ghaemiyeh.com
سرشناسه:مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور:پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه / مکارم شیرازی؛ با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان.
مشخصات نشر:قم: مدرسه الامام علی بن ابی طالب(ع)، ۱۳۹۰ -
مشخصات ظاهری:15ج.
شابک:۴۰۰۰۰ ریال: ج.۸: 978-964-533-037-6 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: ج.۱۱: 978-964-533-113-7 ؛ ۸۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲978-964-533-143-4 : ؛ ۸۰۰۰۰ریال: ج.۱۳978-964-533-160-1: ؛ ج.۱۴978-964-533-162-5 : ؛ ۱۴۰۰۰۰ ریال:ج.۱۵: 978-964-533-174-8
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری
یادداشت:فهرستنویسی بر اساس جلد هشتم،۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ قبلی: دارالکتبالاسلامیه، ۱۳۷۵.
یادداشت:ج. ۱۰ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت:ج.۱۱ (چاپ اول: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۱۲ (چاپ اول: ۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۳(چاپ اول:۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۵(چاپ اول:۱۳۹۱).
یادداشت:ج.۱۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا) .
یادداشت:ناشر جلد نهم، دهم الی دوازدهم و چهاردهم و پانزدهم انتشارات امام علیبنابیطالب (ع) میباشد .
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج ۸. خطبه ۲۰۱ -۲۴۱.- ج. ۱۰ . نامههای تاریخی امام علی ( ع ) ۳۲ - ۵۳.-ج.۱۱. نامههای تاریخی امام علی (ع) ۵۴-۷۹.- ج.۱۲. گفتار حکیمانه ۱ - ۱۲۰
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- خطبهها
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- کلمات قصار
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه. شرح
رده بندی کنگره:BP۳۸/۰۴۲۲/م۷پ۹ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۱۵
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۵۴۵۷
پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه
مکارم شیرازی
با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
ادامه کلمات قصار امام امیرمومنان (علیه السلام)
[[و قال علیهالسلام ]]
إِذَا کَانَتْ لَکَ إِلَی اللّهِ،سُبْحَانَهُ،حَاجَهٌ فَابْدَأْ بِمَسْأَلَهِ الصَّلاَهِ عَلَی رَسُولِهِ صلی الله علیه و آله،ثُمَّ سَلْ حَاجَتَکَ؛فَإِنَّ اللّهَ أَکْرَمُ مِنْ أَنْ یُسْأَلَ حَاجَتَیْنِ،
فَیَقْضِیَ إِحْدَاهُمَا وَ یَمْنَعَ الْأُخْرَی.
امام علیه السلام فرمود:
هرگاه حاجتی به درگاه حق داشتی،نخست با صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله شروع کن، سپس حاجت خود را بخواه زیرا خداوند،کریمتر از آن است که دو حاجت از او بخواهند،یکی را قبول و دیگری را رد کند.(1)
به گفته مرحوم خطیب در کتاب مصادر آنچه را مرحوم سید رضی در این جا آورده است مرحوم آمدی در غررالحکم با تفاوتی ذکر کرده که از آن استفاده می شود از جای دیگری گرفته است. سپس می افزاید:
مضمون این روایت شریف در اخبار اهل بیت عله به صورت گسترده آمده و در روایات متعددی می خوانیم که برای استجابت دعا باید نخست یا در پایان آن از درود بر محمد و آل محمد علی استفاده کرد. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۶۶).
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
راه استجابت دعا
امام علیه السلام در این کلام شریف به نکته مهمی درمورد اسباب اجابت دعا اشاره کرده،میفرماید:«هرگاه حاجتی به درگاه حق داشتی،نخست با صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله شروع کن،سپس حاجت خود را بخواه زیرا خداوند،کریمتر از آن است که دو حاجت از او بخواهند،یکی را قبول و دیگری را رد کند»؛ (إِذَا کَانَتْ لَکَ إِلَی اللّهِ،سُبْحَانَهُ،حَاجَهٌ فَابْدَأْ بِمَسْأَلَهِ الصَّلاَهِ عَلَی رَسُولِهِ صلی الله علیه و آله،ثُمَّ سَلْ حَاجَتَکَ؛ فَإِنَّ اللّهَ أَکْرَمُ مِنْ أَنْ یُسْأَلَ حَاجَتَیْنِ،فَیَقْضِیَ إِحْدَاهُمَا وَ یَمْنَعَ الْأُخْرَی) .
در اینجا دو سؤال مهم مطرح است:نخست اینکه چگونه نمیشود بین دو حاجت جدایی افکند،خدا یکی را بپذیرد و دیگری را نپذیرد،اگر این موضوع با کرم و رحمت الهی منافات داشته باشد آن مواردی که یک حاجت بیشتر از خدا نمیخواهیم و برآورده نمیشود چه خواهد شد؟
پاسخ این سؤال این است که خداوند،کریم است و شخص کریم هنگامی که دو چیز یا چند چیز از او بخواهند در میان آنها تجزیه قائل نمیشود و این نشانه نهایت کرم خداوند است و چنین نیست که به گفته بعضی از شارحان،یک سخن عامیانه باشد که در میان مردم معمول است میگویند:تبعیض در میان دو خواهش نباید کرد،و امام علیه السلام هم از باب سخن گفتن مطابق افکار این دسته از مردم کلام فوق را فرموده باشد.
این اشتباه بزرگی است.مقام امام علیه السلام والاتر از آن است که افکار عامیانه را تأیید کند.البته اجابت دعا همانگونه که در روایات متعددی وارد شده،گاه به این صورت است که خداوند عین آن را به درخواستکننده میدهد و گاه اگر آن را مصلحت نبیند،عوض آن را در دنیا یا آخرت بهصورت دیگری به او خواهد داد.
در واقع هیچ دعایی نیست که به اجابت نرسد،خواه عین آن خواسته را خدا بدهد یا چیزی را بهجای آن و معادل آن یا بیشتر از آن.
سؤال دیگر این است که آیا صلوات فرستادن ما چیزی بر مقام پیامبر صلی الله علیه و آله میافزاید؟ بعضی از شارحان نهج البلاغه اصرار بر این دارند که مقام پیغمبر صلی الله علیه و آله بینهایت بالاست و چیزی بر آن افزوده نخواهد شد.در حالی که این سخن اشتباه بزرگی است،مقامات قرب الیاللّه بینهایت است،چنین نیست که پایان بیابد بنابراین خداوند بهبرکت دعای ما رحمت تازهای برروان پاک پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرستد.
و به عبارت دیگر،این ما نیستیم که مقام آن حضرت را بالاتر از آنچه هست میبریم بلکه این خداوند است که گاه خودش و گاه به برکت تقاضای فرشتگان و گاه به تقاضای بندگان صالح،رحمت تازهای بر روان پاک پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرستد.
در دعاها و روایات اسلامی شواهد روشنی بر این مطلب وجود دارد.در روایت معروف تشهّد نماز،این تعبیر از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
«وَ تَقبَّلْ شَفاعتَه فی امَّتِهِ و ارفَعْ دَرَجَتَه» .(1)
در یکی از خطبههای امیر مؤمنان علی علیه السلام در روز جمعه نیز این عبارت آمده است:
«اللّهمَّ صَلِّ علی محمَّدٍ عَبدِکَ وَ رَسولِکَ و نَبِیِّکَ صلاهً نامِیهً زاکِیهً تَرفَعُ بها دَرَجَتَه» .(2)
در دعایی که از امام سجّاد علیه السلام وارد شده میخوانیم که در مقام صلوات فرستادن بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به پیشگاه خداوند عرضه میدارد:
«فَارْفَعْهُ بِسَلامِنا إلی حَیثِ قدَّرتَ فی سابقِ عِلمِک أن تُبَلِّغَهُ إیّاهُ و بِصَلاتِنا علیه؛ مقام او را با سلام و درود ما بالا ببر تا آنجا که در علم خود برای او مقدر کردهای که او را به آن مقام برسانی».(1)
از سویی دیگر میدانیم که طبق روایات متعدد،هرکس سنت حسنهای بگذارد به تعداد کسانی که به آن سنت عمل میکنند به او پاداش داده میشود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بزرگترین سنت را که آیین اسلام است در میان جامعه بشریت قرار داده است بنابراین به تعداد کسانی که تا روز قیامت به آیین او میپیوندند و به سنتش عمل میکنند خداوند اجر و پاداش و ترفیع مقام به او میدهد.
اضافه بر این،فرض کنیم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ده سال بیشتر از این،عمر نصیبش میشد آیا در آن ده سال،عبادات او ترفیع مقام برایش نداشت و در همان مقامی که داشت باقی میماند؟
کوتاهسخن اینکه مدارک فراوانی داریم که ثابت میکند قرب خداوند نهایت و پایانی ندارد و معصومین علیهم السلام نیز میتوانند هر زمان به قرب و مقام والاتری برسند.همانگونه که از آغاز رسالت و امامت تا پایان آن به یقین ترفیع مقام داشتند بعد از رحلت و شهادت نیز بهوسیله تقاضای رحمت و صلوات مؤمنان و یا عمل به سنت آنها ترفیع مقام مییابند.
به هر حال بدون شک اگر در استقبال یا بدرقه دعاها صلوات و درود بر پیامبر صلی الله علیه و آله باشد به اجابت نزدیک است و به همین دلیل در بسیاری از دعاهای امام سجاد علیه السلام میبینیم هنگامی که چیزی را از خدا میخواست نخست صلوات و درود بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرستاد.
1) مطابق نقل مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود (بهج الصباغه)، ج ۲، ص ۳۳۵
این مطلب در دعای مکارم الاخلاق کاملاً نمایان است که در هر فرازی از این دعا نخست امام علیه السلام صلوات و درود بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرستد و بعد تقاضای تازهای از خداوند متعال مینماید.
این سخن را با روایاتی که مرحوم کلینی در جلد دوم کافی در باب«الصلاه علی النبی صلی الله علیه و آله...»نقل کرده است پایان میدهیم:
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
«لَا یزَالُ الدُّعَاءُ مَحْجُوباً حَتَّی یصَلَّی عَلَی وَ عَلَی أَهْلِ بَیتِی؛ پیوسته دعا محجوب است (و به اجابت نمیرسد) تا زمانی که صلوات بر محمّد و آل محمّد فرستاده شود».(1)
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«اجْعَلُونِی فِی أَوَّلِ الدُّعَاءِ وَ فِی آخِرِهِ وَ فِی وَسَطِهِ؛ مرا در ابتدای دعا و در وسط دعا و در آخر دعا قرار دهید».(2)
در حدیث دیگری،از امام صادق علیه السلام آمده است:
«مَنْ کَانَتْ لَهُ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ حَاجَهٌ فَلْیبْدَأْ بِالصَّلاهِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ثُمَّ یسْأَلُ حَاجَتَهُ ثُمَّ یخْتِمُ بِالصَّلاهِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَکْرَمُ مِنْ أَنْ یقْبَلَ الطَّرَفَینِ وَ یدَعَ الْوَسَطَ إِذَا کَانَتِ الصَّلاهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ لا تُحْجَبُ عَنْهُ؛ کسی که حاجتی در پیشگاه خدا دارد نخست صلوات بر محمّد و آلش بفرستد بعد حاجت خود را بخواهد سپس آن را با صلوات بر محمّد و آل محمّد پایان دهد زیرا خداوند متعال گرامیتر از آن است که دو طرف را بپذیرد و آنچه در وسط آن دو واقع شده است را نپذیرد.
چون هنگامی که صلوات بر محمّد و آل محمّد فرستاده شود (به یقین) محجوب از خداوند نخواهد بود».(3)
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ ضَنَّ بِعِرْضِهِ فَلْیَدَعِ الْمِرَاءَ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که به آبروی خود علاقهمند است باید بحثهای لجاجتآمیز
را با مردم رها کند.(1)
مرحوم خطیب در مصادر باز ذکر استاد این کلام حکمت آمیز را به آخر کتابش حواله داده است همان چیزی که متأسفانه موفق به انجام آن نشد. ولی در کتاب نزهة الناظر و تنبیه الخاطر نوشته دانشمند اهل سنت به نام حلوانی با همین عبارت آمده است
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
برای حفظ آبرو
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه خود به یک نکته روانشناسی در زندگی اجتماعی اشاره کرده،میفرماید:«کسی که به آبروی خود علاقهمند است باید بحثهای لجاجتآمیز را با دیگران ترک گوید»؛ (مَنْ ضَنَّ بِعِرْضِهِ فَلْیَدَعِ الْمِرَاءَ) .
«ضنّ» از ماده«ضِنّه»(بر وزن منّه) در اصل به معنای بخل درباره اشیاء نفیس و گرانبهاست و سپس به هرگونه بخل و یا حتی خویشتنداری در برابر انجام کاری اطلاق شده است.
جامعترین چیزی که درباره مفهوم«عِرض»در کتب لغت آمده است چیزی است که نویسنده فرهنگ ابجدی در کتاب خود آورده،میگوید:عِرض به معنای آن چیزی از اصالت و بزرگی است که انسان بدان میبالد و افتخار میکند،مانند آبرو،حیثیت،نفس،جسد،شرف و بزرگی پدران و نیاکان یا در پیروان و فرزندان،بوی اندام و اخلاق پسندیده.
واژه«مِراء»به معنای گفتگوهای لجاجتآمیز و توأم با خصومت به منظور پیروزی بر حریف است هر چند حق نباشد،و سرچشمه آن تعصب و لجاجت و برتریجویی است که مانع از پذیرش سخن حق میشود.
بنابراین،مفهوم کلام امام علیه السلام این میشود:هر کس میخواهد آبرو،شخصیت، اصالت و قداست نفس خویش و آنچه مربوط به اوست را حفظ کند باید مِراء را
کنار بگذارد.زیرا بههنگام مراء،افراد بر سر لجاجت میافتند و گاه انواع توهینها را به طرف مقابل روا میدارند و عیوب پنهانی او را برمیشمارند و هتک حرمت میکنند،گاه درباره خودش و گاه درباره کسانی که مورد علاقه او هستند.بنابراین افرادی که علاقهمند به آبرو و شخصیت خود میباشند باید همین که بحث آنها با طرف مقابل به مرحله مراء رسید کلام را قطع کنند و او را رها سازند.
در حکمت 31 امیر مؤمنان علی علیه السلام حقیقت ایمان را بر اساس چهار پایه تشریح میکند و در مقابل آن برای شک نیز چهار ستون قائل است.ستون اوّل، مراء و جدال میباشد و در بیان آن میفرماید:
«فَمَنْ جَعَلَ الْمِرَاءَ دَیدَناً لَمْ یصْبِحْ لَیلُه؛ آنکس که مِراء را عادت خویش قرار دهد هرگز از تاریکی شک به روشنایی یقین گام نمینهد»و به یقین چنین است زیرا افرادی که اهل مِراء و جدال هستند دائماً در این فکرند که بر حریف خود غلبه یابند خواه حق باشد یا باطل و به همین دلیل ضعیفترین ادله را برای خود حجت میشمارند و محکمترین دلیل رقیب را نادیده میانگارند و به این ترتیب دائماً در بیراهه و تاریکی سیر میکنند و صبحگاهان روشنِ یقین در زندگی آنها هرگز ظاهر نمیشود.
به همین دلیل امام امیر مؤمنان علیه السلام در کلام دیگری که مرحوم کلینی در کافی از آن حضرت نقل کرده میفرماید:
«إِیاکُمْ وَ الْمِرَاءَ وَ الْخُصُومَهَ فَإِنَّهُمَا یمْرِضَانِ الْقُلُوبَ عَلَی الْإِخْوَانِ وَ ینْبُتُ عَلَیهِمَا النِّفَاقُ؛ از مِراء و خصومت بپرهیزید که دل را در برابر برادران دینی بیمار میسازد و نفاق از آن میروید».(1)
امام عسکری علیه السلام در روایتی که ابن شعبه حرانی آن را در تحف العقول نقل کرده میفرماید:
«لَا تُمَارِ فَیذْهَبَ بَهَاؤُکَ وَ لَا تُمَازِحْ فَیجْتَرَأَ عَلَیکَ؛ مراء نکن که شخصیت تو را از بین میبرد و (زیاد) مزاح مکن که افراد را در برابر تو جسور میسازد (و رعایت احترام تو را نخواهند کرد)».(2)
در غرر الحکم در حدیث پر معنایی از امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«سِتَّهٌ لا یُمارون:الفقیهُ و الرئیسُ و الدّنِیُّ و البَذِیّ و المرأهُ و الصبِیّ؛ با شش گروه بحث توأم با جدل و مراء نکنید:شخص دانشمند،رئیس جمعیت،شخص پست،فرد بد زبان،زن (نادان) و کودک (زیرا در برابر فقیه و رئیس ناتوان خواهید شد و در برابر چهار گروه دیگر آبروی شما میرود)».(1)
در نکوهش مراء روایات بسیار فراوانی از پیشوایان اسلام نقل شده است که علاقهمندان میتوانند در بحار الانوار،وسایل الشیعه،کنز العمال و میزان الحکمه در بحث مراء،آن را مطالعه کنند.
این سخن را با حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم:
«لا یسْتَکْمِلُ عَبْدٌ حَقِیقَهَ الْإِیمَانِ حَتَّی یدَعَ الْمِرَاءَ وَ إِنْ کَانَ مُحِقّاً؛ هیچکس حقیقت ایمان را به کمال نمیرساند مگر زمانی که مراء و جدال را ترک گوید هرچند حق با او باشد».(2)
[[و قال علیهالسلام ]]
مِنَ الْخُرْقِ الْمُعَاجَلَهُ قَبْلَ الْإِمْکَانِ،وَ الْأَنَاهُ بَعْدَ الْفُرْصَهِ.
امام علیه السلام فرمود:
عجله کردن پیش از فراهم شدن امکانات،و از دست دادن امکانات و سستی کردن پس از فرصت،از حماقت و نادانی است.(1)
مرحوم خطیب می گوید: دانشمند و ادیب معروف میدانی آن را با تفاوت مختصری در کتاب مجمع الامثال خود آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۶۷) اضافه میکنیم: آمدی نیز در غررالحکم آن را با تفاوت هایی نقل کرده که نشان می دهد از منبع دیگری گرفته است. (غررالحکم، ح ۵۷۷۲) و حلوانی از علمای قرن پنجم نیز آن را در کتاب خود نزهة الظاهر ذکر کرده است. (نزهة الظاهر، ص ۴۸)
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
دو دلیل نادانی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو چیز که از نشانههای نادانی است اشاره کرده،میفرماید:«عجله کردن پیش از فراهم شدن امکانات،و از دست دادن امکانات و سستی نمودن پس از فرصت،از حماقت و نادانی است»؛ (مِنَ الْخُرْقِ الْمُعَاجَلَهُ قَبْلَ الْإِمْکَانِ،وَ الْأَنَاهُ بَعْدَ الْفُرْصَهِ) .
«خُرْق» (بر وزن مرغ) به گفته غالب ارباب لغت به معنای نادانی و کمعقلی است ولی«خَرق»(بر وزن خلق) به معنای پاره کردن یا سوراخ کردن چیزی به عنوان افساد است که در قرآن مجید در داستان موسی و خضر علیهما السلام به آن اشاره شده است و بعید نیست هر دو به یک ریشه بازگردد زیرا پاره کردن و فاسد کردن،کار افراد نادان است.
واژه «أناه» به معنای صبر کردن و تأنی نمودن در انجام کاری است.این واژه هرگاه درمورد خداوند به کار برده میشود و میگویند:خداوند ذو أناه است مفهومش این است که در مجازات گنهکاران هرگز تعجیل نمیکند تا اتمام حجت بر آنها شود،و گاه این واژه به معنای سستی کردن نیز بهکار میرود همانگونه که در گفتار حکیمانه بالا دیده میشود.
به هر حال امام علیه السلام دو چیز را در اینجا نشانه حماقت و نادانی میشمرد:
نخست تعجیل کردن قبل از فراهم شدن امکانات است مثل اینکه کسی در فصل
غوره کردن درختان انگور اصرار بر چیدن انگور داشته باشد که نشانه نادانی است و دیگر اینکه وقتی فرصتها فراهم میشود سستی کند و به اصطلاح این دست و آن دست نماید تا فرصت از دست برود؛فرصتی که شاید هرگز بازنگردد این هم نشانه بیخبری و نادانی است.
عاقل و دانا کسی است که صبر کند و در انتظار فرصت باشد و هنگامی که فرصت فراهم شد بدون فوت وقت دستبهکار شود و به مقصود خود برسد.این کار نشانه مدیریت صحیح است.
در روایات اسلامی در نکوهش عجله و شتاب بیمورد و همچنین نکوهش از دست دادن فرصتها مطالب زیادی وارد شده است.
ازجمله درباره عجله و شتاب بیمورد در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إِنَّمَا أَهْلَکَ النَّاسَ الْعَجَلَهُ وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ تَثَبَّتُوا لَمْ یهْلِکْ أَحَدٌ؛ مردم را عجله (بیجا) هلاک میکند و اگر مردم در کارها درنگ میکردند (و با آرامش و دقت کارها را انجام میدادند) احدی هلاک نمیشد».(1)
قابل توجه اینکه در دنیای امروز یکی از مهمترین عوامل تصادفهای وسایل نقلیه و مرگ و میرهای ناشی از آن عجله و سرعتهای غیر مجاز ذکر شده است.
در حدیث دیگری از امام امیر مؤمنان علیه السلام در غررالحکم آمده است:
«العَجولُ مُخْطِئٌ و إن مَلَکَ،المُتَأنِّی مُصِیبٌ و إن هَلَک؛ عجول،خطاکار است هر چند (تصادفاً) پیروز شود و کسی که با تأنی (و حساب) کار میکند به واقع میرسد هر چند (در پارهای از اوقات،ظاهراً) ناکام شود».(2)
در حدیث دیگری که مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است میخوانیم:
«مَنِ اسْتَطَاعَ أَنْ یمْنَعَ نَفْسَهُ مِنْ أَرْبَعَهِ أَشْیاءَ فَهُوَ
خَلِیقٌ بِأَنْ لَاینْزِلَ بِهِ مَکْرُوهٌ أَبَداً قِیلَ وَ مَا هُنَّ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ قَالَ الْعَجَلَهُ وَ اللَّجَاجَهُ وَ الْعُجْبُ وَ التَّوَانِی؛ کسی که بتواند خود را از چهار چیز بازدارد سزاوار است که هرگز گرفتار حادثه ناگواری نشود.عرض کردند:ای امیرمؤمنان آن چهار چیز چیست؟ فرمود:عجله و لجاجت و خودپسندی و تنبلی».(1)
در برابر روایات مذکور،در بعضی از روایات دیگر مشاهده میکنیم که دستور به عجله داده شده است ازجمله در حدیثی امام باقر علیه السلام میفرماید:
«مَنْ هَمَّ بِشَیءٍ مِنَ الْخَیرِ فَلْیعَجِّلْهُ فَإِنَّ کُلَّ شَیءٍ فِیهِ تَأْخِیرٌ فَإِنَّ لِلشَّیطَانِ فِیهِ نَظْرَهً؛ کسی که تصمیم به کار خیری گرفت باید در آن شتاب کند زیرا بههنگام تأخیر،شیطان ممکن است در آن وسوسه کند و آن را (برای همیشه) به عقب بیندازد».(2)
بدیهی است که هیچگونه تضادی بین اینگونه از روایات نیست.عجله مذموم در جایی است که انسان بدون فراهم شدن مقدمات و امکانات شتاب کند و نیروی خود را به هدر دهد و عجله ممدوح آن است که هرگاه تمام مقدمات و امکانات فراهم شد به تأخیر نیندازد زیرا شیاطین انس و جن ممکن است در آن موانعی ایجاد کنند.
درمورد نکوهش از دستدادن فرصتها نیز روایات فراوانی از معصومین علیهم السلام در کتب مختلف نقل شده است ازجمله در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«تَرْکُ الفُرَصِ غُصَصٌ؛ از دست دادن فرصتها سبب انواع غصههاست».(3)
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام آمده است:
«مَنْ أَخَّرَ الْفُرْصَهَ عَنْ وَقْتِهَا فَلْیکُنْ عَلَی ثِقَهٍ مِنْ فَوْتِهَا؛ کسی که بهموقع از فرصت استفاده نکند مطمئن باشد که فرصت از دست خواهد رفت».(4)
روشن است که استفاده کردن از فرصت به معنای عجله بیجا نیست بلکه شتاب و سرعت در کارهایی است که اسباب آن فراهم شده و هر لحظه ممکن است موانعی پیش آید.در اینگونه موارد باید شتاب کرد و پیش از فوت فرصت به مقصد رسید.(1)
1) برای توضیح بیشتر می توانید به کتاب اخلاق در قرآن، ج ۲، ص ۴۱۵ به بعد مراجعه کنید.
[[و قال علیهالسلام ]]
لَا تَسْأَلْ عَمَّا لَا یَکُونُ،فَفِی الَّذِی قَدْ کَانَ لَکَ شُغْلٌ.
امام علیه السلام فرمود:
درباره آنچه تحققیافتنی نیست سؤال مکن چراکه در آنچه تحقق یافته بهاندازه کافی اسباب دل مشغولی تو وجود دارد.(1)
در کتاب مصادر تنها منبع دیگری که برای این گفتار حکیمانه ذکر شده غررالحکم آمدی است که آن را در حرف «لاء» با تفاوت هایی ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۶۷).
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
تفکر منطقی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی درمورد سؤال کردن اشاره کرده، میفرماید:«درباره آنچه تحققیافتنی نیست سؤال مکن چراکه در آنچه تحقق یافته بهاندازه کافی اسباب مشغولی فکر وجود دارد»؛ (لَا تَسْأَلْ عَمَّا لَا یَکُونُ،فَفِی الَّذِی قَدْ کَانَ لَکَ شُغْلٌ) .
سؤال کردن کار خوبی است و کلید گنجینه علم و دانش است به همین دلیل در قرآن مجید و روایات اسلامی کراراً به آن دستور داده شده است و حتی حیا کردن از سؤال درباره اموری که مربوط به سرنوشت انسان در دین و دنیاست به عنوان حیاء حمق (حیاء احمقانه) شمرده شده است.ولی سؤال باید درباره اموری باشد که مربوط به حیات مادی یا معنوی انسان است و اموری که امکان تحقق در آن تصور شود.
اما اگر کسی خود را به سؤالاتی درباره امور غیر ممکن یا بسیار نادر مشغول کند،از مسائل مهم زندگی بازمیماند.مثلاً بعضی سؤال میکنند که اگر انسان با جن ازدواج کند فرزندانی که از آنها متولد میشوند چگونهاند و چه احکامی دارند؟ و یا اگر از آمیزش انسان با حیوان بچهای متولد شود آن بچه مشمول چه احکامی است؟
گاه سؤال درباره امور ممکن است اما اموری که هیچ تأثیری در زندگی مادی
و معنوی ما ندارد،مثلاً سؤال میکنند ابعاد کشتی نوح علیه السلام از نظر طول و عرض چقدر بود؟ حیواناتی که آن حضرت در کشتی با خود سوار کرد کدامیک از حیوانات بودند؟ یا سؤالی که معروف است اشعث بن قیس از امام امیرمؤمنان علی علیه السلام کرد و گفت:تعداد موهای سر من چقدر است؟ که حضرت جواب کوبندهای به او داد.(1)
این در حالی است که انسان مجهولات بسیاری دارد که رسیدن به پاسخ آنها در سرنوشت او بسیار مؤثر است و اگر تمام اوقات فراغت خود را صرف یافتن پاسخ آنها کند چه بسا موفق به همه آنها نشود.
آیا در چنین شرایطی عقل اجازه میدهد که انسان بهسراغ سؤال درباره امور غیر ممکن برود و از آنچه ممکن است و در زندگی او مؤثر میباشد صرف نظر کند؟
در احادیث اسلامی به پیروی از قرآن،سؤال به عنوان کلید علم معرفی شده است.در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الْعِلْمُ خَزَائِنُ وَ مَفَاتِیحُهُ السُّؤَالُ فَاسْأَلُوا رَحِمَکُمُ اللَّه فَإِنَّهُ یؤْجَرُ أَرْبَعَهٌ السَّائِلُ وَ الْمُتَکَلِّمُ وَ الْمُسْتَمِعُ وَ الْمُحِبُّ لَهُمْ؛ علم،گنجینه است و کلید این گنجینهها سؤال است بنابراین سؤال کنید؛خدا رحمت کند شما را زیرا چهار گروه درمورد سؤال اجر و پاداش الهی دارند:
سؤالکنندگان،پاسخگویان،شنوندگان و کسانی که آنها را دوست دارند».(2)
در حدیث دیگری آن حضرت میفرماید:
«السُّؤالُ نِصْفُ العِلْمِ؛ سؤال نیمی از
علم و دانش است».(1)
ولی سؤال با تمام اهمیّتش،استثنائاتی هم دارد که در آن موارد سؤال کردن زشت و نازیباست.ازجمله همان مطلبی که در گفتار حکیمانه بالا آمد که انسان درباره امور غیر ممکن پرسش کند.
دیگر اینکه سؤالها جنبه تفقه و فراگیری علم نداشته باشد بلکه کسی بخواهد برای خفیف و خوار کردن طرف مقابل یا به عنوان لجبازی چیزی بپرسد و سؤال خود را پیگیری نماید.
نیز اموری وجود دارد که وقت آن فرا نرسیده است و عجله کردن درمورد آن صحیح نیست مانند آنچه در قرآن مجید در داستان خضر و موسی علیهما السلام آمده است که خضر علیه السلام از موسی علیه السلام عهد گرفته بود که اگر امور عجیبی از خضر علیه السلام دید عجله در سؤال نکند و بگذارد تا او بهموقع آن را پاسخ گوید.
همچنین سؤال کردن درباره اموری که تکلیف انسان را سنگین میکند در حالی که اگر درباره آن سؤال نشود خداوند برای آن مؤاخذه نمیکند.مثل سؤالات مکرری که بنیاسرائیل درباره گاوی که مأمور بودند آن را ذبح کنند از موسی علیه السلام کردند و لحظه به لحظه کار خود را مشکلتر و پیچیدهتر ساختند.قرآن مجید نیز میفرماید:« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْیَاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ ».(2)
یا سؤال درباره اموری که عقل انسان هرگز به حقیقت آن نخواهد رسید مانند سؤال درباره کنه ذات پروردگار که هیچ انسانی نمیتواند به آن برسد چون فکر و روح انسان محدود است و ذات پاک خداوند نامحدود.
یا سؤال درباره مسائل پیچیدهای که فهم آن در استعداد سؤالکننده نیست مانند سؤال درباره قضا و قدر که از پیچیدهترین مسائل علمی و فلسفی است
و ائمه علیهم السلام آن دسته از یاران خود را که استعداد درک اینگونه از مسائل را نداشتند از فکر کردن درمورد آن نهی مینمودند.
این امور ششگانه مواردی است که سؤال کردن درباره آنها مذموم و نکوهیده است و با توجه به اینکه دنیایی از مسائل سرنوشتساز وجود دارد که انسان پاسخ آنها را نمیداند و باید برای حل آنها بکوشد و از دانشمندان آگاه پرسش کند،بسیار بیخردی است که انسان آنها را فراموش کند و به اموری بپردازد که اثری جز اتلاف وقت یا حیرت و سرگردانی برای او ندارد.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْفِکْرُ مِرْآهٌ صَافِیَهٌ،وَ الاِعْتِبَارُ مُنْذِرٌ نَاصِحٌ.وَ کَفَی أَدَباً لِنَفْسِکَ
تَجَنُّبُکَ مَا کَرِهْتَهُ لِغَیْرِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
فکر،آینه شفاف و درخشندهای است و حوادث عبرتانگیز،بیمدهنده و نصیحتکننده است و برای ادبآموزی خویشتن همین بس که
از آنچه برای دیگران ناخوش میداری بپرهیزی.(1)
جملة «الفکر مرآة صافیه» همان گونه که مرحوم خطیب نیز به آن اشاره کرده در حکمت پنجم با ذکر مدرک گذشت و اما جملة الاعتبار منذر ناصح» را قبل از مرحوم سید رضی، مرحوم این شعبه حرانی در کتاب تحف العقول نقل کرده است و تمام این کلام را مرحوم شیخ طوسی (قبل از سید رضی) در امالی آورده است.
کراجکی نیز در کنزالفوائد جمله اخیر را در لابه لای حکمت های دیگری ذکر کرده که به وضوح استفاده میشود از نهج البلاغه نگرفته است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۶۷).
اضافه میکنیم که در کلام کراجکی دو جمله اول و دوم نیز در لابه لای حکمت های دیگری ذکر شده است. (کنزالفوائد، ج ۲، ص۸۳).
1) ١. سند گفتار حکیمانه
بهترین راه ادبآموزی خویشتن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به سه نکته مهم اشاره کرده،نخست میفرماید:
«فکر،آینه شفاف و درخشندهای است»؛ (الْفِکْرُ مِرْآهٌ صَافِیَهٌ) .
هنگامی که اشیا در مقابل آینه قرار میگیرند و نور بر آنها میتابد،نور از اشیا بر میخیزد و به آینه میخورد و از آن بازمیگردد و به چشم انسان منتقل میشود و از آنجا که هر قسمتی از اشیا نور را به یک نحو منعکس میکند تمام مشخصات آن شیء در چشم انسان منعکس میشود،و جمله معروفی که در تعریف فکر گفتهاند:
الفکر حرکه الی المبادیء و من مبادیء الی المراد
فکر از دو حرکت تشکیل میشود:از مبادی بهسوی مقصد حرکت میکند و از مقصد بهسوی انسان،و حقایق اشیا را به او نشان میدهد.
میتواند قابل تطبیق بر این حرکت دوگانه در مقابل آینه باشد.به هر حال خداوند لطف بزرگی در حق انسان کرده که این آینه شفاف تمامنمای حقایق را در اختیار او گذاشته مشروط بر اینکه آن را بهوسیله هوی و هوسها،تعصبها، پیشداوریهای غلط،تقلیدهای کورکورانه و در یک کلمه موانع شناخت، تاریک و کدر نسازد و خود را از این نعمت بزرگ الهی محروم ننماید.
و به گفته شاعر:
إذا المرء کانت له فکره ففی کل شیء له عبره
هنگامی که انسان فکر آمادهای داشته باشد به هرچیز بنگرد درس عبرتی از آن میآموزد.(1)
در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«إِذَا قَدَّمْتَ الْفِکْرَ فِی أَفْعَالِکَ حَسُنَتْ عَوَاقِبُکَ فِی کُلِّ أَمْرٍ؛ اگر کارهای خود را با فکر آغاز کنی پایان تمام کارهای تو خوب خواهد بود».(2)
در حدیث دیگر از آن حضرت میخوانیم:
«ما ذَلَّ مَن أحسَنَ الفِکْرَ؛ کسی که خوب بیندیشد هرگز ذلیل نمیشود»(3)
در حدیث دیگری از امام مجتبی علیه السلام آمده است:
«أوصیکم بتقوی اللّه و إدامهِ التفکّرِ فإنّ التّفَکّر أبو کُلِّ خیرٍ و أُمِّه؛ شما را به تقوای الهی و تداوم تفکر توصیه میکنم زیرا فکر کردن،پدر و مادر همه نیکیهاست».(4)
آنگاه امام علیه السلام به نکته دوم اشاره کرده،میفرماید:«حوادثِ عبرتانگیز، بیمدهنده و اندرزگوست»؛ (وَ الاِعْتِبَارُ مُنْذِرٌ نَاصِحٌ) .
واژه«اعتبار»به معنای عبرتگرفتن است ولی در اینجا به معنای حوادث عبرتانگیز میباشد.این حوادث،بشیر و نذیر است؛حوادثی که عاقبت کار ظالمان و ستمگران را نشان میدهد،بیمدهنده و انذارکننده است و حوادثی که پایان کار عدالتپیشگان و نیکوکاران را نشان میدهد بشیر و اندرزگوست.
هنگامی که از یکسو از آینه شفاف فکر استفاده گردد و از سوی دیگر از حوادث تاریخی و عبرتآموز پند گرفته شود به یقین انسان میتواند در صراط مستقیم بهسوی مقصد الهی پیش رود.
قرآن مجید،هم به تفکر اهمیت فراوان داده و در آیات زیادی انسانها را به
آن دعوت نموده و هم تاریخ عبرتانگیز پیشینیان را در سورههای مختلف بازگو کرده است تا اسباب تربیت انسانها کامل گردد.
از آیات قرآن مجید استفاده میشود که رابطه نزدیکی میان اندیشیدن و عبرتگرفتن است.در آیه 176 سوره اعراف میفرماید:« فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یتَفَکَّرُون »؛این داستانها را (برای آنها) بازگو کن،شاید بیندیشند (وبیدار شوند)!».
امیرمؤمنان علی علیه السلام در حدیثی در غررالحکم میفرماید:
«کَسْبُ العقلِ الاعتِبارُ وَ الاستِظهارُ و کَسْبُ الجَهلِ الغَفلهُ و الاغترِارُ؛ عقل،عبرت میگیرد و خود را با آن تقویت میکند ولی جهل به غفلت و غرور وامیدارد».(1)
سپس امام علیه السلام در سومین نکته میفرماید:«برای تأدیب خویشتن همین بس که از آنچه برای دیگران نمیپسندی بپرهیزی»؛ (وَ کَفَی أَدَباً لِنَفْسِکَ تَجَنُّبُکَ مَا کَرِهْتَهُ لِغَیْرِکَ) .
هیچ انسانی به کمال نمیرسد مگر اینکه در اصلاح عیوب خویش بکوشد ولی شناخت عیوب غالباً مشکل است.ای بسا انسان براثر حب ذات نهتنها عیب خود را نمیبیند بلکه ممکن است آن را نشانه حسن بشمارد؛ولی در برابر دیگران چنین نیست؛عیوب آنها را با تمام ریزهکاریها میبیند و گاه زبان به انتقاد از این و آن میگشاید.
بنابراین بهترین و عاقلانهترین راه برای شناخت عیوب خویشتن این است که انسان آنچه را برای دیگران عیب میشمرد از خود دور سازد و دیگران را مقیاس و معیار برای سنجش حال خویشتن قرار دهد.آیا راهی بهتر از این برای اصلاح نقاط ضعف یافت میشود؟
ولی نمیتوان انکار کرد که افرادی هستند که صفات یا اعمالی را به دیگران خرده میگیرند اما آن را برای خود میپسندند و به فرموده امیر مؤمنان علیه السلام در
1) غررالحکم، ح ۱۰۷۵۱.
حکمت 349 اینها احمق واقعی هستند:
«وَ مَنْ نَظَرَ فِی عُیوبِ النَّاسِ فَأَنْکَرَهَا ثُمَّ رَضِیهَا لِنَفْسِهِ فَذَلِکَ الْأَحْمَقُ بِعَینِه» .این سخن شبیه چیزی است که در میان ادیبان،معروف است که از لقمان پرسیدند:ادب را از که آموختی؟ گفت:از بیادبان،هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از آن پرهیز کردم.(1)
ریشه این معنا نیز در قرآن مجید وجود دارد آنجا که میفرماید:« أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ »؛آیا مردم را به نیکی (و ایمان به پیامبری که صفات او آشکارا در تورات آمده) دعوت میکنید،اما خودتان را فراموش مینمایید؟».(2)
اشاره به اینکه نباید تنها نیکی را به دیگران توصیه کرد و پرهیز از زشتیها را درباره دیگران مورد توجه قرار داد بلکه خود انسان اولویت دارد.
حجاب حبّ ذات
خداوند در انسان غریزهای آفریده که برای حفظ و صیانت او و رسیدن به کمالاتش نقش بسیار مهمی دارد و به یک معنا از مهمترین مواهب الهی است و آن اینکه انسان خود را دوست میدارد و به همین دلیل بهسراغ اطاعت فرمان خدا و پرهیز از گناه میرود تا به کمال معنوی برسد و از پاداشهای الهی در قیامت بهرهمند شود و از عذاب و کیفر او در امان بماند.
انسان بهدنبال علم و دانش میرود و انگیزه اصلی او حب ذات است چراکه علم را کمال خویشتن میبیند.برای رسیدن به مواهب مادی و پیشرفت در امور اقتصادی تلاش میکند زیرا آنها را ابزاری برای کمال مادی یا معنوی خود میبیند.
اگر انسانها از کشور خویش دفاع میکنند،همسر و فرزند خود را دوست دارند،برای حفظ آبروی خود میکوشند،همه اینها سرچشمهای در حب ذات دارد و اگر روزی این علاقه از او برچیده شود نشاطِ حیات در او خاموش میگردد و به موجودی عاطل و باطل تبدیل میشود.
ولی همین حب ذات اگر بهصورت افراطی درآید بزرگترین بلای جان انسان است و نتیجه آن،خودخواهی و خودپسندی و خودبرتربینی،فراموش کردن دیگران،توقعات بیجا،ندیدن صفات زشت در خویشتن و در نتیجه سقوط از مقام انسانیت است.
آنچه امام علیه السلام در جمله مذکور به آن هشدار میدهد اشاره به همین نکته است، میفرماید:ممکن است حب ذات مانع از این گردد که عیوب خویشتن را ببینی؛ مشاهده کن درباره دیگران چه میگویی و چه اموری را بر آنان خرده میگیری و عیب میدانی همان را برای خویش عیب و نقص بدان.این در حقیقت راهی است برای فرار از آثار سوء حب ذات افراطی.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْعِلْمُ مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ:فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ؛وَ الْعِلْمُ یَهْتِفُ بِالْعَمَلِ:فَإِنْ أَجَابَهُ وَ إِلَّا ارْتَحَلَ عَنْهُ.
امام علیه السلام فرمود:
علم با عمل همراه است و هرکس (بهراستی) عالم باشد عمل میکند.علم،عمل را فرامیخواند اگر اجابت کرد و آمد،علم میماند و الّا کوچ میکند.(1)
این گفتار حکیمانه را مرحوم کلینی در روایتی در کافی از امام صادق علیه السلام نقل کرده است و همچنین این کثیر در کتاب البدایة والنهایة از امام علی بن ابی طالب علیه السلام با تفاوتی روایت کرده است. در غررالحکم نیز روایتی شبیه به این روایت آمده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۶۷)
اضافه می کنیم که در غرر دو روایت نقل شده که یکی از آن دو عین همان چیزی است که در نهج البلاغه آمده و دیگری متفاوت است. در یکی چنین می خوانیم: «العلم مقرون بالعمل فمن علم عمل» و در دیگری می خوانیم: «العلم یهتف بالعمل فإن أجابه و إلا ارتحل . (غررالحکم، احادیث ۱۴۲ و ۱۴۳)
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
آنجا که علم فرار میکند!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی درباره رابطه تنگاتنگ علم و عمل اشاره کرده،میفرماید:«علم با عمل همراه است و هرکس (بهراستی) عالم باشد عمل میکند.علم،عمل را فرامیخواند اگر اجابت کرد و آمد،علم میماند و الّا کوچ میکند»؛ (الْعِلْمُ مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ:فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ؛وَ الْعِلْمُ یَهْتِفُ بِالْعَمَلِ:فَإِنْ أَجَابَهُ وَ إِلَّا ارْتَحَلَ عَنْهُ) .
در توضیح این گفتار حکیمانه سه تفسیر وجود دارد:
نخست اینکه این کلام جنبه انشائی دارد و مفهومش این است که علم باید با عمل مقرون باشد و هرکس هرچیزی که میداند باید به آن عمل کند.
این تفسیر برای دو جمله اول امکانپذیر است ولی جمله سوم خبر از یک واقعیت میدهد که نمیتواند جنبه انشائی داشته باشد.
تفسیر دیگر اینکه این گفتار حکیمانه اشاره به علم صحیح مورد قبول پروردگار دارد یعنی علمی مقبول خداوند و دارای پاداش است که توأم با عمل باشد.بنابراین عالمان باید در عمل بکوشند تا مشمول عنایات حق شوند.
این تفسیر نیز همان ایراد تفسیر سابق را دارد که هماهنگ با سومین جمله نیست.
تفسیر سوم که مناسبترین تفسیر برای این گفتار حکیمانه میباشد این است
که علم حقیقی با عمل توأم است و کسی که از عمق جان خود چیزی را بداند به آن عمل میکند.علم دعوت به عمل میکند زیرا تأثیر علم،عمل است اما اگر بر طبق آن عمل نشود علم بهتدریج تبدیل به شک میگردد.لذا بعضی از گنهکاران مثلاً شخص شرابخوار یا تارک الصلاه بعد از مدتی به خود میگویند:اصلاً چه کسی گفته شراب حرام است و نماز واجب؟
در همین باره قرآن مجید میفرماید:« ثُمَّ کَانَ عَاقِبَهَ الَّذِینَ أَسَاءُوا السُّوأَی أَنْ کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللّهِ وَ کَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُون »؛سپس سرانجام کسانی که اعمال بد مرتکب شدند به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را مسخره نمودند!».(1)
این آیه به وضوح میگوید:گنهکاران در عاقبت،کارشان به جایی میرسد که آیات الهی را نیز تکذیب میکنند بلکه آن را به سخریه میگیرند.
بنابراین اگر بخواهیم علم ما تبدیل به جهل نشود و در مبانی علمی خود تردید نکنیم باید به آنچه میدانیم جامه عمل بپوشانیم تا علم ما تبدیل به یک علم پایدار گردد.
اصولاً علم-بهخصوص در ارتباط با فروع دین و مسائل اخلاقی-جنبه مقدمیت دارد یعنی مقدّمهای است برای عمل و تکامل انسان از این طریق و میدانیم اگر تمام مقدمات برای انجام کاری آماده باشد و کار انجام نشود مقدمات ارزشی ندارد.
لذا امیر مؤمنان علیه السلام در خطبه 110،عالم بی عمل را بهمنزله جاهل بیخبر شمرده است و میفرماید:
«وَ إِنَّ الْعَالِمَ بِغَیرِ عِلْمِهِ کَالْجَاهِلِ الْحَائِرِ الَّذِی لَایسْتَفِیقُ مِنْ جَهْلِهِ؛بَلِ الْحُجَّهُ عَلَیهِ أعْظَمُ،وَ الحَسْرَهُ لَهُ أَلْزَمُ،وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ أَلْوَمُ؛ بهیقین، عالمی که به غیر علمش عمل میکند،همچون جاهل سرگردانی است که هرگز از جهل خویش بیرون نمیآید؛بلکه حجّت بر او عظیمتر،حسرتش پایدارتر
1) روم، آیه ۱۰
و سرزنش او در پیشگاه خدا سزاوارتر است!».
این نکته نیز قابل توجه است که علم مراتبی دارد.در مرحله سطحی ممکن است آثار عملی از خود نشان ندهد ولی اگر به مرحله یقین قطعی که در درون جان انسان نفوذ دارد برسد توأم با عمل است.آیا کسی که یقین به سوزندگی آتش دارد هرگز دست خود را در آن فرو میکند؟ و یا کسی که یقین به مسموم بودن غذایی دارد آن را تناول میکند؟
از همین رو امیر مؤمنان علی علیه السلام در حکمت 92 میفرماید:
«أَوْضَعُ الْعِلْمِ مَا وُقِفَ عَلَی اللِّسَانِ وَ أَرْفَعُهُ مَا ظَهَرَ فِی الْجَوَارِحِ وَ الْأَرْکَانِ؛ پستترین مرحله علم آن است که تنها بر زبان باشد و برترین آن،آن است که در اعضا و ارکان وجود انسان آشکار گردد».
نکته دیگر اینکه عمل به علم گاه سبب توسعه علم میشود مثلاً کسی که میداند تواضع خوب است بهخصوص در برابر استاد و تواضع پیشه کند ای بسا علوم بیشتری را از استاد خود فرامیگیرد.
همچنین کسی که میداند عبادات واجب الهی لازم العمل است و به آن عمل میکند نورانیت علم در قلب او فزونتر میشود.
ازاینرو در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ عَمِلَ بِمَا یعْلَمُ وَرَّثَهُ اللَّهُ عِلْمَ مَا لَمْ یعْلَمْ؛ کسی که عمل کند به چیزی که میداند خداوند دانشی را که نمیداند به او تعلیم میکند».(1)
راغب اصفهانی در مقدمه تفسیر خود حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام به این صورت نقل میکند:
«قالتِ الحکمهُ:مَن أرادَنی فَلْیَعملْ بأحسَنِ ما عَلِمَ،ثمّ تَلا « الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ »؛دانش میگوید هرکس طالب من است به بهترین چیزهایی که میداند عمل کند.سپس امام علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود:
1) بحارالانوار، ج ۴۰، ص ۱۲۸
بندگان حقیقی من همان کسانی هستند که سخنان را میشنوند و از نیکوترین آنها پیروی میکنند».(1)
این سخن را با حدیثی از حضرت مسیح علیه السلام پایان میدهیم؛فرمود:
«لَیْسَ بِنافِعِکَ أن تَعْلَمَ ما لَمْ تَعْمَلْ إنَّ کثرهَ العِلمِ لا یَزیدُکَ إلّا جَهلاً إذا لَمْ تعمَلْ بِه؛ علمی که با آن عمل نباشد برای تو سودمند نیست و کثرت علم در صورتی که خالی از عمل باشد چیزی جز بر جهل تو نمیافزاید».(2)
[[و قال علیهالسلام ]]
یَا أَیُّهَا النَّاسُ،مَتَاعُ الدُّنْیَا حُطَامٌ مُوبِیءٌ فَتَجَنَّبُوا مَرْعَاهُ! قُلْعَتُهَا أَحْظَی مِنْ طُمَأْنِینَتِهَا،وَ بُلْغَتُهَا أَزْکَی مِنْ ثَرْوَتِهَا.حُکِمَ عَلَی مُکْثِرٍ بِالْفَاقَهِ،وَ أُعِینَ مَنْ غَنِیَ عَنْهَا بِالرَّاحَهِ.وَ مَنْ رَاقَهُ زِبْرِجُهَا أَعْقَبَتْ نَاظِرَیْهِ کَمَهاً،وَ مَنِ اسْتَشْعَرَ الشَّغَفَ بِهَا مَلَأَتْ ضَمِیرَهُ أَشْجَاناً،لَهُنَّ رَقْصٌ عَلَی سُوَیْدَاءِ قَلْبِهِ هَمٌّ یَشْغَلُهُ،وَ غَمٌّ یَحْزُنُهُ،کَذلِکَ حَتَّی یُؤْخَذَ بِکَظَمِهِ فَیُلْقَی بِالْفَضَاءِ مُنْقَطِعاً
أَبْهَرَاهُ،هَیِّناً عَلَی اللّهِ فَنَاؤُهُ،وَ عَلَی الْإِخْوَانِ إِلْقَاؤُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
ای مردم! متاع دنیا همچون گیاهان خشکیده«وباخیز»است بنابراین از چنین چراگاهی دوری کنید.دل کندن از آن لذتبخشتر است از دل بستن و اعتماد به آن،و استفاده از آن به مقدار نیاز بهتر است از جمع کردن و انباشتن ثروت آن.
کسی که از آن بسیار گردآوری کند محکوم به فقر و نیازمندی است و هر آن کس از آن بینیازی جوید به آسایش و آرامش خود کمک کرده است.کسی که زر و زیورهای دنیا در نظرش شگفتانگیز باشد قلب او نابینا میشود و آن کس که عشق آن را به
دل بگیرد درونش پر از غمواندوه میشود؛اندوهها برکانون قلبش پیوسته میرقصند و همواره غمهای سنگینی او را مشغول میسازد و غمی جانکاه او را محزون مینماید.
این وضع همچنان ادامه مییابد تا آنجا که (پنجه مرگ) گلویش را میفشارد و او را به گوشهای میافکند در حالی که رگهای حیاتش قطع شده،مرگ او در پیشگاه خداوند بیاهمیت و افکندنش به گورستان برای دوستانش آسان است. 1
سرنوشت دنیاپرستان
امام علیه السلام در این کلام نورانی در دو بخش که هرکدام دیگری را تکمیل میکند سخن میگوید.در بخش نخست،بیارزش بودن دنیا را با تعبیرات قاطع و کوبنده بیان کرده و داد سخن را در این قسمت داده و برای دنیا به هفت عیب بزرگ اشاره میکند.
نخست میفرماید:«ای مردم! متاع دنیا همچون گیاهان خشکیده وباخیز است بنابراین از چنین چراگاهی دوری کنید»؛ (یَا أَیُّهَا النَّاسُ،مَتَاعُ الدُّنْیَا حُطَامٌ مُوبِیءٌ فَتَجَنَّبُوا مَرْعَاهُ!) .
چه تعبیر جالب و گویایی! زیرا«حطام»در اصل از ماده«حطم»(بر وزن ختم) به معنای شکستن و خرد کردن چیزی گرفته شده است و غالباً به شکستن اشیاء خشک مانند ساقههای خشک گیاهان اطلاق میشود و به همین دلیل گاهی به کاه،«حطام»اطلاق میگردد.
امام علیه السلام متاع دنیا را در اینجا تشبیه به همان گیاهان خشکیده و خردشدهای که آذوقه حیوانات است نموده اما گیاهی که با میکروب وبا آغشته شده و حتی سبب مرگ حیوان میشود،و بهدنبال آن هشدار میدهد که از این چراگاه بیارزش خطرناک دوری کنید.این سخن در واقع برگرفته از تعبیرات قرآن مجید است آنجا که درباره زندگی دنیا میفرماید:« اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاهُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ
وَ زینَهٌ وَ تَفاخُرٌ بَینَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ کَمَثَلِ غَیثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ یهیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یکُونُ حُطاماً »؛بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجمّلپرستی و فخرفروشی در میان شما و افزونطلبی در اموال و فرزندان است،همانند بارانی که محصولش کشاورزان را در شگفتی فرو میبرد،سپس خشک میشود بهگونهای که آن را زردرنگ میبینی؛سپس تبدیل به کاه میشود!».(1)
ولی امام علیه السلام تصریح میفرماید که این گیاه خشکیده خرد شده کمارزش، آلوده به وبا نیز میباشد که آن را مبدل به شیء خطرناکی میکند.
سپس در ادامه این سخن به دو عیب دیگر از عیوب دنیا اشاره کرده، میفرماید:«دل کندن از آن لذتبخشتر است از دل بستن و اعتماد به آن و استفاده از آن بهمقدار نیاز بهتر است از جمع کردن و انباشتن ثروت آن»؛ (قُلْعَتُهَا أَحْظَی مِنْ طُمَأْنِینَتِهَا،وَ بُلْغَتُهَا أَزْکَی مِنْ ثَرْوَتِهَا) .
امام علیه السلام در این دو ویژگی،راه استفاده از مواهب دنیا را نشان میدهد.نخست اینکه انسان دل به آن نبندد و به آن اعتماد نکند و دیگر اینکه به مقدار نیاز و حاجت از آن بهره گیرد و درپی ثروتاندوزی و جمع کردن مال از طریق حرام و حلال نباشد.
بدیهی است کسی که دل به دنیا نبندد اکثر نگرانیهای او برطرف میشود زیرا دلبستگی به دنیا توأم با نگرانیهای فراوانی به دلیل حفظ یا از دست رفتن آن و حسد حسودان و کینهتوزی دشمنان است.
به گفته حافظ:
حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلی است تا نپنداری که احوال جهانداران خوش است
«قُلعَه» به معنای کوچ کردن و دل کندن است و از مادّه«قَلع»(بر وزن نفع)
1) حدید، آیه ۲۰
گرفته شده است.
«بُلغَه» به معنای زاد و توشهای است که انسان با آن به مقصد میرسد و به تعبیر دیگر به معنای مقدار نیاز و حاجت است.
در چهارمین و پنجمین وصف دنیا میفرماید:«کسی که از آن بسیار گردآوری کند محکوم به فقر و نیازمندی است و هر آنکس از آن بینیازی جوید به آسایش و آرامش او کمک شده است»؛ (حُکِمَ عَلَی مُکْثِرٍ بِالْفَاقَهِ،وَ أُعِینَ مَنْ غَنِیَ عَنْهَا بِالرَّاحَهِ) .
دلیل آن روشن است،دنیاپرستانی که درپی جمع اموالاند غالباً بخیلاند حتی درباره خویشتن،و بسیاری از آنها زندگانی فقیرانهای دارند.ازاینرو بسیاری معتقدند که نیازمندترین افراد در دنیا سلاطین و پادشاهاناند.
اضافه بر این،اینگونه افراد حریصاند و حرصی که در جمع کردن مال دنیا دارند از تلاشی که فقیر برای بهدست آوردن نیازهای خود میکند بیشتر است.
آنها هرگز سیر نمیشوند و به همین دلیل فقیر واقعی هستند.
معروف است که روزی بهلول بر هارونالرشید،خلیفه عباسی وارد شد و سکه بیارزشی در دست او گذاشت.هارون بسیار تعجب کرد و با عصبانیت سؤال کرد:این چیست؟ گفت:من نذر کرده بودم سکهای به فقیرترین مردم بدهم و کسی را از تو فقیرتر نمیشناسم.
امام صادق علیه السلام در تأکید بر گفتار جدش امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«مَنْ أَصْبَحَ وَ أَمْسَی وَ الدُّنْیا أَکْبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللَّهُ تَعَالَی الْفَقْرَ بَینَ عَینَیهِ وَ شَتَّتَ أَمْرَهُ وَ لَمْ ینَلْ مِنَ الدُّنْیا إِلَّا مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ وَ مَنْ أَصْبَحَ وَ أَمْسَی وَ الْآخِرَهُ أَکْبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللَّهُ الْغِنَی فِی قَلْبِهِ وَ جَمَعَ لَهُ أَمْرَهُ؛ کسی که صبح و شام کند در حالی که بیشترین فکر او متوجه دنیا باشد خداوند فقر را پیش روی او قرار میدهد و امور او را متشتت میسازد و از دنیا چیزی بیش از آنچه برای او مقدر شده پیدا نمیکند اما کسی که
صبح و شام کند در حالی که بیشترین فکر او متوجه آخرت باشد خداوند غنا و بینیازی را در قلب او قرار میدهد و کار او را سامان میبخشد».(1)
سپس در ششمین و هفتمین وصف دنیا میفرماید:«کسی که زر و زیورهای دنیا در نظرش شگفتانگیز باشد نابیناییِ قلب خواهد داشت و آنکس که عشق آن را به دل بگیرد درونش پر از غم و اندوه میشود؛اندوههایی که بر کانون قلبش پیوسته میرقصند و همواره اندوه سنگینی او را مشغول میسازد و غمی جانکاه او را محزون مینماید»؛ (وَ مَنْ رَاقَهُ زِبْرِجُهَا أَعْقَبَتْ نَاظِرَیْهِ کَمَهاً،وَ مَنِ اسْتَشْعَرَ الشَّغَفَ بِهَا مَلَأَتْ ضَمِیرَهُ أَشْجَاناً،لَهُنَّ رَقْصٌ(2)عَلَی سُوَیْدَاءِ قَلْبِهِ هَمٌّ یَشْغَلُهُ(3)،وَ غَمٌّ یَحْزُنُهُ).
چه تعبیر گویایی امام علیه السلام درباره دنیاپرستان فرموده و حالاتی را که ما پیوسته در آنها میبینیم به زیباترین وجه بیان فرموده است؛زرق و برق دنیا انسان را کور میکند و دلبستگی به آن غم و اندوه را بر قلب مسلط میسازد زیرا این دلبستگی سبب میشود که زیادهخواهی کند و هرگاه به آنچه میخواهد،نرسد اندوهگین میشود و از آن دردناکتر زمانی است که چیزی را از دست میدهد.
از سوی دیگر حسودان پیوسته برای از بین بردن امکانات او نقشه میکشند و دزدان و راهزنان در کمین مال و ثروت او هستند و حوادث پیشبینی نشده هر روز ممکن است بخشی از امکانات او را از میان بردارد،طلبکاران از او مطالبه کنند و بدهکاران بدهی خود را نپردازند.مجموع این عوامل غم و اندوه جاویدان را بر قلب او مسلط میسازد.
«زبرج»به معنای زینت و«کمه»به معنای نابینایی و«شغف»به معنای عشق و علاقه شدید است.
«اشجان»جمع«شَجَن»(بر وزن عجم) به معنای حزن و اندوه است.
«رقص»در لغت به هر گونه حرکت و جولان و غلیان،اطلاق میشود هر چند در اصطلاح عامه به حرکات موزون طربانگیز گفته میشود و منظور امام علیه السلام این است که غم و اندوه،پیوسته در کانون قلب آنها در حرکت است.
«سویداء»«مصغر سوداء»اشاره به دانه سیاهی است که به اعتقاد قدما در درون دل وجود دارد و مرکز عشق و علاقه محسوب میشود و بعید نیست آن را بتوانیم بر دریچههای قلب تطبیق کنیم.
«هم»به معنای دلمشغولی و نگرانی است و«غم»به معنای اندوه است و به گفته مجمع البحرین«هم»به معنای نگرانیای است که قبل از وقوع حادثه حاصل میشود و«غم»به معنای اندوهی است که بههنگام وقوع،حاصل میگردد و«حزن»حالتی است که بعد از گذشتن حادثه رخ میدهد.
در خطبه 109 نهجالبلاغه نیز آمده است:
«وَ مَنْ عَشِقَ شَیئاً أَعْشَی بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَلْبَه؛ کسی که به چیزی عشق ورزد آن چیز چشم او را نابینا و قلب او را بیمار میکند».
تاریخ نیز نمونههای روشنی به ما نشان میدهد از کسانی که براثر حب دنیا چنان نابینا شدند که واضحترین مسائل را نمیدیدند.ازجمله در داستان عمر سعد و مأموریت او در کربلا میخوانیم:هنگامی که ابن زیاد این مأموریت را به او پیشنهاد کرد و وعده حاکمیت بر مُلک ری را نیز به او داد ابن سعد امتناع کرد و گفت:مرا معذور دار.ابن زیاد گفت:فرمان ملک ری را به ما بازگردان.عمر سعد گفت:یک روز به من مهلت بده تا بیندیشم.هنگامی که از نزد ابن زیاد خارج شد و با دوستان خود مشورت کرد.هرکس شنید،او را از این کار نهی کرد ازجمله خواهرزادهاش حمزه بن مغیره به او گفت:تو را به خدا سوگند میدهم که از این کار صرف نظر کنی،به خدا قسم اگر تمام دنیا مال تو باشد و از تو
بگیرند بهتر از این است که روز قیامت خدا را ملاقات کنی در حالی که خون حسین علیه السلام بر گردن تو باشد.ابن سعد گفت:میپذیرم.عبداللّه بن یسار میگوید:
نزد عمر سعد آمدم رو به من کرد و گفت:امیر ابن زیاد چنین دستوری به من داده و من خودداری کردم گفتم:کار بسیار خوبی کردی.سپس از نزد عمر سعد خارج شدم ولی کسی آمد خبر داد که ابن سعد مردم را برای جنگ با امام حسین علیه السلام دعوت میکند.با عجله نزد او برگشتم،او نشسته بود،هنگامی که مرا دید صورتش را از من برگرداند.فهمیدم که عزم خود را برای این کار جزم کرده (و سخن گفتن با او فایدهای ندارد).(1)
میدانیم که این مرد کوردل هرگز به مقصود خود نرسید و در میان مردم کوفه انگشتنما بود و حتی کودکان کوفه هنگامی که او را میدیدند به او سنگ پرتاب میکردند و میگفتند:«هذا قاتل الحسین علیه السلام».و این است همان کوردلی که امام علیه السلام در کلمات حکیمانه مذکور به آن اشاره کرده است.
آنگاه امام علیه السلام به پایان کار این گروه از دنیاپرستان کوردل اشاره کرده، میفرماید:«این وضع همچنان ادامه مییابد تا آنجا که (پنجه مرگ) گلویش را میفشارد و او را به گوشهای میاندازد در حالی که رگهای حیاتش قطع شده، مرگ او در پیشگاه خداوند بیاهمیت و افکندنش به گورستان برای دوستانش آسان است»؛ (کَذلِکَ حَتَّی یُؤْخَذَ بِکَظَمِهِ فَیُلْقَی بِالْفَضَاءِ مُنْقَطِعاً أَبْهَرَاهُ،هَیِّناً عَلَی اللّهِ فَنَاؤُهُ،وَ عَلَی الْإِخْوَانِ إِلْقَاؤُهُ) .
«کظم» در اصل به معنای بستن سر مَشکی است که پر از آب باشد و از روی کنایه،به گلو بهخصوص در زمانی که انسان پر از خشم شده باشد و از ابراز خشم خودداری کند اطلاق میشود.
«ابهراه» تثنیه«ابهر»اشاره به دو رگی است که خون را از تمام بدن به قلب
1) تاریخ طبری، بنا به نقل شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری (بهج الصباغه)، ج ۱۱، ص ۵۹۳.
میرسانند و اگر قطع شوند انسان میمیرد.
امام علیه السلام ترسیم بسیار دقیقی از سرنوشت انسان بهخصوص دنیاپرستان در این گفتار حکیمانه کرده است و آن اینکه دنیاپرستان پیوسته غرق نگرانیها درباره آینده و غم و اندوه درباره آنچه از دست دادهاند میباشند تا اینکه ناگهان مرگشان فرامیرسد و گلویشان فشرده میگردد و بهصورت جسم بیجانی درمیآیند و دوستان سعی میکنند هرچه زودتر او را از خانه و کاشانهاش بیرون ببرند و به خاکهای قبرستان خاموش بسپارند.
و به گفته شاعر:
دنیا که در او ثبات است کم میبینم با یک فرحش هزار غم میبینم
این کهنه رباطی است که از هر طرفش راهی به بیابان عدم میبینم
این بحث را با حدیثی از امام صادق علیه السلام که در کتاب شریف کافی آمده است پایان میدهیم.امام علیه السلام میفرماید:عیسی بن مریم (با یارانش) از کنار قریهای عبور میکرد که تمام اهل آن و حتی پرندگان و حیواناتشان مرده بودند،عیسی گفت:اینها به مرگ طبیعی نمردهاند بلکه با خشم الهی از دنیا رفتهاند اگر بهطور طبیعی و متفرق از دنیا میرفتند یکدیگر را دفن مینمودند.حواریون گفتند:ای روح اللَّه دعا کن خداوند آنها را برای ما زنده کند تا به ما خبر دهند اعمالشان چه بوده است؟ تا از آن بپرهیزیم.حضرت عیسی از خداوند تقاضای زنده شدن آنها را کرد،ندایی از آسمان آمد که آنها را صدا کن،عیسی شبهنگام در کنار قطعه زمینی ایستاد و صدا زد:ای مردم قریه! یکی از آنها پاسخ گفت:لبیک یا روح اللَّه! فرمود:وای بر شما،اعمال شما چه بود (که اینگونه به غضب الهی گرفتار شدید)؟ او در پاسخ گفت:عبادت طاغوت و دنیاپرستی با ترس کم (از
خداوند) و آرزوهای دراز و بیخبری همراه با لهو و لعب.عیسی فرمود:عشق شما به دنیا چگونه بود؟ گفت:مانند عشق کودک به مادرش.هنگامیکه دنیا بهسوی ما روی میآورد خوشحال میشدیم و مسرور،و هنگامی که پشت میکرد گریه میکردیم و محزون میشدیم.عیسی گفت:عبادت طاغوت شما چگونه بود؟ گفت:اطاعت از گنهکاران.گفت:پایان کار شما چگونه بود؟ عرض کرد:شب در نهایت عافیت و تندرستی بودیم،صبح در میان جهنم....
در پایان عیسی به حواریون نگاه کرد و گفت:ای دوستان خدا،خوردن نان خشک با نمکی که آن را درست نساییده باشند و خوابیدن بر روی خاک،بسیار بهتر است هنگامی که توأم با عافیت در دنیا و آخرت باشی.(1)
1) کافی، ج ۲، ص ۳۱۸، ح ۱۱.
وَ إِنَّما یَنْظُرُ الْمُؤْمِنُ إِلَی الدُّنْیَا بِعَیْنِ الاِعْتِبَارِ،وَ یَقْتَاتُ مِنْهَا بِبَطْنِ الاِضْطِرَارِ،وَ یَسْمَعُ فِیهَا بِأُذُنِ الْمَقْتِ وَ الْإِبْغَاضِ،إِنْ قِیلَ أَثْرَی قِیلَ أَکْدَی! وَ إِنْ فُرِحَ لَهُ بِالْبَقَاءِ حُزِنَ لَهُ بِالْفَنَاءِ! هذَا وَ لَمْ یَأْتِهِمْ«یَوْمٌ فِیهِ یُبْلِسُونَ».
(امام علیه السلام فرمود:) انسان مؤمن،تنها با چشم عبرت به دنیا مینگرد،از مواهب آن به مقدار ضرورت بهره میگیرد و آهنگ دلربای آن را با بغض و نفرت میشنود.هرگاه گفته شود فلان کس توانگر شد (دیری نمیپاید که) گفته میشود بدبخت و بینوا گشت و هرگاه مردم از فکر بقای او (در این جهان) شاد شوند (چیزی نمیگذرد که) خبر مرگ او آنها را محزون میکند.این حال دنیای آنهاست و هنوز روزی که در آن به راستی غمگین و مأیوس شوند (روز رستاخیز) فرانرسیده است.
شیوه مؤمنان راستین
امام علیه السلام در این بخش به بیان حالات مؤمنانی میپردازد که به عکس دنیاپرستان، قناعتپیشه و سادهزیست هستند،میفرماید:«انسان مؤمن،تنها با چشم عبرت به دنیا مینگرد از مواهب آن به مقدار ضرورت بهره میگیرد و آهنگ دلربای آن را با بغض و دشمنی میشنود»؛ (وَ إِنَّما یَنْظُرُ الْمُؤْمِنُ إِلَی الدُّنْیَا بِعَیْنِ الاِعْتِبَارِ، وَ یَقْتَاتُ مِنْهَا بِبَطْنِ الاِضْطِرَارِ،وَ یَسْمَعُ فِیهَا بِأُذُنِ الْمَقْتِ وَ الْإِبْغَاضِ) .
«یقتات» از مادّه«قوت»به معنی بهرهگیری از قوت دنیاست و«مقت»به معنی غضب و «ابغاض» به معنی خشم است.
آری! مؤمنان راستین چشم عبرتبین دارند و گوشی که حقایق را میشنود و در برابر ندای شیطان و هوای نفس،بدبین و خشمگیناند آنها بر اساس کفاف و عفاف زندگی میکنند و بهاندازه نیاز از دنیا بهره میگیرند و خود را آلوده آنچه دنیاپرستان گرفتارش هستند،نمیکنند.
درست است که آنچه امام علیه السلام درباره مؤمنان میفرماید بهصورت جمله خبریه است ولی در واقع،منظور،امر کردن است یعنی شخص مؤمن باید به دیده عبرت به دنیا بنگرد و به مقدار ضرورت از آن قناعت کند و پیام دنیا و دنیاپرستان را با خشم بشنود.
مرحوم علامه مجلسی در جلد 22 بحار الانوار حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که مناسب این مقام است.امام علیه السلام میفرماید:سلمان فارسی از بازار آهنگران در کوفه عبور میکرد،جوانی را دید که ناگهان صیحهای زد و به روی زمین افتاد،مردم اطراف او جمع شدند و هنگامی که سلمان را دیدند به او گفتند:
ای بنده مقرب خدا! این جوان گرفتار بیماری صرع است چیزی در گوش او بخوان تا شفا یابد.سلمان نزدیک او شد جوان به هوش آمد و چشم باز کرد و به سلمان گفت:ای بنده خدا! آنگونه که اینها خیال میکنند من بیمار نیستم از کنار این آهنگران عبور میکردم که دیدم با پتک بر آهن میکوبند؛به یاد این آیه شریفه افتادم که میفرماید:« وَ لَهُمْ مَّقَامِعُ مِنْ حَدِیدٍ »؛و برای آنان گرزهایی از آهن (سوزان) است».(1)هنگامی که به یاد این آیه افتادم از ترس عذاب الهی هوش از سرم پرید،سلمان او را به عنوان برادر خویش برگزید و در قلبش شیرینی محبت الهی وارد شد و همچنان با او بود تا زمانی که آن جوان بیمار شد.سلمان بهسراغ
1) حج، آیه ۲۱
او آمد و در کنار بالینش نشست،جوان در حال جاندادن بود،سلمان به فرشته مرگ خطاب کرد و گفت:با این برادرم مدارا کن،فرشته مرگ به او گفت:ای بنده خدا من با همه مؤمنان مدارا میکنم.(1)
امیر مؤمنان علیه السلام در پایان میفرماید:«وضع دنیا به قدری ناپایدار است که هر گاه گفته شود فلان کس توانگر شد (دیری نمیپاید که) گفته میشود بیخیر و بینوا گشت و هر گاه از فکر بقای او (در این جهان) شاد شوند (چیزی نمیگذرد که) خبر مرگ او آنها را محزون میکند.این حال دنیای آنهاست و هنوز روزی که در آن غمگین و مأیوس شوند فرانرسیده است»؛ (إِنْ قِیلَ أَثْرَی قِیلَ أَکْدَی! وَ إِنْ فُرِحَ لَهُ بِالْبَقَاءِ حُزِنَ لَهُ بِالْفَنَاءِ! هذَا وَ لَمْ یَأْتِهِمْ«یَوْمٌ فِیهِ یُبْلِسُونَ») .
«اثری» به معنای توانگر شد از ماده«ثروت»گرفته شده است.
«اکدی» به معنای بخیل و فقیر و بینوا گردید از ماده«کُدیه»(بر وزن حُجره) در اصل به معنای سختی و صلابت زمین است سپس آن را به افراد بخیل و گاه فقیر اطلاق کردهاند.
«یبلسون» از ماده«ابلاس»در اصل به معنای اندوه است و به معنای یأس و ناامیدی نیز بهکار میرود.
امام علیه السلام در این بخش از کلام خود بیاعتباری و سرعت تغییر دنیا را بیان میفرماید و نشان میدهد که میان توانگری و فقر و همچنین زندگی و مرگ فاصله چندانی نیست؛شب میخوابد و توانگر است،صبح برمیخیزد و فقیر، چراکه ثروتهای او براثر حادثهای بر باد رفته و ورشکست شده و به خاک سیاه نشسته است.
گاه در نهایت سلامت و شادابی زندگی میکند اما حوادث پیشبینی نشده ناگهان خرمن زندگی او را درو میکند و همه را متحیر میسازد.
1) بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۸۵، ح ۲۶
قرآن مجید نیز ناپایداری دنیا را بارها به گیاهانی تشبیه میکند که در فصل بهار میرویند و سرسبز و خرم و پرطراوتاند اما چیزی نمیگذرد که خزان فرامیرسد و همگی خشکیده و زرد میشوند و تندباد خزان،آنها را جدا کرده و به هر سو پراکنده میکند.(1)
تهامی،شاعر و ادیب نکتهدان شیعه و شهید راه ولایت قصیده معروفی دارد که بهمناسبت از دست دادن فرزند دلبندش سروده و از بهترین اشعار عرب در این زمینه است و با این شعر آغاز میشود:
حُکْمُ المَنِیَّهِ فِی البَرِیَّهِ جاری ما هذِهِ الدُّنیا بِدارِ قَرارِ
حکم مرگ در تمام انسانها جاری است و این جهان جای قرار و ثبات نیست.
سپس میافزاید:
بَیْنا تَری الإنسانَ فیها مُخْبِراً حتّی یُری خَبَراً مِن الأخبارِ
در حالی که انسان زنده است و از حوادث مختلف خبر میدهد ناگهان طومار زندگانیاش پیچیده میشود و خودش جزء اخبار میگردد.(2)
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ وَضَعَ الثَّوَابَ عَلَی طَاعَتِهِ،وَ الْعِقَابَ عَلَی مَعْصِیَتِهِ، ذِیَادَهً لِعِبَادِهِ عَنْ نَقْمَتِهِ وَ حِیَاشَهً لَهُمْ إِلَی جَنَّتِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند سبحان ثواب را بر اطاعتش و کیفر را بر معصیتش قرار داده است تا بندگانش را از عذاب خود بازدارد و آنها را بهسوی بهشتش سوق دهد.(1)
از آنچه مرحوم خطیب در مصادر آورده استفاده میشود که این کلام نورانی با خطبهای که فاطمه زهرا در باره فدک خوانده هماهنگ است و مرحوم آمدی نیز آن را در کتاب غررالحکم با تفاوتی آورده است.مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۶۸)
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
فلسفه ثواب و عقاب
امام علیه السلام در این کلام نورانی و فشرده و کوتاه به فلسفه ثواب و عقاب در برابر اطاعت و معصیت اشاره کرده،میفرماید:«خداوند سبحان ثواب را بر اطاعتش و کیفر را بر معصیتش مقرر داشته است تا بندگانش را از عذاب خود بازدارد و آنها را بهسوی بهشتش سوق دهد»؛ (إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ وَضَعَ الثَّوَابَ عَلَی طَاعَتِهِ، وَ الْعِقَابَ عَلَی مَعْصِیَتِهِ،ذِیَادَهً لِعِبَادِهِ عَنْ نَقْمَتِهِ وَ حِیَاشَهً لَهُمْ إِلَی جَنَّتِهِ) .
«ذیاده» در اصل از ماده«ذود»(بر وزن ذوب) به معنای منع کردن و جلوگیری نمودن است که در قرآن مجید در سوره قصص آیه 23 درمورد دختران شعیب به آن اشاره شده و میفرماید:« وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمْ امْرَأتَیْنِ تَذُودَانِ »؛در کنار چاه آب مدین به جز چوپانها دو زن را دید که از رفتن گوسفندان خود بهسوی چاه آب جلوگیری میکردند».
در کلام نورانی مورد بحث مفهومش این است که خداوند عقاب را بر گناه قرار داده تا بندگانش را از عذاب خود بازدارد.
«حیاشه» مصدر حاش یحوش-آنگونه که ارباب لغت ازجمله ابن منظور در لسانالعرب،گفتهاند-به معنای سوق دادن صید بهسوی دام یا بهسوی افرادی که آماده صید کردن هستند میباشد سپس به معنای هرگونه سوق دادن،بهکار رفته و در کلام نورانی بالا به همین معنا استفاده شده است زیرا امام علیه السلام میفرماید:
خداوند ثواب و عقاب را بر طاعت و معصیت قرار داده تا بندگانش را بهسوی بهشتش سوق دهد.(توجه داشته باشید که این واژه اجوف واوی است و اجوف یایی آن به معنای دیگری است.)
تعبیر به« وضع الثواب ...»سبب شده است که در میان شارحان نهج البلاغه بحثهایی درباره هماهنگی این کلام با مذهب اشاعره یا عدلیه صورت گیرد.
میدانیم اشاعره منکر حسن و قبح عقلی هستند بنابراین اوامر و نواهی را تابع مصالح و مفاسد نمیدانند و همچنین ثواب و عقاب را امر عقلی نمیشمرند بلکه معتقدند همه اینها قراردادی و طبق وضع شارع مقدس است در حالی که پیروان مکتب عدل (شیعه و معتزله) معتقدند که حسن و قبح،عقلی است؛آنچه خداوند امر فرموده دارای مصلحتی بوده و آنچه نهی کرده دارای مفسدهای و این مصالح و مفاسد سبب اوامر و نواهی پروردگار شده است.ثواب و عقاب نیز یک امر عقلی است چراکه مطیع و عاصی نمیتوانند در ترازوی عقل یکسان باشند به همین دلیل خداوند به مطیعان پاداش نیک و به عاصیان کیفر و مجازات میدهد.
ولی قابل توجه اینکه اگر خداوند هیچ ثواب و عقابی بر اطاعت و معصیت قرار ندهد بلکه همان مصالح و مفاسد را که در طاعات و معاصی است سبب امر و نهی قرار دهد کاری برخلاف عدالت و حکمت و حکم عقل انجام نداده است.
مثلاً اگر طبیب به بیمار دستور دهد فلان دارو را مصرف کن و این امر طبیب دارای فوائدی برای این بیمار باشد همین نکته برای صحت امر طبیب کافی است و نیاز به پاداش و جزای اضافهای ندارد و همچنین اگر بیمار را از بعضی کارها بازدارد به دلیل زیانی که در آن کارهاست،نهی او حکیمانه است و نیازی به کیفر ندارد.
اوامر و نواهی الهی نیز اگر تنها به دلیل مصالح و مفاسد آنها باشد کاملاً حکیمانه است و نیازی به پاداش و کیفر ندارد.
ولی خداوند برای لطف و رحمت بیشتر و ایجاد انگیزه در طاعات و نفرت از معاصی،برای اطاعت ثوابی قرار داده و برای معصیت عقابی.این در واقع شبیه همان قاعده لطف است که ارباب علم کلام میگویند و خلاصهاش این است که شخص حکیم هنگامی که چیزی را از کسی میخواهد آنچه او را به اطاعت نزدیک میکند و از معصیت بازمیدارد در نظر میگیرد بیآنکه او را اجبار کرده باشد:
(اللُّطفُ هو ما یکونُ المکلَّفُ معه أقرَبَ إلی فعلِ الطاعهِ و أبعَد مِن فِعلِ المَعصیهِ و لم یَکُن له حظٌّ فی التَّمکینِ (أی القدرَهِ) و لم یبلُغْ حَدَّ الإلجاءِ) .
بنابراین حسن و قبح عقلی،و وضع ثواب و عقاب بر طاعت و معصیت بر اساس حکمت الهی نه تنها منافاتی با یکدیگر ندارند بلکه مؤید یکدیگرند.
آیا ثواب،تفضّل است یا استحقاق؟
در ذیل خطبه 216 در جلد هشتم،این مسئله را مطرح کردیم که آیا پاداشهای الهی بر اساس استحقاقی است که بندگان پیدا میکنند و یا نوعی تفضل و کرم پروردگار است.در این مسئله اختلاف نظر فراوانی در میان علمای علم کلام بهویژه اشاعره و معتزله وجود دارد.
مهمترین دلیلی که طرفداران استحقاق میگویند این است که اطاعت فرمان خدا غالباً با مشکلاتی همراه است.چگونه ممکن است خداوند حکیم عادل این مشکلات را بر بندگان خود تحمیل کند و اجر و پاداشی در برابر آن قرار ندهد در حالی که ازنظر فقهی هر کسی برای دیگری کاری انجام دهد یا باید اجره المثل به او داد و یا اجره المسمی،مگر آنکه خودش قصد تبرع داشته باشد.
ولی به یقین قیاس این دو با یکدیگر قیاس مع الفارق است.کارگر و اجیری که برای ما کار میکند مشکلی را از ما حل میکند و خدمتی برای ما انجام میدهد نه اینکه مشکل خود را حل کند.
ولی اطاعت فرمانهای پروردگار خدمتی به خداوند نیست بلکه خدمتی به خود ماست زیرا یقین داریم که تمام آنها دارای مصالحی است که عاید ما میشود و به تعبیر دیگر،شبیه دستوری است که طبیب به بیمار میدهد.آیا اگر بیمار دستور طبیب را اجرا کند و سلامتی خود را بازیابد حق دارد از طبیب تقاضای اجرتی در برابر زحمت خوردن داروهای تلخ کند؟ فرمانهای پروردگار درمورد واجبات و محرمات همه از این قبیل است.
بنابراین نتیجه میگیریم که اگر خداوند پاداشی میدهد صرفاً تفضل است، شبیه جایزههایی که به نفرهای اول در امتحانات میدهند.مسلم است که آنها خدمتی به خودشان کردهاند نه به استادشان ولی استاد برای تشویق تفضلاً جایزهای هم به آنها میدهد.
کلام حکیمانه مذکور نیز اشاره به همین معنا میکند که خداوند ثواب و عقاب را بر طاعت و معصیت قرار داده است تا بندگانش را از عذاب نجات داده و بهسوی بهشت سوق دهد.یعنی این ثواب و عقاب نیز مصلحتی دارد که عاید بندگان میشود.
این سخن را با حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم،آنجا که فرمود:
«لَنْ یدْخِلَ الْجَنَّهَ أَحَداً عَمَلُهُ،قالُوا:وَ لا أَنْتَ یا رَسُولَ اللَّهِ؟ قالَ:وَ لا أَنَا،الَّا أَنْ یتَغَمَّدَنِی اللَّهُ بِرَحْمَتِهِ!؛ هیچکس را عملش وارد بهشت نمیسازد.عرض کردند:حتی خود شما ای رسول خدا؟! فرمود:آری،من هم چنین هستم،مگر اینکه رحمت خدا شامل من شود!».(1)
و در ذیل حدیث آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دست مبارک را بر سر خود نهاد و با صدای بلند جمله بالا را بیان کرد.یعنی یقین بدانید که من هم مشمول این حکم هستم.
1) بحارالانوار، ج ۷، ص ۱۱.
اشاره به اینکه پاداش الهی بهقدری پراهمیت است که اگر بنا بود ما اجر و مزدی از خداوند طلبکار باشیم این پاداشهای عظیم و این بهشت جاویدان بسیار فراتر از اعمال ما بود.
[[و قال علیهالسلام ]]
یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ لَا یَبْقَی فِیهِمْ مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا رَسْمُهُ،وَ مِنَ الْإِسْلاَمِ إِلَّا اسْمُهُ،وَ مَسَاجِدُهُمْ یَوْمَئِذٍ عَامِرَهٌ مِنَ الْبِنَاءِ،خَرَابٌ مِنَ الْهُدَی،سُکَّانُهَا وَ عُمَّارُهَا شَرُّ أَهْلِ الْأَرْضِ،مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَهُ،وَ إِلَیْهِمْ تَأْوِی الْخَطِیئَهُ؛ یَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْهَا فِیهَا،وَ یَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ عَنْهَا إِلَیْهَا.یَقُولُ اللّهُ سُبْحَانَهُ:فَبِی حَلَفْتُ لَأَبْعَثَنَّ عَلَی أُولئِکَ فِتْنَهً تَتْرُکُ الْحَلِیمَ فِیهَا حَیْرَانَ وَ قَدْ فَعَلَ،وَ نَحْنُ نَسْتَقِیلُ اللّهَ عَثْرَهَ الْغَفْلَهِ.
امام علیه السلام فرمود:
روزگاری بر مردم فرا میرسد که در میان آنها از قرآن چیزی جز خطوطش و از اسلام جز نامش باقی نخواهد ماند،مساجد آنها در آن زمان از جهت بنا آباد و محکم ولی از جهت هدایت خراب و ویراناست،ساکنان آن مساجد و آبادکنندگانش بدترین مردم روی زمیناند،فتنه و فساد از آنها برمیخیزد و خطاها به آنها باز میگردد،آن کس که در آن زمان از فتنهها کنارهگیری کند او را (به اجبار) به آن بازمیگردانند و هر کسی که از آنجا وامانده است بهسوی آن سوقش میدهند، خداوند سبحان میفرماید:به ذاتم سوگند خوردهام فتنهای بر آنان میفرستم که
عاقل بردبار در آن حیران بماند (سپس امام علیه السلام افزود:) و هماکنون این کار انجام شده و ما از خداوند خواستاریم که از لغزشها و غفلتهای ما درگذرد.(1)
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: مطابق آنچه در میزان الاعتدال ذهبی آمده، اصل این سخن از رسول خدا است که امیر مؤمنان آن را از آن حضرت نقل کرده و نویسنده رساله اصول الایمان نیز آن را روایت نموده ولی بخش آخر آن را امیر مؤمنان علی علیه السلام بر آن افزوده است. مرحوم صدوق نیز در ثواب الاعمال آن را آورده است و این که مرحوم سید رضی آن را از کلمات امیرمؤمنان علی شمرده، شک نیست که در جایی به عنوان روایت آن حضرت بوده همانگونه که آمدی در غررالحکم نیز بخش هایی از آن را از امیر مؤمنان علی نقل نموده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۰)
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
زمانی طوفانی در پیش است
امام علیه السلام در این گفتار پرمعنای خویش از زمانی خبر میدهد که اسلام و قرآن به فراموشی سپرده میشود و اهل آن زمان غرق گناه میگردند،و نُه ویژگی از مفاسد برای آن زمان ذکر میکند و میفرماید:«روزگاری بر مردم خواهد آمد که در میان آنها از قرآن چیزی جز خطوطش و از اسلام جز نامش باقی نمیماند»؛ (یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ لَا یَبْقَی فِیهِمْ مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا رَسْمُهُ،وَ مِنَ الْإِسْلاَمِ إِلَّا اسْمُهُ) .
رسم در اینجا به معنی خطوط است،هرچند بعضی آن را به معنی قرائت، تفسیر کردهاند که بعید به نظر میرسد.
با اینکه این دو ویژگی برای معرفی اهل آن زمان که از اسلام،تنها به ظواهری قناعت کردهاند و از حقیقت اسلام چیزی در میان آنها باقی نمانده کفایت میکند با این حال چند جمله دیگر در معرفی آنها بیان کرده و میفرماید:
«مساجد آنها در آن زمان از جهت بنا آباد و محکم ولی از جهت هدایت خراب و ویران است»؛ (وَ مَسَاجِدُهُمْ یوْمَئِذٍ عَامِرَهٌ مِنَ الْبِنَاءِ،خَرَابٌ مِنَ الْهُدَی) .
اشاره به اینکه آنها تنها به ظواهر اسلام و مساجد قناعت میکنند و به مسائل مربوط به فرهنگ اسلامی که باید در آنجا پیاده شود و مسجد کانون آن باشد توجهی ندارند.
سپس در وصف دیگری میفرماید:«ساکنان آن مساجد و آبادکنندگان آن
بدترین مردم روی زمیناند فتنه و فساد از آنها برمیخیزد و خطاها و گناهان بهسوی آنها بازمیگردد»؛ (سُکَّانُهَا وَ عُمَّارُهَا شَرُّ أَهْلِ الْأَرْضِ،مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَهُ، وَ إِلَیهِمْ تَأْوِی الْخَطِیئَهُ) .
اشاره به اینکه میان ظاهر و باطن آنها فرق بسیار است،ظاهر آنها این است که اهل مسجد و عمران و آبادی آن هستند در حالی که جز فتنهگری و گناه، چیزی از آنها برنمیخیزد،حتی از همان مساجد آباد برای فتنهگری و توطئه بر ضدّ مؤمنان راستین،و انحرافات خود بهره میجویند.
سپس در آخرین بیان صفات آنها میفرماید:«(آنها به گمراهی خود قانع نیستند بلکه اصرار به گمراه ساختن دیگران نیز دارند) هرگاه کسی از فتنه آنان کنارهگیری کند او را به آن بازمیگردانند و هرکس که از آنجا وامانده بهسوی آن سوقش میدهند»؛ (یَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْهَا فِیهَا،وَ یَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ عَنْهَا إِلَیْهَا) .
آری آنها اصرار دارند که هیچ مانعی بر سر راه اعمال زشت و کارهای خلافشان نباشد و اگر کسانی از آنها کنارهگیری کنند به اجبار آنها را به جمع خود بازمیگردانند.
امام علیه السلام در پایان به عذاب دردناک آنها اشاره کرده،میفرماید:«خداوند سبحان میفرماید:به ذاتم سوگند میخورم فتنهای بر آنان بر میانگیزم که عاقل بردبار در آن حیران بماند»؛ (یَقُولُ اللّهُ سُبْحَانَهُ:فَبِی حَلَفْتُ لَأَبْعَثَنَّ عَلَی أُولئِکَ فِتْنَهً تَتْرُکُ الْحَلِیمَ فِیهَا حَیْرَانَ) .
این فتنه ممکن است یک بلای آسمانی یا زلزلههای ویرانگر زمینی یا بیماریهای فراگیر و یا شمشیرهای دشمنان سلطهگر باشد که همگی در برابر آن حیران بمانند و حتی عاقلان بردبار راه برونرفتی از آن نیابند.
و در آخرین جمله میفرماید:«هماکنون این کار انجام شده و ما از خداوند میخواهیم که از لغزشها و غفلتها درگذرد»؛ (وَ قَدْ فَعَلَ،وَ نَحْنُ نَسْتَقِیلُ اللّهَ عَثْرَهَ الْغَفْلَهِ) .
امام علیه السلام در این گفتار پرمعنای خود زمانی را ترسیم میکند که نور هدایت الهی به خاموشی میگراید،آفتاب عالمتاب اسلام رو به افول مینهد و مسلمانان راستین کم میشوند و آنها که هستند براثر فشارها خانهنشین میگردند،صحنه اجتماع به دست ریاکارانی میافتد که قرآن را با صدای خوب میخوانند و آن را با بهترین خط و زیباترین طبع آراسته میکنند،نمونه دیگر ریاکاری آنها مساجد آباد و پرشکوه است،اینها همه در حالی است که در باطن،نه خبری از تعلیمات اسلام است و نه از اخلاق اسلام.بازیگران ریاکار این میدان که بدترین مردم روی زمیناند کاری جز فتنهگری و خطاکاری ندارند و عجب اینکه اصرار دارند دیگران را هم به رنگ خود درآورند چراکه اگر آنها مسلمان راستین باشند مانع کار آنان میشوند پس باید آنها را نیز از اسلام بیرون بُرد تا راه برای پیشرفت این گروه فتنهگر صاف و هموار شود.
البته خداوند تنها به مجازات آنان در عرصه قیامت اکتفا نمیکند بلکه در همین دنیا نیز آنها را گرفتار انواع مصائب میکند،این مجازاتها ممکن است در اشکال مختلف جلوهگر شود،بلاهای آسمانی،فتنههای زمینی،بیماریهای فراگیر،قحطسالی و از همه بدتر سلطه گروهی بیرحم بر آنها و کشت و کشتار آنان به دست این گروه،فتنههایی که بهقدری پیچیده و متراکم است که آگاهترین مردم از حلّ آن عاجز میشوند و ناچار حیران و سرگردان تماشاگر این صحنهها خواهند بود.
آیا آنچه امام علیه السلام از این اوصاف برای مردم آن زمان بیان کرده اشاره به زمان خود اوست که براثر حکومتهای خودکامه و سلطه بنیامیه و نفوذ بازماندگان عصر جاهلیت در مراکز قدرت اسلامی،مردم گرفتار چنین شرایطی شدند و یا اشاره به زمانهای آینده مثلاً زمانی مثل زمان ماست.
جمله«یأتی»که بهصورت فعل مضارع است و همچنین«لا یبقی»و افعال
مضارع دیگری که در کلام امام علیه السلام پیدرپی بهکار رفته است نشان میدهد که امام علیه السلام از حادثهای در آینده خبر میدهد ولی جمله «و قد فعل» (خداوند این کار را کرده است) نشان میدهد که چنین گروهی در عصر و زمان امام علیه السلام بودند و خداوند نیز مجازاتش را بر آنها وارد ساخت.
ولی بعضی از شارحان نهجالبلاغه گفتهاند که ممکن است جمله «و قد فعل» اشاره به این باشد که خداوند شبیه این عذاب را بر اقوام پیشین که از راه حق منحرف میشدند و گرفتار همین مفاسد اجتماعی و اخلاقی بودند،نازل کرده یعنی این موضوع در تاریخ بشر سابقه دارد و بارها تکرار شده است.
بعضی احتمال ضعیف سومی دادهاند و آن اینکه جمله«قد فعل»تأکید بر این باشد که خداوند چنین سوگندی را یاد کرده است.
احتمال چهارمی نیز در اینجا وجود دارد که فعل ماضی اشاره به مضارع متحققالوقوع باشد؛یعنی چیزی که در آینده قطعاً واقع میشود گاه بهصورت فعل مضارع بیان میگردد که در قرآن مجید نظایر متعددی دارد.
البته فعل مضارع برای زمان حال و استقبال،هر دو میآید ولی استعمال آن منحصراً در زمان حال،قطعاً خلاف ظاهر است و احتیاج به قرائن روشن دارد.
(توضیح بیشتری در این زمینه در قسمت نکته خواهد آمد).
امام علیه السلام در پایان این سخن راه توبه را به مردم نشان میدهد و میفرماید:«ما از خداوند خواستاریم که از لغزشها و غفلتهای ما درگذرد»؛ (وَ نَحْنُ نَسْتَقِیلُ اللّهَ عَثْرَهَ الْغَفْلَهِ) .
اشاره به اینکه اگر مردم بیدار شوند و به درگاه الهی روی آورند و از غفلتها و لغزشهایی که داشتهاند از پیشگاه خدا آمرزش بطلبند امید است که آن بلاها و فتنهها برطرف گردد.
آیا زمان ما مصداق کلام بالاست؟
تعبیراتی که امام علیه السلام در این جملههای پرمعنا بهکار برده و تمام آن بهصورت فعل مضارع یا شبیه مضارع است خبر میدهد که این شرایط نابسامان و اوضاع دردناک در آینده برای مسلمانان براثر غفلتها و بیگانگی از تعلیمات اسلام روی میدهد اما جمله آخر آن که میفرماید: «وَ قَدْ فَعَلَ،وَ نَحْنُ نَسْتَقِیلُ اللَّهَ عَثْرَهَ الْغَفْلَهِ؛ خداوند چنین فتنهای را به دلیل آن کارهای ناشایست بر آنها مسلط ساخته و ما از خدا میخواهیم که از لغزشها و غفلتهای ما بگذرد»نشان میدهد که در عصر امام علیه السلام چنین حادثه دردناکی روی داده است.از زمان خلیفه سوم جامعه اسلامی بهتدریج از اسلام فاصله گرفت و مال و ثروت هنگفت حاصل از غنائم آنها را به خود مشغول ساخت و آلوده گناهان زیادی شدند و بهدنبال آن،فتنه بنیامیه بهوجود آمد و مردم را در حیرت شدیدی فرو برد.
ولی این احتمال وجود دارد که گفتار امام علیه السلام دارای چند مرحله است،یک مرحله آن در آن عصر اتفاق افتاد و مرحله شدیدترش در اعصار بعد.آنگونه که نمونه آن را با چشم خود در بسیاری از کشورهای اسلامی میبینیم که قرآن،زیاد میخوانند ولی از عمل به قرآن خبری نیست،داد اسلام زیاد میزنند ولی از تعلیمات اسلام بیگانهاند،مساجد فراوانی دارند،بسیار آباد و پرشکوه ولی نور هدایت در آنها نیست،فتنهها از آنها میجوشد و همهجا را فرامیگیرد بهخصوص این گفتار درباره سلفیهای تکفیری و متعصب،کاملاً صادق است و فتنهای که بر آنها مسلط شده فتنه یهود و بعضی از کشورهای بزرگ است که قبله اول مسلمین را گرفتهاند و همواره کشورهای اسلامی را تهدید کرده مسلمین را حیران و سرگردان میکنند.
البته این احتمال را نیز که فعل ماضی«قد فعل»اشاره به مضارع متحقق الوقوع و مسلم باشد نباید ازنظر دور داشت.
و روی أنه علیه السلام،قلما اعتدل به المنبر،إِلا قال أمام الخطبه:
أَیُّهَا النَّاسُ،اتَّقُوا اللّهَ فَمَا خُلِقَ امْرُؤٌ عَبَثاً فَیَلْهُو،وَ لَا تُرِکَ سُدًی فَیَلْغُو وَ مَا دُنْیَاهُ الَّتی تَحَسَّنَتْ لَهُ بِخَلَفٍ مِنَ الْآخِرَهِ الَّتِی قَبَّحَهَا سُوءُ النَّظَرِ عِنْدَهُ،وَ مَا الْمَغْرُورُ الَّذِی ظَفِرَ مِنَ الدُّنْیَا بِأَعْلَی هِمَّتِهِ کَالآخَرِ
الَّذِی ظَفِرَ مِنَ الآخِرَهِ بِأَدْنَی سُهْمَتِهِ.
روایت شده که کمتر اتفاق میافتاد که امام علیه السلام بر منبر بنشیند و پیش از خطبه چنین نفرماید:
ای مردم! تقوای الهی پیشه کنید (و بدانید) هیچکس بیهوده و عبث آفریده نشده که دائماً به لهو (و سرگرمیهای مختلف) بپردازد و هیچکس مهمل و بیهدف رها نشده تا به کارهای لغو و بی ارزش مشغول شود (هرگز) دنیای دلپسندش جای آخرتی را که با بدنگری،زشت در نظرش جلوه کرده است نخواهد گرفت و آن فریبخوردهای که با برترین کوشش بر دنیا ظفر یافته همچون کسی نیست که به کمترین سهم خود از آخرت دست یافته است.(1)
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: بخش آغازین این کلام نورانی در کتاب دستور معالم الحکم (نوشته قاضی قضاعی متوفای ۴۵۴) با تغییراتی آمده که به روشنی نشان می دهد از منبع دیگری اخذ کرده است. زمخشری نیز در ربیع الابرار آن را آورده است. سپس تصریح می کند که این کلام حکیمانه در نسخه ابن ابی الحدید آمده و در نسخ دیگر وجود ندارد. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۰)
در غررالحکم بخش آخرین این کلام نورانی با تفاوت چشمگیری ذکر شده که نشانه تعدد منابع است. (غررالحکم، ح ۲۵۰۲)
1) ١. سند گفتار حکیمانه
یک پیام مستمر
امام علیه السلام در این کلام نورانی به سه نکته مهم اشاره میفرماید و جالب اینکه از آغاز این کلام استفاده میشود،مواقعی که به منبر میرفت غالباً در آغاز خطبهها به این نکتهها اشاره میفرمود؛ (وَ رُوِی أَنَّهُ علیه السلام قَلَّمَا اعْتَدَلَ بِهِ الْمِنْبَرُ إِلا قَالَ أَمَامَ الْخُطْبَهِ) .
در نخستین نکته به هدف آفرینش انسان بهصورت سربسته اشاره کرده، میفرماید:«ای مردم! تقوای الهی پیشه کنید.هیچکس بیهوده و عبث آفریده نشده که به لهو (و انواع سرگرمیها) بپردازد و مهمل و بیهدف رها نگشته تا پیوسته به کارهای لغو مشغول شود»؛ (أَیُّهَا النَّاسُ،اتَّقُوا اللّهَ فَمَا خُلِقَ امْرُؤٌ عَبَثاً فَیَلْهُو،وَ لَا تُرِکَ سُدًی فَیَلْغُو) .
«سدی» به معنای رها شده و بیهدف و بیبرنامه است.به شتری که ساربان، آن را در بیابان رها کند«ابل سدی»میگویند.
تفاوت«لهو»و«لغو»که در کلام بالا آمد این است که«لهو»به معنای سرگرمی
است و انواع بازیهای سرگرمکننده را شامل میشود اما«لغو»بیهودهکاری است حتی اگر هیچ سرگرمیای در آن نباشد.
هنگامی که به این جهان پهناور با این همه نظامات و این همه بدایع نگاه میکنیم و سپس به مواهب زیاد و نعمتهای گوناگونی که در وجود ما به ودیعت نهاده شده مینگریم یقین پیدا میکنیم که آفریننده آن دستگاه باعظمت و این موجود عجیب هدف مهمی در نظر داشته است.هرگز نه این عالم پهناور بیهوده آفریده شده است و نه خلقت این اعجوبه جهان هستی که نامش انسان است بیهدف میباشد.
بنابراین باید آن هدف را پیدا کرد و در مسیر آن گام برداشت و آن،چیزی نیست جز سیر الی اللّه و پیمودن مسیر تکامل و رسیدن به سعادت جاویدان که همه پیامبران الهی به خصوص پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله از آن خبر دادند.
جالب این است که هرگاه از یک فیلسوف مادیگرا سؤال کنیم که این چشم انسان برای چیست؟ تمام اهداف چشم را برمیشمارد،گوش برای چیست؟اهداف آن را نیز ذکر میکند و همچنین زبان و دست و پا و حتی ابروها و مژهها،برای هرکدام اهداف مهمی ذکر میکند اما اگر از او سؤال کنیم:این مجموعه که جزء جزئش با هدف است برای چیست؟ در پاسخ آن فرو میماند و جوابی ندارد.
اما فیلسوف الهی شفافترین جواب را که در بالا اشاره شده و انبیای الهی و دلیل عقل،پشتیبان آن هستند بیان میکند.
انسان به سرمایهدار عظیمی میماند که باید با این سرمایههای الهی، گوهرهای گرانبهایی بهدست آورد که ارزش آن را داشته باشد نه اینکه سرمایه وجود خویش و شایستگیها و لیاقتش را به هدر دهد و با دست خالی چشم از جهان ببندد و راهی راه زیانکاران شود.
آنگاه در دومین نکته اشاره به کسانی میکند که آخرت را بهسبب بدنگری،به
دنیا فروختهاند،میفرماید:«(هرگز) دنیای دلپسند او جای آخرتی را که با بدنگری،زشت در نظرش جلوه کرده است نخواهد گرفت»؛ (وَ مَا دُنْیَاهُ الَّتی تَحَسَّنَتْ لَهُ بِخَلَفٍ مِنَ الْآخِرَهِ الَّتِی قَبَّحَهَا سُوءُ النَّظَرِ عِنْدَهُ) .
هوای نفس،بلای بزرگی است،گاهی دیدگاه انسان را چنان دگرگون میسازد که زشت را زیبا و زیبا را زشت میبیند همانگونه که قرآن مجید درباره گروهی از اقوام منحرف پیشین میفرماید:« وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ »؛شیطان اعمال آنها را در نظرشان زینت داده است».(1)و در جای دیگر میفرماید:« زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا الْحَیَاهُ الدُّنْیَا »؛زندگی دنیا در نظر کافران زینت داده شده است».(2)
طبیعی است،هنگامی که زندگی دنیا در نظر انسان خوشایند و زیبا باشد، آخرت در نظرش زشت و ناپسند است،از آن میگریزد و بهسوی دنیا باشتاب میرود و این است سرنوشت تمام کسانی که وسوسههای شیطان و هوی و هوسهای نفس،دید و فکر آنها را دگرگون ساخته است.
در سومین نکته اشاره به سرنوشت اینگونه فریبخوردگان کرده،میفرماید:
«آن فریبخوردهای که با برترین همت (و بالاترین کوشش) بر دنیا ظفر یافته همچون کسی نیست که به کمترین سهم خود از آخرت دست یافته است»؛ (وَ مَا الْمَغْرُورُ الَّذِی ظَفِرَ مِنَ الدُّنْیَا بِأَعْلَی هِمَّتِهِ کَالآخَرِ الَّذِی ظَفِرَ مِنَ الآخِرَهِ بِأَدْنَی سُهْمَتِهِ) .
چه شوم است سرنوشت کسانی که بالاترین همت و تلاش خود را برای دست یافتن به متاع ناپایدار و زودگذر دنیا بهکار میگیرند و چه زیباست سرنوشت کسانی که با تلاش و کوشش و همت خود سهمی از سعادت اخروی پیدا کردهاند،هر چند این سهم کوچک باشد.
در حدیثی که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار از امام صادق علیه السلام آورده است میخوانیم که ابو بصیر خدمت حضرت رسید،عرض کرد:فدایت شوم مرا تشویق (به بهشت) کن.امام علیه السلام فرمود:بوی بهشت از فاصله هزار سال به مشام میرسد و کمترین منزلی که بهشتیان دارند منزلی است که اگر همه جن و انس را بخواهد به آن دعوت کند میتواند از آنها پذیرایی نماید بیآنکه چیزی از نعمتهای او کاسته شود و کمترین مقام اهل بهشت مقام کسی است که داخل بهشت میشود و سه باغ در برابر او نمایان میگردد و هنگامی که در پایینترین آنها وارد میشود همسران و خادمان و نهرها و میوههای فراوانی میبیند و شکر و حمد خدا را بهجا میآورد.به او گفته میشود:سر بلند کن و باغ دوم را ببین که در آن نعمتهایی است که در باغ اول نیست.عرضه میدارد:خداوندا! این باغ را نیز نصیب من کن.میفرماید:شاید اگر آن را به تو بدهم باز غیر آن را بخواهی.
عرضه میدارد:همین را میخواهم،همین را میخواهم.(و به همین ترتیب باغ دیگری را با نعمتهای بسیار فراوان مشاهده میکند و شکر و سپاس خدا را بسیار بهجا میآورد).(1)
1) بحارالانوار، ج ۸، ص ۱۲۰، ح ۱۱.
[[و قال علیهالسلام ]]
لَا شَرَفَ أَعْلَی مِنَ الْإِسْلاَمِ،وَ لَا عِزَّ أَعَزُّ مِنَ التَّقْوَی،وَ لَا مَعْقِلَ أَحْسَنُ مِنَ الْوَرَعِ،وَ لَا شَفِیعَ أَنْجَحُ مِنَ التَّوْبَهِ،وَ لَا کَنْزَ أَغْنَی مِنَ الْقَنَاعَهِ،وَ لَا مَالَ أَذْهَبُ لِلْفَاقَهِ مِنَ الرِّضَی بِالْقُوتِ.وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَی بُلْغَهِ الْکَفَافِ فَقَدِ انْتَظَمَ الرَّاحَهَ وَ تَبَوَّأَ خَفْضَ الدَّعَهِ وَ الرَّغْبَهُ مِفْتَاحُ النَّصَبِ وَ مَطِیَّهُ التَّعَبِ،وَ الْحِرْصُ وَ الْکِبْرُ وَ الْحَسَدُ دَوَاعٍ إِلَی التَّقَحُّمِ فِی الذُّنُوبِ،وَ الشَّرُّ جَامِعُ مَسَاوِی الْعُیُوبِ.
امام علیه السلام فرمود:
هیچ شرافتی برتر از اسلام نیست و هیچ عزتی گرانبهاتر از تقوا،هیچ پناهگاهی بهتر و نگهدارندهتر از ورع (و پرهیزاز شبهات)نمیباشد،هیچ شفیعی نجاتبخشتر از توبه،هیچ گنجی بینیاز کنندهتر از قناعت و هیچ سرمایهای برای از بین بردن فقر بهتر از رضا بهمقدار حاجت نمیباشد.آنکسکه به مقدار نیازاکتفاکند به آسایش و راحتی همیشگی دست یافته و در فراخنای آسودگی جای گرفته است در حالی که دنیاپرستی کلید رنج و بلا و مَرکب تعب و ناراحتی است.حرص و تکبر و حسد انگیزههایی هستند برای فرو رفتن در گناهان،و شر و بدکاری،جامع تمام (این) عیبهاست.(1)
در کتاب مصادر آمده است که مرحوم سید رضی این گوهرهای پرارزش را از خطبه امیرمؤمنان علی که به نام خطبة الوسیلة» معروف است برگرفته و گروهی قبل از سید رضی و بعد از او آن را نقل کرده اند. از جمله مرحوم کلینی در کتاب روضه کافی آن را به طور کامل آورده است و بخشی از آن را این شعبه حرانی در تحف العقول آورده همان گونه که با تفاوت مختصری در وصیت امیرمؤمنان علی به فرزندش امام حسین علیه السلام نیز آمده است. نیز مرحوم صدوق در کتاب امالی به آن اشاره کرده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۱)
اضافه میکنیم: در کتاب شریف من لا یحضر نیز این کلمات نورانی به عنوان خطبه ای که امیر مؤمنان علیه السلام بعد از رحلت پیامبر اکرم بیان کرده ذکر شده است. (من لا یحضر، ج ۴، ص ۴۰۶، ح ۵۸۸۰)
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
ده موضوع مهم و سرنوشتساز
امام علیه السلام در این جملههای کوتاه و پرمعنا اشاره به ده موضوع مهم میکند که هفت موضوع مربوط به فضایل اخلاقی و سه موضوع مربوط به رذایل اخلاقی است.
نخست میفرماید:«شرافتی برتر از اسلام نیست»؛ (لَا شَرَفَ أَعْلَی مِنَ الْإِسْلاَمِ) .
این نکته با توجه به اینکه اسلام مجموعهای از عقاید والای دینی و برنامههای سازنده عبادی و دستورات مهم اخلاقی است کاملاً روشن است.
بسیاری از افراد،شرف را در مقامهای مادی متزلزل و اموال و ثروتهای ناپایدار و قدرت قوم و قبیله که دائماً در معرض فناست میدانند.در حالی که شرافت واقعی این است که انسان یک مسلمان راستین باشد.
در جمله دوم میفرماید:«عزت و قدرتی گرانبهاتر از پرهیزکاری نیست»؛ (وَ لَا عِزَّ أَعَزُّ مِنَ التَّقْوَی) .
زیرا تقوا چنان انسان را مسلط بر خویش میسازد که وسوسههای شیطان و هوای نفس را به عقب میراند.چه قدرتی از این بالاتر که انسان شیطان را به زمین بزند و هوای نفس را مهار کند.
در سومین جمله میفرماید:«هیچ پناهگاهی بهتر و نگهدارندهتر از ورع (و پرهیز از شبهات) نیست»؛ (وَ لَا مَعْقِلَ أَحْسَنُ مِنَ الْوَرَعِ) .
لغزشهای انسان در بسیاری از موارد در امور شبههناک است که انسان را به پرتگاه محرمات مسلم شرع سوق میدهد.کسی که دارای ورع و پرهیز از شبهات است در پناهگاه مطمئنی قرار گرفته که او را از چنین لغزشی بازمیدارد.
در حکمت چهارم نیز شبیه این جمله گذشت آنجا که میفرماید:
«الْوَرَعُ جُنَّه؛ ورع،سپر محکمی است».
امام باقر علیه السلام میفرماید:
«إِنَّ أَشَدَّ الْعِبَادَهِ الْوَرَعُ؛ دشوارترین عبادت ورع است».(1)زیرا علاوه بر ترک محرمات و انجام واجبات،انسان را از ارتکاب شبهات بازمیدارد.
در حدیث دیگری آمده است که یکی از یاران امام صادق علیه السلام خدمتش عرض کرد:من توفیق زیارت شما را چند سال یکبار پیدا میکنم دستوری بیان فرما که به آن عمل کنم (و ضامن سعادتم باشد).امام علیه السلام فرمود:
«أُوصِیکَ بِتَقْوَی اللَّهِ وَ الْوَرَعِ وَ الاِجْتِهَادِ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَا ینْفَعُ اجْتِهَادٌ لَا وَرَعَ فِیهِ؛ تو را به تقوای الهی و ورع و تلاش و کوشش (در مسیر اطاعت پروردگار) سفارش میکنم و بدان که تلاش بدون ورع نتیجهبخش نخواهد بود».(2)
در چهارمین نکته میفرماید:«هیچ شفیعی نجاتبخشتر از توبه نیست»؛ (وَ لَا شَفِیعَ أَنْجَحُ مِنَ التَّوْبَهِ) .
زیرا شفاعت شفیعان دیگر گاه پذیرفته میشود و گاه ممکن است پذیرفته نشود زیرا بار گناه،سنگینتر از شفاعت است.اما توبه واقعی که با ندامت کامل و تصمیم بر عدم تکرار گناه و جبران گذشته و اعمال صالح آینده صورت گیرد قطعاً در پیشگاه خداوند پذیرفته خواهد شد.بنابراین گنهکاران بهجای اینکه به انتظار شفاعت شفیعان بنشینند بهتر است توبه کنند و شفاعت را برای تأکید بر پذیرش آن از شفیعان بخواهند.
خداوند بهطور مطلق در قرآن مجید میفرماید:« وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ »؛خداوند کسی است که توبه را از بندگانش میپذیرد و گناهان آنها را میبخشد».(1)
در پنجمین نکته اشاره به اهمیت قناعت کرده،میفرماید:«هیچ گنجی بینیازکنندهتر از قناعت نیست»؛ (وَ لَا کَنْزَ أَغْنَی مِنَ الْقَنَاعَهِ) .
گنجهای دیگر پایان میپذیرند،گنجی که پایان نمیپذیرد گنج قناعت است.
اضافه بر این،برای حفظ گنجهای ظاهری رنج فراوان باید کشید چراکه دشمنان و سارقان و حسودان دائماً در کمین آناند.ولی گنج قناعت هیچ سارق و دشمن و حسودی ندارد.و به گفته سعدی:
گنج آزادگی و کنج قناعت ملکی است که به شمشیر میسر نشود سلطان را
و به گفته حافظ:
گنج زر،گر نبود،کنج قناعت باقی است آنکه آن داد به شاهان به گدایان این داد
در گفتار حکیمانه 57 آمده بود:
«الْقَنَاعَهُ مَالٌ لَا ینْفَدُ؛ قناعت سرمایهای است که هرگز تمام نمیشود».همین مضمون در گفتار حکیمانه 349 و گفتار حکیمانه 229 آمده بود.
1) شوری، آیه ۲۵
حقیقت قناعت یک ملکه درونی است که انسان با داشتن آن با حدّاقل لازم برای زندگی میسازد و بهدنبال زرق و برق و اضافات و تشریفاتی که وقت و فکر و عمر انسان را مصروف خود میسازد نمیرود و به همین دلیل آلوده انواع گناهان و مسائل غیر اخلاقی نمیشود.
اضافه بر این،شخص قانع،آزادگی فوقالعادهای دارد زیرا زیر بار منت هیچکس نیست؛در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام در غررالحکم آمده است:
«الْحُرُّ عَبْدٌ مَا طَمِعَ وَ الْعَبْدُ حُرٌّ إِذَا قَنِعَ؛ شخص آزاده،برده است هنگامی که طمع کند،و برده، آزاده است هنگامی که قناعت پیشه کند».(1)
در ششمین نکته میفرماید:«هیچ مالی برای نابودی فقر بهتر از رضا به مقدار نیاز نیست»؛ (وَ لَا مَالَ أَذْهَبُ لِلْفَاقَهِ مِنَ الرِّضَی بِالْقُوتِ) .
این جمله که در واقع تکمیل کننده جمله سابق است اشاره به این دارد که بینیازی حقیقی در آن است که انسان به ضروریات زندگی راضی باشد و درپی مالاندوزی و فراهم کردن اسباب و وسایل تجملاتی که به یقین مورد نیاز او نیست خود را به زحمت نیفکند که این نوعی فقر و آن نوعی غناست.
در هفتمین نکته باز بر آنچه در نکته پنجم و ششم گذشت بهگونه دیگری مهر تأیید میزند و میفرماید:«آنکس که به مقدار نیاز اکتفا کند به آسایش و راحتی همیشگی دست یافته و در فراخنای آسودگی جای گرفته است در حالی که دنیاپرستی کلید رنج و بلا و مَرکب تعب و ناراحتی است»؛ (وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَی بُلْغَهِ الْکَفَافِ فَقَدِ انْتَظَمَ الرَّاحَهَ وَ تَبَوَّأَ خَفْضَ الدَّعَهِ وَ الرَّغْبَهُ مِفْتَاحُ النَّصَبِ وَ مَطِیَّهُ التَّعَبِ) .
«تبوأ» از ماده«تبوِئَه»(بر وزن تذکره) به معنای سکنی دادن به قصد دوام و بقاست.
1) غررالحکم، ح ۸۹۷۵
«خفض» معانی متعددی دارد ازجمله تنزل و کاهش،فروتنی و نیز به معنای آسایش و فراخی زندگی است.
«دعه» به معنای آسودگی و«رغبه»به معنای دنیاپرستی و «نَصَب» به معنای خستگی و درماندگی و «مطیه» به معنای مرکب است.
روشن است که آنچه انسان را در زندگی به زحمت و رنج میافکند دنیاپرستی است وگرنه برای بهدست آوردن یک زندگی ساده آمیخته با قناعت، رنج و زحمت زیادی لازم نیست و همانطور که امام علیه السلام در جمله بالا فرمود، دنیاپرستی است که کلید رنج و ناراحتیهاست و مرکب ناراحتی و تعب است.
در پایان برای تکمیل نکات گذشته به نکته دیگر که ناظر به سه رذیله اخلاقی است با ذکر آثار آنها اشاره کرده،میفرماید:«حرص و تکبر و حسد انگیزهای هستند برای فرو رفتن در گناهان،و شر و بدکاری،جامع تمام (این) عیبهاست»؛ (وَ الْحِرْصُ وَ الْکِبْرُ وَ الْحَسَدُ دَوَاعٍ إِلَی التَّقَحُّمِ فِی الذُّنُوبِ،وَ الشَّرُّ جَامِعُ مَسَاوِی الْعُیُوبِ) .
«تقحُّم» به معنای فرو رفتن در چیزی است.
سه رذیلهای که امام علیه السلام به عنوان انگیزه غوطهور شدن در گناهان بیان فرموده همان سه رذیله معروف آغاز آفرینش انسان است؛شیطان بر اثر تکبر رانده درگاه خدا شد و آدم به دلیل حرص،ترک اولی کرد و از درخت ممنوع خورد و از بهشت اخراج شد و قابیل براثر حسد،نخستین قتل و جنایت را در عالم بنیان نهاد و منفور ساحت قدس پروردگار گشت.
در حدیثی از امام علی بن الحسین علیه السلام میخوانیم:
«فَأَوَّلُ مَا عُصِی اللَّهُ بِهِ الْکِبْرُ وَ هِی مَعْصِیهُ إِبْلِیسَ حِینَ أَبَی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ وَ الْحِرْصُ وَ هِی مَعْصِیهُ آدَمَ وَ حَوَّاءَ حِینَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُمَا فَکُلا مِنْ حَیثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَهَ فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِینَ فَأَخَذَا مَا لَاحَاجَهَ بِهِمَا إِلَیهِ فَدَخَلَ ذَلِکَ عَلَی ذُرِّیتِهِمَا إِلَی یوْمِ
الْقِیامَهِ وَ ذَلِکَ أَنَّ أَکْثَرَ مَا یطْلُبُ ابْنُ آدَمَ مَا لَاحَاجَهَ بِهِ إِلَیهِ ثُمَّ الْحَسَدُ وَ هِی مَعْصِیهُ ابْنِ آدَمَ حَیثُ حَسَدَ أَخَاهُ فَقَتَلَهُ فَتَشَعَّبَ مِنْ ذَلِکَ حُبُّ النِّسَاءِ وَ حُبُّ الدُّنْیا وَ حُبُّ الرِّئَاسَهِ وَ حُبُّ الرَّاحَهِ وَ حُبُّ الْکَلَامِ وَ حُبُّ الْعُلُوِّ وَ الثَّرْوَهِ فَصِرْنَ سَبْعَ خِصَالٍ فَاجْتَمَعْنَ کُلُّهُنَّ فِی حُبِّ الدُّنْیا فَقَالَ الْأَنْبِیاءُ وَ الْعُلَمَاءُ بَعْدَ مَعْرِفَهِ ذَلِکَ حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَهٍ؛ نخستین چیزی که با آن معصیت خدا شد تکبر بود و آن معصیت ابلیس بود هنگامی که از اطاعت فرمان خدا سر باز زد و تکبر کرد و از کافران شد (سپس) حرص بود و آن (سرچشمه) معصیت آدم و حوا شد.
هنگامی که خداوند عزّوجلّ به آنها فرمود:از میوههای بهشتی هرگونه میخواهید بخورید ولی نزدیک این درخت (ممنوع) نشوید که از ظالمان خواهید شد.ولی آنها چیزی را که نیاز به آن نداشتند برگرفتند و این مشکلی برای ذریه آنها تا روز قیامت ایجاد کرد و ازاینرو بیشترین چیزی که فرزندان آدم بهدنبال آن هستند چیزی است که به آن نیازی ندارند.سپس حسد بود که (سرچشمه) معصیت فرزند آدم (قابیل) شد در آنجا که به برادرش حسد ورزید و او را به قتل رساند.و از این صفات رذیله سهگانه،عشق به زنان و عشق به دنیا و عشق به ریاست و راحتطلبی و عشق به سخنگفتن و برتریجویی و ثروت، سرچشمه گرفت و هفت خصلت شد که تمام آنها در حب دنیا جمع شد.
ازاینرو پیغمبران و دانشمندان بعد از آگاهی از این موضوع گفتند:حب دنیا سرچشمه تمام گناهان است».(1)
جمله «وَ الشَّرُّ جَامِعُ مَسَاوِی الْعُیوبِ» اشاره به این نکته است که این عیوب سهگانه (حرص و کبر و حسد) و عیوب دیگر،همه تحت عنوان«شر»قرار میگیرند که نقطه مقابل خیر است و تمام آفات و آسیبها از آن سرچشمه میگیرد.
1) کافی، ج ۲، ص ۱۳۰، ح ۱۱.
[[و قال علیه السلام ]]
لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ:
یَا جَابِرُ،قِوَامُ الدِّینِ وَ الدُّنْیَا بِأَرْبَعَهٍ:
عَالِمٍ مُسْتَعْمِلٍ عِلْمَهُ،وَ جَاهِلٍ لَایَسْتَنْکِفُ أَنْ یَتَعَلَّمَ،وَ جَوَادٍ لَا یَبْخَلُ بِمَعْرُوفِهِ، وَ فَقِیرٍ لَا یَبِیعُ آخِرَتَهُ بِدُنْیَاهُ؛فَإِذَا ضَیَّعَ الْعَالِمُ عِلْمَهُ اسْتَنْکَفَ الْجَاهِلُ أَنْ یَتَعَلَّمَ،وَ إِذَا بَخِلَ الْغَنِیُّ بِمَعْرُوفِهِ بَاعَ الْفَقِیرُ آخِرَتَهُ بِدُنْیَاهُ.
یَا جَابِرُ،مَنْ کَثُرَتْ نِعَمُ اللّهِ عَلَیْهِ کَثُرَتْ حَوَائِجُ النَّاسِ إِلَیْهِ،فَمَنْ قَامَ لِلّهِ فِیهَا بِمَا یَجِبُ فِیها عَرَّضَهَا لِلدَّوَامِ وَ الْبَقَاءِ،وَ مَنْ لَمْ یَقُمْ فِیهَا بِمَا یَجِبُ عَرَّضَهَا لِلزَّوَالِ وَ الْفَنَاءِ.
امام علیه السلام به جابر بن عبداللّه انصاری چنین فرمود:
ای جابر! قوام و استواری دین و دنیا به چهار چیز است:عالم و دانشمندی که علم خود را بهکار گیرد و نادانی که از فراگیری سر باز نزند و سخاوتمندی که در بذل و بخشش بخل نورزد و نیازمندی که آخرتش را به دنیا نفروشد.ازاینرو هرگاه عالم علمش را ضایع کند (و به کار نگیرد)،جاهل از فراگیری علم خودداری خواهد کرد (زیرا به علم عالم بدبین میشود) و هرگاه اغنیا در نیکی بخل ورزند،نیازمندان آخرت خود را به دنیا میفروشند (و به اموال اغنیا حمله میکنند).
ای جابر! کسی که خداوند نعمت فراوانی به او داده نیاز مردم به او بسیار خواهد بود در این حال آن کس که به وظیفه واجب خود در برابر آن اموال عمل کند زمینه دوام و بقاء نعمتهای خود را فراهم ساخته و کسی که به آنچه درباره آن اموال بر او واجب است قیام نکند آنها را در معرض زوال و فنا قرار داده است.(1)
از جمله کتاب هایی که قبل از تدوین نهج البلاغه این گفتار حکیمانه را نقل کرده، تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علا و خصال صدوق و تحف العقول ابن شعبة حرانی است. بعد از نهج البلاغه نیز در کتاب های متعددی از شیعه و اهل سنت آمده است از جمله مناقب خوارزمی، روضة الواعظین، مشکاة الأنوار و تذکرة الخواص سبط بن جوزی و مجمع الامثال میدانی است که با مختصر تفاوتی آن را آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۲)
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
ارکان دین و دنیا
امیر مؤمنان علی علیه السلام در این کلام جامع و نورانی خطاب به جابر بن عبد اللّه انصاری (آن یار وفادار و باشخصیت) درباره قوام دین و دنیا سخن میگوید و میفرماید:«ای جابر! استواری دین و دنیا به چهار چیز است»؛ (لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ:یَا جَابِرُ،قِوَامُ الدِّینِ وَ الدُّنْیَا بِأَرْبَعَهٍ) .
اشاره به اینکه اگر این چهار چیز هرکدام در جای خود قرار گیرد هم دین مردم سامان مییابد و هم دنیای آنها.
سپس در توضیح آن فرمود:«(نخست) دانشمندی که علم خود را بهکار گیرد (و دوم) نادانی که از فراگیری علم سر باز نزند»؛ (عَالِمٍ مُسْتَعْمِلٍ عِلْمَهُ،وَ جَاهِلٍ لَا یَسْتَنْکِفُ أَنْ یَتَعَلَّمَ) .
بنابراین نخستین پایهها علم و دانش،و تعلیم و تعلم است و تا این دو پایه محکم نشود نه دین مردم سامان مییابد نه دنیای آنها؛در دینشان گرفتار انواع خرافات و بدعتها میشوند و در دنیایشان گرفتار انواع پریشانیها و اختلافات و رنجها و ناکامیها.
آنگاه به رکن سوم و چهارم اشاره کرده،میفرماید:«(و سوم) سخاوتمندی که در کمکهای مالی به دیگران بخل نورزد و (چهارم) نیازمندی که آخرت خود را
به دنیا نفروشد»؛ (وَ جَوَادٍ(1)لَا یَبْخَلُ بِمَعْرُوفِهِ،وَ فَقِیرٍ لَا یَبِیعُ آخِرَتَهُ بِدُنْیَاهُ) .
«معروف» در اینجا به معنای کمک مالی کردن به مردم است.
اشاره به اینکه بعد از علم و دانش،دو رکن اصلی دیگر،مال و ثروت و تقسیم عادلانه آن و حل مشکلات نیازمندان است.جامعه فقیر و همچنین جامعهای که ثروتمندان بخیلی داشته باشد از آرامش و امنیت محروم خواهد بود.
آنگاه امام علیه السلام اشاره به نقطه مقابل این چهار رکن و آثار شوم آن میکند و میفرماید:«پس هرگاه عالم،علم خود را بهکار نگیرد و ضایع کند جاهل از فراگیری علم خودداری خواهد کرد و زمانی که اغنیا در کمکهای مالی بخل ورزند،نیازمندان،آخرت خود را به دنیا میفروشند»؛ (فَإِذَا ضَیَّعَ الْعَالِمُ عِلْمَهُ اسْتَنْکَفَ الْجَاهِلُ أَنْ یَتَعَلَّمَ،وَ إِذَا بَخِلَ الْغَنِیُّ بِمَعْرُوفِهِ بَاعَ الْفَقِیرُ آخِرَتَهُ بِدُنْیَاهُ) .
بدیهی است که افراد غیر عالم هنگامی که ببینند علما به علم خود پایبند نیستند،هم به خود آنها بیاعتماد میشوند و هم به علمشان و در این حال بهدنبال فراگیری علوم آنها نمیروند و میگویند:اگر علم آنها حقیقتی داشت خودشان به آن عمل میکردند.به تعبیر دیگر،بهترین راه تبلیغ علم،عمل به آن است همانگونه که در حدیث معروف از امام صادق علیه السلام آمده است:
«کُونُوا دُعَاهً لِلنَّاسِ بِغَیرِ أَلْسِنَتِکُمْ» .(2)
در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم که فرمود:
«إِنَّ الْعَالِمَ إِذَا لَمْ یعْمَلْ بِعِلْمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقُلُوبِ کَمَا یزِلُّ الْمَطَرُ عَنِ الصَّفَا؛ هنگامی که عالم به علمش عمل نکند مواعظ و اندرزهای او از دلها فرو میریزد آنگونه که باران از
1) در بسیاری از نسخه های این حدیث شریف از جمله در خصال صدوق، غررالحکم، تحف العقول و مشکاة الأنوار به جای واژه جواد» واژة «غنی» آمده است و مناسب هم همین است زیرا نقطه مقابل فقیر، غنی است نه جواد. غنی ممکن است بخل بورزد یا نورزد ولی جواد هرگز بخل نخواهد ورزید. در ذیل همین کلام نیز واژه «غنی» آمده است.
2) کافی، ج ۲، ص ۷۸، ح ۱۴.
سنگهای سخت فرو میریزد (و بر آن باقی نمیماند)».(1)
نیز روشن است که هرگاه اغنیا به وظایف خود در برابر نیازمندان عمل نکنند آنها سد تقوا را شکسته و آلوده انواع گناهان،امثال سرقت و غارت،خیانت در امانت،حتی قیامهای عمومی بر ضد ثروتمندان و رفتن بهسراغ نظامهای اشتراکی و کمونیستی میشوند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ مِنْ بَقَاءِ الْمُسْلِمِینَ وَ بَقَاءِ الْإِسْلَامِ أَنْ تَصِیرَ الْأَمْوَالُ عِنْدَ مَنْ یعْرِفُ فِیهَا الْحَقَّ وَ یصْنَعُ فِیهَا الْمَعْرُوفَ فَإِنَّ مِنْ فَنَاءِ الْإِسْلَامِ وَ فَنَاءِ الْمُسْلِمِینَ أَنْ تَصِیرَ الْأَمْوَالُ فِی أَیدِی مَنْ لَا یعْرِفُ فِیهَا الْحَقَّ وَ لَا یصْنَعُ فِیهَا الْمَعْرُوفَ؛ از عوامل بقاء اسلام و مسلمین این است که اموال و ثروتها به دست کسانی بیفتد که حق را در آن بشناسند و به دیگران کمک کنند،و از عوامل فناء اسلام و مسلمین این است که اموال به دست کسانی بیفتد که حق را در آن نشناسند و کمک به دیگران نکنند».(2)
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن به نکته مهم دیگری اشاره کرده،میفرماید:
«ای جابر! کسی که نعمت فراوان خداوند به او روی آورد نیاز مردم به او بسیار خواهد شد»؛ (یَا جَابِرُ،مَنْ کَثُرَتْ نِعَمُ اللّهِ عَلَیْهِ کَثُرَتْ حَوَائِجُ النَّاسِ إِلَیْهِ) .
طبیعی است که تشنگان بهدنبال چشمههای آب میروند و گرسنگان بهدنبال منابع غذا.بنابراین کسانی که خداوند نعمت فراوانی به آنها داده باید از مراجعات مکرر مردم تعجب یا وحشت نکنند،و این خود نعمت دیگری است که بتوانند با نعمتهای وافری که در اختیار آنهاست گره از کار مردم بگشایند.
سپس امام علیه السلام به واکنشهای مختلف افراد پرنعمت در برابر این وضع و آثار آن اشاره کرده،میفرماید:«در این حال آن کس که وظیفه واجب خود را در برابر
این نعمتهای الهی انجام دهد زمینه دوام و بقاء آنها را فراهم ساخته و آنکس که به وظیفه واجب خود در برابر آنها عمل نکند آنها را در معرض زوال و فنا قرار داده است»؛ (فَمَنْ قَامَ لِلّهِ فِیهَا بِمَا یَجِبُ فِیها عَرَّضَهَا لِلدَّوَامِ وَ الْبَقَاءِ،وَ مَنْ لَمْ یَقُمْ فِیهَا بِمَا یَجِبُ عَرَّضَهَا لِلزَّوَالِ وَ الْفَنَاءِ) .
«عرّض» از ماده«تعریض»به معنای چیزی را در معرض شخص یا حادثهای قرار دادن است.
همین مضمون با تفاوتی در کتب متعددی از امام حسین سیدالشهدا علیه السلام نقل شده است که در یکی از خطبههای خود فرمود:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ حَوَائِجَ النَّاسِ إِلَیکُمْ مِنْ نِعَمِ اللَّهِ عَلَیکُمْ فَلَا تَمَلُّوا النِّعَمَ فَتَحُورَ نِقَما؛ بدانید نیازهای مردم به شما از نعمتهای خدا بر شماست از این نعمت ناراحت نشوید که تبدیل به نقمت خواهد شد».(1)
روشن است که هر گاه درخت پر میوهای در باغ باشد،تمام افرادی که وارد باغ میشوند چشم به آن میدوزند و از آن توقع و انتظار دارند،حتی پرندگان نیز از آن سهمی میخواهند.در صورتی که توقعات مردم برآورده نشود،امواج کینه و عداوت در دلها پیدا میشود و همین امر آن نعمت را در معرض زوال قرار میدهد.اضافه بر این خداوند برکت را از آن برمیدارد و آن نعمت بهسوی زوال و فنا میرود.
از سویی دیگر نعمتهای بزرگی که خداوند به افراد میدهد خواه مال فراوان باشد یا قدرت بسیار یا هوش سرشار،همه آن برای زندگی شخصی آنها لازم نیست.پیداست که خداوند آنها را مأمور ساخته که بهوسیله آن بار مشکلات را از دوش دیگران بردارند و گره از کار آنها بگشایند.حال اگر این امانتدار الهی بهوظیفه خود عمل نکند خداونداو را عزلکرده امانتش را به دست دیگری میسپارد.
1) بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۱۲۱، ح ۱۴
در قرآن مجید در داستان قارون ثروتمند گردنکش نیز آمده است که عقلای بنیاسرائیل به او گفتند:« وَ ابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللّهُ الدَّارَ الْآخِرَهَ وَ لَا تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَ أَحْسِنْ کَمَا أَحْسَنَ اللّهُ إِلَیْکَ وَ لَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللّهَ لَا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ »؛و در آنچه خدا به تو داده،سرای آخرت را بطلب؛و بهرهات را از دنیا فراموش مکن،و همانگونه که خدا به تو نیکی کرده نیکی کن،و هرگز در زمین در جستوجوی فساد مباش،که خدا مفسدان را دوست ندارد».(1)
ولی قارون این نصیحت منطقی و عاقلانه را نپذیرفت و آن ثروت عظیم را مولود علم و تدبیر خود شمرد و برای دیگران در آن سهمی قائل نشد.سرانجام خداوند او و ثروتش را در زمین فرو برد.زلزلهای واقع شد و شکافی در زمین ایجاد گردید و او و سرمایهاش در آن دفن شدند «فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ».(2)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«مَنْ عَظُمَتْ نِعْمَهُ اللَّهِ عَلَیهِ اشْتَدَّتْ مَئُونَهُ النَّاسِ عَلَیهِ فَاسْتَدِیمُوا النِّعْمَهَ بِاحْتِمَالِ الْمَئُونَهِ وَ لَا تُعَرِّضُوهَا لِلزَّوَالِ فَقَلَّ مَنْ زَالَتْ عَنْهُ النِّعْمَهُ فَکَادَتْ أَنْ تَعُودَ إِلَیهِ؛ کسی که نعمت خداوند بر او فراوان و عظیم شود نیاز مردم به او شدید خواهد شد پس نعمتها را از طریق تحمل این هزینهها بر خود پایدار سازید و آن را در معرض زوال قرار ندهید زیرا هنگامی که نعمت (براثر ناسپاسی) زائل شود کمتر دیده میشود که باز گردد».(3)
در کتاب کافی در همین باب روایات دیگری به همین مضمون وارد شده است و در باب«حسن جوار النعم»نیز روایاتی در این زمینه دیده میشود ازجمله یکی از یاران امام صادق علیه السلام میگوید:از آن حضرت شنیدم که فرمود:
«أَحْسِنُوا جِوَارَ النِّعَمِ قُلْتُ وَ مَا حُسْنُ جِوَارِ النِّعَمِ قَالَ الشُّکْرُ لِمَنْ أَنْعَمَ بِهَا وَ أَدَاءُ حُقُوقِهَا؛ همسایه و ملازم خوبی برای نعمتهای الهی باشید.راوی عرض
میکند:چگونه همسایه و ملازم خوبی باشیم؟ امام علیه السلام میفرماید:شکر بخشنده نعمت را بهجای آورید و حقوق آن را ادا کنید».(1)
با جابر بن عبداللّه انصاری بیشتر آشنا شویم
جابر بن عبداللّه یکی از اصحاب جلیلالقدر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و از عاشقان اهلبیت علیهم السلام است و روایات فراوانی در فضیلت او نقل شده است.او در داستان عقبه (گروه هفتاد نفریای که قبل از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه،به نزدیکی مکه آمدند و با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پیمان وفاداری بستند) شرکت داشت و در آن زمان جوان کم سن و سالی بود و بعداً که پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه هجرت فرمود جزء یاران خاص آن حضرت شد و در غالب غزوات اسلامی در رکاب پیغمبر صلی الله علیه و آله شرکت داشت و در عمر طولانی خود امامان متعددی را ملاقات کرد و در اواخر عمر نابینا شده بود ولی خدمت امام باقر علیه السلام را درک کرد و سلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را به او رساند.
در حدیثی که مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار نقل کرده است میخوانیم که امام محمّد بن علی بن الحسین (الباقر) علیهم السلام میفرماید:
«دَخَلْتُ عَلَی جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ فَسَلَّمْتُ عَلَیهِ فَرَدَّ عَلَی السَّلَامَ قَالَ لِی مَنْ أَنْتَ وَ ذَلِکَ بَعْدَ مَا کُفَّ بَصَرُهُ فَقُلْتُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ قَالَ یا بُنَی ادْنُ مِنِّی فَدَنَوْتُ مِنْهُ فَقَبَّلَ یدِی ثُمَّ أَهْوَی إِلَی رِجْلِی یقَبِّلُهَا فَتَنَحَّیتُ عَنْهُ ثُمَّ قَالَ لِی رَسُولُ اللَّهِ یقْرِئُکَ السَّلَامَ فَقُلْتُ وَعَلَی رَسُولِ اللَّهِ السَّلَامُ وَ رَحْمَهُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ فَکَیفَ ذَاکَ یا جَابِرُ فَقَالَ کُنْتُ مَعَهُ ذَاتَ یوْمٍ فَقَالَ لِی یا جَابِرُ لَعَلَّکَ تَبْقَی حَتَّی تَلْقَی رَجُلاً مِنْ وُلْدِی یقَالُ لَهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ یهَبُ اللَّهُ لَهُ النُّورَ وَ الْحِکْمَهَ فَأَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلَامَ؛ روزی بر جابر
1) کافی، ج ۴، ص ۳۸، ح ۲.
بن عبداللّه انصاری وارد شدم و به او سلام کردم.پاسخ سلام مرا گفت.بعد سؤال کرد گفت:تو کیستی؟-و این بعد از آن بود که نابینا شده بود-گفتم:محمّد بن علی بن الحسین هستم.گفت:فرزندم نزدیک من بیا.به نزدیک او رفتم.دست مرا بوسید و خم شد تا پاهای مرا ببوسد که من خود را عقب کشیدم.سپس به من گفت:رسول خدا صلی الله علیه و آله به تو سلام رساند.گفتم:سلام و رحمت و برکات الهی بر رسول خدا صلی الله علیه و آله باد.ای جابر! این بیان چگونه بوده است؟ جابر عرض کرد:من روزی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله بودم،فرمود:ای جابر! گویا تو باقی میمانی تا مردی از فرزندان مرا ملاقات کنی که نامش محمّد بن علی بن الحسین است.خداوند نور و حکمت و دانش را به او میبخشد.سلام مرا به او برسان».(1)
داستان زیارت قبر امام حسین علیه السلام توسط جابر در اوّلین اربعین،مشهور است و از نشانههای عشق و علاقه او به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله میباشد که در آن سن و سال در حالی که نابینا بود مسیر میان مدینه و کربلا را طی کرد و خود را در میان انبوه مشکلات به آنجا رسانید و آن زیارت پرمعنای مخصوص را در کنار قبر حضرت خواند و گریست.
جابر بن عبداللّه انصاری در سال 74 هجری قمری در حالی که 94 ساله بود در شهر مدینه چشم از دنیا بربست.(2)
وَ رَوَی ابْنُ جَرِیرٍ الطَّبَرِیُّ فِی تَارِیخِهِ عَنْ عَبْدِالرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی لَیْلَی الْفَقِیهِ وَ کَانَ مِمَّنْ خَرَجَ لِقِتَالِ الْحَجَّاجِ مَعَ ابْنِ الْأَشْعَثِ أَنَّهُ قَالَ فِیمَا کَانَ یَحُضُّ بِهِ النَّاسَ عَلَی الْجِهَادِ إِنِّی سَمِعْتُ عَلِیّاً رَفَعَ اللَّهُ دَرَجَتَهُ فِی الصَّالِحِینَ وَأَثَابَهُ ثَوَابَ الشُّهَدَاءِ وَالصِّدِّیقِینَ یَقُولُ یَوْمَ لَقِینَا أَهْلَ الشَّامِ:
أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ،إِنَّهُ مَنْ رَأَی عُدْوَاناً یُعْمَلُ بِهِ وَ مُنْکَراً یُدْعَی إِلَیْهِ،فَأَنْکَرَهُ بِقَلْبِهِ فَقَدْ سَلِمَ وَ بَرِیءَ؛وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بِلِسَانِهِ فَقَدْ أُجِرَ،وَ هُوَ أَفْضَلُ مِنْ صَاحِبِهِ؛وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بِالسَّیْفِ لِتَکُونَ کَلِمَهُ اللّهِ هِیَ الْعَلْیَا وَ کَلِمَهُ
الظَّالِمینَ هِیَ السُّفْلَی،فَذَلِکَ الَّذِی أَصَابَ سَبِیلَ الْهُدَی،
وَ قَامَ عَلَی الطَّرِیقِ وَ نَوَّرَ فِی قَلْبِهِ الْیَقِینُ.
محمّد بن جریر طبری (مورّخ معروف) در تاریخ خود از عبدالرحمن بن ابیلیلی،فقیه معروف-از کسانی بود که برای پیکار برضد حجاج همراه ابن اشعث خروج کرد-نقل کرده که میگوید:در سخنانی که حجاج برای تشویق مردم ایراد کرد چنین گفت که در روزی که با شامیان روبرو بودیم من از علی علیه السلام که خداوند درجاتش را در میان صالحان برتر نماید و ثواب شهیدان و صدیقان را به او عنایت کند شنیدم که چنین فرمود:
ای مؤمنان! هرکس ظلم و ستمی را مشاهده کند که در حال انجام گرفتن است یا کار زشت و منکری را ببیند که مردم را بهسوی آن فرامیخوانند اگر تنها با قلبش آن را انکار کند راه سلامت را برگزیده و گناهی بر او نیست (به شرط اینکه بیشتر از آن در توان نداشته باشد) و آنکس که با زبان و بیان به مبارزه برخیزد و آن را انکار کند پاداش الهی خواهد داشت و مقامش از گروه نخست،برتر است.اما آنکس که با شمشیر (در آنجا که راهی جز آن نیست) برای اعلای نام خدا و سرنگونی ظالمان،به انکار برخیزد او کسی است که به راه هدایت راه یافته و بر جاده حقیقی گام نهاده و نور یقین در قلبش تابیده است.(1)
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: با توجه به سندی که سید رضی برای این گفتار حکیمانه ذکر کرده نیازی به جست و جو برای سند دیگری نداریم زیرا طبری این گفتار نورانی را در حوادث سال ۸۲ با سند خودش از ابی مخنف نقل کرده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۴).
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
مراحل سه گانه نهی از منکر
سید رضی در مقدّمه این حکمت چنین میگوید:«محمّد بن جریر طبری (مورخ معروف) در تاریخ خود از عبدالرحمن بن ابیلیلی،فقیه معروف-که از کسانی که برای پیکار علیه حجاج همراه ابن اشعث خروج کرد-نقل کرده که میگوید:در سخنانی که حجاج برای تشویق مردم ایراد کرد چنین گفت که در روزی که با شامیان روبرو بودیم من از علی علیه السلام که خداوند درجاتش را در میان صالحان برتر نماید و ثواب شهیدان و صدیقان را به او عنایت کند شنیدم که چنین فرمود»؛ (وَ رَوَی ابْنُ جَرِیرٍ الطَّبَرِیُّ فِی تَارِیخِهِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی لَیْلَی الْفَقِیهِ وَ کَانَ مِمَّنْ خَرَجَ لِقِتَالِ الْحَجَّاجِ مَعَ ابْنِ الْأَشْعَثِ أَنَّهُ قَالَ فِیمَا کَانَ یَحُضُّ بِهِ النَّاسَ عَلَی الْجِهَادِ إِنِّی سَمِعْتُ عَلِیّاً رَفَعَ اللَّهُ دَرَجَتَهُ فِی الصَّالِحِینَ وَ أَثَابَهُ ثَوَابَ الشُّهَدَاءِ وَ الصِّدِّیقِینَ یَقُولُ یَوْمَ لَقِینَا أَهْلَ الشَّامِ) .
