ghaemiyeh.com
سرشناسه:خاکپور، حسین، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پدیدآور:اهلبیت علیهمالسلام در تفاسیر اهل سنت (نقش، جایگاه و میراث اهلبیت علیهمالسلام در روایات تفسیری اهل سنت ) [کتاب]/ حسین خاکپور، احمد عابدی.
مشخصات نشر:قم : آستانه مقدسه قم، انتشارات زائر، ۱۳۹۱ -
مشخصات ظاهری:3ج.
شابک:دوره : 978-964-1802-28-0 ؛ ۱۲۰۰۰۰ریال : ج.۱ : 978-964-1802-29-7 ؛ ج.۲ 978-964-1803-41-6 : ؛ ج.۳: 978-964-180-231-0
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج.۲ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت:ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۹۳ )(فیپا).
موضوع:خاندان نبوت در قرآن
موضوع:خاندان نبوت -- احادیث اهل سنت
موضوع:تفاسیر اهل سنت
شناسه افزوده:عابدی، احمد، ۱۳۳۹-
شناسه افزوده:آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
رده بندی کنگره:BP۱۰۴ /خ۲خ۲ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی:۲۹۷/۱۵۹
شماره کتابشناسی ملی: ۲۹۰۷۱۹۶
اهلبیت علیهمالسلام در تفاسیر اهل سنت (نقش، جایگاه و میراث اهلبیت علیهمالسلام در روایات تفسیری اهل سنت )
حسین خاکپور، احمد عابدی.
پیشگفتار 11
مقدمه 13
فصل اول:
کلیات
بخش اول: أهل بیت علیهم السلام در آیه تطهیر 19
مفردات آیه 22
دیدگاهها و اجتهادها درباره اهل بیت علیهم السلام 28
شأن نزول آیه 29
نقد دیدگاه مخالفان 31
اعتراف جمهور اهل سنت به نزول آیه تطهیر در شأن خمسه طیبه 31
اهل بیت علیهمالسلام و آیه تطهیر در آینه روایات 34
روایات و حصر آیه به خمسه طیبه 35
رد نظریه شمول زنان پیامبر 44
الف) دلالت سیاقی و بررسی آن 44
ب) بررسی شخصیت راویان دیدگاه مخالف 50
اول - عروه 51
دوم - عکرمه 52
سوم - مقاتل بن سلیمان 54
چهارم - ضحاک 55
تأملی تاریخی 56
ج) حدیث ام سلمه 59
د) حدیث زید بن ارقم 62
برخی مؤیدات حصرآیه در خمسه طیبه 65
روایت سلام کردن پیامبر صلی الله علیه و آله به اهل بیت علیهمالسلام 65
احتجاجات ائمه و دیگران به اختصاص آیه در شأن خمسه طیبه 69
عصمت و امامت در آیه تطهیر 72
الف) دلالت ظاهر آیه 73
ب) روایاتی از منابع اهل سنت، مؤید بر عصمت ائمه اطهار 75
ج) پاسخ به یک شبهه 76
نتایج کلی 82
بخش دوم: نقش أهل بیت علیهمالسلام در تفسیر 87
اهل بیت 89
اختصاص فهم قرآن به اهل بیت علیهمالسلام 91
جایگاه اهل بیت در تفسیر قرآن 101
از منظر قرآن 102
از منظر پیامبر 103
از منظرامت اسلامی 106
الف) علی علیه السلام 106
ب) امام علی از نگاه صحابه و تابعین و اندیشمندان 110
ج) دانش قرآنی امام علی علیهالسلام از نگاه مفسران 119
امام حسن و امام حسین علیهماالسلام 122
سایر اهل بیت 125
بخش سوم: امامان أهل بیت علیهم السلام از دیدگاه محدثان علما و مفسران أهل سنت 135
علی علیه السلام از دیدگاه صحابه و تابعین 138
الف) صحابه و تابعین 142
امام علی از دیدگاه عمر، اعترافات 148
ب) امام علی از دیدگاه محدثان و علمای اهل سنت 168
امام حسن مجتبی علیهالسلام در کلام اهل سنت 174
امام حسین علیه السلام در کلام صحابه و تابعین 184
برخی اخبار مربوط به عاشورا 195
امام زین العابدین علیهالسلام در کلام بزرگان اهل سنت 197
امام محمد باقر علیهالسلام در کلام بزرگان اهل سنت 211
امام محمد بن جعفر الصادق علیهماالسلام در کلام بزرگان اهل سنت 224
امام موسی الکاظم علیهالسلام از دیدگاه علمای اهل سنت 235
امام رضا علیه السلام از دیدگاه علمای رجال و بزرگان اهل سنت 247
امام جواد علیهالسلام از دیدگاه بزرگان اهل سنت 260
امام محمد بن علی الهادی علیهماالسلام از دیدگاه بزرگان اهل سنت 268
امام حسن عسکری علیهالسلام در کلام بزرگان اهل سنت 277
امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف 284
فصل دوّم:
فضایل و کرامات أهل بیت علیهم السلام
بخش اول: آیات ناظر به فضایل أهل بیت علیهمالسلام 299
اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ 301
پذیرفته شدن توبه حضرت آدم به واسطه اهل بیت 305
آیه حطه 305
آیه امامت حضرت ابراهیم علیهالسلام 306
آیه اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ 308
آیه لیله المبیت 308
آیه ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ 310
آیه فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ 311
آیه انفاق 312
آیه إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَی آدَمَ 313
آیه:... یا مَرْیمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاکِ وَطَهَّرَکِ 314
آیه مباهله 316
آیه اکمال 321
آیه فَسَوْفَ یأْتِی اللَّهُ 322
آیه ولایت 323
آیه تبلیغ 329
آیه صراط مستقیم 331
آیه یعْرِفُونَ کُلا بِسِیمَاهُمْ 331
آیه وَإِذْ یمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا 333
خواندن سوره برائت 333
آیه سقایة الحاج 334
آیه رَضُوا بِأَنْ یکُونُوا مَعَ الْخَوَالِفِ... 336
آیه وَالسَّابِقُونَ الأوَّلُونَ 346
آیه وَیتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ 346
آیه هادی 348
آیه وَحُسْنُ مَآبٍ 349
آیه مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ 350
آیه سَبْعَةُ أَبْوَابٍ 352
آیه جَاءَ الْحَقُّ 353
آیه وَآتِ ذَا الْقُرْبَی 353
حدیث «نحن معاشر الانبیاء لانورث» در ترازوی نقد 356
فدک و امامان اهل بیت علیهمالسلام 363
آیه سَیجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا 367
آیه وَأْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَیهَا 370
آیه أَهْلَ الذِّکْرِ 371
آیه سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنَی 373
آیه ثَانِی عِطْفِهِ لِیضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ 373
آیه هَذَانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُوا 375
آیه وَإِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ 376
آیه انذار خویشاوندان 376
آیه مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ 378
آیه مَا کَانَ لَهُمُ الْخِیرَةُ 379
آیه بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَی 380
آیه أَفَمَنْ کَانَ مُؤْمِنًا 381
آیه وَکَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ 383
آیه تطهیر 386
اثبات عصمت اهل بیت در تعدادی از آیات 391
کیفیت صلوات بر محمد و آل محمد 392
آیه امام مبین 396
آیه وَالَّذِی جَاءَ بِالصِّدْقِ 397
آیه سؤال از ولایت علی علیهالسلام 397
عبور از پل صراط فقط به اذن علی علیهالسلام 399
آیه إِلْ یاسِینَ 399
آیه مودة 400
شأن نزول آیه مودت 403
مصداق قربی 404
آیه فَکَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا 408
آیه وَمَنْ یقْتَرِفْ حَسَنَةً 409
آیه فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ 410
آیه وَإِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ 411
آیه وَاسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا 412
آیه فَمَا بَکَتْ عَلَیهِمُ السَّمَاءُ وَالأرْضُ 412
امام حسن و حسین علیهماالسلام در تفاسیر 413
آیه أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیئَاتِ 415
آیه سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ 416
آیه یا أَیهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَأُنْثَی 416
آیه معراج 418
آیه مَرَجَ الْبَحْرَینِ 422
آیه وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ 424
درنگی در وثاقت «الحسین بن حسن الاشقر» 426
آیه نجوی 426
آیهلا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَعَدُوَّکُمْ 430
آیه صَالِحُ الْمُؤْمِنِینَ 432
آیه أُذُنٌ وَاعِیةٌ 433
آیه سَأَلَ سَائِلٌ 434
نزول سوره دهر (هل اتی) در وصف اهل بیت علیهمالسلام 436
آیه النَّبَإِ الْعَظِیمِ 441
آیه إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا کَانُوا مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا یضْحَکُونَ 442
آیه هَلْ أَتَاکَ حَدِیثُ الْغَاشِیةِ 442
آیه وَلَسَوْفَ یعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَی 445
آیه خَیرُ الْبَرِیةِ 445
آیه سؤال از نعیم 447
سوره کوثر 448
سوره نصر 449
بخش دوم: گوشهای از کرامات أهل بیت علیهم السلام در تفاسیر و منابع دیگر أهل سنت 453
اعترافات بزرگان اهل سنت درباره کرامات اولیا 455
کرامات حضرت علی علیهالسلام در منابع اهل سنت 457
کرامات حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها در منابع اهل سنت 472
کرامات امام حسن مجتبی علیهالسلام در منابع اهل سنت 474
کرامات امام حسین علیهالسلام در منابع اهل سنت 476
کرامات امام زین العابدین علیهالسلام در منابع اهل سنت 487
کرامات امام باقر علیهالسلام در منابع اهل سنت 493
کرامات امام صادق علیهالسلام در منابع اهل سنت 496
کرامات امام موسی بن جعفر الکاظم علیهماالسلام در منابع اهل سنت 504
کرامات امام رضا علیهالسلام در کلام بزرگان اهل سنت 512
کرامات امام جواد علیهالسلام در کلام علمای اهل سنت 517
کرامات امام هادی علیهالسلام در منابع اهل سنت 520
کرامات امام حسن عسکری علیهالسلام در کلام بزرگان اهل سنت 524
ثقلین (قرآن و عترت) از یکدیگر جدائی ندارند. این عدم جدائی - که مورد تاکید رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده - در عرصههای مختلف قابل تصور است. یکی از این عرصهها در موضوع علم و معرفت به قرآن کریم یا تفسیر و تاویل آن است. قرآن همچنانکه محکمات دارد متشابهات نیز در آن وجود دارد.
برای ابهام زدائی از الفاظ قرآن کریم و تبیین مراد و مقصود واقعی خدای متعال از این کتاب هدایت و برای بیان تاویل و مصداق یابی و جری و تطبیق آیات شریفه قرآن - طبق حدیث شریف ثقلین - چارهای جز مراجعه به عترت علیهم السلام وجود ندارد. قرآن بدون تفسیر اهل بیت علیهم السلام قابل فهم نیست و قهراً عمل کردن به آن بدون مراجعه به آثار و سخنان نورانی معصومین علیهم السلام، مثل عمل کردن به عام بدون مراجعه و فحص از مخصّص یا عمل به مطلق بدون در نظر گرفتن مقیدات و یا مثل تمسک به کلام بدون در نظر گرفتن قرائن و شواهد آن است. و این چیزی است که نزد عقلا و در هیچ عرفی پذیرفته نبوده و آنرا غیر عقلانی میشمرند.
بنابراین ضرورت مراجعه به کلمات اهل بیت علیهم السلام در باب تفسیر و تاویل قرآن واضح و روشن است، و علمای شیعه در طول تاریخ به این سنت و روش عمل کردهاند. حتی بزرگانی که در آثار گرانبهای خود از روش تفسیری قرآن به قرآن پیروی نمودهاند هرگز از ضرورت توجه به روایات و احادیث اهل بیت علیهم السلام در باب تفسیر غافل نبوده و آنرا مد نظر داشته و به آن عمل کردهاند. تفسیر گرانسنگ المیزان و بحث های روائی آن شاهد این مدعاست، بلکه ایشان حتی در مباحث تفسیری خود - که قبل از بحث روائی ذکر شده - نیز توجه و اشراف کامل به مضمون روایات داشته است.
اما آنچه در اینجا مهم است مرجعیت علمی اهل بیت علیهم السلام در تفسیر قرآن نزد علمای اهل سنت است. کتابی که اکنون پیش روی شماست، تلاش دارد نقش بی بدیل اهل بیت علیهم السلام را در تفسیر قرآن از منظر مفسران و علمای اهل سنت نشان دهد، تا معلوم شود که دین خدا و کتاب آسمانی و احکام شریعت الهی را باید از آن مفسران واقعی کتاب خدا فرا گرفت و مراجعات و ارجاعات گوناگون بزرگان اهل سنت شاهد این باور قلبی آنان است و حتی اگر کسی به زبان به آن اعتراف نداشته باشد، عمل و سیره آنان در تفسیر گویای این حیقیقت است که قرآن بدون تفسیر اهل بیت علیهم السلام قابل فهم نیست.
امید است این اثر گامی هر چند کوتاه در خدمت به آستان قرآن کریم و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و تبیین عدم انفکاک این دو ثقل و میراث رسول خاتم صلی الله علیه و آله باشد.
مدیریت پژوهشی آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها وظیفه خود میداند از مؤلفان این اثر وزین و ارزنده صمیمانه تشکر و قدردانی نماید.
وآخر دعوینا ان الحمدلله رب العالمین
اول رمضان المبارک 1433
مدیریت پژوهشی آستان مقدس
اللهم صلّ علی محمد و علی آل محمد کما صلّیت علی إبراهیم و علی آل إبراهیم، إنّک حمید مجید
منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو میرود، ممد حیات است و چون برمیآید مفرح ذات، پس در هر نفس، دو نعمت موجود است و بر هر نعمت، شکری واجب.(1)
سعدی شیرازی، گلستان، دیباچه، ص 2.
حمد و سپاس و ستایش، خدای را که بر حقیر منت نهاد و فرصتی فراهم آورد تا در ژرفای قرآن با همراهی بیبدیل عترت، قدری درنگ و تأمل نمایم.
قرآن با محتوای بلند و روح افزای خود، جانهای خسته از جهالت و نادانی و فطرتهای تشنه حقیقت را چنان در معرض نوازش خود قرار میدهد که یکباره انسانها را از ظلمتکده غفلت و جهالت به شهر حقیقت و آگاهی رهنمون میسازد.
از همنشینی و پیوند دو عنصر مهم قرآن و عترت، مواهب و برکات فراوانی عاید جامعه اسلامیگشت که بشر امروزه هم از برخی برکات آن بهرهمند است. این حقایق خالص قرآنی و پیامهای روحبخش عترت نبوی بر وجود انسانهای حقیقتجو چنان کارگر افتاد که آنها را به تدبر عمیق واندیشیدن همه جانبه در مضامین انسان ساز قرآن، غوطهور ساخت.
اهل بیت علیهم السلام، ائمه مسلمین، حجج خدا بر عالمین، سادات مؤمنین، رهبر سفید پیشانیها و مولای مسلمیناند. آنها همچون ستارگانی که امان اهل آسماناند، امان
1) (1)
اهل زمیناند؛ زمین به اذن آنها از باریدن باز میایستد و به اذن آنان خیرات خود را به سوی زمینیان سرازیر میسازد.
راقم این سطور، با بضاعتی اندک، به تحقیق و پژوهش پیرامون یکی از مسائل بنیادین و راهگشا؛ یعنی نقش، جایگاه و میراث تفسیری اهل بیت در روایات اهل سنت پرداخته است. چه آنکه به اعتقاد ما تنها راه نجات مسلمین از طوفانهای جدایی و حیرت، بازگشت به قرآن و عترت است و هیچ راهی جز این وجود ندارد؛ چرا که صادق مصدق قطب عالم هستی، محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم مکرر فرمودند: «انی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی...»(1)
بحارالانوار، ج 2، ص 103.
.با سپری شدن عصر طلایی حضور پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله وسلم، اولین رخداد غمباری که در تاریخ بروز کرد، حذف رسمی اهل بیت علیهم السلام از جایگاه الهی خود در صحنه علمی و اجتماعی جامعه اسلامی بود. این رویداد غمانگیز که شاید در بدو امر برای طراحان آن، چندان هم بزرگ و مهم به نظر نمیآمد، در واقع مصیبت سهمگینی بود که نه تنها بخش عظیمی از امت اسلامی را از چشمه سار معارف الهی اهل بیت علیهم السلام - یگانه آگاهان به معارف الهی و قرآن - محروم ساخت، بلکه قرآن، ثقل اکبر و رکن اصلی هدایت مسلمانان را نیز از روح و جان و فروغ روشنی بخش خود جدا، و در بند ظواهر، قرائت، لغت و... رها ساخت.
تفکر مبتنی بر حذف اهل بیت علیهم السلام - که از همان ابتدا اندیشه غالب به حساب میآمد - در تفسیر و فهم مفاهیم قرآن، صحابه را مرجع اصلی خود قرار داد. این مرجعیت جعلی به علت فقدان ملاک و میزان معین، به مرور زمان، سبب بروز و ظهور اختلافات گسترده در روایات تفسیری گردید، همچنانکه شهرستانی تحریف معنوی قرآن و به وجود آمدن اختلافات بسیار در تفسیر آن را، نتیجه بی توجهی به دیدگاهها و تأویلات عترت پیامبر میداند. اگر مفسرین، تأویل و معانی آیات را از صادقین، راسخان در علم و وارثین انبیا؛ یعنی اهل بیت دریافت مینمودند، کلامشان یکسان بود و مقاصدشان مختلف نمیشد.
این مسئله در عصر تابعین، برای فرصت طلبان زمینهای فراهم ساخت تا با مغتنم دانستن این غفلت، بسیاری از اندیشههای نادرست خود را در قالب اسرائیلیات به عرصه تفسیر وارد سازند.
1) (1)
اختلافات تفسیری و ورود اسرائیلیات به عرصه تفسیر، بعدها مشکلات بسیاری را برای جامعه مسلمین به وجود آورد، از جمله اینکه حذف اهل بیت علیهم السلام علاوه بر آنکه به لحاظ علمی، مسلمانان را از فیض معلمان و مفسران راستین قرآن محروم ساخت، نظام سلطنتی، جای نظام ولایی مبتنی بر امامت را غصب کرد و به تبع آن بسیاری از احکام و هدایتهای اجتماعی و سیاسی قرآن از صحنه جامعه حذف گردید.
این روند مصیبتبار، قرنهای متمادی، سایه شوم خود را بر سرتاسر جهان اسلام گسترانیده بود. طراحان این نقشه با حذف ظاهری اهل بیت علیهم السلام اقدام به مرجعتراشی نمودند و سپس ندای ساختگی «اصحابی کالنجوم» سر داده، به جعل و تحریف احادیث پرداختند. گاهی نیز با جعل فضیلت برای دیگران کوشیدند تا مقام شامخ اهل بیت علیهم السلام و فضایل بیشمار آن بزرگواران را کمرنگ جلوه دهند.
اما وارثان حقیقی قرآن هر فرصتی را مغتنم دانسته، با تربیت شاگردان سعی در ترویج احکام ناب اسلام واقعی نمودند. بدین ترتیب در گذر زمان، عدهای از مفسران و بزرگان اهل سنت متوجه حرکت مخالفان قرآن و عترت شدند و سعی نمودند در آثار خود از روایات معصومین علیهمالسلام هم استفاده نمایند. برخی هم در بازشناسایی آن بزرگواران به جامعه اسلامی تلاش کردند.
از این رهگذر، تأمل در مسئله مورد نظر و بازگشت به قرآن و عترت جایگاه ویژهای دارد. تعیین میزان تأثیرپذیری مفسران اهل سنت از اندیشه امامان معصوم علیهمالسلام، میزان نقل روایات تفسیری از آنها، نقل کرامات و امور خارقالعاده اهل بیت علیهمالسلام، بیان فضایل بیشمار اهل بیت علیهمالسلام، ترجیح روایات اهل بیت بر دیگر اقوال، به خصوص در بحث عصمت انبیا و دهها مورد دیگر، ضرورت پرداختن به این موضوع را دوچندان میکند.
اهل بیت علیهمالسلام در تفسیر از همه نکات کلی و قواعد تفسیر استفاده کردهاند. با دقت در اقوال آن بزرگواران به خوبی معلوم میشود که آنان چگونه از روش قرآن به قرآن، قرآن به سنت و لغت و ادب بهره بردهاند. و البته این تفسیرها غیر از تأویل است.
مهمترین نکاتی که میتواند متمایز کننده روش کلی اهل بیت علیهمالسلام در تفسیر باشد عبارتند از: ویژگی اتصال به وحی، احاطه علمی و مقام عصمت آنان که روی هم رفته میتواند برجستگی گفتهها و تفسیرهای ایشان را بر دیگران نشان دهد.
دردمندانه باید گفت که آنچه در نخستین سدههای تاریخی اسلام بر منابع روایی گذشت سبب شد تا آن مقدار از میراث گران بهایی که با دشواریهای فراوان بر جای مانده بود، به آسانی ثبت و ضبط نشود.
در علل ناکافی بودن روایات تفسیری، به اجمال میتوان گفت مطالعه شرایط سیاسی و اجتماعی حاکم بر عصر اهل بیت علیهم السلام تا اندازه زیادی پرده از این راز میگشاید. بدین معنا که حساسیت حاکمان زمان نسبت به خاندان عصمت و طهارت و تلاش برای ناشناخته ماندن ایشان در میان افراد جامعه از یک سو و تعصبهای قومی و رکود فرهنگی جامعه از سویی دیگر، سبب شد تا زبان گویای معارف وحی، آنگونه که باید بروز و ظهور پیدا نکند.
با این همه با تلاش طاقت فرسای عالمان و حافظان، برخی از این میراث گران بها به دست ما رسیده است. اما متأسفانه این میراث ارزشمند گاه با احادیث نا استوار، اسرائیلیات، احادیث ساختگی یا بی سند، در هم آمیخته و نتوانسته نقش و جایگاه مورد انتظار خود را بیابد.
با این حال نمیتوان به این بهانه، همه روایات تفسیری را که در لابهلای آن احادیث درست و استوار نیز دیده میشود کنار گذاشت. از این رو بر دوستداران عترت است که به ارائه ملاکها و ضوابطی متقن و پالایش روشمند این منابع همت گمارند و سره را از ناسره جدا سازند و از این رهگذر به چشمههای زلال و جوشان تفسیری معصومین علیهم السلام راه یابند.
از طرفی باید غالب تفاسیر و دیگر کتب اهل سنت را مورد بررسی قرار داده، جایگاه و میراث اهل بیت علیهم السلام را استخراج نماییم. امید است مقبول درگاه حق تعالی و ائمه اطهار علیهمالسلام واقع شود.
والسلام علی من اتبع الهدی
حسین خاکپور
آیه تطهیر از مهم ترین ادله قرآنی در خصوص فضیلت و برتری اهل بیت عصمت و طهارت است. مفسران در طول تاریخ، در مورد این آیه بسیار سخن گفتهاند و برخی از دانشوران هم به طور مجزا در خصوص آن، کتاب تألیف نمودهاند که از آن نمونه میتوان به موارد ذیل اشاره کرد:
مجمع الانوار یا آیه تطهیر و حدیث کساء، نوشته سید حسین موسوی کرمانی؛
آیة التطهیر فی احادیث الفریقین، نوشته آیت الله سید علی موحد ابطحی؛
اهل البیت یا چهرههای درخشان در آیه تطهیر، نوشته آیت الله شهاب الدین اشراقی و آیت الله محمد فاضل لنکرانی؛
اهل البیت فی آیه التطهیر، نوشته علامه سید جعفر مرتضی عاملی؛
آیه تطهیر در کتب دو مکتب، نوشته علامه سید مرتضی عسکری.
آیه شریفه: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً1 از آیات محکم کلام الله مجید است که علاوه بر روایات فراوان شیعه، به گواهی احادیث بیشمار منقول از طریق اهل سنت نیز در شأن پنج تن آل عبا نازل شده است. این آیت روشن الهی که به «آیه تطهیر» نامبردار شده، تجلیگر حقیقت انسانهای والایی است که با گذر از عوامل مادی و خاکی، به عالی ترین مرزهای عصمت و طهارت دست یافته، گوهر انسانیت را تنها به بهای رضوان الهی و خشنودی خداوند معامله کردند. به گونهای که اگر فضیلت و تقوای همه انسانها یک جا جمع شود، قطرهای بیش در برابر دریای بیکران فضائل آنها نخواهد بود. اینان همان مفسران حقیقی کلام الهیاند که در بیان منزلت رفیع و جایگاه بس بلندشان فرمود: إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ * فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ * لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ2 .
در این نوشته تلاش میکنیم دیدگاه اهل سنت را مورد ارزیابی قرار داده، از رهگذر آن مصادیق واقعی آیه؛ یعنی اهل بیت علیهم السلام را معرفی نماییم.
لفظ «انما» در زبان عربی بیان کننده حصر و انحصار مطلبی است که پس از آن ذکر میشود. همین مطلب رامیتوان از آیات متعدد قرآن کریم نیز به دست آورد؛ مثلاً، خداوند متعال میفرماید:
قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنَّنِی بَرِیءٌ مِمّا تُشْرِکُونَ.1
«بگو اوست تنها معبود یگانه و من از آنچه برای او شریک قرار میدهید، بیزارم».
بدون شک یگانه بودن معبود و بیزاری پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم از شرک مشرکان، مطلبی است که در آن به طور روشن، حصر و انحصار وجود دارد. آیه شریفه تطهیر نیز با توجه به اینکه با لفظ «انما» شروع شده، دارای دو انحصار است که عبارتند از:
الف) انحصار اراده و خواست خداوند متعال در تطهیر و دور کردن پلیدی؛
ب) انحصار این عصمت و دوری از پلیدیها و عیوب در اهل بیت.(1)
راغب اصفهانی چنین میگوید:
«فمتی قیل: اراد الله کذا، فمعناه: حکم فیه انه کذا و لیس بکذا؛(2)هرگاه گفته شود: اراد الله؛ خدا اراده کرده است، معنایش آن است که خدا حکم کرده چنین باشد، در حالی که چنین نبوده است».
آیت الله سید علی اکبر قرشی مینویسد:
«رود: طلب کردن، خواستن؛ اراده به معنای قصد از همین ماده است».(3)
به طور کلی، آنچه از دیدگاه واژه شناسان قرآن و زبان عربی به دست میآید، این است که واژه اراده در مورد انسانها به معنای طلب کردن، اختیار و قصد نمودن و درباره خداوند متعال به معنای اراده، حکم و دستور به کار میرود.
اراده الهی را میتوان به سه نوع تقسیم کرد:
الف) اراده تکوینی که به فعل خود مرید؛ یعنی به تکوین، تحقیق و ایجاد آن تعلق میگیرد.
ب) اراده تشریعی که به فعل دیگری تعلق میگیرد؛ بدین اعتبار که وی آن را به اختیار خود انجام میدهد.(1)
سید جعفر مرتضی عاملی، اهل البیت فی آیة التطهیر، ترجمه محمد سپهری، ص 48.
ج) اراده لطیفه که بر دو رکن اساسی مبتنی است که یک رکن آن به بنده و رکن دیگر آن به خداوند مربوط میشود. این نوع اراده را میتوان با این آیه قرآنی بهتر تبیین نمود.
خداوند در قرآن کریم میفرماید:
وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ2
«و آنها که در راه ما] با خلوص نیت [جهاد] و تلاش [کنند، قطعاً به راههای خود هدایتشان خواهیم کرد».
بدون شک اگر جهاد و تلاش آنها نبود، خداوند هم آنها را به راههای خود هدایت نمیکرد. بنابراین، منظور از اراده الهی در آیه تطهیر، اراده لطیفه است که از طرفی لیاقت و تلاش اهل بیت علیهم السلام و از طرف دیگر عنایات خاص الهی این تطهیر را محقق میسازد.
به بیان دیگر، منظور از اراده الهی در آیه تطهیر، نه اراده تشریعی صرف و نه اراده تکوینی صرف است. چون هر دو نوع اراده مذکور اشکالاتی را در خصوص آیه تطهیر ایجاد میکند که در جای خود قابل تأمل است. به نظر ما منظور از اراده الهی در آیه تطهیر، اراده «لطیفه» است و این نوع اراده، مبتنی بر دو رکن اساسی است:
الف) شایستگی افراد در رعایت تقوای الهی، کسب هدایت الهی و تلاش مخلصانه در راه خداوند متعال؛
1) (1)
ب) فیوضات و الطاف و کمکهای خداوند و هدایت هر چه بیشتر آنان.
در قرآن کریم میخوانیم:
وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدیً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ1
«و کسانی که هدایت یافتهاند، [خداوند] بر هدایت آنها میافزاید و به آنان روح تقوا میبخشد».
در جای دیگر نیز میفرماید:
وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ2
«و آنها که در راه ما] با خلوص نیت [جهاد و تلاش کنند، قطعاً به راههای خود، هدایتشان خواهیم کرد و خداوند با نیکوکاران است».
آنچه در این آیات شریفه ملاحظه میشود، از یک طرف بیانگر شایستگی افراد و تلاش مخلصانه آنان و از سوی دیگر بهرهمندی از عنایات و فیوضات الهی است که به جهت همان شایستگی و تلاش مخلصانه شامل آنها میشود و مراد از اراده الهی در آیه تطهیر نیز همینگونه است. با این وصف، شایستگی و لیاقت اهل بیت مورد خطاب در آیه و البته عنایات هر چه بیشتر الهی، تطهیر آنها از همه گناهان و پلیدیها و بدیها را مهیا نموده است. با این حساب، دیگر شبهه یا سؤال اساسی در خصوص اراده الهی و نوع آن در آیه تطهیر باقی نمیماند.
در پاسخ به اینکه چرا خداوند چنین شایستگی و مقامی را نه به دیگران، بلکه تنها به اهلبیت عنایت نموده و آیا در این مورد جبری وجود ندارد، باید بگوییم که اصل آفرینش انسان (مرد یا زن بودن او و...) نیز حاکی از نوعی جبر است و به همین سبب نمیتوانیم در خصوص مقام برتر اهل بیت علیهم السلام اشکال تراشی نموده، سخنان سست و بی پایه را به زبان برانیم.
احمد بن محمد الفیومیمیگوید:
«الرجس: القذر، و قال النقاش: الرجس: النجس؛(1)
احمد بن الفیومی، المصباح المنیر، ج 1، ص 219.
رجس به معنای پلیدی است، و نقاش میگوید: رجس به معنای نجس است».همچنین راغب اصفهانی در مفردات خود مینویسد:
«رجس، چیز پلید است، و آن بر چهار گونه است: رجس طبعی، رجس عقلی، رجس شرعی و رجسی که جامع همه اینهاست، مانند میته».(2)
در آیات نورانی قرآن کریم نیز واژه رجس در معانی متفاوت به کار رفته است که در اینجا به برخی اشاره میکنیم:
الف) رجس در معنای شراب، قمار، بتها و ازلام (نوعی بخت آزمایی)، (سوره مائده، آیه 90)؛
ب) رجس در معنای نفاق، (توبه، آیه 95)؛
ج) رجس در معنای کفر و بی ایمانی، (انعام، آیه 125؛ اعراف، آیه 71)؛
د) رجس در معنای مردار، خون بیرون ریخته و گوشت خوک. (انعام، آیه 145).
ابوحیان اندلسی پس از نقل نظر ابن جوزی،(3)در تفسیر خود میافزاید:
«الرجس یقع علی الاثم و علی العذاب و علی النجاسه و علی النقائص، فاذهب الله جمیع ذلک عن اهل البیت؛(4)رجس، بر گناه، عذاب، نجاست و نقص اطلاق میشود، پس خداوند تمام اینها را از اهل بیت دور نموده است».
طبری، رجس را سوء و فحشا دانسته، به نقل از ابن زید مینویسد:
«مراد از رجس در این آیه، شیطان و در باقی موارد شرک است».(5)
1) (1)
2) (2) مفردات الفاظ القرآن، ص 342.
3) (3) او رجس را به معنی «شرک، گناه، شیطان، شک و تردید، معاصی و جرایم» دانسته است. ر. ک: زادالمسیر، ج 6، ص 381؛ البحرالمحیط، ج 7، ص 231؛ روح المعانی، ج 22، ص 12.
4) (4) ابوحیان، محمد بن یوسف، البحر المحیط، ج 7، ص 231؛ ابن عطیه، محرر الوجیز، ج 4، ص 384.
5) (5) طبری، محمد بن جریر، جامع البیان عن تأویل آی القرآن، ج 12، ص 6، ذیل آیه 5.
آلوسی پس از نقل مطالب ابن جوزی و ابوحیان مینویسد:
«و لا یخفی علیک ما فی بعض هذه الاقوال من الضعف؛(1)
روح المعانی، ج 22، ص 12.
مخفی نیست که برخی از این اقوال ضعیف هستند».برخی نیز بدون اشاره به مصادیق معین، بر این باورند که: «استعار للذنوب الرجس و للتقوی الطهر».(2)
همان طور که ملاحظه شد, بسیاری از این اظهار نظرها - همچنانکه آلوسی میگوید - با تکیه بر دلایل عقلی و نقلی مقتضی ارائه نشده است.
به نظر نگارنده, سخن حق، کلام مرحوم علامه است که میفرمایند:
رجس به کسره «راء» به معنای قذارت است و قذارت عبارت از وضعیت و حالتی در شیء است که باعث تنفر و انزجار از آن میشود. این پلیدی و قذارت یا به حسب ظاهری است؛ مانند پلیدی خوک، چنانکه خداوند میفرماید أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ3 و یا به حسب باطن شیء است؛ یعنی همان پلیدی معنوی؛
مانند شرک و کفر و اثر عمل زشت, همان گونه که قرآن میفرماید:
وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ کافِرُونَ . (3)در این دیدگاه، رجس، عبارت از یک نوع ادراک نفسانی یا اثر شعوری ناشی از تعلق و وابستگی قلب به اعتقاد باطل یا عمل زشت و ناستوده است.(4)
دیگران نیز با تعمیم و توسعه در معنای رجس، آن را شامل تمامی انواع پلیدی ها دانسته, بر این عقیدهاند که همه اقسام ناپاکیها نظیر شرک، کفر, ضلالت، جهالت، اخلاق زشت و همه معاصی, اعم از کبائر یا صغائر از موارد رجس به شمار میآید و اذهاب تمامی اینها عصمت است و آن به اهل بیت اختصاص پیدا کرده است.(5)
با توجه به آیات مذکور میتوان نتیجه گرفت که واژه «رجس» از دیدگاه قرآن کریم در دو مورد مادی (مانند خوک، شراب) و غیر مادی (مانند کفر، نفاق) به کار رفته است.
بدون شک، با توجه به اطلاق آیه شریف تطهیر، و نیز «الف و لام» همراه کلمه رجس، این واژه انواع پلیدیهای مادی و معنوی و عیوب ظاهری و باطنی و حتی نواقص و کمبودهای آشکار و پنهان را در بر میگیرد.
گرچه ترکیب اضافی فوق به معنای خانواده و خاندان است، اما هرگاه به طور مطلق و بدون هیچ قیدی به کار رود، به دلیل آیه تطهیر، به خاندان پیامبر اختصاص مییابد. بنابراین توجیه تکلفآمیز مؤلف محقق کتاب «التحقیق فی کلمات القرآن» در نفی سخن مذکور و اثبات عدم اختصاص واژه اهل بیت - آنگاه که مطلق به کار رود - به خاندان پیامبر، بر تحقیق عمیقی استوار نبوده، چندان قابل اعتماد نخواهد بود. به ویژه این که پیامبر پس از نزول آیه تطهیر، ماهها پیش از نماز صبح به در خانه حضرت فاطمه میآمد و با صدای بلند میفرمود:
«السلام علیکم اهل البیت و رحمة الله و برکاته»(1)
سیوطی، جلال الدین، الدرالمنثور، ج 5، ص 199؛ حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج 2، ص 141؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج 8، ص 205.
به علاوه، در حدیث قریب به تواتر «ثقلین»، پیامبر با صراحت، اهل بیت را در کنار قرآن قرار داد و چنین فرمود:
«انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی...».(2)
آری پس از چنین تأکیدهای فراوان بود که اصطلاح مذکور به تدریج به عنوان نامیخاص، بلکه صفتی ممتاز برای جماعتی مخصوص؛ یعنی پنج تن آل عبا گردید.
یاد آور میشود که اصطلاح اهل بیت سه بار در قرآن به کار رفته است:
در سوره قصص آیه دوازدهم: فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ که مراد از آن، پدر و مادر حضرت موسی است؛
در سوره احزاب، که به آیه تطهیر - آیه مورد بحث - معروف گشته است.
نکته قابل توجه در کاربرد سه گانه فوق، آن است که تنها در سومین مورد، واژه اهل بیت معنای اصطلاحی خاصی به خود گرفته و مصادیق مشخصی یافته است.
ابو عبدالرحمن خلیل بن احمد الفراهیدی مینویسد:
«تطهّر به معنای پاکی و تنزه و خویشتن داری از گناه و معصیت است».
راغب اصفهانی در مفردات خود چنین مینویسد:
«طهارت دو گونه است: طهارت و پاکی جسم، و طهارت و پاکی نفس که عامه آیات قرآن کریم بر این دو معنا حمل میشود».(1)
مفردات الفاظ القرآن، ص 525.
کلمه «تطهیراً» که در پایان آیه تطهیر به صورت مصدر ذکر شده، طبق قواعد زبان عربی بیان کننده نوعی تأکید است و به تطهیر اهل بیت علیهم السلام اختصاص دارد. بنابراین، منظور از یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً در آیه مورد بحث، تطهیر جسمی و روحی کامل اهل بیت علیهم السلام مورد خطاب است.
در این زمینه، هشت قول مطرح شده(2)که در سه عنوان قابل جمع بندی است:
1) (1)
2) (2) برای آشنایی با این اقوال ر. ک: الدرالمنثور، ج 5، ص 198؛ فتح القدیر، ج 4، صص 279 و 280،؛ المیزان، ج 16، ص 310؛ السنن الکبری، ج 2، ص 150؛ تهذیب تاریخ دمشق، ج 4، صص 208-209؛ الجامع لاحکام القرآن، ج 4، ص 183؛ دلائل الصدق، ج 2، ص 94؛ الصواعق المحرقه، ص 141؛ لباب التأویل، ج 3، ص 466؛ المواهب اللدینه، ج 2، ص 127؛ اسعاف الراغبین، ص 108؛ ینابیع الموده، ص 294؛ تفسیر قمی، ج 2، صص 193-194؛ الکشاف، ج 3، ص 538؛ طبرسی، مجمع البیان، ج 8، ص 356؛ نهج الحق و کشف الصدق، ص 173؛ احقاق الحق، ج 2، صص 502 و 565؛ آیه التطهیر فی احادیث الفریقین، ج 1 و 2؛ کتاب سلیم بن قیس، ص 150؛
دخول زنان در مراد از کلمه «اهل البیت» یا به طور مستقل یا با اصحاب کساء یا با سایر بنی هاشم یا با افرادی که دایره شمول گستردهتر یا تنگ تری دارد.
دخول خویشاوندان پیامبر صلی الله علیه و آله؛ یعنی بنی هاشم، غیر از اصحاب کساء؛ یعنی کسانی که صدقه بر آنان حرام است و با پیامبر صلی الله علیه و آله خویشاوندی نسبی دارند. بعضی نیز زنان پیامبر صلی الله علیه و آله را بر این مراد میافزایند و بعضی هم در نفی آنان اصرار دارند.
اختصاص اهل البیت به اصحاب کساء. گروهی با استناد به روایات چندی که در این باره تصریح دارد، سایرامامان دوازده گانه را هم بدان میافزایند.
لازم به توضیح است قولی که زنان پیامبر را داخل اهل البیت میداند به عکرمه، غلام ابن عباس،(1)و عروة بن زبیر، مقاتل بن سلیمان، و ابن عباس به (روایت عکرمه) و سعید بن جبیر(2)نسبت داده شده است.
روایات این موضوع از هفتاد حدیث هم تجاوز میکند. بسیاری از آن را اهل سنت به طرق متعدد - نزدیک به چهل طریق - از امام علی و امام حسن علیهماالسلام، ام سلمه، عایشه، ابوسعید خدری، سعد، واثله بن اسقع، ابوالحمراء، ابن عباس، ثوبان غلام پیامبر و عبدالله بن جعفر نقل کردهاند.
از طریق شیعه هم بیش از سی طریق از حضرت علی، امام سجاد، امام باقر، امام صادق، امام رضا علیهمالسلام، ام سلمه، ابوذر، ابولیلی، ابوالاسود دوئلی، عمرو بن میمون و سعد بن ابیوقاص نقل شده است.(3)
1) (1) جامع البیان، ج 22، ص 7؛ شیخ طوسی، التبیان، ج 8، ص 30؛ تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 483.
2) (2) البحر المحیط، ج 7، ص 231؛ درالمنثور ج 6، ص 63.
3) (3) میبدی، کشف الاسرار، ج 8، ص 64؛ الاساس فی التفسیر، ج 8، ص 442؛ جامع البیان، ج 22، صص 5-7؛ الجامع لاحکام القرآن، ج 14، ص 182؛ تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 492؛ البحر المحیط، ج 7، ص 228؛ الدرالمنثور، ج 3، صص 603-604؛ فتح القدیر، ج 4، ص 279 (میگوید: این قول جمهور است)؛ ینابیع، ص 294 (انه قول اکثر المفسرین).
در بین مفسران اهل سنت، بیشترین روایات این باب را محمد بن جریر طبری در تفسیر خود و حافظ جلال الدین سیوطی در «الدر المنثور» گرد آوردهاند. اما نکته قابل توجه این است که طبری از حدود پانزده روایتی که در شأن نزول آیه تطهیر ذکر کرده، تنها یک روایت و آن را هم از عکرمه در اثبات ادعای اهل سنت آورده است. سیوطی نیز از میان نزدیک به 25 روایت، تنها پنج حدیث را در تأیید نظریه عامه نقل کرده است.(1)
المیزان، ج 12، ص 311؛ مجمع البیان، ج 7، ص 559؛ اهل بیت در آیه تطهیر، ص 26.
ابوبکر احمد بن موسی ابن مردویه (م 410 ه -) میگوید:
«به بیش از صد طریق روایت رسیده است که آیه (تطهیر) درباره محمد، علی، فاطمه، حسن، حسین علیهمالسلام (نازل شده) است».(2)
محدث مشهور، مولی محسن فیض کاشانی (1007-1091 ه -) میگوید:
«روایات مربوط به نزول آیه (تطهیر) درباره پنج تن آل عبا، از طریق (مذهب اهلبیت) و اهل سنت بیش از آن است که شمرده شود».(3)
سید هاشم بن سلیمان البحرانی (م 1107 ه -) در کتاب «غایة المرام و حجة الخصام» در اختصاص آیه تطهیر به پنج تن آل عبا علیهمالسلام حدود هشتاد حدیث و روایات نقل میکند که 41 حدیث آن از طریق برادران اهل سنت و 34 حدیث آن از طریق مذهب اهل بیت علیهم السلام میباشد.(4)
اکنون جای این پرسش باقی است که علیرغم کثرت و فزونی روایاتی که شأن نزول آیه تطهیر را خاص پنج تن آل عبا میداند و از نظر حجیت و اعتبار اگر از روایات مخالفش محکمتر و قویتر نباشد، لااقل در حدّ و اندازه آن است و اگر در کتابهای اهل سنت بیش از کتب شیعه نقل نشده باشد، مطمئناً کمتر از آن نخواهد بود، آیا باز هم باید چشم و گوش بسته از منقولات جعلی تابعین معلوم الحالی همانند عکرمه یا دیگران پیروی کرده، زنان پیامبر را هم در شمول آیه جای داد؟!
1) (1)
2) (2) احمد بن موسی ابن مردویه، مناقب علی بن ابی طالب علیهالسلام، ص 301، شماره 475، لازم به ذکر است که محدث مذهب اهل سنت حاکم حسکانی (م 471 ه -) در کتاب شواهد التنزیل تعداد این روایات و احادیث را فراوان بیان کرده است. شواهد التنزیل، ج 2، ص 10.
3) (3) مولی محسن فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج 4، ص 189.
4) (4) البحرانی، سید هاشم، غایة المرام، ج 3، صص 173-211.
از آنجایی که در این زمینه مقالات و کتابهای بسیاری نوشته شده فقط به نقد دیدگاههای مخالف در میان اهل سنت - که اندکاند - میپردازیم.
جمهور اهل سنت، شبیه احادیث ذیل را نقل و بر صحت آنها اعتراف نمودهاند.
الف) ابوجعفر محمد بن جریر طبری در تفسیر خود چنین نقل میکند:
عن ابی سعید الخدری قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم: نزلت هذه الآیه فی خمسه: فی و فی علی رضی الله عنه و حسن رضی الله عنه و حسین رضی الله عنه و فاطمه رضی الله عنها إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً ؛ (1)
جامع البیان عن تأویل آی القرآن، ج 12، جزء 22، ص 6؛ رازی، ابن ابی حاتم، تفسیر القرآن العظیم، ج 9، ص 3131، ح 17673؛ ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج 3، ص 494؛ نیشابوری، علی بن احمد، اسباب النزول، ص 295؛ الدرالمنثور فی التفسیر المأثور، ج 6، ص 604.
از ابوسعید خدری نقل شده است که گفت: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: این آیه درباره پنج تن نازل شده است که عبارتند از: من و علی و حسن و حسین و فاطمه رضی الله عنهم.ب) ابوعبدالله حاکم نیشابوری چنین نقل میکند:
عنام سلمه رضی الله عنها قالت: فی بیتی نزلت هذه الایة إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً قالت: فارسل رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم الی علی و فاطمه و الحسن و الحسین رضوان الله علیهم اجمعین فقال: اللهم هولاء اهل بیتی؛(2)ام سلمه (رض) میگوید: این آیه در خانه من نازل شد و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم، علی، فاطمه، حسن و حسین - رضوان الله علیهم اجمعین - را نزد خود فرا خواند و چنین گفت: خدایا، اینان اهل بیت مناند.
جناب حاکم نیشابوری در ذیل این حدیث شریف چنین میگوید:
«هذا حدیث صحیح علی شرط البخاری و لم یخرجاه؛ (1)
همان.
این حدیث با شرط بخاری [برای صحت حدیث] موافق و صحیح است؛ ولی وی آن را نیاورده است».گفتنی است که در کتب ذیل که همگی از منابع معروف اهل سنت به شمار میآیند، تقریباً همین مضمون یاد شده در خصوص نزول آیه تطهیر و اختصاص آن به پنج تن آل عبا علیهم السلام موجود است:
جامع البیان عن تأویل آی القرآن، طبری (م 310 ه -)، ج 12، جزء 22، صص 6-8.
تفسیر تفسیر القرآن العظیم، ابن ابی حاتم (م 327 ه -)، ج 9، ص 3132، حدیث 17677 و 17679.
تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر الدمشقی (م 774 ه -)، ج 3، ص 494.
اسباب النزول، الواحدی النیشابوری (م 468 ه -)، ص 295.
سنن الترمذی، محمد بن عیسی الترمذی (209-297 ه -)، ج 5، ص 663، ج 3787 و ج 5، ص 351، ج 3205.
الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور، جلال الدین سیوطی (م 911 ه -)، ج 6، صص 603-604.
المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری (م 405 ه -)، ج 3، ص 147، و ج 2، ص 416.
شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، حاکم حسکانی (م 471 ه -)، ج 2، ص 21، حدیث 655 و ص 22، حدیث 657.
مناقب علی بن ابی طالب علیهالسلام، علی بن محمد بن مغازلی شافعی (م 483 ه -) ص 304، ح 348.
خصائص امیر المؤمنین علیهالسلام، احمد بن شعیب النسائی (215-303 ه -)، صص 33-35، ح 11.
مناقب علی بن ابی طالب علیهالسلام، احمد بن موسی ابن مردویه (م 410 ه -)، ص 303، ح 483.
1) (1)
المناقب، الموفق بن احمدالمکی الخوارزمی (م 568 ه -)، ص 61، ح 30.
کتاب التفسیر (ترمذی)، ج 5، ص 663.
مسند احمد، ج 6، ص 92.
صحیح مسلم، ج 4، ص 1874، رقم 27.
کتاب المعجم الکبیر، الطبرانی، ج 3، صص 46-47 و 49، ج 23، ص 281، ج 23، صص 233-234 و 236 و 296.
مشکل الآثار، ج 1، ص 333.
و مصابیح السنه، ج 2، ص 277؛ جامع الاصول، ج 10، ص 100؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 167؛ کنز العمال، ج 13، ص 163؛ ترجمه الامام الحسین علیه السلام فی تاریخ دمشق - تحقیق المحمودی، صص 17-61، حدیث 83-111؛ تاریخ بغداد، ج 10، ص 278؛ ابن حبان فی الحدیث، 6976 عن صحیحه، ج 15، ص 432، تحت این عنوان «ذکر الخبر المصرح بان هولاء الاربع هم اهل بیت المصطفی»؛ تذکرة الخواص، ج 2، ص 122؛ ذهبی در تلخیص المستدرک، صححه علی شرط مسلم، ج 3، ص 147، الحاکم در تفسیر سوره احزاب (کتاب التفسیر عن المستدرک)، ج 2، ص 416 و صححه علی شرط مسلم، ابویعلی، مسند، ج 13، ص 470، ح 7486.
مؤلف محرر الوجیز میگوید:
وقالت فرقه: هی الجمهور (اهل البیت) علی و فاطمه و الحسن و الحسین، و فی هذا احادیث عن النبی صلی الله علیه و سلم، قال ابوسعید الخدری: قال رسول الله صلی الله علیه و سلم: «نزلت هذه الایه فی خمسه فی و فی علی و فاطمه و الحسن و الحسین» رضی الله عنهم، و من حجه الجمهور قوله (عنکم) و (یطهرکم) بالمیم، و لو کان النساء خاصه لکان عنکن.(1)
محرر الوجیز، ج 4، ص 384، ذیل آیه.
ابن عطیه، این قول را نظر جمهور اهل سنت میداند (اختصاص در خمسه طیبه) و سپس میافزاید از جمله استدلال جمهور، ضمائر خطاب در عَنْکُمُ و یُطَهِّرَکُمْ است و اگر زنان داخل بودند باید میگفت: «عنکن».
1) (1)
محب طبری میگوید:
«این عمل از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم مکرر صادر شده است؛ یکدفعه در خانهام سلمه و یک مرتبه در خانه فاطمه سلام الله علیها».(1)
ینابیع الموده، ج 1، ص 253، باب 33.
عده زیادی از اهل سنت حدیث اختصاص اهل البیت به پنج تن آل عبا را صحیح دانستهاند، از آن جمله:
احمد بن حنبل، مسلم بن حجاج، ابن حیان، حاکم نیشابوری، ذهبی، ابن تیمیه «اما حدیث الکساء فهو صحیح» رواه احمد و الترمذی من حدیث امسلمه و رواه مسلم فی صحیحه من حدیث عائشه.(2)
الف) عنام سلمه
ان النبی صلی الله علیه و آله وسلم جلل علی الحسن و الحسین و علی و فاطمه کساء ثم قال: اللهم هولاء اهل بیتی و خاصتی، اذهب عنهم الرجس طهرهم تطهیراً. فقالتام سلمه: و انا معهم یا رسول الله؟ قال: انک الی خیر؛
ام سلمه میگوید: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم بر حسن، حسین، علی و فاطمه کسایی پوشاند. سپس گفت: خدایا، اینان اهل بیت و خواص من هستند، پلیدی را از آنان دور کن و آنها را کاملاً پاک گردان. ام سلمه گفت: ای پیامبر خدا، آیا من نیز با آنها هستم؟ حضرت صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: همانا تو بر خیر و نیکی هستی.
ابوعیسی محمد بن عیسی ترمذی در ذیل این حدیث مینویسد:
«هذا حدیث حسن و هو احسن شیء روی فی هذا الباب؛(3)این حدیث حسن است و آن بهترین حدیثی است که در این باب (باب فضل فاطمه بنت محمد صلی الله علیه و آله وسلم) روایت شده است».
ب) عن صفیه بنت شیبه
قالت عائشه: «خرج النبیّ علیهالسلام غداه و علیه مرط مرحل من شعر اسود، فجاء الحسن بن علی فادخله، ثم جاء الحسین فدخل معه، ثم جائت فاطمه فادخلها، ثم جاء علی فادخله، ثم قال: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً ؛ صفیه، دختر شیبه، نقل میکند که عایشه گفت: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم هنگام بامداد با عبایی از پشم سیاه بیرون شد. حسن بن علی رسید، او را داخل عبا کرد. سپس حسین آمد و همراه او داخل (عبا) شد. سپس فاطمه آمد، او را داخل فرمود. پس از آن علی آمد و او را نیز داخل عبا کرد. سپس گفت: خدا فقط میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت دور کند و شما را کاملاً پاک سازد».
بررسی و جمع بندی روایات
فراخوانی امام علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهمالسلام و قرار دادن آنها در زیر کسا، نشان دهنده اختصاص آیه تطهیر به خمسه طیبه است.
در هیچ یک از روایات صحیح و متواتر نقل نشده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم چنین رفتاری را با یکی از همسران و یا سایر خویشاوندان خود (غیر از خمسه طیبه) انجام داده و یا آیه تطهیر را به آنها ارتباط داده باشد.
قرائت آیه تطهیر یا دعا برای اهل کسا با استفاده از واژگان آیه تطهیر، به معنای اختصاص آیه به خمسه طیبه از سویی و تفسیر و تبیین اهل بیت مورد اشاره در آیه تطهیر توسط پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از سوی دیگر است.
طبق نقل اهل سنت، تعداد زیادی از صحابه احادیث را نقل نمودهاند که حصر آیه را به خمسه طیبه نسبت داده، و دانشوران اهل سنت آنها را در کتب خود نقل نمودهاند. در این قسمت برخی از این روایات را بیان میکنیم تا حقیقت بر همگان مشخص شود.(1)
برای مطالعه بیشتر، ر. ک: احقاق الحق، ج 9، صص 2-99.
1) (1)
الف) حدیث واثله بن الاصقع
الحاکم النیشابوری، مستدرک (ج 2، ص 416، ط حیدرآباد)؛
ابوالمحاسن یوسف بن موسی الحنفی، المعتصر (ج 2، ص 267، ط حیدر آباد)؛
ثعلبی، الکشف و البیان، ذیل آیه؛
البیهقی، السنن الکبری (ج 2، ص 152، ط حیدرآباد)؛
محب الدین الطبری، ذخائر العقبی (ص 24، ط مکتبه القدسی بمصر)؛
اسماعیل بن کثیر الدمشقی در تفسیرش (المطبوع بهامش فتح البیان، ج 8، ص 72، ط بولاق مصر)؛
علامه قسطلانی، المواهب اللدنّیة (ج 7، ص 3 ط، مصر)؛
حافظ نورالدین علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد (ج 9، ص 167، ط مکتبه القدسی بالقاهره)؛
علی بن عبدالعال الکرکی، نفحات اللاهوت (ص 52، ط الغری)؛
الذهبی سیر اعلام النبلاء (ج 3، ص 212، ط مصر) و ج 3، ص 258؛
السید احمد زینی دحلان، السیرة النبویة مطبوع بهامش سیرة الحلیة (ج 3، ص 329، ط مصر)؛
الحنفی القندوزی، ینابیع المودة (ص 229، ط استامبول)؛
الشیخ حسن العدوی الحمزاوی، مشارق الانوار (ص 113، ط مصر)؛
الشیخ احمد بن عبدالرحمن الساعاتی بدایع السنن (ج 2، ص 495، ط قاهره)؛
الشیخ عبدالله الحنفی الامر تسری ارجح المطالب (ص 325، ط لاهور)؛
علامه سید علوی بن طاهر الحداد، القول الفصل (ج 2، ص 203، ط جاوا)؛
سید محمد عبدالغفار الهاشمی، ائمه الهدی، (ص 145، ط القاهره).
ب) حدیث عمر بن ابی سلمه
ابوعیسی الترمذی، صحیحه (ج 13، ص 200، ط التازی مصر)؛
ابن جریر طبری، جامع البیان (ج 22، ص 8، ط الحلبی، مصر)؛
شیخ خضر بن عبدالرحمن الازدی، التبیان (ص 125، مخطوط)؛
علامه ملا علی القاری، الاربعین حدیثا، ص 61؛
الشیخ سعید بن محمد بن مسعود الشافعی، المنتقی فی سیرة، المصطفی، ص 188؛
المیرزا محمد خان البدخشی، مفتاح النجا، ص 14؛
حنفی قندوزی، ینابیع (صص 107 و 299، ط استامبول)؛
سید علوی بن طاهر الحداد الحضرمی، القول الفصل (ج 2، ص 233، ط جاوا)؛
علامه الامر تسری، ارجح المطالب (ص 52، ط لاهور)؛
احمد بن سوده الادریسی، رفع اللبس و الشبهات (ص 65، ط مصر).
ج) حدیث عایشه
البیهقی، المحاسن و المساوی (ص 297، ط بیروت)؛
جمال الدین الزرندی الحنفی، نظم دررالسمطین (ص 123، ط مطبعه القضاء)؛
السید علوی بن طاهر القول الفصل (ج 2، ص 215، ط جاوا)؛
البیهقی، سنن، (ج 2، ص 149، ط حیدرآباد الدکن)؛
ابن جریر طبری، جامع البیان (ج 22، ص 6، ط الحلبی بمصر)؛
العلامه البغوی در تفسیر معالم التنزیل (ج 5، ص 213، ط قاهره)؛
العلامه محب الدین طبری، ذخائر العقبی (ص 24، ط مکتبه القدسی بمصر)؛
ابن کثیر الدمشقی، البدایه و النهایه، (ج 8، ص 34، ط السعاده بمصر)؛
الشیخ عبدالقادر بن احمد بدران الدمشقی، تهذیب تاریخ ابن عساکر؛
الشیخ علاء الدین البغدادی الشهیر بالخازن، تفسیر خازن (ج 5، ص 213، ط قاهره)؛
ابن تیمیه الحنبلی، منهاج السنه (ج 3، ص 4 و ج 4، ص 20، ط قاهره)؛
الشیخ خضر بن عبدالرحمن، التبیان (ص 125، مخطوط)؛
الشیخ سعید بن محمد بن مسعود الشافعی، المنتقی فی سیرة المصطفی، ص 188؛
الخطیب التبریزی العمری، مشکوة المصابیح (ص 568، ط الدهلی)؛
الذهبی، المنتقی من منهاج الاعتدال (صص 168 و 304، ط المغرب الاقصی بالقاهره)؛
القاضی المیر حسین المیبدی الیزدی، شرح دیوان امیرالمؤمنین، ص 185؛
ابن حجر الهیتمی، الصواعق المحرقه، (ص 227، ط عبداللطیف، مصر)؛
عبدالغنی بن اسماعیل النابلسی، ذخائر المواریث (ج 4، ص 277، ط القاهره)؛
الحنفی القندوزی، ینابیع الموده (صص 107 و 167 و 229، ط اسلامبول)؛
السید محمد صدیق حسنخان، فتح البیان (ج 7، ص 277، ط بولاق مصر) و در «حسن الاسوه» (ص 115، ط آلاستانه)؛
ابن ربیع الشیبانی، تیسیر الوصول (ص 160، ط نول کشور)؛
ابن ذبیح یوسف النبهانی، الشرف الموبد (ص 9، ط مصر)، و جواهر البحار (ج 4، ص 82، ط قاهره)؛
علامه الحضرمی، القول الفصل (ج 2، ص 210، ط جاوا)؛
السید ابوبکر العلوی الحضرمی الشافعی، رشفه الصاوی (ص 15، ط القاهره)؛
علامه سید محمد یوسف التونسی، السیف الیمانی المسلول (ص 9، ط الترقی الشام)؛
شیخ عبیدالله الامر تسری، ارحج المطالب (ص 52، ط لاهور)؛
علامه السید احمد بن سوده الحسنی الادریسی، رفع اللبس والشبهات (ص 65، ط مصر)؛
علامه الشیخ منصور بن علی ناصف المصری، التاج الجامع للاصول (ج 3، ص 308، ط قاهره)؛
العلامه الملا علی بن سلطان الهروی الحنفی، جمع الوسائل فی شرح الشمائل (ج 1، ص 147، ط الادبیه، قاهره).
د) حدیث سعد
ابن جریر طبری، جامع البیان (ج 22، ص 8، ط مصطفی الحلبی)؛
علامه البیهقی، السنن الکبری (ج 7، ص 63، ط حیدرآباد الدکن ج 2، ص 150)؛
علوی بن طاهر الحداد، القول الفصل (ج 2، ص 218، ط جاوا و ج 2، ص 217)؛
شیخ عبید الله الحنفی الامر تسری، ارحج المطالب (ص 53، ط لاهور)؛
احمد بن حنبل، المسند (ج 1، ص 185، ط مصر و ج 6، ص 298، ط المیمنیه مصر)؛
مسلم بن حجاج، صحیح (ج 2، ص 119، ط محمد علی صبیح، مصر)؛
ترمذی، صحیح (ج 13، ص 171، ط العادی، مصر و ج 13، ص 248، ط التازی مصر)؛
عبدالعال الکرکی، نفحات اللاهوت، (ص 52، ط الغری صص 53 و 59)؛
نسائی، خصائص (ص 4، ط التقدم مصر، ص 16)؛
حاکم نیشابوری، المستدرک، (ج 3، ص 108، ط حیدر آباد)؛
علامه خوارزمی، المناقب (ص 64، ط تبریز)؛
ابن الاثیر، اسد الغابه (ج 4، ص 25، ط مصر)؛
سبط ابن جوزی، تذکره الخواص (ص 22، ط الغری)؛
ذهبی، تلخیص المستدرک (در حاشیه مستدرک، ج 3، ص 108، ط حیدرآباد)؛
محمد یوسف الزرندی، نظم دُررالسمطین، (ص 107، ط مطبعه القضاء)؛
محمد عبدالله بن اسعد الشافعی، مراة الجنان (ج 1، ص 109، ط حیدرآباد)؛
ابن حجر عسقلانی، الاصابه، (ج 2، ص 503، ط مصر)؛
ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، (ج 7، ص 60، ط مصر)؛
ابن کثیر، البدایه و النهایه (ج 7، صص 338-339، ط القاهره)؛
المتقی الهندی، منتخب کنز العمال (در حاشیه مسند ج 5، ص 53، ط المیمنیه مصر)؛
محمد خان البدخشی الحنفی، مفتاح النجاة (ص 64، مخطوط)؛
عبدالقادر الوردیفی، سعد الشموس و الاقمار (ص 209، ط التقدم بالقاهره)؛
ابن جریر طبری، جامع البیان، (ج 22، ص 7، ط مصطفی الحلبی، ج 22، صص 6 و 8)؛
بخاری، التاریخ الکبیر، (ج 1، قسم 2، ص 70، رقم 1719، ط حیدرآباد الدکن)؛
ابن ثابت الشافعی، تاریخ بغداد، (ج 9، ص 126، ط القاهره)؛
الطبرانی، المعجم الکبیر، ص 134؛
عبدالرحمن محمد بن حیان الاصبهانی، اخلاق النبی، (ص 116، ط مطابع الهلالی)؛
علامه النبهانی، الانوار المحمدیه (ص 434، ط بیروت)؛
واحدی نیشابوری، اسباب النزول (ص 267، ط المطبعه الهندیه)؛
حافظ ابونعیم، اخبار اصبهان، (ج 1، ص 108، ج 2، ص 253)؛
علامه بغوی، معالم التنزیل (ص 213، ط القاهره)؛
احمد بن علی بن ثابت الشافعی، موضع اوهام الجمع والتفریق (ج 2، ص 281، ط حیدرآباد)؛
ابن اثیر، اسدالغابه (ج 4، ص 29، ط مصر)؛
محب الدین طبری، ریاض النضره (ج 2، ص 188، ط الخانجی، مصر)؛
محب الدین طبری ذخائر العقبی (ص 23، ط القدسی، قاهره)؛
ذهبی، تاریخ الاسلام، (ص 6، ط مصر)؛
ذهبی، سیر اعلام النبلاء (ج 2، ص 89، ط مصر)؛
ابن عساکر، تاریخ دمشقی، (ج 4، ص 204، ط روضه الشام)؛
علامه النابلسی، ذخائر المواریث (ج 4، ص 293، ط القاهره)؛
علامه الزرندی، نظم در السمطین (ص 238، ط مطبعه القضاء)؛
القاضی یوسف بن موسی الحنفی، المعتصر من المختصر (ج 2، ص 266، ط حیدرآباد)؛
جلال الدین سیوطی، مفحمات الاقران فی مبهمات القرآن (ص 32، ط قاهره)؛
ابوالحسن الکازرونی، و شرف النبی (ص 224)؛
علامه القسطلانی، المواهب اللدنّیه (ج 7، ص 4، ط مصر)؛
ابن حجر عسقلانی، الاصابه (ج 4، ص 366، ط دارالکتب المصریه)؛
ابن حجر عسقلانی؛ تهذیب التهذیب (ج 2، ص 297، ط حیدر آباد)؛
ابن حمزه الحسینی نقیب دمشقی البیان والتعریف (ص 149، ط حلب)؛
الشیخ حسن الحمزاوی مشارق الانوار (ص 113، ط مصر)؛
الشیخ احمد بن یوسف مشهور به القرمانی، اخبار الدول (ص 120، ط بغداد)؛
السید احمد زینی دحلان، السیره النبویه، (ج 3، ص 329، ط مصر)؛
علامه ملاعلی القاری، الاربعین حدیثا، ص 61؛
علامه شیبانی معروف به ابن البدیع، تیسیر الوصول، (ص 160، ط نول کشور)؛
ابن حمزه الحسینی، البیان و التعریف، (ج 1، ص 150، ط حلب)؛
السید ابوبکر العلوی الحضرمی، رشفه الصاری، (ص 14، ط القاهره)؛
الذهبی، المننقی من منهاج الاعتدال، (ص 168، ط المغرب الاقصی بالقاهره)؛
احمد الحنفی ابی محمد کرام القنائی، الجواهر الحسان، (ص 294، ط بولاق)؛
علامه قندوزی، ینابیع الموده (صص 106، 107، 294، 228، ط استامبول)؛
العلامه شیخ عبدالهادی (نجا، حالیه الکدر فی شرح منظومه البرزنجی)، (ص 196، ط مصر)؛
العلامه سید محمد صدیق حسن خان حسن الاسوه (ص 115، ط الاستانه)؛
العلامه سید محمد صدیق حسن خان، فتح البیان (ج 7، ص 276، ط ولاق مصر)؛
العلامه السید علوی بن طاهر، القول الفصل (ج 2، صص 164-165، 177، 183-184، 187، 192-195 و 197، ط جاوا)؛
آلوسی بغدادی، جلاء العینین (ص 39، ط بغداد)؛
الشیخ یوسف النبهانی، الشرف الموبد، (ص 18، ط مصر، صص 7 و 9)؛
الشیخ حسن النجار المصری، الاشراف، (ص 10، ط مصر)؛
ه -) حدیث ابی سعید الخدری
ابن جریر طبری، الجامع البیان، (ج 22، ص 6، ط القاهره)؛
الطبرانی، المعجم الکبیر، (ص 134، نسخه جامعه طهران)؛
نورالدین علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد، (ج 9، ص 167، ط القاهره)؛
جمال الدین الزرندی، نطم دُررالسمطین، (ص 238، ط مطبعه القضاء)؛
ابن حجر هیتمی، صواعق المحرقه، (ص 227، ط عبداللطیف مصر)؛
ابن عساکر، و تاریخ، (ج 4، ص 204، ط روضه الشام)؛
ابن حسنویه الحنفی، در بحر المناقب، ص 5؛
واحدی، اسباب النزول، (ص 266، ط قاهره)؛
قندوزی حنفی، ینابیع الموده، (ص 108، ط استامبول و صص 230 و 294)؛
علامه الامر تسری، ارجح المطالب، (صص 44 و 53-54، ط لاهور)؛
علامه قسطلانی، المواهب اللدنیه، (ج 7، ص 4، ط مصر)؛
البنهانی، الشرف الموبد، (ص 706، ط مصر)؛
ابن طاهر، القول الفصل، (ج 2، صص 206-207، ط جاوا)؛
الذهبی، تاریخ الاسلام (ج 3، ص 6، ط مصر)؛
خوارزمی، المناقب (ص 24، ط تبریز، ص 34)؛
السید محمد صدیق، فتح البیان، (ج 6، ص 105، ط ولاق)؛
الشیخ حسن النجار، الاشراف، (ص 9، ط مصر)؛
و) حدیث علی علیهالسلام
علامه حنفی قندوزی، ینابیع الموده، (ص 174، ط استامبول)؛
احمد بن عبدالحمید العباسی، عمده الاخبار، (ص 78، ط السید اسعد طرابزونی)؛
المولی حسین الکاشفی، المواهب العلیه؛
علامه السمهودی و تاریخ المدینه المنوره (ج 1، ص 331، ط مصر)؛
ابوبکر بن الحسین بن عمرالمراغی، تحقیق النضره، (ص 75، ط مصر).
ز) حدیث جعفر بن ابی طالب
علوی بن طاهر، القول الفصل (ص 185، ط جاوا).
ح) حدیث ابی برزه
نور الدین علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد (ج 9، ص 169، ط مکتبه القدسی، قاهره).
ط) حدیث صبیح
ابن حجر عسقلانی، الاصابه، (ج 2، ص 169، ط مطبعه مصطفی محمد، مصر)؛
حنفی قندوزی، ینابیع الموده، (ص 13، ط استامبول).
ی) حدیث ابن عباس
اسماعیل بن عبدالله النقشبندی، (مناقب العشره، ص 194)؛
علامه الامر تسری، ارجح المطالب، (ص 54، ط لاهور).
ک) حدیث انس
ابن حنبل، مسند، (ج 3، ص 259، ط المیمینه مصر)؛
ابوالطیب السید نقی الدین محمد بن احمد بن علی الفاسی، شفاء الغرام باخبار البلد الحرام (ج 2، ص 359، ط داراحیاء التراث العربیه، القاهره)؛
الطبرانی معجم الکبیر (ص 134)؛
ابن جریر طبری، جامع البیان، (ج 22، ص 6، ط قاهره)؛
ابن اثیر الجزری اسد الغایه، (ج 5، ص 521، ط مصر)؛
الذهبی، تاریخ الاسلام، (ج 2، ص 97، ط مصر)؛
النبهانی، الشرف الموبد، (ص 7، ط مصر)؛
متقی هندی، منتخب کنز العمال، (ج 5، ص 96، ط المیمینه مصر)؛
ابن کثیر، تفسیر القرآن، (حاشیه فتح البیان، ج 8، ص 72، ط بولاق، مصر)؛
ابن کثیر، البدایه و النهایه (ج 8، ص 205، ط القاهره)؛
السید محمد صدیق حسن خان، فتح البیان (ج 7، ص 277، ط بولاق، مصر)؛
عبدالغنی بن اسماعیل بن عبدالغنی، ذخائر المواریث، (ج 1، ص 38، ط قاهره)؛
علامه الحمزاوی، مشارق الانوار، (ص 113، ط مصر)؛
علامه الشیخ حسن النجار، الاشراف، (ص 9، ط مصر)؛
علامه سید محمد صدیق حسن خان، حسن الاسوه، (ص 115، ط آستانه)؛
ابن الربیع، تیسیر الوصول، (ص 160، ط نول کشور)؛
الشیخ احمد بن عبدالرحمن البنّاء (ساعاتی) بلوغ الامانی (ج 18، ص 238 ذیل حدیث 283)؛
عبدالرحمن الصفوری، نزهه المجالس؛ (ج 2، ص 222، ط قاهره)؛
حنفی قندوزی، ینابیع (صص 193 و 108 و 260، ط استامبول)؛
النبهانی، اشرف الموبد (ص 706، ط مصر)؛
علوی بن طاهر، القول الفصل، (ج 2، ص 227، ط جاوا)؛
علامه الامر تسری، ارحج المطالب، (ص 54، ط لاهور).
ل) حدیث ابی الحمراء
محمد بن اسماعیل البخاری، الکنی، (ص 25، ط حیدر آباد)؛
علامه طبری، منتخب ذیل المذیل، (ص 83، ط الاستقامه، مصر)؛
الطبرانی، المعجم الکبیر، ص 134؛
ثعلبی، الکشف و البیان، ذیل آیه؛
ابن اثیر الجزری، اسدالغابه، (ج 5، ص 174، ط مصر)؛
الذهبی، تاریخ اسلام، (ج 2، ص 97، ط مصر)؛
الذهبی، میزان الاعتدال، (ج 2، ص 17، ط قاهره)؛
ابن کثیر، البدایه و النهایه، (ج 5، ص 321، ط القاهره)؛
شیخ فتح الدین ابوالفتح، عیون الاثر، (ص 2، ط القدسی، قاهره)؛
شیخ فتح الدین ابوالفتح (عیون الاثر)، تفسیر، در حاشیه فتح البیان، (ج 7، ص 277، ط بولاق، مصر)؛
ابن جریر طبری، جامع البیان، (ج 22، ص 6، ط قاهره)؛
نور الدین علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد، (ج 9، صص 121 و 168، ط قاهره)؛
علامه السمهودی، تاریخ مدینه المنوره، (ج 1، ص 319، ط مصر)؛
علوی بن طاهر، القول الفصل، (ص 229، ط جاوا)؛
علوی الامر تسری، ارحج المطالب، (ج 54، ص 335، ط لاهور)؛
علامه القاضی یوسف الحنفی، المعتصر من المختصر، (ج 2، ص 267، ط حیدر آباد)؛
م) حدیث عطیه
ابن اثیر، اسد الغابه، (ج 3، ص 413، ط مصر)؛
ابن حجر عسقلانی، الاصابه، (ج 2، ص 479، ط مصر).
به نقل جمعی از صحابه
ابن عبدالبر، استیعاب (ج 2، ص 460، ط حیدر آباد الدکن)؛
السید علوی بن طاهر، قول الفصل، (ج 1، ص 48، ط جاوا)؛
علامه بهجت افندی، تاریخ آل محمد، (ص 42، ط آفتاب)؛
الترمذی، صحیح (ج 13، ص 248، ط التازی، مصر)؛
الذهبی، سیراعلام النّبلاء، (ج 3، ص 190، ط مصر)؛
علامه القندوزی، الینابیع، (ص 15، ط استامبول)؛
ثعلبی، الکشف و البیان، همان حدیث ینابیع.
عمده استدلال قائلین به این قول - داخل بودن زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در حکم آیه - را میتوان در بخشهای زیر خلاصه کرد:
استدلال به سیاق آیه؛
روایت عکرمه، ضحاک، عروه، مقاتل بن سلیمان؛
روایتام سلمه؛
حدیث زید بن ارقم.
مهمترین چیزی که افراد مذکور به آن استدلال نمودهاند سیاق آیات است؛ زیرا آیات پیش و آیات بعد از این آیه، خطاب به زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است، پس تطهیر هم فقط شامل اینان میشود.(1)
ر. ک: فتح القدیر، ج 4، صص 279-281؛ تهذیب تاریخ دمشق، ج 4، ص 208؛ احکام القرآن، ج 5، ص 230؛ نفحات اللاهوت، ص 85؛ الکلمه الغرّاء فی تفضیل الزهرا، ص 213؛ بحارالانوار، ج 35، ص 234؛ المواهب اللدنیه، ج 2، ص 123؛ السیره النبویه، ج 2، ص 300؛ دلائل الصدق، ج 2، ص 94؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج 16، ص 311؛ مجمع البیان، ج 8 ص 356.
رد این نظریه
ابن حجر عسقلانی در «صواعق المحرقه» میگوید:
«قال الله تعالی: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً ، اکثر المفسرین علی انها نزلت فی علی و فاطمه و الحسن و الحسین. لتذکیر ضمیر (عنکم) و ما بعده».(2)
تنها نکتهای که میتوان از سیاق قبل و بعد آیه تطهیر به دست آورد، این است که آیه مذکور در ضمن آیات مربوط به زنان پیامبر قرار دارد؛ اما در اینکه حتماً باید با آن در ارتباط باشد، امری نیست که به راحتی قابل اثبات بوده یا بتوان بر آیه تحمیل کرد. به ویژه اگر بر این واقعیت اعتقاد داشته باشیم که در پارهای موارد، صدر آیه در خصوص یک مطلب است و میانه آن درباره مطلبی دیگر و ذیل آن بیانگر نکتهای سوم است.
با تدبر در ظاهر آیه تطهیر، این حقیقت به دست میآید که در خود آیه، قرینه صارفه و معارضی موجود است که مانع از ورود زنان پیامبر یا دیگر نزدیکان حضرت، در شمول اهل بیت میشود؛ زیرا تمامی ضمایری که در آیات مورد بحث به زنان پیامبر بر میگردد، به صیغه جمع مؤنث آمده است؛ حال آنکه همه ضمایر جمله إِنَّما... به صورت جمع مذکر است. اگر واقعاً این آیه، زنان پیامبر اسلام را هم شامل میشد، چه انگیزهای سبب شده است همه ضمیرها به یکباره از جمع مؤنث به صیغه جمع مذکر برگردانده شود؟
در مواردی از قرآن پیش آمده که به هنگام بیان مطلبی، خداوند استطراداً یا به صورت جملهای معترضه، مطلب دیگری را بیان فرموده است که به عنوان نمونه، تنها به ذکر دو آیه بسنده میشود:
الف) در داستان حضرت یوسف آمده است:
فَلَمّا رَأی قَمِیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ * یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئِینَ1.
چنانکه ملاحظه میشود، در اثنای سخن از کید زلیخا و مکر زنانه وی، جمله معترضه یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا آمده است که به قبل و بعد خود ارتباطی ندارد، بلکه خود، جملهای مستقل و مجزا به شمار میآید.
ب) صریحتر و روشنتر از مورد فوق، آیه سوم سوره مائده است که میفرماید:
حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّیَةُ وَ النَّطِیحَةُ وَ ما أَکَلَ السَّبُعُ إِلاّ ما ذَکَّیْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِکُمْ فِسْقٌ الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ1.
علامه طباطبایی میفرمایند:
اگر در صدر و ذیل آیه با دقت و تأمل ژرف تری نظر شود، این حقیقت به دست میآید که در افاده معنا، خود کلامیتام است و کامل شدن معنایش متوقف بر اَلْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا... یا اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ... نیست. و اساساً به هیچ وجه نمیتوان میان آغاز و انجام این آیه و آنچه در میانه آن قرار گرفته است، ارتباطی از جهت معنا پیدا کرد. بلکه باید گفت «الیوم یئس الذین کفروا..» خود، آیه کامل و مستقلی است که به عنوان یک جمله معترضه در وسط آیه مذکور قرار گرفته است و در دلالت و بیان خویش ابداً نیازمند قبل وبعد خود نیست، بنابراین چه بگوییم این آیه به یکباره نازل گردیده، یا گفته شود که آیه اَلْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا... نزولی مستقل داشته و به دستور پیامبر در این بخش از آیه سوره مائده قرار گرفته است، از یک حقیقت نمیتوان غافل ماند و آن این که دو جمله مذکور آیهای مستقلی به شمار میآید و هیچ یک در افاده معنا به دیگری وابسته نیست.
دلیل بارز این مدعا هم روایات فراوانی است که از طرق شیعه و سنی در شأن نزول خاص آیه «اکمال دین» نقل شده است.(1)
در بسیاری از این روایات بدون هیچ اشارهای به قبل و بعد آیه اَلْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا... به شان نزول اختصاصی آن پرداخته شده است.(2)
1) (2) تفصیل این مطلب را در منابع ذیل بنگرید: حویزی، نورالثقلین، ج 4، صص 270-272؛ فیروزآبادی، فضائل الخمسه من الصّحاح السته، ج 1، صص 241-242؛ حسکانی، شواهد التزیل، ج 2، صص 14-15؛ اهل البیت فی القرآن، صص 242-248؛ تفسیر آیه الموده، صص 104-105.
2) (3) به عنوان نمونه جامع البیان، ج 12، ص 6؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 199.
این حقیقت را علاوه بر آنچه اشاره شد، میتوان از داستان حضرت نوح هم استنباط کرد؛ آنجا که ایشان به حکم عواطف و احساسات پدرانه، از خداوند نجات فرزند خویش را از هلاکت حتمیطلب میکند، لکن ذات اقدس اله به صراحت میفرماید:
یا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ 2-3.
الف) سوره تحریم، آیات چهارم و پنجم:
إِنْ تَتُوبا إِلَی اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِیلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمَلائِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ * عَسی رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ أَنْ یُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَیْراً مِنْکُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَیِّباتٍ وَ أَبْکاراً.
1) (1)
برای مطالعه بیشتر ر. ک: علامه امینی، الغدیر.
«اگر شما] دو تن از همسران پیامبر [از کار خود توبه کنید،] کاری از پیش نخواهید برد [، زیرا خداوند یاور اوست و همچنین جبرئیل و مؤمنان صالح و فرشتگان بعد از آنان پشتیبان او هستند. امید است اگر او (پیامبر) شما را طلاق گوید، پروردگارش به جای شما همسرانی بهتر برایش قرار دهد».
بر اساس روایات و اعترافات دانشمندان فریقین، این آیات درباره عایشه دختر ابوبکر، و حفصه دختر عمر، نازل شده است؛ در جایی که آنها به آزار و اذیت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم روی آوردند و با نزول آیات فوق، مورد تهدید و سرزنش قرار گرفتند.(1)
جهت اطلاع بیشتر ر. ک: جامع البیان، ج 14، جزء 28، صص 160-164؛ نصر بن محمد سمرقندی، تفسیر السمرقندی، ج 3، صص 378-381؛ محمد بن احمد قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج 18، صص 188-194؛ ابن ابی حاتم، تفسیر القرآن العظیم، ج 10، ص 3362، ح 18920؛ التبیان فی تفسیر القرآن، ج 10، صص 44-49؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 10، صص 471-475؛ اسماعیل بن کثیر دمشقی، تفسیر القرآن العظیم، ج 4، صص 412-416؛ عبدالله بن محمد بیضاوی، تفسیر البیضاوی، ج 2، صص 505-506؛ عبدالرحمن بن محمد ثعالبی، تفسیر الثعالبی، ج 5، صص 450-452؛ الدر المنثور فی التفسیر المأثور، ج 8، صص 213 و 224؛ فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج 5، صص 193-195؛ مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج 24، صص 271-272.
ب) سوره حجرات، آیه یازدهم:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ.
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! نباید گروهی از مردان شما گروه دیگر را استهزا کنند... و نه زنانی از زنان دیگر] به استهزا یاد کنند [شاید آنان بهتر از اینان باشند».
همچنین بر اساس روایات موجود و اعتراف مفسران فریقین، قسمت مربوط به نهی از استهزای زنان در این آیه، درباره عایشه و حفصه نازل شده است؛ زیرا آن دو، ام المؤمنین و امسلمه را به خاطر لباس یا به جهت کوتاهی قدش مورد استهزا قرار میدادند که خداوند متعال این آیه را نازل نمود و آنها را از این کار نهی فرمود.(2)
رسول گرامیاسلام صلی الله علیه و آله وسلم میفرماید:
«انّ علی کل حقّ حقیقه و علی کل صواب نوراً، فما وافق کتاب الله فخذوه و ما خالف کتاب الله فدعوه؛(1)
کلینی، الاصول من الکافی، ج 1، ص 9، ح 1 و 31 نیز ر. ک: کنز العمال، ج 1، ص 179، ح 907؛ الجامع الصغیر، ص 74، ح 1151.
همانا برای هر حقی و برای هر صوابی نوری است. پس آنچه را با کتاب خدا (کتاب) موافق بود، بگیرید و آنچه را با کتاب خدا مخالف است، ترک کنید».آیه تطهیر از عصمت و بی گناهی اهل بیت مورد خطاب سخن میگوید.
از طرف دیگر برخی از همسران رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم مورد سرزنش و تهدید قرآن کریم قرار گرفتهاند. حتی در آیه سوره تحریم، همسران مورد خطاب بهتر از زنان دیگر شناخته نشدهاند، لذا روایات منقول یا منسوب به افرادی همچون عبدالله بن عباس، عکرمه، عروه بن زبیر، سعید بن جبیر چنان اهمیتی ندارد و حتی در صورت صحیح و مورد اعتماد بودن سند آنها - که چنین هم نیست - در برابر صریح آیات نورانی، تضعیف و کنار گذاشته میشوند.
همانگونه که میدانید، در زمان خلافت امام علی علیهالسلام در شهر بصره و در سال 36 ه - جنگی به نام جمل رخ داد. این جنگ به رهبری یکی از همسران پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم؛ یعنی ام المؤمنین عایشه بنت ابی بکر، اتفاق افتاد و در جای خود، موجب خونریزی و تلفات بسیاری شد.(2)
لیس بجیّد، اذ لو کان کما قالوا لکان الترکیب: (عنکنّ، و یطهرکن) و إن کان هذا القول مرویّاً عن ابن عباس فلعّله لا یصحّ عنه، ثمّ قال: و قال ابو سعید الخدری: هو خاصّ برسول الله و علیٍّ و فاطمة و الحسن و الحسین (علیهمالسلام)، وروی نحوه عن انس وعائشه واُمّ سلمه» و مثله فی تفسیر ابن جزی الکلبی (ج 2، ص 561)، و قد أُشیر لهذا الوجه ایضاً فی تفسیر التبیان (ج 8، ص 340).(1)
ج 7، ص 231.
این روایت به صراحت میرساند که «اهل بیت» خاص خمسه طیبه است. ترجمه روایت نیز چنین است: «از ابو سعید خدری روایت شده که آیه، خاص رسول الله و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام است. شبیه این روایت از انس، عایشه و امسلمه روایت شده است».
اهل سنت در اینکه آیه مذکور شامل زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم میشود به روایت عکرمه و مقاتل، استدلال نمودهاند. برخی هم از روی غرض ورزی و تعصب، با استدلال به حدیث ضحاک، آیه را شامل خانواده، زنان و خویشان حضرت میدانند.
این سخنان بخشی از مهمترین روایاتی است که اهل سنت در این باب بدان استناد میکنند. نکته جالب این است که راویان بسیاری از این روایات، اشخاصی همچون عکرمه، مقاتل و عروه هستند که همگی به دشمنی و خصومت با اهل بیت به ویژه شخص حضرت علی علیه السلام معروفند.
در پارهای موارد، از دیگران، نظیر ابن عباس هم به عنوان یکی از راویان یاد میشود. اما تردیدی نیست که چنین نسبتهایی از سوی افرادی مانند عکرمه، غلام ابن عباس انجام گرفته تا از این طریق بتوانند برای ادعای دروغین و ساختگی خویش در بین مردم مقبولیتی دست و پا کنند.
از ابن عباس احادیث بسیاری در تأیید نزول خاص آیه در شأن اهل بیت نقل شده که اگر از صحت و استحکام بیشتری نسبت به آنچه اهل سنت ادعا میکنند برخوردار نباشد، به طور قطع، کمتر از آن هم نخواهد بود و در تعارض اخبار، خبرهای مرجوح از اعتبار ساقط است.
1) (1)
روایات مربوط به نزول خاص آیه، مرجح است؛ زیرا حداقل ترجیح این است که ابن عباس از صحابه و شاهد نزول آیه بود، و این دسته روایات از نظر کمیت و تعداد به مراتب بیشتر از آن چیزی است که از عکرمه نقل شده، ولی عکرمه از تابعین است و روایات ادعایی او از نظر تعداد، کمتر از احادیثی است که از ابن عباس نقل گردیده است.(1)
ر. ک: نگاهی به آیه تطهیر؛ نادعلی عاشوری، ص 6.
حال به صورت گذرا احوال این سه تن را از نظر میگذرانیم:
آرای عروه که دوست داشت برای خالهاش عایشه فضیلت ردیف کند، خصوصاً درباره علی علیه السلام غیر قابل اعتناست. عروه، بغض و کینه شدید و دشمنی و عدوات بزرگی از علی علیه السلام در دل داشت تا آنجا که هرگاه نام علی علیه السلام برده میشد، از او بدگویی و انتقاد میکرد(2)و آن حضرت را ناسزا و دشنام میداد و دستانش را بر هم میزد.(3)
اسکافی او را از جمله تابعینی شمرده که اخبار زشتی درباره علی علیه السلام میساختند.(4)
عبدالرزاق صنعانی از معمر روایت کرده که گفت:
زهری دو حدیث از عروه از عایشه درباره علی علیه السلام داشت. روزی درباره این دو حدیث از وی (زهری) پرسیدم. پاسخ داد: میخواهی با آن دو و حدیثشان چه کنی؟ همانا که من هر دو را متهم به بدخواهی بنی هاشم میدانم.(5)مردم برای استماع روایات او اجتماع میکردند.(6)به ابن عمر گفت: ما نزد این پیشوایان خود مینشینیم. آنان سخن میگویند و با اینکه میدانیم حق، غیر آن است، آنان را تصدیق میکنیم؛ به ستم قضاوت میکنند و ما آنان را تقویت میکنیم و این قضاوتشان را نیکو میشماریم. نظر تو در این باره چیست؟ پسر عمر به او گفت:
1) (1)
2) (2) الغارات، ج 2، ص 576؛ شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 102.
3) (3) قاموس الرجال، ج 6، ص 300.
4) (4) شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 63.
5) (5) همان، ص 64، قاموس الرجال، ج 6، ص 299.
6) (6) صفه الصفوه، ج 2، ص 85؛ تهذیب التهذیب، ج 7، ص 182؛ حلیه الاولیاء، ج 2، ص 176؛ تذکرة الحفاظ داراحیاء التراث، ج 1، ص 62؛ خلاصه تذهیب تهذیب الکمال، ص 265.
پسر برادرم! ما نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم و آن را نفاق میشمردیم، ولی نمیدانم که از نظر شما چگونه است؟(1)
الترغیب و الترهیب، ج 4، ص 382؛ احیاء العلوم، ج 3، ص 159؛ و نیز در شرح حال او ر. ک: اهل بیت در آیه تطهیر، ص 134؛ اهل بیت یا چهرههای درخشان، اشراقی، ص 43.
یک نکته
این مسئله که زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم هم داخل در آیه تطهیر هستند به ابن عباس و سعید بن جبیر هم نسبت داده شده، اما در خصوص روایات منقول و یا منسوب به ابن عباس و سعید بن جبیر، باید گفت که این دو راوی بزرگوار در واقع، بیگناهانی متهم به حساب میآیند که دیگران جهت رسیدن به هدف شوم خود به نام آنها دست به جعل روایت زدهاند. چون عبدالله بن عباس از جمله اصحابی به حساب میآید که درباره اختصاص آیه تطهیر به خمسه طیبّه علیهمالسلام روایات بسیاری را نقل کرده است.(2)
همچنین سعید بن جبیر نیز از بی گناهان متهم به شمار میآید و تنها در روایتی با عنوان «من طریق سعید بن جبیر عن ابن عباس» آمده است که گویا ابن عباس، آیه تطهیر را مخصوص زنان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم دانسته است.(3)بنابراین، نمیتوان سعید بن جبیر را دارای چنین عقیدهیی دانست و بدون شک این روایت هم از روایات جعلی است.
وضع عکرمه مشهورتر از آن است که بیان شود. او از خوارج(4)و از پیروان عقیده نجده
1) (1)
2) (2) ر. ک: بحار الانوار، ج 37، ص 35، ح 2؛ الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 1، ص 50، التستری؛ قاموس الرجال، ج 6، صص 603-604؛ حاکم ابوعبدالله نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج 3، صص 132-133؛ ینابیع الموده، ج 1، ص 21؛ الدر المنثور فی التفسیر بالماثور، ج 6، صص 605؛ احمد بن شعیب، خصائص امیرالمؤمنین علیهالسلام، صص 50-53، ح 24؛ عمرو بن ابی عاصم شیبانی، کتاب السنه، صص 588-589، ح 1351.
3) (3) الدر المنثور، ج 6، ص 603؛ اسباب النزول، صص 295-296.
4) (4) ر. ک: میزان الاعتدال، ج 3، صص 93-96، دارالمعرفه؛ شرح نهج البلاغه، ج 5، ص 76؛ تنقیح المقال، ج 2، ص 256، المطبعه المرتضویه؛ الاعلام، ج 4، ص 244؛ الطبقات الکبری، ج 5، صص 292-293، دارصادر؛
حروری است. نجده از سردمداران خوارج و دشمن ترین آنان با علی علیه السلام بود. عکرمه به مغرب رفت و اولین کسی است که عقیده حروریه را در میان آنان نشر داد.(1)بنابراین، مذهب خوارج در مغرب از او گرفته شده است.(2)
در متن دیگری آمده که عکرمه بر در مسجد ایستاد و گفت: کسی در مسجد نیست، مگر کافران. او پیرو عقیده اباضیه (فرقهای از خوارج) بود.(3)از سوی دیگر، عکرمه ادعا کرده که ابن عباس هم معتقد به رأی خوارج بود.(4)همچنین او متهم به کذب بود.(5)
برخی هم درباره او گفتهاند: «به حدیث او احتجاج نکنند و مورد انتقاد مردم باشد».(6)مهمتر اینکه دروغ سازی وی از زبان ابن عباس معروف و مشهور است.(7)
روزی به پسر ابن عباس گفتند: آیا از خدا نمیترسی؟ پاسخ داد: «این خبیث بر پدرم دروغ میبندد».(8)عکرمه حتی انگشتر طلا به دست میکرد؛ آواز میخواند و به بی نمازی و بازی نرد نیز متهم است.
1) (1) سیر اعلام النبلاء، ج 5، صص 20-21، 30، موسسه الرساله.
2) (2) سیر اعلام النبلاء، ج 5، ص 21؛ میزان الاعتدال، ج 3، ص 96؛ فتح الباری (مقدمه) صص 425-426، دارالمعرفه.
3) (3) سیراعلام النبلاء، ج 5، ص 22؛ میزان الاعتدال، ج 3، صص 95-96.
4) (4) قاموس الرجال، ج 6، ص 327؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 17، ص 144، دارالفکر؛ فتح الباری (مقدمه) ص 425.
5) (5) الطبقات الکبری، ج 5، صص 288-289؛ میزان الاعتدال، ج 3، صص 93-97؛ قاموس الرجال، ج 6، ص 327.
6) (6) میزان الاعتدال، ج 3، ص 94، فتح الباری (مقدمه)، ص 425؛ تهذیب الکمال، ج 20، ص 264؛ المغنی فی الضعفا، ج 2، ص 84.
7) (7) در این باره به گفته مسیب به غلامش (برد) و گفته پسر عمر به غلامش (نافع) در منابع مذکور در بالا مراجعه کنید.
8) (8) قاموس الرجال، ج 6، ص 327، المعارف، ص 456؛ شذرات الذهب، ج 1، ص 130؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 17، ص 151؛ فتح الباری (مقدمه)، ص 425؛ وفیات الاعیان، ج 3، صص 265-266؛ تفسیر عکرمه در نگاه تحلیلی، سید مهدی علی حسینی؛ پژوهشهای قرآنی، صص 23-24، ص 306؛ غفاری، کاوشهای علمی در اساتید اهل سنت، ص 210.
دانشمندان علم رجال، مقاتل بن سلیمان را کذاب خواندهاند.(1)
میزان الاعتدال، ج 4، ص 173؛ المجروحون، ج 3، ص 15؛ تاریخ بغداد، ج 13، صص 164-168، الجرح و التعدیل، ج 8، ص 354؛ الضعفاءالکبیر، ج 4، ص 239؛ قاموس الرجال، ج 9، ص 109؛ وفیات الاعیان، ج 5، ص 256.
جوزجانی میگوید:مقاتل، کذابی بیباک بود. از ابوالیمان شنیدم که میگفت: مقاتل به اینجا آمد و پشت به قبله کرد و گفت: در مورد آنچه پایینتر از عرش است از من بپرسید. گفته شده که وی مانند این سخن را در مکه هم بر زبان آورد. مردی برخاست و پرسید: به من بگو رودههای مورچه کجاست؟ مقاتل ساکت شد.(2)داستان دیگری هم در بیروت دارد.(3)روشن است که وی با این کار خویش قصد داشت خود را شبیه به علی علیه السلام سازد، اما خداوند او را رسوا ساخت. ابن حبان گوید: مقاتل، علم قرآن را از یهود و نصارا، آن گونه که موافق کتابهای آنان بود میگرفت. (او اهل تشبیه بود و) خداوند را به مخلوقات تشبیه میکرد. در حدیث دروغپرداز بود.(4)
بحث درباره این مرد و اینکه وی دجال، ضعیف در حدیث، متروک ومتهم بود، فراوان است و در این مختصر، فرصت ایراد آن را نداریم.(5)برخی نیز او را فاجر و فاسق هم توصیف کردهاند.(6)
1) (1)
2) (2) المجروحون، ج 3، ص 14؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 25، ص 200؛ شذرات الذهب، ج 1، ص 227؛ الضعفاء الکبیر، ج 4، ص 239؛ وفیات الاعیان، ج 5، ص 256.
3) (3) الجرح و التعدیل، ج 8، ص 355؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 25، صص 198-200 و 203؛ سیر اعلام النبلاء، ج 7، ص 202؛ وفیات الاعیان، ج 5، ص 255.
4) (4) میزان الاعتدال، ج 4، ص 175؛ وفیات الاعیان، ج 5، ص 257.
5) (5) ر. ک: وفیات الاعیان، ج 5، صص 256-257؛ ذهبی، الاسرائیلیات فی التفسیر والحدیث، ص 114.
6) (6) المجروحون، ج 3، ص 16؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 25، ص 201؛ تاریخ بغداد، ج 13، ص 164؛ اهل بیت در آیه تطهیر، ص 135؛ آیه التطهیر، مجله تراثنا، شمارگان 43 و 44، سال 1416، صص 172-175.
ابوحنیفه درباره او میگوید: «مقاتل در اثبات تشبیه، راه افراط را در پیش گرفته و پروردگار را همچون خلق پنداشته است.(1)
اهل بیت یا چهرههای درخشان، صص 40-42.
ذهبی نیز میگوید: «لا نعلم احداً من علماء عصره ناله مثل ما ناله من الطعن و التجریح...»(2).
آیا جای شگفتی نیست که عدهای از این سه تن حدیث نقل میکنند و به آنها استناد نموده، چشم بر انبوه احادیث صحیح، آن هم با راویان ثقه میپوشند؛ این نیست مگر دیده بر حقیقت بستن و دست در دستهای آلوده شیطان نهادن و حقیقت را ندیدن.
با آنچه به طور خلاصه بیان شد میتوان نتیجه گرفت که بر این گونه روایات، اعتمادی نیست و باید گفت اهل بیت رسول الله همان خمسه طیبه هستند.
دسته دیگری از روایات یا آراء که در خصوص اهل بیت بیان میشود، ضمن آنکه اصحاب خمسه کساء را از جمله اهل بیت علیهم السلام میداند، در کنار ایشان، همسران پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را نیز در زمره اهل بیت بر میشمارند. در مراجعه به تفاسیر معتبر عامه میتوان این رأی را مشاهده کرد؛ چنانکه ابن الجوزی در کتاب «زاد المسیر فی علم التفسیر» آن را بیان میکند. اما آنچه تحقیق بیشتر در اختیار ما قرار میدهد این است که این قول، تنها توسط «ضحاک» به عنوان مصدر اصلی آن نقل شده و قائل دیگری ندارد. اگر چه در میان کثیری از روایات که دلالت بر اشتمال آیه تطهیر بر اصحاب کساء علیهمالسلام و اختصاص بر ایشان دارند، معدودی از روایات نیز یافت میشود که با اختلاف میان الفاظ سعی شده تا به نوعی در حیطه اهل بیت، جایگاهی برای زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و دیگر منتسبین به ایشان نیز باز شود، اما اندک دقتی ما را به این رهنمون میشود که تعارض موجود در میان این روایات معدود با انبوه روایات دیگر نشان از نوعی جعل یا وضع در روایات دارد که گویی توسط ناقلین آنها و احتمالاً تحت تأثیر گرایشهای سیاسی حاکم بر جامعه - همچون دستگاه خلافت عباسی در دورههای بعدی - به میان روایات راه یافته است.
در مورد آنچه که ابن جوزی از قول ضحاک در خصوص اشتمال اهل بیت بر همسران پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل میکند نیز ذکر این نکته کفایت میکند که ابن جوزی ضحاک را در زمره ضعفا برشمرده است و عقیلی نیز در «کتاب الضعفاء» و ذهبی در «المغنی فی الضعفاء» از او یاد کردهاند.
ابن جوزی ملاقات او را با ابن عباس نفی نموده و عقیلی در الضعفاء، نیز این قول را آورده و ذهبی هم در «المغنی فی الضعفاء» آن را تأیید میکند. همچنین یحیی بن سعید او را ضعیف میداند و میگوید: «کان الضحاک عندنا ضعیفا»(1)
المغنی فی الضعفا، ج 1، ص 312؛ میزان الاعتدال، ج 2، ص 325؛ تهذیب الکمال، ج 13، ص 291.
.دستگاه بنی عباس در آغاز توجه کمتری به مسائل علمی داشت، کم کم به مسائل علمی به ویژه به مسائل ادبی و لغت شناسی توجه کرد اما نظر رسمی حکومت در باب بسیاری از مسائل اعتقادی نظر خاصی داشت مثلاً ترویج جبر از ویژگیهای آنان بود. به هر حال هدف اصلی دور کردن مردم از اهل بیت علیهم السلام بود.
به طوری که دارالخلافه عباسی به جدیت از آرای اهل حدیث، حمایت و مخالفان آن را سرکوب میکرد. از این گذشته، اختلافات ریشهدار و قدیمی میان خاندان عباسی با آل علی علیهالسلام و نیز تعصب هر چه بیشتر ایشان در انکار یا تتقیص فضائل اهل بیت و ائمه علیهم السلام که در دوران متوکل؛ یعنی عصر حاکمیت اهل حدیث، به اوج خود رسیده بود، بر ما روشن میکند که حاکمیت بنیعباس در نیل به اهداف و مقاصد سیاسی خود در راستای به حاشیه راندن ائمه و اهل بیت علیهم السلام از هیچ تلاشی، هر چند با وضع و جعل در احادیث فروگذار نبوده است.
عباسیان بنای قیام خود را در گرماگرم ظلم و ستم همچنین بنیامیه و اجماع به وجود آمده علیه آنها با شعار «الرضا من آل محمد» استوار کرده بودند. دشمنی دیرباز امویان با بنیهاشم و آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم و علی علیه السلام و ظلم و جور آنها بر این خاندان، که در واقعه کربلا در حد اعلای خود به وقوع پیوست، مسئلهای بود که به خودی خود میتوانست نقطه ثقلی برای شکلگیری دیگر مقاومتها و جنبشها در حول آن باشد و
1) (1)
این، همان نکتهای بود که عباسیان آن را دریافته بودند و میکوشیدند در روند شکلگیری حکومت خود به خوبی از این موضوع سود جویند.
لازم به ذکر است که در این دوره، مفهوم آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم چیزی جز همان مصادیق آل علی علیه السلام در صحنه اجتماع نیست که در آن شرایط زیر فشار بنیامیه و حکام ایشان قرار داشتند؛ به نحوی که بعد از واقعه خونبار کربلا امکان کوچکترین حرکت سیاسی یا نظامی معارض با حاکمیت اموی بر آنها بسته شده بود و از هر سو در حصر شدید امنیتی و سیاسی قرار گرفته بودند.
به هر حال، این بهترین فرصتی بود که عباسیان در شعله ور کردن قیام خویش از آن سود جستند و با توجه به شرایط خاص سیاسی و امنیتی اهل بیت و ائمه علیهمالسلام و تمرکز بیش از حد امنیتی امویان بر ایشان یا حرکتهای منسوب به آنان، همچون قیام توابین و مختار، این امکان به عباسیان داده شد تا با تکیه بر شعار کلی «الرضا من آل محمد» از ضعف خلفای آخر اموی و همین طور در حاشیه قرار گرفتن اهل بیت، نهایت استفاده را بکنند و خود را به سوی قله حاکمیت سوق دهند و خلافت خود را تأسیس کنند.
عباسیان اگر چه حاکمیت را در دست گرفتند، اما این حاکمیت، تنها قدرت ظاهری بود که در مبارزه با امویان از چنگ ایشان درآمد و در اختیار بنی عباس قرار گرفت؛ زیرا در دست داشتن قدرت مسلّماً به تنهایی نمیتوانست به وجود آورنده مشروعیت مذهبی برای حاکم باشد. اگرچه امویان تمامی تلاش خود را به کار بسته بودند تا نظام ملوکیت را به صورت کامل، جایگزین و جانشین مفهوم خلافت کنند. اما بنی عباس - حداقل در ظاهر امر - داعیه بازگشت قدرت و حاکمیت را به خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به عنوان مرجع اصلی سیاسی و مذهبی آن مطرح میکردند. شعار «الرضا من آل محمد» نیز دقیقاً بر این مبنا دلالت میکرد و در حقیقت نشان دهنده مشروعیت مذهبی و دینی حاکمیت با اتصاف آن به بیت نبوی بود.
از سوی دیگر، آل علی علیهالسلام به عنوان میراث داران اصلی بیت نبوی، هنوز در جامعه آن روز اهمیت و جایگاه خود را حفظ کرده بودند. هر چند بنیامیه تمام تلاش خود را برای محو ایشان از صحنه اجتماع به کار بست، ولی فاجعه کربلا به تنهایی کافی بود تا این خاندان در میان جامعه اسلامی برای همیشه مطرح شود. ضمن آنکه اینبار این آوازه از سرزمین حجاز به سرزمین عراق کشیده شده بود و حداقل در این دو منطقه، به عنوان حساسترین مناطق دنیای اسلام در این خاندان کاملاً شناخته شده بودند. در چنین فضایی
بود که دستگاه حاکمیت عباسی هر چه بیشتر این نیاز را حس میکرد تا به تبیین رابطه و نسبت خود با بیت رسالت و نبوت بپردازد و این امر ممکن نبود مگر اینکه بسیاری از مفاهیم و مصادیق تغییر یافته، به گونهای دیگر تبیین شوند.
در همین راستا ضمن اینکه فشارها بر ائمه علیهمالسلام ادامه مییافت، همچنان این تلاش وجود داشت که ایشان چه از لحاظ فیزیکی - در صورت امکان - و چه صورتهای دیگر، در جامعه وجود نداشته باشند. از طرفی تلاش گسترده برای جعل احادیث و روایات، مطابق با خواستههای هیئت حاکمه صورت گرفت. این تلاش به صورت هدفمند و از همان روزهای آغازین خلافت عباسی شروع شد. چنانکه خطبه «سفاح» در آغاز خلافت، خود به تنهایی بهترین گواه بر این مدعاست:
«و خصنا برحم رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و قرابته و استقنا من نبعته جعله من انفسنا عزیزاً علیه ما عنتنا حریصا علینا بالمؤمنین رئوفا رحیماً و وضعنا من الاسلام و اهله بالموضع الرفیع و انزل بذلک علی اهل الاسلام کتابا یتلی علیهم، فقال عز من قائل فیما انزل من محکم القرآن إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً وقال لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی و قال وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ و قال: ما أَفاءَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُری فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وقال: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی فاعلمهم جل ثناوه فضلنا و اوجب علیهم حقنا و مودتنا واجزل من الفیء و الغنیمه نصیبنا تکرمة لنا... و زعمت السبائیه الضّلّال ان غیرنا احق بالرئاسه و السیاسه و الخلافه منا فشاهت وجوههم... ایها الناس و بنا هدی الله الناس بعد ضلالتهم و بصرهم بعد جهالتهم و انقذهم بعد ملکتهم... و ما توفیقنا اهل البیت الا بالله...».
این عبارات برای هر پژوهنده آگاهی به تنهایی کافی است تا به جعل و وضع روایات از سوی خلفای عباسی در انتقال فضائل خاصه، اهل بیت نبوت صلوات الله علیهم به نفع خود پی ببرد.
هنگامیکه سفاح به عنوان اولین خلیفه بنی عباس در اولین نطق حکومتیاش چنین بیمحابا خود را در زمره اهل بیت قرار داد و همه اختصاصات ایشان را به نفع خود تفسیر کرد،
به راحتی میتوان تصور کرد که ادامه این رویه تا چه حدی توانسته است در جعل و وضع تاریخ و حدیث مؤثر باشد و تا چه حد در مراجعه به مصادر حدیثی وتاریخی این دوره باید جانب احتیاط را در پیش گرفت.(1)
ر. ک: اشرفی، جمال، مصداق شناسی اهل بیت با نگاهی تفسیری، روایی و تاریخی؛ فروغ وحدت، شماره 3.
اینان در اثبات عقیده خود به روایتی استدلال کردهاند که از ام سلمه نقل شده است. در این روایت آمده وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله اهل بیتش را زیر پارچه جمع کرد و در ارتباط با آیه تطهیر - که فعلا مورد بحث ماست - در حق آنان چیزی بیان فرمود، ام سلمه به آن حضرت گفت: آیا من از اهل بیت تو نیستم؟ پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: چرا، ان شاء الله.(2)
در این باره چند نکته را بیان میکنیم:
1) (1)
2) (2) السنن الکبری، ج 2، ص 150؛ ینابیع الموده، صص 228-229 و 294؛ تفسیر فرات، ص 335؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 331؛ مسند احمد، ج 6، ص 296؛ بحارالانوار، ج 35؛ ص 220 و ج 45، ص 199؛ ذکر اخبار اصبهان، ج 2، ص 253؛ اسدالغابه، ج 5، صص 521 و 289؛ مناقب ابن المغازلی، ص 306؛ مشکل الاثار، ج 1، صص 333 و 335؛ الصواعق المحرقه، صص 142 و 227؛ مناقب خوارزمی، ص 23؛ مختصر التحفه الاثنی عشریه، ص 149؛ احقاق الحق، ج 2، ص 568.
اگر بپذیریم که «ان» به معنای «اذ» است، باز دلالت دارد که آنان در حال حاضر از اهل بیت نیستند، بلکه هنگامی که مشیت الهی بدان تعلق گیرد چنین اتفاقی خواهد افتاد. بنابراین دست کم دلالت دارد که اگر مشیت الهی تعلق نگیرد، کلمه «اهل البیت» بر ورود زنان آن حضرت در دایره آن دلالت نمیکند.
این حدیث، معارض احادیث فراوانی است که تصریح دارد زنان پیامبر صلی الله علیه و آله از دایره اهل بیت خارجاند. این مطلب از چندین طریق صحیح از ام سلمه روایت شده است، پس این حدیث قادر به معارضه با احادیث نفی کننده نیست، زیرا بین این حدیث و آن احادیث، هیچ گونه تناسبی، چه از جهت سند و چه از جهت دلالت وجود ندارد.
این حدیث با زیادتی روایت شده که دلالت دارد پیامبر صلی الله علیه و آله ام سلمه را زیر پارچه وارد نکرد تا او را در آنچه که خداوند به اهل بیت اختصاص داده شریک سازد، بلکه منظورش خشنودی ام سلمه و طیب خاطر او بود. آمده است که ام سلمه پس از فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله در پاسخ او که فرمود: چرا، گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی او (امسلمه) را زیر پارچه برد که دعایش برای پسر عمو، دختر و دو نوادهاش تمام شده بود.
اگر وارد کردن ام سلمه در اهل بیت درست باشد، باز اخص از مدعای آنان است، زیرا تنها بر این دلالت دارد که ام سلمه از اهل بیت است نه سایر همسران پیامبر، چرا که ممکن است ام سلمه خصوصیتی داشته که به واسطه آن، مستحق ورود به دایره اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله شده است. در این صورت، وضعیت ام سلمه به سلمان فارسی میماند که به علت خصوصیتی که داشت، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: سلمان از ما اهل بیت است. آنچه که دلالت میکند این کار به سبب خصوصیتی بود که در ام سلمه وجود داشت، روایتی است که میگوید: «پیامبر صلی الله علیه و آله عایشه و زینب را از ورود به دایره اهل بیت خود منع کرد». داشتن این خصوصیت از ام سلمه، آن زن با اخلاص و مجاهد، بعید نمینماید.
از بررسی روایات ام سلمه نکته جالبی به دست میآید که نشان میدهد آنچه بدان استدلال نمودهاند تار عنکبوتی بیش نیست.
در کتب معتبر حدیثی، روایت ام سلمه به یکی از اشکال زیر نقل شده است:
الف) قالت ام سلمه: «الست من اهللک یا رسول؟ قال: انک الی خیر».
ب) قالت ام سلمه: «یا رسول الله! و انا من اهلک؟ قال: و انت الی خیر».
ج) قالت ام سلمه: «یا رسول اللهً! و انا؟ قال: انت الی خیر».
د) قالت ام سلمه: «یا رسول الله! انا منهم؟ قال: انک الی خیر».
ه -) قالت ام سلمه: «یا رسول الله! او لست من اهل بیتک؟ قال: و انت فی خیر و الی خیر».
و) قالت ام سلمه: «فرفعت الکسا، لا دخل معهم، فجذبه من یدی و قال: انک الی خیر».
ز) قالت ام سلمه: «یا رسول الله! الست من اهل البیت؟ قال: انک علی خیر، و إلی خیر».
ح) قالت ام سلمه: «فقلت: فانا یا رسول الله؟ فقال: انک علی خیر ان شاء الله».
ط) قالت ام سلمه: «یا رسول الله! الست من اهل البیت؟ قال: انک علی خیر، انک من ازواج النبی».
ی) قالت ام سلمه: «اجعلنی معهم؟ قال رسول الله صلی الله علیه (و آله) و سلم: انت مکانک و انت علی خیر».
ک) قالت ام سلمه: «فقلت: این انا یا رسول الله؟ قال: انت فی خیر و الی خیر».
ل) قالت ام سلمه: «و انا یا نبی الله؟ فقال: انک بخیر و الی خیر».
م) قالت ام سلمه: «ما انا من اهل البیت؟ قال: انک اهل خیر، و هولاء اهل بیتی، اللهم اهلی احق».(1)
مسند احمد، ج 6، ص 92؛ سنن الترمذی، ج 5، ص 351، رقم 3205؛ کتاب التفسیر، ج 5، ص 663، رقم 3787، کتاب المناقب، باب مناقب اهل البیت، ج 5، ص 699، رقم 3871؛ کتاب المناقب، باب فضل فاطمه علیها السلام، و صحیح مسلم، ج 4، ص 1874، رقم 37؛ کتاب الصحابه، باب فضل الامام علی علیه السلام؛ المعجم الکبیر للطبرانی، ج 3، ص 46، رقم 2662 و ج 3، ص 47، رقم 2666 و ج 3، ص 49، رقم 2668 و ج 23، ص 281، رقم 612 و ج 23، ص 333، رقم 768 و ج 23، ص 334، رقم 773 و ج 23، ص 336، رقم 779 و ج 23، ص 396، رقم 947 و کثیر غیرها؛ مشکل الاقار، ج 1، ص 333؛ مستدرک الحاکم، ج 2، ص 416؛ صححه علی شرط البخاری؛ سکت عنه الذهبی فی تلخیص المستدرک؛ مصابیح السنه، ج 2، ص 277؛ جامع الاصول، ج 10، ص 100؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 167؛ کنز العمال، ج 13، ص 163، رقم 36496؛ ترجمه الامام الحسین علیه السلام فی تاریخ دمشق، بتحقیق المحمودی، صص 61-77، ح 83-11؛ تاریخ بغداد، ج 10، ص 278، رقم 5396، فی ترجمه عبدالرحمن بن علی المروزی.
1) (1)
لذا باید گفت بر فرض صحت آن حدیث، خبر واحد بوده و با انبوهی از خبرهای ثقه از خود ام سلمه تعارض دارد، لذا صحیح نیست و به نظر میرسد جعلی و ساختگی باشد.
به هر حال، پرسش ام سلمه از پیامبر صلی الله علیه و آله که آیا او هم از اهل بیت است و یا اینکه از پیامبر صلی الله علیه و آله خواست تا او را هم از اهل بیت قرار دهد، مؤید عدم صدق این عبارت بر زنان پیامبر صلی الله علیه و آله است، وگرنه شک و پرسش یا درخواست امسلمه از پیامبر صلی الله علیه و آله موجه نبود.
به این نکته هم اشاره میکنیم که بر حسب تصریح روایات، پیامبر صلی الله علیه و آله پذیرفت که ام سلمه از اهل و از همسران او باشد، اما این را که امسلمه از اهل بیت او باشد رد کرد.
بدین ترتیب روشن میشود که این ادعا بی مورد است که وقتی که ام سلمه دید پیامبر صلی الله علیه و آله اهل بیت خود را زیر پارچه جمع کرده، در این باره به شک افتاد و همین شک او را بر آن داشت تا از آن حضرت پرسش کند. مگر اینکه فهمیده باشد که مراد، خانه مسکونی خاصی است که پیامبر صلی الله علیه و اله اهل بیتش را در آن جمع کرد و امسلمه، خود را از آن بیرون دید و رسول خدا صلی الله علیه و اله او را از ورود بدان بازداشت. این مطلب در رد کلام و نیز ادعای آنان مبنی بر دخول زنان پیامبر صلی الله علیه و آله در حکم آیه، تأکید بیشتری دارد.
برخی در اثبات ورود زنان پیامبر صلی الله علیه و آله در مفاد آیه تطهیر، به حدیث زیدبن ارقم استدلال کردهاند. هنگامیکه زید، حدیث ثقلین را در سیاق روایت خویش از حدیث غدیر روایت کرد، به او گفتند: آیا زنان پیامبر صلی الله علیه و آله از اهل بیت او نیستند؟ زید پاسخ داد: «زنانش از اهل بیت اویند، اما اهل بیت او کسانی هستند که پس از وی صدقه بر آنان حرام شده است؛ یعنی آل علی، آل عقیل، آل جعفر و آل عباس».(1)
ر. ک: الدر المنثور، ج 5، ص 199؛ صحیح مسلم، ج 7، ص 130؛ کنز العمال، ج 13، ص 641؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 324؛ الصواعق المحرقه، صص 226-228؛ السنن الکبری، ج 2، ص 148؛ کتاب سلیم بن قیس، ص 104؛ السیره النبویه، ج 2، ص 300؛ بحار الانوار، ج 35، ص 229؛ اسدالغابه، ح 2، ص 12؛ المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 109.
1) (1)
ما در پاسخ میگوییم:
این استدلال به چند دلیل نادرست است. گذشته از متون صحیح و صریحی که بیان میدارد، اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله، آل عبا وامامان دوازده گانه علیهم السلام هستند، دلایل زیر را بیان میکنیم:(1)
ر. ک: الدر المنثور، ج 5، ص 199؛ صحیح مسلم، ج 7، ص 130؛ کنز العمال، ج 13، ص 641؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 324؛ الصواعق المحرقه، صص 226-228؛ السنن الکبری، ج 2، ص 148؛ کتاب سلیم بن قیس.
1 - این تفسیر زید بن ارقم اجتهاد اوست، لذا در مقابل نص وارد از رسول خدا صلی الله علیه و آله - که در آن اهل بیت خویش را در اهل کساء وامامان دوازده گانه محدود کرده - اعتباری ندارد.
2 - ما در صحت انتساب این روایت به زید بن ارقم تردید داریم، زیرا خواهد آمد که وی منکر این بود که زنان پیامبر صلی الله علیه و آله از اهل بیت باشند و بر این انکار خود استدلال میکرد. ما انکار زید را - به هنگام بحث پیرامون اینکه اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و اله بنی هاشم هستند که صدقه بر آنان حرام شده است - بیان کردیم.
3 - از سیاق عبارت منقول از زید در این استدلال به دست میآید که زید، این عقیده را - که زنان پیامبر صلی الله علیه و آله از اهل بیت آن حضرت باشند - نفی کرده است. دلیل آن این است که وی بیان داشته بود که مراد از اهل بیت کسانیاند که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله صدقه بر آنان حرام شد، در حالی که زنانش از صدقه محروم نشدند، بلکه فقط بنی هاشم بودند که از صدقه محروم گشتند.
4 - ظاهرا زید کلامش را با صیغه استفهام انکاری آورده و ادات استفهام را حذف و آن را در تقدیر گرفته است. گویا گفته است: آیا زنانش از اهل بیت او هستند؟
آنچه بدین مطلب اشاره دارد این است که عبارت (ولکن) را به دنبال آن آورده است. معنای این عبارت آن است که آنچه پس از آن آمده درست است. در غیر این صورت، مناسبتر این بود که عبارت این گونه باشد: زنانش از اهل بیت اویند و همین طور (کذا) کسانی که پس از او از صدقه محروم شدند.
5 - کسانی پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله از صدقه محروم شدند، منحصر به کسانی که زید نام برده نیستند، زیرا بنی عبدالمطلب هم در محرومیت با آنان شریکند.(2)
این خلاف عقیده محققان و نیز مخالف مدلول صریح روایات فراوانی است که پیش از این آوردیم. همچنین با این سخن علی علیه السلام هم از شمول اهل بیت خارج میشود، چرا که آن حضرت هم بنابر نص آیه مباهله نفس پیامبر صلی الله علیه و آله است. و معلوم است که علی علیه السلام داخل در آل است پس باید شامل خود پیامبر صلی الله علیه و آله نیز بشود.
بنابراین، میتوان چنین نتیجه گرفت که این سخن، اجتهاد و نظر شخصی زید بن ارقم بوده و چنانکه قبلاً گفته شد، اجتهاد و قول صحابه تا زمانی که کاشف از قول، فعل و تقریر معصوم نباشد، هیچ گونه حجیتی نخواهد داشت.
بنابراین دیدگاه زید بن ارقم در برابر این همه ادله روشن و متقن، کنار گذاشته میشود.
1) (1)
همان و نیز ر. ک: اهل البیت فی آیه تطهیر.
2) (2) صحیح مسلم، ص 1045.
قسمت دیگری از روایات مربوط به آیه تطهیر، روایات تسلیم است. در آیه 132 سوره طه آمده است:
وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْها1 ؛
«و خانواده خود را به نماز فرمان ده، و بر انجام آن شکیبا باش».
بر اساس روایات متعدد، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نیز بر اساس همین دستور الهی، هر روز قبل از اقامه نماز به در خانه علی و فاطمه علیهماالسلام میرفت و پس از فراخوانی آنها به نماز، آیه تطهیر را خطاب به آنها میخواند.
البته در تعداد دفعات آمدن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به در خانه امام علی و فاطمه علیهماالسلام و سلام دادن به آنها و فراخواندن آنها به نماز و نیز قرائت آیه شریف تطهیر، اختلافاتی وجود دارد.
در روایات مختلف چنین آمده است:
الف) هرگاه برای نماز خارج میشد و به مدت 6 ماه.
(جامع البیان، ج 22، ص 5؛ التفسیر الحدیث، ج 8، ص 262؛ الدر المنثور، ج 5، ص 199؛ الفصول المهمه، ص 8؛ ینابیع الموده، صص 108، 260 و 193؛ مجمع الزوائد، ج 9، صص 121 و 168؛ البرهان، ج 3، ص 324؛ مسند احمد، ج 3، صص 258-259؛ ینابیع، ج 1، ص 252، باب 33).
ب) پیامبر مدت 9 ماه سلام فرستادند.
(الدر المنثور، ج 5، ص 199؛ الطرائف، ص 128؛ مناقب خوارزمی، ص 13؛ بحارالانوار، ج 35، ص 223؛ احقاق الحق، ج 2، ص 563؛ مشکل الاثار، ج 1، صص 338-339؛ ذخائر العقبی، صص 24-25؛ کشف الیقین فی فضائل امیر المؤمنین، ص 405؛ بحار الانوار، ج 35، صص 214 و 223).
ج) پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مدت چهل صبح سلام فرستادند.
(الدرر المنثور، ج 5، ص 199؛ مناقب خوارزمی، ص 23؛ وفاء الوفا، ج 2، صص 45 و 467؛ شواهد التنزیل، ج 27 و 28 و 51. البرهان فی تفسیر القرآن، ج 3، صص 313-314؛ امالی صدوق، ج 1، ص 256؛ بحارالانوار، ج 35، صص 145 و 209 و 213 و 216).
د) پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مدت یک ماه سلام فرستادند.
(مسند طیالسی، ص 274؛ اسد الغابه، ج 5، ص 66).
ه -) مدت هفت ماه سلام فرستادند.
(جامع البیان، ج 22، ص 6؛ فتح القدیر، ج 4، ص 280؛ شواهد التنزیل، ج 2، صص 50 و 91؛ نور الابصار، ص 112؛ البدایه و النهایه، ج 5، ص 321).
و) مدت هشت ماه سلام فرستادند.
(شواهد التنزیل، ج 2، ص 28 و صص 50-51؛ کفایه الطالب، ص 376؛ ینابیع الموده، ص 260؛ نور الابصار، ص 112).
ز) مدت ده ماه سلام فرستادند.
(شواهد التنزیل، ج 2، ص 50؛ ینابیع الموده، ص 260).
ح) مدت هفده ماه سلام فرستادند.
(مجمع الزوائد، ج 9، ص 169؛ شواهد التنزیل، ج 2، ص 50).
ط) مدت نوزده ماه سلام فرستادند.
(مجمع الزوائد، ج 9، ص 169؛ الصراط المستقیم، ج 1، ص 188).
ی) بدون ذکر مدت.
(الدر المنثور، ج 5، ص 199؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 313؛ نورالابصار، ص 112؛ امالی مفید، ص 318؛ امالی طوسی، ج 1، ص 88؛ اسد الغابه، ج 5، ص 174).
ک) رسول الله تا آخر عمر این کار را ادامه دادند.
(البرهان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 317؛ بحار الانوار، ج 35، ص 207؛ تفسیر قمی، ج 2، ص 67).
ینابیع الموده، ص 260؛ (با استناد به سی تن از صحابه، برخی هجده و برخی ده ماه گفتهاند).(1)
ر. ک: اهل بیت در آیه تطهیر.
1) (1)
روشن است که اختلاف در مدت، نه موجب سستی روایت میشود و نه موجب شک در اصل واقعه. آنچه میتوان در اینجا بیان کرد و به حقیقت نزدیک مینماید، این است که هر یک از ناقلان آنچه را خود دیدهاند، نقل کردهاند. شاید بعضی یک ماه، بعضی دیگر شش ماه یا هشت ماه و یا تا آخر زندگانی رسول اکرم صلی الله علیه و آله مراقب این کار بودهاند. در مورد سایر ارقامی هم که بیان شد، وضعیت همین گونه است. بر این اساس، هر کدام از راویان مشاهدات شخصی خود را بیان کرده است.
اکنون زمان آن فرا رسیده تا به برخی از این احادیث اشاره کنیم.
ان رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم کان یمر بباب فاطمه سته اشهر اذا خرج الی صلاة الفجر: یقول: الصلاة یا اهل البیت. إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً ؛ (1)
سنن الترمذی، ج 5، ص 352، ح 3206؛ المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 158؛ ابن مردویه، مناقب علی بن ابیطالب علیهالسلام، ص 304، ح 488؛ الدر المنثور فی التفسیر المأثور، ج 6، ص 605.
انس بن مالک نقل میکند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به مدت شش ماه، هنگام رفتن به نماز صبح بر در (خانه) فاطمه گذر میکرد و چنین میگفت: نماز، (ای) اهلبیت! خدا فقط میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت دور کند و شما را کاملاً پاک سازد.ابوعیسی محمد بن عیسی ترمذی در ذیل این حدیث، آن را «حدیث حسن» معرفی کرده است.(2)ابوعبدالله حاکم نیشابوری نیز پس از نقل این حدیث مینویسد: «هذا حدیث صحیح علی شرط مسلم و لم یخرجاه؛(3)این حدیث، طبق شرط [صحت حدیث] مسلم (نیشابوری) موافق و صحیح است، ولی آن را نیاورده است».
رأیت النبی صلی الله علیه و آله وسلم اذا طلع الفجر جاء الی باب علی و فاطمه فقال: الصّلاة، الصلاة، إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً4 ، ابوحمراء نقل میکند: پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را
دیدم که هنگام طلوع فجر در (خانه) علی و فاطمه آمده، چنین گفت: نماز، نماز، خدا فقط میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت دور کند و شما را کاملاً پاک سازد.
جاء رسول الله اربعین صباحاً الی باب علی بعد ما دخل بفاطمه فقال: السلام علیکم اهل البیت و رحمة الله و برکاته، الصلاة رحمکم الله، إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً1 ؛ ابوسعید خدری میگوید: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم چهل صبح در (خانه) علی آمده، پس از دیدن فاطمه چنین میگفت: سلام بر شما ای اهل بیت و رحمت و برکات خداوند بر شما باد، نماز، رحمت خداوند بر شما فرو بارد. خدا فقط میخواهد هرگونه پلیدی را از شما اهل بیت دور کند و شما را کاملاً پاک سازد.
بررسی و جمع بندی روایات
روایات تسلیم که جزئی از روایات مربوط به آیه تطهیر است، از اصحاب نامداری همچون عبدالله بن عباس، ابوسعید الخدری، انس بن مالک، ابوالحمراء و نیزامامان معصوم مانند امام علی علیهالسلام و امام صادق علیهالسلام نقل شده و اسناد تعدادی از آنها از نظر فریقین صحیح و قابل قبول است. بنابراین، با وجود اختلاف در تعداد دفعات این کار، میتوان گفت که این کار اصولاً از حوادث مسلّم و غیر قابل انکار است.
آمدن به در خانهای که در آن تنها امام علی و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهمالسلام بودند و تلاوت آیه تطهیر پس از فراخواندن اهل خانه به نماز، به خوبی منظور از اهل بیت را در آیه تطهیر و نیز آیه 132 سوره طه روشن میسازد.
در هیچ یک از روایات صحیح و قابل قبول نیامده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم چنین رفتاری را با دیگری داشته باشد. بنابراین، روایات تسلیم نیز بر اختصاص آیه تطهیر به خمسه طیبه دلالت و تأکید روشنی دارند.
حنفی قندوزی میگوید:
پس باید این همه اخبار و احادیث وارد از رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم برامامان دوازده گانه از عترت و اهل بیت طهارت حمل شود و جز آنها مصداق خارجی ندارد «و لانهم کانوا اعلم اهل زمانهم و اجلهم و اورعهم و اتقاهم و اعلاهم نسبا و افضلهم حسبا و اکرمهم عندالله و کان علومهم من آبائهم متصلا بجدهم و بالوراثه واللدنّیه کذا عرفهم اهل العلم و التحقیق و التوفیق؛(1)
ینابیع المودة، ج 3، ص 504.
برای آنکه آنها داناترین و بزرگوارترین و با تقواترین اهل زمانشان بودند و بالاتر از آنها از حیث نسب و افضل آنها از حیث حسب و گرامیترین آنها نزد پروردگارند و علوم آنها ارث و موهبتی از طریق پدرانشان متصل به جدشان بوده و اهل علم و تحقیق و توفیق آنها را این چنین معرفی کردهاند.از مهمترین دلایل اثبات نزول اختصاصی آیه تطهیر در شأن اهل بیت، احتجاجهای فراوان ائمه، در موارد متعدد به آن است. گر چه ممکن است در بدو امر چنین به نظر آید که استدلال پیشوایان دین به آیه تطهیر و استشهاد آنان بدان، دلیلی شیعه پسند است، اما آنچه این استدلال را متین و متقن میسازد آن است که علی رغم احتجاج متعدد ائمه بدان، هرگز سخنی خلاف که نشانگر انکار آن از سوی مخالفان باشد به میان نیامد. در اینجا به طور جداگانه این احتجاجات را بررسی میکنیم.
الف) امیرالمؤمنین علی علیه السلام
اول - امیر مؤمنان، علی علیهالسلام در روز شوری، خطاب به همگان چنین فرمود:
انشدکم الله هل فیکم احد انزل فیه آیه التطهیر علی رسوله، إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ... فاخذ رسول الله کساء خیبریاً فضمنی فیه و فاطمه و الحسن و الحسین ثم قال یا رب هولاء اهل بیتی فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیراً غیری؟ قالوا: اللّهمّ: لا.(2)
دوم - باز آن حضرت در احتجاج با ابوبکر چنین فرمود:
«فانشدک بالله ألی و اهلی و ولدی آیه التطهیر من الرجس، ام لک و لأهل بیتک»؟
قال: بل لک و لاهل بیتک.(1)
همان.
ب) امام حسن علیهالسلام
اول - احتجاج امام حسن بن علی علیهالسلام به آیه تطهیر در منابع اهل سنت نقل شده است. ابو عبدالله حاکم نیشابوری در کتاب «المستدرک علی الصحیحین» نقل میکند که آن حضرت پس از شهادت امام علی علیهالسلام خطبهای خواند و چنین فرمود:
ایها الناس! من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی فانا الحسن بن علی و انا من اهل البیت الذی اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیراً؛(2)ای مردم، هر کس مرا شناخت، همانا مرا شناخته است و هر کس مرا نمیشناسد، من حسن پسر علی هستم و من از اهل بیتی هستم که خداوند پلیدی را از آنها دور کرده و آنان را کاملاً پاک گردانیده است.
دوم - حافظ عبدالرحمن بن ادریس بن ابی حاتم و دیگر مفسران و محدثان اهل سنت نقل میکنند که حضرت امام حسن علیهالسلام پس از به خلافت رسیدن، هنگام خواندن نماز، با خنجر مردی زخمیشد. آن حضرت پس از آن حادثه منبر رفت و چنین فرمود:
«یا اهل العراق! اتقوا الله فینا، فانا امراوکم وضیفانکم و نحن اهل البیت الذی قال الله: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً قال (ابوجمیله): فما زال یقولها حتی ما بقی احد من اهل المسجد الا هو یحن بکاء؛(3)ای اهل عراق، درباره ما از خدا بترسید. همانا ما رهبران و میهمانان شما هستیم و ما اهل بیتی هستیم که خداوند فرمود: «خدا میخواهد
1) (1)
2) (2) حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 172.
3) (3) ابن ابی حاتم، تفسیر القرآن العظیم، ج 9، ص 3132، ح 1776؛ ابن کثیر دمشقی، تفسیر القرآن العظیم، ج 3، ص 495؛ شواهد التنزیل، ج 2، ص 18، ح 650 و 651 و ص 19، ح 652؛ علی بن محمد ابن مغازلی، مناقب علی بن ابیطالب علیهالسلام، ص 383، ح 431؛ ینابیع الموده، ج 1، ص 126؛ الصواعق المحرقه، ص 82.
پلیدی را فقط از شما اهل بیت دور کند و شما را کاملاً پاک سازد» (ابوجمیله) گفت: آن حضرت علیهالسلام پیوسته این سخنان را میگفت تا اینکه در مسجد همه، گریان شدند.
ج) احتجاج امام زین العابدین علیهالسلام
احتجاجات آن حضرت به آیه تطهیر نیز در منابع اهل سنت آمده است. محمد بن جریر طبری، ابوالفدا اسماعیل بن کثیر و دیگران چنین نقل میکنند:
عن ابی الدیلم قال: قال علی بن الحسین رضی الله عنهما لرجل من اهل الشام: اما قرات فی الاحزاب: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً ، قال: نعم و لانتم هم؟ قال (رضی الله عنه): نعم؛(1)
ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج 3، ص 495؛ جامع البیان عن تأویل آی القران، ج 2، ص 22، ح 8.
ابوالدیلم میگوید: علی بن الحسین - رضی الله عنهما - به مردی از اهل شام گفت: آیا در سوره احزاب خواندهای: «خدا فقط میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت دور کند و شما را کاملاً پاک سازد» آن مرد گفت: آری [خواندهام] آیا شما آنان هستید؟ حضرت گفت: آری.د) احتجاج امالمؤمنین ام سلمه (رض)
این بانوی بزرگوار جهت اثبات برتری امام علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهمالسلام خطاب به عمره همدانیه به آیه تطهیر احتجاج نموده است.(2)
ه -) احتجاج واثله بن الاسقع لیثی
احتجاج این فرد به آیه تطهیر، جهت اثبات برتری امام علی علیهالسلام در حضور تعدادی از مسلمانان، نمونهای دیگر است.(3)
و) احتجاج عبدالله بن عباس
احتجاج این صحابی بزرگ به آیه تطهیر جهت اثبات برتری امام علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهمالسلام هنگام مناظره با گروهی از مردم نیز در منابع اهل سنت آمده است.(4)
ز) احتجاج سعد بن ابی وقاص
استدلال او به آیه تطهیر جهت اثبات برتری امام علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهمالسلام هنگام سخن گفتن با معاویه، هم موردی دیگر از اینگونه احتجاجات برشمرده میشود(1)
خصائص امیرالمؤمنین علیهالسلام، صص 33-35، ح 11. برای مطالعه بیشتر ر. ک: عسکری، مرتضی، آیت تطهیر در دو مکتب، ص 33.
بررسی و جمع بندی روایات
آنچه از روایات مذکور به دست میآید، این است که در طول تاریخ، احتجاج کنندگان به آیه تطهیر یا خود اهل بیت علیهم السلام بودهاند و یا دیگران به این آیه شریفه احتجاج کردهاند و بدین ترتیب جهت اثبات برتری و فضلیت اهل بیت علیهم السلام تلاش نمودهاند. پس همه اینها نشان دهنده اختصاص آیه تطهیر به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است.
از طرفی در تاریخ اسلام غیر از اهل بیت علیهم السلام کسانی را سراغ نداریم که پس از نزول آیه تطهیر خود را مصداق آن معرفی کرده باشند.
لازم به ذکر است که این گونه احتجاجها در منابع شیعی هم بسیار نقل شده است.(2)
شیخ صدوق، الخصال، صص 550 و 561؛ مشهدی قمی، تفسیر کنز الدقائق، ج 10، ص 375؛ فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج 4، ص 188؛ تفسیر قمی، علی بن ابراهیم، ج 2، ص 193؛ امالی شیخ صدوق، ص 141؛ شیخ طوسی، الامالی، ص 564، ح 1174؛ بحرانی، غایة المرام، ج 3، ص 206، ح 26.
وجه استدلال به این آیه در مورد عصمت به صورت مشروح در کتب تفسیرامامیه و عقاید نقل شده که برخی از آنها را بیان میکنیم:
اول - واژه «انما» حصر را میرساند پس خدای سبحان (اذهاب رجس) را در آنها حصر نموده است.
ابن حجرالهیتمی میگوید: «ابتدا ت ب - (انما) المفیده لحصر ارادته تعالی فیامرهم علی اذهاب الرجس».(1)
الصواعق المحرقه، ص 223.
