاند. و بخششهای معاویه یکسره متوجه توانگران و اشراف است، این سر و صداها باعث شده که نفوس مردم برای دنیا بیتاب شده؛ کمی از مردمند که یار دنیا نباشند، بیشترشان آنانند که هر چند کلمۀ حق را نشخوار میکنند اما باطل در هاضمهشان گوارا هضم میشوند و دنیا را اختیار مینمایند.
بنابراین اگر دست از جلوی این مال برداری یا امیرالمؤمنین علیه السلام! گردن مردم به تو مایل میشود، صمیمیت آنها برای تو خواهد بود و مودّت آنها را به دست خواهی آورد.
خدا کارساز تو باشد یا امیرالمؤمنین علیه السلام! بر دشمنت نکبت آرد، جمع آنها را متفرق کند، کید آنان را متلاشی نماید و امور آنها را درهم و برهم بنماید خدا به اعمال آنها خبیر است.
امام علیه السلام در جواب، چنین به او گفت: حمد و ثنای الهی را به جا آورد و فرمود:
اما آن چه ذکر کردی از عمل ما و روش ما راجع به عدل، درست است، از خدا مزد میطلبم. خدا میفرماید:(مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَیْها وَ ما رَبُّکَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِیدِ)1
و در عین حال: من از این که هنوز مقصر باشم در این خصوص بیشتر خائفم؛
اما آن چه ذکر کردی از این که بر هاضمۀ مردم هضم کردن حق سنگین است و از این جهت از ما مفارقت کردهاند. خدا آگاه است که مفارقت از ما را به واسطۀ جوری از ما نکردهاند و به عدلی هم پناه نبردهاند و جز برای طلب دنیای زوالپذیری که به دست آورند نرفتند و البته در روز رستاخیز مسؤولیت آن را خواهند داشت که آیا دنیا را میطلبیدهاند یا برای خدا عمل کردهاند.
و اما آن چه فرمودی راجع به بذل مال و فرا ساختن رجال ما را نمیرسد که از فئ «عوائد خزانۀ بیت المال» به هر مردی بیش از حق او به او بدهیم و امید میرود که مردان اندک ما، کار مردم بسیار را بکنند. خدا فرموده:(کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرِینَ)1
خدا محمد صلی الله علیه و آله را تنها مبعوث گرداند، کمش را بسیار کرد؛ او را از پس قلّت کثرت داد؛ حزب او را بعد از ذلت عزت داد؛ اگر خدا ارادهاش تعلق گرفته باشد که زمام این امر به دست ما باشد، چموش آن را برای ما رام میکند و سنگلاخ آن را هموار مینماید، من از آرای تو پیشنهادهای تو را قبول میکنم، آن چه را رضای خدا در آن باشد و تو از ارجمندترین یاران من و بیشتر از همه مورد وثوق من و صمیمیترین آنها نسبت به من هستی.(1)
در این مذاکرات، دیدید سر بسته نامی از گریختن رجال و کم دادن یا ندادن مال به طبقات اشرافی شد، پیچیدگی کار کوفه تا حدی از این ناحیه بود.
1) (2) بحار الأنوار: 163/34، باب 31، حدیث 973.
امیرالمؤمنین علیه السلام خود در جمله مذاکراتی که با عالم یهودی دارد و اندکی آمیخته به اظهار درد دل است فرمود: من شخص شاخص بجیله را (جریر بن عبدالله بجلی) را نوبهای به رسالت فرستادم و شخص اشعریین را (ابو موسی اشعری) نوبۀ دیگر به کاری گماردم، هر دو تن به دنیا دل داده، دنبال دل بخواهی هوی رفتند، خواستند هوای نفس را راضی کنند تا ابن عاص او را خدعه زد؛ خدعهای که در شرق و غرب زمین آشکارا شد.(1)
کتاب غارات ابراهیم بن محمد ثقفی گوید: یزید بن حجبه، وائل ابن حجر حضرمی، مصقلة بن هبیرة شیبانی، قعقاع بن شور، طارق بن عبدالله، نجّاشی شاعر، اینان از رجالی بودند که از علی علیه السلام گریختند و به معاویه ملحق شدند.(2)
باز گوید: اصحاب امام علیه السلام چون از دریچۀ دل زرق و برق دنیای معاویه را میدیدند، دلباخته و شیفتۀ دنیا میشده نقشه میکشیدند تا دست خیانت به اموال خراج دراز نموده، برداشته به سوی معاویه میگریختند.
از اعمش بازگو کرده گوید: امام علیه السلام آنها را والی ایالات و مأمور و عامل حوزههای خراج مینمود؛ آنها اختلاس میکردند و به سوی معاویه میگریختند، از جمله «منذر بن جارود عبدی» بود که شیکپوش معروف بود امام علیه السلام او را والی ایالت «فارس» نمود، مالی را از اموال خراج خیانت کرد. گوید: این مال چهار صد هزار درهم بود، علی علیه السلام او را حبس کرد.
صعصعة بن صوحان عبدی دربارۀ او شفاعت کرده، به کار او قیام کرده او را خلاصی داد؛ صعصعة خود از مخلصان صمیمی بود.(1)
اما منذر بن جارود، فرستادۀ امام حسین علیه السلام را با نامۀ امام علیه السلام در بصره نزد عبیدالله زیاد برد و کشف راز کرد. تا فرستادۀ امام علیه السلام سلیمان بن رزین به دار زده شد.
این بهتر نمونه برای آن که گفته شد هرگاه پیکی به گوش این طبقه از دولت آل علی علیه السلام نامی میبرد او را به دار میزدند، این حال والی «فارس» بود تا ببینیم(2)والی «ری» چون بود؟
از جمله یزید بن حجبه بود؛ ابراهیم بن محمد ثقفی در کتاب غارات گوید: از شخصیتهایی که از علی علیه السلام مفارقت کردند «یزید بن حجبه» بود، از جانب امام علیه السلام به کار ایالت «ری» گمارده بوده خراج را افزون از میزان مقرر گرفته، بالا کشیده برای خود اندوخته کرد؛ علی علیه السلام برای این اختلاس او را حبس کرد؛ و مولای خود «سعد» را مراقب او کرد، یزید بن حجبه مرکبهای سواری خود را در خفا نزدیک خواست، وقتی که سعد خوابیده بود سوار شده به معاویه ملحق شد، شعری برای عراق فرستاد؛ در آن مذمّت از علی علیه السلام کرد و به علی علیه السلام اعلان دشمنی داده بود.
چون خود را دشمن علی علیه السلام معرفی کرده بود، امام علیه السلام او را در عقب نمازها
با اصحاب نفرین کرد فرمود: دستها را به دعا بلند کنید و بر او دعا کنید، اصحاب آمین گفتند.
ابو صلت تیمی گوید: نفرین علی علیه السلام بر او این بود: خدایا یزید بن حجبه مال مسلمین را برداشت و گریخت و به قوم فاسقان پیوسته به آنان ملحق شد، خدایا! از کید او و مکر او ما را کفایت کن و جزای او را جزای ظالمان بده؛ مردم دست بلند کرده آمین میگفتند.(1)
معلوم است این فراریها بعد که به آشیان کوفه برمیگشتند یعنی بعد از شهادت امام علیه السلام و روی کار آمدن معاویه و دولت او (اگر برگشته باشند) تا میتوانستند از حکومت عادلانۀ آل علی علیه السلام فراری بودند.
و چنان که اعلان دشمنی داده بودهاند دشمنی میکردند، بدخواهی آنان و رفتن آنان با اندوختههای زیاد نزد معاویه شک وتردید را که آفت بزرگی است در دلها میافزود و جزر و مدی در محیط ایجاد میکرد.
مانند عبور زورقی که آثار تلاطم آن تا لب ساحل هم پدید میآید.
کتاب غارات گوید:
از شخصیتهایی که از او مفارقت کردند. عبدالله بن عبد الرحمن بن مسعود ثقفی بود؛ به همراه علی علیه السلام صفین را حاضر بود؛ در آغاز امرش با معاویه بود، سپس گردیده با علی علیه السلام شد، باز رجوع کرده به معاویه پیوست. امام علیه السلام او را «هجنّع» نامید - هجنع یعنی: قد دراز.
1) (1) الغارات: 360/2-362.
گوید: از جمله قعقاع بن شور بود. راوی حریر بن عبد الحمید از اسحاق شیبانی بازگو کرده گوید: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
مال از من تمنا دارید، من قعقاع بن سور را بر «کگر» عامل خراج امین مالیه کردم، کابین زن خود را یک صد هزار قرار داد و اگر کفو او بود به خدا سوگند این کابین را برای او قرار نمیداد.(1)
به قرار تقریر سابق باید وی هم به معاویه پیوسته باشد، در قضیۀ مسلم شهید کوفه ظاهر میشود که این قعقاع پیرامون عبیدالله زیاد را در کوفه جداً داشته، حتی در وقت تنهایی او و ابراز نفرتی که تودۀ مردم در «ثوره» از او میکردند وی با زبان، مردم را تهدید میکرد، این اشراف پافشاری نموده به تهدید و وعید مردم را متفرق نمودند، پافشاری اینها عبیدالله را جرأت داد تا کفۀ ترازوی عبیدالله چربید.
باری امام علیه السلام از این بدآموزیهای طبقات اشراف جلوگیری میکرد ظاهراً زنی که امام علیه السلام او را غیر کفو معرفی کرده نصرانی و مسیحی یا یهودی بوده؛ زیرا کفویت در نظر ما به فقر و غنا وابسته نیست. اینها که از علی علیه السلام گریختند به ناچار از دولت آل علی علیه السلام هم گریزان بودند و از زمینهای که یک دولت عادلانهای بر سر کار آید نیز هراسان بودهاند!!!
از منحرفان از امیرالمؤمنین علیه السلام «مکحول» بود.
حسن بن حرّ میگوید: من مکحول را ملاقات کردم، دیدم مملو است از بغض
1) (1) الغارات: 365/2.
و بر امیرالمؤمنین خشمگین است، من همی به او ور رفتم تا نرم شد و آرام گرفت.(1)(مکحول از فقها بوده است)
نهج البلاغه گوید: عبدالله بن زمعه که از دوستان و شیعیان حضرت او علیه السلام بود، در ایام خلافتش بر او علیه السلام وارد شد، مال از او خواست.
امام علیه السلام به او فرمود: این مال حق من نیست و حق تو نیز نه؛ فئ مسلمین است، فرا آوردۀ شمشیر آنهاست، تو شرکت در جنگ با آنان نموده باشی تو هم بهرهای مثل آنان خواهی داشت وگرنه میوۀ دست آنان برای غیر دهان آنها نخواهد بود.(2)
من طبیعی میدانم که وقتی از مال چشم آنها را علی علیه السلام سیر نمیکرده، آنها هم چشمشان از او علیه السلام سیر میشده.
نهج البلاغه گوید: مردی از عمّال علی علیه السلام و امناء مالیهاش ساختمان مفخّمی بنا کرد. امام علیه السلام به او فرمود:
هان سکّههای نقره از زیر پردۀ کنگرههای قصر سربرآورده خودنمایی میکنند، این بنا وصف توانگری تو را میکند.(3)
توانگران و امنای مالیه میخواهند به وسیلۀ این آپارتمانهای رقابت انگیز فوق حاجت؛ هم به دیگران تو سری بزنند، هم شخصیت خود را اثبات کنند با
دولتی که فخر فروشی را جلوگیری میکند سازگار نیستند.
از بس برداشته و گریخته بودند، همه کس به فکر این کار افتاده بود.
خرائج گوید: روایت شده که علی علیه السلام روزی فرمود: اگر مردی طرف اعتماد و ثقه مییافتم به همراه او مالی برای شیعیان به مدائن میفرستادم؛ مردی در پیش نفس خود گفت؛ میروم نزد علی علیه السلام و میگویم: این مال را من میبرم او هم به من اطمینان میکند؛ همین که برگرفتم، راه شام را رو به معاویه میپیمایم. نزد علی علیه السلام آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام من این مال را میبرم. امام علیه السلام سر بلند کرد و فرمود: برو سراغ کارت، تو راه شام را خواهی پیش گرفت.(1)
مصقلة بن هبیرة شیبانی از رجالی بود که گریخت و نزد معاویه رفت، بنیناجیه را از مأموران امیرالمؤمنین علیه السلام خریده بوده و آزاد کرده بود، وی عامل امیرمؤمنان علیه السلام بر «اردشیر خرّه» بود، اسیران ثمن آنها را میباید به دولت بدهد، همین که مطالبه شد کسر آورد و به شام گریخت.
امیرالمؤمنین علیه السلام دربارۀ وی فرمود: نکوهیده بادا مصقله! که فعل او از اول فعل آزاد مردان بود، ولی فرار او فرار بندگان.
مدّاحان، خود را هنوز به نطق نیاورده خاموششان کرد؛ واصفان خود را تصدیق نکرده تکذیب کرد، اگر مانده بود هر چه میسورش بود از او میگرفتیم و آن چه نداشت مهلتش میدادیم.(2)
سخن امام علیه السلام را نهج البلاغه چنین روایت کرده:
تاریخ این قضیه این است: فرماندهی از جانب امیرالمؤمنین علیه السلام به جنگ مرتدّان «بنی ناجیه»(1)رفت «معقل بن قیص ریاحی بود» همین که کارزار پایان یافت از مرتدان بنی ناجیه جز یک تن کشته نگشت، باقی به اسلام برگشتند؛ از نصارای آنان، آنها که در جنگ با ایشان مساعدت کرده بودند و شمشیر بر روی لشگر امام علیه السلام کشیده بودند، اسیرشان کرد همراه میآورد، گذرش بر مصقله بن هبیرة شیبانی افتاد که عامل امیرالمؤمنین علیه السلام بر «اردشیر خرّه» بود؛ اسیرها پانصد نفر بودند، زنان و کودکان نزد مصقلۀ گریه بردند و رجال داد کشیدند، تمنی کردند که آنها را بخرد و آزاد کند، آنها را به پانصد هزار درهم خرید؛ امیرالمؤمنین علیه السلام در موقع پرداخت؛ اباحرّه جعفی را برای وصول پیش او فرستاد، دویست هزار درهم به او پرداخت؛ از باقی عاجز ماند، نزد معاویه گریخت، به امام علیه السلام پیشنهاد دادند که به عوض وجه خود اسیرها را مجدداً به بردگی بگیرد فرمود: این کار حکم حق و قضای صحیح نیست؛ زیرا آنها همان وقت آزاد شدند که آنها را خریده آزاد کرد، سپس مال دولت دینی شد به عهدۀ او.(2)
من نمیدانم آیا مصقله در فرار خود تا چه اندازه از امام علیه السلام افسردگی داشته، آیا از امام علیه السلام یا از دولت او علیه السلام کینهای در دل گرفته یا نه، ولی به نظر میآید که روی سهلانگاری دربارۀ اموال دولت، اینگونه تعهدهای بیش از وسع طاقت
خود را مینمودهاند، جزء شأن و شوکت خود میگرفتهاند که هر گونه گشاد بازی را با اموال دولت بکنند و امام علیه السلام به ملاحظۀ رعایت ریاست آنها امضاء کند، خاصه خرجی و تعین فروشی خود را میخواستهاند بر امام علیه السلام تحمیل کنند، غافل از این که امام علیه السلام اینقدر مسلم است که در تعهدهائی که راجع به اموال دولت سپرده بودند، هیچگاه خیانت روا نمیداشت و به نظر میآید که سختگیری هم بیش از حدود مقررات قانون از جانب امام علیه السلام به آنها نبوده، ولی آنها از اول بیش از اندازۀ وسع و مقدرات را تعهد میگرفتهاند یعنی با نظر ندادن و به نظر توقع تحمیل تعین خود بر بیت المال - عالم اسلامی را گویی بدهکار تعین خود میشمردهاند و از پیشوائی که این بدهکاری را امضا نکند گریزان بودند.
سخن کوتاه: تمام سران جمل مانند طلحه و زبیر و مروان و تمام سران صفین مانند معاویه و عمرو عاص و ابو موسی اشعری و حبیب بن مسلمه قهری و عبدالرحمن پسر خالد بن ولید، و ضحاک بن قیس و ولید بن عقبه در باطن از جنبۀ طبقاتی و اصول طبقاتی از حکومت عادلانه گریزان بوده، آن انقلابات را راه انداخت، خون عثمان هم بهانه بود تا کم کم خون عثمان و مذاکرۀ مستمرش جزء فکر آنها شد و جنبۀ حزبی به خود گرفت و گرفتند، ما چون در اینجا نظر تنها به اوضاع کوفه و داخلۀ آن داریم که حوزۀ مأموریت مسلم علیه السلام است، به بدخواهان امام علیه السلام در کوفه از این طبقه و روی این اصول طبقاتی نظر داریم.
ابوموسی اشعری بعد از خیانتش از همان دومة الجندل فرار کرد، خانۀ او هم از آن آشیانههایی بود که میباید خراب شود، امام علیه السلام هم امر فرمود: خانۀ او را
در کوفه خراب کردند، پسرش ابوبرده در کوفه از مبغضان علی علیه السلام بود.(1)ابو برده رأس شهود کوفه بود که تسبیب قتل حجر بن عدی، افسر ارشد علی علیه السلام را کردند.(2)
وائل بن حجر حضرمی: وائل دارای شأن عظیمی در بلاد حضرموت بود؛ از امام علیه السلام اجازه خواست به بلاد خود رفت و آشوبی برپا کرد. از قضیۀ وائل بن حجر معلوم میشود که این طبقه وقتی برکنار میرفتند؛ تا میشده اسباب آشوب میشدهاند، وائل از امیرالمؤمنین علیه السلام به کنار رفت و آشوبی برپا کرد گرچه من به دست نیاوردهام که از جنبۀ حزبی محض یا از جنبۀ طبقاتی از امام علیه السلام رنجش داشته - به هر حال وائل بن حجر از امام علیه السلام استیذان کرد که به بلاد خود برود و زود برگردد، به بلاد قوم خود در حضرموت رفت، در میان آنان دارای شأن عظیمی بود و مردم در آنجا چند حزب بودند، دستهای حزب عثمانی و حزبی رأی آنها علی علیه السلام بود، وائل بن حجر در آنجا میبود تا لشگر شام به سرکردگی غارتگر معروف «بسر بن ارطاة» از مکه و طائف وارد «صنعاء» شد (صنعاء عاصمه یمن است) وائل به «بسر» نوشت: حزب عثمان در اینجا، نیم این بلادند، تو بر ما وارد شو، در حضرموت کسی که مرد آن باشد که تو را برگرداند نیست، بسر با سپاه خود روانۀ حضرموت شده داخل شد. انتشار میدادند که وائل بن حجر به استقبال بسر درآمده، او هم ده هزار به وی بخشیده است.
با او دربارۀ حضرموت گفتگو کرد؛ گفت میخواهم ربع حضرموت را بکشم گفت: اگر این خیال را داری عبدالله بن نوابه را بکش، وی مرد فهمیدهای بود از مقاولۀ عظام یعنی طبقات ملوک یمن بود. دشمن وی و مخالف با وی در رأی بود؛ «بسر» لشگر بر سر او کشید اطراف قلعۀ او را محاصره کرد، قلعه او حصار عجیبی بود که در آن زمان مثل آن دیده نشده بود، «بسر» او را نزد خود دعوت کرد، وی از قلعه برید گفت: گردن او را بزنید او گفت: راستی قصد کشتن مرا داری؟ گفت: بلی؛ گفت: پس بگذار من وضو بگیرم و دو رکعت نماز بخوانم، گفت: هر چه میخواهی بکن. غسل کرد و خود را شستشو کرد، وضو گرفت لباس سفید پوشید و دو رکعت نماز گزارد، سپس گفت: بار الها تو عالم به امر من هستی! بعد او را پیش آوردند و گردن او زده شد.
به علی علیه السلام خبر پشتیبانی وائل بن حجر از شیعیان عثمان و بسر بن ارطاة علیه شیعیان علی علیه السلام رسید و رسید که وی مکاتبه با بسر کرده و او را دعوت کرده، امام علیه السلام دو پسر وی را نزد خود حبس کرد.(1)
ظاهر از این جمله: حبس نظر است نه حبس زندان، هر چند همین هم تولید بغض میکند و در کوفه بر منشأهای طوفان میافزاید. از این قضیه گفتهاند که: وائل بن حجر نزد علی علیه السلام بود، ولی در رأی عثمانی بود، ولی من به نظرم از جنبۀ اشرافی توقعاتی از قبیل حکومت قبیله داشته و چون در پایان حکومت علی علیه السلام
1) (1) الغارات: 432/2.
دیگر مطمعی خیال نمیکرد، از این جهت ضمیمه حزب اموی و عثمانی شد.(1)
به هر حال اشخاص ذی نفوذ در قوم خود توقع منصب و اعطای رتبهای نظیر ایلخانی و ایل بکی دارند، وقتی طمعشان برید، جزء حزب مخالف میشوند.
شنیدید که: کتاب ابراهیم بن محمد ثقفی ذکر کرد که وائل بن حجر هم از رجالی بودند که گریختند و به معاویه ملحق شدند.
مغیرة بن شعبه از طبقۀ جبّارها بود که ابتداء جزء بیعت کنندگان با امام علیه السلام بود، ولی بعد رفت نزد معاویه. امام علیه السلام میفرمود: از طبقۀ جبّارها است و بعد از شهادت امام علیه السلام از جانب معاویه حاکم کوفه شده، حیثیت امام علیه السلام را مخدوش میکرد و به انقلاب فکرها دربارۀ علی علیه السلام میکوشید، در زمان حیات امام علیه السلام هم کارشکنی میکرد.(2)
کتاب غارات از علی بن نعمان بازگو کرده گوید: علی علیه السلام فرمود: اگر من مالک شدم و قوهام رسید، او را یعنی مغیره را سنگسار میکنم.(3)
گوید: مغیره به نقض علی علیه السلام سخن میگفت کارشکنی میکرد. جندب بن عبدالله میگوید: نام مغیره بن شعبه نزد امام علیه السلام برده شد فرمود: چه مغیرهای؟. سبب اسلام او بزهکاری شد، نسبت به جمعی که اطمینان به او کردند؛ مرتکب تبهکاری شد؛ آنها را کشت و اموال آنها را برداشت و گریخت، آمد و پناهنده به
اسلام شد؛ به خدا در قیافۀ او خضوع و خشوع اسلام هرگز دیده نشد.
هان!! در ثقیف فرعونهایی بودند؛ کنارهگیری از حق میدارند، آتش جنگ را دامن میزنند، و بازوی ظالمان هستند، هلا که ثقیف قومیاند حیلهگر و عهد شکن، عرب را دشمن و مبغوض میدارند تا گویی عرب نیستند؛ و گاهی مردمان صالح در میان آنها یافت میشوند از آن جمله عروة بن مسعود و از جمله ابو عبیدة بن مسعودند.
ظاهراً وی پدر مختار بود.(1)
مثال مغیره که در نقض علی علیه السلام میکوشید، حاکم کوفه شد، در منبر سب علی علیه السلام را میکرد، در انحراف و تمایل مردم، تمایل والی و حکومت مؤثر است، تا ده سال حکومت او و همۀ مبغضان از تحریک برای ایجاد طوفانهای فکری و اضطراب داخلی کوتاهی نمیکردند.
مسلم علیه السلام وقتی به کوفه آمد که مغیره در خرابی دلها آن چه میباید بکند کرده بود، اساساً طرح شالدۀ خلافت یزید را برای بعد از معاویه، مغیره کشید و سعی کرد تا معاویه شروع به کار کرد، در این باره میگویند: برای تملق از معاویه بود که بلکه وی را به حکومت کوفه باقی بدارد، ولی تا این نتیجه را بگیرد البته مجبور بود که خلافت را در افکار از دسترس آل علی علیه السلام کنار بنهد؛ مجبور بود کارگرانی علیه آل علی علیه السلام بتراشد.
اینها نمونههای اندکی بود در تأثیر اصول طبقاتی در انقلاب جوّ کوفه اینک،
1) (1) الغارات: 354/2.
اصول قبیلگی و تأثیر آن را بنگرید.
کتاب غارات گوید: قدم ضبّی روایت کرده که: علی علیه السلام مأمور فرستاد که «لبید بن عطارد تمیمی» را بیاورند در بین راه که او را جلب مینمودند، گذر او افتاد به مجلسی از مجالس بنی اسد که در آنجا «نعیم بن دجاجه» بود و وی از رجال «شرطة الخمیس» علی علیه السلام بود، نعیم برخاسته مرد را از دست مأموران رها کرد یعنی به تعصب قبیلگی.
مأمورین نزد امام علیه السلام برگشته گفتند: ما آن مرد را گرفتیم و گذر ما به نعیم بن دجاجه افتاد، وی او را از دست ما رهانید؛ امام علیه السلام امر فرمود: نعیم را بیاورید، امر داد او را سخت تازیانه بزنند، همین که او را بیرون میبردند گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام اقامت با تو ذلّ است و مفارقت از تو کفر.
فرمود: این چنین است؟ گفت: بلی، فرمود: او را رها کنید.(1)
تعصب قبیلگی با وجود تحولات اصلاحی اسلام باز تشنج میآورد، با آن که قوانین عدل و حق با دست و نیروی مانند علی علیه السلام در عواصم اسلامی خاصه کوفه با قلوب آمیخته میشد و شرطة الخمیس طبقهای بودند که پرورش و تربیت آنها را تا حدّ فداکاری در راه امام علیه السلام حاضر کرده بود. شرح این مطلب را در آخر نهج البلاغه و جنگ بخوانید. - مع الوصف با آن که همدست علی علیه السلام بودند، عصب قبیلگی ریشهاش چنان تکان میداد که از دست آنها اجرای عدل منحرف میشد، بلکه به منزلۀ سیلی به رخ حکومت میخورد، وای اگر تازیانه زده
1) (1) الغارات: 71/1-72.
میشد؟ در قضیۀ زیر بنگرید که: بر سر اجرای یک حد بر یک تن مجرم قبیلۀ یمن، خشمگین شدند، این قبیله شش هزار خانه در کوفه داشت.
کتاب غارات ابراهیم بن محمد ثقفی بازگو کرده، نجّاشی شاعر در کوفه روز اول رمضان شراب خورد؛ او را آوردند امام علیه السلام فرمان داد او را در پیراهن و شلوار بر پا داشته، هشتاد ضربۀ تازیانه زدند بعلاوه بیست ضربۀ تازیانه؛ او گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام آن حدّ بود به جا؛ با آن سابقه دارم، ولی این علاوه چه بود؟!
فرمود: برای تجرّی تو بر خدا و افطار تو در ماه رمضان بود.
وی خشمگین شد و به معاویه ملحق شد و علی علیه السلام را هجو کرد.(1)
بلهوسها مطابق تمایل خود معاویهای را مییافتند که پناه گناه و گناهکار باشد، به گفتۀ افلاطون: مبائة کل اثم - و عصبة الاثام.
ولی آیا از آنجا این تحریکات علیه حکومت حق عادلانه شروع میشده؟ و ایادی تحریک قبل از رفتن او شروع به تحریک نموده، قبیله را دژم کردهاند؟ البته کسی که تازیانه بخورد، البته اطرافیان مفسدهجو او را آسوده نمیگذارند، مفسده جویی میکنند، بلکه طبیعی است که مفسدان بیغرض و با غرض از هر سو متوجه این اشخاص ناراضی شده، از حرف به آنها نیشتر میزنند تا کاهی را کوهی و کوه وقار را کاهی کرده، شخص را از وطن و جامعه و شهر خود کوهی کنند و به تقاص و انتقام وا دارند. و غافل نباید بود که طرفداران حزب اموی هم علی القاعده گوش به زنگند که کی عصبانی و ناراضی است، بلکه به وسیلۀ
1) (1) الغارات: 365/2-366.
تحریک او قبیلهای را بشورانند، دشمن از تحریک مردم ناراضی در هر حکومتی باز نمیماند مانند آن که در این قضیه عرب یمانی را بر امام علیه السلام خشمآگین کردند چون قبایل عرب نسبت به شاعر خود اهتمام عجیبی داشتند.
کتاب غارات میگوید: همین که امام علیه السلام نجاشی را حدّ زد، عرب یمانی عصبانی شد، طارق بن عبدالله از بزرگان قبیلۀ یمن است، با عصبانیت و برآشفتگی بر علی علیه السلام داخل شده گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام! ما چنین باور نداشتیم که اهل معصیت و اهل طاعت و نیز مردمان تفرقهجو و مردمان کمککار و حافظ جمعیت، نزد شما والیان عدل که معدن فضلید در جزا یکسان باشند تا از رفتار شما با برادر ما «حرث» کاری دیدیم که سینههای ما را پر کرده، امور ما را متشتّت نموده و ما را وادار کرده، راهی را بپیماییم که تا حال معتقد بودیم، هر کس به آن راه برود آتش است.
امام علیه السلام فرمود:(إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلاّ عَلَی الْخاشِعِینَ)1
راستی حکومت قرآن سنگین است، مگر بر خاشعان، ای برادر نهدی! او مگر نه آنکه شخصی است از مسلمین، حرمتی را از حُرمات الهی هتک کرده، و ما بر او اقامۀ حدی را کردیم که کفارۀ او و برای تطهیر او بود، خدا فرموده:
(لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی)2
یعنی: مبادا وادار کند شما را تیرگی روابط با قومی بر این که عدالت نکنید،
عدالت بکنید، آن به تقوا اقرب است.
با این جواب حکیمانه امام علیه السلام فهمانید که حقوق مدنی و قوانین کیفری قرآن نباید روی تیرگی روابط یا روی دوستی و هم قبیلگی دست بخورد، باید قانون فوق این انگیزهها باشد، حکومت ما که الهی و آسمانی است، باید قبایل را متحول به مدنیت عدل و حق بنماید، با این بیانات حکیمانه قانع نشد؛ همین که شب او را فرا گرفت با نجاشی شاعر به سوی معاویه شتافتند و قبیله را بر امام علیه السلام برآشفته گذاشتند.(1)
میزان برآشفتگی یک قبیله نسبت به حیثیت شاعر قبیله از قضیۀ فرزدق به دست میآید. قبیلهاش در جنگی شکست خوردند. و تاراج شدند به فرزدق اثر کرد تا به اندازهای که مدتی از قریحه افتاد، قریحهاش خاموش شد، قبیله میگفتند: تأثر ما بر قریحۀ شاعر که از کار افتاده، بیش از تأثر بر تاراج قبیله و کشتارها است که دادهایم.
شاید بعضی گمان کنند طارق بن عبدالله این قضیه را بهانه کرده و شاید از پیش انتظارات و توقعاتی از حکومت وقت میداشته و نشده، همین که اینگونه دستاویز به دستش افتاد، اینگونه عصبانی شد که به بیان حقیقت قانع نشد. خیر!! شاعر در عرب، لسان و زبان قبیله بود، پیش قبیله ارج و ارزش او بیش از اینها بود.
با اصرار عرب بر خصائص قبیلگی بنگرید، از تصمیمهایی که امیرالمؤمنین علیه السلام دربارۀ تغییر قبایل ابراز میفرمود، چه هیجانها در قبایل تولید میشده و از
1) (1) الغارات: 369/2-370.
تعریض به بیایمانی قبایلی، چه هیجانهای دیگر.
کتاب غارات ابراهیم بن محمد ثقفی از اصحاب وی از علی علیه السلام فرمود: دعوت کنید از قبیلۀ «غنی و باهله» و قبیله دیگری که نام برد، تا بیایند عطایای خود را بگیرند.
به حق خدایی که دانه را شکافته و زنده را جان داده برای آنها از مسلمانی بهره و نصیبی نیست. من گواهم بر آنان (با منزلتی که نزد حوض و نزد مقام محمود دارم) که آنان دشمن منند در دنیا و آخرت و اگر کار من بگیرد و قدوم من پا به جا شود، هر آینه قبایلی را به قبایلی برمیگردانم و قبایلی را به قبایلی. و شصت قبیله را، خون آنان را هدر میکنم که از مسلمانی برای آنها بهرهای نیست.(1)
این خبر مشتمل بر مضمون عجیبی است؛ لفظ خبر این است: «لَاُ بَهرجَنّ سِتَینْ قَبِیلة» و ترجمه بهرج این است که «اَهْدَرَ السُّلْطانُ دَمَه» یعنی سلطان خون کس را هدر کند، اعلان امام و سلطان که خون شصت قبیله را هدر کند در درجۀ اول تطبیق بر این دو سه قبیله نامبرده میکند که نام آنها به خصوص بر زبان شخص سلطان گذشته است و آیا این تظاهر تا چه اندازه موجب سقوط آنها از دیدهها میشود و تا چه اندازه آنها را به مقاومت وا میدارد. خصوص با قوّت تحریک عِرْق قبیلگی، در عرب. معلوم است!! من به نظرم آنان روی عِرْق قبیلگی خونی علی علیه السلام و آل علی علیه السلام میشوند، فنای دولت آل علی علیه السلام را از خدا
1) (1) الغارات: 12/1-13.
میخواهند و هر گاه برای تجدید دولت آل علی علیه السلام باد به گوش آنها برساند که به دست کسی پرچم آل علی علیه السلام میخواهد برافراشته شود، برای مبارزۀ با او قیام خواهند کرد.
مثلاً در قضیۀ مسلم شهید در کوفه، تاریخ میگوید: مسلم بن عمرو باهلی مأمور یزید بود، اعزام شده بود تا فرمان حکومت عراقین را از یزید برای عبیدالله آورد و از بصره به همراه عبیدالله زیاد تا کوفه آمد؛(1)نیز در گرفتاری مسلم بن عقیل علیه السلام هم محاورات و گفتگویی بین او و مسلم علیه السلام شد، مسلم آب خواست وی گفت: این آب را میبینی چقدر خنک و سرد است، قطرهای از آن نخواهی چشید.(2)
شما و هر هوشمندی با سابقۀ اطلاع بر این مناقشات قبیلگی، حدس میزنید که مسلم بن عمرو باهلی نه محض یکی بوده که نامۀ رسانده، بلکه دوندگی و تکاپوئی در ایجاد آگهیها داشته، مرکز شام را آگاه کرده، از شام تا بصره آمده، از بصره تا کوفه عبیدالله را آورده. همۀ اینها فعالیتهای وی است، که از ظاهرۀ تاریخ با نظر عمیق کشف میشود، که بحث آن در جای خود خواهد آمد.
اما مضمون دیگر این خبر که بیابند عطای خود را بگیرند با آنکه از مسلمانی بهرهای ندارند.
به ظاهر تصور میشود که تنافی دارد مسلمان نباشند و عطا از خزانۀ دولت
بگیرند، اما از قیافۀ خبر مشهود است که ظواهر مسلمانی را داشتهاند یعنی به اندازهای که بهره از خزانه بگیرند داشتهاند، با ادای شهادتین هر نفر در سود و زیان با سایر مسلمین سهیم خواهد بود. اما مع الوصف گاهی کسانی به قدری از عمق اسلام بیبهرهاند که میتواند گوینده آنان را، بی بهره از اسلام دانست، یعنی: بیبهره از مغز مسلمانی.
اما برگرداندن قبایل به قبایل:
آیا این از قبیل همان اسباع کوفه است؟ شاید همان بوده و شاید معنی دیگری داشته باشد، به هر حال دلیل است که تغییرات اصلاحی زیادی به دست امام علیه السلام میشده جوهر فعّال است، دست خداست، به طور شدّت، جهان و عرب را رو به اصلاح سوق میداده، اگر جهانش مهلت میداد عرب، محتاج به خیلی اصلاحات بود، عرب باید قوۀ مغیرۀ جهان باشد، پس باید خود بسیار صالح و آماده باشد، خود قلب و انقلابی زیاد لازم دارد و جز به دست ید اللهی او کس از عهدۀ این اصلاحات و این قلب و انقلابها آسان برنمیآید.
اما مدرک خبر معتبر است. کتاب غارات؛ از یوسف بن کلیب مسعودی از معاویه بن هشام از صباح مزنی؛ او از حرث بن حصیره از اصحاب وی از علی علیه السلام روایت کرده،(1)نیز از مصدر دیگر هم این خبر رسیده.
یوسف بن کلیب از یحیی بن سالم، از عمرو بن عمیر، از پدرش از علی علیه السلام
1) (1) الغارات: 12/1.
همین مقال را روایت کردهاند.(1)
او از این تصمیمها سبب ایجاد موانع در مواقع و غیر مواقع میشده، حتی سبب میشده که عقب سر کارشکنی کنند و از خدا شکست امام علیه السلام را بخواهند. حدیث آتی گواه است.
کتاب غارات ابراهیم بن محمد ثقفی بازگو کرده گوید: همین که امیرالمؤمنین علیه السلام به جنگ نهروان رفت، نایب السلطنة خود را بر پایتخت کوفه، مردی از «نخع» قرار داد به نام «هانی بن هوذه» امام علیه السلام در نهروان بود از کوفه به امام علیه السلام نوشت که در کوفه دو قبیله مفتون شدهاند قبیلۀ غنی و قبیلۀ باهله بر تو نفرین کردهاند که دشمن بر تو ظفر یابد.
امام علیه السلام به او نوشت دستور داد که آنها را از کوفه اجلاء کن یعنی جلای وطن باید بکنند و احدی از آنها را واگذار مکن.
لابد دعا، دعای اجتماعی بوده به طور اجتماع در مجامع کردهاند که ظهوری میداشته تا هم والی امام علیه السلام متوجه شده و هم در فرمان امام علیه السلام قید شد که احدی را فروگذار مکن.(2)
از اینجاها چشمههای عداوت نیکو سرشکاف میشود، سرش برداشته میشود تا حال مسلم بن عقیل علیه السلام و هراس او از ورود به کوفه معلوم گردد؛ زیرا معلوم است آواره کردن یک خانوار تنها، صد گونه نفرین و غوغا از آنها خواهد به
آسمان بلند کرد، دل از وطن یا آشیان برگرفتن کار سهلی نیست بر خانوادهها که زنان و بچهها در داخل دارد، مشکلتر است، سبب خواهد شد که زن و بچه آه و فغان خواهند برداشت، داد بیداد خواهند کرد، من نمیدانم آیا این حکم به مرحلۀ اجرا رسیده یا نه؟ و آیا قبل از اجرا به وسیلۀ شفاعتها یا توبه و انابۀ مردان قبیله راکد مانده یا نه؟ ولی به هر حال سبب وحشت و کدورت، بلکه بغض بیحدّ خواهد شد، آثار سوئی در دل افراد قبیله کلاً زنانه و مردانهشان خواهد گذاشت و تا یادشان هست به انتقام خواهند کوشید، دو نکتۀ دیگرهم ملتفت باشید.
اولاً: لفظ آواره کردن، معنی آن موهونتر از تبعید است وهن انگیز است؛ زیرا در تعبیر آن فقط بیرون کردن از وطن است، ولی جا دادن در محل دیگر نیست که معنی تبعید است.
ثانیاً: کنارهگیری این دو قبیله از امام علیه السلام از جنبۀ تحزب حزبی نبوده، تخلف و قیام جمعی آنها به دعا علیه امام علیه السلام معلوم میکند که از باب رأی خوارج نیست، محضاً از تحزب قبیلگی است، جنبۀ تحزبی که از وحدت فکر برمیخیزد، جدا از عصبیت قبیلگی است که ناشی از عرق و رگ و ریشه نژادی است.
علی بن قادم از شریک بن عبیدالله؛ از لیث؛ از ابو یحیی بازگو کرده گوید: شنیدم امیرالمؤمنین علیه السلام را میفرمود: فردا را بیایید و مقرّری خود را دریافت دارید، خدا گواه است که شما مرا مبغوض میدارید و من هم شما را مبغوض
میدارم.(1)
ظاهراً طرف گفتگو همین دو قبیله بودهاند با یکی از این دو و ممکن هم هست که عموم باشند و اگر طرف خطاب عموم یا توده و اکثریت بوده، معلوم میدارد وقتی گفته شده که منشأ طوفان عمومی بوده، طوفانهای قبیلگی با طوفانهای احزابی با طوفانهای طبقاتی به هم دست میداده که خلق در داخل کوفه از جنبۀ حزبی و جنبۀ قبیلگی و جنبۀ طبقاتی علیه دولت میکوشیدهاند.
کوفه در این وضعیت خطرناک آن زمان یعنی حمایت کشان خون عثمان، از نواحی شام و یمن و مصر و بصره میشد.
طوفانهای خارجی سبب افزایش طوفان داخل میشد، چنان که برای همیشه طوفانهای داخلی سبب بروز آشوب مرزهای سرحدّاتی و نواحی دیگر کشور میشود، چون دست علی علیه السلام به داخل بند بود و امام علیه السلام گرفتار داخله بود، دست دشمن برای آشوب کردن اطراف باز بود.
امیرالمؤمنین علیه السلام باید به دستی داخل را و به دست دیگر خارج را نگه دارد، مانند نظامی که برای پاسبانی قلعهای گماشته شده، این قلعه هم از هر سو به آن هجوم میشود. در عین حال داخل قلعه هم گرفتار آشوبی است، باید با چشمی به بیرون بنگرد و با دیدهای متوجه خارج باشد. نهایت آن که در اینجا صد چشم بلکه صدها چشم به داخل میباید و صدها چشم دیگر به خارج.
این جنبۀ تحزب قبیلگی فوق العاده در انحراف مزاج کوفه مؤثر بوده.
1) (1) الغارات: 11/1.
رقابت و حمیت قبیلگی گویی در عرب «باروتی» بود سریع الانفجار، نسبت به قبیلههای دیگر رقابت و نسبت به قبیلۀ خود حمیت آنها را به شدت تحریک میکرد. اعراب سلحشور و الوار جنگجو از اثر روحیه جنگجویی به مجرّد آن که سخن تندی متبادل شود مانند «باروتی» که به کمترین مساس آتش منفجر میشود، به شمشیر به روی همدیگر برمیخیزند.
کوفه قبایلی بودند، خود با یکدیگر در چنین حالی بودند، به منازعات قبیلگی خود دایم اسباب مزاحمت والی هم میشدند. به حدیث زیر بنگرید:
«قدامة بن عتاب» راوی است؛ وی بعد از این که شمایل امام علیه السلام را وصف کرده؛ گوید: امام علیه السلام ما را خطبه میخواند؛ او را دیدم با آن که روزی از ایام زمستان بود، بالاپوش او پیراهنی بود از «قهز» با إزاری.
پیراهن «قهز» (و گاهی به کسر میآمد) پشمین سرخ رنگ گاهی مخلوط به حریر؛ یک نفر شتابان آمده گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام بنی تمیم را دریاب که بکر بن وائل در کناسۀ کوفه او را زد.
معلوم میشود (به همدیگر ریخته بودهاند)
امام علیه السلام فرمود: ها - سپس به خطبۀ خود پرداخت، یک تن دیگر شتابان آمده مثل همین سخن را گفت باز فرمود: ها - سپس شخص سوم و چهارمین آمده، گفتند: بکر بن وائل را در کناسه دریاب که بنیتمیم آنها را زدند فرمود: الان راست گفتی از بن دندان. حرف دست نخورده. یعنی حرف تو ساخت و سازی در آن به کار نرفته است.) پس فرمود: ای شدّاد! دریاب بکر بن وائل و بنی تمیم را و
آنها را از یکدیگر جدا کن.(1)
شداد؛ ظاهراً همان شداد بن هیثم باشد که به امر «زیاد بن ابیه» به سرکردگی شرطه مأمور اخذ حجر بن عدی شد.
اینها مبادی انقلاب انگیز کوفه بود، کوفه و رأی اینها مبدئی از تحریکات حزبی داشت، خوارج در آنجا زائیده شده، سر از پوست درآورد، سرعت انقلاب کوفه از ناحیۀ جنبۀ حزبی آن، شدیدتر از این دو جهت بود تا به اندازهای که باید به آن سرعت اشتعال گفت نه، سرعت انفعال تأثر آن از جنبۀ رگ و ریشه و عرق قبیلگی نبود، از جهت خاطرۀ فکری بود که مبدأ تحریک شده به طور شدت جمعیتها از آن منفعل شده و در پی اجرای آن فداکاری میکردند فکری که سهمگین و تند و خطرناک و تاریک بود. همه گونه اشتباهی در آن بود؛ این فکر خطرناک از کوفه سر بر زد و در آنجا آشیان داشت و بال و پر گشود؛ همه عنصری از هر قبیلهای را به خود میپذیرفت، این فکر که قبیلههای گوناگون را فرا آورده بود و بر علی علیه السلام یاغی شد و بر بلاد تاخت. زوبعهای(2)و گردبادی بود که در فضای کوفه چرخیدن گرفت، جمعی را که عبّاد و نسّاک(3)اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بودند مثل کاه و خاشاک سبک کرده با خود بلند کرد و چرخانید و دود کرده، تنورۀ آن فضا را تا مقدار زیادی سیاه کرد، خاکستر آن بر
سر همۀ اهالی پایتخت پاشید و دیدگان آنها را از بینش انداخت.
خبر خوارج منتشر شد که به پا خاستهاند برای مخالفت با ملت و کلمۀ حقی را دستاویز کردهاند برای مقصود باطلی وقایع خونینی ایجاد کردند، این وقایع و گرفتاریهای آنها امیرالمؤمنین علیه السلام را تا زنده بود به خود مشغول داشت و در پایان به عمر علی علیه السلام خاتمه داد، خطر آن حیات علی علیه السلام را مانند غولی در تاریکی برد، جهان را از آن چشمۀ خورشید تیره کرد؛ این غول مهیب میکوشید تا معاویه و حزب اموی را هم فرا گیرد، ولی دور از یکدیگر بودند به یکدیگر لطمه میزدند، ولی تلاطم آنها کار را یک طرفی نمیکرد.
مبدأ این حزب خوارج و فکرشان؛ به قدری تند بود که نام خود را «شراة»(1)نهادند یعنی خود را به خدا فروخته، دیوانهوار خود را به صدد برهم زدن پایتخت کوفه و حکومت علی علیه السلام و برای از هم پاشاندن دستگاه حزب اموی برآمدند، عثمان و علی علیه السلام را تا نیم حکومتشان را صحیح میدانستند. و از نیم دیگر هر دو را کافر میشمردند، میگفتند: عثمان از وقتی که شروع به ظلم کرد کافر شد و علی علیه السلام از وقتی که به حکمیت تن در داد.
طوفان این فکر مهیب چنان به سرعت پیچیده که امام علیه السلام خسته، از صفین تازه رسیده بود، کار را بر امام علیه السلام تجدید کرد و چنان به قوّت پیچید که یک رکن از ارکان حزب و نیروی نظام را از امام علیه السلام گرفته جدا کرد. بینظمی شروع شد.
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 189/3؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 194/3.
موّرخان میگویند: همین که علی علیه السلام در صفّین اقامۀ حکمین کرد و به کوفه برگشت، منتظر میزیست که مدّت قرارداد بین بین بگذرد تا باز به پیکار با معاویه برگردد؛ در این هنگام طائفهای کمکم با امام علیه السلام سرسنگین شده اندک اندک کنار کشیدند، این طائفه از خواص اصحاب وی هستند، در چهار هزار یکّه سوار نمایان شده، جلوهگر شدند، اینان عبّاد و نساکاند، پارسایان و عبادت ورزیدگانند، از کوفه بیرون شدند، علم مخالفت با امام علیه السلام را برافراشتند و به این شعار خود را معرفی کرده «لا حکم الا لله» را شعار خود کردند؛ گفتند: اطاعتی برای آن که معصیت خدا را کرده نباید، جارچی آنها به کوفه گذر کرد تا مسجد هم این ندا را داد که هر کس داوطلب است برود، این عدّه هسته مرکزی شدند، از کوفه حدود هشت هزار نفر دیگر که رأی آنها را داشت، جدا شده به آنها پیوستند دوازده هزار نفر شدند.
روانه شده تا به «حروراء» فرود آمدند، امیر خود را «عبدالله بن کوّا» قرار دادند. علی علیه السلام عبدالله بن عباس را خواست و نزد آنها فرستاد؛ با آنها از هر دری گفت و شنود کرد، طول سخن داد، ثمر نگرفت.
گفتند: علی علیه السلام خود از شهر بیاید تا حرف خود او را از خود او بشنویم، شاید هرگاه سخن او را بشنویم عقدهای که در دل داریم بگشاید.
ابن عباس مراجعت کرده، امام علیه السلام را آگهی داد، امام علیه السلام سوار شده در میان گروهی به سوی آنها رفت؛ ابن کوّا هم با جمعی سوار شده برابر امام علیه السلام ایستاد، علی علیه السلام به او فرمود: ای ابن کوّا! سخن بسیار است، خود از میان جمعیت به در آی تا با تو گفتگو کنم. گفت: از شمشیر تو امانم. فرمود: بلی.
با ده تن از همراهانش بیرون آمد. امام علیه السلام سرگذشت جنگ با معاویه را تا قرآنها را که بر نیزه بلند کردند و تقاضای حکمین کردند بازگو کرد و فرمود: آیا من به شما نگفتم که اهل شام با این کار خدعه و نیرنگی دارند، چون از گزند پیکار واماندهاند، بگذارید من کارزار را با آنها یکسره کنم شما نپذیرفتید؟ آیا ارادۀ من این نبود که پسر عمم را برای حکمیت نصب کنم، گفتم: او فریب نمیخورد شما جز به «ابو موسی» تن در ندادید؟ و گفتید: ما او را به حکمیت میپسندیم، من هم به اکراه تقاضای شما را پذیرفتم و اگر در آن وقت یارانی غیر شما یافته بودم، هر آینه شما را اجابت نمیکردم مع الوصف با حضور شما بر حکمین شرط کردم که حکم آنها باید به قرآن از فاتحه تا خاتمهاش و به سنت جامعه باشد، مقرر شد که اگر آنها نکردند اطاعتشان بر ما لازم نباشد. اینها بود یا نبود؟!!!
ابن کوّا گفت: صدق فرمودی اینها همه شد، اینک پس چرا به جنگ آن قوم برنمیگردی؟ فرمود: تا مدتی که ضرب الاجل بوده بگذرد.
ابن کوّا گفت: تصمیم بر این داری؟
فرمود: غیر این راه ندارد. پس ابن کوّا و آن ده تن یاران او برگشتند جزء یاران علی علیه السلام شدند، از دین خوارج توبه کردند. باقی از هم پاشیده به کلمۀ شعار خود ندا دادند؛ دو تن دیگر از سران خود را امیر خود کردند عبدالله بی وهب راسبی و حرقوص بن زهیر بجیلی، اردوگاه خود را در نهروان کردند.(1)
1) (1) کشف الغمة: 264/1-265؛ بحار الأنوار: 394/33، باب 23، حدیث 619.
امام علیه السلام با لشگر خود از کوفه بیرون آمد تا دو فرسنگی آنها با آنها مکاتبه کرد؛ نماینده فرستاد دست برنداشتند، ابن عباس را سوار کرده فرستاد که بپرس چه دلتنگی از علی علیه السلام دارید، خود من هم در عقب تو سوارم در ردیف تو هستم هراس مکن.
ابن عباس برابر آنها آمد و پرسید چه دلتنگی از امام علیه السلام دارید؟
گفتند: چیزهائی است که اگر خود او حاضر بود او را تکفیر میکردیم، امام علیه السلام خود از عقب سر میشنید. ابن عباس عقب رفت و خود امام علیه السلام جلو آمد اعتراضات پنجگانۀ خود را گفتند و جواب کافی شافی قانع کننده شنیدند، امام علیه السلام بعد فرمود: آیا دیگر چیزی در نزد شما باقی مانده؛ سکوت کردند و از هر طرف و هر ناحیه جمعی صیحه زدند - التوبه التوبه - بیرق امانی امام علیه السلام به دست ابو ایوب انصاری داد، هشت هزار نفر زیر بیرق آمدند که شمر بن ذی الجوشن از آنان بود و چهار هزار نفر به جنگ با امام علیه السلام باقی ماندند. امام علیه السلام جمعیت امان داده را نپذیرفت که در جنگ با وی همراهی کنند فرمود: شما به کنار باشید و با اردوی خود پیش رفت تا نزدیک شد.
فرماندهان آنها عبدالله بن وهب راسبی و ذوالثدیه حرقوص مصمم جنگ شدند و گفتند: ما در پیکار با تو جز راه خدا و دار آخرت نظری نداریم.
امام علیه السلام جواب از آیۀ قرآن داد؛ جنگ درگرفت؛ آتش زبانه کشید و پس از صبح کبود غبار و گرد، ظهری خونین گلگون فام در زمین نشان داد، با سرنیزه و دم شمشیر تیز به همدیگر حمله کردند، چهار تن سران آنها که فارس بودند از دم شمشیر علی علیه السلام کشته شدند.
بدین قرار: اخنس طائی که در صفّین هم بود، صفها را درید، در پی علی علیه السلام میگشت، امام علیه السلام با پیشدستی ضربتی زده او را کشت. «ذوثدیه» حمله کرد که علی علیه السلام را بزند، علی علیه السلام باز پیشدستی کرده ضربتی زد که کلاه خود و سرش را شکافت، اسب او را برده در دولابی بر لب شط افکند. بعد از او مالک بن وضاح پسر عمش حمله به امام علیه السلام کرد او را هم زده کشت، عبدالله بن وهب راسبی پیش آمده داد کشید، ای پسر ابی طالب علیه السلام! ما از این معرکه نخواهیم شد تا یا تو ما را تمام کنی یا ما تو را تمام کنیم، خودت به مبارزه بیا؛ مردم را بگذار، علی علیه السلام شنید تبسمی کرده فرمود: خدا بکشدش چه بیحیا مردی. او حمله به علی علیه السلام کرد، او را هم ضربتی زده کشت. دو لشگر به همدیگر مخلوط شدند، بیش از ساعتی نشد که چهار هزار نفر همه کشته شدند؛ جز نه نفرشان زنده نجست که پخش در نواحی خراسان و سیستان و عمان و بلاد جزیره، و به تل موزن شدند؛ غنیمت آنها را لشگر حیازت کرد و به عددی که از آنها زنده ماندند از یاران امام علیه السلام کشته شدند یعنی نه نفر.
جنگ به ظاهر تمام شد، ولی ریشۀ این حزب در اعماق خانوادهها ماند؛(1)من نه توبهکاران آنها را یعنی هشت هزار نفر را که به کوفه برگشتند سالم از این فکر میدانم و نه چهار هزار نفر کشته را هم بیرگ و ریشه. مثلاً شبث بن ربعی و شمر بن ذی الجوشن از آن هشت هزار نفری بودند که در تحت عنوان توبه و به نام توبه به کوفه برگشتند. شمر همان است که میشناسید. ابن ملجم را نمیدانم
1) (1) کشف الغمة: 264/1-267؛ بحار الأنوار: 394/33-398، باب 23، حدیث 619.
جزء توبهکاران بود و به کوفه برگشته یا از اصل به جنگ نیامده بود. به هر حال ریشۀ آنها کنده نشد.
نهج البلاغه گوید: همین که خوارج کشته شدند گفته شد یا امیرالمؤمنین علیه السلام این قوم و این حزب به کلی تمام شد. فرمود: هرگز، به خدا سوگند! نطفههایی هستند در پشت پدران و رحم مادران، رحمها قرارگاهی است برای آنها هر وقت شاخی از اینان سر بیرون کشد قطع خواهد شد تا آن که آخر آنها، راهزنانی میشوند که در گردنهها مردم را لخت میکنند.(1)یعنی ریشۀ اینها درنیامده، چون با خون و اعصاب آمیخته شد، با همین خون نژادی خواهد داد.
شارح گوید: روایت شده که طائفهای از خوارج حاضر قتال نشدند و امیرالمؤمنین علیه السلام به آنها ظفر نیافت و اما گریختگانی که جان به در بردند دو تن آنان به عمان گریخت و دو تن به کرمان و دو تن به سیستان و دو تن به جزیره و یک تن به تل موزن. از این رهگذر، تخم این فکر پخش شد، بدعتهای آنان در همۀ بلاد ظاهر شد و حدود بیست فرقه شدند.
دستههای بزرگ آنها شش تا است. فرقۀ «نافع بن ارزق» اینان بزرگترین همۀ فرقاند، اهواز و قسمتی از سرزمین فارس و کرمان، در زمان عبدالله بن زبیر در تصرف اینها آمد. فرقۀ «نجدات» رئیس آنها نجدة بن عامر حنفی بود. و فرقۀ بیهسیه رئیس آنها ابی بیهس هیصم بن جابر بود، در حجاز بود. در زمان ولید کشته شد و فرقۀ عجارده رئیس اینها عبدالکریم بن عجرد و فرقه اباضیه که رئیس
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 59.
آنها عبدالله بن اباض در زمان مروان بن محمد کشته شد، به طوری که شنیدهام در عمان و مسقط و حوالی آن خوارج اباضیه تا کنون هم وجود دارند، اینان تا هنوز هم دشمنان علی علیه السلام و عثمان میباشند.(1)فرقۀ ثعالبه رئیس آنها ثعلبة بن عامر است، تفصیل خرافات آنها در کتب و مقالات مسطور است.(2)به هر حال به هر جا بودند دشمنان علی علیه السلام بودند و از کوفه سر برزده بودند.
این فکر از طرفی در اعصاب و رگ و ریشۀ نفوس داخل بود و از طرفی دیگر بسیار تند بود، آن قدر تند بود که بر رخ سلطان وقت همیشه چنگ میزد حتی بر رخ امیرالمؤمنین علیه السلام.
نهج البلاغه میگوید: امیرالمؤمنین علیه السلام در میان یاران نشسته بود، زن زیبایی بر جمع گذر کرد، همه از گوشۀ چشمها بدو متوجه شدند، امام علیه السلام فرمود: راستی دیدگان این زمره مردان علیه السلام سرکش است و همین سبب آنها را کلافه میکند؛ به جهیدن وا میدارد. پس بنابراین هر گاه یک تن از شما به زنی نظر کرد که او را خوش آمد برود با خانوادۀ خود هم بستر شود.
آن هم زنی است مثل زنها، در این اثنا مردی از خوارج کلمهای به روی امام علیه السلام گفت بسیار تند و زننده، معلوم میکند که گذشته از بیحیائی و بیروئی آنها، فکر و عقیدۀ آنها تا چه اندازه تند بوده.
مردی از خوارج حاضر بود گفت: خدا بکشدش، کافر چقدر چیز میفهمد.
یاراناز جا جهیدند که او را بکشند، امام علیه السلام فرمود: آهسته واگذاریدش، او ناسزایی گفت. برابر ناسزای او ناسزائی باید یا عفوی از گناهی.(1)
تندی این فکر و این عقیده را از آنچه ابن ابی الحدید میگوید بهتر میتوان فهمید. ابن ابی الحدید از «ابن دیزیل» در کتاب صفین بازگو کرده گوید: همین که علی علیه السلام از صفین به کوفه مراجعت کرد، خوارج درنگی کردند تا حزب آنها قوی شده، جمع آنها جمع شد و به صحرای کوفه حروراء رفتند به شعار خود ندا بلند کردند: لا حُکْمَ الّا لله وَ لَو کَرَه الْمُشرکُونْ.
حکم جز برای خدا نیست، هر چند مشرکان را ناخوش آید؛ مقصودشان از مشرک علی علیه السلام و معاویه بود گفتند: هان! معاویه و علی علیه السلام شرک در حکم خدا آوردند.
امام علیه السلام ابن عباس را فرستاد، مطالعهای از حالشان کرد و گفتگو با آنها کرد و مراجعت کرد. فرمود: چه دیدی؟ ابن عباس گفت: به خدا من نمیدانم اینها چهاند!!! فرمود: آنها را از منافقان دیدی؟ گفت: به خدا سیمای آنان سیمای منافقان نیست، بین پیشانی آنها اثر سجده است، قرآن را تأویل میکنند؛ امام علیه السلام فرمود: پس آنها را واگذارید مادامیکه خونی نریختهاند یا مالی را غصب نکردهاند.
خوارج چندی در جای خود مکث نمودند، مردم دیگر در این حیص و بیص مردّد بودند؛ متصل یکی داخل در حزب آنها میشد از علی علیه السلام میگسست، دیگری از آنها میگسست به علی علیه السلام میپیوست، همی بین کوفه و بین صحرا
1) (1) نهج البلاغه: حکمت 420.
مردم در آمد و رفت بودند. تا روزی یک تن از آنان در مسجد داخل شد در حالی که مردم پیرامون علی علیه السلام بودند به کلمۀ شعار فریاد کشید و گفت:
«لَا حُکْمَ الا لِله وَ لَو کَرهَ الْمُشرکون»
فقط حکم برای خداست اگر چه بر طبع شما مشرکان ناخوش آید.
التفات مردم را به خود جلب کرد؛ باز صیحه زده گفت: «لا حکم الا لله و لَو کَرهَ ابوالْحَسَن علیه السلام.»
فقط حکم برای خدا است اگر چه بر ابوالحسن علیه السلام گران آید.
امام علیه السلام فرمود: ابوالحسن علیه السلام نگران نیست از این که حکم برای خدا باشد. سپس فرمود: حکم خدا را دربارۀ شما منتظرم.
مردم عرض کردند: چرا حملهای نمیکنی که اینها را از بین برداری امام علیه السلام فرمود: اینان از بین نخواهند رفت، اینان در پشت پدران و رحم مادران هستند تا روز قیامت.(1)
بیرویی را در این شخص و تندی عقیده و زنندگی کلام و بیپروایی را دیدید، باز بنگرید:
انس بن عیاض مدنی از جعفر بن محمد علیه السلام از پدرش علیه السلام از جدّش علیه السلام بازگو کرده گوید: روزی امیرالمؤمنین علیه السلام امامت بر جماعت میکرد، نماز را به جهر میخواند؛ ابن کوّا از پشت سر، آیۀ شرک را برای تعریض به امام علیه السلام بلند بلند خواند.
1) (1) شرح نهج البلاغه: 310/2-311؛ بحار الأنوار: 343/33-344، باب 23، حدیث 587.
(وَ لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ)1
یعنی: وحی این است به تو و به پیغمبران پیش از تو که اگر شرک آوری عمل تو البته حبط میشود و البته خسارت داری.
تعریض به امام علیه السلام بود که تو در حکمیت شرک آوردهای و عمل نیکت همه حبط شده.
همین که ابن کوّا به جهر این آیه را خواند، علی علیه السلام ساکت شد، تا این که ابن کوّا آیه را به آخر رسانید، مجدداً امام علیه السلام به قرائت پرداخت تا قرائت را تمام کند، همین که امام علیه السلام شروع به قرائت کرد؛ ابن کوّا باز جهر به آن آیه را از سر گرفت و علی علیه السلام ساکت شد، تا چندین مرتبه مکرر همواره هر دو تن به این حال بودند، همین که او قرائت میکرد این ساکت میشد تا علی علیه السلام این آیه را خواند:
(فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لا یُوقِنُونَ)2
یعنی: صبر کن؛ وعدۀ خدا به حق است، مردمان بی یقین آفت رسیده، تو را سبک نکنند.
پس ابن کوّا ساکت شده، علی علیه السلام به قرائت خود برگشت.(1)
1) (3) شرح نهج البلاغه: 311/2؛ بحار الأنوار: 344/33، باب 23.
تندی عقیده را در این مبارزۀ منطق و زبانی دیدید، باز شدّت و حدّت این فکر خطرناک را بنگرید.
«طبری» گوید: وقتی که علی علیه السلام داخل کوفه شد بسیاری از خوارج با وی به کوفه داخل شدند و خلق کثیری از آنان در نخیله و غیر نخیله عقب کشیدند، دو تن از آنان که از رؤسای خوارج بودند بر علی علیه السلام داخل شدند حرقوص بن زهیر سعدی و زرعة بن برج طائی، حرقوص به امام علیه السلام گفت: توبه کن از خطبۀ خود و ما را بردار به جنگ با معاویه بیرون برو تا با او جهاد کنیم. امام علیه السلام فرمود: من آن بودم که از این حکمیت نهی کردم، شما نپذیرفتید. سپس اکنون آن را گناه میشمرید. هان! آن از قبیل معصیت خدا نیست، بلکه عجز رأی و ضعف تدبیر است و من از آن نهی کردهام.
زرعه گفت: آگاه باش که اگر تو توبه نکنی از حکمیت، رجال هر آینه تو را میکشم برای تقرّب به خدا و خرسندی او.
امام علیه السلام به او فرمود: ای بینوائی نصیبت بادا! چقدر شقی و بدبختی، گویی میبینمت کشته افتادهای و باد بر لاشهات خاک و غبار میپاشد.
این کلمه تهدیدی داشت که من تنت را کشته به صحرا میافکنم.
زرعه گفت: من همین را دوست دارم.(1)
گوید: امام علیه السلام بیرون آمده خطبه بر مردم میخواند، از همه سوی مسجد فریاد کشیدند: لا حکم الا لله. مردی به رخ امام علیه السلام فریاد زد، این آیه را خواند:
1) (1) تاریخ الطبری: 52/4؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 334/3.
(وَ لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ)1
در پاسخ او امام علیه السلام فرمود:(فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لا یُوقِنُونَ)2
غوغای عقیده افراطیها کوفه را تکان میدهد.(1)
ابن دیزیل در کتاب صفین گوید: خوارج در همان اوّل که از زیر پرچم علی علیه السلام رخ برتافتند به تهدید قتل، کوفه را تکان میدادند. طایفهای از آنها در کشتن گماشتۀ امیرالمؤمنین علیه السلام (عبدالله بن خباب) بیدادگرند، همین که وارد لب نهری شدند که در جنب آن قریهای بود «کسگر» مردی را دیدند که هراسان از قریه بیرون آمده، لباسهای خود را برگرفته فرار میکند، به او رسیده او را گرفتند. والی نهروان بود.
گفتند: ما تو را به هراس انداخته مرعوب کردهایم؟ گفت: آری.
گفتند: ما تو را شناختیم تو عبدالله پسر خبّاب صحابی رسول خدایی؟
گفت: بلی، بعد از گفتگوهایی که آنها را به خشم آورد سر او را زدند، خونش در نهر روان شد چنانکه گویی طنابی در کمر نهر از خون بود.
سپس جاریۀ او را طلبیدند، حامله بود شکم او را شکافتند، سر کودک را از
1) (3) تاریخ الطبری: 53/4.
تن جدا کردند و بعد سر مادر را نیز بریدند.(1)
شدّت عقیدۀ این حزب به اندازهای بود که بیمهابا خود را به کشتن میدادند.
مسلم ضبّی از حبّۀ عرنی بازگو کرده گوید: همین که ما یعنی سپاه امام علیه السلام به آنها رسیدیم ما را تیرباران کردند، ما به امام علیه السلام رسانیدیم که ما را تیرباران کردند فرمود: دست نگه دارید سپس باز تیرباران کردند؛ باز فرمود: دست نگه دارید تا نوبۀ سوم؛ فرمود: الان دیگر کارزار بیشائبه شده حمله کنید.(2)
قیس ابن سعد روایت کرده گوید: که امام علیه السلام وقتی که با آنها روبرو شد فرمود: برای قصاص خون «عبدالله پسر خباب» قاتل را به ما بدهید.
گفتند: ما همگی او را کشتهایم. امام علیه السلام در اثر این سخن دستور حمله داد.(3)
مبرّد در کامل گوید: وقتی که علی علیه السلام با آنها رخ به رخ شد، به لشگر خود فرمود: شما با آنها جنگ را افتتاح نکنید تا آنها ابتدا کنند؛ مردی از آنان به صفوف علی علیه السلام حمله کرد و از آنها سه تن کشت، علی علیه السلام خود به جنگ وی بیرون آمده او را زده کشت، اما همین که شمشیر در بدن او فرو رفت گفت حبذا!! اینگونه رفتن به بهشت چه خوش است!!
عبدالله بن وهب رئیس خوارج همین که سخن او را شنید؛ گفت: نمیدانم به خدا که به بهشت است یا به آتش؟ مردی از آنان از بنی سعد گفت: من گول این
مرد را خوردم که به جنگ حاضر شدم، اینک میبینم خود او شک دارد با جماعتی از جنگ کناره کرده و هزار نفر از آنها به سمت ابو ایوب مائل شدند، وی فرمانده ستون راست علی علیه السلام بود. امام فرمان حمله داد آسیای جنگ آنها را خورد کرد.(1)
مدائنی در کتاب خوارج میگوید: همین که امام علیه السلام به نهر رسید، یافت که از نهر عبور نکردهاند یعنی سنگر خالی نکردهاند، بلکه برای مقاومت نهایی خود را آماده کردهاند.
غلاف شمشیرها را شکستهاند و اسبان خود را پی کردهاند و بر سر زانو نشستهاند، صدای خود را به کلمۀ «لا حکم الا لله» بلند کردهاند که از طنین آن صدای غلغلۀ عظیم به پا شد.
آیا میدانید تا چه اندازه پای این عقیده پافشاری میداشتهاند و با چه شجاعتی به پیکار پرداختند؟ از قضیۀ زیر میفهمید.
ابو عبید روایت کرده گوید: روز جنگ نهروان یک تن از خوارج شمشیر به دست داشت، سرنیزهای از دست یک تن از دلبران اسلام به دلش فرو رفت، او همچنان با شمشیر کشیده نیزه را در دل خود خریده پیش میآمد و نیزه بدن او را میدرید تا با شمشیر کشیدهاش خود را به حریف رسانیده او را شهید کرد و این آیه را میخواند:(وَ عَجِلْتُ إِلَیْکَ رَبِّ لِتَرْضی)2
1) (1) بحار الأنوار: 348/33، باب 23؛ شرح نهج البلاغه: 272/2.
یعنی: من به سوی تو تعجیل کردم، پروردگارا تا تو راضی باشی.(1)
این عقیدۀ تند منحرف نه تنها با علی علیه السلام و معدلت بینهایتش چنان میکرد، با معاویه و کارگزاران جور و ستم هم همینطور به شدّت و خشونت روبرو میشد.
یک تن از سران خوارج (عروة بن ادّیه - یا اذینه) از آنانی بود که از جنگ نهروان نجات یافت و باقی بود تا روزگاری از ایام معاویه را بود، وی اولین کسی بود که در جنگ صفین برقرار حکمیت اعتراض داشت و شمشیر در این خصوص کشید، بدین قرار که رو به اشعث کرده پرخاش کرد که این زبونی و پستی چیست؟ ای اشعث! و این قرارداد چیست؟ آیا قراردادی از قرارداد خدا عزوجل محکمتر هست، سپس شمشیر بر اشعث کشید، اشعث فرار کرده شمشیر به کفل قاطر اشعث خورد. مبرد گوید: اولین کس که به شعار «لا حکم الا لله» صدا بلند کرد عروة بن اذینه بود و اولین شمشیر از شمشیرهای خوارج که از غلاف کشیده شد همین شمشیر عروه بود.
وی را با غلامش در ایام معاویه و اقتدار زیاد بن عبید در کوفه نزد زیاد آوردند، زیاد از او از ابوبکر و عمر سؤال کرد که در نظر تو چونند؟
نیکی گفت: از عثمان و ابوتراب پرسید عثمان را گفت: شش سال از خلافتش حق ولایت داشت و نسبت به بعد از آن شهادت به کفر او داد و دربارۀ علی علیه السلام هم همین کار را کرد، تا زمان جعل حکمیت والی به حق بود و نسبت به بعد
1) (1) بحار الأنوار: 355/33، باب 23؛ شرح نهج البلاغه: 282/2.
شهادت به کفر او داد. سپس از معاویه سؤال کرد، بیاندازه ناسزا گفت و سبّ کرد. سپس از خودش از او سؤال کرد. گفت: تو؛ اول تو زنا و آخر تو بستگی به ابوسفیان با ادعا؛ در میان هم معصیت کار پروردگار توانا، زیاد امر کرد گردن او را زدند.
سپس غلام را خواست و گفت: کارهای او را برای من گزارش بده. گفت: مفصّل بگویم یا مختصر؟ گفت: مختصر. گفت: هیچ روزی برای او طعام ناهار نیاوردم و هیچ شبی برای او رختخواب نیانداختم؛ یعنی روزه دار و شب زندهدار بود.(1)
با آن دلاوری که در دل سر نیزه میرفتند و شمشیر که به تنشان میرسید میگفتند: حبذّا! اینگونه رفتن به بهشت چه خوش است!! با این عبادت روزانه و شبانه، با علی علیه السلام هم به همین خشونت روبرو میشدند.
مبرّد در کامل گوید: از شعرهای امیرالمؤمنین علیه السلام که بدون تردید امیرالمؤمنین علیه السلام خوانده و در آن اختلافی نکردهاند که این شعر همواره به زبانش میگذشت، همین که او را به فشار گذاشتند که اقرار کند به کفر خود و توبه کند تا به همراه او به شام حرکت کنند. او فرمود: آیا بعد از طول مصاحبت با رسول الله صلی الله علیه و آله و تفقّه در دین خدا، من برگشته کافر شده باشم؟
یا شاهد الله علیّ فاشهد انی علی دین النبی احمد
1) (1) بحار الأنوار: 349/33-350، باب 23؛ شرح نهج البلاغه: 273/2-274.
من شک فی الله فانی مهتدی یارب فاجعل فی الجنان موردی(1)
یعنی: ای گواه خدایی! تو هر کس هستی و هر چه هستی بر من گواهی بده و شاهد باش که من بر دین و آیین احمد پابرجا و استوارم.
هر کس دیگر شک داشته باشد من مهتدیم، پروردگارا آبشخور مرا در بهشت قرار بده.
کفر چو منی گزاف و آسان نبود ثابتتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم کافر پس در همه دهر یک مسلمان نبود(2)
منسوب است به ابن سینا: شنید او را تکفیر میکنند این شعر را سرود.
خُل خلی آنها علی علیه السلام را وادار به استغفار کرد، ولی باز سر رشته به دست نیامد.
در کامل مبرّد گوید: علی علیه السلام در آغاز آشفتگی و خروج قوم بر او علیه السلام صعصعة بن صوحان عبدی، سخنور معروف را که به همراه زیاد بن نضر حارثی و عبدالله بن عباس پیش آنان فرستاده بود خواست و از صعصعه پرسید: این قوم ازکی بهتر و بیشتر حرف شنوی داشتند چنانکه تو دیدی؟
گفت: از یزید بن قیس ارحبی. امیرالمؤمنین علیه السلام خود سوار شد به سوی «حروراء» سر منزل آنان رفت. از میان خیمههاشان میگذشت تا به سراپردۀ یزید بن قیس سر درآورد، در سراپرده دو رکعت نماز خواند و سپس بیرون آمده تکیه
به کمان داد، و رو به مردم کرده فرمود:
این ایستگاه، ایستگاهی است که هرکس در آن حرفش حسابی باشد، تا روز قیامت حرف او حسابی خواهد بود.
سپس با آنها گفت و شنود کرد؛ سوگند داد. تا گفتند: ما گناهی عظیم در قرار حکمیت کردهایم، تو توبه کن، چنانکه ما توبه کردهایم تا ما برگردیم به حمایت تو.
امام علیه السلام فرمود: من توبه میکنم از هر گناهی.
در اثر این کلمه برگشتند. شش هزار نفر بودند؛ همین که در کوفه قرار گرفتند اشاعه دادند که علی علیه السلام از قرار حکمیت برگشته است و آن را گمراهی دانسته و گفتند: امیرالمؤمنین علیه السلام انتظار میبرد که گوسفندان فربه شوند و مال به دست آید (خواروبار و هزینۀ لشگر فراهم شود) تا ما را برای حملۀ به شام نهضت دهد، اشعث آمد نزد امیرالمؤمنین علیه السلام و گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام! مردم داستانی میگویند که تو قرار حکمیت را ضلال دانسته و اقامت بر آن را کفر شمردهای؛ علی علیه السلام قیام کرده خطابهای بر مردم خواند و فرمود: هر کس گمان کند که من از قرار حکمیت رجوع کردهام دروغ گفته و هر کس آن را ضلال ببیند خود ضلال دارد، از اثر آن: خوارج از مسجد بیرون آمدند و صدا به شعار: «لا حکم الا لله» بلند کردند.
سپس ابن ابی الحدید خود میگوید: هر فسادی که در خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام رخ داد و هر اضطراب و به هم خوردگی پیش آمد، اصل آن و منشأ آن از اشعث بود، اگر امیرالمؤمنین علیه السلام را راجع به حکمیت، این توبه اذیت نکرده بود جنگ
نهروان رخ نمیداد و البته امیرالمؤمنین علیه السلام آنها را نهضت میداد برای شام و شام را میگرفت؛ زیرا امام علیه السلام به طور «نوریه» با آنها راه رفت و در مثل نبوی علیه السلام آمده: «الحرب خدعة» بدانسان که دیدی آنها گفتند: توبه کن به سوی خدا از آنچه کردهای، چنانکه ما توبه کردهایم تا با تو نهضت کنیم رو به شام.
امام علیه السلام برای آنها کلمهای مرسل پرداخت که همۀ انبیاء علیه السلام و معصومان علیه السلام هم آن را میگویند. آنان رضا به آن کلمه دادند و آن را اجابت مسئول خود شمردند و اندیشههای نهاد آنها پاک شد، بدون اینکه این کلمه متضمن اعتراف به کفری یا گناهی باشد. اشعث امام علیه السلام را نگذاشت و برای تغییر آن و استفسار و تفسیر آن آمد و کار را منقلب کرد و تمام آن چه را تدبیر کرده بود از هم گسیخت و خوارج به شبهۀ نخستین خود برگشتند. آری؛ دولتی که در قیافۀ آن نشانۀ زوال هویدا میشود، امثال اشعث دو بهم زن تبهکار در آن راه مییابند.(1)
روش سنّت خدا در پیشینیان این بوده برای سنت خدایی تغییر و تبدیلی نخواهد بود.
این حزب تندرو سخت به رخ معاویه میدوید میکوشید که زودتر به جنگ معاویه برود، ولی با علی علیه السلام هم آن سلوک را میکرد گیجی داشت خُل خُلی میکرد، مهیای طوفان بود، مثل مار خودش را میگزید.
بنگرید با مسلمان چه رفتاری میکنند؟ با نصرانی چسان؟ با یک دانه خرما
1) (1) شرح نهج البلاغه: 278/2-280؛ بحار الأنوار: 353/33-354، باب 23.
چطور؟ با خوک چگونه؟ سپس با صحابیزادهای چه نوع؟ تماشائی است.
کامل مبرّد گوید: سپس به سوی نهروان رفتند و قبل اراده کرده بودند به مدائن بردند، از اخبار خوشمزهشان این است که در گذرگاه طریق خود دو تن یافتند یک تن مسلمان و دیگری نصرانی، مسلم را کشتند چون نزد آنها کافر شده بود و دربارۀ آن نصرانی سفارش به یکدیگر کردند که ذمّۀ پیغمبر خود را حفظ کنید. گوید: «عبدالله بن خبّاب» آنها را ملاقات کرد؛ در گردن خود قرآن حمائل داشت، زنش به همراهش بود، حامله بود، به او گفتند: همین قرآن که در گردن داری ما را امر میکند به کشتن تو.
او گفت: به حیات آنچه قرآن حکم به حیات آن میدهد و به ممات آنچه حکم به ممات میدهد، با من معمول دارید در این اثنا مردی از آنان یک دانه رطبی را که از نخلبن افتاده بود، برداشت در دهان گذاشت، فریاد به او کشیدند تا آن روز از ورع از دهان انداخت.
باز در همین «حیص و بیص» خنزیری از جلو مردی از آنان پدید شده گذر کرد؛ او را تیری زده کشت؛ پرخاش به او کرده گفتند: این فساد در زمین است؛ قتل خنزیر را منکر دانستند. سپس به ابن خباّب گفتند: از پدرت خباب حدیثی بازگو کن. فرمود: شنیدم از پدرم رسول الله صلی الله علیه و آله میفرمود: بعد از من فتنهای خواهد بود که قلب مرد در آن میمیرد، چنان که بدنش میمیرد شامگاه مؤمن است و بامدادان کافر است، تو نزد خدا مقتول باش و قاتل مباش. گفتند: چه میگویی دربارۀ ابوبکر و عمر: به خیر یاد کرد؛ گفتند: چه میگویی دربارۀ علی علیه السلام بعد از تحکیم و دربارۀ عثمان در شش سال اخیر او؛ به خیر یاد کرد.
گفتند: چه میگویی در تحکیم و قرار حکمیت؟ گفت: علی علیه السلام اعلم به خداست از شما و نسبت به نگهداری دینش شدیداً پرهیزکار و جدّی است و بصیرت او نافذتر است. گفتند: تو تبعیت از هدی نمیکنی، تبعیت از رجال میکنی به محض ایمانشان. سپس او را نزدیک ساحل نهر آوردند و به پهلو خواباندند و ذبح کردند.
گوید: با مردی نصرانی نخلۀ او را گفتگوی خریداری کردند. نصرانی گفت: نخله واگذار به شما!؟ گفتند: ما نخواهیم، او را برگرفت مگر در برابر بهائی گفت: ای عجب، آیا مثل «عبدالله بن خبّاب» را میکشید و میوۀ چیدۀ یک نخلهای را قبول نمیکنید.(1)
کوفه در فکر پریشان شده، مانند گرفتار دوار سر با خود و اولیای خود میجنگید، امام علیه السلام شرح پریشانی کوفه را با گرفتاری خودش علیه السلام به شخص یهودی چنین فرماید:
و اما هفتمین: ای برادر یهودی! از عهدهایی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله دارم، همان است که من در آخر ایام عمر دولتم، باید جنگ کنم با قومی از اصحاب خودم که روزها را روزه دارند، شب زنده دارند و قرآن را تلاوت میکنند. در مخالفت من و جنگ با من، مثل تیری که بدون هدف از کمان بگذرد از دین بیرون میروند، از سران آنها «ذوثدیه» است، به قتل آنان کار من خاتمه به سعادت مییابد. ای برادر یهودی!!
همین که بعد از حکمین از صفین به این موضع خود برگشتم؛ این قوم به روی
1) (1) شرح نهج البلاغه: 280/2؛ بحار الأنوار: 354/33-355، باب 23.
یکدیگر برگشته به نکوهش همدیگر برخاستند که چرا کارشان به قرار حکمیت انجامید. برای خود روزنۀ امیدی از این پیش آمد سوء ندیدند، گفتند: سزاوار بود برای امیر ما که تبعیت از ما که خطا کردهایم نکند، باید طبق رأی قطعی خودش کار را فیصل دهد، هر چند منجر به قتل خودش بشود و هر کس از ما مخالفت با او کرده از ما متابعت نموده، اطاعت از ما در خطا کرده هر آینه کافر شده؛ حلال است که ما خون او را بریزیم او را بکشیم.
بر این رأی تجمع کرده، خروج نموده، سران خود را سوار کرده، فریاد میکشیدند: «لا حکم الا لله» سپس فرقه فرقه شدند فرقهای در نُخیله شدند فرقۀ دیگری به حروراء رفتند و فرقۀ دیگر سران خود را سوار کرده این سرزمین را از سوی شرق زیر لگد گرفتند، حتی از دجله عبور کرده به هر مسلمانی گذرشان افتاده او را شکنج امتحان مینهاده، هر کس تبعیت مینمود او را زنده میداشتند و هر کس مخالفت مینمود او را میکشتند، من به سوی دو دستۀ اولی بیرون رفته، آنان را به طاعت خدای عزوجل و رجوع به سوی او دعوت کردم، آنها جز شمشیر را نپذیرفته و به غیر آن قانع نشدند همین که در آن دو دسته راه چاره و تدبیر نماند، حکومت آنها را به خدا بردم، خدا هم این دسته را و نیز هم آن دسته را کشت.
اینان ای برادر یهود! اگر این کارها را نکرده بودند، رکنی قوی و سدّی منیع بودند (معلوم میشود دارای نیروی لشگری عظیمی بودهاند) لیکن خدا جز این نمیخواست سپس به فرقۀ سوّمین نامه نوشتم و نمایندگان خود را پیاپی فرستادم؛ آنان ارجمندان اصحاب من بوده؛ از زمرۀ اهل تعبّد و زهد در دنیا بودند؛ آنان هم
جز تبعیت دو فرقۀ همزاد خود و جز تعقیب نقشۀ آنها را نپذیرفتند و شروع کردند به کشتن هر کس از مسلمین که مخالفت با آنان بکند، پیاپی از کردار آنها خبر متواتر به من رسید، من به سوی آنان بیرون رفته تا از دجله گذر کردم؛ نزد آنها سفرا و نمایندگان خیر خواه روانه کردم و معذرت طلبیدم گاهی به وسیلۀ این و نوبهای به وسیلۀ آن اشاره به اشتر و به احنف بن قیس و سعید بن قیس ارحبی و اشعث بن قیس کندی؛ فرمود: همین که جز کشتن نپذیرفتند؛ آن را نسبت به آنان معمول داشتم؛ خدا آنان را تا آخرین فرد کشت؛ آنان چهار هزار نفر یا افزون بودند، حتی خبرگزاری از آنان زنده نجست تا در میان کشتگان، من «ذوثدیه» را بیرون آوردم در حضور همۀ اینان که میبینی. برای وی پستانی مانند پستان زنان بود، سپس رو به اصحاب خود کرده فرمود: آیا این طور نبود؟ گفتند: بلی امیرالمؤمنین علیه السلام.(1)
از این حدیث معلوم میشود طوفان عقیده، گردبادی به دسته تشکیل داده بود و اگر چه بعد بیست شعبة زوبعه و گردباد در خود آنها پدید آمد.
و از طرز لحن حدیث معلوم میشود: امیرالمؤمنین علیه السلام سوزی داشته. آری، هجوم بیگانه زورمندی از بیرون در پیش بود، نیروی شام و حزب اموی از این پیش آمدها برای حملۀ خود استفاده میکرد. علاجهای امام علیه السلام هم بیاثر نبوده، برگشتن هشت هزار نفر آنان در اثر موعظههای امیرالمؤمنین علیه السلام بود، ولی طوفانی در عقیدهها رخ داده بود که متصل در فعل و انفعال بودند، علی علیه السلام و انوار
1) (1) الخصال: 381/2-382؛ بحار الأنوار: 382/33، باب 23، حدیث 613.
هدایتش اصلاح میکرد، ولی مانند زخمی که تحت عمل بوده هر چند نیکو عمل شده باشد، ولی تا مادامی که بتواند برخیزد و عصا دست بگیرد و راه برود و مقاومت بکند یا شمشیر بزند، هیهات است شک در دلها و یأس و نومیدی از پیشرفت کارها در سران سپاه، از فعالیت و برندگی، آنان را به کلی انداخته بود.
نمونهای از تأثیر شک این است: جندب بن زهیر ازدی مرد رشیدی بود میگوید: همین که خوارج خروج کردند و علی علیه السلام به سوی آنان بیرون رفت ما هم همراه بودیم به اردوگاه آنها رسیدیم، دیدیم غلغلهای است از قرائت قرآن مانند (دوی نحل - لانۀ زنبوری) پرصدا است. در آنان صاحبان بر نس(1)و پیشانیهای داغ نهاده از سجده زیاد دیده میشود، همین که من این را دیدم، شک در من راه یافت تا آنجا که گوید: شک من زائل شد و هشت نفر را کشتم.(2)
نمونۀ یأس از پیشرفت کارها که سران سپاه را از بُرندگی و فعالیت انداخته بود. این است: خرائج از ابو حمزه از علی بن الحسین علیه السلام بازگو کرده گوید: همین که علی علیه السلام خواست به نهروان برود، اهل کوفه را برای کوچ و رحیل ابلاغ کرده، مرا کرد در مدائن اردوگاه باشد.
شبث بن ربعی و عمرو بن حریث و اشعث بن قیس و جریر بن عبدالله عقب کشیدند و گفتند: چند روزی به ما اذن بده که برای پارۀ حوائج خود عقب بمانیم
و بعد ملحق شویم، امام علیه السلام به آنها فرمود: کار خود را کردید، نکوهیده بادا سران و مشایخ که شما باشید، به خدا سوگند! کاری و حوائجی ندارید، من از آنچه در فکر شما هست آگاهم، الان بیان میکنم که چه میخواهید؟ میخواهید مردم را از همراهی من سست کنید به خانه برگردانید. گوئیا میبینمتان که در «خورنق» هستید، سفره گستردهاید، سوسماری میگذرد، به کودکان خود امر میدهید آن را میگیرند، مرا خلع میکنید و با آن بیعت میکنید.
سپس امام علیه السلام به مدائن رفت و حضرات هم به خورنق رفتند و سفره گستردند، در همان اثنا سوسماری گذر کرد، همان کارها را کردند طبق آنچه امام علیه السلام خبر داده بود و روانۀ مدائن شدند، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: ظالمان آنان که قدر والی عادل را نمیدانند تا این اندازه؛ بد عوضی میگیرند.
یعنی همین اندازه ابراز بی علاقگی به والی عادل، بیعلاقگی به مقدّرات و سرنوشت آتیه خود و امّت، و سرسری گرفتن امر زمامداری است.
تفریح با سوسمار، به این نام، کار شما را میکشاند تا به آتش همین بازی سوسمار و بازیچه قرار دادن انتخاب والی جلو چشم بچهها و تفریح کردن با عقیدۀ آنها و تبدیل کردن خوشمزگی را به جای جدیت و حمایت، کار را به جایی میکشاند که از سهلانگاری در امر انتخاب والی هر بیشخصیتی به زمامداری انتخاب میشود تا حزب نقطۀ مقابل بر شما مسلط میشود و به دست خود شما دست دیگر شما را میبرند.
اینجا امیرالمؤمنین علیه السلام از پشت پرده چهها دیده و چهها دید؟!! و هر مفکری چهها میبیند؟!! آیا اینگونه افکار تا کجا اشخاص را و امم را قیادت میکنند،
افکاری که انتخاب والی را بازیچه میگیرند کارشان به کجا میانجامد. صورت قیادت افکار را در پرده آتیه قیامت و جهان ماورای امام علیه السلام بیان کرد.
فرمود: شما را مینگرم روز قیامت که «ضبّ» با پیشوائی، تا آتش شما را میراند، اگر با رسول الله صلی الله علیه و آله منافقان بودند، با من هم منافقان هستند. ای شبث! ای عمرو ابن حریث! طبق آنچه پیغمبرم صلی الله علیه و آله خبر داده به جنگ پسرم حسین علیه السلام میروید.(1)
اشعث بن قیس را جزء خوارج نشمردهاند، ولی دلتنگیهای او از علی علیه السلام بعد از عزل حکومت آذربایگان در یاد است، ابن میثم میگوید: امیرالمؤمنین علیه السلام وقتی وارد کوفه شده عاصمه و پایتخت اسلام کوفه شد، اشعث بن قیس از طرف عثمان بر مرز سرحدّی آذربایگان میبود، امیرالمؤمنین علیه السلام برای او نامهای به همراه زیاد بن مرحب همدانی فرستاد، طلب بیعت از او و مطالعۀ مال آذربایجان را فرموده بود.
صورت نامه این بود. بعد از بسمله و عنوان: - اما بعد: اگر هنات(2)و هناتی که از تو سر بر زده نبود، تو در این کار مقدم بر مردم و پیش از مردم بودی و شاید کارهای آخر تو تلافی کارهای اول تو را بکند و بار همدیگر را به عهده بگیرند. اگر تقوا پیشه کرده از خدا بترسی، از بیعت مردم با من همان طور که به تو رسیده آگاهی؛ طلحه و زبیر در زمرۀ اولین کسانی بودند که با من بیعت کردند،
سپس بیعت مرا شکستند بیآنکه از من چیزی سر زده باشد، عایشه را بیرون آوردند و تا بصره کشاندند، من در میان مهاجر و انصار در تعقیب آنان رفتم تا با یکدیگر روبرو شدیم، آنها را دعوت کردم که برگردند به همان عهد و قراری که از آن خارج شدند نپذیرفتند، من دعوت با حسن را به آخرین سر حدّ آن رساندم و با باقی ماندگان هم با حسن وجه رفتار نمودم.(1)
و تو بدان که: حوزۀ حکومت تو لقمۀ تو و طیول(2)تو نیست، ولیکن قلادهای امانت و به گردن تو است؛ به طرز چوپانی تو مافوق تو نظر دارد؛ تو حق داری که رعیت را قوت و معیشت خود گرفته، هر گونه تصرفی را تنها به رأی خود پیش ببری و بدون وثیقه و گروگان اقدامات مالی را بگذرانی؛ در دست تو مالی است از مالهای خدای عزوجل و تو از خزانه داران منی تا این که آن را تحویل داده تسلیم به من کنی؛ امید میرود: من برای تو بدترین والیان برتو نباشم - والسلام.(3)
عبیدالله بن ابی رافع در شعبان به سال 36 نوشته است.
همین که نامۀ امام علیه السلام برای او آمد، دعوت از ثقات خود کرد و به آنها گفت: علی بن ابی طالب علیه السلام مرا به هراس انداخته و به هر حال مرا راجع به مال آذربایگان خواهد تحت مؤاخذه گرفت، من به معاویه ملحق میشوم.
یاران او گفتند: مرگ برای تو، بهتر از این است، آیا مصر خود، شهرستان خود و جماعت قوم خود را مینهی و به دم اصحاب شام میآویزی؟!! از این گفتگو شرمنده شده خجالت کشید و گفتار او به اهل کوفه رسید؛ امام علیه السلام نامهای به او نوشت، او را نکوهش فرمود، امر میفرمود: که زود بر او وارد شود و حجر بن عدی را مبعوث کرده تا او را بر این کار ملامت کرد، و او را سوگند داده به او گفت:
آیا واگذار میکنی قوم خود و اهل شهر و دیار خود و امیرالمؤمنین علیه السلام را و به اهل شام ملحق میشوی؟ همواره او را تعقیب کرد تا او را به کوفه وارد کرد؛ دفتر او نشان میداد که صد هزار درهم موجودی دارد و در اثقال و احمال او یافت شد. و روایت شده که چهار هزار درهم بود، این امر در نُخلیه شد.
اشعث برای شفاعت به حسن علیه السلام و حسین علیه السلام و عبدالله بن جعفر علیه السلام متوسل شد. سی هزار از آن را به وی واگذار فرمود گفت: مرا کفایت نمیکند. فرمود: زیاده حتی یک درهم به تو داده نمیشود، من نمیدهم، و به خدا سوگند! اگر آن را هم واگذار نموده بودی برای تو بهتر بود و گمان نمیبرم آن برای تو حلال باشد و اگر این را به یقین میدانستم هر آینه البته از طرف من به تو این مقدار هم نمیرسید.
اشعث گفت: از جذع، خود هر چه به تو عطا داد بگیر.(1)
این مثلی است گفته میشود در این که اغتنام باید کرد، از بخیل هم همین
1) (1) بحار الأنوار: 513/33، باب 29.
اغتنام است، شاید هم تهدید باشد. قاموس میگوید: جذع پسر عمرو غسانی است، این مثل از او مانده «خذ جذْعک ما اعطاکْ»(1)
قبیلۀ عرب غسان در نواحی سرحدّات شام بودند، هر سالی به پادشاهان سلیجی از هر سر مرد «دو دینار» باج میدادند، مأمور وصول این باج، سبطه بن منذر سلیجی بود، آمد در منزل «جذع» برای مطالبۀ دو دینار، جذع به منزل خلوت شده شمشیر بسته، خارج شد، او را به شمشیر زد تا از نفس افتاد و این کلمه را گفت: از جذع، خود آنچه به تو داد بگیر!!!
یا آن که شمشیر خود را به یکی از شاهان به گروگان عرضه کرد او نگرفت و گفت: از چه؟ به چه؟ بگذار، او را ضربتی زد و کشت و گفت.
زمخشری هم در مستقصی همین را گوید: و سپس دیگر غسان از دادن باج اتاوه، سرباز زد.
این جهاتی بود روی اصول اشرافیت که اسباب زحمت علی علیه السلام و کندی کار میشد.
مغیره ضبی گوید: اشراف اهل کوفه صمیمی با علی علیه السلام نبودند، هوای آنها با معاویه بود، سرّ مطلب آن بود که علی علیه السلام معمولش بود، احدی را از فئ بیشتر از حقش نمیداد، ولی معاویه اشراف را در عطا، دو هزار درهم قرار داده بود.(2)
اشراف به این علل کندی میکردند و خوارج از اثر انحراف تندی میکردند،
در برگشت از جنگ خوارج سستی و کندی بیشتر ظاهر شد.
شبث را در این حدیث جزء متخلفان از علی علیه السلام برای جنگ خوارج قرار داده با آنکه شبث در غوغای طلوع خوارج از خوارج بود، یعنی کشتن علی علیه السلام را واجب میدانست.
مناقب گوید: دوازده هزار نفر بودند از اهل کوفه و اهل بصره و غیر آن؛ منادی آنان ندا درداد که امیر قتال شبث بن ربعی و امیر نماز عبدالله بن کوّا و امر انتخاب بعد از فتح واگذار به شورا است و بیعت برای خدا بر امر به معروف و نهی از منکر است، لشگر خود را سان دادند دوازده هزار نفر بودند، سخن مناقب این بود ولی به نظر میرسد شبث جزء توبهکاران و هشت هزار نفری باشد که در حروراء برگشتند، فاصلۀ بین قضیۀ حروراء که هشت هزار نفرشان زیر پرچم امان آمدند تا قضیۀ قتال نهروان یک سال بوده.(1)
در خرائج گوید: خوارج قبل از قتال نهروان خروج کرده در ناحیۀ جانب کوفه در حروراء بودند، آن روز دوازده هزار نفر بودند، امیرالمؤمنین علیه السلام با ازار و رداء به سوی آنان بیرون آمده، سوار قاطر معروف «دلدل» بود، به امام علیه السلام گفته شد: اینان غرق اسلحهاند، آیا این چنین برابر آنان بیرون میروی؟!
فرمود: امروز روز قتال آنان نیست، در حروراء به نزد آنان رفت، به آنها فرمود: امروز وقت قتال شما نیست شما به زودی دچار تفرقه شده تا آن که چهار هزار نفر میشوید و در مثل این روز از مثل این ماه بر من خروج میکنید، من با
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 188/3؛ بحار الأنوار: 388/33، باب 23، حدیث 618.
یارانم به جنگ شما بیرون خواهم آمد، از شما فقط کمتر از ده نفر باقی میماند و از من کمتر از ده نفر کشته میشود، رسول خدا صلی الله علیه و آله این طور به من خبر داده.
امام علیه السلام از مکان خود نرفته بود که از یکدیگر تبرّی جسته و جوقه جوقه شدند تا در نهروان چهار هزار نفر شدند. نهم صفر از سال سی و شش هجری جنگ خوارج رخ داد.(1)
برای شناختن مشکلات کوفه باید روحیۀ ملت عرب را از روح افراد آن دانست، دولت فردیست مکبر و فرد دولتی است مصغرّ، شبث بن ربعی را از باب نمونه و اتخاذ سند بنگرید. شبث نام او برای فرماندهی در جنگ با علی علیه السلام در بوق و نقاره زده شد، افراط در طقوس دینی و مذهبی کار او را از حدود فکر منظم تا این اندازه بیرون برد که میگفت: علی علیه السلام کافر است.
همین شبث در صفین جزء دسته نمایندگان امیرالمؤمنین علیه السلام بود که به سفارت نزد معاویه رفت و در مجلس کارش با معاویه به پرخاش کشید. سپس در اینجا امیر و فرماندۀ خوارج معرّفی شد. شبث بعد از توبه جزء سپاه امیرالمؤمنین علیه السلام شد، اما از جنگ به همراه امام علیه السلام تخلف کرد، شبث در زمان معاویه چکاره بود من نمیدانم، ولی در قضیۀ ثورۀ مسلم بن عقیل، شبث از جانب عبیدالله زیاد شب در کوفه بیرق امانی برافراشته بود که مردم را از پیرامون مسلم بپراکند، از یاران مسلم جداً جلوگیری کرد حتی آن که مختار بن ابو عبیده از دهکدۀ خود با یارانش شبانه وارد شهر کوفه شد، دید غوغایی است، شبث او را
1) (1) الخرائج و الجرائح: 227/1.
وادار کرد که زیر بیرق امان آمده او را گرفتار کرده به حبس انداخت، شبث نامه به حسین علیه السلام نوشته از او دعوت کرده بود، نامۀ آخرین اهل کوفه را که امام علیه السلام به آن اطمینان نمود و مسلم علیه السلام را روان کرد، از او و نظرای او بود و سپس در قضیۀ مسلم این کار را عهدهدار بود،(1)شبث در زمان وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله و طلوع اهل ردّه مؤذن «سجاح» بود که مدعی نبوت و بعد از شکست سجاح و کشته شدن مسیلمه کذّاب برگشته، مسلمان شد.(2)
شبث در کربلا سرکردۀ پیادگان لشگر عمر سعد بود، جنگ با امام علیه السلام را جدّی نمیگرفت، ولی بعد از شهادت امام علیه السلام مسجدی به شکرانه قتل امام شهید علیه السلام ساخت.(3)شبث در قضیۀ نهضت مختار از دست خونخواهان امام علیه السلام به بصره گریخت، با آل زبیر و مصعب بن زبیر میبود، همیشه دست حسرت به هم میزد و میگفت: خدا هرگز به این شهر «کوفه» خیر نخواهد داد، هرگز ما خود پنج سال به همراه امیرالمؤمنین علیه السلام و سپس در رکاب پسر بزرگش با آل ابوسفیان جنگیدیم و اینک این ما بودیم که خود بر پسر دیگرش حسین علیه السلام با آن که وی خیر موجود اهل زمین بود تاخته، او را کشتیم. ضلال؟!! یا لک من ضلال(4)؟!! گمراهی؟!! وه چه گمراهی؟!!
شبث گمراهی خود را در کشتن حسین علیه السلام میشمرد، ولی علما آگاهند که گمراهی اصلی در همان نفس مشوّش و فوضوی است؛ شبث بهترین نمونه است برای نفس فوضوی؛(1)نفس فوضوی سعی خودسر و آشفته؛ فوضوی حکومت داخلهاش انضباط معینی ندارد که حکمروایی آن با آمال و شهوات باشد همیشه؛ یا با کینه و خشم و جبروت باشد همیشه؛ یا با طقوس دینی و مذهبی باشد، گاهی با این است و گاهی با آن و گاهی هر دو معزولاند و حکومت با ثالثی است، داخلۀ آن مشوش است و جون همیشه فرد نمونۀ دولت است؛ زیرا دولت همان فردی است مکبر شده و فرد همان دولتی است مصغر، پس حال ملت کوفه بلکه حکومت عرب آن روز را از حال شبث میباید خواند، شبث را مکبّر کن همان روحیۀ دولت عرب آن روز است.
کتاب غارات از ابو وداک بازگو کرده گوید: علی علیه السلام همین که از جنگ خوارج فارغ شد، در همان نهروان به خطبه ایستاد بعد از حمد و ثنای خدا فرمود:
خدا نیکو احسان به شما کرد شما را نصرت داد، پس از همین جا بی درنگ رو به دشمن خود آورده رهسپار شام شوید.
از اینجا تعرّض و بهانه جویی شروع شد برخاستند و گفتند: یا امیرالمؤمنین علیه السلام! تیر و پیکان ما خلاص شده، شمشیرهای ما کند شده، نیزهها از کار افتاده، سنان ندارد پس ما را به شهر خود بازگردان تا ساز و برگ کامل فراهم آورده خود را بهتر آماده کنیم و بلکه در ضمن هم از طرف امیرالمؤمنین علیه السلام بر عدّۀ ما به
1) (1) فوضوی: هرج و مرج طلب.
قدری که از ما تلف شده است افزوده گردد.
ظاهراً مقصودشان عدد خوارج بود که از میان آنها بیرون رفته بودند.
گوید: مباشر این گفت و شنود آن روز، اشعث بن قیس بود.(1)
منهال بن عمرو گوید: من خود شنیدم از امیرالمؤمنین علیه السلام اوقاتی که هنوز در مسکن(2)بودیم میگفت: ای معشر مهاجرین(3)(ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِی کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلی أَدْبارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِینَ)4
این آیه فرمان جهاد حضرت موسی بن عمران علیه السلام بود به بنی اسرائیل برای گرفتن سرزمین شام و فلسطین از دست جبّاران و عمالقه که آنجا را احتلال کرده بودند.
امام علیه السلام اشعار میداشت که امروز هم فرمان همان فرمان است؛ باید اراضی مقدسۀ شام و فلسطین را از این جباران تخلیه کرد و این موقوف است بر این که شما فرمان بپذیرید و مقتدرانه پیش بروید تا از اثر اقدام و اقتدار خود، فاتحانه داخل شوید و فتح کنید وگرنه اگر بخواهید عاجزانه در این طلب باشید، آنها هرگز اذن نمیدهند که شما قدم در آن خاک بنهید.
موسی بن عمران علیه السلام هم فرمود: در ارض مقدسه بر غم آنها داخل شوید و
بگیرید از مشکلات عقب نشینی نکنید که اقدامات ما منقلب به خسارت میشود.
لشگر امام علیه السلام در عوض اجرای این فرمان مبارک، خود را با توان نشان دادند و از شدت عجز گریستند و از سر باز کردند و گفتند: سرما شدید است گوید: غزوۀ آنها در وقت سرما بوده.
فرمود: آن قوم نیز سرما حس میکنند چنان که شما حس میکنید.
هر قدر آنها زنانه گریستند، فرمانده سپاه دلیرانه آنها را برای مقاومت با مشکلات وادار میکرد.
گوید: به هر حال. نکردند و سرپیچی کردند. همین که امام علیه السلام این را از آنان دید. فرمود: اف بر شما، روش همان روش بنی اسرائیل است، همین جواب را به موسی علیه السلام دادند، سنتی است بر شما جریان یافت.(1)
قضیۀ روش ناستوده بنیاسرائیل را قرآن مجید با صورت عجز بنی اسرائیل چنین میگوید گفتند: ای موسی علیه السلام! در آن سرزمین قوم جباری هستند تا مادامی که آنها در آنجا هستند ما داخل نخواهیم شد.
موسی علیه السلام باز فرمود: اگر شما داخل بشوید یا اقدام برای دخول کنید، شما فاتحاید. گفتند: ای موسی علیه السلام برو تو و پروردگارت کارزار کنید، ما اینجا نشسته خواهیم بود.
از این نکبت و ادبار که بار آوردند خدای فرمود: آنجا دیگر حرام است بر اینها، باید چهل سال سرگردان دور این دیار بگردند. از این تطبیق امام علیه السلام
1) (1) الغارات: 16/1.
عواقب نکبت بار و ادبار این مردم هم معلوم شد حکم حتم است.
از اصحاب از ابی عوانه از اعمش از منهال بن عمرو از قیس بن سکن بازگو کرده گوید: علی علیه السلام فرمود: ای قوم! مقتدرانه داخل شوید در این سرزمین ارض مقدس که خدا برای شما نوشته است و به عقب برنگردید که به خسارت منقلب میشوید.
(ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِی کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلی أَدْبارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِینَ)
مردم بهانه جویی کردند پس فرمود: اف بر شما! همان سنت جاری شد(1)معلوم میشود سستی و سرپیچی از آن گونه که در قرآن عظیم است، همان نکبت را به عین خواهد در عقب داشت البته.
پس کارها به قبضۀ شمشیر بسته است، مردان همیشه تکیۀ خود را بدو کنند، پس معلوم است سرنوشت مردم سست عنصر حرمان است که مولود عجز و سستی است، تواناترین قائد از دستگیری امم منحطه عاجز است، دست دراز میکند که آنها را از گودال به بالا آورده نجات دهد، خودش را به زیر میآورند.
طارق بن شهاب گوید: علی علیه السلام از جنگ نهروان برگشت در اواسط راه منادی در میان مردم صدا داد، مردم را به اجتماع خواند حمد و ثنای خدا به جا آورد، ترغیب در جهاد کرده آنان را دعوت به حرکت به سوی شام کرد، تا از همان گرد راه بیدرنگ روانۀ شام شوند.
1) (1) الغارات: 18/1.
مردم شانه خالی کرده شکایت از سرما و از جراحات نمودند؛ زیرا دشمن در نهروان زیاد زخم به مردم وارد آورده بود.
فرمود: دشمن شما هم درد میکشد چنان که شما درد میکشید؛ سرما حس میکند چنان که شما حس میکنید؛ بالاخره علی علیه السلام را خسته کردند و درمانده نمودند و نپذیرفتند. همین که امام علیه السلام کراهت آنها را مشاهده فرمود به کوفه مراجعت کرد، روزهایی در کوفه اقامت کرد، مردم بسیاری از اصحابش از پیرامونش پراکنده شدند، مردم در کوفه بودند، اما نیمی رأی آنها همان رأی خوارج بود و گروهی در امر آنها در شک بودند.(1)
یعنی مثل خوارج بیابانی و کوهی نشده بودند، ولی جنگ اعصاب در کار بود تا کار آن به کجا بکشد.
ابو وداک گوید: همین که امام علیه السلام مردم را اکراه کرده، برای رفتن به سوی شام دلیرانه فرمان داد، آنها را آورد تا در نُخیله پیاده شد؛ به مردم امر داد که در اردوگاه نخیله فرود آیند، دل بر جهاد دشمن بنهند، کمتر به دیدار اولاد و زنان خود بروند، آماده باشند تا وقتی که امر آید به جانب دشمن روانه شوند.(2)
و به همین اسناد (ابو وداک) گوید: مردم با امام علیه السلام در نخیله اقامت کردند و سپس بدون کسب اجازه و بدون اطلاع در خفیه به شهر رفتند، همین که در اردوگاه امام علیه السلام پیاده شد، اندکی از رجال آبرومند همراه مانده بودند اردوگاه
خالی ماند؛ نه آن کس که به شهر رفت برگشت و نه آن که با وی بود صبر کرد، تا همین که این را دید خودش از پی مردم به کوفه داخل شد، به حالی که مردم را برای کوچ و نفیر میخواند.(1)
وقتی داخل کوفه میشد چه گفتگو بود؟
نمیر عبسی گوید: امیرالمؤمنین علیه السلام در هنگام ورود به شهر؛ گذرش بر قبیلۀ شغار از همدان افتاد، قومی او را استقبال کردند و به او گفتند: مسلمین را به غیر جرم کشتی، در امر خدا مداهنه کردی، ملک و سلطنت طلب کردی، و رجال را در دین خدا حکمیت دادی. «لا حکم الا لله»
در جواب فرمود: حکم خدا علیه شما است. چرا آن بدبخت نمیآید و این محاسن را از خون سرم رنگین کند، من مردنیام یا کشته شدنیام، نه بلکه کشته شدنیام، سپس آمد تا وارد قصر شد.(2)
معلوم میشود اینها همدم و هم عقیده با خوارج بودهاند، طبعاً از خانههای چهار هزار نفر کشتۀ نهروان زیاد سر و صدا و آه و فغان بلند بوده و دوازده هزار نفر خوارج به همین قدر بسته و وابسته دارند؛ زیرا نهروانیها از داخله بودهاند، نه از خارج آیا این تظاهرات چه اثر افسردگی در خاطر علی علیه السلام میگذارده؟ معلوم است صد طوفان در خاطر اوست، چنان که از اثر طوفان حادثۀ نهروان، مردم پراکنده شدند، بعضی به واسطۀ بستگی و خویشاوندی، بعضی به واسطه
جنبۀ حق به جانب نهروانها، بعضی رأی آنها را داشتند مانند (8000 نفری) که توبه کردند، بعضی شک آنها را از کار واداشته، هر کدام را طوفان به جایی فکند، طوفانها همه از جلو نظر امام علیه السلام محسوس بود.
این علی علیه السلام است که تواناترین زمامدار جهان است از جمع آوری اضداد خسته است مسلم بن عقیل علیه السلام چه کند؟
ابووداک بازگو کرده گوید: وقتی که مردم در نُخیله از پیرامون علی علیه السلام متفرق شدند و خودش داخل کوفه شد، شروع کرده مردم را برای جهاد با اهل شام استنفار(1)میکرد تا آن سال همه به حرف گذشت.(2)
زید بن وهب میگوید: امیرالمؤمنین علیه السلام برای مردم میگفت: و این اوّلین گفتار امام علیه السلام بعد از قضیۀ نهروان و قتل خوارج بود.
ایها الناس!! آماده باشید برای جهاد با دشمن، دشمنی که در جهاد با آنها تقرّب به خدا هست، دشمنی حیران از حق که عقیده و رأی به آن ندارد، عمّال کبر و جور از آن دست برنمیدارد، کجروان از کتاب، روگردان از دین، در طغیان خود کور، در گودال ضلال دست و پا میزند. سپس این آیه را تلاوت میکرد (وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ)3 (وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ وَ
کَفی بِاللّهِ وَکِیلاً)1
دستور از این آیه مبارکه اتخاذ میفرمود، معنی آیه این است: تهیه ببینید برای برابری آنها به هر چه در استطاعت شما هست از نیروی جنگی و از اسبان اصطبل و توکل بر خدا کنید، خدا بس است در وکیلی.
گوید: کوچ نکردند، از منزل بیرون نیامدند، پس چند روزی آنها را به خود واگذارد تا یأس از اقدام آنها حاصل شد، مجدداً رؤسای آنها و سران آنها را دعوت کرده از آنها رأی آنان را پرسید و آیا چه چیز آنها را از اقدام وامیدارد؟
بعضی از آنها بهانه میتراشیدند، بعضی نظر موافقت نمیدادند، کمترشان نشاط عمل داشتند.
در این خبر چون ذکری از تهیۀ اسب و اصطبل شده لازم است، بعد از ذکر خبر وضع اسبهای اصطبل کوفه را یادآور شویم کمکی به فهم اوضاع اجتماعی کوفه میکند.
پس ثانیاً در میان آنان به سخن ایستاد فرمود: ای بندگان خدا! چه شده شما را که کوچ نمیکنید؟ سنگین به زمین میچسبید، آیا خوش دارید که زندگانی چند روزه را بدل از آخرت جاوید بگیرید یا ذلّ و هوان، خلف و به جای عزّت آید؟ هر چه من به جهاد شما را ندا میدهم، چشمهایتان دور میزند مثل این که از سکرات مرگ لرزشی دارید؛ میگویید: گویی؛ قلوب شما آفت دیده که تعقل نمیکنید یا دیدگان شما تار و کور شده، شما دیگر نمیبینید؛ خدا به طرفتان باشد
شما شیران بیشهاید در هنگام بزم؛ و روباهان بازیگرید هنگامی که به شما دعوتی پیشنهاد میشود؛ نه رکنی هستید که با تکیه و پشت گرمی و اعتماد به شما بتوان اقدام کرد نه زوافر(1)عزّت هستید که به اعتصام شما بتوان از دشمن مصون ماند، به جان خدا سوگند؛ بد آتش افروزید برای جنگ؛ شما طپانچه میخورید و طپانچه نمیزنید؛ اعضای اطرافتان ناقص میشود و تحاشی نمیکنید، دشمن بیدار به شماست و شما در غفلت و او را از یاد دادهاید. مردان کار بیدارانند، نابود شده است آن که غفلت نماید و خواری بار میآورد آن کس که به بزم وا دهد؛ آنها که بیکس میمانند مغلوباند، و هر مغلوب مقهور است و از همه چیز باخته است. من بر شما حقّی دارم و شما بر من حقّی؛ اما حق من بر شما؛ وفا به بیعت، صمیمیت با من در غیاب و شهود، اجابت هر وقت صدا میزنم و طاعت هر وقت امر میکنم.
و حق شما بر من: آن که با شما مخلصانه کار کنم تا با شما همکارم، حقوق شما را وافر بدهم، شما را علم بیاموزم که جاهل نمانید، و تأدیب کنم که هشیار و آگاه باشید، اینک پس اگر خدا به شما خیری اراده فرموده باشد دست برمیدارید از آنچه من خوش ندارم و رجوع میکنید به آنچه من دوست دارم تا نائل بشوید به آنچه دوست دارید و ادراک آنچه را آمال دارید.(2)
اینک کلمهای راجع به اسبهای فوق العادۀ کوفۀ که وعده شد و کلمهای راجع به اینکه امام علیه السلام فرمود طپانچه میخورید و نمیزنید.
«طبری» گوید: در کوفه در زمان عمر به طور فوق العاده چهار هزار اسب در اصطبل دولتی اسلام بود، همواره این اسبها میبودند تا ذخیرهای باشند برای پیش آمد حادثهای اگر پیش آید. در زمستان آنها را به قبلۀ قصر کوفه و دست چپ «نسار» آن منتقل میکردند و از این جهت آن مکان را تا امروز هم «آری» مینامند و در بهاران رمۀ آنها را در اراضی میان فرات و خانههای کوفه که پهلوی اصطبل «عاقول» واقع میبود میبردند. عجمها بدین ملاحظه آنجا را «آخور شاهجان» یعنی علف چران امراء مینامیدند، قیم بر این اسبان سلمان بن ربیعة باهلی بود، از قبیلۀ باهله است، چند تن از سران کوفه زیر دست او بودند (به منزلۀ وزیر دوّاب بوده) وی در مسابقههای اسب دوانی اسبهای پیشرو را به طور صحیح تربیت میکرد، هر سال اسبان را به مسابقه و «دو» میبرد.
در بصره نیز مانند آن و به مقدار آن مهیا بود و قیم بر آنها «جزء بن معاویه» بود و همچنین در هر شهری از شهرهای هشتگانه اسلامی که ساخلو(1)بر پا بود، فرا خور آن به نسبت وجود داشت که اگر حادثهای رخ دهد مردمانی چابک سوار شده برای پیشدستی میشتافتند، تا مردم از عقب ساز و برگ خود را تکمیل کنند.(2)
از جمله در سال هفده هجری قعقاع بن عمرو استفاده از این اسبان کرده؛ با چهار هزار نفر با شتاب خود را به «حمص» رسانیدند، فرمانی از مدینه برای
«سعد» آمد که مردم بار به همراهی قعقاع بن عمرو به جانب حمص حرکت بده، باید همان روزی که نامۀ من به تو میرسد آنها را روانه کنی؛ زیرا ابوعبیده در محاصره واقع شده است و سفارش کن که جدّیت و تأکید به خرج دهند.
قعقاع به سرکردگی چهار هزار نفر همان روز که نامه رسید به جانب حمص حرکت کرد، همین که وارد حمص شد سپاه دشمن سه روز قبل شکست خورده بود، خبر فتح را با خبر ورود امدادی کوفه، به مدینه نوشتند دستور آمد که امدادیان را شرکت دهید و تشکری از اهل کوفه کرده بود که خدا آنها را جزای خیر دهاد، آنان هم حوزۀ خود را از عهده بر میآیند و هم سایر شهرها را مدد میدهند.(1)
متوجه هستید که حرکت دادن چهار هزار نفر در همان روز ورود فرمان، معلوم میکند که کاملا وسایل بسیج آماده بوده وگرنه در سرعت سوق الجیشی این گونه کم دیده شده: این اسبها در اختیار مسلم بن عقیل علیه السلام البته نبوده است.
«طبری» در روایت گوید: امدادیان کوفه همین (چهار هزار) نفر سوار بر قاطرها بوده اسبها را به یدک «جنیبت» میکشیدند.
این خبر بیشتر دلالت بر کمال تجهیزات میکند گرچه بنابراین روایت حرکت آنها فردای آن روز بوده که نامه مدینه رسیده بود.
طبری گوید: حکومت اسلامی در هر شهری به قدر کفایت آن، خیل و اسب از فضول اموال مسلمین خریده و آنها را ذخیرۀ حوادث نهاده بود؛ گوید: در کوفه
1) (1) تاریخ الطبری: 156/3.
به خصوص از این نوع اسبها چهار هزار است حاضر بود.
کتاب البلدان(1)میگوید: عدۀ اهل کوفه هشتاد هزار، جنگجویان آنجا چهل هزار بودند. زیاد همیشه میگفت: اهل کوفه را خواربار بیشتر است واهل بصره را دراهم.
اوضاع اجتماعی کوفه از جهت اسب و سوار این بود.
و اما از جهت رجال: در صفین همین که جریان کار به آنجا کشید که در لیلة الهریر فریاد اهل شام بلند شد که ای معاویه! عرب تمام فانی شد. معاویه گفت: ای عمرو! آیا فرار کنیم یا امان بخواهیم؟ گفت: قرآنها را بر نیزهها بلند میکنیم و این آیه را میخوانیم:
(أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ یُدْعَوْنَ إِلی کِتابِ اللّهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ)2
پس اگر حکمیت قرآن را قبول کردند جنگ را برداشتهایم و تا ضرب الاجل با آنان مرافعه میکنیم و اگر گروهی اصرار به جنگ کردند باز شوکت آنها را در هم شکستهایم، بین آنها تفرقه خواهد افتاد، امر کردهاند دادند، صدا در لشگر علی علیه السلام پیچید، از سران لشگر امام علیه السلام مسعر بن فدکی و زید بن حصین طائی و اشعث بن قیس کندی گفتند: یا علی علیه السلام اجابت کن به کتاب خدا؛ امیرالمؤمنین فرمود: ای وای آنها این مصحفها را جز به قصد مکر و فریب بلند نکردهاند،
1) (1) کتاب البلدان: 163، طبع لیدن تألیف ابن فقیه احمد بن... معروف به ابن فقیه ابوبکر.
چون دیدند شما تفوّق جستید. خالد بن معمر سدوسی گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام آنچه ما دوست داشتیم بیزحمت انجام گرفت. رفاعة بن شدّاد بجیلی که فقیه و از سران توّابین و خونخواهان حسین علیه السلام است شعری گفت: که مضمون آن رضایت به حکمیت بود. پس بیست هزار مرد رو به امیرالمؤمنین علیه السلام آمدند که یا علی علیه السلام اجابت کن، اینک که به کتاب خدا دعوت شدهای وگرنه تو را سرا پا تحویل دشمن داده، تو را با طناب خودت بسته به کلی تسلیم آنها میدهیم، یا آن کاری که به سر عثمان کردیم به سر تو میکنیم.
فرمود: پس این مقال مرا به یاد خود نگه دارید، برای این که من به جنگ امر میکنم؛ اگر با این وصف نافرمانی مرا میکنید هر چه به نظرتان میرسد بکنید گفتند: پس به سراغ اشتر بفرست که بیاید؛ امام علیه السلام یزید بن هانی سبیعی را فرستاد که او را بخواند. اشتر گفت: من امیدوارم که خدا فتح بدهد. مرا به عجله مخواه؛ سپس در جنگ تشدید کرد. گفتند: آیا بیشتر او را تحریک کردی؟ بفرست با فرمان جدّی که برگردد وگرنه به خدا سوگند تو را عزل میکنیم.
فرمود: ای یزید! برگرد به سوی او بگو برگرد که فتنه واقع شد، اشتر برگشت و به اهل عراق میگفت: ای برازندگان ذلّت و خواری! آیا این وقت که تفوّق یافتید و آنها فهمیدند که شما چیرهاید، مصحفها را به مکر و کید برافراشتند؟
گفتند: ما با آنها در راه خدا میجنگیم. اشتر فرمود: مرا یک ساعت مهلت بدهید، من به فتح احساس کردهام، به ظفر یقین دارم. گفتند: نه. گفتند: ما به اطاعت تو نه و به اطاعت سالار تو نیستیم، با این وضع که میبینیم مصحفها بر سر نیزهها است و بدان دعوت میشویم. فرمود: گول خوردید و خود خریدید؛
دعوت شدید به ترک جنگ و اجابت کردید.
جماعتی از بکر بن وائل قیام کردند و گفتند: یا امیرالمؤمنین علیه السلام اگر تو اجابت کنی ما اجابت میکنیم و اگر اباء کنی ما اباء کنیم. فرمود: ما احقّ از همه هستیم که دعوت به کتاب خدا را اجابت کنیم، با این که معاویه و عمروعاص و ابن معیط و حبیب بن مسلمه و ابن ابی سرح و ضحاک بن قیس صاحب دین و قرآن نیستند. من به آنها شناساترم از شما، با آنها از طفولیت تا مردی همراه بودهام.
اهل شام گفتند: ما عمروعاص را انتخاب کردیم، اشعث و مسعر فدکی و زید طایی گفتند: ما ابوموسی را اختیار کردیم. امیرالمؤمنِین علیه السلام فرمود: شما در اول امر نافرمانی مرا کردید الان نکنید. گفتند: ابوموسی باید، چون او پیش، ما را از این پیشآمدها زنهار میداد. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: او ثقه نیست، از من کناره جویی کرده، مردم را از بیعت با من واداشت، سپس از من گریخت تا بعد از یک ماه او را امان دادم ولیکن این ابن عباس است به عهدۀ او میگذارم. گفتند: نزد ما تو باشی یا ابن عباس یکسان است.
فرمود: پس اشتر. اشعث گفت: آیا آتش جنگ را غیر از اشتر افروخته؟ و آیا مگر نه ما همه اسیر اشتریم؟
و فرمود: آیا جز ابوموسی را تن در نمیدهید؟!! گفتند: نه؛ فرمود: پس هر چه به نظر دارید بسازید، بارخدایا! من از ساخته اینها بیزارم!(1)
احنف گفت: اینک که ابو موسی را گزیدهاید پس پشت گرمی به او بدهید
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 182/3-183.
خزیم بن فاتک اسدی گفت: اگر رأی داشتند که اهل عراق را ارشاد کند، ابن عباس را به جان شما میانداختند.
لَکنْ رَمَوْکُمْ بشیخ منْ ذَویْ یَمَن لَم یدْر ما ضَرْبُ اسَداْس وَ اخْماسٍ
وقتی که اجتماع کردند. کاتب علی علیه السلام عبیدالله بن ابو رافع بود و کاتب معاویه عمیر بن عباد کلبی بود. عبیدالله نوشت: این قرار حکمیتی است بین امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام و معاویه بن ابوسفیان؛ عمرو عاص گفت: اسم او را بنویسید و اسم پدر او را، او امیر شما است اما امیر ما نه. احنف گفت: اسم امیری مؤمنان را از خود محو مکن. امام علیه السلام فرمود: الله اکبر سنتی طبق سنتی؛ من خود روز حدیبیه کاتب بودم، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: یا علی علیه السلام تو اکنون شانه خالی میکنی از این که اسم مرا از نبوّت محو کنی، ولی روزی خواهد رسید که پسران و زادگان این ها را برای مثل این کار اجابت میکنی، در آن روز تو از شدّت گزند میسوزی، درونی دردناک داری، مشتعل و سوزان و ستمدیده خواهی بود.(1)
تصوّر کنید در حالی که درد و گزند درون کسی را مشتعل داشته باشد در آن حال به فشار ستم هم او را در فشار بگذارند، لشگر کشی صفین و آن همه تلفات از کجروی سپهر و یاران به اینجا منتهی شد به شان نوشتۀ مذلّتانگیز در عین آنکه به همین کار تجزیه خطرناکی در درون کوفهاش رخ میدهد که آن سرش
1) (1) و انت مضیض مضطهد.«المناقب، ابن شهر آشوب: 183/1-184؛ بحار الأنوار: 312/33-314، باب 21، حدیث 562»
پیدا نیست.
(احمد): در مسند خود روایت کرده که پیغمبر صلی الله علیه و آله در قضیۀ حدیبیه امر فرمود: که نوشته شود بسم الله الرحمن الرحیم سهیل بن عمرو نمایندۀ قریش برد گفت: این نوشتهای است بین ما و بین تو، افتتاح آن باید به چیزی باشد که ما معترف به آن باشیم، بنویس «باسمک اللهم» امر فرمود: به محو آن و نوشت: «باسمک اللهم».
بعد نوشت: این قرار صلح بین محمد رسول الله با سهیل بن عمرو و اهل مکه است؛ سهیل گفت: اگر من این کلمه را بپذیرم اقرار به نبوّت تو کردهام. فرمود: یا علی علیه السلام این کلمه را محو کن، علی علیه السلام شانه خالی کرد و ابا کرد. پیغمبر صلی الله علیه و آله آن را محو کرد و نوشت: این عهد صلحی است بین محمد بن عبدالله و اهل مکه.
محمد بن اسحاق از بریدة بن سفین از محمد بن کعب روایت کرده که پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: برای تو مثل این رخ میدهد تو این گذشت را میکنی در حالی که آن روز از محنت ایام در فشار ستم هستی.(1)
اعمش میگوید: آن کس که علی علیه السلام را در صفین در این موقع دیده بود میگفت: امام علیه السلام همی دست به هم میزد و میگفت: یا عجبا شگفتا از من نافرمانی میشود و از معاویه اطاعت!!!(2)
آیا احساس میفرمائید که امام علیه السلام چقدر سوز درون داشته و تا چه اندازه
فشار در خاطر میدیده؟
احنف گوید: معمول علی علیه السلام برای بنی هاشم اذن میداد و مرا هم با آنها اذن میداد همین که معاویه برای او نوشت که اگر تو ارادۀ صلح داری، پس اسم خلافت را از روی نام خود در نوشته محو کن. امام علیه السلام با بنی هاشم استشاره کرد. مردی گفت: این نام را بکن ودور بیفکن که خدا آن را به دور افکند!! بعد گفتگو از قضیۀ معاهدۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله کردند من به آن مردک کلمۀ غلیظ و درشتی گفتم و به علی علیه السلام گفتم: ای مرد بزرگ والله آن چه رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت برای تو نیست و ما به هوس و دلخواه از تو تبعیت نکردهایم و اگر احدی را میدانستیم در روی زمین که احقّ از تو به این مقام باشد با او بیعت کرده بودیم و با تو میجنگیدیم. سوگند میخورم به خدا که اگر این کلمه را که تو مردم را به آن دعوت کردهای و با مردم بیعت به آن کردهای از نام خود محو کنی، دیگر هرگز به آن رجوع نمیکنیم.
احنف در محضر رسمی که تشکیل شد نیز همین را گفت:(1)
ابو مخنف از عبدالرحمن بن جندب گوید: همین که اتفاق بر نوشتن حکمیت بین امیرالمؤمنین علیه السلام و بین معاویه بن ابی سفیان شد؛ عمروعاص با رجالی از اهل شام و عبدالله بن عباس با رجال عراق حاضر شدند تا آنجا که عمروعاص گفت: امیر ما نیست. احنف بن قیس گفت: این نام را از اسم خود محو مکن، من ترس آن دارم که اگر محو کنی دیگر هرگز به تو برنگردد.
1) (1) بحار الأنوار: 314/33-315، باب 21، حدیث 562.
گفت و شنود در این خصوص قسمتی از روز را گرفت. اشعث بن قیس گفت: این نام را محو کن، خدا آن را دور بیفکند.(1)امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: الله اکبر سنتی به سنت و مثلی به مثل والله من نویسندۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیبیه بودم؛ بر من املا فرمود، این محاکمه قراردادی است طبق تقاضای محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله با سهیل بن عمرو، سهیل گفت: کلمۀ رسول الله صلی الله علیه و آله را محو کن.
عمروعاص گفت: سبحان الله! کاری مثل کار ما تشبیه به آن گونه کار میشود با آنکه ما مؤمن هستیم و آنان کافر بودند.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: ای پسر نابغه! چه زمانی تو برای فاسقان ولی نبودهای و چه زمانی برای مسلمین دشمن!!! مگر جز این میشود، شباهت به مادرت داری که تو را پس انداخته؛ عمروعاص گفت: لاجرم - دیگر بین من و تو را هیچ مجلس دیگری جمع نخواهد دید.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: من امید میدارم که مجلس مرا از تو و امثال تو خدا تطهیر کند، سپس صحیفه نوشته شد و مردم برگشتند.(2)
قرار حکمیت در صفین به سال «37» یا «39» در ماه صفر نوشته شد، در آن نوشته مقرّر بود: امنیت و آرامش و ترک اسلحه بین دو طائفه مورد اتّفاق است تا حکم واقع شود و مدت این آتش بس یک سال کامل است و اگر حکمین خواستند تعجیل در حکم کنند تعجیل کنند.
نصر بن مزاحم گوید: تاریخ کتابت در صفر بود و اجل میعاد در رمضان بود که هشت ماه میشود.(1)ده نفر اصحاب امام علیه السلام در شهادت امضا کرده بودند و ده نفر از اصحاب معاویه؛ همین که نوشته تمام شد، اشعث نوشته را با مردمی که همراهش بودند دست گرفت که برای دو لشگر بخواند و از نظر مردم بگذراند؛ به صفوف اهل شام گذر کرد؛ همه زیر پرچمهاشان بودند؛ برای آنها خواند همه رضایت دادند، سپس به صفوف اهل عراق گذر داد آنها هم همه زیر پرچمهاشان بودند، برای آنها خواند همه رضا دادند، تا به پرچمهای «عنزه» رسید (چهار هزار نفر بودند) دو جوان از آنها گفت: لا حکم الا لله؛ سپس با شمشیرهای کشیده حمله به اهل شام کرده و کشته شدند، به قبیلۀ مراد گذر دادند، صالح بن شقیق از رؤساشان بود گفت: لا حکم الا لله و لو کره المشرکون؛ به پرچمهای بنی راسب گذر داد؛ بر آنها قرائت کرد گفتند: لا حکم الا لله؛ ما رضا نمیدهیم و رجال را در حکم خدا حکمیت نمیدهیم. به پرچمهای «تمیم» گذر کردند، بر آنها قرائت کردند گفتند: (لا حکم الا لله الله، یقضی بالحقّ و هو خیر الفاصلین).
در آنجا مردی با شمشیر حمله به اشعث کرد. اشعث نزد امام علیه السلام برگشت ماجرا را گفت؛ امام علیه السلام گفت: مگر غیر از یک پرچم یا دو پرچم یا پارهای از مردماند؟ گفت: نه، فرمود: پس واگذارشان. گوید: گمان فرمود اندکند که ناگهان
1) (1) بحار الأنوار: 547/33، باب 12، حدیث 459.
غوغای غیر منتظری دیده شد؛ از هر ناحیهای صدا بلند است: لا حکم الا لله - الحکم لله: یا علی - لا لک.
ما رضا نمیدهیم که رجال در دین حکمیت کنند، خدا امضا فرموده که معاویه و اصحاب وی کشته شوند یا داخل تحت حکم ما شوند. ما لغزشی کردیم آن وقتی که رضا به حکمیت دادیم و برای ما اینک آشکارا و هویدا شد که لغزش بوده، خطا بوده، ما به خدا و به سوی خدا رجوع کردیم و توبه کردیم، تو هم رجوع کن یا علی علیه السلام چنان که ما رجوع کردهایم و توبه کن به سوی خدا چنان چه ما توبه کردهایم وگرنه ما از تو تبرّی میجوییم.
فرمود: ای وای! آیا بعد از رضا و پیمان و عهد و قرار برگردیم؟ مگر خدا نفرموده:(أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) و نفرموده (وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ) (وَ لا تَنْقُضُوا الْأَیْمانَ بَعْدَ تَوْکِیدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً) ؟!(1)
بالاخره امام علیه السلام اباء کرد که از عهد برگردد و خوارج هم جز گمراه شمردن حکمیت و طعن در آن، زیر بار نرفتند. آنها از علی علیه السلام تبرّی کردند و امام علیه السلام هم از آنها تبرّی جست.(2)
«محرز بن حویش» بر پا خاست و گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام! آیا راهی برای رجوع از این نوشته نیست؟ من خوف از آن دارم که مورث مذلت گردد. فرمود: بعد از این که آن را امضاء کردهایم نقض کنیم؟ این حلال نیست.
سلیمان بن صرد آمد به حضور امام علیه السلام بعد از نوشتن صحیفه، رخسارش ضربت شمشیر خورده بود همین که امیرالمؤمنین علیه السلام به او نظر کرد آیۀ (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً)1 را خواند و فرمود: تو از کسانی هستی که منتظری و تبدیل نکردهای.(1)
گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام آگاه باش اگر یاورانی مییافتم جداً این صحیفه را نمینوشتم؛ هرگز؛ هلا، به خدا سوگند! من میان مردم آمد و رفت کردم بلکه برگردند به همان رشتۀ اول، کسانی پیدا نکردم که خیری در آنها باشد مگر کمی.(2)
ابو وداک میگوید: همین که صحیفه صلح و تحکیم نوشته شد؛ علی علیه السلام به طور گله از بیکسی فرمود: من کردم این کار را که کردم، فقط برای آن سستی از جنگ و از دست رفتگی که در شما دیدم. در اثر این اظهار قبیلۀ همدان در تحت سرپرستی سعید بن قیس و پسرش عبدالرحمن مانند سدّ آهنین نزد امام علیه السلام آمدند؛ سعید گفت: این من و این قومم امر تو را رد نمیکنیم، بفرما هر چه میخواهی ما عمل کنیم.
فرمود: اگر این قبل از نوشتن نوشته بود من دشمن را از بین برمیداشتم، مگر دست من بیفتد ولیکن با ارجمندی برگردید، من نمیخواهم یک قبیله را در برابر
دشمن وا دارم.(1)
کتاب سلیم بن قیس هلالی گوید: امیرالمؤمنین علیه السلام به حکمین وقتی که آنها را برانگیخت؛ فرمود: حکم کنید به کتاب خدا و سنت پیغمبرش صلی الله علیه و آله اگر چه در آن بریدن حلق من باشد و مسلّم است کسی که زمام را به دست این مردم بدهد، نیت آنها خبیثتر است.
مردی از انصار به او گفت: این انتشار و پراکندگی کار از تو چیست که خبرش به من رسیده؟ ضبط امور در چنبر ارادۀ تو بهتر از هر کسی در این امّت بود، پس این اختلافات و این گسیختگی کارها چرا؟
علی علیه السلام به او فرمود: من همان یار توام که میشناسی جز این که گرفتار شدهام از این امّت به مردمانی بس خبیث؛ آنها را برای کاری در نظر میگیرم، شانه خالی میکنند و اگر من متابعت آنها را کنم آنها از دور من پراکنده میشوند.(2)
در هنگام انجام حکمین چهار صد نفر فرستادگان امیرالمؤمنین علیه السلام در «دومة الجندل» تحت فرماندهی شریح بن هانی افسر رشید علی علیه السلام میبود و عبدالله بن عباس به همراه آنها و پیش نماز آنها بود. ابو موسی هم همراه بود.
معاویه هم چهار صد نفر فرستاده بود با عمروعاص، شریح بن هانی گفتگوهایی
در موقعی که خلوت گذاشتند با ابوموسی کرد که مبادا خود را ببازد.(1)
در جمله گفت: ای ابا موسی! اگر علی علیه السلام بر اهل شام مسلط باشد ضرری به اهل شام نمیزند، ولی اگر معاویه بر اهل کوفه مسلط گردد برای کوفه چیزی نمیگذارد. بعد که حکمین ابراز رأی عجیب خود را کردند حتی بر خلاف قرار محرمانۀ خود، ابو موسی، علی علیه السلام را با معاویه خلع کرد و عمروعاص به او دغلی کرد، علی علیه السلام را خلع و معاویه را نصب کرد، ابوموسی برآشفت به عمروعاص پرخاش کرد که چه خیال داری؟!! خدا تو را موفق ندارد!! تو مکر نموده، بزه کردی، مثل تو مثل آن سگ است که به او حمله کنی میگیرد و نکنی میگیرد.
عمرو گفت: مثل تو هم مثل درازگوش است که بار او را کتاب کرده باشند. در آن غوغا شریح بن هانی فرمانده امیرالمؤمنین علیه السلام با تازیانه حمله به عمروعاص کرد و پسری از عمروعاص حمله به شریح کرد؛ با تازیانه به سر و صورت او زد؛ مردم برخاستند؛ بین آنان میانجی شدند. شریح افسر علی علیه السلام بعد از این همیشه میگفت: من نادم و پشیمانم از آن که چرا با شمشیر به عمروعاص حمله نکردم تا او را راحت کنم، ولی روزگار آنچه باید بکندکرد.
یاران امیرالمؤمنین علیه السلام در پی جستجوی ابوموسی برآمدند؛ او هم سوار ناقهاش شده گریخت؛ خود را به مکه رسانید که مأمن است. سروصدا از هر طرف بلند شد، سرداران علی علیه السلام هر کدام سخنی گفتند؛ سعید بن قیس همدانی سخنی گفت
1) (1) بحار الأنوار: 297/33، باب 21، حدیث 553.
و کردوس بن هانی(1)غضب کرده شعرهایی گفت: و جماعت دیگری به مانند آنها سخن گفتند. خبر این خدعه به امیرالمؤمنین علیه السلام رسید، بسیار غمنده شد، افسرده خطبهای!؟ آتشین خواند از کلمات آن خطبه من و شما میفهمیم خاطر امام علیه السلام تا چه میزان از جوش دل صدمه میخورده؟!!(2)
طبق آنچه نهج البلاغه روایت میکند فرمود: حمد خدا را اگر چه دهر حادثهای کمر شکن و بلایی خانمان ویران کن پیش آورد، شهادت میدهم، بعد به شهادتین گواهی فرمود و بعد فرمود: این میوۀ تلخی که چیدید نتیجۀ همان معصیت پیشین شما بود. فرمود: اما بعد: راستی، نافرمانی ناصح، مشفق خیرخواه، دانشمند، دنیا دیده همین ثمر تلخ حسرت و اندوه بار میآورد و در عقب ندامت میگذارد، آن روز جداً امر خود را دربارۀ حکمیت امر کرده و گوهر رأی خودم را غربال کرده برای شما نهادم.
اگر برای قصیر امری اطاعت میشد؛ لیکن شما گستاخانه زیر حرف من زدید و تحاشی از من کردید، بسان مخالفان گستاخ و بدخواهان بد اندیش و سرپیچ، تو گویی میخواهیم اعلان جنگ به یکدیگر بدهیم یا هیچ شریک مصلحت با یکدیگر نیستیم که به قدر مشورت مراعات مرا نیز بکنید تا کار به جایی رسید که ناصح پر صمیمیت در نصح و اخلاص خود بدگمان شد و چخماق دیگر برق نمیداد. پس وصف حال من و شما همان گفتۀ شاعر «اخوهوازن» است. گوید:
1 - امَرتُکُم امْری بمُنْعَرَجَ اللَّوی
فَلَمْ تَسْتبینوا النُصْحَ الّا ضُحی الْغَد(1)
بقیۀ این شعر این است:
2 - و ما انا الّا مَن غزّیة ان غوت
غَوَیْتُ وَ انْ تَرْشَدْ غَزّیة ارشد
یعنی من امر خود را در سر پیچ گردنه امر کردم، لیکن برای شما نصیحت و صمیمیت من هویدا نشد، مگر که روز فردا بالا آمد. ترجمه شعر دیگر که امام علیه السلام نخواند این است: من هم یک تن از غزّیهام پس اگر غزیه(2)راه بیراهه رفت، من هم بیراهه رفتهام و اگر رو به رشد رفت من هم به رشد رفتهام.
در این خطبۀ آتش افروز از دل پر درد، دو مثل آمده، یکی قصیر و دیگری شعر آخر، اما قضیه قصیر (به وزن حسین) بدین قرار است: که جذیمه ابرش(3)یکی از ملوک عرب بود، پدر «زبا» را که ملکه جزیره بود کشته بود، زبا به حیله کس نزد او فرستاد اظهار اشتیاق به ازدواج با او کرده، از او تمنای ورود او را نمود. وی اجابت کرده با هزار سوار حرکت کرد و باقی سپاه خود را با پسر خواهرش به جا گذاشت، قصیر یکی از خواجگان جذیمه بود، به نصیحت او را
از رفتن منع کرد، وی نپذیرفت تا همین که نزدیک جزیره شد سپاه «زبا» به استقبال او آمد، ولی اکرامی از آنها ندید، قصیر در اینجا هم اشاره به رجوع کرد و گفت: کار زنان مکر است، ولی مؤثر نیفتاد تا بر ملکه داخل شد، به محض دخول او را کشت - قصیر این کلمه را گفت و ضرب المثل شد.