«ای مؤمنان! هرکس ظلم و ستمی را مشاهده کند که در حال انجام است یا کار زشت و منکری را ببیند که مردم را بهسوی آن فرامیخوانند اگر تنها با قلبش آن را انکار کند راه سلامت را برگزیده و گناهی بر او نیست (به شرط اینکه بیشتر از آن در توان نداشته باشد)»؛ «أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ،إِنَّهُ مَنْ رَأَی عُدْوَاناً یُعْمَلُ بِهِ وَ مُنْکَراً یُدْعَی إِلَیْهِ،فَأَنْکَرَهُ بِقَلْبِهِ فَقَدْ سَلِمَ وَ بَرِیءَ).
امام علیه السلام مراحل سهگانهای را برای مبارزه با ظلم ظالم و نهی از منکر بیان
فرموده که نخستین مرحله آن،انکار با قلب و بیزاری از آن در دل است.البته اگر بیش از این در توان شخص نباشد این مقدار بر او واجب است و خداوند از او میپذیرد ولی امام علیه السلام پاداشی برای آن ذکر نکرده است شاید به این دلیل که کاری از او سر نزده تنها آلوده گناه نشده و رضایت به گناه نداده است.
سپس امام علیه السلام بهسراغ مرحله دوم میرود و میفرماید:«و آنکس که با زبان و بیان به مبارزه برخیزد و آن را انکار کند پاداش الهی خواهد داشت و مقامش از گروه نخست،برتر است»؛ (وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بِلِسَانِهِ فَقَدْ أُجِرَ،وَ هُوَ أَفْضَلُ مِنْ صَاحِبِهِ) .
روشن است که این اجر و پاداش و برتری مقام در صورتی است که توانی نداشته باشد که عملاً با ظلم ظالم و منکرات گنهکاران مبارزه کند و این دومین مرحله نهی از منکر است که فقها نیز در کتب فقهی خود در کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر ذکر کردهاند.
سپس امام علیه السلام بهسراغ برترین و بالاترین و آخرین مرحله نهی از منکر و مبارزه با فساد رفته،میفرماید:«اما آنکس که با شمشیر برای بالا بردن نام خدا و سرنگونی ظالمان به انکار برخیزد او کسی است که به راه هدایت راه یافته و بر جاده حقیقی گام نهاده و نور یقین در قلبش تابیده است»؛ (وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بِالسَّیْفِ لِتَکُونَ کَلِمَهُ اللّهِ هِیَ الْعَلْیَا وَ کَلِمَهُ الظَّالِمینَ هِیَ السُّفْلَی،فَذَلِکَ الَّذِی أَصَابَ سَبِیلَ الْهُدَی،وَ قَامَ عَلَی الطَّرِیقِ وَ نَوَّرَ فِی قَلْبِهِ الْیَقِینُ) .
تعبیر به «من انکره بالسیف» به معنای تکیه بر قدرت است و«سیف»به معنای شمشیر موضوعیتی ندارد.جمله «لتکون کلمه اللّه...» بیان کننده این حقیقت است که برای پیشبرد اهداف مقدس الهی و برچیدن بساط ظلم باید از قدرت و قوت استفاده کرد.ممکن است انکار زبانی تأثیرات محدودی داشته باشد ولی آنچه میتواند بساط ظلم ظالمان را برچیند و عدل و داد را جایگزین سازد همان تکیه بر قدرت است.
از اینجا لزوم تشکیل حکومت اسلامی برای تحقق بخشیدن به اهداف اسلام استفاده میشود و این موضوع را با چشم خود در تشکیل نظام جمهوری اسلامی مشاهده کردیم.قبل از آن در مساجد و مجالس مختلف مذهبی سخن از احکام و برنامههای اسلامی،بسیار بود کتابهای فراوانی در این زمینه نوشته شد ولی تأثیر آنها محدود بود.آنچه توانست به حکومت ظالمان و خودکامگان پایان دهد و به اجرای احکام اسلامی در سطح گسترده کمک کند قیام عمومی مردم و تکیه بر قدرت جماهیر بود.
تعبیر به «فذلک الذی اصاب...» با توجه به مفهوم حصر که از آن استفاده میشود اشاره به این است که جز از این راه نمیتوان در طریق هدایت،به معنای وسیع کلمه،گام نهاد.
تعبیر به «نوّر فی قلبه الیقین» اشاره به این است که نور یقین و ایمان در چنان محیطی که پاک از ظلم و عدوان است بر دلها میتابد.
کلام نورانی 374 که بعد از این خواهد آمد نیز توضیح بیشتری برای این کلام محسوب میشود.
در نامه معروفی که امام حسین سید الشهدا علیه السلام برای اهل کوفه نوشت مضمونی دیده میشود که در پارهای از جهات به آنچه در کلام مولی آمده،شبیه است.مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار چنین نقل میکند:امام علیه السلام در نامهای به اشراف اهل کوفه چنین مرقوم داشت:
«أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَدْ قَالَ فِی حَیاتِهِ مَنْ رَأَی سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلًّا لِحُرُمِ اللَّهِ نَاکِثاً لِعَهْدِ اللَّهِ مُخَالِفاً لِسُنَّهِ رَسُولِ اللَّهِ یعْمَلُ فِی عِبَادِ اللَّهِ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ ثُمَّ لَمْ یغَیرْ بِقَوْلٍ وَ لَا فِعْلٍ کَانَ حَقِیقاً عَلَی اللَّهِ أَنْ یدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ قَدْ لَزِمُوا طَاعَهَ الشَّیطَانِ وَ تَوَلَّوْا عَنْ طَاعَهِ الرَّحْمَنِ وَ أَظْهَرُوا الْفَسَادَ وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ وَ اسْتَأْثَرُوا بِالْفَیءِ وَ أَحَلُّوا حَرَامَ اللَّهِ وَ حَرَّمُوا حَلَالَهُ وَ إِنِّی أَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ لِقَرَابَتِی مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله؛
اما بعد از حمد و ثنای الهی؛شما میدانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله در زمان حیات خود فرمود:کسی که سلطان ظالمی را ببیند که حرام خدا را حلال شمرده،پیمان الهی را شکسته،به مخالفت سنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله برخاسته و در میان بندگان خدا به گناه و ظلم مشغول است سپس با گفتار و عمل خود با او مخالفت نکند سزاوار است که خداوند او را به سرنوشت همان ظالم گرفتار سازد و شما بهخوبی میدانید که این جمعیت (بنی امیه) اصرار بر اطاعت شیطان دارند و از اطاعت رحمن سر باز زدهاند،مفاسد را آشکار ساخته و حدود الهی را تعطیل نمودهاند و بر بیتالمال مسلمین چنگ انداخته و حرام خدا را حلال شمردهاند و من از همه به این امر (قیام بر ضد آنان) بهسبب قرابت و خویشاوندی با رسول خدا صلی الله علیه و آله سزاوارترم».(1)
از کلام طبری استفاده میشود که امام علیه السلام بار دیگر این سخن را بهصورت خطبه در سرزمین بیضه در مقابل حر بن یزید ریاحی و لشکرش که برای جلوگیری از حرکت امام علیه السلام آمده بودند بیان فرمود.(2)
در مقدمهای که مرحوم سید رضی برای این گفتار بسیار پرمحتوا بیان کرده نخست اشاره به ابن جریر طبری شده است.طبری نام دو نفر است یکی شیعه و دیگری اهل سنت که هر دو ابوجعفر محمّد بن جریر طبری نام دارند.تاریخ معروف طبری مربوط به طبری اهل سنت است که مردی دانشمند و در عصر و زمان خود کمنظیر بود.نوشتههای زیادی دارد که از جمله آنها تفسیر مهمی به نام جامع البیان و تاریخ مشهورش است و کتابی به نام کتاب الولایه دارد که طرق مختلف حدیث غدیر را در آن بیان کرده است.
تاریخ او از معروفترین تاریخهاست و مطالب زیادی در آن نقل شده است و نسبت به بسیاری از تواریخ اسلامی دقیقتر است (هرچند خالی از اشتباه نیست).
او در آمل مازندران در سال 224 تولد یافت و در سال 310 در بغداد چشم از جهان پوشید.
اما ابن جریر طبری شیعی آملی نیز کنیهاش ابوجعفر است و از بزرگان علمای امامیه در قرن چهارم بود.نویسنده کتاب دلایل الامامه و کتاب المسترشد میباشد و مرحوم نجاشی او را مردی ثقه و جلیل القدر و کثیر العلم از اصحاب ما شمرده است.(1)
به گفته خطیب بغدادی در کتاب تاریخش،ابولیلی پدر عبدالرحمن از یاران خاص علی علیه السلام بود و در خدمت آن حضرت به مدائن آمد و فرزندش نیز از کسانی است که در کتب ما از وی به نیکی یاد شده است و تعبیر به فقیه در کلام سید رضی ظاهراً صفت برای عبدالرحمن است نه صفت برای پدرش ابیلیلی و همانگونه که مرحوم سید رضی اشاره کرده عبدالرحمن از کسانی بود که همراه ابن اشعث برای جنگ با حجاج خروج کرد یا از کسانی بود که مردم را به جهاد در مقابل حجاج دعوت میکرد.
از نوشتههای مرحوم سید محسن امین در اعیان الشیعه استفاده میشود که او از قرّاء بود،بعضی از قاریان معروف،قرائت قرآن را از او فراگرفتهاند.
البته فرد دیگری به نام عبد الرحمن بن ابی لیلی در میان فقهای اهل سنت دیده میشود که معاصر با امام صادق علیه السلام است و گاه حالات این دو با یکدیگر ممکن است اشتباه شود.
1) برای توضیح بیشتر به کتاب های الکنی و الالقاب، تاریخ نامه طبری و الذریعة مراجعه شود.
و اما ابن اشعث که در بالا به آن اشاره شده نامش عبدالرحمن،فرزند محمّد بن اشعث بن قیس بود.او در زمان حجاج از طرف وی به عنوان والی سجستان انتخاب شد ولی برگشت و با حجاج به پیکار برخاست،چند بار با او جنگید و سرانجام شکست خورد و فرار کرد و در سال 85 جهان را بدرود گفت.(1)
1) برای توضیحات بیشتر درباره ابن ابی لیلی و ابن الأشعث به الکنی والالقاب مرحوم محدث قمی و اعیان الشیعه مرحوم سید محسن امین و معجم الرجال آیت الله خویی و شرح نهج البلاغه مرحوم علامه شوشتری ذیل حکمت مورد بحث مراجعه کنید
وَ فِی کَلامٍ آخَرَ لَهُ یَجْرِی هَذَا الْمَجْرَی:
فَمِنْهُمُ الْمُنْکِرُ لِلْمُنْکَرِ بِیَدِهِ وَ لِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ،فَذلِکَ الْمُسْتَکْمِلُ لِخِصَالِ الْخَیْرِ؛ وَ مِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ التَّارِکُ بِیَدِهِ،فَذَلِکَ مُتَمَسِّکٌ بِخَصْلَتَیْنِ مِنْ خِصَالِ الْخَیْرِ وَ مُضَیِّعٌ خَصْلَهً؛وَ مِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بِقَلْبِهِ وَالتَّارِکُ بِیَدِهِ وَلِسَانِهِ، فَذلِکَ الَّذِی ضَیَّعَ أَشْرَفَ الْخَصْلَتَیْنِ مِنَ الثَّلاثِ وَ تَمَسَّکَ بِوَاحِدَهٍ،وَ مِنْهُمْ تَارِکٌ لِإِنْکَارِ الْمُنْکَرِ بِلِسَانِهِ وَقَلْبِهِ وَیَدِهِ،فَذلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ.وَ مَا أَعْمَالُ الْبِرِّ کُلُّهَا وَ الْجِهَادُ فِی سَبِیلِ اللّهِ،عِنْدَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ،إِلَّا کَنَفْثَهٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ.وَ إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ لَایُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ،وَ لَایُنْقِصَانِ مِنْ رِزْقٍ،وَ أَفْضَلُ مِنْ ذلِکَ کُلِّهِ کَلِمَهُ عَدْلٍ عِنْدِ إِمَامٍ جَائِرٍ.
امام علیه السلام در گفتار دیگری در همین زمینه فرمود:
گروهی از مردم با دست و زبان و قلب به مبارزه با منکرات و انکار منکر برمیخیزند.آنها تمام خصلتهای نیک را بهطور کامل در خود جمع کردهاند.
گروهی دیگر تنها با زبان و قلب به مبارزه برمیخیزند اما با دست کاری انجام نمیدهند آنها به دو خصلت از خصلتهای نیک تمسک جستهاند و یکی را ضایع کردهاند.
گروهی دیگر تنها با قلبشان نهی از منکر میکنند (و از آن بیزارند) ولی مبارزه با دست و زبان را ترک میگویند این گروه بهترین خصلتهای از این سه را ترک گفته و تنها به یکی چنگ زدهاند.
گروهی دیگر نه با زبان نهی از منکر میکنند و نه با قلب و نه با دست،اینها (در حقیقت) مردگانی در میان زندگان هستند.
(بدانید) تمام اعمال نیک و حتی جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهی از منکر همچون آب دهان است در برابر دریایی عمیق و پهناور.امر به معروف و نهی از منکر نه مرگ کسی را نزدیک میکند و نه از روزی کسی میکاهد (و بدانید) از همه اینها مهمتر سخن حقی است که در برابر سلطان ستمگری گفته شود (و از مظلومی در مقابل آن ظالم دفاع گردد).(1)
در کتاب مصادر آمده است: بخشی از این کلام نورانی را قبل از سید رضی ابوطالب مکی در کتاب قوت القلوب با تفاوت هایی آورده است. سپس می افزاید: دلیل ایراد این کلام از سوی امام علی آن گونه که در کتاب فقه الرضا که قبل از نهج البلاغه نگاشته شده آمده است این است که امیر مؤمنان علی مشغول خواندن خطبه بود که مردی عرضه داشت: ای امیر مؤمنان! از مرده زندگان برای ما سخن بگو. امام از خطبه خود را قطع کرد و گفتار حکیمانه بالا را ایراد فرمود. آنگاه می افزاید که در مصادر خطبہ ۱۵۴ گذشت که آن خطبه و این گفتار حکیمانه و چند گفتار حکیمانه دیگر از کلمات قصار) همه خطبه واحدهای بوده که یک جا از سوی امام علی ایراد شده و مرحوم سید رضی آن ها را از هم جدا ساخته است). (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۵).
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
مردگان زندهنما!
مرحوم سید رضی در ابتدای این گفتار حکیمانه میگوید:امام علیه السلام در سخن دیگری که در همین معنا (اشاره به گفتار حکیمانه قبل است) بیان کرده چنین میفرماید:«گروهی از مردم با دست و زبان و قلب به مبارزه با منکرات و انکار منکر برمیخیزند.آنها تمام خصلتهای نیک را بهطور کامل در خود جمع کردهاند»؛ (وَ فِی کَلامٍ آخَرَ لَهُ یَجْرِی هَذَا الْمَجْرَی:فَمِنْهُمُ الْمُنْکِرُ لِلْمُنْکَرِ بِیَدِهِ وَ لِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ،فَذلِکَ الْمُسْتَکْمِلُ لِخِصَالِ الْخَیْرِ) .
امام علیه السلام تقسیم سهگانهای در این گفتار حکیمانه و پرمعنا برای آمرین به معروف و ناهین از منکر بیان کرده،که این قسمِ اوّلِ آن است و اشاره به کسانی است که با تمام وجود خود و با استفاده از تمام وسایل به مبارزه با منکرات برمیخیزند.
منظور از نهی از منکر با قلب (همانگونه که در تفسیر حکمت گذشته آمد) این است که انسان در دل از منکرات متنفر باشد و هرگز به آن رضایت ندهد هرچند نتواند بیش از این کاری انجام دهد و یا بتواند و کوتاهی کند.
منظور از مبارزه با زبان واضح است:نصیحت کند،اعتراض نماید و گاه لازم است فریاد بکشد.
معنای انکار منکر با دست هرگونه اقدام عملی است برای پیشگیری از منکر
یا برچیدن بساط منکرات موجود که گاه منجر به درگیری فیزیکی بهسبب مقاومت عاملین به منکر و جسور بودن آنها میشود.
قابل توجه اینکه امام علیه السلام این سه را به ترتیب اهمیت ذکر کرده است:نخست انکار با ید سپس لسان و بعد قلب.
اینکه امام علیه السلام میفرماید:چنین کسی تمام خصال نیک را در خود جمع کرده، بهسبب این است که کاری فراتر از آن تصور نمیشود و اینکه بعضی از شارحان نهجالبلاغه کمکهای مالی را قسم چهارم ذکر کردهاند صحیح به نظر نمیرسد زیرا کمکهای مالی نیز جزء اقدامات عملی است که با دست انجام میشود.
آنگاه امام علیه السلام بهسراغ گروه دوم میرود و میفرماید:«گروهی دیگر تنها با زبان و قلب به مبارزه برمیخیزند اما با دست کاری انجام نمیدهند آنها به دو خصلت از خصلتهای نیک تمسک جستهاند و یکی را ضایع کردهاند»؛ (وَ مِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ التَّارِکُ بِیَدِهِ،فَذَلِکَ مُتَمَسِّکٌ بِخَصْلَتَیْنِ مِنْ خِصَالِ الْخَیْرِ وَ مُضَیِّعٌ خَصْلَهً) .
شک نیست که افراد ناتوان و یا توانمند فاقد مسئولیت کامل،نخستین چیزی را که ترک میکنند اقدامات عملی در راه نهی از منکر است.تنها در قلبشان از آن متنفرند و با زبان هم نصیحت و اعتراض میکنند.آنها در برابر دو قسمتی که انجام دادهاند مأجورند و درباره ترک مبارزه عملی با منکر-در صورتی که قدرت داشته باشند-مسئولیت سنگینی در پیشگاه خدا دارند.
سپس امام علیه السلام بهسراغ گروه سوم میرود و میفرماید:«گروهی دیگر تنها با قلبشان نهی از منکر میکنند (و از آن بیزارند) ولی مبارزه با دست و زبان را ترک میگویند این گروه بهترین خصلتهای این سه را ترک گفته و تنها به یکی چنگ زدهاند»؛ (وَ مِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بِقَلْبِهِ وَ التَّارِکُ بِیَدِهِ وَ لِسَانِهِ،فَذلِکَ الَّذِی ضَیَّعَ أَشْرَفَ الْخَصْلَتَیْنِ مِنَ الثَّلاثِ وَ تَمَسَّکَ بِوَاحِدَهٍ) .
تعبیر امام علیه السلام به «اشرف الخصلتین» در واقع ازقبیل اضافه صفت به موصوف است و در معنا«الخصلتین الاشرفین»میباشد.
آری آنها مهمترین بخش از نهی از منکر را که بخش عملی و زبانی است رها ساخته و به کمترین آن که مزاحمتی برای هیچکس تولید نمیکند قناعت نمودهاند و آنها ضعیفترین ناهیان از منکرند.ولی این مرحله نیز دارای تأثیر قابل توجهی است زیرا تنفر قلبی سبب میشود که شخص لااقل آلوده گناه نشود که اگر این تنفر نباشد او نیز به گناه خو میگیرد و به صف گنهکاران میپیوندد.
در حکمت 201 نیز گذشت که امیر مؤمنان علیه السلام اشاره به داستان قوم ثمود میکند که یک نفر از آنها آمد ناقهای را که معجزه آشکار صالح علیه السلام بود پی کرد و به قتل رساند ولی خداوند این کار را به همه آنها نسبت میدهد و میفرماید:
«فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِینَ» و امام علیه السلام در توجیه آن میفرماید:
«إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَهَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللَّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَا؛ ناقه ثمود را یک نفر پی کرد ولی خداوند همه را مشمول عذاب ساخت زیرا قلباً به آن راضی بودند».
آنگاه امام علیه السلام به گروه چهارمی اشاره میکند که متفاوت با این سه گروهاند و آنها کسانی هستند که تمام مراحل نهی از منکر را رها کرده و بیخیال از کنار منکرات جامعه میگذرند.میفرماید:«گروهی دیگر نه با زبان نهی از منکر میکنند و نه با قلب و نه با دست.اینها (در حقیقت) مردگانی در میان زندگان هستند»؛ (وَ مِنْهُمْ تَارِکٌ لِإِنْکَارِ الْمُنْکَرِ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ یَدِهِ،فَذلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ) .
چه تعبیر جالب و گویایی! زنده کسی است که دارای حس و حرکت باشد و مؤمن زنده کسی است که در برابر زشتیها حرکتی از خود نشان دهد.کسی که هیچگونه حرکتی حتی بهصورت تنفر قلبی از خودش در مقابل مظاهر زشت و منکر جامعه نشان نمیدهد واقعاً در صف مردگان قرار گرفته است.
از دیدگاه اسلام (کتاب و سنت) گروهی ظاهراً از دنیا رفتهاند و در میان ما
نیستند و جسم بیجان آنها در قبرها نهفته است ولی در واقع زندهاند چراکه آثارشان در همهجا نمایان است.مگر زندگی چیزی جز نشان دادن آثار حیات است؟ همان گونه که قرآن درباره شهدا میگوید:« وَ لَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ».(1)
امیرمؤمنان علی علیه السلام در گفتار حکیمانهای که خطاب به کمیل بیان کرد میفرماید:
«هَلَکَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْیاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِی الدَّهْر؛ ثروتاندوزان مردهاند ولی علما و دانشمندان تا پایان دنیا زندهاند».(2)
بنابراین،زندگی بیخاصیت مرگ است،مرگی توأم با آثار حیات مادی.
آنگاه امام علیه السلام در بخش دیگری از این کلام پرمعنا به بیان اهمیت امر به معروف و نهی از منکر بهصورت کلی پرداخته،میفرماید:«(بدانید) تمام اعمال نیک و حتی جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهی از منکر همچون آب دهان است در برابر دریایی عمیق و پهناور»؛ «وَ مَا أَعْمَالُ الْبِرِّ کُلُّهَا وَ الْجِهَادُ فِی سَبِیلِ اللّهِ،عِنْدَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ،إِلَّا کَنَفْثَهٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ) .
این تعبیر بهراستی تعبیر عجیبی است؛تمام کارهای نیک:نماز و روزه و زکات و حج و حتی جهاد فی سبیل اللّه در برابر امر به معروف و نهی از منکر بسیار کوچک و ناچیز است.دلیلش این است که این دو وظیفه بزرگ اسلامی ضامن اجرای تمام آن کارهای نیک و فرائض و واجبات است.اگر امر به معروف و نهی از منکر تعطیل شود بهدنبال آن نماز و روزه و حج و جهاد نیز بهتدریج به فراموشی سپرده میشود و این است دلیل برتری این دو بر آنها.
آنگاه امام علیه السلام در آخرین بخش از کلام نورانی خود به افراد ضعیف النفس هشدار میدهد و میفرماید:«(بدانید) امر به معروف و نهی از منکر نه مرگ کسی
را نزدیک میکند و نه از روزی کسی میکاهد (و بدانید) از همه اینها مهمتر سخن حقی است که در برابر پیشوای ستمگری گفته میشود (و از مظلومی در مقابل آن ظالم دفاع میگردد»؛ (وَ إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ لَا یُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ،وَ لَا یُنْقِصَانِ مِنْ رِزْقٍ،وَ أَفْضَلُ مِنْ ذلِکَ کُلِّهِ کَلِمَهُ عَدْلٍ عِنْدِ إِمَامٍ جَائِرٍ) .
بسیارند کسانی که گمان میکنند اگر بهسراغ انجام این دو وظیفه بروند جانشان یا نانشان به خطر میافتد در حالی که چنین نیست.خداوند حافظ جان و نان آنهاست و این تفکر،تفکری است شرکآلود و بیگانه از حق.
جمله «وَ افْضَلُ مِنْ ذلِکَ کُلِّهِ» حقیقت مهمی را بازگو میکند و آن اینکه انسان باید شجاع باشد و در برابر ظالمان،بیاعتنا به خطراتی که ممکن است او را تهدید کند حق را بیان دارد و ای بسا بیان حق،آنها را بیدار و یا حداقل شرمنده سازد و از انجام ظلمهایی بازدارد.
جالب اینکه ابن ابی الحدید در ذیل این جمله اشاره به داستان زید بن ارقم در برابر ابن زیاد یا یزید بن معاویه میکند و میگوید:مصداق این سخن روایتی است که میگوید:زید بن ارقم،ابن زیاد-و گاه گفته شده یزید بن معاویه-را دید که با چوبدستی خود به دندان امام حسین علیه السلام میزند در آن زمانی که سر آن حضرت را نزد او برده بودند.زید بن ارقم فریاد زد و گفت:چوب را بردار.بسیار دیدم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله این دندانها را میبوسید.(1)
نمونه دیگر آن سخنی است که عبد اللّه بن عفیف ازدی در مسجد کوفه در برابر ابن زیاد گفت و سخنان او را درهم کوبید.هنگامی که ابن زیاد بعد از شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش برای قدرتنمایی به مسجد کوفه آمد و بر فراز منبر رفت و در برابر انبوه جمعیت،خدا را حمد کرد که پیروز شده و اهانت
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 19، ص ۳۰۷. طبری، مورخ مشهور نیز در تاریخ خود این داستان را آورده است، تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۴۹.
شدیدی به حضرت سیدالشهدا علیه السلام کرد و آن حضرت را به دروغگویی نسبت داد،عبداللّه بن عفیف ازدی (که چشمش نابینا بود) از میان جمعیت برخاست و فریاد زد:«یا ابْنَ مَرْجانهَ! انّ الکذّابَ وَ ابنَ الکَذّابِ أنتَ و أبوکَ و مَنِ اسْتَعْمَلَکَ و أبوهُ یا عَدُوَّ اللّهِ أ تقتُلُونَ أولادَ النَّبِیِّین وَ تَتَکَلَّمونَ بِهذا الکَلامِ علی مَنابِرِ المُسلِمین؟؛ای پسر مرجانه! دروغگو و فرزند دروغگو تویی و پدر توست و کسی که تو را بر این مسند نشانده و پدر اوست.ای دشمن خدا فرزندان پیامبران را به قتل میرسانی و این سخن زشت را بر منبر مسلمانان میگویی؟».
(قابل توجه اینکه او ابن زیاد را ابن زیاد خطاب نکرد بلکه به مادرش مرجانه نسبت داد تا آلوده بودن نسب او را با این سخن آشکار کند و در میان جمعیت رسوایش سازد).ابن زیاد که انتظار چنین سخنی را از هیچکس نداشت خشمگین شد و گفت:گوینده این سخن کیست؟ عبداللّه بن عفیف گفت:منم ای دشمن خدا! آیا خاندان پاکی را که خداوند آنها را از هر گونه آلودگی پیراسته به قتل میرسانی و میپنداری مسلمانی؟ وا غوثاه؛کجایند فرزندان مهاجر و انصار که از تو و از آن طغیانگر (یزید) نفرین شده فرزند نفرین شده توسط پیامبر صلی الله علیه و آله، انتقام بگیرند....
به این ترتیب،عبد اللّه،بذر انقلاب بر ضد بنیامیه و خونخواهی امام حسین علیه السلام را در دلها با سخنانش پاشید و هر چند سرانجام در این راه شهید شد ولی کار خود را کرد.(1)
مرحوم محقق شوشتری در شرح نهج البلاغه خود (بهج الصباغه) نمونه دیگری ذکر میکند و آن اینکه مروان دستور داد روز عید (فطر یا قربان) منبر را آماده کنند و قبل از ادای نماز عید شروع به خواندن خطبه کرد.مردی برخاست
1) برای آگاهی از دنباله این داستان عبرت آموز به کتاب عاشورا (ریشه ها و انگیزه ها...) صفحه ۵۸۲ مراجعه کنید.
و گفت:ای مروان تو مخالفت با سنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله کردی.اوّلاً منبر را روز عید بیرون آوردی (در حالی که خطبه را باید ایستاده بخوانی نه نشسته بر منبر).ثانیاً خطبه نماز عید را قبل از نماز میخوانی (در حالی که خطبه نماز عید،بعد از نماز است) ابوسعید در آن صحنه حاضر بود،پرسید:این مرد کیست؟ گفتند:فلان شخص،فرزند فلان شخص.گفت:بدانید این مرد وظیفه خود را انجام داد.من از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود:هرکس کار منکری را ببیند اگر بتواند باید آن را با دست خود و عملاً تغییر دهد و اگر نتواند با زبان و اگر نتواند با قلب (متنفر از آن باشد) و این ضعیفترین مرحله ایمان است.(1)
قابل توجه اینکه تغییر دادن زمان خطبه،از بعد از نماز عید به قبل از آن-به گفته ابوبکر کاشانی (نویسنده کتاب بدائع الصنائع و از فقهای اهل سنت)-به این سبب بود که سخنان بیاساسی در خطبههای خود میگفتند و مردم میدانستند و برای خطبه آنها نمینشستند.ناچار زمان آن را تغییر دادند.(2)
داستان معروف فرزدق و اشعار مشهورش درباره امام سجاد علیه السلام در برابر هشام بن عبدالملک در کنار خانه خدا نیز نمونه زنده و بارزی از این گفتار امام علیه السلام است.(3)
البته در ذیل این داستان آمده است که هشام سخت از این اشعار عصبانی شد و حقوق فرزدق را از بیتالمال قطع کرد ولی امام سجاد علیه السلام آن را جبران فرمود.
و در نهایت اشعار فرزدق در تاریخ جاودان و ماندگار شد.
داستانهای زیادی در تاریخ اسلام از این دست دیده میشود.گرچه در بعضی از آنها جان ناهی از منکر به خطر افتاد ولی این در موارد نادری بود که با
کلیتی که امام امیر مؤمنان علیه السلام در این گفتار حکیمانه فرموده منافاتی ندارد زیرا همواره عمومات،استثنائاتی دارد.
امر به معروف و نهی از منکر در تعلیمات اسلامی
درباره این دو فریضه اسلامی آیات فراوان و روایات بسیاری وارد گردیده و مقدار اهمیتی که به آنها داده شده در هیچ موضوع دیگری تا این حد دیده نمیشود.
قرآن مجید،امت اسلامی را بهترین امتها شمرده و در تأیید آن نکاتی فرموده که نخستین آن مسئله امر به معروف و نهی از منکر و سپس ایمان به خداست.میفرماید:« کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ ».(1)
در شش آیه قبل از آن دستور مؤکد دیگری بهصورت گروهی دراینباره میدهد،میفرماید:« وَ لْتَکُنْ مِّنْکُمْ أُمَّهٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ »؛باید از میان شما،جمعی دعوت به نیکی،و امر به معروف و نهی از منکر کنند! و آنها رستگاراناند».(2)
به این ترتیب،هم عنوان بهترین امتها را داشتن و هم در گروه رستگاران بودن در سایه امر به معروف و نهی از منکر حاصل میشود.
امام باقر علیه السلام نیز درباره اهمیت این دو وظیفه در حدیث معروفی میفرماید:
«
إِنَّ الأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْکَرِ سَبِیلُ الأَنْبِیاءِ وَ مِنْهاجُ الصُّلَحاءِ فَرِیضَهٌ عَظِیمَهٌ بِها تُقامُ الْفَرائِضُ وَ تَأْمَنُ الْمَذاهِبُ وَ تَحِلُّ الْمَکاسِبُ وَ تُرَدُّ الْمَظالِمُ وَ تُعْمَرُ
الأَرْضُ وَ ینْتَصَفُ مِنَ الأَعْداءِ وَ یسْتَقِیمُ الأَمْرُ؛ امر به معروف و نهی از منکر راه انبیا و طریق صالحان است،دو فریضه بزرگ الهی است که بقیه فرائض با آنها برپا میشود،و به وسیله این دو،راهها امن میگردد،و کسب و کار مردم حلال و حقوق افراد تأمین میشود،و در سایه آن زمینها آباد میگردند،از دشمنان انتقام گرفته میشود،و در پرتو آن همه کارها روبهراه میگردد».(1)
برای اهمیت این دو فریضه الهی همین بس که از روایات استفاده میشود شرط قبولی دعا انجام آنهاست.همانگونه که امیرمؤمنان علیه السلام در واپسین ساعات عمر در بستر شهادت فرمود:
«لَا تَتْرُکُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْکَرِ فَیوَلَّی عَلَیکُمْ شِرَارُکُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلَا یُسْتَجَابُ لَکُمْ؛ امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که اشرار بر شما مسلط میشوند سپس هرچه دعا کنید مستجاب نمیگردد».(2)
آیه 63 سوره مائده علمای اهل کتاب را سخت نکوهش میکند که براثر ترک امر به معروف و نهی از منکر،امتهای آنها آلوده انواع گناهان شدند و در پایان آیه میگوید:چه زشت است کاری که آنها انجام میدادند:« لَوْ لَا یَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَ الْأَحْبَارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَکْلِهِمْ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا کَانُوا یَصْنَعُونَ ».
در خطبه قاصعه(3)تعبیر تند دیگری درباره تارکان امر به معروف و نهی از منکر دیده میشود،میفرماید:
«فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یلْعَنِ الْقَرْنَ الْمَاضِی بَینَ أَیدِیکُمْ إِلَّا لِتَرْکِهِمُ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْکَرِ فَلَعَنَ اللَّهُ السُّفَهَاءَ لِرُکُوبِ الْمَعَاصِی،وَ الْحُلَمَاءَ لِتَرْکِ التَّنَاهِی؛ خداوند سبحان مردم قرون پیشین را از رحمت خود دور نساخت جز به این سبب که امر به معروف و نهی از منکر را ترک کردند،لذا افراد نادان را بهسبب گناه و دانایان را بهعلّت ترک نهی از منکر از رحمت خود دور ساخت».
فلسفه این اهمیت-همان گونه که در بالا اشاره شده-این است که قوانین الهی در صورتی لباس وجود به خود میپوشد و اجرا میگردد که نظارتی بر آن باشد و این نظارت در درجه اول همان نظارت عمومی از ناحیه امر به معروف و نهی از منکر است که اگر ترک شود اجرای احکام الهی یا متوقف میشود و یا سست.
درباره اهمیت این دو فریضه بزرگ الهی و معنای معروف و منکر و مراحل امر و نهی و شرایط آن میتوان کتاب یا کتابها نوشت و در فقه اسلامی نیز در کنار مسئله جهاد،کتابی به عنوان کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر دیده میشود.(1)
در اینجا این سخن را با حدیث نابی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که در کتاب تهذیب الاحکام شیخ طوسی آمده است پایان میدهیم،فرمود:
«لَا یزَالُ النَّاسُ بِخَیرٍ مَا أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوَی فَإِذَا لَمْ یفْعَلُوا ذَلِکَ نُزِعَتْ مِنْهُمُ الْبَرَکَاتُ وَ سُلِّطَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ وَ لَمْ یکُنْ لَهُمْ نَاصِرٌ فِی الْأَرْضِ وَ لَافِی السَّمَاءِ؛ مردم همواره در طریق خیر و سعادتاند تا زمانی که امر به معروف و نهی از منکر را انجام میدهند و تعاون بر نیکی و تقوا مینمایند.
زمانی که اینها ترک شود برکات الهی از آنها قطع خواهد شد و بعضی بر بعض دیگر سلطه پیدا میکنند و یاوری در زمین و آسمان نخواهند داشت».(2)
وَ عَنْ أَبِی جُحَیْفَهَ قَالَ سَمِعْتُ أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام یَقُولُ:
أَوَّلُ مَا تُغْلَبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْجِهَادِ الْجِهَادُ بِأَیْدِیکُمْ،ثُمَّ بِأَلْسِنَتِکُمْ
ثُمَّ بِقُلُوبِکُمْ؛فَمَنْ لَمْ یَعْرِفْ بِقَلْبِهِ مَعْرُوفاً،وَ لَمْ یُنْکِرْ مُنْکَراً،
قُلِبَ فَجُعِلَ أَعْلَاهُ أَسْفَلَهُ وَأَسْفَلُهُ أَعْلاَهُ.
ابوجحیفه میگوید:از امیرمؤمنان علیه السلام شنیدم که میفرمود:
نخستین مرحلهای از جهاد که از شما میگیرند و در آن مغلوب میشوید جهاد با دست (جهاد عملی) است سپس جهاد با زبان و بعد جهاد با قلب.آنکس که حتی با قلبش به طرفداری معروف و مبارزه با منکر برنخیزد قلبش واژگونه میشود! بالای آن پایین و پایین آن بالا میرود (و حس تشخیص نیک و بد را از دست میدهد).(1)
در مصادر چنین آمده است که این کلام نورانی را قبل از سید رضی علی بن ابراهیم قمی در تفسیرش وقاضی قضاعی در کتاب دستور معالم الحکم با تفاوتی آورده اند. همچنین سید ابوطالب یحیی بن الحسین الحسنی (متوفای ۴۲۴) در امالی خود آن را به صورت مسند ذکر کرده و بعد از سید رضی) ابو حامد غزالی در احیاء العلوم آن را با تفاوتی آورده است و نیز روایت آمدی در غررالحکم تفاوتی با روایت سید رضی و روایت دیگران دارد و نشان می دهد هرکدام آن را از منبع خاص خود گرفته اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۷).
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
قلبهای واژگونه!
این کلام نورانی در واقع تکمیل بر دو گفتار حکیمانهای است که قبلاً تحت شماره 373 و 374 آمد و ناظر به مراحل سهگانه امر به معروف و نهی از منکر است و در واقع هرکدام از زاویهای به این مسئله مهم مینگرد.
«در اینجا ابوجحیفه(1)میگوید:من از امیر مؤمنان علیه السلام شنیدم که میفرمود:
نخستین مرحلهای از جهاد که از شما میگیرند و در آن مغلوب میشوید جهاد با دست (جهاد عملی) است سپس جهاد با زبان و بعد جهاد با قلب»؛ (وَ عَنْ أَبِی جُحَیْفَهَ قَالَ:سَمِعْتُ أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام یَقُولُ:أَوَّلُ مَا تُغْلَبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْجِهَادِ الْجِهَادُ بِأَیْدِیکُمْ،ثُمَّ بِأَلْسِنَتِکُمْ ثُمَّ بِقُلُوبِکُمْ) .
روشن است که ظالمان و دشمنان اسلام نخست تلاش میکنند چراغ پرفروغ
1) نام او وهب بن وهب و بعضی گفته اند وهب بن عبد الله سوائی است که در خردسالی پیامبر اکرم را درک کرد و جزء جوان ترین صحابه محسوب می شود با این حال احادیثی از پیامبر اکرم کی یوه شنیده و روایت کرده است. در حدیثی آمده است که ابو جحیفه غذای فراوانی خورده بود و خدمت پیامبر اکرم نیواله رسید و در حضور آن حضرت آروغی زد. پیغمبر نمونه فرمود: ابو جحیفه چنین مکن. کسی که در دنیا بیش از همه سیر شود در قیامت بیش از همه گرسنه خواهد بود. ابو جحیفه که این سخن را شنید دیگر هرگز شکم خود را پر از غذا نمی کرد حتی فردای شبی که شام می خورد، صبحانه نمی خورد و آن روز که صبحانه می خورد شام نمی خورد (و گفتار پیامبر اکرم را به طور کامل اطاعت کرد) ابو جحیفه بعدا به کوفه آمد و در تمام جنگهای امیر مؤمنان علی علیه السلام در رکاب آن حضرت بود. علی علیه السلام او را دوست می داشت و به او اعتماد می کرد و او را وهب الخیر می نامید و (به سبب اعتمادی که به او داشت او را مامور بیت المال کوفه کرد. وی در سال ۷۲ هجری قمری دنیا را وداع گفت. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۶)
امر به معروف و نهی از منکر عملی را از مسلمانان بگیرند و اجازه ندهند کسی عملاً امر به معروف یا نهی از منکر کند مبادا موقعیت آنها به خطر بیفتد.
هنگامی که جهاد عملی را خاموش کردند بهسراغ جهاد زبانی میروند و اجازه نمیدهند کسی بر فراز منابر یا در مجامع دیگر امر به معروف و نهی از منکر کند و کسانی را که اقدام به این کار کنند تحت تعقیب قرار میدهند و حتی در تاریخ میخوانیم که گاه زبان بعضی از آنها را قطع میکردند تا نتوانند امر به معروف و نهی از منکر کنند و بساط ظالمان را متزلزل سازند مانند آنچه درباره میثم تمار،آن یار باوفا و دوست مخلص علی علیه السلام نقل شده که حتی هنگامی که او را به چوبه دار آویزان کردند (معمول بود طناب را زیر بغل شخصی که میخواستند به دار بیاویزند قرار میدادند) باز بر فراز چوبه دار فضایل علی علیه السلام را بیان میکرد.ابن زیاد دستور داد زبانش را قطع کردند.
یا اینکه همچون ابوذر به نقطه دور افتادهای تبعید میشدند تا کسی پیام زبان حقگویشان را نشنود آنگونه که در زمان معاویه و خلیفه سوم روی داد.
و هنگامی که این مرحله از جهاد را گرفتند تبلیغات منفی را آغاز میکنند به گونهای که آن حالت تنفر قلبی را بهتدریج از مردم بگیرند تا شعله جهاد با قلب نیز خاموش شود و یا اینکه وقتی جهاد عملی و جهاد با زبان گرفته شد و مدتی گذشت بهتدریج انسانها زشتی منکرات را فراموش میکنند همانگونه که انسان ماهر در انجام یک کار اگر مدتی آن را ترک کند مهارت خود را بهکلی از دست خواهد داد.
بعضی از شارحان نهج البلاغه احتمال دیگری در تفسیر این کلام دادهاند و آن اینکه وقتی حاکمیت ظالمان ادامه پیدا کند نسلهایی که بعداً روی کار میآیند زشتی منکرات را فراموش میکنند و به این ترتیب جهاد با قلب نیز ترک میشود.
آنگاه امام علیه السلام در یک نتیجهگیری پرمعنا میفرماید:«کسی که حتی با قلبش از
نیکیها طرفداری و با منکرات مبارزه نکند قلبش واژگونه میشود،بالای آن پایین و پایین آن بالا قرار میگیرد»؛ (فَمَنْ لَمْ یَعْرِفْ بِقَلْبِهِ مَعْرُوفاً،وَ لَمْ یُنْکِرْ مُنْکَراً، قُلِبَ فَجُعِلَ أَعْلَاهُ أَسْفَلَهُ وَ أَسْفَلُهُ أَعْلاَهُ) .
معلوم است که منظور از «قلب» در اینجا آن عضو صنوبری که وسیله رسانیدن خون به تمام اعضای بدن است نمیباشد بلکه قلب در اینجا به معنای عقل و حس تشخیص است زیرا یکی از معانی قلب در لغت،همان عقل است.
اشاره به اینکه انسان حس تشخیص نیک و بد را در چنان محیطی از دست میدهد و بهتدریج نیکیها در نظرش زشت و زشتیها در نظرش زیبا خواهد شد.
در حدیثی پرمعنا و پیشگویانه از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین میخوانیم:
«کَیفَ بِکُمْ إِذَا فَسَدَتْ نِسَاؤُکُمْ وَ فَسَقَ شَبَابُکُمْ وَ لَمْ تَأْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ لَمْ تَنْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ فَقِیلَ لَهُ وَ یکُونُ ذَلِکَ یا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ کَیفَ بِکُمْ إِذَا أَمَرْتُمْ بِالْمُنْکَرِ وَ نَهَیتُمْ عَنِ الْمَعْرُوفِ فَقِیلَ لَهُ یا رَسُولَ اللَّهِ وَ یکُونُ ذَلِکَ قَالَ نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ کَیفَ بِکُمْ إِذَا رَأَیتُمُ الْمَعْرُوفَ مُنْکَراً وَ الْمُنْکَرَ مَعْرُوفاً؛ چگونه خواهید بود هنگامی که زنان شما فاسد شوند و جوانان شما فاسق و امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنید؟ کسی عرض کرد:ای رسول خدا صلی الله علیه و آله ! آیا چنین امری واقع میشود؟ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:آری و بدتر از این واقع خواهد شد.چگونه خواهید بود هنگامی که امر به منکر میکنید و نهی از معروف؟ عرض کردند:ای رسول خدا صلی الله علیه و آله ! آیا چنین چیزی واقع خواهد شد؟ فرمود:آری و بدتر از این روی میدهد.چگونه خواهید بود هنگامی که معروف را منکر و منکر را معروف (و زیباییها را زشت و زشتیها را زیبا) خواهید دید؟».(1)
در قرآن مجید نیز آمده است که یکی از کارهای شیطان این است که زشتیها را در نظر انسان زیبا نشان میدهد:« وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ
1) کافی، ج ۵، ص ۵۹، ح ۱۴.
فَهُمْ لَا یَهْتَدُونَ »؛و شیطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده،و آنها را از راه بازداشته؛و ازاینرو هدایت نمیشوند!».(1)
این کار مخصوص شیاطین جن نیست بلکه شیطانهای انساننما نیز این کار را انجام میدهند.
1) نمل، آیه ۲۴
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ الْحَقَّ ثَقِیلٌ مَرِیءٌ،وَ إِنَّ الْبَاطِلَ خَفِیفٌ وَبِیءٌ.
امام علیه السلام فرمود:
حق،سنگین اما گواراست،و باطل،سبک است اما بلاخیز و مرگآور.(1)
از کسانی که این گفتار حکیمانه را نقل کرده اند بلاذری در انساب الاشراف است که آن را با اضافاتی نقل کرده است همچنین ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۷).
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
عاقبت حق و باطل
از نوشته بلاذری در انساب الاشراف استفاده میشود که این کلام را امیرمؤمنان علی علیه السلام هنگامی بیان فرمود که عثمان تمام فرمانداران خود را از نقاط مختلف کشور اسلام گردآوری کرده بود تا درباره شکایات مردم از آنها صحبت کند.از امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز در این مجلس دعوت به عمل آمد.حضرت خطاب به عثمان این جمله را بیان فرمود:«حق،سنگین اما گواراست و باطل،سبک اما بلاخیز و مرگآور است»؛ (إِنَّ الْحَقَّ ثَقِیلٌ مَرِیءٌ،وَ إِنَّ الْبَاطِلَ خَفِیفٌ وَبِیءٌ) .
«مریء»به معنای گوارا و«وبیء»به معنای وباخیز است که گاه تفسیر به مرگآور میشود.
سپس افزود:وای بر تو هرگاه کسی به تو راست بگوید عصبانی میشوی و اما اگر دروغ بگوید راضی میگردی:(انک متی تصدق تسخط و متی تکذب ترض).(1)توضیح اینکه در کتاب الفتوح ابن اعثم کوفی آمده است که گروهی از اهل شام نزد عثمان آمدند و از معاویه شکایت کردند و جمعی از خوبان کوفه نزد او آمدند و از والی او سعید بن عاص شکایت داشتند.عثمان گفت:تا کی اینگونه شکایتها از این دو نفر به من میرسد؟ حجاج بن غزیه انصاری گفت:مردم فقط از این دو نفر شکایت ندارند آنها از همه عمال و فرمانداران تو شاکی
1) الغدیر، ج ۹، ص ۷۱ به نقل از انساب الاشراف، ج ۵، ص ۴۴
هستند.یکبار بهسراغ آنها فرستادی و احضارشان کردی سپس بار دیگر آنها را به مقام خود بازگرداندی،اکنون بهسراغ آنها بفرست و آنها را در حضور اصحاب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به این مسجد احضار کن سپس از آنها عهد و پیمان بگیر که به کسی ظلم نکنند و آنها را سوگند ده آنگاه آنها را به جای خود بازگردان و اگر نپذیرفتند دیگری را بهجای آنها بفرست زیرا صالحان مسلمین کم نیستند.بسیاری از مردم نیز همین پیشنهاد را تأیید کردند.
بهدنبال این ماجرا عثمان به سراغ جمیع کارگزاران و فرماندارانش فرستاد و آنها را احضار کرد سپس رو به اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله کرد و گفت:ای مردم! اینها کارگزاران مناند که مورد اعتمادم بودهاند اگر دوست داشته باشید آنها را عزل میکنم و آنکس را که شما دوست بدارید بهجای آنها میگذارم.
اینجا بود که امیرمؤمنان علی علیه السلام (که میدانست عثمان در این سخن خود پایدار نخواهد ماند) فرمود:ای عثمان! حق،سنگین است (و تلخ) و باطل،سبک است (و شیرین) تو مردی هستی که اگر به تو راست بگویند خشمگین میشوی و اگر دروغ بگویند راضی میگردی.مطالب بسیاری از مردم به تو رسیده که اگر آنها را ترک کنی بهتر از آن است که اصرار بر آنها داشته باشی.از خدا بپرهیز و از آنچه مردم درباره تونمیپسندند توبه کن.
آنگاه طلحه نیز سخنانی در تأیید سخنان علی علیه السلام گفت.سرانجام عثمان عصبانی شد و گفت:چرا مرا رها نمیکنید؟ چرا اینهمه سرزنش میکنید؟ من کاری نکردهام.شما اوضاع را بر ضد من دگرگون ساختید....(1)
حوادث بعد از این ماجرا که در تاریخ صدر اسلام بهطور مشروح آمده نشان میدهد که عثمان سرانجام تن به حق نداد چراکه تلخ و سنگین بود و باطل را برگزید چراکه ظاهراً شیرین بود ولی عاقبت دردناکی برای او و برای جهان
1) الفتوح ابن اعثم، ج ۲، ص ۳۹۵-۳۹۴.
اسلام بهوجود آمد.ای کاش کلام امیر مؤمنان علی علیه السلام را پذیرفته بود و آنهمه آسیبها به جهان اسلام نمیرسید.
سنگینی حق به این دلیل است که در بسیاری از موارد برخلاف میل انسان است و اصولاً حرکت کردن در مسیر حق کار بسیار پیچیده و مشکل است و به گفته بعضی از دانشمندان مانند راه رفتن روی طناب است که اگر اندک خطایی در آن شود انسان سقوط میکند؛در مسیر حق نیز اگر انسان خطا کند در وادی باطل گرفتار خواهد شد.ولی به هر حال نتیجه حق بسیار گواراست،هم در دنیا باعث خشنودی بندگان خداست و هم در آخرت موجب سعادت جاودان و نجات ابدی است.بعضی آن را تشبیه به داروی تلخ شفابخشی کردهاند که خوردن آن ناگوار اما نتیجه آن رهایی از بیماریهای خطرناک است.
اما به عکس،باطل،سبک و آسان است چراکه انسان هرگونه بخواهد آن را مطابق میل خود تنظیم میکند و بهطور موقت از آن لذت میبرد ولی عاقبتی دردناک دارد؛هم در این دنیا مردم بر ضد او میشورند و هم در آخرت گرفتار عذاب دردناک الهی میشود.در داستان عمال عثمان نیز تاریخ میگوید که چه عاقبت ناگوار و بدی در انتظار او بود و چه مشکلات عظیمی برای جهان اسلام بهوجود آورد.آری انحراف از حق،آثار بسیار ناگواری دارد.
شبیه همین کلام نورانی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بهصورت دیگری آمده است که فرمود:
«الْحَقُّ ثَقیلٌ مُرٌّ،وَ الْباطِلُ خَفیفٌ حُلْوٌ،وَ رُبَّ شَهْوَهِ ساعَهٍ تُورِثُ حُزْناً طَویلاً؛ حق،سنگین و تلخ است،و باطل،سبک و شیرین؛لیکن چه بسا یک لحظه شهوتپرستی،نگرانی و حزن طولانی درپی داشته باشد».(1)
آری؛حق،سنگین و تلخ است؛زیرا گاهی به ضرر و زیان انسان تمام میشود و بسیاری از اوقات حق برخلاف خواستههای درونی و شهوات انسان است
1) میزان الحکمة، باب ۸۸۸، ح ۴۱۰۰
و گاهی نیز اجرای حق،سرزنش دیگران و ناملایمات و مشکلاتی را به همراه دارد که برای انسان گران و سنگین تمام میشود.اما باطل،سبک و شیرین است؛ ولی همچون سمّ،مهلک و کشنده است؛به همین دلیل،چه بسا سبب یک عمر پشیمانی و ناراحتی بشود؛مثلاً کسی که از روی خواسته نفس برای مدّت کوتاه گناهی را انجام میدهد که مجازات آن زندان ابد است پس از دستگیری و بازداشت،کفّاره یک ساعت گناه را باید یک عمر بپردازد.
[[و قال علیهالسلام ]]
لَا تَأْمَنَنَّ عَلَی خَیْرِ هذِهِ الْأُمَّهِ عَذَابَ اللّهِ لِقَوْلِهِ تَعَالَی:« فَلاَ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ »وَ لَا تَیْأَسَنَّ لِشَرِّ هذِهِ الْأُمَّهِ مِنْ رَوْحِ اللّهِ لِقَوْلِهِ تَعَالَی:
« إِنَّهُ لَا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ ».
امام علیه السلام فرمود:
بهترین افراد این امت را از عذاب الهی ایمن ندانید زیرا خداوند میفرماید:جز زیانکاران هیچکس در برابر مجازات الهی احساس امنیت نمیکند.(ممکن است یک روز لغزشی پیدا کند و در صف بدکاران قرار گیرد) و برای بدترین افراد این امت نباید از رحمت خدا مأیوس شوید زیرا خداوند میفرماید:از رحمت خدا
جز کافران مأیوس نمیشوند.(1)
در مصادر آمده است که ابن عبد ربه در کتاب عقد الفرید آن را به اضافه کلام حکمت آمیز پیشین به صورت کلام واحد آورده و اسامة بن منقذ در لباب الآداب حکمت ۸۲ و ۹۰ و حکمت مورد بحث را در کلام واحدی ذکر کرده و به هر حال این کلام حکمت آمیز، هم در کتب پیش از سید رضی و هم کتب بعد از او آمده است. مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۸)
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
نه نیکوکاران در امانند نه بدکاران مأیوس
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه کوتاه به دو نکته مهم اشاره میکند و در واقع به همگان هشدار میدهد.
در نکته اول میفرماید:«بهترین افراد این امت را نباید از عذاب الهی ایمن بدانید زیرا خداوند میفرماید:جز زیانکاران هیچکس در برابر مجازات الهی احساس امنیت نمیکند»؛ (لَا تَأْمَنَنَّ عَلَی خَیْرِ هذِهِ الْأُمَّهِ عَذَابَ اللّهِ لِقَوْلِهِ تَعَالَی:
« فَلاَ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ ») .
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود در اینجا ایرادی مطرح کرده و آن را بدون پاسخ گذاشته است و آن اینکه آیه شریفه اول درمورد قوم زیانکار است که ممکن است در برابر مجازات الهی احساس امنیت کند اما کسی که از بهترین افراد این امت است مشمول این آیه نیست چگونه امام علیه السلام آیه را تطبیق بر اینگونه افراد فرموده است؟
پاسخ این ایراد روشن است و تعجب میکنیم چگونه ابن ابی الحدید توجه به آن پیدا نکرده است.منظور امام علیه السلام این است:افرادی که در صف متقین و نیکوکاران قرار دارند از آینده خود در امان نباشند زیرا هر زمان ممکن است لغزشی برای آنها پیدا شود و از مسیر حق منحرف گردند و گرفتار عذاب الهی شوند.همانگونه که در میان یاران پیامبر صلی الله علیه و آله افرادی مثل طلحه و زبیر بودند که
در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله خدمات بزرگی به اسلام کردند و همهجا از آنها به نیکی یاد میشد ولی در زمان علی علیه السلام بیعت او را شکستند و شمشیر به روی امام وقت خود کشیدند و برای بهدست آوردن مقام،جنگ جمل را به راه انداختند که گروه زیادی از مسلمانان در آن جنگ کشته شدند و خود آنها نیز به قتل رسیدند.
در ذیل آیه شریفه 175 سوره اعراف نیز داستان مردی از بنیاسرائیل در تفاسیر مختلف نوشته شده است که نخست در صف مؤمنان بود و حامل آیات و علوم الهی شده بود سپس از این مسیر گام بیرون نهاد و شیطان به وسوسه او پرداخت و عاقبت کارش به گمراهی و بدبختی کشیده شد.« وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ »؛و بر آنها بخوان سرگذشت آنکس را که آیات خود را به او دادیم؛ولی (سرانجام) خود را از آن تهی ساخت و شیطان درپی او افتاد،و از گمراهان شد!».
مفسران نام این شخص را بلعم باعورا نوشتهاند که دانشمند مهمی بود ولی سرانجام براثر دنیاپرستی منحرف گشت.
آنگاه در دومین جمله میفرماید:«برای بدترین افراد این امت نیز نباید از رحمت خداوند مأیوس شد زیرا خداوند متعال میفرماید:از رحمت خدا جز کافران مأیوس نمیشوند»؛ (وَ لَا تَیْأَسَنَّ لِشَرِّ هذِهِ الْأُمَّهِ مِنْ رَوْحِ اللّهِ لِقَوْلِهِ تَعَالَی:
« إِنَّهُ لَا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ ») .
دلیل آن هم روشن است.چون بدترین افراد ممکن است روزی متنبه شوند و در مقام توبه و انابه برآیند و مشمول رحمت الهی گردند.
همانگونه که در جمله دوم منظور امام علیه السلام این نیست که بدترین افراد در حالی که توبه نکردهاند و تغییر مسیر ندادهاند مشمول رحمت حق میشوند،در جمله اول نیز به قرینه مقابله همین است که بهترین افراد ممکن است تغییر مسیر دهند و گرفتار عذاب الهی شوند.
در تاریخ اسلام نیز افراد زیادی را سراغ داریم که روزی در صف کفار و بدکاران و سارقان و مانند آن بودند اما ناگهان بیدار شدند و به راه حق برگشتند و عاقبتبهخیر شدند.
در ذیل گفتار حکمتآمیز شماره 170 داستانی از جلد هشتم کافی نقل کردیم که سخن از عابدی میگفت که شیطان او را فریب داد و به گناه دعوت کرد ولی زن آلوده گنهکاری او را از گناه نجات داد و خودش نیز اهل نجات شد.توضیح آن را در ذیل همان کلام مطالعه فرمایید.
منظور از مکر الهی چیست؟
«مکر»در فارسیِ امروز به معنای توطئه مخفیانه برای انجام کارهای خلاف است و جنبه ضدارزش دارد در حالیکه در لغت عرب به معنای هر نوع چارهاندیشی برای بازداشتن دیگری از کار یا از چیزی است خواه خوب باشد یا بد.
بنابراین هنگامی که مکر به خداوند نسبت داده میشود به معنای چارهاندیشی برای بازداشتن است که گاه درمورد گنهکاران بهکار میرود و مفهومش همان مجازاتهای الهی است و گاه درمورد نیکوکاران بهکار میرود که مفهومش بازداشتن از خطرهاست.
در آیه مورد بحث،مکر به همان معنای اول یعنی مجازات الهی است و میدانیم هیچکس-حتی نیکوکارترین شخص-نباید ترس از مجازات را از خود دور سازد چراکه خوف و رجا بهصورت متعادل رمز پیشرفت و پیروزی است.تنها جمعیت زیانکاران هستند که خود را در امن و امان از مجازات الهی میبینند و هر کاری را برای خود روا میدارند.ولی مؤمنان و صالحان همواره در بیم و امیدند؛ مبادا لغزشی کنند و حسنات آنها بر باد رود،و همواره به لطف خدا امیدوارند.
در حدیثی از امام امیر مؤمنان علیه السلام که در غرر الحکم آمده میخوانیم:
«مَنْ أمِنَ مَکرَ اللّهِ هَلَک؛ کسی که خود را از عذاب الهی در امان ببیند هلاک میشود».(1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است که میفرماید:
«إِذَا رَأَیتُمُ الْعَبْدَ یتَفَقَّدُ الذُّنُوبَ مِنَ النَّاسِ نَاسِیاً لِذَنْبِهِ فَاعْلَمُوا أَنَّهُ قَدْ مُکِرَ بِهِ؛ هنگامی که ببینید کسی از بندگان خدا گناهان مردم را مورد توجه قرار میدهد و گناه خود را فراموش میکند بدانید فریب خورده (و خود را از عذاب الهی مصون دانسته است)».(2)
[[و قال علیهالسلام ]]
الْبُخْلُ جَامِعٌ لِمَسَاوِی الْعُیُوبِ،وَ هُوَ زِمَامٌ یُقَادُ بِهِ إِلَی کُلِّ سُوءٍ.
امام علیه السلام فرمود:
بخل،جامع تمام عیوب است و وسیلهای است که انسان را
به هر بدیای میکشاند.(1)
در مصادر آمده است که این کلام حکیمانه را طرطوشی (متوفای ۵۲۰ از دانشمندان اندلس که در شهر طرطوش می زیسته است) در کتاب سراج الملوک در ضمن حکمت های آن حضرت، آورده و مرحوم ابن شعبة حرانی آن را در کتاب تحف العقول در وصیت حضرت به امام حسین علی با تفاوت هایی ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۰)
اضافه بر این میدانی در مجمع الأمثال، ج ۲، ص ۴۲۱ با تفاوت هایی و زمخشری در ربیع الابرار، ج ۴، ص ۳۹۳ عین آن را ذکر کرده است
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
سرچشمه تمام عیوب
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه بخل را به عنوان یک صفت رذیله که سرچشمه رذایل دیگر است معرفی کرده،میفرماید:«بخل،جامع تمام عیبها و وسیلهای است که انسان را بهسوی هر بدیای میکشاند»؛ (الْبُخْلُ جَامِعٌ لِمَسَاوِی الْعُیُوبِ، وَ هُوَ زِمَامٌ یُقَادُ بِهِ إِلَی کُلِّ سُوءٍ) .
«مساوی» ظاهراً جمع«مسائه»به معنای بدی است و بعضی گفتهاند که «مساوی»جمع«مسوی»میباشد.
انسان بخیل از یکسو از پرداخت حقوق شرعی امتناع کرده و سعی میکند تا آنجا که ممکن است از آن بکاهد.
از سویی دیگر در مواردی که صله رحمی ایجاب میکند به احرام کمک نماید خودداری میکند و به این ترتیب جزء قاطعان رحم میشود.
از سویی دیگر بهسبب علاقه فوقالعاده به اندوختن مال ممکن است آلوده احتکار،رباخواری،غش در معامله و انواع کسبهای حرام شود.
نیز برای پوشانیدن چهره واقعی خود بهسراغ ریاکاری میرود و برای اینکه در برابر درخواست کنندگان کمک جواب رد بدهد متوسل به انواع دروغها میشود و به این ترتیب بخل،سرچشمه گناهان فراوان و عیوب بسیار خواهد بود.
از طرف دیگر شخص بخیل در اعتقادات خود نیز مشکل دارد چراکه اگر
سوءظن به خدا نداشت انفاق میکرد و به وعدههای الهی دلخوش بود.
البته بخل درجاتی دارد و تمام صفاتی که گفته شد مربوط به تمام درجات نیست هرچه شدیدتر باشد آثار سوئش بیشتر است.
حقیقت بخل آن است که انسان نخواهد دیگری از اموال یا موقعیت او و یا علم او برخوردار شود.
دانشمندان برای بخل انواع و اقسامی شمردهاند.کمترین آن این است که انسان نخواهد دیگران از امکانات او استفاده کنند و بالاترین آن این است که نخواهد دیگران از اموال یکدیگر،یا از اموال خودشان بهرهمند گردند و گاه بخل بهقدری شدید میشود که انسان دربرابر خویشتن هم بخیل میگردد و حاضر نیست خودش از امکاناتش بهرهمند شود.
قرآن مجید بخیلان را به عذاب خوارکننده تهدید کرده است،میفرماید:
« الَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ یَکْتُمُونَ مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنَا لِلْکَافِرِینَ عَذَاباً مُّهِیناً »؛آنها کسانی هستند که بخل میورزند،و مردم را به بخل دعوت میکنند،و آنچه را که خداوند از فضل (و رحمت) خود به آنها داده، کتمان مینمایند.(این عمل،در حقیقت از کفرشان سرچشمه گرفته؛) و ما برای کافران،عذاب خوارکنندهای آماده کردهایم».(1)
قابل توجه اینکه خداوند اینگونه افراد را جزء کافران شمرده است.
در احادیث اسلامی نکوهشهای زیادی درباره بخل و بخیل آمده است ازجمله در حدیثی که در غررالحکم از امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده است میخوانیم:
«البُخلُ یُذِلّ مُصاحِبَه وَ یُعِزّ مُجانِبَهُ؛ بخل،صاحبش را ذلیل و بیگانه از او را عزیز میکند».(2)
در حدیث دیگری از همان منبع و از همان حضرت میخوانیم:
«البَخیلُ یَبخَلُ عَلی نَفسِه بالیَسیرِ مِن دُنیاه و یَسمَحُ لِوراثهِ بِکُلِّها؛ بخیل حتی مقدار کمی از دنیا را بر خود حرام میکند ولی همه آن را در اختیار وارث میگذارد».(1)
نیز در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الْبَخِیلُ بَعِیدٌ مِنَ اللَّهِ بَعِیدٌ مِنَالْجَنَّهِ قَرِیبٌ مِنَ النَّار؛ بخیل از خدا و مردم دور است و به آتش دوزخ نزدیک».(2)
سرچشمه اصلی بخل همان سوءظن به وعدههای الهی است آنجا که در برابر انفاق وعده جبران بیشمار فرموده و بخیل به این وعدههای صریح الهی اعتنا نمیکند.
امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«البُخلُ بالمَوجودِ سُوءُ الظّنِّ بالمَعبودِ؛ بخل ورزیدن درباره آنچه انسان در اختیار دارد نشانه سوءظن به معبود است».(3)
نقطه مقابل بخل سخاوت است که صفت بارز اولیاءاللّه و مؤمنان راستین میباشد.آنها آنقدر سخاوت به خرج میدادند که گاه تمام یا بخش عمده زندگی خود را در اختیار دیگران میگذاشتند.
یکی از شاخههای بخل،بخل در علم است که متأسفانه مصادیق زیادی دارد:
مطلبی را کشف کرده و حاضر نیست به دیگران بیاموزد و گاه بخیلانی در علوم پیدا میشوند که علم و دانش خود را با خود به گور میبرند.در دنیای امروز بخل در علم از ناحیه سردمداران جهان یک کار رایج و بسیار زشت است که حاضر نیستند حتی فرمولهای داروهای نجاتبخش را در اختیار دیگران بگذارند هرچند این کار سبب مرگ افراد زیادی شود.
البته همه بخیلان در تمام شاخههای بخل مشترک نیستند بعضی بخل به مال دارند بعضی بخل به مقام و گروهی بخل به علم و دانش و گاه بعضی همه این
بخلها را در خود جمع میکنند.
در عصر و زمان ما کسانی پیدا میشوند که چندین شغل را در اختیار گرفتهاند (گاه بیش از ده شغل) در حالی که جوانانی پیدا میشوند که از عهده آنها برمیآیند ولی آن بخیلان حاضر نیستند یکی از آنها را در اختیار آنان بگذارند و این نهایت بخل و پستی است.
به خدا پناه میبریم از اینکه گرفتار چنین رذیله اخلاقی شویم که ما را،هم از خدا دور میکند و هم از خلق خدا.
[[و قال علیهالسلام ]]
یَا بْنَ آدَمَ،الرِّزْقُ رِزْقَانِ:رِزْقٌ تَطْلُبُهُ،وَ رِزْقٌ یَطْلُبُکَ،فَإِنْ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاکَ.
فَلَا تَحْمِلْ هَمَّ سَنَتِکَ عَلَی هَمِّ یَوْمِکَ! کَفَاکَ کُلُّ یَوْمٍ عَلَی مَا فِیهِ؛فَإِنْ تَکُنِ السَّنَهُ مِنْ عُمُرِکَ فَإِنَّ اللّهَ تَعَالَی سَیُؤْتِیکَ فِی کُلِّ غَدٍ جَدِیدٍ مَا قَسَمَ لَکَ؛وَ إِنْ لَمْ تَکُنِ السَّنَهُ مِنْ عُمُرِکَ فَمَا تَصْنَعُ بِالْهَمِّ فِیَما لَیْسَ لَکَ؛وَ لَنْ یَسْبِقَکَ إِلَی رِزْقِکَ طَالِبٌ وَ لَنْ یَغْلِبَکَ عَلَیْهِ غَالِبٌ،وَ لَنْ یُبْطِیءَ عَنْکَ مَا قَدْ قُدِّرَ لَکَ.
امام علیه السلام فرمود:
ای فرزند آدم! روزی دو گونه است یکی آن روزی که تو بهدنبالش میروی و دیگری آن روزی که بهدنبال تو میآید و اگر بهدنبالش نروی باز هم بهسراغ تو خواهد آمد بنابراین غم و اندوه تمام سال را بر همّ و غمّ امروزت اضافه مکن.
غم هر روز برای آن روز کافی است.اگر در تمام سال زنده بمانی و جزء عمر تو باشد خداوند هر روز آنچه از روزی برای تو معین کرده است به تو میدهد و اگر تمام آن سال جزء عمر تو نباشد چرا غم و اندوه چیزی را بخوری که مربوط به تو نیست؟ (بدان) هیچکس پیش از تو نمیتواند روزی تو را دریافت کند و یا
آن را از دست تو بیرون ببرد و آنچه برای تو مقدر شده است بدون تأخیر به تو میرسد.(1)
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: از کسانی که قبل از سید رضی این گفتار حکیمانه را نقل کرده اند، ابوطالب مکی در قوت القوت و ابن عبد ربه در عقد الفرید است که آن را در ضمن وصیت امام علی به محمد بن حنفیة ذکر کرده است و همچنین صدوق در من لایحضره الفقیه و کراجکی در کنزالفوائد. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۹)
مرحوم سید رضی میگوید:«مضمون این سخن در همین باب گذشت(2)ولی چون کلام امام علیه السلام در اینجا واضحتر و مشروحتر بود آن را براساس روشی که در آغاز کتاب تذکر دادهایم تکرار کردیم»؛
(قال الرضیُّ:و قد مضی هذا الکلام فیما تقدّم من هذا الباب،إلا أنّه هاهنا أوضح و أشرح،فلذلک کرّرناه علی القاعدهِ المقرّره فی أوّل الکتاب) .
روزی دو گونه است
همان گونه که مرحوم سید رضی در ذیل این کلام نورانی آورده (بخشی از) این کلام قبلاً در کلمات قصار (حکمت 267) آمده است و همان گونه که دیگران گفتهاند (بخشی از آن) در نامه 31 که وصایای امیرمؤمنان علی علیه السلام را به امام حسن علیه السلام منعکس میکند ذکر شده است.
بخش دیگری نیز تنها در اینجا آمده است.
به هر حال هدف اصلی امام علیه السلام این است که انسانها را از حرص به دنیا بازدارد و به گونهای نباشند که تمام تلاش و کوشش آنها برای بهدست آوردن رزق و روزی باشد و از وظایف دیگر دور بمانند و لزوم تحصیل روزی را بهانه خود برای حرص به دنیا قرار دهند.
میفرماید:«ای فرزند آدم! روزی دوگونه است یکی آنکه تو بهدنبالش میروی و دیگری آنکه بهدنبال تو میآید که اگر بهدنبالش نروی باز هم بهسراغ تو خواهد آمد»؛ (یَا بْنَ آدَمَ،الرِّزْقُ رِزْقَانِ:رِزْقٌ تَطْلُبُهُ،وَ رِزْقٌ یَطْلُبُکَ،فَإِنْ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاکَ) .
به یقین همه روزیها مقدر است ولی بعضی مشروط است به تلاش و کوشش و سعی و کار که اگر این شرط حاصل نشود فراهم نخواهد شد.مانند روزیهایی که از طریق کشاورزی و دامداری و صنایع و تجارت و امثال آن حاصل میشود.
قسم دوم روزیهایی است که مشروط به این شرط نیست بلکه ناخواسته
بهسراغ انسان میآید.مانند ارث غیر منتظرهای که به انسان میرسد و یا سود کلانی که بدون تلاش و کوشش از طریق ترقی قیمتها و یا هدایای غیر منتظره عاید انسان میگردد.
آنگاه امام علیه السلام چنین نتیجه میگیرد:«بنابراین غم و اندوه تمام سال را بر همّ و غمّ امروزت اضافه مکن.غم هر روز برای آن روز کافی است»؛ (فَلَا تَحْمِلْ هَمَّ سَنَتِکَ عَلَی هَمِّ یَوْمِکَ! کَفَاکَ کُلُّ یَوْمٍ عَلَی مَا فِیهِ) .
درست است که انسان باید آیندهنگر باشد و تنها به فکر امروز نباشد و به همین دلیل در دنیایی که ما زندگی میکنیم دولتها برنامههای پنج ساله و ده ساله و پنجاه ساله دارند.منظور امام علیه السلام این است که حریصان را از حرص زیاد بازدارد تا به بهانه تأمین آینده،شب و روز در فکر دنیا نباشند.
آنگاه امام علیه السلام به استدلال روشنی پرداخته،میفرماید:«اگر در تمام سال زنده بمانی و جزء عمر تو باشد خداوند هر روز آنچه از روزی برای تو معین کرده است به تو میدهد و اگر تمام آن سال جزء عمر تو نباشد چرا غم و اندوه چیزی را بخوری که مربوط به تو نیست؟»؛ (فَإِنْ تَکُنِ السَّنَهُ مِنْ عُمُرِکَ فَإِنَّ اللّهَ تَعَالَی سَیُؤْتِیکَ فِی کُلِّ غَدٍ جَدِیدٍ مَا قَسَمَ لَکَ؛وَ إِنْ لَمْ تَکُنِ السَّنَهُ مِنْ عُمُرِکَ فَمَا تَصْنَعُ بِالْهَمِّ فِیَما لَیْسَ لَکَ) .
بسیارند کسانی که برای بهدست آوردن درآمدهای هنگفت دست و پا میزنند در حالی که تنها بخش کوچکی را از آن مصرف کرده و بقیه را برای وارثان خود میگذارند و در واقع تلاشگران خسته و بیمزدند.هدف امام علیه السلام این است که این گروه از افراد را از تلاشهای بیحد و حساب که آرامش دنیا و نجات آخرت را بر باد میدهد بازدارد.
و به گفته شاعر:
آنکه مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کردهاند گو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را
در آخرین جمله به نکته دیگری در همین باره اشاره کرده،میفرماید:
«(بدان) هیچکس پیش از تو نمیتواند روزی تو را دریافت کند و یا آن را از دست تو بیرون ببرد و آنچه برای تو مقدر شده است بدون تأخیر به تو میرسد»؛ (وَ لَنْ یَسْبِقَکَ إِلَی رِزْقِکَ طَالِبٌ وَ لَنْ یَغْلِبَکَ عَلَیْهِ غَالِبٌ،وَ لَنْ یُبْطِیءَ عَنْکَ مَا قَدْ قُدِّرَ لَکَ) .
همانگونه که در بالا اشاره کردیم هرگز هدف امام علیه السلام این نیست که افراد را از تلاش و کوشش برای حل مشکلات اقتصادی بازدارد چراکه آن حضرت و سایر معصومین علیهم السلام در کلمات دیگر خود به این نوع تلاش سفارش کردهاند بلکه هدف این است که با بیان این واقعیتها که روزی بر دوگونه است و خداوند آنچه مقدر باشد به انسان میرساند،سدی در برابر حرص و طمع و دنیاپرستی و افزونطلبی ایجاد کنند.
مرحوم سید رضی در ذیل این کلام حکیمانه میگوید:«مضمون این سخن در همین باب (حکمت 267) گذشت ولی چون کلام امام علیه السلام در اینجا واضحتر و مشروحتر بود آن را بر اساس روشی که در آغاز کتاب تذکر دادهایم تکرار کردیم»؛ (قال الرضیُّ:و قد مضی هذا الکلام فیما تقدّم من هذا الباب،إلا أنّه هاهنا أوْضَحُ و أشْرَحُ،فلذلِک کرّرناه علی القاعدهِ المقرّره فی أوّل الکتاب) .
این سخن سید رضی اشاره به نکتهای است که در مقدمه نهجالبلاغه آورده و آن اینکه کلمات امام علیه السلام گاهی با روایات مختلف نقل شده است.سید رضی آن را مطابق یکی از روایات نقل میکند سپس به روایتی که از طریق دیگر نقل شده و مشروحتر و گستردهتر است دست مییابد و لذا آن را تکرار میکند تا فایده بیشتری نصیب خوانندگان گردد.
در این زمینه توضیحات دیگری در ذیل حکمت 267 و همچنین در ذیل نامه 31 که مشتمل بر حکمتها و اندرزهای فراوان خطاب به امام حسن مجتبی علیه السلام میباشد،آمده است.
[[و قال علیهالسلام ]]
رُبَّ مُسْتَقْبِلٍ یَوْماً لَیْسَ بِمُسْتَدْبِرِهِ،وَ مَغْبُوطٍ فِی أَوَّلِ لَیْلِهِ،
قَامَتْ بَوَاکِیهِ فِی آخِرِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
چه بسیار کسانی که در آغاز روز زنده بودند اما روز را به پایان نبردند و چه بسیار کسانی که در آغاز شب زندگیشان مورد غبطه مردم بود اما در پایان همان شب عزاداران به سوگشان نشستند!(1)
از کلام مرحوم خطیب در مصادر استفاده می شود که قبل و بعد از سید رضی این گفتار حکیمانه از منابع دیگری اخذ شده است از جمله در کتاب من لایحضره الفقیه آن را جزء وصایای امام عالی به فرزندش محمد بن حنفیة نقل کرده و سبط بن جوزی آن را در تذکرة الخواص توام با حکمت ۳۴۴ آورده است. نیز آمدی در غررالحکم با تفاوت قابل ملاحظه ای آن را ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۹)
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
بیاعتباری این جهان
هدف از این کلام حکیمانه بیان بیاعتباری دنیاست و بیدار کردن غافلان از خواب غفلت؛میفرماید:«چه بسیار کسانی که در آغاز روز زنده بودند اما روز را به پایان نبردند و چه بسیار کسانی که در آغاز شب زندگیشان مورد غبطه مردم بود اما در پایان همان شب عزاداران به سوگشان نشستند»؛ (رُبَّ مُسْتَقْبِلٍ یَوْماً لَیْسَ بِمُسْتَدْبِرِهِ،وَ مَغْبُوطٍ فِی أَوَّلِ لَیْلِهِ،قَامَتْ بَوَاکِیهِ فِی آخِرِهِ) .
بسیارند کسانی که خیال میکنند اگر امروز سالم و شاداب و سرخوشاند ماهها یا سالها این وضع ادامه پیدا میکند و یا اگر امروز در مجلس جشن و سروری حضور دارند این مجالس تا مدتها ادامه خواهد یافت.
در حالی که اگر به تاریخ مراجعه کنیم و یا حتی حوادثی را که در دوران عمر خود دیدهایم مورد بررسی قرار دهیم میبینیم اینها خیال باطلی بیش نیست.
افرادی بودند بسیار قوی و نیرومند ازنظر جسمانی و بسیار قدرتمند ازنظر موقعیت اجتماعی ولی ناگهان با گذشتن یک روز یا یک شب همه چیز دگرگون شد.آن آدم سالم،گرفتار سکته مغزی شد و بهصورت یک انسان به تمام معنا فلج درآمد و آن شخص قدرتمند به دست یکی از نزدیکانش به قتل رسید همانگونه که درباره نادرشاه افشار نقل کردهاند که در اوج قدرت بهوسیله یکی از نزدیکانش به قتل رسید آنگونه که شاعر آن را ترسیم کرده است:
شبانگه به دل قصد تاراج داشت سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت
به یک گردش چرخ نیلوفری نه نادر بهجا ماند نی نادری
مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود (بهج الصباغه) اشاره به بعضی از تحولات عراق کرده،میگوید:سر شب دولت ملک فیصل که آخرین نفر از شرفاء بود با قدرت بر سر کار بود ولی در آخر شب عبدالکریم قاسم قیام کرد و حکومت جدید را تشکیل داد.(1)
قرآن مجید روشنترین نمونه را در این زمینه در پایان سوره قصص در داستان قارون،ثروتمند بزرگ بنیاسرائیل آورده است که یک روز تمام یاران و کارگزاران خود را بسیج کرد تا ثروت او را به نمایش بگذارند به گونهای که بسیاری از بنیاسرائیل به حال او غبطه خوردند و گفتند:« یا لَیتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِی قارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظیمٍ »؛ای کاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نیز داشتیم! بهراستی که او بهره عظیمی دارد!».(2)
ولی فردا که فرمان مرگ او از سوی خداوند صادر شد و زمین شکافت و خودش و تمام اموالش درون زمین مدفون شد آنها که دیروز آرزوی زندگی او را میکردند،گفتند:« وَیْکَأَنَّ اللّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ یَقْدِرُ لَوْ لَا أَنْ مَّنَّ اللّهُ عَلَیْنَا لَخَسَفَ بِنَا وَیْکَأَنَّهُ لَا یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ »؛وای بر ما! گویی خدا روزی را بر هرکس از بندگانش بخواهد گسترش میدهد یا تنگ میگیرد! اگر خدا بر ما منت ننهاده بود،ما را نیز به قعر زمین فرو میبرد! ای وای! گویی کافران هرگز رستگار نمیشوند!».(3)
مرحوم صدوق در کتاب من لا یحضر این کلام شریف را با اضافه پر معنایی
(ذیل وصایای امام علیه السلام به فرزندش محمّد بن حنفیه) آورده است و آن این گونه است:
«فَلَا یغُرَّنَّکَ مِنَ اللَّهِ طُولُ حُلُولِ النِّعَمِ وَ إِبْطَاءُ مَوَارِدِ النِّقَمِ فَإِنَّهُ لَوْ خَشِی الْفَوْتَ عَاجَلَ بِالْعُقُوبَهِ قَبْلَ الْمَوْت؛ چون چنین است،فزونی نعمتهای خداوند و تأخیر مجازاتهای او تو را مغرور نسازد زیرا او اگر از این ترس داشت که مجازات از دست رود قبل از مرگ بهسرعت کیفر میداد».(1)
شعرای عرب و عجم در همین مضمون اشعار بیدار کنندهای سرودهاند.
ازجمله شاعر عرب میگوید:
یا راقد اللیل مسرورا بأوله
إن الحوادث قد یطرقن أسحارا
ای کسی که در شب خوشحال به بستر استراحت میروی مراقب باش که حوادث تلخ گاهی سحرگاه بهسراغ تو میآید.
و دیگری میگوید:
عجبا لعین تلذّ بالرّقاد
و ملک الموت معه علی وساد
در شگفتم از چشمی که به خواب خوش فرو میرود در حالی که فرشته مرگ همواره در کنار او خوابیده است.(2)
و شاعر فارسی زبان میگوید:
به شب بودی بهپا قصر سرورش
سر و کارش سحر با قبر و گورش
نماز شام بودش تاج بر سر
شفق چون زد کشیدش خاک دربر
در ذیل کلام حکمتآمیز 191 مسائل مشابهی گذشت.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْکَلاَمُ فِی وَثَاقِکَ مَا لَمْ تَتَکَلَّمْ بِهِ؛فَإِذَا تَکَلَّمْتَ بِهِ صِرْتَ فِی وَثَاقِهِ،فَاخْزُنْ لِسَانَکَ کَمَا تَخْزُنُ ذَهَبَکَ وَ وَرِقَکَ:فَرُبَّ کَلِمَهٍ سَلَبَتْ نِعْمَهً وَ جَلَبَتْ نِقْمَهً.
امام علیه السلام فرمود:
سخن را تا نگفتهای اسیر توست اما همین که گفتی تو اسیر او خواهی بود.زبانت را همچون طلا و نقرهات حفظ کن.ای بسا گفتن یک کلمه نعمت بزرگی را از انسان سلب کرده یا بلا و مصیبتی را فراهم ساخته است.(1)
تنها منبعی که مرحوم خطیب قبل از نهج البلاغه برای این کلام شریف نقل کرده است کتاب من لا یحضر مرحوم صدوق است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۹)
اضافه میکنیم که مرحوم صدوق آن را در من لا یحضر در ذیل کلام حکمت آمیز گذشته در وصایای علی علیه السلام به محمد بن حنفیه نقل کرده است.
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
حتی با یک کلمه
درباره اهمیت سکوت و خطرات سخنگفتن بیرویه،در کلمات پیشین امام علیه السلام مطالب قابل توجهی خواندید.امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه در ضمن سه جمله دیگر بر این مسأله تأکید میکند.
نخست میفرماید:«سخن،تا نگفتهای اسیر توست اما همین که گفتی تو اسیر او خواهی بود»؛ (الْکَلاَمُ فِی وَثَاقِکَ مَا لَمْ تَتَکَلَّمْ بِهِ؛فَإِذَا تَکَلَّمْتَ بِهِ صِرْتَ فِی وَثَاقِهِ).
چه تشبیه و تعبیر جالبی! بهراستی،سخن قبل از آنکه از دهان گویندهاش بیرون آید همچون اسیری در نزد اوست ولی همین که از دهان گوینده بیرون آمد نه تنها قادر بر مهار کردنش نیست بلکه در اسارت آن خواهد بود و تمام مسئولیتهایش را باید به عهده بگیرد.پس چه بهتر که انسان کم سخن بگوید و سنجیده بگوید.
امام علیه السلام در دومین تعبیر از تشبیه دیگری استفاده کرده،میفرماید:«زبانت را همچون طلا و نقرهات حفظ کن»؛ (فَاخْزُنْ لِسَانَکَ کَمَا تَخْزُنُ ذَهَبَکَ وَ وَرِقَکَ) .
شک نیست که انسان اجناس گرانبهای خود را با دقت محافظت میکند مبادا سارقان آن را بربایند و یا بهگونه دیگری از دست برود.امام علیه السلام میفرماید که زبان تو نیز سرمایه بسیار گرانبهایی است که باید با دقت در حفظ آن بکوشی.
در سومین جمله به عنوان یک دلیل میفرماید:«ای بسا گفتن یک کلمه نعمت
بزرگی را از انسان سلب کرده یا بلا و مصیبتی را فراهم ساخته است»؛ (فَرُبَّ کَلِمَهٍ سَلَبَتْ نِعْمَهً وَ جَلَبَتْ نِقْمَهً) .
اهمیت سکوت تا آنجاست که از داستان زکریا در قرآن مجید استفاده میشود خداوند هنگامی که به زکریا بشارت فرزندی را به نام یحیی داد عرضه داشت:
«خدایا! نشانهای برای من قرار ده.خطاب آمد:نشانه تو این است که سه شبانهروز قدرت تکلم با مردم نخواهی داشت در حالی که زبانت سالم است؛ « قَالَ رَبِّ اجْعَل لِّی آیَهً قَالَ آیَتُکَ أَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلَاثَ لَیَالٍ سَوِیّاً »(1)و به این ترتیب سکوت به عنوان آیتی از آیات خدا نسبت به موهبتی که ارزانی داشته بود قرار داده شد.
1) مریم، آیه ۱۰.
[[و قال علیهالسلام ]]
لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ بَلْ لَا تَقُلْ کُلَّ مَا تَعْلَمُ،فَإِنَّ اللّهَ فَرَضَ عَلَی جَوَارِحِکَ کُلِّهَا فَرَائِضَ یَحْتَجُّ بِهَا عَلَیْکَ یَوْمَ الْقِیَامَهِ.
امام علیه السلام فرمود:
چیزی را که علم به آن نداری مگو بلکه همه آنچه را که میدانی نیز مگو،
زیرا خداوند بر تمام اعضای تو واجباتی قرار داده که روز قیامت
از آنها بازخواست خواهد کرد.(1)
قبل از سید رضی مرحوم صدوق این کلام حکیمانه را در کتاب من لا یحضر و مرحوم مفید در کتاب اختصاص ضمن وصایای امام علیه السلام به فرزندش محمد بن حنفیة آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۹)
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
دو نکته حکیمانه
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته مهم اشاره میفرماید:
نخست اینکه انسان باید از گفتن چیزی که درباره آن آگاهی ندارد بپرهیزد، میفرماید:«آنچه را نمیدانی مگو»؛ (لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ) .
زیرا اولاً در آیات متعددی از قرآن مجید از این کار نهی شده است بهخصوص هرگاه اسناد به خداوند متعال داده شود.در سوره بقره میفرماید:
« إِنَّمَا یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشَاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ »؛او شما را فقط به بدیها و کار زشت فرمان میدهد؛(و نیز دستور میدهد) آنچه را که نمیدانید،به خدا نسبت دهید».(1)
در سوره اعراف نیز میخوانیم که خداوند میفرماید:« قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَ مَا بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِکُوا بِاللّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ »؛بگو:«خداوند،تنها اعمال زشت را، چه آشکار باشد چه پنهان،حرام کرده است؛و (همچنین) گناه و ستم بهناحق را؛ و اینکه چیزی را که خداوند دلیلی برای آن نازل نکرده،شریک او قرار دهید؛ و به خدا مطلبی نسبت دهید که نمیدانید».(2)
در سوره اسراء میفرماید:« وَ لَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ کُلُّ أُوْلَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً »؛از آنچه به آن آگاهی نداری،پیروی مکن، چراکه گوش و چشم و دل،همه مسئولاند».(1)
ثانیاً ازنظر عقل نیز کار قبیحی است زیرا هنگامی که انسان چیزی را نمیداند ولی بهطور قطع از آن خبر میدهد مفهومش این است که من درباره آن علم و اطلاع دارم در حالی که این دروغ است و دروغ،از زشتترین کارهاست.
اضافه بر این امکان دارد آن سخن برخلاف واقع و کذب باشد بنابراین ذکر آن بهطور قطع،نوعی تجری در برابر خداوند است چراکه چیزی را بیپروا میگوید که احتمال دارد معصیت خداوند باشد.
مرحوم کلینی در جلد اول کتاب کافی بابی تحت عنوان«النَّهْی عَنِ الْقَوْلِ بِغَیرِ عِلْمٍ»ذکر کرده که در آن روایات بسیاری آورده است.ازجمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«لِلْعَالِمِ إِذَا سُئِلَ عَنْ شَیءٍ وَ هُوَ لَا یعْلَمُهُ أَنْ یقُولَ اللَّهُ أَعْلَمُ وَ لَیسَ لِغَیرِ الْعَالِمِ أَنْ یقُولَ ذَلِکَ؛ هنگامی که سؤالی از شخص عالمی شود در حالی که پاسخ آن را نمیداند باید بگوید:«اللّه اعلم»و کسی که عالم نیست حتی این جمله را هم نباید بگوید (زیرا او علمی ندارد که خدا را از خود اعلم بداند)».(2)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است که شخص غیر عالم در برابر چنین سؤالی باید بگوید:«لا ادری؛نمیدانم»و نگوید:«اللّه اعلم».(3)
در حدیث دیگری میخوانیم که زراره ابن اعین از امام باقر علیه السلام پرسید:
خداوند چه حقی بر بندگان دارد؟ امام علیه السلام فرمود:
«أَنْ یقُولُوا مَا یعْلَمُونَ وَ یقِفُوا عِنْدَ مَا لَا یعْلَمُون؛ از آنچه میدانند سخن بگویند و درباره آنچه نمیدانند توقف کنند».(4)
احادیث دیگری نیز قریب به همین مضمون نقل شده است.
مرحوم علامه مجلسی نیز در جلد دوم بحارالانوار باب 16،همین مطلب (نهی از گفتن چیزی بدون آگاهی از آن) را عنوان کرده و آیات متعدد و 50 روایت در این زمینه نقل کرده است.
در دومین نکته امام علیه السلام میفرماید:«بلکه همه آنچه را میدانی نیز مگو زیرا خداوند بر تمام اعضای انسان واجباتی قرار داده که در قیامت از آنها بازخواست میکند»؛ (بَلْ لَا تَقُلْ کُلَّ مَا تَعْلَمُ،فَإِنَّ اللّهَ فَرَضَ عَلَی جَوَارِحِکَ کُلِّهَا فَرَائِضَ یَحْتَجُّ بِهَا عَلَیْکَ یَوْمَ الْقِیَامَهِ) .
زیرا اولاً بیان آنچه انسان میداند گاه افشای اسرار مؤمنین و گاه غیبت و عیبجویی دیگران است و گاه سبب اهانت و یا ایجاد اختلاف در میان مردم و یا اشاعه فحشا و یا سبب اضطراب افکار عمومی میشود و یا افراد کماستعدادی را به گمراهی میافکند که همه اینها از مصادیق گناه است.
ثانیاً بیان آنچه انسان میداند گاهی سبب انحراف از فضایل اخلاقی است زیرا گاهی خودستایی و اظهار کبر و غرور و برتری بر دیگران است و گاه شکل ریا و سمعه به خود میگیرد که تمام اینها مذموم است.
علتی که امام علیه السلام برای نکته دوم گفته است مقصود ایشان را کاملاً آشکار میسازد و آن اینکه چشم و گوش و دست و پا و زبان هرکدام مسئولیتی دارند:
«إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ کُلُّ أُوْلَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً»(1)و مسئولیت زبان از همه اعضا بیشتر است و گناهانی که با زبان انجام میشود فزونتر و متنوعتر میباشد.
1) اسراء، آیه ۳۶
این احتمال نیز وجود دارد که کلام اخیر امام علیه السلام بیان علت برای هر دو بخش کلام آن حضرت باشد.
ولی نباید فراموش کرد که امام علیه السلام میفرماید:همه آنچه را میدانی (کُلّ ما تعلَم) .اشاره به اینکه بسیاری از چیزهایی را که انسان میداند باید برای دیگران بیان کند و مردم را از جهل و بیخبری درباره احکام الهی و مفاسد اخلاقی و یا خطراتی که جامعه اسلامی را تهدید میکند خارج سازد.
[[و قال علیهالسلام ]]
اِحْذَرْ أَنْ یَرَاکَ اللّهُ عِنْدَ مَعْصِیَتِهِ وَ یَفْقِدَکَ عِنْدَ طَاعَتِهِ فَتَکُونَ مِنَ الْخَاسِرِینَ، وَ إِذَا قَوِیتَ فَاقْوَ عَلَی طَاعَهِ اللّهِ،وَ إِذَا ضَعُفْتَ فَاضْعُفْ عَنْ مَعْصِیَهِ اللّهِ.
امام علیه السلام فرمود:
برحذر باش از اینکه خدا تو را نزد معصیتش حاضر ببیند و نزد طاعتش غایب
که از زیانکاران خواهی بود،و هرگاه قوی و قدرتمند میشوی قدرت
بر اطاعت خداوند داشته باش و هرگاه ضعیف و ناتوان میگردی
در برابر معصیت خداوند ضعیف و ناتوان باش.(1)
تنها منبعی که مرحوم خطیب در مصادر برای این کلام شریف غیر از نهج البلاغه ذکر کردہ کتاب غررالحکم آمدی است که آن را با تفاوتی از نظر الفاظ آورده است هر چند معنا یکی است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۰).
ولی با مراجعه به کتاب من لا یحضره الفقیه مرحوم صدوق روشن می شود که او نیز در آن را با تفاوتی ضمن وصیت امیرمؤمنان علی به فرزندش محمد بن حنفیة ذکر نموده است (من لا یحضره الفقیه، ج ۲، ص۶۲۸) و میدانیم مرحوم صدوق پیش از سید رضی می زیسته است. قابل توجه اینکه در من لا یحضر این کلام شریف به صورت دو قسمت جداگانه در دو مورد از وصیت نامه مزبور ذکر شده است. (جملة و اذا قویت جداگانه است) (من لا یحضره الفقیه، ج ۳، ص ۵۵۶).
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
در برابر معاصی ضعیف و در برابر طاعات قوی باش
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش به دو نکته مهم اشاره میفرماید.
نکته اول این است که به همگان هشدار میدهد مراقب اعمال خویش باشند، میفرماید:«برحذر باش از اینکه خداوند تو را نزد معصیتهایش حاضر ببیند و نزد طاعاتش غایب که از زیانکاران خواهی بود»؛ (احْذَرْ أَنْ یَرَاکَ اللّهُ عِنْدَ مَعْصِیَتِهِ وَ یَفْقِدَکَ عِنْدَ طَاعَتِهِ فَتَکُونَ مِنَ الْخَاسِرِینَ) .
اشاره به اینکه عالَم محضر خداست و خداوند از ما به ما نزدیکتر است حتی افکار و خیالاتی را که در ذهن ما نقش میبندد میداند و میبیند بنابراین چگونه به خود اجازه میدهیم که در صحنههای معصیت در حضور خداوند، حضور داشته باشیم و در صحنههای اطاعت که خاصان و مقربان پروردگار و مؤمنان صالح حضور دارند جای ما خالی باشد؟
امام صادق علیه السلام طبق روایتی که در کتاب شریف کافی آمده است به یکی از یاران خود به نام اسحاق بن عمار میفرماید:
«یا إِسْحَاقُ خَفِ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ وَ إِنْ کُنْتَ لَا تَرَاهُ فَإِنَّهُ یرَاکَ فَإِنْ کُنْتَ تَرَی أَنَّهُ لَا یرَاکَ فَقَدْ کَفَرْتَ وَ إِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُ یرَاکَ ثُمَّ بَرَزْتَ لَهُ بِالْمَعْصِیهِ فَقَدْ جَعَلْتَهُ مِنْ أَهْوَنِ النَّاظِرِینَ عَلَیکَ؛ ای اسحاق! آنگونه از خدا بترس که گویی او را میبینی و اگر تو او را نمیبینی او تو را میبیند.اگر فکر میکنی که خدا تو را نمیبیند کافر شدهای و اگر میدانی تو را میبیند ولی آشکارا
معصیتش را میکنی او را کمترین بینندگان به حساب آوردهای (زیرا در برابر یک انسان عادی و حتی گاه در مقابل یک کودک حاضر نیستی بسیاری از گناهان را انجام دهی پس چگونه در محضر پروردگار مرتکب آن میشوی؟)».(1)
از این سخن میتوان نتیجه گرفت که بیتقواییهای انسانها نتیجه ضعف ایمان آنها به خداوند و معاد است.یا او را همهجا حاضر نمیدانند و یا وعدههای معاد و پاداش و کیفر اعمال را کوچک میشمرند که اگر چنین نبود روح تقوا حاکم بود.
از همین رو در حدیثی میخوانیم که از امام صادق علیه السلام تفسیر تقوا را پرسیدند.
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
«أَنْ لَایفْقِدَکَ اللَّهُ حَیثُ أَمَرَکَ وَ لَا یرَاکَ حَیثُ نَهَاکَ؛ حقیقت تقوا این است که خدا تو را در جایی که امر کرده،غایب نبیند و در جایی که نهی کرده حضور نداشته باشی».(2)
امیر مؤمنان علیه السلام در جمله دوم از گفتار حکیمانه مورد بحث به نکته دیگری اشاره میکند که در واقع تکمیلکننده جمله پیشین است.میفرماید:«و هر گاه قوی و قدرتمند میشوی قدرت بر اطاعت خداوند داشته باش و هرگاه ضعیف و ناتوان میگردی در برابر معصیت خداوند ضعیف و ناتوان باش»؛ (وَ إِذَا قَوِیتَ فَاقْوَ عَلَی طَاعَهِ اللّهِ،وَ إِذَا ضَعُفْتَ فَاضْعُفْ عَنْ مَعْصِیَهِ اللّهِ) .
اشاره به اینکه سعیکن اسباب اطاعت را فراهمکنی و درطریقاطاعت پروردگار قوی شوی و نیز سعی کن اسباب معصیت را از میان برداری و در طریق عصیان ضعیف شوی زیرا فراهم آوردن اسباب یا از میان بردن آن غالباً کاری است که در اختیار انسان میباشد.مثلاً هنگامی که افراد عادی نزد علما و دانشمندان وارسته دینی بروند تا نصیحتی از آنها بشنوند سبب میشود که روح آنها برای اطاعت
پروردگار قوی گردد و هنگامی که از بدان و دوستان بدکار دوری کنند اسباب معصیت را از میان برداشته و خود را برای انجام آن ضعیف میسازند.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه« وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبّهِ جَنّتانِ »آمده است:
«مَنْ عَلِمَ أَنَّ اللَّهَ یراهُ وَ یسْمَعُ ما یقُوْلُ وَ یعْلَمُ ما یعْمَلُ مِنْ خَیرٍ أَوْ شَرٍّ،فَیحْجُزُهُ ذلِکَ عَنِ الْقَبیحِ مِنَ الْأَعمالِ،فَذلِکَ الَّذی خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَی؛ کسی که بداند خدا او را میبیند و آنچه را میگوید میشنود و از اعمال نیک و بدی که انجام میدهد آگاه است و این امر او را از اعمال قبیح بازدارد این کسی است که از مقام پروردگارش خائف است و نفس خویش را از هوی بازمیدارد».(1)
در آیات قرآن مجید نیز تعبیرات مختلفی دیده میشود که در واقع گفتار امام علیه السلام برگرفته از آنهاست.
در آیه چهاردهم سوره علق درباره بعضی از کافران و تکذیب کنندگان پیغمبر صلی الله علیه و آله آمده است:« أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللّهَ یَرَی »؛آیا او نمیدانست که خداوند اعمالش را میبیند».
در آیه 108 سوره نساء میخوانیم:« یَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لَا یَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ »؛آنها زشتکاری خود را از مردم پنهان میدارند؛اما از خدا پنهان نمیدارند».
این سخن را با نکتهای که مرد سالکی بیان کرده پایان میدهیم:نقل شده که او بعد از گناهی توبه کرده بود ولی پیوسته میگریست.به او گفتند:چرا اینقدر گریه میکنی؟ مگر نمیدانی خداوند غفور است و آمرزنده گناهان؟ گفت:آری ممکن است او عفو کند ولی این خجلت و شرمساری را از اینکه او مرا بههنگام گناه دیده است،چگونه از خود دور سازم؟ گیرم که تو از سر گنه درگذری وان شرم که دیدی که چه کردم چه کنم؟!
1) کافی، ج ۲، ص ۷، ح ۱۰.
[[و قال علیهالسلام ]]
الرُّکُونُ إِلَی الدُّنْیَا مَعَ مَا تُعَایِنُ مِنْهَا جَهْلٌ،وَ التَّقْصِیرُ فِی حُسْنِ الْعَمَلِ إِذَا وَثِقْتَ بِالثَّوَابِ عَلَیْهِ غَبْنٌ،وَ الطُّمَأْنِینَهُ إِلَی کُلِّ أَحَدٍ قَبْلَ الاِخْتِبَارِ لَهُ عَجْزٌ.
امام علیه السلام فرمود:
اعتماد به دنیا با وجود آنچه با چشم خود از (تحولات و دگرگونیهای) آن مشاهده میکنی جهل و نادانی است و کوتاهی در حُسن عمل با وجود اطمینان به پاداش (الهی) برای آن،غبن و خسارت است و اطمینان به هرکس قبل از آزمایش و امتحان او دلیل عجز و ناتوانی است.(1)
دانشمند معروف، میدانی، در مجمع الامثال این کلام حکیمانه را در ذیل کلمات امیر مؤمنان علی علیه السلام آورده با بعضی از اضافات (که نشان می دهد از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته است. از جمله «البخل جامع المساویء العیوبا که در حکمت ۳۷۸ گذشت (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۰) و بعید نیست که اینها هر دو با هم در کلام امام عالی آمده و سید رضی آنها را تفکیک نموده است.
اضافه میکنیم: مرحوم آمدی نیز آن را در غرر با تفاوتی ذکر کرده (غررالحکم، ح ۲۳۵۱، ۱۵۸ و ۹۴۹۰) و همچنین ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول با اضافاتی آورده است. (مطالب السؤول، ص ۲۰۳)
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
سه نکته حکیمانه
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به سه نکته میکند که هرکدام حکمت مستقلی است.
نخست میفرماید:«اعتماد به دنیا با وجود آنچه با چشم خود از (تحولات و دگرگونیهای) آن مشاهده میکنی جهل و نادانی است»؛ (الرُّکُونُ إِلَی الدُّنْیَا مَعَ مَا تُعَایِنُ مِنْهَا جَهْلٌ) .
همه افراد،بدون استثنا یا در تواریخ خواندهاند و یا درباره پیشینیان شنیدهاند و یا با چشم خود دیدهاند که افراد قدرتمند یا ثروتمند و پرتوان ناگهان قدرت و ثروت و توان خود را از دست داده و بهصورت فردی ضعیف و ناتوان درآمدهاند.یک روز امیر بود و فردای آن اسیر است،یک روز جوانی نیرومند و فردا بیمار ناتوانی در بستر،یک روز ثروتمند و روز دیگر فقیری نیازمند.
با این تحولات سریع و دگرگونیهایی که در امور دنیا میبینیم اگر به امکانات آن اعتماد کنیم آیا نشانه جهل و نادانی نیست؟
عاقل کسی است که دل به دنیا نبندد هر چند از امکانات فراوانی برخوردار باشد.اینگونه افراد آسوده زندگی میکنند و آسوده از جهان میروند و از تحولات و دگرگونیهای دهر هرگز ناراحت نمیشوند.در حالی که دلبستگان به دنیا با از دست دادن مقام یا مال و ثروت،چنان ناراحت میشوند که گاه کارشان به جنون و دیوانگی میکشد.
مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود نقل میکند که ابو الفتح ابن عمید از صاحب بن عباد نزد سلطان وقت،مؤیدالدوله،سعایت کرد تا او را از کار خود (وزیر مخصوص بودن) برکنار ساخت و خودش به تدبیر امور پرداخت همانگونه که برای رکنالدوله،پدر مؤیدالدوله تدبیر میکرد.روزی ندیمان و دوستان خاص خود را دعوت کرد،مجلس عظیمی تشکیل داد و زینتآلات فراوان و ظروف طلا و نقرهای که از حد و حصر خارج بود حاضر ساخت و مشغول نوشیدن شراب شد و آن روز و آن شب مرتباً شراب میخورد و به غلامان خود دستور داد که مجلس را به همان حال نگه دارید،چیزی از آن کم و زیاد نشود تا فردا نیز ادامه دهیم و به ندیمان و دوستان خاص خود گفت:فردا صبح نیز در این مجلس شرکت کنید.سپس به اتاق خواب خود رفت و ندیمان به خانههای خود بازگشتند.سحرگاهان همان شب مؤیدالدوله دستور داد او را دستگیر کردند و کسی را به خانهاش فرستاد که آنچه در آن است گردآوری کرده بیاورد و صاحب بن عباد را به وزارت بازگرداند و ابن عمید همچنان در آن حال نکبت بود تا از دنیا رفت.(1)
آنگاه امام علیه السلام به دومین نکته اشاره کرده،میفرماید:«کوتاهی در حُسن عمل با وجود اطمینان به پاداش (الهی) برای آن،غبن و خسارت است»؛ (وَ التَّقْصِیرُ فِی حُسْنِ الْعَمَلِ إِذَا وَثِقْتَ بِالثَّوَابِ عَلَیهِ غَبْنٌ) .
اشاره به اینکه اگر انسان شک در معاد و ثواب و عقاب داشته باشد کوتاهی او در انجام کارهای نیک ممکن است قابل توجیه باشد اما افراد باایمان که معاد را باور کرده و به ثواب و جزای الهی ایمان دارند آن هم ثوابهای بسیار عظیمی که تناسبی با مقدار عمل انسانها ندارد بلکه فقط مناسب فضل و الطاف الهی است اگر در انجام کارهای نیک کوتاهی کنند بهراستی عجیب است و این همان غبن
1) شرح نهج البلاغه علامه شوشتری، ج ۱۴، ص ۶۰۳
و خسارتی است که انسان با دست خود بر خویشتن وارد میکند.
حقیقت غبن آن است که انسان سرمایهای را از دست دهد و نتواند معادل یا بیش از آن بهدست آورد و نیز فرصت مناسبی برای بهدست آوردن سود کلانی در اختیار او باشد اما فرصت را از دست دهد و آن سود را تحصیل نکند؛اینها همه مصداق غبن است.
قرآن مجید روز قیامت را یوم التغابن نام نهاده،میفرماید:« یوْمَ یجْمَعُکُمْ لِیوْمِ الْجَمْعِ ذَلِکَ یوْمُ التَّغَابُنِ »؛این (رستاخیز عام) در زمانی خواهد بود که خداوند همه شما را در روز اجتماع گردآوری میکند و آن روز،روز تغابن است».(1)
تغابن از باب تفاعل معمولاً درمورد کاری گفته میشود که دو جانبه باشد مانند تعارض و تزاحم و این معنی در قیامت صادق است زیرا همگی خود را مغبون میبینند،مؤمنان به این دلیل که کارهای نیک بیشتری انجام ندادهاند و ای بسا کافران مانع بودند و کافران به این دلیل که هیچ اندوختهای برای آن روز به دستشان نیامده و شاید مؤمنان را در خبررسانی مقصر میپندارند.از گفته بعضی از اهل لغت نیز استفاده میشود که باب تفاعل همیشه به این معنا نیست و تغابن در آیه مزبور به معنی ظهور غبن است.آری آن روز ظاهر میشود که چه اشخاصی مغبون بودهاند و چه اشخاصی بهره کافی بردهاند.
سپس امام علیه السلام به سومین و آخرین نکته اشاره کرده،میفرماید:«اطمینان به هرکس قبل از آزمایش و امتحان او دلیل عجز و ناتوانی است»؛ (وَ الطُّمَأْنِینَهُ إِلَی کُلِّ أَحَدٍ قَبْلَ الاِخْتِبَارِ لَهُ عَجْزٌ) .
با توجه به اینکه ابلیسِ آدمرو بسیار است پس به هر دستی نباید داد دست.
دوستان انسان در سرنوشت او تأثیر عمیقی دارند نباید هیچکس را بدون امتحان به دوستی برگزید.سرمایههایی را که خدا به انسان داده نمیتوان در اختیار
1) تغابن، آیه ۹.
هرکس گذاشت،ای بسا انسانِ خائن و سارق باشد،باید افراد را کراراً آزمود و سپس به آنها اطمینان کرد.
این مطلب در عصر و زمان ما اهمیت بیشتری پیدا کرده چراکه ابلیسان آدمرو و منافقان ظاهرالصلاح و خائنان در لباس خادم فراوان شدهاند،بنابراین تا اطمینان از طریق امتحان حاصل نشود اعتماد به آنها نشانه عجز و ناتوانی است.
قابل توجه اینکه گاه انسان به کسی بعد از آزمایشهای متعدد اعتماد میکند ولی سرانجام،شخصِ فاسد و مفسدی از آب درمیآید،بنابراین چگونه میتوان بدون آزمایش به هر کسی اعتماد کرد و دین و دنیای خود را به او سپرد؟
به گفته شاعر عرب:
وَ کُنتُ أری أنَّ التّجارِبَ عُدّهٌ وَ خانَتْ ثِقاهُ النّاسِ حِینَ التَّجارُبِ
من چنین میپنداشتم که تجربه و آزمایش،وسیله خوبی است ولی بعضی از افراد مورد اطمینان بههنگام تجربهها (ی دشوار) خائن از آب درآمدند.
قابل توجه اینکه امام علیه السلام به سه پیامد منفی که مربوط به سه اشتباه است در این کلام حکیمانهاش اشاره کرده است:«جهل»و«غبن»و«عجز».
نشانه جهل،تکیه کردن بر این دنیای ناپایدار است و سبب غبن،کوتاهی در انجام کارهای نیک است و نشانه عجز،اطمینان به افراد،قبل از اختبار و امتحان میباشد.
مرحوم آمدی در غررالحکم روایات دیگری از امام علیه السلام نقل کرده که هماهنگ با جمله اخیر آن حضرت در حکمتِ مورد بحث است.ازجمله اینکه میفرماید:
«الطُّمأنِینَهُ علی کُلِّ أحَدٍ قَبْلِ اختِبارٍ مِن قُصورِ العَقْلِ؛ اطمینان به هرکس پیش از آزمودن او نشانه کمعقلی است».(1)
و نیز میفرماید:
«قَدِّمِ الاختِبارَ فِی اتِّخاذِ الإخْوانِ فَإنّ الاختِبارَ مِعمارٌ یُفَرِّق بینَ
1) غررالحکم، ح ۹۴۹۰
الأخیارِ وَ الأشجارِ؛ قبل از گزینش دوستان،آنها را آزمایش کنید زیرا آزمایش، معماری است که نیکان را از بدان جدا میکند».(1)
ممکن است سؤال شود که در اخبار متعدد اسلامی آمده است که به همه مسلمانان حُسن ظنّ داشته باشید و فعل آنها را حمل بر صحت کنید آیا این روایات با آنچه در بالا آمد سازگار است؟ پاسخ این سؤال روشن است:ازنظر کلّی و بههنگام معاشرت با مردم باید فعل افراد را حمل بر صحت کرد اما اگر کسی بخواهد شریکی انتخاب کند یا دوستی برگزیند و سرمایه دین و دنیای خود را در اختیار او بگذارد به یقین باید بعد از امتحان و اختبار باشد.
1) غررالحکم، ح ۹۴۹۲.
[[و قال علیهالسلام ]]
مِنْ هَوَانِ الدُّنْیَا عَلَی اللّهِ أَنَّهُ لَا یُعْصَی إِلَّا فِیهَا،وَ لَا یُنَالُ مَا عِنْدَهُ إِلَّا بِتَرْکِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
برای پستی این دنیا (ی فریبنده پرزرق و برق) همین بس که تنها جایی است که معصیت خدا در آن میشود،و برای رسیدن به پاداشهای الهی راهی جز ترک آن نیست.(1)
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: این گفتار حکیمانه را ابوعثمان جاحظ (متوفای ۲۵۵) در تعدادی از کتاب هایش نقل کرده و آمدی نیز در غررالحکم با تفاوت مختصری آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۰)
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
در پستی دنیا همین بس!
درباره پستی دنیا و بیارزش بودن زرق و برق آن در قرآن مجید تعبیرات مختلفی دیده میشود.گاهی از آن تعبیر به لهو و لعب شده:« وَ مَا هَذِهِ الْحَیَاهُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ »(1)و گاه از آن تعبیر به زخرف شده و اینکه اگر مردمِ دنیاپرست همگی به دنیا اقبال نمیکردند بهقدری دنیا بیارزش بود که برای کافران خانههای پرزرق و برق و زینتی قرار میدادیم:« وَ لَوْ لَا أَنْ یَکُونَ النَّاسُ أُمَّهً وَاحِدَهً لَّجَعَلْنَا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمَنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِّنْ فَضَّهٍ وَ مَعَارِجَ عَلَیْهَا یَظْهَرُونَوَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْوَاباً وَ سُرُراً عَلَیْهَا یَتَّکِئُونَوَ زُخْرُفاً وَ إِنْ کُلُّ ذَلِکَ لَمَّا مَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ ».(2)
و در احادیث اسلامی به برگ درخت نیمجویده در دهان ملخ تشبیه شده است
(وَإِنَّ دُنْیَاکُمْ عِنْدِی لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَهٍ فِی فَمِ جَرَادَهٍ تَقْضَمُهَا) .(3)و امثال این تعبیرات.
آنچه در این گفتار حکیمانه میبینیم تعبیر جدیدی در این زمینه است.امام علیه السلام میفرماید:«برای پستی دنیا (ی فریبنده و پرزرق و برق) همین بس که معصیت خداوند فقط در آن انجام میشود و برای رسیدن به پاداش الهی راهی جز ترک
آن نیست»؛ (مِنْ هَوَانِ الدُّنْیَا عَلَی اللّهِ أَنَّهُ لَا یُعْصَی إِلَّا فِیهَا،وَ لَا یُنَالُ مَا عِنْدَهُ إِلَّا بِتَرْکِهَا) .
امام علیه السلام در این گفتار نورانی به دو نکته در پستی دنیا اشاره میکند:نخست اینکه جای معصیت الهی تنها اینجاست و دوم اینکه وسیله رسیدن به سعادت جاویدان ترک آن است.
عجیب آن است که در حدیثی از امام سجاد علیه السلام میخوانیم که میفرماید:
«خَرَجنا مع الحُسَینِ فَما نَزَلَ مَنزِلاً و ما ارتَحَل مِنه إلّا ذَکَر یحیی بنَ زکرِیّا و قَتْلَه و قال یَوماً:وَ مِن هَوانِ الدُّنیا علی اللّهِ عزّ و جَلّ أنّ رأسَ یحیی بنَ زکرِیّا أُهدِیَ إلی بَغیٍّ مِن بَغایا بنی إسرائیل؛ ما با امام حسین (پدرم به سوی کربلا) خارج شدیم امام هر زمان در منزلی پیاده میشد و یا از آن حرکت میکرد به یاد یحیی بن زکریا و قتل او میافتاد و روزی فرمود:در پستی دنیا در برابر خداوند متعال همین بس که سر یحیی بن زکریا (پیامبر بزرگ الهی) برای زن آلودهای از زنان آلوده بنیاسرائیل هدیه فرستاده شد».(1)
این تعبیر اشاره روشنی است به پیشبینی شهادت امام علیه السلام.
امام کاظم علیه السلام در حدیث معروف هشام بن حکم که در آغاز جلد اوّل اصول کافی آمده است خطاب به هشام میفرماید:
«یا هِشام! إنّ العُقَلاءَ ترَکوا فُضولَ الدُّنیا فَکَیف الذّنوب،و تَرْکُ الدّنیا مِن الفَضْلِ و تَرْکُ الذّنوبِ مِنَ الفَرْضِ؛ عاقلان اضافات دنیا را ترک کردهاند تا چه رسد به گناهان،چراکه ترک دنیا فضیلت است و ترک گناهان فریضه».(2)
از حدیث بالا به خوبی استفاده میشود که منظور از ترک دنیا ترک ضروریات و نیازهای زندگانی ساده نیست چراکه در احادیث دیگر،کمکی برای رسیدن به
آخرت شمرده شده (نعم العون الدنیا علی الآخره)(1)بلکه به تعبیر امام کاظم علیه السلام منظور فضول دنیاست،زرق و برقها،زینت و تجملات بیحساب و مانند آن است بنابراین هیچ منافاتی بین کلام حکیمانه بالا و روایاتی که درباره لزوم برخورداری از حدّ معقول زندگی آمده نیست.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله از راهی عبور میکرد،چشمش به بزغاله مردهای افتاد که در محل گردآوری زبالهها افتاده بود،به اصحابش فرمود:ارزش این بزغاله چقدر است؟ عرض کردند:اگر زنده بود شاید بهاندازه یک درهم نیز نبود.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«و الّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَلدُّنیا أهوَنُ عَلی اللّهِ من هذا الجَدْی علی أهْلِه؛ دنیا کمارزشتر است در پیشگاه خدا از این بزغاله در نزد صاحبانش».(2)
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ طَلَبَ شَیْئاً نَالَهُ أَوْ بَعْضَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
هرکس برای رسیدن به چیزی تلاش کند یا به همه آن میرسد
یا به قسمتی از آن چیز.(1)
این کلام شریف را میدانی در مجمع الامثال آورده است، صاحب کتاب مصادر بعد از ذکر این مطلب می گوید: ما بارها گفته ایم که میدانی کتابش را از کتب پیشینیان گردآوری کرده (نه از نهج البلاغه) و قاضی قضاعی نیز در کتاب دستور معالم الحکم آن را ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۰)
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
هر تلاشی سرانجام به نتیجه میرسد،کم یا زیاد
امام علیه السلام در این کلام نورانی اشاره به تأثیر جدّ و جهد بر وصول به مقاصد عالی کرده،میفرماید:«هرکس برای رسیدن به چیزی تلاش کند یا به همه آن میرسد یا به قسمتی از آن»؛ (مَنْ طَلَبَ شَیْئاً نَالَهُ أَوْ بَعْضَهُ) .
بدون شک برای رسیدن به مقصود،عوامل زیادی باید دست به دست هم بدهند ولی در میان همه آن عوامل،نقش تلاش و کوشش از همه پررنگتر است و تجربه نیز همین را نشان میدهد که بزرگان دنیا که به مقاصد عالی دست یافتهاند براثر کار و کوشش و تلاش فراوان بوده و حتی مخترعان و مکتشفان که توانستهاند نیروهای مختلف جهان طبیعت را به تسخیر خود درآورَند،بر فراز آسمان پرواز کنند و یا به بعضی از کرات بالا برسند،در اعماق دریاها سیر کرده و ذخایر آن را کشف نمایند،نیروی اتم را در اختیار بگیرند و از آن برای مقاصد صلحجویانه استفاده کنند،به کشفیات فراوانی در علوم مختلف دست یابند و درهای گنجینههای علوم را بگشایند،همه اینها در سایه تلاش و کوشش و استقامت و پشتکار است.
شبیه آنچه در گفتار حکیمانه بالا آمد در افواه دانشمندان مشهور است گاه به عنوان حدیث از آن یاد میشود و گاه به عنوان یک ضرب المثل عام و آن اینکه
«من طلب شیئاً وَ جَدَّ وَجَد؛ کسی که چیزی را طلب کند و جدیت درباره آن
داشته باشد آن را خواهد یافت»و نیز گفتهاند:
«مَن قَرَعَ باباً و لَجَّ وَلَج؛ کسی که دری را بکوبد و اصرار کند سرانجام وارد میشود».و شاعر نیز آن را به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نسبت داده و میگوید:
گفت پیغمبر که چون کوبد دری عاقبت ز آن در برون آید سری
شبیه آنچه در بالا آمد با تفاوتی در غررالحکم از علی علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«مَنِ استَدام قَرْعَ البابِ وَ لَجَّ وَلَج؛ کسی که کوبیدن در را ادامه دهد و اصرار کند وارد میشود».(1)
تفاوتی که گفتار حکیمانه مورد بحث با سایر آنچه در این زمینه نقل شده، دارد این است که امام علیه السلام میفرماید:اگر به تمام آنچه میخواهید،نائل نشوید لااقل به بخشی از آن خواهید رسید و این نکته حائز اهمیت است که معمولاً انسان بهطور کامل ناکام نمیشود،گاه به تمام آنچه میخواهد بر اساس سعی و کوشش میرسد و گاه حداقل به بعضی از آن نائل میشود.
در حدیث مشابهی نیز از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«و مَن یُکْثِر مِنْ قَرْعِ بابِ المَلِک یُفْتَحُ له؛ کسی که بسیار درِ خانه پادشاه (خداوند عالم هستی) را بکوبد سرانجام برای او گشوده خواهد شد».(2)
این نکته نیز حائز اهمیت است که گاه برای رسیدن به مقصود کوشش فردی نتیجهبخش نیست و باید از دیگران نیز در امور عمومی کمک گرفت،پیدا کردن اعوان و انصار و یاران نیز نتیجه طلب و تلاش و کوشش انسان است،بنابراین آنچه در این گفتار حکیمانه آمد با آنچه در خطبه 5 نهجالبلاغه آمده که میفرماید:
«أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجِنَاحٍ؛ کسی که با کمک یاران قیام کند رستگار و پیروز میشود» منافاتی ندارد.
آخرین نکتهای که لازم میدانیم در اینجا یادآور شویم این است که آنچه در کلام امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه آمده حکم غالبی است چرا که ممکن است در بعضی از موارد،مطلوب انسان بهقدری پیچیده و مشکل باشد و یا گاهی غیر ممکن به نظر برسد که با تلاش و کوشش فراوان نیز به آن دست نیابد.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا خَیْرٌ بِخَیْرٍ بَعْدَهُ النَّارُ،وَ مَا شَرٌّ بِشَرٍّ بَعْدَهُ الْجَنَّهُ،وَ کُلُّ نَعِیمٍ دُونَ الْجَنَّهِ فَهُوَ مَحْقُورٌ،وَ کُلُّ بَلاَءٍ دُونَ النَّارِ عَافِیَهٌ.
امام علیه السلام فرمود:
آن خوبی و نعمتی که بهدنبالش جهنم باشد خوبی نیست و آن بدی و مشکلی که بعد از آن بهشت باشد بدی نیست،هر نعمتی در مقایسه با بهشت،حقیر و کوچک است و هر رنج و بلایی در مقایسه با جهنم،تندرستی و عافیت محسوب میشود.(1)
این گفتار نورانی را سه نفر از بزرگانی که قبل از سید رضی می زیسته اند در کتاب های خود آورده اند: مرحوم کلینی در کتاب روضه کافی و صدوق در من لا یحضره الفقیه و ابن شعبة حرانی در تحف العقول. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۱).
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
همه چیز دنیا در برابر آخرت ناچیز است
همان گونه که در مصادر این گفتار حکیمانه اشاره شد مرحوم کلینی آن را در کتاب کافی آورده و بهصورت بخشی از خطبه بسیار مفصلی است که به نام خطبه وسیله معروف شده و طبق نقل کافی امیر مؤمنان علی علیه السلام این خطبه را در مدینه بعد از هفت روز از وفات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ایراد کرد و مواعظ بسیار مهمی در آن بیان شده که اگر مردم آن را بهکار میبستند وضع مسلمانان بسیار بهتر از امروز بود.
امام علیه السلام به دو نکته مهم درباره خیر و شر در این کلام نورانی اشاره کرده است؛ نخست میفرماید:«آن خوبی و نعمتی که جهنم دنبال آن باشد خوبی نیست»؛ (مَا خَیْرٌ بِخَیْرٍ بَعْدَهُ النَّارُ) .
سپس میافزاید:«و آن بدی و مشکلی که بعد از آن بهشت باشد بدی محسوب نمیشود»؛ (وَ مَا شَرٌّ بِشَرٍّ بَعْدَهُ الْجَنَّهُ) .
مفهوم«خیر»و«شر»بهطور اجمال بر همه روشن است ولی معیار سنجش آن در جوامع و مکاتب مختلف کاملاً متفاوت میباشد،مادیگراها خیر و نیکی را در لذات مادی میدانند و بدی را در ضررها و زیانهای مادی،در حالی که مکاتب الهی خیر و شر را بهگونه دیگری تفسیر میکنند آنها خیر را در سعادت جاویدان سرای دیگر و در فضایل انسانی و صفات برجسته اخلاقی میدانند، هرچند زیانهای مادی نیز ظاهراً سنگین است و بهعکس،شر و بدی را در
رذایل اخلاقی و کارهای غیر انسانی و آنچه مایه خسران و زیان در سرای دیگر میشود حساب میکنند و اینجاست که دیدگاه این دو مکتب کاملاً از هم جدا میشود.
در اینکه تعبیر امام علیه السلام که (نفی خیر بودن از خیری که بعد از آن آتش دوزخ است و نفی شر بودن از شری که بعد از آن بهشت جاویدان است)،آیا یک تعبیر حقیقی است یا مجازی و ادعایی؟ دو نظر متفاوت وجود دارد،بعضی میگویند:
خیر مادی واقعاً خیر است اما اگر دنبال آن آتش دوزخ باشد بهمنزله شر محسوب میشود و شر مادی واقعاً شر است و اگر بعد از آن بهشت جاویدان باشد بهمنزله خیر محسوب میشود.ولی حق این است که تعبیر،یک تعبیر واقعی است زیرا خیر و شر و خوب و بد بودن چیزی با در نظر گرفتن تمام جهات آن میباشد اگر انسان،امروز غذای بسیار لذیذی بخورد ولی بعد از آن یک هفته بیمار شود و در بستر بیفتد هیچ عاقلی آن را خیر نمینامد و بهعکس اگر انسان داروی تلخی را مینوشد و بهدنبال آن از یک بیماری سخت بهبودی مییابد هیچکس آن را شر حساب نمیکند بنابراین آغاز و انجام و تمام جوانب را باید در نظر گرفت تا بتوان حکم به خیر بودن یا شر بودن چیزی کرد،به همین دلیل کارهای ظاهراً خیری که بعد از آن آتش دوزخ است واقعاً شر است،هوسرانیهای بیحساب، حکومت کردن به غیر حق،لذات گناهآلود دنیوی،تمامشان ازنظر خداپرستان شر است چون پایانش دوزخ است و بهعکس،شهادت در راه خدا و انفاق فی سبیل اللّه و تحمل زحمات در مبارزه با هوای نفس که بعد از آن بهشت جاویدان الهی است واقعاً خیر است.
در ضمن از کلام امام علیه السلام بهخوبی استفاده میشود که خیر و شر چیزی است که با حکم عقل درک میشود و پاسخ خوبی است برای اشاعره که منکر خیر و شر به حکم عقلاند.امام علیه السلام در اینجا به یک استدلال عقلی تمسک جسته که
عقیده منکران را ابطال میکند.
سپس امام علیه السلام به دو نکته دیگر اشاره میفرماید که هرکدام تأکیدی بر یکی از دو نکته اول است،در تأکید بر نکته اوّل میفرماید:«هر نعمتی در برابر بهشت، حقیر و کوچک است»؛ (وَ کُلُّ نَعِیمٍ دُونَ الْجَنَّهِ فَهُوَ مَحْقُورٌ) .
بنابراین،نعمتهای مادی که از طریق حرام بهدست آمده گرچه در کوتاهمدت لذتی دارد ولی در برابر بهشتی که انسان آن را از دست میدهد بسیار کوچک است.
و در تأکید بر نکته دوم میفرماید:«هر رنج و بلایی در مقایسه با جهنم، عافیت و تندرستی است»؛ (وَ کُلُّ بَلاَءٍ دُونَ النَّارِ عَافِیَهٌ) .
به همین دلیل خداوند انسان را با انواع بلاها آزمایش میکند تا صفِ صابران را از دیگران جدا سازد و پاداش خیر به آنها دهد.قرآن مجید میفرماید:
« وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنْ الْأَمْوَالِ وَ الْأَنفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ »؛به یقین همه شما را با اموری همچون ترس،گرسنگی و کاهش در مالها و جانها و میوهها آزمایش میکنیم و بشارت ده به صابران».(1)
و در جای دیگر میفرماید:« وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَهً وَ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ »؛ و شما را با بدیها وخوبیها آزمایش میکنیم و بهسوی ما بازگردانده میشوید».(2)
[[و قال علیهالسلام ]]
ألَا وَ إِنَّ مِنَ الْبَلاَءِ الْفَاقَهَ،وَ أَشَدُّ مِنَ الْفَاقَهِ مَرَضُ الْبَدَنِ،وَ أَشَدُّ مِنْ مَرَضِ الْبَدَنِ مَرَضُ الْقَلْبِ.ألَا وَ إِنَّ مِنْ صِحَّهِ الْبَدَنِ تَقْوَی الْقَلْبِ.
امام علیه السلام فرمود:
آگاه باشید که یکی از بلاها فقر و تنگدستی است و بدتر از آن بیماری جسم است و از آن بدتر بیماری قلب (فساد اخلاق و انحراف عقیدتی) میباشد و بدانید که تقوای قلب به دلیل صحت بدن است.(1)
این کلام حکیمانه - به گفته مرحوم خطیب در مصادر - جزء وصایای امیر مؤمنان علی ع به فرزندش امام حسن علیه السلام است که مرحوم شیخ طوسی در کتاب امالی خود به صورت مسند از آن حضرت با اضافات فراوانی نقل کرده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۱)
اضافه میکنیم که مرحوم ابن شعبة حرانی آن را در کتاب تحف العقول با اضافاتی نقل کرده است (تحف العقول، ص ۲۰۳) نیز در غررالحکم با تفاوتی آمده که نشان می دهد از منابع دیگری گرفته شده است (غررالحکم، ح ۸۲۱۹).
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
بدترین بلاها
امام علیه السلام در این گفتار نورانی در چهار جمله به چهار نکته مهم اشاره میکند.
در جملههای سهگانه نخست اشاره به سه بلا کرده که یکی از دیگری شدیدتر و رنجآورتر است.
نخست میفرماید:«آگاه باشید که فقر و تنگدستی یکی از بلاهاست»؛ (ألَا وَ إِنَّ مِنَ الْبَلاَءِ الْفَاقَهَ) .
در حکمت 163 نیز فقر به عنوان«الموت الاکبر؛مرگ بزرگتر»معرفی شده است.در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
«الْفَقْرُ سَوَادُ الْوَجْهِ فِی الدَّارَینِ؛ فقر مایه روسیاهی در دنیا و آخرت است».(1)
دلیل آن هم روشن است؛شخصی که گرفتار فقر و تنگدستی میشود چه بسا آلوده گناهان زیادی ازقبیل سرقت و خیانت و تقلب و مانند آن میگردد.ازنظر معنوی،فقر،انسان را به ناشکری و ناسپاسی در برابر پروردگار و جزع و فزع وامیدارد و به این ترتیب،هم از خدا دور میشود و هم از خلق خدا.
به همین دلیل در اسلام دستورهای فراوانی برای مبارزه با فقر داده شده است چراکه دعوت به فضایل اخلاقی و ایمان و اعتقاد صحیح بههنگام بینیازی، بسیار آسانتر است.
1) بحارالانوار، ج ۶۹، ص ۳۰.
البته نمیتوان انکار کرد که گروهی از اولیاء اللّه هستند که گرفتار فقرند و در عین حال شاکرند و صابرند و در مسیر حق گام برمیدارند.
آنگاه امام علیه السلام در جمله دوم اشاره به چیزی که بدتر از فقر است میکند، میفرماید:«بدتر از فقر،بیماری بدن است»؛ «وَ أَشَدُّ مِنَ الْفَاقَهِ مَرَضُ الْبَدَنِ» .
به یقین،غالب افراد اگر زندگانی فقیرانهای داشته باشند ولی تندرست باشند آن را بر غنای توأم با بیماری و بیزاری از همه چیز،ترجیح میدهند.انسان بیمار که ملازم و حلیف بستر است چه بهرهای میتواند از غنا و ثروت خود ببرد جز اینکه ببیند و حسرت بخورد.بسیارند کسانی که حاضرند تمام ثروت خود را بدهند تا از بستر بیماری برخیزند.
اساساً همانگونه که اشاره کردیم ثروتمند بیمار نه تنها از ثروت خود بهرهای نمیبرد بلکه زجر هم میکشد چون میبیند دیگران از ثروت او بهرهمند میشوند و او محروم است.
سپس امام علیه السلام به بلایی که از آن هم بدتر است اشاره کرده،میفرماید:«و بدتر از بیماری بدن،بیماری قلب است»؛ (وَ أَشَدُّ مِنْ مَرَضِ الْبَدَنِ مَرَضُ الْقَلْبِ) .
روشن است که منظور از قلب در اینجا آن عضوی که وسیله خونرسانی به تمام بدن است نمیباشد بلکه قلب به معنای روح و جان آدمی است و در لغت، یکی از معانی آن نیز همین معنا ذکر شده است.افراد بیماردل کسانی هستند که یا ازنظر اعتقادی گرفتار انحرافات مختلفی شدهاند و یا ازنظر اخلاقی آلوده به انواع رذایل گشتهاند مانند بخل و حسد و کینهتوزی و شهوتپرستی و....
معلوم است که بیماری تن در دنیا انسان را آزار میدهد ولی بیماری قلب و روح،هم در دنیا انسان را آزار میدهد و هم مایه بدبختی او در سرای دیگر است و به همین دلیل بیماری روح و قلب از همه آنچه قبلاً ذکر شد بدتر میباشد.
در آخرین جمله از این کلام نورانی،امام علیه السلام میفرماید:«آگاه باشید که بهسبب
صحت بدن تقوای قلب حاصل میشود»؛ (ألَا وَ إِنَّ مِنْ صِحَّهِ الْبَدَنِ تَقْوَی الْقَلْبِ) .
اشاره به اینکه عقل سالم و اخلاق خوب از سلامت جسم سرچشمه میگیرد یا به تعبیر دیگر انسانی که ازنظر جسمی سالم نباشد زمینههای بیتقوایی ممکن است در وی حاصل شود.
ولی باید توجه داشت که این جمله به این صورت در تمام نسخههای اصلی نهجالبلاغه که به دست ما رسیده،نیامده است بلکه در همه نسخههای معروف به این صورت نقل شده است:
«وَ أَفْضَلُ مِنْ صِحَّهِ الْبَدَنِ تَقْوَی الْقَلْب؛ بهتر از صحت بدن تقوای قلب است».
به این ترتیب جمله مزبور هماهنگ با جملههای قبل از آن میشود که امام علیه السلام درباره اهمیت تقوای الهی و فضایل اخلاقی و برتری آن بر مال و ثروت و سلامت تن بیان فرموده است.در حالی که جمله مزبور بهصورت اول هیچ هماهنگیای با جملههای قبل ندارد و بعید نیست که صبحی صالح که این نسخه را انتخاب کرده اشتباه نموده باشد.
مرحوم علامه مجلسی نیز در بحار الانوار به نقل از نهج البلاغه جمله مزبور را بهصورت دوم آورده است که نشان میدهد نسخه نهج البلاغهای که نزد ایشان بوده به همین صورت بوده است.(1)
در نهج البلاغهای که اخیراً از طرف سازمان اوقاف جمهوری اسلامی منتشر شده و در مقدمه آن تصریح شده که در تحقیق عبارات نهج البلاغه به چهار نسخه قدیمی موجود در کتابخانههای مهم مربوط به زمانی که نزدیک به زمان مرحوم سید رضی بوده اعتماد شده است نیز جمله بالا بهصورت دوم یعنی
«وَ أَفْضَلُ مِنْ صِحَّهِ الْبَدَنِ تَقْوَی الْقَلْب» آمده است.بنابراین احتمال اشتباه صبحی صالح بسیار قوی به نظر میرسد.به خصوص اینکه در مصادر نهج البلاغه نیز به همین
1) بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۷۵، ح ۱۲
صورت دوم ذکر شده است.
در ضمن،از کلام مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار و کسانی که عبارت نهج البلاغه را بهصورت دوم آوردهاند استفاده میشود که منشأ اشتباه صبحی صالح حذف بعضی از جملههای گفتار حکیمانه مورد بحث است و در اصل چنین بوده است:
«أَلَا وَ إِنَّ«مِنَ النِّعَمِ سَعَهَ الْمَالِ وَ أَفْضَلُ مِنْ سَعَهِ الْمَالِ صِحَّهُ الْبَدَنِ وَ أَفْضَل»مِنْ صِحَّهِ الْبَدَنِ تَقْوَی الْقَلْبِ؛ آگاه باشید که یکی از نعمتهای مهم الهی وسعت مال است و از وسعت مال برتر صحت بدن است و از صحت بدن برتر تقوای قلب است».
در واقع امام علیه السلام در مقابل سه جمله اول که اشاره به فقر و بیماری جسمانی و بیماری قلب فرموده و یکی را از دیگری بدتر شمرده،در این عبارت به نقطههای مقابل آن اشاره کرده (ثروت و مال و صحت بدن و صحت قلب) و هر کدام را از مورد قبلی بالاتر شمرده است.
[[و قال علیهالسلام ]]
«مَنْ أَبْطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَمْ یُسْرِعْ بِهِ نَسَبُهُ».
وَ فِی روایه أُخْرَی:مَنْ فَاتَهُ حَسَبُ نَفْسِهِ لَمْ یَنْفَعْهُ حَسَبُ آبَائِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که اعمالش او را عقب براند نسبش او را پیش نخواهد برد.
و در روایت دیگری آمده است: آنکس که از ارزشهای وجودی بیبهره است ارزش پدران و نیاکان سودی به او نخواهد بخشید.(1)
مرحوم خطیب در مصادر در این جا تنها به این جمله قناعت می کند که این کلام حکیمانه از کلماتی است که در نهج البلاغه تکرار شده و تحت شماره ۲۳ آمده است و با مراجعه به آنچه مصادر در آن جا ذکر کرده مشاهده می کنیم که جمله اول از این گفتار حکیمانه در کتاب های زیادی از جمله نهایة ابن اثیر، عقد الفرید ابن عبد ربه و غررالحکم آمدی، از آن حضرت نقل شده ولی فخر رازی در ذیل آیه ۸۱ سوره بقره آن را از رسول خدای را نقل می کند. (و البته منافاتی میان این دو نیست) (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۲)
ولی آنچه در حکمت ۲۳ آمده فقط جمله اول است و اما جمله دوم (من فاته حسب نفسه...) در آن جا ذکر نشده است
1) ١. سند گفتار حکیمانه
هر افتخاری است در عمل است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میکند که بسیاری،از آن غافلاند.میفرماید:«کسی که اعمالش او را به عقب براند نسبش او را پیش نخواهد برد»؛ (مَنْ أَبْطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَمْ یُسْرِعْ بِهِ نَسَبُهُ) .
اشاره به اینکه ارزش و شخصیت در انسان به صفات و فضایل شخصی اوست،علم و دانش،شجاعت و سخاوت،بزرگواری و امانت و صفات برجسته دیگر.و آنها که از این صفات بیبهرهاند و تنها به مقام پدران خود افتخار میکنند در اشتباه بزرگی هستند و به گفته شاعر:
گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر،تو را چه حاصل؟
و به گفته بعضی از بزرگان:از عجایب روزگار این است که انسان زنده به شخص مردهای افتخار کند و استخوانهای پوسیده را نشانه عظمت خود بداند.
این همان است که قرآن مجید در سوره حجرات به آن اشاره کرده است:
« یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِّنْ ذَکَرٍ وَ أُنثَی وَ جَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقَاکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ »؛ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید؛(اینها ملاک امتیاز نیست،) گرامیترین شما نزد خداوند،باتقواترین شماست؛خداوند دانا و آگاه است!».(1)
1) حجرات، آیه ۱۳
البته عظمت نیاکان ممکن است بهصورت تشریفاتی مایه افتخار شود ولی افتخار حقیقی در پرتو صفات و اعمال خود انسان است.
در حدیثی میخوانیم:شخصی خدمت امام علی بن موسیالرضا علیه السلام رسید و عرض کرد:به خدا سوگند که بر روی زمین کسی ازنظر شرافت پدر از تو برتر نیست.امام علیه السلام فرمود:
«التَّقْوَی شَرَّفَتْهُمْ وَ طَاعَهُ اللَّهِ أَحْظَتْهم؛ تقوای الهی آنها را شریف نمود و اطاعت پروردگار آنها را والامقام ساخت».آن مرد بار دیگر عرض کرد:به خدا سوگند تو بهترین مردم هستی.امام علیه السلام فرمود:ای مرد! قسم مخور؛
خَیرٌ مِنِّی مَنْ کَانَ أَتْقَی لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَطْوَعَ لَهُ وَ اللَّهِ مَا نَسَخَتْ هَذِهِ الْآیهَ، آیهٌ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً ... إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُم ؛ بهتر از من کسی است که تقوای الهیاش بیشتر و مطیعتر در برابر فرمان خدا باشد به خدا سوگند این آیه را هیچ آیهای نسخ نکرده است:خداوند شما را طوایف و قبایلی قرار داده تا یکدیگر را بشناسید،گرامیترین شما نزد خدا با تقواترین شماست».(1)
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم که فرمود:«سه چیز است که از اعمال دوران جاهلیت است...»و نخستین آن را«الفخر بالانساب؛افتخار به نسب»ذکر فرمود.(2)
این سخن را با حدیثی از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام پایان میدهیم:زید بن موسی (برادر امام علی بن موسیالرضا علیه السلام) در مدینه خروج کرد و بر ضد حکومت قیام نمود و در مدینه آتشافروزی کرد و عدهای را به قتل رساند و به همین دلیل زید النار نامیده شد.لشکریان مأمون او را اسیر کردند و نزد مأمون آوردند.مأمون گفت:او را نزد ابوالحسن علی بن موسیالرضا علیه السلام ببرید.یاسر (غلام حضرت) میگوید:هنگامی که او را نزد امام علیه السلام آوردند حضرت به او
فرمود:آیا سخن افراد بیسروپای کوفه که میگویند:فاطمه زهرا علیها السلام دامانش پاک بود و خداوند تمام فرزندانش را بر آتش دوزخ حرام کرد،تو را فریفته؟ این فقط مربوط به امام حسن و امام حسین بود اگر چنین میپنداری که تو خدا را معصیت کنی و وارد بهشت شوی و موسی بن جعفر اطاعت خدا را کند و او هم وارد بهشت شود در این صورت مقام تو نزد خداوند از موسی بن جعفر علیه السلام هم بالاتر است.
سپس فرمود:
«وَ اللَّهِ مَا ینَالُ أَحَدٌ مَا عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ إِلَّا بِطَاعَتِهِ وَ زَعَمْتَ أَنَّکَ تَنَالُهُ بِمَعْصِیتِهِ فَبِئْسَ مَا زَعَمْت؛ به خدا سوگند کسی به مقامات الهی نمیرسد مگر از طریق طاعت او ولی تو چنین پنداشتهای که به آن مقامات از طریق معصیت میرسی،چه پندار غلطی!».
سپس زید عرض کرد:من برادرت و فرزند پدرت هستم.حضرت فرمود:تو برادر من هستی مادامی که اطاعت خداوند متعال کنی.نوح عرض کرد:خداوندا! فرزند من از خانواده من است و وعده تو حق میباشد (که خاندان مرا نجات دهی) و تو احکم الحاکمینی.خداوند فرمود:ای نوح! او از خاندان تو نیست او عمل غیر صالحی است ( فرد ناشایستهای است).خداوند متعال او را بهسبب معصیت از خاندان نوح طرد کرد.(1)
از بعضی از روایات استفاده میشود که مأمون او را به خاطر امام علی بن موسیالرضا علیه السلام بخشید و او تا پایان خلافت متوکل عباسی زنده بود سپس از دنیا رفت و در سامرا به خاک سپرده شد.(2)
مرحوم سید رضی در ذیل این گفتار حکیمانه میافزاید:«در روایت دیگری (این مطلب بهصورت دیگری نقل شده است):آنکس که از ارزشهای وجودی
بیبهره است ارزش پدران و نیاکان سودی به او نخواهد بخشید»؛ (مَنْ فَاتَهُ حَسَبُ نَفْسِهِ لَمْ یَنْفَعْهُ حَسَبُ آبَائِهِ).
مضمون این سخن همان است که امام علیه السلام در گفتار حکیمانه اول فرموده و هردو بر این معنا تأکید دارند که ارزش وجودی انسان به فضایل و صفات و ویژگیهای وجود خود اوست و عظمت پدران و فضایل آنها سودی به انسان نمیبخشد اگر خودش از آنها بیبهره باشد.
متأسفانه نه تنها در دوران جاهلیت افتخار به انساب و آباء امر بسیار رایجی بود تا آنجا که گاهی به گورستان میرفتند و تعداد قبرهای مردگان قبیله خود را میشمردند تا برتری خود را بر قبایل دیگر اثبات کنند:« أَلْهَاکُمْ التَّکَاثُرُ*حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ ».(1)بلکه در عصر ما نیز همین سنت جاهلی باقی است که عدهای فاقد هرگونه علم و دانش و فضیلت اخلاقی،تنها با اتکا به فضایل آباء و نیاکانشان انتظار دارند در جامعه مورد احترام و صاحب شخصیت باشند.
