ghaemiyeh.com
سرشناسه:فیض کاشانی، محمدبن شاه مرتضی، ۱۰۰۶-۱۰۹۱ق.
عنوان قراردادی:المحجةالبیضاء فی احیاءالاحیاء . فارسی
عنوان و نام پدیدآور:راه روشن/ محمدبن مرتضی معروف به مولی محسن کاشانی؛ ترجمه محمدصادق عارف.
مشخصات نشر:مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۷۳ - ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری:۸ج.
شابک:دوره964-444-004-8 : ؛ ج.۲964-444-312-8 : ؛ ج.۳964-444-317-9 : ؛ ج.۴964-444-311-x : ؛ ۲۵۶۰۰۰ ریال: ج.۵ ، چاپ چهارم: 978-964-971-272-7 ؛ ج.۶964-444-005-6 : ؛ ۱۶۵۰۰ ریال (ج.۶، چاپ دوم) ؛ ۷۳۰۰۰ ریال: ج.۶، چاپ چهارم978-964-444-005-2 : ؛ ج.۷964-444-306-3 : ؛ ۱۷۵۰۰ ریال (ج.۷، چاپ دوم) ؛ ۲۶۸۰۰۰ ریال: ج.۷ ،چاپ پنجم: 978-964-444-314-5 ؛ ج.۸964-444-313-6 : ؛ ۱۵۰۰۰ ریال (ج.۸، چاپ دوم)
یادداشت:پشت جلد لاتینیشده: Mawla Muhsen Kashani, Rah-i-Rawshan.
یادداشت:جلدهای اول، دوم، هفتم و هشتم ترجمه محمدصادق عارف، جلدهای سوم و چهارم ترجمه محمدرضا عطایی، جلدهای پنجم و ششم ترجمه عبدالعلی صاحبی است.
یادداشت:ج. ۳ (چاپ دوم: ۱۳۸۱).
یادداشت:ج. ۶ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:ج.۶ (چاپ چهارم: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۷ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:ج. ۸ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:اخلاق اسلامی
موضوع:عرفان
شناسه افزوده:عارف، محمد صادق، ۱۲۹۹ - ، مترجم
شناسه افزوده:عطائی، محمدرضا، ۱۳۱۵ -، مترجم
شناسه افزوده:صاحبی، عبدالعلی، ۱۳۱۲ - ، مترجم
شناسه افزوده:بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:BP۲۴۷/۶۵/ف۹م۳۰۴۱ ۱۳۷۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:م۷۷-۳۹۵۵
بسم الله الرحمن الرحیم
محمد بن مرتضی معروف به مولی محسن کاشانی قدس سره متوفی 1091 ه- . ق
راه روشن : ترجمه کتاب المحجه البیضاء فی تهذیب الحیاء
جلد سوم
ترجمه سید محمد صادق عارف
فهرست مطالب
فهرست مطالب
(1)بخش اول از کتاب محجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء پیرامون آداب غذا خوردن بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس ویژۀ خداوندی است که مخلوقات را به بهترین صورت تدبیر فرمود و زمین و آسمانها را آفرید،و آب گوارا از عصارۀ بخارات نازل کرد و بدان وسیله دانهها و گیاهان را به وجود آورد،و روزیها و خوردنیها را مقدّر و به وسیلۀ خوردنیها قوای جانداران را حفظ کرد و با اطعام بندگان با غذاهای پاکیزه به طاعات و اعمال شایستۀ آنان کمک کرد.
درود پایانناپذیر خداوند بر حضرت محمّد(ص)صاحب معجزات درخشان و بر خاندان او،و سلام فراوان بر ایشان باد! باری،هدف خردمندان،دیدار(رحمت)خدای سبحان در سرای آخرت است؛و هیچ راهی جز علم و عمل برای رسیدن به این هدف وجود ندارد؛از سویی مراقبت بر
علم و عمل جز با تندرستی ممکن نیست،و تندرستی نیز جز با تناول کردن غذا و خوراک به مقدار حاجت در هر شبانه روز میسّر نمیشود.از این روست که بعضی از نیاکان صالح گفتهاند:«غذا خوردن نیز از امور دینی است»،و بر این اساس است که خداوند متعال میفرماید: کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً. (1)بنابراین هر کس که اقدام به خوردن غذا میکند تا بدان وسیله به علم و عمل خود یاری رساند و تقوایش را تقویت کند،سزاوار نیست که زمام نفس را رها کند و آن را همانند چهارپایان در چراگاه آزاد بگذارد تا هر چه میخواهد بخورد؛زیرا آنچه باعث دینداری و وسیلۀ رسیدن به دیانت است شایسته است که مظهر انوار و آداب و سنن دینی باشد،به طوری که بندۀ خدا را پایبند کند و انسان متقی بدان وسیله از گناهان مصون بماند؛تا آنجا که اشتهای به غذا را در خوردن و نخوردن با میزان شرع بسنجد تا بدان وسیله گناه و معصیتی را از خود دور سازد و اجر و ثوابی را کسب کند؛هر چند که در آن غذا بیشترین لذّت نفسانی باشد.
پیامبر اکرم(ص)فرمود:«همانا مرد حتی به خاطر لقمۀ غذایی که به طرف دهان خود و همسرش میبرد اجر میبرد.» (2)البتّه این اجر و ثواب در صورتی است که لقمۀ غذا را به دستور دین و به خاطر دین بردارد و آداب دینی را رعایت و به وظایف دینی عمل کند.
اینک ما بر آنیم که وظایف دینی فرد را در هنگام غذا خوردن بیان کنیم؛از این رو واجبات و مستحبّات و آداب غذا خوردن و گوارایی آن و کیفیت غذا خوردن را در چهار فصل و همچنین فصل دیگری در پایان میآوریم.
باب اول،در وظایف کسی که تنها غذا میخورد.
باب دوم،آدابی که رعایت آنها چه در صرف غذا به صورت فردی و چه به صورت
1) (1) مؤمنون/51:از خوردنیهای پاکیزه بخورید و کارهای شایسته بهجا آورید.همچنین در آیه دیگر میفرماید:ای پیامبران از غذاهای پاکیزه بخورید و کارهای نیک انجام دهید.
2) (2) بخاری در صحیح خود(ص 80 و 81)این حدیث را نقل کرده است،و در حدیث دیگری چنین آمده است:هر چه را که انفاق کنی،برای تو صدقه محسوب میشود،حتی لقمهای را که در دهان همسرت قرار میدهی...
دستهجمعی الزامی است.
باب سوم،در آداب خاص غذا دادن به برادرانی که به دیدن انسان میآیند.
باب چهارم،در آداب خاص دعوت،مهمانی و عوامل آن. (1)
(1)این وظایف سه دستهاند:وظایف مربوط به پیش از غذا خوردن،موقع غذا خوردن و پس از غذا خوردن.
تهیه شده باشد
(3) و از راهی که در شریعت ناپسند و مکروه است فراهم نیامده باشد؛و نیز، چنان که در معنای«طیّب مطلق»،در بخش حلال و حرام این کتاب،خواهد آمد،بر طبق هوای نفس و دغلبازی و بیبندوباری به دست نیامده باشد،زیرا خدای متعال به خوردن غذای پاکیزه یعنی حلال امر فرموده و منع از خوردن بنا حق را به-سبب اهمیّت امر حرام و بزرگداشت ارزش مال حلال-بر منع از قتل نفس مقدّم داشته و فرموده است:
وَ لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ... (2).
بنابراین،در خوراک اصل آن است که پاک و پاکیزه باشد و این خود از واجبات و اصول دیانت است.
در کافی از حضرت ابو جعفر(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:عبادت هفتاد بخش است که بالاتر از همه کسب حلال است.» (1)در مصباح الشّریعة از قول امام صادق(علیه السلام)آمده است:«تقوا بر سه گونه است:
1-تقوای بالله،که عبارت از ترک حلال است تا چه رسد به امور شبههانگیز و این نوع تقوا،تقوای خاص الخاص است.2-تقوای من الله،که عبارت از ترک شبهات است تا چه رسد به حرام.این تقوا،تقوای خاص است.3-تقوای از ترس آتش و عذاب که عبارت از ترک حرام است و تقوای عام میباشد.» (2)در من لا یحضره الفقیه از امام صادق(علیه السلام)به نقل از پدرانش از قول حسن بن علی(علیه السلام)آمده است:«آداب غذا خوردن دوازده چیز است که بر هر مسلمانی واجب است آنها را بداند،چهار مورد از آنها واجب و چهار مورد مستحب و چهار مورد از ادب است.اما موارد واجب،عبارت است از معرفت،رضا،بسم الله گفتن و شکر خدا را بهجا آوردن،موارد سنت عبارت است از وضو گرفتن پیش از غذا،نشستن به پهلوی چپ، خوردن غذا با سه انگشت و لیسیدن آنها،و اما چهار موردی که از ادب است:خوردن غذا(در صورت مشترک بودن ظرف غذا)از جلوی خود،کوچک برداشتن لقمه،خوب جویدن غذا و کمتر نگاه کردن به صورت دیگران.» (3)مقصود از معرفت در این حدیث،اطّلاع از حلال بودن و مقصود از شکر،الحمد لله گفتن است.شکر و سپاس کامل،دانستن حرمت غذا و صرف کردن قوت و توان آن در راه اطاعت خداست.غرض از وضو،آن گونه که در حدیث دیگری آمده است،همان شستن دست میباشد،و مقصود از خوردن با سه انگشت آن است که همچون جبّاران، کسی با دو انگشت نخورد،غرض آن نیست که با بیش از سه انگشت نمیتوان غذا
خورد،بلکه اگر با همۀ انگشتان غذا بخورند،بهتر و کاملتر خواهد بود،زیرا در این صورت احترام غذا بیشتر رعایت شده است.بنابراین تعیین سه انگشت حد اقل است، یعنی با کمتر از سه انگشت نباید غذا بخورند.از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل کردهاند:«آن حضرت با همۀ انگشتها غذا میل میفرمود.» (1)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است:«همچون بندهای مینشست و دستش را روی زمین میگذاشت و با سه انگشت غذا میخورد.رسول خدا(ص)نیز چنین غذا میخورد،نه آن گونه که یکی از ستمگران با دو انگشت غذا میخورد.» (2)
(1)رسول خدا(ص)فرمود:«وضو گرفتن پیش از غذا تنگدستی را از بین میبرد و پس از آن جنون ادواری را نابود میکند و موجب سلامتی چشم میشود»؛ و در روایت دیگری آمده است:«وضو پیش از غذا خوردن و پس از آن،فقر را میزداید.» (3)چون دست در ارتباط با کارهای مختلف ممکن نیست آلوده نباشد،بنابراین شستن آن قرین پاکیزگی و شادابی است.و از طرفی خوردن غذا با قصد کمک به دین،عبادت است،بنابراین سزاوار است که پیش از غذا هر چه به منزلۀ پاکیزگی در نماز است انجام دهند.
این دو روایت از طریق خاصه(شیعه)نیز نقل شده است: (4)در کتاب من لا یحضره الفقیه آمده است که پیامبر(ص)فرمود:«هر کس مایل است که خیر بیشتری نصیبش شود،باید موقع غذا خوردن وضو بگیرد.» از امام صادق(علیه السلام)است:«کسی که پیش از غذا و بعد از آن دستش را بشوید،غذا
1) (8) کلینی در کتاب کافی،ج 6،ص 297 به شمارۀ 5 این حدیث را آورده است.
2) (9) برقی آن را در صفحۀ 441 کتاب محاسن به شمارۀ 307 آورده و در کافی،ج 6،ص 297 این روایت آمده است.
3) (10) این روایت را طبرسی مرسلا در کتاب مکارم،ص 159 و طبرانی در اوسط و صغیر،همچنین در مجامع الصغیر(باب واو)و مجمع الزوائد،ج 5،ص 23 نقل کردهاند.
4) (11) کافی،ج 6،ص 290؛محاسن،ص 424.
در اول و آخر با برکت باشد و آن شخص تا وقتی که زندگی کند در گشایش و تندرستی خواهد بود.» (1)و از آن بزرگوار روایت کردهاند:«هر کس پیش از غذا خوردن دستش را بشوید،با حوله آن را خشک نکند چرا که تا آن رطوبت در دست باقی است همواره غذا برکت پیدا میکند.» (2)از صفوان جمال نقل کردهاند که میگوید:«در خدمت امام صادق(علیه السلام)بودیم؛ سفره آوردند،خدمتگزار آب آورد،امام(علیه السلام)دستش را شست.آنگاه حوله آورد، امام(علیه السلام)نپذیرفت.صفوان میگوید:ما نیز از آن آب دستمان را شستیم.» (3)
(1) که این عمل به رفتار رسول خدا(ص)نزدیکتر است تا بالا گرفتن غذا.«وقتی که برای رسول خدا(ص)غذا میآوردند،روی زمین میگذاشت.» (4)این کار به تواضع نزدیکتر است.اگر روی زمین ممکن نشد،روی سفره بگذارند که یادآور سفر است و انسان به یاد سفر آخرت و نیازمندی به توشۀ تقوا میافتد.
انس میگوید:«رسول خدا(ص)روی سفرههای بزرگ و همچنین در سکرجه (5)غذا میل نکرد.پرسیدند (6):پس روی چه غذا میخوردید؟گفت:روی سفره (کوچک).»
1) (12) کافی،ج 6،ص 290؛به شمارۀ حدیث 1؛محاسن،ص 424.
2) (13) همان مأخذ،ج 6،ص 290؛به شمارۀ حدیث 1.
3) (14) طبرسی این روایت را در مکارم الاخلاق،ص 160 نقل کرده است.
4) (15) عراقی میگوید:این حدیث را احمد،در کتاب زهد،از روایت حسن به گونۀ مرسل نقل کرده و بزاز نیز نظیر آن را از ابو هریره روایت کرده است در سند این روایت مجاهد است که احمد وی را توثیق کرده و دار قطنی وی را تضعیف نموده است.
5) (16) سکرجه،ظرف کوچکی است که غذای اندکی در آن میتوان خورد.
6) (17) از راوی یعنی قتاده پرسیدند،چون خبر را بخاری در صحیح خود،ج 7،ص 91،از قول قتاده از انس نقل کرده است و در آنجا آمده است:«از قتاده پرسیدند:پس روی چه غذا میخوردند؟او در جواب گفت:روی سفره».در جامع ترمذی،ج 7،ص 282 نیز به همین ترتیب ذکر شده است.
(1) و همچنان ادامه دهد.
رسول خدا(ص)،بسیاری از اوقات برای غذا خوردن روی زانوهایش مینشست و پشت پاهایش بر روی زمین قرار میگرفت،و چه بسا پای راستش را به زمین میگذاشت و روی پای چپش مینشست. (1)
و میگفت:«من در حال تکیه دادن،غذا نمیخورم،زیرا من بندۀ خدایم همچون بندگان غذا میخورم و چون بندگان مینشینم». (2)
میگویم:از طریق خاصه(شیعه)از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل کردهاند که فرمود:
«هرگاه کسی از شما کنار سفرۀ غذا مینشیند،باید همچون بندگان بنشیند و روی زمین غذا بخورد و نباید یک پا را روی پای دیگر گذاشته،چهار زانو بنشیند که این گونه نشستن را خداوند دوست نمیدارد و صاحبش مورد خشم خداست.» (3)در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«پیامبر از آغاز بعثت تا وقتی که از دنیا رفت،در حال تکیه دادن غذا میل نفرمود؛آن حضرت همچون بندگان غذا میخورد و چون بندگان مینشست.پرسیدند:چرا چنین بود؟فرمود:به خاطر تواضع در
1) (18) عراقی میگوید:این حدیث را ابو داود از حدیث عبد الله بن بشیر در ضمن حدیثی،نقل کرده است- آن حدیث چنین است:«سینی چوبی را آوردند،وقتی که حاضران دور سینی جمع شدند،پیامبر(ص)روی دو زانو نشست.»ابو داود و نسائی از حدیث انس چنین نقل کردهاند:«دیدم او غذا میل میکرد در حالی که از گرسنگی رنگش متغیّر بود.»ابو الحسن بن مقری دربارۀ خصلتهای پاک و اخلاق پسندیدۀ آن حضرت از قول انس نقل میکند:«وقتی که کنار سفرۀ غذا مینشست،روی زانوی چپش مینشست و زانوی راست بر پا میداشت.سپس میگفت:«من بندهای هستم،همچون بندگان غذا میخورم و چون بندگان رفتار میکنم.» اسناد این روایت ضعیف است. میگویم:در سنن ابن ماجه،به شمارۀ 3263 آمده است:«گوسفندی را برای پیامبر خدا(ص)هدیه آوردند.آن حضرت موقع خوردن غذا روی دو زانویش نشست و میل فرمود.»در مورد تمام این روایات به کتاب زاد المعاد ابن قیّم جوزی،ج 3،ص 136 مراجعه کنید.
2) (19) سنن ابو داود،ج 2،ص 313،سنن ابن ماجه به شماره 3262؛طبرسی در مکارم الاخلاق،ص 27،صحیح بخاری،ج 7،ص 93؛و کافی،ج 6،ص 270.
3) (20) کافی،ج 6،ص 272،شمارۀ حدیث 10.
پیشگاه خدا.» (1)در روایت دیگری آمده است:«پیامبر(ص)نمیپسندید که به پادشاهان شباهت پیدا کند،و ما نمیتوانیم چنان باشیم.» (2)ابو حامد(غزالی)میگوید:«آب خوردن در حال تکیه دادن مکروه است و برای معده زیانآور است و غذا خوردن در حالی که دراز کشیده باشد نیز کراهت دارد.و همچنین غذا خوردن در حال تکیه دادن خوب نیست مگر از قبیل دانههایی باشد که به صورت تنقّل میخورند.»
کند،
(1)نه آن که قصدش لذت بردن و تنعّم باشد.با وجود این،تصمیم بر کم خوری داشته باشد،زیرا اگر به قصد قدرت بر عبادت غذا بخورد،مطابق نیّتش عمل نکرده مگر آن که کمتر از حد سیری غذا بخورد،به سبب آن که پرخوری مانع از عبادت میشود و انسان توان عبادت پیدا نمیکند.بنابراین لازمۀ این نیّت در هم شکستن هوای نفس و ترجیح دادن قناعت بر فزون خواهی است.
رسول خدا(ص)فرمود:«آدمیزاده،هیچ ظرفی را پر نمیکند که بدتر از شکمش
1) (21) کافی،ج 6،ص 270.در کتاب نهایه در این حدیث آمده است:«من در حالی که تکیه کرده باشم غذا نمیخورم».در زبان عربی به کسی میگویند تکیه داده است که روی فرش درست و استوار نشسته باشد.اما توده مردم،تکیهدهنده به کسی میگویند که در نشست خود به یک طرف متمایل بوده و روی نیمی از بدن تکیه کرده باشد.تاء در کلمۀ«متکئا»عوض از واو است و اصل آن از وکاء-یعنی چیزی که با آن سر کیسه و غیره را میبندند-گرفته شده است.گویی که او با نشستن روی فرشی که زیر او قرار دارد نشیمنگاه خود را به آن بسته است.معنای حدیث چنین است:من وقت غذا خوردن چنان استوار نمینشینم مثل کسی که میخواهد زیاد بخورد،بلکه کم میخورم بنابراین نشست من موقّتی است.اما کسی که معنای اتکاء را بر انحراف به یک طرف بدن حمل کرده،بر اساس روش طبی توجیه کرده است؛زیرا در آن صورت،غذا در مجاری خود به سادگی پایین نمیرود و گوارا نمیشود و چه بسا که اذیّت هم میکند. مؤلف(مرحوم فیض)در کتاب وافی پس از نقل این کلام میگوید:ظاهر بعضی از اخبار آن است که مقصود از«متّکئ»معنای متعارف در نزد تودۀ مردم است،هر چند که احتمال دارد با همان تفسیری که در کتاب نهایه آمده است توجیه شود.
2) (22) همان مأخذ،ص 272،شماره 8.
باشد.چند لقمهای فرزند آدم را بس است که توان او را حفظ کند،اگر نه یک سوّم (ظرفیت شکم)برای غذا و یک سوم برای آشامیدنی و یک سوم برای نفس کشیدن.» (1)لازمۀ چنین نیّتی آن است که دست به طرف غذا دراز نکند،مگر وقتی که گرسنه باشد.بنابراین یکی از چیزهایی که باید پیش از غذا خوردن وجود داشته باشد گرسنگی است.وانگهی شایسته است پیش از آن که سیر شود از غذا خوردن دست بکشد،که هر کس این کار را انجام دهد از پزشک بینیاز باشد.سخن دربارۀ کم خوردن و کیفیّت تدریجی کم خوری،در کتاب سرکوب کردن میل به غذا در بخش مهلکات خواهد آمد.
میگویم:در مصباح الشّریعة (2)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:
«کم خوردن در همه حال و نزد همۀ اقوام پسندیده است،زیرا که هم مصلحت ظاهری دارد و هم مصلحت باطنی.»چهار نوع از خوردنیها ستوده است:
1-بهاندازۀ ضرورت؛ 2-به قدر آمادگی؛ 3-به مقدار روزی خدا دادی؛ 4-به اندازهای که رمقی باشد.
اما اندازۀ ضرورت برای برگزیدگان است و مقدار آمادگی،از آن پرهیزگاران شبزندهدار،و اندازۀ روزی خدا داده برای متوکلان،و به مقدار رمق برای مؤمنان؛و هیچ چیز برای قلب مؤمن زیانبخشتر از پرخوری نیست،زیرا پرخوری دو پیامد دارد:
یکی قساوت قلب و دیگری انگیزش شهوت.گرسنگی خورش مؤمن و غذای روح و طعام قلب و تندرستی بدن است.رسول خدا(ص)فرمود:«هیچ ظرفی را فرزند آدم پر نکرده است که بدتر از شکمش باشد.»حضرت داود(علیه السلام)فرموده است:«آن لقمهای که از روی نیاز خورده میشود، (3)نزد من بهتر است از بیست شب عبادت.»پیامبر(ص)
فرمود:«مؤمن با یک روده میخورد و منافق با هفت روده»؛و نیز پیامبر(ص)فرمود:
«وای به حال مردم از دست دو قبقب»،عرض کردند:یا رسول الله!دو قبقب چیست؟ فرمود:«گلو و فرج.»عیسی بن مریم(علیه السلام)فرمود:«هیچ مرضی برای قلب بدتر از قساوت نیست و هیچ مرض روانی مشکلتر از کینۀ گرسنگی نمیباشد،که این دو باعث دوری(از رحمت حق)و ذلت و خواری است.» در کتاب کافی از ابو جعفر(علیه السلام)رسیده است که فرمود:«هیچ چیز در پیشگاه خداوند،مبغوضتر از شکم پر نیست.» (1)از ابی عبد الله(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«شکم از پرخوری سرکشی میکند.بهترین وقتی که بنده به خدا نزدیکتر میشود وقتی است که شکم سبک باشد و مبغوضترین هنگام بنده در پیشگاه خدا هنگامی است که شکمش پر است.» (2)از آن بزرگوار است:«خدای متعال پرخوری را دشمن میدارد.» (3)آن حضرت فرمود:«فرزند آدم ناگزیر از صرف غذاست تا بدان وسیله ارکان بدنش استوار بماند.بنابراین هرگاه کسی از شما غذایی میخورد،باید یک سوم شکمش را برای خوراک و یک سوم را برای آشامیدنی و یک سوم را برای نفس کشیدن قرار دهد،نباید چون خوکان برای سر بریدن فربه شوید.» (4)از آن حضرت نقل کردهاند که فرمود:«ابو ذر-خدایش بیامرزد-از رسول خدا نقل کرده است که فرمود:هر کس از شما(در اثر پرخوری)آروغ بیشتری در دنیا بزند،در آخرت-(و یا)در قیامت-زیاد گرسنگی بکشد.» (5)
(1) و در راه رسیدن به رفاه و افزون طلبی و به انتظار خورش تلاش نکند،بلکه از کرامت نان آن است که با بودن آن منتظر خورش نباشند چرا که خبر در تکریم نان رسیده است. (6)
میگویم:از طریق شیعه،روایاتی از قول پیامبر(ص)در کافی آمده است که فرمود:«نان را محترم بشمارید،عرض کردند:یا رسول الله!احترام نان چگونه است؟ فرمود:وقتی که روی سفره گذاردند،نباید منتظر چیز دیگری بود.» (1)از پیامبر(ص)نقل شده است،فرمود؛«خدایا!نان را برای ما با برکت فرما و بین ما و او جدایی مینداز؛زیرا اگر نان نبود ما نماز و روزه نداشتیم و واجبات الهی را نمیتوانستیم ادا کنیم.» (2)از آن حضرت(ص)است که فرمود:«نان را گرامی بدارید،زیرا آنچه بین عرش تا زمین است و هر چه در آن است و بسیاری از مخلوقات در راه آن کار کردهاند.» (3)از آن بزرگوار است که فرمود:«پیکر آدمی بر نان استوار است.» (4)ابو حامد میگوید:«بنابراین،هر چه باعث دوام قوّت و توانایی بر عبادت گردد خیر کثیر است و شایسته نیست آن را کوچک شمارند،بلکه نباید نان را به خاطر نماز هر چند وقت نماز فرا رسیده-در صورتی که وقت نماز وسیع باشد-معطّل گذاشت.» رسول خدا(ص)فرمود:«وقتی که شام حاضر شد و وقت نماز عشاء نیز فرا رسید، شام را پیش از نماز عشاء بخورید.» (5)هرگاه نفس میلی به غذا نداشت و در تأخیر غذا زیانی نبود بهتر آن است که نماز را مقدم بدارند،اما وقتی که غذا حاضر شود و نماز را به پا دارند،تأخیر غذا باعث سرد شدن آن و یا تشویش فکر شود،مقدم داشتن غذا-در صورت وسعت وقت نماز-بهتر است،چه نفس تاب و توان داشته باشد و یا نداشته باشد،چون این خبر عام است و از طرفی چون غالبا قلب آدمی به غذای سر سفره بیمیل نیست،هر چند گرسنه هم نباشد.
1) (32) کافی،ج 6،ص 287،شمارۀ 6 و 7،مکارم الاخلاق،ص 176.
2) (33) همان مأخذ،ص 287.
3) (34) همان مأخذ،ص 287.
4) (35) همان مأخذ،ص 287.
5) (36) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 7،ص 107،از انس بن مالک نقل کرده و احمد نیز در مسند خود از او نقل کرده و در کتاب الفتح الربانی،ج 17،ص 91،همین طور است و در جلد اول این کتاب از نسائی و دیگران نیز گذشت.
سمت غذا دراز شود،
(1)رسول خدا-صلی الله علیه و آله-فرمود؛«دستهجمعی غذا بخورید که برای شما با برکت باشد.» (1)انس میگوید:«رسول خدا(ص) هیچگاه تنها غذا نمیخورد.» (2)میگویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده،میگوید:«رسول خدا(ص)فرمود:
غذایی که چهار خصوصیّت در آن جمع باشد،کامل است:از حلال باشد،خورندگان زیاد باشند،در اول غذا بسم الله بگویند،و در آخر،حمد خدا را بجا آورند.» (3)
(2)در آداب غذا خوردن در آغاز با نام خدا شروع کند و در آخر حمد خدا را بگوید و اگر با هر لقمه یک «بسم الله»بگوید،خوب است،تا میل به غذا او را از یاد خدا باز ندارد.
میگویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که میگوید:«رسول خدا(ص)فرمود:وقتی که سفره پهن میشود چهار فرشته آن را احاطه میکنند.همین که بنده خدا«بسم الله»بگوید،فرشتگان به شیطان میگویند:ای فاسق!بیرون شو که تو را تسلّطی بر ایشان نیست.وقتی که از خوردن غذا فارغ شوند و بگویند:«الحمد لله»، فرشتگان به شیطان میگویند:اینها مردمانی هستند که خداوند به ایشان نعمت داده و شکر پروردگارشان را بهجا آوردند،و هرگاه«بسم الله»نگوید،فرشتگان به شیطان میگویند:ای فاسق!نزدیک شو و با ایشان غذا بخور،و چون سفره را جمع کنند و حمد خدا را نگویند،فرشتگان میگویند:اینها گروهی هستند که خداوند به ایشان نعمت داده ولی از پروردگارشان فراموش کردند.» (4)
از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«برای کسی که موقع غذا خوردن بسم الله بگوید،ضمانت میکنم که از آن غذا اظهار ناراحتی نکند،»ابن کوّا پس از شنیدن این مطلب عرض کرد:یا امیر المؤمنین!من دیشب غذایی خوردم،با این که بسم الله گفته بودم مرا اذیّت کرد.فرمود:«احمق!تو چند نوع غذا خوردهای،برای بعضی از آنها بسم الله گفتهای و برای بعض دیگر بسم الله نگفتهای.» (1)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«هر کس فراموش کرد،برای هر نوع از غذا یک بسم الله بگوید،باید بگوید:«بسم الله علی اوّله و آخره.» (2)از آن حضرت نقل کردهاند:«هرگز دچار تخمه نشدم،برای این که هیچ غذایی را شروع نکردم مگر آن که بسم الله گفتم و از غذا خوردن فارغ نشدم مگر آن که الحمد الله گفتم.» (3)و نیز فرمود:«به راستی شکم وقتی که سیر شود،طغیان میکند.» (4)در حدیث صحیح از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«هرگاه سفرۀ غذا حاضر شد و یک نفر از حاضران بسم الله گفت،برای همۀ ایشان کافی است.» (5)از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل کردهاند که به پسرش امام حسن(علیه السلام)فرمود:«پسرم، لقمهای از غذای گرم و سرد را نباید بخوری و جرعۀ آب و هیچ نوشیدنی نباید بیاشامی، مگر آن که پیش از خوردن و آشامیدن بگویی؛خدایا!در این خوردن و آشامیدنم از تو درخواست میکنم که از ناراحتی آنها مرا ایمن داری و بدان وسیله مرا بر طاعت و ذکر خودت نیرومند سازی و توان شکرت را نسبت به آن مقدار که در بدنم جایگزین کردی مرحمت کنی و با نیروی آن بر عبادت خودت مرا واداری و اجتناب صحیح از
نافرمانیات را بر دل من بیندازی!زیرا تو اگر این کار را بکنی از ناراحتی و ناگواری آن در امانی.» (1)غزالی میگوید:«با دست راست غذا را خورده و با نمک شروع و ختم کنند.» میگویم:در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)رسیده است«که مکروه است کسی با دست چپ چیزی بخورد و یا بیاشامد و یا تناول کند.» (2)از امیر المؤمنین(علیه السلام)است که فرمود:«در آغاز غذا با نمک شروع کنید،زیرا اگر مردم منافع نمک را میدانستند هرآینه آن را بر پادزهر آزموده،ترجیح میدادند.» (3)از امام صادق(علیه السلام)است که فرموده:«ما[خوردن غذا را]با نمک شروع و با سرکه به پایان میبریم.» (4)غزالی گوید:«لقمه را کوچک برداشته خوب میجود و تا وقتی که آن لقمه را فرونبرده است دست به لقمۀ دیگر دراز نمیکند،زیرا آن شتاب در خوردن است.دیگر آن که هیچ خوردنی را نکوهش نمیکند که رسول خدا(ص)از هیچ خوردنی بد نمیگفت؛ اگر دوست داشت میخورد و اگر نه خودداری میکرد.»؛ (5)و هر چه در جلویش بود از آن بخورد،جز میوه که در میوه حق دارد،دست بگرداند.پیامبر(ص)فرمود:«از آنچه در جلوی توست بخور!امّا خود آن حضرت در میوه دست میگرداند،دراینباره پرسیدند،فرمود:میوهها یک نوع نیست.» (6)دیگر آن که از بالای بشقاب و از وسط ظرف غذا نخورد،بلکه از کنار نان بخورد،مگر این که کم باشد،در آن صورت نان را
1) (46) طبرسی در مکارم الاخلاق ص 164،این روایت را آورده و در آنجا«من وعثه و غائلته»آمده است که وعث به معنی مشقّت است و در اصل دشت شنزار را گویند که عابر برای عبور از آن در زحمت میافتد.
2) (47) کافی،ج 6،ص 272،شماره 1.
3) (48) همان مأخذ،ص 326،شماره 4.
4) (49) همان مأخذ ص 330،به شمارۀ 12 و در من لا یحضره الفقیه ص 403،به شماره 23.
5) (50) مسلم،این حدیث را در صحیح خود،ج 6،ص 135 نقل کرده و در آنجا آمده است:«هرگاه به چیزی میل داشت،میخورد.»
6) (51) ترمذی در کتاب خود(ج 8،ص 40،)از حدیث عکراش بن ذؤیب نقل کرده است.
میشکند اما با کارد آن را نمیبرد و گوشت را نیز از هم جدا نمیکند که پیامبر(ص)از آن نهی فرموده و گفته است:«گوشت را به نحوی با دندان جدا کنید،و نباید روی نان قطعه گوشتی و چیز دیگری را بگذارید،مگر آن که با همان نان بخورید.» (1)رسول خدا(ص)فرمود:«حرمت نان را نگه دارید که خدای تعالی آن را از برکات آسمان نازل فرموده است»؛ (2)و نباید انسان دستش را با نان پاک کند و از خوردن ریزههای غذا که میافتد،ننگ نداشته باشد.
رسول خدا(ص)فرمود:«هرگاه یکی از شما لقمه از دستش افتاد باید آن را بردارد، مقدار آسیبی که رسیده به دور اندازد و نباید تمام لقمه را برای شیطان واگذارد؛و دستش را با حوله پاک نکند مگر این که قبلا انگشتانش را بلیسد،زیرا او نمیداند که در کدام غذا برکت است»؛ (3)و نباید به غذای داغ بدمد،زیرا این عمل نهی شده است، (4)بلکه صبر کند تا وقتی که خوردنش آسان شود.و خرما را طاق بخورد؛هفت یا یازده و یا بیست و یک عدد و یا هر مقدار که اتفاق افتاد و خرما و هسته را در یک طبق نریزد و هستهها را میان دستش جمع نکند،بلکه از دهانش به پشت دستش گذاشته سپس بیندازد و همچنین آن خرمایی که پوستۀ ضخیمی دارد.مبادا هر چه از غذا به نظرش نامرغوب بود رها کند و در کاسه فروگذارد،بلکه آن را کنار سفره میگذارد تا به شخص دیگری امر مشتبه نشود و آن را بخورد؛و نباید در بین غذا خوردن زیاد آب بنوشد،مگر آن که لقمهای در گلویش گیر کرده باشد و یا به راستی تشنه شده باشد،که در طبّ میگویند
1) (52) دربارۀ این مطالب به کتاب الفتح الرّبانی لترتیب مسند احمد بن حنبل شیبانی،ج 17،ص 97-99 مراجعه کنید.در عبارت:«گوشت را با دندان جدا کنید،»،کلمۀ«نهش»در بعضی از مآخذ با سین مهمله آمده که به معنای«با گوشه دندان گرفتن»است اما با شین نقطهدار به معنای«با تمام دندان گرفتن»میباشد که شاید«سین»مناسبتر باشد.
2) (53) به طوری که در مجمع الزوائد،ج 5،ص 34 آمده،بزّاز و طبرانی آن را ضمن حدیثی نقل کردهاند.
3) (54) مسلم در صحیح خود،ج 6،ص 114 و ابن حزم در محلی،ج 7،ص 435 این حدیث را نقل کردهاند.
4) (55) احمد در مسند خود،ج 1،ص 357 از حدیث ابن عباس روایت کرده و ابن ماجه به شمارۀ 3288 از او نقل کرده است.
چنین آب نوشیدن مستحبّ است و معده را دباغی میکند.» میگویم:از جمله آداب غذا خوردن آن است که کنار سفره زیاد بنشیند.از امام صادق(علیه السلام)نقل کردهاند که فرمود:«کنار سفرهها نشست طولانی داشته باشید،زیرا آن ساعتی است که از عمرتان حساب نمیشود.» (1)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«خداوند هرگز قومی را به هنگام غذا خوردن عذاب نفرمود و خدای متعال بزرگتر از آن است که به مردم روزی دهد و بعد در خلال همان روزی ایشان را عذاب کند،مگر این که از آن فارغ شوند.» (2)
(1)[آداب نوشیدن آب]آن است که ظرف آب را به دست راست بگیرد و بسم الله بگوید،و مک بزند نه آن که آب را به یک نفس بیاشامد.
پیامبر(ص)فرمود:«آب را به گونهای مک بزنید،و مبادا آن را به یک نفس سر بکشید،زیرا درد کبد معلول بیوقفه نوشیدن آب است»؛ (3)و نباید آب را سر پا و در حالی که به پهلو خوابیده بنوشد زیرا پیامبر(ص)از آب خوردن سر پا نهی کرده است.
از آن حضرت نقل کردهاند که آن بزرگوار،سر پا آب نوشید، (4)شاید عذری داشته است! میگویم:در مکارم الاخلاق از امام باقر(علیه السلام)رسیده است که فرمود:«آب خوردن سر پا گواراتر و سالمتر است.» (5)
1) (56) طبرسی،این روایت را در کتاب مکارم اخلاق(بخش طب ائمه)،ص 161 نقل کرده است.
2) (57) کافی-باب حرمت طعام-ج 6،ص 274.
3) (58) بیهقی در کتاب شعب الایمان و همچنین در جامع صغیر،در باب میم و کلینی در کافی ج 6،ص 381،این حدیث را نقل کردهاند.
4) (59) حدیث اول را ابو داود در ج 2،ص 302 و ابن ماجه به شمارۀ 3424 نقل کرده و دوّم در سنن ابن ماجه به شمارۀ 3422 چنین آمده است:«پیامبر(ص)در حالی که ایستاده بود،آب نوشید»،و در صحیح بخاری ج 7،ص 143 نیز همین طور نقل شده است.
5) (60) مکارم الاخلاق،ص 180،و در کافی،ج 6،ص 382،شمارۀ حدیث:1 و 2 میباشد.