اما قضیۀ شعر: شعر از «درید بن صمه» است، بیتی از قصیدۀ حماسی او است؛ برادر وی «عبدالله بن صمه» جنگی با بنی بکر بن هوازن کرد و از آنان غنیمت گرفت و شتر آنان را برد، همین که در گردنه پیچ «لوی» گذرش افتاد گفت: والله من از این سرزمین نمیروم تا از شتران قبل از قسمت نحر کنم و بخورم، این گونه شتران را (نقیعه) گویند.
برادرش گفت: این کار را مکن آن قوم در طلب تو هستند. وی اباء کرد و اقامت کرد و «نقیعه» را نحر کرد و شب بیتوته نمود، همین که صبح شد دشمن بر سرش ریخت، عبدالله بن صمه سرنیزه خورد به برادرش «درید» استغاثه کرد، دشمن را از او به کنار زد تا آن که خودش هم سرنیزه خورد، به خاک افتاد و عبدالله کشته شد، شب پرده بین دو لشگر آویخت. درید بعد از طعن سرنیزهها و جراحات زیاد نجات پیدا کرد.(1)
چنان که تطبیق هر دو مثل واضح شد؛ از درون خاطر امام علیه السلام نیز دریایی از جوش دل هویدا شد؛ شما چقدر اندوه دل از این کلمات واین خطبه میفهمید؟!! من حال علی علیه السلام را در پیشگاه خیال چنان تصویر میکنم که کسی پا روی جمرۀ
1) (1) بحار الأنوار: 322/33، باب 21.
اخگر فروزان یا تابۀ تفتیده داشته، پا به پا کند و گاهی سخنی از سوز استخوان بگوید: کلمۀ
«و انت مضیض مضطهد»(1)تعبیری است از پیغمبر صلی الله علیه و آله.
نصر بن مزاحم میگوید: علی علیه السلام از این پس بعد از هر مغرب و صبح همین که از نماز فارغ شده سلام میداد، در لعن خود معاویه و عمروعاص و ابوموسی را. با حبیب بن مسلمه و عبدالرحمن پسر خالد بن ولید و ضحاک بن قیس و ولید بن عقبه را لعن میکرد.
معاویه هم هر وقت نماز میخواند؛ علی علیه السلام و حسن علیه السلام و حسین علیه السلام را با ابن عباس و قیس بن سعد بن عباده و اشتر را لعن میکرد.
ابن دیزیل میگوید: ابوموسی از مکه به علی علیه السلام نوشت اما بعد: از شما به من رسیده که در نماز مرا لعن میکنی و عقب سرت جاهلان آمین میگویند من پشتیبان تو نخواهم بود.(2)
ابوموسی در آغاز بیعت با امیرالمؤمنین علیه السلام آمدن امام علیه السلام به بصره مردم کوفه را به خذلان امام علیه السلام میخواند؛ با وجود مأموریت هاشم مرقال و امام حسن علیه السلام برای اعزام مردم کوفه، اصرار به خذلان میکرد.
تا مالک اشتر از بین راه بصره «ذی قار» مراجعت کرد و به کوفه آمده او را نهیب زد از کار برکنار شد؛ گریخت، متخفی بود تا بعد از یک ماه امام علیه السلام او را امان داد.
پسرش «ابوبرده» از مبغضان علی علیه السلام بود،(1)در گرفتاری دوستان علی علیه السلام در زمان معاویه و قتل سران سپاه امام علیه السلام از قبیل «حجر بن عدی» و یارانش شهودی تنظیم شد، ابوبرده اولین آن شهود بود.(2)
باید دانست در زمان حکومت علی علیه السلام بعد از تحکیم و قبل از قتال نهروان صدمۀ تحکیم از نواحی دیگر نیز نمایان شد، صدمۀ تحکیم از ناحیۀ حملۀ دشمن خارجی کمتر از صدمۀ داخلی خوارج نبود، حملۀ بیگانه و جرأت خارجی ناشی از پیچیدگی اطوار داخلی کوفه بود.
کتاب «غارات» ابراهیم بن ثقفی از جندب ازدی از پدرش بازگو کرده گوید: اولین غارتی که از تاراجگران شام به عراق رسید، غارت «ضحاک بن قیس فهری» بود؛ بعد از تحکیم و قبل از قتال نهروان بدین قرار که به معاویه بعد از قضیۀ حکمین خبر رسید که علی علیه السلام به سوی شام قصد دارد و طبعاً به او حمله خواهد شد؛ هراس او را گرفت، خود از دمشق به لشگرگاه بیرون شده و به شهرهای شام فرستاد.
شامات شصت شهر بوده که مرکز آنها اول، قبل از اسلام (بصرای) بوده و بعد دمشق شد.
جارچی صیحه زد که علی علیه السلام به جانب ما روانه شده، نسخۀ متحد المألی هم به همه نوشت، بر همه قرائت شد که علی ظالمانه رو به ما روانه شده برای
جنگ آماده باشد، بهتر، بیشتر و برتر از پیش تهیۀ کارزار و قتال را ببیند، همگی روانه شوید چه سبکبار و چه سنگین بار، چه با کسالت و چه با نشاط.
سپاه عرب متفرق بود از همۀ شهرهای شام به قصد رفتن به صفّین اجتماع کردند، ابتدا به شورا پرداخت دو روز و سه روز به واسطۀ شورا و اختلافات آراء در محل میبودند که جاسوسها خبر آوردند که علی علیه السلام گرفتار اختلافات داخلی شده، یاران او متشتت شدهاند.
یک حزب قوی نیرومندی از آنان حکمیت را انکار کرده، از علی علیه السلام به کنار آمدهاند و علی علیه السلام از شما منصرف شده به آنها پرداخته، مردم از شادی تکبیر گفتند؛ یکی از جهت آن که از آنها منصرف شده، دیگر آنکه گرفتار اختلافات داخلی شده؛ معاویه هنوز از لشگرگاه نرفته بود، خبر آمد که علی علیه السلام آن فرقۀ خوارج را کشته، بعد از آن قصد داشته سربازان اسلام را برای اصلاح کار معاویه حرکت دهد، ولی مردم از او علیه السلام مهلت خواسته، دفع الوقت نموده، شانه خالی کردهاند.
معاویه و حزبش، هواخواهان و طرفدارانش بسی شادمان شدند.
عبدالرحمن بن مسعده میگوید: ما در لشگرگاه به همراه معاویه بودیم و هراسان بودیم که علی علیه السلام از خوارج فارغ شود به ما حمله میکند. در این وقت نامهای از «عمارة بن عقبة بن ابی معیط» از کوفه برای معاویه آمد در آن نوشته بود: اما بعد، علی علیه السلام گرفتار شده، سران و سرکردگان یارانش و پارسایان آنها، بر او خروج نموده، علی علیه السلام بیرون آمده، آنها را کشت، سپاه علی علیه السلام و اهل پایتخت بر علی علیه السلام شوریدهاند، بین خودشان دشمنی افتاده با شدّت هر چه
تمامتر، من دوست داشتم تو را آگاه کنم - والسلام.
گوید: معاویه نامه را بر برادرش «ولید بن عقبه» و بر «ابوالاعور» قرائت کرد و سپس نگاهی به برادرش «ولید بن عقبه» کرد و گفت: برادرت راضی شده جاسوس و دیدهبان ما باشد. ولید خندید و گفت: در این هم نفعی باشد.
در این وقت معاویه ضحاک بن قیس فهری را که از سران شام بود پیش خوانده، به او گفت: با سپاهی روانه میشوی تا به ناحیۀ کوفه میگذری، هر چه توانستی پیش برو، و هر کس از اعراب را در اطاعت علی علیه السلام دیدی، وی را به باد غارت بگیر و اگر ساخلوی از علی علیه السلام به طرف تو روانه شدند، لازم نیست اقامت کنی یا مقاومت ابراز داری تا کار به جنگ بکشد.
ضحاک بن قیس را با سپاهی حدود سه تا چهار هزار روانه کرد، ضحاک به قصد تاراج اموال و به صدد کشتن اعرابی که به آنها برمیخورد، روانه راه شد تا گذری به «ثعلبیه» کرد (شهری است بین کوفه و مدینه محل مجتمع حاجیهای بصره و کوفه) در آنجا به حاجیها غاراتی برده، هستی آنها را گرفت سپس روانه شد، در «قطقطانیه» در طرق حاج با افسر لشگری امیرالمؤمنین علیه السلام عمرو بن عمیس مسعود ذهلی روبرو شد، وی برادر عبدالله بن مسعود بود، او را و یارانی که همراه وی بودند کشت.(1)
من میگویم (به قاعده) امیرالمؤمنین علیه السلام در این وقت قبل ازنهروان گرفتار تجزیه داخلی بوده است. این غارت در کوفه چه عکس العمل داد.
1) (1) الغارات: 288/2-292.
امام علیه السلام به منبر برشد و فرمود: ای اهل کوفه! برای امداد به سوی فرماندهی سپاه خویش «عمرو بن عُمیس» و سپاهی که همراه او مورد اصابه واقع شدهاند حرکت کنید، با دشمن خود بجنگید، و از حرم و حریم خود دفاع کنید؛ اگر میکنید!!؟
مردم در پاسخ جواب ضعیفی گفتند، از مردم عجز و بیحالی مشاهده نمود.
پس فرمود:(1)والله من بسیار دوست داشتم که من برابر یک مرد آنان، صد نفر از شما را میدادم و آن یک نفر را عوض میگرفتم، خدا چه کند با شما، به همراه من بیرون آئید، سپس از پیرامون من فرار کنید، هر گاه دل شما خواست، به خدا من دیدار پروردگار خود را با نیتی که به آن سرخوشم و بصیرتی که دارم، کراهت ندارم، بلکه در آن برای من روح عظیم و آسایش کلی خواهد بود، فرجی خواهد بود از زحمت گفت و شنود با شما و ناملائمات شما و مدارای بیش از حد با شما، مداراتی که با کرّههای نوآموز سواری ناکرده و زخمی باید داشت و با پارچههای بید زدهای که از هر سو دوخته شود از ناحیۀ دیگرش بر تن صاحبش پاره میشود باید کرد.
سپس با دلتنگی و جوش از منبر فرود آمده پیاده روانه شد، تا به «غریین» آمد، محل نجف کنونی، سپس حُجر بن عدی کندی را پیش خوانده، پرچمی به او بر چهار هزار نفر داد، حجر بیرون آمد تا به «سماوه» گذر کرد که سرزمین قبیلۀ
1) (1) شرح این خطبه و سایر خطبههای امام علیه السلام را در کتاب (نهج البلاغه و جنگ ما) جلد دوم آن بخوانید.
گلب بود در آنجا امرء القیس بن عدی بن اوس کلبی را دیدار کرد، آنان خویشاوندان حسین بن علی علیه السلام از طرف زوجهاش «ربابه» بودند (رباب دختر امرء القیس است) برای راه و میاه، آنان را راهنما شدند، حجر یک نواخت همی میتاخت تا در ناحیه «تدمر» به او رسید، با او کارزار کرد ساعتی با یکدیگر رزم دادند، از اصحاب ضحاک نوزده تن کشته شد و از یاران حُجر دو مرد، شب در بین پرده انداخت، شبانه ضحاک رفت، همین که صبح شد، اثری از او و از اصحاب او ندیدند، نامۀ عقیل اشاره به آن دارد.(1)
این وضع حمله به عراق نسبت به آن روزهای اول بیعت امیرالمؤمنین علیه السلام قابل مقایسه نیست که معاویه نسبت به شام هم میلرزید معاویه این جرأت را از گرفتاری داخلۀ پایتخت کوفه یافت.
همین که ضحاک بن قیس این تاراج را به سر زمین عراق برد، معاویه روی تقاضای نعمان بن بشیر دو هزار نفر تاراجگر دیگر به همراه نعمان بن بشیر روانه کرد، سفارش کرد که به شهرها و جماعات کاری نداشته باشند، جز بر ساخلوها کاری نکنند زود برگردند، نعمان روانه شد تا از نزدیک به «عین التمر» شد، مالک بن کعب از جانب علی علیه السلام فرمانده آنجا بود. کدورتی بین «نعمان بن بشیر» و «مالک بن کعب» بود، شرح آن را در نهج البلاغه و جنگ نگاشتهایم.
تحت فرمان «مالک بن کعب» هزار نفر نظامی میبود که آن وقت نبودند،
1) (1) الغارات: 293/2-294.
اجازه گرفته به کوفه رفته بودند، با وی بیش از حدود یکصد نفر نمانده بود این جمله و شبیخون آنها را غافلگیر کرد.
در این موقع مالک بن کعب به امیرالمؤمنین علیه السلام نوشت و گزارش داد، امام علیه السلام در خطابۀ خود حمد و ثنای خدا جلّ و جلاله را به جا آورد و فرمود:
ای اهل کوفه!
هر وقت منقار مرغ شکاری از شکاریهای شام بر فراز هوای شما سایه میافکند به سوراخ های خود میتپید و درهای خانه را بر رخ خود میبندید مانند سوسماری که به لانه میتپد و کفتاری که به سوراخ خود میخزد؛ ذلیل (به خدا) آن کس است که شما او را یاری نموده باشید، هر کس تیر ترکشش شما باشد، تیر بیپیکان انداخته، اف بر شما باد، من از شما بدکامیها دیدم، وای به شما! یک روز با شما محرمانه میگویم و یک روز بانگ میزنم نه هنگام بانگ جوابی دارید نه هنگام حرب برادران صدقی هستید. من به خدا گرفتار شدهام به شما گنگانی که نمیشنوید، لالانی که تعقل نمیکنید، کورانی که نمیبینید. باز الحمدلله رب العالمین.
وای به شما به امداد مالک بن کعب حرکت کنید، چون نعمان بن بشیر با گروهی از اهل شام که زیاد هم نیستند بر سرش فرود آمده نهضت کنید به سوی برادران خود، بلکه خدا یک ناحیه از کافران را به شما قطع کند.
سپس از منبر فرود آمد، مردم بیرون نیامدند، پس کس نزد کبرا و سران آنان فرستاد، امر داد که نهضت کنند، مردم را برای روانه شدن تهییج کنند، باز آنها کاری نکردند، فقط نفرات اندکی حدود (سیصد نفر یا کمتر) اجتماع کردند، پس
مجدداً حضرت او علیه السلام برای القای خطبه قیام کرده و فرمود:
هان! من گرفتار شدهام به کسانی که هر گاه امر دهم اطاعت نمیکنند و هر گاه دعوت کنم اجابت نمیکنند، ای خدا! پدرها را بیامرزد. چه انتظاری دارید به نصرت دین خود؟!! آیا دینی نیست که شما را جمعآوری کند؟!! آیا حمیتی نیست که شما را آتشین کند؟ من قیام میکنم با بانگ دادخواهی و با نالۀ پناهندگی، نه از من گفتاری میشنوید، نه از من اطاعتی میدارید تا امور پرده از عواقب سوء خود بردارد، نه خونی به شما درک میشود، نه مرامی به شما ابلاغ میشود، من دعوتتان کردم به نصرت برادرانتان، شما مانند جمل ناف بریده، ناله کردید و بسان کرّه شتر پشت زخمی، سنگینی نمودید، سپس از شما اردوئی بیرون آمد پریشان و آشفته گویی رو به مرگ رانده میشدند؟!! یا مرگ را پیش پا دیدهاند؟!!
سپس امام علیه السلام فرود آمد و به منزل داخل شد، عدی بن حاتم طائی قیام کرده و گفت: این والله خذلان است، ما بر این با امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت نکردهایم؛ با خود من هزار نفر از طائفه «طی» هستند که نافرمانی مرا نمیکنند، اگر میخواهی من با آنان روانه شوم.
امام علیه السلام فرمود: من نمیخواهم قبیلهای را از قبایل عرب به تنهایی به مخمصه بیاندازم ولیکن تو بیرون برو به نخیله، آنجا را لشگرگاه کن، وی بیرون شده و لشگر گاه ساخت، امام علیه السلام برای هر مردی (هفتصد) فرض کرد، هزار سوار دیگر بعلاوه از قبیلۀ «طی» که اصحاب «عدی» بودند فراهم آمدند؛ ولی خبر رسید به
فیروزی مالک و هزیمت نعمان بن بشیر.(1)
شرح شکست و هزیمت نعمان و استقامت مالک خواندنی است. در شرح «نهج البلاغه و جنگ ما» بخوانید.
کتاب غارات میگوید: از عمرو بن محصن (ظاهراً وی همان ابو «اُحیحه» است که به یکصد هزار درهم امام علیه السلام را برای جنگ جمل یاری داد)
گوید: انگشت معاویه در بصره کار میکرد، بصره بغل گوش علی علیه السلام بود، و از وقعۀ جمل کاملا سرکوبی خورده بود، مع الوصف معاویه آرامش نمیگذاشت، بعد از سقوط مصر و کشته شدن محمد بن ابوبکر، معاویه عبدالله بن عامر حضرمی را به بصره فرستاد که مردم را دعوت به سوی او نموده، به طلب خون عثمان بخواند، وی به بصره آمد، نامۀ معاویه را بر مردم خواند، مردم اختلاف کردند، بعضی رد نمودند و اکثرشان قبول کرده اطاعت نمودند، امیر آن روز بصره «زیاد بن عبید از جانب عبدالله بن عباس بود، او را به جای خود گذاشته و خود برای تعزیت محمد بن ابی بکر به کوفه نزد امیرالمؤمنین علیه السلام رفته بود.
زیاد همین که دید مردم اقبال به فرستادۀ معاویه کردند خود، پناهنده به قبیلۀ «ازد» شده بر آنان فرود آمد و به ابن عباس نوشت. و از جریان او را خبردار کرد، ابن عباس این خبر را به سمع علی علیه السلام رسانید.
در کوفه این شایعه شایع شد، بین اصحاب امام علیه السلام در تعیین مأمور و رئیس
1) (1) الغارات: 311/2-314؛ بحار الأنوار: 31/34-33، باب 31.
حمایت برای بصره روی عصبیت قبیلگی اختلاف رخ داد، هر کدام برای این مأموریت رئیس را از قبیلۀ خود پیشنهاد میدادند.
امیرالمؤمنین علیه السلام کلمهای برای رفع این گونه اختلافات عصبیت زا فرمود، سپس داوطلب برای ارسال به بصره خواست، معلوم شد همان اختلافات و مشاجرات داخلی دربارۀ امام علیه السلام که از جنبۀ قبیلگی سرچشمه میگرفت اثر بد بخشیده، تشنجّی ایجاد نموده است. لذا کس پیش نیامد.(1)
ابن ابی الحدید از واقدی روایت کرده که: امام علیه السلام چند روز بنی تمیم را برای روانه کردن به بصره استنفار میکرد، به کوچ و رحیل میخواند، تا کسی از آنها برای کفایت امر ابن حضرمی نهضت کند، بنی تمیمی که او را در بصره پناه دادهاند تنبیه کند و طغیان آنها را فرو نشاند.(2)
احدی او را اجابت نکرد، دراین مورد امام علیه السلام خطبۀ پر از ملال خوانده، ولی قبل از ذکر خطبه ما خواننده را باز متوجه همین نکته از مشکلات کوفه میکنیم که نفوذ امیرالمؤمنین علیه السلام و نفوذ عدالت در کوفه، برخورد به چند گونه موانع میداشت.
موانع طبقاتی و منافع آنها، موانع حزبی با حدّت و تندی آنها، منافع و موانع اشخاص و شخصیتها و انتظارات آنها، موانع قبیلگی و عصبیتهای آن، چنان که در این قضیه دیدید، انتخاب فرمانده برای حمایت بصره تحت رقابتهای قبیلگی
ایجاد زحمت کرد، در موقعی که دشمن خارجی حمله کرده باید قوا صرف رفع دشمن گردد، مصروف مناقشههای داخلی میگردد.
در حلّ اختلافات داخلی امام علیه السلام کلام مؤثّری فرمود، معلوم کرد که «دین اسلام» آمده که این رقابتهای قبیلگی را ریشه کن کند.
فرمود:
بس کنید! ای مردم! باید اسلام و وقار این «آیین بزرگ» کاملاً شما را از زورگویی به یکدیگر، هواداری و هواخواهی قبیلگی بازداشته باشد، کلمۀ شما را یکی کرده باشد، بچسبد به این آیین خدا، آیینی که خدا غیر آن را از احدی قبول نمیکند. به این کلمۀ اخلاص که قوام دین است و حجت خدا بر کافران است، به یاد آرید آن زمانی را که شما اندک بودید، بدخواه یکدیگر بودید، پراکنده و دربهدر بودید تا همین که خدا به اسلام الفت بین شما انداخت. زیاد شدید، مجتمع شدید، دوست یکدیگر شدید، پس حالا که مجتمع شدید متفرق نشوید، بعد از این که دوست یکدیگر شدهاید، به بغض یکدیگر نپردازید. و هر گاه مردم را دیدید هنگامی که آتش بین آنها افروخته شده، به عناوین قبیلگی متشبث شدند، به نام منحوس عشایر و قبایل صدا زدند، شمشیر بر تارک سرشان و بر رخسارشان بزنید تا باز به پناه خدای عظیم و سنت پیغمبرش صلی الله علیه و آله برگردند، اما این حمیت قبیلگی از گامهای شیطان است، دست از آن بردارید (ای مردم پدردار) تا رستگار شوید و کامیاب گردید.(1)
1) (1) شرح نهج البلاغه: 45/4؛ الغارات: 272/2.
در جرّثقیل مشهود است که ترکّب قوا، گاهی جسم را به جهات مختلف میکشد تا گاهی در نتیجه تکافؤ قوا جسم به هیچ یک سمت نمیرود و اگر میرود به کندی میرود، امیرالمؤمنین علیه السلام مرکز نیروی بیحدّی بود، ولی تفاعل قوا و محرّکات کاری کرده بود که تفاعل و فعل انفعال قوا به هستۀ اصلاح نبوّتی هجوم کرده آن را از کار انداخت، قوایی که اسلام آنها را از مبارزه انداخته و همه را یکی کرده بود، به واسطۀ فاصلۀ زمان و تغییر روش زمان خلفا، خصوص عثمان و قبیلۀ بنیامیه به حالت سابق قبل از اسلام برگشته گاهی به شدت تفاعل خود میافزود تا کوفه را مثل طوفانی به هم میپیچید، طوفانی که آن سرش پیدا نبود، طبقۀ شیعه و عامۀ توده سلحشور که تحت نفوذ شعاع مرکز بود، در این موقعهای طوفانی از فعالیت میافتاد و فتوری نشان میداد، قوای اجتماعی به عین مثل قوای طبیعی فیزیکی تحت حساب است، باری دیدید که تاریخ واقدی گفت: احدی امام علیه السلام را اجابت نکرد.
امام علیه السلام مردم را خطابه خواند، در آن فرمود:
این عجب نیست که قبیلۀ «ازد» مرا نصرت دهد و عرب «مُضر» مرا بیکس بگذارد، عجبتر از آن این است که قبیلۀ بنی تمیم از من تقاعد بورزد و بنی تمیم بصره به خلاف من قیام کند(1)و سپس من به طائفهای از آنها استمداد کنم، احدی
1) (1) نامهای امام علیه السلام به ابن عباس آن وقتی که ابن عباس در بصره بود نگاشته که جهت تمرّد بنی تمیم نیکو از آن فهمیده میشود.متن نامه: به من رسیده که تو بر بنیتمیم خشونت سبعانه کردهای با آن که در بنیتمیم نجمی
از سران آنان به سوی من قدم پیش ننهد تا آنها را دعوت بر شاد کند که اگر اجابت کنند فبها وگرنه، با آنها کار را یکسره کند بجنگد، گویی من خطاب، با کران و لالان میکنم که گفت و شنود را نمیفهمند و ندا را اجابت نمیکنند، آیا
این همه برای ترس و جبن از مردم و حبّ حیات است، مگر نه ما به همراه رسول الله صلی الله علیه و آله با پدران خود، پسران خود، اعمام خود میجنگیدیم و میکشتیم و این مراحل تلخ به ما جز ایمان، تسلیم، اقدام به خطر، صبر بر رنج و گزند، جدّیت در جهاد و پیشرفت در تعقیب کار نمیافزود، راستی گاهی یک تن مبارز از ماها با یک تن پهلوان از دشمن مانند دو شیر نر به همدیگر حمله ور میشدند که جان همدیگر را بربایند تا کدام یک جام تلخ مرگ را به حریفش بچشاند، ختم جنگ هم دفعهای برای ما علیه دشمن و نوبهای برای دشمن علیه ما میشد، ما تا همین که خدا صدق ما را دید بر دشمن ما واژگونی و بر ما نصرت فرستاد تا شتر سنگین بار «اسلام» سینه به زمین خوابانید و به آرامگاه خویش توطّن گرفت، به جانم سوگند! اگر طرز اقدام ما همین بود که شما اقدام میکنید، برای دین خیمهای برپا نمیشد، آیین سراپرده نمیزد نه برای دین عمودی به پا میشد و نه برای ایمان نهالی سبز میشد. به خدا قسم! از این کردار خود خون به عوض شیر خواهید دوشید و پشیمانیها در پی خواهید کشید.(1)
اعین بن ضبیعة مجاشعی قیام کرده برخاست و گفت: من اگر خدا بخواهد، فکر تو را از این خطب بزرگ آسوده خواهم کرد.
امام علیه السلام او را مأمور این کار کرده، فرمان داد: مهیای شخوص باشد، وی از جا حرکت کرد؛ وارد بصره شد. همین که وارد بصره شد، دیداری از زیادکرد. وی در اهواز مقیم بود زیاد او را ترحیب گفت و در پهلوی خود جا داد، وی او را به
1) (1) بحار الأنوار: 37/34، باب 31.
آنچه امام علیه السلام فرموده بود آگاه کرد، در بین آن که با وی گفتگو میکرد نامهای از امیرالمؤمنین علیه السلام برای زیاد آمد، در آن نوشته بود:
از عبد خدا امیرالمؤمنین علی علیه السلام به زیاد بن عبید؛ سلام علیک.
اما بعد: بدان من اعین بن ضبیعه را برانگیختهام که قوم خود را از «ابن حضرمی» متفرق کند، مراقب اقدامات او باش اگر کار انجام گرفت و اقدام او تا اندازهای که بدو امید میرود مؤثر افتاد و توانست اوباش را متفرق کند که ما همین را میخواهیم و اگر حوادث بد، مردم را به مرحلۀ عصیان و شقاق (نافرمانی و ستیزه) کشانید تو خود با هر که مطیع است بیرق برافرازید و اقدام به جهاد کنید، اگر ظفر یافتی که همین گمان را دارم وگرنه برابری را ادامه بده و کار را به مماطله بگذران تا اردوی مسلمین گردان گردان رسیده، سایه بر شما میافکند و خدا ظالمان و مفسدان را کشته و مؤمنان حق حقیقی را نصرت میدهد - والسلام.
همین که «زیاد» نامه را خواند به «اعین بن ضبیعه» داد او هم قرائت کرد و گفت: من امید میدارم از فکر این امر آسوده شویم؛ سپس از نزد او بیرون آمده رجال قوم خود را در رحل خود جمع نموده و حمد و ثنای خدا کرد(1)و گفت: آل علی علیه السلام به وجود علی علیه السلام و اقتدار او در اهتزاز بود و «زیاد» تکیه به کوفه داشت، تکیهگاه بزرگ متینی داشت، دست کم آنقدر وسایل داشت که گزارش امور را به او میداد و مدد میگرفت، ولی در مورد مسلم علیه السلام قضایا همه به
1) (1) شرح نهج البلاغه: 46/4-47.
عکس بود، مسلم علیه السلام نایب بود، اما نایب الحکومه نبود، یعنی از آل علی علیه السلام حکومتی تشکیل نشده بود، تازه میخواست در صدد تشکیل برآید تکیهگاه فقط به مرکز ایمان و هوای قلوب بود که گاه مغلوب افکار دیگر و همیشه مغلوب اوهام و غرایز میشود.
قضایایی که بعد از این در بصره رخ داده و اقدامات جاریه مستقیماً، مربوط به مسلم بن عقیل و حوزۀ مأموریت او نیست، ولی به طور غیر مستقیم از آنها نظر جامعۀ عراق و مقاومت آنها راجع به دولت آل علی علیه السلام به دست میآید، اینها حواشی کوفهاند، کوفه مرکز بود، از مرکزیت کوفه معلوم میشود که نظر عمومی چگونه مسلم علیه السلام را استقبال میکند.
کعب بن قعین میگوید: من از کوفه با پنجاه نفر از بنی تمیم به همراه جاریۀ بن قدامه حرکت کردم، در آن جمله غیر از من یمانی نبود. من در تشیع شدید بودم؛ به جاریه گفتم: اگر بخواهی نزد تو باشم و اگر بخواهی نزد قوم و قبیلهام بروم. فرمود: بلکه با من باشی؛ زیرا دوست دارم طیر هوا و بهائم صحرا هم مرا یاری کند تا چه رسد به انس.(1)
همین که داخل بصره شدیم، ابتدا، دیداری از «زیاد - نایب الحکومه» کرد به او مرحبا گفت و او را پهلوی خود نشانید، ساعتی با یکدیگر گفتگو داشته پرسشها کردند، سپس بیرون آمده به قبیلۀ «ازد» رفت و تشکر از آنها کرد و نامۀ امیرالمؤمنین علیه السلام را بر آنها و غیر آنها از شورشیها خواند، مختصر به این
1) (1) شرح نهج البلاغه: 48/4؛ بحار الأنوار: 39/34، باب 31؛ الغارات: 274/2.
مضمون بود:
ای مردم! از این که در قضیۀ «جمل» طناب و رشتۀ خود را بریدید مستحق این شدید که عقاب شوید، من از مجرم شما عفو کردم؛ از مُدبر شما شمشیر برگرفتم. از مقبل عذر او را پذیرفتم و بیعت شما را قبول کردم اگر به بیعت من وفا کنید، نصیحت مرا قبول نمائید، بر طاعت من مستقیم باشید، من هم نسبت به شما و همه، به کتاب خدا عمل میکنم و فقط متوجه حق بوده، راه هدایت را در شما برپا میدارم و به حق خدا قسم من والی را بعد از محمد صلی الله علیه و آله نمیشناسم که اعلم و اعمل از من باشد، این گفته را میگویم بدون این که نسبت به گذشتگان مذمّتی داشته باشم و یا به اعمال آنها خردهگیری کنم و اگر شما مع الوصف به دنبال هواهای نکبت خیز و در تعقیب سفاهت رأی منحرف قدم برداشته، قصد خلاف مرا دارید، این من که اسبهای سواری را نزدیک خواسته، زین برزده شترها را رحل نهادهام، به خدا سوگند! اگر مرا به آمدن مجبور کردید، کاری با شما بکنم که روز «جمل» نزد آن بیش از صبحانهای نباشد، ولی من گمان دارم که راه مؤاخذه مرا بر خویشتن باز مکنید.
این نامه را برای تقدیم حجت بر شما نگاشتم، بعد از این دیگر نوشتهای به شما نخواهم نوشت. هر گاه نصیحت مرا آلوده فرض نموده، نمایندۀ مرا برکنار کردید. تا من خود به سوی شما حرکت کنم.
همین که این نامه خوانده شد «صبرة بن شتمان» قیام کرده گفت: شنیدیم، اطاعت کردیم، ما با هر کس که با امیرالمؤمنین علیه السلام اعلان جنگ دهد در جنگیم و با هر کس نسبت به او سلم باشد سلم هستیم و تو که «جاریه» رئیس
بنی تمیم هستی، اگر با قبیلۀ خود و نیرویی که از قبیله در اطاعت داری از عهده برمیآیی که «فبها» وگرنه اگر بخواهی تو را نصرت میدهیم، سران مردم و مردم آبرومند برخاسته به همین قرار سخن گفتند؛ جاریه اجازه نداد که احدی با او روانه شود، خود به هوای بنی تمیم رفت با آنها گفتگو کرد، او را اجابت نکردند، اوباش مردم بیرون آمده جسارت کرده، اول ناسزا گفتند سپس تیراندازی به او کردند؛ او هم فرستاده از (زیاد و از ازد) مدد خواست، امر داد که قوای آنها به امداد بیاید، «ازد» تحت فرماندهی زیاد روانه شدند؛ ابن الحضرمی به جنگ بیرون آمد؛ ساعتی قتال کردند؛ شریک بن اعور حارثی پسر حارث اعور که از شیعیان صمیمی علی علیه السلام و از اصدقای «زیاد» بود پیکار کرد؛ مکثی نشد که بنی تمیم را شکست داده، آنان را به خانۀ «سبیل سعدی» متحصن کردند، ابن الحضرمی را در آنجا محاصره نمودند جاریه و زیاد خانه را احاطه کرده بالاخره جاریه گفت: آتش بیاورید. ازد گفتند: حریق و احراق پای ما نیست، آنان قوم تواند، خود عالمتری، جاریه خانه را سوزانید.
ابن الحضرمی با هفتاد مرد کشته شد که عبدالرحمن پسر عثمان قرشی در آن میان بود، قبیلۀ ازد، زیاد را برداشته همراه خود برده تا قصر دارالاماره را زیر پا زدند، زیاد را پابرجا کردند و برگشتند و بیت المال به همراه وی بود، به او گفتند: دیگر به عهدۀ ما چیزی باقی مانده از جوار تو؟ گفت: نه.
این وضع بصره بود که در جنب کوفه و عدل کوفه شمرده میشد.
زیاد به امیرالمؤمنین علیه السلام نوشت:
اما بعد: جاریة بن قدّامه؛ آن عبد صالح از نزد تو وارد شد، با یاورانی که از
«ازد» فراهم شد، در برابر جمعیت ابن الحضرمی نهضت کرد؛ آنها را از هم پاشانیده، ملجأ به خانهای از خانههای بصره کرد؛ با عدّۀ زیادی از یارانش بیرون نیامد، تا خدا حکم خود را بین آن دو کرد، ابن حضرمی با یارانش هواخواهان و همراهانش کشته شد، پارهای طعمه حریق شد، پارهای زیر دیوار مانده دیوار بر سرش خراب شد، بعضی خانه از بالا بر سرش فرود آمد؛ برخی دیگر با شمشیر کشته شدند و چند نفری برگشته و توبه کردند؛ از آنان گذشت کرد، دور باد آنکه نافرمانی کرده؛ گمراه شد.
والسلام علی امیرالمؤمنین و رحمة الله و برکاته
گوید: همین که نامه رسید، علی علیه السلام آن را بر مردم قرائت کرد؛ خود مسرور شد و اصحاب هم شاد گشتند، امام علیه السلام بر جاریه و بر ازد ثنا خواند و بصره را مذمّت کرده فرمود: اولین شهری است که ویران شود یا به غرق یا به حرق تا آن که مسجد آن مانند سینه کشتی بر روی آب بماند.(1)
ابن ابی الحدید از شیخ ابو جعفر اسکافی بازگو کرده گوید: اهل بصره همگی او را قاطبةً مبغوض میداشتند؛ و قریش همگی برخلاف او بوده، جمهور خلق با بنیامیه بود.(2)
صاحب کتاب «غارات» از ابو ناجیه بازگو کرده گوید: من نزد علی علیه السلام
میبودم، مردی بر او وارد شد به زّی سفر و گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام من از شهری نزد تو آمدهام که در آن برای تو دوستداری ندیدم.
فرمود: از کجا آمدهای؟! گفت: از بصره؛ فرمود هلا، به خدا اگر آنها استطاعت آن داشتند که مرا دوست داشته باشند داشته بودند، من و شیعیان من در میثاق به خدا نه مردی بر ما افزوده خواهد شد و نه کمتر خواهد شد تا روز قیامت.(1)
روایت شده که: سه تن از اهل بصره به بغض علی علیه السلام با یکدیگر وصل و مراوده میکردند. مطرف بن عبدالله، علاء بن زیاد، عبدالله بن شفیق.(2)
از کسانی که معروف است که با علی علیه السلام بغض دارد و امام علیه السلام را مذمّت میکند حسن بن ابی حسن بصری است. گفتگویی بین او با امیرالمؤمنین علیه السلام معروف است که اسراف در آب میکرد و باز معروف است که در عقب امیرالمؤمنین علیه السلام گفته بود: اگر علی علیه السلام در مدینه بود و حثو (نان سبوسدار) میخورد برای وی بهتر بود از آنچه داخل شد، ولی حقیقت امر برخلاف این است،(3)اینها از باب تقیه بوده، اصحاب ما از او دفاع میکنند میگویند: از محبّان علی علیه السلام بود و امام علیه السلام را تعظیم میکرد؛ برای او روایت کردهاند که ابان بن ابی عیاش گوید:
من از حسن بصری پرسیدم از علی علیه السلام گفت: من چه بگویم دربارۀ او، سابقۀ
او، فضل او، علم او، حکمت او، فقه او، رأی او، صحبت او، امتحانهای او، دادرسی او، زهد او، قضا و حکومت او، قرابت او، همه مختص به خود او بود. علی علیه السلام در امر خود علی و بلند مرتبه، کار او خیلی بالا بود خدا رحمت کند علی علیه السلام را و صلوات بر او بفرستد.
گفتم: ای ابا سعید! تو برای غیر پیغمبر صلی الله علیه و آله کلمۀ صلوات را میگویی؟
گفت: بر سایر مردم کلمۀ رحمت و ترحّم بگویید و اما بر محمد و آل محمد صلوات. و علی علیه السلام بهترین آل پیغمبر صلی الله علیه و آله است.
گفتم: آیا او بهتر است از حمزه و جعفر طیار؟! گفت: بلی! گفتم: بهتر است از فاطمه علیها السلام و دو پسرش علیه السلام گفت: بلی، به خدا او بهتر است از آل محمد صلی الله علیه و آله به تمام، آیا کسی شک دارد که او بهتر است از آنها؟! با آن که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
پدر این دو بهتر است از خود این دو، نام شرک بر او جاری نشده، شرابی به لب نرسانیده و پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله به فاطمه علیها السلام فرمود: من تو را به بهترین امتم تزویج کردم. پس اگر در امت وی بهتر از این بود هر آینه استثناء میکرد، رسول خدا صلی الله علیه و آله بین اصحابش اخوّت نهاده و او را برادر خودکرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله بهترین خلق است از حیث شخص و از حیث برادر.
گفتم: پس این چیست؟ که از تو معروف است که دربارۀ علی علیه السلام گفتهای؟! گفت: برادر زاده!! من خونم را از این جبّارها حفظ میکنم؛ اگر این محافظهکاری نباشد خونم بر سر چوبه دار خواهد ریخت.(1)
1) (1) بحار الأنوار: 294/34، باب 34؛ شرح نهج البلاغه: 96/4.
شیخ ابوجعفر اسکافی گوید: من این را در کتاب غارات نیز یافتم.
من میگویم: شاید بیشتر موافقان و مخالفان هر مرام تابع پیشرفت آن بوده، بلکه تولید شدۀ آنند، یاد دارم یک تن از سران حزبی را در اروپا در یکی از محاکمهها بعد از شورش استنطاق میکردند، مستنطق بعد از نوشتن نام خود او، از نام همراهان او و هممسلکان حزبی وی پرسید؛ گفت: اول تو؛ پرسید: چسان؟! گفت: اگر پیش رفته بود حتی تو خود اول آن اشخاصی بودی که طرفدار من و این رأی بودی؟ و اینک هیچ.
اگر دولت علی علیه السلام پیش رفته بود، همه کس از دوستان و محبّان بود، اما اینک هیچ: دوست به تقیه و دشمن به عناد فضائل او را نهفته کردند.
ابو عمرو نهدی گوید: از علی بن الحسین علیه السلام شنیدم میفرمود: در تمام مکه و مدینه بیست خانوار دوستدار ما نیست.(1)
مجالس مفید(2)از جندب بن عبدالله ازدی بازگو کرده گوید: ایامی که امام علیه السلام مردم را برای جهاد میخواند و حرکت نمیکردند، شنیدم از امیرالمؤمنین علیه السلام که در منبر مردم را خطبه میخواند.
فرمود: من برای جهاد، شما را فرمان بسیج و کوچ دادم، بسیج ننموده کوچ نکردید، نصیحت کردم قبول نکردید، شما حاضران غایب وش، شما کران
گوشدار، بر شما حکمت تلاوت میکنم، شما را به موعظۀ حسنه موعظه میکنم، و بر جهاد دشمنتان، دشمن ستمگر سرکش ترغیب میکنم، هنوز من به آخر سخنم نرسیده و منطق و نطقم تمام نشده میبینم شما پراکنده شدهاید چونان که گوئیا بسان قوم سبا به هر طرف پراکندهاید.
تا همین که من از شما دست برداشتم، برمیگردید بر سر انجمنها حلقه حلقه زده جوقه جوقه به دور همدیگر مجلس آرایی میکنید، مثلها میزنید، اشعار انشاد مینمایید، از اخبار تفحص میکنید، تهیۀ جنگ را فراموش کردهاید، قلوب خود را به لا طائلات مشغول داشتهاید، دستتان به خاک آلوده بادا! به جنگ دشمن بروید پیش از آن که آنها به جنگ شما بیایند (روی اصل پیشدستی) والله هر قومی مهلت دهد دشمن بر سر خانهاش بیاید، کارش به زبونی میکشد. خدا را سوگند! من نمیبینم شما بکنید ولی آنها میکنند، بسیار بسیار دوست میداشتم که من خود با دشمن رخ به رخ میشدم تا از خون خوردن از دست شما راحت میشدم، جمعیت شما مثل گلۀ شتری که شتربان را از دست داده، همین که از یک سو گرد هم جمع میشود خود از دگر سو میپراکند. والله اگر تنور جنگ داغ شود و کار رزم تند شود، مثل آن که گوئیا میبینم از پیرامون علی بن ابی طالب علیه السلام مانند سر که از تن جدا شود شکست خورده، رخنه باز کردهاید یا مانند زن که عورت خود را مکشوف دارد.
سخن که به اینجا رسید؛ اشعث بن قیس برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام! چرا تو آن کار را نکردی که عثمان کرد؟ یعنی در خانۀ خود در مدینه ننشستی؛ این نکوهش معلوم میشود به او برخورده بوده.
امام علیه السلام فرمود: یا عرف النار ای آتش انگیز! خدایت چه کند، رفتار عثمان و هر زمامداری که در خانه بنشیند تا دشمن هر چه بخواهد بر سر او بیاورد رسوایی بود، حتی بر کسانی که دین ندارند و حرف حسابی با آنها نیست، تا چه رسد به من که از فضل پروردگار، گواهم همراهم هست و حق در میان مشت من و در دست من است. به خدا سوگند! مردی که تمکین دهد دشمن خود را نسبت به نفس خویشتن تا که هر بلایی خواست به دلخواه خود بر سرش بیاورد، گوشتش را از تنش جدا کند و استخوانش را در هم بشکند و پوستش از هم بدرد و خون او را بریزد، صندوقچۀ سینهاش دل ضعیفی را در بردارد، تو برو آن باش!! اما من پیش از آنکه اجازه بدهم کار به اینجا بکشد به ضرب شمشیر (مشرفی) مغز دماغها از بستر و آرامگاه خود میپرد و انگشتها و کفها از بند دستها جدا میشود، بعد خدا هر چه خواست خواهد کرد یا فتح و ظفر یا شهادت.
ابوایوب انصاری از این ناهنجاری اشعث و سست کردن مردم و چیره کردن آنان بر رخ امام علیه السلام متأثر شد، دید از این طرز بیاعتنایی به سخن زمامدار تزلزل موقعیت رخ میدهد، لذا به سخن قیام کرد، ابو ایوب انصاری؛ خالد بن زید میزبان اول رسول خدا صلی الله علیه و آله موقع هجرت است برخاست و گفت:
ای مردم!! امیرالمؤمنین علیه السلام آنچه باید بشنوانید شنوانید، برای هر کس گوش شنوا ودل دانا داشته باشد. خدا به شما کرامتی عطا کرده آنطور که باید و شاید تقبّل ننموده پذیرای آن نیستید.
(ابو ایوب پذیرائی انصار را از رسول خدا صلی الله علیه و آله در موقع هجرت به یاد دارد و آن مردانگی بینظیری که انصار در موقع پذیرایی از رسول خدا صلی الله علیه و آله ابراز داشتند
در مورد پسر عمّ رسول خدا صلی الله علیه و آله انتظار میدارد).
فرمود: پسر عمّ پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سرآمد مسلمین بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله در میان شما و وسط شما فرود آمده، منزل گزیده.
دولت آن است که بیخون دل آید به کنار
شما را به فقه دین آگاه میکند، به جهاد با خدانشناسها دعوت مینماید، شما بسان آن که کر باشید نمیشنوید؛ یا بر قلوب شما غلافی سر به مهر زده شده که تعقّل نمیکنید، آیا حیا نمیکنید!؟ ای بندگان خدا!! آیا از یاد شما رفته خاطرههای جور و عدوان دیروز، دیروز بود که ستم و عدوان دست از سر شما برداشت، مگر نه آن که گرفتاری و بلا همگانی شده بود، بلیه در بلاد شیوع پیدا کرده بود، آن یکی صاحب حق و محروم، آن دگر از لطمۀ سیلی رخسارش کبود، آن سوم روی شکمش لگد پا رفته بودند و آن دگر پرتاب بیابان شده، باد طوفان بر او میتاخت، گردبادها و زوبعۀ صحرا به او حمله میکرد، وسیلۀ دفاعی از هجوم گرما و حملۀ سرما و تابش آفتاب تابان و اشعۀ سوزان جز چند پارچه فرسودۀ از کار افتاده نداشت و جز خانۀ موئین کهن و فرسوده او را نمیپوشانید؛ تا خدا امیرالمؤمنین علیه السلام را برای شما آورد که حق را سر شکاف کرده، عدل را منتشر فرمود و به آن چه در کتاب بود عمل نمود. ای قوم! ای مردان! پس نعمت خداداد خود را شکر کنید و روگردان از حق مباشید، مانند آنان مباشید که گفتند: شنیدیم با آن که نشنیدند.
شمشیرها را تیز کنید و آماده و مستعدّ جهاد با دشمن خود باشید تا هر وقت دعوت شدید اجابت کنید، هرگاه امر رسید بشنوید و طاعت کنید، هر چه به
زبان گفتید طبق آن باشد که در ضمیر دارید تا از صادقان باشید.(1)
مردم فراموشکار، سابقۀ زمان عثمان، سیزده سال ممتدّ فراموششان شده، یادشان رفته، تلخی آن از کامشان پریده، دیروز بود که مردم تازه عهد به جور و ستم بودند، بلا همه را فرا گرفته، عمومی بود، شامل تمام بلاد و اهالی شده، یک سو صاحب حق از حق خود محروم، دیگر سو دیگری رخسارش از لطمۀ سیلی کبود مانند (عبدالله مسعود) سوّمی شکمش لگد خورده (مانند عمار - از لگد عثمان) به فتق مبتلا شده، آن آخری که لاشهاش میان بیابان در صحنۀ هامون افتاده، جلوی باد و طوفان، گرد و غبار بادها بر آن میوزد (مانند اباذر و زنش) از تابش اشعۀ گرماخیز و سرمای زمستان و پاییز سوزش آفتاب تابان وسیلۀ دفاعی نه، جز چند پارچه کهنه و فرسودهاش و خانههای موئین و خیمههای سیاه، کهنه، فراسابیده بالاپوش نداشتند، اگر منحط نبودند اکنون که خدا منّت نهاده، علی علیه السلام را به سرپرستی آنها رسانیده که حق را سر شکاف کرده، عدل را منتشر فرمود، به آنچه در کتاب خدا است عمل نموده بود، جا داشت پیش پای او خود قربانی کنند؛ ولی جامعۀ منحط از فکر عدل عمومی پائینتر است.
ابو ایوب عین این مقال را به گوش اهل کوفه کشید و یادآوری از دورۀ عثمان کرد. (تفصیل این نکات را در نهج البلاغه و جنگ ما، تحت عنوان
«بِاَرْض عالِمها مُلجمَ و جاهِلها مُکرَم»(2)بخوانید)
کافی از اصبغ بن نباته بازگو کرده گوید: علی علیه السلام میفرمود:
من شما را با «دُرّهام» عتاب کردم همان درّه که خاندان خودم را با آن عتاب میکردم، شما تنبیه نشدید، سپس شما را با تازیانهام زدم تازیانهای که به آن اقامۀ «حدود خدائی» را میکنم باز دست برنداشتید، آیا میخواهید با شمشیرم شما را بزنم؟!! (گردن بزنم خونریزی بکنم) - من میدانم شما چه میخواهید؟!! و چه چیز کجی شما را، راست میکند؟! ولیکن نمیخواهم اصلاح شدن شما را به فساد و تباهی خودم بخرم، بلکه خدا مسلط میکند بر شما قومی را که از شما انتقام مرا میکشد. پس نه از دنیائی بهره بردهاید و نه مردان کار آخرت بودهاید.(1)
دور بادا! پامال بادا! مردمان مستحق آتش...
هنگامی که معاویه بن ابوسفیان شروط «هدنه» معاهدۀ «آتش بس» را پیاپی نقض کرده، اهل عراق را به باد غارت داد و به تاراجها دست زد، امام علیه السلام سخنی در این خصوص فرمود: ارشاد گوید، فرمود:
بعد از حمد و ثنای الهی - معاویه چه خیال دارد؟! خدا او را بکشد - خیال دارد در این غارتگریها دست مرا به کاری بند کند، میخواهد من همان کار را بکنم که او میکند و در اثر آن ذمّۀ خود را هتک کرده، عهد خود را شکسته باشم و عار و ننگ آن به دامن من بچسبد تا روز قیامت هر وقت یادی از من بشود و اگر به او پرخاش شود که تو ابتدای به این کار کردهای بگوید: نکردهام و امر ندادهام. مردم هم بعضی خواهند گفت: راست میگوید: و بعضی میگویند:
1) (1) الکافی: 360/8، خطبۀ امیرالمؤمنین علیه السلام.
دروغ میگوید، هلا! بدانید که خدا را (والله) حلم و حوصله زیاد است، حوصلهها دربارۀ بسیاری از فرعونهای اولین نموده و فرعونهایی را هم عقاب فرموده. اگر معاویه را مهلتی هم بدهد از دست خدا فوت نمیشود، خدا برای او در کمین است، بر سر گذرگاهش هست، او هر چه میخواهد بکند، ما به ذمّۀ خود هستیم غدر نمیکنیم، عهد خود را نمیشکنیم و حاضر نیستیم مسلمانهای نواحی مرزی او، یا غیر او، یا اهل ذمهای را تهدید کنیم تا شروط معاهدۀ بین بین بگذرد ان شاء الله.(1)
در خطبۀ دیگر امام علیه السلام میفرمود:
وفا همزاد و توأم با صدق است، من سپری را و سنگری را بهتر از آن، واقی و بلاگردان نمیبینم، کسی که برگشتگاه امور را میداند عهد شکنی نمیکند، ما در روزگاری واقع شدهایم که بیشتر اهل زمانه غدر و عهد شکنی را زیرکی میپندارند و مردمان نادان این کار آنها را حسن سیاست میشمرند، مردم را چه شده؟! خدا بکشدشان. گاهی مردمان زیرک که دنیا را زیرورو نموده، هر پهلوی امور را بازدید کرده، راه حیله را میبیند و جلوی او مانعی از امر و نهی خدا است، آن را با معاینۀ رأی العین در عین و اقتدار بر آن وا میگذارد و آن دیگر که باکی از دین ندارد فرصت را غنیمت میشمرد.(2)
ابن ابی الحدید میگوید: کمیل از صحابۀ علی علیه السلام و شیعیان و خاصان وی بود،
بر سر مذهب به دست حجاج کشته شد. عامل علی علیه السلام بر «هیت» بود؛ هیت شهرستانی است در عراق، جنبۀ «مرزی» داشت، کمیل مرد ضعیفی بود، جوقه جوقه سریههای معاویه بر مرز سرحدّی وی گذر میکرد، برای چپاول اهل عراق آنها را ردّ نمیکرد، ولی در صدد افتاده بود: جبران ضعفی که پیش خود دارد و دشمن احساس کرده، وی هم معامله به مثل کند: غارتی به مرزهای معاویه آرد، مثل قرقیسیا - و قریههای دیگر - که برکنار فرات واقع است.(1)
توبیخ نامهای از امیرالمؤمنین علیه السلام به وی رسید، امیرالمؤمنین علیه السلام این کار را نکوهیده، کار منکری یاد کرده بود.
نهج البلاغه گوید: از نامهای که امام علیه السلام به کمیل بن زیاد نخعی نگاشت وی عامل امام علیه السلام بر «هیت» بود، در این نامه او را توبیخ کرده بود، چون دفع اشرار غارتگری که از لشگر دشمن بر او گذر میکند وا میگذارد.
توبیخ نامه: «اما بعد: ضایع گذاشتن مرد، حوزۀ ولایت خود را، و سپس در صدد برآمدن به تکلیف کاری که به عهدۀ شخص نیست، عجزی است حاضر، نقد، دست به گریبان و رأیی است از بیسررشتگی، دست اندازی تو به غارت اهل «قرقیسیا» و مهمل گذاشتن ساخلوهای مرزی خودت که تولیت آن را به تو واگذاردهایم، بدون سرپرستی که از آنها دفاع نموده، لشگر دشمن را از آنها ممانعت کند رأیی است بیسر و پا، پل شدهای برای هر کس، خیال غارتی دارد از دشمنانت بر دوستانت. نه یال و کوپالی قوی، نه دارای ابهت و مهابتی، نه سدّی
1) (1) شرح نهج البلاغه: 149/17-150.
برای مرز سرحدّی، نه در هم شکنندۀ شوکتی، نه برای شهر خود کاری کرده و نه از دوش شهریار خود باری برداشته.»(1)
ضعفی که ابن ابی الحدید نسبت به کمیل گفت در حقیقت درست نیست؛ ضعف نبود، بلکه در ظاهر برابر دشمن قوی و لشگر خونآشام چپاولگر شام، ضعیف مینمود، گرچه هیچ مرتبهای از کمال هم مانع از نقص در جهت دیگر نیست.
امالی، شیخ طوسی گوید: همین که معاویة بن ابوسفیان غارتگر معروف را «سفیان بن عوف غامدی» با شش هزار نفر برای غارت کردن شهر «انبار» از شهرستانهای کوفه فرستاد و او تاراجی بر شهر (هیت و انبار) برده، از مسلمین کشت، زنان را اسیر گرفت و مردم را بر برائت از امیرالمؤمنین علیه السلام سوق داد.
امام علیه السلام مردم را برای بسیج صدا زد، مردم چندی بود که از امیرالمؤمنین علیه السلام تقاعد ورزیده، بر خذلان او اتفاق نموده، یک قول و یک دست شده بودند، به منادی خود امر داد که در میان مردم ندا داده مردم اجتماع کردند، برای ادای سخن به پا خاست، خدا را حمد و ثنا خواند، صلوات بر پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله فرستاد.
سپس فرمود: اما بعد: ایها الناس به حق خدا قسم: - اهل شهر شما در میان شهرها و نسبت به شهرها عدّهشان بیشتر است از عدۀ انصار نسبت به عرب (یعنی نسبت به کل عرب)، یعنی شما حزب اصلاح که همکاران منید، نسبت به عدد دشمن که تنها طبقۀ زورگوی جماعتاند، بیشترید از انصار رسول الله صلی الله علیه و آله نسبت
1) (1) نهج البلاغه: نامۀ 61.
به عدد کل عرب.
انصار روزی که معاهده با رسول خدا صلی الله علیه و آله بستند تا خود و همراهان مهاجرین او را پناه بدهند که رسالات خود را تبلیغ نماید، جز دو قبیله و دو تیره نبودند، زاد و ولدشان خاندان کوچکی بود.
در زاد و تبار بسیار قدیمی نبودند و عددشان از عرب بیشتر نبود، همین که رسول خدا صلی الله علیه و آله را مأوا دادند، خدا و دین او را قیام به نصرت کردند، عرب از هر سو برای آنها تیر به چلّۀ کمان نهاده یک دفعه کمان کشیدند، یکسره تیر از زه کمان بدانها متوجه شد، چنانکه گویی از یک کمان تیر همی آید. بین یهود هم همقسمی بر نبرد با آنان شد، قبایل عرب قبیله بعد از قبیله با آنها جنگیدند، آنان نیز برای حمایت دین از هر شغلی دست کشیدند، هر رشتهای که بین آنها و بین عرب بود گسیختند. هر عهد و پیمانی با یهود داشتند بریدند، برای برابری با اهل نجد و تهامه و اهل مکه و یمامه و اهل جلگه و دشت و کوهستان، سرنیزه دین را برافراشتند و در پلاس زد و خورد صبر ورزیدند تا عرب برای رسول خدا صلی الله علیه و آله سر فرود آورد و پیغمبر صلی الله علیه و آله روشنی چشم خود (قرة العین) خود را دربارۀ عرب پیش از آنکه خدا او را نزد خود قبض کند، دید اینک شما نسبت به این مردم بیشتر از آنها هستید، نسبت به اهل آن زمان از عرب.
سخن که به اینجا رسید، مردی گندم گون بلند قامت به سوی او قیام کرده و گفت: نه تو مثل محمدی صلی الله علیه و آله و نه ما مثل آنان که ذکر فرمودی؛ ما را تکلیف بیش از طاقت ما مفرما.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: نیکو استماع کن تا نیکو جواب بدهی، خدا مرگتان
بدهد، مصیبت زدگان بر شما گریه کنند، بر من جز غم و اندوه نمیافزایید، مگر من گفتم: من چون محمد صلی الله علیه و آله و شما چون انصار اوئید، مثلی زده، امیدوار بودم شما به آنان تأسی کنید!!؟
سپس مردی دیگر برخاست و گفت: چقدر امیرالمؤمنین علیه السلام و اصحابش، محتاج به اصحاب نهروان برای این گونه مواقع بوده و هستند.(1)
یعنی افسوس که آنها نیستند، تعریضی داشت که کشته شدهاند، معلوم میشود این مرد از هواداران خوارج یا خود، از خوارج بوده؛ یا از تحریکات حزب اموی معاویه بود که خون آنها را به یاد مردم کوفه بیاورد تا تهییج سوئی بر «علیه» امام علیه السلام شده باشد؛ یا بسیار ساده لوح بوده که صرف شهامت خوارج را دیده، از خود گذشتگی آنها را برای این گونه مواقع لازم میدیده. به هر حال سخن گفتن این و آن در بین کلام امام علیه السلام لطمه به حشمت خطیب میزند، همچنان که منظور آن گویندۀ اول همان مشوّش کردن مجلس بوده که مردم را از آن خطابۀ گرم و داغ منصرف کند، سنگی میان مجلس پرانید که مرغ هوش و توجه تمرکز قوا را پرواز دهد وگرنه بهترین اسلوب خطابه همان بیان مثل و ذکر مثل است، آن هم ذکری از مثل اعلی که همت زا است لیکن کجا به کجا!! انصار کاری کردند که رسول الله صلی الله علیه و آله قرة العین خود را در پایان دید و از دنیا رفت، ولی اهالی کوفه کاری کردند که علی علیه السلام شهریار عادل خود را گریاندند، راستی آن بیادبی و اعمال غرض گریه دارد، اذهان را مشوش نمودند، مردم از هر سو به سخن
1) (1) الامالی، شیخ طوسی: 173، مجلس 6، حدیث 293؛ بحار الأنوار: 147/34، باب 31.
آمدند.
راوی گوید: از هر سوی مجلس و هر ناحیه به سخن آمدند، سر و صدا بلند شد. تا مردی بلند شد و به صدای بلند فریاد کشید که: از دست دادن مالک اشتر امروز تأثیرش بر اهل عراق هویدا شد، اگر او زنده بود راستی این سر و صداها بلند نمیشد، هر کس میدانست چه بگوید.
ظاهراً این شخص اخیر که به فقد اشتر نالید، کارش از روی غرض نبوده، از دلسوزی بود ولی دلسوزی «خاله خرسه».
امام علیه السلام به آنها فرمود: مصیبت زدگان به مصیبت شما بنشینند، حقّ من از حقّ اشتر بر شما واجبتر است، آیا اشتر بر شما حقّی بیشتر از حقّ مسلمانی بر مسلمانی داشت؟!!
امام علیه السلام غضب کرد از منبر به زیر آمد.
حُجر بن عدی و سعید بن قیس همدانی قیام کردند و گفتند:
یا امیرالمؤمنین علیه السلام خدا بدی برای تو نیاورد، امر بده ما را به امر خود، تا تبعیت کنیم. به حق خدای عظیم ما بر اموال خود که از دست برود و بر خویشاوندان که کشته بشوند، در راه اطاعت تو جزع و فزع نداریم.
امام علیه السلام به آنان فرمود: تهیه ببینید و آماده باشید برای حرکت به سوی دشمن ما و خود، سپس داخل منزل شده سران و یارانش بر او داخل شدند، با آنان مذاکره کرده فرمود: مرا به شور رأی دهید، کسی را معرّفی کنید، مردی آهنین، صمیمی تا مردم را از خانهها در سراسر ارض سواد برانگیزد.
سعید بن قیس همدانی گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام از معقل بن قیس تمیمی
مگذر که مردی است صمیمی، ادیب، شجاع، آهنین.
فرمود: بلی، سپس او را پیش خوانده روانۀ کار کرد، وی در پی کار بود، ولی هنوز برنگشته که امیرالمؤمنین علیه السلام شهید شد.(1)
ابوالکنود از سفیان بن عوف غامدی (غارتگر معروف) بازگو کرده گوید: معاویه مرا خواست و گفت: من تو را به فرماندهی سپاهی انبوه میگمارم، رشتۀ فرات را میگیری تا به جانب (هیت) میگذری آن را قطع میکنی، اگر در آنجا اردویی از جانب علی علیه السلام دیدی بر آنها غارت آر وگرنه بگذر تا به شهر «انبار» غارت میآوری، اگر در آن جا نظامی ندیدی برو تا غارت «به مدائن» میآوری و برمیگردی، بسیار پرهیزنما که نزدیک کوفه نگردی و بدان که: اگر غارت بر اهل (انبار و مدائن) آوری مثل این است که غارت بر کوفه بردهای، ای سفیان! این غارتها بر اهل عراق، قلوب آنها را مرعوب میکند، به کسانی که در دل هوای ما را دارد، یا رأی به مفارقت علی علیه السلام دارد جرأت میدهد، بعلاوه مردمان عاقبت اندیش را به سوی ما دعوت میکند، تو به هر چه گذر کردی ویران کن، خراب کن، به هر کس برخوردی که بر رأی تو نیست بکش، اموال را ضایع کن، بدان که ویران کردن شبیه به قتل است، بلکه برای دلها دردناکتر است!!!
این است منطق مخربان ماجراجو و مفسدان و فاصلۀ زیادی با منطق شهریار عادل علیه السلام دارد که دیدید به کمیل چه میگفت؟!!
سفیان غامدی گوید: از نزد معاویه بیرون آمدم، اردوگاه زدم، معاویه در میان
1) (1) الامالی، شیخ طوسی: 173-175، مجلس 6، حدیث 293، بحار الأنوار: 147/34-149، باب 31.
جمعیت به پا خاست، مردم را به این کار دعوت کرد و گفت: کاری پر برکت، بروید، گوید: سه روز به من نگذشت که با شش هزار نفر حرکت کردم، از دامنۀ کنار فرات روانه شدم، با سرعت به «هیت» گذر کردم، به آنها خبر ورود ما رسیده بود، از فرات گذر کرده بودند، وقتی من به آنجا وارد شدم غیر از مردمان بومی در آنجا نبود، چنانکه گویی اینجا محل لشگرگاه نبوده (یعنی لشگر ساخلوی آن محل از ترس ما از فرات به آن طرف فرات رفته بودند) آنجا را زیر سم اسب پامال کردم تا به «صندوداء» گذر کردم، آنجا هم رمیده و رهیده بودند (یعنی ساخلویها و نظامیها) چنانکه احدی را ملاقات نکردم، پس گذر کرده تا به «انبار» رسیدم، آنها از خطر من خبر شده بودند، سردار آن ساخلوی برابر من بیرون شده آمد با سپاه خود برابر من ایستاد، من اقدام به کار نکردم تا چند تن کودکانی را از اهالی قریه گرفتم: و گفتم به من بگویید در شهر «انبار» چند از لشگر علی علیه السلام هستند. گفتند: از اصل لشگر، ساخلوی اینجا را عدّه پانصد نفر است، ولی الان پراکنده شده به کوفه برگشتهاند.
لا بد روی قرار (هدنه) و اطمینان به عهد و پیمان و متارکه و «آتش بس» بوده است.
کودکها گفتند: ما درست نمیدانیم چند تن اکنون در شهر هستند شاید دویست نفر باشند. گوید: پس من پیاده شدم، لشگر را گردان گردان جوقه جوقه کردم، یکی در پی دیگر روان نمودم، آن عدّۀ علی علیه السلام با تمام جوقههای ما و گردانهای جنگی ما جنگ میکردند، به خدا قسم! در برابر آنان راستی صبر و پافشاری مینمودند، آنها را میان کوچهها متواری میکردند، وقتی که من چنین
دیدم، حدود دویست تن را پیاده کردم پیشاپیش به حمله وا داشتم سپس سواران را به دنبال آنان روانه نمودم، همین که پیادگان به سوی آنان رفتند و خیل سواران بر آنها حمله کردند بیش از اندکی نشد که پراکنده شدند، سردارشان با عدّهای از یاران او کشته شد، ما با سی و چند تن به بالای کشتۀ او آمدیم. سپس هر چه اموال اهالی بود با خود حمل کرده برگشتیم. به خدا سوگند! جنگی را از این سالمتر یاد ندارم و روشنایی چشم و شادمانی نفوس بیشتر نه.
کانت مأتم بالعراق تعدّها امویّة بالشام من اعیادها
حریف آل علی علیه السلام این منطق را دارد؟! بیباک است که را بکشد؟ چه را برگیرد!!؟
گوید: من خبر شدم که کار من، مردم کوفه را مرعوب کرد، به جزع و فزع وا داشت، وقتی که به معاویه وارد شدم داستان را از اول تا به آخر گفتم.
معاویه گفت: تو چنان بودی که من عقیده به تو میداشتم:
گوید: اندکی نگذشته؛ مکثی نکرده دیدم پیاپی رجال اهل عراق بر شترها نشسته همی گریزان از علی علیه السلام میآیند.(1)
آری، آنان که مرد بودند نگریختند، ماندند تا کشته شدند، یاران علی علیه السلام کشته شدند؛ چه یاران با وفائی؟!! کشته شدند و علی علیه السلام را از داغ خود داغدار کردند و البته رعبی هم در سایر طبقات کوفه حاصل شد و آیا علی علیه السلام از این قضیۀ جانگداز چه اندوهی در دل گرفت؟!! و آیا این قضیه، طوفانی بر طوفانها
1) (1) بحار الأنوار: 52/34، باب 31؛ شرح نهج البلاغه: 85/2؛ الغارات: 320/2.
نیفزود؟!! چرا افزود و علی علیه السلام را بیشتر افسرده کرد؛ به اندازهای که از فاجعۀ انبار بالای منبر بسی نالید و تب کرد.
جندب بن عفیف میگوید: من در جزء ساخلوی شهر انبار با «اشرس بن حسان بکری» بودم، صبحگاهی بود که سفیان غامدی با کتیبهها و جوقههای سپاه خود بر ما شبیخون زد، سالار ما به مقابله آنها بیرون آمد، یاران ما متفرق شده بودند، انبوهی سپاه که جوقه جوقه شده بود ما را مرعوب کرد، چشم ما را خیره نمود، همین که آنها را دیدیم فهمیدیم که ما را طاقت آنها نیست و دستیاری هم نداریم، مع الوصف سالار ما، ما را به صف کرد.
با آن که ما را توانایی مبارزه با آنها نبود با این وصف به خدا سوگند با آنها نیکو جنگیدیم تا سپس آنها ما را شکست دادند، سالار ما با تصمیم بر مرگ پیاده شد، آیۀ مرگ را تلاوت کرده، رجال با وفا را که خدا فرموده ورد خود کرد،
(رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً)1
یعنی: ما جزء آن رجالی هستیم که کشته میشویم و تبدیل نمیدهیم.
سپس به ما فرمود: هر کس از شما دل به مرگ ننهاده است تا ما در قریه بوده، مشغول جنگ هستیم فرار کند، جنگ دشمن را مشغول میدارد که دنبال فراری نروند و هر کس نظرش به زندگانی در پیشگاه خدا است بداند که زندگانی پیش خدا برای ابرار بهتر است، سپس با سی نفر پیاده شد گوید: من هم رفتم پیاده شوم،
ولی نفس من حاضر نشد او و یارانش پیش رفته و جنگ کردند تا کشته شدند، همین که کشته شدند ما شکست خوردیم.(1)
محمد بن مخنف گوید: سفیان بن عوف غامدی غارت بر شهر انبار برد، جارچی خبر برای علی علیه السلام آورد، علجی از مردمان بومی دوان دوان آمد بر علی علیه السلام وارد شد، خبر را به او باز گفت.
علی علیه السلام به منبر بالا رفت و گفت: ایها الناس! برادر شما «بکری» در شهر انبار کشته شده، بیخبر بوده شبیخون بر سرش زدهاند، گمان این پیش آمد را نداشته، او حیات را در نزد خدا بر دنیا برگزیده است، شما اکنون در تعقیب دشمن بروید تا به آنها بر بخورید اگر گوش و دماغی از آنان ببرید دیگر آنان را برای همیشه از عراق راندهاید تا هستید و هستند.
سپس ساکت شد ببیند اجابت میکنند یا در این باره سخنی میگویند یا سخنوری از آنان سخن خیری میگوید، همین که سکوت آنها را دید با آنکه درون آنها پر بود. (یعنی پر از اندوه بود یا پر از خوف یا پر از نفاق)
امام علیه السلام خود بیرون آمده پیاده روان شد. تا به نخیله آمد، هشت فرسخ پیاده رفتن کار آسانی نیست، آیا چه آتشی در درون دلش مشتعل بود؟!! آری، شعله غیرت و حق، خصیصۀ خلق انبیاء علیه السلام است.
«کان رسُول الله لا یُغضبهُ شَئُ من الدُنیا حَتّی اذا تُعوطِی الحَق لَم یعرفه
1) (1) بحار الأنوار: 53/34، باب 31؛ الغارات: 323/2.
احد»(1)به عکس سایر مردم که هر گاه دستی به دارایی شخص آنها دراز شود، دادشان به فلک میرسد اما لطمهها به حق برسد - نه!
(به هر حال به حال غیر عادی میرفته)
گفتند: یا امیرالمؤمنین علیه السلام بر گرد ما کفایت میکنیم.
میفرمود: مرا کفایت نمیکنید که هیچ، خودتان را نیز کفایت نخواهید کرد.
پس اصرار کردند تا او را به منزل برگردانیدند. برگشت، اما از اندوه لبش از لب باز نمیشد، اندوهگین و افسرده میزیست.
قیافهاش را گویند: واجِمٌ کئیبٌ.
در همان نخیله، سعید بن مسلم همدانی را خواست، او را از نخیله با هشت هزار نفر فرستاد و فرمود: این جیش غارتگر را دنبال کن تا از ارض عراق او را بیرون کنی.
وی از کنار فرات روانه شد تا به «عانات» رسید، پیشاپیش خود هانی بن خطّاب همدانی را روانه کرد، او نیز در تعقیب آثار آنها رفت تا به اوائل اراضی «قنسرین» رسید دشمن در رفته بود از آنجا منصرف شد.
گوید: علی علیه السلام مکث کرد، در قیافهاش اندوه و غم دیده میشد، علی در این وقت علیه السلام و مریض بود، لابد علت بیماری، هجوم همین ناملایمات بوده، پیاده روی چنان، کم نیست.
چون مریض بود، طاقت قیام بر پا برای ادای سخن نداشت.
1) (1) مکارم الاخلاق: 13؛ موسوعة احادیث اهل البیت علیهم السلام: 133/1.
بنا به ناچاری سخن خود را نوشت و برای قرائت بر مردم فرستاد، خودش جلوی باب «سدّه» که به مسجد وصل میشد نشست و حسن علیه السلام و حسین علیه السلام و عبدالله بن جعفر همراه و ملازم حضورش بودند، پس سعید مولای خود را خواست، به او امر داد نوشته را بر مردم قرائت کند (این سعید از شهدای کربلا است) سعید جایی ایستاد که امام علیه السلام صدای صوتش را و جوابی را که مردم به او بگویند میشنید، سپس نامه را قرائت کرد؛ اینک متن نامه:
بسم الله الرحمن الرحیم. از بندۀ خدا امیرالمؤمنین به جمع مسلمین؛ کسانی که نامۀ من بر آنها قرائت میشود: سلام علیکم؛ اما بعد: بعد از حمد و ثنا، من در راه رشد شما را عتاب و توبیخ کردم تا خسته شدم و شما با گفتار هزل خود به من مراجعه کردید تا من درمانده شدم، گفتار هزل که نباید این قدر اعاده شود، لغزش و اضطراب که یکسان عزت نمیدهد.
اگر من راه چارۀ دیگر و راه فرار از خطاب شما و عتاب شما داشتم خطاب و عتابی با شما نمیکردم، اینک این نوشتۀ من است، بر شما قرائت میشود، جواب جدّی به آن بدهید، این کار را بکنید، با آن که گمان ندارم بکنید، خدا به داد برسد.
ای مردم! جهاد دری است از درهای بهشت که خدا آن را به روی خاصّان اولیای خود گشوده، جهاد جبّۀ تقوا است، جهاد زره پوش و سنگر خدا است، جهاد سپر محکم خدا است، هر کس او را بیجهت واگذارد، خدا لباس ذلّت بر اندام او میپوشاند، بلا جامهوار او را فرا میگیرد، مهر ناکسی به او میخورد، خاکروبه بر سر او و بر درب خانه او میریزد، بر قلب او پردۀ تیره کشیده
میشود، دولت حق به واسطۀ اهمال جهاد از او میگردد به حبس حقوق او، او را عذاب میکنند و انصاف را از او دریغ میدارند.
هان! میدانید که من شما را به قتال این قوم شبان و روزان آشکار و پنهان دعوت کردم، به شما گفتم: شما به جنگ آنها بروید پیش از آن که آنان به جنگ شما بیایند؛ زیرا هر قومی که دشمن تا بِن دیوار خانه به جنگ آنها آمد ذلیل خواهند شد، شما به یکدیگر واگذار کردید و دست تنها گذاشتید تا غارت از چپ و راست به شما یورش کرد، وطنها از دست شما بیرون شد. این غارتگر مرد «غامدی» است، خیل سوار او به «انبار» وارد شده، حسان بن حسان بکری را کشته و اردوی شما را از محل ساخلوی آن برداشته، به من رسیده که در هنگام غارت، مرد آنان بر زن مسلمان و دیگر زنان معاهد با ما، داخل میشده، خلخال، دستبند زنانه، گوشواره، گردنبند، زر و زیور او را از بر او میکنده، زنان جز آه و فغان و استرحام و گریه و شیون وسیله و سنگر حفظ نداشتهاند.
غارتگران هر چه خواستهاند برگرفته، سپس بیآنکه به مردی از آنان زخمی رسیده باشد یا از آنها خونی ریخته شده باشد برگشتهاند، پس اگر مرد مسلمان بعد از این از اندوه بمیرد ملامتی ندارد، بلکه نزد من سزاوار است.
ای عجب! ای عجب! شگفتا! شگفتا! به خدا، قلب را میمیراند و جلب اندوه میکند، اجتماع این قوم بر باطل خود و این تفرقۀ شما از حق خود - زشتی بر شما ببارد، ناکامی و ناخوشی ببینید وقتی که شما غرض و هدف و آماج شدهاید که شما را به تیر بزنند، تاراج بر شما میآورند و شما تاراج نمیآورید، به جنگ شما میآیند و شما به جنگ نمیروید - خدا معصیت میشود و شما رضایت میدهید،
هر گاه شما را در ایام گرما امر میدهم به حرکت، میگویید این وقت گرمای سوزان است، ما را مهلت بده تا گرما از سرما دست بردارد و هر گاه در ایام زمستان شما را امر میدهم میگویید: این وقت شدّت سرما است ما را مهلت بده تا از ما روپوش سرما برداشته شود. همه اینها برای فرار از گرما و سرما پس وقتی که شما از گرما و سرما، گریزان باشید (والله) از شمشیر گریزانترید؛ ای مرد نماها و مردان نه، اندیشههای کودکانه و عقل خرد پردگیان و حجلهگیان، بسیار دوست داشتم که من شما را ندیده بودم و به هیچ وجه و از اصل شما را نشناخته بودم. شناسایی بود که پشیمانی به دنبال کشانیده و نکوهش به میراث به جا نهاد. خدا شما را بکشد، دل مرا پر از چرک و خون کردید و سینۀ مرا آکنده و لبریز از خشم نمودید، جرعه جرعه شربت تلخ اندوه به حلق من ریختید و به خذلان و عصیان خود، و تنها گذاشتن و نافرمانی خویش حتی رأی مرا بر من تباه کردید، تا قریش گفت: پسر ابوطالب مرد شجاعی است ولیکن علم و آگاهی درستی به جنگ ندارد، خدا پدرشان را بیامرزد، آیا احدی از آنان بیشتر از من ممارست به جنگ داشته یا قدمت مقام او زیادتر از من بوده، من نهضت به جنگ کردم حالیا که از بیست نگذشته بودم اینک که من از شصت برتر گذشتهام ولیکن رأیی ندارد کسی که اطاعت نمیشود.(1)
نامۀ امام علیه السلام قرائت شد، مردم شنیدند. مردی از «ازد» به پا خاست، نام او «حبیب بن عفیف» بود، دست پسر برادرش را گرفته «نام وی عبدالرحمن بن
1) (1) بحار الأنوار: 54/34، باب 31؛ الغارات: 323/2.
عبدالله عفیف ازدی» بود، آمدند تا باب سدّه جلوی امیرالمؤمنین علیه السلام زانو به زمین زدند. آن مرد به سخن آمده گفت: یا امیرالمؤمنین! این من، جز خود و این پسر برادرم در دست ندارم، ما را امر بده به امر خود (به حق خدا قسم) تنفیذ میکنیم اگر چه در سر راه ما خار هراس مغیلان و اخگر فروزان از هیزم انبوه غضا(1)باشد، دمی از کار نمیایستیم تا امر تو را انفاذ کنیم یا پیشاپیش آن بمیریم.
امام علیه السلام دعای خیر به آنان کرده فرمود: شما دو تن کجا به مراد من میرسید؛ ولی بارک الله.
عبدالله عفیف ازدی از کشتگان راه حسین علیه السلام است در کوفه، در جنگ جمل و صفین در رکاب امیرالمؤمنین علیه السلام از هر دو چشم نابینا شده بوده.
سپس امام علیه السلام امر داد به «حرث اعور همدانی» در میان مردم ندا در دهد:
کسی که نفس خود را به خدا و دنیای خود را به آخرت میفروشد، فردا صبح را در رحبۀ کوفه حاضر باشد انشاء الله؛ و جز آن کس که با ما در جهاد نیت صدق دارد حاضر نشود.
فردا صبح در «رحبه» حدود «سیصد نفر» حاضر بودند، وقتی آنها را سان داد فرمود: اگر هزار نفر بودند من دربارۀ آنها رأی داشتم.
گوید: قومی آمدند، عذر خواستند و دیگران تخلف کردند.
فرمود: «جآء المعذّرون» عذرخواهان آمدند و مکذّبان تخلف کردند.
گوید: چند روزی مکث کرد، اندوهش نمایان، افسردگیش شدید بود، سپس
1) (1) غضا: درختی با چوب سخت و آتشی دیرپا.
منادی او ندا در داد مردم اجتماع کردند، به خطبه ایستاد سپس فرمود:
ایها الناس! اهل شهر شما نسبت به شهرها بیشتر است از عدۀ انصار نسبت به کل عرب؛ تا آخر حدیثی که گذشت.(1)
به روایت شیخ از ابو مسلم گوید: شنیدم علی علیه السلام میفرمود:
اگر بقیۀ مسلمین نبودند شما هلاک میشدید.
اسماعیل بن رجاء زبیری گوید: علی علیه السلام بعد از این کلام این خطبه را خواند. فرمود:
بعد از حمد و ثنا... ای مردمی که بدنهایتان جمع و هواهایتان متفرق، عزّتی نیابد آن کس که شما را به یاری بخواند، استراحت نمیبیند آن کس که از شما خون دل بخورد، کلام شما کجا با فعل شما، با کلام شما سنگهای سخت برابری نمیکند و با فعل شما دشمن به طمع میافتد، اگر بگویم در گرما به جانب آنها روان شوید میگویید: مهلت، تا گرما دست از سر ما بردارد و اگر بگویم در زمستان روانه شوید میگویید: تا سرما از سر ما دست بردارد مانند بدهکار بد بده، هر کس در برد و باخت، شما را ببرد، بیبهرهترین سهمها برای او بوده، امروز دیگر قول شما را تصدیق نمیکنم، طمع به نصرت شما نمیدارم، خدا بین من و بین شما تفرقه بیاندازد!! آیا از چه خانهای بعد از خانۀ خود دفاع میکنید؟!! و به همراه چه امامی بعد از من اقدام میکنید؟!! هان! آگاه باشید که بعد از من شما گرفتار والیانی میشوید که اموال و عواید و مقامات را انحصار به خود میدهند و
1) (1) الغارات: 323/2-330.
جنبۀ قانونیت به رفتار «خودپرستانۀ خویش» میدهند، فقری داخل سامان شما میشود با شمشیری قاطع و برّان آن روز تمنا میکنید که کاش مرا ببینید و به همراهی من جنگ کرده پیش پای من کشته شوید. و شد.
بکر بن عیسی گوید: همین که غارت بر اراضی سواد و حدود آن بردند علی علیه السلام قیام کرده خطبهای روبروی مردم خواند.
و فرمود: ایها الناس! این چیست؟ راستی برای دفاع از قریهای به هفت نفر از مؤمنان که در آن بودند اکتفا میشد.(1)
ثعلبة بن یزید حمّانی میگوید: در بین آنکه در بازار بودم شنیدم جارچی جار میزند برای نماز جامعه، هروله کنان آمدم، مردم هم شتابان میآمدند تا داخل «رحبه» شدم، دیدم علی علیه السلام بر فراز منبری است از گل که به گچ تعمیر شده، خشمگین است به او خبر رسیده که مردمانی غارت به اراضی سواد بردهاند.
میدانید که: عراق نسبت به حجاز و یمن و نقاط دوردست کشور اسلامی پایتخت بود، آن روز بقعۀ مرکز و مرکز شیران خدا بود، حملۀ متجاسرین به آنجا لطمۀ زیادتری داشت، لطمه به نقاط دوردست زدند، ولی حمله به سواد خاصه انبار که پستوی کوفه بود، نشان قدرت متجاسران و ضعف قدرت دولت میگردید.
شنیدم علی علیه السلام میفرمود:
هان! به خدای آسمان و زمین قسم، باز هم به خدای آسمان و زمین قسم که
1) (1) بحار الأنوار: 57/34، باب 31؛ الغارات: 335/2.
این عهد و قرار از پیغمبر صلی الله علیه و آله به یاد من است که امّت حتماً با من غدر و بیوفایی میکنند.(1)
یحیی بن صالح از اصحاب خود بازگو کرده گوید: همین که غارت بر نواحی سودا بردند، علی علیه السلام برای این کار «شرطة الخمیس» را داوطلب خواست و قیس بن سعد بن عباده انصاری را به فرماندهی این کار واداشت، آنها را روانه کرد، آنان روانه شدند تا وارد حدود مرزی شام (تخوم شام) شدند.(2)
جندب بن عبدالله وائلی گوید: علی علیه السلام هم فرمود:
هان! بدانید شما بعد از من سه نکبت خواهید دید، ذلت عمومی، شمشیر خونریزی، اختصاص عوائد بیت المال به طبقۀ حاکمه، این را ظالمان، سنت خواهند قرار داد، پس خواهید مرا در آن حالات یاد کرد، خواهید تمنا و آرزو کرد که مرا میدیدید، و مرا نصرت میکردید و خونهای خود را در راه من میریختید. خدا گیر شوید!!
خدا دور نیفکند مگر آن کس را که به خود ظلم میکند.
گوید: جندب بن عبدالله، بعد از این هر وقت چیزی از این ناگواریها میدید همین کلمه را میگفت: «خدا دور نیفکند مگر آن کس که به خود ظلم میکند»:
یعنی اعتراف میکرد که ما به خود ظلم کردهایم و خدا ما را دور افکنده که
این ناگواریها را میبینیم، خدا گیر شدهایم.(1)
«ابن میثم» گوید: وقتی خبر آوردند که غارات بر انبار بردهاند و والی او علیه السلام، حسّان بن حسّان بکری را کشتهاند، به منبر بالا رفت و مردم را خطبه خواند که برادرتان شخص «بکری» در شهر انبار کشته شده، شما دشمن را تعقیب کنید تا به آنها بر بخورید اگر گوش و دماغی از آنها ببرید، آنها را برای همیشه از عراق راندهاید.
سپس ساکت شد، به امید آن که جوابی بدهند، همین که صمت آنها را دید فرود آمده و از مسجد بیرون آمد، پیاده روان شد مردم پشت سرش میدویدند، تا آن که دستهای از اشراف قوم او را احاطه کردند که برگرد، با گفتگوی زیاد او را برگرداندند.
سعید بن قیس همدانی را به فرماندهی هشت هزار نفر در طلب سفیان غامدی فرستاد، او تعقیب کرد تا به سر حدّات مرزی «قنّسرین» رسید و برگشت، علی علیه السلام در این وقت بیمار بود، قادر بر قیام نبود که آن چه میخواهد خود به مردم بگوید، در باب «سُدّه» که متصل به مسجد است نشست، به همراه او حسن علیه السلام و حسین علیه السلام و عبدالله بن جعفر بود آن خطبۀ معروفه را به دست سعید مولای خود به گوش مردم خواند.(2)
اما در روایت مبرّد گوید: همین که خیل معاویه به انبار داخل شده و حسّان
را کشت، خشمگین بیرون آمد عبا را میکشید تا به نخیله آمد، مردم به همراه او بودند، بر تپّهای بلند بالا رفت خطبه را خواند.(1)
جمع بین دو روایت ممکن است که در هر دو جا خطبه خوانده شده باشد؛ آن جا جمعی بود و اینجا مجمعی، سخن هم مهمّ بوده، باید به گوش مردم فرو برد اگر چه با تکرار.
از سعد بن ابراهیم از ابو رافع گوید: علی علیه السلام را دیدم که بر سر او ازدحام کرده بودند، حتی آن که پای او را خون انداخته بودند.
و گفت: بار خدایا! من کراهت از آنها دارم و آنها هم مرا کراهت دارند؛ پس راحت کن مرا از آنها و راحت کن آنها را از من.(2)
ظاهراً این ازدحام از شدّت محبوبیت بوده، تهاجمی بوده از فرط جوشش و در بین راه کوفه و نُخیله بوده که در تعقیب غامدی میرفته.
ما از این حدیث به دو وضع متناقض پی میبریم، از طرفی حزب حقشناسان تا این اندازه با جوشش از طرف دیگر منفعت پرستان کوفه آن اندازه کج بودند که امام علیه السلام نفرین میکند. از اینجا من دربارۀ کوفه قضاوت میکنم که خلل امور آن نه از بیحالی اهل ایمان بوده، بلکه به واسطۀ تدافع شدید دو عنصر بوده بدین معنی که همۀ عناصر روحی در کوفه میزیسته و تا آخرین حدّ بیدار و جنبدنده بوده، نهایت آن که به واسطۀ تدافع شدید و مبارزۀ دو قوۀ متکافی خنثی میشده،
نمیگویم عنصر حق شناسان حق پرست در روحیهشان مغلوب نمیشدهاند، بلکه گاهی روحیۀ خود را میباختهاند.
در کلام امام علیه السلام تکرار شده که هر وقت مرغ شکاری از شام منقارش در آسمان شما نمایان میشود شما در سوراخها میتپید.
از اینجا معلوم میشود روحیۀ خود را گاهی، بلکه بسیاری اوقات میباختهاند.
ولی بعد از اندک فرصتی باز همّت آنها بیدار میشده به قیام میپرداخت، غافلگیری و شبیخون غارتگران گاهی غافلگیر کرده، نیشی میزد و بهتی در لشگر امام علیه السلام میآورد، ولی موقّت و بلا فاصله زائل میشد، نهضت میکردند چنان که جهان را پر غلغله میکردند.
عنصر اراده و قدرت آنها در جنب اراده و مقدرت و توانایی علی علیه السلام چیزی به نظر نمیآمده، ولی با قطع نظر از مقایسۀ با شخص والای او علیه السلام مبدأ فعالی بود، عناصر دیگر هم همچنین حتی خوارج در بحبوحۀ مغلوبیت و اضمحلال از صراحت لهجه و عرض اندام کوتاه نمیآمده؛ تا از زد و خورد عناصر افکار، حیرت در بعضی مردم میآمده و سرگیجه و حیرت آنها را از هم قدمی با آن همّت والا باز میداشته.
در حدیث زیر بنگرید: ببینید آثار تحیر در بعضی طبایع تا چه اندازه بوده در مختار خطبۀ (120) نهج البلاغه گفتاری است از امام علیه السلام در موقعی که مردی از اصحاب به سوی او برخاست و گفت: تو در آغاز ما را از حکومت نهی فرمودی و سپس بدان امر فرمودی ما نمیدانیم رشد کدام است؟!!
امام علیه السلام دست روی دست زده فرمود:
این جزای آن کس است که گره را وا گذارد!! به خدا سوگند! اگر همان هنگام که من به شما امر کردم، شما را خواه ناخواه به قبول آن وادار کرده بودم اگر چه مکروه طبع بود (مکروهی که خدا خیرات فراوانی در آن قرار میداد) سپس اگر راه را به استقامت میآمدید، رهبری میکردم و اگر کج میرفتید به قوۀ نیرو راستشان مینمودم و اگر سرپیچی مینمودید کاملا تلافی میکردم، البته اساس محکمتر و پایه استوارتر بود ولیکن با کدام قوه؟!! و به همراهی کی؟!! به امیدواری کی؟!! میخواهم که شما دارو و درمان باشید در صورتی که شما خود درد و داء منید. مانند آن کس که بخواهد به نوک خار خاری را از پا درآورد و خود میداند که آن نیز دارای نوکی است، بسان نوک آن و از تیرۀ آن به همراه دارد. بار خدایا! طبیبان متخصص از درمان این درد وامانده و خسته گردیدهاند، بازوان توانا و طنابهای متین این دلو و این چاه از کار افتادهاند.
کجایند! آن مردان هم آهنگ که به اسلام دعوت شدند، پذیرفتند قرآن را، قرائت کرده استوارش داشتند، به جنگ تهییج شده شیفتهوش آن را استقبال نمودند و برای جنگ واله و بیپروا بسان شتران تازهزا رو به کرۀ شیرخوار خویش بیپروا میرفتند، غلافها را از تیغها به کلی برگرفتند که قاف تا قاف را با سپاه و صف اندر پی صف خویشتن گرفتند. بعضی از ایشان رفتند و برخی نجات یافتند. نه برای بازگشتگان که زنده برگشته بودند بشارت و نومیدی میدادند و نه بر کشتگان خویش تعزیت و سوگواری قائل بودند، چشمهاشان از گریه شکسته، شکمهاشان از روزه فرو رفته، لبهاشان از دعا پلاسیده، رنگهاشان از بیداری زرد فام گشته، بر رخسارشان غبار اهل خشوع نشسته، اینان برادران گذشتۀ منند،
میسزد که ما کشته و قربانی آنان باشیم و از فراق آنان دست افسوس به دندان بگزیم. اینک شیطان راههای خود را برای شما ساخته همی هموار میدارد و پرداخته میکند، میخواهد که بند و پیوندهای آیین را یکی پس از دیگری همی بگسلاند و به عوض اجتماع که از شما گرفته، تفرقه و جدایی بدهد، پس ملتفت باشید تحریکات شیطان و وسوسه دم به دمش را از خود بازگردانید، این نصیحت و خیرخواهی را از آن کس که به شما هدیه میدهید بپذیرید، آن را حرز جان کنید، به سان شتران پابندش بزنید.(1)
از آغاز سخن و از آخر سخن امام علیه السلام معلوم میشود که تحریکات دم به دم شیطانی اهل کوفه را به هر سو میبرده همین دردی است که دوای آن مشکل است «شرح این خطبه به طور جذّابی در بخش دوم نهج البلاغه و جنگ ما هست.»
اضطراب روحیۀ قوای حوزۀ کوفه همان است که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید، در نهج البلاغه میفرماید:
«هراس از درنگ چند روزۀ ستمگر به دل راه ندهید، جداگانه خدا در فکر کار او است، سر راه او کمینها نهاده، ستمگر در گلوی خود خطر خویش را همراه دارد، شما به تهیه وسایل کار بکوشید، وظیفۀ خویش را تعقیب داشته باشید، آن که دیر بجنبد پایمال است، چیرگی موقت ستمگر از خونسردی حقپرستان خواهد شد. یعنی اگر چه اصحاب علی علیه السلام باشند تا آنجا که فرماید:
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 120.
هان! به حق آن کس که جانم در دست او است، اینان بر شما چیره خواهند شد. اما نه برای آن که آنان به حق نزدیکتر از شمایند، بلکه به واسطۀ آن که اهل باطل در تبعیت از صاحب و سالار خود به شتاب تعقیب میکنند و شما به کندی میکنید، روزگار امم این است که رعایا از ستم والیان خود در بیمند، ولی روزگار من این است که من از ستم رعیت خود در بیمم، من همی برای جهاد به کوچ و حرکت فرمان دادم حرکت نکردید، به شما شنوانیدم گوش فرا ندادید در آشکار و نهان شما را خواندم نپذیرفتید، شما را نصیحت کردم قبول نکردید، ای حاضران چونان غایب، ای آزادهای بسان بنده، من حکمتهایی بر شما تلاوت میکنم شما از آن میگریزید، شما را پند میدهم شما از آن میرمید، شما را به جهاد ستم پیشگان ترغیب میکنم، لیکن هنوز من سخن را به آخر نرسانده، میبینم شما را بسان آوارگان شهر سبا، به هر سو پراکنده میشوید و سپس برمیگردید، به مجلسهای خودتان از پند و اندرز خود را میفریبید، من هر روز صبح این چوب کج را با رنج و شکنج راست میکنم، ولی شامگاهان که نزدیک من برمیگردید، از پیچ و خم بسان پشت کمان یا پشت مار کجید، مقوم ناتوان شد، هنوز چوب به ناهمواری و سختی خود باقی مانده است.
ای گروه که تنتان حاضر و عقلتان از خودتان غایب، دلخواهتان مختلف، امرای شما به شما گرفتار، سالار شما در اطاعت خدا است و شما او را نافرمانی میکنید، صاحب مردم شام در معصیت خدا است و مردم او را اطاعت میدارند، دوست میدارم به خدا که معاویه دربارۀ شما با من معامله صرّافی کند، نقدهای ریز و خرد را از من بگیرد و به درشت تبدیل کند، ده تن از شما از من بگیرد و
یک مرد از آنان به من ببخشد به جای چندین درهم که صرّاف میگیرد و یک دینار میدهد.
ای اهل کوفه! من از شما گرفتار شدهام. به سهای و دوئی!!! کران گوشدار، گنگان سخنگو، کوران چشمدار، نه آزاد مردانیاید در برخورد جنگ، نه برادران طرف اطمینانید برای هنگام گرفتاری، دستتان به خاک آلوده گردد؟! ای چونان شتران که شتربان آن غایب شده، هر زمان از یک سو جمعآوری شوند از دیگر سو پراکنده گردند، (به خدا) شما را میبینم چنان که میبینم پیشبینی مینمایم که هر گاه میدان کارزار به خروش آید و تنور پیکار گرم گردد، از پیرامون پسر ابی طالب علیه السلام پراکنده میشوید و رسوایی خود را بسان زنی که از عورت خود پرده بردارد آشکار نمایید؛ با آن که من پیشوائی و بر روش پیغمبر خود صلی الله علیه و آله استوارم، به راهی آشکارا میروم که در میان چندین بیراهه آن را بیخون دل پیدا میکنم، راهی را که از میان چندین بیراهه و خار و خسک در این ریگزار طوفانی قدم به قدم به راحتی مییابم، حق را از میان چندین باطل برگزیده و راه صحیح آن را پیش میگیرم، شما به خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله خود بنگرید، به سمتی که روانند، و به روشی که دارند، به هدفی که روآوردهاند بچسبید، پا به جای پای آنان گذارید، آنان شما را از خط هدایت بیرون نمیبرند. شما را به جای پرتگاهی بر نمیگردانند. اگر آنان به جای خود درنگ نموده ایستادند، شما هم درنگ کرده بایستید و اگر آنان نهضت کردند شما هم نهضت کنید، از آنان پیش نیفتید که گم خواهید شد، از آنها عقب نکشید که نابود خواهید شد. من اصحاب محمد صلی الله علیه و آله را دیدهام، احدی از شما را نمیبینم که شباهت به آنان داشته باشید،
آنان صبح میکردند.
ژولیدگان غبارآلودگان با وضعی که شب خود را سجدهکنان و به پاخیزان به سر برده، بین گونهها و پیشانیها به روی خاک نوبهگذارده، نوبهای این را به خاک میگذاردند و نوبهای آن را، از یاد معاد خود بسان آن که آتش اخگر به زیر پا دارد بر جا میایستادند، میان پیشانی آنان از سجدههای دراز، گویی مانند زانوی بز پینه بسته بود، هر گاه نام خدا برده میشد از چشم آنان اشک و سرشک روان شده تا گریبان آنان را میخیسانید، از هراس عقاب و امید ثواب مانند درختی در روز تندباد بر خود میلرزیدند.»(1)
از بس کوفه طوفانی بوده و به خود میپیچیده دشمن فرصت به دست میآورد به حواشی کشور تاراجهای سخت میبرده، قطعات کشور یکی پس از دیگری سقوط کرد یا محل تاخت و تاز دشمن غارتگر شد، مصر به کلی سقوط کرد، انبار و هیت تاراج شد و غارتگری عقاید هم ضمیمۀ غارتگری اموال شد، به دست «بسر بن ارطاة» بیعت از اهالی مدینه و مکه برای معاویه گرفته شد، در قضیه بسر بن ارطاة قطعههای حساسی هست، اندازۀ خرابی از بسر پایۀ عدل علی علیه السلام، سپس خستگی علی علیه السلام از کوفه هر کدام قطعهای است پر از آگاهی نسبت به طوفانی بودن کوفه.
بسر بن ابی ارطاة از طرف معاویه با سپاهی برای تاراج و انقلاب و آشوب و ایجاد وحشت از شام به مدینه تا مکه تا طائف تا یمن روانه شد؛ به مدینه آمد
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 96.
طبق مأموریت خود خانههای بسیاری را آتش زد؛ تهدیدها کرد؛ و بعد از شفاعت از مردم عفو کرد، ولی بیعت برای معاویه گرفت؛ اباهریره را به جای خود گذاشت، و خود به مکه رفت؛ کشتارها کرد، به یمن رفت کشتارها کرد؛ کشتههای «بُسر» در این حمله سی هزار نفر بود، مردمی را هم به آتش سوزانید، کوفه از این فاجعه و این کشتارها و از این احراق و سوزانیدن لابد مثل دیگ جوشان بوده و علی علیه السلام در آن میان مثل کسی که پاروی تابۀ تفتیده داشته باشد، معلوم است به چه حالی بوده!!
بُسر «عمر بن ابی اراکه» را کشت که نایب الحکومه یمن بود، از جانب حاکم امیرالمؤمنین علیه السلام عبیدالله بن عباس، او را گرفت و گردن زد و دو کودک کشت که پسر عموهای امام علیه السلام باشد، پسران عبیدالله بن عباس را گرفت، بر پلّههای صنعاء (پلههای مسجد صنعاء یا کاخ صنعاء) ذبح کرد و به دنبال آنان صد تن شیخ از ابنای فارس که از دوستداران امیرالمؤمنین علیه السلام بودند به بهانۀ این که این دو کودک در منزل «امّ النعمان» دختر «بزرج» که زنی بود از ابنای فارس مختفی بودهاند ذبح کرد. مادر آن دو کودک از اثر این حادثه دیوانه شد و سر به بیابانها نهاد.(1)همین که «ابن قیس» بر علی علیه السلام وارد شد و او را به خروج بُسر از شام به قصد حجاز و یمن خبر داد، امام علیه السلام در این مورد با حالی که در آتش اندوه میسوخت فرمود:
ای مردم! آیا آن را میخواهید که من خود با گروهان سپاهی در تعقیب
1) (1) بحار الأنوار: 13/34، باب 31؛ الغارات: 426/2.
اردوئی بیرون روم در کوهستانها و هامونها - به خدا - از شما صاحبان خرد و فضل رفتهاند، آنان که به محض دعوت اجابت میکردند امر میشدند اطاعت مینمودند. جداً میخواهم تصمیم بگیرم که بگذارم از میان شما بیرون بروم و از شما هرگز نصرت نطلبم، مادامی که شب و روز در پی یکدیگرند.
«جاریة بن قدامه سعدی» که سردار رشیدی بود برخاست و گفت: من شما را کفایت میکنم، از عُهدۀ آنها برمیآیم؟ امام علیه السلام فرمود: آری، به جانم سوگند که مردی هستی دارای درونی با میمنت، دارای حسن نیت، دارای برازندگی عشیرت. دو هزار نفر تحت فرمان او گذاشت، بعضی گفتهاند: هزار نفر و به او امر داد که به بصره بیاید، همان قدر هم از ساخلوی بصره به آنها ضمیمه کند. امام علیه السلام خودش برای وداع و مشایعت او بیرون آمده، با او در وداع سخنانی گفت: سخنانی که بهترین نمونۀ شهریار عادل و پدر ملّت را در آن میان میبینید، شهریاری عادل که مع الوصف تا آن حد دچار فتن و محن کوفه بود، تا از ملالت سخنان فوق را گفت. و این آخرین دیدار امام علیه السلام با جاریه این سردار رشیدش است؛ باری در وداع فرمود:
در این مسیر خود که لشگر زیر فرمان تو و لابد زمین زیر فرمان تو است؛ از خدائی بترس که برگشت کار تو با اوست، مسلمانی یا معاهدی را به حقارت منگر، مالی را و نه ولدی را و نه دابّهای را به غصب مگیر، اگر چه از پا فرسوده شدی یا پیاده ماندی. نماز را برای وقتش بخوان.(1)
1) (1) بحار الأنوار: 13/34، باب 31.
بنگرید: معاویه محرمانه با بسر بن ارطاة چگونه سفارش میکند که بسوزان، بکش، ویران کن، برگیر.
مقایسه کنید در خلوت، علی علیه السلام با سردار رشید خود چه میگوید:
دو سپاهند یکی از خطّ عراق و دیگری از خطّ شام، یکی از نزد علی علیه السلام از خطّۀ عراق و دیگری از نزد معاویه از خطّۀ شام؛ به سمت مدینه و مکّه و یمن از پی یکدیگر میروند، یکی به ویران کردن رفته و دیگری در پی آن میرود، بنگرید: با رعیتها که در دهکدههای مسیر راه هستند چه سفارشها دارند، لشگر چهار هزار نفری در مسیر خود به دهکدهها، به رعایای ده نشین، به دهقانان، به مردمان آستین کهنه زیاد برمیخورند، سفارش میکند به دیدۀ حقارت به آنان منگرید، سفارش مینماید: به یهودی، به مسیحی، تحت الذمّه، به چشم حقارت نبینید، لشگر چهار هزار نفری در خط مسیر خود محتاج میشوند به «آذوقه، خواروبار» زیرا موتوریزه که نبودهاند. سفارش مینماید: به رعیت تحمیلی از این بابتها نشود، مردم و رعایا حتی نسبت به مأموران نجات، نباید تحمیل ببینند. پدر است، نظر دارد که رعیت از این گونه تحمیلات لطمه نبینند، دابهاش، چهارپایش، قاطر، شتر و درازگوش وی نباید غصب شود یا وسیلۀ نقلیه گردد، مگر به مزد. و گذشته از اینها: گاهی لشگر برای دلیل جاده یا فرمانهای جزئی نیازمند به پسر بچههای رعایای دهنشین و کوخ نشین میگردد که بدوند، فرمانی ببرند، باید فرمانده لشگر مزد بدهد غصب نکند خلاصه آن که نباید جاریه و لشگرش غصبی از مال یا ولد یا دابّه بنماید.
دیدهاید: وقتی لشگری در تعقیب لشگر دیگری و در مسیر آن پیش میرود
دهکدههایی که در گذرگاه آناناند، آن چه اولی ویران نکرده، دومی ویران میکند، آن به یک بهانه و این به بهانۀ دیگر، به بهانه این که دهکده لشگر دشمن را راه داده یا اعانت نموده، اگر بهانهای از این قبیل به دست آرند دهکده را به گرده سگ میبندند.
در ایران در سال جنگ عمومی اول، از مسیری که عثمانیها یا آلمانها گذر کرده بودند و بعد لشگر متفقین و هواداران آنها میگذشتند، بلاها بر سر مردم میآمد. من حتی شنیدهام لشگری که برای نجات آذربایگان از مرز کشور ما رفت، اهالی آذربایجان از دست آنها آزارها دیدند.
حارث بن حصیره از عبد الرحمن عبید بازگو کرده گوید: همین که به علی علیه السلام خبر رسید که بُسر داخل حجاز شده و پسران عبیدالله عباس را کشته و عبدالله بن عبد المدان را و مالک ابن عبدالله را کشته، با من برای «جاریة بن قدامه» نامهای فرستاد، این نامه پیش از آن بود که خبر غلبۀ بُسر بر «صنعاء» و بیرون کردن عبیدالله و سعید بن نمران از کشور یمن به امام علیه السلام رسیده باشد، من با نامه از کوفه بیرون آمدم تا از عقب به «جاریه» رسیدم، سر نامه را گشود. در آن نامه نوشته بود:
اما بعد: من تو را مبعوث کردهام به راهی که در پیش داری و سفارش کردهام راجع به تقوا و پرهیزکاری خدا. تقوای پروردگار حلقه و نگین هر خیری و سر رشتۀ هر امری است، تفصیل اموری را در آن وقت به واسطۀ شتاب واگذاشتم، اینک آنها را که با جمال گفتم تفسیر میکنم تا درست نسبت به آنها روشن باشی. به امداد خدا پیش برو تا دشمن را دیدار کنی، از خلق خدا احدی را حقیر منگر،
بعیری یا حماری را به بیگاری مگیر، اگر چه پیاده بمانی یا از کار باز مانی، بر آبها و چاهها که میگذری آنها را از صاحبان آنها غرق مکن، از آب آنان جز با طیب نفسشان میاشام، مسلمانی را مرد یا زن اسیر مگیر، به معاهدی چه مردان آنها، چه زنان آنها ظلم روا مدار، نماز را به اول وقت آن ادا کن، ذکر خدا را در شب و روز بکن، پیادهگان خود را همگی بار از دوش بردارید؛ تا دستتان میرسد مرهم زخمهای یکدیگر باشید، سیر خود را بدون توجه به چپ و راست ادامه بده تا به دشمن برسی و آنها را از بلاد یمن آواره کنی و به خواری برگردانی، انشاءالله.
والسلام علیک و رحمة الله و برکاته(1)
بنگرید: از همۀ جهات اجتماعی گذشته، لشگر باید اول ظهر، یا عصر یا غروب یا عشاء برای نماز پیاده شود، نماز را عقب نیاندازد، نه به ملاحظۀ گرمای روز و نه به ملاحظۀ جدّیت در سیر، پرانسیب و مبدأ داشته باشد، بهانۀ این که به منزل برسیم، رفع خستگی بشود، دهان را تازه کنم، مرکبها را زین برداریم، نباید مانع از نماز و وقت نماز باشد.
ای علی که جمله عقل و دیدهای شمهای واگو از آن چه دیدهای
به هر حال جاریه وارد بصره شد، از ساخلوی آنجا به مقدار همراهان ضمیمه کرده، سپس راه حجاز را پیش گرفت تا وارد یمن شد، از هیچکس غصبی نکرد، احدی را نکشت، مرتدّان را، احکام اسلام دربارهشان جاری کرد و از مسیر و
1) (1) بحار الأنوار: 15/34، باب 31؛ الغارات: 431/2.
خط سیر بُسر پرسش نمود.
گفتند: راه دیار بنی تمیم را پیش گرفته، گفت: دیار قومی که خود، خود را نگهداری میکند. جاریه پس از اصلاح یمن و اصلاح پریشانی مدینه و مسیر راه خود، به «حرس» آمده، توقف کرد.
آیا کوفه از انعکاس این خبرها و شایعات مثل دیگ میجوشید؟! یا بسان بیشۀ پر از شیر میخروشید؟!
ملت چگونه قدردانی از زمامدار حق خود میکردند؟!!
سخن امام علیه السلام با مردم کوفه در این وقتها چه بود؟!! واتاب این هیجانها که از اطراف کشور به کوفه منعکس میشد کوفه از خود چه واکنشی بروز میداد؟!!
ابو وداک میگوید: همین که زرار بن قیس وارد شد و علی علیه السلام از پیش آمد، «بُسر» خبردار کرد، امام علیه السلام به منبر صعود کرده، حمد و ثنا خواند.
سپس فرمود: اما بعد: همانا آغاز پریشانی شما و ابتدای نقص شما از همانجا شد که صاحبان خرد و اهل رأی و فکر شما از بین رفتند. آنان که همی ملاقات به صدق میکردند، به عدل میگفتند، دعوت شده اجابت مینمودند من را. والله شما را در عود، و بدو در آشکار و نهان، در متن شب و روز در بامدادان و عصرها همی دعوت کردم، دعوت من جز فرار و ادبار، چیزی بر شما نیفزود، آیا پند و موعظه و دعوت به هدی و حکمت سودی نمیدهد؟!! من عالمم به آنچه شما را راستی راستی اصلاح میکند و کجیهای شما را راست میکند، چیزی که هست من شما را اصلاح نمیکنم با فساد خودم، لیکن اندکی مرا مهلت بدهید، گوئیا شما رامینگرم مردمی بر سر شما آمدهاند که شما را حرمان میدهند، شکنجه
میکنند، خدا آنها را عذاب میکند چنانچه آنها شما را عذاب میکنند، راستی از ذلت مسلمین و خواری دین است که پسر ابوسفیان اراذل و اوباش را دعوت میکند و اجابت میشود و من شما را دعوت میکنم. حالیا؛ که شما خود افضل و گزیدگان هستید، شما به حیلهگری از زیر در میروید و از سر خود باز میکنید این فعال متقین نیست و رفتار خدا ترسان نه. بُسر بن ارطاة به حجاز فرستاده شده. بُسر چیست؟! خدا لعنتش کناد! ای مردم یک دسته غیرتمند از شما داوطلبانه به سوی او بتازید؛ تا او را از راه آمدهاش برانید؛ با ششصد نفر یا افزون روانه شده.
گوید: مردم سکوت کرده، سر به زیر، سخنی نگفتند.
فرمود: چه به شما شده؟! آیا لالید که حرف نمیزنید؟ مسافر بن عفیف گوید: ابو برده بن عوف ازدی برخاست و گفت: اگر تو راه بیفتی یا امیرالمؤمنین علیه السلام! ما به همراه تو روانه میشویم.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: بار خدایا! یعنی به فریاد برس!! چه به شما شده؟ هیچ وقت برای مقال رشد استوار مباشید!! آیا برازنده است که در مثل این گونه امور من از مرکز خارج بشوم؟!! باید در تعقیب این گونه کار، مردی از فرسان شما و بهادران شما که میپسندید برود، مرا سزاوار نیست که مهام کشور و امور بزرگ را. ارتش، پایتخت، خزینۀ بیت المال، ضبط عوائد زمین، قضا و داوری مسلمین، پرداخت حقوق مسلمین را بگذارم، سپس به فرماندهی یک اردوئی بیرون بروم در تعقیب یک اردوئی در بیابانها، در هامونها، در درّهها، در کوهستانها، در بیرون مرکز باشم، به خدا سوگند! این رأی، رأی سوئی بود، والله، اگر امید من به شهادت در برخورد روز جنگ نبود (اگر جنگ مقدّرم شود و آنها را در جنگ
دیدار کنم) مال سواریام را نزدیک میخواستم، رخ از شما برمیتافتم، بار میبستم و از میان شما خارج میشدم و دیگر شما را نمیطلبیدم، تا باد جنوب و شمال میوزد؛ زیرا به خدا جدا شدن از شما راحت نفس و بدن است.(1)
صاحب این رأی سوء را در کتاب نصر بن حزاحم میگوید: عثمانی مشرب بود؛ با آن که در صفین به همراه علی علیه السلام میبود، روابط با معاویه داشت.
جاریة بن قدّامه سعدی; اینجا برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام خدا ما را بیشخص شما مگذارد، فراق تو را به ما ننماید، من برای این قوم کافیام، مرا به سوی آنان روانه کن.
فرمود: مهیای سفر باش، ما میدانیم تو درونی پاک و با میمنت داری، وهب بن مسعود خثمعی به پا خاست و گفت: من برای اعزام کوفه.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: بخوان بارک الله! امام علیه السلام از منبر به زیر آمده، جاریه را خواند، او را امر داد به بصره روانه شود، جاریه از بصره با دو هزار روانه شد، خثمعی از کوفه با دو هزار نفر.
به هر دو تن فرمود: در تعقیب بُسر هر دو بیرون شوید، تا به او برسید، هر جا به او رسیدید کار را با او یکسره کنید، هر وقت به هم رسیدید، جاریه فرمانده کل است در تعقیب بسر بیرون آمدند، در سرزمین حجاز به یکدیگر رسیدند و به طلب بُسر پیش رفتند.(2)
فرمانده سپاه علی علیه السلام «جاریه» سیر خود را بدون التفات به چپ و راست ادامه داده، به هر مدینه و شهری گذر میکرد، عطف توجه نمیکرد و به هیچ حصن و قلعهای نه. تا به بلاد یمن رسید، در اینجا هواخواهان عثمان گریختند و به کوهها رفتند. در این موقع شیعیان علی علیه السلام فراهم آمده در تبعیت جاریه یکدیگر را صدا زدند. از هر طرف امدادی خواسته، بر سر آنها ریختند، تلافی درآوردند و جاریه در تعقیب قوم بیرون رفت، شهرها را واگذاشته، داخل نشد و به هوای بُسر رفت، بُسر از «حضر موت» سردرآورده، وائل بن حجر حضرمی او را دعوت کرده بود، همین که خبر به او رسید که لشگر آمده رفت و راه خود را از طریق «جوف» قرار داد، راهی را که آمده بود واگذارد، این خبر به فرماندهی امیرالمؤمنین علیه السلام رسید، او را تعقیب کرد تا از یمن به کلی بیرون نمود و در سرزمین حجاز با او پیکار کرد، همین که از این کار فارغ شد حدود یک ماه در «حرس» اقامت کرد، در این موقع امیرالمؤمنین علیه السلام ضربت خورد و او بیخبر بود.
از «خبر» بُسر سراغ گرفت؛ گفته شد: در مکه است؛ در تعقیب او رفت، حوصلۀ مردم از بُسر به سر آمده به واسطۀ سوء سریرة بُسر، همین که برمیگشت بدو گلاویز شدند، مردم در آبهای طریق از او کنارهگیری کرده، برای بیرحمی و ستمگری وی فرار کردند. جاریه برگشت تا به مکه وارد شد بُسر از آنجا خارج شده رو به «یمامه» میرفت، جاریه بر منبر مکه قیام کرده گفت: میترسم از آنها باشید که قرآن دربارۀ آنها فرموده:
(وَ إِذا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ إِذا خَلَوْا إِلی شَیاطِینِهِمْ قالُوا إِنّا
مَعَکُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ)1
برخیزید و بیعت کنید.
گفتند: برای کی بیعت کنیم؟! امیرالمؤمنین علیه السلام که کشته شده و نمیدانیم مردم بعد چه ساختهاند؟ گفت: چه خواهند ساخت؟! جز این که با حسن بن علی علیه السلام بیعت میکنند، برخیزید بیعت کنید.
شیعیان علی علیه السلام فرا آمده، اجتماع کرده با او بیعت کردند. سپس از مکه بیرون شده و به مدینه آمد، ابوهریره که نماز بر مردم میخواند متواری شده، رخ نهفت.
جاریه، آمد و به منبر رفت، حمد خدا کرد، ثنا خواند، رسول الله صلی الله علیه و آله را یاد کرد، صلوات بر او فرستاد، سپس گفت: ای مردم! علی علیه السلام از روزی که متولد شده به دنیا آمد؛ تا روزی که خدا او را قبض کرد و روزی که به حشر برمیانگیزد، بندهای از بندگان صالح خدا بود، طبق قدر مقدر زندگانی کرد و به سرنوشت اجل درگذشت، به شماتت کنندگان راه تهنیت نیست. سرآمد مسلمین و افضل مهاجرین و پسر عمّ پیغمبر صلی الله علیه و آله از دست رفته، هله، ای مردم! به حق ذات اقدس یگانه قسم، اگر شماتت کنندهای را از شما بدانم، به ریختن خون او و به جهنم فرستادنش تقرّب به خدا میجویم. برخیزید بیعت کنید با حسن بن علی علیه السلام، مردم برخاسته بیعت کردند.(1)
1) (2) بحار الأنوار: 17/34-18، باب 31؛ الغارات: 434/2.
کلمۀ شماتت بر زبان جاریه جاری شد، شاید از آن جهت بوده که عایشه بعد از شکست جمل در مدینه بوده، شاید آثار شادی و تهنیت در وجنات او و همراهان او هویدا بوده، عایشه در شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام نقدی اندوخته داشت، شبانه از مخزن برگرفت و به شکرانۀ شهادت امام علیه السلام خبر کرده، به مبغضان علی علیه السلام از تیم وعدی پخش نمود، نیز نام غلام خود را برای تجدید نام «ابن ملجم»، عبد الرحمن گذاشت.(1)
«حفصه» نیز در روز حرکت امیرالمؤمنین علیه السلام در تعقیب عایشه و جمل مجلس تفریح و نفرینی زنانه در مدینه به پا کرده بوده. ام کلثوم دختر امیرالمؤمنین علیه السلام بر آنها ناشناس وارد شده مجلس به هم خورد. به هر حال جاریه آن روز را در مدینه مانده، فردا به طرف کوفه رهسپار شد، یکسره آمد تا بر امام حسن علیه السلام داخل شد، دست داد، بیعت کرد و سرسلامتی داد، گفت: چه نشستهای؟! حرکت کن به سوی دشمن پیش از آن که او به طرف تو حرکت کند. فرمود: اگر مردم همه مثل تو بودند لشگر را حرکت میدادم.(2)
جاریه از فغان و نالۀ امیرالمؤمنین علیه السلام، از مردم کوفه بعد از سفر خود آگاه نبود، در غیاب جاریه وقتی که هنوز به یمن نرسیده بود، کارگزاران امیرالمؤمنین علیه السلام از یمن گریخته به کوفه آمدند. بنگرید: جریان چه شد؟!!
«قاسم بن ولید» میگوید: عبیدالله بن عباس و سعید بن نمران گریخته بر
علی علیه السلام وارد شدند، عبیدالله عامل کشوری امام علیه السلام و سعید عامل لشگری او علیه السلام در یمن بودند، صنعاء پایتخت آن کشور مقرّ این دو بود، از جلو «بُسر» خارج شده، وقتی به کوفه وارد شدند که جاریه و لشگر امام علیه السلام رفته بودند و هنوز خبر سقوط صنعاء به دست بُسر به کوفه نیامده بود، به ورود اینها مکشوف شد دو پسر از عبیدالله کشته شده بود که هنوز بالغ نشده بودند. گوید: امیرالمؤمنین علیه السلام را معمول این بود که هر روز بعد از غداة «صبحانه» در موضعی از مسجد اعظم جلوس میفرمود؛ تا طلوع آفتاب تسبیح میکرد، آن روز همین که آفتاب زد، رو به مردم برخاست و از حسرت، انگشتها به کف زد و میفرمود:
جز کوفه نیست که من قبض و بسط میکنم (یعنی مصر رفته، حجاز هم رفت و یمن هم سقوط کرد) سپس شعری خواند.
لعمر أبیک الخیر یا عمرو انّنی علی وَضَرٍ مِنْ ذا الاناء قلیل(1)
جز ته پیالۀ چرکین یا چرب و چرکین نیست که من بر سر آنم، یعنی بر سر آن سلندرم. به جان پدر نیکت. - ای عمرو - و در حدیث دیگر ضمیمه دارد که فرمود: ای کوفه!
اگر نباشی مگر تو با این گردبادها و جوّ طوفانیت، خدا زشتت کناد.
سپس فرمود: الا ای مردم! «بُسر» به یمن سردرآورده و این عبیدالله عباس و سعید بن نمران است که گریزان بر من وارد شدهاند.
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 25، شعر از امیرالمؤمنین علیه السلام.
جز این من نمیبینم که این قوم بر شما غلبه مییابند و بر سرکار میآیند برای اجتماع و همدستیشان بر باطل خود و تفرّق شما از حق خود، به طاعتشان از پیشوای خود و معصیت شما از امام خود، به امین بودن آنها نسبت به صاحب خود و خیانت شما با من «فلان» را والی کردم، خیانت نموده عهد شکست عوائد فئ مسلمین را برداشته به مکه حمل داد «بهمان» را والی نمودم، خیانت کرد عهد شکست و مثل او کرد، اکنون من چنان شدهام که شما را امین نمیدانم، حتّی بر دستۀ تازیانهای!! «علاقۀ سوط» اگر شما را دعوت کنم در تابستان حرکت کنید گویید: مهلت بده گرما از سر ما دست بردارد و اگر در زمستان دعوت کنم گویید: مهلت بده سرما از سر ما دست بردارد. بار خدایا! من ملول از اینان شدهام و ایشان هم ملول از من شدهاند، آنها از من بیزار شدهاند و من از آنان بیزار شدهام، پس به دل آنان کسی به من بده که برای من بهتر باشد و عوض من کسی به آنان بده که برای آنان بدتر باشد، بارالها! دل آنها را مانند نمک در آب ذوب کن.(1)
پیشبینیهای تازۀ امیرالمؤمنین علیه السلام آیا از قیافۀ حوادث تازه است؟! یا از الهام غیب سرچشمه میگیرد؟ الهام ملکوت هم نو به نو میشود، نفس مقدّس هر وقت انزعاج تازهای از قیافۀ جهان بیابد و تکان دیگری بخورد و به غیب فرار کند، بارقۀ برق نوین به او میزند، هجوم مجدّد بلا و تلاطم فتن تازه به تازه، انزعاج تازهای میآورد ولی افسوس!! از وزش برق چنان میبیند که دولت او علیه السلام برچیده
1) (1) بحار الأنوار: 18/34-19، باب 31؛ الغارات: 437/2.
خواهد شد و دولت دشمن تنها به جمعآوری مالیات اکتفا نمیکند، به تمام رژیم وی کار دارد حتّی به بیرون کردن خاطرات خوشی که از امیرالمؤمنین علیه السلام در دماغها هست کار دارد، این پرده تأسفآور است که زمینۀ سبّ او را فراهم مینمایند و دوستانش به درگاه جور باید پناه ببرند تا از افتخار بستگی به وی برهند.
عبدالله بن حارث بن سلیمان از پدرش بازگو کرده که علی علیه السلام فرمود: «این قوم را میبینم که بر شما غلبه مییابند، به تفرق شما از حق خود و اجتماع آنان بر باطل خود، هر گاه بر سر شما امامی و سرپرستی آمد که به عدل در رعیت رفتار میکند و بالسویه تقسیم مینماید، گوش به او بدهید و اطاعت کنید برای این که مردم کارشان درست نمیشود، مگر به پیشوا؛ چه نیکوکار باشد و چه بدکار، اگر برّ و نیکوکار بود به سود راعی و رعیت، زمامدار و کشور هر دو خواهد بود، و اگر فاجر و بدکار بود مؤمن در دولت او خدای خود را عبادت مینماید، آن فاجر هم تا اجل خود کار میکند.
شماها بعد از من یکان یکان دعوت میشوید بر سبّ من و بر برائت از من، هر کس به سبّ دعوت شد بکند حلال باشد و اما تبرّی از من نکند که دین من اسلام است.»(1)
یعنی از سست عنصری شما و از این پیشآمدها معلوم میشود که ما رفتیم و دولت ما برچیده است، ولی شما باید با نیک و بد زمانه بسازید، روزگار که ورق
1) (1) بحار الأنوار: 19/34، باب 31؛ الغارات: 438/2.
را برگردانید البته در پس این پرده، پردۀ غمانگیز دیگری میآورد، تنها اکتفا به جمعآوری مالیات شما و تهی گذاشتن دست شما نمیکند، به تمام رژیم من کار دارند. حتی به بیرون کردن خاطراتی که از من در دماغها و در در یادها هست نیز کار دارند. از تیرگی زمان بعد، آیا این تأسفها و حسرتها چقدر؟ و تا چه پایه؟ خاطر علی علیه السلام را آزار، بلکه فشار میداد. خدا دانا است، و علی علیه السلام تا کجا تسلیم است؟! از همین کلمات معلوم میشود.
راه میدهد به دوستان کوفهاش که «سبّ» او را بکنند میگوید: روزگار، کار شما را به درگاه جور چنان میکشد که یاران من که باید تاج افتخار به سر بزنند از بستگی به من آن قدر بایدشان تخفی کنند که «سبّ» مرا هم بکنند علی علیه السلام راه میدهد که بکنید، فحش مرا بدهید، ولی تبرّی نکنید که من از دین بیرون نبودهام.
آیا قلب رئوف علی علیه السلام که مثل قلب مادر است به حال خاندان خودش که چهها باید بکشند چون است؟! در پس این پردۀ غمانگیز، چه پردههای غمانگیز دیگری خواهد آمد؟! آیا کوفه را با عدالت و اعتدال و میانهروی اداره نمیشد کرد.
مسلم بن عقیل علیه السلام هم قویتر از امیرالمؤمنین علیه السلام نبود، ولی از کوفه برای شروع، نقطهای بهتر در کار نبود تا مقدّرات آسمانی و مافوق آن چه کند؟!
گوید: این نالۀ جانسوز علی علیه السلام که در دل کوه هم رخنه میکند، در دل هوشیارانی از یاران اثر کرد، به تلافی سهلانگاریها قدم پیش نهادند. ابوعبدالرحمن سلمی گوید: مردم یکدیگر را ملاقات کردند، همدیگر را ملامت
نمودند. حزب شیعه رفتند، یکدیگر را دیدند، اشراف مردم به دیدار یکدیگر در آمد و رفت شدند، بعد اجازۀ دخول از امیرالمؤمنین علیه السلام خواستند و گفتند: یا امیرالمؤمنین علیه السلام انتخاب کن مردی را از ما و به همراهی وی اردوئی در تعقیب این مرد متجاسر بفرست تا شرّ او را کفایت کند و ما را برای امور دیگری که در نظر داری امر بده، چیزی ناپسند خاطر خود نمیبینی تا مادامیکه ما با تو یار یکدیگریم و تو در مصاحبت ما هستی.
امام علیه السلام فرمود: من مردی را به صدد تعقیب این متجاسران فرستادهام؛ برنمیگردد تا یکی از آنها دیگری را نکشد یا او را دور میکند میراند ولیکن شما استقامتی بورزید در خصوص جنگ با اهل شام، این کاری که به شما امر میکنم و صدا میزنم.
سعید بن قیس همدانی برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام به خدا قسم! اگر ما را امر کنی که پیاده و پابرهنه به قسطنطنیه به ارومیه برویم، بدون عطاء و بدون نیرو و قوا، مخالفت تو را نمیکنیم، نه من و نه مردی از قبیلۀ من فرمود: صدق میگویی و صدق میگویید، خدا جزای خیر به شما بدهد، سپس زیاد بن حفصه و وعلة بن مخدوج برخاسته هر دو تن گفتند: ما از شیعیان تو هستیم که معصیت تو را نکرده و مخالفت تو را نمیکنیم. فرمود: آری، شما چنینید. پس تهیه ببینید برای غزوۀ شام.
مردم گفتند: سمعاً و طاعةً - پس امام علیه السلام معقل بن قیس ریاحی را روانه کرد
تا مردم جنگی را از سواد به کوفه روانه کند، بود تا امیرالمؤمنین علیه السلام شهید شد.(1)
سخنان شکوهآمیز امام علیه السلام را راجع به غارت «بُسر» و سقوط یمن (نهج البلاغه با اضافهای دارد)
گوید: از خطبۀ دیگر او است. وقتی خبرها به تواتر رسید که اصحاب معاویه بر بلاد استیلاء یافتهاند و دو تن کارگزار لشگری و کشوری وی (عبدالله بن عباس - و سعید بن نمران) از یمن از جلوی بسر بن ارطاة گریخته و بُسر بر یمن غلبه یافت. امام علیه السلام به آزردگی به سوی منبر قیام کرد، از سستی اصحاب و سنگینی برای جهاد و مخالفت آنها با رأی وی نالید.
و فرمود: جز کوفه در حوزۀ من نمانده که من آن را قبض و بسط میکنم. ای کوفه! اگر فقط و فقط تو باشی، آن هم با این وضع که گردبادها در تو طوفان آسا همی وزد، خدایت به زشتی رخسار مبتلا کند که از نظرها بیفتی، پس تمثل به شعر جست:
لعمر أبیک الخیر یا عمرو انّنی علی وَضَرٍ مِنْ ذا الاناء قلیل
قلیل یعنی به جان پدرت قسم است ای عمرو که من بالای این ته پیالۀ اندک سلندرم(2)این طور خبرم رسیده که «بُسر» به یمن سر درآورده؟!! به خدا سوگند! گمان میبرم که این قوم بر شما غلبه یابند به واسطۀ:
1 - اجتماع آنان بر باطل خود و تفرقۀ شما از حقّ خود.
2 - سرپیچی شما از امام خود در راه حق و اطاعت آنها از امام خود در راه باطل.
3 - امین بودن آنها نسبت به صاحب خود و خیانت شما به سالار خود.
4 - به درستکاری آنان در داخلۀ خود، و خرابکاری شما نسبت به داخلۀ خود؛ من اگر یکی از شماها را امین بر کاسۀ چوبینی قرار داده، آن را در تحت نظر او بگذارم، ترس آن دارم که دستۀ آن را، یا بند چرمین آن را بردارد و ببرد، بارالها! من از آنان ملول شده و آنان از من ملول شدهاند، من از آنها افسرده و آزرده شده و آنها از من افسرده و آزرده شدهاند، پس به عوض آنها به من بهتری بده (مراد دیدار پیغمبر صلی الله علیه و آله است پس از مرگ یا همانست که در ذیل میفرماید: سواران چابک) و بدل من به آنها بدتری بده (مراد معاویه و کارکنان او است) (روایت شده که همان روز دعای امام علیه السلام؛ حجاج بن یوسف به دنیا آمد یا اندکی بعد از آن) (و رفتار حجاج با اهالی کوفه معلوم است)
بارالها! قلوب آنها را طوری که نمک در آب حل میشود ذوب کن، هان! به خدا قسم! من دوست دارم که به جای همۀ شماها، هزار سوار از قبیلۀ بنی فراس بن غُنم برای من میبود که هر وقت آنها را صدا میزدی مانند برق به سرعت میآمدند.(1)(به مضمون فوق، شعری خواند.(2)
این چهار علت که برای غلبۀ عنصر خطر، و پیشرفت کارکنان معاویه و
مغلوب شدن هواداران حق و عدل فرمود، در سلسلۀ علل و معلول امور، علل حتمی پیشرفت اجتماعی ملل هستند، اجتماع قوا و همم، اطاعت مافوق، امین بودن نسبت به کارهایی که به عهده است، درستکاری نسبت به داخله و به کارهای زیردست، در آن طرف و به عکس در اینها تفرق و پراکندگی، نافرمانی از مافوق، خیانت ورزی، خرابکاری در داخله، از این طرف، هر دو در نوامیس طبیعت از عوامل حتمی جزمیاند، آنها وسیلۀ تقدم و اینها وسیلۀ تهدّمند، بحثی در این نیست، بحث در این است که منشأ این ادبار و نکبت در کوفه چه بوده؟ منشأ اینها همه همان طوفان آراء است که فرمود: گردبادت میوزد. آیا مراد امام علیه السلام گردبادها و طوفانهای خاکی است که طبیعی عرصۀ بلاد است یا طوفانهای آراء و اهواء و میول است؛ زیرا دستهای هواهاشان با بنی امیه بود، عنصر خطر بودند و دستۀ غالبه با علی علیه السلام و عدل بودند که با دستۀ بنیامیه در ستیز و به حمایت حقوق حقّ قیام کرده، کمر بسته بودند؛ قوۀ اینها شدید و تلاش اینها برای رهانیدن مردم از خط فوق طاقت، عناصر اصلی اینها سرداران رشیدی بودند، در حقیقت به نجات عالم میکوشیدند، دستۀ دیگر: خوارج بودند که افراطی و تند و دیوانه و گستاخ و با هر دو دستۀ پیش در ستیز بودند، دستۀ رابعی دیگر: منفعتجو بوده، نه یک جهتی به این طرف و نه به آن طرف، بلکه به هر طرف ضمیمه میشدند و باقی ماندۀ مردم به واسطۀ ضعف نفس دچار تجارب و کشمکش آرای این و آن بوده، به یک حال ثابت نمیزیستند، هر طرف باد میوزید آنها را بسان پر کاه به این سو و آن سو میپرانید، انبوهی از خلق به یکی از این دواعی به شدّت و انبوه دیگر به داعی دیگری، آن هم به شدّت متحرک
شده، در هنگام رسیدن به یکدیگر طائفه ثالثی و انبوه دیگری به آنها برمیخورد و چهارمی از سوی دیگر به شدت میوزید، از تقابل آنها با یکدیگر قواشان به دفع یکدیگر میکوشید. نمیتوانست او را بخواباند و از برابر براند تشکیل حالت «گردباد» را میداد، (اعصار و اعاصیر) کوفه شاید همین باشد که جماعات به اصطکاک به رخ یکدیگر میایستادند و از اثر آن طوفانی برپا میشد، کوفه از این قرار کانون طوفانهای سیاسی و محل انقلاب فکری بوده است و بدین معنی انقلاب جوّی داشته، نه به معنی خاک و خاشاک طبیعی عرصۀ آن.
مقصود امام علیه السلام از ذکر کوفه با این وضع ناهنجارش این است، گوید: چیزی که به دست ما مانده است تنها همان کوفه است که در تصرف ما است وگرنه باقی جاها تصرف شده، حواشی بلاد هم بیاهمیتاند یا نفوذی کاملا در آنها نداریم، بلاد عمده مثل یمن و مصر از دست رفته، این کوفه هم دچار هبوب «اعصار» هاست.(1)
اعصار، گردبادی است که گرد و غبار زا در یک تنورۀ خاک و خاشاک و غبار عمودوار از سطح زمین به آسمان میبرد، یا هر بادی که غبار زیادی به همراه آورده و درهم فشرده است.
به نظر میرسد: مراد گردبادهای طبیعی صحنۀ آن عرصه و بیابان آن نیست، بلکه کنایه است از آن که مزاج دین و فکر و روحیهشان در انقلاب است، زد و خوردهایی در صحنۀ دماغ مردم و در عرصۀ اجتماعات کوفه در جریان است که
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 25.
از مهبّ دماغ رؤسای شقاق به طور مختلف برخاسته میشود، مناطق هوا انگیز هم به آنها مدد میدهد، مردم ضعیف را مثل خاشاک و ذرات خاک متحیر و سرگردان میچرخاند و درهم میفشرد، کوفه میدان آن انقلابات شده بود، چنانکه دیدید، خوارج گستاخ به نام «شراة» یعنی فداکاران راه دین، دوازده هزار شمشیر به رخ امام علیه السلام خود میکشیدند و لابد هر واحدی از اینان دوازده نفر دیگر را مضطرب و حیران و سرگردان مینمودهاند؛ حتی دیدید که سران سپاه امام علیه السلام برای جنگ با خوارج به عقب کشیدن وا میداشت به نام سرکشی به املاک و دهات و سرگرمی به اصطبل و اسب عقب میماندند و حزبی دیگر به نام خون عثمان اغفال شده بودند، از هیجان مبدأ خونین مایه فکری داشتند، کسانی هم مانند ابوموسی اشعری به فکر زنده کردند خانوادۀ عمر و حمایت از بیت آنان میکوشید، حزبی دیگر به حمایت از عایشه مفتون میشد، انگشتهای سیاسی هم هزار گونه با افکار بازی میکرد، در نتیجه به گاه پس از گاه، طوفان در کوفه برپا میشد، بلکه دائم قوای آن حوزه به هم میپیچیده به سر و شانه هم بالا میرفتند بدون آن که پیش بروند، گردباد هم این چنین است که طوفان از چهار سو به شدت میوزد، به همدیگر میرسد به واسطۀ تکافؤ قوا، تودههای خاشاک به هم خورده، به سر و کلۀ یکدیگر بالا میروند، قواشان متکافی شده، از پیشرفت محروماند. امیرالمؤمنین علیه السلام آنها را رو به پیش میبرد، چند قدمی پیش نرفته، برگشته به جان یکدیگر میافتادند و چونان گردباد به یکدیگر گلاویز میشدند، به خود ور میرفتند به یکدیگر پیچیدگی مینمودند، جامعهای مانند مار، خود را با دم نیش خود میزد.
کلمۀ «اعصار» که در این خطبه است، همان گردبادها است و بهترین تعبیر برای وضع آشفتۀ کوفه، و شهرهای واژگون شدنی است. مبادی فکری در خودشان مختلف، از بیرون هم بادهای قوّی تند به آنها میوزید، انگشتهای سیاسی آنها را به خود هم مشغول میکرد، همین جهت که قوای آنها صرف خود میشد، راه باز میکرد که معاویه میتوانست «بُسر بن ارطاة» را به تاراج شهرها و کشورهای دوردست مانند مدینه، مکه، طائف، نجران، یمن، و شهرهای بین راه بفرستد؛ زیرا عاصمه، به خود سرگرم و مشغول بودهاند، همۀ اجتماعات آشفته که به خود گرفتارند همین طورند، دشمنشان هر گونه دستبردی به آنان میزند و آنها نمیتوانند جز سرافکندگی از خود بروز دهند، همان نفرینی که امام علیه السلام برای جبهه و رخسار کوفه کرد، قضای عادلانۀ آسمانی آنها است، امروز پریشانی عرب را به این خوی، از زبان سیاسیین روز میشنوی، آنها هم به قبیحترین تعبیر از آن تعبیر میکنند.
این گفته از کلنل «لورانس» معروف است که گوید: عربها مانند رملهای صحرای عربستان هستند، همانطوری که باد و طوفان رملها را به هر طرف میبرد اشخاص نیز میتوانند این مردم را به هر طرف که میخواهند سوق دهند.
این خاصیت نژادی و تربیتی عربها را دیپلماتهای انگلیسی نیکو تشخیص دادهاند، از ژنرال تونشند انگلیسی، این کلمه به یاد مانده، وی در جنگ جهانگیر عالمی اول، در کوت العماره، خودش با قوا اسیر ترکها شد.
سردار فاتح اسلام امیرالمؤمنین علیه السلام قبل از تشخیص اینها، همین را تأیید میکند، هبوب اعاصیر و گردبادها از همان رملها است که باد «نوبه به نوبه»
آنها را به هر سو میبرد.
در این گونه اجتماعات برای کارهای خیر جز ته پیالهای نمیماند؛ زیرا باقی قوای افکار و تدابیر دماغ و تواناییهای اقتصادی، همه صرف هیجانهای بیمصرف خواهد شد و مردی که به قصد خیر برخیزد متحیر و سلندر خواهد شد؛ از این اصل اجتماعی (تفرقه بیانداز و هر چی خواهی کن) یعنی آشفتگی حوزۀ مرکز همۀ غارت بیرون و چپاول اطراف برمیخیزد؛ زیرا طبقهای جاسوس دشمن بیرونی و دیده او و عین او خواهد شد، اطلاع میدهند، داخله هم به خود سرگرم است.
و طبعاً در این گونه اجتماعات امانت و اعتماد و اتکائی نیست؛ زیرا هر کدام به هوای مخصوصی سرگرمند. اختلاس و رشوه فراوان خواهد بود، قدح دست کسی و قاشق دست دیگری خواهد افتاد، بلکه قاشق و قدح هر کدام خودشان دستهاش به دست کسی و سرش به دست ثالثی خواهد بود، لابد در این آشفتگی دیگ آش را دیگری برده و خورده است، آن یک فقط قاشقی به انتظار آش به دست میدارد و آن دگر دستهاش را به انتظار کاسه، هر کدام مدتی با آن دلخوش است و پس از برههای مأیوس برمیگردد، تحصیل کردههای این گونه محیطها، با اشتهایی تمام دستۀ قاشقی به دست آورده، تصدیق و گواهینامهای تحصیل کرده و گاهی میزی و مبلی، با تلفن و زنگی تهیه نموده و به انتظار نشسته که ناگاه خبر شده، رتبه و مقام و دیگ آش را دیگران برده و خوردهاند. مفاسدی که برای دول منحطّه «فوضوی» هرج و مرج - در کتاب افلاطون «جمهوریت» ذکر کرده، همه را دارد.
طبعاً قدرت از دست این مردم خواهد رفت، مصلحان اجتماعی از زمامداری خسته شده کنارهگیری میکنند و طبقات اشرار بر سر مردم مسلط شده، نفس را از مردم میگیرند؛ از این لجنزار تولید، دولت پر مفسدۀ مستبدّ که افلاطون گوید: آخرین حد شرارت دول است (مانند معاویه، حجاج بن یوسف، زیاد بن ابیه، مغیرة بن شعبه) خواهد شد، همین است که امام علیه السلام دعا و نفرین کرد، امام علیه السلام از خستگی خود برکناری خود را خواست. طبعاً از برکنار شدن مصلح بمانند تبخیر مواد لطیف دریا، باقی مانده شور و تلخ خواهد شد.
این همان اصل اجتماعی است که در طرز تولید دول منحطه میگویند، چون دول از یکدیگر تولید میشوند، گویند: دولت صالحان که از بین رفت؛ دولت اشرافی طموحی «حکومت نظامیان» به کار آید و آن که رفت؛ دولت «سرمایهداران» که طبقۀ مخصوصی است و آن که رفت دولت «فوضویت» و آنارشیسیت و خودسری آمده و آن که رفت؛ به جای آن، کار به دولت خطرناک «مستبدّ» میکشید. کتاب افلاطون هم در انحطاط دول چنین گوید که تولید دول به طور قهری است.
بنابراین اصول اجتماعی تطبیق حال کوفه، سهل و تطبیق حال هر جمعیت آشفته که گردبادها در صحنۀ آن هست سهل است، این خطبه از جنبۀ اصول اجتماعی ارباب عقول را مسخر میکند، چنانکه از جنبۀ بلاغت ادیب را زنده و از جنبۀ حماسه و غیرت افروزی نظامیان ارتش را حیات میدهد، خاصه آن جمله که تمنای هزار سوار از «بنی فراس بن غنم» میکند.
وجود بطل «کان حرارت» است، به جمعیت او روح میدهد؛ یک تن او بهتر
از هزار است.
