ghaemiyeh.com
سرشناسه:کمرهای، خلیل، ۱۲۷۸ - ۱۳۶۳.
عنوان و نام پدیدآور:عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن/ تالیف خلیل کمرهای.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۹ -
مشخصات ظاهری:8ج.
شابک:دوره 978-964-2939-76-3 : ؛ ۵۰۰۰۰۰ ریال : ج.۱ : 978-964-2939-77-0 ؛ ج.۲ : 978-964-2939-78-7 ؛ ج.۳ : 978-964-2939-79-4 ؛ ج.۴ : 978-964-2939-80-0 ؛ ج.۵ : 978-964-2939-81-7 ؛ ج.۶ : 978-964-2939-82-4 ؛ ج.۷ : 978-964-2939-83-1 ؛ ج.۸ 978-964-2939-87-9 :
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:ج.۸ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
موضوع:حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق -- فلسفه
موضوع:عاشورا
رده بندی کنگره:BP۴۱/۵/ک۸۴ع۹ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳۴
شماره کتابشناسی ملی:۲۱۶۷۳۴۴
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن
تالیف خلیل کمرهای.
سرشناسه: کمرهای، خلیل، 1278-1363. عنوان و نام پدیدآور: عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن/ تالیف خلیل کمرهای. ویرایش و تحقیق: محسن فیضپور 1353. مشخصات نشر: قم: دارالعرفان، 1389. مشخصات ظاهری: 7 ج. شابک: 500000 ریال، دوره: 3-76-2939-964-978؛ ج. 0:1-77-2939-964-978 وضعیت فهرست نویسی: فیپاموضوع: حسینبن علی علیه السلام، امام سوم، 4-61 ق. موضوع: واقعه کربلا، 61 ق. موضوع: واقعه کربلا، 61 ق. - فلسفهموضوع: عاشورا. رده بندی کنگره: 9 1389 ع 84 ک/ 41/5 BP رده بندی دیویی: 9534/297 شماره کتابشناسی ملی: 2167344 عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن
مؤلف: آیت الله حاج میرزا خلیل کمرهای
ویرایش و تحقیق: واحد تحقیقات دارالعرفان الشیعی با نظارت هیئت علمی
سرگروه پژوهشی: محسن فیض پور
زیر نظر: استاد حسین انصاریان
ناشر: دارالعرفان
لیتوگرافی و چاپ: نگین
نوبت چاپ: اوّل / زمستان 1389
شمارگان: 2000 دوره قیمت دوره: 500/000 ریال
شابک دوره: 3-76-2939-964-978
شابک ج / 0:1-77-2939-964-978
مرکز نشر: قم - خیابان شهید فاطمی (دورشهر) کوچۀ 19 - پلاک 27
تلفن: 7735357-7736390(0251) نمابر: 7830570 (0251)
www.erfan.ir www.ansarian.ir
Email : info @ erfan.ir
کلیه حقوق محفوظ و در انحصار ناشر است
اهدای کتاب
هدیه به تمام ناطقان صادق اللهجه
و مبلغان صحیح العمل که با تجزیه و تحلیل
افکار، عقاید، گفتار و رفتار شهدا
برای بیداری و هوشیاری جامعۀ جهانی میکوشند.
هدیه به آنان که مردم را با نور مشعل شهدا
به سوی ولایت اهل بیت علیهم السلام
و از آنجا به آمال اهل بیت علیهم السلام
به سرمنزل مقصود و مقصد اعلی هدایت میکنند.
العبد
حاج میرزا خلیل کمرهای
عفی عنه
مقدمه 17
کتاب و نویسندۀ آن 23
مختصری از شرح حال مؤلف 31
ندای آسمانی 39
حبیب بن مظاهر و یاران 54
گزارشی از جنگ کربلا و جنگجویان آن 55
دیباچه 59
شهدا و مقیاس کلی در شخصیت رجال 59
سخن کوتاه 69
افلاطون و انتخاب جوانان 76
شرایط انتخاب حکام در نظر افلاطون 77
امتحان و آزمایش 78
آغاز سخن 97
تطبیق و شخصیت شهدا 97
شهدا و طبقاتشان 105
طبقه نخستین شهدا 105
رجال طبقۀ اول که به مکه آمدند 108
یزید بن ثبیط عبقسی (مخفف عبد قیسی 109 (
الف - ابن ثبیط 109
امیر بصراوی از بیراههها به مکه میآید 111
پیام من به تو 114
ب - عبدالله بصراوی 117
ج - عبیدالله بصراوی 117
ادهم بن امیه 118
د - ادهم ابن امیه عبدی بصراوی 118
به مکه آمد 118
عامر و سالم و سیف 119
ه -- عامر عبدی بصراوی 119
و - سالم غلام عامر 120
ز - سیف بن مالک عبدی بصراوی 120
جعفیها، حجاج جعفی 121
ح - حجاج بن مسروق جعفی 121
1 - حجاج بن مسروق بن جعف بن سعد العشیره مذحجی جعفی 122 2 - به اذانش امام نماز میخواند 122 3 - به سفارت از امام به قصر میرود 123 برمیگردد ولی باز با امام میآید 127
امام خودش قدم زنان به قصر میرود 127
شمایل و لباس امام علیه السلام در قصر 128
امام علیه السلام برای مذاکرات روبرو در قصر 129
روایت دیگر در این گفتگو یا دنبالۀ سخن 131
حماسۀ عجیب از امام 132
خاتمه حجاج و روسفیدیش 150
پیام من به تو 151
یزید بن مغفل 153
ط - یزید بن مغفل بن سعد العشیره جعفی مذحجی 153
پیام من به تو 155
حنفیها 157
ی - سعید بن عبدالله حنفی 157
سعید به نمایندگی مردم کوفه به مکه میرود 157.
نفرین به دشمن و نظری هم به دوست 166
نظر آخر به حسین کرد 166
پیام من به تو 168
عبدالرحمن خزرجی 170
یا - عبدالرحمن بن عبد رب انصاری خزرجی 170
پیام من به تو 173
شاکریها 175
یب - شوذب بن عبدالله همدانی شاکری مولی آل شاکر 175
شوذب بنده و غلام نیست 176
شوذب و مکه 176
از مکه تا کربلا آمد و شهید شد 176
مفاوضات عجیب 177
پیام من به تو 177
عابس شاکری 179
نطق عابس در مجمع شیعه در کوفه برابر مسلم 180
موقعیت این نطق و این ناطق 180
عابس و مکه 182
عابس در کربلا 182
مبارزه و ابراز وجود 185
داد الا رجل؟ الا رجل؟ 185
با سرش چه کردند؟ 188
عرصه سنگباران بود اینکه سرباران شد 189
پیام من به تو 190
ید - عمار بن حسان طائی 192
عمار و مکه 193
پیام من به تو 193
یه - زاهر بن عمرو کندی 194
پیام من به تو 197
یو - بریر بن خضیر همدانی 198
بریر سیصد فرسخ به مکه آمده 199
بریر بین راه 200
نص سخنانش 201
بریر در آستانه مرگ، حسن عقیده و لبخند به روی مرگ 202
بریر و شب عاشورا و دعوت از بیگانگان 204
بریر و ملاقات با ابن سعد 206
بریر و خطابه برای دفاع 211
نصّ خطابه 212
جبهۀ جنگ محراب بریر است 213
پیام من به تو 219
یز - قیس بن مسهر صیداوی 221
قیس از کوفه به مکه میآمد 222
قیس به کوفه برمیگردد 222
هشتاد فرسخ بین مکه و مدینه یا بیشتر باز برمیگردد 223
قیس باز به مکه میرود کارش رفت و آمد است 224
قیس پیشرو امام است برای کوفه 224
قیس بر فراز منبر 228
قیس از فراز منبر به فراز قصر 228
دو چشم امام پر اشک شد 231
سخنان امام علیه السلام دربارۀ قیس 231
پیام من به تو 232
یح - عبدالرحمن ارحبی 235
سابقهاش 236
عبدالرحمن و هفتصد فرخ از کوفه به مکه و از مکه به کوفه 236
از مکه باز به کوفه 300 فرسخ 236
پیام من به تو 237
یط - جناده بن حرث انصاری خزرجی 238
کشته شد ولی 239
ک - عمر بن جناده 239
در آن بیابان هولناک سرباران شد 240
پیام من به تو 241
زن جناده و پسر او 242
طبقۀ دومین 245
اسامی این رجال 247
کاروان مکه 249
چرا در آن روز پرجنجال کوچ کرد؟ 250
در آسمان چه خبر است؟ 253
در زمین چه خبر است؟ 255
آن اجتماعی هنگفت در آن هامون چیست؟ 256
ندای وجدان 257
همسفران و نوای کاروان 259
صدای فریاد خواهی از کوفه 259
جدش صلی الله علیه و آله نوید میدهد 259
سالار فداکاران در سخنرانی 261
نص سخنان امام علیه السلام 264
صورت نامه 268
آنان که خود را از عقب رسانیدهاند 280
کا - عون زادۀ زینب علیها السلام 281
کب - محمد پسر عبدالله جعفر 288
پیام ما به جوانان 292
کج - مجمع بن زیاد بن عمرو جهنی 294
کد - عباد بن مهاجر بن ابی مهاجر جهنی 295
که - عقبه بن صلت جهنی 296
پیام ما به همسفران 297
دو تن سردار 300
کو - زهیر بن قین بن قیس انماری بجیلی 301
نخستین نطق زهیر در ذی حُسم 307
زهیر و حبیب عصر نهم برابر لشکر به نطقشان، دشمن را از شورش و ستیزه باز میدارند 315
زهیر در انجمن درخشنده شب عاشورا 318
نصّ سخنش 322
زهیر با پرچم راست در میدان جنگ 324
زهیر و خطابۀ دفاعیه در آن هنگامۀ پرهیاهو 324
نص خطابه 327
زهیر در جبهۀ جنگ یا مجلس سخنرانی 340
مداخلۀ اراذل و اوباش 342
زهیر و احضار امام و تصدیق تبلیغات او که به منزلۀ صحۀ ملوکانه است 344
زهیر به فریاد امام علیه السلام رسید و سنگر خود را خالی نمود 344
به پشتیبانی حرّ میجنگد 345
پیامی از کوی سالاری 347
کز - (2) سلمان ابن مضارب ابن قیس انماری بجیلی 354
سلمان هم بین راه به امام علیه السلام پیوست 354
پیامی به نیکنامی 354
استقبال کنندگانی که از کوفه پیاپی به کاروان امام علیه السلام میرسند 356
یزید بن زیاد بن مهاصر ابوشعثاء کندی بهدلی 357
ابوشعثاء در نکوهش بد کنش 357
صورت نامۀ ابن زیاد به حرّ 359
شیوۀ کارزار 360
پیامی از این کوی 362
کط - (2) حباب بن عامر بن کعب بن تیم الله بن ثعلبه تیمی 364
پیامم 364
کی - (3) جندب بن حجیر کندی خولانی 366
پیامی از کوی نیکنامی 367
ل - (4) نافع بن هلال جملی 369
کجا به امام علیه السلام رسید؟ 370
سرداری که مرگ به همراهی او بر امام علیه السلام گوارا است 370
نص سخنان نافع 374
نافع پیشرو پنجاه سوار و پیاده به سرکردگی عباس علیه السلام به فرات میرود 376
شیوۀ کارزار 377
باز شیوۀ کارزار 381
نافع با دست شکسته اما به سرخروئی با دشمن روبرو میشود 382
پیامی از کوی نیکنامی 383
لا - (5) ابوثمامه صائدی 389
ابوثمامه و غمخواری و کشمکش 391
نماز ابوثمامه، شیوۀ بندگان خدا 393
اظهار احساسات و شیوۀ کارزار 394
پیامی از کوی نیکنامی 395
لب (1) عمرو ابن خالد صیداوی 401
امام علیه السلام به حمایت اینان با حرّ در کشمکش است 403
شیوۀ کارزار 404
لج (2) سعد، مولای عمرو ابن خالد 406
لد (3) مجمع عائذی 407
مجمع، گزارشی از کوفه میدهد 408
شیوۀ کارزار 409
له (4) عائذ بن مجمع عائذی 409
لو (5) جنادۀ ابن الحرث سلمانی کوفی 410
لز (6) واضح ترک، مولی حرث مذحجی سلمانی 411
لح (7) طرماح بن عدی - دلیل راه 412
پیشنهادی 413
وداع طرماح 415
آخرین سخن امام علیه السلام 415
پایان کار او 415
لط - (1) مسلم ابن کثیر اعرج ازدی از دشنوه کوفی 417
م - (2) رافع ابن عبدالله، مولی مسلم ازدی 418
پیامی سراسر حکمت و نیکنامی 418
حدود کوفه 421
«اقتباس از کتاب تاریخ کوفه براقی» 421
تعدیل عشائر و قبائل 421
تجدید عرافۀ (شناسایی مردم 422 (
حمراء در کوفه 423
اسبهای یدکی و فوقالعاده 424
مجله «الاعتدال» گوید 426
دولت امیرالمؤمنین 429
علی علیه السلام طرز را تغییر داد 429
جبانهها 432
صحاری 433
اقطاع - یاطیول 433
اقطاع ارضی 434
یعقوبی و گفتار او 435
ساختمان کوفه 438
قصر سعد 443
حوزه کوفه و سرحدات جنگی آن 445
تمرکز در کوفه به انتخاب سلمان و حذیفه 446
عمار و کوفه 447
گزارش سلمان و حذیفه 448
عرافه و حریق 449
کوفه مرکز پخش قوی است 450
نصرانی در کوفه 451
علی علیه السلام و دادرسی 453
موقعیت جغرافیایی و محصول 453
حالت اقتصادی و اثر مال در کوفه 456
کناسۀ کوفه 458
کوفه در تاریخ 460
منازل بین کوفه تا مکه و بصره و دمشق 464
منازل در نظر یعقوبی 466
کوفه تحت السلاح است 467
مدارک ما و مصادر نخستین 467
سران کوفه و سپاه کوفه که در نصوص صحیح آمده 477
طلیعه کوفه در برابر امام علیه السلام 479
کوفه به سوی جنگ 481
فرماندهی ابن سعد و امیر لشکری او 483
بسم الله الرحمن الرحیم
خون وجود مبارک حضرت سید الشهدا حسین بن علی علیهم السلام پس از هزار و چند صد سال نه تنها سرد نشده که همچنان گرمابخش انسانهایی است که روح آزادشان و روان سرگشتهشان جز با همسخنی با وی و یادکردی از او آرام نمیگیرد. این خونِ خدا «ثار الله» همچنان بانگ میزند و آزادگان را به خویش میخواند و به یاری خویش برمیانگیزد. اما این یاریخواهی، نه به قصد ستیز مسلحانه و قصاص دشمنان، بلکه برای رساندن پیام حسینی به سراسر جهان و سرتاسر تاریخ است؛ پیامی که در نهایت، مرگ عزیزانه را به زیستِ ذلیلانه ترجیح میدهد و زندگی کوتاه اما شیرانه را بر زندگی بلند میشانه بر میگزیند و مرگ را چون گردنبندی بر گردن دختی جوان، زیور زندگی میشمارد. همسخنی با کسی که مرگ را به بازی میگیرد و پاکبازانه از سر دولت و فرزند میگذرد و در پایان راه همچنان از انتخاب خویش خشنود و به قضای خدا راضی است، در طول تاریخ برای کسان بیشماری مغتنم بوده است. به همین سبب شاهد آن هستیم
که فیلسوف و جامعهشناس، ادیب و مورخ، فقیه و سیاستمدار، به یکسان شیفته وی میشوند و هر یک از آنان میکوشد به فراخور حال خویش با وجود مبارک حضرت سیدالشهدا حسین بن علی علیهم السلام، هر چند دمی همسخن شود و آن را برای دیگران به یادگار گذارد.
وسوسۀ نوشتن و گفتن از اباعبدالله الحسین علیه السلام، در جان و دل آزادگان، از هر صنفی که باشند، خوابشان را آشفته و دلشان را دریایی میکند و حاصل آن نیز در قالب شعر، مقاله و کتاب جلوه میکند. از این رو هنگامی میبینیم فقیهی وارسته، در کنار منبر و محراب خویش، کتابی مفصل در هفت جلد به یاد وجود مبارک امام حسین علیه السلام مینگارد، باید آن را بازتاب همان شوری دانست که کمتر مسلمان شیعی از آن در امان میماند. شوری که گاه خود را در شکل شعر نشان میدهد و گاه در قالب کتابی محققانه از آن گونه که مرحوم آیت الله میرزا خلیل کمرهای در پی همسخنی با وجود مبارک حضرت سیدالشهداء حسین بن علی علیهم السلام است.
کتاب «عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن»، نمونهای از این دغدغههای جانی، آزاده است که جز با نوشتن در باب سرور آزادگان آرام نمیگیرد. چنین شوری، این عالم فرزانه را برمیانگیزد تا با بررسی و تحلیل منابع تاریخی، قصه نامکرر عشق حسینی را بازگو کند و با غور در آثار تاریخی، کتابی قریب به 4000 صفحه بنگارد که برای زمان خود، یعنی پنجاه سال پیش، شاید بینظیر به شمار میرود. چنین کار بلندپروازانه و دلیرانهای، قوتها و ضعفهای خویش را دارد؛ که به درستی گفتهاند: «اِنَّ الجواد قد یکبو»؛ اسب راهوار نیز،
گاه سکندری میخورد.
اهمیت عمده این کتاب را باید با توجه به زمان نگارش آن ارزیابی کرد. در حالی که غالب نوشتههای این عرصه، فاقد دقت و تتبع تاریخی و سرشار از کلیگویی و بیمدرکنویسی است، آیت الله کمرهای در پی دقت و تتبع برمیآید و منابع گوناگون تاریخی، ادبی، روایی و رجالی را میکاود تا ابعاد شخصیت وجود مبارک امام حسین علیه السلام و یارانش را آشکارتر سازد. در کنار این قوت و گسترۀ کار، چه بسا خواننده با نثر یا تعابیری رویاروی شود که دور از بلاغت به نظر آید. یا با قضاوتی مواجه گردد که به مذاق متعارف شیعی، چندان خوش نیاید. این جاست که باید نوشتههای میرزا خلیل کمرهای را در بستر زمینه و زمانهاش دریافت و تفسیر کرد. از سویی نویسندۀ کتاب، شخصیتی اجتماعی دارد و در کنار کار علمی به فعالیت عمومی و تبلیغ دینی از جمله منبر رفتن اشتغال دارد و این نگرش، به طور طبیعی بر نگارش او اثر میگذارد و او گاه ناخواسته مقام تحقیق را با مقام تبلیغ یکی میگیرد. وجود برخی تعبیرهای بیانی و بلاغی، زادۀ این مسئله است که خواننده باید با توجه به نکته فوق آن را دریابد.
همچنین نویسنده در کنار درد و دغدغه شیعه بودن، دردِ مسلمان بودن نیز دارد و در زمانی به سر میبرد که شاهد اقدامات ستودهای از سوی عالمان بزرگ اهل سنت، به خصوص مرحوم شیخ محمود شلتوت، رئیس دانشگاه الازهر است که در آن با شجاعت، مذهب شیعه را به رسمیت میشناسد و عمل به فقه شیعی را مُجزی اعلام میدارد. چنین اقدامی، به حدی ستودنی است که آیت الله العظمی بروجردی، رئیس حوزه علمیه قم، آیت الله میرزا خلیل و آیت الله طالقانی را برای
تشکر نزد وی میفرستد. این دغدغه مسلمانی مایۀ آن گشت که میرزا خلیل به ریاست مؤتمر عالم اسلامی انتخاب گردد. چنین موقعیتی و جایگاهی به شخص، وسعت نظری میدهد که به طور طبیعی در نوشتههای وی نیز اثر میگذارد و چه بسا ناخواسته برخی داوریها، او را از مرز دقت دور میسازد. ممکن است خواننده با نمونههایی اندک از این نوع داوری در کتاب مواجه گردد که باید با توجه به مسئله بالا، تحلیل گردد. سخن کوتاه، آیت الله میرزا خلیل در کنار عشق جانبخش حسینی و شور شیعی، درد زمانه و دغدغه همدلی همه مسلمانان را نیز دارد و این دو را کوشیده است به شکلی که درست میدانسته، کنار هم بگذارد و آنها را در هم بتند. حاصل آن کاری است سترگ که از برخی مسائل سبکی و نگارش و داوری آن که بگذریم، همچنان خواندنی و آموزنده است.
از این رو، با توجه به اهمیت کتاب عنصر شجاعت و نایابی آن در بازار و همچنین برخی ضعفهای نگارشی کتاب، اندیشمند محقق حضرت علامه استاد حسین انصاریان با عنایتی خاص به این اثر گرانبها، به مناسبت برگزاری گردهمایی بزرگ حماسه حسینی که توسط موسسۀ دارالمعارف الشیعی برگزار میشود؛ تصمیم گرفتند تا این کتاب توسط محققان این مرکز، تحقیق و تصحیح و در آستانه این همایش ارجمند منتشر گردد. با این هدف محققان این مؤسسه به شکل دقیقی منابع و مصادر احادیث و اقوال نقل شده در این کتاب را استخراج و اغلاط را برطرف کردند، معانی لغات مغلق و مشکل را آورده و ابهامات متنی را زدودند و متن را ویراستند و سرانجام با تهیۀ فهرستی مفصل و دقیق، کتاب را، بی آن که در متن آن تصرفی کرده باشند، برای خوانندگان نکتهسنج و دقیق امروزی
آماده کردند و کوشیدند تصحیحی از این کتاب به دست دهند که شایسته تقدیم به پیشگاه وجود مبارک حضرت سیدالشهدا حسین بن علی علیهم السلام باشد و مقبول صاحبنظران افتد.
چنین کار سنگینی بدون همکاری و همدلی محققان متعدد گروههای مختلف مؤسسه شدنی نبود، که در این جا از اعضای محترم هیئت علمی مرکز، آقایان: دکتر سید حسن اسلامی، استاد محمدجواد صاحبی، دکتر قاسم جوادی، استاد مهدی مهریزی، استاد علی اوسط ناطقی و محققان فاضل و ارجمند مرکز، حجج الاسلام: شیخ علی تقدیری، شیخ محمد حسین امیدوار، شیخ عبدالرضا محی الدینی، شیخ محمدجواد نبینژاد سپاسگزاری میشود.
تا که قبول افتد و چه در نظر آید.
واحد تحقیقاتی
مرکز علمی تحقیقاتی دارالمعارف الشیعی
بسم الله الرحمن الرحیم
حادثه با عظمت کربلا، که نظیر آن در تاریخ حیات اتفاق نیفتاده و همانند آن اتفاق نخواهد افتاد، به محوریت امام معصوم، معدن دانش و بصیرت و بینش و کرامت، حضرت ابوعبدالله الحسین علیه السلام، که در حقیقت جنگ حق بر ضد باطل، و نبرد نور علیه ظلمت و درگیری ایمان با کفر و مبارزه انسانیت با ابلیس و جهادی پاک و مقدس در برابر خباثت و شرارت و هیجانات هوای نفس و رویارویی فرهنگ الهی با آیین جاهلی فرعونی؛ و مخالفت شدید علوی مسلکان با دست پروردگان مدرسه سفیانی و اموی بود، به حق در اخلاص و نتیجه بخشی و اثرگذاری بدون مثل و مانند است.
بر اساس معارف الهیه و روایات ثبت شده در کتابهای مهم و با ارزش، همه پیامبران و اوصیای آنان و اولیای خاصّ الهی و ملکوتیان، از این حادثه پیش از وقوع آن خبر داشتند، و به دیگران خبر دادند و در مناسبتهای گوناگون بر آن حادثه گریستند.
نفاق مدینه، با همدستی یهود عنود و نصرانیت ضد حق با نقشه قبلی، پس از رحلت نبی اکرم صلی الله علیه و آله، که سختترین شدائد را برای تبلیغ اسلام ناب و هدایت بشریت تحمل کرد، و نهایتاً مشعل اسلام و بیداری و آزادی و زدودن فرهنگ جاهلیت را برافراشت، قصد کردند که با طرح ریخته شده، و اجرای آن و به کارگیری همه امکانات و بهرهگیری از تعصّبات ناروای قومی و عربی، مشعل دین را خاموش کنند، و صدای آسمانی توحید را خفته نمایند و زحمات همه پیامبران را بر باد دهند، تا جایی که جز باطل در میدان زندگی انسان جولانی نداشته باشد و فرهنگ ابلیسی بر مردم حکومت کند.
طرح و نقشه به اجراگذارده شد، حکومت عربی به جای حکومت اسلامی تشکیل شد، بیت المال و خلافتِ به حق، از اهل بیت پیامبر به غارت رفت، قدرت ظاهری ایمان که پس از پیامبر انگشت شمار بودند از دستشان گرفته شد، احکام و اصول اسلام به وسیله سردمداران حکومت عربی در معرض تغییر قرار گرفت، آیات قرآن در تأویلات ناروا افتاد، مسائل الهی و معارف دینی برابر میل کارگردانان حکومت تفسیر شد، عالمان درباری و وعاظ السلاطین با گرفتن درهم و دینار، عقاید مردم را به انحراف و گمراهی کشیدند، امر به معروف و نهی از منکر را تعطیل، و مجریان آن را به شدت تهدید کرده، نوشتن روایات پیامبر اکیداً ممنوع شد.
«حسبنا کتاب الله» بدون سنت پیامبر و فرهنگ اهل بیت علیهم السلام که آگاهان به حقایق قرآن بودند و بدون آنان شناخت معارف قرآن ممکن نبود، بر مردم تحمیل شد و پس از چندی به خصوص در زمان حکومت عثمان که معرکه گردان
حکومتش بنیامیه و آل بوسفیان، این دشمن قسمت خورده اسلام بوده و به ویژه در روزگار معاویه و سپس فرزند شرابخوار و میمون باز و مخالف با وحی و بازیگرش یزید میرفت که فاتحه اسلام خوانده شد و ریشه دین قطع گردد و چراغ توحید به خاموشی گراید و به فرمودۀ حضرت سیدالشهدا، با حاکمی چون یزید
«و علی الاسلام السلام»(1).
ولی حرکت و هجرت حضرت حسین از مدینه به کربلا، و جهاد خالصانهاش و اتفاق افتادن حادثه عاشورا، سبب شد که درختِ نزدیک به خشک شدن اسلام با خون پاک و الهی او و یاران باوفایش، که از نظر اخلاق و وفاداری به دین و رهبرشان حضرت حسین علیه السلام در همه جهان بینمونه بودند آبیاری شد و به رشد دوباره نشست و بقا و دوامش تا قیامت تضمین شد و صدای توحید رساتر گردید و نبوت پیامبران و امامت امام جلوۀ دیگر پیدا کرده و کفر را در سراشیبی سقوط قرار داد و باطل روز به روز چنان که امروز مشاهده میشود در عرصه گیتی ضعیفتر و نهایتاً در آیندۀ نه چندان دور نابود میشود و همه روی زمین به برکت حادثه کربلا و قیام حسینی، به دست بندگان شایسته و صالح خداوند خواهد افتاد.
در حقیقت حادثه با عظمت و بینظیر عاشورا در سرزمین کربلا که قبله عاشقان با معرفت است، پشتوانه توحید، بازوی توانمند دین، ضامن بقا و تداوم اسلام، سند قرآن و عامل تحرک انسانهای آزادی خواه و حیات عقل و نور قلب است.
1) (1) اللهوف: 24؛ مثیر الاحزان: 25؛ بحار الأنوار: 326/44، باب 37.
پیامبر اسلام و همه امامان معصوم که جز با تکیه بر وحی و الهامات الهیه سخن نمیگفتند، هر یک به زبانی و به مقتضای زمان، دقایق و ظرایف و آثار و کاربرد ابدی این واقعه محیر العقول را بیان کردند و برپا نمودن مجالس عمومی برای توضیح و تشریح و فلسفه عاشورا را از اعظم عبادات و قربات به سوی حق برشمردند؛ و از عاشقان مدرسه توحید و دست پروردههای مکتب نبوت و امامت و حامیان ولایت خواستند که برای حفظ این حادثه و آثار و نتایجش، از بذل مال و هزینه نمودن عمر در طول سال نه فقط در ایام عاشورا، دریغ نکنند.
برپا کردن مجالس عزا برای حضرت اباعبدالله الحسین و توضیح عالمانه در اطراف آن برای مستمعان کار بسیار پرارزشی است، که همواره مورد توجه پیامبر و امامان و اولیا و عالمان دین بوده است، در این زمینه روایات بسیار مهمی در معتبرترین کتابها نقل شده و احادیث عجیبی در رابطه با گریه بر آن حضرت و مصائب آن جناب و اهل بیت و اصحابش، از پیامبر تا امام عصر وارد شده است، تا جایی که یک محقق از آن همه روایات و سبک ادبی آن، بوی وجوب گریه را نسبت به حادثه عاشورا استشمام مینماید.
امام رضا علیه السلام در این باره خطاب به پسر شبیب فرمود:
«و علی مثل الحسین فلیبک الباکون»(1)
بر مانند حسین لازم است گریه کنندگان گریه کنند.
برپا کردن مجالس در ماه محرم و صفر و دیگر اوقات به نام حضرت
1) (1) الأمالی، شیخ صدوق: 128، مجلس 27، حدیث 2؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 86/4.
حسین علیه السلام فرصت گرانبهایی است که اگر به دست اهل معرفت و با کارگردانی عالمی اندیشمند و خطیبی دانشمند و دلسوز و آگاه با اوضاع زمان صورت بگیرد، وسیلهای با ارزش برای نشر مفاهیم قرآن، نهج البلاغه، صحیفه سجادیه، روایات و دعاها و در نتیجه تقویت ایمان مردم و بالابردن معرفت آنان و پشتوانه بینظیر و مهمی برای تقویت حوزههای علمیه و تربیت فقیهان، حکیمان، عارفان واقعی و خطیبان اثرگذار و نویسندگان دین مدار است.
در این مجالس و محافل است که اصول اسلام و فروع دین و حقایق مذهب و معارف الهیه و مسائل اخلاقی و حلال و حرام برای مردم بیان میشود و مردم در برابر هجوم فرهنگی دشمن و وسوسهها و خنّاسگری او، مصون و محفوظ میمانند.
در زمینه حیات معنوی و شخصیتی و کار عظیم و عمل فوق العاده مخلصانه این هفتاد و دو تن و در رأس آنان حضرت حسین سیدالشهدا علیه السلام، کتابهای زیادی در چند قرن گذشته نگاشته یافته و مقالات فراوانی به رشته تحریر کشیده شده، ولی با نگاه منصفانه و به دور از تعصّب باید اقرار کرد و اعلام نمود که: کتابی به محتوا و پرمطلبی و به کیفیت و معنویت و به لطافت و ظرافت هفت جلدی «عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن» نوشته نشده، کتابی که از ابعاد گوناگون، رهبر حادثه و اهل بیت و یاران باوفایش را به امت شناسانده، و تنها پیامهایش از کوی شهیدان به امت محمد، کتابی پندآموز و نوشتهای حیات بخش و پرتوی از عظمت و شخصیت آن کِرام ناس است.
حق این بوده که: این کتاب نورانی و دیگر کتابهای نویسنده، از قلم پاک و ولائی او جاری شود؛ زیرا مؤلف عنصر شجاعت علامه جلیل، عالم نبیل، حکیم
عارف، فیلسوف خبیر آیت الله حاج میرزا خلیل کمرهای، انسان والایی است که در رشتههای علوم مختلف اسلام و پارهای از علوم روز، بر کرسی اجتهاد و جایگاه استادی حوزه و دانشگاه، و منبر خطابه، و موقف بیان معارف الهیه برای توده مردم به زبان مردم و به اندازه فهم مردم قرار داشت.
او در عشق به پیامبر و اهل بیت، پس از کتاب خدا که دو ثقل اکبرِ بر جای مانده از پیامبر است و اقامه عزا برای حضرت صدیقه کبری و به ویژه حضرت حسین علیه السلام سر از پا نمیشناخت، و با همه عظمت علمیاش و با این که در مقام مرجعیت و فتوا مسند داشت، چون فردی از اهل منبر، برای مردم چه در مسجدش که هم مسجد و هم مدرسه تدریس او بود، منبر میرفت و به هنگام ذکر مصیبت، متخصصانه مصائب اهل بیت و حضرت زهرا و حضرت حسین علیهم السلام را به صورت ویژه میخواند و چنان که خود شاهد بودم چون مادر داغدیده با صدای بلند نوحه میکرد و به شدت گریه مینمود و محکم با دستش به سر و صورت و سینه میزد و گاهی به دشمنان حمله کننده به خانۀ زهرای مرضیه و صدیقه شهیده و امویان جمع شده در کربلا خطاب میکرد: مگر زهرا چه جرمی و گناهی داشت که آتش به در خا نهاش آوردید، و ضربات سنگین به پهلوی او زدید، و میان در و دیوار او را به شدت آزردید و مگر جگر گوشهاش چه گناهی داشت که بدنش را قطعه قطعه و سر از تنش جدا کردید؛ میگفت و میگریست و محاسن خود را میکند و به سر و صورت زنان فریاد میکشید و گلوگیر اشک میریخت.
او شخصیت کمنظیری بود که از نزدیک، حضرتش را بارها زیارت کردم، در
مسجدش ده شب ده شب در ایام جوانی منبر رفتم، روز اربعین حسینی در منزلش سخنرانی کردم، به وقت ذکر مصیبت، همه مستمعان صدای گریهاش را میشنیدند و با دیدن حال او، حالی متغیر و چشمی گریان پیدا میکردند.
اینجانب محبت و ارادت خاصی به او داشتم، او هم متقابلاً به من در حالی که در ایام جوانی به سر میبردم و در حوزه قم تحصیل میکردم و شاگرد کوچکی برای او به شمار میآمدم عنایت و لطف داشت، و در آن زمان مرا از نظر علمی امتحان و پس از آن در هفت صفحه بزرگ اجازه علمی و روایتی به من مرحمت فرمود، که آن رابطه و این اجازه از افتخارات معنوی من است.
درگذشت او ثلمه جبرانناپذیری برای علم، اهل علم، اهل قلم، اهل خطابه و حوزههای شیعه و ملت اسلام بوده؛ فکر میکردم پس از او کتابهایش که بدون استثنا از بار علمی و معنوی فراوانی برخوردار است، به ویژه هفت جلد عنصر شجاعتش که چشم و چراغ تألیفات اوست به کرّات چاپ شود، ولی متأسفانه چاپ نشد و خوف این بود که به فراموشی سپرده شد و برای همیشه از دسترس اهلش خارج گردد و آن مقدار که موجود است در کنج کتابخانهها حبس بماند.
من که در سخنرانیهای دهه عاشورا از شروع منبر تا کنون از این کتاب بهرهها بردم و برای مستعمان با شرح و توضیح نقل کردم، به قصد جلب رضای حق و خوشحالی پیامبر و ائمه: و برای این که این گنجینه گرانبها در دسترس گویندگان عالم، مداحان با تقوا، نویسندگان دلسوز قرار گیرد؛ همت بر چاپ آن گذاردم و در عین گرانی کاغذ و چاپ و صحافی به لطف خدا مصمّم بر این کار شدم، مطلب را با دو نفر در میان گذاشتم، ابتدا فرزند فرزانه آن عالم
بزرگ حضرت حجۀ الاسلام ناصرالدین کمرهای که با استقبال پرشور و عاشقانه او روبرو شد؛ تا جایی که در ضمن یک نامه، اجازۀ نشر همۀ آثار آن چهرۀ ملکوتی را به اینجانب واگذار کرد، که از حضرت حق خاضعانه درخواست میکنم توفیق چاپ همه آن آثار را به این بنده ناچیزش عنایت فرماید و دوم: در یکی از روزهای دهۀ عاشورا که در حسینیه حضرت آیت الله حاج سید محمدرضا علوی تهرانی بودم، با فرزند برومندش، جناب حجت الاسلام حاج سید محمدباقر علوی درباره کتاب هفت جلدی عنصر شجاعت و ارزش آن، سخن به میان آوردم و ایشان در همان روز با چهرهای باز و با دلی مشتاق خواستار به عهده گرفتن بخش عمدهای از مخارج چاپ این اثر نفیس شدند.
اینجانب تحقیق و مدرک شناسی و جایی که لازم است پاورقی زدن به این منبع اسلامی و آنچه را در زیباسازی کتاب، از نظر حروف چاپی، صحافی و جلد مؤثر است به محققان مرکز دارالمعارف الشیعی که به لطف و احسان حق زیر نظر خودم تأسیس شده واگذار کردم و انصافاً محققان مرکز آنچه را لازم بود نسبت به این کتاب انجام دادند، اکنون به خواست خداوند مهربان این کتاب و این شما، که امیدوارم برای دنیا و آخرت خود از آن بهره کافی ببرید، و آن را نیز به دیگران جهت نشر معارف آسمانی حادثه عاشورا معرفی نمائید.
حسین انصاریان
17/7/1389
حوزه مقدسه قم، مطابق با روز ولادت
کریمه اهل بیت حضرت معصومه علیها السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت آیت الله العظمی حاج میرزا خلیل کمرهای
فقیه، مفسر، محقق و... در سال 1277 هجری شمسی در کمره از توابع خمین به دنیا آمد و پس از کسب علوم مقدماتی در جاپلق، به خوانسار رفت و در محضر آخوند ملا محمد بیدهندی و سیدعلی اکبر بیدهندی و آقای سید احمد جادهای تلمذ کرد. در سال 1337 قمری به سلطان آباد (اراک) رفت و از شاگردان نخست آیت الله حایری گشت و علم فقه و اصول را در خدمت حاج شیخ عبدالغنی و حاج شیخ عباس ادریس آبادی آموخت و در نزد سایر اساتید، علوم عقلی و ریاضی و اخلاق را فرا گرفت.
در سال 1340 قمری در محضر مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم یزدی تلمذ نموده و در نوروز همان سال که آن مرحوم به قم مهاجرت و تشکیل حوزه دادند بنابر دعوت ایشان با قافلهای از طلاب، کاروانی تشکیل و با وسایل آن روز رهسپار قم شدند و به افاده و و استفاده مشغول گشت و از درس میزرا علی
اکبر حکمی یزدی بهره گرفت و اسفار را نزد آیت الله رفیعی قزوینی و حدیث را از محدث قمی و شیخ آقا بزرگ تهرانی و آیت الله شیخ محمدرضا مسجد شاهی اصفهانی و آیت الله سید محسن جبل عاملی و اخلاق و عرفان را نزد آیت الله حاج میرزا جواد آقای ملکی تبریزی تکمیل کرد و نیز دو دوره درس اصول و یک دوره درس خارج فقه را در حوزه مرحوم آیت الله حایری یزدی تلمذ کرد و این دورس بالغ بر چهارده سال که در قم اقامت داشتند ادامه داشت و طرز اصول اصحاب سامرا را به وسیله آیت الله حایری و اصول نجف را به وسیله دیگران مانند آیت الله میرزا سیدعلی یثربی کاشانی فرا گرفته و از مقایسه بین دو طرز اصول و تکمیل فلسفه و غور در مباحث عقلی که پیش آمده بود لذت وافری میبردند و اجازه اجتهاد و نقل حدیث از استادان خود گرفت و از این زمان به حاج میرزا خلیل مجتهد معروف شد و خود به تدریس کفایه، مکاسب، اصول فقه، معقول، هیأت و هندسه پرداخت.
او از مدرسان معقول و منقول حوزه و دانشگاه بود و مدتها به تدریس «تفسیری» که به قرآن نوشته بود اشتغال داشت. دکتر خزائلی، آیت الله طالقانی، آیت الله کاظم گلپایگانی، حجت الاسلام انصاری قمی، و حجت الاسلام تربتی از شاگردان وی بودند. در سال 1354 قمری در رابطه با مسأله کشف حجاب دستگیر و زندانی و پس از یک ماه به قید توقف در تهران آزاد شد.
آیت الله کمرهای در سال 1371 قمری به همراه آیت الله سید محمود طالقانی و آیت الله سیدرضا زنجانی و سید صدرالدین بلاغی به پاکستان دعوت و در کراچی
به ریاست مؤتمر عالم اسلامی انتخاب شد، در سال 1379 با همین سمت به بیت المقدس رفت.
آیت ا... کمرهای بار دیگر در سال 1379 در مؤتمر اسلامی اردن شرکت کرد. در پایان مؤتمر به اشاره مرجع بزرگ آیت الله العظمی بروجردی، همراه آیت الله سید محمود طالقانی برای تشکر از شیخ محمود شلتوت مفتی اهل سنت و رئیس جامع الازهر، درباره فتوای ایشان در به رسمیت شناختن مذهب تشیع به قاهره رفت و با شیخ شلتوت دیدار و گفتگو کرد. در سال 1385 قمری در مکه در مؤتمر عالم اسلامی شرکت کرد و بار دیگر به ریاست مؤتمر برگزیده شد. آیت الله کمرهای در سال 1349 شمسی در هزاره شیخ طوسی درباره مقام علمی شیخ طوسی سخنان مهمی ایراد کردند. (متن این سخنرانی در سایت کاتبان موجود است.)
در سال 1395 قمری پاپ ژان پل ششم پیشوای کاتولیکهای جهان توسط سفارت واتیکان در تهران دوازده مشکل کلامی را از وی استعلام نمود و پاسخ ایشان به زبان فرانسوی ترجمه و ارسال شد.
آیت الله کمره ای در شروع انقلاب اسلامی همگام با مردم حرکت نمود و در راهپیمایی تاسوعای 1357 به اتفاق آیت ا... طالقانی شرکت جست، پس از حمله عراق به ایران با نوشتن مقاله «عرب این ننگ را به کجا میبری؟» در روزنامه «اطلاعات» به حمایت از موضع به حق ایران برخاست. آیت الله کمرهای در دوره دکترای دانشکده الهیات دانشگاه تهران تدریس مینمود. معظم له دارای فرزندان برومندی میباشند که در میان آنان دانشمند فرزانه جناب آقای حاج ناصرالدین
کمرهای به فضل و تقوا و اطلاعات عمیقی موصوف و بیشتر امور والد ماجدش به دست با کفایت و نظر صائب ایشان انجام میگیرد، از آیت الله کمرهای آثار فراوانی به شرح زیر به جای مانده است:
کتاب مادر 43. مقدمه مواقع النجوم 44. تحشیه رساله لقاء الله 45. تصحیح و تحشیه مراقبات السنه 46. من روح الفرج بعد الشده (به عربی) 47. مقاله در سالنامه نور دانش سال 1326 تحت عنوان اسرار موت و حیات 48. آثار مقدس احادیث و اخبار اسلام 49. علی علیه السلام و آل محمد: 50. آل رسول الله 51. رابطه عالم اسلامی به زبان فارسی در جواب علمای کردستان 52. رابطه عالم اسلامی، قبس من ولاء علی علیه السلام، به زبان عربی 53. آراء ائمه الشیعۀ الامامیۀ فی الغلاۀ 54. ترجمه کتاب الاسلام علی مفترق الطرق.
برگرفته از پایگاه الراسخون
تمثال مبارک علامه کبیر، محدث خبیر، آیت الله میرزا خلیل کمرهای
حضرت آیت الله کمره ای و شیخ محمود شلتوت مفتی اعظم و رئیس دانشگاه الازهر مصر
تمثال مبارک علامه محقق حضرت آیت الله حاج میرزا خلیل کمره ای (اعلی الله مقامه الشریف)
(خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ)
(قرآن کریم)
سئل علیه السلام بقوۀ من القلوب؟!
ام بقوۀ من الابدان؟!
قال علیه السلام :
بقوّة من القلوب و قوّة من الابدان.
انّی تارک فیکم الثقلین: «کِتابَ اللهَ و عِتْرَتی أهْل بَیْتی»
(رسول خدا صلی الله علیه و آله )
«لاتَرْجِعُوا بَعْدی کُفّاراً یضرب بعضکم رقاب بعض(1)
فانِّی قد ترکتُ فیکم ما إنْ تمسکتم به لَنْ تضلُّوا،
کِتابَ اللهَ وَ عِتْرَتی أهلَ بَیْتی»
(رسول خدا صلی الله علیه و آله)
1) (1) اعلام الوری: 31.
در این بخش
که نخستین بخش این کتاب و حامل پیام بیست تن از شهدای عظیم است سخن از تراجم آن طبقه از شهدای کربلا است که قبل از دیگران رهسپار کوی حسین علیه السلام شدند و به هوای کوی حسین علیه السلام از عراق تا حجاز آمده و در موطن وحی یعنی «مکه» به امام علیه السلام پیوستند و از آنجا وحی گرفته و در موکب سالار شهیدان به کربلا آمدند.
با تراجم این طبقه از شهداء سرمقالۀ کتاب شهادت افتتاح میشود.
و ابجد کتاب فداکاری به چشم میخورد
دیده باز کنید و با ابجد این مکتب آشنا شوید
هر مکتبی ابجدی دارد
بسم الله الرحمن الرحیم
أثْنِی عَلیَ اللهِ أحْسَنَ الثَّنآءِ وَ أحْمَدَهُ عَلیَ السَّرآءِ وَ الضَّرّآءِ ألّلهُمَّ إنّی أحْمَدُکَ عَلی أن أکْرَمْتَنا بِالنُّبُوَّۀِ وَ عَلَّمتَنا الْقُرآن وفقَّهْتَنا فی الدِّین وَ جَعَلْتَ لَنا أسْماعاً و أبْصاراً وَ أفئِدَۀً فَاجْعَلْنا مِنَ الشّاکِرینَ...
أمَّا بَعْد فَإنّی لا أعْلَمُ أصْحاباً أوْفی و لاخَیراً مِنْ أصْحابی و لا أهْلَ بَیت أبَرَّ وَ لا أوْصَلَ و لا أفْضَلَ مِنْ أهلِ بَیْتی فَجَزاکُمُ الله عَنّی أفْضَلَ الْجَزاء.(1)
(قطعهای از خطبۀ شب عاشورا) «یا پرتوی از أشعۀ «حسین شهید» ارواحنا فداه»
1) (1) بحارالأنوار: 392/44، باب 37.
ای خدای محمد صلی الله علیه و آله از ستارگان فروزان این کوی به جهان ما پرتوی، و از نور این درخشندگان اخترهای تابناک کوی حسین علیه السلام، به رهروان و پیش پای آنان تابشی.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به سیر این سیارگان نظر دارد که فرمود: او (یعنی حسین من) در آن روز میان یک دسته غیرتمندان با عصبیت است، اختران کویش تو گویی ستارگان آسمانند. در فداکاری و هدیۀ جان، پیشی بر یکدیگر میگیرند، انگار اکنون من لشگرگاه آنان و جای بنه آنان و تربت خاک آن را میبینم.(1)
(محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله)
مهیمنا از فروغ این سبکباران کلبۀ ما را برافروز پیش پای ما را! روشنی
1) (1) کان الحسین علیه السلام مع أمّه تَحْملُه و أخذه النَّبی صلی الله علیه و آله فقال: لَعَنَ الله قاتِلَک و لَعَنَ الله سالِبک و لَعَنَ الله المُتوازرین عَلَیْکَ و حکم الله بینی و بینَ مَنْ أعانَ عَلیک، قالت فاطمۀ الزَّهرا سلام الله علیها: یا أبَه! أیَّ شئ تقول؟ قال صلی الله علیه و آله: یا بنتاه ذَکَرْتُ ما یُصیبُه بعدی و بعدک مِنَ الأذی و الظُّلم و الغَدْر و البَغی (و هو یومئذ فی عصْبَۀٍ کَأنَّهُم نجُومُ السَّماءَ یَتَهادَوْنَ إلی القتل و کَأنِّی أنْظُرُ إلی مُعَسْکَرِهِمْ و إلی مَوْضِع رِحالِهِمْ و تُرْبَتِهِمْ) حسین علیه السلام مادرش او را در آغوش گرفته بود، پیغمبر صلی الله علیه و آله او را برگرفت و گفت: خدای لعنت کند کشندگانت را، خدای لعنت کند غارتگرانت را، خدای لعنت کند همدستانی که به زیان تواند، خدا حکم کند بین من و آنان که یاری به زیان تو کنند، فاطمه زهرا سلام الله علیها گفت: پدرجان چه میگویی؟ فرمود: دخترکم یادآور شدم: آن آزار و ستم و بیوفائی و روزی که (بعد از من و بعد از تو) به او میرسد «حسین من» در آن روز - تا آخر.«بحارالأنوار: 264/44، باب 31، حدیث 22»
ده، ایزدا پیش از آنکه پوسیده شویم به تابش انوار محمدی صلی الله علیه و آله، کالبد فرسودۀ ما را روان تازهای ده، ما را از خطر تاریکیهای دو جهان برهان.
ما را ز جام بادۀ هستی نشاط ده
زان پیشتر که عالم هستی شود خراب
جدش به شهیدان کویش میبالد.
حسین من بعد از آوارگی به سرزمین قتلگاه و آرامگاه خود کوچ میکند در آنجا گروهی فداکار از غیرتمندان مسلمان، پیرامون او را دارند و به او یاری میدهند. اینان روز رستاخیز «بزرگان شهدای امّت» منند.(1)
(محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله)
1) (1) و ذَکَرْتُ ما یُصْنَعُ بِهذا ولدی الحسین کَأنِّی به و قَدِ اسْتَجارَ بحرمی وَ قبری فَلا یُجارُ و یَرْتَحِلُ إلی أرض مَقْتَلِهِ وَ مَصْرَعِه أرض کَرْبٍ وَ بَلاء فَتَنْصُرُهُ عُصابۀٌ مِنَ المُسْلِمین أولئک سادَۀُ شُهَدآءِ أمَّتی یومَ القِیامَۀ. «شیخ ابن نما»فرمود: یادآور شدم که به این پسرم «حسین» چه خواهد رسید. انگار من او را میبینم که به حرم من و قبر من پناهنده شده، پناهندگی او را نخواهند امضاء کرد. سپس «حسین من» بعد از آوارگی به سرزمین قتلگاه - تا آخر -(مینگرید که جدش محمد صلی الله علیه و آله به شهیدان این کوی میبالد. به آنان چنان مینگرد که همه از سیدالشهداء و همه چون خود سیدالشهدا هستند.)«مثیر الاحزان: 22، مولد الحسین»
ایرانیان از خود رهروی به آن کوی دارند. شما ایرانیان هر گاه «سلمان فارسی» را استقبال کنید تا کوی شهیدان شما را خواهد برد و در آنجا اسرار آن جایگاه را به شما خواهد گفت.
مُسَیبْ بن نَجَبَه فِزاری میگوید:(1)
1) (1) مُسَیَّب بن نَجَبَۀِ الفِزاری قال: لَمّا أتانا «سلمان الفارسی» قادِماً تَلَقَّیْناه فی مَن تَلَقّاه، فَسار حتّی انتهی الی کَربلا فقال ماتسمّون هذه: هذه مصارِعُ أخوانی، هذه مَوضِعُ رِحالِهِمْ، وَ هذه مَناخ رِکابِهِمْ، وَ هذه مِهْراقُ دِمائِهِم، یُقْتَلُ بِها إیْنُ خَیرِ النَّبِییِّن الاوّلین و یُقْتَلُ بِها خَیر الآخرین. «اعیان الشیعه: 285/7»مسیب در جنگ یرموک جزء «شصت نفری» است که داوطلبانه به جنگ «شصت هزار عرب نصاری رفتند و نیز در دولت حقۀ علی علیه السلام نام او «جزء امراء عراق» نفر زیاد ذکر میشود. و یکی از دختران او زن عبدالله جعفر است. او بعد از شهادت حضرت مجتبی علیه السلام به نمایندگی شیعه با چند تن از امرای شیعه به مدینه رفتند و حسین علیه السلام را برای نقض با معاویه دعوت کردند، او نپذیرفت که تا معاویه زنده است من سخن برادرم را پایدار میدارم و بعد از معاویه شما رأی خود را و ما هم رأی خود را خواهیم دید؛ و نیز در امرای شیعه که حسین علیه السلام را به کوفه طلبیدند نام مسیب و نامۀ او هست و در نامهای که حسین علیه السلام در آغاز پیاده شدن به کربلا به اهل کوفه نوشت نیز نام او هست. و در توبه کاران «توابین» خونخواهان شیعه که به سرداری پنج امیر به جنگ عبیدالله زیاد رفتند و در «عین الورده» با او جنگیده، شهید شدند «نام او هست».او در این قیام در درجۀ دوم امراء و نخست سخنوران و مهین جنگی سلحشور بود. خطیب نخستین خونخواهان و توبه کاران او است. سلیمان بن صرد مهین سردار خونخواهان حسین علیه السلام را یاری داد.او در راهی که به سوی ابن زیاد میپیمودند همین که به قلعۀ زفر بن حارث گذر کردند به سبب خصوصیتی که با زفر داشت به دیدار او رفت، زفر به پسر خود که او را در پشت قلعه دیدار کرده بود معرفیاش کرد که وی مسیب است، از اشراف عرب است، اگر در عرب مضرالحمراء، ده تن
هنگامی که «سلمان فارسی» به دیار ما (یعنی عراق) آمد (ظاهراً موقع نقشه ریزی کوفه و طرح شهری آن بوده) در زمرۀ استقبالیان او، ما نیز به استقبال او رفتیم، سپس به سوی کربلا رهسپار شد و در آنجا گفت: این قتلگاه برادران من است، این جای زمین نهادن بنُۀ آنان است و این خوابگاه سواران آنان است، شتران خود را در آن برای ابد خواهند خوابانید. این محل ریزش خون آنان است، در این سرزمین پسر بهترین پیغمبران کشته میشود. در این زمین بهترین بازماندگان کشته میشود.
«سلمان فارسی محمدی»
شنیدستم که مجنون دل افکار
چه شد از مردن لیلی خبر دار
گریبان چاک زد با آه و افغان
به سوی تربت لیلی شتابان
در آنجا کودکی دید ایستاده
به سر عمامۀ مشکین نهاده
نشان مرقد لیلی از او جست پس آن کودک برآشفت و بدو گفت
که ای مجنون تو را گر عشق بودی ز من کی این تمنا مینمودی؟!
برو در این بیابان جستجو کن ز هر خاکی کفی بردار و بو کن
ز هر خاکی که بوی عشق برخاست یقین کن تربت لیلی در آنجاست
علی علیه السلام به بوئیدن خاک کوی شهیدان، احترام از آنان میکند.
علی علیه السلام کفی از خاک کربلا بوئید، به جای تعقیب نماز ذکری گفت، گفت:
وه شگفتا! از تو ای خاک اسرار آمیز! از توئی در رستاخیز گروه گروه برمیخیزند که بیحساب داخل بهشت خواهند شد.(1)
(امام علی علیه السلام)
1) (1) هرثمۀ بن أبی مسلم قال: غَزَوْنا مَعَ عَلیّ بن ابی طالب صفیّن فلَمَّا انْصَرَفْنا نَزَلَ بِکَرْبَلاء وَ صَلّی بِها الغَداۀ، ثُمَّ رَفَعَ إلیه من تُرْبَتِها فَشَمَّها ثُمَّ قال: واهاً لکِ أیَّتُها التُّرْبَۀ لیُحْشَرَنَّ منکِ أقوامٌ یَدخُلُونَ الجَنَّۀَ بِغیر حِساب. هرثمۀ بن ابی مسلم گفت: در جنگ صفین در رکاب علی بن ابی طالب علیه السلام کارزار کردیم، هنگامی که از آنجا بازگشتیم، به سرزمین کربلا پیاده شده فرود آمدیم. نماز صبح را در آنجا خواند، از خاک آنجا کفی برداشت بوئید. گویی در تعقیب نماز خاک شهیدان را باید بوئید. سپس گفت: وه شگفتا!«الأمالی، شیخ صدوق: 136، مجلس 28، حدیث 6»
علی علیه السلام در کوی شهیدان تو گویی خاک آنان را بررسی میکند، تا خطوط و نقوش آرامگاه خفتگان آن کوی را آشکار و رموز فداکاری را هویدا نماید.
علی علیه السلام به کربلا گذر کرد و فرمود:
آنان شتر خود را در این خاک برای همیشه میخوابانند و پا از رکاب خالی کرده، خود تا ابد در اینجا خواهند خوابید. سر از پا نشناخته به خون میتپند، در این خاک عشق پاکی دفن میکنند، یک جهان عشق نهان است اینجا.
خوابگاهی است از سوارانی! قتلگاهی است از عشاقی!
این کوی، کوی شهیدانی است که گذشتگان از آنان پیشی ندارند و آیندگان به آنان نمیرسند.(1)
(امام محمد باقر علیه السلام)
1) (1) مَرَّ عَلیٌّ علیه السلام بِکَربلاء فقال: مناخُ رُکاب، مصارعُ عُشّاقٍ، شُهداءُ لایَسبقُهُمْ مَنْ کانَ قَبْلَهُمْ وَ لا یَلحَقُهُمْ مَنْ بعدهم. «الخرائج و الجرایح: 183/1، باب 2 (با کمی اختلاف)»
علی علیه السلام با دو تن از یاران خود رهگذر کوی کربلا است، با آنان بر فراز تربت هفتاد و دو تن ایستاده با چشم اشک آلود، تو گویی به آن دو تن دستور میدهد که:
«قِفا نَبْکِ مِنْ ذِکریَ حَبیبٍ وَ منْزلٍ وَقَفَ و اسْتَوْقَفَ و بکی و استبکی.»
علی علیه السلام با دو تن از یاران خود به کربلا گذشت، هنگامی که به آن سرزمین گذر کرد چشمانش پر از اشک شده و گفت:
این خوابگاهی از سواران آنها است، این بار اندازی برای بنۀ آنها است، در این جایگاه خون آنان به زمین ریخته میشود، خوشا به تو پاکیزه خاکی که در فراز تو خون احبّا خواهد ریخت.(1)
(امام محمدباقر علیه السلام)
1) (1) عن محمَّد بن علیّ الباقر علیه السلام قال: مَرَّ علیّ علیه السلام بکربلاء فی إثنین مِنْ أصحابه، فلمّا مَرَّ بها تَرَقْرَقَتْ عَیْناه بالبُکاء ثُمَّ قال: هذا مَناخُ رُکّابهمْ، وَ هذا مُلْقی رِحالِهِمْ، وَهیهنُا تُهْراقُ دِمائُهُمْ، طُوبی لک مِنْ تُرْبَۀٍ عَلَیْکِ تُراقُ دِماءُ الأِحبَّۀِ. «بحارالأنوار: 258/44، باب 31، حدیث 8»
تو گویی امیرالمؤمنین علیه السلام در کربلا همواره برابر دیدۀ رهروانی که به آن کوی میگذرند همی گذرد و شهیدان آن کوی را به نیکی یاد میکند.
به کربلا گذر کرد و فرمود:
خوابگاهی است از سوارانی! قتلگاهی است از شهیدانی! گذشتگان از آنان پیشی ندارند. آیندگان خود را به آنان نمیرسانند.(1)
(امام جعفر صادق علیه السلام)
1) (1) مَرَّ عَلیٌّ علیه السلام بِکَربلاء فقال: مناخُ رُکابٍ وَ مصارِعُ شُهداءُ لایَسبقُهُمْ مَنْ کانَ قَبْلَهُمْ وَ لا یَلحَقُهُمْ مَنْ کانَ بعدهم. «التهذیب: 73/6، حدیث 138»
ربیع بن خُثَیمْ یکی از «زهاد ثمانیه» (هشتگانه) است از نظر حفظ زبان از ناروا، بیست سال درنگ کرده سخن نمیگفت، خاموش بود تا حسین علیه السلام شهید شد، از او یک جمله شنیده شده باز به سکوت خود برگشت تا مرد.
کلمهای است که ربیع بن خثیم بعد از بیست سال خاموشی گفت، و بعد هم تا زنده بود به خاموشی گرائید.
آنها را (یعنی سرها را) به سنان نیزه زده و آوردید، به خدا سوگند! گزیدگانی را کشتهاید که اگر پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله خود را به آنان میرسانید، البته دهان آنان را میبوسید و آنان را در دامن و در کنار خود مینشاند. بار خدایا تو سرشت آسمان و زمین را پدید آوردهای، آگاه به نهان و آشکاری، تو به دادگری بین بندگان خود در اختلافات حکم خواهی کرد.(1)
(خواجه ربیع)
1) (1) قال الرَّبیع بن خُثَیم لبعض من شهد قتل الحسین علیه السلام: جِئْتُم بها - أیْ بالرُّؤس. و الله لقَدْ قَتَلْتُمْ صَفْوۀً لَوْ أدْرَکَهُمْ رَسولُ الله صلی الله علیه و آله لَقَبَّل أفواهَهُم وَ لأجلسهُم فی حِجره، الّلهُمَّ أنت فاطِرُ السَّمواتِ وَ الأرْض، عالِمُ الغَیبِ وَ الشَّهادَۀِ تَحْکُمُ بَینَ عِبادِکَ فیما کانوا فیهِ یَخْتَلِفُون. «المناقب، ابن شهر آشوب: 156/3؛ بحارالأنوار: 283/43، باب 12» خواجه ربیع که (در خراسان) «مزار معروفی» دارد به نظر من «ربیع بن زیاد حارثی» است، نه ربیع بن خثیم که در مرز آذربایجان بوده.
کعب الاحبار از دانشمندانی است که به او خوش بین نیستیم و با این وضع این جملۀ زیر را میگفته، گویا این نغمه را از حنجرۀ دیگران آموخته بود.
سالم بن ابی جعدۀ میگوید: من از کعب الاحبار شنیدم که میگفت:
مردی از اولاد رسول خدا صلی الله علیه و آله کشته میشود و هنوز عرق اسبهای یاران او خشک نشده داخل بهشت خواهند شد و با حور العین دست به گردن خواهند بود. میگوید: در این گفتگو بودیم که حسین علیه السلام بر ما گذر کرد. گفتیم: او همین است؟ گفت: آری!(1)
(کعب الاحبار)
1) (1) سَمِعتُ کعب الأحبار یقول: إنَّ فی کتابنا انَّ رجلاً من وُلد محمَّد صلی الله علیه و آله رسول الله یُقْتَلُ و لایُجَفُّ عرقُ دوّابِ أصحابه حتّی یَدخلُوا الجنَّۀَ فیما نِقُوْا الحور العین، فَمَرَّ بِنا الحُسین علیه السلام فقلنا هو هذا؟ فقال: نعم! «الأمالی، شیخ صدوق: 140، مجلس 29؛ بحارالأنوار: 224/44، باب 30، حدیث 2»
لو کان دینُ مُحمَّد صلی الله علیه و آله لم یَستقم إلاّ بقتلی، یا سیوف خُذینی(1)
اگر آئین محمد صلی الله علیه و آله به کشته شدن من برپا بماند، ای شمشیرها مرا بگیرید.
سخن هر غیرتمند حسین شناس
لو لا صَوارِمُهُم و وُقْعُ نِبالِهِم لم یَسْمع الآذانُ صوت مُکَبِّر(2)
در اندلس نماز جماعت شود بپا جائی که قادسیه به خونها وضو کنند
یکی از بانوان: نیمتاج
لهم نفوسٌ علی الرَّمضاءِ مُهْمَلۀٌ و أنفُسُ فی جوار الله یُقْریها
کأنَّ قاصدَها بالضَِّّر نافِعُها و أنَّ قاتِلَها بالسَّیف مُحییها(3)
تن «این شهیدان» اگر چه بر فراز خاک گرم مورد بیاعتنایی است ولکن روان و جان آنان در بارگاه خدایی است (خدا مهماندار آنها است) و از آنان پذیرایی میکند.
آنکه اندیشه زیان داشت تو گویی به سود آنان کوشید و آنکه شمشیر آنان را کشت به زندگانی آنان کوشید.
علم الهدی - سید مرتضی
«حبیب» از آن هفتاد و دو تن مردانی بود که حسین علیه السلام را یاری دادند و به کوه کوه آهن برخورد کردند و به استقبال سرنیزهها با سینه و شمشیرها با رخسار رفتند.
بر آنان پیشنهاد امان و مال و منال میشد و زیر بار نمیرفتند و میگفتند:
عذری پیش رسول خدا صلی الله علیه و آله برای ما نیست، اگر حسین علیه السلام او کشته شود و از ما مژگانی به هم بخورد. تا در پیرامون او تمام کشته شدند.(1)
(شیخ کشی)
1) (1) کان «حبیب» من السّبِعین الرِّجال الَّذین نَصَروا الحسین علیه السلام و لَقَوا جبالَ الحدید و استقبَلوا الرِّماح بصدُروهم و السُّیوف بوجوهِهِم و هم یُعْرَضُ عَلیهمُ الامان و الاموال فَیَأبُونَ و یقُولون: لاعُذْرَ لَنا عِند رسول الله صلی الله علیه و آله إن قُتِلَ الحسینُ و مِنّا عَینٌ تَطْرِفُ حَتّی قُتِلُوا حَوْلَه. «رجال کشی: 79، حدیث 133؛ بحارالأنوار: 93/45، باب 37، حدیث 33»
به مردی که در طف (قضیۀ کربلا) به همراه «عمر سعد» حاضر شده بود به سرزنش گفتند: چرا برای کشتن ذریۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله حاضر شدی؟ خدا با تو چه خواهد کرد؟
به پاسخ گفت: خاموش. اگر تو هم به چشم خود دیده بودی آنچه ما دیدیم، تو هم بیشک همان کار را میکردی که ما کردیم:
یک دستۀ نیرومند با عصبیت و غیرت (شهدای کربلا) دست به قبضۀ شمشیر برده چون شیران درنده بر ما حمله میبردند، سواران را از چپ و راست پایمال و نابود میکردند، خود را در آغوش مرگ میانداختند، امان قبول نمیکردند، رشوه نمیپذیرفتند، به مال و منال رغبت نمینمودند، برای افکندن خود در دریای مرگ و غوطهور شدن هیچ گونه حائلی برای خود تصوّر نمیکردند، میگفتند: یا مرگ یا پیروزی و استیلای بر ملک، اگر اندکی ما دست نگه داشته بودیم لشکر ما را نابود میساختند. بنابراین چه میشد کرد؟ چه میتوانستیم بکنیم؟!(1)
1) (1) قیل لرجُل شَهِدَ مَع عمر بن سعد یوم الطَّفِّ، ویحَکَ اقتَلْتَ ذُرِّیَّۀ رسول الله صلی الله علیه و آله قال: غَضَضتَ بالجَنْدل انَّک لو شَهِدْتَ ما شَهِدنا لفَعَلتَ ما فَعَلنا، ثارَت علیْنا عُصابَۀ أیدیها فی مَقابض سیُوِفها کالاُسود الضّاریۀ تَحْطِمُ الفُرسان یمیناً و شمالاً و تُلقی أنفُسَها علی الموت لاتقْبل الأمانَ و لاتَرْغَبُ فی المال و لایحول حائل بینها و بین الورود علی حِیاضِ المَنیَّۀ أو الإستیلاء علی المُلک فلو کفَفْنا عنهم رُوَیداً لأتَتْ علی نفوس العسکر بحَذافیرها فماذا کنا فاعلین لا أمَّ لک. «شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 263/3»
هی الطفوف فطف سبعا لمغناها فما لمکۀ معنی مثل معناها
ارض ولکنما السبع الشدادلها دانت و طأطأ اعلاها لادناها
و کیفی لاوهی ضمنت جثثا ما کان ذلک لا والله لولاها
فیها الحسین و فتیان له بذلوا فی الله ای نفوس کان زکاها
ترجمه:
1 - هشدار! اینجا کوی شهیدان و وادی خون است، هفت مرتبه به گرد سر منزل آن طواف میکن،(1)برای مکه آن معنویتی نیست که برای این سرمنزل هست.
2 - زمین است لکن هفت سپهر برین برای آن متواضع است و گردون بلند با
1) (1) طواف هفتگانه که مطابق است با «یک واحد» از عمر (هفته) رمز از پشت کار بیاندازه، در پیرامون «حقیقت» است که مکه مدرسۀ آموزش آن و باقی «ازمان» و جمیع «بقعههای روی زمین» موقع انجام آن است، یعنی هرجا که حقی باشد باید دور آن گشت، خدا در سرزمینی نیست ولی هر زمین که در آن حقی و حقیقتی است مرکز توجه خدا است، فلک با پشت کار مخصوص به خود، به همین هوا میچرخد که در هر بقعه از زمین، از دریا، از جنگل، از صحرا، از دشت، از هامون، از کهنه، از نور، سایۀ حق افتاده باشد آن را پاسبانی کند، در آن سرزمینی که حسین علیه السلام و جوانمردان او علیه السلام این کار برازنده را کردند، یعنی در راه خدا آن نفوس پاکروان را بخشیدند، فلک با آنان همنواز و خدا در آنجا دمساز بود، ما اگر بخواهیم سر از کار فلک درآوریم، و به هدف او و سرسویدای او برسیم، باید به کوی این شهیدان برویم، در آنجا مینگریم بدنهایی به زیر خاک رفته که نخواستهاند زیر بار وظیفه کمر خم کنند.«رجوع کنید به رسالۀ «اسرار حج» تألیف دیگر مؤلف»
آنکه به بالا سرکشیده برای این خاک افتاده سرتعظیم فرود میآورد.
3 - چرا چنین نکند، که این تربت پاک، پیکرهائی را در آغوش گرفته که اگر آنها نبودند، نه به خدا سوگند! این گنبد والا نبود.
4 - در این آرامگاه «حسین و جوانمردانش» با تن کوبیده و خسته خوابیده و آرمیدهاند آنان نفوسی را در راه خدا بذل کردند که خد ا گواهی به قدس آنان داده است.
«جوّ جهان» قطعاتی دارد و هر قطعه از «جوّ» که در آن امواجی پخش است یا قوّهای جریان دارد یا اشعّهای در اهتزاز یا به واسطۀ ریزش باران، نمناک و مرطوب، یا برقزا است. آن را به نام آنچه در آن پخش است میخوانند: مثل جوّ الکتریک، جوّ جاذبه، جو نمناک، جوّ برقزا، جو بارش دیده، و این نامگذاری اسم بیمسمی نیست؛ زیرا در حوزۀ مخصوص آن هر چه واقع شود محکوم حکم آن چیزی است که در آن جوّ پخش باشد و آن امواج بر هر چیزی که بگذرد تأثیری میکند، اعصاب انسان کم یا بیش در تحت تأثیر آن جوّ و آن قوّه و اشعّه و نم و برق، خواهد بود چنانکه در میان انجمن هر گاه یک تن دهن درّه کند اندک اندک همگی در تحت تأثیر آن جوّ واقع میشود و بالاخره امواجی که در آن جو پخش شده همه را به دهن درّه وا میدارد و گاهی از شدّت تأثّری که رخ میدهد، آثار طبیعت، خود، به کلی، منقلب میشود، مثلاً در (جوّ برقزا) از برقی که میان ابر و زمین همی در جریان است با وجود فاصلۀ فیما بین، گاهی برق به
سراغ انسان میآید و به شرطی که آهن همراه داشته باشد برق به طرف او راه خود را کج کرده، او را میگیرد و از شدت تأثیر خود، طبیعت را از کار باز میدارد، واضح است که به محض ورود در هر جوّی (با استعداد مخصوص) انسان حکم مقتضیات طبیعت خود را از دست میدهد و محکوم حکم آن محیط خواهد شد.
ما اگر معنویات را تشبیه به این محسوسات کنیم و تذکراتی را که به وسیلۀ تاریخ از گذشتگان داریم و تأثراتی را که از مطالعۀ حالات رجال «عبقری» به ما دست میدهد، آن تذکرات و تأثرات پیاپی را که به مانند پیامی از آنان به سوی ما در جریان است و از نیاکان به آیندگان پیاپی همی رسد، اثر «جوّ معانی» بگیریم دور نرفتهایم، و به وسیلۀ تاریخ میتوان بین اشخاص «عصر حاضر» با «عظمای دوران گذشته» جوی از معنویات به وجود آورد.
آری، با وجود فاصلۀ میان، توان جوّی از شجاعت، از خیر، از فضیلت، بلکه از تمام اسرار عظمت و معانی اندوختۀ در «روان آدمیت» مانند منطق، اراده، قوت عزیمت، انتظام، حکومت بر نفس، تعدیل رغبات، و امثال آن پخشیاب کرد که هر کس در حوزۀ آن واقع شود متأثر از آن و محکوم منطقۀ آن گردد. و با وسایل انتقالیه «پیام» هر چه در گریبان آن عظمای بوده بیرون بتابد و در جوّ زندگانی ما پخش شود و از شعاع خود، باشندگان و آیندگان را تحت تأثیر بگیرد و مسافت مانع نشود.
تاریخ نویسی برای این است که: به قانون «تعادل مایعات از ظروف مرتبطه» هر چه در گذشتگان بوده در آنها محبوس و مدفون نماند و این رابطۀ فیمابین
(یعنی تاریخ) هر چه را میباید و میشاید از آنها بردارد و به جهان پخش کند، که افکار هر کس در حوزۀ آن واقع گردد از آن منطقه بهرهمند شود و بر حسنات خود و حسن جهان بیافزاید.
ما معتقدیم تاریخ به رسیدگی و تفتیش و کاوش در روحیه و روش «عظمای جهان پیش» باید جوّی در میان موجود کند که هر کس در آن جوّ بایستد، خویشتن را ببیند که با سابق تفاوت کرده و به وسیلۀ این جوّ تازه آثاری از «عظماء» بدو منتقل و آن جوّ واسطۀ سرایت عظمت و نفوذ آن معنویات در دل وی شده است.
بالحقیقه تاریخ قوای از کار افتاده رفتگان را از تربت آنان به وسیلۀ احتکاک بیرون میآورد و به قوای از کار افتادۀ ما اتصال میدهد و نزعات ما را تحریک و قوای ما را به کار وامیدارد و راهها و فاصلهها را کوتاه میکند و اگر کوتاهی مسافت ممکن نباشد (چنانکه نیست) خود در رساندن آن آثار گرانبها و معانی گرانمایه و منطق آن روحیات و توضیحات آن، واسطۀ ارتباط و به منزلۀ پیام باشد.
اینگونه جوّ را از هر گونه حوادث و هر گونه اشخاص نمیتوان تهیه کرد، فقط از حوادثی که در پیرامون «عظماء» و از رجال تاریخی که بهرۀ آنان از عظمت وافر و زیاد بوده میتوان مهیا ساخت، گاهی آن مقدار انوار عظمت که عدۀ معدودی از عظما و پیش آمد ناگوار آنان دارد در تودههای انبوه و لشکرکشیهای زیاد دنیای گذشته نیست، ما چه عشقی داریم به دنیای گذشته و انبوهی لشکرهای تاریخی، ما در گرو انوار عظمت هستیم که در پرتوی آن جوّی
از فضیلت موجود شود و شعبهای از عظمت و فروغ عظمت گذشتگان متصل به نزعات روحیۀ اشخاص عصر حاضر گردد و اینگونه ارتباط را، گاهی انبوه انبوه از گذشتگان نمیتوانند ایجاد و تکوین کنند:
یا به واسطۀ آنکه اخبار آنان تاریک است و یا آنقدر که واضح و روشن است راجع است به ظاهر جهانگیری و شکست و زد و خوردی فقط، و یا به واسطۀ آنکه زندگانی آنها به مکرمت و فضیلت بارور نبوده است.
و شهدای کربلا عبارتند از: عدۀ معدودی که از این چند جهت یعنی روشنی تاریخ و شجاعت و جنگجوئی با معنویت رجال برای تولید جوّ معنویات و منطقۀ حسنات شایستهاند. کاوش از روش آنان (که کانون حسناتند، کانون اخلاقند، آکندهاند از حیات اخلاقی) میتواند جوّ ما را تغییر دهد؟ به شرط اینکه سرسری به تاریخ آنان ننگریم و کاوشی کنیم که از همۀ نواحی به تربت آنان راه یابیم و هر چه در آن تربت مدفون است، که رابطۀ با عظمت آنان و عظمت جوئی ما دارد بیابیم و پیام اخلاقی آنان را (که پیاپی میرسد) در نیوشیم، چه از منطقههای آتشین ادب آمیز، چه از ابراز حقیقت دوستی و حق پرستی، چه از اقدام به خدمت در مواقع خطیر، و چه از مردانگی و پشتیبانی از مظلوم، و چه از پیشروی در بین همسران، چه از استقبال و قدردانی از فرد عظمت و قهرمان آن، چه از نلرزیدن در ایستگاههای خطرناک، چه از فرزانگی و یک تنه تقویت از حق کردن، و چه از فداکاری و قربانی دادن، خلاصه جانفشانی و رجولیت و پاکروانی و نیک نهادی و کارهای برازندهای که اثر پرمایگی روان و جان آنها
است، همه این امواج روحی و اشعۀ معنوی را به وسیلۀ احتکاک میتوان به اهتزاز آورد و خود را در جوّ حیات تازه فنا ناپذیری کشانید و به اندازۀ تغییرات جوی و تأثرات خویش (ما که از جهان خود رسته و به جهان آنان آشنا و پیوسته شده ایم) به منطقۀ بقا و جوار خدا نزدیکتر شدهایم و معنی حسنات و منشأ ثوابهای موعود همین است.
اگر گفتۀ فیلسوف دربارۀ «قوّه و مادّه» که گوید: (هر ذرۀ مادّه عبارت است از قوّههای غیر متناهیه که مانند انجماد آب به یخ بسته شده است و اگر بتوان آن ذره را بشکنیم، همان قوای غیرمتناهیه را استخراج خواهیم کرد و مورد استفاده قرار خواهیم داد) اغراق به نظر آید. (چون جسم و جسمانیات متناهی التأثیر و التأثر است)
دربارۀ «جان و روان» که قوای خود را در پیکر انسان تمرکز داده و فوج فوج بیرون همی فرستد اغراق نیست و دربارۀ عدۀ معدودی از مردان عبقری مانند شهیدان کوی حسین علیه السلام قابل تصدیق است که از آثار عظمت مالامالند، و از گریبان فعالیت آنان منطقههائی، ابرازاتی، پر از عاطفه و پر از حماسه، پر از رشادت، و پر از تسلیت، با لطافت میجوشد و مانند آب روان روی هم میغلتد.
بنگرید: از درون پیرهن آنان بروزات آثار «توحید، تقوا و اخلاق» چنان سرشار به عالم منتشر و پراکنده شده و میشود که اگر توحید هیکلی داشت همین طور آثار بروز میداد، هزاران دشمن به قصد جان، هزاران آرزوهای تقوا سوز، هزاران ازدحام اخلاق شکن، نتوانست فعالیت اخلاقی آنان را تعطیل کند، یا دامن تقوای آنها را لکهدار نماید یا به نیروی اخلاقی آنان چیره شود.
پس تراکم قوای غیرمتناهیه تا اندازهای قابل تصدیق است. اگر در شکستن ذرات و استخراج قوههای غیرمتناهیه هنوز امتحانی به عمل نیامده، در تحلیل شخصیت اینان و آثار نفسیاتشان تا اندازهای رسیدگی شده، و دیده شده که از بنیۀ آنان، هم آزادی و هم ضبط نفس، هم روانی و هم حکومت بر نفس، هم شجاعت و هم قانون، هم محبت و هم صلابت، هم لطف و دلسوزی و هم قهرمانی و رزمآوری، هم خودداری و خود نباختن در منطقۀ قدرت و نفوذ معاویه و هم خود باختن در برابر مرد حقیقت و فضیلت (این اضداد یا شبیه اضداد) به حد کامل سرشار توأماً بیرون میریزد.
پس نامتناهی بودن جان و روان یا انجماد قوای غیرمتناهیه را «در جهان جان» تصدیق میکنیم و برای تولیدات «جوّ معنویت» و بزرگ کردن خیال شنونده و عظمت روح خواننده، تاریخ و پیام این مهین مردان مرا کافی است.
کتابچهای که به اندازۀ کفایت چند تن معدودی را از عظمای تاریخ بررسی کند و به اسلوب صحیحی، آن منابع ثروت عقلی را سرشکاف کند بهتر و بارورتر است از کتابهای قطور بلکه کتابخانههائی که در تاریخ وقایع باشد و وقایع تاریخ را بیمغز نگاشته باشد.
کتاب «الابطال» از نویسندۀ خویش، قهرمان شناس مهین، بیش از هفت یا هشت تن از عظمای را حاوی نیست ولیکن به تنهایی در بزرگ کردن خیال و عظمت روح خواننده کار چندین «روضۀ الصفا و حبیب السیر» را میکند.
روح سخن اینکه آن بزرگی که انسان برای خویشتن طالب است و از جو معنویات و وارد شدن در آن و نزدیک شدن به کانون حسنات انتظار دارد،
میباید به مهین مردانی نزدیک شود که از عظمت، «دهر» را در «یک ساعت» و «بشر» را در «یک تن» و اقطار زمین را در «یک خانه» ببیند و به واسطۀ ورود در جو معنویت و در جریان قوای روحانی و پخش امواج عظمت و اشعۀ «حسنات» خود منقلب شود و از جهانی به جهان نوین دیگری خود را ببیند، در شخص خویشتن و در برهۀ عمر خویشتن و در خانۀ خود که محتوی بر ذات او است، همۀ زمانها و همۀ مردم و همۀ اقطار را گرد آورد، چنین بزرگی را کتاب تاریخ وقایع تهیه نمیکند؛ زیرا وقایع یک سلسله امور متشابه و مشابه به یکدیگرند و از تعاقب آنها بیش از مکرراتی انسان نمیبیند، اما اگر احتکاک(1)و رسیدگی در بین باشد، میتوان چنان عظمت بیپایان را در پیرهن یک یا چند شخص بیابد و از یک یا چند بطل و قهرمان تاریخ، اسرار عظمت و اشعۀ حیات بینهایت بجوشد.
احتکاک به رجال تاریخ از دو رشته انسان را به اوج معالی میبرد، یعنی انسان محدود را به جهان غیر محدودی وارد میکند، که در یکجا «نوامیس کلیه» و در جای دیگر «سنن آلهیه» را با عظمت مخصوص آنها در مییابد، رشتۀ نخست انسان را راهی میبرد که از نوامیس کون و محیط آلهی سر در میآورد، و رشتۀ دیگرش از راهی دیگر میبرد و به جایی دیگر که آن نیز محیط و ربانی است انسان را میکشاند.
1) (1) احتکاک: خراشیدن، ساییدن، کاویدن.
1 - رشتۀ اول انسان را از وقایع تاریخ، به فلسفۀ وقایع سلوک میدهد و از فلسفۀ «وقایع» به «علم الاجتماع» میبرد، که در آنجا نوامیس منتظمۀ «بقا و فنا» و «انحطاط و ارتقا» قبایل و امم را به طور دائم و مستمر و به قانون لایتخلف در مییابد، ادراک این نوامیس که محدود به مکان و زمان و نژاد نیستند، مانند سرکشیدن به آسمان و بالحقیقه رسیدن به آستان ملکوت جهان و حکومت خدای یزدان است.
2 - و در رشتۀ دوم انسان را از تاریخ وقایع (به وسیلۀ جستجوی عظمت و معیار فضیلت)، به مبادی عظمت و معیار حسنات، و از آنجا به سنن الهیه آشنا میکند، این سنن به منزلۀ آداب انسانی و احکام آسمانی و ترجمۀ اراده و مراد یزدان جهان است.
دستورهایی است به فرزند بشر که برای رسیدن به عظمت، داده میشود.
رشتۀ نخستین شباهت دارد به علوم نظریۀ محض و حکمت و هندسۀ غیرعملی.
و رشتۀ دوم شباهت دارد به علوم عملی و قضایای علم اخلاق و هندسۀ عملیه.
1 - از رشتۀ اول ما منتهی میشویم به نوامیس منظمه تغییر ناپذیری مانند ناموس «بقای انسب، و بقای اصلح، و از بین رفتن امم بیمانع ثروت، و انقراض امم منحطۀ الاخلاق و ناموس استرخای امم ثروتمند، و سستی ملل عیاش و ضعف نسل و تقلیل زایش آنان و مانند ناموس، اینکه سعادت زائیده شدۀ مصائب است، و امم در زحمت باقی میمانند، ولی در نعمت خود را تلف میکنند، و از فشار
طولانی، ذلت تولید میشود، «استعباد» «هوای سربلندی» (ارْیحیّۀ) را میکشد، طبقات ضعیف به طول مذلت از خاری سرشته و تخمیر میشوند، در اثر عصبیت میتوان دولت تشکیل داد، و در عقب دولت تنعم و آسایش فراهم میشود، و در پی تنعم ضعف تولید میشود و ضعف به فنای میکشد و انقراض رخ میدهد. که همۀ این قضایا قضایای علمیه است و مانند درک اشکال هندسۀ غیرعملی است، نهایت آنکه این هندسه، هندسۀ نژاد آدم و زیر و بم جنس امم است و چنانکه سه زاویه مثلث مساوی است با دو زاویه قائمه، به کار و کردار و اقدام و ترک اقدام ما مربوط نیست، همچنین این قضایای نامبرده نیز مربوط به عمل و کار ما نیست و هیچ یک را با اراده نتوان تغییر داد. آری، میتوان خود را تغییر داد که در یکی از آن قضایا داخل کرد، اما نمیتوان خود آن قضیه را تغییر داد.
2 - و از رشتۀ دوم: اگر دنبال کنیم میرسیم به سنن و آداب و سر در میآوریم به وظیفۀ عملیه، مانند آنکه از قهرمان عظمت (این جمله را به طور دستور و مشورت یا پیام) میگیریم که «از راه حق به واسطۀ اندک بودن یاران هراسی و وحشتی نکنید» نه میگوییم: او لفظاً به این منظور سفارش میکند بلکه میگوییم: از طرز رفتار او که یک تنه در راه حق تا آخر نفس پافشاری میکرد در مییابیم که: معیار عظمت این است که با وجود قلّت یاران از پافشاری و پیشرفت در راه مقصود نکاهیم، و به خود هراس و وحشت راه ندهیم، و مانند آنکه: از بینظری او به جمع و ذخیره و از حقیر شمردن لذات جسدانیهاش این دستور را میگیریم که: انسان هر گاه به کفاف معیشت دست یافت باید به فضیلت و تحصیل آن بپردازد، و مانند آنکه چیزی از امور دنیا لایق افسوس نیست اگر از دست رفت، و
مانند آنکه نباید در راه آرزوئی از گرسنه چشمی و بیتابی و شتاب زدگی دست به خیانت یا جرم بزنیم که راه آرزو را سختتر و محکمتر بر خود میبندیم و مانند آنکه به رأی توده و مخالفت آنها در مقام قیمت گذاری به حیات و فضیلت و ترجیح آنها بر یکدیگر اعتبار نیست و اعتنائی نباید کرد، و مانند آنکه زندگی را «انسان» میباید بخواهد که فاضل و زیبا شود نه برای آنکه انسان باقی بماند، جمله اینها و سایر قضایای عملی نظیر دستورهای هندسۀ عملی است (از قبیل دستور عمود کردن خط مستقیمی بر سطح افقی) نهایت آنکه: این هندسۀ اخلاق و جان و برای ساختمان روح و تعدیل و تقویم روان است.
تاریخ فلسفی که جستجوی رابطۀ وقایع است با یکدیگر و تاریخ بزرگ شناسی که کشف رابطۀ وقایع است با روحیات و مبادی، یک زمینه دارند که وقایع گذشته و گذشتگان باشد، آن گذشتگان خود به خود ارتباطی با حیات ما ندارند و این زمینه هم مانند خصوصیات اقلیمی است که خود به خود به اقلیم دیگر مربوط نیست و غیرقابل اعتبار است و به این ملاحظه در حدیث نبوی صلی الله علیه و آله تاریخ و انساب را علمی شمرده که آموختن آن سودی ندارد و ندانستنش زیانی نمیزند، ولی اگر بازرسی و کنجکاوی شد و آنگونه معانی علم اجتماع یا اینگونه انوار «عظمت شناسی» به وسیلۀ کاوش از سطح وقایع برانگیخته شود بیتأثیر در زندگانی ما نیست، مستقیماً در زندگانی ما تأثیر نموده و آن را تغییر میدهد و جوّ آن بر ما و اعصاب ما حکم فرمائی دارد. و از این رو «قرآن» به امم گذشته و تاریخ نیک و بد آنان شدیداً اعتنا کرده است.
جلگهای که در زمین پستی واقع شده خود در اوضاع جلگههای مجاور به طور مستقیم تأثیر ندارد، اما تودههای انبوه دودی که از دودکشهای آن تنوره
میکشد یا نسیمهای روحبخشی که از شاخسارهای آن برمیخیزد و میوزد، به جوّ بالا صعود، و به واسطۀ ارتفاع خود در جلگههای دیگر وارد و به آفاق دور دست نیز سرایت میکند، هر چه ارتفاع ستونهای دود یا امواج نسیم برتر باشد، دامنۀ سرایت آن به جلگههای دورتر و اقلیمهای دیگر بیشتر است.
بدینگونه: از تاریخ وقایع نیز «نوامیس» و «سننی» بر میخیزد که آن «نوامیس» با حیات و بقا و فنای ما حکم گرماسنج (ترمومتر) دارد و آن «سنن» با مجرای افکار ما سر و کار دارد و وظایف ما را تعیین میکند.
آن «نوامیس» ما را هم یک دانه مهرهای میکند که در رشتۀ ممتدی میکشد و ضمیمه و جزو هزاران دانههای دیگرش میکند که همه را با پراکندگی به هم پیوسته و خود در بین آنها دویده است.
و آن «سنن و آداب» که از روح پرعظمت یک تن «قائد مهین» یا چند تن «عظماء» تابیده و جوّ ما را تغییر داده و مملو از اهتزازات مکرمت آمیز و نبالت و حکومت بر نفس و امواج مجد و عظمت کرده، ما را از حضیض پستی میرهاند و دست ما را میگیرد و بلند میکند که به سطح حیات فرومایه قانع نشویم و به جوّ مشترکی که با آن «عظماء» پیدا کردهایم داخل شویم و نفس دیگر بکشیم.