دوم - واژه «اراده» در این آیه، یک اراده تشریعی است که به اوامر و نواهی تعلق گرفته و متوجه زنان رسول خدا صلی الله علیه و آله است و آن متعلق إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ است، اما این اراده تشریعی نشئت گرفته از یک اراده تکوینی است که به دوری پلیدی از اهل بیت و تطهیر آنان تعلق گرفته است. ما این اراده دوم را از نسبت دادن زدودن پلیدی و پاکیزه گردانیدن در آیه «یذهب عنکم» و «یطهرکم» به خداوند سبحان استفاده میکنیم، زیرا فاعل هر دو فعل، ضمیری است که به لفظ جلاله الله در إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ بر میگردد، اما این اراده تکوینی خداوند به زدودن پلیدی و پاکیزه گردانیدن تعلق گرفته نه به خود فعل صادر از اهل بیت، زیرا خداوند مثلاً نفرمود: «یرید الله ان یجعلکم تفعلون هذا و تجتنبون ذلک»؛ «خداوند اراده کرده که شما را چنان قرار دهد که این کار را بکنید و از آن دیگر دوری ورزید».
تا اینکه اراده آنان، مقهور اراده تکوینی خداوند باشد، بلکه اراده خداوند، صرف نظر از اراده اهل بیت، به دور ساختن پلیدی از آنان و ایجاد موانع بین آنان و پلیدی تعلق گرفته و در عین حال، اراده آنان را بدون کوچک ترین تعرضی، رها و آزاد گذاشته است و میتوان گفت این همان دیدگاه امامیه است که فرمود: «لا جبرو لا تفویض بل امر بین الامرین».
بر آنچه گفتیم این نکته را میافزاییم که اگر این آیه بر جایگاه والای اهل البیت علیهم السلام دلالت نداشت، خوارج و نواصب نه تنها آن را انکار نموده، بلکه به دیگران نسبت میدادند؛ حال آنکه هیچ کس جز ائمه اطهار چنین چیزی را به خودش نسبت نداده و این دلایل واضحی بر عصمت ائمه اطهار است.
سوم - لام تأکید در «لیذهب»: که بر تأکید مطلب «اذهاب رجس» میافزاید.
چهارم - آوردن لفظ «اذهاب» علامه حلی میفرمایند:
«الاتیان بلفظ الاذهاب الدال علی الإزاله بالکلیه؛(2)لفظ اذهاب بر زدودن کلی رجس دلالت دارد».
پنجم - الاثبات بالماهیته التی یستلزم نفیها فی جمیع الجزئیات؛(1)
همان.
اثبات با ماهیتی که رجس را در تمامی جزئیاتش از اهل بیت نفی میکند.ششم - فعل «یذهب» دال بر استمرار است؛ یعنی این اذهاب الرجس از اهل بیت، خاص زمان یا مکان مشخصی نیست، بلکه تمامیاحوال را شامل میشود.
هفتم - تقدیم لفظ «عنکم» بر رجس، نهایت «عنایت» خداوندی را به این مسئله میرساند.
هشتم - آوردن صفتی که بر آنها (ائمه) دلالت دارد؛ یعنی اصطلاح «اهل البیت» و به سبب تعظیم آنان، تصریح به اسامی ننموده است.
نهم - اهل البیت ندا بر وجه تخصیص است. دلیل این سخن، نصب اهل یا ندا یا مفعول به باب اختصاص است که میرساند این عمل، خاص آنهاست و کس دیگری را شامل نمیشود.
دهم - تأکید با لفظ تطهیر که دلالت بر تنزیه از تمام ذنوب دارد. جالب اینکه عدهای از بزرگان اهل سنت نیز بر این مطلب اقرار نمودهاند؛ از جمله احمد بن فارس در مجمل اللغه (ج 2، ص 588، طهر)، فخر رازی (التفسیر الکبیر ج 25، ص 209)، ابی اسحاق الشیرازی در اللمع (ج 2، ص 719، رقم 844) بیضاوی در انوار التزیل (ج 2، ص 245) قال: «و استعارة الرجس للمعصیة و الترشیح بالتطهیر». روح البیان برسوی حقی (ج 7، ص 171)، ابن عطیه در محرر الوجیز (ج 2، ص 83) «الرجس، هو کل مستفکر و مستقذر»، تفسیر المظهری (ج 7، ص 343) وی گرچه در ظاهر، آیه را دال بر عصمت نمیداند، اما در تعریف رجس میگوید: «الرجس عمل الشیطان من الاثم و القبائح الشرعیه و الطبیعه الذی لیس فیه مرضاة الله تعالی».
یازدهم - تأکید لفظ «تطهیر» با مصدر. ابو جعفر نحاس میگوید: «مجیء المصدر بعد فعله یفید معنی «التوکید».(2)
و علامه حلی نیز میافزاید:
کما ان مجیء المصدر نکره فی آیة التطهیر یکشف عن سعته و عدم محدودیته باذهاب رجس دون آخر، بل یفید اذهاب کل مصادیق الرجس
علی الاطلاق؛ نکره بودن لفظ «تطهیراً» دامنه وسعت و فراگیری آن را میرساند؛ به این معنی که تمام مصادیق رجس را به طور مطلق شامل میشود.(1)
ر. ک: علامه حلی، نهایة الوصول الی علم الاصول، ص 184.
حال با این همه تأکیدی که در آیه مشاهده میشود، آیا مجالی برای طرح مباحث غرضورزانه میماند؟!
بر هر قرآن پژوه آگاهی پوشیده نیست که وقتی قرآن مطلبی را با این همه تأکید و تأیید بیان میکند و سنت قولی و فعلی رسول الله و سجایای والای ائمه اطهار، آن را تأیید میکند و بزرگان اهل سنت، دیگر جای هیچ شبههای برای کسی باقی نمیماند، جز تعصبات بیجا و پیروی از سنت شیطانی که رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ2 است.
در این قسمت چند روایت را از منابع متعدد اهل سنت ذکر میکنیم.
اول - قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم:
«انا و اهل بیتی مطهرون من الذنوب(2)؛ من و اهل بیت من از همه گناهان پاک و مطهر هستیم».
دوم - قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم:
«انا اهل بیت قد اذهب الله عنا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن؛ (3)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: همانا ما اهل بیتی هستیم که خداوند از ما زشتیها (و گناهان) ظاهری و باطنی را دور کرده است».
سوم - قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم:
«نحن اهل بیت طهرهم الله من شجره النبوه و موضع الرساله(4)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ما اهل بیتی هستیم که خداوند آنها را از (گناهان) پاک نموده است و (ما اهل بیت) از شجره نبوت و جایگاه رسالت هستیم».
بررسی و جمع بندی روایات
اگر به کتب حدیثی و تفسیری فریقین نگاه کنیم، خواهیم دید که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم تنها خود و اهل بیت خود را که شامل حضرت فاطمه علیهاالسلام وامامان دوازده است - معصوم و مطهر از همه گناهان معرفی میکند و این بر اختصاص آیه تطهیر به اهل بیت علیهم السلام و ویژگی عصمت آنان دلالت دارد.
همان گونه که از روایات مذکور به دست میآید، عصمت، یک ویژگی شخصی نیست، بلکه برای به دست آوردن آن، علاوه بر استعداد شخص به عنایت الهی نیز احتیاج است.
برای رهبری همه جانبه امت اسلامیکسانی لایقتر و مقدماند که علاه بر دارا بودن ویژگی الهی عصمت، از هرگونه عیوب ظاهری و باطنی و نقصان و کمبود، پاک و منزه باشند. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت علیهم السلام آن حضرت، چنین ویژگی الهی را دارا بودند.
آیه تطهیر به همراه روایات مربوط به آن، بر عصمت اهل بیت مورد خطاب در آن دلالت میکند، ولی بعضی برای انکار این حقیقت سخنانی را مطرح میکنند، جناب علی احمد سالوس در همین خصوص مینویسد:
«عصمت و دوری از هر گونه گناه بزرگ و کوچک عمدی و سهوی از ابتدای عمر تا روز وفات، امری است که با طبیعت بشر منافات دارد و عقل، آن را نمیپذیرد، مگر با دلیل قطعی از روایات، در حالی که این آیه (تطهیر) عصمتی را برای امامان ثابت نمیکند».(1)
1) (1) علی احمد سالوس، عقیده الامامه، ص 84.
نقد و بررسی
ادعای منافات عصمت با طبیعت بشری و عدم دلالت آیه تطهیر بر عصمتامامان علیهمالسلام، از شخصی مانند جناب سالوس بسیار شگفت انگیز است. چون در مورد مسئله عصمت، ادله محکم عقلی، قرآنی، روایی و نیز سایر شواهد و قراین تاریخی وجود دارد. در اینجا به صورت خلاصه، دو دلیل عقلی را ارائه میکنیم:
دلیل اول
خداوند متعال برای هدایت انسانها پیامبرانی را فرستاده و برای آنها جانشینانی قرار داده است.
اگر یکی از پیامبران یا جانشینان آنها کاری را بر خلاف دستور الهی انجام دهد یا دچار اشتباه و خطایی شوند، اعتماد مردم از آنها سلب میشود.
اگر یکی از پیامبران یا جانشینان آنها دچار خطا، اشتباه یا فراموشی شوند، در رساندن دستور واقعی الهی به مردم خلل پدید میآید، در نتیجه، مردم به جای هدایت، گمراه میشوند که این هم با فلسفه ارسال رسل و انزال کتب الهی کاملاً منافات دارد.
بنابراین، عصمت پیامبران و جانشینان آنها کاملاً ضروری و لازم است.
دلیل دوم
انسان موجودی اجتماعی و دارای ویژگیهایی همچون شهوت و غضب است.
هر زندگی اجتماعی نیازمند قانون و مجری شایسته است و نبود این دو، موجب هرج و مرج و فساد در جامعه انسانی خواهد شد.
بدون شک، تعیین قانون و رهبر شایسته از عهده انسانها خارج است و تنها خالق انسان که از نیازهای مادی و معنوی او آگاهی کامل دارد، قادر به تعیین آن دو است، بنابراین اصل نبوت و رسالت اثبات میشود
برای دریافت این قانون کامل از طرف خداوند متعال، باید شخصی وجود داشته باشد که از هر گونه گناه، خطا و فراموشی، پیراسته و در دریافت و ابلاغ آنها به مردم نیز معصوم باشد. همچنین لازم است جانشینان واپسین پیامبر نیز همچون او، دارای ویژگی عصمت باشند، چون آنها ادامه دهنده راه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم هستند.
تعدادی از آیات نورانی قرآن کریم نیز بر عصمت پیامبران الهی دلالت دارد که در اینجا به طور گذرا به آنها اشاره میکنیم:
الف) در سوره حجر، (آیات 34-42)، خداوند متعال از سرکشی شیطان در برابر دستور خود و عدم سجده به آدم علیهالسلام و اخراج او و فرصت دادن به شیطان تا روز معین و اعتراف شیطان به فریب بندگان الهی - به جز افراد «مخلص» - سخن میگوید. در سوره یوسف، آیه 24، سوره مریم، آیه 51 و سوره ص، آیات 45-46، خداوند متعال، حضرت یوسف علیهالسلام، موسی علیهالسلام، ابراهیم علیهالسلام، اسحاق علیهالسلام و یعقوب علیهالسلام را بندگان مخلص و خالص شده معرفی میکند.
در قرآن کریم واژه «مخلص» تنها در مورد پیامبران الهی به کار رفته و میدانیم که گناه، خطا، اشتباه و مانند آن هم از مصادیق فریب شیطان به شمار میآید، بنابراین، وصف پیامبران با کلمه «مخلص» به این معنی است که شیطان، قادر به فریب پیامبران نیست.
ب) در سوره بقره، آیه 124، خداوند متعال از نصب ابراهیم علیهالسلام به عنوان امام، سخن گفته و بر عدم واگذاری این پیمان الهی به افراد ظالم تأکید میورزد. این در حالی است که در آیه سیزدهم سوره لقمان، «شرک» و در آیه 229 سوره بقره، «تعدی و تجاوز از حدود الهی» از مصادیق ظلم و ستمکاری معرفی شده است، بنابراین، عصمت رهبران الهی خود به خود ثابت میشود.
در روایات فریقین هم با احادیثی مواجه میشویم که به روشنی بر عصمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت آن حضرت صلی الله علیه و آله وسلم دلالت آشکار دارد.
بدون شک، سخن جناب سالوس، برداشت اشتباه از آیاتی است که از ظاهر آنها گناهکار و خطاکار بودن تعدادی از پیامبران الهی فهمیده میشود، در حالی که همه این آیات توجیهات و تفاسیر منطقی و مورد قبولی دارد که در کتب مختلف، بحث و بررسی شده است.(1)
ر. ک: آیت الله سبحانی، جعفر، منشور جاوید، ج 5؛ آیت الله مکارم، پیام قرآن، ناصر، ج 7، ص 178 به بعد.
با وجود این همه دلیل آشکار، با کدام دلیل و قرینه اساسی میتوان ادعا کرد که آیه تطهیر بر عصمت اهل بیت دلالت ندارد و مسئله عصمت با طبیعت بشری منافات دارد؟ بنابراین، شبهه مذکور نیز اهمیت و استحکام ندارد و از بین میرود.
1) (1)
شاید راز اینکه بعضی اصرار دارند - علی رغم وجود روایات صحیح و متواتری که اختصاص این آیه شریفه به پنج تن آل عبا را تأکید میکند - در مدلول آیه تطهیر تصرف نمایند، هراس آنان از این است که مبادا گامی در جهت ربط این آیه با موضوع امامت بردارند و این کار، آنان را که میخواهند - به رغم متون بسیار فراوان و متواتر در موارد متعدد و مناسبتهای زیاد - اهل بیت نبوت علیهم السلام را ازامامت دور سازند تا بتوانند مشروعیت خلافت وامامت آنانی را اثبات کنند که آن را به نفع خود ازدیگران ربودند - دچار تنگناهای بزرگی سازد.
اهل بیت علیهمالسلام همواره اصرار داشتند که امامت، تنها حقّ آنان است و احدی غیر از آنان را در آن حقی نیست. این اقدام و اصرار امامان اهل بیت علیهم السلام در مواضع گوناگون وجود داشت و احدی نمیتواند در آن، ایجاد شک و تردید کند.
از آنجا که بنابر نصّ این آیه شریفه، اهل بیت علیهمالسلام پاکیزگاناند، باید این گفته آنان را پذیرفت و در برابر آنان تسلیم شد و بدان اقرار داشت و این به معنای قرار دادن علامت سؤال بزرگی است در برابر مشروعیت خلافت دیگران.
از طرفی تسلیم شدن در برابر سخن حق اهل بیت علیهمالسلام چیزی است که تصورش برای دشمنان و منکران در هیچ شرایطیامکان پذیر نمینماید. به همین دلیل، هیچ مانعی در سر راه خود نمیبینند تا با این آیه قرآنی بازی کنند یا در دلالت آن، تشکیک و تصرف نمایند. همچنانکه از نظر آنان، رد روایات متواتر و صحیح و صریح یا تمسک به روایاتی که از تار عنکبوت هم سستتر است مانعی ندارد.
از سوی دیگر بعضی از عالمان میگویند اگر به تفسیر آیه:
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ * فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ * لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ1 .
مراجعه کنیم در مییابیم که قویترین و مناسبترین معنا نزد دانشمندان که با سیاق و نظم آیات سازگار است، این است که مراد از مسّ قرآن، رسیدن به معانی آن و آگاهی و وقوف بر آن است و این امکان ندارد، مگر برای کسانی که خداوند سبحان، آنان را پاکیزه گردانیده است و آنان فقط اهل بیت و اصحاب کساء هستند.
به عبارت دیگر، وقتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله اهل بیت علیهمالسلام را همتای قرآن قرار داد و فرمود: «انی تارک فیکم الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی ابدا؛ کتاب الله و عترتی اهل بیتی»، منظور آن این بود که اینان کسانی هستند که باید قرآن را برای مردمان تفسیر کنند و دین خدا را به پای داشته، احکام و تعالیم آن را انتشار دهند. این، همان چیزی است که از امامت و خلافت پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله اراده شده و خداوند سبحان آن را در اهل بیت علیهم السلام منحصر کرده است.
برخی عدم ذکر اسامی امامان علیهمالسلام را در آیه تطهیر بهانه نمودهاند. در پاسخ به این اشکال میگوییم:
قرآن کریم بر پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نازل شده و آن حضرت صاحب شریعت اسلامی است؛ با وجود این، نام آن حضرت صلی الله علیه و آله وسلم در قرآن کریم، تنها پنج مرتبه ذکر شده است.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم دارای همسران متعددی بود و حضرت خدیجه سلام الله علیها بهترین آنان به شمار میآمد، ولی نام هیچ یک از آنها حتی یک بار هم در قرآن کریم ذکر نشده است.
همچنین آن حضرت، صلی الله علیه و آله وسلم هزاران صحابه داشتند، ولی در قرآن کریم، جز نام زید بن حارثه فرزند خوانده آن حضرت صلی الله علیه و آله وسلم - و آن هم تنها یک بار، ذکر نشده است.
از این موارد میتوان نتیجه گرفت که روش قرآن کریم، ذکر نام اشخاص نیست؛ بلکه ذکر نام اشخاص از جزئیاتی است که آن نیز توسط مفسر حقیقی قرآن کریم، رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم، انجام گرفته و روایات متواتر و صحیح فریقین است که در مورد آیه تطهیر و مصادیق آن سخن میگویند.
1) (1)
سوره نحل، آیه 44.
2) (2) سوره حشر، آیه 7.
علاوه بر تفسیر و تبیین مصادیق اهل البیت در آیه تطهیر، اهل بیت خود را بر اساس آیات نورانی قرآن کریم و روایات متعدد معرفی نموده و در این خصوص؛ هیچ شبهه و مسئله پنهانی باقی نمانده است.
در خصوص آیات قرآنی میتوان به آیات وَ أُولِی الْأَمْرِ (نساء، آیه 59)؛ آیه مباهله (آل عمران، آیه 61)؛ مَعَ الصّادِقِینَ (توبه، آیه 119)؛ أَهْلَ الذِّکْرِ (نحل، آیه 43)؛ آیه مودت (شوری، آیه 23)؛ آیه تبیلغ و اکمال (مائده، آیات 3 و 67)؛ آیه ولایت (مائده، آیه 55).(1)
این آیات در فصلی جداگانه بررسی میشوند.
از میان احادیث نیز میتوان احادیث «ثقلین»، «تعداد امامان»، «لزوم شناخت و بیعت با امام زمان»، «سفینه»، «امان» و «منزلت» نام برد. این احادیث علاوه بر اینکه در منابع فریقین موجودند، دارای سند صحیح و احیاناً متواترند و در آنها به امامت و رهبری امامان معصوم از اهل بیت علیهم السلام تصریح شده است.حال این مشکل امت اسلامی است که با وجود این همه ادله و شواهد روشن، مقام مفسری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم را فراموش نموده درباره سخنان آن حضرت در خصوص معرفی اهل بیتش سهل انگاری کردهاند.
الف) قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم:
الائمه بعدی إثنا عشر عدد نقباء بنی اسرائیل کلهمأمناء أتقیاء معصومون؛(2)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: امامان پس از من، به عدد نقبا و رهبران بنی اسرائیل، دوازده نفرند که همگی آنها امین، با تقوا و معصوم هستند.
ب) قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم:
انا و علی و الحسن و الحسین و تسعه من ولد الحسین مطهرون معصومون؛(3)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: من و علی و حسن و
حسین و نه [امام] از فرزندان حسین [از همه گناهان و پلیدیها] مطهر و معصوم هستیم.
مهمترین دلیل اثبات عصمت اهل بیت علیهم السلام آیه شریف تطهیر است. همچنین معرفی شدن امامان دوازده گانه با ویزگی «مطهر» و «عصمت» در این روایات، نشان دهنده آن است که آیه «تطهیر» علاوه بر «پنج تن آل عبا» علیهمالسلام سایرامامان دوازده گانه را نیز شامل میشود.
از آنچه بیان شد مطالب ذیل حاصل میشود.
بر اساس مباحث گذشته، منظور از «اهل البیت»، پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله وسلم، امام علی علیهالسلام، حضرت فاطمه علیهاالسلام، امام حسن علیهالسلام، امام حسین علیهالسلام، و به دنبال آنها، امام زین العابدین علیهالسلام، امام باقر علیهالسلام، امام صادق علیهالسلام، امام کاظم علیهالسلام، امام رضا علیهالسلام، امام جواد علیهالسلام، امام هادی علیهالسلام، امام حسن عسکری علیهالسلام، و امام مهدی عج الله تعالی است.
1) (1)
جهت ملاحظه این روایات ر. ک: سید علی موحد ابطحی، آیه التطهیر فی احادیث الفریقین، ج 1، صص 295-403.
2) (2) ر. ک: امامان اهل بیت در منابع اهل سنت (از نظر دانشوران).
از طرفی اهل بیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم، شامل امام علی علیهالسلام، حضرت فاطمه سلام الله علیها، امام حسن علیهالسلام، امام حسین و نه تن از اولاد معصوم آن حضرت علیهمالسلام میشود. بنابراین، کلمه «اهل البیت» اصطلاحی قرآنی و حدیثی است و به هیچ وجه نباید معنای آن را با معانی عرفی و لغوی اشتباه گرفت.
الف) این روایات از اشخاصی نظیر عکرمه، عروه، ضحاک نقل شده که از دیدگاه علمای رجال اهل سنت، قابل اعتماد نبوده، بلکه متهم میباشند.
ب) تنها روایت ام سلمه که خودش را داخل در آیه تطهیر میداند، با انبوهی از روایاتی که خودش نقل نموده و همگی با سند صحیح و توسط راویان ثقه نقل شده تعارض دارد و با دیگر روایات او از جمله روایت احتجاج ام سلمه به اینکه «اهل بیت» تنها پنج تن آل عبا هستند سازگار نیست.
ج) جمهور اهل سنت، اعتقاد دارند که منظور از این آیه، فقط خمسه طیبهاند.
د) در تاریخ، هیچ گاه نقل نشده که همسران پیامبر از این آیه به نفع خود احتجاج نموده یا حداقل به آن اشاره کرده باشند.
ه -) آیا ام سلمه اگر میدانست مشمول آیه قرار گرفته، باز هم از پیامبر درخواست میکرد که او را هم در زمره آنها جای دهد؟!
و) سنت عملی و قولی پیامبر در تبیین آیه به مدت شش یا نه ماه یا بنابر اقوالی تا آخر عمر مبارکشان، نشان میدهد که این آیه، تنها شامل پنج تن آل عبا میشود.
ز) یا - به لحاظ بررسی رجال و علم درایه - روایت عکرمه و عروه - که با اهل بیت دشمنی داشتند - آیا در درجه اول اهمیت قرار دارد یا روایت ام سلمه، ابن عباس و دیگران؟ که جزء بهترین اصحاب بودند؟!
ح) روایات اختصاص آیه تطهیر در مورد خمسه طیبه، خاص شیعه نیست تا عدهای آن را بهانه کنند؛ بلکه نظر جمهور اهل سنت نیز همین است و چنانکه دیدیم ترمذی و دیگران پس از نقل آن و مختص دانستن آیه به اهل بیت (خمسه طیبه) میگویند:
«هذا حدیث حسن صحیح و هواحسن شیء روی فی هذا الباب»، (ترمذی، ج 5، ص 361)؛ «هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین»، (مستدرک، ج 3، ص 147) و....
آیه تطهیر با توجه به واژهها و ادات به کار رفته در آن و نیز بر اساس روایات متواتر و صحیح و شواهد و قراین دیگر، به طور صریح بر عصمت اهل البیت مورد اشاره در آیه دلالت دارد و به معنای دوری و پاکی اهل البیت از هر گونه گناهان بزرگ و کوچک و اشتباه و فراموشی، چه عمدی و چه سهوی است.
بنابراین، در آیه تطهیر دو نوع انحصار وجود دارد؛ یکی انحصار اراده الهی در دفع پلیدیها و نقصانها از اهل البیت علیهمالسلام. دیگری انحصار و اختصاص این عصمت در اهل البیت علیهمالسلام.
اراده الهی در آیه تطهیر، شامل یک زمان خاص نیست، بلکه همواره استمرار و تداوم دارد. همچنین سایر ارادههای الهی مانند اراده نکردن ظلم و ستم به بندگان خود، اراده بیان حقیقت و هدایت همه انسانها نیز مختص به یک زمان خاص نبوده، بلکه شامل همه زمانها و دورانهاست. بنابراین، زمانی که حتی یکی از اهل بیت علیهم السلام در قید حیات است، این اراده الهی تداوم و استمرار خواهد داشت.
خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید:
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ * فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ * لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ1 .
«همانا آن، قرآنی کریم است که در کتابی محفوظ جای دارد و جز پاکان (تطهیر شدگان) نمیتوانند به آن دست زنند] دست یابند [».
غالب مفسران گفتهاند مراد از آن تطهیر شدگان از گناهان و پلیدیها، کسانی مانند پیامبران، فرشتگان و بندگان مقرب الهیاند. در این صورت، منظور از مسّ قرآن، دستیابی به حقایق قرآنی و درک واقعی مراتب عالی آن است.
با توجه به اینکه در برخی روایات در اثبات این دیدگاه تأکیداتی وجود دارد(1)و از طرف دیگر آیه تطهیر از تطهیر شدن اهل البیت علیهمالسلام خبر میدهد، نتیجه میگیریم که اهل
1) (2) مجع البیان، ج 9، ص 348؛ الدر المنثور، ج 8، ص 28. بحث «اهل البیت یگانه آشنایان با قرآن» در جای خودش تبیین میشود.
البیت علیهمالسلام یگانه آشنایان و درک کنندگان واقعی قرآن کریم در میان امت اسلامی به شمار میآیند، اما در عین حال، ممکن است منظور از آیه، شامل همه معانی مذکور نیز باشد.
اهل بیت علیهم السلام که از همه گناهان و پلیدیها و اشتباهات و نواقص دور و پاکیزهاند، و غیر از آنها کسی در میان انسانها دارای چنین ویژگی الهی نیست، برای رهبری و امامت همه جانبه امت اسلامی و حتی امتها و ملتهای دیگر لیاقت و برتری ویژه دارند. در این صورت، آیا عقلانی و منطقی است که این گروه پاک و معصوم کنار گذاشته شوند و برای رهبری امت، حاکمیت، قضاوت و تفسیر قرآن و مانند آن به سراغ افراد غیر معصوم و فاقد چنین ویژگی الهی برویم؟
این پرسشی است که پاسخ آن را باید افراد و عالمان منصف و آگاه در زمانهای حال و آینده ارائه نمایند.
از آنجا که در این زمینه کتابها و مقالات زیادی نگارش و تدوین شده، به همین مقدار بسنده میکنیم.
برای مطالعه بیشتر در مورد اهل بیت میتوان به این منابع مراجعه نمود: محمد مهدی آصفی، آیه تطهیر؛ عبدالزهرا عثمان محمد، آیه تطهیر؛ سید حفاظت حسین ملقب به سلیم بهیکپوری، آیة التطهیر (اردو)؛ سید محمد جعفر زیدی، آیة التطهیر (اردو)؛ سید امیر حسین نجفی، آیه تطهیر (اردو)؛ آیه التطهیر یکی از فضلاء هند؛ آیه تطهیر رویه المتبکره؛ اهل بیت یا چهرههای درخشان در آیه تطهیر، محمد فاضل لنکرانی و شهاب الدین اشراقی؛ آیه تطهیر و حدیث کساء، سید حسین موسوی کرمانی؛ اذهاب الرجس عن حظیره الانس؛ ملا عبدالکریم بن محمد طاهر قمی (خطی؛ کتابخانه آیه الله گلپایگانی)؛ اقطاب الدوائر فی تفسیر آیه التطهیر؛ عبدالحسین بن مصطفی قم؛ اهل بیت (در تفسیر آیه تطهیر)، سید محمد صالح عرشی بنارسی؛ اهل البیت فی آیه التطهیر؛ (اهل بیت در آیه تطهیر)؛ سید جعفر مرتضی عاملی (محمد سپهری)؛ اهل البیت فی آیه التطهیر، دارالامسیر؛ پژوهشی در آیه تطهیر؛ مصونیت تکوینی رهبران عقیدتی اسلام (فارسی، عنوان اصلی آیه تطهیر محمد مهدی آصفی، مترجم: محمود رضا افتخار زاده)؛ تفسیر آیه تطهیر؛ عبدالشکور لکهنوی؛ رساله آیه التطهیر، نورالله بن شریف الدین شوشتری؛ تفسیر تطبیقی آیه تطهیر از دیدگاه مذهب آل البیت و اهل سنت، اسماعیل زاده، ایلقار، مجله طلوع، شماره 8 و 9؛ مصداق اهل بیت کیانند،
نشریه درسهایی از مکتب اسلام، شماره 299؛ اهل بیت در قرآن، نشریه درسهایی از مکتب اسلام، شماره 298؛ اهل بیت به روایت ابن عباس، ساغر واینام، مجله زائر، شماره 82؛ کاوشی در مفهوم اهل بیت، سید محمد مرتضوی، مجله زائر، شماره 49؛ اهل بیت چه کسانی هستند، سید محمد مرتضوی، مجله زائر، شماره 54؛ آیه تطهیر فی احادیث الفریقین، سید علی موحد ابطحی؛ آیت تطهیر در دو مکتب، عسکری، سید مرتضی؛ آیه تطهیر، مجله ترائنا، شماره 43 و 44؛ معاد شناسی اهل بیت علیهم السلام با نگاهی تفسیری، روایی و تاریخ، اشرفی جمال، فصلنامه فروغ وحدت، شماره 3؛ السحاب المطیر فی تفسیر آیه التطهیر، شهید ثانی، تحقیق هدی جاسم محمد ابوطیره، مجله تراثنا، شمارگان 38 و 39؛ مصداق شناسی اهل بیت در قرآن و سنت، محمد رضا کیخا، مجله الهیات دانشگاه س و ب؛ حدیث کساء، حسین استاد ولی؛ تطهیر و عصمت اهل بیت، علی ربانی گلپایگانی، ماهنامه اسوه، شماره 86، (قسمت اول)؛ شماره 87، (قسمت دوم)؛ شماره 89، (قسمت سوم)؛ شماره 90، (قسمت چهارم)؛ شماره 91، (قسمت پنجم)؛ شماره 92، (قسمت آخر).
پیوند قرآن و اهل بیت به عنوان دو عنصر ارزشمند در ساحت هدایت دینی، پیوندی ژرف، عمیق و ناگسستنی است. قرآن کریم به عنوان آخرین کتاب آسمانی، رسالت هدایت نسلهای بشری تا انتهای عالم را به دوش میکشد و اهل بیت از این جهت که مفسر، مبین، حافظ و نگهدارنده قرآناند، نقش مکمل را ایفا مینمایند. پیوند و ارتباط این دو آنچنان تنگاتنگ است که اگر یکی رها شود، دیگری مؤثر نخواهد بود، زیرا قرآن، زمانی میتواند نقش هدایتگری خود را به درستی ایفا نماید که درست، تفسیر و تبیین شود و این همان امری است که به عهده اهل بیت گذاشته شده است.
در هر زمانی، بهره برداری از قرآن، منوط به تفسیر وتبیین درست آن است و قرآن بدون تفسیر، مانند چراغی است در دست انسان نابینا. از اینجاست که بررسی میراث تفسیری اهل بیت ضرورت مییابد، زیرا این میراث گرانبها زمینه بهره گیری از قرآن را در تمام جنبههای زندگی فراهم میکند و به انسانهای طالب هدایت، بینایی میبخشد.
متأسفانه شرایط سیاسی و اجتماعی حاکم بر عصر و زمان زندگی اهل بیت سبب شد حجم بزرگی از روایات تفسیری آنان به دست ما برسد، ولی همین مقداری که در دسترس ما قرار دارد نیز بسیار راهگشا و قابل استفاده است و تحقیق و پژوهش پیرامون آن خالی از فایده نیست.
واژه اهل بیت را اولین بار قرآن کریم در آیه 33 سوره احزاب به کار برده است:
إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً1.
«همانا خداوند اراده کرده است تا ناپاکیها را از شما اهل بیت دور، و شما را پاک و پاکیزه گرداند».
همچنانکه در بخش گذشته بیان کردیم از دیدگاه بسیاری از مفسران بزرگ، منظور از اهل بیت در آین آیه، رسول خدا، حضرت علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم صلوات الله میباشند. این نظریه را بسیاری از صحابه و همسران پیامبر نیز پذیرفتهاند که از این میان میتوان به ابوسعید خدری، انس بن مالک، واثله بن اسقع، ام سلمه، عایشه، ابن ابی سلمه ربیب پیامبر، سعد بن ابی وقاص،(1)
علاوه بر مطالب گذشته ر. ک: محمد مهران، الامامه و اهل البیت، ج 1، ص 17.
ابوبرزه، ابو الحمراء، ابولیلی انصاری، براء بن عازب، ثوبان، جابربن عبدالله، زید بن ارقم، عبدالله بن جعفر، عبدالله بن عباس و عمر بن الخطاب اشاره کرد.(2)همچنین بسیاری از مفسران و محدثان بزرگ اهل سنت این نظریه را قبول کردهاند، از جمله: فخر رازی در تفسیر کبیر، زمخشری در کشاف، قرطبی در جامع احکام القرآن، شوکانی در فتح القدیر، طبری در جامع البیان، سیوطی در الدر المنثور، ابن حجر عسقلانی در اصابه، حاکم در مستدرک، ذهبی در تلخیصش و امام احمد بن حنبل در مسند.(3)
بنابراین اصطلاح اهل بیت ابتدا به پنج وجود مقدس؛ یعنی پیامبر خدا، امام علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام اطلاق میشد، اما به مرور زمان، شخص پیامبر دایره استعمال این واژه را توسعه داد و آن را درباره همه امامان دوازده گانه شیعه به کار برد.
پس منظور از اهل بیت در این تحقیق، همان اهل بیت در اصطلاح قرآن و پیامبر اسلام؛ یعنی ائمه اثنی عشرند که دربارهشان گفتهاند
هم صدور ایوان الاصطفاء و بدور سماء الاجتباء و مفاتیح ابواب الکرم و مجاریح هواطل النعم و لیوث غیاض البساله و غیوث ریاض الایاله و سباق مظاهر السمامه و خزان نقود الرحاله و الاعلام سوامخ فی الارشاد و الهدایه و الجبال الرواسخ فی الفهم و الدرایه؛(4)
آنها بلندای ایوان برگزیدگان و ماههای آسمان انتخاب شدگان، کلیدهای درهای کرم، بخشندگان دریای نعمت، شیران بیشه زار شجاعت و جوانمردی... پیشی گیرندگان بخشندگی، خزائن رحمت و مایه تعالی، کوهها و ستیغهای ارشاد و هدایت، و کوههای سر به فلک کشیده فهم و درایتاند.
اگر رابطه نزدیک و جدایی ناپذیر قرآن و اهل بیت علیهمالسلام به صورت اصلی مسلّم نزد عالمان اهل سنت شناخته شود، زمینه برای پذیرش آن دسته از نقلهایی که ارزش ویژهای برای اهل بیت علیهمالسلام بیان میکند، هموارترخواهد بود.
باید دانست رابطه اهل بیت علیهم السلام با قرآن، رابطهای بسیار نزدیک و تنگاتنگ و ناگسستنی است که حقیقت آن در فهم نیاید و در وصف نگنجد و دستیابی بر آن از توان ما بیرون و از حوزه علم و ادراک ما به دور است، چه اینکه رسیدن به این مهم، موقوف بر آگاهی، و معرفت به مقام و مرتبت و منزلت قرآن از سویی و احاطه بر عظمت و شخصیت اهل بیت علیهم السلام از سوی دیگر است که این مهم، از دسترس هر کسی جز معصوم، خارج است.
به هر حال، پرداختن به این موضوع در حد مقدور نیز نیازمند رسالهای مجزا، بلکه کتابی مستقل است و طرح آن دراین نوشتار، صرفاً به منظور یادآوری اصالت این پیوند و اهمیت آن در بیان شأن و جایگاه اهل بیت علیهم السلام است.
شایان توجه است که منابع ما در این تحقیق بسیاری از کتابها و مجموعههای معتبر حدیثی عالمان عامه و مورد پذیرش آنان است.
پیش از آغاز سخن، یادآور میشویم که از دیدگاه ما، امام علی علیهالسلام و دیگرامامان معصوم، نور واحدند و آنچه بر اول آنان رواست بر آخر آنان نیز شایسته است.
سخن در رابطه قرآن و عترت است که غیر قابل افتراق و انفکاکاند؛ همان طور که پیامبر در حدیث مشهور ثقلین میفرماید:
انّی تارک فیکم خلیفتین (الثقلین) کتاب الله حبل ممدود ما بین السماء و الارض و عترتی اهل بیتی و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض؛(1)
مسند احمد بن حنبل، ج 3، صص 14 و 17 و 26 و 59 و ج 4، صص 367 و 371؛ ترمذی، الجامع الصحیح
من1) (1)
دو جانشنین و دو چیز گرانبها در میان شما به یادگار خواهم گذاشت: کتاب خدا (قرآن) که ریسمانی است که از آسمان تا زمین کشیده شده و خاندانم (اهل بیتم) و این دو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد تا آنکه کنار حوض کوثر بر من در آیند.
ائمه اطهار، یکّهتازان میدان فهم قرآن بودند و بارها و بارها مردم را به این امر آگاه مینمودند. قندوزی حنفی مینویسد:
امام جعفر صادق رضی الله عنه میفرمود: من فرزند رسول خدایم صلی الله علیه و آله وسلم به کتاب خدا داناترم و در آن کتاب، شرح ابتدای خلق و آنچه که تا روز قیامت واقع میشود وجود دارد. و در اوست خبر آسمان و زمین و ذکر بهشت و دوزخ و آنچه که بوده است و میشود و خواهد بود. و من به تمام آنها دانایم مثل آنکه در کف دستم نگاه کنم. خدا در آن کتاب، بیان هر امری را نموده و میفرماید: ما کتاب را به کسانی که از بندگان خود برگزیدیم، ارث دادیم.
آنها که خدا برگزیده ماییم. ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا1 ما هستیم آن بندگان برگزیده خدا و وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ2 در مناقب ما است.
ایشان در جای دیگر میفرمایند:
خدای متعال دین خود را به وسیله پیشوایان راهنما از خاندان پیمبر خود صلی الله علیه و آله وسلم روشن ساخت، و باطن چشمههای دانش خود را به ایشان نورانی فرمود.
کسی که واقعیت و شخصیت واجب امام را بشناسد، شیرینی ایمان را درک میکند و فضل و برتری بهجت اسلام را میفهمد، چون خدای سبحان امام را عَلَم و شاخص خلق و دلیل و حجت بر اهل زمین قرار داده است. تاج وقار بر امام پوشانیده و نور خداوندی او را فراگرفته است.
امام به وسیله سببی از آسمان که مواد آن پاره و گسیخته نمیشود و نزد خدا میباشد مدد میرسد به کسی [چیزی] نمیرسد، جز به اسباب آن و خدا معرفت آن را مگر به معرفت امام به آنچه بر او از مشتبهات وحی و اخبار و اشتباهات فتنهها وارد میشود، عالم و داناست. پس خدای تبارک و تعالی ایشان را جهت خلق خود، از فرزندان پشت سر هر امامیکه اختیار میکرد، برای این امر برگزید.
و هر زمان که امامی بگذرد و فوت نماید خداوند حجت از عقب و پشت او به نشانه آشکار و محل و مکانی درخشنده [امامی دیگر] نصب میکند امامان و هادیان از طرف خدا راهنمای حقاند و عدالت کنند به حق و بهترین مردم از فرزندان آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل علیهمالسلام، و برگزیدگان حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم هستند. خداوند کریم، ایشان را در عالم و دنیای ذر پیش از خلقت دیگران پدید آورده در طرف راست عرش خود در علم غیب نزد او پنهان و فرو رفته در حکمت. و خدا آنها را حیات و زندگی مردم و پایههای اسلام قرار داد.
قندوزی حنفی پس از این دو روایت میگوید:
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در خطبه خود (از خطبه 2) در نهجالبلاغه بعد از برگشتن آن جناب از صفین میفرماید: آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم، محل راز نهان و علوم پنهان خدایند. پناهگاه امر و جایگاه علم اویند و محل و مرجع حکمتها و مصالح دین اویند و مقر فرایض و سنن اویند و کوهها و اوتاد دین اویند.
خداوند به سبب ایشان کجی کمر دین را به پا داشت و لرزش قدمهای دین را نگاه داشته و زایل کرده است.
کسی از این امت با آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم قیاس نمیشود و هیچ وقت کسی که به او نعمت داده با آنها مساوی نیست. اساس دین و ستون اعتقادات یقینی به سوی ایشان بر میگردد. تعالی گرانبهای علم یعنی عمل به ایشان بازگشت و ملحق میشود. ایشان دارای خصوصیت و امتیاز وراثت و وصایت در ایشان است.(1)
ینابیع الموده، ج 1، باب سوم، صص 49-51؛ نهج البلاغه، خطبه دوم.
1) (1)
شهرستانی، مؤلف تفسیر «مفاتیح الاسرار و مصابیح الابرار» در جای جای تفسیر خود، فهم قرآن و تفسیر و تأویل آن را ویژه اهل بیت میداند و بر همین اساس، بارها صحت دیدگاههای سایر فرقههای اسلامی را زیر سوال برده و تاویلها و تفسیرهای آنان را، مردود میداند.
او در تأویل آیات قرآن که با عنوان «الاسرار» انجام میگیرد، از اهل بیت با عناوین دیگری نیز یاد میکند. در جایی میگوید:
واذا قلت: قال اهل القرآن، و اصحاب الاسرار أو الذی شققت له أسماء من معنی الایه، فلا أرید به نفسی عیاذ بالله و إنما أرید الصدیقین من أهل بیت النبی صلی الله علیه و آله وسلم، فهم الواقفون علی الاسرار و هم من المصطفین الاخیار...؛(1)
مفاتیح الاسرار و مصابیح الابرار، ج 1، ص 18 و ج 1، ص 175. تحقیق آقای آذر شب.
هرگاه گفتم اهل القرآن، اصحاب الاسرار یا کسی که از معانی آیه بر او نامهائی مشتق ساختهام، عیاذ بالله خودم نیستم، بلکه مرادم پاکان اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم هستند که بر اسرار نهفته آگاهند و برگزیدگان اخیاراند.شهرستانی از کسانی که مسئولیت جمع آوری قرآن را بر دوش داشتند و به اهل بیت علیهم السلام مراجعه نکردند و از آنها رهنمود نخواستند، - با اینکه میدانستند قرآن و علم آن، مخصوص ایشان است و آنها یکی از دو ثقلی هستند که پیامبر بر جای گذاشت - در شگفت است:
ومن المعلوم إن الذین تولوا جمعه کیف خاضوا فیه و لم یراجعوا اهل البیت فی حرف بعد اتفاقهم علی أن القرآن مخصوص بهم و أنهم أحد الثقلین فی قول النبی: انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی... و فی روایه اهل بیتی ما ان تمسکتم بهما.(2)
در نگاه او، افزون بر علی علیهالسلام که سرآمد صحابه در فهم و درک آیات وحی بود، اهل بیت علیهم السلام نیز بهرۀ وافری از فهم قرآن داشتند و این فهم به آنان اختصاص داشت:
وخص الکتاب بجملة من عترته الطاهرة و نقله من اصحاب الزاکیه الزاهره، یتلونه حق تلاوته و یدرسونه حق دراستة، فالقرآن ترکته وهم ورثته و هم احد الثقلین و بهم مجمع البحرین و لهم قاب قوسین و عندهم علم الکونین و العالمین»؛ (1)
همان، ج 1، ص 1. ب نسخه خطی.
«و ما السر، فی تقدیم اسم الله علی اسم الرحمن و علی اسم الرحیم، ومن ذاالذی یقدر علی الوقوف علی هذه الاسرار دون هدایة من اهل القرآن الذین هم اهل الله و خاصته علیهمالسلام؛(2)قرآن به تمامه، به عترت پاک رسول الله اختصاص دارد و از اصحاب پاک و بارز آن حضرت (ائمه اطهار) منتقل شده، آنها که قرآن را آن گونه که حقّ آن است تلاوت میکنند، و آن چنان که شایسته است میآموزند و آنها وارثان قرآن و یکی از ثقلین هستند. مجمع البحرین، قاب قوسین و علم دو جهان و جهانیان در نزد آنهاست.او در جای دیگر میگوید:
«بسم الله الرحمن الرحیم» سرّ تقدیم اسم الله بر رحمن، و رحمن بر رحیم چیست؟ چه کسی میتواند این سر را بیان کند، جز کسی که اهل قرآن باشد، کسانی که اهل خداوندند و خواص اویند (علیهمالسلام).
شهرستانی بر این باور است که صحابه نیز مانند او علم قرآن را مخصوص اهل بیت میدانستهاند. به همین جهت وقتی از علی علیهالسلام درباره علوم اهل بیت پرسش میکنند، گویا علم به قرآن را مخصوص خاندان وحی میگیرند و از اختصاص سایر چیزها به آنها سخن میگویند:
ولقد کانت الصحابه متفقین علی ان علم القرآن مخصوص بأهل البیت علیهمالسلام: اذ کانوا یسالون علی بن ابی طالب علیهالسلام: هل خصصتم اهل البیت دوننا بشیء سوی القرآن؟ و کان یقول: لا والذی فلق الحبه و برأ النسمه، الا بما فی قراب سیفی هذا، الخبر.
فاستثناء القرآن بالتخصیص دلیل علی اجماعهم بأن القرآن و علمه، تنزیله و تأویله مخصوص بهم؛(1)
همان، ج 1، ص 2؛ آ نسخه خطی؛ قریب این مضمون در تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 609 (ذیل مائده، ص 67).
صحابه پیامبر، بر آنکه علم قرآن، مختص اهل بیت است، اتفاق نظر داشتند. از علی علیهالسلام میپرسیدند: آیا شما اهل بیت پیامبر به چیزی اختصاص داده شدهاید که برای ما نباشد، به جز قرآن؟ پس امام فرمود: «نه، سوگند به آنکه دانه را شکافت و جان را آفرید، جز به آنچه در پوشش شمشیر من است، (اشاره به کتابی است که در آن جای داده بود)».
شهرستانی آنگاه میافزاید:
اینکه صحابه، قرآن را به خصوص استثنا میکردند و ناآگاهی خود را از آن اقرار داشتند، دلیل بر این است که بر این اجماع و اتفاق داشتهاند که قرآن و علم آن و تنزیل و تأویل آن، ویژۀ اهل بیت علیهم السلام است.
آری، به راستی ایشان وارثان پیامبرند و قرآن، میراث پیامبر است. و هم ایشان اهل ذکر و اهل قرآناند که خدای تعالی دیگران را به سؤال از ایشان مأمور کرده و به اقتدا و تمسک به آنان دستور داده است.(2)
همو در بحثی دیگر، پس از ذکر حدیث ثقلین، عترت را مصداق «الذین اتینا هم الکتاب یتلونه حق تلاوته» میخواند و برای «حق تلاوته» وجوهی بر میشمارد که نشان از آشنایی کامل اهل بیت با علوم قرآنی دارد:
وحق التلاوه علی وجوه: منها، صحة اخراج الحروف من مخارجها، و منها صحة وضع الالفاظ علی مواضعها، و منها صحة نظم المعانی علی طرائقها، و منها الوقوف علی اسرارها من الحروف والأصوات اولاً و من الالفاظ و الکلمات ثانیاً و من المعانی و الایات ثالثاً، فیمیزون بین المحکمات منها و المتشابهات، و بین العمومات منها والخصوصات، و بین المفروغات منها و المقیدات، و بین المشروعات منها ظاهراً والمقدرات باطنا.(3)
بر اساس این باورها، نویسنده «مفاتیح الاسرار و مصابیح الابرار» تفسیر بایسته و شایسته را خاص اهل البیت میداند و تنها راه فهم قرآن را آموختن تفسیر از آنان معرفی مینماید:
قالت العترة الطاهرة الذین هم احد الثقلین و ثانی اثنین: ان الذین فسّروا القرآن بآرائهم انما تبوءوا مقعدهم من النار، لأنهم لم یسندوا تفاسیر هم إ لی صادق قد عرفوا صدقه اولا ثم صدقوه فی التفسیر، فاختلفت أ قاویلهم فی کلّ آیه، بل فی کلّ کلمه، بل فی کلّ حرف، و هم الذین حرّفوا الکلم عن مواضعها و الحروف عن مواقعها، و تعرّضوا للوقوف علی أسرار القرآن، و آسترقوا السمع فأتبعهم شهاب ثاقب، فمن قال: انها عبارات عن أسماء الله و أسماء الحروف أو السور أو اسماء اشخاص أو اقسام بها فقد اختطف خطفه مما تناجت به ملائکة الله، أو تناغت علیه اولیاء الله، و ان الناجی منهم من و کل علمها الی الله تعالی والی رسوله صلی الله علیه و آله وسلم و الی الصادقین عن الله، و هو قول من قال ان لکل کتاب سرّاً و صفوة استاثر الله تعالی بعلمها و اثر أولیاه و أصفیاه بالوقوف علیها...؛(1)
همان، ج 1، ص 46، ب.
عترت طاهره یکی از ثقلین و دومین آن میگوید: کسانی که قرآن را به آرای خودش تفسیر میکنند، جایگاهشان جهنم است، زیرا آنها تفسیرشان را مستند به قول صادقی از (اهل بیت) نمیکنند، پس اقوالشان در هر آیه، کلمه و حرف پراکنده گشته و آناناند که کلام را از موضع و حرف را از جایگاه خودش تحریف میکنند و به اسم اسرار قرآن بیان میکنند. آنها کسانیاند که شهابی آتشین نابودشان خواهد کرد،... نجات یافته کسی است که علمش مستند به خدا و رسول صلی الله علیه و آله وسلم و صادقین علیهالسلام باشد. این همان قولی است که میگوید برای هر نوشته سرّ و رمزی است که اولیاء و اصفیای خداوند آن را میفهمند....درست به همین خاطر است که شهرستانی در جای جای تفسیر خود از اقوال ائمه به خصوص امام صادق علیهالسلام استفاده نموده است. با تأمل در افکار و اظهارات ابوحنیفه هم مشخص میشود که او نیز قائل به مرجعیت اهل بیت علیهم السلام بود.
1) (1)
برخی اظهارات ابوحنیفه در خصوص صحابه، رویکرد وی را از عقیده عمومی اهل سنت دور میکند و به دیدگاه شیعه نزدیک میسازد. وی تمامیصحابه را عادل نمیدانست و قائل به تفصیل بود.
ابوجعفر اسکافی معتزلی به نقل از ابوحنیفه میگوید که او برخی از اصحاب چون ابوهریره و انس بن مالک را از عدول صحابه نمیدانسته است.(1)
شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 68.
فخر الاسلام بزودی حنفی که اصول استنباط را نزد حنیفه تقریر نموده میگوید: «ابوحنیفه و شاگردانش در نظریات خود با گفتار صحابه مخالفت کردهاند.(2)امام سرخسی از دیگر علمای حنفی نیز معتقد است، در جایی که مجال رأی و اجتهاد وجود دارد، ابوحنیفه با نظریات صحابه مخالفت نموده است.(3)
به هرحال، ابوحنیفه خود را به پیروی تمام و کمال از صحابه و تابعین ملزم نمیدانست و با رویکرد و اعتقادی که به لزوم اجتهاد داشت، در برابر آنان که قائل به لزوم پیروی تمام عیار از صحابه و تابعین بودند، به اجتهاد خود اهمیت میداد و میگفت: «هم رجال و نحن رجال».(4)
منظور او این بود که صحابه و تابعین، تافته جدا بافتهای نبودند و اگر آنان مردان صاحب رأی بودند، ما نیز مردانی صاحب خرد و اندیشهایم، پس چرا خود اجتهاد نکنیم و بر برهانی قاطع، چشمانمان را ببندیم و فقط از فهم سلف پیروی کنیم؟
با توجه به رویکردها و سخنان ابوحنیفه در مورد اهل بیت علیهمالسلام، میتوان به این نتیجه رسید که وی در مقابل اعتقاد به عدالت و مرجعیت صحابه و تابعین، به اهل بیت علیهم السلام بیشتر اتکا و اعتماد داشته، اما در عین حال، برای اجتهاد خود نیز ارزش ذاتی و استقلالی قائل بوده است.
چنانکه از روایات متعدد بر میآید، اهل بیت بر خلاف بسیاری از عالمان صدر اسلام و سدههای نخستین، راه را بر هیچ پرسشی نبستهاند، بلکه دشوارترین پرسش را که دیگران از
پاسخ آن ناتوان مانده و سکوت پیشه ساخته بودند یا براساس پندار پاسخ میدادند، با استدلالهای قرآنی و استفاده از آیات مختلف، آن گونه که عقل بیابد و قلب، مطمئن شود توضیح میدادهاند.
ابن تیمیه از جمله کسانی است که این تفاوت در شیوه تفسیری اهل بیت و اصحاب را به خوبی دریافته و اقرار کرده است که بسیاری از صحابه، از جمله خلفا در قبال تفسیر برخی از آیات قرآن، مانند آیات مربوط به اصول اعتقادی و صفات الهی، موضع منفی داشتهاند؛ در حالی که اهل بیت از تفسیر و پرسش در این نوع آیات استقبال کرده، به فراخور درک مخاطبان خویشتن به تبیین حقایق قرآنی و پیرایش باورهای مسلمانان میپرداختند.
البته ابن تیمیه به دلیل دلبستگی سخت به شخصیت خلفا، سعی میکند تا توجیهی پسندیده برای توانمندی تفسیری اهل بیت و ناتوانی دیگران جستوجو کند و موضوع را دقیق بنماید. از این رهگذر، داستانی را نقل میکند که تفسیر علی علیهالسلام از یک آیه قرآن با تفسیر خلیفه دوم تفاوت داشته و در تجزیه و تحلیل این تفاوت به این نتیجه میرسد که میان دو تفسیر، فرق ماهوی و اساسی نبوده، بلکه شیوه تفسیر علی علیهالسلام همان شیوه تفسیری عمر بوده، ولی بر سر راه علی علیهالسلام موانعی وجود داشته است.(1)
تقی الدین، ابن تیمیه، التفسیر الکبیر، ج 2، ص 131.
ابن تیمیه مینویسد:
از عمر درباره معنای وَ الذّارِیاتِ ذَرْواً میپرسند، ولی او به جای پاسخ، تنبیه و تهدید میکند و فرد سؤال کننده را در جامعه اسلامی منزوی و بی آبرو میسازد. ولی وقتی «ابن کواء» همین سؤال را از علی علیه السلام میپرسد، با اینکه علی علیهالسلام میداند ابن کواء در پی شناخت حق نیست و پرسش او از سرِفتنه جویی است، باز هم به او پاسخ میدهد. فرق شیوه علی علیهالسلام با عمر در این بود که مردم از علی علیهالسلام فرمان نمیبردند، برخلاف عمر که خلیفه بود و پیروی از وی واجب. بدین جهت، علی نتوانست شیوه عمر را عملی سازد و ابن کواء را با تنبیه و تهدید ساکت کند، پس ناگزیر به او پاسخ منطقی داد!(2)
به راستی که سخنان ابن تیمیه، انسان را به شگفتی وا میدارد. گویی که اصل نخست و وظیفه عالم دینی این است که اگر قدرت دارد، مخاطبان را با زور ساکت کند و اگر ناچار شد، پاسخ منطقی و علمیبدهد!
بلی، ابن تیمیه میخواهد بگوید که به طور معمول این پرسشها از سوی افراد مسئلهدار مطرح میشده و هدف آنان فتنه انگیزی بوده و پاسخ فتنه انگیز چوب است و تهدید و این کار از دست خلیفه دوم برمیآمد، ولی علی علیهالسلام چنین توانی نداشت!
البته ابن تیمیه از این نکته غفلت کرده که در منطق دانش و دین و خرد، پرسش عقیدتی به هر حال نباید بی پاسخ بماند، زیرا پرسش کننده چه حق جو باشد و چه فتنه انگیز، به هر صورت، پرسشی که از دهان فرد بیرون آمد، در میان مردم پراکنده میشود و برای آنان شبهه و تردید پدید میآورد از این رو ارعاب و تهدید نمیتواند دهانها را ببندد، زیرا اگر بنا به طرح شبهه باشد، فتنه انگیزان دهها راه آشکار و نهان برای آن میجویند. از طرفی بر فرض که پرسش از سر فتنهانگیزی باشد، باز هم باید بدان پاسخ گفت یا تدابیر دیگری برای زدودن فتنه در نظر گرفت.
به تعبیر دیگر، فتنه انگیزی گونههای مختلف دارد. اگر از گونه سیاسی و نظامی باشد، پاسخ آن باید همسان و در خور باشد، زیرا شورش و توطئه را همیشه با منطق نمیتوان خاموش کرد. حال اگر فتنه از گونه فرهنگی و فکری باشد، مهم ترین چاره آن، پاسخ منطقی و رویارویی فرهنگی است، زیرا برخورد خشن و بی منطق با پرسشهای عقیدتی، در واقع توان درستاندیشی پرسشگر را مینمایاند و ذهن مردم را برای فهم ایراد او حساستر میکند.(1)
ر. ک: هاشم اسلامی، سنجش تطبیقی تفسیر اهل بیت و صحابه، مجله پژوهشهای قرآنی، شمارگان 5 و 6.
خلاصه اینکه برای ابن تیمیه دشوار بوده که بگوید، علی علیهالسلام تفسیر آیه را میدانسته، ولی خلیفه دوم نمیدانسته است!
جا داشت که او به این موضوع از زاویه دانش برتر علی علیهالسلام مینگریست و ندای «سلونی قبل ان تفقدونی» او را در زمینه دانش قرآن مورد توجه قرار میداد و اذعان میکرد که نه تنها خلیفه دوم که هیچ یک از صحابه به پای علی علیهالسلام نمیرسیدند.
1) (1)
چه زیباست حق گویی ابن المسیب که میگفت:
لم یکن احد من اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم یقولها الا علی بن ابی طالب؛ هیچ کس غیر علی بن ابی طالب ندای «سلونی قبل از تفقدنی و سلونی عن طرق السموات فانی اعرف بها من طرق الارضیین»(1)
ر. ک: تذکره الخواص، ج 1، ص 249؛ ذخائر العقبی، ص 83؛ الریاض النضره، ج 1، ص 146؛ ینابیع الموده، باب 14، ص 74؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج 3، ص 113؛ اسدالغابه، ج 4، ص 12؛ تاریخ دمشق، ابن عساکر، ترجمه امام علی، ج 3، ص 31؛ تاریخ الخلفا، سیوطی، ص 160؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 39؛ بحارالانوار، ج 40، ص 154؛ احمد بن حنبل، الفضائل، ص 153؛ سید بن طاووس، طرائف، ج 1، ص 74، رقم 91؛ و نیز در مورد حدیث سلونی: الاتقان فی علوم القرآن، ج 2، ص 589؛ ذهبی، التفسیر و المفسرون، ج 1، ص 90.
را سر نداده است.یکی از پرسشهای اساسی مطرح در بحث تفسیر قرآن این است که اهل بیت در تفسیر قرآن از چه جایگاه و اعتباری برخوردارند. آیا تفاسیر ایشان را میتوان در حد تفاسیر صحابه و تابعین اعتبار داد و ارزش گذاری کرد یا اینکه تفاسیر آنان از نظر اعتبار، فوق تفاسیر صحابه و تابعین است.
پاسخ این پرسش برای شیعیان روشن است، اما برای مکاتب دیگر اسلامی ممکن است تا حدودی ابهام داشته باشد. برای رفع هر گونه ابهام احتمالی و روشن شدن بحث، مناسب است جایگاه اهل بیت در تفسیر، از زوایای مختلف مورد بررسی قرار گیرد.
بدون شک، مدرسه اهل بیت در میدان تفسیر و تأویل و بیان معانی و مفاهیم قرآن، برجستگی خاصی نسبت به دیگر مدرسهها دارد. این برجستگی، به دلیل وابستگی آنان به پیامبر و در اتصال آموزههای این خاندان به وحی است. دلیل دیگر، گستردگی و عمق معانی بی بدیل و نکتهیابیهای فراوان و برگزیدن بهترین روش برای رسیدن به پیام و حقیقت قرآن است.
مفهوم این سخن آن نیست که با صرف نظر از روایات، قرآن مفهوم نیست و ظواهر آن حجت نمیباشد. جایگاه اهل بیت با توجه به همه عظمت و اهمیت و برجستگی خاص در
1) (1)
ژرفنگریها و دریافت لایهها و بطون و حقایق و کشف تأویلات و سرّ اسرار است، نه در فهم معانی از ظواهر که فهم ظواهر قرآن (اصولا) همگانی است.
مهمترین نکتهای که میتواند متمایز کننده روش کلی اهل بیت در تفسیر باشد، ویژگی اتصال به وحی، احاطه علمی و مقام عصمت آنان است که میتواند برجستگی گفته و تفسیرهایشان را بر دیگران نشان دهد.
به هر حال این جایگاه رفیع را میتوان از جنبههای گوناگون بررسی نمود که به گوشهای از آنها اشاره میکنیم.
در قرآن کریم آیاتی با این مضامین که درک و فهم حقیقت قرآن برای همه انسانها میسّر نیست، وجود دارد که از جملهی آنها آیات شریفه زیر است:
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ * فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ * لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ * تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ1 ؛
«همانا آن قرآنی است گرامیمنزلت، در کتابی مکنون که جز پاکان، دست بر آن نزنند و نازل شده از سوی پروردگار جهانیان است».
مفهوم آیه این است که تنها پاکان میتوانند به قرآن دست بزنند. بدیهی است که در اینجا مسّ ظاهری تنها منظور نیست، بلکه مس، اعم از مسّ ظاهری که همان دست زدن به قرآن است و مسّ باطنی که درک حقایق و معارف قرآن است، میباشد؛ یعنی برای دست زدن به قرآن باید از طهارت ظاهری برخوردار بود و برای درک معارف قرآن از طهارت باطنی. با توجه به اهمیت موضوع و حساسیت قرآن نسبت به آن، مسّ باطنی تناسب بیشتری دارد تا مس ظاهری.
اگر این آیه را در کنار آیه تطهیر قرار دهیم، به روشنی پاکانی را که شایسته درک معارف قرآن هستند، میشناسیم. زیرا این دو آیه یک قیاس منطقی را تشکیل میدهند که نتیجه آن، شناختن مصادیق «مطهرون» است.
آیه مورد بحث میگوید: جز پاکان، کسی به قرآن دسترسی ندارد و این همان صغرای قیاس است. آیه نیز تطهیر میگوید: پاکان، اهل بیت هستند و این، کبرای قیاس است. نتیجه اینکه: اهل بیت به قرآن دسترسی دارند و معارف قرآن در اختیار آنان است.
بنابراین اهل بیت به عنوان انسانهای پاک و مطهر، شایستگی دسترسی به معارف و حقایق قرآن را دارند. بدیهی است چنین کسانی که به فرموده خود قرآن، توان و لیاقت درک و فهم قرآن را دارند، در تفسیر این کتاب مقدس نسبت به دیگران شایستهترند و دیگران باید یا تفسیر را از آنان بگیرند یا اگر خود به تفسیر میپردازند، باید در چارچوب معین شده از سوی آن بزرگواران، حرکت کنند؛ در غیر این صورت به بیراهه میروند.
آیه دیگری که در این زمینه قابل بررسی است، این آیه شریفه است:
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّ رِجالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ1.
«پیش از تو نفرستادیم مگر مردانی را که به آنها وحی کرده بودیم، پس اگر نمیدانید از اهل ذکر سؤال کنید».
در اینکه منظور از «اهل الذکر» چه کسانی هستند، دیدگاههای متفاوتی مطرح شده است. اهل علم و آگاهان به اخبارامتهای گذشته، اهل کتاب و اهل قرآن از مهم ترین مصادیقی است که در این دیدگاهها ارائه شدهاند. اما به اعتقاد بسیاری از مفسران، منظور از اهل الذکر، اهل قرآن است، زیرا در آیه بعدی قرآن، ذکر نامیده شده و این میرساند که در این آیه هم مراد از ذکر، قرآن بوده است.
اگر منظور از اهل الذکر، اهل قرآن باشد، به طور قطع، آن عدهای هستند که نسبت به معارف و حقایق قرآن آگاهی کامل و جامع دارند، نه کسانی که هیچ آگاهی و دانشی در این زمینه ندارند. بر اساس استنتاجی که ما از دو آیه مطهرون و تطهیر داشتیم و همچنین روایات فراوانی که در این زمینه وجود دارد و دیدگاه بسیاری از بزرگان تفسیری، اهل بیت، تنها کسانی هستند که آگاهی کامل و جامعی در مورد قرآن و علوم مربوط به آن دارند، پس در زمینه تفسیر قرآن از همه شایسته ترند.
درباره رابطه اهل بیت با قرآن و جایگاه آنان در علوم مربوط به قرآن، احادیث زیادی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که به عنوان نمونه به چند حدیث اشاره میشود.
معروفترین حدیث در این زمینه حدیث ثقلین است:
قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم:
«إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض... و قال: ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابدا...(1)
منبع حدیث در صفحه آتیه.
؛ من دو چیز گرانبها برای شما میگذارم، کتاب خدا و اهل بیتم. این دو از همدیگرجدا نمیشوند تا اینکه در حوض کوثر به من ملحق شوند... و فرمود: تا وقتی به این دو تمسک کنید هرگز گمراه نمیشوید.این حدیث در منابع روایی اهل سنت و شیعه با تعابیری گوناگون آمده است. به ویژه این قسمت از حدیث که فرمود «کتاب الله و عترتی» که در بعضی منابع «کتاب الله و اهل بیتی» آمده و در برخی هم «کتاب الله و عترتی اهل بیتی» و در منابع دیگر هم با اختلافاتی در تعبیر، ولی رویهم رفته در صحت طرق و سندهای این حدیث شکی نیست، زیرا 33 نفر از اصحاب این حدیث را نقل کردهاند؛ کسانی مانند: ابو ایوب انصاری، ابوذر غفاری ابورافع مولی رسول خدا، ابوسعید الخدری، ابوشریح الخزاعی، ابوقدامه الانصاری، ابولیلی انصاری، ابوالهیثم بن تیهان، ابوهریره، ام سلمه، ام هانی، انس بن مالک، براءبن عازب، جابربن عبدالله انصاری، جبیر بن مطعم، حذیفه بن اسید الغفاری، حذیفه بن الیمان، خزیمه بن ثابت ذوالشهادتین، زیدبن ارقم، زید بن ثابت، سعد بن ابی وقاص، سلمان فارسی، سهل بن سعد، ضمره بن عبیدالله التمیمی، عامر بن لیلی، عبدالرحمان بن عوف، عبدالله بن حنطب، عبدالله بن عباس، عدی بن حاتم، عقبه بن عامر، عمر بن الخطاب و عمرو بن العاص
علاوه بر اینها، ائمه نیز در طول زمان زندگیشان این حدیث را از پیامبر نقل فرمودهاند. صاحب عبقات، اسامی 19 نفر از تابعین و بیش از سیصد نفر از علما و حافظان حدیث اهل سنت را ذکر کرده که همگی این حدیث را نقل نمودهاند.(2)
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم در این حدیث، اهل بیت را عدل و همتراز قرآن دانسته، همترازی در هدایتگری، عصمت، دوام و پایداری تا قیامت، حجت بودن سخن و
واسطه بودن بین خدا و مردم. تمام این جهتها بیانگر این واقعیت است که هر گونه فرمایش آنان در هر زمینهای از اعتبار و حجیت برخوردار است. بنابراین نتیجه میگیریم که سخنان آنان در زمینه تفسیر قرآن نیز مانند دیگر سخنان آن حضرات از حجیت برخوردار است.
یک نکته را در مورد این حدیث نباید نادیده گرفت و آن اینکه عدل بودن قرآن و اهل بیت به معنای مستقل بودن این دو از یکدیگر نیست؛ بلکه به معنای مکمل بودن این دو برای همدیگر است؛ یعنی قرآن در صورتی کتاب هدایت است که اهل بیت در کنارش باشند و آنان آن را برای مردم تبیین و تفسیر نمایند. همچنین اهل بیت در صورتی انوار هدایتند که قرآن باشد. مکمل بودن این دو برای همدیگر، شاهد دیگری است بر حجیت سخن اهل بیت در تفسیر و گرنه مکمل بودن معنا پیدا نمیکند.
در ادامه به ذکر حدیثی از ابن عباس از رسول الله اکتفا میکنیم.
عن ابن عباس قال:
«قال رسول الله من سره ان یحیی حیاتی و یموت مماتی، و یسکن جنة عدن غرسها ربی فلیوال علیاً بعدی و لیوال ولیه و لیقتد بالائمة من بعدی فانهم عترتی خلقوا من طینتی رزقوا فهما وعلماً و ویل للمکذبین بفضلهم منامتی القاطعین فیهم صلتی لا انالهم الله شفاعتی؛(1)
ابو نعیم، حلیه الاولیاء، ج 1، ص 84؛ المعجم الکبیر، ج 5، ص 194؛ المستدرک، ج 3، ص 128؛ ترجمه امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 2، ص 95، رقم 599؛ اخبار قزوین، ج 2، ص 485؛ شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 168؛ کفایه الطالب، ص 82. برای مطالعه بیشتر ر. ک: فصل سوم.
رسول خدا فرمود: هر که دوست میدارد مثل من زندگی کند و مثل من بمیرد و در بهشت عدن که پروردگارم آن را به ید قدرت خود کاشته منزل گزیند، بعد از من باید علی را دوست بدارد و دوستان علی را دوست بدارد؛ به ائمۀ بعد از من اقتدا کند که آنان عترت من هستند و از سرشت من خلق شدهاند و از علم و فهم فوقالعاده بهره بردهاند. وای بر کسی از امت من که فضائل ایشان را تکذیب کند و صله مرا با آنان قطع نماید، خداوند ایشان را مشمول شفاعت من نگرداند.1) (1)
رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم درباره آن حضرت میفرماید:
«علی مع القرآن و القرآن مع علی لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض؛(1)
المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 124؛ طبرانی، المعجم الصغیر، ج 1، ص 255؛ متقی هندی، کنز العمال، ج 11، ص 603؛ هیتمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 134؛ ابن حجر هیتمی، الصواعق المحرقه، ص 72.
علی با قرآن و قرآن با علی است، هرگز جدا نخواهند شد تا بر سر حوض کوثر بر من وارد شوند».و نیز خطاب به علی علیهالسلام میفرماید:
«سر فی حفظ الله و فی کنفه و الله انک مع الحق و الحق معک؛(2)برو، در حفظ و حمایت خدا که به خدا سوگند همانا تو با حق هستی و حق با تو همراه است».
این همراهی و عدم افتراق، بدان معناست که هدایت جستن از یکی بدون دیگری ناممکن بوده، جایگاه این دو (قرآن و اهل بیت) در ایفای نقش هدایت یکی است و اهل بیت، همواره چونان پیامبر به بیان و تفصیل اصول تشریع شده از سوی قرآن میپردازند.
از سوی دیگر، رابطه امام علی علیهالسلام با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم قابل نگرش است. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم که قرآن بر قلب مبارک او نازل شد(3)و از سوی حق تعالی کتاب به او تعلیم گردید(4)و تنها عارف به قرآن بود، زیرا مخاطب آن بود(5)، علی علیهالسلام را برادر و وصی و خلیفه و وارث و شاهد و وزیر و ولی پس ازخویش خواند و نفس خویشش شمرد و او را هم گوشت و هم خون و هم ریشه خود دانست و دَرِ شهر علم و خانه(6)
1) (1)
2) (2) المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 119.
3) (3) اشاره است به آیه: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ شعرا، آیات: 193-194.
4) (4) اشاره است به آیه: إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی * عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی نجم، آیات: 4-5.
5) (5) انما یعرف القرآن من خوطب به.
6) (6) اوصاف یاد شده در روایات فریقین موجود است؛ از جمله: تاریخ طبری، ج 2، ص 63؛ مسند احمد، ج 1، ص 159، برای تفصیل بیشتر رجوع کنید به: سید مرتضی حسینی فیروز آبادی، فضائل الخمسه من الصحاح السته.
حکمتش خواند و منزلت او را نسبت به خود، همانند منزلت هارون نسبت به موسی اعلام فرمود.(1)
اشاره به حدیث معروف منزلت است که پیامبر فرمود: «الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی» صحیح بخاری، کتاب بدء الخلق، باب مناقب علی بن ابی طالب علیهالسلام؛ صحیح مسلم؛ کتاب فضائل الصحابه؛ سنن ابن ماجه، ص 12؛ مسند احمد، ج 1، ص 174؛ حلیة الاولیاء، ج 7، ص 194؛ خصائص نسائی، صص 15-16؛ صحیح ترمذی، ج 2، ص 301.
لازم به ذکر است که حضرت در خطبه قاصعه تصریح میکند که پیامبر، مرا از کودکی پرورش داد. آن هنگام، روشنایی وحی و پیامبری را میدیدم و بوی نبوت را میشنیدم.
چنان که از شواهد تاریخی و کتب تفسیری به دست میآید، علی علیه السلام اعلم مردم پس از رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم به تفسیر قرآن و معارف اسلام بود و سنی و شیعه هر دو این معنی را در کتابهای تفسیری و تاریخی خود نقل کردهاند. چرا که آن حضرت در دامن پیامبر بزرگ شده و همیشه در کنار آن حضرت، هم در حضر و هم در سفر حاضر بود. او حتی در دوران تهجد و عبادت رسول خدا صلی الله علیه و آله در کوه حراء نیز همراه او بود و از پیامبر خدا جدا نمیشد.
در این مورد ابن ابی الحدید میگوید:
«در کتب صحاح روایت شده که وقتی جبرئیل برای نخستین بار بر پیامبر نازل گردید، و او را به مقام رسالت مفتخر ساخت، علی علیه السلام در کنار پیامبر صلی الله علیه و اله بود».(2)
گاه پیامبر سر بر دامن علی علیهالسلام مینهاد و آیات وحی را فرا میگرفت.(3)و هر آنچه
1) (1)
2) (2) شرح نهج البلاغه؛ ج 13، ص 208.
3) (3) اشاره به حدیث ردّ شمس است که از جمعی از صحابه پیامبر روایت شده که روزی پیامبر در منزلی از منازل سر بر دامن علی علیهالسلام نهاده بود و آیات وحی را فرا گرفت و همچنان بود تا آفتاب پنهان شد و این در حالی بود که نماز عصر را نگزارده بود. پس پیامبر سربرداشت و از علی علیهالسلام پرسید: آیا نماز عصر را خواندی؟ گفت: نه، پیامبر دعا کرد و خورشید بازگشت تا محاذی آن مکان قرار گرفت و علی علیهالسلام نماز عصر را خواند. ابن مغازلی، مناقب، صص 96-98؛ ینابیع الموده، صص 137-138. به نقل از ابن مغازلی و حموینی و خوارزمی و طحاوی و ابن حجر در الصواعق المحرقه و دیگران و ر. ک: کرامات اهل بیت در مصادر اهل سنت.
خدایش تعلیم فرموده بود به او نیز میآموخت و در هزار باب از علم و دانش را بر او گشود.(1)
فخر رازی؛ تفسیر کبیر، ج 8، ص 23؛ کنزالعمال، ج 6، ص 392؛ ابن حجر عسقلانی، فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، ج 16، ص 165.
آیهای از قرآن بر پیامبر خدا فرود نیامد، جز آن که بر علی علیهالسلام خواند و املا کرد و تاویل و تفسیر و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابهش را به او تعلیم داد(2)و چنین بود که امام علیهالسلام بر فراز منبر خطابه میفرمود:سلونی فوالله لا تسالونی عن شیء الا اخبرتکم، سلونی عن کتاب الله فوالله مامن آیه الا و انا اعلم بلیل نزلتام بنهارام فی سهلام فی جبل؛(3)بپرسید مرا، پس سوگند به خدا نمیپرسید از چیزی، جز آنکه شما را خبر میدهم. بپرسید از کتاب خدا، پس به خدا قسم آیهای نیست جز آنکه میدانم در شب نازل شده است یا در روز، در دشت فرود آمده است یا درکوه.
یا در جایی دیگر، قسم یاد میکرد:
والله مانزلت آیه الا و قد علمت فیم انزلت و أین انزلت ان ربی وهب لی قلباً عقولاً ولساناً سوولاً؛(4)سوگند به خدا آیهای فرود نیامد، جز اینکه دانستم درباره چه و کجا نازل شده است. همانا خدای من دلی اندیشمند و زبانی پرسشگر به من بخشیده است.
روزی در مسجد کوفه خطاب به مردم فرمود:
«بپرسید از من، پیش از آنکه مرا از دست دهید. بپرسید درباره کتاب خدا که سوگند به خدا آیهای از قرآن نازل نشده جز آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر من خواند و تأویلش را به من آموخت.»
1) (1)
2) (2) شواهد التنزیل، ج 1، ص 48؛ سید هاشم بحرانی، تفسیر البرهان، ج 1، ص 16.
3) (3) شواهد التنزیل، ج 1، ص 42؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج 2، ص 501؛ همو، جامع بیان العلم، ج 1، ص 114؛ ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج 7، صص 7 و 338؛ فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، ج 8، ص 485؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 2، ص 101.
4) (4) الطبقات الکبری، ج 2، ص 338؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 45؛ المناقب خوارزمی، ص 46؛ حلیة الاولیاء، ج 1، صص 67-68؛ الصواعق المحرقه، ص 76.
از عایشه نیز روایت شده که گفت: «علی داناترین اصحاب پیامبر است، نسبت به آنچه بر پیامبر نازل شده است».(1)
شواهد التنزیل، ج 1، ص 47.
آری علی علیهالسلام با پیامبر بود و صحابت و قرابت را با حضرتش به نهایت حدّ کمال رسانید و با قرآن بود، زیرا حامل و حافظ قرآن و عالم و عارف به آن بود.
عبدالله بن مسعود گفت:
«همانا قرآن بر هفت وجه (حرف) نازل شده و هر حرفی پشت و رویی دارد (ظهر و بطن) و علی بن ابی طالب، علم ظاهر و باطن نزد اوست».(2)
ابن عباس، این دانشمند امت و مفسر قرآن و داناترین مردم به کتاب خدا (به تعبیر قوم) علم خود و صحابه را در برابر علم علی علیهالسلام چونان قطرهای از هفت دریا میداند.(3)
علی علیهالسلام با قرآن بود و همان گونه که پیامبر فرموده بود هرگز از قرآن جدا نشد.
جلوه این معیت و جدایی ناپذیری، آن گاه نمودار شد که پس از فرمان پیامبر با همه توش و توان و با تمام جسم و جان خویش در کنار قرآن ایستاد و به دفاع از کیان آن پرداخت و از حدودش پاسداری کرد.
او بود که در آغاز ردا بر دوش نیفکند تا آنکه گردآوری و تدوین قرآن را به انجام رسانید.(4)سپس بر تبیین آن همت گمارد و بدین سان راه را بر تحریف دستاندازان و بازیگری باطل پردازان بست و در راه برپایی حدود و احکام و سنن و آداب قرآن کوشید و در جهت دفع فتنهها و شبههها و تحریفات غالیان و تأویلات مبطلان و انتحالات جاهلان تا پای جان ایستاد و آن گونه که پیامبر خدا فرموده بود بر اساس تاویل قرآن به قتال پرداخت.(5)
1) (1)
2) (2) حلیة الاولیاء، ج 1، ص 65.
3) (3) ینابیع الموده، ص 80، باب 14؛ سید بن طاووس؛ سعد السعود، ص 285.
4) (4) الطبقات الکبری، ج 2، ص 338؛ تاریخ دمشق، حدیث 1041؛ حلیة الاولیاء، ج 1، ص 67؛ شواهد التنزیل، ج 1، صص 36 و 38؛ المناقب، ص 49. این مسئله در جای خودش بررسی میشود.
5) (5) قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «ان فیکم من یقاتل علی تاویل القرآن کما قاتلت علی تنزیله و هو علی بن ابیطالب». المستدرک علی الصحیحین، ج 3، صص 122-123؛ حلیة الاولیاء، ج 1، ص 67؛ خصائص نسائی، ص 131؛ مسند احمد، ج 3، ص 33؛ اسد الغابه، ج 3، ص 283 و ج 4، ص 33.
گاه در صف صفین تیغ به روی مصحف دروغین آخته و بر جبهه دروغ پردازان تاخته و دیگر زمان در مسجد پیامبر به تبیین معالم قرآن مینشست. او بود که همساز و همنوا با قرآن به هدایت مؤمنان همت گمارد و امت پیامبر را امامت کرد.
قرآن، بیان بود و علی علیهالسلام مبین. قرآن هدایت بود و علی علیهالسلام هادی. آن قرآن صامت بود و آن حضرت قرآن ناطق. قرآن، کتاب مبین بود و حضرت علی علیهاسلام امام مبین. و این چنیناند قرآن و اهل بیت، دو یادگار و خلیفه پیامبر، دوشادوش یکدیگر و پهلو به پهلو، تا آن گاه که در میعادگاه کوثر برپیامبر درآیند.(1)
اشاره به حدیث معروف ثقلین. برای مطالعه بیشتر ر. ک: حسن حکیم باشی و سید علی موسوی، اهل بیت و اسباب نزول، مجلههای پژوهشهای قرآنی، شماره 1، ص 107 به بعد.
مقام شامخ امام علی علیهالسلام بر هیچ کس پوشیده نیست و کسی را هم یارای وصف آن نمیباشد. آن ابرمرد تاریخ و نسخه یگانهای که اندیشههایش سراسر عالم را پر نموده، تفکرات، گفتار و کردارش بیش از آن بوده که با دست و زبان و قلم در تاریخ ثبت شود.
علی علیهالسلام چشم بر این دنیا بست؛ بسان پیامبرانی که در جوامعی مبعوث میشدند که ظرفیت آن پیامبران را نداشتند و بر مردمی وارد میشدند که شایسته آن رسولان نبودند و در زمانی ظهور میکردند که زمان آنان نبود.
تحقیقات و بررسیهای همه جانبهای که از آغاز ظهور اسلام تاکنون درباره شخصیت امیرالمؤمنین علیهالسلام چه از سوی معاصر آن و چه بعدها از جانب متفکران و صاحبنظران اسلامی و دیگر ملل صورت گرفته است، این حقیقت را نشان میدهد که شخصیت علی علیهالسلام در قلمرو مکتبهای الهی، که جز نبوت در ردیف پیامبرانی مانند ابراهیم، موسی، عیسی علیهمالسلام و محمد صلی الله علیه و آله وسلم قرار دارد. وی در قلمرو پیشتازان کاروان انسانی که هدف آن تکامل انسانیت بوده، در صف اول جای گرفته است.(2)
ابن مسعود از مفسران بنام صحابه، علی علیهالسلام را آگاهترین فرد در اهل مدینه میداند. او میگوید:
«قرأت علی رسول الله سبعین سوره و ختمت القرآن علی خیر الناس علی بن ابیطالب؛(1)
هیتمی، مجمع الزوائد، ج 8، ص 314؛ الاتقان، سیوطی، ج 1، ص 589؛ حلیة الاولیاء، ص 65؛ ینابیع الموده، ص 215.
هفتاد سوره از قرآن را نزد رسول خدا خواندم و حفظ کردم و بقیه را نزد بهترین مردم؛ علی بن ابی طالب به پایان بردم».و نیز میافزاید:
ان القرآن أنزل علی سبعه احرف ما منها حرف، الا وله ظهر و بطن و ان علی بن ابیطالب عنده منه الظاهر و الباطن؛(2)قرآن بر هفت حرف نازل شده و برای هر کدام از آنها ظاهر و باطنی است و علم ظاهر و باطن تمامیآنها پیش علی بن ابی طالب است.
علی گفت:
«یابن عباس ما تفسیر الالف من الحمد؟» گفتم: تو بِهْ دانی ای علی! پس در سخن آمد و یک ساعت از ساعات شب در تفسیر الف «الحمد» سخن گفت. آنگه گفت: «فما تفسیر اللام من الحمد؟» جواب، همان دادم و یک ساعت دیگر در تفسیر حرف «لام» سخن گفت. پس در «حا» همچنان و در «میم» همچنان و در «دال» همچنان. چون از تفسیر این حروف فارغ گشت برق عمود الفجر صبح صادق از مشرق سربر زد علی علیهالسلام گفت: «لو شئت لا و قرت سبعین بعیراً من تفسیر سوره «الفاتحه».
ابن عباس گفت:
«علم خود در جنب علم علی علیهالسلام چنان دیدم «کالغدیر الصغیر فی البحر»، ابن عباس در علم تفسیر چنان بود که علی فرمود:
«کانه ینظر الی الغیب من وراء ستر رقیق من جودة رأیه و کثرة اصابته»(3).
قال ابن عباس:
«علم النبی من علم الله و علم علی من علم النبی و علمی من علم علی و ما علمیو علم الصحابه فی علم علی الا کقطرة فی سبعه ابحر؛(1)
، ینابیع الموده، ص 70؛ الفتوحات الاسلامیه، ص 510.
ابن عباس گفت: علم پیامبر از علم خدا و علم علی از علم پیامبر و علم من از علم علی سرچشمه میگیرد. علم من و علم تمام صحابه نسبت به علم علی، مانند یک قطره در برابر هفت دریاست».در جای دیگر نیز آمده است:
«لو ان الشجر اقلام و البحور مداد و الانس والجن کتاب، ما احصوا فضائل امیرالمؤمنین علی؛ (2)هرگاه درختان، قلم و دریاها مرکب و انس و جن نویسنده باشند، هرگز نمیتوانند فضائل امیرمؤمنان علی را بشمارند».
ابن عباس شاگرد امام علی علیهالسلام که استاد در تفسیر قرآن بود. او به این مقام، افتخار میکرد و با همه شهرت و اعتباری که در این باره داشت میگفت: «من در مقابل علم علی همچون قطرهای از دریا هستم». همچنین میگفت: «کسی پس از رسول خدا داناتر از علی به قرآن نبود».(3)
نیز از همین ابن عباس است که میگوید: «من تمام تفسیرم را از علی گرفتم و از غیر او چیزی نگرفتم».(4)
حاکم حسکانی در روایتهای جداگانهای از «عطاء» و «عمیر بن عبدالله» آورده که عامر شعبی، عایشه، عبدالله بن عمر و عطاء بن ابی ریاح، علی علیهالسلام را آگاهترین مردم به قرآن میدانستند.(5)
1) (1)
2) (2) المناقب، ص 32؛ کفایه الطالب، ص 252؛ مودة القربی، ص 249؛ فرائدالسمطین، ج 1، ص 364، رقم 292؛ لسان المیزان، ج 5، ص 62؛ تذکره الخواص الامه، ص 16.
3) (3) تاریخ الخلفاء، ص 171؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 18، ص 11؛ البدایه والنهایه، ج 7، ص 359؛ الصواعق المحرقه، ص 125؛ اسعاف الراغبین، ص 176.
4) (4) معرفت، محمد هادی، اهل البیت و القرآن الکریم، قم 9، ص 14، ص 21.
5) (5) حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفصیل، صص 39 و 47-50.
شهرستانی میگوید:
تمام صحابه متفق بودند بر اینکه علم قرآن، مخصوص اهل بیت است، زیرا از علی میپرسیدند: شما به چیزی غیر از قرآن هم اختصاص دارید؟ امام میفرمود: نه، قسم به خدایی که هسته را شکافت و مردم را خلق نمود، مگر بهاندازه گرد و غباری که بر روی شمشیرم نشسته است.
شهرستانی میافزاید:
اینکه صحابه، قرآن را به آنها تخصیص دادهاند، نشانه این است که آنان بر اینکه قرآن، علم قرآن، تنزیل قرآن و تأویلش مخصوص اهل بیت است اجماع داشتند. عبدالله بن عباس که از بزرگانامت به شمار میآمد و مصدر تفسیر تمام مفسران است و پیامبر در حقّ او دعا کرد که خداوند او را فقیه در دین نماید و علم تأویل را به او بیاموزد، خدمت علی شاگردی نمود تا فقیه در دین شد و علم تأویل را آموخت.(1)
مفاتیح الاسرا، ج 1، ص 2، رآ نسخه خطی، ابن کثیر، ج 2، ص 609 (ذیل مائده، ص 67).
ابن ابی الحدید، شارح نهج البلاغه و از آگاهترین علمای تسنن و متفکر در کلام و تاریخ نوشته است:
امتیازات انسانی علی علیهالسلام از لحاظ عظمت و جلال و شهرت در حدی است که شرح و تفصیل آنها ناروا و بیهوده است. من چه بگویم در حق مردی که دشمنانش نتوانستند عظمتها و فضایل او را منکر شوند و همه آنان به برتری شخصیت او اعتراف کردهاند. من چه بگویم درباره مردی که همه فضیلتها به او منتهی میشود و هر مکتب و گروهی خود را بدو منسوب میسازد. آری اوست پیشوا و رئیس همه فضیلتها...(2).
ابن ابی الحدید در آغاز سخنان خود در شرح نهج البلاغه، ابتدا به سجایا و فضایل اخلاقی آن حضرت علیهالسلام اشاره کرده، امام علیهالسلام را از نظر زهد و تقوا، عبادت و شب زنده داری، حسن خلق، رأی و تدبیر، شجاعت، جود و بخشش، حلم و صفا و فصاحت کلام، برجسته ترین افراد دانسته و او را سید الزهاد، اعبدالناس، سید المجاهدین، امام الفصحا و سید البلغا معرفی کرده است.
وی آنگاه به توصیف ابعاد علوم پرداخته و از احاطه حضرت علیهالسلام بر آنها سخن به میان آورده و نوشته است:
اشرف علوم، علوم الهی است که امام علیهالسلام بر ابعاد این علم، تسلط دارد. همچنین امام علی علیهالسلام مرجع شیعه در علم فقه است و فقهای اسلام همگی از علم او بهره میبرند. از فقهای صحابه، عمر بن خطاب و عبدالله بن عباس بودهاند که هر دو، دانش خود را از محضر آن حضرت علیهالسلام برگرفتهاند. از طریق شیعه و سنی از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که «اقضاکم علی».
آنگاه ایشان قضا را به فقه معنا کرده است. تسلط امام علیهالسلام بر علم نحو و زبان، علم طریقت، تصوف و غیره زبانزد عام و خاص است و امام علیهالسلام برترین مرجع تفسیر قرآن به شمار میرود.
وی درباره مرجعیت امام علی علیهالسلام در تفسیر قرآن گفته است:
«دانش تفسیر از او سرچشمه گرفته و از وجود با برکت او گسترده گردیده است. با مراجعه به کتب تفسیر، درستی این سخن را به خوبی درمییابی، زیرا بیشترین نقلهای تفسیری از آن اوست».(1)
همان، صص 18-30.
به اتفاق همه صحابه و محققان اسلامی، علی علیهالسلام آگاهترین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در فهم قرآن بوده است. وی علاوه بر مهارت در قضا و داوری و فتوا بر طبق کتاب خدا، به اسرار و رموز و معانی قرآن واقف بوده و در حدّ وسیعی به اسباب نزول و تفسیر و تأویل آن آگاه و اعلمیت او در این امر، محرز بوده است.(2)
ابن اثیر گفته است: «اگر کسی داوریها و سخنان علی علیهالسلام را با دقت بررسی کند، در مییابد که او دارای خردی سرشار، هوشی عمیق، بصیرتی نافذ و بهره وافری از دانش بوده است».(3)
امام علیهالسلام در پاسخ به هر پرسشی، حاضرالذهن و آماده بود و برای حل مشکلات دینی و اجتماعی، توانایی کامل داشت. آن حضرت علیهالسلام به برکت دعای فرستاده خدا،
در مشکلاتی که برای مسلمانان پیش میآمد، بهترین ملجأ و پناهگاه به شمار میرفت تا آنجا که برای حلّ قضایای پیچیده، نام وی به عنوان ضرب المثل بر زبانها بوده است و همه میگفتند: «قضیه ولا اباالحسن لها»؛ (1)
التفسیر و المفسرون، ج 1، ص 92؛ خطیب خوارزمی، مناقب، ترجمه سید ابوالحسن حقیقی، ص 94؛ الصواعق المحرقه، ص 127.
آیا مشکلی در عالم هست که ابوالحسن علیهالسلام نتواند آن را حل کند».ائمه اطهار علیهمالسلام نیز همواره به دانش حضرت علی علیهالسلام اشاره داشتهاند و آن حضرت را باب خداشناسی(2)و آگاه بر حلال و حرام و دانش قرآن میدانستند و بر طریق و روش آن امام عظیمالشأن حرکت میکردند.(3)
همچنین امام علیهالسلام باب مدینه علم و امیرمؤمنان(4)
احمد بن عمر گوید: از ابوالحسن موسی بن جعفر علیه السلام پرسیدم: چرا او را امیر المؤمنین نامیدند؟ فرمود: برای آنکه خوراک دانش به آنان میداد, فرمود: نشنیدی در قرآن است که: «ما را برای خاندان خود خواروبار میآوریم». سوره یوسف، آیه 64.
است و به مؤمنان طعام علمی میدهد و خوراک معنوی مؤمنان از جانب اوست.(5)آن حضرت نه تنها از بعد مادی، اطعام دهنده نیازمندان و صاحب جود و بخشش کثیر بوده و مصداق آیه وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً6 است، بلکه از بعد معنوی نیز به مؤمنان حظ و بهره فراوان میبخشد.
1) (1)
2) (2) همان، ص 280.
3) (3) سید هاشم حسینی بحرانی، مدینة المعاجز، ج 1، ص 17.
4) (4) مار، یمیر به معنی طعام دادن و تهیه آذوقه خوب برای خانواده است. امیر، صیغه متکلم وحده است که در اثر کثرت استعمال، لقب آن حضرت علیهالسلام شده است. ر. ک: ابن منظور، لسان العرب، ج 13، ص 231. و فی روایة عن احمد بن عمر, قال: سئلت اباالحسن علیهالسلام لم سمّی امیرالمؤمنین علیهالسلام؟ قال: لأنّه یمیرهم العلم. اما سمعت فی کتاب الله وَ نَمِیرُ أَهْلَنا. کافی، ج 1، ص 412، ح 3.
5) (5) اصول کافی، ج 1، ص 276.
اعلمیت علی علیهالسلام و جایگاه او در شناخت قرآن مورد گواهی صحابه و تابعان نیز بوده است، لذا اگر در تفسیر قرآن و یا درباره مسائل مربوط به امر دین و دنیای مردم رأی علی علیهالسلام به دست میآمد آن را رد نمیکردند.
سعید بن جبیر به نقل از ابن عباس گفته است:
«اذا ثبت لنا الشیء عن علی لم نعدل عنه الی غیره؛(1)
التفسیر و المفسرون، ج 1، ص 92؛ ابن حجر هیتمی مکی، ص 127.
وقتی مطلبی از قول علی علیهالسلام برای ما محرز میشد از آن عدول نمیکردیم».پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم اصحاب در تفسیر قرآن از مکتب علی علیهالسلام بهرههای زیادی میبردند و آن حضرت علیهالسلام از مصادر و مراجع تفسیری آنان به شمار میآمد. علی علیهالسلام آگاه به بواطن امور و داناترین فرد به تنزیل و تأویل قرآن کریم بود. آن کسی که لقب ترجمان القرآن به او دادهاند؛ یعنی ابن عباس، سر سپرده مکتبش بود و میگفت:
«ما اخذت من تفسیر القرآن فعن علی بن ابیطالب؛(2)آنچه از تفسیر قرآن آموختم از علی علیهالسلام است».
این صحابی در مقامی دیگر در بیان فضائل علی علیهالسلام، آن حضرت را آمر به معروف، ناهی از منکر و حکم کننده بر اساس احکام کتاب خدا معرفی و اعتراف کرده که مناقب و فضایلی که برای علی علیهالسلام نقل شده، درباره دیگر افراد این امت گزارش نشده است.(3)
از عطاء بن ابی ریاح پرسیدند:
أکان فی اصحاب محمد صلی الله علیه و آله وسلم أعلم من علی؟ قال: و الله ما اعلمه؛(4)آیا در بین اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم داناتر از علی علیهالسلام وجود دارد؟ پاسخ داد: به خدا سوگند، داناتر از او کسی را نمیشناسم.
به گواهی روایات و شواهد متعدد، پس از حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم، کسی عالمتر از علی علیهالسلام به کتاب خدا نبوده است؛ چنان که «عامر شعبی» به این حقیقت اعتراف کرده و گفته است: «ما اعلم بکتاب الله بعد نبی الله من علی بن ابیطالب علیه السلام»(1)
مناقب، ج 2، ص 53.
.«ابی سخیله» نقل کرده، روزی خدمت ابوذر رسیدم و به او گفتم:
میبینم که فتنههایی رخ میدهد و جریاناتی اتفاق میافتد و من نگرانم که مردم در مواجهه با این مسائل و مشکلات، دچار اختلاف شوند، اگر چنین شد چه کنیم؟
ابوذر پاسخ داد: «الزم کتاب الله عز و جل و علی بن ابیطالب؛ به کتاب خدا و علی بن ابیطالب روی آورید و به آن دو متمسک شوید، زیرا من از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فضایل بی شماری را درباره علی علیهالسلام شنیدهام، آنگاه در پایان سخن، به بیان برخی از آن فضائل پرداخت».(2)
در این روایت، قرآن و علی علیهالسلام در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند و اگر اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم، علی علیهالسلام را به خوبی نمیشناختند، این گونه یکدیگر را به تمسّک و توسل به محضرش توصیه نمیکردند.
اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به فضایل و شایستگیهای علمی و معنوی امام علی علیهالسلام اعتراف داشتند و در مشکلات و معضلات دنیوی و فکری، به کتاب خدا و علی علیهالسلام مراجعه و دیگران را نیز به این امر ترغیب میکردند. به راستی چگونه است که ابوذر، علی علیهالسلام را در کنار قرآن به عنوان ملجأ و پناهگاه معرفی میکند؟ آیا این امر به دلیل همراهی و ملازمت علی علیهالسلام با مفاهیم و معانی کتاب خدا و نقش مشترک این دو در راهنمایی و هدایت مردم نیست؟
از اباذر در مقامی دیگر سخنی مشابه نقل شده است؛ بنگرید:
ابو رافع نقل کرده است: به هنگام تبعید اباذر، به ربذه رفتم. چون آهنگ وداع کردم به من و کسانی که در آنجا بودند، گفت: به زودی فتنهای سر بر خواهد آورد، تقوا پیشه کنید و با بزرگ این روزگار، علی بن ابیطالب باشید و از او پیروی
کنید. از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم که بدو فرمود: تو اولین کسی هستی که به من ایمان آوردی و اولین کسی خواهی بود که در قیامت، دست در دست من خواهی نهاد. تو «صدیق اکبر» و «فاروقامت» هستی که حق را از باطل جدا خواهی کرد...(1)
محب الدین طبری، ذخایر العقبی، ص 108.
.سلمان از دیگر کسانی است که گستره علم و دانش علی علیهالسلام را تبیین کرده است. «زربن حبیش» گوید:
علی بن ابیطالب علیهالسلام سوار بر مرکب رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از محلی عبور میکرد. بر گروهی گذشت که سلمان در میان آنان نشسته بود. سلمان گفت: آیا بر نمیخیزید تا دامان این مرد را بگیرید و از او پرسش کنید. به خدایی که دانه را شکافت و جانداران را آفرید، کسی جز او، شما را به راز پیامبرتان خبر ندهد. او عالم روی زمین و موجب قوام و استواری آن است و زمین به او آرامش مییابد و اگر او را از دست بدهید، علم را از دست داده، مردم را نشناختهاید (که مؤمناند یا کافر، زیرا دوستی آن حضرت علیهالسلام ملاک ایمان و کفر است).(2)
از طرفی، علی علیه السلام به اعتراف همگان، کسی است که صاحب «علم الکتاب» است.(3)
1) (1)
2) (2) امالی، شیخ مفید، ترجمه حسین استاد ولی، ص 152.
3) (3) اشاره به آیه وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ (رعد/ 43)؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 307؛ الکشف والبیان، ثعلبی، عکس نسخه خطی، ج 1، ص 258؛ ابن مغازلی، مناقب، ص 313، ح 385؛ شهاب الدین احمد شیرازی شافعی، توضیح الدلائل، ص 163؛ الاتقان، ج 1، ص 13؛ جامع الاحکام القرآن (تفسیر قرطبی)، ج 9، ص 136؛ مناقب مرتضوی، مولی صالح کشفی، ص 49؛ عطاء الدین شیرازی، روضه الاحباب؛ جاضمن وقایع سنه؛ بدخشتی، مفتاح النجا، ص 40 (مخطوط)؛ ینابیع الموده، ص 102؛ امرتسری، ارجح المطالب، ص 86. برای مطالعه بیشتر رک: امام امیرالمؤمنین از دیدگاه خلفا، مهدی فقیه ایمانی؛ ملحقات احقاق الحق، ج 20، ص 77.
مناوی صاحب کتاب «فیض القدیر» به نقل از غزالی میگوید:
قد علم الأولون و الاخرون ان فهم کتاب الله منحصر الی علم علی و من جهل ذلک فقد ضل عن الباب الذی من ورائه یرفع الله عن القلوب الحجاب، حتی یتحقق الیقین الذی لا یتغیر بکشف الغطاء؛(1)
فیض القدیر، ج 3، ص 46.
متقدمان و متأخران، همه میدانند که فهم کتاب خدا منحصر به علم علی (علیهالسلام) است و اگر کسی این حقیقت را نفهمیده باشد، درِ خانهای را که خدا از آن در پردهها را از روی دلها بر میدارد، گم کرده است.گرچه در حال حاضر کتاب مدونی به عنوان تفسیر از امیرمؤمنان علیه السلام به چشم نمیخورد، اما مطالب تفسیری علی علیه السلام در کتابهای حدیثی و در لابهلای روایات پراکنده است. چون اوضاع سیاسی و اجتماعی آن روز به نحوی نبود که هر کسی بتواند در گرداگرد وجود امام حلقه بزند و تفسیر قرآن را بیاموزد، بلکه عده خاصی از یاران آن حضرت سینه خود را سپر کرده، توانستند تفسیر قرآن را از مولی الموحدین مستقیما فرا گرفته، به نسلهای بعد از خود انتقال دهند. این کار به صورت نقل روایت بود که بعدها آرام آرام توسعه یافت و روایت را با درایت در هم آمیختند و اخبار و احادیث تفسیری را به صورت مدون در آوردند.
از دیرباز، تفسیر نویسان و قرآن پژوهان، در مقدمه تفاسیر خود در بررسی تاریخ تطور تفسیر و معرفی طبقات مفسران، علی علیهالسلام را در شمار مفسران برجسته و حتی پیشوای آنان معرفی کردهاند.
ابن عطیه اندلسی در مقدمه تفسیر «المحرر الوجیز»، علی علیهالسلام را سرآمد مفسران قرآن دانسته و نوشته است: «فاما صدر المفسرین و المؤید فیهم علی بن ابیطالب».(2)
ثعالبی بعدها این سخن را در «خازن» و قرطبی در مقدمه «الجامع لاحکام القرآن» نیز نقل کردهاند. قرطبی پس از نقل این سخن، روایات متعددی از اصحاب و تابعان در فضیلت علی علیهالسلام بیان کرده است.(3)
سمرقندی در «بحرالعلوم»، نام خلفا و چند تن از صحابه را ذکر کرده که به تفسیر قرآن شهرت داشتهاند و در بین آنان، علی علیهالسلام را صاحب بیشترین روایات تفسیری دانسته و نوشته است: «أما علیّ، فهو اکثر هم تفسیراً للقران».(1)
بحرالعلوم، ج 1، ص 22.
او این امر را معلول عواملی چون عدم اشتغالات حکومتی و پیوند و ملازمت علی علیهالسلام با حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم دانسته و بر این باور است که این عوامل موجب گردید علی علیهالسلام به جایگاه بلندی از علم و دانش دست یابد تا آنجا که عایشه همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در تبیین این جایگاه، میگوید:
«انه اعلم الناس بالسنه فی زمن الصحابه؛ علی علیهالسلام در بین اصحاب، آگاهترین مردم به سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است».
سمرقندی، صاحب تفسیر بحرالعلوم، پس از ذکر این موارد، به گزارش روایات متعددی از اصحاب و تابعان در فضایل علی علیهالسلام پرداخته است.
یکی دیگر از مفسران، ابن کثیر دمشقی است که در مقدمه تفسیر خود در بحث «نشأة التفسیر و تطوره» علی علیهالسلام را در شمار اصحابی دانسته که پس از رحلت حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم به تفسیر قرآن مشهور گشتند.(2)
جمال الدین قاسمی هم از دیگر تفسیرنویسانی است که اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را مفسران قرآن به شمار آورده و در بین آنان، از ابن عباس و علی علیهالسلام یاد کرده و آنان را ستوده است.(3)
مراغی نیز در تفسیر خود در معرفی طبقات مفسران، در طبقه اول نام ده تن از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را گزارش کرده و نوشته است:
«اکثر من روی عنه التفسیر من الخلفاء علی بن ابیطالب علیهالسلام و الروایه عن الثلاثه الباقین نادره»(4)در میان خلفا، بیشترین روایات تفسیری از آن علی بن ابیطالب علیهالسلام است و به خلفای سه گانه، روایات تفسیریاندکی منسوب است.
این مفسر در ادامه سخن افزوده، ابن مسعود، بیشترین روایات علی علیهالسلام را نقل کرده است.
فخر رازی در تفسیر خود ذیل آیه:
إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ.
در اوایل سوره آل عمران، روایت کرده که، علی علیه السلام فرمود:
«رسول خدا هزار باب علم به من آموخت که خودم نیز از هر بابی هزار باب دیگر استنباط کردم».(1)
تفسیر کبیر، ذیل سوره آل عمران، آیه 33.
زرکشی در شمارش صحابۀ آگاه به تفسیر، امام علی علیهالسلام را در صدر آنان میداند و میگوید: «صدر المفسرین من الصحابه علی».(2)
در نگاه شهرستانی، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در برابر موسی علیهالسلام که علم به تنزیل داشت و عیسی علیهالسلام که تأویل میدانست، هم به تأویل آشنا بود و هم به تنزیل:
«ثم ان موسی علیهالسلام کان مخصوصاً بالتنزیل و کان عیسی علیهالسلام مخصوصاً بالتأویل و کان محمد علیه الصلوة و السلام مخصوصاً بالجمع بین التنزیل و التأویل»(3).
سپس شهرستانی، علی علیهالسلام را نخستین مفسر قرآن و سرآمد صحابه در تفسیر قرآن به شمار میآورد.(4)
ابن عباس که مصدر تفسیر تمامی مفسران قرآن شناخته میشود شاگرد علی علیهالسلام بود و از آن حضرت تأویل قرآن را آموخته بود:
ولقد کان حبرالائمه مصدر تفسیر جمیع المفسرین و قد دعا له رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم بان قال: اللهم فقهه فی الدین و علمه التاویل، فتلمذ لعلی رضی الله عنه حتی فقهه فی الدین و علمه التأویل.(5)
علی بن ابی طالب شایستهترین فرد برای جمع آوری قرآن بود و هیچ یک از صحابه پیامبر خدا، ویژگیها، خصوصیات و امتیازات آن حضرت را نداشتند:
ودع هذا کله کیف لا طلبوا جمع علی بن ابی طالب، أو ما کان اکتب من زید بن ثابت، أو ما کان اعرب من سعید بن العاص، أو ما کان اقرب الی رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم من الجماعه، بل ترکوا باجمعهم جمعه و اتخذوه مهجوراً و نبذوه ظهریاً و جعلوه نسیاً منسیاً...(1)
همان، ج 1، ص 5 آ.
.با مطالعه تفاسیر و کتب تاریخ تفسیر، این حقیقت، نمایان میشود که برخی از قرآن پژوهان و شرح حال نویسان در معرفی طبقات مفسران و بیان ویژگیهای آنان، از سر حقد و حسد، نامی از علی علیهالسلام نبردهاند، در حالی که برخی از شاگردان آن حضرت علیهالسلام را در شمار مفسران قرآن معرفی کردهاند و نه از روی نادانی و ناآگاهی، بلکه به عمد از بیان فضایل علی علیهالسلام خودداری کردهاند.
آری به شهادت روایات فراوان و سخنان صحابه رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم، علی علیهالسلام عالمترین فرد در میان اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم، قیم قرآن و آگاه بر کتاب خدا، امتیاز دهنده میان حق و باطل و سرآمد و پیشوای مفسران قرآن است.
یکی از بهترین شواهد و دلایل شخصیت والای امام حسن مجتبی علیه السلام این است که آن حضرت از همان آغاز جوانی، بلکه کودکی، آنچه را که از زبان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم گرفته بود، سخاوتمندانه در اختیار دیگران قرار میداد.
ابن الصباغ مالکی درباره این کلاس پرخیر و برکت مینویسد:
حکی عنه علیه السلام انه کان یجلس فی مسجد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و یجتمع الناس حوله فیتکلم بما یشفی غلیل السائلین و یقطع حجج المجادلین...؛ درباره حسن بن علی - که درود بر او باد - نقل شده است که در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مینشست و تشنگان معارف اسلامیگرداگردش مینشستند. او به گونهای سخن میگفت که تشنگان علم و معرفت را سیراب نموده، ادله و براهین دشمنان را باطل میکرد...(2).
ابن الصباغ سپس به نقل جریان زیر پرداخته تا شخصیت علمی امام حسن مجتبی علیه السلام و جایگاه والای آن حضرت را در امت اسلامی بیان کرده باشد:
علی بن احمد واحدی در تفسیر خود آورده که مردی وارد مسجد رسول الله شد و ملاحظه کرد که شخصی مشغول نقل حدیث از پیامبر است؛ مردم، اطراف او را گرفته، به سخنانش گوش میدادند. پس آن شخص به نزد وی آمده، گفت: مراد از «شاهد و مشهود» که در آیه شریفه آمده چیست؟ ایشان پاسخ داد: اما شاهد، که روز جمعه است و اما مراد از مشهود، روز عرفه میباشد.
پس از او گذشته به دیگری برخورد کرد که همانند اولی به نقل حدیث پرداخته بود، سوال خود را تکرار کرده از او پرسید که: مراد از شاهد و مشهود چیست؟ وی پاسخ داد: اما شاهد که روز جمعه است واما مشهود، روز عید قربان است. آنگاه از کنار آن دو نفر گذشته، گذرش به نوجوانی افتاد که چهرهاش همانند طلا میدرخشید که او هم در مسجد، کلاس درس تشکیل داده بود. پس از او درباره شاهد و مشهود پرسید. وی در پاسخ گفت: آری. اما شاهد، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم است و اما مشهود، روز قیامت میباشد.
آنگاه برای گفته خود، این چنین استدلال کرد: آیا سخن پروردگار را نشنیدهای که میفرماید: یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً1 ؛ «ای پیامبر! ما تو را به عنوان شاهد و بشارت دهنده و بیم دهنده فرستادیم».
ذلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ وَ ذلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ2 ؛ «روز قیامت، روزی است که همه مردم برای آن جمع میشوند و آن روز، روزی است که مشهود همگان است».
طبق نقل علامه مجلسی در بحار الانوار، این شخص، تفسیر امام را از شاهد و مشهود، بر دیگر تفسیرها که از عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر شنیده بود، ترجیح داده، آن را پسندیده بود.(1)شاید دلیل این پذیرش، استدلال قوی امام حسن به دو آیه شریفه بوده است.
1) (3) بحار الانوار، ج 43، ص 345؛ برای مطالعه بیشتر ر. ک: محمد جواد مروصی شخصیت علمی امام حسن مجتبی علیهالسلام، فرهنگ کوثر، شماره 55.
ابن روزبهانی این امام همام را که والایی او بر هیچ کس پوشیده نیست چنین میستاید:
اللهم و صل و سلم علی الامام الثانی، صاحب آیات المناقب من المثانی، کاشف اسرار الحقایق و المعانی؛(1)
وسیله الخادم الی المخدوم، صص 151-157.
و سلام و درود بر امام دوم، صاحب مناقب و آیات آشکار از قرآن کریم، آگاه بر رمز و اسرار حقایق عالم و معانی....در جایی دیگر میخوانیم، اعرابی وقتی جود و کرم امام حسین علیهالسلام را دید چنین سرود.
هم الاکرمون هم الانجبون نجوم السماء بهم تشرق(2)
این خاندان هستند که از همه برتر و بالاتر و بزرگوارترند و ستارگان آسمان به نور آنها میدرخشد....
عبدالله بن اسعد الیافعی، درباره مناقب و جایگاه آن حضرت پس از بیانی چنین میگوید:
«ریحانه رسول الله و سبطه و سلالة النبوه، مقر المحاسن و المناقب...؛(3)ریحانه و سبط رسول الله، و فرزند نبوت و قرارگاه محاسن و مناقب و جوانمردی...».
حافظ حسین کربلایی از علمای قرن دهم اهل سنت اشعاری منسوب به امام حسین علیهالسلام میآورد که حضرت در این اشعار خودش را به انبوه سپاه یزید (لعنه الله علیه) چنین معرفی میکند.
وفینا کتاب الله انزل صادقاً و فینا الهدی و الوحی بالخیر یذکر
ونحن ولاه الارض نسقی ولاتنا بکاس رسول الله ما لیس ینکر
وشیعتنا فی الناس اکرم شیعه و مبغضنا یوم القیامه یخسر(4)
کتاب خداوند درباره ما نازل شده است و هدایت و وحی در ماست و ماییم که به سوی خیر میخوانیم ما والیان زمین هستیم که زمینهایمان را با جام گوارای و
دلنشین (دانش) رسول الله سیراب میکنیم. پیروان ما در میان مردم، بهترین پیروان هستند و روز قیامت، مبغض ما در خسران است.
از دیدگاه شیعه، تمامیاهل بیت نوری واحدند و از آنجا که جایگاه علمی اهل بیت علیهم السلام به تفصیل خواهد آمد به ذکر برخی از سخنان بسنده میکنیم.
شیخ «عبدالله بن حجازی بن ابراهیم» معروف به شرقاوی شافعی، شیخ جامع ازهر و مؤلف، «ربیع الفؤاد فی ترتیب صلوات الطریق و الاوراد» درباره امام باقر علیهالسلام میگوید:
«الامام محمد باقر هو اعلم اهل زمانه بالقران و تفسیره و بالحدیث و الفقه»(1)
جریده الاهرام المصریه، مورخ 1978/8/18، ص 10.
عبدالعزیز سید الاهل در کتاب «جعفر بن محمد الامام الصادق علیهالسلام» میگوید:
وما لبث محمد بن علی ان ظهر بالعلم و الزهد و الفضل و السوود ثم ما لبث ان تحول الیه الفضل کله، فلم یظهر علی احد من ولد الحسن و الحسین من علم الدین و السنن و علم القرآن و السیر و فنون الادب و البلاغه ما ظهر من محمد بن علی؛(2)
محمد بن علی الباقر علیهماالسلام بی درنگ به علم و زهد و فضل و برتری نمایان شد، سپس طولی نکشید که فضیلت و کمال به تمام معنی به سوی وی تغییر مسیر داد به طوری که بر کسی از فرزندان حسن و حسین علیهماالسلام از علم دین و سنن و علم قرآن و سیره و فنون ادب و بلاغت آنچه را که بر محمد بن علی ظاهر شد، آشکار نگشت. سپس، آن حضرت علم را شکافت و آن را توسعه داد تا آنجا که (باقر) نامبرده شد.
ابن روز بهان ضمن «وسیله الخادم الی المخدوم» میآورد:
«امام باقر، جامع لوحهای علوم است؛ بی آنکه متحمل زحمت کسب علم از دفترها شود و این اشاره است به کمال علم آن حضرت».
و در جای دیگر نیز میگوید:
دقائق علوم و معارف رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در دوران امامت آن حضرت تازه شد و مردم از آن فایدهها بردند، چنانکه گفتهاند از ائمه تابعین هیچ کس را آن مقدار روایت و درایت نیست که آن حضرت را بود. آن حضرت، صاحب میراث امامت است، از بزرگ به بزرگ؛ یعنی آن حضرت میراث امامت را از پدران بزرگ به ارث برده. به بیان دیگر پدران آن حضرت همه امام بودهاند.(1)
وسیله الخادم الی المخدوم، صص 185-191.
منصور دوانیقی دومین خلیفه عباسی میگوید:
جعفر بن محمد [امام صادق] از کسانی است که خداوند درباره او فرمود: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا 2 (سپس این کتاب (آسمانی) را به گروهی از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم). او از کسانی است که خداوند او را برگزیده است. و از سبقت گیرندگان در امور خیرات، از خاندان نبوت حتماً باید یک محدَث باشد و جعفر بن محمد علیهالسلام محدَث زمان ماست.
شهرستانی پس از اینکه در جای جای «مفاتیح الاسرار» از اندیشههای امام صادق علیه السلام بهره میگیرد، در بحث شروط تفسیر میگوید:
وغایتی ان أقول: لا أعدل عن الظاهر و لا أعول علی التأویل و المعطل یترک الظاهر و یتاول العبارات کلها علی رجال و المخطورات علی رجال و الدین معرفه ذلک الرجل، وقد تبرأ منهم الصادق جعفر بن محمد علیهالسلام و من الواقفه من یقول: انی اقف و اکل علمه الی الله فاقول: کل من عندالله و ذلک هو طریق السلامه و هو کما قال بعض السلف فی الإستواء علی العرش، الإستواء معلوم و الکیفیه مجهوله و الایمان به واجب و السؤال عنه بدعه؛(2)
در نهایت اعلام میکنم که از ظاهر قرآن تجاوز نخواهم کرد و به سوی تأویل نمیروم، زیرا معطل، کسی است که ظاهر را رها نموده، به تأویل عبارات و
خطورات بر افراد، خود را دل مشغول کند، چنین کسی دینش شناخت آن فرد است. اما امام صادق (جعفر بن محمد علیهماالسلام) از این قاعده مستثنی است. و کسی که میگوید: من میایستم و از قسمتی از علمش بهره میگیرم، میگویم: تمام علم او از جانب خداست این طریق و راه سلامت است (یعنی راه امام صادق علیهالسلام به سوی خدا و علم تأویل و فهم قرآن) چونان است که بعضی از گذشتگان در مورد «استواء علی العرش» گفتهاند، «استواء» (والایی)؛ معلوم است، اما کیفیت آن مجهول، ایمان به آن واجب و سؤال از آن بدعت است.
شهرستانی چه زیبا علم امام را وصف میکند، زیرا فهم بشر از کنه علم امام عاجز است. ما همین قدر میفهمیم که باید به آن ایمان آوریم و سؤال از آن بدعت است.
ابوحنیفه، صاحب یکی از مکاتب چهار گانه اهل سنت، علم خود را وامدار امام صادق میداند.
در منابع شیعی و سنی آمده که ابوحنیفه بسیار تحت تأثیر شخصیت و مقام علمی امام صادق علیهالسلام بوده و در این خصوص میگفت:
«والله ما رأیت أفقه من جعفر بن محمد الصادق».
علاوه بر منابع شیعی، بسیاری از منابع اهل سنت نیز امام صادق علیهالسلام را از استادان ابوحنیفه میدانند.(1)
شاه ولی الله دهلوی، تحفه الاثناعشریه، ص 8؛ عمر بن بحر الجاحظ، رسائل الجاحظ، ص 106؛ الصواعق المحرقه، ص 120؛ ابوالعباس احمد بن یوسف القرمانی، اخبار الدول و آثار الاول؛ احمد حسن الباقوری، علی علیهالسلام امام الائمه، ص 48؛ میرشمس الدین محمد سامی الارنبوری الرومی، قاموس الاعلام، ج 3، ص 1821؛ محمد ابوزهره، ابوحنیفه، ص 72؛ همو، الامام الصادق علیهالسلام، ص 31.
ابوزهره جمله «لولا السنتان لهلک النعمان» را در مورد امام صادق علیهالسلام میداند و میگوید: «احتمالاً این دو سال، همان دو سالی است که ابوحنیفه از نزد ابن هبیره به حجاز مهاجرت و فرار نمود و در آنجا دو سال نزد امام صادق علیهالسلام شاگردی کرد».(2)آلوسی در مورد او میگوید:
«هذا ابوحنیفه و هو من اهل السنه یفتخر و یقول بافصح لسان: لولا السنتان لهلک النعمان»(3).
لازم به ذکر است در منابع شیعی علاوه بر روایات فضایل اهل بیت که ابوحنیفه نقل نموده در برخی روایات دیگر نیز در سلسله روایت اهل بیت علیهمالسلام قرار گرفته است. در این روایت، ابوحنیفه برای یافتن حکم مسئلهای به اهل بیت علیهمالسلام مراجعه میکند که خود حاکی از پذیرش مرجعیت علمی اهل بیت علیهمالسلام است.(1)
اصول کافی، ج 7، صص 242 و 404؛ علل الشرایع، ج 2، ص 510؛ الخصال، ص 316؛ تهذیب الاحکام، ج 6، ص 277.
محمد بن طلحه شافعی، امام را چنین وصف میکند:
جعفر بن محمد از علمای اهل بیت و بزرگان آنها و دارای علوم بسیاری بود. عباداتش فراوان، اوراد و اذکار او دائم بود و زهد فوق العادهای داشت. قرآن زیاد تلاوت میفرمود و در معانی آن تتبع مینمود و از دریای عمیق کتاب الهی گوهرهای گرانبهایی استخراج میفرمود و عجایب آن را روشن میساخت.(2)
این عبارت میرساند که بر همگان مسجل بوده که امام صادق از اهل بیت رسول الله است و پذیرش مرجعیت عام این امام همام و اختصاص فهم قرآن و استخراج عجایب و بطون آن، از اختصاصات امام صادق علیهالسلام و ائمه اطهار میباشد.
شهرستانی در ملل و نحل میگوید:
هو ذو علم غزیر و ادب کامل فی الحکمة و زهد فی الدنیا و...؛(3)دانش و آگاهی او در فرهنگ و مذهب، فوق العاده زیاد بود. او اطلاعات وسیعی پیرامون مسائل حکمت داشت و دوستانش را از سرچشمۀ علوم غیبی بهرهمند میساخت.
شیخ فرید الدین عطار نیشابوری کتاب «تذکرة الاولیاء» خود را با وصف امام صادق علیهالسلام متبرک ساخته میگوید:(4)
«آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عامل صدیق، آن عالم تحقیق، آن میوه دل اولیاء، آن جگر گوشه انبیاء، آن ناقد علی، آن وارث نبی، آن عارف عاشق، جعفر الصادق».
از این سخنان که بگذریم، ابن روزبهان در شأن امام رضا علیهالسلام میگوید:
انوار رسول اکرم بر سیمای مبارک آن حضرت ظاهر است (اشاره است به اینکه آثار جمال و انوار کمال حضرت نبی اکرم از صفحات و وجنات آن حضرت ظاهر و نمایان بوده) آن حضرت، بلند کننده نشانههای توحید و نصب کننده پرچمهای ایمان است.
آن حضرت بالا رونده بر بالاترین درجات علم و عرفان است.
چنانچه روایت کردهاند که جمیع طوائف از ارباب علم و معرفت از آن حضرت استفاده میکردهاند و مشکلات خود را از آن حضرت میپرسیدند. فقها مشکلات فقه و دقائق آن را از آن حضرت میآموختهاند و اطبا معضلات علم ابدان را از آن حضرت اندوخته و حکما معارف الهی را از انوار آن حضرت استکشاف میکردهاند، و عارفان آداب طریق حقیقت و اسرار و مکاشفات را از اطوار سلوک آن حضرت مییافتهاند و مقتدای جمیع طوائف آن حضرت بوده است.(1)
وسیله الخادم الی المخدوم، صص 243-242.
ابن خلکان میگوید:
به ابونواس گفتند: علی بن موسی، هم عصر توست که درباره او چیزی نگفتی؟ ابونواس گفت: قسم به خدا، من مدح او را جز به عنوان تعظیم و بزرگداشت او ترک نکردم. در شأن مثل من نیست که درباره مثل او چیزی بگوید و پس از ساعتی این ابیات را انشا کرد: (ابونواس اشعار دیگری هم در مدح امام رضا سروده است).
مطهرون نقیات جیوبه
تجری الصلاة علیهم اینما ذکروا
من لم یکن علویا حین تنسبه
فما له فی قدیم الدهر مفتخر
الله لما برا خلقاً فاتقنه
صفاکم و اصطفاکم آیها البشر
فانتم الملاء الاعلی و عندکم
علم الکتاب و ماجاءت به السور
1) (1)
آنها پاکان و پاکدامنانی هستندکه هر جا نامی از ایشان برده شود، درود و سلام بر آنان فرستاده میشود.
هرگاه از نسب کسی که علوی نباشد ذکری به میان آید چیز شایستۀ افتخاری در آن نسب پیدا نمیشود.
خدا وقتی آفریدگان را بر اساس محکمی آفرید، از میان همه آنها شما را برگزید.
شما جماعت عالی رتبۀ خلقت هستید و علم کتاب خدا و آنچه سورههای قرآن حامل آن است پیش شماست.(1)
ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج 3، ص 236.
در این شعر، ابونواس به صراحت، علم کتاب و آنچه را در قرآن آمده مختص این خاندان و امام رضا علیهالسلام میداند.
ابوذرعه رازی و محمد بن اسلم هنگامی که امام علیهالسلام وارد نیشابور میشوند، این دو بزرگوار که از علمای والای اهل سنت هستند در تقاضای خود از امام رضا علیهالسلام برای بیان حدیث، مؤدبانه چنین میگویند:
«ایها السید ابن السیده، أیها الامام و ابن الائمه، أیها السلالة الطاهرة الرضیه، أیها الخلاصة الزاکیة النبویه، بحق آبائک الاطهرین و اسلافک الاکرمین الا اریتنا وجهک المبارک المیمون...»(2)و در ادامه برای ساکت نمودن مردم میگویند: «معاشر الناس، انصتوا، دعوا و لا توذوا رسول الله فی عترته...».
«ای سید پسر سادات، ای امام پسر امامان، ای سلاله طاهره مرضیه، ای خلاصه زاکیه نبویه تو را به حقّ پدران پاک و پاکیزه و گذشتگان بزرگوارت، قسم میدهیم که چهره مبارکت را به ما بنمایی...».
این دو سخن به اندازه خود، در بیان جایگاه والای ائمه اطهار در میان امت و در پیشگاه خداوند، واضح و روشن است.
امام رضا علیهالسلام در میان مردم به «عالم آل محمد» مشهور گشت، امامی که فرهیختگان و دانشمندان تمام ادیان در برابر ستیغ علم او سرکرنش فرود میآوردند و به عجز خود اعتراف مینمودند.
حافظ حسین کربلایی از علمای قرن دهم اهل سنت میگوید:
ولایت، علم باطن است و وراثت، علم ظاهر و امامت، علم باطن و ظاهر و وصایت، حفظ سلسله باطن و خلافت، حفظ سلسله ظاهر و به حضرات ائمه معصومین علیهمالسلام جمیع این مراتب به کمال و تمام از حضرت رسول و سایر آباء و اجداد عظام کرام ایصال و اتصال یافته و از هر یک از ایشان این مراتب به یکی از اولاد امجاد رسیده و او را امام و وصی و وارث و خلیفه گویند.(1)
روضات الجنان، روضه هشتم، ج 2، صص 372-378.
قندوزی حنفی در «ینابیع الموده» روایات بسیاری درباره جایگاه والای امام رضا علیهالسلام نقل میکند که به ذکر یک مورد بسنده میکنیم.
در عیون اخبار از ابی صلت هروی روایت شده که گفت:
امام علی بن موسی علیه السلام که امام یگانه روزگار خود است، کسی به مقام او نرسید و دانا و عالمی هم سنگ و هموزن او نمیشود. نه بدلی از او و نه مثلی برای او یافت میشود. به تمام فضایل مخصوص است، بدون کسب و طلب و آموزش، بلکه خاصهای است از جانب بخشنده فضائل و کرامات. پس چه کسی میتواند به شخصیت امام معرفت پیدا کند و او را آزمایش کند. این مطلب [برای هر کسی] دور است.
عقلها در این مرحله گمراهاند و دانش و علمها سرگردانند؛ بزرگان کوچک شدهاند و حکما به کوچکی و قصور خود اعتراف دارند و علمای بلاغت از وصف شأنی از شئون آنها یا فضیلتی از کمالات آنها کور شدند.
ذات امام، چگونه توصیف یا نعت و بیان شود یا چیزی از امر او دانسته گردد. پس چه مکان و چه زمان آزموده میشود و عقول، کجا و کی آن را مانند آن [آنگونه که هست] ادراک کند و کجا یافت میشود.(2)
عمرو بن بحر جاحظ در وصف اهل بیت میگوید:
هر یک از آنان، عالم، زاهد، عبادت پیشه، شجاع، بخشنده، پاک و پاکنهاد و... آنها عبارتند از: حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی...» هیچ یک از خانوادۀ عرب و عجم دارای چنین نسب شریفی نیست.(1)
رسائل الجاحظ، ص 235.
ابن روزبهان درباره امام جواد علیه السلام میگوید:
بحر از عطای او قطره، و باران از کرم او بهره داشت، آن حضرت محو کننده گمراهی و عناد، و برکننده ظلم و فساد است، آن حضرت صاحب نشانههای راهنمایی و ارشاد به راههای راستی و صلاح است و اقتباس کننده از نور علوم او، افراد از ابدال و اوتاد است.(2)
ایشان «وارث علوم الائمه و مقتدی اهل السداد و...»(3)خوانده شدهاند و کرامات و فضایل و برتری ایشان در میدان علم و فقاهت بر هیچ کس پوشیده نیست.
امام هادی نیز همیشه مأمن و مرجع سؤالات همگان بود. حتی متوکل نیز در مشکلات خود به آن امام همام متوسل میشد.
متوکل نذر نمود اگر از مرضی که گرفتار آن شده رهایی یابد «مال کثیر» بخشد. چون بهبود یافت از همگان کمک گرفت، ولی راه به جایی نبرد تا اینکه به امام هادی علیهالسلام متوسل شد. و امام با توجه به آیه لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ فِی مَواطِنَ کَثِیرَةٍ4 و اینکه رسول الله در مجموع 82 غزوه و سریه داشته، اظهار نمودند که همین مقدار صدقه بده. در اینجا بود که همگان از این اتقان در گفتار و درستی و صحت آن، مات و مبهوت شدند.(4)
برای وارثان علم محمدی، اوصای خاتم الانبیاء، ذریه پاک رسول الله، اهل بیت نبوت، ائمه اطهار اوصاف بسیاری نقل شده و همگان، از دوست و دشمن، بر کمال و شرف آنها
اعتراف نمودهاند. از آنجایی که بخش مفصلی را به اعترافات بزرگان اهل سنت درباره ائمه دوازدهگانه اختصاص دادهایم، به همین مقدار بسنده میکنیم.
نتیجه و جمع بندی
از آنچه درباره ائمه اطهار علیهمالسلام و اعتراف بزرگان اهل سنت نسبت به آن حضرات بیان کردیم نتایج زیر حاصل میشود:
در طول تاریخ شواهد بسیاری وجود دارد که ائمه اطهار را به عنوان اهل بیت پیامبر میشناختند. غالبا وقتی میخواستند آن بزرگواران را وصف نمایند عباراتی مانند «احد ائمه ساداتنا آل البیت»، یا «من علماء اهل البیت» یا «من سادات اهل البیت» را ذکر مینمودند که خود نشانگر پذیرش این واقعیت است.
اختصاص علم قرآن به اهل البیت؛ آن حضرات صاحب علم واقعی کتاب، عالم به اسرار مکنون الهی و رموز کتاب خدا، آگاه به بطون نهفته قرآن و مانند آن معرفی شدهاند.
اثبات اینکه اهل بیت وارث علم پیامبران، بودند، داشتن کرامات بسیار و اینکه آنان، یگانه انسانهای وارسته تاریخاند نیز از کلام بزرگان اهل سنت در حقّ ائمه اطهار فهمیده میشود.
برای مطالعه بیشتر در مورد جایگاه اهل بیت میتوان به منابع ذیل مراجعه نمود:
اهل البیت و قرآن کریم، معرفت، محمد هادی قم؛ علی در منظر قرآن و روایات تفسیری، علی مختاری، پیام حوزه، شمارگان 28 و 29؛ جایگاه میراث تفسیری اهل بیت، علی اکبر رستمی، پژوهشهای قرآنی، شمارگان 23 و 24؛ جایگاه اهل بیت در تفسیر قرآن، ایازی، سید محمد علی، مجله بینات، شماره 37 و 38؛ اهل البیت فی روایات الصحابه، جهاد مفتی، رسالة الثقلین، شماره 45 - شماره 47؛ تفسیر راسخان در علم، محمد هادی معرفت، مجله پاسداران اسلام، پیاپی 182، 1375 ش، پیاپی 183، 1375؛ تحقیقی پیرامون راسخان در علم و آگاهی از تأویل، درسهایی از مکتب اسلام، شماره 281؛ جایگاه امام علی علیهالسلام در تفسیر و علوم قرآنی، مهسا فاضلی؛ نقش برجسته علی علیه السلام در تفسیر قرآن، فرج الله فرج اللهی، نشریه درسهایی از مکتب اسلام، شماره 489؛ جایگاه اهل بیت از دیدگاه ابوحنیفه، محمد شفق خواتی، مجله طلوع، شماره 17؛ جایگاه امام هشتم در منابع عرفانی اهل سنت، غلامرضا جلالی نائینی، مجله زائر، شماره 109؛ نقش اهل بیت در تفسیر تابعین، حسین علوی مهر، مجله معرفت، شماره 71؛ اهل بیت مفسران آگاه به تمام قرآن، علی اکبر بابایی، مجله معرفت، شماره 73؛ جایگاه علمی امام صادق علیه السلام در تمدن اسلامی، محمد
رضا پاک، مجله اسوه، شماره 72؛ شخصیت علمی امام حسن مجتبی علیهالسلام، محمد جواد مروّجی طبسی، نشریه فرهنگ کوثر، شماره 55؛ امام صادق از منظر دانشوران اهل سنت، حسن آشوری، فرهنگ کوثر، شماره 40؛ رسائلی پیرامون تفسیر و علوم قرآنی منسوب به اهل بیت، موسوی، کیهان اندیشه، شماره 28؛ نقش اهل بیت و صحابه در تفسیر، حسین محمدیان، رواقاندیشه، شماره 20؛ مرجعیت علمی اهل بیت، ابراهیم امینی، کیهان هوایی، شماره 906؛ دانشمندان اسلامی و مرجعیت اهل بیت، کیهان فرهنگی، عبدالکریم بیآزار شیرازی، شماره 184؛ سنجش تطبیقی اهل بیت و صحابه، هاشم اسلامی، پژوهشهای قرآنی، شماره 5 و 6؛ امام رضا علیه السلام و رسالت تبیین قرآن، مجله الهیات و حقوق؛ حسن خرقانی، شماره 14.
اهل بیت و علم تفسیر قرآن، نصرالله انصاری؛ علی علیهالسلام پیشوای مفسران، مهسا فاضلی، کیهان اندیشه، شماره 83؛ جلوه علم آل محمد و جهل معاندان در مناظرات امام رضا علیهالسلام، شهرکی فلاح، غلامرضا، نشریه زائر، شماره 55-56؛ مناظرات امام نهم علیهالسلام، یعقوبی قشمهای، درسهایی از مکتب اسلام، شماره 297؛ امام علی سرآمد مفسران، محمد مرادی، بینات، سال هفتم، شماره 28.
مرجعیت دینی و علمی اهل بیت، فصلنامه معارف اسلامی، شماره 64؛ مرجعیت اهل بیت در فقه اهل سنت، عبدالکریم بی آزار شیرازی، ماهنامه اسوه؛ شماره 90-92؛ نقش اهل بیت در تفسیر قرآن، حسین علوی مهر، فصلنامه فرهنگ کوثر، شماره 58-59؛ جایگاه اهل بیت در قرآن، حفیظ الله قدسی زاده، ماهنامه تسنیم، شماره 4.
امام سجاد علیه السلام در ذهن و زبان اهل سنت، سعید طاووس سرور، فصلنامه فروغ وحدت، شماره 5؛ شخصیت علمی امام صادق علیه السلام از دیدگاه اهل سنت، زائر، شماره 125؛ امام باقر علیه السلام از دیدگاه اندیشمندان شماره 92؛ امام سجاد علیه السلام از نگاه اهل سنت، محمد حسن طیبی، فصلنامه فرهنگ کوثر، شماره 58؛ اهل بیت در روایات اهل سنت، مجله زائر، شماره 92؛ اهل بیت مفسران آگاه به تمام قرآن، علی اکبر بابائی، ماهنامه معرفت، شماره 72.
هر مکتب رهایی بخش تلاش میکند انسانهای اسوهای را به پیروان خود معرفی نماید.
این انسان اسوه در مکتب اسلام، جانشین خداست و با ویژگیهای حقیقت، نیکی و زیبایی مشخص شده است. در تعالیم اسلام، تمام ملاکهای ثابت و قراردادی در ارزشهای انسانی نفی شده و تنها، ویژگی «تخلقوا باخلاق الله» که گرفتن خُلق و خوی خداست، به مردم معرفی گردیده و این گونه است که اسلام، انسان را به سوی کمال بی نهایت سوق میدهد.
در مکتب اسلام، انسانهای کامل، برجسته و نمونه زیادند. همه آنها «واقعیت خارجی» دارند و دارای وجودی قابل ملموس و عینیاند. در قرآن مجید، تمام پیامبران الهی و مردان و زنان پاک، تجسم عینی «انسان کامل» و «الگوی» انسانیت معرفی شدهاند. از تربیت یافتگان اسلام که قرآن و حدیث، طهارت و عصمت آنان را تضمین کردهاند، «اهل بیت» پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم هستند. این خانواده، آشکارترین «حقیقت» و «مترقیترین مکتبی» هستند که در شکل موجودات انسانی تجسم یافتهاند و سیرت آنان همان سیرت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و از هر نوع پلیدی پاک شدهاند و نیروی عصمت از آنان نگهبانی میکند، همچنان که قرآن بدان ناطق است:
إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً1
آنان دارای مقام عصمت و طهارتاند. این بزرگواران، شکوه رسالت، وقار بعثت، جاذبه عصمت، کمال شجاعت، موهبت پایمردی و عظمتی آسمانی دارند و به مقتضای این مقام هرگز گناه و نافرمانی از آنان سر نمیزند.
البته بر اهل بصیرت پوشیده نیست که فضائل و مناقب امامان معصوم در هیچ بیان و زبان و قلم، دفتر و کتاب نگنجد. در حقیقت، شمردن فضائل آنان همچون پیمانه کردن آب
اقیانوسهاست. در حدیث وارد شده که: «ماییم کلمات پروردگار که نمیتوان فضائل ما را برشمرد».
در اینجا منظور ما اشاره به اعترافات برخی از بزرگان اهل سنت است که به اندازه درک و فهم خودشان در فضائل و مناقب امامان ما سخن گفتهاند.