از امام صادق(علیه السلام)نقل کردهاند که فرمود:«آب خوردن سر پا در روز،غذا را گوارا میسازد،و آب خوردن سر پا در شب باعث زرداب میشود،و هر کس شب آب بخورد و سه مرتبه بگوید:از زمزم و فرات بر تو درود باد!،آب خوردن در شب به او ضرری نمیرساند.» (1)ابو حامد میگوید:پایین ظرف آب را ملاحظه کند تا آب روی خودش نچکد و پیش از نوشیدن آب داخل ظرف را نگاه کند و داخل ظرف آب آروغ نزند و در آن ندمد؛ بلکه ظرف را از دهانش با حمد خدا جدا سازد و با بسم الله شروع کند.پیامبر(ص)پس از نوشیدن آب،فرمود:«سپاس خدا را که این آب را به رحمت خود،گوارا و شیرین قرار داد،نه به خاطر گناهان ما،شور و تلخ.» (2)هر چه در بین جمع گردانده میشود باید از سمت راست بگردانند.رسول خدا(ص)شیر آشامیدند،ابو بکر سمت چپ او و عربی بیابانی طرف راستش و عمر در کنار او بود.عمر عرض کرد:ظرف شیر را به ابو بکر بدهید،امّا پیامبر به آن عرب داد و فرمود:به ترتیب از راست. (3)آن حضرت آب را در سه نفس میآشامید و در پایان خدا را سپاس میگفت. (4)
میگویم:در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«ممکن است فردی از شما آبی بنوشد که خداوند بدان وسیله بهشت را بر او واجب گرداند،سپس فرمود:او ظرف آب را میگیرد و آن را به دهانش میگذارد و بسم اللّه میگوید و پس از آن مینوشد و از دهانش جدا میکند در حالی که میل دارد و حمد خدا را میگوید،آنگاه دوباره بر میگردد و مینوشد و سپس از دهانش جدا میکند و حمد خدا را میگوید؛
1) (61) مکارم الاخلاق،ص 180،و در کافی،ج 6،ص 382،شمارۀ حدیث:1 و 2 میباشد.
2) (62) کافی،ج 6،ص 384،محاسن برقی،ص 448.
3) (63) مالک بن انس بن مالک این روایت را در«موطّأ»ج 2،ص 222 و مسلم در صحیح خود،ج 6، ص 112 نقل کردهاند.
4) (64) به سنن ابن ماجه به شمارۀ 3417 و مجمع الزوائد،ج 5،ص 81 و کافی،ج 6،ص 384 مراجعه کنید.
سپس برمیگردد و مینوشد و باز از دهانش دور میکند و حمد خدا را میگوید.در نتیجه خداوند بدان وسیله بهشت را بر او واجب گرداند.» (1)در کتاب مکارم الاخلاق از قول آن حضرت نقل شده است که فرمود:«گروهی نزد پدرم آمدند و عرض کردند:به اعتقاد شما هر چیزی حدی دارد؟پدرم به ایشان فرمود:آری.(امام صادق(علیه السلام)میفرماید:آنگاه پدرم آبی طلبید تا ایشان بنوشند.عرض کردند:یا ابا جعفر آیا این ظرف آبخوری از آن چیزهاست؟فرمود:آری،پرسیدند:
حد آن چیست؟فرمود:حد آن،این است که از وسط لبۀ آن،آب خورده شود و نام خدا را وقت آشامیدن ببری و سه مرتبه نفسی بکشی و در هر نفسی خدا را حمد بگویی و از طرف دستگیرۀ ظرف آب ننوشی،زیرا آنجا آبشخور شیطان است.آنگاه فرمود:بگو:
«سپاس خدا را که آبی گوارا به من خورانید و آن را به خاطر گناهانم شور و تلخ قرار نداد.»در روایت دیگری نظیر همین با اندک زیادتی آمده است:«سپاس خدا را که مرا آب داد و سیرابم کرد و به من لطف کرد و خوشحالم ساخت و عافیت بخشید و کفایتم نمود.بار خدایا مرا از کسانی قرار ده که در روز قیامت از حوض(کوثر)حضرت محمد(ص)سیراب گردانی و به همراهی آن بزرگوار خوشبخت سازی،به رحمت خود ای بخشندهترین بخشایندگان.» (2)از موسی بن جعفر(علیه السلام)نقل شده است:«از وی دربارۀ حدّ ظرف آب پرسیدند، فرمود:حدّ آن این است که اگر جایی از آن شکسته از آنجا آب نخوری که جایگاه شیطان است،و هرگاه از ظرفی آب بنوشی بسم الله و چون فارغ شدی،الحمد لله بگویی.» (3)غزالی گوید:«اینها نزدیک به بیست مورد از آداب خوردن و آشامیدن بود که آثار و اخبار بر آنها دلالت میکند.»
میگویم:بیشتر این آداب از طریق خاصه نیز رسیده است و مواردی هم که نرسیده، خلاف آن نیز وارد نشده است؛عمل به این بخش نیز به علّت اعتماد بر این خبر مستفیض مقبول مانعی ندارد،و آن خبر این است:«هر کس بشنود کاری ثواب دارد و آن کار را انجام دهد به اجر خود میرسد هر چند که حدیث آن گونه که به او رسیده است، نباشد.» (1)
(1)مستحبات بعد از خوردن غذا 1-پیش از سیر شدن،از غذا دست بکشد؛ 2-کاسۀ غذا را بلیسد؛ 3-انگشتانش را بلیسد و پس از لیسیدن با حوله پاک کند،سپس بشوید؛ 4- خردهریزههای غذا را جمع کند.
پیامبر(ص)فرمود:«هر کس ریزههای افتادۀ سفره را بخورد،زندگیاش در گشایش و فرزندانش سلامت خواهند بود.» (2)میگویند:بر چیدن خردهریزههای غذا مهریههای حور العین است. (3)
5-خلال کند،امّا آنچه از میان دندانهایش با خلال در میآورد،نبلعد و بیرون بریزد جز آنچه از پای دندانها با زبانش در میآورد.
6-باید پس از خلال،آب در دهانش بگرداند(مضمضه کند)که این کار پیروی از اهل بیت(علیه السلام)است. (4)
میگویم:در کتاب مکارم الاخلاق آمده است که امام(علیه السلام)فرمود:«هر کس کاسۀ
1) (68) کافی،ج 2،ص 87.
2) (69) این حدیث را ابو الشیخ در کتاب الثّواب از حدیث جابر،چنین نقل کرده:«از تنگدستی و پیسی و جذام در امان مانده و اولادش از نادانی مصون خواهند بود.»المغنی امّا طبرسی در مکارم الاخلاق از کتاب الفردوس از پیامبر مطابق متن روایت کرده است.
3) (70) کافی،ج 6،ص 299،باب اکل ما یسقط من الخوان.
4) (71) وسائل الشیعة،ج 3،ص 281.
غذا را بلیسد،فرشتگان بر او درود میفرستند،و برای او از خداوند درخواست گشایش رزق میکنند و چند برابر حسنات برایش نوشته میشود.» (1)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«فرشتگان بر کسی که انگشتانش را در آخر غذا خوردن،بلیسد،درود میفرستند.» در روایت صحیحی از آن حضرت آمده است:«کراهت دارد کسی دستش را در حالی که چیزی از غذا به آن چسبیده باشد،با حوله پاک کند.این کراهت به خاطر بزرگداشت و احترام غذاست،مگر این که خود آن شخص و یا بچهای که در کنارش نشسته انگشتانش را بلیسد(در آن صورت کراهت برداشته میشود).» (2)امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:«هر خردهریزه غذا که بر سفره میافتد،برای کسی که طالب شفا باشد باعث شفای هر دردی است.» (3)پیامبر(ص)دید ابو ایّوب انصاری خردهریزههای سفره را میچیند،فرمود:
«مرحبا به تو،مبارک باد بر تو و با برکت باد دربارۀ تو!ابو ایوب عرض کرد:یا رسول الله!آیا دربارۀ غیر من همین طور است؟فرمود:آری هر کس آنچه تو خوردی،بخورد گفتههای من دربارۀ تو شامل حال او نیز هست؛و فرمود:هر کسی چنین کند،خداوند او را از دیوانگی،خوره،پیسی،زرداب و نادانی حفظ میکند.» (4)محمّد بن ولید میگوید:در خدمت امام جواد(علیه السلام)غذا خوردم تا این که فارغ شدم و سفره برداشته شد،غلام شروع کرد به جمع کردن خردهریزههای غذا،امام(علیه السلام)به او فرمود:«آنچه در بیابان ریخته بود جمع نکنید،هر چند ران گوسفندی باشد؛اما اگر چیزی در خانه بود،جستجو کنید و از زمین بردارید.» (5)
از امام صادق(علیه السلام)نقل کردهاند:«رسول خدا(ص)فرمود:پس از غذا خوردن، خلال کنید،زیرا خلال باعث بهداشت دهان و دندانهای آسیا میشود و برای انسان جلب روزی میکند.» (1)از امام کاظم(علیه السلام)نقل کردهاند:«رسول خدا(ص)فرمود:خلال کنید،زیرا هیچ چیز برای فرشتگان بدتر از آن نیست که غذایی را در دندان بندۀ خدا ببینند.» (2)از امام رضا(علیه السلام)نقل کردهاند که فرمود:«با چوب انار و ترکۀ ریحان،خلال نکنید، زیرا هر دوی آنها باعث تحریک رگ جذام میشوند.» (3)و نیز فرمود:«رسول خدا(ص)با هر چوبی که دستش میرسید،خلال میکرد،جز با برگ خرما و نیشکر.» (4)ابو حامد میگوید:«در دل خدا را به خاطر غذایی که به او داده،سپاس گوید؛و آن غذا را نعمتی از جانب خدا بداند.خدای متعال فرموده است: کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ وَ اشْکُرُوا لِلّهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّاهُ تَعْبُدُونَ. (5)
و چون غذای حلالی را بخورد،بگوید:«سپاس خدا را که به نعمت او امور شایسته پایان میگیرد و برکات نازل میشود،خدایا همان طوری که غذای پاکیزه به ما خورانیدی،عمل ما را شایسته گردان»؛و اگر غذای شبههآمیزی خورد،باید بگوید:«در همه حال خدا را سپاس،خدایا این غذا را باعث توانایی من بر نافرمانی خودت قرار مده»،و پس از خوردن غذا سورههای«قل هو الله احد»و«لایلاف قریش»را بخواند و تا سفره را برنداشتهاند از سر سفره برنخیزد.و اگر غذای دیگری را بخورد باید برای او دعا کند و بگوید:«خدایا خیر او را افزون گردان،روزی او را با برکت فرما.
کارهای خیر را برای او میّسر گردان و او را بدانچه دادهای قانع ساز و ما و او را از جمله شکرگزاران قرار ده»؛و اگر نزد گروهی افطار کرد،بگوید:«نزد شما روزه داران افطار میکنم و غذای شما نیکان را میخورم و درود فرشتگان بر شما باد»؛و باید به خاطر غذای شبههآمیزی که خورده بسیار طلب مغفرت کند و غمگین باشد تا وقتی که با اشک چشمان و اندوه خود حرارت آتشی را که در معرض آن قرار گرفته است خاموش کند؛به دلیل این سخن پیامبر(ص):«هر گوشتی که از حرام بروید،آتش دوزخ سزاوارتر بدان است.» (1)کسی که میخورد و میگرید همچون کسی نیست که میخورد و هرزگی میکند.هرگاه شیری را بخورد باید بگوید:«خدایا در روزیی که به ما دادهای برکت و فزونی مرحمت فرما».و اگر غذای دیگری بخورد،بگوید:«خدایا در این روزی که نصیب ما کردهای فزونی ده و بهترین از آن را نیز مرحمت کن.» (2)دعای نخست را رسول خدا(ص)به خاطر منفعت فراگیری که در شیر موجود است به آن اختصاص داده بود.
پس از هر غذایی مستحب است،بگویند:«سپاس خدای را که به ما نان و آب داد و ما را سرپرستی کرد و پناه داد؛سرور و مولای ما،ای خدایی که از هر چیزی بینیازی اما هیچ چیزی از تو بینیاز نیست،تو از گرسنگی طعامم دادی و از ترس ایمن نمودی پس تو را سپاس!از بیسرپرستی پناه دادی و از گمراهی هدایت فرمودی و نسبت به تنگدستی بینیازم کردی،پس تو را سپاس،سپاسی فراوان پاکیزه،سودمند و مبارک چنان که در خور شأن تو و سزاوار خداوندی تو است.خدایا خوراک خوب به ما دادی پس در کار شایسته ما را موفّق بدار،خدایا این غذا را کمک بر طاعت خودت برای ما قرار ده و به تو پناه میبریم از این که بر نافرمانیهای تو از آن غذا کمک بگیریم.» میگویم:در کتاب مکارم الاخلاق (3)آمده است که امام علی بن الحسین(علیه السلام)وقتی
که غذا میل میکرد،میگفت:«سپاس ویژۀ خدایی است که به ما غذا و آب داد،کفایت و پشتیبانی کرد و پناه داد و بر ما نعمت بخشید.»و بهترین دعا این است:«سپاس خدا را که غذا میدهد و خود غذا نمیخورد.» از امام باقر(علیه السلام)است که فرمود:«سلیمان (1)وقتی که دست از غذا خوردن میکشید،میگفت:خدایا نعمت زیاد دادی و نعمتهای خوب دادی،پس بیشتر بده و از نان و آب سیرم کردی،پس گوارایم کن!» از امام صادق(علیه السلام)نقل کردهاند که وقتی غذا میل میکرد،میگفت:«سپاس خدا را که در بین گرسنگان مرا غذا داد و در میان تشنگان آبم داد و در جمع برهنگان،لباسم پوشاند و در بین گمراهان،هدایتم کرد،و در بین پیادگان،سوارهام قرار داد و در جمع بیپناهان،پناهم داد و در میان مردم در رنج و زحمت به من مرحمت کرد و بر بسیاری از مخلوقات جهان فضیلتم بخشید.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«وقتی که سفره را برداشتند بگو:سپاس خدا را که پروردگار جهانیان است.خدایا این سفره را نعمتی سپاسگزاری شده قرار ده.» (3)غزالی گوید:«و اما شستن دست به وسیلۀ اشنان(مادّۀ شوینده)؛کیفیت آن چنین است که آن را روی دست چپ قرار میدهند و نخست سه انگشت دست راست را میشویند و انگشتان را به اشنان خشک میزنند و روی لبها میمالند؛سپس با دو انگشت دهان را میشویند و به جلو و پشت دندانها و زنخ و زبان میمالند،پس از آن انگشتانش را با آب میشویند و بعد،باقیماندۀ اشنان خشک را به پشت و روی انگشتان میمالند و به این ترتیب به بازگرداندن اشنان به دهان و دوباره شستن آن نیازی نخواهد بود.» میگویم:در مکارم الاخلاق از امام صادق(علیه السلام)نقل کردهاند که فرمود:«هرگاه
پس از خوردن غذا وضو گرفتی،زیادی آب دستهایت را به چشمانت بکش که باعث ایمنی از درد چشم میشود.» (1)غزالی گوید:در کتاب موالید الصادقین آمده است که پیامبر(ص)وقتی که پس از غذا از شستن دست فارغ میشد،با آب زیادی دست به صورتش میکشید و میگفت:
«سپاس خدا را که ما را هدایت کرد،غذا داد،آب داد و به هر نوع آزمونی که شایسته بود، ما را آزمود.» (2)از امام صادق(علیه السلام)نقل کردهاند که آن حضرت چربی دستش را شست و بعد،پیش از آن که با حوله خشک کند،دستش را به سر و صورتش کشید و سپس گفت:«خدایا مرا از جملۀ کسانی قرار ده که چهرۀ آنها را فقر و ذلّت در هم نکشد.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«دست کشیدن بعد از وضو به صورت گرفتاری را بر طرف کرده روزی را زیاد میکند.» (4)در کافی از امام رضا(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«وقتی که غذا خوردی به پشت بخواب و پای راستت را روی پای چپت بینداز.» (5)از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل شده است:«رسول خدا(ص)فرمود:حولۀ چرکین را در خانه نگاه ندارید،که جایگاه شیطان است.» (6)
آدابی که به دلیل اجتماع و مشارکت در غذا،علاوه بر آداب دیگر باید رعایت شود،هفت تاست:
مقدماند،قبل از آنها آغاز به خوردن کند،
(1)مگر این که پیشوای دیگران باشد که در آن صورت،آنها را در صورتی که آماده و مهیای غذا خوردن هستند نباید منتظر بگذارد.
(2)زیرا سکوت کنار سفرۀ غذا روش عجم است، بلکه سخن نیک بگویند و از حکایات افراد شایسته و صالح در مورد غذا و دیگر چیزها نقل کنند.
(3) و نباید به قصد آن باشد که بیش از رفیقش غذا بخورد،زیرا اگر مطابق رضایت رفیقش نباشد-در صورت مشترک بودن غذا-حرام است بلکه شایسته است قصد ایثار داشته باشد؛و نباید دو خرما را با هم بخورد مگر وقتی که همۀ افراد سر سفره دوتایی بخورند و یا از طرف آنها مجاز باشد.
بنابراین اگر رفیقش،کم خورد او را تشویق و ترغیب به غذا خوردن کند و بگوید:بخور! و نباید بیش از سه مرتبه بگوید بخور،زیرا زیاد گفتن،پا فشاری و سماجت است.
«وقتی که رسول خدا(ص)را سه مرتبه دربارۀ چیزی مخاطب قرار میدادند بعد از سه مرتبه جواب نمیداد» (1)،«و خود رسول اکرم(ص)سخن را تا سه بار تکرار
1) (1) ابن قانع از زیاد بن سعد این روایت را نقل کرده،همان طوری که در کتاب جامع الصغیر،باب شمایل آمده است،و احمد از قول جابر در ضمن حدیثی طولانی و از حدیث ابی حدود نیز نقل کرده که سند هر دو نیکوست.
میکرد.» (1)بنابراین بیش از سه مرتبه شرط ادب نیست و اما قسم دادن شخص دربارۀ خوردن چیزی ممنوع است.
حسن بن علی(علیه السلام)فرمود:«غذا کمارزشتر از آن است که دربارهاش قسم یاد کنند.»
(1)یکی از ادبا میگوید:«بهترین شخص در موقع غذا خوردن کسی است که رفیقش ناچار نشود از او بخواهد غذا بخورد و زحمت گفتن غذا بخور،را از او بردارد و سزاوار نیست که چیزی را از آنچه میل دارد،به خاطر این که دیگران نگاه میکنند ترک کند،زیرا این کار خلاف واقعیت است،بلکه بر طبق معمول و عادت خود رفتار کند و از آن عادتی که در تنهایی دارد چیزی کم نکند، لیکن خود را در تنهایی به حسن ادب عادت دهد تا در بین جمع نیاز به انجام عملی خلاف واقع و تصنّعی نداشته باشد.آری اگر به خاطر ایثار به برادران ایمانی و در صورت لزوم با توجّه به آنها غذا کم بخورد خوب است و اگر با نیّت همراهی و تحریک نشاط دیگران در خوردن غذا به خوردن ادامه دهد،اشکالی ندارد بلکه خوب است.» جعفر بن محمّد(علیه السلام)میفرماید:«بهترین دوستانم کسانی هستند که زیاد بخورند و لقمه شان را بزرگ بردارند و سنگینتر از همه کسی است که وقت غذا خوردن مرا وادار به تعارف کند.» (2)تمام این احادیث بر این مطلب دارند که غذا خوردن باید روی جریان عادی باشد،نه تصنّعی.
امام صادق(علیه السلام)فرمود:«محبّت کسی نسبت به برادر مسلمانش با کامل خوردن غذا در منزل او آشکار میشود.» (3)
1) (2) حاکم در کتاب مستدرک،ج 4،ص 273،این روایت را نقل کرده و ترمذی نیز در صحیح خود چنین آورده است:«سه مرتبه کلمه را تکرار میکرد تا خوب بفهمند».از قول انس به سند صحیح نقل شده به کتاب الجامع الصغیر باب شمائل مراجعه کنید و بخاری نیز بدون جمله«لتعقل عنه»همان طور نقل کرده است.
2) (3) هر دو روایت را کلینی در کافی،ج 6،ص 278-همان طوری که در عبارت مؤلف هم آمده- با اختلاف نقل کرده و همچنین برقی در کتاب محاسن؛ص 414،روایت کرده است.
3) (4) هر دو روایت را کلینی در کافی،ج 6،ص 278-همان طوری که در عبارت مؤلف هم آمده- با اختلاف نقل کرده و همچنین برقی در کتاب محاسن؛ص 414،روایت کرده است.
میگویم:این خبر با اندک تفاوتی در این زمینه با روایات دیگر در کتاب کافی آمده است.و در همان کتاب از عبد الرحمن بن حجاج نقل کردهاند که میگوید:«با ابو عبد الله-امام صادق(علیه السلام)-غذا میخوردیم،بشقابی برنج آوردند،ما عذر خواستیم.
امام(علیه السلام)فرمود:شما چیزی نخوردید!محبوبترین شما نزد ما کسی است که در نزد ما از دیگران بیشتر غذا تناول کند.عبد الرحمن میگوید:پس همچون عذابی که بر سفره نازل شود،آن را برداشتم و خوردم.آنگاه امام(علیه السلام)فرمود:حالا خوب شد؛سپس شروع به نقل این حدیث کرد که برای پیامبر خدا(ص)از طرف انصار،یک بشقاب برنج هدیه آورده بودند،پیامبر(ص)سلمان،مقداد و ابو ذر-خدایشان بیامرزد-را دعوت کرد، آنها شروع به عذر خواهی کردند و نخوردند پیامبر فرمود:شما که چیزی نخوردهاید، محبوبترین شما نزد من کسی است که غذا بهتر بخورد.آنها با شنیدن سخن پیامبر(ص) به خوبی غذا را خوردند.سپس امام صادق(علیه السلام)فرمود:خداوند آنها را رحمت کند و از آنها راضی باشد و درود خدا بر آنان باد». (1)
(1) و اگر تنها غذا میخورد میتواند(وقت شستن دست)آب بینی یا خلط سینه را در طشت بیندازد و اگر کسی دیگر با او هست شایسته نیست چنین کاری را بکند.و اگر دیگری به احترام او طشت را جلوی او آورد بپذیرد و رد نکند.همچنین اشکالی ندارد که چند نفری با هم دستها را میان طشت بشویند.زیرا این عمل به تواضع نزدیکتر و از انتظار زیاد کشیدن بهتر است و اگر چنین نکردند،لازم نیست آبدست هر کدام را بریزند بلکه آبها در طشت جمع شود.پیامبر(ص)فرمود:«دستهجمعی وضو بگیرید،تا خداوند همۀ شما را متّحد سازد -بعضی گفتهاند مقصود پیامبر همین مورد است،بعضی گفتهاند منظور این است که آب طشت را جمع کنید-و بر خلاف مجوسیان رفتار کنید». (2)
1) (5) کافی،ج 6،ص 278،شمارۀ 2.
2) (6) طبرسی این روایت را در صفحۀ 159 کتاب مکارم الاخلاق نقل کرده و عراقی میگوید:قضاعی این روایت را در مسند شهاب از حدیث ابو هریره با اسنادی نقل کرده است که قابل اعتماد است ولی ابن طاهر به جای ابو هریره ابراهیم را نام برده و میگوید:این حدیث از معضلات است و جای تأمل دارد.
ابن مسعود گوید:«دستهاتان را با هم در یک طشت بشویید و مثل عجمها رفتار نکنید.» میگویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«دستهاتان را در یک ظرف بشویید تا اخلاقتان خوب شود». (1)
در محاسن برقی از عبد الرحمن بن ابی داود نقل شده که میگوید:«خدمت امام صادق(علیه السلام)غذا خوردیم،طشتی آورد و فرمود:اما شما مردم کوفه دستهایتان را نمیشویید،مگر یک نفر یک نفر ولی از نظر ما مانعی ندارد که دستهجمعی دستمان را بشوییم.عبد الرّحمن میگوید:از این رو ما هم همگی در یک طشت دست شستیم.» (2)از فضل بن یونس نقل شده که میگوید:«وقتی که امام ابو الحسن(علیه السلام)در منزل ما غذا میل فرمود،طشتی آوردند و از آن حضرت که در بالای مجلس بود خواستند شروع کند.فرمود:از کسی که طرف راست تو قرار دارد شروع کن!همین که یک نفر دست شست،غلام خواست طشت را بردارد،امام ابو الحسن(علیه السلام)فرمود:طشت را بگذار(و رو به حاضران کرد و فرمود:)دستهایتان را در آن بشویید». (3)
از ابو عبد الله-امام صادق(علیه السلام)نقل کردهاند که فرمود:«پیش از غذا اول باید صاحبخانه دستش را بشوید تا کسی شرم نکند و چون از غذا خوردن فارغ شد،از آن کسی که طرف راست در قرار دارد باید شروع کند،خواه آزاد باشد و یا برده». (4)
در حدیث دیگر،میفرماید:«نخست صاحبخانه دست خود را میشوید،سپس از شخصی که طرف راست اوست شروع میکند و چون سفره را برداشتند از کسی که طرف چپ صاحب منزل است شروع میکنند و آخرین فردی که دست میشوید،
صاحبخانه است زیرا او سزاوارتر است که بر چربی دست صبر کند» (1)
(1) و به غذا خوردن آنها چشم ندوزد،مبادا خجالت بکشند،بلکه از آنها چشم بر میدارد و به خودش مشغول میشود و نباید پیش از برادرانش-اگر طوری است که آنها بعد از وی شرم میکنند-دست از غذا بکشد،بلکه شایسته است که دستش را به طرف غذا دراز و کم به کم تناول کند تا آنها غذای کامل بخورند و اگر کمخوراک است،در اوّل شروع به خوردن نکند و یا کم به کم بخورد تا این که آنان از غذا سیر شوند و در آخر با آنها بخورد،زیرا بسیاری از صحابه این طور رفتار میکردند و اگر به دلیلی از خوردن خودداری کرد باید برای رفع شرمساری از ایشان عذر خواهی کند.
(2) و دستش را داخل ظرف تکان ندهد و موقعی که لقمۀ غذا را در دهانش میگذارد،سرش را به جلوی ظرف نبرد و هنگامی که چیزی را از دهانش بیرون میآورد،صورتش را از سمت غذا برگرداند و با دست چپ بیرون آورد و لقمۀ چرب را در سرکه و سرکه را در چربی فرونبرد،زیرا دیگران ناراحت میشوند،و باقیماندۀ لقمهای را که با دندان جدا کرده در خورش و سرکه فرونبرد و از چیزهای انزجارآور صحبت نکند.
در آداب غذا دادن به برادرانی که به دیدن انسان می آیند
(3)بدان،غذا دادن به برادران فضیلت زیادی دارد،امام جعفر بن محمد(علیه السلام) میفرماید:«وقتی که با برادران کنار سفره نشستید،زمان غذا خوردن را طولانی کنید،
1) (11) همان مأخذ،همان صفحه.
زیرا آن ساعت از عمرتان حساب نمیشود.» میگویم:این حدیث با اندکی تغییر و به صورت عام که از طریق خاصه(شیعه) نقل شده در صفحات پیش گذشت.
غزالی گوید:«پیامبر(ص)فرمود:فرشتگان وقتی که سفرۀ غذا در برابر شما گسترده است همواره به شما درود میفرستند تا وقتی که سفره را بر دارند.» (1)از یکی از علمای خراسان نقل کردهاند،آنقدر برای برادران دینیاش غذا میآورد که نمیتوانستند،همه را بخورند و میگفت:از رسول خدا(ص)رسیده است که فرمود: (2)
«برادران وقتی که دست از غذا کشیدند،مازاد آن غذا را هر کس بخورد،محاسبه نمیشود»از این رو من دوست دارم غذای زیاد برای شما حاضر کنم،تا مازاد آن را خود بخورم!» در خبر است:«بندۀ خدا بر آنچه با برادرانش بخورد،محاسبه نمیشود.» از این رو بعضی از صحابه هنگامی که با جمعی بودند زیاد غذا میخوردند،اما تنها که بودند،کم میخوردند.» و در خبر است:«سه چیز است که بندۀ خدا دربارۀ آنها محاسبه نمیشود:سحری خوردن،افطار کردن و آنچه با برادران میخورد.» (3)علی(علیه السلام)فرمود:«اگر برادرانم پیرامون یک صاع از غذا جمع شوند برای من محبوبتر از آن است که بردهای آزاد کنم.» (4)
1) (1) طبرانی این حدیث را از قول عایشه در کتاب الاوسط آورده و در المغنی نیز چنین است.
2) (2) من نه این حدیث و نه حدیث بعدی را هیچ جا ندیدهام.
3) (3) ازدی-در کتاب-المغنی-در باب ضعفا[راویان ضعیف]از قول جابر چنین نقل میکند:«سه دستهاند که از نعمتهای الهی سؤال نمیشوند:روزهدار و کسی که سحری میخورد و آن که با مهمان غذا میخورد»وی این حدیث را در شرح حال سلیمان بن داود جزری نقل کرده و میگوید در سند آن،حدیث منکر وجود دارد،و ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس،از ابو هریره همین طور نقل کرده است.
4) (4) این خبر قبلا گذشت و در محاسن برقی با تفاوت در الفاظ از امام باقر و امام صادق(علیه السلام)نقل شده (ص 393-394).
اصحاب پیامبر(ص)بارها میگفتند که جمع شدن بر سر سفرۀ غذا از جملۀ مکارم اخلاق است.وقتی که برای خواندن قرآن جمع میشدند متفرّق نمیشدند،مگر چیزی بچشند؛و گفتهاند:جمع شدن برادران به تعداد کافی همراه با انس و الفت از امور دنیا حساب نمیشود.در خبر است:«خدای متعال در روز قیامت به بندهاش میگوید:
فرزند آدم!گرسنه شدم،غذایم ندادی!میگوید:پروردگارا!چگونه به تو غذا میدادم در حالی که تو پروردگار جهانیانی؟میفرماید:برادر مسلمانت گرسنه بود و تو به او غذا ندادی و اگر به او غذا داده بودی گویا مرا غذا داده بودی.» (1)پیامبر(ص)میفرماید:«هرگاه کسی به دیدار شما آمد او را گرامی بدارید.» (2)و نیز فرمود:«در بهشت غرفههایی است که از بیرون داخل آنها و از داخل،خارج آنها دیده میشود،این غرفهها متعلق به کسی است که سخن نرم گوید،و به دیگران اطعام کند و موقعی که مردم خوابیدهاند نماز شب بخواند». (3)
و نیز پیامبر(ص)فرمود:«بهترین فرد شما آن کسی است که دیگران را اطعام کند.» (4)و نیز فرمود:«کسی که برادر مؤمنش را آن قدر اطعام کند که سیر شود و آب دهد تا او را سیراب کند،خداوند او را به مقدار هفت خندق از آتش دوزخ دور سازد که فاصلۀ هر خندق با دیگری پانصد سال راه است.» (5)میگویم:از طریق راویان شیعه،روایاتی از امام صادق(علیه السلام)-به شرح زیر-نقل
1) (5) این حدیث را مسلم با اندک اختلافی از قول ابو هریره نقل کرده است(ج 8،ص 13).
2) (6) خرائطی در مکارم الاخلاق و دیلمی در الفردوس-آن طوری که در جامع الصغیر باب همزه آمده-از انس نقل کرده است.
3) (7) ترمذی با اندک تفاوت و زیادی در لفظ،ج 10،ص 5،و در معانی الاخبار،ص 251،نقل کرده است.
4) (8) احمد در مسند،ج 6،ص 16،از قول صهیب نقل کرده است.
5) (9) طبرانی این حدیث را از قول عبد الله بن عمر نقل کرده و ابن حبان میگوید:از قول پیامبر(ص) نیست و ذهبی میگوید:این حدیث غریب و منکر است(المغنی).
میکنیم:«خصلتهای نجاتدهنده عبارتند از:غذا دادن،سلام را واضح ادا کردن،و نماز شب خواندن در آن وقتی که مردم خوابیدهاند». (1)
و نیز فرمود:از جملۀ«محبوبترین اعمال در پیشگاه خدای عزّ و جلّ،سیر کردن مؤمن گرسنه و بر طرف کردن غم و ادای دین اوست.» (2)از آن بزرگوار نقل شده که فرمود:«خداوند عزّ و جلّ غذا دادن در راه خود و کسی را که در راه وی غذا میدهد،دوست میدارد و تأثیر برکت در خانۀ او سریعتر از تأثیر کارد تیز در کوهان شتر است.» (3)و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرمود:هرگاه در غذا چهار خصوصیت باشد کامل است:حلال باشد،دستهای زیادی به سمت آن دراز شود،در اولش نام خدا و در آخرش حمد خدای عزّ و جلّ گفته شود.» (4)از آن حضرت روایت شده است:«رسول خدا(ص)فرمود:غذای یک نفر برای دو تن بس است و غذای دو تن،برای سه نفر کافی است و غذای سه تن،برای چهار نفر کافی است» (5)اخبار دیگری دراینباره،آنجا که در فضیلت مهمانی سخن میگوییم- ان شاء الله خواهد آمد.
غزالی گوید:
(1)بعضی از آداب مربوط به ورود به مجلس غذا و
1) (10) طبرسی این حدیث را در مکارم الاخلاق،ص 153،و صدوق در خصال،ج 1،ص 42،و معانی الاخبار،ص 314،و برقی در محاسن،ص 388،نقل کردهاند.
2) (11) کافی،ج 2،ص 192،و محاسن،ص 388.
3) (12) طبرسی در مکارم،ص 155،نقل کرده و در محاسن،ص 390،به اختصار آمده و ابن ماجه به شمارۀ 3356 روایت کرده است.
4) (13) معانی الاخبار،ص 375،کافی،ج 6،ص 273.
5) (14) کافی،ج 6،ص 273.
بعضی مربوط به غذا دادن است.اما ورود به مجلس غذا؛خلاف سنت است که کسی آهنگ قومی کند و منتظر وقت غذا خوردن آنان بماند و سرانجام به هنگام خوردن وارد شود چرا که این عمل ناگهانی است و از آن نهی شده است.خدای متعال میفرماید:
لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاّ أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلی طَعامٍ غَیْرَ ناظِرِینَ إِناهُ (1).یعنی:منتظر آماده شدن و پختن آن نباشید».
در خبر است کسی که بیدعوت به طرف غذایی برود،تبهکارانه رفته و غذای حرام خورده است. (2)و لیکن حق شخص تازهوارد است که اگر پیش بینی نشده و منتظر او نبودهاند و اتفاقا بر سر سفرۀ غذا رسیده تا اجازه ندادهاند،غذا نخورد و اگر گفتند بخور،و او دانست که از روی محبّت و مساعدت میگویند،باید با آنها هم غذا شود و اگر دانست که از روی شرم میگویند،شایسته نیست که غذا بخورد،بلکه باید به بهانهای متوسّل شود».
میگویم:در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)رسیده است:«هر کس بدون دعوت غذایی را بخورد،در حقیقت پاره آتشی را خورده است.» (3)از آن حضرت است:«هرگاه یکی از شما را به غذایی دعوت کردند،نباید فرزندش را با خودش ببرد،اگر چنین کند،غذای حرام خورده و مرتکب معصیت شده است.» (4)در مکارم الاخلاق آمده است:«از فضل بن یونس روایت کردهاند که گفت:روزی در منزلم بودم،خدمتگزار وارد شد و گفت:مردی پشت در ایستاده،کنیهاش ابو الحسن، موسوم به موسی بن جعفر است.گفتم:ای غلام!او اگر همان کسی باشد که من تصوّر
میکنم،تو در راه خدا آزادی،میگوید:با شتاب بیرون رفتم دیدم حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام)است،عرض کردم:بفرمایید!تشریف آورد و وارد مجلس شد.رفتم تا آن حضرت را بالای خانه بنشانم،فرمود:ای فضل!صاحب منزل،سزاوارتر به نشستن در بالای مجلس است،مگر این که در میان حاضران مردی از بنی هاشم باشد.عرض کردم:
فدایت شوم،بنابراین شما سزاوارید.آنگاه گفتم:خداوند مرا فدای شما سازد غذایی برای اعضای خانواده حاضر است.اگر میل دارید،بفرمایید.فرمود:ای فضل!مردم به چنین غذایی،غذای بیخبر میگویند و آن را بد میدانند اما من اشکالی نمیبینم.این بود که دستور دادم،خدمتگزار آفتابه لگن آورد،نزدیک آن حضرت که رسید،فرمود:
«سپاس خدا را که برای هر چیزی حدّ و مرزی تعیین کرده است.عرض کردم:فدایت شوم،حدّ و مرز غذا خوردن چیست؟فرمود:آن است که صاحبخانه شروع کند تا روی میهمانها باز شود و هرگاه آفتابه لگن بیاورند،بسم الله بگوید و چون بردارند،الحمد لله گوید»،تا پایان خبر. (1)
غزالی گوید:«اما اگر گرسنه باشد و یکی از برادران ایمانیاش بخواهد به او غذا دهد و او در انتظار وقت غذا خوردن آنان نباشد،بیاشکال است؛و وارد شدن در چنین حالتی کمک به آن برادر مسلمان است به خاطر ثواب غذا دادن که راه و رسم پیشینیان است.
عون بن عبد الله مسعودی،سیصد و شصت دوست داشت که در طول سال با آنها دوره داشت و سی دوست دیگر داشت که در مدّت یک ماه بین آنها دور میزد و هفت دوست دیگر که با آنها روز جمعه انجمن داشت.این برادران به جای کسب و کار به یکدیگر کمک میکردند و این کمک و مساعدت به قصد تبرّک،برای آنها عبادتی بود.
پس اگر وارد شود و صاحبخانه را نبیند امّا اطمینان به دوستی او داشته باشد و بداند که او از ورود این مهمان و غذا خوردنش خوشحال است،حق دارد که بدون اجازۀ او غذا بخورد؛زیرا مقصود از اجازه رضایت است.بخصوص در مورد خوردنیها که جریان در
1) (19) مکارم الاخلاق،ص 170،به نقل از مجموعۀ پدرش-قدس سرّهما-این خبر طولانی است،مؤلّف به مقدار نیاز اکتفا کرده است.
این موارد سادهتر است.چه بسا مردی به صراحت اجازه میدهد و قسم هم میخورد در صورتی که او ناراضی است؛از این رو خوردن غذای او کراهت دارد و چه بسا فردی که خود حضور ندارد و اجازه هم نداده امّا خوردن غذای او پسندیده است.از این رو خداوند عزّ و جلّ فرموده است: أَوْ صَدِیقِکُمْ . (1)
پیامبر(ص)به منزل بریره وارد شد و با اینکه بریره حضور نداشت،پیامبر غذا میل کرد. (2)این عمل پیامبر بدان سبب بود که میدانست بریره خوشحال میشود.بنابراین جائز است کسی بدون کسب اجازه وارد منزلی بشود،و به همین مقدار که بداند صاحبخانه راضی است اکتفا کند،امّا اگر نداند ناچار باید اول کسب اجازه کند سپس وارد شود.