تاریخ وقایع و وقایع تاریخ ببافۀ خصیلی ماند که اگر حیوان «شیرده» آن را بخورد و هضم کند، عصارۀ آن (با تبدیل صورت) قُوت آدمی میشود و به صورت «شیر و روغن و کره» درمیآید.
ما از این نظر تاریخ، آن رجال و وقایعی را باید اهمیت دهیم که از آن بیشتر و بهتر استنتاج میکنیم، از این جهت سطح تاریخ یکسان نیست قطعههائی از آن با
وجود طول و عرض فراوان و تودههای انبوه قبائل و کثرت لشگر، اندوختۀ زیادی برای ما ندارد.
برعکس: برعکس قطعههای دیگر آن با محدود بودن موضوع و اندک بودن زمان آن و کمی نفرات آن، اندوختههای هنگفتی برای ما دارد، و از نواحی گوناگون با حیات ما رابطه پیدا میکند.
مانند آنکه از ابطال (طفّ) «جوّ ما» به چندین گونه امواج و اشعه معطر و متأثر است و در فضای فیمابین (ما و آنان) چند گونه اهتزازات و امواج جوّی حادث میشود که هر یک سلسله جنبانی به شمار میرود و هر یک به ناحیۀ پرعظمتی ما را آشنا بلکه وارد میکند؛ زیرا جوّ عظمت البته عظمت و جوّ فضیلت فضیلت، جوّ شجاعت شجاعت و جوّ حماسه حماسه تولید میکند.
و هر چه انتظار داریم که در وجود خود داشته باشیم، میتوانیم از آن ناحیه بگیریم و نباید به ملاحظۀ آنکه نفرات آن محدود و معدود بودهاند موضوع را حقیر شمرد؛ زیرا حقیر آن کسانی هستند که اسباب بزرگی برای آنها بسی جمع بوده و وسایل ظاهری آنان بیش از همه کس بوده (مانند جیش مقابل)؛ و از (شتابزدگی خود و بیتابی و آرمان و آز) بیجا نتوانست جز ننگ برای خود و کسان خود به خانه ببرند.
رئیس لشگر مخالف پسر سعد وقاص بود که شخصیت پدری، سابقۀ فاتحیت عجم در قادسیه، سابقۀ بنا گذاری کوفه را با تمکن، ثروت، قبیله، رعایا گماشتگان، کارکنان و خدمتگزاران جملگی را با هم داشت و اگر به وضعیت خود اکتفا میکرد، در جهان خود پادشاهی بود و حکومت شهرستانی برای او
نسبت به وضع موجودش بیش از تفننی نبود، ولی هلع و گرسنه چشمی، او را کشاند تا آلت دست یک تن بیسابقه، بیخانواده، بدنام (پسر زیاد) شد و از سفر برگشت و رهآورد او جز لباس ننگین غیرقابل تطهیر چیزی نبود، سوغات امیر لشگری وی همین (غضب خدا) بود و بس، و بعد از سه روز کارش به جائی رسید که در کوچهها عبور نمیکرد و بعد از یک هفته خانه نشین شد.
از او بگذریم، ما از کاوش در زندگی خلفائی از بنی العباس چیزی که وسیلۀ رابطۀ ما با آنها باشد پیدا نمیکنیم، نه جو بارش زدۀ نمناکی که قابلیت جریان برق فضیلت، نه جاذبهای که زنده بخواهند برای ادامۀ زندگی به دنبال آنها و نقشه آنها برود، تنها شاهکاری ارزش آنها آن است که برای مثل آوردن «امم قابل انقراض» (در بیان نوامیس انحطاط و انقراض) آنها یکی از حلقات این رشته بودهاند. نظیر قوم نوح، عاد، ثمود و تواریخ بنی اسرائیل و... که قرآن مجید (برای اعتبار) نمونه قرار داده، و حشمت دربار خلافت، امتلای خزاین و هیاهوی رجال بلکه عظمت مقام نتوانسته به آنها عظمتی بدهد، لذا آنان، (هم در ایام زندگی و هم بعد از مردن) به اسم و به نام خلافت و شئون دربار شناخته میشدند، نه دربار به نام آنها، ولیکن کار هر تن از شهدا نه تنها رهبران توحید و زعما مانند عیسی بن مریم علیه السلام به قول نصاری؛ و حسین بن علی علیه السلام بلکه پیروان آنان از نامی و گمنام برومندتر و بهتر و روح آنان نیرومندتر از آن خلیفه بوده، بلکه چندین برابر بزرگتر؛ زیرا قوای آنان به علاوه از آنکه ضمائم نداشت دچار مقاومت شدید هم بوده، تودۀ معاصر جمله برخلاف آنان بوده، معنویت آنان به هیچ چیز از دست نرفت، آن معنی هر چه بوده باید به عظمت آن اعتراف کرد، چه خدا
پرستی بوده و چه عشق فطری به فضیلت وفا و صفا، و چه حمیت و غیرت، باید آن را با احترام و بزرگی نام برد.
الله الله! مبادا گمان کنید که اعتبار آنان از این راه شد که به شخص بزرگی مانند حسین علیه السلام ضمیمه گردیده و کسب اعتبار از او کرده باشند. (حاشا و کلا) بلکه اعتبار آنها از آن راهست که در آن موقع خطیر تشخیص دادند که باید حسین علیه السلام را قدردانی کرد و بعد از تشخیص توانستند تشخیصهای خود را پایۀ عمل و زمینۀ اقدام قرار دهند؛ روی این پایه ساختمان کردند و حوادث محیط غیرمساعد آنها را نپیچاند و کلافه نکرد، بلکه همین که توانستند ایمان خود را زیر خروار خروار انقاضی(1)که بر پیکر آنان فرو ریخته و دیوارهائی که بر سر آنها خراب شده بود بیرون آورند و بعد از بیست سال که معاویه (کابوس وار) بر اعصاب آنها فشار وارد آورده بود باز برخاستند، همین از ادلۀ ما است بر بزرگی آنها به خود، و نیز از اینکه در برابری کردن با تصمیمات ناحق «ابن زیاد» خانمان و سامان خود را به باد فنا میدادند و در هواداری حق، جان نثاری و فداکاری، خود را ناچیز و مایۀ خجلت میشمردند، معلوم میشود که آنان خود به خود بزرگند نه آنکه به سایۀ عظمت حسین علیه السلام کسب عظمت کردهاند، بلکه میتوان گفت:
چشمهای ما چون عظمت آنها را در پرتو عظمت حسین علیه السلام میدیده و از عظمت حسینی علیه السلام و شدت نور و نورانیت آن نیر قوی و چیرگی آن (بر انوار این
1) (1) انقاض: ساختمانی که ویران کرده باشند.
همقطاران) خیره شده و نگاه درستی به آنان نکرده است.
یا نَیِّراً راقَ مَْرءاه و مَخْبَره(1)فَکانَ لِلدَّهْرِ مِلاءَ السَمْعِ وَ البَصَرِ
قَدْ کُنْتَ فی مَشْرِقِ الدُّنْیا وَ مَغْرِبِها کَالْحَمْدِ لَمْ تُغْنِ عَنْها سائِر السُوَرِ(2)
من مقهور طرفداران آنان نشدهام که این سخنان را میگویم. حاشا! من خشنود از آن هستم که آنان هنگامی این مردانگی را ابراز داشتند که هیاهوی وقت، مساعد با اندیشۀ آنان نبود، من آنها را (و هر دسته که نظیر آنها باشند) بزرگ میدانم، شهداء سورۀ بروج را نیز که در آتش میرفتند، سربازان یونان را هم که با شمار اندک در برابر سپاه انبوه خشایار شاه ایستادگی کردند تا تلّ نعشی شده و قبری از خود گذاشتند که در نظر مردم مدفن مردگان و به نظر زندهدلان مملو از زندگی است نیز بزرگ میدانم.
چه مانع دارد که دشمن ما هم بزرگ باشد؟! بزرگی او از بزرگی ما نمیکاهد، بزرگی شهدای (بروج) که از ادیان سابق بودهاند منافاتی با بزرگی شهدای اسلام ندارد، پس خوب است درست رسیدگی کنیم که معیار بزرگی چیست و بزرگ کیست؟
به نظر من: حقیقت و فضیلت که در شخصی باشد و آثاری بیرون فرستد و جوّی موجود کند، و ببینیم این آثار از نفسیت او برمیخیزد و ثانیاً ببینیم هر چه نزدیکتر به او میشویم و محیط او را در نظر میگیریم، کارهائی که از او صورت گرفته مشکل بلکه مشکلتر از مشکل است. آن شخصیت را بزرگ میدانیم به شرط آنکه اقدامات او از توّلعات نفسانیه نبوده و از روی اراده و رویۀ انجام شده باشد.
دیگری میگفت: کلمۀ جامع و مانع در تعریف «شخص بزرگ» این است که: اگر او را برداریم کسی دیگر نتوان به جای او گذاشت: پس بنابراین تعریف: هر یک از آن چند تن از خلفا را برمیداشتند به جای او دیگری و دیگری میتوان بگذارند، ولی به جای هیچ یک از شهیدان کوی حسین علیه السلام همچون حبیب و نافع و... این عناصر رشادت؛ ممکن نیست کسی دیگری گذاشت. اگر چه زمانه فرصت نداد که این شهدا به تشکیل دولتی موفق شوند تا بهای فضیلت و فضلای اسلام مشهود عموم گردد و جهانیان از دولت حق کامیاب شوند، و اگر چه عدۀ آنان بسی اندک بود، ولی باکی نیست. چه آن که جوهر حیاتی آنان و روش عادلانۀ دولت علی علیه السلام (که اینها کارکنان و بقایای آن بودند) از آتیهای آگهی میداد که جهان به انتظار آن آتیۀ نیک بوده، هدف آنان گواهی میداد که دولت آنان همان بوده که بشر در آرزوی آن هستند و فلاسفه در آرزوی آن مردند، و کمی عدّه هم مانعی ندارد؛ زیرا هر دولتی که تشکیل شود هستۀ مرکزی آن بیش از عدۀ معدودی نیستند، پس عناصر دیگری به آنها ضمیمه میشوند که آن را تنومند میدارند.
اساس بدن هر زنده از ابتدا بیش از یک نقطۀ جوهری نیست؛ ولی چون آن نقطه که «آن را واحد نخستین حیاتی» گویند زنده است و در عمل اغتذا و ازدیاد اندر است، به فعالیت خود از عناصر دیگر و اجسام غیرمشابه ضمیمه میگردد و به خود نزدیک کرده غذای خود میکند تا تنومند میشود، پس بالحقیقه: قیمت تن تنومند به همان هستۀ مرکزی و نقطۀ جوهری زندۀ اوست و همۀ ارج و بهای «امّت» که پیکر بزرگی است؛ از اثر فعالیت آن عدّۀ معدود است که پایه و اساس و به منزلۀ آن نقطۀ زنده است. شما هر گاه تودهای را نیز به تمام در رشتۀ تهذیب درآورید در پایان، آن عدهای را که برای حکومت باید از میان آنان گلچین کنید بیش از عدۀ معدودی نخواهند بود و حتماً بر حسب انتخاب و تهذیب، مدینه فاضله بیش از شهیدان این کوی نخواهند بود.
میدانید که: افلاطون برای حکام مدینۀ فاضله، یقین زنده و روحیۀ ثابتی مخصوص لازم میداند و برای تهیۀ آن، تهذیب پنجاه سالهای قائل است که بعد از گلچین کردن افراد ممتاز از میان توده، آنان را در رشتۀ تهذیب درمیآورد و امتحاناتی عملا و علمیاً مقرر میدارد و بعد از امتحان، منتخبانی از میان آنان برمیگزیند که جوانانشان را برای معاونت و پیران را برای حکومت انتخاب میکند، و برای آنها نیز بعد از دورۀ تهذیب پنجاه ساله، امتحان نهایی قائل است.
میگوید: افضل این «شیوخ» باید برای حکومت انتخاب شوند ولی معیار افضلیت این است:
افضل کشاورزان آن است که: میلش به کشت و زراعت و کشاورزی بیش باشد، پس باید با فضلیت حکام از این رو «داوری» کرد که حکام هر کدام در هوشیاری بر آئین و بیداری بر مصالح دولت ممتاز باشند و توانایی و حرص او بر مصالح خلق بیش آید باید «حاکم» باشد و ما میدانیم که انسان به آن چیزی بیشتر حرص دارد که به آن محبت دارد و به ناچار اینچنین کس که حرص بر مصالح خلایق و دولت دارد، محبت فوقالعادهای به آنان دارد، چون معتقد است مصلحت آنان با مصلحت او یکی و روش او به نیکی و بدی و خوشی و ناخوشی آنان مربوط است، پس بنابراین لازم است که: از میان تمام فارغ التحصیلها افرادی را انتخاب کنیم که در سراسر عمر در قیام به هر کاری که برای دولت خود مفید میدانند به غیرت ممتاز باشند و آنچه را به زیان دولت میدانند کنار افکنند و از این قرار لازم است که ما آنها را در تمام اطوار حیات تحت مراقبت قرار دهیم که ببینیم آنان چنانکه میخواهیم بر این یقین و اعتقاد ثابتند به طوری که هیچ نیرو و افسونی آنها را تکان نمیدهد که این اعتقاد را به پشت سر افکنند؛ بلکه هماره خود را در برابر هر نیرو و افسونی به آن اقناع میکنند که بر آنان واجب است. آنچه برای دولت افضل است انجام دهند و به این یقین خود ثابت میباشند.
و چون ربودن این اعتقاد (اگر صورت بگیرد و هر جا صورت بگیرد) البته به علل مرموزی است.
بنابراین امتحانی از آنان باید به وسیلۀ همان علل و عوامل تعریه به عمل آورد، اگر توانستند از امتحان بیرون آیند، آنها را به تاج افتخار متوج یا تاج را به آنان مفتخر میداریم.
و «یقین و اعتقاد» با آن که «بضاعتی» است (در نهاد انسان) نهفته، ولی با این وصف قابل ربودن است و مقدمتاً باید دانست که جدا شدن آرا و عقاید از عقل یا به ناچاری است یا به اختیار.
آرای فاسد (خود به خود) خواهد رفت، (هرگاه خداوند آن به خطای خود پی برد) اما «رأی سدید» تنها (به اضطرار) از عقل به کنار میرود، به طور کلی مردم چیزهای نیکو را بدون اختیار کنار مینهند و اما چیزهای ردی را به اختیار و رغبت خود کنار میگذارند.
پشت پا زدن به عقاید و کنار گذاشتن آرا، که به اضطرار صورت مییابد: 1 - یا به سرقت عقیده است. 2 - یا به افسون آن 3 - یا به زور و تو سری زدن به عقیده، انجام میگیرد.
1 - سرقت عقیده: در مورد آنان است که به واسطۀ تبلیغات دشمن و عوامل ضلال و مغلطه کاری یقین خود را گم کرده؛ یا به واسطۀ مرور زمان وقت، به آنان خیانت کرده که یقین خود را فراموش کردهاند.
2 - و منظور از افسون شدگان: کسانیاند که شادی و سرور آنها را از خود
بیخود کرده یا مخاوف رأی و عزیمت آنان را از هم بگسلیده؛ زیرا هر چیزی که ما را میفریبد توان گفت: ما را افسون کرده است.
3 - و مقصود از تو سری زدن به عقیده، رنج بیماریها است که زور آور شود و رأی و مزاج را تغییر میدهد.
پس بنابراین افضل حکام را که خود را اقناع کردهاند که بر آنان حفظ آئین و انتخاب مصلحت افضل، برای دولت واجب است، از آغاز نوباوگی آنان را تحت مراقبت میگیریم و کارهائی برای امتحان آنان میکنیم، یعنی: اولاً: اعمالی که عادتاً مردم را «سِحْر» میکند و آنها را به نسیان میکشاند، بر آنان میگماریم، سپس عدهای از آنان را که کمال مطلوبشان بر عوامل گمراهی غلبه کند و یادشان بر اسباب نسیان چیره آید برای حکومت انتخاب میکنیم؛ و کسانی که اینطور نباشند آنان را دور میافکنیم.
و ثانیاً: آنها را به انواع لذات و مخاوف فریبنده دلربا امتحان میکنیم و از آنان مراقبت میکنیم که چگونه در آن تصرف میکنند؟ و از سراب پر امواج آن خود داری مینمایند؟
و ثالثاً: آنان را به دردها و بیماریها و شکنجهها امتحان میکنیم و برای آنکه نمایش صفات آنها را ببینیم مراقبتی از آنان میکنیم که از این دریا چگونه بیرون میآیند:
سخن کوتاه: چنانکه کرّه اسبها را مخصوصاً در معرض ضجه و صیحه درمیآورند که جبن آنها را معلوم کنند و ترس آنها را بریزند، همینطور جوانان منتخب را باید به چیزهای وحشتزا و سپس به چیزهای شادی خیز امتحان کنیم
(و باز امتحان کنیم) (نه مختصر بلکه چون امتحان زر به آذر) تا ببینیم آیا پشت آنها در هر حال محکم است و دجالهای ماجراجو در آنان تأثیر نمیکند، تا زیرکی آنان را به حسن اراده خود و حفظ هدف خود دریابیم و از هر حادثهای برهانی به دست آوریم که نظم و اعتدال خود را هیچگاه از دست نمیدهند و به تمام قوه کوشش دارند که بزرگترین خدمتگزار برای خود و دولت باشند، سپس آن کسانی را که در نوباوگی و جوانی و کهولت از امتحان گذشته و بارها از بوتۀ امتحان سالم به در آمدهاند به حکومت و مدیریت بر میگزینیم و آنان را در حیات و ممات و زندگی و مردگی گرامی میداریم و بزرگترین امتیازات را در مراسم جنازه و ذکریات بعد از مرگ به آنان میبخشیم و آنها را در «جزیرۀ ابرار» دفن میکنیم.
اینک برای تطبیق مدینه فاضله به طرف «شهیدان این کوی» برگردیم:
این گزیدگان در بیست سال معاویه به دورۀ پرانقلاب خونین خطر خیزی گرفتار بودند که «تبلیغات معاویه و غارتگری و سرقت عقیدهاش» از یک طرف «و سحر و افسونها» و «نیرنگهای وی» از دیگر سو و «دماغ سوختگی خود» از ناحیۀ دیگر، همی بر آنان هجوم میآورد.
معاویه برای سرقت رأی آنان در منبرها «ناطقانی مزدور» و «محدّثانی مزوّر» و جاعل تهیه کرده بود که در آن روزگار که «اخبار» «حُکمْ مُطْلَقْ» به جای هر حجت و برهان میبود، اخبار موضوعه ای را جعل میکردند و برای سرقت شیعیان آل علی علیه السلام به سان راهزن سر راه آنها میگذاشتند و به قوت و حجت مردم را غافلگیر مینمودند و رأی آنها را از آنها میگرفتند.
و نیز طول زمان جهانداری «معاویه» بیست سال میبود که از جهت مرور زمان، فرصتی برای فراموشی و از یاد بردن خاطرات مردم یافت، بنگرید؛ با آنکه این دسته از کارکنان او 20 سال بر سر این مردان عزیز مسلط بودند، آنها از این طلسم نیکو بیرون آمدند. کلمۀ طلسم مغلوب مسلط است، یعنی همان رشتهای که از طرف فاعل زورگو مسلط خوانده میشود از طرف ستمدیدۀ منفعل طلسمی دیده میشود، و نیز از سحرآمیزی کارهای معاویه غافل میباشید، معاویه به عسل و نخودهای زرین، ذائقهها را شیرین میکرد و به منصبها و رشوهها وسایل شادمانی و عوامل مسرت را ایجاد مینمود؛ به طوری که مردم از یاد زن و فرزند خود میرفتند.
قضیۀ عبدالله سلام که به وعدۀ کابین بستن دختر موهوم خود با وی، او عیال نجیب جمیل خود را (ارینب) طلاق داد، نمونهای از افسونهای لذات است، و نیز تهدیدات و مخاوفی به وسیلۀ نامهها و گماشتگان خود داشت، بسی مؤثر که برای مضمحل کردن رأی و عقیدۀ مردم به هجوم هراسها و ترسها مردم را افسون میکرد، این دو گونه عوامل او دائماً در کار و به کارگیری خود هر پهلوانی را از پا میافکند و عامل سومی در کار بود، فشار درد و شکنجه در این بیست سال بر پیروان حق به سختی هجوم داشت، چنانکه از افتتاح بیانیه «سلیمان بن صُرد» رئیس خونخواهان امام علیه السلام در انجمن توبهکاران و از توبهشان این قضیۀ روشن میشود که گفت:
«فَإنّی وَ اللهِ لخائِفٌ أنْ لایَکونُ آخِرُنا إلی هذَا الدَّهرِ الَّذی نَکَدَتْ
فِیهِ الْمَعیشَۀُ وَ عَظُمَتْ فیهِ الرَّزِیَّۀُ وَ شَمِلَ فیهِ الْجُوْرُ أولی الْفَضْلِ مِنْ هذِهِ الشیعَۀِ لِما هُوَ خَیرٌ»(1)
این خطبه بسی قطعات شور افزا و آتشین دارد که ما برای اختصار از آن میگذریم. و با آنکه هر یک از این اضداد ایمان برای خاموش کردن نور رأی اگرچه مختصرش باشد کافی است، این گزیدگان در رأی سدید و یقین به آیین چنان صلابتی نمایش دادند که با تسلط عوامل سه گانه و استمرار فعالیت آنها در 20 سال از آرای خود نایستاده، بلکه از انجام وظیفه و عمل به مقتضی آن درنگی نکردند.
« تِلْکَ احدی المعجزات»
بانوئی از شیعه از قبیله همدان به نام «سُوْدَه» به معاویه گفت:
یا مُعاویَۀ! إنَّ اللهَ مُسائِلُکَ عَنْ أمْرِنا وَ ما افْتَرَضَ عَلَیْکَ فِینا وَ لا یَزالُ یَقْدمُ عَلَینا مِنْ قَبلِکَ مَنْ یَسْمُوْ بِمَکانِکَ وَ یَبْطِشُ بِقُوَّۀِ سُلْطانِکَ فَیَحْصُدُنا حَصْدَ السُّنْبُل وَ یَدُوسْنَا دَوْسَ الْحُرْمل یَسُومُنا الْخَسْفَ. هذا بُسْرُ بْنُ أرطاۀٍ قَدِمَ عَلَینا فَقَتَلَ رِجالَنا وَ أخَذَ أمْوالَنا وَ لَولا الطّاعَۀُ لَکانَ فینا عِزٌّ وَ مَنْعَۀٌ فَإنْ عَزَلْتَهُ عَنّا شَکَرْناکَ وَ إلاّ کَفَرْناکَ.
فَقالَ مُعاویۀُ: إیّای تُهَدِّدینَ یا سُوْدَۀ! لَقَدْ هَمَمْتُ أنْ أحمِلَکَ عَلی قَتَبِ أشْوَسٍ فَأرُدُّکَ إلَیْهِ فَیَنْفَذ فیکَ حُکْمَهُ. فَأطْرَقَتْ سُودَۀٌ ساعۀً
1) (1) مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 251؛ تاریخ الطبری: 428/4.
ثُمَّ قالَتْ:
صَلَّی الإلهُ عَلی روحٍ تَضَمَّنَها قَبْرٌ فَأصْبَحَ فیهِ الْعَدْل مَدفُوناً
قَدْ حالَفَ الْحَقَّ لایَبْغی بِه بَدَلاً فَصارَ بِالْعَدَلِ وَ الإیمانِ مَقْرُوناً
فَقالَ مُعاویۀُ: مَنْ هذا؟ یا سُودَۀُ! قالَتْ هُوَ وَاللهِ امیرُالْمُؤمُنینُ (علی بن ابیطالب) وَاللهِ لَقَد جِئتُه فی رجلٍ کانَ.(1)
شما تا تجزیه عمرانه نکنید، مقدار قوت تأثیر اینگونه کارگرهای فعال را در بنیۀ فکر و عقیده انسان نمییابید.
بیشتر مردم صعوبت مقاومت با این سه دسته عامل را نمیفهمند. مردم توده که همی زندگانی با آرامشی داشتهاند و برخوردی بین عقیدهشان با این مؤثرات پیش نیامده، از رشادت این شهیدان گزیده که قیامت به خدمت و فدویت کردند بیخبرند، همه کس دیده که مقاومت با مخاوف هولناک و تهدیدات، هر اعتقادی را از فعالیت باز میدارد، ولی مقاومت با عوامل تدریجی که اندک اندک (اما با استمرار) به کار باشد و همچنین راهزن عقیدهای که دزدی است به صورت خیر اندیش و آرام آرام رأی را از انسان میرباید که اشدّ از آن مخاوف است آسان به نظر میآید، با آنکه آسان نیست.
برای اهمیت خطر این عوامل به حسن ختام قرآن مجید بنگرید که: اختتام خود را اختصاص داده به خطرهائی که بعد از «کمال قرآن» از نو تصور میرود،
1) (1) کشف الغمۀ: 173/1.
دو سورۀ معوذتین را خاتمه قرار داده که بفهماند برای کمال جامع قرآنی نیز خطرها تصور میرود، انسانی که همچون وجود اقدس خاتم صلی الله علیه و آله آراسته به کمال «قرآنی» باشد نیز در معرض سه گونه «خطر» هست که اضداد بشریت و انسانیتند و ممکن است بعد از احراز قرآن آنها بارها حمله آرند و بنیان روحی «انسان» از هم متلاشی کنند.
دو عامل مهم در یک سوره و عامل خطرناک دیگری را در سورۀ دیگر توجه فرمایید: آن دو عامل را (غاسق اذا وقب - نفاثات فی العقد) به تفاوت تأثیرشان یاد فرموده و برای اشعار به تفاوت تأثیر آن دو، آنها را یکی به صیغۀ مذکر و دیگری را به صیغۀ مؤنث آورده. نخست را به قهر و فشار دفعی که کار مردانه است و دوم را به دمیدن دمادم که کار زنانه است اهمیت داده، نخست را به «وقب» که دخول قهری ورود با فشار دفعی باشد و به رغم صاحب ایمان بر او وارد میشود توصیف کرده و دومین را به خاصیت استمرار عمل ملایمت آمیز و دمیدن نرم نرم، نام برده است.
این «عامل خطرناک» به علاوه از خطر «استمرار» که مدافع را بیچاره میکند و با دمیدن دمادم خود، هر گرهای را باز و هر عزیمت را منحل و هر مردی را زن میکند. خطر دیگری هم دارد که از ملایم بودن و نرمک نرمک آمدن و دمیدن، انسان را به حال غفلت میآورد تا دفاع را به کنار مینهد.
محیط فاسد و افسانۀ «مادر وطن» و منظرههای نامتناسب، همگی از این قبیل و از این جنساند، بنیان روحی آدمی هر چند مستحکم و محکم باشد به واسطۀ حملۀ آن قسم زورمند با فشار و این مؤثرات خفیف غفلتآور ویران میشود، آن
یک از قوت خود و این یک از استمرار خود و از غفلت صاحبدل افواج بیگانه را با خود وارد مملکت دل میکنند. نخستین «به نیرو و زور» و دومین با «اُنس و کنار انداختن اسلحه» هر چه در ویرانی به انسان (باید و نباید) میکنند و معمورترین مملکت را و اگر چه به معماری قرآن تعمیر شده باشند ویران میکنند.
قرآن مجید که از عمران دل و تهذیب نفس هیچ نکتهای را فروگذار نکرده و نمیکند برای حفظ معمورۀ خود و ساخته خویش در پایان به پناهگاه خدای (سپیدۀ صبح) اشاره میکند که در پایان شب تار به سپیدهاش ظلمات شب را میشکافد و به روی تیرهبختها خنده میکند و نوازش نور را با نوید نسیم حمل میدهد، قرار این پناهگاه را به جای پاسبان معرفی میکند تا که از دخول دشمن قهار جلوگیری کند و برابر دمیدن تدریجی محیط هوشیاری دهد، قرآن به اختتام خود اشعار داشته، هیچ کاملی را اطمینان به دارائی خود و بقای آن نباشد. و چون این نکته را خاتمۀ قرآن قرار داده «حسنی بر حسن قرآن» افزوده و سپس در سورۀ آخر یعنی معوّذه، دو یمین به خطر دیگری توجه داده که عبارت از «خوف و رجوع» باشد؛ زیرا (خناس) یعنی همنشین و همدم بد به دل انسان سر میکشد و اسرار دل را در مییابد و انسان را تحریک میکند که دل به او بدهد و او را در این حال خود، پس میکشد و انسان بالطبع برمیگردد یا میایستد که به او نظری کند و به هرحال کمترین ضرر متیقن و بزرگترین ضرر هم نزدیک شده؛ زیرا به جای پیش رفتن چندین قدم، توقف؛ زیانی است و جبران آن مشکل و اگر به
علاوه از توقف، اندکی راه را نیز برگردد البته مشکلتر از مشکل خواهد شد. به ویژه اگر بعد از برگشتن باز به پس برگردد، یعنی: همان جنس خناس مجدداً به دل او سربکشد و به عقب برگردد و انسان هم مجدداً باز به پس برگردد و این کار مکرّر در مکرر واقع شود و انسان همی به هوای او برگردد، بالاخره تمامی راهی را که پیموده خواهد واپیمود، دیدهاید که بزغاله یا برّهای را فریب میدهند بافه خصیلی را به دست گرفته به او مینمایانند و جلو میروند، همین که گوسفند حس کرد که بافۀ علف دورتر شده به دنبال میآید و به همین ترتیب آن بیگناه را به پای خود تا «قصابخانه» میبرد. «وگرچه فاصلۀ انسان با «خناس» و فاصلۀ گوسفند با آن «بافۀ خصیل» بیش از یک متر و دو متر نیست، ولی چون یک طرف متحرک و همیشه نسبت محفوظ، کار پس رفتن قهقری پایان نمیپذیرد مگر به مرگ و کفر»
قرآن به این پایان معجز آسا خواسته اهمیت حسن ختام را تذکر دهد، خواسته آگهی دهد که «ربانیین» با آنکه پیراهنشان انباشته از مکرمت است؛ اگر در آخرین «بندر عمر» آن را گذرانده و ثروت عقلی خود را به همراه خود بردند، آن را از خود بدانند وگرنه نه، ایمان آوردن سهل است و ایمان به همراه بردن بسی مشکل، اندوختن ثروت عقلی هر چه زحمت دارد نگهداری آن چندین برابر آن مشقت دارد. «لَوْلاَ الْمَشَقَّۀُ سادَ النّاسُ کُلُّهُمْ»
این شهیدان گرامی با خون خود حسن ختام را نگاشتند و با آخرین نفس خود پیام دادند که:
قَدْ غَیَّرَ الطَّعْنُ مِنّا کُلَّ جارِحَۀ سِویَ الْمَکارِمِ فی أمْنٍ مِنَ الْغِیَر(1)
سر نیزه و شمشیر برنده و تیغ تیز «بند از بند» ما را از هم جدا کرد، ولی رخنۀ به روحیۀ ما نکرد، روان گرامی ما با «جلباب انوار» و «تاج مکرمت» در وادی ایمن است و ایمن از هر دست بردی میزید.
ای رهگذر! از ما به محمدیهای همکیش ما بگو: ما در این خاک خفتهایم که به قرآن و به دودمان محمد صلی الله علیه و آله وفادار باشیم.
اینک که شرحی از قوت یقین که معیار حکومت افاضل است بیان کردیم نیکو میدانم که سطری چند از «شجاعت» و اعتبار آن در حوزۀ فضیلت بنگارم؛ چه در ترکیب معدلت، شجاعت یکی از عناصر برجسته است وبالحقیقه این دو عنصر (عنصر یقین و عنصر شجاعت) خاصۀ ممتاز حکام مدینۀ فاضله و شهیدان این کوی است. بلکه تمام مزایای دیگرشان از ظهور این دو است، افعال، اقدامات، منطقها، مجاری اعمال، مسیر نظریات، جملگی مظاهری هستند برای این دو نقطۀ نور و دو ستارۀ سیاره.
تا چندی جهان معتقد بود که شجاعت همان زورمندی و قوّت بازو است، و بعد از امتحانها بدنهایی تنومند دیده شد که با وجود قوت عضله و زورمندی در موقعهای لزوم، از خود سست عنصری بروز دادند، از این جهت رأی برگشت و فضلا معتقد شدند که شجاعت امری است نفسانی؛ ولی اینان که بیرون از حوزۀ
1) (1) دیوان الأزری الکبیر: 301.
بدن از او سراغی گرفتند، جز به کلمات ابهام آمیز نشانی از آن ندادند.
از قبیل آنکه «قوهای است نفسانی»
و معلوم هم نکردند که آیا آن قوّه با بدن ارتباطی دارد یا نه؟ و تکوین آن چگونه خواهد بود؟ آیا از مجرای بدن تکوین میشود یا نه؟ آیا طبیعی است یا اکتسابی؟ و به هر حال راه صحیح برای هر معرفتی حل و تجزیه است، ما به حل و تجزیه، سه امتیاز مییابیم: یکی در ناحیۀ بدن و دو دیگر در روان آن که نیز یکی در نفس و دیگری برتر از او در فکر است. هر گاه این سه به هم پیوستگی و اتصال یافتند و هر کدام پشتیبان آن دو دیگر شد از مجموع آنها شجاعت صورت میگیرد.
نخست: قوت بازو، دوم: ارادۀ ثابت که از آن به قوت دل تعبیر میکنند، سوم: رأی شدیدی که در فکر ذخیره شده باشد که از چه باید «هراسید» و از چه نباید. و هر گاه در کسی این سه (یا یکی از آنها) به طور طبیعی موجود نباشد، میتوان به اکتساب در او تکوین کرد. و ایجاد و تکوین هر کدام، راه مخصوص و پرورش و آموزش مخصوصی لازم دارد، مثلاً از حرکات متناوب طبی و صحراگردی و کوهنوردی و ورزش، صلابت عضله تولید میشود، ولی حماسه تولید نمیشود و از محیط «حماسه خیز» مانند تیراندازی، مسابقههای اسب تازی و قلعهگیریهای ساختگی و مانورها، قوت مقاومت و ضبط؛ و غیرت حاصل میشود، ولی رأی سدیدی که از همه لازمتر است به دست نمیآید؛ رأی سدید را باید (از شرایع آسمانی و حکمت اعلی) تحصیل کرد و از فهم هدف ایجاد و نظم وجود به دست آورد؛ زیرا تا ماهیت «حیات این دنیا» و نشئه بعد مکشوف نشود معلوم نخواهد
شد که از چه بهراسیم و از چه نهراسیم و به چه رأی بدهیم.
آیا از کفر بترسیم یا از تکفیر؛ از مرگ بترسیم یا از غفلت، از جهاد بترسیم یا از جبن، از رنج بهراسیم یا از تنعم و آسایش.
به هرحال: افلاطون الهی برای «شجاعت» که رکنی از ارکان مدینۀ فاضله است تصویر زیبائی کرده، ما مختصراً آن را درج میکنیم:
حکیم میگوید: قسمتی از نفس انسان که آن را قوّۀ (غضب) مینامند و قسمتی از دولت که آن را (لشکر) مینامند، هر گاه دارای ارادۀ ثابتی شد و به وسیلۀ آن توانا شد، که آرائی که اتخاذ شده (راجع به آنچه باید از آن هراسید و از آنچه نباید) لاینقطع به سلامت نگهدارد، آن را شجاعت نفس و شجاعت دولت مینامیم، و میگوید: در حقیقت شجاعت یک نوع تأمین بر نفس است، چه آنکه هر گاه مرد افکنی و زورمندی توأم گشت به قوّت اراده و جرأت و به وسیلۀ آن، آرای سدیدی که اتخاذ شده که از چه باید هراسید و از چه نباید، نگهداری شد، بضاعت داخلۀ نفس نگهداری شده، این شجاعت نگهدار او بوده، اینگونه شجاعت که اعمال نیرو و صرف قوّت در پای نتایج فکر صحیح است شجاعت قانونی است، تفکیک هر کدام از دو دیگر، شجاعت قانونی را لکهدار میکند، آرای عقلانی سدید هر گاه تکیه به غیرت ممتاز نداشته باشد، خیال بعید و شبحی دورنما از شجاعت خواهد بود، و هر گاه صلابت اراده از آرای عقلانی صحیح خالی باشد زور و خودرأیی بروز دارد، به ویژه اگر تکیه به قوت عضله داشته باشد که چموشی و استبداد او از حد میگذرد و ماجراجوئی او جهان را فرسوده میکند؛ و اگر صلابت اراده و آرای سدید هر دو با هم باشند ولی قوّت عضله در بین نباشد،
از پیش بردن اراده و از تحکیم آن رأی بر سایر اهل جهان عاجز و دست کوتاه خواهد بود، ولی با این حال این دو که بضاعت روانند به حقیقت شجاعت نزدیکند و از اینجا معلوم میشود که قیمت بدن در بازار فضایل کم است.
به هرحال: تا به وسیلۀ حرکات و ورزش، بدن و عضلات تقویت نشود و به وسیلۀ مانورها و قلعهگیریهای شورافزا اراده قوتی نیابد (که به مقاومت و چیرگی عادت بکند) در نفس غیرت کافی برقرار نخواهد شد.
پس تقویت «بازو» مساعدتی به تشدید غیرت دارد و با غیرت هر دو تشبث به آرای سدید (راجع به آنچه باید هراسید و آنچه نباید)، دارند که از آن پاسبانی کنند و مجموع این سه، پاسبان یقین و خدمتگزار وی هستند، برای تکوین آرای شرایع معلمند که در مغز نفرات آرای صحیحهای راجع به آنچه باید از آن ترسید و آنچه نباید، استوار میدارند.
از قبیل آنکه: «در راه آئین نباید از کشته شدن ترسید، برای نیل به شرف نباید از رنج سفر هراسید، از قبرستان نباید اندیشناک بود، از مرده نباید بیم داشت؛ و به عکس باید از تساهل و تغافل ترسید، باید از آسایش و تنعم ترسید، باید از نکبت کردار ترسید.»
و این آرا اگر بخواهند در مقابل پیشامدهای گوناگون سالم و بیانقطاع بمانند مقاومتی لازم دارد که آن آرای سدید را دربارۀ هراسیدنیها و ناهراسیدنیها یکنواخت محفوظ بدارد، و شخص و اجتماع را لاینقطع به این آرا حفظ کند، و مقصود از آنکه این آرا را لاینقطع سالم نگهدارد آن است که: در برابر لذت و درد و در مقابل رغبت و نفرت او را یکنواخت بدارد که هرگز نیافتد و یکسان
بماند و هیاهوی دشمن، تیرگی اوضاع، آن آرا را از او نگیرد، رأی گرچه بسان لباس نیست که توان از تن درآورد، ولی این جامۀ نهان نیز که نهفته در روان است گاهی گرفته خواهد شد، پس مقاومت نیاز به نیروئی دارد، و آن نیروئی که سخت در نگهداری این آرا بکوشد و محکم به این آرا تشبث نماید که در نشیب و فراز آنها را یکنواخت حکومت دهد همانا «شجاعت قانونی» است و برای فهمیدن اهمیت این قوه باید «محلّلات روحیه» را در نظر گرفت تا مقدار مقاومت این «نیرو» و صعوبت آن را دانست وگرنه فهمیدن قیمت شجاعت مشکل است.
حکیمان مثلی زدهاند، گفتهاند: روحیات، بسان رنگ آمیزی پارچهها ثابت و غیرثابت دارند، مثلاً هرگاه پارچۀ پشمی را به رنگ (ارغوانی ثابت) بخواهیم از میانۀ پشمها پشم سفید را برمیگزینیم سپس با عملیات چند او را برای پذیرایی آن رنگ طوری مهیا و آماده میکنیم که آن رنگ را به وجه اتم بگیرد و بعد از اعداد و استعداد آن را رنگ میدهیم، و هر گاه پشم به ترتیب مذکور رنگین شد رنگ او ثابت بوده و زائل نخواهد شد، و اگر چه به صابون و اشنان و غیر آن، آن را بشویند که باز رنگش نمیرود، و نقش زائل نمیشود.
حکیم گوید: در تهذیب افراد ممتاز بشر و تربیت لشگر که (مستقر شجاعت) است ما باید بدن و عقل را تقویت کنیم و از تقویت «بدن» به تقویت «حماسه» نظر داشته باشیم، پس به جای جملۀ نخستین باید گفت: عنصر حماسه و عنصر فکر را تقویت کنیم و برای تقویت حماسه حرکات مخصوصی از قبیل: مسابقه و تیراندازی و مانورها؛ و شاهنامه خوانی لازم و برای تقویت عقل و تعدیل فکر
تلقینات صحیحه و تعلیمات نیکو باید، و در این دو «وادی» ما باید همین راه را که در رنگآمیزی پشم گفتیم برویم، یعنی اطاعت اوامر و تزریق شرایع محبوبه را (آنطور که رنگ را به خورد پارچۀ پشمی میدهند) به بهترین صورت در آنان ایجاد کنیم و دربارۀ آنچه هراس از آن باید و آنچه نباید، رأی سدیدی را در آنان استوار داشت و از جنس نیروی فطری که به وسیلۀ تربیت «نیرو بر نیرو» افزوده؛ پاسبانی برای «شرایع محبوبه و اوامر مطاعه» بر آن گمارد که محلّلات زورمند نتواند رنگآمیزی فکری آنها را بگرداند و لذّت که صابون «فکر» است نتواند آن را حل کند، میدانید که برای تحلیل روحیات از جملۀ عوامل سخت (لذّت) است که در حلّ رنگآمیزی روحی بسی قوی و از فعالیت (قلیا و پطاس) در حل رنگها شدیدتر است و از جمله (خوف و ترس) است و نیز (رغبت) است که فعالترین محلّلات در دنیا میباشد.
افلاطون برای تشکیل سپاه مدینه فاضله، مردانی را که سرشت مخصوصی داشته باشند گلچین میکند و برای تهذیب آنها «بدن و حماسه» را به وسیلۀ «ورزش» (به معنی اعم) یعنی جملۀ حرکات جنگی و پرورش سلحشوری تقویت نموده و فکر و عقل را به وسیلۀ «موسیقی به معنی اعم» (یعنی صداهای فضیلتزا) رشد میدهد، میکوشد (و آنقدر که بخواهی در این دو کار عنایت مبذول میدارد) که مانند پارچهای که رنگهای ثابته را به خود میگیرد آنان «مقررات شرایع» را در نیوشند و با جان و دل خود آمیخته کنند و رأی آنان برای اطاعت اوامر در هراسیدنیها و ناهراسیدنیها متکّی به «نیروی فطری و به نیروی تهذیب قانونی» باشد و به واسطۀ انضمام آمیختگی این دو نیرو، سدید و استوار بوده و
لاینقطع سالم باشد و شدیدترین «محلّلات روحیه» نتواند بر آنها چیره شود و نتواند رخنهای به پاسبانی این «قوه» (که شجاعتش مینامیم) وارد کند، و آرای مقدسهای که سرمایه فکری و صبغۀ روحی آنان است از هر تطاولی محفوظ ماند، و لذت و خوف و رغبت، هیچ یک دستبردی به آنان نزند و بر آن آرا چیره نشود، بلکه این قوه به قدری فعال باشد که بر همۀ آنها غالب گردد.
پس قوتی را که ما شجاعت مینامیم آن است که آرای متین اساسی را دربارۀ هراسیدنیها و ناهراسیدنیها محفوظ نگهدارد و چنان به آنها تشبث داشته باشد که به هرحال آن آرا را پیش ببرد، حتی تا پای ویرانی تن (کشته شدن) و این «چنین قوه» هر گاه در نفسی که تهذیب اساسی نداشته باشد نشو نماید، آن را «شجاعت غیرقانونی» مینامیم (یعنی زورمندی و تهوّر و استبداد) و فرقی که با «شجاع عدالت پیشه» دارد آن است که «شجاع قانونی» هر گاه ببیند خود خطائی کرده تن به قصاص در میدهد و در هنگام قصاص آرامش روح او به قیاس کرامت اخلاقی او است، تبعات اعمال خود را خود تحمل میکند و مکافات کردار خود را با گرسنگی و تشنگی و سرما و گرما، و با اعتقاد به آنکه به جزای عادلانۀ خود میرسد بر خود هموار میکند و غضب او را وانمیدارد که در برابر آن کس که او را به مکافات شکنجه میدهد قیام کند، در عین آنکه هنگامی که ببیند به ظلم و عدوان ستمی به او میرسد اخگر خشمش برای انتقام فروزان و خود را به آئین عدالتسان میدهد و سختترین گرسنگی و سرما و مانند آن را در راه جهاد متحمل میشود که: یا فیروزهای؟ یا مرگ؟!!
به هرحال دارای «بضاعت نفسی کامل» از قبیل فضایل و آرا و معتقدات، هر
گاه پاسبانی به این متانت نداشته باشد بدان ماند که اندوختههای هنگفتی از «زر و جواهرات» در «صندوق سربازخانۀ بی در، مملکت بیسپاه» نهاده باشد که راهزنان (هر گاه و بیگاه که بخواهند) بتوانند آن را ببرند.
بالحقیقه: صاحب آن را دارای ثروتی نباید گفت، و تکوین این «شجاعت» بسی مشکل است، میباید به عواملی (از قبیل حرکات ورزش و کار بدن) عضلات را تقویت کرد، و سپس به عواملی (از قبیل مانورها و قلعهگیریهای ساختگی و سایر وسایل تحمیس غیرتزاد از قبیل داستانهای شجاعان) شعلۀ حماسه را فروزان کرد که برای زور بازو، تکیهگاهی (از مقاومت و نیرومندی روح) موجود باشد، و به عواملی (از قبیل آئین و حکمت) در هراسیدنیها و ناهراسیدنیها رأی سدید گرفت که پافشاری اراده استبداد نباشد، و هر گاه این شجاعت اساسی با یقین مستحکم، و با عفت نفس که دو عنصر دیگرند در نفس هم وزن شدند و در نفس انسان سه قوه هم آهنگ شدند آن را به نامی جز ملوک فردوس، پادشاهان مدینه فاضله یا شهیدان این کوی نتوان نامید، ز ماه هر نامی حتی نام پهلوان، شاعر، قهرمان، ننگ او است، و عارف، صوفی، فقیه عابد؛ کمتر از لیاقت او است، و آنان را پسر قبیلهای نمیتوان خواند و در معرفی آنان به نام قبیله نمیتوان اکتفا کرد؛ زیرا در هر فردی از آنان دولتی مصغّر دارای حاکم و مساعد و محکوم از جنس دولت بهشت و از روی نقشۀ نبوت مندرج است (مدینه و دولت عینا همین فرد است که چندین برابر بزرگ شده) شهیدان این کوی را باید علیهذا در پیرهن یک دولت دید نه در گریبان کفن، آنان به جلالت قدر پسران عرب و قبائل نیستند؛ بلکه تو گویی ابنای زمینیاند، زادۀ صفا و وفا و پسران قرآنند، آنان از خود
گذشته و از سر آرزوی خود برخاستهاند که دیگران را برای کار بزرگی بیدار کنند.
وَ مِمّا شَجانی انَّنی کُنْتُ نائِماً اُعلِلُّ مِنْ بَرْدٍ بِطیب التَّنَسُّم
إلی أنْ دَعَتْ و رقاءُ مِنْ فَوقِ أیکَۀٍ تَفَرَّدَ مَبْکاها بِحُسْنِ التَّرَنُّم
فَلَوْ قَبْلَ مَبْکاها بَکَیْتُ صَبابَۀً بِسُعْدی شَفَیْتُ النَّفْسَ قَبلَ التَندُّم
وَلکِنْ بَکَتْ قَبلی فَهیَّجَ لی البْکاءَ بَکَیتُ وَ قُلْتُ الْفَضْلُ للْمُتَقدَّم(1)
1) (1) الوافی بالوفیات: 351/19.
به جای یک تن سرباز گمنام، هفتاد و دو تن شهید با نام و به جای قهرمانان افسانهای یکصد تن از مردان حقیقت در دیار ما وجود دارد.
فداکاری فداکارانی که به جهان فهماندند عدۀ اندک با فداکاری، هر کار بزرگ را میتوانند به عهده بگیرند، ولی عدۀ افزون با داشتن هر گونه وسایل و تمکن از هر پایۀ علم و ثروت بیروح فداکاری، نمیتوانند کار رشید شایستهای بکنند، به فداکاری خود پیام دادند که شما آیندگان که با یک جهان وسایل همآغوش ولی از ما عقب هستید برای این است که از فداکاری کسری دارید، و فداکاری و آخرین پایۀ نضحیه(1)را به آموزش جویان آموختند.
اقدام در اقدام به خدمت (در غیاب و حضور، نهفته و آشکار) هر گونه خدمت را به موقع خود انجام دادند. از دوندگی و داد بردن و مدد خواستن از خویش و بیگانه و دعوت از کسان خود و از یاران و از تبلیغ و سفارش به
1) (1) نضیحه: کمان تیر دورانداز.
دمسازان قدمی فروگذار نکردند.
مقاومت با خطر و در مقاومت با خطر گرفتار تهدید جان و ویرانی خانمان و راه بیآب و آبادانی و جادّههای میان کوه و کمر و بیراهه رفتن و جانفشانی بر فراز «منبر و قصر» شدند و مقاومت کردند، برابری با کوه کوه آهن اندکی از مقاومت آنها نکاست.
سربازانی که با نیک نامی در پای نیک نامی در لُجۀ گرداب خطر اقدام کردند.
وفاداری از وفاداری به نام سابقۀ پیامبر خود و سابقۀ پیمان خویش کلمۀ وفا را به قیمت جان قیمت نهادند.
سلحشوری و آئین از روح نظامی گری و نیروی جنگی بهترین نمونۀ نظامیان صدر اول اسلاماند، برجستهترین سلحشور با آئیناند، که روح سلحشوری را با نیروی دین چنان به هم آمیخته دارند که گویی همه آئین است و سلحشوری نیست؛ یا همه سلحشوری است و آئین در سایۀ آن پیدا نیست.
ادب از ادب، نگذاشتند در ناملایمات و در مرگ عزیز و فرزند، امام آنها منتی احساس کند یا ملالتی در خاطر راه دهد بلکه گفتند: ما را به مشرق ببر یا به مغرب، با کمال سربلندی، برای ما و تو درد سری و هیچ سرافکندگی در کار نیست.
دلداری از دلداری در دل سردار خود و هر شنوندهای نشاطی به ودیعه میگذاشتند که مرگ در ذایقۀ او شیرین و گوارا مینمود.
سخنوری سخنورانی که سخن بافی را به دیگران واگذاردند، گفتارشان به کردار آمیخته چنان که تو گویی کردار آنان گفتاری است مجسم و گفتار آنان رفتاری یا روانی است اندک اندک رخ مینماید، گفتار گوهربارشان گاهی تسیلت درمانده بود، و گاهی دلداری به افسرده میداد، روح تازه میدمید.
در راه حقیقت شجاعت و فداکاری میآموخت، در رساندن پیغام فضیلت از عهدۀ مجسم کردن فضایل کاملاً بر میآمد، مینمود که در تبلیغ پیامهای پروردگار بیم و هراس از احدی ندارند، در پند و اندرز برای دشمن نیز بسان دوست غمخواری میکردند، از آسمان فضیلت زبان آنان برای ترجمان وحی گویی انتخاب شده، زبان زبان انبیا، پیام پیام انبیا.
اگر پیغمبر صلی الله علیه و آله خود را به آنان رسانیده بود دهان آنان را میبوسید، از گریبان آنان، ناطقۀ انسان نیروی خود را آشکارا و محسوس میکرد، که نفس ناطقه سپهبد و مهیمن نیروهای دیگر انسان است، و گاهی این سپهبد توانا برای ابراز منویات، گذشته از زبان و منطق تمام اعضا و جوارح را استخدام میکرد و پیام فضیلت را در سر چهار سوی و بازار دنیا میرساند، به آوازی رسا این صدا را بلند میکرد که به هیچ جنجالی نتوان آن را نهفته کرد، و سخنوری آن است که در دیگران به حسّ اعتماد و حسن اعتقاد بیافزاید و امور جوهری در ذوات و نفوس بیافریند، با آنکه آواز خود صدا یعنی تموج هوائی بیش نیست.
سرباز گمنام جهان ضامن است سرباز فداکار را نگذارد فراموش شود، هر چند گمنام باشد، نام فداکاری را باید از خاک گمنام هم زنده کرد. این نام از سایر نامهای جهان کافی است؛ پس با وجود این چنین سربازان خوشنام و شهیدان
نیک نام و نیز سربازان گمنام، چه درنگی داریم که به کوی آنان گذری کنیم.
آری، این شهیدان خوشنام ما هم، گمند و هم کم مانند، گمند اما در فضایل و مکارم که خود را باخته و نام و اثری در کوی آنان از خود آنها نمیبینی و سر تا پا فضائلی به چشم مینگری.
تستَّرت عن دهری بِظِلّ جناحه فعینیتری دهری و لیس یرانی
فَلو تَسْئَلُ الایّام ما اسمی ما دَرَتْ واَیْن مکانی ما دَرَیْن مکانی(1)
در آن وادی که اینانند دیگران کم هستند.
والمکرمات قلیلۀ العشاق(2)
وظیفۀ ما اگر به این زندگان ابد عشق بورزیم جا دارد؛ چه از این زندگان تا ابد شعاع حیات به سان سرچشمۀ آب حیات روان است، اگر نام آن را تجدید کنیم روان خود را از رنج و فشار نجات دادهایم.
اگر روش اقدام و کردار و روحیۀ آن را تجدید کنیم به روح سلحشوری و وظیفه نظامیگری خدمت کردهایم.
اگر به جنبۀ خداپرستی آنان آئین را تقویت کنیم سزد که آنان را ذکر خدا خواهیم یافت؛ ما اگر همه فضایل را بخواهیم در یک جا بیابیم در میهن یعنی قبّه و بارگاه جان و روان اینان خواهیم یافت.
اگر وظیفهشناس باشیم تذکّر اشخاص و کردار و رفتار و گفتار آنان به عهدۀ
ما و انبار ذخیرهای برای اولیای تربیت است.
علمای اخلاق ما اگر اخلاق را در پیرهن اینان ببینند.
امیر لشگران ما اگر برای تهیۀ روح نظام و رویۀ سلحشوری پیام آنان را بشنوند و بشنوانند، هر دوان به سپاه صلاح و سلاح خود ذخیره فناناپذیر رساندهاند.
اگر عرفا تن در دهند که از ادّعا به وادی حقیقت و عمل یک قدم بردارند، طرز گشودن درهای آمد و شد را به جهان ملکوت یاد خواهند گرفت. مردانی را خواهند دید که شوق پیاپی آنان را چنان کشانده که چون دیدند بقا با لقا سازگار نیست. لباس بقا را کندند تا در لقا را کوبیدند.
حجت خدای بر خلائق اگر اینان باشند کار ما به رسوائی است؛ معلوم میشود عارف عذری ندارد که سلحشور نیست. سلحشور سخنی پابرجا ندارد که مرد آئین نیست و شاعر زبانآور معذور نیست که پشت کار ندارد.
ولی تذکر آنان چنانکه مایۀ سرافکندگی ما است. چه که به وزن واقعی خود پی میبریم، سبب شور و جوش و خروش پاسبانان وظیفۀ مقدس است.
ما از این راه در این صددیم که شخصیت آنان را رسیدگی کنیم و پیامی که از بنیان مقدس آنان میفهمیم در این کتاب بازگو کنیم.
این بزرگان در کالبد هر کیش به منزلۀ روح جدّ و روان حقیقت آن است و مانند این بزرگان استوانهای کاخ این کیشاند و سبب قدر و منزلت و سربلندی آنند.
اینانند که عزت و سربلندی و ارجمندی به او میبخشایند، ایشان همواره از
آبرو و شرف و حوزۀ آئین خود دفاع میکنند.
از وجود اینان است که امتی یا نژادی یا کیشی غرق عظمت و مستغرق در بزرگواریاند، و به واسطۀ کردار و اخلاقی که برای آنان به جا گذاشته و مورد اقتدای آنان است آنها را از عظمت پوشیده است.
یک تن از بلغا میگوید: یادآوری عظما و نام آنان حقی است برای امت، غیر قابل زوال و برای اهل آئین ملکی مقدس؛ و دارائی بیآلایشی است برای هممیهنان و همکیشان، این ملک همواره پایدار است، این ملک را از آنان نمیتوان سلب کرد، به واسطۀ فقد مردان خود آن را از دست نمیدهند، و نسخه برداری از آن، آن را ضایع و بیارج نمیکند و بردگی و بندگی امت این دوشیزۀ مکرمت را به خاک دفن نمیکند، تا گاهی که حیات قومیت بخواهد به نهضت بپردازد.
این بزرگان از خوابگاه خود برخواهند خواست و در خاطر مردان و یاد آنان با شبح نورانی ایستاده پیاپی فرمان خواهند داد. زندگان آنان را در میان خود ایستاده مینگرند، گویا مراقب کارهای شرافتمندانۀ آنانند، کارهای خود را گویی از تو به دست میگیرند و همکیشان خود را به کار نیک تحسین میکنند و مرحبا میگویند.
هرگز کیش و امتی که در هوش خود شعور و متجدد نوبنوی از این ارجمندان راه دهد، و بالای سر خود از وجود اینان مراقبی ببیند ضایع و بیارج نخواهد ماند، تو گویی اینان زنده و مردهشان مصلح زمین و مجدد آئیناند.
پسران آنان را سزد و به جا است که به رفتار این پدران گذشته خود بنگرند و کار آنان را از سرگیرند و به دنبال آنان قدم بردارند.
اینان در شهرستان خود به مانند یک تن مردِ پشت کار است که سستی او را فرا نمیگیرد، و برای هر کس که در بنیۀ او روان و خونی باشد که او را وابدارد به روش آنان قدم بردارد، خیال اینان به منزلۀ یک تن سپهبد است که به استمرار روحیه میدمد، ولی خود مانده نخواهد شد.
اینک ما به یاری خداوند در چهار بخش، این شهدای فضیلت را با پیامی که آنان از کوی فضیلت دادهاند در این کتاب خواهیم نگاشت:
بخش نخستین: آنانند که سرمقاله را افتتاح و ابتدائاً در مکه به کوی حسین علیه السلام رهسپار شدند.
بخش دوم: آنان که بین راه مکه و کربلا به پیشگاه او خود را رساندند و به کاروان او ضمیمه شدند.
بخش سوم: آنان که در کربلا رسیدند و به حضرت او پیوستند.
بخش چهارم یک شب و روز از عاشورا، آن شب و روزی که این نجیبزادگان همه با یکدیگر بوده و به کار فداکاری خود پرداختند.
اکنون که ما آنچه در نظر گرفتهایم شروع میکنیم و شرح میدهیم خواهیم دید که از بصره و کوفه، از عراق تا حجاز، در این راه دور و دراز، دسته دسته، یکان یکان در پی یکدیگر خود را به حضرت حسین علیه السلام میرسانند. گویی ذرّات آب را مانند که به صورت ابر و بخار در میآیند، و پی در پی خود را به طرف آسمان میکشند، از زمین بریده به دنبال هم برمیخیزند، تا در پیشگاه آسمان یک صف بایستند، همانا عشقی به آستانۀ آسمان دارند، یا صورت آفتاب را دیده حرارت و گرمی از او در دل ذخیره کردهاند. برای او است که به جنبش افتاده،
سر بالا میکشند که به آفتاب نزدیک شوند و از بلندی به خورشید نظری کنند و اگر قرص آن در حال غروب است به سمت او با رخ زرد نگران و از فراق او گریان باشند. گریهای مناسب با فراق. انصاف را آسمان آستانهای بس بلند دارد، در این آستانه خاکیان را سزد که صف کشیده و سر بر خاک نهند.
اینکه شروع میکنیم به طبقۀ نخستین که از کوفه و بصره، حرکت کردند و پیش از آنکه حسین علیه السلام از مکه بیرون آمده باشد خود را تا مکه رسانیدند، چون اینان بیشتر از دیگران آمدهاند باید جلوتر در نظر بیایند، گو اینکه همۀ اینها از سابقینند یعنی در خریداری حق و در قدرشناسی ودیعۀ حق پیشقدمند. آری، همه یگانۀ عصر خود بودند ولی آنان که تا مکه که کانون نور بوده پیش آمدند و زودتر خود را به دامن امام علیه السلام انداختند حق تقدم دارند. آنان اظهار ادب بیشتر کرده و راهی زیاد پیمودهاند و پیش از دیگران چشمشان به حضرت علیه السلام و چشم حضرت علیه السلام به آنان افتاده است. این رشادت شایان را که به منزلۀ تعلیم اشتیاق بود، مردمان دو منطقه (منطقه حجاز و منطقه عراق) هر دو دیدند.
این گروه شنیدند که امام علیه السلام از خانه پای بیرون نهاده، آنها هم بیرون دویدند، خبردار شدند که به مکه آمده به آنجا شتافتند و حقاً باید به دنبال امام رفت، چنانکه ناخدا قبلۀ توجه کشتینشینان است. و قطبنما قبلۀ توجه
ناخداست و سمت مقصد قبلۀ هر دو است، امام با خلائق و مقصد خلقت همین حال را دارد، به نظر من کلمۀ (امام) را جز این معنی نیست، مقصد شناس و به سمت مقصد متوجه.
خود را از آن حضرت علیه السلام ارجمندتر ندانسته و جان خود را از آن حضرت عزیزتر ندیدهاند، گویا قرآن کردار آنان را دیده، تشنگی و گرسنگی و خستگی آنان را خریدار شده، و به دیدۀ قبول به آنها نگریسته است، این کتاب آسمانی در هنگام گذر آنان از هر کوه و درّه و عبور به هر دشت و بیابان، به آنان آفرین میگوید، سواری و پیادگی و خواب و بیداری آنان را جداگانه نام میبرد.(1)این دسته با آن حضرت به انصاف رفتار کردند، جائی که فرزند پیغمبر به قصد کنارهگیری از بیعتی چنان ننگین، از مدینه و خانۀ خویش بیرون رود، سزد که همه مسلمین در اقطار ممالک اسلامی از جای بجنبند و از آسایش کناره گیرند. تنفر خود را از بیعتی چنین نمایان کنند، شرط تقوا این نیست که امام ترک میهن خود گوید و کسان دیگر در خانه آسوده بخسبند.
1) (1) (ما کانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ یَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللّهِ وَ لا یَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ لا یُصِیبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ وَ لا مَخْمَصَةٌ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا یَطَؤُنَ مَوْطِئاً یَغِیظُ الْکُفّارَ وَ لا یَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلاً إِلاّ کُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ إِنَّ اللّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ * وَ لا یُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِیرَةً وَ لا کَبِیرَةً وَ لا یَقْطَعُونَ وادِیاً إِلاّ کُتِبَ لَهُمْ لِیَجْزِیَهُمُ اللّهُ أَحْسَنَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ)«توبه (9):120-121»
خوشنودی حق و خرسندی حسین علیه السلام به اینگونه مردم حقشناس فداکار است که از خانه بیرون جسته، به سبک خیزی خود سنگینی حق را ثابت کردند، آگهی دادند که حق، نیاز ندارد به سوی کس رود حق، مرکز ثقل است، حقشناس باید خود را به او برساند، زهی مردانی که کفّۀ حق را سنگینتر کنند، با آنکه حق خود به خود از هر چیز سنگینتر است.
بنگرید: این رادمردان از کجا آمده و به کجا رسیدهاند؟ از سرزمین سبز عراق، بهشت دنیا، سرزمینی که سبزۀ آن به سیاهی میزد، گذشته و به منطقهای رسیدند که جز نور خدا، چیزی نداشت یعنی وادی غیر ذی ذرع بود. الحق جز خدا در نظر نداشته، تنها خود را به آستان تقوا میکشانیدند.(1)
وَ احَبُّ آفاقِ البلادِ الی الفَتی ارضٌ یَنال بها کریمَ الْمَطلب(2)
مختصر اینکه اینان پیش از همه قدم پیش گذاشتند، و این کار مختصر نیست. به مکه آمدند خواستند که همرنگ و همقدم با مجاهدین صدر اول اسلام گردند. با علمداران آئین توحید ابراهیم، اسماعیل، محمد صلی الله علیه و آله همعنان شوند از مدرسۀ ابراهیم (آن عمل پراسرار حج) درس تعاون آموخته و فارغالتحصیل بیرون بیایند و با قائدین پیشرو و همقدم شوند، پیش از شهادت و پیش از آنکه مرگ به سراغ آنها آید به سوی مرگ شتافتند، تا در دل حق آرام گیرند.
آری، یزدان پاک اول نظر به کسانی میافکند که پیش از همه نظر به او و به
خانۀ او دوخته و به پاسبانی خانۀ او برخیزند. و نور خدا را در کانون آن دیده، آن را کاشانۀ ابدی خود سازند. کاشانۀ آنان به این فروغ درخشان به جهان نورپاشی کند.
:
1 - یزید بن ثبیط 11 - عابس
2 - پسر او عبدالله 12 - شوذب
3 - پسر دیگرش عبیدالله 13 - عمار طائی
4 - عامر 14 - زاهر گندی
5 - سالم غلام عامر 15 - بریر بن خضیر
6 - سیف ابن مالک 16 - قیس بن مسهر صیداوی
7 - ادهم بن امیه 17 - عبدالرحمن همدانی
8 - حجاج ابن مسروق جعفی 18 - جنادۀ بن کعب خزرجی
9 - یزید بن مغفل جعفی 19 - عمر بن جناده
10 - عبدالرحمن خزرجی
(ذلِکَ بِأَنَّهُمْ لا یُصِیبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ وَ لا مَخْمَصَةٌ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا یَطَؤُنَ مَوْطِئاً یَغِیظُ الْکُفّارَ وَ لا یَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلاً إِلاّ کُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ إِنَّ اللّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ * وَ لا یُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِیرَةً وَ لا کَبِیرَةً وَ لا یَقْطَعُونَ وادِیاً إِلاّ کُتِبَ لَهُمْ لِیَجْزِیَهُمُ اللّهُ أَحْسَنَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ)1
(1) عبدی بصراوی از عبد قیس است.
از شیعیان و از اصحاب ابوالاسود دئلی بوده و در قبیله خود از اشراف بوده است.(2)در قائمیات سلامی دارد: السلام علی یزید بن ثبیط العبقسی.
1) (2) ثُبَیط به ثاء مثلَّثه و باء مفرده و یاء مثنّاۀ تحت و الطاء المهلمه. علم مصغَّر است. و در پارهای از کتب تبیت و نبیط آمده، ولی تصحیف است.
2) (3) در رجال ابوعلی به نشانۀ (جخ) کنایه از رجال شیخ دارد که یزید بن بسیط (سین) یعنی از اصحاب حسین است. ظاهراً بسیط غلط نسخه باشد. با او در کربلا کشته شد و علمای سیر، دربارۀ او و دو پسرش عبدالله و عبیدالله ذکر کردهاند که برای آنها در حروب و مغازی ذکر و نامی هست، و عسقلانی در اصابه میگوید: یزید بن ثبیط از شیعه و از اصحاب ابوالاسود دئلی است. این مرد در میان قوم خود از شرافتمندان است. (ابوجعفر طبری) از ابو مخنف بازگو کرده او از ابومخارق راسبی که: مردمانی از شیعه در بصره در منزل زنی از عبد قیس گرد آمدند و در میان آنها یزید بن ثبیط تصمیم گرفت که به سوی حسین حرکت کند.
ابوجعفر میگوید: ماریه سعدیه یا عبدیه (عبد قیس) دختر سعد یا منقذ در بصره از شیعیانی بود که در تشیع سخت و استوار بود. همواره خانۀ او مجمعی بود برای شیعه که در آن گرد آمده الفت میگرفتند و حدیث بازگو میکردند، سخن میشنودند و میسرودند. به پسر زیاد در کوفه خبر رسید که حسین علیه السلام آهنگ عراق دارد و اهالی عراق با او مکاتبه دارند.
به کارگزار خود در بصره فرمان داد که دیدهبانان بگمارد و راه را به راینده و رونده بگیرد. پس ابن ثبیط عبدی تصمیم گرفت که به قصد حسین علیه السلام از بصره بیرون بیاید. ده پسر داشت و آنها را دعوت کرد که همراه او شوند و فرمود: آیا کدام از شما با من پیشاپیش بیرون خواهید آمد؟ دو نفر از آنها (عبدالله و عبیدالله) دعوت او را پذیرفتند، پس با یاران و همگنان خود که با او در خانه آن زن بودند. گفت: من عزم جزم کردهام و خواهم رفت، از شما که با من خواهد آمد؟ آنان گفتند: ما از اصحاب پسر زیاد هراس داریم. این مرد بزرگ به آنان فرمود:(1)اما
1) (1) فقال: انّی و الله ان لَوْ قد استَوَت اخْفافُها بالْجَدَد لهانَ عَلیَّ طلبُ مَنْ طلبنی الجدد صلب الارض و فی المثل من سَلَکَ الجَدَد امِنَ العِثار. «اعیان الشیعه: 305/10؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 190»
من به خدا قسم همین که ببینم پای شترم به سرزمینی سخت (یعنی جادّه یا بلاد کوهستانی) استوار و آشنا شود دیگر باکی از تعقیب نخواهم داشت، هر که خواهد کو مرا دنبال کند.(1)
این بزرگ با ادهم ابن امیه و بلند همتان دیگر که به او همراهی کردند از بصره بیرون شتافتند.
(2) از مکه بیرون آمد راه بیابانهای دور دست را پیش گرفت تا خود را به حسین علیه السلام رسانید.
(آری، راه بیسر و سامانی را پیمود تا به سامان رسید.)
حسین علیه السلام در مکه در قسمت ابطح منزل گرفته بود.
(جلگه مکه چون سیلگیر شعاب و درههای آن میشود و ریگزار و شنزار است، آن را
1) (1) میخواست بگوید: اگر در پیرامون بصره و در این نزدیکیها گیر نیافتم، دیگر مطلبی نیست و خود را به جائی خواهم رساند. آری، بیرون رفتن از بصره به چند جهت مشکل شده بود. اولاً: به واسطۀ شدت سختگیری بر عموم. ثانیاً: تضییق خصوصی از اشراف. در این گونه مواقع از اشراف در اجتماعات مانند نماز جمعه، جماعت سخت مراقبت میشد و اشراف در آن روزگار به ویژه در آن هنگامه سخت تحت نظر بودند. و چون رسیدن به کوهستان یا جاده و شاهراه را کاری صعب میدید، کلمه امتناع (لو) گفت و بعد آن را آسان شمرد، اگر چه به کوه گردی یا بیابان نوردی یا به در به دری یا خانه خرابی بکشد.
2) (2) ثم خرج و ابناه... و قوّی فی الطریق. ای تتبعَ الطریق القواء ای القفر الخالی.«اعیان الشیعه: 305/10؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 190»هوای کعبه چنان میدواندم به نشاط که خارهای مغیلان حریر میآید
بطحاء گویند. اصلا مکه دو قسمت است بطحا و شعبها)
وی پس از استراحت در بنۀ خویش آهنگ دیدار امام علیه السلام کرد. به قصد حضرت او بیرون آمده به کوی حسین علیه السلام روان شد. از طرف دیگر امام علیه السلام هم از آمدن او خبر یافته بود و به جستجوی او رفته تا در بنه و آسایشگاه او وارد شده و آنجا به انتظار او نزول اجلال کرده، به عرض او رسانده شده که وی به سوی منزل شما رفته، امام علیه السلام در بنه او نشسته بود. (زهی مهر و یگانگی، زهی بزرگی و بزرگواری) باری ابن ثبیط عبدی به منزل حضرت که رسید و شنید که آن حضرت به سراغ او بیرون رفته است، به منزل خود بازگشت و خطّ سیر امام علیه السلام را گرفت تا وقتی که رسیده دید که امام علیه السلام در منزل اوست. گفت:
(بِفَضْلِ اللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا)1
خواندن این آیه بدان ماند که به خود بگوید: من و این دولت؟
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی
خیمۀ سلطنت آنگاه سرای درویش
انَّ بیتاً انْت ساکنه غَیرَ محتاج الی السُّرج
وَجْهُکَ المأمُولحُجَّتُنا یوم یاتی النّاسُ بالحُجَج(1)
ترجمه آیه به فارسی چنین است: به فضل خدا و از رحمت اوست یعنی نه از استحقاق میباید به این گونه فضل رحمت خشنود بود. خلاصه آنکه این نه از بخت ماست، بلکه فقط
1) (2) معجم البلدان: 322/3.
از فضل خداست که یار در منزل ماست.
پس از قرائت آن آیه گفت: السلام علیک یابن رسول الله. پس از آن بر امام سلام کرد و روبروی حضرت او نشست، بعد به قصد خویش که برای آن آمده بود امام را خبر داد. حسین علیه السلام دربارۀ او دعای خیر کرد. سپس بنه و خرگاهش را ضمیمۀ خرگاه حضرت کرد.
چون حسین علیه السلام دعای خیر دربارۀ او کرد، الحق خونش و کلیۀ شئونش به آن حضرت پیوسته شد.
همیشه با آن حضرت بود تا به کربلا آمده و در برابر چشم امام علیه السلام کشته شد، خودش به مبارزه و دو پسرش در حمله اول که لشگر امام علیه السلام صورت دفاع به خود گرفتند شهید شدند، ساروی چنین ذکر کرده، در سوگواری ایشان و سوگواری دو پسرش بعد از قضیۀ طفّ پسر دیگرش عامر بن یزید مرثیۀ سوزناکی گفته، ابوالعباس حمیری و دیگر مورخان ابیاتش را ضبط کردهاند.
1 - یا فروه قومی فاندبی خیر البریۀ فی القبور
2 - وابکی الشهید بعبرۀ من فیض دمع ذی درور
3 - وارثی الحسین معالتفجع و التاوه و الزفیر
4 - قتلوا الحرام من الائمۀ فی الحرام من الشهور
5 - و ابکی یزید مجدلا وابنیه فی حر الهجیر
6 - متزملین دمائهم تجری علی لبب النحور
7 - یا لهف نفسی لم تفز معهم بجنات و حور(1)
1 - ای فروه! بپای خیز و ندبه آغاز کن، برای آن بهترین خلایق «حسین علیه السلام» که در قبر آرمیده.
2 - گریه کن برای آن شهید گریهای که اشکش از سرچشمۀ دیدگان مانند سیلاب از رخسار بریزد.
3 - حسین را مرثیه بسرای ولیکن مرثیهای که با درد و آه و فغان و ناله همراه باشد.
4 - این امام محترم را کشتند، در این ماه محرّم محترم.
5 - گریه کن برای ابن ثبیط عبدی به خون آغشته و برای دو پسرش که در گرمای سوزان روبروی خاک افتادهاند.
6 - گریه کن بر آغشتهگانی که به جامۀ خون خود را پوشانیدهاند، خون از ایشان بر سینه و گردن حمایلوار روانست.
7 - فسوسا دریغا! بر خودم که به همراه آنان به جنات و بهشت و حور دست نیافتم.
این مرد شرافتمند از دعوتی که در ابتدا از همقطاران کرد، و از پافشاری خود و سربرنتافتن از کوی حقیقت، و از سفر دور و دراز به سوی حسین علیه السلام و
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 190؛ مثیر الاحزان: 61 (با کمی اختلاف).
از تربت آرام خود پیامی میدهد که من چون منش اشرافیت را در پای حقیقت انداختم، به دولت همقطاری با شهیدان کوی حسین رسیدم، در اقدامات خود به نهفته و آرامی میگوید: در راه قدردانی از (مرد آئین و فرد فضیلت) من آنقدر کوشیدم که هفت نفر را به همراه خود به توفیق دولت رساندم، رمزی میآموزد که هراس و وحشت جلوگیر راه مقصد، نباید بشود، پیمودن بیابان دور و دراز و بیآب و بیآبادانی را در راه حقیقت بزرگ مشمارید و به مانند سروشی میگوید: برای موقعشناسی موقعی بهتر از فداکاری و صدق در راه (فرد حقیقت) نیست.
در این مرثیۀ گذشته بنگرید یک لطیفۀ ادبی خواهید دید شاهکاری از نمونههای اخلاص و قریحۀ سادۀ عرب را در عصر اول خواهید دید. این مرثیه اگر چه از تزیینات و حسن تصرف شاعرانه عصر عباسی و اموی عقب باشد، ولی از جهت صفای قریحه و آرزوی مکارم از هیچ شعری عقب نمیماند.
بفروه که از زنان قبیلهاش بوده یا منادای خیالی است، هنگامی که دستور شیون میدهد، از راه ادب و اخلاص نخست در چهار شعر، سبط شهید را بر کشتگان خود مقدم میدارد و در دو شعر بعد از پدر و برادران خود یادی میکند و برای نشانۀ آنکه وابستگی دل را به سیدالشهدا به هر گونه احساسات بشود، باید
اظهار داشت، خودداری نکرد هر چند بیشتر بهتر، ندبه، بکا، رثای همه را با ضمایم تفجع، تاوُّه زفیر توأم میکند، دربارۀ این جرم بزرگ امت، افسردگی و تنفّر اظهار میدارد و دربارۀ کسان خودش فقط به یک لفظ که بکا باشد اکتفا میکند و در آخر حسرت میخورد برعقب ماندن خویش از دولت همراهی آنان، که دولت معاد است.
پسران یزید بن ثبیط عبدی بصراویند. «طبری» ابوجعفر میگوید: به همراهی پدر بزرگوارشان با همراهان دیگر تا مکه آمدند و به حضرت ضمیمه شدند و بعد تا کربلا آمدند نخست خودشان در حملۀ اول کشته شدند و سپس پدرشان به مبارزه شهید و به آنها پیوست.
برادر دیگرشان عامر در مرثیه این دو برادر و پدرشان اشعاری به رثاء گفته که نهایت جگر سوز است، در ترجمه خود امیربصراوی دارد که وی از بصره تصمیم گرفت به خیال حضرت علیه السلام بیرون بیاید و برای ایشان ده پسر بود، آنها را دعوت کرد که به همراه او بیایند و به آنان فرمود:
کدام یک از شما با من و به همراهی من پیشاپیش خواهید بیرون آمد دو نفر از آن ده پسر دعوت او را پذیرفتند، عبدالله و عبیدالله، در قائمیات از این دو شهید رشید نامبری شده است.
این ادهم از طبقۀ شیعیان بصره(1)و از آن دستۀ نگهداران حق بودند که در بصره در منزل ماریۀ سعدیه اجتماع میکردند. (ماریه زنی بود از شیعه که خانۀ او در بصره پناهگاه و مرجع شیعه بود سالها پس از حضرت امیرمؤمنان علیه السلام در ایام تقیه خانه خود را پناهگاه قرار داده بود که شیعیان یکدیگر را آنجا ببینند و همدیگر را بشناسند، شیعه در آن خانه الفت میگرفتند و حدیث میسرودند.
ادهم رئیس قبیلۀ خویش را تنها نگذاشت، از بصره با دیگر همراهان آن بزرگ، روی به مکه به خیال حسین علیه السلام بیرون آمد. صاحب حدائق الوردیه(2)گفته با حسین علیه السلام کشته شد، بیشتر از این از او ذکری نمیکند. دیگران گفتهاند: که در حمله او با گروهی دیگر که در آن حمله به خاک افتادند کشته شد. این سوخته را جان شد و آواز نیامد.
1) (1) ابن حجر عسقلانی در اصابه گفته: او ادهم بن امیۀ بن ابی عبیدۀ بن حارث بن بکر بن زید بن مالک بن حنظلۀ بن مالک زید عبدی است و پدر او امیه از صحابۀ پیغمبر بود، سپس در بصره ساکن شده، اعقاب در بصره گذاشت. میگوید: علی بن سعد در طبقات خود او را ذکر کرده. بخاری و ابن سکن گفتهاند: برای وی شرف صحبت و یک حدیث هست. ابو داود و نسائی و حاکم از طریق جابر از او روایت کردهاند که گفت: پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله چنان بود که هر گاه میخورد نام خدا میبرد و هرگاه به آخرین لقمه خود میرسید میگفت: «بسم الله علی اوله و آخره» و او از صحابه پیغمبر صلی الله علیه و آله است.
2) (2) یکی از ائمه زیدیه است.
این عامر از شیعیان بصره است، از بصره با غلامش «سالم» همراه شهید عبدی و همراهانش به خیال حسین علیه السلام به مکه آمدند تا در مکه منضّم به حضرت او شدند.(1)بودند تا رسیدند به کربلا و جنگ پیش آمد. خود و سالم غلامش هر دو در برابر چشم حسین علیه السلام سبط پیغمبر صلی الله علیه و آله کشته شدند. در ابیات فضل بن ربیعه نامی از ایشان هست:
(ارْجعوا عامراً وَ رُدّوا زُهیراً)(2)
در مناقب چنین گفته ولی حدائق الوردیه گفته که در حملۀ اول کشته شدند. (عجب از کشته نباشد به در خیمۀ دوست)
1) (1) ابوعلی در رجال خود میگوید: عامر بن مسلم عبدی از اصحاب حسین بن علی علیه السلام در کربلا به همراه او کشته شد، ابوالعباس نجاشی در رجال خود میگوید: او عامر بن مسلم بن حسان بن شریح بن سعد بن حارثه بن لام بن عمر بن طریف بن عمر بن بشمامه بن زهل بن جدعان بن سعد بن قطره. سعدی بصراوی از اصحاب حسین است، به همراه او کنار فرات کشته شد.علامه در «ایضاح الاشتباه» میگوید: عامر پسر مسلم است که در صفین به همراه امیرمؤمنان علیه السلام کشته شده و از احفاد او احمد نامی است. مکنی به ابوالجعد بن سلیمان بن صالح بن وهب بن عامر، نجاشی میگوید: امام رضا علیه السلام را به سال 154 درک کرده و چندین تألیف دارد، از جمله: کتاب اخبار بصره و کتاب مقتل امیر المؤمنین علیه السلام و کتاب سقیفه و به سال 174 بگذشت.
2) (2) اعیان الشیعه: 70/7؛ الکنی و الالقاب: 233/1.
این سالم از شیعیانی است که در بصره بودند، ابن حجر عسقلانی در اصابه میگوید: سالم ابن ابوالجعد از ثقات تابعین و نیز مولا عامر بن مسلم است، از شیعه بصره بوده و صاحب حدائق میگوید: سالم مولا عامر با یزید بن ثبیط و کسانی که به همراه او بودند به سوی حسین علیه السلام روانه شده، در ابطح مکه به او پیوسته، همیشه با او بود تا به کربلا رسید. هنگامی که جنگ برافروخته شد، پیش آمده جلو حضرت او علیه السلام پیکار میکرد و در حملۀ اولی با عدۀ دیگر کشته شد، از کشتگان جلو روی حسین است.
«ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز»
این سیف از شیعیان است و از کسانی است که اجتماع در نزد ماریه داشتهاند، از بصره به همراهی شهید عبدی روی به حضرت حسین علیه السلام آورده بیرون آمد و در مکه به حضرت او منضّم گردید. همواره با امام علیه السلام بود تا در کربلا پیش روی پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله کشته شد. بعد از نماز ظهر به مبارزه اقدام کرد و در مبارزه شهید شد.
والحمد الله الَّذی رَکَّبَ فینا آلاتِ البَسْط وَ جَعَل لنا ادَوَاتِ القَبْضِ وَ مَتَّعْنا باَرْواحِ الحیوۀ و اثبَتَ فینا جَوارِحَ الاعمال... حَمْداً نَسْعَدُ بِهِ فی السُّعداء مِن اوْلیائه و نَصیرُ بِهِ فی نَظْم الشُّهداء بسُیوف اعْدائه انَّهُ وَلیٌّ حمید.(1)
(2) ترجمهاش تا مکه آمدنش - به اذانش امام علیه السلام نماز میخواند - از امام علیه السلام به سفارت به قصر بنی مقاتل میرود - شمایل امام علیه السلام در قصر - امام قدم زنان و پیاه به قصر میرود - مذاکرات امام علیه السلام با عبیدالله جعفی - خاتمه حجاج و سرفرازی او.
(1) این پرآوازه حجاج بن مسروق از شیعه بوده. در کوفه از اصحاب امیرالمؤمین علیه السلام گشت (یعنی دولت صحبت و ملاقات علی علیه السلام در کوفه برایش دست داد) وقتی که سبط دوم او حسین علیه السلام از مدینه بیرون آمد و به مکه نزول فرمود، او هم از کوفه برای دیدار حضرت او علیه السلام رو به مکه بیرون آمد و پس از ورود به مکه و دیدار امام علیه السلام خود را همراه او کرد و همواره مؤذّن امام علیه السلام بود در پنج وقت نماز.
در این سفر که حجاج شهید به همراه امام علیه السلام به کوفه برمیگشت «ابومخنف» در برخورد اول امام علیه السلام با لشکر مبهم کوفه ذکر کرده، لشکر از دور هویدا شد، سراپرده امام علیه السلام را در بیابان زدند، لشکر آمدند (حرّ است با هزار سوار) در آن گرمای ظهر مقابل امام ایستادند. امام علیه السلام با همه همراهان با عمامه و شمشیرهای بسته و آویخته جلوی خرگاه برابر این لشکر ایستادند، بعد امام امر فرمود: آبشان بدهند وقتی که از آب دادن فارغ شدند و وقت نماز رسید، امام علیه السلام به حجاج بن مسروق امر فرمود که: اذان بگوید، اذان گفت، در بین اذان و اقامۀ امام، با پیراهن و شلوار و عبا و نعلین برای نماز از چادر بیرون آمده، خطبه خواند، لشکر در جواب به سکوت گذراندند. وقت اقامه رسید به مؤذن
1) (1) در رجال ابوعلی به نشانه ج. خ کنایه از رجال شیخ دارد. حجاج بن المرزوق. سین، یعنی از اصحاب حسین علیه السلام است.
فرمود: اقامه بگو، اقامه را گفت، نماز را به جماعت خواندند. لشکر حرّ با خود حرّ اقتدا به حضرت علیه السلام کردند.
صاحب خزانه الادب الکبری(1)گفته: وقتی که حسین علیه السلام وارد قصر بنی مقاتل شد در آنجا نزول کرد.
(قصر بنی مقاتل بعد از ذی حُسَم و تقریباً یک منزل بیش از کربلا است و این قضیه که ذکر خواهد شد بعد از برخورد با حر و محاصرۀ امام است، همۀ منازل بین راه را قافله امام علیه السلام بار نمیانداختند، بلکه غالباً دو منزل یکی میآمدند، ولی یکی از منازلی که فرود آمدند و شب تا نیمه در آنجا اقامت کردند همین قصر است.)
حسین علیه السلام ناگهان دید سراپردۀ در قصر زدهاند و اسبی بر در سراپرده بستهاند و نیزهای به زمین استوار است. امام علیه السلام پرسید:
این سراپرده از کیست؟ گفتند: از عبیدالله بن حرّ جعفی. فرمان داد که او را دعوت کنید پیش من، برای این کار، از همراهان اصحاب مردی که اسمش حجاج بن مسروق جعفی بود با یزید بن مغفل جعفی تعیین شد. پس حسین علیه السلام حجاج بن مسروق را با یزید بن مغفل به سفارت پیش او فرستاد. این دو نفر رو به سراپردۀ او روان شدند، پیش آمده وارد شدند، و بر او سلام کردند. عبیدالله پرسید:(2)
1) (1) شیخ عبدالقادر بن عمر بغدادی.
2) (2) ثُمَّ قال ما وَرائَکَ یابْنَ مَسْروق فَقال: وَرائی یَابْن الحُرّ. انَّ الله قَدْ اهدی الَیْکَ کِرامَۀَ ان قَبِلتها. فقال و ما تِلْکَ الکرامَهُ؟ فقال هذا الحسین بن علی علیه السلام یَدْعوکَ الی نَصْره فَاِن قاتَلْتَ بَیْن یَدَیْه اجِرْتَ وَ ان قُتِلْتَ بَین یَدَیْه اسْتشهدت. «نفس المهموم: 104»
ای پسر مسروق! چه در عقب داری؟ حجاج فرمود: هان! حضرت ابیعبدالله تو را دعوت فرموده این ابی عبدالله است ای پسر حرّ.
اهل قصر از این کاروان تازه واردی که از سمت حجاز آمده انتظار خبر مهمی دارند، به ویژه با اوضاع دگرگون شهر کوفه بلکه کلیۀ عراقین و مراقبت سپاه کوفه از این کاروان معلوم است، انقلاب عراقین در اثر انتظار آمدن حسین است. و اینک نمایندۀ این کاروان رسیده بنابراین مقدمات، خبری که آورده تازه و با اهمیت است.
خبر تازهام این است که: خدا یک کرامت و بزرگی را به طور هدیه برایت فرستاده، اگر قبول کنی یا اگر استقبال کنی و رد نکنی (دولتی که از جای دور خدا بفرستد دولت است، دولت آن است که بی خون دل آید به کنار)
این حسین بن علی علیه السلام است «یعنی امیر این کاروان تازه وارد» تو را به یاری خود دعوت میکند، اگر در رکاب او جنگ کنی اجر خواهی برد «یعنی اگر فتح پیش آمد آبرو، حق، رتبه و هر خواستۀ دیگری در برابر هست» و اگر کشته شوی در حضورش به شهادت رسیدهای.