اگر کسی با دید انصاف، امامان دوازدهگانۀ شیعه را با سایر رهبران مذاهب اسلامی، مقایسه کند، به یقین خواهد دانست که تاریخ اسلام، امامانی چون امامان معصوم شیعه به خود ندیده و نخواهد دید و فرزندان تیزهوش آدم هرگز، سخنانی چون سخنان پربار آنان نخواهد شنید. به اعتراف بعضی از علما و دانشمندان مذاهب مختلف، امامان معصوم شیعه به هیچ وجه قابل مقایسه با دیگران نیستند.
گرچه این بزرگواران نیز در طول تاریخ از بدگویی، اتهام حسودان و مزدوران و کوته نظران مصون نماندهاند، ولی فضل و عظمت و بزرگی اعجاب انگیزشان در نظر افراد بیغرض، دستخوش شکّ و تردید قرار نگرفته و کتابهای اهل تسنن از فضائل و مناقب آنان انباشته است. برخی از بزرگان اهل سنت در ستایش ائمه اطهار اشعار نغز، زیبا و تعابیر دقیق و پرمعنای بسیاری گفتهاند و گاهی آنچنان با صداقت، ارادت و محبت خودش را به خاندان رسالت اظهار کردهاند که خود را تا مرز تشیع رساندهاند و این نشانه بزرگی وعظمت امامان ماست.
در این فصل، برخی از اعترافات صحابه، تابعین، محدثان و بزرگان اهل سنت را که درباره عظمت خاندان رسالت ابراز داشتهاند، ذکر میکنیم. آنها نه تنها منکر فضایل و مناقب ائمه اطهار نیستند، بلکه با صراحت تمام به آن اعتراف کردهاند.
هدف نگارنده از بیان این بخش - هر چند به تفصیل - این بود که مشاهده نمودم در میان اهل سنت کنونی، جمع زیادی حتی نام ائمه دوازدهگانه شیعه را نمیدانند، چه رسد به آنکه این بزرگواران را بشناسند و به جایگاه آنها در جامعه اسلامی واقف باشند.
آوازه عظمت و جلالت و شهرت فضائل و کمالات، و مناقب و مقامات آن حضرت گوش تا گوش دنیا و کران تا کران عالم را چنان پرکرده و در آفاق جهان، نه چنان طنین انداخته که بتوان به ذکر و تفصیل آن پرداخت و با سمند همت، به میدان تعرض آن تاخت. به بیان دیگر،
یعنی این مطلب چندان واضح و عیان است که از شرح و بیان مستغنی است؛ بلکه از وضوح به مرتبهای رسیده که اگر کسی به مقام معرفی آن برآید، در نظرها زشت آید و نیکو ننماید.
چه گویم درباره کسی که تمام فضائل، منسوب به وی و سلسلۀ تمام کمالات به او منتهی میگردد. او رئیس همه فضیلتها و سرچشمۀ همه مکرمتها و معدن تمام فضائل بوده و گوی سبقت را از میدان همه فضائل ربوده است و بعد از او هر کسی که نصیب و بهرهای از فضیلت و کمال دارد، از او اخذ کرده است.(1)
شرح ابن ابی الحدید، ج 6، ص 280.
ابن ابی الحدید در شرح خطبه هشتاد و سوم میگوید:
... بدان که توحید و عدل و مباحث شریف الهی شناخته نشده است، جز از طریق کلام این مرد (علی) و گفتار دیگران از اکابر صحابه، اصلاً متضمن چیزی از معارف و علوم الهی نیست و آنها مرد این میدان نبودند تا این معارف و مباحث را تصور کنند، زیرا اگر تصور میکردند به زبان میآوردند و این فضیلت، نزد من، بزرگترین فضیلت علی علیهالسلام است.
اللهم و صلّ و سلّم علی الامام الوصی الهمام الولی اخ النبی و وزیره الامین الانزع البطین، الاشرف المکین، الاشجع المتین، الاورع المبین، الاعلم الرزین، اسدالله الغالب الکرار و حیدر العرین؛(2)پروردگارا! بر امام وصی و سید بزرگ و مقصد که ولی، برادر پیغمبر و وزیرامین آن حضرت است درود و سلام بفرست. آن حضرت به اتفاق، شریفترین و شجاعترین فرد امت و صاحب متانت و قوت است. زاهدترین و صاحب ورعتر از همه، و امر آن حضرت روشن است؛ با آنکه گرداننده فضائل و کمالات است. آن حضرت از همه کس داناتر، و در علم و دانش در غایت رزانت و احکام بوده است. آن حضرت، شیر خدا و غالب، و حمله کننده بر دشمنان، و شیر بیشه شجاعت و مردانگی است، و
اسدالله کرار و حیدر از القاب آن حضرت است، چنانچه فرمود: «انا الذی سمتنی امی حیدره».
المنشعب نوره من نور سید المرسلین. المتولد فی الحرم داخل الحطیم و الرکن الرکین السابق بالاسلام و هو ابن عشر سنین، القائم بشد ازر النبی فی اقامة شعائر الدین المتشرف بمنصب الوصایه یوم انزل الله تعالی وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ 1 الراقد فی فراش الرسول الامین حتی باهی الله به الملائکه المقربین، المشهر لذی الفقار علی الکفره المتمردین. الکاسر لجیش قریش یوم بدر بقتل ثلث المشرکین، الفالق بفتح (فرق) کبش الکتیبه یوم احد بسیفه الرصین، الفارق (لهامّة) عمروبن عبدود یوم الخندق بالاید المتین؛ نور او منشعب از نور سیدالمرسلین بوده و در حرم، در اندرون محلی که آن را «حطیم» گویند و آن میان حجرالاسود و در کعبه است و رکن رکین که حجر الاسود است، پا به جهان نهاد. او به قبول دین اسلام، گوی سبقت از همگان ربود؛ در حالی که پسر ده سالهای بیش نبود. او به محکم گردانیدن قوت بازوی نبی در قائم گردانیدن نشانههای دین، ایستاده است. او مشرف به منصب وصایت بود؛ در روزی که خدای تعالی این آیه را فرستاد که «ای محمد، صلی الله علیه و آله وسلم نزدیکان خود را از عذاب خدای تعالی بترسان» او در فراش پیغمبر امین خوابید چنان که حضرت حق تعالی بدان حضرت، به ملائکه مقربین خود که جبرئیل و میکائیل بودند، مباهات فرمود. ذوالفقار او بود که همواره بالای سر متمردین به رسول خدا میدرخشید. آن حضرت در روز بدر با کشتن ثلث مشرکان، لشگر قریش را از هم پاشید و فرق فرمانده لشگر دشمن را در روز احد با شمشیر محکم خود بشکافت و سر عمرو بن عبدود را در روز خندق با قدرت محکم خود از تن جدا کرد.
القالع لباب خیبر بعد قتل مرحب بلا توهین، المظهر للعجائب و المظهر للغرائب بنوره المستبین، المنزل فی مناقبه جلائل الآیات من الکتاب المبین، محارب الناکثین و مقاتل القاسطین و قاتل المارقین، الشهید بسیف ابن ملجم الفاجر اللعین؛ پس از کشتن مرحب یهودی، در خیبر را از جای خود برکند، بی آنکه کشتن مرحب به قدرت بازوی وی صدمهای زده باشد. او محل ظهور عجائب و به نور روشن خود ظاهر کننده غرائب است. و در مناقب او آیات زیادی از آسمان فرود آمده است. با ناکثین، قاسطین و مارقین به فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به نبرد پرداخته و بالاخره به شمشیر ابن ملجم ستمکار لعین شربت شهادت نوشیده است.
آدم الاولیاء و خاتم الاوصیاء و صاحب اللواء یوم الدین الذی کان حبّه علامة ایمان المسلمین، الشاهد له الطیر بدعاء النبی انه احب الخلق الی رب العالمین، ابی الحسن علی بن ابی طالب المرتضی المقتدی امیرالمؤمنین، صاحب الکرامة و العز و الشرف، المقبور بالغری من النجف؛(1)
وسیله الخادم الی المخدوم، صص 113-135.
آن حضرت، آدم اولیا و خاتم اوصیا و صاحب علم در روز قیامت است. او کسی است که دوستیاش نشانه ایمان مسلمانان است؛ و کسی که به دعای پیامبر، پرنده برای او گواهی داده که او محبوبترین خلق، نزد پروردگار عالمیان است. کنیت او ابوالحسن است، زیرا بزرگترین اولاد آن حضرت حسن بود و از القاب آن حضرت مرتضی است، زیرا که خدای تعالی از او راضی بوده و دیگر [لقب آن حضرت] مقتداست؛ زیرا تمام امت را بدان حضرت اقتداست. [لقب] دیگر، امیرالمؤمنین است، زیرا کسی که خلیفه به حق پیامبر است امیرالمؤمنین همو باشد و آن حضرت صاحب کرامت و عزت و شرف و بزرگی است و قبر شریف او در «غری» در صحرای نجف است.1) (1)
أ) ابن عباس
از این صحابی بزرگ سخنان فراوانی درباره آن امام همام نقل شده که به گوشهای از آنها اشاره میکنیم.
اول. رسول الله فرمود:
لو ان الغیاض اقلام و البحر مداد و الجن حساب و الإنس کتاب، ما احصوا فضائل علی بن ابیطالب علیهالسلام؛ (1)
المناقب، صص 2-3؛ کفایه الطالب، ص 252؛ مودة القربی، ص 249؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 364، رقم 292؛ لسان المیزان، ج 5، ص 62؛ تذکره الخواص، ص 16.
اگر درختان جنگل، قلم و دریا مرکب و تمام جن، حسابگر و تمام انس نویسنده باشند، هرگز نمیتوانند فضائل علی بن ابی طالب علیهالسلام را بشمارند.دوم. علم پیامبر از علم خدای تعالی، و علم علی از علم پیامبر، و علم من از علم علی است؛ و علم من و علم صحابه در مقابل علم علی، مانند قطره در برابر هفت دریاست.(2)
سوم. ما نزل فی احد من کتاب الله تعالی ما نزل فی علی(3)درباره هیچ کس به اندازه علی علیه السلام آیه نازل نشده است.
چهارم. لقد اعطی علی تسعه اعشار العلم وایم الله لقد شارکهم فی العشر العاشر؛(4)اگر علم را ده قسمت کنند، به خدا سوگند نه قسمت آن در علی علیهالسلام است و آن جناب در آن یک قسمت باقی که به همه مردم عطا شده نیز شریک است.
1) (1)
2) (2) ینابیع الموده، ص 70؛ الفتوحات الاسلامیه، ص 510.
3) (3) تاریخ الخلفاء، ص 171؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 18، ص 11؛ البدایه و النهایه، ج 7، ص 359؛ الصواعق المحرقه، ص 125؛ اسعاف الراغبین، ص 176؛ مناقب سیدنا علی، ص 48.
4) (4) اسدالغابه، ج 4، ص 22؛ الاستیعاب، ج 2، ص 462؛ حلیة الاولیاء، ج 1، ص 15؛ مناقب علی بن ابیطالب، ص 286، رقم 328؛ حبیب السیر، ج 2، ص 15؛ ابن طولون، الائمه الاثنی عشر، ص 51؛ الشرف الموبد، ص 138؛ مناقب سیدنا علی، ص 40.
پنجم. ابن عبدالبر به سند خود از عبدالله بن عباس روایت کرده که گفت:
قسمت الحکمة عشره اجزاء فاعطی علی تسعه اجزاء والناس جزء واحداً وعلی اعلم بالجزء الواحد منهم؛(1)
الاستیعاب، ج 2، ص 442؛ اسدالغابه، ج 4، ص 22؛ حلیه الاولیاء، ج 1، ص 65.
حکمت به ده بخش تقسیم شده که نه قسمت آن به علی اختصاص یافته و یک قسمت آن به سایر مردم واگذار شده است و علی علیهالسلام در آن یک بخش نیز داناتر از همگان است.ششم. اولین کسی که نماز خواند و اولین کسی که اسلام آورد علی علیهالسلام بود.(2)
هفتم. «اذا ثبت لنا الشی عن علی لم نعدل عنه الی غیره(3)، اگر مطلبی از علی علیهالسلام برای ما ثابت میشد، از او به دیگری عدول نمیکردیم.
هشتم. ضمن روایتی معاویه از ابن عباس میپرسد: در حقّ علی بن ابی طالب چه میگویی؟ گفت:
خدا بیامرزد ابوالحسن را، به خدا که او پرچم هدایت و قرارگاه تقوا و گنجینه عقل، و کوه به فلک کشیده و استوار عقل و اندیشه و چراغ راه شبروان در تاریکیهای شبانگاهان بود. او دعوت کننده به شاهراه عظیم هدایت و دانا به رازها و معارف کتابهای آسمانی گذشته و اقدام کننده به تأویل قرآن و آموزندۀ اسرار آن و قائم به تاویل و ذکری بود. او از ستم و اذیت دیگران سخت دوری میجست و از راهها و روشهای پستی و نابودی کناره میگرفت. بهترین فردی بود که ایمان آورد و بهترین فردی بود که حج و سعی کرد. ابن عباس همچنان به ذکر فضائل علی علیهالسلام ادامه داد تا آنجا که گفت: او پدر سبطین (حسنین) بود که چشم عالم مثل او را به خود ندید و تا روز قیامت هم نخواهد دید، هر که او را لعن کند، لعنت خدا و خلق خدا بر او باد.(4)
1) (1)
2) (2) مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 465؛ صحیح ترمذی، ج 2، ص 301؛ ریاض النضره، ج 2، ص 158؛ الاستیعاب، ج 3، ص 27؛ المناقب خوارزمی، ص 58؛ تاریخ دمشق، ج 1، ص 161؛ الاربعین المنتقی، ص 112؛ ذخائر العقبی، ص 86؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 363؛ تلخیص المستدرک، ج 3، ص 111.
3) (3) طبقات الکبیر، ج 2، ص 101؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 100، رقم 31؛ الجرح و التعدیل، ج 2، ص 27؛ الاستیعاب، ج 3، ص 40، الاصابه، ج 2، ص 502؛ اسدالغابه، ج 4، صص 16-40.
4) (4) مجمع الزوائد، هیتمی، ج 9، ص 158؛ ذخائر العقبی، ص 78.
نهم. عن ابی مقدم صالح قال:
لما حضرت عبدالله بن عباس الوفاه قال: اللهم انی اتقرب الیک بولایة علی بن ابیطالب؛(1)
الریاض النضره، ج 3، صص 131-130، احمد بن حنبل، الفضائل، ص 178، رقم 250.
ابو مقدم صالح گفت: چون عبدالله بن عباس در شرف مرگ قرار گرفت، گفت: خدایا من به ولایت علی بن ابی طالب به تو تقرب میجویم.برای مطالعه بیشتر اقوال ابن عباس در مورد حضرت علی میتوان به منابع ذیل رجوع کرد:
طبقات الکبری، ج 2، ص 365؛ کنز العمال، ج 6، ص 405؛ حلیه الاولیاء، ج 1، ص 84؛ المعجم الکبیر، ج 5، ص 194؛ المستدرک، ج 3، ص 128 و 465؛ اخبار قزوین، ج 2، ص 485؛ شرح نهج البلاغه ابی الحدید، ج 9، ص 168؛ کفایه الطالب، ص 82؛ ترجمه امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 2، ص 95؛ الاستیعاب، ج 3، ص 27؛ الاربعین المنتقی، ص 112؛ ریاض النضره، ج 2، ص 218؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 111؛ کشف الاسرار و عده الابرار، ج 10، ص 686؛ ینابیع الموده، ص 70؛ الفتوحات الاسلامیه، ص 510؛ مودة القربی، ص 249؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 364؛ لسان المیزان، ج 5، ص 62؛ تذکرة الخواص، ج 1، ص 16؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 100؛ الجرح و التعدیل، ج 2، ص 27؛ مسند احمد، ج 1، ص 330؛ خصائص (نسائی)، ص 62؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 381؛ تفسیر طبری، ج 13، ص 72؛ نظم دررالسمطین، صص 97-98؛ نورالابصار، ص 78؛ الفضائل (احمد بن حنبل)، صص 167 و 178؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 17، ص 379؛ مناقب سیدنا علی، ص 23؛ الصواعق المحرقه، ص 154، و....
ب) ابوبکر
ابوبکر نیز در مواضع گوناگونی به عظمت امام علی علیهالسلام اعتراف کرده است؛ از جمله:
اول. رأی ابوبکر علیا، فقال:
من سره ان ینظر الی اعظم الناس منزله من رسول الله و اقربه قرابة واعظم غناء عن نبیه، فلینظر الی هذا؛(2)روزی ابوبکر علی علیهالسلام را دید و
گفت: هر کس دوست دارد به مردی بنگرد که نزد رسول خدا از عظیم ترین منزلت برخوردار است و از نظر قرابت به آن جناب نزدیکتر از همه است و دخالتش در رفع حوائج او و بی نیازی خودش از دیگران بیشتر بود، به این مرد نگاه کند.
دوم. جاء ابوبکر و علی علیهالسلام یزوران قبر النبی صلی الله علیه و آله وسلم بعد وفاته بسته ایام. قال علی علیهالسلام لابی بکر:
تقدم فقال ابوبکر: ما کنت لا تقدم رجلاً سمعت رسول الله یقول: علی منی بمنزلتی من ربی؛(1)
ریاض النضره، ج 2، ص 163؛ ذخائر العقبی، ص 64؛ الصواعق المحرقه، ص 175؛ مناقب سیدنا علی، ص 39.
ابوبکر و علی شش روز پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به زیارت آن جناب آمدند. علی علیهالسلام به ابوبکر گفت: جلو بیفت، ابوبکر گفت: من هرگز از مردی که از رسول خدا شنیدم دربارهاش میفرمود: «علی نسبت به من به منزله من است نسبت به خدا» جلوتر نمیافتم.سوم. عن انس بن مالک قال:
لما حضرت وفاة ابی بکر... الی ان قال: قال - لی ابوبکر - سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم یقول: ان علی الصراط لعقبه لا یجوزها احد الا بجواز من علی بن ابیطالب؛(2)انس بن مالک روایت کرده هنگامیکه واپسین لحظات زندگی ابوبکر سپری میشد گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم که میفرمود: در صراط، عقبهای است که کسی از آن نمیتواند عبور کند، مگر اینکه از علی بن ابیطالب جواز عبور داشته باشد.
چهارم. عن عایشه قالت:
رأیت ابابکر یکثر النظر الی وجه علی، فقلت: یا ابه، رأیتک تکثر النظر الی وجه علی؟ فقال: سمعت رسول الله یقول: «النظر الی وجه علی
عباده»؛(1)
حدیث النظر الی وجه علی عباده، المعجم الکبیر، ج 18، ص 110؛ المستدرک، ج 3، ص 141؛ ابن مغازلی، مناقب علی بن ابیطالب، ص 206، رقم 244؛ تاریخ البغداد، ج 2، ص 51؛ الفردوس للدیلمی، ج 4، ص 294؛ المناقب للخوارزمی، ص 361، 373؛ الریاض النضره، ج 3، ص 197.
عایشه گفت: ابوبکر را میدیدم که زیاد به صورت علی نگاه میکند، گفتم: ای پدر، میبینمت که زیاد به صورت علی نگاه میکنی؟ گفت: «از رسول خدا شنیدم که میفرمود نگاه کردن به صورت علی عبادت است».ت) عمربن خطاب
عمر نیز از کسانی است که زبان به ستایش امام متقیان گشودهاند؛ از جمله:
اول. عن عمر بن الخطاب انه قال:
اشهد علی رسول الله لسمعته و هو یقول: لو انّ السماوات السبع وضعت فی کفه و وضع ایمان علی فی کفه، لرجح ایمان علی؛(2)
مناقب علی بن ابیطالب، ابن مغازلی، ص 289، رقم 330؛ الفردوس الدیلمی، ج 3، ص 363؛ المناقب الخوارزمی ص 131، رقم 145؛ ترجمه امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 2، ص 364 و 871؛ کفایه الطالب، ص 258؛ موده القربی، ص 254؛ میزان الاعتدال، ج 3، ص 494؛ نزهه المجالس، ج 2، ص 207.
عمر بن خطاب از رسول خدا نقل میکند که فرمود: اگر تمامی آسمانها و زمین در یک کفه ترازو و ایمان علی در یک کفه دیگر آن قرار گیرد، ایمان علی سنگینی میکند.دوم. وعن عمر و قد جاءه اعرابیان یختصمان فقال لعلی اقض بینهما یا ابالحسن فقضی علی بینهما فقال احدهما: هذا یقضی بیننا؟ فوثب الیه عمر و أخذ بتلبیبه قال ویحک ما تدری من هذا؟ هذا مولای و مولی کل مؤمن و من لم یکن مولاه فلیس بمؤمن؛ (3)از عمر روایت شده که دو نفر عرب بیابانی برای حلّ خصومت نزد وی آمدند، عمر به علی گفت: یا ابالحسن!، میانۀ این دو قضاوت کن. علی در میان آن دو قضاوت فرمود. یکی به عنوان اعتراض گفت: این میان ما قضاوت میکند؟ عمر، یقۀ او را گرفت و گفت: وای بر تو، هیچ میدانی این کیست؟ این مولای من و مولای هر زن و مرد با ایمان است و هر کس که این مولای او نباشد، ایمان ندارد.
سوم. «و عن عمر و قد نازعه رجل فی مسئلة فقال: بینی و بینک هذا الجالس و اشار الی علی بن ابی طالب فقال الرجل: هذا الابطن؟ فنهض عمر عن مجلسه و أخذ بتلبیبه حتی شاله من الأرض ثم قال: اتدری من صغرت؟ هذا مولای و مولی کل مسلم».(1)
الریاض النضره، ج 2، ص 170.
عمر در رابطه با مسئلهای که در میان او و مردی پیش آمده بود، علی علیهالسلام را حکم قرار داد. نقل شده که آن مرد گفت: این مرد شکم گنده؟ عمر از جای خود بلند شده و یقه آن مرد را گرفت و چنان کشید که از زمین کنده شد، سپس گفت: هیچ میدانی چه کسی را کوچک شمردی؟ این مولای من و مولای همه مسلمانان است.چهارم. عن سالم قیل لعمر: «انک تصنع بعلی شیئاً ما تصنعه بأحد من اصحاب رسول الله قال: انه مولای»؛(2)از سالم روایت شده که شخصی به عمر گفت: «تو با علی چنان رفتار میکنی که با هیچ یک از اصحاب رسول خدا آن چنان رفتار نمیکنی؟ گفت: چون او مولای من است».
پنجم. و عن عمر انه قال: «علی مولی من کان رسول الله مولاه»؛ (3)از عمر روایت شده که گفت: «علی مولای هر کسی است که رسول خدا مولای او بود».
ششم. روایت غدیرخم و گفتن عبارت: «اصحبت مولای و مولی کل مسلم فانزل الله الیوم اکملت لکم...»(4)از زبان عمر به حضرت علی علیهالسلام.
هفتم. در مسئلهای که عمر از چارهاندیشی بازمانده بود و کسی هم نمیتوانست به او یاری دهد گفت:
1) (1)
2) (2) همان، ج 3، ص 128.
3) (3) همان، ج 2، ص 170.
4) (4) مسند الامام احمد بن حنبل، ج 4، ص 281؛ ابن ابی شیبه، المصنف، ح 7، صص 503 و 55؛ الفضائل، ص 92، رمق 138؛ شرح دیوان امیرالمؤمنین، ص 406؛ الریاض النضره، ج 3، ص 126؛ الخطط المقریزی، ج 2، ص 220؛ مناقب علی بن ابیطالب، ص 18، رقم 24؛ شواهد التنزیل، ج 1، صص 200 و 210؛ ترجمة امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 2، ص 75، رقم 577؛ المناقب الخوارزمی، ص 156، رقم، 184؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 77، رقم 44؛ تاریخ بغداد، ج 8، ص 290.
ما والله انی لاعرف ابا بجده و ابن بجدتها و ابن مفرعها و ابن منزعها، فقالوا کانک تعنی ابن ابی طالب فقال عمر الله هو؛ عمر گفت: من کسی را سراغ دارم که میتواند از پس مشکلات برآید، و استاد کل و پناهگاه و مرجع همه است. اصحاب گفتند: گویا مقصودت پسر ابوطالب است. گفت: به خدا قسم بله....(1)
کنز العمال، ج 3، ص 179.
هشتم. در جای دیگری عمر به حضرت میگوید: «لقد نظرت بنورالله».(2)
نهم. عمر میگوید من و ابو عبیده و ابوبکر و جماعتی دیگر نزد رسول الله بودیم که رسول الله بر شانه علی زد و گفت:
یا علی انت اول المؤمنین ایماناً و اول المسلمین اسلاماً و انت منی بمنزله: هارون من موسی؛(3)ای علی! تو اولین مؤمن و اولین مسلمانی، تو نسبت به من، به مثابه هارون نسبت به موسی هستی.
دهم. عن عمر بن الخطاب قال:
قال رسول الله ما اکتسب مکتسب مثل فضل علی یهدی صاحبه الی الهدی؛(4)عمر بن خطاب گفت: رسول خدا فرمود: هیچ جویندهای چیزی بهتر و گرانبهاتر از فضل علی نمیتواند به دست آورد، چرا که او، همراه خود را به راه راست رهنمون میشود.
نظر به اینکه عمر در موارد مختلف، لب به اعتراف میگشود و در حل مشکلات خودش از امام کمک میگرفت، به اختصار برخی کلماتی را که عمر بر زبان جاری ساخته ذکر میکنیم.
حاضر نباشی باقی نگذارد. (کنز العمال، ج 5، ص 832؛ مصباح الظلام جردانی، ج 2، ص 56؛ الغدیر، ج 6، ص 173).
(مستدرک حاکم، ج 1، ص 457، چ حیدرآباد)
(اخبار مکه و ماجاء فیها من ال آثار، ج 1، ص 323، چ مکه)
(القری لقاصدام القری محب طبری، ص 246، چ مصر)
(تاریخ دمشق، ج 3، ص 50، بلفظ: نعوذ بالله، چ بیروت)
(تبیین الحقایق، فخر الدین عثمان زیلعی، ج 2، ص 16، چ مصر)
(ذخائر العقبی، محب طبری، ج 2، ص 197؛ ریاض النضره، ج 2، ص 197، چ مصر) و ص 146، چ بیروت)
تلخیص مستدرک ذهبی، ج 1، ص 457
کنز العمال، ج 5، صص 177-178
فیض القدیر، شرح جامع صغیر سیوطی، ج 4، ص 356 به نقل از دارقطنی، (چ مصر)
روض الازهر، قلندر هندی، ص 266، (چ حیدرآباد)
ارجح المطالب، امر تسری، ص 122، از پنج مصدر حدیثی (چ لاهور)
فیض القدیر، شرح جامع صغیر، ج 4، ص 357، به نقل از دارقطنی.
(مناقب خوارزمی، فصل 7، ص 51 (چ نجف)، نورالابصار، شبلنجی، ص 79)
(فضائل امیرالمؤمنین، احمد بن حنبل به نقل از الغدیر، ج 6، ص 247)
زین الفتی عاصمی (به نقل از الغدیر، ج 6، ص 247)
تذکرة الخواص، سبط ابن جوزی، ص 87، چاپ نجف، ص 144.
تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج 3، ص 51.
تاریخ ابن کثیر، ج 7، ص 359، چ بیروت.
فتوحات الاسلامیه، زینی دحلان، ج 2، ص 306 (چ مصر)
الطرق الحکمیه، ابن قیم، ص 46 (به نقل از الغدیر، ج 6، ص 105).
فضائل احمد، حدیث شماره 216 (چ بیروت)
مقتل خوارزمی، ج 1، ص 45، مناقب خوارزمی، ج 7، ص 51.
تذکره، سبط ابن جوزی، ص 148.
قوة القلوب، ج 2، ص 246.
ینابیع الموده، ص 86 (چ استامبول)
ملحقات احقاق الحق، ج 8، ص 211.
ذخائر العقبی ص 82؛ ریاض النضره، ج 2، صص 50 و 194 و در چاپ بیروت ص 142، کنز العمال، ج 5، ص 257 به نقل از ابن عساکر
فرائد السمطین، ج 1، ص 343 (چ بیروت)
نظم درر السمطین، زرندی، ص 130 (بلفظ اللهم لا ترانی شده) (چ نجف) کفایه شنقیطی، ص 57 (چ مصر).
طبقات ابن سعد، ج 2، بخش 2، ص 102 (چ بیروت)
سنن دارقطنی، ج 2، کتاب الصائم باب القبله، ص 181 (چ بیروت)
ربیع الابرار، زمخشری، ج 3، ص 595 (افست بغداد)
مناقب خوارزمی، فصل 7، صص 51-52.
شرح ابن ابی الحدید، ج 4، ص 133 (چ 4 جلدی، قاهره)
فرائد السمطین، ج 1، ص 349، شماره 273.
مستطرف ابشیهی، ج 1، ص 91 (چ مصر)
نزهة المجالس، صفوری، ج 2، ص 211 (چ مصر)
وسیلة النجاة، محمد مبین هندی، ص 139 (چ لکهنو)
مراة المؤمنین، ولی الله لکهنوی، ص 87 (چ لکهنو)
کنزالعمال، ج 13، صص 170-169 به نقل از دیلمی و معجم اوسط طبرانی.
منتخب کنزالعمال (چ حاشیه مسند احمد) ج 5، ص 56.
احکام القرآن، جصاص، ج 1، ص 504 (چ مصر)
سنن بیهقی، ج 7، صص 441-442 (چ حیدرآباد)
مناقب خوارزمی، ص 50.
کتاب العلم ابوعمر، ج 2، ص 187.
تذکرة الخواص، سبط ابن جوزی، ص 87 (چاپ نجف، ص 147)
تذکرة سبط ابن جوزی، ص 147
جامع العلوم و الحکم، عبدالرحمن سلامی بغدادی، ج 1، ص 106 (چ مصر)
اربعین فخر رازی، ص 466.
مناقب خوارزمی، فصل 7، ص 93.
فرائد السمطین حموینی، ج 1، ص 351 (چ بیروت)
مطالب السئول ابن طلحه شافعی، ص 130 (چ تهران)
ینابیع الموده قندوزی، صص 75 و 373 (چ استامبول) و صص 85 و 448 (چ نجف به نقل از فصل الخطاب خواجه پارسا)
شواهد التنزیل، حاکم حسکانی، ج 1، ص 29.
مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 366 (چهار جلدی) و ج 1، ص 497 دو جلدی) به نقل از شش نفر راویان و حدیث آوران اهل تسنن.
طرق الحکمیه ابن قیم، ص 46، (چ مصر)
کفایه الطالب، گنجی، جاول، باب 57 (چ مصر)
فصول المهمه، ابن صباغ مالکی، ص 18 (چ ایران و نجف)
استیعاب قرطبی، ج 8، ص 157 (چ مصر)
اسدالغابه، ابن اثیر، ج 4، ص 22 (چ مصر)
اصابه ابن حجر، ج 7، ص 59 (چ مصر)
اعلام الموقعین، ابن قیم جوزی، ج 1، ص 15 (چ قاهره)
تاریخ الاسلام ذهبی، ج 2، ص 199 (چ بیروت)
تاریخ الخلفاء، سیوطی، صص 66 و 171 (چ مصر)
تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج 3، ص 51 (چ بیروت)
تأویل مختلف الحدیث، ابن قتیبه دینوری، ص 202 (چ مصر)
تذکرة الخواص، سبط ابن جوزی، ص 144.
تهذیب التهذیب، عسقلانی، ج 1، ص 337 و ج 7، ص 327، چ مصر.
ذخائر العقبی، محب طبری، ص 82، چ مصر.
ریاض النضره، ج 2، ص 142، به نقل از احمد حنبل و استیعاب (چ بیروت و مصر)
صفوة الصفوه، ابن جوزی، ج 1، ص 121 (چ حیدر آباد)
صواعق المحرقه، ابن حجر، ص 76 (چ قاهره)
طبقات الکبرا، ابن سعد، ج 2، ص 339 (چ مصر)
طرح التثریب، ابوزرعه عراقی، ج 1، ص 86 (چ مصر)
علی ابن ابیطالب امام العارفین، احمد بن صدیق غماری، ص 70 (چ مصر)
فتح الباری شرح صحیح بخاری، ج 17، ص 105 (چ مصر)
فرائد السمطین، حموینی، ج 1، ص 345، شماره 267.
فضائل الصحابه، احمد حنبل، ج 2، ص 647، شماره 1100.
فیض القدیر، مناوی، ج 4، ص 357 (چ مصر)
قضاة الاندلس، ص 23 (چ قاهره)
کفایة الطالب، گنجی شافعی، باب 57، ص 217 (چ نجف) و ص 95 (چ غری)
مجمع بحار الانوار، صدیقی فتونی، ج 2، ص 396 (چ نولکشور)
نورالابصار، شبلنجی، ص 74.
حاشیه حفنی بر شرح جامع صغیر عزیزی، ج 2، ص 417؛ مصباح الظلام، جردانی، ج 2، ص 56 (به نقل الغدیر، ج 3، ص 98 از هر دو مصدر مذکور)
ارشاد الساری، ج 3، ص 195 (چ مصر)
اخبار الظراف، ابن جوزی، ص 19.
ازکیاء ابن جوزی، ص 18 (به نقل الغدیر، ج 6، ص 126 از دو مصدر مذکور)
تذکره سبط ابن جوزی، ص 148، چ نجف و ص 157 (چ غری)
مناقب خوارزمی، ص 60.
طرق الحکمیه، ابن قیم، ص 36 (چ مصر)
ذخائر العقبی، ص 80.
ریاض النضره، ج 2، ص 197.
وسیله النجاه، محمد مبین لکهنوی، ص 150.
مناقب خوارزمی، فصل 7، ص 54.
فرائد السمطین، ج 1، ص 349، شماره 274.
ذخائر العقبی، محب طبری، ص 82.
ریاض النضره، ج 2، ص 146.
ارجح المطالب، ص 122.
انساب الاشراف، بلاذری، ج 2، ص 99.
الجامع اللطیف، محمد جار الله قرشی، ص 35 (چ 1393 مصر)
تاریخ دمشق، ج 3، صص 53-52، شماره 1082.
تفسیر امام فخر رازی، ذیل آیه وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ
ترجمه علی بن ابی طالب، ص 79 (به نقل از الغدیر، ج 3، ص 98)
الجامع اللطیف، محمد جارالله قرشی، ص 35 (چ مصر 1392 م)
تاریخ دمشق، ابن عساکر، بخش امام علی، ج 3، ص 53.
تمهید باقلانی، ص 199 (به نقل از الغدیر، ج 6، ص 327)
اخبار الظرائف، ابن جوزی، ص 19.
الازکیاء، ابن جوزی، ص 18 (چ مصر)
اربعین، فخر رای، ص 466.
ارجح المطالب، امر تسری، ص 123.
ارشاد الساری، شرح صحیح بخاری، ابن حجر قسطلانی، ج 10، ص 9 به نقل از بغوی، ابوداود، نسائی و ابن حبان، (چ مصر)
استیعاب، ابن عبدالبرقرطبی، ج 3، ص 39 و در چاپ ذیل اصابه، ج 8، ص 157.
اهل البیت، توفیق ابوعلم مصری، ص 207 (چ قاهره)
بریقه المحمودیه، ابوسعید خادمی، ج 1، ص 211 (چ حلبی قاهره)
تاریخ آل محمد، بهجت افندی، ص 125 (چ مطبعه آفتاب)
تأویل مختلف الحدیث، ابن قتیبه دینوری، ص 202 (چ مصر)
تذکرة الخواص، سبط ابن جوزی، ص 147.
تفریح الاحباب فی مناقب الآل و الاصحاب، محمد بن عبدالله قرشی هاشمی، ص 325 (چ دهلی)
تفسیر امام فخر رازی، ج 7، ص 484.
تفسیر نیشابوری، ضمن سوره احقاف.
حاشیه حفنی بر شرح جامع صغیر، عزیزی، ج 2، ص 417 (الغدیر، ج 6، ص 102)
بحر المناقب، ابن حسنویه حنفی، ص 23، نسخه خطی (ملحقات احقاق، ج 8، ص 198)
ذخائر العقبی، محب الدین طبری، ص 82.
ریاض النضره، محب الدین طبری، ج 2، ص 142 (به نقل از حافظ عقیلی و حافظ ابن سمان)
سنن، ابن ماجه قزوینی (ج 2، چ مصر)
سنن، ابوداود سجستانی، ج 2، ص 227 (چ مصر)
شرح تائیه ابن فارض، قاضی سعید الدین محمد بن احمد فرغانی (ملحقات احقاق ج 8، ص 184)
شرح تجرید، علاء الدین قوشجی، بخشامامت (چ آستانه ترکیه)
شرح جامع صغیر، سیوطی از شیخ محمد حنفی (چاپ حاشیه سراج المنیر، ج 2، ص 417)
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 18 و ج 12، ص 205.
علی بن ابی طالب امام العارفین، احمد بن صدیق غماری، ص 71.
عمدة القاری - شرح صحیح بخاری - عینی، ج 11، ص 151 (چ آستانه ترکیه)
عون المعبود - شرح سنن ابی داود - عظیم آبادی، ج 12، ص 76 (چ دهلی هند)
فتح الباری - شرح صحیح بخاری - عسقلانی، ج 12، ص 101 (چ مصر)
فتح الملک العلی - بصحه حدیث باب مدینه العلم علی - احمد بن محمد غماری، ص 42.
فرائد السمطین، حموینی، ج 1، ص 351، حدیث 276.
فصل الخطاب خواجه پارسا (به نقل ینابیع الموده، چ هند)
فصول المهمه، ابن صباغ مالکی، ص 18.
فضائل امیرالمؤمنین، از احمد حنبل، حدیث 327.
فیض القدیر - شرح جامع صغیر - عبدالرئوف مناوی، ج 4، ص 357.
قرة العینین فی تفضیل الشیخین، شاه ولی الله دهلوی، ص 182 (چ پیشاور)
قضاه الاندلس، قاضی علی بن عبیدالله مالقی، ص 73 (چ دارالکتابت، قاهره)
کفایة الطالب، گنجی شافعی، پایان باب 59، ص 227 (چ نجف)
اللمع فی التصوف، ابونصر عبدالله بن علی طوسی سراج شافعی، ص 181 (چ مصر)
مختصر - سنن ابی داود - منذری، ج 6، ص 230 (چ مصر)
مراة المؤمنین، ولی الله لکهنوی، ص 67.
مصباح الظلام، جردانی دمیاطی، ج 2، ص 56 (الغدیر، ج 6، ص 102)
مطالب السئول، ابن طلحه شافعی، ص 13.
مطول تفتازانی، بحث «لو» شرطیه، ص 136 (چ ایران)
الملفوظات و الامالی العرفانیه، شیخ نظام الدین اولیاء چشتی حنفی هندی (ملحقات احقاق الحق، ج 8، ص 158)
مناقب خطیب خوارزمی، ص 39 (چ نجف) و ص 48 (چ استامبول)
مناقب سیدنا علی عینی حنفی، ص 46.
مواقف قاضی عضد الدین ایجی شیرازی، بخش امامت.
نظم دررالسمطین، زرندی حنفی، صص 130-129 و 132.
وسیله المآل باکثیر، حضرمی، ص 127، مخطوط (ملحقات احقاق الحق، ج 17، ص 444)
وسیله النجاة، محمد مبین هندی، ص 139 (چ لکهنو)
ینابیع الموده، قندوزی، صص 70 و 75 و 448 (چ نجف) و صص 80 و 85 و 373 (چ استامبول) به نقل از فصل الخطاب خواجه پارسا.
صحیح بخاری، ج 3، ص 81 (کتاب الحج باب کسوة الکعبه و باب الاعتصام)
سنن ابی داود، ج 1، ص 317.
سنن ابن ماجه، ج 2، ص 269.
سنن بیهقی، ج 5، ص 159.
فتوح البلدان، بلاذری، ص 55.
ربیع الابرار، زمخشری، ج 4، ص 26.
شرح ابن ابی الحدید، ج 19، ص 158.
ریاض النضره، ج 2، ص 20 (چ مصر)
تیسیر الوصول ابن دیبع شیبانی (به نقل الغدیر، ج 6، ص 177) فتح الباری، ج 3، ص 358.
عمر (در رابطه با سؤالی که از وی شد و به امیرمؤمنان علیهالسلام ارجاع داده بود و پرسشکننده پاسخ امام را برای وی بازگو کرد و گویا مجدداً نظر خواهی نموده بود) گفت:
جز آنچه را که فرزند ابوطالب پاسخ داده چیزی در جواب پرسش تو سراغ ندارم.
محلی، ابن حزم اندلسی، ج 2، ص 76 (چ بیروت)
استیعاب، قرطبی، ج 2، ص 463 (چ مصر)
ریاض النضره، ج 2، ص 195 (چ مصر)
کنزالعمال، متقی هندی، ج 5، ص 834.
تاریخ دمشق، ج 3، ص 50.
زین الفتی در تفسیر سوره هل اتی، عاصمی، به نقل از گروه رستگاران، ص 105.
کنز العمال، ج 5، ص 831 (به نقل از علی بن کاتب)
قصص الانبیاء، ثعلبی، ص 566، ذیل آیه إِذْ أَوَی الْفِتْیَةُ إِلَی الْکَهْفِ 1 - به نقل از فضائل الخمسه، ج 2، ص 290، عرائس، ثعلبی، صص 232-239 (به نقل از الغدیر، ج 6، صص 155-148)
کنز العمال، ج 5، ص 834.
ث) عثمان بن عفان
عثمان نیز همچون خلفای گذشته، مکرر به حضرت علی علیهالسلام برای حل مشکلات قضایی ودینی رجوع میکرد.(1)
ر. ک: موطأ مالک، باب طلاق مریض، ص 36؛ سنن بیهقی، ج 7، ص 419؛ الاصابه، ح 8، قسم اول، ص 204؛ الاستیعاب، ج 2، ص 764؛ الریاض النضره، ج 2، ص 197.
ج) معاویه بن ابی سفیان
اول. از ابی حازم روایت شده که مردی نزد معاویه آمد، و از او مسئلهای پرسید. معاویه گفت:
از علی بپرس، مرد گفت: ای امیرالمؤمنین جواب تو را بیشتر از جواب علی دوست میدارم. معاویه گفت: چه بد گفتی، از مردی کراهت ورزیدی که رسول خدا او را با علم بار آورده و دربارهاش فرمود: تو نزد من به منزله هارون از موسی، جز اینکه بعد از من پیغمبری نخواهد بود، و عمر، هر وقت امری برایش مشکل میشد، از او کمک میگرفت.(2)
«مناوی» در «فیض القدیر»(3)از «کلابازی» روایت کرده که گفت:
مردی از معاویه مسئلهای پرسید، گفت: از علی بپرس که او اعلم از من است. آن مرد گفت: جواب تو را میخواهم. معاویه گفت: وای بر تو از مراجعه به مردی که رسول خدا سرشار از علمش کرده اکراه داری؟
وقد کان اکابر الصحابه یعترفون له بذلک، و کان عمر یسئله عما اشکل علیه و جاءه رجل فسأله فقال: هاهنا علی فقال: أرید أسمع منک یا امیرالمؤمنین. قال: قم لا اقام الله رجلیک و محا اسمه من الدیوان؛
علی، مردی است که بزرگان صحابه به اعلمیت او اعتراف داشتند و عمر هر وقت مسئلهای برایش پیش میآمد، به او مراجعه میکرد. آمده است که مردی پیش معاویه آمد و از او چیزی پرسید. گفت: علی علیهالسلام اینجاست، از او بپرس. مرد گفت: میخواهم از تو بشنوم یا امیرالمؤمنین. معاویه گفت: برخیز، خدا پاهایت را خشک کند و دستور داد نامش را از دیوان محو کردند.
نظیر این روایت در فتح الباری فی شرح البخاری (جلد 17، ص 50) به نقل از «اسماعیل بن ابی خالد» از «قیس بن ابی حازم» آمده است.
دوم. وکان معاویه یکتب فیما ینزل به لیسال له علی بن ابی طالب فلما بلغه قتله قال: ذهب الفقه والعلم بموت ابن ابی طالب. فقال له اخوه عتبه: لا یسمع هذا منک اهل الشام، فقال له: دعنی عنک.(1)
استیعاب، ج 2، ص 263. نمونههایی دیگر از مراجعه معاویه به علی علیهالسلام ر. ک: موطأ مالک، کتاب الاقضیه، ص 126؛ سنن البیهقی، ج 8، ص 230، مسند شانعی، کتاب حدود، ص 202؛ کنز العمال، ج 7، ص 300 و ج 6، ص 21 و ج 3، ص 181؛ فیض القدیر، ج 4، ص 356؛ حلیة الاولیاء، ابونعیم، ج 9، ص 145؛ ابن قتیبه، الاماته، ص 97 و...
معاویه مسائلی را که برایش پیش میآمد مینوشت تا برایش از علی علیهالسلام بپرسند، و چون شنید که آن حضرت را کشتند، گفت:
فقه و علم با مرگ پسر ابوطالب از میان رفت. برادرش عتبه به او گفت: اهل شام این حرف را از تو نشنوند. گفت: مرا به خودم واگذار.
سوم. اعتراف «ضرار بن ضمره» به فضائل علی علیهالسلام (پس از شهادتشان) نزد معاویه و تصدیق او.
او (علی علیهالسلام) مردی بود که فهم و درک هیچ انسانی به مقام بلندش احاطه نمییافت. بسیار قوی و نیرومند و سخنش بسیار کوتاه و پرمعنا بود، به عدل حکم میفرمود. علم از جوانبش سرازیر بود و حکمت از سراپایش میبارید. از دنیا و فریبندگیهای آن سخت وحشت داشت و با شب و تاریکی آن مأنوس بود. به خدا سوگند، اشک چشمش مدام سرازیر و فکرش همیشه مشغول بود، دستهایش را به هم میمالید و به نفس خود خطاب میکرد.
1) (1)
از لباسها کوتاهترینش را میپسندید و از غذاها، ناگوارترینش را. به خدا سوگند در میان ما چون یکی از ما بود. چون به خدمتش وارد میشدیم، ما را در کنار خود مینشاند و چون سؤال میکردیم جوابمان میداد. با اینکه همواره به او نزدیک و با وی خودمانی بودیم، ولی از هیبتی که داشت جرأت سخن گفتن با او را نداشتیم. چون تبسمی میکرد لبها را از روی دندانهایش کنار میزد و آنها چون لؤلؤ میدرخشید.
دینداران را بسیار بزرگ میشمرد و مسکینان را دوست میداشت. هیچ نیرومندی برای اینکه او را به باطل بکشد، طمع نمیکرد و هیچ ضعیفی از عدالتش ناامید نبود. من خدا را شاهد میگیرم که او را در بعضی از مواقفش دیدم - هنگامیکه تاریکی شب بر جهان چیره میشد - در محراب عبادت دست به ریش خود گرفته به خود میپیچید و چون مارگزیده تاب میخورد و مانند دردمندان میگریست و...
اشک از چشمان معاویه سرازیر شد و پس از سکوتی گفت: آری چنین بود ابوالحسن، خدا رحمتش کند.(1)
حلیة الاولیاء، ج 1، ص 84؛ استیعاب، ج 2، ص 463؛ ریاض النضره، ج 2، ص 212؛ مروج الذهب، ج 3، ص 16؛ الامالی، لابی علی القالی، ج 2، ص 143؛ نهج البلاغه، عبده، ج 4، ص 15؛ ریبع الابرار، ج 1، ص 97؛ صفة الصفوه، ج 1، ص 315؛ محاضرة الابرار، ج 2، ص 236؛ الجوهره فی مناقب علی، ص 75؛ الحدائق الوردیه، ج 1، ص 32.
چهارم. معاویه گفت:
علی علیهالسلام کسی بود که انبار بیت المال را جارو میکرد و پس از تقسیمش در آن نماز میخواند. او کسی بود که خطاب به زر و سیم گفت: غیر من را فریب بدهید و او کسی بود که میراثی از خود باقی نگذاشت، با اینکه تمام دنیای اسلام - به جز شام - در دست او بود.(2)
ح) سعد بن ابی وقاص
اول. سعد بن ابی وقاص روایت کرده که معاویه در بعضی از سفرهای حج خود به مدینه آمد. سعد از او دیدن کرد و در آنجا از علی علیهالسلام صحبت به میان آمد و معاویه از آن
حضرت بدگویی کرد. سعد خشمگین شد و گفت: درباره کسی حرف میزنی که من از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم که میفرمود:
هر که من مولای اویم، علی مولای اوست. و شنیدم که میفرمود: تو از من به منزله هارون از موسی هستی، جز اینکه بعد از من پیغمبری نخواهد آمد، و در جنگ خیبر شنیدم که میفرمود: امروز پرچم را به مردی میدهم که خدا و رسول را دوست میدارد.(1)
صحیح ابن ماجه، باب فضائل اصحاب رسول الله، ص 12؛ خصائص نسائی، ص 4 با کمی تفاوت.
دوم. ضمن روایتی از رسولالله خطاب به علی علیهالسلام که فرمود: «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی، الا انه لا نبوه بعدی».(2)
برای آشنایی با اعترافات سعد بن ابی وقاص به مقام والای علی علیهالسلام میتوان به این منابع رجوع کرد: عسقلانی، فتح الباری، ج 8، ص 76؛ ترجمه امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 71؛ المطالب العالیه، ج 4، ص 64، حیاة الصحابه، ج 2، ص 235؛ الریاض النضره، ج 2، ص 162؛ مسند الطیالسی، ص 28؛ مسند الامام زید، ص 364؛ مسند ابن الجعد، ص 301، رقم 2040؛ الطبقات الکبیر، ج 3، ص 15؛ المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، ص 496؛ المصنف، عبدالرزاق، ج 5، ص 406؛ خصائص، نسائی، ص 4؛ صحیح ابن ماجه، باب فضائل اصحاب، ص 12؛ مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 499.
خ) ابو ایوب انصاری
جهت مطالعه اقوال این صحابی بزرگ میتوان به منابع ذیل مراجعه نمود:
تاریخ بغداد، ج 13، ص 187؛ کنز العمال، ج 6، ص 155؛ اسدالغابه، ج 4، ص 32؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 235؛ مناقب الخوارزمی، ص 63؛ مناقب ابن المغازلی، ص 101؛ ذخائر العقبی، ص 136.
د) ابوذر غفاری
اول. عن ابی ذر قال:
قال رسول الله: من اطاعنی فقد اطاع الله و من عصانی فقد عصی الله، و من اطاع علیاً فقد اطاعنی و من عصی علیاً فقد عصانی؛(1)
حاکم، مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 121. حاکم گفته که این حدیث، صحیح السند است. در جلد سوم صفحه 128 نیز همین روایت را به طریق دیگر نقل کرده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: هر که مرا اطاعت کند خدای را اطاعت کرده و هر که مرا نافرمانی کند، خدای را نافرمانی کرده و هر که علی علیهالسلام را اطاعت کند، مرا اطاعت نموده و هر که علی را نافرمانی کند، مرا نافرمانی کرده است.دوم. و عن ابی ذر قال:
ما کنا نعرف المنافقین علی عهد رسول الله الا بثلاث: بتکذیبهم الله و رسوله و التخلف عن الصلاة و بغضهم علی بن ابیطالب؛(2)ابوذر غفاری گفت: در زمان رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم منافقان را با سه چیز میشناختیم:
با تکذیب خدا و رسولش از سوی آنها؛ و تخلفشان از نماز؛ و عداوتشان با علی علیهالسلام.
ذ) انس بن مالک
اول. روایتی که ضمن آن انس از رسول الله روایت میکند:
«علی علیهالسلام، امیرالمؤمنین، پیشوای مسلمانان، راهنمای روسفیدان و خاتم اوصیاست».(3)
1) (1)
2) (2) الریاض النضره، ج 3، ص 190؛ ترجمه امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 2، ص 188، رقم 679؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 17، ص 376؛ مودة القربی، ص 257؛ تلخیص المستدرک، ج 3، صص 121 و 128؛ الکامل فی الضعفاء، ج 7، ص 233.
3) (3) حلیة الالولیاء، ج 1، ص 63؛ الفردوس الدیلمی، ج 5، ص 364؛ ترجمه امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 2، ص 486، رقم 1014؛ کفایة الطالب، صص 211-212؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 17، ص 376؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 145؛ میزان الاعتدال، ج 1، ص 64.
دوم. عن انس بن مالک، قال:
کنت عندالنبی فرأی علیا مقبلا. فقال: یا انس، قلت: لبیک. قال: هذا المقبل حجتی علیامتی یوم القیامه؛(1)
محب طبری، الریاض النضره، ج 2، ص 193؛ ذخائر العقبی، ص 77؛ تاریخ بغداد، ج 2، ص 88؛ مناقب علی بن ابیطالب، ص 45، رقم 67؛ ترجمة امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 2، ص 272، رقم 803؛ مختصر تاریخ دمشق ج 17، ص 377؛ مودة القربی، ص 248؛ میزان الاعتدال، ج 3، ص 76.
انس بن مالک میگفت: روزی در محضر پیامبر بودم، چون علی را دید که میآید فرمود: این شخصی که میآید روز قیامت حجت من، بر امت من است.ر) عبدالله بن عمر:
عن ابن عمر قال:
سمعت رسول الله فی حجة الوداع و هو علی ناقته فضرب علی منکب علی و هو یقول: اللهم اشهد اللهم قد بلغت هذا اخی و ابن عمیو صهری و ابو ولدی اللهم کب من عاداه فی النار؛(2)
از ابن عمر روایت شده که گفت:
رسول خدا در حجة الوداع در حالی که بر ناقهای سوار بود به شانه علی زد و چنین فرمود: بارالها گواه باش من آنچه را که بر ذمه خود داشتم ابلاغ کردم، این برادر من، و پسر عم و داماد من و پدر فرزندان من است. خدایا، دشمنانش را به رو در آتش جهنم انداز.
ز) زبیربن عوام
سخنان زبیر را میتوان در این منابع مشاهده نموده:
کنز العمال، ج 6، ص 82؛ مستدرک، ج 3، ص 366؛ اسدالغابه، ج 2، ص 199، اصابه، ج 3، ص 6؛ تهذیب التهذیب، ج 6، ص 325؛ فتح الباری، ج 16، ص 165.
س) سلمان فارسی
اول. عن سلمان قال:
قلت: یا رسول الله ان لکل نبی وصیا فمن وصیک؟ فسکت عنی فلما کان بعد رانی فقال: یا سلمان، فاسرعت الیه قلت: لبیک. قال: تعلم من وصی موسی قال: نعم یوشع بن نون قال: لم؟ قلت: لانه کان اعلمهم یومئذ (قال) فان وصیی و موضع سرّی و خیر من اترک بعدی و ینجز عدّتی و یقضی دینی علی بن ابیطالب؛(1)
مجمع الزوائد، هیتمی، ج 9، ص 113.
از سلمان روایت شده که گفت: از رسول خدا پرسیدم: همه پیغمبران برای خود وصیی داشتند، وصی تو کسیت؟ جواب ندادند. بعد از مدتی مرا صدا زد، به خدمتش شتافتم و گفتم: لبیک. فرمود: بگو ببینم چه کسی وصی موسی بود؟ عرض کردم: یوشع بن نون، فرمود: چرا؟ گفتم: برای اینکه یوشع عالمترین بنی اسرائیل بود. فرمود: پس وصی من و حافظ سرّ من و بهترین بازماندگانم و آن کسی که وعدههایم را وفا میکند و دین مرا به مردم میرساند، علی بن ابیطالب است.
دوم. قال رجل لسلمان:
ما اشد حبک لعلی؟ قال: سمعت رسول الله یقول: من احبّ علیا فقد احبنی و من ابغض علیا فقد ابغضنی؛(2)
مردی به سلمان گفت: این همه علی را دوست میداری؟ گفت: از رسول خدا شنیدم که میفرمود: هر کس علی را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر کس علی را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است.
ش) عمار یاسر
کنز العمال، ج 8، ص 315 حدیث «انت منی بمنزله»، حدیث محبت به علی: مستدرک، ج 3، ص 135 (قال هذا صحیح الاسناد) تاریخ بغداد، ج 9، ص 71؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 132،
ریاض النضره، ج 2، ص 215. «یا علی، طوبی لمن احبک و ویل لمن ابغضک و کذب فیک».
ص) جابر بن عبدالله الانصاری
اول. عن جابر، قال: «قال رسول الله علیّ خیرالبشر، فمن امتری فقد کفر؛(1)
تاریخ بغداد، ج 7، ص 471.
جابر روایت میکند که رسول خدا فرمود: علی، بهترین فرد بشر است هر که تردید به خود راه دهد، کافر است».دوم. خطیب بغدادی در روایتی آورده است: «من لم یقل علی خیر الناس فقد کفر» (2)رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «هر کس باور نداشته باشد که علی بهترین فرد مردم است، کافر شده است».
ض) عبدالله بن مسعود
عبدالله بن مسعود در آخر روایتی که در آن، اسلام آوردن جنیان را ذکر میکند، میگوید:
رسول خدا ضمن سخنانش به من فرمود که اجل من نزدیک شده، عرض کردم: ای رسول خدا، آیا ابوبکر را خلیفه خود نمیکنی؟ از من روی برگردانید. فهیمدم که با این امر موافقت ندارد. عرض کردم: عمر را چطور؟ باز از من روی برگرداند. پرسیدم: ای رسول خدا علی را جای خود نمینشانی؟ فرمود: به خدایی که معبودی جز او نیست، خلافت حق اوست، اگر با او بیعت نموده، اطاعتش کنید، همه شما را داخل بهشت میکند. (هیتمی، این حدیث را به طبرانی نسبت داده است).(3)
1) (1)
2) (2) همان، ج 3، ص 292؛ تهذیب التهذیب، ج 9، ص 419. روایات دیگر از او درباره علی علیهالسلام در این کتب: کنزالعمال، ج 6، ص 395؛ طبقات ابن سعد، ج 2، رقم 2، ص 50؛ تاریخ بغداد، ج 11، ص 334؛ میزان الاعتدال، ج 2، ص 218؛ فتح الباری، ج 9، ص 18؛ ریاض النضره، ج 2، ص 188.
3) (3) هیتمی، مجمع الزوائد، ج 8، ص 314.
ط) ابن ابی ربیعه
اقوال او را میتوان در این مآخذ جست و جو کر د:
(الریاض النضره، ج 2، ص 221؛ مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 116؛ خصائص، نسائی، ج 5، ص 116؛ تاریخ بغداد، ج 17، ص 112؛ کفایه الطالب، ص 285؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 17، ص 332؛ البدایه و النهایه، ج 7، ص 341، او این سه حدیث، یعنی غدیر خم، روز خیبر و بستن تمام درها به مسجد، مگر در خانه امام علی علیهالسلام را نقل نموده است.)
ظ) بریده بن حصین
(روایت «من کنت مولاه» در مستدرک، ج 3، ص 110؛ مسند ابن حنبل، ج 5، ص 347؛ کنز العمال، ج 6، ص 397. با همین مضمون: مستدرک، ج 2، ص 129؛ حلیة الاولیاء، ج 4، ص 23؛ فیض القدیر، ج 6، ص 8؛ مسند احمد، ج 5، ص 350؛ الفضائل احمد، ص 45، رقم 70؛ سنن ترمذی، ج 5، ص 6432؛ خصائص نسائی، ص 48؛ معجم کبیر طبرانی، ج 5، صص 166 و 18)
ع) ابوالطفیل
حدیث «سلونی فو الله لا تسألونی عن شیء الا اخبرکم» در این منابع:
(الاتقان فی علوم القرآن، ج 2، ص 589؛ التفسیر و المفسرون، ذهبی، ج 1، ص 90؛ سیره ابن اسحاق، ص 205؛ الجرح والتعدیل، ابن ابی حاتم، ج 6، ص 192؛ الاغانی، ابوالفرج اصفهانی، ج 13، ص 166)
غ) عایشه
حدیث «ذکر علی عباده» در این منابع:
الصواعق المحرقه، ص 74؛ فیض القدیر، ج 3، ص 482؛ کنز العمال، ج 6، ص 152؛ الاصابه، ج 4، ص 2.
حدیث «النظر الی وجه علی عباده» حلیة الاولیاء، ج 2، ص 184.
موارد دیگر: فتح الباری، ج 16، ص 168؛ المعجم الکبیر، ج 18، ص 110؛ مستدرک، ج 3، ص 41؛ تاریخ بغداد، ج 2، ص 51؛ مناقب، ابن المغازلی ص 206 رقم 244؛ الفردوس دیلمی، ج 4، ص 294؛ الاربعین، المنتقی، ص 116، رقم 34؛ الاستیعاب، ج 2، ص 469؛ الریاض النضره، ج 2، ص 180؛ ذخائر العقبی، ص 72؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 112؛ الاصابه، ص 8، رقم و ج 1، ص 183؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 17، ص 308؛ میزان الاعتدال، ج 4، ص 217؛ اسعاف الراغبین، ص 150؛ الامامه، دینوری،
ج 1، ص 73 (علی مع الحق و الحق مع علی)
ف) ام سلمه
حدیث «علی مع الحق و الحق مع علی» در این منابع:
مستدرک، ج 3، ص 119 و ج 3، ص 124، قال الحاکم: صحیح علی شرط الشیخین؛ الامامه، ج 1، ص 78؛ المعیار و الموازنه، ص 119؛ مسند ابی یعلی، ج 20، ص 318؛ المعجم الکبیر، ج 23، ص 33؛ المطالب العالیه، ج 4، ص 66؛ الجامع الصغیر، ج 2، ص 23؛ فیض القدیر، ج 2، ص 236 و ج 4، ص 356؛ نزل الابرار، ص 56؛ اسعاف الراغبین، ص 167؛ تاریخ بغداد، ج 14، ص 31؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 134
احادیث دیگر (مستدرک، ج 3، ص 121؛ کنز العمال، ج 6، ص 201؛ الامالی الشجریه، ج 1، صص 136 و 134؛ کفایة الطالب، ص 83؛ الریاض النضره، ج 3، ص 122؛ المصنف ابن ابیشیبه، ج 7، ص 503؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 17، ص 366؛ مودة القربی، ص 246؛ مشکاة المصابیح، ج 3، ص 1722؛ خصائص نسائی، ص 40؛ المعجم الکبیر، ج 1، ص 319؛ الجوهره فی نسب علی، ص 66؛ الوافی بالوفیات، ج 21، ص 271؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 127؛ روضة الشهداء، ملا حسین کاشفی، ص 151)
أ) احمد بن حنبل
اول. مستدرک الصحیحین(1)
مستدرک، ج 3، ص 107.
: روی بسنده عن محمد بن منصور الطوسی، یقول:سمعت احمد بن حنبل یقول: ما جاء لاحد من اصحاب رسول الله من الفضائل ما جاء لعلی بن ابیطالب؛
حاکم به سند خود از محمد بن منصور طوسی روایت کرد که میگفت: از احمد بن حنبل شنیدم که میگفت: در فضل هیچ یک از اصحاب رسول خدا، چندان که در فضل علی وارد شده حدیث وارد نشده است.
1) (1)
دوم. قال احمد بن حنبل و اسماعیل بن اسحاق القاضی:
لم یرو فی فضائل احد من الصحابه بالاسانید الحسان ما روی فی فضائل علی بن ابیطالب؛(1)
الاستیعاب، ج 2، ص 466؛ الصواعق، ص 72؛ نورالابصار، صص 73 و 135؛ تهذیب التهذیب، ج 7، ص 339؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 18. احمد در مسند خود حدود هزار روایت در مدح اهل بیت میآورد، ر. ک: اهل بیت در مسند احمد، وشنوی قمی.
احمد بن حنبل و اسماعیل بن اسحاق قاضی گفتند: «در فضائل هیچ کدام از اصحاب رسول خدا به میزانی که درباره علی وارد شده، حدیث با اسناد حسن به دست ما نرسیده است».
ب) حاکم نیشابوری
«فقد تواترت الاخبار ان فاطمه بنت اسد ولدت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب فی جوف الکعبه».(2)
ت) امام محمد غزالی
از وی نقل شده که گفت: «فهم کتاب خدا منحصر به علی است».(3)
ث) زمخشری
ذیل آیه مباهله میگوید: «این آیه، قوی ترین دلیل بر فضیلت اصحاب کساء است و هیچ دلیلی به قوت آن نمیرسد».(4)
ج) ابوالفضل رشید الدین میبدی
کشف الاسرار و عدة الابرار، معروف به «تفسیر خواجه عبدالله انصاری» تألیف دانشمند صوفی مشرب «امام السعید رشیدالدین ابی الفضل بن ابی سعید احمد بن محمد بن محمود
میبدی» است که آن را در سال 520 هجری تألیف نموده و در پایان جلد دهم این تفسیر آمده است:
بدان که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ایشان که در تفسیر قرآن سخن گفتهاند معروف چهار کساند: علی بن ابیطالب، ابن عباس، ابن مسعود و ابی بن کعب و علی در علم تفسیر از همه فائق و فاضلتر بود. قال ابن عباس: علی علیهالسلام علم علماً علمه رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم علمه الله عز و جل، فعلم النبی من علم الله و علم علی من علم النبی و علمی من علم علی علیهالسلام و ما علمی و علم اصحاب محمد صلی الله علیه و آله وسلم فی علم علی علیهالسلام الا کقطره فی بحر.
ابن عباس گفت: شبی از شبها، علی مرا گفت: «چون نماز خفتن گزارده باشی، نزدیک من حاضر شو، تا تو را فایدهای دهم. گفتا: «و کانت لیله مقمره» شبی سخت روشن بود. از نور ماهتاب. علی علیهالسلام گفت: «یابن عباس ما تفسیر الألف من «الحمد»: تفسیر الف «الحمد» چیست؟ گفتم: تو به دانی، ای علی! پس در سخن درآمد و یک ساعت از ساعات شب در تفسیر الف «الحمد» سخن گفت. آنگه گفت: «فما تفسیر اللام من «الحمد»؟ جواب، همان دادم و یک ساعت دیگر در تفسیر حرف لام سخن گفت.
پس در «حا» همچنان و در «میم» همچنان و در «دال» همچنان. چون از تفسیر این حروف فارغ گشت، برق عمود الفجر صبح صادق از مشرق سر بر میزد از اینجا گفت: علی «لو شئت لاوقرت سبعین بعیراً من تفسیر سوره «الفاتحه».(1)
کشف الاسرار، ج 10، ص 686.
ح) محمد بن طلحه شافعی
وی ذیل حدیث «انت منی بمنزلة هارون من موسی...» میگوید:
اثبت رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم لنفس علی بهذا الحدیث ما هو ثابت لنفسه علی المؤمنین عموماً فانه اولی بالمؤمنین و ناصر المؤمنین و سید المؤمنین و کل معنی امکن اثباته مما دلّ علیه لفظ المولی لرسول
1) (1)
الله فقد جعله لعلی علیهالسلام و هی مرتبه سامیه و منزله سامعه و درجه علیه و مکانه رفیعه خصصه بها دون غیره فلهذا صار ذلک الیوم عیدا و موسم سرور لاولیائه...؛(1)
مطالب السوول، ص 16.
رسول خدا با این حدیث، هر آن چیزی را که بر نفس خود نسبت به مؤمنین ثابت بود، برای نفس علی علیهالسلام ثابت نمود؛ یعنی رسول خدا به تصرف در امور مؤمنین اولی و یاور و سرور آنان است، و هر معنی که اثبات آن از لفظ «مولی» برای رسول خدا ممکن باشد، آن را در این حدیث شریف برای علی قرار داده است و این مرتبۀ بلند و منزلت عالی و درجه و مکان رفیعی است که منحصراً برای آن حضرت تخصیص داده شده است؛ به همین دلیل، آن روز (غدیر) روز عید و موسم سرور و شادمانی برای دوستان آن حضرت شد.
خ) محمد بن یوسف گنجی شافعی
از قول وی چنین آمده است:
علمای صحابه و تابعین و اهل بیت پیامبر به برتری و زیادی علم علی و حدّت فهم و فراوانی حکمت و نیکویی قضاوتها و صحت فتوای او اقرار و اعتراف کردهاند، و ابوبکر و عمر و عثمان و سایر علمای صحابه با آن حضرت در احکام دین مشورت میکردند و قول او را میپذیرفتند؛ زیرا به علم و کثرت فضل و عقل و صحت حکم آن حضرت، اقرار و اعتراف داشتند. البته این حدیث
(انا مدینة العلم...) درباره آن حضرت، تجاوز از حد محسوب نمیشود، چرا که رتبه و مقام او در پیش خدا و پیغمبر و مؤمنان از بندگان خدا از این هم بزرگتر و بالاتر است.(2)
د) ابن ابی الحدید
او در شرح نهج البلاغه، پس از ذکر فضایل آن حضرت میگوید:
چه بگویم در شأن کسی که در هدایت بر همه مردم سبقت گرفته و زمانی که او به خدا ایمان آورده بود، همگان مشغول عبادت سنگها بودند و هیچ کس بر او
در توحید سبقت نداشته، مگر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم که رایت سبقت در عالم افراشته است. اکثر اهل حدیث برآناند که او زودتر از همه کس از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم متابعت کرده و به آن حضرت ایمان آورده است. و خلاف این را نگفته، مگر اندکی و شک در آن ننمودهاند، مگر یکی دو کس. و آن حضرت خود فرموده است: «انا الصدیق الاکبر و انا الفاروق الاول، اسلمت قبل اسلام الناس وصلیت قبل صلاتهم».
ابن ابی الحدید در ادامه میافزاید:
ومن وقف علی کتب اصحاب الحدیث، تحقق ذلک و علمه واضحاً...؛ و هر کسی در کتابهای حدیث تتبع نماید، این موضوع، برای او یقین میشود. و آنچه گفته شد، اندکی است از فضائل آن حضرت و اگر بخواهیم مناقب او را به تفصیل ذکر کنیم، به کتابی بزرگ غیر از این نیاز خواهد افتاد.(1)
شرح نهج البلاغه، ج 1، صص 16-30.
ابن ابی الحدید در جای جای شرح خود به مدح امام میپردازد. خود او حتی هفت قصیده در مدح امام علی علیهالسلام سرود.
ابن ابی الحدید در ذیل خطبه 108 نهجالبلاغه میگوید:
اگر کسی بخواهد فصاحت و بلاغت بیاموزد و امتیاز سخن را دریابد، باید در این خطبه تأمل کند، زیرا نسبت این سخن با هر سخنی دیگر - غیر از کلام خدا و رسولش - همانا نسبت ستاره درخشان با سنگ تاریک است. سپس بیننده باید بنگرد که آن، چه روشنی و درخشندگی و جلالتی دارد، و چه خوف و خشیتی ایجاد میکند. خدا گویندهاش را جزای خیر دهد که گاهی با دست و شمشیرش از اسلام دفاع کرد و گاهی با زبان و بیانش، و زمانی با فکر و قلبش. در جهاد، او سید مجاهدین است و در موعظه، بلیغترین وعاظ و در فقه و تفسیر، رئیس فقها و مفسران، و در عدل و توحید، پیشوای عادلان و موحدان است.(2)
ذ) ناصر بن ابی المکارم
ناصر بن ابی المکارم مطرزی که یکی از اعیان علمای مذاهب چهارگانه است، با سند خود از مجاهد و او از ابن عباس روایت کرده که گفت:
«رسول خدا فرمود: اگر همه درختان، قلم و همه دریاها مرکب و همه جن، حساب کننده و همه آدمیان، نویسنده باشند، هرگز نمیتوانند شمارش فضائل علی علیهالسلام را به پایان برسانند».(1)
المناقب، خوارزمی، ص 32.
ر) ابن صباغ المالکی
او میگوید:
«از جمله علومیکه به علی اختصاص داشت، علم فقه است که محل رجوع بشر و منبع حلال و حرام است. پس علی علیهالسلام بر غوامض احکام و حقایق اشیا مطلع بود و...».(2)
ز) حافظ حسین کربلائی تبریزی
او که از علمای صوفی و سنی قرن دهم است، ضمن وصف امام میگوید:
ذکر الامام الاول و الهمام الاکمل و السید المطهر و السند المظفر و الشجاع الغضنفر، قاسم طوبی و سقر و الاشرف المکین و الاشجه المتین و العالم المبین و الناصر المعین، ولی الدین، السید الرضی الامام الوصی، مظهر العجائب و مظهر الغرائب، لیث بنی غالب، غالب کل غالب و مطلوب کل طالب، امام المشارق والمغارب، ابی الحسینین علی بن ابیطالب علیه صلوات الله الملک الواهب؛ وی، امام اول از ائمه اثنی عشر، پسر عمّ مصطفی و سید اوصیاء؛ پدرش ابوطالب بن عبدالمطلب بن هاشم است. دقیقهای از دقائق، از تقویت و حمایت نبی فروگذار ننموده و به آن حضرت، محبت تام و تمام داشت. والدهاش «فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف» است که حضرت رسول بعد از فوت مادر خود «آمنه بنت وهب» در حجر تربیت او بزرگ شد.
او سپس برخی از مناقب حضرت را نقل میکند.(3)
س) ذهبی
علی علیهالسلام دریای علم و استدلالش قوی و استنباطش درست بود و از فصاحت و خطابه و شعر، بهره فراوان داشت. عقل قضائیش کامل بود و بصیرت نافذ به بواطن امور داشت و صحابه در موارد زیادی برای حل مشکلات خود به او مراجعه میکردند. هنگامیکه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم قضاوت یمن را به او محول کرد، در حق او فرمود: «خدایا زبانش را ثابت نگه دار و قلبش را هدایت کن».
او به طور کلی، موفق و مرجع مردم در حل مشکلات بود تا آنجا که ضرب المثل شده بود. البته جای تعجب هم نیست، زیرا در بیت نبوت تربیت شده و از شیر معارف آن بیت، تغذیه نموده و شهد انوارش او را احاطه کرده بود. علقمه از ابن عباس روایت کرده که گفت: «برای ما مسلّم بود که قاضی اهل مدینه، علی [علیهالسلام] بود» و به عطاء گفته شد: آیا در میان اصحاب محمد [صلی الله علیه و آله وسلم] کسی اعلم و داناتر از علی [علیهالسلام] را سراغ داری؟ گفت: «نه، به خدا قسم، من کسی را سراغ ندارم که از علی [علیهالسلام] اعلم باشد». سعید بن جبیر از ابن عباس روایت کرده که گفت: «اگر چیزی از علی [علیهالسلام] برای ما ثابت شود، از او به دیگری عدول نمیکنیم».(1)
التفسیر و المفسرون، ج 1، ص 89.
به هر حال، بزرگی و عظمت امام علی علیهالسلام بر هیچ کس پوشیده و پنهان نیست، پس ما هم به همین مقدار بسنده میکنیم. پویندگان محترم میتوانند به کتابهای بسیاری که در این زمینه نوشته شده، مراجعه نمایند.
اللهم و صل و سلم عل الامام الثانی، صاحب آیات المناقب من المثانی، کاشف اسرار الحقائق و المعانی، حارز قصبات السبق فی المرابع والمعانی، الفائق بمنقبه نعم الراکب علی السائر والبادی، المتولعه الی جماله الحور الغوالی، الفاتح لابواب المنائح علی البائس و العانی. التارک شوکة الخلافه تبر ما من المتاع الفانی. الحافظ لجماجم عساکر الاسلام من القاصی والدانی، الراحم علی المسلمین برفع الموت الاحمر القانی. المصلح بین الفئتین العظیمتین لتأیید الدین و تشیید المبانی، سید شباب اهل
1) (1)
الجنه فی الجنه ذات القطوف الدوانی، ابی محمد الحسن بن علی السید الرضا السبط الزکی، الشهید بالسم النّقیع، المدفون بالبقیع؛ بار خدایا بر امام دوم صلوات و سلام بفرست؛ صاحب آیاتی از قرآن که در فضیلت او نازل شده، کاشف اسرار حقایق و معانی، ربایندۀ گوی سبقت در فضائل و کمالات. اوست که پیامبر درباره او فرمود: چه خوب سواری است - با همین فضیلت، گوی سبقت از همگان ربود - بر هر کسی که سیر میکند و هر کس که ساکن است.(1)
این کلام اشاره است بدآنچه از روایت «عبدالله بن عباس» وارد شده که گفت: حضرت پیغمبر، امیرالمؤمنین حسن را بر دوش مبارک خود نشانده بود. مردی گفت: ای پسر، خوش مرکبی است که تو سوار شدهای. آن حضرت فرمود: چه خوب سواری است او.
جمال و زیبایی آن حضرت به درجهای بود که حوران بهشت با وجود حُسن و صفا، پریشان، مشتاق دیدار و حریص جمال آن حضرت بودهاند. گشانیدۀ درهای بخشش به روی درویش و اسیر و ترک کنندۀ شوکت خلافت به خاطر بی اعتنایی به متاع فانی دنیا و بازدارنده سرهای سرلشگرهای اسلام از دور و نزدیک از معرض شمشیرهای ستمگران بود و این، نهایت شفقت و مرحمت است که کسی از ملک و خلافت بگذرد تا مؤمنان و بندگان خدا در معرض هلاکت قرار نگیرند و این از کمال کرم و احسان اوست. او رحم کننده بر مسلمانان است به دفع مرگ سرخ از آنان....
مؤلف وسیلة الخادم در ادامه سخنان خود میگوید:
آن حضرت، سید جوانان اهل بهشت است؛ بهشتی که در آن، شاخههای درختان انبوه و درهم فرو رفتهاند - و این اشاره است به حدیث صحیح که حضرت پیغمبر فرمود: حسن و حسین، سید جوانان اهل بهشتند - کنیه آن حضرت ابو محمد است و از جمله القابش یکی «سید» است و یکی «رضا» به واسطه آنکه برای آن حضرت کمال رضا و تواضع حاصل بوده و دیگری «سبط»، زیرا آن حضرت، سبط حضرت پیغمبر بود، و یکی دیگر «زکی» به واسطه کمال پاکی و طهارتی که آن حضرت داشته است. آن حضرت به زهر شهید شد و در بقیع دفن گردید. اللهم و صل علی سیدنا محمد و اله سیما الامام المجتبی الحسن الرضا و سلم تسلیماً.(2)
بیتردید، والایی و پارسایی آن امام همام، برتر از آن است که بتوان در مورد آن صحبت نمود. اخلاق، رفتار، زهد، تقوا و ورع امام حسن مجتبی علیهالسلام آنقدر بر همگان محرز بود که حتی دشمنان لب را به اعتراف میگشودند.
او کسی است که بزرگترین کرنش تاریخ را نمود و رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم بارها در حق ایشان فرمودند: «اللهم انی احبه فاحبه».(1)
تذکرة الخواص، ج 2، ص 9؛ الفضائل، احمد، صص 781 و 768 و 784؛ الطبقات الکبری، ص 46، رقم 50؛ صحیح بخاری، ج 5، ص 33، باب 22؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 1883؛ معجم الکبیر، ج 2، ص 31؛ الترمذی، ج 5، ص 661؛ مسند طیالسی، ص 99، رقم 732 (من احبنی فلیحبه)، حلیة الاولیاء، ج 2، ص 35؛ المصنف، ج 6، ص 382؛ صفة الصفوه، ج 1، ص 759؛ المنتظم، ج 5، ص 165؛ تاریخ بغداد، ج 1، ص 139؛ مسند احمد (طبع محقق)، ج 12، ص 360، رقم 7398 (اللهم انی احبه فاحبه و احب من یحبه)؛ کنز العمال، ج 12، ص 124 (اللهم انی احب حسنا فاحبه واحب من یحبه).
این روایت در حد تواتر نقل گردیده است.درنگی در مفهوم حدیث
حاکم، ضمن نقل این حدیث میگوید: «هذا حدیث صحیح الاسناد» و ذهبی نیز با او موافقت نموده است.(2)
هیتمی نیز پس از نقل حدیث میگوید: «رواه الطبرانی و رجاله رجال الصحیح غیر یزید بن حسین و هو ثقه».(3)
ذهبی در سیر اعلام النبلاء حدیث را از براء (بن عازب) نقل کرده و میگوید «صححه الترمذی».(4)
هیتمی درباره روایت «اللهم انی احبه فاحبه و احب من یحبه» میگوید:
«رواه الطبرانی فی الکبیر و الوسط و البزار و ابویعلی و رجال الکبیر رجال الصحیح».(5)
ذهبی هم پیرامون این حدیث میگوید: «فی ذلک عده احادیث فهو متواتر».(1)
سیر اعلام، النبلاء، ج 3، ص 251.
رسول الله به امام حسن علیهالسلام علاقه وافری داشت و بارها فرمود: «هذا منّی (حسن منّی) و حسین من علی». این حدیث را ابو داود در سنن خود، طبرانی در «الکبیر» (چند مورد) احمد در مسندش(2)و دیگران نیز نقل نمودهاند.
المناوی ضمن نقل حدیث در «فیض القدیر» میگوید: حافظ عراقی گفته است: «سنده جید»(3)و ذهبی میگوید: «اسناد قوی».(4)الا لبانی هم در «صحیح الجامع الصغیر» این حدیث را «حسن»(5)میداند.
لازم به ذکر است گر چه برخی این حدیث را معنعن دانستهاند ولی در خدشهدار نمودن آن تلاش نمودهاند (محقق کتاب سیر اعلام النبلاء)، اما از این نکته غافل ماندهاند که حدیث مذکور در مسند احمد به صورت کامل و با سند عالی نقل شده و معنعن هم نیست، لذا این روایت، معتبر است.(6)
أ) زهیر بن الارقم
وی حدیثی نقل میکند که در آن، رسول الله به محبت نسبت به امام حسن امر میکند و میافزاید که این را شاهدان به غایبان بگویند.
این حدیث را حاکم در المستدرک، ابن ابی شیبه در المصنف، ابن عساکر در تاریخ دمشق، روایت نمودهاند و حمزه احمد الزین، محقق کتاب «المسند» میگوید: «اسناده صحیح».(7)
1) (1)
2) (2) سنن ابی داود، ج 2، ص 275؛ المعجم، ج 3، ص 43 و ج 20، صص 268 و 269؛ مسند احمد، ج 4، ص 132؛ مسند الشایین، طبرانی، ج 2، ص 170.
3) (3) فیض القدیر، ج 3، ص 551.
4) (4) سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 258.
5) (5) صحیح الجامع الصغیر، ج 1، ص 607.
6) (6) سلسله الاحادیث الصحیحه، ج 2، ص 451، رقم 811.
7) (7) مستدرک حاکم، ج 3، صص 173-174؛ المصنف، ج 7، ص 513؛ تاریخ دمشق، ج 13، ص 197؛ مسند احمد، تحقیق حمزه احمد الزین، ج 16، ص 525.
ذهبی و حاکم درباره این حدیث، لب فرو بستهاند،(1)
تلخیص المستدرک، ج 3، صص 173-174.
حال آنکه این حدیث در مسند ابی داوود طیالسی مضمون حدیث از طریق راویان دیگری که صحیح و ثقه هستند نیز نقل شده است.(2)ب) عقبة بن الحارث
وی آورده است که: صلی ابوبکر ثم خرج یمشی فرأی الحسن یلعب مع الصبیان فحمله علی عاتقه و قال: بابی شبیه بالنبی لا شبیه بعلی و علی یضحک؛ هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین.(3)
عقبه بن حارث گفت:
ابوبکر نماز را خواند. سپس از مسجد خارج شد و امام حسن را دید که با کودکان بازی میکند. او را گرفت و روی شانه خود قرار داده و گفت: پدرم فدای کسی که شبیه پیامبر است نه شبیه پدرش علی [علیهالسلام] و علی [علیهالسلام] داشت میخندید. این حدیث طبق شرط بخاری و مسلم صحیح است.
ت) انس
او روایت میکند:
قال: لم یکن احد اشبه بالنبی من الحسن بن علی علیهالسلام؛(4)بخاری در صحیح خود در باب مناقب الحسن و الحسین [علیهماالسلام] به سند خود از انس
1) (1)
2) (2) مسند طیالسی، ص 99.
3) (3) مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 168؛ مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 8؛ شرف النبی، ص 277؛ تاریخ بغداد، ج 1، ص 139؛ الشفاء للقاضی عیاض، ج 2، ص 608؛ مقتل الحسین مقرّم، ج 1، ص 93؛ صفة الصفوه، ج 1، ص 759؛ جامع الاصول، ج 10، ص 24؛ المغنی، لابن قدامه، ج 1، ص 70؛ تذکرة الخواص، ص 194؛ ذخائر العقبی، ص 127؛ شرح السنه، ج 14، ص 133؛ مشکاة المصابیح، ج 3، ص 174.
4) (4) صحیح البخاری، کتاب بدء الخلق؛ سنن ترمذی، ج 2، ص 135؛ مستدرک الصحیحین، ج 3، صص 168-169؛ المحاسن و المساوی، ص 57؛ مصابیح السنه، ج 4، ص 187؛ جامع الاصول، ج 10، ص 23؛ اسدالغابه، ج 2، ص 12؛ تذکرة الخواص، ص 195؛ تهذیب الاسماء و اللغات، ج 1، ص 159؛ ذخائر العقبی، ص 127؛ شرح السنه، ج 14، ص 133؛ لسان العرب، ج 4، ص 182؛ تحفة الاشراف، ج 1، ص 392.
روایت کرده که گفت: «شباهت هیچ کس نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بیشتر از حسن بن علی [علیهماالسلام] نبود».
ث) ابو هریره
از او نقل شده که گفت: فما کان احد احب الی من الحسن بن علی بعد ما قال رسول الله: اللهم انی احبه فاحبه و احب من یحبه؛(1)
صحیح البخاری، فی کتاب اللباس؛ مسند احمد بن حنبل، ج 2، ص 231؛ المستدرک، ج 3، ص 169؛ تذکرة الخواص، ص 196.
نزد من، کسی محبوبتر از حسن بن علی نبود؛ بعد از آنی که رسول خدا فرمود: بار خدایا، من حسن را دوست دارم، تو هم او را دوست دار و دوست دار کسی را که او را دوست میدارد.از ابوهریره در جای دیگری نقل شده که گفت:
رسول خدا «حسن بن علی» را بوسید و اقرع بن حابس تمیمی نشسته بود. حابس با دیدن این امر، خطاب به رسول خدا گفت: من ده فرزند دارم که یکی را هم نبوسیدهام. رسول خدا به او نگاهی کرد و فرمود: کسی که رحم نمیکند مشمول رحمت قرار نمیگیرد.(2)
و نیز در جای دیگری نقل شده که گفت:
هر وقت حسن را میبینم دو چشمم پر از اشک میشود، زیرا رسول خدا روزی از خانه بیرون آمد و مرا در مسجد دید. دستم گرفت و با هم به بازار بنی قینقاع آمدیم بازار را دید و بازگشت و من در خدمتش بودم تا به مسجد آمدیم. آنگاه حسن با شتاب آمد و خود را در دامن پیامبر انداخت، بعد دستش را در محاسن پیامبر فرو برد، سپس پیامبر، دهان او را باز کرد و دهانش را در دهان او قرار میداد و میفرمود: خدایا من حسن را دوست میدارم، تو هم او را و کسی که او را دوست میدارد، دوست بدار. طبق روایت ابونعیم، پیامبر اکرم این جمله را سه بار تکرار کرد.(3)
ج) زبیر
از او روایت شده:
ان رسول الله قبل حسناً و ضمه الیه و جعل یشمه و عنده رجل من الانصار فقال الانصاری: ان لی ابنا قد بلغ ما قبلته قط. فقال رسول الله: ارایت ان کان نزع الرحمه من قلبک فما ذنبی. (هذا حدیث صحیح الاسناد علی شرط الشیخین)؛(1)
مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 170.
زبیر گفت: رسول خدا «حسن» را میبوسید و او را به سینه خود میفشرد و میبویید. در خدمتش مردی از انصار بود که از عمل پیامبر تعجب کرد و گفت: من پسری دارم که به حدّ بلوغ رسیده و تاکنون او را نبوسیدهام. پیامبر اکرم فرمود: اینکه خداوند، رحمت و عاطفه را از دل تو برگرفته، من چه گناهی دارم. (حاکم میگوید: این حدیث، طبق شرط بخاری و مسلم صحیح است).ح) عمیر بن اسحاق
وی میگوید: همراه امام حسن بن علی بودم که با ابوهریره ملاقات کردیم. ابوهریره به «حسن» گفت: جایی را که دیدم رسول خدا از آن میبوسید به من نشان بده و آن حضرت پیراهن خود را کنار زد و ابوهریره بالای ناف آن حضرت را بوسید.
خ) مساور
این شخص، مولی بنی سعد بن بکر است و میگوید:
رأیت اباهریره قائماً علی المسجد یوم مات الحسن یبکی و ینادی بأعلی صوته: یا أیها الناس مات الیوم حب رسول الله؛(2)
روزی که امام حسن مجتبی [علیهالسلام] فوت کرد، ابوهریره را دیدم که در مسجد ایستاده است و در حالی که به شدت میگریست و با صدای بلند فریاد میزند: ای مردم! امروز محبوب رسول خدا از دنیا رفت.
د) زهیربن اقمرم
او نقل کرده است: حسن بن علی بعد از شهادت علی [علیهالسلام] مشغول ایراد خطابهای بود که مردی بلند قامت از قبیله «ازد» برخاست و گفت: رسول خدا را دیدم که این آقا را بر دوش خود سوار کرده، میفرماید: «کسی که مرا دوست میدارد، باید حسن را دوست بدارد، این پیام را حاضر به غایب برساند». اگر دستور پیامبر نبود، من این حدیث را به شما نمیگفتم.(1)
مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 366؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 297.
ذ) عایشه
از عایشه روایت شده که گفت:
«پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم حسن [علیهالسلام] را میگرفت و به سینهاش میچسباند سپس میفرمود: خدایا، این پسر من است و من او را دوست میدارم؛ تو هم او را و کسانی را که او را دوست میدارد دوست بدار».(2)
ر) سعید بن ابی سعید مقبری
ذهبی از او نقل کرده که: با ابوهریره بودیم که حسن بن علی علیهماالسلام از کنار ما گذشت و به ما سلام داد و ما هم جواب سلام او را دادیم. ابوهریره، متوجه او نبود، به او گفتم: ای ابوهریره، این حسن بن علی بود که به ما سلام داد. ابوهریره خود را به او رساند و گفت: و علیک السلام ای آقای من. سپس گفت: از رسول خدا شنیدم که میفرمود: «او - حسن بن علی - آقاست». حاکم و ذهبی، این حدیث را صحیح میدانند.(3)
ز) براء بن عازب
از وی نقل شده که گفت: «رسول خدا به حسن علیهالسلام فرمود: حسن از من است و من از او، و هر چه بر من حرام است، بر او نیز حرام است».
در جای دیگری میگوید:
روی عن الحسن بن علی انه کان ماراً فی بعض حیطان المدینه فرأی اسود بیده رغیف یأکل لقمة و یطعم الکلب لقمة الی ان شاطره الرغیف فقال له الحسن ما حملک علی ان شاطرته و لم تغابنه فیه بشیء؛(1)
تاریخ بغداد، ج 6، ص 34؛ نورالابصار، ص 11 0.
از حسن بن علی روایت شده که روزی از بعضی باغات مدینه میگذشت، دید غلام سیاهی قرص نانی به دست گرفته، لقمهای خود میخورد و لقمۀ دیگر به سگی که در کنارش نشسته میدهد، فرمود: برای چه این کار را میکنی؟ عرض کرد: از نگاههای آزمندانه سگ شرم کردم که خود بخورم و به او ندهم.امام به او فرمود: غلام چه کسی هستی؟ گفت: غلام «ابان بن عثمان» فرمود: این باغ مال کیست؟ گفت: مال ابان بن عثمان. حسن به او فرمود: از جایت تکان نخور تا من برگردم. سپس آن حضرت تشریف برد و آن غلام و آن باغ را از ابان خرید و پیش غلام بازگشت و فرمود: ای غلام ترا خریدم. غلام از جای خود برخاست و گفت: «السمع و الطاعه لله و لرسوله و لک یا مولای» وامام فرمود: این باغ را نیز خریدم و تو در راه خدا آزاد هستی و این باغ نیز از آن تو است.
س) اعتراف مروان به حلم و بردباری حضرت علیهالسلام
جویریه گفت:
چون امام حسن وفات یافت، مروان در تشییع جنازۀ او شرکت کرده و میگریست. امام حسین فرمود: آیا بر او گریه میکنی، در حالی که دل او را پر از خون نمودی و مدام جرعههای غیظ به او خورانیدی؟ مروان در حالی که اشاره به کوه میکرد،
1) (1)
گفت: من این کار را با کسی کردم که حلم و بردباری او از این کوه بیشتر بود.(1)
مقتل الحسین، ج 1، ص 140؛ ترجمة الحسن من تاریخ دمشق، صص 156 و 267؛ تاریخ الاسلام، ج 41 و 60، ص 219؛ البدایه و النهایه، ج 8، ص 38؛ تاریخ الخلفاء، ص 191؛ الصواعق المحرقه، ص 138؛ اسعاف الراغبین، ص 197؛ تهذیب تاریخ دمشق، ص 219؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 289.
ش) حافظ حسین کربلایی تبریزی
او با این جملات امام را ستوده است:
الامام السید المجتبی و الهمام السند المرتجی، سبط المصطفی و ابن المرتضی علم الهدی العالم الرفیع، ذی الحسب المنیع، الشفیع بن الشفیع، المقتول بالسم النقیع، المدفون بارض البقیع، العالم بالفرائض و السنن، صاحب الجود و المنن، ابی محمد الحسن علیه الصلاه و السلام؛(2)آقا امام حسن مجتبی علیهالسلام آن امام همام مایه امید، سبط مصطفی، فرزند مرتضی، علم الهدی، عالم رفیع صاحب حسب و نسب والا و با شرف، شفاعتکننده و مولود شفاعت کننده، کشته شده با سم و مدفون در بقیع، عالم به احکام و سنن، صاحب جود و کرم، ابی محمد الحسن درود و سلام ما بر او باد.
بزرگی امام حسن مجتبی علیهالسلام والاتر از آن است که در وصف بگنجد، لذا به همین اندک بسنده میکنیم.
اللهم و صل علی سیدنا محمد و آله سیما الامام المجتبی الحسن الرضا و سلم تسلیما.
اللهم و صلّ و سلّم علی الامام الثالث الشهید، الهام السعید القوی السید الرضی السدید الولی الحمید السخی المجید الوصی الحدید، ریحانه رسول الله صاحب الوعد و الوعید حبیب حبیب الله و المتصل به بفضله العتید، سید شباب اهل الجنة فی الجنة یوم المزید، المشهر سیف الحمیه فی الدین علی کلّ جبار عنید، العازم بقوة الغیره علی قمع کافر مرید، القائم فی مقامات العبودیه بوظائف التقدیس و التحمید، المجتهد فی اداء شکر المنعم بمواهب الثناء و التحمید، الواصل بقطع منازل القرب الی ذروة سنام التوحید، ابی عبدالله الحسین بن علی الشهید السید السبط الزکی، المقتول بین الکرب و البلاء، المدفون بالطّف من الکربلاء؛
بارخدایا! درود و صلوات و سلام خود را به امام سوم که لقب او «شهید» ارزانی دار. او سید و بزرگی است که مردمان در حاجات و مقاصد، قصد او میکنند و مراد خویش را از او طلب مینمایند. او که «سعید» است؛ یعنی صاحب سعادت دنیا و آخرت. در دنیا مرتبۀ امامت یافته و منقبت شهادت و حمیت در دین برای او حاصل شده و در آخرت، سید جوانان اهل بهشت خواهد بود. آن حضرت در دین قوی و محکم، در راه حق و راستی، نفوذ ناپذیر است. او متصف به وصف ولایت و در اخلاق، ستوده و سخی و کریم است. آن حضرت «وصی» پیامبر و ریحانه رسول خدا بود.(1)
این سخن، اشاره به حدیث نبوی دارد که فرمود: «حسین منی و انا من حسین، احب الله من احب حسیناً؛ حسین از من است و من از حسینم، خدای تعالی دوست دارد کسی که حسین را دوست دارد.
آن حضرت حبیبِ حبیب الله است و بیواسطه، به فضل و کرامتی که رسول خدا داشته متصل است. اینها همه از محبوبیت حسین نسبت به رسول خدا حکایت میکند.او سید جوانان بهشت، در روز مزید (روز جمعه) در بهشت است. در آن روز، حق تعالی بهشت را به مزید عنایت و انعام الهی مشرف میفرماید. آن حضرت، شمشیر غیرت دینی بر
1) (1)
هر ستمکار و معاند دین آخته است.(1)
اشاره بدانکه آن حضرت به خلافت یزید علیه اللعنه و العذاب راضی نشد و شمشیر حمیت دینی بر کشید و در مقابل او ایستادگی کرد و در دفع فساد او سعی و اجتهاد بلیغ فرمود.
اوست که به قدرت غیرت، هر کافر متمردی را از بیخ و بن بر میکند. اوست که در مقام بندگی الهی به ذکر پاکی حق تعالی و بزرگی او جل و علا قیام به سزا فرمود. او به واسطه طی منازل قرب الهی به اقصی مرتبه توحید رسیده بود. کنیت وی «ابو عبدالله» و القابش، شهید، سید، سبط و زکی بود. آن حضرت در میان امواج شدت و بلا شربت شهادت نوشید و در طف از کربلا دفن شد. فی الجمله، حادثهای غمافزاتر و مصیبتبارتر و دردناکتر از این در تاریخ اسلام رخ نداده است. نفرین به اندازه علم خدا بر هر کسی که در جنگ علیه آن حضرت حاضر شد و در آن شریک و بدان راضی بوده است.اللهم صل و سلم علیامام الخافقین(2)ابی عبدالله الحسین(3)
فضایل و بزرگواریهای آن امام همام بر هیچ کس پوشیده نیست، ما هم از آن دریا قطرهای بر میگیریم.
سخن از عظمت آن امام مظلوم را با شعر جلال الدین محمد مولوی پی میگیریم.
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبکروحان عاشق
پرندهتر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را در گشایی
کجایید ای ز جان و جان رهیده
کسی مر عقل را گوید: کجایی؟
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی نوایی
در آن بحرید کین عالم کف اوست
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی(1)
کلیات دیوان شمس، ص 1017، گزیده غزلیات شمس، ص 523. چون خواستیم احوال ایشان را با مرثیهای آغاز کنم، به این ابیات ابتدا نمودیم.
أ) ابوهریره
قال: رأیت رسول الله و هو حامل الحسین بن علی و هو یقول: «اللهم احبه فاحبه» هذا حدیث صحیح الاسناد.(2)
ابوهریره گفت:
رسول خدا را دیدم که حسین بن علی را در بغل گرفت و میفرمود: خدایا من او را دوست میدارم تو هم او را دوست بدار. حاکم میگوید: این حدیث از لحاظ سند صحیح است.
ذهبی هم این حدیث را تأیید نموده است.(3)
در المستدرک روایت دیگری از ابوهریره وجود دارد که میگوید:
ما رأیت الحسین بن علی الا فاضت عینی (دموعا)؛ امام حسین را ندیدم مگر اینکه چشمهایم پر اشک میشد. سپس ابوهریره علت را ضمن حدیثی از رسول الله بیان میکند. حاکم میگوید: این حدیث، صحیح است و ذهبی هم با او موافقت میکند.(4)
ب) عبدالرحمن بن سابط
از عبدالرحمن بن سابط نقل شده که گفت: «دخل حسین بن علی المسجد فقال جابر بن عبدالله، من احب ان ینظر الی سید شباب اهل الجنه فلینظر الی هذا، سمعته من رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم».(5)
ذهبی این حدیث را در «السیر» از مسند احمد نقل میکند.(1)
سیر اعلام النبلاء، ج 3، صص 282-283.
البته محقق «السیر» میگوید: هیتمی، این حدیث را در مجمع الزوائد (ج 9، ص 187) روایت نموده و به ابی یعلی نسبت داده نه به احمد و بیان نموده که رجال آن همگی صحیح هستند. لازم به ذکر است آنچه «ابویعلی» نقل نموده تفاوتاندکی با گفته (احمد) دارد، بنگرید:«عبدالله سابط عن جابر قال: «من سره ان ینظر الی رجل من اهل الجنة فلینظر الی الحسین بن علی فانی سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم».(2)
شایان توجه است با وجود حدیث «ان الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنه» که در حد تواتر از رسول الله نقل شده، مضمون هر دو حدیث گذشته، صحیح است.
ت) یعلی بن مره
ترمذی به سند خود از یعلی بن مره روایت میکند که رسول الله فرمودند:
«حسین منی و انا من حسین».(3)
بخاری این حدیث را در «الادب المفرد»(4)احمد در «مسند»(5)ابن ماجه در «السنن»(6)، حاکم در مستدرک(7)و دیگران نیز در آثار خود نقل نمودهاند. ترمذی هم میگوید: «هذا حدیث حسن».(8)
حاکم میگوید: «هذا حدیث صحیح الاسناد» و ذهبی هم با او موافقت میکند.(9)
«البوصیری» در کتاب «مصباح الزجاجه فی زوائد ابن ماجه» میگوید: «هذا اسناد حسن رجاله ثقات».(1)
مصباح الزجاجه، ج 1، ص 85.
هیتمی نیز میگوید: «اسناده حسن».(2)نکته قابل تأمل در این حدیث، اشاره رسول الله بر این است که هدف، راه، روح رسالت و نبوتی که ایشان بیان میفرمودند، همان راه و روش و رسالت امام حسین علیهالسلام است.
ث) یزید بن ابی یزید
یزید بن ابی زیاد گفت: «پیامبر از منزل عایشه خارج شد و از منزل فاطمه [علیهاالسلام] عبور کرد و شنید که حسین [علیهالسلام] گریه میکند. خطاب به دخترش فرمود: آیا نمیدانی گریه حسین، مرا اذیت میکند؟».(3)
ج) انس بن مالک
از انس بن مالک نقل است که: چون حسین بن علی به شهادت رسید، سر مقدس ایشان را نزد ابن زیاد آوردند، ابن زیاد با چوبدستی که در دست داشت، به دندانهای او فشار میآورد و از زیبایی آنها تعجب میکرد. انس میگوید با خود گفتم رویت سیاه باد، من بارها رسول خدا را دیدم از جای چوبدستی تو بوسه بر میداشت.(4)همین مضمون را «زید بن ارقم» نیز روایت نموده است.(5)
ح) ابن صباغ مالکی
یکی از غلامان آن حضرت کاری انجام داد که باید تأدیب میشد. امام امر به تأدبیش کرد. وقتی غلام در معرض تأدیب قرار گرفت، گفت: سرور من، خدا در قرآن میفرماید: «مؤمنان کسانی هستند که کظم غیظ میکنند» فرمود: دست از او بدارید که من غضبم را فرو خوردم. آنگاه گفت: وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ6 فرمود: تو را بخشیدم،
گفت: خداوند احسانکنندگان را دوست میدارد، فرمود: تو در راه خدا آزاد هستی و امر کرد به او جایزه گرانبهائی دادند که برود و آزاد زندگی کند.(1)
الفصول المهمه، ص 159؛ وسیله المال، ص 183.
خ) حسن بصری
حسن بصری درباره امام حسین علیهالسلام میگوید: «حسین بن علی مرد بزرگوار، زاهد، پرهیزگار، شایسته و خیرخواه و صاحب حسن خلق بود».(2)
او سپس به ذکر یکی از بزرگواریهای امام میپردازد که ضمن آن، امام علیه السلام غلام خود را آزاد کرد و باغی به او بخشید.
د) معاویه
«این یجد الحسین؟ فقال له معاویه: اذا دخلت مسجد رسول الله فرأیت حلقة فیها قوم کان علی رئوسهم الطیر فتلک حلقة ابی عبدالله».(3)
از معاویه درباره جایگاه امام حسین علیهالسلام در مسجد رسول خدا پرسیده شد. معاویه گفت: هنگامیکه داخل مسجد رسول خدا شدی و حلقهای دیدی که در آن جمعیت انبوهی نشسته و سکوت چنان بر آنها مستولی شده که گویا پرندهای در سرشان نشسته، بدانکه آن حلقه ابوعبدالله حسین بن علی است».
در جای دیگری معاویه به پسرش یزید میگوید:
«حسین احب الناس الی الناس؛(4)حسین بن علی در نظر مردم، از همه مردم محبوبتر است».
ذ) ابونصر بن نباته
ابن ابی الحدید به نقل از او آورده است:
«والحسین الذی رای الموت فی العز حیاه و العیش فی الذل قتلاً؛ (5)حسین کسی است که مرگ با عزت را حیات، و زندگی با ذلت را مرگ میدانست».
ر) محمد بن یوسف الزرندی الحنفی
او در نظم الدرر میگوید:
«حسین علیهالسلام نماز، روزه، حج و عبادتش زیاد، و سخی و بزرگوار بود».(1)
نظم درر السمطین، ص 208.
ز) عبدالله بن اسعد الیافعی
وی با بیان خود امام حسین علیهالسلام را چنین معرفی میکند:
«ریحانة رسول الله و سبطه، و سلالة النبوه، مقر المحاسن و المناقب و الفتوه، ابوعبدالله الحسین بن علی... و مان قد انف منامرة یزید فلم یبایعه؛(2)ریحانه و سبط رسول خدا و فرزند نبوت و قرارگاه محاسن و مناقب و جوانمردی، ابوعبدالله حسین بن علی... با حکومت یزید مخالفت کرد و با او بیعت ننمود.
س) عبدالحمید بن ابی الحدید معتزلی
ابن ابی الحدید، صاحب «شرح نهج البلاغه» میگوید:
«و الحسین الذی تخیر ان یقضی عزیزاً و لا یعیش دَنیاً؛(3)حسین کسی است که مرگ با عزت را، بر زندگی با دنائت و پستی اختیار کرد».
ش) عبدالله بن زبیر
پسر زبیر نیز با بیان خود، این گونه درباره امام سخن گفته است:
حسین مرگ شرافتمندانه را بر زندگی پست و نکوهیده ترجیح داد. خداوند او را رحمت کند و قاتلش را خوار و رسوا گرداند و کسی را که به قتل او امر کرد و کسی را که به قتل او راضی شد، لعنت کند. به خدا قسم، حسین روزها را زیاد روزه میگرفت و شبها به نماز میایستاد. او برای اهل کوفه از زناکار و پسر زناکار بهتر بود. به خدا قسم، او هرگز قرآن را با غنا، گریه از خوف الهی را با
«حداء» (آواز خواندن ساربان برای شتران)، روزه را با شرابخواری، شب زنده داری را به نی زدن و مجالس ذکر را با دویدن در طلب شکار و بازی با میمون، عوض نمیکرد.(1)
تذکرة خواص، ص 287.
ص) عبدالله بن عمرو بن العاص
درباره امام حسین علیهالسلام حتی پسر عاص هم لب به اعتراف گشوده است:
روی ابن حجر العسقلانی عن العیزار بن حریث: بینما عبدالله بن عمرو بن العاص جالس فی ظل الکعبه اذ رای الحسین بن علی مقبلاً فقال: «هذا احب اهل الارض الی اهل السماء الیوم».(2)
ابن حجر عسقلانی از عیزار بن حریث روایت کرده که عبدالله بن عمرو بن عاص در سایه کعبه نشسته بود که حسین [علیهالسلام] را دید که میآید. همین که چشمش به وی افتاد، چنین گفت: «امروز این مرد، محبوبترین اهل زمین نزد اهل آسمان است».
ض) احمد بن علی ابن حجر العسقلانی
احمد بن علی بن حجر معروف به «عسقلانی» صاحب کتاب «تهذیب التهذیب»(3)و کتابهای گرانبهای دیگر میگوید:
قال: الحسین بن علی بن ابی طالب الهاشمی ابو عبدالله المدنی سبط رسول الله و ریحانته من الدنیا و احد سیدی شباب اهل الجنه؛(4)
حسین بن علی بن ابی طالب هاشمی مدنی، سبط رسول خدا و ریحانه او در دنیا و یکی از دو سید جوانان اهل بهشت است.
ط) راغب اصفهانی
امام حسین علیهالسلام در مجلس معاویه مفاخر خود را بیان کرد و فرمود:
انا بن ماء السماء و عروق الثری، انا بن من ساد اهل الدنیا بالحسب الناقب و الشرف الفائق القدیم السابق، انا بن من رضاه رضا الرحمن و سخطه سخط الرحمن ثم رد وجهه للخصم فقال: هل لک اب کابی او قدیم کقدیمیفان قلت لا، تغلب، و ان قلت نعم تکذب، فقال الخصم: لا تصدیقاً لقولک، فقال الحسین الحق ابلح لا یزیغ سبیله و الحق یعرفه ذوو الالباب قاله فی مجلس معاویه؛(1)
راغب اصفهانی، محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء، ج 1، ص 231.
من پسر آب آسمان و رگهای روی زمین هستم (پسر رحمة للعالمین هستم) من پسر کسی هستم که با حسب افتخارآمیز خود و شرافت برتر و بلند پایه خود بر اهل جهان پیشوا گردید. من پسر کسی هستم که رضای او موجب خشنودی خدای بخشنده، و غضب او باعث غضب پروردگار عالمیان است. سپس متوجه معاویه شد و فرمود: آیا پدری مثل پدر من و سابقهای مانند سابقه من داری؟ اگر اعتراف کنی چنین پدری ندارم، مغلوب هستی و اگر بگویی دارم، دروغ گفتهای. معاویه گفت: گفتار شما را تصدیق میکنم، من چنین حسب و نسب و پدر و سابقهای ندارم. امام فرمود: حق، روشنگری است که راه آن منحرف نمیشود و حق را صاحبان عقل میشناسند. این گفت و شنود در مجلس معاویه پیش آمد.ظ) محمود عباس عقاد
او درباره عظمت امام حسین علیهالسلام میگوید:
شجاعت حسین [علیهالسلام] صفتی است که از شخصی مانند او تعجبآور نیست، زیرا شجاعت از او مثل ظهور طلا از معدن آن است؛ یعنی حسین [علیهالسلام] معدن شجاعت است و این فضیلتی است که آن را از پدران و نیاکان به ارث برده و به فرزندان خود به ارث گذاشته است. او در جنگهای آفریقای شمالی و طبرستان و قسطنطنیه شرکت داشت و در وقایع جمل و صفین نیز
1) (1)
همراه پدرش حاضر بود. البته در میان فرزندان آدم، کسی در شجاعت قلب و قوت روحی شجاعتر از حسین [علیهالسلام] در مقایسه با آنچه او در کربلا بدان اقدام کرد، پیدا نمیشود.
سپس اضافه میکند که حسین بن علی در شجاعت روحی و جسمی میان مردم ضربالمثل بود. در جایی دیگر نیز میگوید:
«و حسبه انه وحده فی تاریخ هذه الدنیا الشهید ابن الشهید ابوالشهداء فی مئات السنین...؛(1)
ابوالشهداء، صص 195-280.
برای او همین بس که در طول صدها سال تاریخ دنیا او همچنان شهید فرزند شهید و پدر شهیدان، باقی مانده است».ع) عطار نیشابوری
او در مصیب نامه خود درباره امام حسین علیهالسلام قصیدهای سروده است:
کیست حق داد پیغمبر را دلی
آن حسن سیرت حسین بن علی
آفتاب آسمان را معرفت
آن محمد صورت و حیدر صفت
نه فلک را تا ابد مخدوم بود
ز آنکه او سلطان ده معصوم بود(2)
غ) حافظ حسین کربلایی تبریزی
وی با این عبارت از سیدالشهدا یاد میکند:
ذکر الامام الهمام، سید الانام و سند الکرام، الزاهد العابد، و الراکع الساجد، زین المنابر و المساجد، ولی الملک الماجد، صاحب المحنه و البلاء، المدفون بارض کربلاء، اشبه الناس برسول الله من الصدر الی القدمین، مولی الثقلین، الامام ابی عبدالله الحسین علیه السلاه و السلام ما لاح الفرقدین، احد ریحانتی رسول الله و ثانی اسباطه و ثالث ائمه المعصومین، و رابع رجال آل العباد و خامس الاشباح؛
او در ادامه، ضمن نقل اشعار دلپذیر امام حسین علیهالسلام در روز عاشورا به مصائب آن حضرت میپردازد و روایتی از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام درباره زیارت سیدالشهدا میآورد.(1)
روضات الجنان، روضه هشتم، ج 2، صص 414-422.
ف) دکتر محمد عبده یمانی
«دکتر محمد عبده یمانی» صاحب کتاب «علموا اولادکم محبة آل بیت النبی» درباره امام حسین مینویسد:
ثانی السبطین، واحد الریحانتین، ابوعبدالله الحسین بن علی بن ابی طالب زینة بنی هاشم و فتی قریش؛(2)یکی از دو سبط پیغمبر و یکی از دو ریحانه رسول الله ابوعبدالله حسین بن علی بن ابی طالب زینت بنی هاشم و جوانمرد قریش.
در جای دیگری از همین کتاب میگوید:
ولقد کان الحسین عبداً، قانتاً، لا یری الا صائماً و لا یعهد فی اللیل الا قائما سباقاً الی الخیر، مسارعاً فی المعروف، برّاً کریماً و صولاً لاهله مغیثاً لمن استعان به، متبتلا فی طاعة ربه یروی مصعب الزبیری عنه انه حج ساعیاً، ملبیا خمساً و عشرین حجه ماشیا علی الاقدام. و کان صبورا عند الشدائد. جلدا اذا نزلت به المحن، لا یتسخط و لا یبتئس و لا یجزع و لا یعجز راضیاً بما قدر الله، مطمئناً الی اختیار الله فیما ینزل به»؛(3)
امام حسین، عابد و مطیع و متواضع به خداوند بود. همیشه روزهدار و شبها در حال قیام و نماز بود و در انجام کارهای نیک بر همه پیشی میگرفت. نیکوکار و بزرگوار و به اهل و عیال خود، مهربان و پناهگاه کسی بود که از او کمک میخواست. از دنیا بریده و به خدا پیوسته بود. مصعب زبیری از او نقل میکند که آن حضرت بیست و پنج مرتبه پیاده به حج رفت. در شدائد، صبور و به هنگام
نزول محنتها قوی بود و خشمگین نمیشد و به هنگام بروز پیشآمدهای ناگوار بیتابی نمیکرد و اظهار عجز و ناتوانی نمینمود. آن حضرت به مقدرات الهی کاملاً راضی و به خواست خدا در پیشامدها مطمئن بود.
همچنین به نقل روایتی درباره آن حضرت پرداخته است:
ولقد شیع الحسین جنازه فاغبرت قدماه، فقام ابوهریره ینفض عنهما التراب. فقال له الحسین اتفعل هذا؟ فقال ابوهریره دعنی، فوالله لو علم الناس منک ما اعلم لحملوک علی رقابهم(1)
همان، ص 140.
امام حسین در تشییع جنازهای شرکت فرمود و روی قدمهایش گرد و خاک نشست. ابوهریره برخاست و از روی قدمهای امام گردگیری کرد. امام حسین به او گفت: آیا تو چنین میکنی؟ - به اصطلاح زحمت نکشید - ابوهریره گفت: مرا آزاد بگذار، به خدا قسم، اگر مردم آنچه را که من درباره تو میدانم میدانستند، تو را روی گردنهای خود حمل میکردند.
رسول الله را در خواب دیدم - وسط روزی غبارآلود - که همراه آن حضرت شیشهای پر از خون بود. گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم این چیست؟ گفت: خون حسین و اصحابش که از او پیروی نمودند. راوی حدیث از ابن عباس میگوید: آن روز را به خاطر سپردم، دیدیم روز عاشوراست.(2)
این حدیث را عبد بن حمید در «منتخب مسند عبد بن حمید»،(3)طبرانی در المعجم الکبیر،(4)حاکم در المستدرک(5)و بقیه نیز در آثار خود نقل نمودهاند.
ابن کثیر پس از نقل حدیث از مسند احمد میگوید: «اسناده قوی».(1)
البدایه و النهایه، ج 8، ص 218.
حاکم نیز میگوید: «هذا حدیث صحیح علی شرط مسلم و لم یخرجاه».(2)هیتمیمیگوید: «روایت را احمد و طبرانی نقل نمودهاند و رجال احمد صحیح هستند».(3)احمد بن محمد شاکر، محقق «المسند» هم میگوید: «اسناده صحیح».(4)
طبرانی این حدیث را به سند روایت ام سلمه (معجم الکبیر، ج 3، ص 121) ضحاک در «الاحاد و المثانی» (ج 1، ص 308) ابن عساکر در تاریخ دمشق (ج 14، صص 239-240)، ابن کثیر در البدایه و النهایه (ج 6، ص 259 با ذکر اینکه: هذا صحیح) نقل نمودهاند.
هیتمی در مجمع الزوائد (ج 9، ص 199)، ضمن نقل طبری میگوید: «رجاله الصحیح». طبرانی هم در المعجم الکبیر به سند سیمونه (ج 3، ص 122) که هیتمی این حدیث را نیز صحیح میداند (مجمع الزوائد، ج 9، ص 199) نقل کرده است.
طبرانی این روایت را در المعجم الکبیر (ج 3، ص 112) ابن عساکر در تاریخ دمشق (ج 14، ص 232)، المزی در «تهذیب الکمال» (ج 6، ص 436)، ذهبی در سیر اعلام النبلاء (ج 3، ص 313) نقل نمودهاند. هیتمی میگوید: «رجاله الصحیح».(5)
طبرانی این حدیث را به سند خودش از ابن شهاب زهری نقل میکند (المعجم الکبیر، ج 3، ص 113) هیتمی میگوید:
طبرانی این حدیث را نقل نموده و رجالش صحیح هستند.(6)طبرانی این حدیث را
از زهری از عبدالملک بن مروان نیز نقل نموده است.(1)
المعجم الکبیر، ج 3، ص 119.
هیتمی هم در مورد این حدیث میگوید: «رجاله ثقات».(2)شخصی به قبر امام حسین بی احترامی کرد و اهلش یا دیوانه و مجنون شدند یا دچار جذام و مرض و فقر گشتند.(3)
ابن عساکر این حدیث را در تاریخ دمشق (ج 14، ص 244) ذهبی در سیر اعلام (ج 3، ص 317) و هیتمی در مجمع الزوائد، ضمن صحیح دانستن رجال آن (ج 9، ص 197) نقل نمودهاند.
اخبار در این زمینه بسیار است که به همین مقدار، بسنده نمودیم.
امام علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیهمالسلام، ملقب به زینالعابدین است که رسول الله ایشان را سید العابدین نامید. همچنین آن حضرت را ذی الثفنات، الزکی و الامین نیز نامیدهاند.(4)
طبق روال گذشته، سخنان و اعترافات علما را درباره آن حضرت نقل میکنیم.
أ) ابن سعد
او در طبقات خود میگوید:
کان علی بن الحسین ثقه، مأموناً، کثیر الحدیث، عالیاً، رفیعاً، ورعاً، عابداً، خائفاً(5)
1) (1)
2) (2) مجمع الزوائد، ج 9، ص 196.
3) (3) المعجم الکبیر، ج 3، ص 120. عن الاعمش، قال: و خری رجل من بنی اسد علی قبر علی بن الحسین رضی - قال فاصاب اهل ذلک البیت خبل و جنون و جذام و مرض و فقر.
4) (4) تذکرة الخواص، ابن جوزی، ج 2، ص 383؛ تاریخ دمشق، ذیل ترجمه امام، صص 15-17؛ البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج 9، ص 110؛ ابن ابی الثلج، تاریخ الائمه، ص 49؛ ابن قتیبه، المعارف، ص 215؛ ابن جوزی، المنتظم، ج 6، ص 226؛ الطبقات الکبری، ج 5، ص 212؛ صفوه الصفوه، ج 2، ص 93؛ (ثفنه، پینهای است که بر پای شتر بسته میشود. در اینجا کنایه از زیادی سجود آن حضرت است)
5) (5) طبقات، ج 5، ص 222؛ تهذیب التهذیب، ج 7، ص 305.
ب) زید بن اسلم (ت 136 ه -)
برخی از سخنان او درباره امام علی بن الحسین ذکر میکنیم.
قال فی حق الامام زین العابدین: «لم یکن فی اهل البیت مثله».(1)
نقله ابن کثیر فی البدایه و النهایه ج 9، ص 122.
در جای دیگر گفته: «ما رأیت فیهم مثل علی بن الحسین قط»(2)و نیز میگوید: «ما رأیت مثل علی بن الحسین فیهم حافظ».(3)ت) سلمه بن دینار، ابو حازم الاعرج (ت 135 او 140 ه -)
از او نقل شده که گفت: «ما رأیت هاشمیا افضل من علی بن الحسین» در جای دیگری نیز گفته: «ما رأیت هاشمیا افقه من علی ابن الحسین».(4)
ث) سعید بن المسیب (ت 93، 94 یا 100 ه -)
وی که از تابعان و محدثان مدینه است در حق آن امام همام میگوید:
«لم یکن فی اهل البیت مثله».(5)
در جایی هم گفته: «ما رأیت رجلا اورع من علی بن الحسین».(6)
ج) محمد بن مسلم الزهری (ت: 123 ه - او 124 ه -)
او یکی از فقها و محدثان بزرگ از گروه تابعین است. صاحبان کتب رجال و تراجم، اقوال
1) (1)
2) (2) نقله الذهبی فی تاریخ اسلام، حوادث وفیات (81-100 ه -)، ص 433.
3) (3) نقله ابو اسحاق الشیرازی فی طبقات الفقهاء، ص 47.
4) (4) ذهبی، تاریخ اسلام، حوادث وفیات (81-100)، ص 433؛ ابن العماد الحنبلی، شذرات الذهب، ج 1، ص 194.
5) (5) ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج 1، ص 122.
6) (6) تاریخ الاسلام، حوادث وفیات (81-100 ه -) ص 434. و نزدیک به همین نقل، سیوطی در طبقات الحفاظ، ص 37؛ حلیة الاولیاء، ج 3، ص 141؛ تذکرة الخواص، ج 2، ص 383؛ تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 75؛ بلوغ الامانی، ج 10، ص 253؛ الکواکب الدریه، ج 1، ص 139؛ مطالب السوول، ص 79؛ شرح ثلاثیات احمد، ج 2، ص 648؛ تهذیب التهذیب، ج 7، ص 305.
زیادی از او در مدح امام گفتهاند که برخی را ذکر میکنیم.(1)
تاریخ الاسلام، حوادث وفیات (81-100 ه -) ترجمه رقم 352؛ سیر اعلام النبلاء، ج 4، صص 386-401؛ تهذیب التهذیب، صص 669-672.
«ما رأیت قرشیا اورع منه، و لا افضل».(2)
«لم ادرک من اهل البیت افضل من علی بن حسین،... و کان افضل اهل بیته وا حسنهم طاعه».(3)
«ما رأیت هاشمیا قطّ افضل من علی بن حسین، وهو ابو الحسینیین کلهم»(4)
«لم ادرک بالمدینه افضل منه».(5)
«ما رأیت قرشیا افضل منه و ما رأیت افقه منه».(6)
در مورد «ما رأیت افقه من علی ابن الحسین» ر. ک: تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 75؛ دول الاسلام، ج 1، ص 47؛ علامه ساعاتی، بلاغ الامانی، ج 10، ص 253؛ علامه الدیار بکری، تاریخ الخمیس فی احوال انفس نفیس، ج 2، ص 313؛ علامه مجد الدین، المختار فی مناقب الاخیار، ص 46.
همین حدیث به وسیله ابونعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء، ج 3، ص 141؛ تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 75؛ تاریخ الاسلام، ج 4، ص 35؛ الخطیب التبریزی، اکمال الرجال، ص 725؛ عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج 7، ص 305؛ البیهقی، الاعتقاد، ص 187.
1) (1)
2) (2) البدایه و النهایه، ج 9، ص 122.
3) (3) مختصر تاریخ دمشق، ج 17، صص 234-235.
4) (4) همان، ج 17، صص 234-235.
5) (5) تهذیب الاسماء و اللغات، ج 1، ص 314.
6) (6) خلاصه تهذیب تهذیب الکمال، ج 237. در مورد «لم ارَ هاشمیاً افضل من علی بن الحسین» ر. ک: حلیة الاولیاء، ج 3، ص 141؛ تاریخ الاسلام، ج 4، ص 35؛ منهاج السنه، ج 4، ص 144؛ البدخشی، مفتاح النجاة، ص 158؛ الساعاتی، بلوغ الامانی، ج 10، ص 253؛ الفصول المهمه، ص 158؛ الکواکب الدریه، ج 1، ص 139؛ نورالابصار، ص 188؛ ابن خلکان، التاریخ، ج 1، ص 347؛ سبط ابن جوزی، التذکره، ص 340؛ اسفارینی، شرح ثلاثیات مسند احمد، ج 2، ص 648؛ ابوعبدالله محمد بن احمد بن عبدالهادی، الصارم المنکی فی الرد علی السبکی، ص 99؛ احمد بن حلیم بن تیمیه، الرد علی الاخنائی و استحباب زیارة خیر البریه، ص 92.
ح) یحیی بن سعید انصاری (ت 143 ه -)
در چند مورد اقوالی از وی نقل شده؛ از جمله:
«هو افضل هاشمی رایته بالمدینه»(1)
النووی، تهذیب الاسماء و اللغات ج 1، ص 314.
.در جایی هم میگوید: «و کان افضل هاشمی ادرکته»(2).
خ) الامام مالک بن انس (ت 179 ه -)
او نیز زبان به مدح امام سجاد گشوده و میگوید:
«ان علی بن الحسین کان یصلی فی الیوم و الیله الف رکعه الی ان مات... و کان یسمی زین العابدین لعبادته».(3)
همچنین عبدالله بن وهب از او نقل میکند که گفت: «لم یکن فی اهل بیت رسول الله مثل علی بن الحسین».(4)
د) حماد بن زید (ت 179 ه -)
وی میگوید: «کان افضل هاشمی ادرکته».(5)
ذ) سفیان بن عیینه (ت 198 ه -)
او در حق امام زین العابدین گفته است: «ما رأینا قط قرشیا افضل منه».(6)
ر) الامام محمد بن ادریس الشافعی (ت 204 ه -)
شافعی اعتراف میکند که: «هو افقه اهل المدینه».(7)
1) (1)
2) (2) البدایه و النهایه، ج 9، ص 122؛ تاریخ الاسلام، حوادث وفیات (81-100 ه -) ص 435؛ و ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج 5، ص 670.
3) (3) ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج 41، ص 378؛ الذهبی، العبر فی خبر من غبر، ج 1، ص 111.
4) (4) البدایه و النهایه، ج 9، ص 122، این قول را به مالک نسبت داده است. سیر اعلام النبلاء، ج 4، ص 389؛ و تهذیب التهذیب، ج 5، ص 670.
5) (5) النووی، تهذیب الاسماء و اللغات، ج 1، ص 314.
6) (6) المناوی، الکواکب الدریه، ص 139؛ ابن الصبان، اسعاف الراغبین، ص 237، حاشیه نورالابصار.
7) (7) الجاحظ، رسائله، ص 106.
ز) محمد بن سعد الزهری (ت 230 ه -)
وی هم با این عبارات امام علیهالسلام را ستوده است: «کان ثقه مأمونا، کثیر الحدیث، عالیاً، رفیعاً، ورعاً».(1)
سیراعلام النبلاء، ج 4، ص 387؛ تهذیب التهذیب، ج 5، ص 670.
س) عمرو بن بحر الجاحظ (ت 250 ه -)
جاحظ درباره علی بن الحسین علیهالسلام میگوید: «خوارج مانند شیعان و عوام مانند خواص داوری میکنند».(2)
او در رساله خود، در رد کسانی که بنیامیه را بر بنی هاشم برتری میدهند میگوید:
«فأین انتم عن علی بن الحسین زین العابدین الذی کان یقال له علی الخیر و علی الاعز و علی العابد و...»
از میان شما کسی در فقه و تفسیر و تأویل تبحر ندارد، اما از ما مثل علی بن الحسین زین العابدین است که شافعی در مورد خبر واحد او میگوید: «او فقیهترین اهل مدینه است». او یکی از ائمه است که هر کدام آنها عالم، زاهد، شجاع، جواد، طاهر و... هستند و آنها عبارتند از: الحسن (العسکری) بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی (زین العابدین) بن الحسین بن علی علیهمالسلام و چنین اشخاصی در خانوادههای عرب و عجم دیده نشده است.(3)
ش) ابوبکر بن البرقی، احمد بن عبدالله (ت 270 ه -)
او در حق امام زین العابدین میگوید: «کان افضل اهل زمانه».(4)
ص) ابوحاتم، محمد بن حبان البستی (ت 354 ه -)
او در کتاب مشاهیر علماء الامصار میگوید: «علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب، ابو الحسن، من فقهاء اهل البیت، و افاضل بنی هاشم، و عباد المدینه...».(5)
ض) ابونعیم، احمد بن عبدالله الاصفهانی (ت 430 ه -)
ابونعیم در کتاب «حلیة الاولیاء» درباره امام سجاد علیهالسلام چنین گفته است: «علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب رضی الله تعالی عنهم، زین العابدین، و منار القانتین، کان عابداً وفیاً، و جواداً حفیاً».
سپس در ادامه به ذکر مکارم، فضائل و محاسن آن حضرت میپردازد که ما فقط به ذکر یک نمونه اکتفا میکنیم:
«علی بن حسین [علیهالسلام] چون از وضو فارغ میشد، در فاصله میان وضو و نماز، لرزش شدیدی او را فرا میگرفت. از وی علت آن را پرسیدند، فرمود: وای بر شما، مگر نمیدانید در برابر چه کسی ایستادهام و با چه کسی قصد مناجات و راز و نیاز دارم؟»(1)
حلیة الاولیاء، 3، ص 124-135.
ط) محمد بن طلحه الشافعی (ت 652 ه -)
او در «مطالب السوول» میگوید:
هذا زین العابدین، قدوة الزاهدین وسید المتقین، وامام المؤمنین شیمته تشهد له انه من سلاله رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم، و سمته تثبت مقام قربه من الله زلفی، و ثفناته تسجل بکثرة صلاته و تهجده و...؛ زین العابدین الگوی زاهدان، سید متقین و امام مؤمنین است که رفتارش نشان میدهد از سلاله رسول الله است و نشانه هایش مقام قرب او را درپیشگاه خدا ثابت میکند و پینههای پیشانیش زیادی نماز و روزهاش را میرساند و....
و سپس از میان فضایل حضرت میگوید: «له الخوارق و الکرامات ما شوهد بالاعین الباصرة، و ثبت بالاثار المتواترة، و شهد له انه من ملوک الاخرة».(2)
ظ) سبط ابن الجوزی (ت 654 ه -)
وی در «تذکرة الخواص» میگوید: «و هو ابو الائمه، و کنیته ابوالحسن، و یلقب بزین العابدین، و سماه رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم سید العابدین... و السجاد، و ذی الثفنات و الزکی، و الامین».(3)
ع) ابن ابی الحدید المعتزلی (ت 655 ه -)
او در شرح نهج البلاغه، همان کلام جاحظ را آورده است.(1)
شرح نهج البلاغه، ج 15، صص 274 و 278.
غ) محیی الدین، یحیی بن شرف النووی (ت 676 ه -)
این عالم در تهذیب الاسماء و اللغات میگوید:
«... علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب الهاشمیالمدنی التابعی المعروف بزین العابدین رضی الله عنه...؛ از آن حضرت ابو سلمه بن عبدالرحمان و یحیی الانصاری و الزهری و ابو الزناد، وزید بن اسلم و حکیم بن جبیر، و فرزندش ابو جعفر محمد بن علی و... روایت کردهاند و بر جلالت او در هر چیزی اتفاق نظر است».
او سپس مجموعهای از مدح علما را در شأن امام زین العابدین میآورد.(2)
ف) احمد بن محمد بن ابراهیم بن خلکان (ت 681 ه -)
ابن خلکان در وفیات الاعیان درباره امام زین العابدین چنین گفته:
ابوالحسن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب، رضی الله عنهم اجمعین، المعروف بزین العابدین، هو احد الائمه الاثنی عشر، و من سادات التابعین، قال الزهری: «ما رأیت قرشیا افضل منه»(3)الی ان قال: «و فضائل زین العابدین و مناقبه اکثر من ان تحصی».(4)
او پس از نقل سخن زهری میگوید: «فضایل ایشان در شمار نگنجد».
ق) شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان الذهبی (ت 748 ه -)
او در سیر اعلام النبلاء، بعد از ذکر اقوال علما، در مدح ایشان میگوید:
«و کان له جلالة عجیبة، و حق له والله ذلک، فقد کان اهلا للامامه العظمی، لشرفه، وسودده و علمه و تالهه، و کمال عقله».
سپس در ادامه به نقل قصیده فرزدق و جریان آن میپردازد.
شعر فرزدق و مصادر آن
هشام بن عبدالملک هنگام حج کوشید تا خود را به حجر الاسود برساند اما نتوانست. هنگامی که امام زین العابدین علیه السلام بدان سوی آمد، همه مردم به احترام آن حضرت کنار رفتند. هشام از دیدن جریان شگفتزده شد. در این هنگام، یکی از بزرگان شام رو به هشام کرده، با لحنی آمیخته به حیرت و شگفتی گفت: این کیست که مردم این چنین به او احترام مینمایند؟
هشام با آنکه حضرت سجاد علیهالسلام را میشناخت، از ترس اینکه مبادا مردم شام به آن حضرت توجه کنند، گفت: او را نمیشناسم. فرزدق در آنجا حاضر بود و به مرد شامی رو کرد و گفت: من او را میشناسم. از من بپرس، و برای معرفی آن حضرت، این اشعار را سرود:
هذا الذی تعرف البطحاء وطأته
والبیت یعرفه و الحلّ و الحرم
این، همان کسی است که سرزمین «بطحاء» جای گامهایش را میشناسد و همچنین خانه خدا مکه و حرم و پیرامون آن، او را میشناسند.
هذا ابن خیر عبادالله کلهم
هذا التقی، النقی الطاهر العلم
این، فرزند بهترین بندگان خداست، این، پرهیزکار و پاکیزه و پاک و سرور مردم است.
هذا ابن فاطمة ان کنت جاهلة
بجده انبیاء الله قد ختموا
او را نمیشناسی؟ او پسر فاطمه [سلام الله علیها] است که پیغمبران خدا، به جدّ او خاتمه یافتند.
ولیس قولک «من هذا» بضائره
العرب تعرف من انکرت و العجم
گفته تو در «این کیست» زیانی به مقام او نمیرساند، زیرا عرب و عجم، او را که تو وی را نمیشناسی، میشناسند.
اذا رأته قریش قال قائلها
الی مکارم هذا ینتهی الکرم
هنگامی که مردم قریش او را میبینند میگویند: همه بزرگواریها به وی منتهی میشود.
من معشر حبهم دین، و بغضهم
کفر و قربهم منجی و معتصم(1)
این قصیده در دیوان فرزدق و بعضی منابع دیگر 42 بیت ذکر شده، ولی در برخی دیگر از جمله رجال کشی (صص 130-132) و روضة الواعظین (ج 1، صص 220-241) بیست و نه بیت. عقاد نیز از این قصیده، شش بیت را ذکر کرده است. ر. ک: الحسین ابوالشهداء، ص 284.
او از خاندانی است که دوستی آنها دین، و دشمنی آنها «کفر» است و نزدیکی آنها نجات دهنده و او پناهگاه مردم است.
این قصیده که در فضیلت امام سجاد علیهالسلام سروده شده 42 بیت دارد که مصادر ذیل، قسمتی یا تمام آن را نقل نمودهاند.
ابواسحاق ابراهیم بن علی الحصری، زهرالادب، ج 1، ص 69 (ط مصرحاشیه عقد الفرید)؛ ابن اثیر، المختار فی مناقب الاخیار، ص 29 (دمشق)، سفارینی، شرح ثلاثیات، ج 2، ص 648 (ط دمشق)؛ البیهقی، المحاسن و المساوی، ص 212 (ط بیروت)؛ طبرانی، معجم الکبیر، ص 143؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 200 (قاهره)؛ الصواعق، ص 198؛ ابن صباغ، الفصول المهمه ص 189 (ط الغری)؛ الحضرمی، رشفه الصادی، ص 114 (ط مصر)؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج 8، ص 208 (ط قاهره)؛ ابونعیم، حلیه الاولیاء، ج 3، ص 139 (ط مصر)؛ علامه حجه الحموی، ثمرات الاوراق، ج 2، ص 20 (ط قاهره)؛ القرمانی، اخبار الدول، ص 109 (ط بغداد)؛ سبط ابن جوزی، التذکره، ص 338 (ط الغری)؛ الگنجی، کفایه الطالب، ص 303 (ط الغری)؛ السبکی، طبقات الشافعیه، ج 1، ص 153 (ط قاهره)؛ الدمیری، حیوة الحیوان، ج 1، ص 9 (ط قاهره)، جمال الدین محمد بن نباته، شرح العیون، ج 2، ص 163؛ علامه الیافعی، مراة الجنان، ج 1، ص 239 (ط قاهره)؛ محمود بن عمر زمخشری، الفائق، ج 1، ص 219 (ط قاهره)؛ الزرقانی، شرح المواهب اللدنیه، ج 4، ص 297 (ط مصر)؛ محمد طاهر بن علی الصدیقی، مجمع بحارالانوار، ج 1، صص 341-216 (ط نول کشور)؛ عبدالله اسعد الیافعی، روض الریاحین، ص 55 (قاهره)؛ الامر تسری، ارجح المطالب، ج 1، ص 178؛ محمد خواجه پارسای البخاری، فصل الخطاب، ص 378 (به نقل ینابیع)؛ ابن ابی الاصبغ العدوانی، بدیع القرآن، ص 202
1) (1)
(مکتبه نهضه مصر، قاهره)، محمد بن طلحه، مطالب السوول، ص 79 (ط تهران)؛ برهان الدین الانصاری، غرر الخصائص الواضحه، ص 16 (ط قاهره)؛ الحمراوی، مشارق الانوار، ص 121 (ط مصر)؛ محمد عبدالغفار، ائمه الهدی، ص 109 (ط قاهره)؛ الحضرمی، رشفه الصادی، ص 114 (ط مصر)؛ الزبیدی، تاج العروس، ج 3، ص 174، ماده خزر (ط قاهره)؛ شیخ حسن النجار، الاشراف، ص 25 (ط مصر)؛ راغب اصفهانی، محاضرات الادباء، ج 1، ص 299 (ط مکتبه الحیاه، بیروت)؛ عباس بن علی بن نورالدین المکی، نزهة الجلیس و منیة الادیب الانیس، ج 2، ص 16 ط مصر، ملحقات احقاق الحق، ج 12، صص 136-149.
ک) عبدالله بن اسعد الیافعی (ت 868 ه -)
او از جماعتی مثل سعید بن المسیب نقل میکند: «ما رأینا اورع - و بعضهم قالوا - افضل منه». همچنین پس از ذکر فضائل آن امام میگوید: «فضایل ایشان بسیار است که به همین مقدار بسنده نمودیم».(1)
مراة الجنان و عبرة الیقظان، ج 1، صص 151-153.