چه یک مرد جنگی به از دشت مرد چه یک مرد جنگی به از صد هزار
بالاتر از قوۀ مردعزم و آهنین قوهای نیست، مگر قوّت مبانی اجتماعی که به واسطۀ آن همه نسبت به فرماندۀ خود امین باشند و در فکر صلاح و در رشتۀ انتظام باشند، قوت رابطۀ اجتماع به جای قوۀ قهرمانی فردی افراد است. امروز و هر روز، و آن روز، در کوفه، در کشورهای اسلامی و در مدارس نظام، احتیاج به مبانی تربیتی اجتماعی از قبیل امانت عمومی، نیت صلاح عمومی، مایل بودن به اجتماع و اطاعت از وظیفه، بیشتر از قوۀ قهرمانی افراد است، یعنی اینها کارگرتر است. یک تن قهرمان یا چندین تن قهرمان زور و بازو، جای گیر اجتماع این قوای انبوه نخواهد شد.
ولی طرفداران «ابطال» معتقدند که تولید این قوای اجتماعی در جامعه از وجود «ابطال» خواهد صورت گرفت. بنابراین اصل که منشأ تغییر جهان و تاریخ و تحوّل آن رجالیاند که آنها محیط را میسازند، قوۀ آنان قویتر از این قوای اجتماعی بوده، مولّد آن است به حقیقت.
مبحث مشکلی است که آیا قوۀ انبوه تودۀ اجتماع تواناتر و نیرومندتر است یا قوۀ قهرمان؟
این مقایسه مشکل و محاکمۀ بین این گونه دو نیرو، تأمّل زیادی لازم دارد، ولی شما قبل از مقایسه لازم است فرق بین کلمۀ «اجتماع» را با کلمۀ «جماعت» در نظر بگیرید، اجتماع عبارت است از: همآهنگی جمعیت برای انجام مقصد واحد و هدف واحد مانند این که کارگران یک کارخانهای را مینگرید؛
صبحگاهان صدها یا هزارها رو به کار میروند، در این صورت رو به اجتماعاند و از اثر کارشان توجه اجتماعشان مکشوف میگردد، در این صورت قوی و نیرومندند (این بحث میماند که قوۀ اجتماع آیا قوۀ مجموع و مجموع قوا است یا از اثر اجتماع رو به ازدیاد میرود و مضاعف از مجموع قوا است) به هر حال جمعیت کارگران وقتی به عکس رو به تفرقه میروند مثلاً: شامگاهان که از کارخانه به خانه میروند جماعتند نه اجتماع، قوۀ آنها نیرومند نیست، پخش است در افراد و در مقاصد بیحدّ، با آن قوه هیچ کار اجتماعی انجام نمیگیرد، هر کدام از کوئی سر در میآورند و از کوچۀ خود سراغ او را باید گرفت، با این توضیح متوجه خواهید بود که قوۀ اجتماع قویترین و نیرومندترین قوا است، از قوۀ رستم و اسفندیار قطعاً پرزورتر است، قوۀ هزار نفر از «بنی فراس بن غنم» که به قوۀ فردی نبی صلی الله علیه و آله یا ولی علیه السلام افزوده گردد، او را قویتر از قوۀ فردیش میدارد، قوۀ هر نبی صلی الله علیه و آله و هر ولی علیه السلام نیازمند به کمک آنان است، مگر آن که بخواهد از طریق معجزه کاری بکند، امور خارق العاده حساب جداگانهای دارد، غیر از نظام قوای اجتماعی که ناموس عمومی است، مادامی که پیغمبری یا ولیی بخواهد با نظام قوای اجتماع، بشر را به رشد برساند، باید مردم به یاری او قیام کنند، قوهای مثل مسلم بن عقیل علیه السلام هر چند طرف مقایسه با قوۀ قهرمانان شاهنامه و ادیسا نباشد، اما وقتی از فقد امانت عمومی و عصیان جامعه برابر وظیفه، علی علیه السلام نالان است و میفرماید: حتی از قدح بند آن و تسمۀ آن را میدزدند و همگی به فساد داخلۀ جامعۀ خود میکوشند. مسلم رشید چه کند؟! قوۀ او که بیشتر از قوۀ علی علیه السلام نیست، زمامدار خیر در برابر قوۀ اجتماع تا
حدی اظهار عجز میکند، مرگ خود را از خدا میخواهد، تحیر خود را اعتراف میکند، آیا وقتی که از فقد امانت حتی از قدح و از سوط، بند و علاقه آن را بدزدند، همگی افساد جامعه را بجویند، همه عصیان از وظیفه را پیشه دارند، جمیع افتراق از هدف را بخواهند کاری به نیروی او پیش میرود.
مسلم بن عقیل علیه السلام مواجه و روبرو با یک همچو جمعیتی است که کوفه نام او است، کوفهای که قویترین زمامداران جهان را دچار اشکال کرده، مانند علی علیه السلام را که فاتح فتوحات است و جز فتح در جبهۀ پرچمش نیست حیران نگه داشته، مسلم حق بین حق دارد مرگ را پیش رو ببیند، ولی حسین علیه السلام هم حق دارد مأیوس از قیام و نهضت نباشد، ما هم نباید مأیوس باشیم، اگر رستم نداریم نباید مأیوس بنشینیم؛ زیرا قویتر از رستم ممکن است تولید گردد، نه به آن معنی که رستم را در قرن بیستم مقابله کنیم با هنر اکتشافات قرن بیستم، بلکه قوۀ اجتماع قابل تولید است، امین شدن افراد قابل تولید است، اطاعت از وظیفه قابل تولید است، تبدیل نبات از فساد به اصطلاح قابل تولید است. سخن کوتاه، قویترین قوا قابل تولید است، اطوار بد زمانه بر سر یک شهر مثل کوفه همچون فشار بیست سالۀ معاویه کاری کرده بود که ممکن بود آن را هشیاری داده باشد، برای تبدیل از فساد به صلاح و تولید قوای جدید مهیا کرده باشد، پس حسین اسلام علیه السلام اگر در موقع این نهضت قوای نیرومند کوفه را به همراه ندارد و ذخائر اسب و اسلحه کوفه و سایر ذخائر دولت علی علیه السلام را از طبقات رجال مخلص را فاقد است؛ معهذا نباید مأیوس باشد، تولید رستم و اسفندیار و قهرمانی مثل جاریه و قیس بن سعد و سعید بن قیس ممکن نباشد، تولید اعظم قوا که قوۀ اجتماع است
ممکن است، همین قوۀ اجتماع در زمان نهضت بنی عباس درخت تنومندی چونان بنیامیه را از بیخ درآورد.
مورچگان را چو فتد اتفاق شیر ژیان را بدرانند پوست
پشه چو پر شد بزند پیل را با همه تندی و صلابت که اوست
تفوق علی علیه السلام بر مشکلات بیحدّ کوفه، یکی از مباحث تماشایی اجتماع است، نهایت امر آن که صلاح علی علیه السلام نبود که در سیاست داخلهاش، کوفه را به خونریزی و گردن زدن علاج کند و در سیاست خارجهاش پیشرفت امور کشوری خود را روی پایۀ غارت و تهدید بنهد و تکلیف او نبود که به طور معجزه خلق را پیش براند، خلق باید خود باشد خود برسند، نظامات اجتماعی را بفهمند، نوامیس حاکمۀ در جهان را سررشته بجویند، تا بفهمند اجتماع و اطاعت و امانت، و اقدام به اصلاحات داخلی، سررشتۀ نوامیس کون است، برای اجتماعات، ضامن بقاء است، نشانۀ بلوغ ملت و رشد اجتماعی او است، تا رشتۀ امور را خود به دست بگیرند و همیشه باقی باشند. کودک را نشاید که تا دوران آخر شیر از پستان بخورد. رجال هر کشوری که این اصول اجتماعی را نشناسند و رجال هر دولتی که اتکالی بار آمده و زیر سایۀ بلندپایۀ سرپرستان خود طفیلی زیسته باشند، طبعاً دارای اندیشههای کودکانه بوده، بالغ نشدهاند، هر چند شاخسار بلندی دیری بر سر آنها بپاید و به سن هفتاد و هشتاد سالگی هم برسند، باز غالب همم آنها مانند بردگیان در حدود رقابتهای زنانگی است.
تباً لدهرٍ رجالهم صبیان کبار
حلوم الاطفال عقول ربّات الحجال(1)
علی علیه السلام به سرپرستی خود گرفتار چنین مردم بود، نالهاش از این گونه فکرهای کودکانه بود، ولی با این همه نالهها، باز رائد عقول «علی علیه السلام» از این کودکان مردانی ساخت و تفوّق بر مشکلات زمانه یافت، البته این مشکلات در کار بود و هست، بزرگترین عقدۀ تربیت این است که: فکرهای کودکانه مرد گردد، خود رها کند، حق بپرستد، نظام اجتماعی بفهمد، رشد اجتماعی داشته باشد، به صلاح اجتماع بیشتر از خودپرستی اعتبار دهد، خود فدای حق کند و پا به پای ملوک فردوس قدم بردارد، از برکت همت علی علیه السلام اینها شد، اینها شد!!! که از هنر اعجاز بالاتر و بزرگتر و مهمتر است. مبادا گمان کنید مبادرت عرب به کشورگیری قبل از سرپرستی علی علیه السلام کشف از این گونه علوّ مردانگی میکند، نه معلول تشویق به غارت و چپاول بود، همان که سپاه معاویه داشت و سپاه علی علیه السلام نداشت، حملۀ عرب به جهان را من معلول تنها شجاعت و کمال مردانگی عرب نمیدانم.
هر چند گوستاولون گوید: تاریخ در فتوحات عادلتر از عرب ندیده است، من میگویم: قدرت تربیت و معنویات آل علی علیه السلام را از میان برداری، عرب تنی است بیقوۀ عاقله. هوشی که از این کانون بر سر و جمجمۀ عرب آمد، هشیاری تازهای داد، مجدداً نهضت کردند، کار عقل، آگاهی تدریجی است تا مادامی که همۀ
1) (1) معانی الاخبار: 310؛ الکافی: 6/5، باب فضل الجهاد، حدیث 6.
اجتماع بفهمند و هوش همه، هوش یکی گردد، کار زیاد میخواهد و سپس تا مادامی که هوش همگانی بر طبیعت غرایز و حکم عناصر دیگر غلبه یابد، بسی مدت زیادتر. بین اراده تا عمل فاصله زیاد است؛ زیرا غرایز به استقرار جلوی اراده را در عمل میگیرند، عوائق بیرونی هم گردنههایی پدید میآورند، گذشته از آن که تا مادامیکه هوش بتواند حکومت در همه بیابد و اراده را در همه حیازت کند، خود فاصله زیاد دارد.
هزار سال بود تا به شهر حیوانی هزار سال دیگر تا به شهر انسانی
اکنون که همای نبوت، بر فراز شهر طوفانی کوفه سایه افکنده، باید بکوشد عاقلۀ جمعیت را تقویت کند، هوش را از آلودگیها به در آورد، هشیاری پخش کند.
فرقد بجیلی گوید: شنیدم از علی علیه السلام میفرمود: ای معاشر اهل کوفه!! چه میپندارید؟!! به خدا من شما را با «درّهام» که سفهاء را با آن تادیب میکنم زدم، ندیدم که دست بردارید (یعنی از کارهای خود)؛ سپس شما را با تازیانهام که به آن اقامۀ حدود میکنم زدم، ندیدم هراسی داشته باشید؛ باقی نمانده مگر شمشیرم که گردن بزنم، من به اذن خدا میدانم آن که شما را راست میکند، ولیکن دوست ندارم که من به این کار اقدام کنم! عجب است از شما و از اهل شام، امیر آنان معصیت خدا میکند، آنان اطاعتش میکنند، امیر شما اطاعت خدا را میکند و شما نافرمانی او را میکنید. اگر بگویم: برای مبارزۀ با دشمن کوچ کنید میگویید: سرما نمیگذارد. آیا میپندارید که دشمن این سرما را حس نمیکند چنان که شما حس میکنید ولیکن شما شباهت بدان قومی دارید که
پیغمبرشان صلی الله علیه و آله به آنها گفت: کوچ کنید در راه خدا.
کبرایشان گفتند: در این گرما کوچ نکنید.
خدا به پیغمبرش صلی الله علیه و آله فرمود: بگو آتش سوزان جهنم داغتر است اگر در فهم زیرک باشید.
ای معاشر اهل کوفه؟! والله باید بر قتال دشمن صبر کنید؛ یا خدا مسلط میکند بر شما قومی را که شما نسبت به حق از آنها اولیترید: البته شما را عذاب میکنند، خدا هم آنها را عذاب مینماید؛ یا به دست شما یا به آنچه بخواهد از پیش خودش. آیا از کشته شدن به شمشیر میگریزید؟ برای مردن در رختخواب گواه و آگاه باشید. من شنیدم از پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمود: مردن در رختخواب سختتر است از ضربت هزار شمشیر.
جبرئیل علیه السلام مرا به این خبر داده. این جبرئیل علیه السلام است که پیغمبر صلی الله علیه و آله را به آنچه شنیدید خبر میداد.(1)
مسیب بن نجبه فزاری گوید: شنیدم از علی علیه السلام میفرمود: من از این هراس دارم که این قوم، دولت را بر شما بگیرند. به طاعتشان از پیشوایشان و نافرمانی شما از پیشوایتان. به ادای امانت آنها و خیانت شما، به صلاح آنها در سرزمین خود و با فساد شما در سرزمین خود. حتی تا آن که دولت آنها طول میکشد و حتی آن که هیچ محرم خدایی و حرامی را فروگذار نمیکنند که حلالش
1) (1) بحار الأنوار: 50/34، باب 31؛ الغارات: 27/1؛ شرح نهج البلاغه: 195/2.
نشمرند، حتی آن که هیچ خانۀ مؤین(1)یا گلین نمیماند که جور و ظلم آنها داخل آن نشود تا از شیون گریهکنندگان، یکی گریه بر دین خود و دیگری گریه بر دنیای خود میدارد و حتی آن که کسی از شما نخواهند گذاشت، مگر آن کس که به دنیای آنان نافع بوده یا ضرر نداشته باشد، حتی آن که نصرت کسان شما از آنان روی آزادمردی نخواهد بود، مانند بردگان خواهد بود که در وقت حضور اظهار اطاعت میکنند و گاه غیاب ناسزا میگویند، سپس اگر شما را خدا عافیتی داد، قبول نموده بپذیرید.(2)
به اسناد خود از ابی حازم بازگو کرده گوید: شنیدم علی علیه السلام میفرمود: ای معشر مسلمین!! ای زادگان مهاجرین!! کوچ کنید برای مبارزۀ پیشوایان کفر و بقیة السیف احزاب، و مباشران شیطان؛ کوچ کنید برای مبارزۀ کسی که جنگ او و مقاتلۀ او بر سر خون حمال الخطایا است،(3)به حق آن کس که دانه را شکافته و جان آفریده، او وزر و وبال خطایای همه را تا روز قیامت به گردن دارد، بدون آن که از گردن خودشان چیزی از وزر و وبال کم شود.
ابراهیم گوید: این گفتۀ امیرالمؤمنین علیه السلام را علماء روایت کردهاند.(4)
کافی در روضه از سلیم بن قیس هلالی بازگو کرده که: امیرالمؤمنین علیه السلام در
خطبۀ مفصلی از خطرهای مستقبل آتیه اسلام، مردم را تهدید کرد که با سست عنصری و سهل انگاری شماها کار در طلوع هواپرستها به جاهای سخت میرسد تا رجالی نا اهل کارگزار رجالی میشوند، اینجا است که شیطان بر اولیای خویش سوار میشود و نجات فقط کسی را خواهد بود که به سابقۀ مقدّرات سرنوشت نیکی از خدا دارد وگرنه همه گرفتار، همه مبتلا، همه سر به گریبان، همه مفتون خواهید بود.
فرمود: من شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله که میفرمود: حال شما چسان است؟!! وقتی که فتنهای فرا گیرد شما را که کودکان را پیر و پیران را زمینگیر میکند، از جریان متوالی کم کم مردم به آنها خوی میگیرند، آنها را مثل قانون اتخاذ میکنند که هر وقت به تغییر آنها اقدامی بشود سر و صدا بلند میشود. سپس بلیۀ بیشتری روآور میگردد، ذراری اسیر میشوند، در «هاون» زمانه و فتنۀ آن کوبیده میشوید چنان که آتش هیزم را درهم میشکند، و چنان که آسیا تفالهها را خرد میکند، برای غیر خدا تفقه میکنند، برای غیر عمل تعلم مینمایند، دنیا را به عمل آخرت میجویند.
سپس امام علیه السلام رو به جمعیت کرد؛ حالیا که پیرامون وی از رجال خاندان و مخصوصان و پیروانش بودند.
پس فرمود: والیان پیش از من اعمالی را عمل کردند که با رسول خدا صلی الله علیه و آله خلاف بود، آن خلافها عمداً شد، عهد پیغمبر صلی الله علیه و آله را شکستند، سنت او را تغییر دادند، اگر من مردم را وادار کنم بر ترک آنها و آنها را به مواضع اصلی آن فرو آرم و به آن چه در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده برگردانم، لشگرم از پیرامون من
پراکنده میشود تا من میمانم با عدۀ اندکی از شیعیانم، آنان که فضل مرا شناخته، فرض امامت مرا از کتاب خدا و سنت پیغمبرش صلی الله علیه و آله دانستهاند. آیا اگر امر دهم «مقام ابراهیم» را به موضعی بنهند که رسول خدا صلی الله علیه و آله نهاده بود، اگر فدک را به ورثۀ فاطمه علیها السلام برگردانم، صاع وکیل رسول خدا صلی الله علیه و آله را به آن چه بود برگردانم، و قطائعی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به زمرۀ مردمی واگذار کرده بود که تا کنون برای آنان امضاء نشده و انفاذ نگردیده، اقطاع کنم و اگر خانۀ جعفر علیه السلام را به ورثهاش برگردانم و از مسجد منهدم نمایم؛ قضاوتهایی که به جور در آنها قضاوت شده است به هم بزنم (شاید این دلیل بر صحت استیناف و تمیز در مورد حکم جائرانه باشد)
و زنانی را که به غیر حق در حبالۀ مردانی هستند، به شوهرانشان برگردانم و آنان را به حکمی که در فروج و احکام آن هست عرضه بدارم، اگر ذرّیۀ «بنی تغلب» را اسیر میگرفتم، و چنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله به مساوات عطا میکرد عطا میکردم، خزانۀ مسلمین را مایۀ دست اغنیاء و اعیان نمیگذاشتم، مساحت را وا مینهادم، در مناکح و ازدواج حکم مساوات میدادم، خمس رسول خدا صلی الله علیه و آله را به آن مقدار که بود برمیگرداندم، و درهایی که باز شده میبستم، و آنچه سد شده میگشودم، و مسح بر خفین را حرام مینمودم، و بر نبیذ هم حد جاری میکردم، و متعتین را حلال میکردم و امر به تکبیر پنجگانه بر جنازهها صادر میکردم و مردم را الزام به جهر «بسم الله الرحمن الرحیم» مینمودم، و بیرون میکردم کسانی که با پیغمبر خدا داخل مسجد پیغمبر صلی الله علیه و آله شده، همانان که پیغمبر صلی الله علیه و آله امر به اخراج آنها نموده بود، و داخل میکردم کسانی را که خارج
شدهاند و اگر مردم را به حکم قرآن وادار میکردم، بر طلاق به سنت وادار مینمودم، صدقات و زکوات را به جمیع اصناف و حدودش میگرفتم، وضو و غسل و نماز را به مواقیت آنها و شرائع آنها و مواضع آنها مینهادم، و اهل نجران را به مواضع خودشان برمیگرداندم، و سبایای فارس و سایر امم را به کتاب خدا و سنت پیغمبرش صلی الله علیه و آله؛ در این صورت از پیرامون من متفرق میشدند. من امر دادم به مردم که در ماه رمضان جز برای فریضه، نماز را به جماعت نخوانند و اعلام کردم که اجتماع آنها در نافله به جماعت باطل است (والله) صداها بلند شد از پارۀ عسگرم، از کسانی که به همراه من جنگ میکنند که ای اهل اسلام (سنت عمر تغییر داده شد) ما را نهی میکند از نماز در ماه رمضان به تطوع، تا من ترسیدم در یک ناحیه و یک جانب عسگرم بر من بشورند. وه! چه چیزها من دیدار کردم از این امت، از جهت تفرقه و اطاعت پیشوایان ضلالت و دعات آتش؟!!
اگر عطا میکردم سهم ذوی القربی را چنان که قرآن فرموده، خدا را تکذیب میکردند و پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله را تکذیب مینمودند و کتاب خدا که ناطق به حق ما است تکذیب میکردند.
آن چه ماها از دست این امت دیدیم، اهل بیت هیچ پیغمبری بعد از پیغمبرشان ندیدند.(1)
از اینجا معلوم میشود هر گونه تغییرات اصلاحی سر وصدا بلند میکرده،
1) (1) الکافی: 58/8-63، خطبۀ امیرالمؤمنین علیه السلام، حدیث 21؛ بحار الأنوار: 172/34، باب 32.
حتی برگرداندن به حکم خدا غیر مقدور بوده، یکی از علل انقراض دولت عرب را گوستاولون همین شمرده؛ گوید: دیگری از اسباب انقراض، زمان بود. به این معنی که آن تقالیدی که عرب به آن سخت چسبیده بود، متناسب با زمان اول بود و با زمانهای دیگر نبود، لذا انقراض یافتند.
(تهذیب) به سند خود از عمّار از امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده گوید: سؤال کردم از نماز در رمضان در مساجد؟! (مقصود نوافل است که معمول بوده به جماعت میگزاردهاند) فرمود: همین که امیرالمؤمنین علیه السلام به کوفه آمد، امر داد به حسن بن علی علیه السلام که منادی او ندا در میان مردم در دهد که نماز (یعنی نافله) در رمضان به جماعت در مساجد نخواهد بود.
(مقصود نمازهای صد رکعتی شبهای قدر است در موقع احیاء)
وقتی که مردم صدای مقالۀ حسن بن علی علیه السلام را شنیدند، صیحه کشیدند: وا عمراه!! وا عمراه!!
همین که امام حسن علیه السلام نزد امیرالمؤمنین علیه السلام مراجعت کرد، امام علیه السلام پرسید: این صدا چیست؟!
گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام مردمند، صیحه میکشند (وا عمراه؟! وا عمراه؟!) امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: به آنها بگویید: نماز بخوانند.(1)
(محول کردن امر نداء را به امام حسن علیه السلام، گمان میکنم برای آزمایش بوده)
(تفسیر عیاشی) از حریز از بعض اصحاب از یکی از آن دو تن علیهما السلام بازگو
1) (1) التهذیب: 70/3، باب 4، حدیث 30.
کرده گوید: اوقاتی که امیرالمؤمنین علیه السلام در کوفه بود، مردم نزد او آمدند و گفتند: امام جماعت برای ما معین کن که در رمضان برای ما امامت کند، مقصود نوافل لیالی قدر است که به واسطۀ بدعت پیشینیان معمول بوده به جماعت بخوانند؛ تا همین که شام شد. از مردم صدای زمزمه بلند شد. همه بگفتند: بر رمضان بگریید - وا رمضانا؟!
حرث اعور به همراه مردمی نزد امیر المؤمنین علیه السلام آمدند و گفتند: یا امیرالمؤمنین علیه السلام مردم شیون دارند، از گفته تو برآشفتهاند، امام علیه السلام فرمود: بگذاریدشان هر چه میخواهند بکنند، هر کس میخواهد بر آنها پیشنمازی نموده، گناه بکند.
سپس آیهای را خواند،(1)مفاد آن این است: هر کس غیر از راه و روش مسلمین را پیش گیرد به آنچه میخواهد راه به او میدهیم و به جهنم او را آتش میزنیم آنجا بد مصیری است!
(وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّی وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِیراً)2
امام علیه السلام فرمود: اگر من از این لغزشگاهها پا را به جای محکم بگذارم اشیایی را تغییر خواهم داد.(2)
کتاب غارات از شریح بازگو کرده گوید: امیرالمؤمنین علیه السلام کس نزد من روانه کرد که به آن چه تا حال قضاوت(1)میکردهای باز قضاوت کن؛ تا مادامی که امر مردم سر و صورتی به خود بگیرد.(2)
موّرخان گویند: با آن که اختلاف فتوا بین امام علیه السلام و شریح در مواضعی چند بود، شریح را تثبیت کرد. معلوم میشود به آسانی اصلاح قوۀ قضائی کشور ممکن نبوده با وضع بد اطوار زمانه، نمیشده قوۀ قضائی کشور را یک دفعه اصلاح کرد. یا طقوس(3)مذهبی را از فتواهای بیمدرک و بیمنطق تذهیب نمود یا مشکلات اصول قبیلگی را از مغز و دماغ عرب درآورده، به جای آن اصول عالیۀ اخلاق نهاده یا اصول جامعۀ منیت یا قوانین الهی آسمانی را تحکیم نمود، در این (حیص و بیص) که گرفتار تاراج غارتگران شام و حزب اموی بوده، از هر ناحیه، کشوری سقوط میکرد و مبتلا به انحراف و کجروی حزب خوارج بوده داخله، رو به هرج و مرج میرفت، فتنه انگیزان نغمۀ دیگری را نواختند تا فکر ناسالم لشگر را بیشتر ناراحت کنند از مبحث اختلاف عقیدۀ امام علیه السلام با گذشتگان حتی با خلافت شیخین زمزمه کردند.
سؤالها برای کشف این حقیقت متوجه امام علیه السلام شد.
بعضی به منظور کشف حقیقت و پیجویی راه هدایت، برخی به قصد تفتین و
القای خلاف و دامن زدن به آتش اختلاف، یکی از راه حس کنجکاوی اخبار، دیگری از عشق به گرم شدن بازار جدال و گفتار، فکرها را از جنگ مصروف این مباحث عقیده کردند.
این گفتگو از صفین اندکی رخ نشان داد و کمکم در کوفه به تمام اندام جلوه کرد. نخست سؤال فردی بود بعد، دسته جمعی شد. معاویه هم حرف را گرفت و با آب و تابی به معرض اسماع گذاشت و گفت: علی علیه السلام به صحابۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله بد میگوید: بر علیه امام علیه السلام نفوس عرب را تهییج کرد، اتفاقاً انصراف همم لشگر آن روز به مباحث عقیده، و به مباحث گذشتۀ تاریخ از حدّت آنان میکاست، وحدت آنها را به هم میزد، به صرفۀ اسلام نبود. امام علیه السلام در این باره بیش از کشف حقیقت برای اتمام حجت جواب نمیداد، گاهی که طرف سؤال مغرض بود، از تعقیب این سؤال عصبانی میشد، گاهی مجلس محرمانه بود از ذکر حقایق ناگزیر بود، و نوبهای میفرمود: از این سؤال بیجا چه سود؟! خانۀ ما را روزی غارت کردند، امروز کشور ما را به باد غارت گرفتهاند!! حق ما را غصب کردند، ولی ما از آن چشم پوشیدیم بگذارید آسوده باشیم، تا در این زمینه چندین قطعه سخن از امام علیه السلام صادر شده، آنها بهترین یادگاریهای علم و تاریخ است و چون موسمی صادر شده که امام علیه السلام از جوش دل خون میخورده و طبعاً سخن در وقت جوش دل، دارای سوز و گداز مخصوص بوده، آبدار و نمکین است، این قطعهها از ممتازترین قطعات سخن امیرالمؤمنین علیه السلام شده و خود از منابع حاصلخیز تاریخ است، در این مسئله معقّد آگهیهای مهمی برای امت اسلام باقی گذارده.
آری، تا بر آتش ننهی، بوی نیاید ز عبیر.
این سؤالهای فتنه انگیز برای ما آیندگان برکات آورد، از اثر طرح این سؤالها، آن اثرهای نورانی بارز از امام علیه السلام به جا مانده؛ از جمله مانند: شقشقیه مبارکه است در «رحبۀ کوفه» در انجمن محرمانه القا فرمود: از جمله جوابی است کتبی که از امام علیه السلام برای عموم صادر شده و در مجمع عموم خوانده شده، به منزلۀ شقشقیۀ مفصلی است، جواب استیضاح بوده، امام علیه السلام در آنجا مجبور شده برای علاج غائله و قطع این رشتۀ دنبالهدار، سند کتبی بیرون داده و به دست امنای دهگانه خود به مسمع مجمع و مجلس عوام خوانده شده، تا هیجانها بخوابد و سؤالها دیگر مکرر نشود.
و از جمله جوابی است مختصر، در محاورۀ بین بین فرموده، این جواب و سؤال، به منزلۀ مصاحبههای امروزی است، در صفین در سختترین مواقف صفین انجام شده. در حقیقت شقشقیۀ کوچکی است. در هر یک از این مصادر سهگانه، تمام جوش دل علی علیه السلام جلوهگر است و در میان آن تمام نشیب و فراز تاریخ اسلام دیده میشود، نهایت یکی بسیار مفصل و دیگری بسیار مختصر و سومی «شقشقیه» متوسط است، چنانچه از اختتام و پایان سخن در شقشقیه، ابن عباس محترق بوده میسوخته که چرا نگذاشتند امام علیه السلام تمام درد دل خود را بگوید، از اثر سخن داغ و آتشین این دو قطعه دیگر هم، هرهوشمندی محترق خواهد بود.
ما شقشقیه را حواله میدهیم به کتاب نهج البلاغه و جنگ خود، اما آن دو قطعه لازم است اینجا درج شود چون انعکاس و واکنش و بازتاب صوت کوفه است.
جواب کتبی رازگشای تاریخچۀ مفصل صدر اول است به املای امیرالمؤمنین علیه السلام برای اعطای سند داده شده، پس باید هشیار فهم دقائق آن بود.
از قرار معلوم به منزلۀ استیضاح در امروز سؤالی متوجه امیرالمؤمنین علیه السلام شده بوده، صورت سؤال مذکور نیست، ولی چون طبق روایت «رسائل محمد بن یعقوب» جواب را امام علیه السلام به وسیلۀ ده تن از سران اصحاب و معتمدان رجال اسلام به مجمع فرستاده، معلوم میشود مهم بوده.
طبق روایت رسائل «محمد بن یعقوب کلینی» این نوشته بعد از مراجعت از نهروان صادر شده و امر فرمودهاند بر مردم قرائت شده است. گوید: چون مردم سؤال کرده بودند؛ از امام علیه السلام راجع به «ابوبکر و عمر و عثمان» امیرالمؤمنین علیه السلام غضب کرد و فرمود:
آیا فارغ شده برای رسیدگی به این مسئله که سودی به شما نمیدهد، به کجا آماده شدهاید؟!! در صورتی که این کشور مصر است، سقوط کرد؛ به دست دشمن فتح شد و معاویه بن خدیج، محمد بن ابیبکر را کشت، از این مصیبت سهمگین فریاد!! فاجعۀ محمد بر من عظیم است. والله محمد تحقیقاً مثل یک تن از فرزندان من بود، سبحان الله!! در بین آن که ما امیدوار بودیم که ما بر آنچه زیردست دشمن است غلبه میکنیم، آنان بر اراضی زیردست ما غلبه کردند. من در خصوص این سؤال شما، خواهم جواب را نگاشت و تصریح به مطالب مسئول خواهم نمود.
پس کاتب خود «عبیدالله بن ابو رافع» را خواند و فرمود: ده تن از ثقات معتمدان مرا بر من داخل کن. گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام نام آنان را بفرما.
فرمود: اصبغ بن نباته، ابو الطفیل عامر بن واثله کنانی، زرّ بن حبش اسدی،
جویریة بن مسهر عبدی، حندف بن زهیر اسدی، حارثة بن مضراب همدانی، حارث بن عبدالله اعور همدانی، مصابیح نخعی، علقمة بن قیس، کمیل بن زیاد، عمیر بن زراره؛ را داخل کن.
آنان دعوت شده، داخل شدند بر امیرالمؤمنین علیه السلام به آنها فرمود: این نوشته را بگیرید، باید عبیدالله بن ابو رافع آن را قرائت کند، در حضور شما هر روز جمعه و اگر ماجراجوئی غوغا راه انداخت، شما کتاب خدا را بین بگذارید، او را به انصاف بخوانید.(1)
مصدر سخن به روایت رسائل این بود، اما روایت ثقفی اندک تفاوتی با این دارد.
ابراهیم ثقفی از رجال خود از عبدالرحمن پسر جندب از پدرش بازگو کرده گوید: بعد از سقوط مصر در حالی که امیرالمؤمنین علیه السلام مغموم و محزون بود، عمرو بن الحمق و حجر بن عدی و حبة عرنی و حرث اعور و عبدالله مسبا، بر امیرالمؤمنین علیه السلام داخل شدند و گفتند: برای ما روشن کن عقیدۀ تو دربارۀ ابوبکر و عمر چیست؟!!
علی علیه السلام به آنان فرمود: آیا فارغ شدهاید برای این، با اینکه اینک این مصر است، کشوری است از دست ما فتح شده و شیعه طرفدار من در آن جا کشته شدهاند، من جواب کتبی در این باره بیرون میدهم، در آن از آنچه پرسیدهاید به شما آگهی میدهم و از شما مسئلت دارم که از حق من آنچه تا به حال ضایع
1) (1) بحار الأنوار: 7/30، باب 16، حدیث 1.
گذاشتهاید حفظ کنید. آن را بر شیعیان من قرائت کنید و برای حق یار و یاور باشید.(1)
بنابراین روایت سؤال برای کسب هدایت بوده و از طرف اشخاص غیر مغرض متوجه امام علیه السلام شده جنبۀ استیضاح نداشته؛ زیرا اینان از دوستان صمیمیاند. مگر آن که حامل پیغام بودهاند و بعید نیست، چون عبدالله سبا در بین بوده و گذشته از آن قرائت بر مسمع عموم برای روشن شدن افکار عامه گواهی میدهد که تقاضائی از جانب عموم بوده. به هر حال هر دو نسخۀ کتاب متقارب المآلاند، تفاوتشان اندکی است، تفاوتهای مهم را اشاره میکنیم.
طبق روایت ابراهیم ثقفی نسخه این است:
از بندۀ خدا علی امیرالمؤمنین علیه السلام به هر کس از مؤمنان و مسلمانان که این نوشتۀ مرا قرائت کند.
سلام علیکم: اما بعد: خدا محمد صلی الله علیه و آله را برانگیخت، حامل (آگهی خطر) به سوی عالمیان و امین بر تنزیل و گواه بر این امت، آن روز شما معاشر عرب(2)بر بدترین آیین و در بدترین خانه بودید، از بیسر و سامانی و بیخانمانی پای سنگها بارانداز شما بوده، در پهلوی هر حجارۀ سنگین خشن و سنگهای سخت
1) (1) بحار الأنوار: 566/33، باب 30؛ الغارات: 199/1.
2) (2) بر بدترین حال بودید، یکی سگ خود را غذا میکرد و فرزند خود را میکشت، به غارت دیگران میپرداخت، همین که برگشته میآمد، خود را غارت شده مییافت، علهز، و هبید و مردار و خون میخوردید... علهز: طعامی بوده که که از خون و گرگ شتر در سالهای مجاعه تهیه میشده؛ هبید: دانه و مغز حنظل است.
و بن خارهای پراکنده در سراسر بلاد بار میافکندید، آب خبیث میآشامیدید، خوراک خشک و تهی میخوردید، خونهای خود را میریختید، اولاد خود را میکشتید، رحمهای خود را قطع مینمودید، اموال یکدیگر را به باطل میخوردید. راههایتان ناامن، بتان در میان شما برپا بود، اکثریت شما ایمان به خدا نداشتند، مگر آمیخته با شرک. تا خدا منت بر شما نهاد به محمد صلی الله علیه و آله؛ او را از خود شما به سوی شما مبعوث کرد و در تنزیل خود فرمود:
(هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ) (1)
و باز فرمود:
(لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ)2
و باز فرمود:
(لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ)3
و باز فرمود:
(ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ)4
1) (1) جمعه (62):2.
رسول به سوی شما از خود شما و به زبان شما بود، کتاب و حکمت و فرائض و سنت به شما تعلیم کرد؛ شما را امر به صله ارحامتان، به مصونیت خونهایتان و به اصلاح ذات البین داد و آن که امانات را به صاحبانشان رد کنید، به عهد وفا کنید، سوگند خود را بعد از تأکید نقض ننمائید، امر کرد که عطوفت به یکدیگر نموده، بر سر همدیگر برگردید، نیکی با یکدیگر بکنید، به روی همدیگر خندان باشید، دست دهش داشته باشید، رحم به همدیگر کنید، و نهی کرد از چپاول یکدیگر، ستم کردن به همدیگر، حسد ورزیدن با یکدیگر، ناروائی با همدیگر، تهمت زدن به یکدیگر، و از شرب حرام، کسری کیل، کمی ترازو و وزن و در ضمن آن چه به گوش شما تلاوت کرد، راه پیش شما نهاد که زنا نکنید، ربا نگیرید، اموال یتیمان را نخورید، امانات را به صاحبان آنها برسانید، در زمین تباهی و مفسده انگیزی مکنید و تعدی منمایید، خدا تعدی کاران را دوست نمیدارد.
سخن کوتاه: هر خیری را که به بهشت نزدیک میکرد و از آتش دور مینمود، شما را امر داد و هر شری را که به آتش نزدیک مینمود و از بهشت دور میکرد نهی فرمود. تا وقتی که قسط مدت خود را از دنیا تکمیل کرده، خدا او را سعید و حمید قبض روح کرد. وه! چه مصیبتی که نزدیکان را به خصوص و مسلمین را به عموم فرا گرفت، مصیبتی قبل از آن به مثل آن ندیدهاند و بعد از آن هم همسری برای آن نخواهند دید. همین که او صلی الله علیه و آله در گذشت، مسلمین در این «امر» زمامداری با یکدیگر بعد از او، کشمکش کردند و «والله» در اندیشۀ من خطور نمیکرد و از خیال من نمیگذشت که عرب بعد از محمد صلی الله علیه و آله این امر را
از خاندان او بگرداند و از من بعد از وی صلی الله علیه و آله به دیگری واگذارد، چیزی هوش از سر من نبرد مگر سرازیری مردم مانند آب به سوی ابوبکر و شتافتن به سوی او که با او بیعت کنند، پس من دست نگه داشتم، میدیدم من نسبت به مقام محمد صلی الله علیه و آله و ملت محمد صلی الله علیه و آله در میان مردم ذیحقترم؛ تا آن که او زمام را به دست گرفته و من به آن قرار بودم تا چندی که خدا میخواست مقاومت کردم؛ تا دیدم طبقهای از مردم به ارتجاع خود از دین برگشتند(1)و دعوت میکنند به محو دین خدا و کیش محمد، پس من ترسیدم که اگر اسلام و اهل اسلام را یاری نکنم شکستی جبران ناپذیر و ویرانی اساسی در آن ببینم که مصیبت من به آن بزرگتر باشد از مصیبت فوت زمامداری امور شما که بهرۀ چند روز اندک دنیا است و هر چه باشد پس از آن زایل میشود، چنان که سراب زائل میشود و چونان که ابر از هم شکافته و متلاشی میگردد پس این هنگام رفتم نزد ابی بکر و با او بیعت کردم(2)و در برابر پیشآمد این حوادث سوء، نهضت نمودم تا باطل شکست خورده به راه خود برگشت و نابود شد و کلمۀ خدا همان که بالاترین کلمه بود برتر، و پرچم لا اله الا الله بالاترین پرچمها شد.
اگر چه کافران خوش نداشتند، پس ابوبکر زمامداری امور را به دست گرفت
1) (1) اشاره به خطر مرتدان اهل ارتداد است بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله.
2) (2) نسخۀ رسائل محمد بن یعقوب این جمله را ندارد، فقط نهضت را دارد، پس شاید از الحاقات مخالفان باشد - و به هر حال آثار تقیه و مصلحت در این جا و در همۀ سند هویدا است، هر گاه صلاح زمان، اجبار به امری کند دلیل بر موقتات احکام است نه امضای کاشف از صدق، بلکه به عکس تعلل این وقت برای اعلان ناحقی بیعت کافی بوده.
(با سیاست رفتار کرد) استوار ایستاد، کارها را پیش برد، گامها را نزدیک به هم برداشت، میانه روی کرد من(1)در اثر آن، با او صمیمانه نصیحت و همراهی کردم و در آنچه خدا را اطاعت کرد، او را با کمال کوشش اطاعت نمودم.
در عین حال طمعی به این که اگر پیشآمد حادثهای برای او بشود و من زنده باشم در برگردانیدن این امر به من که بیعت با او کرده بودم به طور یقین نداشتم و یأسی هم مانند کسی که هیچ امیدوار به او نباشد نداشتم، پس اگر خصوصیتی بین او و بین عمر نبود، من گمان میکردم که آن را از من رد نمیکند. و همین که محتضر شد، نزد عمر فرستاد و او را زمامدار کرد، ما از او شنیدیم، اطاعت نمودیم، صمیمانه نصیحت کردیم، عمر زمامداری کرد، رفتار و روش پسندیدهای نمایانید، خوش نیتی نشان داد تا وقتی که محتضر شد، من پیش خود گفتم: آن را به کی از من گذشته وا میگذارد، از من رد نمیکند، پس او مرا ششمین شش نفر قرار داد که آنها به زمامداری هیچ کس مثل زمامداری من برخود کراهت نداشتند، با آن که شنیده بودند که من در هنگام وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله با ابوبکر احتجاج میکردم و میگفتم: ای معاشر قریش! ما اهل بیت علیه السلام ذیحقتریم به این امر از شما، مادامی که در میان ما کسی باشد که قرآن را قرائت میکند و عارف به سنت میباشد و به دین حق دیندار است.
قوم ترسیدند که من اگر بر آنان زمامدار شدم، دیگر نصیبی برای آنها تا هر چه باقی باشند نخواهد بود.
1) (1) این جمل چهارگانه نیز تقیه است.
پس یک دست اجماع کردند، ولایت را به عثمان برگرداندند و مرا از آن بیرون نمودند، به امید آن که خود نیز بدان برسند و از دست یکدیگر بگیرند، چون مأیوس بودند که از قبل من بدان برسند، سپس گفتند: بیا بیعت کن وگرنه با تو میجنگیم پس من بیعت را به اکراه کردم و به امید اجر خدا صبر کردم، گویندۀ آنها گفت: تو بر این امر حریصی، گفتم: آنان حریصتر از منند و دورتر. آیا کدام حریصتریم؟ من که میراث خود و حق خود را میطلبم که خدا و پیغمبرش صلی الله علیه و آله مرا اولی به آن قرار دادهاند یا شما که بر رخ من در جلوی آن پرده میافکنید و بین من و بین آن حائل میشوید؟
از این سخن مبهوت شده درماندند «خدا هدایت نمیکند قوم ظالمان را»
بار خدایا! شکایت تعدی قریش را به تو میکنم، آنها رحم مرا قطع نمودند، کاسۀ مرا وارونه کردند، منزلت عظیم مرا کوچک کردند و به یک دست و به اجماع با من نسبت به حق من که من بدان از آنان اولی بودم، منازعه نمودند تا مانند راهزنان راه، مرا برهنه و لخت کردند؛ سپس گفتند: الآن در حق است این که میگیریم و به حق این است که نمیدهیم، تو همی پژمان(1)خواهی غمزدهوار صبر پیشگیر، یا از جوش و اسف بمیر؟!!
من نظر کردم، دیدم با من، نه رافد و پذیرایی، نه مدافع و یاوری، نه ساعد و مساعدی است، مگر خاندانم که من به مرگ آنان دل ندادم، از آنان دل برنکندم و به ناچار بر خار میان دیده، چشم فرو پوشیدم، آب گلو را با جوش دل فرو
1) (1) پژمان: غمناک، اندوهگین، افسرده، پشیمان.
بردم و صبر کردم از تلخ کامی در فرو بردن خشم، بر تلختری از زهر و دردناکتری برای قلب، از تیزی خنجر برنده بر دل(1)تا همین که شما بر عثمان عصبانی شدید، بر سر او آمده و او را کشتید، سپس آمدید که با من بیعت کنید، من ابا کردم، دست نگه داشتم تا با من بسی کشمکش نمودید، زد و خورد کردید، شما دست مرا پیش کشیدید و من پس کشیدم، شما گشودید و من بستم، بر من ازدحام نمودید تا کار بدانجا رسید که گمان برده میشد همدیگر را زیر پا بکشید یا مرا بکشید و گفتید: با ما بیعت کن، ما غیر تو را نمییابیم و جز به تو به کس راضی نمیشویم، بیعت کن ما تفرقه نمیشویم و اختلاف کلمه نمیداریم تا من با شما بیعت کردم و همین که مردم را به بیعت دعوت کردم هر کس به طوع و رضا بیعت کرد، پذیرفتم و هر کس سرپیچانید او را اکراه نکردم و واگذاردم.
طلحه و زبیر در جمله کسانی که بیعت کردند بیعت نمودند و اگر ابا میکردند، من آنها را اکراه نمیکردم؛ چنان که دیگران را نکردم، پس ما اندکی درنگ نکرده به من خبر رسید که آنان از مکه خارج شده متوجه بصره شدهاند، با لشگری که هیچ مردی از آنان نبوده که با من دست بیعت نداده و رایگان بیعت
1) (1) گرچه این شکایتها را در اولی و دومی نفرمود، ولی در مورد سوم که رسید دیدید یک کاسه کرده و جوش دل را بیرون ریخت و نسبت به همه هم یکنواخت ناله کرد و فرمود: آنان خود شنیدند که به ابوبکر میگفتم؛ یعنی او هم شریک در مظلمه است.در خطبۀ شقشقیه همین گونه تلخ کامی را از آغاز ذکر ابوبکر به میان آورده؛ اینجا هم کمی از آن نیست، نهایت آن که در شقشقیه چون مورد محرمانه بوده و سند کتبی نبوده، تصریح کرده، اینجا کتبی بوده توریه نموده.
نکرده باشد. وارد شدند بر کارپرداز من و خزانهدار من و بر اهل شهر من که همه بر بیعت من و بر طاعت من بودند، کلمۀ آنها را متشتت کردند و جماعت آنها را به هم زدند، سپس بر پیروان مسلمان من درآویختند، طایفهای از آنها را غافلگیر، مکارانه کشتند و طایفهای را دست بسته بیدفاع به قتل رساندند و طایفهای دیگر برای خدا غضب کرده شمشیر کشیدند و جنگیدند تا صادقانه خدا را دیدار کردند و به خدا سوگند! اگر بیش از یک مرد از آنان را نکشته بودند؛ هر آینه حلال بود برای من، قتل سراسر آن جیش، بگذر از این که کشتاری که از مسلمین کرده بودند بیشتر بود از عدهای که به همراه آنها مهاجمانه بر مسلمین داخل شدند تا خدا تلافی از آنها کرد. دور افتاده بادا قوم ظالم.
سپس من نظر در امر اهل شام کردم، دیدم همه اعرابی، نفع پرست، جفاکار، سرکشاند، از هر گل و گوشه جمع شدهاند، کسانی که سزاوار است تأدیب بشوند، یا قیم به سرپرستی آنها گذاشته شود و جلو دستهای آنها گرفته شود، نه از مهاجرین و نه انصار و نه تابعین نیکوکارند، پس من به سوی آنان رفتم آنها را دعوت به طاعت و جماعت نمودم، جز ستیزه و تفرقه نپذیرفتند و بر وی مسلمین نهضت نموده با پیکان تیر آنها را مانند مهره که به رشته بکشند تیرباران نمودند و با نیزه مشجرکردند؛ اینجا بود که من مسلمین را از جا کندم و با آنها جنگ کردم تا همین که گزند اسلحه، آنها را گزید و درد جراحتها را چشیدند، مصحفها را بلند کردند، شما را به آن چه دربردارد خواندند، من به شما آگهی دادم که آنها اهل دین، نه و اهل قرآن نیستند و این مصحفها را از روی مکر و کید و خدعه و وهن و ضعف برافراشتهاند، شما به حق خود و پیکار خود پیش
بروید «هرضعیف حیلهگر خواهد شد» شما از من سرپیچی کردید و گفتند: بپذیر از آنها، اگر آنها نسبت به آن چه در کتاب است اجابت کردند در حق که بر آن هستیم، با ما بوده؛ در جامعۀ ما وارد شدهاند و اگر نپذیرفتند؛ برای حجت ما روشنتر خواهد بود، پس من از آنها پذیرفتم و چون شما سستی نشان داده سخن نشنیدید، فرمان «آتش بس دادم» تا قرار سازش بین شما و بین آنان بر دو تن مرد شد که احیا کنند آن چه قرآن احیا کرده؛ و بمیرانند آن چه قرآن مردانده. پس رأی آنها مختلف شده، حکم آنها دو گونه شد. آنچه حکم خدا بود به دور افکندند و نسبت به آن چه در کتاب بود خلاف رفتند؛ لذا خدا آنها را از راه سداد برکنار کرد و ضلالت سرازیر نمود پس مقام حکمیت خود را اهمیت نداده به دور افکندند، لازمۀ نااهلی همین است.
پس فرقهای از ما اندک اندک کنار کشیدند ما آنها را تا مادامی که کار نداشتند؛ کار نداشتیم. تا وقتی که فساد در زمین را شروع نموده، میکشتند و مفسده میکردند، به سراغ آنها آمدیم و گفتیم: قتلۀ برادران ما را به ما رد کنید. سپس کتاب خدا بین ما و بین شما باشد. گفتند: همۀ ما آنها را کشته، همۀ ما خون آنها را و خون شما را حلال میشمریم، خیل آنها و پیادگان آنها بر ما حمله کرد، خدا هم آنها را به زمین زد، آنسان که ظالمان را.
همین که پیش آمد آنها پایان شد، من شما را گفتم که از همان، فوری به سوی دشمن رهسپار شوید. شما گفتید: دم شمشیرهای ما کند شده، چوبههای تیر ما تمام شده، سنان نیزههای ما افتاده، بیشتر آنها پاره پاره شده، نی بیشتری نیست، پس ما را به شهر خود مراجعت بده تا تهیه و تدارک ساز و برگ را به وجه احسن
ببینیم و همین که به شهر برگردی بر عدّه جنگاوران ما به قدر عدهای که از ما از دست رفته و با ما مفارقت نموده خواهی کرد، این ما را قویتر میکند برای دشمن.
من هم به ناچار با شما رهسپار کوفه شدم؛ تا همین که مشرف بر کوفه شدید، من امر کردم که در نخیله پیاده شوید و از لشگرگاه خود جدا نشوید و دوران خود را به خود ضمیمه کنید و بر جهاد دل برنهید و به دیدار پسران و زنان خود زیاد نروید، مردان جنگ، کار کشتهگان صبر آزموده و دامن به کمرزدگاناند که از بیداری شبان خود و تشنگی روزان خود و گرسنگی شکمهای خود و خستگی بدنهای خود رام و منقاد نمیشوند؛ تا طایفهای از شما عذر خواهان با من فرود آمد و طایفهای دیگر عاصیانه وارد «مصر» شهر شدند سپس نه آن کس که باقی ماند ثبات وزریده و صبر کرد و نه آن که داخل شهر شده بود معاودت کرده، نزد من برگشت تا وقتی به لشگرگاه خود نظری افکندم، در آن پنجاه تن مرد نبود، همین که دیدم شما چه کردهاید؟! من هم از عقب، به شهر بر شما داخل شدم و تا روز امروز قادر نشدهام که بیرون بروید. دیگر پس چه انتظار میبردید؟!!
آیا نگاه نمیکنید؟! به اطراف کشور که سقوط کرده، به این کشور «مصر» شما که فتح دشمن شده، به شیعیان من در آن که کشته شدهاند و به پادگانهای خود که پیاپی از اسلحه و سوار تهی میشوند و میلاد خود که پیاپی شبیخون جنگ میبینند، با این که شما دارای عدد بسیار و شوکت ونیرویی هستید که هولناک بود. خدا به طرف شما باشد. از کجا آفت به شما میرسد؟! شما را چه شده که سحر میشوید؟! چگونه واژگون شدید؟! و اگر تصمیم عزم نمایید و اجماع کنید
هدف و آماج کس نمیشوید. هان! آن قوم به درستی اجتماع کردهاند، چنگه به هم دادهاند، صمیمی یکدیگرند و شما به راستی سستی نموده، به یکدیگر ناروا میزنید، و جوقه جوقه افتراق کلمه دارید!! شما با این قرار اگر بر این روش خود ادامه دهید انقاذ نخواهید شد، از گرداب بیرون نخواهید آمد به دست توانای هیچ منقذی؛ هر چند مُنقذ قوی بلکه قویتر از قویتر باشد.
پس دست بردارید از آنچه نهی از آن دارید و اجماع کنید برحق خود و یک جهت شوید، برای جنگ دشمن، از کارهای دیگر دست بکشید، اینک که «کف» از «شیر خالص» جدا و ممتاز شده و صبح برای چشمدارها واضح گشته، جنگ شما با طلقا و پسران طلقا و جفا کاران است، با کسانی که به اکراه اسلام آوردهاند، با کسانی که از روز اول و سراسر دورۀ اسلام دشمن خدا و سنت و قرآن بوده، اهل بدعتها و تازه درآوردیها بوده، کسی که برای حفظ از هجوم خطر سهمگین او سنگر بندیها میشده، «معاویه» بر اسلام و اهل اسلام مخوف بوده، خورندۀ رشوهها بوده، پرستندگان دنیا بوده. خبر به من رسیده که پسر نابغه با معاویه بیعت نکرده تا به او بها داده و شرط کرده بر او که لقمهای به او بدهد که اعظم است از آن چه در دست او است از سلطان او؛ تهی باد مشت این بایع دین فروش به دنیا؛ رسوا باد امانت این خریدار!! که نصرت فاسقی غدّار را به اموال مسلمین خریده.
در زمرۀ آنان آن کس است که در میان شما شرب خمر کرده، تازیانۀ حد
خورده در رفتار بزهکاری و به فساد در دین شناخته شده،(1)در زمرۀ آنان کسانی هست که اسلام نیاورد تا برای او بهرۀ اندکی، لقمهای، کمی از بسیاری بر عهدۀ اسلام قرار داده شد. اینان قائدان قوماند و دیگر از قائدان آنها که از ذکر مساوی آن من درمیگذرم، مثل همینهایند که ذکر کردم، بلکه بدتر از اینان که ذکر کردم، بسیار دوست میدارند که اگر بر شما زمامدار شوند در شما این چند چیز را آشکار کنند: کفر، فساد، کبر، فجور، فرمانروائی به تجبر (دیکتاتوری)، تبعیت از هوای خود نموده، و حکم به غیر حق بنمایند.
و شما با همه عیبی که از جهت تواکل و تخاذل دارید باز بهتر از آنانید، راهتان به هدایت بیشتر و راه هدایت را بهتر میروید در میان شما علما، فقها، نجبا، حکما، مستحفظان و حافظان قرآن، شب زندهداران، سحرخیزان معمورکنندگان مساجد به تلاوت قرآن، هستند.
آیا به غیرت شما برنمیخورد؟ اهتمام نمیورزید؟ اهمیت نمیدهید که رشتۀ زمامداری بر شما را سفها و اشرار، و اراذل شما به دست بگیرند.
پس بشنوید سخن مرا هر وقت گفتم - خدا هدایتتان کند - اطاعت کنید امر مرا هر وقت امر دادم؛ زیرا که «والله» اگر اطاعت مرا بکنید گمراه نخواهید شد و اگر نافرمانی مرا بنمائید به رشد نخواهید رسید.
برای پیکار ساز و برگ خود را برگیرید، تهیۀ آن را نیکو ببینید و اجماع
1) (1) ولید بن عقبه در همین شرب خمر کرده بود و به گواهی مردم کوفه حد خورد، والی کوفه بود از قبل عثمان، شهود کوفه تا مدینه رفت تا او را عزل کرده اقامۀ حد بر او نموده شد.
کنید. آتش افروخته شده، و دودمهاش بالا گرفت و فاسقان در این کار برای شما آماده شده و دست از هر کار کشیدهاند که عباد خدا را باز زیر مهمیز(1)عذاب بکشند و نور خدا را خاموش کنند، همانا شما سزاوارترید به جدیت از آنها، اولیای «شیطان» طمع پرست و اهل مکر و جفا در جدّیت برای راه گم خود و تبهکاری و باطل خود، اولیتر نیستند از اولیاء الله (اهل برّ و زهادت و اطمینان به خدا) برای جدّیت در راه حق خویش و طاعت پروردگار خویش و صمیمیت با امام خویشتن.
«این حساب روشن است؛ طمعپرست که پر و پای طمعش به جائی بند نیست و راه را هم به گم میرود، به تاریکی میجوید و بالاخره دست خالی هم برمیگردد، یا هلاک میشود، نسبت به راهرو راه حق (معنی حق ثابت و تضمین شده است) که کار او هم در صدد نیکوکاری به خلق و بینظری به نفع خود است، با اخبات نسبت به خدا یعنی اطمینان کامل به خدا، البته او سستتر میباید بجنبد و این چابکتر و چالاکتر و جدیتر»
آری، به خدا! اگر با دشمن روبرو شدم فرد و یک تنه حالی که آنها روی زمین را پر کرده باشند باکی نخواهم داشت، استیحاشی نخواهم کرد، من نسبت به ضلالت آنها که در آن تمرکز دارند و هدای خویشتن که ما در آن تمرکز داریم، کاملاً و جداً در ثقه و اطمینان و یقین و بصیرتم و به دیدار پروردگارم بسیار مشتاقم و ثواب کامل او را انتظار دارم ولیکن اسف و افسوسی که دست از سر من
1) (1) مهمیز: آلتی فلزی که بر پاشنۀ چکمه وصل کنند؛ میخ آهنی.
برنمیدارد و اندوه و حزنی که آمیخته با گل من شده، از این است که زمامداری این امت را سفهایشان و فجارشان به دست بگیرند و سپس در اثر آن، مال خدا را به یکدیگر مانند دولتی دست به دست بدهند و عباد خدا را به بردگی بگیرند و فاسقان را جنبۀ حزبی بدهند، سوگند به خدا که اگر این منظور نبود، من شما را اینقدر زیاد سرکوبی ننموده، تحریص نمیکردم، شما را همین که سستی میکردید و سرپیچی مینمودید وا میگذاشتم تا خود تنها با دشمن رخ به رخ میشدم (هر زمان مقدر میشد دیدارشان) چه که والله من بر حقم و به شهادت بسیار مشتاقم.
(انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ)1
سبک بار و سنگین بار به هر حال هستید، حرکت کنید و جهاد کنید در راه خدا به اموال خود و انفس خود، این خیر است برای شما اگر بدانید. و سنگین به زمین نچسبید که قرار بلا دیدگی را خود صادر کنید. به سر منزل خواری بار بیافکنید و نصیب و بهرۀ شما برای دیگری باشد، مردان جنگاور خواب ندارند بیدارند، هشیارند، بیخوابند، هر کس به خواب برود رقیب او بیخواب برای او است، هر کس ضعیف شد هلاک شد، هر کس جهاد در راه خدا را ترک گفت، بسان مغبون و خواری دیده خواهد بود.
بار خدایا! ما را و اینان را بر هدی جمعآور - ما و آنان را نسبت به دنیا زاهد
بدار و آخرت را برای ما و آنان بهتر از اولی قرار بده(1).
والسلام
1 - اختلاف روایت به نسخۀ رسائل «محمد بن یعقوب» با این نسخه در چندین جا است که مربوط به شرح حال کوفه نیست و ارتباط با موضوع ما ندارد.
طرز بیعت با خلیفۀ اول و اختلاف انصار را مفصل ذکر میکند، ولی در تمجید ابیبکر بیش از دو کلمه «قارَبَ واقتصد» ندارد. و دربارۀ عمر از دو کلمۀ «کان مرضی السیرة محمود النقیة» تنها جملة اول را دارد، به این صورت «مرضی السیرة عندهم» و اینجا منظور ما شرح تاریخ زندگانی شیخین نیست. منظور فهم روحیۀ اهل کوفه است، نسبت به عقیدۀ دربارۀ شیخین که امام علیه السلام را مجبور میکرده به تقیه و مجبور میکرده که با ذکر احقّیت خود کلمۀ تمجیدی هم دربارۀ آنها درج نماید.
2 - در وصیت عمر تذکری میدهد که عمر، صهیب را مأمور نماز کرد و ابی طلحه «زید بن سعد» انصاری را مأمور کرد که با پنجاه نفر مرد از قوم خود مراقب باشد که هر کس از این شش نفر قبول نکردند او را بکشد.
3 - و در بیعت بعد از عثمان با خود، امام علیه السلام گوید: شما هجوم کرده برای بیعت با من با یکدیگر چنان پهلو به پهلوی یکدیگر زده، مزاحمت با همدیگر را تنه میزنند تا من گمان میکردم که شما مرا میکشید یا یکدیگر را تا تسمۀ نعل
1) (1) بحار الأنوار: 566/33-573، باب 30؛ شرح نهج البلاغه: 94/6-100.
بریده شد، رداء از شانه افتاد، ضعیف پامال شد و سرور و شادمانی مردم به بیعت من به پایهای رسید که کودکان برای آن به دوش حمل میشد، پیران با بدن مرتعش و قدمهای لزران عصا زنان و بیماران علیل با مشقت و رنج میآمدند.
4 - بعد دربارۀ طلحه و زبیر در شکستن پیمان فرماید: من مبتلا شدم به مطاعترین شخص مردم در میان مردم «عایشه دختر ابوبکر» و به شجاعترین مردم «زبیر» و به لجوجترین مردم «طلحه» - یعلی بن منیه هم آنها را به وسیلۀ کیله کیله لیرهاش اعانت بر من کرد؛ والله اگر کار من استقامت بگیرد مال او را فئ مسلمین میکنم.
5 - سپس گزارش حملۀ آنها را به بصره میدهد، گوید: حکیم بن جبله را با هفتاد نفر از عبّاد اهل بصره و خدا پرستان کشتند، فرماید: کف دست آنها مثل پای شتر پینه بسته بود و به نام «مثفنین» نامیده میشدند.(1)
یزید بن حارث یشکری امتناع کرد، گلوی او را فشار دادند تا جان داد، عبدالله بن حکیم تمیمی با آنها محاجّه کرد، او را تبعید کردند، حاکم من، عثمان بن حنیف را مُثله کردند و هر مو در سر و صورت داشت کندند و یک دسته از شیعیان مرا دست بسته کشتند.(2)
6 - سپس حوادث بزرگ را یکی پس از دیگری گزارش میدهد تا گوید: از نخیله به شهر آمدم و تا امروز مقدر و مقدور نشده که بیرون بیایید با من. خدا
پدرتان را بیامرزد. آیا نمیبینید چه کشور مصری از دست شما فتح شده؟! و چه نواحی از شما سقوط کرده؟! و چه پادگان نظامی از شما که دشمن از نردبان بر آن بالا میرود؟! و چه بلادی از شما بدان حمله میشود؟!!
7 - تا گوید: من برای شما امروز هم همان طورم که دیروز بودم، ولی شما برای من نه آنید که بودید.
در این توضیح نامه یا جواب استیضاح امام علیه السلام، زیاد از سقوط کشور مصر یاد میکند؛ به نظر حق بین امام علیه السلام برابر سقوط یک کشوری مثل «مصر» و تهدید اطراف، صَرف افکار و قوا در حلّ عقدۀ عقیده دربارۀ خلافت شیخین، تضییع وظیفه است، پیچ و خم این کوچههای تفرقهانگیز، عاصمۀ کوفه را گرفتار کرده بود، سقوط مصر مستقیماً مربوط به کتاب ما نیست و همچنین عقیده دربارۀ خلافت شیخین، ولی ارتباطی با تیرگی اوضاع کوفه دارد که حوزۀ مأموریت «قهرمان» ما است، ما تا به حوزۀ مأموریت قهرمان خود «مسلم بن عقیل علیه السلام» درست روشن نشویم به اهمیت مأموریت مسلم علیه السلام آگاه نشدهایم آگاهی به اوضاع کوفه منوط است به این که قوّت طوفان انحراف و افکار را معلوم کنیم، طبیعی است که از معلوم شدن اطراف و حواشی حال متن به دست میآید.
مصر کشوری است، وقت همین سؤالها و استیضاحها سقوط کرده بنگرید: رئیس دولت را از سقوط مصر استیضاح نمیکنند (اگر این سؤالها را بتوان استیضاح گفت) ولی دربارۀ عقیدۀ به خلافت سابقین و نفی و اثبات آن، انجمنها میسازند، حرارتها بروز میدهند، نمایندگان میفرستند، نظیر این نسیان واجب و وظیفه و پرداختن به امور مفروغ عنها، در زمان ما هم هست. گرچه شاید این
استیضاحها به منظور مفسده جویی بوده و سؤال سادهای نبوده در صورتی که سقوط مصر چنان لطمهای به امیرالمؤمنین علیه السلام زده بود که فغان امام علیه السلام از نامۀ او تا به بصره شنیده میشد، آیا سقوط مصر در کوفه چه انعکاسی انداخت؟! واقعاً شنیدنی است، حالی که معاویه عمروعاص را با شش هزار نفر سوار روانه فتح مصر کرده، داخلۀ مصر هم شوریدهاند، جیش سهمگین أموی سیلآسا روانۀ مصر شده، پایتخت کوفه، امام خود را معطل قضاوت دربارۀ مردگان و گذشتگان نموده، آیا متوجه نبودهاند که ایادی سوء، آنان را گرفتار این کلافۀ تفکیک عقیده نموده بودند. بنگرید دشمن در چه کار است و ما در چه کاریم؟!
ابوجهضم اسدی میگوید: سپاه شام همین که از صفین برگشتند و خبر حکمین به معاویه رسید و اهل شام به خلافت با او بیعت کردند، بر قوّه و نفوذ او هر چه بخواهی افزوده شد، اندیشهای جز مصر بر سر نداشت.
برای این کار شورا تشکیل داد، عمروعاص و حبیب بن مسلمه و بُسر بن ارطاة و ضحاک بن قیس را و عبد الرحمن پسر «خالد ولید» و شرحبیل بن سمط و ابو اعور سلمی و حمزة بن مالک را خواست و مشورت کرد عمروعاص گفت: نیکو رأیی است، در فتح مصر عزت تو و اصحاب تو و ذلّ دشمن تو است، دیگران هم گفتند: رأی ما هم همان رأی عمرو است.
معاویه نامهای هم به مصر برای دو تن که با علی علیه السلام مخالفت کرده بودند، مسلمة بن مخلّد انصاری و معاویة بن خدیج نوشت و آنها را برای غوغای خون عثمان تحریک کرد. آنها جواب نوشتند که: تعجیل کن به سواره و پیادۀ خود، ما
تو را نصرت میدهیم و خدا فتح.
عمروعاص را با شش هزار نفر روانه کرد، عمروعاص با لشگر روانه شد تا نزدیک به مصر اقامت کرد، حزب خونخواهان عثمان بر او گرد آمدند، نامه از خود به ضمیمۀ نامه دیگر از معاویه برای والی مصر از قبل امیرالمؤمنین علیه السلام فرستاد و او را سخت تهدید کرده بودند، وی نامه را پیچیده برای امیرالمؤمنین علیه السلام فرستاد و نامهای هم خود نوشت که عاص بن عاص در اوایل سرزمین ما «کشور مصر» فرود آمده، و اهل این دیار هر که بر رأی وی بوده به پیراهن وی گرد آمده، خود او هم لشگر جرّاری به همراه دارد و من از کشانی که در نزد خود دارم خودباختگی و اندک سستی دیدهام، اگر به کشور مصر نیازی داری مرا به مال و رجال امداد کن - والسلام.
امام علیه السلام به او جواب نوشت:
اما بعد: نامۀ تو آمد، ذکر کرده بودی که ابن عاص به اوائل سرزمین مصر وارد شده با لشگر جرّاری و هر کس بر رأی او بوده به او ضمیمه شده.
بیرون رفتن کسانی که بر رأی اویند از داخلۀ تو برای تو بهتر است که نزد تو نبوده و داخل در جامعۀ تو نباشند؛ ذکر کردهای که از همراهان خود اندک سستی دیدهای، تو خود را از دست مده، اگر چه آنها خود را از دست داده باشند.
بلاد خود را سنگربندی کن و پیروان خود را و اولین طبقۀ پاسبانان لشگر را به خود ضمیمه نما و برای برابری با سپاه دشمن فرمانده لشگری ما «کنانة بن بشر» را که به صمیمیت و تجربه و بهادری معروف است روانه دار، من هم مردم را برای امداد تو، سواره بر شتران صعب و ذلول روانه خواهم کرد، برابر دشمن
صبر کن، با بصیرتی که داری پیش برو، با نیت خود با آنها رزم کن؛ تا آنجا که گوید: رعد و برق آنها به تو صدمه و ضرری نمیزند، جواب هم اگر ندادهای جوابی لایق آنان بده.(1)والسلام.
محمد جواب را سخت به معاویه و عمروعاص نوشت، عمروعاص تصمیم یک جهت کرده، به قصد مصر لشگر را حرکت داد، محمد در مصر در میان مردم به سخن قیام کرده، خطبهای خواند. دو هزار نفر با کنانۀ بن بشر روانه کرد، دو هزار نفر به همراه خود نگه داشت، کنانه پیش طلیعه محمد به استقبال عمروعاص آمد، همین که روبرو شدند عمرو کتیبهها را، کتیبه بعد از کتیبه به جنگ او فرستاد، هر کتیبهای میآمد کنانه با همراهان خود آنها را میزد تا به عمروعاص ملحق مینمود، چند دفعه تکرار شد، عمروکه این را دید نزد معاویة بن خدیج کندی فرستاد، او با سپاهی انبوه آمد، وقتی که کنانه این جیش را دید تصمیم به مرگ گرفته از اسب فرود آمد، پای جان جنگ میکرد اصحاب او هم فرود آمدند، شمشیر میزد تا شهید شد همین که کنانه کشته شد عمروعاص به قصد محمد حرکت نمود اصحاب محمد از پیرامون او متفرق شده بودند. محمد بعد از تفاصیل زیادی گرفتار شد، معاویة بن خدیج او را شهید کرد و تنش را در جوف حمار مردۀ نهاده آتش زد، مصر سقوط کرد، آن روز عاصمة مصر شهر فسطاط بود.(2)
این وضع رقّت بار محمد در کوفه، علی علیه السلام را و در مدینه عایشه را تکان داد. عایشه گویی مغزش پریشان شده باشد هر وقت پایش به زمین میخورد آن را از نکبت صدمۀ قتل محمد میشمرد، میگفت: بدبخت باشد معاویه و عمروعاص و ابن خدیج.
عایشه چون بدن برادرش محمد کباب شده بود، گوشت کباب نخورد تا بود، این تأثیر برای خواهرش عجیب نیست؛ زیرا محمد کسی بود که شیعیان علی علیه السلام در مصر خاکستر او را سرمه ساخته و در انجمن سرّی خود در خرابههای «عین شمس» به چشم میکشیدند.
(جرجی زیدان در کتاب «حلقات») اما صدمۀ آن به امیرالمؤمنین علیه السلام غیر قابل تصور بود، ولی تشتّت افکار کوفه مساعدت نکرد که قبل از وقعه، اقدام کافی بشود.
بنگرید: کوفه چه عکس العملی از خود بروز داد؟!
حرث بن کعب از حبیب بن عبدالله بازگو کرده گوید: والله من نزد علی علیه السلام نشسته بودم که عبیدالله بن قعین از قبل محمد بن ابوبکر نزد امام علیه السلام فریاد خواهان آمد، پیش از وقوع وقعه، امام علیه السلام برخاست، منادی او در میان مردم ندای اجتماع برای نماز داد، مردم اجتماع کردند، به منبر صعود کرده حمد و ثنای الهی را کرد، رسول خدا صلی الله علیه و آله را درود فرستاد، داد و فریاد برای مصر و محمد بن ابی بکر کرد و فرمود:
اما بعد: این داد و فریاد محمد بن ابی بکر و برادران شما از اهل مصر است به گوش میرسد؟! پسر نابغه دشمن خدا و دشمن دوستان خدا و دوست دشمنان خدا،
به جانب آنها روانه شده، نباید کجروان رو به باطل خود و در تمایل به راه طاغوت خود، اجماعشان به دور باطل بهتر از شما باشد بر حق خود، اینک چنان مینماید که: تا چشم باز کنید آنان ابتدا کرده روی اصل پیشدستی به شما و برادرانتان حمله کردهاند، پس شما هم به عجله به برادران خود یاری و مساوات خود را برسانید.
بندگان خدا! مصر خیراتش اعظم از شام است و اهالیش نیز برتر و بهتر از آن است، مصر را از دست شما نبرند، بقای مصر در دست شما، عزّ است برای شما و سرکوبی است با دشمن شما.
وعدهگاه را برای اجتماع خود در جرعه(1)قرار بدهید؛ فردا آنجا همه باید به همدیگر برسیم، انشاءالله.
گوید: همین که فردا شد امام علیه السلام بیرون آمده پیاده روانه شد در جرعه، قبل از همه اول صبح بدانجا فرود آمد، اقامت کرد تا روز به نصف رسید وفا نکردند، صد نفر هم نیامدند، پس برگشت، مراجعت به شهر نمود، همین که شام شد به سراغ اشراف فرستاد، آنها را جمع کرد، در قصر داخل بر امام علیه السلام شدند به حالی که امام علیه السلام اندوهگین و غمنده، پژمرده و افسرده میبود امام علیه السلام سخن را آغاز کرد. فرمود:
خدا را حمد بر آن امری که طبق قضای او و بر فعلی که بر طبق قدر او جریان یافته و مبتلا کرده مرا به شما، ای فرقهای که اطاعت نمیکنید هر گاه امر به آن
1) (1) جرعه، محلی است بین حیره و کوفه.
میدهم و اجابت نمیکند هر گاه دعوت مینمایم «لا ابا لغیرکم» چه انتظار دارید به نصرت خود و جهاد بر حق خود، مرگ بهتر است از ذلّ در این دنیا برای غیر حق والله اگر مرگ به سراغ من بیاید و میآید، که جدایی بیاندازد بین من و بین شما، خواهید یافت که من از مصاحبت شما بیزارم. آیا دینی نیست که شما را جمعآوری کند؟!! آیا عاطفهای نیست که شما را به غیظ(1)بیاورد؟!! آیا نمیشنوید دشمنتان را که کشورتان، به دست او سقوط کرده و همی غارت بر شما میآورد، آیا این عجب نیست که معاویه جفاکاران بیسر و پا و ظلمه را میخواند، از او تبعیت میکنند بدون عطیه و بدون دریافت هزینه شهریه.
او را در سال یک مرتبه و دو مرتبه و سه مرتبه اجابت میکنند، به هر طرف که روانه کند رو میآورند.
سپس من شما را دعوت میکنم در عین این که صاحبان خردید و بقیة السیف رجال اسلامید، با یکدیگر اختلاف میکنید و از پیرامون من پراکنده میشوید و نافرمانی مرا میکنید و بر من خلاف میورزید.
امام علیه السلام فرمود: معاویه بدون عطیه و شهریه اطاعت میشود، مخفی نماند که خود او هفته به هفته شهریه و راتبه لشگر را میداد.
مالک بن کعب ارحبی بر پا خاست و گفت: یا امیرالمؤمنین!! مردم را به همراه من برای حرکت به مصر بخوان برای امروز، گفتهاند: عطر برای بعد از عروسی نیست، و نیز گفتهاند: اجر تابع تعقیب کار است، سپس رو به مردم کرده
1) (1) غیظ: خشم.
و گفت: از خدا بترسید. ای مردم! دعوت امام خود را اجابت کنید، مرام او را نصرت نمائید، با دشمن او بجنگید، ما برای دشمن تو روانیم یا امیرالمؤمنین علیه السلام!
امام علیه السلام امر داد به سعد مولای خود که ندا در میان مردم در دهد که هان! باید با مالک بن کعب و به همراه او روانۀ مصر شوید، وی آبرومند و مکروه مردم بود، مردم تا یک ماه پیرامون او جمع نشدند و همین که جمع شدند. مالک بیرون شده، در پشت کوفه لشگرگاه ساخت. علی علیه السلام با او بیرون آمده نظر کرد، دید جمع عدّۀ آمدگان حدود دو هزار نفرند.
فرمود: روانه شوید. والله گمان نمیبرم که آنها را دریابید تا کار از کار گذشته و آب از سر گذشته باشد.
مالک به همراه سپاه حرکت کرد پنج شب راه، راه رفت؛ حجاج بن عریة انصاری از مصر وارد شده و خبر از کشته شدن «محمد» به معاینه داد و گفت: کشتۀ او را سوزاندند، و نیز عبدالرحمن ابن مسبّب از شام وارد شد (وی عین و جاسوس علی علیه السلام بود) خبر آورد که: از شام بیرون نیامده تا بُشری از قبل عمروعاص پیدرپی وارد شام شده، برای اهل شام به فتح مصر و کشتن محمد بن ابوبکر بشارت آورد.
ابن مسیب گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام! روزی را من هرگز به این سرور و شادی ندیدهام که اهل شام را شادمان از خبر کشتن محمد بن ابوبکر دیدم؛ علی علیه السلام فرمود:
آگاه باش، اندوه ما بر قتل او به قدر سرور آنان در کشتن وی است، نه بلکه زیادتر است به چندین مضاعف، پس امام علیه السلام مالک بن کعب را از بین راه
معزول نموده از راه برگردانید و بر «محمد» عزادار شده، محزون بود تا به حدّی که در قیافهاش هویدا بود و روشن دیده شد.(1)
خاکستر سوختۀ محمد را سرمه کردند. انجمنهای محرمانه شیعه در عین شمس مصر به دیده میکشیدند تا داغ خود را فراموش نکنند.
امام علیه السلام در منبر به سخن قیام نموده، حمد و ثناء کرد و فرمود:
هان! مصر سقوط کرد و مباشران فجور، اولیای امور جور و ظلم که راه خدا را میبستند و پرچم اسلام را واژگون میخواستند، این کشور را از دست ما فتح کردند هان و محمد بن ابوبکر شهید شده (رحمة الله علیه) (سپس چهار جمله دربارۀ محمد فرمود) و بعد فرمود: من (والله) خودم را مستحق ملامت نمیبینم نه بر تقصیری و نه بر عجزی. چه که من برای مقاومت در جنگ جدییم و کاملاً بصیر؛ من اقدام جدّی برای جنگ میکنم و راه دخول و خروج آن را نیکو میدانم و رأی صائب خود را برملأ به پا ایستاده بلند بلند اعلام میکنم، علناً برای فریادرسی بر شما فریاد میکشم و به دادرسی شما را ندا میدهم، شما گفتهای را از من نمیشنوید و امری را اطاعت نمیکنید تا از پشت پردۀ امور، عواقب سوء نقاب از چهره برمیدارد، شما آن قومی هستید که به شما خونی گرفته نمیشود و از خونداران چیزی ناقص نخواهد شد.
من شما را از پنجاه و چند شب پیش دعوت کردم برای فریادرسی برادرانتان، مانند شتر زخمی سنگین بار ناله کردید و مثل کسی که نیت جهاد را نداشته و
1) (1) بحار الأنوار: 563/33-564، باب 30.
رأیی بر اکتساب اجر ندارد. سنگین به زمین چسبیدید.
سپس اردویی بسی پریشان ریشه ریشه و ناتوان بیرون آمد، مثل این که رو به مرگ سوق داده میشدند و مرگ را به چشم خود میدیدهاند. پس اف بر شما باد.
سپس از منبر فرود آمده و داخل منزلگاه خود شد.(1)
و شرح ماجرا را برای عبدالله بن عباس که والی بصره بود نگاشت و درد دلها را به میان نهاد.
ابراهیم میگوید: علی علیه السلام به عبیدالله بن عباس نوشت:
از عبدالله (علی) امیرالمؤمنین به عبدالله بن عباس، سلام علیک و رحمة الله و برکاته.
اما بعد: کشور مصر از دست ما فتح شد و محمد بن ابوبکر به شهادت رسید، مصیبت او را نزد خدا (عز و جل) حساب میکنم، من از «بدو امر» به مردم ابلاغ خطر کردم و پیشاپیش، پیشآمد را گفتم؛ امر دادم که او را اعانت کنید قبل از وقعه، از آنها آشکار و نهان و در عود و بدو دعوت کردم، بعضی مقدم شدند، ولی با کراهت و برخی متعلل شدند، اما عذرخواه به دروغ و گروه دیگر خانهنشین و متقاعد شده، دشمن دوستنما، از خدا مسئلت میکنم برای من فرجی از دست اینها بدهد و عاجلا مرا راحت کند از اینها، (والله) اگر دلخوشی من به طمع شهادت نبود، در روز جنگ هنگام دیدار دشمن، و این آرمان و آرزو دل مرا آرامش نمیداد، بسیار بسیار دوست میداشتم که حتی برای یک روز هم نزد این
1) (1) بحار الأنوار: 563/33-565، باب 30.
مردم باقی نمانم.
خدا عزمی برای تقوا و هدی به من و به تو بدهد، خدا به هر چیز توانا است.
والسلام علیکم و رحمة الله برکاته
ابن عباس استفاده از ذیل امام کرده جواب نوشت:
مورخ گوید: عبدالله بن عباس به امام نوشت:
سلام بر امیرالمؤمنین و رحمة الله و برکاته:
اما بعد: نامۀ شما رسید؛ در آن فتح مصر به دست دشمن و هلاک محمد بن ابوبکر ذکری فرموده و از خدا مسئلت نموده بودی که فرجی و راه نجاتی از دست رعیتت بدهد که بدان مبتلا شدهای؟!!
من از خدا اعلای کلمۀ تو را مسألت میدارم و موفقّیت و پیشرفت کارها را آن طور که دوست داشته باشی از خدا میخواهم و خود بدان که: خدا کارساز تو است، دعوت تو را برقرار میکند و دشمن تو را نابود میسازد، ولی من شما را به این نکته خبر دهم یا امیرالمؤمنین علیه السلام! نفوس مردم قبض و بسط دارد، گاهی انقباضی رخ میدهد و سپس نوبۀ دیگر به نشاط میآیند، پس رفق کن با آنها، مدارا نما با آنان، آرزومندشان نسبت به خود بدار و استعانت از خدا بر آنها بجو، خدا کفایت مهمّت را بنماید. والسلام.(1)
مدائنی گوید: روایت شده که سپس ابن عباس خود را از بصره برای «تعزیت»
1) (1) بحار الأنوار: 565/33-566، باب 30؛ الغارات: 196/1-197.
محمد به کوفه آمد، نزد امام علیه السلام شرفیاب شد تعزیت گفت.(1)
میدانید چندی قبل خبر وفات مالک اشتر از راه قلزم و مصر به امام علیه السلام رسیده و امام علیه السلام عزادار بود، همی آه و افسوس میخورد فغان میکرد و میفرمود:
مرگ او جهانی را ویران میکند؛ و گاهی میگفت: موت او از مصایب جهانی و دهر است. نوبهای میفرمود: موت او عزت به اهل مغرب داد و ذلت به اهل مشرق.
در روایت مفید گوید: همی با آه و افسوس میگفت؛ خدا خونبهای مالک را میداند اگر فلز کوه بود از اعظم ارکان آن بود و اگر فلز حجری بود، سخت و روئین بود، هان! به خدا موت تو البته عالمی را تکان داده ویران میکند، بر مثل تو باید گریه کنندگان بگریند.(2)
سپس فرمود: انا لله و انا الیه راجعون و الحمدلله رب العالمین.
بار خدایا! من او را احتساب میکنم نزد تو، فقط برای این که موت او از مصایب دهر است، خدا رحمت آرد بر مالک که به عهد خود وفا کرد و نوبۀ خود را گذراند با این که بعد از پیغمبر رسول الله صلی الله علیه و آله دل بر آن نهاده بودیم؛ صبر کنیم بر هر مصیبتی چون او اعظم مصیبات است.(3)
معاویه سرّی، زهری فرستاد که مالک را به آن شهید کردند همان وقت که این «ترور ناجوانمردانه» را انجام داد، اهل شام را جمع کرد و گفت: بیایید دعا کنیم بر مالک، دعا کردند همین که خبر موت او رسید، گفت: ای مردم! آیا نمیبینید چگونه دعای شما مستجاب شد؟!!(1)معاویه ضبّی میگوید: کار علی علیه السلام در کوفه همی رو به قوت بود تا مالک شهید شد، مالک در کوفه در سروری بزرگتر از «احنف» در بصره بود.(2)
دیگر به امید که در این شهر توانست زیست.
جماعتی از اشیاخ نخع که خویشان و قبیلۀ مالک باشندگویند: ما هنگام خبر فوت «اشتر» تشرف به حضور یافتم، دیدیم امام علیه السلام فغان و اسف و افسوس بر اشتر دارد، سپس در تأبین(3)او فرمود:
خدا مالک را از پستان ابر رحمت به باران ریزان بگیرد. اگر از کوه بود؛ کوه بلندی بود و اگر فلزّ حجری بود، بسی صلب و سخت بود، هان! به خدا موت تو عالمی را ویران و عالمی را فرحناک میکند، بر مثل مالک باید گریهکنندگان بگریند، آیا امید بخشی مثل مالک هست؟ آیا موجودی مثل مالک هست؟
علقمة بن قیس نخعی گوید: امام علیه السلام همی سوخت و تأسف میخورد تا ما گمان کردیم مصیبت زده او است نه ماها؛ و در قیافه و رخسار چند روزهاش آثار
هویدا شد.(1)
دیگر به امید که در این شهر توان زیست.
معاویه سخنرانی کرد و گفت: اما بعد: علی بن ابوطالب، دو دست راست داشت، یکی از آنها روز صفین قطع شد که «عمار یاسر» باشد، دیگری امروز قطع شد که «مالک اشتر» باشد.(2)
اختصاص: عوانه گوید: همین که به علی بن ابی طالب علیه السلام خبر رسید که مالک از دست رفت به منبر صعود کرد و تأبین او را فرمود:
الا ای مردم! مالک بن حرث نوبۀ خود را گذرانید و وفا به عهد خود نمود و خدا را دیدار کرد، پس خدا رحمت آرد بر مالک که اگر کوهی بود سر بر آسمان بود و اگر فلز حجر بودی، هر آینه سخت و محکم بود، خدا برای مالک باشد، چه مالک؟! آیا زنها از سرخشت، چنین فرزندی تقدیم به جامعه میکنند؟! و آیا موجودی مثل مالک داریم؟
گوید: وقتی که از منبر به زیر آمد و داخل قصر شد، عدهای از رجال قریش تشرّف حضور یافتند گفتند: سخت بر مالک جزع کردی، او که رفت هلاک شد.
فرمود: هان! «والله» هلاک او، عزت داد به اهل مغرب و ذلت داد به اهل مشرق.
گوید: چند روز بر او گریه و چند روز بر او اندوهناک بود و فرمود:
من مثل او را بعد از او نمیبینم. هرگز!(1)
نهچ البلاغه گوید: همین که خبر قتل محمد بن ابوبکر آمد، فرمود: اندوه ما بر مرگ او به قدر سرور آنها بدان بود؛ فرقی که هست آنها به غیض خود را ناقص آوردند، ما حبیب خود را ناقص شدیم.(2)و خبر مرگ اشتر که رسید فرمود: مالک چه مالک؟! اگر کوه بود کوه منفردی بود، نه ستوری بر آن قدم مینهاد نه طائری بر زبر آن به پرواز میرسید.(3)
از کتاب احمد بن محمد طبری معروف به خلیلی، از احمد بن محمد بن ثعلبة حمانی، از مخول بن ابراهیم، از عمرو بن شمر، از جابر، از ابی جعفر بن محمد بن علی امام باقر علیه السلام از کشف الیقین؛ ابن عباس میگوید: من مواظب بودم از غضب امیرالمؤمنین علیه السلام، هر گاه چیزی را متذکر یا خبری او را هیجان میآورد. تا روزی از طرف شیعیان امام علیه السلام، از شام به امام علیه السلام نوشتهای رسید که معاویه با عمروعاص و عتبه بن ابی سفیان و ولید بن عقبه، و مروان پیش هم اجتماع کرده؛ از امیرالمؤمنین علیه السلام ذکری نموده، خوردهگیری کردهاند و در دست و دهان مردم انداختهاند که علی علیه السلام اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله را زیر پا گذارده و از هر کدام جداگانه به آن چه در خور و فراخور ایشان است!! ذکر سوء میکند.
تنقیدهای امام علیه السلام را از ابوبکر «به نام اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله اشاعه
میداده که بیشتر تهییج نماید، یا نظر به این که از سایر صحابه هم کسانی کارگزاران آن دو تن بودهاند، معاویه این را تقویتی از خود میدانست، قلمداد میکرد که خود در تعقیب سیرۀ صحابه است و منصوب زمان عمر است، خاطر عرب از سیرۀ شیخین خوشنود بود.
این نامه در موقعی رسیده بود که امام علیه السلام، اصحاب خود را امر داده که در نُخیله بمانند، انتظار فرمان جهاد داشته به کوفه نروند. لیکن آنان به کوفه رفته، و این کار بر امام علیه السلام بسی ناگوار آمده بود، در این موقع این خبر آمد.
ابن عباس گوید: لذا من به هوای دیدار امام علیه السلام شبانه به خرگاه امام علیه السلام رفته از قنبر پرسیدم: امیرالمؤمنین علیه السلام در چه حال است؟
گفت: خواب است.
امام علیه السلام صدای مرا شنیده و فرمود: کیست؟
گفت: ابن عباس است، یا امیرالمؤمنین علیه السلام!
فرمود: داخل شو. من داخل شدم، دیدم به هیئت مهمومی لباسی به خود گرفته، دور از بستر خواب به کناری نشسته است.
گفتم: شما را چه میشود یا امیرالمؤمنین علیه السلام؟!
فرمود: کسی که قلب او مشغول است، کجا چشم او خواب دارد؟!
ای پسر عباس! پادشاه جوارح تو قلب تو است، وقتی او را هراسی بگیرد مرغ خواب از آشیان میپرد. اینک من (چنان که میبینی) از اوّل شب تهاجم افکار و بیخوابی مرا فرا گرفته.
بعد امام علیه السلام شروع به سوانح عمری خود فرمود:
از غصب خلافت در ابتداء و از نقض عهد این امت و از سوابق حیات خود در دوران رسول خدا صلی الله علیه و آله، از سابقۀ سلام صحابۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله بر او به عنوان امیری مؤمنان به امر رسول الله صلی الله علیه و آله؛ در حیات رسول الله صلی الله علیه و آله؛ و از برازندگی خود برای بعد از ممات رسول خدا صلی الله علیه و آله به طور اولی سخنانی فرمود؛ انتظارات به سزا را تذکر داد.
تا آنجا که برای محرم غمگسار خود پرده برداشت، اسرار افسردگی خود را تذکر داد و فرمود: امشب افکار من، هموم من، جرعه نوشی غصهام طولانی شده، سپس نکتهای از اصرار امت به بدبختی و معاصی با احتیاج علمی امت به وجود مقدسش در حکم حلال و حرام و در عین آنکه آنها به من محتاجند، من مستغنیام فرمود. تفوق خود را بر اولین تذکر داد تا فرمود:
تا اکنون: ای ابن عباس! قرین و همسر شدهام به پسر هند جگرخوار و عمروعاص و عتبه و ولید و مروان و اتباع آنان. کی در فکر من خلجان میکرد؟ و در اندیشۀ خوفناک من گذر مینمود که سر رشتۀ کار این دنیا به اینجا میکشد که اینان در آن رؤسا شوند، مطاع باشند، اولیای خدا در دست و دهان اینها افتد، آنها را نکوهیده کنند، تهمت عظائم امور به آنها بزنند، با آن که تمام مستحفظان اصحاب محمد صلی الله علیه و آله میدانند که دشمنان من کیاند؟!
همی میفرمود: یابن عباس! یابن عباس! و در هر نوبه شرحی از سوانح عمری خود را با محن و بلاها تذکر میداد؛ تا در پایان فرمود:
ای ابن عباس! تو خود در سرّ و علن کارگر خدا باش تا از فائزان باشی و بگذار هواپرست را هر چه میخواهد بکند.
در اینجا مؤذن اذان گفت؛ فرمود: نماز ابن عباس فوت نشود.
ابن عباس گوید: از انقطاع شب غمنده شدم و افسوس از به سر آمدن شب و پایان شدن آن خوردم.(1)
معلوم میشود با موقعیتی که این دو نفر در خاطر عرب داشتهاند هر کلمهای در انجمن عمومی علیه آنان مردم را تحریک مینموده، عرب تفوق نژادی خود را از عمر فرا گرفته؛ پیشرفتهای نظامی را فتوحات اسلام میشمرده، ظاهرات فتح و ظفر بهجت انگیز است؛ اشتباه شده بود به منطق دین، آمیخته شده بود با منطق اعتقاد، عرب از آن خوشحال بود، گمان میکرد از این خوشحال است، با این عواطف مبهم از ذکر کلمۀ «سیرۀ شیخین» متذکر زمان فتوحات میشد، نگاه مشفقانه به شیخین و به سیرۀ شیخین میکرد. معاویه این را به خوبی فهمیده، نقطۀ ضعفی به دست آورده بود میدانست از مطرح کردن این مبحث در مجمع عموم امام علیه السلام نمیکند و اگر حقیقت را عریان و بیپرده بگوید. مجدداً باز دستاویز فتنهگرها، میشود بدین وسیله میکوشید که امام علیه السلام را در کوچۀ بُن بستی وارد کند.
این مطلب را برای استغلال(2)و بهرهبرداری و انتشارات اخبار تشویشزا، ایجاد اختلاف و پراکنده کردن مردم، یکی از بهترین نقطههای ضعف فرض میکرده؛ در این خصوص سخن پراکنی مینموده، منوّیات و مقاصد سیاسی شوم خود را، یکی به
این وسیله اجرا میکرد.
موقعیت آن دو در خاطر عرب از اینجا به دست میآید. جزء شرایط بیعت با عثمان و دیگران قید میشده که برنامۀ دولت خلیفه، تبعیت از کتاب خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سیرۀ شیخین است، گویی «سیرۀ شیخین» رکن سوّم مقررات اسلام و جزء اصول تشکیلاتی شده بوده؛ تا حدی که نزدیک بود در عرب جنبۀ اعتقاد و تقدیس به خود بگیرد، خاصّه که خاطرههای دوران آن دو تن برای عرب که پیشرفتهای نظامی طبق خوی نظامی او است، خاطرههای شیرین فتوحات را تجدید میکرد، طعم چاشنی غنیمت و غنایم با هوای سرفرازی فتح با پرچمداری دین در جهان از پس مرگ زمامدار همخوی عرب، دورنمای هوس انگیزی در برابر خاطر نمایان میکرد.
غافل از آن که آن زمان که هنوز عثمان تجزیۀ قبایلی را نیاورده بود، هر کس سررشتۀ آن قوای ساحره را به دست میگرفت همان فتوحات را انجام میداد بلکه بهتر و برتر و بالاتر!! با یک تفاوت که اگر علی علیه السلام بود تقویت علمی و نضج فکری و رشد اخلاقی هم میداد؛ التیام بین نژاد عرب و عجم را به جای انشقاق و امتیاز نژادی مینهاد، کلید تولید اقتصادیات را هم به دست فاتح میداد که هرگز نمیرد، همواره چاق و فربه باشد و ریشۀ زراعتش خشک نشود، در زمان آنان اینها نبود، تنها همان پیشرفت خشک نظامی بود. طبق خوی عرب تقویت از خوی چپاول و غارت مینمود و ریشۀ فضائل را خشک میکرد.
علی علیه السلام در اول بیعت خود برکات زمامداری زمامدار پاکدامن دانا را برای
امت چنان میگفت:
«لا یهلکُ علی التقوی سنخُ اصل»(1)یعنی هیچ گونه ریشۀ زراعتی یا درختی یا کشتزاری با زمامداری زمامداران پاک نظر، بیآبی نمیکشد و میخشکد. ولی در طرز حکومت عمر ریشۀ زراعت عجم به کلی خشک میشد؛ به جای علم و هنر و اخلاق توسن چموشی و صعوبت امر بر راکب و مرکب بر رعیت و زمامدار افزوده میشد که خاصیت روح نظامی فاتح این است.
ما در اینجا کاری به خلافت «شیخین» بالاصالة نداریم نیز؛ نظری به امتیازهای دولت عادل علی علیه السلام بر آنها نه؛ و درصدد شمارش شکایت های امیرالمؤمنین از شیخین هم نیستیم، آنها باب جداگانهای است و چهل و پنج قطعه شفاهی و کتبی است.
نظر در اینجا به کشف حال روحیۀ عرب و فکر آنها نسبت به شیخین است که اسباب تشویش کوفه میشد. کشف حالت اجتماعی و عقیدۀ اجتماعی کوفه را برای کشف حال مسلم علیه السلام در حوزه مأموریتش لازم داریم، افکار محیط مأموریت و حوزۀ مأموریت هر زعیم، مدخلیت کامل در پیشرفت و جریان کار او یا وقفۀ کار او دارد.
همین معضلۀ امر «شیخین» برای دولت علی علیه السلام یکی از لغزهای سیاسی و معضلۀ اجتماعی شده، به شکل یکی از عقدههای مهم افکار آن روز کوفه تعرض به آن، سدّ پیشرفت میشد، رخنۀ دیگری باز میکرد، جامعهای که رو به
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 16.
تفکک(1)است، تا حال چندین گونه رخنه در آن رخ داده، هر یک منشأ انقلابی شده مانند ثیاب و پارچۀ بید زده، هر جای او را دست بزنی رخنهای باز میکند، ممکن است از این سؤال اتخاذ سندی بخواهد، در گوشهای لشگر را بشوراند، حزب طرفدار خلفا تشکیل یابد و از آن طرف بعضی اشخاص آدمهای ناراحتی هستند، در سؤال و پرسش هنگام و نابهنگام ندارند، مردم را راحت نمیگذارند و از طرفی برخی روده درازند، ترس آن هست که همی در انجمنها دنبال بکنند و بعض نفوس توسن خیالشان دهنه برنمیدارد، هرچند دهنه را سوار سخت بگیرد، باز اسب آنها را از جا برمیدارد، به تاخت و تاز وا میدارد.
پارهای حرفها هم ریشهدار هم رشتهدار است، کشدارد، خصوص این رشته که سر دراز دارد.
امام علیه السلام در صفین در آن انقلاب عظیم و هیجان بینظیر و مصیبتهای فلک فرساست، مردی از دوستان که ریگی در کفش داشت یا پالانش کج بود، با آدم ناراحتی بود یا بیملاحظه و بیپروا سخن پرانی میکرد، ملتفت جامعۀ خود و جامۀ خود و حالت تفککش نبود و احتیاج مواقع سخت جنگ را به حدّت و وحدت و برندگی قوا نمیدانست و متوجه نبوده است که اسب زیر پا و جمعیت سپاه به منزلۀ زین و برگ مضطرب است؛ هر چه امام علیه السلام دهنهداری میکرد، او توسن سؤال را رها میکرد و از جا میکند، نمیتوانست عقب کار را بنگرد و آسوده بنشیند.
1) (1) تفکک: جدا شدن، فروپاشی، جدایی.
در صفین، در سختترین مواقع صفین سؤال از امیرالمؤمنین علیه السلام میکند که: چرا شما را از اول عقب زدند با آن که قوم شما بودند، گفتگوی در این باره اولین گفتگو نیست، ولی اولین گفتگویی است که علی علیه السلام جلو از آن گرفته است، در موقع سختی از صفین است.
یک تن از رجال بنی دودان بنی اسد از امام علیه السلام سؤال میکند. این مرد که از قرار جواب امام علیه السلام، مرد ناراحتی بود شاید برای آشوب کردن اذهان یا به طبع بوالفضول خود این سؤال را متوجه امام علیه السلام کرده، خود متوجه نیست که یادآوری این خاطرهها برای امیرالمؤمنین علیه السلام گران تمام میشود. حجتی دست طرف میدهد؛ یعنی حجتی برای فعل معاویه میتراشد، معلوم میکند که ممکن است راهی داشته که علی علیه السلام را با کمال استحقاق از خلافت دفع دادند، عیبی در سوابق ایام از یکی از دو طرف یا امام علیه السلام یا شیخین بوده و کشف راز آن از طرفی دیگر خطرناک است.
امام علیه السلام جوابی مختصر متضمن همۀ اسرار معضله میدهد، جوابی کاشف از هیجان بینظیری در خاطر مبارک، هیجانی متناسب با حوادث صفین و پیشآمد آن مشکلات فلک فرسا.
امام علیه السلام جواب میدهد که: مقام فرمانروایی و خلافت و زمامداری «اثره»(1)است. کسی نمیتواند جز من از آن دل برگیرد.
شما وقتی ملتفت جواب امام علیه السلام میشوید که معنی «اثره» را نیکو توجه
1) (1) اثره: برگزیده، انتخاب برای خویش.
کنید. گزیدهای که دل هواخواه اوست، تا «ذی حق» را هم از آن محروم میدارد «اثره» است.(1)
چند مثال در امور روزمرّه ببینید؛ تا «اثره» را بیابید و بدانید که وقتی امری «اثره» شده و چشمها بدان دوخته شد، هر گونه انضباطی را نفوس در مورد آن زیر پا مینهند.
مثال اول: موقع ازدحام، مردم را در سوار شدن اتومبیل عمومی یا ترن در شرق دیدهاید، جمعیت ازدحام دیده از بس به مسابقه میدوند «حق تقدم» را، بلکه هر حقی و هر فکری را زیر پا میگذارند، این نکته عجیبتر که دست هم جلوی دیگران میگیرند به بهانۀ اینکه دست به درب ورودی گرفته خود را قوی میکنند، خود سوار میشوند و دیگران را پس میزنند، البته آن که برای سوار شدن پیش میدود قهراً دست جلوی کسان دیگر هم میگیرد، سرّ این امر این است که چشم بدان دوخته شده تا شش دانگ هدف شده، هر ملاحظهای را برای نیل به آن زمین مینهند و هر کس دیگری را هم به کنار میزنند.
مثال دوم: حبّ امتیاز غریزی است، کارهایی و چیزهایی که امتیاز را میرساند چه از کارهای اجتماعی؛ چه از مقامات لشگری؛ چه کشوری و چه امتیاز لباس؛ هرکدام در هر طبقهای، هر وقت مورد اقبال میشوند به قدری در آن هجوم میشود که ذی سهم را از سهم خودش محروم مینمایند.
مثال سوم: روزهای ازدحام در نانوایی و حمام نمره که مردم از معطلی خود
1) (1) بحار الأنوار: 557/29، بیان؛ الإرشاد، شیخ مفید: 294/1؛ الفصول المختارة: 77.
خستهاند دیدهاید؛ همین که نوبت به یکی از مشتریها داده شد اگر چه نوبت دیگران باشد چشم از حق و سبق ذیحق میپوشد و خود جلو میافتد.
مثال چهارم: در موقع ازدحام مردم هنگام امضای گذرنامهها در «مرز» کسان را زیر پا میگذارند و حق تقدمرا نیز نادیده میانگارند تا کار خود را بگذرانند، حالت عمومی خلق نسبت به این امور است تا چه رسد به شاهی.
امام علیه السلام سائل را متوجه میکند که مقام خلافت «اثره» است، مقام فرمانروایی است. مرکز شهوات اقویا و لغزشگاه نفوس اقویا است، آنان با همۀ گذشتها نتوانستند از آن بگذرند، تب اشتها به قدری در آنان تند شد که از اعتدال خارج شده به سقیفه شتافتند، با آن که هنوز جنازۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله در زمین بود؛ اگر معتدل بودند کار معتدلانه میکردند.
ناپلئون بناپارت در کنگرهای که برای ملاقات ملوک و پادشاهان اروپا تشکیل میشد، زودتر رفت که بدان وسیله پادشاهان از سلام به او مجبور شوند، پادشاه روسیه در هنگام دخول سلام نداد، همین سبب جنگ فرانسه و روسیه شد که آغاز شکستهای ناپلئون بود؛ و شاه عباس چشم شاهزادهها و نادرشاه چشم پسرش را کند برای چه؟! توّهم و ترس از چه بود؟!
خلافت، مقام فرمانروایی، مطلق چشمها و اشارهها بدان متوجه است، هر کسی نمیتواند دل از آن برگیرد، مگر آن کس که پیرو سنن الهی باشد، پای وظیفه، قدرت رها کردن ذات و لذات را داشته برای عرفان حق؛ وظیفه حتی ذات و لذات را نسیان مینماید، ولی پرسش تو بیموقع بود. این پرسشها است که در این گونه مواقع برای مسموم کردن افکار به کار میرود، در مواقع سخت صفین
که باید فکر چهره دشمن بود، دشمنی که جگر گوشههای مرا مانند محمد بن ابی بکر کباب میکنند؛ چه بیمورد سؤالی است که چرا از دورۀ اول تو را از مقام برکنار کردند.
سؤالی که آتشی دیگر روشن میکند، این را بگذار بیا در این مخمصه بزرگ «کار من و معاویه» فکر کن، بنگر آب را چه سخت گلآلود کردهاند و جهان را پر از بلوا نمودهاند، در پیش، غارتی از خانۀ ما کردند؛ ولی آن غارت داستانی است گذشته، باید در جنب این داستان تازه، داستان غارتزدگی سابق را فراموش کرد.
بسان دو غارتی که از «امرؤ القیس» کردند، غارت دومی از بس عجیب و هوشزدا بود، صدمۀ غارت اولی را از یاد برد، امرء القیس میگفت:
آن را بگذار، بیا از این داستان تازه، داستان بگو که: حدیثی است عجیب، این دو حدیث عجیب که زبان امیرالمؤمنین علیه السلام آنها را ترجمان و شرح داستانهای خود قرار داد، بدین قرار بود:
امرء القیس وقتی که پدرش مرد در میان قبایل عرب در به در میگشت که خود را وابستۀ قبیله نموده، در جوار شخص مقتدری داخل کند. این بست و بندها در عرب معمول بوده تا وارد بر مردی از رجال «جُدیله طی» شد که نام او طریف بود؛ وی نیکو جوار به او داد؛ چنان که در شعری او را مدح گفت، ونزد او چندی اقامت کرد، سپس ترسید که مبادا قادر بر نگهداری او نباشد؛ منصرف شده به جوار (خالد بن سدوس نبهانی) وارد شده در آنجا داخل شد.
بنوجدیله بر «امرء القیس» در همین وقت که به جوار خالد بود غارتی برده؛ گلۀ شترهای رمه «ابل» او را بردند، همین که این خبر به سمع امرء القیس رسید،
قصه را برای خالد باز گفت. وی گفت: شترهای سواری خود را که «رواحل» باشد بده، تا من سوار شده آنها را تعقیب کنم و شترها را بگیرم؛ باز پس آرم.
این کار را کرد، خالد سوار شده از عقب آنها تاخته، به آنها رسید، گفت: ای بنی جدیله! غارت بر جار من و جوار من بردهاید؟! گفتند: وی جوار تو نیست. گفت: چرا والله. و این شترهای سواری «رواحل» او است، زیر پای من است. گفتند: راستی چنین است.
گفت: بلی. آنها برگشته و او را از شترهای سواری رواحل به زیر آورده و آنها را، یعنی رواحل را، نیز با ابل رمه بردند. و قولی دیگر گوید: خالد خود بالا کشیده بود. این خبر هوشزدا، به امرء القیس رسید، خیره شده و گفت: آن غارت نخستین با آن همه که سر و صدایش به همه جا رفت، مرا این قدر مبهوت نکرد که این غارت دومی کرد، پس او را با آن همه سر و صدایش بگذار؛ بیا این داستان تازه را گوش کن.(1)چه داستانی!!
امرء القیس این دو قصه را خلاصه کرده، در ضمن این شعر جانگداز آورد
وَدَعْ عَنکَ نَهباً صِیحَ فی حَجراته
وَلکنْ حدیثاً ما حَدیث الرّواحل(2)
یعنی از قصۀ پرغصۀ آن غارت و نهب که سر و صدایش به هر ناحیه رفت بگذر، لکن از داستان هوش زدای «رواحل» بگو که مرا خیره کرده!!
این شعر چون از زبان امیرالمؤمنین علیه السلام گذشت، جانگدازتر شد، امام خطبا و سخنوران علیه السلام، مصرع اول را با سوزی خواند و به جای مصرع دومین شعر، گرفتاری «خود را با معاویه» نهاد، به جای آن که بخواند:
(ولکن حدیثاً ما حدیث الرّواحل فرمود: هلمّ الخطب فی ابن ابی سفیان)
آیا متأثر بود؟ شعر را تمام نکرده از گرفتاری عجیب معاویه یاد کرد!! یا اشعار داشت که شما خود مصرع دوم را بخوانید و از خطب جلیل و حادثۀ بزرگ «معاویه» سخن برانید، از آن دزدان راهزن پیشین بگذر، خانۀ ما را تاراج کردند و صدای آن به هر ناحیه پیچید، بردند و رفتند، بیا الان سخن از این گرفتاری کنونی بگوییم، به دفع آن بکوشیم که عجیبتر و غریبتر و مهمتر است، خندهآور است که کار من با معاویه و همقطاران او تا اینجا کشیده، روزگار مرا خیره کرده، بعد از گریه راستی خندانید، و از روزگار عجیب نیست.(1)
بعد شعری را از زبان نوباوه دخترکی خواند که از همزاد و همسالی از نوباوگان خود پرسیده بود، آیا ما را دیگر خویش مانده؟! یعنی من عجب دارم از تو که سؤال میکنی چرا داد دل را از ظالمان خود نگرفتی؟!! آیا من کسی را داشتم که مرا یاری کند؟ یا از این تعجبی ندارد. آیا دیگر برای ما اهلی باقی مانده؟ تعجب از تو باید کرد که: این وقت و این هنگام که این هنگامۀ عجیب برپا است، از من این سؤال را میکنی، چه هنگامهای؟!! چه حادثهای؟!
حادثه این پیشآمد بزرگ کنونی است، هر چه تعجب داری بکن، علامت
1) (1) بحار الأنوار: 483/29-484، باب 14.
تعجب را هر چند سطر جا میگیرد بنه که جا دارد، خاطر و زبان را از علامت تعجب تهی کن، هر چه در درون است بیرون بریز، این حادثه است که چندان انحراف و کجی به دنبال میآورد تا از ظرف طاقت زیاد میآید.
آری، این قوم اکنون میکوشند که نور خدا را از مصباح و چراغ او خاموش کنند و فوّارۀ پخش او را که از سرچشمۀ او منبع میگیرد بربندند و سدّ کنند، در این بین به جای آن که آب را گلآلود نمایند، یک سره این نوبه آب را به وباء آلوده کرده مخلوط نمودهاند، در افکار مردم سمپاشی نمودهاند و همای تقوا و هدایت و نبوت را از آشیانۀ هواها و هوسها پراندهاند؛ ولکن نباید خود را از غصه کشت، ما میکوشیم، وظیفه داریم تا جان بکوشیم، سپس اگر آتش این بلوایی که فراهم کردهاند فرو نشاندیم و اگر این غبار مه و مه غبارآلودی که افق ما و آنها را تیره نموده از افق برطرف شد، اگر ابر تیرهای که بارش بلا از آن میبارد دست از سر ما برداشت، بار آنها و همه را بر مرکب راهوار «حق» تا به سرمنزل سعادت میبریم و آنها را به حق محض وادار میکنیم و اگر صورت دیگر پیش آمد و وضع دگرگون شده، بلوا سیل آسا جلوی راه ما را گرفت، ما را متوقف کرد، تو افسوس زیاد مخور، جان را از حسرت و اندوه روی آنها مگذار چه که خدا بصیر و بیناست به آنچه میسازند.(1)
از کلمۀ «فوّاره» که از زبان امام علیه السلام گذشت مگذر.
و از این عبارت مگذر که فرمود: میسازند، مزوّرانه در خفا وادار به قتل
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 161.
کسان میکنند و در ظاهر روی آن را پرده میپوشند و به صورت «مجلس دعا» مردم را اغفال نموده، خود را به تدلیس مستجاب الدعوة قلمداد میکنند، برای مرگ مالک اشتر از امثال معاویهها، بُسر بن ارطاةها، ضحاک بن قیسها مستجاب الدعوهها میسازند. آیا اطمینان هست که برای امیرالمؤمنین علیه السلام از نو دستاویزی از نام شیخین نمیسازند؟ از کجا به نام صحابۀ رسول الله صلی الله علیه و آله بلکه خود رسول الله صلی الله علیه و آله، پروندۀ سیاهی برای او تشکیل نمیدهند.
واقدی میگوید: عمر بن ثابت (وی آن شخصی است که از ابو ایوب حدیث شش روز شوال را روایت میکند) سراسر شام را قریه به قریه میرفت. داخل هر قریهای میشد کارکنان معاویه و شکارگردانهای او، اهل قریه را جمع میآوردند، سپس او سخنرانی میکرد و میگفت: ایها الناس!
علی ابن ابی طالب مرد منافقی بود، در لیلة العقبه خیال داشت شتر پیغمبر صلی الله علیه و آله را رم دهد که پیغمبر صلی الله علیه و آله بیفتد و کشته شود، پس او را لعن کنید. گوید: اهل قریه لعن میکردند، سپس به قریۀ دیگری میرفت، بسان همینها آنها را وادار مینمود؛(1)
لعنتهُ الشام سبعین عاما لعن الله کهلها و فتاها(2)
نمونۀ دیگر: یک تن از سران عرب شرحبیل بود، وجیه المله میبود، معاویه
به اغفال ساحرانهای او را دعوت به ورود در دمشق نموده وارد کرد؛ در پیشواز او طبقاتی را به استقبال واداشت تا مراقب بکنند کسی حرف خلافی به گوش او نگوید، سپس نوبه به نوبه دستههایی را به استقبال فرستاد تا در اول دیدار به او گفتند: محقق است که علی علیه السلام در کشتن عثمان ذی نظر بود، چنان در پایان، عرصه را بر او تنگ گرفتند که معتقد شد ولدی الورود بر معاویه پرخاش کرد که چرا خون عثمان را نمیخواهی؟! اگر تو نمیخواهی ما میخواهیم. معاویه گفت: یا عم! اینک که شما حاضرید، چرا من حاضر نباشم.
نمونۀ دیگر: با سمرة بن جندب چهارصد هزار دینار مقاطعه کرد که برای علی علیه السلام و قاتلش ابن ملجم، شأن نزول دو آیه را تطبیق کند، او گفت: چهارصد هزار دینار کم است، پانصد هزار دینارش داد.(1)
سمره روایت کرد که آیۀ:(وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ)2
راجع است به ابن ملجم، در شأن وی نازل شده، او خود را به خدا فروخت، آیه دیگر را دربارۀ علی علیه السلام تفسیر کرد.(2)روایت کرد که آیۀ:(وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یُشْهِدُ اللّهَ عَلی ما فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ * وَ إِذا تَوَلّی سَعی فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیها وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللّهُ
لا یُحِبُّ الْفَسادَ * وَ إِذا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ)1
سمرة بن جندب در جنگ احد هنوز بالغ نشده شرکت در جنگ کرد، نخلة سمره در خانه انصاری او را و اطفال او را آزار میداد، سمره به فروش آن نخله حاضر نشد، تا رسول خدا صلی الله علیه و آله غضب کرد.
سمرة بن جندب از شرطههای ابن زیاد بود.
«واصل» مولی عیینه میگوید: سمره ایام آمدن حسین علیه السلام به کوفه بر شرطۀ ابن زیاد بود و مردم را بر خروج به سوی حسین علیه السلام و برای جنگ با او تحریص میکرد.(1)
سخن کوتاه: کارسازان، معاویه را، متعدی جباری را، به لباس پیغمبری درآوردند، در سلام به او به تهنیت گفتند: «السلام علیک یا رسول الله.»
ولی عادلی بارّ و نیکوکار درجۀ اول را، چونان علی علیه السلام متعدی معرفی کردند؛ به مرگ مالک اشتر، علی علیه السلام را گریاندند، بلکه حال خود امام علیه السلام و مظلومیت او گریهبارتر از مرگ هر فقید عزیزی است. امام علیه السلام گاهی به حال خودش گریه میکرد، با آن که در بزرگان گریه جز از خوف خدا نیست؛ آنها تا روز روشن است و اشک غمّاز است، راز خستگی خود را فاش نمیکنند. اگر گریه بکنند شب میکنند تا به کرامت و بزرگیشان برخورد نداشته باشد شاعر میگوید:
1) (2) بحار الأنوار: 289/34، باب 34.
و اذا اللیل اضوانی بسطتُ ید الهوی
وَ أذللت دَمعاً مِنْ خَلائِقه الکبرُ(1)
گریۀ علی علیه السلام از دست مردم و نالۀ علی بن الحسین سجاد علیه السلام از بیکسی مرا آزار میدهد، مگر روزگار چه بوده؟! با آنها چه کرده بوده؟!
شیخ ما ابوجعفر اسکافی میگوید: کاری کرده بودند که جمیع اهل بصره قاطبة او را مبغوض میداشتند و قریش، کل آنها در جبهۀ خلاف او بودند. و جمهور خلق با بنیامیه بودند.(2)
عبدالملک بن عمیر (از فقهای کوفه بود) از عبدالرحمن بن ابوبکره میگوید: خود شنیدم علی علیه السلام را که میفرمود: آنچه ما از مردم دیدیم احدی ندید! سپس گریست.
ابو عمر نهدی گوید: شنیدم علی بن حسین علیه السلام میفرمود: از مکه بگیر تا مدینه، بیست مرد نیست که ما را دوست داشته باشد.(3)
کعبه زاهد به رخم بست و در دیر کشیش
عاشق آن است که کافر بود اندر همه کیش
ولی باز تفوّق با نور و با عنصر خیر است! به این دستهایی که جلو فوّاره گرفتند، ببین چگونه باز از فوّاره آب حیات سرشار به جویبار اسلام است، قوت
فوّاره از ارتفاع چشمه است دیدهاید؟ گاهی که فوّاره به قوت آب میپراند، باز از میان انگشتانی که جلوی آن را گرفته باشند، آب به قوّت میجهد، فوّاره ثقبهای است که آب سرچشمه را راه میدهد، در خانۀ حوض داخل شود، اگر فوّاره را هم خراب کنند وقتی آب از سرچشمه فشار میدهد از روزنههای دیگر به خانه میریزد.
از قراری که دیدید با سرپنجۀ تدبیر جلوی فوّارۀ انوار را داشتند، حتی کتب محمد بن ابوبکر را که از جانب سنّی الجوانب امام علیه السلام برای او شرف صدور یافته بود، بعد از قتل او از مصر به شام بردند، معاویه با ولید بن عقبه دو دستی تا زمان عمر بن عبدالعزیز، دست جلوی آن گرفتند، باز اشعۀ آن از خزانۀ آنها بیرون تابید و جهان را روشن کرد.
بازیگرها هنرها کردند که حضرت ابوالحسن علیه السلام را با آن که به قول مرد «اسدی» شدیدترین پیوند با پیغمبر را داشت و در نسب والاترین نسب را داشت و در فهم کتاب و سنت، آیه فقه و داوری بود، او را از این امر به کنار کردند، امام علیه السلام هم صلاح نمیدانست به واسطۀ اضطراب نفوس، زیاد وضعیت را روشن کند، دست به عصا قدم برمیداشت تا اندازهای که امام علیه السلام در جواب آن مرد فرمود: ای برادر بنی دودان! ای برادر بنی اسد! تنگ زین که زیر ران دارای «لق» است، محکم نبستهای، اگر بغلتد ما و تو و هودج که بر بالای شتر بند است، همه به زمین میافتیم، همین که رحل زیاد لق شد، پالان زیر پا به این سو و آن سو میغلتد و کج میشود، از این جهت در پشت مرکب قرار نداری، میدانی همین که اضطراب زیاد شد شتر و هودج به هم میپیچد، تاب و توان او برای سیر کم
میشود، بدان میماند که تو آدم ناراحتی باشی.
بدون ملاحظه و بیپروا توسن سخن را سرمیدهی، توسن تو هر چند دهنهاش، را سخت باز میگیرم باز تاخت و تاز میکنی، دهنه برنمیداری مثل کسی که میدان باز دارد، دهنه را آزاد به او واگذاردهاند که هر چه میخواهد توسن بدواند، خود خداوندگار دهنه است.
اشعار میدارد که: خروس بیوقتی هنوز سحر و صبح نشده، تاریکی شب هنوز دست برنداشته میخوانی؛ برخلاف مقتضی پرسش بیجا میکنی، ولی چون خویشاوندی با ما دارای و ما ذمهدار «حق خویشاوندی» هستیم و چون استعلام کردهای و حق جواب پرسش و مسائله داری، رعایت حال تو منظور شده، به سؤال تو جواب داده میشود.
طبق روایت امالی؛ در این مورد فرمود: تو ضمیری داری، یعنی وجدانی داری! باید با ضمیر تو سخن گفت، وجدان تو را خاموش نکرد.
اینک که استعلام کردهای پس بدان.
جواب را شروع کرد، ولی یکی دو کلمه بیش راجع به محل سؤال نفرمود، جهت پیشدستی شیخین را به کلمهای فرمود، همه چیز در آن کلمه بود، فقط یک کلمه گفت و گذشت، مطلب را قلب کرده، سخن را برد در وادی دیگر، اما همان یک کلمه باید در لابراتوار علم کاملاً تجزیه شود، نفس مستبد را افلاطون همین که تشریح میکند یک کتاب از ده کتاب جمهوریت او (همان کتاب مستبد) است گویی همۀ آن کتاب در این کلمه است؛ لذا فرمود: فاعلم یعنی بدان، نفرمود: بشنو و فرمود:
اما این که استبداد کردند، این مقام را از ما باز گرفتند، با این که ما شدیدترین پیوند بر رسول الله صلی الله علیه و آله را داشته و والاترین نسب را دارا هستیم:
«اِنّها اثْرَهُ شَحّتْ علیها نُفُوسُ قَوم.»(1)همین کلمۀ پرمعنی را تأمل کنید!!
مقام فرمانروایی است، امر خلافت است، اثره است!! مرکز شهوات اقویا است، نفوسی تب اشتهای آنها را فرا گرفت، آنها را بیتاب و داغ کرد.
در «بحران» تبهای هذیان خیز، آمال نهفته درونی سربرمیزند، مراعات منطق (حق و قانون) نمیشود، منطق «حق و دین» فراموش میشود، انضباطی که از قانون و حیا در حال هشیاری هست میرود، چیزهای دیگر از نفس سر بر میزند که در حال هشیاری عادی، عقل و قانون از بروز آنها جلوداری میکند، نفوس ناموزون که هنوز قوای دین از منطقۀ تصورشان قدم پیش نگذاشته و چیره بر منطق هواهای درونی آنان هنوز کاملاً نشده است، در حال خواب که عقل از پاسبانی به کنار رفته، از ترس و حیا هم از دیدن فرشتههای دیدهبان و پاسبانان نابیناست، شهوات نهفتهشان که آمال نیم پست نفس است به پا میخیزد. نیم پست نفس مملو است از شهوات غیر قانونی، در این هنگام هر جنایتی میکند، تب هم مثل خواب است، در این حالها نسبت به قانون جز استبداد ندارند. خاصیت بحران تب است!!
آن مقام را با بیتابی اشغال کرده نگذاشتند کسی نزدیک بیاید، استبداد را معنی همین است که گوش به حرف کسی نباشد، متفرّد در کار باشد.
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 161.
نفوس قومی را گرفتار «شُحّ» و تیار(1)تبی کرد که بیتابی لازمه آن است.
دست انداختند آن را پیش خود کشیدند و با دستهای دیگر جلو دیگران را واپس زدند، نفوس دیگری هم بلند همتی کرد، تابع سنن الهی بود با حفظ «شرف سخاوت» از آن گذشتند، حکم خداست، میعادگاه نزد اوست در روز رستاخیز، پس از این نهب و تاراج بگذر که صیحۀ آن در هر سو بلند شد.
«وَدَعْ عنک نَهباً صِیح فی حَجرَاته.»(2)
بیا و حادثۀ سهمگین پسر ابوسفیان را مطرح کن، روزگار مرا پس از این که دورههایی گریانیده، از عجب به خنده آورد، این خنده بیجا نیست به خدا سوگند. به قدری این حادثۀ مهم در پیکر خود همۀ اطوار ناقواره را دارد که تعجب را جلب میکند تا هر چه در خزانۀ تعجب در درون هست تهی میکند، همین حادثه!! همین بسیار کجیها بار میآورد تا چشم ودماغ و ابرو و لب همه کج میشود.
ولی هر چند بازیگر زبردستی کند، خدا زبردستتر است. چندی نمیگذرد که اسرار نهان برملا میشود.
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
جهان میبیند که صنم چینی نمیخندد، رنگ آرایش مشاطّه از رخسار آبلهگون زشت زدوده میشود، خوی دیوی را آغاز میکند، بالاخره دیو اخلاق،
دندان درندۀ خود را مینماید، از عالم و زاهد ریایی و امام تصنّعی مردم معجزه نمیبینند خدای مصنوعی از سو منات بدر میشود، رشته حیلۀ او گسسته میگردد.
گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار
کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست(1)
به حیله رشتههایی که بین کوفه با مصر بود و قیس بن سعد بن عباده سررشتهدار آن بود، بریدند؛ ولی دست طبیعت از لابلای پردۀ اسرار به در میآید، حقایق را روشن میکند و کرد، رشتههای تزویر و اوهام را نمایانید، درهم گسیخت، معلوم کرد: معاویه پیغمبر خدا نیست، مستجاب الدعوة نیست، مخزن علوم محمد، ابوبکر نیست...
1) (1) خاقانی شروانی.
فوّارۀ اشعّهای که از «ماورای» هزاران دیوار میتابد، فوّارهای که ارتفاع منبع آن در فوق پشت بام سطح فلک باشد، به قوت همه موانع را پرتاب میکند و میتابد.
اشعۀ اتم را میگویند: طوری است که از پشت دیوارهای فلزی ضخیم نیز میتابد و اثر میبخشد، لذا برای کارگران مباشر ساخت «بمب اتم»، محافظت و مواظبت زیادی لازم است، باید طبیب نوبه به نوبه مواظب نبض آنان باشد، این فوّارۀ نور خدا از این مصباح، هزاران درجه نورش شدیدتر از هر نوری است، نهایت آن که عقل ملت در تمایلات کودکانه و اجتهادات کودکانهاش مانند عقل در مغز دماغ کودک به تدریج میآید، دندان عقل معروف است که بعد از همۀ دندانها درمیآید، امت جمعاً یک پیکری است نهایت بسی تنومند در دور اول جوانی، بروز روح اشرافیت بسیار شباهت به نوجوانی یک بشر دارد، میل به سرفرازی و نام و سایر تمایلات افراطی، گاهی کار را به جنون شهوانی میکشد، به سرسام و سرگیجه میانجامد، تا به تدریج از هر قضیهای صدمهای بخورد و
عقلی بیافزاید، در برابر هر تمایلی فکری در او پدیدار آید.
امیرالمؤمنین علیه السلام در پیکر امت عظیم اسلام در مغز آنها قوّۀ عاقله جمعیت را تمرکز میدهد، منبع این فوّاره از عقل فعال و سرچشمۀ سطح فلک فشار برمیدارد، باید این طایر قدس را در جمجمه و دماغ امت جوان اسلام آشیان دهد، ولی تا مادامی که انس بگیرد و فرود آید، زمان زیاد میخواهد، چندی این طایر بر فراز منطقۀ اعصاب که حوزۀ حکومت بدن است بال میزند، گاهی مینشیند و گاهی برمیخیزد، تا بالاخره مانند عقل و اراده در آشیان «مأوا» میگیرد و سپاه خیال و بقایای جیش فساد انگیز غرایز سفلی، به تدریج مرکز را تخلیه میکند و مرکز خود را به اراده میدهند. اگر نوسانهایی در آمد و رفت پیدا شد باکی نیست.
نوسانهایی در «تب بیمار تبدار» هست، به تدریج میرود جای خود را به صحت میدهد، همچنین نوسانهای هواها و هوسها و تخیلات کودکانۀ امت به تدریج میرود تا عقل و اراده در آخر به آشیان جای میگیرد و اگر آشیان را خراب کنند باز آن طائر بر فراز جوّ اعلی و افق اعلی هست تا همین که آشفتگیها رفع شد، دو مرتبه آشیان بسازد، مرغ آشیان میسازد نه آشیانه مرغ، گیرم آشیانه خراب شد، مصر و یمن از دست رفت. انبار و هیت غارت و تاراج شد، ولی نور عقل هم به شدت خود افزود، از کودکان فکر امّت مغزهای مردانه ساخت، در پایان فشار فوّاره بیشتر شد، دوازده هزار ناموران فدائی پیدا شدند تحت سرپرستی قیس بن سعد سردار رشید علی علیه السلام مردانه بیعت به مرگ کردند، پنج هزار از این یکّه سواران سرها را نیز تراشیدند با این که قبلاً معاویه و
عمروعاص با حیلههای مزورانه، قیس را از علی علیه السلام رنجانده، از مصر معزول نموده بودند.
«کتاب غارات» ابراهیم بن محمد ثقفی گوید: قیس فرماندار کشور مصر از جانب علی علیه السلام حوزههای ایالتی مصر را نیکو اداره کرد و تا وقتی که امام علیه السلام از مدینه به طرف عراق برای جنگ جمل رفت و از جمل فارغ شده به کوفه برگشت، در مصر مستقر بود، بر خاطر معاویه شخصیت «قیس» هولناکتر از هر کسی بود، خصوص با قربی که مصر و ایالتهای آن نسبت به شام داشت، قبل از آن که امام علیه السلام به صفین برود، معاویه از شام نامهپرانیها برای قیس کرد، او هم جوابی به مناسبت وضع خود داد، تا کار به خشونت سخت کشید و معاویه از او مأیوس شد، ولی از بهادری و دلاوری قیس سخت بیمناک بود؛ دوست داشت او را تغییر دهد، کسی دیگر از جانب علی علیه السلام به حکومت آنجا بیاید به حیله پرداخت، در صدد برآمد حقّهای سوار کرد؛ نامۀ خشن قیس را وارونه برای اهل شام قرائت کرده؛ اشاعه شد که قیس با معاویه صلح کرده، از اثر این اشاعه از کوفه فرمان عزل قیس به مصر رسید و محمد بن ابوبکر برای ایالت به مصر آمد.
قیس گفت: آیا چه بر خاطر امام علیه السلام آمده؟! و از چه تغییر نظر داده؟! خشم کرد رو به مدینه رهسپار شد؛ به کوفه نزد امام علیه السلام نرفت؛ در مدینه وسایل دیپلماسی معاویه با فکر او ور رفت که او را منحرف کند، حسان بن ثابت برای تحریک او و شماتت او به دیدنش آمد، وی عثمانی مأب بود، به شماتت گفت: علی بن ابوطالب به این عزل، مقام تو را متزلزل ساخت؛ چنگال تو را از مصر برکند، تو عثمان را کشتی؛ گناه آن به گردن تو ماند و تشکری از تو نشد.
قیس به نهیب نوکش برچید و گفت: ای کوردل! ای کورچشم! اگر نبود که مایل نیستم بین خود و قبیلۀ تو جنگ بیافکنم، گردنت را میزدم.
سپس فرمان داد: حسّان را بیرون انداختند. و خود با سهل بن حنیف از مدینه حرکت کرده به کوفه وارد بر امام علیه السلام شد، قیس خبرهای مصر و چگونگی اوضاع را گزارش داد، امام علیه السلام او را تصدیق کرد، با ارائه دادن نامههای معاویه و جوابهای نرم و خشن خود، امام علیه السلام را از حیلههای معاویه با اطلاع یافت؛ مقاومت او شدیدتر شد؛ در رکاب امیرالمؤمنین علیه السلام به صفین، خود و سهل بن حنیف حضور داشتند.
قیس بلند قامت، رشید، قامتش کشیدهتر از همه و موزونتر از همه، اصلع بود، نشانۀ شجاعت بر تارک سر این است؛ بهادر بود؛ تجربه آموخته بود، با علی علیه السلام! و با اولاد گرامیش صمیمی بود تا مرد.(1)
سهل بن حنیف از ارکان اولیۀ اسلام بوده، جزء نقبای رسول خدا صلی الله علیه و آله و نائب السلطنه امیرالمؤمنین علیه السلام در پایتخت مدینه بود، در کوفه وقتی از دنیا رفت امیرالمؤمنین علیه السلام بیست و پنج تکبیر در جنازۀ او گفت.(2)این مختصری است که از کتاب غارات گرفته شده.
گوید: قیس عامل و والی علی علیه السلام بر مصر بود، معاویه به دسیسه بازی میگفت: قیس را سبّ میکند وی با ما است؛ این سخن به علی علیه السلام رسیده او را
عزل کرد، قیس از مصر به مدینه آمد، مردم او را اغراء و تحریک میکردند به او میگفتند: تو صمیمیت کردی و او تو را عزل کرد. سپس قیس با تصمیم بیشتری در کوفه به علی علیه السلام پیوست و در آنجا سردسته انصار شد، دوازده هزار مرد با او برای نصرت علی علیه السلام بیعت کرد تا پای مرگ. مورّخ گوید: تا علی علیه السلام شهید شد و امام حسن علیه السلام مجبور به صلح شد.
از رشیدی و کفایت مرد است که دوازده هزار مرد جنگی تا پای مرگ با او دست بیعت دهند، کمی از زمامداران این گونه موفقیت دارد. که دوازده هزار نفر با او صمیمی باشند.
وقتی که امام حسن علیه السلام صلح کرد، قیس به این دوازه هزار نفر از جان گذشته گفت: اگر میخواهید داخل بشوید در آنچه مردم داخل شدهاند وگرنه با من تجدید بیعت کنید برای جنگ با معاویه؛ بیامام همه تجدید بیعت با او کردند، مگر خثیمه ضبّی.
هشام بن عروه از پدرش روایت کرده گوید: قیس بن سعد با علی علیه السلام بود، در این نوبه که میخواستند به صفین برگردند در مقدمۀ ارتش امام علیه السلام بود؛ پنج هزار نفر مرد جنگجو با او سرهایشان را تراشیدند.(1)
عدّهای که زیر پرچم او بودند بیش از این پنج هزاری هستند که سرهایشان را تراشیده بودند.
تراشیدن سر در عرب نشانۀ تصمیم آخر به فداکاری است که سر را با
1) (1) الغارات: 139/1-141.
گردن در این راه مینهند، انصار و سردار بزرگشان قیس بن سعد از مقاومت معاویه و تحزب.
اموی ها هشیار جنگهای مکه و مدینه شدند، به خاطر داشتند که از پشتکار مردان جنگاور انصار و حزب مدینه، قریش و کفار مکه مجبور به اسلام شدند، دیدند معاویه تحزب قریش را تجدید کرده؛ اگر انصار دیر بجنبند پل آن سر آب است، لذا پیرامون سردار خود، قیس بن سعد را گرفتند، پنج هزار نفرشان سرهای خود را تراشیدند و دوازده هزار نفرشان بیعت تا مرگ به حمایت کردند، تشبثات معاویه و دسائس وی، آنها را بیشتر هشیار خطر کرد.
سردار این حزب «قیس بن سعد» سرآمد مردان اراده و روئین از جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله پرچمدار روز فتح مکه شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله پرچم انصار را از پدرش گرفت و به او داد؛ سعد پدر ابن قیس رئیس خزرج، روز فتح مکه است، پرچمدار انصار بود؛ بیرق را تکان داد؛ به قصد تهدید ابوسفیان و قریش مکه شعر تهدید آمیزی خواند:
اَلْیومُ یومُ الملحمةِ اَلْیومُ تسبیَ الحرَمةَ
امروز روز نبرد خونین است، امروز حرمها اسیر میباید بشود. از این تهدید لرزه، اندام ابوسفیان را گرفت؛ دوید پیش رسول خدا که سعد چنین میخواند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: یا علی علیه السلام! برو بیرق انصار را از دست سعد بگیر و به دست قیس پسرش بده و بخوان: «اَلْیومُ یومُ المرحمةِ» قیس به پرچم انصار در آن
روز تماشایی مفتخر شد،(1)قیس شجاع، و جواد، و از کبار شیعۀ علی علیه السلام بود و در حروب در رکاب امیرالمؤمنین علیه السلام حضور داشت، پدرش رئیس خزرج «سعد بن عباده» با ابوبکر بیعت نکرد تا مرد و مشهور این است که آنها او را کشتند و احاله به جن کرد.(2)
قیس، وارث آن مردی است که جز به علی علیه السلام به فرمانداری و زمامداری کسی تن در نداد، هر جا او بود تمام خزرج میبودند.
مردانی که اسلام سر از حصن آنان برافراشت و خطاب «یا ایها الذینَ آمَنوُا» تا آنها وارد اسلام نشدند نیامد، تا بیضه بر آنان سر شکافت، آنان را حکمای جهان کرد، آنها هم اسلام را حضانت کردند تا بال و پر درآورد، از درندگان و جوارح اسلام، نوزاد را حفظ نمودند و متکبّران قریش را برای آن رام کردند.
بر تارک «ابیسفیان و معاویه و جیش آنان» شمشیر زدند تا مجبور به خضوع شدند، زخمهایی که از اول تا به حال از بنیامیه به پیکر اسلام رسید از آغاز دولت عثمان تا این اخیر که به دست تاراجگران و غارتگران شام انجام شد؛ آنها را از غفلت بیدار کرد. فهمیدند که: اگر اسلام به معنی حقیقی آن بخواهد پیش برود، باید آنها در پیرامون خاندان مصطفی صلی الله علیه و آله باشند وگرنه خطر بنیامیه همان خطر قریش مکه است، تجدید شده، آنها نیز همت را تجدید کردند تا به حدّی که سر خود را تراشیدند و برای آن تا پای مرگ قدم به زمین کوبیدند و دست
بیعت دادند.
در ماه اخیر از عمر امیرالمؤمنین علیه السلام که عرب به فرمان امام خود نیکو گردن نهاد و از سان سلام گذشت و همه به انگشت به او اشاره کردند؛ یکصد هزار از این قشون، یعنی یکصد هزاری که حزب قیس و انصار دوازده هزارش بود با ارادۀ آهنین خود به حرکت آمد، دستی جز دست مرگ جلوی فوّارۀ آن را نمیتوانست بگیرد؛ فوّارهای که از یک پهلوی آن نیروی دوازده هزار رزمآور چنان بجوشد؛ نمیتواند دسائس معاویه و مشتی چپاولگر جلوی آن را بگیرد.
«فاذا انتم الَنْتم له رقابکم و اشْرتُمْ الیه باصابعکم، جاءه الموت فذهب به فلبثتم بعده ماشاء الله»(1)
گوید: اهل عراق هیچ وقت شدت اجتماعشان به پیرامون علی علیه السلام مانند ماه آخر عمر امام علیه السلام که کشته شد؛ نبود؛ در این اجتماع صد هزار شمشیر زن به گرداگرد او فراهم آمد.
امام علیه السلام مقدمۀ لشگر را به طرف شام حرکت داد، چیزی که بود حادثۀ مرگ پیش آمد لعین او را ضربت زد و آن جمعیت مانند گلۀ بیچوپان چوپان خود را از دست داد؛ این زخمهای حوادث به نحوی عنصر اراده را در ارتش تشیع غلبه و نیرو داده بود که اگر مرگ جلوی آن دست نگرفته بود، این فوارۀ نور بعد از احتباس چندی؛ با تجدید قوت بیحدی چنان از هم میشکافت و میجوشید که روی زمین را از لوث هر ناپاکی میشست و تمام جویباران جهان را لبریز از
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 99.
آب حیات میکرد.
با این تجدید همت از نو، شاید ارتشی به این کمیت، با این کیفیت و روحیه، هنوز جهان برای اصلاح خود به خود ندیده؛ ارتشی که بیطمع به غارت و با چشم تقوا و دیدۀ بینظری به سود و زیان، به راه «حق» جانفشانی میکند کجا دیده؟! جانفشانی، احساسات، پاکی که از زبان سعید بن قیس همدانی شنیدید و از زبان «عمرو بن الحمق» در این کتاب خواهید دید، صدق خالص و حقیقت محض بود.
سعید بن قیس رئیس همدان، سردار رشید امیرالمؤمنین علیه السلام وقتی که امام علیه السلام به سران سپاه فرمود: استقامت کنید نسبت به فرمانی که برای مبارزه و رزم با شام و اهل شام در پیش است.
سعید بن قیس همدانی قیام کرد و گفت: یا امیرالمؤمنین! «والله» اگر فرمان دهی که تا به قسطنطنیه و رومیه(1)پیاده پا؛ و برهنه پا؛ بیپرداخت عطیه و بدون همراه کردن قوه رهسپار شویم؛ نافرمانی تو را نمیکنیم، نه من و نه هیچ مردی از قوم من.
امام علیه السلام فرمود: صدق میگویید، خدا جزای خیر به شما دهد.(2)
منطق این سرور، زبان عموم همدان بود، و سعید بن قیس ترجمان زبان عموم بود و صدق آنها را مانند علی علیه السلام یکه مرد صدق تصدیق فرمود: تصدیق هم
تصدیق عالی العال بود، سعید بن قیس با هشت هزار نفر قوم خود در تعقیب لشگر غارتگر (غامدی) تا سرحدّات (ادانی) سرزمین (قنسرین) تاخت؛ دشمن از دستش در رفته بود و اگر به آنان برخورده بود کارش را تمام کرده بود.(1)
به غارتگری که به طور شبیخون تاراجی میکند و با طمع غارت اموال مردمان غیر مسلح میتازد ننگرید!! دزدان راهزن زیاد دیده میشود، اما لشگری که به قصد اصلاح باشد و نظر سودی از تاراج اموال به هیچ وجه نداشته باشد آن ارتش رسمی است، آن ارتش ارتش مقدس است، تعقیب غارتگران میکند و اندوختهای از سفر خود در نظر نمیگیرد، نه از رعیت خود، نه از دشمن؛ بنازم این مردان جنگی را که در میان پیراهن خود، عیسایی راهب به همراه دارند در میان زره و خفتان تهمتنی خود، زاهدی پیمبرآسا دارند.
آری، سردار اینها علی علیه السلام است و هر سرداری که خود فکر به ارتش خود بدهد، خود روح جمعیت است که در پیکر دیگر جلوهگر است؛ نیروی جنگی که در پنجه و بازوی آن روح علی علیه السلام و اراده او جلوهگر است البته مسیحائی است در زی سلحشوری، یک واحد آن تفوّق بر یک جهان دارد؛ غارتگری را داوطلبان زیادند، ولی خود به کشتن دادن و چشم به مال و مثال نداشتن؛ فوق طاقت بشر است.
خَلقَ اللهُ للحرُوُب رِجالاً وَ رِجالاً لَقصعةٍ وَ ثَریدٍ(2)
یک تن چنین در تمام ارتشهای دنیا که بتوان از روح بلند خود همکاری با علی علیه السلام کند، اسباب آبرومندی آنها است تا چه رسد بهشت هزار آن.
مگر دنیا و ارتش دنیای امروز و دیروز «مانند جاریة بن قدّامه سعدی» خواهد دید، ارتشی که چهار هزار نفرش در خط مسیر خود ابداً از رعیتی بیگاری نگیرد، حتی اگر افسران پیاده مانده باشند و خود «فرمانده کل» پا برهنه شده باشد، هیچ به مال و دابه، اسب، استر، قاطر، شتر، گوسفند و گاو رعیت دست نیاندازند، از کوفه تا مدینه، تا مکه، تا طائف، تا یمن بتازد، بیچشم طمع به غارت از بیگانه، با رعیت به سرپرستی و حمایت رعیت خودکشی کند و نماز را از اول به تأخیر نیندازد، مگر دنیا تا کنون زیاد دیده؟!! ارتشی که در حیات و ممات امام خود، وفاداری کند.
ارتشی که امام علیه السلام در گمگشتگی چهار راهه دنیای تاریک و غرور، فتوحات او را نهیب زده برگردد؛ برگشته و طنین آواز علی علیه السلام آشکارا و بدون واسطۀ در گوش اوست، آن هم با صوتی دلربا که گویی از ماوراء میرسد، ارتش کجا و حقبینی؟! و معدلت؟! مگر جهان دیده.