میگویم:در کتاب کافی به سند صحیح رسیده است که از امام صادق(علیه السلام)،از تفسیر آیۀ شریفه لیس علیکم جناح أَنْ تَأْکُلُوا مِنْ بُیُوتِکُمْ تا آخر آیه پرسیدند:
أَوْ صَدِیقِکُمْ چه معنی دارد؟فرمود:به خدا قسم،همان است که مردی وارد خانۀ دوستش میشود و بدون اجازۀ او چیزی میخورد.» (3)در روایت دیگری آمده است:«زن حق دارد بخورد،صدقه دهد و دوست حق دارد که از منزل برادر مسلمانش بخورد و صدقه دهد.» (4)
(1)1-اما آداب پذیرایی آن است که اوّلا تکلّف را ترک کند و هر چه در خانه موجود است پیش مهمان بگذارد و اگر چیزی حاضر نبود و مالی در اختیار نداشت نباید برای پذیرایی قرض بگیرد و خودش را به زحمت بیندازد.اگر موجودی به مقداری است
1) (20) بخشی از آیۀ 61 سورۀ مبارکۀ نور است که میفرماید:بر شما خطایی نیست که از خانۀ پدرانتان.... یا خانۀ دوستتان بخورید.-م.
2) (21) حدیث بریره طبق نقل انس مورد اتفاق است(صحیح بخاری،ج 2،ص 151 و صحیح مسلم،ج 3،ص 120 مراجعه کنید)اما در صحیح مسلم عبارت به لفظ دیگر است زیرا در این کتاب از ورود پیامبر به خانۀ بریره ذکری به میان نیامده است.
3) (22) کافی،ج 6،ص 277،شمارۀ 1 و 3.
4) (23) کافی،ج 6،ص 277،شمارۀ 1 و 3.
که برای خوراک لازم خودش مورد نیاز است و در باطن راضی به دادن آن نباشد؛نباید برای مهمان بیاورد.فضیل،بارها میگفت:همین تکلّفها باعث جدایی بین مردم میشود،کسی برادر مؤمنش را دعوت میکند و در پذیرایی خود را به تکلّف میاندازد، همان تکلّف باعث میشود که دوباره نیاید.یکی از بزرگان میگوید:من باکی ندارم،هر کس از برادران به خانۀ من بیایند،زیرا خودم را به زحمت نمیاندازم،بلکه هر چه دارم با آن پذیرایی میکنم در صورتی که اگر برای او خودم را به زحمت بیندازم از آمدن او ناراضی و ملول خواهم بود.
یکی از بزرگان نقل میکند:به منزل برادر مسلمانی وارد میشدم و او خودش را به زحمت میانداخت،گفتم:برادر!نه تو تنها که هستی چنین غذایی را میخوری و نه من؛ پس چرا وقتی به هم میرسیم غذای غیر معمولی بخوریم؟بنابراین یا باید این تکلّف را از میان برداری و یا من از آمدن خودداری کنم.این بود که او تکلّف را ترک کرد و بدینوسیله دیدار ما پایدار ماند.
از موارد تکلّف آن است که هر چه در خانه باشد همه را برای مهمان بیاورد و به افراد خانواده اجحاف و ستم کند و دل آنها را بیازارد،نقل شده است که مردی،حضرت علی(علیه السلام)را دعوت کرد،آن حضرت فرمود:با سه شرط دعوت تو را میپذیرم و میآیم:
1-از بازار چیزی نیاوری، 2-اگر چیزی در خانه هست مضایقه نکنی، 3-به اعضای خانواده ستم روا نداری، بعضی از بزرگان از آنچه در خانه داشتند،مقداری برای مهمان میآوردند و هیچ نوع خوردنی نبود،مگر این که مقداری از آن را حاضر میکردند.
شخصی میگوید:به اتفاق چند نفر بر جابر بن عبد الله وارد شدیم،جابر مقداری نان و سرکه برای ما آورد و گفت:«اگر ما را از تکلّف،منع نکرده بودند،برای شما خودم را
به تکلّف میانداختم.» (1)شخص دیگری میگوید:«هرگاه کسی به دیدن تو آمد،هر چه موجود بود برای پذیرایی او حاضر کن،اما اگر تو،به دیدن کسی رفتی،زیاد نمان و موجبات اذیّت او را فراهم نکن.» سلمان-رضی الله عنه-میگوید؛«رسول خدا(ص)به ما امر کرد که برای آن که چیزی در خانه نداریم تا از مهمان پذیرایی کنیم خودمان را به مشقت نیندازیم و باید با آنچه موجود است از او پذیرایی کنیم.» (2)در حدیث یونس-علی نبیّنا و علیه السلام-آمده است که دوستانش به دیدن او آمدند،پاره نانی و مقداری سبزی که خود کاشته بود،چید و برای ایشان حاضر کرد، سپس گفت:«بخورید،اگر خداوند عزّ و جلّ متکلّفان را لعنت نکرده بود،من خودم را برای شما به زحمت میانداختم.» میگویم:در کتاب کافی به سندی حسن،از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«مؤمن از برادر مؤمنش شرم نمیکند و نمیداند کار کدام یک از آن دو نفر شگفتانگیزتر است؟آن که وقتی بر برادرش وارد میشود وی را وادار میکند تا به خاطر پذیرایی از او به زحمت بیفتد و یا کسی که خود را به خاطر مهمان به مشقّت میاندازد؟». (3)
از آن حضرت است که فرمود:«کسی که آنچه در خانه موجود است برای مهمان حاضر کند،و آن را ناچیز شمارد اهل هلاکت است؛همچنین مهمانی که هر چه برادر میزبانش آورد ناچیز شمارد در هلاکت است.» (4)
1) (24) این روایت را جز از طریق سلمان که در مسند احمد،ج 5،ص 441،نقل شده از طریق دیگر ندیدهام.
2) (25) با همین عبارت،خرائطی در مکارم الاخلاق آورده و احمد در مسند،ج 5،ص 441 خود و طبرانی در کتابهای الکبیر و الاوسط با عبارات مختلف-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 179، آمده-نقل کردهاند.
3) (26) کافی،ج 6،ص 276.
4) (27) کافی،ج 6،ص 276.
در حدیث صحیح از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«مرد مسلمانی که موجودی در خانه را برای پذیرایی از مهمان ناچیز شمارد،در هلاکت خواهد بود.» (1)در حدیث حسن از قول آن حضرت نقل شده که فرمود:«وقتی که برادر مؤمن به خانه تو آمد،هر چه موجود داری برای او بیاور ولی اگر دعوت کردی خودت را به زحمت بینداز.» (2)از آن بزرگوار نقل شده است:«رسول خدا(ص)فرمود:از گرامیداشت شخص نسبت به برادر مؤمنش آن است که هدیۀ او را بپذیرد و در مقابل به او هدیه دهد،اما خودش را به زحمت نیندازد؛و رسول خدا(ص)فرموده:من متکلّفان را دوست ندارم.» (3)2-آداب مربوط به مهمان کسی که به دیدن کسی میرود،نباید از او چیزی بخواهد و در مورد چیزی کاملا به دلخواه خود عمل کند.بسا که برای صاحبخانه حاضر کردن آن چیز مشکل باشد،و اگر برادر(میزبان)مهمان را بین دو نوع غذا مخیّر کند،باید نوعی را که برای میزبان آسانتر است انتخاب کند.سنّت اسلامی چنین است.
در خبر است:«رسول خدا(ص)بین دو چیز همیشه آن را که آسانتر بود اختیار میکرد.» (4)اعمش از ابو وائل نقل میکند:«روزی با دوستم به دیدار سلمان رفتیم سلمان یک نان جو و مقداری نمک ساییده آورد.دوستم گفت:اگر با این نمک مقداری آویشن (مرزه)مهیّا میشد بهتر بود.سلمان از خانه بیرون رفت و آفتابۀ خود را به گرو گذاشت و مقداری آویشن گرفت و آورد.وقتی که غذا را خوردیم،دوستم گفت:سپاس خدا را که به آنچه روزی داده،ما را قانع ساخته است.سلمان رو به او کرد و گفت:اگر تو به روزی
خود قانع بودی آفتابۀ من به گرو نمیرفت.» (1)البتّه در صورتی باید از چنین حالتی دوری جست که شخص احتمال دهد برای برادر مؤمنش ممکن نیست و یا ناراضی است؛امّا اگر بداند که او از پیشنهاد مهمان خوشحال میشود و فراهم آوردنش آسان است،پیشنهاد عیبی ندارد.
یکی از بزرگان میگوید:«غذا خوردن،سه نوع است:با مستمندان ایثارگونه،با برادران با چهرۀ باز و با دنیاداران مؤدبانه!».
3-دیگر از آداب مهمانی آن است که میزبان از برادر مهمانش بخواهد و خواهش کند تا هر چه میلش میکشد پیشنهاد دهد که این کار خوبی است و اجر و فضیلت فراوانی دارد.پیامبر(ص)فرمود:«کسی که با برادر مؤمنش با میل و رغبت روبرو شود، آمرزیده است.» (2)«و هر کس برادر مؤمنش را شادمان کند چنان است که خدای عزّ و جلّ را شادمان کرده است.» (3)پیامبر(ص)در روایتی که جابر نقل کرده،فرموده است:«کسی که به برادر مؤمنش غذای لذیذی بدهد،خداوند،هزار هزار حسنه برای او بنویسد و هزار هزار بدی را از نامۀ عمل او محو کند و هزار هزار درجۀ او را بالا ببرد و از سه بهشت،بهشت فردوس،بهشت خلد و بهشت عدن،او را طعام دهد.» (4)4-دیگر آن که میزبان نباید به مهمان بگوید:آیا غذا بیاورم؟بلکه شایسته است اگر غذا آماده است بیاورد.مهمان اگر خواست میخورد و اگر نه میزبان آن را بر میدارد، و در صورتی که نمیخواهد به مهمانها غذا دهد،سزاوار نیست که اظهار و یا برای
1) (32) حاکم در مستدرک،ج 4،ص 123،نقل کرده و میگوید:اسناد این حدیث صحیح است.
2) (33) این حدیث را طبرانی و بزّاز نقل کردهاند و در آنجا-همان طوری که در مجمع الزوائد،ج 5، ص 18 و جامع الصغیر(باب میم)آمده است-به جای من صادف«من وافق»است.ابن جوزی آن را از احادیث مجعوله دانسته است.
3) (34) کلینی در کافی،ج 2،ص 188 این حدیث را با الفاظ مختلف نقل کرده و از طریق اهل سنّت،عقیلی میگوید:باطل و بیاساس است.
4) (35) این حدیث را ابن جوزی در ردیف احادیث ساختگی نقل کرده و احمد بن حنبل میگوید:بیهوده و دروغ است(المغنی).
مهمانها از غذایی تعریف کند.
یکی از صوفیه میگوید:«هرگاه فقرا بر شما وارد شدند بر ایشان غذا بیاورید و هرگاه فقها وارد شدند از آنها مسئلهای بپرسید و هرگاه قاریان قرآن وارد شدند آنها را به محراب عبادت راهنمایی کنید.» میگویم:در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«هرگاه برادر مؤمنت بر تو وارد شد،غذا برایش حاضر کن؛اگر میل نکرد،آب خوردن تعارف کن؛اگر نخورد پیشنهاد وضو کن!». (1)
در آداب مهمانی
(1)آنچه را میتوان از آداب مهمانی برشمرد،شش چیز است:
1-دعوت، 2-قبول دعوت، 3-حضور مهمان، 4-حاضر کردن غذا، 5-غذا خوردن، 6-بازگشت از مهمانی.
پیش از شرح موارد بالا به بیان فضیلت مهمانی میپردازیم:
1) (36) کافی،ج 6،ص 275،حدیث شمارۀ 2،وضو به فتح واو یعنی چیزی که با آن صورتش را بشوید و یا این که خودش را خوشبو کند.
(1)پیامبر(ص)فرمود:خودتان را برای مهمان به زحمت نیندازید تا از او خشمگین نشوید،زیرا هر که از مهمان خشمگین شود بر خدا خشم گرفته است و هر که بر خدا خشم گیرد،خداوند نیز بر او خشم گیرد.» (1)پیامبر(ص)فرمود:
«کسی که ضیافت به پا نمیدارد،خیری در او نیست.» (2)رسول خدا به مردی گذر کرد که صاحب گاو و شتر فراوان بود،و پیامبر را مهمان نکرد،امّا بر زنی گذر کرد که تنها چند بره داشت و یکی از آنها را برای پیامبر سر برید.
پیامبر فرمود:
«به این دو نفر بنگرید،به راستی که این قبیل خصلتها دست خداست،هر کس را که بخواهد خوی نیک دهد،میدهد.» (3)ابو رافع غلام رسول خدا(ص)میگوید:
«مهمانی بر آن حضرت وارد شد.به من فرمود:برو به فلان یهودی بگو!:مهمانی بر من وارد شده است،مقداری آرد تا ماه رجب نسیه بده!(ابو رافع میگوید:وقتی نزد یهودی رفتم و پیام پیامبر را رساندم)یهودی گفت:به خدا سوگند،نسیه نمیدهم مگر این که چیزی را نزد من گرو بگذارید!رفتم خدمت پیامبر عرض کردم یهودی چنین میگوید.پیامبر(ص)فرمود:به خدا قسم که من در آسمان و زمین امینم.اگر نسیه داده بود به موقع ادا میکردم،زره مرا ببر و نزد او گرو بگذار.» (4)
1) (1) عراقی میگوید:ابو بکر بن لال این حدیث را در کتاب مکارم الاخلاق از حدیث سلمان چنین نقل کرده است:لا یتکلّفن احد لضیفه ما لا یقدر علیه،یعنی کسی حق ندارد بیش از حد توانش برای مهمان خود را به زحمت اندازد.
2) (2) این حدیث را احمد در مسند خود و طبرانی در الکبیر به سند حسن از عقبة بن عامر نقل کرده است، همان طوری که در جامع الصغیر آمده است.
3) (3) این حدیث را خرائطی در کتاب مکارم به صورت مرسل نقل کرده است(المغنی).
4) (4) اسحاق بن راهویه در مسند خود و خرائطی در مکارم الاخلاق و ابن مردویه در التّفسیر به اسناد ضعیف این حدیث را نقل کردهاند(المغنی).
ابراهیم خلیل(علیه السلام)وقتی که میخواست غذا بخورد،یک یا دو میل به سراغ کسی میرفت تا با او غذا بخورد؛از این رو به او«ابو الضّیفان»لقب داده بودند،و به خاطر نیّت پاکی که در مهماننوازی داشت تا به امروز در کنار آرامگاه آن حضرت مهمانی ادامه دارد و هیچ شبی نمیگذرد،مگر این که جمعی بین سه تا ده الی صد نفر آنجا غذا میخورند؛و مأموران آنجا میگویند:تا به امروز هیچ شبی آنجا خالی از مهمان نبوده است.از رسول خدا(ص)پرسیدند:ایمان چیست؟فرمود:«غذا دادن و سلام گفتن.» (1)پیامبر(ص)دربارۀ کفارات و درجات میفرماید:«غذا دادن و نماز شب خواندن وقتی که مردم در خوابند.» (2)از آن حضرت دربارۀ حج مبرور پرسیدند،فرمود:«حج مبرور عبارت است از غذا دادن و سخن خوب گفتن.» (3)میگویم:از طریق شیعه،روایاتی در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده که میفرماید:«رسول خدا(ص)فرموده:وقتی که مهمان میآید و به قومی وارد میشود، روزیاش را با خود از آسمان میآورد و وقتی که آن را میخورد،خداوند به خاطر ورود او برایشان،آنها را میآمرزد.» (4)و نیز از آن حضرت است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده:هیچ میهمانی بر قومی وارد نمیشود،مگر آن که روزیاش به همراه اوست.» (5)از امام کاظم(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«به مردم به قدری که هزینه میکنند، کمک میرسد.به راستی میهمان وقتی که بر کسی وارد میشود،روزیش در کنار او به همراه وی نازل میشود.» (6)
1) (5) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 8،ص 65،نقل کرده و ابن ماجه به شمارۀ 3253 با عبارت دیگر آورده است.
2) (6) این حدیث در پیش گذشت.
3) (7) این حدیث را احمد در مسند،ج 3،ص 325 و 334 از قول جابر بن عبد الله نقل کرده و در آنجا «اطعام الطّعام و إفشاء السلام»آمده و در کتاب حج قبلا گذشت.
4) (8) کافی،ج 6،ص 284 باب«ان الضّیف یأتی رزقه معه».
5) (9) کافی،ج 6،ص 284 باب«ان الضّیف یأتی رزقه معه».
6) (10) کافی،ج 6،ص 284 باب«ان الضّیف یأتی رزقه معه».
از محمّد بن قیس به نقل از امام صادق(علیه السلام)نقل کردهاند که میگوید:«دوستان ما از مردمانی یاد کردند،من گفتم:به خدا قسم که من صبحانه و شام نمیخورم،مگر آن که از ایشان دو،یا سه نفر و یا کمتر و بیشتر با من باشند.امام(علیه السلام)فرمود:بنابراین منّت آنها بر تو بیش از احسان تو بر ایشان است.عرض کردم:فدایت شوم چطور میشود،در حالی که من به آنها غذا میدهم و از مال خودم برای ایشان خرج میکنم و خادمم به ایشان خدمت میکند؟فرمود:وقتی که آنها بر تو وارد میشوند،از جانب خدا روزی فراوانی را با خود وارد میکنند و موقعی که بیرون میروند با آمرزش تو بیرون میروند.» (1)غزالی گوید:اخباری که در فضیلت مهمانی و غذا دادن رسیده است بیشمار است،بنابراین آداب مهمانی را نقل میکنیم:
امّا راجع به دعوت،بهتر است که دعوتکننده پرهیزگاران را دعوت کند نه بدکاران را،پیامبر(ص)ضمن دعای خود دربارۀ شخصی فرمود:«نیکان غذای تو را بخورند!» (2)و نیز پیامبر(ص)فرمود:«جز غذای آدم پرهیزگار را نخور و نباید غذای تو را هم کسی جز شخص پرهیزگار بخورد.» (3)از مستمندان نیز دعوت کند نه این که تنها از توانگران دعوت به عمل آورد.بهتر است در مهمانی از بستگانش فراموش نکند،زیرا دعوت نکردن آنها موجب ترک گفتن آنان و قطع رحم است.همچنین ترتیب را در بین دوستان و آشنایانش رعایت کند،زیرا دعوت گروهی خاص به معنای نادیده گرفتن دیگران است؛و شایسته است که هدف از دعوت فخرفروشی نباشد،بلکه دلجویی برادران و پیروی از سنّت رسول خدا(ص)در
1) (11) همان مأخذ،همان صفحه،همان باب.
2) (12) ابو داود در آخر کتاب اطعمه،ج 2،ص 330 آورده است.
3) (13) این حدیث را دارمی در،ج 2،ص 103 از ابو سعید خدری به این عبارت نقل کرده است: «لا تصحب الا مؤمنا و لا تأکل طعامک الا تقی»یعنی:جز با مؤمن رفاقت نکن و غذایت را جز پرهیزگار نباید بخورد.حاکم در مستدرک،ج 4،ص 128 نیز چنین نقل کرده است.
غذا دادن و شادمان کردن دلهای مؤمنان باشد.بهتر است کسی را که میداند پذیرفتن دعوت برایش زحمت دارد و وقتی هم که بیاید به گونهای باعث ناراحتی حاضران میشود،دعوت نکند؛و خوب است کسی را که علاقمند به پذیرایی اوست دعوت کند.
غذا دادن به آدم پرهیزگار نوعی کمک به او در راه طاعت خدای عزّ و جلّ و غذا دادن به آدم فاسق تقویت او در راه فسق و فجور است.
اما قبول دعوت،سنّت مؤکد است و در برخی موارد بعضی قائل به وجوبند.
پیامبر(ص)فرمود:«اگر مرا به(آبگوشت)پاچهای دعوت کنند،میپذیرم و اگر به من ذراع(گوسفندی)هدیه دهند،قبول میکنم.» (1)آداب پذیرش دعوت پنجتاست:
1-در پذیرفتن دعوت،بین ثروتمند و فقیر تفاوتی قائل نشود که خود نوعی تکبّر و خود بینی است و از آن نهی شده است.به همین دلیل بعضی از اصل پذیرش دعوت خودداری کرده و گفتهاند:انتظار آبگوشت ذلّت است دیگری گوید:وقتی که دستم را میان ظرف دیگری میبرم در حقیقت خودم را در نزد او خوار کردهام.بعضی از خود خواهان،دعوت توانگران را میپذیرند،امّا دعوت مستمندان را رد میکنند که این خلاف سنّت بوده و نهی شده است،«رسول خدا(ص)دعوت آزاد،برده،فقیر و درمانده را میپذیرفت.» (2)حسن بن علی(علیه السلام)به گروهی از مستمندان گذر کرد که در سر گذرگاهی اصلی گدایی میکردند،آنان پارههای نان که روی شنهای زمین انداخته بودند، میخوردند و آن حضرت سوار بر استر بر آنها سلام کرد.آنها گفتند:فرزند دختر پیامبر خدا بفرمایید غذا میل کنید!فرمود:بسیار خوب!خداوند مستکبران را دوست نمیدارد.
از مرکب پیاده شد و با آنها روی زمین نشست و غذا میل کرد؛آنگاه خداحافظی کرد و سوار بر مرکب شد و فرمود:من دعوت شما را قبول کردم.اکنون شما نیز دعوت مرا
بپذیرید.عرض کردند:بسیار خوب،آنگاه امام(علیه السلام)برای وقت معینی آنها را دعوت کرد و آنها حضور یافتند آن حضرت بهترین غذا را برای آنها آورد و خود نشست و با آنها غذا خورد.» (1)اما سخن آن که گفت:«وقتی که دستم را میان ظرف غذای کسی میبرم در حقیقت خودم را در نزد او خوار ساختهام!»بعضی گفتهاند که این سخن خلاف سنّت است و هرگز چنین نیست بلکه در صورتی ذلّت و خواری است که دعوتکننده از پذیرفتن مهمان خوشحال و به دنبال آن از وی ممنون نباشد و این مهمانی را نوعی تسلّط بر مهمان محسوب کند،در حالی که پیامبر خدا(ص)به مهمانی میرفت زیرا میدانست که دعوتکننده منّت او را قبول دارد و مهمانی را نوعی شرافت و اندوختهای برای خود در دنیا و آخرت میبیند.بنابراین با اختلاف موارد،حکم رفتن به مهمانی فرق میکند.اگر احتمال میدهد که برای شخصی دادن غذا سنگین است و تنها به خاطر فخرفروشی و یا خودنمایی مهمان دعوت میکند،پذیرفتن دعوت او جزو سنّت نیست، بلکه در این صورت بهتر آن است که به بهانهای نپذیرند.
2-سزاوار نیست که به خاطر دوری راه از قبول دعوت خودداری کند،همان گونه که به دلیل تنگدستی و نداشتن موقعیّت دعوتکننده نباید از دعوت او سر باز زند،بلکه در هر مسافتی که طبق عادت امکان رفتن وجود دارد نباید به خاطر دوری آن خودداری کند.
میگویند:در تورات،یا در کتاب دیگری چنین آمده است:«یک میل برو از مریض عیادت کن؛دو میل برو،تشییع جنازه کن؛سه میل برو،اجابت دعوت کن؛چهار میل برو تا برادر دینیات را زیارت کنی.»از این رو اجابت دعوت و دیدار برادر دینی را مقدم داشته است که مربوط به ادای حق آدم زنده است،که بر مرده مقدّم میباشد.
پیامبر(ص)فرمود:«اگر مرا به کراع غمیم دعوت کنند،میپذیرم.» (2)کراع غمیم
نام محلّی است در چند میلی مدینه که پیامبر(ص)در ماه رمضان موقعی که به آنجا رسید،روزهاش را افطار کرد و نمازش را در سفر به آنجا قصر خواند.
میگویم:در کتاب کافی از ابو جعفر(علیه السلام)رسیده است که گفت:«رسول خدا(ص) فرمود:من به حاضر و غایب امتانم سفارش میکنم که دعوت مسلمان را اگر به فاصلۀ پنج میل هم باشد بپذیرند که این عمل از دیانت است.» (1)از ابو عبد الله(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«از جمله حقوق واجب یک مسلمان بر برادر مؤمنش قبول دعوت اوست.» (2)غزالی گوید:
3-به دلیل روزه داشتن از قبول دعوت خودداری نکند،بلکه حاضر شود اگر دید که افطار کردنش باعث خوشحالی برادر مسلمان میشود باید افطار کند و برای این افطار که به نیّت شاد کردن دل برادر مؤمن است ثواب روزه داشتن و بالاتر از آن حساب میشود-این عمل در روزۀ مستحبی است-اما اگر بر شادی قلب مؤمن یقین نداشت، باید همان ظاهر حرف او را تصدیق کرده و باز هم افطار کند،و اگر ثابت شد که در باطن از افطار کردن او خوشحال نمیشود باید به بهانهای روزهاش را افطار نکند.رسول خدا(ص)به کسی که به بهانه روزه داشتن از قبول دعوت خودداری کرده بود، فرمود:«برادر دینیات برای تو خودش را به زحمت انداخته تو میگویی روزه دارم؟» (3)ابن عباس میگوید:«از بالاترین حسنات احترام به همنشینان است،بنابراین افطار (روزۀ مستحبی)به این نیّت و به عنوان حسن خلق یک عبادت است و ثوابش بالاتر از ثواب روزه داشتن است.» میگویم:از طریق شیعه روایتی به سند صحیح از امام صادق(علیه السلام)رسیده است که
فرمود:«هر که روزهدار بر برادر مؤمنش وارد شود و در نزد او افطار کند بدون اینکه او را از روزهدار بودن خویش مطّلع ساخته و منّتی بر او گذارد،خداوند ثواب یک سال روزه در نامه عمل او بنویسد.» (1)غزالی گوید:«در صورتی که(روزه مستحبی را)افطار نکند،باید با بوی خوش و بخور و سخنان خوب پذیرایی شود،و بعضی گفتهاند:سرمه و روغن هم هر کدام وسیلهای برای پذیرایی هستند.» 4-اگر غذا شبههآمیز و یا مکان و فرش غیر حلال است و یا در آنجا خلاف شرعی انجام میگیرد،از قبیل استعمال ظروف نقره و یا مجسمۀ حیوانی بر سقف و یا دیوار نصب شده و یا شنیدن تار و تنبور و سرگرمی و نوعی از لهو و هرزگی و بازیچه در کار است، باید از پذیرفتن دعوت خودداری کند،زیرا همه اینها از مواردی است که مانع اجابت و استحباب آن و موجب حرمت و یا کراهت آن میشود؛همچنین اگر دعوتکننده شخصی ستمگر و یا بدعتگذار،یا فاسق و یا تبهکار بوده و یا کسی باشد که به خاطر خودنمایی و فخرفروشی از روی اکراه مهمانی کرده است.» میگویم:«در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«شایسته نیست که مؤمن در مجلسی بنشیند که معصیت خدا میشود و او قادر به جلوگیری از آن نمیباشد.» (2)از هارون بن جهم نقل کردهاند که گفت:«در حیره خدمت ابو عبد الله-امام صادق(علیه السلام)-بودیم موقعی که آن حضرت نزد ابو جعفر(منصور)آمده بود،یکی از سران سپاه پسرش را ختنه میکرد و غذایی فراهم کرده بود.مردم را دعوت کرد و ابو- عبد الله(علیه السلام)نیز از جمله دعوتشدگان بود.در این اثنا که آن حضرت کنار سفره مشغول غذا خوردن بود و جمعی با آن حضرت کنار سفره بودند.مردی آب خواست؛کاسۀ شرابی برای او آوردند وقتی که کاسه را به دست آن مرد دادند،امام ابو عبد الله(علیه السلام)از سر
سفره بلند شد.علّت بلند شدن را پرسیدند،در پاسخ گفت:رسول خدا(ص)فرموده:کسی که در کنار سفرهای بنشیند و روی آن سفره بادهگساری کنند،از رحمت خدا بدور است- و در روایت دیگری آمده است:-ملعون است؛ملعون،کسی که کنار سفرهای به میل خودش بنشیند در حالی که روی آن سفره بادهگساری میکنند.» (1)از ابو ابراهیم(امام کاظم)(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«رسول خدا(ص)از خوردن غذای مهمانیی که مخصوص توانگران باشد و مستمندان دعوت نشده باشند،نهی فرموده است.» (2)غزالی گوید:
5-قصدش از قبول دعوت شکمپرستی نباشد که در آن صورت برای دنیا کار کرده است،بلکه نیّت خوب داشته باشد تا با قبول دعوت کار اخروی انجام داده باشد،به این ترتیب که نیّتش پیروی از سنت رسول خدا(ص)باشد که فرمود:«اگر به کراع غمیم دعوت شوم میپذیرم»و نیّتش گرامیداشت برادر مؤمن باشد،زیرا رسول خدا(ص) فرمود:«هر کس به برادر مؤمنش احترام بگذارد،گویی خدا را گرامی داشته است»؛ (3)و نیّتش دوری از معصیت خدا باشد،به دلیل قول پیامبر(ص):«هر کس دعوت دعوتکننده را نپذیرد،در حقیقت از فرمان خدا و پیامبر سر پیچی کرده است.» (4)و نیّتش شادمان کردن قلب مؤمن باشد،مطابق این سخن پیامبر(ص)که فرمود:«هر کس مؤمنی را شاد کند در حقیقت خدا را شاد کرده است»، (5)و با وجود اینها نیّتش زیارت مؤمن باشد تا از جمله دوستداران در راه خدا محسوب شود؛زیرا رسول خدا(ص)شرط دوستی در راه خدا را
1) (23) کافی،ج 6،ص 268.
2) (24) همان مأخذ،ص 282،شمارۀ 4.
3) (25) بزاز این حدیث را در مسند خود آورده همان طوری که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 16 آمده است. و از قول امام صادق(علیه السلام)در کافی،ج 2،ص 206 نظیر آن نقل شده است.
4) (26) به اتفاق همه از حدیث ابو هریره نقل شده است به صحیح بخاری،ج 7،ص 32 مراجعه کنید.
5) (27) قبلا این حدیث گذشت.
دیدوبازدید دو طرف و بذل و بخشش طرفین برای رضای خدا دانسته است»؛ (1)چرا که احسان و بخشش از یک طرف که حاصل شده،متقابلا باید از طرف دیگر نیز دیدار حاصل شود.و نیز نیّتش حفظ خویشتن از سوءظنّ دیگران نسبت به نپذیرفتن مهمانی و بد گفتن مردم دربارۀ او باشد تا مبادا حمل بر تکبّر و یا بدخویی و یا کوچک شمردن برادر مسلمان و نظایر اینها کنند.این بود شش نیّت که هر کدامی باعث میشود تا پذیرش دعوت با آن نیّت موجب نزدیکی به خدا شود تا چه رسد به مجموع آنها.یکی از پیشینیان میگفت:«دوست دارم در هر کاری حتی در خوردن و آشامیدن نیّتی داشته باشم.» در چنین مواردی است که پیامبر(ص)میفرماید:«اعمال در گروی نیّتهاست و هر کسی نتیجۀ نیّت خود را میبیند،بنابراین هر که هجرتش به سوی خدا و رسول خدا باشد به مقصد خود میرسد و هر که به سوی دنیا هجرت کند باز هم به آن میرسد و یا به خاطر ازدواج با زنی مهاجرت کند مقصد هجرتش همان است.» (2)نیّت تنها در کارهای مباح و طاعات پروردگار مؤثر است،امّا در کارهای خلاف هیچ تأثیری ندارد،بنابراین اگر کسی نیت کند که برادر مسلمانش را با کمک به شرب خمر و یا وسیلۀ حرام دیگری شادمان سازد،این نیّت هیچ سودی ندارد و جائز نیست که بگوید:اعمال به نیّتها بستگی دارد،بلکه اگر قصدش از جنگ و جهادی که طاعت است، فخرفروشی و طلب مال باشد این نیّت آن را از راه طاعت و عبادت بر میگرداند.تمام امور مباحی که بین جهتهای خوب و بد مردّد است به وسیلۀ نیّتها به جهات خیر و خوبی ملحق میشود و نیّت در این دو نوع از اعمال مؤثر است،نه در قسم سوّم.
اما آداب حضور آن است که وارد خانه شود و در بالای مجلس ننشیند تا بهترین
جاها را بگیرد و صاحبخانه را زیاد در انتظار نگذارد و پیش از آماده شدن میزبان برای پذیرایی او را شتابزده و غافلگیر نکند،و با ایجاد زحمت برای حاضران جا را تنگ نکند،بلکه اگر صاحبخانه جایی را برای نشستن نشان داد نباید مخالفت کند،زیرا ممکن است او پیش خود جای هر کسی را معیّن کرده باشد و در صورت مخالفت،برنامۀ او را در هم میریزد،و اگر بعضی از مهمانها از روی احترام پیشنهاد نشستن در بالای مجلس را بکنند باید تسلیم باشد.رسول خدا(ص)فرمود:«همانا از جمله موارد تواضع برای خدا، راضی بودن به جلوس در پایین مجلس است.» (1)شایسته نیست که در مقابل حجرۀ زنان و جایی که آنها مستورند،بنشیند؛و نباید به جایی که غذا را میآورند،زیاد نگاه کند که این کار دلیل تمایل زیاد است؛و باید وقتی که نشست بیش از همه کسی را که نزدیک او نشسته است.مورد احترام قرار دهد و با او گفتگو کند.موقعی که مهمان به خوابگاه وارد میشود،صاحبخانه باید قبله و دستشویی و وضوخانه را به او نشان دهد و موقعی که وارد شد و خلافی را دید اگر بتواند جلوگیری کند و اگر نه به زبان اعتراض کند و برگردد.
میگویم:یکی از آداب حضور در مهمانی آن است که میزبان،مهمان را به خدمت نگیرد.در کتاب کافی از امام رضا(علیه السلام)نقل شده است:«مهمانی بر آن حضرت وارد شد و امام(علیه السلام)در نزد وی نشسته بود و تا پاسی از شب با او صحبت میکرد،تا این که چراغ نامرتب شد.آن مرد دستش را دراز کرد تا چراغ را درست کند،امام رضا(علیه السلام)مانع شد و بعد خود آن حضرت اقدام فرمود و آن را درست کرد سپس فرمود:«ما مردمانی هستیم که مهمانانمان را به خدمت نمیگیریم.» (2)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که«مهمانی داشت،روزی آن مهمان بلند شد تا
کاری انجام دهد.امام(علیه السلام)ممانعت کرد و فرمود:رسول خدا از به خدمت گرفتن مهمان نهی کرده است.» (1)از امام باقر(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«از نشانههای ضعف و ناتوانی پاداش نیکی را ندادن است و از جمله ستمکاری به کار گرفتن مهمان است.پس هرگاه مهمانی بر شما وارد شد،او را یاری کنید و هرگاه خواست برود به رفتنش کمک نکنید که این عمل نشانۀ فرومایگی است و زاد و توشۀ راه به او بدهید و توشۀ خوب همراهش کنید که نشانۀ بخشندگی است.» (2)غزّالی گوید؛
(1)پیامبر(ص) فرمود:«هر کس به خدا و روز جزا ایمان دارد،باید مهمان را گرامی دارد.» (3)وقتی اکثریّت مهمانها حضور یافتند و یک یا دو نفر حاضر نبودند و از وقت مقرّر تأخیر داشتند،حقّ حاضران مقدّم بر افرادی است که تأخیر دارند،امّا اگر کسی که تأخیر دارد فقیر است و ممکن است دلش بشکند دیر آوردن غذا مانعی ندارد.یکی از دو معنای آیۀ مبارکۀ هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ ضَیْفِ إِبْراهِیمَ الْمُکْرَمِینَ (4)این است که حضرت ابراهیم(علیه السلام)میهمانان را با زود حاضر کردن غذا گرامی داشت،که جملات فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ (5)و فَراغَ إِلی أَهْلِهِ فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمِینٍ (6)دلالت بر آن مطلب دارد.کلمۀ«روغان»یعنی به شتاب رفتن،بعضی گفتهاند:مخفیانه رفتن.بعضی گفتهاند:
ران گوشتی آورد به این دلیل«عجل»گفتهاند که تعجیل کرد و درنگ جائز نشمرد.
حاتم اصم میگوید:«عجله کار شیطان است جز در پنج چیز که از جمله سنّتهای رسول خداست:غذا دادن به مهمان،تجهیز میّت،به شوهر دادن دختر،ادای دین و توبۀ از گناه.»
(1)باید اوّل-اگر میوه هست-میوه را بیاورد که از نظر طبّی بهتر است،زیرا زودتر هضم میشود،پس بهتر است که در پایین معده قرار گیرد.در قرآن مجید در آیه شریفۀ وَ فاکِهَةٍ مِمّا یَتَخَیَّرُونَ (1)به مقدم داشتن میوه،توجه داده شده است و پس از آن میفرماید: وَ لَحْمِ طَیْرٍ مِمّا یَشْتَهُونَ . (2)
آنگاه بهترین چیزی که پس از میوه،مقدم بر دیگر خوردنیهاست،گوشت و آبگوشت است و اگر بعد از آن،شیرینی هم باشد که تمام غذاهای خوب فراهم است.
دلیل اینکه احترام مهمان با گوشت حاصل است،سخن خدای متعال دربارۀ مهمان حضرت ابراهیم است که فرمود:«طولی نکشید که آن حضرت گوسالۀ بریان پیش آورد.» (3)حنیذ یعنی بریان شده یعنی چیزی که خوب پخته شده باشد،و این یکی از معانی اکرام یعنی پذیرایی با گوشت است.خداوند در توصیف غذاهای خوب میفرماید: وَ أَنْزَلْنا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوی . (4)«منّ»یعنی عسل و«سلوی»یعنی گوشت.گوشت را ازآنرو سلوی گفتهاند که جای تمام خورشها را میگیرد و هیچ یک جای آن را نمیگیرد و از این روست که پیامبر(ص)میفرماید:«سرور خورشها گوشت است.» (5)سپس خدای تعالی بعد از ذکر منّ و سلوی میفرماید: کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ .بنابراین گوشت و شیرینی از جمله غذاهای خوب و پاکیزه است.
1) (38) واقعه/20:و میوهای از آنچه بر میگزینند.
2) (39) واقعه/21:و گوشت پرندهای از آنچه میخواهند.
3) (40) هود/69:عسل و گوشت را بر شما فروفرستادیم.
4) (41) بقره/57.