عبیدالله میگوید: انّا الله و انّا الیه راجعون «و الله ای حجاج! من از کوفه که بیرون آمدهام فقط از ترس آن که مبادا حسین علیه السلام داخل شود و من در کوفه باشم و یاریش نکنم. برای آنکه در کوفه برای حسین علیه السلام یار و پیروی که منحرف به دنیا نشده باشد دیگر باقی نمانده است، مگر آن کس که خدا از لغزش
نگاهداشته است.»(1)«من به ملاحظۀ لشکر زیادی که دیدم برای جنگ با او بیرون آمده و به ملاحظۀ انحراف شیعه و دست تنهایی او از ناحیۀ پیروانش که او را بیکس گذاشتهاند، از کوفه کناره گرفتم، دانستم که او به کشتن خواهد رفت و من به یاری او قادر نیستم.»(2)
این مذاکرهای است که با حجاج از ضمیر خود در میان مینهد، ولی حجاج راجع به دعوت دیدار ابیعبدالله شاید منتظر نتیجۀ بهتری باشد، به اعتبار آنکه اینگونه خیالهای پیشین ممکن است در پیشآمد تازه بگردد. اگر چه از دهان سردش بوی بیوفائی میآمد، دهان گشوده راجع به دیدار گفت. بنابراین من خواهان دیدار او نیستم. به خدا قسم! مایل نیستم نه من او را ببینم و نه او مرا ببیند.
دنبالۀ پاسخ یا روایت دیگر در پاسخ:
حجاج شاید در حیرت رفته که این مطالب را آیا به امام علیه السلام به همین جور که جریان یافته میباید گفت یا نه؟! در فکر است این پاسخ را چگونه برساند. عبیدالله از قیافه حجاج فهمید که او در حیرت است،
1) (1) والله یا حجاج ما خَرَجْتُ من الکوفه الاّ مَخافَۀ انْ یَدْخُلَها الحسین و انا فیها و لا انْصُرُه لاَنَّه لیس فی الکوفه شیعه و لا انصار الاّ ما لوالی الدُّنیا الاّ مَنْ عَصَم الله منهم فَارْجَع الیه فَاَخْبره بذلک.
2) (2) قال الدّیْنوری: قال عبیدالله و الله ما خَرَجْتُ من الکوفۀ الا لِکَثْرۀِ مَنْ رَأیْتُه خَرَج لِمُحارَبَته و خذلان شیعته فَعَلمْتُ انَّه مقتول و لا اقْدر علینَصْر فَلَسْتُ احِبٌّ انْ یَرانی و لا اراه.
خود جواب را برای ابلاغ خلاصه کرد و گفت(1)
به حسین علیه السلام از من این پیغام را برسانید که چیزی که مرا وادار کرده از کوفه بیایم، آن هنگام که خبر شدم تو خیال کوفه داری جز کنارهگیری از خون تو و فرار از خون کسان خانوادهات امری نبود. نخواستم در خون تو و کسان خانوادهات آلوده و گرفتار شوم و نخواستم دیگری را در صدمۀ تو کمک کرده باشم، من با خود گفتم: اگر با او جنگ کنم این جنگ هم بر من ناگوار و سخت و هم پیش خدا کار بزرگی است و اگر به همراهی او جنگ کنم و خود را در رکاب او به کشتن ندهم به او ارجی ننهادهام، و من مردی هستم که حمیت دماغم،(2)بیش از این است که دشمن مرا بیثمر بکشد و خونم هدر رود؛ زیرا حسین علیه السلام در کوفه یاوری و پیروی که به وسیلۀ آن بتواند جنگ کند ندارد. برگرد پیش او و خبردارش کن.
1) (1) ابْلغا الحسین علیه السلام انَّه انما دَعانی الی الخروج من الکوفۀ حین بَلَغنی انَّک تُریدُها فرارٌ مِنْ دَمِک و دِماءِ اهل بیتک و لَئِلاّ اعین عَلَیْکَ و قُلْتُ: ان قاتَلْتُه کان عَلَیَّ کبیراً و عند الله عظیما و ان قاتَلْتُ مَعَه اقْتَلْ بَین یَدَیْه کنْتُ قد ضیَّعْتُه وَ انا رَجُلٌ احْمی انْفا مِن انْ أمکّنَ عَدُوّی فَیَقْتُلُنی ضِیْعَۀَ وَ الحسین لَیْس لَهُ ناصر بالکوفه و لاشیعۀ یُقاتِل بهم.«ابصار العین فی انصار الحسین: 151»
2) (2) مراد از دماغ در اینجا مغز است، نه بینی و مراد از حمیت غیرت است، یعنی فکر من نمیتواند این را تحمل کند و نفس من زیر این بار نمیرود، شأن خود را اجلّ از این میدانم که بیثمر کشته شوم.
فرستادگان حجاج و رفیقش یزید بن مغفل برگشتند و پیغام را ابلاغ کردند، این پیغام به امام علیه السلام سنگین افتاد، نعلین خواست و پوشید «گویا لباس سفر را به لباس حضر تبدیل کرد» برخواست در میان عدهای از برادرها و اهل بیت خود به راه افتاد، و خواهی شنید که آن دو نفر یار باوفا هم همراه هستند.
ثیموستوگلیس اولین شخص آتن، دشمن دیرینۀ ایران از ترس آتنیها هموطنان خود به پادشاه ایران پناه برد، اردشیر او را پذیرفت و فرمود: دویست تالان نقره به تو مدیونم. او تعجب کرد، شاه به سخن خود ادامه داده گفت: من امر کرده بودم هر کس تو را زنده حاضر نماید دویست تالان نقره به او انعام بدهم، حالیا که تو به پای خود آمدهای باید به خود تو بپردازم، امر فرمود: آن وجه را به او تسلیم کردند. بعد به تدریج حکومت پنج شهر را به او داد.
قُبَیصه نام عرب صحرانشینی است که آهوئی در چادرش از دست صیاد که بهرام گور ولیعهد ایران بود پناهنده شد. (در آن هنگام بهرام را در پیش نعمان بن منذر برای آموزش و پرورش صحرایی عربی سپرده بودند) عرب به حمایت آهو از خیمه بیرون آمد و به سوار ناشناس که دنبال شکار آمده بود گفت: چون آهو به پناه چادر من آمده، من باید او را پناه دهم اگر چه خود را به کشتن بدهم، بهرام را خوش آمده، بعد که به سلطنت رسید او را خواست و انعام خلعت داد.
او را لقب (حامی الذمار) داد، چون سینه را جلوی تیر صیاد برای
نگهداری پناهنده خود سپر کرد. اسمش تا دنیا است باقی ماند.
رفتن امام علیه السلام با آهوان حرم در خیمۀ عبیدالله حرّ جعفی اگر برای اتمام حجت بوده، به بدبختی عبیدالله باید گریست و اگر جهت آن بوده که در ایلات معمول است، صاحب سراپرده باید مهمان خود را پناه بدهد. به حال آهوان حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله باید رقّت کرد، و ناحیۀ حضرت حسین علیه السلام رقّت آور خواهد بود و باید به صیادها نفرین کرد، و شاید امام علیه السلام نظری هم در بردن اطفال نداشته، اطفال از راه انس به همراه او و برادرها برای اجلال موکب رفته باشند و عبیدالله رقّت خود را به ملاحظۀ پیش بینی از آیندۀ قضیه میگفته، به هرحال سر دو راهی و نقطۀ لغزندۀ برای عبیدالله شد و بر دو باختش در دو طرف به حساب در نمیآید. طرز جواب بلکه کلمه به کلمه آن، قدم به قدم در اینگونه مواقع لغزنده است، چه در این مواقع باریک سقوط انسان یا عروج او پیش میآید، با یک کلمه در نفی و اثبات به اوج عزت میرسد یا به چاه ذلت میافتد، فی الحقیقه اعتبار انسان و قیمت فکر و ادب و موقعشناسی او است که در این مواقع بالا و پایین میرود.
یزید بن مرّه میگوید: بعدها عبیدالله بن حرّ این پیشآمد را که بازگو میکرد میگفت: «وقتی که حسین علیه السلام داخل شد دیدمش با محاسنی چون مشک سیاه. هرگز دیدهام زیباتر از او و حسنی گیراتر از او ندیده، به چشم چنان بزرگ آمد که جایی برای غیر نگذاشت. دل و دیده را فراگرفت، و هرگز دلم بر کسی آن سان نسوخت که به حال او سوخت، دیدمش پیاده میآید و اطفالش در پیرامون
وی به همراهش میآمدند.»(1)
حسین علیه السلام سلام کرده در سراپردۀ عبیدالله وارد شد. عبیدالله از جا پریده به تجلیل استقبال کرد. دو دست و پای حضرت را بوسید، در صدر مجلس جا باز کرد و امام را آورده در بالا نشاند. چشم به شمایل حسین علیه السلام دوخته که بعدها میگفت: داخل شد، مویش سیاه، حسنش بینظیر، مهابتش کم مانند، و قدری هم به همراهان و بچههایش چشم دوخته که میگوید: بر کسی آنقدر رقّت نکردمی که دلم برای او سوخت که بچههایش را به گردش دیدم.
از کجا شروع به سخن میکند.
امام علیه السلام زبان به سخن گشوده «لابد حضار مجلس همه متوجه سخن بودهاند» حمد خدای را کرده، ثنا خوانی زیادی فرمود، سپس فرمود: «ای پسر حرّ! اهل شهر شما «این شهر» به من نوشته و خبر داده بودند که: همه به یاری من اتفاق دارند و نامهها فرستادند که تصمیم قطعی به یاری من گرفتهاند و از من درخواست کرده
1) (1) قال یزید: قال عبیدالله: دَخَلَ علیَّ الحسین علیه السلام و لِحْیَتُه کَاَنَّها جَناحُ غُراب فما رَاَیْتُ احداً قَطُّ احْسَنَ وَ لا امْلَأ العین منه و لا رَقَقْتُ علی احَد رِقَّتی علیه إذ رَاَیتُهُ یَمْشی و صِبیانُهُ حَوْلَهُ: (یا نَبرّاً رواقَ مَرْآهُ وَ مَنْظَرُهُ فَکان لِلدَّهر ملأ السَّمْع و البصر)قد کنت فی مشرق الدنیا و مغربها کالحمد لایغن عنها سائر السُّوران یقتلوک فلا عن فقد معرفۀ الشمس معروفۀ بالعین و الاثر «شیخ ارزی»
بودند که من بر آنها وارد شوم. اینک من آمدهام ولی اکنون کار بدان سان که نوشته بودند نیست، و به آن قراری که خیال میکردند پابرجا نیستند. حالیا من تو را به یاری خویش «که خود ما کسان پیغمبریم» دعوت میکنم که اگر حق ما به ما واگذار شود، خدای را ستایش میکنیم و میپذیریم و اگر ما را از حق خود باز دارند و بار ستم به دوش ما افتاد، باز تو در راه گرفتن حق از یاوران ما بودهای.»(1)
عبیدالله به پاسخ شروع کرد، مثل اینکه از فقرۀ آخر که دعوت بود نخواست صریحاً پاسخ بگوید و از جواب قسمت اول خواست جواب دعوت را هم ضمناً گفته باشد.
عبیدالله: ای پسر پیغمبر! اگر در شهر کوفه برای شما پیرو و یاوری بود که به همراه شما جنگ کنند، بیشبهه شدت من از همۀ اصحابت در این کار بیشتر بود. لیکن من خودم دیدم شیعیان کوفهات از هراس شمشیر بنیامیه از خانههای خود کنارهگیری کرده بودند.(2)
میخواست بگوید کسی نداری و شاید هم اشاره باشد به اینکه آنان که
1) (1) ثُمَّ قال یابن الحُرّ. انَّ اهل مِصرکُمْ هذا کَتَبوا الیَّ و اخْبَرُونی انَّهُم مُجْمعون علی نُصْرَتی وَ سَئلُونی القُدُوم الَیْهم و قَدِمتُ و لَیْسَ الاَمْرُ علی ما زَعَموا وَ انَا ادْعُوکَ الی نُصْرتِنا اهل البیت فَاِن اوتینا حقَّنَا حَمِدنا الله تعالی علی ذلک و قَبِلناه و ان مُنْعنا حقَّنا و رُکبنا الظُّلم کُنْتَ من اعوانی علی طلب الحقّ.
2) (2) فقال عبیدالله یابن رسول الله! لو کان لک فی الکوفه شیعۀٌ و انصارٌ یُقاتِلون معک لکُنْت مِنْ اشَدِّهِم علی ذلک و لکنِّی رَأیْتُ شیعَتَک بالکوفه و قد فارَقُوا منازلَهُم خَوْفاً مِن سُیُوف بنیامیه.
تو را دعوت کردهاند گریزانند، آنها چه کردند که من بکنم.
:
«امام علیه السلام ای پسر حرّ تو چه مانع داری که با من و به همراه من بیرون بیائی؟ «یعنی کوفه به هرحال است باشد» عبیدالله به پاسخ میگوید: اگر من میخواستم که با یکی از این دو فرقه باشم، البته به همراه تو بوده و در میانه اصحاب تو دربارۀ دشمن از همه شدیدتر بودم، اما دوست دارم که مرا معاف داری از اینکه با تو بیرون بیایم. ولیکن این اسبهای من مهیا و آماده است و راهشناسهائی از همراهان من هستند و نیز این بادپای بلند پرواز «اسب خاصۀ» من است که به خدا سوگند! برای طلب هر چیز بر آن سوار بودهام، جز این هرگز پیش نیامده که به مطلبم رسیدهام و نیز هر کس در تعقیب و دنبال من برآمده من با این اسب خود را رهانده ام. کس به گرد من نرسیده، جز این هرگز نبوده و نشده است. سوار آن شو؛ بلکه خود را به پناهگاه خود برسانی. و من برایت ضامن عیالاتت خواهم بود، تا آنان را به تو برسانم یا در راه نگهداری آنان خودم و همراهانم تا نفر آخر پیش از آنکه دست کسی به آنها برسد بمیریم. و من «شما میدانید» هرگاه داخل امری شوم، کسی ضامن من نمیشود.»(1)
1) (1) فقال الحسین علیه السلام: یابن الحُرّ ما یَمْنَعُک انْ تَخْرُجَ مَعی فقال ابن الحُرّ: لَوْ کُنْتُ کائِناً مع احَدِ الفَریقَیْن لَکُنْتُ معک. ثُمَّ کُنْتُ مِن اشَدِّ اصْحابِک علی عَدُوِّک فَاَنا احِبُّ انْ تُعْفینی مِن الخُروج مَعَک ولکن هذه خَیْلٌ لی مُعَدَّۀٌ وَ ادلاّء من اصحابی و هذه فَرَسی المُحَلَّقَهُ فَوَ الله ما طَلِبْتُ عَلیها شیئاً قَطُّ الاّ ادْرَکْتُهُ وَ لاطَلِبَنی احَدٌ الاّ فتُّه فَارْکَبْها حتّی تَلْحَقُ بمَأمنک و انَا
این جواب را گفته و ساکت شد، یا منتظر پاسخ بود.
«امام علیه السلام: آیا این نصیحتی است که به گمانت از تو داریم ای پسر حرّ؟(1)
عبیدالله: آری، قسم به خدا که فوق آن چیزی نیست.
امام علیه السلام میخواهم من در برابر به تو نصیحتی بیپرده بگویم چنانچه تو بی پرده سخن گفتی.
به این نصیحت هر کس گوش بدهد مو بر بدنش برمیخیزد، این حماسۀ شدید از آن کلمه زشتی بود که آن مردک به گوش امام گفت، گفت: فرار کن با آنکه در حریم برازندگی آزادگان به ویژه امامی چون حسین علیه السلام نباید کلمه فرار پیش بیاید. مرگ بگو و خواری اینکار مگو. اینجا از این حماسه که به صورت نصیحت گفته شد. عبیدالله بیدار شد دریافت بد فهمیده. نفهمیده که امام از آمدن و استعانت، دستگیری او را
1) (1) قال الحسین علیه السلام: افهذه نصیحۀٌ لنا منک یابن الحُرّ. قال نعم؛ و الله الَّذی لا شیئ فوقه. فقال له الحسین: انّی سَاَنْصَحُ لَکَ کما نَصَحْتَ لی ان اسْتَعَطْت انْ لا تَسْمَعَ صراخُنا و لا تَشْهَدَ واعِیتَنَا فَافْعَلْ فَوَالله لا یَسْمَعَ واعیتَنا احَدٌ ثُمَّ لایَنْصُرُنا الاّ اکَبَّهُ الله فی نار جَهنَّم. ثُمَّ خرج الحسین علیه السلام من عنده و علیه جُبَّۀٌ خَزّ وَ کَساء وَ قَلَنْسَوۀُ موَرَدَّۀٌ و معه صاحباهُ (الحُجّاج و یزید) و حَوْلَه صِبیانُهُ فقُمْتُ مُشَیِّعا له واَعَدْتُ النَّظر الی لِحْیَته فقُلْتُ: اسَوادٌ ما اراهُ امْ خضاب فقال علیه السلام: یابن الحُرّ! عجلَّ علی الشیبُ فَعَرَفْتُ انَّه خضاب فَودَّعْتُه.
در نظر دارد نه نجات خود را. برای جبران بیادبی خود، خود را جمعآوری کرده و به نصیحت امام گوش فرا میدهد.
امام علیه السلام اگر میخواهی فریاد یاری خواهی و داد کشیدن ما را نه بشنوی و نه ببینی و نه مشاهده کنی؛ یا نه بانگ ما را و نه صدای لشکر دشمن را ببینی و بشنوی، اینکار را بکن، برای اینکه هر کس نالۀ بیکسی (واعیۀ) ما را بشنود و ما را یاری نکند، به خدا قسم! خدای او را سرنگون در آتش جهنم خواهد انداخت.
گفت و ساکت شد، آن سخن حماسه را بیشتر کرد و خواست عبیدالله تو دهنی خورد. اثر این سخن بعد از ده روز او را آتش زده میسوزاند.
از این مذاکره روبرو امام غمنده برمیگردد.
بعد از آن امام علیه السلام با همان وضع لباس (بالا پوشش جبۀ خز و کسا و قلنسوه گلگون) با آن دو رفیق باوفا حجاج بن مسروق و یزید بن مغفل (که البته هم آزردهاند و هم شرمنده و هم مملوّ از خشمند) و اطفال خود که به گردش بودند از پیش آن مردک بیرون آمدند.(1)
1) (1) از دو جا میتوان حکم داد که: این قضیه را در خصوص آمدن امام علیه السلام به خیمۀ این شخص نباید تصدیق کرد، شرح حال خود عبیدالله میفهماند که گفتار عبیدالله راجع به آمدن حسین علیه السلام به منزل او بیاصل بوده و امام علیه السلام به منزل او قدم نگذاشته و اگر هم گذاشته به این صورت نبوده.نخست: یکی آنکه از ساختمان دماغ اینگونه آدم که طموحی (اشرافی است) لاف و گزاف بسیار تراوش میکند، خصوصاً دروغی را که به نظر خود سبب افتخار و مباهات خود میدانند و به لوازم مثبتۀ آن که در نظر دارند گول میخورند و لوازم خفیۀ آن را در نظر نمیگیرند، چنانکه روحیۀ مردم سرمایه پرست (مانند یهودیها) هر دروغ را در راه تحصیل مال روا میدارند، بلکه واجب -
عبیدالله گوید: من برای مشایعت و بدرقۀ حسین علیه السلام بر پا خواستم دیدگان را برای دیدار محاسن عزیزش بازبرگردانده گفتم. آنچه میبینم خضاب است یا
سیاهی مو؟ آیا امام علیه السلام در جواب این پرسش بیجا چه باید بگوید؟ آیا اینگونه برخوردها انسان را در هم نمیشکند؟ آیا این پیشآمدها موی سیاه را سفید نمیکند؟
بعد از پدرش علی علیه السلام در این بیست سال زمان حکومت معاویه صدها بلکه هزارها از این قبیل پیشآمدها داشت مثل آوارهگی پیروانش از وطن چون عمرو بن حمق که از کوفه فراری بود و خرابی خانمان شیعه چون خانه حجر بن عدئی که بعد از خرابی آن و کشتن حجر از ترس معاویه و زیاد نمیتوانستند آن را بسازند تا زمان مختار که از خرابی خانه همین عبیدالله جعفی مختار او را ساخت و مانند مداخله معاویه در خاندان برادرش حضرت مجتبی علیه السلام و مسموم کردن او به وسیلۀ محرمهای خانوادگی و از قبیل منابر و مجامع اسلامی آن روز و... که روزانه از طرف دشمن یا دوست برای او پیش میآمد و به خود او برخورد داشت یا به ناحیۀ حق یا خلق با ملاحظه اینکه در نظر این زمرۀ افراد یعنی انبیا و اولیا: خلق وابستۀ به حقند آنان در پاسبانی اینان بیقرارند. نیز در آن بحبوبه گرفتاری کنونی آیا برای امام علیه السلام حوصلۀ این رسیدگیها بازمانده و لکن از جواب هم چارهای نیست، چون سکوت او خاطر همراهان و بستگانش را بیشتر میشکند؛ زیرا گمان میکنند تأثر خاطر امام علیه السلام زبانش را از حرکت بازداشته... به علاوه رفع اشتباهی راجع به قدر و قیمت زندگانی دنیا از آن مردک میشد که گمان نکند زندگانی و ماندن در دنیای آن روز ارزش دارد که انسان از خدای خود مضایقهاش کند. زندگی، آش دهن سوزی نیست.
امام علیه السلام در جواب پرسش از سیاهی مو فرمود: ای پسر حر! پیری با شتاب به سر من هجوم آورد و به سر من ریخت.(1)
میگوید: شناختم که خضاب است، با او وداع کرد. حسین از آن طرف روان شد و عبیدالله جعفی از قصر به اطراف فرات حرکت کرد و حجاج بن مسروق در موکب حسین علیه السلام به کوی شهیدان رهسپار شد تا از شرمندگی این قضیه و پیشآمد قصر خود را بیرون بیارود و به خون خود، خود را آبرومند و رنگین کند.»
ساروی و غیر او گفتهاند که: حجاج همواره مؤذن و همنفس و همقدم بود تا در آن هنگام که روز عاشورا رسیده جنگ اتفاق افتاد و حجاج بن مسروق پیش آمده تا نزدیک امام علیه السلام ایستاد و برای جنگ اذن خواست. حسین علیه السلام او را اذن داد و بعد از برههای و فاصلهای از میدان پیش حضرت او برگشت با وضعی که سربلند و سرفراز شده از خون خود سر تا پا در خضاب رفته بود و در برابر امام آمده احساسات عجیبی ابراز داشته، میخواند.
1 - فَدَتْکَ نفسی هادیاً مهدیّا الیوم الْقَی جَدَّک النَّبیّا
2 - ثُمَّ اباک ذَا لنّدی علیّا ذاکَ الَّذی نَعْرِفُهُ الوَصیّا(2)
1 - فدایت جان من، ای راه یافته و راهنمامان، امروز است که جد تو پیغمبر را
بیدار کنم.
2 - و بعد از آن پدرت علی را زیارت کنم که دریای بخشش بود، بخششها به ما داشت، علی همان بزرگ است که او را وصی میشناسیم.
چون عبیدالله جعفی گفته بود مبادا خون من هدر رود. این سربلند حجاج وقتی از میدان برگشت که سرخ رو و از خون خود خویشتن را خضاب و رنگین کرده بود، در اظهار احساسات خود اظهار دلخوشی میکرد. که در این راه خون و جانم بیهوده به هدر نرفته، بلکه به راهنمایی تو راه را جستهام.
وقت است که با سربلندان جهان (محمد صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام) همدوش شوم به خواری آن مرد که گفت: حمیت دماغ من بیش از این است که دشمن مرا بیثمر کند. (ببین تفاوت راه از کجا است تا به کجا)
حجاج میگوید: به علاوه از این سربلندیهای تازه، بخششهائی از پدرت علی علیه السلام نزد ماها است حقوقی برای تو از پیشینیان تو در گردن ماها است، علی علیه السلام همان است که ما او را وصی پیغمبر صلی الله علیه و آله میشناسیم و اگر این سوابق هم نبود ما را همین کافی بود که در پایان این جان فشانی به آنها میپیوندیم. امام علیه السلام به پاسخ فرمود: آری و من نیز به دنبال تو به دیدار آنها خواهم شتافت، وی برگشته جنگ کرد تا کشته شد. (خدای او از او خشنود باد) و ظاهراً پیش از ظهر شهید شده است.
این کشته از تن خون آغشتۀ خود پیغام میدهد که جان گرامی را بهترین مصرف آن است که در پای هدایت و
راهنمایی و رهبری خلق فدا کنند. ولی آگهی میدهد که اگر در این راه روح و روان ببخشاید هم بزم سرافرازان جهان و خدمتگزاران عالم خواهند بود. تناسب شرط هر اجتماعی است. تاجری که در شهری تازه وارد شود، شاهزادهای که به جهان گردی در مملکتی وارد شود، صنعتگر نامی، هنرور پرآوازهای که در شهرستانی ورود کنند، بیشتر جمعیتی که به دیدار آنان رایگان و به استقبال آنان روانند، طبقۀ هم شأن و همآهنگ و همپیشهاند. این شهید به خون آغشته از این رو به خود نوید میدهد که در انجمن انبیا و فداکاران که خدمتگزاران خلقند حق ورود داشته و آنان او را بپذیرند وگرنه چه مناسبت دارد که جعفر طیار و پیغمبر خدمتگزار یک تن بیگانه از کیش را در ردیف خود داخل کنند. یا آنان که حسین علیه السلام را تنها گذاشتند تا به دست تنها قیام کرد و کشته شد، در انجمن خود بپذیرند.
حجاج میگوید: من امروز که سرخ رویم، امید دیدار و روی ملاقات آنان را دارم و البته این سخن منطقی او را امام علیه السلام هم امضا میکند.
صحیفه سجادیه به این آرزوی معقول دست به دعا دارد که میگوید:
حمداً نَسْعَدُ به فی السُّعَداء من اولیائک و نصیر به فی نَظْم الشُّهداء بسُیوف اعدائه.(1)
1) (1) صحیفه سجادیه: دعای 1.
(1) یزید ین مغفل از شجاعان شیعه و از شعرای هنرور خوشبیان بود، از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بود، در صفین در رکاب آن حضرت جنگ کرده سپس از طرف حضرت علی علیه السلام برای جنگ با خوارج و خرّیت رئیس خوارج(2)مأمور و
1) (2) عسقلانی در اصابه میگوید: این شخص یزید بن مغفل بن عوف بن عمیر بن کلب بن ذهب بن سیار بن لبه بن دئول بن سعد بن مناۀ بن عامر بن جعف بن سعد العشیرۀ مذحجی جعفی است، این بزرگ از پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله ادراکی دارد و در جنگ قادسیه در عهد عمر بن الخطاب خود و برادرش زهیر بن مغفل حضور داشتهاند. «الاصابۀ: 554/6»
2) (3) بن راشد ناجی از بنی ناجیه بود. به علاوه از خوارج نهروان شاخههایی از خوارج برای امیرالمؤمنین علیه السلام زحمت فراهم کردند. از جمله این شخص بود، خودش با مردان قبیلهاش خروج کرده و سپاه علی علیه السلام در سه مرحله او را تعقیب کردند. نخست یکصد و سی نفر به سرداری زیاد بن حفصه مأمور تعقیب آنها شدند، در دیر ابو موسی منتظر فرمان امیرالمؤمنین علیه السلام بودند تا مکان این خارجی معین شد، بعد از تحقیق به نامۀ قرظۀ بن کعب که از عمال علی علیه السلام بود معلوم شد در نواحی بصرهاند، عبدالله وال تیمی فرمان تعقیب از علی علیه السلام برای زیاد آورد و زیاد بن حفصه به قصد آنها حرکت کرد و در اطراف مدائن با آنها جنگید، آنها بعد از جنگ به سختی شبانه گریختند و به اهواز رفتند و در اهواز عده آنها به دویست تن رسید. زیاد بن حفصه بعد از توقفی در بصره برای معالجه زخمهای خود به فرمان (علی) به کوفه برگشت. مجدداً معقل بن قیس با دو هزار نفر از کوفه مأمور آنها شد. یزید بن مغفل هم با او بود و به ابن عباس در بصره دستوری رسید که او نیز دو هزار نفر از بصره بفرستد و معقل بن قیس امیر هر دو سپاه باشد، راشد هم در ناحیۀ از اهواز بود، گروهی از راهزنان و از مختلسین خراج و کُردها و از مردم خود اهواز به او ضمیمه شده بودند،
فرستاده شد، در هنگامۀ کشتن خرّیت در لشکر علی علیه السلام که معقل بن قیس رئیس آنها بود، فرمانده ستون راست بود.
طبری چنین گفته: (و مرزبانی) در معجم الشعراء گفته: یزید بن مغفل پدرش از صحابۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله است، خودش از تابعین است، یعنی صحابه را درک کرده و صاحب خزانۀ الادب الکبری روایت کرده که: این مرد بزرگ از مکه با امام علیه السلام همراه بود، در این راهی که از مکه به کربلا میآمدند حسین علیه السلام او را به عنوان سفارت در قصر بنیمقاتل به همراه حجاج بن مسروق جعفی پیش عبیدالله جعفی فرستاد و در ترجمه حجاج این قضیه ذکر شد. مورخان صاحب مقاتل و سیر ذکر کردهاند: در هنگامۀ روز دهم محرم که تنور جنگ گرم شده دو لشکر به هم جوشیدند. یزید بن مغفل از حسین علیه السلام برای مبارزه اذن خواست.
مبارزه این است که یکه و تنها پیش رفته پیکار کند. امام علیه السلام نیز اذن داده
پس به میدان آمده میگفت:
1 - انا یزیدٌ و انا بن مُغْفِلِ و فی یمینی فَصْلُ سیف مُنْجَل
2 - اعلَوْبه الهامات وُسْط القَسْطَل عن الحسین الماجِد المُفَضَّل(1)
1 - منم یزید پسر مغفل، حالیا در کف راست من تیغه شمشیر نمایانی است.
2 - در میان این گرد و غبار سرها را میپرانم، دشمن را از حسین علیه السلام دور میکنم. حسین بزرگ منش و برتر از همه است.
سپس جنگ کرد تا کشته شد. ()
مورخ مرزبانی در معجم خود ذکر کرده: در آن هنگام که جنگ صورت جدّ به خود گرفت، یزید بن مغفل پیش آمد و میگفت:
1 - ان تُنْکِرونی فانا بن مُغْفِلِ شاکٍ لدی الهَیْجاء غیرُ اعْزل
2 - وفی یمینی نَصْلُ سَیْفمُنْصَل اَعْلو به الفارِس وَسْطَ القَسْطَل(2)
1 - اگر نمیشناسیدم، من پسر مغفل و غرق اسلحه در هنگامۀ جنگ پر شور دست بسته نیستم، در کف راست من قبضۀ شمشیری است با تیغهای که در میان این گرد و غبار بر سر سوار فرود میآورم.
قیمت این رجزها از این است که در یک بیابان پر از لشکر که همه حسین را محکوم به اعدام میدانستند
صدای این گروه مغلوب آن همه جنجال و هیاهو نبود، بلکه به آوازی رسا فریاد میزدند که به جدیت طرفدار حسینیم، ما را بشناسید و آواز ما را بشنوید که شنیدنی است. بالحقیقه پیامی است که عظمت فرد به آن است که رأی او از خود او باشد و جنجال و هیاهو در رأی او تأثیر نداشته باشد و حقیقت را برای خود حقیقت بخواهد.
میگوید: جنگی کرد که مانند نداشت، جمعی را کشت و کشته شد (خدایش خشنود باد) ظاهراً پیش از ظهر شهید شده در زیارت قائمیات آمده (السَّلامُ عَلی یزیدِ بْنِ مُغْفل، السَّلامُ عَلی حجاج بن مَسْروقِ الْجَعفی)
اللّهم صلّ علی محمَّد... امامِ الرَّحمۀ و قائِد الخَیْر و مِفْتاح الْبَرَکۀ کما نصب لامرک نَفْسَه وَ عرَّض فیک للمکروه بَدَنه و کاشَفَ فی الدُّعاءَ الیک حامَّته و حارب فی رضاک اسْرَتَهُ و قطع فی احیاءِ دینک رحِمَهُ و اقصی الادنینِ علی جحودهم و قرَّب الاقصینِ علی استجابتهم لک.(1)
این سعید نیکبخت از شیعیان با وجاهت کوفه است که روی و آبروی شیعه به آنها است و از آن طبقهای است که در میان شیعه هم صاحب شجاعت و هم مرد عبادت است.
سیره نویسان گفتهاند: خبر مرگ معاویه هنگامی که به کوفه رسید، طایفه
1) (1) صحیفه سجادیه: دعای 2.
شیعه جمع شده نوشتههایی به حسین علیه السلام نوشتند. اولاً به همراه عبدالله بن وال و عبدالله سبع و ثانیاً به همراه قیس بن مسهر و عبدالرحمن بن عبدالله و ثالثاً به همراه سعید بن عبدالله حنفی و هانی بن هانی فرستادند.
این بزرگان(1)فقط حامل نوشته نبودند، بلکه سه دسته نمایندگان بزرگی از طرف بزرگان شیعه و فی الحقیقه سفرای آبرومندی بودند، انتخاب اینها به امید آن بود که وجاهت اینها امام علیه السلام را قانع کند. بلکه به آبرو و وجاهت این سفرا امام علیه السلام را به جانب خود بیاورند. نوشتهای که آخر سعید آورد از آن طبقه سرکردگان عرب بود که در کوفه امام علیه السلام از ناحیۀ آنها نگرانی داشت. و اگر از رؤسای کوفه مانعی تصور میشد از طرف اینها بود؛ زیرا نفوذ شهری و نفاق اینها دل را میرماند و این طبقه شاید چون دیدند شیعیان مخلص، کار را انجام خواهند داد و در دولت حسین علیه السلام کامیاب میشوند خواستند عقب نمانند و چون این نوشته به تلافی از عقب افتادگی بود، گرمتر نوشتند.
گروهی که سعید را فرستادند از این قرارند:
1 - شبث بن ربعی(2)
1) (1) محقق استرابادی در رجال کبیر خود میگوید: سعید بن عبدالله حنفی از اصحاب حسین بن علی علیه السلام با او در طف کشته شد.
2) (2) شبث با شین معجمه و باء مفرده مفتوح و در آخرش ثاء، (ربعی) راء ربعی مکسور است. دار قطنی میگوید: مؤذن سجاح آن زن بود که به دروغ مدعی نبوت شد، شبث بعداً اسلام آورد و از اصحاب امیرالمؤمنین گشت، بعد از صفین برگشت و خارجی شد. - پسرش عبدالقدوس معروف به ابی الهندی است - شاعری است زندیق مست، شرابی و پسر پسرش صالح بن عبدالقدوس آن زندیقی است که مهدی عباسی او را به سبب زندقهاش کشت و بالای جسر بغداد به دار آویخت. ابن ندیم میگوید: پسری از صالح مرد، او جزع زیاد میکرد، ابوالهذیل علاف شیخ معتزاء به او برخورد، دیدش که درد و سوزی بیاندازه دارد. گفت: وقتی که مردم نزد تو مثل زراعت باشند، برای غصه و حزن تو جهت صحیحی نیست، صالح میگوید: من از آن میسوزم که او کتاب شکوک را نخوانده، مرد پرسید: این کتاب چیست؟ گفت: کتابی است که من ساختهام هر کس آن را بخواند در هر چه بوده شک میکند که شاید نبوده و در هر چه نبوده شک میکند که شاید بوده، ابوالهذیل گفت: بنابراین تو خود شک کن که در مرگ پسر و رفتار را بر نمردنش بگذار، اگر چه مرده و باز شک کن در اینکه کتاب شکوک را خوانده اگر چه نخوانده باشد.
2 - حجار بن ابجر(1)
1) (1) حجار با حاء مهمله و جیم مشدده و راء بینقطه ابجر با باء و جیم و راء مهمله، ابن جابر عجلی. حجار اسم و آوازهای دارد. پدرش ابجر نصرانی بود، به دین نصرانیت مرد. مسلمانهای کوفه به احترام پسر و نصاراء به احترام خودش تشیع مفصلی از جنازهاش کردند، در راه جبانه (گورستان) عبدالرحمن بن ملجم مرادی اشقی الاولین و الاخرین به آنها گذشت. پرسید: چه خبر است؟ قضیه به او گفته شد گفت:1 - لَئِن کان حجّارُ بنُ ابْجَرَ مُسْلما لَقد بوُعِدَتْ منه جنازۀُ ابْجَْر 2 - و ان کان حجّارُ بنُ ابْجَرَ کافراً فَما مثل هذا من کُفور بمنکر 3 - فلولا الَّذیاَنْوی لَفَرَّقْتُجمعهم بِاَبْیَضَ مَصْقول الغَرارَیْن مُشْهَر «ابصار العین فی انصار الحسین: 39؛ تاریخ الطبری: 112/4 (با کمی اختلاف)»1 - اگر حجار پسر ابجر مسلمان باشد باید از جنازۀ ابجر دوری کند.2 - و اگر حجار بن ابجر کافر باشد اینگونه اقدام از یک کافر دور نیست.3 - اگر آن نیتی که دارم در بین نبود، جمعیتشان را با تیغ خود پراکنده میکردم.وی در این وقت عازم کشتن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود و آن شمشیر را که ضربت به حضرت زد، همراه داشت.
3 - یزید بن حرث
4 - یزید بن رویم(1)
5 - عزرۀ بن قیس(2)
6 - عمرو بن حجاج
7 - محمد بن عمیر(3)
8 - قیس ابن اشعث
1) (1) یزید بن رویم با یزید بن حرث به ضم راء و فتحۀ و اورویم شیبانی است و پدرش از حرث از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام است، مریض شده بود، علی علیه السلام عیادتش کرده فرمود: کنیزکی نزد ما داری، یعنی به تو خواهیم بخشید که در بیماری تو لطیف الخدمت باشد، بخشید، او هم اسمش را لطیفه گذاشت، این پسر از او به وجود آمد و به او میگفتند (ابن لطیفه) در کشمکش خوانخواهی عثمان، عثمانی مشرب بود، به بنیامیه مودت میورزید، در زمان مصعب در ری کشته شد.
2) (2) عزرۀ بن قیس به فتح عین مهمله و سکون زاء معجمه و راء مهمله. کسانی که عروۀ بن قیس ضبط کردهاند، تصحیف کردهاند.
3) (3) محمد بن عمیر بن عطارد بن حاجب بن زراره تمیمی است و حاجب صاحب آن تیر و کمانی است که پیش انوشیروان به گرو گذاشته، خراج عرب را به عهده گرفت. در کتاب رهن، در حدائق شیخ یوسف از حضرت سجاد علیه السلام دارد که از یکی وامی خواست، او گرو مطالبه کرد امام علیه السلام ریشۀ تاری از لباس خود جدا کرد و به گرو داد، بعد از انقضای مدت که خواست پول را بدهد، آن ریشه را مطالبه فرمود و آن مرد عرض کرد: گم شده. امام علیه السلام فرمود: به خدا قسم! تا من گرو خود را پس نگیرم وجه را نخواهم داد. آن مرد صندوقچهای آورد از میان دستمالی که در آن بود آن ریشه را بیرون آورده تقدیم کرد، امام علیه السلام گرفت و پول را داد، سپس آن ریشه را به دور انداخته، فرمود: عربی کمانی را نزد انوشیروان به گرو گذاشت و پس گرفت. ریشه و تار عبای من از کمان عرب محترمتر است.
صورت نامه این طبقه که سعید وهانی آوردند این است:
بسم الله الرّحمن الرّحیم هر سوی این کشور و هر پهلوی این سرزمین سبز است، میوهها رسیده، کیلها پر و لبریز شده، هر زمان بخواهی تو وارد میشوی، بالای سرلشگری از خودت که از همه جهت مهیا و آماده است.(1)
یعنی ذخیرۀ لشکر و آذوقه و تجهیزات از هر جهت فراهم است از میوههای رسیده و زراعات و محصولات این سرزمین حاصلخیر انبارها پر است، حوصلهها لبریز شده، ستم از حد گذشته، برای ما ستمزدگان چه سود از سبزهزار از ثروت خود، ذخیره و از اشخاص خود، نفرات میدهیم.
1) (1) اما بعد فقد اخضَرَّ الجناب و ایْنَعَتِ الثّمار و طَمَّت الجَمامُ فاِذا شِئْتَ فَاقْدم علی جُنْد لَکَ مُجَنَّدٍ. «تاریخ الطبری: 262/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 16» بسم الله: من الحسین بن علی علیه السلام الی الماء من المسلمین و المؤمنین، اما بعد فَاِنَّ سعیداً وهانیاً قد ما عَلَیَّ بِکُتُبِکُمْ وَ کانا آخِرا مَنْ قَدَمَ عَلَیَّ مِن رُسُلِکُمْ وَ قد فَهَمْتُ کُلَّ الَّذی اقْتَصَصْتُمْ وَ ذَکَرْتُم و مَقَالَۀُ جُلُّکُمْ انَّه لَیْسَ عَلینا امامٌ فَاَقْبَلُ، لعل الله انْ یجمعنا بکَ علی الهدی و الحقّ و قَدْ بَعَثْتُ الیکم اخی و ابن عمّی وثقتی من اهل بیتی مسلم بن عقیل و امَرْتُهُ ان یَکْتُبَ الَیَّ بحالکُمْ وَ امْرکُمْ و رأیکم فان بَعَثَ الَیَّ انَّه قد اجْمَعَ رَأیُ مَلَئِکُمْ و ذوی الفضل و الحجی منکم علی مثل ما قَدِمَتْ به علی رسلکم و قرئت فی کتبکم اقْدَمُ علیکم وشیکا انشاء الله فَلَعَمْری ما الامام الاّ العامل بالکتاب و الاخِذُ بالقسط و الدّائن بالحقِ و الحابسٌ نفسَه عَلی ذات الله والسلام. «تاریخ الطبری: 262/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 17»
سعید و هانی به مکه آمدند، امام علیه السلام برای جواب نامۀ این طبقه، سعید و هانی را به کوفه پس فرستاد، به اشخاص نامبرده نامه نوشت، صورت نامه این است: بسم الله الرّحمن الرّحیم اما بعد همانا سعید و هانی با نامههای شما بر من وارد شدند، از نمایندگان شما این دو تن آخرین کسی هستند که بر من ورود کردند، مقصود شما را از آنچه مشروحاً یادداشت و ذکر کرده بودید فهمیدم، سخن و گفتگوی بیشتر شما این است که بر سر ما امامی نیست، بنابراین به سوی ما بیا، بلکه به وجود تو خدا ما را بر هدی و حق گرد آورد. من هم وادار کردم پسر عمم، برادرم. مورد وثوقم از میان کسان خانوادهام، مسلم بن عقیل را که به شهر شما بیاید، به او دستور دادم که از حال شما و کار شما و رأی به شما برای من بنویسد، بنابراین اگر او در مراسلۀ خود به من آگهی دهد که رأی اشراف شما و فضلای خردمندان شما قطعی است، راجع به این سخن که برای آن نمایندگان شما پیش من اعزام شده بودند و من در نامههای شما قرائت کردهام، با خواست خدا زود خواهم آمد؛ زیرا قسم به حیات و زندگانیم که امام جز آن کس نیست که فقط و فقط عامل به کتاب خدا، پیرو عدالت و یا بند حق باشد، محدود کند نظر خود را و حبس کند دلخواه خود را به ذات اقدس خدا، جز خدا کسی را در نظر نداشته باشد و این نامه را دینوری به صورت زیر ضبط کرده، از حسین بن علی علیه السلام به هر کسی از پیروان و دوستداران او که در کوفهاند و این نامه به او برسد.
اما بعد: نامههای شما به من رسید، محبت و اشتیاقی را که راجع به ورودم بر شما اظهار کرده بودید آگاه شدم، آنچه یادآوری و ذکر کرده بودید فهمیدم، من
اکنون برادرم و پسر عمم و مورد وثوقم از خانوادهام را مسلم عقیل و امیدوارم که به سوی شما میآید تا از حقیقت مقصود شما برای من آگاه شود و آنچه از اجتماع شما بر او آشکار شود برای من بنویسد. در صورتی که امور شما به همان قرار باشد که در نامۀ خویش مراسله کردهاید و فرستادگان شما به من خبر دادند من خودم در ورود بر شما شتاب خواهم کرد به خواست خدا.
سعید 300 فرسخ دیگر به کوفه برمیگردد.
این دو نفر حق گذار را (یعنی سعید و هانی) پیشاپیش مسلم فرستاد و بعد مسلم را به همراهی قیس و عبدالرحمن روانه راه کرد. سعید در کوفه به مسلم دلگرمی میدهد.
طبری ابوجعفر میگوید: وقتی که به مسلم در کوفه حاضر و در خانه مختار پیاده شد با جمعیت شیعه روبرو گشت مردم از شوق گریه میکردند، مسلم نامۀ امام علیه السلام را بر آنها میخواند خطبای آنها برخواستند خطابه رشیدی خواند.
پس از او حبیب، بعد از آنها این سعید شهید برای خطابه به پا خواست بعد از حمد و ثنای خدا قسم یاد کرد که تصمیم دارد و دل بر آن نهاده که به حسین یاری کند و نفس و جان خود را و نفیس دارائی خود را فدایش خواهد کرد.(1)
مسلم او را سیصد فرسخ دیگر برمیگرداند.
پس از آن به فاصلۀ مسلم او را با مراسلهای پیش امام علیه السلام تا مکه فرستاد و در
1) (1) ثُمَّ قامَ سعیدُ بَعْدَهُما فَحَلَفَ انَّهُ مُوَطَّنٌ نَفْسه علی نُصْرۀ الحسین فاِدِ لَهُ بنفسه.«ابصار العین فی انصار الحسین: 217»
مکه بود تا نوبۀ چهارم باز این راه دور و دراز را، تا کربلا به همراه امام علیه السلام پیمود و با امام علیه السلام باقی ماند تا کشته شد.
سعید چون درآمد و رفت گرم گرفته بود، شب عاشورا هم به گرمی سخن گفت.
ابومخنف گفته: در شب عاشورا امام علیه السلام اصحابش را خطبهای خواند و در خطبه خود فرمود: این شب تاریک شما را فرو پوشیده. از تاریکیش استفاده کنید. جان خود را از این وادی پرخطر برهانید بروید، پیش از همه کسان خانوادگیش به پا خواستند و هر چه میباید بگویند گفتند؛ پس از آن به فاصلهای سعید بن عبدالله حنفی برای سخنرانی برپا ایستاد و آنقدر گرم گفت که همه را فروزان کرد، گفت: به ذات خداوندی قسم واگذارت نمیکنیم تا خدا بداند و ببیند که احترام پیغمبرش محمد را ما دربارۀ تو حفظ کردهایم، به خدا سوگند! اگر خویشتن را بدانم که محققاً کشته میشوم، پس زنده شده و بعد از آن زنده زنده سوخته و پس از آن خاکسترم به باد داده میشود و این کار را هفتاد مرتبه به سرم بیاورند که از تو جدا شوم، من از تو جدا نخواهم شد، تا مگر مرگ بین ما جدایی بیاندازد، آن هم من پیش از تو و در جلوی روی تو مرگم را دیدار خواهم کرد و پس اینکار را چرا الحال نکنم، با اینکه جز یک کشته شدن بیش نیست و دنبال آن ارجمندی و سربلندی است که هرگز پایان ندارد.(1)بعد از ایشان زهیر
1) (2) ثُمَّ قام سعید بن عبدالله فقال: و الله لانُخَلّیک حتی یعلم الله انّا قد حَفِظْنا نَبیَّه محمَّدا فیک و الله لَوْ عَلمْتُ انّی اقْتَلُ ثمَّ احیی ثَمَّ احْرَقُ، ثُمَّ اذَّرُ یُفْعَلُ بی ذلک سبعین مَرَّۀ ما فَارقْتُکَ
برخواست:
دایما عادت من گوشه نشستن بودی
تا تو برخاستهای از طلبت ننشستم(1)
تو مپندارکه از خاک سرکوی تو من
به جفای فلک و جور زمان برخیزم(2)
برنخیزم ز سر کوی تو تا جان دارم
گر رسدکار به جان از سر جان برخیزم
کارش در روز عاشورا گرمتر از گفتارش در شب عاشورا بوده؛ باز ابومخنف روایت کرده: هنگامی که حسین علیه السلام در روز عاشورا نماز ظهر را خواند (نماز را به خوف گزاردند) بعد از ظهر جنگ شدت گرفت، یاران جانفشانی کردند، جنگ سختی شد، دشمن نزدیک به حسین علیه السلام رسید. در این هنگامه که دشمن نزدیک و وجود اقدس او در جای خود ایستاده بود، سعید حنفی پیش دویده جلوی روی امام علیه السلام ایستاد، خود را آماجگاه دشمن ساخت از چپ و از راست تیر میبارید، او هم برابر حسین علیه السلام برپا ایستاد بود. امام علیه السلام را از تیرها
نگهداری میکرد، به جان و تنش تیر میآمد، نوبتی صورت، دیگر نوبت سینهاش یک نوبت دستها و یکبار پهلوها را سپر بلا میکرد. از نگهبانی و پاسبانی کار را به اینجا رسانید که تیری به حسین علیه السلام نمیرسید تا در آخر شهید حنفی به زمین افتاد(1)و زمزمۀ عشق را با نغمۀ خوشی میگفت، گفتهاش شنیدنیاست آری، به کسی میگفت که میشنید بار خدایا! لعنت و دور باشی که به عاد و ثمود فرستاده و هستی آنها را به باد فنا دادی، بر این مردم بفرست؛ فرمان ده که خانمانشان به باد فنا رود آنها را ریشهکن کن و از بیخ و بن برافکن.
بار خدایا! به پیامبرت سلام از من برسان و برسانش که از این جراحتهای پر درد من امروز چه ها کشیدم، چه ها دیدم، چه به سرم آمد، چون مراد و مقصود من در یاری پیامبرت ثواب تو بود (پس تو هم وسیله برای من فراهم فرما که پیامبرت مرا و خدمات مرا بشناسد)
همۀ کارها مقدمۀ این نظر بود، عشق را طی لسانی است که صد ساله سخن، دوست با دوست به یک چشم زدن میگوید، نگاهی به طرف حسین علیه السلام کرد و
1) (1) حتّی سَقَط الحَنَفی و هو یقول: اللّهم العنهم لعن عاد و ثمود اللهم ابلَغْ نَبیُّک عنّی السَّلام و ابْلغه ما لَقَیْتُه من الَم الجراح، فَاِنّی ارَدْتُ ثوابک فی نُصْرَۀ نبیّک، ثُمَّ الْتَفَتْ الی الحسین علیه السلام فقال: أَوَفَیْتُ یابن رسول الله؟ قال: نَعَمْ انْت امامی فی الجنۀ.«ابصار العین فی انصار الحسین: 218»
گفت: ای فرزند رسول خدا! آیا وفا کردم؟ آیا وفاداری کردم؟ سخن هر چه میباید پیش گفته بود. کار هر چه میباید کرده بود، در دم آخر میخواست بفهمد که چه بهره از وجودش برداشته، تنها یک کلمه داشت و یک کار باقیمانده بود، در بهرهبرداری از وجودش، به یک کلمه قانع بود، آن کلمه را شنید و خاموش شد، در دنبال این کلمه آیا وفا کردم، شنید که امامش علیه السلام فرمود: آری، تو پیشاپیش منی در بهشت، سپس آن همراه با وفا همسفرهایش را تنها گذاشته به دیدار خدا شتافت. سفارشی است که این شهید را فراموش نکنید. (بُدّی) دربارۀ سعید گفته:
1 - سعید بن عبدالله لاتَنْسِینَّهُ و لا الحُر اذ آسیزُهیراًعلی قَسْرٍ
2 - فَلووَقَف الصُمُّ الجبال مکانهم لمارَتْعلیسهل ودُکَّت علی وَعْر
3 - فمن قائم یَسْتَعْرِضُ النَّبْلَوجهه و من مُقْدِمِ یَلقیَ الاَسِنَّۀَ بالصَّدر(1)
1 - مبادا سعید بن عبدالله را فراموش کنی و نه آن حرّ ریاحی را در آن هنگامه که به کمک زهیر به بیرمقی خود را میکشاند.
2 - از آنکه اگر در جای آنان کوه پرسنگ ایستاده بود، البته به لرزش میافتاد بالای دشت میریخت و بر فراز هامون ریز ریز میشد، لایق هیچ یک فراموشی نیست.
3 - چه آن یک تن که سر پا در برابر پیکان صورتش را عرضه میکرد و چه
1) (1) اعیان الشیعه: 72/7؛ مثیر الاحزان: 45.
آن یک نفر پیشروی که با سینه به ملاقات سر نیزه میرفت.(1)
آرامگاه این سعید گویا یکسره زبان است که به همکیشان ما بگویید: سعادت را از آن نیک بختان بیاموزید که در حفظ الغیب پیامبرشان چنان استقامتی کردند که در برابر تیر باران امضای وفا گرفتند، تو گویی وجدان آنان پیامبری یا تمثال پیامبری از خود در داخلۀ آنان بر تخت نشانده پیامبر آنان گویا همواره خود را زنده میدارد و فرمان خود را به موقع اجرا میگذارد، از نیک بختی به سعی و استقامت این جهان حشری در آن جهان با همبازانی آنچنان در ملک جنان برای خود تأمین کردند. حشر کسی در آن جهان و این جهان جز با همباز خود نخواهد بود.
میگویند: پیام ما به همکیشان این است که اگر هزار
1) (1) در زیارت ناحیه است: السلام علی سعید بن عبدالله الحنفی القائل للحسین علیه السلام و قد اذِن له فی الانصِراف، لا والله لانُخَلّیک حتی یَعْلَمَ الله انا قد حَفظنا فیک غیبۀ رسول الله و الله لو اعْلَمُ انّی اقْتَلُ ثُمَّ احْیی ثُمَّ احْرَقُ ثُمَّ اذَّر و یَفْعل بی ذلک سبعین مرَّۀ ما فارَقتُکَ حتّی الْقی حمامی دونک و کیفی لا افْعل ذلک و انَّما هی موتۀٌ او قتلۀٌ واحدۀٌ ثُمَّ بعدها الکرامۀ الَّتی لا انقضاءَ لها ابداً فقد لَقَیْتَ حمامک و واسَیْتَ امامک و لَقَیْتَ من الله الکرامۀ فی الدّار المُقامۀ حشرنا الله معکم فی المستشهدین. «الإرشاد، شیخ مفید: 92/2؛ بحارالأنوار: 70/45، باب 37»
بار هم تن پاره پاره و سوخته شود، این روحیه را نباید از خود جدا کنند، قد غیَّر الطَّعنْ مِنّا کُلَّ جارِحَۀ سِوی المکارم فی امن من الغیر.
سر نیزه هر عضو و جارحه ما را پاره پاره کرد، ولی روحیۀ ما ایمن از تغییر و به حال خود بود. تا چنین روحیۀ برای خویشتن احراز نکنید. اطمینان به تملک حوزه خویشتن نداشته باشید. (أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ)1
اللهم صل علی محمد... کما... و والی فیک الأَبعدین و عادی فیک الاقربین و أداب نفسه فی تبلیغ رسالتک و اتعبها بالدعاء الی ملتک.(1)
عبدالرحمن، این فرد پیشقدم صحابی است که درک فیض حضور پیغمبر علیه السلام را در شصت سال پیش کرده، برای خود هم ترجمه دارد و هم روایت و نیز از مخلصان اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام است.
ابن عقده در کتاب موالات میگوید: محمد بن اسماعیل بن اسحاق راشدی حدیثی از محمد بن جعفر نمیری و او از علی بن حسن عبدی. او از اصبغ بن نباته به من آموخت. اصابۀ ابن حجر از ابن عقده این قضیه را ضبط کرده است.
اصبغ گفت: حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام در رحبۀ کوفه مردم را قسم داد
1) (1) صحیفۀ سجادیه: دعای 2.
که هر کس از پیغمبر صلی الله علیه و آله شنیده است روز غدیر، فرمود آنچه فرمود برخیزد و جز آنکه برخیزد من از او به چیزی قانع نیستم و نباید برخیزد مگر آن کس که به گوش خود شنیده از رسول خدا صلی الله علیه و آله آنچه گفته. پس بیش از ده نفر بلند شدند که در میان آنها این دوازده نفر بودند.
1 - ابوایوب انصاری 2 - ابوعمرۀ بن عمرو بن محصن 3 - ابو زینب 4 - سهل بن حنیف 5 - خزیمۀ بن ثابت 6 - عبدالله بن ثابت 7 - حبشی بن جناده سلولی 8 - عبید بن عازب 9 - نعمان بن عجلان انصاری 10 - ثابت بن ودیعه انصاری 11 - ابوفضاله انصاری 12 - عبدالرحمن بن عبد رب انصاری
بلند شده گفتند: ما شهادت میدهیم که به گوش خود از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدیم که فرمود: هان بدانید: خدای ولی من است و من ولی مؤمنین هستم پس آگاه باشید: هر کس که من مولای او هستم علی مولای او است، بار خدایا! دوستی کن با آن کس که با او دوستی کند، دشمنی کن با آن کسی که با او دشمنی کند، محبت کن آن را که با او محبت کند، بغض بورز با آن کسی که با او بغض ورزی کند، اعانت کن آن را که او را اعانت کند.
در کتاب اسد الغابه که این شیران بیشه (اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله) را ترجمه کرده، این پیشآمد را در نام هر یک از این نفرات ذکر کرده و در محلی که این کسان را از صحابه نام برده قضیه بلند شدن اینان را برای جواب علی علیه السلام تکرار کرده است.
در کتاب حدائق الوردیه گفته: خود علی بن ابی طالب علیه السلام این عبدالرحمن را
تعلیم قرآن داد. قرآن را به او آموخته و او را تربیت کرده بود.(1)عبدالرحمن از مکه همراهی کرد با حسین علیه السلام آمد.
عبدالرحمن از مکه همراهی کرد. جان، سر گفتهاش گذاشت، گفته خود را نکول نکرد. نطق در رحبۀ کوفه جا داشت و سکوت در کربلا.
قضیه تنظیف نهم را غلام او روایت کرده:
عمرو بن مره جملی از ابوصالح حنفی از غلام عبدالرحمن بن عبد رب انصاری به گفتۀ طبری بازگو میکند که گفت: من به همراه مولایم وقتی لشگر حاضر شد بودم (غلام عبدالرحمن در کربلا بوده ولی گریخته، خود او میگوید: وقتی روز عاشورا شهدا را کشته و به خاک افتاده دیدم، آنها را گذاشتم و خود جستم)
ابومخنف از این غلام روایت میکند که: روز نهم محرم حسین علیه السلام امر داد سراپرده جداگانهای برای تنظیف زدند و فرمود: در قدحی بزرگ قدری مشک برای نوره در آب حل کردند و نوره مالیدند در آن بین بریر و عبدالرحمن دو نفری بر در آن سراپرده با یکدیگر مزاحمت داشتند که کدام پیش بیفتند، شانهشان به هم میخورد یکدیگر را عقب میزدند که به دنبال امام علیه السلام نوره بکشند، بریر با عبدالرحمن که یادگار عهد پیامبر است بنای شوخی را گذاشت و او را به خنده وا میداشت، عبدالرحمن گفت: ما را واگذار زیرا به خدا این فرصت جای بیهوده کاری نیست، بریر گفت: به خدا من هرگز بیهودگی را دوست نداشتم، قوم من دانسته و میدانند که من نه در دوره جوانی و نه در دوره
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 157.
پیری بیهودگی را دوست نمیداشتم، ولکن خوشی و لبخند من به سبب این است که این پیشآمد پیک بشارتی است، مژده سعادتی بزرگ به من میدهد من نوید بشارتی از خود یافتهام، آنچه از این پیشآمد به ما میرسد مصیبتی نیست که به ما برخورد میکند، به خدا قسم! بین ما و حورالعین بیش از اینقدر نیست که این از خدا برگشتگان با شمشیرهایشان به سر ما ریخته، بر ما بتازند و به جانت قسم من بسیار دوست دارم که همین ساعت رو به ما کنند و دست به شمشیر به سر ما بریزند.
این عبدالرحمن به همراه امام علیه السلام از مکه با همراهان دیگری که به همراهش آمدند به کربلا آمد و کشته شد. در حملۀ نخستین جلو روی حسین علیه السلام شهید گشته، ساروی گفته به جنگ آمد کشته شد.(1)
این هم زبان علی علیه السلام و همقطار حسین علیه السلام گواهی و تصدیقش در رحبه کوفه و جان فشانیش در کربلای کوفه، از آنکه جان را سر حریف خود گذاشته و نکول نکرد، در هر محکمه سخنش مقبول است، این گونه اشخاص که سخن را به قیمت جان میگویند. سخن آنان راست و صحیح است، اینگونه سخن را مردمان گیتی میپذیرند. پیام این رجال این است که اگر مبدأ مقدس داری سری به زیر مباش، میان یک
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 157.
جهان گواهی ده، عبدالرحمن میگوید: با آنکه یک نفس از عمر خود را برای یک دم بیهودگی و یک کلمه شوخی حاضر نبودم صرف کنم و در شوخی، خود و همباز خود را ملامت زده میدیدیم، در پای حق بیمضایقه جانفشانی کردم.
در گریبان خود جز جدّ و اقدام هر چه راه دهید بیهوده است، روزگار به جد میگذرد، فلک به جد میچرخد، جوانان به جد رو به پیری میبرند، بکوش که مگر تو به جد از آنها عقب نمانی، و به آنها برسی، ورنه چون بنگری از قافله بیرون باشی.
اللهم صل علی محمد... کما... اداب نفسه فی تبلیغ رسالتک واتعبها بالدعاء الی ملتک و شغلها بالنصح لاهل دعوتک و هاجر الی بلاد الغربۀ و محل النای عن موطن رحله و موضع رجله و مسقط رأسه و مأنس نفسه ارادۀ منه لاعزاز دینک و استنصاراً علی اهل الکفر بک.(1)
(سماوی) در ترجمهاش میگوید: این شوذب از رجال شیعه است، از آن رجالی که در میان شیعه وجیه و آبرومند است و نیز از یکّه سوارانی است که انگشت شمارند و نیز از حفّاظ حدیث است که از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تحمل حدیث کرده و نیز میگوید: صاحب حدائق گفته این شوذب مجلسی داشت که برای شیعیان جلوس میفرمود و برای گرفتن حدیث پیش او میآمدند وی در میان آنان وجیه بود.
1) (1) صحیفه سجادیه: دعای 2؛ اعیان الشیعه: 645/1.
نزیل کوفه را در هر طایفه که نازل میشد مولی آن طایفه میگفتند بیآنکه غلامشان باشد (کوفه نوساز بود و به محله محله تقسیم بود در لشکر کشیهای عرب، اعراب در آنجا منزل اختیار میکردند) و این یکی از معانی مولی است. زیرا دیدیم که در ترجمۀ این شخص پنج کلمه گفتهاند که منافات با بردگی و بندگی دارد.(1)یکه: سواری که به انگشت شمرده میشوند. دوّم: با وجاهت، سوّم: محدث، چهارم: صاحب مجلس، پنجم: از رجالش شمردهاند، بدین واسطه است که جزو نمایندگانی است که از کوفه به مکه فرستادهاند.
ابومخنف میگوید: شوذب با عابس مولایش همراهی کرد بعد از ورود مسلم به کوفه آن نامهای را که مسلم برای امام علیه السلام فرستاد، وی به مصاحبت عابس برای آوردن آن نامه و برای آنکه از اهل کوفه نماینده باشند به مکه آمد.(2)
(ابصار) میگوید: در دنبال خیال خود باقی ماند به همراه امام تا اینکه به صحرای کوفه آمد و هنگامی که جنگ مانند آتش درگرفت و آتش جنگ هم را به هم پیوست، شوذب در این هنگامه نخست جنگ کرد، سپس عابس او را دعوت کرده از او پرسشی عجیب نمود جوابی شگفت شنید.
رَکْبٌ تَساقوا علی الاَکْوارِ بَیْنَهُم کاس الکِری فانْتَشَی المَسْقیُّ والسّاقی(1)
عابس: ای شوذب! امروز میخواهی چه کنی، خیال داری چه بسازی؟ سؤالی است مرد آفرین، شوذب: چه میسازم؟! جنگ میکنم به همراهت در جلوی پسر دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله تا کشته شوم. عابس: گمان من هم به تو همین بود، حالیا که تکلیف معلوم شد قدم جلو بگذار در پیش رویش تا به داغ تو از خدا اجر بخواهد و من هم به داغت اجر بخواهم؛ زیرا اگر امروز از تو کسی پیشتر داشتم خوش داشتم، که جلو برود تا داغ او را من ببینم چون امروز جا دارد که به هر وسیله باشد مزد از خدا بخواهم؛ زیرا بعد از امروز دیگر عملی نیست بلکه حساب است و بس.
پس از خاتمه گفتگو آن سر پرشور با سر اطاعت رو به جنگ آمده و همی گفت: «السلام علیک یا ابا عبدالله و رحمۀ الله و برکاته استودعک الله» جنگی مانند قهرمانان کرد تا آخر الامر کشته شده (رضوان الله علیه) شهادتش بعد از نماز ظهر و بعد از شهادت حنظلۀ بن اسعد شبامی بود.
آبرومندی این مرد بزرگ چه در میدان، چه در مکه رفتن، و چه در آن حماسه به وجاهتها خاتمه داده. اگر از آرامگاه شوذب بپرسی که اگر تو باشی چه
1) (1) دلائل الاعجاز: 3/1.
میسازی؟ میگوید: در موقع آسایش به مجلس حدیث و در موقع رزم به جنگ میپردازم، آرامگاه او پیام میدهد که تقویت حکمت و هوش. و تقویت شوکت حق فرض ذمه یک تن شهید بوده که در این خاک خوابیده است، محصول عمر انسان میباید یا به وسیله مجلس علمی، ایمان و دمادم افزونی روشنی انسان باشد، یا تأیید سلطان و اقدام به تقویت شوکت دولت خود باشد. در قائمیات است. (السلام علی شوذب مولی شاکر)
(بج 13) این شهید: عابس بن ابی شبیب بن شاکر بن ربیعۀ بن مالک بن صعب بن معاویۀ بن کثیر بن مالک بن جشم بن حاشد(1)همدانی شاکری است پسران شاکر قبیله و بطنی از همدانند. این عابس رشید از رجال شیعه و رئیس قبیله و شجاع به معنی الکلمه و خطیب و پارسا و شب زندهدار است و عموماً بنو شاکر در دوستی امیرالمؤمنین علیه السلام از مخلصان بودند دربارۀ آنها علی علیه السلام در صفین فرمود:(2)اگر عدۀ آنها به هزار نفر میرسید خدای هر آینه پرستش میشد چنان که سزاوار و شایسته بود، از شجاعان عرب بودند و نیز از حمات عربند که به پناه آنها میآمدند. آنها را (فتیان الصباح) لقب داده بودند، یعنی جوانمردانی که طلعتشان چون صبح روشن است. در بنی وادعه همدان نزول کرده بودند این سبب شد که آن طایفه را هم فتیان الصباح میگفتند. و عابس را هم شاکری میگفتند. و هم وادعی.
(ابوجعفر طبری) گفته است: مسلم بن عقیل وارد کوفه شد به جهت ملاقات او شیعه در خانۀ مختار اجتماع کرده، به دور او گرد آمده او هم نوشته امام علیه السلام را بر آنها قرائت کرد (هر گاه جمعی از آنان جمع میشدند آن نامه را قرائت میکرد) آنان از شوق به گریه افتادند به این سبب عابس بلند شده آن نطق عجیب
را کرد، خلاصه مضمونش با آن منطق نیرومند این بود که نوبت گریه مردان نه؛ و فرصت گریه نیست نخست به زبان، سپس به دست و بازو، اقدام، اقدام.
عابس به پا خواسته حمد خدای را کرد و ثنا بر او خواند، بعد از آن گفت: اما بعد، راستی را من نه از این مردان خبرت میدهم و نه از اندیشهشان آگاهی دارم، و نه از طرف آنها وعدۀ فریب آمیزت میدهم. ولی به خدا قسم! من خبری که از خودم میدهم و میگویم بر آن دل نهادهام و آخرین تصمیم را گرفتهام (به خدا قسم) هر گاه و بیگاه که مرا صدا زنید اجابتتان میکنم. به همراهتان با دشمنتان میجنگم، برای آنکه هیچ گونه صدمهای را نگذارم به شما نزدیک شود، جلو رویتان شمشیر میزنم تا دم مرگ و نفس آخر که باید خدا را دیدار کنم و مراد و مقصودی هم از این کار ندارم و چیزی نمیجویم جز آنچه پیش خدا است.(1)
این طرز سخنرانی عابس در برابر مسلم در آن انجمن هم خدمت به مافوق است و هم به مادون و هم بهمگنان وظیفه میآموزد، و زبان به دهان آنان میگذارد، دستور به آنها میدهد، حرارت به آنان میدهد، برای مافوق هم اینگونه
1) (1) امّا بعد فاِنّی اخْبرکَ عَن النّاس و لااَعْلَمُ ما فی انفسهم و ما اغُرُّکَ منهم ولکن و الله اخْبرُکَ بما انا مُوَطَّن نفسی علیه و الله لاُجیبَنَّکُمْ اذا دَعَوْتُم و لاُقاتلنَّ معکم عَدوَّکم وَ لَاضْربنَّ بسیفی دونکم حتی القی الله لا ارید بذلک الاّ ما عندالله.«تاریخ الطبری: 264/4؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 127»
سخن کار چندین داعی و مُبلّغ را انجام میهد. معلوم است خطیب لشکر بلکه کشور، اگر اعتماد به نفس را به پایهای رساند که گفت: با تنهایی هم باید پیش رفت و اکتفا به حقیقت را به پایهای رسانید که گفت: اینگونه هدف برای جان نثاری کافی است در منطقۀ مردانگی و برازندگی جوّ اعتماد به نفس را ایجاد میکند و به اهتزاز این جوّ از امواج شجاعت و هنر و رشادت دیگران و خود را در عالم زندگی جدیدی وارد میکند بر حس اعتماد میافزاید. گوینده را در فداکاری پیشرو خواهد کرد، یعنی کم یا بیش مردم را به دنبال خود میکشاند و اگر چه خود او نظری به اینگونه اغراض نداشته باشد، به ناچاری آنها را وادار میکند که آنان نیز به رشادت برخیزند، سخن بگویند، اقدام بکنند نظیر آنکه پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله در حمراء الاسد خبر کرد که (لو لم یکن معی احد لخرجت بسیفی وحدی) در اینجا چون عابس تکیه به حقیقت داشت، برای اقدام خود جز اعتماد به نفس را لازم نشمرده گفت: اعتماد به دیگری در مقام خدمت به حقیقت نیست و لازم نیست و نباید هم باشد برای اقدام در آغاز اعتماد به نفس باید و بس و در بهرهبرداری از وجود در انجام اکتفای به احراز حقیقت باید و بس رشیدانه گفت: نه در اقدام کمکی لازم است جز نفس و نه در بهرهبرداری از عمر جز به فضیلت نظری باید داشت.
وَ انَّما رَجُلٌ الدُّنْیا وَ واحِدُها مَنْ لایُعَوّلُ فِی الدُّنیا عَلی رَجُل(1)
بنابراین دنبال نطقش نطق دیگران شروع شد، بعد از آنکه عابس از سخن فارغ
1) (1) وفیات الاعیان: 187/2؛ الکنی و الألقاب: 450/2.
شد و نشست حبیب بن مظاهر و بعد از حبیب سعید بن عبدالله نطقی، در آن زمینه کردند که در ترجمه حبیب و سعید خواهد آمد.
طبری میگوید: مسلم بن عقیل وقتی مردم با او بیعت کردند و بعد از آنکه از خانه مختار به خانۀ هانی منتقل شد. نامهای برای حسین علیه السلام در مکه نوشت (در تاریخ دهم ذیالقعده) در آن نوشته به عرض رسانده بود. بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد رائد محققاً بکسان خود خبر دروغ نمیگوید، این خبر راست این است که: از اهل کوفه هیجده هزار نفر با من بیعت کردند، بنابراین هنگامی که نوشتهام به شما رسید بشتاب، بشتاب، عجله، عجله، این مراسله را با عابس فرستاد و شوذب هم که مولای اوست با او همراهی کرد.
ابومخنف روایت کرده: «آن هنگام که جنگ پرتلفات روز عاشورا گرم شد چنانکه گویا دو دسته به هم جوشیدهاند و بعضی از اصحاب حسین علیه السلام کشته شدند، عابس شاکری آمد و شوذب همراهش بود، با شوذب گفتاری دارد.
در آتشفشان جنگ تو گویی انفجار آتش فشانی از حکمت است. در میان جنگهای هوایی و دریایی و خشکی سواره، پیاده، توپخانه، مهندس، جنگ تن به تن از همه خطرناکتر است و آن هنگامی رخ میدهد که کار به استخوان رسیده باشد و در آن موقع عقل از سرها میپرد و ضبط نفس و حکومت داخلی از بین میرود و اگر حکمی مختصر در نفرات باقی بماند از دائره حفظ جان بیرون نیست، ولی اصالت رای باقی نخواهد ماند. اینک بنگریم گوینده یک نفر حکیم
است در پیرهن سلحشور؟ یا سلحشوری در پیرهن حکمت؟ گوئیا کوه حکمت منفجر شد. عابس فرمود: ای شوذب! امروز میخواهی چه بسازی؟ به پاسخ گفت: چه میسازم؟ به همراه تو پیش روی پسر دختر پغمبر جنگ میکنم تا کشته شوم. عابس گفت: اینگونه هم گمانم به تو بود، حالیا که تکلیف معلوم شد پیش افتاده در جلو روی ابیعبدالله علیه السلام فداکاری کن تا به کشته دادن چون تو احتساب کند، همچنانکه به جان نثاران دیگرش احتساب کرده و نیز من هم به کشته دادن چون تو احتساب کنم.
(احتساب یعنی چه؟) مرگ عزیزی را ببیند و داغ او را در حساب خدا آورد و از خدا عوض بگیرد. از آنکه اگر در این ساعت کسی همراهم بود از تو به من پیشتر شاد از آن بودم که جلو روی من پیش برود تا مصیبت او را در حساب خدا بگذارم؛ زیرا امروز روزی است که به هر کاری که مقدور ما باشد میسزد، اجر و مزد در آن بطلبیم چون بعد از این روز دیگر عملی نیست، تنها همان حساب است و بس.»(1)
سعد با هر که ندارد سر جان افشانی مرد آن نیست که در حلقۀ عشاق آید
1) (1) امّا الان فَتَقَدَّمَ بین یدی ابی عبدالله حتی یحتَسْبک کما احْتَسَب غیرک من اصحابه و حتّی احْتَسَبک انا فانَّه لو کان معی السّاعۀ احد انا اولی به منّی بک لَسَرَّنی ان یَتَقَدَّم بین یَدَیَّ حتّی احْتَسبه فان هذا یوم ینبغی لنا ان نَطْلُبَ الاجر فیه بکُلّ ما نَقْدر علیه فانَّه لا عمل بعد الیوم و انما هو الحساب.«مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 154؛ بحارالأنوار: 29/45»
خواجه برخیز برون آی ز خود گامی چند
.
من نمیدانم اجر راهش یا گفتارش یا کردارش کدام پیش خدا بیشتر است؟
سومین گفتارش که برابر حسین به وداع سردار خود گفت.(1)
ابومخنف روایت میکند، میگوید: پس عابس بعد از آن گفتگویی که با شوذب کرده بود رو به امام علیه السلام آمده پیش رویش ایستاده و به قصد وداع سلام کرد و با جوشش وفا در این وداع گفت و در حقیقت تسلیتی داد گفت:
«ای ابی عبدالله! آگاه باش به حق خدا در پشت زمین نه خویش و نه بیگانه نه دور و نه نزدیکی دارم که در پایان روز ببینم عزیزتر از تو یا محبوبتر از تو باشد و نه سراغ دارم و اگرم مقدور بود که برای دفع ظلم و دفاع از این ستم و زبونی و جلوگیری از کشتنت چیزی عزیزتر از جان و خونم صرف کنم البته میکردم. (السلام علیک یا ابا عبدالله) شاهد باش که من همانا بر هدایت تو و هدایت پدرت استوارم و بر آن رفتم. سپس پیاده با شمشیر برهنه به جانب آن مردم رفت، اما پیشانیش ضربتی داشت خون میریخت، از آن مردم مبارزه خواست.» (
الاَ رُجل، الاَ رُجل )
1) (1) و قال: یا اباعبدالله! اما و الله ما مشی علی ظهر الارض قریب و لابعید اعزَّ علیَّ و لا احبَّ الیَّ منک و لو قدرتُ علی ان ادفَعَ عنک الضیم و القتل بشیء اعزُّ علیَّ من نفسی و دمی لفَعَلَتْ. السلام علیک یا اباعبدالله اشهد انّی علی هداک و هدی ابیک. ثمَّ مشی بالسَّیف مُصْلتا نحو القوم و به ضربۀ علی جبینه.«بحارالأنوار: 29/45؛ تاریخ الطبری: 338/4»
در جنگهای سهمگین تن به تن برای نفرات ایستادن در خط زنجیر، سبب دلگرمی به همقطاران و موجب اطمینان خاطر است و بیرون آمدن از صف و خط زنجیر یک تنه در صحنه باز معنی مبارزه است و پر خطرناک است و از چنین عدۀ اندک در برابر چنین دشمن، نهایت ابراز وجود است، اعلان است که این عدۀ کم هضم نشده و خورده این لشکر بیپایان نیست. شکستی در خود و در زعیم خود نمیبیند.
علاوه بر اینکه سنگر خود و موقف خویش را محفوظ میدارند، مبارز و جنگی بیرون میفرستند، بنابراین رموز در مغز پر باد دشمن، سخن تأثیر کرد، معلوم است در نظر آن دشمن که به فراوانی و افزونی و نیروی خود مغرور و از مغز پرباد خود صبحانه داد زد که حسین و عدۀکمش بیش از یک لقمه نیست، بیرون آمدن جنگجو از جبهه وصف و موقف و عرض وجود کردن عابس چه تأثیری دارد؟ آیا از این مبارز خواستن، عمر سعد رئیس قوای دشمن با موقف پلنگ منشی خود چه در نظر گرفت؟ و جبهۀ دشمن آن را چگونه تلقی کرد؟ و خود این مبارزه قهرمان چه کرد؟ این مبارزه بعد از آن حمله اول است که بیشتر همراهان عابس به زمین افتادهاند و دشمن مثل گرگ دندانش به خون آلوده چیرگی خود را دیده به چنگال خونین خود میبالد.
ابومخنف از ربیع بن تمیم همدانی روایت میکند که او گفت: «وقتی دیدم عابس رو به ما میآید شناختمش و پیشتر از این در مغازی و فتوحات اسلام
جنگهایش را دیده و خودش را مشاهده کرده و فهمیده بودم او شجاعترین مردم است، پس صیحه زدم که ایها الناس، این شیر شیران است، این پسر ابی شبیب شاکری است، مبادا احدی از شما به سوی او بیرون رود. و عابس داشت فریاد میکشید «الا رجل؟ الا رجل؟» مردی نیست؟ مردی نیست؟ و کسی رو به عابس قدم برنداشت.
عمر سعد فرمانده کل نیروی دشمن این ابراز وجود را برخود سنگین میدید، ناگوارش بود که این عده آنقدر جسور باشد که ازچنین حملهای مبارز بخواهد و عقب نکشد و علاوه بر آنکه زبون نیست که جا خالی کند، آنقدر ابراز قدرت میدارد، پس برای خورد کردن این شهامت و اظهار شوکت قوای خود و اینکه به صاحب صدا اعتنائی نیست، فرمان سنگ بارانش داد، عمر سعد فریاد کشید: وای به شما! سنگ بارانش کنید و به سنگ بدنش را خورد کنید. پس از این فرمان از هر جانب سنگ بارانش کردند، در آن فضای پرخطر مانند لشکر ملخ با دستهای مرغان که به عقب هم پر میزنند، سنگ پر میزد و به هر پهلویش میریخت، سنگ از جبهۀ دشمن بالا میآمد و بالای سرش فرو میریخت.
آوخ! چه بیابان هولناکی؟!
او در برابر چه کرد، وقتی که این کار را از این مردم دید، زره را از تن و کلاخود را از سر به عقب سر انداخت (شاید نظیر کار جعفر طیار که اسب خود را پی کرد که دشمن آن را نگیرد، عابس زره و کلاخود را به عقب سر پرتاب
کرد که دشمن آن را مورد استفاده نکند) و سپس حمله کرد بر آن مردم.»(1)
از آن سنگباران سر نپیچید، چه این مرد بزرگ هر چه دشمن به او و مبدأ او بیاعتنایی میکرد در تثبیت زعیمش از راه دیگری قدردانی را بهتر و کاملتر ابراز میکرد نمیتوان گفت که این کار را محضاً برای جوش حماسه کرده، چون گفتگویی که با شوذب داشت معلوم میکرد که جوش حماسه او را بیاختیار نمیکرده، بلکه مقصودش مقابله با اقدام دشمن بود که ارزش زعیمش را اعلان نماید؛ زیرا از یک سو کشته شدن را به هرحال میدید و از سوی دیگر (غرقه در بحر چه اندیشه کند طوفان را) پس در این زمینه اگر بتواند در برابر کار خصم طوری آگهی دهد که هر چه از آن سختتر نباشد من حاضرم و اعلام به اهل کوفه کند که ای همبیعتان! با مسلم باید بهتر از این استقبال کرد و برای این پیشآمدها باید بغل باز کرده و آنها را به جان خرید، پس نیکو اقدامی است.
به هرحال عابس زیبا برابری با عمر سعد کرد. اگر این نکتهها منظورش بوده انصاف را عزیزتر از جانی که در وداع گفت ندارم فراهمش شده، پیش همقطاران کوفه که دیروز در بیعت با مسلم با هم بودند و آنها گریه میکردند، سر و صورتی به وفا داده است.
شستم از اشک و ز خون رنگ و جلایش دادم صورت عشق نبد ورنه بدین زیبایی
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 128.
به وسیلۀ این منظورات دقیق قدردانی از حسین را به جایی رسانید که فهمانید: اگر خصم مرا کم و کوچک بداند و به بیاعتنایی مطلب ما را کوچک بشمارد ما با بدن بیزره و سر بیکلاه، خود پای مقصد و اراده برابر سنگ میایستیم.
خلاصه سخن آنکه: علاوه بر زد و خورد اسلحه در طرز اقدامات بین طرفین، عمر سعد و عابس، زد و خوردی پیش آمده و رمز عابس عبارت از این است که ما با جان دادن خورد نشدیم. به قول یکی از بزرگان در حال اسیری شما مسلط بر روح ما و رأی ما نیستید اگر هستید به پیکر ما هستید.
ای رهگذر! از ما به محمدیان هم کیش بگو ما در این خاک خفتهایم که به دودمان و قرآنش وفادار باشیم.
باری راوی میگوید: پس از آن سنگباران هولناک با تن برهنه بر آن مردم حمله کرد. به خداوندی خدا دیدمش که بیشتر از دویست نفر از این مردم را در جلوی شمشیرش پراکنده میکرد، میتاراند و بعد از زد و خوردهایی آنها از حول و حوش برگشتند و از کنارها به دورش پیچیدند، در میانهاش گرفتند جنگ سختی درگرفت تا او را کشتند و سرش را از تن بریدند.
با سری که برابر مسلم با رشادت، آن سخن گفت و یاد داد و به شوذب، آن حرارت دمید و به حسین علیه السلام در پایان آن تسلیت داد، این سه نطق عجیب را کرد، آن سه کار شگفت را یعنی مکه رفتن، در مبارزه عرض وجود کردن، در
سنگباران بیکلا خود و بیزره میدان را گرم کردن، کرد آیا به این سر پرشور چه باید بکنند؟ البته کاری که به سربلندیش بیفزاید. راوی میگوید: «پس سرش را در دست مردمی بیشمار دیدم، آن میگفت: من او را کشتم، دیگری میگفت: من کشتمش، پیش عمر سعد آمدند، او گفت: این مرد را یک تن انسان به تنهایی نکشته، بلکه کل شما به جمعیت او را کشتهاید، به این گفتار آنها را پراکنده کرد.»(1)
آن سند معتبر را دست به دست گردانیدند پس از آن تو گویی چون او را از حسین علیه السلام صاحبش دانستند به خودش برگرداندند. با آنکه آن سند پاره پاره بود، اعتبارش برای صاحبش ثابت بود و بیشتر شد. من عاشقم گواه من این قلب چاک چاک، در دست من به جز سند پاره پاره نیست. سر مبارک عابس پرتاب شد، پیش پای حسین و شاید خود عابس دوست میداشت که سرش جلوی پای امام علیه السلام بیفتد، معلوم است آن هنگام که آن عرصه سر باران شود پیش حسینیان هنگامۀ دیگری برپا خواهد شد. وی در وداع گفت: اگر عزیزتر از جان داشتم آه اینک من میگویم یا افتادن این سر عزیز نزد اهل دل از جان عزیزتر است.
محدث سماوی میگوید: فائدۀ: از سرهای اصحاب حسین علیه السلام و سرهایی که پیش پای او پرتاب کردند از سه نفر بود.
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 128.
اول: سر عبدالله بن عمیر بود، آن سر پرتاب شد به سوی حسین علیه السلام مادرش او را برگرفت، جز مادر کی سر فرزند را از خاک بردارد؟
دوم: سر عمر ابن جناده، چون آن طفل سرش به سوی حسین علیه السلام پرتاب شد مادرش آن را برگرفت و گفت: احسنت ای میوه دلم.
سوم: سر سربلند عابس بن شبیب چون آن هنگام که کشته شد، سرش از تن بریده شد، جمعی گرد سرش با هم منازعه کردند و عمر سعد کشمکش آنها را فیصل داد، سپس سر به نزد حسین علیه السلام پرتاب شد، چه نیکو عرصهای است.
چه نیکو عرصهای است عرصۀ وفاداران که فضای آن سر باران است بهتر ز کدویی نباشد آن سر، کو فضل و هنر را مقر نباشد. عابس به روی کسی خندان است که از هر موقع خود بهره کافی بردارد، دنیای عبوس به روی این چنین کس خندان خواهد شد عابقت نیکو به آنها خواهد داد، عابس به همکیشان خود پیام میدهد که استقبال من تا مکه از حسین علیه السلام چون در حساب بود و جان نثاری من در دشت به اندازۀ توانایی بود، سخن من و سخنگویی و خدمت به زبان در موقع خود بود، در نتیجه در کوی شهیدان حسین علیه السلام بودم، آرمیدم، و برای این عاقبت نیکو فرقی نداشت که حسین به دولت میرسید و میرسیدیم یا در این تربت میخفتیم که به نیک نامی رمز وفا را به جهان پیام دهیم.
کسی کاملتر از من در پاسخ این سؤال که سعادت خلق در چیست؟ نگفته است. سعادت مردم در این است که: با حساب آشنا شوند، اگر با حساب جان ببخشایی و به جان فشانی خون خود را در صحرا بریزی بجا است و گم نخواهد شد و اگر نابهنگام اشکی بریزی و بیموقع گریهای کنی، وقت را ضایع نمودهای. کشته شدن با حساب، تن انسان را در تربت شهدا و روان انسان را در آستانه عرش آرامگاه میدهد، ولی دارایی با غفلت، ثروت بینظم انسان زنده را با مواهب بیپایان به خاکستر مینشاند، روزگار عبوس و گیتی ترش رو و خلائق عبوس، ممکن است به روی کسی به نان جوی و انفاق آن در موقعی خندان شود، چون در حساب است جهان جهان به او سلام دهند، ولی ثروت و دولت گاهی نمیتواند جهان را به انسان خندان کند بلکه از بیحسابی کسان را خشم آلود میکند و روز به روز به خشم و عبوس آنها میافزاید، تا به روز عبوس قمطریر خاتمه یابد.
اللهم و اتباعُ الرسُّل و مصدَّقوهم من اهل الارض بالغیب عند معارضۀ المعاندین لهم بالتکذیب و الاشتیاق الی المرسلین بحقایق الایمان فی کل دهر و زمان ارسلت فیه رسولا و اقمت لاهله دلیلا من لدن آدم الی محمد صلی الله علیه و آله من ائمۀ الهدی و قادۀ اهل التقی علی جمیعهم السلام فاذکرهم منک بمغفرۀ و رضوان.(1)
عمّار بن حسان بن شریح بن سعد بن حارثۀ بن لام بن عمرو بن ظریف بن عمرو بن ثمامه بن ذهل بن جذعان بن سعد بن طی طائی؛ (سماوی محدّث میگوید): عمار از شیعیان خالص الولاء بود و از شجاعان معروف، پدرش حسان از کسانی است که در جنگ جمل و صفین در جلوی روی امیرالمؤمنین علیه السلام قتال کرده و در صفین کشته شد، از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام است.
1) (1) صحیفه سجادیه: دعای 4.
هم ایشان میگوید: این عمار در مکه از اصحاب حسین علیه السلام شده و به مصاحبت آن حضرت تا کربلا آمد و ملازم حضرت او بود و جدا نشد تا در برابر چشم حسین علیه السلام کشته شد. ساروی میگوید: در حملۀ اولی کشته شد و از نبیرههای این عمار، عبدالله بن احمد بن عامر بن سلیمان بن صالح بن وهب بن عمار است که یکی از علمای ما و از روات ما است. صاحب کتاب قضاوتهای امیرالمؤمنین علیه السلام که آن را به واسطه پدرش از حضرت رضا علیه السلام روایت میکند:
«کذلک تَنْشَأ لینۀٌ هو عِرقُها و حسن نبات الارض من کرم البذر»
عمار پیام میدهد که به وراثت، مودّت و محبّت اهل بیت را در خانوادۀ خود محفوظ بدارید، برای محافظت مودّت در دودمان قوانینی است مانند قوانین و نظامات تمام عالم.