1) تکاثر، آیات ۱ و ۲
[[و قال علیهالسلام ]]
لِلْمُؤْمِنِ ثَلاَثُ سَاعَاتٍ:فَسَاعَهٌ یُنَاجِی فِیهَا رَبَّهُ،وَ سَاعَهٌ یَرُمُّ مَعَاشَهُ،وَ سَاعَهٌ یُخَلِّی بَیْنَ نَفْسِهِ وَ بَیْنَ لَذَّتِها فِیَما یَحِلُّ وَ یَجْمُلُ.وَ لَیْسَ لِلْعَاقِلِ أَنْ یَکُونَ شَاخِصاً إِلَّا فِی ثَلاَثٍ:مَرَمَّهٍ لِمَعَاشٍ،أَوْ خُطْوَهٍ فِی مَعَادٍ،أَوْ لَذَّهٍ فِی غَیْرِ مُحَرَّمٍ.
امام علیه السلام فرمود:
انسان باایمان ساعات شبانهروز خود را به سه بخش تقسیم میکند:قسمتی را صرف مناجات با پروردگارش میکند و قسمت دیگری را برای ترمیم معاش و کسب و کار زندگی قرار میدهد و قسمت سوم را برای بهرهگیری از لذات حلال و دلپسند میگذارد و سزاوار نیست که انسان عاقل حرکتش جز در سه چیز باشد:مرمت معاش،گامی در راه معاد و لذت در غیر حرام.(1)
این گفتار حکمت آمیز مطابق آنچه مرحوم شیخ طوسی در امالی آورده جزء وصایای امیر مؤمنان علیه السلام به فرزندش امام حسن مجتبی علی است که در ذیل کلام حکیمانه ۳۸۸ در آن کتاب ذکر شده است. اضافه بر آن قبل از مرحوم سید رضی در کتاب محاسن برقی، کتاب السفر، از اصبغ بن نباتة ذیل آن (ولیس للعاقل) نقل شده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۲)
1) سند گفتار حکیمانه:
تقسیم صحیح ساعات شب و روز
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه برنامهای بهمنظور نظم زندگی پربرکت برای انسانها،ارائه داده است.
نخست میفرماید:«انسان باایمان ساعات شبانهروز خود را به سه بخش تقسیم میکند»؛ (لِلْمُؤْمِنِ ثَلاَثُ سَاعَاتٍ) .
روشن است که منظور از ساعت در اینجا،ساعت مصطلح امروز نیست که عبارت از شصت دقیقه باشد بلکه ساعت بهمفهوم لغوی آن است یعنی بخشی از زمان (برحه من الزمان).
آنگاه به این تقسیم سهگانه پرداخته،میفرماید:«قسمتی را صرف مناجات با پروردگارش میکند و قسمت دیگری را برای ترمیم معاش و کسب و کار زندگی قرار میدهد و قسمت سوم را برای بهرهگیری از لذات حلال و دلپسند میگذارد»؛ (لِلْمُؤْمِنِ ثَلاَثُ سَاعَاتٍ:فَسَاعَهٌ یُنَاجِی فِیهَا رَبَّهُ،وَ سَاعَهٌ یَرُمُّ مَعَاشَهُ، وَ سَاعَهٌ یُخَلِّی بَیْنَ نَفْسِهِ وَ بَیْنَ لَذَّتِها فِیَما یَحِلُّ وَ یَجْمُلُ).
به این ترتیب قسمت مهم و اصلی زندگی همان مناجات با پروردگار است و قسمت دوم که انسان را برای بخش اوّل آماده میسازد ترمیم معاش و کسب درآمدهای مادی است به گونهای که سربار دیگران نباشد و زندگی معقول آبرومندی برای خود تهیه کند.
بخش سوم که در واقع کمک به دو بخش اول میکند این است که به استراحت و تفریح سالم بپردازد تا هم نشاط برای کار پیدا کند و هم برای عبادت و نیز بتواند سلامتی را که شرط انجام بخش اوّل و دوم است برای خود حفظ کند.
چه تقسیم جالب و دلپسندی که ضامن سعادت دنیا و آخرت است!
بعضی از شارحان از این تقسیمات سهگانه اینگونه استفاده کردهاند که باید به هرکدام هشت ساعت را اختصاص داد؛کار نباید بیش از هشت ساعت باشد و استراحت و تفریح نیز بیش از این مطلوب نیست و اما مناجات با پروردگار نیز با توجه به مقدمات و آمادگیهایی که جهت آن لازم است (شستوشوی بدن، طهارت لباس،غسل و وضو و نیز رفتن به مسجد و بازگشت از آن و انجام عبادات) هشت ساعت را دربر میگیرد.
البته ممکن است برای عدهای این تقسیم بهطور دقیق انجام نشود ولی با مقداری کم و زیاد تقسیم مزبور صادق است.
اما متأسفانه بعضی آنچنان غرق زندگی مادی میشوند که تقریباً تمام اوقات شب و روز آنها به آن تعلق میگیرد و حتی در خواب نیز حساب درآمدها و بدهیها را انجام میدهند و به زن و فرزند خود نیز نمیرسند و حتی سلامتی خود را در این راه به خطر میاندازند.اینها درحقیقت بینوایانی هستند که برای دیگران زحمت میکشند،جمع میکنند و میگذارند و میروند.نه خود از آن بهرهای میگیرند و نه به نیازمندان بهرهای میدهند.
وبهعکس،بعضی کسب و کار را رها کرده و گوشه عزلت اختیار نموده و دائماً مشغول عبادتاند که به یقین آنها نیز از تعلیمات اسلام دور و با آن بیگانهاند.
و گروه سومی غرق لذات و عیاشی و هوسرانی هستند؛نه از دنیا خبر دارند و نه از عقبی،اموال بیحسابی از پدر و مادر یا از طرق دیگر به آنها رسیده و همه چیز را رها کرده و به عیش و نوش پرداختهاند که به یقین آنها نیز نه
عاقبت خوبی در این دنیا دارند و نه آیندهای در آخرت.
در بعضی از روایات ساعات شبانهروز به چهار بخش تقسیم شده است.
ازجمله در حدیثی از امام موسی بن جعفر علیه السلام چنین میخوانیم:
«اجْتَهِدُوا فِی أَنْ یکُونَ زَمَانُکُمْ أَرْبَعَ سَاعَاتٍ سَاعَهً لِمُنَاجَاهِ اللَّهِ وَ سَاعَهً لِأَمْرِ الْمَعَاشِ وَ سَاعَهً لِمُعَاشَرَهِ الْإِخْوَانِ وَ الثِّقَاتِ الَّذِینَ یعَرِّفُونَکُمْ عُیوبَکُمْ وَ یخْلِصُونَ لَکُمْ فِی الْبَاطِنِ وَ سَاعَهً تَخْلُونَ فِیهَا لِلَذَّاتِکُمْ فِی غَیرِ مُحَرَّم؛ کوشش کنید که زمان شما به چهار بخش تقسیم شود:بخشی برای مناجات با پروردگار و بخشی برای امر معاش و بخشی برای معاشرت با دوستان و افراد مورد اعتماد که عیوب شما را برای شما بازگو میکنند و با خلوص باطن به شما خدمت مینمایند،و بخشی از آن را نیز برای لذات غیر حرام باقی گذارید».(1)
و روایات دیگری نیز به همین مضمون یا قریب به آن از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام نقل شده است.و روشن است که منافاتی بین این تقسیم بندیها نیست برای اینکه در تقسیم سه گانه بخشی در بخش دیگر ادغام شده است.
در ضمن از این احادیث بهخوبی استفاده میشود که اسلام هیچ گونه مخالفتی با لذات حلال ندارد بلکه بر آن تأکید نموده زیرا همانگونه که در بالا به آن اشاره شد تفریح سالم و لذات حلال،روح را آرامش بخشیده و جسم را سالم میکند و انسان در پرتو آن میتواند به بخشهای مهم زندگی،بهتر برسد.ولی مهم آن است که خط فاصل لذات حلال و حرام روشن گردد و این احادیث بهانهای برای هوسرانان و عیاشان نگردد.
سپس امام علیه السلام در بخش دوم این گفتار حکیمانه همان مطلب را بهصورت زیبای دیگری بیان کرده است،میفرماید:«سزاوار نیست که انسان عاقل
1) بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۳۲۱.
حرکتش جز در سه چیز باشد:مرمت معاش،گامی در راه معاد و لذت در غیر حرام»؛ (وَ لَیْسَ لِلْعَاقِلِ أَنْ یَکُونَ شَاخِصاً إِلَّا فِی ثَلاَثٍ:مَرَمَّهٍ لِمَعَاشٍ،أَوْ خُطْوَهٍ فِی مَعَادٍ،أَوْ لَذَّهٍ فِی غَیْرِ مُحَرَّمٍ).
جمعی از شارحان نهجالبلاغه واژه«شاخص»را در اینجا«مسافر»معنا کردهاند که البته یکی از معانی این واژه همین است و به این ترتیب گفتهاند:
نه تنها انسان در حضر باید اوقات شبانهروز را به سه بخش تقسیم کند بلکه سفرش نیز باید چنین باشد.ولی با توجه به اینکه واژه شاخص تنها به معنای مسافر نیست بلکه به کسی که برای کاری قیام میکند نیز اطلاق میشود ضرورتی ندارد که ذیل این کلام حکمتآمیز را فقط مربوط به زمانی که کسی در حال سفر است بدانیم.
[[و قال علیهالسلام ]]
ازْهَدْ فِی الدُّنْیَا یُبَصِّرْکَ اللّهُ عَوْرَاتِهَا،وَ لَا تَغْفُلْ فَلَسْتَ بِمَغْفُولٍ عَنْکَ!
امام علیه السلام فرمود:
زهد و بیاعتنایی به (زرق و برق) دنیا پیشه کن تا خداوند چشم تو را برای دیدن عیوب آن بینا سازد و غافل مباش که (فرشتگان الهی و از آن بالاتر ذات پاک پروردگار) مراقب تواند.(1)
مرحوم خطیب در ذیل این گفتار حکیمانه تنها به این قناعت می کند که می گوید: شبیه این سخن در خطبه های ۹۷ و ۱۷۳ و ۱۸۶ گذشت. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۲)
اضافه میکنیم که مرحوم آمدی در غررالحکم آن را با تفاوتی ذکر کرده و به جای عوراتها اعیوبها» آورده است، غررالحکم، ح ۶۰۸۵).
1) ١. سند گفتار حکیمانه:
زاهد باش تا ببینی!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته مهم اشاره میکند.
نخست میفرماید:«زهد و بیاعتنایی به (زرق و برق) دنیا پیشهکن تا خداوند چشم تو را برای دیدن عیوب آن بینا سازد»؛ «ازْهَدْ فِی الدُّنْیَا یُبَصِّرْکَ اللّهُ عَوْرَاتِهَا» .
روشن است که انسان هرگاه دلبسته و عاشق چیزی باشد هرگز عیوب آن را نمیبیند بلکه بسیار میشود که عیوب را محاسن و صفات برجسته میشمرد و در حدیث مشهوری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است
«حُبُّکَ لِلشَّیءِ یعْمِی وَ یصِمُّ؛ علاقه تو به چیزی،نابینا و کرت میکند».(1)
این مسأله با تجربههای شخصی کاملاً به اثبات رسیده است که در واقع محبت افراطی و عشق به چیزی،از حجابهای معرفت محسوب میشود و تا این حجاب کنار نرود انسان حسن و عیبها را از هم تشخیصنمیدهد.
شاعر عرب هم میگوید:
وَ عَیْنُ الرِّضا عَن کُلِّ عَیْبٍ کَلِیلَهٌ وَ لکِنّ عَیْنَ السُّخْطِ تُبْدِی المَساوِیا
نگاه خوشبینانه (و عاشقانه) به چیزی،تمام عیوب را میپوشاند ولی نگاههای خشمگین همه عیوب را آشکار میسازد.
1) من لا یحضر، ج ۴، ص ۳۸۰، ح ۵۸۱۴
در شعری از مجنون عامریِ معروف درباره معشوقهاش لیلی میخوانیم:
یَقولونَ لَیْلی سَوْدَهٌ حَبَشِیَّهٌ وَ لَو لا سَوادُ المِسْکِ ما کانَ غالِیا
میگویند لیلی سیاه و حبشی است (درست است ولی) اگر مشک،سیاه نباشد گرانقیمت نیست.
و به گفته شاعر فارسیزبان:
اگر بر دیده مجنون نشینی به جز زیبایی لیلی نبینی
از همینرو گفتهاند که عیوب خود را از دیگران بشنوید و در آینه وجود دیگران ببینید زیرا انسان به خود بسیار خوشبین است و همین خوشبینی مانع از مشاهده عیوب خویشتن است.این سخن درمورد تمام اموری که انسان به آن علاقه دارد صادق است.افرادی هستند که وقتی فحشهای رکیک از فرزندانشان میشنوند آن را شیرینزبانی میپندارند و هنگامی که شیطنتهای بدی از آنها میبینند آن را نشانه نشاط و استعداد آنها میشمرند.
امام علیه السلام درباره زیباییهای ظاهری دنیا نیز هشدار میدهد و میفرماید:اگر میخواهید از عیوب دنیا آگاه شوید باید زهد در دنیا را پیشه کنید.هنگامی که بیاعتنا شدید،عیوب،یکی بعد از دیگری آشکار میگردد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«مَنْ زَهِدَ فِی الدُّنْیا أَثْبَتَ اللَّهُ الْحِکْمَهَ فِی قَلْبِهِ وَ أَنْطَقَ بِهَا لِسَانَهُ وَ بَصَّرَهُ عُیوبَ الدُّنْیا دَاءَهَا وَ دَوَاءَهَا وَ أَخْرَجَهُ مِنَ الدُّنْیا سَالِماً إِلَی دَارِ السَّلَامِ؛ کسی که زهد در دنیا را پیشه کند خداوند علم و دانش را در قلب او قرار میدهد و زبانش را به آن جاری میسازد و عیوب دنیا را به او نشان میدهد دردهای دنیا و دواهای آن را میشناسد و از دنیا سالم به دارالسلام (و جوار رحمت الهی) میرود».(1)
در روایت دیگری که آن را نیز مرحوم کلینی در کتاب کافی از آن حضرت
1) کافی، ج ۲، ص ۱۲۸، ح ۱.
آورده است میخوانیم:
«إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیراً زَهَّدَهُ فِی الدُّنْیا وَ فَقَّهَهُ فِی الدِّینِ وَ بَصَّرَهُ عُیوبَهَا؛ هنگامی که خداوند خیر و نیکی برای بندهاش اراده کند او را به دنیا بیاعتنا میسازد و عالم به احکام دینش میکند و عیوب دنیا را در نظرش آشکار میسازد».(1)
سپس امام علیه السلام در دومین نکته میفرماید:«غافل مباش که (از تو غفلت ندارند و) مراقب تواند»؛ (وَ لَا تَغْفُلْ فَلَسْتَ بِمَغْفُولٍ عَنْکَ!).
اشاره به اینکه مأموران پروردگار و فرشتگانِ ثبت اعمال،پیوسته مراقب تو میباشند؛هر عمل کوچک یا بزرگی از تو سر زند آن را ثبت میکنند و از آن بالاتر عالم،محضر خداست و ذات پاک او به تو از تو نزدیکتر است.بنابراین هرگز مورد غفلت نخواهی بود و چون چنین است تو نیز از حال خود غافل مباش.
ارتباط این جمله با جمله اول از اینجا روشن میشود که انسانهای فریفته دنیا غالباً از خود و آینده خویش غافل میشوند و همین امر سبب بدبختی و تیرهروزی آنها میشود و انسان غافل همواره در دام بلاها گرفتار میگردد.
در حدیثی نیز از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«عَجَبٌ لِغَافِلٍ وَ لَیسَ بِمَغْفُولٍ عَنْهُ وَ عَجَبٌ لِطَالِبِ الدُّنْیا وَ الْمَوْتُ یطْلُبُهُ وَ عَجَبٌ لِضَاحِکٍ مِلْءَ فِیهِ وَ هُوَ لَا یدْرِی أَ رَضِی اللَّهُ أَمْ سَخِطَ لَهُ؛ در تعجبم از کسی که غافل است و از او غافل نیستند و نیز در تعجبم از کسی که در طلب دنیاست و مرگ در طلب اوست و در شگفتم از کسی که با تمام دهانش میخندد (و قهقهه میزند) در حالی که نمیداند خدا از او راضی است یا خشمگین».(2)
سلمان فارسی نیز در این زمینه میگوید:
«عَجِبْتُ بِسِتٍّ ثَلَاثَهٌ أَضْحَکَتْنِی وَ ثَلَاثَهٌ أَبْکَتْنِی فَأَمَّا الَّتِی أَبْکَتْنِی فَفِرَاقُ الْأَحِبَّهِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وَ هَوْلُ الْمُطَّلَعِ وَ الْوُقُوفُ
بَینَ یدَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَمَّا الَّتِی أَضْحَکَتْنِی فَطَالِبُ الدُّنْیا وَ الْمَوْتُ یطْلُبُهُ وَ غَافِلٌ وَ لَیسَ بِمَغْفُولٍ عَنْهُ وَ ضَاحِکٌ مِلْءَ فِیهِ وَ لَایدْرِی أَ رَضِی لَهُ أَمْ سَخِطَ؛از شش چیز در شگفتم؛سه چیز مرا میخنداند و سه چیز مرا به گریه وامیدارد.اما آنچه مرا به گریه وامیدارد جدایی دوستان عزیز است (دوستی همچون) محمّد صلی الله علیه و آله و وحشت قیامت و ایستادن در پیشگاه خداوند عزّوجلّ و اما آنچه مرا به خنده وامیدارد طالب دنیاست در حالی که مرگ در طلب اوست و غافل است در حالی که مورد غفلت نیست،و کسی که با تمام دهان خود میخندد و قهقهه میزند در حالی که نمیداند از او خوشنود شدهاند یا نه».(1)
1) بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۴۵۳، ح ۲۴.
[[و قال علیهالسلام ]]
تَکَلَّمُوا تُعْرَفُوا،فَإِنَّ الْمَرْءَ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
سخن بگویید تا شناخته شوید زیرا انسان در زیر زبان خود پنهان است.(1)
مرحوم خطیب در این جا مدرک خاصی ذکر نکرده و ارجاع به کلام حکمت آمیز ۱۴۸ داده ولی مرحوم آمدی در غرر آن را به همین صورت آورده است در حالی که کراجکی (متوفای ۴۴۹) در معدن الجواهر با تفاوتی روشن و با اضافه ای آورده که نشان می دهد از منبع دیگری گرفته است.
1) سند گفتار حکیمانه:
شخصیت انسان زیرزبان او نهفته است
امام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی اشاره کرده سپس دلیل زیبایی برای آن ذکر میکند،نخست میفرماید:«سخن بگویید تا شناخته شوید»؛ (تَکَلَّمُوا تُعْرَفُوا).
اشاره به اینکه اگر میخواهید مقامات علمی و فضل و کمال و ایمان و ارزشهای وجودی شما آشکار گردد و مردم از آن بهره گیرند سخن بگویید تا شما را بشناسند و به شخصیت شما پی ببرند و جایگاه خود را در جامعه پیدا کنید و بتوانید فرد مفیدی باشید.
زیرا زبان،ترجمان عقل و کلید گنجینههای روح آدمی است و«تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد».
و اگر سکوت کنید ممکن است سالیان دراز در میان مردم باشید و شما را نشناسند و از وجودتان استفاده نکنند و در واقع مانند محتکری شوید که مواد مورد نیاز مردم را در انباری پنهان کرده و درِ آن را قفل نموده است.
آنگاه امام علیه السلام با تعبیر جالبی برای آن استدلال میکند،میفرماید:«زیرا انسان در زیر زبان خود پنهان است»؛ (فَإِنَّ الْمَرْءَ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ).
گویی شخصیت انسان مخفیگاهی دارد و آن،زیر زبان اوست،هنگامی که سخن بگوید،زبان از روی آن برمیخیزد و مخفیگاه آشکار میشود.
ضمناً از این جمله دو نکته دیگر نیز استفاده میشود:
نخست اینکه گرچه سکوت نشانه کمال انسان است و در روایات تأکید زیادی بر آن شده ولی در مواردی سخنگفتن لازم و واجب است،همانگونه که پیش از این در روایت بسیار پرمعنایی از امام سجاد علیه السلام آمد که از آن حضرت سؤال کردند:آیا کلام افضل است یا سکوت؟ امام علیه السلام فرمود:هر دو آفاتی دارند اگر از آفات سالم بمانند کلام از سکوت افضل است.عرض کردند:چگونه افضل است ای فرزند رسول خدا؟ فرمود:خداوند متعال انبیا و اوصیا را به سکوت مبعوث نکرد بلکه آنها را مبعوث به کلام کرد،هرگز بهشت را با سکوت به کسی نمیدهند و ولایت اللّه با سکوت حاصل نمیشود،پرهیز از آتش دوزخ با سکوت میسر نمیگردد،همه اینها بهوسیله کلام بهدست میآید.
آری من هرگز ماه را با خورشید برابر نمیبینم،حتی اگر بخواهی فضیلت سکوت را بیان کنی باید با کلام،این فضیلت را شرح دهی در حالی که هرگز نمیتوانی فضیلت کلام را با سکوت بیان کنی.
دیگر اینکه افرادی که فضیلتی ندارند و نقایصی در خود میبینند چه بهتر که در مجالس سکوت کنند و شخصیت ناقص خود را که در زیر زبانشان نهفته است آشکار نسازند.
مرحوم صدوق در کتاب خصال سخنی از شعبی (محدث و تابعی معروف، متوفای 103) نقل میکند که میگوید:امیرمؤمنان علیه السلام نُه جمله را بهصورت ارتجالی (بدون مقدمه) بیان فرمود که چشم بلاغت را درآورد و گوهرهای حکمت و دانش را یتیم نمود و همه مردم را حتی از رسیدن به یکی از آنها بازداشت.سه جمله در باب مناجات است و سه جمله در باب حکمت و سه جمله در باب ادب.
اما سه جملهای که در باب مناجات است:
«إلهی کَفی لی عِزّاً أن أکونَ لَکَ عَبداً و کَفی بِی فَخراً أن تکونَ لی رَبّاً أنتَ کما أُحِبّ فاجعَلْنی کَما تُحِبّ؛ الهی این عزت برای من بس که بنده تو باشم و این افتخار برای من بس که تو پروردگار من باشی تو همانگونه هستی که من دوست میدارم پس مرا آنگونه قرار ده که تو دوست داری».
و اما درباره حکمت و دانش چنین فرمود:
«قِیمهُ کُلِّ امْرِءٍ ما یُحسِنُه وما هلَک امرِءٌ عَرَف قَدْرَهُ و المَرءُ مَخبوءٌ تَحت لِسانِهِ؛ ارزش هر انسانی بهاندازه کاری است که بهخوبی از عهده آن برمیآید،و آنکس که قدر خود را بشناسد (و از آن تجاوز نکند) هرگز هلاک نمیشود و انسان در زیر زبانش پنهان است».
و اما سه جملهای که درباره آداب است؛فرمود:
«امْنُنْ علی مَنْ شِئْتَ تَکُن أمِیرَهُ و احْتَج إلی مَن شِئْتَ تَکُنْ أسِیرَه و اسْتَغْنِ عمَّن شِئْتَ تَکُن نَظِیره؛ به هرکس میخواهی،نعمتی ببخش تا امیرش باشی و به هرکس میخواهی محتاج شو تا اسیرش شوی و از هرکس میخواهی بینیاز باش تا نظیرش باشی».(1)
1) خصال صدوق، باب التسعة، ح ۴
[[و قال علیهالسلام ]]
خُذْ مِنَ الدُّنْیَا مَا أَتَاکَ،وَ تَوَلَّ عَمَّا تَوَلَّی عَنْکَ؛فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَفْعَلْ فَأَجْمِلْ فِی الطَّلَبِ.
امام علیه السلام فرمود:
از دنیا همان قدر را بگیر که بهسراغ تو میآید و از آنچه از تو روی گردانده روی بگردان (و بهدنبال آن مشتاب) و اگر چنین نمیکنی لااقل در طلب دنیا بهصورت معقول تلاش کن (و تندروی مکن).(1)
مرحوم خطیب در مصادر تنها منبع دیگری که برای این گفتار حکیمانه ذکر می کند غررالحکم آمدی است که آن را با تفاوت مختصری نقل کرده است.( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۳).
اضافه میکنیم که مرحوم ابن شعبة حرانی قبل از سید رضی آن را در کتاب تحف العقول ضمن وصایای امیر مؤمنان علی عالی به فرزندش امام مجتبی علی با تفاوت مختصری نقل کرده است. (تحف العقول، ص ۷۸)
1) سند گفتار حکیمانه:
تلاش معقول
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته اشاره میکند که یکی زاهدانه است و دیگری عاقلانه.
در نکته اول میفرماید:«از دنیا همانقدر را بگیر که بهسراغ تو میآید و از آنچه از تو روی گردانده روی بگردان (و بهدنبال آن مشتاب)»؛ (خُذْ مِنَ الدُّنْیَا مَا أَتَاکَ،وَ تَوَلَّ عَمَّا تَوَلَّی عَنْکَ).
اشاره به اینکه هر انسانی در شرایط معمولی و کسب و کار عادی،درآمدی دارد که این درآمد خواهناخواه بهسراغ او میآید.مثلاً هنگامی که زراعت میکند معمولاً این زراعت درآمدی دارد و همچنین دامداری و تجارت و صنعت.
ولی بسیار میشود که اضافه بر آن بهسراغ انسان نمیآید.امام علیه السلام میفرماید:
چه بهتر که تو هم بهسراغ آن نروی و این حقیقت زهد و بیاعتنایی به دنیاست.
هرگز منظور امام علیه السلام این نیست که انسان در خانه خود بنشیند تا رزق و روزیاش بهسراغ او بیاید این همان چیزی است که با صراحت در روایات از آن نهی شده است.بلکه منظور آن است که اصرار بر افزودن مال و ثروت در جایی که اسبابش فراهم نیست نداشته باشد چراکه هم مشقت زیادی را بر انسان تحمیل میکند و هم ممکن است آلوده انواع گناهان و انحراف از مسیر شرع شود و ای بسا اگر به آن نرسد زبان به ناشکری و کفران بگشاید.
در جمله دوم میفرماید:«اگر چنین نمیکنی لااقل در طلب دنیا بهصورت معقول تلاش کن (و تندروی مکن)»؛ (فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَفْعَلْ فَأَجْمِلْ فِی الطَّلَبِ).
اشاره به اینکه اگر اصرار داری بر مال و جاه خود بیفزایی،تندروی مکن؛ عاقلانه تلاش کن و آلوده گناهان مشو و به تعبیر دیگر مانند افراد حریص و دنیاپرست که به هر دری میزنند مباش.
به یقین یک زندگی ساده و آبرومندانه و خالی از هرگونه آلودگی به گناه، بسیار افتخارآمیزتر است از زندگی پرزرق و برقی که از طریق تلاش خستهکننده و آلوده به انواع گناهان بهدست آمده است.
در حدیثی که مرحوم کلینی در کافی آورده است میخوانیم که امام صادق علیه السلام فرمود:
«خَرَجَ النَّبِی صلی الله علیه و آله وَ هُوَ مَحْزُونٌ فَأَتَاهُ مَلَکٌ وَ مَعَهُ مَفَاتِیحُ خَزَائِنِ الْأَرْضِ فَقَالَ یا مُحَمَّدُ هَذِهِ مَفَاتِیحُ خَزَائِنِ الْأَرْضِ یقُولُ لَکَ رَبُّکَ افْتَحْ وَ خُذْ مِنْهَا مَا شِئْتَ مِنْ غَیرِ أَنْ تُنْقَصَ شَیئاً عِنْدِی فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الدُّنْیا دَارُ مَنْ لَا دَارَ لَهُ وَ لَهَا یجْمَعُ مَنْ لَا عَقْلَ لَهُ فَقَالَ الْمَلِکُ وَ الَّذِی بَعَثَکَ بِالْحَقِّ نَبِیاً لَقَدْ سَمِعْتُ هَذَا الْکَلَامَ مِنْ مَلَکٍ یقُولُهُ فِی السَّمَاءِ الرَّابِعَهِ حِینَ أُعْطِیتُ الْمَفَاتِیحَ؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حالی که غمگین بود از منزل خارج شد فرشتهای خدمت آن حضرت آمد در حالی که کلید گنجهای زمین را در دست داشت عرض کرد:ای محمّد! این کلید گنجهای زمین است پروردگارت میفرماید:آنها را بگشا و هرچه میخواهی بردار بیآنکه چیزی از مقام تو نزد من کم شود.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:دنیا خانه کسی است که خانه دیگری ندارد و آن را کسی گردآوری میکند که عقلی ندارد.آن فرشته عرض کرد:قسم به خدایی که تو را مبعوث به حق کرده است عین این سخن را از فرشتهای در آسمان چهارم شنیدم در آن هنگام که کلید این گنجها به دست من داده شد».(1)
مشکلات عظیمی که در دنیای دیروز و امروز و فردا وجود داشته،دارد
1) کافی، ج ۲، ص ۱۲۹، ح ۸
و خواهد داشت ناشی از حرص حریصان و دنیاپرستان است که به سهم و حق خود از دنیا قانع نیستند و اصرار دارند از دیگران بگیرند و به خود بیفزایند.
سرچشمه جنگها و نزاعها و بسیاری از پروندههای سنگین دادگاهها همین حرص دنیا و بیش از حق خود طلبیدن است و اگر به دستوری که امام علیه السلام فرموده عمل شود آتش جنگها خاموش میگردد و پروندههای دادگاهها بسته خواهد شد.
این سخن را با شعری از شاعر عرب پایان میدهیم هرچند سخن در اینجا بسیار است.
یا حَرِیصاً قَطَع الأیّامَ فِی بُؤسِ عَیْشٍ وَ عَناءٍ و تَعَب
لَیْسَ یَعدُوکَ مِنَ الرِّزقِ الّذِی قَسَم اللّهُ فأجْمِل فی الطَّلَب
ای کسی که تمام روزها را در ناراحتی و رنج و تعب (برای افزودن مال و ثروت) میگذرانی!
(بدان) آن رزقی که خدا برای تو مقرر کرده است از تو دریغ نخواهد شد بنابراین در طلب دنیا معقولانه رفتار کن.
[[و قال علیهالسلام ]]
رُبَّ قَوْلٍ أَنْفَذُ مِنْ صَوْلٍ.
امام علیه السلام فرمود:
چه بسیار سخنهایی که از حمله کردن (و اعمال قدرت) نافذتر است.(1)
به گفته مرحوم خطیب، آمدی آن را در غرر با تفاوتی که بیانگر استفاده از منبع دیگر است آورده (به جای انقذ»، «اشد» ذکر کرده و میدانی در مجمع الامثال آن را به عنوان یک ضرب المثل مشهور ذکر کرده است بی آنکه نامی از قائل آن ببرد ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۳)
1) سند گفتار حکیمانه:
کلمات نافذتر از تیرها!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به نکته مهمی درباره تأثیر سخن کرده، میفرماید:«چه بسیار سخنانی که از حمله (و اعمال قدرت) نافذتر است»؛ (رُبَّ قَوْلٍ أَنْفَذُ مِنْ صَوْلٍ).
این کلام حکمتآمیز ممکن است هم ناظر به تأثیرات مثبت سخن باشد هم تأثیرات منفی آن.زیرا گاهی سخن بهقدری نافذ و مؤثر است که ممکن است دشمن یا دشمنانی را مغلوب سازد و مردم را بر ضد آنها بشوراند و آنها را به فرار وادارد.نیز گاه ممکن است تأثیر سخن در آزردن اشخاص و ناراحت کردن آنها از حمله کردن با سلاح بیشتر باشد همانگونه که شاعر عرب میگوید:
جِراحاتُ السِّنانِ لها التِیامٌ وَ لا یَلتامُ ما جَرَح اللِّسانُ
جراحات نیزهها ممکن است بهبود یابد ولی ای بسا که جراحات زبان هرگز بهبودی نیابد.
به همین دلیل است که بعضی نام«لسان»را«سنان»گذاشتهاند.
زبان آدمی بهراستی از عجایب مخلوقات پروردگار است.قطعه گوشتی بیشتر نیست اما کارهای حیرتآوری انجام میدهد.بههنگام غذا خوردن،مرتب لقمه را از یک طرف دهان به طرف دیگر به زیر دندانها میفرستد و بهقدری ماهرانه کار میکند که خودش زیر دندانها نمیرود ولی گاه اتفاق میافتد که خطایی از او
سر میزند و انسان چنان زبان خود را گاز میگیرد که فریادش بلند میشود آنگاه به یاد این نعمت الهی میافتد که اگر مهارت زبان نبود اینگونه حوادث پیوسته اتفاق میافتاد و زندگی را بر انسان تلخ میکرد.
از سوی دیگر هنگامی که غذا آماده بلعیدن شد کمک بسیار مؤثری به بلع آن میکند و اگر نبود بلعیدن غذا امکان نداشت.
تشخیص طعم غذاهای مختلف و جدا کردن خوب از بد و زهر از دارو نیز بهوسیله آن انجام میشود.
پزشکان نیز از مشاهده رنگ و شکل زبان به بسیاری از بیماریها پی میبرند.
کار مهم دیگر آن به هنگام سخن گفتن آشکار میشود.
صدایی که از تارهای صوتی از گلوی انسان بیرون میآید یک صدای ممتد، یکنواخت و بیمعناست.این زبان است که آن را بهوسیله حرکات مختلف تبدیل به مخارج حروف میکند و از آن،کلمه و جمله میسازد و مکنون دل آدمی را بیان میکند.
صدایی که از تارهای صوتی برمیخیزد در واقع مانند مُرکبی است که بر نوک قلمهای دانشمندان قرار دارد.این مرکب هیچ شکل و قیافهای ندارد و این قلم است که با گردش خود به آن شکل حروف میدهد و جملهها را میسازد و مسائل مهم علمی را منعکس میکند.
اما همین زبان اگر از مسیر حق منحرف شد میتواند مبدل به یکی از بلاهای خطرناک شود و آدمی را تا سرحد کفر و مرگ بکشاند همانگونه که از قدیم ضمن ضربالمثلی گفتهاند:«زبان سرخ،سر سبز میدهد بر باد».
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«فِتْنَهُ اللِّسَانِ أَشَدُّ مِنْ ضَرْبِ السَّیفِ؛ گزش زبان از ضربت شمشیر سختتر است».(1)
1) بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۲۸۶
در کتاب تمام نهج البلاغه ضمن وصیت مشروحی از امیر مؤمنان علی علیه السلام که خطاب به اصحابش میکند و آداب دین و دنیا را به آنها میآموزد چنین آمده است:
«إِحْسَبُوا کَلَامَکُمْ مِنْ أَعْمَالِکُمْ یقِلُّ کَلَامُکُمْ إِلَّا فِی الْخَیرِ کُفُّوا أَلْسِنَتَکُمْ، وَ سَلِّمُوا تَسْلیماً تَغْتَنِمُوا فَرُبَّ قَوْلٍ أنْفَذُ مِنْ صَوْلٍ،وَ رُبَّ فِتْنَهٍ أَثَارَهَا قَوْلٌ؛ گفتار خود را از اعمال خویش حساب کنید تا سخن شما جز در راه خیر و نیکی کم شود زبانهای خود را نگاه دارید و تسلیم فرمان خدا باشید تا غنیمت ببرید.
چه بسیار سخنانی که از حمله نافذتر است و چه بسیار فتنهها که از گفتارها برخاسته است».(1)
در کتاب میزان الحکمه در واژه«اللسان»تحت عنوان«خطر اللسان»روایات تکاندهندهای ذکر شده است.ازجمله در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام آمده است:
«رب لسان أتی علی إنسان؛ چه بسیار زبانی که انسانی را به کشتن داده است».(2)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«کَم مِن دَمٍ سَفَکَهُ فَمٌ؛ چه خونهایی که با دهان ریخته شده است».(3)
به عکس،چه بسیار آتشهای جنگهایی که با چند جمله خاموش شده و نزاعهای فامیلی و قبیلهای با سخنان شیرین و حسابشدهای پایان یافته است.
شاعر فارسی زبان میگوید:
با صارم زبان بگشاید هزار حصن با تیر خامه درشکند پشت صد سوار
[[و قال علیهالسلام ]]
کُلُّ مُقْتَصَرٍ عَلَیْهِ کَافٍ.
امام علیه السلام فرمود:
به هرمقدار (از دنیا) قناعت کنی همان برای تو کافی است.(1)
تنها منبع دیگری که مرحوم خطیب در مصادر برای این کلام حکمت آمیز آورده مجمع الأمثال میدانی است و میدانیم میدانی بعد از مرحوم سید رضی می زیسته است (متوفای ۵۱۸) (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۳)
اضافه میکنیم: ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول (ص ۲۰۳) و کفعمی در محاسبة النفس (ص ۷۴) آن را ضمن کلماتی طولانی از حضرت آورده اند از جمله اینکه در عبارت خود چنین نقل می کنند: «کل مقتصر علیه کاف و کل ما زاد علی الاقتصاد اسراف»
1) سند گفتار حکیمانه:
زندگی ساده قانعکننده است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای که در طرز زندگی انسان بسیار مؤثر است اشاره کرده،میفرماید:«به هر مقدار (از دنیا) قناعت کنی همان برای تو کافی است»؛ (کُلُّ مُقْتَصَرٍ عَلَیْهِ کَافٍ).
اشاره به اینکه نیاز آدمی با نحوه تفکر و روحیات او متفاوت میشود.انسان قانع میتواند با زندگی سادهای بسازد در حالی که افراد غیر قانع فکر میکنند نیاز آنها با اینگونه زندگیها تأمین نمیشود و باید امکانات فراوان در اختیار داشته باشند؛منزل وسیع همچون یک قصر،وسایل منزل گسترده و در حد آن،خادمان فراوان،مرکبهای سواری،سفرههای رنگین و امثال آن.
گاهی تصور میکنند اینها همه نیازهای اصلی زندگی آنهاست و گاه نام آن را زندگی در حد شأن میگذارند که همه اینها فریب نفس اماره است.اگر روح قناعت بر آنها حاکم باشد میدانند اینها فوق نیاز بلکه اسراف است.همانطور که در عبارت کفعمی خواندیم که طبق آن امام علیه السلام میفرماید:آنچه مافوق میانهروی است اسراف میباشد؛(کل ما زاد علی الاقتصاد اسراف).(1)
امام علیه السلام در گفتار حکیمانه دیگری که مرحوم علامه مجلسی آن را در بحارالانوار نقل کرده میفرماید:
«مَنْ لَمْ یقْنِعْهُ الْیسِیرُ لَمْ ینْفَعْهُ الْکَثِیرُ؛ کسی که
1) محاسبة النفس، ص ۷۴.
مقدار کم،او را قانع نسازد مقدار زیاد (از دنیا) نیز او را قانع نخواهد ساخت».(1)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«ابْنَ آدَمَ إِنْ کُنْتَ تُرِیدُ مِنَ الدُّنْیا مَا یکْفِیکَ فَإِنَّ أَیسَرَ مَا فِیهَا یکْفِیکَ وَ إِنْ کُنْتَ إِنَّمَا تُرِیدُ مَا لَا یکْفِیکَ فَإِنَّ کُلَّ مَا فِیهَا لَا یکْفِیکَ؛ ای فرزند آدم! اگر از دنیا بهمقداری که لازم است و کفایت میکند بخواهی،سادهترین زندگی برای تو کافی است اما اگر چیزی فراتر از آن بخواهی تمام دنیا را هم به تو بدهند تو را کفایت نمیکند».(2)
این مطلب در میان مردم معروف است و تجربه نیز آن را نشان داده و در اخبار اسلامی هم منعکس میباشد که انسان اگر در مسیر حرص قرار بگیرد هیچچیز او را سیر نمیکند و صاحب«نفس لا یشبع»یعنی روح سیریناپذیر میگردد.
در حدیث معروف قدسی که امام صادق علیه السلام آن را نقل فرموده میخوانیم:
«إِنَّ فِیمَا نَزَلَ بِهِ الْوَحْی مِنَ السَّمَاءِ لَوْ أَنَّ لاِبْنِ آدَمَ وَادِیینِ یسِیلَانِ ذَهَباً وَ فِضَّهً لَابْتَغَی إِلَیهِمَا ثَالِثاً یا ابْنَ آدَمَ إِنَّمَا بَطْنُکَ بَحْرٌ مِنَ الْبُحُورِ وَ وَادٍ مِنَ الْأَوْدِیهِ لَا یمْلَأُهُ شَیءٌ إِلَّا التُّرَابُ؛ ازجمله وحیهای آسمانی این بود که اگر انسان دو رودخانه از طلا و نقره داشته باشد باز هم رود سومی را میخواهد.ای فرزند آدم! شکمت دریایی از دریاها و درهای از درههاست که چیزی جز خاک آن را پر نمیکند».(3)
به گفته سعدی:
گفت چشم تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور
این سخن را با روایت دیگری از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم:
«شَکَا رَجُلٌ إِلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَنَّهُ یطْلُبُ فَیصِیبُ وَ لَا یقْنَعُ وَ تُنَازِعُهُ نَفْسُهُ إِلَی مَا هُوَ أَکْثَرُ مِنْهُ وَ قَالَ عَلِّمْنِی شَیئاً أَنْتَفِعْ بِهِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام إِنْ کَانَ مَا یکْفِیکَ یغْنِیکَ فَأَدْنَی مَا
فِیهَا یغْنِیکَ وَ إِنْ کَانَ مَا یکْفِیکَ لَا یغْنِیکَ فَکُلُّ مَا فِیهَا لَا یغْنِیکَ؛ مردی به امام صادق علیه السلام شکایت کرد و عرضه داشت که بهدنبال چیزهایی (از دنیا) میرود و به آن میرسد ولی باز هم قانع نیست و نفس او پیوسته بیش از آن را میطلبد و گفت:چیزی به من بیاموز که از آن بهرهمند شوم.امام علیه السلام در پاسخ،مطلبی فرمود که تعبیر دیگری از کلام حکیمانه مورد بحث است،فرمود:اگر آن اندازه که تو را کفایت میکند تو را بینیاز سازد،کمترین چیز دنیا سبب بینیازی توست و اگر بینیازت نسازد همه دنیا را هم به تو بدهند باز هم (عطش تو فرو نمینشیند و) بینیاز نخواهی شد.(1)
1) کافی، ج ۲، ص ۱۳۹، ح ۱۰
[[و قال علیهالسلام ]]
الْمَنِیَّهُ وَ لَا الدَّنِیَّهُ! وَ التَّقَلُّلُ وَ لَا التَّوَسُّلُ مَنْ لَمْ یُعْطَ قَاعِداً لَمْ یُعْطَ قَائِماً،الدَّهْرُ یَوْمَانِ:یَوْمٌ لَکَ،وَ یَوْمٌ عَلَیْکَ؛فَإِذَا کَانَ لَکَ فَلاَ تَبْطَرْ،وَ إِذَا کَانَ عَلَیْکَ فَاصْبِرْ!
امام علیه السلام فرمود:
مرگ آری اما تن دادن به پستی هرگز و قناعت بهمقدار کم آری ولی دست نیاز بهسوی دیگران دراز کردن،نه.آنکس که با تلاش معتدل و صحیح چیزی را به دست نیاورد با تلاش نادرست و بیرویه چیزی بهدست نخواهد آورد.دنیا دو روز است:روزی به سود توست و روزی به زیان تو.در آن روز که به سود توست مست و مغرور مباش و آن روز که به زیان توست صابر و شکیبا باش.(1)
در مصادر آمده است که مرحوم حرانی این گفتار حکیمانه را در کتاب تحف العقول (قبل از مرحوم سید رضی) با تفاوت مختصر و جابه جایی بعضی از جمله ها نقل کرده است و این گفتار حکیمانه در کتاب کافی نیز در خطبه معروف وسیله با تفاوت هایی آمده است. و از کسانی که بعد از سید رضی آن را نقل کرده میدانی در مجمع الأمثال می باشد که بخشی از آن را ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۴)
1) سند گفتار حکیمانه:
مرگ آری ولی تن دادن به ذلّت هرگز!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به چهار نکته مهم اشاره میکند.نخست میفرماید:«مرگ آری اما تن دادن به پستی هرگز»؛ (الْمَنِیَّهُ وَ لَا الدَّنِیَّهُ!).
«منیه» به معنای مرگ و «دنیه» به معنای پستی است.
یعنی انسان با شخصیت اگر بر سر دو راهی قرار بگیرد که یک راه بهسوی مرگ و شهادت میرود و راه دیگر بهسوی ذلت و پستی،هرگز دومی را بر اولی ترجیح نمیدهد؛با قامتی رسا بهسوی خدا میرود و با قامتی شکسته و پست، زیردست افراد دون همت و پست قرار نمیگیرد.
نمونه این معنا در زندگی بسیاری از اولیاء اللّه و بهخصوص معصومین علیهم السلام و به ویژه سرور شهیدان کربلا دیده میشود که وقتی آن حضرت را بین تسلیم شدن و زنده ماندن و سر بر فرمان یزید نهادن و یا تن به شمشیر و نیزهها سپردن مخیر ساختند،فرمود:
«أَلَا وَ إِنَّ الدَّعِی ابْنَ الدَّعِی قَدْ تَرَکَنِی بَینَ السِّلَّهِ وَ الذِّلَّهِ وَ هَیهَاتَ لَهُ ذَلِکَ هَیهَاتَ مِنِّی الذِّلَّهُ أَبَی اللَّهُ ذَلِکَ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ جُدُودٌ طَهُرَتْ وَ حُجُورٌ طَابَتْ أَنْ نُؤْثِرَ طَاعَهَ اللِّئَامِ عَلَی مَصَارِعِ الْکِرَام؛ آگاه باشید این مرد ناپاک ناپاکزاده مرا در میان شمشیر و ذلت رها ساخته هیهات که بتواند چنین کاری را انجام دهد و هیهات که من تن به ذلت بدهم.خداوند از این کار ابا دارد و همچنین پیامبرش و مؤمنان و نیاکان پاک و دامنهای پاکیزه (اینها به ما
اجازه نمیدهد) که اطاعت لئیمان را بر میدان شهادت کریمان مقدم داریم».(1)
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود در ذیل خطبه 51 جمله زیبایی دارد که گرچه در شرح آن خطبه آوردیم اما تکرار آن در اینجا مناسب به نظر میرسد.درباره امام حسین علیه السلام میگوید:
«سَیِّد أهلِ الإباء الّذی عَلَّم النّاسَ الحَمِیَّهَ و المَوت تحتَ ظِلال السُّیوفِ اختیاراً له علی الدَّنِیَّهِ أبو عبدِ اللّهِ الحُسَین بن علیّ بن أبی طالب علیهما السّلام عُرِض علیه الأمانُ و أصحابِه فَأنِفَ مِن الذُّلّ؛ بزرگ و پیشوای ستمناپذیران جهان که درس غیرت و برگزیدن مرگ در سایه شمشیرها را در برابر ذلّت و خواری،به مردم جهان داد،حسین بن علی بود، دشمن به او و یارانش امان داد ولی آنها تن به ذلّت ندادند».(2)
سپس امام علیه السلام در جمله دوم میفرماید:«قناعت بهمقدار کم آری ولی دست نیاز بهسوی دیگران دراز کردن نه»؛ (وَ التَّقَلُّلُ وَ لَا التَّوَسُّلُ).
«تقلل»به معنای اکتفا به مقدار قلیل است.و«توسل»به معنای دست به دامن دیگران زدن میباشد.
روشن است که اگر انسان در زندگی قانع باشد هرگز نیاز ندارد که سر در پیش هرکس خم کند،تملق بگوید،تعریف و تمجید بیجا کند و عزت و کرامت خود را پایمال سازد.
ولی اگر قناعت به کنار رفت و انسان زندگی پرزرق و برق را برای خود انتخاب نمود،اداره کردن چنین زندگیای غالباً با عزت و سربلندی میسر نیست؛ یا باید آلوده به انواع گناهان شود و از طرق مشروع و نامشروع کسب درآمد کند و یا سر در پیش این و آن خم کند و به تعبیر امام علیه السلام متوسل به این و آن شود و این شیوه آزادگان و رادمردان نیست.
و به گفته شاعر عرب:
أُقسِمُ بِاللّهِ لَمَصُّ النَّوی وَ شُربُ ماءِ القُلُبِ المالِحَه
أحسَنُ بالإنسانِ مِن ذُلِّه وَ مِن سُؤالِ الأوْجُهِ الکالِحَه
فَاستَغْنِ باللّهِ تَکُن ذا غِنیً مُغتَبِطاً بالصّفَقَهِ الرّابِحَه
فَالزُّهدُ عِزٌّ و التُّقی سُؤْدَدٌ وَ ذِلَّهُ النّفسِ لَها فاضِحَه
سوگند به خداوند که مکیدن هستهها (ی خرما برای سد جوع) و نوشیدن آب چاههای شور.
برای انسان بهتر است از تن دادن به ذلت و درخواست از افراد ترشروی.
بنابراین غنای الهی پیشه کن تا غنی و سربلند باشی و مردم با این تجارت پرسود به تو غبطه خورند.
زهد و قناعت عزت است و تقوا بزرگی و ذلت نفس،رسوایی است.(1)
و شاعر فارسی زبان نیز میگوید:
آخر ز بهر دو نان تا کی دوی چو دونان
و آخر ز بهر سه نان تا کی خوری سنانش
و شاعر شیرین زبان دیگری میگوید:
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر
که یک جو منت دو نان دو صد من زر نمیارزد
اهمیت قناعت تا آن اندازه است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«خِیارُ امّتی القانِعُ و شِرارُ امّتی الطامِع؛ نیکان امت من قناعتکاراناند و بَدان آن طمعکاران».(2)و در حدیث دیگری که مرحوم کلینی در کافی از امام صادق علیه السلام نقل کرده است میخوانیم:
«مَا أَقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِ أَنْ تَکُونَ لَهُ رَغْبَهٌ تُذِلُّهُ؛ چقدر برای مؤمن زشت
است که علاقه به چیزی پیدا کند که باعث ذلت او گردد»(1)
در سومین نکته حکمتآمیز میفرماید:«آنکس که با تلاش معتدل و صحیح چیزی را بهدست نیاورد با تلاش ناصحیح چیزی بهدست نخواهد آورد»؛ (مَنْ لَمْ یُعْطَ قَاعِداً لَمْ یُعْطَ قَائِماً).
منظور امام علیه السلام این است که انسان باید برای بهدست آوردن روزی،از راههای صحیح و معقول وارد شود؛حرص و طمع را کنار بگذارد و گمان نکند همیشه تلاش بیشتر سبب درآمد بیشتر است زیرا اگر چیزی برای انسان مقدر نشده باشد هرقدر هم تلاش و کوشش کند به آن نخواهد رسید.
بعضی از شارحان،این جمله را چنین معنا کردهاند:اگر چیزی را به انسان با مدارا ندهند،با زور نخواهند داد.
ولی ظاهر همان است که در تفسیر بالا گفتیم.
و شبیه آن،تفسیر دیگری است که در کلام ابن ابی الحدید آمده است و میگوید:
اگر چیزی را بدون کوشش به انسان ندهند با کوشش به او نخواهند داد.
البته این سخن اگر ناظر به رزق مقسوم باشد قابل قبول است اما روزیهایی که مشروط به تلاش است نمیتواند در این تفسیر بگنجد.
آنگاه امام علیه السلام در آخرین جمله دورنمایی از زندگانی دنیا را نشان میدهد که همه حوادث را در دل خود دارد و دستور جامعی برای برخورد با این حوادث بیان میکند،میفرماید:«دنیا دو روز است:روزی به سود توست و روزی به زیان تو.در آن روز که به سود توست مست و مغرور مباش و آن روز که به زیان توست صابر و شکیبا باش»؛ (الدَّهْرُ یَوْمَانِ:یَوْمٌ لَکَ،وَ یَوْمٌ عَلَیْکَ؛فَإِذَا کَانَ لَکَ فَلاَ تَبْطَرْ،وَ إِذَا کَانَ عَلَیْکَ فَاصْبِرْ!).
«تبطر» از ماده«بطر»(بر وزن ضرر) به معنای غرور و مستی حاصل از فزونی
1) کافی، ج ۲، ص ۳۲۰، ح 1.
نعمت است.واقعیت چنین است که دنیا همیشه به کام انسان نیست همانگونه که همواره به زیان او نمیباشد؛مخلوطی است از شیرینیها و تلخیها،کامیابیها و ناکامیها و پیروزیها و شکستها که باید با هر یک از این دو بخش برخورد مناسبی داشت.
آن روز که دنیا به کام انسان است و شاهد پیروزی را در آغوش گرفته و شهد زندگی خوب و مرفه را چشیده باید مراقب باشد که این پیروزی او را به غرور و مستی نکشاند بلکه شکرگزار بخشنده این نعمتها باشد و حق آنها را ادا کند تا خدا نعمتش را بر او افزون سازد.
و آن روز که دنیا چهره عبوس خود را نشان میدهد و کام انسان را با حوادث ناگوار تلخ میکند و مشکلات و مصائب یکی پس از دیگری فرامیرسد در آن روز نباید دست و پای خود را گم کند و زبان به شکایت بگشاید و جزع و فزع نماید بلکه باید صبر پیشه کند تا از یکسو اجر صابران را داشته باشد« وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ »(1)و از سوی دیگر با صبر و شکیبایی میتواند اعصابی آرام داشته باشد و برای برونرفت از مشکلات راه چارهای بیندیشد زیرا انسانی که بههنگام بروز مشکلات بیتابی میکند راه چاره را نیز گم خواهد کرد.
به علاوه بسیار میشود که کامیابی و ناکامی،هر دو برای آزمایش انسانهاست و اگر حق آنها را درست ادا نکند در آزمایش الهی مردود شده است و به همین دلیل در روایت تحف العقول بعد از این دو جمله آمده است:
«فَبکلَیَهْمِا سَتُخْتَبَر؛ با هر دو به زودی آزمایش میشوی».(2)
امام علیه السلام در نامه 72 همین دوگانگی حوادث روزگار را با تعبیر حکیمانه دیگری بیان فرموده است؛خطاب به ابن عباس میفرماید:
«وَ اعْلَمْ بِأَنَّ الدَّهْرَ
یوْمَانِ یوْمٌ لَکَ وَ یوْمٌ عَلَیکَ وَ أَنَّ الدُّنْیا دَارُ دُوَلٍ فَمَا کَانَ مِنْهَا لَکَ أَتَاکَ عَلَی ضَعْفِکَ وَ مَا کَانَ مِنْهَا عَلَیکَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِکَ؛ بدان که دنیا دو روز است:روزی به سود توست و روزی به زیان تو.این دنیا سرایی است متغیر (که هر روز به دست گروهی میافتد) آنچه از مواهب دنیا قسمت توست بهسوی تو میآید هر چند ضعیف باشی و آنچه به زیان توست گریبانت را خواهد گرفت (هر چند قوی باشی) و نمیتوانی با قدرتت آن را از خود دور سازی».
به یقین اینگونه توجه به حوادث روزگار آرامش فوقالعادهای به انسان میدهد و از تلخی ناکامیها میکاهد و از مستی و غرور کامیابیها جلوگیری میکند.
[[و قال علیهالسلام ]]
نِعْمَ الطِّیبُ الْمِسْکُ خَفِیفٌ مَحْمِلُهُ عَطِرٌ رِیحُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
مشک،عطر خوبی است حملش سبک و عطرش بسیار خوب است.(1)
مرحوم خطیب در این جا منبع دیگری اضافه بر نهج البلاغه نقل نکرده است. تنها می گوید: این سخن را امیرمؤمنان علی علیه السلام از رسول خدا نیز نقل فرموده است و جای تعجب نیست زیرا علی علیه السلام باب مدینه علم پیامبر است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۴)
قابل توجه اینکه بسیاری از شروح نهج البلاغه این گفتار حکیمانه را اصلا ذکر نکرده اند.
1) سند گفتار حکیمانه:
بهترین عطرها
امام علیه السلام در این بیان کوتاه و پرمعنا از یکی از مواد معطر یعنی مِشک تعریف و تمجید میکند،میفرماید:«مشک،عطر خوبی است حملش سبک و عطرش بسیار خوب است»؛ (نِعْمَ الطِّیبُ الْمِسْکُ خَفِیفٌ مَحْمِلُهُ عَطِرٌ رِیحُهُ).
بوی خوش در اسلام و مخصوصاً احادیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام بسیار مدح شده است و به مسلمانان دستور دادهاند که از عطریات استفاده کنند و همیشه خوشبو باشند و مخصوصاً بههنگام نماز از بوی خوش استفاده نمایند.
مرحوم کلینی در جلد ششم کافی از امام سجاد علیه السلام نقل میکند که آن حضرت ظرفی داشت که در آن مشک بود و در کنار سجدهگاهش میگذاشت و هنگامی که میخواست وارد نماز شود از آن بر میداشت و خود را خوشبو میساخت؛
(کَانَتْ لِعَلِی بْنِ الْحُسَینِ علیه السلام قَارُورَهُ مِسْکٍ فِی مَسْجِدِهِ فَإِذَا دَخَلَ لِلصَّلَاهِ أَخَذَ مِنْهُ فَتَمَسَّحَ بِهِ) .(1)
در حدیث دیگری آمده است که امام صادق علیه السلام فرمود:
«صَلاهُ مُتَطَیبٍ أَفْضَلُ مِنْ سَبْعِینَ صَلَاهً بِغَیرِ طِیبٍ؛ نماز کسی که خود را خوشبو میکند برتر از هفتاد نماز بدون آن است».(2)
حتی برای روزهدار که بوییدن گلها مکروه است استفاده از عطریات نه تنها ممنوع نیست بلکه توصیه شده است:در روایتی میخوانیم:
«کَانَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام إِذَا صَامَ تَطَیبَ بِالطِّیبِ وَ یقُولُ الطِّیبُ تُحْفَهُ الصَّائِمِ؛ امام صادق علیه السلام هنگامی که روزه میگرفت از عطر استفاده میکرد و میگفت:عطر تحفه روزهدار است».(1)
استفاده از عطر نه تنها در حال نماز و روزه بلکه در تمام حالات (جز در حال احرام) توصیه شده است تا آنجا که درباره پیغمبر صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله ینْفِقُ فِی الطِّیبِ أَکْثَرَ مِمَّا ینْفِقُ فِی الطَّعَامِ؛ آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله برای عطر هزینه میکرد بیش از آن بود که برای غذا هزینه میکرد».(2)
البته این موضوع هرگز اسراف نبود زیرا هزینه زندگی ساده پیغمبر صلی الله علیه و آله بسیار کم بود و هزینه عطریات بهخصوص مشک که از راههای دور میآوردند نسبتاً زیاد بود.
البته درمورد زنان اکیداً نهی شده است که بههنگام بیرون آمدن از خانه یا ملاقات با نامحرم خود را خوشبو سازند به گونهای که دیگران آن عطر را استشمام کنند زیرا ممکن است منشأ مفاسدی گردد.
به هر حال امام علیه السلام در گفتار حکیمانه مورد بحث،درباره برتری مشک بر عطریات دیگر میفرماید:امتیاز این عطر بر سایر عطرها این است که اولاً حملش آسان است زیرا ظرف بزرگی لازم ندارد به علاوه مانند بسیاری از عطریات بهصورت مایع نیست که مشکلات خاص خود را داشته باشد بلکه بهصورت جامد بوده و استفاده کردن از آن نیز بسیار آسان است؛انسان با سر انگشت خود میتواند مقداری از آن را بردارد و به خویش بمالد.اضافه بر این، بوی مشک را غالب مردم با اختلاف سلیقهای که درباره عطر دارند میپسندند
و لذا امام علیه السلام آن را مدح و ستایش میکند.
به همین دلیل از حالات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام استفاده میشود که بسیاری از آن بزرگواران از مشک استفاده میکردند حتی گاهی مقداری از آن را در غذا میریختند.(1)
در اهمیت استفاده از بوی خوش در نمازها همین بس که مرحوم کلینی در باب الغالیه در کافی نقل میکند که امام علی بن الحسین علیهما السلام شبی از شبهای سرد زمستانی جبه خز و ردایی از خز و عمامهای از خز پوشیده بود و خود را با بوهای خوش کاملاً معطر ساخته بود یکی از یاران حضرت،ایشان را با آن حالت مشاهده کرد،عرض کرد:فدایت شوم در این وقت شب با این وضع کجا میروید؟ فرمود:
«إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أَخْطُبَ الْحُورَ الْعِینَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی هَذِهِ اللَّیلَهِ؛ من میخواهم از خداوند حور العین را خواستگاری کنم».(2)اشاره به اینکه استفاده از بوی خوش بههنگام عبادت و نماز و پوشیدن لباسهای خوب بههنگام رفتن به مسجد از اموری است که در آخرت پاداشهای مهم الهی دارد.
ممکن است از کلام حکیمانه مورد بحث به نکته مهم گستردهتری نیز برسیم و آن اینکه انسانهای شایسته کسانی هستند که خفیف مئونه و پرفایدهاند و آنها همچون مشکاند که وزن آن کم و عطر آن فراوان است.
گفتنی است که مِشک که در فارسی،هم به کسر میم و هم به ضم میم خوانده میشود مادهای است سیاه و بسیار معطر که از یک نوع آهو گرفته میشود و در واقع خونی است که در کیسهای در زیر شکم او پیدا میشود سپس جدا شده و میافتد.در آغاز بهصورت مایع و تیرهرنگ و بسیار معطر است و پس از خشک شدن سیاه میشود و در واقع از عطرهای تند است.
البته مشک علاوه بر اینکه به عنوان عطر معروفی بهکار میرود خواص طبی فراوانی نیز برای آن ذکر کردهاند و از روایاتی که در باب تروک احرام وارد شده است استفاده میشود که در آن زمان گاه در غذا برای خوشبو کردن میریختند و خوردن آن مجاز بوده است.
[[و قال علیهالسلام ]]
ضَعْ فَخْرَکَ،وَ احْطُطْ کِبْرَکَ،وَ اذْکُرْ قَبْرَکَ.
امام علیه السلام فرمود:
فخرفروشی خود را کنار بگذار و تکبرت را (از خود) فرو ریز
و به یاد قبرت باش (و برای آن آماده شو).(1)
این گفتار حکیمانه را قبل از مرحوم سید رضی نویسنده تحف العقول در کتاب خود (با تفاوتی و در ضمن خطبه ای طولانی) آورده است و بعد از مرحوم سید رضی مرحوم ورام در مجموعه خود بدون هیچ تغییری ذکر کرده که نشان میدهد آن را از نهج البلاغه گرفته است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۴)
1) سند گفتار حکیمانه:
ردای فخر و تکبر را بیفکن!
جمعی از شارحان نهج البلاغه در اینجا به شرح این کلام نورانی نپرداختهاند و جمع دیگری اصلاً آن را ذکر نکردهاند شاید به این دلیل که عین این کلام در لابهلای خطبه 153 آمده و به شرحی که در آنجا دادهاند قناعت کردهاند و میدانیم مرحوم سید رضی گاهی جملههایی را از خطبههای مفصل برمیگزیده و به عنوان کلمات قصار میآورده است.
به هر حال امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه سه دستور مهم میدهد که هرکس به آنها عمل کند رستگار خواهد بود.
نخست میفرماید:«فخرفروشی خود را کنار بگذار»؛ (ضَعْ فَخْرَکَ).
ممکن است انسان امتیازاتی داشته باشد که مایه افتخار است چه ازنظر علم و دانش و چه ازنظر موقعیت اجتماعی و حسن ظاهر و صفات برجسته اخلاقی.
اینها واقعیت است ولی آنچه نکوهیده است این است که انسان افتخارات خود را ذکر کرده و به آنها افتخار کند و خود را به این وسیله از دیگران برتر بشمارد.
از آیات قرآن مجید و روایات اسلامی بهخوبی استفاده میشود که این کار یکی از زشتترین کارهاست.در قرآن مجید در ضمن نصایح لقمان میخوانیم:
« وَ لَا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ وَ لَا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللّهَ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ »؛(پسرم!) با بیاعتنایی از مردم روی مگردان،و مغرورانه بر زمین راه مرو
که خداوند هیچ متکبر مغرورِ خیالپردازی را دوست ندارد».(1)
این موضوع بهقدری اهمیت دارد که امیرمؤمنان علی علیه السلام در حدیثی که مرحوم صدوق در کتاب خصال از آن حضرت نقل کرده،میفرماید:
«أَهْلَکَ النَّاسَ اثْنَانِ خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْرِ؛ مردم را دو چیز هلاک کرده است:ترس از فقر (که موجب دست زدن به کارهای خلاف میشود) و فخرفروشی».(2)
در حدیث دیگری از امام زین العابدین علیه السلام میخوانیم که در ضمن دعای مکارم الاخلاق از خداوند چنین تقاضا میکند:
«وَ هَبْ لِی مَعَالِی الْأَخْلَاقِ، وَ اعْصِمْنِی مِنَ الْفَخْرِ؛ خداوندا! اخلاق برجسته را به من ارزانی کن و از فخرفروشی مرا مصون دار».(3)
سپس امام علیه السلام در دومین دستور میفرماید:«کبر خود را فرو ریز»؛ (وَ احْطُطْ کِبْرَکَ).
ممکن است کسی فخرفروشی نکند و سخنی از امتیازات واقعی یا خیالی خود به زبان نیاورد ولی برخورد او با مردم متکبرانه و حتی راه رفتن و سایر حرکاتش آمیخته با کبر و غرور باشد زیرا حقیقت کبر آن است که انسان برای خود برتری خاصی نسبت به دیگران قائل باشد خواه این برتری واقعی باشد یا پنداری و خیالی،معنوی باشد یا مادی،این چیزی است که اسلام و تمام مکاتب اخلاقی آن را نمیپذیرند و در قرآن مجید علاوه بر آنچه در سوره لقمان ضمن نصایح آن مرد حکیم آمده است در جای دیگر میفرماید:« و لَا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً »؛در روی زمین متکبرانه راه مرو زیرا تو نه زمین را میتوانی زیر پای خود پاره کنی و نه قامت خود را به بلندای
کوهها برسانی».(1)
این اشاره به حال کسانی است که متکبرانه راه میروند گویی به زمین میگویند:زیر پای ما مباش و به کوهها میگویند:ما همسان شما هستیم.
البته اینگونه راه رفتن مسأله سادهای است،مهم این است که از روحیهای حکایت میکند که بسیار خطرناک و زشت و ناپسند است.
واژه«و احطط؛فرو بریز»گویا اشاره به این است که یک موجود مزاحم اضافی است که به بدن انسان میچسبد و انسان باید آن را از خود دور کند و فرو بریزد تا آسایش پیدا کند.
مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی در جلد دوم بابی مشروح و مفصل درباره نکوهش کبر ذکر کرده،ازجمله در روایتی از امام باقر و امام صادق علیهما السلام نقل میکند که فرمودند:
«لَا یدْخُلُ الْجَنَّهَ مَنْ فِی قَلْبِهِ مِثْقَالُ ذَرَّهٍ مِنْ کِبْرٍ؛ کسی که بهاندازه سنگینی ذرهای از تکبر در قلب او باشد وارد بهشت نمیشود».(2)
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
«ثَلَاثَهٌ لَا یکَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لَا ینْظُرُ إِلَیهِمْ یوْمَ الْقِیامَهِ وَ لَا یزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ شَیخٌ زَانٍ وَ مَلِکٌ جَبَّارٌ وَ مُقِلٌّ مُخْتَالٌ؛ سه گروهاند که خداوند روز قیامت با آنها سخن نمیگوید و به آنان (با نظر لطفش) نگاه نمیکند و آنها را پاکیزه نمیسازد و عذاب دردناکی در انتظار آنهاست:پیرمرد زناکار و پادشاه جبار و فقیر متکبر».(3)
بیشک تکبر برای همه بد است خواه غنی باشد یا فقیر ولی شخص فقیرِ متکبر در عالم خیالبافی برای جبران کمبود خود گرفتار کبر و غرور میشود و خطر او بیشتر است.
شک نیست که کبر سرچشمه مفاسد بسیاری است،کسی که خود را برتر از دیگران میداند حاضر نیست به دیگران همچون یک برادر نگاه کند بلکه انتظار دارد همه در برابر او تواضع کنند و به فرمانش گوش فرادهند و چون مردم از چنین روحیهای متنفرند از او فاصله میگیرند در نتیجه او کینه مردم را به دل میگیرد و آنها را حقنشناس میپندارد و گاه همین امر سبب میشود در حق دیگران ظلم و ستم کند.
کار کبر و غرور گاه به جایی میرسد که انسان تسلیم حرف حق نمیشود و حتی از اطاعت فرمان خدا سرپیچی میکند و به دره کفر سقوط مینماید همانگونه که شیطان براثر کبر و غرورش به چنین سرنوشتی گرفتار شد.
این سخن را با حدیثی از امام صادق علیه السلام و آیهای از قرآن مجید پایان میدهیم.
یکی از یاران امام علیه السلام به نام عمر بن یزید خدمتش عرض کرد:ما غذای خوب میخوریم و بوی خوش و عطریات استعمال میکنیم و سوار بر مرکب باارزش میشویم و گاهی خادم ما نیز بهدنبال ما میآید آیا این واقعاً مصداق تجبر و تکبر است که من همه آن را ترک کنم؟
امام علیه السلام مدتی سکوت نمود در حالی که به زمین نگاه میکرد.سپس فرمود:
«إِنَّمَا الْجَبَّارُ الْمَلْعُونُ مَنْ غَمَصَ النَّاسَ وَ جَهِلَ الْحَق؛ جبار و متکبر ملعون،کسی است که با مردم«با غمص»برخورد کند و حق را نشناسد».
آن مرد عرض کرد:اما من هرگز حق را انکار نمیکنم ولی نمیدانم غمص چیست؟ امام علیه السلام فرمود:
«مَنْ حَقَّرَ النَّاسَ وَ تَجَبَّرَ عَلَیهِمْ فَذَلِکَ الْجَبَّارُ؛ کسی که مردم را کوچک بشمارد و خود را برتر از آنها بداند،که این شخص جبار است».(1)
قرآن مجید نیز در تعبیر تکاندهندهای میفرماید:« تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوّاً فِی الْأَرْضِ وَ لَا فَسَاداً وَ الْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ »؛آن سرای آخرت را
1) کافی، ج ۲، ص ۳۱۱، ح ۱۳.
(تنها) برای کسانی قرار میدهیم که اراده برتریجویی در زمین و فساد ندارند؛ و عاقبت نیک برای پرهیزکاران است!».(1)
آنگاه امام علیه السلام در سومین جمله میفرماید:«به یاد قبرت باش»؛ (وَ اذْکُرْ قَبْرَکَ).
منظور از این جمله آن است که انسان باید به فکر مرگ و پایان زندگی باشد و بداند روزی همه آنچه را از مقام و مال و جاه و قدرت و قوت دارد رها میسازد و بهصورت جسم بیجانی روانه گور میشود و او را در آنجا دفن میکنند و همه حتی عزیزترین عزیزانش از وی جدا میشوند و او میماند و اعمالش.
به یقین توجه به این نکته انسان را از فخرفروشی و تکبر و ظلم و ستم به دیگران و غفلت از خدا بازمیدارد.
در حدیثی که از امام امیرمؤمنان علیه السلام در امالی شیخ طوسی آمده است میخوانیم:
«الْمَوْتُ طَالِبٌ وَ مَطْلُوبٌ لَا یعْجِزُهُ الْمُقِیمُ وَ لَایفُوتُهُ الْهَارِبُ فَقَدِّمُوا وَ لَا تَتَّکِلُوا فَإِنَّهُ لَیسَ عَنِ الْمَوْتِ مَحِیصٌ إِنَّکُمْ إِنْ لَمْ تُقْتَلُوا تَمُوتُوا وَ الَّذِی نَفْسُ عَلِی بِیدِهِ لَأَلْفُ ضَرْبَهٍ بِالسَّیفِ عَلَی الرَّأْسِ أَهْوَنُ مِنْ مَوْتٍ عَلَی فِرَاشٍ؛ مرگ،هم طلبکننده است هم مطلوب (برای اولیاء اللّه)،نه کسی که از آن فرار نکند میتواند بر آن چیره شود و نه کسی که فرار میکند بنابراین برای بعد از مرگ خود چیزی بفرستید و اعتماد به زندگی نکنید زیرا هیچگونه راه فراری از مرگ نیست شما اگر شهید نشوید به مرگ طبیعی میمیرید ولی سوگند به کسی که جان علی به دست اوست هزار ضربه شمشیر بر سر،آسانتر است از مردن در بستر».(2)
آری مردان خدا نه تنها به فکر مرگ بودند بلکه به این فکر بودند که پایان زندگانشان شهادت در راه خدا باشد.
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ لِلْوَلَدِ عَلَی الْوَالِدِ حَقّاً،وَ إِنَّ لِلْوَالِدِ عَلَی الْوَلَدِ حَقّاً.فَحَقُّ الْوَالِدِ عَلَی الْوَلَدِ أَنْ یُطِیعَهُ فِی کُلِّ شَیْءٍ،إِلَّا فِی مَعْصِیَهِ اللّهِ سُبْحَانَهُ؛وَ حَقُّ الْوَلَدِ عَلَی الْوَالِدِ أَنْ یُحَسِّنَ اسْمَهُ،وَیُحَسِّنَ أَدَبَهُ وَ یُعَلِّمَهُ الْقُرْآنَ.(1)
راغب اصفهانی در محاضرات الادباء شبیه این کلام را نقل کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۵).
امام علیه السلام فرمود:
فرزند بر پدر حقی دارد و پدر را نیز بر فرزند حقی است.حق پدر بر فرزندان این است که در همه چیز جز در معصیت خداوند سبحان از او اطاعت کنند و حق فرزند بر پدر این است که نام نیک بر او بگذارد و او را بهخوبی ادب آموزد (و تربیت کند) و قرآن را به او تعلیم دهد.
1) سند گفتار حکیمانه:
حقوق متقابل پدر و فرزند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به بخشی از حقوق پدران بر فرزندان و حقوق فرزندان بر پدران اشاره میکند.برای حق پدر بر فرزند،تنها یک مورد را بیان میفرماید و برای حق فرزند بر پدر سه مورد،میفرماید:«فرزند را بر پدر حقی است و پدر را نیز بر فرزند حقی»؛ (إِنَّ لِلْوَلَدِ عَلَی الْوَالِدِ حَقّاً،وَ إِنَّ لِلْوَالِدِ عَلَی الْوَلَدِ حَقّاً) .
سپس درمورد حق پدر بر فرزند چنین میفرماید:«حق پدر بر فرزندان این است که در همه چیز جز در معصیت خداوند سبحان از وی اطاعت کنند»؛ (فَحَقُّ الْوَالِدِ عَلَی الْوَلَدِ أَنْ یُطِیعَهُ فِی کُلِّ شَیْءٍ،إِلَّا فِی مَعْصِیَهِ اللّهِ سُبْحَانَهُ).
ظاهر این است که حقی را که امام علیه السلام به این گستردگی درباره پدران فرموده اعم از واجب و مستحب است و به تعبیر دیگر،در مواردی اطاعت واجب است و آن جایی است که اگر ترک کند سبب اذیت و آزار میشود و منجر به عقوق پدر میگردد اما مواردی هست که اگر اطاعت نکند پدر اذیت نمیشود.در اینجا مستحب است که فرزند به امر پدر احترام بگذارد و اطاعت کند.
البته گاهی مسائل سرنوشتسازی است که اگر پسر بخواهد از پدر اطاعت کند گرفتار خسارت عظیمی میشود هرچند داخل در عنوان معصیت نیست.
مثلاً پدر از عروس خود ناراحت باشد و به فرزند دستور دهد که همسرت را
طلاق بده و یا اینکه پسر تجارت پرسودی با شریکی دارد و پدر از شریک ناراحت باشد و به پسر بگوید که به شراکت خود خاتمه بده.
در اینگونه موارد دلیلی بر وجوب اطاعت پدر هر چند معصیت خدا نیست، نداریم.زیرا اطلاقات ادله از اینگونه مصادیق منصرف است و بیشتر ناظر به احترام پدر در مسائل مورد نیاز او یا مرتبط با اوست.
البته مسأله احترام به پدر و برخورد خاضعانه و متواضعانه با او و مصاحبت به معروف هرچند مسلمان نباشد مسأله جداگانهای است که در آیات قرآن به آن اشاره شده است آنجا که میفرماید:« وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ وَ قُلْ رَّبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیراً »؛و بالهای تواضع خویش را از محبّت و لطف، در برابر آنان فرود آر! و بگو:«پروردگارا! همانگونه که آنها مرا در کوچکی تربیت کردند،مشمول رحمتشان قرار ده!».(1)
و در سوره لقمان میفرماید:« وَ إِنْ جَاهَدَاکَ عَلی أَنْ تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا وَ صَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفاً »؛و هر گاه آن دو،تلاش کنند که تو چیزی را همتای من قرار دهی،که از آن آگاهی نداری (بلکه میدانی باطل است)،از ایشان اطاعت مکن،ولی با آن دو در دنیا بهطرز شایستهای رفتار کن».(2)
این آیات و مانند آن که در قرآن مجید آمده به خوبی نشان میدهد که تا چه حد حق پدر و مادر زیاد است و تا چهاندازه احترام آنها بر فرزندان لازم میباشد.
سپس امام علیه السلام بهسراغ حقوق سهگانه فرزند بر پدر رفته،میفرماید:«و حق فرزند بر پدر آن است که نام نیک بر او نهد و ادب و تربیتش را به خوبی انجام دهد و قرآن را به او بیاموزد»؛ (وَ حَقُّ الْوَلَدِ عَلَی الْوَالِدِ أَنْ یُحَسِّنَ اسْمَهُ،وَ یُحَسِّنَ أَدَبَهُ وَ یُعَلِّمَهُ الْقُرْآنَ) .
نامگذاری ممکن است در نظر بعضی،امر سادهای باشد در حالی که چنین نیست.نام،چیزی است که هر روز بارها انسان با آن مخاطب میشود و طبعاً اثر تلقینی دارد.اگر به فرض،پدر نام«ظالم»بر پسر بگذارد و هر روز او را به این نام خطاب کنند اگر روح ستمگری بر او غالب شود جای تعجب نیست.
و به عکس اگر نام محسن و حسن یا حسین بر او نهند و همواره آن را در خطابات تکرار کنند حقیقت نیکوکاری بهتدریج در او راسخ میشود.
همچنین نام عبد اللّه و عبد الرحیم و عبد الرحمان که همگی حکایت از عبودیت انسان در برابر خدا دارد.
در روایات اسلامی نیز درباره نامگذاری دقت زیادی شده است حتی در روایتی داریم که اگر نام زشتی بر انسانها و یا حتی شهرها گذاشته شده آن را تغییر دهید:
«کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یغَیرُ الأَسْمَاءَ الْقَبِیحَهَ فِی الرِّجَالِ وَ الْبُلْدَانِ؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اسماء زشتی را که بر مردان و شهرها گذاشته بودند تغییر میداد»(1)و به یقین کار پیغمبر صلی الله علیه و آله برای ما الگو و اسوه است.
حتی از روایات استفاده میشود که برای فرزندان قبل از تولد اسم انتخاب شود و از امیر مؤمنان علیه السلام روایت شده که فرمود:
«سَمُّوا أَوْلَادَکُمْ فَإِنْ لَمْ تَدْرُوا أَ ذَکَرٌ أَوْ أُنْثَی فَسَمُّوهُمْ بِالأَسْمَاءِ الَّتِی تَکُونُ لِلذَّکَرِ وَ الْأُنْثَی فَإِنَّ أَسْقَاطَکُمْ إِذَا لَقُوکُمْ فِی الْقِیامَهِ وَ لَمْ تُسَمُّوهُمْ یقُولُ السِّقْطُ لِأَبِیهِ أَلَّا سَمَّیتَنِی وَ قَدْ سَمَّی رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مُحَسِّناً قَبْلَ أَنْ یولَدَ؛ برای فرزندانتان نام انتخاب کنید (حتی پیش از تولد) و اگر نمیدانید پسر است یا دختر برای آنها نامهایی انتخاب کنید که هم میتوان آنها را بر پسر گذاشت و هم دختر زیرا فرزندانی از شما که سقط میشوند هنگامی که روز قیامت با شما ملاقات میکنند و نامی برای آنها انتخاب نکردهاید به پدرش میگوید:چرا نامی بر من نگذاشتی در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله نام محسن را
1) بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۱۲۷، ح ۴.
(برای فرزند حضرت فاطمه زهرا علیها السلام) انتخاب کرد پیش از متولد شدنش».(1)
عجب اینکه عرب در عصر جاهلیت و حتی بعد از آن نیز نامهای خشن برای فرزندانش انتخاب میکرد مانند کلب (سگ) و نمر (پلنگ) و فهد (یوزپلنگ) و امثال آن.
در حدیثی از امام رضا علیه السلام میخوانیم:این انتخاب بهدلیل این بود که دشمنان را بهوسیله آن بترسانند و به عکس،نام غلامان خود را مبارک و میمون و امثال آن میگذاشتند.(2)
از بعضی از روایات استفاده میشود که هر گاه نامهای بسیار خوبی مانند نام محمّد برای فرزند خود انتخاب کردید احترام بیشتری به فرزند بگذارید.رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«إِذَا سَمَّیتُمُ الْوَلَدَ مُحَمَّداً فَأَکْرِمُوهُ وَ أَوْسِعُوا لَهُ فِی الْمَجْلِسِ وَ لَا تُقَبِّحُوا لَهُ وَجْهاً؛ هنگامی که فرزند خود را محمّد نام نهادید او را گرامی دارید و در مجالس به آنها جای دهید و چهره خود را در مقابل آنها درهم نکشید».(3)
و اما مسأله تعلیم و تربیت:امام علیه السلام تربیت را مقدم داشته و همگان را سفارش میکند که فرزندان را به خوبی تربیت کنند و ادب بیاموزند.
میدانیم که روح و ذهن انسان در کودکی بسیار تأثیرپذیر است و طبق حدیث معروف،علم در«صغر»همچون نقش بر«حجر»است و بسیار پررنگ و پردوام خواهد بود.ازاینرو اگر پدر و مادر در تعلیم و تربیت فرزند کوتاهی کنند خسارت عظیمی،هم دامان پدر و مادر را میگیرد و هم فرزند را،بهخصوص اگر وسوسههای شیطانی بر فرزند غلبه کند یا افراد ناباب یا رسانههای آلوده با آنها ارتباط برقرار کنند و تعلیمات زشت و ناپسند خود را در روح کودک فرو ریزند.
به همین دلیل در نامهای که امام علیه السلام به فرزند دلبندش امام حسن علیه السلام نوشت
و آنچه خیر دنیا و آخرت در آن است در آن نامه ریخت و به فرزندش هدیه کرد میخوانیم:پسرم! چون احساس کردم به سن پیری رسیدهام و قوایم رو به سستی نهاده به این وصیت مبادرت ورزیدم و بخشهایی از آن را برای تو بیان کردم مبادا اجلم فرا رسد در حالی که آنچه در درون سینه داشتهام بیان نکرده باشم...
ازاینرو پیش از آنکه هوی و هوس و فتنههای دنیا به تو هجوم آورد و همچون مرکبی سرکش شوی،به تعلیم و تربیت تو روی آوردم زیرا
«إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیهِ مَا أُلْقِی فِیهَا مِنْ شَیءٍ قَبِلَتْهُ فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یقْسُوَ قَلْبُکَ وَ یشْتَغِلَ لُبُّک؛ قلب جوان همچون زمین خالی است و هر بذری در آن بیفشانند آن را میپذیرد.به همین دلیل پیش از آنکه قلبت قساوت یابد و فکرت به امور دیگر مشغول گردد (گفتنیها را گفتم)».(1)
این مطلب پیش از همه از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده شده است که فرمود:
«مَنْ تَعَلَّمَ فِی شَبَابِهِ کَانَ بِمَنْزِلَهِ الرَّسْمِ فِی الْحَجَر وَ مَنْ تَعَلَّمَ وَ هُوَ کَبِیرٌ کَانَ بِمَنْزِلَهِ الْکِتَابِ عَلَی وَجْهِ الْمَاءِ؛ کسی که در جوانی (و نوجوانی) چیزی را فراگیرد همچون مطلبی است که بر سنگ ترسیم میشود و کسی که در بزرگسالی چیزی را فراگیرد همچون نقشی است که برآب زنند».(2)
سپس امام علیه السلام از میان تمام آداب و تعلیمات به تعلیم قرآن توجه کرده و بر آن تأکید میکند.چرا که قرآن مجموعه بینظیری است که تمام درسهای زندگی مادی و معنوی در آن جمع است.توحید و معاد بهصورت گسترده در آن تجلی میکند،بخش مهم احکام الهی در آن بیان شده و دستورات اخلاقیاش فوقالعاده مؤثر و پربار است و تاریخ عبرتانگیز انبیاء پیشین نیز در جایجای آن دیده میشود.آری باید قبل از هرچیز به فرزندان قرآن تعلیم داد.
به همین دلیل در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«وَ مَنْ عَلَّمَهُ الْقُرْآنَ دُعِی بِالْأَبَوَینِ فَیکْسَیانِ حُلَّتَینِ یضِیءُ مِنْ نُورِهِمَا وُجُوهُ أَهْلِ الْجَنَّهِ؛ کسی که به فرزندش قرآن تعلیم دهد او و همسرش (پدر و مادر آن فرزند) را در روز قیامت میآورند و دو لباس فاخر نورانی بر آنها میپوشانند که از نور آنها صورت بهشتیان روشن میشود».(1)
در حدیثی از اصبغ بن نباته میخوانیم که میگوید:امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ لَیهُمُّ بِعَذَابِ أَهْلِ الْأَرْضِ جَمِیعاً حَتَّی لَا یحَاشِی مِنْهُمْ أَحَداً إِذَا عَمِلُوا بِالْمَعَاصِی وَ اجْتَرَحُوا السَّیئَاتِ فَإِذَا نَظَرَ إِلَی الشِّیبِ نَاقِلِی أَقْدَامِهِمْ إِلَی الصَّلَوَاتِ وَ الْوِلْدَانِ یتَعَلَّمُونَ الْقُرْآنَ رَحِمَهُمْ فَأَخَّرَ ذَلِکَ عَنْهُمْ؛ خداوند گاه اراده میکند همه اهل زمین را هلاک کند و یک نفر را باقی نگذارد و این در زمانی است که غرق گناهان میشوند و آلوده انواع معاصی.هرگاه در این زمان پیرمردانی را ببیند که (لنگان لنگان) بهسوی نماز (در مسجد) گام برمیدارند و کودکانی که مشغول فراگرفتن قرآناند به آنها رحم میکند و عذابشان را به تأخیر میاندازد».(2)
این نکته نیز حائز اهمیت است که همانگونه که فرزندان براثر عدم ادای حق پدران و مادران،عاق پدر و مادر میشوند پدر و مادر نیز براثر عدم ادای حق فرزندان عاق فرزندان خواهند شد همانگونه که در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
«یلْزَمُ الْوَالِدَینِ مِنَ الْعُقُوقِ لِوَلَدِهِمَا مَا یلْزَمُ الْوَلَدَ لَهُمَا مِنْ عُقُوقِهِمَا» .(3)
آنچه در این کلام حکیمانه امام علیه السلام آمد در واقع اشاره به مهمترین حقوق
پدران و مادران بر فرزندان است و در روایات اسلامی حقوق متعدد دیگری نیز برای آنها ذکر شده است ازجمله:
1.هیچگاه پدر را با نام خطاب نکند.بلکه بگوید«یا ابتاه؛پدر جان»زیرا خطاب بزرگتر با اسم توسط کوچکتر،خلاف آداب است.
2.بههنگام راه رفتن از او جلوتر نرود.
3.بههنگام ورود در مجلس پیش از او ننشیند.
4.کاری نکند که مردم پدرش را دشنام دهند یا لعن کنند.
این چهار موضوع در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله در پاسخ سؤالی درباره حق پدر بر فرزند ذکر شده است؛
(لَا یسَمِّیهِ بِاسْمِهِ وَ لَا یمْشِی بَینَ یدَیهِ وَ لَا یجْلِسُ قَبْلَهُ وَ لَا یسْتَسِبُّ لَهُ) .(1)
«یستسب»از ماده«سب»به معنای طلب کردن سب و دشنام و لعن برای کسی است.
5.هنگامی که پدر عصبانی میشود عکسالعمل نشان ندهد و تواضع و خشوع کند.همانگونه که در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است:
«مِنْ حَقِّ الْوالِدِ عَلی وَلَدِهِ أن یخشَعَ له عند الغَضَبِ» .(2)
6.تشکر کردن در هر حال و خیرخواه آنها بودن در آشکار و پنهان.امام صادق علیه السلام میفرماید:
«یجِبُ لِلْوَالِدَینِ عَلَی الْوَلَدِ ثَلَاثَهُ أَشْیاءَ شُکْرُهُمَا عَلَی کُلِّ حَالٍ...وَ نَصِیحَتُهُمَا فِی السِّرِّ وَ الْعَلَانِیه» .(3)
7.توجه به این نکته که پدر (و مادر) اصل و ریشه انسان هستند.بنابراین هرگاه امتیازی در خود ببیند باید بداند اساس این نعمت از آنهاست پس خدا را شکرگزاری کند.
(فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ أَصْلُکَ وَ أَنَّهُ لَوْلَاهُ لَمْ تَکُنْ فَمَهْمَا رَأَیتَ فِی نَفْسِکَ
مِمَّا یعْجِبُکَ فَاعْلَمْ أَنَّ أَبَاکَ أَصْلُ النِّعْمَهِ عَلَیکَ فِیهِ فَاحْمَدِ اللَّهَ وَ اشْکُرْهُ عَلَی قَدْرِ ذَلِکَ) .(1)و شاید به همین دلیل خداوند شکرگزاری در برابر پدر و مادر را بهدنبال شکرگزاری نعمتهای خود ذکر کرده است:« أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ ».(2)
8.احسان و نیکی به پدر و مادر.در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که بعضی از یاران آن حضرت درباره تفسیر آیه شریفه« وَ بِالْوالِدَینِ إِحْساناً »(3)سؤال کردند که مراد از احسان چیست؟ امام علیه السلام فرمود:
«الْإِحْسَانُ أَنْ تُحْسِنَ صُحْبَتَهُمَا وَ أَنْ لَا تُکَلِّفَهُمَا أَنْ یسْأَلَاکَ شَیئاً مِمَّا یحْتَاجَانِ إِلَیهِ وَ إِنْ کَانَا مُسْتَغْنِیین؛ برخورد خود را با آنها نیکو کن و اگر چیزی نیاز داشتند پیش از آنکه از تو بخواهند برای آنها فراهم کن تا ناچار نشوند از تو درخواست کنند هر چند خودشان هم بتوانند مشکل خویش را حل کنند».(4)
9.اگر آنها بدهکاری دارند و در حیات خود نتوانستند دین خویش را ادا کنند فرزند دین آنها را ادا کند و برای گناهان آنها استغفار نمایند همانگونه که در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«وَ إِنَّهُ لَیکُونُ عَاقّاً لَهُمَا فِی حَیاتِهِمَا غَیرَ بَارٍّ بِهِمَا فَإِذَا مَاتَا قَضَی دَینَهُمَا وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمَا فَیکْتُبُهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بَارّاً؛ گاه فرزند در حیات پدر و مادر عاق آنهاست و نیکی در حق آنها نکرده اما بعد از وفات آنها بدهی آنها را ادا میکند و برای آنها استغفار مینماید.خدا او را جزء نیکوکاران (نه عاق) محسوب میدارد».(5)
10.یکی دیگر از حقوق مهم پدران و مادران بر فرزندان این است که بههنگام ضعف و پیری و ناتوانی که نیاز شدید به کمک و حمایت دارند آنها را
فراموش نکنند و مشکلات آنها را تا آنجا که در توان دارند حل کنند به عکس آنچه در دنیای امروز دیده میشود که به محض اینکه پدر و مادر پیر و ناتوان شدند فرزندان از آنان فاصله میگیرند و حداکثر کاری که درباره آنها میکنند این است که آنها را به خانههای سالمندان میسپارند و گاه حتی از این کار نیز خودداری میکنند.در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که یکی از یارانش خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد:پدرم بسیار پیر و ناتوان شده به گونهای که برای قضای حاجت باید او را بر دوش بگیریم.امام علیه السلام فرمود:
«إِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَلِی ذَلِکَ مِنْهُ فَافْعَلْ وَ لَقِّمْهُ بِیدِکَ فَإِنَّهُ جُنَّهٌ لَکَ غَداً؛ اگر توانستی این کار را برای او انجام دهی انجام ده حتی لقمه غذا را با دست خود به دهان او بگذار که این کار سپری است برای تو در فردای قیامت (در برابر آتش دوزخ)».(1)
قرآن مجید نیز اشارهای به این امر دارد آنجا که میفرماید:« إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَّهُمَا أُفٍّ وَ لَا تَنْهَرْهُمَا وَ قُلْ لَّهُمَا قَوْلاً کَرِیماً »؛هر گاه یکی از آن دو،یا هر دوی آنها،نزد تو به سن پیری رسند،کمترین اهانتی به آنها روا مدار! و بر آنها فریاد مزن! و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آنها بگو! (و مشکلات آنها را حل کن)».(2)
در روایات اسلامی همانگونه که موارد فراوانی از حقوق پدران و مادران بر فرزندان ذکر شده موارد زیادی نیز از حقوق فرزندان بر پدران و مادران بیان گردیده است که سه قسمت مهم آن را امام امیرمؤمنان علی علیه السلام در گفتار حکیمانه مورد بحث بیان فرموده است:اسم نیکو نهادن،تربیت خوب و تعلیم قرآن.در
روایات،حقوق دیگری نیز ذکر شده ازجمله:
4.خواندن و نوشتن را به آنها بیاموزند.
5.شنا و تیراندازی را به آنها تعلیم دهند.(شنا برای جلوگیری از غرقشدن و تیراندازی برای جهاد).
6.غذای حلال به او بدهند.
این سه حق در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
«حَقُّ الوَلَدِ علی والِدِهِ أن یُعَلِّمَه الکِتابَهَ وَ السِّباحَهَ و الرِّمایهَ و أن لا یَرزُقَه إلّا طَیِّباً» .(1)
7.بههنگام بلوغ (و آمادگی برای ازدواج) وسیله ازدواج او را فراهم کنند.در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:یکی از حقوق فرزندان این است که
«یزَوِّجُهُ إِذَا بَلَغَ» .(2)
8.نماز (و فرائض دینی) را به آنها بیاموزند (و آنها را بهتدریج عادت دهند) و هنگامی که بالغ شدند آنها را وادار به نماز کنند.در غررالحکم از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«عَلِّموا صِبْیانَکُم الصّلاهَ و خُذوهُم بِها إذا بلَغوا الحُلُمَ» .(3)
9.عدالت را در میان فرزندان رعایت کنند.در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده که میفرماید:پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله مردی را دید که دو فرزند دارد،یکی را بوسید و دیگری را نبوسید.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«فَهَلَّا وَاسَیتَ بَینَهُمَا؛ چرا میان آنها عدالت را رعایت نکردی؟».(4)
10.به فرزندانشان در کارهای نیک کمک کنند (و آنها را تشویق نمایند).در روایات متعددی که مرحوم محدث نوری در مستدرک الوسائل نقل کرده به این
معنا توصیه شده ازجمله اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«رَحِمَ اللَّهُ وَالِدَینِ أَعَانَا وَلَدَهُمَا عَلَی بِرِّهِمَا» .(1)
1) مستدرک، ج ۱۰، ص ۱۶۸، ح ۲.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْعَیْنُ حَقٌّ،وَ الرُّقَی حَقٌّ،وَ السِّحْرُ حَقٌّ،وَ الْفَأْلُ حَقٌّ،وَ الطِّیرَهُ لَیْسَتْ بِحَقٍّ، وَ الْعَدْوَی لَیْسَتْ بِحَقٍّ،وَ الطِّیبُ نُشْرَهٌ،وَ الْعَسَلُ نُشْرَهٌ،وَ الرُّکُوبُ نُشْرَهٌ، وَ النَّظَرُ إِلَی الْخُضْرَهِ نُشْرَهٌ.
امام علیه السلام فرمود:
«چشم زخم»حق است و تعویذ (دعایی که برای دفع چشم زخم است) نیز حق است و سِحر حق است و فال (نیک) نیز حق است اما طیره (فال بد) حق نیست و عدوی (اثرگذاری کسی بر دیگری در امور خرافی نیز) حق نیست.بوی خوش،عسل،سوار شدن بر مرکب و نگاه کردن به سبزه،مایه قوت و نشاط است.(1)
صاحب مصادر می گوید: بخشی از این گفتار حکیمانه (جملة: والتطیب نشرة و الغسل نشرة و النظر الخضرة نشرة و الرکوب نشرة...) قبل از مرحوم سید رضی در کتاب صحیفة الرضا از علی علی نقل شده است. ولی برای بقیه آن مدرک دیگری ذکر نکرده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۶)
اضافه میکنیم که مرحوم صدوق بخش اخیر را در عیون اخبار الرضا با سندش از علی بن موسی الرضا علیه السلام از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است. (عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۴۰، ح ۱۲۶)
1) سند گفتار حکیمانه:
کدام حق است و کدام خرافه؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه تأثیر چهار موضوع از امور غیر عادی را تصدیق و تأثیر دو موضوع خرافی را نفی میکند و چهار چیز را مؤثر در نشاط آدمی میشمرد.نخست میفرماید:«چشم زخم حق است»؛ (الْعَینُ حَقٌّ).
همانگونه که در تفسیر نمونه در ذیل آخرین آیات سوره قلم آمده است بسیاری از مردم معتقدند که چشمهای برخی از افراد،دارای اثر مخصوصی است و یا به تعبیر دیگر،انرژی خاص و فوقالعادهای دارد که هرگاه از روی تعجب به چیزی بنگرند ممکن است آن را درهم بشکنند و یا تأثیر بدی در آن بگذارند.
این نیروی مغناطیسی و انرژی فوقالعاده و یا هرچه نام آن بگذاریم مطلب قابل انکاری نیست که در بعضی از چشمها بهطور طبیعی و گاه با تمرین بهوجود میآید و بسیاری نقل میکنند که با چشم خود افرادی را دیدهاند که دارای چنین نیروی مرموزی بودهاند که به حیوانات یا انسانها یا اشیا از طریق چشم زدن آسیب رساندهاند.
مسأله خواب مغناطیسی و اینکه افرادی با چشمهای خود میتوانند دیگری را به خواب مخصوصی فرو برند و مطالبی را از او کشف کنند در بسیاری از کتابها نوشته شده و جنبه علمی به خود گرفته و حتی برای درمانهای پزشکی مربوط به مسائل روانی از آن کمک میگیرند.
بنابراین هرگز نباید چشم زخم را فوراً حمل بر خرافات کرد به خصوص اینکه در قرآن مجید و در روایات اسلامی به آن اشاره شده و کلام امام علیه السلام که در بالا آمد اشاره به واقعیت داشتن آن است.
آنگاه امام علیه السلام به دعاهایی اشاره میفرماید که برای خنثی کردن چشم زخم است،میفرماید:«تعویذ (دعایی که برای دفع چشم زخم است) نیز حق است»؛ (وَ الرُّقَی حَقٌّ).
گاه«رقی»به معنی وسیعتری تفسیر شده و آن هرگونه دعایی است که جلوی آفتها را میگیرد.
در حدیثی میخوانیم که اسماء بنت عمیس (از زنان مشهور و بافضیلت اسلام در عصر پیغمبر صلی الله علیه و آله و امیر مؤمنان علیه السلام) خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد:
گاه فرزندان جعفر را چشم میزنند آیا رُقْیه (دعایی که جلوی چشم زخم را بگیرد) برای آنها بگیرم؟ پیامبر فرمود:مانعی ندارد.(1)
در حدیث دیگری که ابن ابی الحدید در ذیل همین گفتار در شرح نهج البلاغه خود آورده است میخوانیم که عوفی بن مالک اشجعی میگوید:ما در زمان جاهلیت معتقد به رقیه بودیم،به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله عرض کردم:نظر مبارک شما درباره آن چیست؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«أعرِضُوا عَلَیَّ رُقاکُم فلا بأسَ بِالرُّقی ما لم یَکُنْ فیها شِرْکٌ؛ رقیههای خود را به من عرضه کنید اگر مطلب شرکآلودی در آن نباشد مانعی ندارد».(2)
اشاره به اینکه نباید در دعاهای دفع چشم زخم مطلبی مخالف توحید وجود داشته باشد.
و اگر در روایاتی،از رقیه مذمت شده اشاره به رقیههای شرکآلود است و یا
اینکه افرادی توکل بر خدا را بهکلی فراموش کرده و تنها به رقیهها دل ببندند.
حتی در بعضی از روایات اسلامی آمده است که جبرئیل برای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله هنگامی که بیمار شده بود رُقیه آورد و آن حضرت را از شر چشم حاسدان و هر بیماری و هر موجود ایذاگری به خداوند بزرگ سپرد.(1)
به هر حال درباره تأثیر رقیه و دعاهای تعویذ،روایات متعددی در کتب اسلامی نقل شده و مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار (جلد 60) بحث مفصلی در این زمینه دارد.وی در همین جلد از بعضی نقل میکند که میگویند:
این امکان وجود دارد که از بعضی از چشمها اجزاء لطیفهای جدا شود و در اشخاص یا موجوداتی تأثیر بگذارد و این ویژگی در بعضی از چشمها باشد همانطور که بعضی از اشیا خواصی دارند که در مشابه آنها نیست.
این همان چیزی است که امروز از آن تعبیر به امواج مغناطیسی یا مانند آن میشود و معتقدند که این امواج و انرژیها در بعضی از موارد آثار عجیبی از خود بهجا میگذارد.
البته شک نیست که از طریق توکل بر خدا و دعاها و مخصوصاً سورههای حمد و ناس و فلق و آیه شریفه« وَ إِنْ یَکَادُ الَّذِینَ ...»و همچنین ذکر
«ما شاء اللّه و لا حولَ و لا قوّه إلّا باللّهِ العَلِیِّ العظیم» میتوان جلوی تأثیر اینگونه چشمها را گرفت.
سپس امام علیه السلام به سومین موضوع از آن چهار موضوع مثبت اشاره کرده، میفرماید:«سحر (نیز) حق است»؛ (وَ السِّحْرُ حَقٌّ).
در آیات فراوانی از قرآن مجید اشاره به مسأله سحر شده بهخصوص در داستان موسی علیه السلام و فرعون،کراراً از سحر ساحران سخن به میان آمده است و تأثیر آن اجمالاً مورد تأیید واقع شده که از طریق معجزه موسی علیه السلام سحر آنها باطل شد.
1) بحارالانوار، ج ۶۰، ص ۷.
در سوره بقره در داستان دو فرشتهای که به بابِل آمدند نیز اشاره به مسأله سحر و تأثیر آن شده است.
نیز از آیات مختلف قرآن استفاده میشود که مسأله سحر،اجمالاً در میان اقوام گذشته معروف بوده و لذا بسیاری از پیغمبران را متهم به سحر کردند:
« کَذَلِکَ مَا أَتَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِّنْ رَّسُولٍ إِلَّا قَالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ ».(1)
سحر در اصل به معنای هر کاری است که مأخذ آن پنهان باشد حتی در زبان روزمره گاه به کارهای مهم،سحر اطلاق میشود.ولی حقیقت سحر آن است که چیزی بهصورت خارقالعاده انجام شود که عوامل متعددی میتواند داشته باشد.
گاه صرفاً جنبه چشمبندی و تردستی دارد،گاه از عوامل تلقینی ناشی میشود و گاه از خواص ناشناخته فیزیکی و شیمیایی بعضی از اجسام.
از قرآن استفاده میشود که سحر ساحران فرعونی مجموعهای بود از این امور،زیرا در یکجا میفرماید:« سَحَرُوا أَعْیُنَ النَّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جَاءُو بِسِحْرٍ عَظِیمٍ »؛مردم را چشمبندی کردند و ترساندند؛و سحر عظیمی پدید آوردند».(2)
در جای دیگر میفرماید:« فَإِذَا حِبَالُهُمْ وَ عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَی »؛در این هنگام طنابها و عصاهای آنان براثر سحرشان چنان به نظر میرسید که حرکت میکنند!»(3)ولی از داستان دو فرشته بابل استفاده میشود که ساحران واقعاً در مردم تغییراتی ایجاد میکردند ازجمله زن و شوهر را چنان به هم بدبین میساختند که کارشان منجر به طلاق میشد.« فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ »؛ولی آنها از آن دو فرشته،مطالبی را میآموختند که بتوانند بهوسیله آن،میان مرد و همسرش جدایی بیفکنند».(4)
امروز هم افراد زیادی پیدا میشوند که میتوانند از طریق چشمبندی و تردستی و استفاده از خواص فیزیکی و شیمیایی اشیا کارهای خارقالعادهای انجام دهند.
نوع دیگری از سحر نیز وجود دارد که ساحر بهوسیله ریاضتهای شدید، اراده خود را چنان تقویت میکند که میتواند آثار خارقالعادهای از خود نشان دهد که جنبه چشمبندی ندارد.
از مجموع آنچه گفته شد به خوبی استفاده میشود که کلام حکیمانه امام علیه السلام که فرموده سحر حق است،بیان یک واقعیت میباشد.(1)
آنگاه امام علیه السلام به سراغ چهارمین موضوعی که حق است رفته،میفرماید:«فال (نیک) حق است»؛ (وَ الْفَأْلُ حَقٌّ).
منظور از فال در ادبیات عرب این است که انسان حادثهای را نشان پیروزی، موفقیت و پیشامدهای خیر بداند.مثلاً بگوید که چون فلان نوزاد در روز میلاد مبارک یکی از معصومین علیهم السلام متولد شده آینده خوبی دارد و یا اینکه صبحگاهان که از منزل خارج میشود وقتی با انسان صالح و خوب و درستکاری برخورد کرد بگوید این نشان میدهد که امروز کارهای ما روبهراه خواهد بود.عرب از اینگونه پیشبینیها به فال تعبیر میکند که همان تفأل خوب است.
اما اینکه آیا واقعاً رابطهای میان اینگونه حوادث و حوادث دیگری که پشت سر آن پیشبینی میکنند وجود دارد؟ هیچ دلیلی برای آن در دست نیست ولی یک نکته را نمیتوان انکار کرد و آن اینکه وقتی انسان تفأل به خوبی میزند اثر روانی قابل ملاحظهای در او دارد؛او را امیدوار به آینده خوب میسازد و اراده او
1) برای آگاهی بیشتر در باره سحر و اقسام سحر و عوامل و امور بازدارنده از آن به بحارالانوار، ج ۶۰ و تفسیر نمونه، ج ۱ ذیل آیه ۱۰۲ سوره بقره و ج ۱۳ ذیل آیات ۶۵ تا ۶۹ سوره طه و انوار الفقاهة، المکاسب المحرمة، بحث حرمت سحر، ص ۲۷۵ مراجعه فرمایید.
را برای ادامه کارها تقویت میکند و به او شجاعت و استقامت میبخشد و این اثر روانی،قابل انکار نیست و ای بسا همان،سبب پیشرفت و پیروزی میشود.
شاید به همین دلیل است که در حالات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دیده میشود گاه خودش تفأل به خیر میزد و گاه از تفأل دیگران اظهار رضایت میکرد.مثلاً در ماجرای برخورد مسلمانان با کفار مکه در سرزمین حدیبیه آمده است:هنگامی که سهیل بن عمرو به عنوان نماینده کفار مکه بهسراغ مسلمانان آمد و پیامبر صلی الله علیه و آله از نام او آگاه شد فرمود:
قد سَهُلَ علیکُم أمرُکُم؛ کار بر شما آسان شد (چون نام آن مرد سهیل بود پیامبر صلی الله علیه و آله آن را به فال نیک گرفت).(1)
جمله معروف «تفالوا بالخیر تجدوه؛ فال نیک بزنید آن را خواهید یافت»نیز که در تفسیر المیزان به عنوان حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده هر چند آن را در منابع معروف حدیث نیافتیم بلکه آنچه در حدیث علوی در غررالحکم آمده این است:
«تفأل بالخیر تنجح؛ فال نیک بزن تا پیروز شوی»(2)همه گواه بر این است که اسلام نظر مثبتی درباره فال نیک زدن دارد.
لذا در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْفَأْلَ الْحَسَن؛ خداوند فال نیک را دوست دارد».(3)
به یقین اگر فال نیک با توکل بر خدا همراه باشد اثر معنوی آن غیر قابل انکار است.
بنابراین،اعتقاد به تأثیر فال نیک به آن معنا که گفتیم نه یک امر خرافی است و نه چیزی برخلاف عقیده توحیدی و بسیار شده که خود ما نیز آثار مثبت فال نیک را در زندگی دیدهایم.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن بهسراغ دو چیز میرود که آنها را غیر حق مینامد،میفرماید:«طیره (فال بد) حق نیست و عدوی (اثرگذاری کسی بر دیگری در امور خرافی نیز) حق نیست»؛ (وَ الطِّیرَهُ لَیْسَتْ بِحَقٍّ،وَ الْعَدْوَی لَیْسَتْ بِحَقٍّ).
اما «طِیرَه» به کسر طاء در اصل به معنای فال بد زدن است و چون اعراب بهوسیله پرندگان فال بد میزدند این واژه که از ماده طیر است به معنای فال بد بهکار رفته،در برابر«تفأل»که به معنای فال نیک است.در قرآن مجید نیز بهطور مکرر واژه«طیره»در همین معنا بهکار رفته که مشرکان خرافیمسلک در برابر پیامبران الهی به این حربه متوسل میشدند تا روحیه آنها را تضعیف کنند و یا مردم را از اطراف آنها پراکنده سازند.درمورد موسی علیه السلام و یارانش میفرماید:
« یَطَّیَّرُوا بِمُوسَی وَ مَنْ مَّعَهُ »(1)هر گاه ناراحتی به فرعونیان میرسید آن را به شوم بودن موسی و همراهانش نسبت میدادند.
در مورد قوم ثمود نیز میفرماید:« قَالُوا اطَّیَّرْنَا بِکَ وَ بِمَنْ مَّعَکَ »؛گفتند:ما به تو و کسانی که با تو هستند فال بد میزنیم و شما را شوم میدانیم»(2)و پیامبر آنها صالح علیه السلام در جواب آنها گفت:« قَالَ طَائِرُکُمْ عِنْدَ اللّهِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ »؛فال (نیک و) بد شما نزد خداست (و همه مقدّرات بهقدرت او تعیین میگردد)؛بلکه شما گروهی هستید فریبخورده».
و در جای دیگر میفرماید:« قَالُوا طَائِرُکُمْ مَّعَکُمْ »؛(رسولان) گفتند:«شومی شما از خودتان است».(3)
به هر حال این واژه به معنای فال بد است و در کلام امام علیه السلام نیز به معنای فال بد ذکر شده هرچند«طائر»گاه به معنای فال بد و گاه به معنای فال نیک و یا به
معنای عمل خوب و بد بهکار میرود.
اما اینکه چرا از فال بد نهی شده است؟ برای اینکه اولا یک مسأله خرافی است و هیچ گونه رابطهای در میان پرواز پرندگان،یا بهویژه کلاغ و حوادث شوم وجود ندارد و ثانیا باعث تضعیف روحیهها و سستی ارادهها میگردد.
به همین دلیل در روایات اسلامی نکوهش شدیدی درباره فال بد زدن و تطیر دیده میشود تا آنجا که در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الطیره شرک؛ فال بد زدن نوعی شرک است»(1)زیرا مفهومش این است که غیر از خدا را در سرنوشت خودمان مؤثر و شریک بدانیم و این نوعی شرک است.
در روایت دیگری از همان حضرت میخوانیم:
«مَن خَرَج یُریدُ سَفَراً فرجَع مِن طَیرٍ فقد کَفَر بما انزِل علی محمّدٍ صلی الله علیه و آله؛ کسی که اراده سفری کند و از منزل بهسوی مقصد حرکت نماید ولی پرندهای را ببیند و به فال بد بگیرد و به خانه برگردد به آنچه بر محمّد صلی الله علیه و آله نازل شده کافر گردیده است».(2)زیرا پریدن پرندهای را در سرنوشت خود مؤثر دانسته به گونهای که او را از حرکت بهسوی مقصد بازداشته است.
و در روایات اسلامی دستور داده شده است که به فال بد اعتنا نکنید و توکل بر خدا کنید هیچ مشکلی برای شما پیش نخواهد آمد.در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نقل شده است:
«الطّیرهُ شِرکٌ و لکنّ اللّه عزّ و جلّ یُذهِبَه بالتوکُّل؛ فال بد زدن نوعی شرک است و لیکن خداوند متعال آن را با توکل از بین میبرد».(3)این سخن را با حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم:
«أَنَّ النَّبِی صلی الله علیه و آله کَانَ یحِبُّ الْفَأْلَ الْحَسَنَ وَ یکْرَهُ الطِّیرَهَ وَ کَانَ علیه السلام یأْمُرُ مَنْ رَأَی شَیئاً یکْرَهُهُ وَ یتَطَیرُ مِنْهُ أَنْ یقُولَ اللَّهُمَّ لَا یؤْتِی الْخَیرَ إِلَّا أَنْتَ وَ لَا یدْفَعُ السَّیئَاتِ إِلَّا أَنْتَ
وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِکَ؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فال نیک را دوست میداشت و از فال بد متنفر بود و دستور میداد اگر کسی چیزی ببیند که میشود با آن فال بد زد (برای رفع نگرانی) بگوید:خداوندا! هیچکس جز تو نیکی عطا نمیکند و هیچکس جز تو بدیها را دور نمیسازد و هیچ پناه و نیرویی جز به وسیله تو نیست».(1)
از مجموع آنچه درباره فال و طیره گفته شد این نکته بهدست میآید که شخص موحد هرگز بهسراغ خرافات نمیرود و غیر خدا را در سرنوشت خود مؤثر نمیداند.در واقع فال نیک که سبب خوشبینی به آینده و امیدواری و نشاط میگردد ضرری ندارد اما فال بد که نگرانی و آشفتگی و گاه یأس و حتی بدبینی به ساحت قدس خداوند ایجاد میکند کار زشت و ناپسندی است.
و اما «عدوی» به معنای سرایت است بهخصوص درمورد سرایت بیماری از کسی به دیگری بهکار میرود و اینکه امام علیه السلام سرایت را نفی فرموده به این معنا نیست که هیچگونه از بیماریها واگیردار نمیباشد زیرا امروز مسلم است که بسیاری از بیماریها از فردی به دیگری منتقل میشود مانند بیماری سل و سرماخوردگی و امثال آن.اما چنین هم نیست که تمام بیماریها واگیردار باشد بسیاری از بیماریها مانند بیماری قند،فشار خون،انواع سکتههای قلبی و مغزی چیزی نیست که از کسی به دیگری سرایت کند.
به نظر میرسد که در عصر جاهلیت افرادی بودند که بهشدّت از همه بیماران پرهیز میکردند و شاید اصلاً به عیادت آنها نمیرفتند و یک اعتقاد خرافی داشتند که باید از هر بیماری پرهیز کرد.اسلام این عقیده افراطی و خرافی را نفی میکند تا مردم به عیادت بیماران بروند و به کمک آنها بشتابند و از آنها رویگردان نشوند.
گاه این تفکر افراطی انحرافی به امور دیگر غیر از بیماریها نیز سرایت
1) بحارالانوار، ج ۹۲، ص ۲.
میکند مثلاً میگویند:فلان کس فرزندش را از دست داده،بهسراغ او نرویم ممکن است فرزندمان از دست برود،یا در امر تجارت ورشکست شده با او دوستی نکنیم ممکن است به ما هم سرایت کند،و امثال این خرافات که اسلام با همه آنها مخالفت کرده است.
جمعی از بزرگان(1)تفسیر دیگری برای نفی«عدوی»ذکر کردهاند و آن اینکه اسلام میخواهد به پیروان خود تعلیم دهد که حتی سرایت بیماری از کسی به دیگری بدون اراده خداوند نمیشود و هیچ سببی از اسباب این جهان استقلال در تأثیر ندارد بلکه باید اراده و فرمان خدا با آن همراه باشد.
ولی این تفسیر،مناسب به نظرنمیرسد زیرا این مطلب منحصر به بیماریها نیست،تمام اسباب و علل این جهان چنین است چرا در روایت فقط سرایت بیماریها ذکر شده است؟
آنگاه در پایان این سخن اشاره به چهار موضوع نشاطآور و برطرفکننده غم و اندوه میکند،میفرماید:«بوی خوش،عسل،سوار شدن بر مرکب و نگاه کردن به سبزه،مایه قوت و نشاط است»؛ (وَ الطِّیبُ نُشْرَهٌ،وَ الْعَسَلُ نُشْرَهٌ،وَ الرُّکُوبُ نُشْرَهٌ،وَ النَّظَرُ إِلَی الْخُضْرَهِ نُشْرَهٌ).
«نشره» در بسیاری از منابع لغت به عنوان تعویذ و حرز است،یعنی همان دعا و چیزی که به بیمار یا مصروع میدهند تا شفا پیدا کند و سبب زوال غم و اندوه او گردد و لذا بعضی مانند علامه مجلسی آن را به چیزی که سبب زوال غم و اندوه میشود تفسیر کردهاند.(2)
و در اصل از ماده«نشر»(بر وزن حشر) گرفته شده زیرا حرز و تعویذ و امثال آن سبب انتشار آثار مثبت در شخص بیمار یا غیر بیمار میشود و لذا در کتاب
التحقیق ریشه اصلی آن«هو بسط بعد قبض»ذکر شده است.
البته این مسأله گاه جنبه خرافی داشته و گمان میکردند اشخاصی که گرفتار بیماری صرع میشوند جن در آنها نفوذ کرده و بهوسیله تعویذ میخواستند جن را بیرون کنند ولذا در بعضی از روایات آمدهاست:
«النُّشرَهُ مِن عمَلِ الشَّیطانِ»(1)
ولی در بسیاری از اوقات جنبه مثبت داشته و آن اینکه به وسیله دعا و حرز که به بیمار میدادند از خدا تقاضای شفای او را میکردند.
و از آنجا که بوی خوش و عسل و سوار شدن بر مرکب راهوار و نگاه کردن به سبزه سبب نشاط و زوال غم و اندوه میشود امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه آن را شبیه حرز و تعویذ دانسته و این تعبیر زیبا را درباره آن بهکار برده،گویی این چهار موضوع همچون حرز و تعویذی است که غم و اندوه را از انسان زایل میکند و این موضوع علاوه بر اینکه به تجربه ثابت شده هماکنون مورد تأکید پزشکان برای رفع غم واندوه وافسردگی و تجدید نشاط بعد از خستگی میباشد.
قابل توجه اینکه در بعضی از روایات بهجای«عسل»«غُسل»آمده است.
مرحوم طبرسی در کتاب مکارم الاخلاق حدیث را اینگونه نقل می کند:
«التَّطَیُّبُ نُشْرَهٌ و الغُسْلُ نُشْرَهٌ و النَّظَرُ إلی الخُضْرَهِ نُشْرَهٌ و الرُّکوبُ نُشْرَهٌ؛ خوشبو کردن خویشتن و غسل نمودن و نگاه کردن به سبزه و سوار بر مرکب شدن موجب زوال غم و اندوه است».(2)
اسباب نشاط و شادی و دفع غم و اندوه
فراگیر بودن احکام اسلام سبب شده که اهمیتی نیز به اسباب نشاط و زوال
غم و اندوه بدهد تا مسلمانها بتوانند از این طریق تجدید نشاط کنند و به زندگی سالم و شاد خود ادامه دهند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام که در کتاب محاسن برقی نقل شده چنین میخوانیم:
«النُّشْرَهُ فِی عَشَرَهِ أَشْیاءَ الْمَشْی وَ الرُّکُوبِ وَ الاِرْتِمَاسِ فِی الْمَاءِ وَ النَّظَرِ إِلَی الْخُضْرَهِ وَ الْأَکْلِ وَ الشُّرْبِ وَ النَّظَرِ إِلَی الْمَرْأَهِ الْحَسْنَاءِ وَ الْجِمَاعِ وَ السِّوَاکِ وَ مُحَادَثَهِ الرِّجَالِ؛ اسباب نشاط در ده چیز است:پیادهروی،سوار بر مرکب شدن،آبتنی کردن،نگاه به سبزه افکندن،غذا و نوشابه (خوب و مناسب) خوردن،نگاه به همسر زیبا،آمیزش جنسی،مسواک زدن و گفتگو (ی دوستانه) با مردان داشتن».(1)
در حدیث دیگری شستن سر با خطمی (گیاهی است که معمولاً از گل آن برای شستوشو استفاده میکنند)(2)و در احادیث دیگری،ملاقات الاخوان؛ دیدار دوستان،استفاده از داروی حمام و کوتاه کردن موی شارب (اصلاح کردن سر و صورت) از اسباب نشاط شمرده شده است.
بسیاری از آنچه در این روایات آمده است نیز به تجربه ثابت شده هر چند راهنمایی روایات گستردهتر از تجربیات ماست.
البته آنچه در روایات بالا درمورد نشره و اسباب زدودن غم و اندوه آمده بر حسب حالات عمومی مردم است ولی اولیاء اللّه وسیله دیگری دارند که از همه آنها برتر و مهمتر است و آن،راز و نیاز با خدا و عبادت و نماز و خلوت کردن با اوست.
حدیث معروف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که میفرماید:
«حُبِّبَ إلیَّ مِنْ دُنیاکُم ثَلاث:
الطِّیبُ وَ النِّساءُ و قُرَّهُ عَینِی فِی الصَّلاهِ؛ سه چیز از دنیای شما در نظر من محبوب
1) معدن الجواهر، ص ۳۱
[[و قال علیهالسلام ]]
مُقَارَبَهُ النَّاسِ فِی أَخْلَاقِهِمْ أَمْنٌ مِنْ غَوَائِلِهِمْ.
امام علیه السلام فرمود:
هماهنگی (معقول) با مردم در اخلاقشان سبب ایمنی از
کینهتوزی و دشمنی آنهاست.(1)
مرحوم خطیب تنها منبع دیگری که برای این گفتار حکیمانه ذکر کرده غررالحکم است که با تفاوتی آن را به این صورت آورده است: «قارب الناس فی أخلاقهم تامن غوائلهم» (این تفاوت نشان میدهد که غرر آن را از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه آورده است) (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۶).
1) سند گفتار حکیمانه:
هماهنگی معقول با مردم
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به یک نکته لطیف اجتماعی میکند میفرماید:«هماهنگی با مردم در اخلاقشان سبب در امان بودن از کینهتوزی و دشمنی آنهاست»؛ (مُقَارَبَهُ النَّاسِ فِی أَخْلَاقِهِمْ أَمْنٌ مِنْ غَوَائِلِهِمْ).
شک نیست که هر قوم و جمعیت بلکه هر انسانی صفات و اخلاق ویژه خود را دارد و به کسانی علاقهمند است که در صفات و اخلاق با او هماهنگ باشند،به آداب و رسومش احترام بگذارند و مطابق خواستههای او عمل کنند.هماهنگی با مردم در این امور-البته در مواردی که برخلاف شرع و عقل نیست-سبب میشود که آنها انسان را از خود بدانند و با او رابطه دوستی برقرار کنند و همین امر سبب امنیت از کینهتوزی و دشمنی آنها میشود.
البته همانگونه که اشاره شد منظور،همرنگ جماعت شدن در زشتی و بدیها و آداب و رسوم غلط و کارهای خلاف شرع و عقل نیست چراکه نه شرع به ما چنین اجازهای را میدهد و نه عقل و خرد.
در روایات اسلامی عنوان دیگری مطرح است که با آنچه در این کلام شریف آمده قریبالمضمون میباشد و آن مسأله مدارا با مردم است.
در احادیث فراوانی به مدارا کردن با مردم توصیه و بر آن تأکید شده است ازجمله امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«دارِ النّاسَ تأمَنْ غوائِلَهُم و تَسْلَمْ مِن
مَکایِدِهم؛ با مردم مدارا کن تا از دشمنی آنها و کید و مکرشان در امان باشی».(1)
مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی در جلد دوم بابی تحت عنوان«باب المداراه»مطرح کرده که در ذیل آن روایات متعددی آورده است ازجمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
«ثَلَاثٌ مَنْ لَمْ یکُنَّ فِیهِ لَمْ یتِمَّ لَهُ عَمَلٌ وَرَعٌ یحْجُزُهُ عَنْ مَعَاصِی اللَّهِ وَ خُلُقٌ یدَارِی بِهِ النَّاسَ وَ حِلْمٌ یرُدُّ بِهِ جَهْلَ الْجَاهِلِ؛ سه چیز است که در هرکس نباشد هیچ کاری از کارهای او سامان نمیپذیرد:ورع و تقوایی که او را از معصیت خدا بازدارد و اخلاقی که او را به مدارا کردن با مردم وادارد و حلم و بردباریای که جهل جاهلان را با آن از خود دور سازد».(2)
در حدیث دیگری از آن حضرت این مسأله با تأکید بیشتری عنوان شده است،میفرماید:
«أَمَرَنِی رَبِّی بِمُدَارَاهِ النَّاسِ کَمَا أَمَرَنِی بِأَدَاءِ الْفَرَائِضِ؛ پروردگارم مرا به مدارا کردن با مردم دستور داده همانگونه که دستور به فرائض و واجبات داده است».(3)
و در حدیث سومی باز هم تأکید بیشتری در این زمینه شده،میفرماید:
«مُدَارَاهُ النَّاسِ نِصْفُ الْإِیمَانِ وَ الرِّفْقُ بِهِمْ نِصْفُ الْعَیشِ؛ مدارا کردن با مردم نصف ایمان است و رفاقت با آنها نصف زندگی است».(4)
کلام امام علیه السلام درباره هماهنگی با اخلاق مردم و احادیث متعددی که در بالا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درمورد مدارا کردن با خلق خدا و رفاقت با آنها نقل کردیم نشانه روشنی از روح اجتماعی تعلیمات اسلام است که تا چهاندازه مسائل مختلف اخلاقی و روانی را برای همزیستی مسالمتآمیز با مردم مورد توجه قرار داده است.
این سخن را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم:
«إِنَّ قَوْماً مِنَ النَّاسِ قَلَّتْ مُدَارَاتُهُمْ لِلنَّاسِ فَأُنِفُوا (فَنُفُوا) مِنْ قُرَیشٍ وَ ایمُ اللَّهِ مَا کَانَ بِأَحْسَابِهِمْ بَأْسٌ وَ إِنَّ قَوْماً مِنْ غَیرِ قُرَیشٍ حَسُنَت مُدَارَاتُهُمْ فَأُلْحِقُوا بِالْبَیتِ الرَّفِیعِ؛ گروهی از مردم مدارا کردنشان نسبت به دیگران کم و ضعیف بود و لذا از قبیله قریش نفی و طرد شدند و به خدا سوگند ازنظر حسب و نسب مشکلی نداشتند (مشکلشان عدم مدارا بود) و گروهی از غیر قریش مدارا کردنشان خوب بود و ملحق به این بیت رفیع شدند».(1)
بار دیگر تأکید میکنیم که منظور از هماهنگی و مدارا با مردم این نیست که همرنگ آنها در خلافکاریها و معاصی و آلودگی شویم.به یقین کسی که پایبند به موازین شرع باشد چنین فکری به خود راه نمیدهد بلکه منظور هماهنگی و مدارا در امور مباح و چیزهایی است که مورد علاقه آنها و مشروع میباشد.
1) کافی، ج ۲، ص ۱۱۷، ح ۶
[[و قال علیهالسلام ]]
لِبَعْضِ مُخَاطِبِیهِ وَ قَدْ تَکَلَّمَ بِکَلِمَهٍ یُسْتَصْغَرُ مِثْلُهُ عَنْ قَوْلِ مِثْلِهَا:
لَقَدْ طِرْتَ شَکِیراً،وَ هَدَرْتَ سَقْباً.
امام علیه السلام به شخصی که در حضورش سخنی بالاتر از شأن خود گفت، فرمود:
پیش از پردرآوردن پرواز کردی و هنوز بالغ نشده بانگ برآوردی.(1)
مرحوم خطیب در مصادر منبع دیگری برای این کلام حکیمانه نقل نمی کند جز چیزی که از غررالحکم نقل کرده و معتقد است عبارت غرر غلط می باشد. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۶)
اضافه میکنیم که زمخشری در ربیع الابرار آن را به همین صورت نقل کرده است. (ربیع الابرار، ج ۳، ص ۶۱)
مرحوم سید رضی میگوید:«منظور از«شکیر»در اینجا نخستین پرهایی است که بر بال پرنده میروید پیش از آنکه قوی و محکم شود و«سقب»به شتر نابالغ گفته میشود و شتر معمولاً پیش از رسیدن به بلوغ،فریاد مخصوص را سر نمیدهد»؛
(قال الرّضیّ:و الشّکیرُ هاهنا:أوّل ما یَنبُت من ریشِ الطائرِ قبل أن یَقوی و یستَحْصِفَ.و السّقبُ:الصّغیرُ مِنَ الإبلِ،و لا یَهدِرُ إلّا بعد أن یستَفحِل) .
1) سند گفتار حکیمانه:
فراتر از حد تو سخن مگو
از مقدمه این کلام استفاده میشود که شخصی در حضور امام علیه السلام سخنی بیش از حد و مقدار خود گفت (و به تعبیر رایج میان مردم:بزرگتر از دهانش حرف زد) امام علیه السلام برای اینکه او را بر سر جایش بنشاند و او دیگر زیاد از حد خود سخن نگوید با تعبیر بسیار زیبا و ذکر دو مثال جالب اشتباه او را به او گوشزد کرد و فرمود:«پیش از پر درآوردن پرواز کردی و هنوز بالغ نشده بانگی که درخور بالغان است سردادی»؛ (لِبَعْضِ مُخَاطِبِیهِ وَ قَدْ تَکَلَّمَ بِکَلِمَهٍ یُسْتَصْغَرُ مِثْلُهُ عَنْ قَوْلِ مِثْلِهَا:لَقَدْ طِرْتَ شَکِیراً،وَ هَدَرْتَ سَقْباً).
مرحوم سید رضی در شرح کلام امام علیه السلام چنین میگوید:«منظور از«شکیر»در اینجا نخستین پرهایی است که بر بال پرنده میروید پیش از آنکه قوی و محکم شود و«سقب»به شتر نابالغ گفته میشود و شتر معمولاً پیش از رسیدن به بلوغ فریاد مخصوص را سر نمیدهد»؛ (قال الرّضیّ:و الشّکیرُ هاهنا:أوّل ما یَنبُت من ریشِ الطائرِ قبل أن یَقوی و یستَحْصِفَ.و السّقبُ:الصّغیرُ مِنَ الإبلِ،و لا یَهدِرُ إلّا بعد أن یستَفحِل).
امام علیه السلام دو تشبیه درباره عمل شخصی که در محضرش بیش از حد خود سخن گفته بود بیان فرمود.نخست او را تشبیه به پرندگانی کرد که هنوز بال و پر آنها قوی نشده سعی میکنند مانند بزرگسالان پرواز کنند؛برمیخیزند و بر زمین میخورند.
تشبیه دیگر اینکه شتربچه آن صدای مخصوص شتران را که عرب آن را «هدیر»میگوید سر نمیدهد.امام علیه السلام میفرماید:به شتر بچهای میمانی که مانند شتران بزرگسال هدیر سر میدهی.
فصاحت و بلاغتی که در این کلام کوتاه و پرمعنا بهکار رفته بر هیچکس پوشیده نیست و این نشان میدهد که امام علیه السلام چنان بر سخن گفتن مسلط بود که با دو جمله کوتاه مطلب مهمی را به زیباترین وجه بیان میکند.
یکی از آداب مجلس این است که هرکس در جای خود بنشیند و هرکس بهاندازه قدر و مقام خود سخن بگوید.حافظ نیز با توجه به این رسم و آداب چنین گفته است:
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
خوش بهجای خویشتن بود این نشست خسروی تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن
بنابراین کسانی که بلندپروازی میکنند و بیش از حد خود سخن میگویند کارشان نوعی بیادبی محسوب میشود و همگان بر آنها خرده میگیرند.
ازاینرو در غررالحکم از امام علیه السلام نقل شده که فرمود:
«رَحِمَ اللّه امرِأً عرَف قدرَهُ و لم یَتَعدَّ طَورَهُ؛ خداوند رحمت کند کسی را که قدر خود را بشناسد و از حد خود تجاوز نکند».(1)
تاریخ نشان میدهد افرادی که بلندپروازی کردند و از حد خود تجاوز نمودند و سخنان نامناسبی گفتند گرفتار مشکلات مهمی شدند و شاید گاه جان خود را بر سر سخنان خود دادند.
بنابراین،گفتار امام علیه السلام خطاب به شخص معینی نیست بلکه همه انسانها
1) غررالحکم، ح ۴۶۶۶
مخاطب آن حضرتاند که حد و مقام خود را بشناسند و در گفتار و عمل و ادعا از آن تجاوز نکنند تا آبروی آنها در میان خاص و عام نرود.
در عربی و فارسی نیز ضربالمثلهایی مشابه این سخن دیده میشود هرچند هرگز آن فصاحت و بلاغت را ندارد.مثلاً عربها به کسی که بیش از حد خود سخن بگوید یا عملی انجام دهد میگویند:
«زببت و انت حِصرِم؛ هنوز غوره هستی مویز شدی».
در فارسی گفته میشود:سخن بزرگتر از دهانت میگویی،یا گفته میشود:
هنوز غوره نشده مویز شدی.
اشتباه نشود،ممکن است افراد کوچکی دارای استعدادهای مهم و فوقالعاده باشند و سخنهای مهمی بگویند.اینگونه افراد نه تنها نباید تحقیر شوند بلکه باید مورد تشویق قرار گیرند.سخن امام علیه السلام ناظر به کسانی است که ادعایی بیش از حد خود دارند و بیش از آنچه زیبنده آنهاست حرف میزنند.
مرحوم حاج شیخ محمّد علی انصاری،برادر واعظ معروف حاج شیخ مرتضی انصاری که شاعر باذوقی بود و تمام نهجالبلاغه را به شعر درآورده و با شرح و ترجمه آمیخته که در چندین جلد منتشر شده است در ترجمه این کلام امام علیه السلام چنین میگوید:
تو پیش از پر درآوردن پریدی نگشته فحل،فریادی کشیدی
تویی کوچک نشاید در محافل بزرگان را شوی قرن و مماثل
فراتر از گلیم خویش پا را مکش،در جای خود راحت بیاسا
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ أَوْمَأَ إِلَی مُتَفَاوِتِ خَذَلَتْهُ الْحِیَلُ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که به کارهای مختلف بپردازد نقشهها و تدبیرهایش به جایی نمیرسد.(1)
در مصادر آمده است که این گفتار حکمت آمیز را پیش از سید رضی مرحوم ابن شعبة حرانی در تحف العقول در ضمن وصیتی که امام علی به مالک اشتر فرمود، آورده است اما با این تفاوت: «من أوما إلی متفاوت خذلته الرغبة.» (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۷)
ولی در نسخه ای که از تحف العقول نزد ماست چنین آمده است: «من أهوی إلی متفاوت خذلته الرغبة» . (تحف العقول، ص ۲۰۲).
1) سند گفتار حکیمانه:
پراکندهکاری و شکست
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به یکی از اصول مهم مدیریت کرده، میفرماید:«کسی که به کارهای مختلف بپردازد نقشهها و تدبیرهایش به جایی نمیرسد»؛ (مَنْ أَوْمَأَ إِلَی مُتَفَاوِتِ خَذَلَتْهُ الْحِیَلُ).
افراد زیادی را در جامعه میبینیم که قانع به یک یا چند شغل نیستند و حتی گاهی شغلهای متضاد و مختلف برای خود انتخاب میکنند و با اینکه از استعداد خوبی برخوردارند و گاه ممکن است جزء نخبهها و نابغهها باشند باز میبینیم به موفقیت چشمگیری نائلنمیشوند.
دلیل آن روشن است؛هر کاری تدبیر خاص خودش را میطلبد و کارهای مختلف تدبیرهای مختلفی را طلب میکند و جمعکردن بین تدبیرهای متضاد، کار بسیار مشکلی است به همین دلیل افرادی را میبینیم که تمام همّ خود را مصروف به یک فن میکنند و توفیقات زیادی بهدست میآورند ولی افرادی که چندین فن مختلف و گاه متضاد را بر عهده میگیرند غالباً همه را ناقص میگذارند و یا نتیجه مهم و چشمگیری بهدست نمیآورند.
بعضی از شارحان نهج البلاغه این کلام نورانی را به معنای جمع دنیا و آخرت گرفته و گفتهاند:کسانی که بخواهند هم دنیا و هم آخرت را بهطور کامل بهدست آورند ناکام میمانند زیرا این دو با هم جمعنمیشوند.
و بعضی آن را به معنای جمع میان حق و باطل تفسیر کردهاند؛کسی بخواهد از حق طرفداری کند و در عین حال حامی باطل نیز باشد و یا به تعبیر دیگر بخواهد همه را از خود راضی کند.تدبیرهای چنین کسی نیز به جایی نمیرسد.
این تفسیرها را به عنوان یکی از مصادیق آن مفهوم کلی و جامع کلام امام علیه السلام میتوان پذیرفت اما منحصر ساختن مفهوم کلام به این تفاسیر،صحیح به نظر نمیرسد.
بعضی نیز آن را به معنای قبول کردن شغلهای زیاد گرفتهاند که حتی در زمان ما مرسوم است بعضی چندین شغل برای خودشان انتخاب میکنند اما هیچکدام را بهطور صحیحنمیتوانند انجام دهند ولی این تفسیر با تعبیر«متفاوت»سازگار نیست زیرا متفاوت،مفهومش«ناهماهنگ»و یا«متضاد»است و این غیر از شغلهای زیادی است که ممکن است ناهماهنگ نیز نباشد.
اصولاً پیشرفت کارها بدون مدیریت صحیح امکانپذیر نیست و مدیریت صحیح،اصول و شرایطی دارد.یکی از شرایط مهمش همان است که امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به آن اشاره کرده و آن این است که مدیر از پراکندهکاری بپرهیزد کارها را از هم جدا کند و هر کاری را به کسی یا به گروهی واگذار نماید و ناظرانی بر آنها بگمارد.اما هرگاه به یک نفر یا یک گروه چندین کار متضاد و مختلف را بدهد به یقین همه آنها ناقص خواهد شد و این بر خلاف مدیریت صحیح است.
در حدیثی که مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی نقل کرده است میخوانیم که امام صادق علیه السلام به یکی از یاران خاصش به نام فضیل بن یسار فرمود:
«إِنَّهُ مَنْ کَانَ هَمُّهُ هَمّاً وَاحِداً کَفَاهُ اللَّهُ هَمَّهُ وَ مَنْ کَانَ هَمُّهُ فِی کُلِّ وَادٍ لَمْ یبَالِ اللَّهُ بِأَی وَادٍ هَلَکَ؛ به یقین کسی که یک هدف داشته باشد خداوند او را برای رسیدن به هدفش کمک میکند اما آنکس که همّ او در وادیهای مختلف است در هر
وادیای هلاک شود خدا او را کمک نخواهد کرد».(1)
البته برای این حدیث تفسیرهای دیگری هم شده است،که انسان باید مذهب حق را پیدا کند و برگزیند و در مسیر آن گام بردارد و از سیر در مذاهب باطل گوناگون بپرهیزد.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در نامه پرمحتوای مالک اشتر هنگامی که دستورات مربوط به فرماندهی لشکر را میدهد میفرماید:
«وَ أَفْضَلَ عَلَیهِمْ مِنْ جِدَتِهِ بِمَا یسَعُهُمْ وَ یسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِیهِمْ حَتَّی یکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ؛ دستور بده که فرماندهان لشکر از امکاناتی که در اختیار دارند به سپاهیان کمک کنند به اندازهای که نفراتی که تحت تکفل آنها هستند به خوبی اداره شوند به گونهای که همّ آنها همّ واحدی باشد و آن جهاد با دشمن است».
این دستور نیز نشان میدهد که تمرکز بر برنامهها و فعالیت در یک بخش سبب پیروزی و موفقیت است.
این جمله از شیخ بهایی نیز معروف است که میگوید:
«غَلَبتُ کُلَّ ذِی فُنونٍ وَ غَلَبنِی ذو فَنٍّ واحِدٍ؛ بر تمام دانشمندانی که مثل من در علوم مختلفی کار کرده بودند غلبه کردم اما دانشمندی که تنها در یک علم فعالیت داشت بر من غلبه نمود».
1) کافی، ج ۲، ص ۲۴۶، ح ۵۔
[[و قال علیهالسلام ]]
وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ مَعْنَی قَوْلِهِمْ:
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللّهِ»:إِنَّا لَا نَمْلِکُ مَعَ اللّهِ شَیْئاً،وَ لَا نَمْلِکُ إِلَّا مَا مَلَّکَنَا؛ فَمَتی مَلَّکَنَا مَا هُوَ أَمْلَکُ بِهِ مِنَّا کَلَّفَنَا،وَ مَتَی أَخَذَهُ مِنَّا وَضَعَ تَکْلِیفَهُ عَنَّا.
امام علیه السلام در پاسخ سؤالی درباره معنای«لا حول و لا قوه الا بالله»چنین فرمود:
ما در برابر خداوند با مالکیت او شریک نیستیم بلکه ما چیزی را مالک نیستیم جز آنچه او به ما تملیک کرده و هرگاه قدرت یا مالی را به ما ببخشد-در حالی که او از ما به آن مال سزاوارتر است-ما را مکلف به وظایفی (درباره آن) فرموده و هر گاه آن را از ما باز پس گیرد تکلیفش را نیز از ما برداشته است.(1)
در مصادر نهج البلاغه آمده است که مضمون این گفتار حکیمانه در کتاب تحف العقول (که پیش از نهج البلاغه تألیف شده) در لابه لای سؤالاتی که عبایة بن ربعی اسدی از حضرت کرد آمده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۷). (و عبارت تحف العقول چنین است که امام علی در تفسیر «لا حول ولا قوة إلا بالله» فرمود: «لا حول عن معاصی الله إلا بعصمة الله و لا قوة لنا علی طاعة الله إلا بعون الله قال: فوثب عبایة فقبل یدیه ورجلیه». تحف العقول، در کلمات امام هادی علیه السلام از امیر مؤمنان علی علیه السلام ، ص ۴۶۸)
1) سند گفتار حکیمانه:
هر چه هست از اوست!
به نظر میرسد-همانگونه که بعضی از شارحان نهج البلاغه استنباط کردهاند(1)- شخصی که معنای«لا حول و لا قوّه إلّا باللّه»برای او مفهوم نبود و گرفتار شبهه جبر شده بود سؤالی در این باره از حضرت کرد و امام علیه السلام برای رفع شبهه او سه جمله بیان فرمود.
نخست فرمود:«ما در برابر مالکیت خداوند مالک چیزی نیستیم»؛ (وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ مَعْنَی قَوْلِهِمْ«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللّهِ»-:إِنَّا لَا نَمْلِکُ مَعَ اللّهِ شَیْئاً).
بنابراین مالک اصلی خداست و هیچ کس استقلال در مالکیت ندارد و به تعبیر دیگر،توحید در مالکیت،یکی از شاخههای توحید افعالی است که بدون اعتقاد به آن توحید انسان کامل نمیشود.
سپس در جمله دوم میافزاید:«بلکه ما چیزی را مالک نیستیم جز آنچه او به ما تملیک کرده است»؛ (وَ لَا نَمْلِکُ إِلَّا مَا مَلَّکَنَا).
بنابراین مالکیت ما از ذات پاک او سرچشمه میگیرد؛آنچه اراده کند به ما میدهد و آنچه را اراده کند باز پس میگیرد و به تعبیر دیگر،مالکیت ما نسبت به مالکیت خداوند مالکیت طولی است نه مالکیت عرضی.
آنگاه در جمله سوم میفرماید:«هر گاه او چیزی را به ما تملیک کند که
1) مرحوم محقق کمرهای در شرح نهج البلاغه خود این سخن را آورده است.
در واقع خودش به آن سزاوارتر از ماست ما را (درباره آن) مکلف به وظایفی میکند و هر گاه آن را از ما باز پس گیرد تکلیفش را از ما برمیدارد»؛ (وَ لَا نَمْلِکُ إِلَّا مَا مَلَّکَنَا؛فَمَتی مَلَّکَنَا مَا هُوَ أَمْلَکُ بِهِ مِنَّا کَلَّفَنَا،وَ مَتَی أَخَذَهُ مِنَّا وَضَعَ تَکْلِیفَهُ عَنَّا).
این همان نکته باریک و دقیق و بسیار جالب«الأمرُ بین الأمرَین»است.نه چنان است که ما از خود استقلال تام داشته باشیم و صاحب قدرتی در برابر خدا و مالکیتی در برابر مالکیت او گردیم و نه چنان است که در اعمال خود مطلقاً اراده و اختیاری نداشته باشیم.بلکه او به ما قدرت و قوت و اختیار داده و هماهنگ با آن تکالیفی بر عهده ما گذاشته است.تا زمانی که آن قدرت و قوت وجود دارد تکالیف هم هست هنگامی که گرفته شد تکالیف از بین میرود.
او به ما اموالی بخشیده و تملیک کرده و تکلیف خمس و زکات را در کنار آن قرار داده است،قوت و قدرت جسمانی داده و تکلیف نماز و روزه و حج و جهاد را در کنار آن مقرر فرموده،هر گاه مال را باز پس گیرد تکلیف خمس و زکات نیز برداشته میشود هر گاه قوت و قدرت جسمانی را از ما سلب کند واجباتی که نیاز به قوت و قدرت جسمانی دارد از ما برداشته خواهد شد.
همین معنا در حدیث دیگری که از امام علیه السلام نقل شده منعکس است:
«عبایه،از یاران خاص امیر المؤمنین علیه السلام از آن حضرت درباره مسأله تواناییهای انسان که با آن برمیخیزد و مینشیند و کارهایی انجام میدهد سؤال کرد (که آیا اینها جبری است یا اختیاری؟) امام امیرمؤمنان علی علیه السلام از او پرسید:
منظور تو کدام توانایی است؟ توانایی بدون پروردگار یا با پروردگار؟ عبایه ساکت شد و پاسخی نداد،امام علیه السلام فرمود:بگو،عرض کرد:چه بگویم،فرمود:
اگر بگویی با خداوند (در عرض خداوند) مالک قدرتی هستی،مایه هلاکت توست و اگر بگویی بدون خداوند چنین قدرتی را پیدا کردی آن هم مایه هلاکت توست.عبایه عرض کرد:چه بگویم ای امیر المؤمنین؟ فرمود:باید بگویی که این
قدرت را خداوند به تو ارزانی داشته اگر این قدرت را برای تو ادامه دهد عطا و بخشش اوست و اگر از تو بگیرد بلا و آزمایش اوست.او مالک قدرتی است که به تو داده و قادر بر چیزی است که تو را بر آن قادر نموده،آیا نشنیدی مردم حول و قوه الهی را میطلبند در آنجا که میگویند:
«لا حولَ و لا قوّه إلّا باللّه العلیِّ العظیمِ» .