5) (42) کافی،ج 6،ص 308.که هم«سید الطّعام اللحم»و هم«سید ادام الجنة اللحم»آمده است طبرانی در کتاب الاوسط خود و بیهقی در الشّعب همین طور نقل کردهاند.
ابو سلیمان دارانی میگوید:«خوردن غذاهای خوب باعث خشنودی از خدای عزّ و جلّ میشود و این غذاهای خوب با نوشیدن آب سرد و ریختن آب ولرم موقع شستن بر روی دست کامل میشوند.»میگویند وقتی که سر سفره سبزی باشد،فرشتگان حاضر میشوند،پس بودن سبزی نیز مستحبّ است،علاوه بر آن که سبزی زینت سفره است.
در خبر است:«مائدهای که بر بنی اسرائیل نازل شد همه نوع سبزی داشت،بجز ترّه.از جمله ماهیی در آن مائده بود که کنار سرش سرکه و کنار دمش نمک بود و هفت گردۀ نان بود که روی هر گردۀ نان مقداری زیتون و دانۀ انار وجود داشت.»،و تمام اینها اگر در سفرهای جمع باشد موافق طبع خواهد بود. (1)
(1) تا اینکه هر کس مایل باشد به مقدار لازم از آن بخورد و پس از آن چیز زیادی نخورد؛حال آن که عادت مردم مرفّه آن است که اول غذاهای عادی را میآورند تا اینکه پس از آن اشتهای انسان با دیدن غذای خوب دوباره تحریک شود که این خلاف سنّت است،زیرا خود حیلهای برای پرخوری است.
روش پیشینیان آن بود که همه نوع غذا را با هم میآوردند و تعداد زیادی بشقاب روی سفره قرار میدادند تا هر کس هر چه مایل است بخورد و اگر تنها یک نوع غذا موجود باشد به آنان یاد آوری کند،تا مهمانان به مقدار نیاز از آن برخوردار شوند و منتظر غذای بهتر نمانند.دربارۀ جوانمردی نقل میکنند که وی روی کاغذی نام غذاهای مختلفی را که حاضر میکرد مینوشت و آنها را به مهمانان عرضه میکرد.
یکی از بزرگان میگوید:«بزرگی در شام نوعی غذا در اوّل برای من آورد.گفتم رسم ما در عراق این است که این نوع غذا را در آخر میآوریم.گفت:رسم ما در شام نیز همین گونه است.امّا او غذای دیگری نداشت و از این جهت من شرمنده شدم!» دیگری میگوید:«گروهی در یک مهمانی شرکت داشتیم.میزبان ما چند نوع کلّهپاچه بریان شده که برخی پخته و برخی خشکیده بود آورد و ما غذا نمیخوردیم و منتظر
1) (43) به در المنثور،ج 2،ص 347 مراجعه کنید.
چیز دیگری بودیم تا این که آفتابه لگن آورد.به یکدیگر نگاه کردیم،تا این که یکی از بزرگان که شوخ بود گفت:خداوند قادر است سرهای بیتن بیافریند! آن شب را گرسنه خوابیدیم در حالی که برای سحری پاره نانی میجستیم!»از این رو مستحبّ است که میزبان تمام غذا را حاضر کند و یا هر چه موجود است قبلا به اطّلاع مهمانان برساند.
(1) تا اینکه از خوردن آنها دست بکشند.شاید در آن میان کسانی باشند که به بعضی از این غذاها علاقهمندتر باشند تا خوردنیهایی که بعد میآورد و هنوز میخواهند از آن بخورند و با برداشتن آنها میل آنها را در هم میشکند در حالی که آنها به سفرهای دسترسی داشتهاند که گفتهاند:یک غذای کامل بهتر از افزودن دو نوع غذاست.احتمال دارد که مقصود از این جمله عجله نکردن باشد و محتمل است که مقصود آن باشد که وسعت جا بهتر از افزایش دو نوع غذاست.
از سیوری (1)که صوفی شوخطبعی بوده،نقل کردهاند که در خانۀ مردی از دنیا داران بر سر سفرهای حاضر شد،گوشت برهای را برای مهمانان آوردند.میزبان مردی فرومایه و بخیل بود.وقتی که دید مهمانها بره را سخت تکه پاره کردند،دلش تنگ شد، رو به غلامش کرد و گفت:بیا این گوشتها را ببر برای بچهها!غلام آمد تمام گوشت بره را به داخل خانه برد،سیوری بلند شد و دنبال بره میدوید!گفتند کجا میروی؟گفت:
میروم تا با بچهها غذا بخورم!صاحبخانه خجالت کشید و به غلامش دستور داد گوشتها را برگردان.از این رو دستور دادهاند که صاحبخانه حق ندارد پیش از مهمانان از سفره دست بکشد،زیرا آنها خجالت میکشند،بلکه سزاوار است که میزبان آخرین کسی باشد که دست از غذا خوردن میکشد.
یکی از بزرگان،تمام غذاها و خوردنیهایی را که میخواست سر سفره بیاورد،قبلا
1) (44) در بعضی نسخههای احیاء العلوم«ستوری»آمده است.
به اطلاع مهمانان میرساند و آنان را تنها میگذاشت تا هر چه میخواهند بخورند.وقتی که نزدیک دست کشیدن آنها میشد،خود روی دو زانو مینشست،دستش را به سمت غذا دراز میکرد و میخورد و به مهمانان میگفت:بسم الله!به من کمک کنید،خداوند به شما برکت دهد.و پیشینیان این روش او را میستودند.» میگویم:در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)وقتی که با جمعی غذا میخورد نخستین کسی بود که دست به غذا میزد و آخرین کسی بود که دست از خوردن میکشید تا دیگران غذا بخورند.» (1)و نیز از آن بزرگوار است که فرمود:«وقتی که کسی به دیدن کسی رفت،و با او هم غذا شد،شرمش از بین میرود و اگر هم غذا نشود اندکی دلگیر خواهد بود.» (2)غزالی گوید:
(1)زیرا کمتر از مقدار لازم نقصی در جوانمردی و زیاده از مقدار لازم نیز تصنّع و ریاکاری است.بخصوص اگر میزبان از کسانی باشد که راضی نیست هر چه سر سفره آورده خورده شود.البتّه در صورت رضایت باطنی زیاد آوردن سر سفره مانعی ندارد،هر چند همه را مهمانها بردارند و یا میزبان قصدش آن باشد که از زیادی غذای مهمانان تبرّک جوید،زیرا در حدیث آمده است که نسبت به این مقدار زیادی محاسبه نمیشود.
ابراهیم بن ادهم غذای زیادی سر سفره آماده کرده بود،گفتند:ای ابو اسحاق!آیا نمیترسی که این کار تو اسراف باشد؟ابراهیم در پاسخ گفت:در غذا(البته برای مهمان آن هم با این نیت)اسراف نیست.امّا اگر با این نیت نباشد زیاد آوردن غذا تکلّف است.
ابن مسعود میگوید:«ما را از پذیرش دعوت کسی که به غذای خودش افتخار میکند،نهی کردهاند.»گروهی از صحابه خوردن غذای فخر و مباهات را مکروه
میشمردند. (1)از این رو بود که از جلو رسول خدا(ص)هرگز غذای زاید بر نمیگشت زیرا اصحاب جز به مقدار حاجت غذا حاضر نمیکردند و تا حد سیری کامل هم نمیخوردند.» میگویم:در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«در غذا اسراف نیست.» (2)و از آن حضرت است که فرمود:«غذایی فراهم کن و با آن سفره را مرتّب و آراسته گردان و دوستانت را دعوت کن.» (3)و نیز فرمود:«سه چیز است که نسبت به آنها مؤمن را محاسبه نکنند:غذایی که میخورد،لباسی که میپوشد و همسر شایستهای که او را یاری و آبروی او را حفظ میکند.» (4)و فرمود:«اگر مردی هزار درهم برای غذایی خرج کند و تنها یک مؤمن از آنها بخورد،اسراف نیست،» (5)از ابو حمزه نقل شده است که میگوید:«جمعی خدمت امام صادق(علیه السلام)بودیم.
غذایی برای ما آوردند که نظیر آن را در لذّت و گوارایی ندیده بودیم و خرمایی آوردند که از مرغوبیت و خوبیش صورت خود را در آن میدیدیم.مردی گفت:از این نعمتهایی که نزد پسر پیامبر خدا(ص)برخوردار شدید،روز قیامت میپرسند،امام(علیه السلام)فرمود:
خداوند بالاتر از آن است که به شما غذایی را بدهد و آن را بر شما گوارا گرداند و بعد از شما مؤاخذه کند،بلکه از شما دربارۀ نعمت ولایت محمد و آل محمّد(علیه السلام)میپرسد.» (6)نظیر همین روایت از امام باقر(علیه السلام)نیز رسیده است.
از قول یکی از راویان شیعه نقل شده است:«امام صادق(علیه السلام)چه بسا اوّل به ما شیر و
شکر و حلوای خرما میخورانید و سپس نان و زیتون میداد.عرض کردند اگر کارتان را پیشبینی میکردید معتدل میشد!فرمود:ما به فرمان خدا کارهای خود را تنظیم میکنیم.هرگاه خداوند بر ما گشایش دهد،ما هم زندگی را فراخ میگیریم و هرگاه بر ما تنگ بگیرد ما نیز در تنگنا به سر میبریم.» (1)یکی از راویان شیعه نقل میکند،ابو الحسن موسی بن جعفر(علیه السلام)برای یکی از فرزندانش و لیمه میداد و تا سه روز مردم مدینه در مساجد و کوچهها با کاسههای بزرگ فالوده میخوردند.بعضی از مردم به این کار آن حضرت خرده گرفتند.وقتی خبر به آن بزرگوار رسید فرمود:
«خداوند به هیچ پیامبری از پیامبرانش چیزی نداد،مگر اینکه نظیر آن را به محمّد(ص)نیز داده و بعلاوه چیزهایی به او داده که به ایشان نداده است خداوند به حضرت سلیمان فرمود: هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ (2).و به محمّد(ص) فرمود: ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (3).» (4)غزالی گوید:«شایسته است که اوّلا سهم افراد خانواده را جدا کند تا آنها چشمبهراه این نباشند که غذا از پیش مهمان برگردد زیرا ممکن است غذایی بر نگردد و باعث
1) (53) کافی،ج 6،ص 279.
2) (54) ص/39:«این عطای ماست،به هر که خواهی بیحساب ببخش و یا نبخش.»
3) (55) حشر/7:آن چه رسول خدا دستور دهد بگیرید و آن چه نهی کند واگذارید.
4) (56) کافی،ج 6،ص 281،مقصود امام(علیه السلام)آن است همان طوری که خداوند متعال به حضرت سلیمان گشایش بخشید و او را مخیّر ساخت تا وی آنچه را خدا به او داده به دیگران بدهد و یا ندهد همچنین به حضرت محمّد(ص)وسعت و اختیار را داد تا اینکه به هر چه میخواهد امر و یا نهی کند،هر چند که هر دوی اینها هر کاری که میکردند از روی وحی و الهام الهی بود و این با موافقت ارادۀ ایشان با ارادۀ خدای متعال در هر کاری منافات ندارد و از طرفی وحی به یک امر کلّی در حقیقت امر به جزئیّات آن است.وانگهی غذا دادن امام(علیه السلام)به نحو مذکور از اموری نیست که پیامبر(ص)نهی فرموده باشد تا خلاف سنّت باشد،بنابراین عیبی ندارد.و احتمال دارد که مقصود امام(علیه السلام)آن باشد که پیروی از ما و اجرای اوامر و نواهی ما بر شما واجب است،همان طوری که پیروی شما از پیامبر و اجرای اوامر و نواهی او واجب است و حق ندارید که به کارهای ما خرده بگیرید زیرا ما اوصیا و جانشینان اوییم و ارادۀ ما مثل ارادۀ پیامبر در ارادۀ خدای سبحان مستهلک است،و این مطلب را به خاطر تقیه به طور مبهم فرموده است(نقل از کتاب وافی).
دلتنگی آنها شود و علیه مهمانان بدگویی کنند و میزبان به دنبال اطعام به مهمانان نارضایتی خانواده را فراهم کرده باشد که این خود خیانتی دربارۀ آنهاست؛و آنچه از غذا باقی بماند،مهمانان حق بردن آنها را ندارند و این همان است که صوفیان آن را «زلّة»-از سفره دوست چیزی برداشتن-مینامند!مگر اینکه میزبان از روی رضایت قلبی صریحا چنین اجازهای را داده باشد و یا اینکه از روی قرینۀ حال او به رضایت وی یقین داشته باشند و بدانند که او خوشحال میشود.امّا اگر احتمال میدهد که او ناراضی است نباید ببرند و در صورت علم به رضایت او نیز لازم است که با همراهان رعایت عدل و انصاف بشود.بنابراین شایسته است که یک نفر فقط غذای مخصوص خودش را و یا آن مقداری را که رفیقش از روی میل راضی است نه از روی شرم و حیاء بر دارد و ببرد.»
(1)آداب برگشتن از مهمانی سهتاست:
(2) که این علاوه بر سنّت بودن به خاطر احترام به مهمان است و میزبان مأمور به این احترام است.
پیامبر(ص)فرموده است:«هر که به خدا و روز جزا ایمان دارد باید مهمانش را گرامی دارد.» (1)میگویم:این حدیث از طریق اهل بیت(علیه السلام)نیز به چند سند روایت شده است که در بعضی چنین آمده است:«از جمله حقوق مهمان،گرامیداشت او و تهیه کردن خلال برای اوست.» (2)
غزالی گوید:پیامبر(ص)فرموده است:«از جمله آداب مهمان آن است که تا در منزل بدرقه شود.» (1)ابو قتاده گوید:«هیئت فرستادگان نجاشی بر رسول خدا(ص)رد شدند.پیامبر، خود به خدمت آنها پرداخت.اصحاب عرض کردند:یا رسول الله!ما به جای شما این کار را انجام میدهیم.فرمود:«آنها یاران مرا گرامی داشتهاند و من دوست دارم خود،از ایشان پذیرایی کنم.»کمال احترام به گشادهرویی و موقع ورود و خروج و سر سفره به خوشسخنی است.
(1)هر چند کوتاهی در حق او کرده باشند،که این خود دلیل خوشخویی و فروتنی است.
پیامبر(ص)فرمود:«همانا یک مرد با خوشخویی خود،مرتبۀ روزهدار را درک میکند.» (2)قاصدی رفت تا یکی از پیشینیان را دعوت کند،ولی او در منزل نبود،وقتی که پیام قاصد را شنید،در آن مهمانی حضور یافت،اما موقعی رسید که مهمانان غذا را خورده و پراکنده شده بودند.صاحبخانه آمد و گفت:مهمانان رفتند.آن شخص گفت:
آیا چیزی باقی مانده است؟گفت:نه.گفت:اگر مانده یک تکه نانی بده گفت:
نمانده است.گفت:بنابراین دیگها را پاک میکنم؟صاحبخانه گفت:دیگها را شستهایم!آن مرد در حالی که شکر خدا را میگفت،بازگشت.دلیل آن را پرسیدند گفت:این مرد مرا با حسن نیّت دعوت کرد و با حسن نیّت باز گرداند.این است معنای
تواضع و خوشخویی.» نقل کردهاند که کودکی استاد ابو القاسم جنید را چهار مرتبه به مهمانی پدرش دعوت کرد،هر چهار مرتبه،پدرش جنید را برگرداند و او در هر مرتبه به خاطر شاد کردن دل بچه حضور مییافت و برای رضایت پدرش بر میگشت!این قبیل نفسهایند که برای تواضع در پیشگاه خدا سرکوب شدهاند و به یکتاپرستی او آرام گرفتهاند،به طوری که صاحب چنان نفسی در هر رفت و برگشت فقط به خدا توجه دارد و به بیحرمتی کردن بندگان شکسته نمیشود،همچنان که از احترامات دیگران شادمان نمیگردد بلکه همه را از خداوند قهار میبیند.از این روست که یکی از بزرگان میگوید:«من هیچ مهمانی را قبول نمیکنم مگر به سبب آن که غذای بهشتی را خاطرنشانم میکند یعنی غذای پاک و پاکیزهای است که رنج و زحمت حساب آن از ما برداشته میشود.»
(1) و در مدّت توقّف در خانۀ او رضایت قلبی او را در نظر بگیرد و هرگاه به عنوان مهمان وارد شد بیش از سه روز نماند،چه بسا که به ستوه آید آزرده خاطر شود و نیاز به بیرون کردن از منزلش پیدا کند،پیامبر(ص)فرمود:«مهمانی سه روز است،مازاد بر آن،صدقه میباشد.» (1)آری اگر صاحبخانه صمیمانه از او بخواهد که بماند،آن وقت ماندنش مانعی ندارد.میگویم:از طریق راویان شیعه از امام صادق(علیه السلام)،در کتاب کافی نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:روز اول و دوم و سوم مهمانی
1) (61) ترمذی این حدیث را در صحیح خود،ج 8،ص 145 نقل کرده و میگوید:این حدیث،حسن و صحیح است.
است و پس از آن صدقهای است که به مهمان داده میشود.(امام صادق(علیه السلام)فرمود) آنگاه پیامبر،فرمود:نباید کسی از شما به برادر مسلمانش وارد شود تا او را به زحمت و مشقّت اندازد،پرسیدند:یا رسول الله!چگونه او را به زحمت و مشقّت میاندازد؟فرمود:آن قدر بماند که میزبان چیزی برای پذیرایی وی نداشته باشد.» (1)از آن حضرت است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:به مهمان دو شب محبت بیشتری میشود،اما شب سوم که شد او یکی از اعضای خانواده است هر چه در خانه بود میخورد.» (2)و نیز از امام صادق(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:هرگاه کسی وارد شهری شد او مهمان مردم همکیش خود است،تا وقتی که از نزد ایشان کوچ کند.» (3)غزالی گوید:«مستحب است که صاحبخانه رختخواب مخصوصی برای مهمان داشته باشد.پیامبر(ص)فرموده است:رختخوابی برای مرد و رختخوابی برای زن و یک رختخواب هم برای مهمان لازم است.رختخواب چهارم مال شیطان است.» (4)میگویم:در کتاب کافی از قول حمّاد بن عیسی نقل شده است که گفت:
ابو عبد الله-امام صادق(علیه السلام)در خانۀ مردی به رختخوابی نگاه کرد و فرمود:
«رختخوابی برای مرد و رختخوابی برای خانوادهاش و یک رختخواب هم برای مهمانش،رختخواب دیگر از آن شیطان است.» (5)
1) (62) کافی،ج 6،ص 283.مسلم نیز در صحیح خود،ج 5،ص 138 نظیر این حدیث را نقل کرده است.
2) (63) کافی،ج 6،ص 283،باب«انّ الضّیافة ثلاثه ایّام».
3) (64) همان مأخذ،ص 282،شمارۀ حدیث 1.
4) (65) این حدیث را احمد در مسند خود و مسلم و نسائی از حدیث جابر-چنان که در جامع صغیر،باب فاء آمده نقل کردهاند.
5) (66) همان مأخذ،ص 479.
فرومایگی است.
(1)او این سخن را به رسول خدا(ص)نسبت داده است که این اسناد شگفتآور است، (1)در حالی که از عبد الله بن عمر،خلاف آن را نقل کردهاند؛به این ترتیب که او میگوید:ما در زمان رسول خدا(ص)میان بازار،چیزی میخوردیم و راه میرفتیم و سر پا آب مینوشیدیم. (2)
از یکی از بزرگان معروف صوفیه نقل کردهاند که وی در بازار چیزی میخورد.به او اعتراض کردند!او در پاسخ گفت:وای بر شما،من در بازار گرسنه باشم و در خانه غذا بخورم!گفتند:میتوانی وارد مسجد شوی و در آنجا غذا بخوری؟ گفت:من شرم میکنم به خانۀ خدا برای خوردن وارد شوم.
جمع بین این دو نظریه آن است که غذا خوردن در بازار نسبت به بعضی از مردم نوعی فروتنی و بیتکلّفی است؛از این نظر خوب است.اما از طرفی نسبت به بعضی از مردم،چون خلاف معمول و دور از جوانمردی میباشد مکروه است.بنابراین،حکم مسئله به حسب عادات مردم هر دیار و حالات اشخاص تفاوت میکند.کسی که این عمل وی با دیگر اعمالش نامناسب باشد،این رفتار او به کممروّتی و آزمندی زیاد حمل شده است و در شهادت او نیز خدشه وارد میکند.اما کسی که این عمل با تمام حالات و
رفتار او که بدور از تکلّف است،سازگار میباشد،این رفتار او تواضع به شمار میآید.» میگویم:در کتاب کافی از قول امام صادق(علیه السلام)آمده است که فرمود:«پیش از طلوع فجر،پیامبر(ص)از خانه بیرون آمد در حالی که پارۀ نانی را که در شیر خیس کرده و به همراه داشت میخورد و راه میرفت در حالی که بلال اذان میگفت،و بعد پیامبر با مردم نماز خواند.» (1)و نیز امام صادق(علیه السلام)میگوید:«امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:اشکالی ندارد که مردی در حال راه رفتن چیزی بخورد،زیرا پیامبر خدا(ص)این کار را میکرد.» (2)غزالی گوید:
خداوند،هفتاد نوع بلا را از او بر طرف سازد،
(1)و هر که روزی هفت خرمای خشک بخورد،تمام کرمهای داخل شکمش میمیرند،و هر کس روزی بیست و یک کشمش سرخ بخورد هیچ نوع ناراحتی در بدنش مشاهده نخواهد کرد.گوشت خوردن باعث روییدن گوشت بدن میشود و آبگوشت خورش عرب است و خوراکیهای متنوّع خوردن باعث بزرگ شدن شکم و نرمی الیتین(کپلها)میشود،و گوشت گاو باعث بیماری،و شیر گاو شفا و روغنش دواست و پیه هم مانند روغن درد را بر طرف میسازد و هیچ چیزی همانند روغن مردم را معالجه نمیکند و زنان زائو با چیزی بهتر از خرمای تازه بهبودی باز نمییابند؛و ماهی از نیروی بدن میکاهد و خواندن قرآن و مسواک زدن بلغم را از بین میبرند و حافظه را زیاد میکنند و درد را از بدن خارج میسازند،هر که طالب بقاست-با اینکه بقای در دنیا ممکن نیست-باید پگاه صبحانه بخورد و کفش بپوشد و شام زیاد بخورد (3)و با زنان کمتر آمیزش کند و باید عبا و ردای سبک بر تن کند.»
1) (3) کافی،ج 6،ص 273 شهید-رحمة الله علیه-در کتاب دروس میگوید:غذا خوردن در حال راه رفتن کراهت دارد و عمل پیامبر(ص)در مورد پاره نان آغشته به شیر برای بیان جواز آن و یا از باب ضرورت بوده است.
2) (4) همان مأخذ،ص 273.
3) (5) زیاد خوردن غذا،آن هم شام،خلاف بهداشت است،به فرض صحّت انتساب این روایت به علی(علیه السلام)،بعید نیست که تصرفاتی در آن شده باشد-م.
(غزالی پس از نقل این مطالب منسوب به امیر المؤمنین(علیه السلام)،اضافه میکند:)دین و آیین همین است.
(1) و از آن تجاوز نکنم.
طبیب گفت:با زنی ازدواج نکن مگر با دختران جوان و گوشت نخور مگر گوشت حیوان جوان و غذای پختنی نخور مگر خوب پخته باشد و هیچ وقت دارو مصرف نکن مگر مریض باشی،و جز میوۀ رسیده را نخور،و مبادا غذایی را تا خوب نجویدهای فروبری ؛و هر غذایی را که دوست داری بخور،اما روی غذا آب ننوش و اگر نوشیدی دیگر چیزی پس از آن نخور،و هیچ وقت بول و غائط خود را حبس مکن.در بین روز اگر چیزی خوردی به دنبال آن بخواب و اگر شب پیش از خوابیدن چیزی خوردی راه برو، اگر چه صد گام باشد،از این روست که عرب میگوید:«روز که غذا میخوری دراز بکش،و شب که شام میخوری راه برو»،که در جملۀ اوّل«تمدّ»به معنی تمدّد است همان طوری که در آیه شریفۀ ثُمَّ ذَهَبَ إِلی أَهْلِهِ یَتَمَطّی (1)، یَتَمَطّی به معنی یتمطّط یعنی تکبر میورزید،میباشد.
میگویم:حدیث استلقاء(به پشت خوابیدن)در هر دو حال از طریق شیعه قبلا گذشت.
غزالی گوید:«میگویند:حبس بول بدن را فاسد میکند همان طوری که آب رودخانه-اگر مجرایش را ببندند-اطراف نهر را خراب میکند.»
1) (6) قیامة/33:آنگاه به سوی کسانش متکبّرانه روان شد.
2) (7) در احیاء العلوم آمده است:«قطع العروق مسقمة»یعنی رگ زدن بیماریزاست و در سنن ابن ماجه به شمارۀ 3355 آمده:شام را ترک نکنید هر چند که مشتی خرما باشد که ترک آن موجب پیری است.در کتاب کافی،ج 6،ص 289،باب«فضل العشاء و کراهیة ترکه»آمده است:«مبادا کسی از شما شام را ترک کند هر چند که یک لقمه نان و یا جرعهای آب باشد»اخبار دیگری آنجا هست که بر استحباب شام و کراهت ترک آن دلالت دارد.
عرب میگوید:صبحانه نخوردن پیه سرین را آب میکند.یکی از حکما به پسرش میگوید:پسرم!از خانهات بیرون نیا تا وقتی که حلم و بردباریت را فراهم کنی یعنی صبحانه بخوری،زیرا که به وسیلۀ صبحانه بردباری میماند و خشم و عصبانیت از بین میرود و نیز باعث میشود که انسان کمتر به خوردنیهایی که در بازار میبیند تمایل پیدا کند.
حکیمی به آدم چاقی رسید و گفت:میبینم قطیفهای از بافتههای دندانهایت را به دورت پیچیدهای چه خبر است؟!او در جواب گفت:مغز گندم و گوشت بزغاله میخورم و با روغن بنفشه بدنم را چرب میکنم و لباس کتانی میپوشم.
(1)همان طور که پرهیز نکردن برای شخص مریض زیان دارد.بعضی این طور گفتهاند و بعضی هم گفتهاند:هر که پرهیز کند یقین دارد که مرتکب کار مکروهی شده ولی نسبت به این که تندرستیش در پرهیز کردن است شک دارد،و این در حال سلامتی خوب است،پیامبر خدا(ص)صهیب را دید که خرما میخورد در حالی که یک چشمش درد داشت.فرمود:«با وجود درد چشم خرما میخوری؟»عرض کرد:یا رسول الله!با طرف دیگر میجوم!«یعنی با سمتی که سالم است»،پیامبر(ص)خندید. (1)
(2)وقتی که خبر شهادت جعفر بن ابی طالب-رضی الله عنه-به رسول خدا(ص)رسید فرمود:
«اعضای خانوادۀ جعفر گرفتار عزاداری بودهاند و نتوانستهاند غذا فراهم کنند،هر غذایی که میخورند برای ایشان ببرید.» (2)این عمل،سنت است و موقعی که این غذا را در
حضور جمع قرار میدهند،خوردن از آن جائز است مگر غذایی که برای زنان نوحهگر و آنهایی که در گریه و بیتابی آنها را یاری میکنند،همچنین شایسته نیست با آنها غذا بخورد.
(1) و در صورت اجبار باید هر چه کمتر بخورد، و به غذای بهتر توجه نکند.یکی از افراد با تقوا شهادت کسی را که سر سفرۀ پادشاه حاضر شده بود،ردّ کرد.او بهانه آورد که مجبور بودم،در جواب گفت:دیدم که دست به طرف غذای بهتر میبردی و لقمهها را بزرگ بر میداشتی اینها را که مجبور نبودی! پادشاه آن فرد با تقوا را مجبور به خوردن غذا کرد او در جواب گفت:یا میخورم و تزکیه را ترک میکنم و یا تزکیه را حفظ میکنم و غذای تو را نمیخورم،چون دیدند راهی برای بر هم زدن تزکیۀ او ندارند،وی را به حال خود گذاشتند.
(2)بشر درهمی را در آورد و به احمد جلاء خدمتگزارش داد و گفت:با آن خوراک خوب و یا خورش گوارایی بخر!غلام میگوید:رفتم و نان تمیزی خریدم و با خود گفتم:
پیامبر(ص)برای هیچ چیز نگفته:«خدایا!بر ما مبارک گردان و افزونی ده»جز شیر.این بود که شیر و خرمای خوبی خریدم و آوردم،پیش مهمان گذاشتم،مقداری را خورد و بقیه را برداشت.
(موصلی میگوید:)بشر رو به غلام کرد و گفت:آیا میدانی که چرا گفتم:خوراک خوب بخر؟گفت:نه.گفت:برای اینکه غذای خوب،شکر و سپاس خالصانه میطلبد.
آیا میدانید که چرا موصلی به من نگفت:بخور!برای اینکه مهمان حق ندارد به صاحبخانه بگوید:بخور.و میدانید که چرا باقیماندۀ غذا را با خود برد؟برای اینکه وقتی که توکّل و اعتماد بود،بردن زیان نمیرساند.
ابو علی رودباری از مردی نقل کرده است که او ضیافتی بر پا کرد که در آن هزار چراغ روشن بود.مردی به او گفت:اسراف کردهای!در پاسخ گفت:داخل شو و هر
چراغی را برای غیر خدا روشن کردهام خاموش کن.آن مرد وارد شد ولی نتوانست حتی یک چراغ را خاموش کند،لذا بازگشت.
ابو علی رودباری چند بار شکر خرید و به شیرینی سازها دستور داد تا دیواری از قند بسازند که دارای کنگرهها و محرابها باشد با ستونهایی نقاشی شده که تمام آنها از شکر باشد و پس از پایان کار،صوفیان را دعوت کرد تا آن را خراب کرده و به تاراج ببرند. (1)
(1)الف-خوردن با یک انگشت که دلیل بر نفرت و انزجار است؛ ب-خوردن با دو انگشت که دلیل بر خود خواهی است؛ ج-خوردن با سه انگشت که سنت است؛ د-خوردن با چهار و پنج انگشت که دلیل بر حرص و تمایل زیاد است.
چهار چیز بدن را قوی میکند:
الف-خوردن گوشت؛ ب-بوی خوش استشمام کردن؛ ج-غسل زیاد بدون آمیزش؛ د-لباس کتان پوشیدن.
چهار چیز،بدن را سست میکند:
الف:آمیزش زیاد؛ ب-غم زیاد؛ ج-به ناشتا زیاد آب خوردن؛
1) (10) مصحح کتاب آقای علی اکبر غفّاری پس از نقل این بخش از سخنان غزالی در پاورقی چنین نوشته است:«عجب از مؤلف-رحمه الله-است که چگونه امثال این اراجیف را که غزالی در کتاب خود آورده است،بدون هیچ گونه ردّ و تقبیحی ذکر کرده و من نمیدانم که این خرافات چه سودی دارد و چه ارتباطی به علم اخلاق دارد!پناه به خدا از نوشتن سخن بدون تعقّل!».-م
د-ترشی زیاد خوردن.
چهار چیز بینایی را تقویت میکند:
الف-مقابل قبله نشستن؛ ب-وقت خواب سرمه کشیدن؛ ج-به سبزه نگاه کردن؛ د-لباس تمیز پوشیدن.
چهار چیز بینایی را ضعیف میکند:
الف-به کثافت و نجاست نگاه کردن؛ ب-به دارآویخته نگاه کردن؛ ج-به فرج زن نگاه کردن؛ د-پشت به قبله نشستن.
چهار چیز باعث افزایش آمیزش گردد:
الف-گوشت گنجشک؛ ب-معجون هلیله؛ ج-پسته؛ د-ترهتیزک.
خوابیدن چهار نوع است:
الف-به پشت خوابیدن،که خواب انبیاست،پیامبران در آن حال در خلقت آسمانها و زمین میاندیشند.
ب-به طرف راست خوابیدن،که خواب دانشمندان و عابدان است.
ج-به طرف چپ خوابیدن،و آن خواب پادشاهان است که به منظور هضم غذا چنین میخوابند.
د-به صورت خوابیدن که خواب شیاطین است.
چهار چیز،عقل را زیاد میکند:
الف-سخن بیهوده نگفتن؛ ب-مسواک کردن؛ ج-همنشینی با دانشمندان و نیکان؛ د-مطابق علم سودمند،عمل کردن.
چهار چیز از جمله عبادات است:
الف-قدمی بدون وضو بر نداشتن؛ ب-سجده زیاد کردن؛ ج-زیاد به سر بردن در مسجد؛ د-زیاد خواندن قرآن.
و نیز گوید:تعجّب میکنم از کسی که ناشتا حمام میرود و غذا خوردن را تا بیرون آمدن به تأخیر میاندازد،چگونه نمیمیرد،و تعجّب میکنم از کسی که حجامت میکند و بعد اقدام به خوردن غذا نمیکند چگونه نمیمیرد.
و نیز گوید:«هیچ چیز را در مورد بیماران مبتلا به وبا مفیدتر از مالیدن روغن بنفشه و نوشیدن آن ندیدم.» میگویم:از این قبیل مطالب طبّی و شرعی از ائمۀ اطهار-صلوات الله علیهم- فراوان است که علمای شیعه در کتابهای مربوط به این موضوعات مانند کتاب طب الائمه و نظایر آن نقل کردهاند.کتاب کافی نیز به مقدار لازم این قبیل مطالب را نقل کرده است، (1)که باید آنها را از آنجا جست،توفیق به دست خداست و اوست که صحت و تندرستی میدهد و سپاس تنها او را سزاست.
در اینجا کتاب آداب خوردن از مجموعۀ کتاب محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء به پایان میرسد و اگر خدا بخواهد،به دنبال آن کتاب آداب نکاح میآید و در اول و آخر و در ظاهر و باطن سپاس از آن خداست.
1) (11) دراینباره به جلد ششم کتاب کافی،صفحۀ 341 و کتاب روضۀ کافی مراجعه کنید.
(1)بخش دوّم از قسمت مربوط به عادات از کتاب محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس خدای را که تیرهای اندیشه دربارۀ شگفتیهای آفرینش او به جایی نرسد،و عقل و خرد به هنگام تفکّر در بدایع نخستینش جز آنکه سرگردان و متحیر بماند،راه به جایی نبرد،در صورتی که همواره نعمتهای لطیف او برای جهانیان یکی پس از دیگری، چه بخواهند و چه نخواهند استمرار دارد؛و از جمله الطاف زیبایش آن است که از آب بشری را آفرید و او را وابسته و خویشاوند قرار داد و بر مخلوقات شهوت را مسلّط کرد تا بدان وسیله ناخواسته وادار به تولید مثل شوند و از این راه به حکم جبر و بدون اختیار نسلشان باقی بماند؛وانگهی مسألۀ انساب را مهم شمرده و به آن ارج نهاده است و بدان وسیله زنا را حرام داشته و به خاطر منع و جلوگیری از آن این عمل را سخت زشت شمرده و ارتکاب آن را هرزگی و کار زشت دانسته است و مردم را به ازدواج دعوت کرده و به صورت امری مستحبّ و فرمانی الهی بر آن تشویق کرده است.
پاک و منزّه است خداوندی که مرگ را بر بندگان مقرر فرموده و بدان وسیله آنان را محکوم به مرگ و در هم شکستگی کرده و از طرفی بذر نطفهها را در زمین رحمها پراکنده ساخته و افراد جدیدی از آن به وجود آورده و آن را وسیلۀ جبران مرگ قرار داده است،تا آنان را آگاه کند که دریای مقدّرات او از لحاظ سود و زیان،خیر و شرّ،دشوار و آسان،پیچیده و گسترده،برای جهانیان فیضبخش است.
و درود بر محمّد(ص)که برای بیم و امید دادن بر انگیخته شده است و بر آل و اصحاب او،درودی که حسابگران از عهدۀ شمارش و اندازۀ آن بر نیایند و سلامی فراوان بر ایشان باد! باری،به راستی که ازدواج پشتوانۀ دین و خوارکنندۀ شیاطین و در مقابل دشمن خدا دژ استواری است و وسیله زیاد شدن افرادی است که سرور انبیا(ص)بدان وسیله بر دیگر پیامبران مباهات میکند.بنابراین چقدر بجاست که وسایل ازدواج را فراهم و آداب و سنن آن را حفظ کنند.از این رو باید اهداف و نیازمندیهای آن را شرح و فصول و ابواب آن را تفصیل داد و آن مقدار از احکام نکاح را که دارای اهمیت است در سه باب به شرح زیر بیان میشود:
باب اول در تشویق به ازدواج کردن و ازدواج نکردن.
باب دوم در آدابی که باید در عقد و عقدکنندگان رعایت شود.
باب سوم در آداب معاشرت پس از عقد تا زمان جدایی.
در تشویق به ازدواج و یا ترک آن
(1)بدان که دانشمندان دربارۀ فضیلت ازدواج اختلاف نظر دارند.بعضی از آنها دراینباره تا آنجا مبالغه کردهاند که تصور کردهاند ازدواج بالاتر از اشتغال به عبادت خداست و گروهی دیگر به ارزش آن اعتراف دارند،اما آن را مقدّم بر اشتغال به عبادت ندانستهاند؛
البته در صورتی که نفس،اشتیاق زیادی به ازدواج پیدا نکند به حدّی که شخص را پریشان حال کرده به سرکشی وادارد.عدۀ دیگری گفتهاند:در این زمان بهتر است ازدواج نکنند،هر چند در زمانهای قدیم ازدواج فضیلت داشته،آن هم موقعی که کار و کسب رونق داشته و اخلاق غالب زنان پسندیده بوده است.
با توجه به این اختلاف نظرها حقیقت روشن نخواهد شد،مگر اینکه نخست اخبار و آثاری را که در تشویق به ازدواج و یا منع از ازدواج رسیده،بیان کنیم و سپس فوائد و پیامدهای ناهنجار آن را توضیح دهیم تا فضیلت ازدواج و یا ترک ازدواج دربارۀ کسی که از آفات آن در امان است و یا در امان نیست،روشن شود.