اللهم و اصحاب محمد خاصۀ الذین احسنوا الصحابه و الذین ابلوا البلاء الحسن فی نصره و کانفوه و اسرعوا الی وفادته و سابقوا الی دعوته و استجابوا له حیث اسمعهم حجۀ رسالاته و فارقوا الازواج و الاولاد فی اظهار کلمته و قاتلوا الاباءَ و الابناء فی تثبیت نبوته و انتصروا به.(1)
(سماوی) میگوید: این زاهر پهلوانی است تجربهدار و شجاعی است مشهور؛ و در محبت این خاندان معروف «صاحبان سیر» گفتهاند که: عمرو بن حمق شهید معروف، وقتی که در کوفه قیام کرد در مقابل زیاد بن ابیه، زاهر هم به همراهی او قیام کرد. در گفتار و کردار همدوش و همقطار او بود و هنگامی که معاویه عمرو شهید را تعقیب و جستجو میکرد، زاهر را هم تحت تعقیب گرفته، سپس عمرو بن حمق را معاویه کشت، ولی زاهر از دستشان جست و در سال 60 برای
1) (1) صحیفه سجادیه: دعای 4.
اعمال حج به مکه آمد و با امام علیه السلام ملاقاتش افتاد، خود را از اصحاب حسین علیه السلام کرد و با آن حضرت به کربلا حاضر شد، ساروی میگوید: در حملۀ اول کشته شد (شیخ طوسی) و دیگران میفرمایند که: از نبیرههایش محمد بن سنان زاهری است که صاحب روایت است، از حضرت رضا و حضرت جواد علیه السلام، وفاتش در سال 220 است در زیارت ناحیه و در زیارت رجب که در مصباح روایت شده هست. (1)
(السلام علی زاهر بن عمرو)
قاضی نعمان مصری در دعائم الاسلام میگوید: از جمله کسانی از صحابه پیغمبر صلی الله علیه و آله که از مهاجرین عرب و تابعین است که رسول خدا بهشت را بر آنان واجب شمرده و به این امر آنان را نامبرده است عمرو بن حمق است، که بعد از علی علیه السلام باقی ماند و معاویه او را تحت تعقیب گرفته بود و کوی به کوی او را جستجو میکرد، چون جزو جمعیت حجر بن عدی کندی بود که در زمان حکومت زیاد بن ابیه به طرفداری نام علی علیه السلام مجمع بزرگی در مسجد داشتند و احادیث آن حضرت را مذاکره میکردند و زیاد بن ابیه آنها را پراکنده کرده بود. وی از معاویه گریخته به سوی جزیره رفت و به همراه وی مردی از اصحاب علی بود که اسمش را زاهر میگفتند، تا وقتی که در وادی نزول کردند در دل شب ماری عمرو را گزید و صبح که شد، ورم در بدنش هویدا شد. به زاهر فرمود: تو از من کناره بگیر و خود را از من دور کن؛ زیرا عزیزم رسول خدا صلی الله علیه و آله به من
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 174.
خبر داده که در خون من جن(1)و هم انس شرکت کنند. بنابراین ناچار من کشته میشوم یعنی چون از نشانۀ زهر معلوم میشود آخر عمر من است و من مردنی هستم، پس دشمن هم میرسد، باید دشمن همین ساعت برسد، در بین گفتگو ناگهان سر و گوش اسب و پیشانی سوار که در تعقیب و طلب او به جستجو بودند هویدا شد. عمرو گفت: ای زاهر! فوری خود را پنهان کن تا هنگامی که من کشته شدم و آنها البته سر مرا خواهند برید و برد. وقتی که رفتند سراغ جسد من بیا و آن را در خاک دفن کرده پنهان کن. زاهر به انکار گفت: نی، بلکه تیرهایم را هر چه دارم از ترکش به زمین میریزم و به وسیلۀ تیر با آنها نبرد میکنم آنگاه که تیرم تمام شد با تو کشته میشوم. آن شهید گفت: نه، این کار را نکن. به آنچه من از تو خواهان و خواستارم اقدام کن که خدای به آن منفعتت خواهد داد.
شاید این منفعت آن بود که به همراه حسین علیه السلام طلوع کرد و به دولت ابد رسید.
زاهر پنهان شد و سپاه رسیدند و عمرو بن حمق را شهید کردند و سرش را قطع کرده، به همراه خود حمل کردند و آن سر اولین سری بود در اسلام که بریده شده و به جائی بردند.
سر زاهر اگر چه از سر مبارک عمرو بن حمق عقب ماند، ولی با سر سروران
1) (1) به مار خانگی و جانورانی که در گوشه سوراخهای خانهها یا زیرزمین پنهانند، جنان البیوت میگویند و جن در اینجا نام این جانوران موذی است.
دیگر هم سری کرد، سر زاهر در میان شهدای کربلا یکی از ستارههایی بود که به دنبال قمر منیر شهر به شهر میرفت.
محدث معاصر قمی میگوید: از این قرار ظاهر شد که زاهر از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بود و تخصصی به متابعت عمرو بن حمق یافت و به واسطۀ آن موفق شد به دفن و پوشیدن بدن آن بزرگوار، سپس توفیق او را کشاند تا آنجایی که در یاری حسین علیه السلام شهادت روزیش شد.
زاهر مانند ستارۀ روشن از آرامگاه خود پیامی از نور میفرستد که پای مبدأ مقدس خود با تبلیغ و انعقاد مجلس ذکر و یاد و شمشیر و دست و بازو باید استقامت کرد، تنی را پوشانید، دنبال سری رفت تا به سروری رسید.
اللهم و... و من کانوا منطوین علی محبته یرجون تجارۀ لن تبور فی مودته و الذین هجرتهم العشائر اذ تعلّقوا بعروته و انتفت منهم القرابات اذ سکنوا فی ظلّ قرابته فلا تنس لهم اللهم ما ترکوا لک و فیک و ارضهم معن رضوانک.(1)
(2) بریر همدانی مشرقی است، بنو مشرق قبیلهایاند از همدان، سماوی میگوید: ابن بریر شیخ یعنی رئیس قبیله و معظم و محترم بود، از تابعین است. یعنی اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله را درک کرده، پارسا و قاری قرآن و قرائت آموز بود. وی از مشایخ قرّاء است و از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام و از اشراف اهل کوفه و از همدانیان است. این معظم خال ابو اسحق همدانی سبیعی است.(3)
در سال شصتم که مدینه و مکه قضایای پرهیاهویی داشت و از مرگ معاویه
همه بلاد اسلام پرانقلاب بود (سیره نویسان(1)) گفتهاند: وقتی اوضاع مکه و مدینه و خبر قضایای حسین علیه السلام به بریر رسید، از کوفه به راه افتاد که خود را به مکه برساند، تنها به هوای آنکه در آن موقع تنگ پیرامون حضرت او علیه السلام باشد تا در مکه بود جزو جمعیتش شد و بعد رو به کوفه به همراه امام علیه السلام آمد تا شهادت را به دلخواه خود گرفت.
بریر در دامنه کوه ذی حُسم یا در اول ورود کربلا به نطق خود امام را دلداری میدهد، در آن کنگرۀ کم جمیعت پرمعنی که افسردگی و ملال بر خاطر امام چیره و افق حیات تیره شده، بریر در میان همراهان برابر امام علیه السلام بلند میشود و گفتاری بس شنیدنی اظهار میدارد. گفتاری که زنگ غبار را از خاطر امام علیه السلام میزداید، گفتاری که آزاد مردان را سربلند میکند.
ساروی میگوید: وقتی که حرّ کار را بر حسین علیه السلام تنگ گرفت امام علیه السلام اصحابش را جمع کرده، گرد آورد و خطابهای خواند. آن خطبهای را که در آن فرمود اما بعد؛ این دنیا است که تغییر کرد تا در پایان فرمود: من مرگ را سعادت میدانم و بس، زندگی با این ظالمان را خستگی میدانم و بس. پس زهیر و نافع بلند شدند و در پاسخ به دلداری امام علیه السلام آنچه میباید بگویند گفتند و جواب را بسی مناسب گفتند. سپس بریر برای جواب برخاست.
چون از پایان سخن او علیه السلام چنان دستگیرشان شد که امام علیه السلام برای اقدام از
1) (1) از آن جمله حمید بن احمد در کتاب حدائق الوردیه.
آنان استمزاج میکند، نهایت نه به صراحت، بلکه به آن صورت تو گویی امام از آنان میپرسد که طعم مرگ آیا در ذائقۀ شما چسان است، آیا به همراه من تا چه اندازه حاضرید و آیا تا پای مرگ هم مرا میخواهید؟ زهیر و نافع روی این زمینه پاسخ خود را گفتند، سپس بریر بلافاصله بلند شد.
گفت: به ذات خدا سوگند ای فرزند رسول خدا! بیپیرایه خدا به وجود تو منتی بر ما گذاشته که پیش روی همچون توئی به قصد جان با این گروه نبرد کنیم و در راه تو اعضای ما پاره پاره شود. تا در روز رستاخیز جدت صلی الله علیه و آله جلوی ما افتاده، نزد خدا شفیع ما باشد. روی رستگاری نبینند آن مردمی که پسر دختر پیامبرشان را بیارج و بیقدر کنند، تنها شیون به آن میسزد. به چه آبرو پیش خدا میروند؟ آیا چه دارند، دیگر که به سرفرازی آن خدا را دیدار کنند؟ گفت: اف بر آنها باد، روزی که در آتش جهنم فریادشان به شیون بلند خواهد بود.(1)
اگر چون موم صد صورت پذیرم به هر صورت به دل نقش تو گیرم
تو تا بخت منی هرگز نخوابم تو تا عهد منی هرگز نمیرم
1) (1) ثُمَّ قام بریر فقال: والله یابن رسول الله صلی الله علیه و آله! لقد منَّ الله بک علینا انْ نقاتل بین یَدَیْکَ: تقطع فیک اعضائنا حتّی یکون جدُّک بین ایدینا یوم القیمۀ شفیعاً لنا. فلا افلح قوم ضیَّعوا ابن بنت نبیّهم. و ویل لهم ماذا یلقون به الله، و افّ لهم یوم ینادون بالویل و الثبُّور فی نار جهنم.«ابصار العین فی انصار الحسین: 121»
بریر در برابر این همه شمشیر و سرنیزه در روز نهم عاشورا خندان است و مانند ایام فرصت به تنظیف میپردازد. با آنکه کم کسانیاند که در موقع هجوم دشمن خود را نبازند و تنظیف را اهمیت داده به آن بپردازند، در این قضیه (تنظیف نهم) بنگرید و نظافت اسلام را و اهمیت آن را مقایسه کنید با زمانی که در تمام پاریس دو حمام بود، بلکه پیش از آن اصلاً حمام نبود. در اسپانیا محکمۀ تفتیش نصاری، حمام رفتن را نشانی مسلمانی میدانستند. لوی چهاردهم میگویند: در تمام عمر دراز دو مرتبه حمام رفت و از زیادی چرک و عرق بدنش عفونت داشت که محبور بود به وسیلۀ عطر زیاد با مردم ملاقات کند اکنون نظافت و اهمیت آن را در اسلام بنگرید.
ابومخنف میگوید: «در روز نهم از محرم حسین علیه السلام امر داد که سراپردهای جداگانه برای تنظیف زدند و فرمود: در قدحی بزرگ قدری مشک در آب برای نوره حل کردند و نوره به تن مالید و در آن بین بر، در آن سراپرده دو نفر عبدالرحمن بن عبدربه و بریر با یکدیگر مزاحمت داشتند که کدام یک جلو بیافتند، شانههاشان به هم میخورد، یکدیگر را عقب میزدند که به دنبال امام علیه السلام نوره بکشند. بریر شروع کرد که عبدالرحمن را به شوخی وادارد و بخنداند. عبدالرحمن گفت: ما را واگذار؛ زیرا این ساعت به خدا ساعت بیهوده کاری نیست. بریر گفت: به خدا سوگند! من بیهوده کاری را هرگز دوست نداشتهام، قوم من دانستهاند و میدانند که من نه در جوانی و نه در پیری بیهوده کاری را دوست نمیداشتم ولیکن خوشی و لبخند من به سبب این است که این
پیشآمد پیش بشارتی است، مژده سعادتی بزرگ به من میدهد، آنچه از این پیشآمد به ما میرسد مصیبتی نیست که به ما برخورد کند، بلکه نویدی است. بشارتی از برای خود یافتهام.»(1)
به خدا سوگند! بین ما و حورالعین بیش از اینقدر فاصله نیست که ما به اینها حمله کنیم و آنها کجروی کنند، با شمشیرهای خود به سر ما بتازند، من به جانت قسم! بسیار دوست میدارم که همین ساعت رو به ما کنند و دست به شمشیر به سر ما ریزند.(2)
مرگ که تلخ است، با حسن عقیده میتوان او را گوارا و شیرین کرد، کمترین اثر ایمان خوشگواری مرگ و بسیاری از ناملایمات است، قوت ایمان را بنگرید، روز مرگ سقراط که پر است از عجایب یکی از عجایبش غسل سقراط است، او از قوت ایمان هنگام عصر به رفقا و شاگردان گفت: مذاکره را تعطیل میکنم و به من اجازه دهید برای اینکه زحمت نعش به گردن دیگران نیافتد من خودم بدنم را شتسشو کنم.
مبارزههای انبیا و اولیا تماماً روی این زمینه استحکام ایمان، آسان بوده،
1) (1) اعیان الشیعه: 561/3؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 115؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 121.
2) (2) فقال عبدالرَّحمن دعنا فوالله ما هذه بساعۀ باطل، فقال بریر و الله لقد علم قومی انّی ما احْبَبْتُ الباطل شاباً و لاکهلا ولکنّی والله لمُسْتَبْشر بما نحن لاقون والله انْ بیننا و بین الحور العین الاّ انْ نَحمِلَ علی هؤلاءَ فیمیلون علینا باسیافهم و لوددت انْ مالوا بها (السّاعۀ).«ابصار العین فی انصار الحسین: 121؛ تاریخ الطبری: 321/4»
بریر در دم مرگ شادمانی میکند و به تنظیف میپردازد، تو گویی میخواند، آزمودم مرگ من در زندگی است.
اقتلونی اقتلونی یا ثقات انَّ فی قتلی حیاۀً فی حیات
اقتلونی اقتلونی لائماً ان فی قتلی حیاتی دائماً
دربارۀ مسیح انجیل را تصدیق نکنید که شبی که لشگر به سرش میریخت میگفت: ایلی ایلی لماذا ترکتنی. خدا خدا چرا تو مرا ترک کردهای.
ابومخنف گفته: «از ضحاک بن قیس مشرقی(1)روایت شده گفت: شب عاشورا شبی گذرانیدیم؛ زیرا حسین علیه السلام خودش و اصحابش جملگی به عبادت برخاستند، نماز میخواندند، استغفار میکردند، دعا میکردند، تضرع داشتند. از پاسبانان عمر سعد عدهای سواران در موقعی که حسین علیه السلام قرائت قرآن میکرد بر ما گذشتند، امام علیه السلام این آیه را قرائت میکرد:
(وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ * ما کانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ)2
1) (1) این شخص مرد عجیبی است و در روزگار عاشورا کار عجیبی کرد. وی در بین راه در قصر بنی مقاتل به حسین علیه السلام برخورد و بیعت کرد. به شرط آنکه حسین علیه السلام را حمایت کند، اما تا هنگامی که حمایت او از امام خطری را دفع کند و روز عاشورا دو نفر دیگر از شهدا بودند که این شخص اجازه گرفته راه خود را گرفته و رفت.
ترجمه آیه فوق: آنان که کافرند دربارۀ ثروتی که به آنها میدهیم گمان نکنند که به سود آنان است و خیر خود بدانند، بلکه به آنها زیاد میدهیم که گناهشان را افزون کنند و بس و برای آنها عذابی است خوار کننده، این چنین نیست که خدای بگذارد مؤمنان را بر این حال که شما دارید تا اینکه ناپاک را از پاک جدا و ممیز نکند.
مردی از آن سواران آیه را که شنید گفت: مائیم پاکان، به پروردگار کعبه که جدا و ممیز شدهایم از شما، میگوید: من شناختمش و به بریر گفتم: آیا میشناسی که کیست؟ گفت: نه، گفتم: ابوحریث عبدالله بن شهر سبیعی است، مردی بود مسخره و هرزه درا و بیهودهکار، بسیار میشد که سعید بن قیس همدانی سید همدان(1)او را برای جنایتی حبس میکرد، بریر شناختش و بنا به شناسایی به پاسخ او گفت: اما تو را، خدا هرگز در طیبین و پاکان قرار نخواهد داد. آن مرد گفت: کیستی تو؟ فرمود: بریرم. او شناخت و گفت: انا لله. کار من سخت شد، اوخ تباه شدم به خدا، تباه شدم به خدا. بریر فرمودش: آیا میل داری توبه کنی و به سوی خدا بیایی؟ از گناهان بزرگت خلاص شوی، برای اینکه به خدا ماییم که طیب و پاکیم و شمایید که خبیثید. گفت: من هم به خدا بر این مطلب گواهی میدهم. بریر گفت: خدات چه کند، آیا از این معرفت نباید نفعی ببری؟ گفت: قربانت
1) (1) رئیس شرطه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و رئیس همدان و از سرداران لشکر حضرت مجتبی علیه السلام است. در مقدمه لشگری که امام حسن به جنگ معاویه فرستاد، عبیدالله و قیس بن سعد و سعید بن قیس فرماندهان آن لشکر بودند و از شعراست و بعد از صفین در گذشت.
پس بایزید بن عذره عنزی کی مونس و همدم باشد، اینک ایشانند که به همراه منند، بریر نفرینش کرد که رایت زشت باد که به هر حال سفیه هستی، میگوید: پس از آن از نزد ما رخ برتافته رفتند.»(1)
بنگرید روح هرزه درائی فرصت را در موقعهای جدّی خطری هم به هرزه و شوخی از دست میدهد، خطر تربیت بد در همین گونه مواقع طلوع میکند.
محمد بن طلحه و علی بن عیسی اربلی میگویند: هنگامی که عطش به آنان زور آور شد، یک تن از اصحاب حسین نام او بریر بن خضیر(2)همدانی که مردی بود زاهد و انسان به تمام معنی با امام علیه السلام عرض کرد: به من اجازه بده ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله که بروم پیش عمر سعد و دربارۀ آب با او گفتگو کنم، شاید از این کار ناروا منصرف شود. حسین علیه السلام فرمود: این اختیار واگذار به تو. آن یکه مرد همدانی به پیش عمر سعد آمده بر او داخل شد و سلام نکرد. عمر گفت: برادر همدانی چه مانع از سلام شد؟ آیا من مسلمان نیستم که خدا و پیامبر را میشناسم؟! آن مرد همدانی فرمود: اگر مسلمان بودی چنانکه میگویی البته به
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 122.
2) (2) در این دو کتاب و پارۀ کتب نام او را یزید بن حصین همدانی نوشتهاند و در رجال ابوعلی به نشانۀ (ج خ) دارد یزید بن حصین مشرقی سلام الله علیها یعنی از اصحاب حسین علیه السلام است ولی اصح بریر است. قمقام از رجز میدانش که خواهد آمد حکم میکند که بریر است و بعضی میگویند دو تن بودهاند. این قضیه مذاکره آب از یک تن و قضایای دیگر از دیگری است.
سوی عترت رسول خدا به صدد کشتنشان بیرون نمیآمدی و از این گذشته این آب فرات است که در سراسر این سرزمین سواد درندگان اهلی و وحشی (یا سگها و خوکهای آن) از آن میآشامند و این حسین بن علی علیه السلام است با برادران و زنان و خانواده و کسان خانوادهاش که از تشنگی کار آنان به مردن کشیده و تو حائل شدهای بین آنها و این آب فرات که مبادا از آن بنوشند و با این وضع گمان هم میکنی که خدا و پیامبرش را میشناسی. پس از این مذاکره عمر سعد سر به زیر انداخت.
حقاً باید از جواب بیچاره باشد؛ زیرا تمام زندانیان و مجرمان حتی آنان که محکوماند به اعدام در وقت شام و نهار غذای آنان را میدهند و اگر پاسبانان خیانت کنند دزدی نمایند و آنها را بیغذا بگذارند به بهانه آنکه فردا اعدام خواهند شد، مؤاخذههای سخت خواهند شد.
به هرحال ابن سعد بعد سر بلند کرد و گفت: ای برادر همدانی، به خدا قسم! من میدانم که آزار آنها حرام است ولیکن... ای برادر همدانی، از دل خود نمیبینم که دست از این دلخواه بردارد و از من بپذیرد و ملک ری را به دیگری واگذار کند.
البته این جواب مستقیماً پاسخ قضیه آب نیست ولیکن او برای تأمین رضایت ابن زیاد که در راه بخشش حکومت ری لازم داشت از قضیه آب نامی نبرد، همین قدر گفت: ری... ری...
پس بریر بن خضیر همدانی مراجعت کرد و به حسین علیه السلام عرض کرد: ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله عمر سعد برای حکومت ری درست و حسابی رضایت داده که تو
را بکشد.(1)
بریر مذاکراتی در جبهه جنگ دارد بسی آتشین. هنگامی است که خود حسین علیه السلام با یک کتبیه از همراهان و یاران خود برابر لشکر ایستادهاند و بریر جلو امام علیه السلام پیشاپیش میآید و صفوف دشمن هم بسان سیلاب روی هم میغلطید و سیاهی میزنند. این دریای آهن با غرش و نهیب به نظر امام علیه السلام پیش میآید.
بحار: از محمد بن ابی طالب روایت میکند که:(2)«اصحاب عمر سعد سوار
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 123.
2) (2) لَمّا رکِب اصحاب عمر سعد قُرِّبَ الی الحسین علیه السلام فَرَسُهُ فاستوی علیه فَتَقَدَّمَ نحو القوم فی نَفَر من اصحابه و بین یدیه بریر بن خضیر فقال له الحسین علیه السلام: کَلَّم القوم فتقدَّم بریر فقال: یا قوم اتَّقوا الله فانَّ ثَقلَ مُحمَّد صلی الله علیه و آله اصْبَحَتْ بین اظْهرُکم هؤلاء ذُرّیتُه و عترته و بناتُهُ و حَرَمُه. فهاتوا ما عندکم و ما الَّذی تُریدون ان تصنعوه بهم.فقالوا نرید انْ نُمَکّن منهم الامیر عبیدالله بن زیاد فَیَری رَأیَهُ فیهم، فقال لهم بریر: افلا تَقْبلون منهم ان یرجعوا الی المکان الَّذی جائوا منه. وَیْلَکُم یا اهل الکوفۀ! انسیتم کُتُبَکُم و عُهُودَکُم الَّتی اعطیتموها و اشهدتم الله علیها یا وَیْلَکُم ادْعُوْتُمْ اهل بیت نبیّکم و زَعَمْتُم انَّکُم تَقْتُلُونَ انْفُسَکُم دونَهم حتّی اذا اتَوکُم اسْلَمْتُمُوهُم الی ابن زیاد و حَلَأتمُوهم عَن ماءِ الفُرات بِئسَ ما خَلَّفْتُم نبیّکم فی ذریَّته ما لکم؟ لَأسَقَاکُمُ الله یومَ القیامۀ فَبِئسَ الْقَوْم أنْتُم.فقال له نَفَرٌ منهم یا هذَا ما نَدْری مَا تَقُول. فَقالَ بُرَیرٌ: الحمد لله الَّذی زَادَنی فیکم بصیرۀً اللّهم انّی ابْرَءُ الیک مِنْ فِعالِ هؤلاءِ القَوم. اللّهُمَّ الْقِ بَاْسَهُم بینهم حتّی یَلْقَوکَ و انْتَ عَلَیهم غَضْبَانَ. فَجَعَلَ القَوْمُ یَرْمُونَهُ بالسَّهامِ. «لواعج الأشجان: 124؛ بحارالأنوار: 5/45، باب 37»
شدند. اسب سواری حسین علیه السلام را هم نزدیک آوردند، سوار شده بر اسب قرار گرفت و به همراه یاران و میان چند تن از اصحابش به جانب آن مردم پیش رفت و بریر بن خضیر پیش روی امام علیه السلام بود به بریر فرمود: برو سخن بگو با این مردم. بنابراین فرمان، بریر پیش آمده و گفت: ای قوم که به هر کار مردانه میتوان قیام کنید.
خدا را بپرهیزید؛ زیرا ثقل محمد صلی الله علیه و آله یعنی بهترین سرمایۀ قیمتی و پربهاترین چیز نفیسی که محمد صلی الله علیه و آله در خانه داشته روزی رسیده که به دست شما رسیده، میان شما افتاده، اینان که هستند ذریۀ او، عترت او، دختران او، حرم او هستند، پس هر چه دارید بیاورید.
چه نزد شما هست چه خدمت و چه تصمیم؟ بگویید هر خدمتی که دربارهشان منظور داشتید به میدان بیاورید.
آن خیال و اندیشهای که اراده دارید عملی کنید دربارۀ آنان، چیست؟ آن کاری که میخواهید با آنان بسازید، چیست؟ گفتند: ما اندیشه آن داریم کاری کنیم که امیر عبیدالله زیاد آنها را در تمکین خود ببیند که ممکنش باشد هر کار خواهد بکند و هر رأی و خیالی دربارۀ ایشان دارد انجام دهد.
بریر فرمود: آیا قبول نمیکنید از ایشان که مراجعت کنند به آن مکانی که از آنجا آمدهاند؟ وای به شما ای اهل کوفه! آیا فراموش کردید نوشتههای خود و پیمانهای خود را که شما خود با او معاهده کرده و قولهائی که به او دادید و خدای را بر آن شاهد گرفتید؟ ای وای به شما! آیا دعوت کردید خانوادۀ پیغمبر خود را و گمانتان بود که اراده و تصمیم دارید، پیش قدمشان خودکشی کنید،
جلوی پایشان جان فشانی کنید، تا حال که به دیدار شما آمدهاند اینک آنها را واگذار میکنید و به دست خود آنان را به پسر زیاد تسلیم میکنید؟ و مانع شدهاید و آنان را باز گرفتهاید از آب این فرات، بد است این رفتاری که بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله دربارۀ دودمانش میکنید. بد به جاه ماندهاید از محمد پیغمبرتان صلی الله علیه و آله دربارۀ ذریهاش. آیا چه برایتان دیگر میماند؟ خدا روز رستاخیز سیرابتان نکند، چون شما بد مردمی و بد قومی هستید.
چند نفرشان به او گفتند: یا هذا. یعنی ای مرد قابل اشاره، نمیفهمیم تو چه میگویی؟
بریر فرمود: حمد خدا را که بصیرتم را دربارۀ شما زیادتر کرد، بار خدایا! من بیزام از رفتار آنان و بیزاری خود از رفتار این قوم را پیش تو ادا میکنم. بار خدایا! اینان را به جان یکدیگر بینداز که نیروی خود را به جان همدیگر به کار برند تا هنگامی که تو را ملاقات میکنند تو بر آنان خشمگین باشی.
پس از آن، آن گروه شروع کردند به او تیراندازی کردن و بنا کردند به او خندیدن. پس بریر به عقب مراجعت کرد و خود حسین علیه السلام پیش آمد تا اینکه در برابر آن قوم ایستاد و قدری نگاه به صفوفشان کرد که مانند سیلاب به دیده میآمد و نگاهی به پسر سعد کرد که در میان صنادید کوفه ایستاده بود، پس به نطق آمده آن خطبهای را خواند که میفرمود:
الحمد لله الذی جعل الدنیا دار فناء و زوال. »
بریر در این جبهۀ جنگ، خطابۀ بس مختصر و آتشین میخواند و از این خطبۀ بریر ننگ عرب اگر پذیرفته بودند پوشیده میشد (بعضی از مورخان(1)روایت کردهاند که: وقتی عطش حسین علیه السلام بالا گرفت و به آن پایه و حدّی که خدا میداند رسید، بریر از امام علیه السلام اجازه برای گفتگو کردن با آن مردم خواست حضرت او علیه السلام اذنش داد، نزدیک لشکر ایستاد و به لفظ معاشر الناس فریاد زد:
آن گروه از مردم که معاشرت کرده و به رسم معاشرت و معمول آن آشنا هستند آداب و رسوم دارند. و چون معاشرت کردهاند به وظایف و حقوق آشنا هستند. در برابر مردمان بیابان گرد آنها را میتوان معاشر گفت و ازحقوق اجتماعیات که عموم ملل قائلاند. حق آن خاندانی است که ملتی را از خطری رهانده یا به دولتی رسانده یا علمی که سبب روشنی افکار است به جای گذاشته یا آنها را دعوتی کرده که به
1) (1) روی بعض المورخین أنّه: لمّا بلغ من الحسین العطش ما شاء الله انْ یَبْلُغَ، استأذن بریر بن الخضیر الحسین فی انْ یُکلّم القوم فَاذِنَ له فَوَقف قریبا منهم و نادی یا مَعْشَرَ النّاس ان الله بعث بالحقّ محمداً صلی الله علیه و آله بشیراً و نذیراً و داعیاً الی الله باذنه و سراجاً منیراً و هذا ماء الفرات تَقَعُ فیهِ خَنازِیرُ السَّواد و کلابُها و قد حِیلَ بَینَهُ و بَیْنَ ابن رسول الله افَجزاء محمد صلی الله علیه و آله هذا؟ فقالوا یا بریر! قد اکْثَرَتْ الکلام فَاکْفُفْ فوالله لَیْعطشَنَّ الحسین کما عَطَش من قبله، فقال الحسین: اکْفُفْ یا بُریر ثُمَّ وَثَب متوکّیاً علی سیفه فَخَطَبَهُمْ هو علیهالسلام بخطبته التی یقول فیها: فقال انْشدکم الله.«ابصار العین فی انصار الحسین: 123؛ بحارالأنوار: 318/44، باب 37 (با کمی اختلاف)»
سرفرازی رسیدهاند به ویژه در ملت عرب که وسایل مخابره کمیاب بود معمول بود که اگر کسی بشارتی یعنی خبر خوشی را پیش از دیگران میآورد به آن بشیر مژدگانیها میدادند و اگر آگهی از خطری میآورد که به قافله و یا رمه و یا قبیلۀ آنها متوجه بود، باز به او پاداشها میدادند و اگر در تاریکیهای تپه و ماهور راهنمایی رهبر آنان میشد که آنها را از بیابان به سرمنزلی میرساند کار او را منظور میداشتند. و باز اگر آنها را به عروسی و جشنی دعوت میکردند جیب و دامن دعوت کننده را پر میکردند.
فریاد زد: ای معاشر مردم! شما که بیابانی نیستید که آشنا به وظیفه نباشید.
جای شک و تردید نیست که خدا محمد صلی الله علیه و آله را آراسته به حق برانگیخت که بشیر باشد و نذیر باشد. و دعوت کن باشد به سوی او به اذن خودش و چراغی باشد نور ده.
از خوشیها که بیخبر بودیم خبرها و آگهیها آورد که سابقه نداشت.
از خطرها که به جان ما متوجه و به دنیا و آخرت ما رو آورده بود آگاهی داد.
که شرف این دعوت از هر بزمی بیشتر و برتر بود.
به روشنایی آن حاضر و آینده را دیدیم.
و این آب فرات است که در این سرزمین سبزهزار، سرزمینی که از سبزه میل به سیاهی میزند، خنزیرهای این سرزمین و سگهایش همه بیمضایقه بر آن میافتند. بین این فرات و پسر رسول خدا حائل افتاده شده، آیا پس پاداش
محمد صلی الله علیه و آله همین است.
ادب محاوره همین بود که گفت حائل افتاده و نگفت حائل شدهاید.
آنها گفتند: ای بریر! گفتارت زیاد شد، سخن به زیادی گفتی. بس کن به خدا سوگن! باید حسین علیه السلام تشنگی بکشد چنانکه دیگری پیش از او کشید.
مقصودشان عثمان بود. گفتگو که به اینجا رسید خود حسین علیه السلام فرمود: ای بریر! سخنت را نگهدار و خویشتن از جا پریده تکیه به شمشیر ایستاد و خطابهای رو به لشکر خواند و فرمود: خدا را خاطر نشان شما میکنم آیا مرا میشناسید.
ابومخنف از یوسف بن یزید او از عفیف بن زهیر بن ابی الاخنس که شاهد قضایای حسین علیه السلام بوده و روایت کرده که گفت: در هنگامۀ روز عاشورا یزید بن معقل که از طایفه بنی عمیر بن ربیعه است، از لشکر پسر عمر سعد بیرون آمده و به سرزنش صدا زد. ای بریر بن خضیر! چسان میبینی اینکاری را که خدای برایت فراهم ساخته؟! بریر به پاسخ فرمود: خدای برای من به ذات خود خیری فراهم ساخته و برای تو شرّی فراهم ساخته. او گفتش دروغ گفتی و پیش از امروز هم در این باره اتفاق افتاد که دروغ گفتی. آیا خاطر داری؟ که به من میگفتی آن روزی که در کوچۀ بنی ذوذان من و تو با هم راه میرفتیم و من با تو راه میآمدم، تو میگفتی: عثمان چنین و چنان بود، اسراف به جان خود کرد و معاویه گمراه است و گمراه کن. و علی بن ابی طالب امام به حق و امام هدی است. بریر فرمود: گواهی میدهم که این است رأی من و این گفته گفته من است. یزید گفت: و من حالیا گواهی میدهم که تو از گمراهانی و در اشتباه بوده و
هستی، بریر فرمودش:
در میدان جنگ فرصت برای رسیدگی مطالب نیست، مگر به طریق زیر که بریر پیشنهاد کند.
آیا اکنون میل داری که با هم مباهله کنیم و جزماً بخواهیم از خدا که هم در این دنیا دروغگو را لعنت کند و از خود دور دارد و از ما دو نفر حق دار نابحق را بکشد به حول خدا و سپس بعد از مباهله در این عرصه تو از صف بیرون بیایی. من باشم و تنها با تو نبرد کنم.
صورت مباهله این است که دو نفر به ابتهال و تضرع و زاری، بندگی خود را به خدا معرفی میکنند و از خدا میخواهند که هم در این دنیا قبول و ناقبول را اعلان کند و صورت مبارزه هم این است که دو نفر از سنگر و از میان لشگر به قصد آنکه یکدیگر را بکشند خود را بیرون به میان عرصه باز بکشند که مورد نظر دوست و دشمن قرار گیرند.
میگوید: هر دو نفر برای دعا بیرون آمدند و دستهای خود را به مباهله به سوی خدا بلند کردند، دعا کردند که خدا دروغگو را لعنت کند و از خدا میخواستند که به دست حق نابحق را بکشد. میگوید: بعد از آن هر یک به قصد جان حریف بیرون آمد و دو ضربت رد و بدل کردند، ضربتی یزید به جناب بریر زد که کاری نبود و زیانی نرسانید ولیکن بریر ضربتی سخت و کاری به یزید زد که کله خود او را راست شکافت و به مغز رسید و سوار مانند مرغی که به چرخیدن بیافتد به زمین سرازیر شد با وضعی که هنوز دم شمشیر بریر در سر او و قبضهاش در دست بریر جای گیر بود. بریر میخواست که شمشیر را بیرون
بیاورد ولی از استخوان بیرون نمیآمد. عفیف راوی میگوید: گوئیا الان است که من دارم نگاه میکنم که شمشیر را پس و پیش میکرد و تکان میداد که از سرش بیرون بیاورد و در آن هیاهو با شور حماسه رجز میخواند.
انا بریر و ابی خضیر و کلُّ خیر فله بریر
من بریرم پدرم خضیر است. هر خیری برای آن بریر هست هم دعا و هم محراب و هم جنگ.
بعد از آن به فاصلهای(1)به جنگ پرداخت و تنها بر همۀ آن قوم به مبارزه پیش رفت و همی نبرد میکرد تا رضی بن منقذ عبدی به او حمله کرد و دست به گریبان شدند و به هم آویختند و آن معرکه به قدر یک ساعت زیر پای آن دو دلاور پایمال بود. سپس جناب بریر او را به زمین انداخت و بر سینهاش نشست ولیکن رضی بنا کرد به صیحه زدن، به همراهانش فریاد کرد که کجایند جنگیهای حمایت کش؟ کجایند آنان که در زد و خورد بزرگ شدهاند؟ کعب بن جابر بن عمر ازدی به این هوا رفت که به بریر حمله کند، من گفتمش: این شخص همان بریر بن خضیر است که قرائت قرآن در مسجد به ما میآموخت، لیکن او به سرزنش من نگاهی نکرد و با نیزه به بریر حمله کرد به وضعی که سر نیزه را در پشت کمر بریر گذاشت.
بریر وقتی دریافت که سر نیزه به بدنش خورده خود را روی رضی خواباند و
1) (1) ساروی میگوید: بعد از حر ریاحی، و وی از بندگان صالح بود و رجز میخواند و میگفت: انا بریر و ابی خضیر، لیث یروع الاسد عند الزئر، یعرف فینا الخیر اهل الخیر.
دماغ او را به دندان گرفت و قطع کرد، ولی کعب نیزه را فرو برد تا بریر را از روی او انداخت اما به وضع اسفناکی که سر نیزه و سنان نیزه را در کمر آن پاک به حدّی فرو کرده که پاک پنهان شده بود و بعد از این کار که با نیزه کرد به شمشیر پرداخت و به بدن آن شهید آنقدر شمشیر زد که بدنش سرد و ریز ریز شد. میگوید: گوئیا من نگاه میکنم به سوی رضی که از خاک برخاسته خاک از خودش میتکانید ولیکن دستش را روی دماغش گرفته بود همی گفت که: ای برادر ازد! نعمتی را که هرگز فراموش شدنی نیست به من انعام کردی. یوسف راوی میگوید: به عفیف گفتم: تو خودت دیدی؟ این پیش آمد را مشاهده کردی؟ گفت: آری، چشمم دید، گوشم شنید. به واسطه این قضیه وقتی کعب بن جابر از این سفر به کوفه مراجعت کرد، خواهرش (نوار بنت جابر) به طور اعراض به او گفت: به صدمه و آزار پسر فاطمه کمک و اعانت کرده و سید قرّاء را کشتهای، قسم است که کار بزرگی را تو کرده و گناه بزرگی را به ارمغان از سفر آورده. ای به خدا قسم! تحقیقاً بر آن سرم که با تو دیگر سخن نگویم و با تو دیگر هرگز سخن نخواهم گفت، اگر چه یک کلمه باشد.
و انّی لو تعادنی شمالی عنادک ما وَصَلْتُ بها یمینی
کعب وادار شد برای عذر خود در این باره اشعاری میسرود و میگفت:
1 - سَلی تُخْبَری عنّی و انت ذمیمۀٌ غَداۀَ حسین و الرِّماح شَوارعُ
2 - الم آتاقصی ماکَرهْتُ ولمیخل عَلیّ غداۀ الرَّوع ما انا صانعٌ
3 - مَعی یَزنیُّ لَمْ یَخُنْهُ کُعوبه و ابیض مَخْشوب العزارین قاطعٌ
4 - فَجَرَّدْتُه فی عَصْبَۀ لیس دینهم بدینی و انّی بابن حرب لقانعٌ
5 - ولَمْ تَرَ عَیْنی مثلهم فی زمانهم ولا قبلهم فیالنّاس اذا انَا یافعٌ
6 - اشدّ قراعاًبالسیُّوف لَدَیالوَغی الا کُلُّ مَنْ یَحْمی الذّمار مُقارعٌ
7 - وَقدصَبَروا لطَّعنوالضَّربحُسَّراً و قد نازلوا لو انَّ ذلک نافعٌ
8 - فأبلغ عبیدالله اما لقُیتهُ بأنی مطیع للخلیفۀ سامعٌ
9 - قَتَلْتُ بریراً ثُمَّ حملت نعمَۀً ابا منقذ لمَّا دعا مَنْ یُماصع(1)
ترجمه آنجه به خواهرش میگوید:
1 - برای رسیدگی ای خواهر! تو بپرس و بخواه که آگاه و خبردار شوی با سرزنشی که داری آن صبحانۀ ناگوار حسین را که نیزهها سر داده شده بود.
2 - آیا به جا نیاوردهام این کاری را که نهایت از آن کراهت داشتم، خیال نمیرفت بر من که صبح جنگ پر وحشت این کاره باشم.
3 - ولی به همراهم نیزهای بود که بند بندش محکم و کج نمیرفت و شمشیری با تیغۀ درخشان و صیقلی و دم برنده.
4 - من هم بنابراین برهنه کردمش، به جان آن دستۀ غیرتمندانی که دینشان جز دین من بود.
5 - چشمم مانندشان را در میان مردم ندیده، نه در زمانشان و نه در روزگار گذشته، از آن زمان که جوان بودم تا کنون.
6 - هنگام جنگ شدیدترین جنگی بودند، در شمشیر زدن به شدت هر چه تمامتر شمشیر میزدند. آری، هر کس پناهگاه شد، شمشیر زن خواهد بود.
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 123.
7 - راستی در برابر سر نیزه و شمشیر عریان و برهنه پایداری کردند و حقاً در انداختن سوار و پیاده کوشیدند اگر چه سودی نداشت.
8 - به ابن زیاد پیام مرا برسانید، اگر او را ملاقات کردید که من برای خلیفه مطیع و شنوایم.
9 - بریر را کشتم و نعمتی به دوش ابن منقذ در آن هیاهو که داد میکشید حمایت کشان کجایند؟ بار کردم.
ما از وجهۀ شعر و شاعری به اشعار نظری نداریم و اما از وجهۀ گزارش جنگ در شعر 3 و 4 و 5 و 6 و 7 استفادههای قیمتی از آن میکنیم. از اینها معلوم میشود که دشمن در نهایت تجهیزات و تکمیل اسلحه بوده و مطامع غیر مشروعه بیاندازه داشتهاند، ولی آن جماعت نجبای از تجهیزات و اسلحه تکمیل نبوده، بلکه به گفتۀ خود او برهنه بودهاند، ولی قوۀ ایمان آنان که ذخیرۀ اصلی نظامی و پشتیبان روحیۀ جنگجوئی است که اساس نیرو است تکمیل بوده و در آن هنگامۀ هولناک بروزهای کاملی داشته که دشمن به اعتراف خود هرگز مانند آن را ندیده، نه مانند آن رجال دیده، نه مانند کارهای آنان نگریسته در نیرو با شمشیرشان شدیدترین ضرب دست را داشته و در نجابت حامی الذمار بودند و برای حمایت کشیدن از مهمان و پناهنده خود دست به شمشیر بودند، در پایداری برابر سرنیزه و شمشیر با بدن برهنه و لخت به گفته او ایستادگی داشتند. نباید تردید کرد که نبرد کردند و در فرود آوردن و در انداختن دشمن سواره و پیاده کوشیدند. خلاصه 3 و 4 و 5 و 6 و 7 همین است میگوید: ابیات او به گوش رضی بن منقذ رسید، او برای ردّش به پاسخ گفت:
1 - فلو شاء رَبّی ما شهدْتُ قتالهم و لاجعل النعماء عند ابن جابر
2 - لقد کان ذاک الیوم عاراً و سُبَّۀ تَُعَیّره الابناء بعد المعاشر
3 - فیا لیت انّی کنت من قبل قتله ویوم حسینکنت فیرَمْسقابر(1)
جواب پرافسوس این مرد به اظهار پشیمانی این است.
1 - عطف بر سخن او، اگر پروردگارم خواسته بود، نه من حاضر به جنگ آنان میشدم و نه ابن جابر نعمتی به گردن من بار میکرد.
2 - دریغا؟! راستی را قسم است آن روز گذشته ننگی بود که هماره فحش از آن میزاید، پسران و نوادهها هم سرزنشش را بعد از عصر حاضر میشنوند.
3 - ای کاش که من پیش از کشتن او (یعنی بریر) و پیش از آن روز ناگوار، حسین زیر خاک قبر پوشیده و پوسیده شده بود.
باید از این جواب دانست که مطامع ناپختۀ انسان پشیمانی عمرانه و ندامتهای جان سوز برای انسان اندوخته میکند. تاریخ این مردم را عموماً رجال تاریخ و تاریخ رجال درس عبرتی است برای استحکام اندیشه و استقلال رای و پختگی و خودداری و خویشتن داری این دروس را باید خواند و نگذاشت فراموش شود. از لغزش دیگران شما حکمت اندوخته کنید.
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 125.
مَنْ وَسَّخَتْهُ غَدْرَۀٌ او فَجْرۀ
لَمْ یُنْقِه بالرَّخص ماءُ الْقُلزُم(1)
کسی که جامهاش به قطرهای از بیوفایی یا بزهکاری چرکین شود، دریای قلزم به آسانی او را پاک و پاکیزه نمیکند. این است پیام بزهکاران و اما در برابر پیام بریر شهید این است که آن مشکلی که عقول فلاسفه آن را حل نکرد، منحصراً روش ما او را حل میکند. مشکل مرگ به فکر ریاضی خیام که میگفت: «کردم همه مشکلات عالم را حل» حل نخواهد شد، حل نخواهد شد، این طلسم بزرگ مهیب و این لغز لاینحل جز به روش ما شهدا راه حلی ندارد. بریر میگوید: اگر میخواهی از مرگ هراس نداشته باشی، به نیکی و نیکوکاری بیفزا، بریر میگوید: برّ و نیکی کار، مرگ را آسان میکند.
ترسیدن مردم ز مرگ دردی است
کاو را بجز از درد دین دوا نیست
بریر به عموم امت میگوید: ای همکیشان من، وفا داری به دودمان محمد صلی الله علیه و آله از همه چیز بیشتر حائز اهمیت است.
1) (1) فهرست منتجب الدین ابن بابویه: 345.
اللهم و اصحاب محمد... و بما حاشوا الخلق علیک و کانوا مع رسولک دعاۀ لک الیک و اشکرهم علی هجرهم فیک دیار قومهم و خروجهم من سعۀ المعاش الی ضیقه و من کثرت فی اعزاز دینک من مظلومهم.(1)
(2) این مرد که دو ما پیش از شهادتش بین مکه و کوفه 300 فرسخ راه را بارها با رنج پیموده، مکرر در مکرر رفت و آمدها کرده، قیس بن مسهر صیداوی است. صیدا بطنی و قبیلهای از بنی اسد است.
قیس مردی است از اشراف بنی صیدا و نیز شجاع و مخلص صمیمی در محبت اهل بیت است.
ابومخنف از حجاج بن علی، او از محمد بن بشر همدانی روایت میکند که: «شیعه در کوفه بعد از مردن معاویه در منزل سلیمان بن صرد خزاعی اجتماع کردند و ما هم بودیم برای حسین علیه السلام نامههایی نوشتند و در همۀ آن مراسلات امام علیه السلام را برای بیعت دعوت کرده و به همراه عبدالله سبع و عبدالله وال نامهها را روانه نمودند و پس از آن دو روز دیگر درنگ کرده و به همراه قیس بن مسهر صیداوی و عبدالرحمن بن عبدالله ارحبی و عمارۀ بن عبیدالله سلولی باز نامهها نوشته و فرستادند و بعد از آن دو روز دیگر درنگ کرده، باز به همراه سعید بن عبدالله حنفی شهید وهانی بن هانی سبیعی نوشتند نیمۀ رجب معاویه مرده و در آخر رمضان قیس مراسلات اهل کوفه را به مکه آورده است.
صورت نامهها و مراسلات این است:
به پیشگاه حسین بن علی علیه السلام از شیعیان مؤمنینش، اما بعد شتاب کن، شتاب برای اینکه مردم انتظار تو را دارند و رأیشان با غیر تو نیست. بنابراین عجله کن، والسلام.»(1)
در آخر رمضان است که همه سفرا در مکه جمعاند و همدیگر را میبینند.
پس از این نامهها و ورود سفرا، امام حسین علیه السلام مسلم بن عقیل را خواست، به جانب کوفه فرستاد و به همراهش قیس بن مسهر و عبدالرحمن را روانه کرد با
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 112.
مسلم آمدند، به مدینه وارد شدند و از مدینه حرکت کردند میآمدند تا رسیدند به مضیق بطن خبت (مضیق تنگهای است و خبت وادی پردامنهای است، به این تنگه میرسد در هر قطعۀ آن وادی یکی از طوائف عرب منزل میگزیدهاند و در خود این تنگه سرآبی است از طایفه کنده و اصلاً خبت و خبیت حوالی مدینه در طرف مکه است) در این جا دو راهنما راه را کج رفتند و راه را گم کردند و همگی گم شدند کارشان از تشنگی به سختی کشید تشنه مانده، عطش از کارشان انداخت، آن دو دلیل راه از تشنگی افتاده و مردند و به اشاره راه را به مسلم و همراهان از دور نشان دادند و بعد از آن مسلم با همراهان با خون دل خود را به راه رسانده، میان راه افتادند.
چنان معمول است در موقع شتاب مسافر از جاده و پیچاپیچ راه عدول میکند و به طمع آن که زود به مقصد برسد راه را به دره و ماهور میاندازد که بلکه خط مستقیمی و راه کوتاهی را به میان بری بجوید، شاید از این راه جهت دلیل راه لازم بوده و از این جهت گم شده باشند وگرنه بطن خبت در طرف مکه است، به نظر میرسد که دلیلها راه را گم کرده و رو به مکه برگشته بودهاند و شاید راه بین مکه و نجف آن زمان اساساً روشن نبوده، به اندازۀ کوره بوده که دلیل راه لازم داشته.
به واسطۀ این پیشآمد و تفألّی که به بدی زدند، مسلم برای پیشگاه حسین علیه السلام قیس را با نامهای به مکه پس فرستاد که امام علیه السلام را به آنچه شده خبردار کند و وقتی قیس نامۀ مسلم را به حضرت رساند، امام علیه السلام جواب را باز
به همراه این شخص شریف فرستاد مجدداً قیس به مسلم رسیده و به همراه مسلم آن راه را تا کوفه آمد.
مکرر گفتهام که این سفرا نمایندگان شیعه و از اشراف بودهاند نه نامهرسان مزدور. افْعالُهُ نَسَبٌ لَوْ لَمْ یقُل معها جَدّی الخَصیب عَرَفنا العرق بالغُصنْ.
ابومخنف میگوید: وقتی که مسلم مردم را در کوفه دید که بر بیعت امام علیه السلام متفقند و اجتماع دارند، خدمت حسین علیه السلام نامهای نوشت و به همراه قیس و عابس شاکری با شوذب مولی آل شاکر حدود یازدهم ذیقعده که 27 روز پیش از شهادتش باشد فرستاد و مطلع آن نامه این بود، اما بعد رائد به کسان خود دروغ نمیگوید، قیس مجدداً به مکه آمده خود را خدمت امام علیه السلام رسانده و با یاران ماندند تا امام علیه السلام را در هشتم ذیالحجه حرکت دادند.
ابومخنف میگوید: بعد از این قضایا کاروان حسین از مکه به سوی کوفه روان شد و وقتی رسید به «حاجر بطن الرّمه» که یک ثلث راه را آمده و دو ثلث مانده، امام علیه السلام برای مسلم و برای شیعیان کوفه نامهای نوشت و این مراسله را باز به همراه قیس پیشاپیش فرستاد. قیس میآمد تا در قادسیه یا در نزدیکیهای کوفه دچار پاسبانان راه شد که در عرض راه به او برخوردند.
قیس 8 ذیحجه در رکاب امام علیه السلام از مکه بیرون آمده، وضع کوفه در همان وقت در هنگام بحران و در فردای آن روز مسلم کشته شد. ولیکن
بین مدینه و کوفه و نجف آن راه دور و دراز جز آسمان و تپه و ماهوری که در این دویست فرسخ پیش پا میآید چیزی نبود و خبری به گوش راه رو از هیچ طرف نمیرسد و قیس نه از کوفه و مسلم و جلوی راه و نه از مدینه و نه امام علیه السلام و عقب سر آگاهی داشت. او راه میآمد، راهرو چه سواره و چه پیاده در این 20 روز جز خیالات کوفه و همقطاران و مهمان عزیز چیزی که میدید تنها باد و گرد و غبار، گرمی روز، رنج سفر، پای خسته، آفاق آسمان.
تا در قادسیه حصین بن تمیم تمیمی او را گرفته، دستور داد او را تفتیش کردند.
عبیدالله از پیش منظماً با سواران خود مابین خفان را تا قادسیه(1)و از قادسیه تا قطقطانیه و از قطقطانیه تا لعلع(2)را گرفته بود و راه را بسته و بالای سر این سلسله استحکامات حصین بن تمیم را قرار داده بود. قیس گرفتار شد، ولی نامه مفقود شد. صورت نامه امام علیه السلام این بود:
«از حسین بن علی علیه السلام به سوی برادرانش از مؤمنان و مسلمانان سلام علیکم - من همانا خدایی را که جز او خدایی نیست، در این نامهای که برای شما میفرستم ستایش میکنم، اما بعد نامهای که مسلم مراسله کرده بود برایم آمده و به من رسید، مسلم در این نامه خبرم داده به حسن رأی شما و اجتماع اشرافتان بر یاری ما و طلب حق ما، من هم از خدا خواستم که برای ما نیکو بسازد و نیکو
پیش آورد و شما را بر این اقدام به بهترین ثواب اجر دهد، روز 3 شنبه که هشتمین روز از ذی الحجه است، در روز ترویه من از جا برخواسته و رو به شما حرکت کرده و چشم به شما دارم. بنابراین هنگامی که فرستادهام نزد شما وارد شود کار خود را جمعآوری کنید و دامنه کار را گرد آورده مجدّانه به کار وارد شوید؛ زیرا من هم در همین روزها بر شما وارد خواهم شد. انشاء الله، السلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته.»(1)
راوی گفت: وقتی که حصین بن تمیم قیس را گرفت، او را خواست برای عبیدالله بفرستد پس او را در بند کرده کسانی را تعیین کرد که او را نزد عبیدالله بردند، پس از دیدار عبیدالله از نامهاش پرسید و بین آنان این پرسش و پاسخ به ترتیب زیر رخ داد:
عبیدالله: نامه را چه کردی؟ قیس: پارهاش کردم!
ع: چرا؟ قیس: برای آنکه تو ندانی در آن چیست!
1) (1) من الحسین بن علی الی اخوانه من المؤمنین و المسلمین: سلام علیکم. فانّی احْمِدُ الیکم الله الذی لا اله الا هو، اما بعد: فان کتابَ مسلم جائنی یُخْبرنی فیه بحسن رَأیکم و اجتماع مَلَئکم علی نصرنا و الطَّلَب بحقّنا، فسئلتُ الله انْ یُحْسن لنا الصُّنع. ان یصیبَکم علی ذلک احْسن الاجر و قد شَخَصْتُ الیکم من مَکَّۀ یوم الثَلْثا، لثمان مضین من ذی الحجۀ یوم التَّرویه. فاذا قدم رسولی علیکم فانکمشوا فی امرکم و جدّوا: فانّی قادم علیکم فی ایامی هذه انشاء الله و السلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته. «ابصار العین فی انصار الحسین: 113؛ تاریخ الطبری: 297/4؛ بحارالأنوار: 369/44؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 72»
ع: به سوی کیست؟ قیس: به سوی مردمانی که اسم آنان را نمیشناسم.
عبیدالله در خشم شده گفت: به خدا سوگند از چنگال من رهایی نداری مگر از این اسمها آگهیم دهی یا به منبر بروی و از حسین تبرّی کنی وگرنه بند از بندت جدا میکنم. اگر مرا خبر نمیدهی به منبر برو و کذّاب بن کذّاب را (مقصودش حسین بن علی علیه السلام است سب و دشنام گو) قیس این راه را برگزید، بعد از اینکه قرار بر این شد به بالای منبر صعود کرد. بنگرید که بر فراز منبر چه گفت و چه میگوید!
ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
البته در این هنگامه نمونههای بزرگی از تیرگی اوضاع جلو نظر قیس میآید آگهی میدهد که اوضاع واژگون شده و احوال برگشته در این وقت به سر مسلم چه آمده، نمیداند؟ به شیعیان هم آواز آسن خبر میرسد یا نمیرسد نمیداند؟ از کشتن مسلم و پراکندگی شیعه شاید خبر روشن نداشته ولی شاید از مستمعین زیر منبر کسانی را در این حال میبیند که به چشمش آشنا بلکه از همقطاران پیش هستند. بسیاری از این اشخاصی که دگرگون و واژگون شدهاند در آن مجمع بودهاند. آنان نظری تازه به قیس میکنند قیس هم به آنها مینگرد، باری در این پیش آمد گویی آنکه در چنگال مرگ و در دهان اژدها گرفتار است ولی برای ادای آن پیغام که به عهدۀ او است مجالی یافته، اگر به شیعیان و پیروان این پیام برسد تا نبضش میزند در این راه کوشش میکند، اما آیا فرصتی میدهند که سخنی گوید، مهلتش میدهند که پیغام را به گوش خویش و بیگانه بگوید؟ و آیا مردم کوفه که یکماه هست منتظر حسین
هستند و از ناحیۀ مکه خبر ندارند این طلوع قیس را در کوفه غنیمت میشمرند که گرد آمده از انتظار بیرون آیند و از آن ناحیهای که خبر میخواهند آگهی بگیرند و اگر کسی شنید آیا به دیگران میرساند یا نه؟ به هرحال آن اندازه خدمتی که روزگارش فرصت داد، همان بود که کرد و جان را هم روی آن گذاشت.
گفت: «به راستی ایها الناس حسین بن علی علیه السلام که بهترین خلق خدا و پسر فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله است، منم فرستادهاش به سوی شما، با هم بوده و آمدهایم و من در حاجر بطن الرمه(1)از او جدا شدم و برای پیام به سوی شما آمدم، خود را به او برسانید، به ندای او جواب دهید، بیجوابش مگذارید، پس از پیام لعنت بر عبیدالله و پدرش کرد و صلوات بر امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرستاد.»(2)
بهره از وقتش، بلکه از وجودش به قدر فرصت زمانه گرفت و اینکه که اندکی نبضش میزند برای آگهی ثانوی و اعلام عمومی بر فراز قصرش میبرند.
پس از این جرئت و جسارت به خشم ابن زیاد افزود، ابن زیاد خواست برای
1) (1) حاجر سنگ چینی است که لب وادی را نگه میدارد، بطن الرمه بیابانی است وسیع در راه مکه که در دل آن وادی بنوکلاب و بعد بنو اسد و بعد بنو عبس منزل میگیرند.
2) (2) فقال: ایُّها النّاس، انَّ الحسین بن علی خیر خلق الله و ابن فاطمه بنت رسول الله، انا رسوله الیکم و قد فارَقْتُهُ بالحاجر فَاَجیبوه. ثُمَّ لعن عبیدالله بن زیاد و اباه و صلّی علی علیّ علیه السلام.
جسارت آشکارای او تأدیبی آشکارا از او بکند. دربارهاش حکم داد که به فراز قصر و طمار قصر که بلندترین نقطۀ قصر است او را بردند که پرتابش کنند.
عُلُوٌّ فی الحیات و فی الممات لَحَقٌّ تلک احدی الممجزات
فراز کاخ بلند و قصر دارالاماره منظرهای است، چشمها به آن دوخته و وسیلۀ یک نوع آگهی ثانوی برای قیس فراهم شده برای دوران که سخنان و پیام قیس را در منبر نشنیدهاند، وسیلۀ تازهای به دست آمد، بیشتر مردم کوفه، در میان میدان، در خیابانها، راههای نزدیک و دور، او را بالای قصر میدیدند، بلکه ابن زیاد او را برای ترساندن مردم بر مناره کرد، او هم دوست میداشت که اینک که کشته میشود بالای مناره باشد که در چشمانداز همگانی باشد و اهل کوچه و بازار او را بهتر ببینند. هر یک از شیعیان که خود او را ندیده و پیام او را نشنیده، بعد از اینکه صدا در شهر پیچید خبردار شود، اگر چه خطر این فداکاری از بیننده دل میرماند و عبیدالله گمان میکرد که این قساوت دوستان را از خیال فداکاری میگریزاند ولیکن آن مقاومت، آن اعلان فداکاری، دماغ بیخردان و بیخبران را خبر میکرد.
به هر حال از طمار قصر به زیر پرتابش کردند، به زیر آمده بدنش قطعه قطعه شد.(1)(مرده آن است که نامش به نکویی نبرند)
بعد از دویست فرسخ که امام علیه السلام آمده، خبر مرگش به امام رسید.
1) (1) تاریخ الطبری: 297/4؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 113؛ بحارالأنوار: 369/44 (با کمی اختلاف).
طبری میگوید: «کاروان حسین علیه السلام میآمد تا رسید به عُذیب الهجانات که نزدیک کوفه است و در این موقع به حرّ و لشگر او برخوردهاند. حسین علیه السلام در آنجا نزول کرد(1)در بحبوحه کشاکش با حرّ چهار تن از شهدای کربلا از کوفه در این سرمنزل آمدند و رسیدند و به همراهشان دلیل راهشان طرماح بن عدی بود. در آن راه با آن وضعیت برای راهروانی که به سوی حسین میآمدند، البته دلیل راه لازم بوده و بین حسین علیه السلام و حر راجع به این عده فداکاری کشمکش پیش آمد، حرّ میخواست از آنها جلوگیری کند و امام علیه السلام از آنها حمایت کشید تا آنها را از دست حر رهایی داد، آن چهار نفر آمدند. دلیل راه پنجم آنها است، آنها اسب نافع مرادی را که پیش آمده بود به جنیبت «یدک» میکشیدند، پس از کشمکشهائی که برای رهایی آنها بین حسین علیه السلام و حرّ پیش آمد به حضرت او رسیدند. امام علیه السلام از آنان پرسشهایی دارد.
پرسید: حال مردم چگونه است؟ از فرستاده من چه خبر؟
از وضع مردم جواب گفتند و بعد پرسیدند، فرستادۀ شما کی بود؟
حسین علیه السلام: قیس بود، مجمع بن عائذ به پاسخ گفت: حصین بن تمیم گرفتش و عدهای مأمور برانگیخت که او را پیش عبیدالله آوردند، او امرش کرد که تو را و پدرت را لعن کند، لیکن او صلوات بر تو و پدرت فرستاد و پسر زیاد و پدرش را لعن کرد و ما را به یاری تو دعوت کرده، از آمدن تو آگهی داد، بعد از این
1) (1) عذیب الهجانات در نزدیک کوفه چشمه زاری بود، دارای اندکی آب شیرین که شتران واسبان نعمان بن منذر در آنجا چراگاه داشتند. عذیب به وزن تصغیر است.
پیشآمد، ابن زیاد دربارهاش امر صادر کرد و از طمار قطر (بالاترین نقطه) به زیر افکنده شده و درگذشت، خدایش خشنود باد.
از شنیدن این خبر دو چشم حسین علیه السلام برای قیس پر اشک شد، اشک را نتوانست نگه دارد، بیاختیار اشک سرازیر شد و گفت: (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ)1
یک دستهشان پیشآمد ناگوار خود را به عهده داشتند انجام دادند و دستۀ دیگرشان به انتظار، بار خدایا! برای ما و آنها بهشت را فرودگاه و آرامگاه قرار بده و بین ما و آنان را در قرارگاه رحمتت و ذخیرههای مرغوب از ثوابت جمع آور.»(1)
یعنی اگر این تفرقه بین ما و قیس پیش آمد ما در جای دیگر بهتر از اینجا به دور هم گرد آور.
کمیت بن زید اسدی درباره قیس میگوید: «و شیخ بنی الصَّیدا قد فاظ قبلهم»(2)یعنی بزرگ بنی صیدا در فداکاری پیش مرگ آنان شد و روایت شده که:
با دست بسته به زمین افتاد و استخوانهایش خرد شد، ولی رمقی در او باقی بود. مردی که نامش عبدالملک بن عمیر لُخمی است (قاضی کوفه و فقیه کوفه است) با کاردی آمده و ذبحش کرد، بعدها که گفتگو در این باره میشد او را ملامت میکردند. جواب میداد قصدم این بود که راحتش کنم.
بنگرید: خیانتهای دست سیاست را که فقیهی را به جنایتی وا میدارد و بعدها عذری بدتر از گناه برای خود میتراشد و بهتر از آن به پیام این مرد رشید گوش فرا دهید.
این راد مرد بزرگ به رفتار و گفتار و کردار خود چهار گونه پیام برای اولیای تربیت تنظیم کرد. چهار خوی نیک را که ارکان کاخ عظمت است، به ما آموخت.
نخست به آمد و رفت از کوفه به مکه و از مکه به کوفه به اولیای تربیت پیامی فرمود که: برای خدمت به آئین و میهن اسلام و به هر چه بخواهید، نفرات خود را به تکرار و استمرار و پشت کار عادت دهید و فرماندهی برای این پشت کار شگفتآور بالای سر افراد بگذارید و بگمارید که در سرّ و نهان یکسان فرمان دهد اگر یقین فرمانده شد در دل بیابانها و در نشیب و فراز، فرمان را خود به خود و یکنواخت اجرا میدارد. یقین لازم است که بارها را سبک
نمائید، در نشیب و فراز هراس به سراغ انسان نیاید. آن روز در فراز منبر به کوفیان و خلاصه مقال آن روز را امروز از ته قبر به جهانیان میگوید که: افرادی با عظمتاند که یگانه و یکنواخت باشند و در راه حقیقت به حق اتکا داشته باشند.
دوم: آموخت که به رازداری و سرّ نگه داری آنان را بیارایید. و سپس اسرار را به امانت به آنان بسپارید. آنان را خزانهدار اسرار کنید که هرگز دشمن نتواند از آنها استفادهای کند، همان جور که خود سر داد و سرّ خود را به دشمن (ابن زیاد) نگفت.
سوم: به ما یاد داد که تا دم مرگ لازم است به آیین و میهن اسلام و همکیشان و جامعه وفادار ماند و شکیبا بود و به دودمان اولیا و خدمتگزاران به حق هماره باید تشکر داشت، ما هم به همین عمل از خود او آموخته و از او تشکر میکنیم و روان پاک او را درود میفرستیم.
(رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا)1
چهارم: با اینکه در چنگال دشمن گرفتار و اژدهای مرگ دهان گشوده بود، نگذاشت که مرگ او دو مرگ شود و عجز و خواری که مرگ فضایل است بر
مرگ تن افزوده شود و پیام داد.
و اذا لم یکن من الموت بُدُّ
فمن العجز ان نموت جبانا(1)
از مرگ نترسید بلکه از این پیشآمد استفاده نموده و بر منبر رفت و به آوازی جهان رسا که هنوز به گوش ما میرسد، پیام امام را به مردم کوفه و پیام فضیلت را به مردم جهان رسانید، پیام داد که از موقع استفاده کنید حتی در دم مرگ و فرصت تنگ، از وقت خود بهرهگیری کنید با هر گونه سختی و دشواری روبرو هستید، فرصت اندک را اندک نشمارید.
1) (1) مستدرکات اعیان الشیعه: 30/2؛ شرح نهجالبلاغه، ابن الحدید: 406/18؛ سیر اعلام النبلاء: 564/19.
اللّهم و أوصل الی التّابعین لهم باحسان الَّذین یقولون ربَّنَا اغفر لنا و لاخواننا الَّذین سبقونا بالایمان خیر جزائک الذین قصدوا سمتهم و تحرَّوا وجَهَتهم و مضوا علی شاکلتهم، لم یُثنهم ریب فی بصیرتهم و لم یختلجهم شک فی قفو آثارهم و الایتمام بهدایۀ منارهم، مکانفین و موازرین لهم یدینون بدینهم و یهتدون بهدیهم، یتفقون علیهم و لا یتهمونهم فیما ادّوا الیهم.(1)
این مرد پدر دار عبدالرحمن، پسر عبدالله پسر کدن پسر ارحب پسر دعام پسر مالک پسر معاویه پسر سعد پسر رومان پسر بکیر همدانی ارحبی است(2)و
1) (1) صحیفه سجادیه: دعای 4.
2) (2) عسقلانی در اصابه میگوید: عبدالله بن کدن پدر او، صحابی است از اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله بود، هجرت داشت، در دینداری امتیاز و فضیلت داشت. قبیلۀ همدان نزد او گرد آمدند او گفت: ای معاشر همدان! شما محمد صلی الله علیه و آله را عبادت نمیکردید، شما خدای محمد صلی الله علیه و آله را که زنده است و نخواهد مرد میپرستید. چیزی که بود، شما رسول خدا را به طاعت خدا اطاعت میکردید و بدانید که وجود مقدس او شما را دستگیری کرده، از آتش بیرون کشید.
بنوارحب بطنی از همدانند.
:
عبدالرحمن خود مردی است، آبرومند، تابعی، شجاع، پیشرو و با اقدام.
(ارباب سیر گفتهاند): برای وفادت و سفادت، اهل کوفه، او را در مکه به همراه قیس ابن مسهر به پیشگاه حسین علیه السلام فرستادند و به همراهش نامههایی ارسال داشتند. (نزدیک پنجاه و سه صحیفه) که در آنها از حسین علیه السلام دعوت کرده بودند، هر صحیفهای از جماعتی بود، ورود او به سفارت دوم وفودها است؛ زیرا وفود(1)عبدالله بن سبع و عبدالله بن وال نخستین بود و وفاده قیس و عبدالرحمن دومی بود، و وفادۀ سعید ابن عبدالله حنفی و هانی ابن هانی سومی بود، میگوید: عبدالرحمن دوازده روز از رمضان گذشته داخل مکه شد و در مکه این فرستادگان یکدیگر را ملاقات کردند.
ابومخنف گفته: «هنگامی که حسین علیه السلام مسلم را پیش خوانده، پیشاپیش او را به کوفه روانه داشت، به همراه او قیس و عبدالرحمن را با عمارۀ بن عبید سلولی که او نیز از جمله وفود بود، روانه کرد. به کوفه آمدند، این راه دور و دراز را پیمودند، سپس بعد از کشتن مسلم، عبدالرحمن پیش حضرت او علیه السلام معاودت کرده، از همراهان و یارانش بود تا آنکه روز عاشورا شد و آن هنگامه را دید، از
1) (1) وفود، وفاده: به رسولی آمدن نزد کسی.
برای جنگ اذن خواست، حسین علیه السلام اذنش داده، پیش آمده و در میان آن مردمان شمشیر میزد و میگفت:
صَبْراً علی الاَسیاف و الاَسِنَّۀِ صَبْراً علیها لِدُخولِ الجنَّۀِ
به خود میگفت: علاوه از آن صبرهایی که در رنج سفر کشیدی در برابر سر نیزه و تیغ هم باید صبر کنی، بر همه اینها برای داخل شدن بهشت باید شکیبائی کرد، و همواره جنگ میکرد تا کشته شد.»(1)
زبان خود این شهید پیام او را ترجمه کرد، پیام او این بود: رنج راحت دان چه شد مطلب بزرگ. میگفت: در طرز آفرینش، دولت و موهبت علیا با رنج فراوان خواهد به دست آمد، آن کس که به رنج فراوان تن ندهد، به برازندگی شایان و بهشت جانان نخواهد رسید.
انَّ العلی حدَّثَتنی و هی صادقۀٌ فیما تُحدّثُ انّ العزَ فی النُقُل.
1) (1) مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 19-20؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 132.
اللّهم و صلّ علی التّابعین من یومنا هذا الی یوم الدین و علی ازواجهم و ذریّاتهم و علی من اطاعک منهم صلوۀ تعصمهم من معصیتک و تفسح لهم فی ریاض جنَّتک... و تعینهم بها علی ما استعانوک علیه من برّ.(1)
(2) جناده از آن بزرگانی است که از مکه به صحبت حسین علیه السلام مفتخر شد، احمد ابن حمید در کتاب حدائق گفته. خودش با اهل بیت و طفل جوانش به همراه امام علیه السلام از مکه آمده بودند.
از مکه آمد و به همراه امام بود تا هنگام، آن هنگامۀ طف که نائرۀ جنگ برافروخت و سپاه کوفه بر اردوی حسین علیه السلام حمله کردند. جناده پیش روی
امام علیه السلام برای جنگ آمده و به جنگ پرداخت تا در حمله اولی کشته شد.
:
از کشته او و شور خانوادهاش، زنان عالم سربلندند، میآموزند که چگونه در دامن خود اطفال را به مردی برسانند!
زنان را همین بس بود در هنر نشینند و زایند شیران نر، زنان عالم از ترجمه زیر از این جوان رشید شهید تماشا کنند که زن جناده مادر این جوان، پس از کشته شدن شوهرش چه میکند؟
این عزیز پسرکی است و به همراه پدرش همین جناده شهید نام برده و مادرش از مکه آمده بود و بعد از آنکه پدرش شهید شد، مادرش مردانگی کرد فرمان جنگش داد، لباس جنگ به او پوشانید. بنابراین این پسرک عزیز برابر حسین علیه السلام آمده ایستاده. از امام علیه السلام اذن میگیرد، لکن امام علیه السلام اذنش نداد. باز تکرار کرد، استیذان خود را از سر گرفت.
(ابومخنف گفته) بعد از این آمد و رفتش امام علیه السلام فرمود: «این پسرک، در این معرکه پدرش کشته شده، شاید به مادرش سخت باشد. خود پسر گفت: راست مطلب این است که مادرم خود این چنین خواسته و او مرا امر داده، بنابراین امام علیه السلام اذن داد، آن پسرک پیش آمده روی به جنگ آورده و بعد کشته شد. مالک ابن نسر کندی سرش را از تن برید و پرتاب کرد به سوی حسین علیه السلام، بلافاصله مادرش (بحرّیه بنت مسعود خزرجی) آن سر را گرفت و گفت: احسنت یا ثمرۀ فؤادی، نیکو، ای میوه دلم، و آن سر را مانند گوئی به مردی زد و او را
کشت و خود زن به چادر برگشت و عمودی را برداشته که بیاید و با آن نبرد کند، لیکن خود امام علیه السلام آمد و جلو او را گرفت.»(1)
ابصار میگوید: «دو زن به همراه حسین علیه السلام به جنگ پرداخت و آن دو تن یکی مادر عبدالله بن عُمیر کلبی است. بعد از کشتن پسر رشیدش، عمود خیمه را گرفت و با آن عمود از چادر بیرون آمده و از پرده آشکارا شد، رو به دشمن روان شد تا اینکه حسین علیه السلام آمده او را برگرداند و فرمود: مراجعت کن (مشمول رحمت خدا باشی)؛ زیرا جهاد را خدای از تو برداشته و دیگری مادر عمر ابن جناده؛ برای اینکه این زن (بنابر آنچه روایت شده) بعد از کشتن پسر عزیزش، اول سر او را برگرفت، و به میدان برگرداند.
سر ما و در این خانه که طرف بامش
به فلک بر شده دیوار به این کوتاهی
و چنان به مردی زد که او را کشت و بعد شمشیر برگرفت و به حماسه سرایی رجز میخواند:
1 - انا عجوز فی النساء ضعیفۀ بالیۀ خاویۀ نحیفۀ
2 - اضربکم بضربۀ عنیفۀ دون بنی فاطمۀ الشریفۀ
1 - من پیر شکستهای هستم ناتوان، پوسیده و از کار افتاده و لاغر اندام.
2 - با این حال در پیش پسران فاطمه شریف، شما را با ضرب دست جلوگیری
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 159؛ اعیان الشیعه: 224/4.
میکنم.
لیکن خود امام علیه السلام به سراغ او آمده، او را به خیمه برگرداند، بنابراین آنچه گروهی از ارباب مقاتل گفتهاند.»(1)
مگو بازار با یوسف میسر نیست زالی را قدم در نه در این ره همت مردانه بایستی نبودی هر نظر شایستۀ نظّارۀ لیلی وگرنه در جهان هر عاقلی دیوانه بایستی
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 180؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 104/4؛ بحار الأنوار: 28/45، بقیۀ الباب: 37؛ معالم المدرستین: 121/3؛ اعیان الشیعه: 607/1.
دربارۀ این زن و این جوان و این جوانمردان باید این بخش را به مقالۀ ذیل خاتمه داد.
امثال هؤلاء الَّذین ذَکَرْنا، هم الرّوح الحقَّۀ فی الاُمم، اولئک دعائمُ امَمهم و الرّافعون من شأنها هم مُعزّوها و الذّابّون عنها، هم غامروها بالعظمۀ بما تَرَکوا لها من اعمالهم و اخلاقهم الَّتی یُقْتدی بها، قال احَدُ البُلَغاء انَّ ذکری الْعُظَماء و اسمائهم حقُّ لامَّتهم و ملک لها مُقَدَّسٌ لایَسْلُبُها ایّاه فقد رجالها و لایُضَیّعه انتساخُها و لایودّی به استعبادها حتّی اذا ما اخَذْت حیاتها القومیّۀ فی النُّهوض، هَبَّ اولئک العُظَماء من مراقدهم و قفوا فی ذاکرۀ رجالها فخالهم الاحیاء وُقوفاً بینهم مُشرفین علیهم، یُزاولون اعمالهم و یَسْتحسنون فعالهم و لن تُضَیَّع امَّۀٌ تَشْعُرُ بِانَّ علیها رقیباً من هؤلاء فهم مصلحوا الارض احیائاً و امواتاً، لابنائهم الحقّ فی انْ یأتوا بما اتی به آبائُهُم الاَقْدمون، و مثالهم فی بلدهم حاثٌّ لاینی و مُشجعٌ لایَکلُّ لمن له روح تَدْفَعُه الی انْ یَحْذو حَذْوَهُمْ.
رهروانید، یا بگو شهیدانی که از مکه تا کربلا
به کاروان نیکبختان پیوستند.
پیامی از کوی شهیدان:
ای رهگذر! از ما به محمدیها هم کیش ما بگو: ما در این خاک خفتهایم که به قرآن و به دودمان محمد وفادار باشیم.
وکان من دعائه علیهالسَّلام لاهل الثُّغور، اللهمّ صلّ علی محمَّدٍ وَ آل محمَّد و حصّن ثُغُور الْمسلمین بعزتکَ و ایَّد حُماتها بقُوَّتکَ و اسبغ عطایاهم من جِدَتِک، اللهمّ صلِّ علی محمد و آله و کثّر عدتَّهم و اشحِذ اسلِحَتُهم و احرُس حوزتهُمْ و امنع حُومتْهم و الَّف جمعهم و دبّر امرهم و واتر بین میرهم و توحد بکفایۀ مؤنهم و اعضدهم بالنّصر و اعنهم بالصّبر و الطُف لهم فی المکر.(1)
دسته دوم از شهدا، فداکارانی هستند که بین راه به حسین علیه السلام پیوستند، اینان بعد از بیرون آمدن امام از مکه و پیش از پیاده شدن به کربلا یکان یکان یا دسته دسته به حضرت او رسیدند، بیشتر از عراق به استقبال آمده و عدهای از منزلهای بین راه بپیوستند. چند تن نیز در بین راه برخورده و عدهای هم از دنبال سر رسیدند. بیشتر این طبقه کسانی هستند که از عراق، به خصوص کوفه آمدند.
1) (1) صحیفه سجادیه: دعای 27.
آن عدهای که از عقب آمدند و با آن سر پیوند شدند دو نفر عزیزاند، اگر چه این دو تن از عقب آمدند ولی در حقیقت دو پیشوایند.
آن عدهای که از سرمنزلهای بین راه ضمیمه شدند کسانیاند که از حوالی مدینه از سرابهای جُهینه آمدند، چون در جوار مدینه بزرگ شده بودند، بزرگ مدینه را میشناختند.
از مشایعت این چند تن شهید بزرگ و ایستادگیشان با امام تا پای جان و خون خود، قدردانی آنان معلوم میشود.
و آن عدهای که بین راه برخوردند و میل آنها هم آهنگ میل امام علیه السلام شد دو پسر عمو و دو سردار بزرگند.
و آن عدهای که از کوفه آمدند و از راه و بیراهه پی در پی میرسیدند، بیشتر این طبقه را تشکیل میدادند. انصاف را اینان به قدر شایسته حقیقت را فهمیده، حق را استقبال نموده و به سزا مقدم حسین علیه السلام را قدردانی کردند، من از تصور برخوردهای آنان بین راه و دیدار قافلۀ امام علیه السلام و برخورد آن کاروان و کاروان سالار به این نفرات برجسته و رسیدن اینان بعد از خستگی با گرد راه به کاروان امام علیه السلام نقش بهجت آوری در پیشگاه خیال مشاهده و خرّمی احساس میکنم، عواطفی از خود احساس میکنم که از عواطف آن دو دسته بدرقه و مشایعت میکند، آن عواطف شورآمیزی که در موقع دیدار هم از آنان ظهور میکرد.
1 - عون پسر عبدالله جعفر طیار، زادۀ زینب علیها السلام عقیله قریش
2 - محمد پسر عبدالله جعفر طیار زادۀ حوصاء
3 - مجمع بن زیاد جهنی
4 - عباد بن مهاجر بن ابی المهاجر جُهنی
5 - عقبه بن صلت جهنی
6 - زهیر بن قیس انماری بحیلی
7 - سلیمان بن مضارب بن قیس انماری بجیلی
8 - یزید بن زیاد بن مهاصر ابوشعثاء کندی بهدلی
9 - جندب بن حُجیر کندی
10 - حباب بن عامر بن کعب تیمی
11 - نافع بن هلال جملی
12 - ابوثمامه صائدی
و عدهای از این استقبال کنندگان بعد از برخورد امام علیه السلام به لشکر دشمن و پیش از پیاده شدن به کربلا رسیدند.
13 - مسلم بن کثیر اعرج ازدی
14 - رافع مولی مسلم
15 - عمرو بن خالد صیداوی
16 - سعد مولی عمرو بن خالد
17 - مجمع بن عبدالله عائذی
18 - عائذ بن مجمع
19 - جنادۀ بن الحرث مذحجی مرادی
20 - واضح ترکی مولی حرث
21 - دلیل راه، طرّماح بن عدی طائی
ما پیش از آنکه ترجمه این مردان فرزانه را بنگاریم، از حرکت کردن موکب حسین علیه السلام و بیرون آمدن از مکه صورتی در این مقدمه ذکر میکنیم که هویدا باشد، این عده به استقبال چه کاروان خجسته و چه کاروان سالاری میروند.
در روز ترویه در مکه و مسجد الحرام غلغله و جنجالی برپا است از انبوهی مرکب از یکصد، تا دویست هزار تن و بیشتر حاجیانی که در آن روز نوبه احرام و تلبیه و روز حرکت آنان به جانب منی است، غلغلهای برپا است.
در آن سال به علت اضطراب محور خلافت جنجال بیشتری در آنجا دیده میشود، سیاسیون با حواشی خود به آنجا آمده و به رفتار حسین علیه السلام نظر دارند.
خود اعضای کاروانی که در رکاب حسین علیه السلام اند، شاید بیصدا نباشند چون بیشخصیت نیستند (به بخش پیش مراجعه فرمائید) و بودن 19 تن آل ابیطالب و 8 تن موالی و حرم و خانواده پیغمبر صلی الله علیه و آله نیز در مکه و حرکت آنان از آن موطن وحی بیهیاهو نیست، به ویژه در موقع جدایی از خویشان و بستگان در چنین روز که بیداران دنیای آن روز به مکه آمدهاند. هر یک را آشنایان و کسان زیاد است، و در موقع جدائی هیاهو و فغان و یا بهت و حیرت دارند، و نیز از جنجالی که در موقع برخورد اعضاء این قافله به سایر نظارهگان رخ میدهد غافل مباشید.
حسین علیه السلام در روزی چنین یاران خود را که تصمیم حرکت داشتند به مساوات و مواسات تجهیز کرده به آنان که عازم بودند رو به عراق به همراهش بیایند هر یک ده دینار که برای 300 و یا 400 فرسخ راه کمترین ذخیره است و
یک شتر باربر (جمل) که بار و بنه و توشه خود را بر آن بار کند بخشید، و ظاهراً خودشان بیشتر اسب سوار بودند. در شب پیش از حرکت در انجمن آشنایان خطبۀ آتشینی خواند، و بامدادان خود با زن و بچه و کسان دودمان و اولاد خود و کسانی که از شیعیانش به او ضمیمه شده بودند از مکه رو به عراق با شتاب بیرون آمدند، از پیروان و دوستان و موالیان و اهل بیتش هشتاد و دو تن پیرامون وی بودند که عدّهای را ماریز دادیم ولی عدّۀ دیگر تا کنون معلوم نشدهاند.
و چنان نبود که خبر مسلم به سمع مبارک او رسیده باشد برای آنکه روز بیرون آمدن امام همان روز نهضت و یا شهادت مسلم بود و مسلم یک روز بعد از نهضت خود شهید شد، باری روز سهشنبه هشتم ذیحجه، آن روز پرجنجال، امام علیه السلام کوچ کرد، صدای حرکت او آمیخته با صوت خطابۀ آتشین شبش هنوز به گوش جهانیان می رسد.
برای آنکه صداهایی که او را بیقرار داشته بود آن روز شدیدتر بود، و تصوّر میرفت از این صدای مخصوصی که از حرکت او بلند میشود، شاید عموم مسلمین از خواب بیدار و به حرکت وادار شوند، در آن روز که مردم مُهیای تجدید حیاتند، ممکن بود آن صداهای محسوس و آوازهای دیگر مرموز را بشنوند. مردم آن روز برای شنیدن مهیایند، از مشاغل خویش کناره گرفتهاند، آن روز سدّهای آهنین مشاغل در جلو گوش نیست، آن روز برای تغییر فکر آمادهاند، صداهای بیدار کن از در و دیوار برمیخیزد و بشر را بیقرار میکند، برای تکان
دادن بشر عوامل مؤثری از آسمانی، از زمینی، از انقلاب عادات عمرانه در بین است، پس در آن روز که قضیۀ خلافت بین موت و حیات اسلام آمد و رفت میکرد؛ میباید خداپرستان را خبردار کرد، میباید حاجیان را به موت و حیات اسلام متوجه کرد، گر چه حاجیان به امضای حیات و ممات اسلام ننگریستند و جز خبری از این کاروان از آنان به آیندگان نرسید وگرنه یکصد هزار نفر به استطاعات و تمکن از جان گذشتگی و ذبح و قربانی یعنی مشق و فداکاری اگر به وضع حسین علیه السلام و به کاروان و مقصد او اعتنا نموده بودند، چه کاری نمیتوانستند بکنند؟
روز ترویه حرکت کرد که بلکه غوغای آشکارا و صداهای محسوس مردم را هوشیار کند و به آن صداهای مرموزی که خودش تنها میشنید آشنا شوند، این صداهای مرموز وحی آسا و آن آوازهای محسوس آشکارا، از هر ناحیه به تغییر فکر مردم متوجه بود و به اندازهای بر تحریک توانا بود که خدا تغییر فکر عموم را بر آن تضمین کرده، در جوّ مکه در آن روز صداهای مرموز محسوب و صداهای محسوس رسا و بلند گردیده بود، به پایهای بود که از عهده تغییر روحیه بشر میباید برآید، ولی افسوس که هیچ عاملی تا کنون به حد کافی از عهده تغییر روحیه بشر میباید برآید، ولی افسوس که هیچ عاملی تا کنون به حد کافی از عهده تغییر روحیه عموم برنیامده است، اهل فکر و سیاست تا فداکاری و مرحلۀ عمل فاصلهها و دینداران تا مرحلۀ فکر فاصلهها دارند و به هرحال، هزار سال دیگر تا به شهر انسانی.
فکر مشاوران عظمای اسلام در آن روز چنانکه از آمد و رفتشان به حضور
حسین علیه السلام معلوم میشود، متوجه قضیۀ خلافت بود ولی همان فکر بود و به فداکاری یک قدم نزدیک نشد.
دینداران با غوغای بزرگی نعرۀ لبیک میزدند و به دور خانه طواف میکردند، احرام بسته، به صدای بلند، لبیک گویان، رو به عرفات برای مقصد خداشناسی بیرون میرفتند.
افکار از آنان و صداها از اینان در مسامع و گوشها طنین انداز میشد، ولی باز از فداکاری به همراه حسین علیه السلام اثری و خبری در بین نبود.
از ناحیۀ حکومت مکه «عمرو بن سعید» به نام جلوگیری از آشوب و در نهان برای غافلگیری و قتل امام علیه السلام، پاسبانی علاوه شده که اسلحه پوشیده، زیر لباس احرام، اسلحه داشتند و به ناچار اوضاع دارالاماره و رفت و آمد رجال حکومت نیز با هیاهو بوده است.
از خود قافله و اعضای مقدّس آن که در حالت تودیع بودند، هیاهویی پرسوز برپا بود و از شعف نمایندگان گرامی که از کوفه آمده و کوفه را به انتظار گذاشته بودند نیز هیاهویی بر آن میافزود، اما همۀ این عامل از تعدیل بشر عاجز شده و فداکاری را به یک عده خجستهگانی که در این کاروان بودند واگذار نمودند.
وقتی که افلاطون از تشکیل مدینۀ فاضله در روی زمین عاجز شد، گفت: اگر نتوان در زمین آن را ساخت، باید باور کرد که این نقشه در آسمان است و اگر در عمل نیست در فکر است و نام آن را فرضیه نهاد، دیگری نقشۀ مدینه فاضله را نوشته و نام آن را مجمع دیوانگان نهاده و دیگری نقشۀ اصول عدالت را تصویر
کرده و به اسم (اتوبی) یعنی مملکت هیچ جا نامیده، که این کلمه امروز به معنی مملکت موهوم است.
شما به فرضیه (طماس مور) در کتاب سیر حکمت در اروپا صفحه 133 بنگرید: الحق وجود عدالت و ایجاد مدینه فاضله با وضع حاضر بشر و نبودن فداکاری در طبقۀ اهل فکر و غفلت و بیفکری در طبقۀ دینداران، مملکت موهوم است، ولی وجود این کاروان مکه برهان امکان و به منزله میوۀ پیش رسیده باغستان کیهان است. پس هلّا دوستان از این باغ نباید دست کشید، باید کوشید و خون جگر چشید، تا به مقصد حج و مؤسس آن خدمت کرده و به آرزو نزدیکتر شد و شاید حسین علیه السلام هم به این امید که در آینده دنیا را برای این مقصد آماده کند میکوشید وگرنه این مقصد برای دنیای آن روز زیاده بود و گوش مردم به شنیدن آواز حق آشنا نبود.