در ختام خطبۀ سلیمانی خود در این حرکت اخیر، به اعلی صوت خود، فریاد زد:
«الجهادَ الجهادَ عباد الله، الاَ و انّی مُعَسْکرٌ فی یومی هذا فمن اراد الرواح الی الله فلیبرح - فلیخرج»(1)
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 181.
یعنی: جهاد! جهاد! ای بندگان خدا! به هوش باشید، من در امروز به لشگرگاه رفته لشگر را حرکت خواهم داد، هر کس هوای خدا به سر دارد برود بیرون.
از این صدا، آیا چه جنبشی در زیر آسمان کوفه آمد؟! از این گونه ارتش در هفتۀ اخیر دهها هزار از کوفه جنبید.
نوف بکالی میگوید: سپس پس از این خطبه پرچمی برای حسین علیه السلام به فرماندهی ده هزار و پرچمی برای قیس بن سعد;، به فرماندهی ده هزار و پرچمی به فرماندهی ابوایوب انصاری به فرماندهی ده هزار و پرچمهای دیگر برای دیگر فرماندهان بر تیمهای دیگر بست،(1)به صدد مراجعت ثانوی برای صفین آماده کرده بود، این نیروی جنگی به صدد اصلاح عالم حرکت کرد، فکر از الهام امام حق علیه السلام گرفته حرکت مینمود. که خطر مرگ رسید.
آیا میدانید: این ارتش معظم در پرتو انوار سخن شهسوار عرب علیه السلام همین روز چهها شنید؟! آن خطبهای را شنید که عالیترین توحید را داشت، در آن خطبه بعد از توحید جبهۀ آسمانهای بلند را با بارگاه بیستونش و چرخیدن بیمانندش را در بالا، با گویهای نور گفت؛ اختران نور افشانش را که راهنمای گمشدگان راههای پرپیچ و خم اقطار زمین است، نشان داد. و اشاره کرد که پردههای تاریکی شبهای ظلمانی نمیتواند جلوگیری از نفوذ شعاع قمرش بکند، دستی جلوی آن بگیرد، در پیشگاه پرتو اشعۀ علم آفریدگارش نه سیاهی تاریکیهای پردهپوش رخسارها و نه شبهای آرام در بقعههای گود زمین و یا غارهای کوههای بلند
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 181.
آسمانخراش مانع است. آن چه رعد با صدای غرشش در افق آسمان با کوس و غریو دارد و مقدار پرتاب صدای او و برقهایی که در هنگام متلاشی شدن میزند و برگهایی که باد و طوفان از درختان میکند و به زمین میریزد، همه معلوم او است.
ریزش باران آسمان، محل سقوط هر قطره و قرارگاه آن، خط باربری هر مور کوچک و قوّۀ بارکشی آن و مقدار قوت واحدها، بعوضه و مگس و پشه و آن چه هر حامله از هر جنس ماده در شکم بار دارد، مکشوف است.
پس از آن از ملک سلیمان و فنای آن سخنرانی کرد، سرزمین ویران میراثگاه سلاطین مقتدر جهان را سرکشی کرد، سپاهها و ارتشها که جهانیان را پامال کردند و خود پامال و فنا شدند. فرمود:
بعد: به صدد پوشیدن جبّه حکمت بر قامت سپاه مقدرات خود، کلمۀ مفصلی فرمود: خواست سپاهی و ارتشی محکم ارائه دهد که فنا نداشته باشد، آگاهی داد که قلعۀ بقای حکمت است که انسان را محکم نگه میدارد. از علم سپر کن که بر حوادث از علم بهتر سپر نباشد. فرمود:
قائم بر حق جبّۀ حکمت و جبّۀ حکمت بر تن پوشیده.
«قَدْ لَبس المحکمةُ جَنّتها.»(1)
اینجا حکّام مدینۀ فاضله را، آن طبقهای که حکمت به عوض خزانۀ طلا سرمایۀ آنهاست و جانشینان انبیایند معرفی کرد، شرایط قبولی داوطلب آن را
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 181.
چنان تقریر کرد که سقراط در کتاب جمهوریت افلاطون بیان میکند، شرایط داوطلب را بدین قرار تقریر کرد. یکسره اقبال به آن، و دل دادن به آن و حسن معرفت و فارغ کردن خود از هر فکری دیگر و طلب این کمال مطلوب تا به حدّی که آن را ضالّه، گمگشته خود بداند. و از تمام دنیا حاجتش را همان قرار دهد، همه اینها را شرایط داوطلب آن قرار داد، از خلاصۀ این قسمت این را خواست که باید دانشگاه پشتیبان ارتش باشد؛ تا سنگر کشور برای همیشه محفوظ باشد، سپس تذکر داد که: اگر اسلام پیشرفت داشته باشد و با روح و معنویتش همراه باشد، زمامداران علم و حکمت، زمامداران جهانند وگرنه هر گاه اسلام پیشرفتش روی تظاهر دروغین باشد و در حقیقت اسلام غریب باشد؛ آنان هم از کار برکنار خواهند بود، در گوشههای غربت و انزوا به سر خواهند برد.
در آنجاها باید سراغ آنها را بگیرید، این از بدبختی مردم است!!! از پیشرفت دولت اراذل شتر اسلام دیگر باری نبرده، باری به منزل نمیرسد، استعدادها همه ضایع میماند، جز کار سرمایهداران آن هم برای انجام شهوات خود، یا نظامیان آن هم برای تحمیل زور و اشرافیت خود کاری در آن جامعه انجام نمیگیرد، نه علمی، نه اکتشافی، نه اختراعی، نه ابتکاری، نه انتشاری، نه مدرسهای، نه دانشگاهی، نه مؤسّسه خیر و خیریهای، نه درمان دلی و نه درد دینی.
همین که نفوذی جز برای این دو طبقه نبود، برای این سعادتها دیگر عزّتی نخواهد ماند، شاگرد و استاد حکمت تبعید به غربت خواهد شد. زیاد وقتی حاکم عراق شد ایرانیان «حمراء» را آواره به موصل و جزیره کرد، وقتی دیو صولجان و
تاج را گرفت، فرشتۀ مهوش نمیآید.
کی درآید فرشته تا نکنی سگ ز در دور و صورت از دیوار(1)
حکمت مرکز را تخلیه میکند برای اسرار، ابن رشدها در تبعید، علما و حکما در تهدید خواهند به سر برد، اطراف دربارها را همه، همان زنان و رقاصان خواهند احاطه کرد
«بِارض عالمُها ملجم وَ جاهِلها مُکرمُ.»(2)
این مراحل انحطاط دول همه از آن میشود که حکومت در دست فلاسفه نیست، زمامداران به پیشرفت همه استعدادها نمیکوشند. این سخنان علی علیه السلام در یک قسمت از این خطبه است. الله اکبر الله اکبر!!!
یک طومار برای تنظیم دول عالیه راقیه و سپس دول منحطّه، بهتر و پرمایهتر از این نمیشود در چند سطر گفت.
معلوم کرد که: حکومت او حکومت حکمت است، حکومت نور است، حکومت زور و قدرت کور نیست، هر کس بخواهد اهمیت این چند جمله را از این سخنرانی امام علیه السلام بفهمد، باید از پیش کتاب «عدالت افلاطون» را قبلاً کاملاً دیده باشد، من از این مبهوتم!! سپاهی که زیر منبر امام علیه السلام بودهاند چه بودهاند؟!! سربسته میفهمم که لشگری بوده از حکمت، در درون پیراهن آنها صدها افلاطون و سقراط نهفته بوده، به دلیل آن که آشنا با این صدا بودهاند؛ ارتشی که روح سلحشوری آنها آمیخته با روح ایمان و حکمت باشد؛ جز این لشگر هنوز
دنیا به خود ندیده، ناطق آن زمامداری است که با این مقدرت سلیمانی، در لباس زاهدانه مسیحایی، سقراط وارستهای است؛ مسیحا کجا توانست ارتشی از حواریون بینظر بسازد؟! سقراط کجا توانست درس توحید را میدانی کند؟!
نوف بکالی میگوید: این خطبه را در سخنرانیهای اخیرش به این وضع خواند. قائم حق، بالای سنگهایی ایستاده جعدة بن هبیر مخزومی پسر خواهرش «امّ هانی» برای او ترتیب داده بوده، جعدة بن هبیر بهادری بود، شجاعت را از خال گرامیش ارث برده بود؛ نوف میگوید: جبّۀ امام علیه السلام پشمین و حمایل شمشیرش از لیف، در پاهای مبارکش دو نعلین بود، از لیف در پیشانیش از اثر سجده مانند زانوی شتر پینه داشت، ایستاده این سخنرانی را کرد در قسمت پایان؛ خطاب آتشینی متوجه با سپاه خود نموده و فرمود:
ایها الناس! من مواعظی به میان شما پخش کردم که انبیاء علیهم السلام امم خود را بدان موعظه مینمودند، به شما چیزهائی تأدیه کردم که اوصیا به طبقات بعد از خود تأدیه میکردند، با تازیانهام شما را تأدیب نمودم، مستقیم نشدید؛ مانند آهنگ حدی زواجر را رساندم، شما معذلک جمع نشدید، خدا برای شما بادا! آیا توقع و انتظار امامی را دارید غیر از من که قدم در راه بگذارد و گام به گام شما را راه ببرد و راه بنمایاند؟
هان!! همه رفتنی هستیم؛ از دنیا آن چه اقبال داشت روبه ادبار کرد و آن چه ادبار داشت رو به اقبال نمود، تصمیم کوچ و ترحال را، بندگان اخیار گرفتند، از دنیا این اندکش را که پایدار نمیماند فروختند به آخرت وافر که پایدار میماند، چه ضرر کردهاند؟! آن برادران ما که خونشان در صفین ریخته شد، از این که تا
امروز زنده نبودند. غصههای ناگوار را نوش کنند و این آب کدر را بنوشند، راستی «به خدا» به دیدار خدا کامیاب شدند، خدا هم اجرشان را ایفا کرد و آنان را به خانۀ امن خود بعد از خوف منزل و مأوا داد.
کجا رفتند؟ برادران من که سواره این راه را زیر پا کوبیدند و به راه حق درگذشتند؟!!
عمّار کجاست؟ ابوالهیثم ابن تیهان کجاست؟ خزیمة ذوالشهادتین کجاست؟ اقران و نظایر کجایند؟!
آن برادران من که با یکدیگر دست عهد و پیمان برای مرگ دادند، مهر و کابین وصل خود را مرگ قرار دادند و سرهایشان با پیک برای فجّار برده شد؟!!
از این قطعه معلوم میشود که: در منطق امام علیه السلام ضرری نکرده آن کس که سرش در راه «حق» به شهر و دیار، در دست پیکها بگردد.
گوید: سپس دست به محاسن مبارک زد و گریه طولانی کرده، سپس فرمود: افسوس و فغان بر برادرانم!! آنان که قرآن را تلاوت نموده محکمش گرفتند، تدبّر بر فرائض نموده بر پایش داشتند، سنّت را احیا نمودند، و بدعت را از بین بردند، برای جهاد دعوت شدند اجابت کردند، به قائد و زمامدار، وثوق یافتند، تبعیت نمودند.
سپس به اعلی صوت خود ندا داد که: جهاد؟! جهاد؟! بندگان خدا هان! به هوش باشید. من در همین امروز، لشگر بیرون میزنم؛ پس هر کس اراده رفتن و شتافتن
به سوی خدا دارد برود، بیرون رود.(1)
از این دانشکدۀ حکمت، ارتشی بیرون کرد که دنیا تا حال ندیده، کوفه دانشگاه حکمت شده بود.
نوف میگوید: و برای حسین علیه السلام پرچمی بر ده هزار - و برای قیس بن سعد; بر ده هزار و برای ابوایوب انصاری بر ده هزار و بر شمارههای دیگر از عدههای دیگر؛ برای افسران دیگر پرچمها داد، ارادۀ بازگشت به صفین را داشت. لکن جمعه نچرخیده ملعون او را ضربت زد، عساکر بازگشت کردند مانند گوسفندان که چوپان را از دست داده و گرگان آنها را از هر سو میربایند.(2)
این فرماندهان هر کدام نفرات زیر پرچم آنان از قبایل خود آنان بودهاند، طرز نظام آن روز در عرب قبایلی بوده، مانند (ایل در لرها) بسان نظام عمومی امروز ما نبوده که هر تیپی نفرات مخلوطی از هر شهر و دیار و هر قبیلهای و نژادی در برداشته باشد. پرچم هر قبیله واگذار به رئیس آن قبیله میباید بشود؛ مگر حضرت حسین بن علی علیه السلام که از جانب پدر بزرگوارش فرمانده ده هزار شد؛ زیرا او و شخص «زمامدار کل» استوای نسبت به همه قبایل دارند. نکتۀ دیگر این که: مبادا تصور کنید این شمارهها نسبت به ارتش دنیای امروز مهم نیست و در زمان فتوحات عرب این شماره یک جزء از کل لشگر عرب بوده که به جهان حمله کردند، پس چیز مهمی نبوده و نیست.
جواب این است که: اقدام به حمله برای جنگ شام امروز آمیخته به طمع غنیمت نبوده، مثل جنگ بصره که بعد از شکست دشمن اموال آنها را به غنیمت نگرفته، زنان آنان را به اسیری نگرفتند، اینجا هم بعد از ظفر نمیشد زنان را اسیر بگیرند و نه اموال و املاک عموم از آن لشگر فاتح میشد. پس محضاً جنگی بوده برای اجرای «حق و عدل» بیطمع به دنیا، در این گونه رزمها فقط حزب انبیاء علیه السلام مقدم و پیشقدماند، لشگر معاویه به طمع غارت حمله میکرد، لشگر فتوحات هم به طمع غنیمت حمله میبردند، اما این لشگر تنها به قصد ظفر حق.
اینجاست که: کوفه نه تنها مهد تشیع بود؛ فوّارۀ نوری بود به جهان منفجر میشد.
حجر بن عدی کندی آن سردار رشیدی بود که با چهار هزار در تعقیب غارتگر معروف «ضحاک بن قیس» فهری از کوفه بیرون رفت، به سرزمین «سماوة» گذر کرد. مدد و راهنما از خویشاوندان حسین بن علی علیه السلام از طرف «رباب» گرفته و یک نواخت تاخت تا در ناحیۀ «تدمر» به دشمن رسید؛ همان تنگ غروب که رسید جنگ را شروع کرد ساعتی با یکدیگر رزم دادند (19 تن) از لشگر ضحاک کشته شد و دو تن از یاران حجر، شب پرده انداخت، ضحاک شبانه گریخت، همین که صبح شد اثری از او و لشگر او ندیدند.(1)
ضحاک غارتگر با سپاه چهار هزارش دندان به غارت تیز کرده، به هوای غارت آمده بود، ولی این چهار هزار نه به طمع چیزی تاخته تا «تدمر» که مرز
1) (1) الغارات: 293/2؛ بحار الأنوار: 28/34-31، باب 31، حدیث 904.
کشور دشمن بوده به دشمن رسیدند؛ اینها برابر شمشیر دشمن میتاختند و دشمن به هوای طعمه و لقمه آمده بود. دشمن استفاده از شبیخون میکرد، آن هم در برابر طعمه، این شهسوار «حجر بن عدی» روز را بر دشمن شام میکرده، گلوی او را میفشرد، نوزده جنگجو از دشمن میکشت، فقط دو نفر کشته میداد، دشمن اگر چه در صدد بود که فقط تاراج ببرد و بگریزد، مقاومت نکند، ولی در پیکار نمیخواست نه نفر برابر یک نفر کشته بدهد، بلکه دندانش به کشتن «عمرو بن عمیس» به خون خورده بود، میباید دلیرتر باشد، ولی غارتگر جرأت نظامی وطندار را ندارد. اگر شب فاصله نشده بود، حجر رشید دل علی علیه السلام را خنک میکرد. و با این وصف امیرالمؤمنین علیه السلام از رشادت و زور بازو و بهادری «حجر» افسر رشیدش، در نامهاش به عقیل یادی کرد. گزارش داد: من سپاهی از مسلمین بر سرش فرستادم، او رو به گریز نهاده فرار کرد، او را تعقیب کردند، هنگام غروب که آفتاب زرد شده بود به او رسیدند، جنگ در گرفت، او در برابر شمشیر مشرفی تاب نیاورده، پشت به میدان، پا به فرار نهاد. کشتههایی ده تن و بالاتر از لشگرش داده و بعد با پیچ و خمهای زیاد جان به در برد.(1)
رفتن «حجر» به تعقیب دشمن، تاختن رو به سرنیزه بود، نه رو به غنیمت و از یاران دلاورش بیابان نوردی بود، بر زیر خارهای هامون همه شوک هراس و خار مغیلان پیش پا بود نه گلستان، مع ذلک: چنان تاختند که دشمن گریزپا را گرفتند. آری، آخرین سرحدّ قدرت «دولت عدل» گریز سپاه ظلم و تخلیۀ مرکز
1) (1) الغارات: 293/2؛ بحار الأنوار: 28/34-31، باب 31، حدیث 904.
برای فرشته عدالت است، این خبر مسرّتآور را آیا شنیدهاید؟ تاریخ میگوید: همین که پایتخت علی علیه السلام به کوفه آمد، تمام عثمانیه از عراق گریخته، در جزیره «نواحی موصل» آواره شدند.
این که در کوفه غلبه با تشیع بود، نظر ما را نگرفته؛ و نیز این که سایر قوا و عناصر مغلوب و مضمحل بودند نظر ما را پر نکرده، شمارۀ عدد که دهها هزار بودهاند عجیب نیست، اعتبار به روحیه سپاه است، نیروی بهادری در عرب زمان فتوحات آری بود، اما نه به این روحیه که از بینظری به ماده و مادیات، گویی بلند نظری از آسمان آموخته یا روحیۀ پیمبر آسمانی باشد، روح قدسی از نظر پاک مسیحایی امام علیه السلام اشتقاق یافته و شقّهای از روح علمی علوی علی علیه السلام در آنها آمده که به نهایت فعالیت کار بکند، ولی نظری به تمتع خود نداشته باشد، اشتقاق روح زعیم (هر زعیم) در نفرات عجیب نیست و مستبعد نه، بزرگواری روح علی علیه السلام در سپاه کوفه ابتدا نبود، بلکه در سپاه کل عرب نبود، خوارج کنارهگیری از این جهت کردند که امام علیه السلام سپاه بصره را چرا خونشان را حلال کرده و زنهای آنها و ذراری آنها را نگذاشته اسیر کنیم؛(1)در حقیقت اعتراض به لقمه بود میگفتند: نتیجۀ جنگ آن است که: شکاری به دست بیاید؛ اما روح قدس علی علیه السلام این نبود که شکاری به دست بیاورد، این بود که عدل را در رعیت خود تعمیم دهد، سپاهی که همکاری با این زمامدار عالی بکند، گمان نمیکنم
1) (1) بحار الأنوار: 396/33، باب 23؛ الاحتجاج: 188/1.
یک نفرش در تمام نیروهای لشگر جهان گذشته و حاضر باشد، میدانید اخلاق عموم این است: وقتی نظری به تمتع نداشته باشند فعالیت نمیکنند، روحیۀ علمی توأم با بهادری توأم با نظر پاک بلند، تنها از خصائص مختص ذات علی علیه السلام است و از این زمامدار والا در این سران سپاه و مشتقات آن سرایت کرده بود، این خصال انبیاء علیهم السلام است.
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد(1)
و اگر در بهادری طبق انتظارات امیرالمؤمنین علیه السلام نبودند، از بلند همتی علی علیه السلام بود که هیچ مردی به او نمیرسید، نه از کوتاهی اینها.
البته نسبت به قامت همت علی علیه السلام همه کس کوتاه است، حتی کمیل بن زیاد با آن که کمیل خود به پایۀ انبیای سلف است، کمیل سرسلسلۀ هدایت و ارشاد خلقی است که رهسپار راه حقاند، از زمزمۀ دعای کمیل هر شب جمعه خلقی با خدا آشنایند، ولی مع الوصف در هنگام مقایسه با امیرالمؤمنین علیه السلام او هم کوتاه مینماید تا نکوهشش میفرماید!
«شش هزار نفر» در این سپاه بودهاند به نام شرطة الخمیس، اینان به منزلۀ انبیای پیشین بودهاند، روحیۀ آنها پاک و علوی و آسمانی، چون انبیای قدّیسین نظرشان بلندتر از نظر مادی بود، به نظر علمی و رفعت همّت «اولوالعلم» به امور نظر میکردند و با این فکر علمی در پیراهنشان همین که دست از آستین در
1) (1) حافظ شیرازی.
میآوردند، شیرانی بودند، پای پافشاری به زمین میکوبیدند، چنان که زمین به لرزه میآمد، زبان تبلیغ آنها و قلم گویای آنان دائم به کار بود، اینان روح قدسشان از محرابگاه فکر به حربگاه سرنیزه و شمشیر دست میآزید.
این شش هزار با این خصائل ممتاز بینظیر، نشان مرگ به خود زده بودند؛ در ارتش امیرالمؤمنین علیه السلام اینها نشاندار بوده در پیشانی یا در بازو نشانی به خود زده بودند؛ لازمۀ نشان این بود که در خط آتش اول حاضر شوند.
ارتش را به زبان عربی «خمیس» میگویند؛ چون پنج قسمت است مقدمه پیش جنگ، قلب، دو ستون راست و چپ، میمنه و میسره، جناح راست، جناح چپ،(1)ساقه در لشگر امیر علیه السلام دستهای حدود «شش هزار» نفر نشاندار بودند؛ آنها را شرطه «خمیس» میگفتند.
شرطۀ خمیس امیرالمؤمنین علیه السلام شش هزار نفر بودند که داوطلب مرگ بودند؛ در پای وظیفه از هیچ چیز گریزان نبودند. از خواص این نشان و جزء امتیازات آن، چند چیز بود؛ یکی: پیش قدمی برای آهنگ جنگ، دیگری: برنگشتن از میدان مگر با فیروزی و فیروزمندی. سوم آن که: باید بیرق آن نخست قبل از همه در میدان جلوهگر شود. چهارم آن که: باید داوطلب مرگ باشند دست از جان شسته باشند. پنجم آن که: نشانی به خود بزنند که همیشه در میان سپاه شناخته بشوند.
از «نهایه» و قاموس به دست میآید که جمعیت شرطه؛ اولاً منتخبان یارانند.
1) (1) مجمع البحرین: 66/4 (الخمیس).
ثانیاً: در ارتش آنها را مقدم بر غیر میدارند. ثالثاً: باید نشاندار باشند.(1)
از حدیث ابن مسعود برمیآید که: این تصمیم ذیل را، شرط مظفریت دانسته گوید:
میگفت: شرطۀ مرگخوار باشید تا با مظفّریت برگردید.
النهایه: «قال: شرط السلطان نخبة اصحابه الذین یقدّمهم علی غیرهم من الجند.»(2)
و فی حدیث ابن مسعود:
«و تشرط شرطة للموت لایرجعون الا غالبین.»(3)
«الشرطه بالضمّ: اول طائفة من الجیش تشهد الواقعه - و قال فی القاموس: الشرطه بالضم هم اول کتیبة تشهد الحرب و تتهیأ للموت و طائفة من اعوان الولاة - سموا بذلک لأنهم إعلموا انفسهم بعلامات یعرفون بها.»(4)
اختصاص گوید: مردی از اصبغ پرسید: ای اصبغ! چسان شد که شما شرطة امیرالمؤمنین علیه السلام شدید، شرطة الخمیس نامیده شدید؟(5)
اصبغ گفت: ما برای او ضامن ذبح در راه او شدیم، او برای ما ضامن فتح شد.
در ارتشها فداکاران زیاد دیده شده، در سپاه ژاپن نمونههائی از جانبازی
سربازان ژاپنی شنیده شد که حیرت افزا است. در آتش دهان توپ میرفتهاند، از هواپیما خود را با هواپیما برای حریق کشتی پرتاب مینمودهاند، ضمانت ذبح و فداکاری در روح سربازی بعید نیست، در نفراتی تک تک بروزاتی مینماید و گاهی هم در طایفهای از سربازان بروزاتی میدارد، آنها را «جیش» مینامند، جیش تعبیری است از سر پرجوش، پرصدا، وجود پراثر و پرغلغله، که مانند دیگ میجوشد و میخروشد، از این جهت جیش را جیش میگویند «جیشان قِدر» همان است که «قِدر» بجوشد. چنان که سرباز فارسی کلمۀ شریفی است برای روح شرافتمند نظامی، اشعار میدارد که سرباز را «از سرگذشتگی» باید، نظامیان سر پرجوش و دل پرشور دارند، چنان که اگر جمجمۀ نظامی را به شکافی درکاسۀ سر «سرباز» و در دل گرم او میبینی، هیجان احساسات زورآور است.
سر پرجوش این جیش که «اصبغ» یکی از آنان است، آنها را با امیرالمؤمنین علیه السلام اتصال داده بود، البته آنها نیز در شرایط سربازی ممتاز بودهاند، ولی روحیۀ سرباز از روح زمامدار تکوین میشود، بنابراین اینان که از روح شجاع و فداکار مثل علی امیرالمؤمنین علیه السلام پرتوی گرفته و شعلههایی از کانون آن نور بوده و از فوّارۀ سرشار نور پخش او علیه السلام فکر و اراده گرفتهاند، تفوّق بر سایر سربازان جهان دارند و لذا نور آنها و ارادۀ آنها و حکومت آنها همۀ عناصر روحی دیگر را در کوفه و حوزههای اسلامی تحت الشعاع قرار داد، با آن که از آغاز زمان ممتد عثمان تا به حال، همه عناصر شر زنده شده بود؛ معهذا تحت الشعاع اینان شد و آن چه نشد گریخت.
به هر حال اصبغ یکی از آنان بود و یکی از آنان با معنویات ممتازشان سنگین
وزنتر از ارتشهای جهان و ستاد ارتشها بود؛ زیرا عموم ارتشها به آن نور نیستند، طرز تربیت دیسپلین این است که: قوای نظامی را کور بار آورند یعنی به اطاعت کورکورانه آنها را استخدام کنند؛ ولی نفرات ارتش امیرالمؤمنین علیه السلام عموماً از هشیاری و بیداری روشنتر از هر روشنی بودند و یکصد هزار مردمانی مانند «جُعدة بن هبیر» هیچ عصری به خود ندیده که فارس بوده، بهادر و فقیه باشد، امام علیه السلام از نظر تربیت «آزادی اراده» و ارزش عمل آزاد، که دانسته و خواسته، خود رشد را بخواهند و خواهان رشد باشند، به هر جا حرکت آنها را میخواست مقصد را برملا و به گوش همه املا میفرمود.
سرّ آن دادها در منبرها همین بود؛ از فرط عنایت نظر داشت که: هر فرد زیر فرمانش بیدار و هشیار بار آید؛ آن قدر به علم و هشیاری نفراتش عنایت و نظر داشت که همه را حکیم بار آورده بود، در مطاوی فکر آنها قبل از دستور و بسیج اقسام حکمت الهی و حکمت نظام مُدُن را تلقین میفرمود؛ تا از آستین آنها دست خدا بیرون آید، سپس همین که از نفخ روح علمی آنها را عاشق حقپرستی میکرد به حق پرستی وامیداشت تا به حدّی که قوت علمی آنها تکافو با قوّت ارادهشان مینمود.
ما برای نمونه یک تن از این شرطة خمیس را ذکر میکنیم، سخن وزین او را در حقشناسی و وظیفه یادآور میشویم تا بدان قیاس مقیاسی در دست آید، این مرد «عمرو بن الحمق» پیشاهنگ اصلاح است، به امام علیه السلام آگاهی خود را از راه و رسم فداکاری چنین تقریر میکند که پای وظیفه از هیچ چیز گریزان نمیباشد، اگر آب دریاها را باید کشید یا کوهها را بریده و جادهها کشیده، کانالها در
دریاها پدید آورده، تذکر میدهد که ما برای مال و منال نیامدهایم، برای سلطنت و نام بلند بدین سوی نخرامیدهایم، ما از جان گذشتگانیم که اگر وظیفه اقتضا کند، کوهها را از جا بکنیم و آب دریاها را بگردانیم؛ و تا نبض میزند در راه تو شمشیر بزنیم میزنیم و باز اعتراف به تقصیر داریم که حق تو را ادا نکردهایم.
این افسری که برابر زمامداری الهی سخن میگوید: عمرو بن حمق یک تن از شرطة الخمیس علی علیه السلام است، در مقام ابراز احساسات صادقانه است، نصّ سخنانش این است:
اختصاص گوید: عمرو بن حمق خزاعی به امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: من نزد تو برای مالی از دنیا نیامدهام، تا به من عطا کنی و نه به تمنای سلطنتی که نامم را بدان بلندنمایی، فقط محرک ما این است که: تو سروری، پسر عم رسول خدائی صلی الله علیه و آله، برای سروری اولی از همه مردمی، همسر فاطمهای که سرآمد بانوان عام است، نیای ذریهای هستی که باید از پیغمبر صلی الله علیه و آله بماند و در میان مهاجر و انصار در اسلام صاحب سهم اعظمی.
به خدا سوگند! اگر مرا وظیفهدار کنی که «جبال رواسی» یعنی کوههای عظیم استوار را جا به جا کنم، و آبهای «بحور طوامی» یعنی دریاهای لبریز را بکشم و نیز دائم شمشیرم در دست باشد که دشمنت را بدان بلرزانم و دوستت را تقویت بکنم تا خدا، بدان محل قدمت را بالا برده و حجت تو نمایان گردد؛ باز گمان نمیدارم از ادای حق تو آنچه بر من واجب است همه را ادا کرده باشم.(1)
1) (1) الاختصاص: 14؛ بحار الأنوار: 276/34، باب 34.
زهی بزرگی و بزرگمنشی در فهم وظیفه و اهمیت دادن به آن.
رشیدی فکر این سردار حقوق شناس، مرا بیشتر از نیروی شمشیر مبتهج میدارد، امام علیه السلام هم قدردانی از احساسات صادقانهاش کرد، از نور خودش که فوّارۀ نوربخش بود، نوری از منبع برای او خواست؛ زبان امام علیه السلام امواج نور میدمید، قوتی میداد که کوه طور را از بین برمیداشت.
امام علیه السلام گفت: بارالها! قلب او را منوّر دار؛ و او را به راه مستقیم پایدار بدار.
ای کاش صد نفر مانند تو در شیعۀ من یا فرمود: در جند من میبود.(1)
جان فدای موج آن دریای نور که چنین گوهر برآرد در ظهور
گفت: اگر مرا موظف کنی کوهها را از جا میکنم و آب دریا را میکشم.
فرهاد کوه را با اراده کند؟! ارادۀ آهنین بیش از کلنگ آهنین کار میکند؛ ولی نعرۀ وظیفهشناسی تنها به ارادۀ آهنین هم نیست. به حکمت فوق العاده نیز بستگی دارد اگر شرح این کلمه را بخواهی از (کتاب مبارک ما «نهج البلاغه» و جنگ اول ص 544) ببین؛ البته اعصاب بیآفت و بنیۀ صحیح، همتها میدهد، شریان پر از خون و مغز پر از روح، جنبشها میدهد «تن سالم و عقل متلألأ کتاب وظیفه را میخواند، قهرمانهای کوهکن و دریانورد زیادند، عشق فرهاد، کوهی را میکند و همّت پادشاهی، خطوط بحریه و برّیه میکشد، راه دریاها را عوض میکند، پل بر کوهها میبندد، در دل کوه، راه غار را قیراندود مینماید، ولی بستگی به روح
1) (1) الاختصاص: 14؛ بحار الأنوار: 276/34، باب 34.
امیرالمؤمنین علیه السلام چیز دیگر است؟! اصلاح جهان را خواستن کار دیگر است! دائرۀ این فکر وسیعتر است! دائرۀ نظر حکمای الهی و انبیای آسمانی از ارتباط خالق با خلق نقشه برمیدارد و نفخ اراده میکند؛ نه مانند عشق فرهاد است، بلکه از حب پاک این طور قدس نهاد برخاسته میشود آن حب پاک شبیه حب خدا به خلق و حب پدر به دختر خود، پاک از آلایش است، به منظور استفاده نیست، سران حکما و سروران اوصیا علیهم السلام خیر خلق را میخواهند برای خود خلق، حقیقت را میجویند برای خود حقیقت، و البته گاهی آگاهی به صلاح خلق هست، ولی حبّی به همراه آن نیست و گاهی اراده هم هست، ولی به حدّ فداکاری نیست.
فلاسفۀ الهی یک ناحیه کسری زیادی که از انبیاء علیهم السلام دارند در پافشاری و فداکاری شیوۀ خاصۀ شهداء است، شیمۀ(1)سران سپاه علی علیه السلام است که همه پیمبرمنش بودند. اگر پیامبر یک امتی نبودند یا بر قریهای، یا دهکدهای، یا بر یک نفسی نبودند، از آن بود که بعد از پیامبر ما صلی الله علیه و آله پیامبری دیگر نیست؛ نه آنها کوتاه بودند.
شهسواران میدان جنگ، حکمای تربیت مدارس ادریسی علی علیه السلام، فقهای فقه علوی در جریان امواج نور او، در صدد اصلاح عالم برآمده بودند، جعدة بن هبیر شهسواری بود که تاریخ گوید:
«کان جعدة فارساً شجاعاً فقیهاً»،(2)
اصبغ نباته شهسواری بود که خطیب و سخنور بود، عمرو بن حمق شهسواری بود که معجزۀ عیسوی داشت، کوری را شفا داد، فلج زمینگیری را به همت برپا کرد و به همراه برد.
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد(1)
ابوالجارود میگوید: من به اصبغ بن نباته گفتم: منزلت این مرد نزد شما چه بود؟ گفت: نمیدانم، تو چه میگویی همین قدر بدان شمشیرها بر دوش، منتظر فرمان بودیم که به هر کس ایمایی بکند، ما او را به دم شمشیر بدهیم.(2)
او همی گفت: در این پادگان مخصوص نشاندار ارتش من باید داخل شوید، شرطه شوید تا با شما شرطه بسته شود؛ تعهد شرط این شرطه برای طلا و نقره «ذهب و فضه» نیست. این شرطه جز برای مرگ نیست، مرگ یعنی فداکاری، قومی پیش از شما از بنی اسرائیل همدیگر را بیان شرطه معرفی کردند؛ هیچ کدام از آنها نمرد، مگر آن که پیغمبر امتش یا قریهاش یا نفس خویشتن شد؛ اکنون شما در آن سرمنزل هستید جز آن که پیغمبری نیست.
اختصاص از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:
پادگان مخصوص علی علیه السلام که آنها را شرطة خمیس «ارتش» او میگفتند، همه
از جانگذشتگان اصحاب و رجال او شش هزار نفر شهسواران بودند.(1)
به نظرم اینان غیر از پنج هزار نفر «قیس بن سعد» و دوازده هزار نفر مردان جانفشان او هستند. آنها پادگان مخصوص «قیس» و اینان پادگان مخصوص علی علیه السلام بودند، و هر دو غیر از رجال عمدۀ «جاریة بن قدامه سعدی» و غیر از یاران حجر بن عدی کندی هستند و جز از یاران معقل بن قیس ریاحی هستند که مردی بود آهنین، مجرّب، صمیمی، مأمور حرکت سربازان نواحی اراضی سواد.
امروز در بعضی لشگرها، فوج «فدائی» شنیدهایم، نمیدانیم چه صنفیاند و چه تعهدی به عهدۀ آنها است، اما طبقۀ ممتازی هستند، این طبقۀ ممتاز نشاندار در ارتش امیرالمؤمنین علیه السلام به این وضع بودهاند که اگر قبل از اسلام بود شبهۀ نبوت در آنها میرفت، آیا هر ارتشی از عرب شرطه به این معنی داشته و امتیاز اینها به شخصیت اشخاصشان بوده؟ یا از اصل تأسیس این امر جدید بوده و از مختصات سپاه امام علیه السلام در مقاصد و مبادی با لشگرهای جهان، امتیاز و تفاوت شدید داشتهاند، التزامشان به فداکاری توأم با نیت مقدس والا بوده! و آیا التزام و نام هر دو از تأسیسات امیرالمؤمنین علیه السلام بوده ما نمیدانیم؛ مگر به فرصت دیگر.
بابی در تحت عنوان «خانۀ اسلام بیشۀ شیران است لانۀ کفتار نیست» ما در نهج البلاغه خود ترتیب دادهایم، کمکی به فهم این منظور میکند، به آنجا رجوع شود تا دیده شود که آن شیران، کوفه را بیشۀ شیر کرده بودند.
اختصاص از علی بن حکم بازگو کرده گوید: یاران امیرالمؤمنین علیه السلام که به
1) (1) الاختصاص: 2، المقدمة.
آنها فرمود: در شرطۀ من آیید تا من با شما شرط ببندم، من بر بهشت شرطبندی میکنم نه بر طلا و نقره.
پیغمبری از گذشتگان در گذشته، به یاران خود گفت: در شرطه آیید من به غیر بهشت شرطبندی نمیکنم.
اینانند: سلمان فارسی، مقداد، ابوذر غفاری، عمار یاسر، ابوسنان انصاری، ابوعمرو انصاری، سهل بن حنیف بدری، عثمان بن حنیف برادر وی، جابر بن عبدالله انصاری، و از اصفیای اصحاب او: عمرو بن حمق خزاعی عَربی، میثم تمار، و رشید هجری و حبیب بن مظهّر اسدی، محمد بن ابی بکر، و از اولیای او علم ازدی، سوید بن غفلة جعفی (حارث بن عبدالله اعور همدانی، ابوعبدالله جدلی)، ابویحیی حکیم بن سعد حنفی و از شرطة الخمیس او: ابو رضی عبدالله بن یحیی حضرمی، عبیده سلمانی مرادی عرنی. و از خصیصین او تمیم بن حذیم است، در جنگها با او حضور داشته و سلیم بن قیس هلالی و قنبر مولای او؛ و ابوفاخته مولای بنیهاشم و عبیدالله بن ابورافع کاتب او است.(1)
اختصاص گوید: اصبغ بن نباته از شرطة الخمیس بود و مرد فاضلی بود.(2)
کشی گوید: امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمود: محمدها ابا دارند که خدا معصیت شود. گفتم: محمدها کدامند؟ فرمود: محمد بن جعفر، محمد بن ابیبکر، محمد بن
ابیحذیفه، محمد بن امیرالمؤمنین ابن حنفیه.(1)
کشی گوید: روز جنگ جمل امیرالمؤمنین علیه السلام صدا زد:
«أبشر یا ابن یحیی! فأنت و ابوک من شرطة الخمیس حقاً، لقد اخبرنی رسول الله صلی الله علیه و آله باسمک و اسم ابیک فی شرطة الخمیس والله سماکم شرطة الخمیس علی لسان نبیه صلی الله علیه و آله»(2)
خطاب به عبدالله بن یحیی حضرمی بود، فرمود: ای پسر یحیی! مژده بادا تو و پدرت از شرطة الخمیس هستید؛ خدا شما را در بدین نام نامیده است.
اینان رجال شمشیر و رجال قلم، هر دو بودند؛ همان طور که شهسوارانند، همان طور نیز از مصنّفین اوّلین اسلاماند.
خود این اصبغ از جنبۀ سلحشوری چنان بود که گفت: شمشیرها بر دوش نهاده بودیم.
روز پنجم صفین بعد از دو حمله از لشگر معاویه که از طرف لشگر عراق پس زده شد؛ در آن هنگامی که امیرالمؤمنین علیه السلام لشگر را تحریض فرمود: اصبغ بن نُباته قیام کرده و گفت:
یا امیرالمؤمنین علیه السلام! مرا فرمان پیشرفت بده، پیش جنگ برای بقیۀ این مردم قرار بده، مرا نخواهی بیتحمل و توانایی دید.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: پیش برو به نام خدا بارک الله. او قدم پیش نهاده؛
پرچم را برگرفت؛ رجز خوانانه جنگید، وقتی برگشت شمشیر و نیزهاش هر دو به خون خضاب بود؛ مورخ نصر بن مزاحم است گوید:
وی رئیس قبیله، شیخ، پارسا، عبادتپیشه بود، هر وقت به لشگر دشمن برمیخورد شمشیر خود را غلاف نمیکرد، وی از ذخایر علی علیه السلام بود، از کسانی که با او بیعت بر مرگ کرده بود و از شهسواران اهل عراق بود.(1)
همین اصبغ از جنبۀ فضل و فضیلت مقامش ارجمند است در جرگۀ نویسندگان اهمیت دارد.
کتاب الشیعه و فنون اسلام گوید: دارای کتاب و تألیف است، از خواص امیرالمؤمنین علیه السلام است، عمری طولانی بعد از امام علیه السلام زنده بود تا کتاب مقتل حسین علیه السلام را از خود گذاشته، کتاب «عهدنامۀ» مالک اشتر از او روایت شده، نجّاشی گوید: آن کتاب معروفی است.
من میگویم: هر کس آن را ضبط داشته باشد حکیمی از حکام مدینۀ فاضله است، یک دوره سیاست «مُدن» است، مقدار تفوّق مالک اشتر و اصبغ به این ملاحظه از سقراط و افلاطون بالاتر است؛ زیرا این ها موفقیت یافتند به اجرای این حکومت فاضله در کشور پهناوری از اسلام آن روز و افلاطون در جزیرۀ سیسیل نتوانست مدینۀ فاضلۀ خود را تشکیل دهد، تا باز به یونان برگشت و تنها آکادمی را ساخت؛ و نیز وصیت امام علیه السلام به محمد بن حنفیه از اصبغ رسیده.
شیخ طوسی نیز در فهرست افزوده که اصبغ از خود کتاب انقلاب «کتاب
1) (1) بحار الأنوار: 515/32، باب 12؛ وقعۀ صفین: 442.
خون» یعنی کتاب مقتل حسین علیه السلام را به جا گذاشته است.(1)شیخ جعفر «دور بستی» آن را روایت میکند: اگر خود اصبغ کربلا نبود، شهید نشد، پیغام شهدا را برای «ابد» رسانده است، اصبغ خطیب و سخنور هم بوده، فرماندۀ او امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمود:
«و إنا لاُمَرآءُ الْکلام و فِینا تنشبّتْ عروقه وَ عَلینا تَهدّلت غصونه»(2)
اصبغ گوید: من برای خطابه گنج بینفادی از سخنان علی علیه السلام حفظ کردهام که هر چه از آن انفاق کنم بر وسعت و کثرت آن افزوده میشود؛ یکصد فصل از مواعظ علی بن ابی طالب علیه السلام حفظ کردهام.
از اینجا معلوم میشود مستحفظان تا چه اندازه قدردانی از گنج سخن میکردهاند.
والخیل اللیل و البیداء یعرفنی
الکتب و السیف و القرطاس و القلم(3)
پس به این تقریر معلوم شد، قوای علی علیه السلام دیسیپلین یعنی قوۀ کور نبوده، مبدئی بوده، یعنی اطاعتشان کورکورانه نبوده. در جایی در ارتش ارکان حرباند، در جایی دیگر ارکان علماند.
معالم العلماء گوید: صحیح این است که اولین مصنفّان اسلام، امیرالمؤمنین علیه السلام
و سپس سلمان فارسی و سپس ابوذر غفاری و سپس اصبغ بن نُباته مجاشعی و سپس عبیدالله بن ابو رافع و سپس صحیفۀ مبارکه از امام زین العابدین علیه السلام است.(1)نه آن چه غزالی گوید که: اوّل، کتاب ابن جریح و سپس کتاب معمر بن راشد و سپس کتاب موّطأ مالک و سپس جامع سفیان ثوری است.
ابو عبدالله سلمان فارسی و ابوذر غفاری هر دو از مصنّفان اولوالعزماند؛ چنان که از مصلحان اولوالشأناند.
کتاب الشیعه و فنون الاسلام اثبات کرده در «اوائل» که حق این است. کتاب اوائل را شیعه به خود اختصاص داده. اول کسی که تفسیر نوشت، اولین کسی که حدیث نوشت، اول کسی که تاریخ نگاشت، اولین کسی که سیره نوشت و همچنین در باب سائر «اوائل» مخترع اول شیعه بوده، ابتکارات از آنها شروع شده است.
سپس گوید: اولین کسی که از صحابۀ شیعه، منش احادیث را در باب واحد و عنوان واحد با یکدیگر جمع کرد ابوعبدالله «سلمان فارسی» است و ابوذر غفاری، «معالم العلماء» کتاب ابن شهر آشوب، تصریح به این کرده، شیخ طوسی و شیخ نجاشی هر کدام در فهرستی که از مصنّفان شیعه بیرون دادهاند؛ برای ابوعبدالله، سلمان، کتاب مصنّفی و برای ابوذر غفاری مصنفی ذکر کردهاند، هر کدام به اسناد خود هر دو مصنّف را روایت نموده.
الشیعه و فنون اسلام گوید: میثم بن یحیی ابو صالح تمّار از خواص
1) (1) معالم العلماء: 38.
امیرالمؤمنین علیه السلام و صاحب سرّ اوست؛ کتابی جلیل در حدیث دارد، مورد نقل شیخ طوسی و شیخ کشی و طبری در بشارة المصطفی است.
سُلیم بن قیس ابوصادق - هلالی، یار امیرالمؤمنین علیه السلام کتاب جلیل عظیمی دارد. در آن کتاب از علی علیه السلام و سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد و عمار بن یاسر و جماعت کثیری از صحابه روایت دارد. سلیم «به وزن زبیر» در اول امارت حجّاج در کوفه مرد. از دست حجّاج متواری بود، در هنگام وصایای امیرالمؤمنین علیه السلام حضور داشته در ایامی که متواری در صحرا بود، در منزل «ابان بن ابی عیاش» به سر میبرد او میگوید: شیخی نورانیتر از او ندیدم؛ به تهجد و عبادت وقت میگذرانید.(1)
جعدة بن هبیر مخزومی پسر «ام هانی» و از سرداران گرامی ارتش امام علیه السلام بود، از رشادت و شجاعت به اندازهای بود که به او گفتند: تو این شجاعت را از خال اکرم داری، به گوینده گفت: تو هم اگر خالی مثل خال من داشتی ازپدر خود فراموش میکردی.(2)شیخ محمد عبده در ترجمۀ او میگوید: «کان فارساً فقیهاً» یعنی شهسواری بود در عین آن که فقیهی بود.(3)
خلاصه آن که بیشۀ شیر و اسد الغابة علی علیه السلام شهسوارانی بودند در عین حال که فقهائی بودند، از قوّت دفع فوّارۀ نور پرتاب شده بودند، تا هر جا کار پیش
میرفت در کشورهای جهان جبهۀ نظام را و جبهۀ افکار و عقول و ادیان را معاً و توأماً فتح میکردند، هر جا فتح نظامی متوقف میشد یا شکست نظامی رخ میداد، مانع فتح مرامی آنها نبود، در عین شکست نظامی مانند ظرفی که بشکند مایع میان آن بریزد، ظرفیت مملوّ از علم و دین و فکر و عقل آنها به جهان پخش میشد، ظروف افکار را پر میکرد، متانت و رزانت(1)و امانتداری آنها از کار باز نمیماند، حتی در عین شکست نظامی «اصول کافی» حدیثی راجع به متانت و امانت داری شیعه از امام جعفر صادق علیه السلام روایت میکند.
فرمود: شیعیان علی علیه السلام هر گاه تنها مردی از آنها در قبیلهای بود، زینت آن قبیله بود، امانتداریش از همه بهتر، ادای حقوقش از همه بیشتر، حدیثش از همه صادقتر، وصایای مردم و امانات و ودایع مردم همه متوجه او بود، همین که از عشیره حال او را سراغ میگرفتی میگفتند: کی مثل او خواهد بود؟ او از همه امانتش بهتر وحدیثش صادقتر است.
این اصول عالیۀ اخلاق مناط فاتحیت است، اما فتح نهایی از برکت حکومت آل علی علیه السلام که حکومت حکمای اسلام است حکما شدند، اما نه حکمایی عاجز از اعمال اسلحه و مستغرق در وادی تصور فقط؛ همه فقها شدند اما نه فقهایی که از تدبیر امور مملکت برکنار، بلکه از اصلاح فتیلۀ چراغ خود عاجز، نی نی بلکه فقهای حوزۀ علم علی علیه السلام فقیه اجرای فقه بودند نه فقیه استنباط فقه که در باب خود مجتهد نقشه است، مانند حکیم ما که آن نیز مجتهد وادی تصور است، همه
1) (1) زرانت: باوقار بودن، سنگین بودن.
جنگجو و بهادر و دلاور بودند، اما نه مانند نظامیان دیگر، بیخبر از حکمت و خائف از دشمن و چیره بر رعیت، هر تن حکیمی یا فقیهی بود در پیراهن زرۀ سلحشوری، ظاهرشان روئین و باطنشان رحمت، به شکست و فتحشان، بلکه به زنده و مردهشان مصلحان جهان شده بودند «فَهمْ مُصلحوا الاَرض احیاء و امواتاً»
حکماء؟! ائمه؟! اعلام؟!
برای تکوین یک مجمع انبوه از این حکما و فقها و شهسواران، باید جهان جشن «عید رجال» بگیرد، حج در اسلام برای مدرسۀ تربیت اینها تهیه و تصویب شده است، عید اضحی و قربان اسلام در مجمع حج، هر سال برای شادی، روز «مشق» است که روز تولید و تکوین این گونه همم و این زمره مردم است. اسلام از این جهت در حج عید میگیرد که عید رجال است نه مثل عید نوروز است که عید فصل و فصول است.
عید بشر آن وقتی است که: رجال در جهان تحوّل اخلاقی یابند، نه آن که درختان لباس نو بپوشند؛ زیرا همۀ منطقههای کرۀ زمین در فصل فروردین، این نو شدن را یکسان ندارند، اما همین که تودهای از جمعیت جمعآوری شد و به تربیت صحیح خود رجالی از کار درآمدند که وقتی به جهان پخش شوند بتوانند جهان را اصلاح کنند آن وقت «عید» است.
مساعی حج از تروک احرام که تصمیم و انضباط میدهد تا تلبیه که روح اطاعت میدمد تا طواف، سعی صفا و مروه، عرفات، منی، قربانگاه، رمی جمرات، که اعمال ابراهیم خلیل علیه السلام را تکرار میکنند، در حقیقت قدمهایی است در پی
قدم اوّلین پرچمدار توحید ابراهیم علیه السلام سرباز بتشکنی که بیت و بتخانه حمله میکند و پیش از آن که دشمن خبر شود سنگر دشمن را میگیرد، به درون آتش میرود، فرزند قربان میکند، آیات سموات و ارض را به ارائه خدا میبیند و برای کشف «معاد» که عمدهترین اسرار وجود است مرغ و طیور را میکشد تا معاینه عود را ببیند؛ لذا در حج رجال جهان به خانۀ او دعوت میشوند تا همین که فارغ از مشق اعمال و کارهای او شدند، زمینۀ اصلاح جهان فراهم شده، رجال تهیهاش به جهان پخش میشوند، همان رجالی که شاعر الیاذه عرب میگوید:
اللیل و الخیل و البیدآء یعرفنی
الصحف و السیف و القرطاس و القلم
همانهایی که امیرالمؤمنین علیه السلام تصدیق فرمود: در میان شما این همه حکما، علما، فقها، نجبا و حملۀ کتاب و مجتهدان به سحرگاهان و عُمّار مساجد به تلاوت قرآن هستند.
برای تصدیق قبل از امیرالمؤمنین علیه السلام به وجود این زمره فقها و حکما و علما و نجبا و حملۀ کتاب و مجتهدان سحرخیز و عمّار تلاوت قرآن سورۀ (یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ)1 نازل شد و ناشئه و نونهالان شبخیز را آن سوره تعریف کرد که آنها صفشکنترند و مقال آنان حکیمانهتر است، کاخ ظلم را آنها بهتر ویران و پامال میکنند:(إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاً)2
باید جهان عید بگیرد. در مکتب او شش هزار از این زمره مردان انبیامنش تکمیل شده و دوازده هزار دیگر انصار و زادگان انصار اسلام بودند؛ هیچ دستگاهی تا کنون جز مکتب علی علیه السلام نتوانسته، یک دوره از این رجال به جهان بدهد، مگر مکتب مصطفی صلی الله علیه و آله که علی علیه السلام خود از متخرّجین آنجا بود
من غلام موج آن دریای نور که چنین گوهر برآرد در ظهور(1)
این فوّارۀ نور خدای عظیم، چنان به قوّت در جوشیدن شد که در پیش تابش اشعّه موّاجش همۀ غرایز سفلی را از همه باد برد، یا از یاد برد، اگر چند سال دیگر با همین جوش و فوران مانده بود در نفوس مردم تمرکزی به فرشتۀ خیر میداد او را دارای تخت و تاج میکرد، تا در همه احوال مقام داشته باشد، ملک او قابل زوال نباشد و بالفعل هم در افسرهای ارشدش قدرت خیر ثابت شده، جوهری گردیده بود.
حُجر بن عدی یا مسلم بن عقیل علیه السلام یا شهدای کربلا، از بقایای افسران پنج سالۀ آن هستند. فوّارۀ نور جوشید تا طوفانهای سیاسی را از کوفه فرو نشانید، کوفه مرکز همه کشورهای اسلامی به یک معنی همه کشورهای اسلامی بود، همه به تیار(2)این نور حرکت کردند و روشن شدند چیزی که بود همگی دارای چراغی نشدند که خود نور بدهد، فانوس به دست همه بود، استفاده از آن میکردند اما در پیراهن نهان «ذات» نبود که باد خاموشش نکند.
شب که فرا رسید؛ همه روشنها تاریک شدند جز خود فانوس. بیست سالی معاویه پس از علی علیه السلام حکمرانی کرد، شبی دیجور بود، هول آن، دل مرا مستوحش میکند، دیگر روشنایی بر عموم نماند و بر فانوسها بادها وزید، چراغها را گاهگاهی در طوفان شب سیاه خاموش کرد؛ از جمله حجر بن عدی چراغ نورپخش کوفه بود، آن قدر خیرپاش بود که امام علیه السلام آن را «حُجر الخیر»(1)نامید، طوفانها به او پیچید تا آخر خاموش شد.
افسرانی در بستر احتضار امامشان علیه السلام احضار شدند برای استماع وصیت نامۀ امام علیه السلام و تودیع؛ در روز دوم ضربت.
از جمله حجر بود، سراسیمه وارد شد و شعری پرسوز در قدردانی امام علیه السلام خواند امام علیه السلام با حال نحیف در بستر آرمیده بود او را نزدیک طلبید و مشمول عطوفت و مهربانی قرار داده و فرمود: «وفّقت لکل خیر یا حجر جزاک الله خیرا.»(2)
تو حجر «خیری» حال تو چون است؟! وقتی پس از من دعوت میشوی برای تبرّای من.
حجر با چشم اشکریزان گفت: از تو تبرّی نمیجویم اگر چه پاره پاره شوم!
«و لو قطعت بالسیف ارباً ارباً»(3)
کلمۀ «حجر الخیر» تعبیری است از تمرکز خیر و تخلیۀ باطل تشکیلات دولت علی علیه السلام، در هر یک نفس هم همان میکند که در یک کشور؛ دوام «ملک خیر» را هم در این سؤال و جواب تضمین کرد، معلوم کرد ملکی است لا یزول.
کلمۀ «حجر الخیر» در تقریظ «حجر» از قبیل حسین اسلام - یا - یزید فجور - اضافۀ علم است با آن که «علم» اضافه نمیشود، ولیکن هر وقت میشود معنی لطیفی در بر دارد؛ در «رسائل» ابوبکر خوارزمی، زیاد استعمال شده؛ یزید الفجور، حسین الاسلام در شعر ابوالعلاء است:
الیس یزیدکم قتلت حسیناً.
این اضافه اشعار میدارد به این که معنی اسلام در «حسین» و معنی خیر در «حجر» و معنی فجور در «یزید» متمثل شده در این شخص، در پیراهن او؛ جز آن نیست تا شاخص در آن معنی شده به طوری که خود او گم در آن معنی است، گویی خود هر معنی اساساً جهانی دارد چه خیر باشد، چه اسلام، چه کفر، چه فجور، شاخصهایی در جهان خود دارد که نمایندۀ آن هستند، تمام نمایش آن معنی در آن شاخص است که قابل تردید نیست، قابل سلب و تاراج هم نه، بلکه ملک غیر قابل زوال است.
از کلمۀ «حجر الخیر» امام علیه السلام معنی خیر را بدینسان برای حجر تثبیت کرد که در کشور خیر «حجر» به منزلۀ علم و پرچم نماینده و شاخص خیر است، حجر شاخصی است که متمحض شده در خیرخواهی جز خیر در پیراهن او نیست و ملک خیر او هم غیر قابل زوال است، نه طغیان غرایز و نه نزعات هوی و
هوسها، دیگر داخلۀ فکر او را آشفته میدارد و نه هجوم دشمن خارج و فشار جبر و عوامل ضلال و سفسطه و مغالطۀ رقیب، برنامۀ فکر او را متزلزل مینماید. نقطۀ ثابت خیر بوده، از ثابتات ملکوتی شده است، قابل زوال نیست، مگر با مرگ خیر از او و او از خیر جدا نمیشود، مگر خود نباشد یا کشته شود، چنین هم شد، کشته شد و خیر از او زائل نشد.
از این اشاره ما میفهمیم تا چه اندازه خیرات از وجود «حجر» به کوفه و به عراق پخش میشده تا به هر قدر از هر سو شعاع کشور خیر امتداد دارد؛ شعاع خیر او نیز امتداد داشته، این گونه خیر در یک شهر یا کشور، جمال آن شهر و دیار خواهد بود فرقی بین جمال و خیر نیست، آن چه جمیل است خیر است و آنچه خیر است جمیل است و این جمال غیر از جمال طبیعت است که در صحنه آسمان و کشور کون است، این جمال نبوّت است که در عرصۀ نفوس و کشور تکوین است.
آن قوّۀ فعاله که از فراز آسمان پرتو به نفوس میافکند تا آنها را جمیل و خیر کند همای نبوت است که جز خیر چیزی نمیجوید، بر فراز کوفه سایه افکنده بود؛ هزارها مانند «حجر» از سروران بشر ساخته بود، هر کدام به مثال و مشابه نبوّتی مکرّر از کار درآمده بودند.
روشن شود هزار چراغ از فتیلهای
هرفاعلی اثر مشابه خود را در محل منفعل مینهد، خصوص اگر محل قابل منفعل «انفس حی» باشدکه زود اثرپذیر است و فاعل نیروی ربّانی داشته باشد، کوفه «پایتخت اسلام» در زیر پرتو قوۀ فعّالۀ ربّانی اسلام و عقل فعّالی واقع شده
بود، علی علیه السلام خود شؤون آن قوّه را به عبارتهای مقطّع کوتاه، گاهی بیان میکرد.
در یک جا میفرمود: نور خدا از مصباح خدا و فوّارۀ او از ینبوع او است.
«حاول القوم اطفآء نور الله من مصباحه و سدّ فوّاره من ینبوعه.»(1)
و در جایی دیگر میفرمود: شما دروس را در مدرس من خواندهاید، من درس کتاب را به شما گفتم، شما از من فرا گرفتید، باب آداب محاکمه و تثبیت حق را من برای اولین بار به روی شما گشودم و آنچه ناشناس آن بودید، به شما شناساندم آنچه از گلوی شما پائین نمیرفت به گلوی شما رساندم. اگر کور بتواند ببیند و خواب بتواند هشیار گردد.
«قد دارستکم الکتاب و فاتحتکم الحجاج و عرّفتکم ما انکرتم و سوغتکم ما مججتم لو کان الاعمی یلحظ او النائم یستیقظ.»(2)
گاهی همقطاران خود را یاد میکرد رسول الله صلی الله علیه و آله؛ حمزه علیه السلام و جعفر علیه السلام و صحابۀ حقشناس را و سنگینی وزن خود و آنها را بر جهان تذکر میداد.
میفرمود: مردمانی والله همه حکما، همه دارای رأیهای میمون همه از پختگی خرد دارای کفۀ سنگین؛ همه از گویایی به حق زبان آوران حق و زبانهای گویای حق، همه از شدت معدلت خواهی دهنهدار توسن تعدّی، همه این راه حق را قدم به پیش رفتند، اسب تازان به شاهراه تاختند، هر روزشان پیشرفت
تازهای نصیب بود و هر ساعتشان بهتر از ساعت پیش؛ تا ظفرمند به کشور عقبی پایدار شده و به کرامت و احترام دلنشین رسیدند.
«قوم والله میامین الرأی، مراجیح الحلم، مقاویل بالحق متاریک للبغی مضوا قدما علی الطریقه و اوجفوا علی المحجة فظفروا بالعقبی الدائمة والکرامة البارة.»(1)
در همین خطبه خبری از علم خود میدهد که بدنها میلرزد.
محمد بن حبیب میگوید: علی علیه السلام روز نهروان خوارج را خطبهای خواند و فرمود: ما خاندان نبوّتیم و موضع فرودگاه رسالتیم، باشگاه آمد و رفت ملائکهایم، عنصر رحم و رحمت و معدن علم و حکمتیم، ما افق حجازیم بطیی(2)باید به ما ملحق شود و تائب باید به سوی ما برگردد.
«ایها الناس نحن اهل بیت النبوة و موضع الرسالة و مختلف الملائکة و عنصر الرحمة و معدن العلم و الحکمة، نحن افق الحجاز بنا یلحق البطئ و الینا یرجع التائب.»(3)
باز میفرمود: «مستحفظان از اصحاب محمد صلی الله علیه و آله خوب میدانند که من حتی ساعتی بر خدا سبحانه هرگز رد نکردهام و نه بر رسول او صلی الله علیه و آله هرگز، با او در مواقف سهمگین که قهرمانان عقب میکشیدند و قدمها پس پس برمیگشت، جان
به میان نهادم؛ به فرزانگی خدادادی که خدا مرا بدان مفتخر داشته، تا رسول خدا صلی الله علیه و آله از دنیا رفت در دامن من قبض روح شد، سرش بر سینۀ من بود؛ جان پاکش میان کف من روان شد، من آن را بر چهرۀ خود مالیدم، من غسل او را خود عهدهدار شدم، ملائکه همکاران من بودند، خانه و پیشگاه خانه از هر سو از آمد و رفت فرشتگان پر از غلغله بود، فوجی فرود میآمد و فوجی عروج میکرد، همهمهای که از غلغلۀ ملائکه به گوشم میآمد گوش مرا فارغ نمیگذاشت، نماز بر او میگزاردند تا او را در ضریحش نهفتیم، پس کی احقّ به او از من است در زندهاش و مردهاش. پس با این بصیرت کامل بشکافید، پیش بروید و نیت صادق جدّی در جهاد دشمن آرید، به حق آن خدایی که خدا جز او نیست، من بر جادۀ حقّم و آنها بر لغزشگاه باطل.»
پایان
پیشوای جنگ سابقۀ همکاری با ملک و ملائکه داشته و بدو و ختم پیغمبر صلی الله علیه و آله در دامن او بوده، روزی که نبوّت شروع شد، از افق او طلوع کرده و روزی که غروب کرد جان در کف او نهاد صدای فرشتۀ عدل در گوش اوست، فرمانده این لشگر بود.
«و لقد علم المستحفظون من اصحاب محمد صلی الله علیه و آله انی لم اردّ علی الله سبحانه ولا علی رسوله صلی الله علیه و آله ساعة قطّ و لقد واسیته فی المواطن التی تنکص فیها الابطال و تتأخر فیها الاقدام، نجدة اکرمنی الله بها. و لقد قُبِض رسول الله صلی الله علیه و آله وان رأسه لعلی صدری و لقد سألت نفسه فی کفّی فامررتها
علی وجهی و لقد ولیت غسله صلی الله علیه و آله والملائکة اعوانی فضجت الدار و الأفنیة، ملأ یهبط و ملأ یعرج و ما فارقت سمعی هینمةٌ منهم یصلون علیه حتی واریناه فی ضریحه فمن ذا احقّ به منی حیاً و میتاً فانفذوا علی بصائرکم و لتصدق نیّاتُکم فی جهاد عدوّکم، فو الذی لا اله الا هو انی لَعَلَی جادة الحق و انهم لَعَلَی مزّلة الباطل.»(1)
کسی عهدهدار این جنگها و این فرماندهی بود که شرکت در عمر پیغمبر صلی الله علیه و آله داشت، علی علیه السلام شرکت خود را در عمر با پیغمبر صلی الله علیه و آله چنین بیان میکرد؛ میفرمود:
مقام و موضع مرا نسبت به پیغمبر صلی الله علیه و آله خود میدانید با خویشاوندی نزدیک و منزلت مخصوص؛ پیغمبر صلی الله علیه و آله، مرا در دامن خود نهاد در عین آن که من کودک نوزادی بودم. (چشم به روی او باز کردم) مرا به سینۀ خود میچسبانید و در کنف رختخواب خود مرا میخوابانید، با تن پیغمبر صلی الله علیه و آله مساس داشتم، بوی عطر عرقش را استشمام میکردم، لقمه میجوید به دهان من مینهاد، نه هرگز در رفتاری از من و نه در کرداری از من بیرویگی دید، من درکنف او بودم و او خود در کنف بال همای دیگری. ملکی از اعظم ملائکه را خدا بر وجود بیهمال(2)او موکل کرده بود، از آن روزی که از شیر گرفته شده، تا او را به راه کارهای پرمکرمت ببرد و به اخلاق شیوای عالمیان شبانهروزان بیاراید و من در همه احوال مانند
کودک شیرگرفته به دنبال مادر در پی او میدویدم، برای من هر روز لوائی از مکارم برمیافراشت و مرا به اقتدای به خود امر میداد، (پرچمدار من محمد صلی الله علیه و آله بود، آن هم پرچم اخلاق)
هر سال طبق معمولش در غار «حراء» پناه میبرد، من او را میدیدم و غیر من او را نمیدید، آن روز خانۀ اسلام، خانهای که تمام جمعیت مسلمین در آنجا مستند جز رسول الله صلی الله علیه و آله و خدیجه که من سوّمین آنان بودم دربر نداشت.
(یعنی این سه تن جایگیر به جای همۀ مسلمین، قاف تا قاف جهان بودیم، آری، هستۀ اولین همه قوا را در خود نهفته دارد پس به اصغر حجم و وزنش، تکافؤ با همه مجموع میکند)
من نور «رسالت» را میدیدم و رایحۀ معطر «نبوت» را استشمام مینمودم، من هنگامیکه وحی شروع شد نالۀ شیطان را به گوش شنیدم، گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه و آله! این ناله چیست؟ فرمود: نالۀ شیطان است، آه یأس میکشد؛ یا علی! تو آنچه من به گوشم میشنوم میشنوی و آنچه من میبینم میبینی؛ جز آن که تو پیغمبر نیستی؛ وزیری و برخیری.
خیر، همان نبوّت است، یعنی مقصدی است که نبوّت فکر آن را میدهد؛ نور آن میتابد، در افکار دفن میشود و از اعضا بروز میکند.
علی علیه السلام این کار را در پیش دارد که در حقیقت برنامۀ نبوّت است علی علیه السلام بر خیر بود چون در پرتو نور اول واقع شده بود، سپس همه کسان که در پرتو نور او واقع شدند همه برخیر شدند و حجر الخیر سردستۀ آنان شد، شرح این قضیه را در جلد سوّم کتاب بخوانید و امور خیری که برنامۀ علی علیه السلام بود و سپس برنامۀ
مسلم بود، در قطعۀ ذیل از نهج البلاغه بخوانید.
به کلمۀ واحدی فرمود: عدل مانند قرص ماه در شبهای آخر ماه نهفته در زیر افق بود، علی علیه السلام میخواهد از زیر پرده افق به در آورد و تحکیم کند تا همه کجیهای حق را مستقیم کند میفرمود:
«ایّتها النفوس المختلفة، و القلوب المتشّتتة، الشاهدةُ أبدانُهم، و الغائبة عنهم عقولهم... هیهات ان اطلع بکم سرارَ العدل»(1)
همکاری با من نمیتوانید بکنید، شما ترسو هستید، دلی مثل جرأت شیر میخواهد که با من عدل را از پردۀ تاریک افق شبهای آخر ماه به در آوریم، عدالت چندی است ماهش غروب کرده، در هیچ قطعۀ این شبهای تار چهره نمینماید، هیهات که با این تفرقۀ فکرهای شما؛ تشتت دلهای شما، رخ تافتن عقلهای شما بتوان عدل را از پس افق تیرۀ این شبهای تاریک ماه مانند قرص ماه به در آورده، اعوجاج حق را مستقیم کنم. من شما را صدا میزنم مانند بزی که از نعرۀ شیر بگریزد شما میرمید.
بار الها! تو میدانی زد و خوردهایی که از ما رخ داده، از راه رقابت در سلطنتی نبوده برای به دست آوردن چیزی از این پوشال دنیا نیست؛ ولکن برای این است که: نشانههای برجستۀ معالم دین را باز آریم اوضاع کشور دین را به حال خود برگردانیم و اصطلاحات را در بلاد روی کار آریم، تا ستمدیدگان بندگانت ایمن بشوند و حدود زمین خوردهات برپا شود.
1) (1) نهج البلاغه: خطبه 131.
بار خدایا! من اول کسی هستم که به هوای کوی تو از هر چیز گذشتم و رو به تو آوردم، شنیدم و اجابت نمودم؛ کسی در نماز بر من پیشدستی نکرد جز پیغمبرت صلی الله علیه و آله.
و شما ای مردم! میدانید «والی» سرپرست بر ناموس فروج؛ و بر خونها و بر مغانم و بر داوری و بر امامت و پیشوایی بر مسلمین نمیباید بخیل باشد. که گرسنه چشمی «نهمه»(1)خود را در اموال مسلمین داشته باشد.
نه شخص جاهل باشد که به جهل خود مردم را گمراه بدارد.
نه شخص جفاخو باشد که به جفای خود با مردم ببرد و به هم بزند.
نمیشود حائف(2)بیت المال باشد که مایۀ دست بشر را که باید دست به دست بگردد، حیف و میل کند تا دستهای را دون دیگری به خود بچسباند.
نمیشود از اشخاص بیمناک از گردش زمان و تحول دولت باشد که طبعاً قومی را دون دیگری به خود نزدیک میکند تا سنگر برای خود بسازد، دار و دسته و «باندی» داشته باشد.
نه باید شخص «مرتشی» رشوه پذیر باشد که در داوری حقوق مردم را از بین ببرد، یا بدون قطع و فصل متوقف بگذارد.
و نمیشود کسی باشد که سنت و قانون را معطل بگذارد که به سبب آن امت هلاک میگردد.
بالاخره باید از قماش این جنسها که معمول هر شهر و دیار است نباشد این قماشها، در هر بام و برزن و هر شهر و دیار زیاد است، جاهلها را روی دستهبندی یا روی سرمایهداری علم میکنند، مردمان خشن بد خلق را از ترس دیوانگی آنها به تکریم و تعظیم، اندک اندک رئیس مینمایند، آن که با مال دولت دوست میگیرد آن را رئیس میکنند؛ آن که از اصول محافظهکاری از گردش زمانه بسیار میهراسد و کنارهگیری از اقدام ضروری مطلقاً میکنند؛ او را مقتدا قرار میدهند؛ مرتشی را برای آن که باب الحوائج باشد و بالاخره تارک سنت را ملایم با ظروف میدانند، رئیس باید بزرگتر از اینها باشد.
عزمی بزرگ باید و شخصی بزرگتر
تا حل مشکلات به نیروی او کنند
اگر در شهر هر چه داریم همه بخیل باشند که مال جمع کرده، یا جاهل، یا خشن، یا خاصه خرجی کن با مال دولت، یا خائف از گردش ریاست و میول مردم و متشبّث به اصول محافظهکاری محض یا مرتشی، یا معطل رسوم آیین برای ملائمت ظروف، باید رئیس را از بیرون بیاوریم، باید مرد باشد اگر چه از کنارههای شهر یا شهر، یا شهرکناری آمده باشد...
(وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعی قالَ یا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ)1
اینجا ابن ابی الحدید و مجلسی; پرداختهاند به این که آیا این نفی و اثباتها برای «فلان و بهمان» است یا نه؟ ولی ما قدر متیقّن از این کلام استفاده میکنیم
که اصرار امام علیه السلام به این بوده که جهل را بپراند و علم را به جای آن در مغزها جایگزین کند، اگر در این شهر نیست، از جای دوردست و اقصی افق حجاز بیاورد، امام علیه السلام نظر داشت: خشونت روح سلحشوری و سختدلی آنان را تبدیل کند، تقسیم متساوی مال را به حکام جهان بیاموزد که از حیف و میل اموال دولت، دستهبندی و باندسازی پیش نیاید؛ به زمامداران قدرت اراده بیاموزد که از گردش زمانه و فوت دولت نهراسند و خود را نبازند؛ رشوهخوری را بردارد تا حقی در داوری تضییع نشود و مردمان بیانضباط و بیقید به مذهب را بردارد تا به تعطیل رسوم سنت؛ آیین مسلمانی از بین نرود؛ خلاصه از ترسیم این رسوم اصرار بر نضج فکری و روحی جهان اسلام، خاصه مردم متصدی دولت است که جهان اسلام اگر شد همه آشیان علم گردد؛ وگرنه دست کم مراکز هیئت دولت اسلام کانون علم باشد، درس نخوانده و تحصیل نکرده شاغل شغلی از زمامداری نباشد؛ نه امامت؛ نه تصدی مالیه، نه تصدی مغانم و معادن، نه تصدی اموال و حقوق مردم و نه تصدی دماء و فروج.
این قدر مکشوف است که اصرار به نضج فکری و پختگی علمی به جای غرور عرب در فتوحات سپس اصرار به تقسیم متساوی مال، چونان تقسیم متساوی خون در تن و پیکر و نیز اصرار به تقسیم متساوی مال چونان تقسیم متساوی خون در تن و پیکر و نیز اصرار به وحدت نظر و با یک دیده نظر کردن به عرب و عجم و ترک و دیلم، بدون ملاحظه تفرّق نژادی، بلکه با نظر عاطفه پدری همه را به خود راه دادن و باز پردلی و تهدید نشدن کارکنان دولت حق و تهدید نشدن حتی به زوال دولت. سپس تازه و نو نگه داشتن رسوم آیین و مقدّسات کیش و مذهب،
همگی خصیصۀ والای ذات مقدس او و عمّال دولت او بوده، نه «فلان و بهمان»
آنان اصراری به این چیزها نداشتند، ولی لزومی هم ندارد که مثل مجلسی; و ابن ابی الحدید بگوییم: مراد از این نفی و اثبات، قلم زدن دور اشخاص معین و هویتهای معدودی است؛ زیرا اعمال عصبیت و خشونت روح و سختدلی و قساوت روح جنگی سلحشوری و جهل و درس نخواندگی و بیخبری و بزدلی و لرزیدن دل به جاه و منصب و ساخت و ساز سنگر و «باند» و ارتشای در حکم و داوری و اهمالکاری و بیقیدی و بیانضباطی نسبت به رسوم کیش؛ اختصاص به آن عدّه ندارد، این صفات برای هیئت سرپرستی جان و ناموس و فروج و احکام و غنایم و عوائد و امامت؛ لطمه به همه است.
باید منزلگاه امیر و بلکه منزلگاه همۀ همکاران او و بلکه پایتخت کشور، بلکه همۀ کشور آشیان علم گردد، نیروی مال را خون تن و پیکر امت است، با قوت مثل ضربان قلب از مرکز به سمت اعضا، از خود بیرون بپراند؛ سپس سهم هر عضو اعضا را با دست خود در محال آنها پخش کند و از این کار خود، سرخوش باشد که کرده، مثل قلب که وقتی از ضربان، خود خون را به همه اعضاء به نسبت متساوی رسانیده دلشادتر و سرزندهتر است، بعکس؛ اگر مال دولت هر چه زیر دست آید، برای خود و یاران خود ضبط کنند، ملت و خود را تلف میکنند؛ باید از دادن فکر و فرهنگ و علم و دادن مال به همه؛ حیات در سراسر پیکر و روح امت با نشاط و طراوت خود جلوهگر شود.
سپس از تبدیل روح سلحشوری خشن، به روح رأفت، زمامداران پدری برای رعیت باشند تا در اثر آن ملت پدردار و نجیب بار بیاید.
دیگر برای حفظ مقاصد تا به اندازهای دلیر و پردل باشند که آنها را حتی با تهدید تزلزل مقام و تهدید تحوّل دولت هم نتوان تهدید کرد.
چنان که خوی پدری را نسبت به اولاد نمیتوان به تهدید دژم نمود، ماکیان را نسبت به جوجگان نمیتوان بیم داد، تا هیچ وقت هدف عالی را فدای توّهم حفظ دولت خود نکنند و محتاج نباشند «باند سازی» کنند که بنا بر آن خطای بستگان خود را به دیدۀ عفو بنگرند، لازم ندارند برای این که سنگر آنها به هم نخورد گناهکاران را پیرامون خود جمع کنند، و در علاقۀ نسبت به احراز حق چنان باشند که با رشوه کسان، نتوانند آنها را منصرف از احقاق حق نمایند و بعد ذلک: نسبت به رسوم آیین و کیش، قانون سنت را به هیچ وجه زمین نگذارند، به اجرای برنامۀ آن، ملت را برای همیشه فنا ناپذیر کنند.
علی علیه السلام فرزانگانی را تربیت کرده به کارمیگمارد که از گردش اختر شبگرد نترسند و تهدید به زوال دولت، آنها را منصرف از حق ننماید، دلی داشته باشند که از پردلی با فلک حتی بجنگند، تا چه رسد به آن که تهدید به انصراف وجوه مردم و سلام نکردن آنان شده، به ملاحظۀ حفظ مقام، رام ستمگرها گردند؛ بلکه رام گردش فلک نگردند، در عین حال پدر رئوف ملت باشند. خشونت و زبری و چموشی هم نکنند؛ مانند قیس بن سعد، مالک اشتر، مسلم بن عقیل علیه السلام و بقایای آنان هفتاد و دو تن شهدای رزمآور کربلا که در حقیقت با لشگر صد برابر و اوضاع مهاجم و فلک مهاجم جنگیدند و از سنگر خود عقب ننشستند.
سالارشان علیه السلام در شب تصمیم زمزمۀ نبرد، حتی با فلک را و مقاومت حتی با پیشآمد دوران را به آهنگ رزم ادا میکرد، از مقاومت خود در برابر اوضاع
وخیم محیط کشور سوء و همدستی همه علیه او و نامساعدی سپهر دم میزد. و میفرمود:
یا دَهر اف. لک من خلیل کم لک فی الاشراق و الاصیل
و انما الامر الی الجلیل و کل حی سالک سبیل(1)
میگفت: این مبارزۀ بزرگ من است، ای روزگار! بچرخ تا بچرخیم، بگرد تا بگردیم، ای یار کشندۀ ابرار، من تسلیم تو نمیشوم، مقاومت میکنم تا هر جا کار بکشد محکمۀ بزرگتری هست، داوری به آنجا میکشد آخر محاکمه محاکمۀ من و تو در پیشگاه خدای جلال خواهد بود.
که را کشت خواهد مرا روزگار چه نیکوتر از مرگ در کارزار(2)
و ان تکن الابدان للموت انشأت فقتل امرء فی الله بالسیف اجمل(3)
این جنگ برای اعمال سلطنت نی و برای بهره از لذات آن نیست، برای پدری بر عیال و اولاد امّت است؟!! برای نشر علم در افکار ملت و دیدهبانی از سهم خون و مال هر کس و هر فرد است.
برای نشاط و طراوت حیات در اجسام و حسن معیشت جمعیت است؟!!
امام علیه السلام برای عدل و اجرای آن جامعیت این صفات و برازندگیها را شرط
زمامدارا و زمامداری و زمامداران دانست، اگر شخص هم منظور بود اغماض از ذکر نام شده به ذکر عنوان صفات و ممیزات پرداخته تا برای هر زمان نقشه در دست باشد.
زیرا چگونه و چسان هر مدرسهای و هر حرفهای برای داوطلبان آن شرایطی و برای اعتبار عمل آن تخصصهایی لازم داشته باشد و اعتبار هم میشود حتی رانندگی، ناخدا، رانندۀ سیاره، کفشدوز تخصص میخواهد؛ چگونه میشود زمامداری بر خون و ناموس و مغانم و احکام و امامت مسلمین سرسری باشد با آن که اهمیت آن بیشتر از هر حرفهای است.
مهندس اگر اشتباه کند؛ آب و گل را ضایع نماید فقط نقشۀ فکرش از آب و گل بیرون نیامده، اما زعیم و زمامداران اگر اشتباه کنند، جان و دل خلق ضایع گردد، چهرۀ عدل از پردۀ جان و دل رخ ننماید، ماه سعادت از زبر افق چهره نمینماید و عدل در «سِرار» است، سِرار شبهای محاق، شبهای تاریک ماه است، سه شب آخر ماه است در این خطبه میفرمود:
«هیهات ان اطلع بکم سرار العدل و اقیم اعوجاج الحق»(1)
یعنی هیهات که جهانیان ماه عدل را بر زبر افق ببینند، با این وضع که زمامداران از این قماشها باشند، بخیلی باشد که به جمعآوری رئیس گشته، جاهلی باشد که به واسطۀ تجانس و هم پیالگی و هم سُفرگی گرد او را دارند، یا خشن و گستاخی باشد که مردم به واسطۀ ترس آبرو او را رعایت نموده تا پیش
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 131.
افتاده است، یا ترسویی باشد که از رعایت اصول محافظهکاری محفوظ مانده تا منحصر به فرد گشته، رئیس شده، یا به دستهبندی با صرف مال دولت در رفقا و همدستان مقدم شده؟ یا برای ملایمت ظروف کیش را زمین نهاده تا محبوب شده، باید از این قماشها چشم پوشید، سر هر کوچه بام و برزن هر شهر از آن پر است؟!! مگر از شهر دورتری از افق نبوّت مردی بیاید که این آلودگیها را به خود ندیده باشد، مگر این گونه رجال دور از غبار اخلاق شهریها باشند؟!! مگر این سرپرستان کشور «عیش علم» باشند، تا کشور آشیان علم و عُشّ علم گردد، مگر رجال مجهّز به زمامداری مال را به تقسیم عادلانۀ خون در همه اعضای جامعه برسانند، روح پرخشونت سلحشور جنگجویی را تعدیل دهند، رأفت پدرانه داشته باشند، داوری حل و فصل امور را طول ندهند، آیین رسوم کیش مقدس را تازه و زنده بدارند.
در ایام سیزده سالۀ عثمان اختناق علم بود «عالمها مُلْجَم جاهلها مکرم»(1)اموال احتباس در یک طبقهای شد، در زمان پیش از آن، روح تفوّق نژادی و چموشی از دورۀ جنگ و سلحشوری فتوحات بر عرب غالب شد، و پیش از آن اصراری به نشر علم نشد، قوای علمی راکد ماند، فقط اسلام بود و یک آداب خشک مذهبی و بالحقیقه: این مدت فتوحات عرب و حکومت قریش در اول «طُخیة عمیاء» یعنی ابر تیرهای جلوی عدل را گرفته بود تا در آخر شب شد، شبهای محاق شد، در این «سرار عدل» تا از زیر پردۀ افق «ماه» به بالا بیاید و
1) (1) نهج البلاغه: خطبه 2.
چشم مردم عدل را بر زبر شهر خود و دیار خود بنگرد، مردانی باید به زمامداری گمارد که دور از آلودگیهای بخل و جهل و خشونت و محافظهکاری و ارتشاء و قماشهای گردآلود رایج بازار باشد تا جبران بنماید پس باید زندگی آنها عیش علم باشد و موت جهل تا کشور عُشّ علم و آشیان علم گردد، دانشگاه، روح خشن علم را تعدیل کند.
مردانی که پای هدف، چه وطن باشد چه وظیفه، از گردش دولت زمانه و از واژگونی رونق بازار و از سپهر تهدید نشوند، به تقسیم عادلانه مال را که خون پیکر جامعه است به همه اعضا برسانند، به همه یکسان نظر داشته باشند، همۀ امم یکسان «باند» آنها باشند تا خلق همه شاداب از علم شده، سرسبز از حیات گشته اعضای تن زنده باشند، امیرالمؤمنین علیه السلام خود و مردانی از آل محمد صلی الله علیه و آله و از «یاران مقبل» چنین بودند، یک دنیا دلیر بودند، تهدید به زوال ملک نمیشدند.
خود میفرمود: به خدا اگر به من هفت اقلیم را بدهند با هر چه در زیر قبّۀ افلاک است و همه ساکنان آن طوق بندگی به گردن بنهند، با املاک آن، در این که من خدا را معصیت کنم، پوست «جُوی» را از دهان موری بگیرم، نخواهم کرد.
«وَالله لو اعْطیتُ الاقالیمَ السّبعةَ بما تَحْتَ افْلاکها علی انْ اعْصی الله فی نَمْلة اسْلُبُها جلب شعیرة ما فعلت.»(1)
به عکس، به خدا سوگند! اگر شب را تا روز بایدم روی سیم خاردار بیخوابی
1) (1) نهج البلاغه: خطبه 215.
بکشم، یا در زیر غلها دست و کت بستهام بکشند، نزد من محبوبتر است از آن که وقت دیدار خدا و محمد رسولش صلی الله علیه و آله ظالم به یکی از بندگانش معرّفی شوم، یا چیزی از پوشاک دنیا را غصب باشم.
آنکه او تن را بدینسان پی کند
حرص میری و خلافت کی کند
زان به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم
تا امیران را نماید راه حکم
تا بیاراید بهر تن جامهای
تا نویسد او بهر کس نامهای
تا امیری را دهد جان دیگر
تا دهد نخل خلافت را ثمر(1)
این خیلی پردلی است که دولت هفت اقلیم بر او بلرزد و ارادۀ او متزلزل نگردد، بر او تأثیری نکند، او را تهدید ننماید. الله اکبر؟! الله اکبر؟!
ترس «زوال ملک» قویترین عامل خودباختگی است، ولی میدانید حفظ هدف برای زمامدار به منزلۀ اسلحۀ روحی معنوی او است، اسلحه را هر گاه از نظامی بگیرند محکوم به اعدام است، زیرا اسلحه طبق نسخۀ روحیۀ او است، خلع اسلحه از او به وسیلۀ رخنۀ تهدید و ترس کشف میکند که بعد از وجدان، این روحیۀ شریف فاقد آن شده است، باید او را ندیده گرفت. همچنین از زمامدار
1) (1) مولوی (مثنوی معنوی).
عادل که هدف عدل در نظر دارد، هر گاه به تهدید بشود از وی سلب شود او فرد فاقدی شده، بایدش ندیده گرفت.
در عین این پردلی دریا عاطفه بود
یک جهان روح علمپروری بود
در خطبۀ دیگری که ذکری از آل محمد صلی الله علیه و آله و آشیانه آنها میکند میفرماید:
آنها عیش علم و موت جهلاند، آشیانۀ آنها عُشّ علم است، متانت آنان خبر میدهد از علم آنان و وقار زبانشان از حکمت منطقشان - تا آنجا که فرماید: دین را تعقل کردهاند به عقل وعایت(1)و رعایت، نه به عقل سماع و روایت؛ آری، رُوات علم زیادند و رعات آن کمند.
من خطبة له علیه السلام یذکر فیها آل محمد صلی الله علیه و آله رسول الله صلی الله علیه و آله
«هم عیش العلم و موت، الجهل یخبرکم حلمهم عن علمهم و ظاهرهم عن باطنهم، صمتهم عن حکم منطقهم... عقلوا الدین عقل وعایة و رعایة، لا عقل سماع و روایة، فانّ رواة العلم کثیر و رعاته قلیل.»(2)
فرق عبارت «عیش علماند» با تعبیرات دیگر مثل: عالمند، ذوعلمند، علیمند، هنرور علمند، زیاد است. این تعبیرات دیگر مثل آن که: همه دلالت تنها بر وجود علم در شخص دارند، ولی وقتی رئیس و آل او «عیش علم» خواهند بود که عنایت آنها تا هر چه بیشتر مصروف علم و تکوین آن و تهیۀ آن گردد، در بار خود فکر
علمی بدهد، وسایل تحصیل علم را فراهم کند، تشویق نماید به روی علم بخندد، آنها را بال پرواز دهد، راه به کوی علم برای همه باز کند، شاگرد فاضل جدّی را بیشتر بنوازد، بهتر تکریم کند.
از این قرار دربار کوفۀ امام علیه السلام غلغلهای از علم و تعلّم بوده، تا گویی تاجگذاری علم بوده، شعاع علمش تا امروز میتابد، چه نشانی بهتر از «نهج البلاغه» جمعآوری اندکی از بسیار کوفه است، تا کنون مانده با سرسبزی و ابتکار، و در حقیقت جرّقۀ کوفه است از علی علیه السلام مانده؛ نه بارقۀ بغداد از سید رضی; مانند قرآن که از مدینه و مکه مانده! این دو کتاب عجیب که فانوسها همه از آنها اقتباس شده، هنوز ستارهوار میدرخشند و بر همه تفوّق دارند، در کتب معارف رو دست آنها نیامده است و نخواهد آمد، این دو کتاب انوار، اثبات کردهاند که کوفه هم مثل مدینه دو دانشگاه بودهاند فوق دانشگاههای شرق و غرب
«انا مدینة العلم و علیّ علیه السلام بابها»(1)صدای آن از مدینه و طنین صدای آن از کوفه بلند شد.
اثر دو دانشگاه کوفه و مدینه که اولین دو دانشگاه شرق بودهاند و مادر دانشگاههای دیگرند، هنوز به جهان میتابند، حوزۀ علمیۀ نجف و حوزۀ قم معظم، برقی است از آسمان آن «حی» میزند زعمای ما شیعه علمپروری را از آن پدر آموختهاند.
سخن کوتاه: عیش علم بودن غیر از عالم بودن است.
1) (1) وسائل الشیعه: 34/27، باب 5، حدیث 33146؛ الإرشاد: 33/1؛ الخصال: 574/2.
این کلمه روع دیگر و روح دیگر دارد؛ در پرتو اشعۀ علی علیه السلام علم سر زنده میشد، عیش میکرد، تاجگذاری مینمود، دستگاه کوفه سروش علم جهان بود، رونق و رمق به تن تحصیل و درس میداد، قشون که فلزّ حدیدی مجتمع است با عناصر دیگر کارگزاران آن بوده، امر او را اجرا میکردهاند، قدمها طبق نقشهای که او بدهد پیشروی مینمود.
بارگاه فضل دوستی «صاحب ابن عبّاد» و دربار «آل بویه» که فاضل بودند، معارفپروری خواجه نظام الملک و مدرسۀ نظامیه نیشابور، کجا شباهت به آن داشتهاند. آری، از بعض ذوات مقدسۀ علمای مراجع، اندک شباهتی به آن دستگاه علمپروری داشته و دارند، وهکذا دربار او موت جهل بوده، دستگاههای جاهل بازی و جاهل سازی را بر میچیده است؛ نه تنها مدالهای افتخار را به اشخاص بازیگر نمیداده، اوضاع جاهل بازی را از هم میپاشانده، عناصر باطل الذات ضایع روزگار را رونق و رمق نمیداده، تا بمیرند یا برگردند و تن به زحمت درس و تحصیل بدهند، هضم در کارگاه علم گردند و خود عالم از کار درآیند.
ضَرار بن ضَمره لیثی کنانی سخنی از جنبۀ علمی امام علیه السلام و بلندی همت و وسعت دائرۀ نظرش و قدرت ارادهاش به معاویه گفت، معاویه را متأثر کرد. معاویه گفت: ای ضرار! علی علیه السلام را توصیف کن، ضرار گفت:
«کان والله بعید المدی شدید القوی.»(1)علی علیه السلام «والله» میان نظرش دور بود، تا هر چه بخواهی دائرۀ نظرش ورای دایرۀ انظار دیگران بود، عرب و عجم و امم
1) (1) ارشاد القلوب: 218/2؛ بحار الأنوار: 120/41، باب 107، حدیث 28.
دیگر را دایرۀ نظرش میگرفت، رُشد و رفاه عموم را با ترقیات معنوی همه و بیشتر از اینها در دایره نظرش داخل داشت، تربیت کوچکها و نسل آینده را در نظر داشت و برای این پایۀ بلند، نیروی قوای او از هر جهت شدید بود، میتوانست منظور عالی را اجرا کند؛ شدید القوی بود.
سرچشمۀ علم مثل چشمهساران از هر سمتش منفجر میشد، حکمت قطره قطره از سرزبانش میچکید، سخن چنان میگفت: که تعقیب نداشت، حق میگفت، حکومت را به عدل فیصل میداد، حکمت به زبان او نطق میکرد، به خدا چشمان پراشکش پرمایه، و غوطهوری فکرتش طولانی، در اثنای فکر همی کف دست را به این رو و آن رو برمیگردانید، با خود سخن میگفت، از لباس به آنچه کوتاه و (دور از تکبر) و از خوراک به آن چه تنعم نبود، خوش داشت. به خدا با ما مثل یک تن از خود ما بود، هر وقت نزدش میرفتیم ما را نزدیک میخواند، هر وقت سؤال میکردیم جواب میداد و با نزدیکی که با ما میگرفت و قربی که داشت ما با او برای مهابتش سخن را آغاز نمیکردیم، همین که او آغاز میکرد از مانند لؤلؤ منظوم، اهل دین را تعظیم میکرد، مساکین را دوست میداشت، اقویا طمع باطل به او نمیکردند و ضعفا از عدل او مأیوس نمیبودند.
بعد شرح محراب امام علیه السلام را و رازداری او را با سرّ مقدّس جهان نیکو بازگو کرد. تا معاویه را به گریه انداخت، اشکهای معاویه بر لحیهاش سرازیر شد، با آستین جلو آن را گرفت و جلسا، همه را گریه در گلو گرفت سپس معاویه گفت:
ابوالحسن علیه السلام چنین بود، خدایش رحمت کناد.
پس از ضرار! سوز تو بر او چون است؟!
گفت: سوز ما در یگانهای که یگانهاش در دامنش ذبح بشود که نه اشکش فرو نشیند و نه اندوهش آرام بگیرد.
مذاکرات اوصاف امام علیه السلام توانست اگر چه برای آنی مانند معاویه را نرم کرد، اشکها را در مجلس به رخسار آورد، وضع دربار را همان ذکر رعیت نوازی و عدل او درهم میشکند. خصوص آن قطعهای که به معاویه گفت:
هیچ دری جلوی دیدار روی او برای ما قفل نبود، هیچ دربان و پردهداری ما را پشت پرده نمیداشت.(1)
ضرار از شفقت امام علیه السلام با رعیت مقایسهای پیش آورد با وضع حاجب و دربان دربارها، و باز افزوده گفت:
پردهها و پردهدارها برای او در نمیبست، طبقها را برای خود ذخیره نمیکرد، برای تکیه دادن، چیزی نرم نمیساخت، برابر جفای ما خشن نمیشد.
ذکر این سخنان حتی آثار پرتوش هم روح خشن را نرم میکند تا چه رسد به مقابله با خود آن هیکل توحید؛ ببینید چقدر محضر امام علیه السلام داغ بوده که ضرار تا کنون از آن داغ است، مجلس معاویه را هم داغ کرد. از علم، از رحمت، از معدلت، از عظمت همّت، دری از کانال رحمت برای مجلس عرب متکبّر باز کرد که نزدیک بود موجش، جهنمیها را تا ساحل نجات ببرد.
در پایان گفت: با این وصف که جان در راه خدا میداد، باز با اشک چشم به سوی خدا برمیگشت.
1) (1) الامالی، شیخ صدوق: 624، حدیث 2؛ بحار الأنوار: 14/41، باب 101، حدیث 6.
در مقطع دیگر میفرمود: چرا سرگردان چرخ میخورید؟ با این که عترت پیغمبرتان صلی الله علیه و آله در میان شماست، آنان ازمّۀ حقند، زبانهای صدقند، بهترین منزلهای قرآن را به آنان بدهید، به سرچشمۀ آنها تشنهآسایی که هوشش پریده وارد شوید، ایها الناس! این سخن را از خاتم النبیین صلی الله علیه و آله شنیده بگیرید؛ هر کس از ما بمیرد میمیرد و در عین حال مرده نیست، هر کس از ما بپوسد میپوسد در عین حال پوسیده نیست تا؛ آیا من در میان شما ثقل اکبر را عملی نکردم و ثقل اصغر را در میان شما به جا واننهادم، پرچم ایمان را در میان شما مرتکز کردم، بر حدود حلال و حرام، شما را واقف نمودم، احسان خود را چون فراش برای شما گسترانیدم، اصول عالیۀ اخلاق را به شما ارائه دادم.(1)
در مقطع دیگر میفرماید: به فدای عدّهای که در آسمان مشهورند و در زمین باز مجهولند - تا - گوید: تنها مثل من مثل چراغ است در ظلمت، آن کس را که پا در ظلمت مینهد بایدش همراه بردارد، بشنوید ایها الناس و ضبط کنید؛ گوش دلها را متوجه کنید که بفهمد.(2)
به قول «کارلیل» مرد بطل،(3)شرارۀ آسمانی است که زبانه میکشد در زمین چراغی است برای ظلمت.
در مقطع دیگر خود را که رهبر حزب است معرفی میکند که مثل آل
محمد صلی الله علیه و آله ستارگانند که یکی در افق فرو رود، دیگری طلوع میکند، دلیل راه پرچم دعوتی در دست دارد که محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله برافراشت؛ فرستادهای که به امر خدا صادع شده، سرحرف را برداشت و به ذکر او ناطق بود؛ امین ادا کرد، آن چه ادا کرد، و رشید درگذشت، در خانۀ ما پرچم حق را از خود گذاشت، هر کس پیش از این پرچم بیفتد از هدف دین درگذشته، هر کس از آن تخلف کند نابود شده و هر کس دامن آن را بگیرد رسیده، رهبر آن پرچم، سخن گفتنش با درنگ، قیامش بطئ و با آهنگ.
پیشرفتش هر وقت قیام کرد سریع، اما همین که شما گردن برای فرمان او خم کردید و از سان گذشته با انگشت همه اشارهها به او کردید، موت او رسیده، او را میبرد، سپس درنگ میکنید، بعد از آن آنقدر که خدا خواهد تا خدا دیگری را طلوع میدهد تا شما را جمع آورده و پراکندۀ شما را به هم آرد.
الا - و مثل آل محمد صلی الله علیه و آله بسان مثل اختران آسمانند، همین که اختری فرو رفت اختر دیگر طلوع میکند، گوئیا میبینم خدا لطفش را تکمیل کرده، آن چه آمال دارید به شما نمایاند.
آمال بزرگ یک ملت بخت او است، در حقیقت جمع است در وجود «بطل» و مرد رشیدی که خدا در آن برانگیزد.
در مقطع دیگر میفرمود: جهان برای اصلاح دیده به طرف او، دارد هوا را بر هدی عطف میکند، وقتی که دیگران هدی را بر هوا عطف کرده باشند رأی را بر
قرآن عطف مینماید، وقتی که سایرین قرآن را بر رأی عطف کردهاند.(1)
در مقطع دیگر آل محمد صلی الله علیه و آله را ذکر میکند که خود شاخص آنان و فرد اول آنان است. میفرمود:
موضع سرّ او، پناهگاه امر او، گنجینۀ علم او، مرجع حکم او، کهفهای کتب او، کوههای دین اویند. با آنان خمیدگی کمر و پشت او را راست کرد و لرزش را از اندام او برد.
تا فرماید؛ قیاس نمیشود به آل محمد صلی الله علیه و آله احدی از کسانی که جریان نعمت از آنان بر وی شده ابدا! آنان اساس دین و استوان یقینند، مُغالی(2)به آنان برمیگردد، و تالی به آنها باید برسد. برای آنها خصائص «حق ولایت» در آنان وصیت و وراثت است. الآن که حق با اهل آن برگشته و به مکان خود منتقل شده است.(3)
به کمیل; فرمود:
غلغل جوشش چشمۀ علم در این سینۀ ما است. اشاره به سینۀ خود کرد. اگر حملهای برای آن میبافتم، اگر سیمی تاب حمل این برق را میداشت، چه خوب بود؟ بلی مییابم، آن یک زیرک هست اما تأمین بر آن نیست، دین را آلت استخدام برای دنیا میکند؛ و پشتگرمی نیروی نعمت خدا بر بندگان خدا
میتازد، آنها را زیر پا میکوبد، به زبان علم زبانبازی نموده و حجج الهی را به رخ اولیای خدا میکشد.
دیگر آن کس است که منقاد زمامداران حق هست، ولی برای پیچ و خم علم هوش کافی ندارد، جرقۀ شک در قلب او برای اولین شبههای که عارض میشود او را متزلزل میکند - الا - پس نه این و نه آن؟!!
یعنی هیچ کدام اینها دانشگاه ما را آبرومند نمیکند، مقصد ما را به جهان زنده نمیدارد.
سوم: آن دگر است، گرسنۀ لذات است، چشم دلش از لذت سیر نمیشود، افسار خود را دست شهوات داده به هر طرف میبردش.
چهارمین: آن شخص است که دلباخته و شیفتۀ جمع و ذخیره است، اینها رعایت کن دین نخواهند شد، دشتبان کشت نخواهند بود، اگر دشتبان دیگر نیابیم!! علم میمیرد به موت حاملان، علم به رفتن ما میمیرد، ولی خدا نگهبان جهان است دشتبانهای دیگری برمیانگیزد این زمینش را خالی نمیگذارد. مردانی اگر چه اندک حرف خدا را به جهان میزنند چه زمامدار باشند و مشتهر و چه در چنگال هراس باشند، زیر خروارها آوار که به سرشان فرود آید. سخن خدا را میشنوانند.(1)
عدّۀ اینها کم است اما کافی است، هر گاه باطری را پر کنند؛ در طی کردن راه ظلمات چراغ را او خود روشن میدارد، باید از هجوم علم ظروف را پر کرد تا
1) (1) نهج البلاغه: حکمت 147.
بعد از ما کار ما را بکنند، هیچ سدّی از قوا جلوی سیلاب حوادث را نمیگیرد، مگر علم. باید شیعیان خود کارگاه علم گردند و عالم از کار بیرون بیایند، باید رعایت و ضبط علم و سپس رعایت آن به قدری قوی باشد که روح شاگردان روحیۀ دیگری یابد، بال خیال را از طرفی شهپر پرواز کند و پای استقامت را از طرفی کاملاً استوار کند که وسیلۀ پیشرفت شود. کوفه را امیرالمؤمنین علیه السلام بدین ملاحظه سنگر علم کرد تا به این سپر علم، بقای آنها را تأمین هم کرده باشد، چنان که هجوم علم بر سرشان آنها را هاج و واج میکرد، مثل کسی که باد و نسیم از هر طرف به او هجوم کند بال درمیآوردند. میفرمود:
«هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة. و باشَروا روح الیقین استلانوا ما استوعَرَه المترفون و انسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلقة بالمحلّ الأعلی. اولئک خلفآء الله فی ارضه و الدعاة الی دینه آهٍٍ آهٍ شوقاً الی رویتهم.»(1)
اشخاصی که مفکّرهشان در مطرح اشعۀ علم باشد و از هر سو اشعۀ علم به آنها هجوم میآورد، غوغای فکری آنها فرصتی برای توجه به افراط کاریهای شهوانی یا تعینسازی نمیدهد. خبری از کوفه و هجوم امواج علم از هر سو امام علیه السلام به کمیل میدهد؛ شبی است پیرامون کمیل را از قطعات علمی که به اطرافش ریخت ستاره باران نمود، به کمیل میفرمود:
آن عدّه که علم را نکو فرا میگیرند، نسبت به جهان هر چند اندکند، ولی
1) (1) نهج البلاغه: حکمت 147.
هجوم اشعه علم بر آنها را بر زبر حقائق میبرد، آنجا هزارها چشم بصیرت میخواهد به آنها میدهد تا بنگرند.
«و کم ذا این اولئک؟ اولئک والله الاقلون عدداً، الاعظمون عندالله قدراً یحفظ الله بهم حججه و بیناته حتی یودعوها نظرائهم و یزرعوها فی قلوب اشباههم هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة.»(1)
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را(2)
هر زمانی صد بصر میبایدت هر بصر را صد نظر میبایدت
تا بدان هر یک نگاهی میکنی صد تماشای الهی میکنی(3)
تا از هجوم علم چشم بصیرتی یافتند، تحمّل مشکلات را آسان دیدند، مردانی شدند که گذشت از عقبهها را سهل دیدند، سنگلاخها را نرم شمردند، هر چه برای خوشگذرانها سنگلاخ به نظر میآید آنان به خود هموار کردند، تحمل راه سنگلاخ سخت است ولی در نظر آنان سنگلاخ نمیآید.
انس با چیزهایی آوردند که جاهلها از آن مستوحشند.
گرچه با بدنهایشان صحبت و مصاحبت با دنیا دارند، ولی روح و فکرشان
متعلق به محل اعلی است، دور از اخلاق شهریهایند، بسیار دور، اقصای دوری اقصا، سرحدّ بیرون شهرها، افق آنها است؛ آنان اهل آنجایند، با آن که نزدیک به ما میآیند.
ستارگان را دیدهاید در عین آن که معلق در جوّ سمایند، نزدیک به ما هستند، از گرد و غبار شهرها دورند. فساد اخلاق زمامداران کشور زمین؛ بخل، جهل، جفا، خشونت، دست کج، لرزانی دل از گردش وضع و افتادن از پست، ارتشا، تعطیل آیین برای مناسب شدن با ظروف همه گرد و غبارهای اخلاق شهریها است، آنها از اقصای شهرند، گرد ندارند.
(وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعی قالَ یا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ * اِتَّبِعُوا مَنْ لا یَسْئَلُکُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ) (1)
از کنار شهر آمده، به شهر مشرف میشوند، ولی گرد و غبارها دامن آنها را نمیآلایند، شخص آنها داخل افق گرد و غبار تعصب قبیلگی، تعصب حزبی، اصول طبقاتی نیستند، کوفه اگر چه اعصارها «گردبادهای» سیاسی از هر ناحیهاش طوفانی به هوا میافشاند، ولی آنان از افق دیگری آمده بر فراز کوفه گذری دارند، گرد و غبارها گاهی جلو دیدهها را تیره میکرد، به چشم میآمد که ستاره غرق گرد و غبار شد. ولی همین که ستاره از میان باد و طوفان در میآمد دیده میشد که باز تازه است، روی خود را تازه شسته و شسته نگه داشته.
خدا «سبحانه» با عالم ستاره و اختر است، همیشه شُسته و رُفته است، غبار
1) (1) س (36):20-21.
یشهر به دامن آن نمینشیند مرگ او هم با درخشیدن انجام میگیرد، نور خدا را در اعماق مشاعر دیگران مینهد و خود میرود.
«اعیانهم مفقودة و امثالهم فی القلوب موجودة... هلک خزّان الاموال و العلمآء باقون ما بقی الدهر.»(1)
کتب شیخ الرّئیس و شیخ طوسی; و خواجه نصیرالدین طوسی; بیشتر از املاک و قرّاء و قصبه آنها (اگر داشتهاند) مانده است.
در مقطع دیگر این فرزانگان را توصیف میکند که قلوب آنان در بهشت است، در عین این که اجسادشان در عمل است و میفرماید، من مفتخرم که جزء این قائمان به اعمال هستم. متن آن قطعه این است:
میفرماید: من خود یک تن از آن قوم هستم که در راه خدا سرزنش ملامتگر آنها را از کار باز نمیگیرد، عُمّار(2)شبند در شب، برج نورند در روز (روز از نور روشنائی آنها روشن است، اگر نباشد روزگار سیاه است، و شب از اقدام آنها زنده است) علوّ نمیطلبند، غلوّ نمیکنند، مفسده جو نیستند، قلوب آنان در بهشت است، در عین آن که اجسادشان در عمل است...
«قلوبهم فی الجنان و اجسادهم فی العمل»(3)
کارگرانی که اجسادشان در عمل است و قلبشان در بهشت است. مبدأ خود را
از علم و هجوم اشعۀ علم گرفتهاند تا نفوذ در اعصاب و اعضا نموده به صورت عمل عضو دیده میشود و روی دست عمل، قلب بلند میشود برای پرواز به بهشت
«وَ الْعلمُ یَرْفَعُ کُلَّ منْ لَم یُرفَع»(1)
خشت زیر سرو بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و دولت صاحب جاهی(2)
مسلم علیه السلام شعلهای است از کانون و فوّارۀ نور امیرالمؤمنین علیه السلام شعلههای انوار علی علیه السلام پس از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام سال (40 ه -) کوفه را ترک گفته و از همۀ اقطار اسلام به افق حجاز بازگشته، بعد از ده سال امام مجتبی علیه السلام شهید شد و ده سال دیگر گذشته به سال شصت هجری، از افق حجاز از مطلع خاندان نبوّت «مکه» مسلم علیه السلام مأموریت یافته که به مدینه آمده بگذرد به کوفه برود؛ بعد از عبور از مدینه، رو به کوفه، قدمی به عقب برگشته، در پای کوه «آره» ایستاده است.
اینجا اندکی توقفی باید، در ستارگان (خمسة متحیره) را شنیدهاید؟ این ستارگان دارای سه حالتند، حالت استقامت که مستقیم پیش میروند، پس از آن، حالت اقامت است که توقف میکنند، پس از آن حالت میآیند، گاهی رجعت دارند و گاهی باز شروع میکنند به استقامت و ادامۀ حرکت.
مسلم علیه السلام از مدینه بیرون آمده در برّ بیابان عربستان، راه خود را رو به کوفه میرفت با یاران، یک وقت متوجه شدند که در پیچ و خم کوه «آره» رو به مکه
بازگشتهاند، ایستاد، و نامه به امام علیه السلام نوشت که من این سفر را به فال نیک نگرفتهام. این وقفه چرا؟
آیا قدم تردید در کار است؟! ایستاده یا میرود؟! کار به اینجا رسیده که با همراهان به مضیق «بطن خَبت» آمدهاند. برای فهم این کلمه اندک توقفی باید کرد تا ببینیم اینجا کجاست که مسلم علیه السلام آمده است؟ تاریخ میگوید: به مضیق «بطن خَبت» نیمجان رسیدند، معاجم میگویند: خبت «علم» است. برای صحرائی بین مکه و مدینه؛ (آره به وزن داره) کوهی است در حجاز بین مکه و مدینه از شامخترین و مرتفعترین کوهها است، محاذی با «قدس» است کوه «آره» از بزرگی همشیرۀ «آرارات» کوه سرحدّ ترکیه و آذربایجان است، از جوانب این کوه چشمهها بیرون میآمد. لحف اصل جبل یعنی بُن کوه است و وادی است در حجاز، دو قریه در آنجا است به نام جبله و ستار.
مسلم علیه السلام در این قریه «مضیق» چسان آمد؟ پس از این که از مدینه رو به کوفه با همراهان حرکت کرد، دو تن دلیل راه همراه داشت، راه را بیراهه رفتهاند، تا کم گشتهاند، دلیلهای راه از عطش و برّ بیابان جان بدر نبردهاند از سوز عطش در برّ بیابان افتاده و مردهاند، قبل از مردن به اشارۀ دست مسلم علیه السلام و همراهان را به آب راهنمایی کردهاند، مسلم علیه السلام باحشاشه (نیمجان) با همراهان از خطر آن برّ سوزان رهیده، به سر آب رسیده است، این آب به مکانی است که «مضیق بطن خبت» نامیده میشود، از چشمهها یا چاههای کوه «آره» است، از مدینه رو به مکه است آیا دست قضا میبرد و برمیگرداند؟! یا واقعاً راه پرپیچ و خم و خطرناک است، راهروان را گاهی به تشنگی میکشد و گاهی به سر آب
کوهی که دامنهاش چشمهساران است میرساند، چگونه در روز روشن دلیل راه را گم میکند، مگر وادی ظلمات است؟ برّ عربستان است!!!
ظلمات آب حیاتی در درون دارد، این بیابان آب هم ندارد تا حدّی که عرب با تحمّل مخصوص خود از تشنگی میمیرد.
در عقب عطش آن برّ سوزان و متعاقب آن راستی چشمۀ آب یا چاه آب، آب حیات است در ظلمات، این بیابان ظلمات بیابانها است؟!! وگرنه مسلم علیه السلام میرود پس چرا باز میگردد، خاصیت ظلمات این است!! راهرو میبینی چند قدمی رفته، باز میبینی بیشتر از آن برگشته است، قدمی ایستاده قدمی برمیدارد، زمام را به فال نیک و بد میدهد، مسلم علیه السلام نامهای به همراه «قیس بن مسهر» به مکه فرستاد. لابد چند روزی منتظر وصول جواب است.
در نامۀ خود به امام علیه السلام تحیر خود را گوشزد میکند.
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بیجرم و بیجنایت
وه!! چه بیابانی!! که راهروی چون مسلم علیه السلام چند قدم جلو نرفته چندین قدم باید به عقب برگردد.
من امسال خود در سفر حج، این راه مخوف، این بیابان برّ عربستان را دیدم.
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت(1)
آن قدر که چشم میدید، گاهی رمل بود تا به قدری که جهان را رمل خیال میکردی، سپس رنگ دیگری به جای رمل به دیده میآمد، سنگلاخ بود تا چشم میدید سنگلاخ بود تا به قدری که تصور میشد جهان یکسره سنگلاخ است، بعد بیابان صاف و خیابان مسطح میشد به قدری دراز که تصور میشد جهان غیر از این بیابان مسطّح نیست. سپس به کوه و کوهساران میرسید؛ آن قدر سلسلۀ جبال بود که جهان را کوه میدیدی. به قدری این بیابان مخوف است که از غرق در دریا خوف آن کمتر نیست، در برّ سوزانش ریگزاران از دور با «سراب» خود دریایی نشان میداد بُتّههای علف از دور به دیده درختی میآمد واژگون در آن «سراب آبنما» غوطهور مینمود؛ وقتی میرسیدیم نه آبی بود نه درختی نه موجی. همه این منظرههای مهیب با چشم بیننده بازی میکرد، در حسّ مشترک چه میشد؟! که «سراب» آب به نظر میرسید. آن درختها آیا چه بود؟ در فیزیک فلسفۀ آن معلوم شده؛ ولی دانستن، راهرو را از وحشت آسوده نمیکند.
همین مشکلات بیابان مانع بوده که سلاطین «ایران» از عهد جمشید تا آخر از سوق جیش به آن دیار همیشه منصرف بودهاند.
فرقدان در سفرنامۀ حج این عرصه را گوید:
1) (1) حافظ شیرازی.
به پهنهای که در آن راه گم کند خورشید
به صحنهای که در آن مات میشود جمشید
طیارۀ آسمانپیما در راه حجّ برفراز دریای جدّه، راه گم کرده بود، رانندگان سیارات، شوفرهای کارآگاه «کویتی و حجازی» راه را گم کرده بودند، ضابط شُرطه «نظمیه سعودی» در رمل میگفت: ما مردمان بومی هم راه را گم میکنیم. این قدر این عرصه و برّ سوزان از آب و آبادانی بر کنار بود که بعد از چندین روز راهپیمایی سیارههای سریعالسّیر هر گاه گنجشکی در هوا دیده میشد، شعف میآمد که: به آب و آبادانی نزدیکیم.
مسلم علیه السلام به قرار معلوم از این پیچ و خم راه دو مرتبه از محاذی مدینه به سمت مکه بازگشته است.
اگر از این بیابان مخوف و راه مخوف برهند، به کوفه میروند که مخوفتر است، لکن چگونه بروند، این «سراب» که درختهائی را به نظر میآورد در آب واژگون، بعد که نزدیک میروی نه آب است، نه درخت. بتههای صحرا است، مسلم علیه السلام را گرفتار همان ورطه کرده که آدم ابوالبشر پدر انبیاء علیهم السلام گرفتار آن شد. درخت ابوالبشر برای مسلم علیه السلام نمایان شد.
(فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطانُ قالَ یا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لا یَبْلی)1
(فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً)1
فکر «فنا و بقا» آدم را رو به شجره و درخت برد که درخت «بقا» را تضمین کند و نکرد، آیا وحشت ندارد؟! پس از پیچ و خم راه که از پشت مدینه باید به کوفه برود، باز رو به مکه بازگشته در برّ این بیابان سوزان دلیل راه را گم میکند، و عرب بدوی از تشنگی میمیرد، ترس «فنا» چسان برنخیزد؟ کیست که در این مرحلۀ هولناک در این ورطۀ خطرخیز نایستد، جایی که کاروانهای سیزدههزار نفری حج همه مسلّح به آب و بنزین و سیارههای بیاباننورد که جادّهها و بیابانها را مثل طومار به هم میپیچیدند؛ مع ذلک در دامنۀ این بیابان در آخر واله و حیران میماندند و فنای خود را محسوس میدیدند. ما تعجب نمیکنیم که چسان مسلم علیه السلام و همراهان رو به کوفه میرفتهاند، سر از راه مکه بر آوردهاند، از شهر به بیابان رفته و از برّ سوزان به لحف «آره» و به «مضیق» در دامنۀ کوه مرتفع حجاز، بلندترین قلّه کوههای عربستان که در قبال «قدس بیت المقدس» واقع است بار افکندهاند از آنجا به امام علیه السلام نوشت و شرح «فال بد» را داد.
«کیف الوصول الی سعاد و دونها... قلل الجبال و دونهن حتوف الرجل حافیةو مالی مرکب.»(1)
در پیشرفت مفصلهای عمر سه گونه فوج مخالف جلو مقصد، حمله به ارادۀ
1) (2) البدایة و النهایة، ابن کثیر: 10/14؛ تفسیر الآلوسی: 225/1.
انسان میکنند، یکی مناظر لذت خیز؛ دیگری مظاهر وحشت بیز؛ سوم: منطقهای مغلطهانگیز، این عوامل زورمند هر کدام مهمتر از دیگری است در مورد امتحان، ولی از همه خطریتر برای ارادۀ انسان عوامل وحشت خیز است، در مورد آن رجال نوابغ زیاد خود را باختهاند، ناپلئون بناپارت، ویلهلم، جعفر برمکی و سایر مقتدرهای جهان، از این عوامل گریختهاند، سپاه ناپلئون در وقت مراجعت از بیابان روسیه و گذر از صحراهای مخوف آن، دچار شکست شد. کیست که در دم احساس به خطر مرگ و فنا بتواند ارادۀ خود را نگه دارد؟!! مگر مبارزۀ با غریزه کار سهلی است، آن هم غریز فرار از فنا، مردم عمده هر کدام در هر منصب و پیشه و کار، و هر دوستی و هر دشمنی، و اختیار هر مسلک حزبی که در آن خیال «بقا و فنا» برود خودباختهاند، مردم معمولی پیش از آن که کار به توّهم فنا و طمع بقا بکشد خود را میبازند و ایمان و تصمیم و یقین و عزیمت و ارادۀ آنها از دست میرود به محض لذتی یا کامروایی یا اعمال حکومتی کلا پیسه(1)شده چنان کلافه میشوند که تشخیص و شخصیت هر دو از دستشان میرود، جایی که ملوک با عزیمت و ارادۀ ملوکانه در برابر عوامل خوف و هراس استقامت نیاورند، مردم معمولی چسان میکنند.
خلیلی قطاع الفیافی الی الحمی کثیر اما الواصلون قلیل(2)
مسلم علیه السلام در این مرحلۀ پرتگاه «فناخیز» رسیده ایستاد و نایستاد به پیغام
ثانوی امام علیه السلام روانه راه شد و قدرت ارادۀ او چیره بر هراس از راه مخوف و پرخوف فنا شد، کار او از آدم ابوالبشر علیه السلام بالا رفت، ارادۀ او بالا گرفت، هر چند آدم ابوالبشر علیه السلام فوق عزمات ملوک است، ولی آدم را قرآن میفرماید:(وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً)1 عزیمت درستی از خود نشان نداد، آدم علیه السلام همچون انبیای دیگر در پای هر چیز دیگر میتوانست عزیمت را نگاه دارد و این از عظمت ابوالبشر علیه السلام بود که تنها مفصل «فنا و بقا» پرتگاه او شد، همۀ افراد بشر حتی افراد فذّ یگانه از احساس پرتگاه خطر سیما در پرتگاه «فنا و بقا» خود باختگی دارند و هزارها پیش از رسیدن به این مفصل از درخت آدم علیه السلام میخورند، قدم از اطاعت بیرون میگذارند و سقوط میکنند.
جائی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را دگر نشاید دعوی بیگناهی(1)
آدم علیه السلام از شهوت از درخت نخورد، از مغالطه و سفسطه نخورد، از این خورد که در خلود را میجست.
(قالَ ما نَهاکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاّ أَنْ تَکُونا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونا مِنَ الْخالِدِینَ)3
(قالَ یا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لا یَبْلی)4
1) (2) حافظ شیرازی.
ولی مسلم علیه السلام رشید پیشاهنگ شهدا است، در بیابان نوردی خود اوّلین سنگی که جلوی پای او آمده به صورت تشنگی سنگی کشنده بود، از پیش آمد این سنگ سنگین عقب نمیرود، آن بیابان مخوف هولناک او را شکست نداد، از بیآب و آبادی هامون زیاد پا نگه نمیدارد، از جلوی سنگلاخها وقفه نمیکند، تپّه و مهور راه بسی در پیش است، ولی آن که نمیگریزد از این راه مخوف هراسناک، مسلم علیه السلام است!!! آن که روبرو با همه شدائد است و از این به بعد هم بیابانهای دراز بیسر و ته را در پیش دارد میرود و از مراحل خطر خیز میگذرد و اراده و اطاعت را غلبه بر همه مشقّات و بر همۀ مخاوف میدهد، مسلم است؟!!
آن که در راه طلب خسته نگردد هرگز
پای پر آبلۀ بادیه پیمای من است
آخر از راه دل و دیده سر آرد بیرون
نیش آن خار که از دست تو بر پای من است(1)
همت والای آدم ابوالبشر علیه السلام از این بالاتر بود که به جامعۀ جمال و لذّات امتحان شود و برتر از این که مانند سپاه طالوت با نهر آب امتحان شود.
موقع هبوط سرداران جنگی بنی اسرائیل وقتی بود که رو به جنگ با دشمن میرفتند؛ برای آزمایش فرمانده گفت: باید ضبط نفس نشان دهید به نهری برمیخورید آب زیاد نخورید، نتوانستند ضبط نفس نشان داده، خود را طبق فرمان
1) (1) فرخی یزدی.
شاول «طالوت» از آب نگه دارند و برابر گرمای راه، شکیبایی نشان دهند.
(قالَ إِنَّ اللّهَ مُبْتَلِیکُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلاّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاّ قَلِیلاً مِنْهُمْ)1
موقع هبوط سپاه ناپلئون، وقتی بود که از صحرای روسیۀ پربرف گرفتار عوائق طبیعت و موانع طبیعی شدند و تاب و توان خود را از دست دادند.
باز در جنگ «واترلو» گرفتار چند قطره باران شدند و از هجوم بارش خود را باختند.
موقع هبوط عموم توده موسم صیام رمضان است که باید از غذا و خوراک و لذّات چشم بپوشند، ولی بعضی از عهدۀ تمایلات موقت برنمیآیند.
موقع هبوط حاجیان در راه کعبه ضبط نفس از صید و سایر محرّمات احرام است.
(لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنالُهُ أَیْدِیکُمْ وَ رِماحُکُمْ لِیَعْلَمَ اللّهُ مَنْ یَخافُهُ بِالْغَیْبِ)2
شکاری تیررس و دسترس باشد چنان که به دست بیاید آن را نگیرید و رها کرده بگذرید، امتحان است ما چون شکارچی نیستیم، رغبت ما افسار نمیکشد، اما شکارچیهای جهان که عادت به ربودن و اختلاس دارند صید را در دسترس آنها میگذارد و به تیر رس آنها مینهد و باید انضباط از خود نشان دهند.
برای بازرگانان و کسبۀ بازار، مشتریان سادهلوح مازندرانی و لرها که میتوان به تله انداخت و شکار کرد یا معاملۀ غبن آنها را میتوان انکار کرد، همانجا موقع هبوط است همین دخلهای جزئی و منفعتهای موقّت برای این طبقات همان شجرۀ آدم ابوالبشرند، نهایت آن که او علیه السلام برای امر بزرگ «بقا و فنا» دست به شجره دراز کرد و اینان برای منفعت بسیار جزئی موقّت.
برای طبقات خطبا، به منابری که از «باب عالی» دعوت شوند و دخل آن به دست نمیآید مگر با ترضیۀ مقامات عالی و لطمه به حیثیت مردمان نجیب، همان شجرۀ ابوالبشر علیه السلام است، نهایت آن که: ابوالبشر علیه السلام برای پادشاهی بیزوال دست دراز کرد و اینان به واسطۀ مشارالیه به بنان بودن در روزی چند.
برای طبقات سافلۀ دیگر لذّت موقت، عادات آنی، ساعت به ساعت (از سیگار و افیون و چای) که به واسطۀ آن عادتی را راحت آنی میدهند به منزلۀ شجرۀ ابوالبشر علیه السلام است، با آن که اگر از آن بگذرند پایبند اسارت بیگانگان نمیمانند، از مبارزۀ منفی میمانند و از ذلّت خود را نمیرهانند؛ با آن که ترک این لذّات موقت آنی صدمهای ندارد، به منزلۀ شجرۀ آدم ابوالبشر علیه السلام است، راحت آنی عادات آنها را دیوانه میکند، سمرقند و بخارا را به خال هندو یار آتشینخو میدهند، آیا پای «فور» چه چیزها را ندادهاند؟!!
خوانندۀ گرامی! من نمیدانم، تو آیا در چه شغلی؟ و چه لباسی؟ و چه مقامی؟ و چه وضعی؟ که تعیین کنم درخت تو چیست؟ ولی اصرار دارم که بفهمانم طبقاتی که از مبارزههای منفی عادات سوء هم عاجزند و دفاع از لذّات ساعتی و قیودات آنی موقتی، ساعت پس از ساعت را نمیتوانند بکنند تا خود را از ذلت
برهانند و از زیر بار اسارت بیگانگان برهند، اینان قضاوت دربارۀ مسلم شهید علیه السلام یا آدم ابوالبشر علیه السلام نباید بکنند؛ زیرا مسلم علیه السلام در گرمای صحراهای سوزان، صدها فرسنگ آمد، یارانش از تشنگی مردند، خود دید که دست و پا کشیدند و مردند، آن هم عرب بدوی تشنگی دیده و بردبار بر تشنگی، پس فرار از «فنا» به حکم غریزه، او را متوقف داشته باشد؛ چه جای عجب است؟! گذشته از آن که فال بد شاید به ملاحظۀ هدف مقصود باشد که کامیابی نسبت به آن نخواهد شد، توقف او تا وصول فرمان امام علیه السلام بدان شد، بعد پیشرفت خود ادامه داد.
مردم معمولی از دیدن مطلق مرده و عبور قبرستان، میترسند با آن که مرده افتاده، کاری به راه آنها ندارد، ولی مسلم علیه السلام اینجا همین راه را میخواهد بپیماید که رفقای او سر آن راه دراز کشیده و مردهاند، غریزۀ ترس برای فرار از خطر در سرشت انسان نهاده شده که از اولین دیدار روی خطر بپرهیزد، به محض فهمیدن خطر به طور غریزی از جهت حفظ جان ترسیدن و لرزیدن شروع شده، فرار و رمیدن و رهیدن و دفاع متعاقب آن به طور خودکار به کار میافتد، هیچ کدام هم محتاج به استدلال و برهان نیست، تحت حکم دماغ نیستند؛ به فرمان اعصابی است که آنها تحت حکم دماغ نیستند، یا استدلال و برهان آنها اگر تحت حکم دماغ باشند به طور خودکار تشکیل مییابد و نتیجه که فرار یا دفاع باشد فوری اعلام میشود و فنر عضلات شروع به عمل میکند. این قضایا، به سرعت از قوه فهم به قوۀ اراده و عمل ابلاغ و از آنجا به عضو عمل میرسد، جریان آن چنان به سرعت انجام و طی میشود که فاصله درک نمیشود، حتی گویند: شیر را دیدم،
خطر را فهمیدم، ترسیدم. اصل صحیح آن این است: دیدم، ترسیدم، خطر فهمیدم، بنابراین مگر قدرت ایمان یا اراده فوق العاده باشد که بر عوامل وحشتخیز چیره گردد و راه خود گیرد و برود. بلکه همین خارقالعاده است که در مقام حملۀ «بیم فنا یا حملۀ لذت و مقام» بتواند خود را نگه دارد تا حساب ارزش ما بعد از مرگ و ما قبل از مرگ را به مقایسه بگذارد و با رحجان یکی را بر دیگری ترجیح دهد، این کار خود موقوف است بر ایمان به حیات ما بعد از موت و اعتقاد به حفظ فضایل و ثمرات؛ بلکه به یقین به آنها و نفوذ آنها در اعصاب و مراکز لاارادی انسان، نفوذی که حکم مطاع در آنها نیز داشته باشد و این کار آسانی نیست، موقوف است به شدت فهم شرایع آسمانی و حکمت اعلی و درک هدف ایجاد و نظم وجود کاملاً، که ماهیت حیات این جهان و آن جهان مکشوف گردد؛ زیرا تا ماهیت این نشأه و نشأة بعد مکشوف نگردد معلوم نخواهد بود که در هر قضیه تا چه مقدار اراده باید ایستادگی نماید؛ زیرا هر گونه مقاومت با عوامل وحشت هم شجاعت نیست؛ بلکه گاهی تهوّری است ناشی از روح استبداد و چموشی و ماجراجویی، مردان متهوّر زیادند از عوامل وحشتخیز عقب نمینشینند، بیباکانه خود را به نابودی میدهند، آن اراده شجاعت نیست، فقط آن گونه شجاعت که اعمال اراده و صرف قوه در پای نتایج فکر صحیح باشد شجاعت قانونی است، با فکر صحیح به کمک شرایع آسمانی و درک حکمت اعلی و در نظر گرفتن هدف ایجاد، و ماهیت این جهان و آن جهان به دست میآید که هراس و خوف از چه چیزها صحیح است و از چه چیزها نه، آنجا به دست میآید که از چه بهراسیم و از چه نهراسیم، باید از کفر بهراسیم یا از
تکفیر؟ باید از غضب خلق بترسیم یا از غضب خدا؟ باید از مرگ بهراسیم یا از غفلت و اعمال معصیت و ماندن در غفلت؟ باید از جبن بترسیم یا از جهاد؟ باید از رنج در کار بهراسیم یا از تنعم و آسایش؟ خلاصه آن که معمای حیات است آدم به آن گرفتار است، از طرفی غریزۀ فرار از مرگ با ترس و خوف و هراس، مأمور است انسان را از پرتگاه نگه دارد، ولی مرگ هم یقین است نباید برای پس و پیش چند روزی تشبث به ناروا برای مرگ فضیلت بشود که مرگ ابدی است، انسان حیات را میخواهد تا فاضل آمده حیات «ابدی» به دست آرد لذا شجاعت میخواهد.
تا چندی جهان معتقد بود که شجاعت همان قوت بازو و زورمندی است. بعد از امتحان دیده شد، بدنهایی تنومند با وجود عضلۀ قوی و زورمندی در موقعهای لزوم از خود سست عنصری و بیارادگی و بزدلی بروز دادند؛ خوف آنها را گرفت و ارادۀ آنها از دست رفت و به عکس مردمانی دیده شد لاغر، ولی دلیر و پردل، از خود مقاومت صد چندان برابر توانایی بازوی خود ابراز داشتند.
از این جهت رأی برگشت؛ و فضلا معتقد شدند که شجاعت امری است نفسانی، باید از نفس هم تقویتی و جرأتی در پشتیبانی بازو باشد. ولی اینان که بیرون از حوزۀ بدن از نفس هم سراغی گرفتند، جز به کلمات ابهامآمیز نشانی از آن ندادند، از قبیل آن که قوهای است نفسانی که پشتیبان عضله بازو است، ولی معلوم نکردهاند که آیا آن قوّه ارتباطی با بدن هم دارد یا نه و آیا خودرو و طبیعی است یا اکتسابی است؛ و چون به هر حال راه صحیح برای هر معرفتی حلّ و تجزیه است، ما به حلّ و تجزیه، سه امتیاز در مردمان قهرمان شجاع بطل در تن
و روان آنان مییابیم. یکی در ناحیۀ بدن و آن دوی دیگر در ناحیۀ روان که ناحیۀ پنهان و نهان است، آن دو نیز یکی در نفس و دیگری برتر از آن در فکر است. از پیوستگی و اتصال این سه به یکدیگر که هر کدام پشتیبان آن دوی دیگر باشد، از مجموع آنها شجاعت به وجود میآید و صورت میگیرد.
نخست: قوت بازو. دوم: ارادۀ ثابت غیر متزلزل که از آن به قوّت دل تعبیر میکند. سوم: رأی سدید صحیح که از چه باید هراسید و از چه نباید؛ وگرنه صرف نهراسیدن از موحشات شجاعت نیست، تهوّر است؛ تهور و بیباکی با شجاعت فرق دارد.
در هر کسی این سه یا یکی از آنها به طور طبیعی موجود نباشد میتوان به اکتساب از طریق مخصوص در او تکوین گردد. ایجاد و تکوین هر کدام راه مخصوص و پرورش و آموزش مخصوصی لازم دارد.
مثلاً از حرکات متناوب ورزش طبی «به معنی اعم» و صحراگردی و کوهنوردی و شنای با آب، صلابت عضله تولید میشود و حماسه نمیشود.
و از محیط «حماسهخیز» مانند تیراندازی، مسابقههای اسبدوانی و قلعهگیریهای ساختگی و مانورهای زیاد و خواندن شاهنامه والیاذه و دیوان متنبّی و قصّۀ شهداء در هر زبان، قوّت مقاومت و جرأت و ضبط خویشتن داری و غیرت که نام مجموع اینها «اراده» است، حاصل میشود؛ ولی رأی سدید که از همه لازمتر برای همه است به دست نمیآید، رأی سدید را باید از شرایع آسمانی و حکمت اعلی تحصیل کرد و از فهم هدف ایجاد و درک نظم وجود به دست آورد؛ زیرا تا ماهیت این دنیا و نشأة بعد مکشوف نگردد، معلوم نخواهد شد که
از چه باید بهراسیم و از چه نباید.
به هر حال افلاطون الهی برای شجاعت که رکنی از ارکان نفس فاضل و حکومت داخلۀ فاضل و حکومت مدینۀ فاضله است، تصویر زیبایی کرده.
حکیم گوید: قسمتی از نفس انسان که آن را «غضب» مینامند و قسمتی از دولت آن را «لشگر» مینامند، هرگاه دارای ارادۀ ثابتی شد که نه تنها مقاومت میکند، بلکه به مقاومت خودآرایی را که اتخاذ شده، راجع به آن چه باید از آن هراسید و آن چه از آن نباید هراسید بهراسد و توانایی داشته باشد، لاینقطع آن آرا را سلامت نگه دارد و طبق آن آراء اگر نباید هراسید اقدام و مقاومت کند؛ یا اگر باید ترسید عقب نشینی نموده و خود را به کنار بکشد آن را شجاعت نفس و شجاعت دولت مینامیم؛ بنابراین شجاعت یک نوع تأمین بر نفس است، چه آن که هر گاه مردافکنی و زورمندی توأم گشت، به قوت اراده و دلیری و جرأت و به وسیلۀ آنها آرای سدیدی که اتخاذ شده که از چه باید هراسید و از چه نباید نیکو نگهداری شد، بضاعتهای داخلۀ نفس نگهداری شده و این شجاعت نگهدار آن بوده.
این گونه «شجاعت» که اعمال اراده و صرف نمودن قوّه در پای نتایج فکر صحیح باشد، شجاعت قانونی است و تفکیک هر کدام از این سه از آن دوی دیگر شجاعت قانونی را معیوب و لکهدار میکند، بدین قرار تفکیک هر یک و دیگران و هر یک آن دیگران از این یک، بدینسان تفسیر میشود. هر گاه آرای عقلانی سدید تکیه به غیرت ممتاز نداشته باشند و صرف رأی فقط باشد که نباید هراسید خیال بعید و شبحی دورنما از شجاعت خواهد بود.
و هر گاه صلابت اراده باشد ولی خالی از آرای عقلانی صحیح باشد زور و خودرأیی خواهد بروز داد، به ویژه اگر تکیه به قوّت عضله داشته باشد که چموشی و استبداد او از حد میگذرد و ماجراجویی او جهان را فرسوده میکند، این همان بود که از آن نکوهیدیم، خشونت روح جنگجو، تهوّر بیجا دارد، بیباکی بجایی میکند که باید رحمت آرد؛ با آن که: نه هر چه از دست میآید توان کرد.
چون زور به دست آری، مردمان نتوان کشت.
و اگر صلابت اراده و آرای سدید هر دو بود، ولی قوت عضله نباشد از پیش بردن اراده و از تحکیم رأی بر سایر جهانیان عاجز و دست کوتاه خواهد بود، در جنگ احد و بدر و خندق و خیبر مغلوب دشمن و کشته او خواهد شد، آرای متین دچار شکست نظامی میگردد، در ورشکستگی نظامی باید به طریقی دیگر پیش برود، ولی با این حال باز این دو بضاعت روانند و به حقیقت شجاعت نزدیکند، اما اگر این دو نبود و زور عضله بود، ماجراجویی خواهد بود؛ از اینجا معلوم میشود: قیمت بدن در بازار فضایل کم است، دیدید که اگر رأی صحیح و اراده بود، تنها قوت عضله نبود شجاعت بود، هر چند کامل نبود؛ ولی جایی که آن دو نبودند و قوۀ عضله تنها بود «قلدری» بوده، ارزشی در بازار هنر و فضیلت ندارد، در موقعهای لزوم مقاومت خود را میبازد، مقاومت نمیکند و از آن چه نمیباید بهراسد و به عکس از آنچه میباید بهراسد نمیهراسد، از ضعیفکشی و عاجزآزاری نمیهراسد، در برابر ظالم عاجز است و در برابر عاجز ظالم.
ظالم بدخواه هر چه عاجز مسکین
عاجز و مسکین هر چه ظالم بدخواه
به هر حال تا به وسیلۀ حرکات و ورزش، بدن و عضلات تقویت نشود و به وسیلۀ مانورها و قلعهگیریهای شورافزا اراده قوّتی نیابد که به مقاومت و چیرگی عادت بکند، در نفس غیرت کافی وافی برقرار نخواهد شد، محیط عرب آن روز چون جنگخیز بود، ضامن امر بدن و امر اراده تا حدی بود و اما نسبت به تشخیص آرای خاندان وحی و نبوت، راز آن را به همه آموخته بودند که ملکوت فردوس بودند و مسلم علیه السلام در آن میان معاون این ملوک و مساعد حکام مدینۀ فاضله بود، پیشرو جوانان بهشتی بود، در شجاعت اصیل تقویت بازو مساعدتی به تشدید غیرت دارد و با غیرت هر دو، تشبث به آرای سدید متین دارند و آن آرای راجع به آن؛ چه باید هراسید و آن چه نباید پای پایداری و پایه شجاعتند همه تشبّث به آن دارند که از دولت حقایق پاسبانی کنند؛ مجموع این سه پاسبان یقین و ایمان و خدمتگزار ویند، برای تکوین آرای سدید متین شرایع معلّمند که در مغز نفرات آرای صحیحۀ سدیدهای راجع به آن چه باید هراسید و آنچه نباید، استوار و پابرجا کنند؛ از قبیل آن که:
1 - در راه آیین و فضیلت نباید از کشته شدن ترسید.
2 - برای نیل به شرف نباید از رنج سفر هراسید.
3 - از قبرستان نباید اندیشناک بود؛ از مرده نباید بیم داشت.
4 - به عکس باید از تساهل و کار امروز به فردا ترسید.
5 - باید از آسایش و تنعم ترسید.
6 - باید از نکبت کردار بد ترسید.
این آراء اگر بخواهند در مقابل پیشآمدهای گوناگون حوادث و سنگهایی که جلوی پا پیش میآید، سالم و بیانقطاع بمانند؛ مقاومتی لازم دارند که آن آرای سدید را یکنواخت محفوظ نگه دارد، از نهراسیدنیها نهراسد، هر چند پا به سنگ بیاید؛ از هراسیدنیها خودداری کند اگر چه نفعش تهدید میشود و مقصود از آن که این آراء را لاینقطع سالم نگه دارد آن است که: در برابر «لذّت و درد» و در مقابل «رغبت و نفرت» خداوندی رأی را یکنواخت بدارد که هرگز نیفتد و یکسان بماند.
هیاهوی دشمن اگر چه شهری باشد، تیرگی اوضاع، اگر چه اوضاع کوفه باشد آن آراء را از او نگیرد، پای آنها ایستادگی کند، تا بلکه آنها را همراه خود به جهان دیگر ببرد، اراده و رأی اگر چه بسان لباس نیست که توان دیگری از تن انسان درآورد جامۀ روان است که نهان است؛ ولی این جامۀ نهان نیز که رخ نهفته در روان است گاهی گرفته خواهد شد، هول و هراس آن را میگیرد، قدرت در مقاومت لازم است، مقاومت هم نیاز به نیرویی دارد، آن نیروی پایداری همان شجاعت است، باید در نگه داری این آراء سخت باشد و محکم به آن تشبّث داشته باشد تا در نشیب و فراز آنها را حکومت دهد و در ذلت و عزت یکنواخت ندا به آن دردهد، وجود این نیرو مشکل و کار آن بسیار اهمیت دارد.
برای فهمیدن اهمیت این قوه باید محلّلات مزیل روحیه یا عائق اراده را در نظر گرفت؛ تا مقدار ارزش این گونه اراده و صعوبت امر آن را دانست وگرنه فهمیدن قیمت شجاعت مشکل است.
از جمله عوامل سخت برای تحلیل روحیه و متوقف کردن اراده لذت است در حل رنگ آمیزی روحیه و عائق شدن اراده بسی قوی است و از فعالیت «قلیا و پطاس» در حل رنگها و تعویق ارادهها شدیدتر است. و از جمله «خوف و ترس» است و از جمله «طمع و رغبت» است.
افلاطون درباره رغبت میگوید: فعالترین محلّلات است، ولی به نظرم «خوف و ترس» فعّالترین عوائق است، برای جلوگیری اراده و رغبت؛ فعالترین محلّلات است در حل روحیه، خصوص هرگاه «خوف فناء» باشد.
اگر سنگی جلوی پای بیاید یا سنگباران بر سر انسان ببارد، هرگاه خوف مسلط بر اعصاب نباشد میتواند کار پیش برود؛ زیرا نشاط فکری و نشاط پیشرفت کار و نشاط فتح، تحمل سنگباران شدن بدن را میدهد، اما هر گاه هجوم خوف شد، خصوص خوف «فنا»؛ اینجا تا حدّی به طور غریزی نیروی مقاومت را از پا میگیرد، سپس اگر بعد از توقف و وقفهای که لازم و ملزوم طبیعت است، برای فرار از آن تشبث به هر روا و ناروا نمیکند، اقدام ناروا را به خود روا نمیدارد و چیره بر غریزه شده، دنبال وظیفه میرود، آن آدم فوق آدم ابوالبشر علیه السلام است: حکومت بر غریزه میکند و اگر فقط همین باشد و اگر حکومت بر غریزه را به نفس خود دارد نه به تقویت والاتر از خود آن، از حکام مدینۀ فاضله و از زمرۀ ملوک فردوس است، این دو طبقه رو به دخول بهشتند و اگر در خوف فنا، دست به ناروا میآزد، در حدود آدم ابوالبشر علیه السلام است، هرگاه فرار از فنا، برای رغبت به ملک بیزوال باشد و اگر برای شاهی مختصر دنیا باشد در حدود قهرمانان ملوک است و اگر برای امور معمولی باشد، همان مردمان
معمولی است.