(1)اما از آیات؛خدای متعال فرموده است: وَ أَنْکِحُوا الْأَیامی مِنْکُمْ (1)که امر به ازدواج میفرماید،و نیز فرموده است: فَلا تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ یَنْکِحْنَ أَزْواجَهُنَّ، (2)که از ازدواج نکردن نهی میکند؛و نیز در وصف و ثنای پیامبران میفرماید: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنا لَهُمْ أَزْواجاً وَ ذُرِّیَّةً، (3)که در معرض منّتگذاری و اظهار فضل چنان فرموده است.و نیز به گونۀ درخواست در قالب دعا،اولیای خود را ستوده و میفرماید:
وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّیّاتِنا قُرَّةَ أَعْیُنٍ (4)بعضی گفتهاند:خدای تعالی در قرآن مجید،هیچ پیامبری را نام نبرده است مگر آن که متأهّل بوده است از این رو گفتهاند:یحیی-علی نبیّنا و آله و علیه السلام-ازدواج کرد،اما همبستر نشد،گفته شد؛حضرت یحیی برای رسیدن به فضیلت و اجرای سنّت ازدواج کرد!و بعضی گفتهاند:به خاطر چشم فرو هشتن از نامحرمان ازدواج کرد.و اما
عیسی-علی نبیّنا و علیه السلام-وقتی که از آسمان به زمین فرود آید،ازدواج خواهد کرد و صاحب فرزند خواهد شد.
امّا اخبار:رسول اکرم(ص)فرماید:«نکاح سنّت من است،هر که سنّت مرا دوست دارد پس باید به روش من رفتار کند.» (1)
(1)و نیز فرمود:«ازدواج کنید تا افزون شوید که من روز قیامت به جمعیّت شما افتخار میکنم حتی به جنینی که سقط شده است.» (2)و فرمود:«هر که از سنّت من اعراض کند،از من نیست،به راستی که نکاح سنت من است و هر که مرا دوست دارد باید به سنت من عمل کند.» (3)و نیز فرمود:«هر که از ترس فقر و عائلهمندی ازدواج را ترک کند از ما نیست.» (4)که این حدیث علّت خودداری از ازدواج را نکوهش کرده است نه اصل ازدواج نکردن را و فرمود:«هر که ثروتی دارد باید ازدواج کند.» (5)آن حضرت فرمود:«هر که از شما توان مالی دارد،باید ازدواج کند که ازدواج برای فروهشتن چشم و حفظ ناموس بهتر است و هر که توان مالی ندارد باید روزه بگیرد که روزه داری مانع شهوت است.» (6)این حدیث شریف دلیل بر آن است که علت ترغیب
1) (5) بیهقی این حدیث را در سنن کبری،ج 7،ص 78 با مقداری پس و پیش و ابو علی نیز همچنان نقل کرده و رجال این حدیث بهطوریکه در مجمع الزوائد،ج 4،ص 252 آمده است ثقه میباشند.
2) (6) بیهقی در همان مأخذ و عبد الرزاق در مجامع از سعید بن ابی هلال-به طوری که در جامع الصغیر باب تاء آمده-مرسلا نقل کرده و ابن ماجه تحت شمارۀ 1863 به اختصار آورده است.
3) (7) بخش اول حدیث را بخاری،ج 7،ص 2 نقل کرده است:که نظیر آن اندکی قبل ذکر شد.
4) (8) کلینی در کافی،ج 5،ص 330 این حدیث را چنین روایت کرده است:«هر که از ترس عائلهمندی ازدواج نکند به خدا بدگمان است.»در سنن بیهقی آمده است:«هر که بتواند ازدواج کند و نکند از ما نیست.»
5) (9) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 1846 نقل کرده است.
6) (10) این حدیث را بخاری در،ج 7،ص 3 و ابو داود در،ج 1،ص 472 کتاب خود نقل کردهاند.
به ازدواج همان بیم از فساد در چشم و شهوت است.
در این حدیث روزه را باعث«وجاء»دانسته است.وجاء عبارت از کوبیدن خصیتین حیوان نر به منظور از بین بردن نری اوست،بنابراین به طور استعاره برای ناتوانی از آمیزش-بهوسیله روزه داری-آورده شده است.
پیامبر(ص)فرمود:«هرگاه کسی که دین و امانتداریاش مورد رضایت شما بود به خواستگاری آمد،با ازدواج با وی موافقت کنید و اگر نکنید روی زمین فتنه و فساد فراوان خواهد شد.» (1)و این حدیث شریف نیز علت و دلیلی برای تشویق و ترغیب به ازدواج به دلیل بیم از فساد است.
و نیز فرمود:«هر که برای رضای خدا ازدواج کند و برای خدا امکانات ازدواج شخصی را فراهم آورد،استحقاق ولایت الهیّه را پیدا میکند.» (2)و آن بزرگوار فرمود:«هر کس ازدواج کند،در حقیقت بخشی از دینش را تأمین کرده است.بنابراین نسبت به بخش دیگر آن باید از خدا بترسد.» (3)این حدیث شریف هم دارد بر اینکه فضیلت ازدواج به خاطر آن است که به منظور جلوگیری از فساد از مخالفت با آن دوری کنند و گویا آنچه بیشتر باعث فساد در دین شخص میشود شهوت و شکم اوست و با تزویج جلوی یکی از این دو گرفته میشود.
و نیز فرمود:«تمام اعمال فرزند آدم(با مردن)گسسته میشود بجز سه چیز-از
1) (11) ترمذی در،ج 4،ص 305 ضمن حدیثی از ابو هریره و در حدیث دیگری از ابو حاتم مزنی نقل کرده و نیکو شمرده است و کلینی در،ج 5،ص 347 آن را روایت کرده است.
2) (12) عراقی گوید:این حدیث را با این عبارت جایی ندیدهام و احمد این حدیث را از قول معاذ بن انس چنین نقل کرده است:من أعطی للّه و أحبّ للّه و أبغض للّه و أنکح للّه فقد استکمل ایمانه هر که برای خدا بخشایش کند و دوستی و دشمنیش برای خدا باشد و برای خدا تزویج کند ایمانش کامل است.
3) (13) طبرانی این حدیث شریف را در کتاب الاوسط خود از حدیث انس با سند ضعیفی همان طوری که در جامع الصغیر آمده،نقل کرده است.
جمله فرمود:-فرزند صالحی که برای او دعا کند.تا آخر حدیث» (1)که جز بهوسیله نکاح،فرزند صالح به دست نیاید.
میگویم:از طریق خاصه نیز روایتی در کافی با اسناد خود از امام صادق(علیه السلام)،به نقل از پدرانش(علیه السلام)نقل شده که آن حضرت میگوید:«رسول خدا(ص)فرمود:یک فرد مسلمان پس از اسلام هیچ بهرهای به دست نیاورده است که بالاتر از همسر مسلمانی باشد که هرگاه بر او نظر کند باعث شادمانی او گردد و هرگاه دستوری دهد اطاعت کند و در غیاب او،جان و مالش را حفظ کند.» (2)و نیز به اسناد خود از آن حضرت نقل کرده:
«رسول خدا(ص)فرمود:تزویج کنید و به همسری درآورید!بدانید که از بهرهمندی و خوشبختی انسان،ازدواج کردن و دادن هزینۀ دامادی است،و هیچ چیزی نزد خدای عزّ و جلّ محبوبتر از خانهای نیست که در اسلام به وسیلۀ ازدواج آباد شود و هیچ چیزی در نزد خدای عزّ و جلّ مبغوضتر از خانهای نیست که در اسلام بهوسیله جدایی-یعنی طلاق-ویران گردد.سپس امام صادق(علیه السلام)فرمود:خدای متعال دربارۀ طلاق تأکید فرموده و خشم خود را نسبت به جدایی زن و مرد چندین بار بیان کرده است.» (3)و نیز به اسناد خود از آن بزرگوار نقل کرده است:«دو رکعت نمازی را که شخص ازدواج کرده بهجا آورد بهتر از هفتاد رکعتی است که فرد مجرّد بهجا آورد.» (4)و به اسناد خود از آن حضرت نقل کرده است:«رسول خدا(ص)فرمود:هر کس ازدواج کند نصف دینش را تأمین کرده و باید نسبت به نصف دیگر-و یا باقیماندۀ آن- از خدا بترسد.» (5)و با اسنادی از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده است:«رسول خدا(ص)فرمود:
پستترین مردگان شما افرادی هستند که عزب بمیرند.» (6)
و نیز به اسناد خود از آن حضرت نقل کرده است،فرمود:«وقتی که حضرت یوسف برادرش را ملاقات کرد،گفت:برادر چگونه بعد از من توانستی با زنان ازدواج کنی؟جواب داد:پدرم-یعقوب-مرا مأمور به ازدواج کرد و گفت:اگر میتوانی دارای فرزندانی باشی که زمین را با تسبیح خدا سنگین کنند،ازدواج کن.» (1)و با اسنادی از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده است:«امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:ازدواج کنید که رسول خدا(ص)فرمود:هر کس دوست دارد از سنّت من پیروی کند،همانا ازدواج از سنت من است.» (2)و به اسناد خود،از آن حضرت نقل کرده است که فرمود:«مردی نزد پدرم آمد، پدرم پرسید:آیا شما همسر دارید؟عرض کرد:خیر.پدرم فرمود:دو رکعت نمازی که مرد همسردار بهجا آورد با فضیلتتر از آن است که مرد بدون همسری شبها مشغول عبادت و روزها روزهدار باشد.آنگاه پدرم،هفت دینار به او داد و فرمود:با این مبلغ ازدواج کن،و بعد گفت:رسول خدا(ص)فرموده:تأهّل اختیار کنید که روزیتان بیشتر میشود.» (3)و نیز به اسناد خود از آن حضرت نقل کرده است:«هر که از ترس نیازمندی و فقر ازدواج را ترک کند،به خدا بدبین شده است.» (4)و با اسناد خود از آن حضرت نقل کرده است که فرمود:«مردی خدمت پیامبر(ص)رسید و از نیازی که داشت به حضور آن بزرگوار شکوه کرد،پیامبر فرمود:
ازدواج کن،آن مرد ازدواج کرد و روزیاش فراوان شد.» (5)و نیز به اسناد خود،نقل کرده،میگوید:«از امام صادق(علیه السلام)راجع به این حدیث پرسیدند که مردم نقل میکنند؛مردی خدمت پیامبر(ص)آمد،و از نیازمندی خود، شکایت کرد.پیامبر او را مأمور به ازدواج کرد،و او دستور پیامبر را اجرا کرد،...آیا چنین
حدیثی درست است یا نه؟امام صادق(علیه السلام)فرمود:آری این حدیث درست است و بعد افزود:روزی به همراه زنان و عیال است.» (1)و با اسناد خود از آن حضرت به نقل از پدرانش آورده است:«رسول خدا(ص) فرمود:هر کس از بیم فقر و تنگدستی ازدواج را ترک کند،به خدا بدگمان شده است، زیرا خداوند عز و جلّ میفرماید: إِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ (2)(3)غزالی گوید:«و امّا آثار:ابن مسعود همواره میگفت:اگر از عمرم بجز ده روز نمانده باشد مایلم که ازدواج کنم،تا خدا را بدون همسر ملاقات نکنم.و این سخن وی دلیل آن است که به عقیدۀ او فضیلتی در ازدواج وجود دارد،نه این که به خاطر پرهیز از فتنههای شهوت این سخن را گفته است.
آوردهاند که در امّتهای سلف عابدی بود که در عبادت سرآمد همۀ مردم زمان خود بود به پیامبر آن روزگار گفتند که این عابد چقدر خوب عبادت میکند!پیامبر گفت:
خوب مردی است اگر یک سنّت را ترک نمیکرد!وقتی که عابد این سخن را شنید، بسیار غمگین شد و حضور آن پیامبر رسید و سؤال کرد:آن سنّت چیست؟پیامبر فرمود:
تو ازدواج را ترک کردهای.گفت:من آن را حرام نمیدانم بلکه تهی دستم و خودم نان خور مردمم.پیامبر گفت:من دخترم را به همسری تو در میآورم و سرانجام پیامبر دخترش را به وی تزویج کرد.بنابراین ازدواج سنّتی است استوار و یکی از خصایل انبیاست.مردی به ابراهیم بن ادهم گفت:خوشا به حال تو که به دلیل نداشتن همسر به عبادت مشغولی!گفت:یک تپش قلب تو به دلیل عیالمندی بالاتر از تمام عبادات من است! آنگاه پرسید:چه چیز مانع ازدواج تو است؟ابراهیم پاسخ داد:من نیازی به زن ندارم و نمیخواهم باعث فریب زنی شوم.
بعضی گفتهاند:فضیلت شخص متأهل بر آدم مجرّد همانند فضیلت شخص مجاهد بر غیر مجاهد است،و یک رکعت نماز شخص متأهل بالاتر از هفتاد رکعت آدم مجرّد است.»
(1)رسول اکرم(ص)فرموده است:«بهترین مردم پس از سال دویست،شخص سبک بار کمثروتی است که زن و فرزند ندارد.» (1)و نیز فرموده است:«زمانی برسد که شخص به دست همسر و والدین و فرزندانش هلاک شود،به خاطر تهی دستی او را ملامت کنند و او را به کارهای طاقتفرسا وادارند و در نتیجه به کارهایی وارد شود که باعث از بین رفتن دینش شده به هلاکت افتد.» (2)در خبر است:«کمی عائله،یکی از دو عامل توانگری و زیادی عائله،یکی از دو عامل تنگدستی است.» (3)از دارانی،دربارۀ ازدواج پرسیدند،در پاسخ گفت:«شکیبایی در برابر آنها بهتر است از شکیبایی و تحمل ایشان،و شکیبایی و تحمل ایشان بهتر است از شکیبایی و تحمل آتش دوزخ»،و اضافه کرد:«شخص مجرد شیرینی عمل و آسایش قلب را بیش از شخص متأهل احساس میکند.»و بار دیگر گفت:«من از یارانم کسی را ندیدم که ازدواج کرده باشد و بر آن درجه و مرتبه اولیۀ خود،باقی مانده باشد.» گویند:«هرگاه خداوند خیری را برای بندهای بخواهد،او را گرفتار زن و مال دنیا،
1) (28) این حدیث را ابو یعلی به نقل از حذیفه روایت کرده و خطابی در باب عزلت از حدیث وی و ابو امامه نقل کرده است و هر دوی آنها-بهطوریکه در المغنی آمده است ضعیف-میباشند.
2) (29) عراقی گوید:این حدیث را خطابی در باب عزلت از حدیث ابن مسعود،و بیهقی در باب زهد،نظیر آن را از قول ابو هریره نقل کردهاند که هر دوی آنها ضعیفند.
3) (30) بخش اول این حدیث را شریف رضی در نهج البلاغه ضمن حکم به شمارۀ 141 و ابن شعبۀ حرانی در صفحۀ 214 تحف العقول از قول علی(علیه السلام)نقل کردهاند.قضاعی،این حدیث را در کتاب مسند الشّهاب از قول حضرت علی(علیه السلام)و دیلمی در کتاب مسند الفردوس از قول عبد الله بن عمر و ابن هلال مزنی،آوردهاند که هر دو نقل با این اسناد،ضعیف میباشند.
نگرداند.»معنای این سخن آن است که مفید به حال او باشند نه آنکه باعث گرفتاری او گردند.این مطلب به این سخن دارانی دارد که:«آنچه از زن و فرزند و ثروت که تو را از یاد خدا باز دارد،نامیمون است.» خلاصه آنکه از کسی دربارۀ اعراض از نکاح به طور مطلق روایتی نقل نشده است مگر این که به شرطی مقیّد گردیده است؛اما در مورد تشویق به ازدواج هم به گونۀ مطلق و هم مقرون به شرط،روایاتی آمده است.بنابراین با نقل موارد خاص آفات و فوائد نکاح،پرده ابهام را بر طرف میسازیم.
(1)در ازدواج پنج فایده است:
1-فرزند 2-سرکوب کردن شهوت 3-ادارۀ امور منزل 4-افزایش فامیل 5-مجاهدۀ با نفس در رعایت حقوق زنان.
(2) و نکاح به همان منظور مقرر شده و مقصود از آن بقای نسل و خالی نماندن جهان از جنس آدمی است.شهوت به عنوان یک انگیزه آفریده شده و همانند موکّلی است برای موجود نر تا بذر را بپاشد و برای ماده تا کشت را بپذیرد؛و این لطفی از جانب خدا برای سوق دادن انسان به فراهم آوردن فرزند بهوسیله آمیزش است،همچون رام ساختن پرنده در پراکندن دانهای که مورد علاقۀ اوست تا به دام افتد و قدرت ازلی پروردگار نارسا نبود که از آغاز بدون تخم افشانی و ازدواج انسان را خلق کند،امّا حکمت چنین اقتضا میکرد که با وجود بینیازی، به منظور اظهار قدرت و به تمام رساندن عجایب صنعت و به وقوع پیوستن آنچه در مشیّت او گذشته و مقدّر شده و قلم قدرت بر او جاری گشته،اسباب و مسبّباتی را تنظیم فرماید،و از طریق فرزند از چهار جهت-که همانها به هنگام ایمنی از فتنههای شهوت، هدف اصلی در تشویق به ازدواج میباشند-به خدا نزدیک شود،به حدّی که کسی مایل
نباشد بدون ازدواج خدا را ملاقات کند.آن چهار جهت عبارتند از:
1-موافقت لطف الهی با کوشش در به دست آوردن فرزند برای بقای نسل انسان؛ 2-طلب محبت رسول خدا(ص)در افزودن به افراد مورد مباهات آن حضرت؛ 3-تبرک جستن به دعای فرزند صالح پس از خود؛ 4-شفاعتطلبی به وسیلۀ مرگ فرزند خردسال،اگر پیش از انسان بمیرد.
اما مورد اول از همۀ موارد ظریفتر و بدور از درک و فهم عموم مردم است و در نزد اهل بینش که در عجایب آفرینش پروردگار و قلمرو حکمتش ژرف مینگرند از همۀ آن موارد شایستهتر و مهمتر است،و هر کسی که از عجایب آفرینش آگاه باشد و به راز خلقت زمین و آسمانها توجه کند میفهمد که خداوند سبحان،اراده فرموده تا نسل آدمی باقی بماند و وسایلی را برای این منظور مرتب کرده است،پس هر کس از ازدواج رو برتابد از هدف الهی رو برتافته و وسایلی را که او فراهم فرموده معطّل کرده است.
بنابراین شایستۀ عذاب الهی است.
توضیح مطلب آن که اگر آقایی به بندهاش،بذر و وسایل کشت بدهد و زمینی را برای کشت آماده کرده باشد و بنده نیز توانایی کشت داشته باشد؛بعلاوه کسی را بر او موکل سازد تا بر انجام کشت نظارت کند،امّا بنده تنبلی کند و ابزار کشت را بیکار گذارد و بذر را بیهوده رها کند تا از بین برود و آن موکل را با نوعی چاره سازی از خود دور سازد،مسلم است که از طرف مولا و آقای خود سزاوار سرزنش و عذاب خواهد بود.
خداوند سبحان دو زوج مرد و زن را آفریده و نطفه را در مهرههای کمر خلق کرده و رگ و پیهایی را برای آن فراهم ساخته و رحم زنان را جا و محل نگهداری نطفه آفریده و انگیزۀ شهوت را بر مرد و زن هر دو مسلّط فرموده است؛بنابراین این افعال و ابزار کار به زبان گویا و بدور از ابهام مقصود آفریدگار را بیان میکنند و با معرفی امکانات خود، خردمندان را ندا میدهند،تمام اینها در صورتی است که خداوند مقصود خویش را به زبان پیامبرش بیان نمیکرد،آنجا که فرموده است:«ازدواج کنید تا افزون شوید.»و
حال آن که مطلب را روشن گفته و راز را برملا ساخته است.بنابراین هر کس از ازدواج سر باز زند از کشت رو گردانده و بذر را مهمل گذاشته و ابزاری را که خداوند آماده ساخته بود،معطّل گذاشته و بر خلاف مقصود فطرت و حکمتی که از ظواهر آفرینش بر میآید و آن را بر این اعضا با خطّ خدایی-نه با حروف و اصوات-نوشتهاند عمل کرده و هر که دارای بینش الهی بوده و در ادراک دقایق حکمت ازلی ژرف نگر باشد،آن خطوط را میخواند.از این روست که شریعت اسلام،کشتن و دفن فرزندان زنده را در زیر خاک گناهی بزرگ شمرده است،زیرا این عمل جلوگیری از به کمال رسیدن وجود است و به این نکته کرده،آنکه گفته است:نطفه را بیرون رحم ریختن،یکی از راههای زنده به گور کردن اولاد است.پس هر که ازدواج کند برای کامل ساختن آنچه خداوند کمال آن را دوست دارد،کوشیده است،هر که خودداری کند،آنچه خداوند ضایع ساختن آن را دوست ندارد ضایع ساخته است.به سبب علاقهمندی به بقای نفوس است که خداوند دستور اطعام داده و بر آن تشویق فرموده و با عبارت قرض،آن را بیان کرده،میگوید: مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً (1)اگر بگویی:این سخن که شما گفتید:بقای نفس و نسل،محبوب خداست میرساند که فنای نفوس خلاف رضای خداست و این خود نوعی تفاوت بین مرگ و زندگی نسبت به ارادۀ پروردگار است؛و واضح است که همۀ اینها بستگی به مشیّت خداوند دارد و خداوند بینیاز از جهانیان است؛پس مرگ و زندگی و بقا و فنای مردم در پیشگاه او چه فرقی دارد؟ بدان،که این سخن حقی است که از آن قصد باطل کردهاند،زیرا آنچه ما گفتیم با نسبت دادن خیر و شرّ و سود و زیان همۀ موجودات به ارادۀ حق تعالی منافاتی ندارد.
لیکن محبّت و انزجار ضدّ یکدیگرند،با این حال با اراده ضدّیتی ندارند،چه بسا کارهایی که اراده میشوند ولی ناپسندند و چه بسا کارهایی که اراده میشوند و پسندیده
1) (31) بقره/245 و حدید/11:کیست که به خداوند وامی نیکو دهد؟
هستند.گناهان با اینکه ناپسندند اراده میشوند ولی طاعات هم اراده میشوند و هم محبوب و پسندیدهاند.امّا دربارۀ کفر و شرّ نمیگوییم پسندیده و مورد علاقهاند بلکه اراده میشوند،خدای تعالی فرموده است: وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ (1)چگونه ممکن است فنا نسبت به محبّت و کراهت خدا با بقا همسان باشد،در حالی که حق تعالی میفرماید:«در هیچ چیز مردّد نشدم،آن چنانکه در قبض روح بندۀ مؤمنم مردد شدم در حالی که او از مرگ ناراضی بود و من ناراحتی او را نمیخواستم و از طرفی مرگ برای او حتمی بود.» (2)این حدیث قدسی به این مطلب دارد که اراده و تقدیری که در آیۀ شریفۀ: نَحْنُ قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ (3)و همچنین در قول خدای تعالی: اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ (4)آمده،در علم خدا گذشته است،و بین این دو مطلب که یک جا میفرماید«ما مرگ را بین شما مقدر ساختیم»و در جایی میگوید:
«ما ناراحتی بندۀ مؤمن را نمیخواهیم»تعارضی وجود ندارد.با این همه بیان حقیقت مطلب ایجاب میکند تا معنای اراده،محبت و کراهت و حقایق آنها را بررسی کنیم،زیرا آنچه آدمی از این واژهها درک میکند اموری است که با اراده و محبت و کراهت در مورد مخلوق متناسب است در صورتی که در مورد خالق فاصله زیادی بین آنها وجود دارد.میان صفات خداوند و صفات مخلوق همان قدر فاصله است که ذات خدا با ذات بندگان فاصله دارد،و همان طوری که ذات مخلوق از جوهر و عرض ترکیب یافته و ذات خدا منزّه از آنهاست و آنچه نه جوهر است و نه عرض،تناسبی با جوهر و عرض ندارد،صفات خدای تعالی نیز با صفات مخلوق تناسبی ندارد.این حقایق جزو علم مکاشفهاند که ماورای آن سرّ قدر است و خدای متعال خود مانع افشای آن میباشد.
بنابراین ما عنان گفتار را باید بکشیم و به تفاوت بین اقدام به ازدواج و خودداری از آن
که کردیم بسنده کنیم،زیرا خودداری از ازدواج باعث تضییع نسل است نسلی که به سبب آن خداوند وجود او را از آدم(علیه السلام)نسل بعد از نسل تا به خود این شخص ادامه داده است؛به این ترتیب کسی که از نکاح خودداری کند،در حقیقت وجود مستمر از آدم را به وجود خودش ختم کرده و در نتیجه خود بیفرزند و بلا عقب مرده است.
مورد دوّم،تلاش و کوشش در جلب محبّت و خشنودی پیامبر خدا(ص)است با افزودن به کسانی که مورد افتخار آن حضرتند،زیرا رسول خدا(ص)بر این مطلب تصریح فرموده است و روایاتی که در نکوهش زن نازا وارد شده،به طور مطلق از هر جهت دلیل بر اهمیت موضوع داشتن فرزند است.پیامبر(ص)میفرماید:«یک حصیر در گوشۀ خانه بهتر از زن نازاست.» (1)و نیز فرموده است:«بهترین زنان شما زن زایا و زنی است که شوهر خود را خیلی دوست بدارد.» (2)و میفرماید:«زن سیاه زایا بهتر از زن زیبای نازاست.» (3)این روایت دلالت دارد بر این که در ازدواج مسئله داشتن فرزند خیلی مهمتر است از مسئله فرو نشاندن شهوت،زیرا زن زیبا برای شوهرش در مورد عفّت و پاک چشمی و جلوگیری از شهوت شایستهتر است.
مورد سوّم،آن است که پس از آدمی فرزند صالحی باقی بماند تا دعا گوی او باشد؛ به طوری که در خبر آمده است:«تمام اعمال فرزند آدم منقطع میشود جز از سه چیز» (4)
1) (36) به طوری که در نقل از کتاب معاشرة الاهلین ابو عمر توفانی آمده،این سخن گفتار ابن عمر است،نه سخن پیامبر(ص).
2) (37) این حدیث را بیهقی در سنن کبری،ج 7،ص 82 ضمن خبری آورده است.
3) (38) این حدیث را طبرانی از معاویة بن حیده به سند ضعیفی-بهطوریکه در جامع صغیر آمده-نقل کرده است.به جای«سوداء»شاید به قرینه«حسناء»سوءاء صحیحتر باشد و مؤید آن سه حدیث کافی است که در، ج 5،ص 335 میباشد.
4) (39) این حدیث اندکی پیش نقل شد.
در خبری آمده است:«دعاها(ی بازماندگان)در طبقهایی از نور بر مردگان عرضه میشود.» (1)امّا اینکه بعضی گفتهاند:چه بسیار فرزندانی که صالح نیستند،تأثیری در مطلب ما ندارد،زیرا بنده مؤمن است و معمولا فرزندان مردم دیندار صالحند،بخصوص اگر بر تربیت آنان همّت گمارد و آنها را وادار به صلاح کند.خلاصه آن که دعای مؤمن برای پدر و مادرش،چه فرزند نیکوکار باشد و چه تبهکار،پذیرفته میشود و آنان به وسیلۀ دعاها و خوبیهای فرزند اجر میبرند،زیرا فرزند محصول آنهاست ولی به گناهان فرزند مؤاخذه نمیشوند،زیرا هیچ کسی بار گناه دیگری را بر دوش نمیکشد.از این رو خدای متعال فرموده است: أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ. (2)
یعنی چیزی از اعمال ایشان نکاهیم و اولادشان را باعث افزایش در احسان ایشان گردانیم.
مورد چهارم این که فرزند در خردسالی پیش از پدر خود بمیرد:که در این صورت شفیع وی خواهد بود.در خبر از رسول خدا(ص)آمده است که فرمود:«همانا طفل والدینش را به سمت بهشت میکشاند.» (3)در بعضی از اخبار آمده است:«پدر جامۀ کودک خود را میگیرد،همان طوری که اکنون وی جامۀ پدر را میگیرد.» (4)و نیز فرمود:«روز قیامت،به نوزاد گفته میشود:وارد بهشت شو.او بر در بهشت میایستد و همچنان پرخشم و غضبناک است و میگوید:وارد بهشت نمیشوم مگر این که پدر و مادرم همراه من باشند.خطاب میرسد:پدر و مادرش را با او وارد بهشت
1) (40) نظیر این حدیث را طبرانی در الاوسط نقل کرده است،همچنانکه در مجمع الزوائد،ج 3،ص 139 آمده است.
2) (41) طور/21:ما(ثواب عمل)فرزندان را به ایشان برسانیم و از پاداش عمل فرزندان چیزی نکاهیم.
3) (42) این حدیث را ابن ماجه با عبارت دیگری به شمارۀ 1608 و 1609 نقل کرده و احمد در مسند، ج 5،ص 241 و طبرانی نیز چنانکه در مجمع الزوائد،ج 3،ص 9 آمده،نقل کرده است.
4) (43) نظیر این حدیث را مسلم،از حدیث ابو هریره نقل کرده است.(ج 8،ص 40).
کنید.» (1)در خبر دیگری آمده است:«کودکان در عرصۀ قیامت موقع عرض خلایق برای حساب،جمع میشوند.آنگاه به فرشتگان خطاب میرسد،اینان را به بهشت ببرید،اما آنها بر در بهشت میایستند.به آنان گفته میشود:خوش آمدید ای فرزندان مسلمانان، وارد بهشت شوید،برای شما حسابی نیست.آنها در جواب میگویند:پدران و مادران ما کجایند؟خازنان بهشت میگویند:پدران و مادرانتان مثل شما نیستند،زیرا آنان گنهکار و بد کارند،باید محاسبه و مؤاخذه شوند-حضرت میفرماید-(با شنیدن این سخن) کودکان فریاد بر میآورند و بر در بهشت ناله سر میدهند!خدای سبحان که خود به حال ایشان داناتر است،میگوید:این فریاد چیست؟عرض میکنند:پروردگارا!کودکان مسلمانان میگویند ما وارد بهشت نمیشویم مگر با پدران و مادرانمان،آنگاه خداوند متعال میفرماید:میان جمعیت بروید و دست پدرانشان را بگیرید و آنان را وارد بهشت کنید.» پیامبر(ص)فرمود:«هر کس،دو فرزندش مرده باشد در پناهگاهی از آتش دوزخ قرار گرفته است.» (2)و نیز فرمود:«فرزندی که پیش از تو بمیرد بهتر از هفتاد فرزندی است که بعد از تو بماند و در راه خدا جهاد کند» (3)و نیز فرمود:«هیچ شفیعی در روز رستاخیز نداری مگر فرزندی که قبل از تو مرده باشد.» و آن حضرت فرمود:«از هر که،سه فرزندش،پیش از رسیدن به حد گناه،بمیرد،
1) (44) این حدیث را احمد و طبرانی در کتاب الاوسط به گونه دیگری-به طوری که در مجمع الزوائد، ج 3،ص 11 آمده نقل کردهاند.
2) (45) این حدیث را،بزّاز به سند صحیحی از زهیر بن ابی علقمه-بهطوریکه در مجمع الزوائد،ج 3، ص 8،آمده-نقل کرده است.
3) (46) این حدیث را کلینی در کافی،ج 3،ص 218 از قول امام صادق(علیه السلام)نقل کرده است.
خداوند او را به فضل رحمت خود نسبت به آنها،وارد بهشت گرداند.عرض کردند:یا رسول الله اگر دو فرزندش بمیرد،چه؟فرمود:اگر دو فرزند هم مرده باشد چنین است.» (1)نقل کردهاند،به یکی از صالحان پیشنهاد ازدواج میکردند و او از قبول آن سر باز میزد،تا این که روزی از خواب بیدار شد و گفت:برای من همسر بگیرید!علت را پرسیدند،گفت:شاید خداوند فرزندی نصیبم کند و بعد از دنیا ببرد و مقدّمهای برای آخرت من باشد.سپس گفت:من در خواب دیدم،گویی قیامت به پا شده است و من در عرصۀ محشر میان خلایق بودم و چنان تشنگی بر من غلبه کرده بود که نزدیک بود جانم را بگیرد،همچنین تمام مردم در شدّت تشنگی و گرفتاری بودند.همه گرفتار بودیم، ناگاه کودکانی را دیدم که جمعیّت را میشکافتند و بر رویشان پارچههایی از نور و در دستشان ظرفهایی از نقره و جامهایی از طلا،یکی را پس از دیگری سیراب میکردند،از بین جمعیت عبور میکردند و از بیشتر مردم رد میشدند.من به سوی یکی از آنها دستم را دراز کردم و گفتم:آبم بدهید که تشنگی مرا از پا در آورد.او گفت:تو در بین ما فرزندی نداری،ما فقط پدران خودمان را سیراب میکنیم،گفتم:شما چه کسانی هستید؟گفتند:
ما مردگان از کودکان مسلمانانیم.
یکی از معانی که در این آیه آمده است: فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنّی شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ. (2)
پیش از خود فرستادن اطفال به عالم آخرت است.
از مطالبی که در این چهار مورد نقل کردیم،معلوم شد که بیشتر ارزش ازدواج به سبب آن است که باعث به وجود آمدن فرزند میشود.
(1) و سرکوب شهوت و دفع فتنههای آن و نگهداری چشم از حرام و حفظ هوای نفس.
پیامبر اکرم(ص)نیز به همین مطلب کرده،میفرماید:«هر کس ازدواج کند نصف دینش را حفظ کرده است و باید نسبت به نصف دیگر آن از خدا بترسد» (1)و نیز فرموده،میگوید:«باید تشکیل خانواده دهید،و هر کس قادر بر تشکیل خانواده نیست،باید روزه بگیرد که روزه مانع سرکشی شهوت است.» (2)بیشترین روایات و اخباری که قبلا نقل کردیم به همین معنا دارد و این معنا غیر از معنای اوّل است،زیرا غریزۀ شهوت زمینهای است برای به دست آوردن فرزند، بنابراین ازدواج برای سرگرمی شهوت و جلوگیری از گرفتاری آن کافی است آدمی را از شرّ سیطرۀ آن باز میدارد،امّا کسی که به خاطر علاقه به جلب رضای مولا،فرمان او را میبرد،فرق دارد با کسی که برای نجات از سیطرۀ شهوت،فرمان میبرد،شهوت و فرزند هر دو در حدّ توان انسانند و ما بین آنها ارتباط وجود دارد و درست نیست که بگویند:
هدف،کامجویی است و فرزند لازمۀ آن است همان طوری که لازمۀ غذا خوردن،رفع حاجت است و مقصود بالذات آن نیست،بلکه فرزند بالفطره و بر اساس حکمت مورد نظر و هدف است و شهوت انگیزهای است برای آن.به جان خودم سوگند که در شهوت جز واداشتن به تولید نسل،حکمت دیگری وجود دارد و آن عبارت از این است که در ارضای شهوت لذتی موجود است که اگر دوام داشته باشد،هیچ لذّتی با آن برابری نمیکند،زیرا انسان را به لذّتهای موعود در بهشت متوجّه میسازد!و از طرفی،تشویق به لذّتی که هیچ طعمی نداشته باشد،بیفایده است-به طور مثال-اگر عنّین را وادار به لذّت آمیزش کنند و یا کودک را تشویق به لذّت پادشاهی و سلطنت نمایند،این تشویق و ترغیب بیفایده است.بنابراین یکی از فوائد لذّتهای دنیا،علاقه به دوام آنها در بهشت
است،تا انگیزهای بر عبادت خدا شود.به راستی به حکمت خدا بنگر و بعد رحمت خدا را نگاه کن،سپس زمینه سازی خداوندی را ببین که چگونه در یک غریزۀ واحد دو زندگی ظاهری و باطنی فراهم کرده است؛زندگی ظاهری که حیات هر کسی به بقای نسلش که نوعی از وجود اوست مربوط میشود،و حیات باطنی که همان حیات اخروی است.
بدین جهت،این لذت ناقص با سرعت زوالی که دارد،باعث میل و رغبت به لذت کامل و مداوم شده و انسان را وادار به عبادت میکند تا بدان وسیله به آن لذت برسد به این ترتیب بندۀ خدا با علاقه زیاد به لذّت،مواظبت بر عملی که او را به نعمتهای بهشتی میرساند،بر خود سهل میبیند.هیچ ذرهای از ذرات ظاهری و باطنی بدن انسان بلکه از ذرّات ملکوت آسمانها و زمین نیست،مگر این که از لطائف و شگفتیهای حکمت در آن به قدری نهفته است که عقول را سرگردان میسازد لیکن از آن لطائف،برای دلهای پاک بهاندازۀ صفا و به مقدار اعراض آنها از زیبایی و فریب دنیا آشکار میشود.البته ازدواج به خاطر بر طرف کردن غائله شهوت برای کسانی که به دلیل ناتوانی و عنین بودن خودداری نکرده باشند که اکثریت مردم را تشکیل میدهند از نظر دینی واجد اهمیّت است،زیرا شهوت اگر غلبه کند و نیروی تقوا هم در برابر آن مقاومت نکند،به ارتکاب فحشا و منکرات میانجامد و آیۀ مبارکه به آن دارد: إِلاّ تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَةٌ فِی الْأَرْضِ وَ فَسادٌ کَبِیرٌ (1).
اما اگر شهوت با لجام تقوا مهار شود،نتیجه نهایی آن خواهد بود که اعضای بدن را از قبول شهوت باز دارد و چشم و هوای نفس را حفظ کند.امّا نگهداری دل از وسوسهها و اندیشههای نادرست همیشه در تحت اختیار شخص نیست،بلکه هوای نفس همواره انسان را به خود جذب و امور مربوط به آمیزش را به او تلقین میکند و اکثر اوقات شیطان وسوسهکنندۀ او،آرام نمیگیرد.و گاهی بعضی از امور آمیزش از خاطر او میگذرد به طوری که اگر در برابر پستترین افراد صراحتا بگوید،شرم میکند و خداوند بر قلب او
1) (51) انفال/73:اگر دستور خدا را به کار نبندید،فتنه و فساد بزرگی روی زمین را فرا خواهد گرفت.
آگاه است،زیرا قلب در پیشگاه خدا همانند زبان در نزد مخلوق است و اصل کار برای مرید در سیر و سلوک راه آخرتش،قلب اوست.مداومت بر روزه،مادۀ وسوسه را دربارۀ بیشتر مردم از بین نمیبرد،مگر آن که علاوه بر مداومت بر روزه،بدن ضعیف و مزاج فاسد شده باشد،از این روست که ابن عباس گوید:«عبادت عبادتکننده جز با ازدواج کامل نگردد.» این یک گرفتاری عمومی است و کمتر کسی است که از آن رهایی یابد.