ل) اسماعیل بن کثیر الدمشقی (ت 774)
او در البدایه والنهایه اقوال علمایی چون محمد بن سعد، الزهری، یحیی بن سعید الانصاری را نقل میکند و سپس برخی از فضایل و مواعظ آن حضرت را میآورد.(2)
م) محمد خواجه پارسای بخاری (ت 882)
او در «فصل الخطاب» میگوید:
«کان ثقة، مأمونا کثیرالحدیث، عالیا رفیعاً و اجمعوا علی جلالته فی کل شیء و قال حماد بن زید: کان افضل هاشمیادرکته».(3)
ن) احمد بن حجر العسقلانی (ت 852 ه -)
او در «تقریب التهذیب» چنین گفته:
«علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب الهاشمی، زین العابدین، ثقة، ثبت، عابد،
فقیه، فاضل، مشهور، قال ابن عیینه عن الزهری: ما رأیت قرشیا افضل منه...».(1)
تقریب التهذیب، ج 1، ص 411؛ تهذیب التهذیب، ج 5، صص 669-672.
ه) الحافظ محمد بن یوسف الکنجی الشافعی (متوفی 658 ه -)
وی که از اکابر علمای شافعی در اواسط قرن هفتم و صاحب کتاب «کفایة الطالب فی مناقب علی بن ابیطالب» است میگوید:
«کان عابداً، وفیاً و جواداً حفیاً؛(2)علی بن حسین، عابد و بسیار باوفا، بخشنده و بسیار نوازشگر بود و در پرسش از حال دیگران اصرار میورزید».
و) ابن الصباغ المالکی
او نیز مانند دیگران در کتاب الفصول المهمه، برخی از فضایل آن حضرت را نقل میکند: «اما مناقبه فکثیرة و مزایاه شهیرة...».(3)
ی) شمس الدین محمد بن طولون (ت 911 ق)
ابن طولون، سخن زهری «ما رأیت قرشیا افضل منه» و دیگران را نقل میکند و میافزاید به ایشان «ابن الخیرتین» میگفتند تا جایی که میگوید: «وفضائل زین العابدین و مناقبه اکثر من ان تحصی».(4)
أأ) ابن حجر الهیتمی (ت 974)
وی در کتاب «الصواعق المحرقه» میگوید:
او کسی است که علم، زهد و.... را از پدرانش به ارث برده و هرگاه وضو میگرفت چهرهاش زرد میشد و میگفت: «آیا میدانید در پیشگاه چه کسی حاضر میشوید». در شبانه روز هزار رکعت نماز میخواند. سپس نیز برخی از کرامات و فضایل حضرت را نقل میکند.(5)
برای اطلاع از شدت خوف و خشیت آن حضرت میتوان به منابع ذیل مراجعه کرد:
محمد غزالی، مکاشفة القلوب، ص 35، (ط قاهره)؛ مطالب السئول، ص 77، (ط طهران)؛ کفایة الطالب، صص 300-301، (ط الغری)؛ مشارق الانوار، ص 119؛ مراة الجنان، ج 1، ص 191، (ط حیدرآباد)؛ روض الریاحین، ص 55، (ط القاهره)؛ نورالابصار، ص 129، (ط مصر)؛ اسعاف الراغبین، ص 239؛ الفصول المهمه، ص 183، (ط الغری)؛ الصواعق، ص 119، (قاهره)؛ علامه القرمانی، اخبار الدول، ص 109، (بغداد)؛ عقد الفرید، ج 1، ص 278، (ط مصر)؛ طبقات ابن سعد، ج 5، ص 216، (ط بیروت)؛ تاریخ اسلام، ج 4، ص 35، (مصر)؛ حلیة الاولیاء، ج 3، ص 133، (ط مصر)؛ ابن حجر الهیتمی، الزواجر، ج 1، ص 15، (قاهره)؛ الزیدی، اتحاف السادة المتقین، ج 9، ص 251، (ط مصر)؛ الحمزاوی؛ مشارق الانوار، ص 119، (ط مصر)؛ المناوی، الکواکب الدریه، ج 1، ص 139، (ط مصر)؛ الخوارزمی، مقتل الحسین، ج 2، ص 124، (ط مطبعه الزهرا).
همچنین در کتاب الصواعق نقل میکند که امام حسین همراه نبی اکرم وارد شدند (حسین علیهالسلام روی دوش ایشان بود) در این حال، حضرت رو به جابر کردند و فرمودند: از این، فرزندی به دنیا میآید که اسمش علی است و هرگاه روز قیامت شود، منادی ندا دهد برخیز «سیدالعابدین» پس فرزندش بایستد و از او فرزندی زاده شود به نام باقر، پس اگر او را درک کردی، سلام مرا به او برسان.(1)
ر. ک: لسان المیزان، ج 5، ص 168؛ صواعق المحرقه، ص 119؛ المختار فی مناقب الاخیار، ص 30؛ حافظ الگنجی، کفایة الطالب، ص 299؛ الخمراوی، مشارق الانوار، ص 121؛ ابن الصباغ، الفصول المهمه، ص 197؛ البدخشی، مفتاح النجا، ص 164؛ ینابیع الموده، ص 333؛ المناوی، الکوکب الدریه، ج 1، ص 164؛ سبط ابن جوزی، التذکره، ص 347، توفیق ابوعلی، اهل البیت، ص 425.
بب) عبدالرئوف المناوی الشافعی
این عبارات را در معرفی حضرت سجاد علیه السلام آورده است: «هو ثقة ثبت فاضل، قال الزهری و ابن عینیه «ما رأینا قسط قرشیا افضل منه»، سپس اقوال دیگری از زهری و دیگران نقل میکند.(2)
تت) ابن العماد الحنبلی
او نیز به ذکر نسب ایشان پرداخته و علت تسمیه امام را به زین العابدین یادآور میشود.
سپس کلام بعضی از علما مثل زهری، ابی حازم و دیگران را میآورد.(1)
ابن العماد، شذرات الذهب، ج 1، ص 194؛ احمد ابراهیم محمد، فهارس اعلام شذرات الذهب، ج 1، صص 104-105.
محمد بن عبدالباقی بن یوسف الزرقانی (ت 1122)
او در شرح موطأ میگوید:
زین العابدین، ثقه، ثبت، عابد، فقیه فاضل مشهور عن رجال الجمیع، قال الزهری: «ما رأیت قرشیا افضل منه».(2)
ثث) عبدالله بن محمد الشبراوی
وی در کتاب «الاتحاف بحب الاشراف» میگوید: «کان رضی الله عنه عابدا زاهدا ورعاً متواضعا حسن الاخلاق...».(3)
جج) محمد بن الصبان الشافعی
این عالم، در کتاب اسعاف الراغبین، به ذکر اقوال زهری، ابوالزناد، ابن عیینه و دیگران میپردازد و سپس همچون آنان، خشوع و تواضع آن حضرت را در نماز یادآور میشود».(4)
حح) یوسف بن اسماعیل النبهانی
وی در کتاب «جامع کرامات الاولیاء» میگوید: «احد افراد ساداتنا آل البیت و اعاظم...».(5)
خخ) خیرالدین الزر کلی
او در کتاب الاعلام به طور مشروح به ذکر خصوصیات امام زین العابدین میپردازد؛ از جمله اینکه «کان یضرب بهم المثل فی الحلم و الورع» یا «کان ناس من اهل المدینه یعیشون لا یدرون من أین معاشهم و ما کلهم فلما مات علی بن الحسین...». به این
بیان که مردم مدینه بعد از شهادت ایشان تازه فهمیدند که معاش آنها از کجا تأمین میشده است.(1)
الاعلام، ج 4، ص 277.
سخن دربارۀ این امام همام آن قدر زیاد است که مجال بحث نیست. در پایان بحث، تنها به چند مورد از ویژگیهای آن حضرت اشاره و سپس منابع مربوط به آن را ذکر میکنیم.
الف: شخصی به امام ناسزا میگفت. اطرافیان به او هجوم آوردند، اما امام آنها را آرام کرد و با آن مرد سخن گفت و هزار درهم به او داد. آن مرد هم گفت: «اشهد انک من اولاد الرسول».
این موضوع را در منابع ذیل میتوان مشاهده کرد:
علامه الیافعی، روض الریاحین، ص 56 (ط قاهره)؛ سبط ابن جوزی، تذکره، ص 340 (ط الغری)؛ مطالب السوول، ص 79 (ط تهران)؛ عبدالوهاب الشعرانی، الطبقات الکبری، ج 1، ص 28 (ط قاهره)؛ الصفوری، نزهة المجالس، ج 1، ص 206 (ط قاهره)؛ الحمزاوی، مشارق الانوار، ص 120 (ط مصر)؛ شبلنجی، نور الابصار، ص 130 (ط مصر)؛ الشبراوی، الاتحاف بحب الاشراف، ص 48 (مصر)؛ ابن الصبان، اسعاف الراغبین، ص 239 در حاشیه نورالابصار، (ط عثمانیه مصر)، با کثیر الحضرمی، وسیلة المال، ص 210.
ب: مردی که پس از دیدن حلم امام گفت: «الله اعلم حیث یجعل رسالته». این روایت نیز در این منابع قابل دستیابی است: مراة الجنان، ج 1، ص 191؛ روض الریاحین، ص 56؛ فصل الخطاب، ص 377؛ تاریخ اسلام، ج 4، ص 37 (ط مصر)، الفصول المهمه، ص 184؛ مطالب السوول، ص 77؛ الاتحاف، ص 49؛ عبدالرحمن ابن جوزی، سلوة الاحزان، ص 39، (ط الاسکندریه)؛ تهذیب التهذیب، ج 7، ص 306؛ الصواعق، ص 120، ط حلب.
ج: در مورد سخاوت امام سجاد علیهالسلام میتوان به این منابع مراجعه نمود:
حلیة الاولیاء، ج 3، صص 138 و 141 و 136 و 138 (ط مصر)؛ تاریخ اسلام، ج 4، ص 35 و ج 5، ص 126، (ط مصر)؛ سبط ابن جوزی، التذکره؛ صص 341-336، (ط الغری)؛ محمد بن طلحه الشافعی، مطالب السوول، صص 78-79 (ط طهران)؛ ابن اثیر الجزری، المختار فی مناقب الاخیار، ص 27 (دمشق)؛ الحمزاوی، مشارق الانوار، ص 120 (ط مصر)، شبلنجی، نورالابصار، صص 129-189 (ط العثمانیه، مصر)، ابن الصبان المالکی، اسعاف الراغبین،
1) (1)
ص 240 (حاشیه نورالابصار، مصر)، ابوالقاسم حمزه بن یوسف بن ابراهیم السهمی، تاریخ جرجان، ص 328 (ط حیدرآباد الدکن)، محمود بن عمر الزمخشری، ربیع الابرار، صص 413 و 211؛ المبردة الفاضل، ص 105 (ط مصر)، عبدالمعطی، اخبار الاول، ص 109 (ط بغداد)، القرمانی، اخبار الدول، ص 109 (ط بغداد)، ابن الصباغ، الفصول المهمه، ص 184 (ط الغری)، علامه یافعی، روض الریاحین، ص 55 (قاهره)، الشبراوی، الاتحاف، ص 490 (ط مصر)، طبقات ابن سعد، ج 5، ص 216؛ ابن تیمیه، منهاج السنه، ج 4، ص 144، ط مصر.
د: امام در طول عمر خویش، دو بار اموالش را در راه خدا تقسیم کرد. این حدیث از امام باقر علیهالسلام نقل شده و میتوان آن را در منابع ذیل جست و جو نمود:
تهذیب التهذیب، ج 7، ص 306؛ حلیه الاولیاء، ج 3، ص 140 (ط مصر)، المختار فی مناقب الاخیار، ص 27؛ تاریخ الاسلام، ج 4، ص 35 (ط مصر)، بلوغ الامانی، علامه ساعاتی، ج 10، ص 253 (ط قاهره).
آن حجت اهل معاملت، آن برهان ارباب مشاهدت، آن امام اولاد نبی، آن گزیده احفاد علی، آن صاحب باطن و ظاهر، ابوجعفر محمد باقر علیهالسلام باشد.(1)
تذکرة الاولیاء، ج 2، صص 285-286.
یا باقرالعلوم لاهل التقی و خیر من لبی علی الاجبل(2)
ای شکافندۀ علم برای پرهیزگاران، ای بهترین کسی که بر کوههای حجاز لبیک گفتی
1) (1)
2) (2) مراة الجنان، عبدالله بن سعد الیافعی، ج 1، ص 247، برای اطلاع از شرح حال امام رک: طبقات ابن سعد، ج 5، ص 320؛ طبقات خلیفه، ت 2233؛ تاریخ النجاری، ج 1، ص 183؛ المعارف، ص 215، معرفه التاریخ، ج 1، ص 360؛ الجرح و التعدیل القسم الاول من المجلد الرابع، ص 26، ذیل المذیل، ص 641؛ الحلیه، ج 3، ص 180؛ طبقات الفقهاء، شیرازی، ص 64، تاریخ ابن عساکر، ج 15، ص 350؛ تهذیب الاسماء، اللغات القسم الاول من الجزء الاول، ص 87؛ تهذب الکمال، صص 1244 و 1597؛ تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 117؛ العبر، ج 1، صص 142 و 148؛ تاریخ الاسلام، ج 4، ص 299؛ البدایه و النهایه، ج 9، ص 309؛ تهذیب التهذیب، طبقات الحفاظ، سیوطی، ص 49، خلاصه تهذیب التهذیب، ص 352؛ طبقات المفسرین، ج 2، ص 537؛ شذروات الذهب، ج 1، ص 149؛ سیراعلام النبلاء، ج 4، ص 401.
امام پنجم علیهالسلام را از این رو که شکافنده علوم اسلامی بود، «باقر» نامیدند؛ همانگونه که آمده است: «لتبقر فی العلم».(1)
نووی، شرح صحیح مسلم، ج 1، ص 102؛ مفردات، ص 37؛ لسان العرب، ج 4، ص 74؛ محمد خواجه پارسای بخاری، فصل الخطاب، ص 380؛ ابن خلکان، تاریخ، ج 2، ص 23، 1264، الصواعق، ص 120؛ الیافعی، روض الریاحین، ص 57؛ مراة الجنان، ص 247؛ عبدالهادی الابیاری، العرائس الواضحه، ص 204؛ همو، جالیه الکدر، ص 204؛ البدخشی، مفتاح النجا، ص 164؛ علامه گنجی، کفایة الطالب، ص 306؛ التذکره، ص 346؛ ابوالوزاء اسماعیل، المختصر فی اخبار البشر، ص 203؛ الهروی، جمع الوسائل فی شرح الشمائل للترمذی، ج 1، ص 187؛ القرمانی، اخبار الدول، ص 111؛ سید عباس المکی، نزهة الجلیس، ج 2، ص 23؛ ابن الصباغ، اسعاف الراغبین، ص 253؛ شبلنجی، نورالابصار، ص 192؛ ابن الصباغ، الفصول المهمه، ص 192؛ ملحقات احقاق الحق، ج 12، صص 160-165؛ البدایه و النهایه، ج 9، ص 321؛ تاج العروس، الزبیدی، ج 3، ص 55؛ فیروز آبادی، القاموس، ج 1، ص 376؛ ابن خلکان، وفیات، ج 4، ص 174؛ اربیلی، کشف الغمه، ج 2، ص 329.
آنچه در ذیل میآید فقط بخشی از سخنان و اعترافات این بزرگان است.
أ) محمد بن سعد الزهری (ت 230 ه -)
او در حق امام باقر میگوید: «محمد من الطبقه الثالثه من التابعین من المدینه، کان عابداً عالماً ثقه».(2)در جایی نیز میگوید: «کان ثقة کثیر الحدیث».(3)
ب) عمروبن بحر الجاحظ (ت 250)
او در حق امام باقر میگوید:
«او سید فقهای حجاز است که مردم، فقه را از پسرش آموختند. او را شکافنده علم؛ یعنی «باقر» نامیدند و رسول خدا این لقب را به او داد». سپس جریان جابر و رساندن سلام رسول الله به امام باقر را نقل میکند. او امامان را به ترتیب نام میبرد و سپس میگوید: در هیچ یک از خانههای عرب و عجم، چنین خاندانی نیست».(4)
ت) ابونعیم الاصفهانی (ت 430 ه -)
او در «حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء» گفته است: ومنهم الحاضر الذاکر، الخاشع الصابر، ابوجعفر محمد بن علی الباقر، کان من سلاله النبوه و...(1)
حلیه الاولیاء، ج 3، ص 166.
مضمون کلام او این است که محمد بن علی الباقر علیهالسلام از سلاله نبوت و از کسانی است که حسب و نسب را به تمام جمع نموده است. او از لطائف و دقائق علوم سخن میگفت و از خصومت و دشمنی نهی میکرد.
ث) عبدالله بن عطاء مکی
او که از علمای برجسته عصر امام علیهالسلام است میگوید: «ما رایت العلماء عند احد اصغر علما منهم عند ابی جعفر...؛(2)علما و دانشمندان را نزد هیچ کس، حقیرتر از آنچه در پیش ابوجعفر بودم ندیدم. او حکم بن عتیبه را که دارای مرتبه علمیبالایی است در پیشگاه امام همچون کودکی میداند.
ج) الفخر الرازی (ت 604 ه -)
او در تفسیر خود و در بیان معنی واژه «کوثر» گفته است:
والقول الثالث الکوثر اولاده... فالمعنی انه یعطیه نسلا یبقون علی مرّ الزمان، فانظر کم قتل من اهل البیت ثم العالم ممتلی منهم، و لم یبق من بنیامیه فی الدنیا احد یعبأ به، ثم انظر کم کان فیهم من الاکابر من العلماء کالباقر والصادق و الکاظم و الرضا...؛ (3)دیدگاه سوم در مورد کوثر، اولاد رسول الله هستند؛ یعنی خداوند به او نسلی میدهد که باقی میمانند. بنگر که چقدر از اهل بیت کشته شدند، اما عالم از آنها پر است، ولی از بنیامیه، هیچ کس باقی نمانده است. نگاه کن که بزرگانی همچون باقر، صادق، کاظم، رضا و... در میان اهل بیت وجود دارد.
ح) محمد بن طلحه الشافعی (ت 652 ه -)
او در «مطالب السوول» میگوید:
هو باقر العلم و جامعه و شاهر علمه و رافعه، و متفوق دره و واضعه، و منمق دره و راضعه، صفا قلبه، و زکا عمله، و طهرت نفسه، و شرفت اخلاقه، و عمرت بطاعة الله اوقاته، و رسخت فی مقام التقوی قدمه، و ظهرت علیه سمات الازدلاف، و طهارة الاجتباء، فالمناقب تسبق الیه، والصفات تشرف به.(1)
مطالب السوول، ج 2، ص 100.
ابن طلحه شافعی در این کتاب امام را با صفت شکافنده علم که علم و والایی او شهره آفاق شده، و نیز والایی، جوانمردی و صفای قلب میستاید.
خ) سبط ابن الجوزی
او در کتاب تذکرة الخواص، علت تسمیه امام به «باقر» را یاد آور میشود و سخن ابن سعد را میآورد که در حقّ امام گفت:
«کان علماً، عابدا ثقة». سپس میافزاید ابوحنیفه و دیگران از آن حضرت حدیث نقل کردهاند. در ادامه نیز قول عطا را میآورد که «ما رأیت العلماء عند احد اصغر علماء منهم و...».(2)
د) ابن ابی الحدید المعتزلی
این مفسر نهجالبلاغه، همان کلام جاحظ را درباره امام باقر علیهالسلام میآورد.(3)
ذ) ابو زکریا محیی الدین بن شرف النووی
نووی در کتاب «تهذیب الاسماء» میگوید:
«او را باقر نامیدند، چون شکافنده علم بود و اصل آن را میدانست. در ادامه هم این عبارات را آورده: «هو تابعی جلیل، امام بارع، مجمع علی جلالته، معدود فی فقهاء المدینه و ائمتهم و...».(4)
ر) محمد بن احمد بن ابی بکر القرطبی (ت 671 ه -)
قرطبی در تفسیرش هنگامی که به آیه إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً... میرسد چنین میگوید:
«بقره» البقره، اسم للانثی، و الثور اسم للذکر، مثل ناقه و جمل و امرأة و رجل... و اصله من قولک: بقر بطنه، ای شقه، فالبقره تشق الارض بالحرث و تثیره، و منه الباقر لابی جعفر محمد بن علی زین العابدین، لانه بقر العلم وعرف اصله، ای شقه؛(1)
تفسیر قرطبی، ج 1، ص 483.
او ضمن آیه تَذْبَحُوا بَقَرَةً پس از بیان معانی «بقره» میگوید: «بقره» گویند، چون زمین را میشکافد و زیر رو میکند. به ابی جعفر محمد بن علی علیهالسلام هم «باقر» گفته شده، چون علم را میشکافد و اصل آن را میشناسد.
ز) ابن خلکان (ت 681 ه -)
او در کتاب خود با این عبارات به ذکر فضایل امام باقر علیهالسلام پرداخته است:
ابوجعفر محمد بن زین العابدین عل بن الحسین بن علی بن ابی طالب رضی الله عنهم اجمعین، الملقب بالباقر احد الائمه الاثنی عشر فی اعتقاد الامامیه، و هو والد جعفر الصادق... کان الباقر عالماً سیداً کبیراً، و انما قیل له الباقر لانه تبقر فی العلم، ای توسع و التبقر: التوسع، وفیه یقول الشاعر:
یا باقر العلم لاهل التقی
و خیر من لبی علی الاجبل(2)
ابوجعفر محمد بن زین العابدین... ملقب به «باقر» یکی از ائمه دوازدهگانه به اعتقاد شیعه امامیه و پدر [امام] جعفر صادق است. [امام] باقر، عالمی بزرگ و سید عظیمی بود و به این جهت به او «باقر» گفته میشد که علم را میشکافت و به آن توسعه میداد. شاعر در این باره میگوید:
ای شکافنده علم برای پرهیزگاران، ای بهترین کسی که بر کوههای حجاز لبیک گفت.
س) ابن منظور
وی در «لسان العرب» علت تسمیۀ امام را میآورد:
«لانه بقر العلم و عرف اصله و استبط فرعه و تبقر فی العلم».(1)
لسان العرب، ج 4، ص 74.
ش) الذهبی (ت 748 ه -)
او در «العبر فی خبر من غبر» چنین آورده است:
«و کان من فقهاء المدینه، و قیل له الباقر لانه بقر العلم، ای شقّه و عرف اصله و خفیه».(2)
ذهبی در سیر اعلام النبلاء نیز امام باقر را با اوصافی چون «کان احد من جمع بین العلم و العمل و السودد و الشرف و الثقه و الرزانه و کان اهلا للخلافه اماماً مجتهدا تالیا لکتاب الله، کبیر الشأن» میستاید و میگوید: «حفاظ بر احتجاج به ابی جعفر اتفاق نظر دارند و نسائی او را از فقهای تابعین در مدینه دانسته است».(3)
ص) ابن تیمیه
او در کتابش گفته است:
«ابو جعفر محمد بن علی من خیار اهل العلم و الدین و قیل انما سمی الباقر، لانه بقر العلم».(4)
ض) الصفدی
وی در کتاب «الوافی بالوفیات» امام را به اوصاف زیر میستاید:
«سید بنی هاشم فی وقته.... و کان احد من جمع العلم و الفقه و الدیانة و الفقه و السودد و کان یصلح للخلافه و هو احد الائمه الاثنی عشر الذین یعتقد الرافضه عصمتهم و سمیالباقر بقر العلم، ای شقه فعرف اصله و خفیه».(5)
ط) ابونعیم اصفهانی
او در حلیة الاولیاء میگوید:
«لم یظهر عن احد من ولد الحسن والحسین علیهم السلام عن علم الدین و السنن و علم القرآن و السیر و فنون الادب من ابی جعفر الباقر علیهالسلام».(1)
حلیة الاولیاء، ج 3، ص 180؛ الروضه الندیه، ص 12.
ظ) ابن صباغ المالکی (ت 855)
در ضمن ستایش امام، به شعر الجهنی
اذا طلب الناس القرانا
کان القریش علیه عیالا
در حق امام باقر علیهالسلام اشاره میکند.(2)همچنین با این الفاظ، امام را مدح میکند: «علم، فضل، السودد، الرئاسه، الامامه، ظاهر الجود فی الخاصه و العامه، مشهورالکرم».
ع) ابوحاتم الرازی
وی ضمن معرفی امام میگوید: «خلیل بن احمد فراهیدی، علم عروض را از شاگردان امام باقر آموخت».(3)
غ) عطار نیشابوری
او کتاب «تذکرة الاولیاء» را با امام صادق علیه السلام شروع و بهامام باقر علیه السلام ختم میکند و میگوید: «او را باقر خوانندی. مخصوص بود به دقائق علوم و لطائف اشارات، و او را کرامات مشهور است به آیات باهر و براهین زاهر...».
پس از بیان حالات و صفات ایشان میگوید: «و به جهت تبرک، ختم کتاب را ذکر او کردیم - حشرنا مع اجداده و معه آمین یا رب العالمین».(4)
ف) عبدالله بن اسعد الیافعی (ت 768)
او ضمن بیان لقب ایشان و علت تسمیه بدین نام، به قول شاعر اشاره میکند که گفته:
یا باقر العلم لامل التقی
و خیر من لبی علی الاجبل
سپس نیز قول عبدالله بن عطاء را میآورد: «ما رأیت العلماء عند احد اصغر علما منهم عند محمد بن علی...».(1)
مراة الجنان و عبرة الیقظان، ج 1، صص 194-195.
ق) محمد بن یعقوب فیروز آبادی
فیروزآبادی علت ملقب شدن امام را چنین میآورد: «لتبحره فی العلم».(2)
ک) ابن کثیر دمشقی (ت 744 ه -)
او در البدایه و النهایه امام را با اوصاف زیر میستاید:
«هو تابعی جلیل، کبیر القدر کثیرا، احد اعلام هذه الامه علماً و عملاً و سیادة و شرفاً و....». پس از ذکر راویان آن حضرت میگوید:
«قال العجلی: و هو مدنی تابعی ثقة و قال محمد بن سعد: کان ثقة کثیر الحدیث».
پس از علت تسمیه ایشان هم میگوید:
«کان ذاکراً خاشعاً صابراً و کان من سلالة النبوة، رفیع النسب عالی الحسب، کان عارفاً بالخطرات، کثیر البکاء و العبرات معرضا عن الجدال و الخصومات».(3)
ل) محمد پارسای البخاری
وی در کتاب «فصل الخطاب میگوید:
من ائمة اهل البیت ابوجعفر محمد الباقر، سمی بذلک لانه.. و هو تابعی جلیل، امام بارع، مجمع علی جلالته و کماله... قال بعضهم: ما رایت العلماء کان اقل علما
الا عند الامام محمد الباقر رضی الله منه».(1)
ر. ک: ینابیع الموده، ج 2، ص 456؛ تذکرة الخواص، ص 347 (ط الغری).
م) شمس الدین الجرزی
پس از تسمیه امام میگوید: «کان سید بنی هاشم علماً و فضلاً و سنته...».(2)
ن) ابن حجر عسقلانی
ابن حجر ابتدا به ذکر راویان امام باقر علیهالسلام پرداخته، میگوید:
از او فرزندش [امام] جعفر، اسحاق السبیعی، الاعرج، الزهری، عمرو بن دینار، ابو جهضم موسی بن سالم، القاسم بن الفضل، الاوزاعی، ابن جریج، الاعمش، شیبه بن نصاح، عبدالله بن ابیبکر بن عمرو بن حزم، عبدالله بن عطا بسام الصیرفی، حرب بن سریج، حجاج بن ارطاة، محمد بن سوقه، مکحول بن راشد، معمر بن یحیی بن بسام و دیگران روایت کردهاند.
او سخنش را چنین ادامه میدهد:
قال ابن سعد: کان ثقة، کثیر الحدیث.. و قال العجلی: مدنی تابعی ثقة وقال ابن البرقی: کان فقیهاً فاضلاً و ذکره النسائی فی فقهاء اهل المدینه من التابعین».
سپس میگوید:
قال الزبیر بن بکار: کان یقال لمحمد الباقر، باقر العلم. و قال محمد بن
المنکدر: ما رأیت احداً یفضل علی علی بن الحسین حتی رأیت ابنه محمداً اردت یوما ان اعظه فوعظنی؛(3)خواستم او را موعظه کنم که وی مرا موعظه فرمود».
در «تقریب التهذیب» هم میگوید:
«محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب، ابوجعفر الباقر، ثقة فاضل من الرابعه».(4)
ه) شمس الدین محمد بن طولون
او با این الفاظ امام باقر را میستاید: «کان الباقر عالما سیدا کبیرا» و سپس به علت تسمیۀ امام میپردازد و در ادامه شعر «یا باقر العلم...» را میآورد.(1)
الائمه الاثنا عشر، ص 81.
و) شهاب الدین احمد بن حجر الهیتمی، (909-973 ه -)
وی دانشمندی شافعی مذهب و برخلاف ابن حجر عسقلانی نسبت به مذهب اهل سنت بسیار متعصب بود و به همین دلیل کتاب «الصواعق المحرقه» را در رد شیعه به رشته تحریر کشیده است. او درباره امام باقر مینویسد:
الامام العظیم: المجمع علی جلالته و فضله: ورث اباه عبادة و علما و زهادة، ابوجعفر محمد الباقر، سمی بذلک من بقر الارض، ای شقها و انار مخبئاتها و مکانها، فلذلک هو اظهر من مخبئات کنوز المعارف و حقائق الاحکام و الحکم و اللطائف ما لا یخفی الا علی منطمس البصیرة او فاسد الطویه و السریره و من ثم قیل فیه باقرالعلوم و جامعه شاهر علمه و رافعه، صفا قلبه و زکا علمه و عمله و طهرت نفسه و شرف خلقه و عمرت اوقاته بطاعة الله و له من الرسوم فی مقامات العارفین ما تکل عنه السنة الواصفین و له کلمات کثیره فی السلوک و المعارف لا تحتملها هذه العجالة؛(2)
امام و پیشوای بزرگ که عظمت و فضلش مورد اتفاق همگان است و عبادت و علم و زهد را از پدرش به ارث برده است. ابوجعفر، محمد باقر به این جهت «باقر» نامیده شده که گشاینده دریچههای دانش و شکافندۀ مشکلات علوم بود. او به اندازهای گنجهای پنهان معارف و دانشها را آشکار ساخته و حقائق احکام و حکمتها و لطائف دانشها را بیان نموده که جز بر عناصر بیبصیرت یا بدسیرت پوشیده نیست و برای همین است که وی را شکافنده و جامع علوم و برافرازنده پرچم دانش خواندهاند. قلبش روشن و علم و عملش زیاد و نفسش پاکیزه و رفتار و اخلاقش پسندیده بود و عمر خود را در طاعت خدا سپری نمود. در مقامات عارفین او را آداب و رسومی است که زبان مداحان و توصیفکنندگان از بیان آن عاجز است و
کلمات زیادی پیرامون سیر و سلوک و معارف از او به جا مانده که این مقام، گنجایش ذکر آنها را ندارد.
ی) ابوالعباس احمد بن یوسف القرمانی (ت 1019)
او درباره امام باقر میگوید:
او را بدان جهت «باقر» نامیدند که علم را شکافت. همچنین گفته شده بدین جهت ملقب به «باقر» گردید که از جابربن عبدالله انصاری روایت شده که رسول خدا به او فرمود: تو زنده میمانی تا فرزندی از فرزندان حسین را که همنام من است، دیدار کنی. او علم دین را به خوبی میشکافد. آنگاه که دیدارش کردی، سلام مرا به او برسان. جابر گفت: خداوند عمر مرا به تأخیر انداخت تا اینکه امام باقر را دیدم و سلام جدّش رسول خدا را به او رساندم.
سپس در ادامه میگوید:
از هیچ یک از فرزندان حسن و حسین از علم دین و سنت پیامبر و قرآن و سیره و فنون ادب به مقداری که از ابوجعفر باقر به ظهور رسیده، ظاهر نشده و باقی مانده است و صحابه و بزرگان تابعین از وی نقل حدیث کردهاند.
او در ادامه ضمن آوردن شعر قرطبی، یعنی «یا باقرالعلم...» کرامتی از امام نقل میکند.(1)
اخبار الدول و آثار الاول، ج 1، ص 331.
أأ) ابوالفلاح ابن العماد الحنبلی
سخنان مفید و متینی در حکمت و مواعظ از او رسیده است که از جمله آن سخنان زیر است:
افراد با تقوی سهلالمنالترین و کمخرجترین و در عین حال، پرفایدهترین مردم دنیا هستند.(2)
بب) حسین بن محمد الدیار بکری
او در «تاریخ الخمیس» به ذکر اوصاف حضرت باقر علیهالسلام میپردازد.(3)
تت) محمد بن عبدالباقی الزرقانی
زرقانی درباره امام باقر علیهالسلام گفته است:
«محمد الباقر... الثقه الفاضل من سادات آل البیت».(1)
شرح الزرقانی بر موطا، ج 2، ص 403.
ثث) الشیخ عبدالله بن عامر الشبراوی
وی ضمن بیان علت تسمیه ایشان به باقر و اوصاف دیگر آن امام، شعر مالک الجهنی را میآورد:
اذا طلب الناس علم القرآن
کانت قریش علیه عیالاً
سپس، در فضایل آن حضرت سخن میگوید و قول محمد بن المنکدر را میآورد که همچون علی بن الحسین، کسی را ندیده بودم تا اینکه پسرش] امام [محمد باقر را دیدم.(2)
جج) محمد بن علی الصبان
این عالم نیز در اسعاف الراغبین چنین آورده است:
«فهو صاحب المعارف و اخو الدقائق و اللطائف، ظهرت کراماته و کثرت فی السلوک اشاراته، لقب بالباقر لانه بقر العلم...».(3)
حح) ابوالفوز محمد امین السویدی
در «سبائک الذهب» ضمن بیان اوصاف امام باقر علیهالسلام چنین آمده است:
«لم یظهر عن احد من اولاد الحسین من علم الدین والسنن و علم السیر و فنون الاداب ما ظهر عن ابی جعفر رضی...».(4)
خخ) خیرالدین الزرکلی (ت 1396 ه -)
او در الاعلام آورده است:
«محمد بن علی زین العابدین بن الحسین الطالبی الهاشمیالقرشی، ابوجعفر الباقر، خامس الائمه الاثنی عشر عند الامامیه، کان ناسکاً عابداً، له فی العلم، و تفسیر القرآن آراء و اقوال».(1)
الاعلام، ج 6، ص 270.
دد) عبدالرحمن الشرقاوی
شرقاوی نیز به نوبه خود زبان به اعتراف گشوده است:
«امام باقر، اعلم اهل زمان خود به قرآن و تفسیر آن و حدیث و فقه بود».(2)
ذذ) السید عفیفی
وی که از علمای الازهر مصر است میگوید:
«کان عالما کبیرا سید بنی هاشم».(3)
رر) ابوحنیفه
ابوحنیفه یکی از امامان چهارگانۀ اهل سنت است و درباره ارتباط او با امام باقر علیهالسلام مطالب ذیل نقل میشود.(4)
امام باقر به عنوان استاد ابوحنیفه معرفی شده(5)و روایتش از امام باقر در مواردی از مسانید وی دیده میشود.(6)در منابع زیادی، امام باقر به عنوان اولین فرد از آل البیت علیهمالسلام که
1) (1)
2) (2) جریدة الاهرام المصریه، تاریخ 18، ص 8، ص 1978، ص 10.
3) (3) مجله الازهر، ج 5، سال 1358 ق.
4) (4) وسیله الخادم الی المخدوم، صص 185-191؛ حدیث ملاقات جابر با امام در صحیح مسلم، ج 8، صص 170 و 196، با شرح النووی.
5) (5) رسائل الجاحظ، ص 106؛ مناقب ابی حنیفه، موفق مکی، ج 2، ص 60؛ ابوحنیفه، محمد ابوزهره، صص 49-52.
6) (6) ابویوسف، الآثار، ص 34؛ ابوالموید خوارزمی؛ جامع مسانید ابی حنیفه، ج 1، ص 388.
ابوحنیفه از ایشان علم دریافت کرده است.(1)
مناقب ابی حنیفه، همان.
ابن حجر هیتمی سه نفر از اهل بیت را از استادان ابوحنیفه میداند، امام باقر، امام صادق و زید بن علی علیهمالسلام.(2)آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عامل صدیق، آن عالم تحقیق، آن میوه دل اولیاء، آن جگر گوشه انبیاء، آن ناقد علی، آن وارث نبی، آن عارف عاشق جعفر الصادق (3)(رضی الله عنه).
اگر تنها صفت او گویم به زبان و عبارت من راست نیاید که در مجله علوم و اشارات و عبارات بی تکلف به کمال بود، و قدوه جملۀ مشایخ بود، و اعتماد همه بر وی بود، مقتدای مطلق بود، هم الهیان را شیخ بود و هم محمدیان را امام و هم اهل ذوق را پیشرو، و هم اهل عشق را پیشوا، هم عباد را مقدم، هم زهاد را مکرم، هم صاحب تصنیف حقایق، هم در لطایف تفسیر و اسرار تنزیل بی نظیر بود، و از باقر - رضی الله عنه - بسیار سخن نقل کرده است.(4)
أ) الامام ابوحنیفه النعمان (ت 150)
او در حقّ امام گفته: «ما رأیت احدا افقه من جعفر بن محمد». در تهذیب الکمال جریان
1) (1)
2) (2) ابن حجر هیتمی، الخیرات الحسان، صص 74-93. و نیز ر. ک: محمد شفق خواتی، جایگاه اهل بیت از دیدگاه ابوحنیفه، مجله طلوع، شماره 17، صص 145-173.
3) (3) برای مطالعه در احوال امام، رک: سیر اعلام، ج 6، ص 255؛ جعفر بن محمد، تاریخ خلیفه، ص 424؛ طبقات خلیفه، ص 269؛ تاریخ النجاری، ج 2، ص 198؛ التاریخ الصغیر، ج 2، ص 91؛ الطبری، حوادث الفقه، ج 145؛ الجرح و التعدیل، ج 2، ص 487؛ مشاهیر علماء الامصار، ص 127؛ حلیة الاولیا، ج 3، ص 192؛ وفیات الاعیان، ج 1، صص 327-328؛ الکامل فی التاریخ حوادث سنة، ص 145؛ تهذیب الکمال، ص 202؛ تذهیب التهذیب، ج 1، ص 109؛ تاریخ الاسلام، ج 6، ص 45؛ میزان الاعلام، ج 1، صص 414-415؛ تذکره الحفاظ، ج 1، ص 166؛ تهذیب التهذیب، ج 2، صص 103-105؛ خلاصه تهذیب الکمال، ص 63؛ شذرات الذهب، ج 1، ص 20.
4) (4) تذکرة الاولیاء، بر اساس نسخه مصحح نیکلسن، ج 1، ص 10.
چهل پرسش مشکلی که ابوحنیفه از امام پرسید و امام صادق علیهالسلام همگی را پاسخ داد نقل شده است. ابوحنیفه در جای دیگری گفته: «ألیس قد روینا ان اعلم الناس اعلمهم باختلاف الناس».(1)
المزی، تهذیب الکمال، ج 5، ص 79؛ ذهبی، سیراعلام النبلاء، ج 6، صص 257-258.
او بارها میگفت اگر آن دو سال شاگردی امام نبود، نعمان هلاک میشد: «لولا السنتان لهلک النعمان».(2)
بسیاری از منابع اهل سنت امام صادق را استاد ابوحنیفه میدانند.(3)
ب) مالک بن انس
او درباره حالات امام میگوید:
مدتی نزد جعفر بن محمد رفت و آمد میکردم و او را پیوسته در یکی از سه حالت دیدم: یا در حال نماز بود یا در حال روزه یا اینکه مشغول قرائت قرآن بود. مردی افضل و برتر از جعفر بن محمد صادق از نظر علم و عبادت و تقوا، هرگز چشمی ندیده و گوشی نشنیده و به قلبی خطور نکرده است.
کنت آتی جعفر بن محمد و کان کثیرالتبسم فاذا ذکر عنده النبی اخضر و اصفر و ما رأیته قط یحدث عن رسول الله الا علی طهاره(4)و لا یتکلم فیما لا یعنیه و کان من العباد و الزهاد الذین یخشون الله؛(5)
نزد جعفر بن محمد میآمدم، او همواره تبسمی بر لب داشت. هر وقت نام مبارک پیامبر نزد او برده میشد، رنگش دگرگون، گاهی زرد و گاهی سبز میشد. هرگز بدون وضو از رسول خدا حدیثی نقل نمیفرمود. درباره چیزی که فایده نداشت، صحبت نمیکرد. او از عباد و زهادی بود که از خدا میترسند.
1) (1)
2) (2) مختصر التحفه الاثنی عشریه، ص 9؛ تحفه الاثنا عشریه، دهلوی، ص 8؛ رسائل الجاحظ، ص 106؛ الصواعق المحرقه، ص 130؛ اخبار الدول، القرمانی، علی امام الائمه الباقوری، ص 48؛ میر شمس الدین محمد سامی الانبوری، قاموس الاعلام، ص 3، 1821؛ محمد ابوزهر، ابوحنیفه، ص 72؛ همو، الامام الصادق، ص 31.
3) (3) المجالس السنیه، ص 5؛ ابن تیمیه، التوسل و الوسیله، ص 52؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 104؛ قاضی عیان، الشفاء بتعریف حقوق المصطفی، ج 2، ص 42.
4) (4) تهذیب التهذیب، ج 1، ص 88، (طبع بیروت)
5) (5) صورتان متضادتان، ص 96، (طبع هند)
گویند وقتی «انس» احادیثی ازامام صادق نقل میکرد، میگفت: موثق ترین و معتبرترین مردم «جعفر بن محمد» به من فرمود.(1)
قاضی نعیم، شرح الاخبار دنباله 42 الف م، س؛ ذهبی، تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 166
ت) عمرو بن ابی المقدام
او میگوید: «کنت اذا نظرت الی جعفر بن محمد علمت انه من سلالة النبیین».(2)
ث) عمرو بن بحر الجاحظ
او درباره امام میگوید: «جعفر بن محمد آن کسی که علم و فقهش دنیا را پر کرده است».
از سوی دیگر، جاحظ، اباحنیفه و سفیان ثوری را از شاگردان امام میداند.(3)
ج) احمد بن عبدالله العجلی (ت 261 ه -)
وی در کتاب خود چنین میگوید: «جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب رضی الله عنهم اجمعین، و لهم شیء لیس لغیر هم، خمسة ائمه...»؛(4)این پنج تن ائمه چیزهایی دارند که دیگران ندارند.
ح) ابوحاتم الرازی (ت 277 ه -)
از او درباره امام علیهالسلام نقل شده که: «جعفر بن محمد ثقة لا یسأل عن مثله».(5)
خ) عبدالرحمان بن ابی حاتم محمد بن ادریس الرازی (ت 327 ه -)
وی ضمن بیان نام اشخاصی که از امام روایت کردهاند، بعضی از مدحها و توفیقات علما مثل شافعی، ابن معین، ابی عبدالرحمان، ابی زرعه، را نقل و بر آنها اقرار میکند.(6)
د) سفیان بن سعید الثوری
او میگوید: وقتی به خدمت جعفر بن محمد شرفیاب شدم، به من فرمود:
«ای سفیان، هنگامیکه حزن و اندوه دامنگیر تو شد «لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم» را زیاد بگو و اگر نعمت زیاد برایت فراهم شد، ذکر «الحمدلله» را زیاد کن و اگر روزیات به تأخیر افتاد زیاد استغفار کن».(1)
العقد الفرید، ج 3، ص 221.
ذ) ابن حجر عسقلانی (733-882 ه -)
ابن حجر در مورد امام جعفر صادق مینویسد:
«جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب فقیه صدوق».(2)
ر) ابن حجر هیتمی (متوفی 973 ه -)
او که مفتی حجاز و فقیه شافعی و مؤلف الصواعق المحرقه است چنین میگوید:
«افضلهم و اکملهم جعفر الصادق و من ثم کان خلیفته (ای الباقر) و وصیه و نقل الناس عنه من العلوم ما سارت به الرکبان و انتشر شهرته فی جمیع البلدان روی عنه الائمه الاکابر»؛(3)
«افضل و اکمل فرزندان (اهل بیت) امام باقر، جعفر صادق [علیهماالسلام] است لذا جانشین و وصی او بود. مردم به اندازهای از وی نقل علوم کردند که در تمام نقاط دنیا منتشر شد و شهرتش سرتاسر جهان را فراگرفت».
در ادامه هم میگوید: «بزرگان ائمه مانند: یحیی بن سعید، ابن جریح، مالک، سفیان ثوری، سفیان بن عیینه، ابوحنیفه، شعبه و ایوب سجستانی» از او روایت کردهاند.
ز) بسطامیحنفی (متوفی 858 ه -)
مؤلف کتاب «مناهج التوسل فی مباهج الترسل» میگوید:
جعفر بن محمد، ازدحم علی بابه العلماء، واقتبس من مشکاة انواره الاصفیاء و کان یتکلم بغوامض الاسرار و علوم الحقیقه و هو ابن سبع
سنین؛(1)
مناجع التوسل، ص 106.
جعفر بن محمد کسی است که علما و دانشمندان بر در خانهاش هجوم میآوردند و نخبگان و برگزیدگان از مشکات انوارش اقتباس مینمودند، و در حالی که هفت سال بیشتر از عمرش نگذشته بود، درباره غوامض اسرار و علوم حقیقی صحبت میکرد.س) محمد بن طلحه شافعی
او در کتابش چنین زبان به اعتراف گشوده است: جعفر بن محمد از علمای اهل بیت و بزرگان آنها و دارای علوم بسیاری بود. عبادتش فراوان و اوراد و اذکار او دائم بود و زهد فوقالعادهای داشت. قرآن، زیاد تلاوت میفرمود و در معانی آن تتبع مینمود و از دریای عمیق کتاب الهی گوهرهای گرانبهایی استخراج میفرمود و عجایب آن را روشن میساخت. اوقات خود را به انواع عبادت تقسیم کرده بود که به وسیله آن از نفس خود حساب میکشید. چهره ایشان انسان را به یاد آخرت میانداخت و استماع کلامش انسان را از دنیا روگردان مینمود. پیروی از او موجب رفتن به بهشت میگردید و چهره نورانی او نشان میداد که ذریه رسول خداست. مناقب و فضائل او قابل شمارش نبود. از او روایات فراوانی نقل شده و جمع کثیری از بزرگان امت، مثل یحیی بن سعید انصاری، ابن جریح، مالک بن انس، سفیان ثوری، ابن عیینه و ایوب سجستانی و غیر اینها از علوم او بهرهها برگرفتهاند.(2)
ش) ابو حاتم التمیمی
او هم درباره آن امام همام میگوید:
«کان من سادات اهل البیت فقها و علما و فضلاً».(3)
ص) عبدالله بن عدی الجرجانی
از او نقل شده که: «... و جعفر من ثقات الناس کما قال یحیی بن معین».(4)
ض) ابوعبدالرحمان السلمی (ت 412)
سلمی در طبقات المشایخ الصوفیه میگوید:
«جعفر الصادق علیهالسلام فاق جمیع اقرانه عن اهل البیت و هو ذوعلم غزیر فی الدین و زهد بالغ فی الدنیا و ورع تام عن الشهوات و ادب کامل فی الحکمه».(1)
ینابیع الموده، ج 2، ص 457.
ط) احمد بن علی بن منجویه الاصبهانی (ت 428 ه -)
او در رجال مسلم میگوید:
«جعفر بن محمد الصادق... و کان من سادات اهل البیت فقهاً و علماً و فضلاً».(2)
ظ) ابونعیم الاصبهانی (ت 430 ه -)
وی در حلیة الاولیاء و در شرح حال «الامام جعفر الصادق» میگوید:
«الامام الناطق، ذو الزمام السابق، ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق، اقبل علی العبادة و الخضوع، و آثر العزلة والخشوع، و نهی عن الرئاسه و الجموع».(3)
ع) محمد بن طاهر بن علی المقدسی (ت 507 ه -)
او در «الجمع بین رجال الصحیحین» گفته است:
جعفر بن محمد الصادق، و هو ابن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب الهاشمی (رضی الله عنهم) یکنی ابا عبدالله... و کان من سادات اهل البیت... روی عنه عبدالوهاب الثقفی، و حاتم بن اسماعیل، و وهیب بن خالد، و حسن بن عیاش، و سلیمان بن بلال، و الثوری، و الداروردی و یحیی بن سعید الانصاری، و حفص بن غیاث، و مالک بن انس، وابن جریج....(4)
غ) ابن خلکان
از ابن خلکان این جملات نقل شده:
او یکی ازامامان دوازده گانه در مذهب امامیه و از بزرگان اهل بیت رسول خداست و از آن جهت به او صادق میگفتند که گفتارش صادق بود و فضل و بزرگواری او مشهورتر از آن است که به بیان آید. «ابوموسی جابربن حیان طرطوسی» شاگرد او بود. «جابربن حیان» کتابی تألیف کرده مشتمل بر هزار ورق و پانصد رساله و این رسالهها از تعلیمات جعفر بن محمد صادق بود.(1)
ابن خلکان، وفات الاعیان، ج 1، ص 291، ش 128.
ف) محمد بن احمد، ابن حبان شافعی (متوفی 354 ه -)
وی که از فقها و محدثان اواسط قرن چهارم و مؤلف کتاب «روضة العقلاء و نزهة الفضلاء» است درباره امام صادق مینویسد:
کان من سادات اهل البیت فقها وعلماً و فضلا یحتج بحدیثه. و قد اعتبرت حدیث الثقاه عنه فرأیت احادیث مستقیم لیس فیها شیء یخالف الاثبات؛(2)از سادات و بزرگان اهل بیت رسول خدا بود که فقهاء و علما و فضلا به احادیث او استناد میکنند و احادیثی را که ثقات روات از وی روایت کردهاند، بررسی کردم و نتیجه این شد که چیزی روایت نکرده که با روایات صحاح مخالفت داشته باشد.
ق) محمد بن ادریس الحنظلی (ابوحاتم الرازی)
درباره امام از او نقل شده که: «جعفر الصادق ثقه لا یسال عن مثله؛(3)وثاقت او چنان ثابت است که دربارۀ او سؤال جایز نیست».
ک) عبدالکریم بن احمد شهرستانی
شهرستانی در اثر ارزشمند خود گفته است:
دانش و آگاهی او در فرهنگ و مذهب، فوقالعاده زیاد بود. او اطلاعات وسیعی در پیرامون مسائل حکمت داشت و از پرهیزگاری عظیمی برخوردار بود واز شهوات و هوسرانیها پرهیز
داشت. او مدت زیادی در مدینه اقامت گزید و به شیعه که از او پیروی میکردند، بهره زیادی رسانید و دوستانش را از سرچشمه علوم غیبی بهرهمند ساخت. پس از آن رهسپار عراق شد و مدتی در آنجا اقامت گزید و با هیچ کس در امر امامت و خلافت، به نزاع برنخاست.
آری، آن کس که به بالاترین قله حقیقت رسیده باشد، بیمی از فرو افتادن ندارد.
شاهین همت تو که عنقا شکار کرد کی کبک بال بسته به صید اعتبار کرد(1)
ملل ونحل، ج 1، ص 272.
ل) عبدالله بن اسعد الیافعی
وی درباره امام صادق علیهالسلام همان سخنان ابن خلکان را نقل میکند.(2)
م) احمد بن یوسف القرمانی ابوالعباس
او گفته است: آن قدر که از امام صادق، علم نقل شده از دیگران نشده است. او در حدیث به منزلۀ سر بود.(3)
ن) جمال الدین الداوردی
او مینویسد:
جعفر الصادق، له عمود الشرف و مناقبه متواتره بین الانام، مشهورة بین الخاص و العام و قصده المنصور الدوانیقی بالقتل مراراً فعصمه الله؛ (4)[امام] جعفر صادق ستون شرف و مناقبش به طور متواتر در میان مردم منتشر شده؛ چنان که خاص و عام از آن آگاه بودند. منصور، چندین مرتبه بر قتل او تصمیم گرفت ولی خداوند او را حفظ کرد.
ه) سید امیر علی هندی
وی ضمن اشاره به گسترش علم در دوران امام صادق علیهالسلام میگوید:
شایان ذکر است که رهبری این حرکت فکری را که در حوزۀ علمی شکل گرفته
بود یکی از نوادههای علی بن ابی طالب به نام امام جعفر صادق داشت. او پژوهشگری فعال و متفکری بزرگ بود و در علوم عصر خود به خوبی تبحر و آشنایی داشت. او نخستین کسی بود که مدارس فلسفی مشهور در اسلام را تأسیس کرد.(1)
مختصر تاریخ العرب ص 193.
و) ابن الجوزی (ت 597)
او ابتدا آن حضرت را چنین ستوده:
«ابوعبدالله جعفر الصادق، کان عالما زاهداً عابداً» و سپس به ذکر احوال ایشان میپردازد.(2)
ی) فخر رازی
او ضمن تفسیر سورۀ کوثر میگوید: «انظر کم کان فیهم عن الاکابر من العلماء کالباقر و الصادق و الکاظم و الرضا».(3)
أأ) عز الدین، ابن الاثیر الجرزی
وی از میان انساب ایشان میگوید:
«و هوالمشهور بالصادق، لقب به لصدقه فی مقاله و فعاله... و مناقبه مشهوره».(4)
بب) ابوزکریا محیی الدین بن شرف النووی
نووی در شأن امام میگوید:
«اتفقوا علیامامته و جلالته و سیادته. قال عمر بن ابی المقدام: کنت اذا نظرت الی جعفر بن محمد علمت انه من سلالة النبیین».(5)
تت) شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان الذهبی (ت 748)
این عالم اهل سنت در کتاب تذکرة الحفاظ پس از ذکر انساب ایشان چنین گفته است:
وثقه الشافعی و یحیی بن معین. و عن ابی حنیفه قال: ما رأیت افقه من جعفر بن محمد. و قال ابو حاتم: ثقة لا یسأل عن مثله. و عن صالح بن ابی الاسود سمعت جعفر بن محمد یقول: سلونی قبل ان تفقدونی فانه لا یحدثکم احد بعد بمثل حدیثی.(1)
تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 166.
طبق این نقل، امام صادق نیز همچون امام علی ندای «سلونی» سر دادند و چنین ادعایی از غیر معصوم، شایسته نیست.
ذهبی در «سیر اعلام النبلاء» اوصاف زیادی برای امام میآورد؛ از جمله:
«جعفر الصادق، کبیر الشأن، من ائمة العلم، کان اولی بالامر من ابی جعفر المنصور».
او سپس توثیق شافعی، یحیی بن معین، ابی زرعه، ابی حنیفه و دیگران را در مورد امام آورده، میگوید: «جعفر ثقة صدوق، من جملة علماء المدینه، احد الاعلام، من ثقات الناس و...». در ادامه نیز احادیث بسیاری از امام نقل میکند.(2)
لازم به ذکر است از امام صادق در صحیح مسلم، روایت نقل شده، ولی در صحیح بخاری روایتی از آن حضرت به چشم نمیخورد.(3)
حدیث امام صادق علیه السلام جزء اصح احادیث به شمار میرفته، همان گونه که حاکم میگوید:
«و اصح طریق یروی فی الدنیا اسانید اهل البیت جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی، عن ابیه عن جده عن علی اذا کان الراوی عن جعفر ثقه».(4)
حاکم میگوید هرگاه راوی از جعفر] صادق [ثقه باشد، این سند بهترین اسانید است.
راغب در المحاضرات میگوید:
«لیس فی الارض خمسه اشراف متناسقه کتب عنهم الحدیث جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیهم الرضوان؛(1)
المحاضرات، ج 1، ص 332.
شریفتر از این پنج تن، حدیث نوشته نشده است».در اینکه اعلام، فقه را از ایشان گرفتهاند شک و تردید وجود ندارد.(2)
ثث) صلاح الدین الصفدی (ت 764)
وی در کتابش «الوافی بالوفیات» ضمن بیان راویان حضرت چنین میآورد:
«وثقه یحیی بن معین، الشافعی و جماعه». سپس توفیق و مدح ابی حنیفه و ابن ابی حاتم و دیگران را نقل میکند و میگوید: «کان اهلاً للخلافه لسودده و علمه و شرفه.... و لقب بالصادق لصدقه فی مقاله..».(3)
جج) ابن الصباغ المالکی (ت 855)
وی ضمن اشاره به امامت، آن هم ایشان به نصّ آشکار امام باقر علیه السلام میگوید:
«اما مناقبه فتکاد تفوت من عدالحاسب؛ اما مناقب ایشان در شمار نگنجد». سپس نیز برخی از مناقب آن حضرت را نقل میکند.(4)
حح) عبدالرحمن بن محمد الحنفی البسطامی
او در «مناهج التوسل» میگوید:
«امام در حالی که هفت سال داشت، درباره اسرار مشکل و علوم حقیقی صحبت میکرد».(5)
1) (1)
2) (2) ابو نعیم، حلیة الاولیا، ج 3، ص 198؛ مطالب السوول، ص 81؛ محمد بن عبدالغفار، ائمه الهدی، ص 117؛ الاتحاف بحب الا شراف، ص 54؛ مصطفی رشدی، الروضه الندیه، ص 12؛ ابومحمد زهره، مالک (حیاته و...)، ص 104؛ الصواعق، ص 120.
3) (3) الوافی بالوفیات، ج 11، صص 126-128.
4) (4) الفصول المهمه، صص 211-219.
5) (5) اسد حیدر، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 1، ص 55؛ مناهج التوسل، ص 106.
از آنجا که فضایل و مناقب امام در شمار نمیگنجد و کتابهای بسیاری در این باره نوشته شده، به همین مقدار بسنده میکنیم. خوانندگان محترم میتوانند جهت آشنایی بیشتر با بعضی از فضایل آن حضرت در موضوعات ذکر شده به منابع مذکور مراجعه نمایند.
عبادت: ابومحمد زهره، مالک، ص 104؛ حلیة الاولیاء، ج 3، ص 192.
خشوع: نورالدین الهروی، شرح عین العلم و زین الحلم، ص 92؛ سید مصطفی بن محمد العروس، نتایج الافکار القدسیه، ج 2، ص 44. ابوحفص عمر بن محمد بن عبدالله، عوارف المعارف، ص 166.
سخاوت: حلیة الاولیاء، ج 3، ص 194؛ تذکرة الخواص، ص 352؛ مطالب السوول، ص 82.
عفو و کرم: ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن، الرسالة القشیریه، ص 114؛ جمال الدین محمد خوارزمی، مفید العلوم و مبید الهموم، ص 244؛ مصطفی محمد العروسی، نتایج الافکار القدسیه فی شرح الرسالة القشیریه، ج 3، ص 173؛ عفیف الدین اسعد ایمانی، الارشاد و التطریز، ص 111؛ معمار بغدادی، کتاب الفتوه، ص 263؛ الصفوری، نزهة المجالس، ج 1، ص 224؛ الحموی، ثمرات الاوراق، ج 2، ص 223؛ احمد الاشبهی، المستطرف، ج 1، ص 175؛ محمد الاندلسی، الف باء 7، ج 2، ص 499.
شدت احترام به رسول الله: الکشفی، المناقب المرتضویه، ص 7؛ ابومحمد زهره، المالک، ص 104؛ السخاوی، القول البدیع، ص 176؛ فتوت و جوانمردی، عبدالکریم هوازن، الرسالة قشیریه، ص 115؛ الیافعی، الارشاد و التطریز، ص 111؛ الزبیدی، اتحاف، ج 9، ص 312؛ مصطفی محمد العروسی، نتایج الافکار القدسیه، ج 3، ص 173.
اللهم صل علی سیدنا محمد و آل سیدنا محمد سیما الامام السادس جعفر الصّادق
آن حضرت ملقب به کاظم، المأمون، الطیب و السید است. همچنین به ایشان عبد صالح نیز میگفتند.(1)
سیر اعلام النبلا، ج 6، صص 270 و 271؛ جرح و التعدیل، ج 8، ص 139؛ تاریخ بغداد، ج 13، ص 27؛ صفوه الصفوه، ج 2، ص 103؛ منهاج السنه؛ ج 2، صص 115-124؛ وفیات الاعیان، ج 5، صص 308-310؛ تهذیب الکمال 1383؛ تذهیب التهذیب، ج 4، ص 76؛ میزان الاعتدال، ج 4، صص 201-202، تاریخ ابن خلدون، ج 4، ص 115؛ تهذیب التهذیب، ج 10، صص 339-340؛ خلاصه تهذیب الکمال، 390؛ شذرات
1) (1)
أ) الشافعی (ت 204 ه -)
از او در «تحفة العالم» نقل است که: «قبر موسی الکاظم التریاق المجرب، یرید اجابة الدعاء عنده،(1)قبر موسی الکاظم تریاکی مجرب است. منظورش اجابت دعا در کنار قبر ایشان است».
ب) الحسن بن ابراهیم، ابو علی الخلال
او درباره توسل به امام گفته است: «ما همنی امر، فقصدت قبر موسی بن جعفر فتوسلت به، الا سهل الله تعالی لی ما احب؛ (2)هیچ امر مشکلی برایم به وجود نیامد مگر اینکه پس از زیارت قبر موسی بن جعفر و توسل به آن ساده و دلپذیر گشت».
ت) عمرو بن بحر جاحظ
جاحظ ضمن نام بردن از آباء امام حسن عسکری میگوید:
«و هذا لم یتفق لبیت من بیوت العرب و لا من بیوت العجم».(3)
ث) ابوحاتم الرازی (ت 277 ه -)
او در حق امام میگوید: «ثقة صدوق، امام من ائمة المسلمین».(4)
ج) رازی ابن ابی حاتم (ت 327 ه -)
او گفته است: «صدوق امام».(5)چنانکه در کتاب «الجرح و التعدیل» همان قول پدرش را نقل و به آن اعتراف میکند.(6)
ح) خطیب بغدادی
وی امام را چنین میستاد:
موسی بن جعفر به جهت کثرت عبادت و اجتهادش «عبد صالح» نامیده میشد. اصحاب ما روایت کردهاند که او اول شب وارد مسجد رسول خدا شد و به سجده رفت و شنیده شد که در سجده میگفت: «عظم الذنب من عندی فلیحسن العفو عندک...» به این ذکر چندان مداومت فرمود که سپیده صبح بر دمید. او سخاوتمند و بزرگوار بود و کسی که با وی بدی میکرد کیسه هزار دیناری برایش میفرستاد و کیسهها را 300 دینار، 400 دینار، و 200 دیناری بسته بندی میکرد و در میان فقرای مدینه تقسیم مینمود. میان مردم معروف بود که اگر کیسهای از آن حضرت به کسی برسد، آن فرد، دیگر فقر و تنگدستی را پشت سر میگذارد.(1)
تاریخ بغداد، ج 13، ص 27.
خ) عبدالرحمن بن جوزی (ت 597 ه -)
ابن جوزی در کتابش آورده است:
کان یدعی العبد الصالح لاجل عبادته و اجتهاده و قیامه باللیل و کان کریماً حلیماً اذا بلغه عن رجل یوذیه بعث الیه بمال؛ موسی بن جعفر به خاطر کثرت عبادتش عبد صالح نامیده میشد. کریم و بردبار بود هرگاه مردی او را آزار میرساند، برایش هدیه میفرستاد. سپس داستان امام و شقیق بلخی را نقل میکند.(2)
د) ابن ابی الحدید
او در شرح نهجالبلاغه میگوید:
«موسی بن جعفر بن محمد - و هوالعبد الصالح - جمع من الفقه و الدین والنسک و الصبر؛ (3)موسی بن جعفر بن محمد - بنده صالح خدا - فقاهت، دیانت، پرهیزگاری و حلم و بردباری را در خود جمع کرده بود».
ذ) محمد بن احمد ذهبی
ذهبی درباره امام گفته است:
«وقد کان موسی بن جعفر من اجود الحکماء و من العباد و الاتقیاء؛ (1)
میزان الاعتدال، ج 4، ص 201.
موسی بن جعفر از سخاوتمندان حکما و از عبادت کنندگان پرهیزکار بود»ذهبی در «العبر» میگوید: «کان صالحاً عابداً جواداً حلیماً کبیر القدر».(2)
او همچنین قول ابی حاتم را نیز در هر دو کتاب میآورد و در تاریخ اسلام میگوید: «کان صالحاً عالماً عابداً متالهاً...».(3)
ر) یحیی بن الحسن بن جعفر عقیقی
وی در این باره گفته:
«کان موسی بن جعفر یدعی العبد الصالح من عبادته و اجتهاده؛ (4)موسی بن جعفر به خاطر کثرت عبادت و اجتهادش «عبد صالح» نامیده میشد».
ز) ابن حجر هیتمی
ابن حجر این گونه به عظمت امام اعتراف میکند:
ورث اباه علماً و معرفه و کمالا و فضلاً، سمیالکاظم لکثره تجاوزه و حلمه و کان معروفا عند اهل العراق بباب قضاء الحوائج عندالله و کان اعبد اهل زمانه و اعلمهم و اسخاهم؛ (5)[امام] موسی کاظم، علم و معرفت و فضل و کمال را از پدرش به ارث برده بود و در اثر عفو و گذشت و بردباری که [در رفتار با مردم نادان] از خود نشان میداد، ملقب به «کاظم» شد و در نزد مردم عراق به «باب الحوائج عندالله» معروف بود. در زمان او کسی در معارف الهی و دانش و جود و بخشش به پایه او نمیرسید.
س) فخر رازی (ت 604)
او ذیل سوره کوثر، پس از ذکر نابودی بنیامیه میگوید:
«ثم انظر کم کان فیهم من الاکابر من العلما کالباقر و الصادق و الکاظم و الرضا».(1)
تفسیر الفخر الرازی، مجلد 16، ج 32، ص 125. (دارالفکر)
ش) ابن اثیر الجزری (ت: 630)
ابن اثیر گفته است:
«او را کاظم مینامیدند چون نسبت به کسی که به او بد میکرد احسان مینمود و این عادت همیشگی او بود».(2)
ص) محیی الدین عربی (ت 638 ه -)
در «المناقب» که در آخر کتاب «وسیلة الخادم الی المخدوم» اثر فضل الله الاصبهانی چاپ شده به نقل از ابن عربی آمده:
وعلی شجره الطور، و الکتاب المسطور، والبیت المعمور، و السقف المرفوع، والسر المستور، و الرق المنشور، والبحر المسجور، آیة النور، کلیم ایمن الامامه، منشأ الشرف و الکرامه، نور مصباح الارواح، جلاء زجاجه الاشباح، ماء التخمیر الاربعینی، غایه المعارج الیقینی، اکسیر فلزات العرفاء، معیار نقود الاصفیاء، مرکز الائمه العلویه، محور الفلک المصطفویه، الامر للصور والأشکال بقبول الاصطبار و الانتقال، النور الانور ابی ابراهیم، موسی بن جعفر علیه صلوات الله الملک الاکبر؛ (3)قسم به درخت طور و کتاب مسطور، بیت معمور، سقف مرفوع، سرالمستور، رق منشور، بحر مسجور و آیه نور. سخنگوی مطمئن امامت، منشأ شرف و کرامت، نور چراغ ارواح، روشنایی رفتگان و آب حیات ماندگان، انتهای معارف یقینی، اکسیر جان عرفا (مایه عرفا)، معیار خلوص پاکان، مرکز ائمه علوی، محور منظومه مصطفوی،
فرمان دهنده صورتها و اشکال برای صورتگری و انتقال (از چهرهای به چهرهای دیگر) نور نورها، ابراهیم موسی بن جعفر علیه صلوات الله الملک الاکبر.
ض) محمد بن طلحه شافعی (ت 652 ه -)
او در کتابش «مطالب السوول فی مناقب آل الرسول» میگوید:
«هو الامام الکبیر القدر، العظیم الشأن، الکبیر المجتهد الجاد فی الاجتهاد، المشهور بالعباده المواظب علی الطاعات، المشهود له بالکرامات، یبیت اللیل ساجداً و قائماً، و یقطع النهار متصدقاً و صائماً، و لفرط حلمه و تجاوزه عن المعتدین علیه دعی کاظماً، کان یجازی المسی باحسانه الیه، و یقابل الجافی بعفوه عنه، و لکثرة عبادته کان یسمی بالعبد الصالح، و یعرف بالعراق باب الحوائج الی الله لنجح مطالب المتوسلین الی الله تعالی به، کرامته تحار منها العقول، و تقضی بان له عند الله تعالی قدم صدق لا تزل و لا تزول... و اما مناقبه فکثیرة و لو لم یکن منها الا العنایه الربانیه لکفاه ذلک؛ (1)
مطالب السوول، ج 2، ص 120.
او امام بزرگ عظیم و والا مرتبه، مجتهدی تلاشگر، مشهور به عبادت و مراقبت بر طاعت است، کرامات بسیار دارد و شبها ایستاده، و نشسته به عبادت مشغول بود و روزها را به صدقه دادن و روزهداری سپری میکرد، بدی بدان را با احسانش مجازات میکرد و از جنایتکار در میگذشت، به خاطر بسیاری عبادت او را «عبد صالح» نامیدند. او را در عراق به «باب الحوائج» میشناسند.. کرامتهایش عقلها را متحیر میسازد؛ به طوری که به یقین میرسی او در پیشگاه خداوند در گذشته و الان و همیشه جایگاه والایی داشته.. و مناقب او بسیار است.محمد بن طلحه سپس به ذکر جریان شفیق بلخی میپردازد.
ط) سبط ابن جوزی
وی در کتاب تذکرة الخواص میگوید:
«و کان موسی جواداً حلیماً و انما سمی الکاظم لانه کان اذا بلغه عن احد شی
1) (1)
بعث الیه بمال».(1)
تذکره الخواص، ج 2، ص 3، و ج 2، ص 460؛ صفه الصفوه، ج 2، ص 184؛ سیر اعلام النبلاء، ج 6، ص 271؛ تاریخ بغداد، ج 13، ص 27.
سپس با اسناد خود جریان شفیق بلخی را نقل میکند.ظ) ابن ساعلی (ت 674)
او در «مختصر تاریخ الخلفاء» تقریباً همان کلام «محمد بن طلحه الشافعی» را به طور کامل نقل میکند.(2)
ع) ابن خلکان (ت 681)
در وفیات الاعیان میگوید:
«احد الائمه الاثنی عشر رضی الله عنهم اجمعین». سپس همان کلام خطیب بغدادی را نقل میکند.(3)
غ) ابوالحجاج یوسف المزی
وی در کتاب «تهذیب الکمال» همان سخن ابیحاتم را ذکر میکند و به اختصار برخی از اخبار مدح ایشان را میآورد.(4)
ف) الیافعی الیمنی مکی (ت 867 ه -)
او در کتابش «مراة الجنان» ضمن حوادث سال 183 آورده است:
السید ابوالحسن موسی الکاظم ولد جعفر الصادق، کان صالحاً عابداً جواداً حلیماً کبیر القدر، و هو احد الائمه الاثنی عشر علی اعتقاد الامامیه، و کان یدعی بالعبد الصالح من عبادته و اجتهاده، و کان سخیاً کریماً. کان یبلغه عن الرجل انه یوذیه فیبعث الیه بصّرة فیها الف دینار...؛ (5)سید و سرور، ابوالحسن موسی کاظم فرزند جعفر صادق، صالح، عابد، بسیار بخشنده، حلیم،
بردبار، بزرگ منزلت و یکی از ائمه دوازدهگانه معصوم در اعتقاد امامیه بود و به خاطر کثرت عبادت و اجتهادش «عبد صالح» نامیده میشد و سخاوتمند و بزرگوار بود. رفتار او با دشمنان خود و تألیف قلوب آنان به واسطه خلق پسندیده و مهربانی و نیکی مشهور است و در برابر بدی دشمنان به آنان احسان میکرد و به آنان کیسه زر میفرستاد که در آن هزار دینار بود. در مدینه منزل داشت تا اینکه «مهدی خلیفه عباسی» او را به بغداد فراخواند و در بغداد به زندان انداخت، اما شبی «علی بن ابی طالب» را در خواب دید که به او فرمود: فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ1 .
یافعی در پایان میافزاید:
«وله اخبار شهیره و نوادر کثیره؛ برای او اخبار معروف و کلمات نغز و فصیح زیادی وجود دارد».
ق) ابوالفداء اسماعیل بن کثیر دمشقی (ت 774 ه -)
او در البدایه و النهایه میگوید:
«و کان کثیر العبادة و المروة، اذا بلغه عن احد انه یوذیه ارسل الیه بالذهب و التحف... و اهدی له مره عبد عصیده فاشتراه و اشتری المزرعه التی هو فیها بالف دینار و اعتقه و وهب المزرعه له...».(1)
ک) محمد خواجه بخاری (ت 822)
او ضمن بیان نسب امام کاظم علیه السلام میگوید:
«کان صالحاً عابداً جواداً حلیماً کبیر القدر کثیر العلم کان یدعی بالعبد الصالح و فی کل یوم یسجد لله سجده طویله بعد ارتفاع الشمس الی الزوال...».(2)
ل) ابن حجر عسقلانی (ت 852)
ابن حجر در کتاب «تهذیب التهذیب» همان کلام ابی حاتم را میآورد و میافزاید: «کان
موسی بن جعفر یدعی العبد الصالح عن عبادته واجتهاده». در پایان هم میگوید: «و مناقبه کثیره».(1)
تهذیب التهذیب، ج 8، ص 393.
م) ابن الصباغ المالکی (ت 855)
وی در کتابش «الفصول المهمه» اقوال برخی از اهل علم را نقل میکند و میگوید:
قال بعض اهل العلم: الکاظم هو الامام الکبیر القدر، و الا وحد الحجه الحبر، الساهر لیلة قائماً القاطع نهاره صائماً المسمی لفرط حلمه و تجاوزه عن المعتدین کاظماً، و هو المعروف عند اهل العراق بباب الحوائج الی الله وذلک لنجح قضاء حوائج المسلمین».
در جای دیگر میگوید:
واما مناقبه و کراماته الظاهره و فضائله و صفاته الباهره فتشهد له بانه قبه الشرف و علاها و سما الی اوج المزایا فلبغ اعلاها وذللت له کواهل السیاده وامتطاها، و حکم فی غنائم المجد فاختار صفایاها فاصطفاها....(2)
ن) ابن عماد حنبلی
وی در کتاب «شذرات الذهب» میگوید:
«السید الجلیل ابوالحسن موسی الکاظم، قال ابو حاتم: ثقه، امام من ائمه المسلمین».
ذهبی گوید:
«کان صالحاً عابداً، جواداً، حلیما، کبیرالقدر.. هو احد الائمه الاثنی عشر المعصومین علی اعتقاد الامامیه»(3)سپس جریان خواب مهدی عباسی را نقل میکند.
ه) جمال الدین یوسف بن تعزی برای الاتابکی
او در «النجوم الزاهره» میگوید:
«کان موسی الکاظم یدعی بالعبد الصالح لعبادته... و کان سیداً عالماً فاضلاً سنیاً جواداً، ممدوحاً مجاب الدعوه».(1)
النجوم الزاهره، ج 2، ص 112.
و) احمد بن عبدالله خزرجی (ت 923)
او در کتاب «خلاصه تذهیب تهذیب الکمال» همان سخن ابی حاتم را میآورد.(2)
ی) عبدالوهاب شعرانی
شعرانی آورده است:
«کان یکنی العبد الصالح لکثرة عبادته و اجتهاده...».(3)
أأ) احمد بن یوسف قرمانی
او در ستایش امام چنین گفته است:
هو الامام الکبیر القدر الاوحد الحجه، الساهر لیله قائماً، القاطع نهاره صائماً المسمیلفرط حلمه و تجاوزه عن المعتدین کاظماً، وهو المعروف عند اهل العراق بباب الحوائج لانه ما خاب المتوسل به فی قضاء حاجه قط... و له کرامات ظاهره و مناقب باهره، انتزع قمه الشرف و علاها و سمیالی اوج المزایا فبلغ علاها... و له مناقب جلیله؛ (4)او - موسی بن جعفر - امام و پیشوای بزرگ و بلند پایه و یگانه حجت خدا (در عصر خود) شبها بیدار و به حال قیام بود (نماز میگزارد) و روزها را در حال روزه به سر میبرد و به سبب حلم زیاد و گذشت از تجاوزکاران «کاظم» نامیده شد. نزد مردم عراق به «باب الحوائج» معروف است، زیرا هر کس به وی متوسل میشد، حاجتش روا
میگردید... او دارای کرامات ظاهر و مناقب روشن است و به بالاترین و بلندترین قلۀ شرف، عروج فرمود و به اوج مزیت و برتری رسید و او را مناقب و فضائل بزرگی است.
بب) عبدالله شبراوی
شبراوی میگوید:
«کان من العظام الاسخیاء، و کان والده جعفر...». (1)
الاتحاف بحب الاشراف، ص 148.
سپس بعضی از احادیث امام کاظم را نقل میکند.تت) حسن بن عبدالله بخشی
او در کتاب «النور الجلی فی نسب النبی» تقریبا همان کلام قرمانی را نقل میکند.(2)
ثث) شیخ محمد بن علی الصبان (ت 1206 ه -)
او در کتاب «اسعاف الراغبین» میگوید:
«اما موسی الکاظم فکان معروفاً عند اهل العراق بباب قضاء الحوائج عند الله و کان من اعبد اهل زمانه و من اکابر العلماء الاسخیاء...».(3)
جج) شبلنجی
او در نورالابصار همان کلام قرمانی و دیگران را به تفصیل میآورد.(4)
حح) یوسف بن اسماعیل نبهانی
صاحب کتاب «جامع کرامات الاولیاء» در حق امام میگوید:
«موسی الکاظم احد اعیان اکابر الائمه من ساداتنا آل البیت الکرام...».(5)
1) (1)
2) (2) النور الجلی، ص 97؛ شیخ قرشی، حیاه الامام موسی بن جعفر، ج 1، ص 167.
3) (3) اسعاف الراغبین، ص 246 (حاشیه نورالابصار).
4) (4) نورالابصار، ص 164؛ ترمانینی در التاریخ الاسلامی به ترتیب السنین، ج 1، مجله 2، ص 1070، حوادث سال 1383؛ احمد عبدالغنی، الجوهر الشفاف فی الناب الساده الاشراف، ج 1، ص 41.
5) (5) جامع کرامات الاولیاء، ج 2، ص 495.
خخ) دکتر زکی مبارک (ت 1371 ه -)
او در «شرح زهر الاداب» آورده است: «کان موسی بن جعفر سیداً من سادات بنی هاشم و اماما مقدما فی العلم والدین».(1)
ائمتنا لمحمد، علی دخیل، ج 2، ص 69 به نقل از «الحسین» ج 2، ص 207.
دد) سید علی فکری (ت 1372 ه -)
وی در «احسن القصص» گفته: «قال بعض اهل العلم: الکاظم هو الامام الکبیر القدر، الاوحد، الحجه، الحبر، جمع من الفقه و الدین بما لا مزید علیه..».(2)
ذذ) خیرالدین زرکلی (ت 1396 ه -)
او در «الاعلام» میگوید: «کان من سادات بنی هاشم، و من اعبد اهل زمانه، واحد کبار العلماء الاجواد».(3)
رر) محمود بن وهیب قراغولی حنفی
وی در «جوهره الکلام» گفته است: «هو الوارث لابیه رضی الله عنهما علما و معرفه و کمالا وفضلا سمی ب - (الکاظم) لکظمه الغیظ، و کثره تجاوزه و حلمه».(4)
آنچه گفتیم بخشی از اقوال علما بود که نشان میدهد همۀ اهل فن، بر جلالت، کرامت و عظیم الشأن بودن امام موسی الکاظم اعتراف دارند. برای مطالعه بیشتر در احوال این امام همام به منابع زیر مراجعه فرمائید:
مطالب السوول (ص 83، ط تهران)؛ مراة الجنان، (ج 1، ص 394، ط حیدرآباد)؛ تاریخ بغداد (ج 13، ص 27 مصر)؛ الفصول المهمه (ص 213، ط الغری)؛ الصواعق، (ص 121، ط البابی حلب)؛ نورالابصار، (ص 203، ط عثمانیه مصر)؛ تذکرة الخواص، (ص 357، ط الغری)؛ ربیع الابرار، ص 225؛ السهالوی، وسیله النجاه، (ص 365، ط لکهنو)؛ مصطفی رشدی، الروضه الندیه، (ص 11، ط الخیریه، مصر)؛ المختار فی مناقب الاخیار (ص 33، دمشق)؛ المناوی، الکواکب الدریه، (ج 1، ص 172 ط مصر)؛ الشذروات الذهبیه، ص 89 (ط بیروت)؛ اسعاف
الراغبین (ص 247)؛ سید عباس الملکی، نزهة المجالس، ج 2، ص 46؛ علامه زین الدین مشهور به ابن وردی، ذیل تاریخ ابی القداء (ج 1، ص 281، ط الغری).
اللهم صل و سلم علی سیدنا محمد و آل محمد سیما الامام العالم موسی الکاظم و سلم تسلیما.(1)
وسیله الخادم و المخدوم، ص 220.
السلام علیک یا نورالله فی ظلمات الارض.(2)اللهم و صل و سلم علی الامام الثامن. السید الحسان السند البرهان حجة الله علی الانس و الجان، الذی هو لجند الاولیاء سلطان. صاحب المروة و الجود و الاحسان المتلالی فیه انوار النبی عند عین العیان رافع معالم التوحید و ناصب الویه الایمان. الراقی علی درجات العلم و العرفان، صاحب منقبه قوله: «ستدفن بضعة منّی بارض خراسان» المستخرج بالجفر و الجامعه ما یکون و مان کان، المقول فی شرف آبائه: سته آبائه کلهم افضل من شرب صوب العنان. المقتدی برسول الله فی کل حال و فی کل شأن، ابی الحسن علی بن موسی الرضا الامام القائم الثامن، الشهید بالسم فی الغم و البوس المدفون بمشهد طوس؛
بار خدایا! درود و صلوات فرست بر امام هشتم؛ آن حضرت مهتر نیکو خصال، نیکوکار، نیکو سیرت را(3)او حجت خدای تعالی بر انس و جان است. آن حضرت بر لشکر اولیا سلطان است و صاحب مروت و سخاوت و احسان است. انوار رسول اکرم بر سیمای آن حضرت ظاهر است. آن حضرت، بلند کنندۀ نشانههای توحید و نصب کننده پرچمهای ایمان، و بالارونده بر بالاترین درجات علم و عرفان است و...
سلام علی روضة للامام
علی بن موسی علیه السلام
سلام من العاشق المنتظر
سلام من الواله المستهام
بر آن پیشوای کریم الشیم
بر آن مقتدای رفیع المقام
زشهد شهادت حلاوت مذاق
ز زهر عدو در جهان تلخ کام
زخلد برین مشهدش روضهای
خراسان از او گشته دارالسلام
از آن خوانمش جنت هشتمین
که شد منزل پاک هشتمامام
محبان ز انگور پر زهر او
فکندند میهای خونین به جام
مرا چهره بنمود یک شب به خواب
شد از شوقاو خواب بر من حرام
علی وار بر شیر مردی سوار
امین در رکابش کمینه غلام(1)
وسیلة الخادم الی المخدوم، صص 243-242. او از علمای اهل سنت اصفهان است که پس از سالها به زیارت امام رضا شرفیاب شد و قصیدهای طولانی در مدح امام سرود. ر. ک: مهمان نامه بخارا، فضل الله بن روز بهان خنجی، صص 336-339.
أ) ابوذرعه رازی
وی از محدثان بزرگی است که همعصر امام رضا علیهالسلام بود و عنوان «حافظ» بر او اطلاق میشد. این عنوان به کسی داده میشد که لااقل یکصد هزار حدیث با سند آن حفظ باشد.
وقتی حضرت رضا علیهالسلام در مسیر خود به شهرتاریخی «نیشابور» رسیدند، دو عالم بزرگ شهر ابوزرعه و محمد بن اسلم که در رأس تمام علما بودند و سایر دانشمندان و بزرگان اهل حدیث از جمله محمد بن رافع و احمد بن حارث و یحیی بن یحیی و سایر طلاب به استقبال آن حضرت شتافتند. سپس دو نفر از محدثان به نمایندگی از سوی تمام مردم شهر از
1) (1)
امام خواستند که برای آنان حدیثی بخواند که از پدر و نیاکانش به او رسیده است. آنان خطاب به امام عرض کردند:
ایها السید ابن الساده، ایها الامام و ابن الائمه، ایها السلاله الطاهره الرضیه، ایها الخلاصه الزاکیه النبویه بحق آبائک الاطهرین و اسلافک الاکرمین الا اریتنا وجهک المبارک المیمون و رویت لنا حدیثاً عن آبائک عن جدک، نذکرک به؛ ای سید پسر سادات، ای امام پسر امامان، ای سلاله طاهره مرضیه، ای خلاصه زاکیه نبویه، تو را به حق پدران پاک و پاکیزه و گذشتگان بزرگوارت قسم میدهیم که چهره مبارکت را به ما بنمایی و حدیثی از طریق پدران بزرگوارت برای ما روایت فرما تا تو را همواره بدان یاد کنیم و برای افتخار ما به یادگار بماند.
در این هنگام امام در برابر مردم قرار گرفت و همه در انتظار شنیدن بیانات آن حضرت سرپا ایستاده بودند، و فریادهای شوق از جمعیت بلند بود.
دو نفر از سرشناس ترین آنان با صدای بلند ندا دادند که:
«معاشر الناس، انصتوا، دعوا و لا توذوا رسول الله فی عترته؛ ای مردم آرام باشید و بگذارید امام سخن بگوید. با اذیت کردن عترت پیامبر، او را اذیت نکنید».
همه خاموش شدند و تنها صدایی که شنیده میشد، صدای امام بود که حدیث معروف «سلسلة الذهب» را بیان میفرمود.(1)
الصواعق المحرقه، ص 122؛ حلیه الاولیاء، ج 3، ص 192؛ ینابیع الموده، صص 364-385؛ الفصول المهمه، ص 240؛ نورالابصار، ص 141؛ نزهه المجالس، ج 1، ص 22.
ب) احمد بن حنیل (ت 241)
او ضمن سندی که امام رضا از پدران خودش از رسول الله نقل میکند میگوید:
«لو قرأت هذا الاسناد علی المجنون لبری من جنته».(2)
ت) عمرو بن بحر الجاحظ
ضمن نام بردن ائمه 12 گانه میگوید:
«عنه الم یتفق لبیت من بیوت العرب و لا من بیوت العجم».(1)
رسائل الجاظ، ص 106.
ث) ابن حبان (ت 354)
او در شأن امام میگوید:
«من سادات اهل البیت و عقلائهم و جله الهاشمیین و نبلائهم».
سپس میگوید:
بارها قبر او را در طوس زیارت کردم و هیچ گاه سختی بر من عارض نشد، مگر اینکه پس از زیارت قبر علی بن موسی الرضا آن غم مرتفع گردید و این چیزی است که بارها آن را تجربه نمودهام. هذا شی جربته مرارا فوجدته کذلک اماتنا الله علی محبه المصطفی و اهل بیته صلی الله علیه و علیهم اجمعین.(2)
ج) حاکم نیشابوری
وی در حالی که 20 سال داشت در مسجد رسول الله فتوا میداد، ائمه حدیث مثل آدم بن ابی ایاس، نهر بن علی و دیگران از او روایت نقل نمودهاند.(3)
ح) عبدالکریم بن محمد السمعانی
وی در الانساب میگوید:
«والرضا کان من اهل العلم و الفضل مع شرف النسب...».(4)
خ) ابن الجوزی
او در «المنتظم» همان کلام حاکم نیشابوری را نقل میکند و میافزاید بزرگانی چون اسحاق بن راهویه، یحیی بن یحیی و... در طلب کسب علم از او بودند.(5)
د) فخر رازی
او همان قول مشهور ذیل تفسیر «الکوثر» نقل میکند: «ثم انظر کم کان فیهم من الاکابر عن العلماء کالباقر و الصادق و الکاظم والرضا علیهالسلام».(1)
تفسیر فخر رازی مجلد 16، ج 32، ص 125.
ذ) عبدالکریم بن محمد الرافعی
رافعی در کتاب «التدرین» میگوید:
«ابوالحسن الرضا من ائمة اهل البیت و اعاظم ساداتهم و اکابرهم...».(2)
ر) ابن النجار
در ذیل تاریخ بغداد در شأن امام میگوید:
«و کان من العلم والدین بمکان، کان یفتی فی مسجد رسول الله و هو ابن نیف وعشرین سنه».(3)
ز) خیرالدین زرکلی
«علی بن موسی الکاظم بن جعفر الصادق، ابوالحسن الملقب بالرضا ثامن الائمه الاثنی عشر عند الامامیه و من اجلاء الساده اهل البیت و فضلائهم».(4)
س) ابن عربی
در کتابش «المناقب» گفته است:
وعلی السر الالهی و الرائی للحقائق کما هو النور اللاهوتی و الانسان الجبروتی و الاصل الملکوتی و العالم الناسوتی مصداق العلم المطلق و الشاهد الغیبی المحقق، روح الارواح و حیاه الاشباح، هندسه الموجود الطیار فی منشآت الوجود کهف النفوس القدسیه، غوث الاقطاب الانسیه، الحجة القاطعة الربانیه، محقق الحقائق الامکانیه، ازل الابدیات و ابد
الازلیات، الکنز الغیبی والکتاب اللاریبی، قرآن المجملات الاحدیه و فرقان المفصلات الواحدیه، امام الوری، بدرالدجی، ابی محمد علی بن موسی الرضا؛(1)
شرح احقاق الحق، ج 28، ص 657؛ المناقب، ص 96. این کتاب در انتهای وسیله الخادم الی المخدوم، اثر ابن روزبهانی چاپ شده است.
ایشان عالم بر اسرار الهی، پیشگام حقائق، نورلاهوتی و انسان جبروتی اصل ملکوتی، عالم ناسوتی، مصداق به علم مطلق، شاهد غیبی حقیقی، روح روحها، مایه حیات اشباح، هندسه موجود که در منشأهای وجود طیران میکند، پناهگاه نفوس قدسی، قله قطبهای انسانی، حجت قاطع ربانی، محقق کننده حقایق وجود، جاودان کننده ابدیات و ابدیکننده ازلیات، گنج غیبی و... ابی محمد علی بن موسی الرضا علیهالسلام.
ش) محمد بن طلحه شافعی
وی در «مطالب السوول فی مناقب آل الرسول» میگوید:
قد تقدم القول فی امیرالمؤمنین علی، وفی زین العابدین علی، و جاء هذا علی الرضا ثالثهما، و من امعن النظر و الفکره وجده فی الحقیقه وارثهما، فیحکم کونه ثالث العلیین، نمی ایمانه و علا شأنه، وارتفع مکانه، و اتسع امکانه، و کثر اعوانه، و ظهر برهانه، حتی احله الخلیفة المأمون محل مهجته... و صفاته سنیه، و مکارمه حاتمیه، و شنشنته اخزمیه، و اخلاقه عربیه، ونفسه الشریفه هاشمیه، و ارومته الکریمه نبویه، فمهما عد من مزایاه کان اعظم منه، و مهما فصل من مناقبه کان اعلی رتبه منه.(2)
سخن، پیرامون امام علی و زین العابدین گذشت، حقیقت و حال] امام [رضا سومین آنها با نگاه ژرف و فکری عمیق محقق میشود که وارث حقیقی آنهاست، سومین از علیین، ایمانش رشد یافته و کامل است شأنش والاست، مکانش بالاست، امکانش وسیع، یاورانش بسیار، برهانش آشکار،... صفاتش وارسته، مکارمش حتمی،....
ص) ابن ابی الحدید
او پس از نقل سخن جاحظ میگوید:
ومن رجالنا موسی بن جعفر بن محمد - و هو العبد الصالح - جمع من الفقه و الدین و النسک و الحکم و الصبر وابنه علی بن موسی المرشح للخلافه و المخطوب له بالعهد کان اعلم الناس و اسخی الناس و اکرم الناس اخلاقاً.(1)
شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 278.
ابن ابیالحدید با این بیان، امام را جامع علم، فقه، دین و آیین، حلم و صبر و شایسته خلافت... اعلم مردم، سخاوتمندترین انسانها و کریمترین مردم میداند.
ض) احمد بن محمد بن خلکان
ابن خلکان درباره امام رضا علیهالسلام گفته است:
ابوالحسن علی الرضا فرزند موسی کاظم... از دیدگاه امامیه یکی از ائمه دوازدهگانه است. مأمون در سال 202 دخترش «ام حبیب» را به ازدواج او در آورد و او را ولی عهد خود ساخت و به نام او سکه زد. علت آن این بود که تمام اولاد عباس از زن و مرد و بزرگ و کوچک را که تعداد آنها بالغ بر 33 هزار نفر بود به مرو احضار کرد و علی بن موسی را نیز دعوت نمود و مقدم او را گرامی داشت و تمام خواص اصحاب خود را نیز جمع کرد و به آنها گفت:
من به تمام اولاد عباس و اولاد علی بن ابیطالب نظر کردم و در میان آنها به امر خلافت، کسی افضل و احق از علی بن موسی ندیدم، بدین سبب با او بیعت نمودم. همچنین مأمون دستور داد لباس سیاه که شعار بنی عباس در آن روز بود، به لباس سبز که شعار علویان بود، تبدیل شود.
حسن بن هانی ملقب به «ابونواس» (متوفی 198 ه -) شاعر معروف میگوید:
قیل لی انت احسن الناس طرا
فی فنون من الکلام النبیه
لک من جید القریض مدیح
یثمر الدر فی یدی مجتنیه
1) (1)
فعلام ترکت مدح ابن موسی
و الخصال التی تجمعن فیه
قلت لا استطیع مدحامام
کان جبرئیل خادما لابیه
به من گفته شد که تو در فنون کلام در میان تمام مردم یگانه دوران بودی پس چرا مدح علی بن موسی را ترک کردی؟ در جواب گفتم: من قدرت مدح امامی را که جبرئیل امین خدمتگزار پدرش بود، نداشتم؛ نه تنها من این قدرت را ندارم، بلکه زبان فصحا از مدح وی درمانده است. بدین جهت، شعر در مدح او شایسته مقام هیچ شاعری نخواهد بود.
ابونواس بعدها در مدح امام قصیدهای میسراید که یک بیت آن چنین است:
فانتم الملاء الاعلی و عندکم
علم الکتاب و ما جاءت به السور
شما جماعت عالی رتبه خلقت هستید. علم کتاب و آنچه در سوره است نزد شماست
ط) حافظ جوینی (ت 722 ه -)
او در «فرائد السمطین» میگوید:
الامام الثامن مظهر خفیات الاسرار، و مبرز خبیات الامور الکوامن، منبع المکارم و المیامن، و متبع الاعالی الحضارم والایامن، منیع الجناب، رفیع القباب، وسیع الرحاب، هموم السحاب، عزیز الالطاف، غزیر الاکناف، امیر الاشراف، قرة عین آل یاسین و آل عبد مناف، السید الطاهر المعصوم، و العارف بحقائق العلوم، و الواقف علی غوامض السرّ المکتوم، و المخبر بما هو آت، و عما غبر و مضی، المرضی عندالله سبحانه برضاه عنه فی جمیع الاحوال، و لذا لقب بالرضا علی بن موسی صلوات الله علی محمد و آله خصوصاً علیه؛(1)
فرائد السمطین، ج 2، ص 187.
امام هشتم، ظاهر کننده اسرار و رموز، آشکار کننده امور مخفی و پنهان، منبع و سرچشمه مکارم، از سلاله وارستگان، دارای القاب رفیع، گنجایش بسیار، همچون
1) (1)
ابرهای پرباران (علم) امیر شرافتمندان و نور دیدگان آل یاسین و آل عبد مناف، سرور پاک و معصوم، عارف به حقایق علوم، آگاه به اسرار مشکل و پنهان... مرضی در نزد خداوند به رضای او در تمام احوال، لذا او را رضا نامیدند، صلوات بر محمد و آل پاکش....
ظ) شمس الدین الذهبی
ذهبی در سیر اعلام النبلاء پس از ذکر آباء و اجداد ایشان میگوید:
«و کان من العلم والدین و السودد بمکان، یقال: افتی وهو شاب قد کان علی الرضا، کبیر الشان، اهلا للخلافه...».(1)
سیر اعلام النبلاء، ج 9، صص 387-388 و 392.
در جای دیگری گفته: «کبیر الشأن» که منظورش در علم و بیان است و نیز «دفع فی النفوس...».(2)
در تاریخ اسلام هم مینویسد: «کان سید بنی هاشم فی زمانه و اجلهم و انبلهم.. و مشهده مقصود بالزیاره رحمه الله».(3)
ع) خلیل بن ایبک صفدی
صاحب الوافی بالوفیات درباره امام رضا علیهالسلام میگوید:
«علی بن موسی رضا یکی از ائمه اثنی عشر و سید و سرور بنی هاشم در زمان خود بود و مأمون نسبت به او خضوع کرده، در احترام به او مبالغه مینمود تا آنجا که او را ولی عهد خود ساخت و آن را به سرتاسر مملکت پهناور خود اعلام کرد».(4)
غ) عبدالله بن اسعد یافعی
یافعی نقل کرده است:
«امام جلیل و با عظمت، بازمانده سادات (امامان) محترم، ابوالحسن علی بن موسی کاظم... یکی از ائمه دوازده گانه صاحبان مناقب است که امامیه به آنها منتسب هستند و بنای
مذهب خود را بر اساس امامت آنها بنا نهادهاند».(1)
مراة الجنان، ج 2، ص 11.
ف) ابن حجر عسقلانی
در «تهذیب التهذیب» سخن حاکم و سمعانی را بدون اشکال وارد ساختن بر آنها میآورد.(2)
ق) ابن الصباغ مالکی
در کتاب «الفصول المهمه» سخن محمد بن طلحه شافعی را به طور کامل از اونقل میکند.(3)
ک) جمال الدین اتابکی (ابن تعزی)
او در کتاب النجوم الزاهره پس از ذکر انساب ایشان میگوید:
«کان اماماً عالماً.. و کان علی هذا سید بنی هاشم فی زمانه و اجلهم...».(4)
ل) حافظ سمهودی شافعی
سمهودی در جواهر العقدین میگوید:
«و اما علی الرضا بن موسی الکاظم فکان اوحد زمانه جلیل القدر».(5)
م) صفی الدین احمد بن عبدالله خزرجی
او در خلاصهاش میگوید:
«کان سید بنی هاشم و کان المأمون یعظمه و یجله و عهد له بالخلافة و اخذ له العهد...».(6)
ن) ابن حجر هیتمی
وی در الصواعق المحرقه میگوید:
«علی الرضا: و هو انبههم ذکراً واجلهم قدراً، و من ثم احله المأمون محل مهجته و انکحه ابنته، و اشرکه فی مملکته، و فوض الیه امر خلافته...».(1)
الصواعق المحرقه، ص 309.
ه) احمد بن یوسف قرمانی
قرمانی در اخبار الدول مینویسد:
«و کانت مناقبه علیّه، و صفاته سنیه،... و کان رضی الله عنه قلیل النوم کثیر الصوم، و کان جلوسه فی الصیف علی حصیر، وفی الشتاء علی جلد شاة».(2)
و) ابن عماد حنبلی
ابن عماد در شذرات الذهب پس از ذکر انساب آن حضرت میگوید: او یکی از ائمه دوازدهگانه به اعتقاد شیعه است.(3)
ی) عبدالله شبراوی
او در الاتحاف بحب الاشراف میگوید:
کان رضی الله عنه کریماً جلیلاً، مهاباً موقراً.. قال بعضهم:
علی بن موسی الکاظم بن جعفر الصادق، فاق اهل البیت شأنه، وارتفع فیهم مکانه، و کثر اعوانه و ظهر برهانه...
در جای دیگری هم میگوید:
«کانت مناقبه علیّه، و صفاته سنیه، ونفسه الشریفه هاشمیه، وارومته الکریمه نبویه و کراماته اکثر من ان تحصر و اشهر من ان تذکر...».(4)
أأ) شیخ مؤمن شبلنجی
او در نورالابصار فصل کاملی در مناقب امام رضا آورده و گفته است:
«فصل فی ذکر مناقب سیدنا علی الرضا بن موسی الکاظم».(1)
رک: نورالابصار، ص 168.
بب) وسف اسماعیل نبهانی
وی در جامع کرامات الاولیاء میگوید:
«علی الرضا بن موسی الکاظم بن جعفر الصادق، احد اکابر الائمه و مصابیح الامه، من اهل بیت النبوة، و معادن العلم و العرفان، و الکرم و الفتوه، کان عظیم القدر مشهور الذکر، و له کرامات کثیره...».(2)
تت) علی جلال حسینی
وی نیز در حق امام رضا میگوید: «کان اعلم الناس فی وقته و اسخاهم».(3)
ثث) عبدالله عفیفی
عفیفی میگوید:
«علی بن موسی الرضا، عمید هذا البیت و زعیمه و الامام المرتضی من آل البیت...».(4)
جج) فاضل علی بن عبدالله فکری حسینی قاهری
وی که از معاصران است در احسن القصص میگوید:
«علمه و فضله: قال ابراهیم بن العباس: ما رأیت الرضا سئل عن شیء الا عَلِمَه و لا رأیت اعلم منه بما کان فی الزمان...»؛
ندیدم به لحاظ علمی از امام رضا سؤالی شود اما پاسخ ندهد، هیچ کس را در زمان خودش عالمتر از او ندیدم.
او در مورد تعبد امام میگوید: «کان قلیل النوم، کثیر الصوم..». در مورد زهد حضرت هم میگوید:
«کان زاهداً، ورعاً، و کان جلوسه فی الصیف علی الحصیر...».(1)
احسن القصص، ج 4، ص 289؛ شرح احقاق الحق، ج 28، صص 622-623.
حح) حافظ حسین کربلایی
وی پس از آنکه فصلی در مورد امام و احادیث زیارت قبر آن حضرت آورده، مینویسد:
مخفی نماند که ولایت، علم باطن است و وراثت علم ظاهر؛ و امامت، علم باطن و ظاهر، و وصایت، حفظ سلسله باطن و خلافت، حفظ سلسله ظاهر. و به حضرات ائمه معصومین، جمیع این مراتب به کمال و تمام از حضرت رسول و سایر آباء و اجداد عظام کرام ایصال و اتصال یافته و از هر یک از ایشان این مراتب به یکی از اولاد امجاد رسیده و او را امام و وصی و وارث و خلیفه گویند.(2)
منابعی برای مطالعه احوال امام رضا علیهالسلام
مروج الذهب، ج 3، ص 440؛ النجوم الزاهر، ج 2، ص 166؛ غایه المرام عمری موصلی، ص 121؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص 233؛ تاریخ طبری، ج 11، ص 1000؛ سخن مأمون: «انه نظر فی ولد العباس و ولد علی فلم یجد احدا افضل و لا اورع و لا ادین و لا اصلح، و لا احق بهذا من علی بن موسی الرضا». مروج الذهب، ج 3، ص 441؛ کامل ابن اثیر، ج 5، ص 183؛ تاریخ فخری، ص 217؛ طبری، ج 11، ص 1031؛ مختصر تاریخ الدول، ص 134؛ تجارب الامام، ج 6، ص 436؛ ینابیع الموده، صص 484-485؛ تذکره الخواص، ص 315؛ اعلام الوری، ج 2، ص 40؛ الفصول المهمه، ص 244؛ الوافی بالوفیات، ج 22، ص 248؛ رسائل الجاحظ، ص 106؛ عیون التواریخ، محمد بن شاکر الکتبی، ج 3، ص 226؛ حیاه الامام الرضا، شیخ باقر شریف القرنسی، ج 1، ص 62؛ الاتحاف بحب الاشراف، ج 1، ص 156؛ سبائک الذهب، محمدامین السویدی، ص 75؛ احداث التاریخی الاسلامی، ج 1، مجله 2، ص 1169؛ جوهره الکلام، ص 143؛ معجم العلماء العرب، باقر امین اردو، ج 1، ص 153؛ اضواء علی الشیعة الامامیه، الفاضل الهادی، ص 134؛ الجوهر الشفاف، ج 1، ص 159، دارالکتاب.
اللهم صل و سلم علی الامام التاسع، الاواب السجاد الفائق فی الجود علی الاجواد مانج العطایا و الاوفاد لعامة العباد، ماحی الغوایة و العناد، قامع ارباب البغی و الفساد، صاحب معالم الهدایة و الارشاد الی سبل الرشاد، المقتبس من نور علومه الافراد من الابدال و الاوتاد، ابی جعفر محمد التقی الجواد ابن علی الرضا، ساکن روضة الجنة بأنعم العیش، المقبور عند جدّه بمقابر قریش؛(1)
وسیله الخادم الی المخدوم، صص 249-252.
بار خدایا! درود و صلوات فرست بر امام نهم، آن حضرت در هر امری از امور، رجوع کننده به خدای تعالی است و بسیار سجده کننده است.(2)بحر از عطای او قطره، و باران از کرم او، بهره داشت. پناه ضعیفان و ملاذ سائلان (بیچارگان) در وقت حاجات بود.آن حضرت برای عامۀ بندگان خدای تعالی، بخشنده عطیهها و بخششهاست و این اشاره به عموم عطای آن حضرت است، چنانچه روایت کردهاند که هرگز آستانۀ آن حضرت از سائلان و حاجتمندان خالی نبود و هیچ آفریدهای از درگاه احسانش محروم نمیگشت.
آن حضرت محو کننده گمراهی و عناد است و از بین برندۀ صاحبان ظلم و فساد است. روایت کردهاند که چون مأمون، آن حضرت را داماد خود ساخت. همیشه آن حضرت را در مجلس خود حاضر میساخت و با طوایف و ارباب مذاهب مختلفه در حقایق اعتقادات و مشکلات علوم بحث میکرد و حجتهای آنان را قلع و قلمع میکرد و تمام طوایف از آن حضرت استفاده مینمودند و مأمون در تعظیم و توقیر آن حضرت، دقیقهای فروگذار نبود. روایت کردهاند که زمانی دختر مأمون نزد او آمد و از آن حضرت شکایت نمود. مأمون به دختر خود گفت: تو راضی نیستی که من تو را به بهترین خلایق از لحاظ حسب و نسب تزویج کردم؟
آن حضرت صاحب نشانههای راهنمایی و ارشاد به راههای راستی و صلاح است. ابدالی و اوتاد اقتباس کننده از نور علوم آن حضرت هستند. کنیت او «ابوجعفر» و یکی از القابش
«جواد» است. از دیگر القابش «تقی» است؛ یعنی پرهیزکار. اگر چه تمامی ائمه معصومین در کمال تقوا بودهاند، اما آن حضرت بدین وصف عظیم شهرت زیادی داشته است. آن حضرت ساکن روضه بهشت در کمال آسایش است و در قبرستان قریش در کنار مرقد مطهر حضرت امام موسی کاظم مدفون است.
أ) عمرو بن بحر جاحظ
او در این باره گفته است:
کل واحد منهم عالم، زاهد، ناسک، شجاع، جواد، طاهر، زاک، والذین هم بین خلیفة، أو مرشح لها...(1)
رسائل الجاحظ، ص 106.
هر یک از آنان عالم، زاهد، عبادت پیشه، شجاع، بخشنده، پاک و پاکنهاد بودند. برخی از آنان خلیفه و برخی دیگر نامزد خلافت بودند و تا ده تن، هر یک فرزند دیگری است و آنان عبارتند از: حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی. هیچ یک از خانوادههای عرب و عجم دارای چنین نسب شریفی نیستند.
ب) ابن عربی
وی در المناقب میگوید:
وعلی باب الله المفتوح و کتاب الله المشروح ماهیة الماهیات مطلق المقیدات و سرّ السرّیات الوجود، ظل الله الممدود المنطبع فی مرآة العرفان و المنقطع من نیله حبل الوجدان، غواص بحر القدم، محیط الفضل و الکرم، حامل سرّ الرسول، مهندس الارواح و العقول، ادیب معلمه الاسماء و الشئون، فهرس الکاف والنون، غایة الظهور و الایجاد، محمد بن علی الجواد؛(2)و بر باب مفتوح خداوند و کتاب گستردۀ خدا، ماهیت تمام ماهیتها و مطلق تمام مقیدات و سرّ تمام اسرار وجود، سایه گستردۀ خداوند، ختم نهم، آینه عرفان که ایمان وجدان از درک او منقطع است، غواص دریای پیشگامی، محیط
پرفضل و کرم، حمل کنندۀ سرّ رسول الله، طراح ارواح و عقول، تأدیب کننده اسماء و شئون، الفبای وجود، انتهای ظهور و ایجاد، محمد بن علی الجواد علیهالسلام.
ت) محمد بن طلحه شافعی
شافعی در این باره گفته است:
هذا ابوجعفر محمد الثانی فأنه تقدم فی آبائه ابوجعفر محمد و هو الباقر بن علی فجاء هذا بأسمه و کنتیه و اسم ابیه فعرف بأبی جعفر الثانی و هو و إن کان صغیرالسنّ فهو کبیر القدر و رفیع الذکر و مناقبه کثیره (نقل) غیر واحد...؛(1)
مطالب السوول، ج 2، صص 140-141.
این، محمد ابو جعفر ثانی است و در میان پدرانش ابوجعفر محمد گذشت و او باقر بن علی است. حضرت جواد، همنام امام باقر و هم کنیه او و نام پدرش مانند نام پدر امام باقر، علی است، و برای اینکه شناخته شود، به ابوجعفر ثانی معروف شده است. وی اگر چه از لحاظ سن کوچک بود، ولی از لحاظ میزان شخصیت، بزرگ و موقعیتش بلند بود و مناقب و فضائل او زیاد است.او همچنین جریان برخورد مأمون با حضرت جواد را هنگام عزیمت به شکار در بغداد متذکر شده است.
ث) سبط ابن جوزی
وی درباره امام جواد علیهالسلام چنین گزارش میدهد:
«محمد جواد، فرزند علی بن موسی.. مکنی به «عبدالله» و «ابوجعفر» در علم و تقوا و زهد و جود، شیوه و راه پدر بزرگوارش را میپیمود و چون پدرش فوت کرد، بر مأمون وارد شد و مأمون او را گرامی داشت و دخترش را به او تزویج نمود».(2)
ج) ابن ابی الحدید المعتزلی
ابن ابی الحدید، همان کلام جاحظ را نقل میکند.(3)
ح) ابن تیمیه
او در منهاج السنه میگوید:
«محمد بن علی الجواد کان من أعیان بنی هاشم و هو معروف بالسخاء و السودد، و لهذا سمّی الجواد؛ امام جواد از اعیان بنی هاشم، معروف به سخاوت بخشش بود، لذا «جواد» نامیده میشد».(1)
منهاج السنه، ج 4، ص 68.
خ) ذهبی
در تاریخ الاسلام آورده است:
محمد بن الرضا علی بن الکاظم موسی بن الصادق جعفر بن الباقر محمد بن زین العابدین علی بن الشهید الحسین بن امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب ابوجعفر الهاشمی کان یلقب بالجواد و بالقانع و بالمرتضی کان من سروات آل بیت النبی صلی الله علیه و آله وسلم... و کان احد الموصوفین بالسخاء، و لذلک لقب بالجواد. یکی از موصوفین به سخاوت است، لذا جواد نامیده شد. وقبره عند قبر جدّه موسی و هو احد الائمه الاثنی عشر الذین تدعی الشیعه فیهم العصمه.(2)
د) صلاح الدین صفدی
او نیز همان کلام ذهبی را نقل میکند.(3)
ذ) علامه یافعی
او در «مرآة الجنان» ضمن وقایع سال 220 هجری میگوید:
«و فیها توفی الشریف ابوجعفر محمد الجواد... احد الاثنی عشر اماما الذین یدعی الرافضه فیهم العصمه».(4)
ر) ابن حجر هیتمی
ابن حجر در صواعق مینویسد:
وتوفی (الامام الرضا) رضی الله عنه و عمره خمس و خمسون سنة عن خمسه ذکور و بنت اجلهم محمد الجواد لکنه لم تطل حیاته؛ از پنج تن فرزند دختر و پسر امام رضا محمد الجواد اجلّ آنها بود، اما عمرش طولانی نشد.
ز) ابن صباغ
او که از علمای بزرگ مذهب مالکی و مؤلف کتاب الفصول المهمه فی معرفة احوال الائمه است درباره امام جواد علیهالسلام مینویسد:
هو ابو جعفر الثانی فأنه تقدم فی آبائه ابوجعفر محمد و هوالباقر بن علی بجاء هذا باسمه و کنیته فهو اسم جدّه فعرف بابی جعفر الثانی و ان کان صغیر السن فهو کبیر القدر رفیع الذکر القائم بالامامة بعد علی بن موسی الرضا ولده ابوجعفر محمد الجواد للنصّ علیه و الاشاره له بها من ابیه کما اخبر بذلک جماعة من الثقات العدول؛ او «ابوجعفرالثانی» است، به لحاظ اینکه از پدرانش امام باقر نیز مکنی به ابوجعفر و موسوم به محمد بود. بدین ترتیب اسم و کنیه حضرت جواد با جدّش حضرت باقر یکسان بود و لذا حضرت جواد به «ابوجعفر الثانی» شناخته شد. اگرچه او خرد سال بود، ولی قدر و منزلتش بزرگ و بلند بود و بعد از پدرش علی بن موسی الرضا به وصیت او عهدهدار امر امامت شد.
کما اینکه جمعی از عدول موثقین به این موضوع خبر دادهاند.
ابن صباغ سپس روایتی را از صفوان بن یحیی، ذکر میکند که از حضرت رضا علیهالسلام راجع به امام پس از خودشان پرسیدم. امام به «ابی جعفر» اشاره کرد که کودکی خردسال بود. گفتم: قربانت شوم فقط سه سال دارد، امام فرمود:
«و ما یضرّ من ذلک فقد قام عیسی الحجة و هو ابن اقل من ثلاث سنین؛(1)
الصواعق المحرقه، ص 311.
خردسالی او چه زیانی به امامت او دارد و حضرت عیسی که حتی سه سال هم نداشت، پیامبر و حجت خدا برای مردم شد».1) (1)
ابن صباغ روایت دیگری را نیز نقل کرده است که:
وعن الجیرانی عن ابیه قال: «کنت واقفاً بین یدی ابی الحسن الرضا بخراسان فقال قائل: یا سیدی، ان کان کون الی من فقال: الی ابنی ابی جعفر فکان السائل یسیصغر من السن الذی فیه ابوجعفر».(1)
الفصول المهمه، ص 253.
جیرانی از پدرش روایت کرده که گفت: در خراسان خدمت امام رضا ایستاده بودم، کسی به آن حضرت عرض کرد: سرور من اگر پیشآمدی برای شما رخ داد، به چه کسی پناه ببریم؟ فرمود: به فرزندم ابوجعفر. گویا آن شخص، سنّ ابوجعفر را کم دانست و تعجب کرد که چگونه با این سنّ کم میتواند رهبری شیعیان را به عهده بگیرد. حضرت رضا فرمود: خدای سبحان عیسی بن مریم را با شریعت و دین جدید به رسالت و نبوت از طرف خود برانگیخت، در حالی که سنّ او کمتر از سنی بود که ابوجعفر دارد.
س) شبلنجی
او ضمن بیان کلام «مطالب السوول» نمونهای دیگری به آن میافزاید و سپس میگوید:
ولم یزل مشعوفاً به لما ظهر له بعد ذلک من فضله و علمه و کمال عقله و ظهور براهینه مع صغر سنه و عزم علی تزویجه بابنته ام الفضل...؛(2)مأمون پیوسته شیفته او بود، زیرا با وجود کمی سن، فضل و علم و کمال عقل خود را به نحو شایستهای نشان داد و بدین وسیله، برهان (عظمت) خویش را آشکار ساخت.
شبلنجی در ادامه قول محمد بن طلحه را میآورد و میگوید: گر چه سن کمیداشت اما «کبیر القدر و رفیع الذکر» بود.
ش) قرمانی
او در «اخبار الدول» میگوید:
«مناقب او در زمان نگنجد (حیف) که مدت آن طولانی نبود و مدت درنگش در دنیا به
تقدیر الهی کم بود و سپس به شرح حال ایشان میپردازد».(1)
اخبار الدول، ج 1، صص 346-348.
ص) ابن عماد حنبلی
وی همان مطالب ذهبی را نقل میکند.(2)
ض) عبدالفتاح ابن محمد نعمان حنفی هندی
این عالم اهل سنت، ضمن معرفی امام جواد علیهالسلام میگوید:
کان صاحب الخوارق و الکرامة من طفولیته، و یقال انه اخبر ان موته یکون ثلاثین شهراً بعد موت المأمون، فکان کما اخبر؛(3)
از طفولیت، صاحب خوارق و کرامات بود؛ مثلاً گفت که مرگش سی ماه پس از فوت مأمون است، پس محقق شد.
ط) شبراوی
او در «الاتحاف بحب الاشراف» ضمن توصیف حضرت میگوید:
«و کراماته رضی الله عنه کثیرة و مناقبه شهیره».(4)
ظ) یوسف بن اسماعیل نبهانی
نبهانی درباره امام علیه السلام گفته است:
«محمد الجواد بن علی الرضا احد اکابر الائمه و مصابیح الامة من ساداتنا اهل البیت».(5)
ع) شریف علی فکری قاهری
او درباره عظمت آن امام همام میگوید: «مأمون به سبب کمال عقل و ظهور برهان او، شیفتهاش شد و...».(6)
غ) خیرالدین زرکلی
زرکی در الاعلام ضمن معرفی امام جواد علیه السلام میگوید:
«تاسع الائمة الاثنی عشر عند الامامیه کان رفیع القدر کأسلافه ذکیاً طلق اللسان، قوی البدیهه».(1)
الاعلام، ج 6، صص 271-272.
ف) محمود بن وهیب
وی در «جوهر الکلام» میگوید:
«و هو الوارث لابیه علما و فضلاً، و اجلّ اخوته قدراً و کمالاً...».(2)
ق) شیخ محمود شیخانی
وی درباره امام میگوید:
«کان محمد الجواد جلیل القدر عظیم المنزلة».(3)
ک) الفاضل الهادی
او تقریبا همان کلام شریف علی فکری را با تفصیل میآورد.(4)
ل) عبدالسلام ترمانینی
او که از معاصران است در احداث التاریخ الاسلامی بترتیب السنین میگوید:
هو محمد بن علی الرضا بن موسی الکاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علی زین العابدین بن الحسین السبط بن علی بن ابی طالب، ابوجعفر الملقب بالجواد(5). ثامن الائمة الاثنی عشر عند الامامیه کان ذکیاً طلق اللسان، حاضر البدیهه».(6)
م) عارف احمد عبد الغنی
او در کتابش «الجوهر الشفاف فی انساب السادة الاشراف» هنگام ذکر امام جواد علیه السلام میگوید:
«کان جلیل القدر عظیم المنزلة...».(1)
وسیلة الخادم الی المخدوم، ص 252.
اللهم صل علی سیدنا محمد و آل سید نا الامام السجاد محمد التقی الجواد
اللهم و صلّ و سلّم علی الامام العاشر مقتدی الحی و النادی سید الحاضر و البادی. حارز نتیجة الوصایه و الامامة من المبادی السیف الغاضب علی رقبه کل مخالف معادی کهف الملهوفین فی النوائب و العوادی قاطع العطش من الاکباد الصوادی، الشاهد بکمال فضله الاحباب و الاعادی، ملجا اولیائه بولائه یوم ینادی المنادی ابی الحسن علی النقی هادی بن محمد «النقی» الشهید بکید الاعداء المقبور «بسرّ من رای»؛(2)بارخدایا، درود و صلوات فرست بر امام دهم مقتدای حاضر و بادیه نشین، جمع کننده نتیجه وصایت و امامت از مبادی، شمشیر برنده برگردن هر مخالفی که دشمنی کند، پناه ضعیفان و عاجزان در حوادث و سختیها روزگار، بازنشانندۀ تشنگی از جگرهای تشنه، کسی که بر کمال فضل و بزرگش دوستان و دشمنان گواهند، آن حضرت پناهگاه دوستان خود است، به دوستی و محبتی که ایشان دارند، کنیه او ابوالحسن و از جمله القابش نقی و هادی است. آن حضرت، به کید دشمنان شهید شد و قبر ایشان در سامراء است.
أ) جاحظ
قبلاً به نقل از او در «رسائل» مطالبی که درباره سایر ائمه بود ذکر کردیم. جاحظ پس از
نام بردن آنها میگوید: «هذا لم یتفق لبیت من بیوت العرب ولا من بیوت العجم».(1)
رسائل الجاحظ، 106.
ب) عبدالله حموی
حموی در «معجم البلدان» ذکر شهر عسکر و سامراء میگوید:
عدهای از بزرگان را به آن نسبت دادهاند، از جمله علی بن محمد ابوالحسن الهادی و فرزندش حسن بن علی که «عسکریین» نامیده میشوند.
در ادامه هم میگوید: «و لولو هما المنتظر هناک مشاهد معروفه».(2)
ت) ابن عربی
او با این عبارات فضل و عظمت امام هادی علیهالسلام را بیان نموده است:
وعلی الداعی الی الحق امین الله علی الخلق لسان الصدق و باب السلم اصل المعارف و منبت العلم منجی ارباب المعادات و منفذ اصحاب الضلالات و البدعات، انسان عین الابداع انموذج اصول الاختراع، مهجه الکونین و محجه الثقلین، مفتاح خزائن الوجوب، حافظ مکان الغیوب، طیار جو الازل و الابد علی بن محمد علیه صلوات الله الملک الاحد؛(3)
بر دعوت کننده به سوی حق، امین خداوند بر خلق، زبان راستی، دروازه سلامتی، اهل معرفت، سرچشمه علم، نجات دهنده روز بازگشت (بازگشت کنندگان) نجات دهنده راه گم کردگان و کج روندگان، الگوی پدیده آورندگان روح در عالم، مرکز ثقلین، کلید خزائن وجوب، نگهبانان غیب ها، جولان کننده در ازل و ابد، علی بن محمد علیه صلوات الله الملک الاحد.
ث) محمد بن طلحه شافعی
او در «مطالب السوول» میگوید:
«واما مناقبه؛ فمنها ما حل فی الاذان محل حلاها بأشنافها و اکتنفته شغفاً
به اکتناف اللئالی الثمینه باصدافها و شهد لابی الحسن ان نفسه موصوفه بنفائس اوصافها، و انه نازله من الدوحة النبویه فی ذری اشرافها و شرفات اعرافها...؛(1)
مطالب السوول، ج 2، صص 144-145.
اما مناقب آن حضرت؛ برخی در گوشها فرو میرود و جای میگیرد؛ جایی که زیبایی جای میگیرد و آن را مزین میسازد و پرده نازکی آن را احاطه کرده؛ همچون احاطه نمودن لؤلؤهای گرانبها در صدفها، دلیل و شاهد است به ابی الحسن که نفسش با نفیسترین اوصاف، موصوف گشته و او با تمام شرفهایش، از درخت بزرگ نبوی، شاخه سار زده.
ج) ابن ابی الحدید
وی ضمن بیان سخن جاحظ بر آنها اقرار نموده و کلماتی نیز بر آن میافزاید.(2)
ح) خطیب بغدادی
او درباره امام هادی میگوید:
علی بن محمد بن علی... ابوالحسن هاشمیکه جعفر متوکل او را از مدینه به بغداد و سپس به «سرّ من رای» (سامرا) آورد و در آنجا بیست سال و نه ماه اقامت گزید تا اینکه در ایام خلافت «معتز» در همان شهر رحلت فرمود و در همانجا دفن گردید. او یکی از کسانی است که شیعه امامیه به امامت او قائلاند و به ابوالحسن عسکری معروف است.
خطیب به سند خود از «محمد ابن یحیی معاذی» نقل کرده که «یحیی بن اکثم» در مجلس «واثق» که جمعی از فقها نیز حضور داشتند، گفت: «من حلق راس آدم حین حج؟ فتعابی القوم عن الجواب...؛ چه کسی سر آدم را هنگامی که حج کرد تراشید؟ تمامی حاضران جلسه از جواب عاجز ماندند».
واثق گفت: من کسی که جواب این سؤال را بگوید حاضر میکنم. پس کسی را به سوی حضرت هادی فرستاد و او را حاضر کرد. سئوال را پرسید و امام پاسخ داد: «خداوند جبرئیل را
مأمور این کار کرد و او یاقوتی را از بهشت آورد و بر سر آدم کشید و موهای سرش ریخت و به هر کجا نور یاقوت رسید حرم گشت».
خ) ابن خلکان
او در وفیات الاعیان میگوید:
ابوالحسن علی هادی، فرزند محمد جواد [علیهماالسلام] یکی از ائمه دوازدهگانه نزد امامیه است. از او نزد متوکل سعایت نمودند که اسلحه و نوشتههایی در نزدش پنهان است. متوکل «یحیی بن هرثمه» را مأمور این کار کرد، او پس از تفتیش منزل امام به متوکل گفت: از حسن سیرت و سلامت طریقهاش و از ورع و تقوا و زهدش به متوکل خبر دادم و گفتم: جز قرآن و کتاب، چیزی نیافتم. متوکل خوشحال شد و به امام جایزه داد و در سامرا اسکان نمود.(1)
تذکرة الخواص، صص 359-360.
در روایت دیگری نقل شده که مأموران در حال خواندن قرآن، امام را به مجلس متوکل بردند. متوکل از هیبت امام بیاختیار امام را تکریم نمود و در کنار خود جای داد. سپس گفت برایمان شعر بخوان، امام ابیاتی را خواند که ترجمه برخی از آنها در ذیل میآید.
(پادشاهان) بر قلۀ کوهسارها شب را به روز آوردند، در حالی که مردان نیرومند از آنان پاسداری میکردند، ولی قلهها نتوانستند آنان را (از خطر مرگ) برهانند.
آنان پس از مدتها عزت از جایگاههای امنشان به زیر کشیده شدند و در گودالها (گورها) جای گرفتند که چه منزل و آرامگاه بدی است!
پس از آنکه به خاک سپرده شدند، فریادگری فریاد برآورد: کجاست آن دست بندها و تاجها و لباسهای فاخر؟
کجاست آن چهرههای در ناز و نعمت پرورش یافته که به احترامشان پردهها میزدند؟
گور از طرف آنها پاسخ داد: اکنون کرمها بر سر خوردن آن چهرهها با هم به ستیزه برخاستهاند.
آنان مدت درازی در دنیا خوردند و آشامیدند، ولی امروز آنان که خورنده همه چیز بودند خود، غذای حشرات و کرمهای قبر شدند.
1) (1)
چه خانههایی ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ کند، ولی سرانجام آنان پس از مدتی این خانهها و خانوادهها را ترک گفته، به منزل قبر شتافتند.
چه اموال و ذخایری انبار کردند، ولی همه آنها را ترک گفته، رفتند و آنها را برای دشمنان خود واگذاشتند.
خانهها و کاخهای آباد آنان به ویرانهها تبدیل شد و ساکنان آنها به سوی گورهای تاریک شتافتند.(1)
وفیات الاعیان، ج 2، ص 435، ش 397؛ مروج الذهب، ج 4، ص 94؛ دیوان امیرمؤمنان علی علیهالسلام، حرف اللام، ص 80-79.
در ادامه آمده است که پس از پایان اشعار امام:
«فبکی المتوکل بکاء کثیراً حتی بلت دموعه لحیته و بکی من حضره، ثم امر برفع الشراب. ثم قال: یا ابالحسن، أعلیک دین؟ قال: نعم، اربعة الاف دینار فامر بدفعها الیه و رده الی منزله مکرما؛ (2)متوکل از شنیدن این اشعار به شدت گریست، به طوری که اشک چشمش ریشش را تر کرد و حاضران نیز به گریه افتادند. متوکل دستور داد بساط شراب را جمع کنند. از آن حضرت پرسید قرض داری؟ امام فرمود: چهار هزار دینار قرض دارم. متوکل دستور داد این مبلغ را به امام بدهند و آن حضرت را با احترام به منزل خود بازگردانید».
لازم به ذکر است در کتاب تذکرة الخواص پس از بیان روایت اول، جریان نذر متوکل به بخشیدن مال کثیر ذکر شده است.(3)
د) صلاح الدین صفدی
صاحب کتاب الوافی بالوفیات درباره موقعیت علمی امام هادی علیه السلام این داستان را نقل کرده است:
کان المتوکل قد اعتل فقال: ان برات لا تصدقن بمال کثیر فلما عوفی، جمع الفقهاء و سألهم عن ذلک، فاجابوه مختلفین، فبعث الی علی الهادی،
فقال: یتصدق بثلاثة و ثمانین دینار. قالوا: من أین لک هذا؟ قال: لان الله تعالی قال: لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ فِی مَواطِنَ کَثِیرَةٍ1 ، و روی اهلنا ان المواطن کانت ثلاثه و ثمانین موطنا؛
روزی متوکل بیمار شد و نذرکرد که اگر شفا یابد، تعداد کثیری دینار در راه خدا تصدق کند. هنگامی که بهبود یافت، فقها را جمع کرد و پرسید: چند دینار باید صدقه بدهم که بر آن «کثیر» صدق کند؟ فقها در این باره فتاوای مختلف دادند، متوکل، ناگزیر مسئله را از حضرت هادی پرسید. آن حضرت پاسخ داد که باید 83 دینار بپردازی. فقها از این فتوا تعجب کردند و به متوکل گفتند: از او بپرسید این فتوا بر اساس چه مدرکی است؟ حضرت فرمود: خدا در قرآن میفرماید: لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ... خداوند شما را در موارد «کثیر» یاری کرده است، و از طریق ما اهل بیت روایت شده که جنگها و سریههای پیامبر اکرم 83 مورد بوده است.(1)
ذ) ابوالفداء عماد الدین اسماعیل بن علی
او در «تاریخش» ضمن معرفی امام علی الهادی و علی النقی علیهماالسلام جریان سعایت امام و تفتیش خانۀ ایشان را نقل میکند.(2)
ر) ذهبی
او در تاریخ اسلام امام را معرفی نموده، میگوید:
«ابوالحسن العلوی الحسینی الفقیه احد الاثنی عشر...».(3)
همچنین در «العبر» نیز ضمن معرفی نسبت امام میگوید: «فقیها اماما متعبداً».(4)
در «سیر اعلام النبلاء» هم مینویسد: «شریف جلیل».(5)
ز) یافعی
وی در مرآة الجنان میگوید:
«و کان متعبداً فقیها اماماً...». سپس نیز جریان سعایت از امام علیهالسلام را نقل میکند.(1)
مرآة الجنان، ج 2، ص 119. همین عبارت را ابن عماد در «الشذرات» میآورد: شذرات الذهب، ج 2، ص 272.
س) ابن کثیر دمشقی
ابن کثیر پس از معرفی امام میگوید:
«قد کان عابداً زاهداً...». و سپس جریان متوکل و امام را نقل میکند.(2)
ش) احمد بن یوسف قرمانی
قرمانی اعتراف کرده است:
«و اما مناقبه فنفیسه و اوصافه شریفه؛(3)مناقبش گرانبها و اوصافش شریف است».
ص) ابن صباغ مالکی
فقیه مالکی که اهل مکه است درباره آن امام همام چنین نوشته:
فضل ابی الحسن علی الهادی قد ضرب علی المجرة قبابه و مدّ علی نجوم السماء اطنابه و ما تعد منقبة الا و له افخرها و لا تذکر مکرمة الاوله فضیلتها و لا تورد محمدة الا وله تفصیلها و جملتها استحق ذلک بما فی جوهر نفسه من کرم تفرد بخصائصه فکانت نفسه مهذبة و اخلاقه مستعذبة و سیرته عادلة و افعاله فاضلة و هو من الوقار و السکون و الطمانینة و الفقه و النزاهة و الزهادة و النباهة علی السیرة النبویة و الشنشنة العلویه و نفس زکیة و همّة عالیة لا یقاربها احد من الانام و لا یداینها؛(4)گنبد فضل ابوالحسن علی هادی، بر کهکشانها سرزده و شعاع
فضایلش تا ستارگان آسمانها امتداد یافته است. هیچ فضیلت و منقبتی نیست، مگر اینکه افتخار آمیزترین آن پیش اوست و برای این شایسته این فضیلت است که در جوهر ذات او کرامتی است که در ویژگیهای آن یگانه است. سرشتش پاکیزه شده از عیب و نقص، و اخلاقش خوش و شیرین، و سیرت و روشش متعادل، و افعالش با فضیلت است. او در وقار و سکون و طمأنینه، و فقه و نزاهت و پرهیزگاری و دانایی و آگاهی مطابق روش پیامبر و خوی و عادت علوی بود و دارای سرشت پاک و همت عالی بود که کسی از مردم به آن حد نمیرسید.
صاحب کتاب الفصول المهمه امام هادی و متوکل، داستانهایی نقل کرده و در کرامات و نشانههای آشکاری برای آن حضرت ذکر کرده است.
ض) ابن حجر هیتمی
او مینویسد:
«ابوالحسن علی عسکری در علم و سخاوت، وارث پدرش بود و سپس یکی از سخاوتهای حضرت را نقل میکند».(1)
الصواعق المحرقه، ص 205.
ط) شبراوی و محمد امین سویدی
شبراوی پس از معرفی امام میگوید: «کراماته کثیره».(2)محمد امین نیز ضمن بیان انساب امام میگوید: «مناقبه کثیره».(3)
ظ) شبلنجی
در نورالابصار ضمن بیان القاب و انساب امام، سخن ابن حجر در الصواعق المحرقه را میآورد.(4)
ع) شریف علی فکری الحسینی قاهری
او ضمن معرفی تفصیلی امام میگوید:
«کان ابوالحسن العسکری وارث ابیه علماً و منحاً، و کان فقیها فصیحا جمیلا مهیبا، و کان اطیب الناس بهجه، و اصدقهم لهجه».(1)
احسن القصص، ج 4، صص 301-300.
غ) سید محمد بن عبدالغفار هاشمی حنفی
وی در کتاب «ائمة الهدی» امام را به علم کثیر، عمل صالح، سداد رأی، قول حق او مانند آن میستاید و سپس به توصیف و به شرح حال امام میپردازد.(2)
ف) محمود بن وهیب بغدادی
او در «جوهر الکلام» پس از وصف امام و بیان سخن ابن حجر مینویسد:
وبعد ان فصل الحدیث عنه قال: «اللهم انا نسألک بهولاء، اهل بیت رسولک ان تنور قلوبنا بالتمام، وتشرح صدورنا للاسلام، و تحیینا علی دین هولاء الکرام و تمیتنا علی ملة رسولک علیه الصلاة و السلام، و علی آله و اصحابه السادة الاعلام و التابعین لهم الی یوم المقام».(3)
ق) شیخانی
او در «الصراط السوی» میگوید:
«و کان علی العسکری صاحب وقار و سکون و هیبة و طمأنینة، و عفه و نزاهة، و کانت نفسه زکیة و همته علیه و طریقته حسنة مرضیة رضی الله تعالی عنه و عن سلفه و خلفه».(4)
ک) عبدالسلام ترمانینی
ترمانینی در احداث التاریخ الاسلامی گفته است:
«هو علی الملقب بالهادی ابن محمد الجواد... کان علی جانب عظیم من التقوی و الصلاح».(1)
احداث التاریخ الاسلامی، المجلد الاول، ج 2، ص 131، احداث سنه 254 ه -.
ل) عارف احمد عبدالغنی
وی در «الجوهر الشفاف فی انساب السادة الاشراف» درباره امام هادی علیهالسلام میگوید:
«کان فی غایة الفضل و نهایة النبل، اشخصه المتوکل (الخلیفه) الی «سرّ من رای» فاقام بها الی ان توفی».(2)
م) حافظ حسین کربلایی تبریزی
او درباره امام میگوید:
«متعبدا فقیها، اماما عالما کاملا عاملاً».(3)سپس جریان سعایت از حضرت را نقل میکند.
اللهم صل و سلم علی الامام الحادی عشر، المقتدی الرضی المجتبی الوفی المقتضی فی العباد، آثار النبی و الولی و المسخر لعسکر الملائکه بالعزم القوی النور الجلی، البدر الوضی ذی القدر العلی و المجد البهی و العز السنی وارث الامامة من الوصی والد الحجة الصفی و ولد النبی الزکی ابی محمد حسن العسکری؛ (4)بار خدایا درود و صلوات فرست بر امام یازدهم مقتدای مرضی الخصال و برگزیده، صاحب وفا، پیروی کننده در عبادت به آثار حضرت نبی و حضرت ولی (علی مرتضی) تسخیر کننده لشکر ملائکه با عزم قوی. او نور روشن و ظاهر است و دارای قدرت و مرتبت بلند و بزرگی و عزت، در غایت بها و جلال است. آن حضرت صاحب میراث امامت از وصی است، او پدر حجت و فرزند پیغمبر پاکیزه است، ابی محمد الحسن العسکری.
أ) محمد بن طلحه الشافعی
ابومحمد الحسن علی الخالص.. واما مناقبه فاعلم ان المنقبه العلیاء و المزیة الکبری التی خصه الله عز و جل بها و قلده فریدها و منحه تقلیدها و جعلها صفة دائمه لا یبلی الدهر حدیدها و لا تنسی الا لسنه تلاوتها و تردیدها ان المهدی محمد انسله المخلوق منه و ولده المنتسب الیه بضعته المنفصله عنه؛(1)
مطالب السوول، ج 2، ص 148.
ابو محمد بن علی هادی؛ اما مناقب و فضائلش، بدانکه خداوند، مایه فخر و مباهات بلند و وسیله بزرگ برتری را به او اختصاص داده است و او را به تمام زیباییها آراسته و تمام اوصاف پسندیده را به او ارزانی داشته است. این مناقب و فضائل را صفت دائمی او قرار داده به طوری که روزگار، حدود آن را کهنه نمیکند و زبانها تلاوت آن را از یاد نمیبرد. به خصوص اینکه محمد مهدی [علیهالسلام] از نسل او، و از او خلق شده؛ فرزندی که منتسب به او و پاره تن اوست.
ب) عمر بن بحر جاحظ
او پس از ذکر ائمه میگوید:
«هذا لم یتفق لبیت من بیوت العرب و لا من بیوت العجم».(2)ابن ابی الحدید نیز کلام جاحظ را میآورد و مطالبی را بر آن میافزاید.(3)
ت) سبط ابن جوزی
پس از نقل نسب حضرت و اینکه «کان عالما ثقه» میافزاید: از پدرش و جدش روایت نقل مینمود. سپس میگوید: این روایت را جدّم «ابوالفرج» در کتاب خود نقل نموده است
اشهد بالله لقد سمعت الحسن بن علی العسکری یقول اشهد بالله لقد سمعت ابی علی بن محمد یقول اشهد بالله لقد سمعت ابی محمد بن علی بن
موسی الرضا یقول: اشهد بالله لقد سمعت ابی علی بن موسی یقول: اشهد بالله لقد سمعت میکائیل یقول: اشهد بالله لقد سمعت اسرافیل یقول: اشهد بالله علی اللوح المحفوظ انه قال سمعت الله یقول: شارب الخمر کعابد الوثن.