خوف فنا فرار عجیبی میآورد.
سنگی جلوی پا، بزرگتر از خوف نیست و پرتگاهی از خوف فنا، مهیبتر نه و هولناکتر نیست.
سپاه ناپلئون در گرفتاری به بیابان روسیه وامانده شدند و سر را از دست دادند، کتاب «در غرب هم خبری نیست» گوید: ما جوانان قبل از رفتن در جبهۀ جنگ پا به زمین میکوبیدیم و سرود استقامت را چنین میخواندیم، ما جوانان آهنین پشتیم!!! ولی همین که در جبهۀ جنگ خوف ما را گرفت؛ دیدیم آهنین پشت نیستیم.
یک عده از حجاج ایرانی از مشاهدۀ بیابان پشت کویت و تپّههای رمل چنان خود را باختند که حس و حرکت از بدنشان رفته بود، با آن که آب به قدر کفایت همراه بود و لوازم حرکت هم همه در اختیار.
مسلم علیه السلام همین راه مشکل را میرود که حاجیها میروند و جان میدهند، با آن که اصولاً آمد و رفت حاجیها در این راه فرق بزرگی با آمد و رفت مسلم علیه السلام دارد که برای مأموریت بزرگی میرفت، برای حمله به جبهۀ مقتدران میرفت. کشور وسیع آن روز خوردۀ بنیامیه و مستسبع جبّاران آدمخوار بود، مسلم علیه السلام برای استنقاض مسلمین از گلوگاه این پلنگ درنده و اژدهای دمان میرفت، باید تا گلوی اژدها برود، حمله به جبّارهای بنیامیه تجدید همان حملۀ اسلام به جبهۀ قریش متکبر و نظیر حملۀ سپاه موسی بن عمران علیه السلام بعد از طی کوههای سینا به ارض فلسطین بود.
فرمان امام علیه السلام در کوه «آره» به مسلم علیه السلام رسید که پیش برو، مسلم علیه السلام با قدرت اخلاقی یک تن افسر مقتدر با بی سپاهی جز چند تن یاران پیشرو، خود قدم اقدام را پیش گذاشت و رو به جبهۀ سیاه روانه شد.
ولی سپاه بنیاسرائیل از کوه سینا، وحی آسمانی را به وسیلۀ موسی علیه السلام گرفتند که باید برای دخول ارض فلسطین حمله کنید و دولت جبّارها را درهم بشکنید تا راه عبور برای فلسطین باز کنید. بنی اسرائیل عقب کشیده پس زدند با آن که عدّۀ سپاه آنها ششصد هزار نفر بودند؛ گفتند:
ای موسی علیه السلام! در آن سرزمین قوم جباری متمرکزند تا مادامی که آن جبّارها در آن چه هستند، ما اقدام به دخول در آن دیار نخواهیم کرد.
موسی علیه السلام باز فرمود: اگر اقدام برای دخول بکنید شما فاتح خواهید شد.
گفتند: ای موسی علیه السلام! هرگز ما اقدام نمیکنیم تا مادامی که آن جبّارها در آنجا هستند، برو تو و پروردگارت کارزار کنید؛ ما اینجا نشسته خواهیم بود.
این نکبت و ادبار را از مرعوبیت بار آوردند وگرنه عدد آنها را توریه میگوید و مقال آنها را قرآن مجید.
«توریه» یک سِفر آن سِفر اعداد است، در سرشماری این جمعیت ریز میدهد که عدد آنها ششصد هزار نفر بودند از مردانی که سواری آموخته بودند غیر از بانوان و کودکان خود، رعب جبّارها از دور سایه در خیال آنان انداخته بودند - یا - قوت رُعب چنان است که توانسته جلوی ششصد هزار اراده را بگیرد و آیا سایۀ رعب جبّارها امتدادش از امتداد اشعۀ انواری که بر فراز جبال سینا میتابید بیشتر است، یا قوّهاش از نیروی وحی سینا بیشتر بود؟ یا مسلم علیه السلام یک تنه از
ششصد هزار نفر سوار بزرگتر و رشیدتر بود؟!!
مسلم علیه السلام تنها آن یک تنه مردی است که نیروی ارادهاش از ششصد هزار سوار بیشتر است؟! یا نامۀ امام علیه السلام که به کوه «آره» رسید، از وحی کوه سینا قویتر بود؟ این وحی از مکه رسیده بود، وحی مکه از وحی سینا قویتر و روشنتر است.
به هر حال: این قدر تفاوت در بین افراد بشر عجیب است؟!! یک نفر از (ششصد هزار) نفر قویتر باشد؟! اینها هست و نیست. آری، ممکن است ارادۀ یک نفر رشیدتر از ششصد هزار نفر باشد، حساب معادلۀ نفوس از جنبۀ عدد نیست یک نفس با اعداد نفوس دیگر از قبیل قماشهای دیگر نیست که با تساوی عدد تساوی قوا باشد، ممکن است قدرت مبدأ این قدر تفاوت بدهد که یک تن را قدرت ارادۀ مساوی با ششصد هزار نفر، بلکه بیشتر بدهد؛ ولی آن مبدأچیست؟ آن مبدأ تربیت است؟(تِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَیَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِی إِسْرائِیلَ)1
این ششصد هزار نفر یا بیشتر یوق ذُلّ استعباد در مصر، اراده را از آنها ربوده، آنها به ذلیلی بار آورده بود و رعب داده بود، اینک که از چنگال و دهان اژدر به در آمده، با آن که از دریا گذشته و به کوه سینا تکیه کردهاند، و شرارۀ وحی «توریه» پیاپی آنها را جرأت میدهد و با سرود «انتم شعب الله» آنها را دل میدهد، باز همین که فرمان پیشروی رسید که با جبّارها و کشور جبّارهای عمالقه داخل مبارزه شوید، از اثر آن مرعوبیت سابق و آن زندگانی ارادهکش،
رعب آنها را تهدید کرده، خود به خود عقب نشینی کردند، از این بیارادگی، نکبت دیگری تولید شد؛ همین که به موسی گفتند: تو و خدا بروید کارزار کنید ما اینجا نشسته خواهیم بود. فرمان خدای عزّ و جل رسید:
آن سرزمین بر اینها حرام شد، دیگر روی آنجا نخواهند دید، باید چهل سال سرگردان بمانند تا بمیرند و در صحرا دفن شوند و نسل دیگری از آنها پدید آید که دلیر باشند، صحراگرد بار آمده باشند، در این چهل سال سرگردانی از نکبات صحرا و امراض و تلفات آن، همه تبدیل شده بودند، همین که قبض روح موسی علیه السلام نزدیک شد در پایان چهل سال دو مرتبه سرشماری به عمل آمد، روشن شد از نسل پیش جز دو تن باقی نمانده، آن دو تن از رجالی بودند که برازندگی از خود نشان داده بودند «یوشع بن نون و کالیب بن یوحنّا» همان روز اول ابراز دلیری کردند.
گفتند: دلیر باشید از این در که خدا فرمود: درآیید وقتی که شما اقدام کردید محققاً غالب خواهید بود، بر خدا توکل کنید اگر به او ایمان آوردهاید. قوم مع الوصف گفتند: ای موسی! هرگز مادامی که آنها در آنجا باشند ابداً ما نخواهیم اقدام کرد، پس تو برو به اتفاق پروردگارت با آنها قتال کنید، ما اینجا خواهیم نشست، موسی علیه السلام گفت: خدایا من جز خود و برادرم را اختیار ندارم، از این قوم بیاراده بیزارم، بین ما و آنان جدایی بینداز.
خدای سبحان فرمود: چون چنین ابراز بیارادگی کردند، آن شهر و دیار را بر این مردم حرام کردم، چهل سال بایستی در بیابان سرگردان باشند، تو بر این قوم
تأسف مخور.(1)
شاید شما تصور کنید دشمنی که برابر بنیاسرائیل بودهاند باشد که مهیبتر از مقتدران بنیامیه بودند که مسلم علیه السلام متوجه آنها بود، نه چنین است؛ همین مقتدران اموی که شام را احتلال(2)کرده بودند، به قدری مهیب و خطرناک بودند که از جانب امیرالمؤمنین علیه السلام پس از بیعت به خلافت کسانی کاندیدا شدند تا به شام بروند برای حکومت، از رعب معاویه قدم به راه نگذاشتند.
امیرالمؤمنین علیه السلام ابن عباس را مکلف کرد که باید به شام بروی به جای معاویه، ابن عباس عذر خواست و گفت: همۀ شام امروز خدم معاویه شده است. سپس کس دیگر را مأموریت داد، همین که به سرحد شامات رسید او را از راه برگرداندند، مگر جگرگوشۀ امیرالمؤمنین علیه السلام محمد بن ابوبکر را کباب نکردند.
مگر امیرالمؤمنین علیه السلام با لشگر خود بعد از خاتمۀ امر خوارج همین زمزمۀ حملۀ به شام را برای تخلیۀ جبّارها نفرمود. با وجود قدرت امیرالمؤمنین علیه السلام، سطوت جبّاران شام محل ملاحظه بود. هر چه امیر علیه السلام فرمود: لشگرش گاهی از سرما نالیدند و گاهی از گرما، آیا همین عوائق طبیعت سرمای فصل لشگر بیست هزار نفری امیرالمؤمنین علیه السلام را متوقف کرد با رعب؟
ما دربارۀ مسلم علیه السلام نمیگوییم یک تن او کارگزارتر از بیست هزار نفر سپاه
علی علیه السلام بود و نمیگوییم یک نفر او از ششصد هزار بنی اسرائیل بیشتر کار انجام میداد؛ میگوییم: دلیرتر بود، برای مبارزه با دشمن هزار چندان بیش از خود قدم اقدام داشت، در دهان اژدهای مرگ میرفت و اگر سرباز، چنین اقتدار اخلاقی نداشته باشد، چه ششصد هزار نفر چه بیست هزار نفرش متوقف در آستان خطر است، ششصد هزار خشت را نمیتوان به این آسانی عقب زد که رعب بنیاسرائیل را عقب زد؛ ولی از اراده و ضد آن این هنرها میآید، ششصد هزار که تکیه به کوه سینا داشته باشند، نتوانستند نسبت به جبّارها اراده اقدام و پیشروی داشته باشند.
ولی یک تن که تکیه به کوههای حجاز یعنی تربیتهای اسلام داشته، وحی القاءات اسلام او را فرمان اقدام و پیشروی بدهد، قدم به راه میگذارد.
مسلم علیه السلام فرمان امام علیه السلام را در کوه حجاز «آره» گرفت و روانه شد، ولی آن ششصد هزار از کوه سینا گرفتند و روانه نشدند. در صورتی که جبّارهای امروز شام، شکوه و هیبتشان بالاتر از جبّارهای شام در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ زیرا کوفه را نیز احتلال کردهاند و بر شوکت خود بیست سال افزودهاند. سرّ این پردلی چه بود؟!! مسلم علیه السلام همین که جواب نامۀ امام علیه السلام را خواند، خود گفت: من این بیم را نه از هراس بر جان خویشتن داشتم.
به این نیمه دل از کس مو نترسم دو عالم دل تو داری از که ترسی(1)
تربیت اسلام و قرآن عظیم نقطۀ مبهم مرگ را در آخر خط ممتدّ عمر بشر
1) (1) باباطاهر عریان.
مستوحش قرار نداده است که آدم از آن بگریزد.
ترسیدن مردم ز مرگ دردی است
کان را به جز علم دین دوا نیست(1)
دین کلمۀ «فنا» را از روی مرگ برداشت و ثابت کرد که مرگ فنا نیست، همین عقیدۀ هنرمند به یک نفر بیشتر از ششصد هزار برابر قوۀ فرد نیرو و دل میدهد، قرآن هویدا کرد که در فرار از مرگ و جهاد هم بقا نیست. این نقطه لغزشگاه آدم علیه السلام است و آزمایش بزرگ فلاسفه است.
فیلسوف «خیام» از بیم آن به نالۀ خود جهان را پرآواز کرد، ولی مسلم علیه السلام از صریح سخن و ظهور علمش از آدم ابوالبشر علیه السلام و از هر فیلسوفی مثل عمر خیام فکرش بالاتر و والاتر بود و معمائی که بین مسلم و امام علیه السلام گفتگو از آن شد و به وسیلۀ رد و بدل شدن نامه تکلیف آن معلوم شد، فوت مقصد با ترس فنا بود که آدم علیه السلام گرفتار آن شد، نه تشبث به ترک جهاد تنها برای «بقاء» بود که سرّ درخت ابوالبشر علیه السلام است و نقطۀ هبوط و دور هبوط است و اگر هم همان بود به وقفۀ مختصری خاتمه یافت و بعد از وصول فرمان امام علیه السلام گذشت، از درخت نخورد و دستی هم به طرف آن دراز نکرد.
و جای سؤال نیست که مسلم علیه السلام تحمّل سختی تشنگی را میکند و مقاومت با بیابانهای سنگلاخ میدارد، اما همین که لب این پرتگاه رسید، ایستاد به قوۀ امام علیه السلام گذر کرد؛ زیرا همه بلند نظران از لذّات بلکه از ضروریات حیات
1) (1) ناصرخسرو قبادیانی.
گذشت میکنند، دیدهاید مشتاقان علم از لذایذ حیاتی به آسانی میگذرند و مقاومت با شداید مینمایند، آن چه بر خوشگذرانیها سخت و ناهموار و سنگلاخ میآید پیش آنها نرم و رام و هموار است، تشنگی صحرا و دربدری هامون را تا پای مرگ باکی ندارند، ولی خوف «فنا» پرتگاهی است که همه کس آنجا میلرزد حتی آدم ابوالبشر علیه السلام که بلند همّتتر از هر فیلسوفی و هر عالمی بود، موقع هبوط افراد برجسته فرقی با موقع هبوط ابوالبشر علیه السلام دارد و موقع هبوط افراد معمولی هزار قدم زودتر از این است، آدم ابوالبشر علیه السلام تمام آن چه نوابغ دارند و آن چه فلاسفه میفهمند با صد برابر بیشتر از آن را داشت، ملائک و قوا خیل آستان او بودند، فرشتهها او را صدا میزدند و در میان گرفته بودند، عرفان حق و وظیفه که جنبۀ «جنب الله» است؛ در او قوی بود، ادراک او بلندپایهتر از نوابغ بود و خصال بهشتی را از آغاز با سپاه ملک دوشادوش میداشت، ولی ادامۀ اینها تا لب این گودال و گذشت از این پرتگاه مشکل است. روحیۀ ضبط نفس و تملک و خویشتنداری و حکومت بر نفس حتی تا موقع هجوم خوف فنا، کار «مسلم علیه السلام» نه آدم علیه السلام است، آن هم با پیوند با اراده والای سالار جوانان بهشتی علیه السلام.
این گونه استقامت و تملک نفس از علم به وظیفه هم تنها به دست نمیآید، بلکه استحکام تربیت مستمر میخواهد، نیاز به تجربهها و مقاومتهای تلخ عمرانه دارد، برخورد حوادث را نیازمند است آدم ابوالبشر علیه السلام اینها را ناقص داشت.
مواهب طبیعی خداداد ضامن ادامۀ آنها نیست، در ادامه دادن برخورد به
حوادث پیش میآمد که تملک فوق العاده لازم دارد که آن هم به وسیلۀ ضبط نفس و خودداری از «درخت» تحصیل شود، اگر ضبط روحیه و خویشتنداری و روحیۀ ضبط تا آخر همراه آدم نباشد، همۀ این بضاعتها از دست میرود و افسوس که هر کدام از پدر و ما پسران بر سر مفصلی از مفصلها، خود را میبازد، همان جا که باست(1)هبوط میکند و همه چیز او میرود، نهایت آن که: پدر یعنی ابوالبشر علیه السلام بیشتر مراحل را نیکو میپیماید و بیلغزش پیش میرود و تا آخرین مرحلۀ امتحان که امتحان «فنا و بقا» است، خودداری دارد، تنها همین جا میلغزد، ولی پسران او زودتر هم خود را میبازند؛ حتی از هر سنگلاخ راه خود را میبازند و از واهمه هر ترقی و تصور هر رفعت مقام خود را میبازند، از برخورد به لذات خود را میبازند. آدم ابوالبشر علیه السلام چون از جهت بلندی فکرو ذکاء روی چهارپایۀ بلندی بود، وظایف را میدید و حق و واجب را میشناخت و در مراحل اولیه خود را نمیباخت، خطر دور جوانی و غرور وقت بلوغ، او را بیچاره نکرد که تا در برابر حبّ «ذات و لذّات» به نسیان «حق و واجب» بکشاند و وظیفه را کم کند، عقلش کم نبود، از این مرحلۀ خطرناک و چندین مرحلۀ خطرناک دیگر نیکو گذشت و روحیۀ ضبط را با خود نگه داشت؛ ولی همین که به مرحلۀ بزرگ «فنا و بقا» رسید و خطر شدید هراس از «فنا» به او حملهور شد این جا خود را باخت، شیطان میدانست که ابوالبشر علیه السلام به واسطۀ بلندی فکر و بلندی همّت، در امور دیگر نقطۀ ضعفی ندارد؛ گذاشت تا از آن مراحل نیکو
1) (1) باست: در اساطیر مصری به منزلۀ خدایی میباشد.
گذشت، اما در این مرحلۀ بزرگ مواظب او بود.
فقط در امر «فنا و بقا» نقطۀ ضعفی از او سراغ داشت (این نقطه ضعف در همه هست) و کرد آن کاری که باید بکند، یا نباید بکند. همه کس در این مرحله که مرحلۀ تهدید «فنا» و امید بقا باشد؛ مگر استثنای حکومت بر نفس را از دست میدهد. نهایت آن که ابنای آدم علیه السلام قبل از این مرحله هم خودباختگیهایی از خود بروز میدهند. جوانهای معمولی از همان مرحله اولی که حس به استقلال خود از پدر و مادر میکنند خود را از دست میدهند، جوانهای معمولی در برابر هر آرزو و هر شهوت خودباختگی نشان میدهند، حق معرفت و عرفان حق را فراموش میکنند، وظیفه (جنبۀ جنب الله) را فرو مینهند و نیم جو مستند.
حتی از بس در این وادیها مستغرقاند، فکر آنها حتی توجهی «به فنا و بقا» هم ندارد؛ ابوالبشر علیه السلام چون رشیدتر بود از این مراحل گذشته و در امر فنا و بقا ماند؛ همان جا که نهایت پرش متفکران است، آن چه فلاسفه در آخر به فکر آن گرفتارند ابوالبشر علیه السلام از اول به فکر آن بود.
خیام را در دیوان او بنگرید: از این بابت چقدر مشوش است، در فکر است فکر «فنا» او را آزار میدهد.
عمر خیام بزرگتر از این بود که مقام وزارتی یا نمایندگی پارلمانی مجلسی یا صدارتی، او را از خود بیخود کند، تا قیافه و قافیه را ببازد؛ فقط امر خطیر بزرگ «موت و حیات - فنا و بقا» او را به خود متوجه میکرد؛ این جا که خیال مسئله فنا میآمد خود را میباخت. من به نظرم او بزرگترین مفکر است، او را امور عرضی از امور جوهری شاغل نمیگردید و آدم ابوالبشر علیه السلام صد پلّه از او و
از هر فیلسوفی بزرگتر بود که همان مسئلهای را که فلاسفه با عمری فکر در آخر به آن متوجه میشوند؛ او همان از اول بدان متوجه بود یعنی امر «موت و حیات».
من نمیدانم ابوالبشر علیه السلام کی این وسوسۀ «بقا و فنا» گریبانگیر او شد؛ از کجا به فکر «فنا» افتاد؛ چه چیز او را به فنا آگاه کرد، اما همین قدر میدانم که آن چه فلاسفه در آخر میفهمند او از اول فهمید، فهمید که امر «فنا» خطیر است، خیال فنا او را ناراحت میداشت تا کارش به وسوسه کشید، شیطان هم نقطۀ ضعفی از او به دست آورد. کار شیطان این است که خیال و واهمه را صدچندان بزرگتر نمایش دهد.
در این تعبیر جسارتی به مقام ابوالبشر علیه السلام نکردهایم که گفتیم:
وسوسه او را گریبانگیر شده، کارش در امر موت و حیات و فکر فنا و بقا به وسواس کشیده بود، قرآن مجید میگوید:(فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطانُ) ،(1)امیرالمؤمنین پسر والاگهر، امام اول علیه السلام دربارۀ ابوالبشر علیه السلام میفرماید:
«فباع الیقین بشکّه و العزیمة بوهنه.»(2)
ترجمه: آدم یقین را فروخت به شک خود؛ و عزیمت را به وهن خود.
یعنی آدم علیه السلام باید یقین به مرگ داشته باشد و یقین او را، شک متزلزل نکند؛ مرگ علاجی ندارد فقط پس و پیشی دارد، پس بایدش که:
روی این پایۀ فکر علاج «امر نشدنی» نباشد، بلکه در روی این زمینه به فکر وظیفه بیفتد، نیروی عزیمت عنصر شجاعت است و به منزلۀ وزیر جنگ و سپهدار و سپهسالار قوای درونی است، این عزیمت هر گاه با تسلط مخاوف کار را رها نکرد انسان مالک دارایی خود هست وگرنه، نه.
آدم ابوالبشر علیه السلام در یکی از دو امر گرفتار آفت شد، ولی مسلم علیه السلام به نظر من بزرگتر از آدم علیه السلام شد با آن که آدم علیه السلام بزرگتر از هر نابغهای است.
دو عنصر روحی مورد حمله است، یکی عنصر یقین انسان و دیگری عنصر شجاعت انسان.
تنها مردان یقین و عزیمت و ملوک فردوس توانستهاند از برابر این حمله سرخرو برآیند، پایداری و عزیمت در پای عرفان حق وظیفه بکنند؛ زیرا که مرگ علاجی ندارد، تا بخواهد به واسطه ملاحظه آن از پایداری پای وظیفه، سستی کنند. عزیمت از همم والا است، اگر مرگ را کس یقین بداند؛ چرا از عزیمت و همت سست بیاید وظیفه را باید بگیرد چه مرگ او را زود بگیرد و چه دیر.
وَ انْ تَکن الابْدانُ للمَوتَ انشِئَتْ فَقَتلُ امرئٍ بالسّیفِ فیالله افْضَلُ
فَاِن تَکُنْ الدنیا تُعدّ نفیسةً فدار ثوابِ الله اعْلَی و أنْبَلُ(1)
به هر حال فکر آدم هر چه میبود، میباید برای حفظ فضایل مالک خویشتنداری باشد که به مرگ تن، مرگ فضایل برای او رخ ندهد؛ زیرا مرگ
1) (1) کشف الغمة: 28/2؛ بحار الأنوار: 374/44، باب 37.
آدم مسلم است نخورد ندارد برای ثروت فضایل باید با عزیمت باشد که ما برای فضایل هستیم برای فضایل آمدهایم - رو به آن مرغزاریم....
سبزۀ خط تو دیدیم وز بستان بهشت
به طلبکاری این مهر گیاه آمدهایم(1)
باید بهر درخت امتحان شود، خویشتن را نیازد اگر فکری هم برای خلود میکند با نظم نوامیس وجود باشد. نوامیس وجود بقا، کسی را ضامن است که «ذات و لذات» را برابر «حق» در موقع لزوم فراموش کند، فداکار باشد نه با خود باشد و خودباختگی نشان داده، وظیفه را فراموش نماید، در مقابل حمله بیم فنا یا حمله لذت و مقام انضباط و سیادت بر نفس که از عموم میرود و به تبع آن سایر فضایل آدمی و هستیهای نفسانی، همه از دست میرود از او نرود و اگر سیادت بر نفس را از دست نداد، میتواند حساب ارزش مابعد از مرگ و ماقبل مرگ را به مقایسه بگذارد و با رجحان یکی را بر دیگری ترجیح دهد، پس سیادت بر نفس به منزلۀ نگین اقتدار و قفل و کلید و فصّ(2)جامع همه بضاعتهای آدم است و ضامن ادامۀ راه پرخار بهشت است، پادشاه درون خود بودن کلمۀ کوچکی نیست، مقاومت با عوامل مهاجم وحشتانگیز یا لذتخیز یا اشتباهانگیز است، سالار جوانان بهشتی علیه السلام سجلّ جوانان بهشتی را چنین نگاشت. که:
«فلعمری ما الامام الا الحاکم بالکتاب القائم بالقسط، الدائن بدین الحق،
الحابس نفسه علی ذلک لله.»(1)
امضای نامۀ مسلم علیه السلام به این چند جمله شده بود.
مسلم علیه السلام مورد ثقه بود، ثقه از هر جهت بود، نه تنها در نقل سخن بلکه در برابر هجمات خوف و روز مبادا یا سنگلاخ راه یا گرد و غبار جادّه یا گرد باد بادهای طوفانی عجّه که او را بلرزاند.
مسلم علیه السلام مشکلاتش منحصر به یکی دو تا نبود، از گرمای جانگداز بین راه و عطش کشندهاش نالان نبود، با آن که این گونه سنگلاخ بین راه خیلی از راهروان، بلکه خیلی از پهلوانان را از راه بازمیدارد ولیکن موحشترین چیزها برای راهرو، تاریکی ناحیۀ مقصد است که اینجا به درجۀ اشدّ تاریک بود، به طوری که حیات او در خطر بود، مگر روبرو شدن با کوفه کار آسانی بود، با خاطرههای تلخ ناگوار تاریخ قتل «حُجر بن عدی و همراهانش» به تهمت انقلاب و شورش، کمتر از منظرۀ رعبآور پلنگ خشمگین نیست که برابر انسان دندان به هم میفشرد، قتل رشید هجری با بریدن دستها و پاهای او که میان گلیم گذارده، از قصر دارالاماره بیرون میآورند تا به مردم نشان دهند و در دم قصر زبان او را نیز بریدند؛ در جلو دیدگان است.
حکومتی که قائم بر ارعاب (فرس ماژور است) و محاکمهاش محاکمۀ حکومت نظامی عرفی یا صحرایی است؛ خصوص نسبت به خصوم خود که طرفداران علی علیه السلام و آل علی علیه السلام باشند در پیش رو است.
1) (1) الإرشاد، شیخ مفید: 39/2؛ بحار الأنوار: 334/44، باب 37.
این شهر عبوس جبهۀ مقصد را تاریک نشان میداد و شیعیان علی علیه السلام هم از ضعف خود تکیهگاه میخواستند و نسبت به دشمن و طبقۀ عالیه، طبقۀ مقهور بودند.
به محض فرمان امام علیه السلام مسلم علیه السلام از دامن کوه «آره» پیچ و خم آن و قریۀ «مضیق» رو به کوفه مجدداًحرکت کرد تا به منزلی رسیدند، آن آب از آن قبیلۀ «طی» بود، لابد محاذی جبال «طی» بودهاند. بر سر آب فرود آمدند، با آب رفع خستگی میشود، خستگیها را رفع نموده کوچ کرد، منظرهای پیش آمد که به فال نیک گرفت، مردی را دید شکاری را تیر میانداخت، همین که مشرف بر او شدند دیدند آهویی است افکنده. مسلم علیه السلام گفت:
ما دشمن خود را انشاءالله خواهیم کشت. گویی امور روی خوش نشان میدهد، آب و طراوت آب و شکار آهو همه نوید میدهند که در سر آب «طی» مشکلات دیگر طی شده، بعد از این به کوفه خواهیم رسید.
از این منزل نیز راه طی کرده، پنجم شوال به کوفه آمد. راهی آمده که هر چه بخواهی دراز و گرد و غبارش زیاد، خط جادّهاش کور، راهرو جز خط افق، کبد آسمان، ریگ بیابان خبری از جهان نمیگیرد، اکنون بیست روز است در زی سفر هستند. نیمۀ رمضان از مکه به قول مسعودی بیرون آمدهاند؛ اینک پنجم شوال
است به کوفه میرسند. شهریها به سه روز فاصله تنظیف میکنند، گرد و غبار و عرق را از خود دور مینمایند، آیا این مسافر بزرگوار فرصت رفع خستگی و تغییر لباس داشته است؟ نه ولی باکی نیست، بوی عطر عرق بر تن مردان نیک در لباس کار، یک نوع عطر زیبا است.
عقبات را گذراند، استقامت کرده، مبدأ نهضت است، راه کوفه است، آن جا هر چه بخواهند پر از جمعیت است. شهری است، عاصمۀ شهرها است، منازلی که طی کردهاند از چه قرار است؟!!
یعقوبی در کتاب بلدان در ذکر منازل از کوفه به مدینه و به مکه گوید: کسی که بخواهد از کوفه به حجاز برود، به سمت قبله بیرون میرود به منازل معمور و آبشخورهای آبادان میگذرد، در آنها قصرهایی از خلفای بنی هاشم «عباسیها» است.
نخست منزل قادسیه، سپس مغیثه، سپس قرعاء، سپس واقصه، سپس عقبه، سپس قاع، سپس زباله، سپس شقوق، سپس بطان. این چهار منزل دیار بنی اسد است، سپس ثعلبیه و آن شهری است دارای برج و بار؛ و وزرود و اجفر این دو منازل قبیلۀ طی است، سپس شهر «فید» و آن مدینهای است که عمّال طریق مکه در آن فرود میآیند و اهل آن از قبیلۀ طی است. و این شهر در دامن سفح جبل آنهاست که کوهی است معروف به نام «سلمی و اجاء» سپس توز - و آن نیز از منازل قبیله طی است - سپس سمیراء، سپس حاجز و اهل آن دو منزل از قیس و اکثرشان بنی عبس است، سپس نقره، و معدن نقره اهل این دو منزل مخلوط از قیس و دیگران است، از آن جا هر کس قصد مدینه رسول الله صلی الله علیه و آله را دارد به بطن نخله
عنان میکشد و هر کس قصد مکه دارد در منزل پس از آن «مغیث ماوان» است که دیار بنی «محارب» است. سپس «ربذه» و بعد از آن «سلیله» و بعد از آن «عمق» و سپس «معدن بنی سلیم» و سپس «اُفیعیه» سپس «مسلح» سپس «غمره» است و از آن جا عمل حج شروع میشود، سپس «ذات عرق» و سپس «بستان بن عامر» و سپس مکه است.
اصطخری در مسالک و ممالک گوید: از کوفه تا مدینه قریب بیست مرحله است، مرحله مسافتی است که مسافر یک روز قطع میکند و تقدیر به هشت فرسخ شده است و از مدینه تا مکه در حدود ده مرحله است و طریق کوفه تا مکه مستقیماً به قدر سه مرحله کوتاهتر از این است؛ همین که به معدن نقره میرسد از مدینه عدول میکند تا بر معدن بنی سلیم سر در میآورد تا به ذات عرق میرسد، سپس به مکه منتهی میشود، بدین قرار مسلم علیه السلام مسافت سی روزه را بیست روزه آمدهاند؛ بلکه با ملاحظۀ پیچ و خم «آره و مضیق» بطن خبت - بیشتر از سی روز را - تحدید مسافت بین کوفه تا مکه بدین قرار است: «ابن رسته» در کتاب «اعلاق نفیسه» طرقی را که مسافران از کوفه تا مکه پیمودهاند ذکر کرده، گوید:
از کوفه تا قادسیه: 15 میل؛ و از قادسیه تا عُذَیب: 6 میل.
عُذیب دو تا است - عذیب قادسیه و عذیب هجانات. - عذیب قادسیه ساخلوی فرس برای طریق بادیه بوده، بین عذیب و قادسیه از دو جانب جاده دو دیوار از نخیل (حائط) متصل بوده، گوید: همین که مسافر از آن خارج میشد وارد بیابان میشده.
از قادسیه تا مغیثه: 30 میل است، این جا منزلی است که «برکهای» از آب دارد بر سر 15 میل، در میان منزل «متعشی» است، در آن وادی السباع است.
و از مغیثه تا قرعا: 32 میل و از «قرعاء تا واقصه» 24 میل است این جا منزلی است پرجمعیت، دارای خانهها و قصرها، آب این جا از برکهها و چاهها است و از «واقصه» تا «عقبه» 39 میل و از «عقبه» تا «قاع» 24 میل و از قاع تا زبله 25 میل است، اینجا قریهای است عظیم دارای بازارها و از زبله تا شقوق 12 میل است و از شقوق تا بطان که قبر عبادی است 39 میل و از «بطان» تا «ثعلبیه» 39 میل است، این جا ثلث راه است تا مکه، در این جا مسجدها و نیز مسجد جامع و منبر هست، آب این جا از برکهها است و از ثعلبیه تا خزیمیه 32 میل است. این منزل سابقاً به نام «زرود» نامیده میشده و از «خزیمه» تا «اجفر» 42 میل و از «اجفر» تا «فید» که شهر «قبیلۀ طی» بوده 31 میل است.
اگر قلم شاعرانهای میخواست طی این مراحل را به نگارش آرد، داستانش کمتر از داستانهای مهیب «هفت خوان» مازندران و مشکلات آن نمیشد، فقط دیو سفیدش نبود؛ اما جبهۀ تاریک افق کوفه که مقصد است در نظر کمتر از دیو سیاه نیست.
«لک یا منازل فی القلوب منازل»
مسلم علیه السلام در کوفه ورود کرد، در خانۀ مختار بن ابوعبید فرود آمد، آن خانه در این زمان به نام «مسلم بن مسیب» شهرت دارد. یعنی در زمان هشام کلبی موّرخ.
در «مروج الذهب» گوید:(1)بر مردی که به نام «عوسجه» نامیده میشد به طور متخفی فرود آمد، شاید در منزل هر دو به تعاقب بوده؟!
محدّث قمی معاصر;، گوید: شاید وی پدر مسلم بن عوسجه بوده باشد ولی خود مسلم هم شاید عوسجه نامیده میشده.
طبری گوید: شیعیان رو آورده نزد مسلم علیه السلام آمد و رفت میکردند، همین که دسته به دسته جمعیت شیعه نزد او اجتماع میکردند، نوبه به نوبه نامۀ امام علیه السلام بر آنان قرائت میشد، از شور و شعف شروع به گریه میکردند تا سخنوران آنها
1) (1) مروج الذهب: 61/3.
به سخن ایستادند و مردم را تنبیه کردند که به جای گریه باید به قیام و نهضت پرداخت.
اما نامۀ امام علیه السلام به دست امین او به مسمع شیعیان این بود:
بسم الله الرحمن الرحیم
از حسین بن علی علیه السلام به انجمن مؤمنین و مسلمین اما بعد: هانی و سعید با نامههای شما بر من وارد شدند و این دو تن آخرین سفرای شما بودند که بر من وارد شدهاند. آن چه درج کرده و ذکر نموده بودید فهمیدم، گفتار اکثریت شما این است که: امام و پیشوایی نداریم، رو به ما بیا؛ بلکه تا خدا به وجود تو ما را بر حق و هدا جمع آورد، بنابراین من اکنون برادرم و پسر عمّم و ثقهام، از خاندانم «مسلم بن عقیل علیه السلام» را روانه کردم، اگر او به من نوشت که رأی تودۀ عمدۀ شما و صاحبان خرد و فضل شما بر همان است که نمایندگان شما آمده و در نامههای شما خواندهام، من خود عنقریب خواهم آمد (انشاء الله)؛ چه به حیاتم سوگند امام نیست مگر آن کس که حاکم به کتاب، قائم به قسط، دائن به دین حق، و ضابط نفس باشد بر این امر برای خدا - در نسخۀ دیگر: انضباط نفس کند بر ذات اقدس خدا.
آیا از فوران این سخنان گرم از ناحیۀ امام علیه السلام بعد از بیست سال چه نوری و چه سروری در جمعیت پخش میشد؟ و چه اشعۀ داغی بر دل آتشین غیرتمندان فرو میتابید، از سخن سخنوران شیعه در جواب معلوم میشود، سرآمد سخنوران آن انجمن از جا برخاست. عابس بن ابی شبیب شاکری است؟!
عابس سر سخن را برداشت، برخاست برابر مسلم علیه السلام حمد و ثنای الهی را به
جا آورد و گفت: اما بعد: من خبری از مردم به تو ندارم بدهم و آگاهی از ضمیر آنها ندارم و تو را از جانب آنان مغرور نمیکنم از خود سخن میگویم: به خدا سوگند! از آن چه دل بر آن نهادهام با تو گفتگو میکنم (والله) هر وقت مرا صدا بزنید اجابت میکنم. و با دشمن شما به همراه شما نبرد میکنم. و با شمشیرم از شما دفاع میکنم، تا خدای تعالی را ملاقات کنم و به این کار ارادهای جز آن چه پیش خدا است ندارم.
سخنوران دیگر سخن او را پس از او تعقیب کردند.
حبیب بن مظهّر فقعسی قیام کرد و گفت: خدای تو را رحمت کند، بر سخنوریت - آن چه در نفس و نهاد خود داشتی با گفتار کوتاه و رسایت نیکو ادا کردی، سپس گفت: و من (والله) به خدائی که جز او خدا نیست بر همین سرم که این بزرگوار بر آن سر است.
سپس حنفی مانند آن را ادا کرد: سعید بن عبدالله حنفی - قریب به همین مضامین را گفت:
حجّاج بن علی «مورخ» است، گوید: من به محمد بن بشر «راوی خبر» گفتم: باری، بگو بدانم تو خود در آن انجمن سخنی داشتی؟
گفت: راستش این است که بسیار دوست داشتم خدا یاران را به ظفرمندی عزت بدهد ولیکن خاموش بودم، دوست نمیداشتم کشته گردم و خوش نداشتم که دروغ بگویم.(1)
1) (1) تاری الطبری: 262/4-264.
ارشاد گوید: از آن پس، از آنان هیجدههزار با مسلم بن عقیل علیه السلام بیعت کردند.
به روایت ابی الفداء و ابن الوردی از نفوس کوفه فقط به غیر از اهل بصره بیست هزار تا سی هزار نفس بیعت نمودند.
مسلم علیه السلام بنابراین، به وسیلۀ عابس به حسین علیه السلام نوشته، به او آگهی داد که هیجده هزار نفر با او بیعت کردهاند و قدوم امام علیه السلام را استدعا کرده بود.
این مکاتبه پیش از کشته شدن مسلم علیه السلام به بیست و هفت روز بود، مردم دیگر هم نوشتند: که برای نصرت تو صد هزار شمشیرزن داری، تأخیر روا مدار.
«اِنّ لک هنالک مائة الفِ سیفٍ فلا تتأخّر»(1)
آیا مسلم علیه السلام تصور میفرمود: با هیجده هزار همکار مجدّداً دوران عم گرامیش امیرالمؤمنین علیه السلام را تجدید میکند؟! آیا منظور از صدهزار چیست، البته در صورت غلبۀ عنصری، باقی عراق را با خود میدیدهاند، غافل از آن که کوفه پرپیچ و خم است، هر چند مسلم علیه السلام هم بزرگ است.
همای عقل و معدلت است به همّت ملوکانۀ خود، خود را فراز نفوس میبیند ولی کوفه هم پایتختی است طوفانی، آری، کوفه را ابن الوردی در «خریدة العجائب» گوید: شهری است علوی، علی بن ابی طالب علیه السلام آن شهر را پایتخت کرد، شهری است بس بزرگ و نیکو.
1) (1) الإرشاد، شیخ مفید: 71/2؛ اعیان الشیعه: 589/1.
یعقوبی گوید: کوفه مدینۀ کبرای عراق و مصر اعظم و قُبّة الاسلام و دار هجرت مسلمین است، پیچ و خم شهر و جامعه و تحوّل اطوار آن، معمّایی است؟!(1)
تاریخ الیعقوبی: 242/2.
مسلم علیه السلام از افقی است که مشرق تابش نور نبوت بوده، از آلودگیهای شهری بر کنار و مرتفع است، خط سیر و خُطّة مسیر او همان خُطّهای است که امیرالمؤمنین علیه السلام رفت، مبدأ حرکت وی همان پدر تاجدار است، محل پخش افکار و صدای دعوتش هم همان کوفه است که از عمّ گرامیش بود، مسلم علیه السلام شُقّة روح والای جدّ اکرمش «محمد» صادع اسلام صلی الله علیه و آله است.
پای استقامتی از او دیدید، بیابان پیمایی و قدرت مقاومتش در برابر طبیعت و مخاوف طبیعت پایدار بود، با این پایداری و آن افکار بلند حقپرستانه به کوفه به صدد آن میآید که به دست او دولتی تشکیل و دولتی منقرض شود، مردی بزرگتر برای کاری بزرگتر مأمور است که از کوفه شهر معقّدی(2)سر این کار را بردارد، کوفهای که جمع شهداء کشتۀ حاشیه اوست، مسلم علیه السلام یک تنه در متن آن میرود.
شرط فروسیت «شوالیههای فرانسه» همین بود که شجاع و امین و پیشرو باشند این معانی را از عرب فرا گرفته بودند، برابر شوالیهها فرانسه که جنبۀ تقدیسی داشتهاند شهسواران عرب چنین مردانی داشته که از شجاعت و امانت و پیشروی یک تن تنها، برابر شهری بلکه کشوری میرفتند با نگهداری تقوای اجتماعی قد
علم میکردند که شهری و کشوری بسازند.
مسلم علیه السلام نیکو از پیچ و خم «آره» میگذرد، آیا پیچ و خم کتلة(1)
کتله: تپه بلند، مکان ناهموار.
اجتماع کوفه از کوه بزرگتر و پرپیچ و خمتر نیست، مسلم علیه السلام بزرگ است، کوفه هم بزرگ است، اصولاً اجتماع بزرگی است، نهایت آن که: اجتماع عرب در کوفه پرپیچ و خم بوده، غلبه بر آن شرایطی در زمامدار میخواست و شرایطی در اجتماع و شرایطی در همکاران.به نظر ما شرایط در زمامدار تمام بود، ولی در همکاران و در محیط موجود نبود و اگر هم موجود بود، دشمن هم در برابر قوی و اقوی بود. مطلب دیگر آن که: زمامدار اگر نتواند بر اجتماع غلبۀ نظامی نماید باید بکوشد که از جنبۀ مرامی در کشف مرام، مرام خود را صریح از آب و گل درآورد که محیط بازیگر نتواند او را آلوده نشان بدهد، دوی(2)صدای مبدأ و افکارش بتواند آزادانه در گوشها و قلبها بپیچد و پیشرفت کند چنان که کسی نتواند جلوی آن را بگیرد.
مسلم علیه السلام برای نهضت حسین علیه السلام که نهضت یک عالمی است اولین نقطۀ بروز است، نمایش یک هیکل نهضت بزرگ در یک دیباچهای بهتر از این نمیشود که تاریخ از روی آن بتواند صحنۀ نبرد را روشن نگاه دارد تا دنیا بنگرد که نبرد دو پهلوان برجسته بر سر چه بوده؟
شخصیتی در جبهۀ اصلاح لازم است که دارای امتیازات روحی باشد روح
پیشروی و پیشقدمی داشته. دیگر آن که: روح نهضت در او نهفته باشد، آن به درد نمیخورد که روح انقلاب داشته باشد، باید روح نهضت داشته باشد، نهضت با انقلاب در مبادی و در غایات فرق دارد، غایت الغایات نهضت با غایات انقلاب تفاوت دارد، قصد نهضت اوّلاً و بالذّات اصلاح است، ولی از انقلاب و ثوره به هم ریختن نظم قائم به آن دو هم فرق دارند، قائم به نهضت عموم است و نمایندۀ آن نفراتیاند که مصالح عموم را میخواهند و قائم به انقلاب اشخاص آشوب طلبند.
به روز عملیات قائم باید مدلّل کند که به فکر عموم است یا نه؟ عموم حراست مال و جان و حقوق خویشتن را میخواهند. عملیات مسلم علیه السلام نشان داد که قائم به دعوت نمایندۀ آمال عموم است.
مبدأ نهضت باید به خاصّه ذاتی خود این ابرازات خیرخواهانه را بیرون بدهد.
نوشتهای که در دست مسلم علیه السلام به کوفه ارائه میشود، سندی است از امام علیه السلام که زمامداری خود امام علیه السلام و پیشرو او، مسلم علیه السلام طبق این است که درج فرموده بود:
«فلعمری ما الامام الا الحاکم بالکتاب، القائم بالقسط، الداین بدین الحق، الحابس نفسه علی ذلک لله.»(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 39/2؛ بحار الأنوار: 334/44، باب 37.
یعنی به خدا قسم! امام و پیشوا نیست مگر آن کس که حکومت او حکومت قانون و کتاب باشد. نسبت به حق آن قدر مستبد باشد که دیندار به حق باشد هر چیز و هر کس را به حق لایق بنهد، نفس خود را حبس کند بر ذات خدا.
1) (1)
این امضا در ذیل نامهای است که در آن نوشته شده، مسلم علیه السلام ثقه است یعنی در اجرای همین برنامه ثقه است، در روحیۀ او بیمه شده و تضمین شده است، من برنامه را به او بیرون میدهم، دیگر این جا سخن از کوه و بیابان نیست، سخن از حقوق جامعه است، قهرمان کوهنوردی نمیتواند از عهدۀ قهرمانی حقوق ثابتۀ اجتماع برآید، بازیگران اجتماع هم غیر از قهرمانان اجتماعاند.
مسلم علیه السلام در پای این مقصود والا وثوق به او هست؛ بخیل نیست که ضبط اموال دولت را به سود خود کند، جاهل نیست که علاقه به علم و فرهنگ ملت نداشته باشد و دلیر است از گردش اختر شبگرد نمیترسد که چشمش از گردش دولت بترسد و دلش بلرزد تا نقشۀ وظیفه را بدان ملاحظه زیر پا بنهد، دلیر است برای اقدام و پیشروی حتی در هنگامۀ شورش خطرناک مبادی فکری خود را فراموش نمیکند، مُرتشی نیست که در تشکیل ادارۀ داوری خوف تضییع حقوق و تعطیل و توقیف حقوق برود و معطل سنّت نیست که برای موافق شدن با ظروف آیین کبش را زمین بنهد. مسلم علیه السلام در همۀ این مراتب که امیر و شاه اولیاء در اعتبار نامۀ والی قید فرموده، ثقه است. پهلوان میخواهد که این مقاصد والا را وجهۀ همّت داشته باشد، قهرمان میخواهد که در بحران فساد جامعه متحمل و عهدهدار این بار سنگین گردد، شجاع میخواهد که در دل کوفه برود.
این نهضت است نه انقلاب که هر کس بتواند؛ نهضت اصلاح است.
نه نهضت جهانگیری محض و جهانداری که تنها زورمندی بازو و بازیگری سیاسی لازم داشته باشد، باید قائد در رشادت دارای قوّۀ تقدّم بوده، دارای حسّ پیشقدمی و اقدام و پیشاهنگی برای مبارزه باشد به حدّ کامل کفایت داشته باشد.
مسلم علیه السلام در این امتیازات به قدری رشید بود که باید در کتاب شهسواران اسلام (شوالیة العرب) وضعیت او جلوهگر، گردد، پیش از رسیدگی به اوضاع سایر شهدا او دیده میشود چون مبدأ همه است، شقّهای است از جمع شهدای کربلا، تو گویی یک جا همه شهداء است که مصغّر شده، در یک واحد دیده میشود، کوفهای که همه شهداء به جمع خود با آن روبرو آمدند، او به تنهایی با آن روبرو بود. آنچه در همۀ درخت هست در هستۀ او هم هست، او دست توانایی بود که به یک دست کوفه را برداشت تا وزن کند یا بگو دستی از دستهای حسین علیه السلام بود که کوفه را به آن سبک و سنگین میکرد.
صنو(1)
صنو: همزاد، برادر پدری و مادری، پسرعمو.
حسین علیه السلام و شوهر خواهرش بود، صهر امیرالمؤمنین علیه السلام عم گرامیش بر رقیه دخترش بود، روحیۀ او نمونۀ خود او و از بنات فکر او بود، ارادهاش از موالید روح پرفتوح آن زمامدار اول بوده، اگر نتواند کوفه را بهتر از بهتر اصلاح کند، دست کم بتواند مبدئی از مبادی نهضتهای انقلابی اسلام از آل علی علیه السلام باشد.نخستین پرخاش بر حکومت «نو درآورد» آل امیه مبدأ و آغاز اصلاح است، از شخصیتی باید باشد که خود عنصر صلاح و فلاح بوده، مجاهد مجرّد اسلام و ممتازتر در شرائط فروسیت از فرسان «شوالیهها» باشد، تا از حنجرۀ حقگو و لهجۀ صادق او اعتراض مسموع باشد، اگر بتواند این مرحله را به بانگ بلند اعلان کند و برود خونبهای او است، خونش هدر نرفته.
«قلوبهم فی الجنان و
1) (1)
اجسادهم فی العمل.»(1)
نهج البلاغه: خطبه 234 (قاصعه).
اهل دل به مسلم علیه السلام زیاد علاقۀ ارادت دارند، چون امیرالمؤمنین علیه السلام مبدأ و منتهی گرفته، سالار لشگر او بوده، قدم در راه کوفه نهاده و اقدام در ورود کوفه نموده، اقداماتش با تصدیق وثوق از سالار شهیدان بوده.
مسلم علیه السلام از همم شاهانه و عزیمتهای مقدّس پیمبرانه، گریبان خود او پر بود، همۀ آن چه امیرالمؤمنین علیه السلام برای شرایط والی اعتبار میداد، در او هست آن چه شرائط خلفاء الله است از هجوم علم و بصیرت بر رؤیت حقایق و قلب معلّق به محل اعلی و تن مصاحب با دنیا و سهل گرفتن سنگلاخهای بین راه و انس داشتن به موحشات عربدۀ دشمن پلنگآسا، تعقل دین با وعایت و سماع و روایت، تعیش زاهدانه، روحیه علمپروری، لاابالی بودن به جهل و عمّال جهل، نترسیدن و نلرزیدن از حوادث دهر، نتپیدن دل از چشمک اختر شبگرد، سرزنده داشتن آیین و مراسم کیش، تعطیل ارتشاء، بینظری به جمع مال، همه را امیرالمؤمنین علیه السلام از خود در او تهیه و نهفته کرده بود، فوّارۀ نور خدا از ینبوع، روحی در روح او داشت، چراغ و مصباح خدا فوق گرد و غبارهای مجتمع شهر بود، از افق حجاز بر فراز کوفه آمده، قدم در راه اصلاح جهان از کوفه میگذارد.
کوفهای که مرکز هر گونه قوای متضارب است و از تفاعل قوا گرفتار هنگامههای طوفانخیز است.
مسلم علیه السلام به طور یک مسافر عادی یا یک مهمان عادی به کوفه نمیرود، به
1) (1)
صدد کاری میرود، آن کار دست دستهای را از حکومت کوتاه میکند و طبقهای را از زیر بر زبر میآورد، پس آنها هیجان خواهند کرد؟!
کوفهای که اصول قبیلگی در آن با نیم همجیت(1)
همجیت: مردم فرومایه و پست، مردم احمق.
و بربریت سابقه دارد!!!کوفهای که خوارج تند و خشن در آن «قفس» شده و سر از مبیض درآورد، کشندگان علی علیه السلام اند.
کوفهای که در کشاکش اصول حزبی و اصول طبقاتی و قبایلی خود با اصول کیش نو اسلام، گویی چهار تن در یک پیراهناند، آن هم نه با الفت و سازگاری بلکه با مزاحمت و زد و خورد همیشگی.
مانند حکومت داخلۀ نفس آشفتۀ فوضوی که در خیال هر آن یک قوّه معزول و دیگری حکومت را به دست میگیرد و دیگران را از داخلۀ کشور میراند، فاصلهای نشده این هم معزول شده دیگری بر تخت مینشیند و سابقی را بیرون میکند، او هم به فاصلۀ اندکی معزول گشته، سومی و چهارمی بر سر کار میآید، طبیعت حکومت آنان از قبل ملت و احزاب و قبایل یک نوع هرج و مرج و فوضویت(2)اجتماعی و آشفتگی خطرناکی دارد، نه یکسره تسلیم حکومت سرمایهداری بود که حکومت شهوت باشد تا تنها مفاسد آن را داشته باشد و نه هم یکسره تسلیم حکومت اصول اشرافی و روح خشن سلحشوری و طموحی بود، که حکومت غضب باشد تا تنها مفاسد آن را داشته باشد و نه به ما فوق آن دو
تسلیم بود که تعدیل همۀ قوا باشد تا هر قوّهای سهم خود را به میراث ببرد، بلکه فوضوی بوده هر کدام میکوشید سهم سایرین را هم تملک کند تا در آخر غلبه با عنصر حزبی بنیامیه شده، و وسایل غلبه برای آنها فراهم گردیده و به حدّت و شدّت و قوّت خود افزوده بود، اشخاصی و طبقاتی روی کار بودند که منفعتشان با منفعت بنیامیه تطبیق میکرد و لذا زدوخوردهای جنبشی، حزبی دیگر را کاملاً تحت نفوذ خود گرفته، تا کوفه شعبهای از شام شده بود، از تمرکز شرّ و تخلیۀ خیرکار به آنجا رسیده بود که دین و حماۀ دین، به معیت طرفداران علی علیه السلام و حکومت او تبعید شده بودند.
حمراء را که طرفدار حکومت عادلانه بود، تارومار به جزیره کرده بودند تا هم کوفه خالی از مزاحم گردد و هم تبعیدشدگان تحت نفوذ عثمانیۀ آن مراکز واقع گردند و رأی خود را از دست بدهند، دولت علی علیه السلام غروب کرده بود و دولت معاویه بیست سال سرکار آمده بود و چهل هزار نفر از شیعیان و هواخواهان علی علیه السلام کشته بود(1)
نهج الحق و کشف الصدق: 312؛ بحار الأنوار: 198/33، باب 17، حدیث 484.
اصولاً عدالت علی علیه السلام نسبت به تقاضای طبیعت عرب آن روز، افزون از تقاضای آن بود، طبیعت عرب آن روز به طبع خود با قطع نظر از حاکم، فوضوی بود، روح حکومت همان است که ممثّل آمال عموم و نماینده و حاکی از تمایلات عامه باشد، تمایلات عموم را دیدید، همه افراطی منحرف بود، گاهی اشرافیت افراطی داشت تا حتی به قانون هم تمرّد میکرد. گاهی به حدّ افراط متوجه مال و اندوخته بود، حتی از خزانه میدزدید و ننگ1) (1)
گریز را بر خود هموار میکرد، ارادۀ خود و دین خود را فدای مال و سرمایه میکرد. گاهی متوجه طقوس(1)
طقوس: طریقه.
دینی و مذهبی میشد، چنان که از پیغمبر صلی الله علیه و آله هم مقدستر و از علی علیه السلام مؤمنتر بود، قرائت قرآن و تهجّد و شبزندهداری و پینۀ پیشانی خود را میدید، دیگران را میکشت که کافرید، روح بدبینی به خلق و خود پسندی در آن ظهور میکرد تا به اندازهای که مانند علی علیه السلام را کافر میشمرد.از اثر این نفس فوضوی، جامعۀ عرب قرار بر یک بالین نداشت هیچ یک از این مبانی در آن برقرار نبود، آن قدر پایۀ آراء، مضطرب و متذبذب و آشفته و مشوش بود که هم خود بر بالین قرار نمیگرفت و هم فراری نیز بود که مافوق بخواهد آن را بر یک سر و سامان بدارد و تعدیلی از میول آن بکند، زیر پنجۀ عدالت گیر نمیکرد و هر دم از میان انگشتان سری بیرون میکرد، عوامل مختلف دین جدید، مال و غارت، فاتحیت و نام کشورگیری هر کدام یک گونه روحی و روحیهای به او داده بود تا در پیراهن او سه تن در یک پیراهن آمده بود، سه تن که با یکدیگر دائم در جنگ و ستیزند، همۀ آن مشکلاتی که برای امیرالمؤمنین علیه السلام در کار بود، برای مسلم علیه السلام هم در کار است با یک علاوه:
آن روز ابتکار در دست بود و امروز در دست دشمن است، مسلم علیه السلام میبایدش هم تفوّق بر مشکلات یابد، تا آن وضع را اعاده دهد و هم سپس تفوّق بر سایر عناصر افکار یابد تا حکومت عدل را بپذیرند، اعادۀ آن وضع مشکل و تفوّق
1) (1)
بر افکار عناصر دیگر مشکلتر، امروز دشمن از اسب و اسلحه مشتش پر و ملئ و ثروتمند؛ دوست، ضعیف یا فاقد است. اصطبل دولتی چهار هزار اسب دارد، در دست دشمن و در اختیار اوست، ولی در دست، دوست اسلحۀ مرمّت نشده چندین ساله است مردان کارآمد دوست را، دولت اموی سالهای متمادی در جبهههای جنگ مرزی «ثغور» از بس بیعطیه نگه داشته، در ظرف بیست سال از کار انداختهاند، رمق آنها را گرفتهاند، سران و سروران آنها را کشتهاند مانند «حجر بن عدی و یارانش» و از اثر آن کشتارهای بیرحمانه اگر چه شیعه را بیشتر عصبانی نموده، ولی روحیۀ او را هم مرعوب کرده و سهم عمدۀ آنان را تار و مار نمودهاند.
این زُمره یاران ابزار کار مسلم علیه السلام اند، به حقیقت فقط خدا «علا مجده» و بخت اسلام و روحیۀ ولایت ذخیرههای روحی مسلم علیه السلام اند، یعنی یک تن است اگر تفوّق یافت، همه از نو زنده از او میشوند و اگر به فرض بگوییم: همۀ عناصر خود زنده هم بودند، باز در تفاعل و فعل و انفعال و زد و خورد غلبه تابع تکافؤ بلکه تفوّق قوا است، جنبجوی یاران را که «بیست سال» مغلوب و مقهور بودند تنها ننگرید، خصم و قوای خصم منحصر به حاکم و شخص واحد او نبوده؛ تودۀ مستفید همه جزء جبهۀ خطرند، اگر تا حال ساکت ماندهاند از اطمینان به غلبه و محرز بودن دولت خود ساکت ماندهاند، همین که خطر را بر خود ببینند یکدیگر را صدا میزنند.
طبقۀ عالی را که هشت قبیله بودند شناختید که همگی در ایام دولت علی علیه السلام عدالت دست آنها را از ادارۀ امر حکومت بریده بود و آنها را طبقۀ زیرین کرده
بود، لذا همگی دشمن دولت آل علی علیه السلام شده بودند، اینان همدست با حکومت عثمان و کارگزاران و اطرافیان حکومت بودند، از طرفی محدودیتهای زمان علی علیه السلام و قطع طمع آنها آنان را به تلاش وا میداشت و از طرفی نفوذ و ابتکار در دست آنها بود.
قبیلۀ «باهله» و قبیله «غنی» را امیرالمؤمنین علیه السلام از شهر کوفه تبعید کرد، هر چند آنها را از اخذ راتبۀ لشگری باز نگرفته بود میفرمود: خدا خیری در آنها قرار نداده است. و قبیله «غنی» را چنان به فشار بگیرم که «باهله» مانند باد از شکمش در برود و اگر پای من جایگیر شود، قبایلی را به قبایلی برمیگردانم و قبایلی را به قبایلی و شصت قبیله را از قدر و قیمت میاندازم خون آنان را هدر میکنم که در مسلمانی نصیبی ندارند.
لابد آنها هم برای جان علی علیه السلام و آل علی علیه السلام میزدند و تلاش برای حفظ مقام خود و حفظ جان خود (به توهم) مینمودند.
کوفۀ متلاطم چنینی محطّ فعالیت مسلم علیه السلام بود، کوفهای که همیشه طوفانی بود، بارقههای برق انقلاب در آن حتّی از زمان عثمان میزد تا به درجهای که حاکم عثمان سعید بن عاص را راه نداد که به شهر وارد شود، در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام هم طوفانی بود، قبل از آن هم در دورۀ انقلاب قتل عثمان، چهار هزار از شورشیها از کوفه بودند، در کوفه گاهی طرفداران عدالت خصوم خود را شکست میدادند و گاهی طرفداران عثمان که طبقۀ عالیه و هیئت زورگو باشد بر سر کار میآمد، کوفه سهم بزرگی از شورش و انقلاب علیه عثمان را داشت، چهار هزار از شورشیهای وقعۀ عثمان از کوفه بوده که تا به مدینه به محاصرۀ
عثمان آمدند، پافشاری کردند تا عثمان کشته شد و پس از عثمان کوفه تسلیم عدالت شد، ولی خوارج با علی علیه السلام به ستیزه پرداختند، طبقه عالیه که سقوط کرده بودند در کمین علی علیه السلام نشسته، منتهز(1)
منتهز: فرصت یابنده، کسی که فرصت را غنیمت شمرد.
فرصت و منتظر انحراف مزاج شهر بودند تا کوفه تسلیم معاویه شد؛ در زمان معاویه هم کوفه آرامش نداشت، مبارزات منفی با کارکنان معاویه ادامه داشت گاهی مانند حجر و اصحابش در سایۀ حق و گاهی مانند «خوارج» در سایۀ تحزّب؛ دائم مصارعاتی باحکومت جورپرور داشتند؛ این جزر و مدها پیاپی بود گردبادهای سیاسی انقلابآور و دائم چونان طوفان عجّه(2)به هم میپیچید، دیدید معاویه در وصیت به پسرش یزید گوید:اهل عراق! اگر هر روز عزل حاکم خود را خواستند، حاکم خود را عزل کن و دیگری به جای آن نصب کن، تبدیل روزانۀ حاکم بهتر است که صد هزار شمشیر بر تو کشیده شود.
یعنی عراق صد هزار شمشیرزن دارد. ولی معلوم است صد هزار شمشیرزن تسلیم یک رأی و یک عقیده نبودند، احزابی از آنها منفعت خود را در حکومت بنیامیه میدیدند، دشمن آل علی علیه السلام تنها یزید و نعمان بشیر و عبیدالله زیاد نبودند، نان خوردههای آنها که همه طبقۀ استفاده جو باشند، دو دستی مبانی خود را نگه میداشتند خوارج نهروان که از زمان امیرالمومنین علیه السلام طلوع کرده بودند
به کلی قلع و قمع نشده بودند؛ دوازده هزار نفر بودند، هشت هزار نفرشان به توبه باز آمدند، ولی چه توبهای! توبۀ گرگ مرگ است، یک تن از آنان شمر بن ذی الجوشن و دیگری شبث بن ربعی و دیگران هم نظایر اینان بودند.
چهار هزار دیگرشان از دم شمشیر علی علیه السلام گذشتند که همه از اهالی کوفه بودند هر یک تن کشتۀ اینها، مانند هر فرد معمولی دهها نفر بسته و وابسته قبیلگی به جای آنها مانده که با علی علیه السلام و آل علی علیه السلام خونی بودند، قاتل علی علیه السلام تنها ابن ملجم نبود، قطّامه دختر «شحنه» یک تن از قتله بود، پدرش در نهروان کشته شده بود، به داغ پدرش با ابن ملجم و دیگران دستهبندی کرد تا امام علیه السلام را شهید کردند.
مبادی فکری اینها هنوز از تحریک نخوابیده بود، هر چند مبدأ اینها غیر از مبادی طرفداران آل امیه بوده است؛ ولی به هر حال مبدأ اینها هم تند و نیرومند بود به اندازهای تند بود که به اسلحۀ ناجوانمردانه «ترور» هم دست میزد، این حزب، علی علیه السلام را ترور نمودند و به کشتن او تمام کوفه را زیرورو کردند.
چنان که رقیب اینان یعنی «آل عثمان» جگر گوشهگان علی علیه السلام را مانند «محمد بن ابوبکر» به آتش کباب کردند و غفاریها را به دریا ریختند و حجر و فرماندهان علی علیه السلام را با لباس خونین و زنجیر به قبر نهادند.
مسلم علیه السلام روبرو با یک شهری چنین بود.
همین که کار مسلم علیه السلام از قول و گفتار به عمل رسید، زنبوران درشت از لانۀ خود که در خرابۀ کوفه باقی مانده بود، به هیجان آمدند.
حاکم کوفه از قبل معاویه، نعمان بن بشیر بود، در هنگام بروزات آثار بحران تبدیل شد و عبید الله زیاد با تسلیحات و اختیارات غیر محدود به جای او آمد، شهر را حکومت نظامی و محاکمۀ صحرایی کرد.
طبری گوید: نعمان بن بشیر از این واقعه آگاه شد، وی از قبل معاویه والی کوفه بود، یزید هم او را برقرار داشته بود به منبر رفت، خود را به خداپرستی و سلامت جویی مینمایانید: حمد خدای سبحان را کرد و ثنا بر او خواند، سپس گفت:
اما بعد:(1)
اما بعد: فَاتّقوالله عِبادَ الله وَ لا تُسارعَوا الی الفِتْنة وَ الفرقَة فَانّ فیها (فیهما) تُهْلَکُ الرّجال وَ تُسْفَکُ الدّمآء وَ تُغَصبُ الامْوال - انّی لا اقاتلُ منُ لا یُقاتلُنی وَ لا آتی عَلی من لم یأت علی (ولا اثب علی من لا یثب علیّ) - وَ لا انّبه نائمکم و لا اتحرّش بکم و لا آخذ بالقرف وَ
ای بندگان خدا از خدا بپرهیزید و در فتنه و تفرقه مشتابید که در1) (1)
آن رجال هلاک میگردد، خونها ریخته میشود، مالها به غصب گرفته میشود هان! من رزمی ندارم با کسی که با من رزم ندهد، بر سر کسی نمیروم که بر سر من نیاید (بر کسی نمیآویزم که بر من نیاویزد) خفتۀ شما را بیدار نمیکنم شما را به باد شتم نمیگیرم، شما را به جان یکدیگر تحریک نمیکنم، به داغ باطله و تهمت و بدگمانی گرفت و گیر نمیکنم، ولیکن برابر من اگر عرض اندام کردید و بیعت خود را شکستید و با امام خود خلاف ورزیدید. به حق خدایی که جز او خدا نیست، به این شمشیری که دارم شما را میزنم مادامی که قائمۀ آن به دستم است، هر چند ناصری از شما برای من نباشد و همانا من امیدوارم حقشناس شما بیشتر باشد از کسانی که باطل او را نابود میکند.
عبدالله حضرمی پسر مسلم بن ربیعه(1)حلیف و همپیمان بنیامیه برابر او برپا خاست و گفت: ای امیر؟
این پیشامد را که میبینی جز زور و سختگیری اصلاح نمیکند، این طرزی که تو پیش گرفتهای در ما بین خود و دشمن خود، رأی مستضعفان است.
نعمان به او گفت: من از مستضعفان باشم در طاعت خدا، بیشتر دوست دارم تا
1) (1) ابن سعید - خ ل - شعبه خ ل -
از عزیزترها باشم در معصیت خدا. و آن پرده که خدا کشیده نمیدرم. سپس فرود آمد.
ابن قتیبه دینوری در کتاب الامامة و السیاسة گوید: نعمان گفت:(1)
نعمان بضم (نون) پسر بشیر بن سعد بن نصر بن ثعلبه خزرجی انصاری، مادر او (عمره) دختر رواحه خواهر عبدالله بن رواحه انصاری است که در غزوۀ موته به همراه جعفر بن ابی طالب علیه السلام کشته شد.
گفتهاند: نعمان اوّلین مولودی است از انصار که بعد از ورود رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه به دنیا آمده، نظیر «عبدالله بن زبیر» که اوّلین مولود از مهاجرین بود، پدر او بشیر بن سعد اوّلین کسی است که از انصار روز سقیفه قیام کرد و با ابوبکر بیعت کرد، انصار بعد از او برخاسته بیعت کردند، بشیر روز (عین التمر) که به همراه خالد بن ولید بود کشته شد. و نعمان در شعر در سلف و خلف از معروفان است، عثمانی بود اهل کوفه را مبغوض میداشت، چون رأی آنان با علی علیه السلام بود به همراه معاویه صفین را حاضر شد، از انصار غیر از او با معاویه نبود، نزد معاویه اکرام میشد، رفیق با او بود و نزد یزید بعد از او؛ تا خلافت مروان بن الحکم عمر کرد و کارگزار حمص بود، تا همین که با مروان بیعت شد، او برای ابن زبیر دعوت کرد، اصابه گوید: او به خود دعوت کرد و با مروان مخالفت نمود و این بعد از این بود که ضحاک بن قیس در مرغزار (راهط) کشته شد، اهل حمص او را اجابت نکردند تا از آنها گریخت و او را تعقیب کردند، به او رسیدند او را کشتند (به سال 65).
پسر دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد ما محبوبتر است از پسر دختر بحدل (یزید).«لابن بنت رسول الله صلی الله علیه و آله احبّ الینا من ابن بنت بحدل»(2)
ممکن است این سخن را در خلوت با ندمای خود گفته باشد. ولی حمایت کشان اگر اوضاع را طبق صرفه خود نبینند حاکم را عوض میکنند تا حکومت را
نگه دارند.
عبیدالله حضرمی بیرون آمد، به یزید بن معاویه نامهای به قرار زیر نوشت:
اما بعد: «مسلم بن عقیل علیه السلام به کوفه وارد شده، شیعه هم با او برای حسین بن علی علیه السلام بیعت کرده، اگر برای تو نیازی به کوفه میباشد مرد توانایی به سوی کوفه برانگیز که امر تو را انفاذ کند و مثل کار تو کار بنماید؛ زیرا نعمان بن بشیر مردی است ضعیف یا ضعیفی از خود نشان میدهد.»(1)
اما بعد: فانّ مسلم بن عقیل قد قدم الی الکوفه فبایعته الشیعة للحسین بن علی علیه السلام (و هم خلق کثیر - مقتل خوارزمی) فان کان لک فی الکوفه حاجة فابعث الیها رجلا قویّا ینفذ امرک و یعمل مثل عملک (فی عدوّک - مقتل) فان نعمان بن بشیر رجل ضعیف او یتضعف.
«مقتل خوارزمی: 396/1؛ تاریخ الطبری: 265/4؛ الإرشاد، شیخ مفید: 42/2؛ بحار الأنوار: 336/44، باب 37»
بعد از وی عمارة بن عقبه نیز نامهای به یزید به همان مضمون نوشت، سپس عمر بن سعد بن ابی وقاص هم نامهای مانند آن نگاشت:
همین که نامههای پیاپی به فاصلۀ دو روز بر یزید وارد شد، برای مشورت «سرجون» بن منصور رومی را که مولای معاویه و در زمان معاویه کاتب و مرجع امور بود خواند و گفت: رأی تو چیست؟! حسین بن علی علیه السلام مسلم بن عقیل را روانۀ کوفه نمود که بیعت بگیرد و از نعمان بن بشیر ضعفی و گفتار بدی به من رسیده است، که را میبینی بر کوفه بگمارم؟! یزید در این ایام با عبیدالله سرسنگین بود، سرجون گفت: به من بگو؛ چطوری اگر معاویه سر از قبر
1) (1)
برمیداشت آیا برای او اخذ نمیکردی؟ گفت: چرا؟
گوید: پسر سرجون فرمان ایالت عبیدالله را بر کوفه بیرون آورد و گفت:
این رأی معاویه است که مرد و به این نوشته امر داد، ایالت «مصرین» هر دو شهرستان به عبیدالله ضمیمه کرده، عبیدالله را روانه کن. یزید گفت: میکنم. فرمان عبیدالله را صادر کن و برای او بفرست، سپس مسلم بن عمرو باهلی «والد قتیبه» را خواند و به همراه او برای عبیدالله نوشت اما بعد:
پیروان من از اهل کوفه به من نوشته خبر دادند که: پسر عقیل علیه السلام در کوفه جمعیتها را جمع میآورد که جمع مسلمانان را پراکنده سازد، همین که این نامه را بخوانی روانه شده به کوفه میروی و پسر عقیل چونان مهره در میدان سنگریزهها میجویی تا دریابی و دربند کنی یا بکشی یا نفی بلد نموده، از شهر برانی.(1)
تاریخ الطبری: 265/4؛ لواعج الاشجان: 39.
آن گاه فرمان ایالت کوفه و بصره را با نامه تسلیم مسلم بن عمرو باهلی کرد، انتخاب مأمور از قبیلۀ باهله با سابقۀ باهله از نظر فراموش نشود.(2)
مسلم بن عمرو باهلی رو به راه آورده. تا در بصره بر عبیدالله وارد شد عهدنامه و نامه را به او رسانید.
عبیدالله فوری دستوری برای ساز سفر از همان وقت و حرکت از فردا صادر
کرد و برای انقلاباتی که در بصره تصور میکرد اقدامات شدیدی نموده خطبۀ تهدیدآمیزی خواند:
همان شبی که صبح آن به کوفه میرفت، داری بر پا کرد و فرستادۀ حسین بن علی علیه السلام را «سلیمان بن رزین» که نامه از امام علیه السلام برای رؤسا و اشراف بصره آورده بود به دار آویخت و به قولی گردن زد و بعد به دار آویخت.(1)
به جلد 2 و 3 کتاب مراجعه کنید.
این عمل اعلان سختگیری بود، در خطبهاش داد سخن داد، تهدید شدیدی به گوش مردم رسانید.
گفت: اما بعد: «والله هیچ چموشی به چموشی من نمیرسد و صدای این دهلها به گوش من اثری ندارد، گوشم بدهکار به این صداها نیست، برای کسی که دشمنی با من بورزد، من سراسر شکنجهام و برای کسی که اقدام به جنگ کند من سمّ کشندهام.
هر کس با تیراندازان «قاره» به کمان دست بزند و جنگ را به تیراندازی بخواهد از انصاف دور نرفته.(2)ای اهل بصره! مرا به یزید فرمانداری ایالت کوفه داده و من فردا را به طرف کوفه رهسپارم، عثمان (برادر خود) پسر زیاد پسر ابوسفیان را برای شما به جای خود و نایب خود قرار دادهام، زنهار خود را از خلاف روی و اراجیف برحذر دارید. چه سوگند به آن خدایی که جز او خدای نیست، اگر به من برسد خلافی از مردی از شما هر آینه خود او را و کدخدای او
را و ولی او را البته میکشم، نزدیکان را به دوران میگیرم تا برای من مستقیم شوید (یا از من بشنوید) و در میان شما برای من مخالف و ستیزهگری نباشد، من زادۀ زیادم، در میان تمام نژاد عرب که ریگ را زیر پا پامال میکند تنها کاملاً من شبیه به اویم، شباهتی به خال و نه به پسر عم، مرا از این ریشه و تبار جدا نکرده است.»(1)
اما بعد: فوالله ما تقرن بی الصعبة و لا یقعقع لی بالشنان و انی لنکل لمن عادانی و سمّ لمن حاربنی قد انصف القارة من راماها یا اهل البصرة! انّ امیرالمؤمنین علیه السلام ولّانی الکوفة و انا غاد الیها الغداة و قد استخلفت علیکم عثمان ابن زیاد بن ابی سفیان و ایّاکم و الخلاف و الارجاف، فو الذی لا اله غیره لئن بلغنی عن رجل منکم خلاف لأقتلنه و عریفه و ولیّه و لآخذن الادنی بالاقصی حتی (تستمعوا لی) و لا یکون (فیکم) لی مخالف و لا مشاقّ، انا ابن زیاد اشبهته من بین من وطئ الحصی و لم ینتزعنی شبه خال و لا ابن عم.
«تاریخ الطبری: 266/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 26»
این سخنرانی دارای باد و بود است، طراق و طروق آن زیاد است، ملتفت این کلمه بودید که گفت: صدای این دهلها در من تأثیری ندارد. عربها مشکهای پوسیدهای را پر از ریگ میکردهاند و برای مرعوب کردن شتران، عقب سر شتر آنها را تکان میدادهاند که شتر بترسد و در سیر خود تند شود قعقعه: تحریک و جنباندن چیز یابس، صلب با صدا است مانند اسلحه.
شنان: جمع شن است که همان مشک پوسیده باشد «و لایقعقع لی بالشنان» اشاره است به قعقعه و طراق و طروق همین مشکها - نابغه گوید:
1) (1)
کأنک من جمال بنی اقیس یقعقع خلف رجلیه بشنّ(1)
تاریخ الطبری: 42/5.
این مثل برای کسی است که برای حوادث نازله روزگار خوار نخواهد شد، امور بیحقیقت او را تهدید نمینماید.
گفت: طراق و طروق مشکها را برای من نکنند، به گوش من تهدیدی نمیآورد - در فارسی این مضمون را به صورت دیگر دارند.
دلیران نترسند ز آواز کوس
که دو پاره چوب است و یک پاره پوست
ولی دروغ میگفت و خود نمیدانست همین مساعدت باهله و قبایل عالیه و طبقات استفادهجو و قدرت حکومت و فرمان تازه و سعۀ حوزۀ حکومت تازه، همینها مشک پر از ریگی بود که به صدای اینها تند میراند وگرنه روزی که کارش به آخر رسید و اینها را به عقب نداشت خواری از خود بروز داد، نفوس رذل تا بادی در مشک آنها از مبدئی دیگر میشود، چموشیها میکنند و همین که یادشان در رفت، خواریها از خود بروز میدهند که نگفتنی است.
در نامۀ یزید بسیار باد در آستین عبیدالله شده، نامۀ یزید را «مقاتل خوارزمی» با اضافهای در صدر آن درج کرده؛ مقدار بادی که در آستین مأمور گستاخ دیوانهوش میدهد، از آنجا معلوم میشود.
گوید: همین که نامههای اهل کوفه نزد یزید مجتمع شد «سرجون» را خواست، آگهی به واقعه داد، سرجون گفت: من چیزی را خواهم اشاره کرد که
1) (1)
ناخوش داری، گفت: هر چند ناخوش داشته باشم. گفت: عبیدالله زیاد را بر کوفه بگمار، گفت: خیری در وی نیست. یزید او را مبغوض میداشت پس به غیر او اشاره کن.
گفت: اگر معاویه حاضر بود آیا قول او را قبول میکردی و به قول او عمل مینمودی. گفت: پس این عهدنامۀ عبیدالله است بر کوفه، معاویه به من امر داده که آن را بنگارم، نوشته بودم و مهر معاویه بر آن است، لیکن او مرد و این عهدنامه نزد من ماند. گفت: ویحک، آن را تنفیذ کن و خود نوشت.
از عبدالله یزید امیرالمؤمنین به عبیدالله بن زیاد. سلام علیک:
اما بعد: ممدوح روزی نکوهیده میگردد و نکوهیده روزی پسندیده، نیک تو از خود تو است و بدی تو برای خود تو است. بستگی نسبت پیدا کردهای و به هر منصب عالی پیوستهای، چنان چه شاعر اول میگوید:
رُفعت و جاوزت السّحاب و فوقه
فمالک الّا مرقب الشمس مَقعدُ
یعنی: مدام رفعت یافتی تا همواره بر زبر هر سحاب تفوّق نموده، دیگر جز سرمنزل خورشید مناسب تو نیست.
به درستی تو در زمان خود از میان همه زمانها به حسین علیه السلام مبتلا شده و شهر تو از میان همه شهرها بدان گرفتار گردیده و خود تو در میان همۀ عمال وی به وی آزمایش میکردی. و در این پیشآمد یا تو آزاد میشوی یا برده شده، باید لگدکوب هر راهرو باشی چنان که بردگان لگدکوباند - تا گوید: شیعۀ من از کوفه مرا خبر داده که مسلم بن عقیل در کوفه جمعیت ها را
جمعآوری مینماید و اجتماع مسلمین را متفرق میکند و خلق کثیری از شیعۀ ابوتراب پیرامون او اجتماع کردهاند، همین که این نامه به دست تو آمد به محض این که آن را قرائت نمودی حرکت کن تا وارد کوفه شوی و مرا از جهت کوفه آسوده نمائی، کوفه را ضمیمه تو کردهام و آن را افزوده بر حوزۀ کارگزاری تو نمودهام، نظر بگیر که مسلم علیه السلام را طلب کنی مانند طلب مقصد و هدف و آماج یا طلب از یک نفر گوشهنشین. وقتی که به او ظفر یافتی بیعت از او بگیر یا اگر بیعت نکرد او را بکش و بدان که عذری پیش من نداری نسبت به آن چه به تو امر دادهام. بشتاب، عجله عجله، والسلام.
از این نامه که یزید گاهی او را خورشید میکند و گاهی به منصب مینوازد، در جائی اشعار به پیوند و بستگی مینماید، آن مشکهای پوسیده پر از ریگ پرصدا را با صداهای طراق و طروق آن همه کس میشنود و میبیند آن تندرویها از این تحریکهای تحمیق افزا بود، از این بادی که در آستین دید؛ آن چموشیها را نمود و آن قدر جفتک انداخت وگرنه در مقابل حوادث روز، پخمهای بود.
عبیدالله را در این روز اول دیدید نیکو است در روز آخر هم ببینید. معیار ارزش هر کس روز مبادا است. در این روز که از بصره رو به کوفه میرفت، باد در آستین او از جای دیگر شده بود دیدید و بعد رذلی و چموشی بیحد. او را هم در کوفه خواهید دید، اما روز آخر او را در بصره کم دیدهاند و شنیدهاند...
به محض آن که پس از یزید انقلاب شروع شد و پرچمی در بصره علیه او بلند شد، دست و پای خود را گم کرده، شبانه گم شد با ثروت هنگفتی که به غارت برد، در دامن دلالی «حارث بن قیس فهمی» آویخت تا او را شبانه مختفی کند،
کرد و رسواییها بار آورد، شبی که عبیدالله در بصره شهر خودش متواری است، شب است، پرده بر عیبهای عبیدالله افکند، معذلک آن چه از پرده بیرون افتاده، شنیدنی است.
پرچم آل زبیر به دست «سلمة بن ذؤیب» در بصره بلند شد، وی عدّۀ اندکی را در میدان زیر پرچم خود گرد آورده بود، سخنوران نطق مختصری علیه «عبیدالله» ایراد کردند، عبیدالله سران بصره را فرستاد که شورشیها را جلب کنند؛ رفتند و برنگشتند.
عبیدالله در منبر خطبهای پر تهدید و تطمیع خواند، ولی بدون پیشامد سوئی گریخت در صورتی که شهر تمام سابقاً با او بیعت کرده بودند و سابقۀ ممتد سلطنت او، مردم را مرعوب او و کاخ بیضاء او و هیمنۀ او نموده بود.
طبری گوید: عبیدالله در آن شب در منبر گفت: ای اهل بصره! والله ما از بس پارچههای «خز و یمنه و لباس نرم» پوشیدیم، دیگر وازده شدهایم و پوست بدنهای ما دیگر آن را وامیزند، پس دور نرفتهایم اگر آهن را در عقب آن بر تن بیارائیم (مقصود اسلحۀ جنگ است) ای اهل بصره! (والله) اگر شما اجتماع کنید بر آن که دنبالۀ قافلهای را بشکنید نمیشکنید.
گوید: به خدا سوگند! با این غلظت و تهدید هنوز تیر چوب پنبهای «جمّاحی» به او پرتاب نشده بود که گریخت، نزد «مسعود» متواری شد، تا همین که مسعود کشته شد به شام پیوست.
یونس گوید: و در بیت المال عبیدالله روزی که مردم را به این خطبه تهدید کرد هشت هزار، هزار دینار یا اندکی کمتر موجود بود (ملتفت اهمیت این مبلغ
باشید سکّۀ طلا آن روز از روم بود و شاید بیش ار (18) نخود شرعی بود، زیرا قرار سکّۀ هیجده نخودی از زمان عبدالملک شد) به هر حال سکّۀ لیره تقریباً به قیمت یکصد تومان است، بنابراین میشود هشتصد میلیون تومان از سرمایه بانک ملی ایران (سیصد میلیون ریال) خیلی بیشتر است.
علی بن محمد گوید: نوزده هزار هزار دینار بود (تقریباً بیش از شصت و شش برابر سرمایۀ بانک ملی فعلی ایران).
به مردم گفت: این فئ شماست، بیایید ارزاق خود و ذراری خود را از آن بگیرید. سپس دفترداران را امر داد برای به دست آوردن هویت مردم و بیرون نویسی نام آنها و از نویسندگان تعجیل در این کار خواست حتی آن که مأمور بر آنها موکّل کرد که آنها را شب در دیوان «دفترخانه» نگه دارند و شمع و چراغ برافروختند.(1)
تاریخ الطبری: 391/4.
طبری گوید: عدّۀ سپاه بصره نود هزار مرد جنگجو و غیر جنگجو بود و در زمان عبیدالله یکصد و چهل هزار نفر شده بود که باید آن مال در میان آنان پخش شود.
همین که مردم آن طور ساختند که ساختند و از نصرت او تقاعد ورزیدند و «سلمة بن ذویب» ابراز خلاف با او کرد، از پخش مال دست نگه داشت، آن را همراه خود وقتی که گریخت نقل داد. آن ثروت تا امروز در خاندان آل زیاد دست به دست میگردد، به آن شادی و شیون جشنها و ماتمهاشان را میگیرند از
1) (1)
اثر آن در قریش مثل آل زیاد دیده نمیشود که نیکوتر از آنان در شادابی و سرسبزی و شیکپوشی باشند.
پس عبیدالله رؤسای خاصّۀ سلطان را خواند، از آنها خواست که به همراه وی اقدام به نبرد کنند، آنان گفتند: اگر از (قواد ما) سرلشگران امر بشود، ما به همراهی تو در نبرد دریغ نداریم، برادران عبیدالله گفتند: والله.
اینک که یزید مرده، خلیفهای در پشت سر نیست که از طرف او قتال کنی تا اگر شکست خوردی به او پناه بری و اگر استمداد کنی، او تو را امداد دهد و خود میدانی که جنگ یک روز میآید و یک روز نمیآید. آمد و نیامد دارد؛ ما نمیدانیم شاید که «بر علیه تو» خاتمه یابد و ما در میان مردم اموالی اتخاذ کردهایم، اگر ظفر بیابند ما را هلاک کرده اموال را تباه میکنند، پس برای تو باقیهای باقی نمیماند.
عبدالله برادرش (از پدر و از مادرش مرجانه) به او گفت: والله! اگر اقدام به جنگ با این قوم بکنی، من نوک شمشیر تیز را بر دل خود جا میدهم تا از پشت من بیرون آید.
همین که عبیدالله این را دید، فرستاد نزد حارث بن قیس فهمی که ای حارث! پدر من، مرا وصیت کرده که اگر روزی محتاج به گریز شدم شما را اختیار کنم، در پناه شما پنهان شوم و نفس خودم هم غیر از شما را ابا میدارد.
حارث گفت: تو را در پدرت آزمایش کردهاند؛ آن قدر که خود میدانی و او را هم آزمایش کردهاند، نزد تو و نه نزد او مکافاتی ندیدهاند؛ و تو هم وقتی که ما را برگزیده باشی، دست به سینۀ تو نمیزنم و نمیدانم چگونه من تو را ابا کنم.
اگر تو را روز بیرون ببرم، هراس از این دارم که هنوز من تو را به قوم خود نرسانده، تو کشته و من شده خواهیم بود ولکن من با تو توقف میکنم تا وقتی که تاریکی شب غلیظ شده، رخسارها را بپوشاند و مردم آرام بگیرند، تو را پشت خود ردیف کنم تا شناخته نشوی، سپس تو را برداشته نزد اخوال خود «بنی ناجیه» بروم.
عبیدالله گفت: خوب و نیکو رأئی دادی، پس اقامت کرد تا وقتی که از تیرگی، شب گرگ و میش شد، تو گفتی: برادرت امّ الذّئب است، او را در ردیف خود جا داد (و آن اموال را نقل داده در حرز نهاده بود) روانه شد، او را همی برد گذر به مردم میکرد، مردم از ترس شورشیها «حاروریه» کشیک میکشیدند، عبیدالله همی پرسید: ما کجاییم؟! او خبرش میداد، تا وقتی که در بنیسلیم بودند عبیدالله گفت: ما کجاییم؟ گفت در بنیسلیم. گفت: به سلامت جستیم ان شاءالله؛ و همین که در بنیناجیه رسیدند، گفت: ما کجائیم؟ گفت: در بنیناجیه. گفت: نجات یافتیم ان شاءالله؛ بنیناجیه در کشیک گفتند: تو کیستی؟ گفت: حارث بن قیس؛ به یکدیگر گفتند: پسر برادرشماست، یک تن از آنها عبیدالله را شناخت، گفت: پسر مرجانه است، پس تیری رها کرد در عمامۀ عبیدالله افتاد. حارث او را دربرد تا در خانۀ خود در «جهاضم» فرود آورد، سپس خود به سراغ مسعود بن عمرو بن مالک بن فهم روانه شد، همین که مسعود او را دید گفت:
ای حارث! همواره معمول بود شب از طوارق سوء که به خانه بیاید ودر بکوبد، به پناه خدا پناه میبردند؛ اینک ما به پناه خدا میرویم از شرّی که تو در خانۀ ما وارد کردهای!! مقصودش شرّ عبیدالله بوده که در حرمسرای وی آورده بود
و مسعود از آن نگران بود. حارث گفت:
جز به خیر تو در خانۀ تو را نزدهایم، تو خود میدانی که قوم تو «زیاد» را نجات دادهاند و برای او وفا کردند، این برای آنان در عرب مکرمتی شد که بدان افتخار بر عرب مینمودند و خود شما بیعت با عبیدالله کردهاید، بیعتی از روی رضا و رضایی از روی مشورت؛ با بیعت دیگری که در گردن خود داشتید قبل از این بیعت (مقصود بیعت زمان یزید است که بیعت جماعت، آن را نام نهاد) این دو بیعت به این قرار است که:
عبیدالله پس از یزید به منبر شد و لعنتی به یزید کرد و بیعتی از مردم بصره موقّت گرفت تا بعد، امّت هر که را انتخاب نمودند برگشته با او بیعت نمایند؛ این را پلّهای فرض کرده بود که بعد به وسیلۀ نیروی (نود هزار یا صد و چهل هزار) جنگجویان که در بصره داشت، بیعت خود را بر شهرهای دیگر کشور تحمیل کند.
بنگرید: نیروی (دو نود هزار) جنگجو در بصره پشتیبان داشته و نوزده میلیون سکّۀ طلا در چنگ خود دارد که میل مردم را بخرد باز به واسطۀ مختصر هجوم حوادث تا اینجا پریشانی و رسوایی بار آورده، دو سه مرحله از خواری او شنیدید. اینک بشنوید در جواب دلال حارث بن قیس فهمی، مسعود چه گفت.
مسعود گفت: ای حارث! آیا برای ما به جا میبینی که با اهل شهر خود دشمنی کنیم در راه عبیدالله، دربارۀ پدرش آن چه باید بکشیم کشیدیم، بعد مکافاتی هم بر آن ندیده و تشکری ندیدیم، من خیال نمیکردم که این رأی تو باشد. معلوم است عبیدالله است، راندۀ افکار عموم بود، گفت: ما با یک شهر نمیتوانیم بر سر
او دشمنی کنیم.
حارث گفت: کسی با تو دشمنی نمیکند که به بیعت خود وفا کنی تا او را به پناهگاهش برسانی.
معلوم میشود: حمایتی هم از او نمیخواسته همین قدر میخواسته او را به مأمن برساند، پس این که عبیدالله گفت: حوادث زمانه مرا خوار نمیکند خواریش را بنگرید، ذلت گریز را با وجود ثروت آلاف الوف و سابقۀ بیعت و حمایت نود هزار جنگجو نظامی مقایسه کنید، با رفتار آزاد مردان جهان، مسلم علیه السلام شهید توحید، سقراط به شاگردش گفت: ما گریز را چه خواهیم؟ و حسین شهید عظمت در جواب پیشنهاد طرماح و التجای به کوههای «طی» فرمود: ما با این قوم سخنی داریم، در صورتی که طرماح گزارش داده بود که دشمن سپاه خود را پشت کوفه سان داده و من سپاهی روی زمین در یک صحنه به این قدر ندیدم و در برابر عبیدالله سپاهی عرض اندام نکرده بود، همینقدر پشت از او خالی کرده بودند، تکیۀ او را به خود نپذیرفتند، از جای دیگر باد در آستین او نمیکنند. از اینجاست که گفتیم: بر خود او اشتباه بود در مورد آمدن به کوفه، تکیهگاه شام و تجهیزات شام و تکیه به آن که سراسر دولت بنیامیه در این موقع به جنب و جوش خواهد افتاد تا به خیال خود، دولت امیه را از خطر اهل قبله و حجاز نگه دارد، هر کاری بکند به او میگویند: مرحبا. و مسلم بن عمرو باهله نمایش میدهد که: قبایل باهله و غنی که از محدودیت خود میترسند همه دست اویند؛ بلکه مفتش اویند، عبیدالله با این ضمائم که از عقب سر دارد تند میراند و نمیداند از تحریک این مشکهای پر از ریگ مجبور است این مراتب چموشی
خود را به مسمع عموم میرساند، این بادها که از جای دیگر در آستین آمده او را به اشتباه انداخته، جرأت و قدرت خود دانسته.
نفوس ناکس همین که از بیگانه و خویش باد در آستین دارند، از ترکتازی(1)
ترکتازی: تاخت به شتاب و ناگاه بر سبیل تاراج و غارت کردن، تاخت و تاز.
خود جهان را فرسوده میکنند؛ حتی به وطن خود خیانت میکنند، دین خود را به پشتیبانی دروغی اجانب پایمال مینماید و همهاش عربده میکشد.اما همین که بادش نکردند بیآن که تیری به طرف او پرتاب شده باشد، به این خواری میگریزد؛ در جنگل متواری، در جزیره پنهان میشود.
برادران عبیدالله گفتند: اگر جنگ کنیم و دشمن بر تو چیره گردد، از ما احدی را باقی نمیگذارند و اگر واگذاریشان، هر مردی از ما، خود نزد اخوال و اصهار و فامیل مادر و داماد پنهان میشویم.
با این که جمع آنها جمع است بازمیگریزند که هر یک در نزد یکی از فامیل زنانه و مادرانه پنهان شوند، فامیل پدرانه شاید نداشته باشند یا منافات با پنهانی داشته.
طبری را دیدید گفت که: فرار خود را معطل کردند به اموال و ذخایر جمع آوردۀ خود، اموالی که با دزدی و ناروایی به دست بیاید، هدف همت میگردد؛ به نظر آنها برای چه آن را از دست بدهند، در فکر آنها صلاح عموم نبوده و تکلیف خدا ملحوظ نبوده، پس منطق ندارد که قیامی کنند که مالی به دست نیاورند؛ بلکه مال اندوخته را هم از دست بدهند.
1) (1)
آیا پای مال، این خواریها را متحمل است یا برای جبن و هراس از جان، هر چه میخواهی بگو؛ به هر حال به وضع رقّتباری خود را به حارث بن قیس پناهنده کرده بود.
طبری از حارث بن قیس بازگو کرده گوید: او یعنی عبیدالله خود را بر من عرضه کرد و پس گفت: هان! (والله) من به سوء رأی قوم تو شناسا هستم، یعنی مرا به جایی دیگر ببر.
گوید: من رقّت کردم بر او، او را ردیف خود سوارکردم، شب بود، راه را از بنی سلیم در پیش گرفتیم. گفت: اینان کیاند؟ گفتم: بنی سلیم، گفت: سلامت در رفتیم ان شاءالله، سپس به ناجیه گذر کردیم، آنان شبانه برای کشیک به دور یکدیگر نشسته بودند و اسلحه به همراه داشتند (مردم آن وقت در مجالس خود کشیک میدادند.)
گفتند: سیاهی کیست؟! - گفتم: حارث بن قیس است.
گفتند: بگذر به سلامت، همین که گذشتیم مردی از آنان گفت: این والله پسر مرجانه است، در پشت پس او تیری به او رها کرد، در کور عمامهاش فرو هشت، عبیدالله گفت: ای ابا محمد! اینان کی بودند؟ گفتم: همانها بودند که دربارۀ آنها خوش باور بودی، گمان میکردی از قریشاند؟ بنیناجیهاند. گفت: نجات یافتیم.
ببین در آستان مرگ چسان ذلیل است؟! صدا زدن به کنیۀ ابو محمد، از تذلل بود تا حال که به اینجا رسیده، چقدر ترس و لرز تحمل کرده، خدا دانا است.
لم یمنع الشرب منها غیران نطقت
حمامة فی غصون ذات او قال(1)
تفسیر مجمع البیان: 253/9.
سپس گفت: ای حارث! تو بسیار احسان کردهای و نیکویی نمودهای، آیا آن چه من به تو رأی بدهم کارسازی میکنی؟! تو خود منزلت مسعود بن عمرو را در قوم خویش و شرف او و سنّ او و نفوذ طاعت او راکاملاً میدانی، آیا همراهی داری که مرا نزد وی ببری تا من در خانۀ او باشم که در وسط «ازد است، برای این که تو اگر این کار را نکنی، اطمینان به قوم تو نیست، کار تو درز باز میکند و اقدام تو علیه تو سرشکاف میشود. گفتم: آری، پس او را در مردم تا به حریم مسعود رساندم، حتی به قدر سرموئی مسعود ملتفت نشد که ما یک دفعه بر او وارد شدیم.
عبیدالله را به حرم مسعود داخل کردهاند و خودشان نزد مسعود رفتهاند.
مسعود آن شب نشسته، قضیبی را بر بالای خشتی افروخته، به پای آن چکمههای خود را اصلاح میکرد یکی را بیرون آورده و دیگری به پای او باقی بود، همین که به رخسار ما نظر کرد ما را شناخت و گفت: از در زدن شبانگاهان، باید پناه به خدا رفت.
من گفتم: آیا او را اخراج میکنی بعد از این که داخل شده بر خانۀ تو - یعنی - عبیدالله را - از همین تعبیر معلوم میشود: عبیدالله در حرمسرای زنانۀ مسعود بوده و حضور نداشته.
1) (1)
گوید: پس مسعود عبیدالله را امر داد که داخل خانۀ پسرش عبدالغافر پسر مسعود گردد، زن عبدالغافر آن روز «خیره» دختر خفاف بن عمرو بود؛ بدین قرار که از حرمسرای خودش منتقل به خانۀ عروسش گردد که شعبهای است از حرم خودش.
این جا جریانی را که در حرمسرای خود مسعود قبلا واقع شده بود، سربسته گذرانیده، بعد خواهید شنید که چه بوده.
گوید: سپس مسعود در همان شبانه سوار شده، حارث بن قیس به همراه او با جماعتی از قبیلۀ او بودند و در قبیلۀ «ازد» و مجالس آنان طوف زدند و به همه گوشزد کردند که عبیدالله امشب مفقود شده و ما ایمن نیستیم که شما به کثافت تهمت آن، آلوده گردید؛ فردا صبح همه در اسلحه باشید و مردم ابن زیاد را مفقود دیده، اثری از او نیافتند.
مردم میپرسیدند: کجا رو آورده؟! بعد گفتند: او جز در «ازد» نیست.
وهب - از قبیصة بن مروان - بازگو کرده گوید: مردم همی از یکدیگر میپرسیدند، با همدیگر میگفتند: کجا به نظر شما رو کرده و از کجا سردر آورده تا عجوزی از بنی عقیل گفت: مگر کجا میرود؟ کجا فکر میکنید؟ او در بیشهزار پدرش سر فرو کرده.
گوید: وفات یزید وقتی که به عبیدالله زیاد رسید، در خزانۀ بیت المال بصره شانزده هزار هزار دینار موجودی بود. ابن زیاد طایفهای از آن را در بنی زیاد پخش کرد و باقی را به همراه خود حمل داد.
بازگو کرده گوید: عبدالله جریر مازنی گفت: شقیق بن ثور (از سران بصره
است) نزد من فرستاد، رفتم، گفت: به من رسیده که این ابن منجوف و ابن مسمع، شبانه همی آمد و رفت به خانۀ مسعود میکنند که ابن زیاد را دو مرتبه به «دار» برگردانند تا بین این دو قبیله که ناف غیرتند به هم بزنند، خون شما را بریزند و خود را عزیز کنند و من گاهی تصمیم میگیرم که بفرستم ابن منجوف را کت ببندم و از حوزۀ خود بیرون کنم، تو برو نزد مسعود، سلام از من برسان و به او بگو: ابن منجوف و ابن مسمع چنین و چنان میکنند. این دو مرد را (عبیدالله و عبدالله پسران زیاد) را از خود بران.
گوید: من داخل بر مسعود شدم، پسران زیاد هر دو نزد او بودند، یکی از چپ او و دیگری از راست او نشسته بودند.
گفتم: السلام علیک ای اباقیس - گفت: و علیک السلام.
گفتم: مرا شقیق بن ثور نزد تو فرستاده، به تو سلام میرساند و میگوید: به من خبر رسیده، پس سخن او را بازگو کردم. تا اینجا که آن دو، را بیرون کن. مسعود گفت: والله من این را گفتم (عبیدالله را چنان هراس گرفته بود که وقتی به سخن آمد، خواست کنیۀ او را که ابوالفضل نامیده میشد بگوید: به عوضی گفت، گفت: ای اباثور! چطور؟!
به قرار این تقریر عبیدالله از وحشت این کلام که شنید: گفت و شنود از بیرون کردن اوست، به کلی خود را باخته و با زبان بریده بریده گفت: چطور چسان و چگونه؟! آوخ، از بیچارگی:
یک شهری را میبلعیده، بلکه کشوری را میچاپیده، همین که گفتگو از بیرون کردن آن به میان میآید، چسان بیچارگی نشان میدهد، به اندازهای آشفته
و پریشان میشود که کنیۀ اشخاص با شخصیت راگم میکند؛ هنوز روبرو با مرگ نشده، خود را فراموش مینماید.
ولی به یاد داشته باشید خواهید شنید که: مسلم بن عقیل علیه السلام همین که از خانۀ طوعه رو به مرگ بیرون آمد خود را نباخت!! از کامل بهایی آن چه میگوید بعد خواهید شنید: تفاوت روز مرگ «عادل و متعدی» در آن هنگامۀ وحشتخیز، از اطمینان آن و تزلزل این، عزت آن و ذلّت این، کشف میشود.
آن در شهر، بیگانه و این در شهر خود متواری است، آن از پیرزنی عجوز خدمات شبانه را فراموش نمیکند و در وقت بیرون رفتن به دهان اژدهای مرگ از او عذرخواهی مینماید و به تمام نکتهها مو به مو متوجه است، عذر از صاحبخانه و دعای از خدای خانه را میخواند و دست به شمشیر در شهر غریبی بیرون میآید و این در شهر خود با آن که در پناه رجال درجۀ اول است؛ نام مردم حتی مردم با شخصیت را به محض شنیدن کلمۀ اخراج، فراموش مینماید؛ به هر حال:
برادر او عبدالله گفت: ما والله از نزد شما بیرون نمیرویم، شما ما را پناه دادهاید، ما در عهد ذمّۀ شمائیم و شما ذمّهدار پیمانید، بیرون نمیرویم تا میان شما کشته شویم و ننگ آن تا روز قیامت بر شما باقی بماند.
ذلّتی بیشتراز این نخواهید شنید میگویند: اگر ما را از در برانید ما نمیرویم؛ دراز میکشیم میان شما تا ما را کشان کشان بکشند و بکشند تا عار و ننگ آن تا قیامت به دامن شما بچسبد.
شعرا، عبیدالله را در این ایام فراری، راجع به واگذاری مادر و دختر و زنش
نکوهش کردند و از نامردی او تذکر دادندکه مادر و خواهر و دختر را میان ثوره و شورش شورشیان با این همه دشمن که به خون آنان تشنه بودند، گذاشته خود زنده رهیدند.
یزید بن مفرّغ در نکوهش این نامردی گوید:
أعبیدَ هلا کنت اول فارس یوم الهیاج دعی بحتفک داع
اسلمت امّک و الرماح تنوشها یا لیتنی لک لیلة الافزاع
لیس الکریم بمن یخلف امّه و فتاته فی المنزل الجعجاع
کم یا عبیدالله عندک من دم یسعی لیدرکه بقتلک ساعی
و معاشرانف ابحت حریمهم فرّقتهم من بعد طول جماع
واذکر حسیناً وابن عروة هانیاً و بنی عقیل فارس المرباع(1)
مستدرکات اعیان الشیعه: 289/1.
ای عبیدالله که روز آرامش عربده میکشیدی، چرا تو حالا روز شورش اول فارس نیستی، صدای عزا به مرگت بلند شود.
مادرت را در دست نیزهدارها گذاشتهای تا او را دست بیندازند، کاش من برای تو بودم آن شب هراسخیز.
بزرگوار نیست آن کس که مادر خود را و دختر جوان خود را در منزل پرآشوب تنگ، فرو نهد و بگریزد.
چقدر ای عبیدالله! خون به گردن تو است که سعی میکنند مردمان
1) (1)
پرکوشش تا به کشتن تو خون خود را بگیرند.
گروه گروه از غیرتمندان که تو حریم آنها را به هم زدهای و بعد از عمری اجتماع آنها را متفرق نمودهای.
حسین علیه السلام را یاد کن و پسر عروه «هانی» را و پسر عقیل آن شهسوار این عرصۀ سبزهزار و دشت این سرزمین سواد.
از این شعر معلوم میشود: عبیدالله قبلاً خود را شهسوار میشمرده، با آن که شرط شهسواری دفاع از حرم و حریم است و او مادر و دختر را گذاشت و گریخت.
خواری بیشتری بنگرید: به صحنۀ دیگری از خواری او بنگرید؛ تا خواری ناپلئون را که به پناه کشتی انگلیس رفت و آن کلمۀ ذلت را گفت. از یاد ببرید و خواری دیگران از معاصران گریز پا را، نیز.
«طبری» طرز ورود عبیدالله را به حرمسرای مسعود بن عمرو بازگو کرده.
از مسلمة بن محارب بن سلم بن زیاد و دیگران از آل زیاد، از کسانی از خود آنان و موالی آنان که درک این واقعه را کردهاند گوید: و خود قوم اعلم به حدیث داستان خویشند.
گوید: حارث بن قیس هنوز با مسعود گفتگو نکرده، عبیدالله را تأمین داده بود. بدین قرار که به همراه خود صدهزار درهم حمل داده، نزد (امّ بسطام زن مسعود) رفت، وی دختر عموی مسعود است، به همراه خود عبیدالله و عبدالله پسران زیاد را برداشته بود. اذن دخول از «امّ بسطام» خواست وی اذن داد، وارد شد، به امّ بسطام گفت:
امری برای تو آوردهام که بدان بر همۀ بانوان همدرجه و همشأن خود سیادت کنی و شرف قوم و قبیله را تتمیم کنی و برای خاصّۀ شخص خودت نقد و حاضر و معجّل توانگری و دنیا را داشته باشی؛ این صدهزار درهم است، آن را تحویل بگیر، مال خود تو میباشد و عبیدالله را ضمیمۀ حرمسرای خود کن.
مرده باد! این گونه مردانگی که جزء مفاخر او باشد، تحت الحمایه زنی قرار بگیرد آن هم به این صورت که جزء خدمه یا کنیزان حرمسرای او گردد ولیکن دلال بالاخره مردم را گول میزند.
امّ بسطام گفت: میترسم مسعود به این کار رضا ندهد و نپذیرد.
حارث گفت: لباسی از لباسهای خودت بر تنش بپوشان و او را در خانۀ خود داخل کن و بین ما و مسعود را به خود وابگذار.
امّ بسطام مال را قبض گرفت و سپس این کار را کرد، لباس زنانه فرستاد عبیدالله و عبدالله بر تن آراستند و داخل شدند.
واقعاً بنازم؟! داخل شدن در این حریم با این لباس جز از این گونه نفوس پست نخواهد شد؛ این پستی نیست که حاضر است سرگین و پهن سر طویلۀ کسان گردد و یک قطره خونش را در راه آزادمردی نریزد؟!
خوانندگان گرامی! یاد دارید که عبیدالله در خطبۀ تهدید خود گفت: من در برابر حوادث روزگار خوار نگردم، صدای عربدۀ دشمن مرا تهدید نمیکند دیدید که چسان تهدید نکرد؟!
این چموش خود گفت: من زادۀ (زیادم) و از هیچ صدایی تهدید نمیشوم، روزگار هم به گردش خود چرخید تا این وضع را برای وی پیش آورد که خود او
را به او شناسانید، ما در جواب او سخن نمیگوییم، بهتر آن که طبیعت روزگار و طبیعت افعال و اعمال و پروندۀ او بگوید.
گوید: همین که مسعود آمد، بانو «ام بسطام» آمد و او را آگهی داد، مسعود عصبانی شده گیسوان آن زن را گرفت؛ یعنی برای زدن عبیدالله و حارث از حجلۀ آن مخدّره بیرون آمده به دامن مسعود آویختند، عبیدالله گفت: دختر عمّت ما را روی مردانگی تو پناه و جوار داد؛ این لباس تو در تن ما، این طعام تو در شکم ما، این خانۀ تو که ما را در برگرفته.
حارث هم بر مراتب مذکور گواهی داد، هر دو تن چرب زبانی زیاد برای مسعود کردند تا رضا داد.
ابو عبیده گوید: عبیدالله به خود حارث حدود پنجاه هزار داده بود و همواره در خانۀ مسعود بود تا مسعود کشته شد.
او به نام مردی آن قدر پافشاری کرد تا مسعود را به کشتن داد و امّ بسطام بانوی مجللهای را به دست کتک سپرد، گیسوانش به دست شوهر کنده شد و بعد در مرگ شوهرش، گیسوان او بیشتر پریشان و روزگارش پریشانتر و سیاهتر گردید.
شوهرش در میان غوغا برای حمایت عبیدالله در مسجد حاضر شد و به منبر سخنانی گفت: جمعیت ملت در مسجد (حرم خدا) بر سر او ریخت او را کشت و بدنش را قطعه قطعه و پاره پاره نمود، روزگار «امّ بسطام» و سایر اعضای حرمسرای او به مرگ شوهر پریشان شد.
متعدّی با آن درهم و دینار که ربود، رمق ملت و خون ملت را گرفته و خلقی
را پریشان کرد، نتوانست لباس رنگین (امّ بسطام) را رنگینتر کند. مظلمۀ آن را خود به گردن گرفت و شومی آن را به بانوان پردگی مسعود گذاشت و رنگ و روغن آن را برای شیکپوشی نسل زیاد نهاد. او مظلمه برد و دیگری زر، مردم را سیاهپوش کرد تا جامۀ آل زیاد را و ورثه را شیک و ازرق و رنگین نمود؛ و از آن روز تا امروز خلقی، تا کنون در اسلام شیون میکنند و میسوزند، هر سال محرّم لباس سیاه بر تن میکنند، با آن که اثر بدی در نفس خود او و سرداران و برادرانش گذاشت که کمتر از شومی حال ملت نیست و گرزی شومتر از آن بر سر کس فرو نمیآید.
جبن و هراس خاصیت اندوخته کردن نقد و شدّت اهتمام به حفظ و احتفاظ آن است، همان رعب و ترس و خودباختگی از اوضاع هراسآور خطر مال است، آن است که: برای حفظ آن، شخص میگریزد تا ناکس میگردد؛ تا کسی را هم به جان میخرد تا محفوظ گردد، ولی همان او را به خطر میدهد.
اندوختن این مال، مسعود را به کشتن داد و امّ بسطام را به بیوگی و آشفتگی وارد کرد و عبیدالله را به گریز، تا آنجا آورد که دیدید.
همان مال که سنگر حفظ است، خود منقلب شده سبب گریز، گردید اژدهایی است دمان(1)
دمان: مهیب، هولناک، خروشنده، مست و خشمناک.
نادیده و مخفی از عیان، دهان باز کرده غاصب را ببلعد، مگر نه افسونگر را که مار در آستین میگیرد بالاخره مار میزند، همین مال که از گرفتن آن، خون از ملت و رمق از تن امّت بصره و کوفه و کشوری گرفته شده تا رنگ1) (1)
مردم از فقر الدّم پریده و به حال احتضار رفته، خود جبّار را نیز همان رام و گریزپا و ترسو کرده، او را به گریز واداشته، چونان ماری یا افعی که شخص را تعقیب کرده باشد؛ بنگر او را تا کجا میبرد؟!! بین راه بصره و شام در گریز است. نیمه شب سوار الاغی است، خوابش گرفته؛ از ترس، خواب را از خود باز میگیرد آیا از کس هراس دارد؟ از تعقیب جیش میهراسد یا از استقبال خونخواهان امام علیه السلام از طرف کوفه؟ یا از طرف مکاری همراه خود یا بهتر بگویم: از کردار خود، مسؤولیت بسان اندیشۀ نیمخفتهای، همین که رفت بخوابد برابر چشمش آمد، پروندۀ دوران ستمپروری او اینک که غبار حشمت از بین برداشته شده، از زبان یک مکاری به گوش او خوانده میشود و او را تحت مسؤولیت میکشد، او هر چند زبردستی میکند و هشیار است که برگهای به دست ندهد، باز سیاهکاری او از لابلای اقرارش شنیده شده، از قیافۀ فکرش جنایتکاری و درندگی در عین خواری مشاهده میشود، اینجا عبیدالله را در روز آخر میبینید. واقعاً شامی از روز سیاه متعدی، سیاهتر نیست.
«طبری» از یسّاف(1)
عوکل یشکری - قمقام.
پسر شریح یشکری بازگو کرده:(2)«وی همان مکاری است که عبیدالله را در گریز از بصره به شام میبرد؛ و این وقت وقتی است که مسعود کشته شده و امّ بسطام به جای تاج شرف، روی خاکستر بیوگی نشسته میزارد و عبیدالله میگریزد.گوید: ابن زیاد به همراه ما از بصره بیرون آمده و رو به شام به فرار میرفتیم، الاغی را از عرب بدوی به بهای گران چهارصد درهم بین راه خریداری کردیم و خود او چون عبیدالله را به حدس شناخت، کتبسته میان جادّه انداختیم و رفتیم تا شبی عبیدالله گفت: سواری شتر دیگر مرا از کار انداخته، جای مرا بالای حیوان سمداری بسازید.
گوید: قطیفهای را برای وی بر الاغی گستردیم، سوار آن شد، پاهای او از دو طرف به زمین کشیده میشد، یسّاف یشکری گوید:
سوار درازگوش در خط سیر، پیشاپیش من راه را میپیمود، همین که قدری رفتیم به سکوت طولانی رفت، طول داد.
من پیش خود گفتم: (هان ای دل عبرت بین!) این عبیدالله است، زهیر عراقین دیروز السّاعه بالای درازگوشی به خواب رفته، اگر بیفتد آزار میبیند.
سپس به خود گفتم: اگر خواب باشد خوابش را بر وی میشکنم.
پس نزدیک به او شدم و گفتم: آیا خوابی تو؟ از هراس گفت: نه.
گفتم: پس چه تو را ساکت کرد؟!
گفت: با خودم حدیث نفس میداشتم.
گفتم: من بازگو کنم که با خود چه حدیث میداشتی.
گفت: بگو با این که به خدا نمیبینم، چنان زیرک باشی که به نشان بزنی.
گفتم: با خود میگفتی: کاش کسانی را که کشتم نکشته بودم!
گفت: دیگر چه؟
گفتم: با خود میگفتی که کاش کاخ «بیضاء» را نساخته بودم!
گفت: دیگر چه؟
گفتم: میگفتی ای کاش من دهقانهای عجم را بر سر کار نمیگماشتم!
گفت: دیگر چه؟
گفتم: با خود میگفتی که کاش مرا دست بده بیشتر از آن میبود که بود. گوید:
گفت: والله تو نطق به صواب نکردی و من سکوت از خطا نکردم.
بعد شروع به جواب کرد.
از این مذاکره به دست میآید که مردم حتی مکاریها، به این چند مآخذ پنجگانه او را و حکومت او را شدیداً محکوم میدانستهاند و از تقریر خود او در جواب اسراری بر ملا میشود و مطالبی کشف میگردد که ما خود نمیدانستیم و خود این مدعی العموم و بازپرس هم نمیدانستند و بهتر روشن میشود که تشکیل محکمۀ وجدان در صحرا هم میشود و در محکمۀ خدا انتظار محاکمۀ شدیدتری در پیش است و این اندکی از بسیاری است که بر مردم هویدا شده، حتی مکاری هم از طرف وجدان به محاکمۀ او قیام میکند و محکمهای حتی بر بالای درازگوش بر پا میدارد و به مقدار آگاهی کم مردم مؤاخذهها را یکی از پس دیگری سبب این بدبختی میشمارد و در حقیقت زبان (اسباب و ارتباط سبب و مسبب) به زبان آمده، سبب بدبختی و دربدری و گریز را در پی آن دربدری خانه به خانه باز میگوید؛ پروندۀ عمل، خود بیزبان است، ولی بیزبانها با زبان بیزبانی بهتر و روشنتر سخن میگویند. به هر حال اقاریر او را بشنوید:
عبیدالله گفت:
1 - اما امام حسین علیه السلام او به سوی من رهسپار شده، ارادۀ قتل مرا داشت پس
قتل او را برگزیدم، براین که او مرا به قتل آورد.»(1)
قمقام جز این گوید، مدرک آن را نمیدانم چیست؟!
2 - اما کاخ بیضاء من آن را از عبیدالله(2)پسر عثمان ثقفی خریداری کردم و یزید هزار هزار برای من فرستاد، من آن را صرف آن کردم یعنی صرف مرمّت و تعمیر آن. اگر باقی ماند، برای خاندانم خواهد بود و اگر نی، که دستخوش حوادث شد، اندوهی بر آن ندارم، پای آن رنجی نکشیدهام.
3 - اما به کار واداشتن دهقانهای عجم، چون عبدالرحمن پسر ابیبکرة وزدان فروخ، نزد معاویه برای من کارشکنی کرده بودند. حتی آن که قشور و پوست برنج را ذکر کرده، ریز داده بودند و خراج عراق را به (صد هزار هزار) رسانده بودند، معاویه مرا مخیر کرد بین تعهّد این مبلغ و عزل، عزل را خوش نداشتم، پس بنابراین هر گاه برای کارگزاری املاک مردی را از عرب به کار وا میگماردم و خراج بر او شکسته میشد، من اگر اقدامی دربارۀ وی میکردم و غرامت را متوجه صدور قوم او نموده، یا عشیرۀ او را غرامت میکردم به آنها زبان رسانده بودم و اگر او را وا میگذاشتم مال خدا را واگذار کرده بودم، در عین آن که مکان آن را میشناختم، پس بنابراین دهقانهای عجم را دیدم به جمعآوری مالیات بیناتر و به ایفای امانت وافیتر و در مطالبه سهلترند از شما عربها؛ با آن که شما عربها را هم امنای بر آنها قرار دادم که ظلم به کسی نکنند.
4 - و اما گفتار تو در خصوص سخاء و دهش، پس به خدا سوگند! مالی برای
من نبود که بدان جودی بر شما بکنم و اگر خواسته بودم پارهای اموال شما را گرفته بودم و سپس به بعض دون بعض، شما را تخصیص میدادم، البته میگفتند: چقدر سخی است؟ ولی من تعمیم دادم شما را یعنی خواستم به همه داده باشم گفتم: مال خودتان از خودتان و این نزد من انفع بود برای شما.
5 - و اما گفتار تو که کاش من نکشته بودم آنان را که کشتم، نزد من از کلمۀ اخلاص گذشته عملی را که نزد خدا اقرب باشد از کشتاری که من از خوارج کشتم نمیدانم، ولکن اینک من، خود از حدیث نفس خود تو را خبر میدهم، با خود میگویم: کاش من با اهل بصره جنگ کرده بودم، برای این که آنها با من به طوع و رغبت و بدون آن که اکراهی شده باشد بیعت کردند و به خدا سوگند! که من بر این کار حرص خود را زدم ولیکن پسران زیاد نزد من آمدند و گفتند: تو هر گاه با بصره جنگ کنی، اگر آنها غلبه یابند احدی را از ما باقی نمیگذارند و اگر آنها را وابگذاری، هر مردی از ما پنهان میشود نزد اخوال خود و اصهار خود و دامادهای خویشتن، من به آنها رقت کرده اقدام به کارزار نکردم. معلوم میشود حالا به ننگ خود متوجه شده بوده.
باز در این حدیث نفس به خود میگفتم: کاش من اهل زندان را بیرون آورده آنها را گردن میزدم، اما اینک که این دو مطلب فوت شده، پس ای کاش، وقتی من به شام وارد میشوم کار را نگذرانده باشند؟!
بعض مورخان گویند: وقتی وارد شام شد، هنوز کار را نگذرانده بودند و گویی همه نزد او کودکانی بیش نبودند.
بعض دیگر گویند: وقتی وارد شد امر را گذرانیده بودند. او آن چه را مبرم
کرده بودند، نقض کرده به رأی خود برگردانید؟!
آیا عدّۀ این زندانیها که تمنّای گردنزدن آنها را مینمود چند بوده؟! آیا به چه گناه در زندان شده بودند؟! از تاریخ، عدد آنها را و از اعتراف خود عبیدالله، سبب زندان آنها را خواهید شنید.
طبری گوید: اولین کسی که ایالت «مصرین» این دو شهرستان عظیم را معاویه به او واگذار کرد (زیاد و پسرش عبیدالله) بود، پس از تسلط این دو تن سیزده هزار کشتند و عبیدالله چهار هزار نفر در زندان داشت.(1)
تاریخ الطبری: 265/4.
در خطبۀ روز پایان عبیدالله خود، سبب حبس زندانیها را گوید.
طبری از شهرک بازگو کرده گوید: من واقعۀ عبیدالله را حضور داشتم وقتی که یزید بن معاویه مرد، برای سخنرانی خود قیام کرده گفت: ای اهل بصره!... تا این که گوید: من والی شما شدم، حالی که دیوان عمّال شما نود هزار نفر احصائیه میداد، امروز احصائیه عمال صد و چهل هزار نشان میدهد تا گوید:
من واگذار نکردم کسی را که بوی بدگمانی در حق او میرفته، جز این که در زندان شما است.(2)
از این دو قطعه معلوم میشود: دو گونه ویرانی در اقتدار او به کشور اسلامی متوجه بوده. یکی از بس طرق معیشت بر همۀ طبقات سخت میشده، مردم مجبور میشدهاند در زمرۀ کارکنان دولت درآیند تا هم از شرّ تعدّی عمّال
محفوظ باشند و هم خود جزء چپاولگرها دستشان باز باشد.
و بناء علیهذا؛ ستون نود هزار بالا رفته به یکصد و چهل هزار رسیده، به نظر من به نسبت این کمیت عددی، کیفیت اختلاس و ربودن نیز بالا گرفته است این خاصیت دول ظالمه است که طبقات دیگر برای ادامۀ حیات و حفظ وضع خود مجبور میشوند در زمرۀ عمال و کارگران دولت درآیند و دُم خری در دست داشته باشند تا از اذیت محفوظ بوده، خود را نگه دارند و به قدر ممکن برای دستاندازی دستشان باز باشد، با این تفاوت که در زمان اقتدار عبیدالله به قدری این موجبات قوی بوده که گویی همۀ مردم در سلک عمّال دولت وارد شده باشند.
وگرنه بصره و حوزۀ بصره، چگونه نیاز به این رقم درشت عدد کارمند داشته است، هر چند شعاع نفوذ حکومت بصره تا فارس و کرمان و بلوچستان بلکه افغانستان کشیده بوده، شاید عمّال هم اعمّ از لشگری و کشوری بوده باشد، لکن باز نسبت به وسعت دامنۀ کشور همین مقدار عدد عمّال زیاد است. از این جهت یک گونه خرابی در امور کشور بوده و از جهت دیگر، از این سخنرانی برمیآید که برای تحصیل این اقتدار نفسهای مردم را گرفته بودهاند، هر کس نفس داشته بنالد؛ گرفتار میشده و کشته میشده و اگر ناله را در سینه پنهان میکرده؛ دولت در حق او بدگمانی داشته محکوم به حبس بوده.
این چهارهزار بدبخت که به این گونه زندانی بودند؛ آیا میدانید رأی عبیدالله دربارۀ آن بینواهای بدبخت چه بوده؟! آن بود که به واسطۀ خشم بر اهل بصره که با هوس او مساعدت نکردهاند، محبوسان را به همان وضع بدون محاکمه و اثبات گناه، گردن بزند، گوش دادید به حدیث نفس او که گفت: اینک که اهل
بصره با ما بیوفایی کردند، خوب بود شبانه زندانیها را گردن میزدم.
بعد از این تقریر، جهت اقدام حسین علیه السلام برای بیرون کردن او و اقدام او برای کشتن حسین علیه السلام هر دو معلوم شد. از امام علیه السلام معلوم شد: برای بیرون کردن گرگ از میان گلّه است، از او هم معلوم شد که: برای خوی درندگی و سرشت ناپاک خونآشام او است.
مگر نباید گرگ گرسنۀ خونآشامی را که سیزده هزار نفر را کشته و نسبت به چهارهزار نفر باقی مانده، چنین دندان به هم میفشرد، از میان گلّه بیرون کرد؟! مگر آرای عموم این تقاضا را از حسن علیه السلام نمیداشت؟!
مگر در این جمله که عبیدالله گفت؛ از زیر پرده چنگال خونین و دندان تیز گرگین دیده نمیشود؟! آن هم چسان گرگی که شعلۀ اشتهای غیر محدودش توأم است با هوس نامحدود و غضب نامحدود، حتی برای اندک هوس موقّت غیر محدود خود کشور را آتش زده، خاکستر میکند.
همین که از میان گوسفندان رانده شده تازه از عقب با نگاه تند و دندان فشردن با چشم امید برگشت به گوسفندان خیره خیره مینگرد.
وای که این چنین گرگ، لباس چوپانی پوشیده باشد!!!
مگو سلطان پاسبان جانها و چوپان رعایا، بگو گرگی متعطش خونها.
گوسفندان که ایمن از گرگند در بیابان ز حفظ چوپان است
گرگ اگر در لباس چوپان شد وای بر حال گوسفندان است
حسین علیه السلام اگر برای دفاع از این خطر ابتدای به حمله کرده باشد، منتّی بر جهان اسلام داشته، نمایندۀ عقیدۀ عموم بود، کاری را اقدام کرده که عموم تعهّد
دارند و اگر هم عموم رأی نداده باشند.
باز به حسین علیه السلام حق میدهیم که به درندگان حمله کند، او چوپان است آیا نباید این گونه گرگ را گرفته از میان گله بیرون کرد؟ آیا بر تمام خیرخواهان لازم نیست از نظر رعایت ضعفا و رعایا و از دریچۀ دیدۀ مهر خدا با خلق حمله کنند تا این گونه گرگها را از میان گله برانند؟! باید استغاثه کرد از خدا و از کارکنان بارگاه؛ از تربت انبیاء علیهم السلام و اولیاء برای دفاع از این گرگها، دست به دعا برداشته، استمداد کرد:
ای مقصد ایجاد سر از خاک بدر کن
وز مزرع دین این خس و خاشاک بدر کن
از مغز خرد نشأه تریاک بدر کن
این جوق(1)
جوق: دسته، گروه، جمع.
شغالان را از تاک بدر کنوز گلۀ اغنام بران گرگ ستمکار(2)
ولی محدود کردن و بیرون کردن گرگ غیر از کشتن است، عذری که عبیدالله به شخص یشکری در کشتن امام علیه السلام گفت، اشتباه یا مغالطه بود در قضیۀ مسلم علیه السلام در خانۀ هانی خود دید که عدالت ضامن جان او است، نه قاتل جان او. عدالت قاتل جان کسی نیست، فقط کسان را محدود میکند به حدود اصلاح، ولی وی محدودیت خود را لطمهای برای خود و گرگها تصور کرده و درندگی خود
را از باب مغلطه به قضاوت آرای عمومی نزدیک نشان داد و گفت: او به ما حمله کرد. یعنی ما باید از خود دفاع کنیم، خواست قضاوت را به «آرای عموم» احاله نماید و آرای عموم این است، آرای عموم غیر از تمایلات خطرناک هوس است، از بلهوسهای غارتگران جانی که تمایلات غیر محدودی دارند و هر دم شعله میکشد، کشوری را خاکستر میکند، حملهای که برای محدود کردن دست متعدّی باشد باید تقدیس کرد و آرای عموم بر دفاع از او نیست؛ گذشته از این که عذر او راست نبود؛ زیرا امام علیه السلام حملهور نبود، مدافع بود.
در آغاز روبرو شدن با کوفه همین که احساس فرمود، کوفه از وضع دعوت سابق گشته است، اعراب همراه خود را مرخص کرد که وضع حملهور به خود نگرفته باشد و در گفتگو اقدام خود را معلل به دعوت مردم و رغبت عموم میفرمود و اصرار داشت و به همه فهمانید که طبق آرای عمومی اقدام به حرکت فرموده؛ میفرمود:
اگر آرای عموم نباشد، من اقدامی ندارم برمیگردم.
اولین گزارشی که از کربلا به ابن زیاد داده شد، همین بود که حسین علیه السلام خطری برای کس ندارد میگوید: به دعوت مردم آمدهام، اینک که مردم به آن عقیده نیستند منصرف میشوم.
و آخرین نامۀ عمر سعد نیز به ابن زیاد همین بود که حسین علیه السلام یا برگردد به همان جا که آمده یا کار او را با یزید به خود او وا بگذارید - یا - برود در ثغور مسلمین بسان یک تن از مسلمین، در سود و زیان چون همه باشد.
عبیدالله هم خود، همین که نامه را خواند ابتدا گفت:
این نامۀ یک تن مشفق به قوم خود و ناصح به امیر خویش است. تا بعد که به هوس تحمیل فرمانروائی خود به این صورت برآمد که باید حسین علیه السلام تسلیم بلاشرط شود، اگر خواستم بکشم، ملک مرا است و اگر ببخشم حسین علیه السلام زنده کرده من باشد. شمر به او نشان داد که: تو این قدرت را داری، معنی این هوس و تحمیل این است که: زنده و مردۀ امام علیه السلام وابسته به هوس دیگران است یا آن که زنده و مردۀ هیچ انسانی نباید فدای مصالح یا هوس دیگری گردد ولکن او میگفت: موت و حیات همه در قبضۀ دلخواه خودخواه نُنُر است آن هم با هوس غیر محدود. آیا اگر امپراطور روم «نِرن» هوس کرد برای نقاشی منظرۀ شهر در حال آتش گرفتگی شهر روم را آتش زد و نقاشی کرد، خلق را چه باید کرد؟!
اینجا جنگ رخ داد و طبعاً هم معلوم بود: امام علیه السلام کشته میشود، خیمۀ هستی و اندوختۀ خانۀ شصت سالۀ توحید و خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله آتش گرفت، به تاراج رفت و فدای هوس شد، یعنی قتل امام علیه السلام و خاندان او علیه السلام فقط و فقط از درندگی و شرارت غیر محدود رخ داد، این حدّ جرأت که از شرارت بود نیمی معلّل به خوی زشت این گرگ بود و نیمی از بادی که در آستین داشت عجیب عنصر خطرناکی؟!! در وقت اقتدار، این قدر خطرناک است که به هوس او خانمان یک کشوری آتش زده میشود، نعشها زیر لگد اسبان خُرد میگردد؛ و از خُرد شدن استخوان کشتگان راه خدا، او لذّت هوس میبرد و در وقت نکبت، آن ادبار عجیب را بار میآورد، نه حدّی برای هوس او، نه حدی برای وقاحت او، نه حدّی برای سرقت او، نه حدی برای جرأت او و جنایت اوست.
اقتدار نانجیب آفت است؟! امام علیه السلام مگر در میدان کربلا اعلان نداد که ای
قوم کوفه! اینک که طبق دعوت خود، ما را خوش ندارید پس وابگذارید برگردم به مأمن خود، مأموران عبیدالله گفتند: «انزل علی حکم بنی عمک» باید با قید تسلیم بلاشرط به حکم عبیدالله فرود آیی او پسر عمّ شماست؟! پسر عمّ گفتن روی آن نظر بود که معاویه، زیاد را از پدرش عبید ثقفی سلب کرد و زادۀ غیر شرعی ابوسفیان شمرد تا از قریش باشد.
و نیز وقتی بُریر بن خضیر شهید کربلا به فرمان امام علیه السلام از لشگر پرسید و گفت: ای مردم! امروز نفیسترین یادگارهای محمد صلی الله علیه و آله به دست ما افتاده، این خیمهنشینان همه دختران او و عترت او و ذرّیۀ او هستند، هر چه نظر دربارۀ آنها دارید بیارید، آیا میخواهید چه کنید با آنها؟ گقتند: میخواهیم امیر خود عبیدالله را تمکین بدهیم از آنها که هر چه میخواهد دربارۀ آنها اعمال کند.
بُریر گفت: ای اهل کوفه! آیا این پذیرائی بود که از پسر دختر پیغمبر خود نظر داشتید؟ دعوت کردید و گفتید: خود را در مقدم تو قربان میکنیم، با آن شور دعوت کردید تا به سرمنزل شما آمده، اینک میگویید: دست او را بگیرم و تحویل عبیدالله بدهیم که هر چه خواست دربارۀ وی اعمال کند. آیا حاضر نیستید راه بدهید تا برگردد به همان جائی که آمده است؟! گفتند: نه، یا هذا! ما نمیفهمیم تو چه میگویی!
امام علیه السلام هم در پایان احتجاج که اعلان جنگ را امضا داد به ندای بلند همین را به گوش همه کشید: ای اهل عالم! هشیار باشید! متوجه باشید! چرا من جنگ را امضا کردم. بدانید که دعی بن دعی، زنازاده پسر زنازادهای پافشاری کرده بین کشیدن شمشیر به عزّت و تسلیم و تن دادن به ذلت. و هیهات از ما ذلت، برای ما
خدا آن را ابا دارد و پیغمبرش صلی الله علیه و آله و دامنهای پاک مادران، و نفوس ذلت نادیده سرفرازان و همت بلند غیرتمندان.
بانگ این ندا حتّی به گوش یزید هم صدا کرده بود، از آن ناراحت بود. «طبری» گوید: یزید درنگی نکرده بر کشتن حسین علیه السلام نادم شد و همی گفت: خدا ابن مرجانه را لعنت کند که وی را برای خروج او وادار نموده، به اضطرار او را وارد اقدام کرد، با این که حسین علیه السلام مسئلت کرده و تقاضا داده بود که راه او را باز بگذارد تا برگردد - نکرد، به حق تن درنداد، او را برگردانید و کشت، مرا به کشتن وی مبغوض و منفور مسلمین کرد، در قلوب مسلمین تخم عداوت مرا کشت، تا برّ و فاجر مرا مبغوض میدارند از آن که کشتن حسین علیه السلام را بزرگ میشمارند.(1)
تاریخ الطبری: 388/4-389.
از این اعتراف معلوم میشود که: قتل امام علیه السلام جز به شرارت و هوس تحمیل قدرت و تحمیل هوس مقدرت نبوده. جهان در آینده هر چه پیش برود این جنایت را بزرگتر خواهد شمرد، همچنان که تا حال بزرگ شمرده، واقعاً در طرز حکومتها حکومت عبیدالله روشی بود که هیچ قاموسی لغتی برای آن وضع نکرده، باید تیتر مطلب را به کلی عوض کرد، در هیچ نوع حکومتها چه حکومت مشروطه، یا استبداد، یا دموکراسی، یا سیوقراتی، یا فوضوی، یا نظامی، یا سرمایهداری یا غیر آن این رنگ را نمیبینی که نه برای مصلحت کشور، نه مصلحت زمامداران، نه مصلحت دولت، نه مصلحت طرف، نه مصلحت خود،
1) (1)
بلکه به محض اعمال هوسی، حیات سران امّت و سروران کشور و آیین گرفته شود، آن هم سرورانی که شخصیت آنان تکیهگاه مواقع جنگی و پناهگاه حزبی مسلمینند، سرورانی که در مواقع صلح بارانداز امم و برای مواقع درد و بیماری دوای زخم و باند بست زخمیها بوده، برای حوادث نازله آرامشبخش دلهای مضطرب ملت، در هنگامههای زد و خورد محل مراجعه امّت بوده، زبان گویای آنان و برج نورشان باشد، سالار جوانان بهشتی و شاخصترین یادگار پیغمبر صلی الله علیه و آله و معدن رسالت الهی باشد، این مؤسسات که خراب و خاموش شود همه امّت افنا شده، آن هم برای ترضیۀ هوس آنی موقّت غیر محدودی. دنیا امروز میگوید: افکار کسی برای مصالح دیگران نباید محدود شود تا چه رسد به حیات همه کسان برای ترضیۀ هوس یک کس، آن هم با جنجال در عرصۀ پرهیاهو در جلو چشم صد هزاران اسب تازی بر نعش کشته، هر چند به کشته صدمۀ نمیزند و به ما هم سودی نمیدهد ولکن برای امری است که از دهانم در رفته بشود.
بهت آور است!! امروز وقتی قرار حکم اعدام صادر میشود، در محکمهها میکوشند تا فلسفهای برای آن بتراشند، عجب از هوس گذشته برای حرفی که از دهان در رفته، کشتگانی را که صدهزار دل متوجه آنها است، زیر لگد اسب درهم کوبیده، سراپردهای را که خیمۀ آمال جهانی است در منظر آفاق آتش میزند، که دود آن تا چشمۀ خورشید را بگیرد و به چشم یک جهان ملت تا قیامت برود و اشک بریزد، فقط و فقط برای محض هوس و بلهوسی؛ باز هم «نِرن» که دست کم در آتش زدن پایتخت روم، در صنعت نقاشی استفادهای میبرد.
خود عبیدالله گفت: هیچ چموشی من نمیرسد آیا چه حیوان چموشی از لگد
زدن و گاز گرفتن میتواند کاخ امید همه کس را در پهناور زمین واژگون کند و برای صدها سال بعد زخم به دل و پیشانی همه کس بنهد مگو چموش بگو درنده آیا کدام درنده صد و چهل هزار سر دارد؟!!
« روح القوانین»
طبیعت حکومت مستبد را گوید:
وحشیان لوئیز همین که میوۀ درختی را میخواند درخت را از ریشه درمیآورند. «منتسکیو»
یکصد و چهل هزار سر به نام عُمّال و کارگزار در اقطار جهان اسلامی از عراقین تا نهایت امتداد حوزۀ بصره و تا امتداد خطّه کوفه داشت، هر کدام به نسبت از حوزۀ اسلام به مقداری میبلعید که تناسب با خود او داشت پس جایی که خودش به تنهایی نوزده میلیون دینار سکه طلا، یک شبه اختلاس مینمود، آیا با یکصد و چهل هزار سرش مجموعاً چقدر میبلعید؟!
معلوم است!! جایی که عیان است چه حاجت به تفکّر. از قباله دادن املاک دولتی به دهقانهای عجم، برای سهولت استخراج، مطلب به دست میآید. مطامع این عمّال میباید تأمین بشود و از مازاد آن شیکپوشی آل زیاد نیز تأمین شده و در درجۀ بالاتر خلفازادگان و بانوان حرمسرای درباری نیز اشباع شوند. در
صورتی که نسل زیاد خود مثل عدد ریگ بیابان زیاد شده بودند؛ چنانکه یحیی ابن الحکم در مجلس یزید گفت:
بنابراین محصول املاک رعیت و حاصل جانها را با وجود این پاسبان باید ندیده انگاشت، نه تنها آفت جان است آفت مال هم بود، تا بالمآل از این راه هم به بردن مالها، جانها را نیز میبرد، جگر مردم را درمیآورد.
افسانۀ «عناق دختر آدم»(1)
الکافی: 327/2، حدیث 4؛ بحارالأنوار: 277/72، باب 70، حدیث 16..
که از ملکههای جبّار اولین است و امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: او اولین کسی است که نسبت به خدا سرکشی کرد و بیست انگشت داشت، در هر انگشتی دو ناخن داشت مثل داس، جگر مردم را درمیآورد. و مجلس شاهانهاش جریب در جریب بود، عجیبتر از افسانۀ این جانور نیست. امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبۀ اول بیعت اشاره به عثمان کرد، عثمان ایادی زیادی داشت، یکی از آنها معاویه بود که شام را درو میکرد دیگری عمرو بن سعید اشدق بود که عراق را درو مینمود و سومی عبدالله بن ابی سرح بود که مصر و صعید را در دستهای هر کدام بیشتر از بیست انگشت بود و در هر انگشتی بیشتر از بیست ناخن داشتند که مانند داس حتی اندوختهها و ذخایر نهفته عمق خانهها نیز بدان درو میشد و جگر مردم و اموالی که وابسته به جگر مردم است، بیرون میکشید، اموال را میگرفت، قلوب ملت را جریحهدار مینمود.یعنی جان مردم را از طریق دیگر نیز میربودهاند؛ زیرا اقتصادیات به منزلۀ خون در پیکر جامعه است، عسل جمعیت را که کار کرد زنبور نحل است،
1) (1)
زنبور درشت بیمروّت میخورد تا نسل زنبور در کندو، زمستان از گرسنگی بمیرد، حسین علیه السلام که یعسوب این نحل و شاه عسل و والد این نسل است، حق دارد زنبور درشت را از کندو براند.
تاریخ خبر میدهد که: عُمّال از رعیت زیردست و سپس در طبقۀ بالاتر والیها از عمّال زیردست خود و سپس در طبقۀ بالاتر از آن، خلفا از والیان اندوختهها را میگرفتند، درشتها ریزها را میخوردند و خود خوردۀ در شترها میشدند. ابتدا که شیکپوشی و تجمل بالا نگرفته بود، اکتفا میشد به مازاد که هر طبقهای مازاد خود را به مافوق میداد، ولی کار شیکپوشی و تفنن که بالا گرفت، مجبور شدند هر طبقهای از مادون خود رمق او را تا آنجا که دسترس داشت میگرفت و بعد کار بالاتر گرفت، اندوختههای نهفته را هم بیرون میآوردند و اسم آن را استخراج مال دولت مینهادند و بعد کار استخراج زبانه کشید. به خویشان عمّال و صدور قوم و همنشینان آنان هم سرایت میکرد، اموال آنها را نیز به بهانۀ این که مال دولت را در آنجا نهفتهاند ضمیمه میکردند، و اگر طبقۀ عمال سخت بودند چیزی پس نمیدادند، باید عمال را از مردمانی برگزیند که نرم باشند و چاق و فربه تا بشود از مکیدن آنها، طبقات بالا اشباع بشوند.
در گفتار عبیدالله راجع به تحمیل خراج گزاف «صدهزار هزار» بر عراق و اتخاذ عمال از طبقۀ دهقانهای عجم، همین ملاحظات بود، آن مقال آگهی میدهد که والیهای ایالات، عمال خود را با شقّ احوال به اسم استخراج مال الله میگرفتند تا از زیردست آنها، دفینههای مال الله را استخراج نمایند و به آن صدد همۀ هستی آنها را تاراج مینمودند و به بهانۀ اموال آنان، اموال صدور قوم و قبیلۀ آنها و
اموال سایر عشایر آنها را به پشت غارت میبستند، هر عاملی ظالم بود نسبت به رعیت خود و مظلوم بود نسبت به والی مافوق؛ بعد از آن که چندی خود او به رعایا غارت برده بود، والی بر او غارت میبرد و از او و از صدور قوم او اموال آنها را میگرفت و عشیرۀ آنها را غرامت مینمود، این عملی بود که بنیامیه دیر زمانی به عمال خود و ولات خود کرده بودند. عمّال را برابر آفتاب نگه میداشتند و از ضربۀ شلاق و تازیانه بر تنشان یا آب جوش یا روغن داغ بر سرشان، آنها را به اقرار وا میداشتند؛ ولات بزرگ مانند موسی بن نصیر فاتح افریقا و طارق بن زیاد سردار نامی فاتح جبل الطارق و اسپانیا در زندان مردند، حتی آن که خالد بن عبدالله قسری والی کوفه را، عبدالملک مروان به مالی عظیم غرامت کرد (دوازده هزار هزار دینار - لیره) و به او گفت: یوسف بن عمرو این مبلغ را از تو و از عمال تو ضامن میشود اگر تو خود تعهد میکنی (فبها) وگرنه، تو را به او میفروشم، او جواب داد: من ندیدهام عرب به فروش برود و نزد من این مال نیست، پس وی را به او فروخت و او از خود و عمالش به زور ضرب شکنجه، این مبلغ را استخراج کرد.