قتاده در معنای آیۀ شریفه: وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا (1)میگوید:آن چیزی که فوق طاقت است عبارت از شدت شهوت جنسی است.که قویترین ابزار شیطان بر ضد بنیآدم است و به همین مطلب،پیامبر اکرم(ص) فرموده که میگوید:«هیچ ناقص عقل و ناقص دین را چیرهتر از شما زنان بر مردان عاقل ندیدهام» (2)و این نیست مگر به خاطر هیجان شهوت.یکی از نیکان زیاد ازدواج میکرد به طوری که هیچگاه کمتر از دو،سه و چهار زن نداشت.یکی از صوفیان به او اعتراض کرد.او در جواب گفت:آیا کسی از شما به خاطر دارد که وقتی در حضور خدا نشسته باشد و یا موقعی که در حال خریدوفروش در پیشگاه خدا ایستاده است،خاطرۀ شهوتانگیزی بر قلبش خطور کرده باشد؟!گفتند:برای ما از این موارد زیاد اتفاق افتاده است.گفت:اگر راضی میشدم که در تمام عمرم حتی یک لحظه حال شما را میداشتم ازدواج نمیکردم،لیکن هیچ خاطرهای بر قلبم نگذشت که مرا به خود مشغول کند مگر این که پشت سر نهادم تا از آن آسوده باشم و به کار خودم برسم و چهل سال است که بر قلب من معصیتی خطور نکرده است.جنید میگفت:همان طوری که به خوراک نیاز دارم به آمیزش نیز نیازمندم.
بنابراین،همسر،بحق غذا و وسیلۀ پاکی دل است و از این رو رسول خدا(ص)به هر کس که چشمش به زنی بیفتد و متمایل به او شود،دستور داده است تا با همسرش آمیزش
کند،زیرا آمیزش با همسر آن وسوسۀ نفسانی را از بین میبرد.
رسول اکرم(ص)فرمود:«وقتی که زن رو میآورد،در صورت شیطانی ظاهر میشود.بنابراین اگر کسی از شما زنی را دید و شیفتۀ او شد،باید به سراغ همسرش برود، زیرا به همراه او نیز همان چیزی است که با آن دیگری است.» (1)و نیز آن حضرت فرمود:«بر زنانی که همسرانشان حضور ندارند،وارد نشوید،زیرا شیطان نسبت به بنیآدم،همانند خون در بدن او روان است.عرض کردیم:حتی نسبت به شما؟فرمود:حتی نسبت به من هم چنان بوده لیکن خداوند مرا در برابر شیطان یاری کرد و او تسلیم شد.» (2)از آنجا که بر مزاج افراد بیهمسر،شهوت غالبتر است.شایستگان ایشان بیشتر طالب ازدواجند،و برای آسایش قلب است که به هنگام ترس از فساد همسری با کنیز جائز شده است،با وجود آن که باعث برده شدن فرزند شده و خود نوعی هلاکت است و بر هر کسی که توان ازدواج با زن آزاد دارد حرام،است و لیکن برده شدن فرزند سهلتر از نابود ساختن دین است در صورتی که همسر گرفتن کنیز جز تیره ساختن زندگی برای مدتی بر فرزند،زیان دیگری ندارد،در حالی که ارتکاب خلاف باعث نابود ساختن زندگی اخروی است که عمرهای طولانی در مقایسه با یک روز از روزهای آخرت ناچیز است.
در بعضی از طبیعتها شهوت به حدّی غلبه دارد که یک زن مرد را بس نمیکند بنابراین مستحب است چنین کسانی بیش از یکی تا چهار همسر بگیرند که اگر مشمول لطف و رحمت خدا قرار گیرد قلبش با آنها آرام میگیرد،اگر نه جایگزین کند(!) رسول خدا(ص)به حسن(علیه السلام)فرمود:
«در اندام و اخلاقت شبیه منی» (1)و نیز فرمود:«حسن از من است و حسین از علی است.» (2)بعضی گفتهاند:یکی از موارد شباهت اخلاقی امام حسن(علیه السلام)به رسول خدا(ص) همین کثرت ازدواج وی بوده است(!).و در بین صحابه کسانی بودند که سه و چهار همسر داشتند و کسانی که دارای دو همسر بودهاند،بیشمارند،به هر حال در صورتی که انگیزۀ ازدواج معلوم باشد،شایسته است که به تعداد نیاز،انجام گیرد،بنابراین مقصود آرامش نفس است.پس باید در کم و زیاد آن دقّت کند.
(1) و دیدار و بازی،تا اینکه دل آرامش یافته برای عبادت نیرومند شود،زیرا نفس افسرده است و از حق به خاطر مخالفت با طبع آن گریزان است.بنابراین اگر به طور مداوم آن را مجبور به چیزی کنند که مخالف طبع آن است،سرکشی و امتناع خواهد کرد.اما اگر بعضی اوقات به وسیلۀ لذّتها آرامش یابد،نیرومند و با نشاط خواهد شد.در انس با زنان آرامشی حاصل میشود که باعث رفع اندوه و آسایش دل است و شایسته است که نفوس پرهیزگاران بهوسیله امور مباح آسایش یابند،از این رو خدای متعال فرموده است:
لِیَسْکُنَ إِلَیْها . (3)
حضرت علی(علیه السلام)فرموده است:«دلها را آرامش ببخشید،زیرا اگر ناراحت باشند کور شوند» (4)و در خبر است:«خردمند باید سه ساعت داشته باشد:یک ساعت با خدا راز و نیاز کند و یک ساعت محاسبه نفس نماید و یک ساعت را نیز برای خوردن و آشامیدن قرار دهد که این ساعت پشتوانۀ ساعات دیگر است.» (5)نظیر این روایت با
1) (56) این سخن را رسول خدا(ص)-به طوری که در صحیح بخاری،ج 5،ص 24 آمده به جعفر بن ابی طالب گفته ولی امام(علیه السلام)به روایت ترمذی و دیگران شبیه پیامبر بوده است.
2) (57) این حدیث را احمد در مسند خود،ج 4،ص 132 از حدیث مقدام بن معد یکرب گرفته است.
3) (58) اعراف/بخشی از آیۀ 189:تا وسیلۀ همسران آرامش قلب پیدا کنند.
4) (59) به نهج البلاغه باب«گزیدهای از سخنان دلاویز امیر المؤمنین(علیه السلام)شمارۀ 193 مراجعه کنید.
5) (60) این حدیث را ابن حبان در ضمن حدیثی-بهطوریکه در المغنی آمده-از ابو ذر نقل کرده است.
عبارت دیگر آمده است:
«عاقل وقت خود را نمیگذراند مگر در یکی از سه مورد:توشه گرفتن برای آخرت،تأمین زندگی و یا لذت بردن از غیر حرام.» (1)رسول خدا(ص)فرمود:«هر کارگری کوشش و تلاش دارد و هر کوشش و تلاش، فرصتی برای استراحت میخواهد،پس هر کس که وقت استراحتش بر سنّت من باشد، هدایت شده است.» (2)و نیز فرمود:«سه چیز از دنیای شما نزد من محبوب است:بوی خوش،زنان و روشنی چشمم نماز است.» (3)ابو درداء میگفت:«من به مقداری از لهویّات نفسم را سرگرم میکنم تا بتوانم بعدها در راه حق،نیرومند باشم.» غزالی گوید:«این نیز فایدهای است که هر کس نفس خود را در کارهای فکری و اذکار و امور مختلف به زحمت انداخته و این حالت را آزموده است نمیتواند منکر آن شود و این فایده غیر از دو فایدهای است که قبلا بیان شد،حتی این فایده شامل افراد مقطوع النسل و بدون شهوت نیز میشود،جز این که این فایده،ازدواج با این هدف را یک فضیلت قرار میدهد و کمتر کسی با این هدف ازدواج میکند.اما به هدف داشتن فرزند و به قصد دفع شهوت بسیارند،وانگهی بسا کسانی هستند که به آب روان و سبزی و امثال آن نگاه میکنند و نیازی به گفتگو و بازی با زنان برای خوشی نفس ندارند.پس باید توجه داشت که این هدفها در مورد اشخاص مختلف با حالات گوناگون فرق میکند.
(1)و تعهّد کار آشپزی،جارو کشیدن،
1) (61) کلینی در کافی،ج 5،ص 87 و ابن حبان مثل خبر قبلی از ابو ذر آن را نقل کرده است.
2) (62) کلینی،در کافی،ج 2،ص 85 و احمد و طبرانی از حدیث عبد الله بن عمر آن را نقل کردهاند.
3) (63) این حدیث را احمد در مسند،نسائی در سنن،حاکم در مستدرک و بیهقی در الشّعب از حدیث انس با سند نیکو-بهطوریکه در جامع الصغیر،باب حاء آمده-نقل کردهاند.
فرش کردن و ظرف شستن و فراهم کردن وسایل زندگی؛زیرا اگر انسان علاقه به آمیزش نداشته باشد،زندگی کردن تنها در منزل دشوار خواهد بود و اگر تمام کارهای منزل را خودش انجام دهد بیشتر وقتش از دست خواهد رفت و دیگر برای علم و عمل وقتی نخواهد داشت؛بنابراین،زن شایستهای که کار منزل را روبهراه میکند،از این طریق کمکی است به انجام امور دینی،در صورتی که بینظمی این امور باعث گرفتاری و تشویش دل و تیره شدن زندگی است.از این روست که ابو سلیمان دارانی گوید:همسر شایسته مربوط به دنیا نیست،زیرا او باعث توجه تو به آخرت و عهدهدار ادارۀ منزل و ارضای شهوت میشود.
محمّد بن کعب قرظیّ در معنای این سخن خدای تعالی: رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً (1)میگوید:منظور زن شایسته است.
پیامبر(ص)میفرماید:
«باید هر یک از شما زبانی ذاکر و قلبی شاکر و همسری با ایمان و شایسته داشته باشد تا او را در امر آخرتش یاری کند.» (2)ملاحظه کنید چگونه پیامبر(ص)همسر خوب را با ذکر و سپاس خدا همسان آورده است.
در بعضی از تفاسیر دربارۀ قول خدای تعالی: فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً (3)آمده است که مقصود از حیوة طیّبه،همسر شایسته است.
رسول اکرم(ص)فرمود:«من به سبب دو خصلت بر آدم فضیلت یافتم:همسر او در نافرمانی خدا او را یاری کرد،اما همسران من در طاعت خدا کمکم میکنند و دیگر این که شیطان او کافر بوده و شیطان من مسلمان است که جز به
نیکی فرمان نمیدهد.» (1)در این حدیث،پیامبر(ص)کمک همسر را در امر طاعت،فضیلت شمرده است، که این خود از جملۀ فوایدی است که مورد توجّه افراد شایسته است،امّا این فایده مخصوص کسانی است که کمکدهنده و ادارهکننده ندارند،پیامبر(ص)در این حدیث به داشتن دو زن دعوت نمیکند،بلکه چه بسا داشتن دو زن باعث تیرگی معیشت شود و امور منزل را بیسروسامان کند؛و شامل این فایده است آنجا که هدف داشتن بستگان و فامیل زیاد،و به وسیلۀ زیاد شدن قبیله،کسب نیرو و توانمندی باشد؛زیرا این خود از چیزهایی است که در دفع شرّ و کسب سلامت لازم است،از این رو گفتهاند:آن که یار و یاور ندارد خوار است و هر که بتواند پشتیبانی پیدا کند تا بدان وسیله شرّی را دفع کند، در سلامت و امنیّت و آسوده دل برای عبادت خواهد بود،زیرا خواری باعث نگرانی دل و عزّت بهوسیله کثرت فامیل ازبینبرندۀ ذلت و خواری است.
(1) و سرپرستی و اقدام به حقوق خانواده و تحمّل اخلاق و اذیّت و آزار ایشان،و کوشش در اصلاح و راهنمایی آنان به راه دین و تلاش در کسب حلال به خاطر آنها و تربیت اولاد که در تمامی این اعمال فضیلت بزرگی است،زیرا خانواده و اولاد رعیّت انسانند و مراقبت و سرپرستی آنان خود فضیلت مهمّی است و کسی که از زن و فرزند دوری میکند از آن میترسد که در انجام حق آنها کوتاهی کند،اگر نه پیامبر(ص)فرموده است:«یک روز سرپرستی از سوی سرپرست عادل بهتر از عبادت هفتادساله است»؛ و بعد فرمود:«بدانید که همۀ شما سرپرستید و همۀ شما راجع به افراد تحت سرپرستیتان مسئولید.» (2)
1) (67) این حدیث را بیهقی در کتاب دلائل النبوة-بهطوریکه در جامع الصغیر،باب فاء آمده-از قول ابن عمر نقل کرده است.
2) (68) این حدیث را طبرانی در کتابهای الکبیر و الاوسط،همان طوری که در مجمع الزوائد،ج 5، ص 197 آمده،نقل کرده است.و ذیل حدیث در الاوسط و الصغیر همچنان است که در المجمع،ج 5، ص 207 آمده و خطیب نیز در تاریخ خود،ج 5،ص 276 آن را نقل کرده است.
آری کسی که به اصلاح خویشتن و دیگران مشغول است همانند کسی نیست که فقط به اصلاح خود همّت دارد،و کسی که بر آزار دیگران صبور است همانند کسی نیست که فقط به رفاه و آسایش خود میپردازد،از این رو تحمّل زحمت زن و فرزند به منزلۀ جهاد در راه خداست.رسول خدا(ص)فرمود:
«کسی که در راه هزینۀ خانوادهاش تلاش کند همچون کسی است که در راه خدای عزّ و جلّ جهاد کند» (1)،و نیز فرمود:«آنچه مرد هزینه خانواده کند،صدقه است و همانا مرد در رساندن لقمۀ نانی به دهان زنش مأجور است.» (2)مردی به یکی از دانشمندان گفت:خداوند برای هر عملی بهرهای به من مرحمت کرده است؛و از حج،جهاد و دیگر اعمال نام برد.آن دانشمند گفت:کار تو کجا و عمل ابدال و صالحان کجا؟پرسید:عمل آنها چیست؟گفت:کسب حلال و صرف آن بر عیال.
رسول خدا(ص)فرمود:«هر که صلۀ رحم را خوب رعایت کند و عیالوار و کمبضاعت باشد و غیبت مسلمانان را نکند،(در حالی که پیامبر(ص)دو انگشتش را بهم متصل کرده بود فرمود:)در بهشت با من چون این دو خواهد بود.» (3)در حدیث دیگری آمده است:«خداوند مستمند آبرومند عیالوار را دوست میدارد.» (4)و در حدیثی آمده است:«هرگاه گناهان بندهای افزون شود،خداوند او را دچار اندوهی کند تا گناه او را ببخشد.» (5)
1) (69) این حدیث را،مرحوم کلینی در کافی،ج 5،ص 88 آورده است.
2) (70) این حدیث قبلا گذشت.
3) (71) این حدیث را ابو یعلی در مسند خود از حدیث ابو سعید خدری-به طوری که در المغنی آمده-نقل کرده است.
4) (72) این حدیث را ابن ماجه،به شمارۀ 4121 از عمران بن حصین نقل کرده است.
5) (73) این حدیث را احمد در مسند،ج 6،ص 157 از حدیث عایشه نقل کرده و در آن«ابتلاه الله بالحزن»آمده است.
یکی از پیشینیان گوید:برخی از گناهان جز گرفتاری عیال و اهتمام به ایشان کفّارهای ندارد.حدیثی از پیامبر اکرم(ص) دراینباره رسیده که فرموده:«از جمله گناهان،گناهانی هستند که جز مشکل کسب معیشت هیچ کفارهای ندارند.» (1)پیامبر(ص)فرمود:«هر که سه دختر داشته باشد و هزینۀ زندگی آنها را بپردازد و به آنها احسان کند تا وقتی که خداوند آنها را از وی بینیاز سازد،البته که خداوند بهشت را بر او واجب گرداند،مگر این که کاری بکند که خداوند او را نیامرزد.» (2)ابن عباس هر وقت این حدیث را نقل میکرد،میگفت:«به خدا سوگند که این حدیث از احادیث عجیب و برجسته است.» در اخبار انبیا(علیه السلام)آمده است که گروهی بر حضرت یونس-علی نبیّنا و آله و علیه السلام-وارد شدند،یونس(علیه السلام)از ایشان پذیرایی کرد،آن حضرت هرگاه از خانه بیرون و به آن وارد میشد همسرش او را اذیّت و بر او ستم میکرد و او چیزی نمیگفت!مهمانان از این جریان تعجّب کردند.حضرت یونس(علیه السلام)فرمود:تعجّب نکنید چرا که من از خدای تعالی درخواست کردم و گفتم:خدایا آنچه در آخرت مرا مجازات میکنی،در همین دنیا زودتر مجازات کن.خطاب آمد که عقوبت تو دختر فلان کس است.با او ازدواج کن و من با او ازدواج کردم،در حالی که بر آنچه شما شاهدید من صبر کردهام،پس فایدۀ این صبر،ریاضت نفس و فرو خوردن خشم و آراستن اخلاق است.
زیرا کسی که تنهاست و یا با آدم خوشاخلاق زندگی میکند،ناپاکیها و معایب باطنیاش،ظاهر نمیشود.بنابراین بر کسی که راه آخرت را میپیماید لازم است تا خویشتن را با برخورد با چنین عوامل محرّک و عادت دادن به صبر و تحمّل بیازماید تا
1) (74) این حدیث را طبرانی در الاوسط و ابو نعیم در الحلیه و خطیب در التلخیص المتشابه از حدیث ابو هریره-به طوری که در المغنی آمده-با سندی ضعیف نقل کرده است.
2) (75) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 2،ص 630 از ابو سعید خدری چنین نقل کرده:من عال ثلاث بنات فادّبهن و زوجهن و احسن الیهنّ فله الجنة و گفته،یوسف بن موسی از جریر و او از سهیل با همین سند به این مضمون نقل کرده گوید:ثلاث اخوات او ثلاث بنات او بنتان او اختان.
این که اخلاقش معتدل و نفسش آزموده و باطنش از صفات ناپسند پاک شود.به این ترتیب،تحمّل زحمت خانواده با این که خود مجاهد و ریاضت است،سرپرستی و ادای حقوق ایشان نیز عبادت است،در نتیجه این هم یکی از فوائد است،امّا جز دو دسته کسی از این فایده بهرهمند نمیشود:یکی آن مردی که قصد مجاهدت و ریاضت و تهذیب اخلاق دارد،به خاطر این که در اوّل راه است و بعید نیست که چنین شخصی تحمّل زحمت خانواده را راهی برای مجاهدت خود بداند و بدان وسیله ریاضت بکشد، دیگر آن مرد عابدی که سیر باطنی و حرکت فکری و قلبی نداشته و تنها کارش،عمل جوارح،از قبیل نماز،حجّ و امثال اینها بوده است،در این صورت عمل او برای زن و فرزند با کسب حلال و اقدام به تربیت ایشان بالاتر از عبادتهای وابسته به بدن اوست که خیرش به دیگری نمیرسد.امّا مردی که به دلیل کفایت در اصل خلقت و یا به وسیلۀ مجاهدت قبلی دارای اخلاق پاکیزه است،هرگاه ارادۀ سیر باطنی و حرکت فکری در علوم و مکاشفات دارد،سزاوار نیست که به این منظور ازدواج کند،زیرا کار او به مقدار لازم ریاضت دارد و امّا عبادت در عمل مربوط به کسب و کاری که برای عائله خود دارد، علم،از آنها بالاتر است،زیرا کسب علم،خود عملی است که فایدهاش برای دیگران بیشتر از فایدۀ کسب معاش برای خانواده است.این بود فوائد ازدواج در دینی که آن را یک فضیلت میداند.
(1)آفات ازدواج سه چیز است:
(2)زیرا کسب حلال برای همه کس میّسر نیست،بخصوص در این زمان با تنگی معیشت.در این صورت ازدواج باعث میشود که بیشتر در صدد خورانیدن غذای حرام شده باعث هلاکت خود و خانوادهاش شود در صورتی که شخص بدون همسر از این مشکل در امان است.اما کسی که دارای
همسر است بیشتر اوقات دست به کارهای ناپسند زده از خواستۀ زنش پیروی میکند و آخرتش را به دنیایش میفروشد.در خبر است:
«همانا بندۀ خدا در نزد میزان با وجود این که حسناتش به قدر کوههاست بازداشت میشود و از سرپرستی و ادارۀ خانواده و مالش پرسیده میشود که از کجا آورده و در کجا صرف کرده است؟تا آنجا که این کمبودها تمام اعمال او را از بین میبرد و حسنهای برایش نمیماند.آنگاه فرشتهای صدا میزند:این است آن کسی که خانوادهاش حسنات او را در دنیا خوردهاند و او امروز در گرو اعمالش است.» (1)گویند:نخستین چیزی که در روز قیامت باعث گرفتاری انسان میشود زن و فرزند است؛او را در محضر خدا نگاه میدارند و میگویند:پروردگارا حق ما را از او بگیر،زیرا او آنچه را نمیدانستیم به ما نیاموخت و از راه حرام به ما غذا میداد و ما بیاطّلاع بودیم.
پس خداوند از او انتقام میگیرد.
یکی از پیشینیان میگوید:هرگاه خداوند برای بندهای بدی را مقرّر فرماید، نیشهایی را در این دنیا بر او مسلّط گرداند تا او را بگزد-یعنی خانواده را.
پیامبر(ص)فرمود:«هیچ کس خدای سبحان را با گناهی بزرگتر از نادانی زن و فرزندش دیدار نکند.» (2)بنابراین،این یک آفت همگانی است و کمتر کسی است که از این آفت رها شود، مگر کسی که مال ارثی و یا کسب حلالی داشته باشد و راه قناعت در پیش گیرد تا بتواند به آنچه دارد بسنده کند،پس چنین کسی و یا شخص پیشهوری که توان کسب حلال از راه مباح دارد،از آن آفت در امان خواهد بود.
(1) و عدم تحمّل اخلاق و آزار ایشان است.این آفت کمتر از آفت اوّل عمومیّت دارد،زیرا دفع آن برای انسان آسانتر از دفع آفت اوّل
است.به عبارت دیگر خوشخویی با زنان و اقدام به حقوق ایشان سادهتر از کسب حلال است،در حالی که آن نیز خطرناک است زیرا این شخص سرپرست بوده و نسبت به زیردستان خود مسئول است.پیامبر(ص)فرمود:«در گنهکاری یک شخص همین بس که حق عائله خود را ضایع کند.» (1)نقل کردهاند کسی که از خانوادهاش فرار کند همانند بردۀ فراری گریزپاست،نه نمازش قبول است و نه روزهاش،تا وقتی که نزد ایشان برگردد و هر کس از انجام حقوق ایشان کوتاهی کند هر چند در نزد آنان حاضر باشد مثل کسی است که فرار کرده باشد.
خدای تعالی فرموده است:
قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً . (2)
بنابراین ما مأموریم همچنان که خودمان را از آتش دوزخ حفظ میکنیم آنها را نیز از آتش حفظ کنیم.انسان گاهی از انجام امور خود ناتوان است و اگر ازدواج کند این حقّ دو برابر میشود و به خودش یک فرد دیگر نیز افزوده میگردد و از سویی نفس امّاره آدمی را به بدی جلب میکند،حال اگر تعداد عائله افزون شود کشش به سمت بدی غالبا بیشتر میشود،از این رو بعضی از ازدواج خودداری کرده میگویند:من گرفتار خودم هستم چگونه دیگری را هم بر آن بیفزایم! ابراهیم بن ادهم از ازدواج سر باز میزد و میگفت:من زنی را به دست خودم گول نمیزنم و نیازی هم به آنان ندارم.یعنی از جملۀ حقوق آنان عفیف نگهداشتن و بهرهمند ساختن ایشان است،در حالی که من از انجام آن ناتوانم؛از این رو به صورت مشروط پوزش خواست و گفت:این سخن خدای تعالی،مرا از ازدواج منع میکند که فرمود:
وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ . (3)
1) (78) این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 1،ص 415 نقل کرده و به جای«من یعول»من یقوت،آورده است و طبرانی نیز-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 4،ص 325 آمده-از اسماعیل بن عیاش همین طور نقل کرده است.
2) (79) تحریم/6:خود و خانوادهتان را از آتش دوزخ بازدارید.
3) (80) بقره/228:زنان را بر شوهران حقوق مشروعی است،همان طوری که شوهران را بر ایشان حقوقی مشروع است.
پس این نیز آفتی فراگیر است،هر چند که از آفت اوّل شمول کمتری دارد.انسان از این آفت در امان نمیماند مگر دانای خردمند،خوشخو و آشنا به عادات زنان؛همچنین کسی که در برابر بدیهای آنان بردبار،و کاملا از هواپرستی ایشان مطّلع،و سخت به ایفای حقوق آنان پایبند است و لغزشهای ایشان را نادیده میگیرد و خردمندانه با خلق و خوی آنان رفتار میکند؛زیرا صفات غالب بر زنان،نادانی،درشتی،تندی، پرخاشگری،بداخلاقی و-با وجود توقع داشتن نهایت انصاف-بیانصافی است؛و چنین صفاتی در ازدواج،ناگزیر باعث فساد بیشتری میشود؛پس در این گونه شرائط تنهایی برای مرد بهتر است.
فرزند،شخص را از یاد خدا باز میدارند
(1) و او را به طلب دنیا و فراهم آوردن زندگی خوب برای اولاد،از طریق جمع آوری مال و اندوختن برای ایشان و نیز به فخرفروشی و افزونطلبی وامیدارند،حال آن که هر چه آدمی را-چه زن،چه مال و اولاد-از یاد خدا باز دارد،برایش نامیمون است.مقصود من آن نیست که او را وادار به خلاف میکنند،زیرا این موضوع در آفت اوّل و دوّم مندرج بود،بلکه مقصود آن است که او را به برخورداری از امور مباح بلکه تمام اوقات او را به خوشگذرانی و همدمی با زنان و غرق شدن در کامجویی از ایشان وامیدارد و از ازدواج انواع گرفتاریهایی از این قبیل بر میآید که دل را فرا میگیرد در نتیجه انسان شب و روز را سپری میکند و در تمام شبانه روز فرصتی برای اندیشیدن در امر آخرت و آمادگی برای فردای قیامت پیدا نمیکند.
این بود،مجموعۀ آفتها و فایدههای ازدواج.بنابراین قضاوت مطلق که ازدواج بهتر است و یا عزوبت دلیل بر احاطه نداشتن به تمام این آفات و فوائد است؛بلکه شخص باید این آفتها و فوائد را معیار و محکی قرار دهد و نفس خود را بر آنها عرضه کند.اگر این آفات دربارۀ او منتفی و فوائد برای او جمع است،به این ترتیب که مال حلال و
حسن خلق دارد و در دین به حدّی کوشاست که ازدواج او را از یاد خدا باز نمیدارد و با وجود اینها جوانی است که نیاز به آرام ساختن شهوت دارد و تنهاست و نیازمند کسی است که امور منزل را اداره کند و نیز نیاز به رابطۀ فامیلی دارد.در این صورت نباید لجبازی کند،زیرا ازدواج با فوایدی که دارد،از قبیل به دست آوردن فرزند،برای او بهتر است.اما اگر فاقد این فوائد و دارای آفات است،عزوبت برای او بهتر است.ولی اگر سود و زیان برابر است که بیشتر هم چنین است،لازم است که در ترازوی عدالت هم سهم آن فایده را در افزایش دینش و هم سهم این آفت را در کاستن از دینش بسنجد،اگر برتری یکی از آنها بر دیگری به گمان او بیشتر است به همان طرف حکم کند.و روشنترین فایدهها داشتن فرزند و آرام ساختن شهوت و ظاهرترین آفتها نیاز پیدا کردن به کسب حرام و رو برتافتن از خدای تعالی است امّا به فرض برخورد این امور با یکدیگر،میگوییم:کسی که از شهوت در رنج نباشد و مقصود از ازدواجش کوشش برای فراهم آمدن فرزند باشد و آفت نیاز به کسب حرام،یا رو تافتن از یاد خدا در کار باشد، عزوبت برای چنین کسی بهترین کارهاست،زیرا در چیزی که انسان را از یاد خدا باز دارد و همچنین در کسب حرام،خیری نیست،و موضوع داشتن اولاد نقصان این دو آفت را جبران نمیکند؛لذا ازدواج به منظور داشتن فرزند،تلاش موهومی است در جستجوی داشتن فرزند.اما این کاستی در دین امری کنونی است،پس حفظ حیات خویشتن و پرهیز از هلاکت مهمتر از تلاش در راه داشتن فرزند است،زیرا فرزند سود زندگی است؛ اما دین اصل و سرمایۀ آن است و از میان رفتن دیانت باعث نابودی حیات اخروی و از بین رفتن اصل سرمایه است.بنابراین،چنین فایدهای(داشتن فرزند)در برابر هیچ یک از این دو زیان ارزش ندارد.اما اگر به امر داشتن فرزند،نیاز به سرکوب شهوت نیز-به خاطر شوق نفس به ازدواج-اضافه شود،مطلب دیگری است که باید ببیند اگر تقوا او را مهار نکرده و میترسد که مرتکب زنا شود،در این صورت ازدواج برای او بهتر است، زیرا او بر سر دو راهی مانده است یا این که مرتکب زنا شود و یا این که مال حرام بخورد،
در این صورت شرّ کسب حرام کمتر است و اگر اطمینان به خود دارد که مرتکب زنا نمیشود و با وجود این قادر بر چشمپوشی از نامحرم نیست،ازدواج نکردن برای چنین کسی بهتر است،زیرا نگاه به حرام و کسب از راه خلاف هر دو حرام است،اما کسب همیشگی است که به سبب آن خود و خانوادهاش در معصیتند.اما نگاه به نامحرم گاهی اتّفاق میافتد و تنها خود معصیت میکند و زودگذر است و نگاه کردن،زنای چشم است،لیکن در صورتی که به زنای آلت نینجامد از خوردن مال حرام به عفو و بخشش نزدیکتر است؛مگر بترسد که نگاه کردن،منجر به زنا شود،در این صورت مربوط میشود به خوف ارتکاب چنین گناهی و هرگاه چنین مطلبی ثابت شود پس حالت سوّم، یعنی توانایی بر چشمپوشی از نامحرم را دارد،اما افکاری که دل را مشغول کرده نمیتواند از خود دفع کند در این صورت ترک ازدواج بهتر است،زیرا عمل قلبی به عفو خداوندی نزدیکتر است و تنها هدفش فراغت دل است برای عبادت در صورتی که با کسب حرام و با خوردن و خورانیدن حرام عبادت ناتمام است.همین طور لازم است آفتها و فوائد را بسنجد و به هر طرف که بیشتر است حکم کند.و هر که به اینها احاطه داشته باشد هیچ یک از مشکلات پیشینیان را-که یک بار تشویق به ازدواج و یک بار از آن منع میکردند-نخواهد داشت زیرا بر حسب حالات مختلف اشخاص متفاوت است.
میگویم:راه چاره برای کسی که تنها به سرکوب شهوت نیازمند است یا خوف دچار شدن بر آفات نکاح،آن است که وسیلۀ عقد منقطع(صیغه)از زنان بهره گرفته و جدا شود،اگر قصدش مصون ماندن از زنا و امثال آن و نیز اجتناب از زیانهای ازدواج نکردن است،برای چنین مواردی است که به عنوان نعمتی از جانب خدا و پیامبرش(ص)برای مردم،عقد موقّت(صیغه)در شرع مقرّر شده است،لیکن اهل تسنّن به دلیل پیروی از عمر از برکت این نعمت مشروع محروم گشته و در مهالک افتادهاند،عمر گفت:«دو متعه،در زمان رسول خدا بودند که من آنها را حرام کردم و مرتکب آنها را مجازات میکنم.»مقصود عمر از آنها:متعه(عقد موقّت)زنان و حج
تمتّع(طواف النساء است)که این سخن وی گستاخی از جانب او بر خدا و رسول خداست. (1)
1) (81) این سخن از عمر مشهور است و گروه زیادی از دانشمندان عامه آن را نقل کردهاند و ابو هلال عسکری-به طوری که سیوطی در تاریخ الخلفاء:ص 137 نقل کرده-آن را از سخنان قطعی عمر به شمار آورده است. یکی از فضلا میگوید:ازدواج دائم به منزلۀ مالک شدن شرمگاه زن و ازدواج موقّت به منزلۀ اجارۀ آن است،از این رو تمام احکام اجاره بر آن جاری است.بنابراین چنان که به مقتضای حال شارع مقدّس به جواز ملک و اجاره در سایر کالاها حکم کرده است،همچنین در مورد شرمگاه زن به اقتضای ضرورت و نیاز،حکم میکند و دلیل بر این مطلب دو آیه از آیات قرآن است: آیۀ اوّل: وَ أُحِلَّ لَکُمْ ما وَراءَ ذلِکُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِکُمْ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسافِحِینَ،فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً... (نساء/24): «هر زنی را جز آنهایی که ذکر شد با مال خود به عنوان زناشویی بگیرید،نه آن که زنا کنید،پس از آن که بهرهمند شدید واجب است آن مهر معین را که مزد آنهاست به ایشان بپردازید.» این آیه،پس از آن که نکاح با محارم را حرام و جز آنها را به صورت مطلق حلال شمرده است در حالی که مرد در مقابل مالی که-چه مهر و چه اجرت-پرداخته همسرش را در پوششی از نکاح-نه زنا-آشکارا به زناشویی گرفته است.آنگاه خدای تعالی به جواز بهرهبری تا مدّت معین تصریح فرموده،میگوید:پس از آن که به عنوان زناشویی از آنان بهره گرفتید و مدت قرار دادتان منقضی شد،باید اجرت ایشان را بپردازید. بنابراین جملۀ«ما استمتعتم به منهنّ»با لفظ استمتاع و صیغۀ ماضی و«ما»توقیتیّه دلالت صریح دارد که این بهرهبری تا مدّت معینی است(و از این رو ابن مسعود و دیگران به منظور شرح این دلالت«فما استمتعتم به منهنّ الی اجل مسمّی»قرائت کردهاند). و جملۀ«فآتوهنّ اجورهنّ»با لفظ اجرت،در برابر آیۀ وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً (نساء/4):«مهر زنان را با طیب خاطر به آنها بپردازید.»در مورد نکاح دائم دلیل بر آن است که این تمتّع مشروع به صورت اجاره محقق میشود از این رو دستور داده تا تمام اجرت را-در صورتی که صیغۀ تمتع را اجرا کرده-چه دخول کرده باشد و یا نکرده باشد،بپردازد. آیۀ دوّم: اَلْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ وَ طَعامُ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حِلٌّ لَکُمْ وَ طَعامُکُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ إِذا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسافِحِینَ وَ لا مُتَّخِذِی أَخْدانٍ... (مائده/5):«امروز هر چه پاکیزه است بر شما حلال شد و طعام اهل کتاب برای شما و طعام شما برای اهل کتاب و نکاح زنان پارسای مؤمن و پارسای از اهل کتاب نیز-در صورتی که اجرت و مهر آنان را بدهید و آنها هم زناکار نباشند و رفیق نگیرند-حلال شد...» این آیۀ شریفۀ،برای مؤمن تمتع از زنان با ایمانی که در خانههایشان تحصّن دارند و زنان پارسای در منازلشان از اهل کتاب را حلال شمرده در صورتی که اجرت آن تمتّع را بپردازند و به شرط پارسایی همسرشان در پوشش و خانه،در حالی که این تمتّع زنای آشکار نباشد و نیز موضوع نکاح متعه را از همسایگان زن مخفی نکند که به عنوان رفیق مخفیانه رفت و آمد کند. بنابراین کلمۀ«اجرت»بوضوح بیان میکند که این ازدواج همان ازدواج موقت است که در آیۀ پیش به عنوان استمتاع ذکر شد.همچنین هرجا که در قرآن مجید راجع به نکاح کلمۀ«اجورهنّ»آمده،دلیل بر نکاح موقّت و همسر بودن زن است،همان طوری که در آیۀ یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَحْلَلْنا لَکَ أَزْواجَکَ اللاّتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ وَ ما مَلَکَتْ یَمِینُکَ مِمّا أَفاءَ اللّهُ عَلَیْکَ وَ بَناتِ عَمِّکَ وَ بَناتِ عَمّاتِکَ.. (احزاب/50):«ای پیامبر، زنانی را که مهرشان را پرداختی و کنیزانی را که به غنیمت خدا نصیب تو کرد و ملک تو شد و دختران عمو و عمهات را بر تو حلال کردیم...».خداوند ازدواج موقّت را حلال فرموده و در صورتی که پیامبر مهر آنها را بپردازد،حکم به همسری آنان برای پیامبر داده است.به این نتیجه میرسیم که زن با زناشویی موقّت نیز همسر است لیکن همسری او با گسستن رشتۀ زناشویی موقّت بهوسیله مردن گسسته میشود؛از این رو از یکدیگر ارث نمیبرند،چنان که طلاق هم ندارد زیرا با پایان گرفتن مدّت و یا صرف نظر کردن از مدّت، زوجیّت نیز منقطع میشود و تنها احتیاج به استبراء به مدت یک ماه و نیم دارد و بس،و اما اخباری که از طریق اهل سنّت رسیده و فتواهایی که از فقهای ایشان بر خلاف قرآن صادر شده است ناگزیر باید آنها را به دور انداخت.
در کافی به سندهای صحیح از امام باقر(علیه السلام)روایت شده است که فرمود:
امیر المؤمنین علی(علیه السلام)میگفت:
«اگر آن سخنی که پسر خطاب پیش از این گفت نبود،جز فرد شقاوت پیشه کسی مرتکب زنا نمیشد» (1)یعنی کمتر کسی سراغ زنا میرفت.