عبایه عرض کرد:تفسیر این سخن چیست؟ فرمود:پناهی دربرابر معاصی الهی نیست مگر پناه خداوند و قوتی بر طاعات نیست مگر با اعانت پروردگار.عبایه برخاست و خود را به روی دست و پای امام علیه السلام انداخت و بوسه زد.(1)
برای روشن شدن این بحث پیچیده و دقیق و ظریف یک مثال حسی داریم که سابقاً نیز به آن اشاره کردیم و آن این است که فرض کنید یک قطار برقی به حرکت درآمده است این قطار نیروی خود را لحظهبهلحظه از سیم برقی که در طول مسیر کشیدهاند و حلقه لغزنده قطار روی آن حرکت میکند دریافت میدارد هر لحظه مسئول اداره برق اراده کند میتواند برق آن قطار را از همان مبدأ قطع کند ولی مادامی که قطع نکرده راننده قطار با میل و اراده و آزادی،قطار را در مسیر به حرکت وامیدارد.هر کجا لازم بود توقف میکند هر کجا لازم بود سرعت میگیرد و هر کجا خواست ملایم میرود،این راننده قادر است قطار را بهصورتهای مختلف هدایت کند ولی این قوت و قدرت را از مبدائی میگیرد که لحظهبهلحظه به او نیرو میبخشد و هر لحظه بخواهد میتواند این قدرت و نیرو را قطع کند.بنابراین این راننده،هم اختیار دارد و هم ندارد،اختیار برای انتخاب حرکت و توقف ولی عدم اختیار در بقاء نیرویش.
و این است معنی الامر بین الامرین:نه جبر و سلب اختیار و نه آزادی مطلق.
نکته قابل توجه این است که«حول»در لغت به دو معناست:یکی حرکت و تحول و دیگری ممانعت و حائل شدن.اگر در لغت عرب به«سال»حول گفته
1) تحف العقول، ص ۳۴۵، در کلمات امام هادی
میشود به این دلیل است که انسان از زمانی به زمان دیگر متحول میشود و حرکت میکند.
بنابر این معنا،معنی لا حول و لا قوه الا باللّه این است که هیچ نوع حرکت و تحول و هیچ قوت و قدرتی جز از سوی خدا نیست،اوست که به ما این نیروها را بخشیده و به ما توانایی و اختیار داده تا بتوانیم بهسوی مقاصد خویش حرکت کنیم.
و بنابر معنی دوم،معنی جمله این است که هیچ مانعی دربرابر معاصی و هیچ قدرتی بر اطاعات جز بهوسیله خداوند نیست،همانگونه که در ذیل حدیث عبایه آمده بود و در حدیثی از امام صادق علیه السلام نیز در تفسیر جمله
«لا حول و لا قوّهَ إلّا باللّه» میخوانیم که فرمود:
«لا یَحولُ بَینَنا و بینَ المَعاصِی إلّا اللّهُ و لا یُقَوّینا علی أداءِ الطّاعهِ و الفرائضِ إلّا اللّه؛ میان ما و گناهان جز خداوند حائل نمیشود و برای ادای اطاعت و واجبات جز خداوند به ما نیرو نمیبخشد».(1)
به این ترتیب جمله پرمعنی و پرمحتوای
«لا حولَ و لا قوّه إلّا باللّه» دو معنی دارد که هر دو در روایات معصومین علیهم السلام آمده است.(2)
[[و قال علیهالسلام ]]
لِعَمَّارِ بْنِ یَاسِرٍ وَ قَدْ سَمِعَهُ یُرَاجِعُ الْمُغِیرَهَ بْنَ شُعْبَهَ کَلاماً:
دَعْهُ یَا عَمَّارُ،فَإِنَّهُ لَمْ یَأْخُذْ مِنَ الدِّینِ إِلَّا مَا قَارَبَهُ مِنَ الدُّنْیَا،وَ عَلَی عَمْدٍ لَبَسَ عَلَی نَفْسِهِ لِیَجْعَلَ الشُّبَهَاتِ عَاذِراً لِسَقَطَاتِهِ.
امام علیه السلام هنگامی که شنید عمار یاسر با مغیره بن شعبه (آن مرد منافق لجوج) جرّ و بحث میکند، فرمود:
ای عمار! رهایش کن،چراکه او از دین خدا آن مقدار گرفته که به دنیا نزدیکش سازد و از روی عمد حق را بر خود مشتبه ساخته تا شبهات را بهانه لغزشها و خلافهایش قرار دهد.(1)
در مصادر آمده است که این گفتار حکیمانه را ابن عساکر در تاریخ دمشق در شرح حال مغیرة بن شعبه و ابن قتیبه در الامامة و السیاسة با تفاوتی نقل کرده اند و (قبل از سید رضی مرحوم شیخ مفید آن را در کتاب مجالس آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۸).
1) سند گفتار حکیمانه:
این مرد لجوج را رها کن
از مقدمه این کلام استفاده میشود که عمار یاسر،آن صحابی پاکباز و شجاع و مخلص با مغیره بن شعبه در مسائل مهم دینی گفتگو داشت و مغیره،آن مرد منافق و کوردل نمیپذیرفت.امام علیه السلام گفتگویی را که میان این دو نفر رد و بدل میشد شنید و چند جمله کوتاه و پرمعنا درباره مغیره بن شعبه فرمود که تمام روحیات و برنامه زندگی او در آن خلاصه شد.فرمود:«ای عمار! رهایش کن، چراکه او از دین خدا آن مقدار گرفته که به دنیا نزدیکش سازد و از روی عمد حق را بر خود مشتبه ساخته تا شبهات را بهانه لغزشها و خلافهایش قرار دهد»؛ (لِعَمَّارِ بْنِ یَاسِرٍ وَ قَدْ سَمِعَهُ یُرَاجِعُ الْمُغِیرَهَ بْنَ شُعْبَهَ کَلاماً:دَعْهُ یَا عَمَّارُ،فَإِنَّهُ لَمْ یَأْخُذْ مِنَ الدِّینِ إِلَّا مَا قَارَبَهُ مِنَ الدُّنْیَا،وَ عَلَی عَمْدٍ لَبَسَ عَلَی نَفْسِهِ لِیَجْعَلَ الشُّبَهَاتِ عَاذِراً لِسَقَطَاتِهِ).
امام علیه السلام روی دو نکته اساسی در این کلام حکیمانه تکیه فرموده که یکی مربوط به دنیای مغیره است و دیگری مربوط به اعتقادات و آخرتش.
در نکته اول میفرماید:او اعتقادی به مسائل اسلامی ندارد با آن هماهنگ نیست،آنجا که به نفع دنیای او باشد دیندار میشود و آنجا که به زیان دنیای او باشد احکام دین را رها میکند.
قرآن مجید این وصف را برای جمعی از منافقان بیان کرده که راه تبعیض را
پیش میگرفتند و آنچه را به نفعشان بود میپذیرفتند و بقیه را انکار میکردند، میفرماید:« إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذَلِکَ سَبِیلاً »؛کسانی که خدا و پیامبرانِ او را انکار میکنند،و میخواهند میان خدا و پیامبرانش تبعیض قائل شوند،و میگویند:«به بعضی ایمان میآوریم،و بعضی را انکار میکنیم و میخواهند در میان این دو،راهی برای خود انتخاب کنند)».(1)
یکی از صفات زشت یهود نیز همین بود همانگونه که قرآن درباره آنها میفرماید:« أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتَابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذَلِکَ مِنْکُمْ إِلَّا خِزْیٌ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَ یَوْمَ الْقِیَامَهِ یُرَدُّونَ إِلَی أَشَدِّ الْعَذَابِ وَ مَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ »؛آیا به بعضی از دستورات کتاب آسمانی ایمان میآورید،و به بعضی کافر میشوید؟! برای کسی از شما که این عمل (تبعیض در میان احکام و قوانین الهی) را انجام دهد،جز رسوایی در این جهان،چیزی نخواهد بود، و روز رستاخیز به شدیدترین عذابها گرفتار میشوند.و خداوند از آنچه انجام میدهید غافل نیست».(2)
همین معنا در کلام سالار شهیدان امام حسین علیه السلام بههنگام ورود به کربلا،در دوم محرمآمده است آنجا که رو بهسوی یارانش کرد و فرمود:
«النَّاسُ عَبِیدُ الدُّنْیا وَ الدِّینُ لَعِقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ یحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیانُون؛ مردم،بردگان دنیا هستند و دین،تنها بر زبان آنهاست؛تا آن زمان که زندگی آنها تأمین شود بهدنبال دین هستند اما هنگامی که گرفتار بلا و آزمون الهی شدند (و دین از منافع مادی آنها جدا شد) دینداران کماند».(3)
ولی مؤمنان راستین کسانی هستند که آیین خدا را بهطور کامل با تمام وجود
میپذیرند خواه به منفعت مادی آنها باشد یا به زیان آن و اصولاً بر سر همین دو راهی،دینداران از افراد منافق و بیدین،شناخته میشوند که دین از یک مسیر میرود و منافع مادی آنها از مسیر دیگر.
در جمله دوم میفرماید:او برای اینکه خود را در نظر خویش یا در نظر مردم معذور بشمرد عمداً حقایق را بر خود مشتبه میسازد و شبهاتی را بهانه برای کارهای خلافش قرار میدهد و این همان کاری است که همه منافقین انجام میدهند؛به شبهات پناه میبرند و وجدان خود را فریب میدهند و کارهای خلاف خود را به این وسیله توجیه میکنند.
قرآن مجید درباره بعضی از کافران میگوید:« بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ * یَسْأَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیَامَهِ »؛(انسان شک در معاد ندارد) بلکه میخواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قیامت) در تمام عمر گناه کند! (ازاینرو) میپرسد:«قیامت کی خواهد بود؟».(1)
بر این اساس امام علیه السلام عمار را نهی کرد ازاینکه سخن را با او ادامه دهد زیرا او کسی نبود که در برابر حق تسلیم شود و یا حتی حق را نشناخته باشد آگاهانه مخالفت میکرد و برای حفظ منافع مادی خود طرح شبهه مینمود،و سخن گفتن با چنین کسی روا نیست؛نه مصداق ارشاد جاهل است و نه تنبیه غافل.
اینگونه افراد در واقع مصداق آیه شریفه« سَوَآءٌ عَلَیْهِمْ ءَ أَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ »(2)میباشند.
مرحوم سید رضی به این نکته اشاره نکرده که میان عمار یاسر و مغیره بن
شعبه چه گفتگویی بود که علی علیه السلام به عمار چنان فرمود.اما مرحوم علامه شوشتری نقل میکند که گفتگوی عمار با مغیره درباره این بود که عمار مغیره را دعوت کرد تا با امیرمؤمنان علیه السلام بیعت کند و او را در برابر دشمنانش (ازجمله معاویه) یاری دهد.مغیره نپذیرفت و به عمار گفت:یاری تو برای علی بن ابیطالب مانند کسی است که از گرما به بیابان سوزان فرار کند یعنی تو از آن مصیبتهای زمان عثمان فرار کردی و الآن در فشار معاویهای خواهی افتاد که مصائبش بیشتر از اوست.هنگامی که امیرمؤمنان علی علیه السلام این گفتگو را (یا گوشهای از آن را شنید) آن سخنان را به عمار فرمود.(1)
درباره عمار یاسر،آن صحابی بزرگ و مخلص رسول اللّه صلی الله علیه و آله و صحابی فداکار جانشینش،امیر مؤمنان علی علیه السلام پیش از این در جلد 7،صفحه 83 از همین کتاب و جاهای دیگر سخن گفتهایم ولی فضایل و مناقب آن مرد پاکباز بیش از اینهاست.او کسی است که یکی از آیات قرآن درباره او نازل شد زمانی که جماعتی از مشرکین،او و پدر و مادرش را شکنجه کردند تا اظهار برائت از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله کنند پدر و مادرش حاضر نشدند و شهید گشتند ولی عمار با زبان و لفظ خود آنچه را میخواستند گفت و گریهکنان خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد.آیه شریفه نازل شد:« مَنْ کَفَرَ بِاللّهِ مِنْ بَعْدِ إِیمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمَانِ »؛ کسانی که بعد از ایمان کافر شوند (مجازات میشوند) بهجز آنها که تحت فشار واقع شدهاند در حالی که قلبشان با ایمان،آرام است»(2)در اینجا بعضی از ناآگاهان گفتند:عمار با گفتن الفاظ مربوط به برائت و بیزاری از اسلام،کافر شد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«کَلَّا إِنَّ عَمَّاراً مَلِیءٌ إِیمَاناً مِنْ قَرْنِهِ إِلَی قَدَمِهِ وَ اخْتَلَطَ الْإِیمَانُ بِلَحْمِهِ وَ دَمِه؛ چنین نیست،عمار از فرق سر تا قدم مملو از ایمان است و ایمان با گوشت و خون او آمیخته است».سپس پیامبر صلی الله علیه و آله افزود:اگر باز در چنین شرایطی قرار گرفتی همینگونه عمل کن.(1)
این آیه و روایت از مدارک روشنی است که اجازه تقیه را در شرایطی که جان انسان در خطر است میدهد.
در حدیث دیگری آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله به او بشارت داد،فرمود:
«یا ابا الیقظان (انتخاب این کنیه برای عمار شاید به این دلیل بود که در بعضی از جنگها او و بعضی دیگر از صحابه پیغمبر صلی الله علیه و آله شب بیدار بودند و از لشکریان حفاظت میکردند تا دشمن به آنها شبیخون نزند)
فَإِنَّکَ أَخُو عَلِی فِی دِیانَتِهِ وَ مِنْ أَفَاضِلِ أَهْلِ وَلَایتِهِ وَ مِنَ الْمَقْتُولِینَ فِی مَحَبَّتِهِ تَقْتُلُکَ الْفِئَهُ الْبَاغِیه؛ تو برادر علی در دیانتش هستی و از افراد برجسته اهل ولایت او میباشی و از کسانی هستی که در محبت او شهید میشوی و تو را گروه ستمکار شهید میکنند».(2)
و همین گونه شد؛او در صفین به دست لشکریان معاویه به شهادت رسید.
جالب اینکه علمای اهل سنت نیز در فضیلت عمار مطالب قابل توجهی نقل کردهاند ولی با نهایت تأسف عثمان بلایی بر سر عمار آورد که هر مسلمانی از شنیدن آن ناراحت میشود.بلاذری،از علمای معروف اهل سنت،در کتاب انساب الاشراف مینویسد که مقداد و عمار یاسر و طلحه و زبیر و جمعی دیگر از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله نامهای نوشتند و کارهای خلاف عثمان را در آن برشمردند و او را از عذاب الهی ترساندند و به او گفتند که اگر دست از کارهایش برندارد بر ضد او اقدام خواهند کرد.عمار نامه را گرفت و نزد عثمان آمد
و بخشی از آن را برای عثمان خواند.عثمان گفت:تو چرا از میان آنها داوطلب شدی؟ عمار گفت:برای اینکه من بیش از آنها خیرخواه تو هستم.عثمان به او گفت:دروغ گفتی ای فرزند سمیه (او را به نام مادرش نامید که توهین بزرگی محسوب میشد،یعنی پدر تو معلوم نیست) عمار گفت:من فرزند سمیه هستم و پدرم یاسر است.عثمان دستور داد غلامانش دست و پای او را گرفتند و کشیدند و عثمان با دو پای خود با کفش به پایین شکم او زد و او دچار فتق (پارگی پرده شکم) شد.(1)
همین داستان را ابن عبدالبر،عالم دیگر اهل سنت در کتاب الاستیعاب در شرح حال عمار نقل کرده و افزوده که یکی از دندههای عمار را نیز شکستند.(2)
اما مغیره بن شعبه:بسیاری درمورد او نوشتند که مرد بسیار باهوشی بود و به همین دلیل بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز از طرف خلفا مناصب مهمی به او داده شد که آخرین منصبش فرمانداری کوفه بود ولی در عین حال مردی بسیار سنگدل و جنایتپیشه بود.
ابوالفرج اصفهانی درباره اسلام آوردن او چنین نوشته است که مغیره درباره اسلام آوردن خودش میگوید:با گروهی از طائفه بنی مالک در عصر جاهلیت نزد پادشاه مصر رفتیم و هدایایی برای او بردیم.او هدایا را گرفت و دستور داد جوایزی به همه ما دادند بعضی را بیشتر و بعضی را کمتر ولی به من چیز بسیار کمی داد و چندان اعتنایی به من نکرد.گروهی از قبیله بنی مالک که با من بودند با استفاده از کمک سلطان مصر هدایایی برای خانواده خود گرفتند و بسیار خوشحال بودند و هیچکدام حاضر نشدند با من مواسات کنند (و من کینه آنها را به دل گرفتم).هنگامی که از مصر خارج شدیم مقداری شراب با خود آوردند
و از آن نوشیدند من هم با آنها خوردم ولی دوست نداشتم با آنها باشم،با خود گفتم:اینها به طائف بازمیگردند و به قبیله من میگویند که سلطان مصر به من بیاعتنایی کرد به همین دلیل تصمیم گرفتم آنها را به قتل برسانم.به آنها گفتم:
من گرفتار سردردی شدهام.آنها شراب خود را حاضر کردند و مرا دعوت نمودند.گفتم:چون سردرد دارم نمینوشم اما شما بنشینید من ساقی شما میشوم.قبول کرده و شروع به نوشیدن شراب نمودند و هنگامی که در آنها اثر کرد باز هم تقاضای شراب کردند.آنقدر نوشیدند و مست شدند که به خواب عمیقی فرو رفتند.من برخاستم و همه آنها را به قتل رساندم و آنچه با آنها بود برداشتم و به مدینه آمدم.دیدم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در مسجد است و ابوبکر نزد اوست،مرا میشناخت (پرسید:برای چه آمدهای؟) گفتم:آمدهام شهادتین بگویم و مسلمان شوم.ابوبکر گفت:از مصر آمدهای؟ گفتم:آری.گفت:آنهایی که با تو بودند چه کردند؟ گفتم:میان من و آنها اختلافاتی بروز کرد و ما مشرک بودیم من همه آنها را کشتم و غنائمشان را برگرفتم و خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله آمدم تا خمس آن را تقدیم کنم چون غنیمت مشرکین است.پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:اسلامت را میپذیرم ولی چیزی از اموالت را نمیگیرم و آن را تخمیس نمیکنم زیرا تو به آنها خیانت کردی.عرض کردم:هنگامی که آنها را کشتم بتپرست بودم اکنون مسلمان شدهام.فرمود:بسیار خوب،اسلام،گذشتهها را میپوشاند.چیزی نگذشت که این خبر (قتل سیزده نفر) به قبیله ثقیف رسید که در طائف بودند.
آنها تصمیم گرفتند با طائفه ما بجنگند سپس صلح کردند که سیزده دیه پرداخت شود و غائله پایان یابد.(1)
آری این است سابقه مغیره بن شعبه.
ابن ابی الحدید این داستان را نقل کرده و بعد از آن میافزاید:جمعی از
1) اغانی، ج ۱۶، ص ۸۰ طبق نقل شرح نهج البلاغه علامه شوشتری (بهج الصباغه)، ج ۹، ص۵۹۳
اصحاب ما چنین میگویند:کسی که اسلام آوردنش اینگونه باشد و پایان کارش خبر متواتری باشد که تا پایان عمرش علی علیه السلام را بر منابر لعن میکرد و در میان این آغاز و پایان،کارش فسق و فجور و پر کردن شکم و هوسبازی جنسی و همراهی با فاسقان و صرف وقت در غیر اطاعت خدا بود چگونه ممکن است کسی به او علاقه داشته باشد و ما چه عذری داریم اگر فسق او را برای مردم آشکار نسازیم.(1)
این گفتار ابن ابی الحدید در واقع اشاره به داستان عدالت صحابه است که اهل سنت همه آنها را از خوب و بد و زشت و زیبا و مؤمن و فاسق،محترم میشمارند.مقصود ابن ابی الحدید این است که آیا کسی را با این زندگی سراسر کثیف و آلوده تنها به عنوان اینکه جزء صحابه بوده یعنی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را دیده میتوان تبرئه کرد یا او را عادل شمرد؟(2)
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا أَحْسَنَ تَوَاضُعَ الْأَغْنِیَاءِ لِلْفُقَرَاءِ طَلَباً لِمَا عِنْدَ اللّهِ! وَ أَحْسَنُ مِنْهُ تِیهُ الْفُقَرَاءِ عَلَی الْأَغْنِیَاءِ اتِّکَالاً عَلَی اللّهِ.
امام علیه السلام فرمود:
چه زیباست تواضع و فروتنی ثروتمندان در برابر فقرا،برای رسیدن به پاداشهای الهی،و از آن بهتر بیاعتنایی و بزرگمنشی مستمندان است
در برابر اغنیا برای توکل بر خدا.(1)
مرحوم خطیب می گوید: از کسانی که قبل از سید رضی این کلام نورانی را نقل کرده اند ابو طالب مکی در قوت القلوب است سپس در داستانی از خطیب بغدادی در تاریخ بغداد در شرح حالات فتح بن شخرف نقل می کند که او بعد از ختم قرآن در یکی از کوههای انطاکیه شبی امیر مؤمنان علی علی را در خواب دید و تقاضا کرد کلام خیری به او تعلیم دهد امام علی دست مبارکش را باز کرد در آن دو سطر نوشته شده بود و آن این بود: ما رایت احسن من تواضع الغنی للفقیر یطلب ثواب الله، و احسن من ذلک تیه الفقیر علی العین ثقة بالله (کلامی که شباهت زیادی به گفتار حکیمانه بالا دارد.) نیز از کسانی که بعد از سید رضی آن را نقل کرده اند میدانی در مجمع الامثال است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۹).
1) سند گفتار حکیمانه:
دو کار زیبا!
امام علیه السلام در این گفتار نورانی به دو نکته اشاره میکند که اگر در جامعه پیاده شود بسیاری از نابسامانیها سامان مییابد.زیرا دو چیز است که باعث تباهی جامعه و شکاف وسیع طبقاتی میشود:تکبر صاحبان ثروت و خضوع ذلتبار مستمندان در برابر آنها.
در واقع این دو رذیله اخلاقی علاوه بر اینکه چهره جامعه انسانی را زشت و نفرتانگیز میکند سرچشمه انواع نابسامانیها،عداوتها و کینهها و بیثباتیهاست.
به همین دلیل امام علیه السلام در جمله اول،اغنیا و ثروتمندان را به تواضع دعوت میکند و به آنها مژده پاداش الهی میدهد،میفرماید:«چه خوب و زیباست تواضع و فروتنی ثروتمندان در برابر فقرا برای رسیدن به پاداشهای الهی»؛ (مَا أَحْسَنَ تَوَاضُعَ الْأَغْنِیَاءِ لِلْفُقَرَاءِ طَلَباً لِمَا عِنْدَ اللّهِ!).
وقتی افرادی که امکانات مالی فراوان دارند در برابر نیازمندان تواضع کنند که لازمه این تواضع آن است که به درد دل آنها گوش فرادهند و مشکلاتشان را تا آنجا که در توان دارند حل کنند،کینهها تبدیل به دوستی،و فاصلهها مبدل به نزدیکی خواهد شد و اغنیا علاوه بر پاداشهای الهی آرامشی نیز در این جهان خواهند داشت که زندگی را برای آنها شیرین میکند.
آری،تواضع از سوی هر کسی زیباست ولی از سوی اغنیا و ثروتمندان زیباتر است چراکه نشان میدهد آنها بهسبب ثروت،بر مرکب غرور سوار نشدهاند و خود را گم نکردهاند و این فضیلت بزرگی است که بههنگام فزونی نعمتهای الهی،انسان خود را فراموش نکند.
از این گذشته،اغنیا نباید فراموش کنند که همه اموال و ثروتها از آنِ خداست و همه ما نمایندگان و خلفای او در استفاده از آن اموال هستیم همان گونه که قرآن مجید میگوید:« وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَکُمْ مُّسْتَخْلَفِینَ فِیهِ »؛انفاق کنید از آنچه خداوند شما را نماینده خود در آن قرار داده است».(1)
آنگاه امام علیه السلام بهسراغ جمله دوم رفته،چنین میفرماید:«و از آن بهتر بیاعتنایی و بزرگمنشی مستمندان در برابر اغنیا برای تکیه کردن بر خداست»؛ (وَ أَحْسَنُ مِنْهُ تِیهُ الْفُقَرَاءِ عَلَی الْأَغْنِیَاءِ اتِّکَالاً عَلَی اللّهِ).
«تیه» در لغت به دو معنا آمده است:نخست،سرگردانی؛همانگونه که خداوند در قرآن مجید درباره قوم بنیاسرائیل و سرگردانی آنها در صحرای سینا به مدت چهل سال میفرماید:« أَرْبَعِینَ سَنَهً یَتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ ».(2)
و معنای دیگر،تکبر و بزرگمنشی و بیاعتنایی است و در کلام امام علیه السلام منظور،معنای دوم است.
روشن است که اگر نیازمندان دست حاجت بهسوی اغنیا دراز کنند و خود را در برابر آنان ذلیل و خوار نمایند از یکسو شخصیت خود را پایمال کردهاند و از سوی دیگر به جای اینکه به خدا پناه ببرند به غیر خدا پناه بردهاند و این نوعی شرک خفی است.
به همین دلیل در کلام حکیمانه 228 آمده بود:
«مَنْ أَتَی غَنِیاً فَتَوَاضَعَ لَهُ لِغِنَاهُ ذَهَبَ ثُلُثَا دِینِهِ؛ کسی که بهسراغ ثروتمندی برای ثروتش برود و در برابر او
تواضع کند دو سوم دینش از دست رفته است».و همانگونه که در آنجا گفتیم ایمان دارای سه رکن است:معرفت قلبی،اقرار زبانی و عمل به ارکان دین؛کسی که در برابر چنین ثروتمندی خضوع میکند در واقع اقرار زبانی به توحید را با کلمات تملقآمیزش در هم شکسته و همچنین خضوعی که باید در برابر ذات پاک پروردگار داشته باشد به وسیله خضوع در مقابل این ثروتمند،به شرک آلوده کرده است.بنابراین،دو رکن از ارکان ایمان را بر باد داده هر چند ایمان قلبی او محفوظ مانده باشد.
اشتباه نشود،منظور این نیست که نیازمندان در برابر اغنیا موضعگیری کرده و راه خصومت در پیش گیرند و آتش دشمنی و عناد در میان این دو گروه برافروخته شود بلکه منظور این است که آنها بزرگمنشی خود را حفظ کنند و اغنیا نیز دربرابر آنها متواضع باشند و کمکهای خود را بدون منت در اختیارشان بگذارند.
لذا در حدیثی میخوانیم:
«ذَکَرَ رَجُلٌ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام الْأَغْنِیاءَ وَ وَقَعَ فِیهِمْ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام اسْکُتْ فَإِنَّ الْغَنِی إِذَا کَانَ وَصُولاً لِرَحِمِهِ بَارّاً بِإِخْوَانِهِ أَضْعَفَ اللَّهُ لَهُ الْأَجْرَ ضِعْفَینِ لِأَنَّ اللَّهَ یقُولُ وَ ما أَمْوالُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِنْدَنا زُلْفی إِلَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَأُولئِکَ لَهُمْ جَزاءُ الضِّعْفِ بِما عَمِلُوا وَ هُمْ فِی الْغُرُفاتِ آمِنُونَ؛ مردی نزد امام صادق علیه السلام سخن از اغنیا به میان آورد و درباره آنها بدگویی کرد.امام علیه السلام فرمود:ساکت باش،اگر غنی صله رحم بهجا آورد و به برادران دینی خود نیکی کند خداوند اجر او را دو چندان خواهد داد زیرا در قرآن مجید فرموده:اموال و اولادتان شما را به ما نزدیک نمیکند مگر کسی که ایمان داشته باشد و عمل صالح انجام دهد که پاداش آنها به دلیل اعمالشان دو چندان است و در غرفههای بهشتی در امنیت خواهند بود».(1)
در حالات معصومین علیهم السلام نیز میخوانیم که به گونهای به نیازمندان کمک
1) بحارالانوار، ج ۱۰۰، ص ۲، ح ۳.
میکردند که هرگز شخصیت آنها درهم نشکند و احساس شرمندگی نکنند.
در حدیث جالبی از امام حسن مجتبی علیه السلام میخوانیم که مردی خدمت امام علیه السلام رسید و اظهار فقر و پریشانی فراوان کرد و این دو بیت شعر را برای بیان نهایت فقر و درماندگی خود تقدیم نمود:
لَمْ یَبْقَ لِی شیءٌ یُباعُ بِدِرْهَمٍ یَکْفِیکَ مَنظَرُ حالَتی عَن مخبَری
إلّا بَقایا ماءِ وَجهٍ صُنْتُه ألّا یُباعَ و قَد وجَدتُک مُشتَری
چیزی در بساط من باقی نمانده که حتی یک درهم ارزش داشته باشد.نگاه به چهره من کافی است و نیازی به خبر دادن نیست.
تنها چیزی که باقی مانده آبرویم است که آن را هرگز نفروختهام ولی اکنون تو را مشتری یافتم و میخواهم به تو بفروشم.
امام مجتبی علیه السلام وکیل خویش را طلبید و فرمود:چقدر مال نزد توست؟ عرض کرد:دوازده هزار درهم.فرمود:همه آن را به این مرد فقیر بده،من از او شرمندهام.عرض کرد:چیزی برای مخارج روزانه نمیماند.فرمود:آن را به این مرد فقیر بده و حسن ظن به خدا داشته باش،خداوند جبران میکند.
سپس امام علیه السلام آن مرد فقیر را طلبید و پولها را به او داد و این دو بیت شعر را در جواب اشعارش فرمود:
عاجَلْتَنا فأتاک وابِلُ بِرّنا طَلّاً و لو أمهَلْتَنا لم تُمطِر
فَخُذِ القَلیلَ و کُن کأنَّک لم تَبِع ما صُنْتَهُ و کأنّنا لم نَشْتَری
بهسراغ ما آمدی و باران فیض ما بهسراغ تو آمد و اگر دیر آمده بودی شرمنده میشدیم.
با این حال این مقدار کم را بگیر و چنان باش که گویی آبرویت را که محفوظ میداشتی به ما نفروختی و ما هم از تو چیزی نخریدیم.(1)
آری! این پاسخ از آن عطای فوقالعاده زیباتر بود.
1) منتهی الآمال، حالات امام حسن مجتبی علیه السلام .
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا اسْتَوْدَعَ اللّهُ امْرَأً عَقْلاً إِلَّا اسْتَنْقَذَهُ بِهِ یَوْماً ما!
امام علیه السلام فرمود:
خداوند هیچ نوع عقلی را در وجود کسی به ودیعت ننهاده جز اینکه روزی بهوسیله آن وی را نجات خواهد داد.(1)
تنها موردی که مرحوم خطیب در مصادر غیر از نهج البلاغه نقل کرده روایت آمدی در غررالحکم است که آن را با کمی تفاوت ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۰) اضافه میکنیم که مرحوم شیخ طوسی نیز آن را در کتاب امالی خود از امام علی بن موسی الرضاعی با تفاوتی ذکر کرده که عبارت او چنین است: «ما استودع الله عبدا عقلا إلا استنقذه به یوما». (امالی طوسی،ص ۵۶، ح ۴۸).
1) سند گفتار حکیمانه:
هر درک عاقلانهای روزی نجاتبخش است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به حکمت خداوند میکند و اینکه هر چه را به هرکس داده روی حساب و کتابی بوده است،میفرماید:«خداوند هیچ نوع عقلی را در وجود کسی به ودیعت ننهاده جز اینکه روزی بهوسیله آن وی را نجات خواهد داد»؛ (مَا اسْتَوْدَعَ اللّهُ امْرَأً عَقْلاً إِلَّا اسْتَنْقَذَهُ بِهِ یَوْماً ما!).
از تعبیر امام علیه السلام استفاده میشود که عقل،شاخههای مختلفی دارد و خداوند در هر کسی شاخه یا شاخههایی از آن را به ودیعت مینهد.تعبیر امام علیه السلام به «عقلا»بهصورت نکره اشاره به همین نکته است.
آری،بعضی عقل معاد دارند،بعضی عقل معاش و بعضی هر دو.عقل معاد نیز شاخههای متعددی دارد؛کسانی از طریق ادله عقلی وارد میشوند و افرادی از طریق ادله نقلی که هرکدام نیز شاخههای متعددی دارد و در عقل معاش نیز بعضی عقل صنعت دارند،بعضی استعداد خوبی برای کشاورزی و بعضی برای امور دیگر و هر کدام از اینها نیز برای خود شاخههایی دارد.
امام علیه السلام میفرماید:این نقاط قوت که نامش عقل است و خداوند در میان بندگانش تقسیم کرده همه روی حساب است.ممکن است کسی عقل خاصی در وجودش باشد و سالیان دراز از آن استفاده نکند و گاه حتی خودش فکر کند که این عقل و استعداد خاص در وجود او به چه کار میآید ولی ناگهان جریانی در
زندگانی او رخ میدهد که تا دست به دامان آن عقل و استعداد خاص نزند نجات نمییابد و این نکتهای است که کمتر کسی به آن توجه دارد و یا در نوشتههای خود آورده است ولی امام علیه السلام بهواسطه علم گسترده و وسیعش به این نکته اشاره فرموده است.
قابل توجه اینکه غالب شارحان نهج البلاغه به نکره بودن«عقل»که اشاره به شاخههای خاص عقل است توجه نکردهاند و نقش عقل را بهطور کلی در زندگی انسان ستوده و تشریح کردهاند در حالی که منظور امام علیه السلام بیان اهمیت عقل در این گفتار حکیمانه نیست هرچند عقل ازنظر اسلام فوقالعاده اهمیت دارد و در آیات و روایات اشارات گستردهای درباره آن آمده بلکه منظور امام علیه السلام این است که بسیاری از افراد،دارای عقل خاصی هستند که از مواهب الهی است و آن عقل خاص روزی به یاری آنها میآید و آنها را از مشکلات مهمی نجات میدهد،که نمونههای آن عبارت است از:
سلمان فارسی دارای یک عقل تجربی درمورد راه دفاع از شهرها از طریق کندن خندق در اطراف آن بود این عقل همواره در وجود او بود تا جریان جنگ احزاب پیش آمد،از آن استفاده کرد و نه تنها خودش را نجات داد بلکه لشکر اسلام را نیز از این طریق محافظت نمود.
مرحوم علامه شوشتری مثال دیگری در اینجا انتخاب کرده،میگوید:
داستان عابد بنیاسرائیل و آن زن بدکاره که هشیاری او سبب نجات عابد شد نمونهای از این کلام است.این عقل در واپسین روزهای زندگی بهکار او آمد که هم خودش را نجات داد هم دیگری را.
و اینکه در قرآن و روایات اسلامی تأکید بر مشورت شده ممکن است به ملاحظه همین امر باشد که هرکس دارای عقل و تدبیر و هشیاری خاصی است که بههنگام مشورت ظاهر میشود و ممکن است یکی از آنها مورد قبول همه
طرفهای مشورت قرار گیرد و سبب نجات گردد.
در داستان مبارزه امیر مؤمنان علی علیه السلام با عمرو بن عبدود نیز میبینیم که حضرت با استفاده از یک شگرد،عمرو را مغلوب کرد و بر زمین انداخت.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ صَرَعَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
آنکس که با حق درافتد،حق او را بر زمین خواهد زد.(1)
از کسانی که قبل از سید رضی» این گفتار حکیمانه را نقل کرده اند مرحوم شیخ مفید در ارشاد است و از کسانی که بعد از سید رضی» آن را در کتب خود آورده اند میدانی در مجمع الامثال و زمخشری در ربیع الابرار و قضاعی در دستور معالم الحکم است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۱)
1) سند گفتار حکیمانه:
با حق ستیزه مکن! به زمین خواهی خورد
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و حکیمانه به نکته مهم و سرنوشتسازی اشاره کرده،میفرماید:«آنکس که با حق درافتد حق او را بر زمین خواهد زد»؛ (مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ صَرَعَهُ).
آنچه امام علیه السلام در این گفتار نورانی بیان فرموده همان چیزی است که بارها تجربه شده و تاریخ شواهد فراوانی برای آن دارد.
زیرا حق به معنای واقعیت است و در برابر آن،باطل چیزی است که برخلاف واقع است و طرفداران آن میخواهند با زور و فشار آن را سرپا نگاه دارند و طبیعی است روزی فرا میرسد که آن زور و فشار کم میشود و بساط باطل برچیده خواهد شد.
شک نیست که طرفداری از حق نیز گاه مشکلات فراوانی دارد و طرفداری از باطل گاه ساده و آسان است ولی اصل کلی بر این است که حق چون بر پایه واقعیتها استوار است سرانجام ثابت و برقرار خواهد شد و باطل چون برخلاف واقعیتهاست سرانجام شکست خواهد خورد.
قرآن مجید در مثالی که برای حق و باطل زده میفرماید:حق همچون آب است و باطل همچون کف های روی آب،این کفها مدتی خودنمایی و جوش و خروش دارند ولی چیزی نمیگذرد که محو و نابود میشوند و آب که حق
است باقی میماند:« فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَ أَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ ».(1)
از این گذشته،بالاترین حق و واقعیت در عالم،ذات پاک خداست و اوست که از حق حمایت میکند و فرشتگان او مأمورند که طرفداران حق را حمایت کنند.« إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ أَلاَّ تَخَافُوا وَ لَا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ »؛به یقین کسانی که گفتند:
«پروردگار ما خداوند یگانه است!»سپس استقامت کردند،فرشتگان بر آنان نازل میشوند که«نترسید و غمگین مباشید،و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است».(2)
هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ظهور کرد تنها بود و با گروه عظیم دشمنان سرسخت و لجوج و نیرومند روبرو شد اما چون طرفدار حق بود پیروز گشت و چون دشمنانش با حق درآویختند بر زمین خوردند.سایر انبیا از ابراهیم گرفته تا موسی بن عمران علیهما السلام و مردان مبارزی که حمایت از حق کردند به پیروزی رسیدند گرچه گروهی از آنها در این راه شربت شهادت نوشیدند ولی اهداف و برنامههای آنها زنده و جاویدان ماند.
این وعده الهی است که در آیات متعددی از قرآن نیز به آن اشاره شده ازجمله:« وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِّنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لَا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً »؛خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند وعده میدهد که قطعاً آنان را حکمران روی زمین خواهد کرد،همانگونه که به پیشینیان آنها خلافت روی زمین را
بخشید؛و دین و آیینی را که برای آنان پسندیده،پابرجا و ریشهدار خواهد ساخت؛و ترسشان را به امنیت و آرامش مبدّل میکند،آنچنانکه تنها مرا میپرستند و چیزی را شریک من نخواهند ساخت».(1)
جالب توجه اینکه ابن ابی الحدید در شرح خطبه قاصعه پس از اشاره به فعالیتهای تبلیغاتی بنیامیه برای محو آثار علی علیه السلام و فضایل او و تعیین جایزه برای کسانی که اخبار و احادیث برای خلفای پیشین ذکر کنند میگوید:آنها در هنگامی که قدرت به دست داشتند از هیچ کوششی برای محو کردن نام علی علیه السلام و فرزندانش و خاموش کردن نور آنها و کتمان فضایل و مناقب و سوابقشان و وادار کردن مردم به سب و لعن آنها بر منابر کوتاهی نکردند.پیوسته خون از شمشیرهای آنها میچکید در حالی که اهل بیت علیهم السلام در آن زمان عده کمی بودند و دشمنان،بسیار.بعضی را کشتند و بعضی را اسیر کردند و بعضی را تبعید نمودند و بعضی فرار کردند و پنهان شدند و بعضی پیوسته در خوف به سر میبردند این اوضاع به قدری وخیم بود که گاه فقیه و محدث و قاضی و متکلمی را ملاقات میکردند و او را تهدید شدید به اشد عقوبات مینمودند که کمترین سخنی از فضایل اهل بیت علیهم السلام نگوید و کار تقیه به جایی رسید که وقتی یکی از محدثین میخواست حدیثی از علی علیه السلام نقل کند نام او رانمیبرد و بهجای آن میگفت:مردی از قریش چنین گفت یا مردی از قریش چنین کرد....
سپس میافزاید:معاویه و یزید و بنی مروان در ایام حکومتشان که هشتاد سال طول کشید با تمام توان تلاش کردند که مردم را مجبور به دشنام دادن به امیرمؤمنان علی علیه السلام و پنهان کردن فضایلش کنند تا آنجا که عامر بن عبداللّه بن زبیر به فرزندش گفت:پسرم علی علیه السلام را جز به نیکی یاد مکن زیرا بنی امیه هشتاد سال او را بر منابر لعن کردند اما این کار چیزی جز بر رفعت مقام و عظمت
1) نور، آیه ۵۵
علی علیه السلام نیفزود.سپس اشاره به دوران حجاج میکند که چه جنایاتی را برای اخفاء فضایل علی علیه السلام و فرزندان و شیعیانش مرتکب شد.
و در پایان میگوید:ولی خداوند اراده کرده بود که روزبهروز بر نور و روشنایی فضایل آنها بیفزاید و محبت آنها را در دلها افزون کند.اگر فضایل آن حضرت مانند کعبه آشکار و روشن نبود چیزی از آن امروز بهدست ما نمیرسید.(1)
آری،به گفته امام شافعی:در شگفتم از مردی که دشمنانش فضایل او را از روی حسد کتمان کردند و دوستانش از ترس،ولی با این حال شرق و غرب جهان را پر کرده است.(2)
در مقابل،دشمنانش چنان منفور شدند که در مرکز حکومت آنها (شام) حتی قبر آبادی از آنها دیدهنمیشود در حالی که آثار اهل بیت علیهم السلام در پایتخت حکومت آنها مثل آفتاب میدرخشد.
آری کسی که با حق بجنگد حق او را بر زمین میکوبد.
در اینجا ممکن است سؤال شود که پس چرا ما جمعی از طرفداران باطل را میبینیم که مدتها بر سر کار ماندند و حکومت کردند و با حق درافتادند و در عین حال به زمین نخوردند؟
پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه اینگونه حکومتها برای حفظ خود کارهای مثبتی نیز داشتند:ایجاد امنیت،پیشرفت اقتصادی و گاه کمک به نیازمندان.آنها به دلیل همین مقدار از حق که عمل میکردند مدتی بر سر کار ماندند نه بهسبب حمایتهایی که از باطل داشتند.
این نکته را نیز نباید فراموش کرد که گروههایی ممکن است براثر اشتباه در
راه باطل گام گذاشته باشند و اکثریت را در بعضی از جوامع تشکیل دهند اما چون با حق مبارزه ندارند مصداق کلام امیرمؤمنان علیه السلام نیستند که حق،آنها را بر زمین بزند.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْقَلْبُ مُصْحَفُ الْبَصَرِ.
امام علیه السلام فرمود:
قلب،کتاب چشم است.(و آنچه را انسان با چشم میبیند و میآزماید
در قلبش نقش میبندد).(1)
تنها موردی که مرحوم خطیب در مصادر به عنوان منبع دیگری برای این کلام حکیمانه نقل می کند میدانی در مجمع الامثال است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۱) اضافه میکنیم که ابوطلحه شافعی نیز در مطالب السؤول آن را به عین همین عبارت از علی نقل کرده است. (مطالب السؤول، ص ۲۰۳).
1) سند گفتار حکیمانه:
قلب کتاب چشم است
برای این کلام حکیمانه دو تفسیر مختلف شده است:نخست اینکه«قلب، کتاب چشم است (و آنچه انسان با چشم میبیند و میآزماید در قلبش نقش میبندد»؛ (الْقَلْبُ مُصْحَفُ الْبَصَرِ).
به این ترتیب امام علیه السلام میخواهد اهمیت علوم تجربی و حقایق زیادی را که انسان میتواند با چشم درک کند بیان فرماید؛علوم و حقایق مربوط به اسرار آفرینش،نشانههای عظمت خدا،آثار پیشینیان و کتابها و نوشتههایی که از آنها باقی مانده و درسهای عبرتی که انسان در طول عمر خود میبیند.
به یقین قسمت بسیار مهمی از علوم و دانشهای ما از طریق چشم حاصل میشود اعم از آنچه مستقیماً با چشم میبینیم و یا آنچه در آثار گذشتگان میخوانیم.
بنابراین اگر گفته شود قلب،مصحَف و کتاب چشم است سخنی حکیمانه است و گویی چشم بهمنزله قلمی است که پیوسته در کتاب قلب مینویسد و رقم میزند.
تعبیرات دیگری که از امام علیه السلام نقل شده نیز این معنا را تأیید میکند.ازجمله در تعبیری میخوانیم:
«العین رائد القلب؛ چشم راهنمای قلب است».(1)
در تعبیر دیگری میفرماید:
«العین برید القلب؛ چشم همچون نامهرسان قلب است»(2)
مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار تعبیر دیگری از امیر مؤمنان علیه السلام نقل کرده است:
«سُئِلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام بِمَا ذَا یسْتَعَانُ عَلَی غَضِّ الْبَصَرِ فَقَالَ بِالْخُمُودِ تَحْتَ سُلْطَانِ الْمُطَّلِعِ عَلَی سِرِّکَ وَ الْعَینُ جَاسُوسُ الْقَلْبِ وَ بَرِیدُ الْعَقْلِ فَغُضَّ بَصَرَکَ عَمَّا لَا یلِیقُ بِدِینِکَ وَ یکْرَهُهُ قَلْبُکَ وَ ینْکِرُهُ عَقْلُکَ؛ از امیرمؤمنان علیه السلام سؤال شد که چگونه انسان میتواند چشم (از نارواییها) بپوشد؟ فرمود:از طریق قرار گرفتن تحت سلطه خداوندی که مطلع از اسرار توست و چشم،جاسوس قلب است و نامهرسان عقل.چشمت را از آنچه مناسب دین تو نیست و قلب و عقلت آن را انکار میکند بپوشان»(1)
قرآن مجید نیز میگوید:« أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَاتَعْمَی الْأَبْصَارُ وَ لَکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ »؛آیا آنان در زمین سیر نکردند،تا دلهایی داشته باشند که حقیقت را با آن درک کنند؛ یا گوشهای شنوایی که با آن (ندای حق را) بشنوند؟! چراکه چشمهای ظاهر، نابینا نمیشود،بلکه دلهایی که در سینههاست کور میشود».(2)
اشاره به اینکه اگر چشم باز و بینا داشته باشند و سیر در زمین کنند،هم آثار عظمت خدا را میبینند و هم درسهای عبرتی را که از پیشینیان و پایان کار آنها باقی مانده فرامیگیرند.
از سوی دیگر نیز بسیار میشود که انسان نگاههای هوسآلود میکند و آثار شوم آن در مصحف قلب نوشته میشود و منشأ حزن طویل یا انحراف کثیر میگردد و به گفته شاعر:
ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هرچه دیده بیند دل کند یاد
در تفسیر دوم،مفهومی درست مقابل تفسیر اوّل مورد توجه قرار گرفته و آن
اینکه آنچه در قلب و درون روح انسان باشد در چشمان او نمایان است.در واقع چشم تابلویی است برای اسرار درون؛شبیه آن چیزی که در حکمت 26 آمد که امام علیه السلام میفرماید:
«مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَیئاً إِلَّا ظَهَرَ فِی فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِهِ؛ هیچکس چیزی را در ضمیر و درون خود پنهان نمیکند مگر اینکه در سخنان (بیاندیشه) او و در رخسارش نمایان میشود».و این همان چیزی است که در ضربالمثل فارسی خود نیز داریم:رنگ رخساره خبر میدهد از سر ضمیر.
بنابر این تعبیر،قلب همچون کتاب پرمطلبی است که مطالب خود را از دریچه چشم بیرون میفرستد،و از نگاه و دید افراد،بسیاری از مطالب درونشان را میتوان درک کرد.
و به گفته شاعر عرب:
إنّ العیونَ لَتُبدِی فی تَقلُّبِها ما فِی الضّمائرِ مِن وُدٍّ و مِنْ حَنَقِ
چشمها در گردش خود آشکار میسازد آنچه در درون،از محبت و عداوت است.
و شاعر دیگر میگوید:
تَخْبِرُنی العَینانِ ما القَلْبُ کاتِمٌ وَ ما جَنّ بالبَغضاءِ و النَّظرِ الشَّزْرِ
چشمها به من خبر میدهد آنچه را که در دل پنهان است؛و آنچه از کینهها و عداوتها در دل وجود دارد از نگاههای غضبآلود که با گوشه چشم میشود ظاهر میگردد.(1)
ولی قرائن نشان میدهد که معنای اول مناسبتر است.بعضی از شارحان نهجالبلاغه احتمال دیگری نیز دادهاند که مناسب به نظر نمیرسد لذا از ذکر آن خودداری کردیم.(2)
[[و قال علیهالسلام ]]
التُّقَی رَئِیسُ الْأَخْلاَقِ.
امام علیه السلام فرمود:
پرهیزکاری،رئیس صفات پسندیده است.(1)
در کتاب مصادر در ذیل این گفتار حکیمانه نیز اشاره شده که میدانی آن را در مجمع الامثال نقل کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۱)
اضافه میکنیم که زمخشری آن را در ربیع الأبرار و ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول از امیر مؤمنان علیه السلام آورده اند. (ربیع الابرار، ج ۲، ص ۲۳۸، ح ۱۸۰؛ مطالب السؤول، ص ۲۰۳).
1) سند گفتار حکیمانه:
رئیس صفات پسندیده
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و حکیمانه به نکته مهمی درباره رابطه تقوا با صفات برجسته و اخلاق انسانی بیان میکند،میفرماید:«پرهیزکاری،رئیس صفات پسندیده است»؛ (التُّقَی(1)رَئِیسُ الْأَخْلاَقِ).
برای پی بردن به عمق کلام امام علیه السلام لازم است نخست مفهوم تقوا را آنچنانکه هست بدانیم.
تقوا در اصل از ماده«وقایه»به معنای نگهداری یا خویشتنداری گرفته شده و به گفته راغب در مفردات«وقایه»در اصل به معنای نگهداری اشیا در برابر اموری است که به آنها زیان میرساند و تقوا به معنای قراردادن روح و فکر در پوشش حفاظتی در برابر خطرها و گناهان است.
بنابراین،تقوا آن حالت خداترسی و احساس مسئولیت درونی است که بازدارنده انسان در برابر سرپیچی از فرمان خداست.
عبداللّه بن معتز (متوفای قرن سوم) این سخن را به شعر درآورده و گفته است: خَلِّ الذُّنوبَ صَغیرَها و کبیرَها فهو التُّقی
1) «تقی» جمع «تقاة» به معنای تقواست و گاه به صورت مفرد و به معنای مصدری همانند تقوا استعمال شده است.
و اصنَعْ کَماشٍ فَوقَ أر ضِ الشَّوکِ یَحذَرُ ما یَری
لا تَحقِرَنَّ صَغیرهً إنّ الجِبالَ مِن الحَصی
همه گناهان را از کوچک و بزرگ رها کن که حقیقت تقوا همین است.
و همچون کسی باش که در یک زمین پرخار با نهایت احتیاط گام برمیدارد و پیوسته مراقب اطراف خویش است.
گناهان صغیره را کوچک مشمر که کوههای بلند از سنگریزهها تشکیل شده است.
اما «اخلاق» جمع«خُلق»(بر وزن قفل) و«خُلُق»(بر وزن افق) به معنای قوا و سجایا و صفات درونی است که با چشم دل دیده میشود و آثاری در ظاهر دارد و گاه به همان آثار و اعمال و رفتاری که از خلقیات درونی ناشی میگردد اخلاق گفته میشود و در واقع،اولی،اخلاق صفاتی است و دومی اخلاق رفتاری و اخلاق به دو بخش تقسیم میشود:اخلاق فضیله که سرچشمه کارهای نیک میشود و اخلاق رذیله که منشأ کارهای زشت است.
در زمینه رابطه علم و اخلاق،رابطه اخلاق و عرفان و اینکه آیا اخلاق قابل تغییر است و نقش اخلاق در زندگی انسانها،بحث است که در این مختصر نمیگنجد.(1)
با توجه به این دو تفسیر (تفسیر تقوا و تعریف اخلاق) روشن میشود که تقوا رئیس اخلاق است زیرا این ملکه درونی،انسان را از بخل و حسد و کینه و عداوت و غیبت و ظلم و ستم و کبر و غرور و مانند آن بازمیدارد و به همین دلیل امام علیه السلام آن را رئیس اخلاق شمرده است و نیز به همین دلیل آنها که از تقوای الهی بیبهرهاند آلوده انواع رذایل اخلاقی میشوند.
شاید به همین دلیل است که قرآن مجید تقوا را تشبیه به لباس کرده است
1) علاقه مندان می توانند به کتاب ماء «اخلاق در قرآن» ج ۱ مراجعه کنند.
و میفرماید:« وَ لِبَاسُ التَّقْوَی ذَلِکَ خَیْرٌ ».(1)همانگونه که لباس،بدن انسان را از آسیبهای فراوانی که در هر لحظه ممکن است بر جسم انسان وارد شود حفظ میکند تقوا نیز که لباس معنوی و روحانی است انسان را از آسیب مفاسد اخلاقی حفظ مینماید.
در خطبه 230 امام علیه السلام این مطلب را به شکل دیگری بیان کرده،میفرماید:
«فَإِنَّ تَقْوَی اللَّهِ مِفْتَاحُ سَدَادٍ،وَ ذَخِیرَهُ مَعَادٍ،وَ عِتْقٌ مِنْ کُلِّ مَلَکَهٍ،وَ نَجَاهٌ مِنْ کُلِّ هَلَکَهٍ.بِهَا ینْجَحُ الطَّالِبُ،وَ ینْجُو الْهَارِبُ،وَ تُنَالُ الرَّغائِبُ؛ به یقین تقوا و پرهیزکاری کلید درهای راستی است و ذخیره روز قیامت و سبب آزادی از هرگونه گناهی است که بر انسان چیره میشود و موجب نجات انسان از هرگونه هلاکت است.بهوسیله تقوا جویندگان به مقصود خود میرسند و فرار کنندگان (از کیفر الهی) رهایی مییابند و با تقوا به هر هدف و خواسته رفیع و بلندی میتوان رسید».چنانچه«تقی»را جمع بدانیم،با توجه به اینکه«اخلاق»نیز جمع است و هر دو شاخههای مختلفی دارند ممکن است کلام امام علیه السلام اشاره به این باشد که هر شاخهای از تقوا شاخهای از اخلاق را سرپرستی میکند.تقوای مالی جلوی بخل را میگیرد،تقوای زبانی جلوی تهمت و غیبت را میگیرد و به همین طریق.
این بحث را با حدیثی از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم.فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَصَّ الْأَنْبِیاءَ بِمَکَارِمِ الْأَخْلَاقِ فَمَنْ کَانَتْ فِیهِ فَلْیحْمَدِ اللَّهَ عَلَی ذَلِکَ وَ مَنْ لَمْ تَکُنْ فِیهِ فَلْیتَضَرَّعْ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لْیسْأَلْهُ إِیاهَا قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ وَ مَا هُنَّ قَالَ هُنَّ الْوَرَعُ وَ الْقَنَاعَهُ وَ الصَّبْرُ وَ الشُّکْرُ وَ الْحِلْمُ وَ الْحَیاءُ وَ السَّخَاءُ وَ الشَّجَاعَهُ وَ الْغَیرَهُ وَ الْبِرُّ وَ صِدْقُ الْحَدِیثِ وَ أَدَاءُ الْأَمَانَهِ؛ خداوند متعال پیامبران را به فضایل اخلاقی آراست.کسی که این فضایل در او باشد خدا را بر آن سپاس گوید و کسی
1) اعراف، آیه ۲۶
که نداشته باشد به درگاه خداوند متعال تضرع کند و آنها را از او بخواهد.راوی میگوید:عرض کردم:فدایت شوم،این مکارم اخلاق که فرمودید چیست؟ فرمود:ورع،قناعت،صبر،شکر،حلم،حیا،سخاوت،شجاعت،غیرت، نیکوکاری،راستگویی و ادای امانت است».(1)
آری کسی که این اوصاف دوازدهگانه را داشته باشد به یقین انسان کامل و برجسته و در خط انبیا و اولیاست.
1) کافی، ج ۲، ص ۵۶، ح ۳.
[[و قال علیهالسلام ]]
لَا تَجْعَلَنَّ ذَرَبَ لِسَانِکَ عَلَی مَنْ أَنْطَقَکَ،وَ بَلاَغَهَ قَوْلِکَ عَلَی مَنْ سَدَّدَکَ.
امام علیه السلام فرمود:
تندی و تیزی زبانت را بر ضد کسی که سخن گفتن را به تو آموخته بهکار مگیر و (نیز) بلاغت سخنت را بر ضد کسی که سخنوری به تو آموخت صرف مکن.(1)
مرحوم خطیب میگوید: این کلام حکمت آمیز را آمدی در غرر با تفاوتی آورده است که نشان می دهد از غیر نهج البلاغه گرفته است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۱).
افزون بر این، زمخشری آن را در ربیع الابرار از علی ع نقل می کند. (ربیع الابرار، ج ۴، ص ۸۶، ح ۱۳۹۶).
1) سند گفتار حکیمانه:
مراقب باش با چه کسی سخن میگویی؟
امام علیه السلام در این کلام نورانی به یک نکته اخلاقی و عاطفی اشاره کرده، میفرماید:«تندی و تیزی زبانت را بر ضد کسی که نیکوسخن گفتن را به تو آموخت بهکار مگیر و (نیز) بلاغت سخنت را بر ضد کسی که سخنوری به تو آموخت صرف مکن»؛ (لَا تَجْعَلَنَّ ذَرَبَ لِسَانِکَ عَلَی مَنْ أَنْطَقَکَ،وَ بَلاَغَهَ قَوْلِکَ عَلَی مَنْ سَدَّدَکَ).
اشاره به اینکه حقشناسی ایجاب میکند که اگر انسان نعمت و موهبتی از کسی بهدست آورده،بر ضد او بهکار نگیرد زیرا این نهایت بیانصافی و ناسپاسی است.
این سخن شامل پدر و مادرها و همه استادان و معلمها میشود؛انسان نباید در برابر پدر و مادری که یک حرف و دو حرف بر زبانش گذاشتهاند تا شیوه سخن گفتن را فراگیرد درشتی و خشونت کند.این کار گذشته از اینکه ازنظر شرعی منفور و زشت است تا آنجا که قرآن میفرماید:« وَ قَضَی رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَ بِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَّهُمَا أُفٍّ وَ لَا تَنْهَرْهُمَا وَ قُلْ لَّهُمَا قَوْلاً کَرِیماً »؛و پروردگارت فرمان داده که جز او را نپرستید! و به پدر و مادر نیکی کنید! هرگاه یکی از آن دو،یا هر دوی آنها،نزد تو به سن پیری رسند،کمترین اهانتی به آنها روا مدار! و بر آنها فریاد مزن! و گفتار لطیف
و سنجیده و بزرگوارانه به آنها بگو!»(1)ازنظر وجدانی نیز کاری ناپسند و ناجوانمردانه است.
همچنین استادی که به انسان شیوه نوشتن و سخن گفتن فصیح و بلیغ را آموخته هرگز نباید از این سرمایه بر ضد او استفاده کرد.
تجربه نشان داده است بعضی از کسانی که مرتکب چنین کاری میشوند عمر کوتاهی دارند.
شاعر عرب میگوید:
فَیا عَجَباً لِمَن رَبّیتُ طِفْلاً أُلَقِّمُه بأطرافِ البَنانِ
اعَلِّمُهُ الرِّمایهَ کُلَّ یومٍ فَلمّا اشتَدَّ ساعِدُهُ رَمانی
اعَلِّمُهُ الفُتُوَّهَ فلمّا طَرَّ شارِبُه جَفانی
وَ کَم قد علّمتُه نَظْمَ القَوافی فَلمّا قال شِعراً قد هَجانی
در شگفتم از کسی که او را در کودکی تربیت کردم و با انگشتان خود لقمه در دهانش گذاشتم.
هر روز تیراندازی را به او میآموختم اما هنگامی که دست و بازویش قوی شد مرا نشانه گرفت و بهسوی من تیر انداخت.
من جوانمردی را به او آموختم اما همین که پشت لبهایش مو سبز شد به من جفا کرد.
چقدر نظم قافیهها را به او آموختم ولی هنگامی که قدرت بر شعر گفتن پیدا کرد مرا با اشعار خود هجو نمود.(2)
«ذَرَب» (بر وزن طرب) به معنای تیزی و حدت و خشونت است.و«ذَرِب» (بر وزن خشن) به معنای شخص فصیح و سخنور و گاه نیز به معنای انسان بدزبان آمده است.
در حدیثی که از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده است میخوانیم که بههنگام وصیت به فرزندش محمّد بن حنفیه فرمود:
«و أَکْرِمِ الَّذِینَ بِهِمْ تَصُول وَ ازْدَدْ لَهُمْ طُولَ الصُّحْبَهِ بِرّاً وَ إِکْرَاماً وَ تَبْجِیلاً وَ تَعْظِیماً فَلَیسَ جَزَاءُ مَنْ عَظَّمَ شَأْنَکَ أَنْ تَضَعَ مِنْ قَدْرِهِ وَ لَا جَزَاءُ مَنْ سَرَّکَ أَنْ تَسُوءَه؛ با برادران دینی و کسانی که به کمک آنها به دشمن حمله میکنی خوشرفتاری کن و آنها را گرامی و بزرگ دار چراکه جزای کسی که مقام تو را بالا برده این نیست که از قدرش بکاهی و نیز جزای کسی که تو را مسرور کرده این نیست که او را غمگین سازی».(1)
در حدیث دیگری از حذیفه (صحابی معروف) نقل شده که میگوید:من مردی بودم که به خانوادهام درشتی میکردم و خشونت زبان داشتم،به پیغمبر صلی الله علیه و آله عرض کردم:ای رسول خدا صلی الله علیه و آله ! میترسم زبانم مرا وارد دوزخ کند فرمود:
«فأین أنت من الاستِغفار إنّی لأستغفِرُ اللّهَ فی الیومِ مائهً؛ چرا استغفار نمیکنی من نیز هر روز یکصد مرتبه استغفار میکنم».(2)
در خطبه 186 نیز آمده بود که امام علیه السلام فرمود:
«وَ لْیخْزُنِ الرَّجُلُ لِسَانَهُ فَإِنَّ هَذَا اللِّسَانَ جَمُوحٌ بِصَاحِبِهِ وَ اللَّهِ مَا أَرَی عَبْداً یتَّقِی تَقْوَی تَنْفَعُهُ حَتَّی یخْزُنَ لِسَانَه؛ انسان باید زبانش را (از سخنان ناروا) حفظ کند زیرا این زبان در برابر صاحبش سرکش است.به خدا سوگند بندهای را نمیبینم که باتقوا باشد و تقوایش به او سودی ببخشد مگر اینکه زبانش را (از سخنان ناروا) حفظ کند».
[[و قال علیهالسلام ]]
کَفَاکَ أَدَباً لِنَفْسِکَ اجْتِنَابُ مَا تَکْرَهُهُ مِنْ غَیْرِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
برای اصلاح خویشتن همین بس که از آنچه برای دیگران نمیپسندی اجتناب ورزی.(1)
مرحوم خطیب در ذیل این گفتار حکیمانه اشاره میکند که همین سخن در (ذیل) حکمت شماره ۳۶۵ گذشت و در آن جا مدارکی برای آن ذکر کردیم و اضافه می کنیم که مرحوم کلینی آن را در روضه کافی و مرحوم حرانی در تحف العقول ضمن خطبه معروف وسیله آورده اند. همان گونه که حرانی در ضمن بعضی از وصایای امام علی به فرزندش امام حسین علیه السلام آن را با کمی تفاوت ذکر کرده و از این معلوم می شود که امام بارها این گفتار حکیمانه را بیان فرموده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۱)
1) سند گفتار حکیمانه:
بهترین راه تأدیب خویشتن
امام علیه السلام در این کلام نورانی راه خوب و مؤثری به انسانها برای تربیت خویش آموخته است.میفرماید:«برای اصلاح خویشتن همین بس که از آنچه برای دیگران نمیپسندی اجتناب ورزی»؛ (کَفَاکَ أَدَباً لِنَفْسِکَ اجْتِنَابُ مَا تَکْرَهُهُ مِنْ غَیْرِکَ).
بسیاری از افراد دوست دارند واقعاً خود را اصلاح کنند ولی اصلاح خویشتن و زدودن صفات رذیله از خود کار آسانی نیست زیرا در اینجا حجابی وجود دارد که نمیگذارد انسان عیوب خود را ببیند و آن حجاب حب ذات است و ای بسا نقاط ضعف خود را براثر این حجاب نقاط قوت پندارد و بهجای آنکه آنها را از نفس خویشتن بزداید سعی در تقویت آن کند.
امام علیه السلام راه روشنی برای تهذیب نفس و تعلیم و تربیت خویشتن به همه انسانها آموخته و آن اینکه در اعمال و رفتار و صفات دیگران دقت کنند و ببینند چه چیزهایی را برای آنها عیب و چه اعمالی را ناروا میشمرند،همانها را از خود دور سازند.
چه تعبیر زیبا و چه راه روشن و چه روش مؤثری امام علیه السلام پیشنهاد میفرماید.
انسان دربرابر دیگران خردهبین و خردهگیر است و کمترین عیوب و اشکالات کار آنها را میبیند زیرا آن حجاب که به آن اشاره کردیم درمورد دیگران وجود
ندارد.بنابراین میتواند آنها را آینهای برای دیدن صفات زشت و رفتار ناپسند خود قرار دهد و با این آیینه خود را اصلاح کند و به صفات انسانی بیاراید و با اعمال و رفتار نیکو راه را برای رسیدن به قلههای سعادت بگشاید.
انزوا و گوشهگیری و جدا شدن از مردم عیوب زیادی دارد.یکی از عیوبش همین است که انسان را از این آینه خوب برای اصلاح خود محروم میسازد و به همین دلیل گوشهگیران غالباً گرفتار توهم و خود بزرگبینی و گاه ادعاهای ناروا و بیاساس میشوند.در حالی که اگر در اجتماع گام بگذارند و صفات خود را در دیگران ببینند و آن را به نقد بکشند میتوانند از این مرکب شیطان پیاده شوند.
همان گونه که بههنگام ذکر مصادر اشاره شد امام علیه السلام این سخن را کرارا بیان فرموده است.در ذیل حکمت 365 با عبارت:
«کَفَی أَدَباً لِنَفْسِکَ تَجَنُّبُکَ مَا کَرِهْتَهُ لِغَیرِکَ» ،اشاره به این مطلب فرموده بود و در حکمت 353 با تعبیر دیگری آن را بیان فرموده:
«أَکْبَرُ الْعَیبِ أَنْ تَعِیبَ مَا فِیکَ مِثْلُهُ؛ بزرگترین عیب آن است که چیزی دیگران را به عیب بگیری که در خود تو موجود است».
این تعبیرات متنوع و متعدد نشان میدهد که امام علیه السلام اهمیت فراوانی برای این مطلب قائل بوده و آن را به شکلهای مختلف ارائه میفرموده است.در وصیت امام علیه السلام به فرزندش امام مجتبی علیه السلام همین مطلب بهصورت گستردهتر و تعبیرات متنوعتر آمده است.آنجا که میفرماید:
«فَأَحْبِبْ لِغَیرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ وَ اکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لَهَا وَ لَاتَظْلِمْ کَمَا لَاتُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ وَ أَحْسِنْ کَمَا تُحِبُّ أَنْ یحْسَنَ إِلَیکَ وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَیرِکَ وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِکَ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَ لَاتَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ یقَالَ لَکَ؛ پسرم! خویشتن را معیار و مقیاس قضاوت میان خود و دیگران قرار ده.برای دیگران چیزی را دوست دار که برای خود دوست میداری و برای آنها نپسند آنچه را برای خود نمیپسندی.به دیگران ستم نکن همان گونه که دوست نداری به تو
ستم شود.به دیگران نیکی کن چنانکه دوست داری به تو نیکی شود.آنچه را برای دیگران قبیح میشمری برای خودت نیز زشت شمار.و برای مردم راضی شو به آنچه برای خود از سوی آنان راضی میشوی.آنچه را که نمیدانی مگو، اگرچه آنچه میدانی اندک باشد،و آنچه را دوست نداری درباره تو بگویند، درباره دیگران مگو».(1)
روح ادب و اسباب آن
«أدب»(بر وزن ابر) در اصل به معنای دعوت کردن به مهمانی است و لذا به مجلس مهمانی مَأْدُبَه و مَدعاه میگویند.
«أدَب»(بر وزن طلب) به معنای دعوت کردن دیگری به نیکیها و ترک زشتیهاست و تأدیب نیز همین معنا را میرساند.
این کار وظیفه تمام انبیا و اولیا و معلمان و پیشوایان و پدران و مادران است که پیروان و شاگردان و فرزندان خود را به نیکیها دعوت کنند و از بدی بازدارند.بلکه قبل از همه،ادب کردن کار خداست که گاه از طریق فرستادن پیامبران و نازل کردن کتب آسمانی،انسانها را ادب میکند و گاه از طریق آزمونهای تکوینی و مجازاتهای مادی و معنوی.
این واژه گاه معنای اسم مصدری دارد و اشاره به حالتی است که انسان در پرتو نیکیها و ترک زشتیها پیدا میکند.
در روایات اسلامی بحثهای گستردهای درباره ادب وارد شده است.
امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«أفضَلُ الشَّرَفِ الأدَبُ؛ ادب بالاترین شرافت است».(2)
در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم:
«خَیرُ ما وَرَّث الآباءُ الأبناءَ الأدَبَ؛ بهترین چیزی که پدران برای فرزندان به ارث میگذارند ادب است».(1)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«قَلیلٌ الأدَبِ خَیرٌ مِن کثیرِ النَّسبِ؛ ادب اندک برتر است از بسیاری از نسبها (و شرفهای خانواده و فامیل)».(2)و تعبیرات فراوان و جالب دیگری که نقل همه آنها به طول میانجامد.
نیز در دستورات اسلامی وارد شده که در درجه اول انسان باید خویشتن را تأدیب کند.در حکمت 73 نیز این گفتار حکیمانه آمده بود:
«مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَعَلَیهِ أَنْ یبْدَأَ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیرِهِ وَ لْیکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلَالِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ؛ کسی که خود را پیشوای مردم میداند باید قبل از تعلیم دیگران،خویشتن را تعلیم دهد و باید ادب آموختن او از طریق اعمال خویش پیش از ادب آموختن به زبانش باشد و آنکس که معلم خویشتن و تأدیب کننده خود میباشد به احترام سزاوارتر است از کسی که به مردم تعلیم میدهد و آنها را تأدیب میکند».
در تفسیر نمونه،ج 22،ذیل آیات 1 تا 5 سوره حجرات بحثهای دیگری در این زمینه آمده است.
مَنْ صَبَرَ صَبْرَ الْأَحْرَارِ،وَ إِلَّا سَلاَ سُلُّوَّ الْأَغْمَارِ.
امام علیه السلام فرمود:
هرکس همچون آزادگان شکیبا باشد (به اجر و پاداش صابران خواهد رسید و آرامش خواهد یافت) و گرنه همچون جاهلان،خود را به غفلت میزند
(و بینصیب خواهد بود).
وَ فِی خَبَرٍ آخَرَ أَنَّهُ علیه السلام قَالَ لِلْأَشْعَثِ بْنِ قَیْسٍ مُعَزِّیاً عَنِ ابْنٍ لَهُ:
إِنْ صَبَرْتَ صَبْرَ الْأَکَارِمِ،وَ إِلَّا سَلَوْتَ سُلُوَّ الْبَهَائِمِ.
امام علیه السلام در خبر دیگری (همین مضمون را) به اشعث بن قیس به عنوان
تسلیت درگذشت فرزندش فرمود:
هرگاه همچون بزرگواران صبر پیشه کنی (پیروز خواهی شد) و گرنه همچون چهارپایان،خود را به غفلت خواهی زد (و بینصیب میمانی).(1)
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: این کلام حکمت آمیز (۴۱۳) را ماوردی در ادب الدنیا والدین آورده است. و در ذیل کلام حکمت آمیز ۴۱۴ این را از آمدی نقل کرده و در دنبال آن می گوید: تسلیت گفتن امیر مؤمنان علی علیه السلام به اشعث بن قیس مشهور است که علما و بزرگان دین قبل از سید رضی و بعد از او به عبارات مختلف آن را نقل کرده اند و مضمون همه یکی است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۲)
1) سند گفتار حکیمانه:
دو راهی مصائب
به نظر میرسد امام علیه السلام این جمله گفتار حکیمانه 413 را به هنگام تسلیت گفتن به یکی از افراد مصیبتزده بیان فرموده و بعید نیست حکمت بعدی (414) که خطاب به اشعث بن قیس است تعبیر دیگری از این حکمت، و مخاطب در هر دو اشعث بن قیس باشد.امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه مصیبتزدگان را بر سر دو راهی قرار میدهد،میفرماید:«هرکس همچون آزادگان شکیبا باشد (به اجر و پاداش صابران خواهد رسید و آرامش خواهد یافت) وگرنه همچون جاهلان،خود را به غفلت خواهد زد»؛ (مَنْ صَبَرَ صَبْرَ الْأَحْرَارِ،وَ إِلَّا سَلاَ سُلُّوَّ الْأَغْمَارِ).
«سلا» از ماده«سُلُوّ»(بر وزن غلو) به معنای به فراموشی سپردن و از یاد بردن چیزی است.
و «اغمار» جمع«غُمر»(بر وزن عمق) به معنای انسان جاهل و نادان است.
این واژه در اصل به معنای از بین بردن اثر چیزی است مانند آب زیادی که چهره چیزی را میپوشاند و یا جهل و نادانی عمیق که انسان را در خود فرو میبرد و گرفتار غفلت و سرگردانی میکند.
اشاره به اینکه برای تخفیف آلام و دردهای مصائب،انسان دو راه در پیش دارد؛راهی را عاقلان برمیگزینند و راه دیگر را جاهلان.
افراد عاقل و بزرگوار و باشخصیت در برابر مصائب شکیبایی پیشه میکنند، جزع و فزع به خود راه نمیدهند و میدانند زندگی دنیا به هر حال،آمیخته با درد و رنجهاست که بسیاری از آنها اجتنابناپذیر است و همگان گرفتار آن میشوند،خواه یک فرد ضعیف باشد یا رئیس نیرومند یک کشور و فرمانده یک لشکر.
این شکیبایی سبب میشود که آنها زبان به ناشکری نگشایند و از خداوند شکایت نکنند و در عمل نیز جزع و فزع ننمایند بلکه خدا را شکر گویند و مصیبت را آزمون الهی یا جبران خطاها و یا مقدمه نعمتی بدانند.آنها اجر و پاداش صابران را خواهند داشت که قرآن مجید از آنها با عظمت یاد کرده، میفرماید:« وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَ الْأَنفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ*الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قَالُوا إِنَّا للّهِِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ * أُوْلَئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَهٌ وَ أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ »؛قطعاً همه شما را با چیزی از ترس،گرسنگی و کاهش در مالها و جانها و میوهها آزمایش میکنیم؛ و بشارت ده به استقامت کنندگان! آنها که هرگاه مصیبتی به ایشان میرسد، میگویند:«ما از آن خداییم؛و بهسوی او بازمیگردیم».اینها،همانها هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده؛و آنها هدایتیافتگان هستند!».(1)
اما جاهلان،این راه روشن و پرافتخار را رها کرده برای فراموش کردن مصائب،خود را به غفلت و بیخبری میزنند و به سرگرمیهای ناسالم و لهو و لعب میپردازند؛نه اجر صابران را دارند و نه افتخارات آنها را.
روشن است که منظور امام علیه السلام این نیست که یکی از این دو راه را انتخاب کنید بلکه منظور این است که اگر راه اوّل را نپذیرفتید به راه دوم خواهید افتاد که رهبر شما در این راه،شیطان و هوای نفس است.
1) بقره، آیات ۱۵۵-۱۵۷
البته بعضی از جاهلان راه سومی انتخاب میکنند؛آنقدر جزع و فزع و بیتابی میکنند و سخنان ناموزون میگویند تا خسته شوند و با گذشت زمان بهتدریج فشار مصیبت کاسته شود؛این راه نیز راه عاقلان و افراد باایمان نیست.
در حکمت 414 که تعبیر دیگری از حکمت 413 است میخوانیم که امام علیه السلام در خبر دیگری این سخن را خطاب به اشعث به عنوان تسلیت مرگ فرزندش عنوان کرد و فرمود:«هرگاه همچون بزرگواران صبر پیشه کنی (پیروز خواهی شد) وگرنه همچون چهارپایان،خود را به غفلت خواهی زد»؛ (إِنْ صَبَرْتَ صَبْرَ الْأَکَارِمِ،وَ إِلَّا سَلَوْتَ سُلُوَّ الْبَهَائِمِ).
تفاوت میان این دو گفتار حکیمانه این است که در جمله دوم بهجای احرار (آزادگان)،اکارم (بزرگواران) آمده است که هر دو قریبالمضمون هستند و بهجای اغمار (جاهلان)،بهائم (چهارپایان) ذکر شده که آنها نیز مضمونی شبیه به هم دارند.
در حکمت 291 تسلیت امام علیه السلام به اشعثبنقیس برای مرگ فرزندش بهصورت گستردهتری آمده است که شرح آن را در ذیل همان حکمت بیان کردیم.
شرح حال اشعث بن قیس را نیز که از منافقان مشهور بود و امام علیه السلام به دلایلی با او مدارا میکرد در ذیل نامه پنجم (جلد نهم پیام امام علیه السلام) آوردیم.
راه صحیح برخورد با مشکلات زندگی
زندگی،خالی از مشکلات و درد و رنجها نیست.پارهای از آنها قابل اجتناب است که انسان باید با هشیاری جلوی آنها را بگیرد و یا اگر براثر غفلت مشکلی دامان او را گرفت راهی برای برون رفت از آن پیدا کند و دست روی دست نگذارد تا مشکل،او را از پای درآورد.
ولی پارهای از مشکلات چنین نیست و هیچکس قادر بر دفع آننمیباشد ازجمله اینکه همه دوستان و خویشاوندان با هم به دنیا نمیآیند و همه با هم از دنیا نمیروند؛فقدان عزیزان مطلبی است غیر قابل اجتناب.
این از یکسو،از سوی دیگر فشار مصیبت گاه بهقدری سنگین است که اگر انسان چارهای برای آن نیندیشد او را از پای درمیآورد.بهترین راه برای کاستن و از بین بردن فشار مصیبت توجه به پاداش صابران و شخصیت آنها در پیشگاه خداوند است و این زاییده ایمان و تقواست.
انسان مؤمن و متقی میداند هرچه از سوی دوست میرسد نیکوست و ای بسا در مصائب،مصالحی باشد که بسیار مفید و مؤثر بوده و از اهمیت مصیبت،برتر و بالاتر است و یا جبران گناهی است که از انسان سرزده و سبب پاکی او میشود و یا آزمونی است که اگر از عهده آن برآید مقام مقربان درگاه خدا را پیدا میکند.
این تفکر و اندیشه است که فشار مصیبت را میکاهد و از بین میبرد.
تعبیر به«احرار»در کلام امام علیه السلام نیز ناظر به همین معناست که آزادگان میکوشند از طرق مختلف،آثار سوء حوادث ناگوار را از خود دور سازند و با صبر و شکیبایی به استقبال آینده روشنی بروند و تا آنجا که ممکن است حوادث ناگوار را جبران سازند ولی اغمار (جاهلان) یا زبان به ناشکری میگشایند و یا با سرگرمیهای ناسالم خود را مشغول میکنند.
توجه به آنچه در آیات و روایات درباره پاداش صابران آمده نیز تأثیر بسزایی در صبر و شکیبایی انسان در برابر حوادث ناگوار دارد.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الصَّبْرُ خَیرُ مَرْکَبٍ مَا رَزَقَ اللَّهُ عَبْداً خَیراً لَهُ وَ لَا أَوْسَعَ مِنَ الصَّبْر؛ صبر بهترین مرکب راهوار است و خداوند به بندهای از بندگانش چیزی بهتر و گستردهتر از صبر عنایت نکرده است».(1)
1) بحارالانوار، ج ۷۹، ص ۱۳۹
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«الصّبرُ علی البلاءِ أفضَلُ مِن العافیهِ فی الرَّخاءِ؛ صبر در برابر مشکلات،برتر از عافیت در وسعت است».(1)زیرا اجر فراوان اخروی آن قابل مقایسه نیست.
1) غررالحکم، ح ۶۲۷۱
[[و قال علیه السلام ]]
فِی صِفَهِ الدُّنْیَا:
تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ،إِنَّ اللّهَ تَعَالَی لَمْ یَرْضَهَا ثَوَاباً لِأَوْلِیَائِهِ،وَ لَا عِقَاباً لِأَعْدَائِهِ.إِنَّ أَهْلَ الدُّنْیَا کَرَکْبٍ بَیْنَا هُمْ حَلُّوا إِذْ صَاحَ بِهِمْ سَائِقُهُمْ فَارْتَحَلُوا.
امام علیه السلام در وصف دنیا فرمود:
میفریبد و زیان میرساند و میگذرد.خداوند به (بخشیدن) آن به عنوان پاداش برای دوستانش،رضایت نداده و (گرفتن) آن را به عنوان کیفر دشمنانش نپذیرفته است.اهل دنیا همچون کاروانی هستند که هنوز رحل اقامت نیفکندهاند که قافلهسالار فریاد میزند (کوچ کنید):و آنها کوچ میکنند.(1)
از کسانی که این کلام حکمت آمیز را در کتاب های خود آورده اند راغب اصفهانی در محاضرات و ماوردی در ادب الدنیا والدین و آمدی در غررالحکم و ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول است که بعضی از آنها آن را با تفاوتی نقل کرده اند و این تفاوت نشان می دهد مصدری غیر از نهج البلاغه در اختیار داشته اند. میدانی نیز در مجمع الامثال آن را با تفاوت هایی نقل کرده است. همچنین طبرسی در مشکاة الانوار. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۳)
اضافه میکنیم که مجمع الأمثال و مطالب السؤول این کلام را در ضمن یک کلام طولانی از امام علیه السلام نقل کرده اند
1) سند گفتار حکیمانه:
سه ویژگی دنیا
امام علیه السلام در این بیان کوتاه و حکیمانه پنج صفت برای دنیا بیان فرموده است.
در سه وصف اول میفرماید:«دنیا میفریبد و زیان میرساند و میگذرد»؛ (فِی صِفَهِ الدُّنْیَا:تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ).
فریبندگی دنیا از طریق ظواهر پرزرق و برق آن است؛اموال و ثروتها، کاخها و زینتها،مقامها و قدرتها؛همه از مظاهر فریبنده دنیاست که گروه زیادی را بهسوی خود جلب کرده و میکند.
و زیان رساندن دنیا از طریق ناکامیها،درد و رنجها،شکستها و مصیبتهاست.هنوز انسان دوران جوانی را طی نکرده برف پیری بر سر و روی او مینشیند و هنوز از قدرتش استفاده نکرده دیگران آن را از چنگ او درمیآورند.هنوز از سلامتیاش بهرهمند نشده امواج بیماری و درد و رنج او را احاطه میکند.
اساساً فریبندگی دنیا گویا مقدمهای برای زیان رساندن آن است؛انسان را غرق نعمت میکند ناگهان از او بازمیستاند و گرفتار امواج غم و اندوه میکند.
و گذرا بودن دنیا چیزی نیست که بر کسی مخفی باشد.تاریخ،بهترین شاهد و گواه آن است و حوادثی که با چشم خود در طول عمر دیدهایم گواه دیگری است.
فرعونها و نمرودها و شدادها همه رفتند سلاطین بزرگ و قدرتمند و جهانگشا همگی در زیر خاک پنهان شدند.تنها کاخهای ویرانشده آنها باقی مانده است.
در عمر خود نیز کسان بسیاری را دیدهایم که یک روز در اوج قدرت بودند و روز دیگر در نهایت ذلت.
بعضی از شارحان «تمُرُّ» را از ماده«مراره»به معنای تلخی دانسته و گفتهاند:
مفهوم کلام این است که دنیا میفریبد و ضرر میزند و تلخ میشود.(1)
آنگاه امام علیه السلام به چهارمین وصف دنیا پرداخته که حقارت آن را در پیشگاه خداوند روشن میسازد،میفرماید:«خداوند به (بخشیدن) آن به عنوان پاداش برای دوستانش،رضایت نداده و (گرفتن) آن را به عنوان کیفر دشمنانش نپذیرفته است»؛ (إِنَّ اللّهَ تَعَالَی لَمْ یَرْضَهَا ثَوَاباً لِأَوْلِیَائِهِ،وَ لَا عِقَاباً لِأَعْدَائِهِ).
این تعبیرِ بسیار جالبی است.درست مثل این که کسی بگوید:فلان مبلغ ناچیز بهقدری بیاهمیت است که نمیتواند بخشیدن آن سبب تشویق دوستان و نبخشیدنش سبب مجازات دشمنان گردد و این نهایت حقارت دنیا را نشان میدهد.
قرآن مجید در سوره زخرف میفرماید:« وَ لَوْ لَا أَنْ یَکُونَ النَّاسُ أُمَّهً وَاحِدَهً لَّجَعَلْنَا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمَنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِّنْ فَضَّهٍ وَ مَعَارِجَ عَلَیْهَا یَظْهَرُونَوَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْوَاباً وَ سُرُراً عَلَیْهَا یَتَّکِئُونَوَ زُخْرُفاً وَ إِنْ کُلُّ ذَلِکَ لَمَّا مَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ »؛اگر (تمکّن کفّار از مواهب مادی) سبب نمیشد که همه مردم،امت واحد (گمراهی) شوند،ما برای کسانی که به (خداوند) رحمان،کافر
1) تمر فعل لازم است و اگر به باب افعال برود بعضی گفته اند که معنای متعدی دارد و بعضی از ارباب لغت گفته اند که آن هم معنای فعل لازم دارد. ولی بودن آن به معنای مرور و عبور با آنچه در ذیل این گفتار حکیمانه آمده است و با تناسب مقام، مناسب تر است. به علاوه اتضر» معنای مرارت را نیز دارد و نیازی به تکرار نیست
میشدند خانههایی قرار میدادیم با سقفهایی از نقره و نردبانهایی که از آن بالا روند و برای اطاقهای آنها درهایی (پر زرق و برق) و تختهایی (زیبا) قرار میدادیم که بر آن تکیه کنند،و هرگونه زیوری را در اختیار آنها میگذاشتیم،ولی اینها همه،متاع زندگی دنیاست،و سرای آخرت نزد پروردگارت برای پرهیزکاران است».(1)
البته خداوند اقوام متعددی را به عذابهای دنیوی گرفتار کرده است که در قرآن مجید نمونههای فراوانی از آن دیده میشود ولی این به آن معنا نیست که فقط عذابهای دنیا و سلب نعمتها جزای کافران باشد؛جزای اصلی آنها در قیامت است.همان گونه که قرآن میفرماید:« وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِّنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَی دُونَ الْعَذَابِ الْأَکْبَرِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ »؛به آنان از عذاب نزدیک (عذاب این دنیا) پیش از عذاب بزرگ (عذاب آخرت) میچشانیم،شاید بازگردند!».(2)
در پنجمین و آخرین جمله امام علیه السلام شرح ناپایداری دنیا را در لباس مثال گویایی بیان کرده،میفرماید:«اهل دنیا همچون کاروانی هستند که هنوز رحل اقامت نیفکندهاند که قافلهسالار فریاد میزند (کوچ کنید) و آنها کوچ میکنند»؛ (وَ إِنَّ أَهْلَ الدُّنْیَا کَرَکْبٍ بَیْنَا هُمْ حَلُّوا إِذْ صَاحَ بِهِمْ سَائِقُهُمْ فَارْتَحَلُوا).
اشاره به اینکه مردم دنیا حتی وضعشان از مسافران عادی نیز بدتر است زیرا مسافران عادی هنگامی که وارد منزلی شدند مقداری در آنجا میمانند و استراحت میکنند و خود را آماده ادامه راه مینمایند مگر اینکه قافلهسالار بعد از اجازه اقامت احساس کند در آن منزلگاه خطری است،در این صورت بلافاصله اعلام میدارد همه برخیزند و آماده حرکت شوند و اهل دنیا درست به چنین قافله و قافلهسالاری میمانند و این مربوط به شرایط غیر عادی است.
ناپایداری مواهب این جهان
درباره بیوفایی و ناپایداری دنیا تعبیرات مختلفی در روایات اسلامی دیده میشود که هر یک از دیگری گویاتر است از جمله:
گاه دنیا را تشبیه به پلی کردهاند که باید از آن عبور کرد و ایستادن و توقف بر آن معنا ندارد.
«إِنَّمَا الدُّنْیا قَنْطَرَهٌ فَاعْبُرُوهَا وَ لَا تَعْمُرُوهَا» .(1)
در جایی دیگر دنیا به عنوان سرای عبور و نه دار اقامت معرفی شده است همانگونه که امام امیرمؤمنان علیه السلام در حکمت 133 فرموده است:
«الدُّنْیا دَارُ مَمَرٍّ لَا دَارُ مَقَر» .
در تعبیر زیبای سومی دنیا تشبیه به لباسی شده که تمام آن از هم شکافته و تنها به نخی بند است که هر زمان احتمال میرود آن نخ،پاره شود و لباس فرو افتد همانگونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«هذِهِ الدُّنْیا مِثْلُ ثَوْبٍ شُقَّ مِنْ أَوَّلِهِ إلی آخِرِهِ فَیبْقی مُتَعَلِّقاً بِخَیطٍ فی آخِرِهِ یوشَکُ ذلِکَ الْخَیطُ أنْ ینْقَطِع» .(2)
در تعبیر چهارمی دنیا تشبیه به سایه ابرها شده که هرگز پایدار نیست و همچون صحنههای دلانگیز خواب است که به زودی میگذرد همانگونه که در غررالحکم از امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده است:
«إنَّ الدُّنْیا ظِلُّ الْغَمامِ وَ حُلُمُ الْمَنامِ» .(3)
در پنجمین تعبیر،وضعیت انسان در برابر دنیا تشبیه به سواری شده است که برای استراحت و خواب نیمروز در سایه درختی در یک روز داغ تابستانی پیاده میشود و بعد از ساعتی استراحت آن را ترک میگوید و میرود همانگونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«إِنَّمَا مَثَلِی وَ مَثَلُ الدُّنْیا کَمَثَلِ رَاکِبٍ مَرَّ لِلْقَیلُولَهِ فِی ظِلِّ
شَجَرَهٍ فِی یوْمِ صَیفٍ ثُمَّ رَاحَ وَ تَرَکَهَا» .(1)
پیش از همه اینها قرآن مجید با مثال روشنی ناپایداری و بیوفایی دنیا را ترسیم کرده است:« وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَّثَلَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیَاحُ وَ کَانَ اللّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ مُّقْتَدِراً ».(2)
و عجیب این است که با این همه توصیف و تشبیه باز هم گروه کثیری غافلاند و همچنان بر این دنیای ناپایدار تکیه میکنند و برای بهدست آوردن گوشهای از آن جانفشانی مینمایند.
[[و قال علیه السلام ]]
لِابْنِهِ الْحَسَنِ علیه السلام:
لَا تُخَلِّفَنَّ وَرَاءَکَ شَیْئاً مِنَ الدُّنْیَا،فَإِنَّکَ تُخَلِّفُهُ لِأَحَدِ رَجُلَیْنِ:إِمَّا رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِطَاعَهِ اللّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ،وَ إِمَّا رَجُلُ عَمِلَ فِیهِ بِمَعْصِیَهِ اللّهِ فَشَقِیَ بِمَا جَمَعْتَ لَهُ؛فَکُنْتَ عَوْناً لَهُ عَلَی مَعْصِیَتِهِ،وَ لَیْسَ أَحَدُ هذَیْنِ حَقِیقاً أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلَی نَفْسِکَ.
امام علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام فرمود:
چیزی از مال و ثروت دنیا را بعد از خود باقی مگذار زیرا آنچه باقی میگذاری برای یکی از دو کس خواهد بود:یا کسی که آن را در راه اطاعت خداوند مصرف میکند که در این صورت او به چیزی سعادتمند شده که تو بهسبب آن محروم شدهای یا برای کسی میگذاری که آن را در راه معصیت خداوند بهکار میگیرد در نتیجه تو بهسبب چیزی که برای اواندوختهای شقاوتمند،ومحروم ازسعادت میشوی ودرواقعاو را درگناهش یاری کردهای و سزاوار نیست هیچیک از این دو کس را بر خویشتن مقدم داری.(1)
مرحوم خطیب در کتاب مصادر نهج البلاغه می گوید: اما تعبیر اول را که امام علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام وصیت میکند گروهی از علما قبل از سید رضی و بعد از او روایت کرده اند مانند صدوق در کتاب خصال و ابن عساکر در تاریخ دمشق و آمدی در غرر (با تفاوت مختصری). اما جمله دوم را مرحوم کلینی در روضه کافی نقل کرده و مخاطب امام علی یکی از اصحابش است که مال قابل توجهی از امام علی درخواست کرد. امام علیه السلام؟ فرمود: به زودی سهم من از بیت المال معین می شود و من آن را با تو تقسیم می کنم. او گفت: من به این قناعت نمی کنم. از نزد حضرت بیرون رفت و به معاویه پیوست.
امام علی این سخن را به صورت نامه ای برای او نوشت. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۴)
1) سند گفتار حکیمانه:
مرحوم سید رضی میگوید:«این سخن بهگونه دیگری نیز نقل شده است و آن چنین است:اما بعد (از حمد و ثنای الهی)،آنچه از دنیا هماکنون در اختیار توست پیش از این در دست دیگران بوده است و بعد از تو نیز به دیگران میرسد تو اموال را برای یکی از دو کس گردآوری میکنی:یکی آنکس که آن را در راه طاعت الهی صرف میکند و با آن سعادتمند میشود در حالی که تو از آن محروم ماندهای یا کسی که آن را در راه معصیت خداوند صرف میکند و تو بهسبب آنچه برای او گردآوری کردهای شقاوتمند خواهی شد (چراکه کمک به گناه کردهای).هیچیک از این دو،شایستگی این را ندارد که تو او (شخص صالح) را بر خود مقدم داری و یا بار (گناه) او (شخص ناصالح) را بر دوش کشی بنابراین برای گذشتگان،رحمت خدا و برای بازماندگان،رزق پروردگار را طلب کن (و به فکر آخرت و آینده خویش باش)»؛
(قَالَ الرَّضِی وَ یرْوَی هَذَا الْکَلامُ عَلَی وَجْهٍ آخَرَ وَ هُوَ:أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ الَّذِی فِی یَدِکَ مِنَ الدُّنْیَا قَدْ کَانَ لَهُ أَهْلٌ قَبْلَکَ،وَ هُوَ صَائِرٌ إِلَی أَهْلٍ بَعْدَکَ،وَ إِنَّمَا أَنْتَ جَامِعٌ لِأَحَدِ رَجُلَیْنِ:رَجُلٍ عَمِلَ فِیَما جَمَعْتَهُ بِطَاعَهِ اللّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ؛أوْ رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِمَعْصِیَهِ اللّهِ،فَشَقِیتَ بِمَا جَمَعْتَ لَهُ.
وَ لَیْسَ أَحَدُ هذَیْنِ أَهْلاً أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلَی نَفْسِکَ،وَ لَا أَنْ تَحْمِلَ لَهُ عَلَی ظَهْرِکَ،فَارْجُ لِمَنْ مَضَی رَحْمَهَ اللّهِ،وَ لِمَنْ بَقِیَ رِزْقَ اللّهِ) .
برای چه کسی باقی میگذاری؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه با استدلال روشنی حریصان را از مالاندوزی بازمیدارد و خطاب به فرزندش امام حسن علیه السلام میفرماید:«چیزی از مال و ثروت دنیا را بعد از خود باقی مگذار زیرا آنچه باقی میگذاری برای یکی از دو کس خواهد بود:یا کسی که آن را در راه اطاعت خداوند مصرف میکند که در این صورت او به سبب چیزی سعادتمند شده که تو بهسبب آن شقاوت یافته و محروم شدهای یا برای کسی میگذاری که آن را در راه معصیت خداوند بهکار میگیرد در نتیجه تو بهسبب چیزی که برای او اندوختهای شقاوتمند،و محروم از سعادت میشوی و در واقع او را در گناهش یاری کردهای»؛ (وَ قَالَ لِابْنِهِ الْحَسَنِ علیه السلام:لَا تُخَلِّفَنَّ وَرَاءَکَ شَیْئاً مِنَ الدُّنْیَا،فَإِنَّکَ تُخَلِّفُهُ لِأَحَدِ رَجُلَیْنِ:إِمَّا رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِطَاعَهِ اللّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ،وَ إِمَّا رَجُلُ عَمِلَ فِیهِ بِمَعْصِیَهِ اللّهِ فَشَقِیَ بِمَا جَمَعْتَ لَهُ؛فَکُنْتَ عَوْناً لَهُ عَلَی مَعْصِیَتِهِ).
و در پایان میفرماید:«و سزاوار نیست هیچیک از این دو کس را بر خویشتن مقدم داری»؛ (وَ لَیْسَ أَحَدُ هذَیْنِ حَقِیقاً أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلَی نَفْسِکَ).
شک نیست که گذاشتن اموالی به عنوان ارثیه در حد نیاز فرزندان و بازماندگان مذموم و نکوهیده نیست و بسیاری از اولیاء اللّه و نیکان اموالی داشتهاند که به فرزندان و همسران یا سایر بستگان آنها رسیده و حتی در آیه 180 سوره بقره
خداوند توصیه میکند که بههنگام فرا رسیدن مرگ،کسانی که اموالی دارند،برای پدر و مادر و نزدیکان بهطور شایسته وصیت کنند و آن را حقی بر پرهیزکاران میشمرد:« کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّهُ لِلْوَالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَی الْمُتَّقِینَ »و حتی در این آیه از مال الارث به عنوان «خیر»یاد شده است که نشان میدهد باقی گذاشتن چنین مالی نه تنها عیب نیست بلکه مایه خیر و برکت است.
مخاطب امام علیه السلام حریصانی هستند که به نام تأمین آینده فرزندان به هر دری میزنند و حلال و حرام را بههم میآمیزند و خود را به زحمت و درد و رنج فراوان و مسئولیتهای سنگین گرفتار میکنند.
امام علیه السلام به اینگونه افراد میفرماید:برای چه کسی این اموال را ذخیره میکنید؟ برای افراد صالح که از آن در راه اطاعت خداوند بهره میگیرند؟ در این صورت آنها خوشبخت میشوند و شما محروم و زیانکار؛در حالی که زحمت جمع کردن مال را شما کشیدهاید.
و اگر این اموال بهدست افراد ناصالح و فاسد بیفتد و از آن در مسیر معصیت پروردگار کمک بگیرند سرنوشت بدتری خواهید داشت زیرا علاوه بر اینکه از برکات مال خود محروم شدهاید،اعانت به اثم و کمک به گناه کردهاید.
بنابراین چه بهتر که انسان حرص و طمع را کنار بگذارد و به کفاف و عفاف قناعت کند و از گردآوری اینگونه اموال بپرهیزد و اگر اموال فراوانی،خواسته یا ناخواسته بهدست او افتاد،تا زنده است از آنها بهره بگیرد و بار سفر آخرت خود را با آن ببندد و صالحات و باقیاتی از خود بهجای نهد و بخشی از آن را بهصورت ارث برای بازماندگانش بگذارد.در این صورت در قیامت گرفتار حسرت و اندوه نخواهد شد به عکس کسانی که اموالی را از طرق مختلف گردآوری کرده و برای دیگران گذاشتهاند که در هر صورت گرفتار حسرت
و اندوه یوم القیامه خواهند بود.
بنابراین از هرکس شایستهتر برای اموالی که انسان گردآوری کرده است خود اوست که زحمت و مسئولیتش را بر دوش گرفته است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا نگوییم در صورت اول که بازماندگان،اموال را در راه خیر مصرف میکنند شخص گردآوری کننده کمک به طاعت آنها کرده و از این نظر دارای ثواب و پاداش،و سعادتمند است همان گونه که در صورت دوم به سبب اعانت بر گناه،شقاوتمند محسوب میشود؟
با توجه به یک نکته پاسخ این سؤال روشن میشود و آن این است که به فرض که به انسان به دلیل کمک و اطاعت پاداشی بدهند ولی بدون شک اگر خودش آن را در طریق اطاعت مصرف میکرد چندین برابر عایدش میشد و از این نظر گرفتار خسران شده است.
اضافه بر این ممکن است در جمعآوری این اموال دقت در حلال و حرام بودن آنها نکرده باشد که در این صورت وزر و وبال آن برای اوست و بهره گرفتن از آن در طریق طاعت برای کسی که از وجود حرام در آن خبر نداشته نصیب دیگران میشود.
سؤال دیگر اینکه فقها در بحث اعانت بر گناه نیت را لازم میدانند و میدانیم شخصی که اموالی را گردآوری کرده نیتش این نیست که فرزند ناصالحش آن را حتماً در طریق گناه مصرف کند بنابراین چگونه امام علیه السلام میفرماید:اعانت بر گناه کرده است؟
پاسخ این است که در بحث اعانت بر اثم گفتهایم که اگر انسان یقین داشته باشد مثلاً انگوری که به کارخانه شرابسازی میفروشد حتماً برای ساخت شراب مورد استفاده واقع میشود آن را نیز مصداق اعانت بر اثم میدانیم و ای بسا حریصانی که اموالی را جمعآوری کردهاند بدانند فرزندان آنها از آن در
کارهای ناشایست استفاده میکنند بنابراین مصداق اعانت بر اثم میشود.
مرحوم سید رضی بعد از پایان این گفتار حکمتآمیز میگوید:«این سخن بهگونه دیگری نیز نقل شده است و آن چنین است»؛ (قَالَ الرَّضِی وَ یرْوَی هَذَا الْکَلامُ عَلَی وَجْهٍ آخَرَ وَ هُوَ).
این قسمت،که مرحوم سید رضی نقل میکند ازنظر معنا تفاوتی با بخش گذشته ندارد و روشن است که نقل به معنا شده است یا آن بخش نقل به معنای این بخش بود.ولی این تفاوت در آن دیده میشود که بخش گذشته بهصورت وصیتی به امام حسن مجتبی علیه السلام بود اما این بخش بهصورت خطبه ایراد شده است چون در آغازش«اما بعد»آمده که معمولاً در آغاز خطبهها میآید. به هر حال میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی)،آنچه از دنیا هماکنون در اختیار توست پیش از این در دست دیگران بوده است و بعد از تو نیز به دیگران میرسد»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ الَّذِی فِی یَدِکَ مِنَ الدُّنْیَا قَدْ کَانَ لَهُ أَهْلٌ قَبْلَکَ،وَ هُوَ صَائِرٌ إِلَی أَهْلٍ بَعْدَکَ).
آنگاه میافزاید:«تو اموال را برای یکی از دو کس گردآوری میکنی:یکی آنکس که آن را در راه طاعت الهی صرف میکند و با آن سعادتمند میشود در حالی که تو از آن محروم ماندهای یا کسی که آن را در راه معصیت خداوند صرف میکند و تو بهسبب آنچه برای او گردآوری کردهای شقاوتمند خواهی شد (چراکه کمک به گناه کردهای)»؛ (وَ إِنَّمَا أَنْتَ جَامِعٌ لِأَحَدِ رَجُلَیْنِ:رَجُلٍ عَمِلَ فِیَما جَمَعْتَهُ بِطَاعَهِ اللّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ؛أوْ رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِمَعْصِیَهِ اللّهِ،فَشَقِیتَ بِمَا جَمَعْتَ لَهُ).
و در پایان میفرماید:«هیچیک از این دو،شایستگی این را ندارد که تو او (شخص صالح) را بر خود مقدم داری و یا بار (گناه) او (شخص ناصالح) را بر دوش کشی»؛ (وَ لَیْسَ أَحَدُ هذَیْنِ أَهْلاً أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلَی نَفْسِکَ،وَ لَا أَنْ تَحْمِلَ لَهُ عَلَی ظَهْرِکَ).
آنگاه نتیجه میگیرد و میفرماید:«بنابراین برای گذشتگان،رحمت خدا و برای بازماندگان،رزق پروردگار را طلب کن (و به فکر آخرت و آینده خویش باش)»؛ (فَارْجُ لِمَنْ مَضَی رَحْمَهَ اللّهِ،وَ لِمَنْ بَقِیَ رِزْقَ اللّهِ).
در حکمت 352 نیز مطلبی آمده بود که از بعضی جهات شبیه کلام مورد بحث است آنجا که میفرماید:بیشترین دلمشغولی خود را به خانواده و فرزندان (و تأمین زندگی آنها) اختصاص مده زیرا اگر آنها از دوستان خدا باشند خداوند دوستان خود را تنها نمیگذارد و اگر از دشمنان خدا هستند چرا همّ خود را صرف دشمنان خدا میکنی؟
(وَ قال علیه السلام:لِبَعْضِ أَصْحَابِهِ لَا تَجْعَلَنَّ أَکْثَرَ شُغُلِکَ بِأَهْلِکَ وَ وَلَدِکَ فَإِنْ یکُنْ أَهْلُکَ وَ وَلَدُکَ أَوْلِیاءَ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یضِیعُ أَوْلِیاءَهُ وَ إِنْ یکُونُوا أَعْدَاءَ اللَّهِ فَمَا هَمُّکَ وَ شُغُلُکَ بِأَعْدَاءِ اللَّهِ) .
و در حکمت 429 نیز تنها به یک بخش از حکمت مورد بحث اشاره شده است که به خواست خدا خواهد آمد.
مرحوم علامه شوشتری در ذیل این کلام حکمتآمیز داستان جالبی از کتاب انوار نعمانیه نقل میکند،میگوید:حضرت عیسی علیه السلام روزی با جماعتی از یارانش از کنار زراعتی میگذشت که هنگام دروی آن رسیده بود.عرض کردند:
ای پیغمبر خدا! ما همه گرسنهایم.خداوند به عیسی علیه السلام وحی فرستاد که به آنها اجازه بده به مقدار قوتشان از آن زراعت بخورند.آنها در آن زراعت متفرق شدند و هرکدام مقداری را آماده خوردن کردند و خوردند.در این هنگام صاحب زراعت رسید و فریاد زد:این زراعت و زمین من است که از پدرانم به ارث بردهام.به اجازه چه کسی از آن میخورید؟ حضرت مسیح علیه السلام از خداوند تقاضا کرد تمام کسانی که از زمان حضرت آدم علیه السلام تا آن زمان مالک آن زمین شده بودند همه را مبعوث و حاضر کند.آنها حاضر شدند و هرکدام فریاد زدند:
زراعت من و زمین من است که از پدرانم به ارث بردهام.صاحب زمین از این
صحنه در وحشت فرو رفت و کار و جایگاه حضرت عیسی علیه السلام به اطلاع او رسید (که به آنها اجازه استفاده از آن زمین را داده است).خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد:من تو را نشناختم.زراعتم برای تو حلال است.حضرت عیسی علیه السلام فرمود:همه کسانی را که دیدی،این زمین را به ارث برده،آباد کرده و گذاشته بودند و رفته بودند و تو نیز خواهی رفت و به آنها ملحق خواهی شد در حالی که نه زمینی و نه مالی خواهی داشت.(1)
1) شرح نهج البلاغه علامه شوشتری، ج ۱۴، ص ۶۲۳
[[و قال علیهالسلام ]]
لِقَائِلٍ قَالَ بِحَضْرَتِهِ:«أَسْتَغْفِرُ اللّهَ»:
ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ،أَ تَدْرِی مَا الاِسْتِغْفَارُ؟ الاِسْتِغْفَارُ دَرَجَهُ الْعِلِّیِّینَ،وَ هُوَ اسْمٌ وَاقِعٌ عَلَی سِتَّهِ مَعَانٍ:أَوَّلُهَا النَّدَمُ عَلَی مَا مَضَی،وَ الثَّانِی الْعَزْمُ عَلَی تَرْکِ الْعَوْدِ إِلَیْهِ أَبَداً،وَ الثَّالِثُ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَی الَْمخْلُوقِینَ حُقُوقَهُمْ حَتَّی تَلْقَی اللّهَ أَمْلَسَ لَیْسَ عَلَیْکَ تَبِعَهٌ،وَ الرَّابِعُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَی کُلِّ فَرِیضَهٍ عَلَیْکَ ضَیَّعْتَهَا فَتُؤَدِّیَ حَقَّهَا،وَ الْخَامِسُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَی اللَّحْمِ الَّذِی نَبَتَ عَلَی السُّحْتِ فَتُذِیبَهُ بِالْأَحْزَانِ، حَتَّی تُلْصِقَ الْجِلْدَ بِالْعَظْمِ،وَ یَنْشَأَ بَیْنَهُمَا لَحْمٌ جَدِیدٌ،وَ السَّادِسُ أَنْ تُذِیقَ الْجِسْمَ أَلَمَ الطَّاعَهِ کَمَا أَذَقْتَهُ حَلاَوَهَ الْمَعْصِیَهِ،فَعِنْدَ ذلِکَ تَقُولُ:«أَسْتَغْفِرُ اللّهَ».
امام علیه السلام به شخصی که در حضور او (از روی غفلت و بیخبری) استغفراللّه گفت، فرمود:
مادرت به عزایت بنشیند آیا میدانی استغفار چیست؟ استغفار مقام بلندمرتبهگان است و واژهای است که بر شش معنا اطلاق میشود (مراحل ششگانهای دارد):نخست پشیمانی از اعمال گذشته،دوم تصمیم بر ترک همیشگی آنها در آینده.سوم این است که حقوقی را که از مردم ضایع کردهای به
آنها بازگردانی تا بههنگام ملاقات پروردگار (بههنگام مرگ یا محشور شدن در قیامت) مدیون کسی نباشی و چهارم اینکه هر واجبی که از تو فوت شده است حق آن را ادا کنی (و قضای آن را بهجای آوری) پنجم،گوشتهایی را که براثر حرام بر اندامت روییده با اندوه بر گناه آب کنی تا چیزی از آن باقی نماند و پوست به استخوانت بچسبد و گوشت تازه در میان آنها بروید و ششم آنکه به همان اندازه که لذت و شیرینی گناه را به خود چشاندهای زحمت و مرارت طاعت را نیز به آن بچشانی.پس از انجام این مراحل میگویی:استغفر اللّه.(1)
این کلام آموزنده را قبل از سید رضی مرحوم ابن شعبة حرانی در کتاب تحف العقول نقل کرده ولی طولانی تر از مرحوم سید رضی، و بعد از مرحوم سید رضی فخر رازی در تفسیر خود و دیلمی در کتاب ارشاد آن را آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۵).
1) سند گفتار حکیمانه:
مراحل استغفار کامل
امام علیه السلام در این گفتار بسیار پرمعنا،حقیقت استغفار را بیان میکند.استغفاری که جامع جمیع شرایط است و انسان را از تمام آثار گناه پاک میسازد و شستوشو میدهد.داستان این گفتار از این قرار است:«شخصی در حضور امام علیه السلام (از روی غفلت و بیخبری) گفت:استغفر اللّه.امام علیه السلام (که احساس کرد استغفار او ظاهری بیش ندارد او را مخاطب ساخته) فرمود:مادرت به عزایت بنشیند»؛ (لِقَائِلٍ قَالَ بِحَضْرَتِهِ:«أَسْتَغْفِرُ اللّهَ»:ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ).
«ثَکل»در لغت به معنای از دست دادن فرزند و یا از دست دادن یکی از عزیزان است بنابراین جمله (ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ) یعنی مادرت تو را از دست بدهد که نتیجه آن این است که او عزادار میشود.
البته منظور از این جمله واقعاً نفرین به مرگ نیست بلکه این،تعبیری است که هنگام نهی اکید از چیزی،در ادبیات عرب بهکار میرود.همانگونه که ما وقتی کسی کار بدی انجام میدهد و میخواهیم بهشدّت او را نهی کنیم میگوییم:خدا مرگت دهد چرا این کار را میکنی؟ این در واقع نفرین جدی به مرگ نیست بلکه اشاره به نهی شدید است.
به هر حال،از قرائن معلوم میشود که شخص مزبور انسان آلوده به گناهی بوده که استغفارش ظاهری و یا بسیار کممحتوا بوده است.امام علیه السلام در اینجا
فرصت را غنیمت میشمرد تا کاملترین مرحله توبه و استغفار را بیان کند.
نخست به او میفرماید:«میدانی استغفار یعنی چه؟»؛ (أَ تَدْرِی مَا الاِسْتِغْفَارُ؟).
این استفهام در واقع استفهام انکاری است یعنی تو حقیقت استغفار را نمیدانی،بگذار برای تو شرح دهم.
سپس میافزاید:«استغفار مقام بلندمرتبهگان است»؛ (الاِسْتِغْفَارُ دَرَجَهُ الْعِلِّیِّینَ).
«علیین» جمع«عِلی»(بر وزن ملی) در اصل به معنای مکان بلند یا اشخاصی است که در محل بالا مینشینند و به اشخاص والامقام که ازنظر معنوی در مکان بالایی هستند نیز اطلاق میشود.بعضی نیز گفتهاند که ذکر علیین به صیغه جمع به منظور تأکید است یعنی (عُلُوٌّ فِی عُلُوٍّ) ولی در کلام امام علیه السلام به معنای اشخاص والامقام میباشد و معنای جمله این است که استغفار،مقام بلندپایگان نزد خداست و آنها هستند که از هر ترک اولایی استغفار میکنند؛استغفاری که جامع شرایط باشد (شرایط مذکور،در ادامه میآید).
آنگاه امام علیه السلام در تفسیر این سخن میفرماید:«استغفار واژهای است که بر شش معنا اطلاق میشود (و مراحل ششگانهای دارد)»؛ (وَ هُوَ اسْمٌ وَاقِعٌ عَلَی سِتَّهِ مَعَانٍ).
آنگاه امام علیه السلام به شرح این مقامات ششگانه پرداخته،میفرماید:«نخست پشیمانی از اعمال گذشته و دوم تصمیم بر ترک همیشگی آنها در آینده است»؛ (أَوَّلُهَا النَّدَمُ عَلَی مَا مَضَی،وَ الثَّانِی الْعَزْمُ عَلَی تَرْکِ الْعَوْدِ إِلَیْهِ أَبَداً).
به یقین،کسی که در مقام استغفار و توبه برمیآید باید از گذشته خویش پشیمان باشد و کسی که از گذشته خویش واقعاً پشیمان است باید تصمیم بر ترک آنها در آینده داشته باشد.چگونه ممکن است کسی از خدا تقاضای عفو گناهی را کند اما در عین حال از انجام آن پشیمان نباشد و یا تصمیم به تکرار آن در آینده داشته باشد؟ این دو از ارکان قطعی استغفار و توبه است و بدون آن توبه مفهومی نخواهد داشت.
لذا در حدیثی از امام باقر علیه السلام در کتاب شریف کافی میخوانیم:
«الْمُقِیمُ عَلَی الذَّنْبِ وَ هُوَ مُسْتَغْفِرٌ مِنْهُ کَالْمُسْتَهْزِی؛ کسی که به گناه خود ادامه میدهد و در عین حال استغفار میکند گویی دارد (خود را یا حکم گناه را یا نعوذ بالله خدا را) مسخره میکند»(1)
آنگاه میفرماید:«سوم این است که حقوقی را که از مردم ضایع کردهای به آنها بازگردانی تا بههنگام ملاقات پروردگار (بههنگام مرگ یا محشور شدن در قیامت) حق کسی بر تو نباشد و چهارم اینکه هر واجبی که از تو فوت شده است حق آن را ادا کنی (و قضای آن را بهجای آوری)»؛ (وَ الثَّالِثُ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَی الَْمخْلُوقِینَ حُقُوقَهُمْ حَتَّی تَلْقَی اللّهَ أَمْلَسَ لَیْسَ عَلَیْکَ تَبِعَهٌ،وَ الرَّابِعُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَی کُلِّ فَرِیضَهٍ عَلَیْکَ ضَیَّعْتَهَا فَتُؤَدِّیَ حَقَّهَا).
این دو قسمت در حقیقت از آثار قطعی پشیمانی واقعی از گناه است زیرا کسی که از کاری پشیمان شده سعی میکند آن را جبران نماید و جبران،در ضایع کردن حقوق مردم،بازگرداندن حقوق به آنها و در تضییع حق اللّه قضای آن است.
بدیهی است که این دو رکن در مواردی است که قابل جبران باشد اما گناهانی که از طریق قضا کردن یا ادای حقوق مردم قابل جبران نیست تنها با انجام اعمال صالح دیگر میتوان آثار آن را از روح و جان شست.
به همین دلیل در آیات بسیاری بعد از ذکر توبه،ذکر اصلاح (جبران با اعمال صالحه) آمده است ازجمله در سوره بقره آیه 159 و 160 درباره علمای یهود که حقایق را مخفی میکردند میخوانیم:« إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَیِّنَاتِ وَ الْهُدَی مِنْ بَعْدِ مَا بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْکِتَابِ أُوْلَئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ*إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَیَّنُوا فَأُوْلَئِکَ أَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ أَنَا التَّوَّابُ الرَّحِیمُ »؛کسانی که دلایل روشن،و وسیله هدایتی را که نازل کردهایم،بعد از آنکه در کتاب برای
1) کافی، ج ۲، ص ۴۳۵، ح ۱۰.
مردم بیان نمودیم،کتمان کنند،خدا آنها را لعنت میکند؛و همه لعنکنندگان نیز آنها را لعن میکنند.مگر آنها که توبه و بازگشت کردند،و (اعمال بد خود را با اعمال نیک) اصلاح نمودند،(و آنچه را کتمان کرده بودند؛آشکار ساختند؛) من توبه آنها را میپذیرم؛که من توّاب و رحیمم».
در واقع شخص گنهکار بهخصوص کسی که اصرار بر گناه داشته مانند بیماری است که نیروهای خود را از دست داده است؛هنگامی که بیماری قطع شد باید به تقویت خویشتن بپردازد تا نیروهای از دست رفته بازگردد و بهصورت نخستین درآید.تأثیر گناه بر روح انسان نیز همینگونه است و جبران و اصلاح آن نیز از طریق انجام اعمال صالحه است.
آنگاه امام علیه السلام بهسراغ پنجمین و ششمین مرحله که آخرین ارکان توبه و بالاترین مراحل آن هستند رفته،میفرماید:«پنجم،گوشتهایی را که براثر حرام بر اندامت روییده با اندوه بر گناه آب کنی تا چیزی از آن باقی نماند و پوست به استخوانت بچسبد و گوشت تازه در میان آنها بروید و ششم آنکه به همان اندازه که لذت و شیرینی گناه را به جسمت چشاندهای زحمت و مرارت طاعت را نیز به آن بچشانی»؛ (وَ الْخَامِسُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَی اللَّحْمِ الَّذِی نَبَتَ عَلَی السُّحْتِ فَتُذِیبَهُ بِالْأَحْزَانِ،حَتَّی تُلْصِقَ الْجِلْدَ بِالْعَظْمِ،وَ یَنْشَأَ بَیْنَهُمَا لَحْمٌ جَدِیدٌ، وَ السَّادِسُ أَنْ تُذِیقَ الْجِسْمَ أَلَمَ الطَّاعَهِ کَمَا أَذَقْتَهُ حَلاَوَهَ الْمَعْصِیَهِ) .
البته این مربوط به جایی است که گوشت انسان از اموال حرام روییده باشد و تعبیر به «حَتَّی تُلْصِقَ الْجِلْدَ بِالْعَظْمِ؛ تا پوستت به استخوانت بچسبد»نوعی تأکید و مبالغه است.حداقل چنین شخصی که در عیش و نوش و اموال حرام فربه شده بهوسیله گرفتن روزههای مستحب لاغر شود و بخش قابل توجهی از آن گوشتها را از طریق روزه و ریاضت آب کند.
قابل توجه اینکه این دو مرحله یکی ناظر به جنبههای جسمی است
و دیگری ناظر به جنبههای روحی (هر چند هر دو از طریق جسم انجام میشود)؛جسم را با ریاضت لاغر میکند و روح را با چشیدن زحمت طاعت، همانگونه که در حال معصیت جسمش را با اموال حرام چاق و فربه کرد و روحش را با گناهانی مانند شنیدن انواع موسیقیها و کارهای حرام دیگری که از طریق جسم به روح منتقل میشود.
در پایان میفرماید:«پس از انجام این مراحل میگویی:استغفر اللّه»؛ (فَعِنْدَ ذلِکَ تَقُولُ:«أَسْتَغْفِرُ اللّهَ») .
بنابراین استغفار بازیچه نیست و لقلقه زبان نمیباشد که انسان هر زمان مرتکب گناهی شود بیآنکه شرایط توبه را فراهم کرده باشد با گفتن استغفراللّه خود را راحت کند و گمان کند گناهش بخشوده شده و از عذاب الهی در امان است.
البته بعضی از این مراحل ششگانه از ارکان است و بعضی دیگر از شرایط کمال.به یقین چهار مرحله اول از ارکان میباشد زیرا بدون پشیمانی که لازمه آن تصمیم بر ترک در آینده است و بدون جبران مافات از حقوق الناس و حقوق اللّه حقیقت توبه حاصل نمیشود.ولی آب شدن گوشتهایی که از حرام روییده و یا چشیدن مرارت طاعت برای از بین رفتن آثار لذت حرام،از مراحل کمال است.
به تعبیر دیگر-آنگونه که مرحوم امام خمینی قدس سره در مکاسب محرمه خود بیان کرده-دو مرحله اول،حقیقت توبه است،مرحله سوم و چهارم شرط پذیرش آن و مرحله پنجم و ششم شرط کمال آن است.
نخستین گام در سیر و سلوک الی اللّه ازنظر عمل،توبه از گناه است؛تا انسان از آثار گناهان پیشین از طریق توبه صحیح،پاک و پاکیزه نشود در حریم قرب پروردگار راهی نخواهد داشت.
در واقع توبه یک کلاس تربیتی مهم است زیرا اگر گنهکار راه بازگشت را به روی خود بسته ببیند از ادامه گناه پرهیز نخواهد کرد و پیش خود فکر میکند:
اکنون که من رانده درگاه خدا شدهام آب از سرم گذشته چه یک قامت چه صد قامت.
امام سجاد علیه السلام حقیقت توبه را در مناجات تائبین بهصورت بسیار زیبایی ترسیم کرده است:
«إِلَهِی أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبَادِکَ بَاباً إِلَی عَفْوِکَ سَمَّیتَهُ التَّوْبَهَ فَقُلْتَ تُوبُوا إِلَی اللَّهِ تَوْبَهً نَصُوحاً فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبَابِ بَعْدَ فَتْحِه؛ خداوندا! تو همان کسی هستی که دری بهسوی عفوت برای بندگانت گشودهای و نام آن را باب توبه گذاشتهای و از همه گنهکاران دعوت کردهای و فرمودهای:بهسوی خدا بازگردید و توبه کنید؛توبهای خالص.اکنون که این باب رحمت گشوده است کسانی که از آن وارد نمیشوند چه عذری دارند؟»همانگونه که علمای اخلاق توبه را به عنوان گام نخستین،بسیار مهم میشمارند فقها نیز آن را جزء واجبات میدانند و بر همه واجب میکنند که اگر لغزشی از کسی سر زد بلافاصله توبه کند و در مقام جبران برآید.
جالب این است که توبه در آیات قرآن در بسیاری از موارد به گنهکار نسبت داده شده ولی در پارهای از موارد به خدا نسبت داده شده است:« لَّقَدْ تَّابَ اللّهُ عَلَی النَّبِیِّ وَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنصَارِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ فِی سَاعَهِ الْعُسْرَهِ مِنْ بَعْدِ مَا کَادَ یَزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِّنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَّحِیمٌ »؛به یقین خداوند رحمت خود را شامل حال پیامبر و مهاجران و انصار،که در زمان عسرت و شدّت (در جنگ تبوک) از او پیروی کردند،نمود؛بعد از آنکه نزدیک بود دلهای گروهی از آنها،از حقّ منحرف شود (و از میدان جنگ بازگردند)؛سپس خدا توبه آنها را پذیرفت،که او درباره آنان مهربان و رحیم است!».(1)
هر دو توبه به معنای بازگشت است ولی توبه بندگان بازگشت از گناه به
1) توبه، آیه ۱۱۷.
اطاعت است و توبه خداوند بازگشت از مجازات به رحمت.
و جالب اینکه هر دو توبه در یک آیه از قرآن در کنار هم قرار داده شده است آنجا که میفرماید:« فمَنْ تَابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اللّهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ »؛اما آنکس که پس از ستم کردن،توبه و جبران نماید،خداوند توبه او را میپذیرد؛(و از مجازات الهی؛معاف میشود،زیرا) خداوند،آمرزنده و مهربان است»(1)
درباره توبه،هم در آیات قرآن بهطور گسترده بحث شده و هم در روایات.در قرآن مجید بیش از هشتاد بار این واژه و مشتقات آن استعمال شده است.
همه انبیای الهی هنگامی که برای هدایت امتهای مختلف مأموریت پیدا میکردند قبل از هرچیز،آنها را به توبه دعوت مینمودند.هود و صالح و شعیب و...علیهم السلام همه قوم خویش را به توبه دعوت کردند و همچنین پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله.
امیرمؤمنان علیه السلام در وصیتنامهای که خطاب به امام مجتبی علیه السلام نوشته است میفرماید:
«إِنْ قَارَفْتَ سَیئَهً فَعَجِّلْ مَحْوَهَا بِالتَّوْبَهِ؛ هر وقت مرتکب گناهی شدی هرچه سریعتر آن را بهوسیله توبه محو کن»و به مؤمنان هشدار داده شده است که در مسأله توبه از تأخیر و تسویف بپرهیزند.(2)
و در جای دیگر میفرماید:
«مُسَوِّفُ نَفْسِهِ بِالتَّوْبَهِ مِنْ هُجُومِ الْأَجَلِ عَلَی أَعْظَمِ الْخَطَرِ؛ کسی که در برابر هجوم اجل،توبه را به تأخیر بیندازد خود را در معرض بزرگترین خطرات قرار داده است».(3)
درباره توبه بحثهای زیادی مطرح است که در اینجانمیتوان به تمام آن پرداخت،ازجمله اینکه قبول شدن توبه عقلی است یا نقلی؟ شرایط توبه و مراتب آن و آثار و برکاتش چیست؟ یکی از بحثها نیز این است که توبه تا چه
زمانی پذیرفته میگردد؟ و چه زمانی درهای توبه بسته میشود؟ که از آیات و روایات استفاده میشود هنگامی که انسان در آستانه مرگ قرار گرفت و چشم برزخی پیدا کرد درهای توبه بسته میشود.
قرآن مجید میفرماید:« وَ لَیْسَتِ التَّوْبَهُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ حَتَّی إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ وَ لَا الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفَّارٌ أُوْلَئِکَ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَاباً أَلِیماً »؛توبه کسانی که کارهای بد انجام میدهند،و هنگامی که مرگ یکی از آنها فرا میرسد میگوید:«الان توبه کردم!»پذیرفته نیست؛و نه کسانی که در حال کفر از دنیا میروند؛اینها کسانی هستند که عذاب دردناکی برایشان فراهم کردهایم».(1)
امام امیر مؤمنان علی علیه السلام در حکمت مورد بحث شرایط توبه کامل و جامع را در عباراتی کوتاه و بسیار پرمعنا بیان فرموده که چیزی فراتر از آن در امر توبه وجود ندارد.
چنین توبهای است که انسان را از هرگونه گناه و از تمام آثار وضعی و تکوینی آن پاک و پاکیزه میکند و از نفوذ گناه در اعماق وجود انسان جلوگیری مینماید.
البته گاه آلودگی انسان به اندازهای است که تصمیم به توبه گرفتن کار آسانی نیست؛زندگی او آلوده به انواع اموال حرام شده،شغل او و فکر او آلوده به گناه است.در اینگونه موارد تصمیم شجاعانهای لازم است که توأم با امدادهای الهی شود و انسان را از منجلاب گناه بیرون آورد.همانگونه که در داستان معروف ابو بصیر و همسایه توبهکارش آمده است.
او میگوید:همسایهای داشتم که از کارگزاران حکومت ظالم (بنیامیه یا
1) نساء، آیه ۱۸ .
بنیعباس) بود و از این طریق اموال فراوانی را بهدست آورده و مشغول عیش و نوش و لهو و لعب بود.اضافه بر این،افراد فاسد را به مجلس خود دعوت میکرد.بارها او را نصیحت کردم ولی دست برنداشت اما هنگامی که زیاد اصرار نمودم گفت:ای مرد! من آدمی آلوده به گناهم و تو مرد پاکی هستی اگر شرح حال مرا برای یارت امام صادق علیه السلام بازگو کنی امید میرود نجات یابم.
ابوبصیر میگوید:گفتههای او در دل من اثرکرد هنگامیکه خدمت امامصادق علیه السلام رسیدم شرح حال او را به آن حضرت عرض کردم.فرمود:هنگامی که به کوفه بازگشتی او به دیدار تو میآید.به او بگو جعفر بن محمّد برای تو پیغام فرستاده و گفته است که دست از این کارها بردار،من بهشت را برای تو تضمین میکنم.
ابو بصیر میگوید:وقتی به کوفه بازگشتم در میان کسانی که به دیدار من آمدند همسایه گنهکارم بود.هنگامی که خواست برخیزد و برود اشاره کردم بنشین تا منزل خلوت شود من کاری با تو دارم.هنگامی که منزل خلوت شد به او گفتم:
حال تو را برای امام صادق علیه السلام شرح دادم امام علیه السلام فرمود:سلام مرا به او برسان و به او بگو اعمال ناشایست خود را ترک کند و در برابر آن،من بهشت را برای او تضمین میکنم.
مرد همسایه با شنیدن این سخن،سخت منقلب شد و گریه کرد.سپس گفت:
تو را به خدا جعفر بن محمّد چنین پیامی به من داده است؟ ابو بصیر میگوید:
قسم یاد کردم که این پیام آن حضرت است.
آن مرد گفت:همین کافی است و سپس از نزد من بیرون رفت.
بعد از چند روز کسی را بهسراغ من فرستاد تا نزد او بروم.دیدم پشت در خانه ایستاده در حالی که بدنش تقریباً برهنه است.گفت:ای ابوبصیر! هرچه در منزل از اموال حرام بود آنها را در راه خدا دادم.(یا به صاحبانش بازگرداندم) و تو میبینی اکنون در چه حالم.
ابوبصیر میگوید:با کمک برادران شیعه،لباس (و سایر نیازمندیها را) برای او گردآوری کردم (در حالی که از تصمیم و همت او سخت شگفتزده بودم).
مدتی گذشت بار دیگر بهسراغ من فرستاد که بیا من بیمارم.ابوبصیر میگوید:
به سراغش رفتم و مرتباً برای درمان او میکوشیدم ولی درمانها سودی نبخشید و سرانجام در آستانه رحلت از دنیا قرار گرفت.
ابوبصیر میگوید:در واپسین ساعات عمر در کنار او نشسته بودم و او بیهوش شد.هنگامی که به هوش آمد صدا زد:ای ابوبصیر! دوست تو به عهدش وفا کرد.
این سخن را گفت و چشم از دنیا فروبست.
ابوبصیر اضافه میکند:مدّتی بعد به زیارت خانه خدا رفتم؛سپس برای زیارت امام صادق علیه السلام به مدینه آمدم هنگامی که میخواستم وارد منزل آن حضرت شوم در حالی که یک پای من در دالان خانه بود و پای دیگرم در حیاط خانه،امام علیه السلام از داخل اطاق صدا زد و فرمود:
«یا أَبَا بَصِیرٍ قَدْ وَفَینَا لِصَاحِبِکَ؛ ای ابو بصیر! ما به عهدی که با دوست تو کرده بودیم وفا کردیم!».(1)
1) کافی، ج ۱، ص ۴۷۴، ح ۵
[[و قال علیهالسلام ]]
الْحِلْمُ عَشِیرَهٌ.
امام علیه السلام فرمود:
حلم همچون یک قوم و قبیله است (در یاری کردن انسان در مقابل سفیهان).(1)
مرحوم خطیب در این جا منبع دیگری برای این گفتار موجز حکمت آمیز ذکر نکرده و ماهم جست وجو کردیم و منبع دیگری جز نهج البلاغه نیافتیم جز این که در غررالحکم نیز با عین همین عبارت ذکر شده است. (غررالحکم، ح ۶۳۷۹) همچنین دانشمند معروف، واسطی نیز که در قرن ششم می زیسته در کتاب عیون الحکم و المواعظ آن را آورده است. ( عیون الحکم والمواعظ، ص ۳۸)
1) سند گفتار حکیمانه:
بهترین یاور در برابر سفیهان
امام علیه السلام در این گفتار بسیار کوتاه و حکیمانه به حقیقت مهمی اشاره کرده، میفرماید:«حلم همچون یک قوم و قبیله است (در یاری کردن انسان در مقابل سفیهان)»؛ (الْحِلْمُ عَشِیرَهٌ).
حقیقت حلم همان بردباری در برابر اهانتها و سخنان درشت و سخیف و بیادبانه افراد نادان است و همیشه در جوامع انسانی چنین افرادی بوده و هستند که گاهی از سر حسادت و یا نادانی،افراد باشخصیت را مورد اهانت قرار داده و میدهند.
یکی از دستورات اسلام که هم در آیات قرآن به اشاره شده و هم در روایات، سکوت و تحمل در برابر این افراد است.قرآن مجید میگوید:« وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً »؛بندگان (خاص خداوند) رحمان،کسانی هستند که با آرامش و بیتکبّر بر زمین راه میروند؛ و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند)،به آنها سلام میگویند (و با بیاعتنایی و بزرگواری میگذرند)»(1)
و در جای دیگر میفرماید:« وَ الَّذِینَ لَا یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً» ؛و کسانی که شهادت به باطل نمیدهند (و در مجالس باطل شرکت
1) فرقان، آیه ۶۳.
نمیکنند)؛وهنگامیکه با لغو وبیهودگی برخورد کنند،بزرگوارانه از آن میگذرند»(1)
امام علیه السلام در این کلام نورانی میفرماید:هرگاه افراد باشخصیت در مقابل نادانی که ناسزا میگوید و اهانت میکند سکوت کنند و بردبار باشند مردم به یاری آنها برمیخیزند و شخص نادان بیادب را بر سر جای خود مینشانند و چه بهتر که دشمن انسان به دست دیگران تنبیه شود.
در همین کلمات قصار نهجالبلاغه در حکمت 206 خواندیم که امام علیه السلام فرمود:
«أَوَّلُ عِوَضِ الْحَلِیمِ مِنْ حِلْمِهِ أَنَّ النَّاسَ أَنْصَارُهُ عَلَی الْجَاهِلِ؛ نخستین سودی که شخص حلیم از حلم خود میبرد این است که مردم در برابر شخص جاهل از او حمایت میکنند».
در حدیث دیگری که در غررالحکم آمده همین معنی به تعبیر زیبای دیگری بیان شده است.امام علیه السلام میفرماید:
«وجَدتُ الحِلمَ و الاحتِمالَ أنْصَرَ لِی مِن شُجعانِ الرِّجال؛ بردباری و تحمل را یاوری بهتر از مردان شجاع یافتم».(2)
اضافه بر این،سکوت افراد باشخصیت در مقابل اینگونه افراد سبب میشود خودشان شرمنده شوند و دهان فرو بندند همانگونه که در حکمت 211 آمده بود:
«وَ الْحِلْمُ فِدَامُ السَّفِیه؛ حلم و بردباری دهانبند سفیهان است».ولی اگر افراد باشخصیت به مقابله برخیزند،هم مقام خودشان را تنزل میدهند و هم بر آتش جهل جاهلان میافزایند و نتیجه معکوس خواهند گرفت.
مرحوم علامه شعرانی در پاورقیهایی که بر شرح اصول کافی مرحوم ملاصالح مازندرانی نوشته در تفسیر جمله«الحلم عشیره»چنین میگوید:بعضی از افراد نادان چنین میپندارند که حلم و بردباری نشانه ضعف است و شخص نیرومند باغیرت هرگز آزار مردم را تحملنمیکند زیرا قبول ظلم از ظلم کردن
زشتتر و بدتر است و گاه به آیه شریفه« فَمَنِ اعْتَدَی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیْکُمْ »(1)و آیه شریفه« وَ لَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاهٌ یَا أُوْلِی الْأَلْبَابِ »(2)و آیه « وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَاناً »(3)استدلال میکنند اضافه بر این، سکوت در برابر ظلم و رضایت دادن به آن سبب جرأت و جسارت شخص ظالم میشود و افراد ظالم و بیادب اگر بدانند انسانهای باشخصیت،مأمور به سکوتاند بر ظلم و جسارتشان میافزایند.
نامبرده در پاسخ این اشکال میگوید:حلم و بردباری جایی دارد و مطالبه حقوق جای دیگر.آنچه مسلم است این است که انسان نباید تسلیم عواطف ناشی از شهوت و غضب شود به گونهای که اختیار را از او سلب کند و در مسیر قوه وهمیه قرار گیرد بلکه واجب است مالک نفس خویش باشد.حتی قصاص و انتقام و ایستادنش در برابر شخص متجاوز باید به مقتضای عقل باشد نه برای ارضای عواطف و متابعت از هوای نفس و شهوات زیرا امتیاز انسان نسبت به حیوان در همین است و پیروی از حلم از وظایف انسان است نه پیروی از هوی، و آن چیزی است که ذخیره او برای قیامت میشود و مقتضای عقل همین است.(4)
از بعضی روایات معصومین علیهم السلام استفاده میشود که آن بزرگواران حتی طرز حلم کردن و برخورد با سفیهان و جاهلان را به ما آموختهاند.
در حدیث معروف عنوان بصری که خدمت امام صادق علیه السلام برای آموختن علم آمد ازجمله مطالبی که امام علیه السلام به او فرمود این بود:من نُه چیز را به تو سفارش میکنم که برای همه سالکان الی اللّه نیز همان را توصیه مینمایم.سه نکته درباره ریاضت نفس است و سه نکته درباره حلم و سه نکته درباره علم.آنها را به
خاطر بسپار و در آن سستی مکن.
عنوان بصری میگوید:تمام فکر و قلبم را متوجه آن حضرت ساختم.فرمود:
اما آنچه درباره ریاضت نفس است این است که هرگز چیزی را که به آن تمایل نداری نخور که موجب حماقت است و هنگامی که سیر شدی دست بهسوی غذا مبر و هنگامی که میخواهی چیزی بخوری باید از حلال باشد و نام خدا را ببری....
و اما سه نکتهای که درباره حلم است:اگر کسی به تو بگوید:اگر یک سخن نسنجیده درباره من بگویی ده برابر آن را درباره تو میگویم،تو در مقابل چنین شخصی باید بگویی:اگر ده گفتار نسنجیده بگویی حتی یکی هم نخواهم گفت و کسی که به تو دشنام و نسبت بد بدهد به او بگو:اگر در آنچه میگویی صادق هستی از خدا میخواهم مرا ببخشد و اگر کاذب هستی از خدا میخواهم تو را ببخشد.وهرگاه به تو وعده شروبدی بدهد تو وعده نصیحت وخیرخواهی به او بده.
اما آن سه چیز که درمورد علم است این است که آنچه رانمیدانی از علما بپرس و بپرهیز از اینکه برای آزار و آزمودن از آنها سؤال کنی،و از اینکه تنها به رأی خود چیزی را عمل کنی بپرهیز و راه احتیاط را در پیش گیر....(1)
نقطه مقابل حلم؛حدّت،تندی و پرخاشگری است.افرادی را سراغ داریم که با شنیدن یک جمله نامناسب از یک فرد نادان ناگهان تبدیل به کورهای از آتش میشوند و عکسالعملهای تند و شدیدی نشان میدهند که هم از مقام آنها کاسته میشود و هم شخص نادان را جسورتر میکند و هم کسی به یاری آنها برنمیخیزد.
لذا در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام میخوانیم:
«الحِلمُ یُطْفِئُ نارَ الغضَبِ و الحِدّهُ تُؤجِّجُ إحراقَه؛ حلم و بردباری آتش غضب را خاموش میکند اما حدت و تندی بر آتش آن میافزاید».(2)
در حکمت 255 از نهج البلاغه نیز خواندیم:
«الْحِدَّهُ ضَرْبٌ مِنَ الْجُنُونِ؛ حدت و تندی و تندخویی نوعی از جنون و دیوانگی است».
جالب اینکه افراد سفیه و نادان دوست دارند عکسالعملی در برابر آنها نشان داده شود تا به کار خود ادامه دهند و عقده دل را بگشایند اما هنگامی که به آنها بیاعتنایی شود غمگین میشوند.آیا بهتر نیست با بیاعتنایی آنها را غمگین و مأیوس سازیم همانگونه که امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید:
«إذا حَلُمتَ عن السَّفیهِ غَمَمْتَه فَزِدْه غمّاً بحِلْمِکَ عنه؛ هنگامی که در برابر شخص سفیه و نادان بردباری نشان دهی غمگین میشود.حال که چنین است با حلم خود بر غم و اندوه او بیفزا».(1)
1) غررالحکم، ح ۶۳۸۹
[[و قال علیهالسلام ]]
مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ:مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ،مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّهُ،وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَهُ،وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
بیچاره فرزند آدم،سرآمد زندگیاش نامعلوم،عوامل بیماریاش ناپیدا و (تمام) اعمالش در جایی محفوظ است.پشه او را آزار میدهد و گلوگیر شدن (آب یا غذا) موجب مرگ او میشود و عرق،او را متعفن و بدبو میسازد.(1)
در مصادر آمده است که قبل از مرحوم سید رضی، جاحظ در المائة المختارة این کلام حکمت آمیز را آورده و بعد از سید رضی آمدی در غررالحکم آن را با تفاوت مختصری ذکر کرده و همچنین این القاسم در ریاض الاخبار با بعضی اضافات آن را آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۶)
اضافه میکنیم که طبق نقل دمیری در کتاب حیاة الحیوان اصبغ بن نباتة از امیر مؤمنان علی علیه السلام روایت را به این صورت نقل کرده است: ابن آدم و ما ابن آدم تؤلمه البقة و تنتنه العرقة و تقتله الشرقه. (ر.ک: شرح علامة تستری، ج ۱۱، ص ۳۳۷). نیز زمخشری در ربیع الابرار آن را با اضافه جملة وتمیته الغرقة» آورده است. (ربیع الابرار، ج ۲، ص ۳۴۲)
1) سند گفتار حکیمانه:
نقاط ضعف عجیب این انسان مغرور!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه پرده از روی ضعف انسان برداشته و غرور و غفلت او را درهم میشکند و نشان میدهد که در برابر تمام نقطههای قوت و تواناییهایی که انسان دارد نقاط ضعف عجیبی را نیز داراست و در مجموع به شش نقطه از این نقاط ضعف اشاره میفرماید،سه قسمت از درون انسان سرچشمه میگیرد و سه قسمت از برون.
اما درباره سه قسمت اول میفرماید:«بیچاره فرزند آدم،سرآمد زندگیاش نامعلوم،عوامل بیماریاش ناپیدا و اعمالش در جایی محفوظ است»؛ (مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ(1):مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ،مَحْفُوظُ الْعَمَلِ).
آری از یکسو نمیداند پایان عمر او در چه زمان و تاریخی است؛شب میخوابد از صبح خبر ندارد،صبح میشود از عصر خبر ندارد.خواه پیر باشد یا جوان یا کودک در هر لحظه احتمال فرا رسیدن مرگ وجود دارد.
و از سویی دیگر عوامل بیماری در درون بدن او بهصورت ناپیدا وجود دارد.
بهخصوص با کشفیات امروز که میگویند:در هر ساعت از طریق آبوهوا و غذا و پوست بدن میکروبهایی وارد جسم انسان شده و در خون انسان شناور
1) در این جمله «ابن آدم» مبتدای مؤخر است و «مسکین» خبر مقدم و تنوین مسکین گاه برای تخویف حذف می شود
میشوند.هر زمان که بخشی از آنها غلبه کنند انسان به یکی از بیماریها مبتلا میشود.
دستگاههای بدن انسان اعم از دستگاه تنفس و قلب و کلیه و عروق و مغز، همه آسیبپذیرند و در معرض انواع آفات و بیماریها قرار دارند.با این حال چگونه انسان میتواند به فردای خود مطمئن باشد که سالم است و توانا؟
از سوی سوم،هر عملی که بهجا میآورد در نامه اعمال او ثبت میشود و فرشتگان الهی مأمور حفظ اعمال او هستند.اضافه بر این،زمین و زمان و اعضای بدن او نیز همگی مأموریت ضبط اعمال او را دارند.
آیا چنین انسانی شایسته عنوان مسکین نیست که امام علیه السلام فرموده است؟
آنگاه اشاره به عوامل بیرونی کرده و به چند نمونه ظاهراً کوچک آن که میتواند زندگی انسان را برهم زند اشاره میکند،میفرماید:«پشهای او را آزار میدهد و گلوگیر شدن (آب یا غذا) موجب مرگ اوست و عرق،او را متعفن و بدبو میسازد»؛ (تُؤْلِمُهُ الْبَقَّهُ،وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَهُ،وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَهُ) .
«شرقه» اسم«مره»از ماده«شَرَق»(بر وزن طرب) به معنای گلوگیر شدن است.
آری پشهای که گاه به آسانی به چشم نمیآید و در گوشه و کنار در کمین انسان است که بر بدن او بنشیند و با نیش خود بخشی از خون او را بمکد و خواب و استراحت را از او بگیرد.اضافه بر پشههای خطرناکی که گاه مایه مرگ انساناند یا بیماریهایی را به او تحمیل میکنند.
از سویی دیگر مجرای تنفس و تغذیه انسان دقیقاً در کنار یکدیگر قرار دارند.
به هنگامی که انسان میخواهد غذایی ببلعد دریچه تنفس بسته میشود و به هنگامی که بلعیدن تمام شد باز میشود.حال اگر آن دریچه کوچکی که این وظیفه را برعهده دارد دیر بجنبد و مقداری آب یا غذا وارد ریه شود اگر بسیار کم باشد با سرفههای شدید به خارج پرتاب میشود و اگر زیاد باشد حالت خفگی
به انسان دست میدهد و پایان عمر او فرامیرسد.همچنین اگر لقمه یا جرعه آب در آن فضا بایستد و حرکت نکند راه نفس کشیدن را بر انسان میبندد و اگر در مدت کوتاهی مشکل برطرف نشود مرگ بهسراغ او میآید.
انسانی که اینقدر مرز زندگی و مرگش به هم نزدیک است چگونه ممکن است مغرور شود و از باده قدرت سرمست گردد و دست به هر کاری بزند؟
همچنین هر انسانی به هنگامی که فعالیت جسمانی شدیدی داشته باشد و یا در گرمای هوا گرفتار شود عرق از روزنههای پوست او جاری میگردد و بدن او را بدبو میسازد یعنی عوامل تعفن بهوسیله خود او بر بدنش آشکار میشود.