سبط ابن جوزی در ادامه میگوید:
ولما روی جدّی هذا الحدیث فی کتاب تحریم الخمر قال قال ابو نعیم الفضل بن دکین هذا حدیث صحیح ثابت روته العتره الطیبه الطاهره و رواه جماعه عن رسول الله منهم ابن عباس؛(1)
تذکرة الخواص، ص 324. این روایت از رسول الله نقل شده است: مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 272؛ المصنف، ج 9، ص 239؛ مسند عبد بن حمید، ص 234؛ المعجم الکبیر، ج 12، ص 36؛ الحلیة، ج 9، ص 253؛ ابن جوزی، العلل المتناهیه، ج 2، ص 671؛ کنزالعمال، ج 5، ص 350؛ تاریخ بخاری، ج 1، ص 129؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1120.
پس از آن که جدم این حدیث را در کتاب «تحریم الخمر» روایت کرده گفته است: ابونعیم فضل بن دکین، گفت: این حدیث، صحیح و ثابت و از طریق عترت پاک پیامبر اکرم و جمعی از صحابه روایت شده که ابن عباس یکی از آنهاست.ث) ابن صباغ مالکی
ابن صباغ چنین امام را ستوده است:
ابومحمد الحسن الخالص بن علی العسکری... الامام القائم بعد ابی الحسن علی بن محمد ابنه ابو محمد الحسن لاجتماع خلال الفضل فیه و تقدمه علی کافة اهل عصره فیما یوجب له الامامة و یقضی له بالمرتبة من العلم و الورع و النزاهة و کمال العقل و کثرة الاعمال المقربة الی الله تعالی ثم لنص ابیه علیه و اشارته اخلافه الیه؛(2)ابو محمد حسن بن علی عسکری امام پس از ابوالحسن علی الهادی، فرزندش ابو محمد حسن بن علی بود. زیرا اوصاف و خصال برتری و فضیلت در او گرد آمده بود و در آنچه لازمه منصب امامت و
مقتضی زمامداری است، از علم و زهد و کمال عقل و خرد و عصمت و شجاعت و کرم و بزرگواری و بسیاری از اعمالی که انسان را به خدا نزدیک میکند، بر همه پیشی گرفته بود و نیز طبق نصّ صریح پدر بزرگوارش دربارۀ امامت او و اشاراتی که آن حضرت دربارۀ خلافت و جانشینی او فرموده بود.
ابن صباغ سپس به ذکر این نص میپردازد.
ج) یافعی
وی پس از معرفی امام میگوید:
«احد الائمة الاثنی عشر علی اعتقاد الامامیه و هو والد المنتظر صاحب السرداب».(1)
مرآة الجنان، ج 2، ص 81.
ح) احمد بن حجر هیتمی مکی
صاحب کتاب «الصواعق المحرقه» میگوید:
ابومحمد الحسن الخالص.. و وقع لبهلول معه انه رآه و هو صبی یبکی و الصبیان یلعبون فظن انه یتحسر علی ما فی ایدیهم فقال اشتری لک ما تلعب به؟ فقال: یا قلیل العقل ما للعب خلقنا فقال له فلما ذا خلقنا قال للعلم و العبادة...؛ ابو محمد حسن خالص... بین او و بهلول جریانی بدین ترتیب اتفاق افتاد که بهلول در حالیکه امام، هنوز کودک خردسالی بود، او را دید، در حالی که بچهها بازی میکردند و او گریه میکرد. بهلول خیال کرد او حسرت اسباببازیهایی را که کودکان دیگر دارند، میخورد. گفت: برای تو هم از همان اسباب بازی که آنها دارند میخرم. ابو محمد حسن فرمود: ای کم عقل! ما برای بازی کردن آفریده نشدهایم. بهلول گفت: پس برای چه آفریده شدهایم؟ فرمود: برای علم و عبادت. بهلول گفت: تو این مطلب را از کجا میگویی؟ فرمود: از قول خداوند متعال: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ2 سپس خواست او را موعظه کند. او هم با چند بیت وی را موعظه کرد و اینجا بود که امام حسن
1) (1)
عسکری غش کرد و مدهوش به زمین افتاد. چون به هوش آمد، بهلول خواست به او دلداری بدهد، گفت: این آیات، درباره تو نازل نشده، تو هنوز کودکی و گناهی از تو سرنزده است. امام روی برگرداند و فرمود: ای بهلول چه میگویی؟ من مادرم را دیدم که هر موقع میخواهد هیزمهای بزرگ را بسوزاند از هیزمهای ریز و کوچک استفاده میکند و من از این میترسم که آتش گیرۀ جهنم باشم».(1)
الصواعق المحرقه، ص 205.
خ) شیخ مؤمن شبلنجی
شبلنجی در «نورالابصار» همان مطالب ابن حجر را بیان و سپس چهار کرامت برای امام حسن عسکری علیهالسلام نقل میکند.(2)
د) حافظ حسین کربلایی تبریزی
او با این عبارات امام را میستاید:
ذکر الامام الهمام، السید العالم العامل، و السند الفاضل الکامل، علم الهدی، طود النهی، کاشف البلوی و المحن، ابن علی بن محمد بن... الحسن الزکی العسکری صلوات الله علیهم اجمعین؛ آن امام همام، سید عالم و عامل و سند برتری و کمال و علم هدایت، کوه آگاهی، برطرف کنندۀ غم و غصه و اندوه،.. الحسن الزکی العسکری....
او سپس به ذکر کرامات آن حضرت میپردازد و میگوید:
اگر به ذکر کرامات و خارق عادات حضرات ائمه معصومین مشغول گردیم، هر آینه کتب مطول باید نوشت و ایشان خود از علو مرتبت و سمو منزلت مستغنی از اینها هستند، چه هر یک از ادنی مریدان و معتقدان و متشبثان این خاندان را کرامات بزرگ دست داده، و آن همه به واسطه متابعت و مبایعت ایشان بوده، سپس زیارت نامۀ آن امام را از «شیخ علا الدین الدوله السمعانی» با خط شریف حضرت نقل میکند.(3)
ذ) یوسف بن اسماعیل نبهانی
صاحب کتاب «جامع کرامات الاولیاء» مینویسد:
الحسن العسکری احد ائمة ساداتنا آل البیت العظام و ساداتهم الکرام رضی الله عنهم اجمعین، و قد رأیت له کرامة بنفسی و هی انی فی سنة 1296 هجریه سافرت الی بغداد من بلده کوی سنجق، احدی قواعد بلاد الاکراد و کنت قاضیاً فیها..؛(1)
جامع کرامات الاولیا، ج 2، ص 21.
حسن عسکری [علیهالسلام] یکی از ائمه آل بیت عظام و سادات بزرگوار [علیهمالسلام] است. من شخصا از او کرامتی دیدهام و آن اینکه در سال 1296 هجری از شهر (کوی سنجق) یکی از شهرهای کردنشین عراق - که در آن دوران قاضی آنجا بودم، به بغداد مسافرت کردم و قبل از پایان دوره خدمتم آن شهر را به جهت گرانی و قحطی که آن سال شهرهای عراق را فراگرفته بود، ترک گفتم. و با «کلک» (چیزی شبیه قایق که از چوب و تخته درست میشود) مسافرت کردم و چون کلک به کنار شهر سامرا که مقرّ خلفای عباسی بود رسید، دوست داشتیم که در آنجا قبر امام حسن عسکری را زیارت کنیم. کلک آنجا ایستاد و ما به زیارت آن حضرت رفتیم و چون به مقبره آن حضرت داخل شدیم، حالتی روحانی در من پیدا شد که مثل آن هیچ گاه به من دست نداده بود؛ جز هنگام زیارت رسول خدا و حضرت یونس در موصل که چنین حالتی به من دست داد و این کرامتی بود از ناحیه آن حضرت.ر) سمهودی
او در جواهر العقدین میگوید:
«و محمد الحسن الخالص فکان عظیم الشأن».(2)سپس کراماتی از امام نقل میکند.
ز) احمد بن الفضل بن محمد
او در «وسیلة المال» درباره امام میگوید:
«کان عظیم الشأن جلیل القدر... و وقع له مع المعتمد لما حبسه کراماته ظاهره مشهوره».(1)
وسیلة المال، ص 426.
س) شبراوی
این عالم در «الاتحاف بحب الاشراف» پس از ذکر اوصاف امام میگوید:
ویکفیه شرفا ان الامام المهدی المنتظر من اولاده فلله درّ هذا البیت الشریف و النسب الخضیم المنیف، و ناهیک به من فخار و حسبک فیه من علوالمقدار، فهم جمیعا فی کرم الارومه و طیب الجرثومه کاسنان المشط متعادلون ولسهام المجد مقتسمون، فیا له من بیت عالی الرتبه سامیالمحله، فلقد طاول السماء علا و نبلا، و سما علی الفرقدین منزله و محلا، و استغرق صفات الکمال فلا یستثنی فیه بغیر ولا بالا، انتظم فی المجد هولاء الائمة انتظام اللآلی و تناسقوا فی الشرف فاستوی الاول و التالی، و کم اجتهد قوم فی خفض منارهم والله یرفعه، ورکبوا الصعب و الذلول فی تشتیت شملهم والله یجمعه، و کم ضیعوا من حقوقهم ما لا یهمله الله و لا یضیعه. احیانا الله علی حبهم واماتنا علیه، وادخلنا فی شفاعة من ینتمون فی الشرف الیه صلی الله علیه و سلم، و کانت وفاته بسرّ من رای، و دفن بالدار التی دفن فیها ابوه؛(2)برای او (امام حسن عسکری) همین کافی است که امام مهدی منتظر از اولاد اوست. خداوند در این خانه، شرف و نسب عالی و وارسته قرارداده است. والایی مقدار آنها تو را بس است تمام آنها (اهل البیت) برجایگاه کرم و... آنها در صفات کمال غرق شدهاند و کسی را نمیتوان استثناء کرد. این ائمه در بزرگواری و علوّ مرتبه همچون پیوستگی و انتظام مرواریدها در گردنبند منظم گشتهاند و در شرف چیده شدهاند و اولی و آخری با هم برابرند (کلهم نورواحد) چه بسیار اقوامیکه سعی نمودند
بلندی آنها را کم کنند، ولی خداوند آنها را برتری داده است. آنها را بر شتران سخت سوار نمودند و خواستند پراکنده نمایند، اما خداوند جامع آنهاست، چه بسیار از حقوق حقۀ آنها را که ضایع نمودند؛ حقوقی که خداوند اهمال و ضایع نکرد.
خداوند ما را به حب آنها زنده کند و بمیراند. خداوند ما را در شفاعت رسول الله و پویندگان راهش (اهل بیت) داخل کند. او (امام حسن عسکری) در «سر من رای» وفات نمود.
برای جلوگیری از اطالۀ کلام، علاوه بر مطالب و منابع گفته شده، به منابع زیر مراجع شود.
ائمتنا، محمد علی دخیل، ج 2، صص 312-313؛ احسن القصص، ج 4، ص 304؛ شرح احقاق الحق، ج 29، صص 60-61؛ الاعلام، ج 2، ص 200؛ ائمه الهدی، ص 38؛ ضوء الشمس، ج 1، ص 119؛ الجوهر الشفاف فی اسباب، احمد عبدالغنی، ج 1، صص 160-161.
صل الله علی سیدنا محمد سیما الامام الصفی الحسن العسکری و سلم تسلیما.
اعتقاد به مسئله مهدویت و ظهور مصلح آخر الزمان ازمشترکات تمام ادیان الهی است. مسلمانان نیز همگی بر این اتفاق دارند که مهدی در آخر الزمان ظهور خواهد کرد و زمین را پر از عدل و داد میکند؛ همچنان که پر از ظلم و جور شده بود.
امامیه اعتقاد دارند که مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف (محمد بن حسن عسکری) متولد شده است. البته جمع کثیری از علمای اهل سنت نیز با این اعتقاد همسو شدهاند.
مؤلف کتاب «الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف» استاد «علی محمد علی دخیل» اسامی 205 نفر از بزرگان علمای اهل سنت را در کتاب خود آورده؛ به این ترتیب که سی نفر از آنها مستقلاً درباره حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف کتاب نوشتهاند و 31 نفر دیگر در کتابهای خود فصلی را به روایات حضرت مهدی اختصاص دادهاند. 144 نفرشان هم به مناسبتهای مختلف روایات حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را در کتابهای خود آوردهاند. اگر بخواهیم همه این علما را با اسامی کتابهایشان و قسمتی از نوشتههایشان در اینجا ذکر کنیم، سخن به درازا میکشد، لذا به ذکر برخی اکتفا میکنیم.
این افراد از جمله کسانیاند که معتقدند ایشان متولد شدهاند و دیدگاهی نزدیک به شیعه دارند.
أ) فضل الله روزبهان
او مطالب فراوانی را در این باره ذکر کرده؛ از جمله:
«اللهم صلّ و سلّم علی الامام الثانی عشر؛ بارخدایا درود و صلوات فرست بر امام دوازدهم».
بدان که جمیع امت متفقاند در اینکه در آخر الزمان شخصی از اولاد حضرت پیغمبر ظهور خواهد کرد و عالم را از عدل پر خواهد ساخت؛ همچنان که از جورپرشده باشد. این اتفاق به واسطۀ احادیث صحیحی است که در این باب وارد شده، چنانچه «ام سلمه» رضی الله عنها روایت میکند که از حضرت پیغمبر شنیدم که فرمود: مهدی از عترت من از اولاد «فاطمه» [سلام الله علیها] است. «ابوسعید خدری» نیز روایت میکند که رسول خدا فرمود: مهدی از من است، گشاده پیشانی، بلندبینی، زمین را از عدل پر میکند، همچنان که از ظلم و جور پر گردانیده شده...».
ابن روزبهان پس از نقل چندین روایت، تحت عنوان «عقیده مؤلف درباره مهدی» مینویسد:
و مختار ما آن است که وجود مهدی در آخر الزمان بنابر احادیث صحیحی که یادکردیم واجب است که حکم کنند که از اولاد فاطمه [سلام الله علیها] است و نام او محمد است. اکنون این صفات تمامی در محمد بن الحسن جمع است و طائفهای عظیم از مؤمنان بر آن رفتهاند که او محمد بن الحسن است. آثار و حکایات بسیار روایت میکند تا به غایتی که به حدّ استفاضه و تواتر رسیده است و بدان حکم میکند که مهدی موعود، همان محمد بن الحسن است. [این موضوع] با هیچ قاعدهای از قواعد اسلام منافات ندارد و در هیچ حکمی از احکام شریعت، خللی به وجود نمیآید، بلکه اولی و انسب آن است که او باشد، زیرا که عدد دوازده امام که در حدیث، بدان اشاره شده به وجود محمد بن الحسن تمام میشود و آن مهدی موعودی که در حدیث بدان اشاره شده که در آخر الزمان ظهور خواهد کرد و عالم را پر از عدل خواهد ساخت، اگر محمد بن الحسن باشد، نسب او از همه شریفتر است و نظم دوازده امام به وجود مهدی موعود مکمل شده و اثر امامت و خلافت هم در این مسلک کمال یافته است. عالم از عدل او تازه گردد و فایده آن حضرت، برای پیغمبر دوازده امام همچون دوازده نقیب بنیاسرائیل خواهد بر آن تقدیر ظاهر شود.
پس به حسب احتیاط، در آن امر با امامیه موافقت میکنیم و میگوییم مهدی موعود، محمد بن الحسن است و او قائم و منتظر است و چون وعده او برسد، ظهور خواهد کرد و عالم را از عدل و احسان مالامال خواهد ساخت و جور و طغیان را از جهان دور خواهد گردانید، و اکنون آثار لطف او به خاصان میرسد، اگر این حکم که ما کردیم با واقع مطابق باشد و مهدی موعود او خواهد بود و اکنون قید حیات است، پس راه صواب یافتهایم و....
مؤلف پس از ذکر علت غیبت ایشان، معنای ختم ولایت را پیش میکشد که خلاصه آن چنین است:
بدانکه حضرت مهدی نسبت با ائمه و اولیاء نسبت خاتم الانبیاء را دارد. از این جهت با انبیا نسبت دارد که جامع جمیع صفات کمال سابقان باشد و وارث کمالات خاصه هر یک به قدر استعداد، همچنان که حضرت خاتم الانبیاء جامع جمیع صفات کمال پیغمبران متقدم بود و حقیقت معنی ختم (ولایت) آن است که نقطۀ منتهای دایره نبوت و امامت، بر نقطۀ مبدأ دایره منطبق شود و هر آینه چون نقطۀ منتها بر نقطۀ ابتدا منطبق شود، دایره تمام گردد».
ابن روز بهان پس از تعلیل آیه اکمال و تبیین آن با مسئله امامت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف درباره مشخصات حضرت میگوید:
آن حضرت، وارث قوت مرتضوی، مکارم حسنی، عزیمتهای حسینی، عبادت امام زینالعابدین و علوم امام باقر و امام صادق و اخلاق امام کاظم و معارف امام رضا و کرامتهای امام محمد تقی و مقامات امام نقی و وارث لشگرهای امام حسن عسکری [علیهمالسلام] است. او کسی است که از روی کرامت و بزرگی و فضائل، بر مردم فائق و غالب شده است؛ امامی که دلها او را دوست میدارد و او مظهر موعود است که حضرت رسول وعده فرموده که آن حضرت، ظاهر خواهد شد و عالم را به انوار عدالت منور خواهد ساخت. کنیه او همچون پیغمبر، «ابوالقاسم» و لقبش حضرت «مهدی» است، زیرا که راه یافته به اسرار حقایق الهی است. «عبد صالح» نیز از القاب آن حضرت است، همچنین، حجت و قائم و منتظر زمان ظهور است».(1)
وسیلة الخادم الی المخدوم، صص 273-295.
1) (1)
وی در کتاب «ابطال الباطل» پس از نقل فضایل ائمه اطهار، شعری میسراید که آن را ذکر میکنیم:
سلام علی المصطفی المجتبی
سلام علی السید المرتضی
سلام علی ستنا فاطمه
من اختارها الله خیر النساء
سلام علی المسک انفاسه
علی الحسن الالمعی الرضا
سلام علی الاورعی الحسین
شهید یری جسمه کربلا
سلام علی سید العابدین
علی بن الحسین المجتبی
سلام علی الباقر المهتدی
سلام علی الصادق المقتدی
سلام علی الکاظم الممتحن
رضی السجایاامام التقی
سلام علی الثامن المؤتمن
علی الرضا سید الاصفیا
سلام علی المتقی التقی
محمد الطیب المرتجی
سلام علی الاریحی النقی
علی المکرم هادی الوری
سلام علی السید العسکری
امام یجهز جیش الصفا
سلام علی القائم المنتظر
ابی القاسم القرم نور الهدی
سیطلع کالشمس فی غاسق
ینجیه من سیفه المنتقی
تری یملأ الارض من عدله
کما ملئت جور اهل الهوی
سلام علیه و آبائه
و انصاره ما تدوم السما(1)
ر. ک: احقاق الحق، تستری، ص 209؛ کشف الاستار، صص 73-75.
برای جلوگیری از اطاله کلام به همین مقدار اندک بسنده نموده، جویندگان حقیقت را به کتب زیر رهنمون میشویم.
این گروه اعتقاد دارند که فرزند امام حسن عسکری علیهالسلام همان مهدی منتظر عجل الله تعالی فرجه است و در آثارشان به این موضوع اشاره کردهاند.
اسنی المطالب فی مناقب سیدنا علی بن ابی طالب، ابن الجرزی، صص 99-100؛ کشف الاستار عن وجه الغائب عن الابصار، صص 60، 61-81 و...؛ البدایه و النهایه، ج 12، صص 297-298، تذکره الخواص، ص 327؛ تاریخ موالید الائمه، ابو محمد عبدالله بن نصر بغدادی، صص 44-46؛ مقتل خوازمی، صص 144-145؛ المهدی عند اهل السنه، ج 1، ص 410 و ما بعدها؛ نورالابصار، ص 154؛ مطالب السوول، ج 2، ص 152؛ کفایه الطالب، ص 312؛ البیان فی اخبار صاحب الزمان، ص 148؛ فرائد السمطین، ج 2، صص 136-141؛ ائمتنا، محمد علی دخیل، ج 2، ص 435؛ الزام الناصب، ج 1، ص 298؛ صحاح الاخبار فی نسب الساده الفاطمیه الاخیار، صص 55-56؛ لواقع الانوار، شعرانی، ج 2، ص 190؛ نجم الثاقب، ج 1، ص 398؛ ینابیع الموده، ابواب 79-86؛ احداث التاریخ الاسلامی، ج 2، مجله ج 1، ص 171؛ سامرا فی الادب، ص 46؛ انساب، سمعانی، ج 1، ص 423؛ الاعلام، ج 7، ص 333.
ب) محی الدین عربی
ابن عربی در این باره میگوید:
خداوند خلیفهای دارد که روزی ظاهر میشود و ظهورش زمانی اتفاق میافتد که دنیا پر از جور و ستم باشد و او دنیا را پر از عدل و قسط میفرماید. اگر از عمر دنیا یک روز بیشتر نماند خداوند آن روز را طولانی میگرداند تا این خلیفه که از عترت رسول خدا و از اولاد فاطمه زهرا و نامش با نام رسول خدا یکی است، حکومت روی زمین را به دست گیرد.
سپس نیز به ذکر اشعاری درباره آن حضرت میپردازد.(2)
ت) سبط ابن جوزی
حجت مهدی، او محمد فرزند حسن بن علی بن موسی الرضا... است. کنیهاش ابو عبدالله و ابوالقاسم و القابش، خلف، حجت، صاحب الزمان، قائم، منتظر و تالی است و او آخرین ائمه دوازدهگانه است. عبدالعزیز محمود بن بزاز از ابن عمر روایت کرد که میگفت: رسول خدا فرمود:
«در آخر الزمان مردی از فرزندان من قیام میکند که نام وکنیهاش مانند نام و کنیه من است. زمین را از عدالت پر میکند، چنانکه پر از ظلم و ستم شود». و او همان مهدی است. و این حدیث مشهوری است که آن را از داوود و زهری به همین معنی از علی نقل کردهاند و در روایت آنان این جمله هم وجود دارد که اگر از عمر دنیا جز یک روز بیشتر نمانده باشد، خداوند مردی از اهل بیت مرا برانگیزد تا زمین را از عدالت پر کند و این مضمون در روایات زیادی ذکر شده است».(1)
ث) ابن صباغ مالکی
در کتاب الفصول المهمه پس از اینکه بیان میکند فرزند امام حسن عسکری است میگوید:
حسن عسکری که پدر آنحضرت، امام دوازدهم است، امام پس از ابومحمد حسن بن علی، فرزند آن جناب بود که همنام رسول خداست و پدرش جز او فرزندی، نه آشکار و نه در نهان، از خود به جای نگذاشت. امام عسکری در حالی که آن حضرت در پرده غیبت بود، او را پس از خویش در مدینه جانشین خود ساخت. روزی که پدرش فوت کرد، پنج سال بیشتر نداشت و خداوند در همان پنج سالگی به او حکمت عنایت فرمود؛ چنان که به یحیی در سن کودکی عنایت فرمود. و همچنان که عیسی بن مریم را در گهواره منصب نبوت داد، او را نیز در طفولیت مقام امامت داد و پیش از آن، نص بر امامت آن حضرت، از زبان رسول خدا در میان مسلمین معروف و ثابت شده بود. سپس امیرالمؤمنین نیز بدان خبر داد و به
1) (1) تذکره الخواص، ص 325.
امامت او تصریح کرد و همچنین ائمه اطهار یکی پس از دیگری - تا برسد به پدر ارجمندش - همگی بر امامت و ظهورش به طور صریح خبر دادند.
او صاحب شمشیر و قیام کننده به حق است و همه، چشم به راه برپایی دولت او هستند؛ چنان که در خبر صحیح وارد شده است.
ابن صباغ در جای دیگری هم میگوید:
وله قبل قیامة غیبتان احدهما اطول من الاخری فاما الاولی فهی الصغری فمنذ ولادته الی انقطاع السفارة بینه و بین شیعته و اما الثانیة فهی التی بعد الاولی فی آخرها یقوم بالسیف قال الله تعالی: وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ 1 وقال رسول الله: «لم تنقض الایام واللیالی حتی یبعث الله رجلا من اهل بیتی یواطی اسمه اسمی یملأ الارض عدلا و قسطا کما ملئت ظلماً و جوراً؛(1)
آن حضرت پیش از قیام خود، دو بار غیبت اختیار میکند که یکی طولانیتر از دیگری است. غیبت نخستین او به غیبت صغری مشهور است که مدت آن کوتاه و از ولادت او آغاز و تا پایان سفارت در میان او و شیعیانش خاتمه میپذیرد. اما غیبت کبری و طولانی پس از نخستین غیبت اوست که در پایان، آن حضرت به شمشیر قیام خواهد فرمود؛ چنان که خدای تعالی میفرماید: «پس از ذکر، در زبور نوشتیم که زمین را بندگان شایسته من به ارث برند».(2)
ج) شیخ محمد بن ابراهیم جوینی خراسانی
او محدث و فقیه شافعی، و صاحب کتاب «فرائد السمطین» است. او در کتابش به سند خود از شیخ ابواسحاق ابراهیم کلابادی بخاری و او هم به سند خود از جابر بن عبدالله انصاری روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود: «هر کس قیام مهدی را انکار کند به دین محمد کافر شده است و نیز هر کس نزول عیسی را در آخر الزمان به یاری حضرت مهدی و خروج دجال را انکار کند، کافر است».
در همان کتاب از سعید بن جبیر به نقل از ابن عباس روایت شده که گفت: رسول خدا فرمود:
خلفا و اوصیای من و حجتهای خدا بر مردم بعد از من، دوازده نفرند که اول آنها علی و آخرشان فرزندم «مهدی» است [به هنگام ظهور او] روح خدا، عیسی پسر مریم از آسمان نازل میشود و پشت سر مهدی نماز میگزارد و زمین به نور پروردگارش روشن میگردد و سیره و فرمانرواییاش مشرق و مغرب را فرا میگیرد.(1)
فرائد السمطین، ص 92، حدیث 585 و ج 2، صص 136-141.
ح) ابن کثیر
او فصلی جداگانه به ظهور مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اختصاص داده و میگوید: «من گمان میکنم ظهور آن حضرت قبل از نزول عیسی خواهد بود، چنانکه روایات بر این مطلب دلالت دارد».
سپس نیز این روایت مشهور را نقل میکند که اگر یک روز از عمر دنیا باقی نباشد....(2)
خ) ابن وردی
او مؤلف کتابی به نام «خریده العجائب و فریده الغرائب» است که به شرح ظاهری امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میپردازد. در نهایت نیز مینویسد: «وعند ذلک یتم وعدالله لیظهره علی الدین کله».(3)
د) جلال الدین سیوطی
سیوطی نیز در این باره گفته است:
«سپاس خدای را و درود بر بندگان برگزیدهاش، این بخشی است که در آن احادیث و آثار وارده درباره مهدی را جمع آوری کردهام و در آن، چهل حدیثی را که حافظ ابونعیم، گردآوری کرده، تلخیص نمودم، و آنچه را که از قلم وی افتاده بود، بدان اضافه کردم».
احادیثی را که سیوطی پیرامون حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آورده، بیش از 200 حدیث است و در بین آنها از حدیث صحیح و حسن گرفته تا ضعیف و مجهول وجود دارد. وی هنگام ذکر حدیث اسامی ناقلان حدیث را نیز ذکر میکند.(1)
الحادی للفتاوی، تحقیق محمد محی الدین عبدالحمید، ج 2، ص 130.
ذ) متقی هندی
او که عنایت خاصی به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف داشت، آثار متعددی درباره اخبار آن حضرت گردآوری نموده است، از جمله:
اول) البرهان فی علامات مهدی آخر الزمان؛
دوم) تلخیص البیان فی علامات مهدی آخر الزمان؛
سوم) فصل در کنز العمال با عنوان «خروج المهدی».(2)
او در همین بخش اخیر این حدیث را نقل کرده است: «المهدی رجل من ولدی وجهه کالکوکب الدری».(3)
ر) حافظ حسین کربلایی
وی با این عبارت، وجود مقدس امام را میستاید:
ذکر الامام الهمام، صاحب الصمصام، شمس الظلام و بدرالتمام و ربیع الایام و نظرة الانام و قلاق الهام، السیف المضی. محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی المهدی الهادی صلوات الله علیهم اجمعین؛
وی امام دوازدهم از ائمه اثنی عشر است. کنیه وی ابوالقاسم و لقبش حجت الله و قائم و مهدی و منتظر و خلف صالح و صاحب الزمان و صاحب الامر است و....
در «تاریخ الیافعی» نیز آمده:
«محمد بن الحسن العسکری ابوالقاسم یلقبه الامامیه بالحجة و القائم والمهدی و المنتظر و صاحب الزمان و هو عندهم خاتم الاثنی عشر اماماً...».
او سپس مطالبی را از کتاب «شواهد النبوه» اثر «عبدالرحمن جامی» نقل میکند که حکیمه دختر امام جواد میگوید: نزد ابو محمد (حسن عسکری) بودم که گفت مَثَل نرجس همچون مثل مادر موسی است که حمل وی جز وقت ولادت ظاهر نخواهد شد. آن شب آنجا بودم که این اتفاق رخ داد و فرزندی متولد شد. امام حسن عسکری فرمودند: فرزندم را پیش من آور، من چنین کردم، و فرمود که سخن بگوی. سپس فرزند به اذن خداوند گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین».
مؤلف سپس به ذکر کرامات دیگری از امام میپردازد و در خاتمه میگوید:
هر روز ز جوی چشم من خون گذرد آه دل من، گرم ز گردون گذرد
من بر سر راه آن پری منتظرم آشفته و سرگشته که او چون گذرد
امید به کرم وهاب نعم آن که باصره ما از کحل الجواهر خاک آستان آن حضرت روشنی یابد، و آفتاب عالمتاب حقیقت جامعه او بر در و بام تشخص ما تابد وَ ما ذلِکَ عَلَی اللّهِ بِعَزِیزٍ وَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ در آن سردابه که در سرّ من رأی است و حضرت امام محمد بن الحسن آنجا غایب شده، آن حضرت را زیارت کنند.(1)
روضات الجنان، روضه هشتم، ج 2، صص 389-393.
ز) محمد بن عبدالرسول حسنی شافعی برزنجی
ابتدا اشاره میکند که اخبار امام مهدی و اینکه از اهل بیت رسول خدا است در حد تواتر است تا اینکه پس از تحقیق و بررسی عمیق درباره احادیث امام مهدی، یادآوری میکند که:
قد علمت ان احادیث وجود المهدی و خروجه آخر الزمان و انه من عترة رسول الله من ولد فاطمه بلغت حد التواتر المعنوی فلا معنی لانکارها ومن ثم ورد من کذب بالدجال فقد کفر و من کذب بالمهدی فقد کفر؛(2)
اینک روشن شد که احادیث وجود مهدی و ظهورش در آخر الزمان و اینکه او از عترت رسول خدا و از فرزندان فاطمه است، به حد تواتر معنوی رسیده است،
بنابراین انکار آنها معنایی ندارد و از اینجاست که در روایات آمده است که: «هر کس ظهور حضرت مهدی و خروج دجال را تکذیب کند، کافر است».(1)
ابراز الوهم المکنون من کلام ابن خلدون، محمد بن الصدیق الحضرمی، ص 433.
س) احمد بن محمد بن صدیق حضرمی
وی مینویسد:
دانشمندان و متخصصان علم حدیث، سخنان ابن خلدون را با دلایل روشن رد کردهاند؛ از جمله شیخ احمد صدیق حضرمی، کتاب «ابراز الوهم المکنون» را در ردّ او نوشته است. وی درباره وجوب اعتقاد به ظهور امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در آخر الزمان مینویسد:
از علائم روشن ونشانههای ثابت و صحیح رستاخیز، ظهور خلیفه بزرگ و امام عادل مشهور است که خداوند به وسیله او آنچه را که از آثار نبوی کهنه و فرسوده شده، احیا میکند و آنچه را که از بدعت و ضلالت، انتشار یافته از بین میبرد و روی زمین را از عدل و داد پر میکند، پس از آنکه از ظلم و فسق و فجور آکنده شده باشد. امام محمد بن عبدالله از عترت پاک پیامبر است که امت در انتظارش هستند. درباره اینکه ظهور او از علائم ونشانههای روز رستاخیز است، اخبار در حد تواتر است و به طور صحیح از آن حضرت رسیده و خبر آن در میان مسلمانان - در طول قرون و اعصار - انتشار یافته است. پس ایمان به ظهور آن حضرت به جهت تصدیق خبر رسول خدا واجب بوده و از عقائد اهل سنت و جماعت به حساب میآید.(2)
ش) شیخ محمد بن احمد سفارینی
وی درباره امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف پنج نکته یاد کرده که عبارتند از:
الف) فی حلیته و صفته؛ قیافه و صفت او.
ب) فی سیرته؛ سیرت و روش او.
ج) فی علامات ظهوره؛ علائم و نشانههای ظهور او.
د) فی الاشاره الی بعض الفتن قبل خروج المهدی؛ اشاره به بعضی از فتنهها که پیش از ظهورش اتفاق میافتد.
ه -) فی مولده و بیعته و مده ملکه؛ تولد، بیعت ومدت حکومت و وسائل مربوط به آن.
سفارینی در ادامه بحث خود میگوید:
سخن درباره مهدی بسیار گشته تا آنجا که گفته شده، هیچ مهدیی مگر عیسی نیست، ولی اهل حق، این سخن را درست نمیدانند و معتقدند که مهدی، غیر از عیسی است و اینکه او پیش از نزول عیسی ظهور میکند. درباره قیام او روایات بسیار زیاد است و به حدّ تواتر معنوی رسیده و در میان علمای اهل سنت رواج یافته تا اینکه از باورها و معتقدات آنان به شمار آمده است. امام حافظ ابن اسکاف به سندی که مورد پسند است از جابر بن عبدالله روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود: «هر کس آمدن دجال را تکذیب کند، کافر است، و هر کس مهدی را انکار کند، به دین خدا کافر گشته است».(1)
لوائح الانوار البهیه و سواطع الاسرار الاثریه، لشرح الدره المضیئه فی عقد الفرقه المرضیه، ج 2، صص 348-363.
ص) محمد صدیق خان بن حسن حسینی بخاری
وی جملات زیادی درباره امام مهدی عجل الله تعالی فرجه دارد، میگوید از جمله اینکه بحث درباره موعود فاطمی را که دلایلی بر صحت آن دلالت دارند میپذیرد و تردید در این باره را رد میکند. او انکار موعود را گستاخی بزرگی میداند، زیرا در برابر نصوص مشهور و فراوانی است که به حد تواتر رسیده است.
ض) فضل بن روزبهان
اللهم صل علی سیدنا محمد و آل سیدنا محمد؛ سیما الامام الموعود محمد المهدی المنتظر و سلم تسلیما و سلم و بارک علیهم و انزل تحیاتک و بلغ صلواتنا و سلامنا الیهم.(2)
سخن گفتن از فضایل و مناقب اهل بیت علیهمالسلام، سخن از آیات قرآن و شرح و تفسیر صحیح و بینات نورانی الهی است. آنها عدل قرآن هستند، چون شأن و منزلت عترت و اهل بیت علیهم السلام در لسان رسالت و نبوت، هم شأن و همطراز با قرآن و ثقل اکبر معرفی شده است. پس اهتمام به نشر فضایل اهل بیت رسالت، دقیقا در شمار پرداختن به شرح و تفسیر آیات الهی است.
فضایل اهل بیت قابل شمارش نیست و اگر بخواهیم روایات تفسیری پیرامون این موضوع را جمعآوری کنیم، در این وجیزه و صدها دفتر نیز نگنجد. لذا از باب تبرک و تیمن، برخی از این آیات را از کتب اهل سنت بیان میکنیم.
برخی از مفسران بزرگ اهل سنت، به هدایتگری علی علیه السلام اذعان داشتهاند، از آن جمله فخر رازی میگوید:
من اقتدی فی دینه بعلی بن ابی طالب فقد اهتدی و الدلیل علیه قوله علیهالسلام: اللهم ادر الحق مع علی حیث دار...؛(1)
تفسیر کبیر، ج 1، ص 206.
هر که علی را پیشوای دینی خود قرار دهد به دستاویز محکمی در دین و دنیای خود چنگ زده است و هر که در دین خود به علی بن ابیطالب اقتدا کند، حقاً هدایت یافته است. به دلیل آن که پیامبر فرمود: «خداوندا حق را بر همان محوری برگردان که علی میگردد». هر کس از احوال عالم غیب آگاهتر باشد و دلش قویتر، ناتوانیاش کمتر خواهد بود و از همین رو علی بن ابیطالب کرم الله وجهه فرمود: «به خدا1) (1)
سوگند که من در قلعه خیبر را نه به نیروی جسمانی که به نیروی الهی از جای در آوردم، زیرا در آن وقت نظرم از عالم اجسام بریده بود و فرشتگان با انوار عالم کبریا ظهور نموده بودند» از این رو، روحش تقویت یافت و همرنگ جواهر ارواح ملکی شد و پرتوهای عالم قدس و عظمت در او تابید و به همان دلیل، قدرتی برای او حاصل گشت که بدان سبب بر کارهایی قدرت یافت که دیگران بر انجام آن قادر نبودند.
او در جای دیگر میگوید:
«ومن اتخذ علیا اماما لدینه فقد استمسک بالعروة الوثقی فی دینه و نفسه...؛(1)
همان، ج 1، ص 207.
هر کسی علی را به عنوان امام خود انتخاب نماید به ریسمانی محکم در دین و دنیای خود چنگ زده است».قندوزی حنفی ضمن روایتی از حسن بصری در ام الکتاب میگوید:
«اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم» هو رسول الله و خیار اهل بیته و اصحابه. خداوند به جان محمد قسم یاد کرد و فرمود لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ2 مراد از صراط مستقیم و کسانی که خداوند به آنها نعمت داد، رسول خدا، برگزیدگان از اهل بیت، وصی و صحابه هستند. سپس خداوند به جان رسول الله قسم یاد کرده، گفت: اگر کسی غیر این باشد، در گمراهی خود سرگرداناند.(2)
آلوسی میگوید:
«و ما ذکره من ان: من اقتدی فی دینه بعلی فقد اهتدی مسلم؛(3)آن کسانی که گفتهاند، هر کس در دینش به علی اقتدا کند پس هدایت شده، (این) مسلّم است».
ظاهراً این کلام آلوسی ناظر به سخن فخر رازی و دیگران است. البته آلوسی در ادامه این مطلب خود میگوید آنچه در بین اهل سنت رواج یافته، تقدیم شیخان بر اوست. غافل از اینکه چند صفحه بعد در معنی «اهدنا» چنین میگوید:
اهدنا؛ ثبتنا و هوالمروی عن یعسوب المؤمنین کرم الله وجهه و ابی] بن کعب [رضی الله تعالی عنه ذلک لان طالب هدایة الطریق المستقیم لیسلکه له فی سلوکه مقامات و احوال و لکل منها بدایة و نهایة و لا یصل الی النهایة ما لم یصحح البدایة و لا ینتقل الی مقام أو حال الا بعد الرسوخ فیما تحته و الثبات علیه فمادام هو فی أثناء المقام أو الحال و لم یصل الی نهایة یطلب الثبات علی ما منح به لیرسخ له ذلک المقام و یصبر ملکة فیرقی منه الی ما فوقه و ذلک هوالفضل الکبیر والفوز العظیم؛(1)
همان، ص 93.
اهدنا، یعنی ما را استوار بدار، این معنی از سالار مؤمنین علی کرم اله وجه و ابی بن کعب روایت شده است. زیرا کسی که طالب هدایت طریق مستقیم است تا او را در سلوک خودش به مقامات و احوالات والا برساند، برخی از این احوالات ابتداست و برخی انتها و هیچ کس به نهایت نمیرسد، مگر اینکه ابتدایش صحیح باشد و به هیچ مقام یا حالتی نمیرسد، مگر پس از محکم نمودن زیر پا و ثابت قدم بودن در آن، و تا زمانی که در آن حال یا مقام است و به نهایت نرسیده، ثبات را از کسی طلب میکندکه به او بخشیده تا به آن مقام رسوخ پیدا کند. پس در این صورت بر اوج خود بیفزاید تا به بالاتر رسد و این، همان فضل بزرگ و پیروزی عظیم است.هر کس که در سخن آلوسی به دقت بنگرند، از نحوۀ آغاز سخن از «یعسوب المؤمنین» و نحوه چینش کلمات، بر او مشخص میشود که ایشان نیز قائل به هدایتگری امام علی علیهالسلام است، درست مثل فخر رازی و دیگران.
او چنین میفهماند که اگر سنگ بنای «سیر الی الله»، علی علیهالسلام - به عنوان اصل و اساس مؤمنین - باشد، سالک در راه خودش مطمئن گام برداشته، از ابتدا به انتها خواهد رسید.
1) (1)
ابن کثیر در ذیل «اهل الذکر» وقتی به تبیین جایگاه اهل البیت و علمای آنها میپردازد، برخی را مثال میزند و میگوید: مثل علی بن عباس، حسن و حسین، محمد حنیفه، علی بن الحسین، علی بن عبدالله بن عباس، ابوجعفر باقر، محمد صادق علیهالسلام و علمایی مثل آنها، آن گاه میگوید آنها کسانیاند که:
متمسک بحبل الله المتین و صراطه المستقیم و عرف لکل ذی حق حقه و نزل کل المنزل الذی اعطاه الله و رسوله واجتمعت علیه قلوب عباده المؤمنین؛(1)
تفسیر القرآن العظیم، ج 4، ص 197.
اینها به ریسمان محکم الهی چنگ زده، بر صراط مستقیماند. حق هر صاحب حقی را میشناسند و جایگاهی که خدا و رسولش برای او قائلاند به او میبخشند که همان چیزی است که قلبهای بندگان مؤمن به سوی آن جمع میشود.ثعلبی در الکشف و البیان ذیل آیه چنین میگوید: «قال مسلم بن حیان سمعت ابابریده یقول: صراط محمد و آله»(2)سپس طبق این سخن، منظور از صراط، راه حضرت محمد و آل اوست.
در تفسیر وکیع بن الجراح از سفیان الثوری از سدی از اسباط و مجاهد از ابن عباس چنین روایت شده: «و فی قوله اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ ، قال: قولوا معاشر العباد ارشدنا الی حبّ محمد و اهل بیته»؛ یعنی ما را به محبت محمد و اهل بیت او راهنمایی کن.
حمویی نیز میگوید:
فی قوله وَ إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُونَ 3 قال الصراط ولایتنا اهل البیت.(3)از حضرت علی علیه السلام نقل میکند که مراد از صراط در این آیه، ولایت ما اهل البیت است. و خوارزمیمیگوید: صراط دنیا، علی بن ابیطالب و صراط آخرت، پل جهنم است، هیچ کس از صراط آخرت نمیگذرد مگر با جواز و شناخت صراط دنیا.(4)
فَتَلَقّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ (1)
سوره بقره، آیه 37.
؛«آن گاه آدم علیه السلام از پروردگار خود کلماتی فرا گرفت و خدا از او در گذشت، همانا او توبه پذیر مهربان است».
این آیه مربوط به توبه حضرت آدم است و بیان مینماید که خداوند، کلماتی را به ایشان آموخت و آدم علیهالسلام خداوند را به این کلمات سوگند داد تا توبهاش پذیرفته شد.
اکنون به بررسی این کلمات در تفسیر سیوطی میپردازیم:
عن ابن عباس قال: سألت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) عن الکلماتی التی تلقاها آدم من ربه فتاب علیه، قال: بحقّ محمد و علی و فاطمه و الحسن و الحسین؛
ابن عباس میگوید: از رسول خدا که درود خداوند بر او و آل او باد پرسیدم کلماتی که آدم از خداوند دریافت کرد که خداوند آنها توبه او را پذیرفت چه بود؟
رسول خدا فرمود: آدم، خداوند را به حقّ محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین سوگند داد.(2)
وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَکُمْ خَطایاکُمْ وَ سَنَزِیدُ الْمُحْسِنِینَ3 ؛
«با خضوع و خشوع از در وارد شوید و بگویید: گناهان ما را فرو ریز تا از خطای شما در گذریم و پاداش بیشتری به نیکوکاران دهیم».
1) (1)
2) (2) الدر المنثور، ج 1، ص 61 و ج 1، ص 147؛ کنز العمال، ج 1، ص 234 و ج 6، ص 152؛ فضائل الخمسه، سید مرتضی حسینی فیروزآبادی، ترجمه شیخ محمد باقر ساعدی، ج 1، ص 293؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 172؛ ینابیع الموده، باب بیست و چهارم، ص 224؛ اللئالی، سیوطی، ص 58؛ بحر المناقب، ابن حسنویه، ص 46؛ الخصائص العلویه، ابوالفتح محمد بن علی بن ابراهیم النظنزی، ص 320؛ انسان العیون (سیر حلبیه) برهان الدین حلبی، ج 1، ص 219؛ مناهج الفاضلین، محمد بن محمد بن اسحاق الحموینی، ص 147.
این آیه مربوط به توبه کردن امت موسی است؛ آنگاه که به آنان دستور داده شد از یکی از درهای بیت المقدس وارد شوند و کلماتی را به زبان آورند تا خداوند، گناهان آنان را بیامرزد. در تفسیر سیوطی «باب الحطه» در امت اسلامی، اهل بیت معرفی شدهاند، به این روایت توجه کنید:
عن علی بن ابی طالب قال: انما مثلنا فی هذه الامة کسفینة نوح و کباب حطه فی بنی اسرائیل، علی بن ابیطالب فرمود: بدون تردید، مثل ما در امت اسلامی همانند کشتی نوح و باب حطه در بنی اسرائیل است.
چنان که ملاحظه میکنید، در این روایت به وسیله نجات در امتهای پیشین اشاره شده که در قرآن از آنها یاد شده است:
الف) باب حطه بنی اسرائیل که بعد از اینکه بنی اسرائیل تخلفاتی کرده بودند، برای بازگشت به خدا و پذیرش توبه آنان به ایشان دستور داده شد که باید از این راه وارد شوند.
ب) کشتی نوح که در عذاب آسمانی که امت آن حضرت را در بر گرفت و دستور آمد هر کس سوار این کشتی نشود، غرق خواهد شد، گرچه آن شخص، پسر نوح باشد و البته چنین نیز شد.
در هر دو نمونه، راه بازگشت به خداوند منحصر به این دو بود؛ همانطور که امام علی علیهالسلام در این روایت در تبیین جایگاه اهل بیت علیهمالسلام میفرماید: «جایگاه ما در این امت همانند باب حطه و کشتی نوح است، چرا که ما راه نجات و وسیله تقرب به خداوند هستیم.(1)
الدرالمنثور، ج 1، ص 71 و ج 1، ص 174؛ نیز رک: جلوههای ولایت در تفسیر الدر المنثور، سید محمد مرتضوی، مجله علوم انسانی، ویژهنامه الهیات و حقوق اسلامی دانشگاه سیستان و بلوچستان، شماره 21، ص 209؛ حدیث سفینه از روایات مشهوری است که در بسیاری از منابع اهل سنت نقل شده است، از جمله مستدرک حاکم، ج 3، ص 163؛ الصواعق المحرقه، ص 121؛ ذخائر العقبی، ص 53، مناقب ابن مغازلی، ص 13؛ کتاب الامثال، ص 247؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 168؛ ینابیع الموده، باب 27، صص 187 و 183.
وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ
1) (1)
لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ1 ؛
«به یاد آور هنگامی که خداوند، ابراهیم را به اموری چند، امتحان فرمود و او همه را به جای آورد. خداوند گفت: من تو را به پیشوایی خلق بر میگزینم. عرض کرد: پیشوایی را به فرزندان من نیز عطا کن. فرمود: عهد من هرگز به مردم ستمکار نخواهد رسید».
همانطور که مسلّم است، طبق درخواست حضرت ابراهیم که عرض کرد خداوندا از ذریه من هم امامانی قرار بده، خداوند متعال فرمود: لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ عهد من (امامت) به ظالمین نمیرسد. از آنجا که معنی ظلم، یعنی قرار دادن هر چیز در جای غیر خود است و بالاترین آن شرک است، پس کسانی که قبل از اسلام، کافر و بت پرست بودند جزء ظالمین به شمار میآمدند و شایستگی امامت را نداشتهاند، بر خلاف حضرت علی علیهالسلام که ایمان او از فطرت بوده و لحظهای بت را سجده نکرده بود؛ چنانکه شیخ سلیمان بلخی از ابن اسعد روایت کرده که آن حضرت هرگز در کوچکی بتها را نپرستید و به همین جهت درباره آن حضرت میگویند: «کرم الله وجهه... لم یعبد الاوثان قط فی صغره و من ثمه یقال فیه کرم الله وجهه».(1)
در مناقب آمده که مفضل گفت: از امام جعفر صادق علیهالسلام از تفسیر و بیان خدای سبحان وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ پرسیدم. آن حضرت فرمود: آن کلماتی بود که آدم علیهالسلام از خداوند تعالی آموخت بعد انابه و توبه کرد و خدا هم او را بخشید. آدم عرض کرد: خدایا از تو میخواهم به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین که توبه مرا قبول فرمایی. پس توبه او قبول شد و آن خدای یگانه، بخشنده و مهربان است.
راوی گفت: از امام صادق پرسیدم مقصود از فَأَتَمَّهُنَّ در آیه چیست؟ فرمود: آن جناب تمام کرد آنها را تا قائم مهدی که جمعاً دوازده نفرند و نه نفر ایشان از اولاد حسین علیهالسلام هستند.(2)
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصّابِرِینَ1 ؛
«ای اهل ایمان [در پیشرفت کار خود] از صبر و مقاومت کمک گیرید و به ذکر خدا و نماز توسل جویید که خدا با صابران است».
شهرستانی مخاطب این آیه شریفه را علی علیهالسلام میداند و ایشان را امام ائمه در صبر و نماز معرفی میکند:
الصابرون علی البلاء الشاکرون للنعماء: ان امام الائمة فی الصبر و الصلوة امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه، حیث قال ان للمحن نهایات و لها غایات، فشأن المؤمن ان یصبر و یستغفر حتی ینقضی ایامها، و لقد کان علیه السلام مقبلا علی شأنه، راضیا بزمانه، صابراً علی ما یصیبه من المحن، مشغولاً بالعبادة علی ما نتوبه من الفتن، و کان المخاطب ب - یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ هو، و لقد قال النبی صلی الله علیه و آله وسلم کل ما ورد فی القرآن یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا فعلی رأسه بل و الله هو الوافی بموجب الخطاب، و هو الخارج عن التکلیف التی تضمنه الخطاب، فمن ادی ما کلف کان هوالمعنی بالخطاب.(1)
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ (2)؛
«و بعضی از مردم جان خود را در برابر خشنودی خدا میفروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است»
ثعلبی در تفسیر این آیه گفته است:
هنگامیکه پیامبر تصمیم گرفت مهاجرت کند، برای ادای قرضهای خود و تحویل دادن امانتهائی که نزد ایشان بود، علی علیهالسلام را به جای خویش
قرار داد و شب هنگام که میخواست به سوی غار «ثور» برود و مشرکان اطراف خانه او را برای حمله به آن حضرت محاصره کرده بودند، دستور داد علی علیهالسلام در بستر او بخوابد و پارچه سبز رنگی که مخصوص پیامبر بود روی خود بکشد. در این هنگام خداوند به «جبرئیل» و «میکائیل» وحی فرستاد که من بین شما برادری ایجاد کردم و عمر یکی از شما را طولانیتر قرار دادم، کدام یک از شما حاضر است، ایثار به نفس کند و زندگی دیگری را بر خود مقدم دارد، هیچکدام حاضر نشدند. به آنها وحی شد اکنون علی علیهالسلام در بستر پیغمبر خوابیده و آماده شده تا جان خویش را فدای او سازد، به زمین بروید و حافظ و نگهبان او باشید.
هنگامی که جبرئیل بالای سر و میکائیل پایین پای علی علیهالسلام نشسته بودند، جبرئیل میگفت: «بخ بخ من مثلک یابن ابیطالب»؛ «بهبه، آفرین بر تویی که خداوند به واسطه تو بر فرشتگان مباهات میکند».
در این هنگام آیه فوق نازل شد و به همین دلیل آن شب تاریخی به نام «لیلة المبیت» نامیده شده است.(1)
تفسیر کبیر، فخر رازی، ذیل آیه 207 بقره؛ اسدالغابه، ج 4، ص 25؛ نورالابصار، ص 77؛ کنوز الحقایق، ص 31، طرائف، سید بن طاوس، ص 126؛ تفسیر ثعلبی، ج 6، ص 479؛ الاصابه، ج 2، ص 509؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 98؛ ذخائر العقبی، ص 86؛ کنزالعمال، ج 8، ص 333؛ احیاء علوم الدین غزالی، ج 3، ص 238؛ نزهة المجالس، ج 2، ص 209؛ تذکره الخواص، ص 21؛ تاج التراجم، اسفراینی، ص 218؛ معالم التنزیل، بغوی، ذیل آیه نمیگوید، ولی، ج 2، ص 205 ذکر میکند. تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر، ج 4، ص 310؛ انسان العیون (سیره حلبیه) علی بن ابراهیم الحلبی، ج 2، ص 26، معجم طبرانی، ج 12، ص 77 (معجم کبیر)، مسند احمد، ص 178، خصائص نسائی، ص 72، رقم 23، تفسیر حبری، ج 9، ص 242؛ کفایة الطالب، ص 242؛ تاریخ دمشق، ج 1، ص 203، ح 249-251؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 329؛ مناقب خوارزمی، فصل 12، ص 126؛ العمده، ابن بطریق، فصل 30، ص 238؛ تفسیر قرطبی، ج 2، ص 21؛ تفسیر نیشابوری بر حاشیه تفسیر طبری، ج 2، ص 290، تفسیر فخر رازی، ج 5، ص 24؛ الکامل ابن اثیر، ج 2، ص 103؛ دلائل النبوه، بیهقی، ج 2، ص 464؛ سیر النبویه بر حاشیه سیره حلبی، ج 1، ص 306.
ابن ابی الحدید میگوید: «جریان خوابیدن علی در بستر پیغمبر به تواتر ثابت شده و غیر از کسانی که مسلمان نیستند و افراد سبک مغز، آن را انکار نمیکنند».(2)
آلوسی پس از نقل اقوال مختلف چنین اعتراف میکندک «قال الامامیه و بعض منا انها نزلت فی علی کرم الله وجهه».(1)
روح المعانی دار احیاء التراث، ج 2، ص 97.
اشخاص زیادی حدیث لیلة المبیت را در کتابهای خود نقل نمودهاند که برخی را در ذیل نام میبریم.
خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج 13، ص 191؛ محمد خان البدخشی، مفتاح النجاه، مخطوط، ص 23؛ مسند احمد، ج 1، ص 348؛ علامه شیخ شمس الدین محمد بن عبدالله الشبلی الحنفی (آکام المرجان، ص 219)؛ ابن سعد، طبقات، ج 8، ص 52 و ج 1، ص 228؛ انساب الاشراف، بلاذری، ص 260؛ علامه خطیب العمری، مشکات المصابیح، ج 3، ص 192؛ ابن طاهر المقدسی، البدعو التاسع، ج 4، ص 168؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 27 و ج 6، ص 51؛ ابن حزم، جوامع السیر النبویه، ص 90؛ نورالابصار، ص 77؛ علامه سمهودی، تاریخ المدینه، ج 1، ص 170؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 4؛ محمد ابن طلحه الشافعی، مطالب السوول، ص 35؛ ذهبی، تلخیص المستدرک، ج 3، ص 4؛ البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج 3، ص 176 و ج 3، ص 183؛ طبری، تاریخ الدم و اعلاک، ج 2، ص 99؛ ابن سید الناس، عیون الاثر، ج 1، ص 176؛ محمد الغزالی، مکاشفه القلوب، ص 42؛ الرّیاض النّضرة، ج 2، ص 205؛ ابن صباغ المالکی، الفصول المهمّة، ص 29؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج 4، ص 8 و ج 4، ص 19؛ ابن هشام، السّیرة النبویه، ج 1، ص 482؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 29.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ2 ؛
«ای اهل ایمان، همه متفقاً در مقام تسلیم خدا در آیید و از وساوس شیطان پیروی مکنید».
در مناقب از مسعدة بن صدقه از جعفر بن محمد الصادق از پدرش از جدش امام حسین از امیرالمؤمنین علی علیهمالسلام روایت شده که فرمود:
بدانید علمیکه آدم علیهالسلام آن را فرود آورد و تمام علومی که انبیا به آن برتری یافتند و داشتند تا زمان خاتم النبین در عترت خاتم انبیا جمع است. پس
1) (1)
کجا میروید و شما را به کجا سرگردان میبرند، با اینکه عترت خاتم النّبیین مانند اصحاب کهف در میان شما هستند. مثل ایشان، باب حطه بنی اسرائیل است؛ آنها همان باب سلم و سلامتی هستند که در قول خدای سبحان است. یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً در صحیح خود از علی بن الحسین، امام محمد باقر و امام جعفر صادق علیهم السلام آورده که ایشان فرمودند: «منظور از السلم در آیه، ولایت ماست».(1)
ینابیع الموده، باب 25، ص 238.
تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ2 ؛
«انبیای گذشته را بعضی بر بعضی برتری دادیم».
فخر رازی در تفسیر کبیر در ذیل این آیه روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از علی علیهالسلام بعد از کشتن عمر و بن عبدود پرسید: «یا علی در آن هنگام، دل خود را چگونه یافتی؟ عرض کرد: در آن لحظه آن قدر قوی بود که اگر تمامی اهل مدینه میخواستند با من بجنگند، میتوانستم با آنها بجنگم».(2)
سیوطی در الدر المنثور در تفسیر سوره احزاب ذیل آیه:
وَ رَدَّ اللّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنالُوا خَیْراً وَ کَفَی اللّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ4
«خدا کفار را به دلی پر از غیظ و با دستی خالی از فایده برگردانید و خدا زحمت قتال را از مؤمنین کفایت کرد».
ابن خاتم و ابن مردودیه و ابن عساگر، همگی از ابن مسعود روایت کردهاند که وی این آیه را این طور قرائت میکرد: «وکفی الله المؤمنین القتال بعلی بن ابیطالب». ذهبی نیز این معنا را در «میزان الاعتدال» از ابن مسعود نقل کرده است.(3)
البته معنایش این نیست که عبارت «بعلی بن ابیطالب» هم جزء قرآن بوده و حذف شده، بلکه منظور ابن مسعود این بود که مردم فراموش نکنند که این آیه درباره علی علیهالسلام نازل شده است.(1)
شرح ابن ابی الحدید، ج 13، ص 261.
پیامبر هنگام عزیمت علی علیهالسلام به سوی عمرو بن عبدود چنین فرمود: «برز الایمان کله إلی الشرک کله».
و در جای دیگر فرمود: «لمبارزة علی بن ابیطالب لعمرو بن عبدود یوم الخندق، افضل من اعمال امتی الی یوم القیامه».(2)
اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ (3)؛
«کسانی که مال خود را در شب و روز نهان و آشکارا انفاق میکنند، برای آنان نزد پروردگارشان پاداش نیکو خواهد بود و هرگز [از حادثه آینده] بیمناک واندوهگین نخواهند گشت».
ثعلبی در تفسیر این آیه به سند خود از ابن عباس روایتی را نقل کرده که علی بن ابیطالب علیهالسلام چهار درهم داشت؛ یکی را در پنهانی و یکی را آشکارا و یکی دیگر را در شب و دیگری را در روز انفاق کرد و این آیه شریفه درباره او نازل شد.
محب طبری هم در «ریاض النضره» این روایت را از ابن عباس نقل کرده، گرچه در نقل وی عبارات زیر، اضافه آمده:
رسول خدا از او پرسید: به چه منظور چهار درهم را این طور انفاق کردی؟ عرض کرد: به این امید که مستحق وعدهای شوم که خداوند داده بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: تو این استحقاق را یافتی، پس آیه شریفهای را که نازل شده بود، قرائت فرمود. محب طبری در ادامه میگوید: «مجاهد و ابن السائب و مقاتل نیز این حدیث را روایت کردهاند».(4)
زمحشری در سبب نزول این آیه دو نظر را با عنوان «قیل» نقل میکند. در یک نقل، ابوبکر را سبب نزول میداند و در یک قول، علی علیهالسلام را انفاق کننده برمیشمارد:
«و عن ابن عباس (رض) نزلت فی علی علیهالسلام لم یملک إلّا الاربعه دراهم فتصدق بدرهم لیلا و بدرهم نهارا و بدرهم سرا و بدرهم علانیه».
در این روایت آمده است که علی علیهالسلام تنها چهار درهم داشت و همه را در راه خدا و بدون ریا انفاق کرد. چه فاصله دوری است بین کسی که همه دارایی خود را در راه خدا انفاق میکند با کسی که قسمتی از آن را میبخشد.(1)
کشف الاسرار، ج 1، ص 746؛ لباب النقول فی اسباب النزول، سیوطی، ترجمه عبدالکریم ارشد، ص 74؛ اسباب النزول، ص 50، (سه روایت از مجاهد، ابن عباس و کلبی) امیر التفاسیر لکلام العلی الکبیر، ابوبکر جابر الجزائری، ج 1، ص 265؛ تفسیر عبدالرزاق، (تفسیر صفائی) عبدالرزاق بن همام الصنعانی، ج 1، ص 371؛ تفسیر ابن ابی حاتم، ج 1، ص 215؛ تفسیر بغوی، ج 1، ص 249، تفسیر فخر رازی، ج 7، ص 89؛ البحرالمحیط، ج 2، ص 330؛ تفسیر ابن حبان، 1403، ذیل آیه؛ تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 326؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 356؛ تفسیر کشاف، ج 1، ص 164؛ الجامع لاحکام القرآن، ج 3، ص 347؛ تذکرة الخواص، ص 16؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 324؛ اسدالغابه، ج 4، ص 104.
إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ ؛(2)
«به حقیقت خدا آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید».
1) (1) کسانی که جریان بخشیدن چهار درهم را نقل نمودهاند: تفسیر القرآن العظیم، الطبقه الثانیه، دارالفکر، ج 1، ص 578؛ ینابیع الموده، باب بیست یکم، ص 212؛ تفسیر بیضاوی، ذیل آیه 274 بقره؛ معالم التنزیل بغوی، ج 1، ص 197، (البته سیاست تشریک در فضایل را دنبال میکند)؛ نورالابصار، شبلنجی، ص 105؛ المناقب، خوارزمی، ص 281؛ الوسیط فی تفسیر القرآن المجید، ابن الحسن الواحدی، ج 1، ص 191، ذیل آیه 274 بقره، شواهد التنزیل، ج 1، صص 109-115.
2) (2) سوره آل عمران، آیه 33.
فخر رازی ذیل آیه فوق روایت کرده که علی علیهالسلام فرمود: رسول خدا صلّی الله علیه و آله هزار باب علم به من آموخت که خودم نیز از هر بابی هزار باب دیگر استنباط کردم».(1)
تفسیر کبیر فخر رازی، ذیل آل عمران، ص 133.
ابن مغازلی به سند خود از ابن عباس روایت کرده که گفت: پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:
جبرئیل برای من بساطی از بهشت آورد و بر روی آن نشستم و چون به قرب پروردگار رسیدم با من تکلم کرد و نجوا نمود. «فما علمنی شیئا الا و علمت علیّا فهو باب مدینة علمی»؛ به من چیزی نیاموخت مگر اینکه آن را به علی تعلیم دادم، پس او دروازه علم شهر من است.
سپس پیامبر صلّی الله علیه و آله، علی علیهالسلام را به سوی خود فراخواند و فرمود:
یا علی سلمک سلمی و حربک حربی و انت العَلَم بینی و بین امتی بعدی؛ یا علی آشتی با تو، آشتی با من است و جنگ با تو جنگ با من است. تو بعد از من پرچم و نشانه من و امتم میباشی.(2)
غالب مفسران و اندیشمندان اهل سنت بر افضلیت فاطمه زهرا علیهاالسلام بر تمام زنان عالم شهادت دادهاند. آلوسی ابتدا روایت ابن عباس را نقل میکند که: «سیدة نساء اهل الجنه مریم بنت عمران ثم فاطمه، ثم خدیجه ثم آسیه».
سپس میگوید:
عدهای گمان کردهاند که مریم بر تمام زنان عالم برتر است، حال آنکه مراد از زنان، زنان زمان خود ایشان بوده و این نمیرساند که بر حضرت فاطمه نیز برتر باشند. مؤید این موضوع، سخن ابن عباس است که ابن عساکر آن را نقل نموده است: عن ابن عباس قال رسول الله:
اربع نسوة سادات عالمهن مریم بنت عمران، آسیة بنت مزاحم، خدیجة بنت خویلد و فاطمة بنت رسول الله و افضلهنّ علماً فاطمه، و ما رواه
الحرث بن اسامه فی مسنده بسند صحیح لکّنه مرسل: مریم خیر نساء عالمها و الی هذا ذهب ابوجعفر رضی الله و هو المشهور عن ائمة اهل البیت... و الذی اهل الیه - إن فاطمة البتول أفضل النساء المتقدمات والمتأخرات من حیث انها بضعة رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم بل من حیثیات اخر ایضا.(1)
روح المعانی، ج 3، ص 155، گفته آخر آلوسی جای تأمل دارد که مجال پرداختن به آن نیست (فتامل) و نیز ج 28، ص 165.
پس از بحث نسبتا طولانی میگوید: «وبعد هذا کله الذی یدور فی خلدی أن افضل النساء فاطمه ثم امها ثم عائشه». سپس هم میگوید بلقینی و ابن عماد نیز آن را گفتهاند.
آلوسی از ابن عباس چنین روایت میکند که: رسول الله فرمودند:
چهار زن، بزرگان زمان خودشان بودهاند: مریم دختر عمران، آسیه دختر مزاحم، خدیجه دختر خویلد و فاطمه دختر رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم، و افضل آنها فاطمه علیهاالسلام است و این را روایت حرث بن اسامه نیز تأیید میکند که «مریم، افضل زنان زمان خودش بود». این سخن را [امام] باقر نیز نقل نمودهاند و از ائمه اهل البیت مشهور است. و آنچه که من هم بر آن معتقدم این است که فاطمه زهرا افضل زنان گذشته و آینده است، زیرا او پاره تن رسول الله است و نیز به دلایل دیگر....
آلوسی پس از بحث فراوان چنین نتیجه میگیرد که آنچه به ذهن من خطور میکند این است که افضل زنان فاطمه، سپس مادرش و سپس عایشه است.
«مظهری» در تفسیر خود ابتدا سخن انس را نقل میکند که برترین زنان عالم چهار نفرند: «مریم، خدیجه، فاطمه و آسیه».(2)او در ادامه روایاتی نقل میکند که میرساند حضرت فاطمه افضل زنان عالم است؛ از جمله در صحیحین از عایشه نقل شده که رسول الله به فاطمه گفت: «یا فاطمه الاترضین ان تکونی سیدة نساء اهل الجنه او نساء المؤمنین».(3)همچنین ابو داود، النسانی، حاکم از ابن عباس از رسول خدا روایت نموده که دو
زن برتر بهشت، فاطمه و خدیجه هستند، و احمد، ترمذی، نسائی، ابن حبان و حاکم از حضرت خدیجه نقل نمودهاند که رسول الله فرمود: «حضرت فاطمه افضل زنان عالم است».(1)
بخاری، المناقب، مناقب فاطمه، حدیث 3767؛ مسلم، کتاب فضایل الصحابه، باب فضل فاطمه، حدیث 2449؛ تفسیر مظهری، ج 2، ص 52.
پس از نقل این احادیث، مظهری میگوید:
«فهذه الاحادیث تدلّ علی ان فاطمه افضل من مریم لأن نساء اهل الجنه عام لا یحتمل التخصیص بزمان دون زمان بخلاف قوله تعالی و اصطفک علی نساء العالمین».(2)
او میگوید مراد از اینکه خداوند خطاب به حضرت مریم گفت تو را بر زنان جهان برگزیدم، زنان زمان حضرت مریم بوده نه زنان تمام زمانها پس حضرت فاطمه سلام الله علیها افضل زنان عالم است.
فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ ؛(3)
«پس هر که با تو در مقام مجادله برآید، بعد از آگاهی به تو به او بگو بیایید ما و شما و فرزندان و زنانمان را بخوانیم و در دعا و التجا به درگاه خدا اصرار کنیم تا دروغگو و کافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازیم».
مفسران و محدثان اهل تسنن تصریح کردهاند که آیه مباهله در حق اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است و تنها کسانی را که آن حضرت همراه خود به میعادگاه
1) (1)
2) (2) تفسیر المظهری، ج 7، ص 340 و ج 9، ص 350؛ المحرر الوجیز، ابن عطیه، ج 1، ص 434 (برتر بودن حضرت فاطمه)؛ تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 37 (برتری چهار زن)؛ معالم التنزیل بغوی، ج 1، ص 232 (چهار زن برتر عالم)؛ التفسیر المنیر، و هبه الزحیلی، ج 3، ص 226؛ تفسیر طبری، ج 3، ص 180 (چهار زن برتر عالم)؛ احمد بن حنبل، ج 3، ص 135؛ تاریخ خطیب، ج 7، ص 184 و ج 9، ص 403؛ مشکل الآثار، ج 1، ص 50؛ اسدالغابه، ج 5، ص 437؛ تهذیب التهذیب، ج 12، ص 441؛ استیعاب، ج 2، ص 72؛ کنز العمال، ج 9، ص 227 و ج 7، ص 340 و ج 9، ص 340 (برترین زنان عالم).
3) (3) سوره آل عمران، آیه 61.
برد فرزندانش حسن و حسین و دخترش فاطمه و علی بودند. بنابراین منظور از أَبْناءَنا در آیه، منحصراً امام حسن و امام حسین علیهماالسلام هستند. همان طور که منظور از نِساءَنا فاطمه علیهاالسلام و منظور از أَنْفُسَنا تنها علی علیهالسلام بوده و احادیث فراوانی در این زمینه نقل کردهاند.(1)
اسیر التفاسیر، ج 1، ص 326؛ تفسیر ثعلبی، ص 95؛ تاریخ بغداد، ج 2، ص 201، شماره 635؛ تفسیر اشفاء الصدور، محمد بن الحسن بن محمد بن زیاد معروف به النقاش، ذیل آیه؛ تاج التراجم، ج 1، ص 371؛ المحرر الوجیز، ج 1، ص 434؛ تفسیر جلالین، ص 57؛ جامع اسباب النزول، ص 71؛ اسباب النزول، واحدی، ص 58.
در ذیل این آیه، زمخشری جریان مباهله حضرت رسول را با وفد مسیحی نجران به تفضیل مطرح کرده و مینویسد:
در خواست رسول الله برای مباهله، به منظور آشکار کردن کذب دشمن آن حضرت بود و ایشان برای تأکید بر درستی و اطمینان به دعوی خود، عزیزان و جگر گوشهها و محبوب ترین افراد خانوادهاش را به همراه خود به مباهله فرا خواند و تنها آنان را فرا خواند، زیرا عزیزترین ایشان بودند.
او آن روز را به زیبایی تمام چنین توصیف میکند:
رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم آمد، در حالی که حسین را در آغوش گرفته بود و دست حسن را در دست داشت. حضرت فاطمه پشت سر او حرکت میکرد و علی علیهالسلام در پی حضرت فاطمه روان بود. حضرت میفرمود: «اذا انا دعوت فامنوا».
با دیدن این حالت، خوف در دل رئیس نصرانیان ریشه دواند و به همراهانش گفت: «ای گروه نصرانی، من صورتهایی میبینم که اگر از خدا بخواهند کوهی را از جا برکند، چنین میکند، پس با او مباهله نکنید که هلاک میشوید و دیگر هیچ نصرانی تا روز قیامت باقی نخواهد ماند». بنابراین در صدد مصالحه برآمدند و از مباهله امتناع کردند.
این سخنان زمخشری، به خوبی نگرش او را نسبت به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نشان میدهد. وی در ادامه تفسیر آیه، حدیث کساء را از طریق عایشه، چنین نقل میکند:
1) (1)
«ان رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلم) خرج و علیه مرط مرجل من شعر اسود فجاء الحسن فادخله ثم جاء الحسین فادخله ثم فاطمه ثم علی. ثم قال: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً1 .
ولی عایشه به این نکته رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلم که به دیگران اجازه نداد زیرکساء داخل شوند، اشاره نمیکند، با این وجود، همین روایت نیز بر فضیلت اهل بیت و طهارتشان از هر گونه رجس دلالت دارد.
زمخشری در ادامه، حرف آخر خود را میزند و مینویسد:
اینکه حضرت، ذکر «ابناء» و «نساء» را بر ذکر «انفس» مقدم داشته، به منظور تنبه دادن بر قرب منزلت و لطف مکانت ایشان است و اشاره بر این دارد که اینان برخود رسول الله مقدم هستند و هیچ دلیلی قویتر از این بر فضیلت اصحاب کساء وجود ندارد.
به این ترتیب، به صراحت، فضیلت اصحاب کساء را متذکر میشود و این نشانگر رشادت این عالم سنی در ابراز عقیده و حق بینی است.(1)
میبدی این ماجرا این گونه شرح میدهد:
گفتهاند که روز مباهله، بیست و یکم از ماه ذی الحجه بود. مصطفی صلّی الله علیه و آله وسلم به صحرا شد. آن روز دست حسن علیهالسلام گرفته و حسین را در بر نشانده و فاطمه علیهاالسلام از پس میرفت و علی علیهالسلام از پس ایشان. و مصطفی صلّی الله علیه و آله و سلم ایشان را گفت: چون من دعا کنم شما آمین گویید. دانشمندان و مهتران ترسایان چون ایشان را دیدند بر آن صفت، بترسیدند و عام را نصحیت کردند و گفتند: «یا قوم! انا نری وجوهاً لو سألوا الله عزوجل ان یزیل جبلاً من مکانه لا زاله، فلا تبتهلوا و لا یبقی علی وجه الارض نصرانی الی یوم القیامه».
ترسایان آن سخنان از مهتران خویش بشنیدند، همه بترسیدند، و از مباهلت باز ایستادند و طلب صلح کردند و جزیت بپذیرفتند....(2)
نکات زیادی در این ماجراست که جای دقت و تأمل دارد. کیفیت حرکت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت او یکی از آن مطالب است. از علی علیهالسلام به عنوان جان و نفس رسول خدا یاد کردن نکته دیگری است. به راستی، نقش آمین گویی اهل بیت پس از دعای پیامبر خدا صلی الله علیه و اله نشان از چه دارد؟
این مطلب حاکی از آن است که دعای پیامبر اقتضا آفرین و زمینه ساز است، اما شرط تأثیر آمین گفتن اهل بیت اوست و لذاست که بزرگان اهل فقه و حدیث از این واقعه به عنوان فضیلتی بس بزرگ و عظیم برای اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یاد کردهاند.
بیضاوی پس از نقل خبر مینویسد: «و هو دلیل علی نبوته و فضل من أتی بهم من اهل بیته». زمخشری هم مینگارد: «و فیه دلیل لا شیء اقوی من علی فضل اصحاب الکساء علیهمالسلام».
البته زمخشری از اظهار نظر ساکت است، با آنکه امام فخر رازی صحت آن را متفق علیه تمامی علمای تفسیر و حدیث معرفی کرده و نوشته است: «واعلم ان هذه الروایة کالمتفق علی صحتها بین اهل التفسیر و الحدیث».(1)
مجله بینات، شماره 4، جلوههای ولایت در تفسیر کشف الاسرار، ص 150.
فخر رازی هم بعد از نقل داستان مباهله گفته:
این آیه بر این دلالت دارد بر این که حسنین دو فرزند رسول خدایند، چون وقتی مأمور شد پسران خود را در مباهله شرکت دهد، آن دو را شرکت داد. پس واجب است که بگوییم آن دو پسران وی بودهاند. از جمله آیاتی که این معنا را تأیید میکند، آیه سوره انعام است که میفرماید: وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ تا آنجا که میفرماید: وَ زَکَرِیّا وَ یَحْیی زیرا معلوم است که عیسی از ناحیه مادر منتسب به ابراهیم بود نه پدر، پس معلوم میشود که گاهی پسر دختر هم پسر خود انسان به شمار میآید.(2)
ثعلبی در تفسیر آیه مباهله از مقاتل و کلبی روایت کرده و گفته:
هنگامیکه رسول خدا این آیه را به نمایندگان مسیحیان نجران خواند و آنان را به مباهله دعوت کرد، به پیامبر گفتند: برمیگردیم و در کار خود میاندیشیم و فردا
میآییم و به تو جواب میدهیم. با هم به گفت وگو نشستند و از بزرگ و صاحب نظر خود «عاقب» پرسیدند و گفتند: ای عبدالمسیح، نظر تو در این باره چیست؟ گفت: به خدا قسم ای گروه نصاری شما خوب شناختید که محمد، نبی مرسل است و او از روی فضل خدایتان به سوی شما آمده است و بدانید هیچ قومی با هیچ پیغمبری مباهله نکرد، مگر اینکه بزرگ و کوچکشان به هلاکت رسیدند و اگر شما هم مباهله کنید هلاک خواهید شد. و اگر زیر این بار نمیروید و تا مباهله نکنید دست نمیکشید، لا اقل این حرف را از من بشنوید بروید و از او خداحافظی کنید و به شهرهای خود برگردید.
واردین نجران به قصد خداحافظی آمدند و دیدند که پیامبر خدا [امام] حسن را به سینه چسبانده و دست [امام] حسین را گرفته و فاطمه سلام الله علیها پشت سر او و علی علیهالسلام پشت سر فاطمه سلام الله علیها میآیند، و پیامبر صلی الله علیه و آله به آنها میگوید اگر من دعا کردم شما هم آمین بگویید. همین که اسقف اعظم این صحنه را دید، گفت: ای جمعیت نصاری من چهرههایی میبینم که اگر آنها از خدا بخواهند کوهی را از جا برکند، بر میکند. پس با او مباهله نکنید که هلاک میشوید و در روی زمین تا روز قیامت یک نفر نصاری باقی نمیماند.
گفتند: ای ابوالقاسم رأی ما این شد که با تو مباهله نکنیم و تو را به دین خودت بگذاریم و کاری به دین تو نداشته باشیم و تو هم ما را به دین خودمان واگذاری.
پیامبر فرمود: حالا که از مباهله امتناع کردید، پس اسلام بیاورید و در سود و ضرر مسلمانان شریک باشید. این پیشنهاد را نیز نپذیرفتند.
پیامبر از آنها خواست آماده جنگ شوند. گفتند: ما توان جنگ با عرب را نداریم، ولی حاضریم با تو صلح کنیم؛ بر این اساس که با ما جنگ نکنی و ما را نترسانی و از دینمان برنگردانی، در عوض ما هم هر سال دو هزار طاقه به تو بدهیم؛ یک هزار آن را در ماه صفر و هزار دیگر را در ماه رجب بپردازیم. براساس این شرط، پیامبر با آنها صلح کرد.(1)
تفسیر ثعلبی، ابراهیم ثعلبی، ص 95.
1) (1)
سیوطی در «الدرالمنثور» در تفسیر آیه مباهله در سوره آل عمران میگوید:
حاکم و ابوبکر بن مردویه و ابونعیم در دلائل از جابر روایت کردهاند که گفت: عاقب و سید، خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم آمدند آن حضرت ایشان را به اسلام دعوت کرد، آنها گفتند: ای محمد، ما اسلام آوردهایم. فرمود: دروغ میگویید و اگر بخواهید میگویم چرا مسلمان نمیشوید؟ گفتند: بگو. فرمود: علاقهای که به صلیب و شراب و گوشت خوک دارید نمیگذارد که شما به اسلام درآیید سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ایشان را دعوت به ملاعنه کرد، آن دو وعدۀ فردا دادند. روز بعد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم دست [امام] علی و [حضرت] فاطمه و حسنین را گرفته، به محل موعود رفت و نزد آن دو فرستاد تا حاضر شوند، ولی آن دو حاضر به ملاعنه نشدند و به نبوت وی اقرار کردند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: به آن خدایی که مرا به حق مبعوث فرمود اگر اقرار نمیکردند در بیابان بر سر آنها آتش میبارید. جابر گوید: آیه تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا در این واقعه نازل شد و نیز میگوید: مقصود از کلمه أَنْفُسَنا رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و علی علیهالسلام و مقصود از أَبْناءَنا حسنین علیهمالسلام و از نِساءَنا فاطمه علیهاالسلام بود.(1)
الدرالمنثور، ص 38.
برخی از مفسران چنین گفتهاند: «دعا رسول الله فاطمه و حسنا و حسینا فقال: اللهم هولاء اهلی».(2)
آلوسی پس از نقل سخن دیگران کلامی دلنشین بر آن میافزاید: «گرچه کمال عقل در این سن محال است اما این برای حسنین جایز است».
... الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً
فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ .(1)
سوره مائده، آیه 3.
«امروز آیین شما را کامل و نعمت را بر شما تمام کردم و راضی شدم که اسلام دین شما باشد. پس هرگاه کسی در این ایام قحطی و سختی از روی اضطرار، نه به قصد گناه، از آنچه حرام شده مرتکب شود، خدا بخشنده و مهربان است».
سیوطی در ذیل آیه: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ در سوره مائده از ابن مردویه و ابن عساکر نقل میکند که هر دو از ابوسعید خدری روایت کردهاند که گفت: «وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در روز غدیر خم علی علیهالسلام را به خلافت نصب کرد و به ولایت او ندا در داد، جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ ».
سیوطی همین روایت را از ابو هریره نیز به این عبارت نقل کرده که گفت: «چون روز غدیر خم، یعنی هجدهم شد، رسول خدا فرمود: هر که من مولای اویم علی مولای اوست، پس خدا این آیه را نازل فرمود: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ ». همین روایت را خطیب بغدادی در تاریخ بغداد نیز آورده است.
آلوسی میگوید: برای ما ثابت شده است که رسول الله در حق امام علی علیهالسلام فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه و زاد علی ذلک».(2)البته او مطالبی بیان کرده که ذیل آیه اکمال بیان نمودهایم.
ابن کثیر به عنوان یک قول نقل میکند که این آیةروز غدیر خم درباره امام علی نازل شد که رسول الله فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»، اما در ادامه میگوید این صحیح نیست، بدون اینکه ارائه دلیلی قانع کننده ارائه دهد.(3)
... فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ ؛(4)
«ای کسانی که ایمان آورده اید، هر کس از شما از دین خود اعراض کند، به زودی خداوند کسی قوی را میآورد که خداوند او را دوست دارد».
صاحب تفسیر «غریب القرآن و رغائب الفرقان» ذیل این آیه، در مقابل تندرویهای فخر رازی میایستد و چنین میگوید:
شیعه این آیه را درباره علی علیهالسلام میداند. یکی بدان جهت که پیامبر روز خیبر پرچم نبرد را به علی سپرد و فرمود: «لا دفعن الرایه الی رجل یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله» و دیگر آنکه آیه بعدی به اتفاق اکثر مفسران درباره علی علیهالسلام است.
آنگاه سخن فخر رازی را میآورد که در نقد و رد استدلال شیعیان چنین آورده است:
این آیه مهمترین دلیل ابطال سخن شیعیان است، چرا اگر این آیه درباره علی علیهالسلام باشد لازمهاش آن خواهد بود که پس از گرایش مسلمانان به خلیفه اول، بدان جهت که اینان نص روشن برامامت علی علیهالسلام را نادیده انگاشته و مرتد شدهاند خداوند قومی را بر میانگیخت تا با اینان میجنگیدند و چون چنین نشده پس استدلالامامیه باطل است.
نیشابوری آنگاه به نقد و رد سخن فخر رازی میپردازد و میگوید:
درست است که چنین نشده، اما از کجا که چنین نشود و خداوند چنین کسانی را نیاورد؟ یاری دهنده معتقد به اندیشه شیعیان میتواند بگوید مراد از آن قوم همگامان مهدی عج الله تعالی و خروج امام زمان علیهالسلام است. چون نبرد با آنکه به اندیشه و آیینی پایبند است همانند نبرد با بنیانگذاران آناندیشه است و اوست که از کجاندیشان و کژراهان انتقام بازستاند و با مرتدان بجنگد.(1)
غرائب القرآن و رغائب الفرقان، نظام الدین الحسن بن محمد بن الحسن القمی النیشابوری، ذیل آیه 54 مائده. برای مطالعه بیشتر رک: شناسایی برخی از تفاسیرعامه، قسمت ششم، مجله حوزه، شماره 30، سال 1367. صص 104-74.
إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ
1) (1)
راکِعُونَ1 ؛
«ولی امروز و یاور شما تنها خدا و رسول و آن مؤمنانی هستند که نماز را به پا داشته، به فقیران در حال رکوع زکوه میدهند».
آلوسی پس از نقل جریان خاتم بخشی حضرت علی، شعر حسام را در وصف آن امام همام میآورد:
... فأنت الذی اعطیت اذ کنت راکعا
زکاة فدتک النفس یا خیر راکع
فانزل فیک الله خیر ولایة
و اثبتها اثنا کتاب الشرائع(1)
تو همان کسی هستی که هنگام رکوع انفاق نمودی، جان به فدایت ای بهترین رکوع کننده. پس درباره تو بهترین ولایت نازل شد و در لابهلای کتاب (قرآن) ثابت شده است.
او پس از نقل این اشعار، گرچه «ولی» را به معنی ناصر(2)میگیرد، اما بیانی دارد که جای تأمل است میگوید:
بر معظم محدثین روشن است که در شأن علی کرم الله وجهه نازل شده و بسیاری از صوفیه (قدس الله اسرارهم) با استدلال به این آیه به خلافت بلافصل علی علیهالسلام پس از رسول خدا اشاره میکنند، اما مراد آنها از خلافت، خلافت باطنی است؛ یعنی همان خلافت ارشاد و تربیت و یاری و تصرف روحانی، نه خلافت ظاهری که اقامه حدود ظاهری، تجهیز سپاه، و غیره است. زیرا خلافت ظاهری در نگاه آنها همان نظر اهل سنت است و فرق بین خلافت ظاهری و باطنی مثل فرق بین پوست و مغز است. پس خلافت باطنی، مغز و اصل خلافت ظاهری است و با آن از حقیقت اسلام دفاع میشود، در حالی که با خلافت ظاهری از صورت اسلام محافظت میگردد. خلافت باطنی، همان مرتبه قطب در هر زمان است و گاهی با خلافت ظاهری جمع میشود؛ مثل زمانی که علی کرم اله وجهه خلافت ظاهری هم
داشت، و همچنان که در مهدی علیهالسلام جمع میشود. خلافت باطنی و نبوت، برادران رضاعیاند و سخن رسول الله که میفرماید: «من و علی از نور واحد خلق شدهایم «اشاره به همین دارد و این خلافت باطنی در علی کرم الله تعالی وجه به نحو اتم وجود دارد.(1)
همان، ج 6، ص 186.
او در ادامه چنین جمع میکند که روایات خلافت علی علیهالسلام حمل بر خلافت باطنی و خلافت سه خلیفه دیگر بر خلافت ظاهری حمل میشود.(2)
ثعالبی میگوید:
«اتفق ان علی بن ابی طالب رضی الله عنه اعطی خاتمه و هو راکع؛(3)این مورد اتفاق همه است که علی علیهالسلام هنگام رکوع، انگشتر خویش را بخشید».
البته سپس روایتی را از «سدی» نقل میکند «ان اتفق ذلک لعلی فالآیة عامه فی جمیع المؤمنین» و این همان سیاست تشریک در فضیلت است.
زمخشری در تفسیر این آیه میگوید:
«انما» نشانگر وجوب اختصاص به موالات گروهی است که در ادامه ذکر میشود. چون ولایت خدا، به طریق اصالت است و ولایت رسول و مؤمنین بالتبع. «ولی» را مفرد آورده و «انما اولیاءکم» نفرموده است. به این ترتیب، پس از خدا ولایت
1) (1)
2) (2) همان، ج 6، ص 187.
3) (3) الجواهر الحسان، ثعالبی، ج 1، ص 471 (ذیل مائده آیه 55)؛ تاج التراجم، ج 2، ص 598؛ تفسیر المظهری، ج 3، ص 162؛ المحرر الوجیز، ابن عطیه، ج 2، ص 208 (اتفق ان علیاً) و ج 2، ص 209؛ لباب النقول، ص 148، به شش طریق نقل میکند و سپس میگوید: این احادیث شواهدی هستند که یکدیگر را تقویت میکنند؛ اسباب النزول واحدی، دارالکتب العلمیه ص 113، ابرار التنزیل بیضاوی، ج 2، ص 339؛ اسیر التفاسیر، ج 1، ص 644؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 2، ص 597، ضمن یک حدیث میگوید درباره علی نازل شده. البته در سند یکی مناقشه نموده، اما به طرق صحیح دیگری آن را نقل میکند. او در نهایت میگوید درباره جمیع مؤمنان نازل شده، ولی علی علیهالسلام خاتم را بخشید یا علی اول المؤمنین است. التفسیر المنیر، وهبه الزحیلی، ذکرت روایات یقوی بعضها بعضا انها نزلت فی علی بن ابی طالب ج 6، ص 236؛ تفسیر طبری، ج 6، ص 186؛ تفسیر قرطبی، ج 6، ص 221؛ الدّرالمنثور سیوطی، ج 3، ص 105.
از آن رسول و مؤمنان است. اما آیا همه مؤمنان از ولایت برخوردارند یا تنها برخی از آنان که موصوف به صفت وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ هستند، دارای ولایت میباشند. اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ یا بدل وَ الَّذِینَ آمَنُوا است و یا مدح آنان است. همچنین وَ هُمْ راکِعُونَ حالت آنان را هنگام اقامه نماز و پرداخت زکات نشان میدهد.
زمخشری در ادامه دو تفسیر برای آن ذکر کرده است:
«اول آنکه مراد از رکوع، حالت خشوع و تواضع آنان برای خدا، در هنگام عمل است و دوم آنکه مراد پرداخت زکات در حالت رکوع نماز است».
در ادامه مینویسد: «گفته شده، آیه در شأن علی علیهالسلام نازل شده است. ایشان در حال رکوع نماز جماعت بودند که سائلی درخواست خود را مطرح کرد و ایشان انگشتر خود را به او بخشید و این کار را به گونهای انجام داد که موجب بطلان نماز نگردد».
در ادامه به شبههای که ممکن است، بر این سبب نزول وارد شود اشاره میکند و سپس آن را چنین پاسخ میدهد.
اگر اشکال کنند، چگونه مصداق این آیه علی علیهالسلام است، در حالی که لفظ جمع (الذین) در آن آمده است، پاسخ میدهیم این گونه بیان شده تا مردم را به چنین عملی ترغیب کند تا آنان نیز ثوابی همانند او ببرند. همچنین این آیه، مؤمنان را متنبه میسازد که باید آن چنان بر برّ و احسان و توجه به فقرا حریص باشند که هرگاه بر آنان واجب شد، آن را انجام دهند و حتی هنگام نماز، آن را به تأخیر نیندازند و خود را به این حد از کمالات اخلاقی برسانند.(1)
تفسیر کشاف، ج 4، ص 347.
در کتاب «الجمع بین الصحاح السته» از جزء سوم در تفسیر سوره مائده در ذیل آیه: إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ... از صحیح نسائی به نقل از ابن سلام، آمده است:
خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم و عرض کردم قوم ما به خاطر اینکه خدا و رسولش را تصدیق کردهایم ما را دشمن میدارند و قسم یاد کردهاند با ما صحبت نکنند. همان موقع خداوند آیه: إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا... را نازل فرمود. سپس بلال برای نماز ظهر اذان گفت و مردم برای نماز آماده شدند. بعضی در حال رکوع و بعضی در حال
1) (1)
سجده بودند که ناگهان سائلی آمد و علی علیهالسلام در حالی که در حال رکوع بود انگشتر خود را به سائل بخشید. سائل نیز جریان را به پیامبر خبر داد. پیامبر برای ما آیه إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ... تا اَلْغالِبُونَ را قرائت کرد.(1)
ذخائر العقبی، ص 102؛ ینابیع الموده، ص 318.
مؤلف کشاف، ذیل تفسیر آیات سوره توبه، به توضیح چگونگی ابلاغ این آیات به مردم هنگام حج در سال نهم هجری میپردازد و مینویسد:
این آیات، سال نهم هجری نازل شد و رسول خدا ابوبکر را به جای خود به حج فرستاده بود. پس از نزول آیات، رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم علی علیهالسلام را در پی فرستاد و او آیات را به ابوبکر، جهت ابلاغ به مردم داد. ولی جبرئیل بر رسول خدا نازل شد و گفت: «یا محمد لا یبلغن رسالتک الا رجل منک». پس از آن ایشان امام علی را اعزام داشتند و ابوبکر نزد رسول خدا بازگشت و از او سوال کرد: آیا چیزی نازل شده است. حضرت برای او توضیح دادند و گفتند: تو حج را برگزار کن و علی آیات را قرائت کند. بنابراین قبل از ترویه، ابوبکر خطبه خواند و از مناسک حج با مردم سخن گفت و علی علیهالسلام در روز عید قربان، نزد جمره عقبه با مردم سخن گفت و فرمود: «یا أیها الناس انی رسول رسول الله علیکم» از او پرسیدند: بماذا؟ آن گاه حضرت 30 تا 40 آیه از سوره توبه را قرائت کرد.
مجاهد گوید: «سیزده آیه را خواند و به مشرکان چهار ماه فرصت داد و عریان طواف کردن را ممنوع کرد و فرمود: آنان که با رسول عهدی دارند، عهدشان تا پایان یافتن مدت آن محترم است».
به این ترتیب در این روایت، علی علیهالسلام مصداق «رجل منک» است؛ یعنی علی علیهالسلام از رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم است.
البته زمخشری در توجیه اینکه چرا جبرئیل به رسول خدا ابلاغ کرد که تنها باید مردی از تو آیات را ابلاغ کند، نظری را نقل کرده، مینویسد:
گفته شده عادت عرب این بود که هنگام نقض پیمان، باید فردی از افراد همان قبیله این مسئله را اعلام کند. بنابراین اگر ابوبکر این کار را میکرد، جایز بود که
1) (1)
مشرکان بگویند این خلاف معمول است و آن را نپذیرند. به همین دلیل، پیامبر علی را متولی این امر کرد.(1)
زمخشری، الکشاف، ج 2، ص 138.
میبدی مینویسد:
ومن فضائل علی علیهالسلام ما روی عمران ابن حصین ان النبی صلی الله علیه و آله وسلم قال: ان علیا منی و انا منه و هو ولی کل مؤمن بعدی؛(2)از جمله فضائل علی علیهالسلام روایتی است که عمران بن حصین از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده است که آن حضرت چنین فرمود: علی از من است و من از علی، و او پس از من، ولی هر مؤمن است.
وجود کلمه «بعدی» در این روایت بسیار قابل توجه است. زیرا با توجه به این کلمه دانسه میشود که منظور از ولی در این روایت سرپرست و والی است. چه در غیر این صورت، اگر به معنای دوستی معنی گردد، کلمه «بعدی» لغو و بی مورد خواهد بود. زیرا دوست داشتن علی علیهالسلام اختصاص به زمان پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ندارد. علی علیهالسلام محبوب همه مؤمنین است؛ از زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم تا روز قیامت، پس ولی به معنای والی است.
جالب این است که خود مؤلف کتاب در آیه إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ...3 ؛ ولی را به معنای والی و متولی و سرپرست تفسیر میکند.(3)
سیوطی در شأن نزول آیه پنجاه سوره مائده جریان بخشش انگشتری به سائل را از سوی مولای متقیان به در حال رکوع ذکر میکند.
1) (1)
2) (2) میبدی، کشف الاسرار و عدة الابرار، ج 3، ص 150.
3) (4) بینات، سال دوم، شماره 8، ص 131. عده زیادی از علمای اهل سنت شأن نزول آیه را درباره امام علی علیهالسلام میدانند. از جمله: تفسیر فتح القدیر، شوکانی، ج 2، ص 50؛ ذخائر العقبی، ص 88؛ جامع الاصول، ج 9، ص 478؛ اسباب النزول، ص 148، لباب النقول، ص 90؛ تذکره الخواص، ص 18؛ نورالابصار، ص 105؛ تفسیر طبری، ص 165؛ الکافی الشاف، ابن حجر عسقلانی، ص 56؛ مفاتیح الغیب، ج 3، ص 431؛ درالمنثور، ج 2، ص 393.
یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ1 ؛
«ای پیغمبر آنچه از خدا بر تو نازل شد به خلق برسان که اگر نرسانی تبلیغ رسالت و ادای وظیفه نکردهای و خدا تو را از شر و آزار مردمان محفوظ خواهد داشت. بیم مکن و دل قوی دار که خدا گروه کافران را به هیچ راه موفقیتی راهنمایی نخواهد کرد».
ثعلبی در تفسیر آیه فوق با سندهای خود از «براء بن عازب» روایت کردهاند که گفت:
با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در سفر بودیم، در غدیر خم پیاده شدیم. منادیان در میانه ما صدا زدند: «الصلاة جامعه» کنایه از اینکه همه باید جمع شوید. پس رسول خدا زیر دو درخت رفت و نماز ظهر را خواند. بعد دست علی را گرفت و فرمود: آیا نمیدانید که من از خود مؤمنین نسبت به خودشان اختیار بیشتری دارم؟ گفتند: بلی. فرمود: آیا نمیدانستید که من از هر مؤمنی اختیاردارتر از خود به اویم؟ گفتند: بلی. پس دست علی علیهالسلام را گرفت و فرمود: هر که من مولای او بودم علی مولای اوست....
براء میگوید:
پس عمر بعد از این جریان علی را دید و گفت: «هنیاً لک یابن ابی طالب اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه؛ گوارا باد بر تو ای پسر ابوطالب که همواره و برای همیشه مولای هر مرد و زن مؤمنی شدی».(1)
همچنین ثعلبی به سند خود از ابوصالح از ابن عباس روایت کرده که گفت:
«نزلت فی علی بن ابیطالب» تا درباره علی بن ابیطالب علیهالسلام نازل شده است. و خداوند به پیغمبر امر کرد تا آنچه درباره علی علیهالسلام است به مردم برساند و این بود که دست علی علیهالسلام را گرفت و فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه».(2)
فخر رازی در تفسیر کبیر ذیل این آیه میگوید:
وجه دهم از وجوهی که مفسرین در شأن نزول آیه ذکر کردهاند این است که در فضیلت علی بن ابیطالب علیهالسلام نازل شد و همین که نازل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم دست او را گرفت و فرمود: هر که من مولای او بودم علی مولای اوست. بارالها، با کسی که با او دوستی کند، دوستی کن و دشمنی کن با کسی که با وی دشمنی کند. بعد از آن عمر چون علی را دید گفت: «هنیاً لک یابن ابیطالب اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه؛ ای پسر ابوطالب برایت گوارا باد که مولای من و مولای هر مؤمن و مؤمنه شدی».
فخر رازی سپس میگوید: «این قول از ابن عباس و براء بن عازب و محمد بن علی علیهالسلام است».(1)
نیز ثعلبی در تفسیر خود ضمن اخبار غدیر در ذیل آیهی یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ2 به سند خود روایت کرده که گفت:
قال ابوجعفر محمد بن علی علیهالسلام معناه: بلغ ما انزل الیک من ربک فی فضل علی بن ابیطالب علیهالسلام؛ ابوجعفر محمد بن علی علیهالسلام فرمود که: معنی آیه این است: «بلغ ما انزل الیک فی فضائل علی بن ابیطالب؛ آنچه درباره فضائل علی علیهالسلام بر تو نازل شده به مردم برسان».
و در روایت دیگری آمده است که معنی آیه این است که:
«بلغ ما انزل فی علی علیهالسلام؛ یعنی آنچه درباره علی علیهالسلام بر تو نازل شده است، به مردم برسان».(2)
پس چون این آیه نازل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم دست علی علیهالسلام را گرفت و فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه».(1)
کفایة الخصام، هاشم بحرانی، ج 6، ص 74؛ مظهری، ج 6، ص 48 (حدیث من کنت مولاه).
سیوطی میگوید:
اخرج ابن ابی حاتم، ابن مردویه و ابن عساکر عن ابی سعید الخدری قال نزلت هذه الآیة، یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ علی رسول الله یوم غدیر خم فی علی بن ابیطالب».
سپس میافزاید: «ابن مردویه از ابن مسعود روایت کرده که او گفته است: «کنا نقرأ علی عهد رسول الله یا ایها الرسول... ان علیا مولی المؤمنین...».(2)ما در عهد رسول خدا آیه را چنین تبیین مینمودیم.
وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ؛3
در مناقب از امام محمد باقر و امام جعفر صادق علیهم السلام است که فرمودهاند: «صراط مستقیم، امام است و لا تتبعو السبیل، پیروی نکنید راهی را؛ یعنی غیر امام را پیروی نکنید تا شما را از راه خدا دور سازد و متفرق کند و ماییم راه خدا».(3)
وَ بَیْنَهُما حِجابٌ وَ عَلَی الْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیماهُمْ وَ نادَوْا أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ لَمْ یَدْخُلُوها وَ هُمْ یَطْمَعُونَ ؛(4)
«و میان آن دو گروه پردهای است و بر اعراف (جایگاهی میان دوزخ و بهشت) مردانی هستند که
همه را به سیمایشان میشناسند و بهشتیان را که هنوز داخل بهشت نشده و چشمامید به دخول آن دارند ندا کنند که سلام بر شما باد».
الف) حاکم به سند خود از اصبغ بن نباته گوید:
من خدمت علی علیهالسلام بودم. مردی به نام این کوّاء. تفسیر این آیه را از آن جناب پرسید. حضرت فرمود: وای بر تو یا بن الکوا، روز قیامت ما از میان بهشت و دوزخ آنها که ما را دوست داشتند از سیما و چهرهشان میشناسیم و داخل بهشت میکنیم و آنهایی را که دشمن ما بودند نیز از سیما و صورتشان میشناسیم و داخل دوزخ میکنیم.
ب) ثعلبی از ابن عباس چنین روایت کرده:
«اعراف مکان و محل بلندی از صراط است که عباس و حمزه و علی و جعفر بر آن قرار گرفتهاند و دوستان خودشان را به سفیدی و دشمنان خود را به سیاهی صورت میشناسند».
ج) در مناقب به سند خود از «زاذان» از سلمان فارسی رضی الله عنه گوید:
از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بیش از ده مرتبه شنیدم که: به علی علیهالسلام میفرماید: یا علی، تو و اوصیای تو و دوزخ اعراف هستید کسی داخل بهشت نمیشود، مگر آنکه شما او را بشناسید و معرفی کنید، و کسی داخل دوزخ نمیشود مگر اینکه شما او را انکار کنید.
د) در مناقب به سند خود از مقرون گوید: از جعفر صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمود:
ابن کواء به خدمت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه آمد و از آن جناب تفسیر این آیه را پرسید. آن جناب فرمود: اعراف ماییم و ما انصار و یاری کننده خودمان را به سیما و صورتشان میشناسیم و ماییم اعرافی که خدای سبحان مگر به طریق معرفت ما شناخته نمیشود و ماییم اعراف که خدا در روز قیامت ما را بر صراط وامیدارد و کسی داخل بهشت نمیشود مگر آنکه ما را بشناسد و ما او را بشناسیم. و کسی داخل دوزخ نمیشود مگر آنکه ما را انکار کند و ما منکر او باشیم.
اگر خدای تعالی خواسته بود خودش مردم را میشناخت، لیکن ما را باب شناسایی خود و راه و روش آن و جهتی که از آن سو با او میرسند قرار داد پس کسی که از ولایت ما عدول کند یا بر ما غیر ما را برتری دهد آنها از صراط بر کنارند.
کسی که مردم به او چنگ بزنند و به او توسل بجویند] با دیگری مساوی و برابر نیست [و جایی را که مردم به سوی چشمههای آب کدر و ناصاف میروند با جایی که به سوی چشمههای صافی که به فرمان پروردگارم جاری است و نه قطع میشود و نه تمامشدنی است، برابر و یکسان نیست. آنها که به سوی ما میآیند به طرف چشمههای آب صاف میروند.(1)
ینابیع الموده، باب 29 ص 238.
غالب مفسران اهل سنت جریان لیلة المبیت و خوابیدن حضرت علی در بستر رسول الله را ذیل این آیه هم نقل نمودهاند.(2)
عبدالرزاق پس از نقل جریان میگوید: «در سند حدیث عثمان بن عمرو الجزری است که ابن حبان آن را توثیق نموده، ولی برخی تضعیف کردهاند، ولی بقیه رجال آن صحیح هستند».(3)
غالب مفسرین نقل نمودهاند که چون رسول الله ابوبکر را مأمور خواندن سوره برائت نمود جبرئیل فرود آمد و گفت: «یا خودت باید بخوانی یا مردی از اهلت». پس رسول الله علی علیهالسلام را به سوی ابوبکر فرستاد، تا مأموریت را به اتمام برساند و سوره برائت را بخواند.
1) (1)
2) (3) تاج التراجم، اسفراینی، ج 2، ص 821؛ تفسیر المظهری، ج 4، ص 52؛ المحرر الوجیز، ابن عطیه، ج 2، ص 519؛ انوار التزنیل، بیضاوی، ج 3، صص 103-104؛ تفسیر ابن کثیر، ج 2، صص 475-476؛ اسیر التفاسیر، ابی بکر جابر الجزائری، ج 2، ص 302؛ تفسیر عبدالرزاق، ج 2، صص 121-1011؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 27؛ مسند احمد، 3251؛ الفتح الکبیر (اضافات شیخ البهائی به الجامع الصغیر سیوطی)، ج 7، ص 168 (اسناد آن را حسن دانسته)؛ تفسیر طبری، ج 13، ص 497؛ البدایه و النهایه، ج 3، ص 180؛ البحر المحیط، ج 4، ص 487؛ الجواهر الحسان، ثعالبی، ج 2، ص 94؛ معالم التنزیل، ج 2، ص 205؛ التفسیر المنیر، وهبه الزحیلی، ج 9، ص 308.
3) (4) تفسیر عبدالرزاق، ج 2، ص 121.
چون ابوبکر به سوی رسول الله آمد، گفت: آیا برایم چیزی نازل شده است. پیامبر فرمودند: خیر «لا ینبغی لأحد ان تبلغ هذا الا رجل من اهلی».(1)
تفسیر المظهری، ج 4، ص 123؛ تفسیر جلالین، ص 187؛ اسیر التفاسیر، ج 2، ص 336؛ تفسیر عبدالرزاق، ج 2، ص 131؛ تفسیر الترمذی (تفسیر سوره توبه) ج 5، ص 276؛ مسند احمد، ص 594؛ ابن ابی حاتم، ج 4، ص 26؛ ابن کثیر، ج 2، ص 332؛ تفسیر طبری، ج 10، صص 46-47؛ الدرالمنثور، ج 4، صص 125-122؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر، ج 3، ص 350 «انا او رجل من اهل بیتی» 2 حدیث، «الا انت او رجل منک» یک حدیث)؛ مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 51؛ مسند احمد، ج 1، ص 3 و ج 1، ص 151؛ تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج 2، ص 376، ح 878؛ فضائل الخمسه، ج 2، ص 282؛ الغدیر، ج 6، صص 338-350؛ معالم التنزیل، ج 2، صص 225-226، (البته جمله «مردی از اهلم» را نمی آورد)؛ التفسیر المنیر، ج 10، ص 97؛ سنن ترمذی، ج 1، ص 275، (بدون ذکر «رجل من اهلی») تفسیر قرطبی، ج 8، ص 67؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 168؛ سیره ابن هشام، ج 4، ص 188؛ مناقب خوارزمی، ص 164؛ ذخائر العقبی، ص 69؛ ریاض النضره، ج 2، ص 118، الکامل ابن اثیر، ج 2، ص 291؛ تفسیر الحبر، ص 339 ح 78 ح 339؛ شواهد التنزیل، ج 1، صص 305-317؛ تفسیر الکشاف، ج 2، ص 243؛ تفسیر سوره البرائه از تفسیر فتح القدیر شوکانی، ج 2، ص 234؛ تفسیر نظام الدین نیشابوری بر حاشیه تفسیر طبری، ج 10، ص 36؛ تفسیر البیضاوی، ج 1، ص 394؛ فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، ج 8، ص 318؛ عمدة القاری، شرح صحیح البخاری، ج 18، ص 260؛ سنن الکبری بیهقی، ج 9، ص 224؛ سنن دارمی، ج 2، ص 66؛ سیر النبویه زینی دحلان، ج 2، ص 140، انساب الاشراف، ج 2، ص 154.
أَ جَعَلْتُمْ سِقایَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِی سَبِیلِ اللّهِ لا یَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّهِ وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمِینَ؛2
«آیا سیراب کردن حجاج و آباد ساختن مسجد الحرام را همانند (عمل) کسی قرار دادید که به خدا و روز قیامت آورده ایمان و در راه او جهاد کرده است. (این هر دو) هرگز نزد خدا مساوی نیستند، و خداوند گروه ظالمان را هدایت نمیکند. آنها که ایمان آوردهاند و هجرت کردند و بااموال و جانهایشان در راه خدا جهاد نمودند، مقامشان نزد خدا برتر است و آنها به موهبت عظیم رسیدهاند، آری تنها ایشان رستگاراناند».
1) (1)
الف) ثعلبی در تفسیر این آیه از حسن، شعبی و محمد بن کعب قرضی نقل کرده که:
این آیه درباره علی علیهالسلام و عباس و شیبه بن طلحه نازل شد و داستان از این قرار بود که روزی این سه تن با یکدیگر تفاخر میکردند. شیبه میگفت: «من تعمیر کننده مسجد الحرام و کلید دار خانه خدا هستم».
عباس میگفت: «من صاحب منصب سقایی حاجیانم». علی علیهالسلام میگفت: «من نمیدانم شما چه میگویید. من قبل از همه به سوی قبله به نماز ایستادم و صاحب جهاد در راه خدا هستم». در همین رابطه بود که آیه فوق نازل گردید.(1)
تفسیر ثعلبی ذیل تفسیر توبه آیات 20-19؛ المناقب، صص 322-321؛ تاج التراجم، ج 2، ص 848؛ تفسیر المظهری، ج 4، ص 136، المحرر الوجیز، ج 3، ص 17؛ لباب النقول، ص 186؛ اسباب النزول واحدی، ص 139؛ اسیر التفاسیر، ج 2، ص 350.
ب) فخر رازی در تفسیر سوره تکاثر نیز نقل کرده و گفته که عقل بر این دلالت میکند، که تکاثر و تفاخر در همه جا زشت و مذموم نیست، زیرا اگر تفاخر در سعادتهای حقیقی باشد، عقل آن را میپسندد و ناپسندش نمیبیند. از جمله تفاخرهای ممدوح و پسندیده تفاخری است که عباس به این داشت که آب دادن حاجیان به عهده اوست یا تفاخر شیبه به اینکه کلیدداری خانه به دست اوست. سپس میگوید که علی علیهالسلام فرمود: «من خرطوم کفر را با شمشیر بریدم و کفر را مثله و بی آبرو کردم، آن وقت بود که شما به اسلام روی آوردید». این پاسخ بر آن دو نفر گران آمد و لاجرم آیه فوق نازل گردید.
به هر حال حدیث فوق از احادیث معروف و مشهوری است که حتی افراد متعصب نیز به آن اعتراف کردهاند.(2)
1) (1)
2) (2) تفسیر فخر رازی ذیل سوره کوثر؛ و نیز رک: درالمنثور سیوطی، ج 4، ص 145 دو حدیث، و ج 4، ص 146، پنج حدیث و ج 4، ص 47، یک حدیث؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر، ج 3، ص 374؛ تفسیر بغوی (ذیل سوره توبه، آیه 19)؛ ینابیع الموده، باب بیست سوم، ص 215؛ تفسیر ثعالبی (جواهر الحسان) ج 2، ص 121 ذیل سوره توبه آیه 19؛ معالم التنزیل بغوی، ج 2، ص 232 (حضرت علی میگوید قبل از مردم رو به قبله نماز خواندم و صاحب جهاد هستم)؛ التفسیر المنیر، ج 10، ص 143؛ صحیح نسائی، ج 2، ص 186؛ جامع الاصول، ج 9، ص 477؛ الجامع لاحکام القرآن، ج 8، ص 91؛ النور المشتعل، ص 305.
الف) سیوطی ذیل این آیه در تفسیر خود چنین نقل میکند:
قال سعد بن ابی وقاص ان علی بن ابی طالب خرج مع النبی حتی جاء ثنیه الوداع یرید تبوک و علی یبکی و یقول: تخلفنی مع الخوالف، فقال رسولالله: الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا النبوة».(1)
علی علیهالسلام همراه رسول الله از شهر خارج شدند تا اینکه وقت وداع با پیامبر برای عزیمت به تبوک فرا رسید و امام علی میگریست و میگفت: «آیا من را با بازماندگان تنها میگذارید». رسول الله فرمودند: «آیا راضی نیستی که برایم مثل هارون برای موسی باشی، مگر نبوت».
ب) آلوسی ذیل آیه فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَ مَنْ عَصانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ3 میگوید:
یحتمل ان تکون «من» اتصالیه کی فی قوله تعالی لعلی کرم الله وجهه انت منی بمنزله هارون من موسی، ای فانه متصل بی لا ینفک عنی فی امر الدین؛ (2)«من» در اینجا اتصالیه است، مثل حدیث رسول الله در حق علی «انت منی..»؛ یعنی تو متصل بر من هستی و در امر دین هیچ گاه از من جدا نمیشوی».
لازم به ذکر است که حدیث «انت منی بمنزله هارون من موسی» راویان بسیاری دارد که به برخی اشاره میکنیم:
للبیهقی، ج 9، ص 40؛ کتاب السیر و تاریخ بغداد للخطیب البغدادی، ج 11، ص 432، ترجمه علی بن سراح المصری، الرقم 6323؛ المناقب لابن المغازلی، ص 32، رقم 48؛ المناقب للخوارزمی، ص 158، الرقم 187، الفصل 14؛ کفایه الطالب للکنجی، ص 283، فی الباب 70؛ البدایه و النهایه لابن کثیر، ج 5، ص 8؛ ینابیع الموده القندوزی، ص 49، فی الباب 6؛ المناقب لمحمد بن سلیمان الکوفی، ج 1، ص 513، رقم 436 و ج 2، ص 569، رقم 1080.
حدیث ابراهیم بن سعد: السیره النبویه لابن هشام، ج 4، ص 163؛ مسند احمد، ج 1، ص 175؛ مسند سعد بن ابی وقاص، و الفضائل لاحمد بن حنبل، ص 85، رقم 127؛ مسند ابی داود الطیالسی، ص 28، رقم 205؛ صحیح البخاری، ج 2، ص 300؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 1871، رقم 2404؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 42، الباب 11؛ خصائص النسائی، ص 111، رقم 50، 53، 54؛ حلیة الاولیاء، ج 7، ص 194؛ المناقب لابن المغازلی، ص 30 رقم 45؛ المناقب لمحمد بن سلیمان الکوفی، ج 1، ص 512، برقم 435 و ص 514، رقم 438؛ المناقب للخوارزمی، ص 139، الرقم 157، الفصل 14؛ ترجمة الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق لابن عساکر، ج 1، ص 318، رقم 35؛ البدایه و النهایه لابن کثیر، ج 1، ص 7 و ج 7، ص 352؛ عمدة القاری للعینی، ج 16، ص 218، الحدیث 202؛ فتح الباری، ج 7، ص 71، الرقم 3706؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 150.
حدیث عائشه بنت سعد: المسند، احمد، ج 1، ص 170؛ الفضائل، ص 86، الرقم 128؛ محمد بن سلیمان الکوفی، المناقب، ج 1، ص 535، رقم 473؛ النسائی، الخصائص، ص 122، برقم 57-58؛ الحموئی، فرائد السمطین، ج 1، ص 126، الرقم 88؛ البدایه و النهایه، ج 7، ص 354؛ الخطیب البغدادی در تاریخش، ج 8، ص 52، الرقم 4115؛ ابن المغازلی، المناقب، ص 36 برقم 55؛ ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج 1، صص 352-355، تحت الرقم 386-392.
حدیث عامر بن سعد: احمد المسند، ج 1، ص 185؛ مسلم، صحیح، ج 4، صص 1870-1871، الرقم 30 و 32؛ محمد بن سلیمان الکوفی، المناقب، ج 1، ص 534، الرقم 470، و ص 536، رقم 474، و ج 2، ص 501؛ النسائی در الخصائص، صص 113 و 119، رقم 55؛ حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 108؛ ابن المغازلی، حدیث 40-41، از مناقب ص 28، و الحدیث 50، ص 33؛ ابونعیم الاصبهانی در حلیة الاولیاء، ج 7، ص 195؛ الخوارزمی در حدیث اول، فصل 14، المناقب؛ ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج 1، ص 310، الرقم 341، 342، و ص 315، رقم الحدیث 347-349، و صص 226-232، ح 275-278؛ ابن الاثیر در اسد الغابه، ج 4، صص 25-27؛ الکنجی، کفایة الطالب، الباب 70، ص 281؛
الحموئی، فرائد السمطین، باب 69، ج 1، ص 377، الرقم 307؛ الزرندی، نظم درر السمطین، ص 107؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج 5، ص 8 و ج 7، ص 352؛ ابن حجر العسقلانی، الاصابه، ج 2، ص 509؛ فتح الباری، ج 7، ص 74؛ المتقی الهندی، منتخب کنزالعمال، ج 5، ص 53؛ القندوزی، ینابیع الموده، باب 6، صص 49-51.
حدیث سعید بن المسیب: مسند ابو داود الطیالسی، ص 29، رقم 213؛ ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 24؛ احمد، المسند، ج 1، صص 173-175-177 و 179؛ الفضائل، ص 111، رقم 163 و ص 113 رقم 167؛ صحیح البخاری، رقم 333؛ التاریخ الکبیر، ج 1، ص 115؛ الترمذی، صحیح، باب 21، المناقب، ج 5، ص 641، رقم 3731؛ محمد بن سلیمان الکوفی، المناقب، ج 1، ص 503، رقم 421، و ص 513، رقم 437، و ص 521، رقم 451، و صص 522 و 523، حدیث 453، 454، و ص 526، الحدیث 458، و ص 528، حدیث 460-461، و صص 530-533، رقم 466-469؛ النسائی، الخصائص، صص 106-110، الرقم 45-49، و ص 115 رقم 52؛ ابونعیم الاصبهانی، حلیله الاولیاء، ج 7، صص 195-196؛ الخطیب البغدادی در تاریخش، ج 1، ص 324، الرقم 227 و ج 4، ص 204، رقم 1890، و ج 9، ص 364، رقم 4932 و ابن المغازلی در المناقب، ص 29، رقم 42 و ص 33، رقم 49؛ ابن عساکر در ترجمة امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 309، رقم، 339، و ص 311، رقم 343 و ص 312، رقم 344-346 و صص 318-337 در الحدیث 351-368؛ ابن کثیر در البدایه و النهایه، ج 7، ص 353 فی فضائل علی؛ ابن حجر العسقلانی در لسان المیزان، ج 2، ص 324؛ القندوزی، ینابیع الموده، باب 6، ص 50؛ البلاذری در انساب الاشراف، ج 2، ص 95.
حدیث عبدالله بن عمر بن الخطاب: مسند احمد، ج 1، ص 184؛ المناقب، محمد بن سلیمان الکوفی، ج 1، ص 538، الرقم 475؛ الخصائص النسائی، ص 124، رقم 59؛ البدایه و النهایه، ج 7، ص 354؛ ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 307، الرقم، صص 336-338.
حدیث عبداله بن بدیل: ابن عساکر الدمشقی در تاریخش، ج 6، ص 107؛ ابن کثیر در البدایه و النهایه، ج 8، ص 80.
حدیث عبدالله بن رقیم الکنانی: ابن سعد در الطبقات، ج 3، ص 24؛ الکوفی در المناقب، ج 1، ص 427، الرقم 373 و ص 511، رقم 432، و ص 539، رقم 477؛ البلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 95؛ النسائی در الخصائص، ص 125.
حدیث حارث بن مالک: النسائی، خصائص امیرالمؤمنین، ص 126، حدیث 61؛ الکنجی، کفایة الطالب، صص 285-287؛ ابن عساکر در الحدیث 278 من ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 234.
حدیث عبدالرحمان بن سابط: ابن ماجه در الحدیث 121 از سننش، ج 1، ص 45؛ ابن کثیر البدایه والنهایه، ج 7، ص 353؛ ابن عساکر در الحدیث 276-277 من ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، صص 232-234.
حدیث محمد بن عبدالله بن الحارث الهاشمی النوفلی: المناقب لمحمد بن سلیمان الکوفی، ج 1، ص 520، رقم 419.
حدیث عبیدالله بن ابی رافع: الکوفی در الحدیث 424 از کتاب مناقب امیرالمؤمنین، ج 1، ص 507.
حدیث عکرمه بن خالد: الکوفی در الحدیث 425 از المناقب، ج 1، ص 507.
حدیث حارث بن ثعلبه: الکوفی در الحدیث 434 از المناقب، ج 1، صص 512 و 533.
الحدیث 455؛ ابن عساکر در الحدیث 281 من ترجمة الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 238.
حدیث المنهال بن عمرو: الکوفی در الحدیث 444 از کتاب المناقب، ج 1، ص 516.
حدیث عبدالرحمان بن ابی زید البیلمانی: الکوفی در الحدیث 476 از کتاب المناقب، ج 1، ص 538؛ ابن عساکر در الحدیث 396-397، ترجمة امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 358.
حدیث زید بن ارقم: ابن عساکر، الدمشقی در الحدیث 394؛ ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 357.
حدیث ابی نجیح یسار الثقفی: ابن کثیر الدمشقی در حوادث سال 40، البدایة و النهایة، ج 7، ص 353؛ ابن عساکر در الحدیث 280 از ترجمة الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 237.
حدیث الاسود بن یزید: ابن عساکر در الحدیث 393، ترجمة الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 356.
حدیث مالک بن الحارث النخعی الاشتر: ابن عساکر در الحدیث 393، ترجمة الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 356.
حدیث خیثمه بن عبدالرحمان: ابن عساکر در الحدیث 279، ترجمة الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 235.
حدیث ربیعه الجرشی: احمد بن حنبل در الحدیث 215؛ فضائل امیرالمؤمنین من کتاب الفضائل، ص 148.
حدیث ابی عبدالله الجدلی: الطبرانی در الحدیث 334؛ المعجم الکبیر، ج 1، ص 148.
روایت سعد بن ابی وقاص: به صورت مرسل شرح المختار، ص 35؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابیالحدید المعتزلی، ج 2، صص 263-264؛ صفة الصفوه، ج 1، ص 312؛ جامع الاصول، ابن الاثیر الجزری، ج 8، صص 649-651؛ مصابیح السنه، البغوی، ج 4، ص 170؛ ذخائر العقبی، محب الدین الطبری، ص 63؛ تاریخ الخلفاء للسیوطی، ص 157؛ کنزالعمال للمتقی الهندی، ج 11، ص 599؛ ینابیع الموده للقندوزی، ص 204.
از طرفی برای این حدیث، طرق بسیاری نقل شده که برخی را میآوریم:
ابی بن کعب: محمد بن سلیمان الکوفی در الحدیث 142؛ المناقب، ج 1، ص 224.
اسماء بنت عمیس: احمد در المسند 6، ص 369-438 کتاب الفضائل، ص 95، تحت الرقم 142، ص 146، تحت الرقم 213؛ الکوفی در المناقب، ج 1، ص 502، رقم 420 و ص 511، الحدیث 431 و ص 529، رقم 463-464، و ص 540، رقم 479، 480؛ النسائی در الحدیث، صص 62-64، الخصائص، صص 127-129؛ الخطیب البغدادی در تاریخ، ج 10، ص 43، الرقم 5171 و ج 3، ص 406، رقم 1534 و ج 12، ص 323، رقم 6767؛ ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج 1، صص 384-389؛ محب الطبری در ذخائر العقبی، ص 63؛ الحموینی در فرائد السمطین، ج 1، ص 122، الرقم 85؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 109؛ المتقی الهندی در کنز العمال، ج 11، ص 607.
انس بن مالک: الکوفی در الحدیث، ص 482؛ المناقب، ج 1، ص 541 و ج 2، ص 516، الرقم 802؛ ابن المغازلی، المناقب، ص 30؛ ابن عساکر در الحدیث، صص 435-436؛ تاریخ دمشق، ج 1، ص 380؛ الخوارزمی الفصل مقتل الحسین، ج 1، ص 48؛ ابن کثیر در البدایة و النهایة، ج 7، ص 354.
ابو ایوب الانصاری: الهیتمی در مجمع الزوائد، ج 9، ص 111؛ الخوارزمی الفصل 4، مقتل الحسین، ج 1، ص 48.
البراء بن عازب: ابن سعد در الطبقات، ج 3، ص 24؛ البلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 95؛ ابن عساکر تاریخ دمشق، ج 1، ص 378؛ الهیتمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 111؛ الخوارزمی، مقتل الحسین، ج 1، ص 48.
بریده بن الحصیب: الخوارزمی، مقتل الحسین، ج 1، ص 48.
جابر بن سمره: الکوفی، الحدیث 440، المناقب، ج 1، ص 515؛ ابن عساکر ترجمه الامام علی من تاریخ دمشق، ج 1، ص 379؛ الهیتمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 110؛ الطوسی، امالی، ج 1، ص 259؛ الخوارزمی، مقتل الحسین، ج 1، ص 48.
جابربن عبدالله الانصاری: احمد، المسند، ج 3، ص 338؛ الترمذی، صحیح، ج 5، ص 640؛ الکوفی در الحدیث، ص 167؛ المناقب، ج 1، ص 249؛ الحدیث 360، ص 458، و ح 416، ص 499 و ح 426، ص 509 و ح 462، ص 529، ح 483، ص 541؛ الصدوق، معانی الاخبار، ص 74، رقم 1؛ الخطیب البغدادی، تاریخ، ج 3، ص 289، الرقم 1376؛ ابن عساکر، ترجمه الامام علی من تاریخ دمشق، ج 1، صص 290-291 و صص 376-378، الرقم 427-432؛ ابن الاثیر، جامع الاصول، ج 8، ص 650؛ ابن المغازلی، الحدیث 43 المناقب، ص 29؛ الحلی، کشف الیقین، ص 282؛ الحموینی، فرائد السمطین، ج 1، ص 123؛ ابن حجر، لسان المیزان، ج 5، ص 377؛ المتقی، کنز العمال، ج 11، ص 599؛ الکراجکی فی کنز الفوائد، ج 2، صص 179-181.
الامام جعفر بن محمد صادق از پدرانش: الصدوق، امالی، ص 47؛ المجلسی، البحار، ج 37، ص 254؛ القندوزی، ینابیع الموده، ص 254.
ابوذر جندب بن جناده: الطوسی در الحدیث 3، ج 2، ص 158؛ القندوزی، الباب 42، ینابیع الموده، ص 124؛ الکراجکی، کنز الفوائد 2، ص 180.
حبشی بن جناده السلولی: الطبرانی، المعجم الصغیر، ج 2، ص 53، و ابو نعیم الاصبهانی، المعجم الصغیر، ج 2، ص 53؛ ابو نعیم الاصبهانی، تاریخ اصبهان، ج 2، ص 281؛ در حلیة الاولیاء، ج 4، ص 245؛ الطوسی امالی، ج 1، ص 258؛ ابن عساکر، ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 381؛ الهیتمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 110؛ المتقی، کنز العمال، ج 13، ص 192.
حذیفه بن اسید: الخوارزمی، مقتل الحسین، ج 1، ص 48.
ابو عثمان الرحبی حریز بن عثمان الحمصی: الخطیب، تاریخ بغداد، ج 8، ص 268، الرقم 4365؛ ابن حجر العسقلانی، تهذیب التهذیب، ج 2، ص 239.
الامام حسن بن علی: القندوزی، الباب 90؛ ینابیع الموده، ص 482.
خالد بن عرفطه: الخوارزمی، مقتل الحسین، ج 1، ص 48.
ابورافع: الکراجکی، کنز الفوائد، ج 2، ص 177؛ المجلسی البحار، ج 37، ص 271، الرقم 41.
زید بن ارقم: ابن سعد الطبقات، ج 3، ص 24؛ البلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 95؛ ابن عساکر، ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 378؛ الهیتمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 111 عن الطبرانی؛ الخوارزمی، مقتل الحسین، ج 1، ص 48؛ الترمذی، سنن، ج 5، ص 641، الرقم 3730؛ ابن کثیر البدایه و النهایه، ج 7، ص 354.
زید بن ابی اوفی: احمد بن حنبل، الحدیث 207، ص 142، والحدیث 259، ص 184، کتاب الفضائل؛ ابن عدی الکامل، ج 3، ص 206؛ الخوارزمی مناقب، ص 150، الرقم 178؛ ابن عساکر، ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، صص 121-381؛ الحموینی، فرائد السمطین، ج 1، ص 112؛ الحدیث 83، ص 118؛ السیوطی در تفسیر الآیه 77 من سورة الحج، الدر المنثور، ج 6، ص 76؛ المتقی، کنز العمال، ج 13، ص 105.
سعید بن زید: احمد کتاب الفضائل 188؛ سیوطی، جمع الجوامع، ج 2، ص 221.
سعید بن المسیب: الکوفی در الحدیث 450؛ المناقب، ج 1، ص 502.
ابوسعید الخدری: ابن سعد الطبقات، ج 3، ص 23؛ احمد بن حنبل المسند، ج 3، ص 32؛ کتاب الفضائل، ص 50؛ البلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 94؛ الکوفی مناقب، ج 1، ص 501 و ح 427، ص 509 و ح 439، ص 514 و ح 448، ص 519 و ح 478، ص 539؛ الطوسی المجالس، ص 10 و امالی، ج 1، ص 267؛ ابن المغازلی، مناقب، ص 31؛ ابونعیم الاصبهانی، حلیة الاولیاء، ج 8، ص 307؛ الخطیب، تاریخ بغداد، ج 4، ص 383، الرقم 2261؛ ابن عساکر، الحدیث 415-426 من ترجمه علی من تاریخ دمشق، ج 1، صص 371-376؛ الحموینی، فرائد السمطین، ج 1، ص 127؛ الهیتمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 109؛ المتقی کنز العمال، ج 11، ص 603؛ القندوزی، ینابیع الموده، باب 6، ص 50 و الباب 56، ص 185.
سلمان الفارسی: الکوفی، الحدیث 327، مناقب، ج 1، ص 413.
سلمه بن الاکوع الصحابی: الکوفی، الحدیث 456؛ مناقب 1، ص 524.
سلمه بن ابی سلمه ربیب رسول الله: الطوسی، الحدیث 55؛ المجلس 18، من الأمالی، ج 2، ص 134؛ المجلسی، البحار، ج 37، ص 256.
ام سلمه: الکوفی، الحدیث 419، مناقب، ج 1، ص 502 و ح 444، ص 516 و ح 446، ص 518؛ ابن عساکر، ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 383 و ح 369-371، صص 337-338؛ العقیلی در ترجمه محمد بن سلمه بن کهیل، ضعفاء، ج 4، ص 79، الرقم 1634؛ الهیتمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 109؛ الخوارزمی مقتل الحسین، ج 1، ص 48؛ الترمذی، کتاب المناقب، ج 5، ص 641، الرقم 3730.
سهل بن سعد الساعدی: الکوفی در الحدیث 971، مناقب، ج 2، ص 474.
ابوالطفیل: الخوارزمی، الفصل 4؛ مقتل الحسین، ج 1، ص 48.
عامر بن سعد (ظ: عامر عن سعد): المتقی، کنز العمال، ج 13، ص 163؛ ابن المغازلی الحدیث 41، مناقب، ص 28؛ الخوارزمی، الفصل 4، مقتل الحسین، ج 1، ص 48.
عبدالله بن ابی اوفی الصحابی: کما فی الکوفی، الحدیث 236، مناقب امیرالمؤمنین، ج 1، ص 316؛ فرات بن ابراهیم الکوفی، الحدیث 304، تفسیر، ص 226؛ الخوارزمی الفصل 4، مقتل الحسین، ج 1، ص 48.
عبدالله بن جعفر: ابن عساکر، ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 368؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج 7، ص 354.
عبدالله بن عباس: احمد، مسند، ج 1، ص 330؛ الحاکم، المستدرک، ج 3، ص 132؛ الکوفی، المناقب، ج 1، ص 354 و ح 447، ص 518؛ الطوسی، الأمالی، ج 1، ص 49؛ ابن المغازلی، مناقب، ص 30؛ الخوارزمی، مناقب، ص 125 و الحدیث 163، ص 1424 من الفصل 14؛ ابن عساکر ترجمه امام علی من تاریخ دمشق، ج 1، صص 365-367؛ الکنجی در کفایة الطالب، ص 168؛ الحموینی، فرائد السمطین، ج 1، ص 150؛ الحلی، کشف الیقین، ص 280؛ محب الطبری، ذخائر العقبی، ص 87؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج 7، ص 350؛ الهیتمی، مجمع الزوائد، ج 9، صص 109 و 111؛ المتقی، کنز العمال، ج 11، صص 606-607؛ القندوزی، ینابیع الموده، باب 6، ص 50 و باب 7، ص 55 و ص 234، الحدیث 21.
عبدالله بن مسعود: ابن المغازلی، مناقب، ص 36، الرقم 56 از ابن البطریق در الفصل 16 از العمده، ص 136، برقم 203.
عبدالله بن عمر: الهیتمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 110، الخوارزمی، مقتل الحسین، ج 1، ص 48.
عقیل بن ابی طالب: ابن عساکر، ترجمه محمد الاصغر بن عقیل بن ابیطالب من تاریخ دمشق، ج 54، ص 226، رقم 6756؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 23، ص 59 و ج 15، ص 332.
الامام علی بن ابی طالب: نصر بن مزاحم المنقری در الجزء 5، کتاب صفین، ص 315؛ محمد بن سلیمان الکوفی، مناقب، ج 1، ص 504، ح 433، ص 512 و ح 452، ص 522 و ح 457، ص 524 و ح 459، ص 527؛ الخوارزمی، مناقب، ص 128، تحت الرقم 143؛ الکراجکی، کنز الفوائد، ج 2، ص 180؛ الخطیب البغدادی، تاریخ، ج 4، ص 71، الرقم 1693؛ الحاکم، المستدرک، ج 2، ص 337؛ ابن عساکر، ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، صص 362-364؛ الحسکانی در تفسیر الآیه 59، سوره النساء، شواهد التنزیل، ج 1، ص 150، الرقم 205 میگوید: «این حدیث، پنج هزار سند دارد؛ الحموینی، فرائد السمطین، ج 1، ص 123؛ الهیتمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 110؛ المتقی، کنز العمال، ج 13، ص 150 و ح 36517، ص 171؛ القندوزی، ینابیع الموده، ص 130؛ الحلبی، السیره الحلبیه، ج 3، ص 104؛ الشیخ الطوسی، المجلس 12، امالی، ج 1، ص 342.
الامام علی بن موسی الرضا: الشیخ الطوسی، الحدیث 41، المجلس 12، امالی، ج 1، ص 352؛ المجلسی، البحار، ج 37، ص 256، الرقم 10.
عمار بن یاسر: المتقی، کنز العمال، ج 16، ص 186.
عمر بن الخطاب: ابن شیرویه الدیلمی، فردوس الاخبار، ج 5، ص 406، الرقم 8308؛ الخطیب البغدادی در تاریخش، ج 7، ص 452؛ ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج 1، صص 360-361؛ ابن عدی الکامل، ج 1، ص 305؛ المتقی، کنز العمال، ج 13، ص 124؛ محب الطبری، الریاض النضره، ج 2، ص 106؛ الخوارزمی، مقتل الحسین، ج 1، ص 48؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج 7، ص 354.
عمر بن ابی سلمه ربیب رسول الله: الشیخ الطوسی، الحدیث 55، المجلس 18، امالی، ج 2، ص 134؛ المجلسی، البحار، ج 37، ص 256، الرقم 11.
فاطمه بنت حمزه بن عبدالمطلب: ابن عساکر، ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 390؛ الخوارزمی مقتل الحسین، ج 1، ص 48؛ ابن کثیر، البدایه والنهایه، ج 7، ص 354.
فاطمه سلام الله علیها بنت رسول الله: محمد الجزری الشافعی در کتابش اسنی المطالب فی مناقب علی بن ابی طالب؛ العلامه الامینی فی الغدیر، ج 1، ص 196 در عنوان: «احتجاج الصدیقة فاطمه»؛ الخوارزمی، مقتل الحسین، ج 1، ص 48.
ابوالفیل: ابن عساکر، ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 382.
ابو لیلی الانصاری، الشیخ طوسی، الحدیث 65، المجلس 12، الأمالی، ج 1، ص 361.
مالک بن الحویرث: البخاری، الرقم 1284؛ التاریخ الکبیر، ج 7، ص 301؛ ابن عدی الرقم 244، ص 1865؛ الکامل، ج 6، ص 381؛ ابن عساکر، الحدیث 440، من ترجمه الامام علی من تاریخ دمشق، ج 1، ص 382؛ الخوارزمی، مقتل الحسین، ج 1، ص 48؛ ابن کثیر، البدایه والنهایه، ج 7، ص 354.
مجاهد: الکوفی کتاب مناقب الامام امیرالمؤمنین، ج 1، ص 520؛ الحسکانی، شواهد التنزیل، ج 1، ص 149، الرقم 203.
محدوج بن زید الذهلی الصحابی: محمد بن سلیمان، المناقب، ج 1، ص 301، ح 417، ص 501 و ح 430، ص 510 و ح 443، ص 516؛ احمد بن حنبل باب مناقب امیرالمؤمنین، کتاب الفضائل، ص 179؛ ابن المغازلی، کتاب مناقب علی بن ابیطالب، ص 42؛ الخوارزمی، الفصل 14، کتاب المناقب، ص 140، الفصل 4؛ مقتل الحسین، ج 1، ص 48؛ ابن عساکر، ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 124.
الامام محمد بن علی الباقر: محمد بن سلیمان الکوفی، مناقب الامام امیرالمؤمنین، ج 1، ص 510، الرقم 428؛ الشیخ الصدوق، المجلس 32، الأمالی، ص 146.
معاویه بن ابی سفیان: احمد بن حنبل، الحدیث 275، فضائل امیرالمؤمنین، کتاب الفضائل؛ ابن المغازلی الشافعی، مناقب علی بن ابی طالب، ص 34؛ ابن عساکر ترجمة الامام علی بن ابی طالب من تاریخ دمشق، ج 1، ص 369؛ الحموینی فرائد السمطین، ج 1، ص 371؛ محب الطبری، ذخائر العقبی، ص 79؛ الریاض النضره، ج 2، ص 142؛ الخوارزمی مقتل الحسین، ج 1، ص 48؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج 7، ص 354.