و نیز از آن حضرت:«دربارۀ متعه پرسیدند؛فرمود:در قرآن نازل شده است:
فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ فِیما تَراضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِیضَةِ . (2)
از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«آیۀ مبارکه چنین نازل شد: فما استمتعتم به منهنّ(الی اجل مسمّی)فآتوهنّ اجورهنّ فریضة . (3)
از زراره نقل شده که گفت:«عبد الله بن عمر لیثی به خدمت امام باقر(علیه السلام)رسید و عرض کرد:نظر شما دربارۀ متعۀ زنان چیست؟امام(علیه السلام)فرمود:
خداوند در کتاب خود به زبان پیامبرش آن را حلال کرده؛بنابراین تا روز قیامت حلال است.عبد الله گفت:ای ابو جعفر!آیا چون شما کسی بر این عقیده است؟در
حالی که عمر،آن را حرام دانست و از آن نهی کرد.امام(علیه السلام)فرمود:هر چند که او چنین کاری را کرده باشد.عبد الله گفت:من تو را در پناه خدا میدانم از این که حرام عمر را حلال شماری.امام(علیه السلام)فرمود:تو به عقیدۀ اربابت باش و من بر گفتار رسول خدا(ص) هستم و بر این اساس من حاضرم یکدیگر را لعن کنیم که گفتۀ رسول خدا(ص)حق است و سخن ارباب تو بر باطل است...» (1)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«قانون متعه در قرآن نازل شده و سنّت رسول خدا(ص)نیز بر آن جاری گشته است.» (2)از آن حضرت منقول است:«ابو حنیفه دربارۀ متعه پرسید،فرمود:از کدام متعه میپرسی؟عرض کرد:از حجّ تمتع پرسیدم،حالا شما بفرمایید،آیا متعۀ زنان حقّ است یا نه؟فرمود:سبحان الله،آیا قرآن نخواندهای: فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً ؟ابو حنیفه گفت:گویا این آیه را هرگز نخواندهام!» (3)اخبار در فضیلت متعه،از قول اهل بیت(علیه السلام)زیاد رسیده است.
غزالی گوید:اگر بپرسی:آیا کسی که از آفات ازدواج در امان است بهتر است که ازدواج نکند تا تمام اوقاتش برای عبادت خدا صرف شود،یا بهتر است ازدواج کند؟ میگویم:هر دو را انجام دهد،زیرا که ازدواج از جهت این که یک عقد است مانع صرف تمام وقت در عبادت خدا نیست،و امّا از جهت نیاز به کسب اگر میتواند کسب حلال کند،ازدواج برایش بهتر است،زیرا شب و سایر اوقات روز برای اشتغال به عبادت باقی میماند و مواظبت بر عبادت بدون استراحت غیر ممکن است.بنابراین اگر فرض شود که کسی تمام وقتش به کسب و کار میگذرد به حدّی که جز اوقات نماز،خواب، خوراک و قضای حاجت وقتی ندارد،اگر از کسانی است که جز با نماز نافله،یا حج و نظایر آن از کارهای بدنی راه آخرت را نمیپیماید،ازدواج کردن برایش بهتر است،زیرا کسب حلال،ادارۀ خانواده و در پی داشتن فرزند بر آمدن و تحمّل اخلاق زنان هر کدام
نوعی عبادت است که فضیلت آنها کمتر از عبادات مستحبی نیست؛اما اگر عبادتش بهوسیله کسب دانش،تفکّر،سیر و سلوک باطنی است و کسب مانع اینهاست در این صورت ازدواج نکردن بهتر است.
اگر بگویی:چرا حضرت عیسی(علیه السلام)با وجود فضیلت نکاح،ازدواج نکرد؟و از طرفی اگر فراغت برای عبادت خدای تعالی بهتر است،پس چرا پیامبر(ص)چندین همسر گرفت؟ بدان که در مورد کسی که قدرت و توانایی دارد و دارای علوّ همّت است و هیچ چیز او را از یاد خدا باز نمیدارد،بهتر آن است که هر دو را انجام دهد؛رسول خدا به دلیل داشتن قدرت،فضیلت عبادت و ازدواج را با هم تلفیق کرد؛با داشتن نه همسر، آمادۀ عبادت خدا بود،بر آوردن نیاز زناشویی دربارۀ او مانع از عبادتش نبود،همان طوری که قضای حاجت دربارۀ شاغلین به امور دنیا مانع از تدبیر امور زندگی نیست،تا آنجا که در ظاهر مشغول قضای حاجتند با وجود آن،دلهایشان سخت متوجه اموری است که قصد انجام آنها را دارند و از آنها غافل نیستند.بنابراین رسول خدا(ص)با مقام والایی که داشت،امور این دنیا او را از حضور قلب نسبت به خدای تعالی باز نمیداشت.
کی به دیگری چنین منصبی را میدهند؟و همچنان که نمیتوان جویهای کوچک را با دریای بزرگ مقایسه کرد،شایسته نیست که دیگران را با آن حضرت مقایسه کنند.امّا عیسی(علیه السلام)راه حزم و تدبیر را پیشه کرد نه راه قدرت و توان را،و نسبت به نفس خود جانب احتیاط را پیش گرفت و شاید حال آن حضرت چنان بود که سرگرمی به زن و فرزند در او مؤثر میشد و یا کسب حلال با وجود آنها غیر ممکن بود و یا آن که جمع بین ازدواج و آمادگی برای عبادت در آن حال امکان نداشت؛از این رو فراغت برای عبادت را انتخاب کرد.در هر حال آنان به اسرار کارهای خود و احکام روزگار خویش راجع به کسبهای درست و خصلتهای زنان و سود و زیان ازدواج برای کسی که تزویج میکند، آگاهترند و چون احوال اشخاص متفاوت است به حدی که برای بعضی ازدواج کردن و
برای بعضی ازدواج نکردن بهتر است،بنابراین شایسته است که ما کارهای انبیا(علیه السلام)را در هر حال بهترین عمل بدانیم.
دربارۀ آنچه از حالات زن و شرائط عقد،باید رعایت شود
(1) که باید مراعات شوند تا عقد صحیح باشد و باعث حلیّت گردد چهارتاست:
میگویم:بلکه ارکان و شرائط لازم سهتاست،زیرا حضور دو شاهد از نظر ما-هر چند مستحب است-شرط لازم نیست،آری در عقد منقطع ذکر مهر و تعیین مدّت شرط لازم است.در روایت صحیح از امام صادق(علیه السلام)آمده است که فرمود:«عقد موقّت ممکن نیست مگر با دو چیز:مدت معین و اجرت معین.» (1)غزالی گوید:«شرط اوّل اجازۀ ولی است،اگر ولی نبود،باید سلطان اجازه دهد.» میگویم:این شرط از نظر ما-شیعه-مخصوص افراد صغیر و سفیه و مجنون است چه پسر و چه دختر باشند،و در مورد دوشیزۀ بالغ رشید از نظر فقهای شیعه،اختلاف است،امّا زن غیر دوشیزۀ بالغ رشید،همچون مرد بالغ رشید صاحب اختیار خود است.
غزالی گوید:«شرط دوم،رضایت زن است،اگر زن غیر دوشیزۀ بالغی باشد و یا دوشیزۀ بالغ باشد امّا کسی غیر از پدر و جد او را به شوهر دهد.» میگویم:احتیاط آن است که هر چند پدر و یا جد او را به شوهر داده باشند، رضایت او را کسب کنند.
غزالی گوید:«شرط سوّم،ایجاب و قبول است بدون آن که بین این دو لفظ فاصله
1) (1) کافی،ج 5،ص 455،شمارۀ 1.
شود،با لفظ انکاح یا تزویج و یا کلمهای که معنای مخصوص آنها را بدهد به هر زبانی که باشد از طرف دو شخص مکلّف که هیچ کدام زن نباشند،چه طرف عقد زوج یا ولیّ و یا وکیل آنها باشد.» میگویم:از نظر ما-شیعه-اگر اجراکننده صیغۀ عقد،زن باشد مانعی ندارد.
غزالی گوید:«اما آداب ازدواج،پیشنهاد و خواستگاری توسط ولی قبل از هر چیز انجام میگیرد،اگر زن عدّه باشد باید پس از پایان عده باشد نه در حال عده،همچنین در حالی که دیگری خواستگاری کرده نباید خواستگاری کند زیرا از این کار نهی شده است.
از جملۀ آداب ازدواج،خواندن خطبه پیش از نکاح و ضمیمه کردن حمد الهی به ایجاب و قبول است،به این ترتیب که تزویجکننده میگوید:سپاس خدای را و درود بر رسول خدا(ص)فلان دخترم را بر صداق معیّن به همسری تو در آوردم آنگاه همسر میگوید:سپاس خدای را و درود بر رسول خدا(ص)همسری او را با این صداق قبول کردم.و صداق باید معیّن و سبک باشد و گفتن حمد پیش از خطبه نیز مستحب است.
از جمله آداب ازدواج آن است که اگر زن دوشیزه است،وضع همسر به اطّلاع زن برسد که این برای سازش و الفت بهتر است؛از این رو نگاه کردن به زن پیش از ازدواج جائز است،زیرا این عمل میان آنها تقرب ایجاب میکند.
از جمله آداب ازدواج آن است که،علاوه بر دو شاهد،جمعی از مردمان صالح نیز حضور داشته باشند.و نیز از جمله آداب ازدواج آن است که هدف مرد از نکاح به پا داشتن سنّت،و نگهداشتن چشم از حرام،و کسب فرزند و سایر فوایدی باشد که ذکر کردیم و قصدش تنها هوای نفس و کامجویی نباشد که در این صورت عملش از اعمال دنیوی خواهد بود در صورتی که این نیّتها مانع کامجویی نیست،چه بسا حقی که مطابق هوای نفس است و محال نیست که انگیزۀ وی کامجویی و حق دینی هر دو باشد.
(1):نوع اول به خاطر حلال بودن و نوع دوّم برای زندگی خوب و فراهم آمدن مقاصد است.
(2) و موانع نکاح نوزده چیز است:
1-همسر دیگری باشد؛ 2-از همسر دیگر،عادت ماهیانه باشد؛چه عدّه وفات باشد،یا طلاق،وطی به شبهه و یا در حال استبراء مربوط به آمیزش از راه ملکیّت؛ 3-مرتد از دین باشد؛ 4-مجوسی باشد؛ میگویم:از نظر ما-شیعه-در ازدواج با زن مجوسی اختلاف است،به طوری که تفصیل آن خواهد آمد.
5- دوگانهپرست و یا زندیق (1)نبوده،زندیق یعنی کسی که به هیچ کتاب آسمانی و پیامبری منسوب نیست و نیز از جمله معتقدان به مذهب اشتراکی نباشد که ازدواج با هیچ یک از اینان جائز نیست همچنین هر معتقد به مذهب فاسدی که افراد معتقد بدان محکوم به کفرند.
6-اهل کتاب(یهودی یا نصرانی)باشد که پس از تحریف آن ادیان و یا بعد از بعثت پیامبر(ص)به آن دین گرویده باشد و با وجود آن از نژاد بنی اسرائیل هم نباشد.
بنابراین اگر این دو خصلت را نداشت ازدواجش روا نیست اما اگر تنها فاقد نسبت به بنی اسرائیل بود مورد اختلاف است.
میگویم:اما از نظر ما(شیعه)در ازدواج با زنان اهل کتاب به طور مطلق اختلاف است و مشهورترین قول در مورد عقد دائم حرمت و عدم جواز است امّا در عقد موقّت و
1) (2) این نام ابتدا به پیروان زند(شرح اوستا)و زردشتیان گفته میشد ولی بعدها آن را بر هر بیدینی اطلاق کردهاند.-م
ملک یمین و در مورد زن مجوسی،جواز است.روشنترین قول،در تمام این موارد به طور مطلق کراهت است،هر چند که در زن مجوسی این کراهت شدیدتر و در عقد دائم- به دلیل جمع بین روایات و نصوص-کراهت مؤکدتر است.
7-زن،برده باشد و همسرش آزاد و قادر بر ادارۀ زن آزاد باشد و یا آن که بیمی از سختی معیشت نداشته باشد؛ میگویم:دراینباره نیز،ما(شیعه)نظر مخالفی داریم و ازدواج کنیز به شرط حلال کردن از نظر ما جائز است،همان طوری که از اهل بیت(علیه السلام)در اخبار زیادی رسیده است،البته نه مهریه دارد و نه مدّت.در کتاب کافی از فضیل بن یسار نقل شده که گفت:
«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:فدایت شوم،بعضی از شیعیان از شما نقل کردهاند که شما فرمودهاید:هرگاه مردی کنیزش را حلال کند،ازدواج با او حلال است؟فرمود:
آری ای فضیل.
گفتم:پس چه میفرمایید دربارۀ مردی که کنیزی دارد گرانبها و آن دوشیزه است وی به برادر مسلمانش بجز آمیزش با او را حلال میکند،آیا او حق دارد همبستر شود؟ فرمود:خیر،بجز آنچه حلال کرده است او حق ندارد و اگر تنها بوسیدن او را اجازه داده باشد،جز آن حق را ندارد.» (1)8-تمام و یا مقداری از کنیز در ملک یمین مردی باشد که با او ازدواج میکند؛ 9-از خویشان نزدیک مرد یعنی از اصول و یا فروع او،و یا فروع درجۀ اول از اصول او و یا فرع اول از هر اصلی باشد که پس از آن نیز اصلی است.مقصود من از اصول؛مادران و مادربزرگهاست و از فروع اولاد و نوادگان است و غرض از فرع درجۀ اوّل اصول،خواهران و خواهرزادگان است،و فرع اول از هر اصلی که پس از آن نیز اصلی باشد،عمهها و خالههاست نه اولاد ایشان؛ 10-زنی که به خاطر شیر دادن حرام شده باشد،و هر زنی که به دلیل نسب از
1) (3) کافی،ج 5،ص 428.
اصول و فروع-چنان که گذشت-حرام است،از طریق شیر دادن نیز همان زن حرام میشود و لیکن علّت حرمت پنج نوبت شیر دادن است و کمتر از آن باعث حرمت نمیشود؛ میگویم:بلکه از نظر ما(شیعه)پانزده مرتبه به قول مشهور و یا یک شبانه روز متوالی شیر بخورد و غذای دیگر نخورد و یا به مقداری شیر بخورد که گوشت بروید و استخوان بچه استحکام گیرد.بیشتر علمای شیعه اتحاد صاحب شیر را به دلیل خبر صحیحی که از اهل بیت(علیه السلام)رسیده،شرط حرمت دانستهاند و این قول خلاف احتیاط است،و بعضی از فقها اولاد صاحب شیر را چه از طریق ولادت باشد و یا شیر دادن و اولاد زن شیردهنده را تنها از راه ولادت بر پدر شیرخواره حرام دانستهاند به دلیل اخبار صحیحی که از اهل بیت(علیه السلام) دراینباره رسیده است (1)و این قول مطابق احتیاط است؛ 11-زنی که به خاطر آن که مرد داماد او شده است حرام میشود،به این ترتیب که زوج دختر آن زن را به همسری گرفته و یا قبلا با نوۀ آن زن ازدواج کرده و یا آن که با یکی از آنها به شبهه در حال عقد،همبستر شده و یا آن که با مادر آنها و یا یکی از مادربزرگهایشان به وسیلۀ عقد و یا شبهۀ عقد همبستر شده باشد در این صورت به مجرد عقد کردن آن زن،مادران وی حرام میشوند ولی اولاد آنها حرام نمیشوند مگر به وسیلۀ همبستر شدن؛ میگویم:در مورد وطی به شبهه دیدگاه فقهای شیعه مختلف است و امّا در مورد زنا اگر عارضی باشد-مثل کسی که با زنی ازدواج کند سپس با مادر آن زن زنا کند-و زنش بر او حرام نمیشود،اما اگر قبلا با مادر زنا کرده بود،دختر بر او حرام میشود و نظیر همین است آنجایی که اگر مردی با پسربچهای لواط کند،بدون هیچ اختلاف نظری، مادر،دختر و خواهرش بر آن مرد حرام میشود،مگر آن که قبلا آنها را به عقد خود در آورده باشد،در آن صورت استصحاب حلیّت میشود،زیرا که حرام،حلال را حرام
1) (4) به کافی،ج 5،ص 440 و استبصار،ج 3،ص 192 و تهذیب،ج 2،ص 204 مراجعه کنید.
نمیکند،همان طوری که از اهل بیت(علیه السلام)رسیده است. (1)
12-زنی که قصد ازدواج با وی را دارد،زن پنجم باشد یعنی مرد چهار زن دیگر به ازدواج دائم و یا در عدۀ طلاق رجعی داشته باشد؛اما اگر یکی از زنان در عدۀ طلاق باین باشد،مانعی ندارد؛ 13-خواهر،یا عمه و یا خالۀ آن زن در ازدواج مرد باشد و ازدواج با وی باعث جمع با آنها شود و در مورد هر دو شخصی که بین آنها خویشاوندی است اگر یکی مرد و دیگری زن باشد ازدواج آن دو با یکدیگر جائز نیست.بنابراین جمع بین زن با هر یک از خواهر،عمه و خالهاش نیز جائز نیست؛ میگویم:از نظر ما(شیعه)در مورد عمه و خاله وقتی که بعد از ازدواج با دختر برادر و خواهر به ازدواج در آیند این قاعده،نقض میشود و همین طور به عکس،که از نظر ما اگر راضی باشند جائز است.
14-شوهر،زن خود را سه مرتبه قبلا طلاق داده باشد؛در این صورت تا همسر مرد دیگری نشده،و در ازدواج صحیحی با وی همبستر نشود،با شوهر اوّلی نمیتواند ازدواج کند؛ 15-زوج وی او را لعان کرده باشد که پس از لعان برای همیشه بر آن مرد حرام میشود؛ 16-زن در احرام حج یا عمره باشد و یا مرد محرم باشد عقد ازدواج صورت نمیگیرد،مگر پس از پایان یافتن احرام؛ 17-زن غیر دوشیزه نابالغ باشد،در این صورت ازدواج با وی درست نیست،مگر پس از بلوغ؛ میگویم:این مطلب در صورتی درست است که ولیّ نداشته باشد،اگر نه با اذن
1) (5) در کافی،ج 5،ص 415،تهذیب،ج 2،ص 208 و استبصار،ج 3،ص 167 از امام صادق(علیه السلام) روایت شده و ابن ماجه این حدیث را به شمارۀ 2015 از پیامبر(ص)نقل کرده است.
ولیّ ازدواج وی صحیح است و در اقدام حاکم به جای ولیّ نیز احتمال قوی بر جواز است.در روایت صحیحی از اهل بیت(علیه السلام)رسیده است:آن کسی که اختیار پیمان ازدواج به دست اوست ولیّ امر زن است (1)و حاکم ولیّ کسی است که سرپرست ندارد. (2)
18-زنی که یتیم است،ازدواجش درست نیست،مگر پس از آن که بالغ شود؛ میگویم:مطلب بالا عینا در اینجا نیز صادق است.
19-یکی از همسران پیامبر(ص)باشد،اعمّ از این که پیامبر(ص)با او همبستر نشده و از دنیا رفته باشد و یا با او همبستر شده باشد؛زیرا اینان مادران مؤمنیناند.البته چنین زنی در زمان ما وجود ندارد.اینها بودند موانعی که باعث حرمت میشد.
(1) و باید در مورد زن رعایت شود تا ازدواج دوام یابد و هدفهای آن کاملا بر آورده شود،هشت چیز است:دینداری،اخلاق، زیبایی،کمی مهریّه،زایا بودن،دوشیزگی و دارای نسب بودن و دیگر این که از خویشان نزدیک نباشد.
(2)این مسئله مهمی است و لازم است به آن توجّه شود، زیرا اگر زن در خویشتنداری و حفظ عفّت خود،دینداریاش سست باشد،همسرش را به چیزی نشمرد و او را در بین مردم روسیاه کند و دل او را با نخوت خود نگران کند و زندگی را بر او تیره گرداند.با این حال اگر شوهر،راه حمیّت و غیرت پیش گیرد،باید همیشه در گرفتاری و اندوه به سر برد و اگر بیتفاوت باشد نسبت به دین و ناموسش سهل انگار است و به کمحمیّتی و بیغیرتی متهم خواهد شد.اگر زن علاوه بر ناشایستگی زیبا هم باشد،گرفتاری بیشتر و سختتر خواهد شد،زیرا برای شوهر جدا شدن از او دشوار میشود و نمیتواند از او دل بکند و نمیتواند خطری که او را تهدید
میکند تحمل کند و همچون مردی خواهد بود که خدمت رسول خدا(ص)آمد،عرض کرد:«یا رسول الله!من زنی دارم که دست هیچ کسی را ردّ نمیکند.رسول خدا(ص) فرمود.طلاقش بده:عرض کرد:او را دوست میدارم.فرمود:نگهدارش.» (1)این که پیامبر (ص)دستور داده است تا آن زن را نگه دارد به این سبب بوده که مبادا اگر او را طلاق دهد،خود نیز به دنبال آن زن برود و او نیز به فساد مبتلا شود.این است که ادامۀ همسری او را با دلتنگیاش سزاوارتر برای دفع فساد دیده است و هرگاه زن با فساد دینی خود باعث از بین رفتن مال شوهر شود همواره زندگی همسرش را تیره خواهد کرد؛و اگر شوهر در برابر خلاف او خاموش باشد و اعتراض نکند،شریک جرم و مخالف این آیۀ شریفه خواهد بود:
قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً . (2)و اگر اعتراض کند و با او بستیزد و مانع شود؛ زندگیاش تلخ میشود،از این رو پیامبر(ص)بیشتر بر ازدواج با زن دیندار تأکید میکند و میفرماید:«با زن،به خاطر مال،جمال،فامیل و دینش ازدواج میکنند تو فقط با دیندار ازدواج کن.» (3)در حدیث دیگری گوید:«هر کس با زنی به خاطر مال و زیباییاش ازدواج کند،از مال و زیبایی او محروم خواهد بود و هر که با زنی به خاطر دینداریاش ازدواج کند، خداوند مال و جمال او را نصیب وی گرداند.» (4)پیامبر(ص)فرمود:«زنی را به خاطر زیباییاش تزویج نکنید،زیرا شاید زیبایی او
1) (8) این حدیث را نسائی در سنن،ج 6،ص 67،از حدیث ابن عباس نقل کرده است و ابن جوزی آن را از احادیث ساختگی شمرده،امّا شیخ نور الدین بن عبد الهادی سندی حنفی به او اعتراض کرده میگوید:رجال سند این حدیث همان رجال صحیح بخاری و صحیح مسلم است بنابراین نباید به حرف کسی که حکم به ساختگی این حدیث کرده است،توجه کرد.
2) (9) تحریم/6:خود و خانوادهتان را از آتش(دوزخ)نگاه دارید.
3) (10) این حدیث را مسلم در صحیح خود،ج 4،ص 175 و ابو داود در سنن،ج 1،ص 427 آوردهاند.
4) (11) کلینی این حدیث را در کافی،ج 5،ص 333 از قول امام صادق(علیه السلام)و طبرانی نظیر آن را با سند ضعیفی چنان که در مجمع الزوائد،ج 4،ص 254 آمده نقل کردهاند.
باعث هلاکت او شود،و به خاطر مالش تزویج نکنید که شاید باعث سرکشی او گردد، بلکه زن را به خاطر دینش به همسری بگیرید» (1)و تنها از این جهت بیشتر بر دیانت زن تأکید فرموده است که چنان زنی به دینداری مرد کمک میکند.اما اگر زن دیندار نباشد خود از دین روگردان است و باعث نابسامانی دین همسر نیز میشود.
(1) که خود اصل مهمّی است در کسب فراغت و کمک به دیانت شخص؛زیرا اگر زن سلیطه و بدزبان و بدخو و ناسپاس باشد،زیانش بیشتر از سودش خواهد بود و تحمّل بدزبانی زنان از موارد امتحان اولیای خداست.یکی از عربها میگوید:با شش زن ازدواج نکن:زنی که زیاد مینالد؛زنی که زیاد منّت میگذارد؛زنی که به مرد دیگری تمایل پیدا میکند؛زنی که به هر چیزی خیره میشود آن را میخواهد؛ زنی که زیاد آرایش میکند؛و زنی که به دیگران دهنکجی میکند و پرحرف است.
امّا«انّانه»زنی است که زیاد ناله و شکوه دارد و هر ساعت سرش را میبندد؛ بنابراین در ازدواج با زنی که زیاد مریض شود و یا خود را به مریضی بزند خیری نیست.
و«منّانه»زنی است که بر سر شوهرش منّت میگذارد و میگوید:به خاطر تو چنین و چنان کردم.
«حنّانه»زنی است که به همسر قبلی و یا بچههایی که از شوهر قبلیاش دارد علاقۀ زیاد نشان دهد؛از چنین زنی نیز باید اجتناب کرد.
و«حدّاقه»زنی است که به هر چیزی چشم میدوزد و هوس آن میکند و شوهرش را وامیدارد که آن را بخرد.
«برّاقه»احتمال دو معنی دارد:یکی زنی که سراسر روز به آرایش و زینت سر و صورتش میپردازد تا صورتش درخشندگی مصنوعی داشته باشد؛دیگر زنی که از خوردن غذا قهر میکند و به تنهایی غذا میخورد و در هر چیزی سهم خودش را جدا میکند.برّاقه لغت مردم یمن است که میگویند:«برقت المرأة و برق الصّبی الطّعام»؛
1) (12) این حدیث را ابن ماجه با عبارت دیگری به شمارۀ 1859 نقل کرده است.
وقتی که موقع غذا خوردن قهر کنند.
و«شدّاقه»زن پرحرف است که بیمهابا حرف میزند و به دیگران دهنکجی میکند.و مربوط به این است سخن پیامبر(ص)که میفرماید:«خداوند افراد یاوهگوی پرحرف را دشمن میدارد.» (1)آوردهاند که جهانگردی از قبیلۀ ازد به حضرت الیاس(علیه السلام)در ضمن سیر و گردشش برخورد کرد.الیاس(علیه السلام)او را به ازدواج امر و از مجرّد زیستن نهی کرد،سپس فرمود:با چهار دسته از زنان ازدواج نکن:مختلعه،مباریه،عاهره و ناشزه.اما مختلعه زنی است که هر ساعت بیدلیل طلاق میخواهد؛مباریه زنی است که به دیگران فخرفروشی و به وسایل دنیایی افتخار میکند؛عاهره زن فاسقی است که دوست و رفیق برای خود دارد؛ خدای تعالی فرموده است: وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ (2)و ناشزه زنی است که در رفتار و گفتار نسبت به همسرش برتری میجوید که از مصدر نشز به معنی زمین بلند گرفته شده است.
علی(علیه السلام)میفرمود:«بدترین خصلتهای مرد،بهترین خصلتهای زنان است و آنها عبارتند از:بخل،کبر و ترس،زیرا زن اگر بخیل باشد مال خود و همسرش را نگاه میدارد و اگر متکبر باشد،حاضر نمیشود با کسی سخن نرم و شائبه دار بزند و اگر ترسو باشد از همه چیز بیمناک بوده و از خانهاش بیرون نمیرود و از رفتن به جایی که در معرض تهمت باشد به خاطر ترس از شوهرش پرهیز میکند.» میگویم:در کتاب کافی از ابراهیم کرخی نقل شده که میگوید:خدمت امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:همسرم از دنیا رفته است در حالی که اخلاقش با من سازگار بود و تصمیم دارم ازدواج کنم.امام(علیه السلام)فرمود:«ببین به چه کسی علاقهمندی و چه کسی را شریک مال و محرم دین و اسرارت قرار میدهی.پس اگر ناچار به انتخاب همسری،با
دوشیزهای ازدواج کن که به نیکی و حسن خلق منسوب باشد و بدان که زنان،آن چنانند که این شاعر گفته است:
بدان که زنان به گونههای مختلف آفریده شدهاند:بعضی از زنان،غنیمت و برخی موجب خسارت و زیانند.بعضی چون هلال ماهند.وقتی که برای همسرشان تجلی میکنند و بعضی نیز ظلمت و تاریکی محضند،هر کس به زن خوبی دست یابد، سعادتمند است و هر کس از آن محروم باشد نمیتواند انتقام بگیرد.
آنان سه نوعاند:زنی که اولادآور و مهربان است،همسرش را در برابر مشکلات روزگار و در امور دنیا و آخرتش یاری میکند،نه آن که زمانه را در برابر شوهرش یاری کند؛زنی که نه اولادآور است و نه جمال و اخلاق دارد و نه شوهرش را در کار خیر یاری میکند؛و زنی که اهل سر و صدا و پررفتوآمد و عیبجوست،زیاد را اندک میشمرد و اندک را نمیپذیرد.» (1)از ابو عبد الله-امام صادق-(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«رسول خدا(ص)فرمود:
زنان چهار دستهاند:جامع مجمع،ربیع مربع،خرقاء مقمع و غلّ قمل.» (2)در تفسیر این حدیث گفتهاند:جامع مجمع یعنی پرخیر،عفیف و شوهر دار؛ ربیع و مربع زنی که یک بچه در بغل و یکی هم در شکم دارد؛خرقاء مقمع-و به روایتی کرب مقمع یعنی زنی که با شوهرش بدخویی کند و غلّ قمل،یعنی زنی که نزد شوهرش مانند پایبندی از پوست است که شپش در آن افتاده و آن را خورده باشد و نتواند هیچ چیز را از خود بر حذر دارد که این جمله ضرب المثلی است عربی. (3)
از ابو حمزه نقل کردهاند که میگوید:از جابر بن عبد الله شنیدم که میگفت:خدمت
1) (15) کافی،ج 5،ص 323.در بعضی نسخههای کتاب کافی و همین کتاب محجة البیضاء به جای «ولاّجه»در متن حدیث،«ولاّحه»با حای بدون نقطه آمده است یعنی زنی که شوهرش را وادار به کارهای طاقت فرسا و غیر قابل تحمل میکند.(مصحّح کتاب مینویسد:)این عبارت درستتر است.
2) (16) همان مأخذ،ص 324،شمارۀ 4.
3) (17) احتمالا کنایه از بیبندوباری و مدافع نبودن زن از حقوق شوهر و عفت خویش باشد.-م
پیامبر(ص)بودیم،فرمود:«بهترین زنان شما،زنی است که اولادآور،مهربان و پاکدامن، در میان فامیل محترم و در برابر همسرش افتاده و فروتن،نزد شوهر بیحجاب و در برابر دیگران پوشیده باشد؛زنی که از همسرش حرف شنوایی دارد و مطیع فرمان اوست؛ در هنگام خلوت با او در اختیار اوست و بمانند اظهار اشتیاق مرد،او اظهار نمیکند.آیا شما را از بدترین زنانتان آگاه نسازم،زنی که در بین خانوادهاش ذلیل و در برابر شوهرش بزرگمنش،نازا و کینهتوز است؛زنی که از کار زشت پرهیز ندارد؛به هنگام نبودن شوهر بیحجاب و در حضور او در حجاب است؛به حرف شوهر گوش نمیدهد و فرمان او را نمیبرد و هنگامی که همسرش با او خلوت کند از خواستۀ او سر باز زند چنانکه مرکب ناهموار از سوار شدن سر باز زند و هیچ عذری را از شوهر پذیرا نباشد و هیچ گناهی را بر او نبخشد.» (1)از ابو عبد الله(علیه السلام)است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:بهترین زنان شما زنی است که پاکدامن و در عین حال شهوتانگیز باشد.» (2)از ابو الحسن الرّضا(علیه السلام)نقل کردهاند:«امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:بهترین زنان شما خمس است.عرض کردند:یا امیر المؤمنین!خمس چگونه زنی است؟فرمود:زنی که متواضع،نرمخو و مطیع شوهر است؛موقعی که همسرش خشمگین شود،از چشم او دور نشود تا وقتی که او خشنود شود و در وقتی که شوهرش بیرون منزل است در نبودن او، حرمت او را حفظ کند که چنین زنی از جمله کارگزاران خداست و کارگزار الهی از رحمت خدا ناامید نمیشود.» (3)از ابو عبد الله(علیه السلام)است که فرمود:«بهترین زنان شما زنی است که خوشبو و آشپز خوبی باشد؛زنی که اگر بخشش کند در راه خیر بخشش کند و اگر چیزی ندهد باز هم درست عمل کرده است.چنین زنی کارگزاری از کارگزاران خداست و کارگزار الهی از
رحمت او ناامید نمیباشد.» (1)و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«همانا بهترین زنان زنی است که به هنگام خلوت با همسرش پوشش حیا را به دور افکند و چون با دیگران باشد سپر حیا را در پوشد.» (2)از پیامبر(ص)نقل شده است که فرمود:«بدترین زنان شما زن نازای آلوده،لجباز سرکشی است که در میان فامیلش زبون و در نزد خود بزرگمنش،در برابر شوهرش عفیف و در برابر دیگران بیعفت باشد.» (3)از امام صادق(علیه السلام)روایت است که فرمود:«از جمله دعاهای پیامبر(ص)این بود:
خدایا به تو پناه میبرم از دست زنی که پیش از وقت پیری مرا پیر کند.» (4)
(1)زیرا که بدان وسیله مرد از گرایش به دیگران محفوظ میماند،چه آن که بیشتر اوقات مرد به زن بدریخت بسنده نمیکند،چگونه اکتفا کند در صورتی که غالبا خوشخویی با زیبایی همراه است.
اما آنچه ما دربارۀ دینداری تأکید کردیم و گفتیم که با زن نباید برای زیباییاش ازدواج کرد،مانع از رعایت زیبایی نیست،بلکه آن مطالب منع از ازدواجی است که تنها به خاطر زیبایی زن با وجود فساد دینیاش باشد،زیرا بیشتر اوقات زیبایی تنها انگیزۀ ازدواج میشود و موضوع دینداری را بیاهمیّت میسازد و دلیل بر توجه به معنای زیبایی آن است که غالبا انس و محبّت بدان وسیله فراهم میآید و شرع مقدس نیز نسبت به رعایت عوامل انس و الفت دعوت کرده و به همین خاطر است که دیدن زن،پیش از عقد استحباب دارد.
پیامبر(ص)فرمود:«هرگاه محبّت زنی را خداوند به دل فردی از شما انداخت،
باید صورت آن زن را ببیند که این دیدن برای الفت ما بین آنها بهتر است.» (1)یعنی از این که روبرو شدن دو طرف باعث انس و الفت میگردد.در این حدیث کلمۀ«یؤدم»از ادمه به معنی پوست باطن در برابر بشره که به معنی پوست ظاهر است،برای مبالغۀ بیشتر در انس گرفتن آمده است.
پیامبر(ص)فرمود:«به راستی که در چشمان انصار چیزی است؛پس هرگاه کسی از شما خواست با زنان ایشان ازدواج کند باید به ایشان نگاه کند.» (2)بعضی گفتهاند:در چشمان ایشان ضعفی بوده است،و بعضی گفتهاند:چشمان آنها ریز بوده است.
بعضی از پرهیزگاران دخترانشان را به ازدواج کسی در نمیآوردند مگر پس از دیدن طرف؛به سبب آن که مبادا فریب بخورد.اعمش میگوید:هر ازدواجی که بدون دیدار باشد سرانجامش غم و گرفتاری است.بدیهی است که در نگاه کردن و دیدن،خلق و خو و دیانت و ثروت را نمیتوان دید بلکه از زشتی و زیبایی میتوان اطّلاع یافت و فریب خوردن هم در مورد جمال ممکن است و هم در مورد اخلاق.بنابراین مستحبّ است فریب خوردن دربارۀ جمال را با دیدن و دربارۀ خلق و خو را با وصف و تحقیق از اوصاف طرف از بین ببرند؛و باید،این کار پیش از ازدواج صورت پذیرد و اوصاف طرف را از کسی بپرسد که بصیر،راستگو و از ظاهر و باطن وی با خبر است و طرفدار او نباشد تا در تعریف از او زیاده روی کند و نسبت به او حسد هم نداشته باشد تا کوتاهی کند زیرا طبیعت آدمیان در مقدمات ازدواج و توصیف زنان مورد نکاح به افراط و تفریط مایل است و کمتر کسی پیدا میشود که در آن باره راست بگوید و به حقیقت و اعتدال اکتفا کند،بلکه بیشتر بر فریب و خلاف واقع استوار است.بنابراین برای کسی که میترسد به جای همسرش دل در گرو دیگران داشته باشد،احتیاط مهمّ است.اما کسی که
1) (25) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 1864 و 1865 نقل کرده و در آنجا به جای«اذا اوقع الله»، «اذا القی الله»آمده است.و بیهقی در سنن کبری،ج 8،ص 84 و 85 با کمی اختلاف آورده است.
2) (26) این حدیث را مسلم در صحیح خود،ج 4،ص 143 از قول ابو هریره نقل کرده است.و در بعضی نسخهها به جای«شیئا»کلمۀ«شینا»آمده است.
از همسر داشتن تنها اجرای سنّت و یا داشتن فرزند و یا ادارۀ منزل را میخواهد،اگر به زیبایی زن بیتوجه باشد،به پارسایی نزدیکتر است،زیرا زیبایی تا حدی مربوط به دنیاست،هر چند که در حق بعضی از اشخاص پشتوانۀ دینی میباشد.
ابو سلیمان دارانی میگوید:یکی از نشانههای پارسایی در دنیا ازدواج با دختر یتیم است.زیرا به سبب غذا و لباسی که به او میدهد،اجر میبرد و از طرفی چون چنین زنی به اندک چیزی قناعت میکند،کمخرج است؛در صورتی که اگر با دختر مردمان دنیادار ازدواج کند،چنین دختری خواستههای خودش را بر او تحمیل میکند و میگوید:چنین لباس و چنان غذا را برایم فراهم کن.البتّه این روش کسانی است که به قصد تمتّع ازدواج نکنند،اما کسانی که تا کامجویی نکنند نسبت به دینشان ایمن نیستند،باید به سراغ جمال و زیبایی بروند،زیرا کامیابی بهوسیله مباح دژی برای دین آدمی است.
بعضی گفتهاند:هرگاه زن،زیبا،خوشخوی،چشم و مو سیاه،فراخ چشم،سفید رنگ،دوستدار همسر و به غیر همسر خود بیاعتنا باشد،به صورت حور العین است، زیرا خدای تعالی در توصیف زنان بهشت،همین اوصاف را آورده و میفرماید: عُرُباً أَتْراباً (1)،«عروبة»یعنی زنی که عاشق همسر خویش و علاقمند به آمیزش با اوست و تمام لذتش به وسیلۀ او حاصل میشود،و حوراء یعنی سفید(مؤنث است)و حور به معنای سفید(برای مذکر).معنای دیگر«حوراء»،چشمی که بشدّت سفید باشد و مویی که بشدّت سیاه باشد؛عیناء یعنی زن درشت چشم.
پیامبر(ص)فرمود:«بهترین زنان شما زنی است که هرگاه همسرش به او نگاه کند باعث خوشحالی او شود و هرگاه دستوری دهد،اطاعت کند و اگر به جایی رود پشت سر او خود و مال شوهر را حفظ کند.» (2)البته موقعی که زن دوستدار همسر باشد،شوهر با نگاه کردن به او شادمان میشود.