از مجموع این نقاط ضعف ششگانه به خوبی روشن میشود که چرا انسان مسکین و بیچاره است.
امام علیه السلام با این گفتار حکیمانهاش نمیخواهد مقام انسان را کاهش دهد و یا از عظمت او بکاهد؛انسانی که خلیفه اللّه و گل سرسبد آفرینش و مسجود فرشتگان الهی است.بلکه میخواهد غرور و غفلت او را درهم بشکند؛همان غرور و غفلتی که او را آلوده انواع گناهان و ظلم و ستمها و مفاسد بیشمار میسازد.
جالب این است که ابن معروف (قاضی القضاه ابومحمّد عبید اللّه بن احمد بن معروف،متولد 306) اشعاری دارد که ظاهراً از کلام امام علیه السلام در آن الهام گرفته است.او میگوید:
یا بُؤسَ للإنسانِ فی الدُّنیا و إنْ نالَ الأمَل
یَعیشُ مَکشوفَ العِلَل فیها و مَکتومَ الأجَل
بَیْنا یُری فی صِحّهٍ مُغْتَبِطاً قِیلَ اعتَلَل
و بَینَما یُوجَدُ فیها ثاوِیاً قِیلَ انْتَقَل
فَأوْفَرُ الحَظِّ لِمَن یَتْبَعُه حُسنُ العَمَل
بدا به حال انسان در دنیا هر چند به آرزوهای (دراز) خود برسد.
زندگی میکند در حالی که عوامل بیماری در او مکتوم و پایان عمرش نیز ناپیداست.
در حالی که کاملاً در سلامت است بهطوری که مردم به حال او غبطه میخورند ناگهان گفته میشود که بیمار شد.
و در حالی که مشغول حرکت به این طرف و آن طرف است ناگهان میگویند که از این جهان چشم فرو بست.
بنابراین بهره کامل از آن کسانی است که اعمال نیک درپی داشته باشند.(1)
انسان موجودی است از یک نظر بسیار قوی و نیرومند که عرصه زمین و پهنای آسمان و اعماق دریاها را جولانگاه خود قرار داده و تمام موجودات زمینی را مسخّر خود ساخته و از تمام مواهب این جهان به نفع خود استفاده میکند.ولی با تمام قدرتی که دارد موجودی بسیار ضعیف و آسیبپذیر است.
یک پشه کوچک که گاه با چشم هم دیده نمیشود او را آزار میدهد یا بیمار میکند و گاهی سبب مرگ او میشود و از آن کوچکتر میکروبها و ویروسهای بیماریزا هستند که ابداً با چشم دیده نمیشوند ولی این موجودات نامرئی و ظاهراً بسیار ضعیف و ناتوان انسانهای قوی و قهرمان را میتوانند از پای درآورند.
این ترکیب عجیب انسان از قوت و ضعف ظاهراً برای این است که از طرفی بتواند مدارج ترقی و کمال را طی کند و از سویی دیگر گرفتار غرور و غفلت و خودبزرگبینی نشود.
1) تاریخ بغداد، ج ۱۰، ص ۳۶۷.
ازجمله مسائلی که انسان با آن دست به گریبان است زمان اجل اوست که کاملاً مخفی و پنهان است.این نیز هشداری برای انسانهاست که آنی غافل نشوند و به گمان زندگی طولانی دست به هر کاری نزنند و فکر نکنند که زمان توبه از گناه و جبران خطاها وسیع است چراکه هر لحظه ممکن است مرگ او فرارسد.یک جرعه آب یا یک لقمه غذا میتواند گلوی او را بفشارد و در عین سلامتی،راهی دیار آخرت کند.
اینها حقایقی است که امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به آن اشاره فرموده و ریشه آن در قرآن مجید است میفرماید:« یُرِیدُ اللّهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ وَ خُلِقَ الْإِنسَانُ ضَعِیفاً »؛خدا میخواهد کار را بر شما سبک کند؛و انسان،ضعیف آفریده شده است».(1)
در جای دیگر میخوانیم:« إنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاًإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً »؛ انسان،حریص آفریده شدههنگامی که ناراحتی به او رسد بسیار جزع و فزع میکند».(2)
و در جای دیگر میفرماید:« وَ مَا تَدْرِی نَفْسٌ مَّا ذَا تَکْسِبُ غَداً وَ مَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ »؛و هیچکس نمیداند در چه سرزمینی میمیرد؟ خداوند عالم و آگاه است!».(3)
در روایات آمده است:هنگامی که خداوند پشهها را بر نمرود و لشکرش مسلط ساخت تعداد فوقالعاده زیادی اطراف لشکر او را احاطه کردند.نمرود از لشکرش جدا شد و در خانهاش وارد گشت و تمام درها را بست و پردهها را فرو افکند و بر پشت خود خوابید،فکر میکرد که چگونه از این لشکر عظیم پشهها رهایی یابد ناگهان پشهای وارد بینی او شد و بهسوی مغز او بالا رفت.چهل روز
او را آزار میداد به گونهای که برای پیدا کردن آرامش موقت،سر خود را بر زمین میکوبید و در این حال بود تا به هلاکت رسید.(1)
در حدیث دیگری آمده است که امام صادق علیه السلام نزد منصور دوانیقی بود در این حال پشهای منصور را آزار میداد و هر زمان او را از خود دور میساخت دو مرتبه بهسوی او بازمیگشت.او روی به امام صادق علیه السلام نمود و عرض کرد:
خداوند چرا این پشه (مزاحم) را آفریده است.امام علیه السلام فرمود:
«لِیُذِلَّ بِهِ الْجَبابِرَهَ مِثلَک؛ برای اینکه ستمگرانی مانند تو را خوار کند»(2)
دانشمندان تحقیقاتی درباره عرق کردن انسان و ماده تشکیل دهنده عرق و عوامل بدبویی آن کرده و به نتایج عجیب و شگفتانگیزی دست یافتهاند.
ازجمله:
آنها معتقدند که عرق بر دو گونه است:گونهای از آن همان است که بههنگام فعالیت زیاد که بدن انسان گرم میشود و یا گرمی هوا تأثیر میگذارد بدن برای خنک شدن عرق میکند.این نوع عرق بدبو نیست.
نوع دوم عرقی است که در زیر بغل،کشاله ران،پاها و گاه کف دستها ظاهر میشود.آن عرق بدبوست و تازه خود عرق نیز بدبو نمیباشد بلکه موجودات زنده ذرهبینی که در این نقاط از بدن هستند از عرق استفاده میکنند و مدفوعی از خود خارج میسازند که بوی بد از آن است و به همین دلیل دستور داده شده که بهخصوص این نقاط از بدن شسته شود تا محلی برای پرورش این موجودات زنده باقی نماند و در روایات اسلامی نیز آمده است که یکی از فایدههای غسل
جمعه آن است که بوی بد زیر بغل را برطرف میکند.
البته وجود موهای زائد و بلند در زیر بغل نیز محل مناسبی برای پرورش این موجودات ذرهبینی مزاحم است و لذا در روایات اسلامی دستور به برطرف کردن آنها داده شده است.(1)
پشه ظاهراً موجود بسیار کوچک و بیارزشی است ولی تحقیقات دانشمندان نشان میدهد که آنها نیز جهان بزرگی برای خود دارند.آنان میگویند که بیش از 2800 گونه پشه در سراسر جهان وجود دارد و چون حشراتی خونسرد هستند در فصل زمستان به خواب زمستانی فرو میروند ولی به هنگامی که فعال میشوند به خون نیاز دارند اما نه برای تأمین انرژی بلکه پشههای ماده از آن برای تولید مثل و نمو تخمهای خود استفاده میکنند.
خرطوم و نیش پشه از دو کانال مجزا تشکیل یافته،یکی مجرای بزاق است و دیگری برای مکیدن خون و عجیب اینکه پشه هنگام مکیدن خون،از طریق بزاق خود یک ماده ضد انعقاد خون ترشح میکند تا هنگام مکیدن آن لخته نگردد و همین بزاق پشه است که موجب تحریک بدن میگردد و در نتیجه خارش و تورم و قرمزی در محل پدید میآید.
پشه ماده قادر است از فاصله سی متری و گاه پنجاه متری بوی بدن انسان را احساس کند و بهسوی او برای گرفتن خون بیاید.افرادی که گروه خونی آنها O میباشد بیشتر گزیده میشوند و آنهایی که گروه خونیشان میباشد کمتر.
1) رجوع شود به وسائل الشیعه، باب ۶ از ابواب اغسال مسنونه، ح ۱۵.
وَ رُوِی أَنَّهُ علیه السلام کَانَ جَالِساً فِی أَصْحَابِهِ فَمَرَّتْ بِهِمُ امْرَأَهٌ جَمِیلَهٌ فَرَمَقَهَا الْقَوْمُ بِأَبْصَارِهِمْ،
[[فقال علیهالسلام ]]
إِنَّ أَبْصَارَ هذِهِ الْفُحُولِ طَوَامِحُ؛وَ إِنَّ ذلِکَ سَبَبُ هَبَابِهَا،فَإِذَا نَظَرَ أَحَدُکُمْ إِلَی امْرَأَهٍ تُعْجِبُهُ فَلْیُلَامِسْ أَهْلَهُ،فَإِنَّما هِیَ امْرَأَتِهِ کَامْرَأَتِهِ.
فقال رجل من الخوارج:«قاتله اللّه کافراً ما أَفقهه»فوثب القوم لیقتلوه، فقال علیه السلام:رُوَیْداً إِنَّما هُوَ سَبٌّ بِسَبٍّ،أَوْ عَفْوٌ عَنْ ذَنْبٍ!
روایت شده است که آن حضرت در میان اصحابش نشسته بود.زن زیبایی (که تمام چهرهاش را نپوشانده بود) از آنجا عبور کرد و چشم حاضران را به خود جلب نمود.
امام علیه السلام فرمود:
چشمان این مردان،طغیانگر است و آنچه نظرشان بر آن افتاد مایه تحریک و هیجان آنهاست.هرگاه یکی از شما نظرش به زنی افتاد که زیبا و صاحب جمال بود،برود و با همسر خود آمیزش کند زیرا او هم زنی است مانند همسرش!
در اینهنگام مردی از خوارج گفت:خداوند این کافر را بکشد چقدر دانا
و فقیه است!! هنگامی که حاضران این سخن را شنیدند از جای پریدند تا او را به قتل برسانند،ولی امام علیه السلام فرمود:آرام باشید جواب دشنام،بدگویی است و یا گذشت از گناه (نه کشتن مرد بد زبان).(1)
این گفتار حکیمانه را مرحوم صدوق در خصال و مرحوم ابن شعبه در تحف العقول (با تفاوتی در ضمن حدیث اربع مائه) قبل از سید رضی آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۷)
1) سند گفتار حکیمانه:
راه غلبه بر شهوت
این گفتار حکیمانه زمانی از امام علیه السلام صادر شد که روایت شده است آن حضرت در میان اصحابش نشسته بود.زن زیبایی (که تمام چهرهاش را نپوشانده بود) از آنجا عبور کرد و چشم حاضران را به خود جلب نمود.امام علیه السلام فرمود:
«چشمان این مردان،طغیانگر است و آنچه نظرشان بر آن افتاد مایه تحریک و هیجان آنهاست»؛ (وَ رُوِی أَنَّهُ علیه السلام کَانَ جَالِساً فِی أَصْحَابِهِ فَمَرَّتْ بِهِمُ امْرَأَهٌ جَمِیلَهٌ فَرَمَقَهَا الْقَوْمُ بِأَبْصَارِهِمْ فَقال علیه السلام:إِنَّ أَبْصَارَ هذِهِ الْفُحُولِ طَوَامِحُ؛وَ إِنَّ ذلِکَ سَبَبُ هَبَابِهَا).
«رَمَقَ» از ماده«رَمْق»(بر وزن رنگ) به معنای نگاه کردن است.
«فحول» جمع«فَحْل»(بر وزن نخل) به معنای جنس مذکر قوی است.
«طوامح» جمع«طامح»به معنای طغیانگر است.
«هباب» در بسیاری از نسخهها و در لغت«هِباب»به (کسر هاء) آمده و به معنای هیجان است و مجموع این سخن که در نهایت فصاحت و بلاغت بیان شده اشاره به این است که وقتی نظر مردی (مخصوصاً مرد جوان) بیاختیار به زن زیبایی میافتد هیجان جنسی پیدا میکند و راه علاجش همان است که امام علیه السلام در ادامه این سخن بیان فرموده است.
در اینجا امام علیه السلام تصریح میکند که افتادن چشم اصحاب بر چنین زنی
خواهناخواه سبب تحریک آنها میشود.
سپس به عنوان یک حکیم آگاه و مهربان راه حل مشکل را به آنها نشان میدهد،میفرماید:«هر گاه یکی از شما نظرش به زنی افتاد که زیبا و صاحب جمال بود،برود و با همسر خود آمیزش کند زیرا او هم زنی است مانند همسرش»؛ (فَإِذَا نَظَرَ أَحَدُکُمْ إِلَی امْرَأَهٍ تُعْجِبُهُ فَلْیُلَامِسْ أَهْلَهُ،فَإِنَّما هِیَ امْرَأَتِهِ کَامْرَأَتِهِ).
درست است که زنها ازنظر زیبایی و جاذبه جنسی با هم متفاوتاند ولی نتیجه نهایی ارتباط با آنها که آمیزش جنسی است کم و بیش یکسان است و میتواند جلوی تحریکات و انحرافات را بگیرد.
و این درسی است از سوی امام علیه السلام به همه جوانان که برای نجات از انحرافات جنسی و آلودگی به گناه اقدام به ازدواج کنند زیرا یک همسر مناسب میتواند جلوی همه این هیجانات را بگیرد واگر کسی هویپرست وشهوتپرست نباشد مشکل جنسی خود را با همسرش به هر صورت حل خواهد کرد.
در این هنگام مردی از خوارج گفت:«خداوند این کافر را بکشد چقدر دانا و فقیه است»؛ (فقال رجلٌ مِنَ الخَوارِج:«قاتَلَهُ اللّهُ کافِراً ما أَفْقَهَه»).
هنگامی که حاضران این سخن را شنیدند از جای پریدند تا او را به قتل برسانند ولی امام علیه السلام فرمود:«آرام باشید جواب دشنام،دشنام است و یا گذشت از گناه (نه اعدام)»؛ (فوثب القوم لیقتلوه،فقال علیه السلام:رُوَیْداً إِنَّما هُوَ سَبٌّ بِسَبٍّ،أَوْ عَفْوٌ عَنْ ذَنْبٍ!).
در اینجا سؤالاتی پیش میآید که باید به پاسخ آنها پرداخت:
1.بعضی سؤال میکنند که چرا امام علیه السلام در اینجا نهی از منکر نفرمود بلکه تنها دستوری داد که اصحاب و یارانش در آینده با مشاهده زنی زیبا گرفتار مشکلی نشوند.
پاسخ این سؤال روشن است و آن اینکه نظرانداختن اصحاب و یاران
امام علیه السلام به آن زن عمدی نبود بلکه یک نظر اتفاقی و غیر ارادی بود و میدانیم چنین نظرهایی جزء منکرات نیست که از آن نهی کنند.اگر کسی چشمش بیاختیار به چنین منظرهای افتاد و بعد به نگاه کردن ادامه داد،ادامه آن نگاه،گناه است.همچنین در بعضی از روایات از علی علیه السلام نقل شده است:
«سُئِلَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله عَنِ الرَّجُلِ تَمُرُّ بِهِ المَرْأَهُ فَینْظُرُ إِلَیهَا فَقَالَ أَوَّلُ نَظْرَهٍ لَکَ وَ الثَّانِیهُ عَلَیکَ وَ لَا لَکَ وَ النَّظِرَهُ الثَّالِثَهِ سَهْمٌ مَسْمُومٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِیسَ مَنْ تَرَکَهَا لِلَّهِ لَا لِغَیرِهِ أَعْقَبَهُ اللَّهُ إِیمَاناً یجِدُ طَعْمَهُ؛ از رسول خدا صلی الله علیه و آله سؤال کردند که زنی (زیبا) از مقابل مردی عبور میکند و آن مرد به او نگاه مینماید (چه حکمی دارد؟) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:نخستین نظر از آنِ توست (چون بیاختیار است و گناهی در آن نیست) و نگاه دوم بر ضد توست نه به سود تو و نگاه سوم تیر زهرآگینی از تیرهای شیطان است،هر کس آن را برای خدا نه بهسبب دیگری ترک کند خداوند ایمانی در قلب او ایجاد میکند که طعم آن را احساس مینماید».(1)
2.سؤال دیگر اینکه آن مرد خارجی که نعوذ بالله نسبت کفر به امام علیه السلام داد قطعاً ناصبی و کافر بود.چرا امام علیه السلام اجازه نداد او را به قتل برسانند؟
پاسخ این است که امام علیه السلام از تعبیر او استفاده کفر به معنای واقعی نفرمود بلکه این کفر همان کفری بود که خوارج میگفتند؛آنها معتقد بودند که هرکس گناه کبیرهای مرتکب شود و توبه نکند کافر خواهد بود و چون به زعم آنها امام علیه السلام تن به مسأله حکمیت داده بود و این حکمیت به پندار آنها برخلاف شرع بود چنین نسبتی را به امام علیه السلام داد و لذا امام علیه السلام او را در حد یک سب و لعن تلقی کرد و فرمود: «إِنَّمَا هُوَ سَبٌّ بِسَبٍّ».
3.سؤال دیگر اینکه آیا میتوان در مقابل دشنام،دشنام داد که در عبارت امام علیه السلام آمده است؟
1) مستدرک الوسائل، ج ۱۴، ص ۲۶۸، ح ۱.
جواب اینکه مراد از سب در اینجا لعن است یعنی میتوان چنین شخص بدزبانی را لعن کرد چون مستحق لعن است.
در عین حال اشاره فرمود:راه دیگر،استفاده از عفو است همان راهی که امام علیه السلام درباره او انتخاب فرمود.
4.سؤال دیگر همان چیزی است که ابن ابیالحدید در شرح این گفتار حکیمانه مطرح کرده است و آن اینکه میگوید:یکی از دوستان من هنگامی که این گفتار امام علیه السلام را شنید پرسید:چرا امام علیه السلام آن مرد را که از خوارج بود عفو کرد ولی هنگامی که اشعث تعبیر زشتی درباره امام علیه السلام در برابر سخنی که فرموده بود به کار برد و گفت:«هذه علیک لا لک؛این سخن بر ضد توست نه به نفع تو»، امام علیه السلام برآشفت و او را بهشدّت توبیخ کرد و حتی او را مخاطب به خطاب «منافق بن کافر»فرمود؟
سپس چنین پاسخ میگوید که این مرد خارجی علم امام علیه السلام را ستود و در عین حال کلمه زشتی به امام علیه السلام گفت در حالی که اشعث بن قیس منافق،علم امام علیه السلام را انکار کرد و حضرت را به ناآگاهی متهم ساخت.چنین شخصی مستحق لعن و هر گونه سرزنش است.(1)
بعضی نیز در پاسخ این سؤال گفتهاند که اشعث،مرد منافق و شروری بود و میخواست با این سخنش شری بهپا کند.امام علیه السلام محکم در مقابل او ایستاد و محکم او را بر سر جایش نشاند ولی این مرد خارجی چنین نظری نداشت و لذا امام علیه السلام او را مورد عفو قرار داد.
5.سؤال دیگری نیز در اینجا مطرح است قرآن اینکه نسبت کفر به امام علیه السلام به هر معنا باشد سب امام علیه السلام محسوب میشود و میدانیم سب امامان معصوم علیهم السلام موجب کفر است همانگونه که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است:
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۶۳
«مَن سَبّ علیّاً فقد سَبَّنی و مَن سَبّنی فقد سَبّ اللّه؛ کسی که علی علیه السلام را سب کند مرا سب کرده و کسی که مرا سب کند خدا را سب کرده است (و به یقین چنین کسی کافر است)».(1)
بنابراین چرا امام علیه السلام اجازه قتل او را نداد؟
پاسخ این سؤال با توجه به سیره امام علیه السلام در هنگام حکومتش روشن میشود و آن اینکه امام علیه السلام برای جلوگیری از اختلاف در میان مسلمین و نقشههای شوم منافقین که پیوسته درصدد ایجاد اختلاف و جنگ داخلی بودند در بسیاری از اینگونه موارد با مدارا رفتار کرد و مجازات بسیاری از مستحقین مجازات را موکول به زمان دیگری فرمود و محل کلام ما نیز از این قبیل بود که اگر امام علیه السلام دستور قتل این خارجی را میداد جمعیت خوارج فریاد بلند میکردند و غوغایی به راه میانداختند.
راههای روشن برای مبارزه با انحرافات جنسی
میدانیم که یکی از سرکشترین غرائز انسان غریزه جنسی اوست،تا آنجا که مطابق بعضی از روایات تأثیر آن روی انسان مساوی است با تأثیر تمام غرائز دیگر.حدیث معروف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که در کتاب شریف کافی آمده شاهد این مدعاست،میفرماید:
«مَنْ تَزَوَّجَ أَحْرَزَ نِصْفَ دِینِهِ...فَلْیتَّقِ اللَّهَ فِی النِّصْفِ الْآخَرِ؛ کسی که ازدواج کند نیمی از دین خود را حفظ کرده،پس تقوای الهی را در نیم دیگر رعایت کند».(2)
به همین دلیل بسیاری از پروندههای جنایی به این مسأله ختم میشود،تا
آنجا که بعضی گفتهاند:هیچ پرونده جنایی مهمی وجود ندارد که در آن پای زنی در میان نباشد.نیز به همین دلیل،اسلام برای پیشگیری از خطرات ناشی از این غریزه سرکش دستورات فراوانی داده است که بخش مهمی از آن در سوره نور که در واقع سوره عفت و پاکدامنی است آمده است از جمله:
تأکید بر مسأله ازدواج جوانان میفرماید:« وَ أَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنْکُمْ وَ الصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَ إِمَائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمْ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ »؛مردان و زنان بیهمسر خود را همسر دهید،همچنین غلامان و کنیزان صالح و درستکارتان را؛اگر فقیر و تنگدست باشند،خداوند از فضل خود آنان را بینیاز میسازد؛خداوند گشایشدهنده و آگاه است!».(1)
اشاره به اینکه حتی فقرنمیتواند بهانهای برای فرار از این موضوع شود.
روشن است که اگر منظور از ازدواج،ازدواجهای پر زرق و برق و پر از تشریفات و چشم و همچشمیها باشد و هزینههای تالارهای پر از گناه آنها سنگین و کمرشکن گردد بسیارند کسانی که قادر بر آن نیستند.اما اگر ساده باشد و مهریه گاه یک قرآن مجید و گاه یک شاخه گل و یا چهارده سکه طلا باشد و مراسمی ساده و مملو از معنویت و صفا برگزار کنند و دامنه توقعات، بهخصوص در سنین جوانی که آغاز زندگی است کم شود،ازدواج کار آسانی خواهد بود.اسلام بر همه این موضوعات تأکید کرده است.
دیگر اینکه دستور مؤکد به حجاب داده تا یکی از مهمترین عوامل تحریک جوانان که خودنمایی زنان است از میان برود و از سویی دیگر به همه دستور داده که از چشمچرانی بهشدّت بپرهیزند:« قُلْ لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَلِکَ أَزْکَی لَهُمْ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِمَا یَصْنَعُونَ*وَ قُلْ لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لَا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ
1) نور، آیه ۳۲.
عَلَی جُیُوبِهِنَّ »؛به مؤمنان بگو چشمهای خود را (از نگاه به نامحرمان) فروگیرند، و عفاف خود را حفظ کنند؛این برای آنان پاکیزهتر است؛خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است،و به زنان باایمان بگو چشمهای خود را (از نگاه هوسآلود) فروگیرند،و دامان خویش را حفظ کنند و زینت خود را-جز آن مقدار که نمایان است-آشکار ننمایند و (اطراف) روسریهای خود را بر سینه خود افکنند (تا گردن و سینه با آن پوشانده شود)».(1)
و حتی در ذیل آیه اخیر از اینکه زنان بههنگام راه رفتن پایشان را محکم به زمین بزنند تا صدای خلخالی که بر پا دارند به گوش افراد نامحرم برسد نهی فرموده،که حاکی از نهایت دقت اسلام در این زمینه است:« وَ لَا یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مَا یُخْفِینَ مِنْ زِینَتِهِنَّ ».
و در سوره احزاب از اینکه زنان بههنگام سخن گفتن طرز کلام خود را به صورت هوسانگیز درآورند نهی فرموده مبادا بیماردلان به آنها طمع کنند:
« فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ ».(2)
در روایات اسلامی نیز دستورات جالب و دقیقی در این زمینه دیده میشود ازجمله از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که هرگاه زنی در جایی بنشیند و آن محل براثر نشستن او کمی گرم شود مرد نامحرمی بلافاصله در آنجا ننشیند،تا آن محل سرد شود:
«إِذَا جَلَسَتِ الْمَرْأَهُ مَجْلِساً فَقَامَتْ عَنْهُ فَلَا یجْلِسُ فِی مَجْلِسِهَا رَجُلٌ حَتَّی یبْرُد»(3)حتی در صورتی که دسترسی به ازدواج دائم نباشد اجازه ازدواج موقت را داده که شرایط آن بسیار آسان و سادهتر است.
و دستورات فراوان دیگری که نقل همه آنها نیاز به تألیف کتاب مستقلی دارد.
[[و قال علیهالسلام ]]
کَفَاکَ مِنْ عَقْلِکَ مَا أَوْضَحَ لَکَ سُبُلَ غَیِّکَ مِنْ رُشْدِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
این مقدار از عقل تو برای تو کافی است که راههای گمراهی را از راه سعادت برای تو واضح و روشن سازد.(1)
مرحوم خطیب تنها مدرک دیگری که برای این گفتار حکیمانه نقل کرده غررالحکم است که آن را با تفاوتی که حاکی از تعدد منبع است آورده، می گوید: «گفاک من عقلک ما أبان ترشدک من غیک». (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۹).
1) سند گفتار حکیمانه:
عقل کافی
میدانیم عقل شاخههای متعدد و آثار فراوانی دارد و حتی گاهی شیطنت با عقل اشتباه میشود.امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه نشانه عقلی را که مایه نجات انسان است بهروشنی بیان میکند و میفرماید:«این مقدار از عقل تو برای تو کافی است که راههای گمراهی را از راه سعادت برای تو واضح و روشن سازد»؛ (کَفَاکَ مِنْ عَقْلِکَ مَا أَوْضَحَ لَکَ سُبُلَ غَیِّکَ مِنْ رُشْدِکَ).
ارباب لغت «غی» را به معنای گمراهی یا سرگردانی در بیراههها تفسیر کردهاند ولی به عقیده راغب در مفردات به هر گونه گمراهی غی گفتهنمیشود بلکه به نوعی از گمراهی اطلاق میگردد که از فساد عقیده سرچشمه میگیرد و به تعبیر دیگر،گمراهی توأم با اعتقاد فاسد است.
«رشد» در لغت به معنای راه یافتن به مقصد و مقصود و رسیدن به واقع است و اگر به کودک بالغشده و آگاه«رشید»گفته میشود برای این است که به مقصود رسیده و صلاح و مفسده خود را درک میکند.
البته درمورد عقل مراحل بالاتری نیز وجود دارد که انسان بهوسیله آن دقایق معانی و مسائل عمیق علمی را درک میکند و میتواند نوآوریها و ابتکارات فراوانی در علوم مختلف از خود به یادگار بگذارد.این مرحله از عقل،بسیار خوب است و مهم و تأثیرگذار ولی برای نجات انسان کافی نیست و چه بسیار
عالمان بزرگی در فنون مختلف بودند که گرفتار انحرافاتی شدند.
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش انگشت روی آن شاخه از عقل گذاشته که مایه نجات انسان در دنیا و آخرت است و هدف اصلی از آفرینش عقل همان میباشد.
به همین دلیل در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«مَا قَسَمَ اللَّهُ لِلْعِبَادِ شَیئاً أَفْضَلَ مِنَ الْعَقْل؛ خداوند در میان بندگانش هیچ نعمتی را مهمتر از عقل تقسیم نکرده است».(1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ کَانَ عَاقِلاً کَانَ لَهُ دِینٌ وَ مَنْ کَانَ لَهُ دِینٌ دَخَلَ الْجَنَّهَ؛ کسی که عاقل باشد دیندار است و کسی که دیندار باشد وارد بهشت میشود».(2)
حتی ممکن است انسان در مسیر حق باشد ولی چون عقل درستی ندارد ناگهان فریب هوای نفس یا شیطان و یا انسانهای شیطانصفت را بخورد و از راه منحرف گردد.
ازاینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیثی میفرماید:
«إِذَا بَلَغَکُمْ عَنْ رَجُلٍ حُسْنُ حَالٍ فَانْظُرُوا فِی حُسْنِ عَقْلِهِ فَإِنَّمَا یجَازَی بِعَقْلِهِ؛ هنگامی که به شما خبر برسد که فلان شخص دارای حالت خوبی (و در مسیر اطاعت) است،به آن قناعت نکنید و نگاه به خوبی عقل او کنید چراکه جزای اعمال به مقدار عقل است».(3)
در حدیث دیگری که در تحفالعقول آمده میخوانیم:جمعی در حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بودند.مردی نصرانی از اهل نجران که دارای بیان خوب و وقار و هیبتی بود وارد مدینه شده بود.به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کردند:چقدر این مرد نصرانی عاقل و هشیار است.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:چنین نگویید.عاقل کسی
است که به یگانگی خداوند ایمان داشته باشد و اطاعت فرمان او کند؛
«مَهْ إِنَّ الْعَاقِلَ مَنْ وَحَّدَ اللَّهَ وَ عَمِلَ بِطَاعَتِهِ» .(1)
این سخن را با اشعاری که در دیوان منسوب به امیرمؤمنان علیه السلام آمده و هماهنگ با این گفتار حکیمانه است پایان میدهیم:
و أفضَلُ قسمِ اللّهِ للمرءِ عَقلُه فلیسَ مِنَ الخَیراتِ شیءٌ یُقارِبُه
إذا أکمَلَ الرحمنُ للمَرءِ عَقلَهُ فَقد کَملت أخلاقُه و مَآرِبُه
یعیشُ الفتی فی النّاسِ بالعَقلِ إنّه علی العقلِ یَجری عِلمُه و تَجاربُه
یُزینُ الفَتی فی النّاس صِحّهُ عَقلِه و إن کانَ مَحظوراً عَلیهِ مَکاسِبُه
یُشِینُ الفتی فی النّاس قِلّهُ عَقلِه و إن کَرُمَت أعراقُه و مَناصِبه
برترین تقسیم نعمتی که خداوند برای انسان کرده است عقل اوست و هیچچیز از نیکیها به پای آن نمیرسد.
هنگامی که خداوند بخشنده عقل انسان را کامل کند به یقین تمام اخلاق و اعمال او کامل میشود.
جوانمردان در میان مردم،با عقل خود زندگی میکنند چراکه علم و تجربه همراه عقل است.
آنچه انسان را در میان مردم زینت میدهد سلامت عقل اوست هر چند کسبوکار پر رونقی نداشته باشد.
و آنچه چهره انسان را در میان مردم زشت میسازد کمی عقل اوست هرچند ریشهها و منصبهای او فراوان باشد.(2)
[[و قال علیهالسلام ]]
اِفْعَلُوا الْخَیْرَ وَ لَا تَحْقِرُوا مِنْهُ شَیْئاً،فَإِنَّ صَغِیرَهُ کَبِیرٌ وَ قَلِیلَهُ کَثِیرٌ، وَ لَا یَقُولَنَّ أَحَدُکُمْ:إِنَّ أَحَداً أَوْلَی بِفِعْلِ الْخَیْرِ مِنِّی فَیَکُونَ وَ اللّهِ کَذلِکَ.إِنَّ لِلْخَیْرِ وَ الشَّرِّ أَهْلاً فَمَهْمَا تَرَکْتُمُوهُ مِنْهُمَا کَفَاکُمُوهُ أَهْلُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کار نیک انجام دهید و هیچ مقدار از آن را کم مشمارید چراکه کوچک آن بزرگ و کمش بسیار است.هیچیک از شما نگوید:فلان کس در انجام (این) کار خیر از من سزاوارتر است،که به خدا سوگند چنین خواهد شد.هرکدام از خیر و شر را اهلی است که اگر شما آن را رها کنید دیگران بهجای شما انجام میدهند.(1)
تنها منبعی که مرحوم خطیب برای این گفتار حکیمانه غیر از نهج البلاغه نقل می کند غررالحکم آمدی است که آن را با تفاوت هایی نه چندان زیاد آورده است (و احتمالا از منبع دیگری گرفته است) (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۹).
1) سند گفتار حکیمانه:
کار نیک کمش،بسیار است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته مهم و سرنوشتساز در زندگی بشر اشاره میکند.نخست میفرماید:«کار نیک انجام دهید و هیچ مقدار از آن را کم مشمارید چراکه کوچک آن بزرگ و کمش بسیار است»؛ (افْعَلُوا الْخَیْرَ(1)وَ لَا تَحْقِرُوا مِنْهُ شَیْئاً،فَإِنَّ صَغِیرَهُ کَبِیرٌ وَ قَلِیلَهُ کَثِیرٌ).
بسیارند اشخاصی که وقتی به کارهای نیک کوچک برخورد میکنند بیاعتنا از کنار آن میگذرند در حالی که گاهی همین کارهای کوچک،سرنوشتساز است؛ممکن است جرعه آبی تشنهای را از مرگ نجات دهد یا مقدار کمی دوا مایه نجات انسانی از مرگ شود.
اضافه بر این اگر همه مردم حتی به کارهای نیک کوچک اهمیت دهند،قطره قطره جمع میشود و تبدیل به دریایی از خیر و خیرات میگردد.
از این گذشته هرگاه کار خیر به نیت اطاعت فرمان خدا انجام گیرد بزرگ خواهد بود همان گونه که گناه،هر قدر کوچک باشد به دلیل جایگاه عظیم پروردگار،بزرگ خواهد بود.
اضافه بر این،رفتن بهسوی کارهای خیر کوچک انسان را بهتدریج آماده برای
1) «خیر» معنای وسیعی دارد که شامل هرگونه کار نیکی اعم از عبادات و خدمات مردمی و انسانی می شود. گاه در همین معنای عام به کار می رود مانند محل کلام ما و گاه در بخش خاصی به کار می رود که از قرینه کلام فهمیده می شود.
خیرات بزرگ میکند و این خود نکته مهمی است.
در حکمت 95 نیز به این نکته اشاره شده است:
«لَا یقِلُّ عَمَلٌ مَعَ التَّقْوَی وَ کَیفَ یقِلُّ مَا یتَقَبَّلُ؛ هیچ عملی اگر با تقوا (و قصد قربت) همراه باشد کم نیست و چگونه کم خواهد بود عملی که مقبول درگاه خداوند است».
با توجه به این چهار نکته هیچ کار خیری را هر چند کم و کوچک باشد نباید نادیده گرفت.همان گونه که شر کوچک را نباید کوچک گرفت که گاه از کار شر کوچکی آتشی بیپایان برمیخیزد؛میتوان با یک کبریت شهر بزرگی را آتش زد و در تاریخ نیز خواندهایم که حادثه قتل یک شاهزاده در اروپا جرقه جنگ جهانی را زد و بهدنبال آن تمام اروپا در آتش سوخت.
به این ترتیب امام علیه السلام همه مردم را به کارهای نیک اعم از کوچک و بزرگ تشویق میکند تا در سایه آن جامعه اسلامی راستین بهوجود آید.
در بخش دوم امام علیه السلام به عذر و بهانههایی که بعضی از افراد برای فرار از کار نیک میآورند اشاره کرده و پاسخ میگوید.میفرماید:«هیچیک از شما نگوید:
فلان کس در انجام (این) کار خیر از من سزاوارتر است،که به خدا سوگند چنین خواهد شد»؛ (وَ لَا یَقُولَنَّ أَحَدُکُمْ:إِنَّ أَحَداً أَوْلَی بِفِعْلِ الْخَیْرِ مِنِّی فَیَکُونَ وَ اللّهِ کَذلِکَ).
سپس امام علیه السلام توضیح میدهد و میفرماید:«هرکدام از خیر و شر را اهلی است که اگر شما آن را رها کنید دیگران بهجای شما انجام میدهند»؛ (إِنَّ لِلْخَیْرِ وَ الشَّرِّ أَهْلاً فَمَهْمَا(1)
بنابراین نسخه «ما» صحیح تر به نظر می رسد.
تَرَکْتُمُوهُ مِنْهُمَا کَفَاکُمُوهُ أَهْلُهُ).در میان مردم،معمول است که وقتی کار خیری به کسی پیشنهاد میشود برای اینکه از آن فرار کند میگوید چرا بهسراغ فلان کس نمیروی که هم ثروتش از
1) در تعدادی از نسخ نهج البلاغه به جای مهما «ما» آمده و در غررالحکم نیز همین گونه است اگر چنین باشد ضمیر مفرد ترکتموه» به آن بر می گردد ولی اگر به صورت مهما شرطیه باشد مرجع ضمیر مبهم خواهد شد.
من بیشتر است و هم امکانات فراوانی دارد؟ با وجود او نوبت به من و امثال من نمیرسد.
این در واقع بهانهای است که انسان را از انجام کارهای خیر محروم میسازد.
امام علیه السلام میفرماید:ای بسا همین سخن سبب شود که توفیق از چنین انسانی سلب گردد و هیچگاه نتواند کار خیری انجام دهد.
اضافه بر آن،کارهای خیر بر زمین نمیماند همانگونه که کارهای شر هم طرفدارانی از افراد شیطانصفت دارد.پس باید سعی کرد در صف گروه اول قرار گرفت و از قرار گرفتن در صف گروه دوم پرهیز کرد.
قرآن مجید نیز در این زمینه اشارات پرمعنایی دارد که مضمون همه آنها این است که اگر گروهی بهدنبال راه حق و کارهای نیک نباشند این بار بر زمین نمیماند؛ اقوام دیگری هستند که آن را بر دوش میکشند و راه حق را هموار میسازند:
« أُوْلَئِکَ الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّهَ فَإِنْ یَکْفُرْ بِهَا هَؤُلَاءِ فَقَدْ وَکَّلْنَا بِهَا قَوْماً لَّیْسُوا بِهَا بِکَافِرِینَ »؛آنها (پیامبران) کسانی هستند که کتاب و حکم و نبوّت به آنان دادیم؛و اگر (این گروه) به آن کفر ورزند،(آیین حقّ زمین نمیماند؛زیرا) کسان دیگری را نگاهبان آن میسازیم که به آن،کافر نیستند».(1)
و در جای دیگری میفرماید:« وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لَا یَکُونُوا أَمْثَالَکُمْ »؛و هرگاه (شما) سرپیچی کنید،خداوند گروه دیگری را جای شما میآورد که آنها مانند شما نخواهند بود (و سخاوتمندانه در راه خدا انفاق میکنند)».(2)
در جای دیگر از زبان هود علیه السلام پیغمبر الهی،خطاب به مخالفان قولش میگوید:« فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ مَّا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَیْکُمْ وَ یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ
وَ لَا تَضُرُّونَهُ شَیْئاً إِنَّ رَبِّی عَلَی کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ »؛پس اگر روی برگردانید،من رسالتی را که مأمور بودم به شما رساندم؛و پروردگارم گروه دیگری را جانشین شما میکند؛و شما کمترین ضرری به او نمیرسانید؛پروردگارم حافظ و نگاهبان هرچیز است!».(1)
نیز در آیه دیگر خطاب به گروهی از امت اسلامی که برای رفتن به میدان جنگ تعلل میورزیدند میفرماید:« إِلَّا تَنفِرُوا یُعَذِّبْکُمْ عَذَاباً أَلِیماً وَ یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ وَ لَا تَضُرُّوهُ شَیْئاً وَ اللّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ »؛اگر (بهسوی میدان جهاد) حرکت نکنید،شما را مجازات دردناکی میکند،و گروه دیگری غیر از شما را بهجای شما قرار میدهد؛و هیچ زیانی به او نمیرسانید؛و خداوند بر هرچیزی تواناست!»(2)
کوتاه سخن اینکه آیین خدا در هیچ عصر و زمانی بدون پیرو راستین و فداکارنمیماند ما باید سعی کنیم جزء آن گروه باشیم؛چه افتخاری از این بزرگتر و چه فرصتی از این بهتر.
آخرین نکتهای که لازم است در اینجا به آن اشاره کنیم این میباشد که مفهوم جمله اخیر در کلام امام علیه السلام این نیست که نیک و بد هرکدام طالبانی دارد و اگر شما نیک و بد را ترک کنید آنها به سراغش میروند بلکه منظور این است که این دو هر کدام طالبانی دارد شما بهسوی نیکیها و مبارزه با بدیها بروید و اگر شما نروید کسانی هستند که این بار را به مقصد برسانند.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ أَصْلَحَ سَرِیرَتَهُ أَصْلَحَ اللّهُ عَلاَنِیَتَهُ،وَ مَنْ عَمِلَ لِدِینِهِ کَفَاهُ اللّهُ أَمْرَ دُنْیَاهُ،وَ مَنْ أَحْسَنَ فِیَما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللّهِ أَحْسَنَ اللّهُ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النَّاسِ.
امام علیه السلام فرمود:
آنکس که درون و باطن خویش را اصلاح کند خداوند ظاهرش را اصلاح مینماید و هرکس برای دین خود کار کند خداوند کار دنیایش را سامان میبخشد و آنکس که رابطه میان خود و خدایش را اصلاح کند خداوند رابطه میان او و مردم را اصلاح خواهد کرد.(1)
مرحوم خطیب در این جا می گوید: این گفتار حکیمانه شبیه همان است که در حکمت ۸۹ با تفاوتی در الفاظ و اضافه ای بر این جاگذشت. منظور او این است که مدارک این سخن همان مدارکی می باشد که در آن جا ذکر کرده از جمله: تذکره ابن جوزی و نیز کسانی که قبل از سید رضی آن را آورده اند از جمله مرحوم شیخ صدوق در کتاب خصال و کتاب امالی و کلینی در روضه کافی با اضافه ای که بعدا به آن اشاره خواهیم کرد.
1) سند گفتار حکیمانه:
اگر رابطه خود را با خدا اصلاح کنی...
مردم معمولاً خواهان سه چیزند:آراستگی ظاهر،تأمین امر معاش و حسن رابطه با سایر مردم.امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه و نورانی طرق معنوی رسیدن به این خواستههای سهگانه را در سه جمله کوتاه و پرمعنی بیان فرموده است.
نخست میفرماید:«آنکس که درون و باطن خویش را اصلاح کند خداوند ظاهرش را اصلاح مینماید»؛ (مَنْ أَصْلَحَ سَرِیرَتَهُ أَصْلَحَ اللّهُ عَلاَنِیَتَهُ).
البته رابطه وثیق میان ظاهر و باطن،روح و جسم،و سریره و علانیه ایجاب میکند که حسن باطن تأثیر در حسن ظاهر بگذارد ولی از این گفتار امام علیه السلام استفاده میشود که خداوند نیز در این امر امداد و کمک میکند و به یقین با امداد الهی ظاهر چنین انسانی نیز اصلاح خواهد شد.
در دومین جمله میفرماید:«هرکس برای دین خود کار کند خداوند کار دنیایش را سامان میبخشد»؛ (وَ مَنْ عَمِلَ لِدِینِهِ کَفَاهُ اللّهُ أَمْرَ دُنْیَاهُ).
عمل به دستورات دینی تنها منحصر به نماز و روزه و عبادات نیست بلکه سعی و تلاش و کوشش برای تحصیل روزی حلال و زندگی آبرومند نیز جزء آن است و به یقین دستورات دینی چنان است که اگر کسی به آن عمل کند دنیای او نیز آباد میشود و خداوند متعال برای رسیدن به این هدف به او کمک خواهد کرد.
قرآن مجید در سوره طلاق میفرماید:« وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَّهُ مَخْرَجاً *
وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْراً »؛و هرکس تقوای الهی پیشه کند،خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند،و او را از جایی که گمان ندارد روزی میدهد؛و هرکس بر خدا توکّل کند،کفایت امرش را میکند؛خداوند فرمان خود را به انجام میرساند؛و خدا برای هرچیزی اندازهای قرار داده است!».(1)
و اگر میبینیم کسانی ظاهراً اهل دیناند ولی دنیای آنها تباه شده است،یا به این دلیل است که دین را به تمام و کمال نشناختهاند و تنها به بخشی از آن بسنده کردهاند یا نتیجه اعمال سابق خود را درک میکنند یا درگیر آزمونی از آزمونهای الهی برای ترفیع مقام هستند و یا امور دیگری از این قبیل.بنابراین نباید وجود بعضی از استثنائات،ما را درباره اصل این قانون دچار شک کند.
در سومین جمله میفرماید:«و آنکس که رابطه میان خود و خدایش را اصلاح کند خداوند رابطه میان او و مردم را اصلاح خواهد کرد»؛ (وَ مَنْ أَحْسَنَ فِیَما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللّهِ أَحْسَنَ اللّهُ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النَّاسِ).
کسی که پیوند خود را با خدا محکم سازد به یقین خیانتنمیکند،راستگو و درستکردار است،دارای سخاوت و محبت دربرابر خلق خداست و امر به معروف و نهی از منکر میکند و به یقین این اعمال سبب حسن ظن مردم به او و حسن رابطه آنها با وی میگردد.
قرآن مجید در سوره مریم میفرماید:« إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدّاً »؛مسلّماً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند،خداوند رحمان محبّتی برای آنان در دلها قرار میدهد!».(2)
و در دعای ابراهیم علیه السلام برای فرزندانش در سوره ابراهیم علیه السلام میخوانیم:
« فَاجْعَلْ أَفْئِدَهً مِّنَالنَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ »؛دلهای گروهی از مردم را متوجّه آنها ساز».(1)
جالب توجه اینکه مرحوم کلینی هنگامی که این گفتار حکیمانه را در روضه کافی از امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکند مقدمهای به این صورت میآورد:
«قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام کَانَتِ الْفُقَهَاءُ وَ الْعُلَمَاءُ إِذَا کَتَبَ بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ کَتَبُوا بِثَلَاثَهٍ لَیسَ مَعَهُنَّ رَابِعَهٌ مَنْ کَانَتْ هِمَّتُهُ آخِرَتَهُ کَفَاهُ اللَّهُ هَمَّهُ مِنَ الدُّنْیا وَ مَنْ أَصْلَح سَرِیرَتَه ...؛ امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:دانشمندان و علما (انبیا و اولیا) هنگامی که میخواستند نصیحتی برای دیگران بنویسند سه چیز را که چهارمی نداشت مینگاشتند:کسی که در فکر آخرتش باشد خدا مشکل دنیایش را حل خواهد کرد و کسی که باطنش را اصلاح کند...».(2)
ازاین روایت به خوبی استفاده میشود که عمل به این سه برنامه مهم برای سعادت انسان در دنیا و آخرت کافی است و نیاز به چیز دیگری نمیباشد.
مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود داستان عجیبی که شاهد بخشی از سخن مولاست در ذیل این کلام از تاریخ مروج الذهب نقل کرده، میگوید:در زمان متوکل عباسی شخصی به نام اسحاق بن ابراهیم،والی بغداد بود شبی در خواب دید که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به او میگوید:این قاتل را آزاد کن.
اسحاق بسیار ترسید و روز بعد فهرست اسامی زندانیان را بررسی کرد و قاتلی در آن ندید.دستور داد مأموران زندان را احضار کردند.سؤال کرد:آیا شخص متهم به قتل در زندانها وجود دارد؟ یکی از آنها گفت:آری ما اسمش را در فهرست زندانیان نوشتهایم.اسحاق مجدداً نگاهی بهفهرست اسامی کرد در لابهلای آنها نام مردی را دید که شهود گواهی به قاتل بودن او داده و خودش نیز اقرار کرده بود.دستور داد احضارش کنید،به او گفت:اگر راست بگویی من تو را
آزاد خواهم کرد.آن مرد داستان خود را چنین نقل کرد:من و جمعی از دوستانم آلوده به انواع مفاسد و محرمات بودیم.در منزلی در شهری به نام منصور حضور مییافتیم و هر کاری میخواستیم انجام میدادیم.روزی پیرزنی که واسطه فساد در میان ما بود آمد و زن جوان زیبایی همراه داشت.هنگامی که آن زن وارد خانه شد فریاد کشید.من بهسراغ او رفتم و او را در اتاقی وارد ساختم و به او آرامش دادم و درباره این کار او سؤال کردم.گفت:شما را به خدا سوگند مراعات حال مرا بکنید و از من دست بردارید این پیرزن مرا فریب داد و به من گفت خزانهای دارد که در آن جعبه زیبایی است که هیچکس مثل آن را ندیده و مرا تشویق کرد که آن را ببینم.من به سخن او اطمینان پیدا کردم و با او به اینجا آمدم که ناگهان خود را در میان شما دیدم.جد من رسول خدا صلی الله علیه و آله است و مادرم فاطمه زهرا علیها السلام و از دودمان حسن بن علی علیهما السلام هستم احترام آنها را درباره من رعایت کنید.من به او تضمین دادم که هر طور باشد او را خلاص خواهم کرد.بهسراغ دوستانم رفتم و وضع آن زن را برای آنها بازگو کردم ولی گویا مایه تشویق آنها برای تجاوز به آن زن شدم و به من گفتند:تو خواسته خود را از آن زن برآورده کردی میخواهی ما را از او باز داری؟ برخاستند و بهسراغ آن زن رفتند و من هم به حمایت از او برخاستم.در میان ما درگیری شد تا اینکه مرا مجروح ساختند.من به آن فردی که از همه بیشتر درمورد آن زن اصرار داشت و تصمیم بر هتک او گرفته بود حمله کردم و او را کشتم و پیوسته از آن زن دفاع میکردم تا اینکه او را رهایی بخشیدم و از خانه بیرون بردم.آن زن برای من دعا کرد و گفت:خداوند تو را از شر دشمنان محفوظ دارد همانگونه که تو مرا محفوظ داشتی و خداوند حامی تو باشد همانگونه که تو حامی من شدی.در این هنگام همسایگان صدای فریاد را از خانه ما شنیدند و بهسوی ما آمدند،کارد را در دست من دیدند در حالی که مقتول در خون خود دست و پا میزد.به همین صورت مرا نزد مأمورین
حکومت آوردند.اسحاق گفت:فهمیدم که تو در حفظ آن زن کوشیدهای.تو را به خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله بخشیدم.آن مرد نیز گفت:قسم به حق کسی که مرا به او بخشیدهای هرگز به هیچ گناهی بازگشت نمیکنم و تا پایان عمر به جاهای آلوده نخواهم رفت.در اینجا بود که اسحاق خوابی را که دیده بود برای او بازگو کرد و گفت:خداوند خدمت تو را بیپاداش نگذاشت.سپس مال فراوانی را به او عرضه کرد اما او چیزی از آن را نپذیرفت.(1)
1) مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۲ مطابق نقل مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود (بهج الصیاغه)، ج۱۴، ص ۵۳۵
[[و قال علیهالسلام ]]
الْحِلْمُ غِطَاءٌ سَاتِرٌ،وَ الْعَقْلُ حُسَامٌ قَاطِعٌ،فَاسْتُرْ خَلَلَ خُلُقِکَ بِحِلْمِکَ، وَ قَاتِلْ هَوَاکَ بِعَقْلِکَ.(1)
از کسانی که قبل از مرحوم سید رضی این گفتار حکیمانه را نقل کرده اند مرحوم کلینی در اصول کافی است که با تفاوت و اضافه ای آن را نقل کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۰).
اضافه میکنیم: مرحوم آمدی بخشی از آن را در غرر آورده ( غررالحکم، ح ۳۰۰) و زمخشری در ربیع الابرار آن را به طور کامل نقل کرده است ( ربیع الابرار، ج ۳، ص ۴۴۶) و نویری (متوفای ۷۳۳) همین کلام نورانی را با اضافاتی در نهایة الأرب آورده است. (نهایة الأرب، ج ۶، ص ۹۶)
امام علیه السلام فرمود:
حلم پردهای است ساتر و عقل شمشیری است برنده؛بنابراین،عیوب اخلاقی خود را با حلمت بپوشان و با هوی و هوسهای سرکشت با شمشیر عقل مبارزه کن.
1) سند گفتار حکیمانه:
نقش حلم و عقل
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نعمت خدادادی اشاره میفرماید که اگر انسان آن دو را در اختیار داشته باشد میتواند خود را از خطرات مادی و معنوی حفظ کند.میفرماید:«حلم پردهای است پوشنده و عقل شمشیری است برنده»؛ (الْحِلْمُ غِطَاءٌ سَاتِرٌ،وَ الْعَقْلُ حُسَامٌ قَاطِعٌ).
سپس کاربرد این دو را در یک کلام کوتاه و پرمعنا بیان میکند،میفرماید:
«بنابراین،عیوب اخلاقی خود را با حلمت بپوشان و با هوی و هوسهای سرکشت با شمشیر عقل مبارزه کن»؛ (فَاسْتُرْ خَلَلَ خُلُقِکَ بِحِلْمِکَ،وَ قَاتِلْ هَوَاکَ بِعَقْلِکَ).
انسان برای حفظ خود دربرابر خطرات مادی و معنوی احتیاج به دو چیز دارد:یکی وسیلهای که خود را دربرابر خطرات بپوشاند مانند زره و دژهایی که در سابق وجود داشت و وسایل نقلیه محکمی که امروز در جنگها در آن خود را حفظ میکنند و دیگری سلاحی که بهوسیله آن با دشمن مبارزه کند و او را از خود دور سازد.
امام علیه السلام این دو وسیله حیاتی را به حلم و عقل تفسیر کرده است.
حلم چگونه عیوب انسان را میپوشاند؟ روشن است که وقتی انسان عصبانی شد هم سخنان زشتی ممکن است بر زبان او بیاید و هم حرکات نادرستی انجام
دهد و خوی حیوانی خود را ظاهر و آشکار سازد و اضافه بر این بر آتش خشم سفیه و نادانی که در برابر او به درشتگویی وپرخاشگری برخاسته افزوده میشود و ناسزاهای دیگری میگوید و ای بسا عیوب پنهانی انسان را نیز آشکار سازد.
بنابراین حلم تمام اینها را میپوشاند و از ضایعات حاصل از آن جلوگیری میکند.
قرآن مجید درباره پرهیزکاران راستین صفاتی را در سوره آل عمران برشمرده که از جمله آنها این است:« وَ الْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ »؛آنهایی که بر خشم خود مسلط میشوند و غضب خود را فرو مینشانند و مردم (نادان و خطاکار) را میبخشند».(1)
در حدیثی از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام آمده است:
«لَا یکُونُ الرَّجُلُ عَابِداً حَتَّی یکُونَ حَلِیما؛ انسان بنده واقعی خدا نخواهد بود مگر آن زمانی که صاحب حلم و بردباری شود».(2)
در حکمت 211 نیز خواندیم که امام علیه السلام میفرماید:
«وَ الْحِلْمُ فِدَامُ السَّفِیه؛ حلم و بردباری،دهانبند سفیهان است».
در حدیث پرمعنای دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إِذَا وَقَعَ بَینَ رَجُلَینِ مُنَازَعَهٌ نَزَلَ مَلَکَانِ فَیقُولَانِ لِلسَّفِیهِ مِنْهُمَا قُلْتَ وَ قُلْتَ وَ أَنْتَ أَهْلٌ لِمَا قُلْتَ سَتُجْزَی بِمَا قُلْتَ وَ یقُولَانِ لِلْحَلِیمِ مِنْهُمَا صَبَرْتَ وَ حَلُمْتَ سَیغْفِرُ اللَّهُ لَکَ إِنْ أَتْمَمْتَ ذَلِکَ قَالَ فَإِنْ رَدَّ الْحَلِیمُ عَلَیهِ ارْتَفَعَ الْمَلَکَانِ؛ هنگامی که میان دو نفر نزاعی رخ دهد دو فرشته الهی در آنجا نازل میشوند.به سفیه میگویند:آنچه میخواستی گفتی و همه آن سزاوار خود توست و به زودی کیفر سخنانت را خواهی دید و به حلیم میگویند:صبر کردی و بردباری نشان دادی خداوند به زودی تو را میآمرزد اگر
به همین حال نزاع را به پایان رسانی.اما اگر شخص حلیم مقابله کرد هر دو ملک آنجا را ترک میگویند.(نه وعده غفرانی به حلیم میدهند و نه سفیه را تهدید میکنند)».(1)
البته حلم و بردباری در مقابل افراد سفیه و نادان فایده بسیار مهم دیگری نیز دارد که در چند مورد از کلمات امام علیه السلام به آن اشاره شد و آن اینکه وقتی انسان باشخصیتی در مقابل سفیه سکوت آمیخته با حلم میکند مردم به یاری او برمیخیزند حتی در تعبیری امام علیه السلام میفرماید:حلم بهمنزله عشیره و قبیلهای است که انسان را در مقابل نادان حمایت میکند.(2)
و برای دفع خطرات هوای نفس دستور میدهد که با شمشیر عقل با آن مبارزه کن.به یقین خطرناکترین دشمن انسان-همانگونه که در روایت نبوی صلی الله علیه و آله وارد شده است-هوای نفس اوست:
(أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَینَ جَنْبَیکَ) .(3)
و تنها چیزی که میتواند در مقابل این دشمن بسیار خطرناک بایستد همان عقل است؛عقلی که زیانهای هویپرستی را برای انسان تشریح میکند و عاقبت کار هوسبازان را به او نشان میدهد.هرقدر این عقل قویتر باشد بازدارندگی آن بیشتر است و اگر ضعیف و ناتوان گردد هوای نفس بر آن غلبه میکند و او را به گوشهای میراند و محصور میسازد و خودش یکهتاز میدان وجود انسان میشود.
در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«مَن أحَبَّ نَیْلَ الدَّرَجاتِ العُلی فَلْیَغْلِبِ الْهَوی؛ کسی که دوست دارد به درجات بالای فضیلت انسانی برسد باید بر هوای نفس خود غالب گردد».(4)
در حدیث دیگری امام باقر علیه السلام میفرماید:
«وَ تَوَقَّ مُجَازَفَهَ الْهَوَی بِدَلَالَهِ الْعَقْل وَ قِفْ عِنْدَ غَلَبَهِ الْهَوَی بِاسْتِرْشَاءِ الْعِلْم؛ از بیهودهکاری هوای نفس با راهنمایی عقل پرهیز کن و اگر هوای نفس خواست بر تو غالب شود با راهنمایی علم و اندیشه در برابر آن بایست».(1)
1) بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۱۶۳، ح ۱.
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ لِلّهِ عِبَاداً یَخْتَصُّهُمُ اللّهُ بِالنِّعَمِ لِمَنَافِعِ الْعِبَادِ،فَیُقِرُّهَا فِی أَیْدِیهِمْ مَا بَذَلُوهَا؛فَإِذَا مَنَعُوهَا نَزَعَهَا مِنْهُمْ،ثُمَّ حَوَّلَها إِلَی غَیْرِهِمْ.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند بندگانی دارد که نعمتهای خاصی را به آنان بخشیده تا بندگان دیگر از آن بهره گیرند،به همین دلیل مادامی که از این نعمتها به دیگران میبخشند خدا آن را در دستشان نگه میدارد اما هنگامی که آن نعمتها را از دیگران دریغ داشتند از آنها میگیرد و آن را به گروهی دیگر میدهد (که این شکرانه را انجام میدهند).(1)
این کلام نورانی را مرحوم آمدی در غررالحکم با تفاوت هایی آورده که به احتمال قوی منبع دیگری غیر از نهج البلاغه نزد او بوده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۰).
اضافه میکنیم: همین سخن با تفاوت مختصری در تاریخ بغداد نوشته خطیب بغدادی از پیامبر اکرم نقل شده است. (تاریخ بغداد، ج ۹، ص ۴۶۶)
1) سند گفتار حکیمانه:
واسطههای فیض
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی اشاره میکند و میفرماید:
«خداوند بندگانی دارد که نعمتهای خاصی را به آنان بخشیده تا بندگان دیگر از آن بهره گیرند»؛ (إِنَّ لِلّهِ عِبَاداً یَخْتَصُّهُمُ اللّهُ بِالنِّعَمِ لِمَنَافِعِ الْعِبَادِ).
زیرا بندگان ضعیفی پیدا میشوند که توانایی مدیریت اموال خود را ندارند خداوند این مدیریت را به افرادی میسپارد که توان آن را دارند و در واقع سهم بندگان ضعیف را در اختیار بندگان قوی قرار میدهد تا آن را مدیریت کنند و بههنگام نیاز به آنها بپردازند.
در واقع آنها وکیلان خداوند درآن اموال هستند همانگونه که درحدیث قدسی وارد شده است:
«المالُ مالی وَ الفُقراءُ عِیالی و الأغنیاءُ وُکَلائی فَمَن بَخِلَ بِمالی علی عِیالی أُدخِلُه النّارَ وَ لا أُبالِی؛ اموال،متعلق به من است و فقرا تحت کفالت من قرار دارند و اغنیا وکیلان من هستند و اگر از دادن اموال من به آنها که تحت تکفل مناند خودداری کنند آنها را وارد دوزخ میکنم و اهمیتی (به آنان) نمیدهم».(1)
سپس امام علیه السلام در ذیل این گفتار حکیمانه نتیجهگیری کرده،میفرماید:«اکنون که چنین است مادامی که از این نعمتها به دیگران میبخشند خدا آن را در دستشان نگه میدارد اما هنگامی که آن نعمتها را از دیگران دریغ دارند از آنها
1) جامع الاخبار، ۸۰
میگیرد سپس آن را به گروهی دیگر میدهد (که این وظیفه را انجام میدهند)»؛ (فَیُقِرُّهَا فِی أَیْدِیهِمْ مَا بَذَلُوهَا؛فَإِذَا مَنَعُوهَا نَزَعَهَا مِنْهُمْ،ثُمَّ حَوَّلَها إِلَی غَیْرِهِمْ).
این کلام در واقع اخطار شدیدی به افراد متمکن و ثروتمند است که گمان نکنند همه آنچه را خداوند به آنها ارزانی داشته متعلق به خود آنهاست بلکه خداوند سرپرستی اموال مورد نیاز نیازمندان را نیز به آنها سپرده است.اگر به وظیفه خود در این سرپرستی و مدیریت عمل نکنند از آنها میگیرد و به افرادی که وظیفهشناساند میدهد.
حدیث قدسی بالا نیز که فرمود:فقرا تحت تکفل مناند و اغنیا وکلای من میباشند اشاره به این است که وکیل مادامی میتواند وکیل باشد که خیانت در امر وکالت نکند،آن روز که خیانت کند او را عزل میکنند و به دیگری میسپارند.
گفتار حکیمانه 13 نیز که امام علیه السلام میفرماید:
«إِذَا وَصَلَتْ إِلَیکُمْ أَطْرَافُ النِّعَمِ فَلَا تُنَفِّرُوا أَقْصَاهَا بِقِلَّهِ الشُّکْرِ؛ هنگامی که مقدمات نعمت به شما روی آورد دنباله آن را به واسطه قلت شکرگزاری از خود دور نسازید».میتواند اشارهای به همین نکته باشد زیرا یکی از شئوون شکرگزاری نعمت این است که دیگران را هم در آن سهیم و بهرهمند سازند.
در حدیثی که معاذ بن جبل از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند میخوانیم:
«مَا عَظُمَتْ نِعْمَهُ اللَّهِ عَلَی عَبْدٍ إِلَّا عَظُمَتْ مَئُونَهُ النَّاسِ عَلَیهِ فَمَنْ لَمْ یحْتَمِلْ تِلْکَ الْمَئُونَهَ فَقَدْ عَرَّضَ تِلْکَ النِّعْمَهَ لِلزَّوَالِ؛ نعمت خداوند بر هیچ بندهای فزونی نمییابد مگر اینکه هزینههای مردم بر او زیاد میشود کسی که آن هزینهها را نپردازد آن نعمت را در معرض زوال قرار داده است».(1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ مِنْ بَقَاءِ الْمُسْلِمِینَ وَ بَقَاءِ الْإِسْلَامِ أَنْ تَصِیرَ الْأَمْوَالُ عِنْدَ مَنْ یعْرِفُ فِیهَا الْحَقَّ وَ یصْنَعُ فِیهَا الْمَعْرُوفَ فَإِنَّ مِنْ
1) وسائل الشیعه، ج ۱۱، ابواب فعل المعروف، باب ۱۴، ح ۱۲
فَنَاءِ الْإِسْلَامِ وَ فَنَاءِ الْمُسْلِمِینَ أَنْ تَصِیرَ الْأَمْوَالُ فِی أَیدِی مَنْ لَا یعْرِفُ فِیهَا الْحَقَّ وَ لَا یصْنَعُ فِیهَا الْمَعْرُوفَ؛ یکی از عوامل بقاء مسلمانان و بقاء اسلام این است که ثروتها نزد کسانی باشد که حق را در آن بشناسند و کارهای نیک انجام دهند (و به نیازمندان کمک کنند) و یکی از عوامل فناء اسلام و فناء مسلمین این است که ثروتها در دست کسانی باشد که حق را در آن نشناسند و نیکی نکنند».(1)
مضمون این گفتار حکیمانه با عبارات مختلف در روایات معصومین علیهم السلام بیان شده است.
در حدیث دیگری در کتاب شریف کافی از امام باقر علیه السلام آمده است که فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ لِلْمَعْرُوفِ أَهْلاً مِنْ خَلْقِهِ حَبَّبَ إِلَیهِمْ فَعَالَهُ وَ وَجَّهَ لِطُلَّابِ الْمَعْرُوفِ الطَّلَبَ إِلَیهِمْ وَ یسَّرَ لَهُمْ قَضَاءَهُ کَمَا یسَّرَ الْغَیثَ لِلْأَرْضِ الْمُجْدِبَهِ لِیحْییهَا وَ یحْیی بِهِ أَهْلَهَا وَ إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ لِلْمَعْرُوفِ أَعْدَاءً مِنْ خَلْقِهِ بَغَّضَ إِلَیهِمُ الْمَعْرُوفَ وَ بَغَّضَ إِلَیهِمْ فَعَالَهُ وَ حَظَرَ عَلَی طُلَّابِ الْمَعْرُوفِ الطَّلَبَ إِلَیهِمْ وَ حَظَرَ عَلَیهِمْ قَضَاءَهُ کَمَا یحَرِّمُ الْغَیثَ عَلَی الْأَرْضِ الْمُجْدِبَهِ لِیهْلِکَهَا وَ یهْلِکَ أَهْلَهَا وَ مَا یعْفُو اللَّهُ أَکْثَرُ؛ خداوند متعال برای کارهای نیک (و خدمت به مردم) افرادی از خلق خود را قرار داده و انجام آن را محبوب آنها ساخته و طالبان کمک را بهسوی آنها فرستاده و برآوردن حاجت آنان را برای آنها آسان نموده همانگونه که باران در سرزمین خشک تأثیر میگذارد و آن را زنده میکند و صاحبان زمین بهوسیله آن زنده میشوند و نیز خداوند دشمنانی برای کار نیک از خلقش قرار داده (که براثر اعمال و نیات سوئشان گرفتار این دشمنی شدهاند) و انجام آن را در نظر آنها مبغوض ساخته و طلب کردن از آنها را بر طالبان نیکی ممنوع کرده همانگونه که باریدن بر (پارهای از) زمینهای خشک را بر باران ممنوع کرده تا آن زمین و اهلش هلاک شوند و آنچه خداوند عفو میکند بیشتر است».(2)
[[و قال علیهالسلام ]]
لَا یَنْبَغِی لِلْعَبْدِ أَنْ یَثِقَ بِخَصْلَتَیْنِ:الْعَافِیَهِ،وَ الْغِنَی.بَیْنَا تَرَاهُ مُعَافیً،إِذْ سَقِمَ؛وَ بَیْنَا تَرَاهُ غَنِیّاً،إِذِ افْتَقَرَ.
امام علیه السلام فرمود:
سزاوار نیست انسان به دو چیز اطمینان پیدا کند:سلامتی و ثروت.چراکه در همان حال که انسانی را تندرست میبینی ناگهان بیمار میشود و در همان حال که او را ثروتمند مشاهده میکنی ناگهان فقیر و مستمند میگردد.(1)
مرحوم خطیب در ذیل این گفتار حکیمانه می گوید: منابع دیگر آن را در پایان بحث های نهج البلاغه خواهیم آورد. گویا در آن موقع دسترسی به منابع مختلف نداشته و یا وقت او اجازه نداده و موکول به بعد کرده است و متاسفانه بعد هم موفق نشده به وعده خود در این مورد و امثال آن وفا کند. خدایش غریق رحمت گرداند.
اضافه می کنیم: در کتاب التذکرة الحمدونیة ابن حمدون از علمای قرن ششم (که تمایل به تشیع داشته) این گفتار حکیمانه با مختصر تفاوتی آمده است. (التذکرة الحمدونیة، ج ۱، ص ۳۷۹، ح ۹۸۳)
1) سند گفتار حکیمانه:
بیاعتباری این دو نعمت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای درباره ناپایداری نعمتهای دنیا اشاره کرده و مخصوصاً دو نعمت بزرگ سلامتی و بینیازی را مورد توجه قرار داده،میفرماید:«سزاوار نیست انسان به دو چیز اطمینان پیدا کند:سلامتی و ثروت.چراکه در همان حال که انسانی را تندرست میبینی ناگهان بیمار میشود و در همان حال که او را ثروتمند میبینی ناگهان فقیر و مستمند میگردد»؛ (لَا یَنْبَغِی لِلْعَبْدِ أَنْ یَثِقَ بِخَصْلَتَیْنِ:الْعَافِیَهِ،وَ الْغِنَی.بَیْنَا تَرَاهُ مُعَافیً،إِذْ سَقِمَ؛وَ بَیْنَا تَرَاهُ غَنِیّاً،إِذِ افْتَقَرَ).
آنچه را امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه بیان فرموده همه یا غالب ما در طول عمر خود نمونههای متعددی از آن را دیدهایم؛افرادی سالم،قویپیکر و قهرمان را مشاهده کردهایم که ناگهان به ما اطلاع دادند بیمار شده و در بستر بیماری افتاده و قادر به حرکت نیست.
آری! انسان بسیار آسیبپذیر است،یک میکروب بسیار کوچک و از آن کوچکتر یک ویروس که با چشم مسلّح نیز بهزحمت دیده میشود ممکن است انسانی را از پای درآورد.
بیماری بسیار خطرناک سرطان،از طغیان یک سلول در بدن شروع میشود که رشد و نمو پیدرپی میکند و تبدیل به غدهای سرطانی میشود و انسان
قدرتمندی را از پای درمیآورد.
یک رگ کوچک از رگهایی که قلب را تغذیه میکند بهوسیله ذره کوچک خون لختهشدهای بسته میشود و ممکن است منجر به ایست قلبی گردد.
رگهای بسیار ظریفی که از لابهلای مغز میگذرند و آن را تغذیه میکنند اگر براثر فشار خون یا عامل دیگری پاره شوند و خون،بخشی از مغز را فراگیرد ممکن است قسمت مهمی از بدن را فلج کند یا انسان را به دیار باقی بفرستد.
با این حال چگونه انسان مغرور میشود و چنین میپندارد که سلامتی او دائماً باقی و برقرار است و هر کاری از دستش برمیآید باید انجام دهد و به هرکس میخواهد ظلم و ستم روا دارد؟
اموال و ثروتهای کلان انسان نیز وضع بهتری از این ندارد؛یک آتشسوزی مهیب،یک زلزله،یک خشکسالی،یک تلاطم در امور اقتصادی جهان،یک جنگ محلی یا جهانی ممکن است آنها را بر باد دهد،شب بخوابد در حالی که ثروتمندترین مردم جامعه خویش است،فردا بهصورت فقیرترین افراد درآید و به گفته شاعر:
بر مال و جمال خویشتن غره مشو کان را به شبی برند و این را به تبی
آیا با این حال سزاوار است که انسان به اموال خویش مغرور گردد؟
شاعر عرب میگوید:
وَ بَینَما المَرءُ فِی الأحیاءِ مُغتَبِطٌ إذ صارَ فی اللّحدِ تَسفیهُ الأعاصِیر
در همان حال که انسان در میان زندگان مورد غبطه این و آن است ناگهان چشم از دنیا فرو میبندد و به قبر سپرده میشود و بادها بر قبر او میوزند.
و شاعر دیگری میگوید:
لا یَغُرّنَّکَ عِشاءٌ ساکِنٌ قَد یُوافی بالمَنِیّاتِ السَّحَر
شب آرام،تو را مغرور نسازد گاه ممکن است سحرگاهان مرگ در انتظارت باشد.
شاعر دیگری میگوید:
وَ کَم باتَ مِن مُترَفٍ فی القُصور فَعوَّض فی الصُّبحِ عنها القُبورا
چه بسیار ثروتمندانی که شبانه در قصرها زندگی میکردند و صبحگاهان بهجای آن در قبرها قرار گرفتند.(1)
در حکمت 302 نیز همین معنا با عبارت جالب دیگری آمده بود.امام علیه السلام فرمود:
«مَا الْمُبْتَلَی الَّذِی قَدِ اشْتَدَّ بِهِ الْبَلَاءُ بِأَحْوَجَ إِلَی الدُّعَاءِ الَّذِی لَا یأْمَنُ الْبَلَاءَ؛ آنکس که بهشدّت به بلایی مبتلاست نیازمندتر به دعا نیست از کسی که مبتلا نمیباشد ولی هر لحظه انتظار آن را میکشد».
مقصود امام علیه السلام از این گفتارهای حکیمانه هشداری است به همه انسانها که در زندگی دنیا گرفتار غفلت و غرور نشوند.هیچچیز از دنیا برای هیچکس در هیچ زمانی پایدار نیست و همه چیز در معرض زوال است آنچه باقی و پایدار میماند ذات پاک خداست و تمام کارهایی که برای او انجام میشود.
در حالات شاعر معروف،اعشی میخوانیم که تصمیم گرفت به مکه بیاید و اسلام را بپذیرد.هنگامی که به مکه یا نزدیکی آن رسید بعضی از مشرکان قریش او را ملاقات کرده و از مقصدش جویا شدند.او گفت:تصمیم گرفتهام که خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله برسم و اسلام بیاورم.یکی از مشرکان گفت:میدانی که او زنا را حرام کرده است؟ اعشی گفت:واللّه من علاقهای به این کار ندارم.سپس آن مرد مشرک گفت:میدانی که شراب را تحریم نموده است؟ اعشی گفت:اما این یکی هنوز مورد علاقه من است بنابراین من برمیگردم و امسال از آن بهره میگیرم سپس میآیم و اسلام را میپذیرم.او بازگشت و در همان سال از دنیا رفت و هرگز خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نرسید و اسلام را نپذیرفت.(2)
بنابراین تا فرصت در دست است باید کاری کرد.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ شَکَا الْحَاجَهَ إِلَی مُؤْمِنٍ،فَکَأَنَّهُ شَکَاهَا إِلَی اللّهِ؛وَ مَنْ شَکَاهَا إِلَی کَافِرٍ، فَکَأَنَّمَا شَکَا اللّهَ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که مشکل و نیاز خود را نزد مؤمنی بازگو کند گویا نزد خدا بازگو کرده و کسی که آن را نزد کافری بازگو کند گویی از خدا شکایت کرده است.(1)
تنها موردی که مرحوم خطیب در مصادر اضافه بر کلام سید رضی آورده این است که می گوید: مرحوم آمدی در غررالحکم، آن را به این صورت نقل کرده است: «من شکا ضژه إلی غیر مؤمن فکانما شکا إلی الله سبحانه » (غررالحکم، ح ۵۶۳۶) و «من شکاضژه إلی مؤمن فکانما شکا إلی الله سبحانه» (غررالحکم، ح ۱۱۱۱۵) (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۰) و این تفاوت نشانه تعدد منابع است.
اضافه میکنیم: زمخشری در کتاب ربیع الأبرار عین این کلام نورانی را از امام علیه السلام نقل کرده است. (ربیع الابرار، ج ۳، ص ۱۹۵)
1) سند گفتار حکیمانه:
مشکل خود را با خدا بگو
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه در واقع به مؤمنان توصیه میکند که مشکلات و گرفتاریهای خود را تنها با برادران مؤمن خود در میان نهند نه با دشمنان و کافران.میفرماید:«کسی که مشکل و نیاز خود را نزد مؤمنی بازگو کند گویا نزد خدا بازگو کرده و کسی که آن را نزد کافری بازگو کند گویی از خدا شکایت کرده است»؛ (مَنْ شَکَا الْحَاجَهَ إِلَی مُؤْمِنٍ،فَکَأَنَّهُ شَکَاهَا إِلَی اللّهِ؛وَ مَنْ شَکَاهَا إِلَی کَافِرٍ، فَکَأَنَّمَا شَکَا اللّهَ).
تفاوت «شَکَاهَا إِلَی اللَّهِ» و «شَکَاهَا اللَّهِ» در این است که در اولی انسان، گرفتاری خود را در پیشگاه خدا شرح میدهد و از او تقاضای حل مشکل میکند که امری است بسیار پسندیده ولی در دومی از خداوند شکایت و گله میکند که چرا چنین نکرد و چنان نکرد،و این امری است بسیار زشت و ناپسند که انسان از پروردگاری که این همه نعمت برای او آفریده است شکایت کند.
روشن است کسی که نزد برادر ایمانی خود میرود و از گرفتاریها و مشکلات خویش سخن میگوید هرگز تعبیراتی را که دلیل بر ناشکری و ناسپاسی باشد بهکار نمیبرد بلکه هدفش این است که با طرح مشکل خود از آن برادر کمک بطلبد و پناه بردن برادران ایمانی به یکدیگر در مشکلات،کار خلافی نیست بلکه مفهوم تعاون و همکاری همین است که هر کس در
مشکلات به یاری دیگری برخیزد.امروز این برادر از آن برادر کمک میطلبد، فردا به عکس.
البته بازگو کردن گرفتاریها و مشکلات ممکن است برای کمک طلبیدن نباشد بلکه به عنوان درددل برای کسب آرامش باشد اما تعبیر به«حاجه»نشان میدهد که منظور امام علیه السلام بازگو کردن برای حل مشکل است.
در داستان یعقوب و یوسف علیهما السلام میخوانیم که یعقوب علیه السلام به فرزندانش گفت:« قَالَ إِنَّمَا أَشْکُو بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّهِ »؛گفت:«من غم و اندوهم را تنها به خدا میگویم (و شکایت نزد او میبرم)!».(1)
این آیه شریفه نشان میدهد که واژه«شکایت»در ادبیات عرب به معنای ابراز ناراحتی و گله نیست و هرگز یعقوب علیه السلام در برابر خداوند گله نکرد بلکه مشکلات و گرفتاریهای خود را بازگو نمود و لذا بهدنبال آن میگوید:من از خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید« وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لَاتَعْلَمُونَ ».
به همین دلیل خداوند دعای او را مستجاب کرد و طولی نکشید که حاجت او را برآورد و دوران فراق او پایان یافت.
ولی اگر انسان مؤمنی نزد دشمنان اسلام حاجت خود را بازگو کند و یا درددل نماید قطعاً کلمات دیگری را بهکار میبرد که خوشایند نیست و از این گذشته دشمن را خوشحال میکند و ای بسا دشمن سنگدل لب به ملامت او بگشاید و مشکلات را ناشی از مسلمان بودن او بداند.به همین دلیل امام علیه السلام میفرماید:
چنین کسی گویا شکایت خدا را نزد آن فرد بیایمان کرده است.
در تأیید این گفتار حکیمانه در حکمت 66 آمده است:
«فَوْتُ الْحَاجَهِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِهَا إِلَی غَیرِ أَهْلِهَا؛ از دست رفتن حاجت،بهتر از طلب کردن آن از نامردان است».
1) یوسف، آیه ۸۶.
مرحوم کلینی در روضه کافی در حدیثی از امام صادق علیه السلام چنین نقل میکند که به بعضی از شیعیانش فرمود:
«إِذَا نَزَلَتْ بِکَ نَازِلَهٌ فَلَا تَشْکُهَا إِلَی أَحَدٍ مِنْ أَهْلِ الْخِلَافِ وَ لَکِنِ اذْکُرْهَا لِبَعْضِ إِخْوَانِکَ فَإِنَّکَ لَنْ تُعْدَمَ خَصْلَهً مِنْ أَرْبَعِ خِصَالٍ إِمَّا کِفَایهً بِمَالٍ وَ إِمَّا مَعُونَهً بِجَاهٍ أَوْ دَعْوَهً فَتُسْتَجَابُ أَوْ مَشُورَهً بِرَأْی؛ هنگامی که مشکلی برای تو پیش میآید نزد هیچیک از مخالفان بازگو مکن بلکه نزد بعضی از برادران دینیات بازگو کن زیرا یکی از چهار چیز عاید تو میشود:یا با مال خویش تو را کمک میکند یا از موقعیت خویش به نفع تو استفاده مینماید یا دعایی در حق تو کرده و مستجاب میشود و یا مشورت مفیدی در اختیار تو میگذارد».(1)
1) کافی، ج ۸، ص ۱۷۰، ح ۱۹۲.
[[و قال علیه السلام ]]
فِی بَعْضِ الْأَعْیَادِ:
إِنَّمَا هُوَ عِیدٌ لِمَنْ قَبِلَ اللّهُ صِیَامَهُ وَ شَکَرَ قِیَامَهُ،وَ کُلُّ یَوْمٍ لَا یُعْصَی اللّهُ فِیهِ فَهُوَ عِیدٌ.
امام علیه السلام در یکی از اعیاد (عید فطر) فرمود:
امروز تنها برای کسانی روز عید است که روزه آنها مقبول درگاه پروردگار و عبادتهای شبانه آنان مورد پذیرش او قرار گرفته است و (بنابراین) هر روزی که در آن عصیان خداوند نشود آن روز،عید است.(1)
مرحوم خطیب در ذیل این کلام نورانی هیچ مدرک دیگری اضافه نمی کند و وعده می دهد که در پایان کتاب پس از بررسی، مدارک آن را بیاورد و همان گونه که قبلا نیز اشاره کردیم متاسفانه توفیق این کار برای او حاصل نشد.
اضافه میکنیم: در شرح احقاق الحق همین مضمون با تفاوت هایی از جمعی از دانشمندان اهل سنت از امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده است از جمله شیخ ابو الفتح دیرینی در طهارة القلوب.
1) سند گفتار حکیمانه:
عید واقعی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که در یکی از اعیاد (عید فطر) فرموده،اشاره به نکته مهمی درباره عید کرده،نخست میفرماید:«امروز تنها برای کسانی روز عید است که روزه آنها مقبول درگاه پروردگار و عبادتهای شبانه آنان مورد پذیرش او قرار گرفته باشد»؛ (فِی بَعْضِ الْأَعْیَادِ:إِنَّمَا هُوَ عِیدٌ لِمَنْ قَبِلَ اللّهُ صِیَامَهُ وَ شَکَرَ قِیَامَهُ).
سپس نتیجه گسترده و مهمی از آن گرفته،میافزاید:«(بنابراین) هر روزی که در آن عصیان خداوند نشود آن روز،عید است»؛ (وَ کُلُّ یَوْمٍ لَا یُعْصَی اللّهُ فِیهِ فَهُوَ عِیدٌ).
حقیقت این است که همه مردم جهان برای خود روزهای شادی خاصی دارند که آن را عید مینامند.این روزها یا مانند عید نوروز است که تحول جالبی در جهان طبیعت رخ میدهد؛گیاهان میخندند،درختان شکوفه میکنند و حیات و زندگی در طبیعت تجدید میشود.یا اینکه در آن روز،فتح مهمی در تاریخ مردم یک منطقه واقع شده و یا تحول اجتماعی و علمی صورت گرفته که یاد و خاطره آن را زنده میدارند و عید میشمرند.
جالب اینکه در اسلام،اعیاد بهدنبال اطاعت اوامر مهم الهی قرار دارد.
در عید فطر،ملت مسلمان بعد از یک ماه روزه داشتن به فرمان خدا و عبادات
روزانه و شبانه و بر شیطان پیروز شدن،این پیروزی را جشن میگیرند؛جشن اطاعت فرمان حق.
در عید قربان که دومین عید اسلامی است بعد از انجام فریضه حج توسط زوار خانه خدا و به پایان رساندن قسمت عمده این فریضه،حاجیانی که در مِنا هستند عید میگیرند و سایر مسلمانان نیز با آنها همصدا میشوند و آن را روز عید اعلام میکنند که آن هم عید اطاعت است.
از اینجا روشن میشود،اینکه امام علیه السلام میفرماید:روز عید فطر عید برای کسانی است که روزه و طاعات آنها قبول شده،یک واقعیت است.کسانی که خداینکرده اصلاً روزه نگرفتهاند و یا روزههای آنها آلوده به گناهان و نافرمانیها بوده و به همین دلیل مقبول درگاه حق واقع نشده نمیتوانند شاد و خوشحال باشند؛شادی از آن کسانی است که طاعاتشان مقبول درگاه حق شده است.
بر اساس این منطق هر روزی که انسان در آن گناه نکند و از صبحگاهان تا آخر شب از معصیت پروردگار بپرهیزد آن روز،روز عید او محسوب میشود و به این بیان،ما میتوانیم تمام ایام سال را ایام عید خود قرار دهیم.
البته در اسلام اعیاد دیگری وجود دارد که مربوط به حوادث بسیار مهم است ازجمله عید غدیر که همان عید ولایت و منصوب شدن امیرمؤمنان علیه السلام به خلافت و جانشینی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است و عیداللّه الاکبر نامیده شده است.
میلادهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام نیز هرکدام عید محسوب میشود چون یادآور واقعه مهمی است و آن بهرهمند شدن از یک پیشوای بزرگ الهی است.
شاعر عرب میگوید:
قالوا أتی العِیدُ و الأیّامُ مُشرِقَهٌ و أنتَ تَبکی و کُلُّ النّاسِ مَسرورُ
فَقلتُ إنّ وَصْلَ الأحبابِ کانَ لنا عِیداً و إلّا فهذا الیومُ عاشورُ
گفتند:روز عید آمده و ایام نورانی و توأم با شادمانی است پس چرا تو گریه میکنی در حالی که همه مردم مسرورند؟
گفتم:اگر وصال محبوب رخ دهد عید ما خواهد بود و الا روز عاشورای ماست.(1)
در قرآن مجید نیز اشاره به یکی از اعیاد مسیحیان شده و آن روزی است که برای حواریین مائده آسمانی فرارسید.آنها قبلاً به حضرت مسیح علیه السلام چنین گفته بودند که آیا پروردگار تو میتواند مائدهای از آسمان برای ما فرو فرستد که از آن بخوریم و اطمینان کامل به نبوت تو پیدا کنیم؟
در اینجا حضرت مسیح علیه السلام به پیشگاه خداوند چنین عرضه داشت:
خداوندا! پروردگارا! از آسمان مائدهای بر ما بفرست تا برای اول و آخر ما،عیدی باشد و نشانهای از تو؛و به ما روزی ده! تو بهترین روزی دهندگانی؛« اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَیْنَا مَائِدَهً مِنَ السَّمَاءِ تَکُونُ لَنَا عِیداً لِاَوَّلِنَا وَ آخِرِنَا وَ آیَهً مِنْکَ وَ ارْزُقْنَا وَ أَنْتَ خَیرُ الرَّازِقِینَ »(2)یکی از علمای اهل سنت به نام ابوالفتح دیرینی در کتاب طهاره القلوب چنین نقل میکند که مردی در یکی از روزهای عید خدمت علی علیه السلام رسید.مشاهده کرد آن حضرت نان خشکی میخورد عرض کرد:ای امیرمؤمنان! روز عید،شما نان خشک و خشن میخورید؟
امام علیه السلام فرمود:
«الیَومَ عِیدُ مَن قُبِل صَومُه و شُکِرَ سَعیُه و غُفِر ذَنبُه ثم قال:الیَومَ لَنا عِیدٌ و کُلُّ یومٍ لا نَعصِی اللّهَ تَعالی فیهِ فَهُوَ عِیدٌ؛ امروز عید است برای کسانی که روزه آنها قبول شده و به سعی آنها پاداش داده شده و گناهانشان بخشوده شده است».
سپس فرمود:«امروز برای ما عید است و هر روزی که در آن معصیت خداوند را نکنیم آن روز هم برای ما عید است».(3)
و در کتاب من لا یحضره الفقیه چنین آمده که در یک روز عید فطر امام حسن علیه السلام گروهی را دید که بازی میکنند و (بیهوده) میخندند امام علیه السلام به یارانش فرمود:خداوند ماه رمضان را وسیله آزمایش خلق خود قرار داده که از طریق اطاعتش برای رسیدن به بهشت و رضایت او از یکدیگر پیشی گیرند.جمعی بهسرعت در آن شتافتند و به مقصد رسیدند و گروهی تخلف کردند و گرفتار خسران شدند.بسیار مایه تعجب است از کسی که در این روز بیهوده میخندد و به بازی مشغول است؛روزی که نیکوکاران پاداش داده میشوند و مقصران ناامید میگردند.به خدا سوگند اگر پردهها کنار رود نیکوکاران به اعمال نیکشان سرگرم خواهند بود و بدکاران به بدیهایشان.(1)
1) من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۵۱۱، ح ۱۴۷۹
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ أَعْظَمَ الْحَسَرَاتِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ حَسْرَهُ رَجُلٍ کَسَبَ مَالاً فِی غَیْرِ طَاعَهِ اللّهِ،فَوَرِثَهُ رَجُلٌ فَأَنْفَقَهُ فِی طَاعَهِ اللّهِ سُبْحَانَهُ،فَدَخَلَ بِهِ الْجَنَّهَ،
وَ دَخَلَ الْأَوَّلُ بِهِ النَّارَ.
امام علیه السلام فرمود:
بزرگترین حسرتها در قیامت حسرت کسی است که ثروتی را از راه حرام بهدست آورده و کسی آن را از او به ارث برده که در راه خداوند سبحان انفاق نموده است و خداوند بهسبب این مال او را داخل بهشت میکند و شخص اول را به سبب همان مال،وارد جهنم میگرداند.(1)
مرحوم خطیب در این جا نیز هیچ مدرک دیگری اضافه نمی کند و وعده می دهد که در پایان کتاب پس از بررسی، مدارک آن را بیاورد ولی همان گونه که قبلا نیز اشاره کردیم متاسفانه توفیق این کار را پیدا نکرد.
1) سند گفتار حکیمانه:
بزرگترین حسرت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به نکته دقیقی میکند که بسیاری،در زندگی گرفتار آناند.میفرماید:«بزرگترین حسرتها در قیامت حسرت کسی است که ثروتی را از راه حرام بهدست آورده و کسی آن را از او به ارث برده که در راه خداوند سبحان انفاق نموده است و خداوند بهسبب این مال او را داخل بهشت میکند و شخص اوّل را به سبب همان مال،وارد جهنم میگرداند»؛ (إِنَّ أَعْظَمَ الْحَسَرَاتِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ حَسْرَهُ رَجُلٍ کَسَبَ مَالاً فِی غَیْرِ طَاعَهِ اللّهِ،فَوَرِثَهُ رَجُلٌ فَأَنْفَقَهُ فِی طَاعَهِ اللّهِ سُبْحَانَهُ،فَدَخَلَ بِهِ الْجَنَّهَ،وَ دَخَلَ الْأَوَّلُ بِهِ النَّارَ).
گاه میشود که انسان مالی بهدست میآورد ولی نمیتواند از آن استفاده کند و از دست میرود.چنین کسی واقعاً گرفتار حسرت میشود که چرا از این مال برای دنیا و آخرتم استفاده نکردم ولی از آن فراتر حسرت کسی است که مال حلالی را بهدست آورده ولی خودش از آن به نفع آخرتش بهره نگرفته و وارثان از آن بهره گرفتهاند و در قیامت میبیند آنها با اموالی که او با تلاش و زحمت بهدست آورده بود به جایی رسیدهاند و خودش محروم مانده است.
ولی از همه اینها بدتر حسرت کسی است که مال حرامی را با تلاش و زحمت بهچنگ آورده و برای وارثانش گذاشته و وارثان بیآنکه از حرام بودن آن باخبر باشند آن را در راه خدا انفاق کردهاند و ذخیره یوم المعاد آنها شده
است.در حالی که آنکس که مال را بهدست آورده در آن روز گرفتار مجازات الهی میشود.چنین حسرتی اعظم حسرتهاست.
این احتمال نیز وجود دارد که وارثان از حرام بودن آن آگاه میشوند ولی از آنجا که صاحبانش رانمیشناسند به عنوان اموال مجهول المالک که روش مصرف آن،صدقه به نیازمندان است به فقرا میدهند و از این راه حسناتی بهدست میآورند در حالی که پدیدآورنده مال گرفتار سیئات خویش است.
گاه ممکن است مالی به دست انسان از طریق حرام بیفتد که حرمت آن تنها جنبه تکلیفی دارد مثلاً مرتکب احتکار شده که کار حرامی است ولی با توجه به اینکه معامله باطل نیست مالی که بهدست آورده حرام نمیباشد در عین حال از آن بهرهای نمیگیرد و مال به دست وارثی میرسد که از آن در طریق اطاعت فرمان خدا بهره میگیرد.روز قیامت حسرت عظیم نصیب شخص اوّل است و فوز عظیم نصیب شخص دوم.
البته مانعی ندارد که هر سه معنا در کلام امام علیه السلام جمع باشد.زیرا به عقیده ما «استعمال لفظ در اکثر از معنا»هیچ اشکالی ندارد.
همین مضمون با تعبیر گویای دیگری در حدیثی از همان حضرت نقل شده است:کسی از محضر مبارک آن حضرت پرسید:چه کسی از همه حسرتش در قیامت بیشتر است؟ امام علیه السلام فرمود:
«مَنْ رَأَی مَالَهُ فِی مِیزَانِ غَیرِهِ وَ أَدْخَلَهُ اللَّهُ بِهِ النَّارَ وَ أَدْخَلَ وَارِثَهُ بِهِ الْجَنَّهَ؛ کسی که روز قیامت مال خود را در میزان عمل دیگری ببیند خداوند صاحب مال را به دوزخ بفرستد و وارثش را به بهشت».
کسی پرسید:چگونه چنین چیزی ممکن است؟ امام علیه السلام فرمود:همانگونه که یکی از برادران دینی برای من نقل کرده که نزد کسی رفت که در حال احتضار بود به او گفت که این صد هزار درهمی که در این صندوق است چه وضعی دارد؟ گفت:هرگز نه زکات آن را پرداختهام و نه با آن صله رحم کردهام؟ گفت:
پس برای چه آن را اندوختهای؟ گفت:برای مالیات حکومت و تقاضاهای قبیله و ترس از فقر بر عیال و دگرگونی زمان.آن برادر دینی گفت که هنوز از نزد او خارج نشده بودم که جان به جانآفرین تسلیم کرد.(و فرزندانش از آن مال برای کارهای خیر و ادای حقوق بهره گرفتند).(1)
همین معنا درباره امور معنوی مانند علم نیز جاری است که عالمی از علوم خود استفاده نکند و بیچاره شود ولی دیگران با فراگرفتن علم از او اهل نجات گردند.همانگونه که در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
«وَ إِنَّ أَشَدَّ أَهْلِ النَّارِ نَدَامَهً وَ حَسْرَهً رَجُلٌ دَعَا عَبْداً إِلَی اللَّهِ فَاسْتَجَابَ لَهُ وَ قَبِلَ مِنْهُ فَأَطَاعَ اللَّهَ فَأَدْخَلَهُ اللَّهُ الْجَنَّهَ وَ أَدْخَلَ الدَّاعِی النَّارَ بِتَرْکِهِ عِلْمَهُ وَ اتِّبَاعِهِ الْهَوَی وَ طُولِ الْأَمَلِ؛ شدیدترین پشیمانی دوزخیان و برترین حسرت آنها برای کسی است که دیگری را بهسوی خداوند دعوت نمود و او اجابت کرد و پذیرفت و بدین سبب اطاعت خدا را میکند و خداوند او را وارد بهشت میسازد ولی دعوت کننده را به دوزخ میفرستد به دلیل ترک علم خویش و پیروی از هوای نفس و آرزوهای دور و دراز»(2)
ابن ابیالحدید داستان جالبی را از عمر بن عبدالعزیز نقل میکند که مردم درباره او میگفتند:«سعید بن شقی»(سعادتمند،فرزند شقاوتمند) و علتش آن بود که پدرش عبدالعزیز اموال زیادی را از مصر و شام و مدینه از طریق نفوذ برادرش عبدالملک در حکومت و حکومتی که عبدالعزیز خودش در مصر داشت و غیر آن به ظلم جمعآوری کرده بود.سپس تمام آن را برای فرزندش عمر گذاشت.او اموال مزبور را در راه اطاعت خداوند سبحان و کارهای خیر مصرف میکرد تا زمانی که خلافت به او رسید در آن زمان تمام اسناد مالکیتی را
که عبدالملک برای پدر او عبدالعزیز نوشته بود بیرون آورد و در حضور مردم همه آنها را پاره کرد و گفت:اینها اسنادی است که بهصورت نامشروع نوشته شده و من همه آنها را به بیتالمال بازگرداندم (تا همه مسلمین بهخصوص نیازمندان از آن استفاده کنند).(1)
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۷۴.
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ أَخْسَرَ النَّاسِ صَفْقَهً وَ أَخْیَبَهُمْ سَعْیاً رَجُلٌ أَخْلَقَ بَدَنَهُ فِی طَلَبِ مَالِهِ،
وَ لَمْ تُسَاعِدْهُ الْمَقَادِیرُ عَلَی إِرَادَتِهِ،فَخَرَجَ مِنَ الدُّنْیَا بِحَسْرَتِهِ،
وَ قَدِمَ عَلَی الْآخِرَهِ بِتَبِعَتِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
زیانکارترین مردم در دادوستد و ناامیدترین آنها در تلاش و سعی،کسی است که بدن خود را برای رسیدن به آرزوهای درازش فرسوده کرده ولی مقدرات،او را برای رسیدن به خواستههایش یاری ننموده است؛با حسرت از دنیا بیرون رفته و با گناهانش در سرای آخرت گام نهاده است.(1)
مرحوم خطیب در اینجا تنها مدرک دیگری که به آن اشاره کرده غررالحکم است که با تفاوت نسبتا مختصری این گفتار حکیمانه را آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۰)، اضافه می کنیم: ابن دمشقی (متوفای ۸۷۱) در کتاب جواهر المحلالب همین مضمون را با تفاوت قابل توجهی به این صورت ذکر کرده است: «إن اخیب الناس سعیا واخرهم صفقة من أخلق بدنه فی آماله وشغل
بها عن معالیه وماله، ولم توافقه الأقدار علی مراده و قدم علی آخرته بغیر زاده» (جواهر المطالب، ج ۲، ص ۱۴۴) کتاب مزبور گرچه بعد از نهج البلاغه گردآوری شده ولی تفاوت آن نشان میدهد که از منبع دیگری آن را اخذ کرده است.
در کتاب تمام نهج البلاغه نیز این کلام حکیمانه با تفاوت هایی ضمن وصایای علی به فرزندش امام مجتبی ذکر شده است (تمام نهج البلاغه، ص ۹۷۸)
1) سند گفتار حکیمانه:
زیانکارترین انسانها
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه کسی را که از همه بیشتر در معامله زندگی دنیا گرفتار خسران میشود و سعی و تلاش او به جایی نمیرسد معرفی کرده، میفرماید:«زیانکارترین مردم در دادوستد و ناامیدترین آنها در تلاش و سعی، کسی است که بدن خود را برای رسیدن به آرزوهای درازش فرسوده کرده ولی مقدرات،او را برای رسیدن به خواستههایش یاری ننموده است؛با حسرت از دنیا بیرون رفته و با گناهانش در سرای آخرت گام نهاده است»؛ (إِنَّ أَخْسَرَ النَّاسِ صَفْقَهً وَ أَخْیَبَهُمْ سَعْیاً رَجُلٌ أَخْلَقَ بَدَنَهُ فِی طَلَبِ مَالِهِ(1)،وَ لَمْ تُسَاعِدْهُ الْمَقَادِیرُ عَلَی إِرَادَتِهِ،فَخَرَجَ مِنَ الدُّنْیَا بِحَسْرَتِهِ،وَ قَدِمَ عَلَی الْآخِرَهِ بِتَبِعَتِهِ).
«صفقه» در اصل به معنای زدن دست به دست بههنگام معامله است (خریدار و فروشنده به عنوان انجام معامله دستشان را به دست یکدیگر میزنند) و تصفیق به معنای کف زدن نیز آمده است و سپس این واژه به معنای معامله و دادوستد استعمال میشود.
«اخلق» از ماده«خلوق»به معنای کهنگی است.
«تبعه» به معنای پیامدهای نامطلوب است.
1) در بسیاری از تسخ به جای «ماله»، «آماله» آمده است که تعبیر صحیح تری به نظر می رسد زیرا دنیاپرستان تمام تلاش خود را تنها برای رسیدن به مال نمی کنند بلکه برای رسیدن به مقام یا بهره مند شدن از عیش و نوش و شهوترانی نیز تلاش فراوان دارند.
حاصل کلام امام علیه السلام این است که گروهی از انسانها را به معاملهگرانی تشبیه میکند که در این دنیا تمام نیروهای خود را برای رسیدن به آمال و آرزوها بهکار میگیرند و در عین حال،مقدرات به آنها اجازه رسیدن به مقصود را نمیدهد و هنگامی که از دنیا خارج میشوند چیزی نیندوختهاند در حالی که تمام نیروهای خود را از دست دادهاند و با دست خالی و کوششهای بیهوده وارد عرصه محشر میشوند؛کفه حسنات آنها بسیار سبک و کفه سیئاتشان سنگین است.چراکه برای رسیدن به آمال و آرزوها علاوه بر هدر دادن نیروهای خدادادی، سیئاتی در نامه اعمال خود ثبت کرده و بار سنگینی بر دوش خود نهادهاند.
اگر تنها نیروهای خود را از دست داده بودند و گناهی مرتکب نمیشدند حسرت آنها کمتر بود اما شدیدترین حسرتها به فرموده امام علیه السلام حسرت گروهی است که زبان حالشان این است:
سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم
قرآن مجید نیز به این حقیقت اشارات گویایی دارد ازجمله در آیه 167 سوره بقره میخوانیم:« کَذَلِکَ یُرِیهِمُ اللّهُ أَعْمَالَهُمْ حَسَرَاتٍ عَلَیْهِمْ وَ مَا هُمْ بِخَارِجِینَ مِنَ النَّارِ »؛خداوند اینگونه است که اعمال آنها را بهصورت مایه حسرت به آنان نشان میدهد؛و هرگز از آتش (دوزخ) خارج نخواهند شد!».
در سوره والعصر نیز تصریح شده که همه انسانها در خسران و زیاناند جز گروهی که برنامه مشتمل بر چهار ماده دارند:ایمان،عمل صالح،دعوت بهسوی حق و دعوت به استقامت (در برابر عوامل گناه،مشکلات اطاعت و مصائب):
« وَ الْعَصْرِإِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍإِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ».
در غرر الحکم نیز همین معنا بهصورت فشردهتری از امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل
شده است:
«أخْسَرُ النّاسِ مَن رَضِی بالدُّنْیا عِوَضاً عن الآخِرَهِ؛ زیانکارترین مردم کسی است که دنیا را بهجای آخرت بپذیرد.(و برای رسیدن به آن هیچ قید و شرطی قائل نباشد)».(1)
در آیه 14 سوره حدید آمده است:« وَ لَکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ الْأَمَانِیُّ حَتَّی جَاءَ أَمْرُ اللّهِ وَ غَرَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ »؛ولی شما خود را به هلاکت افکندید و انتظار (های بیهوده) کشیدید،و (در همه چیز) شکّ و تردید داشتید، و آرزوهای دور و دراز،شما را فریب داد تا فرمان (مرگ از سوی) خدا فرارسید، و شیطان فریبکار شما را در برابر (اوامر) خداوند فریب داد!».
جمله «لَمْ تُسَاعِدْهُ الْمَقَادِیرُ» اشاره به این است که تقدیرات با گروهی همراه میشود و آنها به خواسته دل و هوسهای خود میرسند و دست خالی از دنیا میروند.گرچه اینها نیز زیانکارند ولی از آنها زیانکارتر کسانی هستند که به آن خواستهها نیز نمیرسند.
این سخن را با کلامی عبرتانگیز از مرحوم شیخ مفید در کتاب جَمَل پایان میدهیم.او از حسن بصری(2)چنین نقل میکند که طلحه از یکی از مزارع بسیار وسیع و مهم که عثمان به او بخشیده بود خارج میشد مزرعهای که گاه هنگام رفتن به آنجا هزار سوار او را همراهی میکردند سپس همراه او از مزرعه بازمیگشتند و این وضع همچنان ادامه یافت تا او در قتل عثمان شرکت کرد.
هنگامی که جنگ جمل فرارسید برای جنگیدن به وسط میدان آمد در حالی که زره محکمی پوشیده بود تا او را از تیرهای دشمن حفظ کند.ناگهان تیری آمد
1) غررالحکم، ح ۲۴۷۲
2) معروف این است که حسن بصری در جنگ جمل حضور نداشت و حتی در بعضی از روایات آمده است که او بعد سخت از این مساله پشیمان شد (بحارالانوار، ج ۱، ص ۷۸) و آنچه در روایت مورد بحث از حسن نقل شده ظاهرا با واسطه بوده است همان گونه که روایات دیگری از او درباره جنگ جمل با تصریح به واسطه نقل شده است. (بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۳۲۷، ح ۳۱۳)
و بر بدن او نشست و مقدرات الهی واقع شد.در آن حال میگفت:تا کنون به خاک افتادن کسی را ندیدم که از من بدبختتر باشد.و این در حالی بود که سالها همراه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جهاد کرده و از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حمایت نموده بود.
سرانجام این افتخارات را از دست داد.حسن بصری میافزاید:من قبر او را دیدم که عابران آن را آلوده کرده بودند.اما زبیر؛او نیز هنگامی که پشیمان شد و از جنگ جمل کنارهگیری کرد بهسراغ یکی از قبایل عرب آمد و گفت:مرا پناه بدهید.به او گفتند:ای زبیر! تو قبلاً به دیگران پناه دادی و نیاز به پناه نداشتی.از چه چیز میترسی؟ به خدا سوگند پسرت باعث این ترس تو شده است.در این هنگام ابن جرموز بهسراغ او رفت و او را به قتل رساند.و به خدا سوگند هرگز کسی را ضایعتر از او ندیدم.قبر او در سرزمین وادی السباع،محلی است که شغالان آن را آلوده میکنند.
سپس میافزاید:
«وَ لَمّا خَرَجا لَم یُدْرِکا ما طَلَبا و لَم یَرجِعا إلی ما تَرَکا؛ آری،این دو نفر از دنیا رفتند و به آنچه میخواستند،نرسیدند (و آنچه را از دست دادند نیز دوباره بهدست نیاوردند)».(1)
1) جمل، ص ۳۸۴ و ۳۸۵.
[[و قال علیهالسلام ]]
الرِّزْقُ رِزْقَانِ:طَالِبٌ،وَ مَطْلُوبٌ.فَمَنْ طَلَبَ الدُّنْیَا طَلَبَهُ الْمَوْتُ،حَتَّی یُخْرِجَهُ عَنْهَا؛وَ مَنْ طَلَبَ الْآخِرَهَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیَا،حَتَّی یَسْتَوْفِیَ رِزْقَهُ مِنْهَا.
امام علیه السلام فرمود:
روزی بر دو گونه است:یکی آنکه بهدنبال انسان میآید و دیگر آنکه انسان بهدنبال آن میرود.کسی که دنیا را بطلبد،مرگ،او را میطلبد تا او را از دنیا خارج کند (و به تمام خواستههایش نخواهد رسید) و کسی که طالب آخرت باشد دنیا در طلب او برمیآید تا وی روزیاش را بهطور کامل از دنیا برگیرد.(1)
تنها منبع دیگری که خطیب در مصادر برای این گفتار حکیمانه نقل کرده غررالحکم است که با تفاوتی آن را ذکر کرده و شبیه صدر این کلام در نامه ۳۱ (وصیت امام عالی به فرزند دلبندش امام مجتبی علیه) و در حکمت ۳۷۹ آمده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۱)
1) سند گفتار حکیمانه:
طالبان دنیا و طالبان آخرت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه برای اینکه دنیاپرستان را از راهی که میروند بازدارد و طالبان آخرت را در مسیری که دارند تشویق کند میفرماید:«روزی بر دوگونه است:یکی آنکه بهدنبال انسان میآید و دیگر آنکه انسان بهدنبال آن میرود»؛ (الرِّزْقُ رِزْقَانِ:طَالِبٌ،وَ مَطْلُوبٌ).
تجربههای ما نیز در زندگی به ما نشان داده است که گاه روزیهای فراوانی بیآنکه انسان بهدنبال آن برود و یا تلاش زیادی داشته باشد به او میرسد و گاه به عکس،تمام تلاش خود را برای رسیدن به اموال و ثروتهایی بهکار میگیرد و گاه بخش مهمی از عمر خودش را در این راه صرف میکند ولی هرگز به آن نمیرسد و ناکام از دنیا میرود.
لذا امام علیه السلام بهدنبال این تقسیم دوگانه میفرماید:«کسی که دنیا را بطلبد،مرگ، او را میطلبد تا او را از دنیا خارج کند (و به تمام خواستههایش نخواهد رسید) و کسی که طالب آخرت باشد دنیا در طلب او برمیآید تا وی روزیاش را بهطور کامل از دنیا برگیرد»؛ (فَمَنْ طَلَبَ الدُّنْیَا طَلَبَهُ الْمَوْتُ،حَتَّی یُخْرِجَهُ عَنْهَا؛وَ مَنْ طَلَبَ الْآخِرَهَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیَا،حَتَّی یَسْتَوْفِیَ رِزْقَهُ مِنْهَا).
اشاره به اینکه دنیاپرستان غالباً به اهداف خود نمیرسند به خصوص اینکه هر قدر از دنیا را بهدست آورند عطش آنها فزونتر میشود تا زمانی که مرگ
گلوی آنها را میفشارد و با حسرت آنچه بهدست نیاوردهاند و حسرت عدم استفاده از آنچه بهدست آوردهاند با زندگی وداع میگویند.
به عکس،طالبان آخرت بهوسیله تلاش آمیخته با تقوایی که دارند به زندگی ساده مطلوبی میرسند و خداوند منان روزی آنها را تأمین میکند و زمانی که از دنیا میروند نه حسرت و آه دارند و نه نگرانی.
در روایت هشامیه معروف که مرحوم کلینی در آغاز کتاب کافی آن را آورده است از قول امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ الْعُقَلَاءَ زَهِدُوا فِی الدُّنْیا وَ رَغِبُوا فِی الْآخِرَهِ لِأَنَّهُمْ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْیا طَالِبَهٌ مَطْلُوبَهٌ وَ الْآخِرَهَ طَالِبَهٌ وَ مَطْلُوبَهٌ فَمَنْ طَلَبَ الْآخِرَهَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیا حَتَّی یسْتَوْفِی مِنْهَا رِزْقَهُ وَ مَنْ طَلَبَ الدُّنْیا طَلَبَتْهُ الْآخِرَهُ فَیأْتِیهِ الْمَوْتُ فَیفْسِدُ عَلَیهِ دُنْیاهُ وَ آخِرَتَه؛ عاقلان،زهد در دنیا و رغبت در آخرت را پیشه کردند زیرا آنها میدانند که دنیا طالب و مطلوب و آخرت نیز طالب و مطلوب است (یعنی) آنکس که آخرت را طلب کند دنیا بهسراغ او میآید تا رزق او را بهطور کامل به او برساند اما کسی که دنیا را طلب کند آخرت،او را میطلبد یعنی مرگ بهسراغش میآید؛هم دنیایش را فاسد میکند و هم آخرتش را».(1)
البته مفهوم این سخن این نیست که طالبان آخرت برای تأمین زندگی ساده خود تلاش نکنند چراکه در روایات زیادی دستور به تلاش برای معاش داده شده است،بلکه منظور این است که دنیاطلبان که پیوسته برای رسیدن به اموال و ثروتهای بیشتر تلاش میکنند حرص را کنار بگذارند و عمر خود را برای چیزی که هرگز بهدست نمیآید و یا اگر بهدست آید نمیتوان آن را مصرف کرد تباه نکنند.
در حکمت 379 نیز تعبیر دیگری از این گفتار حکیمانه آمده است آنجا که امام علیه السلام روزی را به دوگونه تقسیم میکند:گونهای از آن بهسراغ انسان میآید
1) کافی، ج ۱، ص ۱۸، ح ۱۲.
هر چند او به سراغش نرود و گونهای از آن که انسان بهسراغ آن میرود؛گاه به آن میرسد و گاه به آن نمیرسد و بهدنبال آن،امام علیه السلام توصیه به خویشتنداری از زیادتطلبی و حرص میکند،همان چیزی که جهان را پر از شور و شر میکند و سرچشمه بسیاری از بدبختیهاست.
شبیه همین مضمون در وصیتنامه امام علیه السلام به فرزندش حسن به علی علیه السلام دیده میشود و تمام این عبارات پرمعنا برای نجات انسانها از چنگال حرص در دنیاست.
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَرُوا إِلَی بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَی ظَاهِرِهَا، وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا إِذَا اشْتَغَلَ النَّاسُ بِعَاجِلِهَا،فَأَمَاتُوا مِنْهَا مَا خَشُوا أَنْ یُمِیتَهُمْ،وَ تَرَکُوا مِنْهَا مَا عَلِمُوا أَنَّهُ سَیَتْرُکُهُمْ،وَ رَأَوُا اسْتِکْثَارَ غَیْرِهِمْ مِنْهَا اسْتِقْلَالاً،وَ دَرَکَهُمْ لَهَا فَوْتاً،أَعْدَاءُ مَا سَالَمَ النَّاسُ،وَ سَلْمُ مَا عَادَی النَّاسُ! بِهِمْ عُلِمَ الْکِتَابُ وَ بِهِ عَلِمُوا،وَ بِهِمْ قَامَ الْکِتَابُ وَ بِهِ قَامُوا،لَا یَرَوْنَ مَرْجُوّاً فَوْقَ مَا یَرْجُونَ،وَ لَامَخُوفاً فَوْقَ مَا یَخَافُونَ.
امام علیه السلام فرمود:
اولیاء اللّه (دوستان واقعی خدا) کسانی هستند که به باطن دنیا مینگرند آنگاه که مردم (دنیاپرست) به ظاهر آن نگاه میکنند،آنها به آینده آن مشغولاند در حالی که دنیاپرستان به امروز آن سرگرماند،و اموری را که بیم دارند سرانجام قاتلشان خواهد شد از میان می برند،آنچه را که میدانند سرانجام آنها را ترک میگوید،رها میسازند،و آنچه را دیگران از دنیا بسیار میشمارند اولیاء اللّه کم میشمرند و رسیدن به آن را از دست دادن آن محسوب میکنند،آنان با آنچه دنیاپرستان با آن در صلحاند دشمناند و با آنچه دنیاپرستان با آن دشمناند در صلحاند،
کتاب خدا (قرآن مجید) بهوسیله آنها فهمیده میشود و آنها نیز بهوسیله قرآن حقایق را درک میکنند،قرآن بهوسیله آنها برپاست همانگونه که آنها بهوسیله قرآن برپا هستند،برتر از آنچه به آن امید دارند و دل بستهاند امیدوار کنندهای نمیبینند و برتر از آنچه از آن میترسند مایه ترس سراغ ندارند.(1)
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: این گفتار حکیمانه را ابو نعیم اصفهانی (از علمای اهل سنت) در کتاب حلیة الاولیاء از حضرت مسیح عالیة نقل کرده و اگر این نسبت صحیح باشد مفهومش این است که ابو نعیم آن را به عربی ترجمه نموده زیرا زبان عیسی علیه السلام عربی نبود. سپس اضافه می کند که مرحوم مفید (قبل از سید رضی) آن را در کتاب مجالس از امیر مؤمنان علی ع نقل کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۲).
1) سند گفتار حکیمانه:
دوازده صفت اولیاءاللّه
امام علیه السلام در این گفتار بسیار پرمعنا و حکیمانه،دوستان خاص خدا را با اوصاف دوازدهگانهای معرفی میکند.
نخست میفرماید:«اولیاء اللّه کسانی هستند که به باطن دنیا مینگرند آنگاه که مردم (دنیاپرست) به ظاهر آن نگاه میکنند»؛ (إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَرُوا إِلَی بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَی ظَاهِرِهَا).
همانگونه که قرآن مجید در سوره روم آیه 7 میفرماید:« یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِّنَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَهِ هُمْ غَافِلُونَ »؛آنها فقط ظاهری از زندگی دنیا را میدانند و از آخرت (و پایان کار) غافلاند!».
آری ظاهر دنیا آنها را چنان به خود مشغول میسازد که گمان میکنند هدف نهایی و کمال مطلق در رسیدن به آن است ولی اولیاء اللّه میدانند دنیا سرایی است ناپایدار،مزرعهای است برای آخرت و منزلگاهی است بر سر راه که باید از آن زاد و توشه برای سفر طولانی آخرت برگیرند.
در دومین صفت میفرماید:«آنها به آینده دنیا (سرای آخرت) مشغولاند در حالی که دنیاپرستان به امروز و حاضر آن سرگرماند»؛ (وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا إِذَا اشْتَغَلَ النَّاسُ بِعَاجِلِهَا).
اولیاء اللّه دنیا را گذرگاهی در مسیر آخرت میبینند در حالی که دنیاپرستان
گمان میکنند سرای همیشگی آنهاست و هرکدام مطابق تفکر خود عمل میکنند.
قرآن مجید در سوره کهف،آیه 28 به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور میدهد:« وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاهِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لَا تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَهَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَ لَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنَا وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ وَ کَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً »؛با کسانی باش که پروردگار خود را صبح و عصر میخوانند،و تنها رضای او را میطلبند! و هرگز بهسبب زیورهای دنیا،چشمان خود را از آنها برمگیر! و از کسانی که قلبشان را از یاد خود غافل ساختیم اطاعت مکن! همانها که از هوای نفس پیروی کردند،و کارهایشان افراطی است».
در سومین وصف میفرماید:«آنها اموری را که خوف دارند سرانجام قاتلشان باشد از میان میبرند»؛ (فَأَمَاتُوا مِنْهَا مَا خَشُوا أَنْ یُمِیتَهُمْ).
اولیاءاللّه از چه اموری میترسند که مایه مرگشان شود؟ (منظور مرگ دلهاست).
پاسخ روشن است:آنها از هوی و هوسهای سرکش،و حرص و طمع،و از وسوسهها و نقشههای پیچیده شیطان و شیطانصفتان بیمناکاند،مبادا بر آنان چیره شود و قلب آنها را بمیراند.
قرآن مجید دنیاپرستانی را که هوی و هوسها بر آنها غلبه کرده مردگانی میشمرد که حتی صدای پیامبر صلی الله علیه و آله به گوش آنها نمیرسد:« إِنَّکَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَی وَ لَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ »؛مسلّماً تو نمیتوانی سخنت را به گوش مردگان برسانی،و نمیتوانی کران را هنگامی که روی برمیگردانند و پشت میکنند فراخوانی!».(1)
در چهارمین وصف میفرماید:«آنچه را که میدانند سرانجام آنها را ترک میگوید،رها میسازند»؛ (وَ تَرَکُوا مِنْهَا مَا عَلِمُوا أَنَّهُ سَیَتْرُکُهُمْ).
آری آنها میدانند مقامها و زینتها و ثروتها سرانجام،آنها را ترک میکند
1) نمل، آیه ۸۰.
و تنها با کفنی ساده بهسوی دیار آخرت رهسپار میشوند پس چه بهتر که دل به این امور عاریتی نبندند،در نتیجه پیش از آنکه این امور آنها را ترک کند،آنها این امور را به فراموشی میسپارند.
تعبیر به«منها»که از«من»تبعیضیه در آن استفاده شده اشاره به این است که اموری در دنیا وجود دارد که هرگز انسان را ترک نمیگوید و در همه موارد با اوست همان گونه که قرآن میفرماید:« مَا عِنْدَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِنْدَ اللّهِ بَاقٍ »؛آنچه نزد شما ذخیره شده نابود میشود و آنچه در نزد خداست باقی میماند».(1)
نیز قبلاً (در خطبه 203) خواندیم که امام علیه السلام میفرماید:
«أَخْرِجُوا مِنَ الدُّنْیا قُلُوبَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْرُجَ مِنْهَا أَبْدَانُکُم؛ دلهای خود را از دنیا خارج کنید پیش از آنکه بدنهای شما خارج شود».
آنگاه در پنجمین وصف میفرماید:«آنچه را دیگران از دنیا بسیار میبینند اولیاء اللّه کم میشمرند و رسیدن به آن را از دست دادن آن محسوب میکنند»؛ (وَ رَأَوُا اسْتِکْثَارَ غَیْرِهِمْ مِنْهَا اسْتِقْلَالاً،وَ دَرَکَهُمْ لَهَا فَوْتاً).
این یک واقعیت است که دنیاپرستان هنگامی که به مال یا ثروت زیاد یا مقام مهمی میرسند در نظرشان بسیار زیاد است در حالی که دوستان خدا آن را متاع بیارزشی میدانند،تا آنجا که امیرمؤمنان علی علیه السلام تمام دنیا و آنچه در زیر افلاک واقع شده را کمتر از برگ درختی میداند که در دهان ملخی جویده شده است و سپس میافزاید:علی را با نعمتهایی که به زودی فانی میشود چهکار؟:
«إِنَّ دُنْیاکُمْ عِنْدِی لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَهٍ فِی فَمِ جَرَادَهٍ تَقْضَمُهَا مَا لِعَلِی وَ لِنَعِیمٍ یفْنَی وَ لَذَّهٍ لَا تَبْقَی» .(2)
جمله «وَ دَرَکَهُمْ لَهَا فَوْتاً» اشاره به این است که اولیاءاللّه رسیدن به زرق و برق
و اموال و مقامات دنیوی را نه تنها برای خود افتخاری نمیدانند بلکه آن را سبب از دست دادن توفیقات بیشتر و مهمتری محسوب میدارند؛درست به عکس دنیاپرستان که آن را افتخار میشمرند هرچند توفیقات بیشتری را برای رسیدن به معنویات از دست بدهند.
و در ششمین و هفتمین وصف میفرماید:«با آنچه دنیاپرستان با آن در صلحاند دشمناند و با آنچه دنیاپرستان با آن دشمناند در صلحاند»؛ (أَعْدَاءُ مَا سَالَمَ النَّاسُ،وَ سَلْمُ مَا عَادَی النَّاسُ!).
روشن است که دنیاپرستان با شهوات دنیا ولذات نامشروع آن وافتخار ومباهات به فزونی مال و ثروت پیوند دوستی بستهاند چیزی که اولیاءاللّه با آن مخالفاند و از سویی دیگر،دنیاپرستان،با تقوا و پرهیزکاری و زهد و ایثار و فداکاری دشمناند همان چیزهایی که اولیاء اللّه با آن پیمان صلح و دوستی بستهاند.
اولیاء اللّه طرفدار حقاند و دنیاپرستان مخالف آن،چون اجرای حق منافع کثیف آنها را بر باد میدهد و به عکس،اولیاء اللّه دشمن ظلم و ستم هستند چیزی که دنیاپرستان پیوسته از آن طرفداری میکنند زیرا اهداف شوم آنها را تحقق میبخشد.
در هشتمین و نهمین توصیف آنها میفرماید:«کتاب خدا (قرآن مجید) بهوسیله آنها فهمیده میشود و آنها نیز بهوسیله قرآن حقایق را درک میکنند»؛ (بِهِمْ عُلِمَ الْکِتَابُ وَ بِهِ عَلِمُوا).
آری از یکسو حقجویان و حقطلبان بهسراغ آنها میروند و حقایق قرآن را از آنها دریافت میدارند و از سویی دیگر خود آنها نیز بهسراغ قرآن میروند و حقایق را از آن درمییابند و به تعبیر دیگر سرچشمه فهم مردم از قرآن،آنها هستند و سرچشمه علوم آنها قرآن است.
قرآن مجید در سوره عنکبوت آیه 49 میفرماید:« بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیناتٌ فی
صُدُورِ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ »؛ولی این آیات روشنی است که در سینه دانشوران جای دارد».
و در جای دیگر میفرماید:« فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ».(1)
جمعی از مفسران نهجالبلاغه جمله «و به علموا» را چنین تفسیر کردهاند که مقام و منزلت آنها در نزد مردم بهوسیله قرآن دانسته میشود؛آیاتی همچون آیات مباهله و تطهیر و ولایت و امثال آن بیانگر مقامات آنهاست.البته این تفسیر در صورتی صحیح است که«عَلموا»بهصورت فعل مجهول (عُلموا) خوانده شود ولی هرگاه-آنگونه که در نسخههای مختلف آمده است-بهصورت فعل معلوم (عَلموا) خوانده شود تفسیر آن همان است که در بالا گفتیم.
سپس در دهمین و یازدهمین وصف اولیاء اللّه میافزاید:«قرآن بهوسیله آنها برپاست همانگونه که آنها بهوسیله قرآن برپا هستند»؛ (وَ بِهِمْ قَامَ الْکِتَابُ وَ بِهِ قَامُوا).
دلیل قیام قرآن بهوسیله آنها روشن است زیرا تبلیغ قرآن و تبیین مفاهیم آن برای عموم مردم و اجرای دستورات آن،بهوسیله آنها صورت میگیرد.
اما قیام آنها بهوسیله قرآن بهسبب آن است که قرآن سرچشمه اصلی تمام علوم و دانشهای آنهاست.
آری آنها همچون چشمههایی هستند که از منابع زیرزمین مدد میگیرند و سپس بهسوی باغها و گلزارها و کشتزارها سرازیر میشوند.
این دو وصف در واقع تأییدی است بر دو وصف سابق،با این تفاوت که در دو وصف سابق،سخن از علم و آگاهی آنها و علم و آگاهی مردم بهوسیله آنها بود و در اینجا سخن از عمل به دستورات و اجرای اوامر و نواهی الهی است.
در جمله «به قاموا» این احتمال نیز وجود دارد که برجستگی آنها در میان
1) نحل، آیه ۴۳
مردم و موقعیت آنان در افکار عمومی بهسبب قرآن مجید است که آنها را ستوده و منزلت آنها را روشن ساخته است.
در واقع مضمون این دو جمله همان است که بهصورت دیگر در حدیث ثقلین آمده است آنجا که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَینِ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیتِی وَ إِنَّهُمَا لَنْ یفْتَرِقَا حَتَّی یرِدَا عَلَی الْحَوْضَ» .(1)
سپس امام علیه السلام در دوازدهمین و آخرین وصف اولیاء اللّه میفرماید:«بالاتر از آنچه به آن امید دارند و دل بستهاند امیدوار کنندهای نمیبینند و برتر از آنچه از آن میترسند مایه ترس سراغ ندارند»؛ (لَا یَرَوْنَ مَرْجُوّاً فَوْقَ مَا یَرْجُونَ،وَ لَا مَخُوفاً فَوْقَ مَا یَخَافُونَ).
آری آنها به لطف عمیم و بیپایان خداوند امیدوارند که بالاتر از آن چیزی نیست و از خشم و سخط او میترسند که مخوفتر از آن چیزی نمیباشد و در حقیقت،خوف و رجاء،وجود آنها را پر کرده و به همین دلیل نه دلبستگی به غیر او دارند،نه غیر او را در سرنوشت خود مؤثر میدانند و نه از غیر او بیمناکاند و همین امر مایه صبر و استقامت و ثبات آنها در تمام حوادث زندگی است.
در حکمت 82 نیز تعبیری شبیه همین تعبیر آمده بود آنجا که فرمود:شما را به پنج چیز سفارش میکنم که برای بهدست آوردن آن هرقدر تلاش و کوشش کنید بهجاست.سپس فرمود:
«لَا یرْجُوَنَّ أَحَدٌ مِنْکُمْ إِلَّا رَبَّهُ وَ لَا یخَافَنَّ إِلَّا ذَنْبَه؛ هیچکس از شما امیدش جز به پروردگارش نباشد و از هیچچیز جز گناهش نهراسد».
1) برای اطلاع از مدارک این حدیث معتبر به جلد نهم پیام قرآن تحت عنوان «حدیث ثقلین» مراجعه شود در آن جا بیست و دو مدرک از صحاح معروف اهل سنت و سنن و غیر آنها ذکر شده است.
اولیاء اللّه در این کلام امام علیه السلام چه کسانی هستند؟
بسیاری از شارحان نهج البلاغه که پیرو مکتب اهلبیت علیهم السلام هستند تصریح کردهاند که این اوصاف مربوط به ائمه معصومین علیهم السلام است،آنها بودند که این صفات دوازدهگانه را در سرحد اعلا داشتند،آنها بودند که مفسران حقیقی قرآن و برپا دارنده احکام آن محسوب میشدند و قرآن نیز فضایل آنها را بیان کرده است.(1)
ابن ابی الحدید به اینجا که میرسد میگوید:مطابق عقیده شیعه این صفات قابل تطبیق بر امامان معصوم آنهاست ولی ما آن را ناظر به جمعی از علمای عارفین میدانیم.(2)
این احتمال نیز وجود دارد که صورت کامل و جامع این صفات در امامان معصوم علیهم السلام یافت میشود و کلام مزبور در درجه اوّل ناظر به آنهاست ولی مرتبه و مرحلهای از آن نیز در بزرگان علما وجود دارد که علاوه بر صفاتی مانند توجه به آخرت و کمارزش دانستن دنیا و زهد در زندگی مادی،دارای بخش مهمی از علوم قرآن و تفسیر هستند و در میان مردم آنها را گسترش میدهند و مردم نیز به اعتبار تأکیدهایی که قرآن درباره رجوع به علما و دانشمندان دارد به آنها رجوع کرده و میکنند.
مرحوم علّامه مجلسی در بحارالانوار نیز همین احتمال را پذیرفته،آنجا که میگوید:
«و هذهِ مِن أوصافِ أئمّتِنا المُقَدَّسِینَ صلواتُ اللّهِ علیهِم أجمَعین و یُحتَمل أن تَشمَل الحَفَظهَ لأخبارِهم المُقتَبسِین من أنوارِهم» .(3)
[[و قال علیهالسلام ]]
اذْکُرُوا انْقِطَاعَ اللَّذَّاتِ،وَ بَقَاءَ التَّبِعَاتِ.
امام علیه السلام فرمود:
به یاد داشته باشید که لذات (معاصی بهسرعت) پایان میگیرد
و تبعات و آثار سوء آن (مدتها) باقی میماند.(1)
مرحوم آمدی در غررالحکم این جمله را با دو تفاوت نقل کرده است: «اذکروا عند المعاصی ذهاب اللذات وبقاء التبعات» و این تفاوت نشان میدهد که از منبع دیگری آن را دریافت داشته است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۲)
1) سند گفتار حکیمانه:
لذات زودگذر و تبعات بسیار
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته قابل توجهی درباره گناهان اشاره کرده، میفرماید:«به یاد داشته باشید که لذات (معاصی بهسرعت) پایان میگیرد و تبعات و آثار سوء آن باقی میماند»؛ (اذْکُرُوا انْقِطَاعَ اللَّذَّاتِ،وَ بَقَاءَ التَّبِعَاتِ).
این یک واقعیت است که معاصی و گناهان لذتبخش،لذاتی ناپایدار و زودگذر دارند؛یک فرد شرابخوار چقدر از آنچه مینوشد لذت میبرد و یا زناکار لذتش از این گناه چقدر زمان میبرد؟ و این در حالی است که آثار گناه و تبعات آن بسیار طولانی و پایدار است.
اما تبعات اخروی آن تا دامنه قیامت و در عرصه قیامت باقی و برقرار است و حتی تبعات و آثار سوء دنیوی آن نیز غالباً طولانی است؛شرابخوار، بهخصوص با تکرار این گناه،انواع بیماریها را برای خود خریداری میکند.
افرادی را میبینیم که چند صباحی با استعمال مواد مخدر چنان خود را اسیر و ذلیل میکنند که این ذلت و اسارت تا آخر عمر بیثمرشان از آنها دستبردار نیست.
شخص ظالمی ممکن است در یک لحظه مرتکب قتلی شود و لذت انتقام از مخالف خود را بچشد اما ناراحتی وجدان،یک عمر باقی است اضافه بر این گاه زندان طویل المدتی بهسبب آن دامنگیرش میشود و عذاب الهی کشتن مؤمنان
بیگناه طبق صریح قرآن مجید،خلود در جهنم و عذاب جاویدان است.(1)
بنابراین هرکس در لحظه فراهم شدن اسباب گناه باید مراقب این نکته باشد که لذاتش بسیار زودگذر و آثار سوئش بسیار درازمدت است.
اضافه بر همه اینها آنگونه که از آیات و روایات اسلامی برمیآید یکی از آثار گناهان،سلب نعمتها و مواهب الهی است که گاه زمانهای بسیار طولانی این محرومیت ادامه مییابد.همانگونه که در خطبه 178 میخوانیم:
«ایمُ اللَّهِ مَا کَانَ قَوْمٌ قَطُّ فِی غَضِّ نِعْمَهٍ مِنْ عَیشٍ فَزَالَ عَنْهُمْ إِلَّا بِذُنُوبٍ اجْتَرَحُوهَا؛ به خدا سوگند هرگز ملتی که در ناز و نعمت میزیستند نعمتشان زوال نیافت مگر براثر گناهانی که مرتکب شدند.اضافه بر اینها بسیار میشود که براثر یک گناه لذتبخش زودگذر،ننگ و عاری بر دامان انسان مینشیند که بعد از مرگ نیز مردم او را به زشتی یاد میکنند».
در اشعاری که در دیوان منسوب به امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است چنین میخوانیم:
تَفْنَی اللَّذَاذَهُ مِمَّنْ نَالَ شَهْوَتَها مِنَ الْحَرَامِ وَ یبْقَی الْإِثْمُ وَ الْعَارُ
تَبْقَی عَوَاقِبُ سُوءٍ فِی مَغَبَّتِهَا لا خَیرَ فِی لَذَّهٍ مِنْ بَعْدِهَا النَّار
کسانی که به شهوتهای نفسانی میرسند لذاتش به زودی پایان میگیرد لذاتی که از حرام حاصل شده ولی گناه و ننگ آن باقی میماند.
آری عواقب سوء آن در پایان،میماند و هیچ خیری در لذتی که بعد از آن آتش دوزخ باشد نیست.(2)
در دعای 31 صحیفه سجادیه (فی ذکر التوبه و طلبها) امام علیه السلام به پیشگاه خدا عرضه میدارد:(من توبه میکنم) از گناهانی که لذاتش پایان یافته و تبعاتش
پیوسته دامنگیر من است؛
«مِنْ ذُنُوبٍ أَدْبَرَتْ لَذَّاتُهَا فَذَهَبَتْ،وَ أَقَامَتْ تَبِعَاتُهَا فَلَزِمَتْ» .شاعر عرب نیز در این زمینه میگوید:
ما کان ذاک العَیشُ إلّا سَکْرَهً رَحَلَت لَذائذُها و حَلّ خُمارُها
آن زندگی (دنیوی آلوده به گناه) چیزی جز همچون مستی از شراب نبود که لذتش پایان گرفت و خماری آن باقی ماند.(1)
در ضمن باید توجه داشت که منظور امام علیه السلام لذات معقول و مشروع نیست چراکه در بعضی از روایات تصریح شده که بخشی از ساعات شبانهروز را برای لذت مشروع و معقول بگذارید تا به شما برای انجام وظایف اصلی کمک کند، بلکه منظور،لذات نامشروع و نامعقول است به قرینه «و بَقاء التَّبعات» یعنی باقی ماندن آثار سوء و عقوبتهای آنها.
روایتی که در غرر آمده است نیز این معنا را تأیید میکند؛فرمود:
«اذکُروا عِندَ المَعاصِی ذَهابَ اللذّاتِ و بَقاءَ التَّبَعاتِ» .(2)
شاهد دیگر باز هم حدیثی است که از امام علیه السلام در غرر الحکم نقل شده است، فرمود:
«إنّ مَن فارَق التّقوی أغری باللّذّاتِ و الشّهَوات و وقَع فی تَیهِ السَّیِّئاتِ وَ لَزِمَه کبیرُ التَّبَعاتِ؛ کسی که از تقوا دوری گزیند تشویق به لذات و شهوات سرکش میشود و در بیابان گناهان سرگردان خواهد شد و آثار شوم بزرگ آن دامانش را خواهد گرفت».(3)
[[و قال علیهالسلام ]]
أُخْبُرْ تَقْلهِ.
امام علیه السلام فرمود:
آزمایش کن تا دشمنش داری.(1)
مرحوم خطیب می گوید: در کتاب غرر الخصائص الواضحة (تالیف وطواط، از علمای قرن ششم) این گفتار حکیمانه از امیر مؤمنان آمده است. این مضمون، هم از امیر مؤمنان علی نقل شده و هم از پیامبر اکرم و شبیه آن نیز از امام صادق روایت شده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۳).
سید رضی میگوید:«بعضی این سخن را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کردهاند ولی آنچه تأیید میکند این کلام از امیرمؤمنان علیه السلام باشد چیزی است که ثعلب از ابن الاعرابی نقل کرده که مأمون گفته است:اگر نبود که علی علیه السلام فرمود:
اخبر تقله .من میگفتم:
اقله تخبر؛ دشمنش بدار تا او را بیازمایی»؛
(قال الرضیّ:و مِنَ النّاسِ مَن یَروی هذا للرَّسولِ صلی الله علیه و آله و مِمّا یُقَوّی أنَّهُ من کلام أمیر المؤمنین علیه السلام ما حکاه ثَعلَبُ عنِ ابْنِ الأعرابیّ:قال المأمونُ:لو لا أنّ علیّاً قال:«أخبُر تقلِه»لقُلتُ:اقْلِهِ تَخْبُرْ) .
1) سند گفتار حکیمانه:
نخست او را بیازمای
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه بسیار کوتاه و پرمعنا به یک اصل مهم اجتماعی اشاره کرده،میفرماید:به ظاهر اشخاص قناعت نکنید،آنها را بیازمایید و ای بسا با آزمودن،آنها را دشمن بدارید و در یک عبارت کوتاه:«آزمایش کن تا دشمنش داری»؛ (أُخْبُرْ تَقْلهِ).
«اخْبُرْ» از ماده«خُبر»(بر وزن قفل) به معنای آزمایش کردن است.
«تقله» از ماده«قِلی»(بر وزن صدا) به معنای بغض است.این ماده،هم بهصورت ناقص یایی آمده و هم ناقص واوی.در صورت اول به معنای بغض و عداوت و در صورت دوم به معنای طرد کردن است و در واقع هر دو به یک معنا بازمیگردد زیرا لازمه عداوت طرد کردن میباشد.
این درمورد جوامع آلوده یا گروههای خاص اجتماعی که افراد منحرف در آن کم نیستند صادق است والا نتیجه آزمایش،همیشه دشمن داشتن افراد مورد آزمون نخواهد بود.ممکن است اشاره به عصر خود حضرت نیز بوده باشد که افراد منافق و چند چهره در آن عصر فراوان بودند؛گروهی خودفروخته به معاویه و گروهی در بند مال و منال،از هیچ کاری ابا نداشتند هر چند برای فریفتن مردم ظاهر خود را میآراستند ولی به هنگامی که در کوره امتحان قرار میگرفتند بسان سیاه سیم زراندود،خلاف آن به درمیآمدند که خلق میپنداشتند.
سیاه سیم زراندود چون به کوره برند خلاف آن به در آید که خلق پندارند
بسیاری از شارحان نهج البلاغه گفتهاند که هاء در «تَقْلِه» هاء سکت است و در واقع بیانکننده کسره لام است که قبل از آن قرار گرفته ولی دلیلی بر این ادعا اقامه نکردهاند.در حالی که بعضی دیگر آن را ضمیر دانسته و اعراب برای هاء گذاشتهاند (در حالی که هاء سکت،ساکن است) و در واقع اشاره به ضمیر محذوفی است که در کلمه «اخبُر» وجود دارد و مفهوم کلام این میشود:او را آزمایش کن تا دشمنش داری.
همانگونه که در ذکر مصادر این گفتار حکیمانه اشاره کردیم همین معنا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با تفاوتی نقل شده است:
«وجَدتُ النّاسَ اخبُر تقلِهِ» .(1)
و از امام صادق علیه السلام نیز بهصورت دیگری نقل شده است:فرمود:
«خَالِطِ النَّاسَ تَخْبُرْهُمْ وَ مَتَی تَخْبُرْهُمْ تَقْلِهِمْ؛ با مردم معاشرت کن و آنها را بیازما و هنگامی که بیازمایی (ای بسا گروهی را) دشمن میداری».(2)
قابل توجه اینکه مرحوم سید رضی برای تأیید صدور این گفتار حکیمانه از علی علیه السلام بعد از آنی که اشاره میکند بعضی از مردم آن را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کردهاند میگوید:«آنچه تأیید میکند این کلام از امیرمؤمنان علیه السلام باشد چیزی است که ثعلب از ابن الاعرابی نقل کرده که مأمون گفته است:اگر نبود که علی علیه السلام فرمود: اخبر تقله. من میگفتم: اقله تخبر؛ دشمنش بدار تا او را بیازمایی»؛ (قال الرضیّ:و مِنَ النّاسِ مَن یَروی هذا للرَّسولِ صلی الله علیه و آله و مِمّا یُقَوّی أنَّهُ من کلام أمیر المؤمنین علیه السلام ما حکاه ثَعلَبُ عنِ ابْنِ الأعرابیّ:قال المأمونُ:لو لا أنّ علیّاً قال:
«أخبُر تقلِه»لقُلتُ:اقْلِهِ تَخْبُرْ) .
همین معنا (سخن مأمون) از ابوحیان توحیدی در البصائر و الذخائر و ابو نعیم
در حلیه الاولیاء نقل شده است.
منظور مأمون این بوده که برای آزمودن مردم باید از آنها فاصله گرفت و حتی اظهار تنفر و بیزاری کرد اگر عکس العمل شدیدی نشان دادند معلوم میشود لایق دوستی نیستند و اگر مدارا کردند افرادی صبور و شایسته دوستی میباشند.
البته جای تردید نیست که کلام امام علیه السلام بر کلام مأمون برتری دارد.کلام امام علیه السلام ناظر به یک مسأله اجتماعی است و کلام مأمون در واقع یک مسأله سیاسی است و منظورش این است:باید به همهکس با بدبینی نگاه کرد تا عیوبشان آشکار شود زیرا با خوشبینی،عیوب افراد آشکار نمیگردد و سیاستمداران غالباً اصل را درباره اشخاص و حوادث بر سوءظن و بدبینی میگذارند.
آزمودن قبل از دوستی
بیشک یکی از نیازهای انسان در زندگی،داشتن دوستان موافق و همراه است که در برابر انبوه مشکلات به او کمک کنند،در مصائب مایه تسلی خاطر او گردند و در حضور و غیاب مدافع او باشند زیرا انسانِ تنها در برابر این حوادث زانو میزند.
ولی در انتخاب دوست هرگز نباید عجله کرد بلکه باید نخست او را آزمود، اگر از آزمایشها پیروز درآمد او را به دوستی برگزید.امیرمؤمنان علی علیه السلام طبق حدیثی که در غررالحکم آمده،میفرماید:
«لا تَثِق بالصَّدیقِ قَبلَ الخِبْرهِ؛ به دوستت پیش از آزمودنش اعتماد نکن».(1)
بهخصوص اگر زمان،زمان پرفسادی باشد،که در آن هنگام باید دقت بیشتری در انتخاب دوستان کرد.امام صادق علیه السلام میفرماید:
«إِذَا کَانَ الزَّمَانُ زَمَانَ
1) غررالحکم، ح ۹۴۹۸.
جَوْرٍ وَ أَهْلُهُ أَهْلَ غَدَرٍ فَالطُّمَأْنِینَهُ إِلَی کُلِّ أَحَدٍ عَجْزٌ؛ هرگاه زمان،زمان ظلم (و فساد) باشد و اهل آن زمان پیمانشکن باشند اطمینان به هر کسی کردن نشانه عجز و ناتوانی است».(1)
در احادیث اسلامی مواد این آزمون نیز تعیین شده است.ازجمله اینکه امام صادق علیه السلام میفرماید:
«یمْتَحَنُ الصَّدِیقُ بِثَلَاثِ خِصَالٍ فَإِنْ کَانَ مُؤَاتِیاً فَهُوَ الصَّدِیقُ الْمُصَافِی وَ إِلَّا کَانَ صَدِیقَ رَخَاءٍ لَا صَدِیقَ شِدَّهٍ تَبْتَغِی مِنْهُ مَالاً أَوْ تَأْمَنُهُ عَلَی مَالٍ أَوْ تُشَارِکُهُ فِی مَکْرُوه؛ دوست را با سه چیز میتوان امتحان کرد هرگاه حق این سه چیز را ادا کند او دوست خالص است والا دوست حال آرامش است نه دوست حال شدت:از او مالی بطلب یا مالی در اختیار او قرار بده یا در کاری که مورد میل او نیست با او شریک شو».(2)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«لَا تَسُمِ الرَّجُلَ صَدِیقاً سِمَهً مَعْرُوفَهً حَتَّی تَخْتَبِرَهُ بِثَلَاثٍ تُغْضِبُهُ فَتَنْظُرُ غَضَبَهُ یخْرِجُهُ مِنَ الْحَقِّ إِلَی الْبَاطِلِ وَ عِنْدَ الدِّینَارِ وَ الدِّرْهَمِ وَ حَتَّی تُسَافِرَ مَعَهُ؛ نام دوست بهصورت کامل بر کسی نگذار مگر اینکه او را به سه چیز بیازمایی:بههنگام غضب ببینی آیا او از مسیر حق بهسوی باطل خارج میشود؟ و در برابر درهم و دینار (آیا امتحان خوبی میدهد؟) و دیگر اینکه با او مسافرت کنی (چراکه در سفر باطن افراد بهتر آشکار میشود)».(3)
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا کَانَ اللّهُ لِیَفْتَحَ عَلَی عَبْدٍ بَابَ الشُّکْرِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الزِّیَادَهِ،وَ لَالِیَفْتَحَ عَلَی عَبْدٍ بَابَ الدُّعَاءِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الْإِجَابَهِ،وَ لَالِیَفْتَحَ لِعَبْدٍ بَابَ التَّوْبَهِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الْمَغْفِرَهِ.