اسلام کوشیده که مردم را از شغلهای عمرانه، سالی یک نوبت باز گیرد و از اطراف آفاق آن را به مکهای که موطن وحی است گرد آورد و زبان به دهان آنان گذاشته که صدا بلند کنند، و کارهایی دست آنان داده که آن را مشق کنند، تا باشد که مردم آماده شوند و در آن سرزمین بیآلایش بود که راز جهان و آواز خداوند آن و اسرار زمین و آسمان را درنپوشند. حسین علیه السلام میکوشید که یا این آواز را نزدیکتر کند، یا مردم را کاملتر کند، کوشش او هم نفسی با آسمان بود.
از آسمان برای همیشه به گوش هوشیاران صداهای مرموز طنینانداز است و در آسمان مکه که مردم از آلایش پاکند، آن صدا بهتر مسموع است. آری، بنیان
جهان به یک نظر آوازی است ابدی، برای تعبیر و اظهار منوّیاتی خدایی، گیتی بنیانش بر این استوار است که کُرات کُرات را و ذرات ذرات را نگه میدارند، و هر دو جسم، با فاصلههای کم یا زیاد گویی به هم پیام میفرستند و یکدیگر را به واسطه شناسایی در آغوش مهر میگیرند و با جاذبهای که ناشی از شناسائی است میگویند: باید هم دیگر را نگهداری کرد، ذرات با حرص شدید به مرکز هجوم آورده و مرکز هم به جانب آنها جنب و جوئی داشته و بیشتر از آنکه در یک عمارت اجزای آن همدیگر را خواهان و سقف به کف و دیوار به دیوار دیگر پیام حمایت میفرستند. اجزای جهان به همدیگر وابسته و دلبسته و خواهان یکدیگرند، در جهان بیجان ذرات با ذرات، کرات با کرات با آنکه بیجان مینمایند، همدیگر را خواهان و نگهدارند، از این وضع گیتی به گوش زعمای رشید بشر پیامی و آوازی است که هان! در این خانه کمتر از اجسام بیجان که در ساختمان زمین و آسمان است نباید بود، آنان یکدیگر را میشناسند و به حمایت حقوق یکدیگر برمیخیزند، و حظوظ هیچ ضعیف را پایمال نمیکنند، پیغمبران این راز جهان را از آسمان میشنوند و آن را پیام خدا میدانند. جهان خود، اسرار جهان بانی را به فاتحان و کشورگُشایان آن روزکه کشورهای تازه و بینوایان بیاندازه در زیر بال داشتند میگوید: و میگفت، میگفت که هیچ کُرۀ بزرگی به بهانۀ سترگی خود کرۀ کوچک را نمیبلعد، بلکه او را در زیر سایۀ مهر خود نگاهداری میکند، حرارت میدهد، روشنی میبخشد، هان! این خورشید است که به همسایگان و بینوایان، جهان جهان مهر و نوازش دارد. ای زعمای اسلام و حکمای پیشوایان از خشت و گل جهان عدالت را در نیوشید، برای
ترجمۀ نوامیس کون و وحی خدا صداهای اسرار آمیز ما را بشنوید و دریابید و پیروی کنید.
انَّ فی السَّماء لَخَبَرا و انَّ فی الارضِ لَعِبَراً(1)بَیْتٌ بَنَتْهُ حُکَماء الوَری فهو الی الحکمۀ(2)
منسوب از هر آسمانی این صدا میآید ولی آیا؟
از آسمان مکه این صدا بیانگل میرسد، و از زمین مکه هم صدایی به همین، تو را به گوش حسین علیه السلام و بیداران میرسد، یعنی از ساختمان کعبه آوازهایی هویدا یا رازهایی به طور زیر گوشی همیشه میآید. گویی ابراهیم علیه السلام و اسمعیل علیه السلام و بانیان کعبه بر فراز بنا یا در پشت پردهای ایستاده و به آواز رمزآمیزی میگویند: سخن ما را از این بیت معدلت، بنیۀ کعبه از مقامات، احرام، میقات، منی، مشعر، عرفات، ذبح، رمی جمره، بشنوید که همه یکصدا میگویند: باید به سازمان معدلت کمک کرد.
1) (1) الأمالی، شیخ مفید: 342، مجلس 40؛ بحارالأنوار: 227/15، باب 2.
2) (2) این شعر دربارۀ خانه زنبور گفته شده و زنبورهای کارگر را حکمای وری دانسته، این خانه منظم در زیر و خانه گیتی در زبر، انسان را به حکمت و نظم میخوانند. جامعۀ انسانی از کندوی عسل کوچکتر و از خانه جهان بزرگتر نیست، حیف آید که آن با بزرگی در زبر و این با کوچکی در زیر، هر دو منظم باشند و جامعه انسانی بین بین قرار داشته و از نظم عادلانه برکنار باشد، جایی که کوچک و بزرگ جهان به عدالت و تعاون تن در دهند. میانه را که ژاژ خواهی کند از میان برمیدارند.
به علاوه از این آوای آسمان و نوای زمین، از اجتماع مردم در آن سرزمین آوازی اسرار آمیز به همراه صوت حاجیان است، آنان به دور خانه میگردند و از خانه رو به منی لبیک گویان میروند، این صوت آشکارا به همراه خود، صوت نهفتۀ دیگری دارد که حسین علیه السلام آن را میشنید، ولی خود آن مردم نمیشنیدند، آری، مردم همان صوت بیت القصید را میخوانند، ولی موسیقی آن را نمییابند بلکه نمیشنوند و آن موسیقی موزون که عصارۀ آن همه هیاهو و جنجال است؛ این که ما پاسبانان عدلیم، دیدهبانان حقیم، ما خدا را میجوئیم، هزاران بار میگوییم مطیعیم.
حج همانان کنگرۀ الهی است برای تجدید نظر در وسایل حیات اسلام، آن روز در حیات اسلام موضوعی از موضوع خلافت بزرگتر نبود که بر تقدیری حیات اسلام و بر تقدیر دیگر امضای اعدام آن بود، برای اصلاحات حال بشر و اجرای مقررات اسلامی، وسیلهای مؤثرتر از خلافت که نیروی حامل عدالت است نیست، او به اندازهای فراخور اهتمام است که محصولش مهم است، بار و محصول آن حفظ حیات مسلمین و تجدید آن و تأمین حیات باشندگان و آیندگان و تنظیم امور داخلی و ارتباطات خارجی، چه از جنبۀ مادی و چه از جنبۀ ادبی است. خلافت باید همۀ اینها را تأمین کند و در دنبال، حیات معنوی را ایجاد نماید و در پایان لیاقت دیدار خدا بدهد، این محصول پرقیمت بار سنگین خلافت است، اجتماع در حج برای تأمین این امانات الهی است وگرنه آن اجتماع هنگفت در آن هامون چیست؟
اسرار آن اجتماع به گوش هر که برسد چه آهسته و به نحوی و چه آشکارا و هویدا او را دیوانۀ خدا میکند، اجتماع در حج با آن هیاهو به منزلۀ بلندگو برای اسرار آسمان و رازهای زمین است. آن رازها که گفتیم.
ولی جمعیت حاج از این صدا جز صورتی نگرفتند و به موت و حیات اسلام اعتنا نکردند، و به حرکت موکب حسینی کاملاً برخورد نکردند و فقط به حج پرداختند. از اینجاست که میتوان گفت: این کنگرۀ بزرگ بسیار پرمغز و بس پرمعنی است، ولی از آن مجامعی است که به حسب محصول لایق خود در حقیقت بایر افتاده، من این پرخاش را نه از احساسات مذهبی میکنم، گرچه حسین علیه السلام هم شایسته است که دربارهاش همه عواطف و احساسات خود را به بدرقه بفرستیم، لیکن نظم به اوضاع واژگون شدۀ این کنگرۀ بزرگ است. (به کتاب اسرار حج مراجعه کنید.) و به دو جمله از نهجالبلاغه که فرمود (
والحج تشییداً للدّین(1)، و الحج تقویۀ للدّین ) بنگرید، و به قضیۀ غدیرخم که در پی حج و به دنبال آن آمد، به نظر دقت بنگرید، از همۀ اینها خواهید یافت که این آواز پرهیاهوی محسوس به منزلۀ بلندگویی است از آن آواز مرموز آسمان.
و این هر دو با وجدان انسان و سرّ سُویدای آن ارتباط مستقیم دارند، بلکه خود وجدان انسان با این نوا همآواز است، از وجدان آوازی همیشه به دل میرسد که غلغلۀ آن کمتر از جنجال حاجیان نی و از اخبار آسمان و زمین دور نیست، از
1) (1) وسائل الشیعه: 14/1، باب وجوب العبادۀ.
ناحیۀ مرموزی یعنی از حنجرۀ روانها آوازی میآید که در ابتدا آهسته و آرام ولی هر چه نزدیک به آن میشویم بلندتر و روشنتر است، و آن را ما ابتدا به نام (غریزه عدل جوئی و حب نظم) مینامیم، ولی این تعبیر برای این تقاضای وجدان کافی نیست، گویی تعبیر بیجائی است، چون این غریزۀ مقدسه شعاع یا فروغ شعاع ربوبیت است و پیامی است از صمیم حقیقت به سرّ سُویدای دل که انسان ناطق باید آن را ترجمه کند. آن هم بعد از مدتی که با آن صدا آشنا شود به صوب دیگری پنهان از این جهان و از این جهات گوش فرا دهد تا آن را بشنود و به حسّ ششم که نام آن وجدان است متوجه باشد، زیرا این صوت وجدان از آسمان دیگری و اقلیم دیگری میآید و به ناحیۀ دیگر و گوشهای شنوای دیگر کار دارد، با آلودگی ما آلودگان و به وجدان ما مردگان سر و کاری ندارد، این پیام مستقیماً به گوش حسین علیه السلام و عدۀ اندکی یعنی کاروانیان وی در آن زمان میآمد و نظم را با سروشی میگفت و دل را به محبت آن وادار میکرد و سرشت عواطف آن را با این کلمه خمیر میکرد.
(من بات غیر مهتمّ بامور المسلمین فلیس منهم)(1)و به گوش نابغههای اسلام در آینده و زعمای فکر در اسلام امروز میآید، ولی به گوش حاجیان با وضعی که دارند و با اینکه از غلاف شغلهای عمرانه بیرون آمدهاند و با وجود نزدیکی آنها به خانۀ خدا نمیآید، این صدا در گوش امام علیه السلام ضمیمه میشد به آن صداهای مُترامی آسمان و زمین، کعبه، و بانیان، و حاجیان که حسین علیه السلام را بیقرار میکرد.
1) (1) الکافی: 164/2، حدیث 5؛ بحارالأنوار: 339/71، باب 20، حدیث 120.
و علاوه بر این، از آن همراهان که از عراق آمده بودند مانند عابس، قیس،
شوذب، عبدالرحمن، امیر بصراوی و شش تن همراهان وی، عمار طائی پدر کشته در صفین، زاهر کندی همقطار عمرو بن حمق شهید بنیامیه، و یزید بن مغفل جعفی رئیس ستون راست سپاه امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ خوارج، و بریر سید القراء، و حجاج بن مسروق جعفی مؤذنش، حسین علیه السلام زمزمههایی میشنید، تقاضاهایی میدید.
و نیز از نامههای کوفه و از شیعیان ستمدیدۀ آن مرز و بوم صداهای دلخراش میشنید.
و از نقشۀ کار و روش جدش محمد صلی الله علیه و آله و پیشآمدهای 13 ساله او در این مکه و شدّتها و آوارگیهای خودش به طرف طائف و همراهانش به طرف حبشه و گشایشی که بعد از آن سختیها از بیرون آمدن مکه و آمدن به مدینه برایش پیش آمد نویدهائی میشنید، از سوابق اول اسلام، و روش پدرش علی علیه السلام و جنگهای صفین هم زمزمه و آوازهایی به گوشش بود.
حسین علیه السلام چهار ماه که در مکه بود چه میشنید؟ و چه میدید؟ پاسخ این پرسش سهل نیست، ولی اجمالاً جملۀ این آوازها را حسین علیه السلام میگرفت و به دو لب مملو از حکمت به عالم پس میداد و پیاپی فرمانهای الهی برای نظم جامعه بشر و اجرای نظامنامه الهی در جامعه انسان به او میرسید و مانعی از اجرای این
فرمانهای پیاپی نمیدید، و حیات و حُبّ حیات را هم بعد از رسیدگی به وضع عمر بشر و خاتمۀ آن مانع نمیدانست، بلکه پایان پذیری عمر بشر را مؤید این مُدّعا میدید.
عمر را ترجمه میکرد و اسراری که از موت و حیات و از خلقت شگفتآمیز بشر میشنید بر ترجمه آن اسرار پیشین میافزود، این اسرار نیز او را تشویق میکرد و به فداکاری دعوت مینمود، او را در راه رسیدن به اسلافش، محمد صلی الله علیه و آله و ابراهیم علیه السلام و اسماعیل علیه السلام، علی علیه السلام جعفر علیه السلام و حمزه علیه السلام شیدا میکرد. برای ترجمۀ این آوازها به ویژه آخرین که اسرار وجود بشر و رمز موت و حیات باشد، آن خطابه آتشین را خواند که «خطّ الموت» و آن فرمانهای پیاپی را که میرسید و از ناحیۀ آسمان و زمین در آن منطقه استوایی مانند نسیم حیات بخش میوزید و از شش جهت به هم آمیخته به گوش شنونده میریخت، عملاً اجرا کرد. و برای اجرای آن، آن خطبۀ آتشین را خواند و بامدادان کوچ کرد.
آن خطبه و مطالب و مشتملات آن را پیش از قضیۀ کربلا پیشگویی نمیدانستند و خبر از غیبش نمیپنداشتند. شاید آن را محض حماسه و خطابه شورآمیزی میپنداشتند، تا بعد که قضیه واقع شد، آشکارا شد که آن سخنان پیشگویی بوده، ولی مانعی ندارد که آن را حماسه دانسته باشند. ما این خطبه را به لحن حماسهاش تفسیر میکنیم و در هشت قسمت مقاصد آن امام شهید علیه السلام را
خواهید دید.(1)
1 - اولاد آدم که به طبیعت میمیرند، در آنگاه میمیرند که زندگی آنان بیفروغ است از فرسودگی در هنگام پیری پر از دلتنگی و خستگی است، به اندازهای که خط مرگ بر تن فرسودۀ بیمایۀ بیفروغشان در آخر عمر زینت است، تنی میمیرد که در آخر مانند مشک پوسیده خشکیده شده، نه به چشم برقی، نه به گونه رونق و نه به قامت استقلالی، نه به پا رفتاری و نه به دست کاری است، نه به غذا میلی و نه به اعضا نرمی یا گرمی یا زیبایی باقی است خط مرگ بر این تن فرسودۀ کهن مانند زر و زیوری است بر گردن زن جوان.
دیر بماندم در این سرای کهن من تا کهنم کرد گردش دی و بهمن
2 - از چنین پایان چه میخیزد که انسان از جانفشانی برمد و به سرفرازان عالم نپیوندد، و از کشتن بترسد، حسن قضاوت دربارۀ عمر و پایان آن به ما
1) (1) فقال الحمد لله و ما شاء الله و لا قوۀ الا بالله، خطُّ الموتُ علی وُلد آدم مخَّطَ القَلادۀ علی جید الفتاۀ، و ما اولَهَنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف و خبر لی مَصْرعٌ انَا لاقیه فکَاَنَّی بِاَوصالِی تَتَقَّطَعُها عَسُلانُ الفَلَوات بین النَوّاویس و کربلاء فیأملأنَ منّی اکْراشاً جوفا و اجْرِبَۀَ سُغْباً، لامحیص عن یومِ خطُّ بالْقلمِ، رضی الله رضانا اهل البیت نصیرُ علی بلائه و یُوَفِّینا اجُورَ الصّابرین، لَنْ تَشذُّ عن رسول الله لُحْمَتُه و هِیَ مجموعۀٌ له فی حظیرَۀِ القدس، تَقَرُّبهم عینه و تُنْجَزبُهم وَعْدُهُ فَمَنْ کان فینا باذلا مُهْجَتَهُ و مُوَطّنا علی لقاء الله نَفْسَهُ فَلْیَرْحَلْ مَعَنا فإنّی راحلٌ مُصْبِحاً انشاءالله. «کشف الغمۀ: 29/2؛ بحارالأنوار: 366/44، باب 37»
میگوید، چرا آنچه را مرگ زیور اوست، پیش از آنکه از کار و از قیمت بیافتد، انسان خود به قیمت ندهد و به کشته شدن از بنیۀ خود خرسندی خدا را بهره نگیرد، آیا به مضایقۀ از شهادت چه اندوخته میکند؟ جز تنی که در پایان از بس بیفروغ است، مرگ برای او عروسی است.
نَحْنُ بَنو الموتِ فَما بالُنا نَعافُ ما لابُدَّ من شربه
یَبْخلُ ایدینا بارواحِنا علی زمانٍ و هی من کسبِه
در صورتی که برای پیوند با سرفرازان عالم و نیاکان خود جا دارد انسان هر چه پربها است تقدیم کند و به اشتیاق به آنان بپیوندد و به شیدایی راه آنان را تعقیب کند، من به نیاکان پاک خویش شیفتهام.
3 - برای من آرامگاهی گزیده شده که در آن به خاک خواهم خفت، من به دیدار آن ناچارم و از آن گزیری نیست. من در این راه تا آنجا حاضرم که بدنم در بیابان بیافتد و خوراک گرگان بیابان شود، من در خود عزیمت تا این درجه را هم میبینم که ایستادگی کنم، کار پدر و جنگ صفین را از سر گیرم، خطی که علی علیه السلام رفت تعقیب کنم وگرچه خود در این میان کشته شوم، از کوفه بیرون آمده باشم، پیش از رسیدن به شام و صفین در سر حدّات نزدیک به کوفه، بلکه در پهلوی کوفه در نواویس (آنجا قبرستانی بوده برای نصاری) یا بین آن و بین کربلا افتاده باشم (به هرحال سر راه جنگ صفین است)، باید سر راه جنگ صفین به خاک افتاد، اگر پهلوی قبر نصارا هم هست، باشد چه باک؟
گر من و دل در سر کو جا کنیم دیگر از این ره چه تمنا کنیم
4 - اگر من به دنبال علی علیه السلام پدر نازنینم بروم و خدا را خرسند کنم و به این
آرزو برسم، بگو تنم را هر چه میخواهد بخورد، من که به جانفشانی خدا را از خود خشنود گردانم، آن دیگر پارهام که تنم باشد، اگر هم در بیابان بیافتد چه باک است. بگو: گرگها شکمهای خالی خود را از تنم پر کنند و قحطی زدگان دنیا، انبان خود را از پاره پارههای تنم بیاگنند، دیگران قحطی جستۀ دنیایند باشند من نیستم، بلکه از دنیا سیرم به آن اندازه که حاضرم بعد از بهرهگیری از رضوان، تنم خوراک آنها شود.
5 - از آنچه سرنوشت است و قلم آن را نوشته گزیری نیست، این اوضاع ناپایدار دنیا و آن جوار پرمهر خدا، این کشاکش این دنیا و آرامش آن دنیا گوئیا دارد آن خطوط ناپیدا را هویدا، و آن سر قلم را آشکارا مینمایاند.
6 - رضای خدا و خرسندی وی خرسندی و خشنودی ماست، هر کس به چیزی رغبت دارد، آرزوی خانوادۀ ما خدا بوده، هر کس در پی آرزو و رغبت خود، اقدام کند نمیتوان او را ملامت کرد، (با شیر اندرون شد و با جان بدر رود) ما بر بلای او صابر و شکیبائیم، او هم تمام و کمال اجر صبر کنندگان و پاداش شکیبایان را به ما میدهد.
7 - بالاخره خدا برای این در بدری و آوارگی ما کاری میکند، پراکندگی ما را البته جمعآوری میکند، اگر تار و پود ما را باد هم ببرد، پیغمبر خدا از گردآوری آن صرف نظر نمیکند، وقتی مثل پیغمبری به فکر ما و در صدد جمعآوری ما باشد که تار و پود خود اوست. معلوم است هیچ تار و هیچ پودی از نظر او نمیافتد و به ناچار آنجا که خیمه و خرگاه قدس او زده شده است نزدش گردآوری خواهد شد، تا به چنین فرزندانی که سبب روشنی چشماند چشمش
روشن شود و به کار آنان وعدههایش انجام قطعی بگیرد.
8 - بنابراین هر کس حاضر است خون دل را در راه ما بذل کند و پایان را بر دیدار خدا دل نهاده و خود را مهیا کرده است. بامداد را در صدد کوچ باشد؛ زیرا من همین که شب را به صبح برسانم کوچ میکنم انشاء الله.
به وسیلۀ این خطبۀ آتشین حسین علیه السلام تمام آن آوازها را ترجمه کرد و ترجمۀ آن را به عالم پس داد، آری، چون بشر آنقدر رشید نیست که خود این آوازها را بشنود، امامی باید که آن را بگوید،
بر سماع راست هر تن چیر(1)نیست طعمۀ هر مرغکی انجیر نیست
بنابراین راز سربستۀ جهان را آن گوش شنوا از جهان گرفت و آن دل دانا با دو لب گویا به جهانیان پس داد، ولی تو گویی جهانیان گنگند که هنوز این آواز دمساز را سربسته میگویند و بیشرح و توضیح سخن را در نمیپوشند و لذا ما برای کلام امام علی علیه السلام شرح و توضیحی افزودیم و اینکه لازم میدانیم که نصّ سخنان امام را هم برای حفظ امانت ضبط کنیم.
خط مرگ بر اولاد آدم بدانسان حتم بنوشته شده که گردنبند و زیور به گردن دختر جوان (این تعبیر برای آن است که برای پیران ستمدیده بعد از مردنشان میگویند مرگ برای او عروسی بوده است) من از چه؟ آنقدر واله و شیدای نیاکان پاک خویشتنم؟ شگفتا! به پایهای که یعقوب اشتیاق به یوسف خود
1) (1) چیر: چیره، غالب، مظفر، پیروز، مسلّط.
داشت، من واله و شیدای نیاکان خویشتنام.
خوابگاه ابدی من در آرامگاهی گزیده شده است، من آن را دیدار خواهم کرد، من خود گویا میبینم که بین نواویس و کربلا، پارههای تنم را گرگهای هامون قطعه قطعه میکنند، از تن من شکمهای میان خالی خود و انبانهای گرسنگی دیده خویشتن را پر میکنند، راه چارهای از روز تلخی که او به قلم بنوشته نیست، خرسندی خدا خرسندی ماست، ما صابر و شکیبا بر بلای اوییم و او اجر و پاداش شکیبایان را تمام و کمال به ما خواهد داد، از پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله تار و پودش دور هرگز نخواهد بود، بلکه تمام جمعآوری شده و برای پیغمبر صلی الله علیه و آله در حظیره قدس گردآوری خواهد شد، که چشم پیغمبر صلی الله علیه و آله به آنان روشن شده و وعدههایش به آنان انجام گیرد. بنابراین هر کس در راه ما به فداکاری حاضر است و خون دل خویشتن را بذل کرده و به دیدار خدا دل نهاده، باید فردا بامداد را با ما کوچ کند؛ زیرا ما بامدادان که روز کردیم کوچ خواهیم کرد با خواست خدا انشاء الله.
این گونه آواز را آیا آن گروه انبوه حج گزاران میشنیدند. هرگز؛ و آیا امروز میشنوند؟ حاشا و کلّا، مانند این سخنان در گوششان صدای بال مگس است (یُنادَوْنَ مِنْ مَکانٍ بَعِیدٍ)1 آیا سخن پرحرارت شهیدان حق را تودۀ آنان کاملا مینیوشید یا میپذیرفت حاشا، کلا، همه وقت دینداران گرفتار یک کریه(1)
1) (2) کریه: شیر بیشه، وحشی، ناپسند، ناخوشایند.
هستند،
«شَغَلَهُمُ الحُبُّ عَن الْمَحْبوبِ شَغَلَهُمُ القرائۀُ عَنِ الْقرآن» ، اگر توده سخن شهیدان را در مییافتند و به فکر آنان نزدیک میشدند و اگر اهل فکر به دریافتهای خود اعتنا میکردند و فداکاری میکردند، چرا شهدای حقیقت کشته میشدند. اشعیای(1)شهید با شیرین زبانی مخصوصی پیش از شهادت، بنی اسرائیل را میآگاهانید و از خطر بنوکدّ نصر (بخت النصر) که متوجه بنیاسرائیل بود، آنان را آگاه میکرد، ولی ثمر نداشت چون دینداران فقط شیفتۀ وظایف مقدّماتی و زعما و اهل فکر در بند خودخواهی بودند.
دینداران فقط به فکر سوختن پیه و دنبه و بُخور و مذبح و قربانی بیت المقدس، و زعما در کار ضعیف کشی و افزایش اندوختههای خود مستغرق بودند.
اشعیای شهید پیش از شهادت پیغام حقیقت را چنین ادا میکرد: ای پسران سردار خدا (بنیاسرائیل) خدای میگوید: من از بوی بخور پیه و دنبه سیر شدم، من از گوشت قربانی که در مذبح بیت المقدس میکشید و کشتهاید سیرم، اگر هم گرسنه بودهام سیر شدهام، بروید داد مظلومان را بدهید، بروید بینوایان را از بینوایی بیرون بیاورید، چرا داد مظلومان پیش شماست. اشعیاء این پیام را رساند و کشته شد، ولی بنیاسرائیل از خواب بیدار نشدند تا قصاب مرگ به خانۀ آنان به خواستگاری آمد.
آیا حجاج بیت الله از مذبح منی و قربانگاه با ابهت، با خرج هنگفت خود اسرار آن را میشنوند، آیا میفهمیدند که ذبح قربانی با آن وضع مهیب و هزینۀ
1) (1) اشعیا: نام یکی از پیامبران بنیاسرائیل، شعیاء نیز گفته میشود.
گزاف برای تشکیلات حج فقط از نظر تقویت نیروی دین است؟ هرگز! اگر امروز میشنوند آن روز هم می شنیدند. حسین علیه السلام و کاروان او نمونهای هستند از حکومت افاضل، نهایت این نمونه، نمونۀ اعلی است، نمونهای هستند از آنچه در اسرار حج گفتیم، نمونهای هستند از قضیۀ غدیر خم، و حفظ عدالت و اوضاع الهی تنها محصول حج است و بس، و نگهبانی آن جز به وسیلۀ حکام مدینه فاضله نخواهد بود و حاکم اعلی که نمونه کامل اصلاح کنندگان حال بشر است، آن روز حسین علیه السلام بود، چنانکه زیاد و پسر زیاد و یزید (لعنۀ الله علیهم) از نمونههای ممتاز زنبور نرند که در کندوی مگس به گفته افلاطون اندوختههای مگس کارگر را بیجهت صرف میکند و به وجود بیثمر خود کندوی مگس را که خانمان منظم طبیعی است دچار مرگ و فنا میکند. اینگونه زنبور تا نیش در نیاورده، فناء و بعد از نیش آوردن، زخم و فنا میآورد.
اگر مقصد حسین علیه السلام و نظام عادلانه و حکومت افاضل تا اندازۀ به نظر نشدنی میآید و به گفته (طماس مور) آن را مملکت (اتوبی) باید نامید، یعنی مملکت موهوم، نقشۀ دولت بنیامیه نیز نقشه فنای حکم و حکم امضای مرگ برای تودۀ عالی و دانی میبود، اگر آن موهوم به نظر میآید، این حتماً راه وادی عدم و کار جمعیت معدوم و محکوم به فنا است.
بیداران و دینداران اگر رو به نقشۀ حسین علیه السلام قدم برندارند به عذر اینکه دولت آل علی علیه السلام و حکومت افاضل به مانند کیمیا، نشدنی است و به نظر موهوم میآید، حتماً باید برخود بنهد که رو به نقشۀ بنیامیه کنند و به سوی وادی عدم و دیار فنا روان شده یا به انتظار قصاب مرگ که به خواستگاری آنان
خواهد آمد بنشینند، آن یک مشکل، ولی بالمآل شدنی است، اگر چه به نظر عوام نتیجۀ آن قطعی و شدن آن یقینی نیاید، ولی این یک خطرناک و نتیجۀ آن حتمی و قطعی است.
شما نامهای را که معاویه به حاکم کوفهاش (زیاد بن ابیه پدر عبیدالله برای دستور سلوک با نیک و بد و عرب و عجب نگاشته، بنگرید مشتمل بر 22 دستور است در آن حکم فناء و امضای اعدام همۀ بیداران و دینداران نوشته شده، تا بیداران بدانند به فداکاری باید قدم بردارند و دینداران بفهمند که باید خود را به پایۀ فکر و بیداری برسانند.)
صورت آن نامه را در اینجا به طور لزوم از کتاب سُلیم ابن قیس هلالی معاصر معاویه ذکر میکنیم.
اما تو در نامه خود نوشته بودی و راجع به عرب پرسش کردهای که کدام یک را گرامی و کدام را خوار داری، کدام را نزدیک و کدام را دور نمایی، از کدام ایمن باشی و از کدام برحذر (و در روایت دیگر آمده: که کدام را ایمنی دهم و کدام را بیم) من ای برادر! آگاهترین مردمم به عرب، بنابراین دستور میدهم:
1 - این قبیله یعنی (یمن) را در نظر آر و آنان را در آشکارا گرامی و در نهان خواردار، من رفتار خود را با آنان بر این پایه قرار دادهام.
2 - آنان را در مجالسشان گرامی و در خلوت توهین میکنم، آنها نزد من از همه مردم بدحالترند.
3 - میباید بخشش و عطای خود را پنهان از آنان برای دیگران قرار دهی.
4 - قبیله ربیعه بن نزار را تیز در نظر گیر، سرکردگان آنان را گرامی دار و تودۀ آن را خوار؛ زیرا توده آنان تابع اشراف و سادات خود هستند.
5 - به قبیلۀ مضر نظر انداز، آنها را به جان یکدیگر انداز؛ زیرا در آنان درشتخوئی و تکبر و نخوت و سختی هست، هر گاه تو این کار را انجام دادی و آنان را به جان یکدیگر انداختی، هر کدام در برابر دیگری خواهد ایستاد و تو آسوده خواهی بود.
6 - به گفتار ایشان تا کردار نبینی و به گمان تا اطمینان نیابی از آنان قانع مباش.
7 - موالی و کسانی که از عجم اسلام آوردهاند در نظر گیر، روش عمر بن خطاب را دربارۀ ایشان مجری کن، در این کار سرکوبی و رسوایی و خواری آنان هست.
8 - میباید به عرب زن بدهند و از عرب زن نگیرند.
9 - عرب از آنان ارث ببرد، ولی از عرب ارث نبرند.
10 - عطایا و ارزاق ایشان را کم بدهند.
11 - در غزوات و جنگها آنان را مقدم و پیش دارند که راهها را آماده و درختان را قطع نمایند.
12 - احدی از آنان در نماز بر عرب پیشوایی نکند.
13 - احدی از آنان در صف اوّل مادامی که عرب هست نباید بایستد، مگر برای تکمیل صفّ.
14 - به احدی از آنان ایالت سرحدّی از سرحدّات مسلمین یا شهری از
شهرستانها را ندهند.
15 - احدی از آنان مباشر قضاوت مسلمین و احکام ایشان نباید باشد، زیرا روش عمر و سیرۀ او دربارۀ ایشان همین بود، خدایش از امت محمد صلی الله علیه و آله و به ویژه از بنیامیه به نیکوترین جزا پاداش دهد، چه که به جانم قسم! اگر وضعی که او و رفیقش ساختهاند در بین نیامده و آن قوت و صلابت این دو تن در دین خدا نبود، ما و جمیع این امت هر آینه بندگان بنیهاشم بودیم، خلافت را یکی بعد از دیگری چنانکه خاندان کسری و قیصر ارث میبرند ارث میبردند ولیکن خدای خلافت را از بنیهاشم بیرون برد و آن را در (بنی تیم بن مره) گرداند و از آنها نیز بیرون برده به (بنی عدی بن کعب) داد، با آنکه در قریش قبیلهای پستتر و بیارجحتر از این دو قبیله نبوده و نیست و از این رو ما در آن طمع بردیم و الحق: ما از آن دو تن و اعقاب آنان سزاوارتر بودیم؛ زیرا در خاندان ما ثروت و ارجمندی توأم و بعلاوه ما به پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله از جهت خویشاوندی نزدیکتر از آن دو تن بودیم، صاحب ما عثمان، آن را به شورا و پسند عمومی بعد از شورای سه روزه آن شش تن برد، با آنکه آن کس که پیش از عثمان به خلافت رسید آن را نه به شورا داشت، و هنگامی که صاحب ما عثمان مظلوم و ستمدیده کشته شد ما به واسطۀ او به خلافت رسیدیم.
16 - به جانم قسم، ای برادر! اگر عمر دیۀ بنده را نیم دیۀ مولی سنت کرده بود به تقوا نزدیکتر بود و اگر من راهی به این کار داشتم و امیدوار بودم که توده آن را میپذیرند، اینکار را هر آینه میکردم ولیکن چه کنم که من ازجنگ و پیکار تازه فارغ شدهام یا چه کنم که زادۀ حربم. بنابراین از تفرقه مردم و
اختلاف ایشان بر خود بیم دارم ولیکن آنچه عمر درباره آنها سنت کرده تو را بس است، که هم رسوایی و هم بیارجی آنان را در بردارد، و در روایت دیگر وارد شده: ای برادر! اگر عمر سنت کرده بود که دیه موالی به قرار نیم دیه عربی باشد، البته به تقوا نزدیکتر بود؛ زیرا برای عرب فضل و برتری بر عجم میبود پس هر گاه این نامهام به تو رسید...
17 - عجم را زبون دار.
18 - و توهین نما.
19 - دورتر دار و به جاهای دور پرت کن.
20 - یاری از احدی از آنان مخواه.
21 - و حاجت احدی را از آنان برمیار؛ زیرا به خدا سوگند! تو پسر ابوسفیانی و از پشت او بیرون آمدهای و تو خود بودی که برای من بازگو کردی (و تو نزد من ای برادر بسیار راستگویی) که تو نامهای را که عمر به شخص اشعری یعنی (ابوموسی) در بصره نگاشته بود قرائت کردی (تو در آن روزگار نویسنده او بودی و او خود حاکم و کارگزار بصره بود و تو نزد او بس بیارج میزیستی و بیمقدارترین مردم بودی، تو آنروز زبون خوی بودی، گمان میکردی که خود غلامی از ثقیف هستی و بس، و اگر آگاه بودی و به یقین علم میداشتی مانند یقینی که امروز داری که پسر ابوسفیانی، البته به بزرگی نفس خود پی میبردی و به دماغ درنمیآوردی، یک تن نویسنده برای بیپدر اشعریها باشی و تو خود به یقین آگاهی که ابوسفیان یا به پای امیه ابن عبدالشمس میآمد) و ابن ابی معیط برای من بازگو کرد که تو به او خبر دادهای که تو خود نامهای را که عمر به ابوموسی
اشعری نگاشته بود قرائت کردی، در آن این دستور بود.
22 - وی ریسمانی به درازی پنج وجب برای او فرستاده بود و به او دستور داده بود که لشگر را سان ببیند و کسانی از اهل بصره که نزد او هستند از رژه بگذراند و هر کس از موالی و از عجمهائی که اسلام آوردهاند قامت او به پنج وجب برسد او را پیش کشیده گردن بزند.
ابوموسی در این خصوص با تو مشورت نمود. تو او را از این کار نهی کردی و از او خواستی که در این باره (به مرکز خلافت) مراجعه کند و او نیز مراجعه کرد و تو خود نامهای را که وی در پاسخ به عمر نگاشته بود بردی، تو اینکار را فقط و فقط از نظر تعصب کشیدن از موالی نمودی و تو آن روز گمان میکردی که خود پسر عبید ثقفی هستی و همی به عمر التماس کردی تا او را از رأی خویش برگردانیدی، او را به تفرقۀ مردم تهدید کردی تا برگشت، و آن هنگام به او گفتی (و دشمنی با این خانواده یعنی خاندان پیامبر را همان روز کردی) که من ترس آن دارم که مردم شورش کنند و به سوی علی علیه السلام بروند و علی علیه السلام با دست مردم نهضت کند، وی از این رو منویات خود را ترک گفت و دست از آن برداشته خودداری کرد، و من ای برادر! هنوز مولودی که زادۀ ابوسفیان باشد و همچون تو شومی برای خانمان ابوسفیان داشته باشد ندیدهام که عمر را از رأیش بازداشتی و او را از آن نهی کردی، و او (ابن ابی معیط) مرا خبر داد که: چیزی که او را (یعنی عمر را) از رأی خود و کشتن آنان بازداشت، این بود که تو به او گفتی، خودم از علی ابن ابی طالب علیه السلام شنیدهام که میگفت:
همانا در پایان که کار برمیگردد عجم به طرفداری دین، با شما عربها
خواهد جنگید، چنانکه شما در آغاز بر سر این دین با آنان جنگیدید، و نیز فرمود: هر آینه خدا دستگاههای شما را از عجمان پر خواهد کرد، آنان شیرانی خواهند شد که فرار نکنند و البته گردن شما را خواهند زد و بر اموال شما مسلط خواهند شد، او بعد از این سخنان به تو گفت (و خودش هم این سخنان را از علی علیه السلام شنیده بود که وی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آن را روایت میکند) همین مطلب بود که: مرا وادار کرد که دربارۀ کشتن آنان به صاحب تو آن نامه را نوشتم، من عزم داشتم که به عمال خود در سایر ولایات نیز بنویسم، پس تو به عمر گفتی: این کار را مکن یا امیرالمؤمنین، برای آنکه من ایمن نیستم. مبادا، علی علیه السلام آن را به یاری خود بخواند و آنان هم زیاد و فراوانند و تو خود از شجاعت علی علیه السلام و خاندان وی و از دشمنی ایشان با تو و رفیقت آگاهی، پس او را از این کار برگرداندی، و پس از آن تو خود به من خبر دادی که تو او را از این اقدام فقط برای تعصب بازداشتی (تو ترسو نیستی که روایتی را که خود کرده باشی منکر بشوی و از آن برگردی) و تو خود برای من بازگو کردی که این پیشآمد را در زمان خلافت عثمان برای علی علیه السلام مذاکره کردی، وی بر آن افزوده کرد و به تو خبر داد. (و در روایت دیگری: تو به من خبر دادی که تو خود از علی علیه السلام در ایام عثمان شنیدی) که میگفت: صاحبان پرچمهای سیاه که از خراسان رو به این دیار خواهند آمد، آنان عجمهایند و همان کسانند که بر بنیامیه در جهانداریشان چیره خواهند شد و آنها را زیر هر ستاره که باشند خواهند کشت، و اگر تو عمر را از این کار همی باز نمیداشتی، ای برادر! اینکار درباره عجم سنت جاریه میشد و خدا ریشۀ آنان را قطع کرده بود، و بعد از او خلفا به این کار دشنام و ناسزا
نمیشنیدند، تا آنکه از آنان سرجنبانی زنده باقی نمیماند، دیگر سری که موی داشته باشد و دستی که ناخنی داشته باشد و آتش افروزی که بتواند آتشی روشن کند باقی نمیماند، چون آنان آفت دیناند، در این امت چقدر عمر سنتهای زیادی بر خلاف سنت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله قرار داد و مردم وی را پیروی کردند و آن را اتخاذ کردند. این هم یکی مانند آنها میبود، از جمله آنها، آنکه مقام را از موضعی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گذاشته بود انتقال داد، و کیل و وزنهای که رسول خدا صلی الله علیه و آله داشت تغییر داده بر آن بیافزود و جُنب را از تیمم نهی نمود و بسیار چیزهای دیگر که شمارۀ آن به هزار باب میرسد و بزرگتر و محبوبتر و چشم روشن کن ما، همانا فرود آوردن خلافت از بنیهاشم و اهل و معدن آن بود با آن که فی الحقیقه خلافت برای آنان و آنان برای خلافت صالح و شایستهاند.
وقتی زیاد این نامه را خواند، آن را به زمین انداخت و رو به نویسندۀ خود نموده گفت: وای بر من، از آنچه خارج شدم و به آنچه داخل شدم، در پیروان کسی داخل شدم که به من مثل این نامه را مینویسد.(1)
سُلیم از اصحاب علی علیه السلام و حسن و حسین و علی ابن الحسین و باقر علیه السلام است، ارباب رجال: مانند کشی، نجاشی، خلاصه، فهرست طوسی، تعلیقه، مجلسی، ملاصالح، شارح کافی، سید داماد، طس، او را تعدیل کردهاند و غضایری از مجهول بودن وی سخنی ذکر کرده، ولی به هر حال این نقشه، نقشه خلافت بنیامیه بود، به شهادت تاریخ و مراجعه به مظالم بنیامیه در دورۀ آخرشان، مطلب روشن
1) (1) کتاب سلیم بن قیس: 281-286.
میشود، خواه این نامه را از معاویه باور کنیم، خواه نکنیم، خواه کتاب سُلیم و خود سُلیم را تصدیق کنیم، خواه نکنیم.(1)
اینک حاجیان، و دینداران و بیداران مسلمین به این دو نمونه اگر وقعی نگذارند، چنانکه نگذاشتند و نخواهند گذاشت، از آن آرزوی شیرین نقشۀ عدالت باید رو به دیار عدم روان شده، از دروازۀ عدم به وادی بیخبران رهسپار شوند، با آنکه مقصد حسین علیه السلام و نقشۀ حکومت شیعه که حکومت افاضل باشد عملی و قابل تحقق است و اگر فرضاً تحقق آن دیر یا زود صورتپذیر باشد به آن میارزد که در هوای آن و به عشق آن، دینداران و بیداران بکوشند.
امانیَّ انْ یَحْصُلْ تَکْنْ غایَۀَ الْمُنی و الاّ فَقَدْ عِشنا بها زَمَناً رَغْداً(2)
و اگر ما این را خوابی بپنداریم باز شیرین است و کمترین ثواب آن این است که موجود به وجود حاضر خود باقی خواهد ماند و به مراتب ما فوق نیز نزدیکتر، و امیدوار خواهد زیست، و اگر بمیرد در راه آرزوی بلند و خرسندی خدا با نیک نامی خواهد بود، ولی بالعکس از سهلانگاری و تعقیب نکردن این مقصد نه دینداران و نه بیداران به هستی حاضر و موهبتهای موجوده نیز باقی نخواهند ماند، و به تدریج لاغر و بیمار و سرسنگین و بالاخره با ننگ خواهند مرد، پایان دولت بنیامیه همین بود، هنگام دولت بنیامیه در آغاز رنجبران زیر دست نابود شدند، سپس به حکام دست تعدی دراز شد و بعد از آن به والیهای ایالات
شکست وارد آمد، به اندازهای که خالد ابن عبدالله قسری والی بزرگ بنیامیه فروخته شد و طارق ابن زیاد لشکر کش عرب و موسی بن نصیر فاتح آفریقا و صدها مانند آنان در حبس و زندان مردند و یا در زیر شکنجه زندانیان برای استخراج اندوختههای خود جان سپردند، و در پایان خود بنیامیه و سران خانواده، آن روز بدی را دیدند که کسی مبیناد، خلاصه همه طبقات به دیار عدم رفتند، نهایت آنکه آغاز از زیردستان و رنجبران و در پایان به سران خانواده و شهر یاران کار کشید آن هم با تفاوت که طبقه رنجبران تنها مال، ولی طبقه حکام جان و مال و طبقه والیان جان و مال و دین، و سران و شهریاران بنیامیه جان و مال و دین و نام، همه با آلودگی رخت بربست.
از این ستم که دریای آتش بود تنها جرّقهای به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و از آنان نه دین، نه نام، نه مال، از بین برد، تنها تنی آن هم با کوشش و نام نیک، به عمر طبیعی نرسید، ولی این آتش سوزان باقی طبقات امت را حتی شهریاران بنیامیه را چنان سوزاند که خاکستری از آنان هم برای باد نگذاشت، برای خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله تظلم و نوحه سرایی میکنند، این نه از آن است که به آنان بیشتر از دیگران ستم شد، چون ستمگر به خود بیشتر از همه کس ستم میکند؛ فقط این هیاهو و شیون مُحزن برای این است که بهترین نقطه حساس که: باید آن را مفصل گرفت و از آن، کار را شروع کرد، چه برای اصلاح و چه برای دفع فساد همین نقطه است بالحقیقه امت اسلام بر تلف شدههای همگانی و موهبتهای پاینده خود که از دست داده شیون میکنند...
گر چه دینداران اگر این مقصد را برای کار عزاداری بشنوند تا مدتی نخواهند
پذیرفت و بعد از آنکه دریافتند و فهمیدند وارد طبقه بیداران و اهل فکر شده و از کارهای پیشین خود میایستند و به کارهای رشید دیگر و فداکاری هم نخواهند دست یازید، بالاخره تا کاری را انجام میدهند از فکر و بیداری برکنارند و هنگامی که به فکر آشنا شده و بیدار شدند از آن کارها میایستند؛ زیرا به آن صورت اعمال قانع نیستند و به کاری هم فداکاری نمیکنند، و درد بیدرمان همین است که بیداران فداکاری ندارند و دینداران که عملی را میکنند تا به بیداری فاصلهها دارند، و از سوء بخت وقتی که این فاصله را طی کردند، یعنی بیدار شدند تازه از کار کنارهگیری میکنند، به کارهای پیشین قانع نیستند و به کارهای بلندتری همت از خود گذشتگی ندارند. ولی باید بدانند که در هر یک از این دو مرحله تقصیر کنند راه وادی عدم میپیمایند و دیر یا زود با ننگ و بینامی و گمنامی، به روز بد خواهند گرفتار شد، مگر آنکه راهی را که حسین علیه السلام رفت بروند و در پای آن مقصد عالی با سرمایۀ امیدواری جانفشانی کنند و مقصد را در نظر بگیرند و بکوشند که مدینه فاضله را که پیش دنیاطلبان موهوم به نظر میآید محقق کنند، تا در این کوشش یا به خود مقصد برسند یا اقلاً موهبتهای موجودی حاضر را بتوانند باقی نگهدارند وگرنه: «
گاو نر پروار را کس، به جز قصاب ناید خواستگاری
»
اگر دینداران به این اقدامات فداکاری شهیدان و نمونه کاروان عدالت، وقعی نگذارند؛ آیا از خانه خدا چه فهمیدهاند، از دیدن بنای ابراهیم و شنیدن زندگانی ابراهیم علیه السلام و به آتش رفتنش، و از اسماعیل علیه السلام و قربان شدنش، از اینان که بانیان کعبهاند و از محمد صلی الله علیه و آله و خطابههای چهارگانهاش در عرفات و منی و
مسجد چه بهرهای بردهاند. خطابههای چهارگانه محمد صلی الله علیه و آله در مواقف حج، نقطه به نقطه برای توضیح مقصد و مقصود کنگره حج بود، به این مقالات و خطابهها مراجعه کنید، در کتاب حج این مقالات پرشکوه را بنگرید، اگر خطابههای محمد صلی الله علیه و آله که مؤسس حج است، توضیح مقاصد حج را نکند پس چه نطقی و چه ناطقی بکند؟ و چگونه بکند؟
آیا اعمال حج اسراری ندارد؟ و اگر دارد راه فهمیدن آن جز گفته مؤسس وی است! آیا اعمال حج با سخنرانیهایی که مؤسس مدرسهاش در نقطه به نقطه آن کرده، ارتباطی ندارد؟!
به هرحال چه مردم در آن کنگره پرشکوه به نطقی که حسین علیه السلام کرده گوشی داده باشند یا نه، و به وضع کاروان عدالتش نظری کرده باشند یا نه، و مطلع شده باشند که هر نفر را یک شتر بارکش و ده دینار خرجی داد یا نه، از رفتار عادلانه او خبر شده باشند یا نه، رفتار معدلتش جلوه حکومت افاضله را میداد، و در برابر تجمل بنیامیه، نقشه مدینه فاضله را ترسیم میکرد و دستور
میداد.
کاروان حسین علیه السلام کاروان مکه است، یعنی این قافلهای که بامداد هشتم ترویه از مکه بیرون آمد، بالحقیقه: فارغالتحصیلهای این مدرسه عالی خدا بودند، محرکات با امانت این کاروان را همان به مقصد عالی ایجاد و هدف وجود برد، از این رو کاروان مکه هر چه داشت بالسویه تقسیم کرد، تجهیزات هر چه بود بین جمعیت تقسیم شد، قوت قلب از این منطق و ناطق، بین گوینده و شنونده هر چه بود توزیع شد، بلکه گویی خواب و بیداری را نیز بالای جهاز شتر و زین اسب
با هم به نوبت تقسیم کردند.
رَکْبٌ تَساقَوْا عَلی الاکوار بَیْنَهُمْ کاس الکِری فانتشی المَسقّی والسّاقی(1)
آنان سخنان خود را به امام علیه السلام خود گفتند و او شنید او هم سخنان خود و خدا را به آنان گفت و آنان شنیدند.
ما این شعر زیر را به بدرقۀ کاروان مکه درج و سخن را ختم میکنیم:
مِلکُهُ ملکُ رأفِۀِ لیس فِیه جَبَروتٌ منه و لا کبریاءٌ(2)
یَتَّقی الله فی الاُمُور و قَد افْلَحَ مَنْ کان همَّهُ الاِتّقاء(3)
خلیل صیمری کمرۀ
عفی الله عنه
کان من دعائه علیه السلام لاهل الثغور
اللهمّ صلّ علی محمَّدٍ وَ آل محمَّد و عرَّفهَمْ ما یَجْهلون و علِّمهم ما لایعلمون و بصِّرهم ما لایُبْصرون. اللهمّ صلّ علی محمَّدٍ وَ آله و انْسهم عند لقائهم العُدّو ذکر دنیاهُمُ الخدّاعۀ الغرور و امْحُ عن قلوبهم خطرات المال الفتون و اجعل الجَنَّۀ نصبَ اعْیُنِهِم و لَوِّح منها لاَبْصارهم ما اعددَتْ فیها من مساکن الخلد و منازل الکرامۀ و الحور الحِسان والانهار المُطَّرَدۀ بانواع الاشربۀ و الاشجار المُتَدلَّیۀ بصنوف الثَّمر، حتّی لایهمَّ احَدٌ منهم بالادبار و لایُحَدِّث نفسه عن قرنِهِ بفرار.(1)
پسران عبدالله جعفر طیار «عون و محمد» زادۀ زینب کبری عقیلۀ قریش علیها السلام و حوصاء.
1) (1) صحیفه سجادیه: دعای 27، دعاؤهُ لأهل الثغور.
چون این دو عزیز در پناه مهر عقیله قریش، یعنی سر آمد زنان و بانوان قریش میزیستهاند و محمد نیز به زبان برادرش (عون) شاید زینب را مادر میگفته و مشمول مهر مادری آن دختر فاطمه علیها السلام بوده و از حسین هم که سر و سرور خانوادۀ (ثمال بیت) ابیطالب بود، مهری مانند مهر خال میدیده و شاید هم افتخاراً به زبان برادرش آن حضرت را خال میخوانده و مشمول مهر امومت و دلسوزی خئولت سران آن خانواده بوده، از این رو به زبانها جریان یافته که دو طفلان زینباند. زیرا حسین علیه السلام و زینب، سران آن خانواده به این دو نفر به یک چشم نگاه میکردند.
1 - عون زادۀ زینب پسر عبدالله بن جعفر طیار، مادرش زینب عقیله کبری دختر امیرالمؤمنین علیه السلام و مادر او فاطمه زهرا دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است.
صاحبان سیر گفتهاند: هنگامی که حسین علیه السلام از مکه بیرون آمد، عبدالله جعفر نامهای به حضرت او نوشت و به توسط پسران خویش با شتاب ارسال داشت، در آن مراسله خواهش کرده بود که از عزم خود برگردد و دو پسرش را (عون و محمد) با آن نامه به دنبال پسر عم گرامی روانه کرد، آن دو تن خود را در وادی عقیق بیش از آنکه حسین علیه السلام محاذی مدینه برسد، به حضرت او رساندند و خود عبدالله به شتاب پیش والی مدینه، عمرو بن سعید بن عاص رفت و از او امان نامهای برای حسین علیه السلام خواستار شد، او نوشت و آن مراسله را به همراه برادر خود یحیی ابن سعید فرستاد که نماینده خودش باشد و عبدالله هم به
همراه او آمده، هر دو تن آمدند تا در ذاتِ عرق (موضعی است متصل به کوهی که بین تهامه و نجد است، و حسین علیه السلام بعد از عبور از محاذات مدینه به جایی درنگ نکرده بود تا در این منزلگاه پیاده شده بود) حضرت علیه السلام او را ملاقات کردند و آن نامه را از نظر حسین علیه السلام گذرانیدند. امام زیر بار منت و خواهش آنان نرفت و فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدهام، او مرا به پیمودن این راه امر فرموده است و آنچه اوامر فرموده نهایت اقدام من خواهد بود و پاسخ نامه را نوشت و برای عمرو ابن سعید باز پس فرستاد، پس آن دو تن از حضرت او جدا شده و برگشتند، ولی عبدالله به دو نفر فرزند خویش توصیه کرده و دستور داد که در رکاب امام علیه السلام باشند و از هیچگونه جانفشانی در راه او خودداری نکنند و خودش از حسین علیه السلام عذر خواسته بازگشت،
«آزاد بنده که رود در رکاب تو»
گفتهاند: هنگامی که در مدینه خبر شهادت حسین علیه السلام و خبر آن دو جوان را آوردند، عبدالله در خانه نشست و به رسم معمول در عزا، مردم دسته دسته داخل میشدند او را تعزیت میدادند و سرسلامتی میگفتند. غلامش ابواللسلاس(1)از راه دلسوزی گفت: این مصیبتی است که از ناحیۀ حسین علیه السلام ما گرفتار آن شدیم و به سر ما آمد.
عبدالله شنید، نعلینش را به جانب او پرتاب کرد و گفت: ای بیمادر! به مثل حسینی این سخن را میگویی، به خدایم قسم! اگر من خودم در قضیه وی حاضر
1) (1) بعضی نام وی را به تصحیف ابوالسلاسل نوشتهاند. ولی صحیح ابواللسلاس است.
بودم از او مفارقت نمیکردم تا به همراهش کشته شوم. به خدایم سوگند! در راه حسین علیه السلام از این دو جوان به جان و دل بیدریغ میگذرم و مصیبتم بر این دو جوان از این رو آسان شده که این دو جوان به همراه برادرم و پسر عمم با آن وضع کشته شدند، به مواساتش کوشیدند، در گرفتاریش به صدمات شکیبایی و بردباری کردند.
بعد از آن رو به حضار و همنشینها کرده گفت: خدا را سپاسگزارم که به سرم عزت گذاشت، در این قضیه که حسین علیه السلام به زمین افتاد و ما متأسفیم اگر خود نبودم به جان با حسین علیه السلام مواسات کنم و به دست خود دفاع از او نکردهام، لیکن به دو پسرم با او مواسات کردهام.
(ساروی) میگوید: (عون) ابن عبدالله به مبارزه آن مردم بیرون آمد و در سپاه شام رجز خوانی میکرد و میگفت:
اِن تُنْکرونی فاَنَا ابْنُ جعفرٍ شهیدُ صدقٍ فی الجَنان ازْهرٍ
یَطیرُ فیها بجناحٍ اخْضرٍ کَفی بهذا شَرَفاً فی المَحْشرٍ(1)
1 - اگر نمیشناسیدم و نمیخواهیدم بشناسید، من پسر جعفر طیارم، آن شهید راستی که در فردوس از هر ستارهای درخشندهتر است.
2 - با بالهای سبز به هر ناحیه پرواز میکند، این شرف برای افتخار در محشر که سربلندان گرد همند ما را بس است.
بنگرید: این جوان رشید با اینکه از ناحیه مادری افتخارات زیادی دارد،
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 76؛ بحارالأنوار: 34/45، باب 37.
با این وصف داد و فریادش در میدان از نام جد والا تبار شهید است که بر حماسه میافزاید و بوی شیر و لوازم بچگی و آوای جوانی را فراموش میکند و به آهنگ رجولیت و مردانگی خود، خاطر مادر و اهل حرم را از عواطف مادری منصرف میکند، رجزش به شور همسری با آن شهید نامی میافزاید، به تجدید فداکاری یادآوری میکند، وی به نام جعفر طیار و افتخارات خانوادۀ عصمت، در تقدیم او در موته به حقیقت به مادر و خال گرامی خود تسلیت میداد، در زندگی قبائلی و در جوانان آن خانواده، هوای سران قبیله و سرورانی که به از خودگذشتگی و به تقدیم جامعۀ اسلامی کشته دادهاند از هوای امتیازات جانب مادر بیشتر میبود در قبائل، غریزۀ حماسه به اندازهای کارگر است که از روی سجیه بی رویه در رجز به پدرها میبالند، میتوان گفت: عون از این رویه به پدر میبالید، به ملاحظه آنکه نام سلسله مادر و افتخارات مادری سبب انگیزش عواطف اهل حرم میشد، کار پرافتخار پدربزرگش بعد از قضیه موته، حدیث شب، و زبان زد قصه سرایان مسلمین شده بود، سپاه اسلام در میدانهای جنگ، برای شب هنگام، قصه سرایانی داشتند که آنان قصههای شهدای اولین را برای رفع خستگی جنگجویان در مجالس مخصوص و انجمنهای سپاه میسرودند، و بهترین شاهکار قصه سرایان قضیه فداکاری جعفر طیار و جنگ موته بود. از همان آغاز آوازۀ آن جنگ پرشکوه در محافل و مجالس داستان سرایان شب پیچیده بود، در سرحدات روم و داخل آن و در داخله جزیرۀ العرب آن لشگرکشی نخستین پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به روم از
خاطرها نمیرفت، مردم به گوش اطفالشان آن را همی خواندند، که قوت و نیروی نوباوگان باشد و عنصر حماسه را در آنان پرورش بدهند(1)،
1) (1) به قضیۀ زیر بنگرید که: قطعهای است از وضع شهادت جعفر طیار علیه السلام و بالحقیقه انگارۀ ایمان و شهامت، و هندسۀ تقوی و فضیلت است، در کتاب سیرۀ نبویه احمد زینی دحلان، از عبدالله عمر قضیۀ حال احتضار جعفر طیار علیه السلام در هنگام شهادت مضبوط است، میگوید: سه هزار جنگجویان اسلام برای جهاد به سرداری چهار تن سردار: جعفر طیار، عبدالله رواحه، زید ابن حارثه، خالد ابن ولید با سی هزار یا ده هزار یا پنجاه هزار یا صد و پنجاه هزار سوار روم روبرو شدند. آن سه امیر نخستین از اسب پیاده کارزار کردند، بعد از آن جعفر طیار پرچم را گرفت و بر فراز اسب پیکار میکرد تا اینکه پیکار او را خسته کرده، دشمن وی را در میان گرفت، از همه طرف با او میجنگیدند از اسب (شقراء) پیاده شد و برای آنکه مبادا کفار اسبش را بگیرند سوار شده بالای آن با مسلمین بجنگند، اسب خود را پی کرد، جنگ سختی کرد تا دست راستش قطع شد. پرچم را به دست چپ گرفت، دست چپش هم قطع شد، نوید بهشت را نزدیک میدید و نسیم بهشت را برای فرونشاندن گرمی کارزار و حرارت جنگ و افشاندن گرد و غبار میدان انتظار داشت، جنگ میکرد و میخواند:یا حبَّذَا الجنَّۀُ و اقْترابُها طیّبَۀ وَ باردٌ و شرابُهاای خوشا بهشت و نزدیک شدن آن، پاکیزه و خنک است آبهای آن.به قوّت یقین بنگرید که آهنگ رزم را به نغمه و آواز بزم آمیخته میکرد.تو گویی آن مجلس به بزم بهشتی را در پشت این میدان رزم اکنون به چشم مینگرد، باز بنگرید از آن مرغ بهشتی زمزمۀ نیکوتری بشنوید، از عبدالله [عبدالله در این وقت کمتر از 20 سال داشته؛ زیرا در جنگ احد که سال 3 ه - واقع شده نابالغ بوده و او را با جمعی از بچههای نابالغ از میدان جنگ برگرداندند و موته در سال 8 ه - واقع شد. گویا در این جنگها جوانان برای خدمات خارج از صف مانند بستن زخم و آب دادن به جنگجویان میرفتهاند.] عمر رسیده که گفت: تنش را با آن زخم فراوان در آسایشگاهی خوابانده بودیم، در آخر روز من در حال احتضارش بالین سرش آمدم،
خالد ابن یزید در مقام مباهات گفته:
و لو انَّ قوماً لارتفاع قبیلۀ
دخلوا السَّماء خَلَتْها لااُحْجَبُ(1)
ولی اینگونه افتخارات حق بنیهاشم بود که:
عریقونَ فی الافضال یُؤْتَنَفُ النّدی
لِناشِئهم من حَیْثُ یُؤْتَنَفُ العُمْر(2)
به ویژه این جوان برومند که:
حَدَثٌ یُوَقّره الحجی فَکَأنَّهُ
اخَذَ الْوَقار من المَشْیب الکامل
این جوان با فتوت، پدرش عبدالله جعفر از سخاوتمندان عرب و زعمای اسلام بود و جدش جعفر طیار (ابوالمساکین) و مادرش زینب عقیله
قریش و مادر مادرش فاطمه دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برترین خانوادههای جهان بود، و به علاوه از مفاخر عمومی بنیهاشم، گویی ابوالطیب او و خانوادهاش را در نظر داشته که میگوید:
فیوماً بخِیلٍ یَطْرُدُ الرّوم عنهم
و یوماً بجودٍ یَطْرُدُ الفقرَ فالجَدْبا
بَنُوهاشِمِ فی کلّ شَرْقٍ و مغربٍ
کرامُ بنی الدُّنیا و انت کرِیمها(1)
این جوان برومند با اینکه جا داشت به مادر و مادر مادر افتخار کند، نکرد و به قبیلۀ خود و به شرف قبیلهای هم نپرداخت، این جوان نمونهای از تربیت خانوادگی آنان بود که جوانانشان مانند مردان قهرمان، حماسه را با عقل توأم کردهاند، مانند استوارترین رهبران توحید نیروی شجاعت را با متانت و رزانت(2)آمیخته و جوش و خروش را با حکمت همدوش دارند، از این رو در معرفی خود به جدش جعفر طیار اکتفا کرده و از مظاهر حیاتی او نمایش پرشکوه میدان موته را و آن فرجام خوش، یعنی انتقال بهجت بخش او را با آن وضع شادمانی از این دنیای فانی به نشأه پرجلال ملکوت به یاد آورده، فریاد میزد و میگفت: اگر به انکار و نشناختن ما اصرار دارید کوههای سرحدی موته حاضر است که ما را بشناسد. آن هامون و آن پیش قدمی در نشر اسلام، به
حقیقت ما شهادت میدهد، موته و سرحدات او شهادت میدهند که ما بودیم که پیش قدم بودیم، آن وقتی که یزید اسلام را نمیشناخت و پدر یزید تازه مسلمان بود، ما پرچمدار اسلام بودیم، از خاطرها هنوز میدان موته فراموش نشده، آن منطقهای که پایتخت یزید است (شام) به شمشیر پدر من گرفته شد و به پرچم پدر من فتح باب اسلام در آن شد، افتتاح اسلام در آن ناحیه از پایان عمر پدرم شروع شد، آن هم بعد از آن حضانتهایی که پدرم در حبشه از مسلمین کرد. مسلمین را از مکه گردآوری کرد و به آن مرز و بوم برد، و نگهداری کرد و در آنجا سرپرستی کرد و برگرداند. ساروی میگوید: با آن رجز میجنگید، در میان لشکر شمشیر می زد و میگشت تا سه سوار و هیجده پیاده کشت، بعد از آن عبدالله بن قطّه طائی نبهانی، به شمشیر او را ضربتی زد و شهیدش کرده، مادرش را به داغش سرفراز کرد.(1)
2 - محمد بن عبدالله ابن جعفر طیار، زاده حوصاء، دختر حفصۀ بن ثقیف بن ربیعۀ بن عائذ بن ثعلبه بن عکابۀ بن صعب بن علی بن بکر بن وائل، و مادر حوصاء، هند دختر سالم بن عبدالعزیز بن محروم بن سنان بن مولۀ بن عامر بن مالک بن تیم اللات بن ثعلبه، و مادر هند، میمونه دختر بشر بن عمر بن حرث بن ذهل بن شیبان بن ثعلبۀ بن حصین بن عکابۀ بن صعب بن علی.
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 76؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 167 (پاورقی).
ساروی میگوید: محمد پیش از عون رو به جنگ آورده و به مبارزه و رزم پرداخته جنگ میکرد و میگفت:
1 - اشکوا الی الله من العدوانِ فِعالَ قَوْمِ فی الرَّدی عُمْیانٍ
2 - قد بدَّلوا معالِم القرآنِ و محکَمَ التَّنْزیلِ و التّبیانِ(1)
1 - به سوی خدا شکایت میکنم از این تعدّی و از رفتارهای این مردم که کورکورانه در پستیاند و به پستی جایگزینند.
2 - راههای قرآن را با آن نشانههای واضح و آشکارش و حکم محکم تنزیل آسمانی را با تبیانش به راستی تبدیل کردهاند.
من از ارجوزۀ این جوان به راستی در شگفتم که در آن سن از عدالت و اجتناب از تعدی دم میزند و میگوید: چرا مردم در نفرت از تعدی تأمل دارند؟ و بر تحمل تعدی شکیبایی دارند؟ آیا منتظر چهاند؟ وی نقشۀ عدالت را به طور کلی و قانونی قرآن میشمرد، میگوید: قرآن است، باید با آن نشانههای واضح و توضیحات کافیهاش، آن را عمل کند و محکم بگیرند؛ زیرا در آیات محکمات راه تعبیر و تغییر و رأی و شبهه نیست و جای تشکیک و اعتذار نیست، نقشه نقشۀ واضح، کور کوری هم روا نیست، پس آیا بعد از این، نمونۀ اعلی عدالت را که آل علی: باشند نمیشناسند و نمونه جامع تعدی را که آل امیه و زیاد (لعنۀ الله علیهم) باشند نمینگرند. آیا این بیخبری و خود باختگی
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 106/4؛ بحارالأنوار: 34/45، بقیۀ الباب: 37.
مردم ازچه شده؟ آیا این شکایت را جز به پیشگاه قرآن و خدای فرستندۀ قرآن میباید کرد؟ این جوان به علاوه از معدلتهای آل علی؛ البته از حسین علیه السلام به ویژه نسبت به خود معدلتهائی در داخله دیده بود؛ از قبیل اینکه با تفاوت این دو برادر از ناحیۀ مادری که مادر آن برادر از خودشان و از این برادر بیگانه بود، با این حال در همۀ مراحل حسین علیه السلام هر دو را به یک چشم میدیده و از بنیامیه خودخواهی و تعدی معلوم و مشهود عموم شده بود. خصوص در این 20 سال معاویه، به ویژه بر اهل کوفه، نقشه قرآن که از آسمان برای تعیین فرمانفرما نازل شده، تنها بر آل علی و به ویژه بر حسین علیه السلام منطبق است و تعدی دشمن برای اهل کوفه از اندازه بیرون شده بود و برای دودمان پیامبر صلی الله علیه و آله نیز از حد گذشته بود؛ زیرا با فرضیه ادعای خودشان جز بیعت طلبی نداشتند، و به هیچ وجه راهی برای تقاضاهای آنها نبود که نزول بر حکم را بخواهند، شگفتا! این برادر که از زینب نبود و تا اندازهای بیگانه و از غیر خاندان خودشان بود، فداکاری به نام معدلت اینان و تعدی دشمن میکرد و آن برادر که از پاره جگرش بود، به نام پیش قدمی پدرش در راه دین نه به اسم مادر و بستگی حسین علیه السلام فداکاری میکرد. خلاصه آنکه: هر دو تن شیفته حقیقت و شیدای عظمت آن بودند، نه آلوده به تعصب و غفلت و اگر چه سن هر دو کم و اندک بود ولکن کسی که شور فضیلت او را به جوش آورد و جوانی که عشق به حقیقت او را به میدان آورد، نمیباید کوچک شمرده شود، میباید او را در فضل صاحب افسر و تاجور دانست.
این جوان جنگجو در رزم، ده نفر را کشته، سپس لشکر به اطرافش احاطه کرده و برگشته او را دوره کردند، عامر بن نهشل تمیمی او را شهید کرد، سلیمان بن قطه در قصیدهاش دربارۀ او و برادرش میگوید:
1 - عَیْنیجودی بعبْرۀٍ وَ عَویلٍ و اندُبی ان بَکَیْتَ آل الرَّسُول
2 - ستَّۀٌ کلُّهم لصُلْب علی قد اصیبوا و سَبْعۀٌ لعقیل
3 - واندُبیاننَدَبْتَ عوناً اخاهم لیس فیما یَنوبُهُم بخَذول
4 - فلَعَمْریَ لَقد اصیب ذَوو القُربی فَاَبْکی عن المُصاب الطَّویل
5 - وَ سمَّی النَّبیّ غُوْدر فیهم قد عَلَوه بصارم مَصْقُول
6 - فاذا ما بَکَیْت عینی فَجودی بدُمُوع تَسیلُ کُلَّ مَسیل(1)
1 - ای دیده کرم کن، سرشکی با ناله بیفشان، بر آل پیغمبر صلی الله علیه و آله ندبه کن.
2 - شش تنشان همه از نسل علی علیه السلام و هفت نفرشان از عقیل کشته شدند.
3 - ندبه کن، اگر ندبه میدانی بر عون برادرشان که در نوائبشان تنها نمیگذاشت.
4 - زیرا به جانم قسم به ذوی القربی از این مصیبت بس صدمه وارد شد.
5 - همنام پیامبر محمد صلی الله علیه و آله در میان از پا درآمد، با تیغ برّان به سرش ریختند.
6 - هرگاه گریهداری ای چشم سرشگی بریز که سیلآسا به هر سو روان باشد.
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 76؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 168، پاورقی.
ای دو جوان به نوباوگان و عقب ماندگان از کاروان بخت جوان میبخشند، پیام میدهند که به پیشروان شایسته بنگرید و آنان را هدف قرار داده و بسان دویدن افراد نظام به سمت مقصد (دیریکسیون) نظر به آنان داشته باشید، به سمت آنان بدوید و در چپ و راست معطل چیزی نایستید، بزرگان و نیاکان را بسان پرچمی از نور با شبح نورانی بین زمین و آسمان برابر رو انگارید، و فرمانی که برای حرکت به سمت حقیقت میدهند اجرا نمائید تا به آنان برسید و البته دیر یا زود با آنان همقطار و همعنان خواهید شد، عون در ارجوزه و میدانداری خود میگوید: که با جدم جعفر طیار علیه السلام فاصلهام هم در سن و هم در رتبه زیاد بود، ولی در میدان کارزار به کار او نظر داشتم و به تکاپوی در راه آئین و هدف وی از این سر میدان پرفاصله به آن سر میدان خود را به پهلوی او رساندم، از این است که اینک در آرامگاه شهیدان خوابیدهام، تو نیز هر بامداد که چشم از خواب برمیداری آن سپیده صبح و روز نوین را مطلع بخت نو و اقبال جدید بگیر، اما به شرط آنکه دیده به هدف داشته باشی و چشم از آن برنگیری و به واسطۀ عقب افتادگی و نوباوگی خویش، یأس به خود راه ندهی و رخ برنتابی.
محمد برادرش پیام میدهد که نظم قرآن برای راهروی که به سمت هدف میرود لازم است، باید به قرآن روشن باشد و با تبهکاران در گودال نکبت کورکورانه دمساز نشود، اگر دو نیرو یکی اراده یا بهتر بگویم دیده از هدف برنگرفتن و دیگر نظم قرآن که نقشۀ صحیح باشد اگر با هم توأم شدند، همانا پیر خرد هم عنان بخت جوان شده، در بنیۀ هر کس، در هر سن، در هر حال که باشد او را به کمال مطلوب میرساند، این دو جوان با کمال متانت و نظم با اطاعت پدر، به سمت سران قبیله و سروران آئین روان شده میگویند: در هر کیشی، در هر طایفهای، برای هر میهنی، خدای چندین تن برجسته بسان پرچمی برافراشته و در خیال بازماندگان گذاشته، این پرچم نور بخش به جای پرچمی است که نظامیان به آن فرمان میدهند و به بازماندگان خسته و افسران افسرده دلداری و نیروی تازه میدهند، از خطر مهاجمه دشمن میرهانند، به سرمنزل دولت میرسانند، ای نونهالان! میباید برای هر چه باشد چشم از آنان برندارید.
گفت پیغمبر که نفحتهای حق
اندرین ایام میآرد سبق
گوش هُش دارید این اوقات را
در ربایید این چنین نفحات را
نفحهای آمد شما را دید و رفت
هر که را میخواست جان بخشید ورفت
نفحهای دیگر رسید آگاه باش
تا از این هم وانمانی خواجه تاش(1)
(مولوی)
«انَّ لِرَبّکم فی ایَّامِ دَهرِکُمْ نَفَحاتٍ الا فَتَعرَّضُوا لها.»(2)
«محمد - رسول خدا صلی الله علیه و آله»
به گفته (حدائق الوردیه) مجمع ابن زیاد(3)در سرمنزلهای جُهینه در حوالی مدینه بود، چون در خط سیر حسین علیه السلام واقع بود، وقتی که کاروان حضرت او علیه السلام از آنجا عبور کرد، او نیز در جملۀ اعرابی که تبعیت از امام علیه السلام کردند همراه امام علیه السلام آمد و هنگامی که حسین علیه السلام به زباله رسید و پیاده شد، خبر
1) (1) تاش: ادات شرکت و مصاحبت، به معنی «هم» آید: خواجه تاش، یکتاش.
2) (2) بحارالأنوار: 221/68، باب 62، حدیث 30؛ کنزالعمال: 769/7، حدیث 21324.
3) (3) در اصابه گفته: وی مجمع بن زیاد بن عمرو بن کعب بن عمرو بن عدی بن عمرو بن رفاعه بن کلب بن مودعه جهنی است. (ابن عبدالبر) در استیعاب گوید: وی بدر واحد را دیده بود.
مسلم ابن عقیل و هانی بن عروه برایش آمد، بسیاری از اعراب (اعرابی که در بین راه خود را به او رسانیده بودند رفتند) هنگامی که آنان از پیرامون امام علیه السلام پراکنده شدند وی برجا مانده با او اقامت کرد، و به همراهی او در جلوی روی حضرت او در کربلا کشته شد.
صاحب حدائق و غیره ذکر کردهاند که: وقتی هنگامه روز طفّ واقع شد و آتش جنگ درگرفت، برابر روی حسین علیه السلام پیش آمده و کارزار میکرد، تا از آن قوم جماعت فراوانی کشت، سپس مردم از هر سو بر سر او گرد آمدند و وی را در حومۀ جنگ بعد از آن که اسب او را کشته بودند شهید کردند.(1)
عباد، نیز در میان آن کسان بود که از سرابهای جهینه(2)به دنبال حسین علیه السلام روان شدند، ولی بعد معلوم شد که در میان آنان بود و از آنان نبود، یعنی آنها رفتند و او ماند، آنها گریختند و او فدا شد.
(حدائق الوردیه) گوید: وقتی که حسین علیه السلام به زباله رسید، اعراب از پیرامون وی پراکنده شدند، و عباد ابن مهاجر با او ماند ملازم او بود تا به کربلا آمد، و روز دهم شد و آتش جنگ درگرفت، برابر دیدگان حسین علیه السلام پیش آمده در حمله اولی با کسانی که کشته شدند شهید شد. ابصار گوید: «به همراه حسین علیه السلام
در طفّ فرات کشته شد.»(1)
در اصابه گوید: وی عقبه بن صلت بن مالک جهنی است، ابن قانع نام او را ذکر کرده است، و از طریق عبدالحمید بن بهرام از شهر بن حوشب حدیث او را اخراج کرده، شهر بن حوشب گفت: از مردی شنیدم میگفت از عقبه ابن صلت بن مالک شنیدم میگفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود: نیست مردی که بمیرد و در دل او به قدر یک دانه خردل تکبر باشد و بهشت بر او حلال باشد.
(ابصار) میگوید: «عقبه از آن کسانی بود که از منازل جهینه که اطراف مدینه است از حسین علیه السلام تبعیت کرده و به همراه او آمدند، ملازمت وی را داشت و در زباله هنگامی که خبر مسلم ابن عقیل و هانی ابن عروه را برای امام علیه السلام آوردند و اعراب از پیرامون وی پراکنده شدند، او به همراه آنان که پراکنده شدند نرفت، اوّه! چقدر کسان با معاشران خود شبیه و مشابه مینمایند. با آنان همشکلند، ولی در موقع اصطکاک ممتاز و جدا خواهند شد.
(حدائق الوردیه) میگوید: به همراه امام علیه السلام بود تا به کربلا رسید. هنگامه روز طف که پیش آمد و آتش جنگ درگرفت، پیش روی حسین علیه السلام به جنگ پیش آمده و به مبارزه پیکار کرد تا کشته شد. و در روایت دیگر است که: در حمله اولی با کسانی که کشته شدند شهید گشت.»(2)
این عدهای که بخت آنها یاری داده و در عبور امام علیه السلام قدردانی از او کردند و به همراه وی آمدند؛ این نیکبختان که از آب جهینه گذشته و در خاک کربلا خوابیدند. پیامی به رهروان دارند که ما با آنکه دیگران پراکنده شدند باز نگشتیم، با آنکه هم مطامع و آمال دیگران و هم ضرر و خانه خرابی دیگران جملگی برای ما نیز بود، به علاوه در طوفان تمایلات و انحراف همقطاران واقع شدیم، ثابت ماندیم و بسی مشکل است که کسی همقطاران را ببیند از خریداری چیزی منصرف شوند و او بیرغبت نشود، این سه تن دو معنی قیمتی را در پیام خود ادا میکنند. نخست فداکاری در راه حقیقت با بروز بیرغبتی از جانب دیگران. دیگر، مقاومت در برابر جاذبۀ محاکات و حس تقلید با حفظ استقلال اراده، جاذبه محاکات و سرایت امراض روحی که آن را عدوان نفسی دانند؛ بسان محاکات دهان دره سبب میشود که انسان از فرمان عقل سرپیچیده و از عقیده خود دست برداشته، کورکورانه در پی دیگران برود.
ولی این سه تن آگهی دادند که چون به فرمان آئین و عقل، حقیقتی روشن شد، نبایست به پیروی مردم نادان
از حق و حقیقت گذشت (قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ)1 گویی میگویند که: در برابر حقیقت دم از وجود خود و هستی نباید زد، تا در کوی حقیقت توان گذر کرد، انصاف را این هنرمندان جان دادند و دم نزدند که ما زنده هستیم و این معنویت آنان پرقیمتتر از هر چیزی است، آنان خود نگفتند ما هستیم، به کوی کربلا رفتند که رفته باشند، لکن باد صبا نام آن را منتشر کرد، اینان با سکوت جان دادند، گویی از تفرقۀ همراهان دیگر شرمنده هستند، ولی چنین نیست.
آنجا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که نظر بر مجاز کرد
اینان نگفتند، نگویند، ولی دانایان جهان نگفته میدانند و میفهمند که این سه نفر در برابر یک طوفان شورافزا مقاومت کردند، همه کس دیده که در موقع مسافرت همقطاران و هممیهنان و وداع همسفران، شور تازهای در انسان احساس میشود و نیز همه دیدهاند که: هرگاه یک عده از همراهان از بیم و هراس از پیشآمد خطری فرار کردند، در دل دیگران نیز بیم تازهای افزوده خواهد شد، اقبال جمعی به وطن در تحریک عواطف انسان هنگامهای میکند، اعراب
که از بین راه به همراه حسین علیه السلام آمده بودند، یا هموطن اینان بودند که گریختند و یا همسفر؛ به هرحال گریختن آنان در برابر چشم این سه تن پایدار طبعاً به رغبت اینان به وطن و بر بیمشان میافزود و هر قدر خود انسان از احساس خطری بیمناک است، همانقدر از گریختن دیگران به بیم او افزوده میشود و هر اندازه در غربت به یاد وطن دل میتپد، در دیدن گروهی دیگر که به وطن رو آوردهاند بر اشتیاق او افزوده خواهد شد.
از مجموع اشتیاقها و ترغیبات و بیم و هراس که از چندین سو بر این سه مرد پایدار هجوم آورد، یک طوفان عظیم بر روحیات و عواطف و خیال آنان میپیچید و با تمام قوه میخواست آنان را تکان بدهد ولی آنان استقامت کردند، معلوم است: خودداری کردن در این طوفان برابر است با استقامت در میدان جنگ، وگرچه از نطق و اظهار احساسات ایشان اثری دیده نشده، لیکن مانع از جلالت قدر و عظمت روحی آنان نخواهد بود. شاید برای جبران فرار اعراف قبیله به سکوت و خدمت و فعالیت پرداختند که بلکه به این اخلاص و صمیمیت از آن خجلت و سرافکندگی بیرون بیایند.
جمعی متحدثان حسنش، جمعی متحیران خاموش.
کان من دعائه علیه السلام لاهل الثُّغور
اللّهم و ایَّما غازٍ غزاهم من اهل ملَّتک او مُجاهد جاهَدَهم من اتْباع سُنَّتک لیکون دینک الاعلی و حزبکُ الاقوی و حظُّک الاوفی، فَلقَّه الیسر و هیّئ لَهُ الامر و تولَّه بالنُجح و افرغ علیه الصَّبر و سَهّل له النَّصر و تخیَّر له الاصحاب و استَقْوِ له الظّهر و اسبغ علیه فی النَّفقه و متّعْهُ بالنشاط واطفِ عَنْه حرارَۀَ الشَّوْقِ و اجْرُه من غمَّ الوَحْشۀ و انسه ذکر الاهل والوَلَد.(1)
این دو تن سردار نامی که بین راه ضمیمه شده و همآهنگ با حسین علیه السلام شدند و در کوی شهیدان خوابیدند دو نفر پسر عمویند، دو نفر بزرگ مردند که در بین راه، امام علیه السلام به آنان برخورد و به همراه خود برد:
1 - زهیر
2 - سلمان
1) (1) صحیفه سجادیه: دعای 27، دعاؤه لاهل الثغور.
سردار ستون راست در لشکر حسین علیه السلام، شخصیت او را در این ترجمه از هر جهت در نظر بگیرید، زُهیر است؟
زهیر مردی است به تمام معنی الکلمه، در میان قبیله خود از شرفا، در کوفه میان آنان فرود آمده، شجاعی است که در کارزارهای اسلامی (مغازی) برای خود ایستگاههای نامی و موطنهای دیدنی دارد.
در آغاز طرفدار خون عثمان بود، در سال شصت که به حج رفت و با کسان خانواده به انجام حجّ پرداخت به قصد کوفه بازگشت، در راه با حسین علیه السلام موافق گردید، خدای او را هدایت کرده برگشت و علوی (طرفداری آل علی علیه السلام) شد.
طبری(1)به وسیلۀ ابی مخنف از یک عده فراریها به توسط سُدّی روایت کرده، میگوید: «در زمان حجاج بن یوسف، ما در سرای حارث بن ابی ربیعه که در خرما فروشان است و بعد از زهیر بن القین به بنی عمرو بن یشکر از بجیله واگذار بود، حکومت به آنان اقطاع کرده بود، جماعتی انجمن کرده بودیم، چون اهل شام در آن خانه داخل نمیشدند، ما در آن خانه پنهان بودیم، من به آن فراری و فراریان گفتم داستان خود را که به همراه حسین علیه السلام آمدید بازگوئید:
این شخص فراری گفت و آنان گفتند: ما با زهیر بودیم، هنگامی که از مکه بیرون آمد و روی به کوفه میآمدیم، با قافلۀ امام علیه السلام همدوش پیش میآمدیم. بیشتر از همه چیز از این بدمان میآمد که ما و کاروان امام علیه السلام با هم راه بیافتیم
1) (1) تاریخ الطبری: 299/4.
که مبادا با یکدیگر در یک منزل پیاده شویم. بنابراین وقتی که حسین علیه السلام به راه میافتاد زهیر عقب میماند و هرگاه حسین علیه السلام فرود میآمد، زهیر پیش میرفت؛ تا یک روز که در یک منزلی(1)با هم پیاده شدیم در این منزل چاره نبود، جز آنکه با امام علیه السلام با هم فرود آئیم ولکن حسین علیه السلام در یک جانب پیاده شد و ما در جانب دیگر، پس از درنگی در بین آنکه ما از توشه و غذای سفری که همراه داشتیم میخوردیم، به ناگهان نماینده و فرستادۀ حسین علیه السلام رو به سوی ما آمده سلام کرد و داخل شد و پیام او را ابلاغ کرد: ای زهیر! حسین بن علی علیه السلام مرا پیش تو برانگیخته و تو را به حضور خواسته.
برانگیخته (مبعوث) آن کسی است که خود بزرگ است نه بسان پیشخدمت و غلام که معمولاً برای فرمان فرستاده میشود، در موقع لزوم کسانی را که وزینند و حق آنان آن اندازه فرمانبری نیست که به دنبال هر فرمانی فرستاده شوند برانگیخته میکنند.
1) (1) این منزل زرود است. شاید زهیر از سال پیش به زرود برگشته و در اینجا میبوده و این هنگام با کاروان امام علیه السلام به راه افتاده و شاید از جهت اهمیت قضایای عراق در موقع. با شتاب از عقب امام بعد از انجام حج دو منزل یکی میآمد. ولی به هرحال امام به سرعت سیر میکرده از شتاب امام علیه السلام که در راه دو منزل یکی میآمده است و از اینکه وی در ترویه بیرون آمده و حاجیان تا روز 13 گرفتار اعمالند؛ این روایت مستبعد مینماید که به واسطۀ اهمیت حرکت حسین علیه السلام به سمت عراق بسیاری از اهل عراق که در مکه بودند شتاب داشتند که خود را از عقب برسانند و ببینند قضیه به کجا میانجامد. و طبری در روایت دیگری گوید: و ذکر کردهاند که: زهیر بن قین؛ حسین علیه السلام را در حالی که حاج بود ملاقات کرد و به همراه او آمده، و ظاهر این عبارت این است که در مکه ملاقات رخ داده است.
میگوید: لقمه به دست، همه از حرکت ایستادیم. گویی دست ما خشک شده، هر کس هر چه در دست داشت انداخت، بهت زده و بیحرکت ماندیم، تو گویی پرنده بر سر ما نشسته است.
(ابومخنف) میگوید: دلهم دختر عمرو (زن زهیر) این حدیث و پیشآمد را پس از قضیه کربلا برای من بازگو میکرد. گفت: من گفتمش پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله مبعوث پیش تو میفرستد که دیداری از او بکنی، تو با این حال پیش نمیروی؟ سبحان الله! اگر بروی و سخنش را بشنوی و برگردی چه خواهد شد.
یعنی تو خود میباید پیش از اینکه او بفرستد به دیدار او، بشتابی.
راوی گفت: پس زهیر نزد امام علیه السلام رفت و درنگی نشد که برگشته آمد، گویی خبری با نوید آورده، با رخی روشن مانند آفتاب از پیش شاه برگشته میخواهد بشارتی بدهد، این بشارت لایق مژدگانی است، نخست فرمان داد که سراپردهاش را از زمین کندند، خیمه را خواباندند و اثاثیه و بنه او را رو به خرگاه حسین علیه السلام بردند، بعد به من گفت: تو طلاقی، خود را به قبیلهات برسان؛ زیرا من دوست ندارم که از من جز خیر به تو برسد.
اذا ترک الانسانُ اهلا ورائۀ و یمَّمَ کافوراً فما یَتَغَرُّب
«ابوطیب»
بعد به یاران و همراهانش گفت: از شماها، هر آنکس دوست دارد به دنبال من بیاید، بیاید، وگرنه این آخرین دیدار است، میخواهم حدیثی را برای شما
بازگویم. ما در فتوحات اسلام به غزوه و جنگ (بَلَنْجَرْ)(1)رفتیم، خدا فتح و
1) (1) بلنجر به وزن سمندر، شهرستانی است در ولایت خزر پشت باب الابواب، به سال 32 در زمان عثمان به دست عبدالرحمن ابن ربیعه باهلی و سلمان فارسی فتح شد.(بلاذری گوید) سلمان ابن ربیعه آن را فتح کرد و از آن گذر کرد، خاقان چین در آن طرف بلنجر با سپاه خود از او جلوگیری کرد، وی با چهار هزار یاران خود شهید شد، در آغاز ترکها از آنان بسی بیم برداشته بودند و میگفتند: اینان ملائکهاند، اسلحه در آنان کارگر نیست، تا اتفاق افتاد که ترکی در میان بیشه نیزاری یا جلگۀ پردرختی پنهان شد و به یک تن عرب مسلمان تیر انداخت. تیر کارگر شد و وی را کشت، او برگشته در میان قبیلۀ خویش صدا کشید که اینان نیز میمیرند. چنانکه شما؛ برای چه از آنان میترسید. پس جرأت کردند و با آنان پیکار کردند تا عبدالرحمن شهید شد، و سلمان بن ربیعه پرچم را برگرفت و همواره جنگ کرد تا توانست برادرش عبدالرحمن را در نواحی بلنجر دفن کرد و با بقیۀ جنگجویان مسلمین که سلمان فارسی و ابوهریره نیز در میان آنان بودند از راه گیلان برگشتند و گفتار زهیر، که سلمان به ما گفت: میتوان تصور کرد که سلمان باهلی باشد که رئیس لشگر بود، و شاید سلمان فارسی باشد؛ زیرا به گفته طبری در تاریخ و ابن اثیر در کامل، وی نیز در میان این لشگر بوده، یکی از شعرای باهلی عبدالرحمن ابن جمانه باهلی گفته:و انَّ لنا قبرین قبر بلنجر و قبراً بارض الصّین یا لک من قبرفهذا الّذی بالصین عمَّت فتوحه و هذا الّذی یسقی به سُبُل القطرمنظورش از این دو کشته و دو قبر که از افتخارات خود میشمارد، یکی قبر همین سلمان باهلی است و دیگری قبر قتیبۀ بن مسلم است که در چین آرامگاه دارد.در این شعر اشاره دارد به قضیۀ معروف که راجع به تابوت سلمان در ترکستان رخ داد. گویند: سپاه ترک، جنگجویان عبدالرحمن یا سلمان باهلی را کشتند، ولی هر شب در آرامگاه آنان نوری میدیدند، به این واسطه بدن سلمان را برداشته در میان تابوتی گذاشتند و در سال قحط به وسیلۀ آن استسقا مینمودند.