عبیدالله نمونه و مثال کاملی است برای صنف خود، نهایت آن که: عبیدالله از زبردستی خود مردمی را مانند دهقانهای عجم برای این کار برگزید که سهل الوصول باشند؛ آنها را ثروتمند میدانست و چون عجم آن روز ذلیل بود و ناصر و حمایتکشی نداشت، تفتیش خانههای پُر و انباشتهاش سهل بود، بلکه همین پربودن خانههای آنها، نیکو بهانهای بود برای تهمت آنها و تبریر عبیدالله در استخراج و تصحیح ظلم، و خود عبیدالله هم گفت:
آنان برای مطالبۀ ما و وصول مطالبات ما سهلتر بودند. در حقیقت گوسفندانی بودند فربه و چاق ولی عمال عرب در آن روز گرگی بودند لاغر و گرسنه از قعر خانۀ میان تهی آنها چیزی که چنگی به دل بزند برنمیآمد و بدون این استخراج او از عهده پرداخت این مبلغ گزاف خراج برنمیآید؛ زیرا حتی اگر پوست برنج و جو را هم از ته خانهها جاروب میکردند این مبلغ را پر نمیکرد به قول خود او تا چه رسد به این که هم این مال را بپردازد و هم مطامع خود و عمّال را اشباع کند ولکن عجمها و دهقانهای عجم بدبخت به حیلۀ نام (اموال الله) بقیۀ اموال خود و خویشاوندان و صدور قوم و عشیرهشان باید در این حیص و بیص، عبیدالله را روسفید کند.
همه به این صدد از بین رفتند، گویی محض همین که مطالبه از آنها سهلتر بود، تنها همین و همین دهقانها را ذمّهدار غرامت املاک و مزارع و قراء قرار داده بود؛ وه چه مصیبتی بود حکومت بنیامیه در پی طلب اموال تا بیخ خانهها را تفتیش کردند و بر سر مردم عمال غلاظ شدادی را از عمّال جهنم مسلط نمودند، مقتدرهای ولات هر کارگزار مالدار عجم را، از هر نژاد در فشار میگذاشتند، همین قدر که متهم یا مظنون میشدند به تاراج میگرفتند. این همان بود که عبیدالله گفت: آنها در مطالبه اهون بودند.
از این مکیدن خون رعیت تمام قراء و مزارع و املاک در زمان حجاج بن یوسف ویران ماند. وی عاملی دیگر از بنیامیه بود از همین قماش، صاحبان قراء و دهکدهها از دهکدههای خود چشم پوشیده، رها کرده و خود هجرت به شهرهای پایتخت بزرگ مانند کوفه و بصره نمودند.
همین که بیرون میآمدند، خراج را بر دوش اقربا و خویشان مینهادند املاک را در برابر بهای اندکی یا بیبها به آنها واگذار مینمودند، سپس خویشان هم در املاک و مزارع میماندند تا وقتی که قوتشان و قوتشان ته میکشید، آنان نیز رها کرده به امصار کبار میآمدند، تا املاک بدون زارع و کشتکار خراب و بائر باقی ماند و لطمۀ آن به خراج خزانۀ دولت هویدا شد؛ حجاج مجبور شد برای تلافی و جبران، جمیع مهاجرین را از پایتخت و از عواصم و امصار براند تا برگردند به مواطن زراعت خود، مردم با اهل و اولاد آواره شده بدون آشیانه سر به صحرا نهاده به فریاد «وامحمدا وامحمدا» صدا میکشیدند.
عبیدالله هم تا این کارها را نمیکرد نتوانست نسل «سمیه» را که مثل مور و ملخ زیاد شده بود، همه را سرسبز و شاداب نگاه بدارد و برای همیشه شیکپوش قرار بدهد.
لهام بحنب الطف ادنی قرابةً
من ابن زیاد العبد ذی النسب الوغل
سمیّه امست نسلها عدد الحصی
و بنت رسول الله لیس لها نسل(1)
یحیی بن حکم در مجلس یزید هنگام ورود آل الله، این شعر را خواند، یزید به سینۀ او زد که ساکت شو یعنی بگذار این نسل مثل مور و ملخ تولید و توالد نماید - از وفور نعمت زیاد تولید و توالد نمودند.
«الإرشاد، شیخ مفید: 120/2؛ بحار الأنوار: 130/45، باب 39؛ المعجم الکبیر: 116/3، حدیث 2848؛ مجمع الزوائد: 198/9»
1) (1)
همه املاک و اموال اتّخاذ کردند، خود گفتند: «قد اتخذنا بین اظهر هؤلآء اموالا» همه شیکپوش بودند، دیدند «طبری» گفت: در شادی و ماتم هیچ قبیلهای مثل آنها در لباس و خوراک نبود، عبیدالله خود گفت: از بس «خز و یمنه و نرمینه پوشیدهایم» از آن وازده شدهایم.
همه کاخنشین شده بودند البته برای رعیت روزها سیاه شده تا آل زیاد در کاخ بیضاء یعنی «کاخ سفید» آرمیدند.
از خون دل ملّت سرخاب رخ آمیزد.
دیدید که دربارۀ کاخ بیضاء گفت: من آن را خریده بودم و مرمّت آن را از عطیة مرسولة یزید کردم، من نمیدانم این عطیة مرسولة یزید (هزار هزار) از نقد طلا یا نقره بوده؟ اگر از سکّۀ طلا بود، محاذی مبلغ صد و پنج میلیون تومان میشود و از آن مقال معلوم میشد که این وجه چیز مخصوصی بوده، برای شخص خود او فرستاده شده بوده، نه برای تجهیز عساکر؛ پس این سوای آن مبالغی است که به مصرف امور لشگری و کشوری (90 هزار - یا صد و چهل هزار عامل) میرسیده؛ زیرا آن بر عهدۀ بیت المال بوده و مقداری که از آنها میخورده، معلوم ما نیست و همچنین مقداری که از مجموع عراق اختلاس میکرده؛ دیگر آن که بیضآء چه بوده؟ بیضاء چه بیضائی؟ آیا قصر و کاخی است، این چگونه قصر و کاخی است که در راه مرمّت و تعمیر آن مبلغی حدود صد میلیون تومان، این مبلغ خطیر صرف میشود.
قمقام میگوید: بیضاء کاخی بود که عبیدالله بن زیاد بن ابیه در بصره آن را تعمیر کرد، همین که ساختمان آن تمام شد، اذن عمومی داد که مردم برای تماشا
بیایند وکلای خود را امر داد که مانع از دخول احدی نشوند و هر کس به هر سخنی تکلم کرد آن را ضبط کنند، اعرابی در آن میان داخل شد، در قصر تصویری بود، اعرابی گفت: صاحب این قصر زیاد به آن منتفع نمیشود و جز اندکی در آن درنگ نمیکند. وی را جلب کردند نزد ابن زیاد بردند و گفتار او را گزارش دادند، به او گفت: چرا این کلام را گفتی؟ گفت: چون در این قصر شیری را غژمان(1)
غژمان: خشمناک، غضبناک.
و سگی را نابح(2)و قوچی را شاخزن دیدم.قصری که به مبلغ صد و پنچ میلیون تومان تعمیر و مرمّت شود، قصری که نمایش باغوحش دارد، به ناچار سرمایهای که در راه خریداری اصل آن صرف شده، بیش از اینها بوده؟ وه از این کاخ!!! کاخی که به چندین میلیون خریداری شده و به چندین میلیون تعمیر شده، حتی مکاریها هم فهمیده بودند که کارکرد ملت و عسل انباشتۀ از رنج کارکنان زنبور است که طعمۀ این زنبور درشت بیمروت شده و نسل نحل در زمستان متعاقب این تضییع عسل، باید از گرسنگی بمیرد، همین کاخ مردم را روی خاکستر مینشاند.
سپس تعیین بایع که (عبدالله بن عثمان ثقفی) باشد، تصحیح خرابی کشور و آبادی کاخ ستمگر را نمیکند، هر گاه کاخ چیزی شد که والی در مرمّت آن هزاران هزار صرف میکند، قطعاً بدون بذل خراج مملکتی تملک اصل آن صورت نگرفته است، اصل آن از کجا آمده؟ جز از اختلاس اموال رعیت بدبخت
کشور، آری از برهنه کردن عورت رعایا، خاندان عبیدالله آن قدر «خز و یمنه و نرمینه» میپوشند که بدنشان دیگر آن را وامیزند و جلود و پوستشان از آن زده شده است، خود در منبر رسمی یک گوشه از اموال کاخنشینان بیضاء را گفت، تا کشوری ویران نشد کاخ بیضا ساخته نشد و تا کودکان و بانوان کشوری سیاهپوش و سیاهبخت نشوند کاخ نشینان کاخ قصر بیضاء در «خز و یمنه و نرمینه» غوطه نمیخورند، تا مردمان نجبا به خون نغلتند، زنازادهها اینقدر تولید و توالد و تکثیر نخواهند داشت.
آری، در خریداری امثال این قصرها و عیاشیها قصرنشینان و تولید و توالد بیحدشان، اختناقها، اختلاسها، زجرها، زندانها برای زیردستان خواهد رخ داد که بدان لباس جور و خواری بر روان و تن خلق تنیده شده، سیلهای اشک روان خواهد شد و تنورههای دود آه و فغان بر آسمان خواهد رفت و پارههای تن کشتگان آن قدر در راه ریخته خواهد بود که کشوری حق دارد عمری سیاهپوش گردد.
چیزی که اصل آن از اصل مال امت تحصیل شده باشد و از صلۀ قتل حسین علیه السلام و دیگر شهدای اسلام تعمیر آن باشد، البته خونها در ایوان آن ریخته خواهد بود، خونها از رعیت، و خونها از امام علیه السلام و سیاهپوشیها از خانوادهها و خاندانهای مردمان عامه و خاندانهای اهل بیت خاصه خواهد داشت.
بیا بشنو: در اعترافات خود گفت: اگر بماند برای خاندانم خواهد بود و اگر تلف شد، من افسوسی بر آن ندارم؛ زیرا زحمتی پای آن نکشیدهام، البته کسی که رنج در پای تحصیل چیزی نبرده، افسوسی بر ویرانی آن ندارد. و به همین قیاس
نسبت به کشور؛ چون رنجی دربارۀ آن نکشیده، افسوس بر تلف آن نمیخورد، به بهای مختصری به بیگانهاش میفروشد.
روح القوانین در تشریح حکومت «مستبد» به یک سطر اکتفا کرده گوید:
وحشیان «لوئیز» وقتی میوۀ درختی را میخواهند، خود درخت را میاندازند.
به همین جملۀ کوتاه بهتر از طومارها، حقیقت مبدأ و ماهیت طبیعت استبداد را روشن کرده با آن که در تشریح هر نوعی از حکومتها طوماری نگاشته است، آیا این تبیین را از منتسکیو هنر نمیدانید؟!
آری، در جنگل رنجی پای درخت نبردهاند تا به شاخ و بن درختهای میوهدار، یک به یک توجهی جداگانه داشته باشند؛ باغبان که عمری صرف نهالی کرده تا شاخۀ آن را بارور شده و با بروز نوکچهاش، آرمان دیرین او سر برزده باشد، لا محاله حاضر نیست رشتۀ آرمان خود را بگسلد.
آن کس که شعبات امت، شاخسار فکر او و روح او و روحیۀ اویند و شجرۀ طوبی از خانۀ او به همۀ خانهها شاخه کشانیده، زود به زود حاضر نیست شاخهای را با ارّه ببرند. همچنین یعسوب مگس؛ مادر بزرگ مگس است. عسل کندو را برای بقای نسل خود خواستار است، اثر خود یعنی اولاد خود را دوست میدارد، به عکس زنبور درشت بیمروت که عسل اندوختۀ مگس را بدون مهابا میخورد، باکی ندارد که نسل مگس میمیرد یا میماند؟!! نکتۀ این که امیرالمؤمنین یعسوب دین است، همین دلسوزی پدرانه و مادرانه است.
حق خداوندگاری، آن کسی دارد که شاهی او طبیعی است، یعنی جمعیت امّت، مولود سعی و کوشش خود اوست که همه از هستۀ وجود خود او سر برزده
و امتداد یافته است.
افسری از نظمیه به نام «سجادی» در کشف حجاب که کارمندان دولت مجبور بودند جشن بگیرند و تظاهر کنند و بانوان خود را در مجلس اغیار ببرند با همقطار خود شب نوبۀ اجبارشان هر دو تن عزادار بودند، دو تن محرم یکدیگر و دیندار و گرفتار اجبار، بالاخره همقطار از او پرسید: آخر چه باید کرد؟
گفت: تو در اقدام مجبوری و معذوری برو و ببر، گفت: مگر تو با من فرق داری. فرمود: من و تو و همه مجبوریم و معذوریم، ولی من از اجداد و نیاکانم از آل رسول صلی الله علیه و آله شهدائی در راه آیین دادهایم، شرمم میآید که خون آنان را هدر کنم.
شاعر نسبت به شعر و دیوان خود، مادر و پدر نسبت به فرزند و زاد و ولد و نوادۀ خویش و رئیس مذهب یا معلم نسبت به شاگردان مبرّز خویشتن، شعبهای از رحمت ربوبی در خود دارند. مقال والا مثال پیغمبر صلی الله علیه و آله که میفرمود:
«انا و علی ابوا هذا الامة»(1)
کمال الدین: 261/1، حدیث 7؛ بحار الأنوار: 364/16، باب 11، حدیث 66.
برای آن بود که از آغاز اسلام بیش از یک هستۀ دو لبه نداشت و همه مجتمع بیحد و شمارش از کوشش آنان پدیدار آمد، از ریشۀ فکر و عنصر جان و دل آن دو، روئید.سلولهای بیحد اعضای مختلف، همه با یکدیگر و با گلبولهای خون مختلفاند، ولی در حفظ مبدأ واحد و هدف واحد متعاونند، همه کل را میخواهند و کل هم همه را.
1) (1)
ولی میکروبی که در خون داخل شده مبدئی دیگر دارد و امری دیگر میطلبد، هر چند خود را به بدن لصیق نموده و به نهفت تن چسبانیده باشد. حال امثال عبیدالله این بود با مبدأی دیگر و هدفی دیگر در اسلام داخل بودند.
بانوی محتشمی به یک تن از کارکنان مؤثر در کشف حجاب به سال 1324 گفت: از حلالزادههاتان کاری ندیدیم؛ باشد تا از این به بعد ببینیم از حرامزادههایتان چه خواهد برآمد؟!
من میگویم: اگر میخواهید ببینید حرامزادهها چه کار میکنند، به تاریخچۀ عبیدالله زیاد نظر افکنید.
اینک که مختصری از اعمال عبیدالله در دوران او دیدید، نیکو است کلمهای دیگر از مبدأ و منتهای او نیز بشنوید.
اما مبدأ: خود او گفت: من زادۀ «زیادم» بدون کم و بیش و شباهت به خال و عمی ندارم. من میگویم: همه میدانند چکیدۀ حنظل از حنظل سهمگینتر و عصارۀ گنهگنه از گنهگنه تلختر است.
در تاریخ عجایب زیاد دیده میشود؛ ولی صحنهای از داستان زاد و ولد زیاد عجیبتر نخواهید دید، در این خصوص صحنهای مسخرهآمیز و پر از معما و لغز در تاریخ اسلام رخ داده که مسخرهتر از آن در روزگار پر عجایب ندیدهاید، معاویه، زیاد بن عبید ثقفی را زادۀ غیرقانونی و غیر مشروع پدر خود ابوسفیان شمرد، تا او را از مزایای قریش و امتیازات آن بهرهور کند و برای آن مجلسی از نمایندگان کشورهای اسلامی چونان مجلس رسمی تشکیل داد؛ نهایت آن که مجلس مؤسّسان را برای مصالح مقدّسه تشکیل میدهند و اینجا برای این امر
ملوّث.
این بغرنج نیز یکی از بغرنجهای جهان اجتماع است.
تعجب میکنم رجال و اکابر اسلام، چگونه این ننگ را در آن انجمن به خود تحمل نموده و به خانه بردند که زنازادهای به رسمیت شناخته شده، بلکه قانونیت به زنا داده و زیاد را به آن در سلک زمرۀ اشراف درآورده، بر خود شرف دادند، ارث و نسبت در اسلام سنگر آن دو در قانون به قدری محرز و ثابت است که امروز هم با همه بیحیایی، رخنه در آن ممکن نیست!
آن زمان، قریب عهد به زمان وحی و رسالت بود، نفوذ احکام از مسجد بود و عجبا که خود این اشهاد وگواهی را نیز در مسجد انجام دادهاند یعنی مسجد مرکز حکومت پیغمبری و آشیان قرآن، با ادعای مقام خلافت از پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله را، مجری این امر بغرنج قرار دادند، ولیکن چه باید کرد اجتماع اطوار بغرنجی دارد، گاهی بشری را برآورده، خدا میکند و گاهی گاوی را.
تا زنده باشی اجتماع اطوار عجیبی نو به نو و تازه به تازه به بازار میآورد.
«وما عِشتَ اراکَ الدّهرُ عَجباً»(1)
بحار الأنوار: 160/43، باب 7، حدیث 9؛ الاحتجاج: 109/1.
مدائنی گوید: همین که معاویه اراده کرد زیاد را در نسب به خود ملحق کند، وقتی است که بعد از شهادت علی علیه السلام جلب خاطر زیاد شده و زیاد در شام بر معاویه وارد شده بود. همین که رأی دو تن بر این کار مستقر شد و معاویه خواهر خود «جویریه» را نزد زیاد فرستاده تا موی خود را به او نموده و گفت: تو برادر منی، چنان که ابو مریم به من خبر داده.
در مسجد محضری کردند، مجمعی از همه گونه رجال فراهم نمودند. اول معاویه، سپس شهود، و سپس زیاد نطقی ایراد کردند، معاویه به منبر صعود نمود و زیاد را با خود بر پلّهای دون پلۀ خود قرار داد، حمد خدا را کرد و ثنا برخواند و
1) (1)
سپس گفت:
ایها الناس! من به راستی شباهت و آثار شباهت این خاندان را در زیاد کاملا شناختهام، پس هر کس نزد وی شهادتی هست، به شهادت خود قیام کند.
مردی قیام کرده و شهادت دادند که وی پسر ابوسفیان و زادۀ وی است و آنان خود از ابوسفیان پیش از مردنش شنیدهاند که اقرار به آن نموده است؛ پس از شهود نوبه رسید به ابو مریم سلولی - خمّار - که تاریخچۀ قضیه نزد او بود، وی شخصی است در زمان جاهلیت باده فروش بوده، میخانه داشت و آخر کار از اصحاب معاویه شد. قیام کرده ادای شهادت نمود گفت:
یا امیرالمؤمنین علیه السلام من گواهی میدهم که ابوسفیان بر ما در طائف وارد شد، نزد من آمد، من گوشت و خمر و طعام برای او خریده حاضر کردم، همین که تناول کرد گفت: ای ابومریم از زنان بیقانون یک تن برای من برسان، من بیرون شده نزد سمیه آمدم به او گفتم: ابوسفیان کسی است که تو خود میدانی از اشراف است و دهش دارد، مرا امر کرده که از برای او دلبری به دست آرم آیا تو میل داری؟ گفت آری! الآن عبید با گوسفندانش میآید، وی «راعی چوپان» بوده، وقتی که صرف شام کرد و سر بر زمین نهاد من آمدهام.
من برگشتم نزد ابوسفیان و او را اعلام کردم، درنگی نشد که سمیه دامن کشان آمد با ابوسفیان داخل خلوت شد، شب را همه نزد او بود تا صبح کرد و رفت، همین که او رفت به ابوسفیان گفتم: دلبرت را چسان دیدی؟!
گفت: نیکو دلبری، اگر بوی گند زیر بغلش نبود. زیاد از فوق منبر گفت: ای ابومریم به مادرهای رجال و امّهات اکابر ناسزا مگو تا به مادرت ناسزا گفته
نشود.
تتمة المنتهی گوید: گفت ابوسفیان نزد ما آمد و من در طائف خمّاری بودم گفت: زانیهای برای من بیاور، گفتم: زانیه جز سمیه جاریه حارث بن کلده نیافتم، گفت: بیار او را با قذارت و بدبوئی که دارد. زیاد گفت: ای ابومریم آرام باش، تو را به شهادت خواستند نه برای شتم.
ابو مریم گفت: اگر از من عفو میکردند و این شهادت را نمیطلبیدند برای من نیکوتر بود، ولی من شهادت ندادم جز به آن چه معاینه کردم، و به خدا سوگند! دیدم ابوسفیان آستین پیراهن سمیه را گرفت و در را بست و من متحیر نشسته بودم، هنوز درنگی نکرده بودم که بیرون آمد و پیشانی خود را از عرق پاک میکرد، گفتم: هان! ابوسفیان چگونه بود. گفت مثل او ندیدم اگر استرخای پستان و گند دهان نداشت.
کامل گوید: ابومریم گفت:
«فخرجت من عنده و ان اسکتیها لتقطران منیّا.»(1)
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 444/3؛ الغدیر: 224/10.
همین که گفتگوی معاویه و شاهد تراشی وی تمام شد، زیاد برای نطق برپاخاست، خدا را حمد کرد، ثنا خواند سپس گفت:
ایها الناس! معاویه و شهود، آن چه گفتند شنیدید، من نمیدانم چه اندازه از آن حق است و چه اندازه از آن باطل. وی و شهود به آن چه گفتند آگاهترند و به حق و انصاف باید گفت: عبید خود پدری مبرور و خاندانی مشکور است.
1) (1)
سپس فرود آمد، قضیه خاتمه یافت، بر طبق شهادت شهود، این محضر سند لحوق تنظیم شد و به همه شهرستانها ابلاغ شد، بعد از این زیاد، زیاد بن ابوسفیان خوانده شد و کسی جرأت تخلّف از این اعطای صفت نژادی نداشت مگر حضرت امام حسن علیه السلام؛ در نامهها باز وی را زیاد بن عبید مینوشت و عایشه او را زیاد بن ابیه میگفت تا تعیین پدر نکرده باشد.
تشکیل این گونه انجمن غریب هم گریه دارد و هم خنده؛ از میان خنده اشک غیرتمند میریزد، از میان خنده و اشک تعجب و حیرت بازنمیایستد یعنی چه در مسجد؟! از کنگرۀ مسلمین دارالخلافه؟! رسمیت دادن به زنا؟! خاک مذلت بر سر رجال ریخت، ابوبکره برادر مادری زیاد قسم یاد کرد که دیگر با زیاد مکالمه نکند تا بمیرد؛ چه او را سرافکنده کرده، زنای سمیه را ثابت و نسب او را نیز لکهدار کرد. این رئیس اشراف بود که برای اخوت معاویه و بنوّت ابوسفیان به خود پسندیده، اقرار به حرامزادگی خود را در سجل خود قید کرد، سایر رجال تا چه اندازه ذلّت بر سرشت آنها و فکر و ضمیر آنها تخمیر شده بود؟! بیشتر از سیزده هزار نفری که به خنجر زیاد کشته شد، سیزده هزار برابر، حریت ضمیر از مردم گشته شد، مایه خمیری که یک مثقال آن صدهزار خروار بشر را سرافکندگی میدهد و بیغیرتی میآموزد. مایهای برای عالم اسلام خمیر گرفت.
ابن ابی الحدید گوید: اما زیاد، وی زیاد بن عبید است، پارۀ مردم میگویند: عبید بن فلان و او را به ثقیف نسبت میدهند و بیشتری میگویند: عبید بنده بود و به بردگی باقی بود تا ایام زیاد، پس او را خرید و عتق کرد. زیاد برای خمول و گمنامی پدر به غیر پدر منسوب شد و برای این که در واقعۀ استلحاق به نام
دیگری خوانده شد. لذا گفته میشد: زیاد بن سمیه، وی کنیز حرث بن کلده ثقفی و در حبالۀ عبید بود و گاهی گفته میشد: زیاد بن ابیه یعنی پسر پدرش، و گاهی زیاد بن امّه، یعنی پسر مادرش و وقتی استلحاق شد، اکثر گفتند: زیاد بن ابوسفیان چون مردم با میول ملوک همراهند، عبید و سمیه هر دو از موالی کسری بودند، کسری آنها را به ابوالخیر بن عمرو کندی که از ملوک یمن بود عطا کرد و وقتی ابوالخیر را مرضی عارض شد به طائف رفت، در آنجا حارث بن کلده، طبیب عرب، او را علاج کرد و سمیه را به حارث عطا کرد، سمیه نزد حارث ماند و نافع را زائید و او نفی کرد، آن گاه ابوبکره را که صحابی معروفی است بر فراش او آورد، باز حارث او را نفی کرد، و سمیه را تزویج به عبید مذکور کرد و این جماعت با «شبل بن معبد» که هم از اولاد سمیه بود شهادت به زنای مغیره دادند و زیاد به اشارۀ عمر مسامحه کرد، تلجلج نمود، باعث شد که عمر حدّ را بر شهود زد.
مروج الذهب گوید: سمیه از ذوات الاعلام بود، هزینه به حارث بن کلده میداد، در طائف در محلهای که موسوم به «حارة البغایا» بود منزل داشت. یک روز ابوسفیان به جانب ابومریم سلولی که خمار بود شتافت و مست شد و از او زانیهای خواست. ابومریم گفت: جز سمیه کسی نیست، ابوسفیان گفت: بیار اگر چه زیر بغلهای او گند میکند و پستان بلند دارد، معلوم میشود سابقه داشته؛ ابومریم بعد از فراغ از ابوسفیان پرسید: چگونه بود؟ گفت: اگر استرخای پستان و
نکهت بوی بد دهان نداشت، عیبی نبود.(1)
مروج الذهب: 19/3-20؛ اختیار معرفة الرجال: 255/1 شرح.
باری در فراش عبید ثقفی «زیاد» را زائید چون اندکی رشد کرد، کاتب ابوموسی شد، عمر او را به کاری مأمور کرد، انجام کرد و برگشت در مسجد خطبهای خواند.
ابن عبدالبرّ و بلادری و واقدی از ابن عباس و دیگران بازگو کردهاند که: عمر، زیاد را برای اصلاح مفسدهای که در یمن رخ داده بود فرستاد؛ همین که در حضور عمر خطبهای خواند که مثل آن دیده نشده بود، در این مجلس ابوسفیان و علی علیه السلام و عمروعاص حضور داشتند. عمرو گفت: خدا به پدر این جوان چه نظر داشته، اگر قرشی بود عرب را با یک چوب میراند. ابوسفیان گفت: قرشی است و من آن کس را که وی را در رحم مادرش نهاده میشناسم، علی علیه السلام فرمود: کی است؟ او گفت: منم. فرمود: مهلا ای ابوسفیان.
او گفت:
اما والله لولا خوف شخص یرانی یا علی من الاعادی
لا ظهر امره صخر بن حرب و لم تکن المقالة عن زیاد
و قد طالت مجاملتی ثقیفاً و ترکی فیهم ثمر الفؤاد(2)
یعنی: اگر خوف از این شخص نبود که مرا میبیند از دشمنان، البته صخر بن حرب امر او را آشکارا میکرد و از گفتگوی مردم دربارۀ زیاد ترسی نمیداشت.
آمد و رفت من در ثقیف مدتهای طولانی بود که ثمر فواد، میوۀ دلم در میان آنان ماند.
مقصودش از خوف شخص، اشاره به عمر بن خطاب است و در روایت دیگر گفت: خدمت مادرش در جاهلیت از راه غیر قانونی رسیدهام.
علی علیه السلام فرمود: ای ابوسفیان! عمر زود اقدام میکند - یعنی او را تهدید کرد - گوید: زیاد، از گفتگویی که در بین رد و بدل شد آگاه شد. این هوس در نفسش میبود و در روایت دیگر: عمروعاص گفت: پس چرا وی را استلحاق نمیکنی؟ گفت: از این چاروادار که نشسته است میترسم که پوستم را بر بدنم بدراند.
گوید: زیاد در زمان امیرالمؤمنین علی علیه السلام بر ایالت فارس یا بعضی از قطعات فارس عامل امام علیه السلام بود، نیکو عوائد را ضبط کرده جمعآوری نمود و امنیت داد. معاویه به او نامۀ تهدیدآمیزی نوشت.
همین که نامه بر زیاد وارد شد، قیام کرد و خطابهای برای مردم خواند و گفت:
عجب از پسر زن جگرخوار و رأس نفاق و بقیۀ احزاب مرا تهدید میکند، در صورتی که بین من و بین او سدّی است، پسر عمّ رسول الله صلی الله علیه و آله و همسر سیدة النساء العالمین و پدر سبطین و صاحب ولایت و منزلت و اخوت با یکصد هزار شمشیر زن از مهاجرین و انصار و تابعین نیکوکار مانند سدّی در سر راه او هستند؛ معلوم است کوفه بین شام وبصره واسطه بود.
و هان والله! اگر اینها همه را هم زیر پا بگذارد به سوی من و بگذرد؛ مرا
یک تن احمر خواهد یافت، آتش افروز، و مرد زد و خورد و شمشیرزن.(1)
الغارات: 445/2.
احمر بود یعنی مولا بود، بعد که معاویه او را استلحاق کرد، عرب شد.
سپس به امیرالمؤمنین علیه السلام نامهای نوشت و نامۀ معاویه را ضمیمه کرده فرستاد، امیرالمؤمنین علیه السلام جواب برای او نوشت و در آن تذکر داد که از ابوسفیان در ایام عمر فلتهای رخ داد که از آرزوهای بیمایه و دروغین نفس است و به آن نه میراثی را میتوان مستوجب شد و نه نسبی را مستحق و معاویه بسان شیطان رجیم از هر دری در میآمد از پیش و از پس و از چپ و راست، پس زنهار از او حذر کن.(2)
ابو جعفر محمد بن حبیب; گوید: «علی علیه السلام زیاد را بر قطعهای از ایالت فارس حکومت داده، او را برای خود ساخته بود، همین که علی علیه السلام شهید شد؛ زیاد، در حوزۀ خود برقرار ماند، معاویه ترس از او کرد و هراسید که همدست و صمیمی با حسن بن علی علیه السلام گردد؛ به او نامهای نوشته او را تهدید نموده، به بیعت خود خواند. زیاد جوابی غلیظتر به او داده.
معاویه در این باره با مغیرة بن شعبه مشورت کرد او وی را متوجه کرد که نامۀ مهرآمیزی به او بنویسد و مغیره آن نامه را به همراه ببرد، وقتی که پیش او آمد او را راضی کرد و نامهای مشعر بر اظهار طاعت مبنی بر شروطی از او گرفت، معاویه جمیع متمنیات او را برآورد و به خط خودش نوشتهای برای او
فرستاد که وثوق یافت. در اثر آن به شام پیش معاویه داخل شد، او را مقرب داشت، نزدیک کرد و بر حکومت خود برقرار کرد؛ سپس او را بر حکومت عراق گمارد.»(1)
بحار الأنوار: 519/33، باب 29؛ شرح نهج البلاغه: 182/16.
زیاد، در طائف سال فتح مکه متولد شد، بعضی گویند: سال هجرت و برخی گویند: سال بدر؛ کنیۀ او ابوالمغیره بود نه صحبت و نه رؤیت، ندارد.
با امیرالمؤمنین علیه السلام در جمیع مشاهدش حضور داشت و با امام حسن علیه السلام نیز تا امام علیه السلام صلح کرد، وی به معاویه ملحق شد در رمضان (53 هجری) در کوفه به سن (56) به طاعون درگذشت.
ابتدا کاتب مغیرة بن شعبه، سپس برای ابو موسی اشعری در زمان عمر، سپس برای ابن عامر در زمان عثمان، سپس برای ابن عباس در زمان علی علیه السلام بود، و با علی علیه السلام بود امام علیه السلام او را والی فارس کرد.
سپس معاویه وی را برادر خواند و بصره و حکومتهای تابعه را به او داد بعد از مرگ مغیره او را بر مجموع عراقین نصب کرد، وی اولین کسی است که حکومت هر دو «عراقین» برای وی فراهم شد.
ابن ابی الحدید گوید: زیاد در آخر تصمیم گرفت که به طور رسمی و عمومی بر اهل کوفه برائت از علی علیه السلام را و لعن او را العیاذ بالله تحمیل کند و هر کس قبول نکند، خود او را بکشد و خانۀ او را خراب کند. خدا مهلت نداد همان روز
1) (1)
مبتلا شد به طاعون بعد از سه روز به سال (53 هجری) جا عوض کرد.(1)
شرح نهج البلاغه: 58/4.
دیدید: مبدأ و پرانسیب نداشت، دورهای علوی بود، دورهای با معاویه شده و عثمانی شد؛ عبیدالله پسرش بُرههای در منبر از علی علیه السلام تبرّی میجست و یزید را ستود؛ دورانی از یزید بدگویی کرد و تبرّی جست، تعجب از اطوار نفس بشر است، جانی بالفطره ممکن است عمری خود را نشناسد، بعد از دوری از رهبانیت که در حلقۀ پاکان باشد، از غلاف چیزی دیگر به در آید - نعوذ بالله - زیاد، شیعیان علی علیه السلام را در کوفه و بصره تا حدود سیزده هزار گرفت و کشت و کور کرد و میل داغ آهنین در چشمشان کشید. معاریف ایشان را از سابق میشناخت، چون در اعداد شیعیان بود، اول کسی بود که به قتل صبر در اسلام رفتار کرد.
به روایت ابن خلدون و ابن اثیر عبدالرحمن، ابن حسان را به محبت امیرالمؤمنین علیه السلام زنده زنده در گور کرد.(2)
اما پایان: آیا این بی مبدیی به کجا میرود؟! آیا راهی یا روزنهای برای تأمین بقاء به روی متعدی باز میکند؟! در پایان مرگی که گلوی همه را فشار میدهد، گلوی متعدی را به فشار نمیآورد؟ نی نی، بلکه متعدی بیمبدأ را به وضع فجیعتر و سوزندهتری به مذبح میآورد.
آتش سوزندهای که از قصر ابن زیاد میبارید؛ در پایان خودش را سوزانید و خاکستر کرد.
سردار رشید شیعه ابراهیم اشتر - ابن زیاد را کنار نهر خازر در موصل روز عاشورا، دهم محرم کشت و سر او را از تن جدا کرده به کنار نهادند که نزد مختار بفرستند و تنش را به آتش سپردند، آن شب سراسر جسد او را تا صبح میسوزانیدند - مهران - مولای او از مشاهدۀ پیه و روغن او که در میان آتش محترق میشد به قدری آتش گرفت که قسم خورد عمرانه دیگر پیه و شلّه نخورد.
امالی شیخ طوسی چنین گوید:
«مهران همان مولای زیاد بود که ابن زیاد او را به طور شدید دوست میداشت و همیشه هشیار به حفظ عبیدالله بود، بالاخره با همه زبردستی نتوانست او را از چنگال مرگ برهاند.»(1)
بحار الأنوار: 335/45، باب 49.
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد(2)
مسلم بن عمرو باهلی را در این کتاب شناختهاید، پدر قتیبه است و فارس حرون است که عمدۀ اسبهای عربی تا دویست سال از نسل آن بوده است.
عبیدالله در بصره بعد از دریافت مأموریت یزید و دار زدن سلیمان و خطبۀ تهدیدآمیز و تعیین استحکامات مرزی و استحکام سنگرهای دیدهبانی و نصب برادرش «عثمان بن زیاد» بر بصره، پانصد تن از اهل بصره را برای همراهی سفر انتخاب کرد که از آن جمله عبدالله بن حارث نوفل(1)
وی در ثورة مسلم بن عقیل، جزء همراهان مسلم علیه السلام شد، بعد تحت تعقیب قرار گرفت و ظاهراً وی همان «ببه» است که بعد از یزید در بصره با او بیعت کردند، از بنی نوفل بن عبد مناف است، ولی در جلد اول عنصر شجاعت عبیدالله بن حارث نوفل را از سرداران و پرچمداران مسلم بن عقیل شمرده گوید: بعد از تعقیب گرفتار و کشته شد، تأمل زیادتری میخواهد.
و از جمله شریک بن اعور همدانی(2)بود که شیعه بود، روز دیگر با مسلم بن عمرو باهلی و منذر بن جارود وکسان خود از حشم و اهل بیت رهسپار کوفه شدند، مالک بن مشیع (به وزن معظم) معتذر به مرض و در پهلو شده، از آن سفر تخلف نمود.
از این که تخلف یک تن از سران بصره را به استثنا ذکر کردهاند، استفاده میشود که برای پشتگرمی، عمدۀ رجال سرشناس بصره و شخصیتها را همه همراه کرده بود و کسی در بصره برای ابراز مخالفت نمانده بود.
رجال مؤثر در یک شهری غالباً بیشتر از پانصد نفر نیستند. بدین قرار ذخایر بصره را همه همراه داشته که تند میرانده، از همراه داشتن پشتیبان کافی، طبعاً مرد سرعت سیر گرفته، تندتر میراند، نیروی سرعت سیر را نباید فراموش کرد.
تاریخ میگوید: عبیدالله سخت به سرعت میراند، چنانچه همراهان از موافقت بازمانده، پاریز شدند، اولین کسی که پاریز شده با اتباع از پا افتادند شریک بن اعور و دیگر عبدالله بن حارث بودند، بدان امید که عبیدالله سربرگرداند تا در ورود او به کوفه تأخیری شود و حسین علیه السلام به کوفه سبقت گیرد، عبیدالله نسبت به آنان که از پا میافتادند به هیچ وجه التفاتی نکرده میرفت، همین که به قادسیه رسید، مهران مولای او نیز از رفتن ماند.
گفت: ای مهران! اگر خودداری کنی و به قصر کوفه برسی، صدهزار درهم به تو میدهم؛ گفت: مرا بیش قوّت و طاقت نمانده، نتوانم آمد.
قادسیه در طریق عبیدالله نیست، پس چگونه ذکر شده، منازلی که در طریق بصره تا کوفه عمال بنیامیه میپیمودهاند به قراری که «ابن رسته» در کتاب «اعلاق نفیسه» ذکر کرده این است.
از بصره به عین جمل - سپس عین صید - سپس اخادید - سپس اقر - سپس
سلمستان - سپس قلع - سپس مارق - سپس قرعاء - در آنجا مسجدی است به نام سعید - و از قرعاء به کوفه میرود.
معلوم نیست این طریق با طریق مکه به کوفه، آیا در قادسیه که دروازۀ کوفه رو به صحرا است به هم میرسد و متحد شده به کوفه منتهی میگردد، یا نه؟! به هر حال مسافت 85 فرسخ است، ابن هشام کلبی از پدرش چنین گفته: ابن بلال ابی برده ذکر کرده که من این مسافت را در ایام خالد بن عبدالله در یک شب و روز پیمودم.
دیگران گویند: صد فرسخ است، واسط که بین کوفه و بصره ساخته شده، به هر کدام یک از بصره و کوفه 50 فرسخ فاصله دارد.
طریقی که الآن از بصره به کوفه میروند همه معموره است؛ ولی عبیدالله از بادیه از طریق صحرا و جهت نجف اشرف وارد کوفه شد، نعل واژگون زد بلکه در لباس شیر رفت، بدین قرار که لباس سفید در بر کرده، عمامۀ سیاه بر سر نهاده، لثام(1)
لثام: نقاب، دهان بند، روی بند.
بر دهان بسته، به زی مردم حجاز بر استری سوار، وقت ظهر داخل کوفه گردید.و به روایت اکثر: چون نزدیک شهر رسید، توقف نموده، شبانگاه تنها به کوفه داخل شد. بعضی نوشتهاند: با چند نفر که عددشان کمتر از (ده) بود، بدین قرار متنکّر وارد شده از جهت زی و از تاریکی شب و از تلثم(2)و از سمت صحرا
نمایش میداد که حسین علیه السلام است.
فصول المهمّه گوید: «همین که نزدیک کوفه شد، متنکّر شده خود را ناشناس کرده، شب داخل کوفه شد و نشان داد که حسین علیه السلام است، از جهت وادی در زی اهل حجاز داخل شدند، هر گاه به جماعتی برخورد میکرد، بر آنها سلام میکرد، آنان برای وی قیام میکردند و میگفتند: خوشآمدی یابن رسول الله! به گمان این که حسین علیه السلام است.
او استفاده از اشتباهکاری مردم کرد، اما او از اشتباهکاری به قدری میخواست که امنیت خود را تأمین کند، نه به قدری که مردم زیاد به او نزدیک شوند تا دست و پا ببوسند و او را بشناسند، یا از هیجان احساسات عموم تحریک شده، تقویتی از جانب امام علیه السلام در دلها شده باشد.
ولی چه باید؟! چنان سخت در پوست شیر رفته بود که خاطرهها را به خود جلب میکرد.
زنی از اهل کوفه بانگ کرد(1)
قمقام زخّار: 335.
«الله اکبر، ابن رسول الله و ربّ الکعبة» مردمان دیگر شنیده فریاد برآوردند، یابن رسول الله صلی الله علیه و آله زیاده از چهل هزار کس در رکاب تو حاضریم. ازدحام مردم زیادتر میشد تا این که دم استر ابن زیاد را بگرفتند: چه آن که گمان حضرت سیدالشهداء علیه السلام مینمودند، همین که ابن زیاد این اجماع را دید نقاب برداشت و خویشتن را شناسانید، مردمان بر یکدیگر1) (1)
ریخته او را وا گذاشتند.»(1)
الفصول المهمة: 789/2-791.
عجیب بازیگری است نزدیک میآورد، دور میکند، هم تحفظ از خطر نمود، هم شهر را پرهیاهو کرد که همه به طبع از همدیگر دور و نزدیک، خبر از این تازه وارد میگیرند، آگاه کردن همه طبقات یک شبه کار آسانی نیست، از خاصیت پوست شیر به خود گرفتن که مردم منتظر امام علیه السلام بودند این نتیجه را هم گرفت.
اکثر گفتهاند:(2)همین که این کثرت خوشباش را دید بدش آمد، مسلم بن عمرو باهلی که با او همراه بود (معلوم است مسلم باهلی کارگردان اصلی از پا نیفتاده است) به مردم نهیب زد و گفت: عقب بکشید این امیر عبیدالله زیاد است، عبیدالله همچنان سیر خود را ادامه داده تا همان شبانگاه به قصر رسید و هنوز جمعی پیرامون او پیچیده، شک نداشتند که وی حسین علیه السلام است.
نعمان بن بشیر انصاری امیر کوفه، در را به روی خود و خاصان دلسوز خود بست، بعضی از همراهان عبیدالله نعمان را صدا زد که در به روی آنان بگشاید.
نعمان از بالای قصر سر برآورد، هنوز او را حسین علیه السلام گمان میکرد.
گفت: یابن رسول الله صلی الله علیه و آله! مرا با تو چه کار، تو را به خدا سوگند میدهم از من به کنار روی؛ چه به خدا سوگند! من امانت و سپردۀ خود را به تو تسلیم
نخواهم کرد و در جنگ با تو آرمانی ندارم.
عبیدالله همی سکوت کرده با او مکالمه نمیکرد تا سپس نزدیک شد و نعمان هم از کنگرهای سر به زیر کرده آویزان شد، این گاه عبیدالله به سخن آمد و گفت:(1)
افتح لا فتحت، فقد طال لیلک - أو طال یومک (خ ل) نومک (خ ل) یا نعیم.
«الإرشاد، شیخ مفید: 43/2؛ بحار الأنوار: 340/44، باب 37»
در بگشا نگشاده باشی شبت دراز شد، یا خوابت طولانی شد.از این مکالمه منظور این بود که: روزت سیاه شد، هوشمند آدمی صدا را شنید، به عقب برگشت، به جمعی که باز به عقیدۀ اینکه حسین علیه السلام است به دنبال بودند از اهل کوفه، گفت: ای قوم! پسر مرجانه است. به حق خدائی که جز او نیست.
بعد از آن که اشتباهی به جمعیت رخ داد تا شبهه از مردم رفع شود، زود به زود میسر نمیشود. عوامل مؤثر در افکار اجتماع و طرز سرایت و نشر افکار جامعه با سابقه انتظار یکی از لغزهای اجتماعی است، هر زمان گرفتاری به آن، به نوعی است.
مسعودی گوید: مردم او را وقتی شناختند سنگباران کردند، ولی او از دست مردم در رفت. نعمان در به روی او گشود، داخل شده و با شدّت در را بر رخ مردم بستند، مردم به ناچار پراکنده شدند.(2)
از طرز ورود شب طنینی در افکار مردم افتاد، اضطراب و ناراحتی حاصل
شده، نفوس به طبع تشنۀ استماع خبر شدهاند. به اندازهای که فردا صبح هر صدا که برخیزد مردم برای گرفتن خبر میشتابند.
شب آبستن است تا چه زاید سحر
فردا بامدادان منادی او در میان مردم ندای نماز جامعه در داد، مردم اجتماع نمودند از آن پس بیرون آمد، پس خطابهای به اسلوب تهدید و تطمیع خواند حمد خدا را کرد و ثنا خواند سپس گفت: «اما بعد: امیرالمؤمنین (مقصود یزید است) مرا بر مصر شما و مرز شما و مالیۀ شما حکومت داده و مرا امر داده به انصاف دربارۀ ظلم دیدگان شما و بخشش به محروم شما و احسان نسبت به سامع شما و مطیع شما و به اعمال سختگیری بر بدگمان از شما و نافرمان از شما و من جدّاً امر او را دربارۀ شما تبعیت میکنم و سر خط فرمان او را؛ و تازیانۀ من و شمشیر من بر کسی است که امر مرا ترک نموده، قرار و عهد مرا مخالفت نماید، پس زنهار هر کسی بایدش به جان خود رحم کند.
عمل و رفتار از تو خبر میدهد نه تهدید.
در روایتی گفت: پس به این مرد هاشمی، گفتار مرا ابلاغ کنید تا از خشم من
بپرهیزید. مقصودش از مرد هاشمی مسلم بن عقیل علیه السلام بود.»(1)
فحمدالله و اثنی علیه ثم قال: اما بعد: فان امیرالمؤمنین ولانّی مصرکم و ثغرکم و فیئکم و امرنی بانصاف مظلومکم و اعطاء محرومکم و الاحسان الی سامعکم و مطیعکم کالوالد البرّ، و سوطی و سیفی علی من ترک امری و خالف عهدی فلیتق امرؤ علی نفسه، الصدق ینبئی عنک لا الوعید - و فی روایة - قال: فابلغوا هذا الرجل الهاشمی مقالتی لیتقی غضبی یعنی بالهاشمی مسلم بن عقیل.
«الإرشاد، شیخ مفید: 43/2-44؛ بحار الأنوار: 340/44-341، باب 37»
«سپس فرود آمد.
و شروع کرد به اجرای مقرّرات حکومت نظامی. کدخدایان را دربارۀ معرفی مردم سخت تحت تعقیب گرفت و از آنها التزام خواست که گزارش داده، نام کسانی را که او میخواست، نوشته روی صفحه آرند.
گفت: برای من نامبر کرده عزیاء را، یعنی منتسبان هر حوزهای را یا غرباء را که در محل شما واردند و نام کسانی که امیرالمؤمنین در پیجویی آنها است و نام کسانی که از حروریه در میان شما است و کسانی که مورد بدگمانی بوده، رأی آنان نسبت به حکومت بدخواهی و ستیزه است؛ برای من بنویسید و با دستیاری خود کدخدایان باید جلب شوند تا رأی خود را دربارۀ آنها ببینم.
هر کس برای ما کسی را نمینویسد باید نسبت به حوزۀ کدخدائی خود ضمانت بدهد که مخالفی از آنها با ما مخالفت نکند و بدخواهی از آنها قصد سوئی به ما ننماید و هر کس نکرد ذمّۀ ما از او بری است، ذمّهدار تعهد به چیزی
1) (1)
نسبت به او نیستیم، مال او و ریختن خون او برای ما حلال است، و هر کدخدائی که در حوزۀ «عرافه» او کسی یافت شود، از آنان که مطلوب ما و امیرالمؤمنین (مقصود یزید) است و خود گزارش او را حسب مراتب به بالا نداده، خود او بر در سرای خویش به دار آویخته خواهد شد و آن «عرافه» نامش به کلی از دفتر عطا خواهد افتاد.
کامل میگوید: سپس در تعقیب این اقدامات، اقدامات شدیدتری کرد، کسانی را به زاره حرکت داده تبعید کرد.»(1)
ثم نزل - ای من المنبر - واخذ العرفآء بالناس اخذاً شدیداً فقال: اکتبوا لی العزیاء (الغرباء) و من فیکم من طلبة امیرالمؤمنین و من فیکم من الحروریة و اهل الریب و الذین رأیهم الخلاف و الشقاق، فمن یجئ بهم لنا فبرئ و من لم یکتب لنا احداً فلیضمن ما فی عرافته ان لایخالفنا منهم و لا یبغ علینا منهم باغ، فمن لم یفعل برئت منه الذمة.
و حلال لنا دمه و ماله و ایّما عریف وجد فی عرافتة من بغیة امیرالمؤمنین احد لم یرفعه الینا، صلب علی باب داره و الغیت تلک العرافة من العطاء و فی الکامل و سیّر الی موضع بعمّان (الزاره) - و فی الفصول المهمة و امسک جماعة من اهل الکوفه فقتلهم تلک الساعة.
«الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 25/4»
(«زاره» موضعی است از عمّان محل تبعیدگاه زیاد و عبیدالله بوده) و در فصول المهمّه گوید: و جمعی را دستگیر کرده همان ساعت کشت.(2)
این مقرّرات حکومت نظامی و صحرایی ابتکار را به دست عبیدالله داد، همه را در حلقۀ چنبر او آورد اکنون همه از همدیگر میترسند و کار به عهده
میگیرند کارگردانها تندتر شده، مردم را بیچاره میکنند، مسلم علیه السلام این کار را نمیتوانست بکند؛ زیرا بنای او تا کنون بر تستّر و گزارش بود، او اساساً مأمور اقدام به مبارزه نبود و حوزههای کدخدائی در چنبر ادارۀ او نبودند و کدخداها در چنبر ارادۀ او نیامده بودند که بتواند این گونه اقدامات شدید بکند، فقط و فقط او یک راه دارد که سنگر خود را محکم کند و مبادرت به نهضت نماید یکی را کرد، آن دیگری را نگذاشته بکند.
از این به بعد دیگر نامی در تاریخ از سران شیعه مانند سلیمان بن صرد و مسیب ابن نجبه و عبدالله بن وال و نظایر آنان نمیبینید، آیا در این گرفت و گیر به زندان افتادهاند یا تبعید شدهاند کس خبر ندارد؟! شاید؛ و شاید مانند کسانی از قبیل عبیدالله حر جعفی و مختار بن ابوعبیده ثقفی هر یک، به یک منظوری کوفه را ترک گفتهاند.
اما عبیدالله حر جعفی به نظر این که در این غوغا از بدایت تا نهایت وارد نباشد، ولی مختار به منظور آن که دور از اختناق بوده منتظر فرمان نهضت باشد و در دهکدهاش (لقفا) که در خُطرنیه است از کوفه بر کنار باشد، تا مبادا قبل از نهضت علنی به حبس بیفتد و دستشان بسته شده، دیگر نتوانند هنگام بروز و احتیاج به کمک، مددی به مسلم بن عقیل علیه السلام بدهند و روی این اصل چون خروج مسلم علیه السلام طبق میعاد مقرّر نبود و غیر مترقب به مختار رسید وقتی از دهکدۀ خود با سواران خود را به شهر کوفه رسانید کار از کار گذشته بود، نسبت به سایر مخلصان اکابر شیعه هم اوفق به نظر همین میآید که مانند قوای احتیاط در محوطۀ محفوظتری میزیستهاند که دستگیر نشوند؛ تا هر وقت ابلاغ
به آنها شد ضمیمه شوند و نهضت کنند؛ ولی تخلّف ثوره از موعد مقرّر به واسطۀ حادثۀ غیر مترقب «جلب هانی» کار را بر آنها مشوش کرده، نتوانستند تدارک کار را بکنند تا رشتۀ کار گسیخته شد یعنی پیش از آن که خود را برسانند، مسلم علیه السلام کشته شد.
به هر حال مسلم علیه السلام باید سنگر را محکم کند، موجبات انتقال برای او به خانۀ «هانی بن عروه مرادی» نیکو فراهم شده است، خانۀ هانی به واسطۀ پیشآمد تازهای برای پذیرایی این امر مهیا گشته است.
مهمانی گرامی از سران بصره به منزل هانی وارد شده، از خلص شیعیان است. باید مسلم علیه السلام به دیدن او برود، زیارت مهمان تازه وارد این باب را به روی مسلم علیه السلام باز کرد، شریک بن اعور از امرای بزرگ مسلمین است، والی خراسان بوده، پس از عزل به بصره آمده، از همراهان عبیدالله زیاد بود و در بین راه عقب کشیده بود که بلکه تأخیری در ورود عبیدالله به کوفه رخ دهد؛ تا امام علیه السلام سبقت گیرد عبیدالله نایستاد و به کوفه آمد، شریک که بین راه بیمار شده بود، روز دیگر از راه رسیده به کوفه وارد شد؛ در خانۀ «هانی» منزل گزید.
اخبار الطّوال دینوری گوید: «هانی او را از منزل عبیدالله به منزل خود، خود آورد و او را فرود آورد در همان حجرهای که مسلم بن عقیل علیه السلام در آن حجره بود، شریک از کبار شیعه بود، وی همی «هانی» را برای قیام به امر مسلم علیه السلام تحریک میکرد، به هر حال وجود شریک به منزلۀ حلقۀ وسطی شد، چون وی از دوستان هانی و شیعه و در تشیع شدید است، صفین را به همراه عمار یاسر در
رکاب امیرالمؤمنین علیه السلام حضور داشته و کلمات وی با معاویه مشهور است.»(1)
الأخبار الطوال: 232-235؛ الغارات: 794/2؛ الغدیر: 171/10، حدیث 69.
پس طبعاً در ورود کوفه طالب دیدار مسلم علیه السلام خواهد بود. و روابط سرّی بین بین، مسلم علیه السلام را به دیدار مسافر تازه وارد باید بیاورد و آورد.میزبان هم «هانی بن عروه» است از شخصیتهای برجستۀ اشراف کوفه و اعیان شیعه است.
مسعودی گوید:(2)هانی شیخ مراد و زعیم آنان بود، همین که سوار میشد چهارهزار سواران زرهپوش و هشتهزار پیاده پیرامون خود داشت و وقتی همسوگندان وی، از کنده و دیگران او را اجابت مینمودند درمیان (سی هزار) سوار زرهپوش بود.
در عرفان مبادی اسلام از سرچشمۀ اصل خبر داشت، صحابی بود، رؤیت پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله را درک و به درک صحبت پیغمبر صلی الله علیه و آله تشرف یافته، در عقد «نود» از عمر وارد است، هشتاد و نه سال از عمر وی میرود. مسلم علیه السلام باید به خانۀ هانی برود؛ اگر موقع شناس بوده و نیکو تشخیص بدهد میرود. ساختن برج مقابل بارو و جبههبندی برای مرد مبارز اینک لازم است، اگر چه حدود مأموریت مسلم علیه السلام از طرف امام علیه السلام تا میزان جبههبندی نیست، ولی کار به این جا کشیده چه باید کرد؟ اینک قدرت نفس و جرأت لازم است، خانۀ هانی باید سنگربندی شود، مرکز قوای مخفی مسلم علیه السلام گردد چه ورود در خانۀ «هانی» به
قراری باشد که طبری گوید، وچه به قراری باشد که صاحبان تراجم گویند.
طبری گوید: «و مسلم علیه السلام آمدن عبیدالله و گفتار او را شنید و لابد از اقدامات او هم با خبر شده از خانۀ مختار بعد از تاریکی شب بیرون شده به خانۀ «هانی بن عروه» آمد، داخل شده هانی را خواست که برای وی بیرون آید.»(1)
تاریخ الطبری: 258/4-259.
دینوری میگوید:(2)«در بیرونی هانی وارد شد، هانی در اندرون (دار النساء) بود، بیرون آمد همین که او را دیدار کرد، از مقدم وی کراهت یافت.»
مسلم علیه السلام گفت: نزد او آمدهام که بایدت مرا جوار دهی، یعنی حمایت کنی و شرط ضیافت معمول داری. هانی گفت: رحمک الله، تکلیف بیش از طاقت به من متوجه فرمودی، اگر نبود آن که به خانۀ من داخل شده و ثقه به من داری، دوست میداشتم از فکر من منصرف شوی؛ ولی عهدۀ ذمّه مرا فرا گرفته و به من متوجه شده است. داخل شو!
بدین قرار در حرمسرای خود ناحیهای را اختصاص به مسلم علیه السلام داده.
دینوری چنین گوید: پس وی را نیکو مأوی داد، کامل و مروج الذهب نیز همین را گویند. ولی دور نیست که مبدأ تاریخی اینان برای طرز ورود مسلم علیه السلام همان اعتذارها میباشد که به عبیدالله زیاد گفت و حال آن اعتذار معلوم است، برای تخلص بوده و البته سخنی که در مجلس رسمی عبیدالله گفته شده، در دست و دهانها افتاده و مبدأ تاریخ و نشریات شده است، تاریخ هم شایعات را ضبط
میکند.
اما فلسفۀ تاریخ از راه بازجویی مناسبات مانند علم، آثار بهتر نهفتههای اسرار را بیان میکند، گفتۀ صاحبان تراجم، این شایعه را تکذیب میکند ببینید از گفتههای علمای رجال چه میفهمید.
صاحبان معاجم و تراجم گویند:(1)
تکملة کاظمی.
اما گفتۀ هانی، به عبیدالله زیاد که: والله من او را دعوت نکرده بودم و به هیچ وجه از امر او آگاهی نداشتم تا به منزل من وارد شد، از من مسئلت ورود خود را کرد، من هم شرمم آمد از رد کردن او و از این امر عهدۀ من ذمّهدار شد.واضح است برای تخلص خود این گفته را در اعتذار به عبیدالله گفت؛ وگرنه بعید است که مسلم علیه السلام بدون سبق وعده و قرارداد و گرفتن پیمان محکم و میثاق به منزل او بیاید. آیا تصور میرود که مسلم علیه السلام در امان او داخل شود بیهیچ آگاهی، بیهیچ شناسایی، بیهیچ سابقه و سنجش و همچنین هیچ تصور نمیرود «هانی شیخ مصر و سرور شهر و وجیه شیعه» در این مدت از امر مسلم علیه السلام هیچ مطلع نشده؛ تا ناگهانی مسلم علیه السلام بر او داخل شده و به دیدار وی یک دفعه بر او آشکارا شده باشد.
گویند: بنابر این سخن روضة الصفاء و حبیب السیر بیپایه به نظر میآید که هانی به مسلم علیه السلام گفت: مرا در رنج و زحمت انداختی و اگر این نبود که تو داخل خانۀ من شدهای، من تو را رد میکردم.
1) (1)
محدث معاصر گوید: با آن که جز در این کتاب این سخن را نیافتم و کتب معتبره از آن تهی است.
به هر حال برای مواقع سخت نظامی احتلال در سنگری یا عقب نشینی و تخلیۀ سنگری هر وقت لازم شد، مورد هیچ گونه ملاحظهای نباید باشد. مسلم علیه السلام دراین اقدامش ملامتی ندارد به هر نحو کرده باشد، اقدامات نظامی در سنگربندی و جبههبندی و موقع گرفتن نظامی هیچ مسؤولیتی ندارد، بلکه دنیا ملاحظۀ حلال و حرام مکان و غصب محل سنگربندی را برای متخاصمان نمیکنند و در شرع هم «حرج» تجویز آن را میکند، ما هم در رد سخن مورخان نه آن که استیحاشی از جنبۀ قدس مسلم علیه السلام داشته و سخنی از جهت ورود با اذن و بیاذن وی داشته باشیم و البته هم جا ندارد؛ زیرا ورود او بالاخره بیاذن نشده است، تا منافی با مبانی قدس روحانیت مسلم علیه السلام بوده باشد.
از جنبۀ قدس همت نیز مسلم علیه السلام از خود نکاهید؛ زیرا مانند عبیدالله که به پناه حارث بن قیس فهمی رفت نگفت: مرا وصیت کردهاند که در فرار به خانۀ تو پناه ببرم و یا به مسعود بن عمرو که گفت: این طعام تو در شکم من و این لباس تو بر تن من و این چهار دیوار خانۀ تو مرا فرا گرفته و به عجز و لابه خود و حارث به دامن او آویخته تا او را متقاعد کردند، در صورتی که آنجا اژدهایی برای عبیدالله دهان باز نکرده گریخت؛ حتی ثورۀ بصره و شورش و بلوای آتشش پر، هنوز دامن نزده بود، فقط از فرار او شهر بصره دچار انقلاب شده آن هم انقلاب و ثورۀ محض که فقط همان انقلاب افکار و اطوار بود نه مانند کوفه که اعمال خونریزی از حکومتی مقتدر با دستگیری و تبعید و کشتار بیرحمانه و
دریدن و بریدن داشت، با تفاوت سابقۀ رعب کاخ بیضاء در دلها در آنجا و سابقۀ مرعوبیت شیعه و همراهان مسلم علیه السلام از کشتار سابق چهل هزار معاویه وسیزده هزار زیاد و عبیدالله این جا.
باری، در محاکمۀ این مورخان ما، نه به وجهۀ مقدس بودن شخص مسلم علیه السلام و مقدس مأبی، خود تحاشی از آن طرز ورود مسلم علیه السلام داریم.
زیرا مسلم علیه السلام بطل و قهرمان انقلاب است، وقتی تکلیف اقتضا کرد که باید سنگری را برای خود به دست بیاورد مقتدرانه و شرافتمندانه میکند البته با مراعات حدود قانون، ولی از جهت به دست آوردن قرائن و مناسبات کلمۀ مورخ را گاهی ناتمام میبینیم.
نه تنها ما تاریخ را لکهدار میشمریم، بلکه همه تاریخ را انعکاس شایعات منتشره دیدهاند، پس گاهی که در فلسفهجویی تاریخ دیدیم مناسبات محققه با شایعات منتشره ناسازگار شد، به دست میآوریم که: تاریخ مبدأ خود را از دهان مقتدران زمامداران و سیاستمداران غالب گرفته و میگیرد، غالباً تاریخ طرفدار طرف غالب است، مگر آن که زندگانی حریف خیلی درخشان و متلألا بوده باشد، پس اگر نقاط روشن درخشانی برای حریف به یادگار مانده است، لابد قابل اخفا نبوده است.
ما منشأ انتشار را تنها همان تعلیل و اعتذار هانی میدانیم وگرنه در طرز ورود که آیا چگونه بوده مناسبات دیدار مهمان تازه وارد، راهی محترمانه باز کرده بود، شریک بن اعور از بین راه به فکر نهضت امام علیه السلام بود، حتی عقب میکشید
که بلکه امام علیه السلام زودتر به کوفه برسد، غافل از آن که هنوز امام علیه السلام از مکه بیرون نیامده است و اینک که شریک به کوفه وارد شده، بر عبیدالله که میزبان است وارد نشده، یا شده و نمانده به منزل «هانی» وارد شده، هانی را هم درست میشناسد چنان چه خود را هم میشناسد، میداند که: باید از خانۀ «هانی» به کار شروع کنند که بطل و قهرمان حمایت است.
قدرتی در دست اوست قدرت نفسی، قدرت قبیلگی برای این گونه اقدام که در پیش است کم چیزی نیست، پس وقتی شریک منزل خود را از میان همۀ منازل رجال و دوستان در منزل هانی قرار دهد، میتواند مسلم علیه السلام را با اسهل مناسبات ببیند و از مجاری اقدامات او آگاه شود و خود نقشه بدهد، میتواند هانی را به اقدام جدّیتری وا دارد و مسلم علیه السلام را تا اندازهای که ممکن است مستولی بر قدرتی و نیرویی بنماید.
به هر حال در خانۀ «هانی» نیرویی علاوه شد و مسلم علیه السلام از اثر مقدرت تازه با مقدرت نفسی بیاندازۀ خود، تصمیمی مفید و کاری گرفت؛ ولی گاهی همراهان، اسلحۀ تصمیم را از برندگی میاندازند.
طبری میگوید: پس شیعه بنای آمد و رفت نزد مسلم علیه السلام را در خانۀ هانی نهادند. روی پایۀ تستّر و پوشیده و پنهان از عبیدالله و به کتمان امر به یکدیگر توصیه وسفارش کردند و مردم همی با مسلم علیه السلام بیعت میکردند تا بیست و پنج هزار مرد با او بیعت کرد.(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 91/4؛ بحار الأنوار: 343/44، باب 37؛ تاریخ الطبری: 258/4-259.
1) (1)
مسلم علیه السلام از افزونی قوای خود خشنود هست یا نه؟!
از برندگی و تندی حریف غافل نیست و خوف غافلگیری با تستّر قوا و پوشیده و پنهان داشتن یاران بیشتر میرود؛ ولی در اقدام به خروج و پرده برداشتن از روی کار با وجود هانی و استظهار به او و پشت گرمی به حق (جلّ و علا) بهتر از خطر غافلگیری میرهند، سنگربندی آشکار هیجانی میدمد، استقامت و پایداری بهتری میدهد، غبار کسالت و رُعب را میبرد، مردم وقتی برجی مقابل بارو دیدند، ارادۀ خود را تقویت میکنند، اساساً هویت همم و ارادهها با ابراز حماسه جلوهگر میشود؛ پس چرا مسلم هشیار این کار را نکند، هر چند این خروج داخل در حدود مأموریت مسلم علیه السلام نبوده، ولی انتخاب بطل هوشمند کارآزموده برای همین است که تکلیف خود را از وحی مکان و زمان و موقعیت، نیکو دریابد و محتاج به نبی مبعوث در هر قضیهای نباشد. بنابراین مقدمات متین مسلم علیه السلام تصمیم خود را گرفت.
تاریخ میگوید: مسلم علیه السلام تصمیم بر خروج گرفت ولکن «هانی» گفت: شتاب مکن.
آوخ، از مبادلۀ این دو رأی، یکی رشید و دیگری علیل، چقدر کار را مشکل کرده بود، معلوم میشود مسلم علیه السلام به قدری در حفظ موقعیت نظامی خود روشن بوده که بهتر از آن تصور نمیشود؛ زیرا طبق این نصوص تاریخی تصمیم بر خروج گرفت، از کلمۀ تصمیم فهمیده میشود که تکلیف را روشن میدیده امر را محتاج به مشاوره هم نمیدیده و حقا با ملاحظۀ مشکلات تخفّی و ایصال غذا به نیروی متخفی و سایر ملاحظات که گفته شد؛ نیکو تشخیص داده بود. یکی از شرائط
زمامدار کافی تشخیص به موقع و نیکو است. ولی چه باید کرد، عدم موافقت «هانی» کار را فلج کرد، موافقت و عدم موافقت هانی که صاحب سنگر است، بسیار برای این اقدام و روشن کردن و تاریک کردن این نقشه مؤثر است، عدم موافقت او کار را خراب میکند چنان که موافقت او کار را تسهیل مینماید.
گاهی راننده را همنشینان از نقشۀ صحیح آزمودهاش منحرف نموده، کار را بر او مشوّش میکنند، اینک که: به منع هانی (زمام) از دست رائد و راننده گرفته شد، این کشتی میافتد در ورطۀگرداب تا خدا چه بخواهد و ناخدا چه بکند، الآن از این موقعیت صحیح گذشته جاده دیگر در سنگلاخ میافتد برای تلافی و علاج سنگلاخ گاهی رأی سقیم و گاهی کج و منحرف رخ مینماید.
خود هانی که از این کار رشید جلوگیری کرد، به کار نارشیدی (ترور کردن عبیدالله) دعوت شد و کم کم دامنۀ این فکر بد، مسلم علیه السلام را هم دعوت کرد، هر چند هیچ کدام اقدام نکردند، ولی این سخن در دست و دهنها افتاد، تا به گوش دشمن رسید، آن را با آب و تاب دستک داد میگفت: مردههایی را باید از قبر درآورد و آتش زد. آری، حقا کار بدی پیشنهاد شد - ترور - اسلحۀ ناجوانمردانه است. عملی که کار عجزۀ مردم و مردم ضعیف است، کاری که فعل مردم ناجوانمرد است، کاری که در عرب رشید سابقه به نیکی ندارد و در آیین اسلام هم جرم بزرگ شمرده میشود. خواستند برای تلافی ضعف خود به دست سروران ما، این اسلحۀ ناجوانمردانه را بدهند که تا ابد قوّت رشد دعوت شیعه خلل بیابد. آری، شیعۀ شکست خورده که مدتی به ضعف و عجز خود را دیده، نقشۀ ترور عبیدالله را پیشنهاد دادند.
آری، ترور این اسلحۀ عجزۀ ضعیف درمانده پیشنهاد شد؛ هانی و مسلم علیه السلام
قبول نکردند، ضعیف نبودند، هانی ضعیف نبود، مسلم علیه السلام هم ضعیف نبود، جوانمرد عرب تا دستش به قبضۀ شمشیراست تن در نمیدهد که اقدام به کار ناجوانمردانه بکند، قائمۀ شمشیر که در دست اوست مانع است از مبادرت به اقدام کارهای ذلیلانه، قبضۀ شمشیر نیروی غیر محدودی به همّت او میدهد.
غرور نظامی را به شمشیر خود در شعری گفتهاند:
طارق چو برکنارۀ اندلس سفینه سوخت
گفتند کار تو به نگاه خرد خطا است
دوریم از سواد وطن باز چون رسیم
ترک سبب ز روی شریعت کجا رواست(1)
اقبال لاهوری.
خندید و دست خود به قبضۀ شمشیر برد و گفت: هر ملک، ملک ماست که ملک خدای ما است.
این شعر را اقبال هند، شاعر حماسه، دربارۀ فتح اندلس گفته که طارق بن زیاد بربر فرماندۀ سپاه اسلام، لشگر اسلام را از دریا از تنگۀ جبل الطارق به خاک اروپا پیاده کرد، سپس به واسطۀ تکیه به غرور نظامی دستور داد کشتیهای حامل سپاه خود را آتش زدند که دیگر لشگر چشم طمع به فرار نداشته باشد. و در پی آن و خطبۀ غرّائی در جبهۀ جنگ به نظامیان اسلام گوشزد کرد، در آن خطبه گفت:
ای سپاه! دریا در عقب سر، و دشمن در پیش رو است و شما در این سرزمین
1) (1)
مانند یتیم بر سر سفرۀ لئیم از نان و آب هم به شما دریغ میکنند؛ مگر آن چه به شمشیر به دست آورید، اینک به شمشیر خود بنگرید، ببینید چه کارها باید بکند.
«البحر من ورائکم والعدوّ امامکم] و أنتم فی هذه الارض کیتیم علی مأدبة لئیم [فلیس ثم والله الا الصدق و الصبر فانهما لایغلبان و هما جندان منصوران و لاتضر معهما قلّة و لا تنفع مع الخور والکسل و الفشل و الاختلاف و العجب کثرة»(1)
الامامة و السیاسة: 85/2-88؛ وفیات الاعیان: 321/5.
از اثر این خطبۀ آتشین و حماسه خیز لشگر دوازده هزار نفری او حمله به لشگر دشمن کرد، در صورتی که دشمن صد و هشتاد هزار نفر بود، دشمن را در هم شکست و اندلس را فتح کرد.
اقبال، شاعر هندی این غرور نظامی را نظر دارد، میخواهد بگوید: این غرور نظامی برای هر ملت همان اقبال اوست. و راست میگوید: چنان که سر پرشور خود اقبال، از همین غرور نظامی، کشور پاکستانی ساخت.
ولی مسلم علیه السلام همراهانش به آن کار رشید با او همراهی نکردند تا از خطّ شوسه پرت شدهاند و اکنون هم باز به پای رشیدی او نمیآیند که باز دست به قائمه شمشیر بردند، با فکر نارشید شکست خوردۀ مرعوب، از جادههای پر دستانداز و پر پرتگاه، میخواهند مسلم علیه السلام را ببرند.
1) (1)
در پیشگاه انقلابند. چرخهای فکر و تدبیر تند میچرخد تا به اندازهای که گاهی سر از بیراهه به در میکند.
فکر ترور که حرامترین فکرها است، بسان جاسوس نهانی و به منزلۀ راهزن حرامی، رخنه در فکرهای آنها میکند؛ گویی مثل جاسوسی مأمور تفتیش درون ایمان است، به ظاهر اینان در اندیشه قصد دشمن دارند و این اندیشه از اینان است؛ ولی به حقیقت، خود دشمنی است، قصد ایمان را دارد؛ چنان که دشمن بیرونی قصد جان دارد، از یک سو مهاجمۀ دشمن خطرناک دم به دم حیات همه را تهدید میکند؛ از دیگر سو رخنۀ این فکر و اندیشه ایمان آنان را تباه مینماید، جاسوسی است از کارگاه امتحان خدائی به تفتیش ایمان درون پیراهن میآید تا از یک طرف مقدار عظمت ایمان را که در مسلم علیه السلام و هانی نیکو متمثل است بنماید و از طرفی بفهماند در موقعهای بغرنج که مهرۀ انسان در ششدر میافتد، همان جا گرفتار جاسوس ایمان و فتنهگر فنّان میشود.
«ترور» دلربا به نظر میآید؛ ولی میدانید که نیرویی است که عاجز از آن استفاده میکند، عاجز محیل خواهد شد، یک قسمت از تدبیر و حیله است که از عجز برمیخیزد، ترور از همان قسم است.
قمقام میگوید:(1)
قمقام زخّار: 338.
هانی در آن هنگام مریض شد، ابن زیاد به عیادت او آمد عمارة بن عبید سلولی به هانی پیشنهاد داد و گفت: تدبیر آن که این ابن طاغی ملعون را بکشیم و فرصت از دست ندهیم.1) (1)
هانی گفت: کشتن او را در خانۀ خود روا ندارم.
اینجا مردانگی و فرزانگی «هانی» این سردار رشید اسلامی را، از اقدام زشت به این کار زشت مهمان کشی و ترور نسبت به مهمان آگاه کرد؛ ولی از جای دیگر دریچهای برای این فکر غلط باز شد، از رأی سقیم شریک بن اعور همین فکر حرام باز با مسلم علیه السلام به میان نهاده شد.
شریک بن اعور مریض بود و رأی علیل، علیل است، دور ندانید علیل یک نوع ناتوانی دارد، همیشه روی آن حالت ناتوانی که رأی میدهد اعتبار به آن نیست، گاهی به واسطۀ ضعف اعصاب خود، دشمن حملهور را بیشتر از حد و اندازه مستوحش میبیند تا به اندازهای که اقدام شدیدی بیش از حد وظیفه را به نظر روا میبیند.
تاریخ میگوید: از این رو شریک بن اعور پیشنهاد «ترور» را داد، طرح پیشنهاد را من مستبعد نمیدانم، ولی تأثیر آن را در افکار مسلم علیه السلام که او را متوجه این کار کرده باشد مستبعد میدانم و چون رأی علیل اینجا چیزهایی تصور میکند و رأی قوی چیزهایی دیگر میگوید، ما هر دو رأی را مطرح میکنیم تا توانا، و ناتوان در این دار الشورا آرای خود را بروز بدهند.
رأی ضعیف عاجز تصور میکند که: اگر دست به ترور زده شود راه به مقصود یعنی به دست آوردن قصر دارالاماره سهل است و در ترک آن خطر بزرگ روبرو است؛ در ترک آن نه تنها سهل به مقصود نمیرسند، بلکه به طرف محو دولت پرتاب میشوند، بلکه اضمحلال دولت برای همیشه خواهد پیش آمد و باید خود در پیشقدم ذبح شد، بنابراین دو طرف قضیه مهم است، یک طرف خطیر و
دیگری خطر است، پس اقدام به کار ناروا برای امر خطیر شده است، مقدّمات و طریق اگر غلط باشد باکی نیست، هر گاه هدف صحیح تضمین شده باشد. رأی ضعیف با منطق عاجزانهاش این بود.
اما رأی قوی رشید میگوید: این حساب درست نیست، دولتی که به منظور هدایت تشکیل مییابد، نباید تنها و تنها نظرش به وصول دولت باشد، باید دید با منظور اعلی که هدایت است کار او نزدیک است یا نه؟
سرّ هدایت نفوس مرموز و نهفته است (رازی است با خدا) در ترور کردن کافر کیش و غافلگیر کشتن کافر، این در به روی وی بسته میشود؛ اما کشتن او با سابقۀ آگهی و با اعلان جنگ، تضییع راه هدایت را نمیکند؛ اگر اعلان جنگ به کافر داده شد و او تا پای موت و حیات هم رسیده، عمداً شقاوت را اختیار کرد خونش را خودش هدر کرده؛ معلوم میشود: زمینۀ هدایتی در کار او نیست و این اکتشافات با اعلان جنگ به دست میآید؛ زیرا در اقدام کافر به مبارزه، کشف آخرین ارادۀ حتمی و آخرین نیت ضمیر او به طور جدّی خواهد شد، مگر نه آن که شمشیری که کافر در مبارزه کشیده اقدامی است که حریف را بکشد یا خود کشته شود.
بنابراین حیات را محاکمه کرده در لبۀ فنا و بقا ایستاده، کفر را انتخاب میدارد، اما در غافلگیر کشتن این راز کشف نگشته است؛ شاید اگر به او اعلان جنگ داده میشد برق هدایت در موقع سخت میزد، حاضر نبود که اصرار به کفر را حتی در موقع تهدید جان هم داشته باشد و بنابراین حساب دقیق، کافر قبل از اعلان دریافت جنگ، در زمرۀ رعایائی است که حراست جان او را قانون آیین
تضمین میکند و قانون را نمیتوان شکست، به خصوص این کار از پاسبان جانها روا نیست، او قانون محکم حراست جانها را که بیش از همه چیز به عهده دارد نمیتواند درهم بشکند تا راه نجاح و کامیابی از طریق دیگر هرچند با تحمّل مشکلات زیاد نیز باز است، چرا قتل نفس بکند بدون اذن خدا، چون هر جانی را خدا آفریده، بیاذن نمیتوان کشت.
نقش حق را تو به امر حق شکن
گذشته از این که با وجود نیروی (بیست و پنج هزار شمشیرزن) کارهای رشیدی در مبارزه میتوان کرد که لذّت فتح در آن صورت بیش از هر کامیابی است و نیز بازوان مساعد هنوز بر قبضۀ شمشیر است، فتح شرافتمندانهای که خود میدان بازی برای حریف بدهد بهتر است، فاتحان جهان که نامشان جهانی را پر کرده است کمتر موقعیتی بهتر از این به دستشان آمده که شهری مانند کوفه شاهد و تماشاگر مبارزاتشان باشد، با نیروی اراده با عدد غیر متساوی، حمله به عدد بیشتر از خود کرده باشند، بلکه شجاعان مقتدر حریف خود را عمداً مقتدر و بزرگ انتخاب میکنند که ارزش قدرتشان بهتر به دست بیاید، سپاه اسلام به این مردانگیها قیام کرد، آنان به جهان حمله کرده جهان را گرفتند و جهان به آنها حمله کرد و نتوانست آنها را از بین ببرد.
«صلاح الدین ایوبی» پادشاه اسلام، که برابر با همه تودۀ مسیحیت اروپا شد و جنگهای صلیبی را پیش برد، شاهکارهایی از فرزانگی به یادگار گذارده که از آن به دست میآید در آن روزگار فرزانگی تا چه اندازه مورد اهتمام نام آوران بوده.
در بحبوحۀ جنگ چشمش افتاد به پادشاه انگلستان ریشارد «قلب الاسد» که پیاده جنگ میکند از ملتزمین رکاب خود سبب را پرسید؟ گفتند: چون اسب او در جنگ کشته شده. فوری دستور داد، اسبی عربی زین کرده مکمّل برای او ببرند و گفت: دشمن سوار شود؛ به این فرزانگی بروز داد که ما شهسواران اسلام آن قدر به نیروی خود مطمئن هستیم که دشمن ما هر چند مقتدر باشد ما از او نمیهراسیم.
اتفاقاً اسب به هوای سراپردۀ صاحب خود او را به لشگرگاه «صلاح الدین» باز آورد، لشگر «صلاح الدین» او را احاطه کرده اسیر گرفته آوردند، خبر به صلاح الدین ابلاغ شد، گفت: خلاف مروّت است، این کار شبیه به اغفال است. با احترامات زیاد او را به اردوگاه خود بازگرداند.
این فرزانگی «صلاح الدین» بهتر و بیش ز پیش به اروپائیها فهمانید که ما مردانه با دشمن رزم میدهیم، به حیله استفاده از ضعف طرف نمیکنیم، او هر چند قوی باشد ما از او قویتریم، مهاجمان جنگهای صلیبی خیلی مقتدر بودند، در این هشت جنگ صلیبی تمام تودۀ اروپا شرکت کرده بودند عدۀ شورشیهای صلیب در حملۀ اول سه میلیون نفر بودند، در یکی از جنگهای هشتگانه پادشاهها همه شرکت کرده بودند، از جمله شاه آلمان و شاه فرانسه و شاه انگلیس.
فرنگیها شهسواری و فروسیت و فتوّت را از مسلمین پیش از جنگهای صلیبی آموخته بودند، بدین قرار که: از حملۀ سپاه عرب به اسپانیا و بعد از اسپانیا به فرانسا و مملکت گل و سپس جنگ «پواتیه» تعلیمات شوالیههای فرانسه
شروع شد. یعنی اروپا از عرب این معانی مردانگی و فرزانگی را یاد گرفته از نیروی اسلام به اروپا رسید.
«لوبون» که یکی از نویسندگان بیگانه است در باب امپراطوری اسلام از کتاب تمدن عرب و اسلام گوید: احکام و قوانین اجتماعی و مملکتی در تمدن اسلامی «اسپانیا و غیر آن» از قرآن و تفاسیر قرآن مأخوذ بوده تا گوید: اعراب از نظر علمی در درجۀ اول قرار گرفته، مسلمین اندلس را از نظر علمی و مالی به کلی منقلب کرده، تاج سر اروپایش ساخته بود، این تغییر و انقلاب نه تنها در مسائل علمی و مالی بود، بلکه در اخلاق نیز بود آنها یکی از خصائل ذی قیمت و عالیشأن انسانی را به دنیا آموختند یا کوشش داشتند بیاموزند که مروّت و انصاف باشد، حتی با دشمنان مذهبی خود نسبت به ادیان مخالف تساهل و مدارا داشتند، سلوک آنان با اقوام مغلوبه آن قدر نرم و ملایم بود که کلیسا و اسقفها زیر سایۀ آنها محترم میزیستند، تا گوید:
علاوه بر تساهل مذهبی سلوک بهادرانه و جوانمردی آنان هم به درجۀ کمال بوده و اصول سپاهیگری «شوالیهها» از قبیل نظر داشتن به عاجز و ضعیف و شفقت و مهربانی به اطراف مغلوب، ثبات و پایداری در عهد و پیمان که ملل نصاری بعداً آموخت و در دماغ آنان رنگ مذهبی به خود گرفت و کاملاً به آن علاقمند بودند، این صفات عالیقدر به وسیلۀ اعراب اسلام در اروپا شایع گردید. لقب فتی «و جوانمرد» را به یک نفر سپاهی نمیدادند تا وقتی که «ده» صفت ممتاز را دارا و جامع باشد.
نیکی، شجاعت، خوش اخلاقی، سخنوری، فصاحت، قوّت جسمانی شهسواری،
نیزهبازی، شمشیرزنی، تیراندازی، تا این صفات برجسته را جمع نداشت، حق نداشت خود را جوانمرد بنامد، تاریخ اندلس پر است از قصص و حکایاتی که از مطالعۀ آنها میتوان فهمید این خصائص و صفات در عرب ساکن آنجا تا چه درجه اشاعت داشته است.
مثلاً: والی اسلامی در قرطبه طلیطله را به سال (1139) محاصره کرد، سلطان آنجا زنی بود از شاهزادگان نصاری به نام «برنژر» گرفتار محاصره و مضیقه شد، پیک زد والی مزبور فرستاده پیغام داد که حمله بردن به زنی خلاف آیین جوانمردی است.
سپهسالار اسلام فوراً دست از محاصره کشید، لشگرش را مرخص کرد یعنی از فتح کشوری گذشت و از آیین جوانمردی و فتوت نگذشت.
حمله بردن به غافل و ترور هم برای کسی که ایمان به بازوی قوی خود و نیز به حول و قوّۀ خدای خود و نیروی مبارزه خود دارد همچنین نارواست. اگر ملک و کشوری به دست بیاید ولی جوانمردی و فتوت و قدرت و ایمان رفته باشد، آن تاج و تخت را شهسوار عرب نمیخواهد. این معانی از عرب به شوالیههای فرنگ سرایت کرده بود.
لوبون گوید: بالاخره این اصول سپاهیگری پیش نصارای اندلس هم رواج یافت، ولی خیلی به تدریج.
دیگری از بیگانگان «فیلیب فان نس امیر آمریکایی» در کتاب تاریخ عمومی خود، نظام فروسیت و شهسواری را در شوالیههای فرانسه و نبلاء ستوده سپس گوید: اروپا آن را از مردم جنوبی فرانسه و آنها از عرب (مور) یعنی مغرب زمین
فرا گرفتند. گوید: فروسیت یعنی (شهسواری) نظامی بوده عسکری، اعضا و نفرات آن را فرسان (شهسواران) لقب میدادند. آنان قسم میخوردند و متعهد میشدند که کار خود را حمایت از مقدسات قرار دهند و یکسره در دفاع از ضعیف و مظلوم باشند.
گوید: هسته و جرثومۀ این نظام فروسیت در اروپا، ظاهراً همان فرسانی بودند که شارل «مارتل» برای جلوگیری از غزوات مسلمین در اکباتانیا بعد از معرکۀ «توروس» تنظیم کرد.
در این جنگها، فرنگ از عرب مغرب آموخته به شهسواری و شرائط اخلاقی آن و به عمل جنگ بر بالای اسب شدیداً اعتناء کردند، این نظام عسکری برای اروپا جدید بوده، تازگی داشت از عرب آمده بود، سواران زرهپوش در پشت سر پیاده نظام واقع میشد، تعمیم یافت، تمام اروپا را فرا گرفت، منشأ آن جنوب فرانسه بود، که اتصال به اندلس داشت و در اندلس از عرب مغرب آمده بود. در آغاز اتصال زیادی به نبلاء، صاحبان اقطاع داشت؛ کم کم از آن جدا شده محضاً جنبۀ قدس به خود گرفت.
اقطاع ایالات که طیول اشراف بود، آنها را وظیفهدار میکرد که بر پشت اسب این خدمت عسکری را انجام دهند و از این رو اندک اندک جنگ بر پشت است، قاعدۀ اصلی شد و تا قرونی دوام یافت و سپس این نظام حربی متحوّل شده، به تدریج از صورتی به صورت دیگر درآمد و حق این خدمت برای هر نجیب مهذّب ثابت گشت، از نظام اقطاعی نبلاء و اشراف جدا شد و از وابستگی به اراضی تفکیک گردید.
بسیاری از فرسان متأخرین بودند که ابنا و اولاد «نبلاء» نبودند، در این اثنا، روح دینی در این طبقه دمیده شد و فروسیت یک نوع اخاء و برادری دینی شده، تا اندازهای مشابهت با نظام کهنوتی داشت، یعنی تمحض در خدمت به مقدّسات که روح قدس است؛ آمیخته با لباس نظام و اسلحه شد.
تهذیب فروسیت را در اولاد از سن «هفت» شروع میکردند، آن نوباوه را «غلام» مینامیدند و به سن چهارده او را «تابع» مینامیدند.
در تربیت غلامها نبیل خود و فرسان وی، آنها را برای جنگ و بهادری تمرین میدادند و سیدات واجبات دینی و آداب فروسیت را تعلیم میدادند و تا به درجۀ «تابع» ترفیع نمییافت، فرائض خود را در داخل قلعه میآموخت و همین که تابع میشد، باید به همراه فارس خود قدم بیرون بگذارد و در میدان جنگ اسلحۀ (فارس) خود را حمل کند و در موقع ضرورت، نورد کند و همین که به سن بیست و یک میرسید فارس میشد، او را با تشریفات مخصوص و شعائر و آداب مؤثری در رتبۀ فروسیت داخل میکردند.
ابتدا شخص نامزد شده، روزۀ کاملی طولانی میگرفت و شبانگاهی به نماز بیداری میکشید؛ سپس برای گوش دادن به موعظهای که متضمن واجبات فروسیتش بود حاضر در (مشهد مبایعه - انجمن بیعت ستانی) میشد؛ زانو برابر «نبیل» به زمین میزد و عهد میکرد که از مقدسات دین واز بانوان حرم حمایت کند و هر کس را در تنگنا است فریاد رسی نماید و همواره امین بوده به همقطاران فُرسان نیکخواه باشد.
پس از ادای سوگند اسلحه به او عطا شده، شمشیر به او حمایل میشد و نبیل با
شمشیر شانۀ او را مصافحه میکرد و به او چند کلمه را تلقین میکرد و میگفت:
به نام خدا. و قدیس... و قدیس.... تو را لقب بطل و بهادر دادم، برو شجاع و پیشرو و امین باش.
این نظام و این معنی که از اعراب به اروپا و به قرون وسطی رسیده بود، از بطن حجاز به سایر عرب رسیده و منشأ اول این امتیاز بشری، همانا همان اسلام و مؤسسان اول اسلام بودند.
مسلم علیه السلام از هفت سالگی بلکه از شیرخوارگی در دامن تربیتی بود که با شیر پستان مادر در گوش و هوش و رگ و ریشۀ او فرو رفته بود. امین باش، تو فارس و شهسوار عربی.
تمام معانی کمال که پرتو نبوت است با تمام بهادری و شهسواری و بطولت و مهربانی در او سرشته بود، همۀ مکرمات سپاه عرب در میدانهای پرافتخار یاد او است، بلکه از آثار او و خاندان او است، قوۀ هزاران برابر آن؛ چه در سران فاتح اسلام و سروران عرب متفرق بوده در وی تجمع داشت، خود رسالتی به جهان از جانب این نظامات محبوب به عهده دارد، نظاماتی که در قرون وسطی و تاریکنای آن مانند چراغی بوده، نظاماتی که باید زبان عرب و سردار عرب گویای آن باشد تا رسالت محمد صلی الله علیه و آله را ترجمه و تبلیغ نماید، دلاوری و حماسه پای آن مأموریت مردانگی است و ابراز این مردانگی وابسته به کلاه سر مسلم علیه السلام است، او چطور از افتخار جنگ تن به تن و میدان مبارزه که طنین و غلغله آن شهری را تکان میدهد بگذرد و کافر کیش را با ارتکاب جرم «ترور» از بین بردارد، این کافر چه اهمیت دارد که از مبارزۀ آشکارای با او بگذرد؛ یعنی بگریزد به کوچۀ گناه.
اگر ملک و شاهی خطیر است، ابراز رشادت و نلرزیدن در برابر گردش اختر دولت با حفظ امانت در خونها و صیانت و حراست جانها نیز خطیر است، نامزدی ملک بیزوال است، ملک ملوک فردوس است که پس از رفتن از این جهان برای خود پادشاهی بر مینوی بهشت است و برای آیندگان در عقب وی هنگام عبور از کوچۀ تنگ این دنیا از آثار قدم آن رهگذر، عطرها است بر مشام راهروانی میرسد که گذری از این کوچه میکنند، گرسنگان ملک و شاهی و ترفیع رتبه میبینند. سروری در زاویهای دسترسی به تاج شاهی دارد، اگر محرمانه دستی به دکمۀ گناه ببرد، معهذا نمیکند، و میگوید:
من آن شاهی را میخواهم که در سایۀ شمشیر باشد و مانند سایه و ظلّ در پی شاخص همم عالی من باشد، تا سایۀهمّت من بر شاهی افتد و شاهی را عزّت بدهد، نه سایۀ شاهی بر من افتد و آن مرا عزّت داده و آن دگر شاهی است که به شاهی عزّت داده.
با وجود شمشیر فکر خطیر و خطر، جز اندیشۀ عاجز ضعیف نیست.
اما خطر جان؟ ً مگر شمشیری که در خلوتخانه هست در میدان نیست و نمیتواند خطر را رد کند. در خلوت چگونه رد میکند؟ اگر از راه استفاده از بیدفاعی خصم، این جا کاری بشود مگر افشا نمیشود. خود آن شایعۀ سوء، اسلحۀ دیگری است علیه مرد کشیده میشود، دفاع از آن به هیچ وجه مقدور نیست، ما را در قبر هم آسوده نمیگذارد. به ذکر سوء ما ریشۀ ما را از قلوب درمیآورند، اسلحهای است که ما را ریشه کن میکند، این کار ما اسلحه به دست دشمن میدهد، ملک بنی عباس که از کشور قلوب زوال پذیرفت از شایعۀ بد شد، چون
معلوم شد که پایۀ آن بر اساس ترور و ناجوانمردی و کشتار بیدفاع بوده و شاید صحیح نباشد که راه هر چند غلط شد؛ هر گاه هدف صحیح تضمین شده باشد باکی نیست، این صحیح نیست که راه باطل و هدف صحیح باشد، این مثل شاخسار حنظل و میوۀ شکر است، وقتی راه به خطا ولو اندک باز شد پایه براندازی و رخنه باز کردن به عصمت قانون درزهای زیادتر و زیادتر باز میکند، مثل جامهای که چاک خورده اندک اندک رخنه در آن باز و وسیع و متعدد میگردد و ملک ظاهری قصر دارالعماره هم آن قدر شیرینی که به عقیدۀ متعدی دارد به عقیدۀ عادل ندارد؛ زیرا حکومت عادل برای تمتع خود نیست؛ پس جا ندارد برای آن گلاویز با گناه، شده پیراهن چاک کنیم.
عیسی و انبیاء علیهم السلام چنانند که فرار از دنیا میکنند تا دنیا از عقب، آنها را تعقیب نموده، پیراهنشان از عقب چاک میخورد، دنیای بعد ببینند که پیراهن چاک ما نه از جلو است نه نه، از آن است که ما را عقب کردهاند. ما رو از دنیا که به آلودگی بود گرداندهایم، از این جهت ما را تعقیب کرده و پیراهن ما را پاره میکنند.
حتی تا کودکها هم گواهی بدهند و بفهمند که کشتهشدن ما و گریبان چاک ما، چون از عقب بوده ما گرسنه و تشنه و کشتۀ این شهوت نبودهایم ما از عقب کردن به گناه کشته میشویم، اینک که از ترور میگذریم اگر شهادت نیز هم نصیب شده باشد هر کودک هم گواه خواهد بود که ما تشنۀ زلیخا به حرامی و حتی در خلوت هم نبودهایم.
اقدام ما فقط برای اصلاح جهان بوده؛ پس باید طبق نقشۀ اصلاح باشد.
اگر جوانمردی یا جوانی از این پاکدامنی به زندان هم بیفتد، بالاخره یوسف را از چاه زندان هم به در میآورند و تصدیق میکنند که او را باید که امین خزائن زمین میگردید، او که حتی در خلوت هم ملک و شاهی که زلیخای رجال است به او جلوهگر شد و فقط جز دست آختن به طرف گناه، معطلی نداشت دست نیازید و گفت: من با دست آلوده نخواهم دراز کرد؛ حتی به محبوب عموم طبایع بشری.
اگر با سند شمشیر ملک خودم شد، زهی سعادت امت من، به شرف شمشیر آگاه شده و دیده که ملک سایۀ شمشیر است و فهمیده ادارۀ کشور در سایۀ نیروی نظام است، آن وقت از کشور شمشیر تمتع میبرد که کشور ملک اوست، نه از حیلۀ زنانه و عاجزانه که آن وقت دیگر کشور ملک بالاستحقاق او نیست؛ این منطق اقویاء است.
خندید و دست خود به قبضۀ شمشیر برد و گفت
هر ملک ملک ما است که ملک خدای ما است
خوانندۀ گرامی: در فکر تو خواهد آمد که عبیدالله نه مثل یک نفر کافر عادی بود، یک تن یهودی بیآزار یا ارمنی بیآزار که میان کوچه سر به زیر و دنبال کار خود میرود تا قانون، حراست خون او را نموده، بیاعلان جنگ نتوان او را کشت و باز امید به هدایت او داشت، عبیدالله کافر کیشی بود که هر چند کارهای آتیهاش مکشوف نگشته بود، اما آن قدر که مکشوف گشته بود قتل او را ایجاب میکرد و هیچ جنبهای در عبیدالله نبود که به او و به خون او ارزشی بدهد، حتی به قدر بال مگسی؛ تا قانون آسمانی پاسبانی او را بکند یا قانون
مروّت، او را بپاید.
ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسفندان(1)
سعدی شیرازی.
جواب میدهند که: محکوم به اعدام را باید علل حکم اعدام را بر او خواند و او را معدوم کرد وگرنه قتل بیدفاع و بدون استنطاق و بیاستماع علل، حکم اعدام ممنوع است. مقام اثبات هم اهمیتش کمتر از مقام ثبوت نیست. اقدام به این گونه کارها به نظر، مستبدّانه میآید؛ برای مصالح سایر خلق باید جلوگیری شود، قانون الهی باید راه به آن ندهد، برای آن که مقتدر همیشه مسلم علیه السلام نیست، به این تشبّث مقتدران راه، برای ریختن خون مردم باز میکنند، گذشته از آن که قانون حفظ خونها و حرمت «ترور» هم مثل هر قانونی در وضع آن، ملاحظۀ ارزش و بیارزشی یک فرد را نمیکند.
قانون کم فروشی، قانون سرقت، قانون بیرون کردن طلا به وسیلۀ قاچاق از مرز، به جنبۀ مصالح عمومی حدّی را مینهد؛ اندکی پیش و پس شدن از آن حد به نظر میآید که تفاوتی با خود آن حد ندارد، مثلاً دو نفر سرمایۀ طلا را قاچاقی از مرز بیرون میبرند، آن یکصد تومان میبرد و آن یک ریال کمتر؛ در قانون آن حدّ است که او را محکوم به اعدام میکند و این یک را نه، دست آن یک را باید برید یا او را اعدام کرد و این یک را نه، با آن که فاصله کم است، سنگینی هر قانون به شمول دایرۀ آن و جمعیتی است که در چنبر آن اداره میشوند نه به اهمیت یک یک از افراد و یک یک از حدود بالا و زیر.
1) (1)
بیوزنی و سبکوزنی عبیدالله کافر کیش، منافاتی ندارد با سنگینی وزن «قانون حراست جانها»؛ بگذار در پرتو قانون عدالت، خون یک بعوضه هم محفوظ بماند هر چند آن خود ارزش ندارد؛ اما ارزش عدالت به دست میآید و معلوم میشود چقدر سنگین وزن است که حتی «برّ و فاجر» از توسعۀ آن در اماناند.
«کن کالشّمس تطلع علی البرّ و الفاجر»(1)
اقبال الاعمال: 385/1.
کن کالصّندل یتعطّر منه حتی الفاس
بگذار مسلم علیه السلام مانند صندل باشد که همه از آن متعطر میشوند، حتی تیشهای که ریشۀ او را در میآورد.
بگذار مسلم علیه السلام به خصم بفهماند که تو زنده کردۀ عدل منی؛ پس (قالَ اجْعَلْنِی عَلی خَزائِنِ الْأَرْضِ)2 پس بگذارید پادشاه من باشم که تو را نیز صیانت میکنم، با سنگینی دو وزنه معادله، راز این مجلس بالاخره افشا خواهد شد، خواهند دید که کمینگاه عدالت نمیگذارد دستی به خونی ناروا آلوده گردد، باید برابر بیارزشی طرف، اهمیت و ارزش عدالت دیده شود و دیده شود که با تردّد بین یک جهان خطیر و خطر باز از خون کافرکیش تا مختصر پردۀ نازکی از «صیانت قانون» حاجز است، دست بالا نمیرود؛ دیدهاید در قلعۀ محکم «تخم مرغ» جز پردۀ نازکی در بین سفیده و زرده نیست، ولی به نظامنامۀ کون بنگرید؛ مانند دو دریای متلاطمند، ولی به واسطۀ این برزخ و واسطه به یکدیگر هجوم و
1) (1)
ریزش نمینمایند.
مسلم پردهدار این نظام است، مانند من و تو نیست، مسلم علیه السلام تشنۀ بیتاب اشتهای به تاج و تخت نیست که همه را بگذارد و آن را بگیرد.
باید مُجری نظام الهی باشد، فکر او و روح او و روحیۀ او همان نظام الهی است، از تار و پود رقیق قرآن بافته شده و پشت پردۀ رقیق آن علمی ازلی و زنده و متوجه در کار است و پردهداری ما و رأی آن به دست ذات اقدس ذوالجلال ثابت است، پس خدا خود دیدهبان قانون است، خدا همان ذات ثابت واجب اقدس، نقشۀ علم و قانون را چنین نهاده، این قانون تنزّل او است.
(إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصّالِحِینَ)1
مسلم علیه السلام معادل با این نظر «جهاننما و خدانما» آن اراده را داشت که با وجود شمشیر از هیچ خطری نمیلرزید. به بیمار میگفت: چرا میلرزی؟ من این شمشیر را پیش روی تو میافکنم که دل قوی کنی.
مسلم علیه السلام این خدا را میبیند، تا هر جا این پردۀ صیانت، صیانت و پردهداری میکند ولو تا حواشی آن هم در نظر میگیرد که آن همان خدا است، نباید زیر پا گذاشت، «الله الله - ان لاتعلوا علی الله فی بلاده و عباده»(1)
راستی، اگر مسلم علیه السلام این کار را کرده بود مگر ما دلسوزی زیادی داشتیم که
1) (2) الامالی، شیخ طوسی: 207، حدیث 354؛ بحار الأنوار: 455/22، باب 1، حدیث 1؛ شرح نهج البلاغه: 30/13.
برای فاصلۀ هزاران سال، قدم به قدم در بدرقۀ او و در پی اقدام او برویم و همآهنگی ابراز کنیم، پادشاهان گمنام زیادند، ما کاری به فتح و شکست آنها نداریم؛ نه از شکست آنها در رنج و از فتح آنها در مسرت هستیم، او هم یکی از آنها میبود که ترور میکرد و شاهی به دست میآورد، اما این جا چون ما، یا به جانهای خلق و خود دلبستگی غریزی داریم، یا کسی که بفهمیم در فکر صیانت جانها بوده و جدّی میکوشیده است او را فرستادۀ صمیمی خدا میدانیم؛ لذا دل به او میدهیم وگرنه، نه.
شریک بن اعور همدانی که «هانی» را بر تقویت امر مسلم علیه السلام و تمشیت و راه بردن وی وا میداشت سخت مریض شد، خاطر او نزد ابن زیاد و دیگر امرا بسی گرامی بود.(1)
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 26/4.
عبیدالله نزد وی فرستاد که من شامگاهان به عیادت تو میآیم. شریک به مسلم علیه السلام گفت: این فاجر بزهکار شامگاهی مرا عیادت میکند. همین که نشست بیرون بیا بر او بتاز، او را بکش، سپس در قصر دارالاماره بنشین، احدی حائل بین تو و بین آن نخواهد بود.
چون در آمدن عبیدالله، نعمان به شام برگشته بود گفت: بعد از عبیدالله دیگر مانعی نیست. همین اشتباه بود حزب اموی قوی، و باهلی مبغض از شام آمده بود.
گفت: و اگر من از این «درد» رهایی یافته، برخیزم به بصره رهسپار شده تا
1) (1)
امر بصره را برای تو کفایت کنم.
آیا این پیشنهاد دلفریب چنگی به دل مسلم علیه السلام زد؟! آیا به قدری که به دل انتقامجوی ما زیاد چنگ میزند چون از جریان بعدی تاریخ آگاه شدهایم؛ با حرّیت ضمیر و وجدان آزاد مسلم علیه السلام هم همین طور چنگ میزد، با آن که هنوز جریان بعدی تاریخ رخ نداده، حس انتقام در مسلم علیه السلام بیدار نشده، هنوز تلخی قتل هانی و سایرین را نچشیده و شمشیر را هم از دست مسلم علیه السلام نگرفتهاند که ضعف در خود ببیند، به هر حال قیافۀ قبول از مسلم علیه السلام نه.
همین که شام شد. ابن زیاد برای عیادت شریک آمد.
شریک به مسلم سفارش کرد که مبادا از دست برود. این مردک همین که نشست، لیکن «هانی» از جا برخاسته، خود را به مسلم علیه السلام رسانیده و گفت: من دوست نمیدارم که وی در خانۀ من کشته شود. تو گفتی این را زشت میدانست.(1)
قمقام زخّار: 338.
آری، همین سجیۀ عربی «حرمت حریم» فشار داد که هانی مسلم علیه السلام را پناه داد و بدان سبب خود را در معرض خطر بزرگ آورده، به معارضۀ با حکومت به استقامت واداشت، پس چگونه این سجیه «هانی» را در مهمانکشی آسوده بگذارد، کسی که به محض ورود مهمان در منزل وی ذمّهدار پذیرایی است، مگر حاضر میشود به مهمانکشی معرفی شود؛ بلکه همین سجیه طبعاً مسلم علیه السلام را به احترام خاطر چنین میزبان و حفظ حیثیت او وادار میکند، مگر در شرع مقدّس حتی روزه گرفتن مهمان بیاجازۀ میزبان محل مناقشه نیست؟
1) (1)
از این عبارت به دست میآید که «هانی» برخاسته و جداً قدغن کرده و از عبارت «دینوری» برمیآید که از پیش هم در موسم پیشنهاد نیز «هانی» رأی منفی داده بود.
دینوری گوید:(1)
الأخبار الطوال: 234.
هانی گفت: دوست ندارم، در خانۀ من کشته شود.شریک به او گفت: برای چه؟ «والله» کشتن او نیکوکاری است، قرب جویی به خدا است، سپس شریک مسلم علیه السلام رو کرده گفت: در این کار تقصیر مکن؛ در این گفتگو بودند که خبر ورود عبیدالله رسید، گفته شد: امیر بر در سرای است. پس مسلم بن عقیل علیه السلام داخل خزانه (پستو) شد و عبیدالله وارد بر شریک شد.
از این عبارت به دست میآید که: رأی خفی هنوز بین این سه نفر به یک طرف سوق نشده بود و ورود موکب عبیدالله فرصت نداد که از قیافۀ مسلم علیه السلام آثار قبول یا ناقبول ابراز شود، در اثنای مشاوره و نفی و اثبات آنها عبیدالله وارد شده، یاران متفرق شدهاند.
مسلم علیه السلام به خلوتخانه رفت و هانی به پذیرایی عبیدالله پرداخت و مریض سخت در تب و تاب با خاطر تبدار خود ناراحت و غلق بود که مبادا کار از دست برود، و به قرار عبارت (کامل) میزبان هم با دل اندیشناک که مبادا مسلم علیه السلام اقدام بنماید؛ لذا برخاست و رفت مسلم علیه السلام را دیدار کرد و نابرازندگی این کار را برای خود، به مسلم علیه السلام وانمود کرد.
هر یک از بیمار و صاحبخانه بسیار ناراحت بودند، آن در تب بود که مبادا
1) (1)
نشود و این در تاب بود که مبادا بشود، اما مسلم علیه السلام به چه حال بود، به نظر ما مسلم علیه السلام با اعتماد به نیروی شمشیر خود و با اطمینان به مواثیق مؤکده همبیعتان که روزافزون بودند، با دل آرام ناظر اوضاع بود؛ بلکه مانند خلوتخانۀ «زلیخا و یوسف هم نبود که یوسف غلق و ناراحت باشد تا برهان آیات پروردگار را بنگرد و از دیدار آن دلارام آرام آرام به یک طرف سوق شود، و گذشته از آن که «هانی» برخاسته و آمده، او را جداً نهی کرد. خود مسلم علیه السلام میدید که این کار زنانه است، هنوز اقدام ناکرده، زنان را دید بر این کار شیون میکنند.
عبیدالله آمد، نشست، از شریک احوالپرسی کرد، گفت: در خود چه میبینی؟ و از کی بیمار شده مینالی؟
همین که احوالپرسی طول کشید و شریک دید کسی بیرون نیامد ترسید؛ مبادا از دست در برود، بنا کرد شعری را خواند.
ما الانتظار لسلمی؟ ان تحیوها حیوا سلیما و حیوا من یحییها
کاس المنیة بالتعجیل اسقوها(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 91/4؛ بحار الأنوار: 343/44، باب 37.
دینوری شعر را چنین گوید:
ما تنظرون بسلمی عند فرصتها
فقد وفی وُدّها و استوسق الصّرم(2)
قمقام گوید: مغره(3)خورده بود و همی خون در منظر قی میکرد.
میگفت: آب به من برسانید اگر چه در آن هلاک من باشد.
دو مرتبه و سه مرتبه آن را گفت؛ عبیدالله بدون آن که متفطن و هشیار باشد گفت: نظرش به چیست؟ آیا به نظر شما هذیان میگوید؟
«هانی» گفت: بلی (اصحّک الله) همواره پیش از غروب تا این ساعت این چنین است؛ سپس عبیدالله برخاست و برگشت.
طبری گوید: عبیدالله به همراه مولای خود «مهران» آمد، مهران به منزلۀ «آجودان مخصوص» او بوده، شریک به مسلم علیه السلام گفته بود هر وقت شنیدی من میگویم به من آبی بیاشامانید؛ تو بیرون بیا، بر او بتاز و او را بکش.
پس عبیدالله بر بستر شریک نشست و مهران بالای سرش ایستاد، بیمار گفت: آبی به کام من بریزید، دخترکی یا کنیزکی با قدحی بیرون آمد، چشمش به مسلم علیه السلام افتاد، رفت دیگر نیامد.
شریک باز گفت: مرا آب بدهید، سپس نوبۀ سوم گفت: ای وای از آب مرا پرهیز میدهید؟ آبی به گلوی من برسانید اگر چه بالای آن جان من برود - مهران هشیار شد عبیدالله را به غمز فشار داد تا از جا جست.
شریک گفت: ایها الامیر میخواهم وصیت خود را با تو بگویم.
گفت: باز پیش تو برمیگردم.
مهران همی او را میراند و گفت: والله کشتن تو را قصد داشت.
گفت: چسان میشود؟ با اکرام من از شریک؟! آن هم در خانۀ «هانی» با سابقۀ
نیکی پدرم نسبت به هانی؟
کامل گوید: مهران گفت: همان بود که من به تو گفتم. سپس عبیدالله برخاسته به کار خود رفت. مسلم علیه السلام بیرون آمد.
البته اینجا اول اعتراض است، مسؤولیتها متوجه مسلم علیه السلام خواهد شد.
مسلم علیه السلام متوجه هست که بیمار تا حال چقدر جوش خورده و از بیحوصلگی نزدیک است از هم بپاشد، باید با او مدارا کند؛ زیرا جوش او از فرط مهر است، برای بیمار هم هیجان مفرط مضرّ است، فوت شدن این فرصت مردمان عصبی را متلاشی میکند، خصوص اگر در نیرو ضعیف بوده، عجز خود را در آینده بنگرند. مگر شیعیان امروز، آنان که در وجودشان رشته و تار آن نغمه هست از این تکاهل تا امروز نمینالند، هر ضعیفی به ضعف خود همین که تصور میکند؛ سررشته ازدست در رفت و بعد سر کلافه گم میشود، نالۀ اعتراض و پرخاش او بلند میشود ولیکن مسلم علیه السلام تا شمشیر به دست دارد جلوی میدان خود را باز میبیند و مانند دلیران قضاوت فردا را به گرز و میدان و افراسیاب حواله میدهد...
چو فردا برآید بلند آفتاب من و گرز و میدان و افراسیاب(1)
فردوسی.
به هر حال از عذرها دو جمله را به گوش غمخوار دلسوز خود گفت. در آن دو جمله دو خصلت را باز گفت که در مزاج عرب مؤمن مؤثّر بود و موجب تخفیف هیجان او شد.
1) (1)
این دو خصلت مؤثّر، بیمار را از جوش و هیجان میانداخت و مسلم علیه السلام هم، درس خود را برای ابد به تاریخ سپرد که به گوش همه بگوید. مسلم علیه السلام سروش آل علی علیه السلام است.
شریک به مسلم علیه السلام گفت: (البته با پرخاش) چه از کشتن او تو را باز داشت؟!
فرمود: دو خصلت (البته با لبخند مقتدر) یکی: کراهیت سخت «هانی» که وی در خانۀ او کشته شود؛ دیگر: حدیثی که مردم گوشزد من کردهاند. از پیغمبر صلی الله علیه و آله که: ایمان کند و بندی است برای (ترور) قید و بند دست و پا است، پس مؤمن (ترور) نمیکند.(1)
قال: خصلتان: أمّا احدهما فکراهیة هانی ان یقتل فی داره و اما الأخری فحدیث حدثنیه الناس عن النبیّ الله قال: أن الایمان قیّد الفتک. فلا یفتک مؤمن.
«بحار الأنوار: 344/44، باب 37؛ تاریخ الطبری: 271/4»
گفت: فاجر فاسقی را کشته بودی.در تعبیر مسلم علیه السلام از عذر خود بنگرید: کلمۀ خصلت راگفت. و غالباً خصلت تعبیر از کار نیکو و روش نیکو است. نهایت آن نیکویی که از سجیه برخاسته باشد واز شیمۀ مرضیه باشد، گویی فرمود: سجیه و خوی ما است و قابل اعتراض و پرخاش نیست، سجیه را نمیتوان عوض کرد و اتفاقاً کار بدی نشده، مراعات میل «هانی» و حفظ حیثیت «هانی» میزبان محترم ما کار بیموقعی نیست، هانی از سرفرازان جهان است، نباید به کار ما سرافکنده گردد. این خصلت مهمان نوازی امتیاز ملل شرقی است و افتخار عرب است. دیگر ایمان؛
1) (1)
گوشزد عامه هم شده که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
قید و بندی است به دست و پا، این نشان ایمان ما است که همۀ منظور ما است. ما از خود مطمئن شدیم که به هر ترازو بسنجند، ما مرد ایمان بوده، آری، قدرت ایمان است که در خلوت هم کار ادارۀ آگاهی خدائی را میکند؛ این پلیس مخفی «نمایندۀ خدائی» در دل میآید؛ زنجیر و کند و بند به نهفت و نهاد انسان میزند؛ تا ما را نمایندۀ خدائی فرمان پس و پیش میدهد و دست میبندد و باز میکند، ما شادیم هر چند تاج و تخت برود، بلکه اگر چه جان برود.
افسری کو نه دین نهد بر سر خواه افسر شمار و خواه افسار
بر خود آن کس که پادشه نبود برد گر کس تو پادشه مشمار
با خندهرویی خود، بیمار خود را شفا داد و به گوش او کشید که ای بیمار من، دلدار من نگذاشت.
خوانندگان گرامی! در پیشگاه خاطر، من این اعتذار مسلم علیه السلام را مانند دلداری دادن یک تن رشید خنده رو به بیماری مینگرم که از سوز حمّی در تاب و تب است و پرخاش مزاج او را ملتهبتر میکند و آن یار غمگسارش میخواهد از دل او غم را بزداید.
اول اندکی به خنده رخ نشان میدهد که او ملول و عصبانی نشود، بعد طبق شرایط بیمار داری، درس خود را پس میدهد که به ما از اول چنین آموختهاند، از عقل فعالی چراغ ما را برافروختهاند. در دل، این نور ایمان ما نور شجرۀ طور جلوهگر است. خدا اینجاست، هر جا ایمان است، همانجا خدا است، چرا وحشت داری، معراج همانجا است که برای خاطر خدا از خود گذشتی، افسوس نباید
خورد و باید خورد، تو افسوس میخوری که چسان دشمن بسان شکار تیررس از دست در رفت، ولی افسوس نباید خورد از آن که چون ایمان باقی ماند، خدا شکار ما شد با قوّت تاراجگران اراده ایمان ما باقی ماند، خدا این گونه ایمان را میپسندد، آری، ایمان! ایمان!
نه دعوی ایمان که در وقت محک امتحان انضباط از دست میرود، همّت ایمان شفای هر مریضی است که به واسطۀ حبّ به شاه و سلطان در دربار سلطان، کارشکنی از هر غالب میکند، آن هم یک نوع تروری است.
ایمان هر چند کند و بند دست و پا است؛ اما از کار ناروا چه بهتر آن که دست و پای انسان کند و بند داشته باشد.
اگر جهانیان این قدر ارزش برای ایمان امروز قائل نیستند که دشمن را در این گونه فرصتها رها کرده بگذرند، تفاوت در طرز تشخیص است، باشد تا روزی که معلوم شود تشخیص کدام صحیح است.
به هر کس اینجا اعتراض و پرخاش را صحیح میداند بگویید: عمل نیک مثل عطر معطر است، تو خود را در مقام دشمن فرض کن؛ جانی به در بردهای و رهیدهای، آیا تا چه اندازه این احساسات ایمان تو را اسیر خود میکند و به مسلم علیه السلام و هانی، دو بطل حمایت و حراست آفرین میگفتی: آن بطل از حمایت حریم و این بطل از حراست جانهای رعیت زیردست؛ در بحبوحۀ برد و باخت شدید پافشاری به وظیفه میکنند، آیا دشمن سنگدل را هم به آفرین وا نمیدارند، این پرونده گواهی میدهد که کی باید عهدهدار صیانت جانها باشد، آن کسی پاسبان و چوپان رعیت است که حتی خود در معرض خطر میآید و به جان آنها
به ناروا دست درازی نمیکند.
هر کس خود را عبیدالله فرض کند و در این مرحلۀ خوفناک گیر کند و محضاً به ایمان دشمن از خطر برهد و جان سالم از خطر به در ببرد، دست مسلم علیه السلام را میبوسد، در زد و خورد ایام و اصطکاک به این مراحل طشت انسان از بام میافتد تا چگونه صدا کند؟! دو تن را نیکو رخ به رخ یکدیگر جلوه میدهد «عادل و متعدی» طبل هر دو صدا میکند.
از عادل چنان صدا میکند که به متعدی میگوید: حتی تو زنده کردۀ عدل من هستی.
تاریخ قضیه خانۀ «هانی» را پیش میآورد که نمونۀ نمایندگان صلاح و اصلاح در مفصل حسّاس دیده شوند و صدای بانگ آن، جهان را فرا گیرد از جایی که محسوس است که جز قید کند و بند ایمان چیزی مانع غلبه نبود، ولی غلبۀ ایمان در وقتی که ملاحظۀ مصالح دیگر طغیان کرده فشار میآورد، در پیشگاه اندیشه اینجا مشکلتر از گرفتاری یوسف است، در خلوت زلیخا؛ زیرا فرار از فنا غریزهای است پر بُرندهتر و کارگزارتر از غریزۀ شهوت، ارادۀ آدم ابوالبشر علیه السلام از این غریزه شکست خورد، مسلم علیه السلام در ستون انبیاء علیهم السلام نیست، ولی از پدر انبیاء علیهم السلام پایدارتر است.
در قائمه و ستون عدالت امتحانی نهاده شده برای حاجیان که هوای خانۀ خدا در سر دارند، شکاری در تیررس و در دسترس قرار گیرد و جز ترس از غیب هیچ مانعی نباشد، این آزمایش را قرآن در سر راه همه قرار داده اما شکاری که در رها کردن آن، بیم فنا بر خود انسان میرود، امتحان انبیا است...
سر ز هوا تافتن از سروری است ترک هوا قوّت پیغمبری است(1)
نظامی گنجوی.
(لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنالُهُ أَیْدِیکُمْ وَ رِماحُکُمْ لِیَعْلَمَ اللّهُ مَنْ یَخافُهُ بِالْغَیْبِ)2
اگر چه آن امتحان برای موسم حج است، ولی خود حج هم برای مشق سایر ایام عمر است تا طبق آن اجرا شود، مسلم علیه السلام در قائمۀ عدل نه تنها موسم حج او را از شکار حرام باز میگیرد، بلکه همۀ عمر موسم حج اوست و هر هنگام و همه جا کعبۀ حضور اوست، از صید و شکاری که دسترس است خودداری میکند با آن که وقت میگذرد، آیا در آن وقت درخلوتخانه جز حضور خدا «سبحانه» را دید؟ یکی از بهترین حسن سابقهها در دولت آل علی علیه السلام و دولت رجال الهی است که وضعیت او بیش از همه دیده میشود و به قدری درخشنده دیده میشود که از نظر رشد و صلاح و تقوا و سداد و اصلاح، باید مثل اوئی در میان حکام مدینۀ فاضله نمونۀ اول و نمایندۀ کامل اشخاص ممتاز الهی واقع گردد، چون سایر شهدا را زمانه روبرو با این پیشآمدهای بغرنج و امتحانهای (مرد آزما) نمیکرد، نمونۀ اول آنها را روبرو کرد و در خلوت فرصت به دست و به نمایش داد؛ زیرا آن چه در همۀ درخت است در هستۀ او هم هست: تا نشان داد که....
ما در خلوت به روی خلق ببستیم از همه باز آمدیم و با تو نشستیم(2)
و اتفاقاً همین جا که خدا هست، ملاحظۀ خلق و صلاح خلق هم هست آنجا که خدا نیست ملاحظۀ خلق هم نیست.
قائم به نهضت با قائم به شورش و ثوره و انقلاب خاصّههای ممتازی دارند، قائم به انقلاب اشخاص آشوبطلبند ولی قائم به نهضت عمومند، یا یک تن که فکر عموم را عملی کند فکر عموم متوجه حراست جان و مال و حقوق خویشتن است، عملیات مسلم علیه السلام نمایندگی وی را از فکر عموم و مصالح عموم نشان داد و دنیا به دست تاریخ سپرد تا فراموش نشود، عبیدالله افسوس میخورد که چرا زندانیها را نکشته، چهارهزار زندانی را در بصره گردن نزده، مانندگرگی که چشم به دنبال گوسفند دارد، گوشها به سمت آنها تیز کرده از چشم او رنگ خون نمایان است، غبطه میخورد که چرا محبوسان را در زندان نکشتم و گریختم، و مسلم علیه السلام او را نکشت، چون شبیه به محبوس بیدفاع است.
او میگوید: زندانیان بصره را چرا به گناه بیوفایی مردم بصره نکشتم، ولی مسلم بن عقیل علیه السلام دشمن خود را میتوانست غافلگیر بکشد، اگر قید ایمان را میزد، کشتن عبیدالله کار سهلی بود و چون عدالت، پاسبان کافرکیش هم هست، به رفتن تاج و تخت و دیهیم باکی نمیداشت، آیا از دریچۀ دیدۀ ضعفای رعایا مگر نه لازم داریم که آن گرگ را باید گرفت و این امین را به جای وی گذاشت و از دریچۀ دیدۀ خدا بر بندگانش که جان آنها را آفریده است نیز.
دنیا که صحنۀ نبرد است، روش آنها را روشن نگه داشت که اهل دنیا ببینند این جا کشتن شکار تیررس اگر قید ایمان نبود، مشکل نبود با اجازۀ ایمان بر قهرمانان هیچ کار مشکلی نیست، از محکمۀ زمان به دست آمد که مسلم علیه السلام از
نظر تقوای اجتماعی، افسار به سر هر افسار گسیخته میزند و عمل معدلتش قول او را بیشتر و بهتر تسجیل کرد و در موقع اقدام به جنگ و نبرد و کارزار، بدون ترس و لرز قدم پیش میگذارد.
به روایتی حتّی همین جا هم تا اندازهای از شمشیر خود نیز خجالت کشیده، شمشیر را انداخت؛ زیرا زبان شمشیر این است که: شمشیر برای کار مردانه است، زنان خشنود از این گونه کارها میشوند نه مردان و عجبا که گویند: در اینجا زنی دید که بر این اقدام مویه میکند، شمشیر را فوری زمین انداخت و نشست و بعد از رفتن عبیدالله به دست گرفت و بیرون آمد یعنی تا به بیمار گفته باشد: تا این شمشیر هست چرا جوش میخوری؟
«ابن نما» میگوید: همین که ابن زیاد بیرون رفت، مسلم علیه السلام داخل شد. به حالی که شمشیر در کف داشت.
من میگویم تا جواب باشد از هر اعتراض و پرخاش، گویی میگوید: از این شمشیر بپرس که چرا من به او مغرورم.
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرائی(1)
سعدی شیرازی.
آزادگی به قبضۀ شمشیر بسته است
مردان همیشه تکیۀ خود را بدو کنند(2)
یعنی به این کار زنانه چه احتیاج؟!!
گوید: شریک به او گفت: (یعنی پرخاش کرد) چه مانعت شد از اقدام؟ مسلم علیه السلام گفت: من اندیشۀ بیرون آمدن کردم، زنی به دامنم آویخت و گفت: تو را به خدا سوگند میدهم مبادا «ابن زیاد» را در خانۀ ما بکشی، او بر رخ من بگریست و من شمشیر را افکندم و نشستم.
من این روایت را تصدیق نمیکنم که مسلم علیه السلام دست به اقدام زده باشد، مگر به معنی فرض یعنی بگوید؛ بر فرض که من دست به شمشیر میکردم زنها باید بر این کار من بگریند و اینک با شمشیر بیرون آمدهام تا به شما بگویم: هر وقت کار مردانه پیش آمد، نک من و شمشیر.
ابن نما گوید: هانی فرمود: ای وای بر آن زن! مرا به کشتن داد، خود را نیز و از آنچه فرار میکرد در آن واقع شد.(1)
مثیرالاحزان: 31-32.
این قطعه قابل تصدیق نیست؛ زیرا «هانی» طبق نصوص تاریخی همواره رأی منفی میداد.
بلکه در روضة الصفا میگوید: وقتی که ابن زیاد برای عیادت «شریک» آمد، هانی مسلم علیه السلام را دید که شمشیر کشیده و اندیشه دارد که بر ابن زیاد داخل شود و او را بکشد.
«هانی» او را منع کرد و سوگند داد که «ابن زیاد» را در خانۀ وی نکشد و گفت: در این خانه زنان و کودکان بسیاری هستند، من خوف آن دارم که اگر در
1) (1)
این جا کشته شود، قلوب آنها از هراس پاره پاره شود و سکتهای رخ دهد.
این داستان آن قطعه را تکذیب میکند که «هانی» کار آن زن را نکوهید، ولی این داستان هم خالی از خلل نیست؛ زیرا از مسلم علیه السلام دست به اقدام زدن عمل «ترور» قبول نیست، حتی ارادۀ آن را هم نخواهد کرد، چیزی که هست ممکن است هانی از وحشت حادثه که مبادا کاری انجام بگیرد، در خاطرش مسلم علیه السلام را مرد این کار دیده، از جهت جرأت و قدرت مستبعد ندیده که دست به شمشیر کرده الآن حمله کند و لفظ «رأی» در زبان عربی که همه مجاز و کنایه است، به این معنی استعمال میشود.
به هر حال کامل گوید: شریک بعد از این بیش از سه روز درنگی نکرد، از دنیا رفت، عبیدالله بر او نماز گزارد و همین که بعد عبیدالله آگاه شد که شریک مسلم علیه السلام را بر کشتن وی وادار میکرده گفت:
والله دیگر بر جنازۀ هیچ عراقی نماز نمیگزارم و اگر نبود که قبر «زیاد - پدرم» در میان است، قبر شریک را نبش میکردم. یعنی مبادا قبر زیاد به تلافی نبش شود.
از این که در زبان عبیدالله سکوت از مداخلۀ «هانی و مسلم علیه السلام» است روشن میشود که: حتی پیش دشمن و جاسوس او هم، برائت دامن هانی و مسلم علیه السلام به طور وضوح آشکار بوده، قابل تردید نبوده وگرنه دشمن زیادتر آب و تاب به قضیه میداد، آن را جزء مدارک مؤاخذه گرفته، بسان یک اسلحۀ برّانی بر مسلم علیه السلام مأخذ مؤاخذه میگرفت و از آن که راجع به شریک آن کلمۀ غلیظ را گفته، معلوم میشود حقایق بر او واضح شده بود، حتی خود را که از چنگال
مرگ در جسته بود؛ زنده کردۀ معدلت مسلم علیه السلام فهمیده بود، تا کار مسلم علیه السلام چقدر اثر نیک در آن نفس نابرازنده بگذارد؟!
و آیا بر عبیدالله کشف این قضیه از کجا شد؟ از طریق جاسوسی که مأمور کشف مکان مسلم علیه السلام کرد و مو به مو از جریان قضا یا بعد از موت شریک اطلاع یافت. این جاسوس از پیش، مأمور کشف این امر بود و کوی به کوی در عقب این امر میگشت تا کشف کرد: چنانچه به حقیقت فکر ترور هم یک نوع جاسوسی بود، نهایت نسبت به کشف ذخایل ایمان؛ و چیز بدی کشف نکرد. ولی جاسوس بیرونی خطرناکتر شد. آری، هر دو خللی در ایمان کشف نکردند.
مامسّه الخطب الامس مختبر فما رأی منه الا اشرف الخبر(1)
دیوان الازری الکبیر، شیخ کاظم.
چیزی که باید هشیار آن بود آن که: هر دو گونه جاسوس که یکی از بیرون برای تفتیش ظواهر امور و دیگری برای کشف بواطن قلوب مأموریت یافته، مسلط شده بودند. هر دو به لباس دوست وارد شدند، همواره مغلطه خطرناکترین و قویترین اسلحه در کشتن حق بوده است.
دشمن دوستنما را نتوان کرد علاج
شاخه را مرغ ندانست قفس خواهد شد(2)
دشمن در لباس دوست
دشمن دوستنما را نتوان کرد علاج
شاخه را مرغ ندانست قفس خواهدشد
فکر «ترور» که جاسوس ایمان بود، مواجه با شکست شد، رانده شده عقب کشید، اکنون جاسوس دیگری:
ابن زیاد پیش از واقعۀ عیادت، مأموری برای جاسوسی و تفحص حال مسلم علیه السلام گمارده بود، چند روزی پس از ورود مسلم علیه السلام به خانۀ هانی، عبیدالله غلام خود «معقل» را طلبید و گفت:
این مال را بگیر - سه هزار درهم به او داد - و در تفحص از مسلم علیه السلام و اصحاب او پیجویی کن و وانمود کن که تو از خود آنهایی و این مال را تقدیم کن به عنوان آن که وجه محقری است تا برای جنگ با دشمن کمکی باشد. گفت: چون چنین کنی هیچ مطلبی را از تو پوشیده نمیدارند و تو شبانه روز میکوش تا
اطلاعی از منزل مسلم علیه السلام و منازل اصحاب وی به دست آری و از خبرهای آنها آگاهی کامل بگیری و بگو از اهل «حمص» هستم.
معقل به مسجد آمد، مسلم بن عوسجه را دید مشغول نماز است، نزد او نشست و میشنید که مردم کوفه میگفتند: این مرد برای حضرت اباعبدالله حسین علیه السلام بیعت میستاند، چون مسلم از نماز فارغ شد؛ معقل به او گفت: من مردی از اهل شام و از موالی ذوالکلاح حمیری هستم و خدا به من منت نهاده به محبت این اهل بیت، و آن چه عبیدالله به او تلقین کرده بود باز گفت، نقد زر را ارائه داده گفت: مردی غریبم و میخواهم بدین وسیله مردی از آنان دیدار کنم که خبر شدهام به کوفه آمده و برای امام علیه السلام بیعت میستاند، از مردم شنیدم که تو را با او آشنائی و معرفت است. اکنون اگر میخواهی خود این مال را بردار و از من بیعت بگیر و اگر نه مرا به خدمت او ببر و شروع کرد به گریه کردن.
مسلم بن عوسجه گفت: خدا را به ملاقات تو شکر میکنم و از آن که به مطلوب خود میرسی مسرورم، ولی بدم آمد از این که هنوز این کار نضج نگرفته، من مشهور به این امر باشم. از ترس سطوت این جبار، و امیدوارم خداوند اهل بیت پیغمبر خود را، به تو نصرت دهد.
معقل او را مطمئن ساخت، مسلم بن عوسجه هم در آن مسجد از او بیعت گرفت و به کتمان امر و اخلاص و صمیمیت او را امر فرمود و گفت:
چند روزی نزد من آمد و رفت کن تا از آن حضرت اذن دخول برای تو بخواهم، معقل سوگندهای مغلظه بر کتمان سر خورده و روزها همه روزه به خانۀ مسلم بن عوسجه میرفت تا پس از فوت شریک بن اعور او را به خدمت
مسلم بن عقیل علیه السلام برد و دیگر باره بیعت را تجدید کرد، آن مال که همواره داشت پیشکش کرد. مسلم بن عقیل علیه السلام امر کرد وجه را به ابو ثمامه صائدی تسلیم نماید. ابوثمامه از عقلا و شجاعان عرب و از وجوه شیعه و در ابزار جنگ بصیرت کامل داشت. اموال نزد او جمع میشد و او اسلحۀ کارزار میخرید.
معقل چنان شد که هر روز از همه زودتر میآمد و از دیگران دیرتر میرفت تا کاملاً از اسرار و اخبار آگاه شده، به اطلاع ابن زیاد میرسانید.
البته از این منبع همه گونه اطلاعات به دست عبیدالله افتاده، از جمله فرزانگی «هانی» در جلوگیری از ترور و قدرت ایمان و اراده مسلم بن عقیل علیه السلام در سر پیچیدن از این گونه اندیشههای مخطور و اصرار شریک به ترور و آن که عدالت و ایمان، کافر کیش را در هنگام غفلت صیانت میکند.
از طرف دیگر جاسوسها و دیدهبانهای دیگر برای عبیدالله کسب اخبار میکرده، مراقبت از اوضاع مینمودند و پیشآمدها خطر را به مسلم علیه السلام جدّی و نزدیک نشان میداد.
نامهای که مسلم بن عقیل علیه السلام برای گزارش اوضاع روز مجدداً نزد امام علیه السلام به مکه فرستاده بود، در خط زنجیر استحکامات کوفه گیر افتاده و نماینده مسلم علیه السلام و پیک او نتوانست از کوفه به در رود، او را نزد عبیدالله آوردند.
عبدالله یقطر که ولدۀ حسین علیه السلام یعنی همزاد امام علیه السلام و برادر رضاعی او بوده، چون برادر و همزاد امام علیه السلام است، صحابی است.
در کوفه بود، یا به همراه مسلم علیه السلام آمده بوده است.
از جانب مسلم علیه السلام مأمور ایصال نامه و گزارش اوضاع است. مالک بن یربوع
تمیمی مأمور پاس شهر و خط زنجیر استحکامات، همان وقتی که عبیدالله از دیدار شریک بن اعور و عیادت او به قصر برگشت، شبانگاه آمد و نامۀ مسلم بن عقیل علیه السلام را با حامل نامه که در استحکامات خارج کوفه گیر افتاده بود آورد.
نامه این بود: از مسلم بن عقیل به پیشگاه حسین بن علی علیه السلام:
اما بعد: من گزارش میدهم اهل کوفه چنان.... با تو بیعت کردهاند همین که نامۀ من به تو رسید بشتاب، بشتاب. که مردم کوفه همه با تو هستند و نسبت به یزید رأیی ندارند.
عبیدالله گفت: این نامه را کی به تو داد؟
گفت: پیرزنی.
گفت: نامش را بگو؟
گفت: نمیدانم.
ابن زیاد گفت: اگر نام این کس را نگفتی البته خواهمت کشت.
عبدالله یقطر گفت: نام کسی را نمیگویم و کشته شدن کار سهلی است.
عبیدالله امر به قتل او داد. یا گفت: او را گردن زدند.
محمد سماوی گوید: او را از طمار قصر دارالعماره به زیر افکندند تا استخوانهای او درهم شکسته شد، نیم رمقی در او ماند، فقیه کوفه عبدالملک بن عمیر لخمی که قاضی نیز بود بالای تن نیمجان او آمد، سر او را با «مدیه کاردی»(1)
مدیه کارد: کارد بزرگ.
برید، بعدها که از او مؤاخذه میشد میگفت: میخواستم او را راحت کنم.1) (1)
سیاست به نظر ما، آن فقیه قاضی را استخدام کرده بوده.
این گونه اقدامات شدید مُرعب که رُعب و هراس در دل میافکند، شرارههائی بود که به جانب جمعیت مسلم علیه السلام پرتاب میشد، آنها را خبردار میکرد که باید آمادۀ کارزار شوند، کارزار هم سخت خواهد بود. عبیدالله هم از این نامه و ارسال نماینده از جانب مسلم علیه السلام حسابهایی در دل برداشته بود که اگر از طریقی دیگر، نامه را به حسین علیه السلام برسانند و حسین علیه السلام زود به این دیار بیاید کار بر او مشکل میشود، باید برای آن فرض تدارک مبارزه به افزونتر از بیست هزار نفر را ببیند؛ اما اکنون از طریق جاسوسی معقل میداند فقط چهار هزار یا کمتر و بیشتر در ترکش مسلم علیه السلام نیست و از قرار اکتشافات، میعاد مقرّری در کار دارند که اگر سر موعد مقرّر برسد همۀ قوای ذخیره و احتیاط جمعیت مسلم علیه السلام به هم میپیوندد و آب از سر میگذرد.
اکنون که محل مجمع را خبردار شده، تدابیری برای حمله به جمعیت اتخاذ میکند، ولی اگر «هانی» در محل خود باشد و عبیدالله در صدد حمله به جمعیت برآید، جمعیت سنگر محکمی خواهد داشت و محکمتر هم خواهد شد و اگر «هانی» را با تدابیر و شیطنت جلب کند، سنگ زیر پای جمعیت را برداشته دیگر موج متلاطم آنها را میشوراند، و سنگر دیگر برای ادامه از کار افتاده خواهد بود.
و باز تا «هانی» اعلان خصومت را به وی نداده به صرفۀ اوست که وی را دشمن ندیده انگارد، از در دوستی جلب او سهلتر است. ولی از طرفی، از آن روزی که مسلم علیه السلام در خانۀ «هانی» آمده، پای هانی از آمد و شد با عبیدالله
بریده شده است، و اعزام قلاور(1)
قلاور: جاسوس و خبرگیر، مأمور مخفی.
و مأموران برای جلب هانی سبب آغاز شورش و سرباز زدن «هانی» میشود و کار بالا میگیرد پس اگر دوستانه او را بخواهد و او بیاید (فبها) وگرنه باید تدبیر دیگری از این قبیل اتخاذ کند.سران کوفه و کدخدا، مردها را باید استخدام برای این کار بنماید و کرد. به هانی بگو:
«اِنّ الّذی تَحذَریْن قَدْ وَقعا»(2)
پس از پذیرفتن مسلم علیه السلام هانی از آمد و شد نزد ابن زیاد پا کشیده، به تمارض تعلل کرده، عبیدالله برای به دام آوردن «هانی» روزی زمزمه آغاز کرد که هانی از ما پا کشیده است و نزد ما نمیآید.
گفتند: مرض، او را از آمدن بازداشته است.
گفت: اگر مرض او میدانستم پرسش و عیادت میکردم.
آن گاه از سران قبایل کوفه محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه را به قولی با عمرو بن حجاج زبیدی، که به قولی روعه خواهر حجاج و به روایتی رویحه دختر او زوجۀ «هانی» و مادر یحیی بن هانی بود، فرا خواند و گفت:
از چیست که هانی نزد ما نمیآید؟!
گفتند: او ناخوش است، گفت: نی، چنین شنیدهام که هر روز بر در سرای خویش مینشیند بهبودی یافته، البته او را نزد من بیاورید بگویید تا عهد مودّت فراموش نکند، من دوست ندارم محبت من نسبت به وی که از اشراف عرب است
کاسته شود، پس به او امر کنید که آن چه به عهدۀ او است فروگذار نکند.
به روایتی آنان گفتند: تا هانی را امان ندهی، نمیآید.
گفت: امان برای چه؟ او که گناهی نکرده است.
گفتند: سخن این است که شنیدی.
گفت: امانش بدهید و بیاورید.
فرستادگان شبانگاه به خانۀ «هانی» رفتند، او را بر در خانۀ خود نشسته دیدند، پیغام ابن زیاد را رسانیده گفتند: امیر از تو پرسیده، گفته: اگر بدانم که او دردی دارد او را عیادت خواهم کرد، به امیر خبر تحقیقی رسیده است که تو بر در سرای خویش مینشینی، دیر آمدن تو نگرانی آورده است، سلاطین و امرا، جفا و دیر آمدن را تحمل نمیکنند، خصوص از تو که از زعمای این بلدی، افسون زبان سحر است، کارها میکند به دیباچه جلد اوّل مراجعه نمائید.
«هانی» در حال لباس خود را خواسته پوشیده، موی شانه زد، قاطر سواری خود را خواست و با آنها به جانب ابن زیاد روانه شد.
چرا هانی این حسن مطاوعه را از خود نشان داد و بدون مراجعه به مسلم علیه السلام و مطالعۀ کافی اقدام کرده، قدم به راه نهاده؟!
«هانی» رفت، شما اندکی توقف کنید.
در نفسشناسی معلوم شده، همۀ این اطوار و حرکات بیرویه عللی دارد، جواب این که چرا رفت، دو تصور میرود: یکی خاصیت سابقۀ مستسبع بودن رجال کوفه از درندگی این جبّار که (من غیر استشعار) نفوذ در اطاعت میکند.
دیگر: غرور به قدرت قبیلگی و خوی بیباکی عربی که حاضر است خود را
بیگناه معرفی کند و نشانی آن به نظر خودشان سرعت اجابت است و همین هم باعث بود که به مسلم علیه السلام رجوع نکرد.
علت اول: به نظر صاحب نظران بیتأثیر نبوده، خواری نفوس کوفیان و ذلتهایی که نشان دادند از آثار جلادیهائی بوده که هانی و اهل کوفه مکرّر دیده بودهاند، به عکس مسلم علیه السلام که دور از کوفه و محیط ارعاب بوده، مقتدر است تسلیم و اطاعت بیرویه نمیدارد.(وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ یَسْعی)1 برای آن است که دوری از محیط ذلت خیز، خود وسیلۀ حفظ قدرت نفسی است. راز آن که موسی علیه السلام بعد از قتل قبطی گریخت، دور از دربار فرعون شد، به مدین رفت، همان بود که: مدین حوزهای بود دور از نفوذ دربار فرعون، خوف و رعب و نفوذ مکرّر اندک اندک اقتدار نفسی را از درباریان میگیرد؛ لذا باید مصلحان از مردمانی باشند که از کناره آمده باشند، مسلم بن عقیل علیه السلام به این معنی امتیاز بزرگی از سران عرب داشت، مکانت و مکان او از محیط سفله پروری دور بود، اما «هانی» هر چه باشد کم یا زیاد تحت تأثیر تهدید و تطمیع بود.
یوسف صدّیق در زندان از دو تن زندانی «صاحبی السّجن» این آثار ذلّت را معاینه کرد. (شرح آن و تأثیر سابقۀ ارعاب را در جلد سوّم، در ترجمۀ حرّ ریاحی بخوانید).
اما علت دوم: به نظر من مدخلیت در تظاهر به قدرت، یعنی در روی و ریا
داشته، خواسته برابر نظر محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه و پسرش حسّان، جلادت نشان دهد.
بنابراین تقریر هر دو علّت مؤثر بودهاند، و فوق ذلک از امان دادن عبیدالله غافل نباید بود، هر چند ذکری از امان در این گفتگوی بین بین نشده است.
اما شاید مذاکرۀ امان عبیدالله را نیز کرده بودهاند و هانی به این سادگی نرفته، چنانچه از طبری به دست میآید، به هر حال محققان به این گونه موضوعات که میرسند سخن از سرنوشت قضا و قدر و زمامداری تقدیر به میان میآورند؛ ولی با وجود تصدیق به زمامداری «قدر» باید دانست که رخنهای (هر چند نهفته و ریز) در کار هست و بوده که نخ «قدر و قضا» از آن سررشته بیرون کرده، همیشه عنایات لاهوت تابع رغبات ناسوت است.