امام علیه السلام فرمود:
چنین نیست که خداوند درِ شکر را بهروی بندهای بگشاید و درِ فزونی نعمت را بهرویش ببندد،و چنین نیست که خداوند باب دعا را بهروی کسی بگشاید و باب اجابت را بهرویش ببندد،و نیز چنین نیست که خداوند در توبه را به روی کسی باز کند و در آمرزش را بهرویش ببندد.(1)
تنها مدرک دیگری که مرحوم خطیب برای این گفتار حکیمانه ذکر می کند غررالحکم است که آن را با تفاوت هایی آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۴)
اضافه میکنیم که این گفتار نورانی به صورت کاملا مشروح تری در ارشاد القلوب دیلمی آمده است. (ارشاد القلوب، ج ۱، ص ۱۴۸)
1) سند گفتار حکیمانه:
گشایش درهای امید
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که برگرفته از آیات قرآن مجید است سه بشارت به سه گروه میدهد.نخست میفرماید:«چنین نیست که خداوند درِ شکر را بهروی بندهای بگشاید و درِ فزونی را بهرویش ببندد»؛ (مَا کَانَ اللّهُ لِیَفْتَحَ عَلَی عَبْدٍ بَابَ الشُّکْرِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الزِّیَادَهِ).
این سخن برگرفته از آیه شریفه هفتم از سوره ابراهیم است:« وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ ».
آری این وعده الهی است که خداوند شاکران را فزونی نعمت میبخشد.دلیل آن هم روشن است:شخصی که از نعمت الهی در مسیر اطاعت او استفاده میکند و حق نعمت را ادا مینماید،با زبان حال میگوید:من لایق این نعمتم،و خداوند نیز نعمت را بر او میافزاید.درست مثل اینکه باغبانی هنگامی که باغ را آبیاری میکند درختان را بارور و پرثمر میبیند و این امر سبب میشود که باغبان بیشتر از آن باغ مراقبت کند زیرا درختانش به زبان حال،لیاقت خود را بیان کردهاند.
در دومین بشارت میفرماید:«چنین نیست که خداوند باب دعا را بهروی کسی بگشاید و باب اجابت را بهرویش ببندد»؛ (وَ لَا لِیَفْتَحَ عَلَی عَبْدٍ بَابَ الدُّعَاءِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الْإِجَابَهِ).
این،اشاره به آیه شریفه 60 سوره غافر است:« وَ قَالَ رَبُّکُمْ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ
لَکُمْ »و آیه شریفه 186 سوره بقره:« وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی »؛هر گاه بندگان من درباره من از تو سؤال کنند (بگو:) من به آنها نزدیکم و دعای دعا کننده را هنگامی که مرا (از صمیم دل) بخواند اجابت میکنم».
دلیل آن هم روشن است زیرا نه خداوند بخیل است و نه اجابت دعا چیزی از او میکاهد بلکه رحمانیت و رحیمیت او ایجاب میکند که تمام تقاضاهای بندگان را اجابت فرماید و اگر گاهی اجابت دعا تأخیر میافتد و یا بعضی از دعاها به اجابت نمیرسد حتماً به دلیل مصالحی است یا بهواسطه وجود موانع.
بسیار میشود که انسان از خدا چیزی میخواهد که دشمنِ جان اوست اما توجه ندارد.خداوند چنین دعایی را مستجابنمیکند و گاه چیزهایی میخواهد اما موانعی مانند گناهان بزرگ جلوی اجابت آن را میگیرد.
در سومین بشارت میفرماید:«چنین نیست که خداوند درِ توبه را بهروی کسی باز کند و درِ آمرزش را بهرویش ببندد»؛ (وَ لَا لِیَفْتَحَ لِعَبْدٍ بَابَ التَّوْبَهِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الْمَغْفِرَهِ).
این سخن برگرفته از آیه شریفه 25 سوره شوری است:« وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ وَ یَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ »؛او کسی است که توبه را از بندگانش میپذیرد و بدیها را میبخشد،و آنچه را انجام میدهید میداند».
اصولاً امکان ندارد خداوند دستور به چیزی بدهد و نتیجه آن را پذیرا نشود؛ از یکسو به بندگانش بگوید توبه کنید یا بفرماید دری بهسوی رحمتم برای شما گشودهام و آن،باب توبه است از این در وارد شوید ولی خودش حاضر نباشد توبه توبهکاران را بپذیرد.
شبیه همین معانی در حکمت 135 آمد که امام علیه السلام فرمود:کسی که توفیق چهار چیز را پیدا کند از چهار چیز محروم نخواهد شد:کسی که موفق به دعا
شود از اجابت محروم نمیگردد و کسی که موفق به توبه شود از قبول توبه محروم نخواهد شد و کسی که موفق به استغفار گردد از آمرزش محروم نمیشود و کسی که توفیق شکرگزاری پیدا کند محروم از فزونی نعمت نخواهد شد.
قابل توجه اینکه جمله «مَا کَانَ اللَّهُ» و جملههای معطوف بر آن اشاره به توفیقات الهی است یعنی هنگامی که خداوند کسی را به یکی از این سه چیز (شکر و دعا و توبه) موفق دارد درهای نتایج آنها را نیز به روی او میگشاید:
فزونی نعمت در برابر شکر،اجابت در برابر دعا و آمرزش در برابر توبه.
در واقع شکر و دعا و توبه،سه موضوع سرنوشتساز در زندگی انسان است و سعادتمند و خوشبخت کسانی هستند که بتوانند از هر سه استفاده کنند؛در برابر نعمتها شاکر باشند،در مشکلات دست به دعا بردارند و بههنگام لغزشها و گناهان از درِ توبه وارد شوند.
در روایت ارشاد القلوب دیلمی که این گفتار حکیمانه بهصورت مشروحتری در آن آمده جمله چهارمی نیز اضافه شده است و آن اینکه
«و ما کان اللّه لیفتح باب التوکل و لم یجعل للمتوکل مخرجا فإنه سبحانه یقول وَ مَنْ یتَّقِ اللَّهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یرْزُقْهُ مِنْ حَیثُ لا یحْتَسِبُ وَ مَنْ یتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ؛ چنین نیست که خداوند باب توکل را به روی کسی بگشاید و برای خروج از مشکلاتش راهی برای او قرار ندهد زیرا خداوند میفرماید:کسی که تقوا را پیشه کند خداوند راه خروج از مشکلات را برای او قرار میدهد و از جایی که گمان نمیکند به او روزی میدهد و کسی که بر خدا توکل کند خداوند برای او کافی است».(1)
در روایات اسلامی نیز بر این سه موضوع تأکیدات فراوانی شده است که به سه نمونه آن در اینجا قناعت میکنیم.
امام صادق علیه السلام درمورد شکر میفرماید:
«مَکْتُوبٌ فِی التَّوْرَاهِ اشْکُرْ مَنْ أَنْعَمَ
1) ارشاد القلوب، ج ۱، ص ۱۴۸
عَلَیکَ وَ أَنْعِمْ عَلَی مَنْ شَکَرَکَ فَإِنَّهُ لَا زَوَالَ لِلنَّعْمَاءِ إِذَا شُکِرَتْ وَ لَا بَقَاءَ لَهَا إِذَا کُفِرَتْ الشُّکْرُ زِیادَهٌ فِی النِّعَمِ وَ أَمَانٌ مِنَ الْغِیرِ؛ در تورات نوشته شده است:کسی که به تو نعمت بخشیده شکر او را بهجای آور و کسی که از تو تشکر میکند نعمت را بر او افزون کن زیرا هنگامی که شکر نعمت بهجای آورده شود نعمت زوال نمیپذیرد و هنگامی که کفران شود بقایی نخواهد داشت و شکر،سبب زیادیِ نعمتها و امان از دگرگونیهاست».(1)
امام صادق علیه السلام در روایت دیگری درمورد دعا میفرماید:
«فَأَکْثِرْ مِنَ الدُّعَاءِ فَإِنَّهُ مِفْتَاحُ کُلِّ رَحْمَهٍ وَ نَجَاحُ کُلِّ حَاجَهٍ وَ لَا ینَالُ مَا عِنْدَ اللَّهِ إِلَّا بِالدُّعَاءِ فَإِنَّهُ لَیسَ مِنْ بَابٍ یکْثُرُ قَرْعُهُ إِلَّا أَوْشَکَ أَنْ یفْتَحَ لِصَاحِبِهِ؛ بسیار دعا کن چراکه دعا کلید هر رحمت و سبب رسیدن به هر حاجت است و به آنچه نزد خداست جز با دعا نمیتوان رسید (و دعا سرانجام به اجابت میرسد) زیرا هر دری را بسیار بکوبند امید آن میرود که باز شود».(2)
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله درمورد توبه میخوانیم:
«لَیسَ شَیءٌ أَحَبَّ إِلَی اللَّهِ مِنْ مُؤْمِنٍ تَائِبٍ أَوْ مُؤْمِنَهٍ تَائِبَهٍ؛ هیچ کسی نزد خداوند محبوبتر از مرد و زن توبهکار نیست».(3)
[[و قال علیهالسلام ]]
أَوْلَی الَّناسِ بِالْکَرَمِ مَنْ عُرِفَتْ بِهِ الْکِرَامُ.
امام علیه السلام فرمود:
شایستهترین مردم به کَرَم،آن کسی است که افراد کریم به واسطه او شناخته شوند.(معرف کریمان،از همه کریمتر است).(1)
مرحوم خطیب مدرک دیگری برای این گفتار حکیمانه در این جا نیاورده و حواله به آخر کتاب داده است؛ حواله ای که توفیق انجام آن را نیافت خدایش غریق رحمت کند. و ما هم در جست و جوهایی که کردیم چیز تازه ای در این باره نیافتیم هر چند سید رضی در گفتار خود صادق است و حتما آن را از منبع معتبری گرفته است.
1) سند گفتار حکیمانه:
معرف کریمان
این گفتار حکیمانه در منابع مختلف نهج البلاغه به دو صورت نقل شده است:
اول به همان صورتی که در عبارت بالا آمده و«عُرِفَتْ»از ماده«معرفت»ذکر شده و مفهوم کلام امام علیه السلام این است:«شایستهترین مردم به کَرَم کسی است که معرف کریمان باشد»؛ (أَوْلَی الَّناسِ بِالْکَرَمِ مَنْ عُرِفَتْ بِهِ الْکِرَامُ).
«کَرَم» در اصل به معنای شرافت است و به شخصی که دارای صفات برجسته باشد کریم گفته میشود و به گفته راغب در مفردات،هرگاه کَرَم به عنوان صفت خداوند بهکار رود و گفته شود:خداوند کریم است،یعنی دارای انواع بخششها دربرابر بندگان خویش است و هنگامی که آن را به عنوان وصفی برای انسان ذکر کنند به معنای دارا بودن صفات برجسته انسانی و شرافت و شخصیت است.
و در گفتار حکیمانه مورد بحث به همین معنا آمده و اشاره به افراد صاحب فضیلت و باشخصیت است.به اشیاء نفیس نیز کریم گفته میشود و سنگهای قیمتی را«حجر کریم»میگویند.
اشاره به اینکه وقتی کسی اشخاص کریم و باشخصیت و بزرگوار را معرفی میکند مفهومش این است که او این اشخاص را دوست میدارد و کَرَم و کرامت را ارزش میشمرد اگر چنین است خودش از همه بیشتر باید به این موضوع اهمیت بدهد.
کسی که حاتم طایی را مدح و ستایش میکند باید خودش سهمی از سخاوت و کرم داشته باشد.
از آن فراتر کسی که امام بزرگواری را به صفات برجستهای میستاید؛ امیرمؤمنان علیه السلام را به جود و سخاوت و شجاعت و علم و درایت و امام حسین علیه السلام را به ایثار و شهادت در راه خدا میستاید و همچنین هر یک از ائمه علیهم السلام را به صفات برجستهای توصیف میکند چگونه میتواند خودش از تمام این اوصاف بیگانه و تهی باشد.آری آنکس که کرامت کریمان را میستاید از همه شایستهتر است که راه آنها را بپوید.
و در نقطه مقابل،بیچارهترین مردم کسانی هستند که خوبیهای خوبان را توصیف میکنند اما خودشان هرگز در عمل در مسیر آنها نیستند.
در حدیثی که مرحوم کلینی در کتاب کافی از امام صادق علیه السلام نقل کرده میخوانیم:
«إِنَّ مِنْ أَشَدِّ النَّاسِ حَسْرَهً یوْمَ الْقِیامَهِ مَنْ وَصَفَ عَدْلاً ثُمَّ عَمِلَ بِغَیرِهِ؛ شدیدترین حسرتها در روز قیامت حسرت و افسوس کسی است که از عدالتی تعریف و تمجید کرده ولی خودش به غیر آن عمل نموده است».(1)
مرحوم علامه مجلسی در جلد 69 بحار الانوار بابی به عنوان«من وصف عدلا ثم خالفه الی غیره»آورده و احادیث متعددی در ذیل آن نقل کرده است.
واما بنابر صورت دوم که در بسیاری از نسخ آمده مفهوم کلام امام علیه السلام این است:شایستهترین مردم به کَرَم کسی است که از دودمان کریمان باشد (و کَرَم در اعماق وجودش ریشه دوانده باشد)
«أَوْلَی النَّاسِ بِالْکَرَمِ مَنْ عَرَّقَتْ فِیهِ الْکِرَامُ» .
«عَرَّقَتْ»از ماده«عِرق»(بر وزن فکر) به معنای ریشه،گرفته شده است.
شاعر عرب نیز دراینباره میگوید:
إنّا سَألنا قَومَنا فَخِیارُهُم مَن کانَ أفضَلَهُم أبوه الأفضَل
1) کافی، ج ۲، ص ۲۹۹، ح ۱
أعطی الّذی أعطی أبوهُ قبلَه و تَبخّلت أبناءُ مَن یَتبخّل
ما درباره قوم و قبیله خود تحقیق کردیم دیدیم بهترین آنها کسی بود که پدرش فضل و شرافتی داشت.
کسی عطا و بخشش میکند که پدرش پیش از او بخشش داشته و به عکس، فرزندان بخیلان بخل را پیشه میکنند.
شاعر دیگری میگوید:
إنّ العروقَ إذا استَسَرّ بها الثَّری أثْری النّباتُ بها و طابَ المَزْرَع
هنگامی که خاک ریشهها را خوب تغذیه میکند گیاه و مزرعهای که از طریق آن ریشهها میروید خوب و پاکیزه است.
این کلام را با سخنی از از سالار شهیدان امام حسین علیه السلام پایان میدهیم آنجا که فرمود:
«إِنَّ الدَّعِیَّ ابْنَ الدَّعیّ قَدْ رَکَزَ بَیْنَ اثْنَتَیْنِ بَیْنَ السِّلَّهِ وَ الذِّلَّهِ وَ هَیْهاتَ مِنَّا الذِّلّه یأبی اللّهِ ذلِکَ وَ رَسُولُهُ وَ المؤمنونَ وَ حُجُورٌ طابَتْ و طَهُرَتْ،وَ أُنُوفٌ حَمِیَّهٌ، وَ نُفُوسٌ أَبِیَّهٌ،مِنْ أن نُؤثِرَ طاعَهَ اللِّئامِ عَلی مَصارِعِ الْکِرامِ؛ آگاه باشید! مرد آلوده، فرزند آلوده،مرا در میان شمشیر و ذلّت مخیر ساخته است.هیهات که من ذلّت را بپذیرم و او به مقصد خویش برسد! خداوند و رسولش و مؤمنان و نیاکان پاکدامن و مادران پاکیزه من،از این ابا دارند که اطاعت لئیمان را بر قربانگاه بزرگواران ترجیح دهیم».(1)
1) لهوف، ص ۹۷
وَ سُئِلَ علیه السلام أَیُّهُمَا أَفْضَلُ الْعَدْلُ أَوِ الْجُودُ،
[[فقال علیهالسلام ]]
العَدْلُ یَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا،وَ الْجُودُ یُخْرِجُهَا مِنْ جِهَتِهَا،و الْعَدْلُ سَائِسٌ عَامٌّ،وَ الْجُودُ عَارِضٌ خَاصٌّ،فَالْعَدْلُ أَشْرَفُهُمَا وَ أَفْضَلُهُمَا.
از امام علیه السلام سؤال شد که کدام یک از این دو برترند:«عدالت»یا جود و بخشش؟
امام علیه السلام در جواب فرمود:
عدل،هرچیزی را در جای خود قرار میدهد ولی سخاوت و بخشش آن را از مسیرش فراتر میبرد.(اضافه بر این) عدالت،قانونی است همگانی ولی جود و بخشش جنبه خصوصی دارد بنابراین،عدل،شریفتر و برتر است.(1)
مرحوم خطیب در مصادر ذیل این کلام حکیمانه منبع دیگری را نقل نمی کند ولی ابن حمدون (متوفای ۵۶۲ قمری) در کتاب خود به نام التذکرة الحمدونیة این گفتار حکیمانه را با تفاوت قابل ملاحظه ای که در ادامه مشاهده میکنید آورده است: وسئل أیهما أفضل: العدل أم الجود؟ فقال: العدل سایت عام، و الجود عارض خاص، فالعدل أشرفهما و أفضلهما. (التذکرة الحمدونیة، ج ۱، ص ۲۵۴، ح ۶۳۱) و فتال نیشابوری (متوفای ۵۰۸) در کتاب روضة الواعظین عین این کلام را با اضافاتی بعد از آن ذکر کرده است و هر دو نفر ظاهرا این کلام را از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته اند. (روضة الواعظین، ج ۲، ص ۴۶۶).
1) سند گفتار حکیمانه:
عدالت برتر است یا جود و بخشش؟
این گفتار حکیمانه و بسیار پرمعنا در پاسخ به سؤالی که از امام علیه السلام پرسیده شد مطرح گردید.سؤال کردند:«از این دو کدام برترند:عدالت یا جود؟»؛ (وَ سُئِلَ علیه السلام أَیُّهُمَا أَفْضَلُ الْعَدْلُ أَوِ الْجُودُ).
شاید این سؤال بهدنبال گفتگویی بوده که در میان بعضی از اصحاب آن حضرت واقع شده است.بعضی جود را مهمتر میدانستند و بعضی عدل را؛ قضاوت و داوری را خدمت امام علیه السلام آوردند و امام علیه السلام جواب بسیار جامع و حسابشدهای داد،فرمود:«عدل،هرچیزی را در جای خود قرار میدهد ولی جود و بخشش آن را از مسیرش فراتر میبرد،(اضافه بر این) عدالت،قانونی است همگانی ولی جود و بخشش جنبه خصوصی دارد بنابراین،عدل، شریفتر و برتر است»؛ (فَقال علیه السلام:العَدْلُ یَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا،وَ الْجُودُ یُخْرِجُهَا مِنْ جِهَتِهَا،و الْعَدْلُ سَائِسٌ عَامٌّ،وَ الْجُودُ عَارِضٌ خَاصٌّ،فَالْعَدْلُ أَشْرَفُهُمَا وَ أَفْضَلُهُمَا).
در واقع امام علیه السلام به دو نکته اساسی اشاره فرموده است:نخست اینکه نتیجه عدالت این است که هر کسی در جامعه به حق خویش برسد و هرچیز در جای خود باشد.اصولاً بعضی عدالت را چنین معنا کردهاند:
«وضع الشیء فی موضعه؛ هرچیز را در جای خود قرار دادن».
روشن است که در این صورت تمام افراد اجتماع به تلاش و کوشش برمیخیزند تا بتوانند حق عادلانه خود را بگیرند در نتیجه جامعه در سایه عدالت،شکوفا و فعال و مترقی میشود.
اما جود و بخشش چنین نیست زیرا چیزی اضافه بر استحقاق افراد است که البته در جای خود بسیار خوب و شایسته است ولی ای بسا همین صفت خوب و شایسته سبب شود که عدهای به تنبلی روی آورند و تلاش و کوشش را کم کنند و به انتظار جود و بخشش سخاوتمندان بنشینند.
سپس امام علیه السلام به نکته مهم دیگری اشاره میکند،میفرماید:عدالت امری است فراگیر که تمام جامعه انسانی میتوانند از آن بهرهمند گردند و در سایه آن به زندگی آبرومندی ادامه دهند در حالی که جود و بخشش فراگیر نیست و همیشه موضعی و محدود است و روشن است چیزی که آثار مثبت آن همه افراد جامعه را فرامیگیرد از چیزی که جنبه محدود دارد بهتر و اشرف و افضل است.
مرحوم علامه آیت اللّه مطهری در این باره سخنی دارد که عیناً در ذیل میآوریم:جود و ایثار را نمیتوان مبنای اصلی زندگی عمومی قرار داد و بر اساس آنها مقررات و قانون،وضع و آن را اجرا کرد.اگر جود و احسان و ایثار تحت قانون و مقررات لازم الاجراء درآید دیگر جود و احسان و ایثار نام ندارد، به اصطلاح از وجودش عدمش لازم میآید.جود و ایثار وقتی جود و ایثار است که هیچ قانون و مقررات حتمی و لازم الاجراء نداشته باشد و آدمی صرفاً به خاطر کرم و بزرگواری و گذشت و نوع دوستی و بلکه حیات دوستی جود کند.
بنابراین،عدل از جود افضل است...بهعلاوه همین جودها و احسانها و ایثارهایی که در مواقعی خوب و مفید است و ازنظر جودکننده فضیلتی بسیار عالی است،ازنظر گیرنده فضیلت نیست،حساب او را هم باید کرد،حساب اجتماع را هم باید کرد؛اگر رعایت موازنه اجتماعی نشود و حسابنکرده
صورت بگیرد،همین فضیلت اخلاقی موجب بدبختی عمومی و خرابی اجتماع میگردد.صدقات زیاد و اوقاف زیاد و حسابنکرده،نذورات زیاد و حسابنکرده در هرجا که وارد شده مانند سیل،جامعه را خراب کرده، روحیهها را تنبل و کلّاش و فاسد الاخلاق بار آورده،لطمهها و خساراتی وارد آورده است.(1)
قرآن مجید نیز در آیه 90 سوره نحل اشاره پرمعنایی به این موضوع دارد، میفرماید:« إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الإِحْسَانِ وَ إِیتَاءِ ذِی الْقُرْبَی وَ یَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ »؛خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان فرمان میدهد،و از فحشا و منکر و ستم نهی میکند؛خداوند به شما اندرز میدهد،شاید متذکّر شوید!».
نخست به اصل عدالت به عنوان یک اصل فراگیر اشاره میکند و مسأله احسان را در درجه بعد قرار میدهد،و از تعبیر به« إِیتَاءِ ذِی الْقُرْبَی »فراگیر نبودن آن روشن میشود.
البته نمیتوان انکار کرد که در بعضی از مواقع مشکلاتی در جامعه پیدا میشود که اصل عدالت با تمام اهمیتی که در اداره جامعه بشری بلکه در نظم تمام جهان آفرینش دارد به تنهایی کارساز نیست بلکه نیاز به احسان و ایثار و جود دارد.مانند موارد بحرانی که بیتالمال جوابگوی نیازهای مستمندان و دردمندان و آسیبدیدگان نیست و باید افراد متمکن دست سخاوت را از آستین فتوت بیرون آورند و مشکلات را حل کنند.
البته جود و بخشش و احسان و انفاق بهطور اصولی جزء واجبات نیست بلکه از مسائل مهم اخلاقی محسوب میشود ولی ممکن است جامعه در شرایطی قرار گیرد که جان عدهای با خطر جدی مواجه شود در این زمان آن جود
1) مجموعه آثار، عدالت از نظر علی ، ج ۲۵، ص ۲۲۵
و احسان اخلاقی تبدیل به یک واجب شرعی و انسانی میشود و حتی حکومت اسلامی میتواند مردم را به انجام آن مجبور سازد.
این نکته نیز قابل توجه است که ممکن است جود و احسان در موارد خاص از عدالت برتر باشد همانگونه که قرآن درمورد قصاص میگوید:« فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَدَاءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسَانٍ ».(1)
در این آیه بهروشنی،عفو و احسان،برتر از اجرای عدالت بهوسیله قصاص شمرده شده است و درمورد بعضی از اختلافات خانوادگی و مهریه میفرماید:
« وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی ».(2)
نیز میفرماید:« وَ جَزَاؤُا سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِّثْلُهَا فَمَنْ عَفَا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللّهِ ».(3)
در تمام این آیات عفو و احسان،برتر از عدالت شمرده شده ولی اینها در محدودههای خاصی صورت میگیرد در حالی که عدالت محدودهای ندارد و تمام امور فردی و اجتماعی جامعه انسانی را دربر میگیرد.
این بحث را با روایتی از امام صادق علیه السلام درباره اهمیت عدل پایان میدهیم.
«الْعَدْلُ أَحْلَی مِنَ الشَّهْدِ وَأَلْینُ مِنَ الزُّبْدِ وَ أَطْیبُ رِیحاً مِنَ الْمِسْکِ؛ عدل شیرینتر از عسل،نرمتر از کره و خوشبوتر از مشک است».(4)
[[و قال علیهالسلام ]]
النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا.
امام علیه السلام فرمود:
مردم دشمن چیزی هستند که نمیدانند!(1)
این گفتار حکیمانه را مرحوم سید رضی عینا و بدون کم و زیاد در حکمت ۱۷۲ آورده و گویا براثر طولانی شدن فاصله زمانی بین این دو نوشته فراموش کرده است که آن را قبلا آورده و به هر حال در کتاب مصادر منابع زیادی برای آن در ذیل همان حکمت ۱۷۲ آمده که عینا در این جا نقل می کنیم: ( منابعی که قبل یا بعد از سید رضی بوده اند) از جمله جاحظ در کتاب المأة المختارة من کلامه علیه و مفید در کتاب اختصاص و میلانی در مجمع الأمثال وزمخشری در ربیع الابرار وحصری در زهر الأداب وثعالبی در خاص الخاص مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۴)
در کتاب مطالب السؤول نیز این جمله با کمی تفاوت در ضمن جمله های دیگری نقل شده است و مرحوم علامه مجلسی آن را در جلد ۷۵ بحارالانوار، صفحه ۱۴ آورده است.
1) سند گفتار حکیمانه:
مردم دشمن چه چیزند؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه بسیار کوتاه و پرمعنا میفرماید:«مردم دشمن چیزی هستند که نمیدانند»؛ (النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا).
همانگونه که در سند این گفتار حکیمانه ذکر شد این جمله عیناً در حکمت 172 بدون هیچ تغییری آمده و در آنجا تفسیرهای سهگانهای برای آن ذکر کردیم و در اینجا اضافه میکنیم که ممکن است بسیاری از امور دارای فواید زیادی باشد اما شخصی که از آن بیخبر است با آن به مخالفت برمیخیزد همانگونه که قرآن مجید میفرماید:« کُتِبَ عَلَیْکُمْ الْقِتَالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسَی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ »؛ جهاد در راه خدا بر شما مقرّر شد؛در حالی که برایتان ناخوشایند است.چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید،حال آن که خیرِ شما در آن است و یا چیزی را دوست داشته باشید،حال آنکه شرِّ شما در آن است و خدا میداند،و شما نمیدانید».(1)
افراد ناآگاه که به اهمیت جهاد و تأثیر آن در عظمت و عزت مسلمین واقف نیستند آن را امری خشونتآمیز و زیانبار میپندارند و طبیعی است که با آن به عداوت برخیزند یا برای آنها ناخوشایند باشد.اما مؤمنان آگاه که به اسرار جهاد
1) بقره، آیه ۲۱۶
و حتی شهادت فی سبیل اللّه آشنا هستند به آن عشق میورزند.
داروهای تلخ و شفابخش برای کودکی که از آن اطلاعی ندارد تنفرآمیز است و به این آسانی حاضر به نوشیدن آن نیست و با آن دشمنی میکند در حالی که افرادی که از آثار آن دارو باخبرند برای بهدست آوردن آن هرگونه بهایی را میپردازند و با عشق و علاقه آن را میخورند.
مؤید این سخن گفتاری است که به عنوان یک اصل کلی،بعضی از روانشناسان اظهار کرده و مثال روشنی نیز برای آن ذکر نمودهاند و آن اینکه جهل انسان به شرایط محیط،محیط را برای او غیر قابل تحمل میکند اما هنگامی که از آن شرایط باخبر میشود ناگهان همه چیز برای او قابل تحمل میگردد.
آنها در مثالشان چنین میگویند:شخصی در حال مسافرت با قطار با مسافر دیگری همنشین شد که چند فرزند خردسال شلوغ داشت ولی آنها را از کارهای نادرستشان باز نمیداشت.این مرد مسافر بسیار عصبانی شد و رو به پدر آن بچهها کرد و گفت:چرا مراقب آنها نیستی؟ آن مرد با چشمهای اشکبار گفت:ببخشید همسرم در بیمارستان در حال سختی است و من در فکر او بودم و از کودکان غافل شدم.این مرد با شنیدن این سخن و آگاه شدن از دلیل عدم مراقبت پدر،وضعش دگرگون شد،عذرخواهی کرد و بچهها را نوازش نمود و روحش آرام گرفت.
آری،هنگامی که آن مرد از شرایط موجود آگاه شد عداوت او به دوستی مبدل گشت.
در مسائل اعتقادی در طول تاریخ بسیار دیده شده است که دو گروه به جان هم افتادهاند و علت اصلی آن بیخبر بودن از اعتقاد دیگری بوده است و اگر آگاه بودند نه تنها به عداوت برنمیخاستند بلکه با هم دوستی داشتند.
در داستان معروفی که یکی از شعرا آن را به شعر درآورده میخوانیم که
شخصی یک درهم به جماعتی داد که یکی از آنها فارس بود و دیگری عرب و دیگری ترک و دیگری رومی و گفت که هرچه میخواهید با آن بخرید.
شخصی که فارس بود گفت:انگور میخواهم،عرب گفت:عنب دوست دارم، آنکه ترک بود گفت:نمیشود باید اوزوم بخریم،چهارمی گفت:امکان ندارد باید استافیل تهیه کرد.همه یک چیز میگفتند اما براثر ناآگاهی به جان هم افتادند و قیل و قال کردند:
در تنازع آن نفر جنگی شدند که ز سرّ نامها غافل بدند
مشت برهم میزدند از ابلهی پر بدند از جهل و از دانش تهی
صاحب سرّی عزیزی صد زبان گر بدی آنجا بدادی صلحشان
کلام حکیمانه مولا علیه السلام پیام روشنی به همه مصلحان جهان میدهد که اگر میخواهید جوامع بشری اصلاح شود باید کار فرهنگی کنید و جهلها را به علم مبدل سازید چراکه تا افراد،جاهلاند دشمنی آنها با هرگونه اصلاح،طبیعی است و اگر آگاه شوند با پای خود شتابان بهسوی آن خواهند رفت.
[[و قال علیهالسلام ]]
الزُّهْدُ کُلُّهُ بَیْنَ کَلِمَتَیْنِ مِنَ الْقُرْآنِ:قَالَ اللّهُ سُبْحَانَهُ:« لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَی مَا فَاتَکُمْ،وَ لَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ »وَ مَنْ لَمْ یَأْسَ عَلَی الْمَاضِی،وَ لَمْ یَفْرَحْ بِالْآتِی فَقَدْ أَخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَیْهِ.
امام علیه السلام فرمود:
تمام زهد در دو جمله از قرآن مجید آمده است.خداوند سبحان میفرماید:«تا بر گذشته تأسف مخورید و به آنچه در دست دارید دلبسته و شادمان نباشید».
بنابراین آنکس که بر گذشته تأسف نمیخورد و به آینده (و آنچه در دست دارد) دلبستگی ندارد هر دو طرف زهد (از آغاز تا پایان آن) را در اختیار گرفته است.(1)
مرحوم خطیب در ذیل این کلام شریف می گوید: زمخشری (متوفای ۵۳۸) آن را در کتاب خود به نام ربیع الابرار در باب الخیر والصلاح آورده و همین کلام نورانی از امام سجاد و امام صادق علی نیز نقل شده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۵).
اضافه می کنیم: مرحوم طبرسی در مشکاة الانوار این گفتار حکیمانه را با اضافاتی در قبل و بعد از آن نقل کرده که نشان میدهد منبع دیگری غیر از نهج البلاغه در دست داشته است. (مشکاة الانوار، ص ۲۰۷) و سبط بن جوزی در تذکرة الخواص تنها بخشی از این کلام حکیمانه را آورده که نشان می دهد او نیز منبع دیگری در اختیار داشته است. (تذکرة الخواص، ص ۱۲۷)
1) سند گفتار حکیمانه:
عصاره مفهوم زهد
میدانیم زهد از اموری است که در آیات و روایات درباره اهمیت و فضیلت آن سخن بسیار آمده است ولی ماهیت و حقیقت آن برای گروهی ناشناخته است تا آنجا که گاه کارهای ریاکارانه و گاهی ابلهانه را به حساب زهد میگذارند.
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه زهد را به عالیترین صورت توصیف کرده و از آیهای از قرآن برای این تفسیر کمک گرفته است،میفرماید:«تمام زهد در دو جمله از قرآن مجید آمده است.خداوند سبحان میفرماید:«تا بر گذشته تأسف مخورید و به آنچه در دست دارید دلبسته و شادمان نباشید»؛ (الزُّهْدُ کُلُّهُ بَیْنَ کَلِمَتَیْنِ مِنَ الْقُرْآنِ:قَالَ اللّهُ سُبْحَانَهُ:« لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَی مَا فَاتَکُمْ،وَ لَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ »).
سپس امام علیه السلام چنین نتیجه میگیرد:«بنابراین آنکس که بر گذشته تأسف نمیخورد و به آینده (و آنچه در دست دارد) دلبستگی ندارد هر دو طرف زهد (از آغاز تا پایان آن) را در اختیار گرفته است»؛ (وَ مَنْ لَمْ یَأْسَ عَلَی الْمَاضِی،وَ لَمْ یَفْرَحْ بِالْآتِی فَقَدْ أَخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَیْهِ).
این گفتار حکیمانه که برگرفته از قرآن مجید است حقیقت زهد را ازنظر اسلام تبیین میکند زیرا حقیقت زهد،وارستگی و آزادگی از زرق و برق دنیا و بیاعتنایی به آن است و نشانه این وارستگی و بیاعتنایی در دو چیز آشکار
میشود:نخست اینکه اگر انسان مواهبی از دنیا را در اختیار دارد و از دستش رفت ناراحت نشود و ناله سر ندهد و پیوسته اظهار تأسف نکند و نشانه دیگر اینکه به آنچه دارد دلبسته نباشد.به این معنا که پیوسته به دلیل اینکه مبادا از دست برود نگران و دلمشغول نباشد.
و یا به تعبیر دیگر به دلیل داشتن امکانات مادی و مال و ثروت و مقام،اظهار خوشحالی و افتخار و بزرگی نکند و آنها را امانتی الهی بداند که روزی بر اساس حکمتش ارزانی میدارد و روز دیگری به حکم عدالتش بازمیستاند.
مناسب است در اینجا به قسمتی از اشعار شیخ بهایی که در این زمینه سروده است اشاره کنیم،او میگوید:
زهد چه؟ تجرید قلب از حب غیر تا تعلق نایدت مانع ز سیر
گر رسد مالی نگردی شادمان ور رود آن نبودت باکی از آن
لطف دانی آنچه آید از خدا خواه ذل و فقر خواه عز و غنا
هرکه او را این صفت حالی نشد دل ز حب ماسوا خالی نشد
نفی لا تأسوا علی ما فاتکم یأس آوردش شده از راه گم
ولی اشتباه نشود مفهوم این گفتار آن نیست که انسان دست از تلاش برای تأمین معاش و پیشرفت جامعه اسلامی بردارد بلکه هدف،نفی وابستگیها و اسارتهای مادی است که سرچشمه انواع حسادتها و جنگ و نزاعها میباشد.
در صدر اسلام افرادی بودند که زهد را به معنای غلط آن تفسیر کرده و عملاً خود را به انزوا کشانده و تن به تنبلی و بیکاری داده بودند.هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از وضع آنها باخبر شد آنها را سخت نکوهش کرد و کار آنها را بیگانه از تعلیمات اسلام دانست.
ازاینرو در روایات اسلامی زهد در نقطه مقابل حرص قرار داده شده است.
این سخن را با حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام که مرحوم کلینی در جلد
دوم کتاب شریف کافی آورده است پایان میدهیم:
«إِنَّ عَلَامَهَ الرَّاغِبِ فِی ثَوَابِ الْآخِرَهِ زُهْدُهُ فِی عَاجِلِ زَهْرَهِ الدُّنْیا أَمَا إِنَّ زُهْدَ الزَّاهِدِ فِی هَذِهِ الدُّنْیا لَاینْقُصُهُ مِمَّا قَسَمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ فِیهَا وَ إِنْ زَهِدَ وَ إِنَّ حِرْصَ الْحَرِیصِ عَلَی عَاجِلِ زَهْرَهِ الْحَیاهِ الدُّنْیا لَا یزِیدُهُ فِیهَا وَ إِنْ حَرَصَ فَالْمَغْبُونُ مَنْ حُرِمَ حَظَّهُ مِنَ الْآخِرَهِ؛ نشانه علاقهمندان به ثواب آخرت زهد در زندگی زیبا و زودگذر دنیاست.بدانید زهد زاهدان در دنیا چیزی از قسمت الهی درباره آنها نمیکاهد هر چند راه زهد را پیش گیرند همانگونه که حرص حریصان به دنیای زیبای زودگذر چیزی بر آنها نمیافزاید هر چند حرص داشته باشند پس مغبون کسی است که از بهرهاش در آخرت محروم گردد».(1)
در باره حقیقت زهد از نظر اسلام و مقامات زاهدان و آثار مثبت آن، در کتاب پیدایش مذاهب و همچنین در جلد دوم دائرة المعارف فقه مقارن و نیز در جلد سوم و چهارم پیام امام امیرالمؤمنین علی بحث های زیادی داشته ایم و علاقه مندان می توانند به آنها مراجعه کنند.
1) کافی، ج ۲، ص ۱۲۹، ح ۶
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا أَنْقَضَ النَّوْمَ لِعَزَائِمِ الْیَوْمِ.
امام علیه السلام فرمود:
چه شکننده است خواب برای تصمیمهایی که (انسان) در روز میگیرد.(1)
با توجه به اینکه این جمله حکیمانه جزئی از خطبه ۲۴۱ بود مرحوم خطیب مدرک آن را ارجاع به آن خطبه میدهد و ذیل آن خطبه می نویسد که آمدی در غررالحکم بعضی از جمله های این خطبه را به صورت کلمات قصار ذکر کرده است
1) سند گفتار حکیمانه:
به وعدههای اشخاص زیاد خوشبین نباشید
امام علیه السلام در این جمله کوتاه و پر معنا میفرماید:«چه شکننده است خواب برای تصمیمهایی که (انسان) در روز میگیرد»؛ (مَا أَنْقَضَ النَّوْمَ لِعَزَائِمِ الْیَوْمِ).
هدف امام علیه السلام از بیان این سخن این است که نمیتوان به تصمیمها و وعدههای افراد زیاد خوشبین بود زیرا بسیار میشود که تصمیمهای محکمی امروز میگیرند ولی شب میخوابند و صبح بیدار میشوند و بهکلی آن را رها میسازند گویی نه تصمیمی گرفته بودند نه وعدهای داده بودند.
این سخن،هم میتواند اشاره به این باشد که زیاد نباید به قول و قرارهای افراد اعتماد کرد و روی آن برنامهریزی نمود و نتیجه آن را سریع الوصول پنداشت و هم این که اگر کسانی براثر عصبانیت یا عدم مطالعه کافی تصمیم سوئی گرفتند نباید زیاد از آن وحشت کرد ای بسا خواب شبانه آن را برهم زند و فردا از آن خبری نباشد.
جملهای که بعد از آن در خطبه 241 آمده معنی اول را تقویت میکند زیرا میفرماید:
«و أمحی الظُّلَم بتَذاکیرِ الهِمَم؛ چه بسیار تاریکیهای شبانهای که یاد همتهای بلند را از خاطرهها محو کرده است».
این در واقع شبیه ضرب المثل معروفی است که میگویند:
«کلامُ اللّیلِ یَمحوه
النّهارُ؛ سخن شب را صبحگاهان محو میکند».(1)
«کلام اللیل یمحوه النهار» و عده ای از شعرا این مصرع را با مصرع های دیگری تکمیل کرده اند که شرح آن را می توانید در الفتوح ابن اعثم، ج ۸، ص ۴۰۴ بیابید.
به هرحال این موضوع هم یکی از نشانههای ناپایداری دنیاست.نه مالش پایدار است نه مقامش نه جوانی نه سلامت و نه وعده و وعیدهایش.با فاسد شدن یک خواب شبانه ممکن است همه چیز بههم بخورد و به همین دلیل هیچ عاقلی به مظاهر دنیا اعتماد واطمینان نمیکند هرچند نباید دست از تلاشوکوشش برداشت.این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا داده شده که منظور امام علیه السلام این است که خواب زیاد تصمیمها را سست میکند و پرخوابی عامل عقبماندگی و شکست است.ازاینرو مرحوم محدث نوری در کتاب مستدرک الوسائل این کلام شریف را در بابی ذکر کرده که عنوانش چنین است:بَابُ کَرَاهَهِ کَثْرَهِ النَّوْمِ وَ الْفَرَاغِ.و در همان باب به همین مناسبت احادیث دیگری آورده ازجمله اینکه امام علیه السلام فرمود:
«بِئْسَ الْغَرِیمُ النَّوْمُ یفْنِی قَصِیرَ الْعُمُرِ وَ یفَوِّتُ کَثِیرَ الْأَجْرِ؛ خواب،طلبکار بدی است عمر کوتاه را بر باد میدهد و اجر فراوان را از میان میبرد».(2)
دیگر اینکه ابن ابیحمزه نقل میکند که به ابوالحسن (موسی بن جعفر علیه السلام) عرض کردم:پدرت جانشین خود را معین کرد شما هم جانشین خود را معرفی کنید.امام علیه السلام دست مرا گرفت و تکان داد و این آیه را تلاوت فرمود:« وَ مَا کَانَ اللّهُ لِیُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَدَاهُمْ حَتَّی یُبَیِّنَ لَهُمْ مَّا یَتَّقُونَ »؛چنان نبود که خداوند قومی را،پس از آن که آنها را هدایت کرد (و ایمان آوردند) گمراه (و مجازات) کند؛ مگر اموری را که باید از آن بپرهیزند،برای آنان بیان نماید (و آنها مخالفت کنند)».(3)
در این هنگام (براثر خستگی) کمی چشمم به خواب رفت.امام علیه السلام فرمود:
«مَهْ لَاتُعَوِّدْ عَینَیکَ کَثْرَهَ النَّوْمِ فَإِنَّهَا أَقَلُّ شَیءٍ فِی الْجَسَدِ شُکْراً؛ خودداری کن چشمت را به خواب عادت نده زیرا چشم در میان اعضای بدن از همه کمتر شکرگزاری میکند».(1)
لکن تفسیر اوّل صریحتر و مناسبتر به نظر میرسد.
به همین دلیل مرحوم علامه مجلسی آن را در جلد 68 بحارالانوار،در باب «التدبیر و الحزم و الحذر و التثبت فی الأمور و ترک اللجاجه»آورده است.
1) مستدرک الوسائل، ج ۱۳، ص ۴۴، ح ۳.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْوِلَایَاتُ مَضَامِیرُ الرِّجَالِ.
امام علیه السلام فرمود:
مقامات حکومتی،میدان آزمون و مسابقه مردان است.(1)
به گفته مرحوم خطیب در مصادر، میدانی در مجمع الأمثال (ضمن مطالب طولانی تری) این گفتار حکیمانه و گفتار بعد را نقل کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۵)
اضافه میکنیم: ابن طلحہ شافعی در مطالب السؤول نیز ضمن مطالب طولانی تری این گفتار حکیمانه را آورده است. (مطالب السؤول، ص ۲۰۲)
1) سند گفتار حکیمانه:
میدان آزمون بزرگ
امام علیه السلام در این کلام کوتاه حکیمانه اشاره به یکی از مهمترین روشهای آزمودن شخصیتها کرده،میفرماید:«منصبهای حکومتی،میدان آزمون و مسابقه مردان است»؛ (الْوِلَایَاتُ مَضَامِیرُ الرِّجَالِ).
هم شخصیت و ظرفیت آنها در اینگونه حالات آشکار میشود و هم استعداد و توان و لیاقت آنان.
«مضامیر» جمع«مضمار»از ماده«ضُمور»(بر وزن ظهور) به معنای لاغر شدن گرفته شده و مضمار به میدانی گفته میشد که اسبها را بعد از پرورش و تقویت کامل جهت مسابقه اسب سواری به آنجا میآوردند و با تمرینهای مکرر آنها را لاغر و چابک میساختند بنابراین مضمار به معنای میدان تمرین است و گاه به محل مسابقه نیز اطلاق میشود و در کلام حکیمانه مورد بحث در همین معنا استعمال شده است.
انسانها را در میدانهای مختلفی میتوان آزمود؛گروهی بهوسیله مال و ثروت،گروه دیگری بهوسیله فقر و ناتوانی،گروهی دیگر بهوسیله مصائب و حوادث سخت و دردناک.
ولی در میان میدانهای آزمون و مسابقه بهخصوص برای شخصیتهای برجسته حساسترین میدان،میدان حکمرانی است.آنجاست که معلوم میشود
چه کسانی را غرور فرامیگیرد و پا از گلیم خود فراتر مینهند و چه کسانی به واسطه داشتن ظرفیت کامل تغییری در وضع آنها رخ نمیدهد.چه کسانی برای اندوختن مال و ثروت از طریق حکومت،به ظلم و ستم به دیگران میپردازند و چه کسانی تقوا را از دست نمیدهند.چه افرادی به نفع طرفداران خود حکم ظالمانه میکنند و چه اشخاصی همگان در برابر آنها یکساناند.
بهراستی بسیار مشکل است کسانی را پیدا کنیم که بعد از رسیدن به مقامهای بالا تغییر و دگرگونی در حال آنها پیدا نشود جز معصومین علیهم السلام که کمترین تغییری پیدا نمیکردند.امیرمؤمنان علی علیه السلام آن روز که در گوشه خانه نشسته بود و دیگران بهناحق حکومت میکردند زندگی زاهدانهای داشت و آن روز نیز که به حکومت رسید همان زندگی زاهدانه را-و شاید بهطور کاملتری-ادامه داد.
در حکومتش فرقی میان برادر خود و افراد عادی نگذاشت و طرفداران خود را بههنگام انحراف از طریق حق همانگونه مؤاخذه و ملامت میکرد که مخالفان خود را.
در زندگی روزانه خود نیز کسانی را سراغ داریم که وقتی مقام مختصری پیدا کردند همه چیز آنها دگرگون شد و حتی دوستان سابق خود را بهکلی فراموش کردند و از عهده امتحان مقام کوچکی برنیامدند و به عکس،افراد عالم و باتقوایی را میبینیم که رسیدن به مقامات بالا آنها را دگرگون نساخت و گام جای گامهای مولایشان علی علیه السلام گذاشتند.
بهراستی این سخن حق است که مقامات حکومتی،در حکم میدان مسابقه مردان است.
مرحوم علامه آیت اللّه مطهری در مجموعه آثارش سخنی از یک نویسنده عربی به نام علی الوردی که اصالتاً عراقی،و شیعه و استاد دانشگاه بود ولی تمایلات مارکسیستی نیز داشت نقل میکند که جالب است.او میگوید:انصاف
این است که علی علیه السلام در زندگی خود این اصل مارکس را نقض کرد که یک انسان نمیتواند در کاخ و کوخ یک رقم فکر کند و خواه ناخواه فکر او عوض میشود.تاریخ علی علیه السلام نشان داد که مطلب این گونه نیست زیرا ما علی علیه السلام را در وضع طبقاتی اجتماعی مختلف میبینیم در آن حد نزدیک به صفر و در آن نقطه اوج که از آن بالاتر نبود.یک روز او را به صورت کارگر و سرباز سادهای میبینیم که صبح از خانهاش حرکت میکند تا درخت و زراعتش را آبیاری کند و گاه ممکن است برای دیگری زحمت بکشد و مانند یک کارگر اجرت بگیرد.همین علی علیه السلام بعدها و در زمان خلافتش همان گونه فکر میکرد که قبلاً داشت و راه و رسم زندگیاش هرگز عوض نشد.(1)
باید گفت:مارکس چون تفکر مادی داشته و در چنین محیطی میزیسته حق داشته چنین فکری کند در حالی که علی علیه السلام در محیطی مملو از معنویت و روحانیت میزیسته است.
امیر مؤمنان علی علیه السلام که جای خود دارد؛شاگردان آن حضرت همچون سلمانها و ابوذرها و مالک اشترها نیز هیچگونه تغییری در دوران زندگانیشان در فراز و نشیبها پیدا نشد.
شاعر عرب پنج نوع مستی برای افراد شمرده است که آخرین آن را مستی حکومت میشمرد،میگوید:
سَکَراتٌ خَمسٌ إذا مُنِیَ المَرءُ بِها صارَ عُرضَهً للزَّمانِ
سَکرَهُ المالِ و الحَداثهِ و العِشقِ و سُکرُ الشَّرابِ و السُّلطانِ
پنج نوع مستی هست که وقتی انسان به آن مبتلا شود در معرض آزمون قرار میگیرد.
مستی مال و مستی جوانی و مستی عشق و مستی شراب و مستی حاکمیت.(2)
این بحث را با حدیثی از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم.فرمود:
«ِذَا کَانَ لَکَ صَدِیقٌ فَوُلِّی وِلَایهً فَأَصَبْتَهُ عَلَی الْعُشْرِ مِمَّا کَانَ لَکَ عَلَیهِ قَبْلَ وِلَایتِهِ فَلَیسَ بِصَدِیقِ سَوْءٍ؛ هرگاه دوستی داشته باشی که به مقامی از مقامات حکومت برسد و حداقل یک دهم مناسبات قبل از دوران حکومتش با تو را حفظ کند دوست بدی نیست».(1)
1) بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۱۷۶، ح ۱۰.
[[و قال علیهالسلام ]]
لَیْسَ بَلَدٌ بِأَحَقَّ بِکَ مِنْ بَلَدٍ.خَیْرُ الْبِلاَدِ مَا حَمَلَکَ.
امام علیه السلام فرمود:
هیچ شهری برای تو سزاوارتر از شهر دیگر نیست؛بهترین شهرها شهری است که تو را پذیرا شود (و وسیله آرامش و پیشرفت تو را فراهم کند).(1)
مرحوم خطیب منبع دیگری که برای این گفتار حکیمانه نقل می کند همان است که در گفتار سابق آمد و آن این که میدانی آن را در مجمع الأمثال (ضمن مطالب طولانی تری آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۵).
اضافه میکنیم: ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول نیز ضمن مطالب طولانی تری این گفتار حکیمانه را آورده است. (مطالب السؤول، ص ۲۰۲) زمخشری نیز در ربیع الأبرار عین همین حکمت را ذکر کرده است: ربیع الابرار، ج ۱، ص ۳۰۰، ح ۲۱۸)
1) سند گفتار حکیمانه:
بهترین شهرها
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی برای پیشرفت انسان اشاره میکند و میفرماید:«هیچ شهری برای تو سزاوارتر از شهر دیگر نیست؛بهترین شهرها شهری است که تو را پذیرا شود (و وسیله آرامش و پیشرفت تو را فراهم کند)»؛ (لَیْسَ بَلَدٌ بِأَحَقَّ بِکَ مِنْ بَلَدٍ.خَیْرُ الْبِلاَدِ مَا حَمَلَکَ).
اشاره به اینکه گرچه حب وطن یک میل باطنی عمیق است و در احادیث اسلامی بر آن تأکید شده ولی بسیار میشود که ماندن در وطن باعث عقبماندگی و ذلت است در اینگونه موارد انسان باید شجاعت به خرج دهد و از وطن خویش بهجای دیگر مهاجرت کند؛جایی که در آن اسباب پیشرفت و ترقی و آرامش خاطر او فراهم است و تعصب کور و کر به وطن در اینگونه موارد نه منطقی است و نه کمکی به زندگی انسان میکند.
بعضی از شارحان نهج البلاغه چنین پنداشتهاند که در اینجا دو مکتب در مقابل هم قرار دارند؛مکتبی که میگوید در وطن خویش زندگی کن.همان گونه که مادر و قابله تو که تو را متولد میکنند بر تو حق دارند،شهری که در آنجا متولد شدی نیز بهمنزله مادر توست باید همواره در کنار آن بمانی.
و مکتب دیگری که میگوید:عشق به وطن یک عشق کاذب و بیهوده است؛ هرجا بهتر میتوانی زندگی کنی به آنجا برو.
ولی حق این است که تضادی در میان این دو نیست.بدون شک اگر انسان بتواند در وطن خویش با دوستان و خویشاوندان و آشنایان زندگی کند و از آزادی و عزت و شرف و آبرو و آرامش برخوردار باشد آنجا از همهجا بهتر است و حدیث
«حب الوطن من الایمان» نیز که حدیث مشهوری است این معنا را تأیید میکند و در حدیثی از امام سجاد علیه السلام در کتاب شریف کافی آمده است:
«إِنَّ مِنْ سَعَادَهِ الْمَرْءِ أَنْ یکُونَ مَتْجَرُهُ فِی بَلَدِهِ وَ یکُونَ خُلَطَاؤُهُ صَالِحِینَ وَ یکُونَ لَهُ وُلْدٌ یسْتَعِینُ بِهِمْ؛ از سعادت انسان این است که محل کسب و کار او در شهر خودش باشد و دوستانی صالح و درستکار و فرزندانی که از آنها کمک بگیرد داشته باشد».(1)
ولی با این حال نباید عشق و علاقه به زیستن در وطن را به عنوان یک اصل غیر قابل استثناء دانست بسیار میشود که انسان در وطنش جز ذلت و عقبماندگی نصیبی ندارد در حالی که اگر بهجای دیگری مهاجرت کند درهای پیشرفت و موفقیت به رویش گشوده میشود.در این صورت آیا سزاوار است تعصب حب وطن او را از مهاجرت باز دارد؟
و به گفته سعدی:
سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادم
بعضی معتقدند که حدیث
«حُبُّ الوَطنِ مِن الإیمانِ» مجعول است و ما هم در منابع معتبر بهصورت مسند آن را نیافتیم و در جوامع روایی قدیم ذکر نشده ولی بعضی از متأخرین آن را بهصورت روایت مرسله آوردهاند(2)اما اولاً علاقه به
زادگاه یک علاقه طبیعی است همانند علاقه به پدر و مادر و اقوام و بستگان و در واقع از روح حقشناسی سرچشمه میگیرد و میدانیم حقشناسی یکی از نشانههای ایمان است.
ثانیاً در روایات اسلامی تعبیراتی مشابه این حدیث آمده است که مضمون آن را تأیید میکند.ازجمله در حدیثی از امام علی بن ابیطالب علیه السلام میخوانیم:
«عمرت البلدان بحبّ الأوطان؛ شهرها با حبّ وطن آباد میشود».(1)
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم:
«مِنْ کَرَمِ الْمَرْءِ بُکَاؤُهُ عَلَی مَا مَضَی مِنْ زَمَانِهِ وَ حَنِینُهُ إِلَی أَوْطَانِه؛ از نشانههای شخصیت انسان آن است که برای عمر از دست رفته خویش (که در آن کوتاهی کرده) اشک بریزد و به وطنش علاقهمند باشد».(2)
فتال نیشابوری در روضه الواعظین چنین نقل میکند:هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از مکه بهسوی مدینه هجرت کرد وقتی به جحفه که منزلگاهی میان مکه و مدینه است رسید شوق به مکه و زادگاه خودش و پدرانش در دل او شعلهور شد.جبرئیل آمد عرض کرد:آیا به شهر و زادگاهت علاقهمندی؟ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:آری.جبرئیل عرض کرد:خداوند عز و جل میفرماید:« إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ »؛آنکس که قرآن را بر تو فرض کرد تو را به زادگاهت باز میگرداند».(3)
و روایات متعدد دیگری نیز در این زمینه مورد بحث وارد شده که همگی نشان میدهد عشق و علاقه به وطن و زادگاه ازنظر اسلام پسندیده است.ولی امام امیر مؤمنان علیه السلام در گفتار حکیمانه مورد بحث میفرماید:این عشق و علاقه نباید چنان افراطی باشد که انسان را در وطنش نگه دارد هرچند به فقر و ذلت
کشیده شود و یا دینش بر باد برود.در چنین مواقع هجرت کار بسیار پسندیدهای است.همان گونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز با همه علاقهای که به مکه به عنوان زادگاه و به عنوان کانون خانه خدا داشت آن را در شرایط خاصی رها کرد و به مدینه آمد و اسباب پیشرفت اسلام در آنجا بهسرعت فراهم شد.
بسیاری از بزرگان نیز بعد از هجرت از وطن خود به مقامات عالی رسیدند و این هرگز با حب وطن منافات ندارد.
قرآن مجید نیز میفرماید:« یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِی وَاسِعَهٌ فَإِیَّایَ فَاعْبُدُونِ »؛ای بندگان من که ایمان آوردهاید! زمین من وسیع است،پس تنها مرا بپرستید (و در برابر فشارهای دشمنان تسلیم نشوید و در چنین شرایطی هجرت کنید)».(1)
1) عنکبوت، آیه ۵۶
[[و قال علیهالسلام ]]
و قد جاءه نعی الأشتر رحمه اللّه:
مَالِکٌ وَ مَا مَالِکٌ! وَ اللّهِ لَوْ کَانَ جَبَلاً لَکَانَ فِنْداً،وَ لَوْ کَانَ حَجَراً لَکَانَ صَلْداً، لَا یَرْتَقِیهِ الْحَافِرُ،وَ لَا یُوفِی عَلَیْهِ الطَّائِرُ.
هنگامی که خبر شهادت مالک اشتر رحمه الله به امام علیه السلام رسید،
امام علیه السلام درباره او چنین فرمود:
مالک،اما چه مالکی! به خدا سوگند اگر کوه بود یکتا بود و اگر سنگ بود سرسخت و محکم بود.هیچ مرکبی نمیتوانست از کوهسار وجودش بالا رود و هیچ پرندهای به قله آن راه نمییافت.(1)
مرحوم خطیب در مصادر منابع بسیار دیگری غیر از نهج البلاغه برای این گفتار پر معنا که امام علی در باره مالک اشتر فرموده بیان می کند. از جمله در کتاب الولاة و القضاة محمد بن یوسف کندی که به گفته او پنجاه سال قبل از صدور نهج البلاغه وفات کرده آمده است که علقمه ابن قیس می گوید: با جمعیتی از طایفه نخع بعد از شهادت مالک اشتر خدمت علی علی رسیدم هنگامی که مرا دید همین جمله را (با تفاوت هایی) بیان فرمود. سپس بعضی از آن را از دانشمند رجالی معروف، کشی (متوفای نیمه قرن چهارم) نقل می کند و نیز از کتاب غارات ابراهیم بن هلال ثقفی و از مرحوم مفید در کتاب های اختصاص و مجالس و همچنین از نهایة ابن اثیر (یک جمله آن) و از ربیع الابرار زمخشری و غررالحکم آمدی نقل می کند.( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۵).
1) سند گفتار حکیمانه:
مرحوم سید رضی میافزاید:«واژه فِند (بر وزن هند) به معنای کوه یکه و تنهاست»؛
(قال الرضیُّ:و الفِندُ:المُنفَرِد من الجِبال) .
مالک،بزرگمرد نستوه
هنگامی که خبر شهادت مالک اشتر رحمه الله به امام علیه السلام رسید درباره او چنین فرمود:
«مالک اما چه مالکی! به خدا سوگند اگر کوه بود یکتا بود و اگر سنگ بود سرسخت و محکم بود.هیچ مرکبی نمیتوانست از کوهسار وجودش بالا رود و هیچ پرندهای به قله آن راه نمییافت»؛ (وَ قد جاءه نَعیُ الأشتَرِ رحِمهُ اللّه:مَالِکٌ وَ مَا مَالِکٌ! وَ اللّهِ لَوْ کَانَ جَبَلاً لَکَانَ فِنْداً،وَ لَوْ کَانَ حَجَراً لَکَانَ صَلْداً،لَا یَرْتَقِیهِ الْحَافِرُ،وَ لَا یُوفِی عَلَیْهِ الطَّائِرُ).
امام علیه السلام در این توصیف فشرده و پرمعنا درباره شخصیت مالک سنگ تمام گذاشته است.از یک طرف او را به کوه بینظیری تشبیه می کند که هیچ انسان و پرندهای نمیتواند به قله آن برسد و از سوی دیگر او را به سنگ محکمی تشبیه مینماید که در برابر حوادث بسیار مقاوم است.
در واقع دو وصف مهم در این عبارت درباره مالک بیان شده است:یکی اوج افکار بلند و همت عالی او و دیگر استقامت و پایداریاش در برابر دشمنان و مالک در طول عمر خود که در صحنههای مختلفی ظاهر شد هر دو معنا را به اثبات رساند.
«نَعْی» (بر وزن سعی) به معنای خبر فوت انسانی است و ناعی به کسی گفته میشود که خبر مرگ شخصی را به دیگران برساند.
«فِند» (بر وزن هند) همانگونه که در تفسیر مرحوم سید رضی آمده بود به معنای کوه یکه و تنهاست و بهکار بردن این تعبیر درباره مالک اشتر به این معناست که او در میان اصحاب و یاران بزرگ علی علیه السلام ازنظر عظمت،یکتا و تنها بود.
«صَلد» (بر وزن فرد) به معنای سنگ صاف و محکم است و مُصَلَّد به آنچه آب در آن نفوذ نکند و آن را متلاشی نسازد اطلاق شده است.
«حافر» در اصل به معنای سُم است و به حیواناتی که تکسم هستند مانند اسب و قاطر،حافر نیز اطلاق میشود.به این مناسبت که پای آنها زمین را حفر میکند و لذا اسم فاعل از ماده حفر بر آن اطلاق شده است و در عبارت حکیمانه امام علیه السلام به معنای مرکب است به قرینه جمله«لا یرتقیه»و همچنین تقابل با طائر.
«یرتقیه» از ماده«رقی»(بر وزن نهی) به معنای بالا رفتن است.
«یوفِی» از ماده«وفا»گرفته شده و در اینجا به معنای بالا رفتن در حد اعلی است.
زندگی پرافتخار مالک اشتر نیز شاهد بر این گفتار امام علیه السلام است.فکر او به اندازهای بلند بود که غیر از امام و پیشوای خود و مصالح مسلمین کسی یا چیزی را به رسمیت نمیشناخت و استقامت او در حدی بود که در برابر هیچ دشمنی سر تسلیم فرود نیاورد و بهخصوص امتحان خود را در جنگ صفین پس داد که اگر فتنهگران مانع نشده بودند کار لشکر شام و معاویه را یکسره کرده بود.
امام علیه السلام در موارد دیگری از نهج البلاغه ازجمله در نامه سیزدهم نیز به مدح و بیان منزلت او پرداخته به هنگامی که به او مأموریتی در لشکر صفین میدهد، درباره او میگوید:او کسی است که سستی در عزمش راه ندارد و بیم لغزش در او نمیرود.در جایی که سرعت لازم است کندی نخواهد کرد و در آنجا که ملایمت لازم است سرعت و شتاب به خرج نمیدهد؛
«فَإِنَّهُ مِمَّنْ لَا یخَافُ وَهْنُهُ
وَ لَا سَقْطَتُهُ وَ لَا بُطْؤُهُ عَمَّا الْإِسْرَاعُ إِلَیهِ أَحْزَمُ وَ لَا إِسْرَاعُهُ إِلَی مَا الْبُطْءُ عَنْهُ أَمْثَلُ» .(1)
و هنگامی که ولایت کشور مصر را به دست مالک سپرد در نامهای به مردم آن کشور مرقوم داشت:بعد از حمد و ثنای الهی،من یکی از بندگان خاص خدا را بهسوی شما فرستادم؛کسی که بههنگام خوف و خطر خواب به چشم او راه نمییابد و در ساعات ترس و وحشت از دشمن نمیهراسد و فرار نمیکند.در برابر بدکاران از شعله آتش سوزندهتر است و او مالک بن حارث از طایفه مذحج است؛
«أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَیکُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّهِ لَا ینَامُ أَیامَ الْخَوْفِ وَ لَا ینْکُلُ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ أَشَدَّ عَلَی الْفُجَّارِ مِنْ حَرِیقِ النَّارِ وَ هُوَ مَالِکُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِجٍ» .
مالک اشتر،مرد بسیار شجاع و پرافتخار
درباره شخصیت مالک اشتر و فضایل او بحثهای فراوانی در کتب تاریخ و حدیث آمده که نقل همه آنها در اینجا به طول میانجامد.تنها به چند نکته قناعت میکنیم:
نخست اینکه آنچه امام علیه السلام در مدح و بیان اوصاف او فرموده درباره هیچیک از اصحاب و یارانش بیان نکرده است ازجمله هنگامی که خبر شهادت او به امام علیه السلام رسید فوقالعاده ناراحت شد و کلماتی در مدح اشتر بیان کرد ازجمله فرمود:
«لقد کانَ لی کما کنتُ لرسولِ اللّه صلی الله علیه و آله؛ مالک برای من همچون من برای رسول خدا صلی الله علیه و آله بود».(2)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز در کلام معروفش درباره ابوذر اشاره سربستهای به فضیلت
مالک اشتر کرد.ابوذر بههنگام وفاتش در ربذه در حالی که دخترش گریه میکرد گفت:گریه نکن بشارت باد بر تو.روزی من و سه نفر دیگر از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله در خدمتش بودیم فرمود:
«لَیمُوتَنَّ أَحَدُکُمْ بِفَلَاهٍ مِنَ الْأَرْضِ یشْهَدُهُ عِصَابَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ؛ یکی از شما در بیابانی از دنیا میرود که گروهی از مؤمنان (راستین) بهسراغ او میآیند (و او را با احترام دفن میکنند).افراد دیگری که با من بودند هیچکدام در بیابان از دنیا نرفتند و این منم که در این بیابان از دنیا میروم.نه من دروغ میگویم نه پیامبر صلی الله علیه و آله خلافی به من گفته است.تو در همینجا بنشین و به جاده نگاه کن خواهی دید که بهسراغ من میآیند.مرحوم علامه مجلسی پس از نقل این داستان،از ابن عبدالبرّ نقل میکند:از کسانی که آمدند و او را با احترام دفن کردند حجر بن عدی و مالک اشتر بودند.(1)
ابن ابی الحدید در شرح نامه سیزدهم نهج البلاغه به هنگامی که مالک اشتر را معرفی میکند میگوید:او تکسوار شجاعی بود،و رئیسی از بزرگان شیعه و شخصیتهای برجسته محسوب میشد.بسیار به امیرمؤمنان علی علیه السلام و یاری آن حضرت علاقهمند بود.(و به او عشق میورزید).
سپس اشاره به جملهای که ذکر نمودیم میکند که امام علیه السلام فرمود:او نسبت به من مانند من نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.سپس به ذکر فضایل مالک پرداخته و در این زمینه داد سخن میدهد و در ادامه میگوید:مدح و تمجیدی که امیرمؤمنان علیه السلام در این نامه (نامه سیزده) از مالک اشتر کرده در عین اختصار بهقدری مهم است که در یک کلام طولانی نمیتوان آن را بیان کرد و به جانم سوگند که مالک اشتر شایسته این مدح و تمجید بود.او مردی جنگجو، باسخاوت،بردبار،فصیح و شاعر بود و میان نرمش و شدتِ عمل جمع کرده بود.بههنگام لزوم شدت،شدید و بههنگام لزوم مدارا،نرم و ملایم بود.(2)
این سخن را با روایتی درباره او که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار آورده پایان میدهیم هر چند سخن در این زمینه بسیار است.در جلد 33 بحارالانوار چنین میخوانیم که جمعی از بزرگان طایفه نخع هنگامی که خبر شهادت مالک اشتر به آنها میرسد میگویند:خدمت امیر مؤمنان علیه السلام رسیدیم دیدیم او بسیار اندوهگنین است و تأسف میخورد؛فرمود:
«لِلَّهِ دَرُّ مَالِکٍ وَ مَا مَالِکٌ لَوْ کَانَ مِنْ جَبَلٍ لَکَانَ فِنْداً وَ لَوْ کَانَ مِنْ حَجَرٍ لَکَانَ صَلْداً أَمَا وَ اللَّهِ لَیهُدَّنَّ مَوْتُکَ عَالَماً وَ لَیفْرِحَنَّ عَالَماً عَلَی مِثْلِ مَالِکٍ فَلْتَبْکِ الْبَوَاکِی وَ هَلْ مَرْجُوٌّ کَمَالِکٍ وَ هَلْ مَوْجُودٌ کَمَالِکٍ؛ آفرین بر مالک،چه مالکی! اگر کوه بود کوه تنهای بزرگی بود و اگر از سنگ بود سنگی بسیار محکم.به خدا سوگند مرگ تو عالَمی را تکان میدهد و عالَم دیگری را خوشحال میکند.(مردم عراق بر مرگ او اشک میریزند و مردم شام و یاران معاویه شادی میکنند) گریهکنندگان برای مثل مالک باید گریه کنند.آیا شخص امیدوار کنندهای مثل مالک پیدا میشود؟ آیا موجودی مثل مالک یافت میشود؟».
یکی از طائفه نخع (قبیله مالک) میگوید:علی علیه السلام پیوسته اندوهگین بود و بر مرگ مالک تأسف میخورد به اندازهای که ما فکر کردیم او مصیبتزده اصلی است نه ما که قبیله مالک هستیم و روزهای متوالی آثار آن در چهره امیرمؤمنان علیه السلام نمایان بود.(1)
فضایل مالک اشتر در بسیاری از کتابهایی که قبل از نهج البلاغه تألیف شده بیان گردیده است.
1) بحارالانوار، ج ۳۳، ص 556
[[و قال علیهالسلام ]]
قَلِیلٌ مَدُومٌ عَلَیْهِ خَیْرٌ مِنْ کَثِیرٍ مَملُولٍ مِنْهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کار کم اما مستمر (و پرنشاط) از کار بسیار امّا ملالتآور (و زودگذر) بهتر است.(1)
مرحوم خطیب می گوید: این جمله با اضافه ای در امالی ابوطالب یحیی بن الحسین الحسنی (متوفای ۴۲۵) آمده است و از عبارت او استفاده می شود که امام این جمله را در لابه لای خطبه ای بیان فرموده است.
سپس می افزاید: نویسنده روض الاخیار نیز آن را در کتاب خود آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص۳۰۶).
1) سند گفتار حکیمانه:
بهترین روش برای کار کردن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به یک اصل اساسی در همه فعالیتهای فردی و اجتماعی اشاره کرده،میفرماید:«کار کم اما مستمر (و پرنشاط) از کار بسیار امّا ملالتآور (و زودگذر) بهتر است»؛ (قَلِیلٌ مَدُومٌ عَلَیْهِ خَیْرٌ مِنْ کَثِیرٍ مَملُولٍ مِنْهُ).
این جمله حکیمانه در حکمت 278 با تفاوت مختصری گذشت و به نظر میرسد همانگونه که مرحوم سید رضی در مقدمه نهجالبلاغه اشاره کرده گاه براثر فاصله زمانی فراموش میکرده که فلان جمله را قبلاً آورده لذا آن را تکرار میکرده است.ولی به هر حال به گفته شاعر:
«هو المِسْکُ ما کرَّرتَهُ یتضوَّع؛ کلمات امام علیه السلام همچون مشک است هر قدر تکرار شود بوی عطر بیشتری میدهد».
هدف امام علیه السلام از این گفتار حکیمانه این است که نباید همچون کسانی بود که وقتی مدح و فضیلت کاری را میشنوند با شتاب به آن روی میآورند و به صورتی خستهکننده آن را انجام میدهند ولی چیزی نمیگذرد که از آن ملول شده رهایش میسازند.چه بهتر که انسان کار سبکتری را انتخاب کند و همواره پرنشاط آن را انجام دهد.
این سخن،هم درمورد عبادات صادق است و هم درمورد مسائل اخلاقی و کمکهای اجتماعی و فراگیری علم و دانش و مانند آن.
بعضی هستند هنگامی که فضیلت عملی مانند تلاوت قرآن را میشنوند شب
و روز و وقت و بیوقت به تلاوت میپردازند و خود را خسته و ملول میکنند و آن را به زودی رها میسازند.یا در مسیر علم و دانش شروع به فراگیری از این استاد و آن استاد و بحث با دوستان مختلف و مطالعه کتب تا نیمهشب و فراتر از آن میکنند اما به زودی خسته میشوند و گاه متنفر و بیزار،و برای همیشه آن را رها میسازند و این خطری است بزرگ برای پویندگان راه حق.
ولی عاقلان و هشیاران کار سبکتر و مستمر را بر چنین کارهای پرفشار و ملالتخیزی ترجیح میدهند.
اولی مانند رگباری است که در زمین خشک و تشنهای بریزد؛موقتاً آن را سیراب میکند ولی بعد از آن،آفتاب سوزان،گیاهانی را که با آن رگبار سر از زمین بیرون آوردهاند میخشکاند.
دومی مانند بارانهای ملایم و یا آبیاری قطرهای در عصر ماست که دستپرورده خود را رهانمیکند و پیوسته آن درخت و گیاه را سیراب و سرسبز و خرم و باطراوت نگه میدارد.
اضافه بر این،کار پرفشار و کوتاهمدت هرگز برای انسان بهصورت ملکه درنمیآید در حالی که کار کمفشار و مستمر تبدیل به ملکهای میشود که انسان همواره بهراحتی آن را انجام میدهد و از آن لذت میبرد.
شاعر عرب میگوید:
إنّی کثّرتُ علیهِ فی زیارتِه فَمَلّ و الشَّیءُ مَملولٌ إذا کَثُرا
وَ رابَنی أنّی لا أزالُ أری فی طَرْفِه قصراً عنّی إذا نَظَرا
هنگامی که من زیاد به زیارت او (دوستم) میروم خسته میشود و هرچیزی که زیاد گردد خستهکننده است.
و این امر مرا نگران ساخته که پیوسته هنگامی که مرا نگاه میکند نگاهش کوتاه و بیرمق است.(گویی نمیخواهد مرا ببیند).(1)
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۹۴
شاعر پارسیزبان نیز میگوید:
رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود
مرحوم سید رضی در کتاب المجازات النبویه حدیثی در این زمینه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند:
«إِنَّ هَذَا الدِّینَ مَتِینٌ فَأَوْغِلْ فِیهِ بِرِفْقٍ وَ لَا تُبَغِّضْ إِلَی نَفْسِکَ عِبَادَهَ اللَّهِ فَإِنَّ الْمُنْبَتَّ لَا أَرْضاً قَطَعَ وَ لَا ظَهْراً أَبْقَی؛ این دین متین و استوار است.
با رفق و مدارا در آن رفتار کن و عبادت خداوند را (براثر افراط و زیادهروی) منفور و مبغوض خود نساز زیرا کسی که افراط در سِیر میکند نه به مقصد میرسد و نه مرکب خود را سالم باقی میگذارد».(1)
در حدیث دیگری که در کتاب شریف کافی آمده است میخوانیم که امام سجاد علیه السلام میفرماید:
«إِنِّی لَأُحِبُّ أَنْ أُدَاوِمَ عَلَی الْعَمَلِ وَ إِنْ قَلَّ؛ من دوست دارم کارهای نیک را ادامه دهم هر چند کم باشد».(2)
اهمیت این موضوع به اندازهای است که مرحوم کلینی در جلد دوم اصول کافی بابی تحت عنوان«استواء العمل و المداوه علیه»آورده و با سند معتبر این حدیث را از امام صادق علیه السلام نقل کرده است:
«إِذَا کَانَ الرَّجُلُ عَلَی عَمَلٍ فَلْیدُمْ عَلَیهِ سَنَهً ثُمَّ یتَحَوَّلُ عَنْهُ إِنْ شَاءَ إِلَی غَیرِهِ وَ ذَلِکَ أَنَّ لَیلَهَ الْقَدْرِ یکُونُ فِیهَا فِی عَامِهِ ذَلِکَ مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ یکُونَ؛ هنگامی که کسی کار نیکی انجام میدهد حداقل یک سال آن را ادامه دهد سپس اگر مایل بود کار نیک دیگری بهجای آن انتخاب کند و این به دلیل آن است که شب قدر در آن یک سال خواهد بود و این چیزی است که خداوند میخواهد انجام شود.(اشاره به اینکه خداوند میخواهد اعمال نیک مصادف با شب قدر شود تا ارزش آن بسیار فزونی یابد)».(3)
[[و قال علیهالسلام ]]
إِذَا کَانَ فِی رَجُلٍ خَلَّهٌ رَائِقَهٌ،فَانْتَظِرُوا أَخَوَاتِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
هرگاه در انسانی خوی و خصلت خوشایندی باشد انتظار همانندهایش را نیز
(در او) داشته باشید.(1)
در مصادر نهج البلاغه تنها منبع دیگری که برای این کلام شریف ذکر شده مجمع الأمثال میدانی است که از علمای قرن پنجم محسوب می شود که آن را با تفاوت مختصری نقل کرده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۷).
1) سند گفتار حکیمانه:
پیوند اخلاق نیک با یکدیگر
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به نکتهای میکند که برای شناخت باطن اشخاص غالباً مفید و مؤثر است،میفرماید:«هر گاه در انسانی خوی و خصلت خوب و خوشایندی باشد انتظار همانندهایش را نیز (در او) داشته باشید»؛ (إِذَا کَانَ فِی رَجُلٍ خَلَّهٌ رَائِقَهٌ،فَانْتَظِرُوا أَخَوَاتِهَا).
«خَلَّهٌ» (به فتح خاء و تشدید لام) به معنای خصلت و خوی و صفات اخلاقی است.
«رَائِقَهٌ» از ماده«روق»(بر وزن ذوق) به معنای زیبا بودن و جلب توجه کردن است و در بعضی از نسخ«رائعه»آمده است که همان معنا را میرساند.
طبیعی است که وقتی بر شاخه درختی میوه خوب و جالبی ببینیم دور از انتظار نیست که همانند آن در شاخههای دیگر نیز یافت شود.همچنین هر گاه انسان در جایی به قطعه سنگ قیمتیای برخورد کند چه بسا که نشانه وجود معدنی از آن در آنجا باشد.
این سخن در وجود انسان دلیل روشنی دارد و آن اینکه کارهایی که انسان بهطور مکرر انجام میدهد یک ریشه باطنی دارد که در نهاد اوست و این ریشه باطنی سبب میشود که مشابهات آن نیز در وی ظاهر گردد.
همان گونه که عکس آن نیز چنین است؛هرگاه ببینیم انسانی بدزبان و فحاش
است غالباً پی میبریم که در کارهای دیگر نیز در مسیر غلط و ناپسند قرار دارد از چنین انسانی نمیتوان انتظار امانتداری و صداقت داشت.
به تعبیر دیگر،نیکیها و بدیها غالباً بههم پیوستهاند گویی یکدیگر را صدا میزنند و دعوت میکنند.
البته ممکن است استثنائاتی وجود داشته باشد که شخصی تنها یک صفت خوب یا یک صفت بد داشته باشد و بقیه صفاتش با آن هماهنگ نباشد ولی همانگونه که اشاره شد اینها جنبه استثنایی دارد نه قاعده کلی.
به هر حال این گفتار حکیمانه دو پیام برای ما دارد:پیام اول درمورد انسانشناسی است که برای شناخت افراد،غالباً میتوان روی یکی از صفات خوب یا بد آنها تکیه کرد و آن را نشانهای برای بقیه صفات دانست.
دوم اینکه در تهذیب نفس باید مراقب باشیم که اگر صفت زشتی در ما پیدا شد انتظار نفوذ بقیه زشتیها را هم داشته باشیم و اگر توانستیم صفت خوبی را در خود ریشهدار کنیم باید به آینده خویش امیدوار باشیم که در پرتو آن،صفات دیگر نیز ممکن است رویش پیدا کند.
صفات اخلاقی کلیدی
از یک نظر تقریباً تمام صفات اخلاقی در جهت اخلاق حسنه یا رذیله با هم پیوند دارند و هر کدام همجنس خود را صدا میزنند.همان گونه که در گفتار حکیمانه بالا امام علیه السلام به آن اشاره فرموده است.
ولی در میان ویژگیهای اخلاقی،بعضی جنبه کلیدی داشته و با صفات دیگر که همجنس آنها هستند پیوند محکمی دارند و در روایات اسلامی نیز به آن اشاره شده است.
از جمله آنها دروغ است که سرچشمه گناهان بسیاری است.رشوهخواری، ظلم،غش در معامله،پایمال کردن حقوق مردم،اهانت به اشخاص و کمک به ظالمان در بسیاری از موارد با دروغ پیوند نزدیک دارند.به همین دلیل در روایت معروفی که از امام حسن عسکری علیه السلام نقل شده است میخوانیم:
«جُعِلَتِ الْخَبَائِثُ فِی بَیتٍ وَ جُعِلَ مِفْتَاحُهُ الْکَذِبُ؛ تمام زشتیها در اتاقی گذاشته شده و درِ آن قفل است و کلید آن دروغ میباشد».(1)
در روایات اسلامی شراب و مسکرات نیز از گناهان کلیدی ذکر شده چراکه وقتی انسان مست شد هر کار خلاف اخلاق و هر جنایتی ممکن است از او سر بزند و لذا در ذیل روایتی مشابه روایت بالا که از امام باقر علیه السلام نقل شده میخوانیم:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ لِلشَّرِّ أَقْفَالاً وَ جَعَلَ مَفَاتِیحَ تِلْکَ الْأَقْفَالِ الشَّرَابَ وَ الْکَذِبُ شَرٌّ مِنَ الشَّرَابِ؛ خداوند متعال برای شر و زشتیها قفلهایی گذاشته و کلیدهای آن قفلها را شراب قرار داده و دروغ از شراب هم بدتر است».(2)
روشن است که یک عامل مهم بازدارنده در برابر زشتیها عقل است و شراب عقل انسانی را از کار میاندازد و او را آماده هر زشتیای میکند.
درمورد صفت رذیله بخل نیز حدیثی از امام علیه السلام در حکمت 378 آمده بود:
«الْبُخْلُ جَامِعٌ لِمَسَاوِی الْعُیوبِ وَ هُوَ زِمَامٌ یقَادُ بِهِ إِلَی کُلِّ سُوءٍ؛ بخل،جامع تمام عیبهاست و در حقیقت افساری است که انسان را بهسوی هر بدیای میکشاند».
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است:
«الْغَضَبُ مِفْتَاحُ کُلِّ شَرٍّ؛ خشم، کلید همه بدیهاست».(3)
زیرا روشن است که در چنین حالتی کنترل عقل از تمام وجود انسان زایل
میشود و گاه انسان به صورت دیوانهای درمیآید که هر کار خلافی را ممکن است انجام دهد.
و از همه فراتر حب افراطی به دنیاست که انسان را وادار به هر کار زشتی میکند تا به هدف و مقصود خود که مال و مقام و جاه و جلال مادی است برسد.
به همین دلیل در روایت معروف نبوی آمده است:
«حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَه» .(1)
در حدیث مشروحتری از امام علی بن الحسین علیه السلام که در ذیل حکمت 371 آوردیم میخوانیم که امام علیه السلام بعد از آنی که تکبر و حرص و حسد را سرچشمه گناهان دیگر میشمرد در پایان میفرماید:
«فَاجْتَمَعْنَ کُلُّهُنَّ فِی حُبِّ الدُّنْیا فَقَالَ الْأَنْبِیاءُ وَ الْعُلَمَاءُ بَعْدَ مَعْرِفَهِ ذَلِکَ حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَه؛ همه اینها در حب دنیا جمع است و لذا پیغمبران و (بعد از آنها) دانشمندان با مشاهده این معنا گفتهاند:حب دنیا سرچشمه همه گناهان است».(2)
این درمورد صفات زشت است که جنبه کلیدی دارد.درمورد اخلاق فضیله و صفات برجسته نیز همان معنا صادق است.حب آخرت و عشق به پروردگار و خوف از نافرمانی خداوند سرچشمه همه نیکیهاست همانگونه که در حدیثی از معصومین علیهم السلام آمده است:
«أَنَّ أَصْلَ کُلِّ خَیرٍ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ شَیءٌ وَاحِدٌ وَ هُوَ الْخَوْفُ مِنَ اللَّهِ تَعَالَی؛ ریشه هر نیکی در دنیا و آخرت یک چیز است و آن ترس از نافرمانی خداوند است».(3)
همچنین در برابر احادیث سابق که از امام حسن عسکری و امام باقر و امام سجاد علیهم السلام درباره حب دنیا نقل کردیم در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«جُعِلَ الْخَیرُ کُلُّهُ فِی بَیتٍ وَ جُعِلَ مِفْتَاحُهُ الزُّهْدَ فِی الدُّنْیا؛ تمام نیکیها و خیرات در اتاقی نهاده شده و کلید آن زهد در دنیاست».(4)
[[و قال علیهالسلام ]]
لغالب بن صعصعه أبی الفرزدق،فی کلام دار بینهما: مَا فَعَلَتْ إِبِلُکَ الْکَثِیرَهُ؟ قَالَ:دَغْذَغَتْهَا الْحُقُوقُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ.فقال علیه السلام:ذلِکَ أَحْمَدُ سُبُلِهَا.
امام علیه السلام در سخنی که بین او و مردی به نام غالب بن صعصعه،پدر فرزدق،رد و بدل شد چنین فرمود:شتران فراوانت چه شدند؟ غالب عرض کرد:ای امیرمؤمنان! حقوق واجب (ادای زکات)،آنها را پراکنده ساخت (و چیز چندانی برای من باقی نمانده است). امام علیه السلام فرمود:این بهترین راه مصرف آنها بود.(1)
در مصادر علاوه بر اشاره به روایت مشروحی که از ابن ابی الحدید نقل کرده و این کلام حکیمانه بخشی از آن است می گوید: از تعبیرات این روایت استفاده می شود که این کلام در میان راویان روایات مشهور بوده است.
و نیز از ابن اثیر در کتاب نهایه بخشی از آن را نقل می کند. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۷)
اضافه میکنیم که این ماجرا و این گفتار حکیمانه در کتاب های زیاد دیگری نقل شده است از جمله ابن عساکر آن را در کتاب تاریخ دمشق (ج ۷۴، ص ۵۰) آورده همچنین در ربیع الابرار زمخشری (ج ۲،ص ۲۵۶) و در التذکرة الحمدونیة (ج ۲، ص ۲۶۴) آمده است
1) سند گفتار حکیمانه:
بهترین مصرف مال
امام علیه السلام در این گفتار نورانی که در میان او و پدر فرزدق،غالب بن صعصعه، رد و بدل شد چنین فرمود:«شتران فراوانت چه شدند؟ غالب عرض کرد:ای امیر مؤمنان! حقوق واجب (ادای زکات)،آنها را پراکنده ساخت (و چیز چندانی برای من باقی نمانده است).امام علیه السلام فرمود:این بهترین راه مصرف آنها بود»؛ (و قال علیه السلام لغالب بن صعصعه أبی الفرزدق،فی کلام دار بینهما:مَا فَعَلَتْ إِبِلُکَ الْکَثِیرَهُ؟ قَالَ:دَغْذَغَتْهَا الْحُقُوقُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ.فقال علیه السلام:ذلِکَ أَحْمَدُ سُبُلِهَا).
در بسیاری از کتب و ازجمله تاریخ مدینه دمشق (نوشته ابن عساکر،متوفای 571) این ماجرا بهصورت گستردهتری نقل شده است.او مینویسد:فرزدق (شاعر معروف) در طفولیت همراه پدرش خدمت امیر مؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام رسید.فرزدق میگوید:هنگامی که با پدرم خدمت امام علیه السلام رسیدیم در برابر او شمشیرهایی بود که آنها را آزمایش میکرد.رو به پدرم کرد و فرمود:
تو کیستی؟ پدرم گفت:غالب بن صعصعه.فرمود:تو همان کسی هستی که شتران فراوان داشتی؟ عرض کرد:آری.فرمود:با آنها چه کردی؟ عرض کرد:
مشکلات و حقوق (زکات)،آنها را پراکنده ساخت.فرمود:این بهترین راه مصرف آنها بود.سپس فرمود:این کودک که با توست کیست؟ عرض کرد:
فرزندم همام (فرزدق) است.او در این سن و سال شعر میگوید.فرمود:قرآن به
او تعلیم کن که قرآن برای او بهتر است.(1)
ابن ابی الحدید اضافهای بر این سخن دارد و آن این است که فرزدق میگوید:
پیوسته سفارش علی علیه السلام در ذهن من بود تا زمانی که خود را مقید کردم و سوگند یاد کردم که تا قرآن را حفظ نکنم دست برندارم.(2)
در بسیاری از نسخ نهج البلاغه و کتب دیگری که این جمله در آنها نقل شده است بهجای«دغدغه»،«ذعذعه»آمده که ازنظر معنا تناسب بیشتری دارد زیرا «دغدغه»به معنای تحریک کردن و قلقلک دادن است که در اینجا تناسبی ندارد در حالی که«ذعذعه»به معنای پراکنده کردن و متفرق ساختن است که مناسب محل کلام میباشد و به نظر میرسد نسخه صبحی صالح در اینجا نادرست باشد.
میدانیم که زکات به آن نُه چیزی که تعلق میگیرد هر سال تکرار میشود تا زمانی که مورد زکات از حد نصاب بیفتد.به خلاف خمس که هر مالی را یک بار خمس میدهند.
مثلاً کسی که دارای یکصد رأس گاو یا گوسفند است باید زکات مال خود را که در حدود دو و نیم درصد است (با رعایت نصابهای مختلفی که در آن است) بپردازد و سال بعد هم اگر همان گاو یا گوسفندان را داشته باشد مجدداً زکات به آن تعلق میگیرد تا زمانی که از حد نصاب پایین بیاید.(آخرین حد نصاب در گاو 30 رأس و در گوسفند 40 رأس و در شتر 5 نفر است).
شاید منظور غالب بن صعصعه این بوده که من پیوسته زکات شترانم را
پرداختم و چیزی بر آن نیفزودم تا از آخرین نصاب گذشت.
امام علیه السلام میفرماید:چه مصرفی بهتر از اینکه آنها را ذخیره یومالمعاد خود ساختهای و به نیازمندان کمک کردهای و سلامت و عافیت را برای خود خریداری نمودهای.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از حقوق در جمله «ذَعذَعَتْهَا الْحُقُوقُ» تنها زکات نباشد بلکه حقوق واجب یا مستحب دیگر را نیز شامل شود ازجمله استفاده کردن از آن در راه جهاد و کارهای خیر دیگر،همان گونه که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار در توضیح همین عبارت فرموده است.(1)
قرآن مجید نیز میفرماید:« مَا عِنْدَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِنْدَ اللّهِ بَاقٍ »؛آنچه نزد شماست سرانجام از بین میرود ولی آنچه نزد خدا ذخیره شده باقی و برقرار است».(2)
ولی بعضی از افراد ناآگاه یا ضعیف الایمان چنین میپندارند که اگر چیزی از اموال خود را در راه خدا هزینه کنند از اموال آنها کاسته شده و گرفتار نوعی غرامت شدهاند.همانگونه که قرآن مجید درباره اینگونه اشخاص میفرماید:
« و مِنَ الْأَعْرَابِ مَنْ یَتَّخِذُ مَا یُنفِقُ مَغْرَماً وَ یَتَرَبَّصُ بِکُمُ الدَّوَائِرَ عَلَیْهِمْ دَائِرَهُ السَّوْءِ وَ اللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ »؛گروهی از (این) اعراب بادیهنشین،چیزی را که (در راه خدا) انفاق میکنند،غرامت محسوب میدارند؛و انتظار حوادث دردناکی برای شما میکشند؛حوادث دردناک برای خود آنهاست؛و خداوند شنوا و داناست!».(3)
این سخن را با حدیثی از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام پایان میدهیم:
«إِنَّ صَاحِبَ النِّعْمَهِ عَلَی خَطَرٍ إِنَّهُ یجِبُ عَلَیهِ حُقُوقُ اللَّهِ فِیهَا وَ اللَّهِ إِنَّهُ لَتَکُونُ عَلَی النِّعَمُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَمَا أَزَالُ مِنْهَا عَلَی وَجَلٍ وَ حَرَّکَ یدَهُ حَتَّی أَخْرُجَ مِنَ الْحُقُوقِ الَّتِی تَجِبُ لِلَّهِ عَلَی فِیهَا فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ أَنْتَ فِی قَدْرِکَ تَخَافُ هَذَا قَالَ نَعَمْ فَأَحْمَدُ رَبِّی
عَلَی مَا مَنَّ بِهِ عَلَی؛ کسانی که صاحب نعمتی هستند در خطرند تا حقوق واجب آن را بپردازند.به خدا سوگند هنگامی که نعمتهایی از سوی خداوند متعال به من میرسد من ترسانم-در اینجا امام علیه السلام دست خود را به نشانه وحشت و اضطراب تکان داد-تا زمانی که حقوقی را که برای خداوند در آن بر من واجب است بپردازم.راوی عرض میکند:فدایت شوم شما هم با آن مقام و منزلتی که دارید باز بیمناکید؟ فرمود:آری من خدا را برای نعمتهایی که به من بخشیده است حمد و ستایش میکنم».(1)
فرزدق همان شاعر معروفی است که نام اصلیاش همام و لقبش فرزدق بود و اشعار او درباره امام زین العابدین علیه السلام در برابر هشام بن عبدالملک در کنار خانه خدا او را مشهور ساخته است که در آن اشعار بسیار بلند و زیبا و پرمعنایش مقام امام علیه السلام را به بهترین وجه در مقابل دشمنش بیان کرد و از عواقب آن نیز نترسید.
و در جریان کربلا هنگامی که خبر از آن حادثه خونین شد جمله تکان دهندهای بیان کرد.گفت:اگر عرب به دلیل شهادت فرزند بهترین فرد عرب خشم گیرد و یکپارچه بر ضد آن قاتلان قیام کند سبب دوام عزت و کرامت آنها خواهد شد و اگر کوتاهی کند و حرکتی انجام ندهد برای همیشه از سوی خداوند به ذلت گرفتار خواهد شد.و این بیت را دراینباره گفت:
و انتم لا تثار لابنِ خَیرِکم فالقُوا السّلاحَ و اغزِلوا بالمَغازِل
اگر برای خونخواهی فرزند بهترین فردتان قیام نمیکنید سلاحها را کنار بگذارید و همانند پیرزنان مشغول پشمریسی شوید.
فرزدق از همان کودکی شعر میگفت.مردی غیور و بسیار شجاع
1) کافی، ج ۳، ص ۵۰۳، ح 19.
و باشخصیت بود.در کتاب الاعلام زرکلی آمده است که اگر اشعار فرزدق نبود یکسوم لغت عرب و نیمی از اخبار تاریخی آنها از میان میرفت.او در سال 110 هجری چشم از جهان فرو بست.(1)
اما غالب،پدر فرزدق طبق گفته زرکلی در الاعلام،مردی بسیار باسخاوت و از قبیله بنی تمیم بود بهقدری در سخاوت مشهور بود که حتی بعد از مردنش افرادی که گرفتار فقر میشدند به قبر او پناه میبردند که در یکی از این حادثهها فرزدق زنی را دید که به قبر پدرش،غالب،پناه آورده است،سؤال کرد:مشکلت چیست؟ او مشکل خود را فقر بیان کرد و فرزدق مشکل او را به نحو کامل حل نمود.غالب در حدود سال چهل قمری چشم از جهان فرو بست.
پدر غالب نیز که جد فرزدق بوده و صعصعه بن ناجیه نام داشت مرد بسیار سخاوتمندی بود که سخاوت خود را برای فرزندانش نیز به یادگار گذاشت.
در حالات او نوشتهاند که این انسان آزاده شریف در عصر جاهلیت با بسیاری از عادات زشت آنها مبارزه میکرد تا آنجا که سیصد و شصت دختر را که پدرانشان میخواستند آنها را زنده به گور کنند از پدرانشان خرید و از مرگ نجات داد.حتی در یک مورد برای نجات نوزاد دختری که پدرش تصمیم بر قتل او گرفته بود مرکب سواری خود را به اضافه دو شتر به پدر آن دختر داد.هنگامی که این خبر به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رسید فرمود:کار بسیار بزرگی انجام دادی و پاداش تو نزد خدا محفوظ است و حتی فرمود:همین پاداش برای تو بس که خداوند بهسبب آن،نعمت اسلام را بر تو ارزانی داشت.
وفات او را بعد از سال 9 هجری نوشتهاند.(2)
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که بدون آگاهی (از احکام الهی) به تجارت پردازد
در رباخواری غوطهور میشود.(1)
مرحوم کلینی پیش از سید رضی این گفتار حکیمانه را در فروع کافی، کتاب المعیشه، فروع کافی مسندا از امام صادق علیه السلام از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل می کند همچنین صدوق با اضافه ای در من لایحضره الفقیه. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۷)
1) سند گفتار حکیمانه:
هشدار به بازرگانان
امام علیه السلام در اینجا به تجار هشدار میدهد که احکام فقه اسلامی را مخصوصاً در مسائل مربوط به ربا فرا گیرند تا گرفتار رباخواری نشوند.میفرماید:«کسی که بدون آگاهی (از احکام اسلام) به تجارت بپردازد در رباخواری غوطهور میشود»؛ (مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا).
«اتجر» و«تَجَرَ»هر دو به معنای تجارت کردن و خرید و فروش نمودن است.
«ارتطم» از ماده«رطم»(بر وزن ختم) به معنای فرو رفتن در چیزی است که امکان بیرون آمدن از آن نیست و معمولاً تشبیه به گلولای عمیق و باتلاق میکنند که وقتی کسی در آن بیفتد قادر به خروجنمیباشد.در لسانالعرب، ارتطام را به معنای فرو رفتن در چیزی دانسته است که اگر هم کسی بتواند از آن بیرون بیاید با اندوه و غم سنگینی خواهد بود.
روشن است که ورود در هر کاری بدون آگاهی از مسائل مربوط به آن، مشکلآفرین است بهخصوص ورود در تجارت با عدم آگاهی از فقه اسلامی انسان را گرفتار معاملات حرام و اعمال نامشروع میکند و دلیل آن این است که فقه اسلامی در امر تجارت و خرید و فروش دستورات دقیقی دارد که بخشی از مهمترین آن دستورات مربوط به رباست.
در فقه اسلامی دو نوع ربا داریم:یکی ربای معاملی و آن خرید و فروش
جنسی در مقابل جنس مشابه آن با تفاضل است.مثلاً خریدن یک تن گندم نامرغوب در مقابل نیم تن گندم مرغوب.این کار،ربا و حرام است.همچنین درمورد اشیاء دیگر.
در اینکه چه چیزهایی با یکدیگر همجنس میباشند در میان فقها گفتگوهای زیادی است تا آنجا که حتی گروهی کره و روغن را با شیر یک جنس میدانند و خرید و فروش آنها را با تفاضل،ربا میشمارند و شرح این اجناس و بحثهای مربوط به آنها در کتب فقهی بهصورت گسترده آمده است.
نوع دوم،ربای قرضی است و آن اینکه انسان چیزی به دیگری وام بدهد و در مقابل آن اضافهای بگیرد و جالب این که این اضافه ممکن است ازقبیل همان جنس باشد مانند دادن یک میلیون پول نقد به کسی در برابر گرفتن یک میلیون و نیم،بعد از گذشتن یک سال،و یا از غیر آن جنس باشد و حتی اگر کسی چیزی را به دیگری وام بدهد و بگوید برای پدرم فلان سوره قرآن را نیز بخوان، این را هم نوعی ربا میدانند و یا خدمات دیگر که ارزشی دارد.همانگونه که در حدیث معروفی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است که فرمود:
«کُلُّ قَرضٍ جَرّ منفعهً فهو وَجهٌ مِن وجوهِ الرِّبا؛ هر وامی که جذب منفعتی کند نوعی رباست».(1)
یعنی هر شرطی که سودی را برای دهنده قرض به بار آورد ربا محسوب میشود خواه مبلغ اضافی باشد یا انجام کاری و یا حتی شرط معامله به مثل که در برابر این وام بعداً وامی به او بپردازد.تمام اینها از اشکال رباست.
با توجه به پیچیدگیهایی که در مسأله ربا وجود دارد کسی که وارد میدان تجارت بشود و آگاهی از این مسائل نداشته باشد احتمال بسیار میرود که گرفتار رباخواری شود.
عدهای از شارحان نهج البلاغه پیچیدگیهای حکمی مسأله ربا را نیز در
1) السنن الکبری للبیهقی، ج ۵، ص ۳۵۰
اینجا مطرح کردهاند که در ربای معاملی چه چیزهایی همجنس است و چه چیزهایی همجنس نیست که شبیه آن را در ربای قرضی و اینکه چه چیزهایی شرط اضافی محسوب میشود و چه چیزهایی محسوب نمیشود میتوان تصور کرد.
ولی باید توجه داشت که اختلافات حکمی مشکلی ایجاد نمیکند زیرا مجتهد بعد از تلاش و کوشش اگر گرفتار خطا بشود معذور است و امام علیه السلام در این زمینه هشدار نداده است بلکه نظر مبارک امام علیه السلام اشتباهی است که در تشخیص موضوع برای ناآگاهان پیدا میشود و اگر در فراگرفتن مسائل مربوط به ربا و کسبهای حلال و حرام کوتاهی کرده باشند مشکل بیشتر میشود.
در تأیید این سخن در روایتی که ذیل گفتار حکیمانه مورد بحث در کتاب شریف کافی آمده است میخوانیم که امیر مؤمنان علیه السلام میفرمود:
«لَا یقْعُدَنَّ فِی السُّوقِ إِلَّا مَنْ یعْقِلُ الشِّرَاءَ وَ الْبَیعَ؛ کسی در بازار ننشیند مگر اینکه احکام خرید و فروش را به خوبی بداند».(1)
و در حدیث دیگری که اصبغ بن نباته از آن حضرت نقل میکند میخوانیم که امیرمؤمنان علیه السلام بر منبر میفرمود:
«یا مَعْشَرَ التُّجَّارِ الْفِقْهَ ثُمَّ الْمَتْجَرَ الْفِقْهَ ثُمَّ الْمَتْجَرَ الْفِقْهَ ثُمَّ الْمَتْجَرَ وَ اللَّهِ لَلرِّبَا فِی هَذِهِ الْأُمَّهِ أَخْفَی مِنْ دَبِیبِ النَّمْلِ عَلَی الصَّفَا شُوبُوا أَیمَانَکُمْ بِالصِّدْقِ التَّاجِرُ فَاجِرٌ وَ الْفَاجِرُ فِی النَّارِ إِلَّا مَنْ أَخَذَ الْحَقَّ وَ أَعْطَی الْحَقَّ؛ ای جمعیت تجار! اول آگاهی بر مسائل سپس تجارت،و این سخن را سه بار تکرار نمود آنگاه فرمود:به خدا سوگند ربا در میان این امت پنهانتر است از جنبش مورچه بر سنگ سخت.ایمان خود را با حق بیامیزید.تاجر،فاجر است و فاجر در دوزخ است مگر کسی که حق بدهد و حق بستاند».(2)
خطرات ربا
میدانیم در اسلام درباره تحریم ربا تأکید بسیار فراوانی شده تا آنجا که به رباخواران از سوی خدا اعلام جنگ شده است:« فَإِنْ لَّمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِّنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ »؛اگر دست از رباخواری برندارید خدا و پیامبرش به شما اعلام جنگ میکنند».(1)
آیات دیگری در قرآن مجید از سرنوشت شوم رباخواران در روز قیامت و شامل آنها شدن عذاب الهی در این دنیا نیز خبر میدهد.
این حکم اسلامی بسیار حساب شده و حکیمانه است زیرا جامعهای که رباخواری در آن رایج گردد به زودی به دو گروه فقیر و ثروتمند تقسیم میشود.
ثروتمندانی که بدون کار کردن،هر روز آلاف و الوفی درآمد دارند و زحمتکشانی که هرچه زحمت میکشند باید در جیب رباخواران بریزند.
مفاسد شدید رباخواری را در دنیای امروز با چشم میبینیم تا آنجا که در عصر ما بحرانهای شدیدی در امور اقتصادی کشورهای بزرگ دنیا پیدا شده که یکی از علل مهم آن همین مسأله رباخواری است که حتی امروز که این بحث را مینویسیم هنوز از تنگنای آن بحرانها خارج نشدهاند و آینده روشنی در پیش ندارند.
از این گذشته،رباخواری مسائل اخلاقی را درهم میکوبد و سبب کینه شدید قشرهای ضعیف جامعه از ثروتمندان رباخوار میشود که گاه براثر تراکم کینهها شورشهای عظیمی جامعه را فرامیگیرد.
یکی از مشکلات دنیای امروز بانکهای رباخوار است که رباخواری در تار و پود آنها تنیده و هرچه مصلحان خیراندیش اسلامی میکوشند که رباخواری
1) بقره، آیه ۲۷۹.
را از آن حذف کنند باز بهصورت دیگری ورود پیدا میکند و کار به جایی میرسد که همه جامعه را آلوده میسازد.آنگونه که در حدیث نبوی آمده است:
«یأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ لَا یبْقَی أَحَدٌ إِلَّا أَکَلَ الرِّبَا فَإِنْ لَمْ یأْکُلْهُ أَصَابَهُ مِنْ غُبَارِهِ؛ زمانی برای مردم فرا میرسد که همه رباخوار میشوند و اگر کسی رباخوار نباشد گرد و غبار ربا بر دامن او مینشیند».(1)
البته اگر قراردادی بین وامدهنده و وامگیرنده نباشد ولی وامگیرنده به عنوان یک کار اخلاقی و تشکر از دهنده وام بههنگام پس دادن وام،هدیهای بر آن بیفزاید شرعاً اشکالی ندارد.مهم آن است که وامدهنده خود را طلبکار چیزی نداند و مطالبه سودی نکند؛خواه کم باشد یا زیاد.(2)
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ عَظَّمَ صِغَارَ الْمَصَائِبِ ابْتَلاَهُ اللّهُ بِکِبَارِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که مصیبتهای کوچک را بزرگ شمارد خداوند او را به مصائب بزرگ
مبتلا میسازد.(1)
میدانی این کلام شریف را در کتاب خود، مجمع الامثال آورده و قرائنی در کتاب اوست که نشان میدهد روایات خود از علی علی را از منبع دیگری نقل کرده است. این طلحہ شافعی نیز در مطالب السؤول این گفتار حکیمانه را در ضمن سخنان دیگری از امیرمؤمنان علی ما أورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۸)
اضافه میکنیم که مرحوم راوندی (متوفای ۵۷۳) این کلام شریف را همراه کلام دیگری از علی علیه السلام نقل میکند. (دعوات راوندی، ص ۱۶۹، ح ۴۷۳)
1) سند گفتار حکیمانه:
مصائب کوچک را بزرگ نشمرید
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه حکیمانه به تمام کسانی که گرفتار پارهای از مسائل میشوند هشدار میدهد که ناشکری نکنند مبادا گرفتار مصیبتهای فزونتری شوند.میفرماید:«کسی که مصیبتهای کوچک را بزرگ شمارد خداوند او را به مصائب بزرگ مبتلا میکند»؛ (مَنْ عَظَّمَ صِغَارَ الْمَصَائِبِ ابْتَلاَهُ اللّهُ بِکِبَارِهَا).
زندگی این جهان خالی از مصائب نیست منتها هر کسی به یک شکل گرفتار مصیبت میشود.آیا میتوان کسی را پیدا کرد که در تمام عمر مصیبتی ندیده باشد؟ آیا طول عمر که یکی از مواهب الهی است همواره توأم با تلخی مصائب دوستان و بستگان و آشنایان نیست؟ آیا افرادی که از عمر طولانی برخوردارند در پایان کار که مصداق ارذل العمر است گرفتار انواع بیماریها نمیشوند؟
شکست در ازدواج،بیماری فرزندان،مشکلات کسب و کار،از دست دادن عزیزان،عوارض ناشی از خشکسالیها و مانند آن،مصائبی است که هرکس به یک یا چند مورد از آن گرفتار است.
و همانگونه که در مباحث توحیدی آوردهایم بروز این حوادث فلسفههای زیادی دارد.گاه آزمایش و امتحان است،گاه کفاره گناهان،گاه زنگ بیدارباش و گاه در ظاهر مصیبت است و در باطن موهبت و رحمت و بهطور دقیق نمیتوان تعیین کرد که هر مصیبتی از کجا سرچشمه گرفته هرچند در بعضی از موارد قرائنی برای شناخت سرچشمه وجود دارد.
با این حال چرا و چگونه ممکن است انسان به مجرد مشاهده مصیبتی زبان به شکایت و ناشکری بگشاید و بیتابی کند و آه و ناله سر دهد؟
ای بسا خداوند رحیم مصیبت کوچکتری را برای جلوگیری از مصیبت بزرگتری برای بندهاش فرستاده است.
در هر حال آنها که در برابر مصیبتهای کوچک جزع و فزع و بیتابی میکنند و زبان به شکایت میگشایند با این کار خود،مستحق مصیبتهای بزرگتری میشوند و به عکس اگر شکر الهی را بهجا آورند و حتی آن را به عنوان موهبتی از ناحیه او پذیرا شوند چه بسا خداوند مواهب مهمی نصیب آنها کند که آن مصیبت در برابر آن کوچک و ناچیز است.
در تفسیر عیاشی آمده است که خداوند به یکی از شیعیان دختری داده بود و او خدمت امام صادق علیه السلام رسید.حضرت او را بهسبب تولد آن دختر خشمگین دید،فرمود:بگو ببینم اگر خداوند به تو وحی میفرستاد که من جنس فرزند را برای تو انتخاب کنم یا تو برای خویش انتخاب میکنی؟ در پاسخ چه میگفتی؟ عرض کرد:میگفتم خداوندا تو انتخاب کن.امام علیه السلام فرمود:اکنون نیز خداوند برای تو انتخاب کرده است.سپس امام علیه السلام فرمود:آیا داستان آن پسری را شنیدهای که در داستان خضر و موسی علیهما السلام به دست خضر علیه السلام به قتل رسید و سرانجام خضر علیه السلام گفت:خداوند میخواست بهتر و بامحبتتر از آن پسر (کافر فاسد) را به پدرومادرش بدهد؟ آری آن پدر و مادر،آن پسر فاسد را از دست دادند و خداوند بهجای آن،دختری به آنها داد که هفتاد پیغمبر از دودمان او به عرصه وجود آمدند.(1)
تاریخ،افرادی را نشان میدهد که براثر روح بزرگ و فکر بلند،عظیمترین مصائب را در خود هضم میکردند و با آن کنار میآمدند تا چه رسد به مصائب کوچک.
1) بحارالانوار، ج ۵، ص ۲۹۸
مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود در ذیل همین کلام نورانی امیرمؤمنان علیه السلام میگوید:فرض کنید پادشاه قدرتمندی براثر حادثهای ناگهان همه چیز را از دست میدهد و براثر بعضی از حوادث بهکلی او را از حکومت کنار میگذارند.ناگهان او خود را مانند یک نفر از افراد عادی کوچه و خیابان میبیند که مالک هیچچیز حتی بهاندازه جای پایش نیست در این حال چه کند؟ آیا گریه کند؟ ناله سر دهد؟ فرض کنیم گریه کند و زبان به شکوه بگشاید آیا آنچه را که از دست رفته بازمییابد؟ در چه زمانی گریه حلال مشکلات بوده در حالی که غم و اندوه،عقل و جسم را ضعیف میکند و مصیبت را سنگینتر میسازد و آن را به مشکلات مهلکی مبدل میکند.
سپس مرحوم مغنیه میگوید:آخرین پادشاه چین،بزرگترین پادشاه روی زمین بود ولی هنگامی که حکومتش از دست رفت همه آن قدرتها و امکانات را به فراموشی سپرد و در یکی از باغستانها با مزد کمی مشغول کار شد و گلها را آبیاری میکرد و علف هرزهها را با دست خود میکند و در همین حال کتابهای متعددی از شرح زندگانی خود به رشته تحریر درآورد،که درس عبرتی برای کسانی است که عبرتگیر هستند.
سپس میگوید:هر شخص عاقلی باید اینگونه باشد و با واقعیتهای موجود بسازد و الا هویت خود را از دست میدهد و در جهانی مملو از خرافات و اوهام و خیالات زندگی میکند.(1)
وقتی بزرگترین مصیبتها را میتوان به فراموشی سپرد و بهجای ناله و فریاد و بیتابی،زندگانی جدید مناسب و آرامبخشی ساخت چگونه نمیتوان با مصائب کوچک کنار آمد تا مبدل به مصائب بزرگتر نشود؟
1) شرح نهج البلاغه مغنیه، ج ۴، ص ۴۸۳
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَیْهِ شَهَواتُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که برای خود شخصیت قائل است شهواتش در برابرش خوار خواهند بود.(1)
این گفتار حکمت آمیز در مجمع الأمثال میدانی با تفاوتی آمده که نشان می دهد آن را از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته است و ابن عبد ربه در عقد الفرید نیز آن را با تفاوتی آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج۴، ص ۳۰۸).
1) سند گفتار حکیمانه:
تضاد شخصیت با شهوات سرکش
امام علیه السلام در این گفتار حکمتآمیز اشاره به تضادی میکند که در میان شخصیت و شهوتپرستی وجود دارد،میفرماید:«کسی که برای خود شخصیت قائل باشد شهواتش در برابرش خوار خواهند بود»؛ (مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَیْهِ شَهَواتُهُ).
«شهوات» جمع«شهوت»به معنای خواسته دل است و معمولاً به مواردی گفته میشود که معقول و پسندیده نیست و یا به تعبیر دیگر جنبه افراطی و ناپسند دارد.
بدیهی است کسی که میخواهد شخصیتش در میان مردم و یا حتی برای خودش محفوظ بماند باید از بسیاری از خواستههای نفس صرفنظر کند و به تعبیر امام علیه السلام آن خواستهها در نظرش خوار و بیارزش باشد زیرا در میان این دو تضاد روشنی است.
افراد هویپرست که جز شکم و شهوت چیزی نمیفهمند در نظر عموم مردم افرادی پست و بیارزشاند و به همین دلیل مطرود هستند.
بنابراین،عواقب سوء شهوتپرستی تنها مربوط به زندگی آخرت نیست در دنیا هم شهوتپرستان زندگی بدی دارند.
تعبیر به «هانت علیه شهواته» مفهومش این نیست که خواستههای شهوانی
نفس او از بین میرود بلکه در نظرش بیاهمیت میشود تا آنجا که گویی وجود ندارد.
امام علیه السلام در تعبیر دیگری که در غرر الحکم آمده است میفرماید:
«مَنْ کَرُمَتْ عَلَیهِ نَفْسُهُ لَمْ یهِنْهَا بِالْمَعْصِیهِ؛ کسی که برای خود شخصیت قائل است آن را با معصیت موهون نمیکند».(1)
قرآن مجید در جایجای خود اشاره مستقیم یا غیر مستقیم به این حقیقت دارد.در داستان آدم علیه السلام میخوانیم که توجه به یک خواسته نفس لباس بهشتی را از اندامش فرو ریخت او را از بهشت بیرون کرد.
ولی یوسف علیه السلام با پا گذاشتن بر هوای نفس از بردگی به پادشاهی رسید.
عواقب شوم هواپرستی
هویپرستی و شهوترانی نه تنها از شخصیت انسان در جامعه و حتی نزد خودش میکاهد بلکه پیامدهای سوء خطرناکتری نیز دارد.ازجمله اینکه قرآن مجید کراراً هویپرستی را مایه ضلالت میشمرد.در سوره صاد آیه 26 خطاب به داود پیامبر علیه السلام میفرماید:« وَ لَا تَتَّبِعِ الْهَوَی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ »؛و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا منحرف میسازد».
در سوره قصص آیه 50 اینگونه اشخاص را گمراهترین مردم میشمرد:
« و مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَیْرِ هُدًی مِّنَ اللّهِ »؛و آیا گمراهتر از آنکس که پیروی هوای نفس خویش کرده و هیچ هدایت الهی را نپذیرفته،کسی پیدا میشود؟!».
در حدیث معروفی که هم از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده و هم از امیرمؤمنان علی علیه السلام،یکی از دو چیزی که پیامبر صلی الله علیه و آله برای امتش از آن میترسد پیروی از
1) غررالحکم، ح ۴۶۱۰
هوای نفس است چراکه انسان را از حق بازمیدارد:
«أَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَی فَإِنَّهُ یصُدُّ عَنِ الْحَقِّ» .(1)
در حدیثی از امام جواد علیه السلام میخوانیم:
«رَاکِبُ الشَّهَوَاتِ لَا تُسْتَقَالَ لَهُ عَثْرَهٌ؛ آنکس که بر مرکب شهوات سوار شود لغزشهایش قابل جبران نیست».(2)
اصولاً هنگامی که پای شهوتپرستی به میان آید حجابی بر عقل افتاده و حاکمیت عقل کنار میرود و هنگامی که زمام امور انسان از عقل سلب شود و به دست شهوات بیفتد هرگونه بدبختی یا خطری برای او فراهم شود جای تعجب نیست.
در این زمینه آیات و روایات،فراوان است و این سخن را با سخنی از امیرمؤمنان علی علیه السلام که در غررالحکم آمده است پایان میدهیم:
«الْعَقْلُ صَاحِبُ جَیشِ الرَّحْمَنِ وَ الْهَوَی قَائِدُ جَیشِ الشَّیطَانِ وَ النَّفْسُ مُتَجَاذِبَهٌ بَینَهُمَا فَأَیهُمَا غَلَبَ کَانَتْ فِی حَیزِهِ؛ عقل دارای لشکر الهی است و هوای نفس فرمانده لشکر شیطان است و انسان در میان این دو قرار دارد هرکدام غالب شود انسان در اختیار او قرار میگیرد».(3)
همین معنا با عبارت شیوای دیگری از آن حضرت نقل شده است،فرمود:
«الْعَقْلُ وَ الشَّهْوَهُ ضِدَّانِ وَ مُؤَیدُ الْعَقْلِ الْعِلْمُ وَ مُزَینُ الشَّهْوَهِ الْهَوَی وَ النَّفْسُ مُتَنَازَعَهٌ بَینَهُمَا فَأَیهُمَا قَهَرَ کَانَتْ فِی جَانِبِهِ؛ عقل و شهوت ضد یکدیگرند.عقل را علم یاری میکند و شهوت را هوای نفس زینت میدهد و روح انسانی در میان این دو در کشمکش است هرکدام از این دو پیروز شود انسان در کنار آن قرار میگیرد».(4)
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا مَزَحَ امْرُؤٌ مَزْحَهً إِلَّا مَجَّ مِنْ عَقْلِهِ مَجَّهً.
امام علیه السلام فرمود:
هیچکس شوخی (نامناسبی) نکرد مگر اینکه مقداری از عقل خود را فرو ریخت.(1)
مرحوم آمدی در غررالحکم نیز عین این عبارت را از علی عمل آورده سپس اضافاتی برای آن ذکر کرده است ولی این اضافات در غرر چاپ فعلی، ذیل این گفتار حکمت آمیز نیامده، بلکه در جای دیگری از غرر ذکر شده است). ابن قتیبہ دینوری نیز همین مضمون را با عبارت دیگری آورده است: «اذا ضحک العالم ضحکة مج من عقله مجة» ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۸)
اضافه میکنیم که ابشیهی، دانشمند معروف شافعی مذهب که از علمای قرن نهم هجری است همین مضمون را با تفاوتی در کتاب المستطرف آورده که نشان می دهد از جای دیگری گرفته است. (المستطرف، ص ۴۶۹)
1) سند گفتار حکیمانه:
شوخی نامناسب
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به کسانی که مزاح نامناسب میکنند یا در مزاح افراط میورزند،هشدار میدهد که مزاح مایه فروریختن قسمتی از عقل انسان است،میفرماید:«هیچکس شوخی (نامناسبی) نکرد مگر اینکه مقداری از عقل خود را فرو ریخت»؛ (مَا مَزَحَ امْرُؤٌ مَزْحَهً إِلَّا مَجَّ مِنْ عَقْلِهِ مَجَّهً).
حقیقت مزاح آن است که انسان سخنی غیر واقعی بگوید-البته با قرائن حالی یا مقالی-که مایه انبساط خاطر و تفریح شود ولی این کار با اینکه در بسیاری از موارد پسندیده است و در اخبار به آن توصیه شده گاه مشکلات عظیمی بهبار میآورد که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد.
«مَزَحَ»از ماده«مزاح»(بر وزن کتاب) و معادل آن در فارسی،شوخی کردن است و شامل سخنان غیر جدّی است که برای انبساط خاطر گفته میشود و در مدح آن همین بس که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در روایتی فرمود:
«إنّی أمزَحُ و لا أقولُ إلّا حقّاً؛ من مزاح میکنم ولی جز حق نمیگویم».(1)
«مجَّ» از ماده«مجّ»(بر وزن حج) در اصل به معنای بیرون ریختن مایعی از دهان است.سپس به هرگونه ریزشی اطلاق شده است.و«مجَّه»به معنای یک بار فرو ریختن است.همچنین«مزحه»به معنای یک بار مزاح کردن میباشد.
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۶، ص ۳۳۰.
و در روایات متعددی نمونههایی از شوخیهای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که معروف است ازجمله روزی پیرزنی خدمت آن حضرت رسید،ایشان رو به او کرد و فرمود:پیرزن هرگز وارد بهشت نمیشود.پیرزن گریه کرد،پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:(غصه مخور) آن روز تو پیرزن نیستی (بلکه جوان هستی)،خداوند میفرماید:« إِنَّا أَنشَأْنَاهُنَّ إِنشَاءً*فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْکَاراً »؛ما آن زنان بهشتی را بهوجود آوردیم و همه را باکره قرار دادیم».(1)در حدیث دیگری آمده است که فردی اعرابی گاه خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میآمد و هدیهای میآورد سپس عرض میکرد:پول هدیه را لطف بفرمایید رسول خدا صلی الله علیه و آله (بهسبب این شوخی) میخندید و گاه هنگامی که آن حضرت غمگین میشد میفرمود:اعرابی کجاست؟ ای کاش باز هم میآمد.
واژه«مداعبه»و«دعابه»در لغت عرب به معنی مزاح است و در روایات از آن مدح شده است.در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إنَّ المُداعَبهَ مِن حُسنِ الخُلُقِ و إنّک لَتُدخِلُ به السّرورَ علی أخیک و لَقَد کان رسولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یُداعِبُ الرَّجُلَ یُریدُ أن یَسُرَّهُ؛ مزاح کردن از حُسن خلق است و تو بهوسیله آن،سرور در دل برادر مؤمنت وارد میکنی و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله گاهی با افراد شوخی میکرد تا آنها را شاد کند».(2)
مخصوصاً در سفرها که مشکلات بیشتر است و گاه پیشامدهای نگرانکنندهای رخ میدهد دستور به مزاح داده شده است.
در بحار الانوار،جلد 73 بابی تحت عنوان«حسن الخلق و حُسن الصحابه و سائر آداب السفر»ذکر گردیده و در آن روایات متعددی درمورد حُسن مزاح در سفر آورده شده ازجمله حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله که میفرماید:
«وَ أَمَّا الَّتِی فِی
السَّفَرِ فَبَذْلُ الزَّادِ وَ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ الْمِزَاحُ فِی غَیرِ الْمَعَاصِی؛ اما آنچه در سفر نشانه شخصیت و جوانمردی است بخشیدن زاد و توشه به دیگران و حسن خلق و مزاح بدون آلودگی به معصیت است».(1)
خطرات مزاح و شوخی
با اینکه مزاح-همانگونه که گفته شد-باعث آرامش روح و رفع هموم و غموم و است و بهخصوص در مشکلاتی همچون مشکلات سفر،کار را بر انسان آسان میکند ولی در عین حال اگر خارج از حساب و کتاب باشد ممکن است عظیمترین مشکلات را بهبار آورد.
بسیاری از مزاحها ممکن است موجب دشمنی و عداوت گردد و کینهها را در سینهها انباشته کند چراکه شخص مزاحکننده نمیتواند کار خود را سالم انجام دهد،در لباس مزاح بر زخم مخالفان خود نمک میپاشد و دشنه در پهلوی آنها فرو میکند.
گاهی مزاح جنبه انتقامجویی و ایذاء و آزار دیگران را ندارد اما مسائل مبتذل و رکیکی در آن مطرح میشود همانگونه که بسیاری از مزاحهای عوام به این صورت است.اینگونه مزاحها شخصیت انسان را پایین میآورد و همانگونه که امام علیه السلام در کلام حکیمانه فوق فرمود:هر مزاحی که اینگونه باشد مقداری از عقل و درایت انسان را فرو میریزد.
گاهی مزاح،توأم با غیبت و تهمت است که آن نیز از گناهان کبیره میباشد.
گاه بعضی از مزاحها موجب وحشت و شوکهای سخت روحی میشود و افرادی در اینگونه مزاحها جان خود را از دست میدهند مثل اینکه تلفن را
1) بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۲۶۶، ح ۲.
بردارد و از روی مزاح به دوست خود بگوید:مغازهات آتش گرفت یا اتومبیل تو را دزدیدند و یا فرزندت تصادف نمود و اینگونه خبرهای دروغ و وحشتناک که در میان بعضی از افراد بیبندوبار معمول است.
گاه بعضی از مزاحها که از فردی باشخصیت درباره افراد عادی صادر میشود زبان آنها را میگشاید و او را هتک احترام و به او توهین میکنند.آنگونه که در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«لَا تُمَارِ فَیذْهَبَ بَهَاؤُکَ وَ لَا تُمَازِحْ فَیجْتَرَأَ عَلَیکَ؛ مِراء و جدال با افراد مکن که ابهت تو را از بین میبرد و مزاح (با افراد ناآگاه) مکن که آنها را دربرابر تو جسور میسازد».(1)
همین مضمون در تحف العقول از امام حسن عسکری علیه السلام نقل شده است.(2)
[[و قال علیهالسلام ]]
زُهْدُکَ فِی رَاغِبٍ فِیکَ نُقْصَانُ حَظٍّ،وَ رَغْبَتُکَ فِی زَاهِدٍ فِیکَ ذُلُّ نَفْسٍ.
امام علیه السلام فرمود:
اظهار بیمیلی به کسی که به تو علاقهمند است سبب کاستی بهره تو در دوستی اوست و اظهار میل به کسی که به تو بیاعتناست سبب خواری تو خواهد بود.(1)
مرحوم خطیب در مصادر این گفتار حکیمانه را به صورت کوتاه تری از غررالحکم آمدی نقل می کند که نشان می دهد از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته شده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۹)
1) سند گفتار حکیمانه:
چه بهتر محبت از دو سر باشد
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه درباره دو موضوع هشدار میدهد،میفرماید:
«اظهار بیمیلی به کسی که به تو علاقهمند است سبب کاستی بهره تو در دوستی او است و اظهار میل تو به کسی که به تو بیاعتناست سبب خواری تو خواهد شد»؛ (زُهْدُکَ فِی رَاغِبٍ فِیکَ نُقْصَانُ حَظٍّ،وَ رَغْبَتُکَ فِی زَاهِدٍ فِیکَ ذُلُّ نَفْسٍ).
این یک واقعیت مسلم است که اگر انسانی به ما اظهار محبت کند و ما به او بیاعتنایی کنیم خود را از دوستی و محبت و کمکهای احتمالی او در مشکلات محروم ساختهایم و به این ترتیب بهره کمی بردهایم.انسان عاقل و هشیار کسی است که دستهای افراد لایقی را که به عنوان دوستی بهسوی او دراز میشود بفشارد و روزبهروز بر دوستان خود بیفزاید چراکه مشکلات زندگی بهقدری زیاد است که انسان به تنهایی از عهده حل آنها برنمیآید ولی اگر دوستان فراوانی داشته باشد آنها میتوانند به حل مشکلات او کمک کنند و اینجاست که در ضرب المثل گفتهاند:هزار دوست کم است و یک دشمن بسیار.
بهعکس،هرگاه کسی به انسان بیاعتنا باشد و انسان به او اظهار تمایل کند خود را خوار و بیمقدار کرده است.ضربالمثلی در فارسی هست که میگویند:
برای کسی بمیر که برای تو تب کند.ولی آنکس که محبتی ندارد و دست دوستی دراز نمیکند و احساسی در او وجود ندارد،بهسراغ او رفتن اشتباه و خطاست.
در حکمت دوازدهم نیز نکتهای شبیه همین نکته حکیمانه وجود داشت آنجا که میفرمود:
«أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسَابِ الْإِخْوَانِ وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ؛ عاجزترین مردم کسی است که نتواند برای خود دوستی انتخاب کند و از او عاجزتر کسی است که دوستانی را که بهدست آورده است از دست بدهد».
امام صادق علیه السلام در حدیثی میفرماید:
«مَنْ أَکْرَمَکَ فَأَکْرِمْهُ وَ مَنِ اسْتَخَفَّ بِکَ فَأَکْرِمْ نَفْسَکَ عَنْهُ؛ کسی که تو را گرامی میدارد گرامیاش بدار و کسی که تو را سبک میسازد خود را از او دور ساز».(1)
نقش دوستان در زندگی انسان
زندگی انسان-همانگونه که بارها اشاره کردهایم-زندگی پیچیده و مملو از مشکلاتی است که انسان به تنهایی از عهده حل آنها برنمیآید و به همین دلیل انسان رو به زندگی اجتماعی کرده و همهجا گروههایی از انسانها با هم زندگی میکنند و مشکلات را به کمک یکدیگر حل نمایند.
ولی این مقدار نیز کافی نیست.هرکسی نیاز به دوستانی دارد که در مشکلات به یاری او بشتابند و این کمک متقابل سبب غلبه بر مشکلات خواهد شد.به همین دلیل در اسلام برداشتن دوست تأکید شده است.
در آغاز اسلام نیز مسلمانان علاوه بر آنکه همه خود را برادر یکدیگر میدانستند هر کدام با فرد یا افرادی عقد اخوت و پیمان برادری بستند.این پیمان احترام فوقالعادهای دارد و احکامی در فقه بر آن مترتب میشود.
اینگونه دوستان نه تنها در دنیا بلکه در آخرت نیز میتوانند سبب نجات
1) بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۱۶۷.
انسان شوند و در صورتی که مؤمن صالحی باشند شفاعت کنند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیثی میفرماید:
«استَکْثِروا مِنَ الإخوانِ فَإنَّ لِکُلِّ مؤمنٍ شَفاعهً یومَ القیامهِ؛ تا میتوانید دوست برای خود انتخاب کنید زیرا هر مؤمنی روز قیامت شفاعتی دارد».(1)
اضافه بر این،انسان هنگامی که در کنار دوستش مینشیند یا با او درد دل میکند احساس آرامش مینماید همانگونه که در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَیسْکُنُ إِلَی الْمُؤْمِنِ کَمَا یسْکُنُ الظَّمآنُ إِلَی الْمَاءِ الْبَارِدِ؛ شخص باایمان در کنار برادر مؤمنش آرامش پیدا میکند آنگونه که تشنه در کنار آب خنک».(2)به علاوه دوستان آگاه،مشاور خوبی برای انسان جهت حل مشکلات خواهند بود همانگونه که در حدیث معروفی امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«المُؤمنُ أخُ المؤمنِ و هُو عَینُه و مِرآتُه و دَلیلُه لا یَخونُه و لا یَخدَعُه و لا یَظلِمُه و لا یَکذِبُه و لا یَغتابُه؛ فرد باایمان،برادر فرد باایمان است به منزله چشم او و آینه او و راهنمای اوست هرگز به او خیانت نمیکند و نیرنگ نمیزند و ظلم و ستم روا نمیدارد و به او دروغ نمیگوید و غیبت او را نمیکند».(3)
در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علیه السلام که مرحوم صدوق در کتاب امالی نقل کرده است میخوانیم:
«عَلَیکَ بِإِخْوَانِ الصِّدْقِ فَأَکْثِرْ مِنِ اکْتِسَابِهِمْ فَإِنَّهُمْ عُدَّهٌ عِنْدَ الرَّخَاءِ وَ جُنَّهٌ عِنْدَ الْبَلَاءِ؛ تا میتوانی دوستان صادق و صمیمی انتخاب کن زیرا آنها در حال آرامش کمککار تواند و در مشکلات سپری برای تو هستند».(4)
درمورد جمله دوم حکمت مورد بحث نیز امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«لِیجْتَمِعْ فِی قَلْبِکَ الاِفْتِقَارُ إِلَی النَّاسِ وَ الاِسْتِغْنَاءُ عَنْهُمْ فَیکُونَ افْتِقَارُکَ إِلَیهِمْ فِی
لِینِ کَلَامِکَ وَ حُسْنِ بِشْرِکَ وَ یکُونَ اسْتِغْنَاؤُکَ عَنْهُمْ فِی نَزَاهَهِ عِرْضِکَ وَ بَقَاءِ عِزِّکَ؛ باید در قلب تو،هم نیاز به مردم باشد و هم بینیازی از آنها اما نیاز به آنها در سخنان نرم و روی گشاده باشد و بینیازی از آنها در اینکه آبرو و عزت خود را در برابر آنها حفظ کنی (و هرگز دست نیازی که تو را خوار میکند بهسوی آنها دراز نکنی)».(1)
1) کافی، ج ۲، ص ۱۴۹، ح ۷.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْغِنَی وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللّهِ.
امام علیه السلام فرمود:
غنا وفقر آنگاه آشکار میشود که اعمال (انسانها) به پیشگاه خدا عرضه شود.(1)
در غررالحکم، این جمله حکیمانه با تفاوتی آمده است که نشان می دهد منبع دیگری غیر از نهج البلاغه در اختیار داشته است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۹).
1) سند گفتار حکیمانه:
غنا و فقر حقیقی
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و حکیمانه اشاره به نکته مهمی درباره حقیقت فقر و غنا کرده،میفرماید:«غنا و فقر آنگاه آشکار میشود که اعمال (انسانها) بر خدا عرضه شود»؛ (الْغِنَی وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللّهِ).
حقیقت غنا بینیازی و حقیقت فقر نیازمندی است ولی میدانیم که این دو عنوان گاه جنبه مادی دارد و گاه جنبه معنوی.جنبه مادی آن نیز شاخههایی دارد:
غنا ازنظر مال و ثروت،غنا ازنظر مقام و جاه و جلال و غنا ازنظر علوم و دانشهای مادی.
تمام این انواع غنای مادی،زودگذر و زوالپذیر و ناپایدار است.گاه یک شب انسان میخوابد در حالی که صاحب مال و مقام و علم و دانش و سلامت جسم است ای بسا صبح بیدار شود در حالی که تمام آنها را از دست داده است و به فرض که در زمان حیات انسان این سرمایههای مادی موجود باشد در پایان عمر از همه آنها جدا میشود و همچون سایر افراد به خاک سپرده خواهد شد بیآنکه تفاوتی میان او و فقرا باشد.همگی یک کفن را با خود از این دنیا به گور میبرند.
ولی غنای معنوی که آن هم شاخههای متعدد دارد امری است پایدار که در دنیا و برزخ و آخرت با اوست.غنا ازنظر علم و عرفان،غنا ازنظر صفات
برجسته انسانی و غنا ازنظر کارهای خیر و خدمات بشری که آثار همه اینها در قیامت آشکار میگردد.
امام علیه السلام در واقع اشاره به همین نکته میکند که بههنگام حضور همگان در عرصه محشر و در پیشگاه عدل خداوند،آنجا معلوم میشود چه کسی غنی است و چه کسی فقیر.آنها که میزان اعمالشان سنگین و نامه اعمالشان پر از حسنات و خالی از سیئات است اغنیای حقیقی هستند.اما آنها که کفه ترازوی حسناتشان سبک و نامه اعمالشان سیاه است فقرای واقعی میباشند.
چنین اغنیایی به بهشت برین هدایت میشوند که در آنجا هرکدام مالک عرصههایی هستند که گاه از تمام این دنیا وسیعتر و گستردهتر است با آن همه نعمتهای بینظیر.آیا این غنا نیست؟
اما تهیدستان معنوی بهقدری فقیرند که گاه دست بهسوی بهشتیان درازکرده و میگویند:آیا امکان دارد شربت آبی یا میوهای بهشتی از آنچه در اختیار دارید به ما ارزانی دارید که با جواب منفی روبرو میشوند:« وَ نَادَی أَصْحَابُ النَّارِ أَصْحَابَ الْجَنَّهِ أَنْ أَفِیضُوا عَلَیْنَا مِنَ الْمَاءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَکُمُ اللّهُ قَالُوا إِنَّ اللّهَ حَرَّمَهُمَا عَلَی الْکَافِرِینَ »؛و دوزخیان،بهشتیان را صدا میزنند که«(محبّت کنید و) مقداری آب،یا از آنچه خدا به شما روزی داده،به ما ببخشید!»آنها (در پاسخ) میگویند:
«خداوند اینها را بر کافران حرام کرده است!».(1)
یا به هنگامی که در عرصه محشرند و به دوزخ نرفتهاند اهل ایمان را صدا میزنند:نگاهی به ما کنید (و گوشه چشمی به ما بیفکنید):« یَوْمَ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَ الْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِنْ نُّورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً »؛روزی که مردان و زنان منافق به مؤمنان میگویند:«نظری به ما بیفکنید تا از نور شما پرتوی برگیریم!»به آنها گفته میشود:«به پشت سر خود بازگردید
1) اعراف، آیه ۵۰.
و کسب نور کنید!».(1)
آری فقر و غنا در آنجا آشکار میشود.حتی گاهی در پایان عمر انسان در این دنیا نیز پرتوی از این فقر و غنا آشکار میگردد؛افرادی که فقط سرمایه مادی داشتند هنگامی که در خاک پنهان شدند فراموش میشوند امّا صالحان باایمان نام نیک و آثار پسندیدهشان سالها و گاهی ابدالدهر در میان انسانها باقی میماند.
اینجاست که فقرا و اغنیا شناخته میشوند.
در اینجا از بعضی جهات،مناسب است داستانی را که شاعر معروف،انوری درباره گفتگوی بوته کدو و چنار به شعر درآورده است یادآور شویم:
نشنیدهای که زیر چناری کدو بُنی برجست و بر دوید برو بر به روز بیست
پرسید از چنار که تو چند روزه ای گفتا چنار عمر من افزون تر از دویست
گفتا به بیست روز،من از او فزون شدم این کاهلی بگوی که آخر ز بهر چیست؟
گفتا چنار:نیست مرا با تو هیچ جنگ کاکنون نه روز جنگ و نه هنگام داوری است
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست!
این سخن را با حدیثی از امام صادق علیه السلام که تناسب با بحث ما دارد پایان میدهیم.امام علیه السلام فرمود:عثمان دو نفر از خادمین خود را سراغ ابوذر فرستاد و دویست دینار به آنها داد و گفت:بهسراغ ابوذر بروید و بگویید که عثمان به تو سلام رسانده و میگوید که این دویست دینار را بگیر و مشکلات خود را به
1) حدید، آیه ۱۳.
کمک آن حل کن.هنگامی که فرستادگان عثمان نزد ابوذر آمدند ابوذر پرسید:آیا به هیچیک از مسلمانان آنچه را به من عطا کرده،داده است؟ آنها گفتند:نه.
گفت:من یکی از مسلمانان هستم برای من آنقدر سزاوار است که برای سایر مسلمانان سزاوار میباشد.گفتند:عثمان میگوید که این از مال شخصی خود من است و به خداوندی که معبودی جز او نیست ذرهای حرام به آن مخلوط نشده و آنچه برای تو فرستاده مال حلال است.
ابوذر گفت:من نیازی به آن ندارم،من امروز را صبح کردم در حالی که از غنیترین مردمم.فرستادگان عثمان گفتند:خداوند تو را به سلامت بدارد ما در خانه تو چیز زیاد و یا حتی کمی که قابل استفاده باشد نمیبینیم.گفت:آری زیر این پارچه که میبینید یکی دو گِرده نان جو است که چند روزی از پختن آن گذشته،من این دینارها را برای چه میخواهم؟ نه به خدا سوگند نمیپذیرم،تا خداوند بداند گرچه من قادر به چیز کم یا زیادی نیستم ولی غنی به ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام و عترت هادیان و مهدیین و راضیین و مرضیین او هستم همان کسانی که هدایت به حق میکنند و به حق و عدالت حکم مینمایند.من اینگونه از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود:برای پیران بسیار زشت است که دروغ بگویند (آنچه گفتم عین حقیقت بود).بنابراین این دینارها را به عثمان بازگردانید و به او بگویید:من نیازی به این دینارها و آنچه نزد اوست ندارم تا خداوندی که پروردگار من است را ملاقات کنم و او حاکم میان من و عثمان خواهد بود.(1)
این است معنای غنای معنوی یک انسان آگاه و وارسته.
1) بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۹۸، ح ۵.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا زَالَ الزُّبَیْرُ رَجُلاً مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ حَتَّی نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْؤُومُ عَبْدُاللّهِ.
امام علیه السلام فرمود:
زبیر همواره از ما اهلبیت (و از یاران خاص ما) بود تا آنکه فرزند شومش عبداللّه نشو و نما کرد (و پدر را گمراه ساخت).(1)
صاحب مصادر نهج البلاغه می گوید: این گفتار حکیمانه و پرمعنا قبل از آن که نهج البلاغه به وسیله سید رضی گردآوری شود در روایات دیگران آمده است از جمله ابن عبد ربه در عقد الفرید آن را با تفاوتی آورده و از کسانی که بعد از سید رضی آن را نقل کرده اند ابن عبدالبر در استیعاب در شرح حال عبدالله بن زبیر، و ابن اثیر در اسد الغابة است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۹)
اضافه میکنیم: مرحوم شیخ مفید نیز در کتاب الجمل، قبل از سید رضی همین مضمون را با کمی تفاوت به ضمیمه مطالب دیگری آورده است. (الجمل، ص ۳۸۹).
1) سند گفتار حکیمانه:
پسر شوم زبیر!
مطابق آنچه در تاریخ طبری آمده این گفتار پرمعنا را امام علیه السلام زمانی فرمود که در جنگ جمل دو لشکر در مقابل هم قرار گرفتند.علی علیه السلام بر اسب سوار شد و زبیر را صدا زد و او در مقابل امام علیه السلام ایستاد.حضرت فرمود:چه چیز تو را به اینجا آورده؟ گفت:تو سبب شدی زیرا من برای تو اهلیت خلافت قائل نیستم و تو اولی از مانمیباشی.علی علیه السلام فرمود:آیا من بعد از عثمان شایسته خلافت نیستم؟ ما تو را از طائفه بنی عبد المطلب (از طائفه خودمان) میدانستیم تا اینکه فرزند بد تو به وجود آمد و بین ما و تو جدایی افکند.(1)
سپس امام علیه السلام سخنانی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره خودش و زبیر نقل کرد و زبیر از خواب غفلت بیدار شد و از جنگ کنارهگیری کرد.وی بعداً بهوسیله ابن جرموز کشته شد و امام علیه السلام از قتل او ناراحت گشت.
ولی بنا بر گفته شیخ مفید این سخن را امام علیه السلام بعد از قتل زبیر بیان فرمود و مانعی ندارد امام علیه السلام آن را در دو حالت بیان فرموده باشد.(2)
به هر حال امام علیه السلام در این گفتار پرمعنای خود میفرماید:«زبیر همواره از ما اهلبیت (و از یاران خاص ما) بود تا آنکه فرزند شومش عبداللّه نشو و نمو کرد
(و پدر را گمراه ساخت)»؛ (مَا زَالَ الزُّبَیْرُ رَجُلاً مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ حَتَّی نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْؤُومُ عَبْدُاللّهِ).
زبیر و عبداللّه بن زبیر
زبیر،فرزند عوام و مادرش صفیه،عمه رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.در نوجوانی، اسلام را پذیرفت و از افرادی بود که زود اسلام را پذیرفتند.او مرد شجاعی بود و در جنگهای اسلامی شجاعت خود را نشان داد.در جنگهای متعدد مهمی ازجمله بدر،احد،خندق و حنین شرکت داشت و طرفداران او فضائلی برای او برشمردهاند.او در زمان خلیفه دوم جزء شورای شش نفری او بود و جالب اینکه در آن شورا به علی علیه السلام رأی داد و در جریان سقیفه نیز از مدافعان علی علیه السلام بود ولی معالأسف زندگی او پایان خوبی نداشت چرا که بعد از خلافت ظاهری امیر مؤمنان علی علیه السلام بر اثر حسادت و جاهطلبی و تحریک معاویه و وسوسههای طلحه و همچنین فرزندش عبداللّه،بیعت خود را با علی علیه السلام شکست و در جنگ جمل حاضر شد.اما پیش از آغاز جنگ با نصایح علی علیه السلام به اشتباه خود پی برد و از جنگ کنارهگیری کرد و مردی به نام ابن جرموز او را در یکی از بیابانهای اطراف بصره به قتل رسانید و هنگامی که این خبر به علی علیه السلام رسید بهشدّت ناراحت شد و بر عاقبت سوء او تأسف خورد.(1)
اما فرزندش عبداللّه بن زبیر از اولین کسانی بود که بعد از هجرت به مدینه در میان مسلمانان متولد شد علاقهمندان به او فضایل زیادی برای وی ذکر کرده، شجاعت او را ستوده و او را از خطبای انگشتشمار قریش محسوب داشتهاند.
او در سال شصت و چهار هجری بعد از مرگ یزید،حاکم مصر و حجاز و یمن
1) در باره زبیر توضیح بیشتری در جلد دوم، صفحه ۲۵۴ ذیل خطبه ۳۱ داده ایم.
و خراسان و اکثر شام شد و پایتخت خود را مدینه قرار داد ولی در زمان عبدالملک به دست حجاج بن یوسف ثقفی در حالی که از مدینه به مکه آمده بود کشته شد و این،بعد از آن بود که همه یارانش او را رها کرده بودند و بدنش را مدتها به دار آویزان کردند و این در سال 73 هجری بود.
ابن عبدالبَر در کتاب استیعاب مینویسد:نامگذاری او به وسیله پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود و حتی گفتهاند:پیامبر صلی الله علیه و آله پس از تولد برای او دعا کرد.
در عین حال،همین عبدالبَر مینویسد که او صفاتی داشت که با خلافت سازگار نبود.ازجمله بخیل و خسیس و بدخلق و حسود بود.او محمّد بن حنفیه را از مکه و مدینه بیرون فرستاد و عبد اللّه بن عباس را به طائف تبعید کرد.(1)
بعضی از مورخان نوشتهاند که او چهل روز جمعه در نماز جمعه نامی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نبرد و درودی بر آن حضرت نفرستاد.هنگامی که مردم به او اعتراض کردند گفت:پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خانواده بدی دارد که اگر من درود بر آن حضرت بفرستم مردم به خانواده او علاقهمند میشوند و سبب خوشحالی آنها میگردد.(2)
و این نشانه نهایت عداوت او با اهل بیت پیغمبر علیهم السلام بود.