نبیط بن شریط: ابن عساکر، ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 381، ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 354.
ابوهریره: محمد بن سلیمان الکوفی، مناقب الامام امیرالمؤمنین، ج 1، ص 540؛ ابن عدی، الکامل، ج 6، ص 68، الرقم 5، ص 1603؛ ابن عساکر ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 370؛ الترمذی، کتاب المناقب، ج 5، ص 641، الرقم 3730.
وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ1 ؛
برخی از مفسرین اهل سنت، ذیل این آیه چنین گفتهاند: «اول کسی که ایمان آورد علی بن ابی طالب و نیز اول کسی که اسلام آورد علی بن ابی طالب(1)است».
بغوی ذیل این آیه میگوید: «اول من آمن و صلی علی بن ابی طالب رضی ا... عنه و هو قول جابر، مجاهد، ابن اسحاق».(2)
أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ4 ؛
«کسی که بصیرتی از جانب خداوند دارد و از پی گواهی برای او در آید...»
بیشتر علمای اهل تحقیق و منصف اهل سنت بر این مطلب اذعان نمودهاند که مراد از عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وجود نازنین رسول الله است و مقصود از شاهِدٌ مِنْهُ امام علی است.
آلوسی چهار روایت نقل میکند که این سخن را تأیید میکند.
الف) ابن ابی حاتم و ابن مردویه از علی روایت نمودهاند که: قال علی: ما من رجل من قریش الا و قد نزلت فیه آیة عن القرآن فقال له رجل: و انت ای شیء نزل فیک قال: «یتلوه شاهد منه».(3)
1) (2) تاج التراجم، اسفراینی، ج 2، ص 900 و ج 2، ص 962؛ تفسیر مظهری، ج 4، ص 378، ذیل هود 17؛ تفسیر بغوی ذیل (توبه، آیه 100) (اول من اسلم واول من صلی)؛ اسد الغابه، ج 4، ص 18، زندگانی محمد (محمد حسنین هیکل ترجمه پاینده، ص 201)؛ الاصابه، ج 4، رقم 1، ص 118؛ کنز العمال، ج 6، ص 153 و ج 6، ص 395؛ مستدرک، ج 30، ص 365؛ ترجمه مناقب خوارزمی، صص 57-61-59؛ صحیح ترمذی، ج 2، صص 300-301؛ طبقات ابن سعد، ج 3، ص 14، 3، رقم 1، ص 13؛ الریاض النضره، ج 2، ص 157؛ الاستیعاب، ج 2، ص 759؛ خصائص نسائی، صص 2-3؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 75.
2) (3) معالم التنزیل، بغوی، ج 1، ص 270 (در ادامه، سیاست تشریک فضایل را دنبال میکند).
3) (5) روح المعانی، ج 12، ص 28؛ تفسیر بغوی ذیل (سوره هود، آیه 17). در روایت روح المعانی حضرت ابتدا میگوید: مراد از «علی بینه من ربه» رسول الله است.
ب) روایت منهال از عباده بن عبدالله که همان روایت مذکور است.
ج) روایت ابن مردویه به شیوهای دیگر «عن علی کرم الله وجهه قال رسول الله: «افمن کان علی بینة». انا «و یتلوه شاهد» علی. رسول الله فرمودند: «فمن کان علی بینه» من هستم و «شاهد»، علی است.
د) اخرج الطبرسی نحو ذلک عن بعض اهل البیت رضی الله عنهم. مظهری در وجه شاهد بودن علی میگوید:
فان قیل فما وجه تسمیة علیّ بالشاهد: قلت لعل وجه ذلک انه أول من أسلم من الناس فهو أول من شهد بصدق النبی و الا وجه عندی ان یقال: ان علیاً کان قطب کمالات الولایة و سایر الاولیاء حتی الصحابة رضوان الله علیهم اتباع له فی مقام الولایة»؛(1)
تفسیر المظهری، ج 4، ص 378، ذیل آیه.
اگر پرسیده شود علت تسمیه علی علیهالسلام به شاهد چیست، میگویم: شاید به علت این است که او اولین کسی است که اسلام آورد، پس او اولین شاهد بر صدق گفته رسول الله است، اما دلیل آن از نظر من (بهتر است بگوییم) علی علیه السلام قطب کمالات ولایت است و سایر اولیاء حتی صحابه (بهشت خدا بر آنها باد) در مقام ولایت پیروان اویند.
او در ادامه میگوید:
«یتلوه»، یعنی از او پیروی میکند که در اینجا علی علیهالسلام است که شاهد و اصل و اساس اولیاست. کرامات اولیاء، همان معجزات بهتر پیامبران است و علوم آنها مستند به الهام، و کشف تاریکی است، و علم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مستند به وحی است. پس این کرامات و علوم، بر صدق گفته رسول الله شاهدند، لذا ایشان فرمود: «انا دارالحکمه و علی بابها».(2)
ترمذی به سند صحیح از امام علی علیهالسلام روایت نموده: «انا مدینة العلم و علی بابها فمن اراد العلم فلیأت الباب».
این حدیث را ابن عدی در الکامل، العقیلی در الفضاء، و نیز طبرانی و حاکم از ابن عباس و جابر نقل نمودهاند که اشاره به علوم اولیاء دارد، نه علوم فقهاء. چون اگر مرادش علوم فقهاء بود در علی منحصر نمیشد.(1)
تفسیرالمظهری، همان؛ کسانی که آن را درباره علی علیهالسلام دانستهاند: المحرر الوجیز، ابن عطیه، ج 3، ص 157 (قالت فرقه هو علی بن ابیطالب)؛ معالم التنزیل بغوی، ج 2، ص 318؛ تفسیر ثعلبی ذیل آیه؛ تفسیر قرطبی، ج 9، ص 16؛ تفسیر النیشابوری، المطبوع بهامش الطبری، ج 12، ص 16، التفسیر الکبیر فخر رازی، ج 17، ص 201، تفسیر الطبری 12، ص 10 (ذیل آیه) مانزل فی القرآن فی علی؛ ابی نعیم اصبهانی به نقل ابن بطریق در الخصائص فصل 8، ص 119، رقم 83 تذکرة الخواص، ج 1، ص 185 (تحقیق حسین تقی زاده)؛ المناقب، ابن المغازلی، ص 270، رقم 318؛ کفایة الطالب، باب 62، ص 235؛ شواهد التنزیل حسکانی، ج 1، صص 275-282، رقم 372-387؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 340، رقم 262-263؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 6، ص 136؛ المختار، ص 70؛ ترجمه امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 2، ص 420، رقم 928؛ منتخب کنزالعمال، ج 1، ص 449، تفسیر سوره هود؛ درالمنثور، ج 3، ص 324.
إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ2 ؛
«تو تنها بیم دهندهای و برای هر گروهی هدایت کنندهای وجود دارد».
ثعلبی در تفسیر خود از «ابن عباس» روایت کرده که گفت:
چون این آیه نازل شد، پیامبر دستش را بر سینه خود زد و فرمود: «منم منذر»، سپس به شانه علی اشاره کرد و فرمود: «انت الهادی یا علی، بک یهتدی المهتدون من بعدی»؛ (2)«تویی هادی! و بعد از من، هدایتیافتگان به واسطه تو هدایت میشوند».
آلوسی در روح المعانی این حدیث را آورده که:
«قد ثبت بطرق متعدده انه لما نزل قوله تعالی إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ قال لعلی: انا المنذر و انت الهادی بک یا علی یهتدی المهتدون من بعدی»(3)به طرق متعددی نقل
شده هنگامیکه آیه: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ نازل شد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیهالسلام فرمود:
من (منذر) بیمدهندهام و تو (هادی) هدایتکننده، ای علی! به واسطه تو هدایت یافتگان هدایت میشوند.
کلام آلوسی چنین است:
قالت الشیعه انه علی کرم الله وجهه و رووا فی ذلک اخبارا و ذکر ذلک التشیری منا، و اخرج ابن جریر و ابن مردویه، و الدسلیمی و ابن عساکر عن ابن عباس قال: لما نزلت، إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ ، وضع رسول الله یده علی صدره فقال: انا المنذر و اومأ بیده الی منکب علی کرم الله فقال: انت الهادی یا علی، بک یهتدی المهتدون من بعدی. و اخرج عبدالله بن احمد فی زوائد المسند، و ابن ابی حاتم و الطبرانی فی الاوسط، و الحاکم و صحح و ابن عساکر ایضاً عن علی کرم الله وجهه انه قال فی الآیة، رسول الله... المنذر و انا الهادی(1)
روح المعانی، ج 13، ص 108، و نیز رک: درالمنثور، ج 4، ص 608، ضمن شرح حدیث میگوید: «اخرج ابن مردویه، ابونعیم، ابن جریر، الدیلمی، ابن عساکر، ابن النجار، چون آیه نازل شد، رسول خدا دستش را بر شانه علی زد و گفت: من منذر هستم و تو هادی هستی»؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر، «انت الهادی یا علی بک یهتدی المهتدون»، ج 4، ص 70؛ ینابیع الموده، باب بیست و هشتم، ص 231؛ شواهد التنزیل، ج 2، ص 395 (روایت مجاهد) و ج 2، ص 387 (روایت ابی هریره)، ج 2، ص 388 روایت یعلی بن مره؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 148 (روایت ابی برزه الاسلمی)؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 130؛ تاریخ بغداد، ج 12، ص 373.
آلوسی در پیروی از سیاست تشریک فضائل اینجا هم آیه را عام و شامل امام علی و دیگران میداند. البته شاید بتوان این طور توجیه کرد که طبق قاعده عمومی شأن نزول آیه خاص است، اما مدلول آن عام است. اما این عام چه کسانی هستند؟ آیا همانها نیستند که آلوسی در حق آنها (اهل بیت) میگوید: «لا تحصی فضائلهم»؟
اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ طُوبی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ2 ؛
1) (1)
«آنان که ایمان آوردهاند وعمل صالح انجام دادهاند، خوشا به احوالشان و مقام نیکویشان».
ثعلبی در تفسیر خود از ابن عباس روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
طوبی، شجرة اصلها فی دار علی بن ابی طالب و فی دار کل مؤمن منها غصن؛ طوبی درختی است که اصلش در خانه علی بن ابیطالب علیهالسلام و شاخههای آن همه جا و بر سر همه مؤمنان و بر فراز خانههایشان گسترده است. بعد فرمود: طُوبی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ ؛ خوشا بر احوال آنها و مقام نیکوی آنها؛ یعنی مکان و بازگشتی نیکوست».(1)
بنا به نقل احقاق الحق، ج 3، ص 441؛ ینابیع الموده، باب بیست و چهارم، ص 223.
و نیز ثعلبی در حدیث دیگری به سند خود از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم روایت کرده که از پیامبر اکرم درباره آیه: طُوبی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ سوال شد؟ آن حضرت فرمود:
درختی است در بهشت که ریشه آن در خانه من و شاخههای آن بر سر اهل بهشت گسترده است. گفته شد: ای رسول خدا از معنی آیه از تو پرسیدیم، فرمودید: درختی است که اصل آن در خانه علی علیهالسلام است و شاخههای آن بر اهل بهشت گسترده است. فرمود: «ان داری و دار علی غدا واحده فی مکان واحد»؛ «خانه من و خانه علی، فردا (در بهشت) یکی و در یک مکان واقع است».
وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ2 ؛
حنفی قندوزی روایات بسیاری نقل میکند که مراد از مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ3 علی علیه السلام است؛ از جمله:
1) (1)
الف) از عطیه عوفی از ابی سعید خدری رضی الله عنه گوید:
از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از آیه اَلَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ پرسیدم که مقصود چه کسی است. فرمود: وزیر برادرم سلیمان بن داوود. پرسیدم از آیه قُلْ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ فرمود: او برادرم علی بن ابیطالب است.
ب) صاحب مناقب از محمد بن مسلم و ابی حمزه ثمالی و جابر بن یزید روایت کرده که آنان از امام باقر علیهالسلام روایت کردهاند و علی بن فضال و فضیل بن یسار و ابی بصیر از امام صادق علیهالسلام روایت کردهاند، و احمد بن محمد حلبی و محمد بن فضیل از امام رضا و روایت شده از امام موسی بن جعفر علیهالسلام و از زید بن علی و از محمد حنیفه و از سلمان فارسی و از ابی سعید خدری و اسمعیل سدی که همگی گفتند مقصود در قوله تعالی قُلْ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ علی بن ابیطالب علیهالسلام است.
ج) در مناقب روایت شده که از علی علیهالسلام پرسیدند که عیسی بن مریم مرده زنده میکرد و سلیمان بن داوود نطق طیور را میفهمید؛ آیا شما دارای این مقام هستید. آن جناب فرمود: سلیمان بن داوود بر هدهد غضب نمود. (چون آن پرونده را در جای خود ندید و برای جستن آب رفته بود) و او آب را میدانست و میشناخت و راهنمای آب بود، اما سلمیان نمیدانست و نمیشناخت که زیر هواست، با آنکه باد و مورچه و انس و جن و شیاطین و (ماردین) او را اطاعت میکردند.
خدای تعالی در سوره رعد آیه 31 فرموده:
وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ الْمَوْتی ؛
و در سوره نمل آیه 75 فرموده:
وَ ما مِنْ غائِبَةٍ فِی السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِلاّ فِی کِتابٍ مُبِینٍ ؛
و در سوره فاطر آیه 32 فرموده:
ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا ؛
ما قرآنی را که ارث بردهایم در آن اوامری است که به کمک آن کوهها میروند و شهرها به سبب او قطع میشوند (از این شهر به آن شهر) و مردهها به او زنده میشوند - و آب را به واسطه آن میشناسیم - ما آن کتابی را ارث بردهایم که در او تبیان هر چیزی است.
د) از سعید بن جبیر پرسیدند. آیا مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ عبدالله سلام است. جواب گفت: نه، چون این سوره در مکه نازل شده و عبدالله بن سلام بعد از هجرت در مدینه اسلام آورد.(1)
ینابیع الموده، باب 30، ص 241 در نمونههایی در شواهد التنزیل (تحقیق محمد باقر محمودی)، ج 1، ص 308؛ مناقب، ابن مغازلی، حدیث 361.
برخی از کسانی که قائلاند مراد از مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ حضرت علی است:
شواهد التنزیل، حسکانی (ج 1، ص 307)، ضمن هفت حدیث؛ تفسیر «الکشف والبیان» ثعلبی، عکس نسخه خطی کتابخانه شوشتری (ج 1، ص 258)؛ مناقب ابن مغازلی (ص 313، حدیث شماره 358، ط بیروت)؛ توضیح الدلائل، شهاب الدین احمد شیرازی شافعی (کتابخانه ملی فارس، ص 163)؛ الاتقان سیوطی، ج 1، ص 13؛ جامع الاحکام، قرطبی (ج 9، ص 336) مناقب مرتضوی، مولی صالح کشفی (چ بمبئی، ص 49)؛ روضه الاحباب، عطاء الدین دشتکی شیرازی (ج 1 ضمن وقایع سال 9 هجری) مفتاح النجاه بدخشی (ص 40 مخطوط) ینابیع الموده قندوزی (ص 102، ط استامبول) ارحج المطالب، امر تسری (ص 86) ملحقات احقاق الحق، (ج 20، ص 77، برای مطالعه بیشتر: امام امیرالمؤمنین از دیدگاه خلفاء، مهدی فقیه ایمانی (چاپ دوم (ناشر مولف) 1419 ق).
لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِکُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ2 ؛
«جهنم هفت در دارد و بر هر دری عدهای تقسیم شدهاند».
از جمله آیاتی که بر عظمت اهل بیت علیهم السلام نزد خداوند دلالت دارد، این آیه است که در تفسیر سیوطی چنین تفسیر شده است:
عن ابی ذر قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم لجهنم باب لا یدخل منه الا من اخفرنی فی اهل بیتی و اراق دماءهم من بعدی؛ ابوذر میگوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: جهنم دری دارد که از آن در تنها کسانی وارد میشوند که پیمان مرا درباره اهل بیتم شکستهاند و بعد از من خون آنان را ریختهاند.(2)
وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً (1)
سوره الإسراء، آیه 81.
؛«و (به امت) بگو که (دین) حق آمد و باطل نابود شد که باطل خود لایق محو نابودی ابدی است...».
زمخشری در تفسیر این آیه میگوید:
وقتی این آیه در روز فتح مکه نازل شد، جبرئیل به رسول خدا عرض کرد: عصای خود را بردار و بتها را با آن بینداز، مشرکین داشتند تماشا میکردند و به محض اینکه نوک عصای پیامبر به طرف چشم بتی اشاره شد، آن بت با رو به زمین میافتاد. آن حضرت همه بتها را انداخت و تنها بت قبیله خزاعی که بالای کعبه بود باقی ماند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: یا علی بتها را پایین بینداز. آنگاه خودش مرا به دوش گرفت تا بالای کعبه شدم و آن بت را شکستم و مردم مکه از این عمل ما سخت در شگفت بودند و میگفتند: ما جادوگرتر از محمد صلی الله علیه و آله وسلم کسی را ندیدهایم!(2)
این حدیث را حافظ محمد بن موسی در کتابی که آن را از تفاسیر دوازده گانه استخراج نموده در تفسیر آیه وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً (3)روایت کرده است. البته الفاظ و معانی حدیث طبق نقل او، بیشتر در تعظیم علی بن ابیطالب علیهالسلام است.
وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ ؛
«و ای رسول خدا، تو خود حقوق خویشاوندان و ارحام خود را اداکن».(4)
در حدیثی که از منابع اهل تسنن از «ابوسعید خدری» صحابه معروف پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده، آمده است که:
«لما نزل قوله تعالی و آت ذاالقربی حقه اعطی رسول الله فاطمة فدکا» هنگامیکه آیه وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ نازل شد، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فاطمه را صدا زد و فدک را به او بخشید.(1)
فدک زمینی آباد و حاصلخیزی در نزدیکی خیبر بود و از مدینه 140 کیلومتر فاصله داشت و بعد از خیبر، نقطه اتکای یهودیان در حجاز به شمار میرفت.
این حدیث را «ابویعلی» و «ابن ابی حاتم» و «ابن مردویه» و «طبرانی» از «ابوسعید» نقل کردهاند.(2)
در تفسیر الدر المنثور از ابن عباس نقل شده هنگامیکه این آیه نازل شد، پیامبر فدک را به فاطمه بخشید: «اقطع رسول الله فاطمه فدکا»(3).
سیوطی پس از نقل روایت گفته: ابن مردویه این روایت را از ابن عباس آورده و ذهبی در میزان الاعتدال، این حدیث را صحیح دانسته است. متقی هندی در کنز العمال و به گفته وی حاکم در تاریخش و ابن النجار این حدیث را آوردهاند.(4)
سمهودی مورخ معروف مدینه (متوفی 911 ه -) مینویسد:
فدک هفت قطعه زمین و ملک یک یهودی به نام «مخیریق» بوده که او شخصاً به پیغمبر اکرم بخشید و به جنگ احد رفت و در آن جنگ کشته شد. بعضی هم نوشتهاند به مرگ طبیعی مرده و پیش از مرگ نوشته و وصیت کرده پیامبر اسلام هرگونه تصرفی را در املاک او بنماید مختار است.
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دهکده فدک را به دخترش حضرت فاطمه سلام الله علیها بخشید و تا پایان زندگی پیامبر فدک در دست حضرت فاطمه بود.
1) (1)
2) (2) روح المعانی، آلوسی، ج 15، ص 62؛ تفسیر المظهری، ج 5، ص 281 (با اشکال در صحت آن، همان حدیث ابن کثیر) لباب النقول، ص 219؛ انوار التنزیل، بیضاوی، ج 3، ص 441، درالمنثور، ج 5، ص 273.
3) (3) درالمنثور، ج 5، ص 274؛ تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 302، همراه با نقد.
4) (4) سیوطی، الدرالمنثور، ج 4، ص 177 و ج 5، ص 274؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 49؛ کنزالعمال، ج 2، ص 158؛ میزان الاعتدال ذهبی و (صححه)، ج 2، ص 228.
حضرت فاطمه نیز درآمد این ملک را که سالانه بالغ بر هفتاد هزار دینار بود، بین بینوایان و فقرا تقسیم میکرد.
فدک در سال هفتم هجری به دست پیامبر اسلام افتاد. جریان از این قراربود که پیامبر پس از محاصره خیبر و در هم شکستن قدرت یهود در آن منطقه و عطوفت و مهربانی آن حضرت نسبت به چند قریه از آن آبادیها، اهالی فدک حاضر شدند با پیامبر مصالحه کنند. بدین ترتیب که نصف سرزمین آنها به پیامبر اختصاص داشته باشد و نصف دیگر از آن خودشان، و در عین حال، کشاورزی سهم پیامبر به عهده آنان باشد و در برابر زحماتشان مزد دریافت دارند. بنابراین با توجه به آیه 6 سوره حشر که میفرماید:
وَ ما أَفاءَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لا رِکابٍ وَ لکِنَّ اللّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلی مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ1 ؛
این قسمت از زمین، ملک پیامبر گردید و آن حضرت به آن گونه که میخواست در آن تصرف میکرد.(1)
بعد از اینکه آیه وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ ؛ «حق ذوی القربی را ادا کن» نازل شد، پیامبر از جبرئیل پرسید: منظور از این آیه چیست؟ پاسخ داد:
فدک را به فاطمه ببخش تا برای او و فرزندانش مایه زندگی باشد و عوض ثروتی باشد که خدیجه در راه اسلام مصرف کرده است. پیامبر گرامی حضرت فاطمه را خواست و فدک را به او بخشید. از این ساعت بود که مالکیت پیامبر پایان یافت و فدک ملک حضرت فاطمه شد. این جریان تا زمان وفات پیامبر ادامه داشت.
شاهد زنده دیگر بر این مدعی گفتار امیرمؤمنان علی علیهالسلام درباره فدک است که میفرماید:
بلی کانت فی ایدینا فدک من کل ما اظلته السماء فشحت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرین و نعم الحکم الله؛(2)
آری، از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده بود، تنها «فدک» در دست ما بود. ولی گروهی بر آن بخل ورزیدند، در حالی که گروه دیگری سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند و بهترین قاضی و داور خداست.
این سخن به خوبی نشان میدهد که در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله «فدک» در اختیار امیرمؤمنان علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام بود، ولی بعداً گروهی از بخیلان حاکم، چشم به آن دوختند و علی علیهالسلام و حضرت فاطمه به ناچار از آن چشم پوشیدند. مسلّماً این چشم پوشی با رضایت خاطر صورت نگرفت، چرا که در این صورت از خدا داوری طلبیدن و «نعم الحکم، الله» گفتن معنی ندارد.
پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم همین که ابوبکر بر خلافت تسلط یافت، عمال حضرت فاطمه را از فدک بیرون کرد و فدک را از دست آن حضرت گرفت و جزء بیتالمال نمود. بخاری در صحیح خود از عایشه نقل میکند: فاطمه علیهاالسلام چند نفر را نزد ابوبکر فرستاد و از عمال او شکایت کرد و پیغام داد که فدک، میراث من است و آنچه از خمس خیبر باقی مانده سهم ماست، پس دستور ده فدک را برگردانند.
ابوبکر به نمایندگان دختر پیغمبر گفت: من از پیغمبر شنیدم که فرمود: «نحن معاشر الانبیاء لا نورث ما ترکناه صدقه»؛(1)
صحیح بخاری، ج 5، ص 177؛ صحیح مسلم، ج 3، ص 1380 ق، و نیز برای مطالعه بیشتر رک: فاطمه زهرا در کلام اهل سنت، سید مهدی هاشمی، ص 260؛ معتبر ترین سند تاریخی فدک، سید علی رضا حسینی، ص 14؛ تفسیر مظهری، ج 6، صص 6-7، (لا نورث ما ترکناه صدقه)؛ قرطبی، ج 11، ص 81 «اما ورثه المال فلایمتنع و ان کان قوم قد انکروا لقول النبی لا نورث ما ترکنا صدقه فهذا لا حجه فیه لان النبی صلی الله علیه و آله و سلم لم یخلف شینا یورث عنه و انما کان الذی اباحه الله عز و جل ایاه فی حیاته بقوله تبارک اسمه و اعلموا انما غنتم من شیء فللّه خمسه و للرسول» کلام قرطبی سخن ماست که خواهد آمد.
ما جماعت پیامبران چیزی به ارث نمیگذاریم، ما ترک ما صدقه است».فی هذا الحدیث عجب لانها قالت له انت ورثة رسول الله ام اهله؟ قال: بل
1) (1)
اهله و هذا تصریح بأنه صلی الله علیه و آله موروث یرثه اهله و هو خلاف قوله: «لا نورث» (1)
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 219.
من از این حدیث در شگفتم، زیرا فاطمه علیهاالسلام در احتجاج خود با ابوبکر بر سر فدک گفت: تو وارث پیغمبری یا اهل او، ابوبکر در جواب گفت: اهل او. فرمود: اگر چنین است که اهل او ارث میبرند این خلاف حدیثی است که از پدرم نقل میکنی؟فاطمه علیهاالسلام فرمود: این نحله، عطیه و بخشش پیامبر است. ابوبکر در پاسخ، از او مطالبه بینه و شاهد نمود تا بدین وسیله ثابت کند که فدک ملک اوست.
از نظر اسلام، هرگاه ملکی در تصرف کسی بود از او درخواست بینه و شاهد نمیشود و نفس تصرف دلیل مالکیت است، بلکه کسی که ادعای خلاف آن را داشته باشد باید بینه اقامه کند زیرا او مدعی است و دلیل بر اینکه فدک در تصرف زهرا بوده، واژه ایتاء در آیه شریفه: وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ است و نیز لفظ «اعطاء» و «اقطاع» که در روایات آمده است.
با این حال، حضرت زهرا به ناچار برای اثبات حقانیت خود اقامه بینه کرد. علی علیهالسلام و امایمن هردو شهادت دادند که فدک ملک زهراست، اما پاسخ ابوبکر این بود که شهادت یک مرد و یک زن کافی نیست، بلکه باید دو مرد و یا یک مرد و دو زن باشد.
البته حضرت زهرا به این مسئله توجه داشت، ولی جریان اختلاف در این مورد از باب قضاوت نبود چرا که در این مورد ابوبکر، هم قاضی و هم طرف دعوا به شمار میآمد، پس اگر قضاوتی حقیقی بود میبایست قاضی شخص سومی باشد. بنابراین در این مورد یک شاهد کافی بود که گفته مدعی را تصدیق کند و جریان پایان پذیرد، نه از باب یک قضاوت اسلامی.
در عین حال حضرت زهرا برای بار دوم علی علیهالسلام و امایمن، اسماء بنت عمیس، حسن و حسین را به عنوان شاهد همراه آورد، اما باز هم مورد قبول خلیفه واقع نشد؛ به این دلیل که امام علی همسر حضرت فاطمه است و امام حسن و امام حسین فرزندان او هستند و طرف حضرت فاطمه را خواهند گرفت و به نفع او شهادت خواهند داد. اما اسماء بنت عمیس بدان جهت شهادتش پذیرفته نشد که همسر جعفر بن ابیطالب بود و به نفع بنیهاشم شهادت میدهد و امایمن نیز گواهیاش پذیرفته نشد، به این جهت که زنی است غیر عرب و نمیتواند مطالب را روشن بیان کند.
1) (1)
اما باید سؤال کرد که آیا حضرت فاطمه، امام علی، امام حسن و امام حسین علیهم السلام که براساس آیه تطهیر در روایاتی که در شأن نزول آن رسیده که از هر گناه و آلودگی پاکند، سخنشان مورد قبول نیست؟ حال چگونه سخنان آنها برای ابوبکر باور نکردنی است؟
در اینجا به جریانی که ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه آورده، اشاره میکنیم. وی میگوید:
از «علی بن فارقی» مدرس مدرسه غربی بغداد پرسیدم: آیا فاطمه سلام الله علیها در ادعایش صادق بود؟ پاسخ داد: بله. پرسیدم: پس چرا ابوبکر فدک را به او واگذار نکرد، با اینکه میدانست فاطمه سلام الله علیها راستگوست؟ استاد تبسم کرد و سپس جمله لطیف و زیبا و طنز گونهای گفت.
با اینکه چندان اهل شوخی و مزاح نبود، گفت: اگر روز اول به مجرد ادعای فاطمه سلام الله علیها فدک را باز میگرداند، او فردا ادعای خلافت همسرش را مطرح میساخت و میبایست ابوبکر از مقام خلافت کناره گیری کند و در این مورد عذر زمامدار خلافت پذیرفته نبود، چرا که با عمل نخستش به صداقت و راستگویی دختر پیامبر اقرار کرده بود، و باید پس از آن بدون نیاز به بینه و شهود، هرگونه ادعایی که حضرت فاطمه میکرد قبول نماید.
ابن ابی الحدید میافزاید:
«این سخن صحیح و درست است گرچه استاد آن را به صورت شوخی بیان نمود».(1)
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 284.
به راستی باید پرسید: علی علیهالسلام که پیامبر او را «اقضی الامه» و «صدیق اکبر» میداند و میگوید: «علی مع الحق و الحق مع علی یدور معه حیثما دار»؛ «حق با علی است و علی با حق است و حق همواره از علی جدا نمیشود».
داور اولی و سرپرست مؤمنان و اولی، نسبت به جان مؤمنان میداند شهادتش در مورد قطعه زمینی همچون فدک پذیرفته نیست؟ آیا در اینجا به ناحق شهادت میدهد؟ مسلّماً چنین نیست، بلکه باید گفت: تمام تلاش ابوبکر و عمر این بود که «فدک» این باغ پردرآمد در اختیار علی علیهالسلام و فاطمه سلام الله علیها قرار نگیرد، تا مبادا درآمدهای آن را صرف درهم شکستن حکومت کنند، یا اینکه از روی بخل و حسادت بوده است.
1) (1)
چنان که علی علیهالسلام خود به این موضوع اشاره کرده میفرماید:
بلی کانت فی ایدینا فدک من کل ما اظلته السماء فشحت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرین و نعم الحکم الله و ما اصنع بفدک و غیر فدک...؛(1)
نهج البلاغه، نامه شماره 45، به عثمان بن حنیف.
آری از میان آنچه آسمان بر آن سایه افکنده تنها «فدک» در اختیار ما بود که آن هم گروهی بر آن بخل و حسادت ورزیدند و گروه دیگری آن را سخاوتمندانه رها کردند [و از دست ما خارج گردید] و بهترین حاکم خداست، مرا با فدک و غیر فدک چه کار؟اما اینکه ابوبکر شهادت اسماء بنت عمیس، همسر جناب جعفر را رد کرد - به این بهانه که به بنی هاشم علاقه دارد - این نیز مطلب عجیبی است و جواب آن روشن است، زیرا در قضاوت، شرط نشده که شاهد باید دشمن انسان باشد، بلکه شرط شاهد، عدالت است. به علاوه، مگر پیامبر گواهی نداده بود که اسماء اهل بهشت است.
اما اینکه ام ایمن عجمی است، باید گفت مگر شرط قبول شهادت، عرب بودن است؟ یا فصاحت و بلاغت؟ یا جملاتی که برساند گفته فلانی درست است؟ آیا ام ایمن که از زمان کودکی پیامبر در خانه آنها بوده و در میان مردم حجاز زندگی میکرده و حدود بیش از 60 سال از عمرش در میان مردم حجاز میگذرد، هنوز نمیتوانسته به زبان عربی حرف بزند؟
ابن حجز به این تفرد، اعتراف نموده و در نهایت از آن فضیلتی ساخته است:
«فالصحابه رضوان الله علیهم لم یعملوا بروایة ابوبکر وحدها و ان کانت کافیه ای کفایه فی ذلک...؛(2)صحابه به روایت ابوبکر عمل نمیکردند، گر چه که تفرد او کفایت میکرد».
ابن ابی الحدید میگوید:
«این خبر تنها از ابوبکر نقل شده است که اکثر محدثین بدان اشاره نمودهاند». استاد ما ابوعلی میگوید: در بحث روایت، حداقل از دو نفر قبول میشود؛ مثل شهادت. پس تمام متکلمین و فقها با آن مخالفت نمودهاند.(3)
نکته قابل تأمل این است که ابوبکر خود طرف دعواست و ادعای سخنی دارد (نقل حدیث از پیامبر خدا) مطابق آنچه ادعا میکند (تصرف فدک) پذیرفتنی نیست.
اگر حقیقت چنین بوده است، ابتدا نباید خلیفه درباره مفاد آن تردید میکرد و مکرراً موضع خود را عوض مینمود. بدون تردید، خلیفه، فدک را به حضرت زهرا بازگرداند، اما با اظهار نظر عمر و ممانعت او دوباره پس گرفته شد و نامهای را که نوشته بودند پاره کردند.(1)
تاریخ طبری، 2، ص 352؛ فدک فی التاریخ، سید محمد باقر صدر، ص 148؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 16، ص 234.
بر اساس بسیاری از منابع، خلیفه در آستانه مرگ به شدت از عدم تسلیم فدک اظهار ندامت میکرد. باید پرسید اگر او مستندی استوار داشت، برای چه نادم بود.(2)عجیب است همین عمری که آن روز، نامه را پاره کرد و بر ابوبکر اعتراض نمود، در دوره خلافت خود آن را رد کرد.
سمهودی محدث و مورخ معروف مدینه در تاریخ مدینه و یاقوت بن عبدالله رومی حموی در معجم البلدان نقل میکنند که ابوبکر در زمان خلافت خود، فدک را تصرف نمود و عمر در دوره خلافت خود، آن را به علی علیهالسلام و عباس واگذار کرد.(3)
پس جای این سؤال است که اگر ابوبکر به عنوان «فییء» مسلمانان حسب الامر رسول الله فدک را تصرف نمود، عمر آن را به چه دلیل، آن را به دو نفر دیگر واگذار نمود؟
حضرت فاطمه خطاب به ابیبکر چنین فرمود:
یابن ابی قحافه افی کتاب الله ان تورث اباک ولا ارث ابی، لقد جئت شیا فریا... هذا کتاب اله حکما و عدلا و ناطقا و فصلا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ 4 وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ5 .
ابن ابی الحدید از ابوبکر جوهری نقل میکند که چون عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید به عامل خود در مدینه نوشت فدک را به اولاد فاطمه سلام الله علیها واگذار کن. لذا حسن بن حسن مجتبی و بعضی گفتهاند حضرت علی بن الحسین را خواست و به آنها واگذار کرد.
بنا به نقل بلاذری، عمر بن عبدالعزیز به فرماندارش در مدینه «عمرو بن حزم» نوشت که «فدک» را به فرزندان فاطمه سلام الله علیها بازگردان. فرماندار مدینه در پاسخ او نوشت: «فرزندان فاطمه سلام الله علیها بسیارند و با طوائف زیادی ازدواج کردهاند، به کدام گروه باز گردانم».
عمر بن عبدالعزیز خشمناک شد و نامه تندی به این مضمون در پاسخ فرماندار مدینه نوشت: هرگاه من ضمن نامهای به تو دستور میدهم گوسفندی ذبح کن، تو فوراً در جواب خواهی نوشت آیا بیشاخ باشد یا شاخدار؟ و اگر بنویسم گاوی را ذبح کن میپرسی رنگ آن چگونه باشد؟ هنگامیکه این نامه من به تو میرسد فوراً «فدک» را بین فرزندان فاطمه سلام الله علیها و علی علیهالسلام تقسیم کن.(1)
بلاذری، فتوح البلدان، ص 38.
ابن ابی الحدید این عبارت را نوشته است که: «کانت اول ظلامه ردّها». (2)منظور او این است که رد کردن فدک از جانب عمر به فرزندان فاطمه سلام الله علیها نخستین ظلم کرده و غارت شدهای است که رد نموده شد.
اما هنگامیکه یزید بن عبدالملک به قدرت رسید آن را از اولاد حضرت فاطمه پس گرفت و همچنان در دست بنی مروان بود تا اینکه حکومت به عباسیان منتقل گردید.
ابوالعباس سفاح آن را به «عبدالله بن حسن بن حسن» رد نمود، ولی ابوجعفر آن را پس گرفت. سپس مهدی عباسی آن را به فرزندان حضرت زهرا باز پس داد، ولی هادی و هارون دوباره، آن را غصب کردند.
چون مأمون به خلافت رسید، آن را برای چندمین بار به فرزندان حضرت فاطمه برگرداند. یاقوت حموی در کتاب «معجم البلدان» عین حکم مأمون را ضبط نموده است.
مأمون به عامل خود «قثم بن جعفر» در مدینه نوشت:
انه کان رسول الله اعطی ابنته فاطمه رضی الله عنها فدکا و تصدق علیها بها وان ذلک کان امرا ظاهرا معروفا عند آله علیه الصلوة و السلام ثم لم تزل فاطمة تدعی منه بما هی اولی من صدق علیه وانه قد رای ردها الی ورثتها....؛(1)
یاقوت، معجم البلدان، ذیل حرف (ف. ر).
رسول خدا فدک را به دخترش فاطمه عطا نمود و این امری ظاهر و معروف نزد اهل بیت پیامبر بود. سپس همواره فاطمه مدعی آن بود و قول او از همه شایستهتر به تصدیق و قبول است و من صلاح میبینم که آن به ورثه آن حضرت داده شود و به «محمد بن یحیی» و «محمد بن عبدالله» (نوههای امام زین العابدین) باز گردانی تا آنها به اهلش برسانند.ابن ابی الحدید میگوید:
مأمون برای رسیدگی به شکایات مردم نشسته بود. اولین شکایتی که به دست او رسید و به آن نگاه کرد مربوط به «فدک» بود. همین که شکایت را مطالعه کرد گریه نمود و به یکی از مأموران گفت: صدا بزن وکیل فاطمه سلام الله علیها کجاست؟ پیرمردی جلو آمد، و با مأمون سخن بسیار گفت. مأمون دستور داد حکمی را نوشتند و فدک را به عنوان نماینده اهل بیت به دست او سپردند. هنگامیکه مأمون این حکم را امضاء کرد، دعبل خزاعی حاضر بود و برخاست و اشعاری سرود که نخستین بیت آن این است:
اصبح وجه الزمان قد ضحکا
برد مأمون هاشم فدکا(2)
چهره زمان خندان شد، زیرا که مأمون فدک را به بنی هاشم بازگرداند.
فدک در دست فاطمیین بود تا اینکه متوکل به خاطر کینه شدیدی که از اهل بیت در دل
داشت، بار دیگر فدک را از فرزندان حضرت فاطمه غصب کرد و آن را به عبدالله بن عمر بازیار بخشید، فرزند متوکل به نام «منتصر» دستور داد آن را مجدداً به فرزندان امام حسن و امام حسین علیهمالسلام بازگردانند.
به هر حال کسی آن را میگرفت و دیگری میبخشید. به بیان دیگر، فدک در یک جریان سیاسی قرار گرفته بود. ولی این نقل و انتقالها به هرحال بیانگر این واقعیت است که خلفا روی فدک حساسیت خاصی داشتند و هر کدام طبق روش سیاسی خود، موضعگیری مخصوص و عکس العمل خاصی نسبت به آن داشتند. این موضوع نشان میدهد که فدک پیش از آنکه جنبه اقتصادی داشته باشد جنبه سیاسی داشت و هدف حکام، منزوی کردن خاندان اهل بیت در جامعه اسلامی و تضعیف موقعیت، و اظهار دشمنی با اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله بود. همانگونه که بازگرداندن فدک به اهل بیت که بارها در طول تاریخ اسلام تکرار شد، «یک حرکت سیاسی» به عنوان اظهار همبستگی و ارادت به خاندان پیامبر صورت میگرفت.
اهمیت فدک در اذهان عمومی مسلمانان به قدری بود که در بعضی نقلها آمده است که در عصر متوکل عباسی، قبل از آنکه فدک از دست بنی فاطمه گرفته شود خرمای محصول آن را در موسم «حج» به میان حجاج میآوردند و آنها به عنوان تیمن و تبرک با قیمت گزافی آن را میخریدند.(1)
همان.
از مسائل بسیار قابل توجه اینکه هیچ کدام از امامان اهل بیت بعد از «غصب نخستین» هرگز در امر فدک دخالت نکردند؛ نه علی علیهالسلام در دوران حکومتش و نه امامان دیگر. از سوی دیگر، افرادی مانند عمر بن عبدالعزیز و حتی مأمون پیشنهاد کردند که فدک به یکی از ائمه اهل بیت علیهم السلام بازگردانده شود، اما واقعاً این موضوع سؤال برانگیز است که این موضعگیری در برابر مسئله فدک به چه علت بود؟ چرا امام علی در زمانی که تمام کشور اسلامی زیر نگین او بود این حق را به صاحبان اصلی باز نگردانید؟ این موضوع به طور مکرر از امامان اهل بیت نیز پرسیده شده و هر یک از آن بزرگواران به این سؤال مهم تاریخی پاسخ گفتهاند.
1) (1)
اینک به چند مورد اشاره میکنیم:
آری از آنچه در زیر آسمان دنیاست تنها فدک در دست ما بود، عدهای نسبت به آن بخل ورزیدند، ولی در مقابل، گروه دیگری سخاوتمندانه از آن صرف نظر کردند و بهترین داور و حاکم خداست، مرا با فدک و غیر فدک چه کار، در حالی که فردا به خاک سپرده خواهیم شد.
آن امام بزرگوار عملاً نشان داد که فدک را به عنوان ابزار درآمد و یک منبع اقتصادی نمیخواهد و آن روز هم که فدک از ناحیه او و همسرش مطرح بود، برای تثبیت مسئله ولایت و جلوگیری از خطوط انحرافی در زمینه خلافت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بود. پس اکنون که کار از کار گذشته و فدک، بیشتر جنبه مادی پیدا کرده، گرفتن آن چه فایدهای دارد.
امام پس از رسیدن به خلافت، نخواست عملی انجام دهد که به خاطر بعضی خطور کند یا بهانه به دست مخالفان بدهد که اعلام باز پس گرفتن اموال غصب شده و رد به صاحبانش مقدمه برای به دست آوردن چیزی بوده که در زمان خلفا مورد دعوا و گفت وگو بود و آن حضرت برای این که فدک را تصرف کند مسئله باز پس گرفتن زمینها و مزارعی را که به وسیله عثمان بخشیده شده بود عنوان کرده است. لذا علی علیهالسلام از کنار این مسئله گذشت و از آن سخنی به میان نیاورد تا به دیگران بفهماند که ائمه برای گرفتن حقوق مردم زمامداری را میپذیرند نه برای حقوق شخصی و طبعاً فرزندان حضرت فاطمه نیز به این عمل، راضی بودهاند.
مرحوم سید مرتضی عالم بزرگوار شیعه در این زمینه سخنی پرمعنا دارد: هنگامیکه امر خلافت به امام علی رسید درباره بازگرداندن فدک، در محضرش سخن گفتند، فرمود:
انی لا ستحیی من الله ان اردّ شیئا منع ابوبکر و امضاه عمر؛(1)
شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 252.
من از خدا شرم دارم چیزی را که ابوبکر منع کرد و عمر بر آن صحه نهاد به صاحبان اصلیاش بازگردانم.1) (1)
در حقیقت آن حضرت با این سخن، هم بزرگواری و بیاعتنایی خود را نسبت به فدک به عنوان یک سرمایه مادی و منبع درآمد، نشان میدهد و هم مانعین اصلی این حق را معرفی میکند!
برای اینکه ظالم و مظلوم هر دو به پیشگاه خداوند وارد شدند، خداوند به مظلوم اجر و پاداش داد و ظالم را عقاب نمود، از این جهت آن حضرت خوش نداشت چیزی را پس بگیرد که خداوند، غاصب آن را عقاب کرده و به مظلوم آن پاداش داده است(1)
علل الشرایع، ج 1، ص 149.
.گفتم: چرا امیرالمؤمنین چون که به خلافت رسید، فدک را تصرف نکرد؟ فرمود: به جهت اقتدا به رسول خدا وقتی که مکه را فتح کرد، عقیل بن ابوطالب خانه آن حضرت را فروخته بود. به پیامبر عرض شد که ای رسول خدا چرا به خانه خودت باز نمیگردی؟ فرمود: مگر عقیل برای ما خانه گذاشته؟ ما اهل بیت چیزی را که از ما به ظلم گرفته شده پس نمیگیریم. بدین جهت، علی علیهالسلام نیز فدک را وقتی که به حکومت رسید پس نگرفت.(2)
از امام هفتم پرسیدم چرا علی علیهالسلام وقتی به ولایت مردم رسید فدک را تصرف نکرد؟ فرمود: «لانا اهل البیت لا یاخذلنا حقوقنا ممن ظلمنا الا هو (یعنی الا الله) و نحن اولیاء المؤمنین انما نحکم لهم و نأخذ حقوقهم ممن ظلمهم و لا نأخذ لانفسنا»(3)؛
حق ما اهل بیت را از کسانی که به ما ظلم کردهاند، جز خدا نمیگیرد. ما اولیای مؤمنان هستیم و به نفع آنها حکم میکنیم و حقوق آنها را از کسانی که به آنان ظلم نمودهاند میستانیم و برای خودمان در این باره تلاش نمیکنیم.
این فرموده امام میرساند که ائمه و رهبران الهی همواره در تلاشاند تا حقوق مؤمنان را اعاده کنند، اما در مورد حقوق شخصی خود که ربطی با حقوق مؤمنان ندارد، اقدام نمیکنند و مسئله فدک از این قبیل بوده است.
بالاخره ائمه اطهار پیوسته از ابوبکر و عمر به خاطر غصب فدک مادرشان اظهار تألم میکردند و هر موقع از مادرشان حضرت فاطمه یادی مینمودند بر مظلومیت او اشک میریختند. درباره جریان فدک و مظلومیت حضرت زهرا روایات فراوانی از طریق اهل بیت رسیده است که تمام دقایق و خصوصیات این حادثه را روشن میسازد.
آری، دفاعیات حضرت فاطمه در پرونده فدک به قدری محکم و واضح است که محاکم ذیصلاح بشری قرنهاست نسبت به این ظلمیکه ابوبکر و عمر نسبت به حضرت فاطمه روا داشتند قضاوت عادلانه و منصفانه میکنند.
ائمه اطهار و شیعیان آنها در طول تاریخ سعی میکردند ماجرای فدک که سند مظلومیت و به یغما رفتن حقوق اهل بیت است، در تاریخ زنده بماند و هرگز به آن به چشم یک مسئله تاریخی نگاه نمیکردند، لذا پیوسته حدّ و حدود آن را حفظ میکردند؛ همان طور که اگر از یک مظلوم زمین و ملکی غصب شود، دقیقاً حد و حدود آن را مراعات میکنند. در نظر ائمه اطهار فدک به یک معنی، ولایت مطلقه و وصایت بوده که بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله آن را غصب کردند و ارث پیغمبر، همان امامت و حکومت عامه اسلامی بود که به حضرت فاطمه و امام علی علیهما السلام و اولاد منصوص آنها میرسید. لذا آنجا که هارون الرشید از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام خواست که حدود فدک را شرح دهد تا آن را به امام پس بدهد، امام از بیان حدود فدک ابا کرد تا آنکه هارون الرشید اصرار نمود. در این لحظه امام فرمود: اگر حدود آن را بگویم به صاحبش رد نمیکنی. هارون گفت:
«بحق جدک الا فعلت» فقال: «حدها الاول عریش مصر و الحد الثانی دومة الجندل والحد الثالث تیما و الحد الرابع جبال احد من المدینه؛(1)
طرائف، ج 1، ص 252.
حد1) (1)
اول آن عریش مصر و حد دوم دومه الجندل و حد سوم تیما (سیف البحر) و حد چهارم کوههای احد از مدینه است».
طبق نقل مرحوم کلینی خلیفه عباسی با تعجب گفت: همه اینها؟ فرمود: آری همه اینها، زیرا همگی از زمینهایی است که رسول خدا اسب و شتر بر آن نرانده است. مهدی گفت: مقدار زیادی است و درباره آن تأمل میکنم(1)
اصول کافی، ج 1، ص 456، بنا به نقل کلینی، خلیفه عباسی «مهدی» بود، نه هارون.
.طبق نقل ابن شهر آشوب، هارون رنگش دگرگون شد و دستور داد امام کاظم علیهالسلام را زندانی کنند، حضرت فرمود: «میدانستم که اگر حدود فدک را بگویم مرا خواهد کشت».
این حدیث پرمعنی دلیل روشنی بر پیوستگی مسئله «فدک» با «خلافت» است و نشان میدهد آنچه در این زمینه مطرح بوده، غصب مقام خلافت رسول الله بوده است و اگر هارون میخواست فدک را تحویل بدهد باید دست از خلافت بکشد و همین امر او را متوجه ساخت که امام موسی بن جعفر ممکن است هر زمان قدرت پیدا کند، او را از تخت خلافت پایین بکشد، لذا تصمیم به قتل آن حضرت گرفت.
علی بن اسباط از امام رضا علیه السلام روایت کرده که مردی از برامکه با علی بن موسی الرضا علیه السلام به مقام معارضه برآمد و گفت: درباره ابوبکر و عمر چه میگویی؟ فرمود:
«سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر». آن مرد در کشف جواب بسیار اصرار کرد. امام فرمود: «کانت لنا ام صالحه ماتت و هی علیهما ساخطه و لم یأتینا بعد موتها خبر انها رضیت عنهما؛ ما را مادری شایسته و نیکوکاری بود، فوت نمود، در حالی که از آن دو غضبناک بود و بعد از فوتش هم خبری به ما نیامده است که از آن دو راضی شده باشد.
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا2 ؛
«کسانی که ایمان میآوردند و عمل صالح انجام میدهند، خداوند برای آنها دوستی بر میگزیند».
غالب مفسرین بر این اعتقادند که مراد از «قرار دادن دوستی» دوستی و حب علی علیه السلام است. آلوسی به اسناد دیلمی از براء نقل میکند که رسول الله به امام علی فرمودند:
1) (1)
«بگو خداوندا برایم عهدی قرار بده و در سینههای مؤمنین دوستی مرا جای ده، پس خدای سبحان این آیه را نازل کرد». محمد بن حنیفه میگوید: «لا تجد مؤمنا إلّا و هو محب علیا و اهل بیته؛ هیچ مؤمنی را ندیدم، مگر اینکه علی و خاندانش را دوست دارد».(1)
روح المعانی، ج 5، ص 544؛ تفسیر قرطبی، ج 11، ص 161، ذیل سوره مریم، آیه 96.
آلوسی میافزاید:
امامیه خبر نزول آیه را درباره امام علی از ابن عباس و امام باقر روایت کرده و با احادیث دیگری که از دید آنها صحیح است تأیید نمودهاند، از جمله: علی علیهالسلام فرمود: «اگر گردن مؤمن را با شمشیرم بزنم تا دست از من بردارد، برنمیدارد و اگر تمام دنیا را به منافق بدهم تا مرا دوست بدارد، دوست نمیدارد، زیرا رسول الله فرمود: «لا یبغضک مؤمن و لا یحبک منافق».(2)
گرچه آلوسی در اینجا همان قاعده کلی را میگوید:
«العبره بعموم اللفظ لا بخصوص السبب»، اما در ذیل «لو نشر لارینا کهم فلعرفتهم بسیماهم و لتعرفنهم فی لحن القول...» میگوید: «ذکروا من علامات النفاق بغض علی کرم الله وجهه» فقد اخرج ابن مردویه عن ابی مسعود قال:
ما کنا نعرف المنافقین علی عهد رسول الله الاببغضهم علی بن ابی طالب و اخرج هو و ابن عساکر عن ابی سعید الخدری ما یؤیّده، وعندی ان بغضه رضی الله عنه من اقوی علامات النفاق فان آمنت بذلک فیا لیت شعری، ماذا تقول فی یزید الطرید اکان یحب علیا کرم الله وجههام کان یبغضه و لا اظنک فی مریه من انه علیه اللعنه کان یبغضه رضی الله عنه اشد البغض و کذا یبغض ولدیه الحسن و الحسین علی جدهما و أبیهما و علیهما الصلاه و السلام کما تدل علی ذلک الاثار المتواتره»؛(3)
آلوسی میگوید: ابن مردویه از ابن مسعود روایت نموده که ما در روزگار رسول الله منافق را فقط از بغضش نسبت به علی میشناختیم و این سخن را با روایاتی از ابن عساکر و از ابی سعید الخدری تأیید میکند.
از دیدگاه من بغض علی رضی الله عنه از قوی ترین علامات نفاق است، پس اگر به این ایمان داری خوشا به حالت. پس چه میگویی در مورد یزید رانده شده (علیهاللعنه) آیا علی کرم الله و جهه را دوست داشت یا بغض میورزید؟ میدانم، شک نداری که او علیه اللعنه نسبت به علی علیهالسلام بغض داشت و نیز نسبت به فرزندانش حسن و حسین که درود و سلام خدا بر پدر، جد و خود آن دو باد، همچنان که بر این موضوع روایات متواتری دلالت دارد.
کلام آلوسی بس زیبا و دلنشین است و جایی برای بحث باقی نمیگذارد. از طرفی مظهری هم در تفسیر خود ضمن بیان نزول آیه درباره امام علی آن را با روایاتی تأیید میکند.
واخرج الطبرانی فی الاوسط عن ابن عباس قال: نزلت هذه الآیه فی علی بن ابیطالب؛ یعنی یجعل الله تعالی محبته فی قلوب المؤمنین و سائر الخلائق غیر الکافرین قال رسول الله: «من کنت مولاه فعلی مولاه»(1)
تفسیر مظهری، ج 6، ص 48.
رواه احمد و ابن ماجه عن البراء و احمد عن بریده والترمذی والنسائی عن زید بن ارقم، و قال علیهالسلام: «ذکر علی عباده» رواه صاحب مسند الفردوس عن عائشه و فی لفظ «حب علی عباده» قال رسول الله: «اذا احب الله العبد قال لجبرائیل قد احببت فلانا فاحبه فیحبه جبرائیل ثم ینادی فی اهل السماء ان الله قد احب فلانا فاحبوه فیحبه اهل السماء ثم یوضع له القبول فی الارض.(2)ابن عطیه پس از نقل کلام «نقاش» که آیه در مورد علی علیهالسلام است میگوید:
قال ابن الحنیفه: لا تجد مؤمنا الا و هو یحب علیا واهل بیته».(3)
1) (1)
2) (2) ترمذی، المناقب، باب مناقب علی بن ابی طالب رضی الله عنه (حدیث 3722)؛ ابن ماجه، السنن، باب فی فضل علی بن ابی طالب رضی الله عنه (حدیث 121)؛ البخاری در کتاب: بدء الخلق، باب ذکر الملائکه (حدیث 3209) و مسلم در کتاب: البر و الصله و الآداب، باب «اذا احب الله عبدا احبه الی عباده» (حدیث 2637).
3) (3) المحرر الوجیز، ج 4، ص 34.
برخی از کسانی که نزول آیه إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا را درباره حضرت علی علیهالسلام میدانند:
تفسیر الحبری، ص 289؛ ما نزل فی علی علیهالسلام؛ ابی نعیم اصفهانی، صص 106-107، به نقل از ابن بطریق؛ شواهد التنزیل، ج 1، صص 363-365؛ نظم دررالسمطین، ص 85؛ تفسیر واحدی ذیل آیه؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 12؛ فتح القدیر، ج 3، ص 354، المناقب خوارزمی، ص 278؛ تأویل الآیات الظاهره فی فضائل العتره الطّاهره، ج 1، ص 308، رقم 17؛ کفایة الطالب، صص 248-249؛ تذکرة الخواص، ج 1، ص 187؛ خصائص الوحی الیین، ابن بطریق، ص 108، رقم 77، فصل 7؛ ریاض النضره، ج 3-4، ص 157؛ ذخائر العقبی، ص 89؛ ینابیع الموده، ص 212؛ العمده، ص 289؛ خصائص وحی المبین، ص 108؛ تفسیر قرطبی، ج 11، ص 161؛ مناقب ابن مغازلی، ص 327، رقم 342؛ کشاف زمخشری، ج 3، ص 47؛ تفسیر نیشابوری، حاشیه تفسیر طبری، ج 16، ص 74.
برخی از مصادر شیعی:
مجمع البیان، ج 6، ص 822؛ تفسیر فرات کوفی، ص 253، رقم 345؛ کافی، ج 1، ص 431؛ تفسیر علی بن ابراهیم قمی، طبق نقل البرهان، ج 3، ص 26؛ بحارالانوار، ج 35، ص 354، رقم 4.
«خانوادهات را به نماز فرمان بده و بر آنجام آن شکیبا باش»
از جمله آیاتی که درباره اهل بیت نازل شده و شامل امام علی علیهالسلام نیز میشود، این آیه است. این آیه در الدر المنثور چنین تفسیر شده است:
عن ابی سعید الخدری قال: لما نزلت وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاةِ کان النبی صلی الله علیه و آله وسلم یجیء الی باب علی صلاة الغداه ثمانیه اشهر یقول الصلاه رحمکم الله انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا؛
ابوسعید خدری میگوید: وقتی آیه وَ أْمُرْ أَهْلَکَ نازل شد، رسول خدا صلی الله
علیه و آله وسلم به مدت هشت ماه هر روز هنگام نماز صبح در خانهی علی علیهالسلام میآمد و میفرمود: نماز؛ خداوند شما را رحمت کند، بدون تردید خداوند میخواهد پلیدی را از شما دور کند و چنان که باید و شاید شما را پاک سازد.(1)
روح المعانی، ج 16، ص 284، (این آیه را ذیل آیه تطهیر بیان نمودیم)؛ سنن ترمذی، قسمت تفسیر، ج 1، ص 352، (مدت 6 ماه را ذکر کرده است).
همانطور که ملاحظه میکنید، بعد از نزول این آیه هم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم تلاش میکند مصداق اهل بیت را به مردم نشان دهد. از طرفی، این نکته که این آیه غیر از آیه تطهیر است و با فاصله از هم نازل شدهاند و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم هر روز این کار را انجام میداده، نشان میدهد که آن حضرت چقدر تلاش کرده به اهل بیت را به مردم معرفی کند.
وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَکَ إِلاّ رِجالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ2
«و ما پیش از تو کسی را به رسالت نفرستادیم، جز مردانی را که به آنها وحی میفرستادیم، شما اگر خود نمیدانید بروید و از اهل ذکر بپرسید».
محمد بن مؤمن شیرازی از تفاسیر 12 گانه اهل سنت روایتی استخراج نموده و در کتاب خود آورده و به سند خود از ابن عباس در ذیل آیه: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ چنین نقل کرده که گفت:
یعنی اهل بیت محمد و علی و فاطمه و الحسن و الحسین علیهمالسلام، هم اهل الذکر و العلم و العقل و البیان؛ اینان اهل بیت پیامبرند: علی، فاطمه، حسن و حسین آنها اهل ذکر و اهل علم و عقل و بیاناند.
«وهم اهل النبوه و معدن الرساله و مختلف الملائکه و الله ما سمی المؤمن مؤمنا الا کرامة لامیرالمؤمنین؛ اینان خاندان نبوت و کانون رسالت و محل رفت و آمد ملائکه هستند. به خدا قسم، مؤمن، مؤمن نامیده نشده است، مگر به خاطر گرامیداشت امیرالمؤمنین علیهالسلام».(2)
حدیث دیگری از جابر جعفی در تفسیر همین آیه در تفسیر ابن جریر طبری و ثعلبی نقل شده که میگوید:
لما نزلت هذه الآیة قال علی علیهالسلام نحن اهل الذکر؛ هنگامیکه این آیه نازل شد، علی علیهالسلام فرمود: «اهل ذکر مائیم».(1)
ابن کثیر صاحب تفسیر القرآن العظیم، کلامی قابل تأمل دارد:
او ابتدا روایت امام ابوجعفر باقر را نقل میکند که «نحن اهل الذکر» سپس میافزاید:
«و مراده ان هذه الامه اهل الذکر، صحیح فان هذه الامه اعلم من جمیع الامم السابقه و علماء اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و الرحمه خیر العلماء اذا کانوا علی السنه المستقیمة کعلی و ابن عباس و ابنی علی الحسن و الحسین و محمد بن الحنیفه و علی بن الحسین زین العابدین وعلی بن عبدالله بن عباس و ابی جعفر الباقر و هو محمد بن علی بن الحسین و جعفر ابیه، وامثالهم و اضرابهم و اشکالهم ممن هو متمسک بحبل الله المتین و صراطه المستقیم و عرف بکل ذی حق حقه و نزل کل المنزل الذی اعطاه الله و رسوله و اجمعت علیه قلوب عباده المؤمنین.(2)
امام باقر فرمود: اهل ذکر، ما هستیم، این سخن، صحیح است، زیرا این امت اعلم امتهاست و علمای اهل بیت رسول الله که درود و سلام خداوند بر آنها باد اگر بر سنت مستقیم باشند بهترین علما هستند، مثل علی علیهالسلام، ابن عباس، دو فرزند علی، حسن و حسین علیهماالسلام، محمد بن حنیفه، علی بن الحسین زین العابدین علیهالسلام و علی بن عبدالله بن عباس و ابوجعفر الباقر (فرزند امام سجاد) و جعفر پدرش (امام جعفر صادق) و کسانی که شبیه و مثل آنها هستند؛ کسانی که به ریسمان محکم الهی و صراط مستقیم متمسکاند و به هر صاحب حقی، واقعیت و حقیقت صراط مستقیم را میشناسانند و آن را در جایگاه
واقعیاش هر جا که بخواهند، فرود میآورند؛ جایگاهی که خداوند و رسولش بخشیده، چرا که قلبهای تمام مؤمنین به سوی اوست. ابن کثیر در این کلام، قدری به تبیین جایگاه اهل بیت پرداخته و مشخص نموده که آنها بر صراط مستقیم هستند.
إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنی أُولئِکَ عَنْها مُبْعَدُونَ؛1
«و البته (مؤمنان) آنان را که توفیق و وعده نیکوی ما (در سرنوشت ازلی) بر آنها سبقت یافته از آن دوزخ به دور خواهند بود».
زمخشری ابتدا «الحسنی» را به سعادت و بشارت بر ثواب بر طاعت تفسیر میکند و سپس از علی علیهالسلام روایت میکند هنگام قرائت این آیه میفرمود: «انا منهم و...».(1)
حافظ محمد بن موسی شیرازی از علمای اهل سنت در کتاب خود که آن را از دوازده تفسیر قدیمی اهل سنت؛ یعنی: تفسیر ابو یوسف؛ تفسیر ابوبدیح؛ تفسیر مقاتل بن سلیمان؛ تفسیر وکیع بن جراح؛ تفسیر یوسف بن موسی القطان؛ تفسیر قتاده؛ تفسیر ابوعبیده؛ تفسیر ثعلب بن حرب؛ تفسیر اسدی؛ تفسیر مجاهد؛ تفسیر مقاتل بن حیان و تفسیر ابوصالح استخراج کرده به نقل از انس بن مالک آورده است که نزد رسول خدا نشسته بودیم و درباره مردی مذاکره میکردیم که نماز میخواند و روزه میگیرد و صدقه و زکات میدهد.
پیامبر فرمودند: من او را نمیشناسم. پس گفتم: یا رسول الله، خدا را عبادت میکند و تسبیح و تقدیس و تهلیل مینماید. باز فرمودند: من او را نمیشناسم. همین طور صحبت میکردیم که ناگهان آن مرد وارد مجلس شد. پیامبر نگاهی به او انداختند و به ابوبکر گفتند:
این شمشیر را بگیر و گردن او را بزن، زیرا کسی است که وارد حزب شیطان میشود. ابوبکر داخل مسجد شد و دید که نماز میخواند و گفت: او را نمیکشم زیرا رسول خدا از اینکه
1) (2) الکشاف، زمخشری، ذیل (سوره انبیاء، آیه 102).
نمازگزاران را به قتل برسانیم نهی کرده است. پیامبر اکرم فرمودند: بنشین و شمشیر را به دست دوست خود عمر بده تا او کار را انجام دهد سپس رو به عمر کرده فرمودند بلند شو و شمشیر را از ابوبکر بگیر و داخل مسجد شو و گردنش را بزن.
عمر میگوید: من شمشیر را از ابوبکر گرفتم و داخل مسجد شدم و دیدم که مرد در حال سجده است، نزد خود گفتم نه به خدا قسم او را نمیکشم و باید از پیامبر اجازه بگیرم و به سوی رسول خدا برگشتم و گفتم: ای رسول خدا او در حال سجده بود. پیامبر اکرم فرمود: ای عمر تو نیز بنشین و شمشیر را به فرد دیگری داد ولی او هم نتوانست.
سپس به علی علیهالسلام گفت: ای علی، برخیز که تو کشنده او هستی، پس اگر او را یافتی به قتل برسان که اگر او را بکشی اختلافی در امت من ایجاد نخواهد شد. علی علیه السلام میگوید: شمشیر را گرفتم و داخل مسجد شدم، پس او را ندیدم و به نزد رسول خدا برگشتم و گفتم: یا رسول الله او را ندیدم. فرمود: ای علی، امت موسی به هفتاد و یک فرقه تقسیم شدند که تنها یک فرقه آنها نجات یافته بود و بقیه جهنمی بودند و امت عیسی هفتاد و دو فرقه بودند که تنها یک فرقه نجات یافته بود و امت من هم هفتاد و سه فرقه خواهند شد که تنها یک فرقه آنها نجات یافته هستند و بقیه در آتش خواهند بود. گفتم: ای رسول خدا فرقه نجات یافته کدام است؟ فرمود: آنهایی که روش تو و یاران تو را دارند و به آن تمسک میجویند آن گاه این آیه درباره آن مرد نازل شد.
ثانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ ؛(1)
سوره حج، آیه 9.
«دامن بر میچیند تا مردم را از راه خدا گمراه نماید».
توضیح آنکه این حادثه، اولین عصیانی است که از اصحاب بدعت و گمراهی، نسبت به فرمان رسول خدا صادر شد. ابن عباس میگوید: به خدا قسم این مرد را جز علی نکشت و آن هم در جنگ صفین بود و خداوند این آیه را دربارهاش نازل کرده بود:
لَهُ فِی الدُّنْیا خِزْیٌ وَ نُذِیقُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ عَذابَ الْحَرِیقِ؛
«برای وی در دنیا خواری است و در آخرت به او عذاب سوزانی میچشانیم».
این خبر روایتی روشن و صریح است که نشان میدهد شیعیان حضرت امیرالمؤمنین و اولاد معصومین او صلوات الله علیهم فرقه نجات یافتهاند.(2)
این آیه به مبارزان جنگ بدر اشاره دارد که سه نفر از مسلمانان؛ یعنی علی علیهالسلام، حمزه و عبیده، با سه نفر از کفار به نامهای عتبه، شیبه، و ولید پسر عقبه مبارزه نموده آنها را کشتند، و آنگاه این آیه نازل شد.(1)
علی علیهالسلام میفرمایند:
«انا اول من یبعث یوم القیامه للخصومه؛(2)من اول کسی هستم که روز قیامت از دشمنی با من سؤال خواهد شد».
ابن عطیه هم روایت بالا را نقل میکند و میافزاید:
«اقسم ابوذر علی هذا القول».(3)
سیوطی این حدیث را در «لباب النقول» روایت میکند.(4)محقق این کتاب میگوید:
این حدیث صحیح است و افراد ذیل آن را نقل نمودهاند:
1) (2) روح المعانی، ج 17، ص 134 حدیث ابی ذر؛ بخاری در صحیح (3969)؛ مسلم در کتاب تفسیر (3033).
2) (3) تفسیر المظهری، ج 6، ص 183 حدیث ابی ذر و حدیث علی و ج 8، ص 324، ذیل سوره جاثیه، آیه 28.
3) (4) تفسیر ابن عطیه (محرر الوجیز)، ج 4، ص 113، ذیل حج، آیه 19، و ج 4، ص 530، ذیل سوره زمر، آیه 31) التفسیر المنیر، ج 17، ص 181؛ تفسیر مراغی، ج 17، ص 100؛ البدایه و النهایه، ج 1، ص 170؛ الصواعق المحرقه، ص 121؛ المستدرک حاکم، ج 4، ص 208؛ تفسیر ثعالبی (جواهر الحسان)، ج 3، ص 74، (اول من یبعث...)؛ تفسیر ثوری، ج 1، ص 209، (حدیث ابوذر)؛ معالم التنزیل بغوی، ج 3، ص 235؛ الاوائل، ج 4، ص 348 (حدیث ابوذر)؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر، ج 4، ص 624 (هر دو حدیث)؛ اسباب نزول، واحدی، ص 176 (روایت اباذر و امام علی)؛ انوار التنزیل، بیضاوی، ج 4، ص 120؛ حاشیه کازرونی بر انوار التنزیل، ج 4، ص 120؛ (به نقل از صحیح بخاری پرداخته)؛ اسیر التفاسیر، ج 3، ص 464 (روایت امام علی و اباذر)؛ تفسیر النسائی (صاحب سنن) تحقیق و تخریج صبری بن عبدالخالق و سید بن عباس، ج 2، ص 85؛ تفسیر عبدالرزاق (دارالکتب)، ج 2، ص 399 (روایت امام علی)؛ طیالیسی، باب ما جاء فی سوره الحج، ج 2، ص 21؛ تفسیر طبری، ج 17، ص 131؛ لباب النقول، ص 240 (تحقیق عبدالرزاق المهدی).
4) (5) لباب النقول، تحقیق عبدالرزاق المهدی، ص 240.
بخاری، احادیث 3968، 3969، 3966؛ مسلم 3033؛ نسائی در تفسیر، ص 361؛ ابن ماجه در سنن، حدیث 2835؛ طبری، حدیث 24979؛ واحدی در اسباب النزول، ص 619؛ بغوی، حدیث 2701؛ زادالمسیر، حدیث 1005؛ حاکم، ج 2، ص 386.
سیوطی این حدیث را به سه طریق نقل میکند
الف) اخرج سعید بن منصور، ابن ابی شیبه، عبد بن حمید، بخاری، مسلم، الترمذی، ابن ماجه، ابن جریر، ابن ابی حاتم، ابن مردویه، و البیهقی عن ابی ذر....
ب) اخرج ابن ابی شیبه، البخاری، النسائی، ابن جریر، و البیهقی عن علی قال: «انا اول من یجثو بین یدی الرحمن للخصومة یوم القیامه».
ج) عن لاحق بن حمید قال: نزلت هذه الآیه یوم بدر(1)
درالمنثور، ج 6، صص 18-19.
....آلوسی نقل میکند بین امام علی و مغیره بن وائل اختلافی رخ داد. آنها زمینی را بین خود تقسیم نمودند که زمین بلند به علی علیهالسلام و زمین پست که به راحتی آب میگرفت به مغیره افتاد. علی علیهالسلام به فروش زمین خود راضی نشد و به مغیره گفت: اگر راضی هستی من زمینت را میخرم. به هر حال دعوای خود را به رسول الله بردند. مغیره گفت: ابامحمد، من نیامدهام که بر من بغض کنی، میترسم بر علی رحم کنی. در همین حال، این آیه نازل شد.(2)
وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ4
غالب مفسران اهل سنت این جریان را نقل نمودهاند، اما در شیوه بیان تفاوتهایی وجود دارد.
مظهری پس از نقل داستان میگوید:
رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم در حق علی گفت: «ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم فاسمعوا و اطیعوا».(1)
تفسیر المظهری، ج 7، ص 90؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 319؛ تاریخ ابن اثیر 2، ص 62؛ سیره حلبیه، ج 1، ص 311؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 371؛ کنزالعمال، ج 15، ص 15؛ تاریخ ابن عساکر، ج 1، ص 85؛ تفسیر خازن، علاءالدین شافعی، ج 3، ص 371؛ حیاة محمد، حسنین هیکل (چاپ اول)، باب عشیرتک الاقربین معالم؛ التنزیل بغوی، ج 39، صص 342-341؛ وی حدیث را از زبان حضرت علی آورده و عبارت «اخی، وصیی، و خلیفتی فیکم» را نقل میکند.
ابن کثیر در این زمینه، پنج حدیث نقل میکند و ضمن حدیث آخر میگوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
«من یضمن عنی دینی و مواعیدی و یکون معی فی الجنه و یکون خلیفتی فی اهلی» و سه بار این جمله را تکرار کرد. «فقال علی علیهالسلام انا»؛ (2)«پس علی گفت من».
لازم به ذکر است محمد حسنین هیکل در کتاب «حیاة محمد» (چاپ اول به سال 1354 در صفحه 104) عبارت «وصیی و خلیفتی» را آورده است، اما این عبارت در چاپهای بعدی حذف گردیده است. شبیه این تحریف در کتاب تفسیر طبری هم رخ داده است (ج 19، ص 121) غافل از اینکه طبری، همین روایت را در تاریخ خودش به طور کامل نقل نموده که فقط عبارت آخر را میآوریم.(3)
در این رابطه کدام یک از شما حاضر است وزارت مرا بر عهده بگیرد، و در پیشبرد نبوتم به من کمک نماید تا برادر، و وصی، و خلیفه من در میان سایرین باشد؟ علی فرموده است که افراد همگی سربه زیر افکندند و پاسخی ندادند و من که از آنها سنم کمتر، جسمم ریزتر، شکمم بزرگتر و ساقم نازکتر بود، عرض کردم: یا رسول الله، من حاضرم عهده دار وزارت شما باشم و در پیشبرد امور نبوت پشتیبان شما باشم. رسول خدا دست مبارکش را روی
گردن من گذاشت و فرمود: این بزرگوار، برادر و وصی و خلیفه من در میان شما است. در این راستا سخن او را بشنوید و از فرمان او اطاعت نمایید. حضرت علی میفرماید: پس از این جریان حاضران از محل خود برخاسته، در حالی که میخندیدند با تمسخر خطاب به ابوطالب گفتند: «محمد به تو دستور میدهد تا سخن فرزندت را بشنوی و از دستور او فرمان ببری».
اینان میخواهند نور الهی را خاموش سازند، ولی خداوند نور خود را کامل کرده، روشن میسازد، هر چند مشرکان خوششان نیاید.
ذهبی که خود گرفتار این تناقض گویی شده، در تلخیص مستدرک حاکم (ج 3، ص 132) به صحت این حدیث اعتراف میکند، اما در میزان الاعتدال (ج 1، ص 446) گفته این دروغ است، زیرا در سندش محمد بن حمید رازی است؛ حال آنکه این شخص را احمد بن حنبل، بغوی، ابن جریر، ابن معین امام الجرح و التعدیل و دیگران، موثق دانستهاند و از او روایت کردهاند. آلوسی پرده از این راز بر میدارد و میگوید:
«انه من سلف الذهبی فلاوجه لاتها مه فی الحدیث الا بغض الوصی و آل نبی؛ او از گذشتگان ذهبی است و در حدیث جایی برای اتهام ندارد، فقط بغض علی و آل نبی را دارد».(1)
آلوسی و التشیع، ص 242.
آلوسی در ادامه، برخی از اسناد این حدیث را نام میبرد، مثل: طبری در معجم کبیر (حدیث 2570) از احادیث کنز العمال در نهایه، ص 155 جزء ششم با اسناد که به سلمان فارسی میرسد که او گفته رسول خدا فرمود: «ان وصیّی و موضع سرّی و خیر من اترک بعدی و ینجز عدتی و یقضی دینی علی بن ابی طالب» همچنین میافزاید: «الحدیث نص فی انه وصی رسول الله و امام امة» او میگوید این حدیث را ابن ابی الحدید در شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 250؛ کنز العمال (ج 3، ص 143، به سند ایوب انصاری)، معجم الطبرانی (حدیث 2541 به سند ایوب انصاری) و دیگران نقل نمودهاند.(2)
مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ * وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ
وُجُوهُهُمْ فِی النّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ؛(1)
سوره نحل، آیات 89-90.
«کسانی که] در قیامت [کار نیکو آورند، پاداش بهتر از آن یابند و در آن روز از هول و هراس ایمن باشند و کسانی که بدکار و زشت کردار آیند، به رو در آتش جهنم افتند] و به آنها خطاب میشود که [آیا جز آن است که جزای اعمال شماست»؟
ابو نعیم حافظ و حموینی و ثعلبی به سندهای خود از ابی عبدالله جدلی میگویند که علی علیهالسلام به من فرمود:
یا ابا عبدالله آیا تو را از کاری آگاه کنم که هرگاه کسی آن را به جای آورد، خدا او را داخل بهشت کند، و به کاری که هرگاه کسی انجام دهد، خدا او را به رو در آتش افکند و اعمالی از او قبول نشود؟ عرض کردم: بلی بفرمایید. فرمود: حسنه (در آیه 89 سوره 27) دوستی ماست و سیئه (در آیه 90 سوره 27) بغض و دشمنی با ماست.
همچنین در مناقب از عبدالرحمن بن کثیر از امام جعفر صادق علیهالسلام از پدر بزرگوارش علیهالسلام این حدیث را روایت نموده و اضافه کرده که حسنه، شناختن و معرفت به ولایت ما و دوستی ما اهل بیت است، و سیئه، انکار ولایت ودشمنی با ما اهل بیت است.(2)
وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ سُبْحانَ اللّهِ وَ تَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ ؛(3)
«پروردگار تو هر چه را بخواهد میآفریند و هر چه را بخواهد بر میگزیند، آنها] در برابر او [اختیاری ندارند. منزه است خدواند و برتر است از شریکهایی که برای او قائل میشوند».
محمد بن مؤمن شیرازی در کتاب خود به سند خود از انس بن مالک روایت کرده که گفت:
از رسول خدا از معنی آیه وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ پرسیدم، فرمود: خداوند، آدم را از گل هر طوری که میخواست، آفرید، سپس فرمود: وَ یَخْتارُ . «ان الله تعالی
اختارنی و اهل بیتی علی جمیع الخلق فانتجبنا فجعلنی الرسول و جعل علی بن ابیطالب علیهالسلام الوصی؛ خداوند تعالی من را و اهل بیت مرا بر جمیع خلق اختیار کرد و ما را از میان آنها برگزید] به این ترتیب که [مرا پیغمبر و علی را وصی و جانشین قرار داد.
سپس فرمود: ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ ؛ یعنی برای مردم حق انتخاب قرار داده نشده است؛
یعنی آنها حق انتخاب ندارند، بلکه حق انتخاب با من است، پس هر که را بخواهم انتخاب میکنم. پس من و اهل بیتم از میان خلق او برگزیده او هستیم.
سپس فرمود: سُبْحانَ اللّهِ وَ تَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ ؛ یعنی منزه است خداوند از شریکهایی که کفار مکه برای او قائل میشوند وَ رَبُّکَ یَعْلَمُ ؛ یعنی ای محمد، پروردگار تو میداند ما تُکِنُّ صُدُورُهُمْ آنچه را که منافقان از عدوات و کینه نسبت به تو و اهل بیت تو در سینههای خود پنهان میدارند. وَ ما یُعْلِنُونَ و آنچه را که با زبانهای خود از محبت و دوستی نسبت به تو واهل بیت تو آشکار میسازند.(1)
شواهد التنزیل، ج 1، ص 60.
وَ مَنْ یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی وَ إِلَی اللّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ ؛(2)
«هر کس روی تسلیم و رضا به سوی خدا آرد و نکوکار باشد، چنین کسی به محکم ترین رشته الهی چنگ زده است».
در کتاب مناقب از سفیان بن عیینه از زهری از انس روایت کرده که او گفت:
این آیه در شأن علی نازل شده چون او (علی علیهالسلام) اول کسی است که عملش خالص و بی ریا بود و محسن بود؛ یعنی مؤمن و مطیع و دست آویزش قول لا اله الا الله بود؛ به خدا سوگند علی بن ابیطالب کشته نشد، مگر برای این کلمه.
همچنین از حصین بن مخارق از موسی بن جعفر از پدرانش از امیرالمؤمنین علیهمالسلام نقل است که فرمود: «عروة الوثقی» مودت و دوستی آل محمد است».(3)
فخر رازی میگوید:
«من اتخذ علیا اماما لدینه، فقد استمسک بالعروة الوثقی فی دینه و نفسه؛(1)
تفسیر کبیر فخر رازی، ج 1، ص 207.
هر کس علی را به عنوان امام خود انتخاب کند در دین و دنیای خود به دستاویزی محکم چنگ زده است».ابن کثیر ذیل آیه اهل الذکر ابتدا علمای اهل بیت مثل علی علیهالسلام، امام حسن، امام حسین و علی بن الحسین علیهمالسلام را نام میبرد و سپس میگوید: «آنها کسانیاند که: بحبل الله المتین و صراط المستقیم متمسکاند».(2)
أَ فَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً لا یَسْتَوُونَ ؛(3)
«آیا آن کس که ایمان آورده (حالش در قیامت) مانند کسی است که کافر بوده، هرگز یکسان نخواهند بود».
ثعلبی در تفسیر این آیه میگوید: این آیه درباره علی بن ابی طالب علیهالسلام و ولید بن عقبه، ابن ابی معیط (برادر مادری عثمان) نازل شده است، زیرا میان آن دو نزاع لفظی در گرفت.
ولید به علی علیهالسلام گفت: «ساکت باش که تو بچهای! و به خدا من از تو زبانی گستردهتر و فصیحتر و نیزهای تیزتر و قلبی شجاعتر دارم...».
علی علیهالسلام در پاسخ او فرمود: «اسکت فانک فاسق؛ ساکت باش تو فاسقی».
اشاره به اینکه تو همان کسی هستی که در داستان جمع آوری زکات از طایفه «بنی المصطلق» آنها را به قیام بر ضد اسلام متهم کردی و خداوند در سوره حجرات در آیه یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمِینَ4 تو را تکذیب کرد و فاسق خواند.
پس از این گفتوگو، آیه: أَ فَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً نازل شد. پس منظور از «مؤمن» علی علیهالسلام و مراد از «فاسق» ولید بن عقبه است.(1)
تفسیر طبری، ج 21، ص 61؛ محررالوجیز، ج 4، ص 362؛ لباب النقول، ص 276؛ اسباب النزول، ص 200؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 5، ص 414؛ معالم التنزیل، ج 3، ص 433؛ التفسیر المنیر، ج 21، ص 210؛ تفسیر خازن، ج 3، ص 470؛ ریاض النضره، ج 2، ص 206؛ شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 394 و ج 2، ص 102؛ سیره حلبی، ج 2، ص 85؛ الوجیز فی تفسیر کتاب الله العزیز، واحدی، ج 2، ص 854.
قرطبی این روایت را در تفسیرش و فاضل برسوئی نیز در روح البیان آوردهاند. قابل توجه اینکه در کتاب «اسدالغابه فی معرفه الصحابه» میخوانیم که در میان آگاهان از تفسیر قرآن، اختلافی نیست که آیه إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ در مورد ولید بن عقبه در داستان طایفه بنی المصطلق نازل شده است.
مظهری در تفسیر خود چنین میگوید:
این حدیث را ابن جریر طبری از عطاء، خطیب در تاریخش و ابن عدی از کلبی از ابی صالح از ابن عباس، خطیب و ابن عساکر از طریق ابن بهیمه از عمرو بن دینار از ابن عباس، نقل نمودهاند که در مورد علی و ولید نازل شد.
او سپس میافزاید: الاستفهام للانکار و الفاء للعطف علی المخذوف تقدیره ایستوی علی ولی الله المرتضی و ولید عدو الله فمن کان مؤمنا کمن کان فاسقا؛(2)
چون استفهام انکاری است و «فاء» برای عطف است، تقدیر کلام چنین میشود، آیا علی ولی خدا و مرتضی با ولید، دشمن خدا مساوی است؟ آیا کسی که مؤمن است با کسی که فاسق است مساوی است:
سیوطی این حدیث را به چهار طریق نقل میکند
الف) اخرج ابوالفرج الاصبهانی فی الاغانی، الواحدی، ابن عدی، ابن مردویه، الخطیب، ابن عساکر از ابن عباس.
ب) اخرج ابواسحاق و ابن جریر از عطاء بن یسار.
ج) ابن ابی حاتم عن سدی و عن عبدالرحمن بن ابی لیلی (دو حدیث).
د) ابن مردویه و الخطیب و ابن عساکر از ابن عباس که گفت: «المؤمن علی و الفاسق ولید است».(1)
درالمنثور، ج 6، ص 553، کسانی که این آیه را در شان حضرت نقل نمودهاند:
تفسیر نیشابوری بر حاشیه تفسیر طبری، ج 12، ص 16؛ شواهد التنزیل؛ حسکانی، ج 1، صص 527-582، رقم 610-623؛ ابونعیم اصفهانی در ما نزل من القرآن فی علی، ص 164، رقم 44؛ تاریخ بغداد، ج 13، ص 321، رقم 7291؛ انساب الاشراف، بلاذری، ص 59، حدیث 154؛ کتاب الفضایل؛ احمد بن حنبل، ص 112، حدیث 165؛ الکامل، ابن عدی، ج 6، ص 118، رقم 1626؛ مناقب ابن المغازلی، ص 324، رقم 370-371؛ بدایة حرب صفین من الفتوح، ابن اعثم الکوفی، ج 2، ص 354؛ مختصر تاریخ دمشق، ابن منظور، ج 26، ص 340، رقم 202؛ مناقب الامام امیرالمؤمنین، محمد بن سلیمان الکوفی، ج 1، ص 138، رقم 77 و ص 192 رقم 116؛ الاغانی، ابوالفرج (فی ترجمه الولید)، ج 5، ص 140؛ خوارزمی در فصل 17، مناقب، ص 279، رقم 271؛ ذخائر العقبی، ص 88؛ ریاض النضره، ج 2، ص 157؛ شرح ابن ابی الحدید، ج 17، ص 238؛ مناقب، ابن شهر آشوب، ج 2، ص 16؛ تاریخ اسلام، ذهبی در ترجمة الولید و در سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 415، رقم 67؛ تفسیر قرطبی، ج 9، ص 16؛ نمونههایی از مصادر شیعی: امالی، شیخ طوسی، مجلس 13، ح 51؛ امالی، شیخ مفید، مجلس 18، ح 5؛ تفسیر العیاشی، ج 2، ص 142؛ تفسیر تبیان، ج 5، ص 460؛ مجمع البیان، ج 5، ص 226؛ تفسیر صافی، ج 2، ص 437؛ بصائر الدرجات، ص 132؛ کشف الغمه، ج 1، ص 307.
آلوسی میگوید:
«اخرج ابن ابی حاتم، ابن مردویه، ابن عساکر عن ابن مسعود رضی الله عنه انه کان یقرا هذا الحرف وَ کَفَی اللّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ علی ابن ابیطالب»؛ ابن ابی حاتم و ابن مردویه و ابن عساکر از ابن مسعود روایت کردهاند که او این آیه را این گونه تبیین میکرد؛ برای مؤمنین در کارزار علی بن ابی طالب کفایت میکند.
او در ادامه میگوید: این مضمون در مجمع البیان از «ابی عبدالله» (امام صادق) نیز نقل شده و به نظر میرسد صحیح نباشد.(2)
گویا آلوسی تصور نموده «یقرأ» در اینجا به معنی قرائت اصطلاحی است، حال آنکه ابن مسعود و دیگران میخواهند آیه را تفسیر و تبیین نمایند و عبارت «بعلی بن ابیطالب» اضافه تفسیری است. ضمناً او در چند سطر قبل، احادیث تمجید رسول الله از کارزار علی علیهالسلام را با عمرو بن عبدود نقل میکند و خود مؤید این سخن است.
مظهری آیه را درباره مبارزه علی علیهالسلام با عمرو بن عبدود میداند.(1)
المظهری داراحیاء التراث، ج 7، ص 304؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر، ج 5، ص 429؛ معالم التنزیل، ج 3، ص 441؛ میزان الاعتدال، ج 2، ص 17.
ابن عطیه نیز میگوید: «ان المراد بالمؤمنین هنا علی بن ابی طالب و قوم معه» و سپس به نبرد امام علیهالسلام با عمرو بن عبدود اشاره میکند.(2)قندوزی مراد از مؤمنین در این آیه و نیز در آیه أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ3 را علی علیهالسلام میداند.(3)
فخر رازی در تفسیر کبیر خود ذیل آیه تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ5 روایت کرده که رسول خدا از امام علی بعد از کشتن عمرو بن عبدود پرسید: یا علی در آن هنگام دل خود را چگونه یافتی؟ عرض کرد: در آن لحظه، آن قدر قوی بودم که اگر تمامی اهل مدینه میخواستند با من بجنگند میتوانستم با آنها بجنگم.(4)
از طرفی فخر رازی هنگام اشاره به جنگ حضرت با مرحب و کندن در قلعه خیبر چنین میگوید:
هر که علی را پیشوای دین خود قرار دهد، به دستاویزی محکم در دین و دنیای خود چنگ زده است و هر که در دین خود به علی بن ابی طالب اقتدا کند حقاً هدایت یافته است؛ به دلیل آنکه پیامبر فرمود: خداوندا حق را بر همان محوری برگردان که علی میگردد. هر کس از احوال عالم غیب آگاهتر و دلش قویتر باشد، ناتوانیاش کمتر خواهد بود. از همین رو علی بن ابیطالب کرم الله وجهه
فرمود: به خدا سوگند که من در قلعه خیبر را نه به نیروی جسمانی که به نیروی الهی از جای در آوردم، زیرا در آن وقت، نظرم از عالم اجسام بریده بود و فرشتگان با انوار عالم کبریا ظهور نموده بودند، از این رو، روحش تقویت یافت و همرنگ جواهر ارواح ملکی شد، و پرتوهای عالم قدس و عظمت در او تابید و به همان دلیل قدرتی برای او حاصل گشت که بدان سبب بر کارهایی قدرت یافت که دیگران بر انجام آن قادر نبودند.(1)
تفسیر کبیر فخر رازی، ج 1، ص 206 (ذیل سوره حمد).
این ابر مرد همان کسی است که رسول خداوند فرمود: «اما والله لا عطین الرایه غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله...».(2)
1) (1)
2) (2) تفسیر ثعلبی ذیل یَهْدِیَکَ صِراطاً مُسْتَقِیماً * وَ یَنْصُرَکَ اللّهُ نَصْراً عَزِیزاً؛ معالم التنزیل بغوی، ج 4، ص 177، ذیل آیه 18 تا 20 فتح؛ احمد المسند، ج 5، ص 333، و فی الطبع المحقق، ج 37، ص 477، برقم 22821، الحدیث 159؛ کتاب الفضائل، ص 107؛ البخاری، کتاب الفضائل صحیح، ج 5، ص 22، باب غزوه خیبر؛ کتاب المغازی، ج 5، ص 171؛ مسلم باب فضائل امیرالمؤمنین، کتاب فضائل الصحابه، صحیح، ج 4، ص 1872، رقم 34؛ المعجم الکبیر، ج 6، ص 198، رقم 5991 و ص 187، رقم 5950 و ص 167، رقم 5877 و النسائی، الحدیث 16؛ کتاب خصائص الامام امیرالمؤمنین، ص 59؛ ابونعیم الاصبهانی، ترجمه علی بن ابی طالب من حلیة الاولیاء، ج 1، ص 62؛ ابن عساکر، الحدیث 227 من ترجمه الامام امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، ص 182؛ البیهقی، السنن الکبری، ج 9، ص 106، عنوان: «باب دعاء من لم تبلغه الدعوه من المشریکن و جوباو..»؛ البغوی، باب مناقب امیرالمؤمنین، مصابیح السنه، ج 4، ص 171، رقم 4764، باب فضائل سید المرسلین، ص 93، رقم 4601؛ ابن الجوزی، ترجمه امیرالمؤمنین من صفوة الصفوه، ج 1، ص 311؛ ابن الاثیر، ترجمه امیرالمؤمنین علیهالسلام من اسد الغابه، ج 4، ص 28؛ محب الدین الطبری، باب مناقب امیرالمؤمنین؛ ذخائر العقبی، ص 72؛ الزرندی، باب مناقب امیرالمؤمنین علیهالسلام من نظم دررالسمطین، ص 98 فی عنوان: «ذکر محبه الله و رسوله لعلی و محبته لهما»؛ ابن حجر العسقلانی، ترجمه امیرالمؤمنین علیه السلام من الاصابه، ج 2، ص 508؛ العینی عمده القاری، ج 14، ص 213، رقم 152 و ج 17، ص 243، تحت رقم 231؛ ابن کثیر حوادث سبع من الهجره عند ذکر غزوه خیبر من البدایه والنهایه، ج 4، ص 187 و فی حوادث سنه اربعین من الهجره عند ذکر فضائل امیرالمؤمنین، ج 7، ص 349؛ القندوزی فی الباب 6 من ینابیع الموده، صص 48 و 231؛ محمد بن سلیمان الکوفی فی الحدیث 1007 من مناقب امیرالمؤمنین، ج 2، ص 507؛ الحموئی فی الحدیث 196 من فرائد السمطین، ج 1، ص 253.
عدهای نقل نمودهاند که بعدها خواستند در قلعه خیبر را در جای خودش بگذارند، هفتاد نفر منتهای تلاش خود را به کار بستند تا توانستند این کار را انجام دهند.(1)
ریاض النضره، ج 2، ص 188.
امام علی همان شخصی است که خداوند فرمود: وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً2 برخی از کسانی که حدیث «رایه» را نقل نمودهاند.
إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً3
«جز این نیست که خدا میخواهد از شما چرک (پلیدی) را دور کند ای اهل بیت و پاک سازد شما را پاک ساختنی»
ثعلبی در تفسیرش به سندهای خود از «شداد بن عمار» چنین روایت کرده است:
خدمت «واثله بن الاشقع» رسیدم، در حالی که نزدش عدهای بودند. آنان از علی علیهالسلام یاد کردند و به دنبال آن به او فحش دادند. من هم با آنها هم آواز شده، به او جسارت کردم. چون آنها رفتند من و واثله تنها ماندیم، به من گفت: چرا به این مرد فحش دادی؟ گفتم: دیدم آن جمعیت به او فحش میدهند من هم از آنها تبعیت کردم.
واثله گفت: آیا آنچه را که درباره علی علیهالسلام از رسول خدا دیدهام، به تو خبر بدهم؟ گفتم: بلی.
گفت: خدمت فاطمه سلام الله علیها آمدم تا از علی علیهالسلام بپرسم. فرمود: خدمت پیامبر رفته است. به انتظار نشستم، طولی نکشید تا اینکه پیامبر به همراه علی، حسن و حسین علیهمالسلام آمدند و هر کدام یکی از حسن و حسین را به دست گرفته بود تا اینکه وارد شدند. پیامبر، علی و فاطمه را روبروی خود قرار داد و حسن و حسین را روی زانوهای خود نشاند. بعد با لباس خود - یا گفت: با عبا - آنها را پوشاند و سپس این آیه را تلاوت فرمود:
1) (1)
إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً
و بعد از آن فرمود:
«اللهم هولاء اهل بیتی و اهل بیتی احق؛ خداوند اینها خاندان مناند و اهل بیت من شایستهاند».(1)
رک: المنیر، فصل اول.
ثعلبی در تفسیر خود از ام سلمه نقل کرده که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در خانه خود بود که حضرت فاطمه پارچه حریری نزد آن حضرت آورد. پیامبر فرمود: همسر و دو فرزندانت حسن و حسین را صدا کن، حضرت زهرا آنها را آورد و سپس غذا خوردند. بعد پیامبر عبایی بر آنها افکند و عرض کرد:
«اللهم هولاء اهل بیتی وعترتی فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا؛ خداوندا اینها خاندان مناند، پلیدی را از آنها دور کن و از هر آلودگی پاکشان گردان» و در اینجا آیه: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ نازل شد.
ام سلمه میگوید: من گفتم: ای رسول خدا آیا من هم با شما هستم؟ فرمود: «انک علی خیر؛ تو بر خیر و نیکی هستی»؛ یعنی در زمره این گروه نیستی.(2)
همچنین ثعلبی در تفسیر خود از ابوسعید خدری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم روایت کرده که فرمود:
این آیه درباره پنج نفر نازل شده است: من، علی، حسن، حسین و فاطمه.
إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً.3
سیوطی در الدر المنثور در تفسیر آیه تطهیر میگوید:
ابن مردویه از ام سلمه روایت کرده که گفت: این آیه در خانه من نازل شد، در حالی که هفت نفر در خانه بودند: جبرئیل، محمد صلی الله علیه و آله وسلم، علی علیهالسلام، حضرت فاطمه، امام حسن، امام حسین و خود من که دم در بودم و
عرض کردم: یا رسول الله آیا من از اهل بیت نیستم؟ فرمود: تو به سوی خیری، تو از همسران پیغمبری.(1)
درالمنثور، سیوطی، ج 5، صص 198-199.
ثعلبی در تفسیر خود در تأویل این آیه به سند خود از مجمع از بنی حارث بن تیم الله روایت کرده که گفت:
به همراه مادرم به حضور عایشه وارد شدم. مادرم از او درباره جنگ جمل و دخالت او در آن جنگ ویرانگر پرسید. (با تأسف) گفت: این یک تقدیر الهی بود. مادرم درباره علی علیهالسلام از او سؤال کرد. او در جواب گفت: «تسئلنی عن احب الناس کان الی رسول الله و زوج احب الناس کان الی رسول الله لقد رأیت علیاً و فاطمه و حسنا و حسینا علیهم السلام و جمع رسول الله بثوب علیهم ثم قال: اللهم هولاء اهل بیتی و حامتی فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، قالت: فقلت یا رسول الله انا من اهلک قال تنحی فانک الی خیر؛(2)آیا از من درباره کسی میپرسی که محبوبترین مردم نزد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم، بود و از کسی میپرسی که همسر محبوب ترین مردم نزد رسول خدا بود، من با چشم خود، علی، فاطمه، حسن و حسین را دیدم که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آنها را در زیر لباسی جمع کرده بود و فرمود: خداوندا! اینها خاندان و حامیان مناند. رجس و پلیدی را از آنها ببر و از آلودگیها پاکشان فرما، من عرض کردم: ای رسول خدا آیا من هم از آنها هستم؟ فرمود: دور باش، تو بر خیر و نیکی هستی (اما جزو این جمع نمیباشی).
این گونه روایات با صراحت میگوید که همسران پیامبران صلی الله علیه و آله وسلم جزء عنوان اهل بیت در آیه نیستند.
روایات بسیاری در مورد حدیث کساء به طور اجمال وارد شده که از همه آنها استفاده میشود، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم عبایی را بر سر آنها افکند و گفت: خداوندا اینها خاندان مناند، رجس و آلودگی را از آنها دور کن. در این هنگام آیه إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ نازل گردید.
در ایجا این پرسش جلب توجه میکند که هدف از جمع کردن آنها در زیر یک کساء چه بوده؟ گویا پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم میخواسته است کاملاً مشخص کند و بگوید آیه فوق تنها درباره این گروه است تا مبادا کسی مخاطب این آیه را تمام بیوتات پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و همه کسانی که جزء خاندان او هستند، بداند. حتی در بعضی از روایات آمده است که آن حضرت سه بار این جمله را تکرار کرد: «خداوندا! اهل بیت من اینها هستند؛ پلیدی را از آنها دور کن».
مقریزی در تفسیر آیه تطهیر این روایات را آورده است:
نزلت هذه الآیة فی خمسه؛ فی علی و حسن و حسین و فاطمه إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً آیه: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ... درباره پنج تن نازل شده است: من، علی، حسن، حسین و فاطمه علیهمالسلام.(1)
تفسیر طبری، ج 22، ص 5.
«خرج النبی صلی الله علیه و آله وسلم ذات یوم غداة و علیه مرط مرجّل من شعر اسود فجاء الحسن فادخله معه ثم قال: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ... ؛ روزی بامدادان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از خانه بیرون رفت و بر دوش او کسایی منقش از پشم سیاه بود. در این هنگام، حسن علیهالسلام بر وی وارد شد، پس او را در میان عبا با خود جای داد. پس از آن علی آمد، او را نیز در عبای خود جای داد و این آیه را تلاوت فرمود: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ... .(2)
«ان النبی کان یمرّ ببیت فاطمه سته اشهر کلما خرج الی الصلوة فیقول: الصلاه اهل البیت، انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت...؛ پیغمبر
در مدت شش ماه هرگاه برای نماز بیرون میرفت از نزدیک خانه فاطمه سلام الله علیها میگذشت و میفرمود: هنگام نماز است ای اهل بیت و آنگاه این آیه را میخواند: «انما یرید الله...»
کان النبی عندی وعلی و فاطمه و الحسن والحسین فجعلت لهم خزیره فاکلوا و ناموا و غطی علیهم کساء او قطیفه» ثم قال: «اللهم هولاء اهل بیتی اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا؛ رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم با علی و فاطمه و حسن و حسین در خانه من بودند. من برای ایشان خوراکی از گوشت و آرد گندم ساختم. همگی از آن خوردند و خوابیدند و بر روی آنان کسایی یا قطیفهای کشیده شده بود، پس پیغمبر اکرم فرمود: «اللهم هولاء اهل بیتی اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا»؛ بار خدایا اینان اهل بیت من هستند، زشتی و پلیدی را از آنان دور ساز و ایشان را پاک و پاکیزه گردان.
یونس بن اسحق از ابی داود و از «ابوالحمراء» چنین روایت کرده است که ابوالحمراء گفت: مدت هفت ماه در عهد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم از مدینه بیرون نرفتم، هر روز سپیده دم نبی اکرم را میدیدم که بر در خانه علی و فاطمه علیهماالسلام میآمد و میگفت: «نماز، نماز، انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت...».
ابونعیم فضل بن دکین از «عبدالسلام بن حرب» و او از «کلثوم محاربی» از «ابوعمار» بدین گونه روایت کرده است که وی گفت:
من نزد واثله بن اسقع نشسته بودم، در این موقع نام علی علیهالسلام به میان آمد. چند تن از حاضران به وی ناسزا گفتند، چون برخاستند، واثله به من گفت: بنشین تا تو را از این کسی که به وی ناسزا گفتی، خبر دهم. من در نزد رسول خدا بودم که علی و فاطمه، حسن و حسین علیهمالسلام بر او وارد شدند. پیغمبر خدا کسای خود را بر روی آنان انداخت و گفت: «اللهم هولاء اهل بیتی اللهم اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا؛ بار خدایا، اینان اهل بیت من هستند، بار خدایا زشتی و پلیدی را از آنان دور گردان و ایشان را پاکیزه فرما».(1)
تفسیر طبری، ج 22، ص 6.
1) (1)
در عیون اخبار الرضا از ریان بن صلت نقل است که حضرت رضا علیهالسلام در مرو و در مجلس مأمون با جماعتی از علمای اهل عراق و خراسان حاضر بود.
مأمون پرسید: مقصود از این آیه چیست ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِإِذْنِ اللّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ1 .
مفهوم آیه این است که قرآن را به آنانکه از بندگانمان برگزیدیم به میراث دادیم. علمای مجلس گفتند وارث کتاب تمام امت هستند، اما حضرت رضا علیهالسلام فرمود: مراد عترت طاهرهاند، زیرا اگر مراد جمیع امت باشد (طبق آخر آیه) باید همه آنها بدون ذکر تقسیم داخل بهشت شوند و حال آنکه خدا فرموده بعضی ظالم به نفس و بعضی میانهرو و بعضی سابق به خیرات باذن خدا هستند و این، آن زیادتی بزرگ است. پس پیشی گیرندگان خیرات که به اذن خدا داخل بهشت عدن میشوند عترت طاهرهاند و آنها وارث کتاباند و آنها کسانی هستند که در شأن ایشان آیه تطهیر نازل شده است. و آنها کسانیاند که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: انی مخلف فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی الا و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض فانظروا کیف تخلفونی فیهما ایها الناس انکم لا تعلموهم فانهم اعلم منکم؛ من در میان شما دو چیز سنگین را بر جا میگذارم و این دو هرگز از هم جدا نمیشوند تا بر من نزد حوض وارد میشوند. پس بنگرید که با آنها چگونه رفتار میکنید شما آنها را تعلیم ندهید، زیرا ایشان از شما عالمترند و آنهایند که صدقات بر ایشان حرام است و بر غیر آنها حرام نیست.
بعد فرمود آیا نمیدانید که آیه وراثت و آیه تطهیر در شأن برگزیده شدگانی نازل شده که قبول هدایت کرده باشند، نه غیر آنها. به دلیل قول خداوند متعال که میفرماید:
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَ إِبْراهِیمَ وَ جَعَلْنا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکِتابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ2 .
ما نوح و ابراهیم را فرستادیم و در فرزندانشان نبوت و کتاب را قرار دادیم، پس بعضی از ایشان هدایت یافته شدگان بودند و بسیاری فاسق شدند.
فضل و برتری عترت بر غیر ایشان - به دلیل فوق - ثابت شد و نیز به دلیل قوله تعالی.
إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ * ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ1 .
«خدا آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر عالمیان برگزید - فرزند بعضی از بعض دیگر - و خدا شنونده عالم و داناست».
أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً2 .
آیا مردم بر آنچه خدا به آنها از برتری و فضل خود عطا کرده حسد میبرند؟ تحقیقاً ما به آل ابراهیم کتاب و حکمت را عطا کردیم و پادشاهی عظیم بخشیدیم.(1)
الدّرالمنثور، ضمن 15 حدیث، ج 6، صص 607-603؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 5، صص 455-459، احادیث شداد بن عمار «اللهم هولاء اهل بیتی و اهل بیتی الحق»؛ ام سلمه، علی بن ابی طالب، عایشه را نقل میکند؛ تفسیر ثعالبی الجواهر الحسان، ج 3، ص 227 (حدیث ام سلمه را نقل میکند که رسول الله در نهایت گفت انت الی خیر و میگوید الجمهور علی هذا، معالم التنزیل بغوی؛ التفسیر المنیر، ج 22، ص 11 (پیامبر هر روز پس از نماز صبح این عبارت را تکرار میکرد) و ج 22، ص 14 حدیث ام سلمه؛ فتح الغدیر، ص 1167، نقل اقوال مختلف و طبع دارالکلم الطیب، ج 4، صص 321-323).
إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً.4
«خدا و فرشتگانش بر] روان پاک [این پیغمبر صلوات و درود میفرستند؛ شما هم ای اهل ایمان، بر او درود بفرستید و با تعظیم واجلال بر او سلام گویید و تسلیم فرمان او شوید».
1) (3) ینابیع الموده، ص 99. در فصل اول، کسانی که آیه را درباره اهل بیت (خمسه طیبه) میدانند معرفی نمودیم، در اینجا نیز از باب تاکید مواردی را ذکر میکنیم:
ثعلبی به سند خود در تفسیر آیه فوق چنین روایت کرده:
گفتیم: ای رسول خدا طرز سلام دادن به تو را دانستیم، پس چگونه بر تو صلوات بفرستیم. فرمود: بگویید: «اللهم صل علی و محمد و آل محمد کما صلیت علی ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید و بارک علی محمد و آل محمد کما بارکت علی ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید».(1)
تفسیر المظهری، ج 5، ص 243 و ج 7، ص 375 (فرستادن صلوات بر محمد و آل محمد را در نماز واجب و ترک آن را مبطل نماز میداند) و ج 7، ص 378 (روایت کعب بن عجزه) تفسیر النسائی، ج 2، ص 194.
تفسیر القرآن العظیم، ج 5، صص 500-494 به صورت مفصل به این موضوع میپردازد و احادیث بسیاری نقل میکند؛ جواهر الحسان، ج 3، ص 236، حدیث کعب بن عجز و دیگران؛ معالم التنزیل، ج 3، ص 74؛ سنن ترمذی، قسمت تفسیر، ج 1، ص 359، از کعب بن عجزه، ابی حمید، طلحه بن عبیدالله، ابی سعید زید بن خارجه، و... هذا حدیث حسن صحیح).
ابن حجر هیتمی در صواعق المحرقه مینویسد:
آیه شریفه إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً2 را باید دومین آیه درباره اهل بیت دانست، زیرا از «کعب بن عجره» روایت صحیح شده که گفت:
وقتی این آیه بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نازل شد، عرض کردیم طریق سلام دادن به تو را دانستیم، بفرما چگونه بر شما اهل البیت صلوات بفرستیم؟ فرمود: بگویید: «اللهم صل علی محمد و آل محمد تا آخر»
و از این سؤال اصحاب بعد از نزول آیه و پاسخ آن جناب به روشنی استفاده میکنیم که امر در این آیه، امر به صلوات بر همه اهل بیت بوده و غیر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نیز مندرج در آیه بودهاند، چه اگر غیر این بود اصحاب نباید پرسیده باشند که چگونه بر تو صلوات بفرستیم و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم هم آن طور جواب نمیداد. پس از جواب پیامبر میفهیمم که آن جناب سایر اهل بیت را هم قائم مقام خود قرار داده، و همین طور هم هست، زیرا منظور از صلوات بر پیغمبر، احترام و تعظیم اوست و تعظیم اهل بیت او نیز تعظیم اوست و به همین جهت در داستان کساء وقتی آنان را داخل کساء کرد، عرض نمود:
1) (1)
«اللهم انهم منی و انا منهم؛ بارالها اینان از مناند و من از ایشانم». خدایا، صلوات و رحمت و مغفرت و رضوان خود را شامل حال من و ایشان کن. معلوم است که اگر خدا خواسته باشد این دعا را در حقّ آن حضرت مستجاب کند، باید بر آل او هم صلوات فرستاده و از مؤمنین نیز خواسته باشد که هم بر او و هم بر آلش صلوات بفرستند.(1)
صواعق المحرقه، ابن حجر، ص 78.
از کلام ابن حجر بر میآید که آیه شریفه به عنوان استجابت دعای اصحاب کساء نازل شده به طوری که در حدیث کساء دیدیم بعد از داخل کردن امام علی، حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهمالسلام در درون کساء دعا کرد و از خدا خواست که صلوات خود را بر آنان اختصاص دهد و مقتضای استجابت دعا هم همین است که هم بر خود و هم بر آلش صلوات بفرستند و هم از مؤمنان بخواهد که بر او و آلش صلوات بفرستند.
فخر رازی هم بعد از نقل کلام ابن حجر میگوید:
آل رسول در پنج مزیت با آن حضرت برابرند: اول در سلام که در نماز میگوییم: «السلام علیک ایها النبی» و خدا فرموده: سَلامٌ عَلی إِلْیاسِینَ2 دوم در صلوات بر او که باید بر او و اهل بیتش درود فرستاد. سوم در طهارت که خدا میفرماید: حِطَّةٌ یعنی ای طاهر، و سپس در جای دیگری اهل بیتش را هم شرکت داده و فرموده: وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً3 چهارم در اینکه صدقه بر آن حضرت و بر اهل بیتش حرام است. و پنجم در محبت که یک جا میفرماید: فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ4 و جای دیگری فرموده قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی بالاخره در این باره اخبار بسیاری وارد شده که اگر به تفسیر الدر المنثور سیوطی ذیل آیه: إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ5 مراجعه شود، صدق این گفتار روشن میگردد.
1) (1)
این روایات را از کعب بن عجره، یونس بن خیاب، ابراهیم عبدالرحمن بن ابی کثیر، مردی از اصحاب رسول خدا (نامش برده نشده)، طلحه بن عبیدالله، ابوسعید خدری، ابوهریره، ابن مسعود، عقبه بن عمرو، علی، زید بن ابی خارجه و بریده نقل کردهاند و حتی بعضیها این احادیث را متواتر دانستهاند و ما در اینجا به نقل چند نمونه اکتفا کردیم.
این بسیار عجیب است که با وجود این همه روایاتی که درباره کیفیت صلوات بر محمد صلی الله علیه و آله وسلم در کتب صحاح آنها وارد شده، ولی آنها به هنگام فرستادن صلوات بر پیامبر، از گفتن لفظ «آل» امتناع میورزند و میگویند: صلی الله علیه و سلم، ولی لفظ «آله» را نمیگویند و این جز عناد زشت و جهالت روشن چیزی دیگر نیست و من بسیاری از کتب آنها را دیدهام و به گفتوگوهای آنها گوش دادهام، ولی جایی ندیدهام به همراه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به آلش نیز صلوات بفرستند، جز در خاتمه بعضی از کتابها.
از کارهای عجیب آنها این است که مثل این روایات را در کتابهای خود نقل کردهاند، اما با اینکه این روایات، متضمن این است که پیامبر در تعظیم صلوات، «آل» خود را مثل نفس خود قرار داده و فقیه شافعی ابن مغازلی در روایتی که از «تنوخی» نقل کرده گفته: «ان الصلاة علی النبی و آله فریضه فی الصلاة»؛ صلوات بر پیامبر و آلش در نماز واجب است. و نیز ابوحنیفه گفته: «الصلاة علی النبی و آله فریضة فی الصلاة» با وجود این، پس کوشش آنها برای شناختن «آل محمد» کجاست؟
آیا این تعظیم و احترام برای همه آنها اعم از صالح و غیر صالح است؟ و اگر مراد، تنها صالحان آنها هستند، پس چه شناختی نسبت به آنهاست و تعظیم و احترامشان و تخلق به اخلاقشان کجاست؟ به راستی که سهل انگاری مذاهب چهارگانه نسبت به «آل محمد» با آن شهادتشان نسبت به همه آنها، بسیار عجیب و شگفت انگیز است.
در بیان نهی رسول خدا صلی الله علیه و آله از اینکه بر او صلوات ابتر بفرستند؛ هیتمی در کتاب صواعق المحرقه از فرمایشات پیغمبر خدا روایت کرده که فرمود: «بر من صلوات ابتر نفرستید. پرسیدند صلوات ابتر چیست؟ فرمود: اینگه بگویید: الهم صل علی محمد و به همین اکتفا کنید؛ بلکه باید بگویید: «اللهم صل علی محمد و علی آل محمد».
عجب از حاملان علم دین و پیشوایان حدیث و صاحبان تألیف و تصنیف اهل سنت است که خودشان این اخبار را در چند باب گذشته روایت میکنند و با علم به اینکه نهی، ظاهر در حرمت است، با این حال اصرار عجیبی دارند در اینکه لفظ «آل» را در صلواتهای خود بیندازند و بگویند: «صلی الله علیه و سلم» و به کلی آل را از یاد ببرند.
از این عجیبتر اینکه در همین باب وقتی میخواهند نهی از صلوات ابتر را از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم روایت کنند باز میگویند: «صلی الله علیه و سلم».
این عمل از علمای اهل سنت تعجب آور است و کوچکی آدمی را در برابر تعصبات مذهبی میرساند، و میفهماند که آدمی چقدر در مقابل این عامل بیچاره است که به خاطر آن عامل، با رسول خدایی که در همان مجلس ستورش را نقل میکند مخالفت مینماید. با اینکه میداند او پیغمبری است که لا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَی و از خود چیزی نمیگوید.(1)
سیمای امام علی به روایت اهل سنت، سید هاشم بحرانی، ص 76.
آلوسی ذیل این آیه حدیثی میآورد که بر صلوات بر محمد و آل محمد دلالت دارد.(2)
وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ (3)؛
«همه چیز را در «امام مبین» به شماره آوردهایم».
در مناقب به سند ابی جارود از امام محمد باقر علیهالسلام از پدرش از جدش حسین بن علی علیهالسلام روایت شده که همزمان با نازل شدن آیه وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ مردم گفتند: یا رسول الله آن تورات است یا انجیل یا قرآن؟ آن حضرت فرمود: چنین نیست. در آن زمان پدرم به سمت جدم میآمد و جدم فرمود: «هو هذا الامام» آن کس که خدا در او علم هر چیز را شمرده و احصا کرده علی بن ابیطالب است.
و نیز از صالح بن سهل از امام جعفر صادق علیهالسلام روایت کرده فرمود: وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ این آیه در شأن امیرالمؤمنین نازل شده.
از عمار یاسر رضیالله عنه نقل است که میگوید:
من با امیرالمؤمنین راه میرفتیم و از جایی که پر از مورچه بود عبور کردیم. من عرض کردم: یا امیرالمؤمنین از خلق خدا کسی هست که شماره این مورچهها را بداند؟ فرمود: بلی، ای عمار؛ من مردی را میشناسم که به شماره آنها داناست و به اینکه چه مقدار از آنها مؤنث و چه اندازه مذکر است داناست. عرض کردم: آن
مرد کیست؟ فرمود: ای عمار، در سوره یس نخواندی وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ عرض کردم: ای مولای من قرائت کردهام. فرمود: آن امام من هستم.(1)
ینابیع الموده، باب چهاردهم، ص 176.
وَ الَّذِی جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ2
آلوسی میگوید: «جماعتی از اهل بیت و دیگران نقل نمودهاند که «الذی صدق به» علی کرم الله وجهه است».(2)
وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ4
«نگهشان دارید که آنها پرسش میشوند».
خوارزمی در مناقب خود مینویسد که ابوالاحوص در تفسیر گفتار خداوند متعال از ابواسحاق نقل میکند که گفته از ولایت امام علی از آنان پرسیده میشود.(3)
همچنین واحدی در اسباب النزول خود ذیل این آیه گفته:
یعنی از ولایت علی علیهالسلام و اهل بیت میپرسند، زیرا خداوند به پیامبر فرمان داده تا به مردم بفهماند که برای تبلیغ رسالت از آنان مزد و پاداشی جز مودت نسبت به خویشاوندان نزدیک نمیخواهد و معنی آیه این است که در رستاخیز مردم را باز میدارند و از آنان میپرسند که آیا اهل بیت را آنچنان که باید و شاید و همان گونه که پیامبر وصیت فرموده است دوست داشته و حق موالات را به جا آورده یا آن را ضایع و تباه ساختهاند که در آن صورت گناه آن کار بر آنان خواهد بود.
در باب چهاردهم کتاب فرائد السمطین درباره تفسیر این آیه از ابوسعید خدری از پیامبر نقل کرده که فرموده یعنی از ولایت علی بن ابیطالب پرسیده میشود و از آنان سؤال میشود که آیا حق موالات علی علیهالسلام را آن گونه که رسول خدا به آنان سفارش فرموده است رعایت کردهاند؟
آلوسی پس از نقل گفتههای گوناگون درباره این آیه شریفه چنین افزوده است که بهترین و گزیده ترین گفتهها در این مورد پرسیدن از عقاید و اعمال است و مهمتر از همه سؤال درباره لااله الا الله است و از موارد مهم آن پرسش از ولایت علی علیهالسلام است که خداوند چهرهاش را همواره گرامی دارد.(1)
روح المعانی، ج 3، ص 63 و چاپ رحلی، ج 23، ص 80. البته ایشان در ادامه، همان سیاست تشریک در فضائل را دنبال میکنند.
روایت شده که چون ابن عباس به حالت احتضار رسید گفت: «اللهم انی اتقرب الیک بولایه علی بن ابی طالب»(2).
حدیث سئوال از ولایت امام علی را عده زیادی نقل کردهاند: از جمله ابن ججر هیتمی در الصواعق المحرقه (ص 154 ط المیمینه) ابن شیرویه دیلمی در کتاب الفردوس، و او از ابی سعید خدری و....
ابن حجر در ادامه میگوید:
و شاید همین معنا، مقصود واحدی مفسر نیشابوری باشد آنجا که گفته: روی فی قوله تعالی وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ ای عن ولایة علی و اهل بیته لان الله امر نبیه ان یعرف الخلق انه لا یسالهم علی تبلیغ الرساله اجرا الا المودة فی القربی و المعنی انهم یسالون هل والوهم حق الولاة اوصاهم النبی ام اضاعوها واهملوها فتکون علیهم المطالبه و التبعه(3)؛ آنها از ولایت علی علیهالسلام و اهل بیت او پرسیده میشوند، زیرا خداوند پیامبرش را امر نمود تا به خلق بفهماند که برای تبلیغ رسالت، اجری از آنها نمیخواهد، جز مودت و دوستی
با نزدیکانش. و معنی کلام این است که از آنها سؤال خواهد شد آیا حقّ ولایت را آنگونه که پیامبر آنها را بدان سفارش نموده بود به جا آوردند یا اهمال نمودهاند. پس بر آن مطالبه خواهند شد تا هر کس این پیوند را محکم و مستحکم کرده و حق ولایت و اجر رسالت را ادا نموده وارد بهشت شود و هر کس سستی نموده، بازخواست گردد.
عده زیادی از علمای اهل سنت این حدیث را نقل نمودهاند که هیچ کس از صراط نمیگذرد، مگر به اذن علی علیهالسلام. اینک نمونههایی را میآوریم
محب طبری از قیس بن حازم روایت نموده که گفت: ابوبکر به علی علیهالسلام برخورد کرد و چون او را دید تبسم نمود. پس علی گفت: از چه رو تبسم نمودی. او گفت: «سمعت رسول الله یقول: لا یجوز احد الصراط الا من کتب له علی الجواز» این منابع حدیث مذکور را نقل نمودهاند:
ذخائر العقبی (ص 71، ط مصر)، ریاض النضره؛ المطالب العالیه، ابن حجر عسقلانی؛ ینابیع الموده، (باب 70، ص 503)؛ المناقب المرتضویه، کشفی ترمذی (ص 91 ط بمبئی)؛ اسعاف الراغبین، ابن حبان مصری (ص 179، ط مصر)؛ حاشیه نورالابصار وسیلة النجاه، محمد مبین هندی فرنگی محلی حنفی (ص 135 ط لکهنو)؛ وسیله المال، حضرمی، (ص 122)، مخطوط؛ مناقب العشره، نقشبندی (ص 17 مخطوط، ملحقات احقاق الحق، ج 17، ص 161)؛ ینابیع الموده، قندوزی (ص 207 و 285 و 419 ط اسلامبول، ص 245 و 342)؛ ارجح المطالب، (ص 550، طبع نجف)؛ مناقب علی بن ابی طالب، عینی مصری (ص 45 ط بیروت)؛ فتح المبین، زینی دحلان، (چاپ بر حاشیه السیره النبویه، ج 2، ص 161، افست بیروت از چاپ مصر).
سَلامٌ عَلی إِلْیاسِینَ؛1
«سلام بر آل یاسین».
از جمله آیاتی که بر جایگاه اهل بیت علیهم السلام و به ویژه امام علی نزد خداوند دلالت دارد این آیه است که خداوند بر آنان درود میفرستد.
این آیه در تفسیر الدر المنثور چنین تفسیر شده است:
«عن ابن عباس قال: آل محمد آل یاسین»؛ «ابن عباس میگوید: مقصود از آل یاسین، آل محمد میباشند».
باید توجه داشت که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در موارد متعدد آل محمد را به امام علی، حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهمالسلام تفسیر کرده است.(1)
درالمنثور سیوطی، ج 5، ص 286 (ذیل آیه)؛ روح المعانی آلوسی، ج 23، ص 142 (قیل یاسین اسم لمحمد فال یاسین، آله علیه الصلاه والسلام)، المحرر الوجیز، ج 4، ص 484 (به عنوان احتمال، مقصود آل محمد است)؛ الجامع لاحکام القرآن، ج 15، ص 119؛ تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 20؛ الصواعق المحرقه، ص 146؛ تفسیر فخر رازی، ج 26، ص 162 (ذیل شوری آیه 23. اهل بیت پیامبر در پنج چیز با او مساویاند: سلام، قال السلام علی آل یاسین)؛ تفسیر طبری، ج 23، ص 95 ذیل آیه. او میگوید: اهل مدینه میگویند: سلام علی آل یاسین؛ یعنی آل محمد و در تفسیر کلبی هم این نقل شده است البته در نهایت میگوید: و الله اعلم.
قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی؛2
«بگو من از شما اجر رسالت جز این نخواهم که محبت را در حق خویشاوندان منظور دارید».
به بیان دیگر، دوستدار آل محمد باشید که این اجر هم به نفع امت و هم برای هدایت یافتن آنهاست.
زمخشری پس از تفسیر آیه مینویسد:
صحابه از رسول پرسیدند، یا رسول الله قربای تو چه کسانی هستند که دوستیشان بر ما واجب شده است؟ ایشان فرمودند: علی و فاطمه و دو پسرانش. پس از آن، روایتی از امام علی به این مضمون نقل میکند که امام علی نزد رسول الله از حسد مردم به خویش، شکایت کردند، حضرت فرمودند: «اما ترضی ان تکون رابع اربعه اول من یدخل الجنه انا و انت و الحسن و الحسین و ازواجنا عن ایماننا و شمائلنا و ذریتنا خلف ازواجنا».
1) (1)
البته این لفظ کمی جای تأمل دارد، زیرا در کنز العمال چنین آمده:
«یا علی ان اول اربعه یدخلون الجنه انا و انت و الحسن و الحسین وذرارینا خلف ظهورنا و ازواجنا خلف ذرارینا و شیعتنا عن ایماننا و عن شمائلنا؛ (1)
کنزالعمال، ج 6، ص 218.
ای علی، اولین چهار نفری که داخل بهشت میشوند، من، تو، حسن و حسین هستیم و ذریه ما و همسران ما از نسل ما و شیعه ایمانی ما و شیعهای که خلق و خوی ما را داراست».این حدیث در مستدرک الصحیحین چنین نقل شده است: «قال علی عن رسول الله: «ان اول من یدخل الجنه انا و فاطمه و الحسن و الحسین. قلت: یا رسول الله فمحبونا قال: من ورائکم. قال الحاکم و صحیح الاسناد».(2)
این حدیث و احادیث نظیر آن نشان میدهد که پنج تن آل عبا اولین کسانی هستند که وارد بهشت میشوند.
به هر حال، این حدیث بر فضیلت امام علی و همسر و فرزندانش دلالت دارد؛ فضیلتی که موجب میشود همراه با پیامبر وارد بهشت خلد شوند.
زمخشری، به ذکر این فضیلت اهل بیت اکتفا نمیکند و جملاتی بسیار زیبا و دلنشین از حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم در تأیید اهل بیت و دعوت مردم به محبت و دوستی آنان نقل میکند و متذکر میشود دشمنان اهل بیت به بهشت راهی ندارند:
«وعن النبی صلی الله علیه و آله وسلم حرمت الجنة علی من ظلم اهل بیتی و آذانی فی عترتی و من اصطنع صنیعة الی احد من ولد عبدالمطلب و لم یجازیه علیها فانا اجازیه علیها غدا اذا لقینی یوم القیامة».
زمحشری در ادامه، حدیث دیگری از رسول الله بدین مضمون نقل میکند که: محبت آل محمد را تکمیل کننده ایمان و مرگ چنین فردی را مرگ شهید میداند که بهشت بر او واجب است، در حالی که مبغضان آل محمد کافرند و استشمام رایحه بهشت بر آنان حرام است.
جهت اهمیت موضوع، اصل حدیث را ذکر میکنیم.
قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم من مات علی حب آل محمد مات شهیداً. الا و من مات علی حبّ آل محمد مات مغفورا له. الا و من مات علی حب آل محمد مات تائبا. الا و من مات علی حب آل محمد مات مؤمنا مستکمل الایمان. الا و من مات علی حب آل محمد بشره ملک الموت بالجنه ثم منکر و نکیر. الا و من مات علی حب آل محمد یزف الی الجنه کما تزف العروس الی بیت زوجها. الا و من مات علی حب آل محمد مات علی السنة و الجماعة؛ الا و من مات علی حب آل محمد جعل الله قبره مزار ملائکة الرحمة. الا و من مات علی حب آل محمد فتح له فی قبره بابان الی الجنة. الا و من مات علی بغض آل محمد مات کافرا. الا و من مات علی بغض آل محمد لم یشم رائحة الجنه؛
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر کس با محبت آل محمد بمیرد شهید مرده، آگاه باشید که هر کس بر حب آل محمد بمیرد آمرزیده مرده. آگاه باشید که هر کس بر حب آل محمد بمیرد تائب مرده. آگاه باشید که هر کس بر حب آل محمد بمیرد مؤمن و با ایمان کامل مرده است. آگاه باشید که هر کس بر حب آل محمد بمیرد ملک الموت او را به بهشت بشارت میدهد و بعد از او منکر و نکیر. آگاه باشید که هر کس بر حب آل محمد بمیرد مانند عروس او را با احترام به سوی بهشت میبرند. آگاه باشید که هر کس بر حب آل محمد بمیرد از قبرش دو دریچه به سوی بهشت باز میشود. آگاه باشید که هر کس بر حب آل محمد بمیرد، قبرش زیارتگاه ملائکه رحمان میشود. آگاه باشید که هر کس بر حب آل محمد بمیرد بر سنت و جماعت مرده است. آگاه باشید که هر کس بر بغض آل محمد بمیرد، روز قیامت در حالی میآید که میانه دو چشمش نوشته باشند این شخص، مأیوس از رحمت خداست. آگاه باشید که هر کس بر بغض آل محمد بمیرد کافر مرده است و بوی بهشت را احساس نخواهد کرد.(1)
الکشاف، ج 3، ص 403.
1) (1)
سیوطی در شأن نزول آیه دو نوع روایت آورده که به جهت اهمیت موضوع هر دو روایت را نقل میکنیم.
الف) اولین شأن نزولی که سیوطی نقل میکند این است که بین مهاجرین و انصار بحث نژادپرستی به وجود آمد و انصار به مهاجرین فخر فروشی میکردند که رسول خدا در سایه حمایت ما توانست رسالت خود را تبلیغ کند. وقتی خبر این مباحث به گوش رسول خدا رسید؛
«فاتا هم فی مجالسهم فقال: یا معشر الانصار الم تکونوا اذله فاعزکم الله. قالوا: بلی یا رسول الله. قال: افلا تجیبونی قالوا ما نقول یا رسول الله قال الا تقولون الم تخرجم قومک فاویناک الم یکذبوک فصدقناک اولم یخذلوک فنصرناک فما زال یقول حتی جشوا علی الرکب و قالوا اموالنا و ما فی ایدینا لله و لرسوله فنزلت قل لا اسالکم علیه اجر الا الموده فی القربی؛(1)
الدر المنثور، ج 6، ص 6.
رسول خدا در مجالس آنان حضور یافت و فرمود: ای گروه انصار مگر شما ذلیل نبودید و خداوند شما را عزیز کرد؟ گفتند چرا؟ رسول خدای فرمود: ای گروه انصار چرا جواب مرا نمیدهید؟ گفتند: چه جواب دهیم؟ رسول خدا فرمود: چرا نمیگویید: مگر نه این است که قومت، تو را بیرون کردند و ما تو را پناه دادیم؟ مگر نه این است که آنان تو را تکذیب کردند و ما تو را تصدیق کردیم؟ مگر نه این است که آنان تو را خوار کردند و ما تو را یاری کردیم؟ آن قدر رسول خدا از این سخنان گفت تا جایی که انصار سر به زیرانداختند و گفتند: ثروت ما و هرچه در اختیار ماست برای خدا و رسول خداست تا این که آیه فوق نازل شد که بگو من در ازای رسالتم پاداشی جز محبت خویشاوندی از شما طلب نمیکنم.ب) دومین شأن نزولی که سیوطی درباره نزول آیه نقل میکند چنین است که انصار بین خودشان مشورت کردند که چون رسول خدا برای ما زحمت زیادی کشیده و میکشد و هزینههای زیادی را متحمل میشود پولی را گرد آورده در اختیار رسول خدا قرار دهند؛ به همین سبب خدمت رسول خدا رسیدند.
فقالوا یا رسول الله انا اردنا نجمع لک من اموالنا فانزل الله قل لا اسالکم علیه اجرا الا المودة فی القربی؛ عرض کردند: ای رسول خدا تصمیم داریم
1) (1)
اموالی را برای شما جمع کنیم. در این حال، این آیه نازل شد که من در برابر ادای رسالتم پاداشی جز محبت خویشاوندی از شما طلب نمیکنم.
در اینکه مصداق قربی کیست، سیوطی دو نوع روایت نقل میکند:
الف) روایاتی که از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم درباره مصداق قربی سؤال شده و آن حضرت مصداق قربی را مشخص فرموده است مانند:
عن ابن عباس قال: لما نزلت هذه الآیه قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی، قالوا یا رسول الله من قرابتک هولاء الّذین وجبت مودتهم قال: علی و فاطمه و ولداها؛ ابن عباس میگوید: چون آیه قربی نازل شد، از رسول خدا پرسیدند نزدیکان شما که در این آیه محبت آنان واجب شده است چه کسانی هستند؟ رسول خدا فرمود: علی و فاطمه و دو فرزندان او.
ب) روایاتی نیز از اهل بیت درباره مصداق این آیه وارد شده است؛ به عنوان نمونه:
لما جیء بعلی بن الحسین علیه السلام اسیر فاقیم علی درج دمشق قام رجل من اهل الشام فقال: الحمدالله الذی قتلکم و استاصلکم. فقال له علی بن الحسین رضی الله عنه: أقرأت القرآن؟ قال: نعم. قال: أقرأت حم؟ قال: اما قرأت قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی قال: فانکم لانتم هم قال: نعم(1)
همان، ج 6، ص 7.
؛ وقتی علی بن الحسین را به عنوان اسیر به دمشق وارد کردند مردی از اهل شام گفت: سپاس خداوندی را که شما را کشت و مستأصل کرد. علی بن الحسین فرمود: آیا قرآن خواندهای؟ مرد پاسخ داد: آری. علی ابن الحسین پرسید؟ آیا حم را خواندهای؟ مرد پاسخ داد: نه. علی بن الحسین پرسید آیا آیه قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی را خواندهای؟ مرد پرسید: مگر قربی شما هستید؟ علی بن الحسین فرمود: آری.موضوع دیگری که در این آیه در تفسیر سیوطی درباره اهل بیت مطرح شده بحث درباره کلمه «حسنه» است که در این آیه، مقصود از حسنه چیست؟
1) (1)
سیوطی درباره این کلمه چنین روایت نقل میکند:
«عن ابن عباس و من یقترف حسنه قال المودة لآل محمد. ابن عباس میگوید:
مقصود از کسب حسنه و انجام آن، دوستی آل محمد است».(1)
درالمنثور، ج 6، ص 7.
ثعلبی در تفسیر خود در تفسیر آیه فوق آورده:
مردم پرسیدند که یا رسول الله من قرابتک الذین وجبت مودتهم؟ قال: علی و فاطمه و ابناهما؛ ای رسول خدا، خویشاوندان تو که مودت آنها بر ما واجب است چه کسانی هستند؟ فرمود: علی و فاطمه و دو فرزندان آن دو، و این سخن را سه بار تکرار فرمود.(2)
فخر رازی در تفسیر کبیر خود در ذیل آیه قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ بعد از نقل روایت فوق از زمخشری میگوید: «پس ثابت شد که این چهار نفر خویشاوندان رسول خدا هستند. وقتی این معنی ثابت شده واجب میشود که این چهار نفر را مخصوص به مزیت و عظمت بدانیم».
او دلائل مختلفی را بر این مسئله آورده است:
اولاً: در روایت قبل گذشت که آل محمد کسانی هستند که برگشت امرشان به اوست. پس کسانی که ارتباطشان محکمتر باشد «آل» محسوب میشوند و شکی نیست که فاطمه و علی و حسن و حسین محکمترین پیوند را با رسول خدا داشتند و این از مسلّمات و مستفاد از احادیث متواتر است. بنابراین لازم است که آنها را «آل پیامبر» بدانیم.
ثانیاً: شکی نیست که پیامبر خدا فاطمه سلام الله علیها را دوست میداشت و درباره او فرمود: «فاطمه بضعة منی یؤذینی ما یوذیها؛ فاطمه پاره تن من است آنچه او را آزار میدهد مرا آزار داده است».
همچنین با احادیث متواتر از رسول خدا ثابت شده که او علی و حسن و حسین را دوست میداشت و هنگامیکه این معنی ثابت شود محبت آنها بر تمام امت واجب است، چون خداوند فرموده: وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ ؛ «از او پیروی کنید تا هدایت شوید».
و نیز فرموده: فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ1 ؛ «کسانی که فرمان او را مخالفت میکنند از عذاب الهی بترسند».
و نیز فرموده: قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ2 ؛ «بگو اگر خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست دارد».
و نیز فرموده: لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ3 ؛ «برای شما در زنگی رسول خدا سرمشق نیکوئی بود».
ثالثاً: دعا برای «آل» افتخار بزرگی است، لذا این دعا را خاتمه تشهد در نماز قرار داد: «اللهم صل علی محمد و علی آل محمد ارحم محمداً و آل محمد».
چنین تعظیم و احترامی در حق غیر آل محمد دیده نشده است بنابراین همه این دلایل نشان میدهد که محبت آل محمد واجب است.
سرانجام فخر رازی سخنان خود را در این باره با شعر معروف شافعی پایان میدهد:
یا راکبا قف بالمحصب من منی
و اهتف بساکن خیفها و الناهض
سحرا اذا فاض الحجیج الی منی
فیضا کما نظم الفرات الفائض
ان کان رفضا حب آل محمد
فلیشهد الثقلان انی رافضی
ای سواری که عازم حج هستی در آنجا در نزدیکی منا که برای رمی جمرات، ریگ جمع میکنند و مرکز بزرگ اجتماع زائران خانه خداست بایست و فریاد بزن به تمام کسانی که در مسجد خیف مشغول عبادت و یا در حال حرکتاند؛
فریاد بزن به هنگام سحر که حاجیان از مشعر به سوی منا کوچ میکنند و همچون نهری عظیم و خروشان وارد سرزمین منا میشوند؛
آری فریاد بزن و بگو: اگر محبت آل محمد رفض و ترک دین خداست، همه جن و انس شهادت دهند که من رافضی هستم.(1)
تفسیر کبیر، ج 27، ص 166.
آلوسی ذیل آیه وَ لا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیِّئَةُ2 از امام علی نقل میکند که:
«الحسنة حب الرسول و آله علیهم الصلاة والسلام و السیئة بغضهم».(2)
ابن کثیر ذیل این آیه، روایت ابن عباس را نقل میکند که مراد از آن حضرت فاطمه، امام علی، امام حسن و امام حسین علیهم السلام هستند. او گر چه در سند برخی احادیث مناقشه میکند، اما میگوید:
«والحق تفسیر هذه الایة بما فسرها به حبرالامة و ترجمان القرآن عبدالله بن عباس رضی... کما رواه عنه البخاری ولا تنکر الوصاه باهل البیت و الامر باحسان الیهم و احترامهم و اکرامهم فانهم من ذریة طاهرة من اشرف بیت وجد علی وجه الارض فخرا وحسبا ونسبا؛(3)حق این است که تفسیر حبرالامه و ترجمان القرآن، ابن عباس را بپذیریم، همچنان که بخاری از او روایت کرده است. و سفارش به احسان و احترام اهل بیت نکوهیده نیست، زیرا آنها ذریه پاک رسول الله و باشرف ترین خانه بر روی زمین به لحاظ شرف حسب و نسب هستند.
وهبة الزحیلی ذیل این آیه، ابتدا دو قول مطرح میکند؛ اما با توجه به اینکه حدیث غدیر و حدیث جابر را نیز نقل میکند که مراد از عترت، «اهل بیت» هستند، مشخص میکند که اینجا هم مقصود اکرام اهل بیت است. او در دنباله واجب بودن محبت اهل بیت را که حضرت علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین هستند متذکر شده، میگوید در مقام اینها همین بس که در انتهای تشهد، سلام بر آنها تشریع شده و این مقامی بس عظیم است.