بنابراین، اهمیت آن را در تربیت باید در نظر داشت که همان رشتۀ «قدر» از آن رخنۀ باریک گذر میکند؛ این پیشآمد به ما میگوید:
رفیقی که نسبتآً مرعوبیت و خود باختگی نسبت به جای دیگر دارد، تکیهگاه خود قرار مدهید.
به هر حال از نزدیک شدن به شکوه دارالاماره و ضعیف شدن آثار دیار خود که منبع غرور ملی است، اندک اندک بواعث هشیاری و تنبیه در خاطر «هانی» زنده شد و از هانی جلوگیری خواست - ولی اینک دیگر جلوگیری مشکل است، سرعت سیر مکتسبه هم بر محرکهای اولیه افزوده شده، نمیتواند برگردد هر چند زمزمهای با دیگران میکند، ولی این زمزمه دست و پا زدن است، جلوی قوۀ سیر را نمیگیرد.
چون به حوالی قصر «دارالاماره» نزدیک شد، حالی احساس شرّ نموده استنباط غدر کرد.
شاید قیافۀ قراولها و اقتدار کاخ و عبوسی اوضاع، موجب هشیاری نفس شد، حسان بن اسماء بن خارجه را همراز خود تشخیص میداد به او راز را گفت.
به حسان بن اسماء بن خارجه گفت: ای پسر برادرم! من از این مرد جداً خائفم، علاج کار را چه میبینی؟
او گفت: من هیچ هراسی بر تو ندارم، خودت بر خودت راه حرف باز مکن.
اتفاقاً اسماء که این سخن را گفت، از آن چه شده بود، هیچ آگاهی نداشت.
ارشاد گوید: «و حسان به هیچ وجه هشیار نبود که عبیدالله برای چه نزد «هانی» کس روانه کرده؛ و این اصح است که حسّان طرف گفتگو بوده، اما محمد بن اشعث، او به طور کامل آگاه شده بود.»(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 47/2.
طبری گوید: «همین که عبیدالله زیاد اسماء بن خارجه را با محمد بن اشعث روانه کرد که هانی را بیاورند، آنان به عبیدالله گفتند: هانی نمیآید، مگر با امان گفت: برای چه وی امان بخواهد، مگر اقدام به حادثهای نموده؟ بروید اگر جز به امان نیامد او را امان بدهید.
آنان نزد «هانی» آمدند و او را دعوت کردند.
هانی گفت: اگر وی مرا بگیرد میکشد، آنان دست از وی برنداشته به او ور رفتند تا او را آوردند؛ عبیدالله روز جمعه در مسجد خطبه میخواند، و هانی دو
1) (1)
طرّه گیسوان خود را فرو هشته بود؛ وقتی که عبیدالله نماز را تمام کرد، گفت: ای هانی! «هانی» به دنبال او رفت و داخل قصر دارالاماره شد و سلام کرد عبیدالله گفت: ای هانی! آیا مگر نمیدانی پدر من به این شهر که آمد احدی را از شیعه فروگذار نکرد که نکشت غیر از پدر تو و غیر از «حُجر از حُجر»؟ آن پیشآمد شد که خود آگاهی و نسبت به تو همواره آن حسن مصاحبت را انجام میداد، حتی به امیر کوفه نوشت که: حاجت من نزد تو «هانی» است.
گفت: آری! گفت: پس جزای من این بود در خانۀ خود، مردی را پنهان نمودهای که مرا بکشد؟ گفت: نکردهام.
ابن زیاد آن مرد تمیمی را که جاسوس بر آنها بود بیرون آورد، همین که هانی او را دید دانست؛ وی او را خبردار کرده. پس گفت:
ایها الامیر؛ آن چه به تو رسیده است شده و من هرگز سابقۀ احسان تو را ضایع نخواهم گذاشت. در برابر؛ تو امان داری با اهل و کسان خود سر خود گیر و هر جا خواهی برو، یعنی با محافظت و تأمین.»(1)
تاریخ الطبری: 268/4-270.
مسعودی میگوید:(2)هانی به او گفت: راست است «زیاد پدرت» نزد من به نیکی آزمایش نیکی داد، من اکنون مکافات او را بدان دوست دارم. آیا تو به خیری که من پیشنهاد میدهم اقدام داری؟ ابن زیاد گفت: آن خیر چیست؟
گفت: آن که بُنه کنان حرکت نموده، خود و اهل بیتت به سوی اهل شام که
مرکز شما است به سلامت بروید با اموالتان، چه آن که پای کسی در بین آمده که ذی حقتر است از حق تو و صاحب تو.
آمدن مسلم علیه السلام به کوفه همچون همائی که بر فراز خانهای سایه بیفکند در همت و رشادت نفرات تأثیر شایانی داشته است، این قدرت سخن اثر شعاع یک همت والا است، از سجایای عربی هم این گونه صراحت و قدرت بعید نیست.
طبری گوید: «سخن که به اینجا رسید، عبیدالله سر به زیر انداخت به فکر فرو رفت، حالی که مهران بالای سر او ایستاده و در دست او عصای (معکزه) بود،(1)
معکزه عصائی است که سنان دارد.
مهران گفت: - واُذلّاه - این جولاهک(2)بنده، به تو امان میدهد در عین سلطنت تو.عبیدالله گفت: پس بگیرش.
مهران (معکزه) را افکند و پریده دو گیسوی هانی را گرفت، چنان فشار از عقب داد که رخسار «هانی» بر هوا شد؛ عبیدالله معکزه را گرفت و سخت به صورت هانی کوفت که پیکانش پرید و بر دیوار فرو رفت؛ بعد بر چهرۀ «هانی» آن قدر زد تا دماغ و پیشانی او را شکست.»(3)
جزری گوید: هانی دست برای قائمه شمشیر یک پلیس «شرطی» برده، تکان داد که بکشد، لیکن جلوی دستش گرفته شد.
عبیدالله گفت: هان ای حروری! جان خود را سر این کار دادی، دیگر کشتن تو
بر ما حلال شد. و فرمان حبس هانی را داد.
(ارشاد) مذاکرات عبیدالله را با «هانی» در آغاز ورود با تفصیل بیشتری ذکر کرده.
گوید: «همین که مأموران «هانی» با هانی بر عبیدالله وارد شدند و ابن زیاد هانی را دید - گفت: «أتَتْک بِحآئن رِجلاهُ» یعنی اجل رسیده را پاهای خودش به کشتارگاه آورد.
این جمله مثلی است در عربی؛ عبیدالله در خواندن این مثل، منویات خود را در لفافه بازگو کرد.
و همین که نزدیک به ابن زیاد شد؛ التفاتی و نگاهی به جانب او کرد؛ حالیا که شریح نزد ابن زیاد بود و کلمۀ دیگری گفت: شعری خواند که آن نیز مثل شده، از ذکر این دو مثل «هانی» مجبور شد به سخن آمده، استیضاح خواست.(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 47/2-48.
شما شرح مثل را؛ آن مثل که اجل رسیده را گفت بخوانید تا عبرت بگیرید، این مثل از یک داستان هولناک و کشتارگاه سهمگین به یادگار مانده که کاملاً تطبیق با حال عبیدالله و قصر دارالاماره میکند.
سخن یکی از کشتگان بیگناه «برج خون» است، یاد از داستانی میکند که یاد آن پشت انسان را میلرزاند. خبر از ظلمتهای دورههای هولناک قبل از اسلام و صحنههای وحشتناک و جنایتکاریهای زمان قبل از فجر اسلام میدهد و از ذکر «مثل» معلوم میشود عبیدالله از قصۀ کشتۀ این «مثل» آگاهی داشته؛ بیگناهی
1) (1)
است که از جهت نمایش شوکت پادشاه دیکتاتور عرب قبل از اسلام «منذر بن امرء القیس بن ماء السماء ملک حیره» کشته شده و خون او در «برج خون» برای جلب حیثیت شوکت سلطنتی مالیده شد؛ آن روزگار از نظر جلب شوکت سلطنت به وسیلۀ منظرۀ سهمگین دو برج خون که در روز مقرّر خون از آن میچکید به مردم نمایش داده میشد که حیات و موت مردم بدبخت بسته به نگاه شاه است.
کشته شدن این بیگناه به وسیلۀ این «مثل» به یادگار تاریخ ماند؛ تا سخن بیگناه در پای «برج خون» ما را بیدار آن عهد بیدادگر بکند. عبید بن ابرص اسدی همین بیگناه است، از دوستان همین ملک حیره «منذر بن امرء القیس بن ماء السماء» بود، قصیدهای در مدح شاه گفته بود، به دربار میآمد که قصیدۀ خود را بخواند؛ اتفاقا روزی آمد که روز (بؤس منذر) بود، آن روز هر کس برابر دیدۀ شاه میآمد، باید کشته شود، بلکه هر زندهای حتی هر پرنده و هر چرنده و هر درندهای نیز. اگر پرنده به دیده پدید میآمد؛ مرغان شکاری را به تعقیب میفرستادند و اگر چرنده بود، با اسبان عربی او را تعقیب مینمودند. خونش ریخته میشد و در برج خون مالیده میشد، سالی یک نوبت این روز منحوس تکرار میشد و در برابر آن، روز دیگر در سال بود به نام روز «نعیم» که هر کس برابر دیدۀ شاه میآمد مورد انعام و نوازش و خلعت میشد.
اجرای این مقرّرات منحوس نه از نظر آن بود که کشتگان روز بؤس گناهی مرتکب شده؛ یا نوازش دیدگان روز «نعیم» هنری کرده و خدمتی انجام داده باشند.
بلکه محضاً برای نمایش قدرت دربار بود تا بفهماند حیات و موت رعیت، فقط و فقط بسته به نگاه شاه است.
شاعر نمیدانست که روز بؤس است و هر کس روز بؤس چشم شاه به او بیفتد از نعمت حیات محروم باید، همین که جلب شد و مقرّرات آن روز شوم بر او املا شد، دود از سرش در رفت که ابلاغ حکمی و قانونی ابداً نشده تا خلاف کرده باشد و مستحق مجازات باشد، بلکه خیرخواه است و مدّاح و به قصد مدیحه سرایی آمده، اینک گرفتار این مخمصۀ سرسامآور شده که بیگناهان باید از نقطۀ نظر جلب حیثیت شوکت و رعب شاهان خونشان ریخته و در برج بمالند تا محو نشود، اصول طبقاتی تا این اندازه محکم باشد که طبقهای حتی خونشان پشیزی هم ارزشی نداشته باشد و حتی محاکمه هم مستحق نبوده و تنظیم ادعانامه خلاف هم نخواهد، حتی صورت سازی خلاف و عصیان هم در کار نباشد، بشر چه فجایعی دارد همین که اندک قدرتی در خود ببیند یک طبقۀ دیگر که ملوکند برای اعمال شوکت و نشان دادن جبروت خود، افتادن نگاهشان به منزلۀ حکم قاضی به کسان حیات بدهد، یا حیات خداداد را سلب بنماید. گویی حیات در دیگران طعمی دیگر دارد غیر از آن چه طعم حیات در خود ستمگر است، تا انبیا علیهم السلام آمدند و گفتند:
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است(1)
سعدی شیرازی.
1) (1)
به هر حال شاعر خیرخواه را برای کشتارگاه جلب و حاضر کردند.
شاه گفت: چرا تو آمدی؟ چرا این ذبح و کشتار برای غیر تو نبود؟!
عبید گفت: اجل رسیدهای؛ پاهای خویش او را به این کشتارگاه آورد، تعریضی داشت که دربارها (این گونه دربارها) کشتارگاه است نه دربار، آن کس که به قصد اینجا بیاید حتی اگر نیکخواه و مدّاح باشد روی خوشی نمیبیند، پس روی امید خلق باید از اینجا برگردد.
گفت: قصیدۀ خود را بخوان.
گفت: حال الجریض دون العریض: یعنی غصۀ مرگ راه گلو را گرفته از غلغل آن، قیافه بند آمد.
یکی از ندمای شاه شفاعت کرد که تا عصر آن روز او را به وی ببخشد، وی از او پذیرایی کند، تا شاید قصیده را بخواند، از او مدحی دریافت کرده بر شوکت خود بیافزایند و بعد او را بکشند. او را ضیافت کرد و عصر برای کشتن او را به حضور آوردند، چندین اصرار کردند که قصیده را بخواند شاید کشته نشود، او در هر نوبه جملهای گفت که مثل شد، تا خود «منذر» گفت: شعری بخوان پیش از آن که ذبح شوی، شعری خواند.
سعدی آن را فارسی کرده:
گرگ اگر در لباس چوپان شد وای بر حال گوسفندان است
هی الخمر بالهزل تکنی الطلا کما الذئب یکنی ابا جعدة(1)
معجم البلدان: 198/4.
آری، شراب را به هزل، گاهی رویهکش گویند که آبرو میدهد با آن که آبرو را میبرد، چنان که گرگ را به هزل دلبر طنّاز نامند - یعنی شاه نیست - گرگ و جلاد جانها است. شاعر را کشتند و خون او را بر آن دو برج خون مالیدند، این دو «برج خون» در محلّ نجف کنونی بود که برای «حیره» به منزله دروازۀ برّ و بیابان عربستان است، این دو برج به نام غرّیین سر بر آسمان افراشته بود، در دهکدهها، دهقانها برجهای کبوتر خانه میسازند. دیکتاتورها برج خون میساختند و برابر آنها انبیا علیهم السلام برجهای نور چونان که آسمان هم برجهای نور دارد، این دو برج خون را «غرّیین» میگفتند، چون دو تن خادم و ندیم شاه برای نوبۀ اول قربانی این مذبح شدند و فدایی دیکتاتوری «منذر» گشته، نیکرو بودند (غرّی یعنی نیکرو) تن آنها را زیر «برجها» نهفته و برجی بر زیر هر یک ساختند.
نام آن دو: یکی خالد بن نضله اسدی و دیگری عمرو بن مسعود اسدی بود. شبی پادشاه سرمست شده به شاه جواب داده بودند به این کیفر رسیدند، و بعد برای این که یاغیان عرب، حساب کار خود را بکنند و تسمه از گردۀ مردم کشیده باشند، این خونریزی را میکردند، دورنمای این برج نشانۀ شکوه و شوکت شاه بود، میفهمانید که مقتدری بر سر کار است، بیچون و چرا مردم را میکشتند.
این دیکتاتوریها در روم، در مصر، در ایران، ایوان مدائن هر کدام به شکلی بود، در روم امپراطورها و کنسولها زندانیها را در دخمهها به جنگ با درندهها
1) (1)
میانداختند؛ (نرن) امپراطور روم نمونۀ بارز آن بود.
بعد: «ژوستینیان» این عمل را با متدینان مسیحی میکرد، در مصر نیز به نام طربال دو برج خون بوده، و قرآن کتاب آسمان در سورۀ «البروج» ناله از این برجها و دخمهها دارد، برجهای نور آسمان را به رخ میکشد که با آن همه شکوه کاخ و کاخنشین هیچ گونه تعدی ندارند، بلکه نورپاشی میکنند، میگوید: برابر آن روزهای تماشایی آنها، روز جمعه و عید فطر واضحی که مجمع وحدت شاه و گدا است، روز تماشایی ما است.
به هر حال امپراطوران روم هم میخواستند تسمه را از گردۀ مردم کشیده باشند تا مردم معتقد باشند که موت و حیات آنها از نگاه شاه است؛ تا دین مسیح آمد و رحمت آورد، و این غرّیین را بعد از چند نفر کشتۀ دیگر که خون نمای آنها شد، «منذر» به دست خود اساسش را برداشت.
چون آن نفر آخر که سال آخر باید کشته شود برابر «منذر» نمایش داد که دین بهتر میتواند «امنیت» را تأمین کند از این گونه ارعابها؛ عمل او در گوش شاه سخت صدا کرد تا گفت: به جای آن برج خون، کلیسا در کشور بسازند که «برج نور» است.
عربی بود متنصّر به نام (حنظله از طائفه طی) سالی نوبت به او افتاد، مسافر بود، وقتی که او را برای کشتن بردند برای امانتها و ودایعی که در وطن به عهده داشت، مهلت خواست برود امانتهای مرد را بدهد و برگردد به قید کفالت یک تن از امرا یا ملوک بنیشیبان (شریک بن عمرو بن شراحیل شیبانی) بدین شرط که: اگر سر موعد مقرّر برنگشت، ملک بنیشیبان به جای او کشته شود، شیبانی
کفالت را متعهد شده گفت: دست من به دست او و خون من به خون او باشد.
آن عرب آزاد شد و رفت، ولی سر میعاد مقرّر هنگام غروب آن روز در صورتی که از آمدن او مأیوس شده بودند و تصمیم به کشتن شیبانی گرفته بودند آمد، تنگ غروب دیدند شتر سواری از برّ بیابان میآید، از کشتن شیبانی دست نگه داشتند سوار طلوع کرد، دیدند «حنظله» است کفن پوشیده، کافور حنوط کرده و نادبهاش به همراهش آمده، او را ندبه میکند.
همین که «منذر» این منظرۀ عجیب را دید تعجب از وفای او کرد و گفت: چه شد بازآمدی؟! و خود را به کشتن سپردی؟
گفت: ای پادشاه! من دینی دارم مرا از عهدشکنی جلوگیری میکند.
گفت: دین تو چیست؟
گفت: نصرانیت.
شاه دید قدرت و نفوذ دین در تأمین هر گونه امنیت، بیش از رعب سلاطین است، پلیس مخفی از ادارۀ پلیس پرطول و عرض مؤثرتر و کم خرجتر است، مستحسن شمرد، دستور داد هر دو را آزاد کردند، غرّیین را از بین برداشت و امر داد به جای آنها در سراسر کشور کلیساها ساختند که در مهد آنها پلیس مخفی تربیت کرده بسازد.
پلیس مخفی همان بود که مسلم علیه السلام و هانی را در خلوتخانه از کشتن عبیدالله بازگرفته، به حراست خون کافر کیش و صیانت جان او واداشت، حتی خود عبیدالله به معاینه دید که خود زنده شدۀ امانت مسلم علیه السلام و عدالت والی است.
عبیدالله سخن برج خون را به میان آورد، گویی این قصر دارالاماره برج خون است که پیشرو در محل غرّیین بود و امروز در کاخ کوفه است، پیشتر در زمان جاهلیت بود و امروز در لباس اسلام است.
آن روز به عهدۀ (منذر بن ماء السماء) بود و امروز به عهدۀ سلاطین بنیامیه است، این قصر وقتی به زبان بیاید، همان سخن را اعاده میکند؛ غافل از آن که از کشته شدن هانی و مسلم علیه السلام در پای این «برج خون» و دفن آنها در جوار آن «دو برج نوری به جهان» برمیآید که اشعۀ آن از فداکاری و امانت و پاسبانی جانها به جهان میتابد، همچنان که بزرگتر از مسلم علیه السلام در محل غرّیین «نجف اشرف» دفن شد و تا ابد اعلان شد که: برج خون تبدیل به برج نور شد.
علی علیه السلام در جای آن دو کاخ ستمگری آرمید؛ تا اشعار باشد که شب جاهلیت دیجور رفت و به نور علی علیه السلام سپیدۀ صبح عدل دمید.
و قباب نجف که دومین مسجد قبای اسلام است برای همیشه نورپاشی میکند و اشعۀ آن حتی بر ایوان مدائن و کاخ امپراطوری ایران نیز میتابد، آن ایوان مدائن هم نعمان بن منذر را با همۀ شوکت، زیر پای پیلها انداخت، در حقیقت برج خونی بود نهایت بزرگتر؛ ولی هر چه بزرگ باشد قبّۀ نجف در برابر آن اشعّهاش زندهتر و دیوارش پایندهتر و زوّارش بیشتر است.
ایوان مدائن میماند، قبۀ نجف هم میماند، آن تا نمونۀ همۀ قصر امپراطوریها باشد و این تا نمونۀ همه مساجد انبیاء باشد، هود و صالح ضجیع او هستند تا رمز از همه باشد و خود در چشمخانۀ آدم ابوالبشر علیه السلام جای دارد، چون چشم آدم به اولاد خود است، آدم علیه السلام او را در دیدۀ خود جای میدهد؛ چه که به خاندان
پدر، هیچ پسری چنین نیکی نکرده است.
پدر به جای پسر هرگز این کرم نکند
که دست جود تو با خاندان آدم کرد(1)
سعدی شیرازی.
به هر حال عبیدالله سخن «برج خون» را بازگو کرد، گویا متوجه نبود وقتی باید این مثل خوانده شود که دیدار شاه و امیر در کاخ اساساً شوم و خطری باشد، حتی برای دوستان خیرخواه و مداح نیز بوی مرگ بدهد و شاعر هم همین را میخواست بگوید: درباری که حتی برای مدّاحان خود، بوی مرگ میدهد، مذبح و قتلگاه حیات است، کشتارگاه است، نه پاسبان حیات، مرگ رسیده کسی است که رو به آن طرف بکند، کاروان حیات باید بدانجا که میرسد چشم از حیات بپوشد و حیات خود را نادیده انگارد، آنجا کاخ «بیضا» سلطنت نیست، گودال تاریک ژرف موت کشتارگاه جهنم است، آنجا جهنم این جهان است مانند کوه آتشفشان که در بیرون قلعه آسا است، ولی درون آن همه آتش و دود و لجن سوزان است.
خاصیت جهنم این است که: ساکنان آنجا نه زندهاند و نه مرده.
مرگ از هر سو میبارد ولی راحتیهای بعد از مرگ را ندارد، حیات رعیت در این گونه دوران و دولت دیکتاتور تیزبین بود و نبود است.
اگر بپرسند از شما بین موت و حیات فاصله و واسطهای هست؟
جواب بگو: آری، همین دولت دیکتاتور در دنیا و طبیعت جهنم در آخرت و
1) (1)
اگر بپرسند جائی هست که خلایق آن نه زندهاند و نه مرده؟
جواب: آری، تولستوی حکیم روسیه میگوید: رعایا در کشور دوزخ و دیکتاتور چنیناند؛ نه زندهاند و نه مرده.
حیاتی که وابسته به نگاه سلطان بوده و به روز (بؤس و نعیم) دیکتاتورهای کمونیسم و خوش و ناخوش بلهوسان اصول طبقاتی وابسته باشد، بین بود و نبود است، اگر از طرفی خدا میدهد، از این طرف جبّار میگیرد، بین خدا و جبّار که در مبارزهاند حیات رعایا و احیا، یا زیر پا لگدکوب و یا نخ طناب و رشتۀ آن همی لرزد.
خدای حیات (حی لا یموت) مسلم علیه السلام را در امتحان ملک زلیخاوش در معرض امتحان درآورد و ملک و دولت چهرۀ خود را بهتر از زلیخا بدو نمایانید و برای آن که بفهماند حراست جانها تا چه اندازه مورد نظر خدا و دست بینای خدا است، دست خود را در آستین مسلم علیه السلام نهفته داشت؛ تا نشان داده باشد که: حتی جان کافر کیش در مواقعی که غافل است و ضعیف است نباید هدر برود یا ترور بشود، همان کافر هم با ضعف، منظور نظر قوّۀ والا و ید عُلیا است که دست خدا است، آن دستی که قدرت کور نیست، چشمی در کف دارد.
ولی به عکس قصر دارالامارۀ کوفه، آن کاخ استبداد ستمگری خود به زبان آورد که: این دولت و این کاخ همان معمّای برج خون است، تکرار شده اعادۀ جبروتی است که به دست قصابی موت در این کشتارگاه حاصل میشود تا مگر قوّه و نیروی معدلتی «برج نوری» بسازد و کاخ را ویران کند یا سپهر بگردد و آن را در هم بکوبد.
پیرمردی، عرب، نادره، و هوشمند، دربان همین قصر دارالاماره وقتی که عبدالملک در همین جا سر مصعب را پیش رو نهاده بود، به او گفت:
پندی است من بر زَبَر این مسند و زیر همین گنبد و بارگاه چیزها دیدهام. نخست دیدم سری نورانی مانند قرص قمر روی سپر عبیدالله بود، چشمم دیگر آن روز را نبیند، سپس نوبۀ دیگر سر عبیدالله را روی سپر مختار دیدم و سپس سر مختار را نزد مصعب دیدم و اکنون سر مصعب را نزد تو میبینم تا چه کند با سر تو روزگار.
نی فلک از گردش خود سیر شد نی خم این طاق سرازیر شد
تجاذب ملک و جبروت که برج خون میسازد در آخر کاری میکندکه حتی حیات خود ستمگر را هم زیر میگیرد، این است وبال برج خون - همین تحوّل خوفناک همان منطق برج خون است؛ لیکن هوشی میخواهد که نعمان پسر همان منذر، آن که حیات و موت خلق وابسته به نگاه او بود، خود زیر پای پیل خسروان عجم افتاد.
در بارگاه تیسفون و ایوان مدائن جلوس میکردند، در همان جایگاه جلوس شاهنشاهی زیر پی پیلش بین شه مات شده، نعمان پس همان بارگاه عظیم مدائن هم برج خون بود برابر برج نور یعنی: قبّه و بارگاه نجف آن را نیز بنگر که نو و تازه نمانده، حملۀگرد و غبار و باران و بارش و حملۀ عرب به ویرانیش رسانید.
به گفتۀ شاعر عرب: در زیر طاق آن که تاجوران آمد و رفت میکردند اکنون بادها میوزد، گویی میعادی در کار بوده که آنان بگذرند تا باد به جای آنان بیاید و بگذرد.
روایت شده از عمار ساباطی که: امیرالمؤمنین علیه السلام در مسیر خود به طرف صفین به مدائن آمد؛ در ایوان کسری نزول اجلال کرد. و «دُلف بن بحیر» با او و به همراه او بود، امام علیه السلام در آنجا نماز خواند و بعد از آن، از جا برخاست و به دلف فرمود: با من برخیز و جماعتی از اهل ساباط هم ملازم حضور بودند، در منازل کسری گردش کرده، به دلف معرفی منازل را میکرد، میفرمود:
کسری در اینجا برای خود چنین و چنان داشت و دلف میگفت: به خدا قسم چنین است که میفرمایی.
پس با آن جماعت در تمام آن مواضع سرکشی کرد و دلف میگفت:
ای سالار ما! شما چنان به اینجا مطلعید که گویا شما خود ساختمان آنها را نموده و آنها را در اینجا نهادهاید.
و روایت شده: در آن وقتی که امیرالمؤمنین علیه السلام در مدائن گردش میکرد و آثار کسری و خرابی آن را مشاهده میفرمود، یک تن از اشخاصی که در خدمت حضرت او بودند، از روی عبرت این شعر را خواند.
جَرَتِ الرّیاحُ علی رسومٍ دیارهِمْ
فَکانّهم کانوا علی میعاد(1)
کنز الفوائد: 315/1؛ بحار الأنوار: 84/75، باب 16، حدیث 91.
یعنی: بادها بر محل دیار آنان میوزد و سخت میتازد، مثل آن که گویی میعادی با یکدیگر داشتهاند.
امام علیه السلام فرمود: چرا نخواندی؟
1) (1)
(کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ * وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ کَرِیمٍ * وَ نَعْمَةٍ کانُوا فِیها فاکِهِینَ * کَذلِکَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِینَ * فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما کانُوا مُنْظَرِینَ)1
این آیه که امام علیه السلام خواند راجع به قصر سلطنتی فرعون است، ولی همه از یک قماشند.
آیه میگوید: با همه برج خون که برپا میکردند و اطفال بیگناه را سر میبریدند، گذاشتند و گذشتند و به میراث خود در کشور دنیا، چند در چند باغستانها و چشمهسارها و مزرعهها و ویلاهای ارجمند آبرومند و نعمتها که در آن خوش میخرامیدند رها کردند و رفتند و به دیگران میراث نهادند و گریهای از آسمان و زمین بر فقد آنها نشد و مهلت هم داده نشدند.
بعد امام علیه السلام کلمۀ دیگری علاوه فرمود: اینان سلاطین عجماند، از دست دیگران مواریث تاج و تخت و کمر را گرفتند و سپس خود همانند که از دستشان گرفته شده، شکر نعمت را ننمودند و دنیاشان به تاراج معصیت رفت، شما هم که عرب امروزید، پرچم فتح به دست دارید؛ زنهار! از کفران نعمت بپرهیزید تا کلنگ هدّام انتقام بر بنیان شما فرود نیاید.
خاقانی حکیم از زیارت مکه و عتبات به ایوان مدائن گذر کرد و از زبان همان بارگاه انوشیروان، رازهای برج خون را شنید، همان وحی مکان را بازگو کرد. گفت:
این است همان درگه کو را ز شهان بودی
دیلم ملک بابل هندو شه ترکستان
ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما
تا خود چه رسد خذلان بر قصر ستمکاران(1)
خاقانی.
آیا عبیدالله آن مثل را از زبان کشتۀ برج خون منذر بن ماء السماء گفت: سخن برج خون را فهمید و گفت یا نفهمیده گفت؛ اگر فهمیده بود، دست کم مانند منذر دیکتاتور عرب تغییر رویه میداد و بها و قیمت دین و کیش را اعلام میداد و از قهرمان امانت و امین دماء و دولت مسلم علیه السلام و از قهرمان حمایت «هانی» قدردانی میکرد، آنها را به حرمت شرف این کار درخشنده آزاد میکرد، یا با چند نفر سوار رو به مدینه میفرستاد که هم از غائلۀ کوفه آسوده باشد و هم قدردانی از سجیۀ حفظ حمی و پاسبانی امین جانها به یادگار در جهان بماند.
و اعلان میداد که: تبعید کردم برای حفظ حکومتم و زنده رها کردم برای ارزش دادن به شرف امانت؛ تا این دو تن آزاد شده (بدون قید کفیل یا با قید کفیل) نمونه باشند، هر جا بروند به منزلۀ برج نوری باشند، سیار؛ هم مبلّغ دولت و هم برج نور دیانت باشند.
ولی عبیدالله وقتی آنها را کشت که از خطر شورش و غوغا دیگر ایمن شده بود و به وسیلۀ تبعید آنها به مکه، اگر میکرد میتوانست از غائلههای بعدی هم آسوده گردد؛ از جنون جنایت و اشتهای خود دو تن را کشت که برج نور بودند و
1) (1)
در پای برج خون دفن کرد، غافل از آن که کاخ و برج خون ویران میشود و از بُن آن برج نوری به نام قُبه و بارگاه بر سر مزار این دو تن میروید که تا به آسمان نورش میرود و سورۀ قرآن «بروج» را که سهم قرآنی مسلم علیه السلام و هانی است برای همیشه در زمین زنده میکند تا یک جزء زمین را آسمان کند؛ یا آسمان را در این جزء زمین نمایان کند.
سورۀ بروج قرآن، درندگی امپراطورهای روم (ژوستینیان و نرن) و دیگران را نسبت به بیگناهان میگوید:
برج خون آنها به نحوی دیگر بود؛ در تماشاگاهها، بر لب گودالهای آتش مینشستند و در آتشسوزی خود مؤمنان را در آتش تماشا میکردند و لذت میبردند؛ یا بر زیر برجهای قصرهای امپراطوری صندلیها مینهادند و در گودالها مؤمنان را، از زندان از زیر زنجیر میآوردند؛ خود از این منظره تفریح میکردند و گاهی زندانیان را روی صندلیهای آهنین داغ سوزنده مینشاندند و از بوی کباب شدن آنها لذت میبردند، از مشاهدۀ این منظرههای خونبار قرآن مینالد و تهدید میکند که کاخ آسمان ما هم برجها دارد و دیدهبانان این برجها نظری به اوضاع جهان دارند؛ نظرشان کاملا مانند منظرشان، مرده را از خاک برمیدارد و زندگی میدهد.
از ما «بروج نور» است و کاخنشینان آن، هر مملکت را جهان اندر جهان اداره میکنند؛ بیآنکه خونی از کس بریزند؛ و دشمنند با کسی که برجهای دیگر برابر آنها میسازد، سوگند به این «سماء ذات بروج» و سوگند به روز موعودی که داریم و رستاخیز روزها است و سوگند به مجمعهای تماشایی هر هفته و هر ساله
که در کعبه و در مسجد داریم که هر کس به تماشا بیاید، شاه و گدا را پهلوی یکدیگر مینگرد و به الفت، طبقات را در یک خط زنجیر میبیند و از قباب مسجد برجهای نور را مینگرد، هر چه خبر کاخها بر طبق این مبتداها نباشد، خبر را عوض میکنیم و کاخ را بر سرکاخنشینان ویران، نظر ما از کشتههای برج خون غافل نیست، خدای ودود دوست باز فعّال ما یشآء، ناظر حال دوستان خود هست.
عبیدالله گویی تفرّس(1)
تفرس: به کسی نظر دوختن تا احوال باطن او را به فراست دریابند.
کرد که «مثل اول» مطابق میل نیست؛ زیرا آن اجل رسیده نیکخواه و مداح شاه بود و با قصد نیک آمده بود، شاه بیجهت او را کشت و برج خون از خونریزی شاه بود نه از گناه کشتگان، مثل را عوض کرده به شعری که امیرالمؤمنین علیه السلام در برابر ابن ملجم میخواند، تمثیل نمود که بلکه شعر امیر علیه السلام تا اندازهای او را حق به جانب معرفی کند، چنانچه امیرالمؤمنین علیه السلام همی میفرمود: «من نیکی او را میخواهم و بخشش او را میافزایم و او قتل مرا در نظر دارد، کیست که جزا و حق او را به دامنش بنهد؟!»(2)کامل گوید: «چون ابن زیاد همواره «هانی» را گرامی میداشت.
اُریدُ حیاتهُ و یُریدُ قَتلی عَذیَرکَ مِن خَلیلک مِن مُرادٍ(3)
«هانی» از این تعریضها خصوص دومی به سخن آمد؛ زیرا اگر هانی ارادۀ قتل
او را میداشت در خانۀ خود او را کشته بود.
هانی پرسید: مگر چه شده؟!
گفت: ایهٍ - یا هانی! این فتنه چیست؟ که در خانۀ تو کمین کرده برای امیرالمؤمنین و مسلمین، مسلم علیه السلام را آوردهای و داخل خانۀ خود نموده و برای او اسلحه و رجال جمع کردهای و گمان کردهای این بر من مخفی میماند؟!
«هانی» فرمود: من نکردهام - گفت: بلی کردهای، و نزاع بین آن دو طول کشید.
هانی راست میگفت که میگفت: من نکردهام، چون او نکرده بود؛ ولی به این توریه میخواست از اصل قضیه پردهپوشی کرده باشد. ولیکن عبیدالله کاری به توریۀ او، و تشخیص مسبب اصلی نداشت، میخواست تصدیق بگیرد راجع به اصل قضیه، مسبب آن هر کس بوده.
پس همین که مشاجره به طول کشید. ابن زیاد مولای خود، همان جاسوس را خواند؛ او آمد تا در برابرش ایستاد.
عبیدالله به هانی گفت: آیا این مرد را میشناسی؟
هانی فرمود: بلی، و هشیار شد که او جاسوسی بوده بر آنان، مشت او باز شد، ساعتی سر به فکر برد، سپس به خود آمد و گفت:
از من بشنو و باور کن، حرف همان بود که گفتم؛ من نکردم باز من نکردم، من دروغ به تو نمیگویم (والله) من او را دعوت نکردم و نه به چیزی از امر او آگاه نبودم، تا او را دیدم که بر در سرای من نشسته است، از من تقاضای پذیرایی میکند، من شرمم آمد که او را ردّ کنم و از این امر ذمۀ من عهدهدار شد، پس او را داخل خانهام کردم و ضیافت نمودم یعنی: آن چه به تو رسیده از او بوده، من
نکردم.
پس اینک اگر بخواهی الآن پیمان مؤکد که تو اطمینان بکنی به تو میدهم، و گروگانی در دست تو میگذارم تا بروم و او را بگویم از خانۀ من به جای دیگر نقل فرماید؛ تا در زینهار من نباشد و ننگی مرا نگیرد؛ و خودم نزد تو برگردم.»(1)
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 28/4-29؛ تاریخ الطبری: 272/4.
پایۀ اصرار عرب به صدق گفتار عجیب است، ببین صراحت لهجۀ مرد تا چند بوده؟ از اول که تکذیب کرد تا آخر که تصدیق کرد، دروغ نگفت: دیگر آن که صرامت(2)داشت که تا در خانه من است، من ذمه دارم.
عبیدالله گفت: نه (والله) از من جدا نخواهی شد هرگز؛ تا او را نزد من بیاوری، باید او را همین جا حاضر کنی.
«هانی» فرمود: هرگز من مهمان خود را نمیآورم؛ تا تو او را بکشی.
عبیدالله گفت: «اَبْدی الصّریح من الرّغوة» اکنون حقیقت امر آشکار شد - مسلم را در حال باید حاضر ساخت. فرمود: نمیکنم.
عبیدالله گفت: والله! باید او را بیاوری؛ فرمود: نه والله نمیآورم.
و در روایت ابن نما گوید: فرمود: والله! اگر او الآن زیر پای من باشد استقامت میکنم و پاهای خود را از سر او بلند نمیکنم.
یعنی اگر چه پای من بیفتد؛ تا چه رسد به این که او را از بست خانهام بیاورم نه؛ نمیآورم.
ارباب حدیث گویند: گفت: اگر پاهای من بر بالای کودکی از کودکان آل محمد صلی الله علیه و آله باشد، من پا را برنمیدارم تا پای من بیفتد و قطعه قطعه شود.
یعنی تا چه رسد به آن که مسلم علیه السلام از اکابر رجال آل محمد صلی الله علیه و آله است و حفظ او هم به واسطۀ حمی وابسته به کلاه مردانگی من و شرف من و قول من شده است. به این عبارت معلوم کرد که: بعلاوه از ذمهداری مهمان و حمیت عربی که به جهت تعهّد و قول مردانگی به عهده گرفته بود؛ نیز از جنبۀ صحت عقیده نسبت به خاندان آل محمد صلی الله علیه و آله سخت بر رخ عبیدالله ایستاده است.
قدرت بطل و ارادۀ قهرمانی است؟ عوامل مهیب وحشتخیز، او را از سو احاطه کرده است، با آنها کشتی میگیرد تا پای خونریزی و تهدید فنا میرود و اراده را از دست نمیدهد، نهیب کاخ ظلم و عربدۀ برج خون، دل شیر را آب میکند، ولی اندکی از ارادۀ هانی نمیکاهد.
کامل جزری گوید:(1)
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 28/4-29.
همین که گفتگو به درازا کشید، مسلم بن عمرو باهلی برخاست (در کوفه از رجال شام یا بصره غیر از او نبود، به عبیدالله گفت: هانی را به من واگذار تا من با او گفتگو کنم - چون لجاج و پافشاری «هانی» را دید؛ هانی را برگرفت و با او در ناحیهای کنار از عبیدالله خلوت کرد، به طوری که عبیدالله هر دو را میدید و آوازشان را میشنید به سخن پرداخت. باهلی گفت: ای هانی! تو را به خدا سوگند میدهم که مبادا خویشتن را به کشتن بدهی و بر قبیلۀ خود بلا را جلب کنی، این مرد پسر عم این قوم است. آنان نه کشندۀ او خواهند1) (1)
بود و نه چیزی را از او کم میکنند، بنابراین وی را به آنان رد کن و بر تو هیچگونه رسوایی و منقصتی نیست، تو او را به سلطان تحویل دادهای.
خطر مسلم بن عمرو باهلی را در این سخنان دیدید. تهدیدها و ایعادهای(1)
ایعاد: بیم دادن و به بدنی ترساندن.
مسلم بن عمرو همه تلقین بود. عبیدالله ذاتاً گستاخ بود؛ ولی این سخنان بیش از پیش عبیدالله را جرأت میداد و به او القا میکرد که باید این گونه اقدامهای صارم(2)دیوانه وش کرد. باهلی از شنواندن رنۀ این کلمهها با لحن مخصوص بادی در آستین عبیدالله میکرد، به اندازهای که این صداها را از شام میشنید، لحن مسلم باهلی را اراده دربار شام تلقی میکرد و القائات شیطنت آمیز مسلم باهلی عبیدالله را پر کرد و گستاخ را باد در آستین انداخت، برای جستن از جا تحریک کرد.او را پرتاب نمود برای هر اقدام هولناک از سخنان باهلی مرموز، عبیدالله به فهم خودش راز تقرب به دربار شام را یکی به یکی درمینیوشید، اشارات او را کلید رمز دربار شام میدانست و گرفتن «هانی» را به کنار خود هر چند به صورت خیرخواهی مینمود، اما شرّی بود متضمن کوچک کردن «هانی» در نظر عبیدالله بود باری.
هانی به جواب باهلی فرمود: بلی (والله) بر من ننگ و عار است در این کار، من مهمانم را تحویل نخواهم داد، مادامی که هنوز تندرستم و بازوانم هر دو نیرومند و قوی است و یار و یاور زیادی دارم (والله) اگر من یک تن تنها بودم و
ناصر و یاری برایم نبود، او را تحویل نمیدادم تا پیش پای او بمیرم.
ابن زیاد این را شنید؛ بادی که مسلم باهلی در آستین او کرد، اثرش ظاهر شد او را دیوانه وش به گستاخی وا داشت.
گفت: او را نزدیک من آرید، هانی را به او نزدیک کردند.
گفت: والله باید او را بیاوری وگرنه گردنت را میزنم.
«هانی» فرمود: از آن پس برق شمشیر پیرامون خانهات (والله) زیاد خواهد شد. هانی میدید که عشیرهاش او را نگهداری خواهند کرد.
عبیدالله گفت: وا لهفاه علیک! مرا به برق شمشیر تهدید میکنی؟
سپس گفت: او را نزدیک به من آرید؛ او را نزدیک آوردند، با قضیب بر صفحۀ رخسار «هانی» نواخت و همواره بر بینی و پیشانی و گونۀ او مینواخت تا بینی او را در هم شکست، خون بر جامۀ «هانی» روان شد. گوشتهای گونه و پیشانی او بر موی محاسنش پاشید و قضیب شکست و گفت: او را به زندان بکشید، کشیدند تا در غرفهای از غرفههای دارالاماره حبس کردند و در را بر روی او قفل زدند.
عبیدالله گفت: پاسبانها برای مستحفظ، پیرامون او بنهید. پاسبان ها نهادند.
جزری گوید: اسماء بن خارجه برخاست، به روایتی حسان بن اسماء؛ و به نهیب گفت: تو او را رها کن ای غادر حیلهگر! مگر ما رسل غدر و حیله بودیم؟! ما را گفتی که مرد را نزد تو بیاوریم، همین که آوردیم سر و صورت او را در هم شکستی و خون او را به دامنش سیلآسا روان نمودی و حالیا ارادۀ قتل او را داری.
عبیدالله نسبت به او نهیب زد که تو نیز اینجا سخن میگویی، امر داده او را به باد لگد گرفته، مشت بر سینه و پهلو زدند و از این طرف به آن طرف کشیدند، بعد به حال خود رها نمودند تا نشست.
اما محمد اشعث گفت: ما راضیم به آن چه امیر رأی بدهد، چه بر «له» و چه بر «علیه» ما باشد.(1)
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 28/4-29؛ تاری الطبری: 274/4-273.
1) (1)
کوفه در دامن انقلاب افتاد، دو انقلاب رخ داد، یکی: قبیلگی که زود خاموش شد و دوم: انقلاب مسلم بن عقیل علیه السلام که اساسی بود.
به عمرو بن حجاج زبیدی خبر رسید که هانی کشته شد؛ قبیلۀ مذحج؛ به همراه او روانه شده آمدند تا پیرامون قصر را احاطه کردند، و بانگ در داد که من عمرو بن حجاج و اینان سواران مذحج و وجوه آن قبیلهاند، نه طاعتی را فرو هشتهایم و نه از جماعت برکنار شدهایم. عربده و غوغا اکنون اطراف قصر را فرا گرفته بود، عبیدالله به شریح قاضی گفت. وی حاضر بود - برو تو خود به هانی «صاحب و سالارشان» سر بکش، نگاهی به او بکن و سپس بیرون آی، بر مذحج سر برآر و آنان را آگهی بده که «هانی» زنده است.
شریح این کار را کرد، همین که بر هانی داخل شد؛ هانی گفت:
یا للمسلمین؟ کجایند مسلمین؟ مگر عشیرۀ من مردهاند؟ اهل دین کجایند؟ اهل این شهر کجا؟ مردم یاری و مددکار چه شدند؟ آیا دربارۀ من حذر از دشمنشان و دشمن زادهشان میدارند؟
این استغاثهها باید سهمی در مسمع شریح داشته باشد.
در اثنای این مذاکره «هانی» صدای ضجهای از در قصر شنید.
گفت: ای شریح! من این ضجه را گمان میدارم، اصوات مذحج و شیعیان من از مسلمین باشند، هرگاه ده نفرشان خود را به من برسانند مرا بیرون میکشند.
یعنی ای قاضی! کاری بکن که بفهمند من در خطرم، تو قاضی هستی، قول تو مسموع است، موقعی رسیده که اندک سخن قاضی در نجات هانی و سکوت او در محو یک قبیله و یک شهر و یک جهان مؤثر است.
شریح بعد از استماع سخنان «هانی» به همراه مفتّشی که عبیدالله با او فرستاده بود، بیرن آمد.
اکنون «هانی» در محبس همی گوش به زنگ است که صدای ضجه و عربدۀ شورشیها بلندتر و نزدیکتر گشته، پشت در زندان را بکوبند یا تا او را نبینند آرام نگیرند؛ اگر قاضی گوشی به تظلم «هانی» متظلم دادخواه بدهد باید این طور بشود.
ولی کم کم صداها دورتر شد تا به گوش هانی نمیرسد؛ قاضی باید هادی صوت متظلم و مکبر آن باشد، شریح آیا به مردم چه گفت که صداها قطع شد؟ آیا قاضی دین ندارد یا دل ندارد و دلیر نیست؟! یا چندی است طرف مرحمت حکومت شده، سلسله دیگری به گردن دارد؟
شریح گوید: اگر مفتّشی به همراهم نبود البته گفتار «هانی» را به آنها ابلاغ میکردم. وقتی که شریح از قصر «دارالاماره» نزد شورشیها بیرون آمد با آنها گفت: من سرکشی به صاحب و سالار شما کردم، دیدم زنده است، کشته نشده است.
عمرو بن حجاج و اصحاب او گفتند: اینک که کشته نشده است؛ پس الحمدلله - و منصرف شدند.
طبری گوید: همین که شریح وارد بر «هانی» شد - هانی فرمود:
ای شریح! درست میبینی که چه بر سر من آمده؟
شریح گفت: میبینم زندهای.
فرمود: باز هم من زندهام با این وضع که میبینی؟ قوم مرا خبر ده که اگر آنها برگردند مرا میکشد. این را میگفت و خون از او روان بود.
شریح بیرون آمد نزد عبیدالله و گفت: من او را زنده دیدم، ولی اثر بسیار بدی دیدم، آثار نیکی پدیدار نیست.
عبیدالله گفت: آیا بیجا میبینی که والی، رعیت خود را عقوبت کند؟! بیرون برو نزد این مردم، آنها را خبر ده از حیات هانی، شریح بیرون آمد عبیدالله آن مرد (مهران) را امر داده با او بیرون آمد.(1)
تاریخ الطبری: 269/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 30.
قمقام گوید: حمید بن بکر احمری را همراه او کرد. شریح بیرون آمد به شورشیها گفت: این جنجال زشت بد چیست؟ مرد زنده است، سلطان او به او عتاب کرده، او را زده، ولی به جان نرسیده، بنابراین منصرف شوید؛ نزول بلا را به جان خویشتن و صاحب خویشتن نخواهید. مردم منصرف شدند.
در زمان مختار بر شریح چند جرمی بشمرد و او را از قضاوت معزول کرد؛ یکی از آنها این بود که پیغام هانی را به مذحجیان ابلاغ ننمود.(2)
خلاصه آن که: شریح ثوره را خوابانید. خائن کاری بیش از حدود مأموریت انجام داد؛ گویی برای متلاشی کردن ثوره تلاش میکرد، راستی قانون سرکشی و
رسیدگی دادگستری و مدعی العموم به حال زندانیان که جزء قوانین کشوری است نیکو قانونی است؛ اگر قاضی تحت تأثیر نباشد بسی مفید است.
به هر حال ثورۀ اول خوابید، نوبت ثورۀ مقدس رسید که اغفال نمیشود جمعیت مسلم بن عقیل علیه السلام باید برای استخلاص هانی و حفظ خود، اینک آشکارا شود، باید قبل از این که لشگر دشمن به سنگر او حمله آرد، روی اصل پیشدستی او، دارالاماره را به محاصره بگیرد، اگر بگیرد تفوّقی است باید کار را زود فیصل دهد، تا رعب او صدا میکند کاری بکند، بطوء(1)
بطوء: درنگ کردن، دیر کردن.
کار، نیروی قلیل را مشرف به تلاشی مینماید؛ پیش بردن قوا تا حدّ محاصرۀ دارالاماره از سرداری مثل مسلم علیه السلام ممکن است که سابقۀ مرعوبیت از قصر دارالاماره ندارد؛ ولی باز اگر مسلم علیه السلام خود شخصاً در جبهه پیش نرود و بخواهد خود و ارکان حرب خود در سنگر (خانۀ هانی) بمانند، نیروی او جرأت پیشروی را تا این حد ندارد که محضاً به فرمان پیش برود؛ بنابراین اصول حربی مسلم علیه السلام خود، در جبهه و در پیشرفت قوا قدم به قدم همراه است.آمدن مسلم علیه السلام در جبهۀ انقلاب، کوفه را یکسره در دامن انقلاب انداخت؛ کوفه مانند تخته پارهای در جلوی موج به تلاطم است یا مانند گهواره میجنبد، مقدار نیروی مسلم علیه السلام بیش از چهار هزار نفر نیست؛ ولی گهواره را میجنباند، صدای آن بیش از بیست هزار نفر است، نفوس توده همنفس است، کوفه به دو نیم تجزیه شد، نفوس رنجیده توده به همراه ثورۀ مقدس است؛ ولی اشراف، رشتۀ
1) (1)
خود را از مسلم علیه السلام بریده و به قویتر پیوسته است و البته وقتی کار بالا گرفت، به معارضه رخ نشان داده، کار خود را جدّی میگیرد.
ثورۀ مقدس مسلم علیه السلام در شروع است، سررشته را کی جنبانید؟ و قلۀ ارتفاع آن به کجا رسید. و در پایان که فرو خوابید؟ پیغام مقدس خود را چه سان رسانید؟ اینها مباحثی است که بیت القصید کتاب است.
عبدالله بن حازم(1)
نام عبدالله بن حازم در خونخواهان امام علیه السلام (توّابین) هست، در عین الورده به همراه سلیمان بن صرد کشته شده، در ثورۀ توابین همین که صوت خون امام علیه السلام را شنید، از جا جست لباس جنگ پوشید گفت: خون این مظلوم را خواهم خواست. زن، دختر بچهاش را پیش رویش آورد که این را به کی میسپاری؟ گفت: به خدا!
گوید: «من (به خدا) فرستادۀ ابن عقیل علیه السلام بودم که به قصر دارالاماره بروم و بنگرم به هانی چه شده و بر سر او چه آمده است؟ همین که «هانی» مضروب و محبوس شد، بر اسب خویش سوار شده به شتاب بازآمدم؛ اولین کسی بودم از اهل خانه که با خبر بر مسلم بن عقیل علیه السلام وارد شدم؛ وقتی که آمدم دیدم زنان بنی مراد جوخه جوخه جمع شده گرد هم آمده داد میکشند. یا عبرتاه؟! یا ثکلاه!!بر مسلم علیه السلام داخل شدم، خبر را نخست گزارش دادم، مسلم علیه السلام به من امر
1) (1)
داد در میان اصحاب او ندا در دهم، گوید: و به منادی خویش نیز فرمود: شعار خویش آشکار کن.
منادی بانگ (یا منصُور امتْ!) برداشت؛ خانههای، مجاور همه پر بود از اصحاب و یاران مسلم علیه السلام، در درون خانهها چهارهزار مرد بودند، من ندا در دادم (یا منصور امت!).
این کلمه شعارشان بود؛ شعار آن کلمهای است که صوت آن جنگ را اعلام میدارد و در بحبوحۀ جنگ، یاران همقطاران خود را بدان میشناسند.
صدا در کوفه پیچید؛ اهل کوفه نیز اجتماع کردند، چنان که مسجد و خانهها و بازار پرجمعیت شد، مسلم علیه السلام برای ارباع کوفه که زیر فرمان او بودند فرمانده معین کرده و پرچم داد.
پرچم ربع کنده را به عبیدالله بن عزیز کندی(1)
از کشتگان همین جبهه است.
داد و فرمان داد که با سواران در مقدمه باش و پرچم ربع مذحج و اسد را به مسلم بن عوسجه(2)داد، فرماندهی پیادگان را به او محول کرد و پرچم ربع تمیم و همدان را به ابوثمامة صایدی(3)داد و پرچم ربع مدینه را به عباس بن جعده جدلی(4)داده، به جانب دارالاماره توجه فرمود و سپاه را فرمان حرکت داد.»(5)عبیدالله نیز پس از حبس هانی و مشاهدۀ آثار انقلاب از ثورۀ دیگر که اساسی و جدّی میدانست و انتظار میرفت ترسید، با اشراف کوفه و شرطیان و اطرافیان خود به مسجد آمده به منبر رفته بود، این خطبه را خواند.
میگفت: اما بعد: ای مردم! به طاعت خدا و طاعت اولیای امور خود اعتصام بجویید؛ اختلاف نورزید و گرد تفرقه مگردید که هلاک شوید، و خوار شوید، و کشته شوید، و جفا ببینید و محروم گردید. برادر تو کسی است که صدق را بگوید، و آن که از عاقبت بد آگهی دهد، پیشاپیش عذر خود را گفته است.(1)
اما بعد: ایها الناس، فاعتصموا بطاعة الله و طاعة ائمتکم ولا تختلفوا و لا تفرّقوا، فتهلکوا، و تذلوا، و تقتلوا و تجفوا، و تحرموا، ان اخاک من صدقک و قد اعذر من انذر.
«تاریخ الطبری: 275/4؛ الإرشاد: 51/2»
هنوز بر منبر این سخنان میگفت؛ که دیدهبانان و تماشائیان به مسجد اندر آمده؛ بانگ همی زدند: قد جآء ابن عقیل، قد جآء ابن عقیل، پسر عقیل آمد، پسر عقیل آمد.
عبیدالله به شتاب داخل قصر شد و درهای دارالاماره را به سرعت بست؛ از آن طرف تا شام پیوسته بر جمعیت میافزود، تا مسلم علیه السلام خود قصر را در محاصره گرفت.
کار بر عبیدالله تنگ شد، همگی همّت او مصروف بستن ابواب قصر بود؛ زیرا در قصر به همراه او زیاده از سی نفر از شرطیها (مأموران نظمیه از سرهنگ و شحنه و اعوان) و بیست مرد از اشراف کوفه و اهل بیت او و موالی او کسی نبود؛
1) (1)
ولی این نهضت تودۀ ستمدیده بود، واضح است به سود اشراف عرب نبود، اشراف به تلاش افتادند، روانۀ دارالاماره گشته، از طرف دری که به سمت دار رومیین بود، پیرامون ابن زیاد میآمدند، از کنگرههای قصر به نهضت کوفیان مینگریستند. و مردم ابن زیاد و پدرش را به باد فحش گرفته ناسزا میگفتند.
البته شهر پر است از غوغا، آنگاه ابن زیاد برای اسکات قبایل، رؤسای آنها را اعزام کرد، کثیر بن شهاب حارثی را که از اشراف عرب مذحج است خواسته، امر داد با مذحجیانی که او را اطاعت میکنند، بیرون آمده و در میان شهر بگردد و مردم را از یاری مسلم علیه السلام بازداشته، به عاقبت وخیم جنگ، آنها را تهدید کند، به محمد بن اشعث نیز امر داد با کندیها و حضرموتیانی که وی را اطاعت میکنند بیرون آمده، بیرق امان از جانب عبیدالله برپا کند تا هر کس از مردم بخواهد بتواند زیر بیرق بیاید و خود را تأمین نماید.
مثل این مأموریت را نیز به قعقاع بن شور ذهلی - و به شبث بن ربعی تمیمی - و حجار بن ابجر عجلی - و شمر بن ذی الجوشن ضبابی هم داد.
حال هر کدام را و شخصیت او را در جبهۀ مقابل دولت آل علی علیه السلام، در این کتاب خواندهاید و نامۀ دعوت بعضی را به امام علیه السلام دیدهاید.
قعقاع بن شور، فراری بود از دست علی علیه السلام و شبث امیر قتال خوارج بود؛ شمر بن ذی الجوشن از خوارج بود زیر بیرق امان ابوایوب انصاری آمد.
باقی اعیان مردم را برای استیناس و رفع وحشت خود نزد خود نگه داشت، چون کسانی که همراه او بودند بسی اندک بودند؛ کثیر بن شهاب مردم را به نقض بیعت مسلم علیه السلام میخواند. محمد بن اشعث نیز در خارج دارالاماره نزدیک
به خانههای بنی عماره ایستاد، از این چند نفری که بیرون آمدند، جبهۀ ثالثی پرطول و عرض از هر کدام از ناحیهای تشکیل شد، بیرقها برابر بیرقهای مسلم علیه السلام بلند شد، دیدار این بیرقها دل تودۀ یاران مسلم علیه السلام را میرمانید، چه آن که اینها خود از رؤساء و نیز سابقۀ بیعت با مسلم علیه السلام داشتهاند. ارتجاع آنها در دل مردم رعب میانداخت و شک میافزود، گذشته از آن که به فعالیت افزوده؛ مردم را به خذلان مسلم علیه السلام میخواندند.
کار از دو طرف بالا گرفت. هر چه روز رو به شام میرود اوضاع تیرهتر میشود و در خلال این احوال، کثیر بن شهاب یک تن از یاران مسلم علیه السلام را گرفته، نزد ابن زیاد آورد. عبدالاعلی بن یزید کلبی; اسلحه پوشیده، ارادۀ خدمت مسلم علیه السلام داشت؛ غافلگیر کثیر بن شهاب شد.
به عبیدالله گفت: اسلحه پوشیده بودم نزد تو میآمدم.
ابن زیاد گفت: مگر قول نصرت به من داده بودی. او را به زندان افکندند.
محمد بن اشعث نیز عمارۀ بن صلخب ازدی را غافلگیر کرد، تازه آلات رزم برگرفته به معاونت و یاری مسلم علیه السلام میرفت. وی را نزد عبیدالله فرستاد؛ او را نیز حبس کرد.
مسلم علیه السلام عبدالرحمن بن شریح شبامی را (شیبانی - خ ل -) از مسجد به مقابله با محمد بن اشعث فرستاد. محمد بن اشعث چون کثرت ازدحام مردم را دید عقب نشینی کرد، ولی پشت کار را رها نکرده، همواره کثیر بن شهاب، محمد بن اشعث، قعقاع بن شور، و شبث کوفیان را تهدید نموده، بیم میدادند و از یاری مسلم علیه السلام باز میگرفتند تا جمعی گرد آنها فراهم آمد.
کثیر بن شهاب و یاران نزد عبیدالله رفته گفتند: اکنون از اشراف کوفه و شرطهها و موالی و قبایل گروهی حاضرند، پیشنهاد دادند که: باید اینک به دفع آنان پرداخت، ابن زیاد خود از اقدام امتناع ورزید، و شبث را برای فرماندهی جبهۀ بیرون فرستاده و نیز گفت: تا اشراف کوفه بروند از کنگرههای دارالاماره بر مردم مشرف شده، مردم را به مال و جاه وعده داده و تطمیع نمایند و مخالفان حکومت را تهدید نمایند.
کثیر بن شهاب به مردم گفت: امیر سوگند یاد کرده که اگر بر مخالفت اصرار نمائید و هم امروز دست از جنگ نکشید، دیگر شما را بلکه اعقاب شما را از دفتر عطا سقط کند، نزدیکان را به گناه دوران و بی گناهان را به جرم آلودگان مؤاخذه نماید و هر کس خلاف ورزد مجازات کند، پس بهتر آن که تا شام نشده به خانههای خویش بروید و به هلاکت خویش کمک نکنید که لشگر شام عنقریب میرسد.
تبلیغات سهمگین کثیر بن شهاب به کوفیان که سابقۀ مستسبع بودن روحیۀ آنها را از بین برده بود، مؤثر افتاد. کثیر بن شهاب را بشناسید.
کثیر(1)
مبرد در کامل ذکر کرده که در زمان معاویه وقتی کثیر بن شهاب مذحجی مالیۀ خراسان را به خیانت برد و از خراسان گریخت، به هانی پناهنده شد؛ معاویه او را طلب نمود تعقیب کرد، نزد هانی پنهان شد.
«الکامل، مبرد: 160/1؛ قاموس الرجال: 495/10، ابصار العین فی انصار الحسین: 140»
معاویه خون «هانی» را هدر کرد، هانی در محضر معاویه حضور به هم رسانید، معاویه او را
در تبلیغات مانند «گوبلز» وزیر تبلیغات آلمان بود و در خیانت، مالیۀ1) (1)
یک کشور را اختلاس میکرده، از جیب مثل معاویه میبرید تا معاویه هم عاجز شد. دزدی که نسیم را بدزدد دزد است.
تو گفتی گوبلزهای بسیاری در پیراهن کثیر و نسیمهای عیاری در آستین او بود.
در این گیر و دار پرچمهائی از سپاه مسلم علیه السلام متوجه همین جبهۀ ثالث شده و آیا از حلقۀ محاصرۀ دارالاماره جدا شده، به مبارزۀ این جبهههای تازه آمدهاند یا ابتدا آمدهاند؛ معلوم نیست.
«طبری» از هارون بن مسلم از علی بن صالح از عیسی بن یزید بازگو کرده گوید: «مختار بن ابو عبید و عبدالله بن حارث بن نوفل بن عبدالمطلب هر دو به همراه مسلم علیه السلام و به نصرت او خروج کردند، مختار پرچم سبزی برافراشته و عبدالله بن حارث پرچم گلگونی برداشته و خود لباس خون «گلگون سرخ» پوشیده بود، مختار پرچم خود را آورده، بر در سرای عمرو بن حریث بر زمین کوبید. گوید: بعدها در اعتذار میگفت: من بیرون شده بودم که از عمرو بن حریث دفاع کنم.»(1)
تاریخ الطبری: 286/4.
آیا کار در این گیرودارها از حدود برابری و مقابلۀ با پرچمها به زد و خورد هم رسید یا نه؟!
طبری گوید: «اشعث و قعقاع بن شور ذُهلی و شبث بن ربعی که هر کدام در سمتی عهدهدار این جبهۀ ثالث بودهاند به وسیلۀ نیروئی که همراه داشتند همان روز که مسلم علیه السلام متوجه محاصرۀ دارالاماره بود؛ قریب شام نبرد سختی با مسلم علیه السلام و نهضت خواهان مسلم علیه السلام کردند.»(2)
بدین قرار در هر سوی شهر گیرودار برپا بوده است. شهر کوفه باروت انفجار است، شهر زدوخورد و شهر سپاهی و نظامی و سلحشوری است؛ از هر ناحیه در اصطکاک و زدوخورد قوا است، البته اصطکاک قوا به سادگی نمیگذرد، خود مسلم علیه السلام در سنگر مسجد که سنگر دارالاماره است متوجه محاصره بوده و انبوه
جمعیتش در همین جبهه و به همراه خود او بودهاند و غلغله فحش مانند اسلحۀ تبلیغاتی از این سو به طرف قصر دارالاماره تنورهوار بالا میرفته و از طرفی در برابری با جبهۀ ثالث دشمن، نیروی اعزامی متفرق در بیرون داشته است؛ ولی فرماندهان دشمن متوجه بودند که استفاده از قطع خط ارتباط مهاجمان نمایند؛ گویا قوای مسلم علیه السلام که پیرامون مسجد بودهاند نمیتوانستهاند رابطۀ خود را با منزلگاه اردوی خود خانۀ «هانی بن عروه» حفظ بنمایند؛ چون عدّۀ مسلم علیه السلام اندک بوده، کافی نبود که هم حومۀ محاصره را اداره کند و هم برای برابری با جبهۀ ثالث به حد کافی نیرو بفرستد؛ خصوص که جبهۀ ثالث دارای شعبات متعدد بود، مسلم علیه السلام هم بیشتر لازم داشت که هر چه نیرو دارد یا عمدۀ نیروی خود را صرف جبهۀ محاصره بنماید تا بلکه زودتر کارگشایی کند. و دارالاماره را که سنگر اصلی دشمن است از حیثیت اتّکا بیاندازد و برای این کار احتیاج به سرعت عمل داشت.
قوۀ قلیل در برابر دشمن کثیر، مگر به چابکی کار را از پیش ببرد.
بنابراین نقشۀ مسلم علیه السلام بسیار صحیح بوده، ولی نیروی کافی به همراه نداشته، مسلم علیه السلام در این واقعه غافلگیر شد، جلب «هانی» او را مجبور کرد که در غیر موعد مقرّر جنبش کند، در این نابهنگام قسمتی که پا در رکاب حاضر بود کمتر از ربع سپاه اصلیش بود؛ در این موقع بیموقع و نابهنگام خروج از (سی هزار) بیش از چهارهزاری حضور نداشت و این قدر را تنها، برای محاصره لازم داشت تا بخواهد سنگر اصلی دشمن را بگیرد؛ دیگر نمیرسید که هم برابر جبهۀ ثالث پرطول و عرض وشعبهدار پخش شود و هم از عهده برآید که خط ارتباط را
محفوظ نگاه دارد و بتواند به جمعیت حومۀ محاصره، خواربار و مدد و آذوقه برای همیشه برساند و اتفاقاً جمعیت محاصره، هم نمیتوانست پیرامون مسجد را که سنگر کرده، برای تا بیشتر از ساعت آخر روز اشغال داشته باشد؛ زیرا اینجا مسجد است، پیرامون آن فقط صحنۀ بازار است که عرصهای بیش نیست.
بازار آن روز مثل بازار امروز مسقف نه و راسته بازاری در کار نبوده، فقط عرصهای باز و میدان وسیعی بازار بودکه جنبۀ سنگری نداشته، احتلال آنجا چیزی را به دست نمیآورد، محل پخش امتعه بود، روزها کاسبها آنجا را بازار کرده متاع میگسترانیدند و شب تخلیه میکردند.
بنابراین: نه خواربار کافی برای «اردو» در آنجا هست و نه وسایل آسایشگاه شبانه، مردم هم شب به خانۀ خود میروند، چون شهر خودشان آشیانۀ خودشان نزدیک است. شب هنگام که برسد کوفیان باید به سراغ مأوی و مسکن خود و به خانههای خود برگردند، نگه داشتن قوا در اینجا و محافظت از این سپاه وقتی بر مسلم علیه السلام آسان بود که جبهۀ ثالث دشمن تشکیل نیابد و خط ارتباط قطع نشود؛ ولی خط ارتباط قطع شد. سپاه مسلم علیه السلام را از قطع شدن خط رابطه هراس گرفت، به فکر وحشت آلود نزدیک شب دچار اضطراب شدند، مسلم علیه السلام نه آن که خط رابطۀ خود را برای برگشت نپائیده باشد، به سپاه خود که در خط مسیر بین خانۀ «هانی» و مسجد زنجیروار امتداد داده بود، اتّکا داشت.
و حضور خود را در جبهۀ محاصره لازم میدید، جمعیت مستسبع(1)
مستسبع: وحشت زده، از دیدن آن منظره وحشت کردن و خود را باختن.
کوفه را1) (1)
بدون اقدام خود در پیشرفت دارای جرأت نمیدید، اساساً پیشرفت را موقوف به قدم خود میدید و روی این نظر از سنگر اصلی خود تا پیرامون قصر، قدم به پیش آمد و به هیچ مانعی برنخورد.
ولی از طرفی دارالاماره مقاومت کرد و از طرفی جبهۀ سوم تشکیل شد با مقاومت شدید، و همین که نیروی اکثریت کوفه مقاومت شدید نشان داد و معلوم شد که عبیدالله نه همان است که در محاصره است. اشراف شهر همه عبیدالله دیگریاند و مقاومت آنها مهیبتر از بنگاه حکومت است، بنابراین مقدمات امید فتح دارالاماره تبدیل به یأس شد، کوبیدن آهن سرد به نظر آمد، اقامت در محل بازار و داخل مسجد هم با قطع شدن خط رابطه، مردم را به تلاش برگشت میانداخت و در برگشت هم برخورد به جبهۀ سوم و مقاومت آن مینمود.
«طبری» در این روایت گوید: شبث همی گفت: بگذارید شب برسد، این جمعیت پراکنده میشود. قعقاع به او گفت: تو راه را بر مردم بستهای، راه را بر مردم باز بگذار تا مردم راه خودگیرند و بروند و هم در این روایت گوید: عبیدالله امر داد که مختار و عبدالله بن حارث تعقیب شوند، و دربارۀ آن دو تن جُعلی قرار داد تا هر دو را آوردند و به حبس افتادند.(1)
تاریخ الطبری: 286/4.
طبری باز گوید: روایت دیگری بازگو کرده گوید: مسلم علیه السلام خود از کثرت رزم، جراحت سنگینی برداشت و مردمانی از اصحاب او کشته شدند تا شکست خوردند. تا در آخر، کار مسلم علیه السلام به آنجا کشید که از سنگر مسجد خارج شد
1) (1)
و داخل خانهای از کنده شد.(1)
تاریخ الطبری: 294/4.
البته نبرد شدید «طبق روایت طبری» جراحات وارد میکند و تلفات وارد میآورد، ولی چیزی که لطمه به روحیۀ نفرات میزند و بیش از صدمۀ اجسام در شکست جبهۀ موافق کارگر بود، این چند چیز بود:
1 - بطوء در عمل محاصره، امید یاران را در فتح قلعۀ دارالاماره که سنگر اصلی دشمن بود تبدیل به یأس کرد.
2 - اشرافی که بیعت را نقض کرده بودند و حضور آنها در جبهۀ مخالف دیده میشد بیشتر دل را میرماند.
3 - صدای عربدۀ بگیر بگیر، آنها را گرفتار نشان داد، گرفتار شدن دو تن از پرچمداران مسلم علیه السلام که (عباس بن جعده جدلی) باشد (با عبدالله بن عزیز کندی) و سپس گرفتاری مختار و عبدالله بن حارث، دل را تهی میکرد.
4 - شدت مقاومت جبهۀ ثالث دشمن و مشکل کردن ارتباط قوا، مردم را بیچاره نشان میداد.
5 - سابقۀ فکرها در پیشرفت دولت آلامیه در مبارزات متعدد از زمان عثمان تا کنون آنها را مستسبع نموده بود، اینها عواملی بود که قدرت روحیۀ یاران را گرفت.
از میان این عوامل که سبب تضعیف روحیۀ یاران بود، عامل دوم مؤثرتر از همه بود، اشراف که هر یک تن آنان به جای صدها، بلکه هزارها هستند از اول
1) (1)
پشت یاران را خالی کرده، بیعت را شکستند و جزء کارکنان و آتش بیاران لشکر مخالف شدند، منظرۀ حضور آنان در جبهۀ دشمن، سبب شکوه دشمن و تضعیف روحیۀ یاران بیشتر از هر چیز میشد، مسلم علیه السلام هم قبل از خروج همین معنی را آگاه بود و با وجود احساس به ضعف جنبۀ یاران، خروج کرد؛ چون به حسب وقت و به حسب موقعیت هر چند موعد مقرّر نرسیده بود چارهای جز این نداشت. تکیهگاه یاران در این جبهه به یک تن مسلم علیه السلام شاخص بود، ولی در جبهۀ دشمن به جای عبیدالله چندین عبیدالله دیده میشد.
مسلم علیه السلام مع الوصف طبق اصل (کمترین مادّه و بیشترین استفاده) استفادۀ کاملی با ضعف وضعیت حوزۀ خود و نفرات خود فرموده خروج نمود، رشادت او بود که با نهیب ایمان، نیرو به نفرات ضعیف چهارهزار نفری داده، دشمن را مجبور به تحصن کرد؛ عرشی را که هشتاد هزار از زمرۀ اشراف و شیاطین آن را محکم نگهداری میکرد با بازوی چهار هزار نفری که زندۀ ارادۀ او بودند، یعنی در حقیقت با بازوی یک نفری خود میلرزانید.
خبر این جنگ و مقاتله را در زبان ابن نما، شیخ بارع، فاضل استاد، محقق حلی نیز میبینید.
«ابن نما» شیخ بارع فاضل گوید: وقتی خبر گرفتاری «هانی» و دستگیری او به مسلم علیه السلام رسید، خود با جمعی از یاران خود که با وی بیعت کرده بودند برای جنگ با عبیدالله بیرون آمدند، با آن که بیشتر اشراف کوفه که با او بیعت کرده
بودند بیعت خود را نقض کرده و همه به عبیدالله پیوستهاند.(1)
مثیر الاحزان: 23.
یعنی با آن که ضعف قوای او در برابر قوای دشمن برای او محرز بود و میدید که: اگر خود قدم در عرصۀ بیرون ننهد و در جبهه حضور نداشته باشد، رعب بر روحیۀ لشگرش مستولی است، قدرت اقدام او جرأت پیشروی نداشته و حمله به دارالاماره را از قدرت خود خارج میدیدند؛ ولی اقدام مسلم علیه السلام روح مقتدری در آنها دمیده که بیپروا قدم به پیش، پیش رفتند.
تا «ابن زیاد» را با اکثریت نفرات و قدرت تشکیلات، ملزم به تحصن نمودند به طوری که همۀ همّ عبیدالله صرف بستن درهای دارالاماره میبود و آیا از اضطراب عبیدالله چه لرزشی و دهشت و وحشتی در فکر او ساری بوده؟! معلوم است.
گوید: جنگ در گرفت، نبرد شدیدی کردند، از اثر این مقاومت شدید اشراف و تبلیغات پرهیاهو، دشمن دل مردم ضعیف را تهی کرد، افکار جمعیت مسلم علیه السلام را متزلزل کرده شب فرا رسید، مردم از پیرامون مسلم علیه السلام متفرق شدند.(2)
نبرد شدیدی که در عبارت «ابن نما» است معلوم نیست زیر کدام پرچمها بوده، ظاهر این است که: هر دو سپاه (دشمن و دوست) در همۀ جبههها جنگیده باشند و در عبارت «طبری» دیدید که خود مسلم علیه السلام زخم کاری سختی برداشته بود و همین هم شاهد است که همۀ قوای مسلم علیه السلام مشغول زد و خورد بودهاند.
پارهای از کتب سیر؛ سیر جنگ را در این روز «مسکوت عنه» گذاشته فقط در علت متلاشی شدن جمعیت نهضت در پایان روز گفتهاند: همین که مردم سخنان اشراف خود را شنیدند، چه از رجالی که بالای کنگرههای قصر سخن میگفتند و چه از زبان کثیر بن شهاب و امثال وی که در میان میدان تبلیغات سهمگین میکردند، اندک اندک شروع به تفرقه کرده، آغاز بیوفائی نمودند.
من میگویم: نی نی آغاز را دیگران کرده بودند؛ اینجا انجام بیوفائی به حد نهایی رسیده، به آنها ختم شد.
مردکی میآمد پسر خویش یا پدر خویش را میکشید! میگفت: فردا است که سپاه شام میآیند، تو را که تاب مقاومت نباشد با حرب چه کار؟! حتی زن دست شوهر یا برادر خود را میگرفت که تو در میان پیدا نیستی؛ تکلیف آن که در خانه بیاسایی.
دیگری میگفت: ما را چه افتاده است؟! بهتر این که اینها را به خود وابگذاریم تا مآل کار به کجا میانجامد و آن یک دوست خود را پند میداد که این همه مردم کفایت میکنند، تو خود را در مخاطره میانداز.
طمع دنیا، هراس از اولاد زنا، دواعی تن آسائی و راحت، و بواعث جبن و بد دلی، همه به هم دست داده، کار خود را کرد.
تا عهد را چسان شکستند؟! لایزال، متفرق و پراکنده میشدند تا وقتی مسلم علیه السلام فریضۀ مغرب را ادا فرمود؛ زیاده از «سی نفر» در خدمت نبودند که با وی نماز گزاردند، عهدشکنی و بیوفایی شیوۀ قدیم و شیمۀ ذمیم اخلاق کوفیان است. گفتهاند: الکوفی لایوفی.
قدرت اخلاقی «هانی» اینجا معلوم شد، بطل آن است که سرپنجۀ قهر، بازوی او را خم نکند.
ولی مسلم علیه السلام آن شهسوار فرد تا کنون باز در سنگر پیرامون مسجد و در جبهه است، از هیمنۀ او و سواران او قصر از محاصره درنیامده و عبیدالله باز در تحصن است، شاید ادامۀ محاصره حتی با عدۀ اندک هم برای آن بوده که عقبنشینی مسلم علیه السلام در روز روشن، شکست حتمی بود، اما بگذارند شب تاریک شود آن وقت سنگر را خالی کنند از تعقیب دشمن ایمنند، با سواران اندک، خود را تا به جائی میبرند، به هر جبههای حمله کنند میشکافند و پیش میروند، ولی چه سود؟ اوضاع رو به تاریکی رفته و میرود؟ امشب هر چه در دل شب میروند اوضاع تاریکتر و باریکتر میشود.
در این شب سیاه سه وضع متقابل در پیش است.
نخست: وضع مسلم علیه السلام، دیگر: وضع عبیدالله، سوم: دیگر وضع شهر، هر کدام در وضعی است متقابل.
اما وضع مسلم علیه السلام: مسلم علیه السلام از مسجد بیرون میآید، به عکس انتظار، سواران او همراه او نیستند؛ بدون هدفگیری تا خانۀ «طوعه» میرود.
اما عبیدالله: از محاصره بیرون میآید و شهر را در تصرّف میگیرد.
و اما شهر: یک نوع انقلاب دیگر به خود میگیرد که اگر از بیرون کس به تماشا بیاید مدهوش میشود.
اما مسلم علیه السلام: چون حال را بدین منوال دید با شهری چنین پر آشوب و خصمی چنین قوی، بایدش از مسجد بیرون آید؛ ادامۀ وقت در این سنگر با عدّۀ
اندک (سی نفر) دیگر کاری از پیش نمیبرد جز گریبانگیری دشمن و اقتراب خطر، ولی در بیرون شاید بتوان (با سی نفر راه) به کوئی برد؛ اگر چه اوضاع بیرون هم تاریک است، از غیاب پرچمهای سپاه خود و متلاشی شدن قوا و خاموش شدن صدای عربدۀ گیرودار بیرون، آشکار است که کار در بیرون هم از همه سو، رو به تاریکی است.
اوضاع مطلقاً تاریک است و هر چند قدم که پیش میروند بر حسرت او افزوده میشود.
از مسجد به سمت درهای قبایل کنده روانه شدند. هنوز به آنجا نرسیده، فقط (ده تن) از آن جمعیت باقی بود، و وقتی مسلم علیه السلام از مسجد بیرون آمد آنها نیز رفته بودند، دیگر انسانی با او نبود.
نگاهی کرد دید اثری از احدی حسّ نمیکند؛ نه آشنائی، نه یاری، نه دوستی، نه غمخواری، نه کسی که او را به خانه دلالت کند، نه یاوری که اگر به دشمن بربخورد با او به جان برابری کند.
حتی صدای پائی از آمد و رفتی، نه صدای همهمهای از نفس زدن رهگذری نیست و دورنمای شبح راهروی نمیبیند، جز صدای سمّ اسبش و همهمۀ تنفس مرکب، چیزی گوش را خبردار نمیکند؛ عناصر طبیعت همه در سکوت فرو رفتهاند، پس از آن غوغای روز، خاموشی عجیبی دیده میشود؛ اسب بوی دشمن را ممکن است خبر بگیرد، ولی خودش پیاده شود و دهنۀ اسب را در دست بگیرد و آرام آرام برود بهتر است، اسب خطری از جوی و جر دیگر نمیبیند، گاهی گوش تیز میکند مبادا از سیاهی یا گودالی رم کند.
مسعودی گوید: «پس از اسب فرود آمده پیاده روانه شد.
آیا دهنۀ اسب را در دست دارد و قدم میزند؟ یا اسب را در خیابانها سرداده و خود تنها میرود؛ معلوم ما نیست. ولی ساروی و دیگران نامی از اسب او در بامداد فردا نیز میبرند. البته برای نظامی اسب و اسلحه قیمت جان دارد.
بالاخره به همان راهی که در خیابان در پیش رو داشت، غریب و بیکس، حیران و سرگردان رهسپار شد تا از شاهراه خیابانها به کوچهها و پسکوچهها گرفتار سرگردانی شد.
«و مشی متلدّداً(1)
در تلفظ (تلدّد) همۀ اینها هست: نگریستن سرگشته و متحیر شدن، درنگ کردن، چهار دست برگشته و باز نگریستن. منتهی الارب -
فِی ازُقِة الکوفَة» در سر هر چهار راهی نگران شده سر پا میایستاد و کاملاً متوجه یک طرف شده روانه میشد، چیزی نگذشته برمیگشت سر همان چهارراه، بازچندی متحیر و سرگردان میماند و سمتی را به تمام توجه در نظر میگرفت و میرفت، چیزی نگذشته دیگر باز برمیگشت، نمیدانست به کجا میرود تا در آخر»(2)در محلۀ «بنی بجیلة از کنده» سردرآورد و در آن دیار همچنان پیش میرفت تا به در خانهای ایستاد.این خانه را همه میشناسند خانۀ طوعه است.
از مسجد تا درب این خانه بسی پر پیچ و خم گذشته، از دریای فکر و وادی وحشت و امواج ظلمت تو گفتی گذشته است، از مسجد رو به سواد شهر رفته،
سواد در دل شب سیاهتر به نظر میآید و برای مسلم علیه السلام نه آن قدر سیاه است که بشود شمایل مهری ببیند، یا توجه او را چیزی جلب کند، این شهر امشب برای مسلم دو نوع تاریکی دارد؛ تاریکی فضا و تاریکی سرمنزل و مأوا، الآن که به جای همه چیز فقط خدا دارد و بس.
در آنجا دید زنی ایستاده است، این زن «طوعه» است، در آغاز کنیزکی بوده اما در این پیش آمد از سرآمد بانوان نامی جهان شد. امّ ولد اشعث بن قیس بود، (کنیزی که فرزندی از مولا بیاورد آزاد میشود) آزاد شده بود.
اسید حضرمی او را به زنی گرفته، از اسید پسری آورده بود بلال نام، بلال در آن هنگامۀ کوفه بیرون رفته و هنوز نیامده بود، طوعه مادرش به انتظار پسرش بر در سرای بود، مسلم علیه السلام بر طوعه سلام داد، جرعه آبی طلبید فرمود: یا امة الله! آبی به من بیاشامان؛ زن آب آورد، مسلم علیه السلام نوشید و نشست.
گویا حالا سخت احساس خستگی کرد، شب و روزی رنج کشیده با تنی زخم دیده، بدنی کوبیده، خاطری جریحهدار، دیدار بانو،؟!!! پس از طی مراحل کرّ و فرّ دو سپاه و تنهایی موحش، دیدار انسانی مهرخو «بانو» که خاصیت صنف او انس است نه درندگی، مثل دیدار فرشتهای است، فرشتۀ مهر در این موجود طیب زن همیشه بال و پر دارد، در موقع بینوائی مهر طبیعی قدرش معلوم میشود؛ همدمی او (ولو یکدم) در این شهر پر وحشت شاید برای انتقال از این وضع به وضع دیگر راهی باز کند، بال همت با وضع دربدری، با وجود خستگی روز تا حال، شهسوار جوانمرد ما را راه میبرده، ولی به محض احساس به مهر و صنف موجود طیب خوش نیت، اثر خستگی روز و بیخوابی و تلاش محسوس شد. برای رفع خستگی
نشست، در حقیقت خستگی او را نشانید.
خدا کشتی آنجا که خواهد، برد
زن به خانه داخل شد ظرف آب را گذاشت و برگشت، مسلم علیه السلام را باز دید در آنجا است.
گفت: مگر آب نخوردی؟
فرمود: بلی.
گفت: پس برو به خانۀ خود نزد اهل و کسان خود. مسلم علیه السلام ساکت ماند. زن همان سخن را اعاده کرد. باز ساکت ماند، در نوبۀ سوم گفت: سبحان الله، ای بندۀ خدا برخیز. (خدا تو را به سلامت بدارد) به سوی اهل و عیال خود برو، نشستن تو بر در سرای من شایستگی و برازندگی برای تو ندارد و من حلال نمیکنم.
پس از این حرف مسلم علیه السلام از جا بلند شد و فرمود: یا امة الله! من در این شهر بزرگ منزل و خانه و عشیرتی ندارم، آیا تو راهی داری به نیکی و اجر و شاید بعد از این من در برابر به تو تلافی کنم.
طوعه کیفیت حال را پرسید؛ گفت: ای بندۀ خدا، مطلب چیست؟
فرمود: من مسلم بن عقیلم علیه السلام، این مردم به من وعدۀ دروغ داده بوده و مرا گول زدند و به نهضت وادار کردند.
طوعه گفت: تو مسلم هستی؟ فرمود: بلی، گفت: داخل شو.
آن نیک زن، منزلی مهیا کرد در غرفهای غیر از غرفهای که منزل خودش بود مسلم علیه السلام داخل شد. فرش گسترانید، غذای شبانه آورد، برابرش نهاد، میل فرمود.
غذای شام نخورد. مسلم علیه السلام در این خلوتگاه با افکارش بدنش کوبیده و فرسوده، اعصابش از صدمۀ روز خسته و وامانده.
وَ اذا کانتِ النّفوُس کبارا تعبتْ فی مرادها الاجسام(1)
شرح نهج البلاغه: 292/3؛ یتیمة الدهر: 253/1.
در اجرای آن همت بزرگ بدن خیلی خسته است. ولی حوادث کبار موقظ(2)همم است، تازیانۀ هشیاری است. تازیانۀ حوادث بزرگ مرغ فکر را از قید «کند و بند» هر سابقه، هر عادت، هر رویۀ پیشین، آزاد میکند.
بگذارید یک شب را در نهان خانۀ این شهر پرغوغا کناره بگیرد.
این حادثۀ بزرگ و موحش هر بیگانه را با خدا آشنا میکند، تا با آشنا چه کند؟ بگذار از بیرون پر وحشت رهیده با خدا انس بگیرد، حساب راهی که آمده و راهی که در پیش دارد بکند، او یک روزه بیش از هزار منزل اهل سلوک را تمام کرده.
از سرمنزل نخست «قیام الله» سفرش شروع شده تا سرمنزل «توحید و تجرید» رسیده که خودش فرد یگانه، برازندۀ آن است.(3)
مسلم علیه السلام بایدش امشب فقط خود باشد و خدا، بگذار خود باشد و خدا؛ بلکه فقط خدا باشد، و خودی در کار نباشد.
امشب صحبتش با ملجأ و پناه هر درماندهای است، مناجات امشبش فکر است که اعظم عبادات است و حلقۀ پیوستگی فانی به باقی است.
«ناجاهُم فی فِکرهم و کلّمهم فِی ذاتِ عُقولِهم»(1)
نهج البلاغه: خطبۀ 213.
مسلم علیه السلام در تاریکنای شهر پنهان شد، خلوتخانۀ او از غوغا آرام است، اما از غوغای اجتماع آرام است، ولی آیا از غوغای درون هم آرام است؟ نه، غوغایی دیگر لیکن پرفشار ولی نهان از چشم عیان در سر و در دل دارد؛ غوغایی که وجودش را مشتعل داشته، غوغایی که خاطرش را فشار میدهد، فشار افکار امشب او را به عوالمی لایری بدون اختیار میبرد، اگر ما میتوانیم به آن عوالم پی ببریم، افکار مسلم علیه السلام را هم میتوانیم بخوانیم.
آن جا افکار مسلم علیه السلام را باید دید و لذا قرائت افکار مسلم علیه السلام امشب آسان نیست، مثل شبهای عادیش نیست، البته به موحشاتی که در پیش دارد و موحشاتی که گذرانده، بیش از آن که ما فکر میکنیم هشیار است؛ مگر نه بدنش از صدمۀ روز کوبیده و خسته است و خاطرش از همراهان سست عنصر جریحهدار است، پس چگونه هوشش بیدار نباشد، تازیانۀ موحشات هوش را بیشتر برافروخته میکند، هوش این گونه رجال بزرگ به منزلۀ مکبّر است، دقائق اوضاع را با سلسلۀ اسباب و موالیدشان مینگرد، امواج انقلاب که بر شهر و بر سر او امروز گذشته پیاپی از نظرش سان میدهند.
رعب موحشات به قدری بزرگ و جسیم بوده که «چهار هزار» نفر را «سی
1) (1)
نفر» کرده و سی نفر را «ده» نفر و ده نفر را بالاخره اسقاط کرد. تنها در میانه قیافۀ «هانی» هر آن در خیال درخشندهتر میشود همی او بزرگتر و دیگران کوچکتر میگردند.
مسلم علیه السلام از امشب این شهر ساکت، انبوه صدای عربدۀ فردای آن را میشنود، هشیاری که جنبش بال مگس در پردۀ گوش او صدای «خبردار» میدهد، از صداهای شهر در امشب و فردا بیخبر نیست؛ ولی آیا موحشات چندان که به ما فشار میدهند، به خاطر این مردان بلند هم فشار میدهند؟
ابداً؛ اینان پست و بلند جهان را زیاد دیدهاند، بلکه ماورای گردنۀ جهان را نیز دیدهاند.
این مردان خدا چنان که هوش بزرگ دارند، خدای بزرگی در خاطر دارند و ارادهای بزرگ داشته، عوالم ماوراء را بهتر مشاهده میکنند، بنابراین، قرائت ضمیر این مردان بزرگ که از شهری بزرگترند آسان نیست. ولی نوع افکار مسلم علیه السلام به ناچار یک لمحهاش راجع به اوضاع گذشته است و لمحۀ دیگر به فکر آینده، و لمحۀ بیشتری را به مقایسۀ اقدامات و مقدمات با وصول مقصد الهی است تا در آخر از فشار فکر از همه سو، در فلق صبح نوری منفجر میشود.
لمحۀ اول: چطور روز به تاریکی که رفت به تمام معنی روز سیاه شد؟!! این حد بیوفائی را کوفیان با من و با مقصدشان چسان کردند؟! همین که مواجه با خطر شدند به قدر یک نفر هم نبودند، «هانی» یک تنه افزون از چهار هزار نفر است، آن چه جبهۀ او را شکست، و جبهه هزار نفری را نیز شکست، ارادۀ والای او را در هم نشکست این دو امر در تاریخ هر دو قابل ثبتند؛ ما نکو شد که اقدام
به ترور نکردیم، ولی آن که ما میگفتیم. ما و شمشیر آن چنان نبود، شمشیر انسان مردان نترساند
«السّیفُ فی یَدِ الجبانِ عَصا.»
این شهر امشب نمایش ظلمات را داد، هوا تاریک، اخلاق تاریک، قیافهها تاریک، ظلمات است که از مسجد تا این خانه این همه سرگردانی داشت؛ ولی آن آب حیاتی که در ظلمات است کو؟ در پردۀ اول شب باز «سی» نفر دیده میشد یک پردۀ دیگر از تاریکی آمد، از سی نفر تنها ده نفر دیده شد و در مرحلۀ سوم هیچ دیده نشد و چنان که نفرات رفتند و در تاریکی پنهان شدند. رشتۀ دلبستگی نیز با آنها قهراً بریده شد، رو به تجرید سیر کرده، رشتۀ اضافه و نسبت به هر کس و دلبستگی به هر آشنا و بیگانه منقطع شد. فقط از یک کسی رشتۀ دل انقطاع نمییابد، او در غوغا و در خلوت با ما است، او راز دار دل ما است، گاهی از عوالم وحشت میزاید، دل از عوالم میبرد و به او میپیوندد.
جایی که دل از موحشات میگریزد، به سوی او میرود، اینجا نماز و خدا، کشتی بیلنگر فکر متلاطم را آرامش میدهد، لنگر هر وحشتزدهای است.
«اللهم انی اشکو الیک ضعفی و قلة حیلتی و هوانی علی الناس - اللهم انت ارحم الراحمین و رب المستضعفین. إلی مَنْ تَکِلُنی؟ الی بعید یتجهَّمنی ام الی صدیق یمنعنی؟ فان لم تکن غضبان علیّ فلا أبالی غیر انّ عافیتک اوسع لی، اعوذ بنور وجهک الذی اشرقت له الظلمات و صلح علیه امر الاولین والاخرین، ان یحل بی غضبک او ان ینزل بی سخطک و لک
العتبی حتی ترضی.(1)
دعای طائف است، رسول خدا صلی الله علیه و آله در وقت سنگباران شدن خواند. معروف است به دعای جعفر طیار علیه السلام.
»(2)ظلماتی پیاپی در برابر دیده آمد، موحشاتی هر یک از دیگری مخوفتر هجوم آورد و این موحشات همی ادامه دارد و نسبت به فردا شدیدتر میشود، جان مسلم علیه السلام را تهدید میکند، آیندۀ حیات در خطر است، حتی معلوم نیست امشب ما چسان به فردا میرسد؟ فکر اینجا برقآسا از گذشته به آینده منتقل شده، به اندازهای تاریکی آینده مخوف است که از تصور آن گریزان است، آیا منزل اقامتگاه ما امشب یا فردا کشف نمیشود؟ آیا کارها به مواجهه هم میرسد و آیا مواجهه و روبرو شدن با این دشمن جانی و گستاخ چسان خواهد بود؟ و سپس آیا با این شکستها، راه مقصد عالی برای همیشه، دیگر مسدود است؟ و آیا طبق دعوتی که از سالار مکه و مدینه کردهام، اگر او بیاید و مواجه با این وضعیت شوم شود، چه میشود؟
اینجا «فکر حسین» سالار مکه علیه السلام میآمد؛ دچار فشار فکری زیاد و ناراحتی شدیدی میشد، میخواست از جا برخیزد برمیخاست و مینشست. انسداد راه مقصد و پرتاب شدن از قلۀ زمامداری خیر برای همیشه با قطع شدن طناب عمر و انقطاع امید نجات از این چاه ژرف، هر کدام جدا جدا فشاری به قلب میدهد، اما گزند خاطر از ناحیۀ فکر آمدن سالار مکه علیه السلام که به اطمینان وی حرکت
کرده یا خواهد کرد، بیشتر از همه چیز دل او را درد میآورد، فکر در این نواحی هر چه میرفت روزنۀ روشنایی نمیدید، فقط از یک گوشه نوری میتابد که در پرتوی آن صفحهای میبیند که نوشته شده:
به مقصد برسی یا نرسی اجر تو تفاوت نمیکند؛ بر خدا است.
(مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَی اللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللّهِ)1
کسی که یکسره دل از خانه و خانمان برگیرد و رو به سوی خدا و پیغمبرش صلی الله علیه و آله از وطن بگذرد، مرگ او را در بین راه فراگیرد، اجر او بر خدا خواهد بود؛ یعنی به مقصد برسد یا نرسد، هر جا مرگ به او برسد او به خدا رسیده، به اجر خود رسیده، خدا در قبولی او ملاحظۀ پیشرفت و موفقیت در امور غیر اختیاری را نمیکند؛ تا به حد اختیار توقع دارد که پای ارادۀ او بکوشی.
خروج ما برای معدلت بود؛ از قدم اول همین هدف مقدس ما را بیرون آورد، این نیت والا به حد شدت قرب با خدا دارد آمال و اعمال بد اگر آمیخته نشود که آن را فاصله با خدا دهد هر چند قدم در تعقیب آن پیش برود در مدار حق مطلق بوده و هر جا سیر مدار قطع شود، قرب و یا فاصلۀ با مرکز همان است که بوده، اگر مسلم علیه السلام بیشتر از این عمر میکرد و فرضاً دولت عدل را تشکیل میداد و بساطی مبسوط میساخت، برای بهرهمندی آمال خودش نبود؛ فقط برای عدل بود؛ برای حق بود؛ قطع شدن خط عمل، قرب او را به خدا لطمه نمیزند،
مجاهدی و سربازی که نظر او به عدل باشد که نزدیکترین دایرهها به مرکز است هر چند قدم در مدار جلوتر برود و باز هم جلوتر در همین مدار است، در هر نقطه از این محیط اگر بمیرد و یا اگر پیش برود؛ همان جا از جهت قرب به مرکز، فاصله همین شعاع است.
دوری شعاع از هر نقطۀ واقع در مدار با مرکز دایره همیشه مساوی است و به یک حد است، مدار دایره در پیرامون مرکز چنان است که در هر نقطهای از حرکت ایستاده شود و وقفه رخ دهد، همان جا فاصلۀ نقطۀ سیار با مرکز چنان است که چند قدم دیگر بچرخد.
مقصد عالی «عدل» مانند هر غایتی مقدم در تصور و مؤخّر در وجود است یعنی: مداری است برای نفس متحرک و سرباز مجاهد، حرکت اول و تلاش وسط و وصول نهایی، اول این دایره را به آخر اتصال میدهد.
مسلم علیه السلام سردار مجاهدی است، به فکر تأمین عدل در جامعه آمده تا به امانت «والی» جان مردم پاسبانی شده و مال مردم تأدیه شود، پای این نیت مقدّس و مقصد عالی الهی با نیت صمیمی از خانه بیرون آمده، قیام کرده، تلاش زده، اینک چه اینجا بمیرد، چه در کوی کعبه، چه در پهلوی امام علیه السلام چه امسال و چه سال دیگر، چه بساط عدل بسط شود، تا جهان و دیگران هم بهرهمند شوند و چه نشوند، و فقط همین جا رشتۀ عمر قطع شود مدار او دور حق است نه دور از حق، عدل با خدا دور نیست، از شؤون خدا یا فعال است، اسرار عدل سرّ خدا
است یک ساعت عدل والی برابر است با هفتاد سال عبادت دیگر.(1)
جامع الأخبار: 119؛ عوالی اللآلی: 366/1، حدیث 62.
کشتگان خانوادهاش حمزۀ سید الشهداء علیه السلام در جبهۀ احد شهید شد که غزوه بود، یعنی قبل از وصول به مقصد غزوه زد و خوردی بیش نیست، غیر از فتح است، جعفر طیار (ره) در غزوۀ موته و جنگ با روم شهید شد. در آن غزوه سپاه اسلام دچار شکست شد، عمش امیرالمؤمنین علیه السلام پیش از آن که فتح کند در راه مبارزه برای عدالت شهید شد، فقط یک نکته در کار است که مبارزۀ عمش توأم بود با بیان و منطق توانا، که توانست پیغام خود را به جهان رسانید، همان موجب فتح مرامی شد و همان جبران شکست نظامی را میکرد.
مسلم علیه السلام اعمالش تا کنون زباندار نبوده که پیغام خود را به جهان رسانیده سپس تسلیم مرگ شود، اینجا که میرسید به نظر میآید به کوچۀ بن بستی رسیده، بیخبر از آن که فردائی در عقب دارد که قضا و قدر او را به محکمه و محاکمه میکشاند، در آنجا خواهی نخواهی اعمال او به نطق میآیند و آنچه باید انبیا رائد و رسل الهی به جهان بگویند، او با زبان عمل که گویاتر از هر زبانی است خواهد گفت و بعد از ادای پیغام حیات، او میوۀ خود را داده و خاتمه مییابد.
اگر دار زده شود یا در برج خون بالا برود یا سم به او بخورانند، مجلس محاکمهاش زباندارتر است؛ ناطقۀ آن گویاتر از کتاب سقراط است برای عدالت، در چند موازنۀ مختصر «فرمول» صحت کتاب عدالت را به جهان میگوید و
1) (1)
شهید میشود.
پس در حقیقت مسلم علیه السلام مثل عم گرامیش، میدان مبارزۀ عمر را با منطق گویا خواهد داشت. یعنی بالاتر از حمزۀ سیدالشهداء و جعفر طیار علیه السلام است؛ زیرا مسلم علیه السلام کتاب عمل یوم و لیلهاش در اثر جلسۀ محاکمۀ فردا به طور «فیلم ناطق» به جهان میماند و برای همیشه زباندار است که من طرفدار عدالت و شهید راه عدالت شدم.
این آتیۀ مبهم مرموز را سحری به او نشان دادند؛ در سحرگاهان فشار متراکم و تراکم فشار نوری را منفجر کرد که عم گرامیش مظهر «عدل گویا» به خوابش آمد که تو میهمان منی؛ یعنی: ملحق به منی، از زمرۀ شهدای گویائی؛ ولو خود امشب نه آگاهی، آن چنان که از موسی علیه السلام کتابی در این عشر ذی حج و از یوسف علیه السلام کتابی در عدل گسترانی و هدایت افکار به جهان مانده، و از من مانده از تو هم میماند، کوفه پایتخت من و دولت من و نورافشانی آن بر زیر این شهر و دنیا به وجود تو از همه جهت تکرار میشود، برج نوری از منطق گویا و زبان عمل تو همیشه به جهان میماند، کتاب سقراط را منسوخ میکند، کتاب خزانهداری یوسف امین را تکرار میکند و کتاب عشر ذیحجة موسی علیه السلام را به خط روشنتر مینویسد.
خلاصه آن که: حیات عدالت که به نسخۀ حق است اگر بر چند برگ «سبز و زرد و سفید» بنویسند فرقی نمیکند؛ بر موسی علیه السلام و بر یوسف علیه السلام و بر سقراط و بر من بنویسند عین همان است که از لوح ضمیر تو تراوش کند. کتاب تو کتاب معاونان حکّام است، معاونان دولت ما کمتر از انبیای پیشین و حکمای
امم نیستند.
این خواب پرتعبیر باید چون غنچه که از عُقدۀ گلبن پیراهن پاره پاره میکند تا گلی میشکفد؛ فردا بشکفد و جهان را معطر کند.
مسلم علیه السلام از دیدن روی علی علیه السلام سرور اولیا، عم گرامیش، از عقدۀ دل اندوهگین به در آمد.
دیدن روی تو و دادن جان مطلب ما است
اینک هر چه مطالب در بوتۀ اجمال باقی مانده بماند، دیگر باکی نیست، بهترین عید قربان است رخ داده، باید قربانی این طلعت شد که قربانی معدلت است، شنیدهاید مؤمن گلی در دم آخر احتضار میبوید و شادمان میرود؛ چه گلی خوشبوتر از دیدار طلعت امیرالمؤمنین علیه السلام دیگران بعد از وفات و دیدار هول مرگ دیده بر رخسار علی علیه السلام میگشایند و مسلم علیه السلام قبل از وفات، شب آخر، دلدار به استقبالش آمد، معمای قیام مسلم علیه السلام حل شد، رجال الهی حامل سفارتی هستند از ریختن خونشان نطقی نورافشانی میکند و راه را همی نشان میدهد، این نسیم نشاط بخش سحری بود که نیروی مجدّدی به تن مسلم علیه السلام داد.
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت: برخیز که آن خسرو شیرین آمد
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری، بود چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چهعجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند(1)
حافظ شیرازی.
محدّث معاصر گوید: «همین که فجر طالع شد، طوعه برای مسلم علیه السلام آبی آورد که وضو بگیرد، و گفت: ای مولای من، ندیدم حتی اندکی امشب چشم تو به خواب رود. فرمود: چرا؛ بدان و آگاه باش بیاختیار چشمم به هم آمد، در خواب عمّ گرامیم امیرالمؤمنین علیه السلام را دیدم که میفرمود:
فالعجل، العجل، فالوحا، الوحا، بنابراین من جز این گمان نمیکنم که این آخرین ایام عمر دنیای من باشد.»(2)
کامل بهائی گوید: همین که مسلم علیه السلام شیهۀ اسب، شنید در دعای خود که مشغول بدان بود تعجیل کرد، سپس اسلحۀ جنگ را بر تن آراست از طوعه تشکر کرده، فرمود:
تو آن چه از برّ و احسان به عهده داشتی انجام دادی و بهرۀ خود را از شفاعت رسول الله صلی الله علیه و آله، سید انس و جان برگرفتی.
سپس فرمود: من دوش عمّم امیرالمؤمنین علیه السلام را در خواب دیدم به من فرمود: تو با منی فردا.(3)
دیدار روی علی علیه السلام در پایان سیر امشب نه امر مختصری است، سیری ملکوتی
است دیدار علی علیه السلام، در مکانت والای او فرحبخش است، طرب روحانی میدهد، مسلم علیه السلام را از اندوه بیرون میآورد - خبر از آخرین مقام انسان و بالاترین افق آسمان میدهد، این گونه دیدار علی علیه السلام دیدار شخص به مکان نیست، به مکانت است، اتصال با مکانت علی علیه السلام برای مسلم علیه السلام بالاترین معراج و عالیترین نقطه و ذروه و قوس صعود انسان است که فوق آسمان و عالیتر و والاتر از هر کون و مکان است، بلکه در پردۀ آخرین نمایش شب معراج که ذات اقدس بیشبیه پروردگاری سخن با پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: از زبان علی علیه السلام سخن گفت؛ شاید رمز اتصال با مقال روحانی علی علیه السلام و مقام والای انسانی او است که آخرین حد صعود انسانی است.
در معراج، خدا به زبان علی علیه السلام گاهی سخن گفت و دیگر باره دستی بر پشت شانۀ پیغمبرش صلی الله علیه و آله نهاد که قلب او را آرامش داده خنکی بخشید؛ بعد که علی علیه السلام پا در دوش پیغمبر نهاده تا بتها را از کعبه افکند، همان اثر دست را دید، و نوبهای تمثال روحانی علی علیه السلام را در شب معراج ارائه داد که بر تخت نشسته مطاف ملائکه بود، همۀ اینها نشانی از انسان کامل و حدّ نهایی کمال بود، مگر مسلم علیه السلام املی و آرزوئی جز مقام انسان کامل برای خود داشت؟ نه.
بنابراین از مسجد کوفه تا خانۀ طوعه، گوئیا مسجد الحرام تا مسجد الاقصی است و امشب شب معراج مصطفی صلی الله علیه و آله است و مسلم علیه السلام از نردبان وحشت و ظلمت و خلوت امشب و ممر گذرگاه دنیا بر براق آسمانپیما است و در اتصال به خدا و ملکوت اعلی است.
مگر چه استبعاد است؟ آیا از کلمۀ معراج استیحاش میکنید، جایی که
اضافات همه تاریک شده و در چشم انسان جز خدا نیاید معراج انسان است؛ جایی که انسان تنها با خدا است همان جا آستان مسجد الاقصی است اگر چه وحشتخانه باشد، یا خلوتخانه باشد، یا خانۀ طوعه باشد، اینجا امشب مسجد الاقصی اوست و طوعه دربان مسجد الاقصی است.
آنجا که توجه انسان را هیچ چیز جز خدا نگیرد، همان جا مسجد الاقصای انسان است؛ این وحشتخانۀ شهر و خلوتخانۀ طوعه، سرّ الاسرار هر مسجدی را در بر دارد؛ سر الاسرار مسجد، عطف توجه انسان به خدا است و جایی که توجه جز خدا نبیند همان جا مسجد انسان است، بلکه مسجد الاقصی انسان است.
همان جا آخرین سرحد تجرید است؛ همان جا سرّ الاسرار هر مسجد، همان جا آستان مسجد الاقصی است. اگرچه در درون ظلمات باشد، یا قعر دریا باشد.
گفت پیغمبر که معراج مرا...
نیست بر معراج یونس اجتبا
آن من بر چرخ و آن او به شیب
ز آنکه قرب حق برون است از حسیب
قرب نه بالا نه پستی رفتن است
قرب حق از حبس هستی رستن است(1)
مولوی.
از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی جز نردبانی برای این مرحلۀ تجرید نبوده و نیست که همه چیز رخ نهفته از نظر برود و خدا و آیات خدا به جای همه پدید آید.
1) (1)
تازیانۀ موحشات که یک شهری موحش شده، از بیوفائی هر آشنا وحشتی میدید، دل را بیگانۀ دنیا و آشنا با خدا کرد، این شهر امشب برای مسلم علیه السلام به جای همه چیز خدا دارد و بس این گونه محو آثار و دیدار یار از سواد وحشت و سواد شب و سواد شهر به دست آمد.
مگر نه آب حیات در درون ظلمات است، آن وحشتها و نامهربانی شهر؟ مگر نه سواد وجه ممکن و ممکنات است؛ به نظر مسلم علیه السلام یک دنیا انقطاع از دنیا و اتصال به خدا است، سیاهی روی امکان، سیاهی شب و سیاهی ظلمات و وحشت، قوۀ فشاری دارد که هر پردهای را میشکافد؛ نور خدا را بهتر نشان میدهد.
سیاهی را چه بینی نور ذات است.
تاریکی فشار زمانه نور استعداد انسان را بهتر بیرون میدهد، امشب کوفه برای مسلم علیه السلام فشاری دارد که اگر بر همۀ طبقات اولیای آن را تقسیم کنی همه کمر خم میکنند، معادل با این فشار مقامی از مقامات ولایت خدا به او داد که معادل همۀ اولیا است، ترقی لازم نیست همه از اختیار باشد، فشارهای غیر اختیاری عهدهدار یک قسمتی است؛ فشارهای شهر را بنگر. اکنون باید به سراغ غوغای شهر رفت.
بلال، پسر آن زن ناگاه به سریعترین وجه آمد. اندکی آرمید، مادر را دید که در آن غرفه زیاد آمد و رفت دارد، به مادر گفت: تو کار پر اهمیتی در آن خانه داری؟ از مادر پرسید: چندین آمد و شد در آن خانه، چرا؟
مادر وی از گفتن خبر دریغ نمود. به مادر الحاح کرد. بر اثر اصرار او را از
واقعه خبردار نمود و به کتمان سرّ امر کرده و برای پوشیدن سرّ از او پیمان و سوگند گرفت. پسر خاموش شد و خوابید، ولی از دگرگونی شهر آگاه بود، اعلان عبیدالله را دائر به تسلیم مسلم علیه السلام و دریافت رشوه به قدر خونبهای مسلم علیه السلام شنیده بود، رشوۀ عبیدالله در دل او غوغائی کرده بود.
اما عبیدالله چون پاسی از شب گذشت، دید نعرۀ اصحاب مسلم علیه السلام و آواز آنها که از صبح تا حال میآمد، دیگر قطع شده به گوش نمیآید، به یاران خود گفت: واقعه را معلوم کنید، شاید در صفّههای مسجد کمین کرده باشند. بنگرید آیا احدی از آنان را میبینید؟ مسجد جنب دارالاماره بود، نظر افکندند کسی ندیدند. پوشش مسجد را برداشتند و آتش در پشتههای «نی» زده فرو آویختند، در پرتو روشنائی آن با احتیاط بسیار نگریستند، چون هیچ کس را ندیدند و مطمئن شدند که سنگر خالی شده، به ابن زیاد اطلاع دادند. حس کرد که از دورش پاشیده شدهاند.
در حال گفت: درهای قصر را گشودند، از محاصره بیرون شد به مسجد آمد، اندکی پیش از نماز عتمه «شام» یاران خود را پیرامون منبر نشانید خود به منبر بالارفت، و به جارچی خود (عمرو بن نافع) گفت:
منادی در شهر ندا در دهد: به هر نوع سلب مصونیت از هر مردی از شرطیها،(1)
شرطه: مأموران پلیس است و عریف به وزن امیر کدخدا است که نفرات قبیلۀ خود را میشناسد و کارگزار قوم است. منکب به وزن مجلس، نقیب قوم و بازرس است.
از عریفها، از مناکب، از مقاتله و جنگجویان (خلاصه اعم از لشگری1) (1)
و کشوری کوفه) هر که باشد، اگر نماز عتمه را جز در مسجد بگزارد خون و مال او هدر است.
ساعتی نگذشت که مسجد از جمعیت پر شد، چون نماز را خواست بر مردم بخواند، حصین بن نمیر (تمیم) «خ - ل» تمیمی گفت:
بهتر آن که نماز را به عهدۀ دیگری بگذاری و تو خود نماز را در قصر بگزاری، از دشمن اطمینان نیست. گفت: حال که اظهار ترس کردی باید نماز را در همین مسجد بخوانم.
خوانندگان میدانید که: تا سی نفر از سواران مسلم علیه السلام در محاصرۀ قصر وجود داشت هر چه پیشنهاد به عبیدالله میدادند که با نیروی کامل برای دفاع از دارالاماره بیرون آید نیامد، بلکه بعد از خالی شدن سنگر محاصره، باز برای اطمینان با روشنائی آتش «نی» تفتیش از صُفۀ مسجد کردند و دیدند کسی نیست تا بیرون آمد، این بهادری را حالا میکند که میدان خالی از پهلوان است. و پاسبان از هر پهلو از پس و پشت او، او را نگهداری میکنند.
(مثلی است: سگ در خانۀ صاحبش شیر است)
واقعاً قلدری در مواقعی که حریف مقتدر نیست و عجز در مواقعی که حریف در کار است، مبحثی از علم النفس را حلّ میکند که هر ظالم عاجز و هر عاجز ظالم است و هر چه انفعال نفس بیشتر باشد، تلبس به ظلم بیشتر است. بالاخره بعد از نماز، عبیدالله برپا ایستاد؛ بعد از حمد خدا گفت:
پسر عقیل سفیه جاهل این اقدامی را کرد که دیدید از ستیزه و اقدام به خلاف، اینک هر نوع مصونیت از هر شخصی سلب است که مسلم علیه السلام را در
خانۀ او بیابیم و هر کس مسلم علیه السلام را بیاورد، خونبهای وی به او داده میشود.
سپس نعره زد که ای حصین بن تمیم! مادر بر تو بگرید اگر مسلم علیه السلام از کوفه بیرون برود.
امشب تمام کویها و برزنهای شهر را پاس دار و فردا صبحگاهان خانهها را یک به یک تفتیش کن تا مسلم علیه السلام را بیابی و بیاوری.
بعد از اعلام این گرفت و گیر عمومی به وسیلۀ قوای شرطه، خود به قصر دارالاماره رفت و حکومت کل قوا را با لواء به عمرو بن حریث واگذار کرد. اینک عمرو بن حریث لوای حکومت را در مسجد به جای سپاه محاصره مسلم علیه السلام بر پا میدارد، آمد و رفت همه با آنجا است و قبض و بسط شهر از آنجا است، مردم از مسجد با این خبرهای موحش پخش شدند. شهر پر از خبر شد، این اعلامیه که جارچی حکومت سواره است شهر را بیدار میکند. خیابانها زیر سم اسب و آمد و رفت سواره و پیاده میلرزد و تسلیم قوای تهدید و ارعاب است.
اینک اعلامیۀ تهدیدآمیز عبیدالله و صدای سم اسب و منادیان و مأموران حکومت، سواره کوفه را دگرگون ساخته؛ مختار با موالی خود اکنون از بیرون به یاری مسلم علیه السلام میرسد و از اوضاع واژگون کوفه دهشت زده است.
طبری از نضر بن صالح بازگو کرده، «شیعه مختار را از قضایایی سرزنش و نکوهش میکردند، تا زمان حسین بن علی علیه السلام شد و حسین علیه السلام مسلم علیه السلام را به کوفه فرستاد؛ مسلم علیه السلام در خانۀ مختار پیاده شده فرود آمد (آن خانه امروز خانۀ سلم بن مسیب است؛ یعنی در زمان مورخ - کلبی).
مختار بن ابو عبید با مسلم علیه السلام بیعت کرد. صمیمانه در جزء مردمان صمیمی صمیمیت نمود؛ هر که از او شنوایی داشت وادار به بیعت کرد تا وقتی که پسر عقیل علیه السلام خروج کرد. مختار در قریۀ خود «لقفا» که واقع در «خُطرنُیه» است(1)
خطرنیه: بهقباذات سه تا است. بهقباذ اعلی شش طسوج است. طسوج بابل و خطرنیه، فلوجه علیا، فلوجه سفلی، و نهرین و عین التمر و بهقباذ اوسط چهار طسوج است:
طسوج جیة، و بداوه و سورا بریسما و نهر ملک و بارسوما.
و بهقباذ اسفل پنج طسوج است.
فرات، بارقلی، طسوج، سیلحین، که خورنق و سدیر در آن واقع است (ابن ادریس در سرائر از ابن خرداد به در ممالک و مسالک گردید) نیز از مصعب بن یزید انصاری گوید:
که مرا امیرالمؤمنین علیه السلام بر چهار رساتیق مدائن، عامل قرار داد.
بهقباذات، و نهر شرباء و نهر جویر و نهر ملک، و امر داد بر جریب زراعت غلیظ یک درهم و نصف و بر هر جریب وسط یک درهم و بر هر جریب زرع رقیق دو ثلث درهم و بر هر جریب تاک «مو» ده درهم و بر هر جریب نخل ده درهم و بر هر جریب بستان مشتمل بر نخل و شجره ده درهم بنهم و امر داد که: هر نخل دور از قریه را برای (ماره) رهگذر و ابن سبیل بگذارم و از آن چیزی نگیرم و امر داد: از دهقانهایی که سوار «یابو» میشوند و انگشتر طلا به دست میکنند، بر هر سر مردی مردانه از آنان چهل و هشت درهم و بر اوساط و تجار آنان بر هر مردی از آنان بیست و چهار درهم و بر سفله و فقرایشان دوازده درهم، بر هر انسانی از آنان بنهم.
گوید: من جبایه را جمعآوری کردم. هیجده هزار هزار درهم در سال شد.
رفته، منتظر میعاد بود که مسلم علیه السلام دعوت خود را آشکار کند.هنگام ظهر برای وی خبر آمد که مسلم علیه السلام خروج کرده؛ اتفاقاً پیش از موعد بود، آن روزی نبود که با اصحاب مقرّر شده بود؛ همین که شنید «هانی» گرفتار
1) (1)
ضرب و حبس شده با موالی و غلامان خود شتابان رهسپار کوفه شد. میتاخت تا پاسی از شب گذشته به «باب الفیل» رسید، از «باب الفیل» به مسجد آمد، برخورد به لوای حکومت سواره؛ دید برای رتق و فتق جمیع امور، لوا، به عمرو بن حریث داده شده و به او امر دادهاند که در مسجد زیر لواء برای قبض و بسط امور حتّی شب جلوس کند.(1)
تاریخ الطبری: 440/4-441.
لابد قراولها پاس میدهند، البته از آمد و رفت انبوهی از جنگجویان منظرۀ مدهشی به دیده میآید، مختار قدری در باب الفیل توقف کرد، متحیر شد نمیدانست چه کند؟!
در این اثنا «هانی بن ابی حیه وادعی» به او گزارش افتاد گفت: مختار توقف تو اینجا چه معنی دارد؟! تو نه با مردمی و نه در رحل و خرگاه خود هستی.
مختار گفت: چون هوش از بزرگی خطئیۀ شما از سر من پریده است، از خطای بزرگ شما رأی من مضطرب است.
هانی گفت: من گمان میکنم خود را به کشتن میدهی. هانی این را گفت و خود وارد بر عمرو بن حریث شد و گفتگویی که با مختار کرده و جوابی که مختار به او رد کرده بود، گزارش داد.»(2)
پسر ابو عمیر ثقفی «عبدالرحمن» گوید: وقتی که هانی بن ابوحیه وادعی گفت و شنود مختار را با عمرو بن حریث بازگو میکرد، من نزد عمرو بن حریث
نشسته بودم، ابن حریث به من گفت: برخیز به سراغ پسر عمت؛ آگاهی به او بده که صاحب و ارباب نمیداند تو کجایی، پس راه مؤاخذه برای خود باز مکن.
من برخاستم که نزد مختار بیایم «زائدة بن قدّامة بن مسعود ثقفی» از جا برخاست و گفت: مختار میآید به شرط آن که در امان باشد.
عمرو بن حریث گفت: امّا از من امان است و امّا اگر به امیر عبیدالله بن زیاد از اقدامات او گزارش داده شود، من به محضر او برای وی اقامۀ شهادت میکنم و به وجه احسن شفاعت میکنم.
زائدۀ بن قدامه گفت: «ان شاء الله» با این جز خیر نخواهد شد و نخواهد بود، عبدالرحمن گوید: من بیرون رفتم و زائدۀ هم به همراه من بود، هر دو نزد مختار رفتیم و او را به مقالۀ «هانی بن ابی حیه و به مقالة عمرو بن حریث در جواب وی خبر دادیم و با او به قسم مؤکد تأکید کردیم که راه مؤاخذه برای خود باز نکند.
مختار پیاده شد؛ نزد ابن حریث فرود آمد و بر او سلام کرد و زیر لواء او نشست تا صبح، مردم امر مختار و فعال او را مذاکره میکردند.(1)
تاریخ الطبری: 441/4.
آری، دولت اشرار و عموماً هر دولت و دربار در محیط خود (جواذبی) دارد که مزاج افکار دیگر را زود در خود مستحیل میکنند، باید کس در میدان مغناطیس آن واقع نگردد وگرنه او را میرباید.
عمارة بن عقبة بن ابی معیط برای گزارش نزد عبیدالله رفت و گزارش داد.
1) (1)
همین که روز بالا آمد درب ورودی دارالاماره راگشوده، اذن ورود برای مردم صادر شد، مختار هم جزء کسانی که داخل شدند، داخل شد. عبیدالله او را پیش خواند و گفت:
توئی که در جموع به کوفه میآمدی که ابن عقیل علیه السلام را یاری دهی.
گفت: نکردم ولیکن آمدم زیر لواء عمرو بن حریث وارد شده، شب را در آنجا به سر بردم تا روز شد. عمرو بن حریث هم بدین امر شهادت داد.
عبیدالله قضیب خود را بلند کرد و به سر و صورت مختار فرو کوفت. چوب به چشم مختار اصابت کرد، چشم او را شکاف داد اشتر شد؛(1)
اشتر: کسی که پلک چشمش کوفته باشد، دریده چشم.
و گفت:این برای تو سزاوارتر بود و بدان که: اگر شهادت عمرو بن حریث نبود گردنت را میزدم؛ ببرید او را به زندان، او را به زندان بردند.
اکنون از چیرگی اشرار همۀ شهر خود عبیدالله شده وگرنه در زندان افتادهاند؛ اینک همه درنده شده و در پی مسلم علیه السلام هستند، روز خونینی به دنبال است.(2)
وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ)1 شب سهمگین به پایان رسید. نهم ذی الحجة الحرام است. از انقلاب حج رمزی بر سر دارد، عید خون در آن است. مکه میخواهد خلق از شهر خود بلکه از پیراهن خود به در آیند و حتی به ریختن خون خود برای اجرای معدلت حاضر شوند تا کتاب خدا برنامۀ اجرا، واقع گردد.
ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام که خانۀ خداپرستی را هسته و مرکزی آن را بنا نهادند، در این عید خون به ریختن خود در راه رضای خدا کوشش کردند.
عشر ذی حجّه است، موسی بن عمران علیه السلام برای گرفتن «تورات» به شوق لقای پروردگار این دهه را بر روزۀ یک ماهه خود افزود و میقات «اربعین» تمام شد تا تورات فرود آمد و با کتاب نور و هدایت چراغها روشن شد.
در وقت رفتن خود به کوه طور و انقطاع از خلق به خلیفۀ خود هارون
سفارش کرد که در راه صلاح و اصلاح بکوش و قدم در تعقیب مفسدین برمدار ولی قوم گوسالهپرست هارون نایب خاص را یک تن گیر آوردند و قصد کردند او را بکشند.
هشتم ذی الحجه بود که مسلم علیه السلام نهضت کرد، هم آن روز حسین بن علی علیه السلام از مکه برای کوفه حرکت میکند، در این روزهای پرغلغله و هیجان عالم. غلغلهای در کوفه برای کشتن مسلم علیه السلام برپاست؛ امروز مسلم علیه السلام شهید راه عدل میشود، در آغاز به مبارزۀ بازو و شمشیر در غلغلۀ شهر از خود دفاع میکند تا از بازو میافتد و باید به زبان دفاع کند.
در ثانی برای قیام به حمایت کتاب خدا در محاکمۀ محکمۀ پرشوکتی مُرعب از حقوق امت دفاع میکند و تذکری باقی میگذارد که این قصر دارالاماره، مسند ولایت، باید آشیانۀ قرآن باشد نه برج خون.
بروز نبوّات(1)
نبوّات: پیامبران.
در جهان برای برانداختن این برج خونها است.در کوفه امروز یک منظرۀ مبارزه و خون برپا است که دیدنی است و یک محکمۀ دفاع متین خیرخواهانهای از یک تن مظلوم امّت، نسبت به حقوق امّت، دفاع خیرخواهانه و بلیغ او شنیدنی است و بالاخره مدافع ضحیه و قربانی عدل شده، خونش در برج خون مالیده میشود.
مقدّر و قضا پیش از صعود او به برج خون از این شهید، عهد وصیتی به دست میدهد و پروندۀ او را حکمتنامهای تنظیم میکند، در پایان کتاب حیات مقدس
1) (1)
او را با زبان تسبیح گوی در مرأی و مسمع عموم نهاده، از مرتفعترین نقطۀ دارالاماره که چشم انداز شهر است خاتمه به آن میبخشد. گویی فرشتهای بر سر کنگرۀ قصر نشسته بال زده رفت و دشمن حیات سایر شهدای خونین کوفه را در بازارهای کوفه خاتمه میبخشد؛ در حقیقت کوفه امروز کربلایی در درون خود دارد یا جنگ و خون و حکمت آمیخته با یکدیگر، از خود دفاع میکنند.
شب دیجور گذشته، چراغها دچار طوفان چهار موجۀ هولناک مهیب شد و خاموش شد؛ فوج بدخواهان و بداندیشان سراسر آفاق را گرفت، دشمن مهیب و گستاخ مخوف سرکار آمد و برای آن که تاج بر سر نهد و صولجان به دست گیرد، همۀ صنف قوا را از حوزۀ داخل میراند و از سهم میراث حیات محروم میدارد، با حدّت و شدّت به گرفتن هر سنگر خیر میپردازد و خدایی و تألّه را میخواهد تا حدّی از بازار خودفروشی خریده به او پیشکش نمود، عناصر فاسدی که پنهان شده و در کمین نهفته بودند به در آمدند، اکنون بیشتر هجوم برای ابعاد کردن فرشتۀ خیر است از کشور؛ و رمدادن مرغ «هما» است از کوفه که سایه بر سر این شهر افکنده بود؛ مرغ ناطقه از آشیانه پرید.
بعد از پریدن از «وکر» او را دیگر نتوانیم بازآورد، ولی خونی از او به برج شهر برای نشان دادن نرخ شهر و سری از او رو به شام؛ برای پیغام و تنی از او گاهی در بیاحترامی و گاهی با احترامات نظامی دفن میشود.
علی الصّباح از عبیدالله بارعام داده شد، چون محمد بن اشعث بر او داخل شد، نزدیک خود نشانید و او را بر خدمات مخلصانهاش و صمیمیت و پایداری بر طاعتش بسیار ستود، بامدادان بلال پسر طوعه نزد عبدالرحمن پسر محمد اشعث
آمده و از حادثۀ شبانه خبر داد، او هم آمد پیش پدرش و در مجلس در گوش او گفت، ابن زیاد تفرّس(1)
تفرّس: به کسی نظر دوختن تا احوال باطن او را به فراست دریابند.
کرد، گفت: چه میگویید؟ گفت: خبر میدهد که مسلم علیه السلام در خانهای از خانههای ما است.ابن زیاد با سرچوبی که در دست داشت به پهلوی محمد زد که هم اکنون خود برخیز و مسلم علیه السلام را نزد من بیاور.
گویند: کسی به آتش عبیدالله گرم نمیشد.
اهل سیر گویند: محمد اشعث خود گفت: ایها الامیر بشارتی است.
ابن زیاد گفت: آن مژده چیست که پیوسته از زبان تو بشارت میشنوم، محمد اشعث گفت: به من خبر آورده که ابن عقیل علیه السلام در خانهای از خانههای ما است.
انحطاط اخلاقی بنگر، خود پناهندۀ خانۀ خود را با افتخار به لوث داد، با آن که شیوۀ عرب مجیر الجراد بود.
سپس از نظر آن که اعزام قبایل دیگر بر سر خانههای کنده و کشتن مسلم علیه السلام که مستجیر به آنها است، کاری است که قبایل کوفه ناخوش دارند. عبیدالله خود ابن اشعث را با گروهی از قبیلۀ خود او اعزام کرد و نیز (عمرو) بن عبیدالله بن عباس سلمی را به فرماندهی هفتاد نفر از قیس روانه نمود، این عباس بن مرادس سلمی یکی از مؤلفۀ قلوب بوده است.
ابو مخنف از قدّامة بن سعد بن زائدة بن ثقفی گوید: ابن زیاد به همراه ابن اشعث شصت یا هفتاد مرد را برانگیخت که همه آنها از قیس بودند؛ فرماندهی
1) (1)
آنها را عبیدالله بن عباس سلمی داشت، تا به خانهای رسیدند که مسلم بن عقیل علیه السلام در آن بود.
مسلم علیه السلام از آوازۀ سُمّ ستوران و همهمۀ رجال تفرّس کرد.
نیرو را ببین؛ هجوم فوج مرگ او را تهدید میکند. از آن وقت که شیهۀ اسب از دور شنید، دعای خود را به تعجیل خواند، تشکر خود را از طوعه کرد، زرۀ خود را پوشید مهیای حمله مرگ شد؛ چوب مرگ به زانوی دیگران میخورد آنها را زمینگیر میکند ولیکن اینجا میگوید: بهتر آن که مرگ ما با غوغا شد و در کشتی گرفتن با یک شهر شد.
از آن وقتی که صدای شیهۀ اسب شنید تا این وقت که صدای سمّ ستوران شنید، فاصله بسیار داشت؟ نه.
سید و ابن نما گویند: مسلم علیه السلام اسلحه و زره خود را پوشید و سوار اسب خود شد و آنها را به دم شمشیر داد تا از خانه بیرون کرد.(1)
مثیر الاحزان: 24.
کامل بهائی گوید: پس در این وقت لشکر دشمن به در خانه طوعه رسید، مسلم علیه السلام به ملاحظۀ این که مبادا خانۀ او را آتش بزنند خود زودتر از خانه بیرون آمد.
ابوالفرج گوید: همین که صدای سم اسب (ستوران) و عربدۀ پهلوانان را شنید، فهمید که بر سرش آمدهاند، با شمشیر کشیده برای آنها بیرون آمد. آنها زور آورده به خانه ریختند. مسلم علیه السلام به آنها حمله کرد تا آنها را از خانه بیرون
1) (1)
دوانید، وقتی دید در و بام را گرفتهاند و از پشت بامها و فوق سطح، همه گونه وسایل آتش همراه آوردهاند و از پیش تهیۀ سنگباران و آتش افروزی در دستههای «نی» آماده کردهاند.(1)
مقاتل الطالبین: 69.
گفت:(2)اینهمه لشگر کشی و چندین اجتماع و غوغا برای ریختن خون یک تن پسر عقیل است؟! چه بهتر؟! ای نفس! به روی مرگ بخند، قدم بردار، باکی نیست، مرگ که چاره ندارد؛ چرا پس ما به این رنگ او را نگیریم، نگذاریم او داخل بر ما شود، ما خارج رو به او بشویم.
اگر کشت خواهد تو را روزگار چه نیکوتر از مرگ در کارزار
آن مرگ که به هر کس به هر حال رسیدنی است، پس بهتر آن که ما به او حمله کنیم.
مبادرت به استقبال او اولی است!
عجبا! اینجا آستان مرگ است، همه کس اینجا ذلیل است.
هر که باشی و زهر جا برسی چون بدین خانه رسد مسکین است
ناپلئون وجعفر برمکی و ویلهلم که سرداران جهانند، اینجا نرم و رام و آرامند، مگر سرداران ایمان که اینجا هم سرفرازند؛ بازاریاند نه خانه نشین.
با شمشیر کشیده به کوچه بیرون آمد، آنها هجوم کردند، با آنها به کارزار
پرداخت، نبرد سختی کرد و آنها را باز برای دفعۀ دوم دوانید و تار و مار کرد.
مسعودی و دیگران گویند:
در این نبرد مسلم علیه السلام و بکر بن حمران احمری دو ضربت با یکدیگر رد و بدل کردند. بکیر بن حمران شمشیری به مسلم علیه السلام زد که لب بالا را انداخت و به لب پائین فرو نشست و دو دندان را انداخت، مسلم علیه السلام هم به گرمی ضربت سختی بر سر «بکیر» زد و باز شمشیری بر شانۀ او فرود آورد که نزدیک بود تا سینۀ او را بشکافد؛ کوفیان و مأموران جلب، وقتی این ضربت و شجاعت را دیدند خائف شدند بر بامها برآمده آتش بر «نی» زده، از پشتبامها بر سرش میریختند و سنگباران مینمودند، مسلم علیه السلام مردانه با شمشیر آتشبار از همه دفاع میکرد و رجز میخواند.(1)
مروج الذهب: 64.
اقسمت لا اقتل الّا حرّاً و ان رأیت الموت شیئاً نکراً
و اخلط البارد سخناً مرا ردّ شعاع النّفس فاستقرا
کل امرؤ یوماً ملاق شرّاً أخاف أن أکذب أو أعزّا(2)
1 - من قسم خوردهام که کشته نشوم مگر آزاد - هر چند مرگ چیز ناگوار و تلخی است.
2 - هر مردی بالاخره روزی با این شر، دست به گریبان است و بالاخره این آب خنک گوارا با آب داغ دریای تلخ آمیخته میشود.
3 - پراکندگی خاطر زائل شد اکنون با تمرکز قوا یک دل و یک جهت شدم بر جنگ و مرگ، مگر روز پایانی بهتر از این میشود، بیم دارم که دروغ بشنوم یا گول و فریب بخورم؛ یعنی امروز فهمیدهام که برای روز سختی، خودم تنها راست میگویم، چرا اعتماد به غیر کنم که دروغ بشنوم.
گویی کربلایی در درون کوفه است.
هر نشان کز خون دل بر دامن چاک منست
پیش اهل دل دلیل دامن پاک منست
شد تنم فرسوده زیر سنگ بی داد بتان
کشتۀ عشقم من و این سنگها خاک منست(1)
جامی.
همین که مأموران جلب این را دیدند، محمد بن اشعث پیش آمد و به او گفت: دروغ نمیشنوی و گول و فریب نیست که تو اغفال شوی - امان به او داد - در اثر: مسلم علیه السلام خود را تسلیم کرد، او را بر قاطری برنشانده و نزد ابن زیاد آوردند. ابن اشعث همان وقت که امان به او داد، او را خلع سلاح کرد؛ شمشیر و اسلحۀ او را گرفت و ننگ ابن اشعث در قصیدۀ هجویهای از شاعر اسدی عبدالله بن زبیر به جهان ماند!
و ترکت عمک لا تقاتل دونه فشلاًو لو لا انت کان منیعاً
و قتلت وافد آل بیت محمد و سلبت اسیافاً له و دروعاًَ
1) (1)
لو کنت من اسد لعرفت مکانه و رجوت احمد فی المیعاد شفیعاً(1)
تاریخ الطبری: 212/4؛ اعیان الشیعه: 586/4، با اختلاف در بعضی ابیات، که بدین صورت آمده است:
أسلمت عملت لم تقاتل دونهفرقاً و لو لا أنت کان منیعاً
لو کنت من أسد عرفت کرامتیو رأیت لی بیت الحباب شفیعاً
ساروی میگوید: عبیدالله عمرو بن حرث مخزومی را با محمد اشعث به فرماندهی هفتاد نفر اعزام کرد تا پیرامون خانه را از هر سو فرا گرفتند، مسلم علیه السلام به آنها حمله کرد، رجز میخواند میگفت:
هُوَ الْموتُ فَاصنعْ وَ یک مَا انتَ صانِع
فَاَنتَ بِکأس المَوت لِا شکَ جارع
فَصبرٌ لاَمْر الله جل جلاله....
فحکم قضآء الله فی الخلقَ ذائع(2)
ترجمه:
1 - این مرگ است، برو هوشمند هر چه میخواهی بساز که باید جام مرگ را به سر بکشی. هر که باشی و هر چه باشی.
2 - پس چه بهتر از آن که در راه امر خدا (جل جلاله) باشد و با صبر و تحمل آن را انجام داده باشی؛ چه که حکم خدا حتماً در خلق واقع شدنی است.
اگر کشت خواهد تو را روزگار چه نیکوتر از مرگ در کارزار(1)
فردوسی.
این صوت جنگ خیلی مقتدرانه است.
گوید: پس چهل و یک مرد از آنان کشت.
به نظر میآید که: فرستادن عمرو بن حرث مخزومی از اعزامیهای مجدد باشد و از «عمرو» بن عبیدالله بن عباس سلمی از اعزامیهای اول است.
قمقام گوید: محمد بن اشعث از عبیدالله زیاد مدد طلبید، ابن زیاد جمعی دیگر روانه داشت. و کس فرستاده گفت: ما تو را برای جلب یک مرد روانه کردیم که وی را نزد ما جلب کنی، اگر از مسلم علیه السلام که یک تن است این طور عاجز آیی، پس وقتی تو را به جنگ دیگری بفرستم چه خواهی کرد؟ اشاره به امام علیه السلام است.(2)
محمد بن ابوطالب گوید: همین که مسلم علیه السلام از آنها جماعت کثیری را کشت و به ابن زیاد رسید، نزد محمد اشعث فرستاد که تو را برای آوردن یک مرد مبعوث کردیم، او در سپاه تو رخنۀ عمده انداخته، پس چه خواهد شد که اگر تو را به سوی غیر او ارسال داریم.
ابن اشعث جواب فرستاد که: ایها الامیر! مگر پنداشتهای که مرا به سوی بقّالی از بقالهای کوفه یا جرمقانی(3)از جرمقانهای «حیره» فرستادهای. مگر ای امیر
نمیدانی؟! مرا به سوی شیر شرزهای و شمشیر برّانی، در کف یک تن قهرمان همام از آل خیر انام مبعوث نمودهای.
ابن زیاد نزد او فرستاد که: امان به او ببخش، جز به این، او را دستگیر نخواهی کرد. اصرار عبیدالله بوده که زنده دستگیر شود.
حسن تقدیر و جریان قضا و قدر هم این شد که: هر چند مسلم علیه السلام از دستگیر شدن گریزان است و برای این که مواجه با دشمن در حال اسیری نگردد مرگ را استقبال میکرد و تلاش میکرد که در رزم کشته شود، ولی دشمن عنایت داشت که مسلم علیه السلام را دستگیر کند تا از او مؤاخذهها بکند و بعد از محاکمه چنان که میخواهد بکشد و اتفاقاً راز «قدر» است که از مجلس محاکمه پیغام مسلم علیه السلام به جهان برسد و پخش شود و جز در اثر آن انجمن محاکمه، پیغام مسلم علیه السلام ابراز نمیشد و شاید فکر مسلم علیه السلام کم کم معطوف به آن گردید که از تسلیم شدن به امان ممکن است راهی برای برگرداندن حسین علیه السلام به دست آید و با کشته شدن در رزم هیچ راهی نیست.
از بعض مناقب نقل شده که: «مسلم بن عقیل علیه السلام مانند شیری بود قوت و نیروی او بدان پایه بود که مرد را میگرفت به دست پرتاب به پشت بام میکرد.»(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 244/3.
منظور این ناقل نه در این پیکار است که کار در دست شمشیر است و فرصتی جز برای دفاع نیست، بلکه در موقعهای آزاد است که از قدرت بازو چنین
1) (1)
هنرور بوده، چنین نمایشها میداده وگرنه پیداست که در این غوغا و گیرودار، نوبه به این گونه کارها نمیرسد، باز از قدرت او بوده که هفتاد نفر را میتارانده است.
سید در ملهوف گوید:(1)
اللهوف: 34.
مسلم علیه السلام وقتی صدای سم ستوران شنید، زرۀ خود را پوشیده، اسب خود را سوار شد و شروع کرده با اصحاب عبیدالله میجنگید تا جماعتی را از آنها کشت، محمد اشعث صدا زد و گفت: ای مسلم علیه السلام! تو امان داری. فرمود:چه امانی از مردمان عهدشکن و حیلهگر و فاجر خواهد بود؟ سپس کارزار با آنها میکرد و ابیات حمران بن مالک خثعمی را در «یوم القرن» به رجز میخواند...
«اقسمت لا أقتل الاّحراً»
از هر سو داد زدند به او که تو دروغ نخواهی دید و فریب به تو نمیدهند، مسلم علیه السلام التفاتی به این حرفها نکرد و بعد از آن که غرق جراحات شد جمعیت بر سر او ریختند زورآور شدند، مردی با سرنیزه از پشت سرش نیزهای به کارش کرد که به رو به زمین خورده اسیر شد.
ساروی میگوید: «تیرباران و سنگباران شد؛ طبعاً وقتی شمشیرداری بیباک حمله و تعقیب میکند، او را تیرباران میکنند که برگردد؛ از بس تیر به سمت او آمده به بدنش نشست و سنگ به بدنش زدند، از کار مانده شد تکیه به دیواری
1) (1)
فرمود: شما را چه شده؟! که مرا سنگباران میکنید؛ چنان که کفار را سنگ میزنند با آن که من از خاندان انبیای ابرارم. رعایت پیغمبر صلی الله علیه و آله را نمیکنید در حق خاندانش.
ابن اشعث گفت: مسلم علیه السلام خود را به کشتن مده، تو در ذمّۀ منی.
فرمود: آیا اسیر شوم با آن که در بدنم تاب و توان هست والله این هرگز نخواهد شد، این را گفت و حمله به ابن اشعث کرد، او گریخت.
پس از آن مسلم علیه السلام از عطش نالید و گفت: بار خدایا! سوز عطش مرا به جان رسیده؟!! ریزش خون از بدن عطش میآورد.
پس از هر سو حمله به او کردند و بکیر بن حمران احمری شمشیری بر لب بالایش زد و مسلم علیه السلام ضربتی به جوف او فرود آورد که بالاخره او را کشت و مسلم علیه السلام از عقب سر، نیزهای خورد از اسب افتاد و اسیر شد.»(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 244/3.
شیخ مفید و کامل جزری و ابوالفرج گویند: «تنش غرق جراحت شد و تکیۀ خود را به دیوار خانهای جنب آن خانه بود داد، محمد اشعث با تقدیم امان به او نزدیک آمد و گفت: تو امان داری.
مسلم علیه السلام فرمود: آیا امان دارم؟!
گفت: بلی، تو امان داری. دیگر رؤساء نیز به این قول هم داستان شدند تا همۀ آن قوم گفتند: آری. غیر از عبیدالله بن عباس سلمی که کنار رفت و گفت:
لا نَاقَةَ
1) (1)
لی فی هذا و لاَ جمل.»(1)
اصل مثل از حرث بن عباد مانده، وقتی حسان بن مرة، کلیب را کشت و آتش جنگ بین دو قبیله درگرفت و حرث کناره از هر دو گرفته بود، راعی گفت:
و ما هجرتک حتی قلت معلنة لا ناقتی لی فی هذا و لا جملی
«الإرشاد، شیخ مفید: 58/2؛ بحار الأنوار: 353/44، باب 37؛ مقاتل الطالبین: 69؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 33/4»
مرا برای این بار شتری (ماده یا نر) نیست که زیر این بار بروم.
این را گفت و کناره گرفت.
مسلم علیه السلام فرمود: «من والله اگر امان شما نبود دستم را در دست شما نمیگذاشتم. استری آوردند تا بر استر سوار شده به گرد او جمع شده، شمشیرش را از گردنش کشیدند. اینجا آثار مکر و خدعه مشهودش شد، نسبت به آن آرزو که در تسلیم خود زنده باشد تا بتواند حسین علیه السلام را از آمدن برگرداند، دور افتاد.