ابن ابی الحدید در ادامه این سخن مینویسد:هنگامی که عبداللّه بن زبیر بغض و عداوت خود را درباره بنیهاشم آشکار ساخت و نام رسول اللّه صلی الله علیه و آله را در هیچ خطبهای،نه در روز جمعه و نه در غیر جمعه،نبرد جمعی از نزدیکانش او را سرزنش کردند و این کار را به فال بد گرفتند و او را از عاقبت خطرناک این کار برحذر داشتند.ابن زبیر گفت:واللّه من آشکارا نمیگویم ولی در پنهان نام آن حضرت را میبرم (و درود میفرستم) ولی من دیدم بنیهاشم وقتی نام آن
حضرت برده میشود صورتهایشان گلگون میگردد و گردنها را میکشند،که نشانه خوشحالی آنهاست.به خدا سوگند من تا میتوانم نمیخواهم سرور در قلب آنها وارد شود.به خدا سوگند تصمیم گرفتهام گودالی برای آنها حفر کنم و آتش در آن بیفکنم و آنها را در آتش بسوزانم.(1)
ممکن است بعضی چنین تصور کنند که قتل پدر عبداللّه در واقعه جمل سبب عداوت او شد در حالی که چنین نیست.او قبل از این واقعه نیز دربرابر خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام عداوت میورزید و همانطور که امام علیه السلام در گفتار حکیمانه بالا فرموده او یکی از عوامل اصلی انحراف پدرش بود.
حتی از تواریخ استفاده میشود که او از آتشبیاران اصلی جنگ جمل بود از جمله در داستان معروف سگهای حوئب.(2)روشن میشود که عبداللّه بن زبیر چه نقش شیطنتآمیز خطرناکی در برافروختن آتش جنگ داشت.زیرا هنگامی که عائشه صدای سگها را شنید و سؤال کرد که آن محل چه نام دارد؟ و به او گفتند:نام آن حوئب است؛تصمیم بر بازگشت گرفت.
در اینجا عبداللّه بن زبیر آمد،قسم یاد کرد که اینجا حوئب نیست و ما مدتهاست از آنجا گذشتهایم و شاهدانی آورد که گواهی دروغ بدهند که آنجا حوئب نیست.(3)
حتی از بعضی از روایات استفاده میشود که وقتی زبیر از جنگ با علی علیه السلام در میدان جنگ جمل منصرف شد فرزندش عبداللّه بهشدّت او را نهی کرد و سرزنش نمود ولی در او اثر نگذاشت.(4)
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۱۲۷ و ۱۲۸.
2) حویب منطقه ای بود در مسیر مدینه به بصره و پیامبر اکرم لیوانه روزی به عایشه فرموده بود: گویی من یکی از شما را می بینم که سگ های منطقه حائب در برابر او پارس میکنند و بترس ای عایشه از این که تو آن زن باشی (زیرا آن مسیر، مسیر گناه و خطر است).
3) ابن قتیبة در الامامة و السیاسة، مطابق نقل بهج الصیاغة، ج ۱۲، ص ۷۴.
4) بهج الصباغة، ج ۵، ص ۲۳۳
به هر حال رسواییهای عبداللّه بن زبیر بیش از آن است که در این مختصر بگنجد و چه تعبیر زیبایی امیر مؤمنان علی علیه السلام در کلام فوق درباره او کرده است:
«ابنه المشئوم؛ فرزند شوم زبیر».
در ضمن،این گفتار حکیمانه پیام مهمی برای همه پدران دارد که مراقب باشند گاه پیوند عاطفی آنها با فرزندشان سبب گمراهی و بدبختی آنها در دنیا و آخرت میشود.سخنان گمراهکننده آنها را بدون تحقیق میپذیرند و مسیر حق را رها میسازند و در بیراهههای زندگی سرگردان و بدبخت میشوند.
قرآن مجید نیز در این زمینه هشدار داده است آنجا که میفرماید:« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تُلْهِکُمْ أَمْوَالُکُمْ وَ لَا أَوْلَادُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ »؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل نکند! و کسانی که چنین کنند،زیانکاراناند!».(1)
1) منافقون، آیه ۹.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا لاِبْنِ آدَمَ وَ الْفَخْرِ:أَوَّلُهُ نُطْفَهٌ،وَ آخِرُهُ جِیفَهٌ،وَ لَا یَرْزُقُ نَفْسَهُ،وَ لَا یَدْفَعُ حَتْفَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
انسان را با تکبر چه کار؟ در آغاز،نطفه بیارزشی بود و سرانجام مرداری (گندیده) است.نمیتواند خود را روزی دهد و نه مرگ را از خود دور سازد.(1)
تنها کسی که مرحوم خطیب در مصادر اضافه بر مرحوم سید رضی آورده است میدانی در مجمع الأمثال می باشد که آن را با همین عبارت از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل کرده سپس اشاره می کند که بعضی از شعرا مانند ابوالعطائیة و ابن بشام این مضمون را در اشعار خود آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۹)
1) سند گفتار حکیمانه:
با این حال تکبّر چرا؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش به متکبران فخرفروش هشدار میدهد که به گذشته و آینده خود بنگرند و این صفت رذیله را از خود دور سازند،میفرماید:
«انسان را با تکبر چه کار؟ در آغاز،نطفه بیارزشی است و سرانجام مرداری (گندیده).نمیتواند خود را روزی دهد و نه مرگ را از خود دور سازد»؛ (مَا لاِبْنِ آدَمَ وَ الْفَخْرِ:أَوَّلُهُ نُطْفَهٌ،وَ آخِرُهُ جِیفَهٌ،وَ لَا یَرْزُقُ نَفْسَهُ،وَ لَا یَدْفَعُ حَتْفَهُ).
شک نیست که انسان امتیازات فراوانی دارد و نسبت به مخلوقات دیگر برتر است و بسیاری از انسانها امتیازات ویژهای ازنظر مال و ثروت و جاه و مقام و شرافت خانوادگی و قدرت جسمانی بر دیگران دارند ولی این امتیازات دلیل بر آن نمیشود که انسان موقعیت خود را فراموش کند و به این و آن فخر بفروشد و به خویشتن ببالد و گرفتار صفت رذیلهای شود که مردم را از او و او را از خدا دور سازد.
امام علیه السلام روی چهار نکته برای اثبات کوچکی و حقارت متکبران فخرفروش تأکید میکند،نخست روی آغاز آفرینش انسان تکیه مینماید که نطفهای است کوچک و ناچیز که بسیاری از افراد از آن اظهار تنفر میکنند و در پایانش هنگامی که از دنیا میرود چند ساعت بعد تبدیل به جیفه گندیدهای میشود.
آیا این امور باعث افتخار و تکبر است؟
سپس به بیرون وجود او نظر افکنده،میفرماید:توان این را ندارد که خود را روزی دهد و نیز مرگ را از خود دور سازد.
البته ممکن است انسان برای تحصیل روزی،زراعت و دامداری و تجارت داشته باشد ولی اگر خشکسالی شود یا آفتی در زراعت و دامها بیفتد همه سرمایه او بر باد میرود.یک طوفان یا آتشسوزی ممکن است مال التجاره او را نابود سازد و به تعبیر دیگر تمام این موارد از سوی خداوند روزیبخش است.انسان آن را جابهجا میکند و از آن بهره میگیرد.پس هرگز روزیدهنده خویش نیست.
مرگ را هم از طریق درمان بیماریها و رعایت بهداشت ممکن است بتوان چند صباحی به تأخیر انداخت ولی چنین نیست که مرگ انسان در اختیار خودش باشد.بهخصوص مرگهای پیشبینی نشده که ناگهان دامان انسان را از دورن یا برون وجودش میگیرد و به جهان دیگر میفرستد.
گویا این کلام امام علیه السلام برگرفته از آیات قرآن مجید در اواخر سوره واقعه است هر چند قرآن آن را به عنوان دلیلی بر خداشناسی و معاد ذکر کرده ولی امام علیه السلام آن را بهصورت دیگری بیان نموده است.
قرآن مجید درباره آغاز وجود انسان میفرماید:« أَ فَرَأَیْتُمْ مَّا تُمْنُونَ*أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ »؛آیا از نطفهای که در رحم میریزید آگاهید؟ آیا شما آن را میآفرینید یا ما آفریدگاریم».
بعد میفرماید:« نَحْنُ قَدَّرْنَا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ »؛ما در میان شما مرگ را مقّدر ساختیم؛و هرگز کسی بر ما پیشی نمیگیرد!...».
بعد میافزاید:« أَ فَرَأَیْتُمْ مَّا تَحْرُثُونَ ...»؛آیا هیچ درباره آنچه کشت میکنید اندیشیدهاید؟! آیا شما آن را میرویانید یا ما میرویانیم؟! هرگاه بخواهیم آن را مبدّل به کاه درهم کوبیده میکنیم که در شگفتی فرو روید!
بعد میافزاید:« أَ فَرَأَیْتُمُ الْمَاءَ الَّذِی تَشْرَبُونَ ...»؛آیا درباره آبی که مینوشید اندیشیدهاید؟! آیا شما آن را از ابر نازل کردهاید یا ما نازل میکنیم؟! هرگاه بخواهیم،این آب گوارا را تلخ و شور قرار میدهیم؛پس چرا شکر نمیکنید؟!».(1)
در حکمتهای 126 و 419 نیز تعبیرات دیگری آمده است که به فخرفروشان و متکبران بهشدّت هشدار میدهد و به آنها میگوید:آغاز و انجام زندگی خود را بنگرید و از ناتوانیهای خود در برابر حوادث کوچک زندگی باخبر شوید تا از باده غرور و تکبر سرمست نگردید و راه زندگی را گم نکنید.
شاعر عرب نیز میگوید:
ما بالُ مَن أوّلُه نُطفَهٌ وَ جیفَهٌ آخِرُه یَفْخَرُ
یُصبِحُ ما یَملِکُ تَقدِیمَ ما یَرجو و لا تأخِیرَ ما یَحذَرُ
چرا کسی که آغاز کارش نطفه بیارزش و آخرش مردار گندیدهای است اینقدر فخرفروشی میکند؟
صبح میکند در حالی که توانایی ندارد آنچه را میخواهد بهسرعت بهدست آورد و آنچه را از آن بیم دارد به عقب اندازد.(2)
بلای تکبر
از قرآن مجید از داستان ابلیس و آدم علیه السلام گرفته تا قارون عصر موسی علیه السلام و تا سران بتپرست قریش،بهخوبی استفاده میشود که تکبر و غرور سرچشمه بزرگترین بدبختیهاست.
اوّلین گناهی که در جهان انجام شد همان نافرمانی ابلیس در برابر خداوند
و حتی اعتراض به حکمت پروردگار بود که سرچشمهای جز تکبر نداشت.
سرکشان قریش و بتپرستان مکه نیز بهسبب همین رذیله خطرناک در برابر اسلام صفآرایی کردند و سرانجام به شکست و ذلت گرفتار شدند.
قرآن مجید درباره گمراهان قوم نوح علیه السلام از زبان آن پیغمبر بزرگ میگوید:
« وَ إِنِّی کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیَابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبَاراً »؛و من هر زمان آنها را دعوت کردم که (ایمان بیاورند و) تو آنها را بیامرزی،انگشتان خویش را در گوشهایشان قرار داده و لباسهایشان را بر خود پیچیدند،و در مخالفت اصرار ورزیدند و به شدّت استکبار کردند!».(1)
و درباره ولید بن مغیره مخزومی که راه مبارزه با قرآن را به مشرکان نشان داد میفرماید:« ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَکْبَرَفَقَالَ إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ »؛بعد چهره در هم کشید و عجولانه دست به کار شد سپس پشت (به حق) کرد و تکبّر ورزید و سرانجام گفت:(این قرآن) چیزی جز افسون و سحری همچون سحرهای پیشینیان نیست!».(2)
سرانجام درباره همه متکبران جهان میفرماید:« فَادْخُلُوا أَبْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیهَا فَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ »؛به آنان گفته میشود:از درهای جهنّم وارد شوید، جاودانه در آن بمانید؛چه بد جایگاهی است جایگاه متکبّران!».(3)
از این آیه شریفه بهخوبی استفاده میشود که یکی از عوامل مهم دوزخی شدن همان استکبار است.
در احادیث نیز نکوهش شدید و گستردهای درمورد کبر و غرور شده ازجمله
در حدیثی که در غرر الحکم از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده میخوانیم:
«احْذَرِ الْکِبْرَ فَانّهُ رَأْسُ الطُّغْیانِ وَ مَعْصِیهِ الرَّحْمَنِ؛ از تکبّر بپرهیزید که سرآغاز طغیانها و معصیت و نافرمانی خداوند رحمان است».(1)
در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«مَا دَخَلَ قَلْبَ امْرِءٍ شَیءٌ مِنَ الْکِبْرِ الّا نَقَصَ مِنْ عَقْلِهِ مِثْلُ مَا دَخَلَهُ مِنْ ذَلِکَ! قَلَّ ذَلِکَ اوْ کَثُرَ؛ در قلب هیچ انسانی چیزی از کبر وارد نمیشود مگر اینکه به همان اندازه از عقلش کاسته خواهد شد،کم باشد یا زیاد».(2)
و از اینجا روشن میشود که چرا امیرمؤمنان علی علیه السلام در کلام مورد بحث و در کلمات دیگرش اشاره به ضعفهای انسان و نقاط آسیبپذیرش میکند چون او را از مرکب غرور پایین بیاورد و در مسیر صحیح انسانی قرار دهد.
وَ سُئِلَ مَنْ أَشْعَرُ الشُّعَرَاءِ،
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ الْقَوْمَ لَمْ یَجْرُوا فِی حَلْبَهٍ تُعْرَفُ الْغَایَهُ عِنْدَ قَصَبَتِهَا،فَإِنْ کَانَ وَ لَا بُدَّ فَالْمَلِکُ الضِّلِّیلُ (یرید امرؤ القیس).
از امام علیه السلام پرسیدند:برترینِ شعرای عرب کیست؟
امام علیه السلام فرمود:
شاعران همه یک روش نداشتند و در یک میدان به مسابقه نپرداختند تا پیشگام آنها مشخص شود و اگر ناگزیر باید به این سؤال پاسخ داد باید گفت:برترین آنها همان سلطان گمراه بود.(1)
مرحوم خطیب در مصادر، روایت مفصلی از امالی ابن درید (صاحب کتاب معروف جمهرة در لغت و متوفای ۳۲۱ قمری) نقل می کند که گفتار حکیمانه بالا بخشی از آن را تشکیل می دهد (که نشان می دهد قطعآ منبع دیگری در اختیار داشته به خصوص اینکه پیش از سید رضی و گردآوری نهج البلاغه میزیسته است).
(مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۱).
منظور امام علیه السلام امرؤ القیس،شاعر معروف عرب است (که امام علیه السلام او را بر همه ازنظر قدرت شعری مقدم شمرد هر چند اشعار او محتوای جالبی ندارد).
1) سند گفتار حکیمانه:
برترین شعرای عرب
همان گونه که بعداً اشاره خواهیم کرد در یکی از شبهای ماه مبارک رمضان که امام علیه السلام مجلس اطعامی برای مؤمنان فراهم کرده بود سخن از شعر و شاعران به میان آمد.بعضی از حاضران از امام علیه السلام پرسیدند:برترینِ شعرای عرب کیست؟ امام علیه السلام در یک جواب کوتاه حکیمانه فرمود:«شاعران همه یک روش نداشتند و در یک میدان به مسابقه نپرداختند تا پیشگام آنها مشخص شود و اگر ناگزیر باید به این سؤال پاسخ داد باید گفت:او همان سلطان گمراه بود».
منظور امام علیه السلام امرؤ القیس،شاعر معروف عرب است (که امام علیه السلام او را بر همه ازنظر قدرت شعری مقدم شمرد هرچند اشعار او محتوای جالبی ندارد)»؛ (وَ سُئِلَ مَنْ أَشْعَرُ الشُّعَرَاءِ فَقَالَ علیه السلام:إِنَّ الْقَوْمَ لَمْ یَجْرُوا فِی حَلْبَهٍ تُعْرَفُ الْغَایَهُ عِنْدَ قَصَبَتِهَا،فَإِنْ کَانَ وَ لَا بُدَّ فَالْمَلِکُ الضِّلِّیلُ (یرید امرأ القیس).
«حَلْبَهٍ» (بر وزن دفعه) به معنای یک مرحله مسابقه اسبسواری است و گاه به معنای میدان مسابقه تفسیر شده است.
«قَصَبَه» (بر وزن شجره) در اصل به معنای چوبه نِی است و در اینجا منظور آن چوبه نیای است که در آن زمان در آخر مسیر مسابقه بر زمین نصب میکردند و هرکس از همه پیشتازتر بود خم میشد و آن را برمیگرفت و برنده از بازنده به این وسیله شناخته میشد.
«الضِّلِّیلُ» صیغه مبالغه به معنای شخص بسیار گمراه و بدکار است و این لقب را عرب برای امرؤ القیس انتخاب کرد زیرا او علیرغم استعداد فوقالعادهاش در شعر،آلودگیهای فراوان داشت.حتی بعضی گفتهاند که او اباحی مسلک بود.(1)
به هر حال گفتار امام علیه السلام بهخوبی نشان میدهد که نه تنها آن حضرت در فن خطابه سرآمد بود بلکه در شناسایی اشعار شاعران نیز آگاهی فراوان داشت و دیوانی از آن حضرت امروز در دست ماست که البته اصالت آن ثابت نیست و یا حداقل بخشی از اشعار آن مشکوک است.
مرحوم آیت اللّه استاد مطهری در کتابش به نام سیری در نهجالبلاغه تحت عنوان«شاهکارها»به شرح این کلام حکیمانه امام علیه السلام پرداخته و در ابتدا سخنی درباره شعرای فارسیزبان دارد،میگوید:در زبان فارسی شاهکارهایی وجود دارد:در غزل عرفانی،غزل عادی،پند و اندرز،تمثیلات روحی و عرفانی، حماسه،قصیده و غیره،ولی چنانکه میدانیم هیچیک از شعرای ما که شهرت جهانی دارند در همه این رشتهها نتوانستهاند شاهکار بهوجود آورند.
شهرت و هنر حافظ در غزل عرفانی،سعدی در پند و اندرز و غزل معمولی، فردوسی در حماسه،مولوی در تمثیلات و نازکاندیشیهای روحی و معنوی، خیام در بدبینی فلسفی و نظامی در چیز دیگر است،و به همین جهت نمیتوان آنها را با هم مقایسه کرد و میانشان ترجیح قائل شد.حداکثر این است که گفته شود هرکدام از اینها در رشته خود مقام اول را واجد است.هریک از این نوابغ اگر احیاناً از رشتهای که در آن استعداد داشتهاند خارج شدهاند،تفاوت فاحشی میان دو نوع سخن آنها ملاحظه شده است.
شعرای عرب نیز،چه در دوره جاهلیت و چه در دوره اسلام،چنیناند.
در نهجالبلاغه آمده است که از علی علیه السلام سؤال شد:شاعرترین شاعران عرب
1) شرح نهج البلاغه مغنیه، ج ۴، ص ۴۷۵
کیست؟ ایشان جواب دادند:
«انَّ الْقَوْمَ لَمْ یجْروا فی حَلْبَهٍ تُعْرَفُ الْغایهُ عِنْدَ قَصَبَتِها ...».
این شاعران در یک میدان اسب نتاختهاند تا معلوم شود کدامیک گوی سبقت را ربوده است.
آنگاه فرمود: «فَانْ کانَ وَ لا بُدَّ فَالْمَلِکُ الضِّلّیلُ؛ اگر ناچار باید اظهار نظری کرد، باید گفت که آن پادشاه تبهکار (یعنی امرؤالقیس) بر دیگران مقدم است».
سپس در ادامه سخن میافزاید:اما از امتیازات برجسته امیرمؤمنان علی علیه السلام در نهجالبلاغه این است که آن حضرت در هر موضوعی وارد میشود شاهکار میآفریند.در موعظه،حماسه و....(1)
نکته اصلی همان است که امام علیه السلام به آن اشاره کرده است.مقایسه کردن دو شخص یا دو چیز با هم در صورتی میسر است که وجه اشتراک زیادی داشته باشند.هرگز نمیتوان گفت که فلان طبیب داناتر است یا فلان مهندس راه و ساختمان،فلان عالم نحوی برجستهتر است یا فلان فقیه و فیلسوف.
شاعران نیز گرچه همه شاعر بودند ولی مسیرهای بسیار مختلفی را میپیمودند.بعضی مهارت در غزلهای عاشقانه داشتند،بعضی در اشعار حماسی،بعضی بهدنبال مسائل اخلاقی میرفتند و بعضی دیگر قهرمان داستانسرایی بودند.بنابراین مقایسه آنها با هم چندان صحیح نیست.
ولی امام علیه السلام بعد از ذکر این نکته برای اینکه سؤالکنندگان را بیپاسخ نگذارد اشاره به امرؤ القیس فرمود که در مجموع،شاعری بسیار قوی و صاحب قریحه فوقالعاده شعری بود.هرچند زندگانیاش آلوده به انواع فجایع بود و از آنجا که شاهزاده بود و بعد از پدرش جای او را گرفت امام علیه السلام به عنوان«الملک الضلیل؛ پادشاه گمراه»همان لقبی که در عرب بعد از اسلام مشهور بود از او یاد فرمود.
1) سیری در نهج البلاغه، ص ۲۳.
در بعضی از کتب،شأن ورودی برای این سخن حکیمانه ذکر شده است و آن اینکه امیر مؤمنان علی علیه السلام شبهای ماه رمضان گروهی از مؤمنان را دعوت میکرد و با افطار از آنها پذیرایی مینمود ولی با آنها غذا نمیخورد (ظاهراً علتش این بود که غذای امام علیه السلام غذای سادهتری بود) هنگامی که مراسم افطار پایان میگرفت برای آنها خطبه میخواند و موعظه میکرد.
شبی از شبها هنگامی که غذا میخوردند سخن از شعرا به میان آمد.
هنگامی که از غذا خوردن فارغ شدند امام علیه السلام برای آنها خطبهای خواند و در ضمن خطبهاش چنین فرمود:
«اعْلَمُوا أَنَّ مِلَاکَ أَمْرِکُمُ الدِّینُ وَ عِصْمَتَکُمُ التَّقْوَی وَ زِینَتَکُمُ الْأَدَبُ وَ حُصُونَ أَعْرَاضِکُمُ الْحِلْم؛ بدانید ملاک کار شما دین است و مایه نگهداری شما تقواست،زینت شما ادب و حافظ آبروی شما علم است».
سپس امام علیه السلام رو به ابوالاسود کرد و فرمود:درباره چه موضوعی بحث میکردید؟ (گفتگویشان درباره مقایسه شاعران با یکدیگر بود) آنگاه فرمود:بگو ببینم کدامیک از شاعران تواناتر است؟ عرض کرد:ای امیرمؤمنان! ابوداود ایادی.(و بعضی از اشعار آن را به عنوان گواه ذکر کرد).
امام علیه السلام فرمود:چنین نیست.عرض کردند:چه کسی در نظر شما از دیگران برتر است؟ امام علیه السلام فرمود:
«لَوْ رُفِعَتْ لِلْقَوْمِ غَایهٌ فَجَرُوا إِلَیهَا مَعاً عَلِمْنَا مِنَ السَّابِقِ مِنْهُم؛ اگر برای آنها میدان مسابقهای تهیه میشد و همگی در آن مسابقه واحد شرکت میکردند تا به هدف برسند میدانستیم کدامیک از آنها تواناترند».
سپس افزود:
«وَ لَکِنْ إِنْ یکُنْ فَالَّذِی لَمْ یقُلْ عَنْ رَغْبَهٍ وَ لَا رَهْبَه؛ ولی اگر بنا شود انتخابی صورت گیرد برترین آنها کسی است که نه بهدلیل علاقه (به مالی) شعر سروده و نه از ترس کسی».
عرض کردند:ای امیرمؤمنان! او چه کسی بود؟ فرمود:پادشاه گمراه و مجروح.عرض کردند:ای امیرمؤمنان! منظور امرؤ القیس است؟ فرمود:آری منظورم هموست.
سپس سخن حاضران و امام علیه السلام پیرامون شب قدر بود.(1)
اینکه امام علیه السلام امرؤ القیس را به عنوان ذو القروح (صاحب جراحتها) معرفی میکند بعضی گفتهاند که بهدلیل زخمهایی است که در جنگها بر بدن او نشست و بعضی گفتهاند:بهدلیل این است که در پایان عمرش گرفتار آبله شد و با همان بیماری از دنیا رفت و بعضی گفتهاند:بهدلیل لباس زهرآگینی بود که برای او فرستادند،هنگامی که پوشید بدن او مجروح شد و از دنیا رفت.(2)
در نام اصلی او اختلاف کردهاند ولی معروف به حُندُج و پدرش حِجر کندی بود.او از شعرای معروف زمان جاهلیت بود.تولد او را سال پانصد میلادی و مرگ او را سال پانصد و چهل نوشتهاند (هفتاد سال قبل از بعثت).پدرش بر قبیله بنیاسد و قطفان حکومت میکرد و هنگامی که کشته شد او برای گرفتن انتقام خون پدر و بهدست آوردن مقامش قیام کرد.از مخالفانش شکست خورد و از قیصر روم مدد خواست.قیصر او را گرامی داشت و حکومت فلسطین را به او سپرد و در پایان عمرش همان گونه که در بالا اشاره کردیم به عقیده بعضی با مرض آبله از دنیا رفت.
او در کودکی به لهو و لعب مشغول بود و با ولگردان و دزدان عرب معاشرت داشت.هنگامی که پدرش باخبر شد او را از این کار بازداشت ولی او نپذیرفت.
ازاینرو او را به منطقهای در حضرموت تبعید کرد که وطن پدران و عشیره او بود
در حالی که بیست سال داشت.پنج سال در آنجا اقامت کرد سپس با یاران خود بهسوی قبیلههای عرب رفت و پیوسته به شرب خمر و لهو و لعب مشغول بود تا زمانی که بنیاسد بر پدرش شوریدند و او را کشتند.این خبر هنگامی که امرؤ القیس مشغول نوشیدن شراب بود به او رسید.گفت:خدا رحمت کند پدرم را،در کوچکی مرا رها کرد و در بزرگی انتقام خونش را به گردن من انداخت.
امروز مستم ولی فردا مستی وجود ندارد.امروز شراب است و فردا امر و فرمان.
بعد قیام کرد تا انتقام خون پدرش را از بنیاسد بگیرد.اما چیزی نگذشت که یارانش از اطراف او پراکنده شدند و ناچار به پادشاه روم پناه برد.او هم حکومت فلسطین را به وی واگذار کرد.امرؤالقیس هنگامی که به سوی فلسطین میرفت به انقُره (آنکارا) رسید.در جسمش زخمهایی پدیدار شد.ناچار در آنجا متوقف گشت و چیزی نگذشت که از دنیا رفت.
در اینکه او چه دینی داشت در میان دانشمندان گفتگوست ولی شاید صحیح این باشد که او عقیده مَزدَک را داشت.
دیوان کوچکی منسوب به او باقی مانده است که در آن شعر معروف او که جزء معلقات سبع است درج شده و شعرا بهترین شعر او را همین شعر میدانند.
معلقات سبع،هفت قصیده بود که عرب جاهلی به عنوان بهترین اشعار عرب، انتخاب و به دیوار کعبه آویزان کرده بودند که بعد از ظهور اسلام برداشته شد.
اشعار مزبور مخصوصاً قصیده امرؤ القیس که به اصطلاح،برترین آنهاست مجموعهای از ابراز عشق و علاقه به دخترانی است که مورد علاقه او بودند و پر از کلمات پیچیده و نام مکانهای نامأنوس است.
به هر حال تعبیر امام علیه السلام به«ملک ضلیل؛پادشاه گمراه و بیبندوبار»بهدلیل همان چیزی است که در شرح حال او آوردیم.(1)
دانشنامه بزرگ اسلامی، ماده امرؤ القیس
1) الاعلام زرکلی، ج ۲، ص ۱۱؛ شرح معلقات سبع، تالیف عبدالمحمد آیتی، برای توضیح بیشتر ر.ک:
در نامهها و خطبههای نهجالبلاغه گاه امام علیه السلام به اشعاری از شعرای نامدار تمسک میجوید که در نوع خود کمنظیر است.
ازجمله آنها شعر معروف اعشی است که در خطبه شقشقیه آمده است:
شَتَّانَ مَا یوْمِی عَلَی کُورِهَا وَ یوْمُ حَیانَ أَخِی جَابِر
بسی فرق است تا دیروزم امروز بسی مغموم و دی شادان و پیروز
و شعر دیگری در خطبه 25:
لَعَمْرُ أَبِیکَ الْخَیرِ یا عَمْرُو إِنَّنِی عَلَی وَضَرٍ مِنْ ذَا الْإِنَاءِ قَلِیل
به جان پدر نیکوکارت-ای عمرو!-سوگند! که من،تنها،سهم اندکی از آن پیمانه دارم.
اشاره به اینکه براثر بیوفایی و سستی اصحابم سلطه من بر قلمرو حکومتم کم شده است.
و در جای دیگری از همین خطبه میفرماید:
هُنَالِکَ لَوْ دَعَوْتَ أَتَاکَ مِنْهُمْ فَوَارِسُ مِثْلُ أَرْمِیهِ الْحَمِیم
اگر آنها را بخوانی،سوارانی مانند ابرهای تابستانی،(سریع و تند)،بهسوی تو میآیند!
اشاره به سواران بنیفراس میکند که مردانی شجاع بودند و میفرماید:ای کاش بهجای این کوفیان سست،هزار نفر از سواران بنیفراس در اختیار من بودند.
همچنین در خطبه 33 میخوانیم:
أَدَمْتَ لَعَمْرِی شُرْبَکَ الْمَحْضَ صَابِحاً وَ أَکْلَکَ بِالزُّبْدِ الْمُقَشَّرَهَ الْبُجْرَا
وَ نَحْنُ وَهَبْنَاکَ الْعَلاءَ وَ لَمْ تَکُنْ عَلِیاً وَ حُطْنَا حَوْلَکَ الْجُرْدَ وَ السُّمْرَا
به جان خودم سوگند،هر صبح از شیر خالص صاف نوشیدی و بهقدر کافی از سرشیر و کره و خرمای بدون هسته خوردی و از غذاهای لذیذ بهطور کامل بهره گرفتی.
و ما به تو عظمت بخشیدیم،در حالی که بزرگ نبودی! و در اطراف تو با اسب و نیزه پاسداری دادیم (و نگهداریات کردیم،ولی تو قدر این نعمت را نشناختی).
اشاره به بیوفایی و حسادت قریش میکند و خدمتهایی که بنیهاشم به قریش کردند.
و در خطبه 35 میفرماید:
أَمَرْتُکُمْ أَمْرِی بِمُنْعَرَجِ اللِّوَی فَلَمْ تَسْتَبِینُوا النُّصْحَ إِلَّا ضُحَی الْغَد
من در سرزمین منعرج اللوی،دستور خود را دادم (ولی شما گوش ندادید) و اثر آن را صبح فردای آن روز درک کردید.
اشاره به نافرمانی درمورد حکمیت و پیامدهای شوم آن کرده و میفرماید:من دستورات لازم را به شما دادم ولی گوش ندادید و گرفتار پیامدهای آن شدید.
در خطبه 162 نیز آمده است:
وَ دَعْ عَنْکَ نَهْباً صِیحَ فِی حَجَرَاتِهِ وَ لَکِنْ حَدِیثاً مَا حَدِیثُ الرَّوَاحِل
سخن از غارتهایی که در گذشته واقع شد را رها کن و از غارت امروز سخن بگو (اشاره به خلافت اسلامی به وسیله معاویه و دار و دسته منافقانِ مورد تهدید قرار گرفته).
در نامه 36 نیز میفرماید:
فَإِنْ تَسْأَلِینِی کَیفَ أَنْتَ فَإِنَّنِی صَبُورٌ عَلَی رَیبِ الزَّمَانِ صَلِیبُ
یعِزُّ عَلَی أَنْ تُرَی بِی کَآبَهٌ فَیشْمَتَ عَادٍ أَوْ یسَاءَ حَبِیب
امام علیه السلام در این اشعار که ضمن پاسخ به برادرش عقیل بن ابیطالب آورده است اشاره به این نکته میکند که بعضی از فرماندهان لشکرم خیانت کردند
و فرار را بر قرار ترجیح دادند و من جز صبر در برابر این حوادث ناگوار چارهای ندارم و سعی میکنم دشمن از ناراحتی من باخبر نشود که موجب خوشحالی او میگردد.
در نامه 45 نیز آمده است:
وَ حَسْبُکَ دَاءً أَنْ تَبِیتَ بِبِطْنَهٍ وَ حَوْلَکَ أَکْبَادٌ تَحِنُّ إِلَی الْقِد
این درد،تو را بس که شب با شکم سیر بخوابی در حالی که در اطراف تو شکمهایی گرسنه و به پشت چسبیده باشد.
امام علیه السلام این شعر را در نامه عثمان بن حنیف که در میهمانی پرزرقوبرق یکی از ثروتمندان بصره شرکت کرده بود آورده است.
در نامه 64 نیز از آن حضرت میخوانیم:
مُسْتَقْبِلِینَ رِیاحَ الصَّیفِ تَضْرِبُهُمْ بِحَاصِبٍ بَینَ أَغْوَارٍ وَ جُلْمُود
لشکریانی دارم که به استقبال تندباد تابستانی میشتابند که آنها را (دشمنان خود را) با سنگریزهها و در میان غبار و تختهسنگها درهم میکوبند.
این سخن را امام علیه السلام در پاسخ نامه معاویه نوشت که حضرت را تهدید به جنگ کرده بود.
[[و قال علیهالسلام ]]
أَ لَا حُرٌّ یَدَعُ هذِهِ اللُّمَاظَهَ لِأَهْلِهَا؟ إِنَّهُ لَیْسَ لِأَنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّهَ، فَلاَ تَبِیعُوهَا إِلَّا بِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
آیا آزادمردی پیدا نمیشود که این تهمانده غذا را به اهلش واگذارد؟ بدانید وجود شما بهایی جز بهشت ندارد آن را به چیزی جز بهشت نفروشید.(1)
مرحوم خطیب تنها منابع دیگری که برای این کلام حکیمانه ذکر می کند مجمع الامثال میدانی و غررالحکم آمدی است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۳).
1) سند گفتار حکیمانه:
تنها بهای وجود انسان
امام علیه السلام با تعبیر گویایی اشاره به بیارزش بودن مواهب مادی و دنیوی و پرارزش بودن وجود انسان میفرماید:«آیا آزاد مردی پیدا نمیشود که این تهمانده غذا را به اهلش واگذارد؟ بدانید وجود شما بهایی جز بهشت ندارد آن را به چیزی جز بهشت نفروشید»؛ (أَ لَا حُرٌّ یَدَعُ هذِهِ اللُّمَاظَهَ لِأَهْلِهَا؟ إِنَّهُ لَیْسَ لِأَنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّهَ،فَلاَ تَبِیعُوهَا إِلَّا بِهَا).
«لماظه» که غالب شارحان نهجالبلاغه به ضم لام ذکر کردهاند و تنها بعضی به فتح لام نوشتهاند به معنی باقی مانده غذا در دهان است که انسان پس از فروبردن لقمه با زبان خود آن را از اطراف دهان جمع میکند و فرو میبرد و گاه زبانش را بر لبها میکشد که اگر چیزی از غذا مانده آن را نیز جمع کند،و این تشبیه بسیار گویایی است که امام علیه السلام درمورد بیارزش بودن مواهب مادی دنیا فرموده است.
اشاره به اینکه اقوام زیادی به این دنیا آمدهاند و از مواهب آن بهره بردهاند و غذاهای آن را خوردهاند گویا تهمانده آن به شما رسیده است،اصل آن ارزشی نداشته تا چه رسد به تهمانده آن.
تعبیر به«حر»اشاره به این دارد که تنها آزادگان میتوانند خود را از قید و بند دنیای مادی رها سازند ولی آنها که اسیر شهوات و زرق و برقها هستند هرگز نمیتوانند بهآسانی خود را از عشق به دنیا رها سازند و برای رسیدن به آن دست به هر کاری میزنند.
تعبیر «لاهلها» (برای اهل دنیا) اشاره به این است که افراد کوتهفکر و بیهمتی هستند که گوهر گرانبهای روح و جان انسانی را به متاعی قلیل و مال و مقام بیارزش میفروشند؛دنیا را برای آنها واگذارند.
شک نیست که هرگز منظور امام علیه السلام ترک سعی و تلاش برای زندگانی آبرومندانه و کفاف و عفاف نیست چراکه بدون چنین زندگیای انسان حریت و آزادی ندارد و ناچار میشود تن به ذلت وابستگی به دیگران بدهد و همچنین جوامع فقیر و نیازمند که همواره وابسته و ذلیل در چنگال دیگراناند بلکه منظور غرق شدن در مواهب مادی و فروختن شرافت انسانی خود برای بهدست آوردن مال و مقام دنیاست.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن و برای تکمیل آن میفرماید:به یقین برای وجود و جان شما بهایی جز بهشت وجود ندارد آن را به غیر بهشت نفروشید.
بهشت یعنی کانون رحمت الهی،آنجا که همه مواهب مادی و معنوی جمع است و زشتیهای دنیا و آسیبهایش به آنجا راه ندارد بهشت یعنی کانون رضا و خشنودی پروردگار،مرکز پاکان و نیکان و عالمان و مجاهدان و شهیدان گرانقدر.بهشت یعنی محلی که پذیرایی کنندگانش فرشتگان والامقام الهی هستند و همنشینانش انبیا و اولیای الهی.بهشت یعنی پیوستن به ابدیت قرب خداوند و بهرهگیری از انواع جمال و جلال پروردگار.بهشت یعنی جایی که حتی یک کلام رکیک بر زبان کسی جاری نمیشود« لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْواً وَ لَا تَأْثِیماً*إِلَّا قِیلاً سَلَاماً سَلَاماً ».آری وجود انسان آنچنان پرارزش است که اگر تمام دنیای مادی را بخواهیم با آن موازنه کنیم برابری ندارد.
در روایت معروف هشامیه امام کاظم علیه السلام همین نکته بهشکل دیگری بیان شده است آنجا که میفرماید:
«إِنَّ أَعْظَمَ النَّاسِ قَدْراً الَّذِی لَایرَی الدُّنْیا لِنَفْسِهِ خَطَراً أَمَا إِنَّ أَبْدَانَکُمْ لَیسَ لَهَا ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّهُ فَلَا تَبِیعُوهَا بِغَیرِهَا؛ گرانقدرترین مردم کسی
است که دنیا را ارزشی برای وجود خودنمیشمرد.آگاه باشید! که وجود شما بهایی جز بهشت ندارد پس آن را به غیر بهشت نفروشید».(1)
بارها گفتهایم که اگر در آیات و روایات اسلامی نکوهش دنیا میشود و سخن از بیارزش بودن آن به میان میآید هدف این نیست که مسلمین را به ترک دنیا و زندگی آمیخته با رهبانیت سوق دهند بلکه بهسبب این است که غالب انسانها بهطور طبیعی تمایل فوقالعادهای به مظاهر مادی دنیا دارند و شبیه وسیله نقلیهای هستند که در سراشیبی قرار گرفته که اگر بخواهند نیروی محرک آن را تشدید کنند خطر سقوط،حتمی است.در اینجا باید راننده ماهر از عامل بازدارندهای استفاده کند تا وسیله نقلیه از کنترل او خارج نشود.
اضافه بر این،در عصر امیرمؤمنان علیه السلام و همچنین ائمه هدی علیهم السلام فتوحات اسلامی سبب انتقال غنائم فراوانی به داخل سرزمینهای اصلی یعنی حجاز و عراق و شام شده بود و به همین دلیل گروهی به عیش و نوش و مسابقه در تجملپرستی روی آورده بودند؛در اینجا لازم بود به آنها پیدرپی هشدار داده شود تا خود را به زخارف دنیا نفروشند و غرق در مادیات نشوند و خدا و دین را فراموش نکنند.
در حدیثی که مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی از امیرمؤمنان علیه السلام نقل کرده است میخوانیم:
«فَارْفُضِ الدُّنْیا فَإِنَّ حُبَّ الدُّنْیا یعْمِی وَ یصِمُّ وَ یبْکِمُ وَ یذِلُّ الرِّقَابَ؛ دنیا را رها کن چراکه عشق به دنیا انسان را کور و کر و گنگ میکند و او را ذلیل میسازد».(2)
در کتاب غررالحکم از همان حضرت نقل شده که فرمود:
«حُبُّ الدُّنْیا یفْسِدُ الْعَقْلَ وَ یصِمُّ الْقَلْبَ عَنْ سَمَاعِ الْحِکْمَهِ وَ یوجِبُ أَلِیمَ الْعِقَابِ؛ حب دنیا عقل و خرد را فاسد و قلب را دربرابر شنیدن گفتار حکمتآمیز کر میکند و موجب کیفرهای دردناک میشود».(1)
انسان سرمایهای در اختیار دارد که بسیار پرارزش است و این سرمایه همان روح الهی و نفس شریف انسانی و عمری است که خدا در دنیا به او ارزانی داشته است.
همان گوهر شریفی که فرشتگان در برابر آن سجده کردند و بهسبب آن، خداوند مقام خلیفه اللهی به بشر داد.
این سرمایه را با هیچ ارزش مادی و دنیوینمیتوان برابر ساخت.حتی اگر تمام دنیای مادی را با آن همه ثروت و مقام و وسیله رفاهی و زرق و برق به انسان بدهند و روح الهیاش را از او بگیرند گرفتار خسران شدیدی شده است.
و همانگونه که امام علیه السلام در گفتار حکیمانه بالا فرمود،هیچ ثمن و بهایی جز بهشت برین و قرب پروردگار نمیتواند در برابر آن قرار گیرد.
قرآن مجید نیز به این معنا اشاره کرده آنجا که میفرماید:« إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقّاً فِی التَّوْرَاهِ وَ الْإِنجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفَی بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُمْ بِهِ وَ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ »؛خداوند از مؤمنان،جانها و اموالشان را خریداری کرده،که (در برابرش) بهشت برای آنان باشد؛(به اینصورت که) در راه خدا پیکار میکنند،میکشند و کشته میشوند؛این وعده
1) غررالحکم، ح ۸۵۷.
حقّی است بر او،که در تورات و انجیل و قرآن ذکر فرموده؛و چه کسی از خدا به عهدش وفادارتر است؟! اکنون بشارت باد بر شما،به داد و ستدی که با خدا کردهاید؛و این است آن پیروزی بزرگ!».(1)
ولی افسوس که بسیاری قدر این سرمایه بزرگ را نمیشناسند و آن را به بهای ناچیزی به مصداق« وَ یشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً »میفروشند.
میگویند:یکی از گرانبهاترین گوهرهای دنیا گوهری بود که یکی از گردشگران آفریقا آن را در دست کودکانی دید که در کوچه و بازار با آن بازی میکردند.چیز کمی به آنها داد و آن را گرفت.کودکان خوشحال بودند ولی نمیدانستند چه گوهر عظیمی را از دست دادهاند.حال دنیاپرستانی که خود را به ارزشهای قلیل جهان میفروشند حال همان کودکان است.
1) توبه، آیه ۱۱۱.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْهُومَانِ لَا یَشْبَعَانِ:طَالِبُ عِلْمٍ وَ طَالِبُ دُنْیَا.
امام علیه السلام فرمود:
دو گرسنهاند که هرگز سیر نمیشوند:طالب علم و طالب دنیا.(1)
مرحوم خطیب در کتاب مصادر بعد از آن که این کلام نورانی را از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید از پیامبراکرم نیز نقل می کند می افزاید: کلینی نیز آن را در کتاب کافی از سلیم بن قیس هلالی نقل می کند که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: از پیامبر اکرم شنیدم که می فرمود: «منهومان لا یشبعان طالب دنیا وطالب علم» و سپس آن را از صدوق به سندش از امام صادق علی نقل می کند و ابن عبد ربه نیز آن را در عقد الفرید از ابن عباس ذکر کرده و روشن است که همه آنها به ریشه وحی الهی باز می گردد. (مصادر نهج البلاغه،
ج ۴، ص ۳۱۳)
1) سند گفتار حکیمانه:
دو کس هرگز سیر نمیشوند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو گروه اشاره میکند که هرگز سیر نمیشوند،میفرماید:«دو شخصِ گرسنهاند که هرگز سیر نمیشوند:طالب علم و طالب دنیا»؛ (مَنْهُومَانِ لَا یَشْبَعَانِ:طَالِبُ عِلْمٍ وَ طَالِبُ دُنْیَا).
واژه «منهوم» از ماده«نَهَم»(بر وزن دهن) به معنای سیری ناپذیر بودن و اشتهای شدید به چیزی داشتن است.منهوم به معنای کسی است که اینگونه شده است.
اما اینکه طالبان علم هرگز از طلب علم سیر نمیشوند به این دلیل است که اولاً علم،حد و مرزی ندارد و به فرموده قرآن:« وَ فَوْقَ کُلِّ ذی عِلْمٍ عَلیمٌ ».(1)
و در جای دیگر تمام معلومات انسان را در مقابل مجهولات،ناچیز میشمارد و میفرماید:« وَ ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلیلاً ».(2)
و در مورد علم خداوند و حقایق جهان هستی میفرماید:« وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَهٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَهُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ »؛و اگر همه درختان روی زمین قلم شود،و دریا برای آن مرکّب گردد،و هفت دریاچه به آن افزوده شود،اینها همه تمام میشود ولی کلمات
خدا پایان نمیگیرد؛خداوند عزیز و حکیم است».(1)
ثانیاً علم،نشاطآور است،روح را صیقل میدهد و در واقع غذای اصلی روح آدمی است و به همین دلیل طالبان علم هرگز از علم سیر نمیشوند بلکه هر مرحلهای را که طی کنند خواهان مرحله بالاتری هستند.
این سخن معروف است که بعضی از بزرگان در عین محرومیت مادی هنگامی که بعضی از مسائل پیچیده علمی را میگشودند به قدری لذت میبردند که میگفتند:«أینَ المُلوک و أبناءُ المُلوکِ من هذه اللذّه؛کجا هستند پادشاهان و شاهزادگان که ببینند چنین لذتی از که ما میبریم».
نیز در زمانهای گذشته بسیاری از دانشمندان تن به مسافرتهای طولانی میدادند که بسیار مشکلآفرین بود تا محضر بعضی از اساتید را درک کنند و حتی گاه به یک روایت از روایات معصومین علیهم السلام برسند.
و اما طالبان دنیا نیز در عشق به دنیا و زرق و برق و مواهب مادی آن آنقدر حرص و ولع دارند که با هیچ چیز سیر نمیشوند و به گفته شاعر:
هفت اقلیم ار بگیرد پادشاه همچنان در بند اقلیمی دگر
میدانیم که جغرافیدانان در گذشته تمام کره زمین را به هفت اقلیم تقسیم میکردند و شاعر به این نکته اشاره میکند که اگر همه زمین را به دنیاپرست بدهند باز هم سیر نمیشود و مایل است دست به کرات آسمانی دیگر بیندازد.
به همین دلیل در حدیث معروفی از امام کاظم علیه السلام آمده است:
«مَثَلُ الدُّنْیا مَثَلُ ماءِ الْبَحْرِ،کُلَّما شَرِبَ مِنْهُ الْعَطْشانُ ازْدادَ عَطَشاً حتَّی یقْتُلَهُ؛ مَثَل دنیا،مَثَل آب دریاست که هرچه انسانِ تشنه از آن بنوشد،عطش او بیشتر میشود،به حدّی که او را میکشد».(2)
اینگونه افراد که هرگز از دنیا سیر نمیشوند گرفتار بلاهای متعددی خواهند شد.
ازجمله گرفتار طول امل و آرزوهای دور و دراز میشوند و آخرت را بهکلی فراموش میکنند همانگونه که در حدیث معروف نبوی و علوی آمده است:
«أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَینْسِی الْآخِرَهَ» .(1)
اضافه بر این،آرامش روح و جسم را بهکلی از دست میدهند و اگر روزی بخشی از دنیایشان به خطر بیفتد به زمین و زمان بد میگویند و گاه دست به خودکشی میزنند.
علاوه بر همه اینها چون دنیا،دار مزاحمت است و هر کسی به بیش از حد نیاز خود برسد با خواستههای دیگران مزاحمت دارد،دشمنی و عداوت بسیاری را برای خود میخرد.حسودان نیز اینگونه افراد را راحت نمیگذارند و پیوسته در انتظار زوال نعمت آنها هستند.
ولی آنها که قانعاند و اهل کفاف و عفافاند از همه این آثار سوء و مرگبار در اماناند.
1) کافی، ج ۲، ص ۳۳۵، ح ۳.
[[و قال علیهالسلام ]]
الإِیمَانُ أَنْ تُؤْثِرَ الصِّدْقَ حَیْثُ یَضُرُّکَ،عَلَی الْکَذِبِ حَیْثُ یَنْفَعُکَ،وَ أَلَّا یَکُونَ فِی حَدِیثِکَ فَضْلٌ عَنْ عَمَلِکَ،وَ أَنْ تَتَّقِی،اللّهَ فِی حَدِیثِ غَیْرِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
ایمان آن است که راستگویی را در آنجا که به زیان توست بر دروغگویی در آنجا که به سود توست مقدم داری و اینکه گفتارت بیش از عملت نباشد و بههنگام سخن گفتن درباره دیگران تقوای الهی را پیشه کنی.(1)
از کسانی که این گفتار حکیمانه را در کتاب خود آورده اند ابن شمس الخلافة (متوفای ۶۲۲) در کتاب الآداب الآداب النافعة بالالفاظ المختارة الجامعة) است که آن را با تفاوت مختصری ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۴)
1) سند گفتار حکیمانه:
حقیقت ایمان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه حقیقت ایمان را در ضمن سه چیز که از مظاهر ایمان به خدا هستند بیان کرده است:
نخست میفرماید:«ایمان آن است که راستگویی را در آنجا که به زیان توست بر دروغگویی در آنجا که به سود توست مقدم داری»؛ (الإِیمَانُ أَنْ تُؤْثِرَ الصِّدْقَ حَیْثُ یَضُرُّکَ،عَلَی الْکَذِبِ حَیْثُ یَنْفَعُکَ).
بسیار میشود که انسان اگر در بیان حقیقتی،راستی را برگزیند زیانهایی دامن او را میگیرد.مثل اینکه سؤال کنند:تو چیزی به فلان شخص که از دنیا رفته است بدهکاری؟ و او حقیقتش را بگوید که آری فلان مبلغ را بدهکارم.این اعتراف گرچه ظاهراً به زیان گوینده است و دروغ گفتن به سود اوست ولی قطعاً این صدق و راستی از نشانههای ایمان به خدا و روز قیامت میباشد.
یا اینکه تصادفی موجب خسارت شده و شخص میداند مقصر بوده است اگر تقصیر خود را بپوشاند و دروغ بگوید نفع مادی میبرد ولی اگر حق را آشکار سازد گرفتار زیان میشود ولی این زیان در حقیقت منفعت است و از نشانههای ایمان میباشد.
قرآن مجید نیز دروغ گفتن را نشانه بیایمانی شمرده آنجا که میفرماید:
« إِنَّما یفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذینَ لا یؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْکاذِبُونَ »؛تنها کسانی
دروغ میبندند که به آیات خدا ایمان ندارند؛(آری،) دروغگویان واقعی آنها هستند!».(1)
نیز در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که کسی از آن حضرت پرسید:آیا شخص باایمان ممکن است (لغزش پیدا کند و) آلوده زنا شود؟ فرمود:امکان دارد.عرض کرد:ممکن است آلوده سرقت گردد؟ فرمود:گاه ممکن است چنین شود.عرض کرد:ممکن است دروغ بگوید؟ فرمود:نه.(مگر نمیدانی؟) خداوند متعال میفرماید:« إِنَّما یفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ ».(2)
در واقع راستگویی گاه همچون داروی تلخ شفابخش است و دروغ همچون غذای مطبوع زیانبار.انسان عاقل آن داروی شفابخش را رها نمیکند و به سراغ آن غذای زیانبار نمیرود.
البته شکی نیست که در مواردی،امر،دایر بین اهم و مهم است یعنی راستگویی سبب به خطر افتادن جان یا منافع مهم مسلمانی میشود.مثل اینکه یک ناصبی متعصب و مسلح از انسان سؤال کند:آیا تابع مکتب اهلبیت علیهم السلام هستی؟ که اگر راستش را بگوید سلاح به روی او میکِشد.بهیقین اینگونه موارد از کلام امام علیه السلام مستثنی است همان گونه که در باب تقیّه به آن اشاره شد.
یا اینکه برای اصلاح ذات البین اگر مجبور به دروغ شویم مجاز است زیرا اصلاح ذات البین مهمتر از راستگویی است.البته تفاوتی نمیکند که نفع و زیان،مربوط به خود انسان باشد یا مربوط به انسان دیگری.اگر مصلحت اهمی ایجاب کند از قاعده کلی مورد بحث که امام علیه السلام به آن اشاره فرمود مستثنی است.
به هر حال اصل اساسی این است که انسان همیشه صدق و راستی را پیشه
کند هر چند به زیان او تمام شود ولی این قاعده موارد استثنایی هم دارد و آن در جایی است که مصلحت مهمتر از مصلحت صدق به خطر میافتد.مرحوم علامه مجلسی در جلد دوم بحار الانوار،صفحه 122 ذیل همین روایت بهعنوان شرح و بیان میفرماید:ممکن است منظور امام علیه السلام از ضرر،در این گفتار حکیمانه ضرری باشد که تقیه در آن روا نیست.
آنگاه امام علیه السلام به سراغ دومین نشانه ایمان میرود و میفرماید:«اینکه گفتارت بیش از عملت نباشد»؛ (وَ أَلَّا یَکُونَ فِی حَدِیثِکَ فَضْلٌ عَنْ عَمَلِکَ).
بسیارند کسانی که سخن از نیکیها و خوبیها و صفات برجسته انسانی، بسیار میگویند اما عملشان هماهنگ با آن نیست و این نشانه ضعف ایمان آنهاست.مؤمنان حقیقی آنچه را میگویند انجام میدهند و ای بسا اعمالشان فراتر از گفتارشان است.
به تعبیر دیگر اگر انسان به چیزی که میگوید اعتقاد راسخ داشته باشد حتماً عمل او با آن هماهنگ خواهد بود و اگر نبود،نشانه عدم اعتقاد راسخ به آن گفتار است.
قرآن مجید میفرماید:« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ*کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ ».(1)
در بعضی از نسخههای نهج البلاغه بهجای«عَمَلِک»،«عِلمِک»آمده است که در این صورت مفهوم کلام امام علیه السلام چنین میشود:نباید انسان بیش از آنچه میداند سخن بگوید.همانگونه که قرآن مجید میفرماید:« وَ لا تَقْفُ ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلْم ».(2)
در آیات و روایات اسلامی نکوهش شدیدی از«قول به غیر علم»شده چراکه
این کار سرچشمه اختلافات و مشکلات فراوان و گمراهی افراد و نزاعها میشود.
بنابراین هرکدام از این دو نسخه واقعیت داشته باشد مفهوم صحیحی دارد هر چند بعضی از شارحان نهجالبلاغه نسخه«عَمَلِک»را نادرست پنداشتهاند.
آنگاه نشانه سوم و آخر را بیان میکند و آن اینکه«بههنگام سخن گفتن درباره دیگران تقوای الهی را پیشه کنی»؛ (وَ أَنْ تَتَّقِی اللّهَ فِی حَدِیثِ غَیْرِکَ).
اشاره به اینکه غیبت نکنید،تهمت نزنید،حق کسی را با سخنانتان باطل نسازید،عیب بر مسلمانی ننهید و او را با سخن نیشدار نیازارید.خلاصه،تقوای الهی را در نظر داشته باشید و تمام این جهات را رعایت کنید.
در تفسیر کلام مذکور دو احتمال دیگر نیز داده شده است:نخست اینکه هنگامی که میخواهی سخنی از دیگری نقل کنی رعایت تقوای الهی کن و سخن او را بیکم و کاست و بدون اضافه نقل کن.
دیگر اینکه در برخورد با سخنان دیگران تقوا پیشه کن و فوراً گفتار آنها را نفی نکن؛درست بیندیش،اگر گفتار صحیحی است بپذیر و جدال و مِراء نکن و از روی حسادت به نفی سخنان صحیح دیگران اقدام مکن.
ولی معنای نخست مناسبتر به نظر میرسد هر چند جمع میان هر سه معنا نیز امکانپذیر است.
[[و قال علیهالسلام ]]
یَغْلِبُ الْمِقْدَارُ عَلَی التَّقْدِیرِ،حَتَّی تَکُونَ الْآفَهُ فِی التَّدْبِیرِ.
امام علیه السلام فرمود:
مقدرات بر تقدیر و تدبیر (ما) غلبه میکند تا آنجا که (گاه)
آفت انسان در تدبیر اوست.(1)
مرحوم خطیب در ذیل این گفتار حکیمانه می گوید: همین معنا با عبارت دیگری در حکمت ۱۵ (طبق متنی که ما انتخاب کرده ایم حکمت شانزدهم است.) گذشت: «تذل الأمور للمقادیر حتی یکون الحق فی التدبیر » و در ذیل آن حکمت منابع متعددی برای آن ذکر کرده از جمله مرحوم ابن شعبه در تحف العقول و جاحظ در المائة المختارة و همچنین شیخ مفید در ارشاد. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۴)
مرحوم سید رضی میگوید:«همین مضمون پیش از این (در حکمت 16) با عبارت دیگری و با تفاوت (مختصری) گذشت»؛
(قال الرضی:وَقَد مضی هذا المعنی فیما تقدم بروایه تخالف هذه الأَلفاظ) .
1) سند گفتار حکیمانه:
مقدرات بر تدبیر ما پیشی میگیرد
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به تأثیر نافذ مقدرات کرده،میفرماید:
«مقدرات بر تقدیر و تدبیر (ما) غلبه میکند تا آنجا که (گاه) آفت بهسبب تدبیر (انسان) بهوجود میآید»؛ (یَغْلِبُ الْمِقْدَارُ عَلَی التَّقْدِیرِ،حَتَّی تَکُونَ الْآفَهُ فِی التَّدْبِیرِ).
مرحوم سید رضی بعد از ذکر این گفتار حکیمانه میگوید:«همین مضمون پیش از این (در حکمت 16) با عبارت دیگری و با تفاوت (مختصری) گذشت»؛ (قال الرضی:وَ قَد مضی هذا المعنی فیما تقدم بروایه تخالف هذه الأَلفاظ).
«مقدار» در اینجا به معنای مقدرات و اندازهگیریهای الهی است.
واژه «حتی» در واقع برای بیان غایت و سرانجام چیزی است.
این گفتار حکیمانه در واقع سه پیام دارد:
پیام اول اینکه:ما را با مسأله خداشناسی و توحید افعالی پروردگار آشناتر میسازد.هنگامی که میبینیم برای انجام کاری نقشههای فراوان میکشیم، مشورت بسیار و مدیریت کافی میکنیم ولی به آن نمیرسیم آگاه میشویم که پشت این دستگاه خلقت،دست باعظمتی است که چرخه جهان را میچرخاند و درواقع این کلام شبیه چیزی است که در گفتار حکیمانه دیگری از آن حضرت علیه السلام آمده بود:
«عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ» .(1)
1) نهج البلاغه، حکمت ۲۵۰
پیام دوم پیام توکل بر خداست و آن اینکه تنها به تقدیر و تدبیر و قوت فکر خود اعتماد نکنیم بلکه در همه چیز و در هر کار توجه به مسبب الاسباب داشته باشیم و از او مدد بخواهیم و کمک بگیریم.
پیام سوم اینکه:غرور بر ما غلبه پیدا نکند.هنگامی که میبینیم صاحب قدرت ظاهری شدهایم و گروه عظیمی سر بر فرمان ما هستند و مشاوران تیزهوشی داریم که در همه کار به ما کمک میکنند مبادا غرور،ما را بگیرد و از خدا غافل شویم.چراکه گاه میبینیم همه اسباب فراهم است ولی کاری از پیش نمیرود.یعنی مقدرات طرح دیگری برای ما ریخته و تلاشهای ما دربرابر تقدیر الهی همچون نقش بر آب است.
مرحوم مفید در کتاب ارشاد این کلام حکمتآمیز را با مقدمهای به این شرح نقل میکند:هنگامی که«شاهزنان»دختر کسری اسیر شد و او را خدمت امام امیرمؤمنان علیه السلام آوردند آن حضرت از او پرسید:بعد از داستان ابرهه و لشکر فیل و نابودی آن در کنار کعبه (هنگامی که جریان به گوش پدرت رسید) چه شنیدی؟
او گفت:این سخن را از او شنیدم که میگفت:هنگامی که خداوند بر کاری غالب شود تمام طمعها دربرابر آن ذلیل میشوند و هنگامی که مدت حیات کسی سر آمده باشد مرگ او در چارهاندیشیهای اوست.
امام علیه السلام فرمود:چه سخن زیبایی پدرت گفته است.آری.سپس فرمود:
«تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِیرِ حَتَّی یکُونَ الْحَتْفُ فِی التَّدْبِیرِ» .(1)
این جمله همان چیزی است که در حکمت 16 گذشت و هماهنگ با گفتار حکیمانه مورد بحث است.
شعرای عرب در این زمینه اشعار متعددی گفتهاند.ابوتمّام میگوید:
و رَکبٌ کأطرافِ الأسِنَّهِ عَرَّسوا
1) ارشاد مفید، ص ۱۵۹ (مطابق نقل علامه شوشتری در بهج الصباغة).
سوارانی بودند که همچون سرنیزهها دربرابر مخالفینشان صف کشیدند در حالی که تاریکی شب غلبه داشت.
آنها بهدنبال مقصدی بودند که آغازش به دست آنها بود ولی پایانش از دست آنها خارج.(1)
شاعر فارسی زبان نیز میگوید:
دیدهای باید سبب سوراخ کن تا حجب را برکند از بیخ و بن
تا مسبب بیند اندر لا مکان هرزه داند جهد و اکساب و دکان
از مسبِّب میرسد هر خیر و شر نیست اسباب و وسائط ای پدر
جز خیالی منعقد بر شاهراه تا بماند دور غفلت چند گاه
بابا افضل کاشانی نیز در این زمینه میگوید:
سعی تو کلید قفل مشکل نشود تقدیر به تدبیر تو باطل نشود
گر هر دو جهان خواسته باشند چه سود چیزی که خدا نخواست حاصل نشود
قابل توجه اینکه در غرر الحکم،کلام حکیمانه دیگری در کنار این کلام نقل شده که مفسر و مؤید آن است،میفرماید:«یجری القضاء بالمقادیر علی خلاف الاختیار و التدبیر؛قضای الهی همراه مقدرات،برخلاف اختیار و تدبیر ما جریان مییابد».(2)
شک نیست که منظور امام علیه السلام از بیان اینگونه کلمات این نیست که انسان دست از تدبیر و تلاش و کوشش برای رسیدن به مقاصد مشروع و مطلوب بردارد و همه چیز را به مقدرات بسپارد بلکه منظور این است که ضمن هر گونه تلاش و کوشش مراقب باشد که ماوراء نقشه و تدبیر او نقشه و تدبیر کس دیگری است،از او غافل نگردد،دل به او بندد و پیروزیها را از او بطلبد.
[[و قال علیهالسلام ]]
اَلْحِلْمُ وَ الْأَنَاهُ تَوْأَمَانِ یُنْتِجُهُمَا عُلُوُّ الْهِمَّهِ.
امام علیه السلام فرمود:
بردباری و ترک شتاب،فرزندان دوقلویی هستند که از همّت بلند متولد میشوند.(1)
به گفته مرحوم خطیب در مصادر از جمله کسانی که این گفتار حکیمانه را از امیر مؤمنان علی نقل کرده اند، ابن معتز (متوفای ۲۹۶) در کتاب البدیع است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۴) اضافه میکنیم که ابن عبد ربه (متوفای ۳۲۸) در عقد الفرید (ج ۲، ص ۱۴۳) و راغب اصفهانی (متوفای ۵۰۲) در محاضرات الادباء (ج ۱، ص ۲۷۶) نیز آن را آورده اند.
1) سند گفتار حکیمانه:
بردباری و ترک شتاب
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به اهمیت حلم و بردباری و ترک شتاب در کارها و سرچشمه این دو صفت برجسته اشاره کرده،میفرماید:«بردباری و ترک شتاب،فرزندان دوقلویی هستند که از همت بلند متولد میشوند»؛ (الْحِلْمُ وَ الْأَنَاهُ تَوْأَمَانِ یُنْتِجُهُمَا عُلُوُّ الْهِمَّهِ).
جالب اینکه ابن عبد ربه در کتاب عقد الفرید شأن ورودی برای این گفتار حکیمانه ذکر کرده و آن اینکه یکی از بزرگان ایران خدمت امام علیه السلام رسید.آن حضرت پرسید:بهترین پادشاهان شما نزد شما چه کسی بود؟ او در پاسخ عرض کرد:اردشیر در کشورداری پیشگام بود ولی بهترین روش را انوشیروان داشت.امام علیه السلام سؤال کرد:کدامیک از فضایل اخلاقی در وی برجستهتر بود؟ عرض کرد:بردباری و عدم شتاب در کارها.امام علیه السلام فرمود:این دو،همچون فرزندان دوقلویی هستند که از علو همت متولد میشوند.(1)
«حلم»همان بردباری در مقابل سفیهان و افراد بیمنطق و همچنین در برابر متخلفان و گنهکارانی که گناه سنگینی ندارند و ترک مجازات آنها میباشد.
«اناه»به معنای شتاب نکردن در انجام کارها پیش از دقت کافی در اطراف و جوانب آن و به تعبیر دیگر صبر و حوصله تا روشن شدن تمام جوانب کار
1) عقد الفرید، ج ۲، ص ۱۴۳.
و همچنین شتاب نکردن در مجازات بدکاران.
البته این دو،قرابت و نزدیکی با هم دارند و به همین دلیل امام علیه السلام اینها را به منزله فرزندان دو قلو ذکر کرده است که در عین دوگانگی،دارای شباهت زیادی هستند.
اما علو همت به معنای شخصیت والا و برجسته،و بلندنظری و سعه صدر است.بدیهی است کسی که دارای چنین صفتی است هرگز دربرابر سفیهان واکنش نشان نمیدهد بلکه با تحمل و بردباری،میگذرد همانگونه که قرآن درباره صفات مؤمنان فرموده است:« وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً ».(1)
نیز افرادی که دارای علو همت و سعه صدرند در کارها شتاب نمیکنند بلکه تمام جوانب را در نظر میگیرند تا اقدام نسنجیدهای که موجب پشیمانی است صورت نگیرد.
همانگونه که قرآن مجید درباره حضرت سلیمان علیه السلام میگوید:هنگامی که سلیمان پیام هدهد را درباره مردم سرزمین سبا شنید،گفت:« سَنَنظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ کُنتَ مِنَ الْکَاذِبِینَ »؛ما تحقیق میکنیم ببینیم راست گفتی یا از دروغگویان هستی؟».(2)
سپس نامهای برای آنها فرستاد و با آنها اتمام حجت کرد و این نشان میدهد که او در کارها هرگز شتاب نمیکرد.
و درباره خبری که ولید بن مغیره از طائفه بنی المصطلق داد که آنها اسلام را رها کرده و مرتد شده و به مقابله با فرستادگان پیامبر صلی الله علیه و آله برخاستهاند قرآن میفرماید:« إِنْ جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهَالَهٍ فَتُصْبِحُوا عَلَی مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِینَ »؛اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد،درباره آن تحقیق
کنید،مبادا به گروهی،از روی نادانی آسیب برسانید و از کرده خود پشیمان شوید!».(1)
در این آیه ضمناً اشاره به نتیجه منفی شتاب بدون تحقیق نیز شده است و آن، آسیب رساندن به بیگناهان و ندامت و پشیمانی است.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الْأَنَاهُ مِنَ اللَّهِ وَ الْعَجَلَهُ مِنَ الشَّیْطَانِ؛ ترک شتاب از سوی خداست و عجله از شیطان است».(2)
البته این دستور مربوط به مواردی است که مسائل روشن نیست و نیاز به تأمل و دقت و تدبیر دارد.اما هنگامی که راه،روشن و برنامه معین باشد و تردیدی در صحت آن نباشد باید عجله کرد و فرصت را غنیمت شمرده و به بهانههای واهی از دست نداد.
همانگونه که در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إِذَا هَمَّ أَحَدُکُمْ بِخَیْرٍ أَوْ صِلَهٍ فَإِنَّ عَنْ یَمِینِهِ وَ شِمَالِهِ شَیْطَانَیْنِ فَلْیُبَادِرْ لَا یَکُفَّاهُ عَنْ ذَلِکَ؛ هنگامی که کسی از شما تصمیم بر کار خیر یا کمک به خویشاوند (یا غیر خویشاوند) گرفت باید عجله کند و آن را انجام دهد زیرا از طرف راست و چپ او دو شیطان حاضر میشوند و او را وسوسه میکنند».(3)
در حکمت 363 نیز آمده بود:
«مِنَ الْخُرْقِ الْمُعَاجَلَهُ قَبْلَ الْإِمْکَانِ وَ الْأَنَاهُ بَعْدَ الْفُرْصَهِ؛ عجله کردن پیش از فراهم شدن امکانات و از دست دادن امکانات،بعد از فرصت،از نادانی است».
[[و قال علیهالسلام ]]
الْغِیبَهُ جُهْدُ الْعَاجِزِ.
امام علیه السلام فرمود:
غیبت کردن،آخرین تلاش شخص ناتوان است.(1)
مرحوم خطیب در مصادر منبع دیگری برای این گفتار حکیمانه نقل نمی کند جز این که می گوید: در مجمع الأمثال میدانی چنین آمده است: «للعبد جهد العاجز». سپس می افزاید: به یقین اللعبد، غلط و الغیبة» به جای آن صحیح است. (به خصوص اینکه واژه للعبد در این جمله هیچ مفهوم صحیحی ندارد). (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۴).
اضافه میکنیم: زمخشری آن را در ربیع الأبرار (ج ۲، ص ۳۳۲) ضمن جمله های حکیمانه دیگری از امام الا نقل کرده و نیز ابن طلحه شافعی آن را در مطالب السؤول (ص ۲۰۳) آورده است.
1) سند گفتار حکیمانه:
غیبت نشانه ناتوانی است
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و پرمعنا به یکی از عیوب مهم غیبت اشاره کرده میفرماید:«غیبت کردن،آخرین تلاش شخص ناتوان است»؛ (الْغِیبَهُ جُهْدُ الْعَاجِزِ).
اشاره به اینکه تنها فرومایگان و افراد پست و ناتوان به سراغ غیبت میروند چرا که اگر انسان در خود،توانایی و استعداد پیشرفت ببیند بهجای اینکه با غیبت مقام کسی را خدشهدار کند خودش میکوشد و به آن مقام و برتر از آن میرسد ولی چون عاجز و ناتوان و فرومایه است سعی میکند به وسیله غیبت آبروی دیگری را در انظار عموم بریزد.ازاینرو امام علیه السلام میفرماید:غیبت،آخرین تلاش افراد ناتوان است.
در میان گناهان کبیره کمتر گناهی است که همانند غیبت،نشانه پستی و ضعف و زبونی و ناجوانمردی باشد.
به تعبیر دیگر،آنها که پشت سر مردم به مذمت و عیبجویی میپردازند و آبرو و حیثیت افراد را با افشای عیوب پنهانی،که غالب مردم به یکی از این عیوب گرفتارند،میبرند،و آتش حسد و کینه خود را به این وسیله فرو مینشانند،افرادی ناتوان و فاقد شخصیتاند که حتی در مبارزه بیدلیل وظالمانه خود شهامت ندارند و تمام قدرتشان این است که از پشت خنجر بزنند.
غیبت و آثار شوم آن
در تعریف غیبت،در میان ارباب لغت و همچنین در کتب فقهیه و کلمات علمای اخلاق،تفسیرهای گوناگونی دیده میشود که در واقع همه آنها به یک چیز برمیگردد.
مرحوم شیخ انصاری از بعضی از بزرگان علما نقل کرده است که اخبار معصومین علیهم السلام و اجماع فقها دلالت بر این دارد:حقیقت غیبت این است که از دیگری در غیاب او چیزی بگوید که اگر بشنود ناراحت شود.(1)
گاه گفته میشود که غیبت،افشای عیوب و گناهان پنهانی افراد در غیاب آنها نزد کسانی است که از آن آگاهی ندارند و اینکه بعضی از عوام میگویند:آنچه گفتیم،صفت اوست غیبت نیست؛اشتباه روشنی است.زیرا غیبت همان بیان صفت زشت پنهانی در غیاب افراد است و اگر صفت آنها نباشد مصداق تهمت و بهتان میباشد و نیز آنچه بعضی از عوام میگویند:حاضریم همین مطلب را نزد خود شخص بگوییم؛این هم اشتباه دیگری است که خیال میکنند اگر چیزی واقعیت داشته باشد غیبت نیست.
به هر حال،شدیدترین تعبیر درباره غیبت در قرآن مجید آمده و درباره هیچ گناهی چنین تعبیری دیده نمیشود و آن اینکه غیبتکننده همچون کسی است که گوشت برادر مرده خود را بخورد:« أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ ».(2)
اشاره به اینکه آبروی انسان مانند گوشت تن اوست و غیبت کننده گویی گوشت تن برادر مسلمانش را میخورد و غایب و بیدفاع بودن او بهمنزله مردن اوست.
در روایات اسلامی نیز شدیدترین تعبیر درباره غیبت دیده میشود و از میان روایات فراوانی که درباره غیبت در منابع مختلف آمده همین دو روایت که در ذیل میآوریم کافی است:
در حدیث قدسی آمده است که خداوند به موسی بن عمران علیه السلام خطاب کرد و فرمود:
«مَنْ مَاتَ تَائِباً مِنَ الْغِیْبَهِ فَهُوَ آخِرُ مَنْ یَدْخُلُ الْجَنَّهَ وَ مَنْ مَاتَ مُصِرّاً عَلَیْهَا فَهُوَ أَوّلَ مَنْ یَدْخُلُ النّارَ؛ کسی که بمیرد در حالی که از غیبت توبه کرده باشد، آخرین کسی است که وارد بهشت میشود،و کسی که بمیرد و از غیبت توبه نکرده و بر آن اصرار ورزیده باشد،نخستین کسی است که وارد دوزخ میشود».(1)
و در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«وَ الْغِیبَهُ تَأْکُلُ الْحَسَنَاتِ کَمَا تَأْکُلُ النَّارُ الْحَطَب؛ غیبت،حسنات را میخورد همانگونه که آتش هیزم را میخورد و نابود میکند».(2)
مشکل مهم غیبت چند چیز است:
نخست اینکه انگیزههای بسیار متنوعی دارد ازقبیل خودخواهی و حسد و کینهتوزی و جاهطلبی و ریاکاری و انتقامجویی و سخریه و استهزاء و مانند آن.
در ذیل روایت قبل چنین آمده است:
«وَ أَصْلُ الْغِیبَهِ تَتَنَوَّعُ بِعَشَرَهِ أَنْوَاعٍ شِفَاءِ غَیْظٍ وَ مَسَاعَدَهِ قَوْمٍ وَ تُهَمَهٍ وَ تَصْدِیقِ خَبَرٍ بِلا کَشْفِهِ وَ سُوءِ ظَنٍّ وَ حَسَدٍ وَ سُخْرِیَّهٍ وَ تَعَجُّبٍ وَ تَبَرُّمٍ وَ تَزَیُّنٍ؛ اصل غیبت از ده چیز ریشه میگیرد:فرو نشاندن خشم، کمک کردن (نامشروع) به گروهی،متهم ساختن افراد،تصدیق کردن خبری بدون اطلاع،داشتن سوء ظن،حسد،استهزاء و سخریه،اظهار تعجب،ناراحتی و خودستایی».
مشکل دیگر غیبت این است که به قدری رواج یافته که قبح آن در نظرها از
بین رفته است و گاه نُقل بسیاری از مجالس میشود و حتی افراد ظاهراً باتقوا آلوده آن میشوند و همین امر،خطر آن را بیشتر میکند.
مشکل دیگر اینکه کسی که به غیبت گوش فرا میدهد در گناه غیبتکننده شریک است و ای بسا یک نفر غیبت کند و دهها نفر در مجلس باشند و سخن او را بشنوند و اعتراض به او نکنند و همه در این گناه شریک شوند.
مشکل چهارم اینکه غیبت از گناهانی است که جنبه حق الناس دارد و چنان نیست که تنها با آب توبه بتوان آن را شست بلکه باید از غیبتشونده حلیت طلبید و وای به حال کسی که غیبت افرادی را کرده و آن افراد از دنیا رفتهاند که حلیت طلبیدن غیر ممکن شده است.در اینگونه موارد دستور داده شده که برای آن افراد تا میتواند استغفار کند و کار خیر انجام دهد شاید از او راضی شوند.
مشکل دیگر اینکه غیبت آثار اجتماعی شومی دارد و تنها یک رذیله اخلاقی شخصی نیست.غیبت سبب میشود حس اعتماد در جامعه ضعیف گردد و همکاری افراد با یکدیگر کم شود.افراد جامعه به یکدیگر بدبین گردند و پیوندهای اخوت و محبت و دوستی و همکاری سست شود.
در اینکه آیا غیبت یک حق الهی است یا مردمی در میان فقها گفتوگوست آنها که آن را حق اللّه میدانند به روایاتی استدلال میکنند که میگوید:برای رهایی از عواقب غیبت استغفار برای صاحبش کافی است.ازجمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«سُئِلَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله مَا کَفَّارَهُ الاِغْتِیَابِ؟ قَالَ:تَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِمَنِ اغْتَبْتَهُ کُلَّمَا ذَکَرْتَهُ؛ از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سؤال کردند:کفاره غیبت چیست؟ فرمود:کفارهاش این است که هر زمان به یاد غیبت شونده افتادی برای او استغفار کنی».(1)
1) کافی، ج ۲، ص ۳۵۷، ح ۴.
آنها که آن را حق الناس میدانند به روایاتی استدلال میکنند که میگوید:تا غیبتشونده راضی نشود خداوند غیبت کننده را نمیآمرزد.ازجمله در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«إنّ صاحِبَ الغَیبَهِ لا یُغفَرُ لَهُ حتّی یَغفِرَ لَه صاحِبُه؛ غیبتکننده بخشوده نخواهد شد تا غیبت شونده او را عفو کند».(1)
ولی با توجه به اینکه قرآن مجید غیبت را تشبیه به خوردن گوشت برادر بعد از مرگ او کرده و میدانیم که هر جنایتی بر میت حق الناس است و دیه دارد بنابراین،تشبیه مذکور،حق الناس بودن غیبت را تأیید میکند.
بهعلاوه،هم در روایات آمده و هم عقل حاکم است که آبروی انسان مانند مال و جان اوست و هرگاه کسی صدمهای بر مال و جان کسی وارد کند،تا جبران نکند یا حلیت نطلبد در امان نخواهد بود.همینطور است درباره آبروی او،که گاه ارزش آن از مال و جان هم بیشتر است.
البته اگر غیبت به گوش غیبت شونده نرسد و شخص غیبت کننده آن را نزد اشخاصی که در حضور آنان غیبت کرده،جبران نماید مثلاً بگوید:اشتباه کردم، معلوم نیست او دارای چنین صفاتی باشد و بهعلاوه اگر هم چنین باشد ای بسا ما از او بدتریم؛خلاصه آبروی از دست رفته او را جبران نماید،درست مثل کسی که خسارتی در غیاب کسی به مال او زده و در همانجا آن را جبران میکند؛در چنین صورتی نیازی به طلبیدن حلیت نیست.
دعای معروف روز دوشنبه امام سجاد علیه السلام نیز به خوبی نشان میدهد که غیبت حق الناس است.
البته جای تردید نیست که اگر حلیت طلبیدن سبب فتنه و فساد یا اذیت و آزار بیشتری شود باید از آن صرفنظر کرد و به دعا و استغفار و کار خیر قناعت نمود و شاید همان گونه که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار گفته،ممکن است به
1) المحجة البیضاء، ج ۵، ص ۲۵۱
این وسیله جمع میان اخبار شود یعنی اخباری که میگوید:باید حلیت طلبید، مربوط به جایی است که منشأ فتنه و فساد و اهانتی نشود و اخباری که میگوید:
استغفار کافی است،ناظر به جایی است که منشأ چنین اموری گردد.(1)
البته در هر حال غیبت کننده باید در پیشگاه خدا از گناه خود توبه و استغفار کند.
این نکته نیز حائز اهمیت است که اگر غیبت به غیبت شونده برسد گناه مضاعفی خواهد بود یک گناه اینکه آبروی او را در میان جمعی برده و گناه دیگر اینکه او را آزار داده و غمگین ساخته است.
البته سزاوار است هنگامی که غیبتکننده برای عذرخواهی،توأم با تواضع و ندامت نزد غیبتشونده میآید،او هم محبت کند و از خطای او درگذرد تا مسأله بهطور کامل پایان یابد.
1) بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۲۴۲
[[و قال علیهالسلام ]]
رُبَّ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ.
امام علیه السلام فرمود:
بسیارند کسانی که بهسبب تعریف و تمجید دیگران فریب میخورند.(1)
در کتاب مصادر آمده است که مثل همین مضمون در حکمت ۲۶۰ آمده و سپس می افزاید: قبل از سید رضی، ابن شعبة حرانی آن را در تحف العقول نقل کرده و میدانی نیز آن را در مجمع الامثال آورده است.
(مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۵)
اضافه میکنیم که همین مضمون در حکمت ۱۱۶ نیز ضمن بیان مطالب دیگر (مانند حکمت ۲۶۰) آمده است.
1) سند گفتار حکیمانه:
بیاعتنایی به تعریف و تمجید
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه حکیمانه به کسانی که مورد مدح و تمجید از سوی این و آن قرار میگیرند هشدار میدهد و میفرماید:«بسیارند کسانی که بهسبب تعریف و تمجید دیگران فریب میخورند»؛ (رُبَّ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ).
درست است که باید افراد نیکوکار را تشویق کرد و عالمانی را که علم آنها سبب پیشرفت جامعه انسانی اسلامی شده مورد تمجید قرار داد ولی گاه این تعریف و تمجیدها آفاتی را نیز بهدنبال دارد که باید از آن پرهیز کرد.
نخست اینکه در بسیاری از اوقات سبب کبر و غرور میشود و شخصِ تمجید و تعریف شده پیش خود فکر میکند که سرآمد افراد جامعه است همه باید به او احترام بگذارند و دربرابر او سکوت کنند و گوش به فرمانش باشند، و میدانیم که غرور و خودبرتربینی یکی از مهلکات است.
دیگر اینکه گاه این تعریف و تمجیدها سبب میشود که انسان در مسیر تکامل متوقف گردد.شخصِ تعریف و تمجیدشده به خود میگوید:حال که همه پذیرفتهاند من دارای صفات برجسته و فوقالعادهای هستم چه دلیلی دارد که بیش از این به خود زحمت دهم؟
مشکل دیگری که گاه از این تعریف و تمجیدها ناشی میشود این است که حسادت مخالفان را برمیانگیزد و به عداوت و دشمنی آنها دامن میزند
و سبب میشود که آن شخص را به هر وسیلهای که ممکن است ضعیف و ناتوان سازند و از اعتبار و حیثیتش بکاهند.
به همین دلیل باید در هرچیز ازجمله مدح و ثنای دیگران اعتدال را رعایت کرد و افراد کمظرفیت و پرظرفیت را به تناسب حالشان مورد مدح و تشویق قرار داد.
واژه «مفتون» از ماده«فَتْن»(بر وزن متن) به گفته بسیاری از ارباب لغت در اصل به معنای قراردادن طلا در کوره است تا خالص و ناخالص شناخته شود سپس این واژه به معنای آزمایش و امتحان بهطور عام بکار رفته است.ولی در قرآن مجید در معانی متعددی استفاده شده است:آزمایش (عنکبوت،آیه 2)، فریب دادن (اعراف،آیه 27)،بلا و عذاب (انفال،آیه 25)،شرک و بتپرستی و مانع ایمانآوردن افراد شدن (انفال،آیه 39)،اضلال و گمراه ساختن (مائده، آیه 41) و شکنجه کردن (ذاریات،آیه 13).
ولی ظاهراً تمام این معانی به همان ریشهای باز میگردد که به آن اشاره شد.
واژه«فتنه»نیز در معانی مذکور بهکار رفته و اما در مورد کلام امام علیه السلام منظور از «مفتون»شخص فریبخورده است یعنی بسیارند کسانی که فریب تعریف و تمجیدها را میخورند و از راه راست منحرف میشوند.
در اینجا به دو نکته باید توجه کرد:
نخست اینکه همان گونه که در شرح سند این گفتار حکیمانه اشاره شد مرحوم سید رضی آن را در سه مورد از کلمات قصار آورده است:یکی در اینجا و دو مورد دیگر در حکمتهای 116 و 260.ممکن است این تکرار بهدلیل مشغلههای زیاد آن بزرگوار و طول زمان تألیف این کتاب نورانی بوده که گاه فراموش میکرده جملهای را قبلاً آورده است،و باز تکرار مینموده و ممکن است بهسبب اهمیتی که به این سخن داده تکرار آن را مناسب دانسته است.
نکته دیگر اینکه در بعضی از نسخ نهج البلاغه این گفتار حکیمانه آخرین کلمه قصار است و هجده کلمه قصار بعدی ذکر نشده است در حالی که در نسخههای دیگر چنین نیست شاید به این دلیل که مرحوم سید رضی بعداً آنها را ملحق ساخته و در همه نسخهها نبوده است.
مدح و تمجید در حد اعتدال
شک نیست که باید نیکوکاران را بهسبب نیکیهایشان مورد تشویق و تقدیر قرار داد همان گونه که بدکاران مورد نکوهش قرار میگیرند.
خداوند متعال در قرآن مجید یاران پیشگام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و کسانی را که بعداً به آنها ملحق میشوند و مسیر صحیح آنها را در پیش میگیرند مورد تقدیر قرار داده،میفرماید:« وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنصَارِ وَالَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَّضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ »؛پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار، و کسانی که به نیکی از آنها پیروی کردند،خداوند از آنها خشنود شد و آنها (نیز) از او خشنود شدند؛و باغهایی از بهشت برای آنان فراهم ساخته که نهرها از زیر درختانش جاری است؛جاودانه در آن خواهند ماند و این است پیروزی بزرگ!».(1)
امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز در عهدنامه معروف مالک اشتر به مالک چنین توصیه میکند:
«وَ لا یَکُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِیءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَهٍ سَوَاءٍ فَإِنَّ فِی ذَلِکَ تَزْهِیداً لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِی الْإِحْسَانِ وَ تَدْرِیباً لِأَهْلِ الْإِسَاءَهِ عَلَی الْإِسَاءَهِ؛ هرگز نباید افراد نیکوکار و بدکار نزد تو یکسان باشند،زیرا این کار سبب میشود که نیکوکاران
1) توبه، آیه ۱۰۰.
در نیکیهایشان بیرغبت شوند و بدکاران در اعمال بدشان تشویق گردند».
و این امر دلیل روشنی دارد:زیرا هنگامی که نیکوکاران بهسبب نیکیهایشان مدح و ثنا شوند و یا-آنگونه که در دنیای امروز معمول است-جوایزی به آنها داده شود،هم آنها تشویق به ادامه راه میشوند و هم دیگران به راه نیک دعوت خواهند شد.همینگونه است در مورد نکوهش بدکاران یا مجازات آنها،که هم سبب خودداری آنها از تکرار آن اعمال در آینده میشود و هم دیگران عبرت میگیرند.
ولی این کار-همانند هر کار دیگر-اگر از حد اعتدال بیرون رود آثار سوئی خواهد داشت.مدح و ثنای زیاد،اسباب غرور و غفلت و عُجب و خودبرتربینی و عوارض فاسد این صفات رذیله میگردد.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در همان عهدنامه مالک اشتر،قبل از ذکر جملههایی که پیشتر آمد به مالک خطاب کرده،میفرماید:
«ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَی أَلَّا یُطْرُوکَ وَ لَا یَبْجَحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ کَثْرَهَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْنِی مِنَ الْعِزَّهِ؛ آنان را طوری تربیت کن که ستایش بیهوده از تو نکنند و تو را برای اعمالی که انجام ندادهای،تمجید ننمایند! زیرا کثرت مدح و ثنا،خودپسندی و عُجب بهبار میآورد و انسان را به تکبّر و غرور نزدیک میسازد».
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«لَو مَشی رَجُلٌ إلی رَجُلٍ بِسَیفٍ مُرْهَفٍ کانَ خَیْراً لَهُ مِن أن یُثْنِی علیهِ فی وَجهِه؛ هر گاه کسی به دیگری با شمشیر تیز حمله کند بهتر از آن است که او را در پیش رو مدح و ثنا گوید».(1)
روایات در این زمینه بسیار است و حتی دستور داده شده که هر گاه انسان با چنین صحنهای مواجه شد به خدا پناه برد.
امیر مؤمنان علیه السلام درباره صفات پرهیزکاران در خطبه همام میفرماید:
«إِذَا زُکِّیَ
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۸، ص ۲۵۶ .
أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا یُقَالُ لَهُ فَیَقُولُ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِی مِنْ غَیْرِی وَ رَبِّی أَعْلَمُ بِی مِنِّی بِنَفْسِی اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِی بِما یَقُولُونَ،وَ اجْعَلْنِی أَفْضَلَ مِمَّا یَظُنُّونَ،وَ اغْفِرْ لی مَا لَا یَعْلَمُونَ !؛هرگاه یکی از آنها را مدح و ستایش کنند از آنچه درباره او گفته شده به هراس میافتد و میگوید:من از دیگران به خود آگاهترم و پروردگارم به اعمال من از من آگاهتر است.بارالها! مرا بهسبب نیکیهایی که به من نسبت میدهند مؤاخذه مفرما! و مرا برتر از آنچه آنها گمان میکنند قرار ده و گناهانی را که من دارم و نمیدانند ببخش».
[[و قال علیهالسلام ]]
الدُّنْیَا خُلِقَتْ لِغَیْرِهَا،وَ لَمْ تُخْلَقْ لِنَفْسِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
دنیا برای غیرش آفریده شده نه برای خودش.(هدف از آفرینش این جهان، تکامل و آمادگی برای زیستن در جهان آخرت است).(1)
تنها منبع دیگری که مرحوم خطیب در کتاب مصادر برای این گفتار حکمت آمیز ذکر کرده غررالحکم آمدی است که آن را با تفاوتی آورده است. سپس می افزاید: در کلمات و خطبه های امام علی در این زمینه مطالب زیادی ذکر شده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۵)
مرحوم سید رضی در اینجا سخن مبسوطی دارد که متن و شرح آن ذیلاً خواهد آمد.
1) سند گفتار حکیمانه:
دنیا وسیله است نه هدف
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه موقعیت واقعی دنیا را در عبارت کوتاهی بیان کرده،میفرماید:«دنیا برای غیرش آفریده شده نه برای خودش.(هدف از آفرینش این جهان،تکامل و آمادگی برای زیستن در جهان آخرت است)»؛ (الدُّنْیَا خُلِقَتْ لِغَیْرِهَا،وَ لَمْ تُخْلَقْ لِنَفْسِهَا).
نکته مهمی که امام علیه السلام در اینجا یادآوری میکند نگاههای مختلفی است که به دنیا میشود.
توضیح اینکه:گاه در نظر بعضی افراد،روایاتی که در مدح دنیا آمده و آن را مزرعه آخرت یا دار عافیت و یا بهمنزله دانشگاه شمرده،با روایاتی که در ذم آن آمده متناقض است.در حالی که هرگز چنین نیست.اگر دنیا را برای دنیا بخواهیم، دنیای مذموم و نکوهیده است و اگر دنیا را ابزاری برای رسیدن به آخرت و مزرعهای برای کِشت بذر نیکیها و معارف بدانیم ممدوح است و سرای نمونه.
امام علیه السلام در کلام گرانبهای دیگری در نهج البلاغه همین معنا را با تعبیر دیگری بیان کرده است؛در خطبه 82 میفرماید:
«وَ مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَیْهَا أَعْمَتْهُ؛ کسی که دنیا را وسیله بصیرت قرار دهد او را بینا میسازد و کسی که به آن بهعنوان هدف نگاه کند نابینایش میکند».
مرحوم سید رضی در شرح این کلام در خطبه هشتاد و دو تعبیر جالبی دارد
میگوید:
«وَ إذَا تَأَمَّلَ الْمُتَأَمِّلُ قَوْلَهُ علیه السلام:«وَ مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ»وَجَدَ تَحْتَهُ مِنَ الْمَعْنَی الْعَجِیبِ وَ الْغَرَضِ الْبَعِیدِ،مَا لا تُبْلَغُ غَایَتُهُ وَ لایُدْرَکُ غَوْرُهُ،لا سِیَّمَا إِذَا قَرَنَ إِلَیْهِ قَوْلُهُ:«وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَیْهَا أَعْمَتْهُ»فَإِنَّهُ یَجِدُ الْفَرْقَ بَیْنَ«أَبْصَرَ بِهَا»وَ«أَبْصَرَ إِلَیْهَا» وَاضِحاً نَیِّراً،وَ عَجِیباً بَاهِراً! صَلَوَاتُ اللَّهِ وَ سَلامُهُ عَلَیْهِ؛ اگر به درستی انسان در این سخن امام علیه السلام که میفرماید:کسی که با آن بنگرد بینایش میکند،دقّت کند، در آن،معنای شگفتآور و مفهوم ژرفی خواهد یافت که هرگز به عمق آن نتوان رسید،به ویژه اگر جمله«مَنْ أَبْصَرَ إِلَیْهَا أَعْمَتْهُ»(کسی که به دنیا بنگرد و منتهای آرزویش را دنیا قرار دهد کورش خواهد کرد) در کنار جمله قبل گذاشته شود؛در این صورت فرق واضحی میان آن دو خواهد یافت،فرقی روشن و شگفتانگیز و آشکار.درود و سلام خدا بر او باد».
به تعبیر دیگر اگر به دنیا ازنظر جنبههای مادی آن نگاه شود مرکز تزاحم و تعارض و انواع زشتیهاست و اگر به جنبههای معنوی که به وسیله دنیا میتوان به آنها دست یافت نگاه شود هیچگونه تعارض و تزاحمی نیست و همه انسانها با هم در مسیر روشنی میتوانند بهسوی زندگی جاویدان و پرافتخار سرای دیگر از آن کوچ کنند.
و در خطبه 203 آمده است که امام علیه السلام میفرماید:
«فَفِیهَا اخْتُبِرْتُمْ وَ لِغَیْرِهَا خُلِقْتُم؛ شما در دنیا آزمایش میشوید و برای غیر آن،آفریده شدهاید».
قرآن مجید همین مطلب را با بیان شفاف دیگری ذکر کرده است آنجا که میفرماید:« أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُون »؛آیا گمان کردید که شما را بیهوده آفریدهایم،و بهسوی ما بازگشت نخواهید کرد؟!».(1)
اشاره به اینکه اگر سرای آخرتی بعد از دنیا نبود این زندگی عبث و بیهوده بود و همانگونه که در تفسیر نمونه در ذیل این آیه آمده است این جمله کوتاه
1) مؤمنون، آیه ۱۱۵.
و پر معنی یکی از زندهترین دلایل رستاخیز و حساب و جزای اعمال را بیان میکند،و آن این که:اگر بهراستی قیامت و معادی در کار نباشد زندگی دنیا عبث و بیهوده خواهد بود؛زیرا زندگی این جهان،با تمام مشکلاتی که دارد و با این همه تشکیلات،مقدمات و برنامههایی که خدا برای آن چیده است اگر صرفاً برای همین چند روز باشد بسیار پوچ و بیمعنی میباشد.
این موضوع،درست به آن میماند که طفلی در شکم مادر صاحب عقل و هوش کامل گردد،از خود سؤال میکند:چرا آفریدگار،مرا در اینجا زندانی کرده است؟ این دست و پا این چشم و گوش برای چیست و به چه منظوری آفریده شده است؟ در این ظلمات ثلاث و در میان مشتی خون و آب،وجود من چه فایدهای دارد؟
ولی هنگامی که به او بگویند:در اینجا پرورش مییابی و به زودی وارد دنیای وسیعی میشوی که فضایی باز و آفتابی درخشان،نهرهایی جاری و باغهایی پرگل و پرطراوت دارد و در آنجا میتوانی به تحصیل علم و دانش و انواع تفریحات سالم بپردازی،باور میکند که زندگی دوران جنینی بیهوده و عبث نیست.(1)
1) برای توضیح بیشتر به جلد ۱۴ تفسیر نمونه ذیل آیه ۱۱۵ سوره مؤمنون تحت عنوان مرگ، نقطه پایان زندگی نیست » مراجعه کنید.
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ لِبَنِی أُمَیَّهَ مِرْوَداً یَجْرُونَ فِیهِ،وَ لَوْ قَدِ اخْتَلَفُوا فِیَما بَیْنَهُمْ
ثُمَّ کَادَتْهُمُ الضِّبَاعُ لَغَلَبَتْهُمْ.
امام علیه السلام فرمود:
بنیامیه تا زمان معینی مهلت دارند که به تاخت و تاز مشغول باشند و همین که بین آنها اختلاف افتاد دشمنانِ ضعیفِ کفتارصفتشان آنها را فریب میدهند
و بر آنان پیروز میشوند.(1)
مرحوم خطیب در این جا منبع دیگری برای این گفتار حکیمانه ذکر نکرده ولی در آن در نهایة ابن اثیر و همچنین در لسان العرب آمده است. ذکر آن در این دو کتاب لغت معروف، دلیل بر شهرت آن است. در مصنف ابن ابی شیبه (ج ۸، ص ۶۱۲) نیز این کلام بدون ذکری از بنی امیه آمده است. همچنین در کنزالعمال متقی هندی (ج ۵، ص ۷۹۹)
مرحوم سید رضی در ذیل این گفتار حکیمانه میگوید:«مَرود»در اینجا مَفعل (بر وزن مکتب) است که از ماده«إرواد»گرفته شده و به معنای مهلت دادن و اظهار کردن است و این تعبیر از فصیحترین و جالبترین تعبیرات است گویا
1) سند گفتار حکیمانه:
امام علیه السلام مهلتی را که آنها برای حکومت دارند تشبیه به میدان مسابقه کرده که مسابقه دهندگان با نظم و ترتیب در یک مسیر بهسوی هدفی پیش میروند اما هنگامی که به آن هدف رسیدند نظم آنها به هم میخورد؛
(قال الرضیُّ:و المِروَدُ هنا مِفعَلٌ من الإروادِ و هو الإمهالُ و الإظهارُ و هذا من أفصحِ الکلام و أغرَبِهِ فکأنَّه علیه السلام شِبّه المُهله التی هم فیها بالمِضمارِ الذی یجرون فیه إلی الغایهِ فإذا بلغوا مُنقطَعها انتقَض نِظامُهم بعدَها) .
پایان عمر بنیامیّه
امام علیه السلام در این گفتار حسابشده خود پیشبینی روشنی درباره آینده بنیامیه کرده،میفرماید:«بنیامیه تا زمان معینی مهلت دارند که به تاخت و تاز مشغول باشند و همین که بین آنها اختلاف افتاد دشمنانِ ضعیفِ کفتارصفتشان آنها را فریب میدهند و بر آنان پیروز میشوند»؛ (إِنَّ لِبَنِی أُمَیَّهَ مِرْوَداً یَجْرُونَ فِیهِ،وَ لَوْ قَدِ اخْتَلَفُوا فِیَما بَیْنَهُمْ ثُمَّ کَادَتْهُمُ الضِّبَاعُ لَغَلَبَتْهُمْ) .
همانگونه که مرحوم سید رضی گفته: «مَرْوَد» (بر وزن مکتب)(1)به معنای مهلت است و «یَجْرُونَ» به معنای حرکت بهسوی مقصد میباشد. «کَادَتْهُمُ» از ماده«کید»به معنای فریب دادن است و «الضِّبَاعُ» جمع«ضَبُع»به معنای کَفتار است.
امام علیه السلام پیشبینی روشنی درباره آینده تاریک بنیامیه کرده است و همانگونه که پیشبینی کرده بود رخ داد.
ابن ابی الحدید میگوید:این یک خبر غیبی صریح است زیرا بنیامیه مادامی که در میانشان اختلاف نبود و جنگشان تنها با غیر خودشان بود مانند جنگ معاویه در صفین و جنگ یزید با اهل مدینه و ابن زبیر در مکه و جنگ مروان
1) در نسخه صبحی صالح مود» با کسره میم (بر وزن منبر) ذکر شده در حالی که ارباب لغت این واژه را به معنای میله ای که در سر میدان می گذارند ذکر کرده اند که هیچ تناسبی با محل بحث ما ندارد. بنابراین، صحیح همان مرود» (بر وزن مکتب) به معنای مهلت است
ضحاک و عبد الملک با ابن اشعث و ابن زبیر و جنگ یزید بن عبد الملک با بنیالمهلب و جنگ هشام با زید بن علی،در این ایام حکومت مستقری داشتند اما هنگامی که ولید بن یزید به حکومت رسید و پسر عمویش یزید بن ولید به جنگ او برخاست و او را به قتل رسانید بنوامیه با هم اختلاف کردند و وعده الهی فرارسید و در این زمان بود که دعوت کنندگان بهسوی بنی العباس در خراسان برخاستند و مروان بن محمّد از جزیره آمد و طالب خلافت بود.ابراهیم بن ولید را از خلافت خلع کرد و گروهی از بنیامیه را به قتل رسانید و حکومتشان سست شد و دولت هاشمی روی کار آمد و نمو کرد و حکومت بنیامیه بهکلی زایل شد و زوال نهایی آن به دست ابومسلم خراسانی بود (و عجب اینکه) او در ابتدای کار فردی بسیار ضعیف،فقیر و مسکین بود و این شاهد خوبی برای گفتار امام علیه السلام است که لشکر او را تشبیه به کفتار کرده است.(1)
این احتمال نیز وجود دارد که تشبیه ابومسلم و یارانش به کفتار نه بهدلیل ضعف و ناتوانی آنها بود؛آنها مردانی شجاع و نیرومند بودند ولی همچون کفتار تدبیر کافی نداشتند و لذا به آسانی بنیعباس قدرت را از دست آنها گرفتند در حالی که پایهگذار قدرت آنها بودند ولی بنیعباسِ شیطانصفت و فرصتطلب حکومت را ربودند و ابومسلم را به آسانی کشتند.
در واقع زوال حکومت بنیامیه بهدلیل قدرت زیاد لشکر ابومسلم نبود بلکه بخش مهمی از آن بهسبب همان اختلافات و جنگ درونی آنها بود که امام علیه السلام در کلام مورد بحث به آن اشاره فرموده است.
مرحوم شهید مطهری در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران در این زمینه چنین میگوید:برخی تاریخنویسان ایرانی اخیراً کوشش دارند که همه موفقیتهای قیام سیاهجامگان را مرهون شخصیت ابومسلم معرفی کنند.شک
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۱۸۲.
نیست که ابو مسلم سردار لایقی بوده است،ولی آن چیزی که زمینه را فراهم کرد چیز دیگر بود.گویند که ابومسلم در مجلس منصور آنگاه که مورد عتاب قرار گرفت،از خدمات خویش در راه استقرار خلافت عباسی سخن راند و کوشش کرد با یادآوری خدمات خود منصور را رام کند.منصور پاسخ داد که اگر حتی کنیزی را برای این امر دعوت میکرد موفق میشد،و اگر تو به نیروی خودت میخواستی قیام کنی از عهده یک نفر هم برنمیآمدی.
هر چند در بیان منصور اندکی مبالغه است،اما حقیقت است و به همین دلیل منصور توانست ابومسلم را در اوج عزت و قدرتش بکُشد و آب هم از آب تکان نخورد.(1)
بنابراین،مفهوم تشبیه امام علیه السلام ممکن است این باشد که به قدری بنیامیه بر اثر اختلاف درونی ضعیف میشوند که حتی فرد ضعیفی نیز میتواند آنها را از پای درآورد تا چه رسد به سردار نیرومندی همچون ابومسلم.
البته در مورد قساوت و خونریزی ابومسلم مطالب زیادی در تواریخ آمده که آن هم در جای خود قابل قبول است.
به هر حال مرحوم سید رضی در ذیل کلام امام علیه السلام چند جمله دارد که با ذکر آن این بحث را پایان میدهیم.او میگوید: «مَرود» در اینجا مَفعل (بر وزن مکتب) است که از ماده«إرواد»گرفته شده و به معنای مهلت دادن و اظهار کردن است و این تعبیر از فصیحترین و جالبترین تعبیرات است گویا امام علیه السلام مهلتی را که آنها برای حکومت دارند تشبیه به میدان مسابقه کرده که مسابقهدهندگان با نظم و ترتیب در یک مسیر بهسوی هدفی پیش میروند اما هنگامی که به آن هدف رسیدند نظم آنها بههم میخورد»؛ (قال الرضیُّ:و المِروَدُ هنا مِفعَلٌ من الإروادِ و هو الإمهالُ و الإظهارُ و هذا من أفصحِ الکلام و أغرَبِهِ فکأنَّه علیه السلام شِبّه
1) مجموعه آثار شهید مطهری، ج ۱۴، ص ۳۵۸.
المُهله التی هم فیها بالمِضمارِ الذی یجرون فیه إلی الغایهِ فإذا بلغوا مُنقطَعها انتقَض نِظامُهم بعدَها).(1)
1) در جلد سوم از همین کتاب، ذیل خطبه ۸۷ بحث مفصلی در مورد ناکامی بنی امیه در حکومت و زوال حکومت آنها مطرح کرده ایم.
[[و قال علیهالسلام ]]
فِی مَدْحِ الْأَنْصَارِ
هُمْ وَ اللّهِ رَبَّوُا الإِسْلاَمَ کَمَا یُرَبَّی الْفِلْوُ،مَعَ غَنَائِهِمْ،بِأَیْدِیهِمُ السِّبَاطِ، وَ أَلْسِنَتِهِمُ السِّلاَطِ.
امام علیه السلام در مدح و ستایش انصار چنین فرمود:
بهخدا سوگند آنها اسلام را همچون فرزندی در دامانشان پرورش دادند با دستهای گشاده و پرسخاوت و زبانهای گویا و فصیح،با اینکه نیاز مادی به آن نداشتند.(1)
تنها موردی که مرحوم خطیب در مصادر اضافه بر نهج البلاغه ذکر می کند این است که زمخشری در ربیع الابرار آن را با تفاوتی ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۵).
ولی در نسخه ربیع الأبراری که ما در دست داریم هیچ تفاوتی با آنچه در نهج البلاغه آمده است دیده نمی شود.
1) سند گفتار حکیمانه:
طایفه پرافتخار انصار
امام علیه السلام در این گفتار فصیحانه مدح بلیغی درباره انصار (یارانی که اهل مدینه بودند و به پیغمبر صلی الله علیه و آله پیوستند) بیان کرده،میفرماید:«به خدا سوگند آنها اسلام را همچون فرزندی در دامانشان پرورش دادند با دستهای گشاده و پرسخاوت و زبانهای گویا و فصیح،با اینکه نیاز مادی به آن نداشتند»؛ (هُمْ وَ اللّهِ رَبَّوُا الإِسْلاَمَ کَمَا یُرَبَّی الْفِلْوُ،مَعَ غَنَائِهِمْ،بِأَیْدِیهِمُ السِّبَاطِ،وَ أَلْسِنَتِهِمُ السِّلاَطِ).
«فِلْوْ» (بر وزن حلم) به معنای بچه اسب است.در بعضی از شروح نهجالبلاغه این واژه را تفسیر به مُهر کردهاند که آن هم به معنای بچه اسب است.
«سِبَاطِ» (بر وزن صفات) جمع«سَبَط»(بر وزن سبد) به معنای شخص سخاوتمند است.
«سِلاطِ» (بر وزن صفات) جمع«سلیط»به معنای شخص فصیحی است که منطق کوبندهای دارد.
در این گفتار حکیمانه،امام علیه السلام،هم اشاره به نقش انصار در پیشرفت اسلام کرده و هم دو صفت برجسته آنها را بیان نموده است.
در قسمت اول،کار آنها را تشبیه به پرورش فرزند میکند و میدانیم که اسلام هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از مکه به مدینه هجرت کرد در واقع همچون نهال یا کودکی بود که هنوز پرورش نیافته بود.انصار و یاران مدینه بهسرعت به
آن پیوستند و از آن حمایت کردند و در جنگهای مختلف دفاع جانانه نمودند تا اسلام پرورش و گسترش یافت و این نهال الهی به ثمر رسید.
بهراستی اگر اسلام در مکه میماند بر حسب ظاهر نور آن خاموش میگشت چراکه بتپرستان مکه تعصب عجیبی به بتهای خود داشتند،اضافه بر این، سلطه آنها بر کعبه و حرم مکه منافع مادی زیادی برایشان داشت و اسلام این منافع را تهدید میکرد.به همین دلیل با تمام قوا مقابل پیغمبر صلی الله علیه و آله ایستادند و حتی تصمیم بر قتل آن حضرت گرفتند و اگر هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به آن صورت پیچیده رخ نمیداد ای بسا به دست آنها به شهادت میرسید.
ولی انصار از همان آغاز کار جان خود را در طبق اخلاص گذاشتند و به پیغمبر صلی الله علیه و آله تقدیم نمودند،و پشتیبانی آنها حملات پیدرپی بتپرستان مکه را خنثی کرد و سرانجام،اسلام،تمام جزیرهالعرب را در زیر بال و پر خود قرار داد و این افتخار برای انصار در تاریخ اسلام ثبت شد.
فضایل انصار در قرآن و روایات اسلامی
قرآن مجید کراراً انصار را ستوده است.در آیه 100 سوره توبه میخوانیم:
« وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنصَارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَّضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ »؛پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار،و کسانی که به نیکی از آنها پیروی کردند،خداوند از آنها خشنود گشت،و آنها (نیز) از او خشنود شدند؛ و باغهایی از بهشت برای آنان فراهم ساخته،که نهرها از زیر درختانش جاری است؛جاودانه در آن خواهند ماند؛و این است پیروزی بزرگ!».
همچنین در آیه 117 همین سوره میخوانیم:« لَّقَدْ تَّابَ اللّهُ عَلَی النَّبِیِّ
وَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنصَارِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ فِی سَاعَهِ الْعُسْرَهِ مِنْ بَعْدِ مَا کَادَ یَزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِّنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَّحِیمٌ »؛مسلّماً خداوند رحمت خود را شامل حال پیامبر و مهاجران و انصار،که در زمان عسرت و شدّت (در جنگ تبوک) از او پیروی کردند،نمود؛بعد از آنکه نزدیک بود دلهای گروهی از آنها،از حقّ منحرف شود (و از میدان جنگ بازگردند)؛سپس خدا توبه آنها را پذیرفت،که او نسبت به آنان مهربان و رحیم است!».
همچنین در آیه 74 سوره انفال آمده است:« وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هَاجَرُوا وَ جَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ الَّذِینَ آوَوا وَّ نَصَرُوا أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ »؛ و آنها که ایمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا جهاد کردند،و آنها که پناه دادند و یاری نمودند،آنان مؤمنان حقیقیاند؛برای آنها،آمرزش (و رحمت خدا) و روزی شایستهای است».
در احادیث اسلامی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام رسیده نیز فضایل فراوانی برای طائفه انصار ذکر شده است.ازجمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْن» تا آنجا که فرمود:
«أَلا إِنَّ أَهْلَ بَیْتِی عَیْنِیَ الَّتِی آوِی إِلَیْهَا أَلا وَ إِنَّ الْأَنْصَارَ تُرْسِی فَاعْفُوا عَنْ مُسِیئِهِمْ وَ أَعِینُوا مُحْسِنَهُمْ؛ من از میان شما میروم و دو چیز گرانمایه در میان شما میگذارم...
آگاه باشید که اهل بیت من بهمنزله چشمان مناند که به آنها اعتماد میکنم و انصار،سپر من (دربرابر دشمنان) هستند.خطاکار آنها را ببخشید و نیکوکار ایشان را یاری کنید».(1)
در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«وَ مَا سُلَّتِ السُّیُوفُ وَ لا أُقِیمَتِ الصُّفُوفُ فِی صَلاهٍ وَ لا زُحُوفٍ وَ لا جُهِرَ بِأَذَانٍ وَ لا أَنْزَلَ اللَّهُ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا حَتَّی أَسْلَمَ أَبْنَاءُ الْقَیْلَهِ الْأَوْسُ وَ الْخَزْرَجُ؛ شمشیرها کشیده نشد و صفوف (پرجمعیت)
1) بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۱۱، ح ۱۴
در نماز و میدان جنگ برپا نگشت و اذان آشکارا گفته نشد و خطاب به«یا ایها الذین آمنوا»از سوی خداوند نازل نگردید تا زمانی که فرزندان قیله(1)یعنی اوس و خزرج (طائفه انصار) اسلام را پذیرفتند (و آن را یاری کردند)».(2)
در کامل ابن اثیر حدیث مشروحی که حاکی از فضیلت بزرگ انصار است از ابو سعید خدری نقل شده که خلاصهاش چنین است:هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله غنائم جنگ حنین را به قریش و قبایل عرب داد و به انصار چیزی عطا نفرمود انصار ناراحت شدند و گفتند:گویا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به قوم و قبیله خود رسیده و ما را فراموش کرده است.سعد بن عباده که بزرگ انصار بود این مطلب را به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رسانید.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:جمعیت انصار را نزد من حاضر کن.آنها نزد حضرت حاضر شدند.پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را مؤاخذه کرد و فرمود:این چه حرفی است که پشت سر من زدید؟ مگر هنگامی که بهسوی شما آمدم گمراه نبودید؟ خداوند شما را به وسیله من هدایت کرد،فقیر بودید بینیاز کرد،با هم دشمن بودید شما را با هم متحد نمود.آیا چنین نیست؟ همه عرض کردند:آری،به خدا سوگند همینگونه است.فرمود:چرا به من پاسخ نمیگویید؟ عرض کردند:چه پاسخی بدهیم؟ فرمود:شما هم میتوانید بگویید:دیگران تو را تکذیب کردند ما تصدیق کردیم،دست از یاریات برداشتند ما یاریات کردیم تو را ترک کردند ما به تو پناه دادیم.با این حال آیا راضی نیستید مردم (اشاره به قریش و قبایل عرب است) گوسفند و شتر ببرند اما شما همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله به خانههایتان بازگردید؟ سپس این جمله را فرمود:قسم به کسی که جان من به دست اوست اگر من از مهاجرین نبودم دوست داشتم از انصار باشم،اگر همه مردم مسیری را انتخاب کنند و انصار مسیر دیگری را،من به مسیر انصار خواهم رفت:«اللهمّ
ارحَمِ الأنصارَ و أبناءَ الأنصارِ و أبناء أبناء الأنصارِ؛خداوندا! انصار و فرزندان و فرزندان فرزندان آنها را مشمول رحمت قرار ده.اینجا بود که انصار به گریه افتادند و آنقدر اشک ریختند که محاسنشان از اشک چشمشان تر شد و عرضه داشتند:همه ما راضی شدیم که پیامبر صلی الله علیه و آله در سهم ما باشد».(1)
امام سجاد علیه السلام در دعای چهارم صحیفه سجادیه توصیف بسیار بلیغ و جالبی درباره انصار و فضایل آنها فرموده است.
ولی روشن است که منظور از انصار در این آیات و روایات،افراد ثابت الایمان و خالص و مخلص هستند نه گروهی از منافقین که خود را در صف آنها جای داده بودند و یا آنها که بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بر عهد خود با خدا و رسولش باقی نماندند.
1) کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۲۷۱؛ تاریخ طبری، حوادث سال هشتم.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْعَیْنُ وِکَاءُ السَّه.
امام علیه السلام فرمود:
چشم،نگهدارنده نشیمنگاه است.(1)
مرحوم خطیب در مصادر به آنچه مرحوم سید رضی در ذیل این کلام شریف آورده قناعت کرده و می گوید:
آن مرحوم در ذیل این کلام ذکر کرده است که مبرد آن را در کتاب مقتضب آورده و ما به همین قناعت می کنیم. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۶).
اضافه میکنیم این کلام در بسیاری از کتب اهل سنت گاه از پیامبر اکرم علی واله و گاه از امیر مؤمنان علة نقل شده از جمله: مسند احمد، ج ۴، ص ۹۷؛ تاریخ مدینه دمشق، ج ۱۴، ص ۲۵؛ تاریخ بغداد، ج ۷، ص ۹۵
مرحوم سید رضی در توضیح این گفتار میگوید:«این کلام امام علیه السلام از تشبیهات عجیب است.امام علیه السلام نشیمنگاه را به مَشک تشبیه کرده و چشم را به بندی که بر دهانه مشک میبندند که هر گاه بند را رها کنند مَشک نمیتواند آنچه در آن است نگهداری کند،مشهور است که این سخن نخست از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده شده ولی جمعی آن از امیرمؤمنان علیه السلام نقل کردهاند،این را مبرد در کتاب المقتضب در باب اللفظ بالحروف آورده و ما در کتاب مجازات آثار النبویه درباره این
1) سند گفتار حکیمانه:
استعاره و تشبیه سخن گفتهایم»؛
(قال الرضیّ:و هذه من الاستِعارات العجیبه، کأنّه یشبّه السّه بالوعاءِ،و العینَ بالوِکاء،فإذا أُطلِق الوِکاءُ لم ینضَبطِ الوِعاءُ و هذا القولُ فی الأشهَرِ الأظهَرِ من کلام النبیِّ صلی الله علیه و آله و قد رواه قومٌ لأمیر المؤمنین علیه السلام و ذکر ذلک المبرّد فی کتاب«المقتضب»فی باب«اللفظ بالحروف».و قد تکلّمنا علی هذه الاستِعاره فی کتابنا الموسوم:«بمَجازاتِ الآثار النبویّه») .
یک تشبیه عجیب
امام علیه السلام در این جمله کوتاه و پرمعنا اشاره به نکتهای میکند که متن آن در واقع یک مسأله فقهی است و پیام آن یک مسأله اجتماعی و سیاسی و اخلاقی.
میفرماید:«چشم،نگهدارنده نشیمنگاه است»؛ (الْعَیْنُ وِکَاءُ السَّه).
اشاره به اینکه هنگامی که انسان به خواب میرود بسیار میشود که وضوی او بر اثر خروج ریح باطل گردد.
«وِکاء» به معنای نخی است که دهانه مشک را با آن میبندند و«السَّه»به معنای نشیمنگاه است.هنگامی که این نخ محکم باشد چیزی از مشک خارج نمیشود ولی زمانی که آن نخ،باز یا شل شود آنچه در مشک است بیرون میریزد و این تعبیر به گفته مرحوم سید رضی از کنایات و تشبیهات عجیب است و منظور امام علیه السلام این است که انسان تا خواب نرفته میتواند خود را حفظ کند تا وضوی او باطل نشود اما زمانی که به خواب رفت اعضای او سست میشود و نمیتواند خود را حفظ کند و ای بسا چیزی از او خارج شود و وضو باطل گردد و در واقع فلسفه بطلان وضو بهسبب خواب،ممکن است همین باشد.
در احادیث اهل سنت جملهای در ذیل این حکمت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که این معنا را روشنتر میسازد.در کتاب مغنی ابن قدامه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نقل شده است که فرمود:
«العَینُ وِکاءُ السَّهِ فَمَن نامَ فلیتَوضّأ» .(1)
1) مغنی ابن قدامه، ج ۱، ص ۱۶۵.
این گفتار پرمعنی پیام مهمی در زمینه مسائل اجتماعی و اخلاقی و سیاسی دارد و به ما میگوید.اگر چشمانتان بسته باشد خطاهای زیادی از شما سرمیزند.
کسی که چشمبسته بر سر سفره غذا بنشیند نمیتواند خوب و بد و آنچه را برای او نافع یا زیانبار است تشخیص دهد.
کسی که چشمبسته در مسائل سیاسی وارد میشود ممکن است سرنوشت جامعهای را به خطر بیفکند.
کسی که چشمبسته دوست انتخاب میکند ای بسا دوستانی را برگزیند که بلای جان او شوند.
خلاصه هرکس چشمبسته به راهی برود آینده مبهم و یا خطرناکی دارد.چشم در واقع طنابی است که بر دهانه زشتیها و بدیها و ناهنجاریها گره میزند.
نویسنده معروف مصری،محمّد عبده در شرح نهجالبلاغه خود در شرح این کلام میگوید:این سخن در واقع مثالی است برای فایده چشم در حفظ انسان از آنچه از پشت سرش (ناآگاهانه) ممکن است به او برسد و اینکه فایده چشم تنها این نیست که صاحبش را از آنچه دربرابر اوست حفظ کند بلکه باید از آنچه پشت سر اوست نیز آگاه گردد و وی را حفظ کند و این در واقع ارشادی است به وجوب بینا بودن در مواردی که غفلتزاست.
و در پایان میگوید:آنچه سزاوار سخنی است که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله یا از امیرمؤمنان علیه السلام در این زمینه نقل شده،همین است.(1)
البته این سخن نباید بدان معنا باشد که مفهوم اصلی کلام امام علیه السلام یا کلام رسول اللّه صلی الله علیه و آله در مورد مبطلات وضو نادیده گرفته شود در واقع،کلام،یک مفهوم مطابقی دارد و یک سلسله معانی التزامی.
1) شرح نهج البلاغة عبده، ص ۵۷۸
[[و قال علیهالسلام ]]
فِی کَلَامٍ لَهُ:
وَ وَلِیَهُمْ وَالٍ فَأَقَامَ وَ اسْتَقَامَ،حَتَّی ضَرَبَ الدِّینُ بِجِرَانِهِ.
امام علیه السلام در کلام خویش فرمود:
یک والی (الهی) بر مسلمانان حکومت کرد و حق را برپا داشت و خود در جاده حق گام برداشت تا آنجا که شتر دین گلوگاه خود را بر زمین نهاد و اسلام استقرار یافت (این سخن اشاره زیبایی است به وضع شتران هنگامی که به مقصد میرسند
و از پیمودن راه راحت میشوند،استراحت میکنند آنگونه که
گلوگاه خود را بر زمین مینهند).(1)
مرحوم خطیب در کتاب مصادر تنها چیزی که در این جا نقل می کند کلام ابن ابی الحدید است که می گوید:
این گفتار حکیمانه بخشی از خطبه ای طولانی است که امام علی هنگام خلافتش آن را ایراد فرمود و موقعیت خود را نسبت به پیغمبر اکرم عنواة و وضع مسلمانان را بعد از آن حضرت بیان کرد. سپس نتیجه گیری می کند: از کلام ابن ابی الحدید استفاده میشود که او دسترسی به خطبه ای در غیر نهج البلاغه پیدا کرده که در آن روز در میان اندیشمندان رواج داشته و این جمله بخشی از آن بوده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۶).
1) سند گفتار حکیمانه:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آیین الهی را سامان بخشید
امام علیه السلام در این گفتار پرمعنی خویش اشاره به شخصی کرده که نام او را نبرده و از خدمات او تعریف میکند میفرماید:«یک والی (الهی) بر مسلمانان حکومت کرد و حق را برپا داشت و خود در جاده حق گام برداشت تا آنجا که شتر دین گلوگاه خود را بر زمین نهاد و اسلام استقرار یافت (این سخن اشاره زیبایی است به وضع شتران هنگامی که به مقصد میرسند و از پیمودن راه راحت میشوند،استراحت میکنند آنگونه که گلوگاه خود را بر زمین مینهند)»؛ (فِی کَلَامٍ لَهُ:وَ وَلِیَهُمْ وَالٍ فَأَقَامَ وَ اسْتَقَامَ،حَتَّی ضَرَبَ الدِّینُ بِجِرَانِهِ).
در تفسیر این سخن و اینکه امام علیه السلام اشاره به چه کسی نموده نظرات مختلفی در میان شارحان نهج البلاغه وجود دارد که میتوان آن را در سه نظر خلاصه کرد:
نخست اینکه منظور،پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله است که بر مردم حکومت کرد و امور را سامان داد و خود در مسیر صحیح الهی گام برداشت تا زمانی که اسلام سراسر جزیره العرب را فراگرفت و آرامشی پیدا شد آنگونه که شتر هنگامی که به مقصد میرسد میخوابد و گلوگاه خود را بر زمین مینهد.
محمّد عبده،دانشمند معروف مصری در شرح نهجالبلاغه خود میگوید:
منظور از والی در اینجا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است که مردم را سرپرستی کرد و سیاست شریعت را در میان آنها گسترش داد.آنگاه اضافه میکند:بعضی
گفتهاند که منظور از این شخص،عمر بن خطاب است.(1)
ولی روشن است که خود او نظریه دوم را نپذیرفته است.
مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود موسوم به فی ظلال نهج البلاغه همین نظریه را تأیید میکند و میگوید:منظور از والی در اینجا رسول خدا صلی الله علیه و آله است همان گونه که در شرح شیخ محمّد عبده آمده و معنی کلام امام علیه السلام این است که اسلام در زمین مستقر شد و خداوند به برکت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آن را بر ادیان دیگر برتری داد.(2)
نظریه دیگر این است که منظور از این شخص،خلیفه دوم میباشد که در زمان او اسلام گسترش فراوانی یافت و فتوحات زیادی برای مسلمین رخ داد به گونهای که اسلام قسمت عمده جهان متمدن آن روز را زیر بال و پر خود قرار داد.
ابن ابی الحدید از طرفداران سرسخت این نظریه است.
آنها برای اثبات این نظریه معتقدند که این جمله بخشی از خطبهای بوده که امام علیه السلام ایراد فرموده و بخشی از آن خطبه طبق آنچه ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود آورده چنین است:
«فاختارَ المُسلمون بعده بآرائهم رجلاً منهم،فقارَبَ وَ سدّدَ حَسَبِ استِطاعَتِه علی ضَعفٍ و عَجزٍ کانا فیه ثمّ وَلِیهم بعده والٍ فأقام و استَقام حتّی ضرب الدّین بِجِرانه علی عَسفٍ و عَجزٍ کانا فیه ثم استخلَفوا ثالثاً لم یکن یملِک أمرَ نَفسِه شیئاً غَلَبَ علیه أهلُهُ فَقادوه إلی أهوائهم کما یقودُ الوَلیدهَ البَعیرُ المَخطومُ فلم یَزلُ الأمرُ بینه و بینِ النّاس یَبعُد تارهً و یَقرُب أخری حتّی نَزَوا علیه فَقَتَلوه،ثمّ جاءوا بی مَدَبَّ الدَّبا یریدونَ بَیعَتی؛مسلمانان،بعد از او (بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله) به آرای خود مردی را انتخاب کردند که به افکار آنها نزدیک شد و بهاندازه توان خود
کارها را محکم نمود با اینکه ضعف و ناتوانیهایی نیز داشت سپس بعد از آنها مردی بر آنها حکومت کرد که حق را برپا داشت و در مسیر حق گام برمیداشت تا زمانی که دین گسترش یافت و همچون شتری که به مقصد میرسد و آرام میگیرد و گلوی خود را بر زمین مینهد آرامش در جهان اسلام پیدا شد هر چند او نیز دارای خشونت فراوان و عدم اعتدال در پیمودن راه بود سپس شخص سومی را به خلافت برگزیدند که مالک چیزی از امور خود نبود خاندان او بر او چیره شدند و او را بهسوی خواستههای نادرست خود سوق دادند همانگونه که بچهشتر مهارزده را به هر طرف میبرند و این وضع همچنان بین او و بین مردم ادامه یافت.گاه از مردم دور میشد و گاه به آنها نزدیک میگردید تا(مردم به جان آمدند و) او را به قتل رساندند سپس به سراغ من آمدند و همچون سیل خروشانی اطراف مرا گرفتند تا با من بیعت کنند».(1)
البته اگر صحت این خطبه را بپذیریم-هر چند مرحوم علامه امینی آن را شدیدا انکار کرده و از مجعولات میشمرد(2)-مشکل مهمی طبق عقاید شیعه ظاهر نمیشود چرا که امام علیه السلام گرچه کارهایی از خلیفه دوم را ستوده اما اعمال دیگری از او را نکوهش کرده و او را به خشونت و عدم اعتدال در پیمودن راه توصیف کرده است.
نویسنده کتاب تمام نهج البلاغه این جمله را ضمن نامهای بیان کرده که امام علی علیه السلام در پاسخ سؤالات مردم درباره خلفای پیشین نگاشت و دستور داد هر روز جمعه آن را در نقاط مختلف برای مردم بخوانند و آن نامه بسیار طولانی و مفصل است و جمله مذکور در ضمن آن آمده است.
نویسنده این کتاب در پایان این نامه منابع متعددی برای آن ذکر کرده است
ولی چنان نیست که تمام آنچه او آورده در یک منبع باشد بلکه ظاهراً قسمتهای مختلفی از آن در منابع گوناگونی بوده و او آنها را به هم پیوند داده است.(1)
نظریه سوم اینکه آنچه امام علیه السلام در تمجید از خلیفه اول و دوم ذکر کرده از باب تقیه و ملاحظه حال مردم بوده چرا که گروه زیادی تحت تأثیر تبلیغات پرشور طرفداران خلفای نخستین بودند و مقاومت در مقابل اعتقادات آنها موجب تنش فراوانی میشد.امام علیه السلام در این بخش از سخنان خود مصلحت را در آن دیده که نخست خدمات آنها را بستاید سپس به نقاط ضعف آنها اشاره کند ولی در مورد خلیفه سوم که حتی مردم آن زمان اعتقاد چندانی به او نداشتند و از محبوبیت عامه برخوردار نبود تقیه را کنار گذاشته و با صراحت به اشتباهات او اشاره فرموده است.
ولی با توجه به اینکه اصالت این خطبه و نامه ثابت نیست تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
در بعضی از کتب معروف،مانند کشف المحجه سید بن طاووس و المسترشد محمّد بن جریر طبری نامه فوق از مرحوم کلینی در کتاب الرسائل نقل شده است (متأسفانه الرسائل،امروز در دست ما نیست و به همین دلیل از دو کتاب فوق نقل کردیم) ولی جملهای که مرحوم سید رضی آورده در آن نامه نیست.بنابراین احتمال دیگری وجود دارد و آن اینکه نامه مزبور خالی از این جمله بوده و بعداً این جمله را که امیر مؤمنان علی علیه السلام در جای دیگر بیان کرده به آن افزودهاند و محتوای نامه دگرگون شده است.
1) تمام نهج البلاغه، ج ۷، ص ۲۶۰-۳۳۱
[[و قال علیهالسلام ]]
یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ عَضُوضٌ،یَعَضُّ الْمُوسِرُ فِیهِ عَلَی مَا فِی یَدَیْهِ وَ لَمْ یُؤْمَرْ بِذلِکَ،قَالَ اللّهُ سُبْحَانَهُ:« وَ لَا تَنْسَوا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ ».تَنْهَدُ فِیْهِ الْأَشْرَارُ،وَ تُسْتَذَلُّ الْأَخْیَارُ،وَ یُبَایِعُ الْمُضْطَرُّونَ،وَ قَدْ نَهَی رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله عَن بِیَعِ الْمُضْطَرِّینَ.
امام علیه السلام فرمود:
زمانی بر مردم فرا میرسد که ثروتمندان بر آنچه در دست دارند دندان میفشارند در حالی که چنین دستوری به آنها داده نشده است (بلکه به عکس) خداوند سبحان میفرماید:«احسان و بخشش را در میان خود فراموش نکنید»(و در آن زمان) اشرار و بدان بر مردم مسلط میشوند و نیکان و پاکان را خوار میکنند و مردم بینوا هستی خود را از روی اضطرار (به قیمت کم) میفروشند در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله از چنین معاملهای نهی فرموده است.(1)
اضافه میکنیم که این کلام شریف در کتاب صحیفة الامام الرضاعی که منسوب به آن حضرت است و از اصول اربع مائة به شمار آمده از جدش امام علی بن ابی طالب ما نقل شده است. (با تفاوت هایی)
1) کتاب های خود آورده اند، از جمله مرحوم کلینی در کتاب کافی و صدوق در عیون اخبار الرضا. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۷)
یک پیشگویی مهم
امام در این گفتار پرمعنا که جنبه پیشگویی زمان آینده را دارد اشاره به زمانی میکند که مردم در فشار شدید قرار میگیرند و ارزشهای اسلامی به فراموشی سپرده میشود میفرماید:«زمانی بر مردم فرا میرسد که ثروتمندان بر آنچه در دست دارند دندان میفشارند در حالی که چنین دستوری به آنها داده نشده است (بلکه به عکس) خداوند سبحان میفرماید:«احسان و بخشش را در میان خود فراموش نکنید»(و در آن زمان) اشرار و بدان بر مردم مسلط میشوند و نیکان و پاکان را خوار میکنند و مردم بینوا هستی خود را از روی اضطرار (به قیمت کم) میفروشند در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله از چنین معاملهای نهی فرموده است»؛ (یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ عَضُوضٌ،یَعَضُّ الْمُوسِرُ فِیهِ عَلَی مَا فِی یَدَیْهِ وَ لَمْ یُؤْمَرْ بِذلِکَ،قَالَ اللّهُ سُبْحَانَهُ:« وَ لَا تَنْسَوا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ ».تَنْهَدُ فِیْهِ الْأَشْرَارُ، وَ تُسْتَذَلُّ الْأَخْیَارُ،وَ یُبَایِعُ الْمُضْطَرُّونَ،وَ قَدْ نَهَی رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله عَن بِیَعِ الْمُضْطَرِّینَ).
«عضوض» از ماده«عضّ»(بر وزن خزّ) در اصل به معنی گازگرفتن با دندان
است،سپس این واژه در مورد مشکلات طاقتفرسا که انسان را شدیداً تحت فشار قرار میدهد اطلاق شده است و«عضوض»صیغه مبالغه از این ماده است و معنی آن در کلام امام علیه السلام زمانی است که بسیار مردم را تحت فشار قرار میدهند.
«تنهد» از ماده«نهد»(بر وزن مهد) به معنی برآمدن چیزی است و در کلام امام علیه السلام به معنی حاکمیت اشرار است.
امام علیه السلام درباره مشکلات و مصائب آن زمان به چهار نکته اساسی اشاره میکند:نخست بخل و امساک ثروتمندان را مطرح میکند.آنها چنان درباره اموالشان سختگیر میشوند که گویا با دندان گرفته و فشار میدهند.
آنگاه میفرماید:این برخلاف دستور اسلام است.خداوند در آیات متعددی از قرآن با صراحت دستور به احسان و نیکی داده،ازجمله در سوره بقره،آیه 237 به این معنی اشاره فرموده که هرگز مسلمانان نباید احسان و بخشش را فراموش کنند گرچه گاهی در مورد مهریه زنان مطلقه میباشد ولی حکمی که در پایان آن آمده عام است و مخاطب آن،همه مسلمانان هستند.
آنگاه به فساد اوضاع سیاسی آن زمان اشاره کرده و سلطه اشرار را بر حکومت اسلامی بیان میدارد سلطهای که عامل مهمی برای فساد تمام مسائل اجتماعی است.
و بهدنبال آن،انزوای نیکان و به خواری کشیدن آنها را مطرح میفرماید.
بدیهی است هنگامی که اشرار زمام حکومت را به دست گیرند اخیار به اجبار منزوی میشوند و از صحنه جامعه کنار میروند.
و درباره چهارمین مفسده آن زمان باز به مسائل اقتصادی برمیگردد و میفرماید:کار به جایی میرسد که افراد از روی اضطرار،اموال خود را به ثمن بخس میفروشند در حالی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از این کار نهی فرموده و در واقع دستور داده است که به اینگونه افراد کمک کنید تا مجبور نشوند اموال خود را
اینگونه بفروشند.درست است که معامله مضطر مانند معامله مکره نیست، معامله مکره باطل است اما معامله مضطر صحیح است اما اگر متمکنان جامعه وظیفهشناس باشند کار به جایی نمیرسد که افراد از روی اضطرار داروندار خود را بفروشند و ضروریات اولیه زندگانی خود را از دست بدهند.
در واقع امام علیه السلام در این پیشبینی،از دو فساد اجتماعی آینده خبر میدهد:
نخست فساد اقتصادی و فاصله شدید طبقاتی که گروهی ثروتمند میشوند و برای ثروتاندوزی تلاش میکنند و اصرار دارند که هیچگونه کمکی به نیازمندان نکنند هر چند همه آن ثروتها را نمیتوانند مورد استفاده قرار دهند.
و فساد دیگر فساد سیاسی جامعه است که گروهی از اشرار زمام امور را به دست گرفته و نیکان و پاکان و صالحان را به حاشیه میرانند.
و آنچه امام علیه السلام در این پیشگویی بیان فرموده به زودی در حکومت بنیامیه بعد از آن حضرت ظاهر شد.معاویه با یارانش بر بیتالمال مسلط شدند کاخها ساختند مجالس عیش و نوش درست کردند و گروه عظیمی از جامعه را به صورت بردگان خود درآوردند.
تفالههای زمان جاهلیت و فرزندان آنها را در پستهای مهم قرار دادند و صحابی راستین پیغمبر صلی الله علیه و آله و فرزندان آنها را خانهنشین ساخته و یا اگر اعتراضی میکردند یا بیم اعتراضی بود به زندان میانداختند و میکشتند و خاموش میکردند.
اینها همان چیزی است که امیرمؤمنان علی علیه السلام در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده که فرمود:«زمانی بر مردم فرا میرسد که از قرآن چیزی جز خطش و از اسلام چیزی جز نامش باقی نمیماند نامشان مسلمان است ولی از همه دورترند مساجد آنها ظاهراً آباد و پرشکوه اما خالی از نور هدایت است فقهای آن زمان (که وابسته به حاکمان جورند) بدترین فقیهانی هستند که در زیر آسمان وجود
دارد فتنهها از آنها برمیخیزد و بهسوی آنها بازمیگردد»؛
(قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله سَیَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ لا یَبْقَی مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا رَسْمُهُ وَ مِنَ الْإِسْلامِ إِلَّا اسْمُهُ یُسَمَّوْنَ بِهِ وَ هُمْ أَبْعَدُ النَّاسِ مِنْهُ مَسَاجِدُهُمْ عَامِرَهٌ وَ هِیَ خَرَابٌ مِنَ الْهُدَی فُقَهَاءُ ذَلِکَ الزَّمَانِ شَرُّ فُقَهَاءَ تَحْتَ ظِلِّ السَّمَاءِ مِنْهُمْ خَرَجَتِ الْفِتْنَهُ وَ إِلَیْهِمْ تَعُودُ) .(1)
کمتر چیزی در اسلام بهاندازه بخل نکوهش شده است.
در روایتی از امام باقر علیه السلام آمده است:«هر روز که خورشید طلوع میکند چهار فرشته همراه آن هستند فرشتهای (خطاب به انسانها) ندا میدهد:ای صاحب نیکی وظیفه خود را انجام ده و بشارت بر تو باد،و فرشتهای صدا میزند:ای صاحب بدی خودداری کن و دست نگه دار،و فرشتهای (به ثروتمندان) ندا میدهد:انفاق کنید تا اموال شما برقرار بماند و به سراغ امساک بروید تا اموالتان تلف شود،و فرشتهای آب بر خورشید میپاشد و اگر چنین نبود زمین شعلهور میشد»؛
(إِنَّ الشَّمْسَ لَتَطْلُعُ وَمَعَهَا أَرْبَعَهُ أَمْلاکٍ مَلَکٌ یُنَادِی یَا صَاحِبَ الْخَیْرِ أَتِمَّ وَ أَبْشِرْ وَ مَلَکٌ یُنَادِی یَا صَاحِبَ الشَّرِّ انْزِعْ وَ أَقْصِرْ وَ مَلَکٌ یُنَادِی أَعْطِ مُنْفِقاً خَلَفاً وَ آتِ مُمْسِکاً تَلَفاً وَ مَلَکٌ یَنْضَحُهَا بِالْمَاءِ وَ لَوْ لا ذَلِکَ اشْتَعَلَتِ الْأَرْضُ)» .(2)
ممکن است منظور از پاشیدن آب بر خورشید این باشد که بادها و بخارهایی از دریا برمیخیزد و حرارت خورشید را بر زمین تعدیل میکند.
اشاره به این است که هر لحظه خداوند میتواند بلایی بر سر مردم بفرستد
و به خورشیدی که مایه حیات و زندگی انسانهاست دستور دهد تمام زمین را شعلهور سازد.
اصولاً مواهب و نعمتهایی که خداوند در اختیار انسانها گذاشته در بسیاری از موارد بیش از نیاز آنهاست به گونهای که میتوانند دیگران را نیز در آن سهیم کنند بیآنکه زیانی به زندگی آنها یا فرزندانشان برسد بلکه به عکس،مایه محبت و آرامش در جامعه میگردد.
ولی با نهایت تأسف گروهی بهدلیل کوتاهبینی و تنگنظری و داشتن بخل،از این کار امتناع میورزند و هیچکس را در این مواهب خدادادی سهیم نمیکنند.
نه تنها سهیم نمیکنند بلکه گاه با نمایش ثروت و قدرت،نمک بر جراحات قلب محرومان میپاشند و گویا از این عمل بسیار زشت،لذت هم میبرند آن چنانکه در حالات قارون ثروتمند قوم بنیاسرائیل در قرآن مجید در سوره قصص آمده است.
احادیث فراوانی نیز در مذمت بخل وارد شده تا آنجا که در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الشّحُّ و الإیمانُ لا یجتَمِعان فی قلبٍ واحدٍ؛ بخل و ایمان در یک قلب جمع نمیشود (آنجا که پای بخل به میان آید ایمان رخت برمیبندد)».(1)
و در حدیث دیگری میخوانیم که امام امیرمؤمنان علیه السلام شنید که کسی میگوید:
«إِنَّ الشَّحِیحَ أَعذرُ مِنَ الظَّالِمِ؛ بخیل از ظالم معذورتر است و گناه او کمتر».
امام علیه السلام فرمود:«دروغ گفتی،ظالم گاهی توبه میکند و استغفار مینماید و حق الناس را به صاحبانش میپردازد ولی بخیل هنگامی که بر سر بخل آید نه زکات میپردازد نه صدقه نه صله رحم میکند نه پذیرایی از میهمان نه انفاق در راه خدا و نه کارهای نیک (و بر همان حال میماند).و بر بهشت حرام است که بخیل وارد آن شود»؛
(فَقَالَ لَهُ کَذَبْتَ إِنَّ الظَّالِمَ قَدْ یَتُوبُ وَ یَسْتَغْفِرُ وَ یَرُدُّ الظُّلَامَهَ عَلَی
1) جامع السعادات، ج ۲، ص ۱۱۱.
أَهْلِهَا وَ الشَّحِیحُ إِذَا شَحَّ مَنَعَ الزَّکَاهَ وَ الصَّدَقَهَ وَ صِلَهَ الرَّحِمِ وَ قِرَی الضَّیْفِ وَ النَّفَقَهَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ أَبْوَابَ الْبِرِّ وَ حَرَامٌ عَلَی الْجَنَّهِ أَنْ یَدْخُلَهَا شَحِیحٌ) .(1)
همه فقها اتفاق نظر دارند که بیع مکره باطل است و مکره به کسی میگویند که او را به اجبار وادار به فروش چیزی از اموالش کنند یا با تهدید جانی یا مالی یا عرض و آبرو،و قرآن مجید با صراحت میگوید:تجارت باید با رضایت طرفین باشد و غیر آن را مصداق اکل مال به باطل شمرده است:« لَا تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ إِلَّا أَنْ تَکُونَ تِجَارَهً عَنْ تَرَاضٍ مِّنْکُمْ ».(2)
و اما بیع مضطر باطل نیست چراکه منظور از مضطر کسی است که به میل خود اموالش را میفروشد ولی ضرورتی در زندگی او پیش آمده که اقدام به فروش اموالش میکند مثل اینکه فرزندی دارد که به بیماری سختی مبتلا شده و یا در تجارت ورشکست گردیده و برای حفظ آبروی خود ناچار است خانهاش را بفروشد و به طلبکاران دهد.اینگونه معاملات قطعاً باطل نیست و اگر باطل باشد شخص مضطر از حال اضطرار بیرون نخواهد آمد.
ولی از آنجا که مسلمانان باید در مشکلات به یاری هم برخیزند چنین معاملاتی مکروه است به ویژه اینکه در بسیاری از موارد متاع خود را به زیر قیمت میفروشند.باید به حکم اخوت اسلامی به چنین افرادی وام دهند یا کمک بلاعوض کنند تا آنها مجبور نشوند ضروریات زندگی خود را بفروشند.
به همین دلیل معامله با مضطر،مکروه شمرده شده است.
مرحوم شیخ طوسی در استبصار بعد از نقل این روایت (کلام حکیمانه
امام علیه السلام البته با تفاوتی)،از امام صادق علیه السلام این جمله را در ذیل این حدیث آورده است:
«اولئک هم شِرارُ النّاس؛ کسانی که با مضطرین معامله میکنند (و رحم ندارند) بدترین مردماند».
سپس روایت دیگری از امام صادق علیه السلام نقل میکند که کسی به آن حضرت عرض کرد:
«إنّ النّاس یَزعُمون أنّ الرِّبح علی المُضطَرِّ حَرامٌ و هو مِن الرِّبا فقال و هل رأیتَ أحداً اشتری غنِیّاً أو فقیراً إلّا من ضَرورهٍ قد أحلّ اللّهُ البیعَ و حرّم الرِّبا؛ مردم گمان میکنند سودبردن از معامله مضطر حرام است و آن نوعی رباخواری است.امام علیه السلام فرمود:آیا احدی را سراغ داری چه غنی باشد یا فقیر که معاملاتش بهدلیل ضرورتها نبوده باشد؟ خداوند بیع را حلال شمرده و ربا را حرام».(1)
مرحوم شیخ طوسی روایت نهی را حمل بر اکراه کرده و روایت دوم را حمل بر مضطر.
ولی ظاهراً چنین نیست؛منظور از مضطر در روایت اول کسی است که به اصطلاح،کارد به استخوانش رسیده و اموال خود را به قیمت نازل میفروشد، معامله با چنین کسی مکروه است و باید بهجای خریدن اموال آنها به قیمت کم، به آنها کمک کرد.
ولی منظور از مضطر در روایت دوم ضرورتهای روزانه زندگی است که همه مردم دارند.طبیعی است که هر کسی که چیزی را خرید و فروش میکند لابد نیاز به آن دارد و در اینگونه نیازهای عادی،گرفتن سود عادلانه اشکالی ندارد.
1) استبصار، ج ۳، ص ۷۱ و ۷۲، بعضی از شارحان نهج البلاغه نیز همین معنا را انتخاب کرده اند.
[[و قال علیهالسلام ]]
یَهْلِکُ فِیَّ رَجُلاَنِ:مُحِبٌّ مُفْرِطٌ،وَ بَاهِتٌ مُفْتَرٍ.
امام علیه السلام فرمود:
دو کس در مورد من هلاک خواهند شد:دوستی که در حق من افراط و غلو میکند و دشمنی که بهتان میزند و افترا میبندد.(1)
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: مانند همین کلام در خطبه ۱۲۵ و در حکمت ۱۱۷ گذشت و منابع آن را در آن جا بیان کردیم و به نظر می رسد امام علی این سخن را در چند مورد بیان فرموده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۷) نامبرده در ذیل حکمت ۱۱۷ می افزاید که این سخن به صورت متواتر از امیر مؤمنان علی علیه السلام با الفاظ مختلف نقل شده است و از جمله کسانی که قبل از سید رضی آن را نقل کردهاند ابوعثمان جاحظ در کتاب الحیوان و بیهقی در المحاسن و مرحوم صدوق در امالی است.