مؤلف التفسیر المنیر سپس کلام زمخشری را در «حب اهل بیت» به طور خلاصه نقل میکند و کلام خود را به شعر شافعی،
ان کان رفضا حب آل محمد
فلیشهد الثقلان انی رافضی
مزین نموده و چنین میگوید:
«من یکتب حسنه او خصله من خصال الخیر و منها مودة القربی ضاعف الله الحسنه بعشر فصاعدا؛ هر کس حسنه یا خصلتی نیکو بنویسد - که از جمله آنها مودت اهل بیت است - خداوند آن حسنه را ده برابر یا بیشتر میکند».(1)
التفسیر المنیر، ج 25، صص 64-57.
آلوسی در بیان شقیترین انسانها چنین میگوید:
جاء ان اشقی الاولین عاقر الناقه و اشقی الآخرین قاتل علی کرم الله وجهه و قد اخبر صلی الله علیه و (آله) و سلم بذلک علیا رضی الله عنه و کرم الله وجهه و عندی اشقی الآخرین اشقی من اشقی الاولین الفرق بینهما کالفرق بین علی کرم الله وجهه والناقه(2)؛ روایت شده که اشقی الاولین کسی است که ناقه صالح را پی کرد و اشقی الآخرین قاتل علی است که رسول الله خبرش را به علی داده بود. به عقیده من اشقی الآخرین از اشقی الاولین، شقیتر است و و فرق بین این دو مثل فرق بین علی کرم الله وجهه و ناقه (شتر صالح) است.
سیوطی ذیل تفسیر سوره شمس چنین میآورد:
اخرج ابن ابی حاتم، ابن مردویه، البغوی، ابونعیم فی الدلائل عن عمار ابن یاسر قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم احدثک باشقی الناس، قال بلی، قال رجلان، احیمر ثمود الذی عقرالناقة، والذی یضربک علی هذا یعنی قرنه، حتی تبتل منه هذا، یعنی لحیته قال: اخرج الطبرانی وابن مردویه و ابونعیم مثله عن حدیث صهیب و جابر و سمره.(3)
در این حدیث، وجود نازنین رسولالله شقیترین مردم را معرفی میکند؛ یکی پی کننده شتر صالح و دیگری کسی که با شمشیر بر فرق حضرت میزند؛ به طوریکه محاسن حضرت را خضاب میکند.
کسانی که اشقی الناس را در آثار خود معرفی نموده و این حدیث را نقل کردهاند عبارتند از:
تفسیر کبیر، فخر رازی، ذیل آیه هذِهِ ناقَةُ اللّهِ لَکُمْ آیَةً فَذَرُوها تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اللّهِ ؛ زمخشری ذیل همین آیه؛ نسائی، خصائص، ص 39، (مطبعه التقدیم المصریه 1348)؛ مسند، احمد بن حنبل، ج 4، ص 262 (ط میمنیه)؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 140، (به شرط شیخین صحیح میداند)؛ مشکل الآثار طحاوی، ج 1، ص 351 (دائرة المعارف النظامیه، حیدرآباد، الدکن 1333 ق)؛ ابن جریر طبری، تاریخ، ج 2، ص 123، المتقی هندی، کنزالعمال، ج 6، ص 399 (قال: اخرج البغوی، الطبرانی، ابن مردویه، ابونعیم و ابن عساکر و ابن النجار)؛ البیهقی، سنن، ج 8، ص 58؛ ابن الاثیر اسدالغابه، ج 4، ص 35؛ مسند احمد، ج 1، ص 130؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج 12، ص 57 (مطبعه السعاده، ص 1329 مصر)؛ طبقات، ابن سعد، ج 13؛ محب الطبری، ریاض النضره، ج 2، ص 248؛ ابن عبدالبر، استیعاب، ج 2، ص 407، ثعلبی، قصص الانبیاء ص 10 (بمبئی سند 1294)؛ نور الابصار، ص 97، الصواعق المحرقه، ص 80.
وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیها حُسْناً إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ ؛(1)
سوره شوری، آیه 23.
«و هر کس نیکی به جای آورد] و طاعتی اندوزد [برای او در ثواب آن خواهیم افزود. قطعاً خدا آمرزنده و قدرشناس است».
در این باره به چند حدیث اشاره میکنیم:
الف) در مناقب به سند خود از جابر جعفی از امام باقر علیهالسلام در قول خدای تعالی
1) (1)
وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیها حُسْناً1 آمده است که امام فرمود:
آن کس که قبول ولایت اوصیای آل محمد را قبول کند و پیرو آثار و گفتار ایشان باشد؛ این شخص، بر ولایت آنها که گذشتهاند - از انبیاء و مؤمنین او تا برسند به آدم - و همین است قول تعالی مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها2 آن خیر، داخل شدن بهشت است و همین یک معنای قول تعالی است. قُلْ ما سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ3 میفرماید: اجر و پاداشی که از شما خواستم (مودت) به نفع شماست، زیرا به وسیله مودت، هدایت میشوید و از عذاب آخرت نجات مییابید.
ب) ابن کثیر از امام صادق علیهالسلام درباره قوله تعالی مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها4 نقل کرده که امام فرمود: «حسنه مذکور در این آیه برای تمامی مسلمین است و حسنهای که در آیه فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها ، ولایت و دوستی ما است».
ج) از محمد بن زید بن علی بن الحسین از پدرش نقل شده که گوید از برادرم محمد باقر علیهالسلام شنیدم که میفرمود ابوعبدالله جدلی بر امیرالمؤمنین علیهالسلام وارد شد و آن حضرت فرمود:
یا ابا عبدالله خبر بدهم از قول خدای تعالی مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ... کُنْتُمْ تُوعَدُونَ عرض کرد بفرمایید. فرمود: «حسنه، دوستی ما اهل بیت و سیئه بغض و دشمنی با ما اهل بیت است».(1)
فَإِنّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ6 ؛ «قطعاً از آنان انتقام میکشیم».
1) (5) هر سه حدیث را میتوان در این منابع دید: ینابیع الموده، باب 25، ص 227؛ التفسیر المنیر، ج 25، ص 64.
سیوطی نقل میکند که ابن مردویه از طریق کلبی و ابی صالح از جابر از رسول خدا چنین روایت نموده:
فاما تذهبن بک فَإِنّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ نزلت فی علی بن ابی طالب انه ینتقم من الناکسین والقاسطین بعدی؛(1)
درالمنثور، سیوطی، ج 7، ص 380.
رسول خدا در مورد این قول خدای تعالی (آنان خواهند رفت و من از آنها انتقام میگیرم) فرمود: در مورد علی بن ابی طالب نازل شده است که پس از من از پیمان شکنان و ظالمان انتقام میگیرد.ابن عطیه نیز این حدیث را این گونه از رسول خدا نقل میکند:
«قال سمعت رسول الله قرأ فَإِنّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ فقال بعلی بن ابی طالب».(2)
از شگفتیهایی که در خلاف گوییهای مذهب چهارگانه دیده میشود این است که آنها غیر قریشی بودن خلیفه را جایز میدانند و این بر خلاف روایاتی است که خودشان در کتابهای خود نقل کرهاند.
ثعلبی در ذیل آیه وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ3 ؛ «و قرآن برای تو و (مؤمنان) قومت شرف و نام بلندی است و البته امت شما را باز میپرسند»؛ میگوید: «لایزال هذا الامر فی قریش ما بقی الناس اثنان»؛ این امر (امر دین) پیوسته باید در دست قریش باشد؛ مادامیکه در دنیا دو نفر بمانند.
همچنین حمیدی در چند روایت نقل کرده که پیامبر فرمود: «الناس تبع لقریش؛ مردم تابع قریشاند».(3)
باز از شگفتیهایی که از پیروان مذاهب چهارگانه در رابطه با خلاف گوییها و زورگوییها و ظلمشان نسبت به قریش دیده میشود این است که عده زیادی از آنان اگر کسی بگوید خلیفه بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دوازده نفر از قریشاند یا اینکه در بعضی از
روایات آمده که دوازده امیرند، این موضوع را انکار میکنند؛ در حالی که این روایات را در کتابهایی که خود، آنها را «صحاح» نامیدهاند، ذکر کردهاند. پس درست، تصدیق آن چیزی است که تکذیب کردهاند و تحقیق آنچه که انکار کردهاند.
از آن جمله، بخاری در صحیحش به سند خود از «جابر بن سمره» روایت کرده که گفت: از رسول خدا شنیدم که فرمود:
«یکون من بعدی اثنا عشرامیرا؛ بعد از من دوازده امیر و حاکم خواهد بود» و چیز دیگری هم فرمود که من نشیندم. از پدرم پرسیدم گفت: فرمود: «کلهم من قریش؛ همهشان از قریشاند».(1)
صحیح بخاری، ج 8، ص 127 (طبع مصر، 1320)؛ مسند احمد، ج 5، ص 92 (چاپ میمینه 1313).
وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنا؛2
«از رسولانی که قبل از تو فرستادیم بپرس».
محدث ابونعیم در کتابی که آن را از کتاب «استیصاب» استخراج کرده، در تفسیر آیه فوق میگوید:
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: در شبی که مرا بالابردند، خداوند بین من و تمام پیامبران جمع کرد و سپس فرمود: ای محمد، از پیامبران پیشین سؤال کن که بر چه مبعوث شدند، گفتند: بعثنا علی شهادة ان لا اله الا الله و الاقرار بنبوتک و الولایة لعلی بن ابی طالب علیهالسلام؛ جواب دادند، ما بر شهادت به وحدانیت خداوند و اقرار به نبوت تو و ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام مبعوث شدیم.
مسلم در صحیح خود میگوید: «هنگامیکه حسین بن علی به قتل رسید، آسمان بر او گریه کرد وگریهاش سرخی آن بود».
1) (1)
ثعلبی در تفسیر آیه گفته است: «قبل از کشته شدن حسین علیهالسلام سرخی شفق نبود». همچنین روایت کرده و گفته: «مطرنا دما بایام قتل الحسین؛ روز قتل حسین برای ما از آسمان خون بارید».(1)
تفسیر ثعلبی، ذیل آیه (سوره دخان، آیه 29) صواعق المحرقه، ص 116؛ ذخائرالعقبی، ص 145؛ مقتل خوارزمی،
ج 2، ص 89؛ المحرر الوجیز، ج 5، ص 73؛ تفسیر ابن کثیر، ج 6، ص 254. و نیز حدیث «هیچ سنگی برداشته نشد، مگر زیر آن خون تازه بود». تفسیر طبری، ج 25، ص 74.
از طرفی در اینکه طایفه جن در عزای امام حسین علیهالسلام گریستند پنج حدیث روایت کردهاند. همچنین در رابطه با آیات و نشانههایی که روز عاشورا - روز قتل امام حسین علیهالسلام - واقع شد، از قبیل کسوف، و باریدن خون و سرخ شدن شفق و خاکستر شدن خوراکیهای لشکر یزید و جوشیدن خون در بیت المقدس و شام و خراسان و دیوار دار الاماره کوفه و جرقه زدن آتشی به صورت عبیدالله بن زیاد و بیرون آمدن دستی از دیوار و نوشتن شعری بر آن در منزل اول کوفه به شام و اینکه مردم اشعاری را در ماتم امام حسین شنیدند، بدون اینکه گوینده آن را ببینند و نیز آتش شدن شتری که از اموال امام حسین به غارت بردند، در داخل دیگ، و سفال شدن پولها و سخن گفتن سر بریده امام مجموعاً بیست و شش حدیث آوردهاند.(2)
نویسنده تفسیر کشف الاسرار نقل کرده که روزی رسول خدا مشغول خطبه بودند. آن دو عزیز که تازه به راه افتاده بودند وارد مسجد شدند که پس از چند قدم زمین خوردند. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نتوانست ادامه صحنه را ببیند، پس سخن را قطع کرد و از منبر پایین آمد و به سراغ حسنین خود رفت و آنان را در بغل گرفت.(3)
قضایای زیادی در نحوه برخورد رسول خدا با دو سبط خود نقل شده است. از جمله اینکه پیامبر از شدت علاقه، آنان را میبوسید، اما در همین حال با شنیدن خبر شهادت این دو بزرگوار، هالهای از غم، دل نازنین او را فرا گرفت. میبدی این جریان را از زبان حفصه، اینگونه میآورد:
وروی عن حفصه ان النبی صلی الله علیه وآله وسلم دخل علیها ذات یوم فقام یصلی، فدخل عن اثره الحسن و الحسین، فلمّا فرغ النبی صلی الله علیه و آله وسلم من صلوته اجلس احدهم علی فخذه الیمنی و الآخر علی فخذه الیسری، و جعل یقبل هذا مره و یقبل هذا اخری. فإذ قد کان ما بین السماء و الارض جبرئیل فنزل، فقال: الجبار یقرئک یا محمد السلام، و یقول: قد قضینا قضاء و جعلنا فیه بالخیار، قضینا علی هذین (و اشار الی الحسن والحسین) ان احدهما یقتل بالسیف عطشاناً، والاخر یقتل بالسم. فان شئت صرفته عنهما و لا شفاعة لک یوم القیامة و ان شئت امضیت ذلک علیهما و لک الشفاعة. قال: بل اختار الشفاعه.
حفصه، همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم میگوید:
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بر من وارد شد، آن گاه مشغول به نماز گردید. حسن و حسین علیهالسلام نیز در پی او وارد شدند. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم پس از فراغت از نماز، یکی از ایشان را بر روی پای راست و دیگری را بر روی پای چپ خود نشانید. گاهی حسن را میبوسید و گاهی بر رخسار حسین بوسه میزد. در این هنگام جبرئیل نازل شد و عرضه داشت: خدایت سلام تو را میرساند و میگوید: ما قضایی را مقرر داشتیم و تو را در انتخاب آن مخیر ساختهایم. ما حکم کردهایم که این دو (اشاره به حسن و حسین) یکی با لب تشنه به شمشیر شهید شود و دیگری با زهر به درجه شهادت رسد. اگر میخواهی این حکم را از ایشان بر خواهیم داشت، ولی دیگر از شفاعت روز قیامت برخوردار نخواهی بود، وگرنه شفاعت برای تو خواهد بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: من شفاعت را بر میگزینم.
موضوع شهادت حضرت امام حسین علیهالسلام و خبر دادن رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و دیگر اولیا؛ بلکه اخبار خداوند متعال به آن در اخبار و روایات بسیاری وارد شده است. البته این بدان معنا نیست که درباره شرایط و علل قیام آن حضرت و پیامدهای آن بحث و تجزیه و تحلیل انجام نیابد، بلکه مسئله سوء اختیار زمامداران و مردم، و فساد اجتماعی و سیاسی و دور شدن آنان از آرمانهای الهی را باید مد نظر آورد و درباره آن به تحقیق سخن گفت.
از سوی دیگر به هیچ وجه علم خداوند به عاقبت امر، منافاتی با سوء فعل انجام دهندگان آن ندارد، زیرا آن علم، سالب اختیار نیست و اکتفا به عنوان کردن قضیه قضای الهی نمیتواند راهگشا باشد. دیگر آنکه لزوم امر به معروف، اصلاح امت اسلامی، رفع ید از سلطه جابرانه حاکم فاسقی چون یزید بن معاویه از جمله مسایلی است که در کلمات رهبر نهضت خونین کربلا حضرت سیدالشهداء علیهالسلام بدان تصریح شده است.
أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ؛1
«آیا آنان که مرتکب اعمال زشت و تبهکاری شدند گمان کردند رتبه آنها را مانند کسانی که ایمان آورده ونیکوکار شدند قرار میدهیم تا در مرگ و زندگانی هم با مؤمنان یکسان باشند؟ حکم آنها اندیشه بسیار باطل و جاهلانهای است».
فخر رازی در تفسیر کبیر خود، ذیل این آیه شریفه در سوره جاثیه میگوید:
کلبی گفته: این آیه درباره علی و حمزه و عبیده، و سه نفر از مشرکین؛ یعنی عتبه و شیبه و ولید پسر عتبه نازل شده که به مؤمنین میگفتند: به خدا سوگند شما هیچ خبر ندارید، و به فرضی که آنچه میگویید حق باشد باز حال ما در آخرت بهتر از حال شما خواهد بود؛ همچنان که در دنیا هم حال ما بهتر از حال شماست. خدای تعالی در این آیه، این سخن مشرکین را رد نموده، بیان فرمود که ممکن نیست حال مؤمنینی که خدا را اطاعت میکنند با حال کفاری که نافرمانی خدای متعال میکنند در درجات ثواب و منازل سعادت یکسان باشد.(1)
1) (2) تفسیر کبیر فخر رازی ذیل (سوره جاثیه، آیه 21)؛ سیمای امام علی به روایت اهل سنت، ص 149؛ تفسیر مظهری، ج 8، ص 324؛ تفسیر الحبری، ص 318؛ ما نزل من القرآن فی اهل بیت، ابن حجام به نقل از تاویل الایات، سید شرفالدین، ج 2، ص 576؛ شواهدالتنزیل، ج 2، ص 168؛ کفایة الطالب، ص 247؛ مناقب خوارزمی، ص 275.
سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ؛1
«و بر رخسارشان از اثر سجده نشانههای نورانیت پدیدار».
زمخشری متذکر میشود: «علی بن الحسین زین العابدین و علی بن عبدالله بن عباس ابی الاملاک بسیار سجده میکردند و بر پیشانیشان اثر آن باقی بود».(1)
و این فضیلتی بس بزرگ برای امام چهارم علیهالسلام است که با عبادت، بسیار مأنوس بودند و به حق به «سجاد» و «زین العابدین» مقلب گردیدند.
آلوسی میگوید: «به علی بن الحسین به خاطر کثرت سجود ذوالثفنات گفته میشد و چون پینههای پای شتر روی پیشانی آنها نقش بسته بود».(2)
او در ادامه آیه میگوید:
«حظ و بهره علی از رسول الله بیشتر از سایر خلفا بود و مشارکت و مبارزه او نیز در جنگها به خاطر کشتن دشمنان رسول الله بیشتر از بقیه بود».(3)
آلوسی به نقل از ابن حجر الهیتمی میگوید:
«ان اشرف العرب نسبا اولاد فاطمه رضی الله عنها لانهم ینسبون الی النبی کما صرح به جمیع الفقهاء. و اخرج الطبرانی عن فاطمه قالت: قال رسول الله کل بنی آدم ینتمون الی عصبه الا ولد فاطمه فانا ولیهم و انا
عصبتهم و انا ابوهم؛(1)
روح العمانی، همان، ص 164؛ التفسیر المنیر، ج 19، ص 85. ذیل سوره فرقان، آیه 54 میگوید: «نسب علی با رسول الله تا قیامت جدا نمی شود».
شریفترین عربها از لحاظ نسب، فرزندان فاطمه سلام الله علیها هستند چون آنها به رسول الله منسوباند، همچنان که تمام فقها به آن اذعان نمودهاند. طبرانی از حضرت فاطمه روایت کرده که: رسول خدا فرمودند: هر فرزند انسان به گروهی متعلق است، مگر اولاد فاطمه که من، گروه و سرپرست آنهایم. و در روایتی دیگر فرمود: هر فرزند دختری به پدرش منسوب است، مگر فرزندان فاطمه که من پدر آنها هستم.آلوسی میافزاید سیوطی این روایت را «حسن» دانسته و نیز حاکم در مستدرک هم آن را نقل کرده است و اضافه نموده که رسول الله فرمود: «فاطمه، پاره تن من است، هر که او را ناراحت کند، من را ناراحت میکند و هر که او را خوشحال کند من را خوشحال میکند، تمام انساب روز قیامت قطع میشود مگر حسب ونسب من».
مؤلف روح المعانی در ادامه میگوید حدیث «فاطمه بضعة منی» را بخاری در صحیح خود نیز نقل نموده است.
ابن کثیر ذیل آیه، 101 سوره مومنون چنین مینویسد:
«قال رسول الله: فاطمه بضعه منی، یغیظنی ما یغیظها و ینشطنی ما ینشطها و ان الانساب تقطع یوم القیامه الانسبی و سببی وصهری».
ابن کثیر میافزاید: این حدیث در صحیحین بدین شکل نقل شده است: «فاطمة بضعه منی یریبنی مایربیها و یوذینی ما آذاها».(2)
او در جایی دیگر نقل میکند که از رسول خدا سؤال شد: «ای اهلک احب الیک» قال: «احب اهلی الی فاطمه بنت محمد».(3)
وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلی * ثُمَّ دَنا فَتَدَلّی * فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی * فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی؛1
«و آن رسول در افق اعلا (ی کمال و مشرق انسانیت) بود آنگاه نزدیک آمد و بر او (به وحی حق) نازل گردید (بدان نزدیکی که) با او به قدر دو کمان یا نزدیکتر از آن شد. پس خدا به بنده خود وحی فرمود؛ آنچه که هیچ کس درک آن نتواند کرد».
سیوطی در الدر المنثور ذیل آیه معراج از طبرانی از عایشه روایت کرده که گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: وقتی مرا به آسمان بردند و به بهشت درآوردند پای درختی از درختان بهشت ایستادم که هرگز چنین درخت زیبایی و چنین برگهای سفیدی و میوه پاکیزهای ندیده بودم. یکی از آن میوهها را چیدم و خوردم، آن میوه، نطفه فاطمه شد که اینک هر وقت مشتاق بوی بهشت میشوم آن بوی را از فاطمه استشمام میکنم.
در روایت مستدرک از «سعید بن مالک» آمده آن میوه «به» بوده و در روایت ذخائر العقبی آمده است که عایشه بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم اعتراض میکند که چرا فاطمه را این قدر میبوسی؟ پیامبر خدا در پاسخ او داستان معراج و بوی بهشت را علت میآورد.
در روایت تاریخ بغداد نیز رسول خدا بعد از نقل داستان شب معراج به عایشه میفرماید:
«و هی حوراء انسیه کلما اشتقت الی الجنه قبلتها؛(1)فاطمه حوریهای است به صورت بشر و هر وقت مشتاق بوی بهشت میشوم آن را از فاطمه استشمام میکنم».
سیوطی درالدر المنثور در ذیل تفسیر آیه شریفه سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ3 اظهار داشته است «ابن عدی» و «ابن عساکر» از «انس» روایت کردهاند که رسول خدا فرمود:
1) (2) ذخائر العقبی، محب طبری، ص 36 (مطبعه حسام الدین قدسی، 1356)؛ تاریخ بغداد، ج 5، ص 87.
«در شب معراج این مکتوب را برساق عرش دیدم «لا اله الا الله محمد رسول الله ایدته بعلی» خدایی جز خدای یکتا نیست محمد رسول خداست، او را به نیروی علی تأیید نمودم».(1)
درالمنثور، ذیل سوره اسراء، آیه 1.
سیوطی ذیل سوره نجم به جریان بستن درهای مسجد النبی به جز در خانه امام علی اشاره میکند. وقتی این کار بر دیگران گران آمد، رسول خدا پس از خواندن نماز بر بالای منبر رفت و خطبه بلیغی ایراد فرمود و آنگاه گفت:
یا ایها الناس ما انا سددتها و لا انا فتحتها و لا انا اخرجتکم واسکنته، ثم قرأ: وَ النَّجْمِ إِذا هَوی * ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی * وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی ؛ (2)ای مردم، آگاه باشید نه من این درها را بستم و نه من آنها را گشودم و نه من شما را بیرون راندم و نه من شما را جای دادم. سپس این آیات را تلاوت فرمود....
پس تلاوت این آیات نشان میدهد رسول الله آنچه انجام میدهد از روی هوا و هوس نیست، بلکه فرمان قطعی خداوند است.
ترجمه کامل روایت چنین است:
در تفسیر الدر المنثور ذیل آیه وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی از ابن مردویه و ابوالحمراء و «حبه عرنی» روایت کرده که رسول خدا دستور داد تا در خانههایی که به مسجد باز میشود مسدود نمایند. این فرمان بر آنهایی که درِ خانههایشان به مسجد باز میشد گران آمد. «حبه» گفته است:
در این هنگام به حمزه بن عبدالمطلب که در زیر قطیفه سرخ رنگی قرار گرفته و چشمانش غرق در اشک بود نگاه میکردم و او در آن حال خطاب به پیغمبر گفت: با این دستوری که دادی، عمویت، ابوبکر، «عمر» و «عباس» را از خانه بیرون کردی و به جای آن پسر عمویت علی - علیهالسلام -؛ را ساکن ساختی. مردی گفت: از بالا بردن علی - علیهالسلام - چه نظری دارد، پیغمبر دستور داد مردم در مسجد حاضر شوند. آن گاه خطبهای ایراد نمود و سپس خطاب به مردم فرمود: «من به خاطر خودم نه در خانه شما را مسدود کردم و نه در خانه شما را گشودم، و نه شما را از مسجد بیرون کردم و نه علی را در درون مسجد جای دادم».
آنگاه این آیات را قرائت فرمود: «سوگند به خدایی که ستاره را فرود آورد، پیغمبر شما که مصاحب خوبی برای شماست در فرمانی که صادر میکند گمراه نگردیده است و از روی خواهش نفس گفت و گویی نمیکند، و هر چه ابراز میدارد طبق وحی الهی است.(1)
برخی از کسانی که حدیث «سد الابواب الابابه» را نقل نمودهاند:
صحیح ترمذی، ج 2، ص 301 از زید بن ارقم؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 125 (از ابوهریره) و ج 3، ص 125 و ج 3، ص 116 (از طرق دیگر)؛ مسند احمد، ج 2، ص 26 (به سند ابن عمر) و ج 2، ص 26 و ج 1، ص 175 (از عبدالله بن رقیم)؛ حلیة الاولیاء، ج 4، ص 153؛ درالمنثور، ج 6، ص 123؛ سنن بیهقی، ج 7، ص 65 (ام سلمه)؛ ینابیع الموده، ص 78 (عدی بن ثابت)؛ تاریخ بغداد، ج 7، ص 205. برای مطالعه بیشتر رک: راهنمای حرمین شریفین، ابراهیم غفاری، صص 56-55.
سیوطی ذیل آیه فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ روایتی نقل میکند که با اینجا تناسب بسیار دارد:
قال: و اخرج ابن مردویه و بریده قال: قرأ رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و سلم هذه الآیه: فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ فقام الیه رجل فقال ای بیوت هذه یا رسول الله؟ قال: بیوت الانبیاء. فقام الیه ابوبکر فقال: یا رسول الله هذا البیت منها بیت علی و فاطمه؟ قال: نعم من افاضلها؟(2)
این روایت به خوبی نشان میدهد که جایگاه خانه امام علی و حضرت فاطمه علیهماالسلام همچون خانه انبیا، بلکه از برترین آنهاست؛ پس جای آن دارد که حرمت این خانه حفظ شود. اما چرا این حرمتها شکسته شد و خانهای که رسول خدا این همه درباره نگه داشتن حرمت اهل خانه؛ یعنی امام علی و حضرت فاطمه تأکید کرد و نیز بارها فرموده بود: «و الحسن والحسین سید شباب اهل الجنه»(3)حریمش حفظ نشد. به راستی آن اعرابی که چکامههای بلند را در همان دفعه اول حفظ میکردند، و آنهایی که هفت پشت همسایه را میدانستند، آیا راه رفتن امام حسین علیهالسلام در صحرای کربلا آنها را به یاد رسول الله نینداخت؟ مگر رسول الله به امام علی نگفت «انت منی و انا منک»(4)؟ پس چرا
تا سالیان سال بر منابر، امام علی را سب مینمودند؟ مگر پیامبر خدا همچنان که منابع اهل سنت نیز نقل کردهاند این احادیث را در مورد این خاندان نگفت:
رواه الترمذی عن طلحه بن عبیدالله و قال لعلی: «انت منی به منزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی»(1)
البخاری فی کتاب: المغازی، باب: غزوه تبوک، ص 4416، و اخرجه مسلم فی کتاب: فضائل الصحابه، باب: من فضائل علی بن ابی طالب رضی الله عنه، ص 2404.
متفق علیه عن سعد بن ابی وقاص و قال: من کنت مولاه فعلی مولاه».(2)رواه احمد والترمذی عن زید بن ارقم و قال: «فاطمه بضعه منی فمن اغضبها اغضبنی»(3)متفق علیه عن مسور بن مخرمه و قال: «الحسن والحسین سیدا شباب اهل الجنه»(4)رواه الترمذی عن ابی سعید و قال: «خیر نسائها مریم بنت عمران و خیر نسائها خدیجه بنت خویلد».(5)
چه شرم آور است سیاست نسیان حق و حقیقت.
ابن مغازلی در تفسیر آیه وَ النَّجْمِ إِذا هَوی به سندی که به ابن عباس ختم میشود نقل نموده که ابن عباس گفت:
با عدهای از جوانان بنی هاشم در کنار پیامبر نشسته بودم، ناگاه ستارهای از جای خود جست ودر زمین فرود آمد. پس پیامبر فرمود: «این ستاره درمنزل هر کس فرود آید او بعد ازمن وصی است». جوانان بنی هاشم به پاخاستند نگاه کردند و دیدند که در منزل علی بن ابی طالب فرود آمده است. گفتند: پیامبر درباره علی گمراه شده است. آنگاه آیه وَ النَّجْمِ إِذا هَوی * ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ... نازل شد.(6)
1) (1)
2) (2) الترمذی فی کتاب: المناقب، باب: مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 3722.
3) (3) البخاری فی کتاب: فضائل اصحاب النبی، باب: مناقب فاطمه علیها السلام، ص 3767 و اخرجه مسلم فی کتاب: فضائل اصحابه، باب من فضائل فاطمه بنت النبی صلی الله علیه و آله، ص 2449.
4) (4) الترمذی فی کتاب: المناقب، باب: مناقب الحسن و الحسین، ص 3777.
5) (5) البخاری فی کتاب: مناقب الانصار، باب: تزویج النبی، خدیجه و فضلها، ص 3815 و اخرجه مسلم فی کتاب: فضائل الصحابه، باب: فضائل خدیجه ام المؤمنین، ص 2430 و تفسیر المظهری، ج 4، ص 350.
6) (6) المناقب ابن مغازلی، ص 30.
آنهایی که مسئله گمراه شدن رسول الله را درباره علی مطرح میکنند، آیا قصد خدمت به اسلام را دارند؟ در حالی که آنها به واقع میدانند که جایگاه امام علی در اسلام، چون محور آسیاب است برای سنگ آسیاب، اما مگر سیاست قدرت و حکومت میگذارد.
مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ * بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ * فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ * یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ؛1
«دو دریا را به جریان آورد که با یکدیگر برخورد کنند. حایلی میانشان است و در هم نیامیزند پس کدامین نعمت پروردگارتان را انکار میکنید؟ مروارید و مرجان از میان آن دو بیرون میآید».
سیوطی در تفسیر خود، این آیه را چنین تفسیر کرده است:
عن ابن عباس فی قوله مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ قال: علی و فاطمه بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ قال: النبی صلی الله علیه و آله. یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ قال: الحسن والحسین؛(1)
المحاسن المجتمعه، ص 202 (نسخه دانشگاه تهران)
الشافعی المناقب، ص 212؛ خصائص الوحی المبین، ابن بطریق، فصل 19، ص 208، رقم 155-154.
ینابیع، ص 408 (ط اسلامبول) و ص 118؛ الکشف و البیان، ذیل الرحمن (آیات 19-22)؛ العلامه، ارجح المطالب، صص 71 و 309 (ط لاهور)؛ سبط بن الجوزی، التذکره، ص 245 (ط النجف 2) و ج 2، ص 162 (چاپ جدید)؛ الخوارزمی، المقتل، ص 112 (ط النجف)؛ الدر المنثور، ج 6، ص 142 (ط مصر)؛ آلوسی، روح المعانی، ج 27، ص 93 (ط مصر)؛ میرمحمد صالح الکشفی، المناقب المرتضویه، ص 70 (ط بمبئی). شواهد التنزیل، حسکانی، ج 2، صص 284-290 به نقل از ضحاک، ابن عباس، انس بن مالک، ابی ذر، امام جعفر الصادق، امام رضا، ابی سعید الخدری و....
ابن عباس میگوید مقصود از دو دریا امام علی و حضرت فاطمه هستند و مقصود از حایل بین آن دو نبی اکرم صلی الله علیه و آله وسلم است و مقصود از لؤلؤ و مرجانی که از این دو دریا به وجود میآید حسن و حسین علیهما السلاماند.
1) (2) درالمنثور، ج 4، ص 100؛ الشیخ عبدالرحمن بن عبدالسلام الصفوری، نزهه المجالس، ج 2، ص 229.
صاحب تفسیر کشف الاسرار در ذیل این آیه مینویسد:
«... قال اهل الاشاره: و حکی عن سفیان الثوری فی قول الله عز و جل مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ قال: فاطمه [سلام الله علیها] وعلی [علیهالسلام] بَیْنَهُما بَرْزَخٌ محمد [صلی الله علیه و آله] یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ الحسن والحسین [علیهماالسلام]».(1)
کشف الاسرار و عدة الابرار، ج 9، ص 412.
مؤلف بر طبق این نقل حضرت فاطمه علیهاالسلام و علی علیهالسلام را دو دریا، محمد صلی الله علیه و آله وسلم را برزخ آن، و امام حسن و امام حسین علیهماالسلام را لؤلؤ و مرجان آن معرفی کرده است. البته این نحو تفسیر از سلمان فارسی و سعید بن جبیر نیز نقل شده و اختصاص به سفیان ندارد.(2)همچنین شبیه این معنی از امام جعفر صادق علیهالسلام نیز روایت شده است با این تفاوت که در آن نقل، واژه برزخ به وجود رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم تطبیق نشده است.
علامه سیوطی میگوید:
ابن مردویه از ابن عباس آورده است: بحرین ملاقات کننده، علی و فاطمه علیهماالسلام و برزخی که بین آن دوست که بر دیگری غلبه میکنند، پیامبر اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم و لؤلؤ و مرجان که از آن دو خارج میشوند، حسن و حسین [علیهماالسلام] میباشند.(3)
آلوسی پس از نقل روایت ابن عباس و انس بن مالک در این باره، روایت طبرسی در مجمع البیان را میآورد که از سلمان فارسی و سعید بن جبیر و سفیان ثوری نقل شده است و میافزاید:
والذی اراه انّ هذا ان صح لیس من التفسیر فی شیء بل هو تأویل کتأویل المتصوفه بکثیر من الآیات و کل من علی و فاطمه رضی الله عنهما عندی اعظم من البحر المحیط علما و فضلا و کذا کل من الحسین ابهی و ابهج
من اللؤلؤ و المرجان بمراتب جاوزت حد الحسبان(1)
روح المعانی، ج 27، ص 107.
آنچه من میپندارم این است که آنچه بیان شد اگر صحیح باشد از قسم تأویل است؛ مثل تأویلات صوفیه برای بسیاری از آیات، زیرا هر یک از علی [علیهالسلام] فاطمه [سلام الله علیها] در نزد من از دریای علم و فضل، برتر و وسیعترند و نیز هر کدام از حسن و حسین از لؤلؤ مرجان درخشندهتر و روشنتر و خیرهکنندهتر از آناند که به حساب آید.آلوسی از ابن عباس روایت میکند که آیه اشاره به حزقیل، حبیب نجار و علی کرم الله وجهه دارد وعلی از آنها برتر است.(2)
ابن عطیه در ذیل آیه وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعی4 میگوید:
«ثلاثة لم یکفروا بالله طرفه؛ علی بن ابی طالب، صاحب یس، و مؤمن آل فرعون».(3)
سیوطی ضمن سه طریق ذیل آیه بیستم سوره یس چنین روایت میکند:
اخرج البخاری فی تاریخه عن ابن عباس قال: قال رسول الله: الصدیقون ثلاثة: حزقیل مؤمن آل فرعون، حبیب النجار صاحب آل یس و علی بن ابی طالب (ضمن 4 حدیث)
اخرج الطبرانی و ابن مردویه: «سابقون سه نفرند».
اخرج ابوداوود و ابو نعیم و ابن عساکر والدیلمیعن ابی یعلی: «الصدیقون ثلاثة».(4)
ابن کثیر هم حدیثی شبیه به آلوسی نقل میکند و چون یکی از راویان به نام «حسین الاشقر» شیعی است، در سند برخی مناقشه میکند، ولی در نهایت میگوید: «و الله سبحانه و تعالی اعلم بالصواب».(1)
تفسیر القرآن العظیم، ج 5، ص 611.
گرچه باید پرسید که آیا صرف شیعی بودن برای رد حدیث کافی است؟ علاوه بر آن، این حدیث از طریق صحیح دیگری هم نقل شده است که به برخی اشاره نمودیم.به نظر میرسد خود ابن کثیر هم به این مطلب رسیده است، چون جمله آخری که بیان نموده حاکی از آن است که به گفته خود مبنی بر ضعف حدیث اطمینان کامل نداشته است.
ثعلبی در تفسیر خود ذیل این آیه از «عباده بن عبیدالله» روایت کرده که گفت: علی فرمود:
انا عبدالله و اخو رسول الله و انا الصدیق الاکبر ولا یقولها بعدی الّاکذاب مفتر، صلیت قبل الناس سبع سنین؛(2)
تاریخ طبری، ج 2، ص 56؛ صحیح ابن ماجه، ص 12 (چاپ هند) مضمون حدیث در مستدرک، ج 3، صص 111-112.
من بنده خدا و برادر رسول الله و صدیق اکبرم، هر که بعد از من چنین ادعای کند کذاب است. من هفت سال قبل از سایر مردم نماز خواندم.ثعلبی به نقل از مجاهد میافزاید:
از نعمتهایی که خدا به علی علیهالسلام روزی کرد این بود که او را در دامن رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم پرورش داد، زیرا قریش در آن ایام به فقری شدید مبتلا بودند و ابوطالب نیز به خاطر داشتن عائله زیاد در مضیقه بود. رسول خدا به عمویش عباس که از سایر بنی هاشم کمعائلهتر بود فرمود: ای عباس برادرت ابوطالب عائله بسیار دارد، سایر مردم نیز به طوری که میبینی گرفتار فقرند، بیا با هم نزد او برویم و بار عیال او را سبک کنیم. به هر حال عباس پذیرفت و نزد ابوطاب رفتند و جعفر را عباس برداشت و علی علیهالسلام را رسول خدا.(3)
درنگی در وثاقت «الحسین بن حسن الاشقر»
او از رجال نسائی در «صحیحش» است و برای نسائی شروطی ذکر کردهاند که بسیار شدیدتر از شیخیین است.(1)
تذکرة الحفاظ، ج 2، ص 700.
همچنین افراد بزرگی چون احمد بن حنبل، ابن معین، الفلاس، ابن سعد و دیگران از او نقل نمودهاند.(2)عبدالله پسر احمد بن حنبل میگوید: «لم یکن عندی ممن یکذب؛ (3)در نگاه من دروغگو نیست».
از ابن معین درباره او پرسیده شد، او گفت:
وکان من الشیعة الغالیه، فقیل له: فکیف حدیثه و قال: لابأس به. قیل: صدق و قال: نعم، کتبت عنه؛ (4)از شیعه غالی است، سؤال شد که حدیث او چگونه است؟ گفت: اشکالی ندارد. گفتند: آیا صادق است؟ گفت: بله از او روایت نوشتهام.
به همین خاطر است که ابن حجر میگوید:
«الحسین بن حسن الاشقر، الفزاری، الکوفی صدوق، یتّهم ویغلو فی التشیع».(5)
خلاصه اینکه در روایت او به لحاظ حدیثی حتی از دیدگاه علمای رجال اهل سنت نیز هیچ اشکالی وجود ندارد.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا ناجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقَةً ذلِکَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ؛6
«ای اهل ایمان، هرگاه بخواهید که با رسول سخن سرّی بگویید (یا سؤالی کنید) پیش از این کار باید مبلغی صدقه دهید که این صدقه برای شما بهتر و پاکیزهتر است».
نزول آیه نجوا امتحان و محکی برای شیفتگان خالص و دلدادگان واقعی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بود. به حکم این آیه، مؤمنان موظف شدند برای سخن گفتن با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ابتدا صدقهای را بپردازند، ولی با کمال تعجب برای این آیه، مصداقی جز علی علیهالسلام یافت نگردید.
میبدی مینویسد:
و هیچ کس از صحابه به حکم این آیت نرفت، مگر علی بن ابی طالب. روی ان علیاً علیهالسلام کان یقول: «آیة فی کتاب الله لم یعمل بها احد قبلی و لا یعمل بها احدی بعدی و هی آیه المناجاة». روی انه قال: کان عندی عشرة دراهم، فکنت اذا ناجیت النبی صلی الله علیه و آله وسلم تصدقت بدرهم فنسخت و لم یعمل بها احد غیری».(1)
کشف الاسرار و عدة الابرار، ج 10، ص 21؛ المحرر الوجیز، ج 5، ص 280؛ هیچ کس به آیه عمل نکرد جز علی؛ اسباب النزول واحدی، ص 235؛ انوار التنزیل، ج 5، ص 43؛ تفسیر المظهری، ج 9، ص 211؛ الکشاف زمخشری، ج 4، ص 76؛ تفسیر عبدالرزاق، ج 3، ص 294؛ تفسیر مجاهد، ص 660؛ (طبع مجمع البحوث الاسلامیه اسلام آباد پاکستان)؛ تفسیر طبری، ج 28، ص 20؛ تفسیر بغوی، ج 7، ص 52؛ تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 326؛ ترمذی در ذیل تفسیر سوره مجادله، ج 5، ص 407 قال: حدیث حسن؛ القرطبی، ج 17، ص 310؛ در المنثور، ج 6، ص 185؛ الاوائل، ابوایوب انصاری، ص 167 (ط طنجه مغرب)، الناسخ و المنسوخ، ابی جعفر النحاس، ص 231؛ تفسیر ابن کثیر دارالفکر، ج 6، ص 587؛ تفسیر بغوی معالم التنزیل، ذیل مجادله آیه 12، ج 4، ص 283. حدیث امام علی: التفسیر المنیر، ج 28، ص 45؛ تفسیر ثعلبی، ج 3، ص 132، سنن ترمذی، قسمت تفسیر، ج 1، ص 406، المناقب، محمد بن سلیمان الکونی، ج 1، ص 188، الناسخ و المنسوخ، ابن سلامه، ص 45، نظم دری، ص 90؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 358؛ مناقب خوارزمی، ص 277، فصل 17؛ ریاض النضره 3، ج 4، ص 149؛ تاویل الایات، ج 2، ص 673؛ تفسیر الحبری، ص 320؛ فتح القدیر، ج 5، ص 191 و....
علی علیه السلام فرمود:
در قرآن آیهای است که کسی جز من (نه قبل و نه بعد) به آن عمل نکرده است و آن، آیه مناجات است. من ده درهم بیش نداشتم؛ هرگاه که با پیامبر سخن
1) (1)
میگفتم یک درهم صدقه میدادم. این آیه نسخ شد، در حالی که غیر از من کسی به آن عمل نکرد.
همچنین ابونعیم حافظ به سند خود از ابی صالح از ابن عباس نقل کردهاند که «مفوق بن احمد» از علی علیه السلام چنین آورده که فرمود:
در کتاب خدا آیهای است که پیش از من کسی [به آن] عمل نکرده و بعد از من هم [عمل] نخواهد کرد و آن، آیه یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا ناجَیْتُمُ الایه. و آن آیه بعداً نسخ شد.
در کتاب مناقب از مکحول روایت شده که علی علیهالسلام فرمود: قسم به خدا احدی غیر از من به این آیه عمل نکرده است. و بعد نازل شد أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللّهُ عَلَیْکُمْ الایه. توبهای نیست مگر از گناه قبلی (صدقه ندادن). همچنین از کلبی از ابی صالح از ابن عباس نقل است که گوید: برای علی علیهالسلام یک دینار بود که آن را به ده درهم فروخت و بعد هرگاه که با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نجوا میکرد یک درهم صدقه میداد. و نجوا کرد تا ده مرتبه. سپس این آیه نسخ شد. پس عمل نکرده به آن آیه احدی غیر از علی علیهالسلام.(1)
ینابیع الموده، باب 27، ص 234.
زمخشری از امام علی علیهالسلام نقل میکند که گفت:
هنگامی که این آیه نازل شد، رسول خدا مرا طلبید و گفت: میتوانی یک دینار صدقه بدهی؟ گفتم: استطاعت آن را ندارم. پس فرمود: چقدر میتوانی؟ گفتم: «حبة او شعیره» و ایشان فرمود: انک لزهید؛ تو بسیار پارسایی. گویند این حکم ده روز برقرار بود و سپس با آیه بعدی نسخ شد. برخی هم معتقدند تنها قسمتی از روز، این حکم دوام داشت. ولی تنها علی علیهالسلام به آن عمل کرد و برای دیگران انجام این امر سنگین بود. فقیرها به دلیل فقرشان از آن ابا کردند و ثروتمندان حریص بر مال بودند واز پرداخت صدقه سرباز زدند.(2)
زمخشری از امام علی نقل میکند که فرمود:
«ان فی کتاب الله لآیة، ما عمل بها احد قبلی و لا یعمل بها احد بعدی، کان لی دینار فصرفته، فکنت اذا ناجیته تصدقت بدرهم».
و کلبی گوید: «تصدیق به فی عشر کلمات سالهن رسول الله».
این فضیلتی بس عظیم است که هیچ کس دیگر نمیتواند آن را کسب کند و علی علیهالسلام تنها عامل به آیه نجوا بود و این نشانگر شدت علاقه او به رسول خدا و تبعیتش از احکام الهی بود. دوست ودشمن بر این فضیلت او معترفاند؛ همان گونه که ابن عمر گوید:
«کان لعلی ثلاث، لو کانت لی واحده منهن کانت احب الی من حمر النعم: تزویجه فاطمه و اعطاوه الرایه یوم خیبر و آیة النجوی».(1)
همان؛ درست همین کلام در ایسر التفاسیر، ج 5، ص 294 پس از نقل جریان روایت شده است؛ تفسیر ثعلبی، ج 3، ص 132؛ تفسیر روح البیان، ج 9، ص 406.
سیوطی در درالمنثور احادیث ذیل این آیه را به دو شکل بیان میکند:
الف) حدیث نجوا نمودن حضرت علی با رسول خدا (بخشش ده درهم و ده بار صحبت نمودن با پیامبر خدا) شامل این احادیث:
اخرج ابن ابی شیبه، عبد بن حمید، الترمذی و حسنه، ابویعلی، ابن جریر، ابن المنذر، ابن مردویه، و النحاس عن علی.
عبد بن حمید، ابن المنذر، ابن ابی حاتم عن مجاهد.
سعید بن منصور عن مجاهد.
ب) حدیثی که حضرت علی فرمودند: «آیهای در کتاب خداست که تنها من به آن عمل نمودم و سپس نسخ شد» شامل این روایات:
اخرج سعید بن منصور، ابن راهویه، ابن ابی شیبه، عبد بن حمید، ابن المنذر، ابن ابی حاتم، ابن مردویه، الحاکم و صححه.
اخرج عبدالرزاق، عبد بن حمید، ابن منذر، ابن ابی حاتم و ابن مردویه عن علی.(2)
ابن کثیر ذیل آیه اول سوره مائده روایتی نقل میکند که آن را در اینجا ذکر میکنیم.
عن ابن عباس: ما فی القرآن آیه یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا 1 الا ان علیا سیدها و شریفها و امیرها و ما من اصحاب النبی احد الا قد عوتب فی القرآن الا علی بن ابی طالب فانه لم یعاقب فی شیء منه؛ ابن عباس میگوید: هر آیهای که در آن یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا2 است علی، آقا، سرور و امیر آن است و هیچ یک از اصحاب رسول الله نبودند مگر اینکه در قرآن مورد عتاب واقع شدند، مگر علی بن ابیطالب که هیچ گاه مورد عتاب واقع نشد.
ابن کثیر گرچه در سند این حدیث به خاطر وجود «علی بن ندیمه» که فردی شیعی است مناقشه میکند، اما میگوید:
وقوله فلم یبق احد من الصحابه الا عوتب فی القرآن الاعلیا، انما یشیر به الی الآیة الامره بالصدقه بین یدی النجوی، فانه قد ذکر غیر واحد انه لم یعمل بها احد الا علی؛(1)
اما کلام ابن عباس که تمام صحابه مورد عتاب واقع شدهاند، مگر علی علیهالسلام اشاره به آیهای دارد که خداوند فرمود: هنگام نجوا با رسول الله صدقه بدهید و بسیاری نقل نمودهاند که هیچ کس جز علی علیهالسلام به این آیه عمل نکرد. به هر حال ابن کثیر تلویحا عبارت ابن عباس را با این توجیه میپذیرد.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ ؛(2)
1) (3) تفسیر القرآن العظیم، ج 2، ص 470، ذیل سوره مائده، آیه 1. کسانی که حدیث ابن عباس را نقل نموده: الفضائل، احمد بن حنبل، ص 168؛ کفایة الطالب (گنجی شافعی) باب 31، ص 140، شواهد التنزیل، ج 1، ص 49، رقم 70 تا 82؛ تاریخ دمشق، ج 2، صص 429-430؛ ذخائر العقبی، محب طبری، ص 89؛ ریاض النضره، ج 3 و 4، ص 158؛ نورالابصار، ص 81؛ تاریخ الخلفاء، ص 160؛ ینابیع الموده، باب 42، ص 129؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 112؛ منتخب کنز العمال، ج 5، ص 38 (بر حاشیه مسند احمد) الخصائص، ابن البطریق، صص 200-201؛ حلیة الاولیاء، ج 1، ص 64؛ المناقب، ص 266، فصل 17.
2) (4) سوره الممتحنه، آیه 1.
«ای کسانی که ایمان آوردید: هرگز نباید کافران را که دشمن من و شمایند یاران خودبر گرفته و طرح دوستی با آنان افکنید».
در شأن نزول این آیه روایاتی نقل کردهاند که البته روایاتشان نسبت به یکدیگر کم و زیاد دارد و مختصر آن از این قرار است که:
«حاطب ابن ابی بلتعه» - یکی از مسلمانان معروف که در جنگ بدر و بیعت رضوان شرکت کرده بود - نامهای به اهل مکه نوشت و توسط زنی به نام «ساره» به مکه فرستاد. حاطب در این نامه اسرار مسلمانان را فاش کرده و نوشته بود رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم قصد دارد به سوی شما آید، آماده دفاع از خویش باشید! ساره، نامه را برداشت و از مدینه به سوی مکه حرکت کرد. جبرئیل این ماجرا را به اطلاع پیامبر رسانید. رسول خدا به علی علیهالسلام، عمار، عمر، زبیر، طلحه، مقداد بن اسود و ابومرئد دستور داد تا سوار بر مرکب شوند و به سوی مکه حرکت کنند و فرمود در یکی از منزلگاههای وسط راه به زنی میرسید که حامل نامهای از «حاطب» به مشرکین مکه است، نامه را از او بگیرید. آنها حرکت کردند و در همان مکان که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرموده بود به او رسیدند، او سوگند یاد کرد که هیچ نامهای نزد او نیست. اثاث او را تفتیش کردند، ولی چیزی نیافتند. همگی تصمیم بر بازگشت گرفتند، ولی علی علیهالسلام فرمود: نه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به ما دروغ گفته، و نه ما دروغ میگوییم، شمشیر را کشید و فرمود: نامه را بیرون بیاور و الا به خدا سوگند گردنت را میزنم. ساره هنگامیکه مسئله را جدی یافت نامه را که در میان گیسوانش پنهان کرده بود بیرون آورد و آنها نامه را خدمت پیامبر آوردند.(1)
اسباب النزول، ص 315؛ تفسیر المظهری، ج 9، ص 241؛ تفسیر النسائی، ج 2، ص 414؛ تفسیر عبدالرزاق، ج 3، ص 302؛ تفسیر قرطبی، ج 18، ص 49؛ فخر رازی، ج 29، ص 296؛ البحر المحیط، ج 8، ص 252؛ درالمنثور، ج 6، ص 202 و ج 8، ص 186؛ تفسیر ثعالبی، ج 4، ص 289؛ معالم التنزیل، ج 4، ص 400؛ التفسیر المنیر، ج 28، ص 119؛ سنن ترمذی، بخش تفسیر، ج 1، ص 409؛ تفسیر طبری، ج 28، ص 59 و....
1) (1)
إِنْ تَتُوبا إِلَی اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِیلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمَلائِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ ؛(1)
سوره تحریم، آیه 4.
«و اگر با هم بر آزار او اتفاق کنید خدا یار و نگهبان اوست و جبرئیل امین و مردان صالح با ایمان و، فرشتگان یار و مددکار اویند».
ثعلبی در تفسیر آیه فوق روایت کرده است که پیامبر فرمود:
«و صالح المؤمنین هو علی بن ابیطالب علیهالسلام؛ منظور از «صالح المؤمنین» علی بن ابیطالب است».
جمعی از مفسران از جمله سیوطی در «الدر المنثور» ذیل همین آیه و قرطبی در تفسیر معروف خود و همچنین آلوسی در «روح المعانی» در تفسیر این آیه این موضوع را روایت کردهاند.
نویسندۀ روح البیان بعد از نقل این روایت از مجاهد میگوید:
مؤید این سخن، حدیث معروف «منزلت» است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به علی علیهالسلام فرمود: «انت منی بمنزلة هارون من موسی»، زیرا عنوان «صالحین» در آیات قرآن برای انبیاء آمده است؛ از جمله در آیه وَ کُلاًّ جَعَلْنا صالِحِینَ2 و در آیه وَ أَلْحِقْنِی بِالصّالِحِینَ3 است که در اولی عنوان «صالح» به جمعی از انبیاء و در دومی به حضرت یوسف اطلاق شده است و هنگامیکه علی به منزله «هارون» باشد، پس او نیز مصداق صالح است.(2)
روح المعانی، ج 28، ص 153، (داراحیاء التراث) گرچه در نهایت، عموم لفظ را قبول میکند؛ المناقب، ابن مغازلی، ص 269؛ المحرر الوجیز، ج 5، ص 332، (به نقل از ثعلبی)؛ تفسیر درالمنثور، ج 8، ص 224، (سه روایت)؛ تفسیر ابن کثیر، ج 7، ص 56؛ ینابیع الموده، باب بیست دوم، ص 216؛ فتح القدیر، شوکانی، ج 5، ص 253؛ تنویرالمقباس، علی هامش الدر المنثور، ج 6، ص 98؛ تفسیر طبری، (مطبقه الکبری 1323)، ج 6،
لِنَجْعَلَها لَکُمْ تَذْکِرَةً وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ؛1
«تا آنان] غرق کفار و نجات مؤمنان [را مایه پند و عبرت شما مردم قرار دهیم و لیکن گوش شنوای هوشمندان، این پند و تذکر را تواند فرا گرفت».
در کتاب الدر المنثور نقل شده که ابونعیم در کتاب «حلیه» از علی علیهالسلام نقل کرد که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: یا علی، خدا مرا دستور داده که تو را نزدیک کنم و تعلیمت دهم تا تو فراگیری. پس از آن، این آیه نازل شد وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ پس ای علی تو «اذن واعیه»؛ «گوش فراگیرنده» علم من هستی.(1)
آلوسی هم این حدیث را بدین گونه نقل میکند:
«فی الخبر ان النبی قال لعلی کرم الله وجهه انی دعوت الله تعالی ان یجعلها اذنک یا علی. قال علی کرم الله وجهه فما سمعت شیئا فنسیته...».(2)
سیوطی سه روایت نقل میکند که در آنها مراد از آیه علی علیهالسلام است:
اخرج سعید بن منصور، ابن جریر، ابن المنذر، ابن ابی حاتم و ابن مردویه عن مکحول.
اخرج ابن جریر، ابن ابی حاتم، الواحدی، ابن مردویه، ابن عساکر و ابن البخاری عن بریده.
اخرج ابو نعیم فی الحلیة عن علی.(3)
1) (2) درالمنثور سیوطی ذیل الحاقه آیه 12، ج 8، ص 267 (دارالفکر)؛ سیمای امام علی در آئینه قرآن، میر تاج الدینی، ص 114؛ التفسیر المنیر، ج 29، ص 86؛ تفسیر مراغی، ج 25، ص 53؛ تفسیر طبری، ج 27، ص 55 (سه حدیث).
2) (3) روح المعانی، آلوسی (داراحیاء التراث)، ج 29، ص 43؛ لباب النقول، سیوطی، ص 359؛ اسباب النزول، ص 249.
3) (4) درالمنثور، ج 8، ص 267.
در شواهد التنزیل آمده که:
عمر بن علی از پدرش علی بن ابیطالب نقل میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: خدا مرا دستور داده که تو را نزدیک کنم و تعلیمت دهم تا تو فرا بگیری. پس از آن، این آیه نازل شد: وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ پس یا علی تو اذن واعیه «گوش فراگیرنده» برای علم من هستی. من شهر علم و تو دروازه آن هستی و به شهر وارد نمیشوند مگر از دروازه آن.(1)
شواهد التنزیل، حسکانی، ج 2، ص 363.
باز ثعلبی در تفسیر آیه وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ ؛ «و گوشهای شنوا آن را نگهداری میکنند» روایت کرده که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
سألت الله عز و جل ان یجعلها اذنک یا علی؛ من از خدا خواستم که گوش علی را از این گوشهای شنوا و نگه دارنده حقایق قرار دهد». و به دنبال آن علی علیهالسلام میفرمود:
فما نسیت شیئا بعد ذلک و ما کان لی ان انساه؛ بعد از آن هیچ سخنی را از رسول خدا صلی الله علیه و آله نشنیدم که آن را فراموش کنم، بلکه همیشه آن را به خاطر داشتم.
در کشاف روایتی از رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده که ایشان هنگام نزول این آیه از خداوند خواستند که گوشهای علی را «واعیه» قرار دهد.
علی علیهالسلام نیز فرمود: پس از آن دعا، هر چه از رسول شنیدم فراموش نکردم. به این ترتیب امام علی دارای حافظهای قوی و قوه درک عالی شد و هر آنچه از رسول فرا میگرفت به خوبی فهمیده و حفظ میکرد.(2)
سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ * لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ * مِنَ اللّهِ ذِی الْمَعارِجِ ؛(3)
«سائلی از خدا عذابی واقع شدنی خواست؛ عذابی که کسی نتواند کفار را از آن حفظ کند، عذابی از ناحیه خدای دارای معارج».
ثعلبی در تفسیر آیه فوق گفته:
از سفیان بن عیینه پرسیدند که آیه سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ در شأن که نازل شده؟
گفت: مرا از چیزی که احدی پیش از تو، آن را از من سؤال نکرده بود، پرسیدی. جعفر بن محمد علیهماالسلام مرا از پدرانش خبر داد که:
هنگامیکه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در غدیر خم بود. مردم را ندا در داد، همه جمع شدند. سپس دست علی را گرفته، فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه» و این سخن درمیان مردم شایع شد و در ولایات اشتهار یافت. چون به گوش «حرث بن نعمان فهری» رسید، بر ناقهی خود سوار شده، متوجه رسول خدا شد و زانوی شتر را بر بسته به خدمت آن حضرت رفت تا با او در این باب مجادله کند. در آن روز، مجلس پر از مهاجر وانصار بود. پس گفت: یا محمد، ما را امر کردی که به وحدانیت خدا و به رسالت تو شهادت دهیم و قبول کردیم. بعد از آن امر کردی که پنج وقت نماز گزاریم و قبول کردیم و بعد از آن گفتی یک ماه روزه داریم و قبول کردیم. پس از آن ما را به زیارت خانه کعبه و آداب آن امر کردی و قبول کردیم. دیگر ما رضا نخواهیم داد که بازوهای پسر عمت را گرفته و او را بر ما تفضیل دهی و بگویی: «من کنت مولاه فعلی مولاه»؛ آیا این از جانب توست یا از جانب خدا؟
حضرت فرمود: «قسم به آن که معبودی جز او نیست که این، امری از جانب خداست نه به تدبیر و خواهش من».
حارث چون این سخن بنشید، رو برگردانیده، به طرف ناقه خود میرفت و میگفت:
خداوندا! اگر این سخن که محمد صلی الله علیه و آله وسلم میگوید حق است پس بر ما سنگهایی از آسمان ببار یا ما را به عذابی دردناک معذب گردان.
راوی گوید:
هنوز به ناقه خود نرسیده بود که سنگی از آسمان بر فرق او فرود آمده و از سوراخ مقعدش بیرون افتاد و روح پلیدش به درک رفت. پس خدای تعالی فرو فرستاد:(1)
روح المعانی، ج 29، ص 55؛ کفایة الخصام، سید هاشم بحرانی، ج 6، ص 86.
1) (1)
سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ * لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ ؛
«سؤال کرد پرسشگری از عذابی که فرود آینده بر اهل کفار و عناد است، که آن عذاب را دفع کنندهای و باز دارندهای نیست».
برخی دیگر از کسانی که شأن نزول آیه را درباره حارث بن نعمان فهری در اعتراض به ولایت امام علی نقل نمودهاند عبارتند از:
ابوبکر النقاش الموصلی البغدادی، تفسیر شفاء الصدور؛ شواهد التنزیل، ج 2، صص 289-286؛ ابواسحاق الثعلبی النیشابوری، الکشف و البیان؛ الفصول المهمه، ص 42؛ ابوبکر یحیی القرطبی در تفسیر المعارج؛ نور الابصار، ص 78؛ ابو السعود العمادی، ج 8، ص 292 در تفسیرش؛ شمس الدین الشربی القاهری، تفسیر السراج المنیر، ج 4، ص 364؛ الشیخ زین الدین المنادی، فیض القدیر فی شرح الجامع الصغیر، ج 6، ص 218؛ نظم درر السمطین، ص 93؛ الشیخ برهان الدین علی الحلبی، سیره حلبی، ج 3، ص 302؛ شمس الدین الحنفی الشافعی فی شرح الجامعه الصغیر، ج 2، ص 387؛ الشیخ محمد محبوب العالم، در تفسیر شاهی؛ ابوعبدالله الزرقاتی المالکی، شرح المواهب، ج 7، ص 13؛ شیخ محمد عبده المصری، المنار، ج 6، ص 2464؛ العمد، ابن بطریق، فصل 144، ص 100 فرائد السمطین، ج 1، ص 82؛ تفسیر قرطبی، ج 18، ص 278؛ حافظ ابو عبید الهروی در تفسیر غریب القرآن ذیل آیه.
هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ؛1
در تفسیر این سوره، زمخشری از ابن عباس نقل میکند که:
حسنین علیهالسلام مریض بودند و بیماری آنان شدت گرفت. پیامبر به همراهی تنی چند از اصحاب به عیادت آن دو رفتند. مردم به علی علیهالسلام گفتند: ای ابا الحسن چرا برای شفای فرزندانت نذر نمیکنی، پس امام علی، حضرت فاطمه و فضه کنیزشان نذر کردند که اگر کودکان شفا یابند سه روز روزه بگیرند. پس از بهبودی کودکان آنان روزه گرفتند و حسنین نیز با آنان همراهی کردند قوتی در
خانه نبود، پس علی علیهالسلام مقداری جو از شمعون قرض کرد و فاطمه علیها السلام با یک سوم آن پنج قرص نان پخت.
هنگام افطار مسکینی تقاضای کمک کرد و گفت:
«یا اهل بیت محمد مسکین من مساکین المسلمین اطعمونی اطعمکم الله من موائد الجنه».
آنان یک به یک نان خود را به او بخشیدند و تنها با آب افطار کردند. صبح روز بعد مجدداً روزه گرفتند و هنگام افطار یتیمی از آنان تقاضای کمک کرد و روز سوم نیز اسیری به درخانه آنها آمد و آنان باز همچون روز اول، قوت خود را به او بخشیدند.
صبح روز چهارم علی علیهالسلام دست حسنین علیهماالسلام را گرفت و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم رفت. آن حضرت کودکان را دید که از شدت گرسنگی میلرزند. پیامبر خدا بسیار ناراحت شدند و همراه آنان به نزد حضرت فاطمه رفتند و او را در حال عبادت در محراب دیدند؛ به گونهای که چشمانش گود شده و شکمش از شدت گرسنگی به پشت چسبیده بود. دیدن این منظره برای رسول خدا بسیار سخت بود. جبرئیل نازل شد و گفت:
«خذها یا محمد هناک الله فی اهل بیتک فاقراهء السوره».(1)
الکشاف، ج 4، ص 169 ر. ک: الغدیر، صص 244-239 (دارالکتب الاسلامیه).
ثعلبی در تفسیرش از چند طریق با سندهای مختلف از جمله از «ابن عباس» در تفسیر این سوره نقل کرده که گفت:
حسن و حسین علیهماالسلام بیمار شدند. پیامبر با جمعی از یاران خود از جمله ابوبکر و عمر به عیادتشان آمدند و به علی علیهالسلام گفتند: ای ابوالحسن! خوب بود نذری برای شفای فرزندان خود میکردی. علی علیهالسلام و فاطمه علیهااسلام و فضه که کنیز آنها بود نذر کردند که اگر آنها شفا یابند سه روز روزه بگیرند. (طبق بعضی از روایات حسن و حسین علیهماالسلام نیز گفتند ما هم نذر میکنیم روزه بگیریم). چیزی نگذشت که هر دو شفا یافتند، در حالی که از نظر مواد غذایی دست خالی بودند. علی علیهالسلام به ناچار نزد «شمعون بن حارث خیبری» یهودی رفت و از او سه ساع جو قرض کرد و آن را به خانه آورد. در حدیث «مزنی» از «مهران باهلی» است که علی علیهالسلام از همسایهاش که مردی یهودی به نام شمعون بود مقداری پشم گرفت تا بریسد و در عوض سه
1) (1)
ساع (سه من) جو بگیرد و حضرت فاطمه یک سوم آن پشم را ریست و یک ثلث جو را هم دستاس کرده با خمیر آن، پنج قرص نان پخت؛ برای هر نفر یک قرص نان. علی علیهالسلام هم در مسجد با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نماز را خواند و بعد از نماز به خانه آمد. همین که سفره را آوردند و امام علی دست برد تا اولین لقمه را بردارد و اهل خانه افطار کنند مسکینی به در خانه آمد و گفت:
السلام علیکم یا اهل بیت محمد صلی الله علیه و آله وسلم سلام بر شما ای خاندان محمد، من مستمندی از مستمندان مسلمین هستم مرا از آنچه میخورید طعام دهید که خدا شما را از غذای بهشتی بخوراند.
علی علیهالسلام چون این بشنید دستور داد طعامش را برای او ببرند و همه اهل منزل از امام علی تبعیت کردند و همگی مسکین را بر خود مقدم داشتند و سهم خود را به او دادند و آن شب جز آب ننوشیدند.
روز دوم فاطمه علیهاالسلام برخاست و یک من دیگر آن جو را دستاس کرده، نان پخت. امام علی در مسجد با رسول خدا نماز خواند و همین که برگشت طعام را نزدش گذاشت. در همین حال صدای یتیمی از دم در بلند شد و گفت: السلام علیکم یا آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم سلام بر شما ای اهل بیت محمد، من یتیمی از اولاد مهاجرینم که پدرم شهید شده، مرا طعامی دهید. اهل بیت، افطار آن روزشان را هم به یتیم دادند و باز خود با آب افطار کردند و روز بعد را نیز روزه گرفتند.
روز سوم باز حضرت فاطمه برخاست و یک من دیگر را دستاس کرده، نان پخت. امام علی بعد از آنکه نمازش را با رسول خدا خواند به خانه آمد و حضرت فاطمه طعام را نزدش گذاشت. در همین حال اسیری دم در آمد و گفت:
السلام علیکم یا اهل بیت محمد صلی الله علیه و آله وسلم سلام بر شما اهل بیت نبوت، ما را اسیر میکنید و غذا هم به ما نمیدهید؟ خاندان رسالت طعام آن روزشان را نیز به آن اسیر دادند و در نتیجه سه روز تمام گرسنه ماندند و به جز آب چیزی نخوردند. هنگامی که پیامبر آنها را مشاهده کرد، دید که از شدت گرسنگی میلرزند. سپس فرمود:
این حالی را که در شما میبینم برای من بسیار گران است. سپس برخاست و با آنها حرکت کرد. هنگامیکه وارد خانه حضرت فاطمه شد دید که در محراب
عبادت ایستاده، در حالی که از شدت گرسنگی شکم او به پشت چسبیده و چشمهایش به گودی نشسته است. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ناراحت شد. در همین هنگام جبرئیل نازل شد و گفت:
ای محمد! این سوره را بگیر، خداوند با چنین خاندانی به تو تهنیت میگوید. سپس سوره «هل اتی» را برخواند:
هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ؛
تا آنجا که میفرماید:
إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً1 ؛
بعضی نیز گفتهاند که از آیه إِنَّ الْأَبْرارَ2 تا آیه وَ کانَ سَعْیُکُمْ مَشْکُوراً3 که مجموعه هیجده آیه است در آن موقع نازل گشت(1).
این روایت را ابوموسی نقل کرده و گفته که واحدی هم آن را روایت نموده است. فخر رازی نیز آن را در تفسیر این سوره آورده و گفته:
واحدی از اصحاب ماست؛ یعنی سنی اشعری است. در کتاب سبط گفته: این سوره درباره علی نازل شده و سپس اضافه کرده که صاحب کشاف هم از معتزله است و این قضیه را از ابن عباس روایت کرده است.(2)
به این ترتیب سوره دهر در شان اهل بیت نازل شد. در این سوره اهل بیت با وصف «ابرار» توصیف شدهاند؛ ابراری که جنت در انتظارشان است و این به جهت صبر و ایثار و از خودگذشتگی آنان است.
این آیات چه زیبا، حالات درونی آنان را توصیف میکند و چه عاقبت نیکویی در انتظار آنان است اللهم ارزقنا.
آلوسی پس از نقل حدیث زمخشری گرچه در برخی وجوه آن مناقشه کرده، اما کلامی زیبا را بیان میکند:
و من اللطائف علی القول بنزولها فیهم انه سبحانه لم یذکر فیها الحور العین و انما صرّح عز و جل بولدان مخلدین رعایه لحرمة البتول قرة عین الرسول؛(1)
روح المعانی، ج 29، ص 158 و ج 16، ص 271.
از لطایف این سوره که در شأن آنها (اهل بیت علیهمالسلام) نازل شده این است که در آن نامی از حورالعین نیامده؛ به خاطر رعایت حرمت بتول (فاطمه زهرا) نور دیدگان رسول الله.
کسانی که میگویند سوره هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ در شأن اهل بیت نازل شده عبارتند از:
ابن الاثیر الجذری، اسد الغابه، ج 5، ص 530 (ط سنه 1285)؛ تفسیر المحرر الوجیز، ابن عطیه، ج 5، ص 408؛ علامه محمود بن عمر الزمخشری، ربیع الابرار، ج 1، ص 209؛ انوار التنزیل - تفسیر بیضاوی، ج 5، ص 482 (دارالفکر 1416)؛ ابومحمد الفراء البغوی، تفسیر بغوی (معالم التنزیل، ج 7، ص 159، ط استامبول)؛ تفسیر کبیر فخر رازی، ذیل سوره دهر؛ ابن عربی، محاضرة الابرار و مسامرة الاخیار، ج 1، ص 103 (ط مصر مطبعه الشعراوی)؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 424؛ محب الدین طبری، ذخائر العقبی، ص 102 (ط مصر)؛ محب الدین طبری، الریاض النضره، ص 227 (ط القاهره)؛ ابن حجر عسقلانی، الکاف الشاف، ص 180 (ط مصطفی محمد، مصر)؛ الشیخ عبدالرحمن الصفوری، نزهة المجالس، ج 1، ص 213 (ط القاهره)؛ ابن کثیر الدمشقی، البدایة والنهایه، ج 5، ص 329 (ط السعاده، مصر)؛ قندوزی حنفی، ینابیع الموده (ص 212 ط استامبول)؛ حاشیه الکازرونی، علی انوار التنزیل (دارالفکر 1416) ج 5، ص 428؛ السید احمد بن اسماعیل البرزنجی، مقاصد الطالب، ص 11؛ تفسیر غرایب القرآن، نیشابوری، ذیل سوره دهر؛ محمد صدیق حسن خان، تفسیر فتح البیان، ج 10، ص 137 (ط بولاق مصر)؛ الشیخ الامر تسری، ارجح المطالب (ص 165، ط لاهور، ص 58)؛ الشیخ عبدالرحمان الصفوری، نزهة المجالس، ج 1، ص 213 (ط عثمان خلیفه، قاهره)؛ المظهری در تفسیر خود (داراحیاء التراث، ج 10، ص 122)؛ کمال الدین محمد بن طلحه الشافعی، مطالب السؤول (ص 31، ط طهران)؛ تفسیر کشف الاسرار و عدة الابرار، میبدی، ج 10، ص 319؛ ابن
1) (1)
حجر عسقلانی، الاجابه، ج 4، ص 376 (ط دار الکتب المصریه)؛ ابو السعود، تفسیر ابی السعود، ج 5، ص 216 (مکتبه الریاض)؛ سبط ابن الجوزی، تذکره الخواص، (ص 322، ط الغری)؛ شیخ اسماعیل حقی، روح البیان، ج 10، ص 268، او میگوید در صحت این قضیه شکی نداریم؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه (ج 2، ص 470، ط قاهره)؛ شواهد التنزیل، (ج 2، ص 403-405)؛ تفسیر قرطبی، ج 19، ص 130 (ذیل آیه 9-7)؛ الخطیب الخوارزمی، المناقب (ص 179-180، ط تبریز)؛ نور الابصار، شبلنجی، ص 112؛ الحافظ الکنجی الشافعی، کفایة الطالب (ص 201، ط الغری)
عَمَّ یَتَساءَلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ * اَلَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ * کَلاّ سَیَعْلَمُونَ * ثُمَّ کَلاّ سَیَعْلَمُونَ1 ؛
«مردم از چه خبر مهمی پرسش و گفتوگو میکنند؛ از خبر بزرگ که در آن با هم به جدال و اختلاف کلمه برخاستند، چنین نیست به زودی خواهد دانست، و باز چنین نیست البته به زودی آگاه میشوند».
آیات فوق از موارد مشهوری است که درباره ولایت علی علیهالسلام نازل شده است. اگر چه درباره نبأ عظیم، نظریات مختلفی آمده، اما در روایات زیادی که از طریق اهل بیت علیهم السلام و بعضی از طریق اهل سنت نقل شده نبأ عظیم (خبر بزرگ) به ولایت و امامت امیر مؤمنان تفسیر شده است.
در شواهد التنزیل حاکم حسکانی در تفسیر آیات فوق آمده:
از علی بن ابی طالب منقول است که مردی به نام «صخر بن حرب» به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم آمد و در کنار او نشست و سؤال کرد: ولایت بعد از شما برای کیست؟ حضرت فرمود: «برای آن کسی که او برای من همانند هارون نسبت به موسی است». پس خداوند نازل کرد:
عَمَّ یَتَساءَلُونَ؛
یعنی اهل مکه از خلافت علی علیهالسلام میپرسند:
عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ * اَلَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ .
بعضی از آنها آن را تصدیق میکند و بعضی ولایت او را تکذیب مینمایند.
کَلاّ سَیَعْلَمُونَ * ثُمَّ کَلاّ سَیَعْلَمُونَ.
و این تاکید برای آنهاست که بزودی خلافت او را خواهند شناخت که آن حق بود زمانی که در قبرهایشان درباره ولایت سئوال خواهند شد و هیچکس در شرق وغرب عالم در دریا و خشکی ازدنیا نمیرود مگر اینکه فرشتگان از او درباره ولایت امیرالمؤمنین علیهالسلام بعد از مرگ پرسش میکنند و به او میگویند دینت چیست؟ پیامبرت کیست؟ و امامت کیست؟(1)
سیمای امام علی در آیینه قرآن، ص 68؛ شواهد التنزیل، ذیل آیه.
ابن عطیه میگوید:
انها نزلت بسبب ان علی بن ابی طالب و جمعاً معه مروا بجمع من کفار مکه فضحکوا منهم و استخفوا بهم عشبا ونقصان عقل به فنزلت الآیة؛(2)
علت نزول آیه، این است که علی بن ابی طالب همراه با عدهای بر جمعی از کفار گذشتند. پس کفار آنها را به سبک مغزی، مسخره نمودند، لذا این آیه نازل شد.
آلوسی ذیل آیه فوق، گرچه تلاش میکند در استدلال کسانی که میگویند: با توجه به حدیث «أنا قسیم النار والجنه»؛ «پس علی تقسیم کننده خلایق و رسیدگی کننده به حساب آنهاست» را خدشهدار نماید، اما تلویحاً مطالبی را بیان میکند که جای تأمل دارد:
حدیث «أنا قسیم النار والجنه» ان صح، ان الناس من هذه الامة فریقان، فریق معی فهم علی الهدی و فریق علیَّ فهم علی ضلال فقسم معی فی الجنه و قسم فی النار لعلهم (اهل بیت) عنوا ان علیاً کرم الله وجهه یحاسب الخلائق بامره عزوجل کما یقول غیرهم بان الملائکة علیهمالسلام
یحاسبونهم بامره و جلّ وعلا و هو معنی لا ینافی الحصر الذی تقتضیه الآیه لکنه لم یثبت و ای خصوصیّة فی الامیرکرم الله من بین جمیع الانبیاء و المرسلین و الملائکه المقربین علیهم الصلاة و السلام.... و لا تنقص له کرم الله وجهه فی ذلک عنه و یکفیه رضی الله من ظهور شرفه یوم القیامه، انّه یزق الی الجنة بین النبی و ابراهیم علیها الصلاة و السلام کما جاء فی الحدیث الی غیر ذلک ممّا یظهر فی ذلک الیوم و الله تعالی اعلم؛(1)
روح المعانی، ج 30، ص 118.
حدیث «انا قسیم النار و الجنه» اگر چه صحیح است، اما مراد این است که مردم از این امت، دو دستهاند: عدهای با من هستند پس آنها بر هدایتاند وعدهای علیه من، پس آنها بر گمراهیاند، پس عدهای با من در بهشت و عدهای در جهنم هستند. شاید مراد اهل بیت از این سخن این باشد که علی علیهالسلام به امر خداوند حساب خلایق را محاسبه میکند همچنانکه ملائکه هم به امر خداوند این کار را انجام میدهند و این معنی مخالف حصری که مقتضای آیه است نمیباشد. اما بر من روشن نشده که چه خصوصیتی در علی از میان تمام انبیاء و مرسلین است. [شکی نیست] که نقصی در علی نیست که بخواهیم این کار را از او نفی کنیم و در شأن او همین کافی است که روز قیامت دوشادوش رسول الله و ابراهیم است همچنانکه احادیث دیگری نیز در این باره وارد شده است و خداوند بهتر میداند.
اگر این عبارت را به سخنان دیگر آلوسی درباره هدایتگر بودن امام علی بیفزاییم به روشنی مشخص میشود که آلوسی در مقام طرد این نظریه نیست، بلکه در بیان توجیه آن است و میداند که صحت روایت و «قسیم النار والجنه»(2)بودن حضرت علی بیش از آن است که بتوان درآن مناقشه کرد.
ابن حجر هیتمیدر کتاب «الصواعق المحرقه» مینویسد:
دارقطنی به سند خود روایت کرده که علی علیهالسلام با آن شش نفری که عمر امر شوری را به آنان واگذار کرده بود صحبتهای طولانی کرد. از آن جمله فرمود: شما را به خدا قسم میدهم، آیا در شما کسی هست که رسول خدا درباره
او فرموده باشد تو در روز قیامت تقسیم کننده بهشت و دوزخی نه من، همه آنها گفتند: خود و خدا نه.
او روایت دیگری از حضرت رضا علیهالسلام روایت کرده که فرمود:
«یا علی تویی تقسیم کننده آتش و بهشت در روز قیامت و تویی که به آتش میگویی این سهم من و آن سهم تو».(1)
الصواعق المحرقه، ص 75.
شهرستانی در بحث حب و بغض علی علیهالسلام و شناسایی منافق میگوید:
قال سعید بن الحسین: کنا نعرف المؤمن من المنافق بحب علی و بغضه و غداً انت یا علی قسیم النار والجنه، تجلس اذن علی مفترق الطریقین لتقول: هذا لی فیأخذه ملک الرحمة الی الجنه و تقول هذا لیس لی فیأخذه ملک العذاب الی الجهنم، الموحد یفترق من المشرک. ب - «لا اله الا الله» و المؤمن عن المنافق بحب علی و بغضه یصلان الی الجنه والجهنم(2)؛
سعید بن مسیب میگوید ما مؤمن را از منافق با دوست داشتنش نسبت به علی و یا بغضش نسبت به او میشناختیم. [رسول الله فرمود] فردا تو ای علی تفسیم کننده آتش و بهشت هستی، در راه جدایی مردم مینشینی و میگویی: این از من است. پس فرشته رحمت آن را به بهشت میبرد و میگویی: این از من نیست، پس فرشته عذاب او را به جهنم میبرد. موحد و مشرک با لا اله الا الله مشخص میشوند و مؤمن از منافق با حب و بغض نسبت به علی که به واسطه آن به بهشت یا جهنم میروند.
سیوطی نیز ذیل آیه سیام سوره محمد به سند خود از ابوسعید الخدری مینویسد:
«لتعرفنهم فی لحن القول قال ببغضهم علی بن ابی طالب». و نیز ابن مسعود گفت: «ما کنا نعرف المنافقین علی عهد رسول الله الا ببغضهم علی بن ابی طالب».(3)
آلوسی میگوید:
عن جابربن عبدالله قال: «دخل رسول الله علی فاطمه و هی تطحن بالرحا و علیها کساء من جلد الابل فلما نظر الیها قال: یا فاطمه تعجلی مراره الدنیا بنعیم الاخره غدا فانزل الله تعالی وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی ؛ (1)چون رسول الله بر فاطمه علیهاالسلام داخل شد دید که ایشان آسیاب دستی را میچرخاند و بر رویش پارچهای از پوست شتر است. گفت: ای فاطمه در سختی دنیا با گرفتن نعمتهای آخرت، تعجیل کن. پس این آیه نازل شد: «به زودی به تو میبخشم تا راضی شوی».
فخر رازی ذیل آیه چنین میگوید:
وَ أَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ فی سورة والضحی، ذکر حدیثا قال فیه، فقالوا له (یعنی لعلی علیهالسلام) فحدثنا عن نفسک. فقال: مهلا فقد نهی الله عن التزکیه. فقیل له: الیس الله تعالی یقول: وَ أَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ ؟ فقال: انی احدث، کنت اذا سئلت اعطیت، و اذا سکت ابتدیت، و بین الجوانح علم جم فاسألونی؛(2)
به علی علیهالسلام گفته شده چیزی از خودت بر ایمان گفتی، حضرت فرمود خداوند از پاک نمودن خود و تزکیه نهی نموده است. گفته شد آیا خداوند نگفته «اما نعمت خداوند را بگویید». فرمود: هرگاه از من سؤال شود پاسخ گویم و اگر پرسیده نشود من ابتدا میکنم. در درون من علم فراوان است پس بپرسید.
این اشاره به همان حدیثی است که امام میگوید: «سلونی قبل ان تفقدونی».(3)
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ؛5
«کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنان بهترین مردم هستند».
ابن عباس میگوید:
هنگامیکه آیه إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ نازل شد، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به علی علیهالسلام فرمود:
«هو انت و شیعتک تأتی انت و شیعتک یوم القیامة راضین و یأتی عدوک غضبانا مقمحین».
منظور از این آیه تو و شیعیانت هستید که در روز قیامت وارد عرصه محشر میشوید؛ در حالی که هم شما از خدا راضی و هم خدا از شما راضی است و دشمنت خشمگین وارد محشر میشود و به زور به جهنم میرود.
در حدیث دیگری از «ابوبرزه» آمده است که وقتی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم این آیه را قرائت کرد فرمود: «هم انت و شیعتک یا علی و میعادنا ما بینی و بینک الحوض» آنها تو و شیعیانت هستند ای علی، وعده من و شما کنار حوض کوثر است.(1)
شواهد التنزیل، ج 2، صص 359-357؛ المحرر الوجیز، ابن عطیه، ج 5، ص 508، ذیل آیه به نقل از طبری؛ (انت یا علی و شیعتک هم من خیر البریه)؛ در المنثور، سیوطی، ذیل آیه به استناد از جابر، ج 6، ص 371؛ کنوز الحقائق، ص 92؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 131؛ الصواعق المحرقه، ص 96؛ الفصول المهمه، ص 122؛ صحیح مسلم، جزء اول از باب حب الانصار و علی از کتاب ایمان، ص 6؛ اصابه، ابن حجر عسقلانی، ص 271؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ص 417، جز 9؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج 2، صص 472-474؛ کفایة الطالب، باب 62، ص 246؛ تفسیر الحبری، ص 372، رقم 99 (روایت امام باقر علیهالسلام)؛ تفسیر طبری، ج 30، ص 171، ذیل آیه؛ نورالمشتعل، ص 273، رقم 76؛ نظم دررالسمطین، ص 92؛ نورالابصار، ص 78؛ فتح القدیر، شوکانی، ج 5، ص 477 و...
روایت در المنثور چنین است که: سیوطی از ابن عساکر از جابر بن عبدالله نقل میکند که گفت:
در محضر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بودیم که علی علیهالسلام وارد شد. پیامبر خدا در این هنگام فرمود: سوگند به کسی که جانم در دست اوست این فرد و شیعه او در روز قیامت، رستگار خواهند بود. در پی آن، این آیه شریفه نازل شد. پس از آن هر وقت علی علیهالسلام وارد میشد میگفتند: «جاء خیر البریه». ابن عدی و ابن عساکر مرفوعاً از ابی سعید روایت کردهاند: «علی خیر البریه».
1) (1)
ابن عدی از ابن عباس نقل کرده است که او گفت: وقتی آیه مذکور نازل شد، حضرت رسول به علی علیهالسلام فرمود: شما و شیعیانت در قیامت راضی و مرضی هستید.
ابن مردویه از علی علیهالسلام نقل میکند که حضرت رسول به من فرمود: آیا نشنیدهای کلام خدا را إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ مقصود این آیه، تو و شیعیانت هستید که وعدهگاه من و شما در کنار حوض است آنگاه که امتها برای حساب میآیند شما غرّ محجّل - کسی که از صورت و اعضایش نور میبارد - خوانده میشوید.(1)
درالمنثور، ج 6، ص 371.
قندوزی حنفی میگوید:
«ابن کوا» از حضرت علی پرسید: به ما خبر بدهید مقصود از قوله تعالی أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ در آیه إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ چه کسانی هستند؟ فرمود: خیر البریه، ماییم و پیروان ما؛ آن پیشانی سفیدان و سیراب شدگان که به سیما و رخسارشان شناخته شوند.(2)
ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ؛3
«و آن گاه در آن روز از نعمتها شما را باز میپرسند».
حافظ ابونعیم به سند خود از امام جعفر صادق علیهالسلام روایت نموده که امام فرمود: «نعیم در این آیه، ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام است».
همچنین حاکم بن احمد بیهقی میگوید:
محمد بن یحیی صوفی برای ما حدیث کرد و او میگوید: ابوذکران قاسم بن اسمعیل برای ما حدیث کرد، او گوید: ابراهیم بن عباس صولی کاتب در اهواز سال 227 هجری برای من حدیث کرد که گوید: روزی ما خدمت علی بن موسی الرضا علیهالسلام بودیم. یکی از فقها میگفت: مراد از نعیم در این آیه آب سرد و
خنک است. آن جناب با صدای بلند فرمود: این چنین آن را به چند قسم تفسیر و معنا میکنید! بعضی گویید آن «آب خنک» است و بعضی گویید مراد «خواب» است و بعضی گویید: مراد از نعیم «طعام» است. پدرم از پدرش امام جعفر صادق علیهالسلام همزمان با ذکر اقوال شما نزد او برای من فرمود: خداوند عزوجل از بندگانش درباره چیزی که به آنها تفضل و مرحمت کرده سؤال نمیکند و بر آنها منت نمیگذارد و این پرسش از مخلوق خدا زشت و ناپسند است.
چگونه به خالق جمیع عوالم چیزی را که برای مخلوق او ناپسند میدانید نسبت میدهید؟! اما «نعیم» در آیه، دوستی ما اهل بیت و قبول ولایت ماست که بعد از پرسش از توحید و یگانگی خدا و نبوت رسولش صلی الله علیه و آله وسلم از آن میپرسند. زیرا بنده خدا با وفا کردن به این ولایت به سوی نعمت بهشت که همیشگی و دائم است کشانیده میشود.
پدرم موسی علیهالسلام فرمود: پدرم امام جعفر علیهالسلام برای من از پدرش محمد بن علی از پدرش علی بن الحسین، از پدرش حسین بن علی، از پدرش علی بن ابیطالب علیهالسلام حدیث کرد که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: یا علی، اول چیزی که از بنده خدا بعد از مرگش پرسیده میشود شهادت ان لا اله الا الله و ان محمد رسول الله و اینکه تو ولی مؤمنین هستی به امری که خدا آن را قرار داده و من آن را برای تو گردانیدم. آن کسی که به آن سه امر اقرار کند و اعتقاد داشته باشد، بازگشت او به سوی نعمتی است که زوال برای او نیست.
و نیز در مناقب از اصبغ بن نباته از علی علیهالسلام روایت کرده که امام فرموده: «ماییم نعیمیکه در این آیه است».(1)
شواهد التنزیل، ج 2، صص 368-369.
إِنّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ؛2
فخر رازی در معنی «کوثر» ذیل قول سوم میگوید:
الکوثر اولاده، قالوا: لان هذه السوره انما نزلت ردا علی من عابه علیه
1) (1)
السلام بعدم الاولاد فالمعنی: انه سوف یعطیه نسلا یبقون علی مرّالزمان فانظر کم قتل من اهل البیت ثم العالم ممتلی منهم، و لم یبق من بنیامیه فی الدنیا احد یعبأ به. ثم انظر کم کان فیهم من الاکابر من العلماء کالباقر و الصادق و الکاظم و الرضا علیهالسلام و النفس الزکیه وامثالهم؛(1)
تفسیر الکبیر، ج 32، ص 124.
مراد از کوثر، اولاد هستند، زیرا سوره در ردّ کسی است که گفت: پیامبر اولاد ندارد. پس معنی آن چنین است: نسلی را به تو خواهم داد که باقی خواهند ماند. پس بنگر چقدر از اهل بیت کشته شدهاند، ولی عالم از آنها پر است و از بنیامیه هیچ کس باقی نمانده است.
نگاه کن چقدر از بزرگان مثل باقر، صادق، کاظم، رضا علیهم السلام و نفس زکیه و شبیه آنها در میان اهل بیت هستند.
مؤلف غرایب القرآن در تفسیر سوره کوثر یکی از مصادیق قطعی آن را فرزندان پیامبر دانسته و میگوید:
«خداوند به فاطمه علیهاالسلام فرزندانی خواهد داد که نسل آنان در گذرگاه زمان باقی خواهد ماند».
آنگاه اضافه میکند:
«این است راز وجود این همه فرزندان فاطمه علیهاالسلام و فروپاشی و تباهی نسل بنیامیه».(2)
آلوسی ذیل سوره نصر میگوید:
لما نزلت دعا علیه السلام فاطمة رضی الله عنها انه قد نعیت الی نفسی فبکت ثمّ فضحکت فقیل لها فقالت اخبرنی انه نعیت الیه نفسه فبکیت ثم اخبرنی بانک اول اهلی لحاقاً بی فضحکت؛(3)
چون این سوره نازل شد رسول الله صلی الله علیه وآله فاطمه را خواند و با او سخن گفت پس گریه کرد و سپس چیزی گفت که خندید. پرسیدند چه شد گفت:
رسول الله فرمود: من به زودی خواهم مرد، پس گریستم، ولی بعد گفت تو اول کسی هستی که به من ملحق میشوی، پس خندیدم.
فاطمه سلام اللهعلیها همان کسی است که هرگاه رسول خدا به مسافرت یا نبرد میرفتند آخرین کسی بود که با او وداع مینمودند و هرگاه بر میگشتند اولین کسی بود که او را به استقبال میپذیرفتند.(1)
برای مطالعه در برخی زمینهها، منابع زیر علاوه بر آنچه گذشت معرفی میگردد:
اهل بیت کلمه طیبه، عباس استاد آقایی (ماهنامه موعود، شماره 71، دیماه 1385، ص 26) جلوههای ولایت در تفسیر الدر المنثور، سید محمد مرتضوی (مجله علوم انسانی ویژه الهیات و حقوق، دانشگاه، شماره 21، مهرماه 1381، ص 209؛ اهل بیت در تفسیر کشاف، سهیلا جلالی (بینات، سال پنجم، شماره 19، صص 155-165)؛ اهل بیت پیامبر در قرآن و سنت، حسن قلی پور (ماهنامه معرفت، شماره 108، آذر 1385، ص 23)؛ بررسی راویان شأن نزول آیه ولایت، سید محمد مرتضوی، (فصلنامه مطالعات اسلامی، شماره 70، زمستان 1384، ص 159)؛ تفسیر تطبیقی آیه مع الصادقین از دیدگاه فریقین (اسماعیلزاده، ایلقار، فصلنامه طلوع، شماره 14، بهار و تابستان 1384، ص 45)؛ آیه تطهیر و عصمت اهل بیت قسمت ششم، علی ربانی گلپایگانی (ماهنامه اسوه، شماره 92، مرداد 1384، ص 23، و شماره 91، تیر 1384، ص 10 شماره 90 خرداد 1384، ص 9 و شماره 89 اردیبهشت 1384، ص 39، و شماره 87 اسفند 1383، ص 12 و شماره 86، بهمن 1383، ص 5، قسمت اول)؛ اهل بیت در روایات ابوهریره، جوادالمفتی، (ماهنامه زائر، شماره 101، اردیبهشت 1382، ص 6)؛ اهل بیت به روایت صحابه، ساغر و انیام (ماهنامه زائر، شماره 85، دیماه 1380، ص 5)؛ اهل بیت علیهم السلام، در کتاب و سنت، (ماهنامه اسوه، شماره 44، مرداد 1380، ص 40)؛ فضائل اهل بیت از دیدگاه قرآن و سنت در بیان مفسرین برجسته اهل سنت (قسمت اول در ماهنامه تبیان، شماره 31، 1377، ص 37)، (قسمت دوم)، ماهنامه تبیان شماره 32، بهمن، اسفند 1377،
1) (1) این حدیث در حد تواتر نقل شده است رک: تفسیر مراغی، جزء 26، ص 26 ذیل «اذهبتم طیباتکم فی حیاتکم الدنیا».
ص 38، (قسمت سوم)، شماره 33، فروردین و اردیبهشت 1378، ص 13، (قسمت چهارم)، شماره 34، خرداد و تیر 1378، ص 16؛ نقد و بررسی اندیشههای ذهبی درباره «آیات ولایت» (اسماعیلزاده، فصلنامه طلوع، شماره 12، زمستان 1382، ص 105)؛ اهل بیت در قرآن، به روایت اهل سنت، مژگان جلیلی، (پایاننامه کارشناسی ارشد، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران)؛ اهل بیت در اهم تفاسیر اهل سنت، مصطفی آذرخش، (پایاننامه کارشناسی ارشد، تربیت مدرس تهران)؛ پاسخ به شهادت آلوسی بغدادی در زمینه آیات نازله در شأن اهل بیت، مسعود فکری، (پایاننامه کارشناسی ارشد، ISK IR) ؛ آیات اهل بیت در اهمّ تفاسیر شیعی و سنی، زهرا حسین آبادی فراهانی، (پایاننامه کارشناسی ارشد، ISK IR) ؛ کیفیت صلوات از نگاه فریقین، محمد حسن زمانی، (مجله طلوع، شماره 6، تابستان 82، ص 29)؛ اهل بیت به روایت سوره انسان، عزیز خالقی، (پایاننامه کارشناسی ارشد، دانشگاه آزاد اسلامی تهران)؛ اهل بیت، احسان در سوره انسان، محسن نجفی، (پایاننامه کارشناسی ارشد، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران)؛ نقد و بررسی تفسیر رشید رضا از آیه ولایت، علی اوسط باقری، (نشریه معرفت، شماره 48، سال 1380، صص 68-77)؛ شناسایی برخی از تفاسیر عامه، (قسمت اول جامع الیبان، نشریه حوزه به شماره 24، 1366، صص 38-64 و قسمت دوم، کشف الاسرار، شماره 25، 1367، صص 69-85 و قسمت سوم الکشاف، شماره 26، 1367، صص 58-85 و قسمت چهارم، تفسیر ابن کثیر، شماره 27، 1367، صص 75-94 و قسمت پنجم فخر رازی، شماره 28، سال 1367، صص 78-104 و قسمت ششم غرایب القرآن نیشابوری، شماره 30، 1367، صص 74-104، قسمت هشتم، تفسیر قرطبی، شماره 33، سال 1368، صص 47-94؛ اهلبیت رسالت در تفسیر طبری، رضا استادی، مجله کیهان اندیشه، شماره 25، 1368، صص 86-99)؛ آیه خلافت و اثبات خلافت ائمه (مجله آفاق نور، سال اول، شماره 1، بهار و تابستان 1384)؛ تفسیر فی ظلال (سیده فاطمه حسینی، مجله بینات، سال سیزدهم، شماره 305، (پیاپی 51) 1385، ص 92)؛ جایگاه اهل بیت در سوره دهر از منظر فریقین، محمد یعقوب بشنوی (مجله طلوع، شماره 19، ص 85)؛ امامت و جانشینی پیامبر در تفسیر فی ظلال، شهاب کاظمی (بینات، سال هفتم، شماره 28، زمستان 79، ص 204)؛ جلوههای ولایت در تفسیر کشف الاسرار (مجله بینات، شماره 4، ص 150).
بر اهل بصیرت پوشیده نیست که مناقب و کرامات امامان معصوم در هیچ بیان و زبان و قلمی نگنجد، زیرا که خود آنها فرمودهاند: «ماییم کلمات پروردگار که فضایل ما را احصاء نمیتوان کرد».
در اینجا منظور ما اعترافات برخی از بزرگان اهل سنت است که به اندازه فهم و درک خودشان در فضایل و کرامات امامان ما سخن گفتهاند.
امامان معصوم، به اعتراف بسیاری از دانشمندان به هیچ وجه قابل مقایسه با دیگران نیستند. امامان، انسانهایی کامل، پاک، برتر و نمونهای برجستهاند که اسلام این بزرگواران را به عنوان سرمشق و پیشوا به مسلمانان معرفی کرده است. اهل بیت در اسلام، یعنی نمونه عینی قرآن.
قرطبی ذیل داستان خضر در اثبات وجود کرامت برای اولیا میگوید:
کرامات الاولیاء ثابتة علی ما دلت علیه الاخبار الثابته و الآیات المتواتره و لا ینکرها الا المتبدع الجاحه او الفاسق الحائه؛(1)
تفسیر قرطبی، ج 11، ص 29.
کرامات اولیا به وسیله اخبار ثابت و نشانههای متواتر، ثابت است و آنها را کسی جز بدعتگر انکار کننده یا فاسق کج رونده انکار نمیکند.او سپس کرامات حضرت مریم علیها السلام را در قرآن و کارهایی را که خضر علیهالسلام انجام میداد به عنوان شاهد میآورد.
فخر رازی در همین رابطه میگوید:
اصحاب ما بر صحت وجود کرامات برای اولیا به این آیه (آل عمران، آیه 37) استدلال نمودهاند، و اینگونه گفتهاند که چون حضرت زکریا وارد محراب مریم
1) (1)
میشد در آنجا رزقی مهیا شده را مییافت، سپس میپرسید این از کجاست، مریم میگفت: از جانب خداوند متعال.(1)
التفسیر الکبیر، ج 8، ص 32.
و در جواب کسانی که - احتمالاً - میگویند این کارها غیر خارقالعاده بوده، میگوید:
بنابراین حالت، حضور رزق برای مریم دلالت بر والایی شأن او ندارد، حال آنکه مراد آیه برتری و شان و منزلت اوست.
خداوند پس از این آیه میفرماید:
هُنالِکَ دَعا زَکَرِیّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاءِ2 و قرآن بر این دلالت دارد که او از صاحب فرزند شدن به خاطر کهولت سن مأیوس بود، چون خرق عادت را در پیشگاه مریم مشاهده نمود، از خداوند درخواست فرزند نمود، اما اگر آنچه دیده بود امر خالق العادهای نبود معنی نداشت از خداوند امر خارق العادهای بخواهد.
نکره آوردن رزق وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً بر عظمت حال رزق دلالت دارد؛ یعنی رزقی عجیب و غریب که نشان دهنده خارق العاده بودن آن است.
خداوند متعال میفرماید: «ما او و فرزندش را نشانهای برای جهانیان قرار دادیم» اگر کار خارقالعادهای از او ظاهر نشده بود، این گفته خداوند وَ جَعَلْناها وَ ابْنَها آیَةً لِلْعالَمِینَ معنی نداشت.
روایات متواتر بر این دلالت دارد که حضرت زکریا میوه زمستان را در تابستان و میوه تابستان را در زمستان مشاهده نمود و نیز ثابت شده که آنچه در حقّ مریم رخ داده است، کاری خارقالعاده بود، و قطعاً مریم، پیامبر نبوده، چون پیغمبر در آن زمان حاضر بوده است و این کرامت، معجزه زکریا نبوده است، چون در این صورت پرسش او أَنّی لَکِ هذا و درخواستش هُنالِکَ دَعا زَکَرِیّا رَبَّهُ معنی ندارد.
پس ناگزیریم بگوییم: این یا کرامت مریم بوده است یا کرامت عیسی علیه السلام که در هر دو صورت مراد ما حاصل است.(2)
کرامات حضرت علی علیهالسلام بر کسی پوشیده نیست. مظهری در تفسیر خود ذیل أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ ضمن روایتی میگوید این آیه شاهِدٌ مِنْهُ درباره علی علیهالسلام نازل شده است. سپس میافزاید:
«ان علیا کان قطب کمالات الولایة و سائر الاولیاء حتی الصحابه رضوان الله علیهم اتباع له فی مقام الولایه... فکان معنی الایه أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ ؛ یعنی علی حجة واضحة و برهان قاطع و هو مجهد. فانه کان علی حجة واضحة من ربة و برهان قاطع یفید العلم بالقطع انه رسول الله و ذلک معجزاته افضلها القرآن و علومه المستنده الی الوحی، و یتلوه شاهد من الله علی صدق و هو علی من شاکلة الاولیاء، فان کرامات الاولیاء معجزات للنبی صلی الله علیه و آله وسلم، و علومهم المستنده الی الالهام و الکشف، ظلال لعلوم النبی صلی الله علیه و آله وسلم، المستنده الی الوحی فتلک الکرامات و العلوم شاهدة علی صدق النبی، فقوله صلی الله علیه و آله وسلم «انا دارالحکمة و علی بابها»(1)
المناب ترمذی، ص 3732.
رواه الترمذی بسند صحیح عن علی، «انا مدینة العلم و علی بابها فمن اراد العلم، فلیأت الباب»، رواه ابن عدی فی الکامل و العقیلی فی الضعفاء و الطبرانی و الحاکم عن ابن عباس و ابن عدی و الحاکم عن جابر، اشاره الی علوم الاولیاء دون علوم الفقهاء فان اخذ علوم الفقهاء لم ینحصر علی علی بل قال: «فیه رسول الله: اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم»؛(2)علی علیهالسلام قطب کمالات ولایت و سایر اولیا حتی صحابه در مقام ولایت، پیروان اویند... معنی آیه این است که مراد از «بینه» یعنی حجت و دلیل آشکار و قاطع که مراد حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم است که آن بزرگوار از طرف پروردگارش دارای حجت آشکار و برهان قاطع بود که انسان یقین میکرد او رسول الله و این معجزات اوست که برترین آنها قرآن است. علوم رسول الله
مستند به وحی است و مراد از یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ علی علیه السلام است که در رأس هرم اولیا قرار دارد. کرامات اولیا برای پیامبران معجزات است و علوم اولیا مستند به الهام و کشف بوده که در سایۀ علوم پیامبر که مستند به وحی است، قرار دارد. پس این کرامات و علوم، شاهد بر صدق گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است، پس سخن رسول الله که «من شهر حکمتم و علی در آن» که ترمذی به سند صحیح آن را نقل نموده است. و حدیث «من شهر علمم و علی دروازه آن، پس هر کس که میخواهد وارد شهر شود پس باید از دروازه وارد شود» را که ابن عدی در «الکامل»، العقیلی در «الضعفا» و الطبرانی و حاکم از ابن عباس و ابن عدی و حاکم از جابر نقل نمودهاند، به علوم اولیا اشاره دارد نه علوم فقها، اگر مرادش علوم فقها بود، در امام علی منحصر نمیشد، زیرا رسول خدا [در حق فقها] فرموده است: «اصحاب من همچون ستارگاناند، به هر کدام اقتدا نمایید، هدایت میشوید».
با این مقدمه به ذکر برخی از روایات میپردازیم:
فخر رازی در تفسیرش ذیل سوره کوثر میگوید:
و امّا سلیمان فان الله تعالی رد له الشمس مرة و فعل ذلک ایضا للرسول صلی الله علیه (و آله) و سلم حین نام و رأسه فی حجر علی علیه السلام فانتبه و قد غربت الشمس فردها حتی صلی، قال: و ردها مرة اخری لعلی علیه السلام فصلی العصر لوقته؛(1)
تفسیر کبیر فخرازی، ذیل سوره کوثر؛ ثعلبی، قصص الانبیاء، ص 340؛ متقی هندی، کنز العمال، ج 6، ص 277؛ محب طبری، ریاض النضره، ج 2، ص 179؛ هیثمی، مجمع الزوائد، ج 8، ص 297؛ طحاوی، مشکل الاثاره، ج 2، ص 8؛ الصواعق المحرقه، ابن حجر هیثمی، ص 76؛ المناقب، ابن مغازی، ص 96؛ المناقب، خوارزمی، ص 306؛ البدایه و النهایه، ج 6، ص 80؛ ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، ج 4، ص 276؛ السیره، ج 2، ص 103؛ السیره النبویه، ج 3، ص 126؛ اللالی المصنوعه، سیوطی، ج 1، ص 336 (راویان آن را صحیح وثقه می داند)؛ الخصائص الکبری، ج 2، ص 81؛ تذکره الخواص، ج 1، ص 334؛ مناقب امیرالمؤمنین، محمد بن سلیمان، ج 2، ص 518.
1) (1)
خداوند برای سلیمان خورشید را بر گرداند، این کار را رسول الله صلی اله علیه و آله و سلم نیز هنگامیکه خوابید و سرش بر روی زانوی علی علیه السلام بوده انجام داد، رسول الله خورشید را برگرداند تا علی علیه السلام نماز عصر خود را بخواند.
سبط ابن جوزی در «تذکرة الخواص» میگوید:
اگر به واقع بنگریم، این امری عجیب نیست، چه آنکه کرامتی برای علی علیهالسلام است و معجزهای برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم. این امر (ردالشمس) برای یوشع به اجماع ثابت شده و پوشیده نیست که آن معجزهای برای موسی میباشد و کرامتی برای یوشع، و نبی ما هم از موسی برتر و علی علیهالسلام هم از یوشع برتر است. وقتی رسول الله میفرمایند علمای من از پیامبران بنی اسرائیل برترند، گمان شما در مورد علی چیست؟!(1)
تذکره، ج 1، ص 334.
واما علی کرم الله وجهه فیروی ان واحدا من محبیه سرق و کان عبداً اسود، فأتی به الی علی علیهالسلام فقال له: أسرقت؟ قال: نعم. فقطع یده فانصرف من عند علی علیهالسلام فلقیه سلمان الفارسی و ابن الکواء، فقال ابن الکواء: من قطع یدک؟ فقال: امیرالمؤمنین و یعسوب المسلمین و ختن الرسول و زوج البتول، فقال: قطع یدک و تمدحه؟!، فقال: و لم امدحه و قد قطع یدی بحق و خلصنی من النار؛(2)
اما درباره علی کرم الله وجه روایت شده که یکی از دوستدارانش که مرد سیاه چهرهای بود، دزدی کرده بود. وقتی او را به حضورش آوردند پرسید: آیا دزدی کرده ای؟ گفت: آری و حضرت دستش را قطع کرد. مرد برگشت و در راه به سلمان فارسی و ابن الکواء [خارجی آشوبگر] برخورد. ابن الکواء پرسید: چه کسی دستت را برید؟ گفت: امیرالمؤمنین و پیشوای مسلمین، داماد رسول خدا صلی الله
علیه و آله وسلم و همسر فاطمه زهرا سلام الله علیها. گفت: وای بر تو، دستت را قطع کرده و این چنین به مدح و ثنایش پرداختهای؟ گفت: چرا مدحش نگویم که او دست مرا به حق بریده و از آتش نجاتم داده.
سلمان این جریان را به علی علیهالسلام گزارش داد و حضرت دستور داد آن مرد سیاه را آوردند. دست خود را بر ساعد او گذاشت و با دستمالی دست و ساعد او را بست و دعایی خواند، پس صدایی از آسمان شنیدیم که: دستمال از روی دست او بردارید، دستمال را برداشتیم، دیدیم دستش به اذن خدا بهبودی یافته است.
و اخرج نصر فی الحجه عن ابی هریره قال: کنا عند عمر بن الخطاب اذ جاء رجل یسأله عن القرآن أمخلوق هو أو غیر مخلوق؟ فقال عمر فاخد بمجامع ثوبه حتی قاده الی علی بن ابیطالب علیهالسلام فقال یا اباالحسن اما تسمع ما یقول هذا؟ قال: و ما یقول؟
قال: جاءنی یسأل عن القرآن أمخلوق هو او غیر مخلوق؟ فقال علی علیهالسلام هذه کلمة سیکون لها ثمرة لو ولیت من الامر مأولیت ضربت عنقه؛(1)
ابو هریره گفت: نزد عمر بن خطاب بودیم که مردی نزد وی آمد و پرسید: آیا قرآن مخلوق است یا غیر مخلوق؟ عمر از شنیدن این سؤال سخت برآشفت، جامه خود را جمع نموده آن شخص را نزد علی بن ابیطالب علیهالسلام آورد و گفت: ای ابوالحسن میشنوی این مرد چه میگوید؟ فرمود چه میگوید؟ گفت: آمده نزد من و میپرسد آیا قرآن مخلوق است یا غیر مخلوق؟ علی علیهالسلام فرمود: این کلمهای است که پیامدی خواهد داشت؛ اگر زمام امور دست من بود گردنش را میزدم.
توضیح اینکه در قرن دوم و سوم به خاطر همین اعتقاد که قرآن مخلوق است یا غیر مخلوق افراد بسیاری کشته شدند.
کنت بالمدینه فبینا انا اطوف فی السوق اذ بلغت احجار الزیت فرأیت قوما مجتمعین علی فارس قد رکب دابه و هو یشتم علی بن ابیطالب و الناس
1) (2) الدر المنثور، ذیل آیه هفتم آل عمران.
وقوف حوالیه اذا قبل سعد بن ابی وقاص فوقف علیهم فقال ما هذا؟ فقالوا: رجل یشتم علی بن ابیطالب فتقدم سعد فافرجوا له حتی وقف علیه فقال: یا هذا علی م تشتم علی بن ابی طالب؟ ألم یکن اول من اسلم؟ الم یکن اول من صلی مع رسول الله؟ الم یکن اعلم الناس؟ و ذکر حتی قال: الم یکن ختن رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم علی ابنته؟ الم یکن صاحب رایة رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم فی غزواته؟ ثم استقبل القبله و رفع یدیه و قال: اللهم ان هذا یشتم ولیا من اولیائک فلا تفرق هذا الجمع حتی تریهم قدرتک قال قیس: فوالله ما تفرقنا حتی ساخت به دابته فرمته علی هامته فی تلک الاحجار فانفلق دماغه فمات. قال الحاکم: هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین(1)
مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 499.
؛روزی در بازار مدینه قدم میزدم تا به احجار زیت رسیدم، دیدم عدهای دور مرد سوارهای را گرفتهاند و او دارد به علی بن ابی طالب ناسزا میگوید، مردم هم گوش میدهند و چیزی نمیگویند. در این میان ناگهان سعد بن ابی وقاص به آن جمع پیوست و نزد آنان ایستاد و پرسید این کیست؟ گفتند: مردی است که به علی بن ابیطالب ناسزا میگوید. سعد خواست پیش بیاید مردم راه را باز کردند تا او خود را به آن مرد رسانید و پرسید: ای مرد، چرا علی را ناسزا میگویی؟ مگر علی اولین کسی نبود که اسلام آورد؟ و مگر اولین کسی نبود که با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نماز خواند؟ مگر او زاهدترین مردم نبود؟ مگر او داناترین ایشان نبود؟ و همچنین فضایل آن جناب را یکی یکی برشمرد تا آنکه گفت: مگر او داماد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نبود؟ مگر در همه جنگها پرچم اسلام به دست او نبود؟ آنگاه رو به قبله ایستاد و دستهای خود را به آسمان برداشت و گفت: بارالها این مرد یکی از اولیای تو را ناسزا میگوید؛ پروردگارا قبل از آنکه این مردم متفرق شوند، قدرت خود را به آنان نشان بده. قیس میگوید: به خدا قسم هنوز متفرق نشده بودیم که دیدیم مرکب آن مرد رم کرد و او را با سر به سنگهای زیت کوبید به طوری که مغزش متلاشی شد. حاکم میگوید این حدیث به شرط بخاری و مسلم صحیح است.
1) (1)
اخرج ابن ابی حاتم عن علی بن ابی طالب علیه السلام قال: لما توفی النبی صلی الله علیه (و آله) و سلم و جاءت التعزیه جاءهم آت یسمعون حسه و لایرون شخصه فقال: «السلام علیکم یا اهل البیت و رحمه الله و برکاته کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ ان فی الله عزاء من کل مصیبه و خلفا من کل هالک، و درکا من کل مافات، فبالله فثقوا، و ایاه فارجوا فان المصاب من حرم الثواب». فقال علی علیهالسلام: هذا الخضر».(1)
در المنثور، ذیل آیه؛ طبقات ابن سعد، ج 2، قسم 2، ص 48؛ ابن حجر، ج 2، ص 127 و ص 228؛ علی بن سلطان، موقات، ج 5، ص 503 روایت امام صادق علیهالسلام از امام باقر علیهالسلام از امام زین العابدین علیهالسلام.
سیوطی در آخر سوره آل عمران ذیل آیه کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ میگوید:
ابن ابی حاتم از علی علیهالسلام روایت نموده که چون رسول الله رحلت نمودند و هنگام تسلیت گویی فرا رسید، شخصی آمد که وجودش را حس میکردند اما او را نمیدیدند، پس گفت: «السلام علیکم یا اهل البیت و رحمة الله و برکاته، هر نفسی مرگ را میچشد و پاداششان را روز قیامت به طور کامل دریافت میدارند، از هر مصیبتی نزد خداوند پناهی است و مایه قوتی برای هر خطر و جبرانی برای آنچه از دست رفته، پس به سوی خدا تقوا پیشه نمایید و به سوی او برگردید، به درستی که مصائب برای حفظ ثواب است». پس علی علیه السلام گفت: این خضر بود.
خطبنا الحسن بن علی علیهالسلام فقال: لقد فارقکم رجل بالامس لم یسبقه الاولون بعلم و لا یدرکه الاخرون و کان رسول الله علیهالسلام یبعثه بالرایه و جبریل عن یمینه و میکائیل عن شماله لا ینصرف حتی یفتح له؛(2)
ابی اسحاق از هبیرة بن مریم روایت کرده که گفت: حسن بن علی علیهالسلام پس از شهادت علی علیهالسلام برای ما خطبهای خواند و فرمود: دیروز مردی از میان شما رفت که احدی از گذشتگان و آیندگان نمیتوانند از نظر علم بر او سبقت جویند، مردی که چون رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم او را به جنگی اعزام میداشت، جبرئیل در سمت راست و میکائیل در طرف چپ او به حرکت در میآمدند و برنمیگشت مگر بعد از آنکه پیروزی را با خود به ارمغان بیاورد.
ان علیا حمل باب خیبر یوم افتتحها و انهم جربوه بعد ذلک فلم یحمله الا اربعون رجلاً؛
علی علیهالسلام در جریان جنگ خیبر همان روزی که دژ محکم آن را گشود، و در خیبر را از جا کند، پس از آن سنگینی آن در را سنجیدند کمتر از چهل نفر نتوانستند آن را از زمین بلند کنند.
محب طبری نیز در کتاب خود آورده است که بعدها خواستند در را به جای خود بگذارند، و برای این کار 70 نفر نهایت تلاش خود را به کار بستند.(1)
تاریخ بغداد، ج 11، ص 324؛ میزان الاعتدال، ج 2، ص 218؛ فتح الباری، ج 9، ص 18؛ ریاض النضره، ج 2، ص 118.
روی انه قال یعنی النبی علیهالسلام بعد محاربة علی علیهالسلام لعمروبن عبدود کیف وجدت نفسک یا علی؟ قال: وجدتها لو کان کل اهل المدینه فی جانب لقدرت علیهم...؛
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از علی علیهالسلام بعد از کشتن «عمرو بن عبدود» پرسید: یا علی در هنگام مبارزه با عمرو خود را چگونه دیدی؟ عرض کرد در آن لحظه از چنان قدرتی برخوردار بودم که اگر تمامی اهل مدینه میخواستند با من درافتند، بر همه شان غالب میآمدم.
1) (1)
همچنین در تفسیر کبیر ذیل سوره کهف، آیه أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً ضمن برشمردن دلایل امکان وقوع کرامات میگوید: به همین جهت میبینیم هر کس به احوال غیب، علمی بیشتر دارد، قلبی قویتر و اعصابی شکنندهتر دارد و لذا علی بن ابیطالب - کرم الله وجهه - را میبینیم که میفرماید:
به خدا سوگند در خیبر را در آن حال با نیروی جسمانی از جایش برنکندم، بلکه با نیرویی ربانی این کار را به انجام رساندم و این بدان جهت است که علی - کرم الله وجهه - در آن حال به کلی از عالم ماده و جسم منقطع شده بود و ملائکه، نور عالم کبریا را بر دلش تاباندند و در نتیجه روح وی، روحی قوی شبیه به ارواح ملکی شد و اشعه عالم قدس و عظمت در دلش تلألو کرد و قدرتی یافت که دیگران هرگز به چنین قدرتی دسترسی پیدا نمیکنند.
روی الراوندی شارح نهج البلاغه و معتقد الشیعه عن سلمان الفارسی ان علیا بلغه عن عمر انه ذکر شیعته فاستقبله فی بعض طرقات بساتین المدینه و فی ید علی علیهالسلام قوس فقال: یا عمر بلغنی عنک ذکرک لشیعتی فقال اربع علی صلعتک فقال: علی علیهالسلام: انک ههنا ثم رمی بالقوس علی الارض فاذا هی ثعبان کالبعیر فاغرا فاه و قد اقبل نحو عمر لیبتلعه فقال عمر، الله الله تعالی یا ابا الحسن لاعدت بعدها فی شیء فجعل یتضرع فضرب بیده علی الثعبان فعادت القوس کما کانت، فمضی عمر الی بیته قال سلمان: فلما کان اللیل دعانی علی علیهالسلام فقال: سر الی عمر فانه حمل الیه مال من ناحیة المشرق و قد عزم ان یخبئه فقل له یقول لک علی علیهالسلام: اخرج ما حمل إلیک عن المشرق ففرقه علی من هو لهم و لا تخبه، فافضحک قال سلمان، فمضیت الیه وادیت الرساله فقال: اخبرنی عنامر صاحبک من این علم به؟ فقلت و هل یخفی علیه مثل هذا؟ فقال: یا سلمان اقبل عنی ما اقول لک ما علی الا ساحراً و انی لمستیقن بک و الصواب ان تفارقه و تصیر من جملتنا، قلت: لیس کما قلت لکنه
ورث من اسرار النبوه ما قد رایت منه و عنده اکثر من هذا، قال: ارجع الیه فقل: السمع و الطاعه لأمرک(1)
روح المعانی، ج 3، ص 123 (ذیل الاان تتقوا منهم تقاه).
.راوندی شارح نهج البلاغه و معتقد شیعه از سلمان فارسی روایت میکند که به علی علیه السلام خبر رسید که عمر در مورد شیعه او بدگویی میکند. علی علیهالسلام در میان باغات مدینه در حالی که در دستش کمانی بود با عمر برخورد کرد، علی فرمود: ای عمر، به من خبر رسیده که حرفهایی در مورد شیعه من زدهای، عمر گفت مواظب سرت باش، علی فرمود: همین جا باش (و بنگر)، پس کمان را به روی زمین انداخت به شکل مار بزرگی همچون شتر درآمد. مار که دهانش باز بود، به طرف عمر رفت تا او را ببلعد، عمر گفت: خدا را خدا را ای ابیالحسن، دیگر چیزی نمیگویم و شروع به التماس و درخواست نمود، حضرت با دستش بر اژدها زد و به حالت اول خود برگشت، و عمر به خانهاش رفت.
سلمان میگوید: چون شب شد، علی علیهالسلام مرا فرا خواند و گفت: به سوی عمر برو، برای او تحفهای از مشرق زمین آوردهاند و عمر میخواهد آن را مخفی نماید. به او بگو علی میگوید اگر آن را خارج نکنی و در بین کسانی که متعلق به آنهاست تقسیم نکنی، تو را رسوا میکنم. سلمان میگوید: به آنجا رفتم و خبر را رساندم، عمر گفت: به من بگو علی از کجا فهمید؟ گفتم: آیا مثل چنین چیزی بر او مخفی میماند؟ گفت: ای سلمان! چیزی میگویم بپذیر، علی جادوگر است، من به تو اطمینان دارم، بهتر است از علی جدا شوی و با ما باشی. گفتم: آن طور که میگویی نیست، او وارث اسرار نبوت است، آنچه من دیدهام بیشتر از این چیزهاست (او بیشتر از اینها دارد)، عمر گفت: به سوی او برگرد و بگو چشم، امر تو اطاعت میشود.
آلوسی گرچه به زعم خود تلاش میکند امام علی و سایر ائمه علیهم السلام را از وادی تقیه مبرّا سازد، اما خواسته یا ناخواسته به کرامات آنها اعتراف میکند. این روایت گرچه چیز زیادی را برای او (آلوسی) اثبات نمیکند، چون جای تقیه - همان طور که خواهد آمد - وادی دیگری است، اما بر صاحب سِر بودن امام علی علیهالسلام اعتراف میکند. آری، گرچه او یک منتقد شیعه است، اما بر صدور کرامت از امام علی و سپس سایر ائمه به طور ضمنی اعتراف میکند.
1) (1)
برای اینکه کلام به درازا کشیده نشود، خوانندگان محترم را به نمونههایی از کرامات امام علی علیهالسلام به صورت فهرستوار رهنمون میشویم:
ماری که به امام علیهالسلام حمله کرد و حضرت در حالی که شیرخواره بود، آن را کشت و آمدن ندا از آسمان در تأیید حضرت علی علیهالسلام (علامه الصفوری شافعی، نزهة المجالس، ج 2، ص 209، طبع قاهره).
در حالی که در شکم مادر بود، مادر را از سجده بر بتها منع کرد.
(نزهة المجالس، ج 2، ص 210؛ علی بن برهان الدین الحلبی الشافعی، انسان العیون یا السّیرة الحلبیه، ج 1، ص 268، ط مصر).
مهیا شدن غذا از غیب برای حضرت علیهالسلام به خاطر بخشیدن دیناری که برای اهلش قرض نموده بود (نزهة المجالس، ج 1، ص 233).
چرخیدن آسیاب دستی و آسیاب نمودن جو بدون اینکه کسی آنجا باشد.
(محب طبری، ذخائر العقبی، ص 97، مکتبه القدسی مصر؛ همو، الریاض النضره، ص 222، ط مکتبه انخانجی، مصر؛ ینابیع الموده، صص 278 و 216، ط استامبول؛ الحمزاوی، مشارقالانوار ص 91، ط الشرقیه، مصر؛ علامه الامر تستری، ارجح المطالب ص 686، ط لاهور، ابن الصبان، اسعاف الراغبین، المطبوع بهامش نور الابصار، ص 176، ط مصر).
(نزهة المجالس، ج 1، ص 223، ط القاهره؛ محمد صالح الکشفی، المناقب المرتضویه، ص 368، ط بمبئی).
(خوارزمی، المناقب، ص 224، ط تبریز؛ ابن المغازلی الشافعی، المناقب، ص 175).
(ابن عساکر، التاریخ الکبیر، ج 5، ص 152، ط الترقی، دمشق؛ الدمیری، حیاة الحیوان، ج 2، ص 272، ط القاهره).
(نزهة المجالس، ج 2، ص 207، ط قاهره).
(ابو محمد بن ابی الفوارس، الاربعین، ص 35؛ ابن حسنویه، دُر بحر المناقب، ص 127).
(محمد بن طلحه الشافعی، مناقب السوول، ص 47، ط طهران؛ دُر بحر المناقب، ص 22؛ المناقب المرتضویه، ص 309، ط بمبئی).
ظهور گنج برای حضرت. (دُر بحر المناقب، ص 31).
سبز شدن درخت خشک و میوه دادن آن به کرامت حضرت.
(محمد صالح الحنفی، المناقب المرتضویه، ص 317، ط بمبئی).
قطع شدن آب سرزمینی به خاطر عدم پرداخت صدقهای که امام بر آنها مقرر نموده بود. (المناقب المرتضویه، ص 319).
شنیدن ناله شیطان توسط امام هنگامیکه رسول الله به معراج رفت.
(ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 254، ط القاهره).
(متّقی هندی، کنز العمال، ج 11، ص 303، ط حیدر آباد؛ المناقب المرتضویه، ص 314، ط بمبئی).
(السبکی، طبقات الشافعیه الکبری، ج 2، ص 68، ط القاهره).
(القوشچی، شرح التجریر، ج 4، ص 330، ط استامبول؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 7، ط القاهره؛ ینابیع، ص 148، ط استامبول، و ج 3، ص 172، ط بیروت؛ دُر بحر المناقب، ص 19، المناقب المرتضویه، صص 251 و 252، ط بمبئی؛ المناقب خوارزمی، ص 159، ط تبریز).
(دُر بحر المناقب، ص 101، و ص 90 نمونه دیگری از زنده کردن مرده پس از 20 سال).
صحبت نمودن درندگان و ذکر مناقب امام پس از شهادت ایشان به امیرالمؤمنین، خیر الوصیف و.... (ابن الفوارس، الاربعین، ص 44).
توصیف حضرت توسط یکی از علمای یهود براساس تورات و بیان این که 11 نقیب پس از او خواهند آمد. (دُر بحرالمناقب، ص 114).
وارد شدن جن به صورت مار به مسجد کوفه جهت پرسیدن سؤال از حضرت علیهالسلام. (دُر بحر المناقب، ص 121؛ شرح التجرید، ج 4، ص 320، ط استامبول).
منصرف شدن و برگشتن درندگان با دیدن انگشتر حضرت که در دست شخص دیگری بود. (نزهة المجالس، ج 2، ص 209).
وزش باد از صخرهای که در کتب یهود مذکور است و شهادت یهود به اینکه حضرت علیهالسلام سید الوصیین است. (الاربعین، ابی الفوارس، ص 41).
آمدن درندگان به زیارت قبر حضرت در زمان هارون الرشید.
(خواجه پارسای بخاری، فصل الخطاب، به نقل از ینابیع، ص 372، ط اسلامبول؛ الشیخ علی دره اسکتواری البستوی، محاضره الاوائل، ص 102، ط اسلامبول؛ الامر تسری، ارحج المطالب، ص 669، ط لاهور).
(ذهبی، میزان الاعتدال ج 1، ص 329، ط القاهره؛ ابن حجر، لسان المیزان، ج 2، ص 411، ط حیدر آباد الدکن).
(الشبلنجی، نور الابصار، ص 24، ط القاهرة، مصر).
کور شدن چشمان شخصی که قصد داشت اخبار امام را به معاویه برساند با دعای حضرت علیهالسلام. (ارحج المطالب، ص 681، ط لاهور).
در استجابت دعای حضرت.
(علامه الدولابی، الکنی و الاسماء، ج 2، ص 100، ط حیدرآباد الدکن؛ المناقب المرتضویه، ص 305 و ص 312، ط بمبئی؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج 1، ص 436، ط حیدرآباد؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 121، ط القاهره؛ جمع الجواهر، ابو اسحاق القیرانی، ص 382، ط القاهره).
(المعارف دینوری، ص 94، ط اصلان آفندی، مصر، با احمد بن عمر بن رسته، البلدان، ص 221، ط لیدن؛ ابومنصور عبدالملک بن محمد بن اسماعیل، لطائف المعارف، ص 105، ط القاهره؛ شرح ابن ابی الحدید، ج 4، ص 388، ط مصر؛ اسدالغابه ابن اثیر، ج 3، ص 221، ط مصر؛ البدایة و النهایه، ج 5، ص 210 ط مصر؛ الاصابه، ابن حجر، ج 2، ص 414، ط مصر؛
ابونعیم، دلائل النبوه، ص 510، طبع حیدرآباد الدکن؛ محب طبری، ذخائر العقبی، ص 97، ط مکتبه القدس مصر؛ المناقب خوارزمی، ص 252، ط تبریز؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 106 و ص 116، ط مکتبه القدسی، القاهره؛ با الصواعق المحرقه، ص 77، ط المیمنینه، مصر؛ با تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص 179، ط السعاده مصر؛ تاریخ الاسلام الشافعی، ج 2، ص 203، ط مصر؛ ینابیع الموده صص 201 و 216 ط اسلامبول؛ راغب اصفهانی، محاظرة الادباء، ج 3، ص 293، ط بیروت؛ المناقب المرتضویه، ص 314، ط بمبئی؛ ارحج المطالب، صص 578 و 579 و 580 و 681 و 580 و 581، ط لاهور).
(حدیث امام حسین علیهالسلام: ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، ج 1، ص 160، ط القاهره، مطبعة المصطفی الحلبی؛ اسد الغابه، ج 4، ص 36، ط سنه 1285؛ الکامل ابن اثیر، ج 3، ص 195، ط المنیریه مصر؛ ذخایر العقبی، ص 113، ط مکتبه القدسی، مصر؛ ریاض النضره، ج 2، ص 245؛ محمد بن احمد بن عثمان بن فایماز الدمشقی، تاریخ الاسلام، ج 2، ص 205، ط مصر؛ تاریخ اسلام ذهبی، ج 2، ص 206، ط مصر؛ البدایه و النهایه، ج 8، ص 12، ط مصر؛ ارجح المطالب، صص 648 و 649، ط لاهور، الفصول المهمه، ص 121، تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص 67؛ ینابیع، ص 291؛ نور الابصار، ص 99، ط القاهره، مصر؛ حدیث ابی صالح الحنفی: ابوالقاسم عبدالکریم الرافعی، التدوین، ج 2، ص 25، ط طهران، المأخوذ من نسخة مکتبة الاسکندریه، مصر؛ البدایه و النهایه، ج 8، ص 12.
حدیث ابی رافع: ابوالحسن علی بن یوسف الشیبانی القفطی، 642 انباه الرواه علی انباه النجاه، ج 1، ص 12، ط القاهره.
حدیث عبیده: طبقات ابن سعد، ج 3، ص 24، ط دارالمعارف، مصر؛ منتخب کنز العمال، ج 5، ص 59، ط القدیم، مصر.
حدیث ابی عبدالرحمن: ابو جعفر محمد بن حبیب البغدادی، اسماء المغتالین، ص 161، ط القاهره.
(المناقب المرتضویه، ص 9، ط، بمبئی).
(المناقب المرتضویه، ص 316).
(المناقب المرتضویه، ص 184).
(المناقب، خوارزمی، ص 270؛ الفصول المهمه، ص 122، ط الغری؛ فرائد السمطین، الکواکب الدریه عبدالرؤف المناوی، ج 1، ص 44، ط الازهریه، مصر؛ ارجح المطالب، ص 656، ط لاهور).
حدیث ابن شهاب: المستدرک، ج 3، ص 113، ط حیدرآباد الدکن؛ المناقب خوازمی، ص 270، ط تبریز؛ ذخائر العقبی، ص 115، ط مکتبه القدسی؛ تلخیص المستدرک، ذهبی، ج 3، ص 113، ط حیدرآباد؛ نظم درر السمطین، الزرندی، ص 148، ط مطبعه القضاء؛ فرائد السمطین، الفصول المهمه، ص 122؛ مفتاح النجا علامه البدخشی، ص 90؛ خصائص الکبری، سیوطی، ج 2، ص 124، ط حیدرآباد؛ الانس الجلیل، علامه العلیمی المقدسی، ص 252، ط الوهبیه، القاهره؛ ینابیع، ص 20؛ نور الابصار، ص 100، ط القاهره، مصر؛ ارحج المطالب، ص 656).
حدیث اسماء الانصاری: المستدرک، ج 3، ص 144، ط حیدرآباد؛ نظم درر السمطین، ص 49، ط الغری).
مردی که امام علی را نکوهش مینمود و حضرت در خواب به او سیلی زد و چهرهاش سیاه شد.... (دُر بحرالمناقب، ص 40).
شفا یافتن نابینا پس از توسل به آن حضرت. (دُر بحر المناقب، ص 321).
مردی که امام را خواب دید و به دست حضرت شفا یافت. (علامه موید الدوله اسامه بن مرشد، الاغبار، صص 176 و 177، ط اسپانیا).
مردی که مقروض بود حضرت در رؤیا به او هزار دینار بخشید و بعد از بیداری آن را کنار بالینش یافت. (دُر بحر المناقب، ص 5).
بشارت المعتضد بالله به خلافت در رؤیا و سفارش به او مبنی بر عدم اذیت فرزندانش پس از رسیدن به خلافت. (ینابیع الموده، ص 395، ط اسلامبول به نقل از جواهر العقدین).
(المناقب المرتضویه، ص 311، ط بمبئی).
(الریاض النضره، ج 2، صص 214 و 215، ط محمد امین الخانجی، مصر؛ نظم دُرر المسمطین، ص 106، ط مطبعه القضاء؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 3، ص 255، ط القاهره؛ المناقب المرتضویه، ص 311، ط بمبئی.
نفرین عامر بن سعد در حق ناسزاگویان به امام علی و استجابت دعایش (الریاض النضره، ج 2، ص 214، البدایه و النهایه، ج 8، ص 77، ط القاهره؛ دحلان، السیره النبویه، ج 3، ص 182، ط مصر).
شنیده شدن صدای تکبیر از آسمان، پس از اینکه آن حضرت «مرحب» را کشت.
(در اینکه منادی چه کسی بوده اختلاف است. برخی روایات میگوید جبرئیل و برخی رضوان الملک و برخی نیز ملکی از ملائکه را ذکر کردهاند.
(تذکرة الخواص، ج 1، ص 242، سیره ابن هشام، ج 3، ص 106؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 514، مناقب امیرالمؤمنین، الکوفی، ج 1، ص 491؛ مناقب خوارزمی، ص 167؛ مناقب ابن المغازلی، ص 116؛ ذخائر العقبی، ص 74؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 252؛ بشارة المصطفی، ص 281؛ کفایة الطالب، صص 280-277، باب 69؛ الریاض النضره، ج 2، ص 137؛ معجم الالقاب، ابن الفوطی، حدیث 1887، ذیل عنوان (الفتی ابوالحسن علی بن ابیطالب)؛ الاغانی، ج 11، ص 192؛ شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 29 و ج 13، ص 293 و ج 14، ص 251.
این روایت در منابع شیعی هم به چشم میخورد از جمله: کشف الیقین، علامه حلی، ص 13 و ص 128؛ امالی، شیخ صدوق، حدیث 14، مجلس 36؛ امالی شیخ طوسی، حدیث 45، مجلس 5، الارشاد، شیخ مفید، ج 1، ص 75 و ج 3، ص 78؛ احتجاج طبرسی، صص 120 و 138؛ بحار الانوار، ج 20، ص 54 و ص 71 به نقل از علل الشرایع، ج 11، ص 73.
(الفضایل، احمد، ص 116، رقم 171؛ سمط النجوم، العاصمی، ج 2، ص 485؛ جواهر المطالب، ص 19؛ جمع الجوامع، ابن شاهین، ج 2، ص 78؛ ذخائر العقبی، صص 69-68؛ (ذکر سلام الملائکه علیه)، ابن ابی الحدید، شرح المختار، ص 154، از باب خطب، ج 9، ص 172؛
فرائد السمطین، ج 1، ص 230؛ المناقب خوارزمی، ص 308، ح 303؛ تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج 2، ص 359؛ المناقب، ابن شهر آشوب، ج 2، ص 241؛ ینابیع الموده، ص 122).
(الصواعق المحرقه، ص 116، این قضیه را برای امام حسین نیز نقل میکنند: مستدرک الصحیحین، ج 3، صص 144 و 113؛ الریاض النضره، ج 2، ص 247).
«لما اسری بی الی السماء و ادخلت الجنه فوقفت علی شجرة من اشجار الجنة لم أرفی الجنة احسن منها و لا ابیض ورقا و لا اطیب ثمرة من ثمرتها فأکلتها فصارت نطفه فی صلبی فلما هبطت الی الارض واقعت خدیجه فحملت بفاطمه فاذا انا اشتقت الی ریح الجنة شممت ریح فاطمه؛(1)
الدر المنثور، ذیل سوره اسراء، آیه 1؛ شرف النبی، ص 249؛ تاریخ بغداد، ج 5، ص 87؛ مناقب، ابن مغازلی، ص 375، رقم 406؛ مقتل الحسین، ج 1، ص 64؛ مسند شمس الاخیار، ج 1، ص 111؛ المستدرک، ج 2، ص 156.
وقتی مرا به آسمان بردند و به بهشت وارد شدم پای درختی از درختان بهشت ایستادم که هرگز چنان درخت زیبایی و چنان برگهای سفید و چنان میوه پاکیزهای ندیده بودم؛ یکی از میوههای آن را چیدم و خوردم و آن میوه در صلب من تبدیل به نطفهای شد و هنگام بازگشت با خدیجه نزدیکی کردم، آنگاه به فاطمه حامله شد که اینک هر موقع مشتاق بوی بهشت میشوم، آن را از فاطمه استشمام میکنم».
در روایت ذخائر العقبی(2)عایشه بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم اعتراض میکند که چرا اینقدر فاطمه سلام الله علیها را میبوسی؟ پیامبر خدا در پاسخ علت کار خود را داستان معراج و بوی بهشت اعلام میکند.
در روایت تاریخ بغداد نیز بعد از نقل داستان شب معراج به عایشه فرمود:
«و هی حوراء انسیه، کلما اشتقت الی الجنه قبلتها؛ فاطمه حورایی است در صورت انسان و هر وقت مشتاق بهشت میشوم او را میبوسم».