فیروزی به ما داد، غنیمتهایی به ما رسید، پس سلمان به ما گفت: آیا خرّم و شاد مانید به این فیروزی که خدا داده و غنیمتهایی که به شما رسیده؟
گفتیم: آری. او به ما گفت: این شادی به جا. ولی آنگاه که جوانان آل محمد صلی الله علیه و آله را درک کردید سزد، برای اینکه به آنان همراهی کرده آنها را مدد دهید، بیشتر از این غنیمت که به شما رسیده شاد و خرّم باشید. از آن شاد باشید که به همراه آنان و به یاری ایشان جنگ میکنید، بنابراین من با شما وداع میکنم، همه شما را به خدا سپردم (یعنی شما اینک تکلیف خود دانید لکن من...)
میگوید: بعد از این پیوستگی به خدایم سوگند! همواره سردسته و اول آن انعصابه بود تا به همراهش کشته شد و شدند.»(1)
قواصدُ کافور تَوارکُ غیره
و من قصد الْبَحر استَقَلَّ السَّواقیا
و جائت بنا انسانٌ عین زمانه
و خَلْتَ بیاضا خَلْفها و مأقیاً(2)
«ابوطیب»
آری، اول بود در هر کاری. در سخنوری، در فرزانگی در تسلیت و دلداری دادن، در جنگجوئی و بهادری، در صلحاندیشی، در رأی و شورا، در پرچمداری، در فرمان جنگ و سرلشگری، نه تنها در جنگ فرمانده
ستون راست لشگر در هنگامۀ کربلا بود، بلکه در مراحل ادب و حسن منطق نیز او را خداوندِ سخن باید گفت. از جمله سه سخنرانی او که در زیر به آن برمیخورید معلوم میشد: مقتضیات مقام همیشه در خاطر او حاضر و سخن رسا در آستینش بوده، توانایی قریحه و سجیه صالحهاش هر گفتار بهنجار را در موقع خود در خور آن مقام ادا میکرد، وی در سخنرانی مانند موسیقاری بود که قدرت و سرعت او بیش از مقتضیات مقام باشد، و مقتضیات را عاجز کند، برابر دشمن بسان پیغمبر نیکخواه، و برای همراهان بسان امیر لشکر توانا، و برابر مهین سرور آئین بسان فداکار شیدا میبود، در سخنرانی از عهدۀ همۀ این مقتضیات برمیآمد، به مناسب این مقامات گوناگون سخن میراند، در برابر شورش روحیۀ یک تن بزرگ را نشان میداد که هیچ حادثهای از حوادث بزرگ او را هراسان نمیکند، بلکه اشباع هم نمیکند، فوران روحیه او بیش از هر حادثهای است. آری، حوادث او را کوچک نمیکرد، ولی به عکس او با زبان گویای خود، همه گونه مواقع را اشباع میکند، از کثرت و قدرت دشمن نمیهراسد، به نهیب خود موقعیت نظامی خود را حفظ و به حفظ موقعیت خود فزونی بر نیروی دشمن میکند. دشمن را کوچک میکند خود را بزرگ مینمایاند، و دشمن را تحقیر میکند، از جنگجویی کسری ندارد، ولی در عین حال از مصلحت اندیشی برای فرقهای از مسلمین که در آن پیش آمد حیات اسلام و آبروی آن را در معرض خطر انداختهاند فروگذار نمیکند، گویی تنها یک نفر پیامبر مصلحت اندیشی است که با نیروی عقل بر هیاهوی اراذل و اوباش
چیرگی خواهد، در عین حال در موقع سخنرانی گویی یک نفر شاعری است که به سر فرصت نشسته و میدان جنگ را فراموش کرده، اینک با هندسه قریحه فروزان خود، جملات سخن را یک یک پر از معنی میکند و به ترتیب میچیند. الفاظ را کوتاه میگیرد چنانکه گویی فرصت اندک است و وی برای ادای پیامی به سوی جهان آمده، پیام خود را میرساند و میرود. دو قطعه سخنرانی در برابر امام علیه السلام دارد که به اخلاص و صمیمت در تسلیت خاطر او گفته، و دو خطابه دفاعیه در برابر لشکر دارد، که عصر تاسوعا و بامداد عاشورا روبروی لشگر ایستاده و آنها را از آیندۀ ننگین اقدامشان با خبر و تهدید میکند. آن دو در وادی ادب با اختصار و کوتاهی، و این دو در اصرار بر رهبری قابل ملاحظهاند، منتظر باشید که هر یک را به دقت بنگرید.
در افتتاح پاسخ برای خطبه(1)شورآمیز امام علیه السلام ابومخنف میگوید: وقتی که حرّ ابن یزید ریاحی با حسین علیه السلام دربارۀخط راه و مسیر او به جلوگیری برخواست، جلو راه آمده به خیال آنکه امام علیه السلام را آنجا که خود میخواست پیاده کند. امام علیه السلام از او نپذیرفت، بعد از دلتنگیهایی کار به آنجا انجامید که او نیز راه امام علیه السلام را گرفته و با نظر پاسبانی و مراقبت پیش می آمد. تا وقتی که
1) (1) خطابه سه گونه است: یا برای تحبیب است یا برای تنفیر یا برای شور و خطبۀ امام که ذکر خواهد شد، به ظاهر برای تنفیر از دنیای دون و تحبیب به جوار یزدان پاک است، ولی بعد از دقت معلوم میشود که برای شوری در جنگ آینده و برای استمزاج از همقطاران و یاران بوده است.
امام علیه السلام به ذی حُسم رسید. «کوهی است در دست چپ کسی که از حجاز به عراق میآید» کاروان امام در دامنۀ آن کوه بار انداخت، در آن فرصت اندک امام علیه السلام در آن سرمنزل درنگ کرد، و برای یاران و همراهان خویش در آنجا خطبهای خواند و گفتهاند که: این خطبه را در هنگام پیاده شدن در کربلاگفت: به هرحال آن خطبهای است که در آن میفرمود، اما بعد، پیشآمد کار این است که پیش آمده و میبینید دنیا خود را به ناشناسایی زده، و این ناشناسایی خود را ادامه خواهد داد، از عمر ما نیز چیز زیادی نمانده، پیمانه نزدیک است پر شود، از معیشت دنیا هم چیز صحیحی به دست نیست، از دنیا معیشت با خفتی و خستی و چراگاه پر وزر و وبالی باقی مانده، نمیارزد که انسان برای آن، تن به خواری دهد، آیا نمیبینید که به حق عمل نمیشوید، و از باطل جلوگیری نمیتوان کرد. بنابراین، مؤمن چون خود را به حق میداند، باید به مرگ که وسیله دیدار خدا است رغبت داشته باشد، من خود، مرگ را سعادت میدانم و بس، زندگانی با این ستمگران را خستگی و فرسودگی میدانم و بس.(1)
این تفسیر مضمون آن خطبه و خلاصهای از خود خطبه بود و از این تنفیر زندگانی دنیا و تحبیب به جوار خدا، مطلب دیگری در پس پرده استنباط میشود و البته همراهان هم استنباط کردهاند، استفاده میشود که این خطبه برای استمزاج رأی همراهان است در باب صلح و جنگ، و در این سخن پیشنهاد جنگ است، اگرچه به طور روشن، این مطلب را
1) (1) مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 86؛ بحارالأنوار: 192/44، باب 26.
نمیبینید، ولی بعد از دقت و بررسی از پرده سخن بیرون میآید، به هرحال برای کشف منویات امام علیه السلام این سخن کافی بود، همقطاران آنچه میباید بشنوند، شنیدند و آنچه لازم به گفتن نیست فهمیدند، فهمیدند که گوینده از فرط بزرگی به آنان روشن نمیگوید که رأی شما چیست؟ آیا با من حاضرید و به دنبال من تا هر جا خواهید آمد؟ ولی ناگفته میخواهد، همراهان خود آخرین درجه همراهی خود را بگویند، بنابراین هر کدام نیت حسنهای دارند، اکنون میباید اراده و تصمیم خود را بگویند، فداکاری و جاننثاری خود را به عرض برسانند و آیا به چه صورت بگویند؟ و آیا روی این زمینه که امام علیه السلام معرفی کرد و فرمود: دنیا به ناشناسائی خود خواهد ادامه داد، و به کام انسان نخواهد شد، از عمر هم هر چه میباید گذشته، از معیشت و زندگانی هم جز پشیزی پست باقی نمانده است.
چراگاهی است زهرآگین، به اندازهای که نمیارزد برای آن تن به خواری دهد، برای امام علیه السلام خستگی آور است به پایهای که مرگ سعادت است، چه پاسخ باید داد؟
معلوم است تکلیف جواب روی این زمینه آسان است و مشکل، همه همراهان از گویندۀ نخستین خود منتظر پاسخاند، جواب او را سرمشق خود قرار خواهند داد و اگر نقصی در جواب او باشد آنان جبران خواهند کرد، ولی مهین گویندۀ اول (زهیر) به قدری در جواب رشادت کرد و با تناسب و اختصار قدردانی بروز داد که مافوق نداشت، وی فرصت وقت را در جواب از دیگران نگرفت و بر آنان تنگ نکرد:
نخست با همراهان مراعات ادب کرده برای جلو افتادن از آنان اجازه خواست، و بعد با چند جمله مختصر هر که هر چه بخواهد ابراز داشت. در عین اختصار تفانی و فداکاری و انکار ذات و لذات را در برابر حقیقت، به اعلای درجه اظهار کرد، در ضمن حریت از حب مال و جان، دلبستگی خود را به حق و آیت حق به نهایت درجه نشان داد، گوینده نخستین فهمید که مقصود امام علیه السلام از این عرض نیت خود و پیشنهاد مرگ برای خود و همراهان. اسمتزاج است که مذاق آنان را به دست آورد. بنابراین مذاق خود را گفت:
ابومخنف میگوید: پس از ختم سخن امام علیه السلام، زهیر با همت بلند برپا خاست و رو به همراهان خود کرد و گفت: آیا شما تکلم میکنید یا من بکنم؟ شما حرف میزنید یا من بزنم؟ شما به پاسخ سخن میگویید یا من بگویم؟ آنان گفتند: خیر، تو سخن بگو.
پس در خطابه جوابیه، راه بسیار صحیحی رفت که عقده دل پرجوش دیگران شکفته شد و زبان به دهان بعضی گذاشته شد، و امام علیه السلام را به همان اندازه که توقع داشت، بلکه با بهترین نقشه و فرضیهای که میشود اجابت کرد اجابت کرده و جواب عرض کرد. و چون با منطق قیمتی گرانبهای خود افتتاح رشادت نمود و برای یاران موقعیت معلمی داشت، از امام علیه السلام احسنت گرفت که دعایش کرده سپس فرمود «خیراً» خیر ببینی.(1)
1) (1) فقام زهیر فقال لاصحابه: اتَتَکَلَّمون امْ أتکلم. قالوا. بل تَکَلَّم. فحمد الله و اثنی علیه
پس از اجازه خواستن از همقطاران و اجازه دادن آن همآهنگان، حمد و ثنای سبحان را کرده، سپس گفت:
ای برگزیدۀ ما، فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله، مقاله و گفتهات را درست شنیدیم یعنی فهمیدیم، خدایت در این پیشآمد تاریک، راهی بنماید و دری به رویت بگشاید، خدا رهبرت باد، به ذات خدا سوگند! اگر ممکن بود که دنیا برای ما باقی بماند و ما در این دنیا به حکم خلود جاوید باشیم، و جدایی از چنین دنیائی فقط و فقط به یاری و مواسات تو رخ میداد، البته ما نهضت(1)به همراه تو را، بر اقامت در چنین دنیا برمیگزیدیم. «یعنی تا چه رسد به اکنون و دنیای حاضر که خود به خود منقطع است.»
غم عشقت ز گنج رایگان به وصال تو ز عمر جاودان به
کفی از خاک کویت در حقیقت خدا دونه که از کون و مکان به(2)
پس حسین علیه السلام دعایش کرد که (خیراً) یعنی خیر ببینی، ای مرد با فتوت.
این دعای امام بر این جواب افتتاحیه و افتتاح جواب همسفران، به منزلۀ این است که فرموده باشد: زنده باد، و این شکرانه و زنده باد بسی به موقع بود چرا؟ برای اینکه در برابر آن پیشنهادش که فرمود: رغبت به مرگ برای مؤمن و برای ما بجا است که بخواهیم بیعت نکنیم و اگر جنگیدند بجنگیم، پس با این حال، آیا شما مایلید که به همراه من باشید و نهضت کنید. این مرد فرزانه برخاست و بالاتر و برتر از آن پایه، در راه او ایستادگی کرد. امام علیه السلام روی آن پایه که از عمر و از پیمانه آن چیزی باقی نمانده و از معیشتش اندکی آن هم زهرآگین و پر وزر و وبال بیش نیست، به آنان پیشنهاد اقدام کرد. و این راد مرد در پاسخ گفت: تو ارزش داری که برای نهضت با تو از دنیا، دنیا عمر اگر فراهم بود بگذریم، استمزاج فرمودی و رأی و مذاق ما را خواستی. رأی و مذاق ما این است که نمیگوییم مرگ خوب است یا زندگی؛ تنها میگوییم با تو بودن خوب است، زندگی و حقیقت عمر همان است که تو گفتی، عمر کوتاه و اندک است.
اگر با این ستمکاران بخواهیم در این عمر اندک بسازیم و شریک ظلم باشیم، میتوان اندکی چرید ولی آن اندک هم زهرآگین و پر از وزر و وبال و اگر بخواهیم نسازیم و کنار بکشیم این زندگی با گمنامی به پایان میرسد و با تو سری خوردن میگذرد.
پس بالحقیقه: برای دیدار خدا از چنین متاع غیرقابلی گذشتهایم. تو مبارزی که چیزهای قابل برای تو فدا کنیم و به راه تو بگذریم.
لعلَّ الَّذی خوَّفْتنَا فی امامنا یُصادفه فی اهله المُتَخَّوَف
نحن بنوالموتی فمابالُنا نعافُ ما لابدَّ من شربه
تبخلُ ایدینا بارواحنا علیزمانٍ و هِی من کَسْبه
فهذه الارواحُ من جوَّه و هذه الاجسامُ من تُرْبه(1)
زهی فتوت که عمر و جان را جلو پای پیشوا و برگزیده خود میاندازد و میگوید: ناقابل است. با شیفتگی و دلباختگی اظهار آخرین درجه دلدادگی و شیدایی را میدارد، اما به نام نهضت و به اسم حرکت و سربلندی که حماسه را میافزاید و رغبت ملوکی و شور سروری میدهد و سر را از شور شاهانه پر از جنب و جوش میکند، نه به مانند هوس شاعرانه که برای خط و خالی همه چیز را از دست میدهد.
در سالهای 1340-1350 در هنگام تحصیل در زاویه قم شبی، قریحۀ خاموش من گویا شد. آن شب تاریک از اثر مطالعۀ این کلمات درخشنده بسان آسمان پرستارهای بود، در عین حال اشکم میریخت و بسان جوّ بارش ابری پر ریزش در چشم و دیدۀ من بود از اثر حرارت و گرمی این سخنوران و این سخنان بسی متأثر شدم. سرم داغ شد، دلم به جوش آمد. به ویژه از سخنان زهیر و به یاد آوردن طلاق زنش و شور حماسه بیپایان و بیتابی او در جواب: با آنکه هیچگاه سابقه به شعر و شاعری نداشتم، از اثر گویایی آنان من هم گویا و با زهیر همزبان شدم و این چند شعر را که فی البدیهۀ گفتم ترانه ساختم. سخنان زهیر را تکرار میکردم و هر نوبت در بدرقۀ آن، سرشک روان و اشک می فرستادم و
1) (1) اعیان الشیعه: 538/2 (المتنبی)؛ یتیمۀ الدّهر: 156/1.
میگفتم.
ما به تو دل بستگان نه نفس پرستیم
بندۀ شاهیم و دلخوشیم که هستیم
خار ملامت به پای دل بخلیدیم
تیر بلای تو تا به سینه شکستیم
طایر قدسیم و ز آشیانه رمیده
کوی تو را آشیانه دیده نشستیم
عارف و عامی فکار فکر پریشند
ما به غم تو ز دام غم هله رستیم
« خلیل صیمری کمرۀ عفی الله عنه»
ابومخنف میگوید: «وقتی حرّ ریاحی در کربلا برای پیاده کردن و فرود آوردن بر امام علیه السلام تنگ گرفت، در صدد توقیف و نگاه داشتن او افتاد و امر ابن زیاد برایش آمده بود که حسین علیه السلام را در سرزمین بیآب و سبزه و بیقوت فرود آور. جایی که قریه و ده و دیوار نباشد که بتوان سنگر کرد، حسین علیه السلام به حُرّ فرمود: ما را بگذار که در این قریه پیاده شویم. یعنی «نینوا» یا این قریه دیگر یعنی (غاضریه) یا این قریه یعنی (شُفیه) حر نپذیرفت و گفت: نه، به خدا قسم! این کار در قوّه و استطاعت من نیست، این مرد را برانگیخته و برای تفتیش و دیدهبانی بر من گماشتهاند.
در این پیشآمد، زهیر به امامش علیه السلام پیشنهاد داده گفت: ای پسر رسول خدا! کارزار با این مردم بر ما آسانتر است از جنگ با کسانی که بعداً خواهند آمد،
به جانم قسم! بعد از اینها عدّهای به سر ما میریزند و به هوای ما و به سراغ ما خواهند آمد که برابری با آنان برای ما میسور نیست، زعیمش فرمود: من نمیخواهم چنین شناخته شوم که من به جنگ ابتدا کنم.(1)
باز زهیر عرض کرد: پس ما را به این قریه حرکت بده که دارای برج و بارو است و مانند دژ محفوظ است و به علاوه بر لب فرات است که به آب دسترسی داریم و اگر جلوگیری کردند اقدام به جنگ میکنیم؛ زیرا جنگ با اینان بر ما سهلتر است از جنگ آنان که بعد از این خواهند آمد، حسین علیه السلام فرمود: کدام قریه؟ عرض کرد: آن قریه عقر (نام آن قریه بوده) امام علیه السلام فرمود:
«اعوذُ بالله مِنَ الْعَقْرْ» پس در همان مکان که کربلا باشد پیاده شد.»(2)
ابومخنف میگوید: «هنگامی که عمر سعد دل بر جنگ یک جهت کرد شمر بن ذوالجوشن (لعین) به لشکرش فریاد زد که: سواران خدایی سوار شوید مژده
1) (1) از اینجا معلوم میشود امام علیه السلام از اقدامی که به ظاهر به صورت آشوبطلبی و شورش و خروج باشد پرهیز میکرده است. معلوم است نمونۀ آشوبطلبی حملۀ ابتدائی است. امام علیه السلام نهضت خود را متکی به رغبت مردم و دعوت توده میفرمود که نشانۀ آن مصلحت جویی و خیرخواهی و قیام برای اصلاح است و برای این مدعا میباید گذشته از استحقاق خود، سبب قیام خود را تقاضای مردم و دعوت توده و رغبت آنان معرفی کند به طوری که اگر آنان از دعوت خود برگردند من نیز بر میگردم.
2) (2) مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 94؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 163.
بهشت دارید. در این حال حسین علیه السلام در پیشگاه سراپردهاش نشسته، به شمشیرش تکیه زده و از پینکی سرش را بالای زانوها گذارده و به طور (احتباء) عبا را به خود پیچیده و زانوها را در بغل گرفته، در این حال شمشیرش بر کمر است. لشگر که جنبیدند از هیاهوی آنان، خواهرش زینب نزدیک آمده میگفت: ای برادر! دشمن نزدیک آمد (و این پیشآمد روز پنجشنبه نهم محرم بعد از عصر است)
البته در آن لشکرکشی عصرانه، که آفتاب رو به رفتن و وداع، ظلمت شب رو به آمدن بود، صدای هیاهوی دشمن خونخوار برای زینب علیها السلام و هر کسی که در دیار غریبی دستش از آسمان و زمین بریده، وحشت افزا خواهد بود.
و عباس نیز پیش آمد که برادرم، این مردم خود را به تو رساندند. حسین علیه السلام از جا بلند شد فرمود: عباس! سوار شو (جانم به فدایت ای برادر) و نزدشان برو. سبب پیش آمدنشان را بپرس، پس عباس به سرداری 20 تن از همراهان سوار شد که از جملۀ آنها حبیب بن مظاهر و از جمله زهیر است. جلوی لشکر آمدند، آنگاه عباس از سبب اقدام پرسید، گفتند: فرمان امیر آمده به سر فرود آوردن، یا جنگ کردن و کشته به خاک افتادن. عباس فرمود: پس شتاب نکنید تا من نزد ابی عبدالله علیه السلام برگردم و سخنان شما را بگویم. بنابراین لشگر ایستاده گفتند: ملاقاتش کن و اطلاع بده بعد بیا و ما را ملاقات کن و گفتهاش را به ما بازگو، عباس علیه السلام برگشته و رفت به هوای اینکه بازگردد و یاران و همراهانش برابر لشگر ایستادند، در این موقع حبیب به زهیر پیشنهاد کرده گفت: با این مردم
سخنی بگو اگر بخواهی تو؛ و اگر تو نمیخواهی من گفتگو کنم؟ زهیر گفت: تو چون آغاز کردهای پس تو بگو، پس حبیب شروع به سخن کرده گفت: ای قوم!... تا آنجا که گفت: ای قوم! مبادا خون بندگان خوب خدا و پارسایان این شهر شما که در سحرگاهان کارشان به اجتهاد و کوشش است و همی به ذکر خدایند به گردنتان باشد. اینجا عزرۀ بن قیس کلامش را قطع کرده و گفت: ای حبیب! تو هر چه میتوانی خودستایی و تزکیه نفس میکنی. زهیر در برابر آن بیادبی به پاسخ عزره گفت: خدایش او را تزکیه کرده و هدایت نموده بدون شک، بدون شبهه. ای عزره! از خدا بترس و از غضب خدا بپرهیز، این را بدان که من از ناصحان تو هستم. حقیقت را بیلفافه، چون خیرخواه توام به تو میگویم. ای عزره! تو را به خدا مبادا از آنان باشی که بر کشتن نفوس پاک بیگناه معین شوی و یار کجروان و یاور گمراهان باشی.
مکن کاری که بر پا سنگت آیو جهان با این فراخی تنگت آیو
چوفردا نومه خونون نومه خونند تورا از نومه خوندن ننگت آیو(1)
عزره گفت: ای زهیر! تو پیش از این (به عقیدۀ ما) از شیعیان این خانواده نبودی تو طرفدار عثمان بودی و بس.
زهیر گفت: از این ایستگاهم آیا پی نمیبری که من از ایشانم، اکنون که این مذاکره شد. آگاه باش به خدا قسم! من هرگز نامه و نوشتهای برای او به سوی او ننگاشتم، هرگز فرستاده نزد او نفرستادهام. هرگز به یاری کردنش وعدهای ندادم،
1) (1) باباطاهر همدانی.
ولیکن من و او را، فقط راه به هم پیوست و وقتی دیدمش، به واسطه او به یاد پیغمبر خدا افتادم، و آن مکان و منزلتی که پیش پیغمبر صلی الله علیه و آله دارد به خاطر آوردم و شناسا و بینا بودم که از دشمنانش و از حزب شما (که نامه فرستاده و دعوتش کردهاید) چه بر سرش خواهد آمد. از این رو تصمیم من این شد که یاریش کنم و در حزبش داخل باشم، جانم را فدای جانش قرار دهم تا حقوق خدا و رسولش صلی الله علیه و آله را که شما ضایع گذاشته، تضییع کردید حفظ کنم. راوی میگوید: صحبت که به اینجا رسید عباس برگشته و رو به ما آمد و از آنان مهلت یک شبه خواست. لشگر در این باره با هم گفتگو کردند، بعد رضا داده و برگشتند.»(1)
«شب مردان خدا روز جهان افروز است»
ابومخنف از ضحاک بن عبدالله مشرقی روایت کرده گفت: «وقتی که شب دهم شد، در آن شب خطر خیز حسین علیه السلام با یاران و اهل بیت خویش باز تجدید
1) (1) فقال له زُهیرٌ، انَّ الله قد زکّاها و هداها فاتّقِ الله یا عَزْرۀ، فانّی لک من النّاصحین انْشدَکَ الله یا عَزْرۀُ ان تکون ممَّن یُعینُ الضَّلالَ علی قتل النُّفوس الزَّکیَّۀ، فقال عزرۀُ: یا زُهیر ما کنت عندنا من شیعۀ هذا البیت، انَّما کُنْت عثمانیاً، قال افلا تَسْتَدلُّ بمَوْقفی هذا علی انَّی منهم اما و الله، ما کَتَبْتُ الیه کتابا قط، و لا ارسلت الیه رسولا قَطٌّ و لا وعدته نصرتی قَطٌّ، ولکنَّ الطَّریق جَمَعَ بینی و بینه، فلمّا رأیته ذَکَرْتُ به رسول الله صلی الله علیه و آله و مکانه منه و عَرَفْتُ ما یقدم علیه من عدوُّه و حزبکم، فرأیْتُ انْ انصره و ان اکون فی حزبه و ان اجعَلَ نفسی دون نفسه، حفظاً لما ضَیَّعْتُمْ من حقّ الله و حقّ رسوله.«مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 105؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 163؛ اعیان الشیعه: 71/7»
مذاکره کرده، آن خطبه شگفتانگیز را خوانده به آنان اجازه رفتن داد.
گر چه معنای آن دور باش و آن انکار و گفتار بسی مشکل است و بر هر یک از اصحاب و اهل بیتش شنیدن فقرات خطبه سنگین و گران آمده و مستمعان آن خطبه هیچ یک انتظار شنیدن آن را نداشتند. ولی هر کلمۀ آن به شگفت آنان میافزود، آنان را به فکر میانداخت که جمله بعد و کلمۀ بعد چه خواهد بود؟ برای شنیدن کلمه بعد و فهمیدن مقصود اصلی امام علیه السلام تشنهتر میشدند ولیکن حاضر نبودند به واسطۀ حمیت و غیرت و از خودگذشتگی که در خود سراغ داشتند، آن سخنان را تحمل کنند، از گوش خودشان بار نمیداشتند که آن سخنان را بشنوند و آن خطبه به گوششان بخورد، به ویژه پایان سخن، گرچه از علو همت و ابای نفس آن امام بزرگوار این دور باش مستبعد نبود، که مبادا احساس شود کسان و بستگانش منتی در وقت تنگ بر آن یگانه دارند که او را تنها نگذاشته، بروند.
باری امام علیه السلام به سخن شروع نموده فرمود: این سخنان که میخواهم بگویم از بدی شما و بیمهری و یا بیوفایی شما نیست؛ از آن نیست که بوی بیوفایی از شما احساس شده باشد، حاشا، بلکه بهتر از شما در وادی وفا سراغ ندارم، و نیکوتر از شما ندیدهام، ولی چون این مردم مرا میجویند و بس، و اگر مرا بیابند با دیگری کاری ندارند، بنابراین شما بروید، جان خود را از این مهلکه برهانید، وسایل فراهم شده، هان! این شب است، تاریکی همه را فرا گرفته است، به تاریکی تا صبح نشده میتوانید به هر جا برسید، شب، کار مرکب زیر پا را میکند، میتواند انسان را به جایی برساند، در تاریکی خود انسان را از وادی خطرناک برهاند،
شما بروید ولی هر مردی از شما، دست یک تن از جوانان خانواده مرا بگیرد و در این سیاهی شب پراکنده شوید.
خطبۀ مبارکه این مضمون را میپروراند، ولی آیا مراد از این سخن امر و فرمان بود یا رفع تکلیف، یا هیچ یک از اینها نبود، زیرا نه این فرمان واجب الاطاعه بود و نه هم تکلیف مرتفع میشد، شاید واگذاری به تکلیف خود و اختیار خودشان بود که مبادا به رو درمانده باشند یا حضرت وی را در فداکاری نیازمند به مساعدت خود ببینند، با آنکه حسین علیه السلام حجتش در تنهایی روشنتر میبود؛ زیرا معلوم بود و معلوم میشد که آمدن به کوفه از روی دعوت و رغبت توده بوده که تهیه و تدارک کافی با خود برنداشته، به علاوه حسین علیه السلام و جمیع ابطال در سعادت و راه رسیدن به آن نیازمند به کسی جز ذات خویش نیستند، در نفس خود به خود از ضروریاتی که خدا برای درک سعادت موهبت فرموده نصیب وافری دارند، اختلاف و تفاوتی که چنین رجال با مردم دیگر دارند این است که: برای انجام وظیفه از مصادر خارجیه و اعتماد و تکیه به آنها و تشویق و ترغیب و تحریک دیگران استقلال خاصی دارند، و حقّاً از دست دادن ثروت یا رفتن پسر و برادر و همراهان، آنان را کمتر مرعوب میکند، از تنهایی هراسی ندارند، شیون و ناله شان کمتر است؛ پیش آنها آسان است که با کمال آرامش و شکیبایی و بردباری سختترین پیشآمدها را تحمل کنند، شیوه پیامبرزادگان است. آنان از همه چیز حتی از فتح و پیروزی و دولت، به حق و حقیقت اکتفا میکنند، و اعتماد به خدای خود و به نفس خود و به کفیل خلقت
میکنند، برای بهرهبرداری از عمر در نظر آنان همین بس است که انسان حقیقت را احراز کند و همین که از احراز او فارغ شد بمیرد و نماند. بعد از احراز فضیلت، پیش آنان غوغا و تنهایی هر دو یکسان است و آیا انسان از زندگانی چه ثمرهای جز احراز حقیقت باید بخواهد؟ و اگر آن را داشت دیگر چه نیازی به یار و یاور و یا درازی عمر دارد؟
بنابراین اگر مرگ در ذائقۀ همراهان تلخ است آنان به نامرادی نرسند، از این رو امام علیه السلام میگوید: نامرادی من یا مراد، هر چه باشد پیش آمده، هر کس این پیشآمد را نامرادی خود میبیند برود، من حاضرم به کشته شدن خود و به سلامت رفتن کسان و خویشان و یاران و نزدیکانم.
پس از این بیان پیش از همه عباس ابوالفضل علیه السلام به جواب برخواست و باقی کسان خانوادهاش به دنبال وی، هر یک به نوبۀ خود پاسخ گفتند؛ و بعد از آن اهل بیت مسلم بن عوسجه جواب گفت، و بعد از او سعید ابن عبدالله پاسخ مساعدی داد:
هر یک دوست دارند که هم خودشان بگویند و هم جواب سایرین و سخن ناطقان آن انجمن را بشنوند، دوست دارند بشنوند اما جوابی لایق این مجلس و این خطیب و این مقام، از صدق، از وفا، از فداکاری، همی دوست میدارند سخن بشنوند و بگویند، هر یک بهتر از دیگری گفت و نیکوتر از گفته خود هم در میدان عمل انجام داد.
نوبت به زهیر رسید آن «مهین سخنور و رشید» برپا ایستاد، جوابی خلاصه کرده ادا کرد، مفاد سخنش این بود: که من مایلم، اگر به کشته شدن من مرگ از تو و از این جوانان خاندانت بگردد، هزاران بار کشته شوم.
گفت: «به خداوندم سوگند! برای اینکه کشته شدن از تو و این جوانان خانوادهات بگردد حاضرم، بلکه دوست دارم کشته شوم، و بعد از قبر برخیزم و باز کشته شوم تا هزاران بار و بیشتر که مگر خدای به کشته شدن من، کشته شدن را از جان تو و جان این جوانان اهل بیت تو دفع کند.»(1)
انصاف را به این رشادت و موقع شناسی میباید تهنیت گفت و به این سخن و سخنور میباید درود فرستاد، در زیارت قائمیه، به مقام سخنوری زهیر در این مقام نظر انداخته و به چنین سخن پردازی، او را ستوده و سلام گفته، گرچه مضمون آن سخن که در زیارت ذکر شده با این سخن که از تاریخ ذکر کردیم تفاوتی دارد.
مضمون جواب در زیارت ناحیه این است: درود و تحیت بر زهیر ابن قین بجیلی که به حسین علیه السلام در موقعی که وی را به انصراف و برگشتن اذن داد گفت: نه به خدا؛ اینکار هرگز نخواهد شد، آیا من پسر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در دست دشمن ترک کنم و خود نجات یابم، خدایم این روز را ننمایاند.
من به جای درود و تحیت بر این سخن سرایی، این 3 شعر را به بدرقۀ سخنش گفتهام، اگر لایق افتد و در نظر آید، زهی دولت:
1) (1) ثُمَّ قامُ زهیرٌ فقال، و الله لَوَدَدْتُ انّی قُتلتُ ثُمَّ نُشرتُ ثم قُتلتُ حتی اقْتل کذا الف مرۀ، و انَّ الله یدفع بذلک القَتْل عن نفسک و عن انفُس هؤلاء الفتیۀ من اهل بَیْتک.«ارشاد مفید: 92/2؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 164؛ بحارالأنوار: 393/4، باب 30»
عدوی حسن تو دنیا پرستد ای ملک حسن
چسان تو را نپرستیم اگر خدای پرستیم
رقیب دور تو هشیار و چشم مست تو بیدار
چگونه ترک تو گوئیم ما که مست الستیم
چرا نه خاک رهت ازسُم ستور شود دوست
که از پس دو سه روزی غبار تیره پستیم
« خلیل صیمری کمرۀ عفی الله عنه»
سیره نویسان گفتهاند: وقتی حسین علیه السلام یاران و همراهان را صفآرایی کرده، و برای جنگ آماده شد، عدّه و شمارشان به حدود هفتاد نفر میرسید، زُهیر را بر ستون راست امیر کرده پرچم آن را داد، حبیب را فرمانده ستون چپ کرده و پرچم آن را داد، خودش در قلب لشگر ایستاده بیرق بزرگ را به برادرش عباس علیه السلام داد.
قبلاً بگوییم: موقعیت خطیب و خطابه در سخنرانی تفاوت میکند، بعضی موقعیتها برای خطابه منافی است و کار سخنرانی را بر خطیب مشکل میدارد، از این رو برای خطابه اطاقهای صدا رسان میسازند که هر گاه سطح دیوار یا سقف که صدا به آن میخورد و از آنجا به قاعدۀ انعکاس برمیگردد نزدیک با صاحب آواز باشد، آوازی که از او برمیگردد، به صوت اصلی ضمیمه و متحد میشود، و او را قوت میدهد، و سخن بهتر شنیده میشود این آواز برگشته را (واتاب) و به عربی (دوّی) مینامند و از مثالهائی که برای آن میزنند آن است که: کسی که در میان خانه گفتگو میکند صوت او شدیدتر و سخن و گفتار او واضحتر است از آنکه در بیرون گفتگو کند؛ زیرا دیوارهای خانه آواز او را به او برمیگرداند و در هنگام خوردن منعکس میکند و به آوازی که میباید در گوش شنونده داخل شود ضمیمه میکند و بعد از اتحاد آن قوت میدهد. نهایت در صورتی که فاصله بین آواز و سطح انعکاس بیش از 113 متر نباشد وگرنه واتاب صدا جدا و ممتاز خواهد شد و آن کلمه
دو مرتبه یا بیشتر به گوش شنونده خواهد برگشت. و نیز کسی که در خانۀ تهی راه برود برای صدای پای او و اگر در حمام سخن بگوید برای سخن او از جهت این واتاب آواز او رساتر و صدای او شدیدتر خواهد بود و نیز کسی که گوش خود را به دهانه بوق بگذارد واتاب آوازها را خواهد شنید؛ زیرا بوق آوازهای متفرقهای را که در هوا پراکنده است جمعآوری میکند و آنها را منعکس میدارد، و نیز در داخل خانههای مفروش که از ساکنان و از اثاثیه پر است چون سطح قابل واتاب ندارد، آواز برای نداشتن واتاب و عدم تقویت آن، ضعیف خواهد بود، خلاصۀ سخن آنکه: اطاقهایی میسازند که در برگشتن آواز به گوینده کمک کند، و هر چه اطراف مجمع بیشتر باز باشد کار خطابه مشکل تر است و جمعآوری انجمن سخت خواهد بود تا برسد به بیابان که اطراف مجمع از شش جهت باز است، اینطور انجام که در آن هامون برای سخنرانی زهیر فراهم بود به کلی با خطابه منافات داشت؛ زیرا هر گاه بیابان بیپایان در جلو، اطراف مجمع به کلی باز باشد صدای خطیب پرتاب میشود به چند جهت، ضعف پیدا میکند به شنوند نمیرسد، بالاخره خطیب عاجز میشود.
باز از منافیات خطابه هر تق تقی است که با صدای خطیب آمیخته شود و شنونده و گوینده را از جمعیت خاطر بیاندازد، اینگونه منافی نیز خطابه را مشکل میکند و تق تق انبوه لشکر به کلی با خطابه منافات دارد؛ زیرا صدای مردان و اسبان و لجام و پس و پیش رفتن قدمها با هم آمیخته جنجالی فراهم میکند، و نیز از منافیات خطابه این است که:
شنونده با نظر بدبینی به سخن گوش دهد، حسن استماع به گوینده کمک میکند و به عکس سوء نظر و ردّ عقیده گوینده دست و پای خطیب را گم میکند، به ویژه مداخله اراذل و اوباش که محفل را به هوچیگری مشوش کنند و راه خطیب را در هم و بر هم کنند.
این منافیات خطابه تماما در بامداد عاشورا برای سخنرانی زهیر فراهم بود و با این حال از قدرت نفس خطیب و قوت بیان زهیر جبهۀ جنگ و آن هنگامه پرهیاهو در آن بیابان پرلشگر وجهۀ مجلس خطابه را به خود گرفت، در برابر این ناطق نیرومند جبهۀ جنگ با آن جوّ غوغا و ضوضا(1)از هیاهو افتاد.
زهیر پشت زین اسب را مانند کرسی خطابه خود قرار داده، اسب آرام است، تو گویی برای این کار او را ساختهاند. خطیب از قلت خود و کثرت دشمن خود را نباخته و هراسان نیست.
استیلای روح پرنیروی او، بر جملۀ آن حمله، آن خطۀ دفاع شگفت را بر او آسان کرد، دفاع زهیر خط سیر بس شگفتآوری داشت، خط سیرش این بود که با بیان توانا.
(أ) نخست به صلاحاندیشی کوشیده، خود را به خیرخواهی و صلاحاندیشی معرفی میکند، دیگر برای آنکه مردم از مغلطه بیرون آیند، متقلب را یعنی زیاد و عبیدالله زیاد را پیش میکشد و چنانکه شرط تنفیر است، بدیهای آن را یک به یک هویدا و آشکارا کرده
1) (1) ضوضا: شور و غوغا، هیاهو، بانگ.
مینمایاند و به این بهانه راه پیدا میکند که مردم را به همقدمی خود و پیوستن به امام خویش و برگشتن به روی عبیدالله دعوت میکند، این دعوت به خیر از طرف زهیر در طلیعه جنگ با آن مهلت گرفتن دیشب که لشگر انتظار داشتند و گمان کردند که حسین علیه السلام از نیت خود میگذرد و به بیعت تن در میدهد، ابراز وجودی است با نهایت مقاومت و قدرت و آگهی از استحکام رأی خود و زعیمش و سستی ناپذیری از عزم آهنین فرمانده بزرگش حسین علیه السلام و دیگر زهیر بعد از فرود آوردن سخن از این مقام و گذشتن از این خیال و این آرزوی بلند محضاً به دفاع میپردازد و مردم را معقولانه به خودداری از اینکار بدفرجام میخواند و دیگر، بعد از جنجال اراذل و اوباش سفارش رویه میکند که در کار بزرگ تأمل زیاد و فکر بسیار لازم است، و در خاتمۀ سخن، پایان آن اقدام ننگین و عمل زشت و پر وخامت و خجلتآور را به آنان خاطر نشان میکند.
ما نص آن خطابه را در زیر ذکر میکنیم خواهید دید که در فکر آرام شما انقلاب و تلاطمی ایجاد میکند، و به همین قیاس تصدیق میکنید که توانست آن تراکم و غوغا را موقتاً تحت تأثیر خود گیرد.
ابومخنف از علی پسر حنظلۀ بن اسعد شبامی روایت کرده:
خود حنظله از شهدای کربلا و این پسرش علی از مورخان است.
که او از کثیر بن عبدالله شعبی بجلی روایت میکند (او خود قاتل زهیر است)
میگوید:(1)وقتی که در آن لشکر کشیها لشکر را به سوی حسین علیه السلام به
1) (1) قال لمّا زَحفنا قِبَلَ الحسین علیه السلام خرج الینا زُهیرُ بْنُ القین، علی فَرَسٍ له ذَنوبٍ، و هُوَ شاکٍ فی السَّلاح فقال: یا اهل الکوفۀ، نذارِ لکم من عذاب الله نذارِ، انَّ حقّا علَی المسلم نصیحۀُ اخیه المسلم، و نحن حتی الأن اخوۀٌ و علی دین واحدٍ و ملّۀ واحدۀ ما لم یَقَعْ بیننا و بینکمُ السَّیف، فاذا وَقَع السَّیفُ انقطَعت العصمۀ و کُنّا امَّۀً و کنتم امۀً انَّ الله قد ابتلانا و ایّاکم بذریَّۀ نبیّه لیَنْظُرَ ما نحن و انتم عاملون، انّا ندعوکم الی نصرهم و خذلان الطّاغیۀ عُبیدالله بن زیادٍ فانَّکم لاتدرکون منهما الا السّوءَ عمر سلطانِهِما کله، انَّهما یسمِلان اعینکُم و یقطعان ایدِیکم و ارجُلَکم و یُمَثِّلان بکم و یرفعانکم علی جذوع النَّخل و یقتُلان اماثلکُم و قُرّائکم امثال حجر بن عدیٍّ و اصحابه و هانی بن عُرْوۀٍ و اشْباهه.قال: فسبَّوَه و اثنَوْا علی عُبَیْدالله و ابیه و قالوا و الله لانبرُح حتی نقتُلَ صاحبک و مَنْ معه او نبعثُ به و باصحابه الی الامیر فقال لهم زُهَیْرٌ عباد الله أنَّ ولد فاطمه سلام الله علیها احَقُّ بالوُدّ و النَّصر من ابن سُمَیَّۀٍ فان لم تنصروهم فاعیذُکُم بالله ان تقتلُوهم فخلُّوا بین هذا الرَّجُلِ و بین یزید فلعَمْری انه لیَرضی من طاعتکم بدون قتل الحسین علیه السلام.قال فَرَماه شمرٌ (لعین) بسهمٍ و قال له: اسْکُتْ اسْکَتَ الله نامَتَکَ فقد ابْرَمْتنا بکثرۀ کلامک فقال زُهیر: یابن البوَّالِ علی عقبیه؛ ما ایّاک اخاطِب، انَّما انت بهیمۀٌ و اللهِ ما اظُنُّک تُحْکِم من کتاب الله آیتَیْن، فابْشر بالخزی یوم القیمۀ و العذاب الالیم، فقال له شمرٌ (لعین) ان الله قاتِلک و صاحبک عن ساعۀ قال زهیر؛ افبِا الموت تُخَّوِفُنی، و الله لَلْموت معه احبٌّ الیَّ من الخلد معکم، قال: ثمَّ اقبل علی النّاس رافعاً صوته و صاح بهم، عبادَ الله لایَغُرَّنکم عن دینکم هذا الجلفُ الْجافی و اشباهه فَوَالله لاینال شفاعۀُ محمَّد صلی الله علیه و آله قوماً هراقُوْ دماءَ ذریَّته و اهل بیته و قتلوا مَنْ نصَرَهَم و ذبَّ عن حریمهم، فناداه رَجُل من خلفه یا زهیرٌ! انَّ اباعبدالله علیه السلام
جنبش آوردیم، زهیر به سوی ما بیرون آمد، سوار بر اسب مخصوصی که داشت، اسبش با یال فراوان و دم بلند، خودش غرق اسلحه، به سخن ایستاد.
گفت: ای اهل کوفه! زنهار از عذاب خدا بر شما، زنهار، راستی به گردن مسلمان واجب است که برادر مسلمان خود را نصیحت کند،
هر حرفی که خیر اوست بیپیرایه و بیخوشآیند بگوید و از او نپوشد.
ماها تا کنون برادریم، بر یک دینیم و بر یک ملتیم، مادامی که بین ما و شما شمشیر نیامده، ولی هنگامی که شمشیر به روی هم کشیدیم، رشتۀ عصمت بریده خواهد گشت، ما یک امت خواهیم شد، شما یک امت،
یعنی به ناچار یک دسته از این دین یگانه و ملت یگانه بیرون رفته و هر کدام کافر شده، سایه خدا پاسبان خود او نخواهد بود، رشته برادری دیگر گسیخته و برای حفظ خون ما نایستاده است.
راستی، خدای ما را و شما را به ذریۀ پیامبرش در معرض آزمایش درآورده تا
امتحان کند و ببیند که ما و شما چکار خواهیم کرد،
بنابراین دست از آستین برآرید و خطهای که من میگویم سیر کنید.
ما شما را دعوت میکنیم به یاری ذریۀ پیامبر صلی الله علیه و آله که آنان یاری نموده و این یاغی طاغی، عبیدالله پسر زیاد را واگذارید که برای آنکه از طرف او و پدرش «به سراسر روزگار جهانداری آنان» جز بدی و بدرفتاری به شما عائد نشده و نمیشود، آنانند که چشمهای شما را به میل سرخ از گودی چشم بیرون کرده و میکنند، آنانند که دستها و پاهای شما را قطع کرده و میکنند، آنانند که شما را به مثله گوش و دماغ میبرند، آنانند که بر فراز دار، شما را کشیده به شاخههای بلند خرما آویزان میکنند، آنانند که خوبانتان که باید سرمشق توده باشند و قُرّاء قرآنتان را که نگهداران قرآنند میکشند، مانند حجر ابن عدی و اصحابش و هانی ابن عروه و اشباهش.
گویی این شعر را در این مورد گفتهاند:
لَعَمْری لقد هانت علی الله امَّۀٌ یُدَبِّر سیفٌ امرها و لَقیطٌ
آری، هر امتی که قوۀ شمشیر و بیم تازیانه آنها را اداره کند، آن هم از دست یک بچه سر راهی که پدری برای او نیست نزد خدا خوار است، واقعاً برای خواری و بیارجی امتی بهتر از این چه گواه که شمشیر آنها را اداره کند.
چون سخن به اینجا رسید لشگر، دشنامش دادند و بر عبیدالله و پدرش «فرزند بیپدری» ثناخوانی کرده گفتند: ما دست برنمیداریم تا صاحبت را با همه همراهانش بکشیم، یا او را با همه همراهانش پیش امیر بفرستیم.
لکن زهیر با کمال حلم همچون انبیای دلسوز با طرز نیکخواهی و خیراندیشی خالی از آثار هیجان و عصمت به سخن شروع کرده، گویی از مقاومت و جسارت آنان خسته نشده، آری، او اینکه در دفاع خود به کار بزرگی برخواسته، برای نجات امت و حفظ خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله میکشد.
از این رو ثانیاً به سخن شروع کرده و گفت:
ای بندگان خدا! اولاد فاطمه علیها السلام به مودت و دوستی و یاری از پسر سُمیه «زنی که خاندان او به گردن ما حقی ندارند، و خاندانی که مادران آنها نام نیکی برای اعقاب ما به ارث نمیگذارند» سزاوارترند.
اگر یاریشان نمیکنید، پناه بر خدا از اینکه به کشتنشان حاضر باشید، پس راه باز کنید و کار این مرد مهین را با یزید به خودشان واگذارید؛ زیرا قسم میخورم که او از شما بدون کشتن حسین علیه السلام هم راضی میشود.
سخن که به این پایه محکم رسید، جز مداخله اراذل و اوباش کار را آشفته نمیکند، از این رو شمر (لعین) مداخله کرد و هیمنت این سخن استوار را از خاطره سپاه جنگجو در هم شکست.
راوی میگوید: شمر بن ذوالجوشن، تیری به طرف رها کرد و گفت: ساکت شو، خدا نفست را بگیرد ما را به پرگویی خویش خسته کردی.
زهیر برای آنکه مبادا پیش افتادگی او خاطرها را از اثر سخن منصرف کند و باز به اشتباه مردم بیافزاید، خود را مجبور دید که قدر او را پیش
خاطرها معلوم کند و مردم را بیاگاهند که اشتباه نخستین شما این است که مثل او را در اینگونه مخاطرات عمومی که به زیان وجاهت و آبروی یک ملت ختم میشود مداخله دهید، زهیر کوشش کرد که بلکه مردم را از اشتباه بیرون آورد و اصرار کرد که مصالح یک ملت بلکه حیات و ممات یک امت را تا ابد، نباید به قطع و فصل هر کس و ناکس واگذار کرد.
بنابراین سخن خود را گرداند و در پاسخ شمر گفت: ای کرّه شتر که تا چشم باز کردهای پدری برای خود جز آن چهارپا که به عقب میشاشد ندیدهای، با تو من گفتگویی ندارم، تو بیش از یک حیوان زبان بستهای نیستی، به خدای سوگند! گمان نمیکنم که از کتاب خدا دو آیه را درست و پابرجا بدانی و یا بخوانی، بشارت و نویدت بدهم به رسوائی روز رستاخیز و شکنجههای دردناکش.
شمر (لعین) باز گفت: خدا تو را و صاحبت را بعد از یک ساعت دیگر خواهد کشت.
زهیرش فرمود: آیا از مرگ میترسانی؟ به خدایم سوگند: مردن به همراه او و در رکاب وی را، گواراتر و محبوبتر دارم از زندگانی جاوید به همراه شما.
راوی میگوید: بعد از آن رو به مردم کرده با صدای رسا داد زد که ای بندگان خدا! شما را از دینتان این دیوانه وش گستاخ و همراهانش گول نزنند؛ زیرا والله به شفاعت محمد صلی الله علیه و آله نخواهند رسید، آن مردمی که خون ذرّیه و اهل بیتش را بریزند، و حاضر باشند به کشتن آن کس که یاریش میکند، و از حرم و حریمش دفاع مینمایند.
راوی میگوید: «پس از اینکه سخن به اینجا رسید، کسی از پشت سر صدایش زد که ای زهیر! حضرت ابوعبدالله علیه السلام میگوید: البته برگرد رو به ما بیا، دعوت و سخن تو کم و کسری نداشت، اگر مؤمن آل فرعون، قوم خود را نصیحت نمود و دعوت خود را ابلاغ کرد، به جانم سوگند! تو هم به این قوم نصیحت کردی و ابلاغ نمودی و رساندی. اگر نصح و ابلاغ نفعی داشت.»(1)
پس از این پیام و احضار زهیر برگشت، و رو به آنها رفت.
(ابومخنف) از حُمید ابن مسلم روایت کرده که گفت: «شمر ابن ذی الجوشن (لعنۀ الله علیه) فرمانده ستون چپ با لشگرش حمله کردند و به اندازهای پیش آمدند که نزدیک سراپردۀ امام علیه السلام رسیدند، شمر نیزه به خیمه زد و گفت: برای من آتش بیاورید تا این خانه را بر سر اهل خانهاش آتش بزنم.
زنها از هراس و وحشت فریاد کشیدند و از ترس ولوله لشکر از میان سراپرده بیرون آمدند، خود امام علیه السلام فریاد زد: پسر ذی الجوشن! تو آتش میطلبی که خانه مرا بر سر اهل بیتم آتش بزنی؟ خدا تو را به آتش بسوزاند، زهیر هم برای استقبال دشمن با همراهان حمله کردند به سرداری ده تن از یاران خویش تاخت آوردند، آن غیرتمند چنان بر سر شمر و همراهانش تاخت که آن دشمن و آن گروه انبوه را از گرد خیمهها دور کرده و در هم شکافتند، شرّشان را از خیمهگیان
1) (1) مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 120؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 164؛ تاریخ الطبری: 324/4.
بازداشتند، ولی جنگ درگرفت و زهیر شخصاً ابا عزّه ضبابی را که از اصحاب شمر و از خویشاوندان او بود کشت و همراهان زهیر، باقی را دنبال و تعقیب کردند ولکن ثانیاً مردم به دور آنها برگشتند و آنان را در میان گرفتند، شمارۀ دشمن افزوده شد و بر آنان چیره شدند و بیشتر از آن ده نفر را کشتند، ولی زهیر سالم ماند.»(1)
و ثَبَّتَ رُکْناً منه لمّا یُهدَّمُ له فی العادی حملَۀٌ یَعرفونها
و اکبر منها حملۀ فی التَّکَرُّم
ابومخنف گفته: «بعد از کشته شدن حبیب که برای مهلت گرفتن نماز پیش آمده بود، جنگ حرارت سختی به خود گرفت، زهیر به پشتیبانی و همراهی حرّ در این موقع نبرد سختی کرد چنان شد که هر گاه یکیشان میتاخت و در دریای لشگر غوطه میخورد و با دشمن در میآویخت، آن دیگر میتاخت و او را خلاص میکرد. یک ساعت به اینطور جنگ کردند تا آنکه حر کشته شد.
سپس حسین علیه السلام نماز خواند و هنگامی که از نماز خوف فارغ شدند زهیر پیش آمده به جنگ پرداخت. جنگی میکرد که مانند آن دیده و مثل آن شنیده نشده، به آن قوم حمله میکرد و میگفت:
اَنَا زهیرٌ و انا ابن القَیْن اذُودهُمُ بالسَّیْف عن حُسَیْن
منم زهیر و منم پسر قین، با دم شمشیر همی شما را از حسین برکنار میکنم.
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 165؛ تاریخ الطبری: 334/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 141.
بعد از آن کارزار سخت بازگشته، و روبروی امام علیه السلام ایستاد، به اظهار احساسات و عرض فدویت پرداخت، تو گویی دلداری به او میداد و میگفت:
أقدم هدیت هادیاً مهدیّا الیوم القی جدَّکَ النَّبیا
و حسناً و المرتضی علیّاً وذَا الْجناحَیْن الشَّهیدالکمیا(1)
1 - جان من به فدای تو ای رهبرم، مهدی آل محمد صلی الله علیه و آله امروز است که با جدت ملاقات میکنم.
2 - و با حسین مجتبی و با علی مرتضی و با جعفر طیار علیه السلام آن شهید زنده و پایبند، دیدار تازه کنم.
گویا به این سخن حسین علیه السلام را وداع میکند:
من میگویم در وداع آخرین، ملاقات نیاکان او را، از آن نظر میگوید که قصد برگشتن ندارد، تو گویی به خود دلداری میدهد که اینک که به دیدار حسین علیه السلام دیگر باز نمیگردد، و گردنۀ مرگ فاصله خواهد شد، به دیدار نیاکان بزرگ او سعادتمند خواهد شد، و شاید هم اشاره دارد به آنکه بعد از دیدار، آثار انجمن ما کسری ندارد جز تو، من از آنان بهرهمندم و دیده به دنبال تو دارم،
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
وداع کرده و به جنگ برگشت و به کارزار پرداخت.
1) (1) مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 147-148.
طبری گوید: «دوش به دوش امام علیه السلام جنگ میکرد تا عاقبت دو بد کیش، کثیر بن عبدالله شعبی و مهاجر بن اوس بر او تاخت آورده، او را کشتند.»(1)
ساروی در مناقب میگوید: «هنگامی که به زمین افتاد حسین علیه السلام بر سر او آمد، بالای سرش ایستاد و گفت: خدا تو را در نکند، «یعنی از ما» و کشندگانت را لعنت کند، آنچنانی که آنان را مسخ کند مانند دور افتادگانی که خدا به صورت میمون و خوک مسخ کرده است.»(2)
گویی سخن امام علیه السلام که فرمود: خدا تو را دور نکند استقبال از آن تقاضای آخرین این شهید بود و این سخن به منزله این است که بفرماید:
علی الصباح قیامت که سر ز خاک برآریم
به جستجوی تو خیزم به گفتگوی تو باشم
زهیر شهید شد، یک تن دیگر هم از یاران کم و از پیش چشم ناپدید شد، ولی از جلوی چشم حقیقت یکصد بلکه یکهزار تن کم شد، در ترجمهاش باز برگردیم تا بنگریم که در پیراهن او برای هر خدمتی، هر حملهای، هر نطقی، هر تسلیتی، گویی یک تن نیرومند بود؛ ما او را به سخن رودکی که درباره شهید دیگری گفته بدرقه میکنیم:
کاروان شهید رفت از پیش آن مارفته گیر و میاندیش
از شمار دو چشم یکتن کم وز شمار خرد هزاران بیش
از پرچمی که حسین علیه السلام به دستش داد تو گویی عرفای حق کلمۀ بقای بعد از فنا را آموختهاند، این نوازش امام در این پرچم دادن و نوازشی که نسیم از آن پرچم میکرد تصدیق حکمای مدینه فاضله است که گفتهاند: اگر قوای نفسانی به حکومت قوای عالیه تن دردهند و نیز طبقات شهر سرمایهدار کارگر، ثروتمند، اشرافی برای فضلا تواضع کنند و به حکومت آنان تسلیم شوند حظوظ و بهرۀ خود آنها نیز تأمین خواهد بود و به علاوه بقای آنها دچار خطر تلاشی و تنازع بقا نخواهد شد، زهیر تا تواضع کرد و حسینی شد، در دولت علوی و در تاریخ پرچمدار شد، و تا در دامنۀ کوه ذی حسم به سخنرانی ایستاد، آن کوه را نامی کرد، و به پایۀ قلۀ هیمالیا و جبال آلپ و کوه دماوند آن کوه کوچک را برافراشت و آن مکان را برای سربلندی نامزد کرد و همچون کوه طور که نورستان موسی بود، کوه ذی حسم را در تاریخ مکان نورافشانی قرار داد، کوه را سربلند کرد، آری به همت مردان بزرگ، مکانها، شهرستانها، مدرسهها سربلند خواهند شد، همت مردان بلند اگر موقعشناس باشند از
بلندی کوهساران عقب نمیماند، به شرط آنکه در موقع شناسی بدانند که نهضت با امام علیه السلام از دنیا دنیا عمر برتر و بهتر و پایندهتر است، بنگرید برای کوهساران هزاران خطر رخ میدهد و عوامل فنا، سیل، طوفان، بارش، باد، زلزله آنها را از هم فرو میریزد، و در دامنه کوهساران دولتهایی برپا شده و بگذشتهاند و جای پایی از آنان در آن کهساران باقی نیست، ولی اثر سخنان این سخنور در کوه ذی حسم هنوز باقی است، کوهساران با ارتفاع قلۀ خود یا محو شده و اثری از آنان در برابر چشم نمایان نیست و یا با بودن خود به اندکی دوری نظارهگان، در برابر چشم کوچک میشود، ولی کوه ذی حسم برای هماره در دامنۀ خود زهیری ایستاده دارد که میگوید: برای نهضت در راه سعادت و صلاح ملک و میهن و ملت از دنیا دنیا عمر بگذر، این را بنه و آن را برگزین که نیکو گزیدهای داری؛ تو از این کوه پایندهتر و سربلندتر خواهی زیست، اگر در زندگانی دوم یعنی به صفحه تاریخ وارد بشوی پرچمت برای ابد در اهتزاز است، هرگز نخواهید خوابید و برای همیشه پرچمداری تو در خاطرها زنده است، در خیال هر صاحبدلی صورت نورانی از رشادت تو هست که این صورت نورانی پرچم تو را به دست فرا دارد، و روزگاران به مرور و کرور خود این پرچم را نمیخوابانند، هر موقع تو
اخلاصی شایان و رأی و عرفان و مبانی خیرخواهی و عمر آن را فراهم دیدی از فداکاری کوتاهی مکن که نخواهی باخت و به عذر اینکه حسینی حاضر نیست که من برای او فداکاری کنم مگریز، اگر حسین علیه السلام نیست مقصد او هست، هر موقع تو این مبانی را که ذکر کردیم دیدی، به قوت آن را بگیر که از اثر محکم گرفتن، به همین پایه خواهی رسید، از انبوه دشمن در راه حق مترس که آن سپاه که همره تو و پشتیبان تو است گرچه ناپیداست، ولی بالحقیقه: بیش از دشمن است و به حمایت تو نظر دارد، از تو فداکاری و از خودگذشتگی، و به قوت دل و قوت بدن آن را گرفتن و نگهدرای کردن، و از خدای تتمیم عمل (خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ) سورۀ 2 آیه 63، باز آیۀ 88؛ در تفسیر این جمله از امام اسلام جعفر ابن محمد علیه السلام پرسیدند که: این قوت که خدای فرموده آئین مرا به قوت بگیرید چیست؟ آیا مقصود قوت دل است یا قوت بدن، به پاسخ فرمود: هم قوت دلها و هم قوت بدنها یعنی به هر دو، از دل به شوق، به عشق، به جرأت، به جسارت، به خوشی، به خرمی، و از بدن به زبان، به دست، به پا، به مال، اگر بدن از تحریکات وامانده از آن است که دل نتوانسته قوه خود را به یک جهت متوجه کند چون قوۀ او تقسیم شده، نیم آن صرف تعلقات دیگری است که دل از آنها آبستن
است، دنیا و تعلقات آن در خانۀ دل منزل دارد و چنانکه زن آبستن از حرکت عاجز است، دل تا این زن در خانه است از حرکت دادن هر عضوی عاجز است، زبان برای حرکت از همه اعضا رامتر است، ولی گاهی که دل به تعلقاتی وابسته است، آن از سخنپردازی عاجز و از خدمتگزاری لال و بسته است، وگرنه کار زبان کم نیست، نیروی سخن کمتر از دست و بازو نیست، زبان میتواند دلداری به افسردگان دهد، فداکاری به همکاران بیاموزد، دورافتادگان را به تهدیدات خود تبلیغ کند، به آرامی بگوید یا به زبری، گاهی به نرمی، گاهی به درشتی؛ تو دل را از معنویات پر کن و زبان را به حال خود واگذار که زبان مرغ و ماهی میداند، دست معطل اخلاص دل است وگرنه وی برای برافراشتن پرچم ارادت کیشی و شکافتن دل دشمن آماده است؛ چنانکه ماکیان در حفظ جوجهها از شر درندگان بال و پر خود را با منقار و دست، چنگال میکند و عاجز نیست، پا از هر اقدامی و ایستادگی و پاسبانی عاجز نیست؛ و حاضر است به منزله امنیه آئین و پاسبان دین باشد؛ اما اگر تو بخواهی و دل فرمان دهد؛ پس پیام زهیر این است که همه اعضا را، راه به جهان بقا باز است؛ بال و پر نیست...
«ورنه دیری است که بگشوده قفس را صیاد»
خلاصه اینکه مجاهدان و اهل کوشش هر زمانی؛ و تمثال بیهمال(1)آنان تا ابد در دولت علیا و در مملکت قلوب، پرچمدار افواجی از فضلای بشر خواهند شد، تن آنان نخواهد پوسیده ماند یا در کفن پوشیده شد؛ دربارۀ تن زهیر و کفن کردن آن (سبط ابن جوزی در تذکره) روایت کرده که: بعد از قضیه کربلا وقتی که زهیر به همراه حسین علیه السلام کشته شد، زنش در کوفه از راه وفاداری کفنی به غلامش داد که ببر در کربلا و به تن آقایت بپوشان، غلام آمد و نپوشاند و برگشت. به خود گفت: مولای خود را کفن کنم و حسین علیه السلام را واگذارم، و نیز حسین علیه السلام سردار زهیر وقتی که به کربلا پیاده شد به زهیر سخنی از سر خود در میان آورد؛(2)نخست پیشآمدهایی که در آن سرزمین انتظار میداشت به زهیر فرمود، و بعد راجع به سر مقدس خودش که به طور هدیه به شام خواهند برد و برندۀ آن به جایزه نخواهد رسید، نیز سخنی فرمود؛ فرمود:
1) (1) همال: قرین، نظیر، همتا.
2) (2) ابوجعفر الطبری محمد بن جریر در کتاب دلائل الامامه از ابوعبدالله بن محمد بلوی، او از عمارۀ بن زید او از ابراهیم بن سعید بازگو کرده، گوید: خبرم داد که خود با زهیر بن قین بودم هنگامی که مصاحب و همآهنگ حسین علیه السلام شد و حسین علیه السلام به او فرمود: ای زهیر! آگاه باش که این جایگاه مشهد من است، زجر بن قیس از تن من این را (یعنی سر را) خواهد حمل کرد و به یزید رسانید به امید بخشش او؛ ولی چیزی به او نخواهد داد.
ای زهیر! آگاه باش که: این جایگاه مشهد من است، و زجر بن قیس از جسد من این را یعنی سر را خواهد حمل کرد و به یزید رسانید به امید بخشش او، ولی به او چیزی نخواهد داد، منظور این بود که: با آنکه ناکسان تا این اندازه مرا بیقدر و بیارج خواهند نمود؛ من سر از این راه نخواهم برتافت، از حسین سر و از زهیر تن باید پوشیده نماند، تا رمزی باشد از اینکه: مردان کوشش در دنیا پوشیده و مستور نخواهند ماند.
سلمان پسر عموی بلاواسطه زهیر است، زیرا قین که پدر زهیر باشد برادر مضارب است و پدر هر دو قیس است.
سلمان در سال 60 به همراه پسر عمویش به حج بیت الله رفته بود، وقتی که پسر عمویش زهیر در بین راه به حضرت حسین علیه السلام پیوست و بار و بنهاش به خرگاه امام علیه السلام ضمیمه شد، او هم به امام علیه السلام مایل شده و در سراپرده او جا گرفت.
«صاحب حدائق گوید»: سلمان در ضمن شهدا بعد از ظهر کشته شد، گویا پیش از زهیر شهید شده باشد.(1)
پیام این شهید را هم نفسی او با سالار کاروان و همقطاری او با کاروان شهیدان به طور واضح و
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 169؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 102/4.
آشکارا میگوید.
میگوید: متی ما تلق من تهوی، دع الدنیا و اهملها.
برای تخفیف رنجهای مجاهدت و سبک کردن زحمات جهاد با نفس در جرگۀ ابرار درآی، تا نای کاروان تو را سرمست کند و طبیعت و غرایز پست از مزاحمت خود بکاهد: «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها»
هر که او از هم نوایی شد جدا
بینوا شد گر چه دارد صد نوا
پیغمبر صلی الله علیه و آله نخست کوشید تا برادر تهیه کرد، و سپس به کارهای دیگر قیام کرد، باز میبینیم واحد نخستین حیاتی (یاخته) اول که شروع به حرکات حیاتی میکند خود را دو برابر میکند.
کان من دعائه علیه السلام لاهل الثغور
اللهمَّ و ایَّمَا غاز غزاهم «الی» و أثُرْ له حُسْنَ النیَّۀ و تولَّه بالعافیۀ و اصْحَبْهُ السَّلامۀ و اعْفِه من الجُبْنِ و ألهِمْهُ الْجُرْئَۀَ وَ ارزقْهُ الشدَّۀ و ایّدْهُ بِالنُصْرۀ و علِّمْه السِّیَرَ وَ السُّنَنَ و سَدِّدْهُ فی الحکم و اعْزَلْ عنه الرّیا و خلّصْهُ من السُّمْعَۀ و اجْعَلْ فِکْرهُ و ذکْرَه و ظَعْنه و اقامته فیک و لک فاذا صافَّ عدوَّک و عدوُّه فقللّهم فی عَیْنه.(1)
اینان از خانه و از کاشانه خود بیرون آمده و از هستی خود گذشته رو به امام علیه السلام میروند و چشم به سوی او دارند، در صورتی که امام آنان نیز به سوی آنان میآید و چشم به سمت آنان و ناحیۀ آنان دارد، تو گویی منتظر است که مخلصان به استقبال او، او را خوشنود کنند، و او نیز آنان را نوازش کند، اینان یکان یکان یا دسته دسته تا پیش از پیاده شدن به کربلا رسیدند، و به طور روشن
1) (1) صحیفه سجادیه: دعای 27، دعاءه لأهل الثغور.
معلوم نیست کدام یک پیش آمده و کدام یک از پس، ولی ما تا اندازهای که به تتبع یافتهایم مراعات ترتیب را میکنیم، هر کدام زودتر رسیدهاند یعنی راه بیشتر آمدهاند، به پاس خدمات آنان، آنان را زودتر یاد میکنیم، به نظر ما مقدم ابوشعثاء و بعد از آن حباب و بعد از آن جندب و بعد از آن نافع و ابوثمامه و بعد از آن، هفت تن شهید در عُذیب الحجانات رسیدند؛
در صف رندان حدیث پیش وپسینیست
پیشتر آن کو به صدق پیشتر آمد
ابوشعثاء از رجال، و از مردان نامی، از طبقه اشراف و جنگجو و بهادر و بیباک است.
البته مانند اویی که به استقبال برسد، حسین علیه السلام و همراهان را نور امید فروزانتر خواهد شد.
ابصار میگوید: از کوفه روی به حسین علیه السلام بیرون آمده و پیش از آنکه حُرّ به حضرت او برسد رسید.
ابومخنف میگوید: نامهای از ابن زیاد برای حرّ آمد که بر حسین تنگ بگیر، آورنده نامه پیک مرگی بود، نام وی مالک ابن نسر کندی بُدّی است، حرّ با سپاه خود به نظر مراقبت همراه حسین علیه السلام راه را میپیمود، از قصر بنی مقاتل سحرگاهان حرکت کرده بودند، قدری از روز برآمده بود به نزدیک کربلا رسیده بودند، کاروان حسین علیه السلام هم تند میرفت که ناگهان از طرف کوفه پیک
مرگ رسید،(1)سواری هویدا شد، کمان خود را به پشت انداخته، بر اسب نجیب عربی سوار خود را رساند و بر حسین علیه السلام سلام نکرد و به حرّ سلام کرده، نامه ابن زیاد را داد، حرّ او را با نامه همراه برداشته برای ابلاغ مأموریت خود نزد حسین علیه السلام آورد و حکم را ابلاغ نمود؛ امام علیه السلام فرمود: در این دهستان؛ بگذار در این ده یا آن ده، یا آن ده دیگر پیاده شویم نپذیرفت.
این نامه دماغ را افسرده میکرد و برخلاف انتظار همراهان امام علیه السلام بود، و البته بعد از رسیدن آن یا به وسیلۀ مذاکرات فیما بین که امام علیه السلام با حُرّ داشتند یا به وسیلۀ نقل از یکدیگر، همگی مضمون آن را فهمیده بودند و افسردگی در همه سرایت کرده و نور امل همگی خاموش شده بود، از جمله جناب ابوشعثاء که عاقبت کار را درست دریافت و فهمید که دنبالۀ این دستور بسیار تاریک است، کنیه داشتن وی شهادت میدهد که از طبقۀ اشراف عرب است و از مردانی بوده که از اوضاع زمانه و طرز تصمیمات حکومت وقت مستحضر بوده، چون مردان طبقۀ علیا بیشتر محیط به اوضاع هستند و بهتر میتوانند منویات سوء سران بدکنش را دریابند.
1) (1) کاروان شهدا نیمه شبی از قصر بنی مقاتل حرکت کردند. هنگام سحر در بین راه، خواب اندکی به چشم حسین علیه السلام آمد، در خواب دید سواری از جلوی چشمش گذشت که گفت: اینان میروند ولی مرگ آنان را میبرد. روز بالا آمد کاروان همی میرفت، به کربلا رسیدند، پیک مرگ یعنی مالک بن نسر آمد و آن خواب تعبیر شد.
هنگامی که نامه من رسید کار را بر حسین علیه السلام تنگ بگیر و او را پیاده مکن مگر در بیابان خشک که نه پناهگاه و حصار و نه آب داشته باشد. به فرستادهام امر دادهام که از تو جدا نشود تا ببیند که کار را انجام دادهای.
در این بین با آن وضع افسردگی که مهیای پیاده شدن بودند و یا پیاده شده بودند، در عرض راه مالک بن نسر کندی به جانب ابوشعثاء برخورد کرده جلوی نظر وی آمد، ابوشعثاء به او فرمود: آیا تو مالک ابن نسری؟ گفت: آری! گفتش: خدا مرگت دهد، «ثکلتک امک» این چه خبر بود که آوردی؟ گفت: چه آوردمی؟! امامم را اطاعت کرده و بیعتم وفا کردم. «این سخن تعریضی داشت، یعنی تو از بیعت خود تخلف کردهای» ابوشعثاء فرمود: پروردگارت را معصیت کرده و امامت را در تباهی نفست اطاعت کردی و به دست خود ننگ و نیز آتش برای خود اندوختی، آیا گفتۀ خدای سبحان را نشنیدی؟ (وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّارِ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ لا یُنْصَرُونَ)1 ترجمۀ آیه: از پیشوایانشان یک دسته قرار دادهایم که آنان را به سوی آتش همی دعوت کنند و روز رستاخیر یاری نخواهند شد، آن ناکس در جواب سخنان، بسی زشت و ناپسند گفت: هر دو بهم بد گفتند و از هم گذشتند.
علامه معاصر سید محسن عاملی از کامل ابن اثیر تبعیت نموده و ابوشعثاء را از کسانی دانسته که از لشگر عمر سعد جدا شده و به امام علیه السلام پیوستند. ولی از
اینجا معلوم میشود که پیش از ورود ابن سعد به کربلا به امام پیوسته بود و شاید که درسان نخیله با ابن سعد بوده، ولی خود را به شتاب به امام علیه السلام رسانده باشد، اگر چه این هم مستبعد است و نیز علامه معاصر میگوید: وی اول شهید است، با آنکه چنانکه طبری تشخیص داده، مسلم بن عوسجه شهید نخستین است.
ابوشعثاء زمانی سواره میجنگد و زمانی پیاده تیراندازی میکند. امام علیه السلام به دست او دعا میکند.
ابومخنف میگوید: ابوشعثاء سواره جنگ کرد، وقتی که اسبش از زیادی تیر و زخم کاری افتاد پیاده شد، به سر زانو نشست، پیش روی امام علیه السلام کمان به تیراندازی کشید، وی کماندار قابلی بود، یکصد چوبه تیر انداخت که پنج عددش به خطا رفت و به زمین افتاد، هر وقت صدای پَرش تیر بلند میشد، آن مرد پرجوش را نیز صدا به رجز برمیخواست:
1 - انا ابن بهُدلۀ فُرْسان العرجَلَۀ
(1
«اللهمَّ سَدّد رَمْیَتَه واجعل ثوابه الجنَّۀ»(1)حسین علیه السلام گویی با موسیقی رزم او هم نفسی میکرد، از خدا میخواست که بار خدایا! دستش را محکم دار که این تیرها را
1) (1) بحارالأنوار: 30/45، بقیۀ باب 37.
محکم بزند، دستش را ملرزان، تیرش را به نشانه برسان، و ثوابش را بهشت قرار بده.
همچنان تیر میانداخت تا وقتی که تیرش تمام شده و تیراندازیش به پایان رسید، برپا خاست و از روی شعف همی گفت: خوشم که جز پنج عددش به زمین نیفتاد، سپس دست به شمشیر زده و با شمشیر به آن گروه حمله کرده و همی گفت:
1 - انَا یزید و ابی مهاصر کَانَّنی لیثٌ بَغیل حاذرٌ
2 - یا ربّ انی للحسَیْنِ ناصرٌ و لابن سعدٍ تارک ٌ و هاجر
1 - منم یزید و پدرم مهاصر، چون شیری قوی پنجهام در بیشۀ خود با اینکه در بحبوحۀ دشمنم، بیدار پیش آمدم.
2 - بار خدایا! من برای حسین علیه السلام یاورم و از ابن سعد کنارهگیر و دوریجو هستم.
پس همواره حمله بعد از حمله میآورد و نبرد میکرد تا کشته شد. «رضوان الله علیه»
کمیت بن زید دربارۀ او گوید:
1 - و مال ابُوالشعثا اشعَثَ دامیا و انَْ اباحَجْل قتیلٌ مُرَمَّلٌ(1)
1 - ابوشعثاء از پشت زین به روی زمین کج شد و غبارآلوده با خون روان به
1) (1) در بعضی نسخهها «محجل» آمده است.
خاک افتاد و ابوحجل «مسلم بن عوسجه» کشته شده و به خون آغشته افتاده است.(1)
به افسران ارشد بگویید: خدمات نفرات خود را به نظر نیک بینی در نظر آرید و به وسیلۀ تقدیر نامهها آنان را تشویق کنید، بلکه هر دم نفسی به نفس آنان برسانید که هماهنگی شما را احساس کنند، همآهنگی شما دست آنان را محکمتر میدارد، دل آنها را قویتر مینماید. ابوشعثا که به سان شیر میجنگید، از آن بود که خود را دست تنها نمینگریست به همراه صدای تیر خود صدای سالار خود را هم میشنود، گویند: نادرشاه در جنگ با افغان چشمش به یک تن از جنگجویان خود افتاد که نیکو پیکار میکرد، او را به عقب صف طلبید، نامش را پرسید و گفت: عجب دارم که در سپاه ایران همچون تویی میبود و سپاه ایران از افغانها شکست خورد؟ گفت: آری، من بودم ولی تو نبودی، پشت گرمی به تو نبود، هله، سروران من! اگر نفرات شما در نیروی دل هر کدام شیری باشند باز به پشتگرمی شما محتاجند تا خود را در بیشه خود بنگرند و دست تنها خود را نبینند. گوی این شهید به
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 172؛ بحارالأنوار: 31/45، بقیۀ الباب 37.
علمای بزرگ پیامی میدهد که امام علیه السلام شما یک تن جنگجو را با تیراندازی او چنان تحت نظر مراقبت داشت که با صد چوبه تیرش صد احسنت و دعا به بدرقه فرستاد، شما برای تشویق طلاب کار کن، به فکری باشید، از تشویق نامههای شما جهان اهل آئین باید دریابند که هر تن از حوزۀ شما چه کار برجستهای کرده. من از افسردگیهای خود در حوزۀ تحصیل آگاهم که بینشاطی اهل علم خاک آنان را به باد فنا میدهد، این کوی به هر سر و سرداری میگوید که: اگر بخواهی کارگران تو حوزۀ دیگران را ترک گویند و با رنج و اندوه تو بسازند و حمایت از تو بکشند، خدمات آنان را منظور دارید، به حسین علیه السلام بنگرید که: معاویه پولی برای وی تقدیم کرد، آن را به فوری برداشت و به سراغ یتیمهای جنگ صفین و بیوه زنان آنها برد.
الحسین علیه السلام مصباح الهُدی و سفینۀ النجّاۀ.(1)
«محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله»
حباب در کوفه و از شیعه بود؛ از کسانی است که با مسلم بیعت کرده وقتی که مردم مسلم را تنها گذاشتند، وی از چنگال دشمن جسته و نزد قبیله خویش پنهان گردیده بود، تا وقتی که آمدن حسین علیه السلام را شنید بیرون آمده، پنهانی رو به جانب حسین علیه السلام رفت، در راه به موکب امام علیه السلام برخورد، ملازم حضرت او شد، تا پیش چشم امام علیه السلام کشته شد، ساروی گفته که: در حملۀ اولی شهید گشته است.(2)
حبیبا! هر عقب افتادگی یک جانفشانی طاقت فرسائی از دنبال به تلافی خواهد. آنکه از مسلم بن عقیل در
شهادت عقب بماند باید در جبهۀ جنگ پیش بایستد. آنکه در موقفی پنهان شود، باید در حمله اول برابر سر نیزه رود تا تلافی کند و تازه تلافی نخواهد شد. چه آنکه اگر گناه آمرزیده شود، کامیابی دولت از دست رفته. جانا! از کار امروز به فردا مگریز که اگر امروز از رنجی آسوده باشی فردا به چندین برابر گرفتاری.
امام جهان علی علیه السلام به یکی از حکام خود نگاشت:
لاتُؤَخّر عمل الیوم لغد فتدال علیک الاعمال(1)و انَّ للنّاس نَبْوَۀَ عن سلطانهم او نفرۀ اعوذ بالله انْ تدرکنی و ایّاکم ضغائن محمولۀ.(2)
(1) جندب از وجوه شیعه است. پیش از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بوده، از کوفه بیرون شده و به جانب حسین علیه السلام رفت. در راه به موکب آن حضرت برخورد، پیش از رسیدن حُرّ به کاروان امام علیه السلام گویند در حاجر بطن الرّمه برخورد، پس به همراه او تا کربلا آمد در حملۀ اولی شهید شد.
ارباب سیر گفتهاند: این رادمرد، کارزار کرد و در اول جنگ کشته شد.
صاحب حدائق گفته: خود با پسرش حجیر بن جندب در اول جنگ کشته شده است.
سماوی گوید: هنوز صحت اینکه پسرش همراه او کشته شده باشد پیش من معلوم نیست، در قائمیات هم نامی از پسرش برده نشده،(2)از این راه او را با پدرش در ترجمه نیاوردیم، ولی در زیارت قائمیات دربارۀ خود وی آمده:
«السلام علی جندب بن حجیر الکندی» .
1) (1) این عساکر در تاریخ خود گوید: وی جندب بن حجیر بن جندب بن زهیر بن حارث بن کبیر بن جشم بن حجیر کندی خولانی کوفی است، گفتهاند: برای وی شرف صحابکی بود، او از اهل کوفه است و به همراه امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ صفین حاضر بود و فرماندهی کنده و ازد را داشت، و علامه در ایضاح الاشتباه گوید: جندب با ضم جیم و سکون نون و فتح دال مهمله و باء موحده تحتانی است.
2) (2) ابصار العین فی انصار الحسین: 174.
شامی چند در طلب به صبح بردند، گامی چند از خود بیرون نهادند. کار بدانجا رسید که سلامی از جهان میشنوند و شما کلامی چند از خبرشان میشنوید، چون جندب در حاجر بطن الرمه به کاروان امام علیه السلام رسیده، پس وقتی از کوفه بیرون آمده بوده که مسلم بوده، جندب خبری از حرکت کردن قافله امام علیه السلام از مکه نداشته، پیش از انقلاب از خانه بیرون آمده، این رشادت عقلی و رشد معنوی نمونه تربیت دولت علی علیه السلام است که دنیا مانند آن یاد ندارد. دولتی دارای آنقدر رجال رشید باشد، از اصبغ بن نباته پرسیدند: که شما شرطۀ الخمیس امیرالمؤمنین علیه السلام (پادگان مخصوص) چند تن بودید؟ گفت: شش هزار تن که سوگند خورده بودیم تا کار معاویه را خاتمه ندهیم شمشیر به زمین ننهیم. علی علیه السلام در برابر برای ما بهشت را شرط کرده بود. اینان در دولتی که مرتع دنیا نبود و مطمع آمال و آز نبود، به یاری علی علیه السلام برخواسته بودند. همنفسی با علی علیه السلام بسیار سنگین بود، معهذا در محیط کوفه شش هزار مرد رشید بود که با او هماهنگ بودند و به استقبال پسرش میآمدند؛ باور ندارم که هیچ دولتی در حوزۀ خود شش هزار تن کارگر با اخلاص بینظیر داشته. اینان
میراث جهانداری با اخلاصی بود که علی علیه السلام کرد، به جهانداران پیام میدهند که این چنین میراث برای اولیای عهد خود بگذارید که تاراج پذیر نباشد، نیکوترین میراثها آن است که دزدبر نباشد و به یغما و غارت نتوانش برد.
کان من دعائه علیه السلام لاهل الثغور
اللهم اسلک بی الطریقۀ المُثْلی و اجعلنی عَلی مِلَّتِک امُوتُ و احیی، اللهم صل علی محمّد و آل محمَّد و مَتِّعْنی بالاقتصاد و اجعلنی من اهل السِّداد و من ادلَّه الرَّشاد و من صالح العباد وَ ارزُقنی فَوْزَ المعاد و سَلاَمَۀ المِرْصاد.(1)
(2) نافع، آقا، از اشراف، سردار، شجاع، قاری، نویسنده، از جمله حدیث، از اصحاف امیرالمؤمنین علیه السلام بود، به همراه او در جنگهای سهگانهاش در عراق حاضر بود.(3)
1) (1) صحیفه سجادیه: دعای 27، دعائه لأهل الثغور.
2) (2) در رجال ابوعلی است نافع بن هلال جملی (سین) (خج) عزالدین جزری در اسد الغابه گوید: این بزرگزادۀ نجیب، نافع بن هلال بن نافع بن جمل بن سعد العشیره بن مذحج مذحجی جملی است.
3) (3) مستدرکات علم رجال: 58/8، شماره 15503؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 147.
از کوفه رو به حسین علیه السلام بیرون آمده در راه ملاقاتش کرد. این پیشآمد پیش از کشته شدن مسلم بن عقیل بود. سفارش کرده بود که اسبش را که نام «کامل» داشت به دنبال بیاورند. غلام وی این اسب را از عقب وی به همراه عمرو بن خالد و همراهانش که خواهیم نام برد آورد، نافع چندین فرسخ پیاده به استقبال آمده تا به امام علیه السلام رسید و به همراه او برگشته تا به کربلا آمد.(1)
ابن شهر آشوب میگوید: وقتی که حرّ کار را بر حسین علیه السلام تنگ گرفت، آن حضرت اصحابش را خواسته و به خطابهای خطبه کرد، آن خطبهای است که در آن فرمود: اما بعد، پیشآمد کار این شد که میبینید. با آنکه باور شدنی نبود، دنیا خود را به ناشناسایی زده، رو گرداند و این روش ناستودۀ خود، ادامه خواهد داد، از عمر ما هم چیزی باقی نمانده، زندگانی جز پشیزی نمیماند یا جز چراگاهی پر وزر و وبال و زهرآگین نیست، آیا نمیبینید حق را، که به آن عمل نمیشود، و باطل را که از آن جلوگیری نمیشود، پس مؤمن باید به دیدار خدا رغبت داشته باشد، من خود مرگ را سعادت میدانم و بس، و زندگی با ستمگران را خستگی میدانم و بس.
این نطق که حاکی از تصمیم حسین علیه السلام بود و استمزاج از همراهان مینمود، اندکی بوی افسردگی از آن میآمد، همراهان در جواب علاوه
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 147.
بر آنکه مذاق خود را در فداکاری و قدردانی از وجود او عرض کردند، کوشیدند که آن افسردگی و ملالی را که به خاطر امام است جبران کنند، در جواب جان خود را تقدیم کردند و خواستند به قیافۀ شیرین آن را تقدیم کرده باشند که بر سردارشان منتی و سنگینی نباشد، کوشیدند بلکه در آن گیر و دار خاطر او را شاد و از آن افسردگی منصرف کنند، جواب همراهان انصافاً هر یک از عمر شیرینتر بود، پیش از همه زهیر برابر حضرت او به پا ایستاد و گفت: آنچه میباید بگوید، و در ترجمهاش گذشت، پس از او نافع قیام کرد، نافع برای نطق آن سخنوران بیت القصیدی از خود انشا کرد، نطقی کرد که در موقعشناسی و رسایی پهلو به پهلوی تحدی میزند، نطقی که خطیبی با فرصت سالیانه نمیتواند صورت آن را بسازد یا شاعری به آستانه معنی و معنویت آن اندیشه خود را برساند. ارزش این نطق از وجهه اخلاص کمتر از وجهه انشائش نیست، و از این هر دو وجهه گذشته برای دلداری و رفع افسردگی خاطر امام علیه السلام کمتر از شکست دشمن نیست، برای امام علیه السلام فاتحیت کوفه در آن روز لذتش بیش از احساسات این اخلاصمندان فداکار نیست که به سردارشان میگویند، ما را ببر و بفروش و جز جان که نثاروار میافشانند به صد زبان میگویند، ارزش تو بیش از این جان است و اکنون آن صد زبان جمله یک زبان شده و به لحن محبت و لهجۀ حماسه، نافع آن را ترجمه میکند آن سردار شجاع، بزرگزاده، قرآنی، نویسنده، ادیب، آن احساسات را بیان میکند و در ترجمه آن سخنی میپردازد که شعاعی مانند برق از او میجهد. تیرگیها و کدورتهایی
را که در آن هامون هولناک (کربلا) زندگی همراهان را احاطه نموده از بین میبرد، راه و روش بزرگان جهان و خط سیر آزادمردان را مینمایاند و میگوید، باید این راه را بیدغدغه پیش گرفت و رفت، من در این نطق بالبدیهه گوینده بینظیری میبینم، آیا در این مورد و مقام از گفتۀ او بهتر میتوان گفت؟ حاشا و کلا! آری، چون معنی و معنویت در بنیان آن شخص شریف کامل بود، در ابراز و پرداخت سخن او را در درجه اول قرار میداد، برای تسلیت دل سردار از ناحیه یک تن فداکار تنها این گونه گفتار میباید که کدورتها را از خاطر محو کند و اطمینان بدهد، و در عین آنکه رشادت و شجاعت به درجۀ خلاقیت در آن یافت شود لطافت نیز از آن قطره قطره بچکد و مهر و عاطفه در آن موج زند، آری همین نطق بود که نافع کرد بهتر از آن، از هر سخنوری هر کس سراغ دارد بیاورد.