سید رضی در ذیل این کلام میگوید:«این سخن مانند سخن دیگری است که از امام علیه السلام نقل شده است:دو کس درباره من هلاک شدهاند:دوست غلوکننده و دشمن کینهتوز»؛
(قال الرضیّ:و هذا مِثلُ قَولهِ علیه السلام:هَلَکَ فِیَّ رَجُلانِ:مُحِبٌّ غالٍ و مُبْغِضٌ قالٍ) .
1) سند گفتار حکیمانه:
هر دو گروه هلاک میشوند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو گروه از منحرفان اشاره کرده و همه آنها را اهل هلاکت میشمرد میفرماید:«دو کس در مورد من هلاک خواهند شد:
دوستی که در حق من افراط و غلو میکند و دشمنی که بهتان میزند و افترا میبندد»؛ (یَهْلِکُ فِیَّ رَجُلاَنِ:مُحِبٌّ مُفْرِطٌ،وَ بَاهِتٌ مُفْتَرٍ).
و همانگونه که سید رضی گفته،شبیه این سخن در حکمت 117 گذشت.
هنگامی که به تاریخ زندگی پرفرازونشیب این امام بزرگوار مراجعه میکنیم میبینیم که درباره کمتر کسی اینگونه افراط و تفریط شده است.
گروهی آن حضرت را خدا دانستهاند که به غُلات معروف شدهاند.
شیخ مفید (متوفای 413) در کتاب تصحیح الاعتقاد میگوید:غلات که از متظاهرین به اسلام بودهاند کسانی بودهاند که امیر مؤمنان علی علیه السلام و ائمه هدی علیهم السلام از فرزندان آن حضرت را به خدایی یا نبوت نسبت میدادند و در بیان فضایل آنها از حد گذشته و طریق افراط را پیمودهاند.این گروه در شمار گمراهان و کافراناند حتی امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمان کشتن و سوزاندن آنان را صادر کرد و ائمه طاهرین علیهم السلام نیز در حق آنها به کفر و خروج از اسلام حکم کردهاند.(1)
1) تصحیح الاعتقاد، ص ۱۳۱
غالیان،خود به گروههای مختلفی تقسیم شدهاند که مشاهیر آنها عبارتاند از:آل مشعشع،اباحیه،احمدیه،اخیه،ازدریه،اسحاقیه،بکتاشیه،تناسخیه، شلمغانیه و گروههای زیاد دیگر.(1)
شرح بیشتر را دراینباره در پایان همین بحث در بخش نکتهها خواهیم آورد ان شاء اللّه.
نقطه مقابل غالیان،گروهی هستند که به نواصب یا ناصبیها معروف شدند و آنها کسانی بودند که با آن حضرت عداوت و دشمنی میکردند و نمونه آن در زمان آن حضرت،خوارج و گروهی از اهل شام بودند.
و قابل توجه اینکه آن حضرت و امامان بعد از آن حضرت از هر دو گروه تبری جستند و حکم به کفر هر دو کردند.
ابن ابی الحدید شرحی در ذیل این گفتار حکیمانه دارد که از جهاتی قابل توجه است.او چنین میگوید:کسانی که درباره امام علیه السلام (ازنظر معنوی و عقیدتی) هلاک میشوند افراطگران و تفریط کنندگاناند.اما افراطگران همان غُلاتاند و کسانی که قائل به تکفیر بزرگان صحابه و نفاق یا فسق آنها میشوند و اما تفریط کننده کسی است که آن حضرت را از مقامش پایین میآورد یا کینه او را به دل گرفته یا با او به جنگ برخاسته یا عداوتی در درون با او دارد و لذا اصحاب ما (اشاره به کسانی است که با او همعقیدهاند) اصحاب نجات و خلاص و رستگاری در این مسأله هستند زیرا آنها طریق اعتدال را پیمودهاند، درباره امام علیه السلام میگویند که او برترین خلایق در آخرت است و والاترین منزلت را در بهشت دارد و برترین خلق (بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله) در دنیاست و بیش از همه خصایص برجسته و مزایا و مناقب دارد و هرکس با او دشمنی کند و یا به جنگ با او برخیزد یا کینه او را به دل بگیرد دشمن خداست و همیشه در آتش
1) لغت نامه دهخدا، ماده غلات (با تلخیص)
دوزخ با کفار و منافقین خواهد ماند مگر اینکه از کسانی باشد که توبهاش ثابت شده باشد و با محبت و علاقه به او،از دنیا رفته باشد.
اما بزرگان و مهاجرین و انصار،آن کسانی که امامت و خلافت را قبل از او بر عهده گرفتند اگر علی علیه السلام را انکار کرده باشند و آن حضرت بر آنها خشمگین شده باشد تا چه رسد به اینکه شمشیر بر آنها بکشد و آنها را بهسوی خویشتن دعوت کند،ما آنها را از هالکین میدانیم آنگونه که اگر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بر آنها غضب میکرد؛زیرا ثابت شده است که رسول اللّه صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود:
«حَرْبُک حَربی وسِلمُک سِلْمی؛ جنگ با تو جنگ با من است و صلح با تو صلح با من» و نیز ثابت است که پیغمبر صلی الله علیه و آله در حق او فرمود:
«اللهمّ والِ مَن والاهُ و عادِ مَن عاداه» و نیز فرمود:
«لا یُحِبّک إلّا مؤمِنٌ و لا یَبغُضُک إلّا مُنافِق» .
سپس ابن ابی الحدید برای اینکه اعتقادش را به خلفای پیشین توجیه کند چنین میگوید:ولی ما دیدهایم که علی علیه السلام به خلافت آنها رضایت داد و با آنها بیعت کرد و پشت سر آنها نماز خواند و با آنها پیوند ازدواج برقرار کرد و از بیتالمال که در دست آنها بود استفاده میکرد.ما هم نباید از آنچه آن حضرت انجام داد تجاوز کنیم آیا نمیبینی هنگامی که آن حضرت از معاویه برائت جست ما هم برائت جستیم و هنگامی که او را لعن کرد ما هم لعن کردیم و هنگامی که به گمراهی کسانی از اهل شام که در میان آنها از بقایای صحابه مانند عمرو بن عاص و فرزندش عبد اللّه وغیر آنها بودند حکم کرد،ما هم حکم به گمراهی آنها کردیم؟
و در پایان میافزاید:خلاصه اینکه ما میان او و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تفاوتی جز رتبه نبوت قائل نیستیم و غیر از آن تمام فضائلی را که آن حضرت داشت برای علی علیه السلام نیز قائلیم.در عین حال،بزرگان صحابه را که برای ما ثابت نیست علی علیه السلام آنها را نکوهش کرده باشد،نکوهش نمیکنیم.(1)
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰ ص ۲۲۰.
البته توجیهاتی که ابن ابی الحدید برای پذیرش خلافت خلفای پیشین ذکر کرده و معتقد است امام علیه السلام درباره آنها هیچگونه طعن و مذمتی نداشته،صحیح نیست زیرا آن حضرت در روایات مختلف ازجمله خود نهج البلاغه کراراً به صورت صریح یا کنایه از غصب حقش بهوسیله آنها نکوهش شدید کرده است.
غلات کسانی هستند که درباره پیشوایان دین،غلو کرده و آنها را برتر از یک انسان بافضیلت دانسته و صفات خدایی برای آنها قائل شدهاند.
تاریخ نشان میدهد که قبل از اسلام نیز غلو درباره پیشوایان دینی وجود داشته و بعضی معتقدند که در طول تاریخ همواره در میان افراد نادان بوده است.
ازجمله مصادیق روشن آن،غلو مسیحیان درباره حضرت عیسی علیه السلام و مریم علیها السلام است که آنها را از خدایان سهگانه شمردهاند.قرآن مجید شدیداً آنها را از این کار نهی کرده،میفرماید:« یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لَا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَ لَا تَقُولُوا عَلَی اللّهِ إِلَّا الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللّهِ وَ کَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَی مَرْیَمَ وَ رُوحٌ مِّنْهُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لَا تَقُولُوا ثَلَاثَهٌ انتَهُوا خَیْراً لَّکُمْ إِنَّمَا اللّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ سُبْحَانَهُ أَنْ یَکُونَ لَهُ وَلَدٌ لَّهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ وَ کَفَی بِاللّهِ وَکِیلاً »؛ای اهل کتاب! در دین خود،غلوّ (و زیاده روی) نکنید؛و درباره خدا؛غیر از حق نگویید.مسیح-عیسی بن مریم-فقط فرستاده خدا،(و مخلوق) و کلمه اوست؛ که او را به مریم القا نمود؛و روحی (شایسته) از طرف او بود.پس به خدا و پیامبران او ایمان بیاورید و نگویید:«(خداوند) سهگانه است.»(از این سخن) خودداری کنید که برای شما بهتر است.خدا،تنها معبود یگانه است؛او منزه است که فرزندی داشته باشد؛(بلکه) از آن اوست آنچه در آسمانها و زمین
است؛و برای تدبیر و سرپرستی آنها،خداوند کافی است».(1)
در آیه 116 سوره مائده و بعضی دیگر از آیات نیز به این معنی اشاره شده است.
در اسلام نیز به نظر میرسد که نخستین بار جمعی تصمیم داشتند راه غلو را درباره پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بپیمایند که حضرت آنها را نهی کرد و به آنها فرمود:
«لا تَرْفَعُونِی فَوْقَ حَقِّی فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَی اتَّخَذَنِی عَبْداً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَنِی نَبِیّاً؛ مرا بالاتر از حقم قرار ندهید زیرا خداوند مرا بهعنوان بنده خود پذیرفته پیش از آنی که مقام نبوت بدهد».(2)
در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم که فرمود:
«رَجُلانِ لَا تَنَالُهُمَا شَفَاعَتِی صَاحِبُ سُلْطَانٍ عَسُوفٍ غَشُومٍ وَ غَالٍ فِی الدِّینِ مَارِقٌ؛ دو گروه از امت من هستند که هرگز شفاعت من به آنها نمیرسد:کسی که با حاکم سختگیر ظالمی همراهی کند و کسی که در دین غلو نماید و از آن فراتر برود».(3)
سپس در عصر امام امیر مؤمنان علی علیه السلام غلو به اوج خود رسید و گروهی رسماً قائل به الوهیت آن حضرت شدند که حکمت مورد بحث و مشابهات آن در نهجالبلاغه شاهد گویای آن است.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که خطاب به امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:
«أَنْتَ فِی الْجَنَّهِ یَا عَلِیُّ وَ شِیعَتُکَ وَ مُحِبُّ شِیعَتِکَ وَ عَدُوُّکَ وَ الْغَالِی فِی النَّارِ؛ ای علی! تو و شیعیان و دوستان شیعیانت در بهشت خواهید بود اما دشمنت و همچنین کسی که درباره تو غلو کند در آتش دوزخ است».(4)
این مسأله همچنان ادامه یافت تا زمان امام صادق علیه السلام که غلات به فریب
جوانان پرداختند و آن حضرت در حدیثی فرمود:
«احْذَرُوا عَلَی شَبَابِکُمُ الْغُلَاهَ لا یُفْسِدُوهُمْ فَإِنَّ الْغُلاهَ شَرُّ خَلْق اللّه یُصَغِّرُونَ عَظَمَهَ اللَّهِ وَ یَدَّعُونَ الرُّبُوبِیَّهَ لِعِبَادِ اللَّه؛ مراقب باشید غلات،جوانان شما را نفریبند و فاسد نکنند زیرا غلات بدترین خلق خدا هستند عظمت خدا را کوچک میشمرند و ربوبیت را برای بندگان خدا قائلاند».(1)
به نظر میرسد این صفت زشت از یکی از این دو چیز سرچشمه میگیرد:
نخست،نشناختن خداوند و عدم آگاهی از حقیقت آفرینش بشر.کسی که بداند خداوند وجودی است از هر نظر نامحدود،علمش،قدرتش،وجودش و دیگر صفاتش هرگز حد و پایانی ندارد ولی انسانها هر قدر والامقام باشند ازنظر عمر و قدرت و علم و سایر صفات،دارای محدودیتهایی هستند چگونه ممکن است صفات دریا را برای قطره آبی قرار دهد؟ یا نور آفتاب را با نور یک چراغ یکسان بشمرد؟ ولی آنها که از این مسائل غافلاند دست به دامن غلو میزنند و تمام صفات خدا یا بعضی از صفات او را برای بعضی از بندگانش قائل میشوند.
دیگر اینکه انسان بر اثر حب ذات افراطی علاقه دارد هرچه متعلق به اوست بسیار مهم باشد تا او نیز بر اثر انتساب به آن کسب اهمیت کند.گاه پدرش را تجلیل میکند و صفاتی که هرگز در او وجود نداشته برای او میشمرد تا خودش که فرزند اوست در سایه این دروغپردازیها بزرگ جلوه کند.
این امر در مورد پیشوایان نیز صادق است،سعی میکند پیشوایش را در حد خدایی توصیف کند تا خود نیز که پیرو چنین پیشوایی است از این طریق عظمتی کسب نماید.
گاه مشاهده معجزات و کرامات از اولیای دین نیز سبب میشود که افراد نادان به آنها نسبت خدایی بدهند در حالی که آنها تصریح میکردند که آنچه ما انجام
1) بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۶۵
میدهیم به اذن و اراده خداوند است و در واقع از اوست نه از ما.
در فقه اسلامی ازجمله گروههایی که محکوم به نجاست شدهاند غلات میباشند و به عکسِ آنچه دشمنان شیعه به شیعه نسبت میدهند بزرگان شیعه همه دشمن غلات بودهاند و آنها را شدیداً محکوم کردهاند.
البته نمیتوان انکار کرد که بعضی از گویندگان کمسواد یا بیسواد برای اظهار فضل یا ابراز علاقه شدید به پیغمبر اکرم و امامان معصوم علیهم السلام مطالبی را میگویند که مصداق آشکار غلو است و ما همواره آنها را از این کار برحذر داشتهایم تا روشن شود که آنچه آنها میگویند تعلیمات مذهب شیعه نیست.و بر همه بزرگان دین و علمای راستین فرض است که این افراد را نصیحت کنند و اگر نصیحتپذیر نیستند از خود برانند تا کسی تصور نکند شیعیان طرفدار غلوند.
در بعضی از روایات آمده است که امام امیر مؤمنان علی علیه السلام گروهی را که در حق او غلو کردند و هرچه آنها را نصیحت کرد گوش ندادند اعدام فرمود.
البته فضایل امامان علیهم السلام فوقالعاده زیاد است همانگونه که در احادیث متعدد ازجمله در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«إِیَّاکُمْ وَ الْغُلُوَّ فِینَا قُولُوا إِنَّا عَبِیدٌ مَرْبُوبُونَ وَ قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ؛ از غلو درباره ما بپرهیزید و بگویید که ما بندگانی هستیم تحت ربوبیت پروردگار ولی در فضل ما هرچه میخواهید بگویید».(1)
تصور نشود که غلات فقط در میان بعضی از فرق شیعه که از تعلیمات اهلبیت علیهم السلام دور بودند پیدا شدند در میان اهل سنت نیز غلات کم نبودند ازجمله اینکه به موازات روایاتی که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره فضایل علی علیه السلام نقل شده روایاتی درباره خلفای نخستین جعل کرده و آنها را به مقامات فوقالعاده ارتقا دادند و جالب اینکه بعضی از بزرگان اهل سنت حداقل به
1) خصال شیخ صدوق (بنابر نقل میزان الحکمه در ماده غلو)
مجعول بودن بخشی از روایات مذکور تصریح کردهاند.
از آن مهمتر غلو عجیبی است که درباره صحابه از سوی علمای آنها عنوان شده و آن اینکه همه آنها بدون استثنا عادل بودهاند؛در حالی که قرآن با صراحت میگوید:گروهی در میان مسلمانان بودند که ظاهراً جزء صحابه محسوب میشدند اما در باطن منافق بودند؛(1)که در سورههای مختلفی از قرآن درباره آنها بحث شده است.با توجه به این آیات چگونه ممکن است آنها عادل باشند؟ اضافه بر این،قرآن درباره بعضی از آنها با صراحت حکم به فسق کرده،آیا فسق با عدالت سازگار است؟
از طرفی میدانیم که بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بعضی از صحابه در اثر فساد اخلاقی محکوم بهحدّ شدند و حد نیز بر آنها جاری شد و از همه مهمتر اینکه جمعی دربرابر امیرمؤمنان علی علیه السلام در آن زمانی که همه مردم با او بیعت کرده بودند به مبارزه برخاستند و به روی او شمشیر کشیدند و گروهی از مسلمانان را در میدان جمل به کشتن دادند.آیا همه آنها عادل بودند؟
نمونه دیگر از غلو در میان اهل سنت اعتقادی است که گروه کثیری از آنها که در زمره صوفیه هستند درباره مشایخ خود دارند که مصداق اتمّ غلو است.
در این زمینه بحث بسیار است که اگر بیش از این ادامه بدهیم از شیوه بحثهای شرح نهج البلاغه خارج خواهیم شد.
«ناصبی»از ماده«نصب»در اصل به معنی برپا داشتن چیزی است و از آنجا که شخص عداوت خویش را آشکار میسازد به او ناصبی گفتهاند ولی در عرف فقهای اسلام،ناصبی به کسی گفته میشود که عداوت و بغض علی علیه السلام را در دل
1) ر.ک: توبه، آیه ۱۰۱
دارد و آن را آشکار میسازد.
در کتاب قاموس آمده است:نواصب و اهل نصب کسانی بودند که بغض و عداوت علی علیه السلام را دین خود میشمردند،و به آنها ناصبی میگفتند چون با آن حضرت عداوت و دشمنی داشتند (و یکی از معانی نصب،عداوت و دشمنی است).
همین معنی در کتاب لسان العرب نیز آمده است.
در واقع ناصبیها در طرف تفریط در مقابل غالیان بودهاند گرچه ظهور و بروز شدید آنها در عصر امیرمؤمنان علی علیه السلام بود ولی در زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز ناصبیهایی بودند که با پیغمبر صلی الله علیه و آله دشمنی میورزیدند و ظاهراً در میان مسلمین و صحابه بودند.غالباً عداوت خود را مخفی میداشتند ولی گاه آشکار میساختند.همانگونه که در سوره منافقین آیات 7 و 8 درباره آنها آمده است:
« هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لَا تُنْفِقُوا عَلَی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ حَتَّی یَنْفَضُّوا وَ للّهِِ خَزَائِنُ السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَا یَفْقَهُونَ*یَقُولُونَ لَئِنْ رَّجَعْنَا إِلَی الْمَدِینَهِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ للّهِِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ »؛آنها کسانی هستند که میگویند:«به افرادی که نزد پیامبر خدا هستند انفاق نکنید تا پراکنده شوند» (غافل از این که) خزاین آسمانها و زمین از آنِ خداست،ولی منافقان نمیفهمند.*آنها میگویند:«اگر به مدینه بازگردیم،عزیزان،ذلیلان را بیرون میکنند!»در حالی که عزّت مخصوص خدا و پیامبر او و مؤمنان است؛ولی منافقان نمیدانند».
به یک معنا میتوان گفت که ظهور ناصبیها به صورت آشکار از جنگ جمل شروع شد و سپس در داستان حکمین تشدید گردید و در جنگ نهروان به اوج خود رسید بعداً نیز بهوسیله دارودسته معاویه در شام قوت گرفت و تا آنجا که در تواریخ آمده است هفتاد سال بر منابر-نعوذبالله-سبّ و لعن علی علیه السلام میکردند.
ولی در حال حاضر در میان مسلمین کمتر کسی پیدا میشود که درباره علی علیه السلام یا امامان اهلبیت علیهم السلام اظهار عداوت کند و یا زبان خود را-نعوذبالله-به سبّ و لعن آنان آلوده نماید.
این نکته نیز قابل توجه است که در روایات اهلبیت علیهم السلام ناصبیها در زمره کفار شمرده شدهاند بلکه مصداق بدترین کافران محسوب میشوند.
مرحوم کلینی در کتاب کافی در احکام آب حمام این حدیث را از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود:«از غساله آب حمام استفاده نکنید زیرا فرزندان نامشروع از آن استفاده کردهاند و نیز ناصبیها-دشمنان ما اهل بیت-که بدترین آنها هستند از آن استفاده نمودهاند».(1)
1) کافی، ج ۶، ص ۴۹۸، باب الحمام
وَ سُئِلَ عَنِ التَّوْحِیدِ وَ الْعَدْلِ،
[[فقال علیهالسلام ]]
التَّوْحِیدُ أَلَّا تَتَوَهَّمَهُ،وَ الْعَدْلُ أَلَّا تَتَّهِمَهُ.
از آن حضرت درباره توحید و عدل سؤال شد،
امام علیه السلام فرمود:
توحید آن است که خدا را در وهم و اندیشه نیاوری و عدل آن است که او را متهم نسازی (اشاره به اینکه ذات خداوند در اندیشه هیچکس نمیگنجد و بدانیم در تقسیم نعمتهایش عدالت و حکمت را رعایت میفرماید).(1)
صاحب مصادر بعد از تمجید و ستایش بلیغی از این کلام مولا علی که بعدا به آن اشاره خواهیم کرد می گوید:
این گفتار حکیمانه در غررالحکم با تفاوت روشنی ذکر شده که نشان می دهد آن را از منبع دیگری دریافت داشته است و همچنین راغب اصفهانی در کتاب مفردات (در ماده بصر، با تفاوتی) آن را ذکر کرده است.
(مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۷)
1) سند گفتار حکیمانه:
حقیقت توحید و عدل
امام علیه السلام در این کلام کوتاه و بسیار پرمعنا دو اصل مهم دین را به عالیترین وجهی بیان میکند:«از آن حضرت درباره توحید و عدل سؤال شد،فرمود:
توحید آن است که خدا را در وهم و اندیشه نیاوری و عدل آن است که او را متهم نسازی (اشاره به اینکه ذات خداوند در اندیشه هیچکس نمیآید و در تقسیم نعمتهایش عدالت و حکمت را رعایت میفرماید)»؛ (وَ سُئِلَ عَنِ التَّوْحِیدِ وَ الْعَدْلِ فَقَالَ التَّوْحِیدُ أَلَّا تَتَوَهَّمَهُ،وَ الْعَدْلُ أَلَّا تَتَّهِمَهُ).
توحید در اینجا به معنی خداشناسی است و خداشناسی در صورتی کامل میشود که او را برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم بدانیم و از هرچه دیدهایم و شنیدهایم و گفتهایم فراتر بشماریم.
زیرا آنچه در وهم انسان و خیال و قیاس و عقل او میگنجد محدود است و خداوند وجودی است نامحدود از هر جهت و به همین دلیل همواره بزرگان علم عقاید گفتهاند که کنه ذات خدا بر هیچکس حتی بر انبیا و اولیا روشن نیست.
آنچه از خداوند میدانیم صفات جلال و جمال اوست و افعال و آثاری که صحنه جهان را پر کرده است.
به همین دلیل در روایات دستور داده شده که در ذات خدا اندیشه نکنید که به جایی نمیرسید.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«تَکَلَّمُوا فِی خَلْقِ اللَّهِ وَ لا تَتَکَلَّمُوا فِی اللَّهِ فَإِنَّ الْکَلَامَ فِی اللَّهِ لَا یَزْدَادُ صَاحِبَهُ إِلَّا تَحَیُّراً؛ درباره آفرینش خداوند سخن بگویید ولی درباره کنه ذات او نه،زیرا سخن درباره ذات خدا جز بر حیرت صاحبش نمیافزاید».(1)
و در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ نَظَرَ فِی اللَّهِ کَیْفَ هُوَ هَلَکَ؛ کسی که درباره ذات خدا اندیشه کند که چگونه است؟ گمراه میشود».(2)
و در حدیث دیگری امام باقر علیه السلام میفرماید:
«قل إِیَّاکُمْ وَ التَّفَکُّرَ فِی اللَّهِ وَ لَکِنْ إِذَا أَرَدْتُمْ أَنْ تَنْظُرُوا إِلَی عَظَمَتِهِ فَانْظُرُوا إِلَی عَظِیمِ خَلْقِهِ؛ از تفکر درباره ذات خداوند بپرهیزید و اگر خواستید به عظمت او نگاه کنید به آفرینش عظیم او بنگرید».(3)
حتی در موضوع یگانگی خداوند،در روایات و همچنین در کلمات بزرگان آمده است که توحید به معنی یگانگی او،به معنی توحید عددی نیست که بگوییم خداوند یکی است و دو تا نیست بلکه به این معنی است که هیچچیز مثل او نمیباشد (لیس کمثله شیء) و در سوره توحید نیز میخوانیم:« وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَد ».
ابن ابی الحدید در این زمینه اشعار جالبی دارد میگوید:
فِیکَ یا أُعجوبهَ الکَوْنِ غَدا الفِکْرُ کَلِیلا
أنتَ حَیَّرتَ ذَوِی اللُّبِّ وَبَلْبَلْتَ العُقولا
کُلّما أقْدَمَ فِکْری فِیکَ شِبْراً فِرَّ مِیلا
ناکِصاً یَخبِطُ فی عَمیاءَ لا یهدی السَّبیلا
در تو ای اعجوبه جهان هستی! (ای خدای بزرگ!) فکر،خسته و وامانده شد.
تو صاحبان عقل و اندیشه را حیران ساختهای و خردها را بههم ریختهای.
هر زمان فکر من یک وجب به تو نزدیک میشود یک میل فرار میکند (و از عظمت ذاتت در وحشتی شدید فرو میرود).
آری،به عقب برمیگردد و در تاریکی غرق میشود و راهی بهسوی جلو پیدا نمیکند.(1)
و به گفته شاعر توانای فارسیزبان (سنایی غزنوی):
نتوان وصف تو گفتن که تو در وصف نگنجی نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
همه عزّی و جلالی همه علمی و یقینی همه نوریّ و سروری همه جودی و جزایی(2)
این کلام حکیمانه انسان را به یاد حدیث معروفی میاندازد که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار از امام باقر علیه السلام نقل کرده است که فرمود:
«کُلَّ ما مَیِّزتُمُوه بأوهامِکُم فی أدقِّ مَعانِیه مَخلوقٌ مَصنوعٌ مِثلُکُم مَردودٌ إلیکُم؛ آنچه با وهم و گمان خود در دقیقترین معانی (درباره خدا) فکر میکنید همانند خودتان مخلوق و ساخته شده است و بهسوی شما بازمیگردد (و ذات واجب الوجود، برتر از آن است که مخلوق کسی باشد)».(3)
این نکته نیز قابل توجه است که در تفسیر آیه« وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی »؛همه
چیز بهسوی پروردگارت پایان میگیرد».(1)از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی فَإِذَا انْتَهَی الْکَلامُ إِلَی اللَّهِ فَأَمْسِکُوا؛ خداوند متعال میفرماید:ان الی ربک المنتهی یعنی هنگامی که سخن به خداوند (وکنه ذات او) رسید توقف کنید و چیزی نگویید».(2)
و اما جمله دوم که امام علیه السلام میفرماید:«حقیقت عدل (عدالت خداوند) آن است که او را متهم نسازی»اشاره به این است که کسی عقیده کامل به عدالت خداوند دارد که همه کارهای او را بر وفق حکمت و عدالت بداند.تقسیم نعمتها در میان بندگان،وجود حوادث دردناک در زندگی،هجوم آفات و بلاها در مواقع خاص به فرد یا گروهی؛آری،او همه اینها را از سوی خداوند میداند و او را متهم به ظلم و بیعدالتی نمیکند و مشکل را در نقصان علم و آگاهی خود از مصالح و مفاسد امروز و آینده میشمرد.میگوید:دلیلی ندارد که اینها ظالمانه باشد چراکه خداوند نه نیاز به کسی دارد و نه کاری برخلاف حکمت انجام میدهد.
این مطلب در علم کلام و عقاید در بحث عدل الهی تحت عنوان«فلسفه آفات و بلاها»بهطور مشروح آمده است و ما آن را در کتاب پیام قرآن در بحث عدل الهی بهصورت مشروح آوردهایم.
و بهطور خلاصه امور بسیاری وجود دارد که ما آن را شرّ و آفت مینامیم در حالی که در پشت آن مصلحتی نهفته است و در واقع خیر و برکت است و بسیار میشود که شرور و آفات نتیجه اعمال خود ماست و گاه کیفر الهی برای پاک کردن ما،و گاه هشداری است برای زدودن آثار غفلت و گاه سوء تفاهمهایی است که با دقت زایل میشود و....
مرحوم خطیب در کتاب مصادر در ذیل این گفتار حکیمانه سخنی دارد که با ذکر آن این بحث را که بسیار عمیق و گسترده است پایان میدهیم.
او میگوید:این سخن از کلمات جامع و مانع آن حضرت (صلوات اللّه علیه و سلامه) میباشد که در عین اختصار و فشردگی،اساس تمام بحثهایی است که طرفداران عدل و توحید از مسلمین،آن را گفتهاند و نوشتهاند.
سپس میافزاید:صاحب طراز (امیریحیی علوی زیدی) میگوید:این دو جمله تمام آنچه را علوم توحید با همه وسعتش و علوم حکیمانه با تمام گستردگیاش با لطیفترین و فشردهترین عبارات بیان کرد و اگر در کلام امیر مؤمنان در باب توحید و عدل جز این دو جمله نبود در فضل و مقام آن حضرت و دارا بودن دقیقترین نکات بلاغت کافی بود تا چه رسد به سایر حکمتهای دینی آن حضرت و آداب درخشان علمیه؛و ما به لطایف کلام آن حضرت اشاراتی داشتیم و آنچه را خداوند از اسرار علوم آن حضرت به ما روزی داده بود در شرح کتاب نهجالبلاغه آوردیم و آن کتابی است جامع تمام صفات پسندیده و خصال نیکو درباره دین و دنیا.(1)
و چه غافلاند کسانی که در باب خداشناسی،او را دارای جسم و اعضا میدانند یا میگویند که در آخرت با همین چشم،به صورت حسی دیده میشود و همچنین کسانی که منکر عدالت او هستند اجبار بندگان و سپس مجازات آنها را برای اعمالشان درباره خدا جایز میشمرند و انحرافات فراوانی بهدنبال دورافتادن از چشمه فیض اهلبیت علیهم السلام دامنگیر آنها شده است.و ما افتخار میکنیم که بهعنوان پیروان آن مکتب،اصل عدل را یکی از اصول پنجگانه دین خود میشمریم.
1) مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۷.
[[و قال علیهالسلام ]]
لاَ خَیْرَ فِی الصَّمْتِ عَنِ الحُکمِ،کَمَا انَّه لا خَیْرَ فی القَوْلِ بِالجَهْلِ.
امام علیه السلام فرمود:
خاموش ماندن از گفتار حکمتآمیز خیری ندارد
همانگونه که سخن گفتن نابخردانه.(1)
با توجه به این گفتار حکیمانه عین چیزی است که در حکمت ۱۸۲ آمده و مرحوم خطیب در ذیل آن، مدارک آن را بیان کرده در این جا می گوید: اضافه میکنیم که زمخشری نیز آن را در باب سکوت کتاب ربیع الابرار آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۸).
1) سند گفتار حکیمانه:
حق گفتار صحیح
امام علیه السلام در این گفتار نورانی موارد سکوت و سخن گفتن را به صورت جالب و موجزی بیان کرده،میفرماید:«خاموش ماندن از گفتار حکمتآمیز خیری ندارد همانگونه که سخن گفتن نابخردانه»؛ (لاَ خَیْرَ فِی الصَّمْتِ عَنِ الحُکمِ،کَمَا انَّه لا خَیْرَ فی القَوْلِ بِالجَهْلِ).
همانگونه که در مصادر ذکر شد این کلام شریف یکبار دیگر در نهجالبلاغه در حکمت 182 بدون کمترین تغییری آمده است و این نشان میدهد که مرحوم سید رضی گاه بر اثر فاصله زمانی در گردآوری خطبهها و نامهها و کلمات قصار حکمتآمیز فراموش میکرده که آن را قبلاً ذکر نموده لذا آن را بار دیگر در ضمن کلمات آن حضرت آورده است.
به هر حال منظور امام علیه السلام از واژه«حکم»در اینجا قضاوت و داوری در میان مردم نیست آنگونه که بعضی از شارحان تصور کردهاند زیرا امام علیه السلام آن را در نقطه مقابل جهل قرار داده و میدانیم که نقطه مقابل جهل،علم و دانش و حکمت است.
و اگر به موارد استعمال«حکم»در قرآن مجید و روایات مراجعه کنیم خواهیم دید که«حکم»گاهی به معنای فرمان نبوت و رسالت،گاه به معنای قضاوت،گاه به معنی عقل و خرد و گاه به معنی علم و دانش آمده است.
و معنی اصلی«حکم»بهگونهای که ارباب لغت گفتهاند همان منع کردن به منظور اصلاح است به همین دلیل به لگام حیوان«حَکَمَ»(بر وزن صدف) گفته میشود.سپس این واژه به هرچیزی که بازدارنده است اطلاق شده،مانند علم و دانش و عقل و خرد و حتی قضاوت که جلوی اختلافات را میگیرد.
در ذیل حکمت 182 بیان کردیم که در مورد برتری سکوت و سخن گفتن در میان دانشمندان گفتوگوست:بعضی سکوت را ترجیح میدهند زیرا خطرات و آفات زبان را بسیار میدانند و در واقع نیز همینطور است چراکه گناهان کبیره فراوانی (حدود سی گناه کبیره) با زبان انجام میشود.
از سوی دیگر،بدون سخن،تعلیم و تربیت،امر به معروف و نهی از منکر، اجرای عدالت و فصل خصومت امکانپذیر نیست.
ازاینرو امام علیه السلام بیان دیگری میفرماید که موارد برتری سکوت و برتری سخن گفتن را در آن مشخص کرده است؛آنجا که گفتار حکیمانه مفید و سودمند،راهنما و هدایت کننده است باید سخن گفت و آنجا که گفتار از سر جهل است،غیبت است،تهمت،افترا،دروغ،سخنچینی،مطالب بیهوده و لغو است سکوت ترجیح دارد و البته گاه پیدا کردن مصادیق این دو کمی مشکل است،هوای نفس میگوید:این گفتار حکیمانه است،بگو؛ولیکن شرع و عقل میگویند:سخنی است بیهوده یا فسادانگیز،مگو؛و در اینگونه موارد اگر انسان بر هوای نفس چیره نشود چهبسا سخنان ناپسند را خوب و پسندیده پندارد و به سراغ آن برود و این همان چیزی است که بهعنوان تسویلات نفس و تزئینات شیطان معروف است.
به همین دلیل هنگامی که از امام سجاد علیه السلام سؤال کردند که سکوت بهتر است یا کلام؟ فرمود:«هرکدام آفتی دارد.اگر کلام،خالی از آفت باشد از سکوت بهتر است».
و هنگامی که پرسیدند:به چه دلیل؟ امام علیه السلام دو دلیل جالب بیان کرد:نخست فرمود:
«لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مَا بَعَثَ الْأَنْبِیَاءَ وَ الْأَوْصِیَاءَ بِالسُّکُوتِ إِنَّمَا بَعَثَهُمْ بِالْکَلامِ؛ خداوند متعال انبیا و اولیا را به سکوت کردن مبعوث نکرد بلکه آنها را به سخن گفتن مبعوث نمود».
دیگر اینکه:«شما هنگامی که میخواهید فضیلت سکوت را بیان کنید از کلام استفاده میکنید ولی هرگز برای بیان فضیلت کلام از سکوت نمیتوان استفاده کرد»؛
(إِنَّکَ تَصِفُ فَضْلَ السُّکُوتِ بِالْکَلامِ وَ لَسْتَ تَصِفُ فَضْلَ الْکَلامِ بِالسُّکُوتِ) .(1)
کوتاه سخن اینکه چگونه ممکن است خداوند نعمت بیان را بهعنوان یکی از بزرگترین نعمتهایش بعد از نعمت آفرینش انسان در قرآن بیان کند،« الرَّحْمَنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَخَلَقَ الْإِنسَانَ »و با این حال او را دعوت به سکوت نماید؟ چرا از این نعمت بزرگ الهی که امتیاز انسان نسبت به تمام جانداران است برای گفتن ذکر خدا و تسبیح و تقدیس او،برای شکر نعمتهایش،برای تعلیم و تربیت خلق،برای امر به معروف و نهی از منکر،برای حمایت از مظلوم و مبارزه با ظالم استفاده نشود؟
و نیز چگونه ممکن است خداوند و اولیایش اجازه دهند که از این موهبت بینظیر در راه دروغ و تهمت و سخنان رکیک و اعانت ظالم و ظلم به بیگناهان بهرهگیری شود؟
بنابراین همانگونه که امام علیه السلام در گفتار بسیار حکیمانه مورد بحث فرموده،نه سکوت از بیان حق،خوب است و نه سخن گفتن با جهل.
1) بحارالانوار، ج ۸، ص ۲۷۴.
[[و قال علیهالسلام ]]
فِی دُعَاءٍ اسْتَسْقَی بِهِ
اللَّهُمَّ اسْقِنَا ذُلُلَ السَّحَابِ دُونَ صِعَابِهَا.
امام علیه السلام در دعایی که برای درخواست باران کرده، عرضه میدارد:
خداوندا! بهوسیله ابرهای رام به ما باران عنایت کن
نه بهوسیله ابرهای سرکش (و خطر آفرین).(1)
مرحوم خطیب تنها منبع دیگری که برای این دعای پرمعنا و زیبا ذکر کرده نهایة ابن اثیر در ماده «زلل» می باشد. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۹).
مرحوم سید رضی بعد از ذکر این دعای پرمعنا میگوید:«این از کلمات فصیح و شگفتانگیز است زیرا امام علیه السلام ابرهای پرسروصدا را که توأم با رعد و برق و طوفان و صاعقه است تشبیه به شتران سرکشی کرده که بار خود را فرو میافکنند و سوار خود را به زمین میکوبند ولی ابرهای خالی از این هیاهو را به شتران رام تشبیه فرموده که به راحتی میتوان از آنها شیر دوشید و بر آنها سوار شد»؛
(قال الرضیّ:وهذا من الکلامِ العَجیبِ الفَصاحهِ،وذلک أنّه علیه السلام شبّه السّحابَ
1) سند گفتار حکیمانه:
ذواتِ الرُّعودِ وَ البَوارِق و الرِّیاح وَ الصّواعقِ بالإبلِ الصِّعابِ التی تَقمِصُ بِرحالِها و تَقصُّ برُکبانِها و شبّه السَّحابَ خالیهً من تلک الروائعِ بالإبلِ الذُّلَلِ التی تُحْتَلَبُ طَیِّعَهً و تُقْتَعَدُ مُسْمِحَهً) .
بارانهای مفید
باران یکی از نعمتهای بزرگ الهی است که در قرآن مجید بارها بهعنوان نعمت و همچنین بهعنوان آیتی از آیات حق به آن اشاره شده است این نعمت الهی گاهی خالی از ضایعات است،ابرها نرمنرم میبارند بیآنکه طوفان و صاعقه و گردبادی همراه داشته باشد.امام علیه السلام در کلام خود آنها را ابرهای رام و تسلیم شمرده،و گاه با طوفانها و صواعق و گردبادها همراه است که در عین باریدن،ضایعات فراوانی همراه دارد.آتش صاعقه انسانها و خانههایی را میسوزاند و خاکستر میکند و گردباد و طوفان سبب ویرانی خانهها و امارتها و ریشهکن شدن درختان میشود.
به همین دلیل امام علیه السلام در دعای باران خود عرضه میدارد:«خداوندا! بهوسیله ابرهای رام به ما باران عنایت کن نه بهوسیله ابرهای سرکش»؛ (فِی دُعَاءٍ اسْتَسْقَی بِهِ اللَّهُمَّ اسْقِنَا ذُلُلَ السَّحَابِ دُونَ صِعَابِهَا).
جمعی از شارحان نهجالبلاغه این کلام امام علیه السلام را طور دیگری تفسیر کردهاند گفتهاند:منظور از ابرهای رام و تسلیم،ابرهای بارانزا و منظور از ابرهای سرکش،ابرهای بدون باران و پرسر و صداست.
و ظاهراً مرحوم سید رضی نیز در شرح زیبایی که برای این کلام نوشته و بعداً آن را تفسیر خواهیم کرد کلام امام علیه السلام را همینگونه تفسیر کرده است.
در حالی که جمله «اسقنا» (ما را سیراب کن) به هر دو گروه از ابرها اشاره میکند.امام علیه السلام عرضه میدارد:«ما را با ابرهای رام سیراب کن نه با ابرهای سرکش».یعنی آنها هم سیراب میکنند ولی توأم با آسیبهای مختلفی هستند.
شبیه این سخن چیزی است که در دعای باران از امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده است؛در این دعا حضرت بارانی را تقاضا میکند که مایه برکت نهرها،رویش درختان،ارزان شدن ارزاق،پرنشاط شدن انسانها و حیوانها و پرورش زراعتها و پرشیر شدن پستان حیوانات گردد نه بارانی که ضرر و زیان رساند و مشکلات گوناگون و پیدرپی بیافریند.(1)
در دستورات اسلامی وارد شده است که هرگاه باران تأخیر بیفتد و مردم در زحمت قرار گیرند رو به درگاه خدا آورند و بعد از سه روز روزه پیدرپی بهطور گروهی به خارج شهر بروند و در زیر آسمان نماز باران را که آداب خاصی دارد بهجا آورند.از گناهان خود توبه کنند و خدا را به اسماء حسنایش بخوانند و دعا کنند تا باران رحمت الهی نازل گردد.
بارها و بارها تجربه شده است-و ما خود نیز تجربه کردیم که خود داستان مفصلی دارد-که باران رحمت الهی به فاصله کمی بعد از نماز استسقاء باریده است.
بسیاری از آداب آن مانند نماز عید است و در روایات آمده که اگر روز دوشنبه انجام شود بهتر است.مؤذنان پیشاپیش امام بهسوی خارج شهر حرکت میکنند و نماز بدون اذان و اقامه خوانده میشود یکصد بار رو به قبله تکبیر
1) رجوع شود به مستدرک الوسائل، ج ۶، ابواب صلاة الاستسقاء، باب ۱، ص ۱۷۹، ح ۲.
میگویند و یکصد بار رو به طرف راست،تسبیح و یکصد بار رو به طرف چپ ذکر«لا اله الا اللّه»و یکصد بار رو به مردم«الحمد لله»میگویند و امام بعد از نماز خطبه میخواند و مردم را در آن خطبه به دوری از گناهان و قیام به واجبات دعوت میکند. 1
در خطبه 115 و همچنین در خطبه 143 که پیشتر ذکر کردیم تعبیرات بسیار زیبا و پرمعنا و گویایی درباره نماز باران و چگونگی تقاضای این رحمت الهی از خداوند آمده است که به خوبی نشان میدهد امام علیه السلام در هر صحنهای وارد بشود حق آن را به عالیترین وجهی ادا میکند.
در اینجا مناسب است از نماز باران باشکوهی یاد کنیم که امام علی بن موسیالرضا علیه السلام در عصر مأمون بهجا آورد و مایه حیرت مأمون و اطرافیانش شد.
جریان از این قرار است:هنگامی که مأمون امام علی بن موسیالرضا علیه السلام را ولیعهد خود ساخت در آن سال باران نبارید،اطرافیان مأمون و آنها که با امام علیه السلام دشمنی داشتند گفتند:ببینید،هنگامی که علی بن موسیالرضا آمد و ولیعهد ما شد باران از ما قطع گردید.این سخن به گوش مأمون رسید و بر او سخت آمد به امام علیه السلام عرضه داشت:آیا میشود دعایی کنی تا مردم از باران بهرهمند شوند؟ امام علیه السلام فرمود:آری.مأمون عرض کرد:کی انجام میدهی (آن روز،جمعه بود) فرمود:روز دوشنبه این کار را انجام میدهم زیرا شب گذشته پیغمبر گرامی صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم در حالی که امیرمؤمنان علی علیه السلام با او بود به من فرمود:فرزندم! منتظر روز دوشنبه باش و در آن روز نماز باران را در بیابان بخوان و بدان که خداوند باران را بر این مردم خواهد فرستاد و آنها را از فضیلت و کرامتی که نزد پروردگارت داری باخبر خواهد ساخت (البته این احتمال نیز بعید نیست که یکی از مقدمات نماز باران گرفتن سه روز روزه است و امام علیه السلام میخواستند روز
شنبه و یکشنبه و دوشنبه را روزه بگیرند).
روز دوشنبه فرا رسید،آن حضرت به بیابان رفتند و جمعیت زیادی همراه ایشان از شهر خارج شدند،سپس امام بالای منبر رفت و حمد و ثنای الهی بهجا آورد و عرضه داشت:«خدایا،پروردگارا! تو حقّ ما اهل بیت را عظیم داشتی و بر همین اساس مردم به ما توسل جستهاند،همانگونه که تو امر کردی آنان امید به فضل تو دارند و منتظر احسان تواند،تو نیز بارانی نافع و فراگیر،بارانی بدون تأخیر و خالی از ضرر بر آنان فرو فرست،بارانی که پس از رسیدن آنان به خانههایشان آغاز گردد».(1)
راوی این خبر میگوید:به آن خدایی که محمّد صلی الله علیه و آله را به حق مبعوث ساخت سوگند که پس از دعای آن حضرت مشاهده کردیم ابرهای متراکم در آسمان ظاهر شدند و رعد و برق شدیدی پدید آمد و مردم با سرعت بهسوی خانههایشان به راه افتادند گویی از باران شدیدی فاصله میگرفتند.
امام علیه السلام خطاب به آنان فرمود:این ابر مربوط به شما نیست مربوط به فلان منطقه است.ابرها عبور کردند و گذشتند،ابر دیگری ظاهر شد فرمود:این ابر نیز مربوط به شما نیست و مربوط به فلان منطقه است؛ده بار ابرها آمدند و رفتند.
هنگامی که ابر یازدهم ظاهر شد امام علیه السلام فرمود:این مال شماست،شکر خدا را بهجا آورید و بدانید که این ابر نمیبارد تا وارد خانههایتان شوید هنگامی که به خانهها رسیدند باران دانهدرشتی شروع به باریدن کرد بهگونهای که تمام ظرفها و استخرها و بیابانها پر از آب شد و مردم همگی زمزمه میکردند:
«هنیئاً لولد رسول اللّه کراماته؛ این کرامات بر فرزند پیغمبر گوارا باد».(2)
از آیات قرآن و روایات اسلامی استفاده میشود که یکی از عوامل خشکسالی و کمی باران،گناهانی است که مردم مرتکب میشوند و بهسبب آن از این رحمت واسعه الهی محروم میگردند.
در سوره نوح در ماجرای گفتوگوی این پیغمبر بزرگ الهی با مردم آن زمان میخوانیم که آن حضرت میفرماید:از گناهان خود استغفار کنید تا بارانهای پربرکت نازل گردد:« اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کَانَ غَفَّاراً*یُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَیْکُمْ مِّدْرَاراً ».
و در آیه 130 سوره اعراف میخوانیم:« وَ لَقَدْ أَخَذْنَا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِینَ وَ نَقْصٍ مِّنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ »؛ما آل فرعون را به خشکسالی و زیانهای مالی گرفتار ساختیم شاید از راه نادرست خود بازگردند».
در ذیل خطبه 115 این حدیث را از امام صادق علیه السلام آوردیم که میفرماید:
«إِذَا فَشَتْ أَرْبَعَهٌ ظَهَرَتْ أَرْبَعَهٌ إِذَا فَشَا الزِّنَا ظَهَرَتِ الزَّلازِلُ وَ إِذَا أُمْسِکَتِ الزَّکَاهُ هَلَکَتِ الْمَاشِیَهُ وَ إِذَا جَارَ الْحُکَّامُ فِی الْقَضَاءِ أُمْسِکَ الْقَطْرُ مِنَ السَّمَاءِ وَ إِذَا خُفِرَتِ الذِّمَّهُ نُصِرَ الْمُشْرِکُونَ عَلَی الْمُسْلِمِین؛ هنگامی که چهار گناه شایع بشود چهار بلا دامنگیر مردم میشود:هنگامی که«زنا»شایع شود زلزلهها آشکار میگردد و هنگامی که مردم از دادن زکات امساک کنند مرگومیر در چهارپایان میافتد و هنگامی که حاکمان در قضا ستم کنند آسمان از باریدن باران بازمیایستد و هنگامی که پیمانها شکسته شود مشرکان بر مسلمین پیروز میشوند».(1)
هنگامی که امام صادق علیه السلام فتوای نادرست ابوحنیفه را در بعضی از مسائل میشنود میفرماید:
«فِی مِثْلِ هَذَا الْقَضَاءِ وَ شِبْهِهِ تَحْبِسُ السَّمَاءُ مَاءَهَا وَ تَمْنَعُ الْأَرْضُ بَرَکَتَهَا؛ بهدلیل اینگونه قضاوتها و مانند آن،آسمان آب خود را حبس
1) بحارالانوار، ج ۷۶، ص ۲۱، ح ۱۳
میکند و زمین برکت خود را منع مینماید». (1)
سخن در این زمینه بسیار است و در اینجا با ذکر کلام سید رضی که در ذیل این گفتار حکیمانه آمده و شرح لغات آن،این بحث را به پایان میبریم.
او چنین میگوید:«این از کلمات فصیح و شگفتانگیز است زیرا امام علیه السلام ابرهای پرسروصدا را که توأم با رعد و برق و طوفان و صاعقه است تشبیه به شتران سرکشی کرده که بار خود را فرو میافکنند و سوار خود را به زمین میکوبند ولی ابرهای خالی از این هیاهو را به شتران رام تشبیه فرموده که به راحتی میتوان از آنها شیر دوشید و بر آنها سوار شد». (قال الرضیّ:و هذا من الکلامِ العَجیبِ الفَصاحهِ،و ذلک أنّه علیه السلام شبّه السّحابَ ذواتِ الرُّعودِ وَ البَوارِق و الرِّیاح وَ الصّواعقِ بالإبلِ الصِّعابِ التی تَقمِصُ بِرحالِها و تَقصُّ برُکبانِها و شبّه السَّحابَ خالیهً من تلک الروائعِ بالإبلِ الذُّلَلِ التی تُحْتَلَبُ طَیِّعَهً و تُقْتَعَدُ مُسْمِحَهً).
«رعود» جمع«رعد»و «بوارق» جمع«برق»و «صواعق» جمع«صاعقه» میباشد.
«تقمص» از ماده«قَمص»(بر وزن شمس) به معنی سرکش شدن شتر است بهگونهای که پاهای جلو را بلند کند و پاهای عقب را بر زمین بکوبد و سوار خود را بر زمین بیفکند.
«تقص» از ماده«وقص»(بر وزن نقص) به معنی پرتاب کردن شخص سوار بر زمین آمده است.
«روائع» جمع«روعه»به معنی چیز وحشتانگیز است و در بعضی از نسخ «زوابع»آمده که جمع«زوبعه»به معنی گردباد است.
«طیّعه» به معنی مطیع و فرمانبردار است.
1) وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۲۵۶
«تقتعد» از ماده«قعود»به معنی نشستن و «مسمحه» از ماده«سماح»به معنی رام است و در مجموع اشاره به شترانی است که بههنگام دوشیدن شیر هیچگونه ناآرامی و نافرمانیای نمیکنند.
وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام لَوْ غَیَّرْتَ شَیْبَکَ،یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ،
[[فقال علیهالسلام ]]
الْخِضَابُ زِینَهٌ وَ نَحْنُ قَوْمٌ فِی مُصِیبَهٍ!
یُرِیدُ وَفَاهَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله
به حضرت عرض کردند:چه خوب بود محاسن خود را رنگ و خضاب میکردید.
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
خضاب و رنگبستن زینت است ولی ما عزاداریم.
(منظور امام علیه السلام رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بود).(1)
مرحوم خطیب برای این گفتار پرمعنی مدرکی غیر از نهج البلاغه ذکر نکرده است.
اضافه میکنیم که مرحوم سید رضی آن را در کتاب خصائص الائمه (ص ۱۲۵) نیز آورده است.
1) سند گفتار حکیمانه:
ما به سوگ پیامبر نشستهایم
شک نیست که خضاب کردن و زدن رنگ مناسب به موهای سفید در هنگام کهنسالی یا میانسالی،هم ازنظر عرف عقلا کار مطلوبی است و هم در شریعت اسلام بر آن تأکید شده است همانگونه که بعداً به صورت مشروحتر بیان خواهیم کرد.
به همین دلیل سؤال کننده هنگامی که امام علیه السلام را با محاسن سفید شده و بدون خضاب دید سؤال برای او پیش آمد و عرض کرد:«ای امیرمؤمنان! چه خوب بود محاسن خود را رنگ و خضاب میکردید»؛ (وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام لَوْ غَیَّرْتَ شَیْبَکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ).
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:«خضاب و رنگبستن زینت است ولی ما عزاداریم (منظور امام علیه السلام رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است)»؛ (فَقَالَ علیه السلام:الْخِضَابُ زِینَهٌ وَ نَحْنُ قَوْمٌ فِی مُصِیبَهٍ یُرِیدُ وَفَاهَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله).
ظاهر نسخه صبحی صالح که ما آن را متن کلام خود قرار دادهایم این است که جمله «یُرِیدُ وَفَاهَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله» جزء کلام سید رضی است نه کلام امام علیه السلام در حالی که ظاهر نسخه ابن ابیالحدید که بعضی آن را ترجیح دادهاند این است که آن جمله جزء کلام خود امام علیه السلام است (نَحْنُ قَوْمٌ فِی مُصِیبَهٍ بِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله).
در این صورت تفسیرهای دیگری نمیتوان برای این مصیبت ذکر کرد زیرا
خود امام علیه السلام آن را تفسیر فرموده است که منظور،مصیبت رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میباشد.
ولی بنابر اینکه این تفسیر جزء کلام سید رضی باشد بعضی آن را نپذیرفتهاند و گفتهاند که منظور،مصیبت سقیفه و پیامدهای آن در عصر عثمان و سپس در دوران حکومت امام علیه السلام نظیر جنگهای جمل و صفین و مانند آن است که دائماً امام علیه السلام با نهایت تأسف درگیر آثار مصیبتبار آن بود.(1)
البته اگر منظور،مصیبت رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله باشد آن نیز بعید به نظر نمیرسد زیرا مصیبت به اندازهای سنگین بود که آثارش تا پایان عمر بر قلب امام علیه السلام سنگینی میکرد همانگونه که در حالات امام حسین علیه السلام هنگام دفن برادر ارجمندش امام مجتبی علیه السلام میخوانیم که بر سر قبر او چنین بیان کرد:
«أ أدهَنُ رَأْسِی أم اطِیبُ مَحاسِنی وَ رَأْسُکَ مَعفورٌ و أنْتَ سَلِیبُ
آیا موهای سرم را روغن بزنم یا محاسنم را خوشبو سازم در حالی که سر تو در زیر خاک پنهان شده و تو غارت زدهای (تمام حقوقت را دشمنان غارت کردند)؟».(2)
و در حالات امام سجاد علیه السلام نیز میخوانیم که بعد از شهادت پدرش حضرت امام حسین علیه السلام تا پایان عمر همواره عزادار بود با اینکه حدود 40 سال طول کشید.
علاوه بر آنچه گفته شد این احتمال نیز وجود دارد که طبق آنچه در احادیث معروف آمده که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود:«زمانی فرامیرسد که محاسن تو را با خون سرت خضاب میکنند»؛امام علیه السلام پیوسته آن زمان را انتظار میکشید تا شربت شهادت بنوشد و از شرّ اشرار آسوده شود.(3)
بهخصوص اینکه در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«خَضَبَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله وَ لَمْ یَمْنَعْ عَلِیّاً علیه السلام إِلَّا قَوْلُ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله تُخْضَبُ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ؛ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خضاب کرد ولی آنچه علی علیه السلام را از این کار بازداشت کلام پیامبر صلی الله علیه و آله بود که فرمود:روی محاسنت از خون فرقت خضاب خواهد شد».(1)
در آموزههای اسلامی تأکید شده است که مسلمانان،پاکیزه و مرتب باشند و از زینتهای معقول و دور از اسراف و تبذیر بهره بگیرند و به تعبیر دیگر،اسلام پیروانش را زیبا میپسندد.
در قرآن مجید به مسلمانان دستور داده شده هنگامی که به مسجد که کانون مهم عبادت است میروند لباس مزین بپوشند و زینت داشته باشند« یَا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ »؛ای فرزندان آدم! زینت خود را هنگام رفتن به مسجد با خود بردارید».(2)
و از آنجا که ممکن است بعضی از افراد نادان و سطحینگر از این دستور تعجب کنند در آیه بعد از آن میفرماید:« قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَهَ اللّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَ الطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ »؛بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده،و روزیهای پاکیزه را،تحریم کرده است؟».
این زینت ممکن است معنی وسیعی داشته باشد که هم زینتهای جسمانی را شامل شود و هم زینتهای معنوی را.
در همین باره روایات متعددی درباره خضاب و رنگ کردن مو برای مردان
و زنان وارد شده است و مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار یک باب تحت عنوان«الخِضابُ للرّجال و النّساء»آورده و در آن 16 روایت از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام ذکر نموده است.
ازجمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام از پدرانش از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین آمده است:
«أَرْبَعٌ مِنْ سُنَنِ الْمُرْسَلِینَ الْعِطْرُ وَ النِّسَاءُ وَ السِّوَاکُ وَ الْحِنَّاء؛ چهار چیز است که از سنت پیامبران است:عطر و داشتن همسر و مسواک و رنگ کردن موهای سفید با حنا».(1)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است که فرمود:
«اخْتَضِبُوا بِالْحِنَّاءِ فَإِنَّهُ یُجَلِّی الْبَصَرَ وَ یُنْبِتُ الشَّعْرَ وَ یُطَیِّبُ الرِّیحَ وَ یُسَکِّنُ الزَّوْجَهَ؛ با حنا موهای سفید خود را رنگ کنید که بر نورانیت چشم میافزاید و موها را تقویت میکند و بوی انسان را خوش میسازد و به همسران آرامش میدهد».(2)
در حدیث دیگری میخوانیم:
«أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بِالْخِضَابِ ذَاتَ بَعْلٍ وَ غَیْرَ ذَاتِ بَعْلٍ؛ پیغمبر اکرم زنان را به خضاب کردن دستور داد هم زنان شوهردار را و هم زنان بدون شوهر».(3)
به همین دلیل هنگامی که سؤال کننده موهای مبارک حضرت امیر مؤمنان علیه السلام را بدون خضاب دید پرسید که چرا خضاب نکردهاید؟ امام علیه السلام پاسخ معناداری به او داد و فرمود:ما عزاداریم.
شعرای عرب و عجم در اشعار خود از زوایای مختلف به این امر نگاه کرده و اشعار نابی سرودهاند.
یکی از شعرای عرب (به نام ابن الرومی) میگوید:
لَم أخضِبِ الشَّیْبَ لِلغَوانی أبْغِی بهِ عِنْدَهم وِدادا
لکِن خِضابی علی شَبابی لَبِستُ مِن بَعدِهِ حِدادا
من محاسن سفید خود را برای جلب توجه زیبارویان و محبت آنها خضاب نکردم بلکه خضاب من برای مرگ جوانی است.
شاعر معروف دیگری به نام ابوتمّام میگوید:
فإن یَکُنِ المَشیبُ طَغَی علینا و أودَی بالبَشاشهِ و الشَّبابِ
فإنّی لستُ أدفَعُه بشیءٍ یکونُ علیه أثقَلَ مِن خِضابِ
أرَدتُ بأنّ ذاک و ذا عَذابٌ فسَلَّطتُ العذابَ علی العَذابِ
اگر پیری بر ما طغیان کرد و شادی و جوانی را از ما گرفت
من هم او را به چیزی که سنگینتر از خضاب باشد از خود دور نمیکنم
درست است که هم پیری و هم خضاب کردن مشکلاتی دارد ولی من تصمیم گرفتم مشکل خضاب را بر مشکل پیری مسلط کنم.
شاعر فارسیزبان (کسائی مروزی) از زاویهای دیگر به این موضوع نگاه کرده و چنین میسراید:
از خضاب من و از موی سیه کردن من گر همی رنج خوری بیش مخور رنج مبر
غرضم زان نه جوانی است،بترسم که ز من خرد پیران جویند و نیابند اثر
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا الُْمجَاهِدُ الشَّهِیدُ فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَعْظَمَ أَجْراً مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ:لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلاَئِکَهِ.
امام علیه السلام فرمود:
مجاهد شهید راه خدا اجر و پاداشش بیشتر از کسی نیست که قدرت بر گناه دارد اما خویشتنداری میکند،این فرد عفیف و خویشتندار نزدیک است که فرشتهای از فرشتگان خدا شود.(1)
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: اکثر نسخه های نهج البلاغه این گفتار حکمت آمیز را ذکر نکرده اند ولی در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید آمده و شاید بتوانم در آینده به آن بازگردم (و مدارکی را برای آن گردآوری کنم) ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۲۰) هر چند ظاهرا موفق به این کار نشد.
1) سند گفتار حکیمانه:
همسان شهیدان
امام علیه السلام در کلام کوتاهی مقایسهای میان مجاهد شهید و فرد عفیف و پاکدامن کرده و عفیف را کمتر از مجاهد شهید نمیشمرد،میفرماید:«مجاهد شهید راه خدا اجر و پاداشش بیشتر از کسی نیست که قدرت بر گناه دارد اما خویشتنداری میکند.این فرد عفیف و خویشتندار نزدیک است که فرشتهای از فرشتگان خدا شود»؛ (مَا الُْمجَاهِدُ الشَّهِیدُ فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَعْظَمَ أَجْراً مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ:لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلاَئِکَهِ).
میدانیم که مقام شهیدان در اسلام بسیار والاست و مطابق حدیث معروف نبوی که در کتاب شریف کافی آمده است:
«فَوْقَ کُلِّ ذِی بِرٍّ بِرٌّ حَتَّی یُقْتَلَ الرَّجُلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَإِذَا قُتِلَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَلَیْسَ فَوْقَهُ بِر؛ والاتر از هر کار نیکی کار نیک دیگری وجود دارد تا به شهادت در راه خدا میرسد که بالاتر از آن،نیکی دیگری نیست».
قرآن مجید و روایات،درباره شهیدان راه خدا و مقام والای آنها سخن بسیار گفتهاند.
با این حال،امام علیه السلام مسأله عفت و پاکدامنی و چشمپوشی از گناه را به هنگامی که انگیزههای شدید آن در وجود انسان زنده میشود کمتر از شهادت در راه خدا ندانسته است و این نشان میدهد که اسلام برای مسائل اخلاقی مخصوصاً عفت
نفس به ویژه در مقابل انگیزههای شدید جنسی چه اندازه اهمیت قائل است.
امام علیه السلام در تأیید این مطلب و تأکید بر آن،در پایان این سخن،عفیف و پاکدامن را همچون فرشتهای از فرشتگان خدا میشمرد و میفرماید:چنین کسی نزدیک است به مقام فرشتگان مقرب الهی برسد.
بخشی از مقاماتی که بسیاری از اولیا و انبیا پیدا کردهاند مرهون عفت نفس آنها بوده است.
حضرت یوسف علیه السلام گرچه بهدلیل عفت و پاکدامنی سالها در زندان به سر برد و رنجهای فراوانی تحمل کرد اما علاوه بر مقامات معنوی و اخروی،در دنیا سربلند و سرافراز شد و عزیز مصر،آن کشور پهناور و بزرگ گشت.
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ سَلِمَ مِنْ أُمَّتِی مِنْ أَرْبَعِ خِصَالٍ فَلَهُ الْجَنَّهُ مِنَ الدُّخُولِ فِی الدُّنْیَا وَ اتِّبَاعِ الْهَوَی وَ شَهْوَهِ الْبَطْنِ وَ شَهْوَهِ الْفَرْج؛ کسی که از چهارچیز خود را حفظ کند وارد بهشت میشود،دنیاپرستی، هواپرستی،شهوت شکم و شهوت جنسی».(1)
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَیْءٍ أَفْضَلَ مِنْ عِفَّهِ بَطْنٍ وَ فَرْجٍ؛ هیچ عبادت الهیای برتر از این نیست که انسان در مقابل شکمپرستی و شهوتپرستی عفیف و پاک بماند».(2)
و در نقطه مقابل عفت و پاکدامنی،پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
«أَکْثَرُ مَا تَلِجُ بِهِ أُمَّتِی النَّارَ الْأَجْوَفَان؛ بیشترین چیزی که امت مرا گرفتار آتش دوزخ میکند دو چیز است:شکم و شهوت جنسی».
و اگر درست دقت کنیم میبینیم که سرچشمه بسیاری از گناهان کبیره و ظلمها و ستمها و خونریزیها علاقه به این دو چیز است.
در دنیای امروز به خوبی میبینیم که شهوت مال و شهوت جنسی انگیزه بسیاری از حوادث دردناک میباشد و پروندههای جنایات در سایه آنها رقم میخورد و به همین دلیل جهانخواران برای فریب و خرید وجدانها از این دو عامل استفاده میکنند و بسیارند افراد ظاهراً سالمی که در این دو دام گرفتار میشوند.
همان گونه که در بحث سند این کلام حکیمانه گفتیم،کمتر کسی از شارحان نهج البلاغه این جمله بسیار پرمعنا را جزء کلمات قصار آن حضرت شمرده است و معلوم میشود در بسیاری از نسخ نهجالبلاغه وجود نداشته با این که کلامی است بسیار گرانبها.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْقَنَاعَهُ مَالٌ لَا یَنْفَدُ.
امام علیه السلام فرمود:
قناعت ثروتی است پایانناپذیر.(1)
مرحوم خطیب در کتاب مصادر در ذیل این کلام حکمت آمیز می گوید: عین این جمله در حکمت ۵۷ و ۳۴۹ آمده است و قبلا به مصادر دیگر این کلام اشاره کرده ایم. (منظورش چیزی است که در ذیل حکمت ۳۴۹ آورده است). (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۲۰).
مرحوم سید رضی بعد از ذکر این گفتار حکیمانه میگوید:بعضی این سخن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کردهاند.
(قال الرضیُّ:و قد روی بَعضُهُم هذا الکلامَ لِرسولِ اللّه صلی الله علیه و آله) .
1) سند گفتار حکیمانه:
گنج پایانناپذیر!
امام علیه السلام در این جمله کوتاه و حکیمانه به نکته مهمی درباره قناعت اشاره کرده،میفرماید:«قناعت ثروتی است پایانناپذیر»؛ (الْقَنَاعَهُ مَالٌ لَا یَنْفَدُ).
مال و ثروت،مهمترین وسیله برای زندگی مادی است که انسان به کمک آن به تمام خواستههای ضروری و رفاهی خود میرسد و حتی وسیلهای است برای رسیدن هوسبازان به هوسهایشان.
اما این مال و ثروت هرقدر زیاد باشد باز هم پایانپذیر است به همین دلیل بسیار دیده شده جوانانی که از پدرانشان مال و ثروت هنگفتی به ارث میبرند ولی بعد از مدتی همه آن را در راه شهوات و عیش و نوش و شراب و قمار و مانند آن تلف کرده و به روز فلاکتباری گرفتار میشوند و حتی اگر انسان ثروتش را در راههای غلط مصرف نکند اما زندگی را بسیار مرفه سازد اموال رو به فنا میروند.
در اینجا امام علیه السلام ما را متوجه یک سرمایه معنوی،درونی و ذاتی میکند که هرگز پایان نمیگیرد و آن،روح قناعت است.
افراد قانع زندگی ساده و بیتکلف خود را به راحتی میتوانند تأمین کنند و معمولاً تهیدست نخواهند شد زیرا اداره کردن یک زندگی ساده با یک کسبوکار ساده نیز امکانپذیر است در حالی که زندگیهای پرزرقوبرق روز به
روز گستردهتر و پرهزینهتر میشود و حدّ توقفی ندارد و به همین دلیل حریصانی که به قناعت پشت کردهاند هرچه بهدست آورند آنها را راضی نمیکند اما قانعان همیشه از زندگی خود راضیاند.
مرحوم کلینی در جلد دوم اصول کافی بابی تحت عنوان«قناعت»دارد که احادیث زیادی در ذیل آن آورده ازجمله در حدیثی از امام باقر علیه السلام آمده است:
«إِیَّاکَ أَنْ تُطْمِحَ بَصَرَکَ إِلَی مَنْ فَوْقَکَ فَکَفَی بِمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِنَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله فَلا تُعْجِبْکَ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ وَ قَالَ وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلی ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَهَ الْحَیاهِ الدُّنْیا فَإِنْ دَخَلَکَ مِنْ ذَلِکَ شَیْءٌ فَاذْکُرْ عَیْشَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَإِنَّمَا کَانَ قُوتُهُ الشَّعِیرَ وَ حَلْوَاهُ التَّمْرَ وَ وَقُودُهُ السَّعَفَ إِذَا وَجَدَه؛ از اینکه چشم به کسانی که (ازنظر ثروت) از تو برترند بدوزی بپرهیز؛(برای اثبات حقانیت این سخن،) آنچه خداوند به پیغمبرش خطاب کرده کافی است،فرموده که اموال و اولاد فراوان آنها (کافران) تو را در شگفتی فرو نبرد و نیز فرموده که چشمان خود را به نعمتهای مادیای که به گروههایی از آنها دادهایم میفکن،اینها شکوفههای زندگی دنیاست (هدف این است که آنها را با آن بیازماییم).و اگر وسوسهای در دل تو درباره این امر واقع شد به یاد زندگی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله باش، غذای آن حضرت از نان جو و حلوای آن حضرت خرما و وسیله آتش افروختنش شاخه درختان نخل بود».(1)
امیر مؤمنان علی علیه السلام تفسیر زیبایی درباره حیات طیبه (در آیه شریفه « فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً ») کرده،میفرماید:«زندگی پاک و پاکیزه همان قناعت است».
چرا زندگی آنها پاک و از هر نظر سالم است؟ زیرا نه افکارشان مشغول مطالبات از مردم است،نه رنج بدهکاری به این و آن دارند،نه تشویش حاصل از
1) کافی، ج ۲، ص ۱۳۷، ح ۱.
نوسان قیمتها و نه مشکلات حفظ اموال و ثروتها.
و این حیات طیبه بر اثر ایمان و عمل صالح پیدا میشود همانگونه که در آیه شریفه مذکور آمد« مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً ».(1)
ایمان به خدا و اعتماد به وعدههای او زرق و برق دنیا را در نظر انسان کوچک و بیارزش میکند عمل صالح،انسان را از تمام فعالیتهای اقتصادی نامشروع بازمیدارد و نتیجه اینها همان قناعت است.
حرص و ولع و سیریناپذیری بلای بزرگی است که بر سر کسانی که قناعت را ترک گفتهاند نازل میشود.
در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ رَضِیَ مِنَ الدُّنْیَا بِمَا یُجْزِیهِ کَانَ أَیْسَرُ مَا فِیهَا یَکْفِیهِ وَ مَنْ لَمْ یَرْضَ مِنَ الدُّنْیَا بِمَا یُجْزِیهِ لَمْ یَکُنْ فِیهَا شَیْءٌ یَکْفِیهِ؛ کسی که از دنیا به آنچه برای زندگی او ضرورت دارد راضی شود کمترین زندگی،او را کفایت میکند و کسی که به آن راضی نشود هیچچیز در دنیا برای او کافی نیست».(2)
و به گفته شاعر فارسیزبان:
گفت چشم تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور
مرحوم سید رضی بعد از ذکر این کلام حکیمانه میگوید:«بعضی این سخن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کردهاند»؛
(قال الرضیُّ:و قد روی بَعضُهُم هذا الکلامَ لِرسولِ اللّه صلی الله علیه و آله) .
[[و قال علیهالسلام ]]
لِزِیَادِ ابْنِ أَبِیهِ وَ قَدِ اسْتَخْلَفَهُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَلَی فَارِسَ وَ أَعْمَالِهَا فِی کَلامٍ طَوِیلٍ کَانَ بَیْنَهُمَا نَهَاهُ فِیهِ عَنْ تَقَدُّمِ الْخَرَاجِ:
اسْتَعْمِلِ الْعَدْلَ،وَ احْذَرِ الْعَسْفَ وَ الْحَیْفَ،فَإِنَّ الْعَسْفَ یَعُودُ بِالْجَلاَءِ، وَ الْحَیْفَ یَدْعُو إِلَی السَّیْفِ.
امام علیه السلام این سخن را به زیاد بن ابیه هنگامی که او را جانشین عبداللّه بن عباس در منطقه فارس کرد در ضمن یک سخن طولانی فرمود و او را از گرفتن خراج و مالیات قبل از زمان بهدست آمدن محصول نهی فرمود.
عدالت را پیشهکن واز خشونت وسختگیری وستمگری بپرهیز زیرا سختگیریسبب فرارمردم از منطقه میشود وظلموستم،مردم را بهشورش مسلحانه دعوت میکند.(1)
مرحوم خطیب می گوید: این سخن را آمدی در غررالحکم در حرف الف با تفاوتی آورده و این تفاوت نشان میدهد که از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۲۰)
اضافه میکنیم که فتال نیشابوری (از علمای قرن پنجم هجری) در کتاب روضة الواعظین این کلام حکیمانه را در ضمن کلام مشروح تری از امیرمؤمنان علیه السلام عمل آورده و کاملا روشن است که آن را منبع دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته است
1) سند گفتار حکیمانه:
هرگز مردم را تحت فشار قرار مده
از سخن بعضی از شارحان نهج البلاغه استفاده میشود که والیانی که از طرف خلفا به منطقه فارس میرفتند گاه اصرار داشتند که خراج را قبل از موعد یعنی قبل از بهدست آمدن محصول کشاورزی و باغداری از مردم بگیرند و علت آن این بود که توجه نداشتند که برای گرفتن خراج باید سال شمسی را در نظر گرفت زیرا فرا رسیدن زمان محصول،مطابق سال شمسی است نه سال قمری.
اما آنها سال قمری را معیار قرار میدادند و مردم را در فشار شدید گرفتار میساختند به گونهای که مردم مجبور بودند محصولات خود را به صورت پیشفروش به قیمت نازلی بفروشند و مال الخراج را بپردازند و همین،سبب نارضایی شدید مردم میشد.
به همین دلیل هنگامی که امام علیه السلام میخواست زیاد بن ابیه را بهجای عبد اللّه بن عباس به فارس و مناطق اطراف آن بفرستد توصیه مفصلی به او فرمود و او را از مقدم داشتن خراج بر زمان بهدست آمدن محصول نهی کرد و فرمود:«عدالت را پیشه کن و از خشونت و سختگیری و ستمگری بپرهیز زیرا سختگیری سبب فرار مردم از منطقه میشود و ظلم و ستم،مردم را به شورش مسلحانه دعوت میکند»؛ (لِزِیَادِ ابْنِ أَبِیهِ وَ قَدِ اسْتَخْلَفَهُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَلَی فَارِسَ وَ أَعْمَالِهَا فِی کَلامٍ طَوِیلٍ کَانَ بَیْنَهُمَا نَهَاهُ فِیهِ عَنْ تَقَدُّمِ الْخَرَاجِ:اسْتَعْمِلِ الْعَدْلَ،وَ احْذَرِ
الْعَسْفَ وَ الْحَیْفَ،فَإِنَّ الْعَسْفَ یَعُودُ بِالْجَلاَءِ،وَ الْحَیْفَ یَدْعُو إِلَی السَّیْفِ).
امام علیه السلام در این بخش از کلام خود نخست به زیاد دستور عدالت میدهد سپس آثار شوم تخلف آن را بیان میفرماید.نخست بر عدالت تأکید میورزد عدالتی که زمین و آسمان بهسبب آن برپاست،عدالتی که مایه آرامش و آسایش و نظم امور است و آنگاه از خشونت و سختگیری و ظلم و تعدی (در گرفتن خراج و یا غیر آن) که نقطه مقابل عدالت است نهی میکند و میفرماید:ترک عدالت سبب میشود که مردم مزارع و باغهای خود را رها کنند و از آن منطقه بهجای دیگری بروند و در نتیجه منطقه به ویرانهای تبدیل گردد و سخت گیری گاه سبب میشود که بمانند و بر حاکم و والی بشورند و دست به اسلحه ببرند که آن هم سبب ویرانی کشور اسلام میشود.
همان گونه که در ذیل نامه 44 نیز گفتهایم زیاد در آغاز از یاران علی علیه السلام بود و در جنگهای آن حضرت با معاویه شرکت کرد و حتی قبل از صلح امام حسن علیه السلام با معاویه با آن حضرت بود ولی چیزی نگذشت که معاویه او را فریب داد و بهسوی خود برد و سرانجام به یکی از مدافعان سرسخت بنیامیه مبدل شد.
بنابراین در زندگی او دو دوران مشخص وجود دارد:دوران اول،دوران سلامت فکر و ایمان به مقام ولایت علی علیه السلام و افتخارِ در خدمت بنیهاشم و اهلبیت علیهم السلام بودن است.
در همین دوران معاویه بارها برای او نامه نوشت یا پیکی فرستاد تا او را بهسوی خود بَرَد ولی موفق نشد.
دوران دوم:مدتی بعد از صلح امام حسن علیه السلام در حالی که او همچنان والی فارس بود و اجازه نمیداد آن منطقه در سیطره معاویه قرار گیرد،تا اینکه معاویه او را فریب داد و گفت:تو فرزند آن مرد چوپان نیستی،تو فرزند پدر من، ابوسفیانی بنابراین به تو زیاد بن ابیسفیان میگویم و هرچه بخواهی نزد من برای تو وجود دارد.زیاد،گرفتار هوای نفس شد و فرزندی ابوسفیان و برادری معاویه و رسیدن بهقدرتهای عظیم اجتماعی را بر اعتقاد باطنی خود به امیر مؤمنان علی علیه السلام ترجیح داد و به معاویه پیوست و به صورت عنصری خطرناک برای اهل بیت علیهم السلام درآمد و میدانیم که فرزندش عبیداللّه بن زیاد در ماجرای شهادت شهیدان کربلا چه نقش خطرناکی داشت.
اگر میبینیم امام علیه السلام در اینجا او را جانشین ابن عباس در حکومت فارس و اطراف و نواحی آن میکند مربوط به دوران نخست زندگی اوست.
او مردی بسیار هوشیار و شجاع و سخنور و بیباک بود و در هر دو دوران زندگیاش از این استعداد خود بهره گرفت.دوران اول در خدمت علی علیه السلام و دوران دوم در خدمت معاویه و در واقع در خدمت هوای نفس و شیطان.(1)
بعضی معتقدند که مجهول بودن پدرش سبب این تعبیر شد و بعضی میگویند که چون پدرش برده و چوپانی بود که هیچ موقعیت اجتماعیای نداشت مایل نبود او را به نام پدرش خطاب کنند.
مادرش نیز کنیز حارث بن کلده،طبیب معروف عرب بود،که به نام او نیز هرگز افتخار نمیکرد.
1) برای توضیح بیشتر به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید و تنقیح المقام علامه مامقانی و شرح نهج البلاغه علامه تستری ذیل خطبه ۴۴ مراجعه کنید.
گرچه معاویه سرانجام اصرار داشت که او را فرزند نامشروع ابوسفیان بداند و برادر خویش بشمارد ولی همان گونه که در نامه 44 گذشت امیر مؤمنان علیه السلام شدیدا این سخن را انکار میکند و میفرماید:«در زمان عمر بن خطاب، ابوسفیان سخنی بدون اندیشه و فکر یا بر اثر تحریک شیطان گفت (منظور این است که زیاد را فرزند نامشروع خود خواند ولی این سخن کاملاً بیپایه بود) سخنی که نه با آن،نَسَب ثابت میشود و نه استحقاق میراث را همراه دارد»؛
(وَ قَدْ کَانَ مِنْ أَبِی سُفْیَانَ فِی زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَهٌ مِنْ حَدِیثِ النَّفْسِ وَ نَزْغَهٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ لَا یَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَ لَا یُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ) .
و به این ترتیب او را فرزند مشروع پدرش دانست و از وسوسههای معاویه که او را برادر خود میخواند برحذر داشت.هرچند همان گونه که گفتیم وسوسهها بعد از دوران علی علیه السلام و صلح امام حسن علیه السلام کار خود را کرد و زیاد را برای همیشه گمراه و بدبخت نمود و عجب اینکه خود او نیز طبق بعضی از روایات به این گمراهی اعتراف کرد و درباره گذشته خود تأسف خورد ولی چه سود؟ چنان در دام معاویه و هوای نفس بود که راهی برای بازگشت پیدا نمیکرد.(1)
واژه عدالت از چیزهایی است که همه عاشق آناند و نخستین شرط نظام جامعه اسلامی شمرده میشود ولی کمتر کسی از حکمرانان و زمامداران تاریخ توانستهاند آن را اجرا کنند جز انبیا و اوصیا که همواره در خط عدالت اجتماعی گام برمیداشتند هرچند همیشه با موانعی روبرو بودند.
با اینکه همه،آثار شوم ظلم و بیعدالتی را میدانند ولی از آنجا که رسیدن به
1) در این زمینه مرحوم علامه مجلسی روایت بسیار مشروحی در بحارالانوار نقل می کند که بسیار عبرت انگیز است. (بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۲۶۱)
جاه و مقام و شهوات و ثروتها از طریق عدالت کمتر میسر میشود رو به ظلم و جور آورده و مطامع خود را گاهی با صراحت و گاهی حتی به نام عدالت پیگیری میکنند.
نکتهای که امام علیه السلام درباره نتیجه ترک عدالت بیان کرده بسیار قابل توجه است.
میفرماید:عسف (سختگیری و خشونت) سبب کوچ کردن مردم از منطقه و ویران شدن آبادیهاست و حیف (ظلم و بیعدالتی) سبب شورش مردم و قیامهای مسلحانه است.گرچه این دو واژه قریب الافق هستند ولی تفاوت روشنی دارند که به آن اشاره شد.
بعضی از ارباب لغت (مانند راغب در مفردات) که اصرار به ریشهیابی لغات دارند میگویند:اصل حیف به معنای انحراف در حکم و تمایل به یکی از دو جانب افراط و تفریط است که مصداق ظلم و بیعدالتی است.
و ابن منظور در لسان العرب در تفسیر واژه عسف چنین میگوید:
«والعَسْف فی الأَصل:أَن یأْخذَ المُسافرُ علی غیرِ طریقٍ و لا جادّهٍ و لا عَلَمٍ فنُقِل إلی الظُّلم و الجَوْر؛ عسف در اصل این است که مسافر بدون در نظر گرفتن راه و جاده روشن و نشانهها در مسیر خود اقدام به سفر کند (که مایه گمراهی و بدبختی او خواهد شد) سپس این واژه در معنای ظلم و جور استعمال شده است».
بعضی نیز اشاره به یکی دیگر از مصادیق آن کردهاند و آن،تمایل به فرد یا گروهی و تبعیض در مورد آنهاست و آن نیز از مصادیق ظلم است.
تاریخ زندگی بشر در ادوار مختلف شاهد بسیار خوبی بر گفته امام علیه السلام است.
بسیاری از انقلابها ازجمله انقلاب کمونیستی در شرق اروپا و شرق آسیا از ظلم حاکمان جور برخاست؛هنگامی که تودههای مردم کارد به استخوانشان رسید دست به اسلحه بردند و خروشیدند و حکومت را ریشهکن ساختند.
در بسیاری از کشورها هنگامی که جور سلاطین و زمامداران از حد گذشت
مردم زمینها را رها کرده و به نقطههای امن کوچ کردند؛کاری که نتیجهاش ویرانی آن منطقه بود.
این سخن را با حدیثی از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم که بعد از توصیههای متعدد به رعایت اعتدال در دعوت مردم بهسوی اسلام و عبادات میفرماید:
«أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ إِمَارَهَ بَنِی أُمَیَّهَ کَانَتْ بِالسَّیْفِ وَ الْعَسْفِ وَ الْجَوْرِ وَ أَنَّ إِمَامَتَنَا بِالرِّفْقِ وَ التَّأَلُّفِ وَ الْوَقَارِ وَ التَّقِیَّهِ وَ حُسْنِ الْخُلْطَهِ وَ الْوَرَعِ وَ الْاجْتِهَادِ فَرَغِّبُوا النَّاسَ فِی دِینِکُمْ وَ فِیمَا أَنْتُمْ فِیهِ؛ آیا نمیدانی که حکومت بنیامیه با شمشیر و سختگیری و ظلم و ستم بود و امامت ما با مدارا و تألیف قلوب و وقار تقیه و خوشرفتاری و ورع و جهد و تلاش است.بنابراین مردم را به دین خود و آنچه به آن اعتقاد دارید از این طریق دعوت کنید».(1)
1) بحارالانوار، ج ۶۶، ص ۱۷۰، ح ۱۱.
[[و قال علیهالسلام ]]
أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَخَفَّ بِهِ صَاحِبُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
بدترین و خطرناکترین گناهان گناهی است که مرتکبشونده آن،
آن را کوچک بشمرد.(1)
این گفتار حکیمانه نیز از روایات تکراری مرحوم سید رضی است زیرا عین آن با تفاوت بسیار کمی در حکمت ۳۴۸گذشت. در آن جا بدین صورت بود: «أشد الذنوب ما استهان به صاحبه». مرحوم خطیب در ذیل همان حکمت آن را از زمخشری در کتاب ربیع الابرار و ابن قاسم در روضة الاخبار نقل کرده است و در این جا چیزی بر آن نمی افزاید.
اضافه می کنیم: در غررالحکم نیز با تفاوتی به این صورت آمده است: «أشد الذنوب عند الله سبحانه ذنب استهان به راکبه». (غررالحکم، ح ۳۵۷۰).
1) سند گفتار حکیمانه:
از گناهی که کوچک میشمری بترس!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی در باب سنجش گناهان اشاره کرده،میفرماید:«بدترین و خطرناکترین گناهان گناهی است که مرتکبشونده آن،آن را کوچک بشمرد»؛ (أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَخَفَّ بِهِ صَاحِبُهُ).
بعضی معتقدند که گناهان را نباید به صغیره و کبیره تقسیم کرد؛همه گناهان نسبت به مقام شامخ الهی کبیره است زیرا هرقدر شخصی که معصیتش میشود بزرگتر باشد معصیت،بزرگتر خواهد بود و چون خداوند از هرچیز برتر و بالاتر است هر معصیتی در پیشگاهش عظیم است.
البته این سخن از یک نظر صحیح است ولی از یک نظر میتوان میان گناهان تفاوت گذاشت.گاهی ذات گناهان با هم متفاوت است؛تفاوتی که مثلاً در میان سیلی زدن به یک شخص بیگناه یا کشتن او میباشد و تفاوتی که میان زنای با غیر محارم و زنای با محارم است.
و گاه تفاوت بهسبب اصرار یا ندامت و استغفار است.ممکن است کسی گناه کبیرهای انجام دهد ولی فوراً پشیمان شود و به درگاه خدا توبه کند این گناه نسبت به گناه کسی که صغیرهای را انجام میدهد و اصرار بر آن دارد کوچکتر محسوب میشود و گاهی این تفاوت بهسبب نیت گناهکار است گاهی گناهکار گناه را با ترس و وحشت و اضطراب انجام میدهد و گاه با بیاعتنایی و کوچک
شمردن گناه.بهیقین دومی از اولی بزرگتر است هرچند خودِ گناه هیچ تفاوتی نکند.
این از یک نظر،ازنظر دیگر گناهی که انسان درباره آن بیاعتناست به آسانی دامن او را میگیرد و به او ضربه میزند ولی گناهی که در نظر او عظیم و خطرناک است کمتر به آن گرفتار میشود.درست مثل اینکه انسان،دشمنی را کوچک بشمرد،از چنین دشمنی ممکن است به آسانی غافل شود و ضربه بخورد ولی از دشمنی که او را بزرگ و خطرناک میشمرد در امان بماند.
در روایات اسلامی این مسأله نیز به صورت گسترده آمده است.مرحوم شیخ حر عاملی در کتاب وسائل الشیعه در ابواب جهاد نفس،بابی تحت عنوان «وجوب اجتناب المحقرات من الذنوب»ذکر کرده و در آن باب،چهارده روایت از معصومین علیهم السلام در همین زمینه آورده است.ازجمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«لَا تُحَقِّرُوا شَیْئاً مِنَ الشَّرِّ وَ إِنْ صَغُرَ فِی أَعْیُنِکُمْ وَ لَا تَسْتَکْثِرُوا شَیْئاً مِنَ الْخَیْرِ وَ إِنْ کَثُرَ فِی أَعْیُنِکُمْ فَإِنَّهُ لَا کَبِیرَ مَعَ الاِسْتِغْفَارِ وَ لَا صَغِیرَ مَعَ الْإِصْرَارِ؛ چیزی از کار بد را کوچک نشمرید هرچند در نظر شما کوچک باشد و چیزی از کار نیک را بزرگ نشمرید هرچند در نظر شما بزرگ و فراوان باشد زیرا هیچ گناه کبیرهای با استغفار باقی نمیماند و هیچ گناه صغیرهای با اصرار بر آن بخشوده نخواهد شد».(1)
از سویی دیگر هنگامی که انسان درباره گناهی بیاعتنا باشد،آن گناه تکرار میشود و روی هم انباشته میگردد و تبدیل به گناهی بسیار عظیم میشود.
همانگونه که در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إِیَّاکُمْ وَ مُحَقَّرَاتِ الذُّنُوبِ فَإِنَّ لَهَا مِنَ اللَّهِ طَالِباً وَ إِنَّهَا لَتَجْتَمِعُ عَلَی الْمَرْءِ حَتَّی تُهْلِکَهُ؛ از گناهان کوچک برحذر باشید زیرا از سوی خدا درباره آن مطالبه میشود و آنها روی هم انباشته
1) وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۲۴۶، ح ۸
میگردد تا انسان را هلاک کند».(1)
در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«وَ مِنَ الذُّنُوبِ الَّتِی لا تُغْفَرُ قَوْلُ الرَّجُلِ لَیْتَنِی لا أُؤَاخَذُ إِلَّا بِهَذَا؛ ازجمله گناهانی که هرگز بخشوده نمیشود گناهی است که کسی که آن را انجام میدهد (هنگامی که به او بگویند:چرا چنین میکنی؟) بگوید:(اینکه گناه مهمی نیست) کاش من با همین یک گناه مؤاخذه میشدم».(2)
در روایتی از حضرت مسیح علیه السلام میخوانیم:
«بِحَقٍّ أَقُولُ لَکُمْ إِنَّ صِغَارَ الْخَطَایَا وَ مُحَقَّرَاتِهَا لَمِنْ مَکَایِدِ إِبْلِیسَ یُحَقِّرُهَا لَکُمْ وَ یُصَغِّرُهَا فِی أَعْیُنِکُمْ فَتَجْتَمِعُ فَتَکْثُرُ فَتُحِیطُ بِکُمْ؛ حق را به شما میگویم که گناهان کوچک و حقیر از دامهای شیطان است.آن را در نظر شما حقیر میشمرد و در چشم شما کوچک مینماید تا روی هم انباشته شود و وجود شما را احاطه کند (بر حذر باشید)».(3)
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا أَخَذَ اللّهُ عَلَی أَهْلِ الْجَهْلِ أَنْ یَتَعَلَّمُوا حَتَّی أَخَذَ
عَلَی أَهْلِ الْعِلْمِ أَنْ یُعَلِّمُوا.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند از افراد جاهل پیمان نگرفته که دنبال علم و دانش بروند،مگر این که قبل از آن از علما و دانشمندان پیمان گرفته که به آنها علم بیاموزند.(1)
مرحوم کلینی در کتاب کافی از امام صادق علیه السلام نقل می کند که آن حضرت می فرماید: در کتاب علی علیه السلام دیدم: «إن الله لم یأخذ علی الجهال عهدأ بطلب العلم حتی أخذ علی العلماء عهدا ببذل العلم للجهال لأن العلم کان قبل الجهل» (و همان گونه که می بینیم این کلام به آنچه در نهج البلاغه آمده کاملا شبیه است هر چند از جهاتی متفاوت می باشد).
در اوایل جلد ۸۸ بحارالانوار نیز روایات متعددی به این مضمون دیده میشود. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۲۱).
ولی به نظر میرسد که جلد ۸۸ صحیح نباشد بلکه صحیح، جلد ۲، صفحه ۶۴ است که مرحوم علامه مجلسی در آن باب، هشتاد و چهار حدیث ذکر کرده که قسمت مهمی از آنها همین معنا را تعقیب می کند.
1) سند گفتار حکیمانه:
مسئولیت سنگین دانشمندان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته بسیار مهمی در مورد فراگیری علوم اشاره کرده،میفرماید:«خداوند از افراد نادان پیمان نگرفته که دنبال علم و دانش بروند،مگر این که قبل از آن از علما و دانشمندان پیمان گرفته که به آنها علم بیاموزند»؛ (مَا أَخَذَ اللّهُ عَلَی أَهْلِ الْجَهْلِ أَنْ یَتَعَلَّمُوا حَتَّی أَخَذَ عَلَی أَهْلِ الْعِلْمِ أَنْ یُعَلِّمُوا).
در بسیاری از کشورها در دنیای امروز تحصیل علم در حد قابل ملاحظهای اجباری است و چنانچه فرزندی متولد شود و مثلاً به سن شش سالگی برسد و نام او برای فراگرفتن علم در هیچ مدرسهای نوشته نشده باشد پدر و مادر او مورد مؤاخذه قرار خواهند گرفت.
این کار در دنیای ما که توجه خاصی به علوم در آن میشود چیز عجیبی نیست.مهم آن است که حدود چهارده قرن پیش،اسلام نه تنها فراگیری علم را فریضه شمرده بلکه بالاتر از آن،تعلیم دادن را بر دانشمندان واجب کرده است و منطق عقل نیز همین را ایجاب میکند.چگونه ممکن است بر افراد نادان فراگرفتن علم واجب باشد اما بر دانشمندان تعلیم دادن واجب نباشد؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به دو پیمان الهی میکند:پیمانی که در درجه اول است پیمانی است که از دانشمندان گرفته که علم خود را کتمان نکنند
و در اختیار مردم بگذارند،و پیمانی که از افراد جاهل گرفته که بهدنبال تحصیل علم بروند.و اگر این دو پیمان در جامعه انسانی لباس عمل به خود بپوشد،جهل و نادانی ریشهکن خواهد شد.
همانگونه که در سند این کلام حکیمانه اشاره شد،در احادیث اسلامی مطالب بسیاری در همین زمینه وارد شده است،ازجمله همان حدیث امام صادق علیه السلام که از جدش علی علیه السلام نقل کرده و این مطلب را بهطور مشروحتری بیان میکند.میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ لَمْ یَأْخُذْ عَلَی الْجُهَّالِ عَهْداً بِطَلَبِ الْعِلْمِ حَتَّی أَخَذَ عَلَی الْعُلَمَاءِ عَهْداً بِبَذْلِ الْعِلْمِ لِلْجُهَّالِ لِأَنَّ الْعِلْمَ کَانَ قَبْلَ الْجَهْلِ؛ خداوند از جاهلان پیمانی برای طلب علم نگرفت تا اینکه از عالمان پیمان بذل علم گرفت زیرا علم،قبل از جهل است (و تا عالمی که علمش را در اختیار بگذارد وجود نداشته باشد مکلف ساختن جاهلان به تحصیل علم مفهومی ندارد)».(1)
درباره همین گفتار حکیمانه حدیث جالبی از حسن بن عماره نقل شده که میگوید:روزی نزد«زهری»رفتم-بعد از آنکه نقل حدیث برای مردم را ترک گفته بود-و به او گفتم:احادیثی که شنیدهای برای من بازگو،به من گفت:مگر تو نمیدانی که من دیگر برای کسی حدیث نقل نمیکنم؟! گفتم:به هر حال،یا تو برای من حدیث بگو یا من برای تو حدیث نقل میکنم،گفت:تو حدیث بگو!
گفتم:از علی علیه السلام نقل شده که میفرمود:
«ما أَخَذَ اللَّهُ عَلی أَهْلِ الْجَهْلِ أَنْ یَتَعَلَّمُوا حَتّی أَخَذَ عَلی أَهْلِ الْعِلْمِ أَنْ یُعَلِّمُوا؛ خداوند از افراد نادان پیمان نگرفته که دنبال علم و دانش بروند،مگر این که قبل از آن از علما و دانشمندان پیمان گرفته که به آنها علم بیاموزند»! هنگامی که این حدیث تکاندهنده را برای او خواندم، سکوت خود را شکست و گفت:اکنون بشنو تا برای تو بگویم.و در همان مجلس،چهل حدیث برای من روایت کرد!(2)
همین مطلب را که امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه بیان کرده در حکمت 372 با تعبیر دیگری فرموده است آنجا که قوام دین و دنیا را بر چهار اصل،استوار میشمارد و اصل اول و دوم را این قرار میدهد:
«عَالِمٍ مُسْتَعْمِلٍ عِلْمَهُ وَ جَاهِلٍ لا یَسْتَنْکِفُ أَنْ یَتَعَلَّمَ؛ عالم و دانشمندی که علم خود را بهکار گیرد و غیر عالمی که از فراگیری علم سرباز نزند».
در آیات و روایات متعددی شدیداً از کتمان علم نهی شده است که مفهومش این است که عالم باید علم خود را در اختیار دیگران بگذارد و به افراد ناآگاه اطلاع دهد.ازجمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«کاتِمُ العِلْمِ یَلْعَنُه کُلُّ شَیءٍ حتّی الحوتُ فِی البَحرِ وَ الطَّیرُ فی السَّماءِ؛ عالمی که علم خود را مکتوم دارد همه چیز،او را لعنت میکنند حتی ماهیان دریا و مرغان هوا».(1)
آموزش کدام علم واجب است؟
این سؤال در ذیل کلام امام علیه السلام مطرح میشود که خداوند برای تعلیم کدام علم از علما پیمان گرفته پیش از آنکه از جاهلان فراگرفتن آن را پیمان گرفته باشد؟
شک نیست که علوم اعتقادی و واجبات و محرمات و اخلاق اسلامی نخستین علومی است که پیمان تعلیم آن از عالمان و پیمان فراگیری آن از جاهلان گرفته شده است.
اما علوم دیگر که قوام جامعه و نظام اجتماع بر آن استوار است مانند علم طب و علوم مربوط به صنایع و کشاورزی و دامداری و سیاست و تدبیر مُدُن و علوم مربوط به جنگ و مبارزه با دشمنان،از علومی است که فقها تصریح کردهاند که
1) کنزالعمال (طبق نقل میزان الحکمة، باب التحذیر من کتمان العلم).
فراگرفتن آن واجب کفایی است و اگر من به الکفایه (به مقدار کافی) نباشد واجب عینی میگردد.بنابراین در هر دو صورت لازم است عالمانِ این علوم به تعلیم گروهی از ناآگاهان بپردازند تا جامعه اسلامی از این جهت فقیر و ناتوان نگردد و نظام دین و دنیا بههم نریزد.
در عصر ما،کشورهای صنعتی بزرگ بهسبب نیاز دیگران به صنایع آنها، خواستهها و افکار و فرهنگ خویش را به آنها تحمیل میکنند و سعی در اسارت دیگران از طریق پیشرفتهای علمی خود دارند،به همین دلیل بر مسلمانان لازم است که در میدان این علوم سبقت جویند و لااقل خود را به دیگران برسانند تا از قید اسارت آنان رهایی یابند.
[[و قال علیهالسلام ]]
شَرُّ الْإِخْوَانِ مَنْ تُکُلِّفَ لَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
بدترینِ برادران (دوستان) کسی است که برای پذیرایی از او (ناچار باشی)
خود را به زحمت افکنی.(1)
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: این گفتار حکیمانه را قبل از مرحوم سید رضی، ابن قتیبه در عیون الأخبار و ابوطالب مکی در قوت القلوب و ابو حیان توحیدی در الصدیق والصداقة نقل کرده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۲۱).
مرحوم سید رضی بعد از ذکر این گفتار حکیمانه میگوید:«تکلیف (و تکلف) همیشه با مشقت همراه است بنابراین دوست پرتوقعی که انسان را به تکلف وامیدارد مایه شر است.به همین دلیل او بدترینِ برادران محسوب میشود»؛
(قال الرضیّ:لأن التّکلیفَ مُستَلزِم للمَشقّهِ،و هو شرٌّ لازِمٌ عن الأخِ المُتَکَلَّفِ لَهُ،فهو شَرُّ الإخوانِ) .
1) سند گفتار حکیمانه:
دوستان پرتکلّف
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی اشاره کرده که دوستان خوب و بد را از هم جدا میکند.میفرماید:«بدترینِ برادران (دوستان) کسی است که برای پذیرایی از او (ناچار باشی) خود را به زحمت افکنی»؛ (شَرُّ الْإِخْوَانِ مَنْ تُکُلِّفَ لَهُ).
مرحوم سید رضی بعد از ذکر این گفتار حکیمانه میگوید:«تکلیف (و تکلف) همیشه با مشقت همراه است بنابراین دوست پرتوقعی که انسان را به تکلف وا میدارد مایه شر است.بنابراین او بدترینِ برادران محسوب میشود»؛ (قال الرضیّ:لأن التّکلیفَ مُستَلزِم للمَشقّهِ،و هو شرٌّ لازِمٌ عن الأخِ المُتَکَلَّفِ لَهُ، فهو شَرُّ الإخوانِ).
اصولاً زندگی پرتکلف و پردردسر،همیشه مایه بدبختی و اضطراب و ناراحتی است بنابراین اگر دوستانی پیدا شوند که توقع زیادی در پذیرایی یا کمکرسانی دارند و انسان مجبور شود به خاطر آنها خود را به زحمت بیفکند، دوستان بدی هستند.
دوست باصفا کسی است که پذیرایی ساده را به جان و دل میپذیرد و سعی میکند دوست خود را در آرامش و آسایش قرار دهد اما اگر توقعات زیادی داشت که بهسبب آن،دوستش مجبور بود برای کمک به او یا پذیرایی از او خود
را به زحمت بیفکند و گاه حتی وسایل منزل خود را برای این کار بفروشد چنین دوست خودخواهی لایق دوستی نیست.
اولیاء اللّه و پیروان آنها همیشه این دستور را در نظر داشتند و دربرابر دوستان خود بیتکلف بودند،بهسادگی از آنها پذیرایی میکردند و با آنها انس میگرفتند.
به عکس،کسانی در گذشته و بهخصوص امروز بوده و هستند که اگر دوستشان پذیرایی سنگین و پرخرجی از آنها نکند آن را دلیل بر اهانت میدانند و از او فاصله میگیرند،در پشت سر گله میکنند و در پیش او گاه اظهار میدارند.
در مجموع،تکلف در پذیرایی از دوستان،عیوب زیادی دارد که به چهار عیب آن بهخصوص میتوان اشاره کرد:
نخست اینکه سبب میشود دوستان،کمتر یکدیگر را ملاقات کنند زیرا تشریفات پردردسر به آسانی قابل تکرار نیست.
دوم اینکه طرف مقابل ممکن است توانایی پذیرایی به آن شکل را نداشته باشد و سبب شرمندگی او در آینده شود.
سوم اینکه از سادهزیستی که مورد تأکید اسلام است دور میشوند.
چهارم اینکه اینگونه پذیراییها غالباً توأم با خودنمایی و ریاکاری است که با روح تعلیمات اسلامی سازگار نیست.
البته تکلف گرچه غالباً در نحوه پذیراییهاست ولی ممکن است آداب دیگر را نیز شامل شود مانند چگونگی تعارفها و جلوس در مقابل یکدیگر و سایر اموری که در دیدار دوستان انجام میشود.
ابن ابیالحدید در اینجا به داستانی تاریخی اشاره میکند که از جهاتی قابل توجه است.میگوید:از حسن بن سهل (وزیر مأمون) نقل شده که گفت:روزی
نزد مأمون رفتم و با سؤالی که قابل پیشبینی نبود مواجه شدم.به من گفت:
مروّت (شخصیت) یعنی چه؟ در پاسخ گفتم:منظور خلیفه را نمیفهمم تا جواب مناسبی عرض کنم.گفت:نزد عمرو بن مسعده برو و از وی سؤال کن.
میگوید:من به سراغ عمرو رفتم،اوضاع خانه او بههم ریخته و مشغول بنایی بود.روی آجری نشسته و مراقب کارگران بود.به او گفتم:مأمون دستور داده تا درباره معنای مروت از تو سؤال کنم.صدا زد آجری آوردند و به من گفت:روی آن بنشین.در همان حال،سخنانی گفت که مقصود من در میان آنها وجود نداشت.من از اینکه مورد احترام واقع نشدم و مقدار زیادی حرفهای نامناسب شنیدم عصبانی شدم و به خود میپیچیدم.هنگام غذا خوردن که شد خدمتکاری آمد و دو قرص نان و مقداری خورش ساده و یک ظرف آب با خود آورد.کمی از آن تناول کردم و در حالی که از چنین برخورد اهانتآمیزی ناراحت بودم با وی خداحافظی کردم،ولی به من گفت:هر روز دوست داشتی میتوانی نزد من بیایی.من چیزی دراینباره به مأمون نگفتم.فکر کردم اکنون که رسماً از طرف او دعوت شدم یک روز پیش او بروم و رفتار او را ببینم و بعد با مأمون ملاقات کنم.آن روز که نزد او رفتم برخلاف انتظار با استقبال بسیار خوب او روبرو شدم.مرا در آغوش کشید و پیشانی مرا بوسید و پشت سر من به راه افتاد و در محل پذیرایی مرا در جای خوبی نشاند و دربرابر من نشست و با سخنان سنجیدهای با من گفتوگو کرد.هنگام پذیرایی،ظرفهای پر از میوه و غذاهای گوناگون آوردند و در سفره چیدند و پذیراییاش از من بسیار جالب بود.هنگامی که میخواستم خداحافظی کنم دستور داد هدایای فراوانی به من دادند و مرکبی را با هدایای فراوان آماده ساخت و غلامانی را همراه من فرستاد.
بسیار تعجب کردم هنگامی که شنیدم همه آنها را به من بخشیده است.در موقع خداحافظی گفت:اگر برادرت به دیدنت آمد به خاطر او خود را به زحمت نینداز
و به آنچه در خانه وجود دارد کفایت کن اما اگر کسی را دعوت کردی از چیزی در خدمت به او فروگذار مکن همانگونه که من در این دو جلسه با تو رفتار کردم.سپس این جمله را افزود:معنای مروت همین است.(1)
البته عمرو بن مسعده در جلسه دوم مرتکب تکلف شده و مصداق کلام امام علیه السلام نیست ولی شاید هدف او این بوده است که کمبودها و اهانتهای ظاهری جلسه اول را بدین وسیله جبران کند و از دل میهمان خود بیرون سازد.
مرحوم علامه شوشتری در شرح این عبارت،حدیثی از ابن قتیبه دینوری در عیون الاخبار نقل میکند که این بحث را با آن حدیث پایان میدهیم.میگوید:
مردی علی علیه السلام را به مهمانی دعوت کرد.امام علیه السلام فرمود:
«نَأتِیکَ علی أن لا تَتَکلَّف ما لَیسَ عِندَک و لا تَدَّخِرَ عنّا ما عِندَک و کانَ یقولُ:شَرُّ الإخوانِ مَن تُکلِّفَ لَهُ؛ ما دعوت تو را اجابت میکنیم و نزد تو خواهیم آمد به شرط اینکه برای چیزی که نزد تو نیست تکلف نکنی و از آنچه نزد توست دریغ نورزی»و میفرمود:
«بدترینِ دوستان،دوستی است که برای او خود را به تکلف و مشقت بیندازی».(2)
[[و قال علیهالسلام ]]
إِذَا احْتَشَمَ الْمُؤْمِنُ أَخَاهُ فَقَدْ فَارَقَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که مؤمن،برادر باایمانش را به خشم آورد و شرمگین سازد اسباب جدایی از او را فراهم کرده است.(1)
تنها موردی که مرحوم خطیب به عنوان منبع دیگری برای کلام فوق ذکر می کند چیزی است که در کتاب محاضرات الادباء راغب اصفهانی (از علمای قرن پنجم) آمده است. می گوید: علی علیه السلام فرمود: «اشر الاخوان من یحتشم منه ویتکلف له» (و با توجه به تفاوتی که بین نقل راغب اصفهانی و آنچه در نهج البلاغه آمده وجود دارد و روشن می شود که او منبع دیگری در اختیار داشته است). (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۲۲).
مرحوم سید رضی میگوید:«حشمه و أحشمه»یعنی او را به غضب آورد و بعضی گفتهاند:او را شرمنده ساخت و«احتشم»به معنی طلب شرمندگی است برای دیگری و چنین کاری مقدمه جدایی از اوست؛
(قال الرضیُّ:یقال:حَشَمَهُ و أحْشَمَهُ إذا أغْضَبَه،و قیل:أخْجَلَهُ«أو احْتَشَمَهُ»طَلَبَ ذلِکَ له و هوَ مَظَنَّهُ مُفارَقَتِه) .
1) سند گفتار حکیمانه:
اسباب جدایی دوستان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از عوامل مهم جدایی از دوست اشاره کرده،میفرماید:«هنگامی که مؤمن،برادر باایمانش را به خشم آورد و شرمگین سازد مقدّمه جدایی از او را فراهم کرده است»؛ (إِذَا احْتَشَمَ الْمُؤْمِنُ أَخَاهُ فَقَدْ فَارَقَهُ).
مرحوم سید رضی ذیل این حکمت،احشام و حشمت را چنین تفسیر میکند،میگوید: «حشمه و أحشمه» یعنی او را به غضب آورد و بعضی گفتهاند:
او را شرمنده ساخت یا «احتشم» به معنی طلب شرمندگی است برای دیگری و چنین کاری مقدمه جدایی از اوست»؛ (قال الرضیُّ:یقال:حَشَمَهُ و أحْشَمَهُ إذا أغْضَبَه،وقیل:أخْجَلَهُ«أو احْتَشَمَهُ»طَلَبَ ذلِکَ له و هوَ مَظَنَّهُ مُفارَقَتِه).
آنچه سید رضی گفته،یکی از تفسیرهای کلام حکیمانه امام علیه السلام است،بعضی از شارحان نهج البلاغه تفسیر دیگری ذکر کردهاند که بر اساس مفهوم دیگری است که برای حشمت گفتهاند و آن اینکه«حشمت»به معنی حفظ خودخواهی و تشخص دربرابر دیگران و برتریجویی در مقابل دوستان است و این تعبیر در مورد حشمت پادشاهان و امرا گفته شده که در پشت پردههای کاخها خود را مستور میدارند و دربانها بر درهای آن میگمارند بهگونهای که مراجعهکنندگان نه قدرت مراجعه به آنها را دارند و نه گفتوگوی با آنها،مگر در موارد نادر آن
هم با شرایط سنگین خاص.همین معنی ممکن است در مورد دوستان به صورت سادهتری انجام گیرد.به هر حال حجابی میان انسان و سایرین میشود و یکی از اسباب جدایی از دوستان است.(1)
بنابراین برای گفتار حکیمانه مورد بحث سه تفسیر به نظر میرسد و ممکن است همه آنها در مفهوم کلام امام علیه السلام جمع باشد.نخست،خشمگین ساختن دوستان،دوم،شرمنده نمودن آنها و سوم،برتریجویی و تکبر دربرابر آنها.
هرکدام از این امور سهگانه برای جدا شدن دوستان از انسان کافی است البته ممکن است انجام یک مرتبه و دو مرتبه این کارها تأثیرگذار نباشد ولی بهیقین اگر تکرار شود سبب جدایی از دوستان خواهد شد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«مَنِ احْتَشَمَ أَخَاهُ حَرُمَتْ وُصْلَتُهُ وَ مَنِ اغْتَمَّهُ سَقَطَتْ حُرْمَتُه؛ کسی که برادر مسلمانش را عصبانی یا شرمنده سازد دوستی با او حرام است و کسی که برادر مسلمانش را اندوهگین نماید احترامش از بین میرود».(2)
و در کتاب دعائم الاسلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
«أکْرَمُ أخلاقِ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهداءِ وَ الصّالِحینَ التَّزاوُرُ فِی اللّهِ وَ حَقٌّ علی المَزورِ أن یُقَرِّبَ إلی أخیهِ ما تیسَّرَ عِندَه و لو لم یَکُن إلّا جُرعَهٌ من ماءٍ،فَمَنِ احْتَشَم أن یُقَرِّب إلی أخیهِ ما تیسَّر عِندَه لَمْ یَزَلْ فی مَقْتِ اللّهِ یَوْمَهُ وَ لَیْلَتَهُ؛ برجستهترین اخلاق پیغمبران و صدیقین و شهدا و صالحین،زیارت دوستان برای خداست و بر کسی که به زیارت او میروند لازم است آنچه را نزد او میسر است برای پذیرایی از دوستش بیاورد هر چند یک جرعه آب باشد،و کسی که از این کار خودداری کند و آنچه را میسر است برای پذیرایی دوستش نبرد پیوسته در خشم
و غضب الهی در آن روز و شب خواهد بود».(1)
از این حدیث شریف معنی چهارمی برای احتشام استفاده میشود و آن خودداری کردن و بیاعتنایی نمودن است.
شرایط دوستی
میدانیم که اسلام همه مسلمانان را برادر یکدیگر شمرده که این بالاترین رابطه و پیوند عاطفی در میان دو انسان است و به همه مسلمین سفارش کرده که با یکدیگر همچون دو برادر صمیمی رفتار کنند،و برای آنها حقوق متقابل فراوانی ذکر شده که اگر جمعآوری شود خود یک کتاب خواهد شد.
بهیقین بهدست آوردن اینچنین دوستان گرچه زیاد مشکل نیست ولی نگهداری آنها آسان نمیباشد.
دوستان را بههنگام گرفتاریها و مشکلات و پشت کردن دنیا به انسان میتوان شناخت.
در حدیثی که مرحوم کلینی در جلد دوم کافی نقل کرده است میخوانیم:
هنگامی که امیر مؤمنان علیه السلام در بصره بود کسی از میان مجلس برخاست و عرض کرد:«ای امیرمؤمنان!
أَخْبِرْنَا عَنِ الْإِخْوَانِ؛ برادران حقیقی را به ما معرفی کن».
امام علیه السلام فرمود:
«الْإِخْوَانُ صِنْفَانِ إِخْوَانُ الثِّقَهِ وَ إِخْوَانُ الْمُکَاشَرَهِ فَأَمَّا إِخْوَانُ الثِّقَهِ فَهُمُ الْکَفُّ وَ الْجَنَاحُ وَ الْأَهْلُ وَ الْمَالُ فَإِذَا کُنْتَ مِنْ أَخِیکَ عَلَی حَدِّ الثِّقَهِ فَابْذُلْ لَهُ مَالَکَ وَ بَدَنَکَ وَ صَافِ مَنْ صَافَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ اکْتُمْ سِرَّهُ وَ عَیْبَهُ وَ أَظْهِرْ مِنْهُ الْحَسَنَ وَ اعْلَمْ أَیُّهَا السَّائِلُ أَنَّهُمْ أَقَلُّ مِنَ الْکِبْرِیتِ الْأَحْمَرِ وَ أَمَّا إِخْوَانُ الْمُکَاشَرَهِ فَإِنَّکَ تُصِیبُ لَذَّتَکَ مِنْهُمْ فَلا تَقْطَعَنَّ ذَلِکَ مِنْهُمْ وَ لَا تَطْلُبَنَّ مَا وَرَاءَ ذَلِکَ مِنْ ضَمِیرِهِمْ
1) دعائم الاسلام، ج ۲، ص ۱۰۶، ح ۳۴۱
وَ ابْذُلْ لَهُمْ مَا بَذَلُوا لَکَ مِنْ طَلاقَهِ الْوَجْهِ وَ حَلاوَهِ اللِّسَانِ؛ برادران دینی دو دستهاند:برادران مورد اعتماد و برادران ظاهری.اما برادران واقعی مورد اعتماد:
آنها بهمنزله دست و بال و اهل و مال انساناند.بنابراین هرگاه به برادرت اطمینان پیدا کردی از بذل مال و تن خود درباره او دریغ مدار،با دوستانش دوست باش و با دشمنانش دشمن،اسرار و عیب او را پوشیده دار و صفات نیکش را آشکار کن و بدان ای سؤالکننده که آنها از گوگرد سرخ(1)کمترند.و اما برادران ظاهری:میتوانی لذت همنشینی با آنها را داشته باشی.این مقدار را از آنها قطع مکن و بیش از این از درون آنها چیزی مخواه.تا زمانی که با تو خوشرو و خوشزباناند با آنها خوشرو و خوشزبان باش».(2)
این کلام را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام ادامه میدهیم؛میفرماید:
«برادران (دوستان دینی) سه دستهاند؛گروهی همچون غذایی هستند که انسان همیشه به آنها نیاز دارد و آنها گروهی هستند که دارای عقل و درایتاند.دوم گروهی هستند که همانند درداند و آنها گروه احمق و ناداناند و سومی گروهی هستند که همچون دوا (بههنگام بروز بیماری) میباشند و آنها اشخاص فهمیده هوشیارند».(3)
شک نیست که برای حفظ اخوت با دوستان واقعی باید تلاش و کوشش فراوان کرد.ازجمله دوست را نه شرمنده بسازیم نه خشمگین و نه دربرابر او برای خود جاه و جلالی قائل باشیم که امام علیه السلام در کلام مورد بحث به آن اشاره فرموده است.
در روایات اسلامی آسیبهای متعددی برای صداقت و دوستی ذکر شده است که باید برای حفظ دوستی از آن پرهیز کرد ازجمله امیرمؤمنان علی علیه السلام طبق
روایتی که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار آورده است به فرزند دلبندش امام حسن علیه السلام میفرماید:
«لا یَغْلِبَنَّ عَلَیْکَ سُوءُ الظَّنِّ فَإِنَّهُ لَا یَدَعُ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ صَدِیقٍ صَفْحا؛ مبادا سوء ظن بر تو غلبه کند که هیچ دوستی را برای تو باقی نمیگذارد».(1)
و امام باقر علیه السلام میفرماید:
«إِنْ أَرَدْتَ أَنْ یَصْفُوَ لَکَ وُدُّ أَخِیکَ فَلا تُمَازِحَنَّهُ وَ لا تُمَارِیَنَّهُ وَ لا تُبَاهِیَنَّهُ وَ لا تُشَارَّنَّهُ؛ اگر میخواهی محبت برادر مسلمانت برای تو صاف شود مزاح (افراطی) با او نداشته باش و ستیزهجویی و جر و بحث با او مکن و به او فخر مفروش و خصومت مورز».(2)
در احادیث دیگری درباره حسد و گوش دادن به سخنان سخنچینان هشدار داده شده که اینها نیز دوستان را از انسان جدا میسازد.(3)
سخن پایانی مرحوم سید رضی:هنگامی که سید رضی رحمه الله به پایان کلمات قصار میرسد چنین میگوید:
«وهذا حین انتِهاء الغایهِ بنا إلی قَطعِ المُختارِ من کلامِ أمیر المؤمنین علیه السلام،حامِدِین لِلّهِ سُبحانَهُ علی ما مَنّ به مِن تَوفِیقِنا لضَمّ ما انتَشَر مِن أطرافِه،و تَقریب ما بَعُدَ مِن أقطارِه.و تقرّر العزمُ کما شرطنا أوّلاً علی تفضیلِ أوراقٍ مِن البَیاضِ فی آخِر کلِّ بابٍ من الأبواب،لیکون لاقتِناص الشاردِ، و استِلحاقِ الوارِد،و ما عسی أن یظهرَ لنا بعد الغُموضِ،و یقَع إلینا بعدَ الشُّذُوذِ، و ما تَوفیقُنا إلا باللّه علیه توکّلنا،و هو حسبُنا و نِعم الوکیلِ.و ذلِک فی رجب سنه أربع مائه من الهجره،و صلّی اللّه علی سیّدنا محمّدٍ خاتَمِ الرُّسل،و الهادی إلی خَیرِ السُّبُلِ،و آلِه الطاهرین،و أصحابِهِ نُجومِ الیقین؛ این زمان پایان چیزی است که از کلمات امیر مؤمنان علی علیه السلام برگزیدیم.در حالی که خداوند سبحان را برای توفیق جمعآوری آن بعد از آنکه پراکنده بود و از منابع مختلف،آن را بههم پیوستیم سپاس میگوییم و همانگونه که از آغاز شرط کردیم صفحات سفیدی
را در آخر هر باب از ابواب گذاشتیم تا اگر چیزی از دست رفته باشد بر آن بیفزاییم و سخنان جدیدی از آن حضرت را به آن ملحق سازیم و اگر تفسیری برای بعضی از کلمات پیچیده آن حضرت برای ما آشکار شد بر آن بیفزایم و توفیق ما تنها به ذات پاک پروردگار است،بر او توکل کردیم و او برای یاری ما کافی است و بهترین وکیل ماست و پایان این سخنان در ماه رجب سنه چهارصد هجری بود.درود خداوند بر سید و مولای ما محمّد؛خاتم پیغمبران وهادی بهسوی بهترین راهها و همچنین بر خاندان پاک و یاران باوفایش باد که ستارگان ایمان و یقیناند».
خداوندا! پروردگارا! با تمام وجود تو را شکر میکنیم که بعد از 20 سال تلاش و کوشش،توفیق تکمیل این شرح بر کلمات بسیار مبارک امیر مؤمنان علی علیه السلام را به ما دادی.کاری که از روز 13 رجب سال 1413 آغاز شد و درست در روز 13 ماه رجب،میلاد مبارک آن حضرت در سال 1433،پایان گرفت.
در این لحظه دوستان از شادمانی در پوست خود نمیگنجند که توانستند خدمت ناچیزی را به پیشگاه آن فخر عالم بشریت ارائه دهند و علاقهمندان و عاشقان مکتبش را شاد سازند.مژدهای که اگر جان بر آن بیفشانیم رواست چراکه مایه افتخار و آرامش روح ماست.
حقیقت این است که نهج البلاغه کتابی است بینظیر،آفتابی است بیغروب، ستارهای است درخشان بر تارک قرون و اعصار،پیامی است روحپرور و ندایی است آسمانی که از عمق جان بزرگمَرد جهان بشریت برخاسته و به همین دلیل بر عمق جانها مینشیند و تا انسان در گلستان این کلمات روحپرور سیر نکند و از گلهایش نچیند از بوی آن سرمست نمیشود.
پروردگارا! تو را شکر میگوییم که ما را قرین این افتخار ساختی و علیرغم
مشکلات فراوان زندگی که هر کسی را دربر گرفته این موفقیت را از ما دریغ نداشتی.
بارالها! تو را به عظمت این معلم بزرگ جهان انسانیت و کلمات دلنشین و انسانپرور آسمانیاش سوگند میدهیم که توفیق عمل به آن را به همه ما و تمام مسلمین جهان مرحمت کنی و ما را از آن بهرهمند سازی.امیدواریم دستهجمعی در حضور آن حضرت در بهشت جاویدان از جمال پرنورش بهرهمند شویم و امیدواریم که حتی غیر مسلمانان حقطلب از آن بهرهمند شوند آنگونه که توفیق را نصیب گروه بیدادگری کردی که عهدنامه او به مالک اشتر را بهعنوان سندی نورانی در آیین کشورداری در سازمان ملل به زبانهای مختلف منتشر ساختند و شعاع آن کلمات نورانی در آن فضای ظلمانی درخشید.
در اینجا از همه دوستان دانشمند و پرتلاش و پراستقامت که در این بیست سال کمک کردند صمیمانه تشکر میکنم و اجر جزیل آنها را از خداوند بزرگ میطلبم.
قم-ناصر مکارم شیرازی
13 رجب 1433 هجری قمری
سال 1433 هجری قمری
(شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه)
از دیگر آثار پربار حضرت آیتاللّه العظمی مکارم شیرازی (مدّ ظلّه العالی) که بعد از فراغت از«تفسیر نمونه»و تفسیر موضوعی«پیام قرآن»با همکاری جمعی از دانشمندان و محقّقان حوزه علمیه قم که نامشان در آغاز کتاب آمده،تدوین شده است،شرح جامع و روانی بر نهج البلاغه است؛برای آگاهی بیشتر،گزارشی فشرده درباره این اثر در اختیار خوانندگان قرار میگیرد.
1.اهداف اصلی
انگیزههای تدوین این کتاب در دو نکته مهم خلاصه میشود:نخست، جامعیت کتاب ارزشمند و گرانسنگ نهجالبلاغه برای هدایت جامعه بشری، و دیگری،غربت و مظلومیت این کتاب که میان مسلمانان،حتی شیعیان آن حضرت کمتر مورد توجه قرار گرفته است.
حضرت آیت اللّه العظمی مکارم در صفحات نخستین جلد اوّل درباره انگیزه اصلی تألیف این کتاب چنین میگوید:
نهجالبلاغه«گنجینه بزرگ معارف اسلام»،«عالیترین درس برای تعلیم و تربیت انسانها»،«بهترین سرمایه خودسازی و تهذیب نفس»و«مؤثرترین برنامه برای ساختن جامعهای سالم،پاک و سربلند»است.
معظمله در همین صفحات به آشنایی بیشتر خود با نهجالبلاغه در«زندان ستمشاهی»در سال 42 اشاره میکند و اینکه در آن مدتی که زندانی بوده فرصت خوبی برای مطالعه دقیقتر این کتاب برای وی فراهم شده است،آنگاه مینویسد:«آن ایام متوجه شدم که نهجالبلاغه چیزی فراتر از آن است که ما فکر میکنیم؛خود را با دریایی از علم و دانش روبهرو دیدم که با مهمترین مسائل زندگی انسان در تمام ابعاد معنوی و مادّی سر و کار دارد،دریایی مواج و خروشان،که گوهرهایش را همراه امواجش به ساحل میپاشد و ساحلنشینان خود را غرق در انواع مواهب معنوی و مادّی میکند،ولی غواصان تلاشگر سهم بیشتری دارند.
آن روز فهمیدم چقدر محروماند کسانی که با داشتن چنین گنجینه گرانبهایی از آن بیخبرند،و دست به سوی دیگران دراز کرده و آنچه را خود دارند،از بیگانه تمنّا میکنند!».
آنگاه به انگیزه دوم اشاره میکند که نبودن شرح جامع و بهروز برای نهجالبلاغه است و مینویسد:«در طول تاریخ اسلام،شروح متعدّدی بر نهجالبلاغه نوشته شده،و علمای عالیقدری چه در گذشته و چه در عصر ما برای تبیین و تفسیر و کشف گنجینههای آن کوشیدهاند و خدمات پرارزشی انجام دادهاند،ولی انصاف این است که نهجالبلاغه هنوز دست نخورده است،هنوز مظلوم است هنوز تلاشهای بسیار فراوان دیگری را میطلبد.
مخصوصاً در عصر و زمان ما که عصر مشکلات پیچیده جوامع انسانی،عصر ظهور مکتبهای مختلف فکری،و عصر تهاجم بر اعتقادات و اخلاق و تقوا و فضیلت از سوی دنیاپرستان و جهانخواران است،تا راه را برای رسیدن به منافع آلوده و نامشروعشان هموار سازند.آری،در این عصر،نهجالبلاغه میتواند گرههای سخت و دشوار زندگی انسانها را به خوبی بگشاید و به همین دلیل باید امروز تلاش و کوشش بیشتری به صورت گروهی برای کاربردی ساختن حقایق و دقایق نهجالبلاغه صورت پذیرد».
معظمله در بخش دیگر از همین کتاب،پس از گزارشی از شروح نهجالبلاغه مینویسد:«ولی با این همه باید اعتراف کرد که گویی این کتاب بزرگ هنوز دست نخورده است و نیاز به شروح فراوان دیگری دارد که باید گوهرهای معانی آن را از درون صدف الفاظ بیرون کشند و در دریای بیکران نهجالبلاغه به غوّاصی پرداخته،لؤلؤهای معانی را خارج سازند و نیازهای این عصر و زمان،و اعصار و ازمنه آینده را از آن بیرون کشند زیرا ابعاد نهجالبلاغه همچون ابعاد وجود علی علیه السلام آن چنان وسیع و گسترده است که به این آسانی نمیتوان به همه آن دست یافت».
2.ویژگیهای این شرح
این کتاب ارزشمند با آن انگیزههایی که بیان شد و اینکه درصدد ارائه شرح جامعتر و تازهای بر نهجالبلاغه است،امتیازات و ویژگیهایی دارد که در 20 عنوان خلاصه میشود:
1.این شرح توسط نویسندهای توانا با کولهباری از دانش وتجربه نویسندگی و پس از نوشتن دهها جلد کتاب-با همکاری جمعی از دانشمندان حوزه علمیه قم-به نگارش درآمده است.آیت اللّه العظمی مکارم شیرازی پس از تدوین کتب مختلف مخصوصاً تدوین«تفسیر نمونه»و«پیام قرآن»و تجربه کار جمعی،به نگارش این کتاب روی آورده است و این،امتیاز مهمی است.ایشان در مقدمه پیام امام علیه السلام در همین باره مینویسد:«...بعد از توفیقی که در«تفسیر نمونه»و«پیام قرآن»بحمداللّه نصیب این حقیر و جمعی از یاران باوفا شد و سبب حرکت جدیدی در کارهای قرآنی و نفوذ بیشتر قرآن و تفسیر در مجامع علمی بلکه غالب خانهها گردید، گروهی از اهل فضل گفتند که اکنون«نوبت نهجالبلاغه فرارسیده است»و باید کاری مشابه تفسیر نمونه روی آن انجام گردد،بلکه با استفاده از تجربیات گذشته،کاری پختهتر و جالبتر صورت گیرد».
شخصیتی به شرح و تفسیر این کتاب گرانسنگ همّت گماشت که خود در جهان اسلام شناختهشده و در مقام افتاء و مرجعیت شیعیان است.کسی که هزاران تن،از خرمن دانش او بهره گرفتهاند و شاگردان فراوانی را در عرصه عقاید،فقه،اصول،تفسیر و دیگر علوم اسلامی پرورش داده است.بهویژه آنکه پیش از این،دو تن از دانشمندان و فضلای حوزه علمیه قم یعنی مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمدجعفر امامی و حجت الاسلام والمسلمین محمدرضا آشتیانی ترجمه و شرح فشردهای بر نهجالبلاغه زیر نظر معظمله نوشته و آن را منتشر ساخته بودند.همه این دانش و تجربه و قلم در خدمت شرح گستردهای بر نهجالبلاغه قرار گرفت.روشن است که رهآورد آن،شرح خوبی بر نهجالبلاغه خواهد بود.
2.از دیگر ویژگیهای این شرح،تدوین آن به صورت گروهی است.این استاد که به کار گروهی و جمعی اعتقادی کامل دارد و معتقد است که کار جمعی، هم به اتقان کار میافزاید،هم از خستگیها میکاهد،چرا که هر کسی گوشهای از کار را به عهده میگیرد و هم سبب رشد و پرورش نیروهای مستعد میگردد،در تدوین این کتاب نیز دو تن از یاران گذشته و همکاران تفسیر نمونه و چند تن از یاران تازهنفس را به کمک گرفت.همه این اعضا از فضلا و دانشمندان بوده و در مراکز علمی به تحقیق و تدریس مشغولاند.حضور فعّال این گروه،نشاطی تازه و رونقی نو به جلسه تدوین شرح نهجالبلاغه بخشید و در طول نگارش این شرح،بر تجربه آنان نیز افزوده شد و هر چه پیش رفتند،پختگی و اتقان کار نیز افزایش یافت.
3.نوشتن کتاب با قلمی روان و قابل استفاده برای عموم مردم،از دیگر ویژگیهای این شرح است.این شرح به گونهای نوشته شده که علاوه بر دانشمندان و فرهیختگان،همه علاقمندان به فهم نهجالبلاغه بتوانند از آن استفاده نمایند.بحمداللّه سادگی و روانی قلم هرگز از اتقان و دقّت کار نکاسته
است؛یعنی دقّت را در کنار روان بودن،جامعیّت را در عین قابل فهم بودن و ژرفایی را همراه با سادگی گرد آورده است.
4.همه فصول و فرازهای نهجالبلاغه مورد توجه بوده است.برخلاف غالب شروح که تنها بخشهای مورد نظر خویش را مورد توجه قرار داده و از فرازهایی که برای آنها جلب نظر نمیکرده،به سرعت گذشتهاند،نویسندگان این شرح،در پی شرح جمله به جمله و تفسیر همه فرازها و فصول هر بخش بوده و هیچ قسمتی را از نظر دور نداشتند.
5.از دیگر ویژگیهای این شرح،توجه خاص به پیوند جملهها و بخشهای یک خطبه و یا نامه و به طور کلّی کلمات امام امیرالمؤمنین علیه السلام است.همانگونه که در قرآن کریم،میان آیات،پیوند منطقی برقرار است،نهجالبلاغه نیز که رشحاتی از کلمات الهی دارد و از امامی فصیح و بلیغ صادر شده،به یقین با پیوندی منطقی همراه است.کشف این پیوندها در هر فراز و فصل و تعقیب اهداف مرتبط با یکدیگر در این کلمات زیبا از دیگر ویژگیهای این شرح است.
چیزی که در بسیاری از شروح،مورد توجه قرار نگرفته و هر جمله جداگانه تفسیر شده است.
6.در این شرح به روح کلّی حاکم بر مجموع خطبهها و نامهها توجه خاص شده است.بر این اساس،همه بحثها در محدوده آن روح کلّی قرار گرفته و از پرداختن به مطالب حاشیهای و غیر ضروری پرهیز شده است.گاهی در برخی از شرحها دیده شده که مطلبی فرعی از امام علیه السلام مورد توجّه نویسنده محترم قرار گرفته و در صفحات زیادی به شرح آن پرداخته بهگونهای که از مطلب اصلی که روح حاکم بر آن کلمات میباشد،دور شده است.اما سعی نویسندگان پیام امام امیرالمؤمنین علیه السلام بر این بوده که روح کلّی حاکم بر کلام حضرت را نادیده نگیرند و بیشتر به شرح و تفسیر آن توجه کنند.
7.در فرازهای کلام امیرمؤمنان علی علیه السلام واژههای مشابه،فراوان دیده میشود،برخی از شارحان محترم بدون حلّ این واژهها آنها را تأکید یکدیگر و تنوع در بیان مطالب میدانند؛در حالی که در این شرح،اصل در تفسیر جملهها بر تأسیسی بودن گذاشته شده،به این معنی که هر واژه و هر جملهای معنای خاصّ خود را دارد و تا آنجا که میتوانیم لازم است از هر جملهای پیام تازهای را دریافت کرده و به تأکیدی بودن بسنده نکنیم.
8.تلاش برای حلّ مشکلات کلمات،جملهها و فرازهای پیچیده از دیگر امتیازات این شرح است؛برخی از شارحان گاه بدون تفسیر کلمات و جملههای آن حضرت،فقط به مباحث استطرادی گاه تاریخی گاه ادبی پرداخته و عنایتی به حلّ نهایی جملهها و عبارات نکردهاند؛اما در این شرح (پیام امام علیه السلام) تلاش نویسندگان بر آن است که پیچیدگی کلمات را حلّ کرده و برای فهم مقصود امام علیه السلام از بیان این تعبیرات،تلاش نمایند و آن را برای خوانندگان با بیان ساده بنویسند.
9.در هر خطبه،نامه و یا کلمه حکمتآمیز،به اسناد آن-در غیر نهجالبلاغه - توجه شده و از کتابهایی که درباره اسناد نهجالبلاغه نگارش یافته بهره گرفته شده است.هر چند بلندای محتوا و فصاحت و بلاغت نهجالبلاغه آن را از ذکر سند بینیاز میسازد زیرا معلوم است که چنین کلماتی از غیر امامی آگاه،صادر نمیشود؛اما با این حال،برای رفع پارهای از شبهات،دانشمندانی-همچون سید عبدالزهراء خطیب با نوشتن کتاب«مصادر نهجالبلاغه و اسانیده»-در پی آن برآمدهاند که کلمات حضرت را به کتابهای قبل از دوران سید رضی مستند سازند و روشن نمایند که غالب این سخنان نورانی،غیر از نهجالبلاغه مصادر دیگری نیز دارد.در پیام امام امیرالمومنین علیه السلام به این نکته نیز توجه خاص گردیده و در پاورقی هر خطبه،نامه و کلام قصار به آن پرداخته شده و از کتاب مذکور و دیگر کتب در این باره استفاده شده است.
10.نکته مهم دیگر،تفسیر لغات مشکل نهجالبلاغه به صورت روان و ساده
و با ریشهیابی کامل است که با استفاده از منابع مختلف لغت در پاورقی و گاه در متن آمده است.
11.مطالبی که نیاز به توضیح و شرح دارد،در پایان هر فراز،تحت عنوان «نکتهها»بیان میشود؛مثلاً اگر یکجا امیرمؤمنان علیه السلام جملهای درباره«طلحه»و یا «زبیر»بیان فرموده،در بحث نکتهها به شخصیّت و زندگینامه آنها پرداخته شده است و یا اگر حضرت،خودش را نخستین کسی معرفی میکند که اسلام آورده، در بخش نکتهها ادلّه روشن دیگری برای این مطلب و دفع شبهات آمده است، و همچنین هنگامی که آن حضرت مطلبی درباره«امر به معروف و نهی از منکر» بیان داشته،اهمیّت و ابعاد دیگر این دو فریضه،در نکتهها مورد بحث قرار میگیرد.
12.از امتیازات دیگر این شرح،توجه به ریشههای قرآنی کلمات آن حضرت است.کلمات امیرمؤمنان علی علیه السلام منشأ وحیانی دارد و در بسیاری از موارد،شرح و تفسیر معارف و حقایق قرآنی است؛از اینرو،تا جایی که ممکن است،فرازهای سخنان آن حضرت با قرآن پیوند زده شده و آیاتی از قرآن در همین باره مورد استناد قرار میگیرد.
13.دورنمای خطبهها و نامهها در آغاز بحث،تحت عنوان«خطبه (یا نامه) در یک نگاه»بیان میشود تا خواننده از ابتدا به طور اجمال در جریان سخنان پربار آن حضرت قرار گیرد.
14.پیوند نکات اجتماعی،تاریخی و تربیتی با مسائل روز،از دیگر امتیازات این شرح است.در این کتاب سعی شده سخنان حضرت با آنچه امروز مورد نیاز است تطبیق داده شود و به اصطلاح،«بهروز»و«کاربردی»عرضه گردد.چرا که کلمات آن حضرت هر چند در واقعهای خاص و ماجرایی ویژه صادر شده،اما انتخاب کلمات و جملهها توسط آن امام بزرگوار برای بیان آن واقعه و تحلیل آن، فرا زمانی،فرا مکانی و فرا شخصی است.آن حضرت به گونهای به تحلیل آن
قضایا میپردازد و گاه قواعدی عام و جملاتی بنیادین بیان میکند که در تمام عصرها و برای همه نسلها قابل استفاده است.تحلیل این بیانها و تطبیق آن بر مشکلات عصر حاضر و پندآموزی از آن برای حلّ مشکلات،از دیگر امتیازات این شرح است.
15.قلم منصفانه و به دور از تعصّب و توهین،امتیاز دیگر این شرح است.
استاد بزرگوار و نویسندگان محترم این کتاب ضمن پایبندی به اصول مذهب شیعه و دفاع منطقی از آن و همچنین نقد صحابه،هرگز از خطّ اعتدال خارج نشده و از توهین و خشونت در کلام استفاده نکردهاند.به اعتقاد آیت اللّه العظمی مکارم شیرازی بیان استدلال و منطق قویّ پیروان مکتب اهلبیت علیهم السلام،نیازی به تندی و توهین ندارد؛میتوان از حقّانیت شیعه دفاع کرد،در عین حال از دایره منطق خارج نشد و مؤدّبانه و متین نوشت.
16.شأن ورود کلمات آن حضرت-در مواضع حسّاس و تأثیرگذار-با نگاه به تاریخ و عصر بیان این خطبهها و نامهها و کلمات (تا جایی که ممکن بوده) مورد توجه بوده است.به یقین،دانستن زمان و مکان و شأن ورود کلمات آن حضرت،سرنوشتساز است و نقش مهمی در تفسیر سخنان ایشان دارد.مثلاً هنگامی که آن حضرت میفرماید:
«إنّما الشّوری للمهاجرین والأنصار» (نامه 6) هرگز نمیخواهد نقش نصّ را در امامت نادیده بگیرد؛بلکه در مقام استدلال در برابر معاویه از این کلمات استفاده میکند؛چرا که مخاطب این نامه حضرت، معاویه پس از امتناع از بیعت است؛توجه به زمان تدوین این نامه و مخاطب آن، رافع برخی از شبهات است.
17.توجه به شروح مهمی که بر نهجالبلاغه نوشته شده است و استفاده از آنها و یا نقد و ارزیابی سخنان شارحان محترم،در نگارش این شرح مورد عنایت خاص بوده است.
18.توجه به سایر کلمات حضرت در شرح یک خطبه،نامه یا کلمه قصار و نیز توجّه جدی به روایات سایر ائمه هدی علیهم السلام،روشنی و جذابیت خاصی بر آن افزوده است.
19.برخلاف بعضی از شارحان عزیز که هرقدر به آخر نهجالبلاغه نزدیکتر شدهاند انگیزهشان در ادای حقّ مطلب،کاهش یافته و به اختصار از آن گذشتهاند،این شرح هر چه به آخر نزدیکتر میشود پربارتر میگردد.
20.با وجود این همه تلاش،نویسندگان این شرح،پروندهها را برای تجدید نظرها و تکمیلهای آیندگان باز نگه داشته و از هر پیشنهاد سازندهای استقبال میکنند.
3.شیوه نگارش
شیوه نگارش این شرح بدین صورت است که قسمتهایی از کلمات حضرت میان اعضای نویسنده تقسیم میشد و هر یک،بخش مربوط به خود را با توجه به شروح مهم نهجالبلاغه تدوین میکرد و در جلسه مشترک که هر روز صبح (غیر از جمعهها) ساعت 7-8 با حضور حضرت آیت اللّه العظمی مکارم شیرازی تشکیل میشد،میخواند؛این نوشتهها پس از قرائت در جلسه،در اختیار استاد قرار میگرفت.معظمله نخست مواضع مبهم را مشخص میکردند، سپس با مطالعاتی که از قبل داشتند،شروع به املا نموده و جملات هر فراز را شرح میدادند و یکی از اعضای جلسه املای ایشان را مینوشت.(1)در این میان، دوستان حاضر نیز اگر نکتهای به خاطرشان میرسید،بیان میکردند و معظمله آنها را نیز مورد توجه قرار میداد.
1) سال ها برخی از دوستان، املای استاد را در ورقه های مخصوص می نوشتند ولی از سال ۱۳۸۵ یکی از دوستان جلسه، فی المجلس املای استاد را با رایانه همراه، تایپ میکرد و همین، سبب سرعت کار گردید.
گاهی برای تعمیق و تکمیل بحث نیاز به مطالعه و دقّت بیشتری بود بنابراین، نویسنده آن فراز،آن را کاملتر کرده و در جلسه بعد ارائه میداد که گاه در لابهلای شرح و گاه تحت عنوان نکتهها نوشته میشد.
پس از آنکه یک جلد،کامل میگردید،نوشتهها به ویراستار سپرده میشد و پس از ویرایش،بار دیگر در اختیار استاد قرار میگرفت و ایشان تیترهای مناسب را برای شرح و تفسیر و نکتهها انتخاب کرده و یکبار دیگر ترجمههای متن نهجالبلاغه را نیز مورد بازبینی قرار میدادند.جلدِ کاملشده پس از غلطگیری نهایی،برای چاپ به ناشر سپرده میشود.
4.رهآوردها
این تلاش سترگ که از سال 1371 آغاز شد و در سال 1391 به پایان رسید، مورد استقبال دانشپژوهان معارف علوی قرار گرفت.اکنون هر محقّق و مدرسی برای تحقیق و تدریس نهجالبلاغه به این شرح جامع نیازمند است.
خطبای زبردست؛پژوهشگران معارف اسلامی وتاریخ اسلام واستادان حوزه ودانشگاه از این کتاب بهره میگیرند،هرچند برخی ازپژوهشگران واندیشمندان هنوز از این اثر قویم اطلاع کافی ندارند،که امیدواریم با آگاهیبخشی،این کتاب زندگیساز،در سیر مطالعاتی همه حقیقتجویان قرار گیرد.
جامعیت و اثربخشی این شرح موجب شده است که در سال 1382 به عنوان کتاب سال ولایت معرفی شود و از آن تجلیل گردد.همچنین مجلداتی چند از این شرح به زبان عربی چاپ و منتشر شده و در بعضی از مؤسسات آموزشی نیز به صورت کتاب درسی درآمده است.
5.معرفی همکاران
اعضایی که حضرت آیت اللّه العظمی مکارم شیرازی آنان را برای همکاری
دعوت نمودند،هشت نفر بودند که دو تن از آنها،پس از چند سال،به دلیل اشتغالات دیگر،موفق به همراهی نشدند.همچنین دو تن از یاران پرتلاش نیز به دیار باقی شتافتند و در این سالها یک تن نیز به این جمع افزوده شد.مجموعه همکاران گذشته و حال بر اساس حروف الفبا عبارتاند از،حجج اسلام والمسلمین آقایان:
1.محمد رضا آشتیانی 2.مرحوم محمد جعفر امامی رحمه الله 3.محمد احسانیفر 4.محمد جواد ارسطا 5.مرحوم ابراهیم بهادری رحمه الله 6.عبدالمهدی توکل 7.مهدی حسینیان قمی 8.سعید داودی 9.احمد قدسی.
یادآور میشود که آقای مهدی حسینیان در تدوین یک جلد با این مجموعه همکاری داشته و آقای محمد احسانیفر در تدوین سه جلد.مرحوم آقای ابراهیم بهادری تا جلد هفتم همکاری فعّالی داشتند.ایشان در تابستان 1384 به رحمت ایزدی پیوستند.مرحوم آقای محمدجعفر امامی تا بخشی از جلد دهم همکاری مستمرّ و تأثیرگذاری با این مجموعه داشتند که ایشان نیز در تابستان 1387 به لقای حق پیوستند (رحمه اللّه علیهما رحمه واسعه).جناب آقای سید عبدالمهدی توکل (که علاوه بر همکاری علمی،زحمت تایپ را نیز در جلسه به عهده داشتند) از جلد نهم به این مجموعه پیوستند.چند نفر از این نویسندگان،از استادان برجسته حوزه علمیه قم بوده و برخی از آنها،علاوه بر حوزه از استادان مراکز دانشگاهی نیز هستند.
امیدواریم همه این تلاشها،در مسیر غربتزدایی از این کتاب مهم و فاخر، مؤثر بوده،سیل تشنگان فهم کلمات علی علیه السلام را سیراب نماید و برای نویسندگان این اثر ذخیره یوم المعاد گردد.
آمین یا ربّ العالمین سعید داودی
(از همکاران علمی پیام امام امیرالمؤمنین علیه السلام)
1391/3/16