گوئیا، این هنگام از خود مأیوس شد، اشک به چشم او آمد، دانست که این قوم، او را خواهند کشت. فرمود: این اول غدر است.
محمد اشعث گفت: امیدوارم که بر تو بیمی نباشد.
فرمود: غیر از رجاء و امیدواری در بین نیست؟! پس کجا رفت امان شما.
(إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ) این را گفت و گریه سر داد.
(بعد کلمهای شنید که خود را جمعآوری کرد، به فکر تلافی کارهای لازم افتاد.)
1) (1)
عبیدالله بن عباس سلمی به او سرزنش کرده گفت: مثل توئی و هر کس به این گونه کار بزرگ اقدام میکند که تو کردی، در وقت این گونه گرفتاری که برای تو رخ داده، نمیگرید.
مسلم علیه السلام خود را جمعآوری کرد و آن خاطرهای که برای آن فشار به خود داده و راه آن را بسته میدید، ابراز کرده، فرمود:
من والله! برای جان خودم نمیگریم و نه برای نفس خود از کشته شدن شیون میکنم، هر چند یک طرفة العین هم تلف برای جان خود دوست نمیدارم؛ ولیکن میگریم برای خاندانم برای حسین علیه السلام و آل حسین علیهم السلام که رو به من میآیند. منظرۀ زیباترین صورت اخلاص و صمیمت را ببین.(1)
قال: - هذا اوّل الغدر - فقال له ابن اشعث: ارجو ان لایکون علیک باس، قال: و ما هو الّا الرجآء فأینَ امانکم؟ انا لله و انا الیه راجعون، و بکی... قال والله انی ما لنفسی بکیت و لا لها من القتل ارثی و ان کنت لم احبّ لها طرفة عین تلفاً ولکن ابکی لاهلی المقبلین الیّ، ابکی للحسین علیه السلام و آل الحسین علیه السلام.
«الإرشاد، شیخ مفید: 58/2؛ بحار الأنوار: 353/44، باب 37»
بعد از تذکر به نام حسین علیه السلام و چارهجویی؛ دید باید برای این کار دست و پایی بکند، منتظر فرصت نماند اینک: از تمام اقتدارها تنها پیامی مقدور است و پس از این مرحله به بعد تا لب پرتگاه فنا یا قتل و احیا؛ تنها چیزی که جا دارد که از آن غفلت نکند این موضوع است و ذکر خدا، اگر این وظیفۀ حتمیۀ فوتی حیاتی را در حال فوت خود هم شده؛ انجام دهد فایدهای از وجود خود در این
1) (1)
مرحله برگرفته، البته مسلم علیه السلام از وظیفه و نه از ذکر خدا غافل نخواهد شد، بلکه اینک که همهگونه قدرت از او سلب شده، جز زبان و هوش و آن هم هراس آل حسین علیه السلام تمام هوشش را فرا گرفته، باید گرما گرم همین جا به جا تا ابن اشعث هنوز از گرمی وعده و امان خود آزرمی دارد و یادش نرفته و به واسطۀ برخورد به وضع دیگری ناهنجارتر از این، رویۀ خود را از دست نداده، باید به خود او بسپرد وگرنه اگر انتقال به دارالاماره داده شد وضع تازه این وضع را پس میزند. اما اینک: اگر پیغام را به ابن اشعث بسپرد معنای کار این است که: من خودم را در دامن تو افکند، من همین پیغامم، همۀ من و من همه همینم و بس؛ من برای این هوا به دام افتادم، اگر مرا از این جهت مطمئن کنی مرا آزاد کردهای، مرا به آرمان رساندهای و پس از وصول و حصول، آرمان دیگرم هر چه بشود بشود.
آن گاه رو به محمد اشعث کرده و فرمود: «من چنین میپندارم که تو از عهدۀ این امان نمیتوانی برآمد، از او مسئلت کرد که فرستادهای به سوی حسین بن علی علیه السلام بفرست که او را به خبر آگهی بدهد و از او بخواهد که مراجعت نماید.
شیخ مفید بازگو کرده که: مسلم علیه السلام به محمد اشعث فرمود: بندۀ خدا والله! من روشن میبینم که تو حتماً عاجز از امان من خواهی شد. پس آیا هیچ خیری در گریبان تو و پیش تو هست؟ استطاعت داری؟! مردی را از پیش خود از زبان من روانه کنی که به حسین علیه السلام پیام مرا برساند، برای آن که امروز از مکه رو به دیار شما بیرون آمده یا فردا بیرون میآید با اهل بیتش، به او بگوید: پسر
عقیل علیه السلام مرا وقتی به سوی تو روانه کرده که خود اسیر دست قوم بود و به خود نمیدید زندگی امروزش به شام میرسد یا کشته میشود و او میگوید: برگرد؛ ای به فدای تو پدر و مادرم. با اهل بیت خود، اغفال اهل کوفه مشو، تو را نفریبند برای این که آنها همان اصحاب پدرت هستند که همواره تمنّای جدائی از آنها را داشت به مرگ یا به کشته شدن.
اهل کوفه تو را دروغ دادند و مرا دروغ دادند و آن که دروغ به او بزنند رأییی ندارد؛ نباید بگیرد، روی دروغ کس نمیتواند رأی بگیرد.(1)
فقال: انی والله اظنک ستعجز عن امانی و سئله ان یبعث رسولا الی الحسین بن علی علیه السلام یعلمه الخبر ویسئله الرجوع.
قال: یا عبدالله انی اراک والله ستعجز عن امانی، فهل عندک خیر تستطیع ان تبعث من عندک رجلا علی لسانی ان یبلغ حسیناً علیه السلام فانّی لا اراه الا قد خرج الیکم الیوم مقبلا او هو خارج غداً و اهل بیته. و یقول له: ان ابن عقیل بعثنی الیک و هو اسیر فی ایدی القوم لایری انه یمسی حتی یقتل و هو یقول ارجع «فداک ابی و امی» بأهل بیتک و لایغرّک اهل الکوفة فانّهم اصحاب ابیک الذی کان یتمنّی فراقهم بالموت او القتل، انّ اهل الکوفه قد کذبوک (و کذبونی) ولیس لمکذوب رأی. فقال ابن اشعث. والله لافعلنّ.
«الإرشاد، شیخ مفید: 59/2؛ بحار الأنوار: 353/44، باب 37؛ تاریخ الطبری: 280/4؛ مقاتل الطالبین: 66»
چنین خواندم که در دریای اعظم بگردابی در افتادند با هم...
چو ملاح آمدش تا دست گیرد مبادا کاندر آن حالت بمیرد
همی گفت از میان موج و تشویر مرا بگذار و دست یار من گیر
1) (1)
دراین گفتن جهان بر وی برآشفت شنیدندشکه جان میداد ومیگفت
حدیث عشق از آن بطال منیوش که در سختی کند یاری فراموش
چنین کردند یاران مهربانی ز کار افتاده بشنو تا بدانی
که سعدی راه و رسم عشقبازی چنان داند که در بغداد تازی
دلارامی که داری دل در او بند دگر چشم از همه عالم فرو بند
اگر مجنون و لیلی زنده گشتی حدیث عشق از این دفتر نوشتی(1)
سعدی شیرازی.
ابن اشعث گفت: والله! البته میکنم. و این کار را کرد.
مسلم علیه السلام کار مهم خود را کرد، اینک به هر جا میخواهند او را ببرند اگر به مجلس محاکمهاش نیز او را ببرند فکر او حاضر است.
مسلم علیه السلام را به دارالاماره بردند، محمد اشعث خود پیشاپیش رفت نزد عبیدالله؛ خبر را به او داده و از امان دادن خودش به مسلم علیه السلام گزارش داد.
عبیدالله گفت: تو را چه به امان؟! ما تو را نفرستادیم که او را امان بدهی، فرستادیم که او را بیاوری. محمد ساکت شد. و همین که مسلم علیه السلام را بر در دارالاماره آوردند جمعی به انتظار اذن میبردند، از جمله عمارة بن عقبه بن ابی معیط، عمرو بن حریث، مسلم بن باهلی، کثیر بن شهاب بود.
مسلم علیه السلام سبوی آبی دید نهادهاند، آب خنکی داشت. تشنگی بیتابش کرده بود، ریزش خون زیاد این خاصیت را دارد که طبیعت آب زیاد میطلبد خصوص با حرکات عنیف جنگی.
1) (1)
گویی باور نمیداشت که این شهر آبش نمیدهند، ولی آتش بر سرش میریزند. فرمود: شربتی از این آب به من بیاشامانید.
مسلم بن عمرو باهلی نزدیک آمد و گفت: آیا میبینیش که چقدر خنک است؟! والله قطرهای از آن نمیچشی تا حمیم را در آتش جهنم بچشی!
این زبری فوق العاده و خشونت بیحد و ناکسی بینهایت خبر میدهد که: آل باهله تا چه اندازه به آل علی علیه السلام و حکومت آل علی علیه السلام کینه داشتهاند.
مسلم بن عقیل علیه السلام فرمود: تو کیستی؟ گفت من آنم که حق را شناخت آن وقت که تو ترک کردی، با امّت و امامت و امام به نصح و صمیمیت قدم زدم، گاهی که تو غِش کردی و شنیدم و اطاعت کردم، زمانی که تو معصیت کردی من مسلم بن عمرو باهلی.
مسلم بن عقیل علیه السلام فرمود: برای مادرت شیون، ای پسر «باهله»! چقدر جفا خوئی؟! سخت دلی؟! زبر زبانی؟! غلیظی؟! تو اولی از من هستی به حمیم و خلود در جحیم، بعد تکیه به دیوار داد و نشست.
گوید: عمارة بن عقبه، غلام خود قیس را فرستاد، آبی خنک طلبید.
کامل و ارشاد گویند:
«عمرو بن حریث نیز غلام خود سلیمان را فرستاد، کوزۀ آبی و قدحی آورد، کوزه به مندیل پوشیده بود، آب در قدح ریخت و به مسلم علیه السلام گفت: بنوش. تا رفت بنوشد قدح پر از خون شد، نتوانست بنوشد. هر بار که قدح را نزدیک دهان میآورد پرخون میشد تا نوبۀ سوم، در سوّمین بار همین که رفت بیاشامد دندانهای ثنایایش در قدح فرو ریخت، تشنه کام کاسه را گذاشت و فرمود:
الحمدلله، اگر رزق مقسوم بود آشامیده بودم.
اکنون وقت ورود رسیده در مجلس حکومت و محضر محاکمهاش میبرند، در کاخی که الآن هر چه بخواهد آن کاخ به خود میبالد و عبیدالله هر چه بخواهد سخن خود را بیجواب میبیند، قصر دارالاماره از مسلم علیه السلام، مطالبۀ سلام میکند مسلم علیه السلام از سلام سر باز میزند، میگوید: کاخی که سلامت در آن نیست سلامی ندارد، برج خون است. تهدید و نهیب خون، مسلم علیه السلام را وادار کرده، به تنظیم وصیت خود پرداخت، در این مجلس دو گونه مذاکره رخ داد، یکی مخفیانه که وصیت را در برداشت ودیگر آشکارا که محاکمۀ مسلم علیه السلام بود و چون صحت محاکمه قدری وابسته به مندرجات وصیت بود «قضا و قدر» کاری کرد که وصیت هم افشا شد. اکنون یک شهر چشم به کاخ و مبادلات طرفین و پایان کار دارد.
سخن آب و تشکر و حمد هنوز به لب و زبان او علیه السلام بود که به درون قصر بایدش برود، بر ابن زیاد واردش کردند به نام «امیری» سلام نداد.
این منشأ گفتگو شد، گفتگوهای این مجلس عجیب یکی در همین خصوص بود، رئیس پاسبان قصر مؤاخذه کرد که مگر به امیر سلام نمیدهی؟ مسلم علیه السلام باز اباء کرد. که این قصر چون نه به صدد سلامت و برای سلامت است پس ما چه سلامی به آن داریم، اگر برای سلامت بود هزاران سلام به او میکردیم، کاخ خون است قبل از تفتیش از جرم ارادهها و تصمیمهای خود را به کشتن همواره از پیش گرفته و میگیرد، بعد تفتیش از جرم میکند.
ابن زیاد به پاسبان گفت: وا بگذارش؛ به حیات من سوگند باید کشته شوی.
مسلم علیه السلام فرمود: مطلب این طور است گفت: بلی.
فرمود: پس مرا بگذار تا وصیت خود را با بعضی از خویشاوندانم بکنم.
گفت: بکن.»(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 60/2-61؛ بحار الأنوار: 355/44، باب 37؛ تاریخ الطبری: 281/4-282.
توجّه و اهتمام به وصیت در این موقع حسّاس که قصر و قصرنشینان بلکه همه شهر متوجه مسلم علیه السلام هستند و فکرها همه در پیرامون کشتن و نکشتن او دور میزند کاری است عجیب؟! کاری میکند که ذهنها در پیجوئی وصایای وی خواهند برآمد، همه در تفتیش خواهند برآمد که وصیت یک مرد و قهرمان انقلاب چه خواهد بود؟! اتفاقاً در تشریفات واگذاری وصیت و تعیین طرف وصایت، قضایایی پیش آمد که کسب اهمیت کرد، عمر سعد را انتخاب کرد و او قبول نکرد تا عبیدالله او را مجدداً به قبول واداشت و وقتی نفوس برای کشف امری مجهول حریص باشد به اصرار آن را به دست میآورد و متن آن در خاطرها نیکو جایگزین میگردد.
متن وصیت یک قسمت؛ کاری بود پیمبرانه در پیرامون حساب و اعتقاد به معاد دور میزد و خبر از ایمان فوق العاده قوی رشید میداد.
و یک قسمت؛ در پیرامون عزت نعش او بود و خبر از حسّ احترام نفس بیحد در مسلم علیه السلام میداد و احترام نفس رکن رجولیت است.
و سومین قسمت؛ در اتخاذ تدبیر لازم برای ابلاغ پیغام به امام علیه السلام خبر از حسن هشیاری در این موقع میداد که مرگ را حتمی میبیند.
1) (1)
این هر سه در عالم خود اهمیت دارند؛ ولی از این که یک تن را برای وصایت انتخاب کرد و او سر باز زد و سپس به اشارۀ عبیدالله مجدداً مأمور پذیرفتن وصیت شد، مطلب کسب اهمیت بیشتری کرد و از این که او افشا کرد، مطلب بیشتر به دست و دهانها افتاد.
مسلم علیه السلام از تمام جلسای از قریش، عمر بن سعد بن ابی وقّاص را دید که نشسته است رو به او کرده فرمود: بین ما و تو قرابت و خویشاوندی است و من در این موقع حاجتی به تو دارم و سرّی است.
ابن سعد از شنیدن سر باز زده به مسلم علیه السلام راه نداد و رو نداد که با او مذاکره کند، تا ابن زیاد گفت: ببین تا چه میگوید: از حاجت پسر عم خود دریغ مکن.
ابن سعد به همراه مسلم علیه السلام برخاست و جایی نشست که ابن زیاد هر دو را نظر میکرد، مسلم علیه السلام...
اولاً - فرمود: در کوفه به گردن من دینی است، این دین را قرض گرفته و خرج کردهام، هفتصد درهم است، آن را بپرداز به عهدۀ مالم در حجاز «مدینه» یا گفت: زرۀ من و شمشیر مرا بفروش دین مرا اداء کن.
ثانیاً - فرمود: جثهام را در نظر گیر یعنی بعد از کشته شدن من، از ابن زیاد خواهش کن به تو ببخشد و به خاک بسپار.
ثالثاً - فرمود: میباید کس برانگیزی نزد حسین علیه السلام که او را برگرداند، چون از قراری که من به او از بیعت و طاعت کوفیان نوشتهام، باید بدین صوب نهضت فرموده باشد.
وصیت امین تمام شد، اگر افشا شود باید فکرها را منفجر کند و بمبآسا
اساس قصر دارالاماره را از هم بپاشد؛ کار امانت و دینداری راستی به این پایه است؛ اعتقاد به حساب و مسؤولیت از مال مردم و حقوق مردم در معاد به این درجه است؟! در لَجّۀ موت دست و پا میزند تا نفسی به دست آورد و هفتصد درهم مال مردم را تأمین نموده، از محلّ مال خود در مدینه تأمین کند و تا از دغدغۀ حقوق مردم راحت نشود به راحتی تسلیم مرگ نمیشود، رنجش از مردم کوفه و عهدشکنی آنها، اهمیت مال مردم را از خاطر او نمیزداید.
نمیگوید: گور پدر این مردم و هفتصد درهمشان، مردمی که آن آغاز و این انجام و این حقکشی را کردند، باید نسبت به این مردم بگوید: چه شایسته اهتمامند؟! بگذار مالشان پایمال شود، چون پایمال جباران ناکس میشود، بگذار این مقدارش هم در راه پذیرایی ما تلف بشود بلکه چه تلفی است؛ چه اهمیتی دارد؟! آیا آن ذی حق واقعاً در مثل این روز از مثل مسلم علیه السلام و این موقع جانفشانی باز طلبکاری داشته یا توقع داشته؟! مگر هفتصد درهم چقدر است؟ سی تومان است؛ آیا توقع داشته که مسلم علیه السلام در یک همچون موقعی هم به فکر تأدیه مالش باشد.
اینجا این سؤال میآید که: در ظرف «دو ماه» (5 شوال الی 8 ذیحجه) ریاست بر حزب بیست هزار نفری شیعه واقعاً چطور بوده که مسلم علیه السلام برای مخارج خود محتاج به قرض بوده؟! شیعهای که نتوانستهاند یکی دو ماه رهبر حزب خود و نایب امام خود را اداره کنند تا کار او به قرض رسیده؛ چگونه پشتیبانی از مسلم علیه السلام یا دیگری میکردهاند. این گونه امور در حواشی این وصیت به نظر میآید، ولی در نظر مردمان حسابی اینها را در حساب دین مردم نمیشود گذاشت.
اما دو چیز قابل حساب است.
یکی آن که: آیا منت کشیدن حتی از مثل عمر سعدی نیز در همچو مجلسی برای رساندن این مقدار دین مردم لازم است؟! و دیگر آن که حرج موقف مرگ که مشکلتر و حرجیتر از هر امری حرجی است؛ با وجود وحشت مرگ که غریزی است، موجب سقوط تکلیف نیست؟!
جواب از منت عمر سعد را من نمیدانم؟ اما جواب از سقوط تکلیف به واسطۀ وحشت مرگ، این است که وحشت مرگ باید مؤکد ادای دین مردم باشد نه مسقط آن، مگر آن قدر خودباختگی از وحشت بیاید که انسان در پیراهن خود نباشد، ولی در مسلم علیه السلام و در اولیای ایمان گویی وحشت غریزی از مرگ نبوده و نیست و غریزه در آنان مغلوب اختیار و هوش و عقل است، مقدرت و توانایی نفس به اندازهای است که حتی در دم مرگ هم با تلاطم امواج هول و هراس متوجه همه تکالیف و همه دقائق امور قبل از موت و بعد از موت بوده و هستند، این قدرت نفس و غلبۀ بر غرایز عجیب است، والله اقتدار عجیبی است که نقشۀ خود را مطلقاً کم نمیکند از قهرمانی او علیه السلام، در غلبۀ بر غریزه جمعی باید به تماشای او بیایند و از قدرت تقوا و غلبۀ تجرّد و علم و تقدّس دیگران. آن قدر تقدّس در این پیراهن هست که گویی مالک ملک تعالی و تقدس است، این اندازه قدس و تجرّد از آلودگیهای بشریت و طبیعت و هرگاه توأم شود با آن قدرت اراده و جرأت عجیب، مردی میسازد که:
(یکادُ یکونُ من الانبیاء او مِن شُرطة الخمیس الا انّه لا نبیّ)
این واحد (خلفاء الله فی ارضه) با آن که سنگبارانش نمودند و آتش بر سرش ریختند و آب از او دریغ داشتند، بازگویی پاسبان مال مردم است، یک رکن بطولت خود را صرف تأمین آن میکند، یک سهم از قدرت بر مبارزه را در این مجلس صرف ادای این دین و به حقیقت صرف فتوت و جوانمردی مینماید، با رنج بردن و درد فراوان در سخن گفتن با آن لب و دندان شکسته میخواهد، اینک که خودش تلف میشود مال رعیت تلف نشود ولو اندک.
اینانند: که یک تن آنان را میتوان مانند انبیاء مبعوث به شهری کرد، آن هم عاصمهای مثل کوفه که «16 میل» زیر عمارت داشت و صدها مشرب مختلف. عیسائی است از تقدس آسمانی و در عین حال گویی نبی است به پاسبانی. مأمور آسمان و نمایندۀ معدلت آسمان است.
حواریون عیسی و شهدای کلیسا کجا همچو معجزهای از قدس و پاکی دامن و عظمت همت و قدرت موازنه نشان دادهاند، با سفارش عیسی علیه السلام که گرد را از دامن بتکانید و سپس از جلگهای به جلگۀ دیگر بروید. این کار، کار نبوت است که در حفظ مال مردم حتی سر سوزن هم به غرور مقام خود تعدی نمیکند و اهمال روا نمیدارد، تنها از انبیای عظام علیهم السلام این گونه خبرهای خوش با مسامع آشنا است.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله که اعظم رسل است در گرانی مرض این گونه معجزۀ قدس و روحانیت میبینید، در هنگام وفات در بحبوحۀ غش و بیهوشی. شش یا هفت دینار وگرنه هشت یا نه دینار پیش به عایشه سپرده بود که به محل فقرا باید داده شود، وقتی که سرش به سینۀ عایشه بود از آن نقد پرسید؟ عایشه گفت: هنوز
هست، یعنی مشاغل بیمارداری ما را از پرداخت آن وا داشته بوده؛ فرمود: بدهید و به فقرا پخش کنید. و باز از هوش رفت. وقتی مجدداً به هوش آمد دید اهل منزل در بیهوشی وی به کلی دست و پای خود را گم کردهاند و در تلاطم بودهاند پرسید: آیا نقد را پخش کردهاید؟ گفتند: باز هست. فرمود: بیاوریدش و به منش بدهید، آوردند و به دست او دادند، شماره کرد؛ علی علیه السلام را طلبید و برای ایصال به فقراء فرستاد و فرمود: چه گمان میبردید که پیغمبرتان در وقت ارتحال و دیدار خدا این قدر از مال فقرا با او بود و همین که علی علیه السلام برگشت و مأموریت خود را انجام داده بود فرمود: «الان طابَ لی الموتُ.»(1)
اطیب البیان: 213/14، سورۀ القارعة.
راستی از احتشام این تقوا من چندین مرتبه در خود احساس میکردم که باید برخاست و نشست.مسلم بن عقیل علیه السلام این قدّیس در سه مرحله این اعتنای شدید به روحانیت را در سه مظهر نشان داد؛ یکی همین که در دم مرگ در این پلۀ آخر که رسیده بود میگفت: قرضم را بدهید هفتصد درهم. «ان علی بالکونة دیناً استدنته منذ قدمت الکوفة سبعمائة درهم»(2)و نگفت: به عهدۀ حسین علیه السلام است یا به عهدۀ بیت المال، راستی برای احترام این تقوا چندین مرتبه باید برخاست و نشست.
مسلم بن عقیل علیه السلام اگر جملۀ دفتر حیات و زندگانیش به اینجا و به این سطر ختم میشد که قدّیسی باش، آمده به عالم فهمانده باشد باید دین مردم را داد و طمع به مال مردم نداشت و چشم طمع از مال مردم برگرفت، از ابلاغ هدف هیچ
گونه کسری نداشت و بهتر از این نمیشد که در آن مجلس رسمی یا غیر رسمی زمزمۀ آخر حیات او از تأدیه هفتصد درهم باشد، اگر این وصیت افشا نشود، فرض ذمۀ خود را اداء کرده؛ و اگر بدون میل مسلم علیه السلام سخن افشا شود، مقصد رسالت خود و رسل اصلاح را اداء کرده و رفته است، پس کمال مطلوب وجود یک قدّیس حاصل شده، خدای او حیات هر زندهای را برای انجام کمال مطلوب آن میخواهد و بس؛ و با این کلمه که نظیر آن در طومار حیات حواریون و شهدای کلیسا نخواهید یافت اگر تمام کمال مطلوب عمر رسولی حاصل نشده باشد، مقداری که حاصل شده است میتواند همان بلکه کمتر از آن مقصود و غایت مبعث شریفترین قدّیسین و رسل و حواریون باشد.
حبیب نجّار قدّیس امت عیسی علیه السلام و مؤمن آل یاسین نیز چنین مردی بود؛ از اقصای شهر مدینه «انطاکیه» آمده بود به حمایت رسل، از بیرون شهر میدوید و میگفت:
(یا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ * اِتَّبِعُوا مَنْ لا یَسْئَلُکُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ)1
همین حرفش بود؛ روی همین پیغام کشته شد که متابعت از رسل بنمائید آنها که اجر و مزدی تمنا ندارند و راه را هم میدانند؛ همین که به دار زده شد میگفت: مشمول مغفرت پروردگار شدهام، مردم بیایید و بنگرید.
(یا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ * بِما غَفَرَ لِی رَبِّی وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ)2
این قضیۀ پاکدامنی مسلم علیه السلام به عالم سرمایهداری و کارگری میگوید بیائید و بنگرید؛ باید به خون دست و پا زد و مال مردم را داد.
در قطعۀ دوم وصایت، دو امر متناقض با یکدیگر هست، جُثّهاش را از طرفی سفارش دفن میکند، نشانی آن که نزد وی محترم است. ولی از طرفی پای ارادۀ خود آن را پامال میکند و به کشتن میدهد.
احترام ذات که رکن رجولیت است وا میدارد: وصیت به دفن جثهاش میدارد حتی با تمنای تقاضا و بخشش از خصم. و از طرفی دیگر: احترام مبدأ و اراده وادارش نموده تا پای کشته شدن تن ایستادگی مینماید، گویی بدن در جنب مبدأ او چیزی نیست و پشیزی نمیارزد، راستی مرکوبی چون تن که پای آن مقصد والا تا آن حد مساعد آمده و همراهی نموده است محترم است.
شدت احترام مبدأ، این هر دو امر را ایجاب میکند؛ اولاً ایجاب میکند که: بدن در جنب اراده ملاحظه نشود تا تو گفتی پامال شود و ثانیاً: احترام شود و در جزیرۀ ابرار دفن شود. چون نیکو همآهنگی نموده است، وه از این قدرت نفسانی! خود راجع به تن خود هر گونه تصوری از ناحیۀ دشمن الآن میکند و برای تأمین از توهین و اهانت به جثۀ خود قدمی برمیدارد و راهی میرود، و وحشت این تصوّرات پای او را نمیلرزاند، زبان او را به لکنت نمیآورد، مشاعر او را از کار نمیاندازد.
اما راجع به قطعۀ سوم: وقتی هوشش متوجه آن میشد زندهتر میشد. میخواست در این گرفتاری مرغی در اختیار او باشد تا به جانب حسین علیه السلام طیران دهد، از سفارش به ابن اشعث در آنجا و سفارش به عمر سعد در اینجا
معلوم میشود: هیچ قدمی از این فکر غافل نبوده، قدم به قدم به فکر تلافی بوده و تا اندازهای که میسور بوده اقدامات مقدوره را کرده، اینک تسلیم مرگ است، ولی دشمن نمیگذارد؛ تا محاکمه نکند و مسؤولیت و مؤاخذه در کار نیاید این مجلس خاتمه یابد و از قضا زمامداری «قضا و قدر» هم نمیگذارد کشته شدن مسلم علیه السلام با سکوت بگذرد، انقلابی است چگونه ممکن است با حضور متخاصمان خاموش شده ساکت باشد، و همه هم دوست دارند و ما هم دوست داریم که نایب این طرف که نایب عدالت است با نائب آن طرف که متعدی است در مجلس رخ به رخ شوند و گفتگوها را حضوراً بکنند تا جنگ و لشگرکشیها گنگ و لال نماند. در قضیۀ کربلا این پیش نیامد؛ زیرا جنگ و کارزار عمل است و زباندار نیست؛ ولی اینجا که حضوراً رخ به رخ هستند به طور زباندار محاکمه کردند.
این محاکمه قضیۀ کربلا را هم زباندار کرد؛ زیرا مسلم علیه السلام شعبهای از جمع شهدای کربلا است، از قضا به او تکلیف بزرگتری محول شد، شهدا در حاشیۀ کوفه شهید شدند و مواجههای با رئیس دولت خصم برای آنان رخ نداد و کارشان با جنگ و کارزار که زباندار نیست گذشت و اگر سخنی ردّ و بدل شد، بیش از پیغامی نبود، تنها با لشگر عبیدالله زد و خورد آنها شد؛ یعنی مبارزه با قدرت لال و کور بود، ولی برای مسلم علیه السلام رئیس خصم انجمن محاکمهای ساخت، پس محاکمۀ مسلم علیه السلام که در متن کوفه رخ داده در مواجهۀ با خود خصم انجام گرفت و در محاکمۀ با شکوهی مملوّ از رجال دولتخواه طرف به وقوع یافت، سند گویا و زبان دار وقایع کربلا نیز هست. و تند نویسی آن روز لازم نبود،
اهمیت دو طرف همان ضبّاط خاطرها است، شهری بلکه کشوری به سخن آنها و قیام آنها میلرزد. اما وقتی محاکمه و صدق دعاوی طرفین روشن میشود که مضمون این وصیت آخرین افشا شود و در پرده مستور نماند، تا این اسرار بر ملا نشود، نمیتوان روی آن محاکمه کرد.
کی آن راز را افشا کند خود مؤتمن خیانتکار کافی است.
مسلم علیه السلام از وصیت فارغ شد.
عمر سعد نزد عبیدالله آمد، وصیتها را یکان یکان بازگو کرد.
ابن زیاد گفت: اسرار وصیت را پنهان بدار. امین هرگز خیانت نمیکند ولیکن خائن را گاهی امین میشمارند.
و به قولی گفت: قد اءتمن الخائن. خائن را امین شمرد.
مسلم علیه السلام از این خیانت در امانتش حضوراً پری درد و الم کشید.
زخم این خیانت از زخمهای تنش سوزندهتر بود.
عقدالفرید(1)
عمرو بن سعید که در کتاب عقد الفرید و کتاب الامامة و السیاسة ابن قتیبه و در کتاب فصول المهمه ابن صباغ مالکی است، اشتباه کتابتی است؛ زیرا عمرو بن سعید در این وقت از حکومت مکه معزول و به حکومت مدینه به جای ولید منصوب بود.
گوید: «چون مسلم علیه السلام این وصیتها را به ابن سعد سپرد، عمرو بن سعید خواست تا آشکارا به ابن زیاد بگوید.ابن زیاد گفت: اسرار عموزادۀ خود را پنهان بدار.
گفت: امیر! بزرگتر از این است که بتوان پنهان داشت.
1) (1)
گفت: چیست؟
گفت: به من گفت، حسین علیه السلام رو به جانب کوفه میآید، با نود نفر انسان بین زن و مرد، آنها را برگردان و به امام بنویس؛ چه بر سر من آمده.
ابن زیاد گفت: هان! به خدا چون این خبر را فاش کردی غیر خودت کسی آمادۀ جنگ او نباید.
ابن زیاد مستشعر شد که ابن سعد استجازۀ ضمنی میکند، اجازه میخواهد که این وصایا را بکنم یا نه؟
گفت: اما مال تو مال خود تو است، در مال خودت هر چه میخواهی بساز. یعنی تأدیۀ دین او را بکنی یا نکنی به مال خودت و به اعتبار او کردهای، به ما کاری ندارد.
از این جواب اجازه فهمید؛ و اما اگر حسین علیه السلام قصد ما نکند، ما قصد او را نمیکنیم. و اگر ارادۀ ما را کرد ما از او دست برنمیداریم.
عمر سعد از این جواب منع فهمید.
و اما جثۀ او، ما هرگز شفاعت تو را نمیپذیریم.
و در روایتی گفت: ما همین که او را کشتیم باکی نداریم که با آن چه عملی صورت بگیرد.»(1)
العقد الفرید: 482/4؛ الإرشاد: 61/2؛ تاریخ الکوفة: 330-331.
1) (1)
نوبت محاکمه رسید، در محبوسان و متهمان و زندانیها امروز، محاکمه را بعد از معالجه و بهبود مریض زخمی میکنند، جراحت زخم را میبندند و اجازۀ استراحت و بستری شدن در بیمارستانها را میدهند که تا محاکمه را در حال بیماری نکرده باشند.
مسلم علیه السلام در همان حال که لبش غرق خون بود و از قطع لب و افتادن دندان چهها میکشید به صدای عبیدالله «اِیهٍ یابن عقیل» متوجه دفاع شد و ساعات آخر عمر را در بهترین موضوعات گذارند، دفاع از ولایت و بحث از طرز حکومت مهمترین موضوعات و شریفترین موضوعات است، آخر عمر مسلم علیه السلام همین بحث مهم شد.
چهار سؤال و جواب در کار آمد پهلوی هر سؤالی مسلم علیه السلام جوابی صحیح، اسکات کننده داد، تا عبیدالله از عجز به نطق عصبانی شده و دست به اسلحۀ «فحاشی» برد؛ زیرا مهابت او درهم شکسته میشد و به سؤال او و مسؤولیتی که
متوجه میکرد نیکو پاسخ حکیمانه میداد، از شکستن مهابتش با سابقۀ تصوّراتی که از مقدرت بیحدّ خود در دل میداشت، در غضب میشد.
می شنید مسلم علیه السلام با استدلال متین میگوید:
تو مجرمی، و قیام من در برابر از قبیل نهضت انبیاء علیهم السلام در برابر مردم خدا نشناس است؛ و هیچ کلمۀ «عفو» یا کلمۀ اعتراف به اشتباه یا کلمۀ انکار در زبان او نبوده؛ همهاش کلمات آمریت در زبان او است.
دشمن محاکمه را از اینجا آغاز کرد؛ تو آمدی که شهر را شورانده به هم بزنی. مسلم علیه السلام مدلّل کرد که مردم شهر از کارهای پدرت به ستوه و به جان آمده بودند، بعد کارهای پدرش را در سه قسمت به رخ او کشید که جنایت بودن آن هویدا بود و مدلّل بود که: قوای ملت باید بشورد و خیانتکار را از کار برکنار کند و زنبور نیشدار درشت را از کندو براند؛ تا نسل نابود نشود. کشتن اخیار «زنبور عامل» و ریختن خون ملت که سرمایۀ وجود و هستی او است و تبدیل نُظم و مصالح عمومی و فدا کردن آن را برای تجدید امپراطوریهای قیصر و کسری و خفه کردن احساسات ایمانی در هر زندهای از ارائه دادن برجهای خون، از کارهای تو و پدر تو بود، مردم به جان آمدند، ما را دعوت کردند که بیاییم، نه برای خود حکومت کنیم، بلکه حکم کتاب خدا را با اجرای عدل او، برنامۀ اجرا قرار دهیم؛ ما حکومت خود را نمیخواهیم جز از این جهت که متن قانون است و عمل ما گواه.
و قیام از روی آرای عموم بوده و مستند به شکوۀ مردم از بیمعدلتی انجام شده و آرای عموم، روش پدر تو را محکوم میدانند.
چون سخن از عدل آمد که آرمان نفوس است و کلمۀ هوسانگیزی است و عبیدالله نمیخواست بشنود که حکومت او به نقص لکهدار است، این سخن او را آتش زد؛ زیرا مراجعۀ به آرای عمومی برای کشف این مطلب کار آسانی نبود، کار تحقیق را به درازا میکشید و گذشته از آن بیرضایتیهایی از زیر پرده بسی به در میآورد.
عبیدالله دژم شد و سنگی از تهمت به طرف مسلم علیه السلام پرانید که تو را چه به اجرای عدل مگر آن وقت که تو در کشور دوردست حجاز شراب میخوردی، حکومت وظیفۀ عدل خود را انجام نمیداد.
مسلم علیه السلام دفاع از آبروی شخصی خود به دو چیز کرد که دوّمش عبیدالله را آتش زد؛ در زیر پرده نزاکت فرمود:
اگر من شراب میخوردم، پس چرا تو بدمستی آن را میکنی، مسلم علیه السلام در تعقیب این مدعا اشعاری به بدمستیهای عبیدالله کرد؛ از قبیل قتل نفس محترمه، قتل بدون قصاص، قتل برای اعمال غضب و عداوت، قتل بر گمان و تهمت، خلاصه کارهائی که از قبیل رقص بر بالای نعش کشتگان است و جز از مست نمیآید، سندی هم در اینجا برای دعاوی اول تنظیم شد و مدّعای اول را مستند کرد.
عبیدالله از تعقیب این دعاوی، منظرههای اشمئزاز آوری دید، روی سخن را گرداند؛ از اهلیت سخن گفت و دلیل آن را پیش نرفتن کار قرار داد. اینجا که سخن از اهلیت و برازندگی به کار آمد، عاقلانه شد؛ به مذاکرۀ اهلیت سند و اسناد مسلم علیه السلام گویاتر شد و مدلّل نمود که اگر با این درجه محافظت از جان و مال مردم ما اهلیت نداشته باشیم، ما که خود پاسبان حتی جان کافر کیش بوده و
از ترور آن مانع بودهایم و از شفقت مال رعیت را از تلف حتی با جان خود حفظ کردهایم، پس که اهلیت دارد؟! پس در جهان هیچ کس اهلیت ندارد، نه یوسف علیه السلام برای خزانهداری خرمنهای مصر در سالهای قحطی و نه موسی علیه السلام برای رهانیدن نفوس بنیاسرائیل از چنگال فرعون درندۀ غژمان.
معیار اهلیت «والی» این دو سجیه است:
اول: سجیۀ پاسبانی جانها و پاسبانی اموال رعایا، دیگر قدرت بر مقاومت. برای آزمایش این دو، دو کار از مسلم علیه السلام به تاریخ سپرده شده است که قرآن تا ابد از آن سرافراز است.
مسلم علیه السلام کسی بود که (به ترور) سر فرود نیاورد و اگر چه زمامداری کشورش از دست میرفت و برای تلف شدن مال رعیت، منت از عمر سعدی میکشید و نشان این که مقتدر بود! همان،
قدرت مقاومتش در این مجلس پرشکوه دشمن، در این ساعات آخر عمر و در رزم آغاز این روز، یک تنه برابر یک شهر با بیداری و بیخوابی شب و قطع نکردن دعا و ابراز عطوفت با رعیت «طوعه» و در جنگ عصر دیروز و محاصرۀ کاخ با سی نفر سوار و در اقدام به آمدن کوفه که هر یک نمایش بطل مقتدری میداد.
عبیدالله در این نوبه به خشم شد؛ تهدید به اسلحۀ قدرت خود نمود، به قتل فجیع و مثله کردن و به کشتاری که سابقه ندارد بالید.
مسلم علیه السلام فرمود: البته تو نباید این کارهای بد را به دیگری وابگذاری، کشتار بد، مثله و درندگی، خبث ضمیر، نانجیبی روز غلبه، به آن طور که تو نظر داری
برای احدی از مردم جز تو برازنده نیست، ولی این سخنی است که جدا از بحث «اهل و نا اهلی» والی است بلکه بهتر دلیل نا اهلی تو است.
عبیدالله از این پردهبرداری مسلم علیه السلام از آلودگی این قدرت کثیفش به قدری برآشفت که فحش به مقدسات داد و ارزش سخنان تهمت انگیزش را معلوم کرد.
مسلم علیه السلام اینجا از معارضۀ به فحش خودداری فرمود، بلکه زبان به تسبیح گشود و در حقیقت این تسبیح از مسلم علیه السلام و آن فحش از عبیدالله در پایان محاکمه (مثل امضای نام) تسجیل خصال و فعال هر یکی را کرد و محاکمه ختم شد و نمیدانیم از کجای این خاتمه حکم قتل درمیآید؟
یوسف صدیق علیه السلام وقتی در زنان مبرهن کرد که من امین بر شهواتم و آفتابی شد که در پرده هم از شهوات میگذرد پیشنهاد داد که مرا امین مالیه کنید که امینم، کلیۀ مالیۀ کشور را به دست من بسپارید.
(قالَ اجْعَلْنِی عَلی خَزائِنِ الْأَرْضِ)1
مسلم علیه السلام قوت و امانت و ضبط شهوات را بهتر نشان داد، شهوت ملک و شاهی قویتر از شهوت جنسی است، برای خاطر آن حتی در خلوت دست به کار حرام «ترور» نزد و چون مال، جماع شهوات است و همۀ شهوات در حلقۀ نگین مال است، پس محب همۀ شهوات کفایت میکند که مال را دوست داشته باشد و به دست بیاورد.
مسلم بن عقیل، عزیز مصر کوفه را بنگرید که در وصیتش میگوید: باید به
خون دست و پا زد و مال مردم را داد و در فکر بود و امروز پرده بیرون افتاد که امین مالیۀ ملت اوست، اینک که اینها آفتابی شد دیگر باکی نیست، اگر بایدش او را کشت، سر این راه کشته شده، دور از هدف کشته نگشته، اثبات کرده که من و اولیای من اهلیت «ولایت» داریم، ما به حقیقت طرفدار عدالت هستیم و دیگران با دعا.
قومی زبان به دعوی عشقش گشودهاند ای من فدای آنکه دلش با زبان یکیست(1)
حافظ شیرازی.
اینک هر چه به سختی کشته شود و بیشتر خاطرها را آشفته کند، بهتر صدای این محاکمه در شهر میپیچد، بلکه اگر طرفدار عدالت به «دار» برود صرفۀ اوست و اگر به برج خون برود بهتر مثل بمب در شهر صدا میکند و مسلم علیه السلام در پایان در پای مقصد مبارکی که مینمود در تلاش است و انجام نشده است، به حقیقت نیمانیم انجام شده و از این مجلس علم «علم به اهمّ موضوعات» پیغام آن را رسانیده و میرود.
اگر وصیت به مال از پرده بیرون نیافتاده بود و قضیۀ «ترور» پیش نیامده بود، هیچ معنویتی جلال و شکوه عبیدالله را در قلبها شکست نمیداد؛ عید خون، اسلام را درخشان نمیکرد، این کشتههای راه عدالت معلوم کردند که شالودۀ تربیت اسلام در عید اضحی و حج و منی در تحوّل و تحویل اخلاق خلق تا چند متین است، مدرسۀ حج و مکتب تربیتی که چنین کشتگانی در راه عدالت بدهد،
1) (1)
خود بگوید: رکن پنجم اسلام و مسلمانی «الولایة»(1)
قال ابوجعفر علیه السلام بُنی الاسلام علی الخمس: الصلوة، و الزکاة، و الصوم و الحج و الولایة! و لم یناد بشیء ما نودی بالولایة یوم الغدیر.
«الکافی: 21/2، باب دعائم الاسلام، حدیث 8؛ بحار الأنوار: 332/65، باب 27، حدیث 8؛ المعجم الکبیر: 326/2-327»
حدیث تا قدری مجمع علیه فریقین است.
است و مسلم علیه السلام که در طلیعۀ عید خون، آن قربانی شود از شروط ایمان است و اگر مصوّری میخواست طرفدار عدالت و طرفدار تعدی را به تصویری بهتر از قلم «افلاطون» به نیکو ترین وجه جلوه دهد، همانا بهتر از این نمیشد که مسلم علیه السلام در کنگرهای که فصل قضا دربارۀ موت و حیات است و حکم بدون استیناف میدهد با حضور همۀ خصوم آن نمایش معدلت پروری را داد؛ به همین که راجع به قرض خود آن اعتناء را ابراز داشت، امین را معلوم کرد، رقم ریز او برابر رقم درشت دزدی عبیدالله «19 میلیون لیره» که پنجاه برابر سرمایۀ بانک کشوری است. دوسیه(2)را به نفع عادل بست، در مجلس مبارزۀ (حیات و ممات) خود متعدّی را در افکار مغلوب کرد.اگر بگویید: مگر حیات مسلم علیه السلام با آن مدعای بزرگ برای همین مقصد کوچک بود میگویم: بزرگ کوچکنما داریم و کوچک بزرگنما، زیرا نمونه نمایندۀ معدلت پروری، والی است؛ همین معلوم میکرد انتخاب امام علیه السلام از روی سادگی نبوده، اگر سورۀ «یوسف» برای انتخاب مأموران مالیه بوده گوید: باید
عفیف از شهوات باشند تا سپس بر «خزائن ارض» گماشته شوند و یوسف علیه السلام و برای حفظ مصر در موقع قحطی گفت:(قالَ اجْعَلْنِی عَلی خَزائِنِ الْأَرْضِ)1 چون قبلاً فهمانیده بود که از شهوت، چشم دل سیر است.
یوسف مصر کوفه هم مدلل کرد که چشم دل ما از مال مردم بسته است و دل ما سیر است.
تمام حرف «در باب حکومت» همین است.
مفکران نقشههای مختلف ناقص و تمام، به نامهای مختلف برای حکومت نوشتهاند: از قبیل نام فریبندۀ مشروطه یا سوسیالیسم یا کمونیسم یا جمهوریت و از این قبیل. ولی هیچکدام جز قرآن مرد تمام، به جهان نداده است.
عبیدالله رو به مسلم علیه السلام کرده البته با تجبّر و نخوت گفت: ایهٍ یابن عقیل! ای پسر عقیل علیه السلام آمدهای به سر مردم با آن که جماعت امرشان بر جمعیت بوده، کلمهشان یکی بود تا به همزدگی ایجاد کنی و تفرقۀ کلمه بیاندازی.
به عقیده خود بزرگترین مسؤولیت را متوجه مسلم علیه السلام کرد.
مسلم علیه السلام فرمود: هرگز من برای این کار نیامدهام، ولی اهل این (مصر، پایتخت بزرگ) دیدند و فهمیدند که پدر تو نیکان و گزیدگان آنها را کشت. و خون آنان را ریخت و اعمال کسری و قیصر را با مسلمانان در پیش گرفت، ما آمدیم که فرمانروائی بر عدل کنیم و مردم را به حکم کتاب و سنت بخوانیم.
باید من و هر حکومت ترازدار کتاب آسمان و بنایی برای نقشۀ مهندسی سرور پیامبران علیهم السلام باشیم و من در این جهت کوتاه نیستم، به دلیل آن که حتی تو خود زنده شدۀ عدل منی. این شاهد عدل من، اما پایۀ حکومت تو که پدرت بود «زیاد» سیزده هزار را کشت تا برج خون کسری و قیصر را و ارعاب و ارهاب
امپراطوریها را اعاده داد، حتی ایمان نهان و عقیدۀ ضمیر مورد مؤاخذه میشد، شهری گواهند قرآن از آسمان آمد که قانونی بین ضعیف و قوی باشد و برنامۀ اجراهای سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله باشد که ترازوی معادله و عدل است و ماها ترازو دار اقویا و رعایا باشیم و البته عدلی که آسمان مینهد غیر از معادلهای است که اقویا مینهند.
اقویا خود را (صد) و رعایا را (ده)، بلکه خود را (هزار) و دیگران را هیچ (صفر) حساب میکنند، معادلۀ حسابی آنها را ناراضی میدارد، ولی خلق در مطالبۀ سهم خود آزادند، آرای عمومی خلق که ما را آورده؛ در حقیقت برای همین مطالبه است، اجابت آنها است و تا کنون وحدت، وحدت کلمه نبوده، وحدت کلمۀ حزب زورگو بوده، نفسی برای کسی نمانده بود که سخن خود را بگوید و آنها که جان به در برده بودند همه مختنق و خفه بودند، سکوت تودۀ مردگان غیر از وحدت کلمه و رضایت زندگان است.
پدر تو سرزندهای نگذاشته بود، ما به تجدید (عدل قرآن) جبران خرابیهای شما را میخواستیم، به دلیل آن که حتی تو خود زنده شدۀ منی؟ و وصیت من به مال مردم دلیل عدل من است.
اگر لب و دهان مسلم علیه السلام را خون نگرفته و راه سخن را بند نمیآورد این مبحث را بهتر میشکافت؛ ولی همین مختصر هم به قدری جامع و مفید بود که خطبای خوش لب و دهان هم نمیتوانند بهتر از آن بگویند.
عبیدالله از ذکر سوء سوابق پدرش و پایۀ حکومتش خشم کرده ولیکن خودداری میکند که مجلس را محاکمه جلوه دهد و با همه خویشتن داری باز
هم عجز از منطق، او را وادار به سخنان یاوه کرد؛ شرارهای پراند.
گفت: و تو را چه کار به این کار؟! مگر عمل به عدل در مردم نمیشد همان وقت که تو در مدینه شراب میخوردی.
مسلم علیه السلام از سنگ تهمت متانت را از دست نداد، تهمت را با استدلال رد کرد؛ دفاع عجیبی فرمود:
فرمود: آیا من شراب میخوردم؟ والله! خدا میداند که البته تو صادق نیستی و گفتۀ بدون علم میگویی و من چنان نیستم، شایستهترین و برازندهترین مردم برای این عمل «شرب خمر» کسی است که در خون مسلمین ولوغ میکند، با نوک زبان خون مسلمین را میلیسد، تو گویی تشنۀ خون مسلمانان است. بدین قرار که قتل نفسی میکند که خدا قتل آن را حرام کرده دیگر؛ قتل نفس میکند نه در برابر قصاص دیگر؛ خون مردم را به حرام میریزد، دیگر بر پایۀ غضب و عداوت و بدگمانی میکشد، و بر تهمت عقوبت میکند و باز خوش میخورد و میچرخد و به سرگرمی و سرمستی چنان میخرامد که تو گویی خلافی نکرده است.
اینها تذکر سیئات خود عبیدالله بود که روی دائره ریخته شد و گواه آن، افعال همین چند روز او است، به تهمت کشت، به بدگمانی شکنجه کرد، خونها را ریخت و شادمان خرامید و چمید؛ چنان که گویی روی نعش کشتگان میرقصید و اینها بهترین نشانۀ مستی و بدترین نمایش بدمستی است.
مفاد این جملهها این شد که: شرابخوردگی آثاری دارد: خاصیت شراب از شراب جدا نمیشود، اظهر خاصیتهای شراب مستی است و چه نمونهای برای مستی بهتر از این بدمستیها است، اینها کاشف پردۀ اسرار تو است یا من؟ تهمت
دورادور به همه کس میتوان زد، اما مرد سرمست بدمست با این ظواهر قیافهاش، دفاع از خود نمیتواند بکند؛ مگر تو نه این هستی؟! و مگر نه این مردم همه گواهند؟!
اگر لب و دهان مساعد بود بهتر از این اسرار پرده برداشته میشد.
عبیدالله سخن را از عدل و تعدّی حکومت خود گردانید، سخن از اهل و نااهلی به میان آورد و دلیل آن را پیش نرفتن کارمسلم علیه السلام شمرد.
گفت: ای..... تمنای نفس تو، تو را آرزومند چیزی کرد که خدا حائل شده، جلو آن را گرفت و تو را برازندۀ آن ندید. مقصود حکومت و خلافت است. مسلم علیه السلام فرمود: پس کی برازندۀ آن است.
به لحن انکار فرمود: یعنی اگر ما برازندۀ آن نباشیم پس در جهان کس برازندۀ آن نیست، کی برازندۀ آن است؟
عبیدالله گفت: امیرالمؤمنین یزید.
مسلم علیه السلام فرمود: الحمدلله ما بدان رضا میدهیم که خدا بین ما و بین شما حکم باشد. عبیدالله گفت: مثل این که گمان میبری برای شما بهرهای در این امر هست. مسلم علیه السلام فرمود: نه گمان است، یقین است.
خون لب اگر بند آمده شرح یقین را نیکو میداد، بهرهای بود فلسفی، در معارف اسلام بسی پربها، آری گرانبهاتر از یقین مگر خود یقین، هر مبحثی، هر کتابی، هر درسی، هر لحظه فکری که یقین بیشتر بدهد، جان نوین به او داده و او را راحتی ابدی بخشیده در طرز حکومت کتابها؛ نقشهها به نامهای مختلف نوشتهاند، ولی کتاب عظمت مسلم علیه السلام میگوید:
امین بر جان و بر مال رعیت، حق ولایت دارد؛ هر اسمی میخواهی بر او بنه، نقص قوانین کم است یا زود آشکار میشود.
شما نقص مجریان را جبران کنید همه جبران خواهد شد؛ اگر پیام مسلم علیه السلام را بخوانید شما هم یقین میکنید و گرانبهاترین گوهرهای شبچراغ را همراه دارید، اینجا ساعات آخر عمر مسلم علیه السلام میگذرد و برازندگی و اهلیت برای ولایت مطرح شده است، عالیترین مبحث و بزرگترین موضوعی است که وقت بهتر و عمر بیشتر میخواهد و برای مسلم علیه السلام هم در آخرین ساعات و دقایق عمر، بهترین عبادت و ذکر خدا است، خصوص معیار یقین را هم به دست میدهد وقتی میگوید:
ما به یقین حق «ولایت» داریم، یعنی ما و هر کس در مقایسه از قماش ما باشد. کسی میتواند یقین به خویشتن داشته باشد که سه امتحان از خود ببیند:
1 - ملک و شاهی را برای خود متزلزل ببیند و برای استحکام آن دست به حرام «ترور» نزند.
2 - مرگ او را احاطه کرده باشد و در همان حال تلاطم در فکر ایصال مال مردم باشد.
3 - غرق باشد و در همان حال بگوید دست یار من گیر، که ایمان و اطمینان به سردارش از اینجا معلوم میشود؛ جدی است و حقیقی. و سردار او نه از جهت تطمیع مورد علاقۀ اوست و مگر آسان است که کس در مفصل حساس لغزندۀ مرگ، نلغزد.
آدم ابوالبشر علیه السلام و سایر انبیاء هم پناه به خدا میبردهاند از مواقع لغزنده،
شواهد یقین را باید در دست مسلم علیه السلام دید و سایر اولیا علیهم السلام هم اگر به روحیۀ او باشند.
به قدری این شواهد درخشان و نورانی است که شواهد موسی علیه السلام از ید و بیضا و شواهد برادرش هارون «و یوسف صدیق» عزیز مصر با همه روشنائی تحت الشعاع آن واقع میشوند، مگر کار یقین آسان است. آری، تلفظ آن آسان و ادعای آن درباره هر نفس هم آسان به نظر میرسد، ولی انسان خودش نه آن چنان است که خود باور دارد.
اینجا مقایسۀ نایب ما مسلم بن عقیل علیه السلام با عبیدالله نایب و نمایندۀ تعدی و جور صحیح نیست، مقایسه و سنجیدن با خلفاء الله مثل هارون و موسی علیهما السلام و یوسف امین بر خزائن غلات کشور مصر لازم است و تطبیق با هدف عالی حج و عید قربان مناسب است و اما عبیدالله را مقایسه با شریرترین اشرار باید کرد، شرارۀ شرارت او در تمام سخنانش، خصوص آخرین فصل آن به طور اشدّ بروز کرد.
گفت: ای مسلم! خدا مرا بکشد اگر تو را به بدترین وضع نکشم که کسی تا کنون در اسلام کس را به آن طور نکشته است.
عجز از منطق به ابراز این جنبهاش واداشت، جنبۀ سبعیت و تهدید به خود گرفت.
مسلم علیه السلام فرمود: و بیدار باش که البته تو برای احداث چیزهای نوظهوری که در اسلام سابقه ندارد برازندهتر از هر کس و ناکس هستی؟!
و به هوش باش: که البته تو طرز کشتار سوء، مثله کردن بدقواره، پاره پاره
نمودن کشته، خبث نیت و نانجیبی روز غلبه را فروگذار نمیکنی، این کارها را برای دیگری از مردم واگذار نخواهی کرد، کسی نخواهی یافت که برای این کارها شایستهتر از تو باشد.
اینجا دیوانگی گستاخ بالا گرفت، مسلم علیه السلام را به باد فحش گرفت و به حسین علیه السلام و علی علیه السلام و به عقیل ناسزا گفت.
مسلم علیه السلام در جواب سکوت کرد، شروع به تسبیح کرد؛ به فکر ساعت آخر خود رفت و در گفتار را بست.
اکنون مسلم علیه السلام رو به مرگ پرافتخار و پیشگاه پروردگار دارد تا سخن علمی بود و برای روشن کردن امر عدالت برای جهانیان لازم بود؛ گفت. با زخم لب و دهان پرخون بیش از یک مدرّس سخن گفت؛ ولی اینک که در پروندۀ خود از «عدالت والی» نکتهای نمانده که ناگفته باشد و برای جهان بهترین کتاب «عدل» را گشاد و مجلس را از علم و معارف پرنور کرد. دیگر سخنی با محکمۀ ظالمانه و اراذل ندارد.
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامۀ کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سرّ حق با ورق شعبده ملحق نکنیم(1)
حافظ شیرازی.
این سکوت در آخر بیشتر بر افتخارش افزود، آمال شهید توحید مسیحا علیه السلام و
1) (1)
سقراط را در محکمۀ «آتن» زنده کرد.
منسوخ کرد درس اوائل حدیث تو.
در برابر این درندۀ مهیب هر کس باید بر خود بلرزد و صدای او آهستهتر گردد، خود از قدرت بیفتد؛ مهار سخن از دستش برود بلکه به کلی از زبان بیفتد، خصوص با قیافۀ درندگی و رو به رو شدن با خطر مرگ چنین که به مسلم علیه السلام اعلام شد خطری که به هر پهلوان متوجه شود او را از زبان میاندازد، ولی این طور نوابغ افرادی هستند که هر چه زندگیشان رو به تاریکی برود درخشندهتر میشود.
مسعودی میگوید: «همین که گفتار عبیدالله رو به پایان رفت و مسلم علیه السلام همی جواب را با شدت و غلظت میداد، امر کرد مسلم علیه السلام را بر فراز قصر در مرتفعترین نقطۀ آن بالا ببرند، سپس همان مرد احمری (بکیر بن حمران) را احضار کرد که مسلم علیه السلام او را ضربتی زده بود، به او گفت: تو باش آن کس که گردن او را میزنی؟ خون خود را در برابر ضربتی که به تو زده از او بگیر و تنش را به دنبال سرش به زیر بینداز.»(1)
مروج الذهب: 65/3.
جزری گوید: «مسلم علیه السلام بانگ به ابن اشعث زد که: والله اگر امان تو نبود من تسلیم نمیشدم، برخیز با شمشیر خود برای دفاع از من، ذمۀ تو در هم شکسته شد.
ابن اشعث به روی خود نیاورد، مسلم علیه السلام را به فراز قصر بردند در «طمار
1) (1)
قصر است» در چشمانداز مردم است، مردم در خیابان و بازار ناظرند.»(1)
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 31/4-35.
از آن وقت که رشتۀ سخنش قطع شد تا حال که بر لب بام قصر است، در این دقائق پرافتخار همه علوی بر علو افزوده است، پلهها را به بالا پیموده، گودال مرگش مرتفعترین کنگرۀ شهر است.
علوّ فی الحیاة و فی المماة لحق تلک احدی المعجزات(2)
با زبان لایق این حال، رو به پیشگاه والا در پلههای بالا متوجه بود، به آداب دقایق آخر پرداخته؛ و خدا را تقدیس و تسبیح میکرد؛ تکبیر میگفت: و از خدا استغفار میخواست و صلوات بر پیغمبر خدا و ملائکه او میفرستاد و میگفت: بارخدایا! حکم کن بین ما و قوم ما که ما را غرّه کردند، دروغ به ما گفتند، تا ما را ذلیل و دستخوش بیگانه کردند. ما را بیامرز خدمتی که باید، نکردهایم.
جزری گوید: در فراز قصر او را به نقطهای مشرف بر بازار کفشگران (حذائین) و طبری گوید: مشرف بر بازار جزّارین کشتارگاه شتران؛ بر مردم مشرف کردند گردن او زده شد. از این عبارت به دست میآید که: مردم در پای قصر دیده به بالا داشتهاند و شاید با دستها اشاره به بالا مینمودهاند، فرود آمدن تن مسلم علیه السلام بر موج جنبش مردم افزود. و تنش را در پی سر مبارکش از بالا به زیر انداختند.
همین که «بکیر» فرود آمد، عبیدالله از او پرسید: مسلم علیه السلام در آن وقت که از
پلههای قصر بالایش میبردید چه میگفت؟
گفت: همی خدا را تسبیح میکرد و استغفار مینمود و وقتی او را پیش کشیدم که گردن بزنم گفتم: نزدیک بیا شکر خدا را که مرا به تو مسلط کرد، خون مرا به تقاص از تو واپس داد، پس ضربتی به او زدم، کاری از پیش نبرد. مسلم علیه السلام فرمود: ایها العبد! مگر در خراشی که به تن من وارد کنی تلافی خون تو نیست؟
عبیدالله گفت: عجبا! در هنگام مرگ هم باز فخر؟!
سپس گفت: ایهِ؛ گفت: ضربت دوم را زدم و او را کشتم.(1)
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 35/4-36.
البته جای فخر است، فخر در آستان مرگ، اختصاص به او دارد.
طبری گوید: «از پلههای قصر او را بر فراز قصر برده پس گردن او را زده و جثۀ مبارکش را برای مردم انداختند.»(2)
از این عبارت استفاده میشود که: مردم در پای قصر دیدهها به بالا داشتهاند و شاید با دستها همی اشاره به بالا مینمودهاند، فرود آمدن تن مسلم علیه السلام بر جنبش مردم افزود و امر دادند آن جثّۀ مطهر را تا کناسه به زمین کشیدند و آنجا به دار آویختند.
ولی بعد خواهید شنید که به ساعت نکشیده، سواران مذحج رسیدند. هم امروز با احترامات نظامی نعش را گرفته دفن کردند، ولی این را هم در نظر داشته باشید که جسد عبیدالله را در پایان سوزانیدند و کسی چیزی نگفت، همه تماشای
شعلههای آتش را کردند تا دود و خاکستر شد.
قمقام گوید: بکیر گوید: پس از ضربت اول ناگاه شخصی مهیب بد منظر در جلوی نظرم دیدم که انگشت به دندان گرفته در من مینگریست، از مشاهدۀ او سخت ترسیدم، ضربت دیگر زدم او را کشتم.(1)
قمقام زخّار: 350.
عبیدالله گفت: دهشت بر تو زورآور شده بوده.
مسعودی گوید: «پس بکیر احمری مسلم علیه السلام را گردن زده سر مبارکش از بالا به زیر افتاد و پس از آن تن پاکش را از پی آن به زمین افکندند؛ ولی شنیدید که به ساعت نکشیده، از بالای دار روی دست نظامیان غیور مذحج به طرف آرامگاه رفت.»(2)
در عقب کشتن مسلم علیه السلام در کوفه، شهدای راه خدا که به همراه مسلم علیه السلام بودند همه را امروز شهید کردند، هانی بن عروه مرادی، عباس بن جعده جدلی، عبیدالله بن عزیز کندی، عبدالاعلی بن یزید کلبی، عمارۀ بن صلخب ازدی همه از شهدای امروزند، امروز کربلای کوچکی بود در درون کوفه و عاشورایی بود در نهم ذیحجه.
اما «هانی» مسعودی گوید: «سپس امر داد هانی بن عروه را از زندان بیرون آورده، به بازار بردند و او را دست بسته و بیدفاع «قتل صبر» گردن زدند، در حالی که داد میزد، یا آل مراد! با وصفی که خود شیخ مراد و زعیم آنان بود، هر
هنگام سوار میشد چهار هزار سوار زرهپوش و هشت هزار پیاده هواخواه داشت، پس چه شد که هر چه زعیم آنها را صدا زد احدی ندید؟!»(1)
مروج الذهب: 65/3.
شیخ مفید گوید: «محمد بن اشعث برای شفاعت «هانی» برخاست به عبیدالله گفت: تو خود منزلت «هانی» را در این شهر پایتخت بزرگ و اهمیت خاندان او را در عشیره میدانی و قوم او آگاهند که من و یارانم او را به زور پیش تو کشاندیم، تو را سوگند میدهم که او را برای من ببخشی؛ زیرا من عداوت این شهر و اهل این شهر را خوش ندارم، به او وعده داد که بکند، ولی سپس رأی او گشت و فی الحال امر داد «هانی» را از زندان بیرون کرده به بازار ببرند و گردن بزنند. هانی را بیرون برده تا در بازاری که محل فروش گوسفندان بود رساندند، در حالی که کتف او را از پشت بسته بودند، هانی فریاد میکشید: وا مذحجاه؟ و امروز مذحجی برای من نیست، یا مذحجاه؟ و مذحج من کجایند؟ که مرا به دشمن سپردهاند، همین که دید احدی او را نصرت نمیکند دست خود را به قوت کشید از بند «دستبند» بیرون کشیده گفت: آیا عصائی یا کاردی یا خنجری یا سنگی یا استخوانی نیست که مرد به وسیلۀ آن دشمن را از خود دور کند.
جهیدند و باز دست او را محکم از عقب بستند. سپس گفتند: گردنت را بکش. فرمود: جای جوانمردی و سخاوت و بخشش نیست و من خود معین شما بر کشتن خود نخواهم بود. غلام ترک عبیدالله رشید نام،(2)او را به شمشیر زد کارگر نشد،
هانی فرمود: «الی الله المعاد اللهم الی رحمتک و رضوانک» بار دیگر رشید ضربتی زد که هانی شهید شد.»(1)
مقتل «شیخ فخر الدین» خواری این ساعت و احترامات ساعت دفن را بازگو کرده گوید:
سپس مردم اراذل کوفه تن «مسلم علیه السلام و هانی» را هر کدام به حبلی «طنابی» بسته، سر طناب را میکشیدند. تا خبر مسلم علیه السلام و هانی پخش شد.
ابو مخنف گوید: «به بنی مذحج رسید. سوار بر اسبهای خود شده، فوج سواران آنها حرکت کرده، اقدام به جنگ با این مردم کردند تا مسلم علیه السلام و هانی را پس گرفتند و غسل داده، نمازگزارده، به خاک سپردند با حضور سواران که یک نوع احترام نظامی است هر دو را دفن نمودند.»(2)
من میگویم: فراموش ننمائید که جثۀ عبیدالله را سوزاندند و کسی نگفت چرا.
گل چو ز عدل زاید میرد حنوط بر تن
تابوت دست عاشق گور آستین دلبر
آتش که ظلم دارد میمیرد و کفن نی
دود سیه حنوطش خاک کبود بستر
نه مه غذای فرزند از خون حیض باشد
پس آبله برآید و صورت شود مجدّر
آن کس که طعمه سازد سی سال خون مردم
نه آخرش به طاعون صورت شود مبتر
نه ماه خون حیضی گر آبله برآرد
سی سال خون خلقی آخر چه آورد بر(1)
خاقانی شروانی.
سماوی گوید: «مردم شفاعت جثهها را کرده خواستار دفن شدند آنها را نزدیک قصر همین جا که امروز زیارت میشوند دفن کردند وقبر مسلم علیه السلام و «هانی» را هر کدام علیحده قرار دادند.»(2)
معلوم میشود: جثههای شهدای امروز، همگی را به احترام مسلم علیه السلام پهلوی مسلم علیه السلام دفن کردهاند.
مسلم علیه السلام سرداری بود و آنان افسران وی هم امروز که عبیدالله امر کرد جملهای از آنان را که به حبس انداخته بودند بکشند، هر کدام در ناحیهای شهید شدند، باید وقتی اقدام به دفن مسلم علیه السلام میگردد آنها هم دفن شوند، نهایت آن که: از مسلم و هانی به شورش سواران مذحج و از دیگران به شفاعت مردم.
گفت: از زندان عبدالاعلی بن یزید کلبی علیمی را آوردند، وی از بنی علیم بود، شهسوار، شجاع، قاری، از شیعیان و کوفی بود به همراه حبیب بن مظاهر اسدی از
اهل کوفه برای حسین علیه السلام بیعت میگرفت، سپس به همراه مسلم علیه السلام خروج کرد، همین که مردم مسلم علیه السلام را مخذول داشتند، کثیر بن شهاب او را مقبوض داشت و به عبیدالله زیاد تسلیم کرد، او هم وی را با دیگران حبس کرد، همین که مسلم و هانی کشته شدند، ابن زیاد او را پیش خواند، از مقصد او پرسید که چه کار داشتی؟
فرمود: اصلحک الله، من بیرون آمدم تا ببینم مردم چه کار میکنند؟ کثیر بن شهاب مرا مقبوض داشت.
عبیدالله گفت: پس باید به طلاق و عتاق قسم بخوری که به این قصد بیرون آمده و جز این نظری نداشتهای؟ وی از قسم اباء و امتناع کرد.
ابن زیاد گفت: او را به جبّانة سبیع ببرند و گردن بزنند. او را بردند و گردن زدند.
گفت: عمارة بن صلخب ازدی را نیز از زندان آوردند، وی یکه سوار و شجاع و از شیعۀ علی علیه السلام بود، با مسلم بن عقیل علیه السلام بیعت کرد و همی از اهل کوفه برای حسین علیه السلام بیعت میگرفت، با مسلم علیه السلام و به همراه او برای نصرت بیرون آمد، همین که مردم مسلم علیه السلام را دست تنها گذاشتند و محمد بن اشعث با جمعیت تحت السلاح بیرون آمد، وی مقبوض او شد، او را نزد ابن زیاد فرستادند؛ وی را حبس کرد؛ تا همین که مسلم علیه السلام شهید شد. ابن زیاد احضارش کرده پرسید از کدام قبیلهای؟ گفت از «ازدم» گفت: او را به قبیلهاش ببرید و گردن بزنید.
او را به قبیلۀ «ازد» برده و بین اجتماع قبیله گردن زدند.
گفت: عباس بن جعده جدلی را آوردند، وی پرچمدار مسلم علیه السلام بود، همین که مردم، مسلم علیه السلام را وا گذاشتند، عباس بن جعده را محمد بن اشعث دستگیر کرده به ابن زیاد تسلیم کرد؛ او هم وی را حبس کرد، همین که مسلم علیه السلام کشته شد، ابن زیاد او را احضار کرد گفت: تو عباس بن جعده هستی که ابن عقیل پرچمی برای تو به سرکردگی ربع مدینه داده بود.
گفت: آری.
گفت: ببریدش، گردن او را بزنید؛ بردند و گردن زدند.
گفت: عبیدالله بن عُزیز کندی را آوردند. یکّه سواری بود و از شیعیان کوفه بود، با امیرالمؤمنین علیه السلام تمام مشاهدش را حاضر بود، وی از کسانی بود که با مسلم بیعت کرده و به همراه مسلم بن عوسجه دو نفری برای حسین علیه السلام بیعت میگرفتند.
مسلم علیه السلام پرچمی برای سواران به او داد و فرمود:
تو در پیش باش، همین که مردم، مسلم علیه السلام را واگذار کردند، حصین بن نمیر تمیمی او را دستگیر کرد و به عبیدالله زیاد وی را تسلیم نمود، او را حبس کرد، همین که مسلم علیه السلام شهید شد، او را احضار کرد و پرسید تو کیستی؟
فرمود: از کندهام.
گفت: تو صاحب پرچم کنده و ربیعه هستی؟ فرمود: بلی.
گفت: ببرید و گردنش را بزنید. بردند و گردن زدند.
مختار بن ابوعبید ثقفی و عبدالله بن حارث بن نوفل را خواست بکشد، به شفاعت «عمرو بن حریث» از قتل آنها گذشت و به زندان کرد.
گویی از کشتگان نهم ذی حجه عید قربان است «هانی» در محل فروش گوسفندان، عبدالاعلی در جبّانة سُبیع، عمارۀ در قبیلۀ «ازد»، عباس بن جعده و عبدالله بن عزیز کندی، افسران مسلم علیه السلام همه کشتههای برج خونند، هر چند مسلم علیه السلام سردار آنها تنها بر زیر قصر خونش روان شد؛ اما پیغام همه از زبان او است که تنش بر بالای دار و سرش با سر «هانی» رو به شام و خود با ناطقهاش بر لب بام قصر، از زبان خود با خدا و از منظرۀ دیدارش در مرتفعترین نقطههای شهر رو به ما بود؛ پیغام فداکاری خود را و همقطاران خود را به هر سو میداد، خبر مرگش در بین راه به استقبال مقدم حسین علیه السلام میرود، در میان راه قافلۀ امام را میآگاهاند. سرش به شام میرود و مرکز حکومت اموی جور را به جنب و جوی دیگر میاندازد، ناطقهاش در قصر دارالاماره و بر لب کنگرۀ قصر فرشتهآسا هنوز صفیر طیران به مرغان میزند، به هر کس از هر سو میرود، حدیث فداکاران راه حق را میآموزد.
ابو مخنف - از جعفر بن حذیفه طائی بازگو کرده گوید:
«محمد اشعث طبق تعهدی که برای مسلم علیه السلام ذمّهدار شده بود، مهمان خود «ایاس بن عثل طائی» را (از بنی مالک بن عمرو بن ثمامه است) که شاعری است و به دیدار محمد آمده بود، و بسیار میآمد پیش خواند، برای این ابلاغ روانه نمود، زاد و توشه داد، تجهیز سفر کرد، برای عیال او خرجی داد، او را به استقبال امام حسین علیه السلام فرستاد، به او گفت: برو، به حسین علیه السلام برس، بعد این نامه را به او بده.
در آن نامه آن چه مسلم علیه السلام امر داده پیغام کرده بود نوشته بود، به او گفت: این زاد سفر، این تجهیزات راه، این خرجی برای عیالاتت. وی گفت: از کجا شتر سواری «راحله» بیاورم؛ زیرا شترسواری خود را، من از لاغری از پای درآوردهام.
گفت: این «راحله شترسواری» آن را با همین رحلی که دارد سوار شو، ایاس از کوفه خارج شد، ولی خط زنجیر استحکامات فرصتی به او نداده (حدود دو هزار سوار مسلح زیر نظر، رئیس شرطه حصین تمیمی، پخش در استحکامات و خط زنجیر طف شده در یک خط واحد هر داخل و خارج را مانع بودند) تا در «زباله» چهار شب به آخر ماه مانده، به کاروان امام رسید، خبر به امام داد و پیغام و رسالت را رسانید.
امام علیه السلام کلمۀ «گذشت از جان» را در جواب او گفت. فرمود: هر چه سرنوشت به امر خدا است نازل خواهد شد و ما به فداکاری خودمان و همچنین به فساد امتان، نزد خدا احتساب میکنیم.»(1)
کل ما حمّ نازل و عندالله نحتسب انفسنا و فساد امتنا.
«تاریخ الطبری: 281/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 51»
اهل سیر گویند: وقتی که کاروان امام علیه السلام به زباله رسید، امام علیه السلام نوشتهای بیرون آورد؛ به اصحاب خود قرائت فرمود: این نوشته انشای خود امام علیه السلام است غیر از نوشتۀ محمد بن اشعث است، و در آن نوشته بود؛ اما بعد: خبری بسیار جانگداز و جانفرسا برای ما رسیده؛ متضمن کشته شدن مسلم و هانی و عبدالله یقطر است و شیعیان ما، ما را بیکس گذاشتهاند، بنابراین هر کس از شما بخواهد
1) (1)
(یا دوست داشته باشد) که برگردد، پس برگردد بر عهدۀ او از جانب ما ذمام عهدی نیست، مردم از اثر این مذاکره به یمین و شمال متفرق شدند جز صفوۀ کسان خودش.
اشک امام علیه السلام برای مسلم علیه السلام و مجلس تأبین مسلم علیه السلام در ثعلبیه، بین راه.
بعض موّرخان روایت کردهاند که: امام علیه السلام وقتی از مجلس خود در ثعلبیه برخاست به جانب سراپردۀ زنها توجه فرمود و عطف توجهی به دختر کوچک مسلم علیه السلام نمود (اگر از رقیه بنت علی علیه السلام بوده، دختر خواهر امام علیه السلام است) همی دست بر سر او میکشید؛ دخترک گویی احساس کرد. گفت: پدرم چه شده؟ چه بر سرش آمده؟!
حسین علیه السلام فرمود: دخترکم من پدر تو - این را گفت و اشک از چشم امام علیه السلام بیاختیار سرازیر شد. دخترک گریست و بانوان برای واقعه گریستند.
این مجلس تأبین مسافرانه مختصر برای مسلم علیه السلام در بین راه گرفته شده است.
این خبر باید وقفهای در حرکت امام علیه السلام بدهد، خبر انقلاب است، پس چطور شد بدون تردید و مشورت امام علیه السلام تصمیم به رفتن کوفه داشت و از کلمهای که به «ایاس الطائی» فرمود، از جان گذشتگی را ابراز فرمود؟
جواب این است که: از پیش، خبر غیر مستقیم رسیده و قتل مسلم علیه السلام و هانی را از راهروان راه شنیده بود و در همان بین راه با جوانان اهل بیت علیهم السلام مشاوره انجام یافته، رأی قطعی به رفتن کوفه گرفته بودند، هشتم ذیحجه امام علیه السلام از مکه رو به کوفه حرکت کرد و نهم مسلم علیه السلام شهید شد، جسته گریخته جمعیت از کوفه کشتۀ مسلم علیه السلام را دیدار کرده و مانند انتشار مردم از کعبه پخش شده،
خبر را رسانده بودند.
طبری گوید:
«عبدالله بن سلیم اسدی و مذری بن مشمعلّ اسدی گویند: ما همین که از حج فارغ شدیم، به دنبال کاروان حسین علیه السلام میتاختیم؛ جز رسیدن به حسین علیه السلام در بین راه اندیشهای نداشتیم تا بنگریم کار او و پیشآمد او چه خواهد شد، رو به راه کرده، ناقههای تندرو ما را میبردند تا در «زرود» به او رسیدیم، وقتی که نزدیک رسیدیم دیدیم «شترسواری» از راه کوفه رو به ما میآید؛ همین که کاروان امام علیه السلام را دید راه را کج کرد.
گویند: امام علیه السلام اندکی توقف کرد، گوئیا میخواست او را ببیند، وقتی دید او راه را گردانید، امام علیه السلام او را رها کرده و روانه شد، یکی از ماها به دیگری گفت: بیا، ما به سراغ این راهگذر بتازیم و از خبر کوفه آگاهی بگیریم؛ وقتی به او رسیدیم و سلام کردیم و نسب خود را گفتیم؛ دیدیم «بکیر بن مثعبة اسدی» است، از خبر کوفه پرسیدیم.
گفت: من از کوفه بیرون نیامدم تا دیدم مسلم علیه السلام و هانی هر دو را کشته، با پاهایشان آنها را در بازار کشان کشان میکشیدند.
گویند: او را گذاشته و گذشتیم از عقب به حسین علیه السلام رسیدیم، بر او سلام کردیم و بقیۀ راه را با او آمدیم تا در ثعلبیه هنگام شامگاهان پیاده شد، ما فردا صبح بر امام علیه السلام داخل شدیم و گفتیم: «یرحمک الله» نزد ما خبری هست اگر بخواهی آشکارا به سمع شما برسانیم و اگر نه در پنهان، امام علیه السلام نگاهی به اصحاب خود کرده و فرمود: ما در پرده از اینان سرّ نهفته نداریم.
گفتیم: آن سواری که روبروی تو دیروز در تنگنای شام میآمد یاد داری؟!
فرمود: بلی. و میخواستم از او خبر بپرسم. گفتیم: ما بیخ و بن خبر را برای تو آوردهایم، وی مردی است از بنی اسد، از خود ما، دارای خرد و صدق و فضل است. او برای ما چنین و چنان بازگفت. امام علیه السلام فرمود:
«انّا لله و انّا الیه راجعون» و فرمود:
«رحمة الله علیهما.»
و کراراً این را فرمود. بعد ما گفتیم: پیشنهاد میدهیم تو را به حق خدا دربارۀ نفس خود و نفوس خاندان خود که برگردی، برای این که برای تو ناصری نیست، بلکه بیم آن داریم که همه علیه تو باشند. بنوعقیل، جلوی سخن را گرفتند و گفتند: ما خون خود را وانمیگذاریم. امام علیه السلام نگاهی به ما کرد و فرمود: بعد از اینان دیگر خیری در زندگانی نیست، ما فهمیدیم که تصمیم به رفتن دارد.
گفتیم: خدا خیر برای تو پیش آرد. امام علیه السلام به ما دعا کرد و اصحاب امام علیه السلام باز به او گفتند: تو مثل مسلم علیه السلام نیستی، اگر به کوفه وارد شوی مردم سریعتر به سوی تو خواهند آمد.»(1)
تاریخ الطبری: 299/4-300.
مناقب گوید: «و سر مبارک مسلم علیه السلام و «هانی» را برای یزید به همراه هانی بن ابی حیه وادعی (وداعی، خ ل) و زبیر بن اروح تمیمی، فرستادند، پس در دروازهای از دمشق هر دو را نصب کردند.»(2)
مسعودی گوید: «ظهور مسلم علیه السلام در کوفه روز سهشنبه است روز هشتم از ذیحجه سال (60 هجری) و این همان روزی است که حسین علیه السلام از مکه رو به کوفه کوچ کرد و مسلم علیه السلام روز چهارشنبه روز عرفه، نهمین روز ذیحجه سال شصت کشته شد.
سپس ابن زیاد امر کرد جثّۀ مسلم علیه السلام به دار آویخته شد و سرش به دمشق حمل شد. و این اولین کشتهای است از بنیهاشم که جثۀ او به دار آویخته و اولین سری است از سرهای آنان که به دمشق حمل شد.»(1)
مروج الذهب: 65/3-66.
سر مسلم علیه السلام در پایتخت اموی به چه سان رفت؟ عبیدالله به کاتب خود، «عمرو بن نافع» گفت: نامهای به یزید نگاشته، مراتب را «کما هی» درج کند. عمرو نامه را طول داد، وی اولین کسی بود که در نامهها و مکاتیب اطناب میکرد؛ ابن زیاد نپسندید گفت: این فضولی و تطویل چیست؟ بدین گونه بنویس:
اما بعد: «الحمدلله الذی اخذ لامیرالمؤمنین بحقه و کفاه مؤنة عدوّه. اخبر امیرالمؤمنین (اکرمه الله) ان مسلم بن عقیل لجأ الی دار هانی بن عروة المرادی و انی جعلت علیهما العین (العیون) و دسّست الیهما الرجال و کدتهما حتی استخرجتهما و امکن الله منهما فقدّمتهما و ضربت اعناقهما و قد بعثت الیک برؤسهما مع هانی ابن ابی حیة الوادعی - الوداعی - و الزبیر بن الروح التمیمی - و هما من اهل السمع و الطاعة و النصیحة فلیسألهما
1) (1)
امیرالمؤمنین عما احب (من امر) فانّ عندهما علما و صدقا و فهما و ورعا والسلام -
فکتب الیه یزید. اما بعد: فانک لم تعد أن کنت کما احبّ عملت عمل الحازم وصلت صولة الشجاع الرابط الجأش فقد اغنیت و کفیت و صدقت ظنی بک و رأئی فیک و قد دعوت رسولیک فسألتهما و ناجیتهما فی رأیهما و فضلهما کما ذکرت فاستوص بهما خیرا و إنّه قد بلغنی إنّ (الحسین بن علی علیه السلام) قد توجّه نحو العراق فضع المناظر و المسالح و احترس و احبس علی الظنة و اقتل علی التهمة و اکتب الیّ فی کل یوم مایحدث من الخبر. و فی نسخة: و احترس علی الظن و خذ علی التهمة غیر ان لا تقتل الا من قاتلک.»(1)
تاریخ الطبری: 285/4؛ تاریخ مدینۀ دمشق: 395/65-396؛ الإرشاد، شیخ مفید: 65/2-66؛ بحار الأنوار: 359/44-360، باب 37.
و در روایت «ابن نما» است، کتب یزید الی ابن زیاد:
«قد بلغنی ان حسینا سار الی الکوفه و قد ابتلی به زمانک من بین الازمان و بلدک من بین البلدان و ابتلیت به من بین العمال و عندها تعتق او تعودا عبدا کما تعبّد العبید.»(2)
(وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ)1
(فَلا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ)2
(فَلَمّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ * وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهِیمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا)3
پیام مسلم عظیم را از خط مسیر مسلم علیه السلام و هدفی که مسلم علیه السلام فدای آن شد باید خواند. خط سیری که مسلم علیه السلام بر سر آن رفت این بود.
1 - برای پرخاش و انکار بر حکومت جور به تمام «قوا» برخاست به مبارزه و اقدام و فعال و مقال خود تا نفس آخر اقدام کرد و آنی از آن نایستاد حتی نسبت
به ستمخانهای که مردم وقتی برابر آن میرسیدند به خود میلرزیدند و «برج خون» عرب بود، مانند یل دلاوری پاها پیش گذاشت و تخت و اریکۀ ستم را لرزانید و در عین حال همین که دید یاران قصد «ترور» دارند از ترور تحاشی کرد، دست جلو آورد که من و ایمان پاسبان جان این غافلیم، اگر چه وی کافر است، اما اکنون غافل است، هر چند خود او بلای جان ما است، اما اینک از رعایای ما و اینجا سپردۀ ما است؛ اگرچه بیمها با نسبت به ما است؛ ولی کار ما پاسبانی جانها است.
2 - با این که این بطل بر هزاران نفر حدود سه ماه حکومت میکرده، نیابت خاصه داشته «هفتصد» درهمی مقروض بود و در دم آخر که جانش در دم مرگ بود منت از عمر سعد ناکسی میکشید که از تشویش مال مردم به در آید و به جای آن که به وحشت مرگ خود بپردازد، خود را تو گفتی فراموش کرده، پافشاری پای ادای دین مینماید تا چنان که گویی مطلب منحصر به همان است و مقدّم بر جان اوست، وصیت به آن کرده، به عهدۀ مال خود در «حجاز» محول مینماید و جان میسپارد.
3 - با آن که خود در میان امواج دریای اعظم غوطهور بوده، از اخلاص به سالار خود برای خلاصی او از گرداب دست و پا میزد، مبدئی بود، هدف داشت، شوکت و وحشت، فتح و شکست تغییر در ارادت او نمیداد، حتی آن وقت که در بند افتاد فکر آزادی او بود و در محاکمه نیز سمت عالی الهی خود را در مأموریت از جانب عالی به حیثیت خود باقی گذارد، چنانچه خود دیدید، شنیده شده است که: در پشتبام قصر، سلامی به حسین علیه السلام داد رمز از این که:
به جرم عشق توام میکشند و غوغائی است
در مقابل از «بد» و بدگویی برای همه وقت گریزان بود، حتی تا موقعی که کاردش به استخوان رسیده فحاشی نکرد.
4 - در محاکمۀ آخرین از حقوق امّت دفاع کرد و در آخرین دقائق و ساعات عمر پربرکت نقشۀ عدالت و رأی «حکومت و قانون» را به منزلۀ کتاب خود در منظر و مرأی نهاد، در کتاب اعمال یوم و لیلۀ خود ترازوئی برای انتخاب امنای دولت و حکومت از روی تشخیص امین به یقین، به کار نهاد و آن را امتحان پاسداری از جان و مال رعیت، حتی در هنگام فشار قرار داد.
شهی که پاس رعیت نگاه میدارد
حلال باد خراجش که مزد چوپانی است
وگرنه راعی خلق است زهر مارش باد
که هرچه میخورد از جزیۀ مسلمانی است(1)
سعدی شیرازی.
5 - در ساعات مرگ پلّههای قصر را به همراه جلّاد با زبان شکرگزاری و سخنان خداپرستانه و منطق فرشتگان بالا رفت و از روی بال ملک با احترام کامل به مبدأ و ایمان از لجۀ مرگ آزاد شد، تنش گرچه مختصر اهانتی دید ولی بالاخره سواران مذحج آمده آن را گرفتند، غسل دادند، نماز گزاردند، با احترامات نظامی او را دفن نموده، به خاک سپردند و سرش به شام بر دروازهای نصب شد، اما خودش که از عالم بالا بود، روی بال ملک به عالم بالا رفت به
1) (1)
همان نسبت که از ناپاکان دورافتادگی دید، از خدا نوازش یافت.
درود و سلام از عشاق حقیقت مانند دستههای گل تا روز قیامت به بارگاه او نثار میشود، مانند سردستههای انبیا: ابراهیم علیه السلام موسی علیه السلام الیاس علیه السلام نوح علیه السلام، خدا او را در ردیف امامهای بشریت قرار داده که مردم باید به آنان سلام بدهند.
مسلم علیه السلام از این خط سیر، از مبدأ تا منتهی درس مسلمانی به همه داد و پیام او اقدامات و محاکمات و فعال و مقال او بود، میگوید:
«و لابدّ دون الشهد مِن ابر النّحل»(1)
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید: 301/3؛ اعیان الشیعه: 557/2.
گوید: مسلم آن کس است که تسلیم حق باشد، شخصیت خود را قبال حق قرار ندهد، حق را با شکست و فتح آن با شوکت و وحشت خود بخواهد، این موازنههای مختصر فرمول مسلمانی است.
حب به سالار، امام علیه السلام، حب به امت، دفاع از حقوق آن، بیرون رفتن از خانه برای مبارزه با باطل و در محاکمه، زبان شکرگزاری حق، اطاعت از امام علیه السلام تا رفتن به دهان اژدهای مرگ، پرخاش به جور، در عین خویشتنداری از حرام، وصیت به دین، امر به معروف، بذل مال و جان برای تحکیم حکم عدل و روی کار آوردن امام عادل و حکومت عادل و واگذاری امور به او.
اینها پیام یک تن کشتۀ ارجمند و شهید منصوص است به مسلمین که بخواهند مسلم حقیقی باشند، یک خط مشی و پرچم میدهد، میزان اسلام را که مسلم علیه السلام نمایندۀ آن بود به دست میدهد، خطۀ مسلمانی را تعیین میکند.
1) (1)
به شهرهای پر از مسلمانان ادعائی و کشورهای پر از جمعیت و بلاد پر از زورخانه و مجامع پر از عارف و عامی، پیامی از اقدامات و فعال و مقال برجستۀ نورانی خود داد، به آنان که همه ادعای قبله و حج میکنند، در ارکان عقیده که میشمارند امر به معروف را با نهی از منکر رکنی از این ارکان میشمارند، ادعا میکنند که امام علیه السلام بیاید تا با او برای رفع ظلم هماهنگی و همقدمی نمایند، نالهها و آهها نشان میدهند، ابراز حرارت دینی میکنند.
میگوید: شیعیان کوفه از آه و فغان خود سوزها نشان دادند، نامه پرانیها کردند، شکوهها نمودند و فداکاری خود را به رخ امام علیه السلام کشیدند، امام علیه السلام یک تن مسلم راست را برای پیشوائی به آنها تقدیم داشت، مسلم علیه السلام این نمایندۀ منصوص مخصوص، کتاب اعمال یوم و لیلهاش از بدایت تا نهایت در نظر آنها سطربندی شد تا همه را به راست و دروغ خودآگاه کند، به تفاوت راست از ادّعای راست آگاه نماید، تا هر کسی خودش بفهمد تا چند ادعای خودش راست است، از آغاز آمدنش به کوفه و روبرو شدن با برج خون تا آن گاه که برفراز برج خون زیر تیغ جلاد رفت، همه مبانی اسلام را در این کتاب به صدق نشان داد و در هنگام آخرین لحظات عمر، همان وقت که بر پلۀ مرگ بود که منبر حقایق است، با خیل خود سرفراز رفتند تا میزان مسلمانی به معرض نمایش گذاشته شود.
میزان برای همه چیز نهاده شده، برای راست و کج دیوار و بنا، نخ شاقول، برای ثقال و احجام، ترازو، برای تسویۀ سطوح، تراز آب، برای سردی و گرمی هوا، میزان الهواء برای رطوبت و خشکی، برای فشار جوّ، برای فشار خون، برای سرعت سیر و حرکت، برای سقوط اجسام و خلاصه برای همه چیز مقیاس
نهادهاند، مسلم راه را با خط مشی ممتدش روشن داشت، تا برای مسلمانی اشخاص هم میزان نهاده باشد، مسلم علیه السلام نایب خاص امام علیه السلام برای طرازبندی اسلامیت، در حال شوکت و شدت دیده شد، سر خط اولش در کوفه خوانده شد و در مقتل آخرش شهرۀ آفاق گردید تا همه همدیگر را صدا کنند.
از بدایت تا نهایت کتاب عمر او، در معرض قرائت افکار عموم واقع شد؛ از حاصل جمع همۀ فصول کتابش، کتاب مسلمانی راستی را خواندید. این خط بارز که از قدمش مانده پیام است که:
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
وای اگر از پس امروز بود فردایی(1)
حافظ شیرازی.
تا اینجا راه و رسم مسلمانی حقیقی از پیام مسلم علیه السلام دیده شده.
پیام مسلم علیه السلام به اولیای امور خلق دربارۀ هشیاری نسبت به حال رعیت و مال رعیت و مبارزه در راه نجات خلق از چنگال بیگانگان است؛ تا لمحهای به حفظ حال و آیندۀ مسلمین بپردازند، نسل آینده بیشتر مورد هجوم بیگانگانند و به سرمایههای کشورهای اسلامی و ذخیرههای سرّی زیرزمینی در اراضی و کشورهای وسیع اسلامی نظری کنند که به تاراج بیگانگان میرود، برای کشف این اسرار زیرزمینی قدمی بیرون بگذارند، آنها هم سرّ خدا است و مرگ را در راه نجات امت خود در آغوش بگیرند و به نیکان بپیوندند.
(قُلْ یا أَیُّهَا الَّذِینَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیاءُ لِلّهِ مِنْ دُونِ النّاسِ
1) (1)
فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ)1
پیامش به اولیای طریقت ارباب قلوب این است.
و دیگر پیامی به اولیای امور کشور دارد: از خیل سواران و والی فداکاری مثل مسلم علیه السلام کتابی با صحت عمل به جهان ماند که اولیای امور هر کشور از کشورهای اسلامی خصوص رئیس حکومت در هر شهر و هر کشوری، طرز حسن رعایت و ضبط و اخلاص به سالار خود و وطن خود را، دستور عمل قرار دهند، مصالح ما را به بیگانگان نفروشند، مقاومت با بیگانۀ متجاوز و متجاسر بکنند؛ مسلم علیه السلام از طومار وصیتش و مدافعات مجلس محاکمهاش که در دفتر علم و عملش بود بر ملا کرد که نسبت به ضعیف حق او را پاسبانی میکند، جان غافل را اگر چه کافر باشد از «ترور» نگه میدارد؛ غافل کافر هم حقی دارد. اگر چه ضعیف؛ زیرا او به واسطۀ غفلت ضعیف است، از جهت ضعف او نباید حق او پایمال شود، جان مردم را این چنین صیانت میکند، در عین حال هم پرخاش به حکومت جورپرور او میکند، کاخ ستمگری میلرزاند و از مبارزۀ با او نمیایستد؛ تا او را متحصن به خانهاش میکند؛ نه به واسطۀ رعب از حق ساکت میماند و پی به حقوق خود و امت خود نبرده یا به واسطۀ وحشت از مرگ و حبّ جان و حبّ راحت و رعب از «جابر زورگو» عقب بکشد، نسبت به جان این چنین است: از جان خود ملاحظهای در برابر زور نمیکند میگوید: من آمدهام تا عدل را اجرا کنم و میکوشم. و سپس راجع به مال مردم در غیاب مردم
از جهت وصیت این چنین در فکر است که گویی مقدم بر جان او است، اگر طومار پروندۀ محاکمه و وصیتش که در درون قصر است بگشایند؛ همین عدل برملا میشود که ما نگهبانان اموال و نفوس خلقیم. ما پاسبان حقیم، رمز قبلۀ مسلمین راز درون ما است.
مسلم علیه السلام قربانی موسم حج شد، پلههای قصر را بالا آمد و خونش از بالا به زیر ریخت در برابر چشم مردم، خونی که از دیوار قصر جوشید و از بالا به زیر آمد منّویات حج و راز قبله و آرمان دل خودش را به مرأی و مسمع مردم نهاد، هر قطرۀ خونش که بر «برج خون» مالیده شد؛ اسرار درون او و آرمان و میول او بود که افشای وصیتش با محاکمهاش را میکرد تا اولیای کشور و اولیای صاحب مسند را از حدود عدل واقعی آگاه کند تا اینان که حاکم بر جمعیتند و از دیدن خود دیگران را نمیبینند و آنان که از فکر «فنا» چنان فانی شدهاند که حقوقشان را دیگران میبرند؛ به حدود عدل واقعی بایستند.
این پیام را اگر چه همۀ مسلمین باید در نیوشند، به سران مسلمین و سردستههای آنها بیشتر متوجه است. با آنان که امور اجتماعی مسلمین به آنان واگذار شده است؛ با آنان که در عقیده و روحیات، زمامدار قلوب و امور معنوی خلقاند. به این دو دسته نشان میدهد که: خطّهای که من رفتم بنگرید، هدف مرا دریابید و هدف خود را گم نکنید، نقشۀ خود را در همه حال چه در شدت و چه در شوکت، چه در شکست و چه در فتح نبازید، اگر شما نقشۀ خود را گم نکنید جهان امّ الکتاب است، نمیگذارد هدف شما که قبلۀ شما است محو شود، هدفی که به خون شما تمام شود، خلق در اعماق خونها مینویسند، رمز عدل که راز
قبله و حج است از خون ما برمیخیزد و لذا خون ما و مدفن و آرامگاه ما مثل کعبه، قبلۀ دوم خلق است. روز کشته شدن ما، عرفۀ دوم برای حج دوم است، بلکه سِرار(1)
سرار: برگزیده، خالص.
عدل که سرّ کعبه و حج است اینجا بیشتر و بهتر روشن میشود، خون یک تن او و خیل یاران که فارغ التحصیلهای مکتب پربهای اسلام است، عصارۀ همۀ اوضاع هیجانآور حج است، جمعیت را در کوی فداکاری وی، مانند جمعیت مطاف کعبه گرد آورده، قصر ظلم دارالاماره با خون پاکش به برج نور تبدیل شده و گویی خون مسلم علیه السلام پرده بر آن دیوار و قبله مسلمین شده، عرفه به کشتۀ نظیر او پدیدار میشود و مردم به حقوق خود پی میبرند و به تضحیه و قربانی منی، خود عارف میشوند.قربانی منی اسماعیل ذبیح الله، در پیرامون قبلۀ مسلمین از آن شد که ابراز فداکاری و از خودگذشتگی، همیشه در جلوی چشم بشر باشد، شبانهروز پنج مرتبه به سوی آن نظر کنند تا بلکه با دیدن آن تضحیه و از خودگذشتگی بشر، ستمگر حدّی برای معادلۀ جابرانه خود بنهد. و این قربانی موسم حج مسلم علیه السلام سردار ما و والی ما از فدائی اسماعیل و ابراهیم علیه السلام بالاتر و مقدمتر شد، بلکه آنها نیز اول مسلم شدند و بعد فداکار شدند.
سر شکاف بگویم: مطاف کعبه در مکه بدنی منظور است که توانگرانی که خلق را فدای خود میکنند، خود پاسبان حق مطلق بشوند، فدائی کوی کعبه و مطاف و مذبح اسماعیل و ابراهیم سرسلسلههای مسلمانی برای همین رمز است
1) (1)
که مسلم ما علیه السلام در عشر ذیحجه شهید آن شد، یعنی برای تأدیه مال مردم و پاسبانی جان مردم است، برای تأدیه رسوم بندگی در ساحت پیشگاه پروردگار است، برای دیدن عرصۀ قیامت است.
این انقلاب روحیه باید از حج به دست بیاید، راز آن که حاجیان در پیرامون کعبه در طواف هستند و دور خانۀ خدا میگردند؛ مشق عمل است که برای میدان عمل عمرانه همین گونه حق را نگهداری کنند، تأدیه از مال مردم و پاسبانی از جان مردم بنمایند که مسلم علیه السلام آنرا اعلان داد، آن غلغلۀ حج از آغاز تا انجام از مبادی تا غایات برای یک مغز و معنی است.
تا روحی دیگر در مردم بدهد که هر کدام خود به سجیه، دارای حصّهای از امانت و عدل باشند، نسبت به حوزۀ خود و قضایای خود حکم به عدل بکنند و اگر سجیه و خوی عدل ایجاد نشد. دست کم تمایلی به جانب حق و عدل به دست بیاید، میل که در دل آید خون دل در غرفۀ دل به تبع آن است؛ پس اگر میل دل با خدا باشد آن خون هم خون خداست، چه در منی، چه در کوفه، چه کربلا است، اگر فکر و اندیشهای به منظور عدل خدا است؛ هر جا باشد همانجا عرش خدا است، عدل از خدا دور نیست، یا سرّ خدا در ترکیب ارض و سماء است یا شأن اعظم خدا است، به هر حال پاسبان همۀ حقها است و نگهدار کرات ارض و سماء است و سنگینتر از همۀ وزنها است.
این راز خدا میباید از انقلاب حج به دست آید.
«در طواف کعبه، پادشاه غسّان «جبلة بن ایهم غسانی» سیلی به بازاری زد، به قصاص خوانده شد، گفت: من شاهم، آیا یک تن شاهی حق ندارد طپانچه به یک
تن بازاری بزند؟
گفتند: الاسلامُ سَوّی بینکما.»(1)
السیرة الحلبیة: 306/3.
در تأسیس حج که رکن چهارم اسلام است، عصارۀ آن همه غوغاها و نعرهها در آن مجتمع عظمت یافتن، این سرّ خدا است یعنی روح «عدل و حق» همان نقطهای که سرّ ولایت است، اینجا است که حج و ولایت از یک سرچشمه آب میخورند و مشتقّات از یک اصلند.
مسلم علیه السلام اعلان صدقی به صدق قبله و حج داد، بلکه در سرّ سرّ راز قبله و کعبه و حج بود؛ زیرا «ولایت حق» حاصل و محصول همۀ آنها و محصّل آنها و مستحصلۀ آنها است، حج از همه مردم برای علاج انحراف معادلۀ غلط است. و مسلم علیه السلام برای ترازوی عدل، زبانۀ ترازو بود، عدل برای دستگاه حکومت، مغز هسته است چنان که برای نظام آسمان و زمین و ترکیبات عالی و دانی مغز است و جهان قشر و غلاف اوست و خود از خدا دور نیست و بدین جهت که راز خدا است با آن که آهسته گفته شد، از بانگ هر صدا صدای آن عمیقتر بود و بلندتر شد و به همه جا پیچید.
مسلم علیه السلام بانگ ولایت را با صوت آهستهاش گفت: «از همان دهانی که به واسطۀ ریزش خون از نوشیدن آب لب بربست، خون جلوی دهان را گرفته بود از عدل لب نبست.»(2)تا از سخن عدل چشمهای جاری ساخت، مقاومت مستمر و
مبارزههای دراز خستگی ناپذیرش اینجا پایان یافت، ولی این سخن والا است که پایان نخواهد یافت:
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوّار بماند
خرقه پوشان همگی مست گذشتند و گذشت
قصۀ ما است که بر هر سر بازار بماند(1)
حافظ شیرازی.
«بنی الاسلام علی خمس؛ الصّلوة و الزّکوة و الصوم و الحج و الولایة و لم یناد بشئٍ کما نودی بالولایة.»(2)
بنای رفیع اسلام بر پنج پایه است، نماز و روزه و زکات و حج و ولایت و به هیچ چیز مثل «ولایت» ندا، در داده نشده است.
بارگاه مسلم علیه السلام میگوید: «اگر میخواهید کشور اسلام بر پا باشد، باید اهتمام شما به ولایت و دستگاه عادلۀ حکومت شدید باشد، مسلم علیه السلام که عهدهدار امتثال امر ولایت بود؛ از اول که قدم در راه گذاشت مقاومت نشان داد، با مهیبترین قلعۀ مرگبار خطر با سنگر شهری چون کوفه طوفانی به مبارزه رفت.
متشخصان زیادند، ولی آن که در راه پرخاش به دولت جابر و حکومت جورپرور بیابانها رفت و از مرتفعات نشیب و فراز بالا رفت و پائین آمد تا
بالاخره امروز از مرتفعترین قلّههای شهر سقوط کرد و تن او را میان هر کوی و بازار کشیدند و معالوصف همان گاه که از مرتفعترین قلّۀ شهر «دارالاماره» میخواستند او را پرتاب به زیر نمایند.»(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 63/2.
همان جا استقامت کرد تا گویی طمار قصر، منبر شهر است تا این کتاب را که طراز معادلۀ عادلانه است به دست داد، حالی که خلق زیر منبر او و منتظر نعش او بودند که آن را پامال کنند. این، آن شخص است که نایب منصوص امام علیه السلام و مرزدار «ولایت» و حجت بر اولیای کشور و اولیای قلوب است.چنان که خط و مشی وی میزان سنجش حدود مسلمانی است، همچنین کتابی که به دست اولیای کشورهای اسلامی میدهد؛ امضاء و سند ولایت است و حجت و سنجش اولیای دیگر اسلامی است.
و سرخیل یارانش «هانی» در مقاومت با جبّار رخسار و جبهۀ خود را به دم شمشیر و عصا داد و خیانت به قرآن محمد صلی الله علیه و آله نکرد. رخ به رخ شدن با پلنگ آسانتر است تا دست بسته زیر چنگال درندۀ آدمی بیفتد که اسلحۀ برّان دارد و دندان به هم میفشرد که پاره پاره میکنم؛ درندگی میکنم که سابقه ندارد، معهذا مقاومت میکند. میگوید: «هر چند ما دست بسته شما و دندان شکسته و لب خسته هستیم، ارادۀ ما احترام از شما نمیکند. اگر چه بدن ما اسیر دست شما است، قصر باشکوه از او تقاضای سلام میکند، مقاومت منفی میکند، قدرت مقاومت را از دست نمیدهد. میگوید: من سلام نمیدهم چون بنای این قصر برای
1) (1)
سلامت نیست.»(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 61/2.
مسلم مبارز بوده و سیاستمداری است به ظاهر شکست خورده، معذلک کمترین تذللی نکرد، مرعوب نشد، نه از رفتار ماند، نه زبان به عجز و لابه باز کرد.
ناپلئون بناپارت وقتی شکست خورد و در کشتی دشمن رفت. آن کلمۀ التماسآمیز را گفت: من در پناه کشتی کسی میروم که عمری با او مبارزه کردهام.
این ناپلئون - اما ناکسان دیگر نسبت به بیگانگان بیش از این را میکنند، سر و رو را هر روز شسته، رو به سفارتخانههای بیگانگان روانه هستند!!
مسلم علیه السلام در گفتگو هم مقاومت خود را نشان داد، مقتدارنه عالمانه سخن گفت، نسبت به مقام والای سالار خود حفظ شرف و افتخار او را نمود، در محاکمهاش مراجعه کنید، مو به مو بنگرید، شرط مختصر گویی، حفظ شرف نظامی، ادب زبان، و نزاکت محاوره را مراعات فرمود، بیآنکه فحّاشی کند و یا چون دست از جان شسته ناسزا بگوید، ناسزا نگفت ولی ضعف و عجز هم نشان نداد. دشمن خونخوار را با ذکر جنایات زیاد و بدمستیهای پدر و پسر عریان نشان داد، شرارت خصم و درندگی او را با حفظ نزاکت و حوصله و ادب چنان مدلّل کرد که شکست نظامی خود را به فتح مرامی جبران نمود در برابر جبّاری که سران عرب پیش نهیب او، خود باخته بودند به مقام عالی فرمانروایی عدل و
1) (1)
آمریت خود را چون پرچم برافراشت و از پا نینداخت.
هنگام ورود به مجلس عبیدالله از پا نیفتاد قابل ملاحظه است؛ دیدید که زیر تیغ جلاد؛ یعنی حتی آخرین لحظاتی که با مرگ رخ به رخ بود زبان به حمد خدا داشت و برای نوبۀ اول که شمشیر خورد چون کارگر نشد با قاتل گفت و شنود داشت و افتخار خود را حتی در هنگام مرگ رهیب(1)
رهیب: وحشتناک، هراس انگیز.
لکّهدار نکرد تا دشمن هم تعجب کرد و گفت:«اَو فَخراً عند الموت»(2)آیا هنگام مرگ هم در آستانی که همه ذلیلند باز افتخار خود را محفوظ داشت؟!
(وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْیاءٌ وَ لکِنْ لا تَشْعُرُونَ)3
دلا منال ز شامی که صبح در پی او است
که نیش و نوش بهم باشد و نشیب و فراز
بلکه همان که از پلّههای قصر برای تسلیم به مرگ به زانوی خود حرکت کرده از پلّهها بالا رفت و احترام نفس و عظمت نفس را ملحوظ میداشت مقاومتی است که یک جهان سرفرازی بر سران جهان دارد.
شما اهمیت این مقاومتها را وقتی در مییابید که ببینید دیگران وقتی چوب مرگ به زانویشان میخورد چسان از حرکت میمانند.
زندانیان محکوم به اعدام را من شنیدهام، بعضی از همان شب که صبح رو به اعدام بایدشان رفت و برخی از صبح مشاعر خود را از دست داده، قوای ماسکهشان از کار افتاده، تاب و توان و حرکت از پا رفته، در آن میان فقط شخصی از (الوار) ضبط مشاعر داشت، صبحی که با زندانیان دیگر برای اعدام بیرون میشدند، از خدمتکاران زندان عذرخواهی میکرد، ولی باقی دیگران میلرزید به حدی که نور از دیدگان رفته زبان از گفتار و پا از رفتار افتاده، زانو حرکت نمیکرد.
در قصۀ باغ وحش و رها شدن «ببر» و مقاومت «پهلوان اکبر» مقدار شجاعت و پایه و مایه قدرت را خواهید فهمید.
«ببر» از قفس رها شد. همه فرار کردند، باغ به هم خورد، باغبانان به هر سو فراری بودند، تماشاچیان رهیده از هر گوشه میدیدند که پهلوان اکبر از جای خود حرکت نکرد، فرار ننمود، به عادت معمولی که نان و پنیر و سبزی را لب مرزی نشسته پهن میکرد و به آرام دل صرف مینمود، همچنان به آرام دل نشسته و با سبیلهای کلفت، ناظر «ببر» است و از اصل نمیجنبد، همه از پردلی «پهلوان» احسنت میگفتند و در فکر بودند تا دیدند «ببر» به سمت او کج کرد، نزدیکتر آمد و وی به حال خود باقی بود. «ببر» را دیدند که خرامان خرامان نزدیک به او شد، برابر روی او رسید و پهلوان همی دو چشمی به او خیره خیره نگاه میکند، مردم تصور میکردند تصمیمی دارد که «ببر» را دست به گریبان بکشد، «ببر» متکبرانه دو دست سنگین خود را روی شانههای پهلوان نهاد، باز او حرکتی بروز نداد تا «ببر» صورت خود را نزدیک صورت او آورد، رخسار او را لیسید، دیدند
چرم رو با گوشت بلند شد و خون مرده سرازیر شد، معلوم شد پهلوان از همان وقت که چشمش به «ببر» افتاده مرده است و نگاه خیره خیرۀ او نگاه مرده بوده.
دیگر: یک تن از تیمساران ارشد را گویند: برابر نگاه تند شاه و دندان خشم آلود او پس پس رفت و روی زمین نقش بست.
«جعفر برمکی» در دم اخطار مرگ به پاهای مسرور خادم «جلّاد» افتاد، میلرزید بعد از عمری «صدارت و عزّت» به او التماس میکرد که نیم دارائی خود را به تو میدهم که تو بروی و به هارون دروغی کشتن مرا بگویی تا اگر قبول کرد؛ مرا مستخفی رها کنی و جلاد قبول کرد و نشد.
اینها کجا تا مسلم علیه السلام که شبی پر وحشت در خانۀ طوعه گذرانید و صبح همین که شیهۀ اسب شنید و قال و قیل سواره و پیاده را دید و فهمید که به سرش آمدند؛ حتی دعای خود را قطع نکرد، تعجیل در آن نمود و برابر لشگر بلند شد و قدم برای مبارزه بیرون نهاد.
بلکه اقتدار و فداکاری و شجاعت و بهادری بود که از همان اول؛ قدم از مکّه برای مبارزۀ با کوفه بیرون نهاد، کوفهای که از کثرت طوفانهای سیاسی و حزبی و بهم پیچیدگی اوضاع دیگر چشم دوست را از دشمن تشخیص نمیداد.
کوفهای که دوازده هزار آن محکمه بوده، تحکیم را بر حکومت علی علیه السلام خورده میگرفتند تا به اندازهای که آن را کفر میشمردند.
رو به این کوفه مسلم علیه السلام برای ادای نماز و روزه نمیرفت، برای کاری میرفت که بوی مرگ میداد، برای مطلب بزرگی میرفت، برای مبارزه با هیئت حاکمۀ اموی میرفت. هیئت حاکمهای که مسلط بر اوضاع است و دیروز هم
مسلط بوده برای برهم زدن آن و بر سر کار آوردن دولت آل علی علیه السلام میرفت که شیعیانش را رعب مقتل حجر بن عدی و یارانش خاک مذلّت بر سر ریخته بود و به وسیلۀ دار زدن شیعه و زنده به گور کردن آنان مردم را مرعوب نموده. دشمنی که مانند محمد بن ابی بکری، جگر گوشۀ علی علیه السلام را آتش زدند و سوختند، دشمنی که کوفه را از جنبۀ تشیع انداخته هر ناحیهای از آن شیعه نشین بودهاند، مردم آن ناحیه را متلاشی نموده و به گناه آن که علوی هستند آنها را تار و مار و دربدر و آواره کردهاند.
بقیة السیف آنان زیر فشار کابوس مرگبار اصول طبقاتی و ستم خرد شده و مینالند، کوفهای که طبقۀ عالیه آن قریش و بکر و ثقیف و دیگران مثال آنانند که همه طرفداران آل امیهاند و دولت آل علی علیه السلام را دشمن مطامع غیر محدود خود تشخیص دادهاند، کوفهای که هر چند اکثریت آن شیعه و مخلص خاندان پیغمبر خویش است؛ ولی از تهدید دهان و لب، بسته و خشمگین است. رو به این کوفه برای مبارزه با دولت حاکمۀ غاصب برای پس گرفتن پایتخت طوفانی و پرهیجان میرود. مسلم علیه السلام بیسپاه قدم به راه گذاشت.
با آن که میداند تحکیم عدل و روی کار آوردن حاکم عادل مثل اعمال انفرادی نماز و روزه نیست که انسان به تنهایی خود اکتفا کند؛ زیرا زمامداری، اصطکاک زیاد با نفع و ضرر خلق دارد و از پنج رکن اسلام، نماز و روزه و زکات و حج و ولایت، تنها «ولایت» محتاج به مرد و مدد و یار و یاور است. برای تثبیت زمامداری و تقویت از عادل، نیروی جمعیت لازم است. معلوم است پابرجا کردن یک تن حقپرست برای زمامداری، اصطکاک زیاد با منافع خلق
دارد و مبارزه زیاد لازم است. و روی همین نکته اسلام از مکه به مدینه آشیانه گرفت، انصار را در آنجا یافت. مسلم علیه السلام با آن که میدانست: «اذا عظم المطلوب قلّ المساعد»(1)
شرح نهج البلاغه: 289/3.
و بالحقیقة: رو به دهان اژدهای مرگ آمد، قدرت اراده و اطاعت مافوق او را تا هر جا قدم به پیش برد و سپس برابر با هجوم سیاه مرگ خوار و ذلیل نگردید، به عجز و ضعف و انصراف اراده از دعوی سخن نگفت؛ تا آخر با لب خونین خسته چون غنچۀ خونین دل در دقایق آخر در باب «ولایت» آن رأی متین و منطق مبین را به انجمن «اسپارتیهای کوفه» گفت و این عجب که پردلی و جسوری خود را به غیر اخلاص آلوده نکرد، همۀ این استقامت را تا دم آخر برای تقویت «تقوا» و همدوشی به اصلاح و اصلاح رعیت و مملکت به پایان آورد. تا از قدرت تقوا تو گفتی یک پیغمبر یا فرشتهای است، هر وقت به عمل و قدرت مقاومتش مینگریستی گویی یک تن روئین تن مترس است و هر وقت به مقدس مرامش نظر میافکندی مقدستر از حواریین عیسی است، این جنبهاش ما را از آن جنبه غافل میکند و آن جنبهاش از این جنبه؛ عشر ذی حجه که موسی علیه السلام به اشتیاق پروردگار روزه را تمام کرد و به کوه طور رفت و کتاب نور هدی را آورد، مسلم علیه السلام فداکاری کرد و این کتاب را آورد.دیدید در مورد عیادت عبیدالله از شریک بن اعور میگفت: تاج و تختی که ایمان من برود نمیخواهم. «الایمان قید الفتک.»(2)
نیز در شب سیاه عقب نشینی قبل از تخلیۀ سنگر باز نماز را در مسجد خواند و سپس سنگر را تخلیه کرد. در عین این قدس و وارستگی باز عمل حملهاش به سنگر دشمن شدید بود.
باز مثل هارون خلیفه موسی علیه السلام و برادر او ننالید.
از اعمال اقدام چیزی فروگذار نکرد و در قدم آخر که میخواست از پلّۀ این دنیا قدم به مینوی آرامگاه بهشت بردارد.
یک قدم نگهداشت که قرضم؛ قرضم هفتصد درهم است. به همین عمل مدلّل میکرد که من آشوب طلب نیستم، مدلّل میکرد که مطلب ما بزرگتر از سرمایهداری و جمعآوری مزد کارگر است، ولایت بر امت است، کار چوپانی است، یا بهتر بگویم: مهر و شفقت پدر مشفق است، پدر مشفق ملت ابوالحسن علیه السلام ما را پروریده و از روح خود بر ما دمیده است و این روح بزرگ را پدربزرگ بشر پیغمبر صلی الله علیه و آله، در او و در ما دمیده بود، ما شُقّههای همان روحیم، اشتقاق روح این سروران شاخۀ همّت ما را بلند کرده، برازندهتر از سایر انبیا علیهم السلام برای سرپرستی کرده، مسلم علیه السلام مبدأ از عم گرامیش امیرالمؤمنین علیه السلام گرفته بود، منتها هم به او پیوست، خط مسیر و خطّۀ سیر وی همان خطّهای است که امیرالمؤمنین علیه السلام بر سر وی رفت، گویی مسلم علیه السلام برای همیشه صدای آواز امیرالمؤمنین علیه السلام را به گوش خود میشنید، قلبش مهبط هجوم علم بود و قدمش در کار؛ و این ثابت است که نفس از هر جا مبدأ گرفت منتهی به همان جا خواهد شد.
میگوید: شما ای اولیای کشور و شما ای اولیای قلوب! هر گاه بخواهید در
پایان به امیرالمؤمنین علیه السلام بپیوندید و در شب آخر عمر در آغوش امیرالمؤمنین علیه السلام درآئید، به راه من بیائید.
گوید: من کتاب حیات خود و عمل یوم و لیلۀ خود را برای مرزبندان «عدالت و ولایت» بیرون نهادم، تا اولیای کشورها که اولیای امور اجتماعیاند و اولیای قلوب که عُهدهداران ادارۀ قلوب ارباب دلند؛ به زیارت روح من در این کتاب بیایند و سرّ خدا را در پردۀ اعمال دیده، اعمال ظاهر را قشری به دور هستۀ سرّ الهی بنگرند. جملۀ اقوال من و افعال من که نایب خاص امامم، روی هم رفته موازنه دارد با «والی الهی» این فرمول ولایت است به شما سپردم، من اگر رفتم در چشمانداز قصر، برابر دیدۀ شماها است، نوامیس «ولایت» در مشهد من نهفته است؛ اینجا مشهد بقا است، اینجا هدف نهایی شما است.
پس ما اینجا میایستیم و مسلم علیه السلام را زیارت میکنیم:
ای مسلم! ای فرشتۀ پاکی و عدالت! که برفراز شهرستان کوفه پر و بال گشودی، ما در زیارت روح تو سرّ عدل خدا را زیارت میکنیم. رضای خدا با ما است اگر کتاب تو را بخوانیم یا به کوی تو بیائیم، ای سروش سرار(1)
سرار: خالص، برگزیده.
عدل خدا! ما دوست داریم راز خدا را از دیدار بارگاه تو بشنویم.تو به پنجمین رکن اسلام که اصل ولایت است اسلام را نگهداری کردی، ما به سلام خود مدیون شما مستحفظان اسلام هستیم، عرصۀ فداکاری تو صحنۀ حقشناسی و وظیفه است. این بارگاه تو و گنبد و صحن تو است که معبد دل ما
1) (1)
است و کمک کار به فهم ما است و مسند عرفان ما است، این هیکل بزرگی است که در برابر آن هستیم؛ ولایت بر همه امّت است، تو هیکل بزرگ ولایتی؛ تو سرآغاز و مبدأ انقلاب اصلاحی اسلام و مبدأ المبادی نهضت خدا جویانۀ کربلا بودی، در جبهۀ شهداء و برای نهضت حسین علیه السلام که نهضت عالمی است تو به مانند دیباچهای بودی.
ما میکوشیم که صدای تو به همه عالم برسد.
صدای دعاۀ حق بهترین صداها است، تحمیلی نیست، صدای دیگر را حوائج موقت بر انسان تحمیل میکند.
(وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ)1
بنابراین در نوشتن این کتاب و تعمیر گنبد و بارگاه تو، ما به بلند کردن صدای دعوت تو کوشا بودهایم، خدا میخواست صدای بانگ تو بلند شود؛ دشمن را کر و کور کرد، به هوای خیال خود، به منظور ارعاب و ارهاب، تو را بر فراز قصر کشت.
غافل از آن که خدا هم کار خود را میکند، از منظرۀ مرتفع قتلگاه پرافتخار تو چشمها عکس برداری مینمایند و به دنبال آن عکس جذّاب و مرعب، دلکش و دلخراش در پی کشف خبرها میروند تا سخنان شهید و مبارزات او، و بالاخره هدف و مبادی او را به دست آورند.
کانّ قاصدها بالضّرّ نافعها و ان قاتلها بالسّیف مُحییها
لهم نفوس علی الرمضاء مهملة وَ انفس فی جوار الله یقریها(1)
اللهوف: 4، المقدمه.
شاهد شهر را مشرف بر مردم کردند و گشتند، خدا میخواست خلق بفهمند عدالت بدون فداکاری به دست نمیآید؛ وسایل شُهره شدن آن را فراهم نمود. شهری به تماشا بیایند و فرشتۀ عدالت که هُمائی است بر فراز بام بنگرند، از فراز کشور ما مسلمین و شهر ما تا سایه افکنده میرمد؛ در خیابانهای کوفه و بازار که صحنهای است اطراف مسجد و دارالاماره، خلق برای امر هولناکی گرد آمدهاند، جمعی برای کسب اطلاع دیده به قصر دارند، خلقی گوش به زنگند که چه گفت و شنود بوده، و به کجا میانجامد، فرقهای هم به تماشای روز آمده بودند پارهای هم مزدور برای اهانت به پیکری که فرود میآید. به آمدن مسلم علیه السلام با جلّاد در بام قصر و طمار که مرتفعترین قلّۀ قصر است، همه از انتظار بیرون آمدند، ریختن خون او و پریدن سرش بین مردم، گویی پیغامهای خود را همراه به زیر آورد، پخش کرد، تنش به دنبال آمد، خون از برج خون سرازیر شد، بدین وسیله در آخر نفس مسلم علیه السلام طومار عدالت را گشوده برابر رخ مسلمین نهاد یا «شاهد شهر» در بالای قصر به خون خود میغلتد که مردم ببینند تا فداکاری نکنند، نرخ شهر همین است.
مسلم علیه السلام با خیل یارانش کشته شدند، کربلای خود را در کوفه گذراندند، بعد از جهاد و جنگ و خون خاموش شدند، سرورشان مسلم علیه السلام برفراز قصر
1) (1)
شهید شده به منزلۀ منادی آنان شد تا به جهان بانگ دردهد، در بامی که نقّارۀ شهر را مینوازند شهید شد تا برای همیشه ندای او برسد، کشتن او بر فراز قصر مرتفع برای مقاصد عالیۀ او سروشی شد و رأی ستمخانه شیپوری بر فراز شهر برای ابد به مسلمین و جداگانه به اولیای اسلام این صور سهمناک نهیب میزند که من رفتم، شما بیدار باشید غفلت مکنید که راه و رسم مسلمانی چیست؟! خطۀ ولایت و نقشهای که والی اسلام باید داشته باشد کدام است؟! و هدف مقصود از این راه و رسم و از این خُطّۀ والای ولایت کجاست؟!
این کاروان باید به کجا برود؟!! چون این مطلب بسی عالی و گرانبها بود، از پشت بام قصر صدای آن بلند شد تا در گوش تاریخ صدا بکند. منظرۀ دلخراش و دلکش قصر چشمانداز عموم شد، عموم را خبر کرد، حس کنجکاوی مردم را تحریک نمود، به تفتیش از جریان درون قصر واداشت در اثر آن عهد وصیت و نیز جریان محاکمه به دست مردم پخش شد، گرچه دشمن به منظور ارعاب و ارهاب این کار را کرده، مسلم علیه السلام را در چشمانداز مردم کشت؛ ولی این منظرۀ دلخراش جانگداز برای تحریک حسّ کنجکاوی و انتشار سخن کارگر افتاد، در خاطرها دغدغه ایجاد نمود، مردم را تشنۀ مذاکرات محکمه قتل مسلم علیه السلام شهید کرد.
مردم خبر از مذاکرات ساعت پیش از مرگ و هنگام روبرو شدن با دشمن میگرفتند، طبعاً کشف شد که سخنها در آن بین از تعیین حکومت و سرنوشت امت بوده، باز اصرار میشد که دیگر چه بوده، مکشوف میشد که وصیتی هم در کار بوده، میپرسیدند وصیت چه بوده، کشف میشد بعد از کشف آن طبعاً به
دنبال خبرهای شب دوشین مسلم علیه السلام میرفتند. از آرامگاه دیشب و خانۀ «طوعه» برای استکشاف از جریانات شبانه در آن پردۀ خلوت سؤالها میشد تا قدم به قدم و مو به مو آثار و مآثر شهید کشف شد. آثار او بسان امام و پیشوائی پیشاپیش فکرها و فکرها همه به دنبال آن میدویدند، در اثر پیجویی، آثار دوش برای مردمانی که دیشب سر بنهفت نهاده و بیخبر از جریان شده بودند، تمام جریانهایی که زیر پرده تاریکی اتفاق افتاده بود از پرده بیرون افتاد؛ حتی بیخوابی و خواب مسلم علیه السلام غذا خوردن و نخوردن شب دوشین او علیه السلام جای پای قهرمان بعد از رفتنش نیز به مردم میگوید: بیایید این شیپور گوش خراش بر فراز قصر دارالاماره باعث شد که مردم وصیت قهرمان نهضت مقدّس را به هر جا بخوانند، استنساخ کنند، در مجالس و محافل بازگو نمایند، به هر سو و به هر شهر و دیار ببرند و مذاکرات مهمی را که دربارۀ ولایت و والی و حکومت و تعیین والی شده بود بازگو کنند و در مطرح افکار بنهند تا متفکران روی آن مطالعه کنند، مبحثی مهمتر از این برای مسلمین، الحق نیست و مباحثی مهمتر از این چند مبحث نه.
راه و رسم مسلمانی چیست؟ خطۀ ولایت ولاة کدام است؟ هدف عالی نهایی چیست؟ قتلگاه بالای قصر این منظرۀ دلخراش در برابر چشمها چون دارای اطوار قیافههای دلکشی بود به خاصیت طبیعی نفوس عکسبرداری میشد، در حسّ مشترک هر پیر و برنای شهر یک مسلم علیه السلام دیگری عکس میانداخت، عکسی که برای همیشه زنده و از پایگاه بام قصر به زیر نمیآمد؛ مسلم علیه السلام را در جایگاه بلندی نشان میداد. و یکی او را هزار نموده، عکسی که مسلم علیه السلام آن
طومار عمرش با سطرهای نور دیده میشود مسلم علیه السلام ابتدا یک تن بیش نبود، ولی در اثر این عکسبرداری از منظرۀ حساس هزار شد، به شمارۀ هوش و خیال هر بیننده و اندیشۀ هر اندیشنده و به شمارۀ درون و برون هر دل بیدار، مسلم علیه السلام تکرار شده دیگر از سخن خاموش نمیشود، هر صاحبدلی در پیشگاه خیال خود شبح نورانی او را میبیند که سخنی مبهم یا روشن میگوید، در این سخن راه و رسم مسلمانی را مینماید و خطّۀ ولایت را خطکشی میکند، هدف عالی از اسلام و از ولایت را نشان میدهد، اگر شنونده زبان نفهمد باز او را آسوده نمیگذارد دغدغه میکند و به سؤال وا میدارد.
این منظرۀ شهر که خاموشی نبض مسلم علیه السلام را در یادداشت خاطرها مینهاد، زبان آوران را به زبان آورد تا از مقال آنها سروشی حتی به دوران هم رسید، خود غلغلۀ شهر باعث شد که هر مسافری به هر طرف رفت خبر برد، هر شاعری به هر زبان سخن گفت، وسیلۀ نقل امواج شد تا از تودۀ امواج پرصدای آن، هزار هزار صدا بلند شد و پخش شد، آهستهتر از هر صدا بود ولی بلندتر از هر صدا شد.
این کار خداست که از واحد الوف میسازد و از «سکوت مرگ» تصویر ناطق در میآورد و وجودی را به قدری بیشمار مکرّر میکند که حدّ ندارد، گویی سفرۀ همه افکار و رژیمها و دستورالعمل همه جنبشها است، پس باید به همه برسد، مثل آفتاب و هوا در خانۀ همه کس باشد؛ این است که: داستان مسلم علیه السلام در همه جا هست تا بالاخره حکمای امم از این کثرت صوت و صدا به معنی بیاندیشند و عامۀ مردم از دفتر خون و کتاب حیات مسلم علیه السلام، بلکه راه و رسم
مسلمانی را آموخته و اولیای خطّۀ ولایت و زمامداری کشور را در اسلام ببینند و بالاخره هدف عالی خیل شهدا را بیابند و معنویت «ولایت» را دریابند و معنی ولایت در نفوس عموم مورد استفهام شود، تعیین رژیم حکومت در افکار همۀ مردم بیفتد، تعیین حاکم و نمایندۀ پارلمانی و شعبات اقتدار از «غال» درآید که اقتدار باید در دست کی باشد، اگر سالار این خیل را در نهانخانه کشته بودند، یا در قعر سیاه چالهای نهفته بودند، یا داخل حمامی رگ حیات او را زده، یا به او سم خورانده بودند، جز قاتل و خلوت خانه کس از او آگاه نمیشد و سخنان حق پرستانه و مدافعات و گفتگوی آنان محو در ضمن جنگ و خون میشد؛ تا در درون قصر و نهفت سینهها رازی میماند و میمرد، دواعی انتشارش وسیلۀ انتقال و سرایت نداشت.
خلاصه آن که: سخن دو دولت متخاصم از اینجا سر و صدایش به شهرهای دور دست کشور، بلکه شرق و غرب رفت، مسموع عالم شد، در حکومت جائر از طرف مؤسسان اصلی اسلام راه حرفی برای همیشه باز شد.
و مسلم علیه السلام که پرچمدار بثّ حکمت و عدالت و حقیقت اسلام و خُطّۀ ولایت در رعیت دنیا بود شهرۀ شهر شد، خط سیر و خط مسیرش آفتابی شد تا روز پیش در نهانخانه تستر و تخفّی جز محرمهای شیعیان کسی بیش از اسم او را آگاه نبود، از همۀ شهر کوفه و عاصمه عراق، خمس شهر با او بیعت نموده بودند و معلوم نیست که بیعت کنندگان هم، همه مسلم علیه السلام را به معاینه دیده بودند، دیروز روز جنگ، هم روز عمل بود نه مقال؛ و اینک اوضاع از نهان به عیان آمد و از کار و کردار به نطق، شعرا به نطق ایستادند، از صوت عمیق که به دل مردم
مینشست سیل افکار را برگردانیدند. افکار عموم از اثر شکست نظامی سیلآسا متوجه به دشمن و دربار او شده، رو به خلاف یورش آورده و میرفت، برگشتند به سراغ مطالعۀ خط ریز و درشتی که از اثر قدم و قلم خیل یاران به جا مانده تا طنین غلغلۀ آن در شهر پیچید؛ از زبان امرای سخن «شعرا» به جمعیت فرمان ایست داده شد که بر این کشتهها سرسری مگذرید؛ برای احترام آنان توقفی؟؟! فرمان «امرای زبان» افکاری را که به سمت مخالف بیروش آمده، لا یشعر میرفت، متوقف کرد. شاعر شهیر عرب عبدالله بن زبیر اسدی، یا فرزدق اسدی، یا سلیمان حنفی، یا همه به سخن آمدند:
فان کنت ماتدرین ماالموت فانظری
الی هانی فی السوق و ابن عقیل
الی بطل قد هشم السیف وجهه
و آخر یهوی من طمار قتیل
أصابهما فرخ البغی فاصبحا
احادیث من یسری بکل سبیل
تری جسدا قد غیر الموت لونه
و نضح دم قد سال کل مسیل
فتی کان احیا من فتاة حییة
و اقطع من ذی شفرتین صقیل
أیرکب اسماء الهمالیج آمنا
و قد طلبته مذحج بذحول
یطوف حوالیه مراد و کلهم
علی رقبة من سائل و مسئول
فإن أنتم لم تثأروا بأخیکم
فکونوا بغایا أرضیت بقلیل(1)
اللهوف: 59؛ الإرشاد، شیخ مفید: 64/2.
یعنی این کشتهها آیت روح بهادری و شجاعت هستند؛ ای رهگذر! از کشتۀ هانی و مسلم علیه السلام سرسری مگذر، بایست و از معانی بطولت خبر بگیر؛ ای رهگذر اینجا بایست، اینجا منظرۀ مرگ بطل و قهرمان است، کشتۀ «هانی» را در بازار و مسلم علیه السلام که از بام قصر میافتد، احترام کن سرسری مگذر.
آن یک بطلی است که شمشیر صفحۀ رخسارش را در هم خرد کرده بپرس چرا؟ تا بفهمی که چهرهاش از آن سپر شده که پای خود را از محافظت ودیعۀ آل محمد صلی الله علیه و آله یک قدم عقبتر نگذاشته، کشتهاش همی گوید: ای رهگذر! از ما به محمدیهای همکیش ما بگو: ما در این بازار افتادهایم تا به خاندان محمد صلی الله علیه و آله و به قرآن وفادار باشیم.
و آن دگری مسلم علیه السلام با آن که کشته است، تنی از او به جا است که آن هم خرد شده، کوبیده و فرسوده شده است، باز به زیر پرتاب میشود گویی از مهابتش
1) (1)
باز میترسند و میخواهند بدین وسیله از قدرش بکاهند، بنازم کشتهای را که از کشتهاش نیز میهراسند.
لعظمک فی النفوس تبیت ترعی بحفّاظ و حرّاس ثقات(1)
الوافی بالوفیات: 99/1؛ الکنی و الالقاب: 229/1.
هر دو تن کشتۀ امر امیر شدهاند و سخنشان در دست و دهانها افتاده و احادیث آنها سر زبانها افتاده، هر کس به هر سو میرود میبرد.
پیکری میبینی رنگ او را مرگ تغییر داده، دیگر رش(2)خونی که سیلآسا، آن خون از بام به دیوار میریزد.
جوانمردی که گاه آزرم از دوشیزۀ شرمگین پرحیاتر و آبرومندتر بود و گاه رزم از تیغ دو دم برندهتر. دیدید که مسلم علیه السلام با انفعال و حیا سخن قرض خود را به تخفی به میان نهاد، با آن که برای والی قرض سبب سرفرازی است، از این دو قسمت در این دو کشته خبر بگیر و با پرسش بگذر.
در صحنۀ بازاری یار وفاداری بازاری شده و مانند گوسفند قربانی در محل گوسفند فروشان قربانی آل محمد صلی الله علیه و آله شده.
و آن دگر سرداری است که سردار لایق او نبوده، او را بر طمار قصر بردهاند که مرتفعترین طبقات شهر است، مگر هما آسا آشیان گرفته تا سایۀ همایش بر سر همه شهر بیفتد، شهری به رغبت و بیرغبتی به او متوجهاند.
ای سواران مذحج غیور! آیا باز اسماء بن خارجه و خیانتکاران که هانی را به
نامردی بردند ایمن و آسوده سواره میگردند؛ با آن که سواران مذحج خونداران آنانند، اگر خون برادر خود را نگیرید پس شما نه مردید، زنانی بدکارهاید که به اندک راضی شدهاید که شما را...
هر رهگذر را شعرا به این سخنان توقف میدادند، اجتماع سیلآسای جمعیت را رو به خانههای اربابها متوقف نمودند.
پایان
نزد قبر مسلم علیه السلام بایست و بگو:(1)
بحار الأنوار: 426/97-427: زیارت مسلم بن عقیل.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَلِکِ الْحَقِّ الْمُبِینِ وَ الْمُتَصَاغِرِ لِعَظَمَتِهِ جَبَابِرَةُ الطَّاغِینَ الْمُعْتَرِفِ بِرُبُوبِیَّتِهِ جَمِیعُ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِینَ الْمُقِرِّ بِتَوْحِیدِهِ سَائِرُ الْخَلْقِ أَجْمَعِینَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی سَیِّدِ الْأَنَامِ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ الْکِرَامِ صَلَاةً تَقَرُّ بِهَا أَعْیُنُهُمْ وَ تُرْغِمُ بِهَا أَنْفُ شَانِئِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَجْمَعِینَ.
سَلَامُ اللَّهِ الْعَلیِّ الْعَظِیمِ وَ سَلَامُ مَلَائِکَتِهِ الْمُقَرَّبِینَ وَ أَنْبِیَائِهِ الْمُرْسَلِینَ وَ أَئِمَّتِهِ الْمُنْتَجَبِینَ وَ عِبَادِهِ الصَّالِحِینَ وَ جَمِیعِ الشُّهَدَاءِ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الزَّاکِیَاتِ الطَّیِّبَاتِ فِیمَا تَغْتَدِی وَ تَرُوحُ عَلَیْکَ یَا مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلِ بْنِ أَبِی طَالِبٍ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ وَ آتَیْتَ الزَّکَاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ جَاهَدْتَ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ وَ قُتِلْتَ عَلَی مِنْهَاجِ الْمُجَاهِدِینَ فِی سَبِیلِهِ حَتَّی لَقِیتَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ عَنْکَ رَاضٍ وَ
1) (1)
أَشْهَدُ أَنَّکَ وَفَیْتَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ بَذَلْتَ نَفْسَکَ فِی نُصْرَةِ حُجَّتِهِ وَ ابْنِ حُجَّتِهِ حَتَّی أَتَاکَ الْیَقِینُ أَشْهَدُ لَکَ بِالتَّسْلِیمِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِیحَةِ لِخَلَفِ النَّبِیِّ الْمُرْسَلِ وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ وَ الدَّلِیلِ الْعَالِمِ وَ الْوَصِیِّ الْمُبَلِّغِ وَ الْمَظْلُومِ الْمُهْتَضَمِ فَجَزَاکَ اللَّهُ عَنْ رَسُولِهِ وَ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ عَنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ أَفْضَلَ الْجَزَاءِ بِمَا صَبَرْتَ وَ احْتَسَبْتَ وَ أَعَنْتَ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ أَمَرَ بِقَتْلِکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ ظَلَمَکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنِ افْتَرَی عَلَیْکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَهِلَ حَقَّکَ وَ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَتِکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ بَایَعَکَ وَ غَشَّکَ وَ خَذَلَکَ وَ أَسْلَمَکَ وَ مَنْ أَلَبَّ عَلَیْکَ وَ لَمْ یُعِنْکَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَ النَّارَ مَثْوَاهُمْ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ قُتِلْتَ مَظْلُوماً وَ أَنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ لَکُمْ مَا وَعَدَکُمْ جِئْتُکَ زَائِراً عَارِفاً بِحَقِّکُمْ مُسَلِّماً لَکُمْ تَابِعاً لِسُنَّتِکُمْ وَ نُصْرَتِی لَکُمْ مُعَدَّةٌ حَتَّی یَحْکُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ فَمَعَکُمْ مَعَکُمْ لَا مَعَ عَدُوِّکُمْ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ عَلَی أَرْوَاحِکُمْ وَ أَجْسَادِکُمْ وَ شَاهِدِکُمْ وَ غَائِبِکُمْ وَ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ قَتَلَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْکُمْ بِالْأَیْدِی وَ الْأَلْسُنِ.
سپس اشاره کن به ضریح آن جناب و بگو:
السَّلَامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ وَ الْمُطِیعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ ع الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ سَلَامٌ عَلَی عِبَادِهِ الَّذِینَ اصْطَفَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ وَ مَغْفِرَتُهُ وَ عَلَی رُوحِکَ وَ بَدَنِکَ
أَشْهَدُ أَنَّکَ مَضَیْتَ عَلَی مَا مَضَی بِهِ الْبَدْرِیُّونَ وَ الْمُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ الْمُبَالِغُونَ فِی جِهَادِ أَعْدَائِهِ وَ نُصْرَةِ أَوْلِیَائِهِ فَجَزَاکَ اللَّهُ أَفْضَلَ الْجَزَاءِ وَ أَکْثَرَ الْجَزَاءِ وَ أَوْفَرَ جَزَاءِ أَحَدٍ مِمَّنْ وَفَی بِبَیْعَتِهِ وَ اسْتَجَابَ لَهُ دَعْوَتَهُ وَ أَطَاعَ وُلَاةَ أَمْرِهِ أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ بَالَغْتَ فِی النَّصِیحَةِ وَ أَعْطَیْتَ غَایَةَ الْمَجْهُودِ حَتَّی بَعَثَکَ اللَّهُ فِی الشُّهَدَاءِ وَ جَعَلَ رُوحَکَ مَعَ أَرْوَاحِ السُّعَدَاءِ وَ أَعْطَاکَ مِنْ جِنَانِهِ أَفْسَحَهَا مَنْزِلًا وَ أَفْضَلَهَا غُرَفاً وَ رَفَعَ ذِکْرَکَ فِی الْعِلِّیِّینَ وَ حَشَرَکَ مَعَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً أَشْهَدُ أَنَّکَ لَمْ تَهِنْ وَ لَمْ تَنْکُلْ وَ أَنَّکَ قَدْ مَضَیْتَ عَلَی بَصِیرَةٍ مِنْ أَمْرِکَ مُقْتَدِیاً بِالصَّالِحِینَ وَ مُتَّبِعاً لِلنَّبِیِّینَ فَجَمَعَ اللَّهُ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ رَسُولِهِ وَ أَوْلِیَائِهِ فِی مَنَازِلِ الْمُخْبِتِینَ فَإِنَّهُ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ.
پس دو رکعت نماز در طرف سر بکن و آن را هدیۀ آن جناب کن، پس بگو:
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لَا تَدَعْ لِی ذَنْباً إِلَّا غَفَرْتَهُ وَ لَا هَمّاً إِلَّا فَرَّجْتَهُ وَ لَا مَرَضاً إِلَّا شَفَیْتَهُ وَ لَا عَیْباً إِلَّا سَتَرْتَهُ وَ لَا شَمْلًا إِلَّا جَمَعْتَهُ وَ لَا غَائِباً إِلَّا حَفِظْتَهُ وَ أَدْنَیْتَهُ وَ لَا عُرْیاً إِلَّا کَسَوْتَهُ وَ لَا رِزْقاً إِلَّا بَسَطْتَهُ وَ لَا خَوْفاً إِلَّا أَمِنْتَهُ وَ لَا حَاجَةً مِنْ حَوَائِجِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ لَکَ فِیهَا رِضًی وَ لِی فِیهَا صَلَاحٌ إِلَّا قَضَیْتَهَا یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.
شکر خدا را و صلوات بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و آل او، 27 ذی حجه 1367 (هجری) در تهران ترقیم شد. خلیل کمرهای