نافع تشخیص داد که برای رفع افسردگی امام علیه السلام که از آغاز خطبهاش فهمیده میشد که از ناپایداری دنیا آغاز سخن فرمود: میباید بزرگانی را که دنیا با آنها ناسازگار بوده ابتدا در پاسخ خود از نظر امام علیه السلام بگذراند و تذکر دهد که شخصیتهای بزرگ همگی اینگونه گرفتاریها داشتهاند. باید به امام علیه السلام تذکر بدهد که این گونه خطرها لازمۀ شخصیت تو است، نافع تشخیص نیکی داد که تذکر پیشینیان و بزرگان نیاکان، دلداری هر افسردهای خواهد بود، به ویژه پیشینیانی که نیاکان پاک والا گهر حسین علیه السلام باشند. از این راه در برابر هجوم دنیا و ناسازگاریهای دنیا، به این تسلیت شروع کرد و روشن کرد که همه
بزرگان با کمی یار و یاور و اندک بودن همنفس و همآهنگ راه خود را گرفتند و رفتند، نافع این دلداری حکیمانه را نیز به زبان ادب ادا کرد که گفت: تو خود آگاهی.
نافع تشخیص داد که در درجۀ دوم باید از نظر امام بگذراند که کسانی ضرر کردهاند که با تو پایداری نکردهاند. اینگونه سخن به حس اعتماد میافزاید و به حسن اعتقاد دلالت میکند و برای تعبیر از این مدعا بهتر از آن جمله که نافع گفت نمیتوان گفت، نافع تشخیص داد، که در درجۀ سوم ترانهای و نغمهای از نغمات جذبه با موسیقی مخصوصی برای عرض فداکاری در آن انجمن بگوید و اختیار موت و حیات خود و همراهان را به امام علیه السلام واگذارد تا دغدغه در خاطر فرماندهش نباشد. و به هر طرف بخواهد تصمیم بگیرد بیملاحظه بتواند، در این موضوع نافع سخنی گفت که هر انسانی را سرمست میکند و راهروان را از خستگی بیرون میآورد و رهگذران کوی شهیدان را به آسمان میبرد، در درجۀ چهارم برای تشویق و جرأت دادن بر غوطه وری در دریای مرگ سخنی گفت که یاران و سردار آنان را به روی مرگ چیره کرد و طلسم هولناک مرگ را در هم شکست. همان طلسمی که هیچ دوا و درمانی ندارد و در پایان گفت: ما برای آزمایش حاضریم و پای تو به اتمام دنیا میجنگیم و با سرخروئی امتحان میدهیم، و انصافاً این چنین سخن، آن چنان فداکاری و جان نثاری و سرخروئی لازم داشت که او کرد.
نافع به پاسخ ایستاده به سخن شروع کرده، گفت(1): ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله تو خود آگاهی و میدانی که جد تو رسول خدا صلی الله علیه و آله مقدورش نشد شهد محبتش را به این مردم بنوشاند و به آن پایه که دوست داشت به امر و فرمان او برگشت کنند، تحقیقاً کسانی از این مردم دو دل و دورو بودند که به یاری وعدهاش میدادند، و در دل خیال غدر و مکر میداشتند، پیش رو میآمدند با سخنانی و قیافهای شیرینتر از عسل و در عقب سر به رفتاری میپرداختند تلختر از حنظل، تا اینکه خدای او را از میان ما برای خویش برگرفت و برد، و باز میدانی و آگاهی که پدر تو علی علیه السلام «که ما در رکابش بودیم» تا بود در گرفتاریهایی به مانند این، گرفتار بود، به همان تفصیل که مردمانی جدّاً به یاریش برخاسته، به اتفاق،
1) (1) ثم قام نافعٌ فقال یابن رسولَ الله: انت تعلم انَّ جدّک رسول الله صلی الله علیه و آله لم یقدر ان یُشْرِب الناس مَحَبَّتَه و لا ان یرجعوا الی امره ما احبَّ و قد کان منهم منافِقون یعدونه بالنَّصر و یضمرون له الغدر، یَلْقونه باحلی من العسل و یُخَلّفُونَه بأمر من الحنظل حتی قَبَضَهَ الله الیه، و انَّ اباک علیّا قد کان فی مثل ذلک، فقوم قد اجمعوا علی نَصْره و قاتلوا معه النّاکثین و القاسطین و المارقین، و قوم خالفوه حتی اتاه اجلُهُ و مضی الی رحمۀ الله و رضوانه و انت الیوم عندنا فی مثل تلک الحالۀ، فمن نکث عهده و خلع نیَّتَه فلن یَضُرَّ الا نفسه و الله مُغْنِ عنه فَسربِنا راشداً معافی، مُشرَّقاً ان شِئت و ان شئت مغرّبا فوالله ما اشفقنا من قَدَر الله و لاکرهنا لقاء ربّنا، فانا علی نیّاتنا و بصائرنا نُوالی من والاک و نُعادی من عاداک، ثُمَّ قام بُریر، فقال: ما تقدَّم فی ترجمته.«ابصار العین فی انصار الحسین: 147؛ بحارالأنوار: 382/44، باب 37»
یک دل و یک جهت شدند، و به همراهش با پیمان شکنان جمل «ناکثین» و کجروان صفین «قاسطین» و از دین بیرونشدگان نهروان «مارقین» جنگیدند(1)و مردم دیگری خلاف ورزیدند تا اینکه اجل به سراغش آمد و به سوی رحمت و رضوان خدا رفت، و تو امروز نزد ما به چنان وضع گرفتاری، لکن هر کس پیمان خود را شکست و نیت و اراده را (که لباس مردانگی است) از خود دور کرده و از قامت خود کنده است، با جان خود دشمنی کرده، و جز به نفس خود ضرر نمیزند و خدا ما را از او بینیاز میکند، تو (با چنین کس، کاری نداری و به مانند او نیازمند نیستی) اینک ما را بردار، و با رشد و سربلندی، بی دردسر و منت، بیسنگینی و زحمت ببر، اگر خواستی به مشرق، و اگر هم خواستی به مغرب.
زیرا به خداوندی خدا، ما از مقدرات خدا هراسی نداریم و از دیدار خدا روگردان نیستیم «بد نکردهایم که روی دیدار نداشته باشیم» بنابراین بر سر نیات خود ایستاده و به پای بینش خود استواریم. طرح دوستی میریزیم با هر که با تو سر دوستی داشته باشد، دشمنی میکنیم با هر که با تو دشمنی کند. یعنی هر چه باشد هر که باشد، گو دشتی پر از سپاه باشد.
1) (1) زهی ادب که خدمتگزاران علی علیه السلام را برشمرد با آنکه خود از آنان بود اشارهای به خود نکرد و سخن خود را آمیخته به خودستایی و منت نفرمود، همینقدر به طور کلی و سربسته گفت: گروهی بر یاریش تصمیم گرفتند و به اتفاق تصمیم خود را عملی کردند، ولی جمعیت آن انجمن همه میدانستند که خود او یکی از آنان بوده است.
طبری میگوید: در (طفّ) کنار فرات از حسین علیه السلام آب جلوگیری شد. امام علیه السلام؛ عباس علیه السلام را خواست برای آب، او را به سرداری 30 نفر سواره و 20 نفر پیاده روانه فرات داشت و 20 عدد مشک همراه آنان کرد. آنها شبانه آمدند تا نزدیک به آب رسیدند، نافع ابن هلال پیشاپیش پرچم را میکشید، عمرو ابن حجاج زُبیدی که از آن طرف با لشگرش پاسبان آب بود، آمدن نفراتی را از فوج حق، حس کرد گفت: کیست؟ نافع در جواب گفت: از قبیلهات، از پسر عموهایت، گفت: تو کیستی؟ گفت: نافع ابن هلال! گفت: برای چه آمدهای؟ گفت: آمدهایم از این آب که ما را از آن بازداشتهاید بنوشیم. گفت: بنوش گوارا، گفت: نه به خدا من قطرهای از آن را نخواهم آشامید، با این وضع که حسین علیه السلام تشنه باشد، این کسانی که میبینی از اصحاب حسین علیه السلام اند، سخن که به اینجا رسید، سواران از پشت تپهها پدیدار شده فرا رسیدند، چون عمرو ابن حجاج آن را دید گفت: راهی برای نوشیدن اینان نیست، ما در این مکان گمارده شدهایم که آب را باز گیریم.
همراهان نافع نزدیک رسیدند، نافع گفت: مشکهای خود را پر کنید، آنان پیاده شدند، مشکهای خود را پر کردند و خواستند که برگردند، عمرو ابن حجاج و لشکرش به جنبش درآمدند، به روی آنها شوریدند، لکن عباس ابن علی علیه السلام و نافع ابن هلال حمله کرده، همراهان خود را از آنها باز گرفتند و به خیمه و خرگاه خویش بازگشتند، در صورتی که از دشمن مردانی کشته بودند، از اصحاب عمرو ابن حجاج مردی از (صُدا) طعن نیزه خورد «نافع او را زده بود»
گمان میشد باکی بر او نیست، ولی آن زخم بعد ناسور کرد و آن زخمی مرد.(1)
ابوجعفر طبری میگوید: هنگامی که عمرو ابن قرظه انصاری شهید شد، برادرش علی ابن قرظه که به همراه عمر سعد بود، آمد که خونخواهی کند، به روی حسین علیه السلام داد کشید که برادرم را تو فریفته و به کشتنش دادی «در ترجمه عمرو شهید خواهد آمد» و سپس به امام علیه السلام حمله کرد و گفت: خدا مرا بکشد، اگر تو را نکشم، نافع ابن هلال پیشواز او رفته و به او حمله کرد: با شمشیر ضربتی به او زد که از اسب افتاد، همراهانش او را گرفتند و در بردند، بعدها معالجه شد و بهبودی یافت، بعد از آن دسته سواری که علی علیه السلام را از دست نافع رهانیدند، به جولان و تاخت و تاز درآمده حمله کردند، نافع رشید آنان را از همراهان خود عقب زد و جمعیت آنها را پراکنده کرد، از جلو چشم و دیده اصحاب خود برداشت، یحین پسر هانی ابن عُروه مرادی حدیث این رزمآزمایی نافع را با آن دلاوری بازگو کرده میگوید: در آن هنگام که سوارها بعد از ضربتی که نافع به علی علیه السلام زد، به تاخت و تاز درآمدند، نافع به آن تیپ سوار حمله کرده بنا کرد شمشیر زدن، پیش میرفت و میشکافت و همی گفت:
ان تُنْکُرونی فاَنَا بن الجُمَلی دینی علی دین حسین ابن علی
اگر نمیشناسیدم پس منم پسران جملی(2)که دینم دین حسین ابن علی علیه السلام است.
مزاحم بن حریث در آن کرّوفر جوابش داد که: دین من دین فلان است، نافع گفت: تو بر دین شیطانی، بعد با شمشیر به او حمله کرد، او خواست فرار کند و گریخت، اما شمشیر پیشی گرفته و مزاحم کشته شد، پس عمرو بن حجاج فریاد زد: آیا میدانید با چه کسی جنگ میکنید؟ زنهار احدی از شما به مبارزه با آنان بیرون نرود.
ابومخنف گفته که: «نافع از پیش بر فواق چوبه تیرهایش (جائی که به زه کمان میگذارند) نام خود را کنده بود، پس شروع به تیراندازی کرده کمان را کشید، پیکانهای تیر را به زهر آب داده بود تیر میانداخت و همی گفت:
1 - ارمی بها مُعْلَمَۀ افواقُها مسمومۀ تجری بها اخفاقُها
2 - لَیَمْلانَّ ارضهار شاقُها و النَّفس لاینفعها اشفاقُها
1 - تیراندازی میکنم به این تیرهای نشاندار زهرآلود که کشتگان مانند
خودش پیاپی جریان دارد.
2 - این سرزمین را از این تیرهای دلشکاف پر میکنم، نفس از کنارهجوئی و بیم نفعی نمیبرد.
علاوه از عدهای مجروح کرده بود، 12 تن از مردان عمر سعد کشته به زمین انداخت، آنگاه که تیرها به آخر رسید شمشیر از میان برآورده بر آنان حمله کرد و همی خواند:
اَنَا الْهُزَبْرُ الجَمَلی انَا عَلی دین علی
منم آن شیر جملی، منم بر دین علی علیه السلام لکن لشکر به قصد جان او از جا جستند، بر سرش ریختند، به دورش چرخیدند، سنگ اندازها سنگباران و تیراندازها تیربارانش کردند، تا آنکه دو بازوی او را شکستند، پس از آن، او را دستگیر کرده اسیر گرفتند.
شمر ابن ذی الجوشن او را نگاهداشت و با همراهان خویش که با وی بودند او را خواهی نخواهی بردند، و تا نزد عمر سعد آوردند، عمر سعد به او گفت: ای نافع! خدایت به فریاد رسد، چه وادارت کرده که با خود چنین کردی؟ به چه خیال و برای چه؟ این وضع به روزگار خویشتن آوردی، نافع با رشادت گفت: پروردگار میداند که چه مراد و مقصودی داشتم، مرد دیگری از همراهان عمر سعد چون نگاه کرد به خونهایی که سیل آسا بر صورت و موی نافع روان بود به طور دلسوزی گفت: آیا خودت نمیبینی که چه به سرت آمده؟ نافع آن مرد رشید، گویی عجز نمیفهمید و رقت دشمن را به خود نمیخرید، غیرتمندانه به
پاسخ او گفت: به خدایم قسم! کوشش خودم را کردهام، 12 مرد از شما کشتهام به جز آنان که زخمی کردهام، خود را در کوشش ملامت نمیکنم. اگر بازو و دست برایم باقی مانده بود، اسیرم نمیگرفتند(1)شمر به ابن سعد گفت: «اصلحک الله» او را بکش، عمر گفت: تو او را آوردهای، اگر میخواهی تو بکش.
نافع چون در کوفه از اشراف برجسته بود البته عمر سعد نمیخواست خونی او باشد.
شمر شمشیر از غلاف کشید نافع به او گفت: هان به خدا قسم! اگر تو از مسلمانان بودی، البته بر تو بزرگ میآمد که نزد خدا خونی ما باشی، حمد خدای را که مرگ ما را به دست اشرار خلقش قرار داد، سپس نافع کشته شد، شمر (لعین) او را کشت.»(2)
بهترین پیام را از این شهید بزرگوار میباید اندوخته کرد، سرخروئی را در بر دشمن از او باید آموخت،
1) (1) برای سرخروئی در برابر دشمن قضیه نافع در پایان شهادت شبیه است به قضیۀ بابک خرمی، وقتی بابک را در حضور خلیفه آورده و اعضا و دست و پای او را یکان یکان، یکی بعد از دیگری میبریدند، او خون اعضای خود را به سر و رو میمالید به عذر اینکه در دم مردنم؛ دشمن سرخ رویم ببینند و مبادا به واسطۀ رفتن خون زیاد از تنم که اسباب زردی بشره و رخساره است نامردان مرا زردرو ببینند.
2) (2) مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 150-151؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 148؛ تاریخ الطبری: 324/3.
کمر بستن برای هر گونه خدمت را از او باید آموخت، قدم به قدم باید به یاد او همچون نی آواز داد، چه خوش گفتهاند:
بَرِ شهیدان کوی عشقش به سرخروئی علم نگردد، کسی که هر دم به نالۀ نی چون بهر قدم کمر نبندد - آری وقتی میتوانیم به دشمن صدمه و یا به دوست نفعی برسانیم که سرتاپا بیداری و حماسه و جوش و خروش و احتیاط کاری و وفا و صفا و انضباط کامل و کوشش باشیم وگرنه:
«کو زهر بهر دشمن و کوه مهره بهر دوست»
اینچنین کس میتواند از سخنوری به سخنوران آینده همیشه مایه و مدد بدهد؛ اینچنین دلاور میتواند به پاسبانان و لشگر فداکاری در راه میهن اسلام و قرآن بیاموزد، تاریخ مردانی را باید خواند که به انسان بیاموزد که حق هر شخص شخیص و هر مقام را چه سان ادا کنی، آن حقیقتی که به تو رسیده باید پیام آن را به جهانیان و هواداران و زنده و مردۀ آنان برسانی، بیاموزد که برای تسلیت خاطر یک تن بزرگ که با مرگ شرافتمندانه روبرو شده باشد و تنها به یک کس مانده باشد، باید گفت: جملۀ بزرگان چون تو گرفتار بودهاند، مبادا خود را ببازی؛ آری بهتر از سخن پردازی نافع برای این مقام نمیتوان تصور کرد، تو گویی میگفت:
قل للَّذی بصروف الدَّهر عیَّرنا
هل حاربَ الدَّهر الا من له خطرٌ
و فی السَّماء نجومٌ لاعداد لها
و لیس یُکْسَفْ الا الشمسُ والقمر
اما تری البحر تَطْفو فَوْقه الجَیفُ
و تستقرُّ بأقصی قعره الدُّرَر(1)
آری، برای اینچنین مواقع بهتر از این تسلیتی نیست که گذشتگانی را بس بزرگ انتخاب کنیم و از نظر بگذرانیم و بنمایانیم که آنان نیز به نوبت خود، گرفتار بودند، و با پشت کار مخصوص خود از راه خود برنگشته بهتر از این جمله «انَّ جدَّک و اباک» نمیتوان تصور کرد. چه آنکه بزرگی از این نیاکان پاک حسین علیه السلام (محمد صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام) بزرگتر نیست و زندگانی هر یک از این دو تن بیشتر از همۀ شهدای فضلیت، پر از رنج و شکنج میبود؛ و در عین حال شاهکار استقامت و پایداری هم بود؛ و باز بهتر از این جمله «فَمَنْ نَکَثَ عهده و خَلَعَ نیتَه»
برای تکوین حس اعتماد به نفس، نمیتوان گفت: نافع انسان را از وهلۀ اتکا و اتکال به دیگران بیرون میآورد. انسان در آغاز، طفل است به طفیل دیگران
1) (1) اعیان الشیعه: 421/8.
زنده و برپا است، ولی اندک اندک باید صاحب اراده شود تا به پایهای برسد که در صلاح با هر مشکلی روبرو شود اراده و روحیۀ راه خود را به هیچ وجه از دست ندهد، و باز بهتر از این جمله «سربنا راشداً» برای اطاعت نمیتوان تصور کرد، در جنگهای پیامبر خدا نظیر این سخن را برای افتتاح جنگ بدر در بیابان بدر، مقداد برابر پیامبر ایستاد و گفت: و بعد از مقداد، سعد ابن معاذ برخاست و گفت: یا رسول الله! ما اینک که تو را شناختهایم، مال و جان خود را از خود نمیدانیم، از مال ما هر چه میخواهی برگیر و هر چه میخواهی بنه و آنچه برگیری نزد ما محبوبتر است از آنچه بنهی، دست ما را بگیر و به دریا انداز.(1)اولیای تربیت برای اطاعت ثابت میباید
1) (1) هنگامی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با صحابه ارجمند خود برای جنگ از مدینه بیرون آمدند و در (ماء صفراء) پیاده شدند، خواست که یاران خود را آزمایش کند؛ زیرا وعده داده بودند که در خانۀ خویش او را حمایت کنند و اینک در بیابان و بیرون از خانهاند، بنابراین آنان را از آمدن سپاه قریش خبر داد.اصحاب از این برابری هراسان شدند و سخت ترسیدند، چون به خیال جنگ از مدینه نیامده بودند، تنها به قصد کاروان قریش که به قصاص مالهای تاراج شده خود که در مکه از آنان گرفته بودند آمده بودند، پیامبر فرمود: به شورا رأی به من بدهید؛ ابوبکر برخاست و گفت: یا رسول الله صلی الله علیه و آله! این قریش است با آن تکبر و باد دماغ خود، از آن روزی که عزت و ارجمندی به خود دیده خواری ندیده و ما به تهیه جنگ بیرون نیامدهایم، پیامبر فرمود: تو بنشین، وی نشست باز فرمود: به
زمینۀ ایمان نفرات را به خود محکم کنند و گرنه اطاعت قهری و کورکورانه پاینده نخواهد بود، و باز برای شکستن طلسم مرگ بهتر از این جمله «فانّا ما کرهنا لقاءَ ربَّنا و ما اشفَقْنا من قَدَره» نمیتوان گفت: طلسم مرگ افسون پذیر نیست، برای شکستن این طلسم هیچ وسیله و درمان؛ هیچ فلسفه و برهان
جز عرفان و ایمان کارگر نیست، ترسیدن مردم ز مرگ دردی است که او را به جز از درد دین دوا نیست، درمانی نیکوتر از امیدواری به مبدأ خیر و حسن ظن به مقدرات الهی و حسن اطمینان به پذیرایی خداوندگاری در روز قیامت به واسطه حسن سلوک عمرانه نیست؛ که بهترین شکننده هراس از مرگ است، نافع چه خوش درمان کرد که گفت: مرگ فنا نیست، دیدار خدا است که نام آن را مرگ نامیدهاند، نافع گفت: بالاخره معیار فداکاری و اطاعت، ادعای آئین نیست، میزان این است که پای دشمنی و دوستی با نیت و بصیرت ایستادگی شود؛ به اینجا که ختم سخن است سخن را ختم کنیم. سرخروئی را با وثیقه آنکه عمری جدیت و اخلاص باشد، نافع به وسیله دشمن و دوست برای ما همی به پیام میفرستد.(1)
1) (1) بحارالأنوار: 382/44، باب 37؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 148.
کان من دعائه علیه السلام لمکارم الاخلاق
اللهم صل علی محمد و آل محمد و اجعل اوسع رزقک علیَّ اذا کَبِرْتُ و اقوی قوَّتک فیّ اذا نَصِبْتُ و لاتَبْتلینی بالکَسَل عن عبادتک و لا العَمَی عن سَبیلک و لا بالتعرُّض لخلاف محبَّتک و لا مجامَعَۀ مَنْ تَفرَّقَ عنک و لامفارقۀ من اجتمع الیک.(1)
از استقبال کنندگان یکی عمرو بن کعب ابوثمامه صائدی همدانی است.(2)
1) (1) صحیفه سجادیه: دعای 20، من کان دعائه فی مکارم الأخلاق.
2) (2) محقق استرآبادی در رجال خود گوید: عمرو ابن عبدالله صائدی، کنیۀ او ابوثمامه است. از اصحاب حسین علیه السلام است با او در کربلا کشته شد، ابن عساکر گوید: وی عمرو بن عبدالله بن سعد بن حنظله بن دارم بن عبدالله بن کعب بن صائد بن شرجیل بن عمرو بن جشم بن حاشد بن جشم بن حیزون بن عوف بن همدان، ابوثمامه همدانی صائدی است. عسقلانی در اصابه گوید: وی عمرو بن عبدالله بن کعب بن صائد بن شرجیل بن شراجیل بن عمرو بن جشم بن حاشد بن جشم بن حیزون بن عوف بن همدان - ابوثمامه همدانی صائدی.
ابوثمامه تابعی، از سواران عرب، از سران با آبروی شیعه است. از آن اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام است که به همراه وی در لشکرکشیهایی که علی علیه السلام خود حضور داشته «جمل و صفین و نهروان» میبود، نصر ابن مزاحم منقری گوید: وی به همراه امیرالمؤمنین علیه السلام در صفین حاضر بود، سپس بعد از امیرالمؤمنین علیه السلام در اصحاب امام حسن علیه السلام وارد بود، تا حسن علیه السلام وفات کرد، سپس او در کوفه باقی ماند تا مرگ معاویه رسید از 40 تا 60.
طبری گوید: بعد از مرگ معاویه وی با جماعتی از شیعه اجتماع فراهم نمود و در خانه سلیمان بن صرد نامه به حسین علیه السلام نوشت و به مکه فرستاد، با حسین علیه السلام مکاتبات داشت.
ارشاد مفید گوید: وقتی که مسلم ابن عقیل رو به کوفه آمد به همراه او ابوثمامه قیام کرده، به امر مسلم، به کارهایی پرداخت، اموالی که برای بسیج لشگر به عنوان خیریه گردآوری میشد به امر مسلم، او از شیعیان تحویل میگرفت، با آن اسلحه خریداری میکرد، چون او در این کار بینا بود.
جزری گوید: وقتی که عبیدالله زیاد داخل کوفه شد، در آن نهضتی که شیعه بر علیه ابن زیاد کردند، مسلم ابن عقیل، ابوثمامه را در جملۀ سرکردها به سرکردگی یک ربع از ارباع کوفه(1)به سمت ابن زیاد روانه کرد، پرچمی به نام وی برای
1) (1) لشکر کوفه چهاربخش بوده و برای جنگهای سرحدی، هر چهار سال نوبت به یک بخش میرسید، ولی بعدها شش یا هشت بخش شده بود و لشگر بصره پنج بخش بود، و البته در این موقع هر چهار بخش به خدمت تحت السلاح حاضر شده بودند.
او به فرماندهی ربع تمیم و همدان بست، عبیدالله را در قصرش محاصره کردند و هنگامهای شد، ابوثمامه در جانفشانی پایدار بود، مردم از پیرامون مسلم پراکنده شدند و او را دست تنها گذاشتند، ابوثمامه به ناچار نزد قبیله خویش پنهان شد، ابن زیاد در جستجوی او به شدت اصرار ورزید، به ناچار از کوفه به سوی حسین علیه السلام بیرون شد و نافع ابن هلال جملی به همراه وی بود، در بین راه با حسین علیه السلام ملاقات کردند و به همراهش به کربلا آمدند، ما چون دیدیم اسب نافع را که از عقب سر آوردند، آورندهاش دچار کشمکش حرّ ریاحی شد، تشخیص دادیم که خود نافع و به ناچار ابوثمامه نیز پیش از رسیدن حر رسیده بودند.
طبری گوید: «هنگامی که عمر سعد نیز با سپاه خود به کربلا فرود آمد، در آغاز هیچ کس از سران سپاه و رؤسای قبائل که نامه به حسین علیه السلام یا نام نگاشته بودند حاضر نشد که از جانب عمر سعد بیاید و از حسین بپرسد برای چه آمدی؟ آغاز عزرۀ بن قیس را در نظر گرفتند که بفرستند او شرمش آمد و گفت: من خود به او نامه نوشتهام. کثیر بن عبدالله شعبی داوطلبانه برخاست که مرا برای پیام انتخاب کنید. وی مرد بیباک خونریزی بود، روگردان از چیزی نبود، عمر به او گفت: پس برو پیش حسین علیه السلام و از او بپرس که چه او را وادار کرده که به این سرزمین آمده؟ گفت: از او میپرسم و اگر هم بخواهی او را به غافلگیری میکشم! گفت: نمیخواهم که بیخبرش بکشی فقط و فقط میخواهم که از او
پرسشی کنی. آن مردک رو به راه کرده و به سمت حسین علیه السلام روانه شد.»(1)
ابوثمامه صائدی وقتی که او را دید به حسین علیه السلام عرض کرده گفت: «خدا کارساز تو باشد اباعبدالله، همانا شریرترین اهل زمین است که آمده، از مردان روی زمین جریتر، بیباکتر، خونریزتر است، سپس خود بلند شده به جلو او رفت و به او فرمود: شمشیرت را زمین بگذار و نزدیک بیا.
او گفت: نه به خدا سوگند هرگز، و احترامات دیگری جا ندارد و در بین نیست، من فقط پیام آورم؛ اگر از من میشنوید پیامم را به شما میرسانم و اگر شما به این وضع حاضر نیستید، من هم منصرف میشوم و برمیگردم.
ابوثمامه گفت: پس من قبضه شمشیر تو را میگیرم؛ بعد دربارۀ کاری که داری گفتگو کن؛ او گفت: نه به خدا، به شمشیر من نباید دست برسانی، باز ابوثمامه گفت: پس خبر را به من بگو و مرا آگاه کن که برای چه آمدهای؟ تا من از جانب تو ابلاغ کنم؛ من نخواهم گذاشت که تو نزدیک حسین علیه السلام بیائی؛ زیرا تو فاجری.
راوی گفت: پس به هم بد گفتند و کثیر ابن عبدالله، رو به عمر سعد برگشته و پیشآمد را به او خبر داد. عمر بعد از او قرۀ بن قیس تمیمی حنظلی را به جای او فرستاد و با حسین علیه السلام گفتگو کرد؛ وی آدم آرامی بود و با حبیب گفتگویی دارد که خواهد آمد.»(2)
ابومخنف، روایت کرده: در هنگامۀ عاشورا ابوثمامه وقتی که دید قرص آفتاب روز عاشورا از نصف النهار گذشته و هنوز جنگ سرپا است؛ به حسین علیه السلام پیشنهاد نماز داده، عرض کرد: «ای ابی عبدالله! جانم به فدای جانت، من میبینم اینان نزدیک به تو شدهاند، ولی نه به خدایم سوگند تو کشته نخواهی شد، تا اینکه من جلوی تو کشته شوم، إنْ شاء الله! ولی دوست میدارم پروردگارم را که دیدار میکنم این نماز را که وقتش بسی نزدیک شده خوانده باشم.
به فداکاران حسین علیه السلام بنگرید که در دم مرگ، نماز بین دو لب آنان است
پس حسین علیه السلام سر خویش را به آسمان بلند کرده و به آفتاب نظری کرد فرمود: از نماز یاد کردی و یاد آوردی؟ خدا تو را از نمازگزاران و از یادآوران و یادداران قرار دهد، آری اکنون اول وقت آن است، بعد فرمود: از اینان بخواهید که از ما دست بردارند تا نماز بگزاریم، پس از آن خواهش کردند و مهلت نماز خواستند، حصین بن تمیم بیادبی کرد و گفت: نماز از شما قبول نخواهد شد، یاران حسین علیه السلام این بیادبی را پاسخ سخت دادند، بر سر این گفتگو جنگ سختی شد
که حبیب شهید گشت، بلکه حرّ ریاحی هم شهید شد و بعد نماز را گزاردند. اما به نوبت که نیم آنان نماز میخواندند و نیمی به جنگ پرداختند.»(1)
ابومخنف گفته: «ابوثمامه برای اجازه جنگ بعد از اینکه نماز را گزارده بود به امام عرض کرد: اباعبدالله هان! بر آن سرم که خود را به همراهانم از دنبال برسانم، از آن اندیشناکم که مبادا عقب بمانم و تو را از اهل بیتت جدا و تنها دیده و یا شهید بنگرم. حسین علیه السلام به او فرمود: پیش برو ما نیز به دنبال بعد از یک ساعت خود را خواهیم رساند، ابوثمامه پیش آمده جنگ همی کرد تا آنکه غرق جراحت شد و جراحت او را از پا درآورد، قیس بن عبدالله که پسر عموی اوست او را کشت، وی از پیش دشمنی با او داشت، شهادت او بعد از کشته شدن حرّ ریاحی بود.»(2)
1) (1) قال للحسین علیه السلام یا اباعبدالله نفسی لنفسک الفداءَ. انی اری هؤلاء قد اقتربوا منک؛ و لا و الله لاتُقْتَلُ حتی اقْتَلَ دونک ان شاء الله و احبُّ ان القی الله ربی و قد صلَّیْتُ هذه الصَّلوۀ التی دنا وقتُها، فرفع الحسین راسه ثُمَّ قال: ذکَرْت الصَّلوۀ، جعلک الله من المُصَلّین الذّاکرین؛ نعم هذا اوَّل وقتها ثم قال: سلُوهم ان یکفُّوا عنّا حتّی نُصلّی.«بحارالأنوار: 21/45، بقیۀ الباب 37؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 142»
2) (2) قال للحسین علیه السلام و قد صلّی یا ابا عبدالله انّی قد همَمْتُ ان الْحقُ باصحابی و کرهْتُ ان اتخلَّفَ و اراک وحیداً من اهلک قتیلا، فقال الحسین علیه السلام: تقدّم؛ فانّا لاحقون بک عن ساعۀ. «بحارالأنوار: 23/45، بقیۀ الباب 37؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 121»
این خداوندگاران فضیلت، به رفتارشان و گفتارشان معنویات اسلام را مجسم میدارند و به سان سروشی آسمانی، حقایق اسلام را به جهان ما فرود میآورند؛ و ما را از شکوه وحی و عظمت سروش آسمانی که در مرتبه اول مغزها را به جوش آورده و دلها را از عظمت فرا گرفته بود، خبردار میکند، کردار اینان برای همکیشان در آماده کردن آنان برای توجه به خدای کائنات از سروشی کمتر نیست، انضباط اسلامی را در این افراد خردمند آئین شناس، به طور کامل توان دید، به ویژه این شهید خوشنام که رفتار وی در انضباط کامل و مراعات وقت، و نباختن خود به واسطۀ اغتشاش، و از دست ندادن حکومت بر نفس، و اهتمام به وظیفه به منزلۀ سروش آسمانی است، آری اینان به آسمان نظر داشتند و با ملکوت مراوده همی کردند، انصافاً باید اینان را پسران ملکوت دانست که برای تربیت هم کیشانشان، خدای آنان را همچون شهاب روشن به زمین فرستاده، ابوثمامه و نماز آن هنگامهاش، مغز انسان را به یک نکته متوجه میکند که نقطۀ حساس هر خطر و خطیر، و هر برد و باختی است. میگوید: فواصل عمر و مفاصل اوقات را نباید ببازی، در بحبوحه کار و خدمت به خلق، در حال
دفاع از میهن اسلام، و هنگامۀ جنگ خانمان سوز، نظر به آسمان و حکم وقت داشته باش؛ وقت شناسی این است که بدانی، چشم ستاره که از افق برمیآید به منزلۀ پاسبان است و دیده خورشید و ماه با اشعه خود به تو نگران، آری نماز ما را انوار و اطوار آسمان به ما میآموزند، آسمان در مواقع نماز، گاهی به مانند طور و نورستان موسی از نور خود ما را بانگ میدهد و ما را به نماز وامیدارد، و گاهی از رنگ تاریک و تیرۀ خود ما را به هراس میاندازد؛ گاهی به نام زمزمۀ خواب، ما و هر جنبدهای را، بیاختیار معزول میکند و از منصب دارایی و مال و منال برکنار میدارد، و گاهی از افق سپیده صبحش بشارت تجدید میدهد، و بالاخره در پنج موقع رنگهای پنجگانهای نمایش میدهد؛ و در این نمایش آگاهی میدهد که تغییر اساسی جهان، نشانۀ خداوندگاری خداوند و فرمانده عیان و نهان و نشانۀ بندگی دیگران است، و میفهماند که در این انقلاب اساسی کلی فرمان حاضر باش و حکم توجه و تواضع به سکان جاری است، هر که این پیام پنج وقت آسمانی را بهتر بشنود به جهان و سرّ جهان آشناتر است، نماز به واسطۀ فواصل وقت نیست، به واسطۀ این مفاصل وقت است.
دانشمندان میدانند که به طول جغرافیائی موقع هر نماز ما، وقت نماز دیگری است برای دیگران؛ پس از
اینجا میتوان فهمید که وظیفۀ نماز مخصوصی مانند مغرب از خاصیت تیرگی روی گیتی و روسیاهی اوست که روسیاهی لازمۀ امکان است، و در این وقت که فرمان عزل کارگران میرسد جهان خود را میبازد و امکان خود را اعلان و قیمومت یزدان را آگاهی میدهد؛ به این سبب باید متوجه نماز و عرض وظیفه بود، و باز دانشمندان آگاهند که فاصلۀ بین دو نماز مثلاً مغرب و صبح به واسطۀ اختلاف عرض جغرافیائی یکسان نیست، پس از اینجا میتوان فهمید که: نماز مربوط به اندازۀ فاصلههای اوقات نیست، در نتیجه نماز طرز پیشواز رفتن و پذیرفتن و استقبال کردن تجلیات نوازشآمیز، و نوازشهای پیاپی نگهدارندۀ آسمان و زمین است که در این موقع بسی محسوس و آشکار است، گاهی به نشاطهای دمادم از تنگنای موحش جهان به گلستان بالا رهبری میکند، بلکه از رنج فراوان و بار گران، و جنگ و پیکار و مشاغل و کار درمانده شده، انسان را برهاند، و مانند گل خندان به آسمان و ستارگان و انوار اطوار آن رو آرد تا اگر غم و اندوهی این انسان ضعیف و ناتوان را فراگرفته و در خون جگر نشسته باشد، اندکی از آن اندوههای فراوان بکاهد و امیدواری به مرور زمان و نویدهای صبحگاهان و پیچ و خم دوران بدهد، زنگهای آسمان به هر اندوهگین میگوید که: بگذرد
اینهم، و به هر زندانی میگوید که: من به مرور خود هر صبح و شام از مدت حبس تو کم میکنم و دلداری میدهم که اختیار زندان و زندانبان به دست دیگری است؛ هر چه را کسی در دست داشته باشد، جهانبان عالم اختیار گرداندن زمان را به دست خود گرفته و اختیار تغییر دادن هر اساسی از روی نمونه شبان و روزان و بامدادان و شامگاهان و روزگاران را به دست خود دارد و به دست کس نداده، به فضل او امیدوار باش و به آسمان همیشه نظری داشته باش. تو از این پیام پرمغز هر چه میخواهی بخوان.
مگر میکرد درویشی نگاهی به این دریای پر درّ الهی
کواکب دیدچون شمع شبافروز که شب از رویآنهاگشته چونروز
تو گویی اختران استاده اندی زبان با خاکیان بگشاده اندی
که هان ای غافلان بیدار باشید در این درگه دمی هشیار باشید
تو خوش خسبی و ما اندر ره او همی پوئیم راه درکۀ او
رُخ درویش مسکین ز این نظاره ز اشک دُر فشان شد پرستاره
که یارب بام زندانت چنین است توگویی خود نگارستان چنیناست
ندانم بام ایوانت چه سان است؟ که زندان بام تو چون بوستان است
کان من دعائه علیه السلام لاهل الثغور
اللهم وَ ایُّما مَسلمٍ اهمَّهُ امْرُ الاسلام و اهله و احْزَنَهُ تحزُّبُ اهلَ الشّرک علیهم فَنَوی غَزْواً أو هَمَّ بجَهادٍ فَقَعَد بِهِ ضَعْفٌ أو ابطَأت به فاقۀٌ اوْ اخَّره عنه حادثٌ او عَرَضَ له دون إرادتِهِ مانعٌ عارضٌ فَاکْتُبِ اسمَهُ فِی العابدین و اوْجِبْ له ثوابَ المجاهدین و اجْعَلْه فی نظام الشُّهداءَ و الصّالحین اللهمَّ صلّ علی مُحمَّد عبدک و رسولک و آل محمَّد.
«فاذا صافَّ عدوُّک و عدوُّه، فَقَلِّلْهُم فی عینه و صَغِّرْ شأنَهم فی قلبه و ادِلْ له منهم و لاتُدْلِ لهم منه.»(1)
آن عدهای که بعد از برخورد امام علیه السلام به دشمن و پیش از پیاده شدن به کربلا رسیدند، 9 نفرند. اینان بعد از رسیدن دشمن به حسین علیه السلام و مراقبت هزاران چشم و پاسبانی حرّ خود را به آستان حسین کشاندند و به آرزو رساندند، از منزل
1) (1) صحیفه سجادیه: دعای 27، کان من دعائه لاهل الثغور.
«شراف» که برخوردگاه دو سپاه بود تا به کربلا سرگردانیهایی در بین بود، هم برای امام و هم برای این شوقمندان ارجمند، حسین علیه السلام بیاختیار بین جنوب کوفه «شراف» که از آنجا به لشکر برخورد و همی خواست برگردد و دشمنش مانع شد، و بین غرب شمالی کوفه و شمال غربی آن که جایگاه کربلا است سرگردان بود، نمیدانست دشمن او را به کجا میکشاند، به خط مستقیم نمیآمد ظاهراً به خط منحنی و قوسی از جنوب کوفه و سرمنزل تلاقی دو لشکر تا کربلا بیاختیار بوده، گاهی به حرّ میفرمود: مادرت به عزایت بنشیند. از جان ما چه میخواهی؟ این ارجمندان نیز از کوفه بیرون آمده و در عُذیب الهجانات رسیدند. در این مسافت چهل فرسخ به واسطۀ سرگردانی و تقیه، شاید بیشتر از پنجاه تا شصت فرسخ راه پیموده باشند؛ زیرا با پیچ و خمهای بیابان و تپه و ماهوری که در راه بود، گاهی از آبادانی بریده و گاه گاهی به نخلستانها و دههایی گذر میکردند و با این وضع سراغ موکب امام علیه السلام میآمدند به واسطۀ ترس از دشمن و جلوگیری گماشتگان راه، از شاهراه نمیآمدند. عاشقانه راه را با پیچ و خم و چین و شکنجش شبانه میپیمودند، معلوم نبود که چقدر راه آمدهاند، راه را نمیدانستند؛ دلیل راه به همراه برداشته بودند، با راهنمای خود چنان خود را رساندند که دشمن آنها را ندید، با آنکه جبهۀ کوفه از جنوب شرقی تا غرب شمالی تماماً گرفته شده بود، نخست هفت تن از آنان را که زودتر رسیدند ترجمه میکنیم بدین ترتیب:
1 - عمرو بن خالد 2 - سعد، غلامش 3 - مجمع بن عبدالله 4 - پسرش، عائذ
5 - جناده ابن حرث 6 - واضح ترک 7 - طرّماح بن عدی.
ابوخالد، عمرو صیداوی در کوفه از اشراف و اهل بیت را مخلص خالص است.(1)
این ارجمند همراه مسلم ابن عقیل قیام کرد، تا آن زمان که اهل کوفه به مسلم خیانت کردند، وی به جز پنهان شدن در وسع خود چاره ندید، تا خبر کشته شدن قیس ابن مسهر صیداوی را شنید؛ و شنید که او خبر داده که کاروان حسین علیه السلام تا حاجر بطن الرّمه یک ثلث راه را از 400 فرسخ آمده، از کوی به هوای امام علیه السلام بیرون آمد و غلامش سعد و مُجمع عائذی و پسر او و جنادۀ سلمانی، نیز به همراه او میآمدند و غلام نافع هم از اینان تبعیت میکرد و میخواست اسب نافع را که (کامل) نامیده میشد، به دنبال نافع بیاورد، اسب را به جنیبت(2)میکشیدند، برای خود دلیل راهی لازم داشتند، طرّماح بن عدی طائی را دلیل راه گرفتند؛ این مرد به کوفه آمده بود که برای اهل و کسانش قوت و غذا تهیه کند و ببرد، طرّماح آنان را از بیراهه سیر میداد و از ترس و بیم شبانه راه میآمدند، در اوقات سیر آنها را تند راه میبرد؛ زیرا میدانستند که همه راهها گرفته است و دیدهبان دارد. همواره شبانه میآمدند تا آنگاه که نزدیک شد به اردوگاه حسین علیه السلام برسند. هنگام سحر بود، در این نابهنگام شور راهبر افزون شده، برای آنکه از خستگی آن سیر
عنیف بکاهد، صدای به حُدی(1)بلند کرد آنها را به صدای، حدی سرگرم همی کرد، میخواند: همقطاران من، سواران ارجمند، ملول نشوید، خستگی به شما اثر نکند؛ رسیدیم؛ دامن همت به کمر زده راه بیایید، بلکه پیش از اینکه آفتاب طلوع کند به جایی برسیم، او این مقصد را به زبان دیگری میگفت: صورتاً به مرکبها خطاب میکرد؛ و میگفت: اگر شما خستهاید سواران گرامی هم مسافرند؛ راه آمدهاند؛ بشتابید؛ بار ما را تا به منزل برسانید؛ و بخوابید شما بر در خیمه و سراپردۀ بزرگ زادهای؛ بلند قدری؛ آزاد مردی؛ دریا دلی؛ خواهید خفت، او را خدای برای امر خیری آورده؛ شما ما را به آنجا که رسانیدید در آن دیار بمانید که آنجا جای آسایشگاه و پناهگاه همیشگی است.
پایم چه سوده شد به رهت بعد از آن چو گوی
غلطم به خاک و خون ز پی جستجوی تو
1 - یا ناقتی لاتَذْعَری لِزَجْری وَ شَمِّریْ قَبْلَ طُلُوعِ الْفَجْرِ
2 - بخیر رُکْبانٍ وَ خَیْرِ سَفر حَتّی تَحُلّی بکریمَ النَّجْرِ
3 - الماجِد الحُرّ رَحیب الصَّدر اتی به اللّهُ لِخَیرِ امرِ
4 - ثَمَّۀ ابقاءٌ بَقآءَ الدَّهرِ(2)........
1 - ای ناقه من از خستگی و راه دراز و تازیانۀ من، آزرده آشفته و پریشان مباش، دامن همت به کمر زن، بشتاب که پیش از طلوع صبح کاری از پیش برده
باشیم.
2 - سواران گرامی و مسافران خود را؛ در بارگاه بزرگ زادهای، بزرگ منش، آزاد، دریادل، فرود آر.
3 - برای امر خیری خدای او را آورده، سپس آنجا که دیار آرامش و ایمنی است جای ماندن است.
میآمدند تا در عُذیب الهجانات که چهار میل از قادسیه میگذرد، در بالای کوفه و سرحد زمین سواد است، خود را به حسین علیه السلام و اردوگاه او رساندند. سلام کردند و زمزمه حُدی را برای امام علیه السلام تکرار کردند تا رسیدند به این مصراع اخیر که: خدای او را برای کار خیری آورده، امام علیه السلام فرمود: هان! من امیدوارم که آنچه او برای ما خواسته است خیر باشد چه کشتن باشد و چه ظفر.
ابومخنف میگوید: وقتی حرّ این ارجمندان را دید، برای جلوگیری از امدادیان امام، به امام علیه السلام پیشنهاد داد و گفت: این چند تن از کوفه هستند، از آنانی نیستند که به همراه تو آمده باشند، من میباید آنان را حبس کنم یا به کوفه برگردانم؛ امام علیه السلام در جواب فرمود: من از آنان دفاع خواهم کرد؛ زیرا اینها یاران و یاوران منند؛ تو پیشتر قول به من داده بودی که به هیچ گونه تا نوشته ابن زیاد برایت نیاید، متعرض من نشوی. حرّ گفت: بلی، لکن اینان به همراه تو نیامدهاند. فرمود: اینان یاران منند و به منزلۀ آنانند که به همراه من آمدهاند، پس اگر بر همان قراری که بین من و تو بود به تمام و کمال، حاضر هستی که هستی و گرنه به
طور حتم وارد جنگ میشویم؟ پس حرّ ریاحی، به ناچار از آن دست کشید.(1)
ابومخنف میگوید: روز عاشورا هنگامی که جنگ بین حسین علیه السلام و بین اهل کوفه به نهایت گرمی رسید و دو دسته چنان به هم درآویختند که گویی به هم پیوند شدهاند، این چند تن همراهان در آغاز جنگ، سخت تاخت کرده به دشمن حمله بردند، دست به شمشیر همی پیش میرفتند و میشکافتند تا به دریای لشکر فرو رفتند و در انبوه لشکر متوغل(2)شدند، سپاه دشمن سربرگرداندند و به دورشان پیچیدند و در صدد برآمدند که آنان را حیازت کنند، یعنی از دست اردو و قوی و نیروی خویشتن آنها را بگیرند و خط ارتباط آنان را از یاران خود قطع کنند و این کار را کردند، حسین علیه السلام نگاهی به این وضع کرد، همین که چنین دید؛ عباس علیه السلام را برای فریاد رسی این ارجمندان صدا زد و نام برد. عباس علیه السلام از جبهۀ جنگ و از سنگر خود به سمت آنان پیش آمده، رو به آنها همی تاخت و به تنهایی در آن مردم حمله کرده، همی میشکافت و همی شمشیر به کار برده پیش میآمد، تا به آنها رسیده، آنان را از آن ورطه دستگیری کرد. آنان هم باز آمدند، اما همه زخم برداشته، مجروح و خونآلود، درآمدن بودند، که در اثنای راه در صورتی که عباس علیه السلام از عقب سرشان آنها را میآورد، دیدند که باز مردم از همه طرف نزدیک میآیند که راه بر آنان ببرند، پس آنان خود را از چنگال
عباس علیه السلام بیرون بردند و بار دیگر بر آن مردم حمله کردند، همه دست به شمشیر یکدل و یکدست و یکنواخت با آن همه جراحتها که در بدن داشتند به دشمن تاختند، و جنگ سختی کردند تا همگی در یک جایگاه و یک مکان کشته شدند.
از عمرو ابن خالد و جناده ارجوزهای در جنگ این هفت تن ذکر کردهاند که ما آن را در بخش چهارم کتاب خواهیم آورد.
پس عباس علیه السلام به ناچار واگذارشان کرده، نزد امام علیه السلام مراجعت کرد، و از این پیشآمد خبر داد؛ امام علیه السلام از روی دلسوزی و رحمت برای آنان طلب رحمت همی کرد مکرر گفت:
«یرحمهم الله» همی این جمله را تکرار میکرد.(1)
1) (1) تاریخ الطبری: 330/3؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 115؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 87.
سعد ابن عبدالله؛ آقائی است دارای شرافت نفس و همت بلند، هنگامی که عمرو ابن خالد در کوفه کشته شدن قیس ابن مسهر، نماینده حسین علیه السلام را شنید و شنید که او خبر داده که حسین علیه السلام تا حاجر رسیده؛ این ارجمند از مولای خود عمرو صیداوی تبعیت کرده و به جانب حسین علیه السلام رهسپار شد، و نیز در جنگ جلوی روی امام علیه السلام با آقای خود همراهی کرد تا به شهادت رسید؛ خبرش همان بود که ذکر کردیم؛ چه سان آمدند و چه سان در کربلا کشته شدند نیازی نیست که از سرآغاز کنیم.(1)
محقق استرآبادی در رجال خود گوید: سعد بن عبدالله کوفی مولی عمرو ابن خالد اسدی صیداوی از اصحاب حسین علیه السلام است. با او در کربلا کشته شد، ابوعلی نیز در رجال خود چنین گوید.
1) (1) تاریخ الطبری: 330/3؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 117.
(1) این بلند نسب، مجمع ابن عبدالله ابن مجمع ابن مالک ابن ایاس ابن عبد منات ابن عبدالله ابن سعد العشیرۀ المذحجی العائذی، پدرش عبدالله ابن مجمع عائذی، صحابی است و خودش تابعی است.
مجمع و پسرش که بعد ذکر خواهد شد، هر دو تن هنگامی که در کوفه کشته شدن قیس ابن مسهر، فرستاده حسین علیه السلام را شنیدند و شنیدند که او خبر داده که حسین علیه السلام تا حاجر بطن الرّمه آمده، به همراه عمرو ابن خالد صیداوی و سعد غلامش که به همراهش بود و جناده بن حارث سلمانی به جانب حسین علیه السلام آمدند.
ابومخنف گفته: هنگامی که حرّ از مجمع و پسرش و عمرو و جناده، ممانعت کرد و امام علیه السلام بعد از کشمکش آنان را از او گرفت و از آنان دفاع کرد؛ از آنان حال مردم کوفه را پرسش کرد و خبردار شد.
1) (1) ابن کلبی گوید: پدرش عبدالله بن مجمع عائذی از صحابه پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله است. رسول خدا را درک کرده و خودش تابعی و از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام است، در صفین نامی دارد. عسقلانی در اصابه گوید: وی مجمع ابن عبدالله ابن مجمع ابن مالک ابن ایاس ابن عبد منات ابن سعد العشیره مذحجی عائذی است، با حسین ابن علی علیه السلام در کربلا کشته شد، او و پدرش را اهل انساب و طبقات ذکر کردهاند.
امام؛ خبر مردم چیست؟ پشت سر چه سان است؟ به من خبر دهید، مجمع ابن عبدالله که یکی از آن چهار تنی بود که خود را به حسین علیه السلام رسانیدند، خبر کوفه و وضع ناپسند اهالی کوفه را بدین قرار شرح داده گفت(1):
اما اشراف مردم رشوۀ آنان سترگ و غراره و جوالۀ(2)آنان پر شد، برای آنکه به این رشوههای گران از آنان دلجویی نموده باشند و دوستی و وداد آنان را رو به خود کرده باشند، که مشفقانه و با دلسوزی از روی صمیمیت بکوشند، بنابراین همگی آنان برای برابری تو و کینه جوئی و ظلم و عدوان پشتیبان هم و یکدل و یکدستند، و اما مردم پایینتر، دل آنان هواخواه تو است ولیکن دست نه، شمشیرشان فردا به جان تو کشیده خواهد شد.
امام علیه السلام باز پرسیدش: آیا از فرستادۀ من که به سوی شما فرستادهام خبری دارید؟ مجمع گفت: او کی بود؟ فرمود: قیس ابن مسهر صیدوای. گفت: حصین ابن تمیم او را گرفت.
1) (1) فقال: امّا اشرفُ الناس عَظُمَتْ رُشْوتهم و ملأت غرائرهم یسْتَمال بذلک وُدُّهم و تُسْتخلص به نصیحتهم؛ فهم البٌ واحد علیک و امّا سایر النّاس بعد؛ فانَّ افئدَتُهم تهوی الیک و سُیوفهم غداً مشهورۀ علیک.«ابصار العین فی انصار الحسین: 145»
2) (2) غراره و جواله: غافل شدن، غفلت ورزیدن، جوالی که آن را مانند دام از ریسمان بافته باشند و پشم و کاه و سرگین و مانند آن در وی کنند و از جایی به جایی برند.
اهل سیر و مقاتل گفتهاند: که مجمع با عمرو ابن خالد و همراهانش روز عاشورا در یک مکان کشته شدند، چنانچه در ترجمه عمرو گفته شد.
این جوان عائذ ابن مجمع به همراه پدرش از کوفه به سمت حسین بیرون آمد تا در بین راه وی را ملاقات کرد، حرّ ریاحی از آنان و همراهانش ممانعت کرد و امام علیه السلام هم چنانکه پیش گفته شد دفاع کرد.
اهل سیر گفتهاند که: اینان چهارتن بودند از این قرار: عمرو ابن خالد و جناد، و مجمع و پسرش، گویی دو تن غلام را که واضح و سعد باشد در شمار نیاوردهاند، وگرنه اینان با دلیل راهشان هفت تن هستند.
صاحب حدائق گفته است که: عائذ در حمله اولی کشته شد و دیگران گفتهاند که: به همراه پدرش در یکجا کشته شدند، چنانکه گذشت و این قضیه پش از حمله اولی در آغاز جنگ بود.(1)
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 146.
(1) جناده از مشاهیر شیعه و از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بود، در کتاب صفین نصر ابن مزاحم گوید: جناده ابن حرث روز صفین پیش روی امیرالمؤمنین علیه السلام جنگ میکرد، جناده نخست با مسلم ابن عقیل خروج کرده و هنگامی که خذلان مردم کوفه را دید؛ به ناچار نزد خویشان خود پنهان شد تا هنگامی که آمدن حسین علیه السلام را شنید به همراه عمرو ابن خالد صیداوی و جماعت مذکور به سمت حسین علیه السلام بیرون آمد و حرّ ریاحی به جلوگیری آنان برخاست و بعد از آن حسین علیه السلام با کشمکش آنان را باز پس گرفت، تا وقتی که هنگامه روز طفّ پیشآمد، خود پیش آمدند و در صفوف اهل کوفه فرو رفتند، تا لشکر بدانها احاطه کرد تا آنکه عباس ابوالفضل علیه السلام برای رهاندن و باز آوردن آنان مأمور
1) (1) ابوعلی در رجال خود گوید: جنادۀ ابن الحرث سلمانی ازدی از اصحاب حسین ابن علی علیه السلام است. به همراهی او در کربلا کشته شد، ابن عساکر در تاریخ خود گوید: وی جناده بن حرث بن عوف بن امیه بن قلع بن عبادۀ بن حذیفه بن فقیم بن عدی بن زید بن عامر بن ثعلبه بن حارث بن حرث مذحجی مرادی سلمانی کوفی، برای وی ادراک و صحبت هست یعنی از صحابه رسول خدا است؛ ابن مسعود گوید: رسول خدا به جناده ابن حرث نامهای نوشت بدین صورت:این نامهای است از محمد صلی الله علیه و آله پیغمبر خدا به جناده و قبیلۀ وی و هر که از وی تبعیت نماید. دربارۀ برپاداشتن نماز و رساندن زکات و هر کس خدا و پیامبرش را اطاعت کند ذمه خداوند و ذمه محمد صلی الله علیه و آله برای وی خواهد بود (جناده را بعضی جبار و حیان تصحیف کردهاند ولکن در کتاب «ایضاح الاشتباه» علامه چنین ضبط شده و سلمانی منسوب است به سلمان که بطنی از مراد و مراد بطنی است از مذحج، اهل نسب چنین ذکر کردهاند و صاحب نهایۀ الارب فی انساب العرب نیز چنین گفته.)
شد و خود را از میان لشکر بیرون برد تا به آنان رسید و آنها را مستخلص کرد، ولیکن آنان نپذیرفتند که سالم برگردند و دشمن را ببینند، و در یک بقعه و یک مکان کشته شدند، اما بعد از آنکه مانند شیران پر یال و کوپال جنگ کردند؛ جناده میجنگید و رجز میخواند.(1)
اَنَا جُنادٌ و انَا ابنُ الحارِثِ لَسْتُ بِخَّوارٍ وَ لابِناکِثٍ
تتمۀ این ارجوزه با وضع جنگ این ارجمندان در جلد دوم در بخش چهارم خواهد آمد.
این واضح؛ غلامی است ترکی نژاد، شجاع، قاری، و از حرث سلمانی، پدر جناده بود و به همراهی جنادۀ ابن حرث به کربلا آمد. (صاحب الحدائق الوردیه چنین ذکر کرده است)(2)
ابصار میگوید: آنچه من گمان میکنم این است که این واضح همان است که ارباب مقاتل ذکر کردهاند که: روز عاشورا به مبارزه به سمت دشمن بیرون آمد و پای پیاده به جنگ شروع کرد، دست به شمشیر همی میزد و همی گفت:
البحر من ضربی وطعنی یصطلی والجوُّ من عثیر نقعی یمتلی
اذا حسامی فی یمینی ینجلی ینشقُّ قلب الحاسد المبجَّلی(3)
1 - دریا از آتش شمشیر من و سر نیزۀ من گرم و فروزان خواهد شد و فضا از غبار من آکنده و پُر خواهد شد.
2 - هر گاه تیغ در کف دست من عریان و آشکارا شود، قلب حسود هر چند بزرگش بدانند خواهد شکافت.
گفتهاند: وقتی به زمین افتاد استغاثه کرد که بیا، یعنی امام علیه السلام را برای فریاد رسی صدا کرد.
ای آرزوی جان نظری کن به حال من
زان پیشتر که جان دهم از آرزوی تو
دیگران در آن هنگامۀ پر اغتشاش سختی حال حسین علیه السلام را ملاحظه میکردند و او را صدا نمیزدند و به فراق او در دم جان دادن میساختند، ولی این ساده لوح ارادتمند، صدا زد.
حسین علیه السلام خود را مانند شاهباز به بالای سرش رسانید و در آغوشش کشید و دست به گردنش کرد، او جان میداد و همی گفت: کی مثل من است؟ که پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله صورتش را به رخسارم نهاده باشد و جان داد.(1)
طِرمّاح بر وزن سنمار، اسم مردی است، طائی پسر عدی نامی، نه عَدی ابن حاتم طائی.(2)
ابصار میگوید: این هفت تن وقتی به حضور امام رسیدند و بین امام و مُجمع مذاکراتی شد و خبر قیس ابن مسهر به امام علیه السلام گفته شد؛ و امام اشک برایش ریخت و دربارهاش دعا کرد، طرماح نزدیک شد و برای پیشنهادی به سخن آمده گفت: به خدا سوگند! عدهای را که به همراه تو هستند من زیاد نمیبینم و اگر جز این دشمن و این عده که ملازمتان میبینم به جنگ تو نیایند همین لشکر بس است و من به به یک روز پیش از بیرون آمدن از کوفه پشت کوفه را بازدید کردم، دیدم در آن دشت پهناور به اندازهای انبوه مردم فزون است که هنوز این دو دیدۀ من در روی صحنۀ یک میدان پیش از آن ندیده، راجع به آنها پرسش کردم؛ گفته شد: اجتماع کردهاند که سان بدهند و بعد به سوی حسین علیه السلام بروند، بنابراین تو را به خدای قسم میدهم اگر میتوانی که یک وجب رو به آنان پیش نروی، بکن و اگر بخواهی که در شهری پیاده شوی که به واسطۀ آن خدای از هجومت نگهدارد، تا بعد به سر فرصت تکلیف برایت روشن شود و رأی خود را ببینی که چه میباید کرد؛ من پیشنهاد میکنم که این خط را در نظر آر که من تو
را در (اجاء) کوهستان خودمان پیاده کنم؛ زیرا آنجا کوهستانی است منیع که به خدایت سوگند! ما خود را به وسیلۀ آن کوهستان از شاهان غسان، و حمیر، و نعمان ابن منذر و از خطر احمر و اصفر، در پناه آنها نگه میداشتهایم و بدین سان به خدایم سوگند! هیچ نشده که زبونی و خاری کشیده و دیده باشیم. من هم به همراهت هستم این خط سیر را پیش گیر و با تو میآیم تا تو را در آنجا پیاده کنم، سپس نماینده میفرستی نزد مردانی از طایفۀ طی که در (اجاء و سلمی) هستند به خدا سوگند! به ده روز نمیگذرد که قبیله طی پیاده و سواره به سوی تو خواهند آمد و پیرامون تو را خواهند گرفت؛ بعد در بین ما هر چه خواهی اقامت کن؛ و اگر دشمنی برایت پیش آید که قصد سوئی به تو داشته باشد، من عهده دارم که بیست هزار نفر از طی فراهم کنم که پیش روی تو شمشیر زنند و دست کسی به تو نخواهد رسید تا یک مژگان در آنها زنده باشم که به هم بخورد.
پاسخ امام علیه السلام را با مفاوضات زندان سقراط در نظر بگیرید.
امام علیه السلام در پاسخ به طرماح فرمود: خدای به تو و قبیلهات جزای خیر بدهد، مطلب این است که بین ما و این مردم قول و وعده و سخنی است که با وجود آن قادر بر برگشت نیستم و نمیدانم هم که عاقبت بین ما و آنان به چه صورت کار خاتمه مییابد.
البته برای امام علیه السلام گریختن و چیزی که به صورت نمایش گریختن باشد صحیح نیست، به ویژه در جائی که مقصد او مقدس و نیز احتمال میدهد که کوفیان به حمایت غرقگاه او و حریم او بکوشند و اگر هم نکوشند
شاید به مذاکرات معقولانه که صلاح و خیر خلق در آن باشد خاتمه یابد. در اینجا به زندان سقراط مراجعه شود.
ابومخنف میگوید: جمیل ابن مرثد گفت که: طرّماح این حدیث را خود برای من گفت، میگوید: من با حسین علیه السلام وداع کردم و گفتم: خدای شرّ جن و انس را از تو برگرداند، من برای خانوادهام آذوقه و قوتی را از کوفه میبرم بنابراین ناچارم خود را به آنان برسانم که این بار را در آنجا بگذارم. سپس انشاءالله برمیگردم و به قصد یاری تو میآیم، و اگر خودم را به تو رسانم به خدا سوگند از یاوران و یاران تو خواهم بود.
حسین علیه السلام فرمود: اگر این کاره هستی پس شتاب کن، خدا رحمتت کند.
میگوید: من از این سخن دانستم که به مرد و مدد نیاز دارد، که به طور آشفتگی از من خواستگار تعجیل است؛ میگوید: وقتی به خانهام رسیدم آنچه را وسایل لازم داشتند نزدشان گزاردم و وصیت خود را کردم، کسان من بدگمان شدند، بین کسان من گفتگو برخاست. گفتند: تو این نوبت ساخت و سازی میکنی که پیش از امروز هرگز اینگونه نمیساختی، من آنها را از منویات خود خبر کردم و به راه افتادم و از راه (بنی ثعل) آمدم تا وقتی که نزدیک عذیب الهجانات رسیدم (سماعۀ ابن بدر) جلو آمده، خبر شهید شدن حسین علیه السلام را به من داد، من
برگشتم.(1)
محدث قمی معاصر گوید: قضیۀ ساربان و شب یازدهم را از این طرماح روایت کردهاند و چون معلوم شد که وی برگشت و به کربلا نیامد، حتماً آن قضیه دروغ است.
حکیم گوید: این قضیه دروغ باشد، ولی قضیه دیگر از طرماح راست است که مانند شاگردان سقراط به ویژه (اقریطون) طرماح پیشنهاد رفتن از آن سرزمین را به حسین علیه السلام کرد و امام نیز پیام فضیلت را به گوش او نزدیک همراهان گفت، و راه استقامت و بلندی همت و ارجمندی را نشان داد، از صلاح اندیشی فروگذار نکرد و خواست که تودۀ امت او را به رشد عقلانی خود، خواهان باشند، مسلمین به حال اختیار عدلجو باشند، و او یا هیچ کس مجبور نباشد بیآذرمی بنی امیه را به صورت آشوب طلبی آشکارا کند، یعنی کار منکری را به کار ناستودۀ دیگری جلوگیری کنند، امام علیه السلام از این سرپیچی و نپذیرفتن پیشنهاد طرماح و پایداری، این درس را به ما آموخت که صلاح اندیشان نیکخواه نباید هیچگاه برای رفع باطلی به کار ناروایی چنگ زنند و برای رد باطل، باطل دیگری را دستآویز کنند.
1) (1) مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 88؛ تاریخ الطبری: 306/4.
جان ز هجر عرش اندر فاقهای تن زهجر خاربن چون ناقهای
ایندو همره یکدیگر را راهزن گمره آن جان کاو فروماند زتن
همچون مجنونند و ان ناقهاش یقین میکشد این پیش وان وا پس زکین
میل ناقه جانب کره دوان میل مجنون ج» انب لیلی روان
گفت ای ناقه چه هردو عاشقیم ما دو ضد بس همره نالایقیم
تا تو با من باشی ای مرده وطن بس ز لیلی دور ماندی جان من
اینبگفت و از شترخود را فکند گفت سوزیدم ز غم تا چند چند
آنچنان افکند خود را سوی پست کاندر آن صحرا یکی پایش شکست
پای من گر نیست گفتا گو شوم در خم چوگانش غلطان میروم
بسکند نفرین حکیم خوشدهن بر سواری کاو فرو نامد ز تن
عشق مولی کی کم از لیلی بود گوی کشتن در رهش اولی بود
جناب مسلم تابعی یعنی معلومات قرآن و حدیث را از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله اخذ کرده کوفی است، با امیرالمؤمنین علیه السلام مصاحبت کرده، پای مبارکش در بعضی از جنگهای علی علیه السلام صدمه دیده است.(1)
محقق استرآبادی در رجال خود گوید: مسلم ابن کثیر ازدی اعرج از اصحاب حسینابن علی است که در کربلا به همراه او کشته شد - ابوعلی نیز در رجال خود چنین گوید عسقلانی در اصابه گوید: وی مسلم ابن کثیر ابن قلیب صدفی ازدی است، از دشنوه کوفی است، وی از صحابه ادراکی است، ابن یونس او را ذکر کرده، و گفته که او در فتح مصر حاضر بود. احمد ابن داود دینوری در کتاب اخبار الطوال گوید: مسلم ابن کثیر را پای در جنگ جمل صدمه دید، عمر ابن ضبه تمیمی تیری به ساق پایش زد و زخمی کرد.
1) (1)
اهل سیر گفتهاند: «که این مرد نازنین از کوفه به قصد حسین علیه السلام بیرون آمد و به امام علیه السلام در نزدیکی پیاده شدن وی به کربلا رسید، ساروی میگوید: که این مرد فداکار در حملۀ اولی کشته شد.»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 185؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 113/4.
«رافع به همراه مولای خودش مسلم اعرج که پیش ذکر شد؛ از کوفه بیرون آمد «آزاد بندهای که رود در رکاب تو» و به جنگ حاضر شد، بعد از مسلم نامور به مبارزه به میدان رفت و بعد از نماز ظهر شهید شد.»(2)
گفته شد که: این عده با پای لنگ و با دلیل، راه را آمدند ولی اگر به دقت بنگرید: رهبر اینان همان بود که با خودشان بود، آن شوق و اراده که توانست گریبان آنان را از دست خویش و بیگانه و دلسوزی و سرزنش باز بگیرد و توانست بیم و امید را یک سو نهد، و توانست بیابان بپیماید، بیش و پیش از هر رهنما رهبر انسان است.
«عشق در هر دل که باشد رهبری در کار نیست»
بنگرید که این هفت تن از اصرار خود چه پیامی میدهند دشمن از آنان جلوگیری کرد، طوفان حوادث کوفه، آنان را پیچاند، راه بسته افق را بر آنان تاریک داشت؛ ولی جدیت و پشتکار و داشتن هدف آنان را از هر پیچ و خم و چین و شنکجی گذراند و به رهروان کاروان حسینی رساند؛
آنان از آرامگاه خود همین فضایل عملی خود را به رهروان کوی شهیدان پیام میدهند؛ پیام میدهند که حرّ ریاحی از پیوستن ما به جمعیت امام علیه السلام جلوگیری کرد، ولی او غفلت کرد از اینکه کسی که از خانه گذشته و علاقههای کسان خانمان و محبت جان پاپیچ او نشده، این جلوگیری تصنعی در او تأثیری نخواهد داشت، باز پیام میدهند که از نوازش حسین علیه السلام و تعصب کشیدنش و حاضر شدنش تا پای جنگ، اطمینان داشته باشید که عطیات لاهوت همواره به مقدار رغبات ناسوت است، آن کس که رغبتش به حق و حقیقت به آن اندازه شد که غبار و ارزندگی خود را از هم پاشاند، و از پیرامون هستۀ مرکزی نور پراکنده نشد، و خود را مانند ذره به دامن او انداخت، از کانون حقیقت نیز به او توجه خواهد شد و کانون حقیقت هرچند بزرگتر از هر شخصیتی است، ولی جایی که کسی شخصیت خود را ندید و به سمت او بی سر و پا روان شد. میتوان باور کرد که کانون حقیقت هم خود را به او نزدیکتر خواهد آورد. در علم طبیعی ثابت شده که کرۀ زمین و هر کره، ذرات پراکنده خود را به طرف خود میکشد، و از این رو هر سنگ از بالا به سمت مرکز فرود میآید، ولی به قانون جاذبه عمومی به نسبت مستقیم حجم آن سنگ با کرۀ زمین و به نسبت معکوس بعد فی ما بین هر دو همدیگر را میکشند، یعنی آن سنگ هم تمام کره زمین را به طرف خود تکان میدهد، باز دیدهاید به اندازهای که طفل خود را به پدر و بزرگتر خود وابسته میدارد، آنان نیز به طرف او رایگان خواهند بود، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل، و به تمام خدمات خود
مطمئن باش؛ جدیت، شور، حرکت، توجه، دعا؛ همهمه هرچه از تو توجه زاید به همان پایه بر مبلغ قرب تو میافزاید و به نسبت خدای به طرف تو میآید، اگر تو به پای لنگ لنگان میروی او تعالی شانه،
با قدمهای جبار پیش میآید.
و صلی الله علی محمد و آله
جانا به شکرانۀ این که پیام شهیدان را که نامهاش را خود با خون نگاشتند، تو به آسانی در این اوراق میخوانی در آن تأمل کن و مکرر در مکرر آن پیامها را بخوان، باشد که فروزانت نمایند و به کوی شهیدان گذرت دهند و در آن هنگامۀ فروزان مرا یادی کنی که من هم به دست اخلاص، این نامه را از دست شهیدان گرفته به تو تقدیم میکنم. امید به دیدۀ اخلاص بنگری و به گوش ارادت در نپوشی.
تهران 2 شوال 1 آبان 1320 پایان جلد اول
(خلیل صیمری کمره عفی الله عنه)
ما لازم دیدیم در طبع دوم، جبهه مخالف یعنی دشمن را نیز از حیث کثرت و قدرت تعیین کنیم، بنابراین محتاج شدیم شهر کوفه را که مرکز جنبش سپاه دشمن بود با وضع آن، از همه حیث رسیدگی کنیم، از این رهگذر یک جزوه بر کتاب افزودیم و آن این است:
کوفه بسیار وسیع و بزرگ بود. «قراء و جبّانههای آن» تا «فرات اصلی» (یعنی عمود فرات) و قریههای «عذار» میرسید که بالغ بر شانزده میل و دو ثلث میل باشد.
یاقوت در معجم گوید: ذکر کردهاند که: در کوفه پنجاه هزار خانه (عمارت) مسکونی برای اعراب ربیعه و مضر و بیست و چهارهزار خانه برای سایر عرب و شش هزار خانه برای عرب یمن میبود. و گوید: مسافت بین کوفه و مدینه بیست مرحله است.
طبری گوید: گفتهاند که: عشائر بر یکدیگر فزونی بیحدی یافتند، سعد درباره
تعدیل آنان به عمر نوشت او نوشت که آنها را تعدیل کند وی نیز به علمای انساب عربی و خردمندان و عقلا، از جمله سعید بن نمران و مشعله بن نعیم متوسل شد، آنان قبائل را تقسیم نموده به هفت قسم متساوی تعدیل نموده هریک را به نام «سُبع» مینامیدند.
1 - کنانه و حلفای آن از احابیش و غیر آن و جدیله که بنی عمرو بن قیس عیلان باشد؛ یک سبع
2 - قضاعه که از جمله آنها در آن روزگار غسان بن شبام باشد و بجیله و خثعم و کنده و حضر موت و ازد؛ سبع دیگر
3 - مذحج و حمیر و همدان و حلفای آنان؛ سبع دیگر
4 - تمیم و سائر رباب و هوازن؛ سبع دیگر
5 - اسد و غطفان و محارب و نمر و ضبیعه و تغلب؛ سبع دیگر
6 - ایاد و عک و عبد القیس و اهل هجر و حمراء؛ سبع دیگر
پس همواره در زمان عمر و عثمان و علی علیه السلام و امارت معاویه بر این تقسیم بود تا در زمان زیاد بن ابیه که آنها را ارباع نموده، تقسیم را چهارگانه قرار داد.(1)
ارزاق آنها را به وسیله کدخدایان میرسانیدند. طبری گوید: هر عرافهای را مبلغ یکصد هزار درهم میدادند. و هر عرافهای را از قادسیه به خصوص را (ظاهراً مقصود مجاهدانی است که در قادسیه حضور داشتهاند) چهل و سه مرد و
1) (1) تاریخ الکوفه: 159؛ تاریخ الطبری: 151/3-152.
چهل و سه زن با پنجاه نفر عیال، بهرهشان صدهزار درهم بود. و هر عرافهای از اهل ایام (ظاهراً ایام عرب. کنایه از ایام جنگهای آنان بوده) (مانند یوم قادسیه و یوم جلولاء و یوم نهاوند. و ممکن است مانند روز مزد دوره ما بوده) بیست مرد را بر سه هزار. و بیست زن که هر کدام عیالوار باشند، بر یکصد هزاردرهم.
و هر عرافهای از رادفۀ نخستین شصت مرد و شصت زن و چهل نفر عیال از آنان که رجال آنان ملحق شده بودند، بر هزار و پانصد، بر یکصد هزار درهم و به همین قیاس.
راجع به توضیح معنی رادفه از طبری کلمهای خواهدآمد و همچنین راجع به این ارقام که در این حساب هست، اینها اصطلاحات لشکر نویسی بوده است.
عطیۀ بن حارث گوید: من صد عریف را درک کردم و اهل بصره نیز بر این منوال بودند.
عطایا به امرای اسباع و صاحبان پرچم واگذار میشد و صاحبان پرچم به ایادی عرب میداده و آنان به عرفا (کدخدایان) و نقبا و امنا میدادند و آنان به کسان و نفرات در خانههایشان رد میکردند.(1)
بلاذری گوید: از همراهان رستم فرخزاد در قادسیه، چهارهزارنفر که به نام
1) (1) تاریخ الکوفه: 160.
(سپاه شاهنشاه) نامیده میشدند از سپاه اسلام خواستند که خود تسلیم شوند به شرط آنکه هرجا خودشان بپسندند فرود آیند و با هرکس خود بخواهند حلیف و همپیمان شوند و در دیوان عطای عسکری اسلامی برای آنان نیز مقرری مقرر شود.
مسئول آنها از هر جهت پذیرفته شد، برای حلیف خود زهره بن حویه سعدی را از تمیم انتخاب کردند و سعد وقاص آنها را به جایی که خود اختیار کردند، منزل داد و مقرری آنها را هزار هزار قرار داد. آنان یک تن نقیب و سرپرست از خود داشتند که نام او دیلم بود. از این رو آنان را حمراء دیلم مینامیدند.
طبری گوید:(1)«در زمان عمر در کوفه به طور فوقالعاده چهارهزار اسب در اصطبل دولتی اسلامی همواره بود - تا ذخیرهای باشد برای پیشآمد حادثه (اگر پیش آید) در زمستان آنها را به قبله قصر کوفه و دست چپ آن منتقل میکردند و از این جهت آن مکان را تا امروز (آری) مینامند و در بهاران رمۀ آنها را در اراضی میان فرات و خانههای کوفه که پهلوی اصطبل (عاقول) واقع میبود میبردند و عجمان بدین ملاحظه آنجا را (آخورشاهجان) یعنی علف چران امراء مینامیدند.
قیم بر این اسبان «سلمان بن ربیعه باهلی» بود، چند تن از کوفه زیردست او بودند، وی در مسابقههای اسب دوانی اسبهای «پیشرو» را به طور صحیح تربیت میکرد و هر سالی اسبان را «به مسابقه و دو» میبرد و در بصره نیز مانند آن و به
1) (1) تاریخ الطبری: 155/3.
مقدار آن مهیا بود و قیم بر آنها (جزء بن معاویه) بود و در هر شهری از شهرهای هشتگانه اسلامی ساخلوی(1)همچنین فراخور آن به نسبت موجود میبود که اگر حادثهای پیش میآمد مردمانی به چابکی سوار شده، برای پش دستی میرفتند تا اینکه مردم استعداد و تهیه خود را ببینند.
از جمله در سال 17 هجری - قعقاع بن عمرو با چهار هزار نفر از کوفه استفاده از این اسبان کرده با شتاب خود را به حمص رسانیدند، فرمانی از مدینه برای سعد آمد که مردم را به همراهی قعقاع بن عمرو به جانب حمص حرکت بده، باید همان روزی که نامه من به تو میرسد آنها را روانه کنی؛ زیرا ابوعبیده در محاصره واقع شده و سفارش کن که جدیت و تأکید به خرج دهند. قعقاع به سرکردگی چهارهزار نفر همان روزی که نامه رسید به جانب حمص حرکت کرد، همین که وارد حمص شد، سپاه دشمن سه روز قبل شکست خورده بود. خبر فتح را با خبر ورود امدادی به مدینه نوشتند، دستور آمد که امدادیان را شرکت دهید. و تشکری از اهل کوفه کرده بود که خدا آنها را جزای خیر دهاد، آنان هم حوزه خود را از عهده برمیآیند و هم سایر شهرها را مدد میدهند.»
سرعت سوق الجیشی است که آن خبر و آن بسیج با هم پیوسته باشند.
طبری در روایت گوید: «امدادیان کوفه چهارهزار نفر بر قاطرها سوار بوده اسبان را به یدک و جنیبت میکشیدند.
این خبر بیشتر دلالت بر تکمیل تجهیزات میکند، گرچه بنا بر این روایت،
1) (1) ساخلو: گروهی از سربازان که در مکانی اقامت کنند و به حفظ آن مأمورند؛ پادگان.
حرکت آنها فردای آن روز بود که نامه از مدینه رسیده بود.»
طبری گوید: «حکومت اسلام در هر شهری به قدر کفایت آن، خیل و اسب از فضول اموال مسلمین خریده بود و آنها را ذخیره حوادث کرده بود، در خصوص کوفه از این نوع چهارهزار اسب حاضر بود.»
کتاب البلدان - ابن فقیه احمدبن محمد معروف به ابن فقیه ابوبکر (طبع لیدن ص 163) گوید: عده اهل کوفه هشتاد هزار و جنگجویان آنجا چهل هزار بودند «زیاد همیشه میگفت: اهل کوفه را خواربار بیشتر و اهل بصره را دراهم.»
محلههای کوفه به نام قبایل معروف بود. در کوفه از آغاز کوچه بندی شوارع نبود، بلکه مجتمعی بود آمیخته و درهم و بر هم از هفت جمعیت انبوه فراهم آمده بود، هر مجموعهای از چند عشیره که در سمتی فرود آمده بودند. کوفه مخیمی عظیم و یا دشتی پر از خیمه بود، عرب در آغاز فرود آمدن به عراق در دامنه لب آب بلاد ریف(1)و سواد شاطی فرات فرود میآمدند و به شکل هندسی از قرار دو خیمه دو خیمه شهری پر از جمعیت انبوه برپا بود و همین که نهر طغیان میکرد؛ از لب آب بر بلندی میآمد و التجای به دو خیمه سار کبیر خود (کوفه و بصره) میبردند. کوفه ابتدا، مدینهای بود از کوخ، در عهد مغیره دیوارهای آن از خشت شد؛ ولی مستور از خیمه و چادر، در عهد زیاد با آجر ساختمانهای محکم یافت، این پهن دشت وسیع از هفت فوج پوشیده شده، و بر حسب حوائج
1) (1) ریف: زمین پر آب و علف، خاک پر نعمت.
عسکری تقسیمبندی شده بود؛ اینک تقسیمات هفتگانه کوفه از این قرار است.
نخست: کنانه و هم سوگندان و هم پیمانان آن و جدیله این قبایل از زمان سعد تا عهد اموی معتمد و کارگزار حکومت وقت بودند، به اهل «عالیه» معروفند، عددشان افزون از همه بود؛ ولی به تدریج ناچیز شدند و ظاهراً قریش هم از این طبقه بوده است.
قسم دوم: قضاعه و بجیله و غسان و خثعم و کنده و حضرموت و ازد.
سوم: مذحج و حمیر و همدان. این قسم در حوادث کوفه دور بزرگی بازی کردند و مواقف برجستهای داشتهاند.
چهارم: تمیم و رباب.
پنجم: بنواسد و محارب و نمر از بنی بکر و تغلب. اکثریت اینان از ربیعه است.
ششم: ایاد و بنوعبدقیس و اهل حجر و حمر (حمر عجمانی بودند از ایران) دو صنف اول از این قسم بقایای قبایلی بودند که از سابق در این سرزمین اقامت داشتند، اما بنی عبدالقیس از بحرین تحت سرپرستی زهره بن حویه به اینجا فرود آمدند - و حمر نیز حلفای زهره بودند و با او و به همراه او فرود آمدند. اینان ایرانی بوده شماره آنان چهارهزار، همه سپاهی و فارسی بودند و به نام «جندشاهنشاه» نامیده میشدند.
(بلاذری چنین ذکر کرده): روز قادسیه امان خواستند و بدان شرط تحت حمایت رفتند که هرجا را محبوب داشته فرود آیند و با هرکه خواستند همپیمان باشند و در عطا برای آنان مقرری فرض گردد.
آنچه خواستند به آنها عطا شد، برای آنها بازرسی (نقیبی) بود که به آن دیلم گفته میشد. اینان را «حمراء دیلم» مینامیدند و همین که دوران «زیاد» شد آنان را در شام و بصره و کوفه پراکنده کرد. این قسم ششم در دوره ثقافی یعنی ترتیبی کوفه و بصره، داخل و دخیل هستند.
هفتم: ململم بود، یعنی مجتمع انبوه کثیری بود که از جمله تودههای زیادی فراهم آمده بود. نمایانتر آنها «طی» بود.
تشکیل این تجمعات را همین که علی علیه السلام به سرپرستی و فرماندهی سپاه کوفه رسید و کار به او واگذار شد، عوض کرد و تشکیلات کوفه از این قرار شد.
نخست: همدان و حمیر و «حمر» به نظر من محبت علی علیه السلام به ایرانیان و عموم ضعفا و باز به اهل فضیلت و معنویت مانند همدان و حمیر از اینجا معلوم میشود، طبقه زیرین را به فوق آورد.
دوم: مذحج و اشعر و طی. و پرچم این قسم را نصربن مزاحم حمل میکرد.
سوم: قیس و عبس و ذبیان و عبدالقیس
چهارم: کنده و حضرموت و قضاعه و مهره
پنجم: ازد و بجیله و خثعم و انصار
ششم: بکر و تغلب و بقیه ربیعه
هفتم: قریش و کنانه و اسد و تمیم و ضبه و رباب
زیر و رو کردن این طبقات از طرفی، کشف از قدرت نفسی امیرالمؤمنین علیه السلام و نیز از طرفی دیگر کشف از خراب شدن نفسیات این طبقه آخر
میکند که اهل عالیه و کارگزاران حکومت سابق بودهاند.
و همین که شهر شدن کوفه صورت عمل گرفت، شاه کوچههای باز «خیابانها» در آن شهر شکافته شد و عرض کوچههای بزرگ پنجاه ذراع بود، این شاه کوچهها هنگام شب به وسیله مشعلها روشن میبود، از این شاه کوچهها آنچه که به نام «سُکّه» به ما رسیده. سُکّه برید و سکه علاء و سکه بنی محرز و سکه شبث و سکّه عمیره و سُکّه دار الرومیین است که نزدیک قصر اماره بود و بسیاری غیر آنها که به اسم سران و تجار شناخته میشده؛ از قبیل «سُکّه عنتره حجام». و اهم سُکّههای کوفه (سُکّه برید) بوده و مکان آن بین جسر که واقع در جانب جنوب شرقی است و بین قصر و کناسه واقع میبوده. و موقع قصر در جانب جنوب شرقی مسجد جامع بوده. اما مکان کناسه در شمال شرقی بین مسجد کوفه و مسجد سهله بوده و ارباع کوفه به پانزده خیابان منقسم میبود.
1 - خیابانهای ربع اول که در شمال مسجد جامع واقع میشد، محلههای سلیم و ثقیف و همدان و بجیله و تیم اللاۀ و تغلب میبود.
2 - و خیابانهای ربع دوم که در سمت قبله و جنوب بود، محلههای بنی اسد و نخع و کنده وارد میبود.
3 - خیابانهای ربع سومین که شرقی مسجد جامع میبود، محلههای انصار و مزینه و تمیم و محارب و اسد و عامر میبود.
4 - و خیابانهای ربع چهارم که در غربی جامع واقع میشد، محلههای بجیله غطفان و بجیله قیس و جدیله و جهینه و غیر آن از چندین عشایر دیگر میبود.
برای کوفه باروئی نبود، فقط در ناحیه شمال شرقی. موضع خندق معروفی بود،
و مسناۀ جابر (یعنی سد سیل گردان) در محله مزینه بود، و در جانب جنوب شرقی نهر بنی سلیم بود، از این نهر ساقیههایی شکافته و حمامهائی آب میگرفت، منصور مردم را به حفر خندقی مجبور کرد که محیط بر کوفه بود از فرات آب میگرفت و عبور از آن به توسط قنطرههایی بود که درها بر آنها بود و بسته میشد و باز میشد و قایقها در این خندق کار میکرد؛ برای تسهیل تجارت جریان میداشت و در خلال قرن اول در کوفه چاهی برای آب برداشتن نبود، فقط پاره قناتها میبود و بیشتر اعتماد مردم در آب بر سقاهایی بود که آب از شریعه میکشیدند و بعدها بئر علی معروف شد و مردم از آن آب کشیدند و ابن هبیره، قنطره کوفه را احداث کرده و شاید قنطره کوفه همین جایی است که امروز نزد عامه به نام «کنیدره» معروف است و موقع آن در جنوب شرقی از مسجد جامع بوده است.
سپس خالد قسری، قنطره کوفه را اصلاح کرد و بعد هم چندین مرتبه اصلاح شده و گویند: این قنطره پیش از اسلام میبود و ساقط شد و در مکان آن این جسر بنا شد سپس «زیاد و بعد ابن هبیره و بعد خالد قسری و بعد یزید بن عمر» هرکدام به نوبه خود آن را اصلاح کرد و بعد از بنیامیه هم چندین دفعه اصلاح شد.
از مکانهای برجسته تاریخی کوفه که در وضع هندسی آن به نام است، جبانهها و صحاری آنجاست. چنان معمول بوده که در هر خطه و در وسط هر محله قطعه وسیع پردامنه را باز میگذاشتند و امروز هم در شهرهای عربی مانند یثرب و نجف و کوفه و زبیر و شطره المنتفق مانند آن را میبینی و آن را به نام «صفا و صفاوه و فضوه و مناخه» مینامند و بر هر قطعه از این قطعات وسیع آن
محله که مردگان را دفن میکردند، نام «جبانه» اطلاق میکردند و بر باقی نام «صحراء» استعمال میکردند، آنجا به خصوص جای اجتماعت عمومی و احتفالات عامه بود.
1 - اهم آنها جبانه «ثویه» است که از ثقیف و قریش بود و در شعر متنبی زیاد ذکر شده و موقع آن بین نجف و کوفه، همانجایی است که نزد مردم معروف است به «کمیل» و قبر کمیل بن زیاد تابعی است. (که مدفون در ثویه است)
2 - و نزدیک به ثویه بسیطه است، آنجا همان محله جدید الاحداثی است از نجف که معروف است به محله «غازی» و متنبی درباره آن گوید:
بسیطۀ مهلا سقیت القطارا ترکت عیون عبیدی حیارا
3 - جبانه سبیع، اینجا همان محلهای است که در شعر متنبی است:
4 - جبانۀ عرزم فزاری که از آن قیس است.
5 - جبانه بشر خثعمی از عشیرۀ طی
6 - جبانۀ مخنف از ازد.