اخبرنا عبدالله ابن حامد باسناده عن جابربن عبدالله ان رسول الله صلی الله علیه (و آله) و سلم اقام ایا ما لم یطعم طعاما حتی شق ذلک علیه فطاف فی منازل ازواجه فلم یصب فی بیت احد منهن شیئا فاتی فاطمه سلام الله علیها فقال: یا بنیه هل عندک شیء. اکل فانی جائع؟ فقالت: لا والله بابی انت و امی فلما خرج رسول الله صلی الله علیه (وآله) و سلم من عندها بعثت الیها جارة لها برغیفین و بضعة لحم فأخذته منها و وضعته فی جفنه و غطت علیه و قالت: لاوثرن بها رسول الله صلی الله علیه (و اله) و سلم علی نفسی و من عندی و کانوا جمیعاً محتاجین الی شبعة من طعام فبعث حسنا و حسیناً الی جد هم رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرجع الیها فقالت: بابی انت و امی یا رسول الله قد اتانا الله بشیء فخبأته لک قال: فهلمی به فاتی به فکشفت عن الجفنه فاذا هی مملوة خبزا و لحماً فلما نظرت الیه بهتت و عرفت انها برکة من الله فحمدت الله تعالی وصلت علی نبیه فقال صلی الله علیه و آله و سلم: من این لک هذا یا بنیه؟
قالت: هو من عندالله ان الله یرزق من یشاء بغیر حساب، فحمدالله رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و قال: الحمدلله الذی جعلک شبیهه سیّدة نساء بنی اسرائیل فانها کانت اذا رزقها الله رزقا حسنا فسئلت عنه قالت: هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ فبعث رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم الی علی علیه السلام فأتی فأکل الرسول صلی الله علیه و آله و سلم و علی و فاطمه و الحسن و الحسین علیهم السلام و جمیع ازواج النبی صلی الله علیه و آله و سلم حتی شبعوا و بقیت الجفنه کماهی، قالت فاطمه علیهاالسلام: و اوسعت منها علی جمیع جیرانی و جعل الله فیها برکة و خیراً طویلاً، و کان اصل الجفنه رغیفین و بضعه لحم و الباقی برکة من الله تعالی.(1)
قصص الانبیاء، ص 513؛ الکشاف، ذیل سوره آل عمران، آیه 137؛ در المنثور، ذیل همان آیه.
1) (1)
رسول الله روزی گرسنه بود، پس در منازل همسرانش طلب طعام نمود، اما چیزی نیافت. به سراغ دخترش فاطمه زهرا رفت، اما ایشان نیز چیزی در خانه نداشت. چون رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم آنجا را ترک نمود، همسایه حضرت فاطمه برای او دو قرص نان و تکهای گوشت آورد، فاطمه زهرا آنها را گرفت و در ظرفی گذاشت و روی آن را پوشاند، و گفت رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم را بر خودم ترجیح میدهم. پس حسن و حسین علیهماالسلام را به سوی رسول الله فرستاد، آن دو بزرگوار به رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم عرضه داشتند خداوند برای ما طعامی فرستاده، بیایید از آن استفاده کنید. رسول الله گفت: آن را بیاورید، چون آوردند و رسول اکرم پارچه روی آن را برداشتند دیدند پر از غذاست، فهمیدند که آن عنایت خداست. پس خدای را حمد گفتند و بر رسولش درود و سلام فرستادند. رسول الله پرسیدند: دخترم، این را از کجا آوردی؟ گفت: «از خداوند، او بندگانش را به غیر حساب روزی میدهد». پس رسول الله، خداوند را حمد گفت و فرمود: «خدای را سپاس که تو را شبیه سیده زنان بنی اسرائیل قرار داد، زیرا هرگاه از او در مورد رزقش سؤال میکردند، میگفت: «هو من عندالله» آن از نزد خداست و خداوند بدون حساب روزی میدهد». پس آنگاه رسول اکرم به دنبال علی فرستاد و ایشان آمدند و همراه رسول الله و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام و تمام همسران پیامبر از آن غذا خوردند تا سیر شدند، اما غذا همچنان باقی بود. فاطمه علیهاالسلام گفت: آن را برای تمام همسایگان ببرید، خداوند خیر و برکت فراوان در آن قرار داده، چون دو قرص نان و یک تکه گوشت بیشتر نبود و بقیهاش برکت خداوند است.
ما ندمت علی شیء فاتنی فی شبابی الا انی لم احج ماشیاً، و لقد حج الحسن ابن علی علیهالسلام خمساً و عشرین حجه ماشیاً و ان النجائب لتقاد معه و لقد قاسم الله ما له ثلاث مرات حتی انه یعطی الخف و یمسک النعل؛(1)
سنن بیهقی، ج 4، ص 331؛ مقتل الحسین، ج 1، ص 102؛ الحدایق الوردیه، ج 1، ص 90؛ شرح الاخیار، ج 3، ص 11؛ البدایه و النهایه، ج 7، ص 37؛ حیاة الحیوان الکبری، ج 2، ص 338؛ تاریخ الخلفا، ص 190؛ اسعاف الراغبین، ص 194.
1) (1)
من به هیچ چیز جز به اینکه در جوانی با پای پیاده به حج نرفتم افسوس نخوردهام، حال آنکه حسن بن علی 25 بار با پای پیاده به حج رفت، در حالی که مرکبهای خوب در جلو او کشیده میشد و سه بار هم اموالش را با فقرا تقسیم کرد، به طوری که یک لنگه را میداد و لنگه دیگر را نگه میداشت.
قال الحسن علیهالسلام: انی لاستحی من ربی ان القاه و لم امش الی بیته، فمشی عشرین مره من المدینه علی رجلیه؛(1)
حلیة الاولیاء، ج 2، ص 37؛ اخبار الدول، ص 106.
امام حسن علیه السلام فرمود شرم دارم از خدا که او را ملاقات کنم، در حالی که به خانه او نرفتهام، پس بیست مرتبه پیاده از مدینه به مکه رفت.
از جابر بن عبدالله انصاری از حضرت امام محمد باقر علیهالسلام روایت است که گروهی از مردم به نزد امام حسن علیهالسلام آمدند و گفتند که: ما از تو استدعای بعضی از خوارق عادات و کرامات داریم، چون از پدرت مشاهده کرده ایم، از تو نیز میخواهیم که ببینیم. حضرت امام حسن علیهالسلام فرمود: شما بدان ایمان دارید؟ گفتند: بلی، همه ایمان داریم که تو حجت خدایی همچنان که پدرت بود. گفت: شما پدرم را میشناسید؟ گفتند: آری. ما به صحبت وی بسیار مشرف گشتهایم. حضرت امام حسین علیهالسلام آنجا نشسته بود، پردهای که بر در خانه دیگر زده بودند، گوشه آن را بر گرفت و گفت: بنگرید، آن جماعت چون نگریستند، حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را دیدند و گفتند: به خدا سوگند که این امیرالمؤمنین است. پس همه گفتند: گواهی میدهیم که تو فرزند رسول خدایی و چون پدرت بر مردم، حجت حقی.(2)
شخصی نزد امام حسن مجتبی آمد و گفت: من مال فراوان دارم، اما صاحب فرزند نمیشوم. پس امام فرمودند: هر روز 700 بار استغفار کن، آن شخص انجام داد و صاحب ده پسر شد خدمت امام رسید. امام فرمود: آیا از علت آن سؤال نمیکنی؟ شخص گفت: برایم بفرمایید، امام فرمودند: آیا سخن خدا را شنیدهای که فرمود:
وَ یا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ... وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلی قُوَّتِکُمْ .
و نیز خداوند در سوره نوح میفرماید:
فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً * یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً * وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ...1 .
اعرابی قصد الحسین بن علی علیهالسلام حاجته قال: سمعت جدک یقول: اذا سألتم حاجة فآسألوها من اربعه: اما عربی شریف أو مولی کریم، أو حامل القرآن أو صاحب وجه صبیح. فاما العرب، فشرفت بجدک، و اما الکرام فدا بکم و سیرتکم، و اما القرآن ففی بیوتکم نزل، و اما الوجه الصبیح، فانی سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم یقول: «اذا اردتم ان تنظرو الیّ فانظروا الی الحسن و الحسین علیهماالسلام». فقال الحسین علیهالسلام: ما حاجتک؟ فکتبها علی الارض. فقال الحسین علیهالسلام: سمعت ابی علیّا یقول: «قیمة کل آمرء ما یحسنه» و سمعت جدی یقول: «المعروف بقدر المعرفه». فاسالک عن ثلاث مسائل ان احسنت فی جواب واحدة فلک ثلث ما عندی و ان اجبت عن اثنتین فلک ثلثا ما عندی و ان اجبت عن الثلاث فلک کل ما عندی و قد حمل الی صره مختومه من العراق». فقال: سل و لا حول و لا قوة الا بالله. فقال: ای الاعمال افضل؟ قال الاعرابی: الایمان بالله. قال: فما نجاة العبد من الهلکه؟ قال: الثقة بالله. قال: فما یزین المرء؟ قال: علم معه حلم. قال: فان اخطاه ذلک، قال: فمال معه کرم. قال: فان اخطاه ذلک. قال: فقر معه
صبر. قال فان اخطاه ذلک. قال: فصاعقه تنزل من السماء فتحرقه. فضحک الحسین علیهالسلام و رمی بالصرة الیه؛(1)
فخر رازی، تفسیر کبیر، ذیل آیه 31 بقره، نزهة المجالس، ج 2، ص 233 (ط قاهره).
مردی عرب خدمت حسین بن علی علیهالسلام آمد و حاجت خود را به آن حضرت عرض کرده و چنین گفت: از جدت شنیدم که میفرمود: «حاجت خود را پیش چهار کس ببرید: یا عرب شریف، یا مولای کریم، یا حامل قرآن و یا صاحب سیمای درخشان»؛ اما عرب، با جدّ تو شرافت یافته و اما کرامت و بزرگواری عادت و سیره شماست. اما قرآن در خانههای شما نازل شده و اما درباره سیمای روشن، من از رسول خدا شنیدم که میفرمود: «اگر میخواهید به من نگاه کنید، حسن و حسین علیهالسلام را بنگرید»؛ یعنی آنها بیش از همه به من شباهت دارند.
حسین علیهالسلام فرمود: حاجت تو چیست؟ اعرابی آن را روی زمین نوشت. حسین علیهالسلام فرمود: از پدرم علی علیهالسلام شنیدم که میفرمود: قیمت هر مرد به اندازه چیزی است که او را نیکو میگرداند (علم)، و نیز از جدم شنیدم که فرمود: احسان و بخشش به اندازه معرفت اشخاص است. پس از تو سه مسئله میپرسم، اگر به یکی از آنها جواب دادی یک سوم مالی که پیش ماست و اگر جواب دو سؤال را گفتی دو ثلث آن را و اگر به هر سه سؤال جواب دادی، همه آن را به تو خواهم بخشید که هم اینک کیسهای مهر و موم شده از عراق برای من رسیده است.
اعرابی گفت: سؤال کنید؛ به حول و قوه الهی جواب خواهم داد.
امام حسین علیهالسلام پرسید: کدام یک از اعمال افضل است؟ اعرابی عرض کرد: ایمان به خدا. پرسید: چه چیز موجب رهایی از مهالک است؟ پاسخ داد: اعتماد کردن به خدا. پرسید: زینت مرد در چیست؟ گفت: علمیکه توأم با حلم باشد. فرمود: اگر آن نباشد؟ گفت: مالی که توأم با سخاوت باشد. فرمود: اگر آن هم نباشد، گفت: فقری که توأم با صبر باشد. فرمود: اگر آن هم نباشد؟ گفت: در آن صورت صاعقهای از آسمان بر سرش فرو بارد و او را بسوزاند. امام حسین علیهالسلام لبخند زد و کیسه را به سوی او انداخت که هزار دینار داشت.
لما خرج حسین علیهالسلام من المدینه یرید مکه مر بابن مطیع و هو یحفر بئره. فقال له: أین فداک ابی وامی؟ قال: اردت مکه وذکر له انه
1) (1)
کتب الیه شیعته بها. فقال له ابن مطیع: فداک ابی و امی متعنا بنفسک و لا تسر الیهم فابی حسین علیهالسلام. فقال إبن مطیع: ابن بئری هذه قدر شحتها و هذا الیوم اوان ما خرج الینا فی الدلو شیء من ماء فلو دعوت الله لنا فیها بالبرکه قال: هات من مائها فاتی من مائها فی الدلو فشرب منه ثم مضمض ثم رده فی البئر فاعذب و امهی؛(1)
طبقات، ابن سعد، ج 5، ص 107.
وقتی حسین بن علی علیهالسلام از مدینه به سوی مکه حرکت کرد تا به عراق برود در راه به ابن مطیع برخورد که داشت چاه میکند. او پرسید: پدر و مادرم فدایت به کجا میروی؟ حضرت جریان دعوت شیعیانش را نقل کرد. ابن مطیع تقاضا کرد مردم حجاز را از برکت وجودش محروم نکند که امام نپذیرفت. ابن مطیع عرض کرد: این چاه که حفر کردهام تازه امروز به آب رسیده و آبش گوارا نیست دعا کنید آب آن زیاد و گوارا شود. آن حضرت فرمود: از آبش اینجا بیاور و از همان یک دلوی که برای اولین بار از چاه برداشته بودند، در دهان خود گرفت و آن را مضمضه کرده، دوباره به چاه انداخت؛ آب آن چاه بسیار گوارا شد.
دخل النبی صلی الله علیه و آله وسلم فقال: احفظی الباب لا یدخل علی احد. فسمعت نحیبه فدخلت فاذا الحسین بین یدیه. فقلت: والله یا رسول الله ما رأیته حین دخل. فقال: ان جبرئیل کان عندی انفا فقال ان امتک ستقتله بعدک بأرض یقال لها کربلا أفترید ان اراک تربته یا محمد؟ فتناول جبرئیل من ترابها فأراه النبی صلی الله علیه و آله وسلم و دفعه الیه فقالت (ام سلمه) رضی الله عنها فأخذته فجعلته فی قاروره فاصبته یوم قتل الحسین و قد صار دما؛(2)
پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به خانه آمد و دستور داد که مواظب در باش کسی وارد نشود. طولی نکشید که صدای شیون پیامبر را شنیدم. من به سبب آن ناله داخل شدم. ناگهان حسین علیهالسلام را دیدم که پیش روی پیامبر خدا نشسته است. گفتم: یا رسول الله من او را هنگام داخل شدن ندیدم. پیامبر فرمود: جبرئیل لحظهای پیش نزد من بود و گفت: امتت پس
از تو او را در سرزمینی که کربلا نامیده میشود، خواهند کشت. آیا میخواهی که تربت او را به تو نشان دهم؟ جبرئیل مشتی از خاک آنجا را به دست گرفته، آن را به پیامبر نشان داد و امسلمه گفت: من آن را گرفتم و در شیشهای قرار دادم پس روزی که حسین علیهالسلام شهید شد به خون تازه تبدیل شده بود.
ادخل الحسین بن علی علیهالسلام علی رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و هو یوحی الیه فنزا علی رسول الله علیهالسلام و هو منکب و هو علی ظهره، فقال جبرئیل لرسول الله صلی الله علیه و آله وسلم: اتحبه یا محمد؟ قال: و ما لی لا احب ابنی. قال: فانامتک ستقتله من بعدک، فمد جبرئیل یده فأتاه بتربة بیضاء فقال: فی هذه الارض یقتل ابنک هذا و اسمها الطف. فلما ذهب جبرئیل من عند رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم خرج رسول الله و التربة فی یده یبکی فقال: یا عایشه ان جبرئیل اخبرنی ان ابنی حسین مقتول فی ارض الطف، و ان امتی ستفتن بعدی. ثم خرج الی اصحابه فیهم علی علیهالسلام و ابوبکر و عمر و حنیفه و عمار و ابوذر و هو یبکی فقالوا: ما یبکیک یا رسول الله؟ فقال: اخبرنی جبرئیل ان ابنی الحسین یقتل بعدی بارض الطف و جاء نی بهذه التربه و اخبرنی ان فیها مضجعه.(1)
مجمع الزوائد، ج 9، ص 187.
حسین در حالی که به پیامبر وحی نازل میشد، به محضر وی درآمده، خود را روی او انداخت و از پشت او بالا رفت. جبرئیل گفت: یا رسول الله او را دوست میداری؟ فرمود: چرا پسرم را دوست نداشته باشم. جبرئیل گفت: امت تو بعد از تو او را خواهند کشت. جبرئیل دست خود را دراز کرد و مقداری خاک سفید به او داده، گفت: در این سرزمین، این پسر تو کشته میشود و اسم این سرزمین «طف» است. و چون جبرئیل از پیش پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خارج شد، در حالی که آن خاک را در دست گرفته بود و میگریست به عایشه فرمود: جبرئیل به من خبر داد که امت، پس از من نیرنگ خورده، پسرم حسین را در سرزمین طف خواهند کشت. سپس در حالی که گریه میکرد، به طرف اصحاب خود که در میان آنان
1) (1)
علی علیهالسلام، ابوبکر، عمر، حنیفه، عمار و ابوذر بودند، رفت. آنان گفتند: یا رسول الله چرا گریه میکنید؟ فرمود: جبرئیل به من خبر داد پسرم حسین بعد از من در سرزمین طف به شهادت میرسد، و این خاک را به من داد و گفت در همانجا به خاک سپرده خواهد شد.
کان الحسن و الحسین علیهماالسلام یلعبان بین یدی رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم فی بیتی، فنزل جبرئیل فقال: یا محمد انامتک تقتل ابنک هذا من بعدک، و أوما بیده الی الحسین علیهالسلام فبکی رسول الله صلیالله علیه و سلم و ضمه الی صدره. ثم قال رسول الله صلیالله علیه و سلم: «ودیعه عندک هذه التربه». فشمها رسول الله و قال: «ریح کرب و بلا» و قال: یا ام سلمه اذا تحولت هذه التربة دماً فاعلمی ان ابنی قد قتل فجعلتها ام سلمه فی قارورة ثم جعلت تنظر الیها کل یوم و تقول: ان یوما تحولین دما لیوم عظیم؛(1)
تهذیب التهذیب، ج 2، ص 347؛ معجم الکبیر، ج 3، ص 108، حدیث 2817.
ام سلمه گفت: روزی حسن و حسین علیهماالسلام در منزل من پیش رسول خدا صلیالله علیه و سلم بازی میکردند. جبرئیل نازل شد و گفت: ای محمد صلی الله علیه و آله وسلم، امتت بعد از تو این پسرت را به قتل میرساند و با دست خود به حسین علیهالسلام اشاره کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم گریه کرد و او را به سینهاش چسباند. سپس فرمود: این تربت پیش تو امانت است، سپس آن را بویید و گفت: عطر کربلاست و آنگاه فرمود: ای ام سلمه، وقتی که دیدی این تربت تبدیل به خون شد، بدان که پسرم به قتل رسیده است. ام سلمه آن را در شیشه نهاد و هر روز به آن مینگریست و میگفت: ای خاک، روزی که تو تبدیل به خون شوی، روز بس غم افزا و پرماجرایی خواهد بود.
فلما کانت لیلة قتل الحسین علیهالسلام سمعت قائلاً یقول:
ایها القاتلون جهلاً حسیناً
ابشروا بالعذاب و التذلیل
قد لعنتم علی لسان ابن داو
د و موسی و حامل الانجیل
1) (1)
قالت: فبکیت و فتحت القاروره فاذاً الحصیات قد جرت دما.(1)
الصواعق المحرقه، ص 115.
در شبی که حسین علیهالسلام به شهادت رسید، شنیدم کسی میگفت:
ای کسانی که حسین را از روی نادانی کشتید، بشارت باد شما را به عذاب و خواری، شما به زبان ابن داوود و موسی و عیسی، حامل انجیل مورد لعن و نفرین قرار گرفتید. ام سلمه میگوید: گریستم و چون در شیشه نگاه کردم شنها خون شده بود.
دخلت علی امسلمه و هی تبکی، فقلت ما یبکیک؟ قالت: رأیت رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم - تعنی فی المنام - و علی رأسه و لحیته التراب، فقلت: ما لک یا رسول الله؟ قال: شهدت قتل الحسین آنفاً؛(2)روزی به خدمت ام سلمه رسیدم و دیدم که گریه میکند. به او گفتم: چه چیزی باعث گریهات شده؟ گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را در خواب دیدم که بر سر و محاسنش خاک نشسته بود. عرض کردم: یا رسول الله شما را چه میشود فرمود: کمی پیش از این شاهد قتل حسین بودم.
«لما قتل الحسین علیهالسلام ناحت علیه الجن و مطرنا دماً»؛(3)چون حسین علیهالسلام به شهادت رسید. طائفه جن در عزای او گریستند و به جای باران خون بارید.
لما قتل الحسین بن علی علیهالسلام کسفت الشمس کسفه بدت الکواکب نصف النهار و ظن الناس ان القیامة قد قامت؛(4)ابن قبیل گفت: چون حسین علیهالسلام به شهادت رسید،، آفتاب گرفته شد و هوا چنان تیره و تار شد که ستارگان در وسط روز در آسمان دیده شدند و مردم گمان کردند که قیامت برپا شده است.
حدثنا سلیمان بن حرب، حدثنا حمّاد بن زید عن معمر قال: اول ما عرف الزهری تلکم فی مجلس الولید بن عبدالملک فقال الولید: ایکم یعلم ما فعلت احجار بیت المقدس یوم قتل الحسین علیهالسلام فقال: الزهری بلغنی انه لم یقلب حجرالا وجد تحته دم عبیط؛ از سلیمان بن حرب و حماد بن زید، از معمر روایت کرده، نخستین چیزی که زهری را معروف کرد این بود که در مجلس ولید بن عبدالمللک سخن گفت، آنجا که ولید سؤال کرد: کدام یک از شما میداند که روز قتل حسین علیهالسلام سنگهای بیت المقدس چه عکس العملی از خود نشان دادند؟ زهری گفت: خبر دادهاند که هیچ سنگی را از جای خود برنداشتند، جز اینکه از زیر آن خون تازه جاری شد.
ابن عساکر روایت نموده که آسمان بر هیچ کس جز یحیی و حسین علیهالسلام گریه نکرد و نیز ذیل آیه فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ2 در سوره دخان میگوید:
آسمان از اول خلقت فقط برای دو نفر گریسته و گریه آسمان سرخی آن است، یک بار هنگام قتل حضرت یحیی و بار دیگر هنگام قتل حسین علیهالسلام به مدت چهار ماه. و نیز طبری در تفسیر خود نقل میکند که چون حسین بن علی علیهالسلام شهید شد آسمان بر او گریست و گریه آسمان سرخی آن است.(1)
برای جلوگیری از اطاله کلام نمونههایی را نیز به صورت گذرا بیان میکنیم
مفتاح النجا، ص 145؛ خصائص الکبری، سیوطی، ج 2، ص 127 (ط حیدر آباد)؛ الکواکب
1) (3) درالمنثور، ج 7، ص 413؛ تفسیر طبری، ج 25، ص 74.
الدریه، ج 1، ص 57 (ط الازهریه)؛ اسعاف الراغبین، ص 218؛ نور الابصار، ص 125؛ تذکرة الخواص، ج 2، ص 190؛ تاریخ دمشق، ج 60، ص 370، رقم 7688، مختصر تاریخ دمشق، ج 25، ص 274؛ الخرائج، قطب الدین راوندی، ج 2، ص 577؛ دلائل الامامه، طبری، ص 188؛ دمیری، حیات الحیوان، ج 1، ص 80 میگوید بعد از مرگ، چهار نفر سخن گفتند: یحیی، حبیب نجار، حسین بن علی که گفت وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا و جعفر طیار.
مقتل الحسین، ج 2، ص 89 (ط الغری)؛ ذخائر العقبی، صص 144، 145، 146 (ط القدسی قاهره)؛ تاریخ دمشق، ج 4، ص 339 (ط روضه الشام)؛ الصواعق المحرقه، صص 116 و 192 (ط عبداللّطیف، مصر)؛ خصائص الکبری، ص 126 (ط حیدرآباد)؛ وسیلة المال، ص 197؛ ینابیع، صص 220 و 356 (ط اسلامبول)؛ نورالابصار، ص 123 (ط مصر)؛ الاتحاف، ص 12 (ط مصر)؛ تاریخ الاسلام، ج 2، ص 354 (شام)؛ تذکرة الخواص، ص 284 (ط الغری)؛ نظم دررالسمطین، ص 220 (مطبعه القضاء).
المعجم الکبیر، صص 1445 و 146؛ مجمع الزوائد، ج 9، صص 197-196 (ط قاهره)؛ الخصائص الکبری، ج 20، ص 127 (ط حیدر آباد)؛ تاریخ الاسلام، ج 2، ص 348 (مصر)؛ سیراعلام النبلاء، ج 3، صص 311 و 210 (مصر)؛ تاریخ الخلفاء، ص 80 (ط مصر)؛ الصواعق، ص 192؛ مفتاح النجا، ص 143؛ اصعاف الراغبین، صص 251-215 بر حاشیه نورالبصار؛ تذکرة الخواص، ص 284؛ الکامل ابن اثیر، ج 3، ص 301 (قاهره)؛ البدایه النهایه، ج 8، ص 171 (السعاده مصر)؛ الفصول المهمه، ص 179 (ط الغری)؛ اخبار الدول قرمانی، ص 109 (ط بندار)؛ مقتل الحسین، ج 2، ص 90 (ط الغری)؛ ابن کثیر، تفسیر القرآن، ج 9، ص 162 (ط بولاق مصر)؛ تهذیب التهذیب، ج 3، ص 353؛ تاریخ دمشق، ج 3، ص 339 (روضه الشام)؛ بیهقی، المحاسن و المساوی، ص 62 (ط بیروت)؛ ینابیع، صص 356 و 322؛ منتخب کنز العمال، ج 5، ص 112 (بر حاشیه مسند مصر)؛ درالمنثور، ج 7، ص 413؛ تفسیر طبری، ج 25، ص 74.
تذکرة الخواص، ص 283 (ط الغری)، الصواعق، ص 192 (ط مصر)؛ نظم دُرر، ص 220 (ط القضا)، نورالابصار، ص 123 (ط مصر)؛ تاریخ دمشق، ج 3، ص 339 (روضه الشام).
تفسیر القرآن العظیم، ج 9، ص 162 (ط بولاق)؛ تاریخ دمشق، ج 4، ص 329 (روضة الشام)؛ کفایة الطالب، ص 289 (ط الغری)؛ سیر اعلام، ج 3، ص 210 (ط مصر)؛ تذکرة الخواص، ص 283 (ط الغری)؛ نظم دُرر، ص 220 (ط القضاء)؛ الصواعق، ص 192 (ط عبدالطیف)؛ ینابیع الموده، ص 322 (ط اسلامبول)؛ نور الابصار، ص 123 (ط مصر).
المعجم الکبیر، ص 145؛ کفایه الطالب، ص 296؛ مقتل الحسین، ج 2، ص 89 (ط الغری)؛ نظم دُرر، ص 220 (ط القضاء)؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 197 (ط القدسی قاهره)؛ تاریخ دمشق، ج 4، ص 339 (شام)؛ الصواعق، ص 116 (ط مصر)؛ الاتحاف، ص 12 (ط مصر)؛ اسعاف الراغبین، ص 111 (مصر)؛ ینابیع، ص 321 (ط اسلامبول).
ابن کثیر، تفسیر القران، در حاشیه فتح البیان، ج 9، ص 162 (ط مصر)؛ الصواعق، صص 192 و 116 (ط مصر)؛ تذکرة الخواص، ص 284 (ط الغری)؛ نظم درر، ص 220 (ط مطبعه القضاء)؛ ینابیع، ص 320 (ط اسلامبول)؛ تاریخ اسلام، ج 2، ص 349 (ط مصر)؛ کفایة الطالب، ص 295 (ط الغری)؛ الاتحاف، ص 12 (ط مصر)؛ اسعاف الراغبین، ص 215 (مصر)؛ المعجم الکبیر، ص 145؛ ذخائر العقبی، ص 145 (القدسی قاهره)؛ مجد الدین خطبی، الانس الجلیل، ص 252 (ط القاهره)، وسیلة المال، ص 197.
المعجم الکبیر، ص 145؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 353 (ط حیدرآباد)؛ کفایة الطالب، ص 296 (ط الغری)؛ تاریخ اسلام، ج 2، ص 348 (ط مصر)؛ سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 212 (ط مصر)؛ مقتل الحسین، ج 2، ص 290 (ط الغری)؛ عقد الفرید، ج 2، ص 220 (ط الشرفیه مصر)؛ الخصائص الکبری، ج 2، ص 126 (حیدر آباد)؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 196 (ط القدسی قاهره)؛ تاریخ الخلفاء، ص 80 (میمنه)؛ ینابیع، ص 321 (اسلامبول)؛ اسعاف الراغبین، ص 215 (ط مصر).
تذکره الخواص، ص 273 (ط مطبعه العلمیه، نجف)؛ مقتل الحسین، ج 2، ص 102 (ط مطبعه الزهرا)؛ الصواعق، ص 119 (ط حلب)؛ رشفة الصادی، ص 164 (مصر)؛ ینابیع، ص 325 (ط اسلامبول).
المعجم الکبیر ص 14؛ سیر العلوم، ج 3، ص 211 مصر؛ تاریخ اسلام، ج 2، ص 384 (مصر)؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 353 (ط حیدر آباد)؛ مقتل الحسین، ج 2، ص 90 (ط لغری)؛ ذخائر العقبی، ص 144 (ط قاهره)؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 197 (ط قاهره)؛ الصواعق، ص 192 (مصر)؛ نظم دُرر، ص 220؛ الخصائص، ج 2، ص 136 (حیدر آباد)؛ ینابیع، ص 321.
تاریخ اسلام، ج 2، ص 348؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 352؛ الخصائص، ج 2، ص 126؛ تاریخ خلفا، ص 80؛ مقتل الحسین، ج 2، ص 90؛ تاریخ دمشق، ج 4، ص 34؛ تذکرة الخواص، ص 377؛ دلائل النبوه، ج 6، ص 472.
الصواعق، ص 193؛ تذکرة الخواص، ص 290؛ اسعاف الراغبین، ص 192؛ ینابیع الموده، صص 322 و 342؛ تاریخ الامم، ج 4، ص 327 (ط الاستقامه مصر)؛ المعجم الکبیر، صص 146 و 147؛ مقتل الحسین، ج 2، صص 94 و 92؛ ذخائر العقبی ص 144؛ الکامل، ج 3، ص 289 (ط مصر)؛ کفایة الطالب، گنجی، ص 287 (ط الغری)، وسیلة المآل، ص 197؛ مجابی الدعوه، ابن ابی الدنیا، ص 38 (بمبئی)؛ سیرالعلوم، ج 3، ص 212؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 353؛ الخصائص الکبری، ج 2، ص 127؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 197.
ترمذی، صحیح، ج 13، ص 197 (ط الهادی مصر)؛ مقتل الحسین، ج 2، ص 84؛ اسدالغابه، ج 2، ص 22 (ط مصر 1285)؛ المعجم الکبیر، ص 145؛ ینابیع، ص 321؛ سیراعلام، ج 3، ص 359؛ مختصر تذکره، القرطبی، ص 192 (ط عبدالوهاب)؛ جامع الاصول، ابن اثیر، ج 10، ص 25 (ط السنته المحمدیه)؛ نظم درر، ص 220؛ الصواعق، ص 196؛ عمدة القاری، ابن العینی، ج 16، ص 241 (قاهره)؛ الصواعق، ص 118؛ اسعاف الراغبین، ص 185؛ نورالابصار، ص 126.
المعجم الکبیر، ص 145؛ تاریخ دمشق، ج 4، ص 340 (ط شام)؛ کفایة الطالب، ص 296 (ط الغری)؛ الصواعق، ص 194 (عبداللطیف)؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 196؛ اخبار الدول، ص 109 (ط بغداد)؛ المختار ابن اثیر، ص 22؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 253 (حیدر آباد)؛ سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 311 (ط مصر)؛ تاریخ اسلام، ج 2، ص 348 (ط مصر)؛ ینابیع، ص 220؛ وسیله المآل، ص 197.
المعجم الکبیر، ص 147، مقتل الحسین، ج 2، ص 92 (ط مطبعه الزهرا)؛ ذخائر العقبی، ص 144 (ط القدسی)؛ محاضره الابرار، ابن عربی، ج 2، ص 160 (ط مصر)؛ کفایه الطالب، ص 291 (ط الغری)؛ تاریخ دمشق، ج 4، ص 342 (روضه الشام)؛ تاریخ الاسلام، ج 3، ص 13 (مصر)؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 199؛ البدایه و النهایه، ج 1، ص 200 (قاهره)؛ الصواعق المحرقه، ص 116؛ الخصائص، ج 2، ص 127؛ الطبقات الکبری، ج 1، ص 23 (قاهره)؛ مجمع الفوائد عن جامع الاصول، محمد بن محمد بن سلیمان، ج 2، ص 217 (ط الهند)؛ وسیله المال، ص 197؛ العرایس الواضحه، علامه الابیاری، ص 190 با اسعاف الراغبین، ص 117؛ ینابیع ص 230؛ الابیاری، جالیه الکدر فی شرح منظومه البرزنجی، ص 198 (ط مصر).
المعجم الکبیر، ص 147؛ ذخائر العقبی، ص 150 (القدسی)؛ تاریخ الاسلام، ج 2، ص 349 (مصر)؛ اسماء الرجال؛ ذهبی، ج 2، ص 141؛ سیراعلام، ج 3، ص 214 (آکام المرجان)، شبلنجی، ص 147 (ط الصبیح قاهره)؛ الاصابه، ابن حجر، ج 1، ص 334 (ط مصطفی محمد حیدر)؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 199 (ط القدسی)؛ البدایه و النهایه، ج 6، صص 231 و 200 و ج 9، ص 197 (ط السعاده، مصر)؛ تاریخ الخلفاء، ص 80 (میمنیه)؛ الصواعق، ص 194؛ وسیله المال، ص 197؛ مصباح النجا، 194؛ ینابیع، صص 320، 323، 351، 352؛ الشرف الموبد، بنهانی، ص 68 (مصر)؛ کفایة الطالب، ص 294؛ مقتل الحسین، ج 2، ص 95 (الغری)؛ تذکرة الخواص، صص 279 و 280 (ط الغری)؛ تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 341 (شام)؛ الخصائص الکبری، ج 2، ص 126؛ تاریخ دمشق، ج 4، ص 341؛ کفایة الطالب، ص 295 (ط الغری)؛ نظم دُررالسمطین، صص 217 و 223 روایت امام صادق علیهالسلام، ص 224 (ط القضاء)؛ تاریخ امم ابن جریر، ج 4، ص 357 (ط الاستقامه)؛ الکامل ابن اثیر، ج 3، ص 301 (میمنیه)؛ اخبار الدول، باقرمانی، ص 109 (بغداد)؛ آکام المرجان، ص 147 (ط الصبیح مصر)؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 303 (حیدر آباد)؛ البدء و التاریخ، ابن القدسی، ج 6، ص 10 (ط الخانجی مصر)؛ تاج العروس الزییدی، ج 3، ص 196 (ماده خیر، ط القاهره)؛ تهذیب الکمال؛ مزی، ج 6، ص 441؛ کتاب الفتوح، ج 5، ص 122.
ینابیع، ج 3، ص 46؛ جواهر العقدین، ج 2، ص 332؛ المعجم الکبیر، ج 3، ص 124؛ البدایه و النهایه، ج 8، ص 202؛ تهذیب الکمال، ج 4، ص 422؛ مقتل الحسین، ج 2، ص 93؛ فرائد السمطین، ج 2، ص 160؛ جواهر المطالب، الباعونی، ج 2، ص 296؛ تاریخ دمشق، ج 15، ص 204؛ ذخائر العقبی، ص 145؛ الخصائص الکبری، سیوطی، ج 2، ص 27.
علی زین العابدین، احد افراد ساداتنا آل البیت و اعاظم ائمتهم الکبار - رضی الله عنه و عنهم اجمعین - حمله عبدالملک بن مروان مقیداً من المدینه و وکل به من یحفظه فدخل علیه الامام الزهری لوداعه فبکی و قال: وددت انی مکانک فقال: اتظن ان ذلک یکربنی؟ لو شئت لما کان و انه لیذکرنی عذاب الله تعالی، ثم اخرج رجلیه من القید و یدیه من الغل ثم قال: لا زلت معهم علی هذا یومین من المدینه فما مضت اربع لباب الا و قد قدم الموکلون به المدینه یطلبونه فما وجدوه فسألت بعضهم فقال: انا نراه مبتوعاً انه لنازل و نحن حوله نرصده اذ طلع الفجر فلم نجده و وجدنا حدیده قال الزهری: فقدمت بعد ذلک علی عبدالملک فسالنی عنه فاخبرته فقال: قد جائنی یوم فقده الاعوان فقال لی: ما انا و انت؟ فقلت: اقم عندی، فقال: لا احب ثم خرج فوالله لقدامتلا قلبی منه خیفه؛(1)
حلیة الاولیاء، ج 3، ص 135 (مطبعه السعاده)؛ المختار فی مناقب الاخیار، ص 26، ط دمشق؛ مطالب السوول، ص 78 (ط تهران)؛ کفایة الطالب، ص 299؛ فصل الخطاب، ص 378؛ الصواعق المحرقه، ص 119؛ اسعاف الراغبین، ص 240؛ تاریخ آل محمد، ص 178 (مطبعه آفتاب)؛ وسیلة النجاه، ص 330؛ مشارق الانوار، ص 120.
علی بن حسین زین العابدین یکی از اعاظم اهل بیت و بزرگان ائمه آنهاست عبدالملک مروان او را به غل و زنجیر کشید، از مدینه به شام احضارش کرد و کسانی را مأمور حفاظت او ساخت. زهری در آن حال وارد شد تا از حضرت سجاد خداحافظی نماید. چون امام سجاد را در آن وضع دید، گریه سر داده، گفت: ای کاش من به جای شما بودم و شما سالم میماندید.
1) (1)
امام سجاد علیه السلام فرمود:
آیا گمان میکنی من از این وضع ناراحت هستم؟ اگر بخواهم وضعیت عوض میشود، وانگهی این غل و زنجیر مرا به یاد عذاب الهی میاندازد. سپس پاها و دستهایش را از غل و زنجیر بیرون آورد و فرمود:
من دو منزل بیشتر با اینها نیستم و چهار شب نگذشته بود که مأموران به دنبال او به مدینه آمدند و در مدینه هر چه گشتند او را پیدا نکردند. زهری میگوید: از بعضی مأموران پرسیدم گفتند: او را فرمانبردار میدیدیم و هر کجا پایین میآمد ما اطرافش بودیم و به شدت از او مراقبت میکردیم تا آن شب، وقتی که فجر طلوع کرد دیگر او را ندیدیم و تنها زنجیرهایش به جا مانده بود. زهری گفت: بعد از این جریان به دیدن عبدالملک رفتم و او از من درباره علی بن الحسین علیهالسلام پرسید و جریان را به او گفتم: عبدالملک گفت: همان روزی که مأموران او را گم کردند، او پیش من آمد و گفت: با من چه کار داری؟ گفتم: پیش ما باش! فرمود: دوست ندارم، سپس خارج شد. به خدا قسم قلبم را وحشت فرا گرفت.
وزین العابدین هذا هو الذی خلف اباه علماً و زهداً و عبادةً و کان اذا توضأ للصلاه اصفر لونه، فقیل له فی ذلک فقال: اتدرون بین یدی من اقف و حکی انه کان یصلی فی الیوم و اللیله الف رکعه؛(1)
الصواعق المحرقه، ص 119؛ صفوه، ج 2، ص 52؛ العقد الفرید، ج 3، ص 169؛ حلیة الاولیاء، ج 2، ص 132.
زین العابدین جانشین پدرش در علم و زهد و عبادت بود و چون برای نماز وضو میگرفت، رنگش زرد میشد. در این باره از او سؤال شد، فرمود: هیچ میدانید در مقابل چه کسی میایستم؟ و گفتهاند: در شبانه روز هزار رکعت نماز میخواند و گاهی از ترس خدا از هوش میرفت.مردی نزد علی بن الحسین آمد و به وی گفت: فلان کس تو را نکوهش کرده و حرفهای ناشایست درباره تو میگفت. امام فرمود: با من بیا تا نزد او برویم، پس
1) (1)
به طرف خانه آن کس به راه افتادند. مرد سخن چین پیش خود چنان گمان میکرد که امام به زودی از وی انتقام خواهد گرفت. چون نزد او رسیدند امام فرمود: «ای فلانی اگر آنچه درباره من گفتهای درست باشد، خدا مرا بیامرزد و اگر نادرست باشد، خدا تو را بیامرزد».(1)
تذکرة الاولیاء، عطار، ج 1، ص 174.
جلال الدین قزوینی شافعی معروف به خطیب دمشقی) متوفی 739 ه -) مؤلف چند کتاب از جمله اخبار الدول روایتی درباره امام سجاد نقل کرده است که بر حدّ اعلای زهد و عبادت واقعی آن حضرت دلالت دارد. طبق همان روایت، فرزندی از امام در چاه افتاد، مردم مدینه هراسان شدند و کوشیدند تا او را از چاه بیرون آوردند. آن حضرت در تمام مدت غرق در نماز بود و از جای خود تکان نمیخورد. مردم داستان را به وی گفتند، فرمود: «من چیزی نفهمیدم، چون در حال مناجات با خدای خود بودم».(2)
عبدالحی بن العماد الحنبلی (متوفی 1089) صاحب کتاب شذرات الذهب فی اخبار من ذهب میگوید:
زین العابدین علی بن الحسین الهاشمی، سمی زین العابدین لفرط عبادته و کان صلاته فی الیوم و اللیلة الف رکعه الی ان مات و کان یوم استشهد والده مریضاً فلم یتعرضوا له...(3)
زین العابدین علی بن حسین هاشمی، به جهت زیادی عبادتش «زین العابدین» نامیده شد و تا روزی که وفات یافت در هر شبانه روز هزار رکعت نماز میخواند و روزی که پدرش به شهادت رسید، مریض بود، لذا معترض او نشدند... و از نیکیهای زین العابدین به مادرش این بود که در یک ظرف با او غذا نمیخورد و میگفت: میترسم دستم به غذایی دراز شود که قبل از من، نظر مادرم را جلب کرده است....
کان ناس من اهل المدینه یعیشون لا یدرون من أین کان معاشهم فلما مات علی بن الحسین فقدوا ما کانوا یؤتون به من اللیل؛(1)
همان.
عدهای از مردم مدینه زندگی میکردند، ولی نمیدانستند زندگیشان از کجا میگذرد. چون حضرت سجاد وفات یافت آنچه شبانگاهان به آنان میرسید قطع شد.
وی روایت کرده است:
لما مات زین العابدین علیه السلام فغسلوه جعلوا ینظرون الی آثار سواد فی ظهره و قالوا ما هذا؟ فقیل: کان یحمل جرب الدقیق لیلاً علی ظهره یعطی فقراء اهل المدینه؛ هنگام وفات آن امام، آثار کیسههای باری که در شب برای بینوایان مدینه حمل میکرد، بر پشتش دیده میشد.
ابونعیم از امام باقر علیهالسلام نقل کرده که: «ان اباه علی بن الحسین قاسم الله ماله مرتین»؛ «پدرش علی بن حسین مال خود را دو بار در راه خدا با فقرا تقسیم کرد»(2).
امارات شرف و علو شأن و علامات بزرگی و رفعت مکان حضرت امام زین العابدین علیهالسلام از حیز تعداد بیرون است و از احاطه دائره خیال افزون، حجر و مدر گواه امامت و وصایت اوست، چه جای انسان و بشر. در بسیاری از کتب، آثار و اخبار مذکور است و بر السنه خواص و عوام مشهور که «محمد بن حنفیه» در مکه مبارکه با آن حضرت در مقام گفت و شنود آمده بر زبان آورد که: من به امامت سزاوارترم، زیرا فرزند صلبی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالبام، سلاح رسول خدا را به من میباید داد. حضرت امام زین العابدین فرمود: «ای عم از خدای بترس و بر دعویی که حق به جانب تو نباشد، اقدام منمای، اگر میدانستمی که امامت، حق توست، تو
را خلاف نکردمی. ای عم، ندانستهای که من وصی پدر خود هستم و پدرم وصی پدرش بود؟» «محمد حنفیه» همچنان بر سخن خود مصر بوده و آخر الامر مقرر بر آن شد که حجرالاسود به امامت هر کس گواهی دهد، خلیفه وقت و امام روزگار، او باشد.
پس هر دو برفتند و نزدیک به مقام ابراهیم نماز گزاردند، آنگاه نخست «محمد بن حنفیه» دست به دعا برآورد و از حجرالاسود بر طبق مدعای خود شهادت طلبید، اما هیچ جوابی نشنید. بعد از آن امام زین العابدین علیه السلام گفت: «ای حجر، به حقّ آن خدایی که تو را به این کرامت مشرف گردانیده که انبیاء و اولیاء روی خود به تو میمالند که خبر دهی ما را که امام بعد از حسین بن علی علیه السلام کیست؟» فی الحال حجرالاسود در حرکت آمده به کمال قدرت حضرت احدیت به زبان عربی فصیح گفت: «به تحقیق، امامت پس از حسین بن علی به علی بن الحسین علیه السلام رسیده است و امام زمان اوست. چون «محمد بن حنفیه» این قضیه غریبه را مشاهده فرمود، به امامت آن جناب قائل گشته، دیگر نزاع ننمود».(1)
اخلاق النبی، صص 150-149 (ط مطالع الهلال)؛ وسیلة النجاه، ص 334 (ط گلشن فیض).
مرا برادری بود خدایی و من وی را بسیار دوست داشتم. وی در جهاد روم شهید شد، اگرچه از مفارقت وی بسیار اندوهگین شدم اما از حال وی مرا رشک آمد که وی در راه خدا شهید شد، من نیز آرزو کردم که ای کاش من نیز شهید میشدم. وی را در خواب دیده، از حال وی سؤال کردم و گفتم: پروردگار تو با تو چه کرد؟ گفت: مرا بیامرزید به سبب جهادی که کردم و به واسطۀ دوستی محمد و آل محمد و زیادت مرا در بهشت مقدار هزار ساله راه از هر جانبی به شفاعت علی بن الحسین علیهالسلام. وی را گفتم: مرا بر تو رشک است که شهید شدی. گفت: ای برادر، مرا بر تو رشک بیشتر است و من منزلت تو را بیشتر آرزو میکنم و میخواهم و چون تو به حق واصل شوی درجه تو بالای درجه من خواهد بود بیشتر از هزار ساله راه... گفتم: به چه چیز؟ گفت: به اینکه تو به خدمت امام علی بن الحسین علیه السلام میرسی، هر آدینه و بر او سلام میکنی و چون
1) (1)
روی وی میبینی بر محمد و آل محمد صلوات میفرستی و از او حدیث روایت میکنی؛ و در این زمان حکومت بنیامیه است و کسی ذکر ایشان نمیتواند کرد و ستایش ایشان نمیتواند گفت، تو ذکر ایشان میکنی و ستایش ایشان میگویی و بدن خود را در معرض هلاک میافکنی، و لیکن خدای تو را نگاه میدارد. چون از خواب بیدار شدم گفتم: مگر اضغاث و احلام است، دیگر باره او را به خواب دیدم مرا گفت: شک کردی، شک مکن که شک در اینها کفر است و بدانچه دیدی کس را خبر مده که علی بن الحسین علیه السلام تو را خبر دهد بدین خواب. چنانکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر را خبر داد به خوابی که دیده بود در راه شام، پس من از خواب بیدار شدم و نماز گزاردم، کسی از پیش علی بن الحسین آمد علیه السلام و مرا طلبید و مرا گفت: یا زهری، دوش چنین و چنین خواب دیدی و آن هر دو خواب که دیده بودم بعینهما به من باز گفت.
کرامت و خرق عادت وی زیاده از آن است که در حیز تقریر و تحریر دراید به همین قدر اختصار شد.
جریان سخن گفتن خضر با حضرت به روایت ابوحمزه ثمالی است. او میگوید:
حضرت دیواری را به من نشان داد و فرمود، در حالی که به آن تکیه زده، محزون بودم مردی زیبا روی با من سخن گفت: «یا علی بن الحسین مالی اراک کثیبا حزیناً اعلی الدنیا فهو رزق [حاضر] یاکل منها البر و الفاجر...»،
ابونعیم الاصفهانی، حلیه الاولیاء، ج 3، ص 134 (ط السعاده مصر)؛ ابن الصباغ، الفصول المهمه، ص 185 (ط الغری)؛ الشبلنجی، نورالابصار، ص 192 (ط العثمانیه، مصر)؛ محمد بن طلحه الشافعی، مطالب السوول، ص 78 (ط تهران)؛ الگنجی الشافعی، کفایة الطالب، ص 301 (ط الغری)؛ عبدالله الشبرادی، الاتحاف بحب الاشراف، ص 49 (ط مصر).
ابن الصباغ، الفصول المهمه، ص 185 (ط الغری)، الشبلنجی، نورالابصار، ص 189 (ط العثمانیه، مصر)؛ ابن محب الله السهالوی، وسیلة النجاه، ص 333 (ط گلشن)، ابن حجر، الصواعق، ص 119 (ط احمد البابی، مصر)؛ النبهانی، جامع کرامات الاولیاء، ج 2، ص 310 (ط الحلبی مصر).
اللهم صل و سلم علی الامام الخامس، الطیب الطاهره النور الباهره، السیف الشاهر، البدر الزاهر، العزیز القادر، الغالب القاهر، حارز المزایا و الماثر، صاحب المناقب و المفاخر، جامع الواح العلوم بلا تکسب الدفاتر، محیی معارف النبی الفاخر، وارث الامه کابرا عن کابر، ابی جعفر محمد الباقر، العبد الصالح، ابن زین العابدین علی علیهالسلام، وارث النبی الشفیع، والوصی المنیع المقبور مع ابیه بالبقیع.
امامت امام باقر علیهالسلام به نص امام زین العابدین ثابت شده و نیز به آیاتی که دلالت برامامت او میکند. آن حضرت را القابی است «الطیب الطاهره» که اشاره به عصمت آن حضرت دارد که از لوازم امامت است و «النور الباهره» چرا که او نور روشن است و به انکشاف باطن و اطلاع آن حضرت از امور مغیبه، به تعلیم الهی که از اوصاف ائمه است اشاره دارد.
یکی از محبان اهل بیت روایت کرده که وقتی از دروازه بقیع بیرون رفتم، متوجه «عوالی» مدینه بودم که در بیرون دروازه، خرما به سلم بخرم. در این حال، امام محمد باقر علیه السلام را دیدم که از «عوالی» باز میگشت و به شهر میرفت. گفتم: السلام علیک یابن رسول الله، جواب سلام داد و فرمود: به کجا میروی؟ گفتم: به عوالی میروم خرما به سلم بخرم. فرمود: امسال از ملخ ایمن شدهاید. این سخن فرمود و به شهر رفت. من آمدم و خرما به سلم خریدم. چون وقت خرما شد، ملخ آمد و هر چه سبز بود تمامی بخورد و این از آیات علوم غیبیه بود که از نور باطن آن حضرت ظاهر شد.
شخص دیگری روایت کرده که یک بار در وسط روز از مدینه به قبا میرفتم، حضرت امام محمد باقر علیهالسلام را دیدم که از زراعت خود باز میگشت و بدن مبارک آن حضرت سنگین بود و عرق میریخت و بر دو غلام تکیه فرموده بود. از خاطرم گذشت که مردی بزرگ از اکابر بنی هاشم جهت حرص بر دنیا در روزی چنین گرم چنین زحمت میکشد، چون این معنی از خاطرم خطور کرد، مرا پیش خود طلبید و فرمود إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ما جهت انفاق بر ضعفا و مساکین این چنین زحمت میکشیم نه به جهت حرص بر دنیا. گفتم: ای پسر رسول خدا! توبه میکنم و او توبه مرا قبول فرمود.(1)
وسیلة الخادم الی المخدوم، صص 187-186.
1) (1)
ذکر الامام الهمام، قمر الاقمار، و نورالانوار، و سیدالابرار، و قائد الاخیار، الامام الباقر، و الطهر الطاهر، و النجم الظاهر، و البحر الزاخر، السید الوجیه و الامام النبیه، المدفون عند ابیه، الحبر الملی عندالعدو و الولی، ابی جعفر محمد بن علی.
وی امام پنجم از ائمه اثنی عشر است المعروف بالباقر علیهالسلام، سمی بذلک لانه بقرالعلم، ای شقه فعرف اصله و علم خفیه. و تبقر فی العلم، ای توسع و بقر عن العلوم: فتش عنها. و مادر وی ام عبدالله بنت الحسن بن علی بن ابیطالب است. و هو اول علوی ولد بین علویین، تابعی جلیل، امام بارع، مجمع علی جلالته، معدود فی فقهاء المدینه و ائمتهم.
او به نقل از کتاب «کشف المحجوب» میگوید:
حضرت امام باقر علیهالسلام مخصوص بود به دقائق علوم لطائف اشارات، اندر کتاب خدای عزوجل. وی را کرامات مشهور است و آیات ازهر و براهین انور. گویند که ملکی وقتی قصد هلاک وی کرد، کس فرستاد تا وی را حاضر کردند. چون به نزدیک وی درآمد از وی عذر خواست و هدیه داد و به نیکویی بازگردانید. چون وی برفت، گفتند: ایها الملک، قصد هلاک وی داشتی کنون تو را با وی دیگر گونه دیدیم، چه حال بود؟ گفت: چون وی به نزدیک من درآمد دو شیر دیدم یکی بر راست و دیگر بر چپ وی، مرا میگفتند که اگر تو قصد وی کنی ما تو را هلاک کنیم.
و از وی روایت کنند که وی گفته: اندر تفسیر قول خدای (عز و جل) فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّهِ قال: کل من شغلک عن مطالعه الحق فهو طاغوتک؛ باز دارنده تو از مطالعه حق طاغوت توست. نگر تا به چه چیز محجوبی، بدان حجاب از وی بازمانده، ترک آن حجاب بگوی تا به کشف ابد برسی، محجوب ممنوع باشد و ممنوع را نرسد که دعوی قربت کند.
و یکی از خواص محمد بن علی الباقر علیهالسلام روایت کند که: چون از شب لختی بشدی و وی از اوراد فارغ گشتی آواز بلند برآوردی و گفتی: الهی و سیدی شب اندر آمد و ولایت تصرف ملوک به سر آمد و ستارگان بر آسمان هویدا شدند و خلق جمله بخفتند و
صورت مردمان بیارامید و چشمشان بخفت و مردمان از در خلق رمیدند و بنو امیه درهای خود را بستند و پاسبان برگماشتند و آنان که بدیشان حاجتی داشتند حاجات خود فرو گذاشتند. بار خدایا، تو زنده و پاینده و بیننده و دانندهای، غنودن و خواب بر تو را نیست و آن که تو را بدین صفت نشناسد به هیچ نعمت سزا نیست. ای آنکه که چیزی تو را از چیز دیگر باز ندارد و شب و روز اندر لقای تو خلل نیارد، درهای رحمت تو گشاده است بر آن که تو را دعا کند و خزینههایت به جمله صرف آن است که بر تو ثنا گوید: تو آن خداوندی که رد سائل بر تو روا نباشد آن که دعا کند از مؤمنان و بر درگاهت سائل را بازدارنده نیست و نباشد از خلق زمین و آسمان. بارخدایا، چون مرگ و گور و حساب را یاد کنم چگونه دل را به دنیا شاد کنم؟ و چون نامه را یاد کنم چگونه با چیزی از دنیا قرار گیرم؟ و چون ملک الموت را یاد کنم؛ چگونه از دنیا بهره پذیرم؟ پس از تو خواهم از آنچه تو را دانم و از تو جویم از آنچه تو را میخوانم، راحتی اندر حال مرگ، بی عذاب و عیش، اندر حال حساب، بی عقاب.
این جمله میگفتی و میگریستی تا شبی وی را گفتم: یا سیدی و سید آبایی چند گویی و تا کی خروش کنی؟ فرمود: ای دوست، یعقوب را یک یوسف گم شد، چندان بگریست که چشمهای مبارکش سفید گشت و من هیجده کس را با جدّ خود حسین علی و قتیلان کربلا گم کردهام که از آن باری نباشم که اندر فراق ایشان چشمها سفید کنم و السلام و الاکرام.
و از آن حضرت، کرامات بسیار و خرق عادات بی شمار در کتب معتبر مذکور و مسطور است. از آن جمله ابوبصیر روایت میکند که نزدیک ابی جعفر امام محمد باقر علیهالسلام شدم و گفتم: شمایید وارثان رسول خدا؟ گفت: آری. گفتم: اکنون شما قادرید بر آنکه مردگان را زنده کنید و آن که داء (درمان) برص را بسازید؟ گفت: آری به فرمان خدای تعالی. تا آنکه مرا گفت: به نزدیک من آی یا ابا محمد. نزدیک وی شدم دست به روی و چشم من مالید، چشم روشن گشت چنان که آفتاب بدیدم و زمین و خانهها و هر چه در آن خانه بود بدیدم. آن که مرا گفت: دوست میداری که همچنین باشی و تو را باشد آنچه مردمان را بود و بر تو بود آنچه بر ایشان بود روز قیامت، یا همچنان کوری که بودی و تو را بود بهشت خالص؟ گفتم: همچنان شوم که بودم. وی دست بر چشم بسود، همچنان شدم که بودم.
صاحب «روضات الجنان» پس از ذکر چند کرامت از آن حضرت، در پایان مینویسد:
«کرامت و خرق عادات آن حضرت زیاده از آن است که در حیز تحریر و تقریر گنجد بدین قدر اختصار کرد».
آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عامل صدیق، آن عالم تحقیق، آن میوه دل اولیاء، آن جگر گوشه انبیاء، آن ناقد علی، آن وارث نبی، آن عارف عاشق جعفر الصادق رضی الله عنه علیهالسلام.
نبهانی میگوید:
احد ائمه ساداتنا آل البیت الکبار، کان رضی الله عنه اذا احتاج الی شیء قال یا رباه انا محتاج الی کذا، فما یستتم دعائه الا و ذلک الشیء بجنبه موضوعا قاله الشعرانی؛(1)
روضات الجنان، روضه هشتم، ج 2، صص 402-406.
او یکی از ائمه بزرگوار اهل البیت است که هرگاه محتاج میشد میگفت، یا رباه، ای خدا، من محتاجم... هنوز دعایش تمام نمیشد که آنچه میخواست برایش مهیا میشد.
ما رأیت افقه من جعفر بن محمد لما اقدمه المنصور بعث الی فقال: یا ابا حنیفه ان الناس قد افتتنوا بجعفر بن محمد فهیی له من المسائل الشداد فهیات له اربعین مسئله ثم بعث الی ابوجعفر و هو بالحیره فاتیته قد خلت علیه و جعفر بن محمد جالس عن یمینه، فلما ابصرت به دخلتنی من الهیبه لجعفر بن محمد الصادق ما لم یدخلنی لا بی جعفر...؛(2)
من هرگز فقیهتر از جعفر بن محمد ندیدهام. چون منصور خلیفه عباسی به این حدود آمد، دنبال من فرستاد و گفت: مردم به جعفر بن محمد علاقهمند شدهاند میل دارم برای او مسائلی که بسیار مشکل باشد، در نظر بگیری. من هم چهل مسئله از مسائل مشکل را جمع آوری کردم. بعد منصور که در «حیره» بود به دنبال من فرستاد و به نزد او رفتم و داخل مجلس شدم. دیدم جعفر بن محمد طرف راست او نشسته است و چون نظرم به او افتاد هیبت جعفر بن محمد علیهماالسلام بیش از منصور وجودم را فرا گرفت و سلام کردم. منصور محلی را به من نشان داد و من نشستم. سپس رو به جعفر بن محمد علیهالسلام کرد و گفت: یا ابا عبدالله این مرد «ابوحنیفه» است.
جعفر بن محمد علیهالسلام فرمود: بلی او را میشناسم. سپس منصور به من گفت: ای ابوحنیفه از مسائلی که داری بر ابوعبدالله عرضه کن. من یک یک آن مسائل را طرح کردم و او جواب میداد و میگفت: شما در این مسئله این طور میگویید و اهل مدینه این طور و ما این طور میگوییم، در بعضی از مسائل ممکن است تابع شما و در بعضی دیگر نظر اهل مدینه را بپذیریم و احیاناً ممکن است مخالف نظر یکی از شما و اهل مدینه یا هر دو شویم. من تمام آن چهل مسئله را طرح کردم و حتی یکی از آنها را بدون جواب نگذاشت.
ثم قال ابوحنیفه: السنا روینا ان اعلم الناس اعلمهم باختلاف الناس؟؛
سپس ابوحنیفه گفت: مگر نه آن است که هر کس به اختلاف آرای مردم آگاهتر است اعلم مردم است؟
ابوحنیفه میگوید: «لولا السنتان لهلک نعمان؛ اگر آن دو سال نبود، نعمان هلاک میشد».
آلوسی نیز میگوید:
هذا ابو حنیفه و هو من اهل السنه یفتخر و یقول بافصح لسان لولا السنتان لهلک نعمان؛(1)
التحفه الاثنی عشریه، ص 8.
این امام اعظم ابوحنیفه است که افتخار میکند و با زبان فصیح میگوید: اگر آن دوسالی که در خدمت امام جعفر صادق علیه السلام نشستم، نعمان بن ثابت - یعنی خودش - هلاک میشد.
ما هذا ببشر و ان کان فی الدنیا روحانی یتجسد اذا شاء و یتروح اذا شاء فهو هذا و اشار الی الصادق علیهالسلام؛(2)این (امام صادق علیهالسلام) بشر نیست. اگر در دنیا کسی وجود داشته باشد که بتواند هر وقت خواست در قالب جسد و هر وقت خواست در قالب روح جلوه کند، او این مرد (امام صادق علیهالسلام) است.
حججت سنه ثلاث عشره و مأه. فلما صلیت العصر رقیت ابا قبیس و اذا برجل جالس یدعو فقال) یارب) حتی انقطع نفسه ثم قال اللهم یا حی حتی انقطع نفسه. ثم قال: اللهم انی اشتهی العنب فاطعمینه، اللهم و ان بردی قد خلقا فاکسنی. فوالله ما استتم کلامه حتی نظرت الی سلّة مملوه عنباً و لیس علی الارض یومئذ عنب و اذا ببردین موضوعین و لم ار مثلهما فی الدنیا فاتزر باحدهما و ارتدی بالاخر. ثم اخذ البردین اللذین کانا علیه فلقیه رجل بالمسعی فقال: اکسنی یا ابن بنت رسول الله مما کساک الله فدفعها الیه. فقلت للذی اعطاه البردین من هذا قال: جعفر بن محمد(1)
جامع کرامات الاولیاء، ج 2، ص 5؛ مطالب السوول، ص 83؛ مفتاح النجا، ص 168؛ اسعاف الراغبین، ص 25؛ الصواعق، ص 121 (ط حلب)؛ تذکرة الخواص، ص 354؛ صفوه الصفوه، ج 2، ص 173؛ المختار، ص 18.
علیهالسلام؛در سال 113 به حج مشرف شدم. چون نماز عصر را خواندم بالای کوه «ابوقبیس» رفتم. در آنجا مردی را دیدم که نشسته دعا میکند. آنقدر «یا رب» گفت که نفسش قطع شد. سپس چندان «اللهم یا حی» گفت تا نفسش برید، سپس گفت: خدایا هوس انگور کردهام به من انگور برسان خدایا لباسم کهنه شده مرا بپوشان. به خدا قسم، هنوز کلامش تمام نشده بود که ظرفی پر از انگور در مقابلش دیدم در صورتی که آن موقع در روی زمین انگور نبود و دو قطعه پارچه که مثل آنها را در دنیا ندیده بودم یکی را لنگ کرد و دیگری را به شانهانداخت. سپس آن لباسی که قبلاً داشت، با خود برداشت و راهی «مسعی» شد. در آنجا مردی با او ملاقات کرد و گفت: ای پسر دختر پیامبر مرا با لباسی که خداوند تو را ارزانی داشته، بپوشان. آن دو پارچه را به وی داد و من از او پرسیدم این شخص کیست؟ گفت: جعفر بن محمد علیهالسلام.
منصور دوانیقی دومین خلیفه عباسی درباره آن حضرت گفت:
ان جعفراً کان ممن قال الله فیه: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا وکان ممن اصطفاه الله و کان من السابقین فی الخیرات و انه لیس من اهل بیت الا و فیهم محدّث و ان جعفر بن محمد محدثنا الیوم؛(2)
جعفر بن محمد، امام صادق علیه السلام از کسانی است که خداوند درباره او فرموده «سپس این کتاب آسمانی را به گروهی از بندگان برگزیده خود به میراث
دادیم». او از کسانی است که خداوند او را برگزیده و از سبقت گیرندگان در امور خیر است. در هر دوره از خاندان نبوت حتماً یک محدَّث باید باشد و جعفر بن محمد علیه السلام محدَّث زمان ماست.
توضیح اینکه محدَّث به کسی میگویند که دارای علم غیب بوده، میتواند در عالم تکوین تصرفاتی انجام دهد که این از ویژگیهای معصومین است.
واعلم ان کتاب الجفر کان اصله ان هارون بن سعید العجلی و هو رأس الزیدیه کان له کتاب یرویه عن جعفر الصادق علیه السلام و فیه علم ما سیقع لاهل البیت (علیهمالسلام) و علی العموم و لبعض الاشخاص منهم علی الخصوص وقع ذلک لجعفر و نظائره من رجالاتهم علی طریق الکرامه و الکشف الذی یقع لمثلهم من الاولیاء و کان مکتوباً عنه جعفر فی جلد ثور صغیر فرواه عنه هارون العجلی و کتبه و سماه الجفر باسم الجلد...؛(1)
مقدمه ابن خلدون، ص 304.
ابن خلدون درباره کتاب جفری که به امام صادق علیه السلام نسبت دادهاند میگوید: هارون بن سعید عجلی که رئیس زیدیه بود، کتابی داشت که آن را از امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است. در آن کتاب آنچه بر عموم اهل بیت و برخی از ایشان روی خواهد دارد، نوشته شده بود. این علوم برامام جعفر صادق علیه السلام و سایر امامان از راه کشف و کرامت که خاص ایشان است، حاصل شده است. این کتاب بر پوست گاوی نوشته شده بود و نزد امام جعفر صادق علیه السلام وجود داشت. هارون عجلی آن را از آن بزرگوار روایت کرده و از آن نسخهای نوشته است.
اللهم صل و سلم علی الامام السادس، المقرب السابق، المؤدب الموافق و المغیث للملهوفین عند الطوارق، الملتجی بحرز الله عند نزول کل طارق؛
1) (1)
بار خدایا بر امام ششم درود و صلوات فرست؛ آن کسی که به حضرت حق تعالی نزدیک گردانیده شده و در اعمال نیک پیشی گیرنده است - و این اشاره بر اینکه آن حضرت از مقربان حق تعالی و از سابقان است - او تربیت شده به آداب الهی است و آن حضرت فریادرس و یاری کننده ضعیفان و ناتوانان به هنگام نزول حوادث و بلیات است (و این اشاره است به رحم و عطوفت آن حضرت بر عاجزان، چنانچه روایت کردهاند که برای هر کس در مدینه حادثه یا فقری پیش میآمد، به جوار لطف و احسان آن حضرت پناه میآورد و از خوان کرم آن حضرت بهره وافی مییافت، چنانچه شیوه کریمه اهل بیت علیهم السلام بوده است. پناه جوینده به حرز و حفظ اللهی به هنگام فرود آمدن هر بلا. (و این اشاره است به این که ابوجعفر دوانیقی قصد آن حضرت کرد و او به حرز الهی پناه برد و بر آن دشمن غدار، غالب و فائق آمد) و حرز مشهور آن حضرت که به حرز امام جعفر صادق علیه السلام معروف است، اول آن این است: «ما شاء الله توجهاً الی الله، ما شاء الله تقرباً الی الله، ما شاء الله تلطفاً الی الله، ماشاء الله لا حول و لا قوه الا بالله».
ابن روز بهان بعد از نقل این عبارات از آن حرز مینویسد:
«و بحمدالله تعالی این فقیر ضعیف آن را یاد دارم و از اوراد فقیر است که سالهاست بدان مواظبت مینمایم و تمام عمر در پناه آن حرز بحمدالله و حوله و قوته از شر اعداء مصون و محروسم».
الذی بین الحق و الباطل فارق؛ حجة الله القائمه علی کل زندیق و منافق؛ المعتصم بحول الله و قوته فی قتل کل خارجی مارق؛ المطلع علی اسرار الغیوب بتعلیم الله الخالق؛ العطوف علی کل محبوب مصادق، ابی عبدالله جعفر بن محمد الصادق السید الزکی الصالح؛ صاحب السمع السمیع من الله البدیع المقبور مع ابویه و عمه بالبقیع؛
آن حضرت، جدا کنندۀ حق از باطل است. او حجت خدا و برهان حق تعالی است که بر هر ملحد و منافق قائم شده است. آن حضرت چنگ زننده به حول و قوه الهی در کشتن هر خارجی است که از دین بیرون رفته.
و این اشاره است بدانچه روایت کردهاند که نوبتی یکی از خوارج، نزد «مهدی عباسی»، غیبت آن حضرت کرد و با مهدی گفت که جعفر بن محمد داعیه خروج دارد، نامهها به اهل کوفه نوشته و با او بیعت کردهاند. مهدی گفت: تو در مقابل او این سخن میگویی؟ گفت: بلی و سوگند بر آن میخورم. مهدی عباسی، امام را حاضر گردانید و آن خارجی را در مقابل آورد
و خارجی در حضور امام، آن تهمت را تکرار کرد. امام به او فرمود: سوگند میخوری که این سخن راست است؟ خارجی گفت: بلی. امام فرمود: بدان نوع که من سوگند میدهم تو را، سوگند یاد کن. فرمود: بگو از حول و قوه حضرت حق سبحانه و تعالی بیرون آمدم و به حول و قوت خود رفتم، اگر این سخن که میگویم دروغ است. آن خارجی به همین عبارت سوگند یاد کرد فی الحال بیفتاد و به دوزخ رفت. مهدی دستور داد از پای، مردار آن خارجی بکشیدند و بیرون بردند و از امام عذرخواهی کرد و او را روانه گردانید و چنین اثری غریب و کرامتی عجیب از آن حضرت ظاهر شد.
آن حضرت بر اسرار غیبی به تعلیم خداوند آگاه است. و این اشاره است به اطلاع آن حضرت بر اسرار غیبی که ائمه هدی علیه السلام هم به الهام و تعلیم الهی این علم را داشتهاند. چنانچه روایت کردهاند که یکی از محبان امام جعفر صادق علیه السلام گفت: من در بغداد بودم و منصور خلیفه عباسی قصد کرده بود که به حج برود. من به مکه آمدم به امام صادق علیه السلام عرض کردم که منصور، امسال قصد حج دارد. آن حضرت فرمود: منصور کعبه را نمیبیند. چون موسم حج شد، منصور به عزم حج از بغداد بیرون آمد. من به امام جریان را عرض کردم. فرمود: منصور کعبه را نمیبیند. چون به مدینه رسید، رفتم و دیگر بار تکرار کردم، همان سخن را فرمود: چون از مدینه متوجه مکه شد، و نزدیک مکه رسید، مرا شکی پیدا شد. چون به محل چاه میمون رسید که از آنجا تا مکه یکی دو فرسخ است، شب در آنجا وفات کرد. صبح با عدهای به استقبال منصور رفتم و من درباره امام به تردید افتاده بودم. عدهای آمدند و خبر دادند که منصور دیشب فوت کرد. من بازگشتم و آن خبر را به اطلاع امام رساندم و درخواست کردم که برای من استغفار کند. چون آن حضرت بر دوستان خود رئوف و مهربان بود، جهت من استغفار نمود.(1)
وسیلة الخادم الی المخدوم، صص 204-195.
و از آن حضرت خرق عادات و کرامات بسیار منقول است؛ از آن جمله آنکه از «حسین بن زید» مروی است که گفت: ابو عبدالله علیه السلام را گفتم: مرا خبر ده از آنچه خدای تعالی، ابراهیم علیه السلام را گفت أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلی وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی2 گفت: میخواهی
1) (1)
که همانطور تو را نمایم؟ گفتم: آری یابن رسول الله آن حضرت آواز کرد که: یا باز یا غراب یا طاووس یا حمامه. این مرغان را دیدم در پیش وی حاضر گشتند. پس آن حضرت کاردی بر گرفت و ایشان را ذبح کرد و به هم برآمیخت، آنگه چهار جزء کرد، بعد از باز گفت: یا باز یا غراب یا طاووس، یا حمامه، دیدم که بعضی از آن نزدیک بعضی شد تا همچون ماکیه اول گردیدند، آنگه گفت دیدی مثل آنکه حضرت ابراهیم را روی نموده بود؟ گفتم: بلی یابن رسول الله....(1)
این جریان در کتاب وسیله النجاه، ص 357 (ط گلشن، لکهنو) نیز نقل شده است.
همچنین روایت کردهاند به اسناد از «احمد بن النصر» از «عبدالله بن ابی لیلی» که او گفت: ابوجعفر الدوانیق کسی به نزد امام صادق علیهالسلام فرستاده بود. وی را بیاورند و مرا نیز طلبیده بود، و من اتفاقاً پیش از آن حضرت، نزد دوانیق حاضر شدم و او اضطراب مینمود و میگفت: تعجیل کنید و بیاورید وی را. خدا مرا بکشد اگر من وی را نکشم. خدای زمین را از خون من سیراب کند، اگر من زمین را از خون وی آب ندهم. من از حاجب پرسیدم که: وی چه کسی را میخواهد و این شدتش به واسطه کیست؟ گفت: جعفر بن محمد الصادق. در این سخن بودیم که مأمورین وی را در آوردند، ولی لب مبارک خود را میجنبانید. پس چون ابوجعفر الدوانیق بدو نگریست گفت: مرحباً یا ابن عمی، مرحباً یابن رسول الله، و او را نزدیک به خود بر بالش خود بنشاند. آنگه طعام خواست و به دست خود الوان اطعمه پیش وی مینهاد. انواع نوازش به جای آورد و آن حضرت رخصت طلبیده، به منزل خود بازگردانید. چون وی بیرون آمد، گفتم: فدای تو گردم این مرد قصد کشتن تو داشت و چون تو درآمدی لب میجنبانیدی، شک نکنم که دعا میخواندی. اگر صلاح باشد آن را به من هم بیاموزی که من از محبان مخلص شما هستم تا چون پیش ایشان شوم من نیز آن بخوانم که مبتلا شدهام به خدمت ایشان. فرمود که آری، آن دعا این است:
«ما شاء الله، ما شاء الله... یأتی بالخیر الا الله، ما شاء الله ما شاء الله لا یصرف السوء الا الله، و ما شاء الله ما شاء الله کل نعمه فمن الله، ما شاءالله لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم».(2)
من کراماته انه سعی به عند المنصور، فلما حج احضر الساعی واحضره و قال للساعی: أتحلف؟ قال له: نعم. فقال جعفر [علیهالسلام] للمنصور: حلفه بما اراه. فقال: حلفه. فقال: قل برأت من حول الله و قوته و التجات الی حولی و قوتی لقد فعل جعفر کذا و کذا. فامتنع الرجل، ثم حلف، فما تم حتی مات مکانه.
ومنها: ان بعض البغاه قتل مولاه، فلم یزل لیلته یصلی، ثم دعا علیه عند السحر فسمعت الضجه بموته.
ومنها: انه لما بلغه قول الحکم بن العباس الکلبی فی عمه زید:
صلبنا لکم زیداً علی جذع نخله و لم نر مهدیاً علی الجذع یصلب
قال: اللهم سلط علیه کلباً من کلابک، فافترسه الاسد.(1)
جامع کرامات الاولیاء، ج 2، ص 5.
از کرامات حضرت صادق یکی این است که مردی پیش منصور از آن حضرت سعایت کرده بود. منصور که ضمن یک سفر حج به مدینه آمده بود، سخن چین و حضرت صادق علیه السلام را احضار کرد و به سخن چین گفت: آیا حاضری قسم بخوری؟ گفت: آری. حضرت صادق علیهالسلام به منصور فرمود: او را آن چنان که من میگویم قسم بده. منصور گفت: خودت قسم بده. حضرت صادق علیهالسلام به آن شخص سخن چین فرمود: بگو از حول و قوه الهی خارج و به حول و قوه خود متکی شدم بر اینکه جعفر بن محمد این چنین گفته است. آن شخص، اول امتناع کرد و سپس قسم خورد. قسمش هنوز به پایان نرسیده بود که هلاک شد.
از جمله کرامات دیگر آن حضرت این است که یکی از ستمکاران، غلام او را کشت. حضرت طول شب را نماز خواند، سپس به هنگام سحر، آن قاتل غلام را نفرین کرد، دعایش تمام نشده بود که آن شخص مرد.
دیگر اینکه چون سخن «حکم بن عباس کلبی» شاعر بنیامیه، درباره عمویش زید، به گوش او رسید که گفته بود:
1) (1)
«از خانواده شما زید را از شاخه درخت خرما دار زدیم، ما هرگز هیچ مهدی که بر شاخه درخت آویزان شود، ندیده بودیم».
حضرت صادق علیهالسلام فرمود: پروردگارا سگی از سگهایت را بر وی مسلط گردان. طولی نکشید که شیری او را از هم درید.
نمونههایی از این قبیل را در منابع ذیل میتوان مشاهده نمود:
ابن صباغ، الفصول المهمه، ص 207 (ط الغری)؛ التنوهی، الفرج بعد الشده، (ص 70، ط قاهره)؛ الگنجی، کفایه الطالب، ص 307 (ط الغری)؛ سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص 353؛ صفوة الصفوه، ج 2، ص 176 (ط حلب)، ابن اثیر جزری، المختار، ص 18، (دمشق)، محمد بن طلحه، مطالب السوول، ص 82 (ط تهران)، الیافعی، روض الریاحین، ص 58 (ط قاهره)؛ الفهری، الآیات البینات، ص 162 (ط الوطنیه)؛ شبلنجی، نور الابصار، ص 197 (ط العثمانیه مصر)، خوارزمی، مقتل الحسین، ج 2، ص 112 (ط مطبعه الزهرا)، ابن حجر، الصواعق، ص 120 (قاهره)؛ عبدالکریم الرافعی، التدوین، ج 1، ص 151 (مصر)؛ النبهانی، جامع کرامات الاولیاء، ج 2، ص 4 (ط قاهره)، السهالوی، وسیلة النجاه، ص 359 (لکهنو)؛ ابوالحسن علی بن هذیل، عین الادب و السیاسه، ص 182 (ط قاهره).
در نورالابصار شبلنجی و جامع کرامات اولیاء و کتاب اناره العزم الساکن الی اشرف الاماکن، اثر ابن جوزی و بعضی دیگر از کتب عامه نقل شده است که شقیق بلخی گفته است:
آهنگ سفر حج کردم و در قادسیه فرود آمدم. در آن هنگام که به مردم و زینت آنان نگاه میکردم نظرم به جوانی نیکو روی و گندمگون و نحیف افتاد که در پاهایش نعلینی بود. وی جداگانه در گوشهای نشست، با خود گفتم: به یقین این مرد از صوفیان است و میخواهد بار دوش حجاج شود، میروم و او را سرزنش میکنم. پس نزدیک وی رفتم، لب به سخن نگفته
بودم که گفت: «یا شقیق، اِجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ؛ از بسیاری از گمانها دوری جویید همانا برخی از گمانها گناه است».
پس از آن مرا ترک گفت. با خود گفتم: وی بنده صالحی است آنچه در دل من بود، آشکار کرد. بروم و او را پیدا کنم و از او عذر خواهی نمایم. پس به عجله راه افتادم، ولی از نظر من ناپدید شد. چون در زمین «واقصه» فرود آمدیم دیدم وی به نماز ایستاده واندامش میلرزد و اشکهایش روان است. با خود گفتم: این همان رفیق من است. چون از نماز فارغ شد، گفت: اقرا: وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی1 ؛ من آمرزندهام کسی را که توبه کند و ایمان آورد و کار نیکو انجام دهد. پس از آن هدایت یابد.
سپس مرا ترک گفت. با خود اندیشیدم که این شخص از «ابدال» است، چرا که تاکنون دو بار از راه دل من خبر داد. بعد از آن او را بر لب چاه آبی دیدم که در دستش کوزهای بود. ناگاه کوزه در چاه افتاد. به گوشه چشم به آسمان نگریست و گفت:
انت ربی اذا ضمئت من الماء و قوتی اذا اردت طعاماً اللهم انت تعلم یا الهی و سیدی مالی سواها فلا تعدمنی ایاها؛ پروردگارا وقتی تشنه میشوم تو مرا سیراب میکنی و وقتی گرسنه میشوم تو مرا قوت میدهی. سپس گفت: بار خدایا، ای آقای من، من به جز این کوزه چیزی ندارم، آن را از من مگیر.
شقیق گوید: به خدا سوگند دیدم که آب بالا آمد تا آن که توانست کوزه را از آب بگیرد. آنگاه وضو گرفت و چهار رکعت نماز گزارد. سپس به سوی تلی از ریگها روان شد و پارهای از آنها را در کوزه ریخت و آن را تکان داد و از آن آشامید. من نزدیک او رفتم و بر وی سلام کردم و گفتم: از باقیمانده آب این کوزه به من نیز مرحمت بفرما. گفت: «یا شقیق، لم تزل نعمه الله تعالی علینا ظاهره و باطنه فاحسن ظنک بربک»؛ «ای شقیق نعمتهای ظاهری و باطنی پرودگار همواره به ما ارزانی میشود، پس گمانت را به پروردگار نیکو گردان». آنگاه کوزه خود را به من داد. من از آن شربتی که آمیخته به شکر و آرد نرم بود، نوشیدم که هرگز در عمرم لذیذتر و گواراتر از آن نخورده بودم. مدتها پس از آن، دیگر به خوردنی و نوشیدنی اشتها نداشتم.
پس از آن او را در مکه مشغول طواف دیدم که دوستانش او را در میان گرفته و از راست و چپ او مشغول طواف بودند. مردم نیز دور او را گرفته بودند و اطراف او را میبوسیدند. من در شگفت شدم و از بعضی پرسیدم این جوان کیست؟
فقال: هذا موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب - رضوان الله علیهم اجمعین - فقلت: و قد عجبت ان تکون هذه العجائب و الشواهد الا لمثل هذا السید؛ گفت: این موسی بن جعفر... است. من از آن همه عجایب و شواهدی که از وی مشاهده کرده بودم در عجب شدم، ولی مثل این عجایب و کرامات از مثل چنین سروری جای تعجب نیست.(1)
جامع کرامات الاولیاء، ج 2، ص 496؛ الفصول المهمه، ص 233؛ الیافعی، روض الریاحین، ص 58 (ط قاهره)، سبط ابن جوزی، تذکره، ص 357 (ط الغری)، الصفوه، ج 2، ص 185 (ط حلب)، ابن اثیر الجزری، المختار، ص 34 (دمشق)؛ النقشبندی، الحدائق الوردیه، ص 40 (ط دمشق)، محمد بن الهندی، وسیلة النجاه، ص 367 (ط گلشن، لکهنو)، محمد بن طلحه، مطالب السوول، ص 83 (ط تهران)؛ البدخشی، مفتاح النجا، ص 172؛ الصواعق، ص 121 (ط حلب)؛ ابن الصبان، اسعاف الراغبین، ص 247 (حاشیه نور الابصار)؛ باکثیر حصرمی، وسیله المال، ص 211 (دمشق).
«هو الامام الکبیر القدر العظیم الشأن الکبیر المجتهد الجاد فی الاجتهاد المشهور بالعباده المواظب علی الطاعات المشهور بالکرامات، یبیت الیل ساجداً و قائماً و یقطع النهار متصدقاً و صائماً و لفرط حلمه و تجاوزه عن المعتدین علیه دعی کاظماً کان یجازی المسی باحسانه الیه و یقابل الجانی بعفوه عنه و لکثرة عباداته کان یسمی بالعبد الصالح و یعرف فی العراق بباب الحوائج الی الله لنحح مطالب المتوسلین الی الله تعالی بکراماته تحار منها العقول و تقضی بان له عندالله تعالی قدم صدق لاتزل و لا تزول...».(2)
او امامی است کبیر القدر، عظیم الشان، کثیر التهجد، مجد در اجتهاد، مشهور به عبادت، مواظب بر طاعات، مشهور به کرامات، شب را در حال سجده و قیام به روز
میآورد و روز را با تصدق و روزه به پایان میبرد؛ و به سبب کثرت حلمش و گذشتش از جرم تقصیر کنندگان «کاظم» خوانده میشد و کسی که به او بدی کرده بود، او را با احسان و نیکی جواب میداد؛ و کسی که به او جنایتی کرده بود، با عفو و گذشت مقابله مینمود؛ و به جهت کثرت عبادتش «عبدصالح» نامیده شد و در عراق به «باب الحوائج الی الله» شناخته میشود، زیرا هر کس به او متوسل میشد، به حاجت خود میرسید. کراماتش عقلها را حیران میکند و مسلّم میدارد که برای آن حضرت نزد خداوند تعالی سابقه نیک است که زایل شدنی نیست.
ابوالحسن موسی الکاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علی زین العابدین بن الحسین بن علی بن ابی طالب احد الائمه الاثنی عشر - رضی الله عنهم اجمعین.
قال الخطیب فی تاریخ بغداد: کان موسی یدعی «العبد الصالح» من عبادته و اجتهاده... و کان یسکن المدینه فاقدمه المهدی ببغداد فحبسه، فرأی فی النوم علی بن ابیطالب علیهالسلام و هو یقول: یا محمد فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ قال الربیع: فارسل الی لیلاً فراعنی ذلک فجئته به فعانقه و اجلسه الی جانبه و قال...؛
ابوالحسن موسی، کاظم بن جعفر صادق یکی از ائمه دوازده گانه است - خداوند از همه آنها راضی باشد - خطیب در تاریخ خود گفت: موسی بن جعفر به خاطر کثرت عبادت و اجتهادش «عبدصالح» نامیده میشد. ساکن مدینه بود و مهدی خلیفه عباسی او را به بغداد احضار کرد و در آنجا زندانیاش نمود. شبی علی بن ابی طالب علیهالسلام را در خواب دید که به او فرمود: ای محمد: «آیا اگر به حکومت رسیدید میخواهید در زمین فساد کنید... و پیوند خویشاوندیتان را قطع نمایید؟». ربیع گفت: همان شب، مهدی مرا احضار کرد و دستور داد موسی بن جعفر را پیش او بیاورم. ربیع میگوید: با عجله پیش مهدی آمدم و دیدم او با صدای زیبای خود این آیه: فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ... را میخواند،
به من دستور داد هر چه زودتر موسی بن جعفر را نزد او بیاورم. من شبانه، آن حضرت را پیش مهدی آوردم. همین که او را دید، برخاست و دست به گردن او انداخت و او را در کنار خود نشاند و گفت: امیرالمؤمنین علی علیهالسلام را در خواب دیدم که این آیه را بر من میخواند، اکنون تو به من اطمینان بده که قصد خروج بر ضد من و اولاد من نداری؟ حضرت فرمود: به خدا من هرگز چنین قصدی ندارم و اساساً این کار در شأن من نیست. مهدی گفت: راست گفتی و سه هزار دینار به امام داد و او را از زندان رها کرده، به مدینه برگرداند.(1)
وفیات الاعیان، ج 4، صص 394-393؛ تاریخ بغداد، ج 13، صص 31-30؛ خطیب بغدادی، تاریخ، ج 13، ص 30 (ط مصر)؛ مراة الجنان، ج 1، ص 394 (ط حیدر آباد)؛ ابن حجر، الصواعق، ص 123 (ط حلب)؛ صفوة الصفوه، ج 2، ص 184؛ مروج الذهب، ج 3، ص 346؛ ابن الصباغ، الفصول المهمه، ص 214؛ خواجه پارسا، فصل الخطاب، ص 382؛ ابن اثیر الجرزی، المختار فی مناقب الاخیار، ص 33 (دمشق)؛ محمد بن طلحه، مطالب السوول، ص 83 (ط تهران)؛ محمد بن طولون، الشذروات الذهبیه، ص 89 (ط بیروت)؛ البدخشی، مفتاح النجا، ص 172؛ القرمانی، اخبار الدول، ص 123 (ط بغداد)؛ سید عباس، نزهة الجلیس، ج 2، ص 46، عبدالهادی الابیاری، جالیه الکدر فی شرح منظومه البرزنجی، ص 305 (ط مصر)؛ تذکرة الخواص، ج 2، ص 464؛ وسیلة النجاه، ص 365 (لکهنو)، المنتظم، ج 9، ص 87؛ التذکره الحمدونیه، ج 8، ص 45؛ سیر اعلام، ج 6، ص 272؛ تاریخ اسلام و فیات، صص 181-190 و ص 418، کشف الغمه، ج 2، ص 213؛ البدایه والنهایه، ج 10، ص 190.
ابن خلکان پس از نقل کلام خطیب بغدادی، میگوید: علی بن حسین مسعودی در کتاب «مروج الذهب»(2)در اخبار هارون الرشید آورده است که «عبدالله بن مالک خزاعی» که رئیس شرطه و نگهبان خانه هارون بود میگوید: خدمتگزار هارون به طور غیر منتظره پیش من آمد و فرصت نداد حتی لباسهایم را عوض کنم و مرا با خود به طرف منزل هارون حرکت داد. خادم به منزل هارون وارد شد و برای من اجازه گرفت. وارد شدم و دیدم هارون در رختخواب خود نشسته است. سلام کردم، سکوت همه جا را فراگرفته بود، وحشت عجیبی به من دست داد و هر لحظه بر نگرانی من میافزود. در این هنگام هارون از من پرسید عبدالله! میدانی چرا تو را احضار کردهام؟ گفتم: نه به خدا ای امیرالمؤمنین. گفت: همین الان در
خواب دیدم که یک غلام سیاه در حالی که حربهای در دست داشت به من گفت: اگر همین الان موسی بن جعفر را از زندان آزاد نکنی به این حربه سرت را از تنت جدا میکنم.
اکنون برو و او را فوراً آزاد کن و سی هزار درهم به وی بده و به او بگو که اگر میخواهد همین جا بماند، هر احتیاجی که داشته باشد برآورده میکنم و اگر میخواهد به مدینه باز گردد و سائل حرکت او را فراهم کن.
با ناباوری سه بار از هارون پرسیدم: موسی بن جعفر علیهالسلام را آزاد کنم؟ هر مرتبه سخن خود را تکرار و بر آن تأکید ورزید. از پیش هارون بیرون آمده، وارد زندان شدم. وقتی موسی بن جعفر علیهالسلام مرا دید وحشت زده در برابر من به پا خاست. او خیال میکرد که من مأمور شکنجه و اذیت او هستم. گفتم آرام باشید من دستور دارم شما را همین الان آزاد کنم و سی هزار دینار در اختیار تو قرار دهم.
موسی بن جعفر علیهالسلام پس از شنیدن حرفهای من چنین گفت: اکنون جدم رسول خدا را در خواب دیدم که فرمود:
یا موسی، حبست مظلوماً فقل هذه الکلمات فانک لا تبیت هذه اللیله فی الحبس، فقلت: بابی و امی ما اقول: فقال: قل: «یا سامع کل صوت و یا سابق کلّ فوت و یا کاسی العظام لحماً و منشرها بعدالموت، اسالک باسمائک الحسنی و باسمک الاعظم الاکبر المخزون المکنون الذی لم یطلع علیه احد من المخلوقین، یا حلیماً ذا اناة لا یقوی علی اناته، یا ذالمعروف الذی لا ینقطع ابداً و لا یحصی عدد افرج عنی»؛(1)
مروج الذهب، ج 3، صص 357-356، (طبع قاهره)؛ ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب، ج 1، ص 304؛ وفیات الاعیان، صص 395-394. این روایت را مرحوم صدوق، با تفصیل بیشتری نقل کرده است: عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 273؛ امالی صدوق، ص 236، نزهة الجلیس، ج 2، ص 47؛ وسیلة النجاه، ص 366؛ الصواعق، ص 123؛ نزهه المجالس، صفوری، ج 1، ص 86 (ط عثمان خلیفه)؛ فصل الخطاب، ص 383.
ای موسی، تو از راه ستم زندانی شدهای، این دعا را بخوان که همین امشب از زندان خلاص خواهی شد. عرض کردم پدر و مادرم به فدایت چه بگویم فرمود: بگو: یا سامع کل صوت.... من آن کلمات را خواندم و چنان که میبینی آزاد شدم. مسعودی در ادامه میگوید: «و له اخبار و نوادر کثیره».
1) (1)
«اللهم و صل و سلم علی الامام السابع، العارف العالم، البرهان القائم، المتوکل العازم، صاحب الآیات و الکرامات و المکارم، الناظر علی اهل ولائه بالقلب الواقف الراحم، حارز مناقب آبائه الاکارم، غیث الجود علی کل بائس عادم، لیث الحروب علی کل عدو مصادم، الشامه و العین من آل هاشم محیی السنن و مظهر المعالم المفترض ولائه علی الاعراب و الاعاجم ابی الحسین موسی بن جعفر الکاظم العبد الصالح الزکی الشهید بشربه السم لابصوله الجیش المدفون بمقابر قریش»
بار خدایا سلام و صلوات بفرست برامام هفتم عارف عالم، برهان قائم (اشاره است به عرفان و علم آن حضرت، زیرا که آن حضرت هم سید عرفان و هم حجت عالمان است تمامی عارفان از آن حضرت فیض معرفت یافتهاند و عالمان از فواید کلام آن حضرت به حقایق علوم رسیدهاند. روایت کردهاند که جمیع مشکلات و معارف از آن حضرت سوال میکردند و او به همه آنها پاسخ میداد).
دیگر از اوصاف آن حضرت آنکه او حجت و برهان قائم بر مخالفان است و این وصف سایر ائمه هدی نیز هست و آن حضرت بدین صفت، مزید اختصاصی داشته و هر مخالف دین که در زمان آن حضرت حجتی میجسته، آن حضرت میفرمود و او را الزام میکرده است.
روایت کردهاند که قیصر روم کتابی به هارون الرشید نوشت و در آنجا ذکر شوکت و عظمت خود بسیار کرده، هارون الرشید را تهدید و تخویف بسیار از نیرو و لشگر خود نموده و گفته بود من با لشگر انبوه متوجه توام و چون بر تو غلبه کنم چنین و چنان خواهم کرد.
چون آن نامه به هارون رسید با منشیان و وزرای خود مشورت کرد که در جواب او چه بنویسد؟ اگر همچنین تهدید نماید - که او نموده - مناسب طریق اسلام نباشد. آخر رأی او به آن قرار گرفت که نامهای به امام موسی علیهالسلام نویسد به همان تهدید و توعید که قیصر روم به او نوشته، تا ملاحظه کند که امام موسی در جواب چه مینویسد. نامهای به همان سبک به امام فرستادند. در جواب نوشت که پدر من جعفر بن محمد، برای من روایت کرد از پدران خود که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: خدای تعالی را هر روز صدنظر رحمت بر بندگان خود آرد، من امیدوارم که حق تعالی یک نظر رحمت به حال من فرماید و مرا از جمیع آنچه تو مرا بدان تخویف و تهدید کرده ای، نگاه دارد تا شرّ تو از من کفایت
گردد. چون کتابت به هارون رسید، گفت: به همین جواب کتاب قیصر را بنویسید. چون نامه به قصیر رسید، گفت: این جواب او نیست، این جواب کسی از خاندان نبوت و ولایت است.
دیگر از اوصاف آن حضرت این است که او متوکل بر خدای تعالی است و در توکل عزم تمام دارد. آن حضرت صاحب آیات و نشانههاست که دلالت بر امامت آن حضرت میکند. آن حضرت بر اهل ولا و محبت خود با قلب واقف رحم کننده، ناظر و مطلع است.(1)
وسیلة الخادم و المخدوم، صص 207-220.
ذکر الامام الکریم و السید الحلیم و سمیالکلیم، الصابر الکظمی، صاحب العسکر و الجیش، المدفون بمقابر قریش، صاحب الشرف الانور الازهر، ابی ابراهیم موسی بن جعفر علیه الصلوه و السلام.
وی امام هفتم از ائمه اثنی عشر است. کنیت او «ابوابراهیم» و لقبش «کاظم» و «عبدالصالح» است.
وکان علماً عابداً صالحاً زاهداً جواداً حلیماً کبیر القدر و کان یدعی بالعبد الصالح من عبادته و اجتهاده. قیل: بضع عشرة سنة کل یوم یسجد سجده بعد ابیاض الشمس الی وقت الزوال. کان سخیاً کریماً کان یبلغه عن الرجل انه یوذیه فیبعث بصرّة فیها الف دینار.
ابی اسحاق کاتب گوید: که من با موکلان که در حبس، موکل حضرت امام موسی کاظم علیهالسلام بودند، بودم. اگر بعد از پیغمبر ما پیغمبری بود موسی بن جعفر بودی. وی بر عبادتی قادر بود که نشنیدهام که کسی قادر باشد از اولین و آخرین. چون نماز بامداد کرد به اوراد مشغول بودی تا آفتاب برآمدی. آنگه سجده کردی از روی خضوع و خشوع تا زوال آفتاب. آنگه برخاستی و نماز پیشین کردی و به اوراد مشغول گشتی تا عصر کردی و بعد از آن نیز پارهای اوراد خواندی آنگه سجده کردی و در سجده بودی تا نماز شام. آنگه برخاستی و نماز شام بکردی با سنتها و پاره اوراد خواندی. بعد از آن روزه بگشادی به شربتی آب یا به قدری شیر و اندک چیزی خوردی. آنگه نماز خفتن کردی و ساعتی در عقب آن به اوراد مشغول بودی. آنگه سجده کردی و در سجده بودی تا نیم شب. آنگه برخاستی و در آسمان نگریستی و پنج آیه از آخر آل عمران برخواندی. آنگه در نماز شب ایستادی و در دعا اکثار و اجتهاد کردی و بسیار گریستی و تضرع نمودی تا که شب زایل شدی.
1) (1)
عابدترین و فقیهترین و سخیترین و کریمترین اهل روزگار خود بودی. چون قرآن خواندی به اندوه و گریه و زاری خواندی و از آواز خوش وی مستمعین بگریستندی. وی را در مدینه زین المجتهدین خواندندی. کاظمش برای آن خواندند که خشم فرو خوردی و تحمل ظالمان کردی.
و روات ثقات روایت کردهاند که در وقتی که حضرت امام موسی کاظم علیهالسلام در حبس هارون بود شبی هارون، حضرت امام حسین علیهالسلام را در خواب دید با حربه. آن حضرت فرمود که اگر فی الحال فرزندم موسی را از حبس بیرون نیاوری و نگذاری تو را با این حربه بکشم. پس همان لحظه وی را از حبس بیرون آورد و سی هزار درهم به وی داد و گفت: اگر خواهی اینجا باش و اگر خواهی به مدینه رو. آن حضرت فرمود که: در خواب دیدم حضرت رسول را که پیش من آمد و فرمود که: یا موسی، محبوسی و مظلوم. این کلمات را بخوان که همین شب از حبس خلاص گردی. گفتم: بابی انت و امی کدام است آن کلمات؟ فرمود که: این است بگو: «یا سامع کل صوت و یا کاسی العظام لحماً و منشرها بعدالموت، اسالک باسمائک الحسنی و باسمک الاعظم الاکبر المخزون المکنون الذی لم یطلع علیه احد من المخلوقین....(1)
روضات الجنان، روضه هشتم، ج 2، صص 393-397.
مؤلف مطالب السوول پس از نقل کرامات امام میگوید: «فهذه الکرامات العالیه الانوار الخارقه العوائد هی علی التحقیق جلیه المناقب و زمینه المزایا و غرر الصفات و لا یعطاها الا من فاضت علیه العنایة الربانیه و انوار التأیید و مرت له اخلاف التوفیق و ازلفته من مقام التقدیس و التطهیر و ما یلقیها الا ذو حظ عظیم».(2)
کنت مع ابی الحسن علی الرضا بمنی. فمر یحیی بن خالد البرمکی و هو مغطّ وجهه بمندیل من الغبار. فقال: مساکین هولاء ما یدرون ما یحل بهم فی هذه السنه. فکان من امرهم ما کان. قال: و اعجب من هذا انی و
هارون کهاتین و ضم اصبعیه السبابه و الوسطی. فوالله ما عرفت معنی حدیثه الا بعد موت الرضا و دفنه بجانبه؛(1)
الفصول المهمه، ص 243؛ نور الابصار، ص 215؛ ائمه الهدی، عبدالغفار هاشمی، ص 127 (ط مصر)؛ مطالب السوول ص 86؛ المنادی، الکوکب الدریه، ج 1، ص 256 (ط مصر)؛ مفتاح النجا، ص 82؛ جامع کرامات اولیاء، ج 2، ص 313، و خبر قتلش توسط مأمون: الفصول المهمه، ص 229؛ نور الابصار، ص 147.
من در منی نزد حضرت رضا علیهالسلام بودم. یحیی بن خالد در حالی که صورت خود را با دستمالی از غبار پوشانده بود، از کنار ما رد شد. حضرت رضا علیهالسلام فرمود: بیچارهها نمیدانند در این سال چه بر آنها وارد خواهد شد. پس آنچه درباره آنها بنا بود بشود، شد. فرمود: از این عجیبتر آنکه من و هارون، در حالی که دو انگشت سبابه و وسطی خود را به هم میفشرد، با هم و در کنار هم خواهیم بود. مسافر میگوید: من معنی این حدیث را نفهمیدم مگر بعد از وفات حضرت رضا که در کنار هارون دفن شد.
علی الرضا علیهالسلام کانت مناقبه علیّة، و صفاته سنیه، و نفسه الشریفه هاشمیه، و ارومته الکریمه نبویه، و کراماته اکثر من ان تحصی و اشهرها...
منها: انه لما جعله المأمون ولی عهده من بعده کان من حاشیه المأمون اناس قد کرهوا ذلک و خافوا من خروج الخلافه عن بنی العباس و عودها الی بنی فاطمه، فحصل عندهم من علی الرضا بن موسی الکاظم نفور و...؛
علی بن موسی الرضا علیهالسلام مناقبش بلند و صفاتش برجسته و نفس شریفش هاشمی، و ریشه و تبار با کرامتش نبوی است؛ و کراماتش بیش از آن است که بشمار آید و مشهورتر از آن است که ذکر شود.
از جمله اینکه هنگامی که مأمون او را بعد از خود ولیعهد خود قرار داد، در اطراف مأمون کسانی از این موضوع ناراحت بودند و از اینکه خلافت از بنی عباس خارج شود و به بنیفاطمه برگردد، در بیم و هراس بودند، لذا از آن حضرت دوری گزیدند. وقتی که حضرت رضا علیهالسلام میخواست به ملاقات مأمون برود
1) (1)
کسانی که از مأمورین و مسئولین در راهروها بودند، به قصد احترام بلند میشدند و سلام میدادند و پردهها را کنار میزدند و آن حضرت وارد میشد. بعد از این جریان تصمیم گرفتند به آن حضرت احترام نکنند، ولی وقتی که حضرت رضا وارد شد، نتوانستند جلو نفس خود را بگیرند و باز بلند شدند و احترام کردند و پرده را کنار زدند و بعداً همدیگر را برای این کار مذمت میکردند. چون روز دوم شد و حضرت رضا طبق معمول وارد شد بلند شدند و سلام دادند، ولی پرده را بلند نکردند، همان موقع باد شدیدی وزید و به هنگام ورود و خروجش پرده را بالا زد.
فاقبل بعضهم علی بعض و قالوا: ان لهذا الرجل عندالله منزلة و له منه عنایة، انظروا الی الریح کیف جاءت و رفعت له الستر عند دخوله و عند خروجه من الجهتین، ارجعوا الی ما کنتم علیه من خدمته.(1)
نورالابصار، ص 147 (ط مصر)؛ جامع کرامات الاولیاء، ج 2، ص 312 (ط مصر)؛ مطالب السوول، ص 85؛ الفصول المهمه، ص 226 (ط الغری)؛ القرمانی، اخبار الدول، ص 114 (ط بغداد).
پس از آن، بعضی به بعضی دیگر گفتند: این مرد پیش خدا مقام و منزلتی دارد و از عنایت او بهرهمند است. ببینید که باد چگونه آمد و پرده را موقع آمدن و رفتن او از هر دو طرف کنار زد. برگردید و مثل سابق احترامش کنید.
رأیت المصطفی فی النوم فی المنزل الذی ینزله الحاج ببلدنا، فوجدت عنده طبقاً من خوص فیه تمر صیحانی فناولنی ثمان عشره تمره، فبعد عشرین یوماً قدم علی الرضا من المدینه و نزل ذلک المنزل و هرع الناس للسلام علیه و مضیت نحوه فاذا هو جالس بالموضع الذی رأیت المصطفی صلی الله علیه و آله وسلم قاعداً فیه و بین یدیه طبق فیه تمر صیحانی فناولنی قبضه فاذا عددتها بعدد ما ناولنی المصطفی صلی الله علیه و آله وسلم فقلت: زدنی، فقال لو زادک رسول الله لزدناک؛(2)
محمد بن عیسی میگوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را در منزلی که حجاج در شهر ما در آنجا منزل میکنند، در خواب دیدم. در جلوی آن حضرت یک طبق خرمای صیحانی بود. پیامبر از آن خرماها 18 عدد به من داد. بعد از بیست روز، حضرت رضا علیهالسلام از مدینه آمد و به همان منزل وارد شد مردم برای تحیت و عرض سلام به سوی او شتافتند و من هم با مردم رفتم و دیدم که آن حضرت درست در همان جایی نشسته است که پیامبر خدا در خواب نشسته بود، و در پیش رویش یک طبق خرمای صیحانی بود. من نزدیک شدم و حضرت از آن خرماها یک مشت به من داد. آنها را شمردم و دیدم 18 عدد و به همان تعدادی است که پیامبر خدا در خواب به من داده بود. عرض کردم باز هم از خرماها بدهید. فرمود: اگر رسول خدا بیشتر داده بود ما هم میدادیم.
آن حضرت به مردی نگاه کرد و فرمود: وصیت کن و آن مرد، سه روز بعد فوت کرد.(2)
بکر بن صالح درباره یکی از کرامتهای آن امام همام چنین گوید:
اتیت الرضا فقلت: امراتی اخت محمد بن سنان و کان من خواص شیعتکم بها حمل، فادع الله ان یجعله ذکراً. قال: هما اثنان، فاذا ولدت سم واحداً «محمداً» و الاخری «ام عمرو». فعدت الی الکوفه فولدت لی غلاماً و جاریه، فسمیت الذکر محمداً و الانثی ام عمرو، کما امرنی. و قلت لامی: ما معنی ام عمرو؟ قالت جدتی تسمی ام عمرو؛(3)
خدمت حضرت رضا آمدم و گفتم: همسر من خواهر محمد بن سنان است که از خواص شیعیان شما بود و او حامله است از خدا بخواهید که حمل او پسر باشد. فرمود: آنها (جنینها) دو تا هستند و چون متولد شدند اسم یکی را «محمد» بگذار و آن دیگری را «ام عمرو». به کوفه برگشتم و همسرم برای من یک پسر و یک دختر آورد. نام پسر را محمد و نام دختر را ام عمرو گذاشتم؛ همان طوری که
1) (1)
مطالب السوول، ص 85 (ط تهران)؛ الصواعق المحرقه، ص 123 (ط حلب).
2) (2) الصواعق، ص 122؛ الفصول المهمه، ص 229؛ نورالابصار، ص 147؛ اخبار الدول، ص 114؛ جامع کرامات، ج 2، ص 311؛ نتایج الافکار القدسیه، ج 1، ص 80.
3) (3) جامع کرامات الاولیاء، ج 2، ص 313.
حضرت رضا علیهالسلام دستور داده بود. به مادرم گفتم: معنای ام عمرو چیست؟ گفت: مادر بزرگم ام عمرو نامیده میشد.
کنا حول ابی الحسن علی الرضا بن موسی و نحن شباب من بنی هاشم فمر علینا جعفر بن عمر العلوی و هورث الهیئه، فنظر بعضنا الی بعض نظر مستهزء لهیئته و حالته. فقال الرضا: سترونه عن قریب کثیر المال کثیر الخدم فما مضی الاشهر و احد حتی ولی امر المدینه و حسنت حالته...؛(1)
همان.
ما عدهای از جوانان بنی هاشم دور ابوالحسن علی بن موسی الرضا علیهالسلام را گرفته بودیم که جعفر بن عمر علوی با سر و صورتی ژولیده از کنار ما رد شد. ما به جهت کراهت از وضع و حال او همدیگر را نگریستیم. امام رضا علیهالسلام با دیدن نگاههای تحقیرآمیز ما فرمود: به زودی او را در حالی که ثروت و خدمتگزاران زیادی خواهد داشت، میبینید. هنوز یک ماه سپری نشده بود که او حاکم مدینه و وضعش خوب شد.
علی الرضا بن موسی الکاظم بن جعفر الصادق، احد اکابر الائمه و مصابیح الامه من اهل بیت النبوه و معادن العلم و العرفان و الکرم و الفتوة، کان عظیم القدر مشهور الذکر و له کرامات کثیره منها: انه قال لرجل صحیح سلیم: استعد لما لابد منه فمات بعد ثلاثه ایام. رواه الحاکم؛(2)
علی الرضا فرزند موسی کاظم... یکی از بزرگان ائمه و یکی از مشعلهای هدایت برای امت از اهل بیت نبوت، و معادن علم و عرفان و کرم و جوانمردی بود. و از لحاظ قدر و منزلت بزرگ و مشهورتر از آن است که ذکر شود. و او را کرامات زیادی است؛ از جمله اینکه به یک مرد صحیح و سالم فرمود: «خود را برای آنچه که از آن گریزی نیست آماده کن». آن مرد پس از سه روز فوت کرد. حاکم آن را روایت کرده است.
یک سال پس از وفات حضرت علی بن موسی الرضا علیهالسلام مأمون به بغداد آمد. روزی به عزم شکار حرکت کرد. امام جواد علیهالسلام در کناری ایستاده بود و چند کودک در آن نزدیکی به بازی مشغول بودند. همین که موکب مأمون را دیدند فرار کردند، ولی محمد بن علی جواد علیهالسلام در حالی که تنها نه سال از عمرش گذشته بود بر جای خود ایستاد. خداوند محبت او را به قلب مأمون انداخت و پرسید: چه باعث شد تو با سایر کودکان فرار نکردی؟ حضرت جواد فوراً جواب داد: ای امیرالمؤمنین راه تنگ نبود که من با رفتن خود آن را برای عبور خلیفه وسعت داده باشم و مرتکب گناهی هم نشدهام که از ترس مجازات فرار کنم و من نسبت به خلیفه مسلیمن حسن ظن دارم؛ گمانم این است که او به بیگناهان آسیب نمیرساند، بدین جهت در جای خود ماندم و فرار نکردم.
مأمون از سخنان محکم و منطقی کودک و همچنین قیافه جذاب و گیرای او تعجب کرد و پرسید: اسم شما و اسم پدرت چیست؟
فرمود: «محمد بن علی الرضا» هستم. مأمون نسبت به پدر او از خداوند طلب رحمت کرد و راه خود را در پیش گرفت.
چون مأمون به صحرا رسید، نظرش به دراجی افتاد. بازی از پی آن رها کرد و آن باز مدتی ناپدید شد. چون از هوا برگشت، ماهی کوچکی در منقار داشت که هنوز نیمه رمقی در آن بود. مأمون از مشاهده آن حال در شگفت شد و آن ماهی را در دست گرفت و برگشت. چون به همان موضع که هنگام رفتن، حضرت جواد علیهالسلام در آن جا بود، رسید، دید که کودکان فرار کردند ولی او (امام جواد) همچنان در جای خود ایستاده است. وقتی خلیفه نزدیک شد گفت: ای محمد، این چیست که در دست من است؟ حضرت فرمود: ای امیرالمؤمنین، خداوند با قدرت خود در دریا ماهیان ریزی آفریده بازهای پادشاهان و خلفا آن را شکار میکنند و پادشاهان آن را در کف میگیرند و سلاله نبوت را با آن، امتحان مینمایند. مأمون از مشاهده این وضع تعجبش افزون شد و گفت: حقاً که تو فرزند امام رضا هستی؟ یعنی از فرزند آن بزرگوار، این عجایب و اسرار بعید نیست.(1)
ابن الصباغ، فصول المهمه، ص 248؛ مطالب السوول، ص 87؛ الصواعق المحرقه، ص 123؛ اخبار الدول،
1) (1)
واخذه معه و احسن الیه و بالغ فی اکرامه، فلم یزل مشفقاً به لما ظهر له بعد ذلک من فضله و علمه و کمال عظمته و ظهور برهانه، مع صغر سنه عزم علی تزویجه بابنته «ام الفضل».
و او را طلبید و مورد اعزاز و اکرام بسیار قرار داد و پیوسته به خاطر فضل و علم و کمالی که با وجود کمی سنش از او ظاهر میشد به او مهربانی میکرد. سرانجام تصمیم گرفت دختر خود «ام الفضل» را به عقد او درآورد.
بنی عباس از شنیدن این قضیه به فغان آمدند، زیرا ترسیدند که کار حضرت جواد علیهالسلام بدانجا بکشد که کار پدرش حضرت رضا علیهالسلام کشیده بود. از این رو دستهجمعی نزد مأمون آمده و گفتند: ای امیرالمؤمنین تو را به خدا سوگند میدهیم که از تصمیم خود درباره تزویج ابن الرضا خودداری کنی؟
فلما ذکر لهم انه انما اختاره لتمیزه علی کافة اهل الفضل علماً و معرفة و حلماً مع صغر سنه، فنازعوا فی اتصاف محمد بذلک
چون مأمون به آنها گفت که محمد بن علی را به خاطر برتری در علم و دانش و حلم بر همه دانشمندان زمان، در حالی که کودکی بیش نیست، برای دامادی خود برگزیده، بنی عباسیان این بار در اتصاف امام جواد علیه السلام به این اوصاف مخالفت کردند. رأی همه آنان بر این قرار گرفت که از «یحیی بن اکثم» که قاضی بزرگ آن زمان بود بخواهند تا حضرت محمد بن علی علیه السلام را طوری سؤال پیچ کند که آن حضرت از پاسخ سؤالات وی باز ماند.
برای این کار وعده اموال نفیس و نویدهای فراوانی به او دادند. آنگاه به همراه «ابن اکثم» به نزد مأمون باز گشتند. مأمون دستور داد برای حضرت جواد علیه السلام تشکی پهن کنند و دو بالش روی آن بگذارند. امام جواد علیه السلام در آن مجلس حاضر شد و در جایگاه خود نشست. دیگران نیز هر یک در جای خود نشستند و یحیی بن اکثم نیز پیش روی آن حضرت نشست.
یحیی از او مسائلی پرسید و امام به سؤالات وی به احسن وجه پاسخ داد و مسئله را روشن نمود. خلیفه زبان به تحسین وی گشود و گفت: آفرین بر تو ای ابوجعفر، اگر بخواهی تو هم میتوانی از یحیی مسئلهای بپرسی؟
فقال له: ما تقول فی رجل نظر الی امراه اول النهار حرامآً ثم حلت له ارتفاعه ثم حرمت علیه عنه الظهر ثم حلت له عندالعصر ثم حرمت علیه المغرب ثم حلت له العشاء ثم حرمت علیه نصف اللّیل ثم حلت له الفجر؟ فقال یحیی: لا ادری.(1)
برای مشاهده ر. ک: عجز علماء از مناظره با امام جواد علیهالسلام، البدخشی، مفتاح النجا، ص 184؛ ابن صباغ، الفصول المهمه، ص 249 (ط الغری)؛ محمد عبدالغفار، ائمه الهدی، ص 129 (مصر)؛ القرمانی، اخبار الدول، ص 116 (ط بغداد)؛ ینابیع الموده، ج 3، ص 13 (ط بیروت)؛ الشبراوی، الاتحاف، ص 66 (ط مصر)؛ نورالابصار، ص 217 (ط مصر)؛ الصواعق، ص 123 (ط حلب).
حضرت فرمود: چه میگویی درباره مردی که زنی را در اول روز نگاه کند که بر او حرام بود و چون روز بلند شد بر او حلال گردید. چون ظهر شد حرام گردید و چون عصر شد حلال گردید و چون آفتاب غروب کرد حرام گشت و چون وقت عشاء رسید حلال شد و چون نصف شب شد حرام گشت و چون سپیده صبح دمید بر او حلال شد. بگو این چگونه زنی است و برای چه حلال و برای چه حرام میشود؟ یحیی گفت: نمیدانم.
فرمود: این زنی است که کنیز مردی بوده و بامداد، مرد بیگانهای او را نگاه کرد و چنین نگاهی بر آن مرد حرام بود. و چون روز بالا آمد او را از مولایش خرید و بر او حلال شد، و چون شب شد آزادش کرد و با آزاد شدن حرام شد و بعداً او را برای خود عقد کرد. بدین ترتیب برای او حلال شد و چون غروب شد ظهار کرد و بر او حرام شد و چون هنگام عشاء شد، کفاره ظهار را داد و بر او حلال شد و چون نیمه شب شد به یک طلاق او را طلاق داد، پس حرام شد و چون سپیده زد، رجوع کرد، پس بر او حلال شد.
مامون به حاضران مجلس که اغلب از عباسیان بودند، رو کرد و گفت: آیا دانستید آنچه را که نمیپذیرفتید؟ سپس در همان مجلس، دختر خود ام الفضل را به عقد ازدواج حضرت جواد علیهالسلام در آورد.(2)
به گفته ابن حجر هیتمی، مأمون آن حضرت را به دامادی خود انتخاب کرد، زیرا با وجود کمی سن، از نظر علم و آگاهی و حلم بر همه دانشمندان برتری داشت.(3)
حضرت امام انام، و همام ایام، و حبر مقدام، امام الامه، و وارث علوم الائمه، مقتدی اهل السداد، محمد بن علی بن موسی التقی الجواد، علیهم صلوات رب العباد.
مقتدای افاضل اعیان پادشاه ممالک عرفان
که مرتبه امامت و وصایت از آن حضرت به او رسیده، حالا شروع در ذکر آن حضرت میشود. بدانکه حضرت امام محمد تقی علیهالسلام امام نهم است از ائمه اثنی عشر و کنیت وی ابوجعفر بوده، او را ابوجعفر ثانی گویند... فضائل و کرامات وی زیاده از حد حصر است.
از جمله مشهور است که در وقت وفات پدرش حضرت رضا علیهالسلام در طوس، وی در مدینه بود و به طی الارض در طوس حاضر گشت و غسل وی داد و کفن در وی پوشانید و نماز بر او گزارد و غایب شد.. او سپس جریان یحیی بن اکثم را نقل میکند.(1)
روضات الجنان، ج 2، صص 279-382.
«علی بن ابراهیم طایفی» گفت: متوکل عباسی در اثر دملی که در بدنش به هم آمده بود، سخت بیمار شد، چنان که در شرف موت بود و کسی هم جرأت نداشت آهنی به بدن او رساند. مادرش نذر کرد اگر او بهبود یافت از دارایی خود، پول زیادی خدمت ابوالحسن علی بن محمد بفرستد. «فتح بن خاقان» (وزیر و منشی متوکل) به وی گفت: ای کاش نزد این مرد (امام هادی) میفرستادی، چرا که او راه معالجه را میداند. متوکل، شخصی را نزد حضرت فرستاد. آن حضرت دارویی را تجویز کرد که حال متوکل خوب شد، مژده بهبودی او را به مادرش دادند و او ده هزار دینار نزد حضرت فرستاد و مهر خود را بر آن کیسه زد.
متوکل چون از بستر مرض برخاست، «بطحائی علوی» نزد او از امام هادی سخنچینی
کرد و جریان هدیه مادرش را گزارش داد. متوکل به «سعید» دربان خود گفت: شبانه بر او حمله کن و هر چه پول و اسلحه نزدش بود بردار و پیش من بیاور.
ابراهیم بن محمد گفت: «سعید» دربان به من گفت: شبانه به منزل ابوالحسن رفتم... آن حضرت را دیدم جبه و کلاهی پشمی در بر دارد و سجاده حصیری در برابر اوست. یقین کردم که نماز میخواند. به من فرمود: اتاقها را هم بگردید، من وارد شدم و بررسی کردم چیزی نیافتم تنها در اطاق آن حضرت کیسه پولی با مهر مادر متوکل بود. به من فرمود: زیر سجاده را هم بازرسی کن، چون آنجا را بازرسی کردم، شمشیری ساده و در غلاف، در زیر آن بود. آنها را برداشتم و نزد متوکل رفتم. چون نگاهش به مُهر مادرش افتاد که روی کیسه پول بود، کسی را دنبال مادرش فرستاد و مادر پیش متوکل آمد.
یکی از خدمتکاران مخصوص به من خبر داد که مادر متوکل به او گفت: هنگامیکه تو بیمار بودی و از بهبودیات ناامید گشتم، نذر کردم اگر خوب شدی از مال خود ده هزار دینار خدمت او فرستم. چون بهبود یافتی پولها را نزد او فرستادم و این هم بر روی کیسه، مهر من است. متوکل دستور داد همه را خدمت آن حضرت برگردانم و من کیسه را با شمشیر، خدمتش بردم و عرض کردم: امیرالمؤمنین از این پیش آمد اعتذار کرده، پانصد دینار هم بر آن مبلغ افزوده است. سرور من، امیدوارم مرا نیز عفو فرمایید، من مأمورم و قادر به مخالفت امیرالمؤمنین نیستم. پس به من فرمود: ای سعید وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ1 .
کان ابوالحسن العسکری وارث ابیه علما و سخاء و من ثم جاء اعرابی من اعراب الکوفه و قال: انی من المتمسکین بولاء جدک و قدرکبنی دین اثقلنی حمله و لم اقصد لقضائه سواک، فقال: کم دینک؟ فقال: عشرة آلاف درهم. فقال: طب نفساً بقضائه ان شاء الله تعالی، ثم کتب له ورقه فیها ذلک المبلغ دیناً علیه...؛
ابوالحسن علی عسکری در علم و سخاوت وارث پدرش بود. از اینجا بود که عربی از عربهای کوفه پیش او آمد و گفت: من از چنگزدگان به ولایت جد تو هستم و دین
سنگینی به دوش میکشم که حمل آن بر من سنگینی میکند و برای ادای آن جز تو کسی را قصد نکردهام. فرمود: قرضت چقدر است؟ گفت: ده هزار درهم. حضرت هادی علیه السلام ادای دین او را به عهده گرفت و سپس به همین مبلغ، ورقهای نوشت و خود را بدهکار آن اعرابی ساخت. و به او اجازه داد در مجلس عمومی از او مطالبه نماید و در استیفای آن از خود سختگیری نشان دهد. آن شخص این کار را کرد و حضرت از او سه روز مهلت خواست. این خبر به اطلاع متوکل رسید و دستور داد سی هزار درهم به آن حضرت بپردازند و همین که آن وجه به دست حضرت رسید، همه آن را به اعرابی داد. اوگفت: یابن رسول الله من ده هزار درهم بیشتر بدهکار نیستم، همین مبلغ برای من کافی است و بقیه مال شما باشد، ولی آن حضرت نپذیرفت و اجازه نداد از آن سی هزار درهم چیزی به او برگرداند. اعرابی برگشت، در حالی که میگفت: اَللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ .(1)
الصواعق المحرقه، ص 205.
ذکر الامام الانام و السید الهمام، مبین الحلال والحرام، غوث الوری، بدرالدجی، صاحب الجود والنعم و الایادی، ابی الحسن علی بن محمد بن علی ابن موسی النقی الهادی علیهم الصلاة والسلام
وی امام دهم از ائمه اثنی عشر است. کنیت شریفش ابوالحسن (رابع) است و لقب منیفش نقی و زکی و هادی و فقیه و امین و طیب. کان الهادی ابوالحسن علیهالسلام متعبداً فقیهاً اماماً عالماً کاملاً عاملاً و لما کثرت السعایه فی حقه عندالمتوکل اشخصه المتوکل من المدینه الی بغداد ثم الی سرّ من رای و اقره بها فقدمها و اقام بها عشرین سنه و تسعه اشهر الی ان توفی بها فی ایام المعتز.
ابوالقاسم بن ابی القاسم بغدادی از «زرافه» حاجب «متوکل» روایت کرد که گفت: مردی شعبده باز از هند پیش متوکل آمد و به حقه بازی مشغول بود. او در کار خود بسیار چیره و وارد بود و حقه بازی مثل او ندیده بودند. متوکل به اینگونه چیزها علاقه عجیبی از خود نشان میداد. خواست که امام علی نقی را در صحنه حاضر کند و ایشان را خجل سازد. به آن مرد گفت که اگر وی را خجل گردانی، تو را هزار دینار بدهم. پس آن شخص گفت تا
1) (1)
نانهای سبک پختند و بر خوان نهادند و حضرت امام علی نقی را حاضر نمودند و آن مرد را نیز حاضر کردند و بر پشت حضرت، بالشی نهاده بودند که روی آن صورت شیری بود، و آن بازیگر بر دیگر جانب بالش نشست. امام خواست نان برگیرد، آن مرد حرکتی کرد که نان از دسترس حضرت بپرید پس آن جماعت خندیدند. امام دست بر آن صورت شیر زد که بر بالش بود و فرمود: او را بگیر. آن صورت از بالش بیرون جست و آن مرد را فرو برده باز در آن و ساده (بالش) غایب شد، به طریقی بود که آن قوم متحیر شدند. پس آن حضرت برخاست تا بیرون آید. متوکل اصرار بسیار کرد که میخواهم بنشینی و این مرد را باز آری. گفت: به خدای که بعد از این، وی را نبینی، دشمنان خدای را بر اولیای خدا مسلط میکنی؟ پس از نزد وی بیرون آمد، و دیگر آن مرد را ندیدند. کرامت و خرق عادت وی زیاده از آن است که به تقریر و بیان گنجد. ولیختم بالصلاة علی محمد و آله اجمعین الطاهرین.(1)
روضات الجنان، ج 2، صص 383-385.
عن الاسباطی قال: قدمت علی ابی الحسن علی بن محمد المدینه الشریفه من العراق فقال: لی ما خبر الواثق عندک فقلت خلفته فی عافیه و انا من اقرب الناس به عهداً و هذا مقدمی من عنده و ترکته صحیحاً فقال: ان الناس یقولون انه قدمات فلما قال لی ان الناس یقولون انه قدمات فهمت انه یعنی نفسه فسکت ثم قال: ما فعل ابن الزیات قلت الناس معه...؛
اسباطی روایت کرده که در مدینه نزد امام هادی رفتم. به من فرمود: از «واثق» چه خبر داری؟ گفتم: قربانت گردم او سلامت بود و من اخیراً او را دیدهام. حضرت فرمود: مردم میگویند او مرده است؟ گفتم: من از همه کس دیدارم به او نزدیکتر است؟ و چون فرمود: مردم میگویند، دانستم که مقصودش از مردم، خود آن حضرت است. سپس فرمود: جعفر (جعفر بن معتصم متوکل عباسی) چه کرد؟ گفتم: او در زندان به بدترین حالات به سر میبرد. فرمود: آگاه باش که او هم اکنون خلیفه است. سپس فرمود: ابن زیات (وزیر واثق) چه شد؟ گفتم: مردم پشتیبانش بودند و فرمان او نافذ بود. فرمود: «این قدرت برای او شوم بود». سپس خاموش شد و فرمود: «به ناچار مقدرات و احکام خدا باید جاری شود، ای خیران».
1) (1)
واثق مرد و متوکل به جای او نشست و ابن زیات هم کشته شد. عرض کردم: چه وقت؟ فرمود: «شش روز پس از اینکه تو بیرون آمدی».(1)
نور الابصار، ص 182 (چاپ دارالکتاب العلمیه، بیروت، ص 389) و در حاشیه آن «اسعاف الراغبین» چاپ شده است.
اللهم صل و سلم علی الامام الحادی عشر، المقتدی الرضی المجتبی الوفی المقتفی فی العباده آثار النبی و الولی و المسخر لعسکر الملائکه بالعزم القوی النور الجلی، البدر الوضی ذی القدر العلی و المجد البهی و العز السنی وارث الامامه من الوصی والد الحجة الصفی و ولد النبی الزکی ابی محمد الحسن العسکری ابن علی النقی المتوفی فی شبابه بالبلاء المدفون عند ابیه بسرّ من رأی؛
بار خدایا درود و صلوات فرست برامام یازدهم مقتدای مرضی الخصال و برگزیده صاحب وفا، پیروی کننده در عبادت به آثار حضرت نبی و حضرت ولی، علی مرتضی، تسخیر کننده لشکر ملائکه با عزم قوی.
و این اشاره است بدانچه روایت کردهاند که نوبتی به متوکل رسانیدند که حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام قصد دارد جهت خلافت خروج کند و مردم کوفه و عراق و خراسان با او موافقاند متوکل برای اینکه قدرت خود را به امام نشان دهد، دستور داد تمامی لشگر از شهر سرّ من رأی بیرون آیند و فرمود که هر کس از لشگر او، توبره اسب خود را از خاک پر کند و تمامی در یک محل بریزند. لشگری عظیم، هر یک توبره خود را از خاک پر کردند و در یک محل ریختند و تلّی عظیم در غایت بلندی در آنجا پدید آمد که آن را «تلی المخال» نام کردند یعنی تل توبره ها. بعد از آن متوکل، امام حسن عسکری علیهالسلام را طلب نمود و با آن حضرت بالای تل رفت و به لشگر امر کرد همه لباس رزم بپوشند و آرایش تمام کنند و با لباسهای تازی در غایت آراستگی سوار شوند و خود را عرضه کنند و غرض او آن بود که لشگر خود را به امام نشان دهد. چون لشگرها را به امام نشان داد، گفت: این لشگرهای من است و هر کس با من مخالفت میکند، گو طاقت مقاومت این لشگر پیش آور!
1) (1)
امام فرمود: تو لشگر خود را نشان دادی، اکنون نگاه کن و لشگر مرا تماشا کن. چون متوکل نگاه کرد، میان آسمان و زمین را از سواران ملک که تمامی بر اسبان «ابلق» سوار بودند مملو یافت و اسبها را آراسته و با سلاح تمام، صفها را راست کرده، متوکل از دیدن این منظره، بیفتاد و بیهوش شد. چون به هوش آمد گفت: اینها چه کساناند؟ فرمود: اینها لشگر مناند، اما ما طلب ملک و خلافت نداریم و به عبادت مشغولیم، تو خاطر جمع باش.
او نور روشن و ظاهر است و دارای قدر و مرتبت بلند و بزرگی و عزت در غایت بها و جلال است و آن حضرت صاحب میراث امامت از وصی است. و او پدر حجت برگزیده و فرزند پیغمبر پاکیزه است و کنیت او حضرت «ابومحمد» و لقبش عسکری است و وفات کننده در جوانی به بلا و زحمت، و مدفون در نزد پدر خود در شهر سرّ من رأی است.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آل سیدنا محمد سیما الامام الصفی الحسن العسکری و سلم تسلیما.(1)
وسیلة الخادم الی المخدوم، صص 265-270.
ذکر الامام الهمام، السید العالم العامل، و السند الفاضل الکامل، علم الهدی، طود النهی، کاشف البلوی و المحن ابن علی بن محمد بن علی بن موسی، ابی محمد الحسن الزکی العسکری صلوات الله علیهم اجمعین؛
وی امام یازدهم از ائمه اثنی عشر است. کنیت وی ابو محمد و لقبش هادی و زکی و سراج و عسکری است. وی را کرامات عجیب و خرق عادات عظیم بوده؛ از آن جمله روایت کردهاند که وی هنوز خردسال بود که در چاه آب افتاد و پدرش حضرت امام علی النقی علیهالسلام در نماز بود. زنان فریاد برآوردند و چون حضرت هادی، سلام نماز باز داد فرمود که باکی و بأسی بر او نیست. دیدند که آب چاه بالا آمده و وی بر روی آن نشسته و هیچ آسیبی به وی نرسیده است به اذن الله....
و همچنین «اسماعیل بن علی بن عبدالله بن عباس» روایت کرده: وقتی بر سر راه حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام نشستم. چون وی نزدیک شد به آن حضرت از فقر خود شکایت کرده، سوگند خوردم که مرا حتی یک دینار و یک درهم نیست و به عسرت و تنگی میگذرانم. آن حضرت فرمود که: سوگند میخوری به دروغ و حال آنکه تو دویست
1) (1)
دینار در زیر خاک کردهای و این را بدان جهت که به تو چیزی ندهم نمیگویم. بعد از آن به غلام خود فرمود که: ای غلام آنچه با توست به وی بده. غلام صد دینار به من داد. پس رو به سوی من کرد و گفت: تو دینارهایی را که زیر خاک کردهای وقتی که به آن محتاج باشی از آن بهرهای نخواهی گرفت. به هر حال آنچه به من بخشیده بود نفقه کردم و به چیزی بعد از آن، که نفقه خود و عیالان کنم مضطر شدم. بر سر آن دفینه آمدم و اثری از آن نیافتم. گویا پسر من آنجا را دانسته بود و بیرون آورده، همچنان که حضرت فرموده بود، تمتعی از آن نیافتم.(1)
روضات الجنان، روضه هشتم، ج 2، صص 388-385.
او جامع کرامات است. ابو هاشم داود بن قاسم جعفری گفت: ما پنج یا شش نفر در زندان قلعه بودیم که «ابومحمد حسن بن علی عسکری» و برادرش «جعفر» نیز وارد شدند. رئیس زندان «صالح بن یوسف حاجب» بود و با ما در زندان مرد غیر عربی هم بود. «ابومحمد» وقتی که ما را دید، مخفیانه به ما گفت: اگر این مرد در اینجا نبود، به شما خبر میدادم که فرج شما کی خواهد بود. این مرد درباره شما نامهای به خلیفه نوشته که تمام گفتههای شما را در آن گزارش داده و آن را در میان لباس خود پنهان کرده است و دنبال وسیلهای میگردد تا آن را به دست خلیفه برساند از شر او بترسید.
«ابوهاشم» گفت:
ما چند نفر او را گرفتیم و لباسهایش را تفتیش کردیم و آن نامه را پیدا نمودیم و دیدیم در آن نامه از ما بدگویی کرده است و آن نامه را از بین بردیم و دیگر پیش او صحبت نکردیم. حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام در زندان روزه میگرفت و چون افطار میکرد ما هم از غذای او میخوردیم....
ابو هاشم گفت: آن دفعه حضرت ابی محمد در زندان زیاد معطل نشد، زیرا که در «سرّ من رأی» مردم دچار قحطی شدند. معتمد خلیفه دستور داد مردم برای نماز استسقاء (طلب باران) به صحرا بروند، مردم سه روز پی در پی برای طلب باران به صحرا رفتند و دست به دعا برداشتند، ولی باران نیامد. روز چهارم «جاثلیق»،
1) (1)
اسقف بزرگ مسیحیان، همراه نصاری و راهبان به صحرا رفت. یکی از راهبان هر وقت دست خود را به سوی آسمان بلند میکرد، باران سیل آسا میبارید. روز بعد نیز جاثلیق همان برنامه را ادامه داد و آن قدر باران آمد که دیگر مردم نیاز به باران نداشتند. همین امر موجب تعجب مردم شد و بعضی از مسلمانان در دین خود به شک افتادند و به مسیحیت تمایل پیدا کردند و این امر بر خلیفه ناگوار آمد و ناگزیر به صالح بن یوسف دستور داد، ابومحمد حسن (امام حسن عسکری) را از زندان آزاد کرده، پیش من بیاور.
فلما حضر ابومحمد الحسن عندالخلیفه قال له ادرک امه محمد صلی الله علیه و سلم فیما لحقهم من هذه النازله العظیم. فقال ابو محمد دعهم یخرجون غدا الیوم الثالث فقال له قد استغنی الناس عن المطر و استکفوا فما فائده خروجهم قال لازیل الشک عن الناس و ما وقعوا فیه...
چون ابو محمد حسن نزد خلیفه حاضر شد، خلیفه به او گفت: امت جدت را دریاب که گمراه شدند. حضرت فرمود: از جاثلیق و راهبان بخواه که فردا سه شنبه به صحرا بروند. خلیفه گفت: مردم دیگر باران نمیخواهند، چون باران به قدر کافی آمده است، بنابراین به صحرا رفتن آنان چه فایدهای دارد؟
حضرت فرمود:
برای اینکه شک و شبهه را از مردم زائل سازم.
خلیفه دستور داد اسقف بزرگ مسیحیان همراه راهبان روز سوم به صحرا رفتند و «ابو محمد حسن» نیز در میان جمعیت انبوهی به صحرا آمد. آنگاه مسیحیان و راهبان برای طلب باران دست به سوی آسمان برداشتند. آسمان ابری شد و باران شروع به باریدن کرد. امام حسن عسکری علیهالسلام فرمود:
دست آن راهب را بگیرند و آنچه در میان انگشتان اوست، بیرون آورند. در میان انگشتان او استخوان آدمی بود. حضرت آن استخوان را گرفت و در پارچهای پیچید و به مسیحیان فرمود: حالا طلب باران کنید. همین که دستها را به آسمان بلند کردند، ابرها کنار رفت و آفتاب نمایان شد. مردم تعجب کردند. خلیفه از امام پرسید: این استخوان چیست؟ فرمود: این استخوان پیامبری از پیامبران خداست که اینها آن را از قبور پیامبران برداشتهاند و استخوان هیچ پیامبری ظاهر نمیگردد، مگر آنکه باران نازل میشود. خلیفه، امام را تحسین کرد و استخوان را امتحان کردند و دیدند همانطور است که امام میفرماید.
فرجع ابومحمد الحسن الی داره بسرّ من رأی و قد ازال عن الناس هذه الشبهه و سر الخلیفه و المسلمون بذلک و کلم ابو محمد الحسن الخلیفه فی اخراج اصحابه الذین کانوا معه فی السجن فاخرجهم و اطلقهم من اجله و اقام ابو محمد بمنزله معظماً مکرماً و صلات الخلیفه و انعاماته تصل الیه فی کل وقت نقله غیر واحد؛(1)
نور الابصار، ص 184؛ ابن الصباغ، الفصول المهمه، صص 288-287.
این جریان باعث شد که امام از زندان آزاد شود و راهی منزل خود در سرّ من رأی گردد و شک شبهههایی که برای مردم حاصل شده بود، برطرف گردد و خلیفه و مسلمانان خوشحال شدند. در این هنگام، امام فرصت را غنیمت شمرد و آزادی یاران خود را که با آن حضرت در زندان بودند از خلیفه خواست و خلیفه خواسته او را اجابت کرد. این بود که ابو محمد محترمانه در منزل خود اقامت گزید و صله و جوایز خلیفه در هر وقت به او میرسید. این مطلب را عده زیادی نقل کردهاند.(2)
آنچه بیان شد، تحفهای بود از کرامات بیکران ائمه اهل بیت علیهمالسلام.