7 - جبانۀ سالم از بنی عامر قیس
8 - جبانۀ مراد از مذحج.
9 - جبانۀ کنده از کنده و ربیعه و محله کنده در شعر متنبی ذکر شده است.
10 - جبانه صعیدیین از بنی اسدی که خود از قیساند.
11 - جبانه عثیر اسدی که نخست از عبس بود و سپس برگشته از عشیره سکون شد. محله سکون در شعر متنبی ذکر شده است.
12 - جبانه رهط زعیم همدان. این جایگاه معروف و مشهور عامه بوده. اجتماعات عامه در آنجا میشده. در اینجا حجاج کاخ خود را بنا کرد.
اما جبانه میمون و جبانه یشکر و جبانه یعقوب و جبانه بنی عامر هنوز درست شناخته نشده، مستشرق ماسنیون چنین گفته است.
1 - صحرای عبدالقیس و صحرای عثیر و صحرای شبث و صحرای ام سلمه و صحرای سالم و صحرای بردخت منسوب به شاعر ضبی «بردخت» و صحرای عورم و صحرای بنی فرار و صحرای الیر بود.
در کوفه دو صنف از اقطاع بوده، یکی اقطاعی مربوط بر حبههایی که در وسط خود خانههایی در برداشت، دیگر اقطاعی که متعلق به اراضی زراعتی میبود.
یعنی یک نوع برای سکنی و نوعی دیگر برای کشت و کار بود، اما اقطاع سکنی بدین قرار بوده که در جنب رحبههایی که نام صحرا بر آن اطلاق میشده، خانههایی و ساختمانهایی بوده که در وسط صحنههای وسیع و ساختهای پهناوری واقع بوده. برای عدهای از مردان نامی تخصیص داده شده بود و همی بر نظام اقطاعی برقرار میبوده فقط از آنها نوزده دار از آن صحابی بوده و در عهد بنیامیه نیز به جماعتی خانههایی از این قبیل اختصاص داده شد.
اما اقطاع یا توزیع اراضی کشتزار بین فاتحین، اراضی کوفه و عموم سواد از مواقع مفتوح عنوۀ بود، اراضی آن خراجی حساب میشد و بر سه نوع بود:
1 - اراضی معموری که از عرب حیره صاحب داشت و بر اثر حوادث، فتح آنان به کنار رفته بودند.
این اراضی به مساحت خود معلوم و به نام صاحبانش مسجل بود، نظیر آنچه امروز آنرا «لزمه» مینامند.
2 - اراضی که به وضع جبایه ساسانیان باز نهاده بود، چنانچه نظیر آن را امروز امیریه مینامند.
3 - اراضی که ملک ساسانیها بوده، نظیر آنچه امروز آن را طاپو مینامند.
همه این انواع به زعما و رجال نامی قریه به قریه، به عنوان اقطاع اعطا شد و ظاهر این است که: ابتدای آغاز اقطاع نه از عهد عثمان بوده گرچه چنین معروف شده بلکه مینماید که: بیشتر از آن هم بوده؛ زیرا ابوعبیده پهلوان بطل «قس ناطف» برای پسرش مختار نزدیک بابل طسوجی بجا گذارد که اقطاع او باشد و ابو عبیده عهد عثمان را درک نکرده است.
طبری ذکر کرده که: این اقطاع همین که دامنهاش وسیع شد و به ارض ملطاط که بین حیره و کوفه واقع است رسید، مسبب نزاعی بین اشراف کوفه شد و در عهد متنبی کوفه به نهایت عمران خود رسید. مساحت معموره آن شانزده میل و دو ثلث میل بود، در کوفه پنجاه هزار خانه برای ربیعه و مضر و 24000 خانه برای دیگران از عرب و 6000 خانه برای اهل یمن بود (به نظر میآید در شماره
رقم آخر سقطی واقع شده؛ زیرا جای دیگر شماره یمن را 36000 ضبط کرده و در جای دیگر آمده که عرب یمن اکثر اهل کوفه بوده)
این وضع کوفه به سال 314 هجری است؛ به حسب آنچه بشر بن عبدالوهاب قرشی ذکر کرده است.
احمدبن ابی یعقوب بن واضح نویسنده معروف یعقوبی در کتاب بلدان طبع لیدن گوید: عمربن خطاب به سعد بن وقاص همین که عراق فتح شد نوشته، امر داد که: در جای کوفه فرود آید و مردم را امر دهد که آن را خطکشی نماید.
پس هر قبیلهای با رئیس خود خطه را خواست، بنابر این عمر به اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله اقطاع(1)کرد. از این رهگذر، عبس به جانب مسجد جایگزین شد و بعدها قومی از آنان منتقل به اقصای کوفه شدند.
سلمان بن ربیعه باهلی و مسیب بن نجبه فزاری و مردمانی از قیس برابر خانۀ ابن مسعود را گزیدند.
عبدالله بن مسعود و طلحه بن عبیدالله و عمرو بن حریث خانههای پیرامون مسجد را (خطۀ) خود ساختند. عمر به جبیربن مطعم اقطاع کرد و او در آن خانهای بنا نهاد و سپس آن را به موسی بن طلحه فروخت و در نزد خانه سلمان بن ربیعه به قیس بن سعد اقطاع کرد، بین آن دو راهی جاده بود و سعد وقاص برای
1) (1) اقطاع: چیزی را از خود بریدن و به کسی دادن، بخشیدن ملک یا قطعه زمینی به کسی که از درآمد آن زندگانی گذراند.
خود خانهای را که بعدها به نام خانه عمر سعد معروف شد به اقطاع خواست و به خالد بن عرفطه و خباب بن ارت و عمرو بن حرث بن ابی ضرار و عماره بن رویبه تمیمی به اقطاع داد و به ابو مسعود عقبه بن عمر انصاری به اقطاع داد و بنی شمج بن فزاره را اقطاعی در پهلوی جهینه داد.
و به هاشم بن عتبۀ بن ابی وقاص شهار سوج (چهارسوی) خنیس را اقطاع کرد و به شریح بن حارث طائی اقطاع داد، عمر با سامه بن زید خانه را بین مسجد تا خانه عمرو بن حارث بن ابی ضرار به اقطاع داد و به ابوموسی اشعری نصف آری را اقطاع کرد، آنجا فضائی بود که خیل مسلمین در آنجا میبود. و به عمرو بن میمون آوی رحبه را که به نام علی بن ابیطالب علیه السلام معروف است اقطاع کرد، و به ابوجبیره انصاری که دفتر ارتش را داشت، اقطاعی داد و به علی بن حاتم (ظاهراً به عدی بن حاتم باشد) و سایر طی ناحیه جبانه بشر را اقطاع کرد. به زبیر بن عوام اقطاعی داد.
و به جریربن عبدالله بجیلی و سایر بجیله، قطعه بزرگ واسعی اقطاع کرد و با شعث بن قیس کندی و کنده از ناحیه جهینه تابنی اود اقطاع کرد و قومی از ازد جدیداً آمدند و فرجهای را بین بجیله و کنده یافتند و در آنجا منزل کردند.
و قبیله همدان در کوفه پراکنده شدند و تمیم و بکر و اسد آمدند و در اطراف منزل کردند و به ابو عبدالله جدلی در بجیله اقطاعی داد. جریر بن عبدالله گفت: این مرد همواره در میان ما است و از ما نیست. از این رهگذر عمر به او گفت: به هرجا که برای تو بهتر است منتقل شو، او به بصره منتقل شد و عموم احمس از جریر بن عبدالله گذشته به جبانهای منتقل شدند - اساساً خطط تغییر یافته و به
نام مردمانی که بعد از این، آنجا را خریدند و بنا نهادند معروف شد.
برای هرقبیله جبانهای بود که به نام آنها و رؤسای آنها معروف بود. از جمله جبانه عرزم و جبانه کنده و جبانه کنده و جبانه صائدین و صحرای اثیر و صحرای بنی یشکر و صحرای بنی عامر است.
عمربن خطاب به سعد نوشت که: کوچههای بزرگ کوفه را (50) ذراع تمام و همه را مساوی بسازد. بازار (سوق) را از قصر و مسجد تا خانه ولید تا قلائین تا خانههای ثقیف و اشجع قرار داد و بر آنها سایبانها که آنها را میپوشانیده قرار داد، تا ایام خالد بن عبدالله قسری که وی بازارها را بنا نهاده، ساختمان کرد و برای اهل هر صنفی از فروشندگان (سرائی و طاقی) تخصیص داد و بهرۀ برداشت آن را به جند اختصاص داده و به طور معمول ده هزار جنگجو در آنجا منزل میکرد.
سنجیدن گنجایش بازار را به مقاتله و جنگجویان نشان آن است که پیشهور و پیلهور در این جمعیت نبوده و متصدیان کارهای پیلهوری، همان نظامیان جنگجو بوده که برای مواقع غیرجنگ این کارها را به عهده داشته، آن هم نه به طور پیشه و پیلهوری، بلکه به طور سرگرمی موقت و به قدر رفع حاجت.
طبری گوید: همین که تصمیم گرفتند بنیان کوفه را بگذارند، سعد کس نزد «ابوهیاج بن مالک اسدی» فرستاد و او را از نوشته عمر راجع به طرق و جادهها و کوچهها و به خیابانها مطلع کرد که امر کرده خیابانها را (40 ذراع) و خیابانهای پس از آن را (30 ذراع) و به خیابانهای بین بین را (20 ذراع) و کوچهها را (7 ذراع) قرار دهند و از آن کمتر نباشد و در قطایع (60 ذراع) باشد، مگر آنچه به بنی ضبه میرسد.
پس اهل رأی برای مساحت و تقدیر اجتماع کرده و همین که رأیشان بر چیزی پابرجا میشد، ابوهیاج تقسیم را در آن معمول میداشت همین که عزم به بنا نهادند؛ اولین چیزی که در کوفه بنا گشته و خط کشی شد مسجد بود، آن را
در بازار در موضع اصحاب صابون و خرما فروشان قرار دادند، آن را خطکشی کردند بدین قرار که یک تن کماندار قابل در وسط ایستاد، سخت کمان کشید از راست تیری پرتاب نمود و امر نمود که هرکس بخواهد ساختمان کند از ماورای موقع تیر و محل سقوط آن بسازد و از جلوی رو و از پشت سر نیز تیر انداخت و امر داد که هرکس بنا بخواهد، باید از ماورای محل سقوط آن دو تیر بسازد و برای مسجد مربعی به قدر تیر پرتابی از هرسو و همه سو وا گذاردند. در مقدم و پیشخان آن سایبانی ساختند بدون آنکه برای آن مجنبات و مواخیر باشد (ظاهراً وصف ستونهای سایبان است که نه سر ستون داشته و نه ته ستون).
این مربع برای اجتماع مردم تخصیص داده شد که همدیگر را مزاحم نباشند، مسجدها همگی آن روز چنین بود جز مسجدالحرام، قرار بود که مساجد دیگر را برای تعظیم آن شبیه به آن نسازند، سایبان آن دویست ذراع بود و بر ستونهای سنگ خارا برپا بود که از خسروان «اکاسره» به جا مانده بود.
ارتفاع قبه و آسمانۀ آن مانند آسمانههای کلیساهای رومی بود و بر فلکۀ صحنۀ آن از بیرون نشان خندقی نهادند تا کسی در بنیان ساختمان فراپیش نیاید و سرایی برای سعد در حیال آن بنا نهادند، بین آن دو طریقی منقب بود.
راه به قدر (200 ذراع) بود و در داخل آن بیوت اموال را قرار داد، امروز جای همان قصر کوفه است. بنای آن را روزبه از آجر بنیان، اکاسره که در حیره مانده بود نهاد. و در ودعه صحن یعنی در پیشگاه صحنه یا در حظیره صحنه - پنج خیابان راه دادند و در قبله آن چهار خیابان و در شرقی آن سه خیابان و در غربی آن نیز 3 خیابان؛ و آنها را نشان گذاشتند.
1 - سلیم و ثقیف را در ودعه صحن از ماورای صحن منزل دادند، با دو جاده یعنی راهرو، و همدان را بر یک جاده یعنی راهروی دیگر و بجیله را و تیم اللات را به تمام با تغلب بر جاده دیگر.
2 - و در قبله، صحن بنی اسد را بر جادهای و بین بنیاسد و نخع جادهای و بین نخع و کنده جادهای و بین کنده و ازد جادهای کشیده شد.
3 - و در شرقی صحن نصارا و مزینه برجادهای و تمیم و محارب بر جادهای و اسد و عامر بر جادهای.
4 - و در غربی صحن بجاله و بجیله بر جادهای و جدیله با اخلاطی از مردم بر جادهای و جهینه با اخلاطی دیگر از مردم بر جادهای، اینان دستههایی بودند که پیرامون صحن و در پهلو و پشت آن واقع میشدند و سایر مردم در میانه اینها و از ماوراء منزل گرفتند، سهمها قسمت شد، اینها خیابانهای عمده بود و خیابانهایی غیر از اینها به محاذی اینها شروع شد که با اینها پیوسته میشد و باز خیابانهای دیگری که در پی آنها و دنباله آنها باز میشد و گشادگی آنها در ذرع و مساحت کمتر از اینها بود.
محلهها در مابین این خیابانها و پشت اینها واقع میشد و راهروها و جادهها را عموماً به پشت صحن قرار دادند.
اعشار از اهل ایام و قوادس در محله منزل کردند و اماکنی را برای سرحد داران «اهل ثغور» و اهل موصل غرق نمودند تا آنان خود را به موقع برسانند و همین که روادفی برای ساکنان محله ها آمد «یعنی مهاجرانی از قبیله به قبیله خود پیوست» و واردان تازه در ردیف آنها قرار گرفتند و نوبه به نوبه بر آنها
افزوده شد به واسطه رادفه نخستین و رادفه در درجه بعد جمعیت زیاد فرا آمد، مردم محلهها را تنگ گرفتند، پس هرکس رادفه او خیلی زیاد بود، محله خود را ترک میگفت و خود کوچ میکرد و به آنها میپیوست.
و هرکس رادفه او اندک بود، آنها را (یعنی واردان تازه را) در منزل همسایگان خود جا میداد، همسایگانی که کوچ کرده بودند و به رادفه خود پیوسته بودند.
البته این ترتیب در صورتی بود که رادفشان اندک و کوچ کردهها همسایهها بودند وگرنه برخویشتن تضییق میکردند و به رادفه خود جا میدادند.
صحنه وسط در تمام دوره عمر به حال خود بود، قبائل به هیچ وجه در آن طمعی نمیداشتند و در آن صحنه وسیع جز مسجد و قصر و اسواق نبود. اسواق نیز نه ساختمان داشت و نه نشانه.
عمر گفته بود: بازار هم باید به روش مسجد باشد، هر کس هر روز به هر مکانی سبقت گرفت، آنجا به او حق اختصاص دارد تا مادامی که از آنجا برخیزد و به خانه رود یا از خرید و فروش خود فارغ شود.
و مناخی (یعنی باراندازی) تهیه کرده بودند. برای هرگونه وارد (رادف) که تازه وارد میشد که موقتاً در آنجا فرود آید تا ابو هیاج اسدی بیاید و به کارهای آنها رسیدگی کند و جایی را که دوست دارند به آنها اقطاع نماید. همه واردان در این مناخ مساوی بودند، سعد در همان قطعهای که به نام قصر خط کشیدند قصری برابر محراب امروزی مسجد ساختمان کرد و آن را با بنیان رفیع و گچکاری بساخت و بیتالمال تخصیص داد و خود در ناحیه آن منزل کرد.
سپس پس از مدتی نقبی به آن زدند و از اموال بیتالمال بردند، سعد قضیه را به مدینه نوشت و مکان «دار و بیوت اموال» را و وضع آن را با صحنه بازش از طرف پیشخان دار توصیف کرد.
از مدینه دستور آمد که مسجد را منتقل کن و جای آن را به جنب «دار» قرار بده و دار را قبله آن قرار ده؛ چه که مسجد شبان و روزان پر است از جمعیت و مردم خود پاسبان مال خود خواهند بود، بنابراین مسجد را منتقل کردند و بنیان آن را به هم زدند و به آنجا آوردند.
دهقانی از اهل همدان که به نام «روزبه بن بوذرجمهر» بود قول داد که من آن را بنا میکنم و برای تو هم قصری میسازم و آنها را با هم وصل میکنم تا ساختمان یکی باشد. بنابراین قصر کوفه را به همان خطه که دارد خطکشی کرده، سپس با پاره آجرهای کاخی که از کسری در ضواحی حیره بود و ویران شده بود بنا نهاد و وافی نبود و مسجد را برابر بیتالمال قصر، از قبله به طرف دست راست تا منتهای قصر کشیدند، سپس مسجد توسعه داده شد و از سمت یمین تا آخرهای رحبه علیبن ابی طالب علیه السلام کشیده شد به طوری که رحبه، قبله مسجد شد.
باز در نوبه دیگر به مسجد توسعه داده شد تا حدی که قبله مسجد به سوی رحبه یمین قصر واقع شد و بنیان آن بر ستونهایی از سنگ خارا بود که از کسری و کنائس او باقی مانده بود - بدون مجنبات - و همواره بر این وضع بود تا زمان معاویه بن ابوسفیان که باز بنا شد و به دست زیاد به این وضع ساخته شد.
همین که زیاد، خواست ساختمان کند دو تن بنا از بناهای جاهلی را خواست و موضع مسجد و قدر آن و ارتفاع آسمانه را برای آنها وصف کرد و گفت: دلم
چیزی را میخواهد که نمیتوانم بگویم. بنائی که از معماران کسری بود گفت: این حد ارتفاع جز با ستونهایی که از سنگهای جبال اهواز تراشیده شود نخواهد شد، باید تراشیده و سپس سوراخ شده میان آن را از سرب و از میخهای آهنین پرنمایند در ارتفاع آن را تا (30 ذراع) بر آرند و سپس به سقف بپوشانند و برای آن مجنبات و مواخیر قرار دهند، تا آن را نیکو پایدار دارد.
باب قصر بسته شد. بازارها در موقع خود و در جلوی روی قصر بود، غوغای مردم بازار، سعد را از گفت و شنود باز میداشت، همین که ساختمان کرد مردم سخنی به او نسبت دادند که او نگفته بود، گفتند: وی گفته این صدای منحوس را از گوش من بیندازید.
این سخن در مدینه به عمر رسید، شنید که مردم قصر را به نام قصر سعد مینامند. محمدبن مسلمه را به کوفه روانه کرده گفت: مستقیماً به قصر میروی و در را میسوزانی و سپس بدون توقف عودت میکنی. حرکت کرد تا به کوفه آمد. هیزم خرید و به باب قصر آورد و در را آتش زد. خبر به سعد رسید گفت: هرکس هست او را به خصوص برای این کار فرستادهاند و کس فرستاد که بنگرد کیست؟ یافت که وی محمد بن مسلمه است. کس نزد او فرستاد و او را دعوت کرد که فرود آید، او ابا کرد. سعد از قصر بیرون آمد از او تقاضای دخول و نزول کرد، باز ابا کرد، نفقه مخارج به او عرضه کرد نگرفت و نامه عمر را به او داد. به من رسیده که قصری بنا کردهای در به روی مردم بسته، گویی در آن متحصنی و به نام قصر سعد نامیده میشود و بین خود و مردم دربان گذاشتهای، آن قصر
قصر تو نیست ولیکن قصر خبال است جایی از قصر به پهلوی بیتالمال منزل کن و آن را به روی هرکه میخواهی ببند و بر قصر دربانی مگذار که مردم را از دخول مانع شود و خلایق را از حقوق آنها به کنار مکن تا مجبور شوند موافقت با مجلس تو و دخول و خروج تو کنند و ببینند تو کی از منزل خارج میشوی؟
سعد برای او سوگند یاد کرد که من چنین نگفتهام.
گویند: محمدبن مسلمه فوری مراجعت کرد تا همین که نزدیک مدینه رسید زاد و توشهاش تمام شده، با پوست درخت خود را رسانید خسته و مانده شده بود، پس از ورود تمام خبر را بازگو کرد.
عمر گفت، چرا عذر سعد را قبول نکردی، گفت: چنین میخواستی خوب بود به من نوشته بودی یا اذن داده بودی!
عمر گفت: کاملترین رجال رأی کسی است که هرگاه از سالار خود عهد معهودی در دست ندارد با ملاحظه و حزم عمل نماید یا بگوید و شکنجه نکنند. محمدبن مسلمه او را به سوگند سعد و گفتار سعد آگاه کرد، او سعد را تصدیق کرد یا گفت: او راستگوتر است از آنکه به او ادعا نموده و به من رسانیده.
طبری از عطاء ابی محمد مولای اسحق بن طلحه بازگو کرده گوید: «من پیش در مسجد اعظم کوفه مینشستم. (یعنی پیش از آنکه زیاد آن را ساختمان کند) برای آن نه مجنبات بود و نه مواخیر، از میان مسجد دیر هند و باب جسر را میدیدم.(1)
1) (1) تاریخ الکوفه: 159.
ابن شبرمه از شعبی گوید: پیش. مرد در مسجد مینشست و باب جسر را از آنجا میدید.
روزبه بن بوذرجمهر بن ساسان همدانی بود و از طرف ایران به سرحدی از بندرها یا دربندهای روم گماشته بود، اسلحه زیادی به رومیها داد و به خاک روم داخل کرد، کسراها از او بیم برداشتند، او هم به روم گریخت و ایمن نبود تا سعدبن مالک به دیار عراق وارد شدند و او قصر و مسجد را برای او ساخت. سپس او را نزد عمر با نامهای فرستاد و شرح حالش را نیز نوشت، او اسلام آورد و عمر برای او عطایی مقرر کرد و او را با اکریای او نزد سعد بازفرستاد، اکریا در آن روزگار عبید بودند. آمدند تا به مکانی رسیدند که آنجا را قبر عبادی مینامند، مرد، قبر او را کندند و انتظار کشیدند تا راهگذران از راه بگذرند و گواه به مرگ او بگیرند تا قومی از اعراب گذر کردند، گودی را لب راه کنده دیدند و گواه شدند، آنجا معروف شد به قبر عبادی و گویند: قبر عبادی به جایگاه اکریاء گفته میشده است.»(1)
طبری گوید: «کوفه و سواد آن و فروج آن از این قرار بود: حلوان و موصل و ماسبذان و قرقیسیاء، از چهارطرف، سرحدات و ثغور کوفه بوده، اینها هرکدام ساخلوی لشکر گاهی بودند.
گوید: عمرانها را نهی کرد که به ماورای این سرحدات بپردازند و اذن به
1) (1) تاریخ الطبری: 151/3.
بیرون تاختن از این حدود نمیداد و تا سه سال و نصفی، سعد گذشته از آنچه در مدائن بود حاکم در کوفه بود، حوزه حکومتی سعد و عمال او همان مابین کوفه و حلوان و موصل و ماسبذان و قرقیساء بود.»
طبری گوید: «عمر به سعد نوشت مرا خبر ده رنگ و روی عرب و گوشت و پوست عرب را چه تغییر داده، آنها را لاغر نموده؟ در جواب نوشت: آب و هوای مدائن (تیسفون) و دجله، عرب را از هم ریخته رنگ آنها را برده. عمر نوشت: آب و هوای بلدانی با طبیعت عرب سازگار است که با طبیعت شتر هم سازگار باشد.
سلمان را با حذیفه که رائد ارتش هستند به رائدی بفرست تا سرمنزلی را که هم برّی باشد و هم بحری و بین من و بین شما دریایی و جسری فاصله نباشد انتخاب کنند.
گوید: (هریک از شؤون لشکری به مردی واگذار بود) سعد حذیفه و سلمان را برانگیخت، سلمان از غرب فراتر گرفته به قصد انبار همی میپیمود و همه را زیر پا زده نمیپسندید تا به کوفه رسید و حذیفه بیرون آمده، جانب شرقی فرات را زیر پا میزد، جایی را نپسندید تا به کوفه رسید و کوفه تودهای بود از حصباء.
هر تپۀ رمل حمراء را سهله و هر حصباء و رمل مخلوطی را کوفه گویند. هر دو تن رائد به آنجا رسیدند. در آنجا سه دیر بود (دیر حرقه و دیر ام عمر و دیر سلسله) و در خلال و وسط آنها چندی خصاص (یعنی خانههائی از نی یا پوشیده به چوب) بود، آن بقعه را پسندیدند، پیاده شدند و دو رکعت نماز خواندند و
هرکدام این دعا را خواندند:
«اللهم رب السماء و ما اظلت و رب الارض و ما اقلت و الریح و ما ذرت و النجوم و ما هوت و البحار و ما جرت و الشیاطین و ما اضلت و الخصاص و ما اجنت، بارک لنا فی هذه الکوفۀ و اجعله منزل ثبات.»(1)
و به سعد خبر را نوشتند.
طبری بازگو کرده گوید: «همین که مردم (یعنی فرس) روز جلولاء شکست خوردند، و سعد عرب را مراجعت داد، بودند تا همین که عمار وارد شد مردم را به سوی مدائن حرکت داد. مدائن را سازگار نیافتند، عمار فرمود: آیا به شتر سازگار است یا نه؟ گفتند: نه، پشه دارد، گفت: عمر میگوید: به طبیعت عرب زمینی سازگار نیست مگر سرزمینی که با طبیعت اشتران سازگار باشد. گوید: پس عمار مردم را کوچ به کوفه داد.
نیز طبری گوید: هنگامی که مسلمین مدائن را بد آب و هوا یافتند و از پس آنکه به آنجا منزل کردند و غبار و ذباب آنها را اذیت کرد و به سعد نامهای نوشت که: رواد خود را برانگیزد و سرمنزلی را انتخاب کنند که هم بری باشد و هم بحری؛ زیرا برای عرب از بلدان صلاحیت ندارد مگر آنچه با شتران و گوسفندان صالح باشد، وی از کسانی که نزد او بودند مسئلت کرده، جایی که این صفت داشته باشد خواست، کسانی از سران عرب که عراق را دیده بودند، او را در
1) (1) تاریخ الطبری: 146/3؛ تاریخ الکوفه: 142.
مشورت (بلسان) معرفی کردند. ظهر کوفه را لسان گویند که ما بین النهرین باشد تا عین بنی الحداء. عرب میگوید: بر لسان، خود را بیرون داده، به صورت ریف درآمده. پس آنچه از آن به جانب فرات واقع است آن را ملطاط گویند و آنچه به سمت گل و لجن دریاچۀ ملح واقع است آن را نجاف گویند. پس به سعد نوشته دستور همانجا را داد.»
طبری از پنج تن روات، خود بازگو کرده که گویند: «همین که سلمان و حذیفه برگشتند و قضایا را راجع به کوفه به سعد گفتند و نامه عمر هم راجع به گزارشی که این دو تن دادهاند از مدینه رسید، سعد به قعقاع ابن عمرو نوشت که برای جانشین خود در جلولاء قباذ را با کسانی دیگر از حمراء که به همراه او هستند بگذار و خود بیا، او نیز چنین کرد خود آمد و با سپاه خود بر سعد وارد شد.
سعد به عبدالله بن معتم نیز نوشت که برای جانشین خود در موصل مسلمبن عبدالله را بگذار (گوید: وی در روز قادسیه اسیر شده بود) وی را با اساورهای که اسلام را پذیرفتهاند و کسانی از آنان که با شما هستند به آنجا گمارده و خود بیا. او نیز با سپاه خود وارد شد، از آن پس در محرم سال (17) سعد مردم را از مدائن کوچانیده به کوفه منزل داده، لشگرگاه ساخت.
و بین واقعه مدائن و نزول به کوفه یکسال و دو ماه بود و بین قیام عمر به خلافت و تخطیط کوفه سه سال و هشت ماه بود، خطهبندی کوفه در سال چهار
از فرمانروائی عمر در محرم سال 17 تاریخ بود، در محرم این سال پیش از آنکه کوچ کنند عطایای مرسومی خود را در مدائن گرفتند و در بَهُرَسیر(1)در محرم سال 16.
و اهل بصره پس از آنکه سه مرتبه قبل از آن، در آنجا نزول کرده بودند و هرسه دفعه هم باز کوچ کرده بودند، مجدداً در منزلگاه بصره کنونی قرار گرفتند و در ماه واحد به این استقراری که تا امروز هم هستند بقیه استقرار یافتند.
گویند: به سعد درکوفه و به عتبه بن غزوان در بصره نوشت که مردم را در هنگام ربیع در سرزمینهای خوشآب و هوا به تربیع ببرد و امر داد که کمک خرج آنها را در بهاران از هر سال و عطایای آنها را در محرم هر سال و فئی آنها را هنگام طلوع شعری که هنگام رسیدن غلات باشد هرسال بدهد.
پیش از نزول به کوفه دو عطاء گرفتند.
طبری از روات پنجگانه خود بازگو نموده گوید: همین که اهل کوفه به کوفه فرود آمدند و اهل بصره در سرمنزل خود قرار گرفتند.
مردم خود را شناساندند (عرافه برای خود قرار دادند) نشاط رفته به تنشان باز آمد، سپس اهل کوفه اجازه خواستند با قصب ساختمان کنند (معلوم میشود تا کنون در چادر و خیمه بودهاند) و اهل بصره نیز اجازه خواستند عمر گفت: عکرش شما را برای حرب چابکتر میدارد و پاپیچی کمتر دارد، شما را با نشاط
1) (1) بَهُرَسیر: یکی از شهرهای عراق در غرب دجله میباشد.
و تر و تازه و چست و چالاک نگه میدارد. و جنگی به چابکی نیاز دارد و من دوست ندارم با شما مخالفت کنم. قصه چیست؟
گفتند: عکرش همین که کاملاً آب بخورد و برسد قصب گردد.
گفت: پس به کارتان پردازید.
پس بنابراین اهل این دو شهر با قصب ساختمان کردند. سپس حریقی در کوفه و نیز بصره واقع شد، حریق کوفه شدیدتر بود.
هشتاد عریش (کوخ) «در شوال» سوخته شد و در آن قصبهای باقی نماند. مردم همواره آن را باز میگفتند. سعد چند نفر را از آنان به مدینه فرستاد که اجازه ساختمان با خشت بخواهند، رفتند و خبر حریق را و آنچه صدمه رسیده باز گفتند، چیزی را فروگذار نمیکردند که به او نمیرساندند. او گفت: بکنید و در ساختمان زیاد روی مکنید. سنت را ملازم باشید تا دولت ملازم شما باشد.
نمایندگان مردم به کوفه بازگشتند و اجازه را رساندند، عمر به بصره به عتبه بن غزوان نوشت، به نمایندگان دستور داد که بسازند، ولی بنیان را فوق قدر آن بالا نبرند. پرسیدند قدر چیست؟ گفت: چیزی که شما را به اسراف نزدیک نکند و از میانه روی بیرون نبرد.»(1)
در کتاب «حماه الاسلام» جزو اول (ص 99) گوید: مدائن تا زمانی کرسی و مرکز ایالتی و حکومتی عراق بود، تا عمر در رخسار عرب تغییری و در بدنشان
1) (1) تاریخ الطبری: 146.
ضعفی دید، به سعد امر داد که سرزمینی را برای منزل دادن سپاه عرب بجوید او نیز کوفه را انتخاب کرد و خط کشی نمود و خانهها با خشت بنا نهاده شد و راهرو و خیابانهای عمده را (40 ذراع) و بین بین را (30 ذراع) و کوچهها را هفت ذراع قرار داد و مسجد آن را تأسیس نمود و کوفه، عاصمه حکمرانی عراق شد و ایالتهای فرس: باب، آذربایگان، همدان، ری، اصفهان، ماه «ظاهراً کرمانشاه است»، موصل. و قرقیسیاء همه تابع آنجا بوده، کوفه مرجع همه این بلاد بود. این بلاد همه در سمت شمالی آن است.
طبری گوید: «چهارتن نصرانی عرب، نماینده از بنی تغلب نصرانی کیش، به همراه نمایندگانی که بشارت فتح جلولاء و حلوان و تکریت و حصنین را به مدینه آورده بودند به مدینه وارد شدند که برای بنی تغلب قوم خود «اعراب منتصره» معاهدهای ببندند، عمر گفت: معاهده با آنها میبندیم که هرکس از آنها اسلام آورد آنچه به سود مسلمین است به سود او و آنچه برعهده مسلمین است بر عهده او باشد - و هرکس اسلام را نپذیرد جزیه بدهد و اجبار فقط بر اعراب ساکن جزیره است. (یعنی که اسلام آرند وگرنه شما نه).
آنها گفتند: در اینصورت میگریزند (یعنی بنی تغلب) و از عرب منقطع شده عجم گردند، پس نیکو آن است که به مدارا کاری جمیل بکنی و صدقه از آنها بگیری. گفت: جز جزیه نه.
گفتند: پس جزیه آنها را مثل صدقه مسلمانان قرار داده، این کار را قبول کرد به شرط آن که نوزادان را نصرانی نکنند، این تغلبیها نیز با دیگر کسان از
«ایادیها و از نمریها» به مدائن مهاجرت کرده و از آنجا به کوفه کوچ کردند.
و هرکس از آنان در بلاد خود اقامت گزید با ایشان نیز همین معامله میشد که در معاهده ملتزم بودند، چه مسلمانانشان و چه متنصرشان.
نیز طبری از ابوسیف تغلبی گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله خود با وفد بنی تغلب این معاهده را کرده بود که نوزادان را مسیحی نکنند و این معاهده فقط برای نمایندگانشان و آنانی که نمایندگان برای خود قرار دادهاند، بود نه برای دیگران.
تا همین که زمان عمر شد، مسلمانان ایشان پیشنهاد کردند که آنها را رمیده مکنید (یعنی به گرفتن خراج) که بگریزند، ولی صدقهای را که از اموالشان میگیرید مضاعف کنید تا برابر و مساوی با جزیه درآید، چه که از ذکر نام جزیه خشمگین شده میروند؛ به شرط آنکه موالید را که پدران آنها اسلام نیاورده، مسیحی نکنند.
نمایندگانشان به مدینه رفتند ولید بن عقبه که حکمران عرب جزیره بود رؤسای نصاری و زعمای دینی آنها را نزد عمر فرستاد؛ عمر به آنها گفت: جزیه بدهید. به عمر گفتند: ما را به مأمنمان برگردان، به خدا اگر بر ما جزیه بگذاری، داخل خاک روم خواهیم شد، چه به خدا ما را بین عرب رسوا نمودهای. عمر گفت: شما خود با امت خود خلاف ورزیده، خویشتن را رسوا کردهاید و جزو دسته اعراب اطراف «ضاحیه» شدهاید که کنار رفته خلاف کردهاند و رسوا شدهاند، به خدا سوگند! باید جزیه را بپردازید، با کمال خواری و بیمقداری، همانند خاکروبه و اگر به روم بگریزید، خواهم نوشت و شما را خواست و سپس شما را اسیر میکنم.
گفتند: پس از ما چیزی بگیر و نام آن را جزیه مگذار.
گفت: ما آن را جزیه مینامیم، شما آن را هرچه میخواهید بنامید.
علی بن ابی طالب علیه السلام به عمر فرمود: مگرنه سعد بن وقاص صدقه را بر آنان مضاعف کرده؟
گفت: چرا! قول علی را گوش داد و قبول کرد و به جای جزیه صدقه برایشان رضا داد، بدان قرار برگشتند؛ همواره در بنی تغلب عز و امتناع میبود و همیشه با ولید بن عقبه نزاع داشتند تا ولید قصد سوئی درباره آنها کرد و در شعر خود تلویحی کرده گفت:
اذاماعصبت الرأس منی بمشوذ فغیک منی تغلب ابنه وائل
این شعر از زبان او به عمر رسید، وی ترسید که مبادا ولید را به کاری وادار کنند و صبر ولید تمام شود و بر آنها بتازد، او را عزل کرده فرات بن حیان و هندوبن عمر جملی را بر آنها گمارد، ولید بیرون رفت و شترهایی داشت آنها را به ودیعه نزد حریث بن نعمان، یک تن از کنانه بن تیم از بنی تغلب گذارد، صد شتر بود، او بعد از آنکه ولید خارج شد به آنها خیانت کرد و آنها را خورد.»(1)
حمدالله مستوفی، متوفی در (705) در نزهه القلوب گوید: اما بلاد کوفه پایتخت و مدفن امیرالمؤمنین علیه السلام است، از اقلیم سوم است، طول آن از جزائر
1) (1) تاریخ الطبری: 158/3.
خالدات 99 درجه و 32 دقیقه و عرض آن از خط استوا (61 درجه) شمالی است.
و قدر طول و عرض آن به حسب (تجلیس: عط لب. لا. ل)
سپس گوید: هوشنک در قدیم زمان آن را ساخت و خراب شد و سعد بن مالک آن را مجدداً معمور ساخت، از بلاد اسلام است و طالع عمران آن برج دلو بوده است.
امیرالمؤمنین علیه السلام در پهلوی آن قریههایی احداث کرد، منصور دوانیقی بنای آن را تتمیم کرد و ساختمانی برای دارالاماره آن بنا کرد، فلکه آن دارالأماره (18000) گام بود هوای با دمای آن گرمتر از هوای بغداد بود و بیشتر هوای شمالی و آب آن از نهر «تاجیه» است، که از فرات خارج میشود. (قناتهای آنجا همه از فرات آب میگیرد) نخل بسیار دارد و مواشی آن نیکوتر و فربهتر از بقیه اماکن است - تا - گوید: کوفه سوم قرای هفتگانه است، برای آن توابع عظیم و ولایات بسیاری است.
و عوائد حکام آن از اموال و مقررات معروفهای است، دیار عراق عرب و بساتین آن خراج بسیار میدهد، پارهای مقرری معروفی است که از زمان قدیم بوده و پارهای حادث شده. معمول بوده از زراعت شتوی وصیفی، ثلثی برای دیوان و ثلثی برای صاحب زراعت و ثلثی برای بذل مصارف و بذر بوده باشد.
از سمت طرف قبله به فاصله دو فرسخ از کوفه مشهد امیرالمؤمنین علیه السلام است و به نام مشهد غروی نامیده میشود. امیرالمؤمنین علیه السلام، هنگامی که مرادی ملعون، در مسجد کوفه ضربتش زد، وصیت کرد که جسد شریفش بعد از وفات به شتری حمل شود و فرمود: همین که مرا به پشت شتر نهادید، آن را بگذارید سر خود
برود هرجا بعیر بایستد، مرا آنجا دفن کنید. این کار را کردند و بعیر در همینجای آرامگاهش (مشهد کنونی) خوابید. گوید: کوفه به حسب این زمان خرابه است. (از دست اعراب خفاجه) و اغلب اهالی آن شیعه اثنا عشری و زبانشان عربی است. امیرالمؤمنین در کوفه چاهی حفر کرد که آب شیرین داد، چاهای دیگر آن را، آب شور و تلخ است.
(اصطخری) در کتاب المسالک و الممالک گوید: و اما کوفه شهری است در بزرگی نزدیک به بصره، هوایش صحیتر و آبش گواراتر از بصره است، این شهر بر کنار فرات و ساختمان آن مثل ساختمان بصره است، سعد بن وقاص شهرش ساخت و آنجا نیز خططی است برای قبائل عرب، جز آنکه این بلد، بلدخراجی است به خلاف بصره؛ زیرا مزارع کوفه و ضیاع و عقار آن از دوره جاهلی است، ولی از بصره مستحدث و احیای موات است که در اثر اسلام شده، و قادسیه و حیره و خورنق همه در سمت مغرب و در بادیه است و سمت مشرق آن را نخلها و نخلستانها و نهرها و کشتزارها، گرفته بین آنها و کوفه کمتر از یک مرحله است و حیره شهری است جاهلی، خوشخاک، با بناها و سنگفرش بزرگ، جز آن که از هنگامی که کوفه معمور شد، آنجا از اهل و سکنه خالی افتاده، هوای آنجا و خاکش از کوفه صحیتر است، بین آنجا و بین کوفه حدود یک فرسخ است.
یعقوبی احمد بن ابی یعقوب بن واضح - نویسنده، در کتاب البلدان گوید: کوفه، مدینه کبرای عراق و مصر اعظم و قبۀ الاسلام و دار هجرت مسلمین است، آنجا اولین شهری است که مسلمین آن را در عراق خطکشی کردند، در سال 14 ه -
کوفه خطه عرب و بر عمود فرات و شرب اهالی از آنجا است، از اطیب بلدان و وسیعترین و پرغذاترین و گشادهترین بلاد است، خراج آن داخل خراج طسوج عراق است و طسوجهای آن که بدان منسوب است، طسوج جبه طسوج بداۀ و فرات بادقلا و سالحین و نهر یوسف میباشد.
حیره بر سرسه میلی کوفه و بر کنار نجاف است و نجاف ساحل دریای شور (ملح) است.(1)
تأثیر عمل مالی به طور قوی متقن ابتدا در حیره، و سپس در کوفه، سپس در مدائن، و سپس در بغداد ظهور کرد.
حیره محطۀ کبرای تجارتی بین بلاد فرس و هند و بین سوریه و بلاد روم و یونان بود. جنبش اقتصادی در آن شدت یافته، مال سرشار در آنجا ریخت تا کار بدانجا رسید که اهالی حیره از زیادی تمکن، معامله را بلا واسطه با وزنههای طلا میکردند. اوس بن قلام زمینی را به ایوب بن محروف برای ساختمان فروخت به سیصد وقیه طلا و دویست وقیه هم صرف ساختمان آن کرد.
از عبادیین «نصارای حیره» بسیاری صیرفی و تاجر بودند و همین که نوبت کوفه رسید در آن به گفته بلاذری مدینۀ الرزق - یا دار الرزق تأسیس شد؛ مسلمین در نهضت خود آن را در کوفه و مانند آن را در بصره و فسطاط برپا کردند، در این مدینه ابتدا امتعه جنگجویان جمعآوری میشد، سپس کار بالا
1) (1) البلدان، الیعقوبی: 73، تاریخ الکوفه، البراقی: 147.
گرفت و مؤسسه زد و خورد اقتصادی شد، این مؤسسه در اثنای فتن، دور بزرگی را گذرانیده، محور امور شده، امور را به بازی گرفت. موقع این «دار» قریب به شارع یهود بین جسر در شرقی کوفه و بین محلی که به یونس نبی معروف است واقع بوده، و مقام یونس نبی امروز در قصبه کوفه معروف است. در وسط عماراتی از شمال غربی جامع بر لب نهر است و بنابراین موقع دارالرزق - یا - مدینه الرزق در محل بازاری است که معروف است به بازار «آل شمسه» یا قریب به آن است.
بازار کوفه سابقاً جزو توابع قصر اماره منتظم میبود و موقع آن در شرق مسجد جامع و به پهلوی آن بود تا دار ولید بن عقبه از سمتی و تا حد مساکن ثقیف و اشجع از سمتی دیگر بود - و موقع کنون آن مابین شرقی مسجد جامع تا حدود نزدیک مسجد سهیل «سهله» است؛ زیرا این اسواق به کناسه اتصال داشته و کناسه چنانکه خواهیم شناخت، در این مکان بوده، این اسواق به حصیر پوشیده بوده و در روزگار خالد بن عبدالله قسری، بُن آن با سنگ بسته شد در این اسواق «محکمه قضا» بود و محتسب در آن مینشست، در این اسواق صیارفه و تجار عمده مینشستند و دکانهای عبید و محل گروگان حیوانات کارگر که در کناسه گردآوری میشد نیز در آنجا بود.
صرافی در کوفه عمده و سود بخش بود. از این راه استفاده میشد؛ زیرا که به حکومتها و احداث نوباوه با داد و ستدهای سودبخش مایه میداد. تجار سلف و صرافها از این رهگذر با این کارشان نواحی بلد را مالک میشدند. از این رهگذر صیرافی «ابن مقرن» در سال (145 ه -) برای منصور متعهد شد که با آسایش و اطمینان به کوفه هجرت کند.
کوفه، عمل صرافی را به طور متقنی چون بانکهای امروزی تنظیم کرده بود.
صرافیهای یهود در بغداد امروز در کار خود مدیون کوفه هستند؛ زیرا کوفه با عمل صرافی خود، به مباشرت نزدیک، مدائن را اداره میکرد.
در مدائن اقلیت مسیحی در فن صرافی متفوق بود تا به حدی که یگانه واسطه مابین نقره فرس و طلای روم بود.
بزرگترین محلههای صرافی در کوفه از مسیحیان بود که سابقاً در حیره بودند.
و در قرن دهم میلادی، جماعتی از یهود بغداد، فن صرافی را آموختند و آن را از مدائن گرفتند.
کناسه در ابتدا به نام کناسۀ اسد نامیده میشد، سپس محلهای یا بگو بازاری یا بگو محطه تجارتی «محطه کبری» برای عرب شد. کناسه در کوفه مانند «مربد» در بصره است و موقع آن در مدخل غربی کوفه بوده، در این محل مشاغل تجارتی با بلاد عربی تمرکز داشت، موضعی بود برای باربری، چه بارها در آن فرود میآمد و از آن بار میشد، و صادر و وارد آن بیحد بود.
در یک ناحیه از نواحی کناسه بازارهای «براذبن» بود و در آنجا معاملات چهارپایان از قبیل قاطر و حمار و ابل خرید و فروش میشد و بردگان در آنجا فروش میرفت.
در کناسه محلی برای دار زدن بوده و جثمان زید شهید در آن چهار سال به دار آویخته بود.
مستشرق گوید: باید مواقع امروز کناسه بین مسجد سهله و مسجد کوفه باشد،
چه که ساختمانی بین مسجد سهیل «سهله» و نزدیک به آن و بین مسجد کوفه هست که مردم بدانجا متوجه اند و به اسم «زید بن علی» معروف است و معتقدند آنجا بوده که جسد به دار آویخته شده.
«براقی» گوید: این سخن از مستشرق بسیار غریب است؛ زیرا ما بنائی بین مسجد کوفه و سهله که مردم بدان متوجه بوده و به نام «زید بن علی» باشد یاد نداریم تا معتقد شویم که محل دار آویختن «زید» باشد، بنائی که در آن حدود هست، مسجد زید بن صوحان، یار دمساز امیرالمؤمنین علیه السلام است، در آنجا مردم میروند و وظایف شرعی که دارند به جا میآورند.
«یاقوت حموی» در معجم بیش از این نمیگوید که کناسه (باضم) یوسف بن عمر ثقفی در آن محل زید بن علی علیه السلام را کشته به دار آویخت.
در کتاب زید شهید ص 153، علامه سید عبدالرزق گوید: کناسه با معروفیتش مجهول است، ما از قرائن چیزی به دست نیاوردهایم، جز آنچه در کتاب «فلک النجاه» علامه سید مهدی قزوینی گوید: مشهد معروف به نام زید که به زیارتش میروند و تبرک میجویند همان محل دار و احراق است.
سید با سعۀ علم و اطلاع آن را ارسال مسلم گرفته و به قرائن هم باید همین مشهد که در شرقی ذی الکفل است، در محل کناسه واقع باشد. و این موضع نزدیک است به نخیله که در کلام ابن نما، عباسیه و امروز عباسیات نامیده میشود. نخیله باب کوفه به خارج و به سوی شام و مدائن و کربلا بوده و چون منظورشان از آویختن به دار ارهاب و تهدید مردم بوده، به قاعده باید در محل اجتماعات انبوه و آمد و رفت عموم مردم باشد تا قوه و شدت سلطان را نیکو
ممثل دارد.
از این میدان، مجتمع عظیم لشکر امیرالمؤمنین علیه السلام سان داده به صفین رفت و حسن بن علی علیه السلام نیز هنگامی که به سوی معاویه رفت و ابن زیاد نیز هنگامی که لشکرها را بسیج کرده به جنگ حسین علیه السلام روانه داشت، از اینجا بوده است.
بنابراین مناسب میآید، که صلب در موضع عمومی یا نزدیک آن باشد تا غرض منظور از ارهاب و ارائه غلبه وقوه حکومت نیک تأمین شود و این اعتبار سخن سید را تأیید میکند و تحدید موضعی که قبل از نبش و اخراج در آنجا دفن بوده، به عهده تاریخ باقی ماند.
هنوز تاریخ کوفه و موقعیت آن در پردۀ نهفتهای است و چون کوفه از امهات شهرهای عراق بوده است و جمع کثیری از صحابه و تابعین و تابعین تابعین و علما و صلحا و امرا و ولات و شعرا و دیگران در آن وارد شده و نیز مشاهد و آثار بزرگان در آن موجود است، باید جغرافیا دانان و مورخان موقعیت آن را اهمیت دهند.
ابن حوقل گوید: شهر کوفه بر کنار فرات، در بزرگی نزدیک به شهر بصره است. آب و هوای آن صحی و گواراتر است، بنای آن همانند بنای بصره و جمیع آن خطه و خطط برای قبائل عرب بوده، جز آنکه خرابه است به خلاف بصره؛ زیرا دهات و مزرعههای کوفه نهایت قدیمی است و ضیاع بصره به احیای موات در اسلام برپا شده.
ابن الوردی، سراج الدین عمر، در کتاب «خریدۀ العجایب» گوید: کوفه
شهرستانی علوی است. علی بن ابی طالب علیه السلام آن را شهر و شهر پایتخت کرد، بزرگ و نیکو و بر لب فرات است، بنای آن نیکو و دارای بار و نخلستانهای بسیار و میوههای پاکیزه است. این شهر به هیئت بنای بصره و بر شش میلی آن است.
شاید سقط عبارتی در اینجا باشد. و شش صد میل بوده. (زیرا اشتباه است و بین کوفه و بصره یکصد فرسخ فاصله است. واسط بین و در پنجاه فرسخی واقع شده.)
بلاذری - در فتوح البلدان گوید:(1)عمر بن خطاب به سعد وقاص نوشت و امر داد که برای مسلمین (جنگجویان عرب) سرمنزلی اتخاذ کند که دار هجرت آنها و قیروانشان یعنی لشکر گاه و ستاد ارتشی برای آنها باشد. دستور داد که این سرمنزل در جایی واقع باشد که بین عمر و بین آنان دریایی فاصله نباشد. سعد ابتداء به جای انبار آمد تا حراست آنجا را منزل اتخاذ کند، ولی پشه در آن سر زمین زیاد بر مردم زور آور شد. پس به موضع دیگری منتقل شد، آنجا هم صلاحیت نداشت. به جای کوفه منتقل شد، آنجا را خطکشی کرد و خطهبندی نمود و منازل آنجا را منزل به منزل به مردم (لشکر) اقطاع کرد و قبائل را یکان یکان در سرمنزلهایشان فرود آورد و مسجد آنجا را بنا گذاشت و این کارها به سال (17 ه -) شد و گوید: ساختمان مسجد و دارالاماره در مقام عالی و حوالی آن شد و برای نزار و اهل یمن دو سهم بدین قرار قرعه کشیدند که قرعه اول به نام هر طایفه درآمد جانب یسار که نیکوترین دو جنبه است از آن او باشد. سهم اهل
1) (1) فتوح البلدان: 325/2-326.
یمن ابتدا درآمد، پس بنابراین خطط آنها در جانب شرقی شد و خطط نزار در جانب غربی از ماورای آن علامات شد و ماورای آن را برای بنای مسجد و دارالاماره واگذار کردند؛ سپس مغیره بن شعبه آن را توسعه داده و زیاد آن را ساختمان کرد و دارالاماره را بنیاد نهاد، زیاد همی گفت: من برای اسطوانههای مسجد کوفه هر اسطوانهای یکصد و هیجده. صرف کردم و عمر و بن حریث مخزومی در آن بنائی نهاد. زیاد او را برای هنگامی که خود به بصره حرکت میکرد خلیفه مینمود. سپس عمال در آن بنا نهادند و رحبهها و ساحتها را مضیق کردند.
گوید: و از شعبی روایت شده که ما یعنی قبیله یمن در کوفه (12 هزار) بودیم و نزار (8 هزار) بودند؛ مگر نمیبینی که ما در کوفه اکثریت را داریم و سهم ما در قرعهکشی جانب ناحیه شرقی شد و از این رهگذر خطط ما همین جا شد که اکنون هست.
باز گوید: سبب القای ریگ در کف مسجد کوفه و مسجد بصره آن شد که مردم نماز میگزاردند و همین که دست خود را برمیداشتند چون خاک آلود شده بود برای نظافت میتکانیدند، زیاد میگفت، من خوف آن دارم که به مرور زمان مردم گمان برند که تکانیدن دستها سنتی است در نماز، پس بر مسجد افزوده، آن را توسعه داد و امر داد که ریگ جمعآوری شده را در کف مسجد بریزند، موکلان جمع ریگ، مردم را به فشار گرفته، ریگهای مخصوصی را بر مردم تحمیل میکردند، صنفهای ممتازی را خود برچیده، انتخاب کرده، از مردم مطالبه شبیه آن را میکردند. مالی از این رهگذر به دست آوردند از اینجا گویند:
(زهی حکمروائی اگر چه بر سنگ ریزه باشد.) (حبذا الامارۀ و لوعلی الحجارۀ)
گوید: زیاد در مسجد کوفه، مقصوره اتخاذ کرد و سپس خالد بن عبدالله قسری هم آن را تجدید کرد گوید: مسلمین در مدائن اقامت نموده و آن را به خطههایی بین خود تقسیم کردند و مساجد در آن بنا کردند، سپس مسلمین وخامت آب و هوای آنجا را یافتند و هوای آن را وبایی دیدند و سعد بن مالک به عمر نوشت. عمر دستور داد که آنها را به سرزمین غریب منزل ده، رائدان کویفۀ ابن عمرو وی را نظر گرفته انتخاب کردند، دیدند آنجا را آب از هر سو احاطه دارد، از آنجا خارج شدند تا به جایگاه کنونی کوفه برخوردند و به پشت کوفه که به نام «خد عذراء» نامیده میشد و از گیاهها (خزامی و اقحران و شیح و قیصوم و شقائق) را میرویانید رسیده آنجا را خطه کشیدند، شیخی از کوفیان میگفت: مابین کوفه و خیره به نام ملطاط نامیده میشد.
گوید: جای خانه عبدالملک بن عمیر لخمی، مخصوص مهمانان بوده؛ چه عمر امر کرده بود برای واردان اطراف آفاق، دار ضیافتی اتخاذ شود از این رو واردان در آنجا پذیرائی میشدند.
و گوید: سعد برای قصر خود دربان گذاشت و دری چوبین ساخت و بر قصر خود خصی از قصب ریخت. ابن خطاب، محمدبن مسلمه انصاری را برانگیخت تا در را باخص سوزانید و سعد را در مسجد برپا داشت و سعد جز کلمه خیر چیزی نگفت.
گوید: دار رومیین جای مزبله برای اهل کوفه بود، خار و خاشاک و خاکروبه در آن میافکندند تا عنبسۀ بن سعد بن عاص آن را به اقطاع از یزیدبن عبدالملک خواست و خاشاک آن را به یکصد و پنجاه هزار درهم بیرون کرد.
«ابن رسته» درکتاب «اعلاق نفیسه» طرقی را که مسافران از کوفه تا مکه و تا بصره رفته و پیمودهاند ذکر کرده در (ص 175-176) گوید: از کوفه تا قادسیه (15) میل و از قادسیه تا عذیب (6 میل) «عذیب دوتاست، عذیب قادسیه و عذیب هجانات» این جایگاه ساخلوی فرس برای طریق بادیه بوده و بین عذیب و قادسیه از دو جانب، دو دیواره از نخیل «حائط» متصل بوده، گوید: همین که مسافر از آن خارج شد وارد بیابان میشود.
و از قادسیه تا مغیثه (30 میل) است، اینجا منزلی است که برکهای از آب بارش دارد متعشی (میان منزل به سر 15 میلی آن در وادی السباع است).
و از مغیثه تا قرعاء 32 میل است و از قرعاء تا واقصه 24 میل است، اینجا منزلی است پرجمعیت، دارای خانهها و قصرها، آب اینجا از برکهها و چاهها است، و از واقصه تا عقبه 39 میل و از عقبه تا قاع 24 میل است و از قاع تا زبله 25 میل است. اینجا قریهای است عظیم دارای بازارها - و از زبله تا شقوق 12 میل است و از شقوق تا بطان که قبر عبادی(1)در آنجا است 39 میل است و از بطان تا
1) (1) مرا گمان این است که عبادی سرهنگی است از فرس که به واسطه نزدیکی با یعقوبیه نصاری به آیین آنها گرویده بود و چون یعقوبیه عیسی را عبد میدانند، از این رهگذر او و آنها را عبادی
ثعلبیه 39 میل است. اینجا شهری است دارای برج و بارو و چندین حمام و چندین بازار. اینجا ثلث راه است تا به مکه، در اینجا مسجدها و نیز مسجد جامع و منبر هست و آب اینجا از برکهها است و از ثعلبیه تا خزیمیه 32 میل است، این منزل سابقاً زرود نامیده میشده و از خزیمیه تا اجفر 42 میل است و از اجفر تا فید (31 میل است).
و اما راه از کوفه تا بصره: ابن رسته در کتاب «اعلاق نفیسه» ص 180 گوید: و از کوفه تا قرعاء؛ و در آنجا مسجدی است به نام سعد و از آنجا تا مارق و از آنجا تا قلع، سپس تا سلمستان سپس تا اقر - سپس تا اخادید سپس تا عین صید سپس تا عین جمل سپس تا بصره. این طریق بین کوفه و بصره، راهی بوده که عمال ایام بنی امیه میپیمودهاند و مسافت این طریق 85 فرسخ است. ابن هشام کلبی از پدرش چنین گفته است.
ابن بلال ابن ابی برده ذکر کرده که: من این مسافت را از بصره تا کوفه در ایام خالد بن عبدالله در یک شب و روز پیمودم.
و اما طریق از کوفه تا دمشق، ابن خرداذبه در کتاب المسالک و الممالک ص 99 گوید: از حیره تا قطقطانیه سپس تا بقعه سپس تا ابیض، ناحوشی، تا جمع تا خطیر، تا جبه، تا قلوفی الرواری سپس تا ساعده و بقیعه، پس اعناک، پس اذرعات، پس منزل، پس دمشق است.
یعقوبی در کتاب بلدان در ذکر منازل از کوفه به مدینه و به مکه گوید: کسی که بخواهد از کوفه به حجاز برود؛ رو به سمت قبله بیرون میرود به منازل معمور و آبشخورهای آبادان میگذرد که در آنها قصرهائی از خلفای بنیهاشم است. نخستین منزل قادسیه، سپس مغیثه، سپس قرعاء، سپس واقصه، سپس عقبه، سپس قاع، سپس زباله، سپس شقوق، سپس بطان.
این چهار منزل دیار بنی اسد است. سپس ثعلبیه و آن شهری است. دارای برج و بارو و زرود و اجفر که منازل طی است، سپس مدینه فید و آن مدینهای است که عمال طریق مکه در آن فرود میآیند و اهل آن از قبیله طی است.
و این شهر در دامن سفح جبل آنها است که معروف به سلمی است، و توز - و آن نیز از منازل قبیله طی است - و سمیراء و حاجز و اهل آن دو قیس و اکثرشان بنوعبس است، و نقره و معدن نقره و اهل این دو منزل مخلوطی از قیس و دیگران است و از آنجا هرکه قصد مدینه رسول الله دارد، به بطن نخله عطف عنان میکند و هرکس قصد مکه دارد. منزل پس از آن مغیث ماوان است که دیار بنی محارب است، سپس ربذه و بعد از آن سلیله و بعد از آن عمق و سپس معدن بنی سلیم و سپس افیعیه، سپس مسلح، سپس غمره است و از آنجا عمل حج شروع میشود، سپس ذات عرق و سپس بستان ابن عامر و سپس مکه است.
اصطخری در مسالک و ممالک گوید: از کوفه تا مدینه قریب به بیست مرحله است (و مرحله مسافتی است که مسافر در یک روز قطع میکند و به هشت فرسخ تقدیر میشده).
و از مدینه تا مکه حدود ده مرحله است. و طریق جاده از کوفه تا مکه مستقیماً به قدر سه مرحله کوتاهتر از این است، همین که به معدن نقره میرسد از مدینه عدول میکند تا بر معدن بنی سلیم سر در میآورد تا به ذات عرق میرسد و سپس به مکه منتهی میشود.
اما راه بصره تا مدینه قریب 18 مرحله است و با طریق کوفه در حدود معدن النقره به هم میرسند.
کوفهای که حتی بازاریانش دوازده هزار عسکری است. کوفهای که چهارهزار اسب فوقالعاده برای بسیج سپاه میداشته، کوفهای که دشت خیمه ساران جنود و بنگاه سپاهی است. کوفهای که مانند دیگ پرجوشی سالهای آغاز تأسیس و اوائل دور نوباوگی آن است، تحت السلاح درآمد. و به سوی حسین علیه السلام بسیج شد، مدارک ما را بنگرید:
ابو حنیفه احمد بن داود الدینوری که وفاتش در سال 281 هجری است و خود از تلامیذ ابن اسکیت که معاصر با متوکل عباسی است میباشد، در کتاب «اخبار الطوال» گوید: «عمربن سعد راجع به نپذیرفتن امام علیه السلام به ابن زیاد نوشت و همین که نامه رسید ابن زیاد غضب کرد.
با جمیع اصحاب خود (برای بسیج کوفه و تحریک عموم) خود از شهر خارج شده به نخلیه درآمد، سپس حصین بن نمیر و حجار بن ابجر و شبث بن ربعی و شمربن ذیالجوشن را روانه کرد تا ابن سعد را در کار معین و معاون باشند، اما
شمر بیدرنگ روانه شد، ولی شبث خود را مریض معرفی کرد، ابن زیاد به او گفت: آیا تمارض میکنی؟ اگر در طاعت مائی، پس به جنگ دشمن ما برو. همین که شبث این را شنید اقدام نموده حرکت کرد، و حارث بن رویم را نیز روانه نمود.
و گویند که: ابن زیاد همین که یک تن از رجال را با سرپرستی جمعی انبوه به قتال حسین علیه السلام روانه میکرد و چون به کربلا میرسیدند جز اندکی از آنان باقی نمیماند، چه قتال با حسین را بس مکروه میداشتند، خود به خود سر میخوردند و عقب میکشیدند، از این رهگذر ابن زیاد مجبور شد سوید بن عبدالرحمن منقری را به سر کردگی خیل سواری به کوفه باز گردانید و امر داد که در محلهها طواف بزند، هرکس را یافت که تخلف کرده نزدش آورند. هنگام طواف زدن در قبایل کوفه ناگهان مردی را دید که از اهل شام و برای گرفتن میراثی به کوفه آمده بود، او را نزد ابن زیاد فرستاد، او هم امر داد گردنش را زدند، مردم همین که او را دیدند حرکت کردند.» انتهی.(1)
مرعبات منحصر به این نبوده، جنازه میثم تمار و ده تن یاران او شاید هنوز بر سر دار بوده. دارهای آن زمان تا چند روز سرپا میبود، جسد زید شهید چهارسال بر دار بود و بین صلب میثم تمار و ده نفر همسنگهای او با آمدن حسین علیه السلام به عراق فقط ده روز فاصله بوده، عبیدالله چون مترصد آمدن حسین علیه السلام و انقلاب اوضاع عراق بود، به هر بهانهای میشد دارها بر سر پا میکرد و به وسیله دار
1) (1) الأخبار الطوال: 227-228.
تقلیل مزاحم از خود میکرد، چه هم اشخاص نافذ را نابود میکرد و هم زهر چشم از باقی شیعه میگرفت.
سران یاران مسلم بن عقیل مانند (عباس بن جعده جدلی(1)و عبیدالله بن
عمرو بن عبدالعزیز بن کندی(2)و عبیدالله بن عبدالله بن حارث بن نوفل بن عمرو بن
1) (1) عباس بن جعده جدلی از شیعیانی بود که در کوفه با مسلم بن عقیل بیعت کرده بود و برای اهل بیت مخلص الولاء بود و از مردم برای حسین علیه السلام بیعت میگرفت.عبدالله بن خازم گوید: همین که هانی را گرفتند من (به خدا) رسول ابن عقیل بودم که به قصر رفتم تا مراقب پیش آمد هانی باشم که به کجا میانجامد، همین که هانی را زدند و حبس کردند من سوار بر اسبم شدم و نخستین کسی بودم که در خانه به مسلم وارد شدم و خبر را ابلاغ کردم، مسلم به من امر کرد که در میان اصحابش ندا در دهم پس اجتماع نمودند و مسلم برای عباس بن جعده جدلی پرچمی به فرماندهی ربع مدینه بست و سپس به جانب قصر حرکت کرد و همین که آمدن مسلم به ابن زیاد رسید، در قصر متحصن شد و درها را بست و همین که مردم مسلم را واگذاشتند و عباس بن جعده را محمد بن اشعث دستگیر کرده به ابن زیاد تسلیم کرد، او هم وی را حبس کرد و همین که مسلم کشته شد، ابن زیاد او را احضار کرد و گفت: تو عباس بن جعده هستی که ابن عقیل پرچمی برای تو به سرکردگی ربع مدینه بسته بود؟گفت: بلی. ابن زیاد گفت: ببریدش و گردنش را بزنید، او را بردند و گردن بزدند. ()
2) (2) عبیدالله بن عمرو بن عبدالعزیز کندی، یکه سواری بود شجاع و از شیعیان کوفه است و با امیرالمؤمنین علیه السلام تمام مشاهدش را حاضر بوده، وی از کسانی بود که با مسلم بیعت کرده و به همراه مسلم بن عوسجه دو نفری از مردم برای حسین علیه السلام بیعت میگرفتند.همین که مسلم بن عقیل اجتماع مردم را دید برای مسلم بن عوسجه پرچمی به فرماندهی مذحج و اسد بست و برای عبیدالله بن عمرو بن عبدالعزیز کندی پرچمی دیگر به نام ربع کنده بست و همین که مردم مسلم را واگذاردند، حصین بن نمیر تمیمی او را دستگیر کرد و به عبیدالله بن زیاد تسلیم
حارث بن ربیعۀ بن هلال بن انس بن سعد همدانی(1)که هریک پرچمی برای یاری مسلم بن عقیل برافراشته بودند، هریک بر چوبه دار یا زیردست جلاد بودند و عمداً آنها را برای تهدید و ارعاب خلق، در محله خویشان و قبیله خودشان به خون میکشیدند. عبدالأعلی بن یزید کلبی علیمی از بنی علیم(2)و عماره بن صلخب
1) (1) عبیدالله بن حارث بن نوفل بن عمرو بن حارث بن ربیعه بن هلال بن انس بن سعد همدانی، درک صحبت پیامبر را کرده و با امام علیه السلام در صفین حضور داشته و در کوفه برای حسین علیه السلام از مردم بیعت میگرفت و همین که مسلم نهضت کرد، وی با پرچمی جمراء با او بیرون آمد و خود نیز لباس حمراء پوشیده بود، بیدق را بر در سرای عمرو ابن حریث فرو کوبید و گفت: من خارج شدهام که عمرو را مانع شوم؛ زیرا ابن اشعث و قعقاع بن شور ذهلی و شبث بن ربعی در آن شامگاهی که مسلم به سوی قصر ابن زیاد حرکت کرد با مسلم و اصحابش قتال شدیدی کردند و یاران مسلم سخت جنگیدند و همین که مردم مسلم را واگذاردند، عبیدالله زیاد امر داد که عبیدالله بن حارث را باز جویند، کثیر بن شهاب او را دستگیر و به ابن زیاد تسلیم کرد، وی او را نیز با محبوسان دیگر حبس کرد و همین که مسلم کشته شد عبیدالله احضارش کرد و پرسید: تو کیستی؟ جواب نداد.گفت: تو هستی که با رایت حمراء بیرون آمدی و آن را بر در سرای عمرو بن حریث فرونشاندی و با مسلم بیعت کردی و برای حسین علیه السلام بیعت میگرفتی؟ باز ساکت ماند. ابن زیاد گفت: او را روانه کنید و در میان قوم و قبیلهاش گردن بزنید، او را بردند و گردن زدند.
2) (2) عبدالاعلی بن یزید کلبی علیمی از بنی علیم بود. شهسوار، شجاع، قاری از شیعیان و کوفی بود. او به همراه حبیب بن مظاهر اسدی از اهل کوفه برای حسین علیه السلام بیعت میگرفت، سپس به همراه مسلم با کسانی که خروج کردند خروج کرد و همین که مردم مسلم را مخذول نمودند، کثیربن شهاب او
ازدی(1)، هر دو تن از شجعان نامی شیعه و با مسلم بن عقیل بوده مقبوض شدند و از زندان، با دست بسته زیر تیغ جلاد رفتند. و دو یا سه روز بعد از شهادت مسلم بن عقیل و هانی بن عروه، میثم تمار گرفته شد نزد عبیدالله زیادش آوردند.
و گفتند: این شخص نزد علی بن ابی طالب امتیازی بیش از سایر مردم داشت. عبیدالله گفت: چه میگویید، این عجمی! گفتند: آری، عبیدالله از میثم به نظر تحقیر آمیز پرسید: آیا خدای تو کجاست؟ میثم فرمود: در کمینگاه ظلمه است که یکی از آنان تو هستی. گفت: تو با عجمی بودنت آنچه میخواهی میگویی؛
1) (1) عماره بن صلخب ازدی یکه سوار و شجاع از شیعه علی بود و با مسلم بن عقیل بیعت کرد، وی همی از اهل کوفه برای حسین بیعت میگرفت، با مسلم برای نصرت او بیرون آمد و همین که مردم مسلم را دست تنها گذاشتند محمد بن اشعث با جمعیت تحت السلاح بیرون آمد و آمد تا نزدیک خانههای بنی عماره ایستاد، عماره بن صلخب مسلح بیرون آمد، مقبوض شد و او را نزد ابن زیادش فرستادند، او را حبس کرد تا همین که مسلم شهید شد، ابن زیاد او را احضارش کرده پرسید: از کدام قبیلهای؟ گفت: از ازدم، گفت: او را به قبیلهاش ببرید و گردن بزنید، او را به قبیله ازد بردند و بین اجتماع قبیله گردن زدند.
بگو ببینم صاحبت چه خبرداده که من با تو میکنم؟ فرمود: خبرداده به من که تو مرا در ضمن ده نفر به دار میزنی و چوبه دار من از آن ده نفر دیگر کوتاهتر و به مطهره نزدیکتر است. گفت: من خلاف آن را خواهم کرد. فرمود: چگونه خلاف آن را میکنی؟ به خدا سوگند! مگر نه آنکه خبری که او به من داده از پیغمبر صلی الله علیه و آله و پیغمبر از جبرئیل و او از خدای گفته. هان! من آن موضع را که در آن به دار خواهم رفت میشناسم و من اولین کسی هستم از خلق خدا، که لجام به دهنم خواهد خورد.
از این رهگذر، عبیدالله او را حبس کرد و مختار بن ابوعبیده ثقفی را نیز با او حبس کرد. میثم به مختار گفت: تو از دست آنها میجهی و به خونخواهی حسین علیه السلام خروج خواهی کرد و این کس که میخواهد تو را بکشد میکشی.
همین که عبیدالله بن زیاد خواست مختار را بکشد بریدی از یزید رسید، امر داده بود که مختار را رها کنند، لذا مختار را رها کرده امر داد که میثم تمار را به دار بزنند، همین که بالای خشبه دار در باب خانه عمرو بن حریث بر شد؛ عمرو بن حریث گفت: به خدا سوگند! این مرد همواره به من میگفت که من همسایه تو خواهم بود.
میثم بنا کرد برای مردم فضایل علی علیه السلام و بنیهاشم را حدیث کردن، به ابن زیاد گفتند: این عبد شما را رسوا کرد. گفت: لجام به دهن او بزنید. تا همین که روز سوم از صلب شد، با حربه طعنهای به او زدند. میثم تکبیری گفت، سپس در آخر روز دهان و دماغ او خون شکافت و این حادثه در عراق به سه روز قبل از مقدم حسین به عراق بود.
و رشید هجری را که یک تن از ممتازان اصحاب علی علیه السلام بود، به روایت مفید، زیاد کشت، ولی به روایت «شیخ کشی» عبیدالله زیاد کشت. بنا به این روایت، ابوحیان بجلی بازگو کرده: «که از «قنوا» دختر رشید هجری پرسیدم که مرا خبر ده از پدرت چه شنیدی؟ گفت: از پدرم شنیدم که امیرالمؤمنین علیه السلام مرا خبر داد و گفت: ای رشید! صبر و شکیبایی تو چون است؟ هنگامی که دعی آل امیه به سراغ تو بفرستد و دستها و پاها و زبان تو را قطع کند. گفتم: یا امیرالمؤمنین! آیا پایان آن بهشت است؟ فرمود: ای رشید! تو با منی در دنیا و آخرت.
دختر گوید: به خدا سوگند! زمانه گذشت و عبیدالله بن زیاد، دعی بنی امیه او را طلبید و از او خواست که از امیرالمؤمنین علیه السلام تبری کند؛ از تبری ابا کرد. دعی گفت: به چگونه مرگی خبرت داده که میمیری؟ گفت: حبیب من خبرم داده که تو مرا به برائت از او میخوانی و من برائت نمیجویم، پس دستها و پاها و زبان مرا میبری. گفت: به خدا گفته او را تکذیب میکنم، بعد گفت: او را به جلاد سپارید دو دست و دو پای او را قطع کردند و زبان او را گذاشتند. دختر گوید من اعضای بریده (اطراف دستها و پاها) را از زمین برچیدم و از پدر پرسیده گفتم: ای پدر! درد سختی در این صدمه مییابی؟ گفت: نه، ای دختر! بلکه مانند ازدحام بین مردم یعنی فشاری که میآورند. گوید: همین که او را به دوش برده و از قصر بیرون آوردیم، مردم پیرامون او اجتماع کردند. فرمود: برای من صحیفه و دواتی بیاورید تا برای شما از آنچه تا قیامت پیش آید بنویسم. پس حجام فرستادند تا زبان او را قطع کرد و در شبش مرد. (رضی الله عنه)
قضایای برائت از امیرالمؤمنین بیشتر از زیاد بوده و ممکن است عبیدالله هم برای ارعاب کسانی را که در قضیه مسلم جرمی برایشان سراغ نداشته، به عنوان برائت از علی مواخذه مینموده. «این تشدیدها فوق تقاضاهای حکومت نظامی عرفی است.»
باز کشی از فضیل بن زبیر روایت کرده گوید: امیرالمؤمنین علیه السلام روزی به بستانی از نخلستان برنی بیرون رفت، اصحاب با او بودند زیر درخت خرمایی نشست و امر فرمود: نخلهای را چیدند، خرمای تازه از آن برگرفتند و پیش روی آنان نهادند، رشید گفت: چه خرمای پاکیزهای است یا امیرالمؤمنین علیه السلام!
فرمود: ای رشید! هشدار که بر آن به دار میروی.
رشید گوید: من بامداد و شام نزد آن درخت آمد و رفت میکردم و آن را آب میدادم، تا امیرالمؤمنین علیه السلام درگذشت. تا روزی آمدم و دیدم سعف آن را بریدهاند، با خود گفتم: اجل من نزدیک شده. سپس روزی آمدم، عریف آمد و گفت: امیر را اجابت کن. من آمدم همین که داخل قصر شدم دیدم آن درخت افتاده سپس روز دیگر آمدم دیدم نصف دیگر را برای ذرنوق (لوله آب یا چوب چرخ چاه) ساختهاند، گفتم: خلیل من به من دروغ نگفته. تا آنکه عریف مجدداً آمد که امیر را اجابت کن، همین که رفتم و داخل قصر شدم، دیدم چوبه افتاده است و ذرنوق در آن است، آمدم و تیپائی به ذرنوق زدم و گفتم: مرا برای تو غذایم دادند و تو را برای من رویانیدند.
سپس بر عبیدالله زیاد داخل کردند. گفت: از دروغهای صاحبت بگو، گفتم. به خدا من دروغ پرداز نیستم و او هم دروغ نگفته، او علیه السلام به من خبر داده که تو
دستها و پاها و لسان مرا میبری.
گفت: اینجاست که او را تکذیب کنم، دستها و پاههای او را قطع کنید، او را بیرون ببرید همین که او را به سوی اهل او حمل کردند شروع کرد مردم را به امور عظام (حوادث کبار) خبر دادن و همی گفت: از من سؤال کنید ای مردم! زیرا این قوم باز از من طلبی دارند که آن را وصول نکردهاند.
مردی بر ابن زیاد وارد شده و گفت: چه کردی؟ دست و پای او را قطع کردی و وی دارد همی به امور و حوادث کبار مردم را حدیث میکند.
گفت: او را باز آورید، با آنکه نعش او را تا در سرای وی برده بودند، پس امر کرد به قطع دستها و پاها و زبان او و امر به صلب او داد.
این خونریزی و سبعیت که نعشها از قصر با دست و پای بریده بیرون میبردند تشدیداتی بود که نفسها را گرفته باشند و برای آمدن حسین علیه السلام خطری به آنها متوجه نشود، بلکه با همه اینها باز کوفه مانند کشتی روی آب متلاطم بود.
شما گزارشی را که طرماح بن عدی راجع به کثرت سپاه که در سان پشت کوفه دیده و اطلاع آن را به امام علیه السلام داد بنگرید و به خبری که مجمع بن عبدالله عائذی از وضع رشوه اشراف و استخدام توده بر علیه امام داد نیز مراجعه ثانوی نمائید و به تحریکات شدید ابن زیاد و به نخیله آمدنش برای حرکت دادن قشون دقت کنید و از طرفی دیگر صلاحیت کوفه را برای سوق جیش بنگرید و 4000 اسبهای یدکی را به یاد آرید و تهدیداتی که در نهضت مسلم به وسیله پرچمهای سرخ و سفیدی که در هر ناحیه محلههای کوفه برپا شده بود و حکومت آل
امیه را تهدید میکرد به نظر آرید، از همه اینها وضع کوفه و جبهه مخالف را نیکو میفهمید و سوء نظر نویسندگان مصری از قبیل شیخ محمد خضری در «تاریخ محاضرات امم» و ارزش معلومات تاریخی آنان را مییابید.
یکی از اینان میگوید: سپاه کوفه چهارصد نفر بودند که هشتاد هزار نفر آنان به دست یاران حسین علیه السلام کشته شد. اینان غفلت کردهاند که: کوفۀ الجند تاب سوق جیش بیش از این داشته و حکومت نوباوگان امیه هم غیر مرضی اهالی بود و با اقدام و نهضت حسین علیه السلام محبوب معظم ملت دنیای امیه متزلزل بود، خاصه در کوفه که از زمان تسلیم به معاویه این شهر پرشور همی مینشست و بر میخاست، آتشی از بغض با آل امیه در سراسر قلوب سکنه شانزده میل مسافت «شهرکوفه» همی مانند دیگ آن را به جوش میداشت.
بنابراین ابن زیاد قهار از برای یزید جوان، با هزاران مطامع در آینده برای تأمین حاضر و آینده خود از هیچ اقدامی فروگذار نکرده، سپاه کوفه را حرکت داد.
ابن زیاد بالغ بر (350000) تن را تجهیز نموده، بسیج کرد.
1 - حربن یزید ریاحی از قادسیه با 1000 سوار
2 - کعب بن طلحه با (3000) سوار
3 - عمرسعد با 4000 جنگجو
4 - شمربن ذی الجوشن سلولی با 4000 سوار پیاده از اهل شام (و ظاهراً کلمه شام، شبام است که قبیله ایست در کوفه)
5 - یزید بن رکاب کلبی با 2000 جنگجو.
6 - حصین بن نمیر تمیمی با 4000 جنگجو. (ظاهراً حصین بن تمیم تمیمی است.
7 - مضایر بن رهینه مازنی با (3000) جنگجو
8 - نصر بن حرشه با (2000) مقاتل
9 - شبث بن ربعی با (1000) جنگجو
10 - حجاربن ابجربا (1000) مقاتل
مناقب ابن شهر آشوب پس از این احصائیه گوید: و جمیع اصحاب هشتاد و دوتن بودند که عدهای از آنان سوار بودند، 32 نفرشان سوار بود و از تجهیزات اسلحه کامل نبودند، چه جز شمشیر و نیزه در دستشان نبود. (من میگویم کمان هم داشتهاند)
علا «هبه الدین» گوید:(1)ابن زیاد پس از آنکه توانست جنبش حسینی را در حوزه داخلی کوفه متوقف کند و به قوه وعده و تهدید و زندان و تبعید و درندگی و هتاکی و اعمال مخوفات و تقدیم موظفات و استعمال آهن تیز و پرداخت نقدینه عمده و به شیز(2)و ممزوج کردن رعبات ضرب با سکه و ضرب داخله را به سود خود تأمین کرد.(3)و حتی از قلوب هم هوای خیر و شورش برای آن بیرون رفت، هواخواهان حقیقت را از خون گرمی انداخت؛ به اندازهای که از داخله کوفه اطمینان حاصل کرده و کاملا خاطرش تأمین یافت.
متوجه به خارج کوفه شد و همین که خبر گرفت که حسین از ذات عرق گذشته و وارد خاک عراق شده، با تمام وسایل فعالیت خود را متوجه به دروازه عراق یعنی «شهر قادسیه» نموده و آنجا را تمرکز قوا داده و به ضد حسین علیه السلام سنگربندی نمود و به استحکامات پرداخت.
نیرویی را تحت فرمان حصین بن تمیم «رئیس نظمیه عبیدالله در کوفه» در قادسیه و اطراف آن پخش کرده، جادهها را سانسور کرد و راه آمد و رفت را بر
واردان و عابران حجاز قطع کرده، برای تأمین شورش ضواحی «حوزههای اطراف» تمام نواحی را حکومت نظامی کرد. و مواصلات بین کوفه و شام یعنی خطوط ارتباطی خود را با مرکز خود «شام و سرحدات شام» که تسلیم قوای بنیامیه است محفوظ داشته و رابطه را توسعه داد.
فرمان داد که خطوط طرق بین شهر قادسیه تا واقصه و تا بصره گرفته شود و نگذارند کسی داخل زنجیر گردد و نه خارج، و ناحیه قادسیه را نظامی کرده، حوزه کوفه را به خط نظامی به شکل قوسی محصور کرد، دائره این کمربند از جذعان «خفان» شروع شد تا به قطقطانیه از ناحیه شمال ختم میشد.
حصین با سپاه خود در آنجا وارد شده آنجا را حصار نظامی قرار داد؛ سپس بخشهایی از قشون خود را به سوی منازل بین راه حجاز و چاهها و برکهها و چشمههای «بر» به هر سو بخش کرد، چه آنکه کاروانها هرچند بخواهند از راههای متعارف مسیر را منحرف کنند؛ ناچارند بر چاهها و برکهها و چشمهها فرود آیند تا رفع خستگی کنند و مرکبها را آب دهند.
و از جمله دستههای سپاهی که به حراست «بر» فرستاده بوده، حربن یزید ریاحی بود که با کاروان حسین علیه السلام بعد از وصول به شراف و حرکت از آن ملاقات کردند.
و معلوم شد که این سرنیزهها طلیعه حوزه مسلحی است و فرماندهی کل اموی آن را برای حفاظت صحرا (بر) فرستاده که هرجا به حسین برسند، راه را بر او ببندند و دست از او برندارند تا او را به نزدیکترین مرکز حکومتی تحویل دهند، تا همین که اطمینان به مسالمت و مبایعت او حاصل شد او را بر ابن زیاد وارد نمایند.
کوفه به دهاء ابن زیاد، خاضع سیاست شوم اموی شد و تمام رؤسای قبائل و شیوخ سر تسلیم فرود آوردند و مشکلات آن کاملاً ناخواه تسهیل و آسان شد ولی ابن زیاد با این وصف هنوز آسوده خاطر نبود، بلکه چون پایه تأثیر دعوت حسین علیه السلام را در عراق و در چشم و گوش و هوش مردم را میدانست و سابقه نیک او علیه السلام را آگاه بود و هواداران و طرفداران جدی او را با محبوبیت بی حد او میدانست، آرام از او بریده بود، عبیدالله حالت روحی عراق را به تجربه بررسی کرده بود و سرعت انقلاب روحیه مردم آنجا را مکرر دیده و میدانست که اولیای امور نباید به آرامش یا جنبش آنها مغرور شود.
پیش خود تجویز میکرد که توان حسین علیه السلام با سپاهی وارد شود که نیروی آنها نتواند برابر آن بایستد.
یا در شهر قادسیه تمرکز یابد و اعراب بادیه شام و اطراف فرات از عشایری که بین کوفه تا بصره هست پیرامون او را بگیرند.
یا از نزدیک شدنش صدا به صدا بپیچد، چنانکه انعکاس آن شورشی در احساسات و نفسیات مردم برانگیزد و توده بر ابن زیاد بشورند و رؤسای قبایل مردم را از میان زندانها بیرون بیاورند، شامگاه تیر او را فرا گیرد و به ناچار یا کشته و یا دستگیر گردد.
و به هرحال آنچه با دست خود بنا کرده، بر سر او ویران شود و مسامحه و غفلت جز زیان برای او نخواهد داشت؛ بنابراین ابن زیاد به تمام قوه خود متوجه تأمین خارج و داخل شد و بعد از امنیت داخل به تأمین خارج و حدود سرحدی
مشغول شد و کوشید که کوفیان را یک دست کند و برانگیزد و از این رهگذر بود که قادسیه را برای قبل از ورود حسین علیه السلام مرکز قوای ساخلوی خود کرد و همچنین جمیع نقاط سرحدی را که بر سر راه راهروان و کاروان و رهگذران حجاز است. درنگی نشد که نامه حر ریاحی و بشارتهای پیاپی رسید بر اینکه حسین وارد شده و با عده اندک و خواص خاندان خود که همراه اویند، از سرحدات کوفه به طرف شمال غربی به مسافت دوری پرت شده و دیگر برای او ممکن نیست که به نواحی کوفه هم دست یابد؛ تا چه رسد به خط بین کوفه و بصره و قرای آن.
دیگر اطمینان یافت که سپاه ریاحی به طور کامل مراقبت از او دارد و جمعیت ریاحی تنها برای بازداشت یا رد او کافی است.
این وقت ابن زیاد شبش را آسوده خوابید و تمام پیشآمدها را به هیئت مرکزی شام برای یزید گزارش داد و حسن خدمت و فعالیت فوق حد خود را بر اربابهای خویش مسجل کرد و از شدت هراس، همین که بیدار شد که مبادا حر ریاحی خود نیز مجذوب حسین علیه السلام شود؛ زیرا جاذبه حسین علیه السلام قلوب را به هدایت و سخن خود آرام نخواهد گذاشت، دور نمینمود که سپاه حر و خود حر مودت آشکار اعلان بکند و خبر سرپیچی حر به سرکردگان دیگر سرایت کند و کار و مرتبه از دست به در رود یا مبادا حسین علیه السلام شهر انبار را مرکز قرار دهد و راه فشار اقتصادی خواربار را برکوفه و بر ابن زیاد به دست آرد و ابن زیاد دیگر نتواند از جهت موقعیت جغرافی و پیچ و خم نهر فرات و رشته عشایری که در اطراف فرات هست و نزدیکی انبار به شهرهای مدائن کسری، مجدداً او را
محاصره کند.
و معلوم بود که سبط رسول صلی الله علیه و آله هرجا منزل گزیند و به نشر دعوت خیر خود بپردازد، چه عراق باشد و چه ایران، البته به حسن قبول خواهد بر خورد و هوادارانی ایجاد خواهد کرد، پس از جا جست، ثانیاً به وعدههای فریبنده و مجدداً به بخش کردن اموال میان قبایل و شیوخ پرداخت تا بدان وسیله از این قبایل سپاهی تألیف کند.
بیم ابن زیاد از سرایت دعوت حسین علیه السلام به ماورای فرات و حدود عجم کوتاهتر و کمتر از ترس ورود کوفهاش نبود؛ زیرا این دو قطر (عراق و ایران) با یکدیگر، همواره رشته متواصل و مصلحت متبادل داشت و از این رهگذر، اعزام پسر سعد وقاص که سردار جنگ قادسیه با عجم بود و انتخاب او به حکومت ری و نامزد کردن او یک فصل از فصول این واقعه حزن انگیز بود؛ زیرا ولایات ایران خاضع برای حکومت ابن زیاد نمیشد، با این وصف که حسین با اسلام به آن سمت متوجه شود و با دعوت سودمند و حجت رسا و غائلهای از خون پاک پیامبر صلی الله علیه و آله به ایران رود و به ملاحظه خویشاوندی که با خاندان سلطنتی سابق ایران دارد، عوامل قویهای دعوت حسین را در بلاد کسری تنفیذ میکند. والی عراقین به خیال خود راهی برای جلوگیری از این اندیشهها نداشت، جز آنکه عمر سعد را برای ولایت ری نامزد کند؛ زیرا پدرش سعد وقاص از قائدان جیش فاتح عجم بود، آنان از شهرت او مرعوب بوده و ری هم برای پسری نامجو و آوازه خواه مرغوب میبود؛ زیرا ولایت ری پر منفعت و پرآوازه بود و معلوم
است حکومت ری آن روز پیوستگی شدیدی با تعطیل تحریک حسین علیه السلام داشت تا برای والی آزادی اداره و اراده فراهم آید. آری، ابن زیاد عمر را بهترین مردی برای این مأموریت یافت چه برای اخضاع و چه برای اقناع باشد؛ زیرا آن روز مساس او با حسین علیه السلام از جهت خویشاوندی بیش از همه بود و رائحه شرف قریش و نسبت به حرم مکه و مدینه نیز داشت، او را به خدعه و تطمیع به جنگ روانه کرد. آری، بیشتر عقلها گشتۀ نگاه افعی طمع است.
در پایان سفارش میکنیم که به جلد سوم رجوع نمایید.
و به دشمنی اهل عالیه و قریش با علی علیه السلام و سابقه رنجیدگی شمر و خوارج و دیگران، به نظر عبرت بنگرید.
{- پایان -}