(1)رسول خدا(ص)فرموده:«بهترین زنان شما زنی است که از همه زیباتر و از همه مهرش کمتر باشد.» (1)پیامبر خدا(ص)برای بعضی از زنان خود ده درهم مهریه قرار داد و نیز وسایل خانهاش که یک آسیای دستی و یک کوزه و بالشی از چرم بود و داخل بالش از لیف خرما پر شده بود؛برای یکی از زنانش دو پیمانه جو و برای دیگری دو پیمانه خرما و دو پیمانه آرد سبوس گرفته،ولیمه داد.در صورتی که اگر زیاد بودن مهریّۀ زنان،یک ارزش بود،پیامبر خدا(ص)پیش از دیگران این کار را کرده بود.در خبر است:«از برکات زن آن است که زود ازدواج کند و زود صاحب فرزند شود و مهرش کم باشد.» (2)رسول خدا(ص)فرمود:«بابرکتترین زنان آن زنی است که کمترین مهریه را داشته باشد.» (3)میگویم:مهر السّنه پانصد درهم است.
در کافی با اسناد صحیح به نقل از ابی عبد الله-امام صادق(علیه السلام)-آمده است که فرمود:«رسول خدا(ص)برای همسرانش دوازده اوقیه و نشّی تعیین کرد،هر اوقیه چهل درهم و هر نشّی نصف اوقیه یعنی بیست درهم است.که مجموع آن پانصد درهم میشود.پرسیدند با همین واحدهای وزنی که ما داریم؟فرمود:آری با همین واحدهای وزن.» (4)و نیز به اسناد خود از امام باقر(علیه السلام)نقل کرده است که فرمود:«رسول خدا(ص)مهر هیچ کدام از دختران خود را بیش از دوازده اوقیه و یک نشّ قرار نداد و هیچ یک از زنان
1) (29) به مأخذ این روایت دست نیافتم جز این که طبرانی از ابن عباس،از قول پیامبر(ص)نقل کرده است که فرمود:«بهترین زنان،زنی است که مهرش اندک باشد»و از عایشه به نقل از پیامبر(ص)آمده است«که میمنت زن در آن است که به سادگی خواستگاری کنند و مهریۀ او سبک و اولاد آوریش سهل باشد.» (مجمع الزوائد،ج 4،ص 281).
2) (30) این دو روایت در ذیل خبر قبلی گذشت و بیهقی روایت را چنین نقل کرده است:« پربرکتترین زنان زنی است که کمترین مهریّه را دارد.»
3) (31) این دو روایت در ذیل خبر قبلی گذشت و بیهقی روایت را چنین نقل کرده است:« پربرکتترین زنان زنی است که کمترین مهریّه را دارد.»
4) (32) کافی،ج 5،ص 376،شمارۀ 2.
خود را نیز به بیش از دوازده اوقیه و یک نشّ تزویج نکرد(اضافه کرد:)اوقیه چهل درهم و هر نشّی بیست درهم است.» (1)و به اسناد خود از حسین بن خالد نقل کرده،میگوید:«از ابو الحسن(علیه السلام)راجع به مهر السّنه پرسیدم که چگونه پانصد درهم میشود؟فرمود:خدای تعالی بر خود واجب کرده است که هیچ مؤمنی نیست که صد مرتبه اللّه اکبر و صد مرتبه سبحان اللّه،و صد مرتبه الحمد للّه و صد مرتبه لا إله إلاّ الله و صد مرتبه اللهمّ صل علی محمد و آل محمد بگوید و بعد بگوید:بار خدایا از حور العین به همسری من درآور!مگر این که،خداوند از حور العین به همسری او در آورده و مهریۀ او را این مبلغ قرار دهد.سپس خداوند به پیامبرش(ص)وحی فرمود که مهر السّنه زنان مؤمنه را پانصد درهم قرار دهد و رسول خدا(ص)نیز چنین کرد؛و هر مؤمنی که دختر برادر مؤمنش را خواستگاری کند و بگوید:پانصد درهم مهر اوست و او موافقت با تزویج وی نکند،در حقیقت او را عاق کرده است و او سزاوار است که خدای تعالی از حوریان به همسریش در نیاورد.» (2)از آن حضرت منقول است که فرمود:«مهریه همان است که مردم توافق کنند و یا دوازده اوقیه و یک نشّ و یا پانصد درهم است.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«علی(علیه السلام)وقتی با فاطمه ازدواج کرد،مهریهاش را یک جامۀ ساده و یک پیراهن و یک فرش از پوست گوسفند قرار داد.» (4)از ابو جعفر(علیه السلام)روایت شده است که فرمود:«مهریّۀ حضرت فاطمه(علیه السلام)یک جامۀ ساده و چادر پشمی سیاه و یک زره حطمی بود و فرش ایشان از پوست گوسفند بود که آن را روی زمین میانداختند و فرش میکردند و هم روی آن میخوابیدند،درود خدا بر ایشان باد.» (5)در روایت دیگری آمده است:«پیراهن حطمی معادل سی درهم است.» (6)
1) (33) کافی،ج 5،ص 376،شمارۀ 6،5 و 3.
2) (34) کافی،ج 5،ص 376،شمارۀ 6،5 و 3.
3) (35) کافی،ج 5،ص 376،شمارۀ 6،5 و 3.
4) (36) همان مأخذ،ص 377،شمارۀ 1 و 5.
5) (37) همان مأخذ،ص 377،شمارۀ 1 و 5.
6) (38) همان مأخذ،همان صفحه.زره حطمی زرهی بود که شمشیرها را میشکست و بعضی گفتهاند:یعنی زره پهن و سنگین و بقولی نوعی زره منسوب به تیرهای از قبیله عبد القیس که به حطمة بن محارب میرسند و ایشان زره ساز بودند که این قول درستتر است.
غزالی گوید:«همان طوری که زیاده روی در مهر از طرف زن کراهت دارد،از طرف شوهر نیز پرسش از ثروت زن،کراهت دارد.بنابراین سزاوار نیست که به طمع مال با زنی ازدواج کند و اگر چیزی از طرف شوهر هدیه دادند بر خانوادۀ زن لازم نیست در برابر آن بیشتر بدهند و همچنین اگر از طرف زن،به شوهر هدیهای دادند،باز همین طور.بنابراین نیت درخواست بیشتر نیّت فاسدی است،اما هدیه دادن دو طرف به یکدیگر عملی مستحبّ و باعث محبت است رسول خدا(ص)فرمود:«به یکدیگر هدیه دهید،تا میان شما محبت ایجاد شود.» (1)اما افزونطلبی در این آیۀ شریفه آمده است: وَ لا تَمْنُنْ تَسْتَکْثِرُ (2).یعنی به کسی چیزی مده برای این که بیشتر از آن را بطلبی،و نیز در این آیه: وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوالِ النّاسِ فَلا یَرْبُوا عِنْدَ اللّهِ . (3)زیرا ربا یعنی فزونی و به طور اجمال شامل هر نوع افزون طلبی است هر چند که در اموال ربوی هم نباشد.پس تمام اینها در ازدواج کراهت دارد و بدعت است و نظیر تجارت و قمار میباشد و با هدفهای ازدواج منافات دارد.
(1)بنابراین اگر به نازایی معروف است نباید با او ازدواج کرد.
پیامبر(ص)فرمود:«به شما توصیه میکنم با زنان اولادآور مهربان ازدواج کنید» (4)و اگر همسر نداشته و کسی خبر از عقیم بودنش ندارد باید تندرستی و جوانیاش مورد توجّه قرار گیرد،زیرا زن با وجود این دو صفت غالبا اولادآور است.
1) (39) این حدیث را کلینی در کافی،ج 5،ص 144 روایت کرده است.عراقی گوید:بخاری آن را در کتاب الادب المفرد و بیهقی از قول ابو هریره نقل کردهاند.
2) (40) مدّثر/6:(بر هر که احسان میکنی)منّت مگذار و عوض بیشتر نطلب.
3) (41) روم/38:آن سودی که شما به رسم ربا(هدیه)دادید تا بر اموال مردم رباخوار بیفزایید،در نزد خدا هرگز نیفزاید.
4) (42) این حدیث را نسائی در صحیح خود،ج 6،ص 65 و ابو داود در سنن،ج 1،ص 473 نقل کردهاند.
(1)پیامبر(ص)به جابر که با زن غیره باکره ازدواج کرده بود،فرمود:«چرا با زن باکره ازدواج نکردی تا او با تو،و تو با او ملاعبه کنی.» (1)باکره بودن سه فایده دارد:
اوّل،آن که همسرش را دوست دارد و با او انس میگیرد که این خود در معنای مودّت مؤثر است.پیامبر(ص)فرمود:«با زن مهربان ازدواج کنید»و طبیعت آدمیان بر انس با نخستین کسی که الفت میگیرد سرشته شده است و اما زنی که مردان را آزموده و با حالات مختلف سر و کار داشته است چه بسا به بعضی از اوصافی که مخالف با میل اوست راضی نباشد و باعث خشم شوهر گردد.
دوم،آن است که باعث کمال دوستی مرد نسبت به همسرش میگردد،زیرا طبع مرد از زنی که شخص دیگری با او تماس گرفته به نحوی متنفّر است و هر وقت این مطلب را به خاطر بیاورد بر طبعش سنگینی میکند و بعضی طبیعتها در این مورد حساسیّت بیشتری دارند.
سوّم،به همسر قبلی دلبستگی ندارد،در صورتی که معمولا علاقۀ شدید در مورد نخستین دوست صورت میگیرد.
(2)زیرا چنین خانوادهای دختران و پسران خود را با ادب تربیت میکند و اگر خانواده با ادب نباشد نمیتواند فرزند را خوب تربیت کند و با ادب بار آورد.از این رو،رسول خدا(ص)فرمود:
«بپرهیزید از خضراء دمن،پرسیدند:یا رسول الله!خضراء دمن چیست؟فرمود:زن زیبایی که از رویشگاه(خانوادۀ)بد،باشد.» (2)
1) (43) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 7،ص 6 و مسلم در صحیح،ج 4،ص 177 و ابن ماجه به شمارۀ 1860 نقل کردهاند.
2) (44) این حدیث را کلینی در کافی،ج 5،ص 332،به شمارۀ 4 نقل کرده است و جزری دربارۀ«ایّاکم و خضراء الدمن»میگوید:دمن جمع دمنه است و چیزی است که شتر و گوسفند با بول و فضولات خود، کود میدهد،یعنی در آغل حیوانات به وجود میآید،و چه بسا اتفاق میافتد که گیاهان زیبا و سر سبز در آنجا میروید.
و نیز فرمود:«برای نطفههایتان(همسری)گزینش کنید،زیرا رگ و ریشهها نقش دارند» (1)و بعضی به جای«دسّاس»کلمۀ«نزّاع»آوردهاند،یعنی دارای گرایش مختلف و رغبت خاصّ.
(1)زیرا که قرابت زیاد باعث کم شدن میل و شهوت میشود.پیامبر(ص)فرمود:«با خویشان نزدیک ازدواج نکنید که فرزند ضعیف و لاغر به دنیا میآید» (2)ناتوانی فرزند به خاطر آن است که خویشاوندی در کم کردن شهوت تأثیر دارد،زیرا شهوت از قوۀ احساس به وسیلۀ نگاه کردن و تماس گرفتن برانگیخته میشود و احساس نیز به وسیلۀ امر شگفت و تازه تقویت میشود،اما چیزی که مدتی در دیدگاه انسان بوده باعث میشود تا حس آدمی از ادراک کامل آن ناتوان گشته و کمتر تحت تأثیر آن قرار بگیرد و در نتیجه میل و کشش به آن بر انگیخته نشود.
این بود خصلتهای قابل توجه در زنان و نیز بر ولیّ دختر واجب است تا دربارۀ ویژگیهای مردان دقّت کند و به خاطر دخترش مواظب باشد تا مبادا او را به همسری مردان بدخو،یا بدقیافه،یا سست ایمان،یا مردی که در
1) (45) کلینی در کافی،ج 5،ص 332 نظیر این روایت را نقل کرده است.و در آنجا آمده است«ان الخال احد الضّجیعین»کنایه از این که دایی فرزند میتواند ملاک خلق و خوی وی باشد.ابن ماجه این حدیث را به شمارۀ 1968 بدون جمله«فانّ العرق دسّاس»نقل کرده است و ابو منصور دیلمی در کتاب مسند الفردوس از حدیث انس چنین روایت کرده:«تزوّجوا فی الحجر الصّالح فانّ العرق دسّاس»و ابو موسی مدینی در کتاب تضییع العمر و الایّام از قول ابن عمر چنین آورده است: و انظر فی ایّ نصاب تضع ولدک فان العرق دسّاس،این هر دو روایت به طوری که در المغنی آمده، ضعیف است.
2) (46) این روایت را در هیچ مأخذی نیافتم.
حق وی کوتاهی کند و یا از نظر خانوادگی همطراز او نباشد،در آورد.
پیامبر(ص)فرمود:ازدواج نوعی بردگی است،پس باید هر کسی توجّه کند که دخترش را در چه خانوادهای قرار میدهد» (1)و دربارۀ حقّ زن جانب احتیاط را باید گرفت،زیرا زن با ازدواج کردن حالت وابستگی پیدا میکند و راه نجات هم ندارد.
بنابراین شوهر در هر حال میتواند او را طلاق دهد[ولی از ناحیۀ زن چنین نیست؛]حال اگر ولی دختری فرزند خودش را به ستمگر،یا فاسق و یا بدعتگذار و یا میگساری تزویج کند،نسبت به دین خود جنایت کرده و به خاطر قطع رحم که به وسیلۀ انتخاب و گزینش نادرست مرتکب شده،خود را در معرض خشم خدا قرار داده است.پیامبر(ص) فرمود:«هر کس دخترش را به همسری مرد تبهکاری در آورد به یقین قطع رحم کرده است.» (2)
در آداب معاشرت و آنچه در دوام ازدواج دخالت دارد و زن و مرد
باید مراعات کنند.
(1)1-ولیمه 2-معاشرت 3-شوخی 4-سیاست 5-غیرت 6-هزینه 7-تعلیم
1) (47) عراقی میگوید:این روایت را ابو عمر توقانی در کتاب معاشرة الاهلین از قول عایشه و اسماء دختران ابو بکر نقل کرده است.بیهقی این روایت را به صورت مرفوعه نقل کرده در حالی که موقوفه بودن آن درستتر است.
2) (48) این حدیث را ابن حبان از قول انس جزو احادیث ضعیف آورده است در صورتی که-به طوری که در المغنی آمده است-همین حدیث را از قول شعبی با اسناد صحیح جزو روایات موثق نقل کرده است.
8-تقسیم 9-ادب کردن زن نافرمان 10-آمیزش 11-زایمان 12-جدایی به وسیلۀ طلاق.
(1)ولیمه مستحب است:«رسول خدا(ص)بر چهرۀ عبد الرحمن بن عوف اثر زردی مشاهده فرمود:پرسید:این زردی چیست؟عرض کرد:با زنی ازدواج کردم در برابر وزن هستۀ خرمایی از طلا؛رسول خدا(ص)فرمود:خداوند مبارک کند، ولیمه بده،هر چند به گوشت گوسفندی باشد.» (1)رسول خدا(ص)در ازدواج با صفیّه،با شربت و خرما ولیمه داد.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«غذا دادن در روز اول عروسی حق و روز دوم سنّت است امّا روز سوم سمعه (3)میباشد و هر که منظورش سمعه باشد،خداوند او را به هدفش که همان سمعه است برساند.» (4)این حدیث را به صورت مرفوع کسی جز زیاد بن عبد الله نقل نکرده و آن حدیث غریبی است.» میگویم:در کتاب کافی از قول یکی از راویان شیعه نقل شده که میگوید:
«حضرت ابو الحسن،موسی بن جعفر(علیه السلام)برای یکی از فرزندانش ولیمه داد؛سه روز به تمام مردم مدینه در مساجد و میان کوچهها با کاسههای بزرگ فالوده داد بعضی از مردم مدینه راجع به این کار عیبجویی کردند،به اطّلاع آن حضرت رسید،فرمود:
1) (1) این حدیث را بخاری در صحیح خود،ج 7،ص 30،و مسلم در صحیح،ج 4،ص 144 و نسایی در سنن،ج 6،ص 137 نقل کردهاند.
2) (2) این حدیث را ابن ماجه در سنن خود،به شمارۀ 1909 و ترمذی در سنن،ج 5،ص 3 روایت کردهاند.
3) (3) سمعه،یکی از صفات رذیله است که ریاکار عمل خود را به نحوی به گوش مردم میرساند.-م.
4) (4) این حدیث را ترمذی در سنن،ج 5،ص 4 کتاب خود آورده و میگوید:این حدیث جز از قول زیاد بن عبد الله از کس دیگری نقل نشده و پر از مطالب عجیب و باورنکردنی است،و ابن ماجه نیز این حدیث را با عبارت دیگری از قول ابو هریره به شمارۀ 1915 در کتاب خود نقل کرده است.
«خداوند به هیچ پیامبری از پیامبران خود چیزی نداده مگر این که به حضرت محمّد(ص)نظیر آن را داده،علاوه بر آن،آنچه به آنها نداده بود نیز به وی مرحمت کرد،به سلیمان(علیه السلام)فرمود: هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ (1).و به حضرت محمّد(ص)فرمود: ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (2)و (3)از ابو عبد الله-امام صادق(علیه السلام)-نقل شده است،فرمود:«دعوت به مهمانی جز در چهار مورد،پسندیده نیست:عروسی،مولود تازه،از سفر برگشتن و ختنه کردن کودک.» و از آن حضرت است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:ولیمه در چهار چیز است:عروسی،کسی مولودی را عقیقه کند و طعام دهد،ختنه کردن پسر بچّه و هنگامی که کسی از سفر بر میگردد،دوستانش را دعوت کند.» (4)در روایت دیگری
1) (5) ص/39:این بخشش ماست،اینک بیحساب به هر که میخواهی بده و یا نده.
2) (6) حشر/7:آنچه پیامبر دستور دهد(منع یا عطا کند)بگیرید و هر چه نهی کند واگذارید.
3) (7) این حدیث در کافی،ج 6،ص 281،آمده است،مؤلف-خدایش بیامرزد-در کتاب وافی میگوید:مقصود امام(علیه السلام)آن است که همان طور که خداوند به سلیمان(علیه السلام)گشایش و اختیار داد یعنی اختیار داشت از نعمتهای خدا داده،به دیگران بدهد و یا ندهد همچنین به حضرت محمّد(ص)وسعت و اختیار داده تا هر چه را بخواهد فرمان دهد،هر چند که هر دوی آنها مطابق وحی و الهام الهی عمل میکردند زیرا عمل ایشان منافاتی ندارد،چون ارادۀ ایشان در همه چیز ارادۀ خداست و نیز وحی به امر کلّی در حقیقت وحی به جزء جزء آن است،وانگهی اطعام امام(علیه السلام)به صورتی که ذکر شد از مواردی نبوده که پیامبر نهی کرده باشد،بنابراین عمل مباحی بوده و یا از جمله چیزهایی بوده که پیامبر آورده بوده است پس سنّت بوده و عیبی نداشته است.احتمال دارد که مقصود امام(علیه السلام)آن باشد که پیروی شما از ما و عمل بر طبق اوامر و نواهی ما همانند پیروی از پیامبر و عمل به اوامر و نواهی او بر شما واجب است و شما حق ندارید که از کارهای ما عیبجویی کنید،زیرا ما اوصیا و جانشینان او هستیم و ارادۀ ما همچون ارادۀ پیامبر در ارادۀ خدا مستهلک است،از این رو آن حضرت این مطلب را از باب تقیّه سر بسته و به طور اجمال فرموده است.
4) (8) کافی،ج 6،ص 281.
آمده است:«و یا در ساختن خانه و نظایر آن.» (1)از ابو ابراهیم-حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام)-نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)از خوردن ولیمهای که منحصر به ثروتمندان باشد و مستمندان دعوت نشوند، منع کرده است.» (2)از معاویة بن عمّار روایت شده است:«مردی خدمت امام صادق(علیه السلام)عرض کرد، من از غذای عروسی بویی استشمام میکنم که غذاهای دیگر آن بوی را ندارند؟امام(علیه السلام) در پاسخ فرمود:«هیچ عروسی نیست که بچه شتر و یا گاو و گوسفندی را سر ببرند،مگر این که خداوند فرشتهای را با قیراطی از مشک بهشتی میفرستد تا آن را به غذای ایشان مخلوط کند،پس آن بو از آن مشک به مشام میرسد.» (3)غزالی گوید:«مستحب است تبریک بگویند؛هر که بر تازهداماد وارد شود بگوید:
خداوند برای تو و بر تو مبارک کند و شما دو نفر را به خیر و نیکی برساند.و مستحبّ است که ازدواج آشکارا صورت گیرد،پیامبر(ص)فرمود:«فرق بین نکاح حلال و حرام به این است که در حلال دف و آواز در کار است.» (4)
(1) و از باب ترحّم به ایشان-به دلیل نارسا بودن عقل آنها- اذیت و آزار ایشان را تحمّل کردن؛خدای تعالی فرموده است: وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ (5).دربارۀ بزرگداشت حقوق زنان میفرماید: وَ أَخَذْنَ مِنْکُمْ مِیثاقاً غَلِیظاً (6).و نیز فرموده است: وَ الصّاحِبِ بِالْجَنْبِ (7).بعضی گفتهاند؛مقصود زن انسان
است.و آخرین چیزی که رسول خدا(ص)دربارۀ آن سفارش کرده،سه چیز است که دربارۀ آنها سخن میگفت تا زبان مبارکش بند آمد و کلامش شنیده نشد،میفرمود:
«نماز،نماز!و مبادا دربارۀ بردگانتان تکلیف طاقت فرسا بکنید،خدا را،خدا را دربارۀ زنان،که ایشان در دست شما اسیرند و آنها را با پیمان الهی گرفتهاید و با کلمۀ الهی آمیزش با ایشان را بر خود حلال کردهاید.» (1)پیامبر(ص)فرمود:«هر کس با بداخلاقی زنش بسازد خدا بهاندازۀ اجر و ثواب ایوب که در گرفتاری صبر کرد به او مرحمت کند و هر زنی که بداخلاقی شوهرش را تحمّل کند خداوند به او ثوابی مانند ثواب آسیه همسر فرعون بدهد.» (2)بدان که خوشرفتاری با زن تنها آن نیست که به او آزار نرسانند،بلکه اذیت و آزار او را تحمل کنند.و موقع سبک عقلی و خشم او شکیبا باشند.
انس میگوید:«رسول خدا(ص)از همه کس به زنان و کودکان مهربانتر بود.» (3)
(1) که این قبیل رفتار باعث دلشادی زنان میشود؛رسول خدا(ص)با زنان خود در رفتار و اخلاق در خور فهم و عقل آنان،با آنها برخورد میکرد.
پیامبر(ص)فرمود:«از همۀ مؤمنان آن کس ایمانش کاملتر است که با خانوادهاش خوشخوتر و مهربانتر باشد.» (4)پیامبر(ص)فرمود:«بهترین شما کسی است که به زنانش بیشتر نیکی کند و من از
1) (16) اول این حدیث را احمد بن حنبل از قول امّ سلمه در مسند،ج 6،ص 290 و ذیل آن را که در حدیث حجة الوداع آمده است ابن هشام در سیرۀ نبویّه،ج 2،ص 604 روایت کرده است.
2) (17) این حدیث را طبرسی در مکارم الاخلاق،ص 245،نقل کرده و در آنجا«ثواب آسیه بنت مزاحم» آمده است.
3) (18) در صحیح مسلم،ج 7،ص 76 آمده است:«کسی را مهربانتر از پیامبر(ص)به خانواده خود ندیدم» بغوی«کودکان»را نیز افزوده است.
4) (19) این حدیث را ترمذی در سنن،ج 5،ص 110 و بغوی نیز در کتاب مصابیح،ج 2،ص 36 نقل کرده و چنان که در مجمع الزوائد آمده احمد نیز آن را نقل کرده است.
همۀ شما با زنانم خوشرفتارترم.» (1)عمر با وجود خشونتش میگوید:سزاوار است که مرد در خانواده مانند کودکی باشد،اما وقتی که از شخصیّت او جستجو کنند مردانگی بیابند.لقمان میگفت:شایسته است که خردمند در میان خانوادهاش چون کودکی باشد،اما وقتی که بین مردم میآید، مرد و مردانه باشد.در خبر آمده است:«همانا خدای تعالی جعظری جوّاظ را دشمن میدارد.» (2)بعضی گفتهاند مقصود کسی است که بر خانواده سختگیر و در ذات خود متکبر است،و یکی از کسانی است که در آیۀ مبارکه آمده است: عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنِیمٍ (3)بعضی گفتهاند:عتلّ یعنی کسی که نسبت به خانوادهاش تندزبان و سختدل باشد.
پیامبر(ص)به جابر فرمود:«چرا با دوشیزهای ازدواج نکردی تا تو با او و او با تو ملاعبه کند.» (4)زن بادیهنشینی همسرش را که از دنیا رفته بود،توصیف میکرد و میگفت:به خدا سوگند وقتی که خانه میآمد خندان و در خارج منزل کمحرف و خاموش بود،هر چه مییافت میخورد و اگر چیزی نداشت از کسی درخواست نمیکرد.
1) (20) این حدیث را بزّاز به عبارت دیگر نقل کرده به طوری که در مجمع الزوائد،ج 4،ص 303 آمده در طریق این حدیث مصعب است که وی ضعیف میباشد.
2) (21) عراقی میگوید:این حدیث را ابو بکر بن لال در مکارم الاخلاق از قول ابو هریره به سند ضعیفی نقل کرده است.میگویم:سیوطی در درّ المنثور،ج 6،ص 252 از احمد و عبد بن حمید و ابن ابی حاتم و ابن مردویه و ابن عساکر از شهر بن حوشب نقل کرده میگوید:عبد الرحمن بن غنم از پیامبر(ص)نقل کرده فرمود:جوّاظ،جعظری و عتلّ زنیم وارد بهشت نمیشوند مردی از مسلمین پرسید:جوّاظ،جعظری و عتلّ زنیم کیستند؟رسول خدا(ص)فرمود:جوّاظ کسی است که جمع میکند و به کسی نمیدهد که مشمول سوره (معارج/16)آتش دوزخ بر او شعلهور است تا سر و صورت و اندامش را بسوزاند.اما جعظری کسی است که سخن درشت گوید،خدای تعالی فرموده است:«لطف خدا تو را با مردم مهربان کرد در صورتی که اگر تندخو و سختدل بودی مردم از اطراف تو پراکنده میشدند.»(آل عمران/159)،اما عتلّ زنیم،آدم تندخو،شکم گنده کسی که زیاد میخورد و میآشامد و به مردم ظلم و ستم فراوان روا میدارد.
3) (22) قلم/13:و با این همه خشن است و حرامزاده.
4) (23) این خبر چند بار قبلا ذکر شده است.
گسترش ندهد که باعث فساد اخلاق همسرش شود
(1) و به طور کلی شکوه و ابهتش را در نزد او از دست بدهد؛بلکه دراینباره اعتدال را رعایت کند و آنجا که خلاف شرعی ببیند نباید هیبت و شدّت خود را از دست بدهد و نباید راه کمک به کارهای ناپسند را به روی او بگشاید،بلکه هرگاه خلاف شرع و خلاف مروتی را از او دید اعتراض کند و خشمگین شود.پیامبر(ص)فرمود:«مرده باد کسی که بندۀ زنش باشد.» (1)پیامبر(ص)بدان سبب این جمله را فرموده است که مرد هرگاه در مورد خواستههای زن از او اطاعت کند در حقیقت او را پرستیده و خود به هلاکت افتاده است.خدای متعال او را صاحب اختیار زن قرار داده در صورتی که چنین مردی خودش را به دست خویش در اختیار زن گذاشته و درست قضیه را به عکس کرده و از شیطان پیروی کرده است،زیرا خداوند به نقل از شیطان گفته: وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ (2)چه آن که حق مرد آن است که متبوع باشد،نه تابع.خدای تعالی مردان را بالا دست زنان قرار داده و شوهر را آقا و سرور نامیده و میفرماید: وَ أَلْفَیا سَیِّدَها لَدَی الْبابِ (3)حال اگر سیّد و سرور مسخّر شود،نعمت الهی را تبدیل به کفران و ناسپاسی کرده است.هوای نفس زن همانند هوای نفس تو است،اگر اندکی لجام نفس خویش را رها کنی بیاختیار،چون مرکب سرکشی، تو را تا مسافت دوری ببرد و اگر لجام را مقداری سست کنی چندین ذراع تو را بکشد،اما اگر لجام را آنجا که باید بکشی سخت در دست گیری،در اختیار تو خواهد بود.
آسمانها و زمین به عدالت پابرجایند و هر چه از حدّ خود بگذرد به ضد خود مبدّل شود؛بنابراین سزاوار است که آدمی در مخالفت و موافقت با همسرش راه اعتدال در پیش گیرد و در تمام این موارد از حق پیروی کند تا از شرّ زنان در امان ماند،زیرا مکر ایشان بزرگ و شرّ ایشان فراگیر است و خلق و خوی آنان معتدل نمیشود مگر با نوعی
لطف و محبت آمیخته با سیاست.
از آن حضرت نقل است که میگوید:«رسول خدا(ص)فرمود:اهل نجات از مردان کم و از زنان کمترند.عرض کردند:چرا یا رسول الله؟فرمود:زیرا زنان به هنگام خشم چون کافران و به هنگام خوشنودی همانند مؤمنانند.» (1)در حدیث صحیح از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«در نزد رسول خدا(ص)سخن از زنان به میان آمد،فرمود:در کارهای خوب از ایشان فرمان نبرید تا شما را به بدی فرمان ندهند؛از زنان بد به خدا پناه ببرید و از خوبان ایشان نیز بر حذر باشید.» (2)و به همین مضمون از امیر المؤمنین(علیه السلام)نیز نقل شده است. (3)
در کافی با سندی که دارد،میگوید:«رسول خدا(ص)فرمود:اطاعت زن باعث پشیمانی است.» (4)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«زنهار از مشورت با زنان،زیرا در زنان ضعف، عجز و سستی وجود دارد.» (5)غزالی گوید:
«در وصیت لقمان به پسرش آمده است:پسر عزیزم!از زن بد بپرهیز زیرا زن بد، قبل از پیری تو را پیر میکند،و از زنان بد بترس زیرا آنها تو را به نیکی دعوت نمیکنند و از زنان خوب نیز بر حذر باش.» پیامبر(ص)فرمود:از سه مصیبت بزرگ به خدا پناه ببرید-از جمله فرمود-
1) (27) کافی،ج 5،ص 514،شمارۀ 1:معنای جمله آن است که زنان موقع خشم کافرند و جلو خشم خود را نمیتوانند بگیرند و خویشتندار نیستند سخنانی به زبان جاری میکنند که باعث کفر-اصطلاحی و یا به معنای نافرمانی-میشود.
2) (28) همان مأخذ،ص 516؛معنای«مخالفت در کارهای خوب»آن است که نوعی از کار نیک را به نوع دیگر تبدیل کنند و یا این که در امور مستحبی مخالفت کنند تا طمعش بریده شود،در این صورت ترک اولی شده است.
3) (29) به نهج البلاغه کلام امام(علیه السلام)؛پس از جنگ جمل در نکوهش زنان،به شمارۀ 78 مراجعه کنید.
4) (30) کافی،ج 5،ص 517.
5) (31) کافی،ج 5،ص 517.
زن بد،زیرا که پیش از پیری آدمی را پیر میکند،و در عبارت دیگر آمده است:«اگر بر او وارد شوی دشنامت دهد و اگر از نزد او غایب شوی به تو خیانت کند.» (1)پیامبر(ص)به یکی از زنانش فرمود:«شما همسران یوسف هستید» (2)یعنی اگر ابو بکر مانع از جلو افتادن شما در نماز شود بعضی از شما از حق به سمت هوای نفس متمایل خواهید شد.
میگویم:این حدیث دراینباره وارد شده که زنان پیامبر(ص)در نماز در جلو ابو بکر میایستادند،نه آن که ایشان را از نماز منع کند،همان طوری که در کتاب«ذکر الموت»-ان شاء الله-بیان این حدیث خواهد آمد.غزالی به خاطر تصدیق کسانی که به پیامبر خدا(ص)دروغ گفته و به او افترا زدهاند این حدیث را از معنای اصلیاش منحرف کرده است.
غزالی گوید:«خدای متعال موقعی که آنها راز پیامبر خدا(ص)را فاش کردند فرمود: إِنْ تَتُوبا إِلَی اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما (3)،یعنی دلهای شما متمایل شده است.
رسول خدا(ص)فرمود:«قومی که زمامدارشان زنی باشد رستگار نمیشوند» (4)بنابراین در وجود ایشان شر و ضعف است.علاج شر،سیاست و خشونت و علاج ضعف، مزاح و محبّت است.پس پزشک حاذق کسی است که به مقدار درد و متناسب با آن از عهدۀ معالجه برآید.مرد باتجربه باید نخست به اخلاق زن پی ببرد،سپس به اقتضای حال وی آن گونه که مصلحت است با او رفتار کند.
1) (32) عراقی گوید:این حدیث را دیلمی در مسند الفردوس از حدیث ابو هریره به سند ضعیفی نقل کرده است،و طبرانی به عبارت دیگری آن را از حدیث فضالة بن عبید چنین نقل کرده است:«سه چیز از مصائب است-از جمله نام برده است-زنی که اگر حاضر باشد تو را بیازارد و اگر از او دور باشی به تو خیانت کند.» سند این حدیث خوب است.
2) (33) این حدیث را مسلم در صحیح خود،ج 2،ص 23 و بخاری در،ج 1،ص 160 و اعلام الوری، ص 141 نقل کردهاند.
3) (34) تحریم/4:اگر شما دو تن توبه کنید،دلهای شما گرایش خواهد یافت.
4) (35) این حدیث را بیهقی در سنن کبری،ج 10،ص 118 به نقل از بخاری و احمد،در ج 5،ص 38، 43 و 45 و نسائی در سنن،ج 8،ص 228 و ترمذی در سنن،ج 9،ص 119 کتاب خود نقل کردهاند.
(1)به این ترتیب که نه از مقدّمات کارهایی که عواقب بیمناکی دارند غافل بماند و نه زیاد بدگمان و سختگیر و کنجکاو باشد«که رسول خدا(ص)از تجسّس اسرار زنان نهی فرموده»؛به عبارت دیگر«از سختگیری با زنان منع کرده است.» (1)رسول خدا(ص)وقتی که از مسافرت باز میگشت،پیش از ورود به مدینه،فرمود:
«شب هنگام بر زنان وارد نشوید.دو مرد بر خلاف دستور پیامبر به منزلشان رفتند و هر کدام چیزی دیدند که از آن کراهت داشتند.» (2)میگویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«کراهت دارد که مرد وقتی از سفر بر میگردد شب هنگام،تا صبح نشده بر خانوادهاش وارد شود.» (3)غزالی گوید:«در خبر مشهوری آمده است:زن همچون استخوان دنده است.اگر بخواهی آن را راست کنی میشکند،پس در همان حالت کجی از آن استفاده کن. (4)
این مطلب راجع به تهذیب اخلاق زن میباشد.» میگویم:این حدیث در کافی نیز به سندهای متعدّد نقل شده است. (5)
غزالی گوید:پیامبر(ص)فرموده است:«نوعی از غیرت وجود دارد که باعث خشم خدا و رسول خدا میشود و آن غیرت مرد نسبت به خانوادهاش در جایی است که هیچ زمینۀ شکی وجود ندارد.» (6)زیرا این نوع غیرت برخاسته از بدگمانی است که ما را از
1) (36) این حدیث را طبرانی در کتاب الاوسط از حدیث جابر چنین نقل کرده است:«پیامبر(ص)از پیگیری لغزشهای زنان نهی کرده است.»-(المغنی)و در کتاب الاحیاء آمده است:«از ورود ناگهانی بر زنان نهی فرموده است.»
2) (37) این حدیث را احمد از حدیث عبد الله بن عمر در ج 2،ص 104 از مسند خود نقل کرده است.
3) (38) کافی،ج 5،ص 499،شمارۀ 4.
4) (39) این حدیث را مسلم در ج 5،ص 178 کتاب خود نقل کرده است.
5) (40) کافی،ج 5،ص 513،باب مداراة الزّوجة.
6) (41) این حدیث را دارمی در ج 2،ص 149 کتاب خود و حاکم در مستدرک،ج 1،ص 418 و ابو داود و نسائی و احمد و طبرانی-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 4،ص 329 آمده-در کتب خود نقل کردهاند.
آن نهی کردهاند،خدای تعالی فرموده است: إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ (1)علی(علیه السلام)میفرماید:«نسبت به خانوادهات زیاد غیور مباش که با بدگمانیات او را متهم خواهی کرد.»اما غیرت در جای خود لازم و ضروری است و از آن ستایش کردهاند.
پیامبر(ص)فرموده است:«همانا خداوند غیور است و مؤمن نیز غیرتمند است و غیرت خدا آن است که مبادا مرد مؤمن مرتکب محرّمات الهی گردد.» (2)میگویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«خداوند تبارک و تعالی غیور است و غیرت را دوست میدارد و به دلیل غیور بودن خداست که کارهای زشت را چه آشکار و چه پنهان،حرام کرده است.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«هرگاه مردی بیغیرت باشد دلش واژگون گردد.» (4)امام صادق(علیه السلام)میگوید:«امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:ای مردم عراق!به من خبر دادند که زنان شما در بین راه مزاحم مردان میشوند،آیا خجالت نمیکشید؟» (5)در حدیث دیگری از امیر المؤمنین(علیه السلام)آمده است که فرمود:«آیا شرم نمیکنید و بر سر غیرت نمیآیید در حالی که زنان شما به بازار میآیند و مزاحم افراد بیدین میشوند؟» (6)از آن حضرت و از پدر بزرگوارش نقل کردهاند:«امیر المؤمنین-صلوات الله و سلامه علیه-در نامهای که به امام حسن(علیه السلام)نوشته،میفرماید:بپرهیز از اظهار غیرت نابجا به این ترتیب که زن بیگناهی را مورد سرزنش قرار دهی،در نتیجه او گناه را بزرگ شمرد و به سرزنش کردن تو بیاعتنا شود؛این عمل زنان درستکار را به نادرستی میکشاند؛پس کار آنان را استوار کن و اگر عیبی در آنها دیدی،عیب کوچک یا بزرگ
به شدت با آن برخورد کن.» (1)غزالی گوید:«راه پیشگیری از بدگمانی آن است که مردان نزد زن نیایند و زن نیز به بازار نرود.» رسول خدا(ص)به دخترش فاطمه(علیه السلام)فرمود:«برای زن چه چیز بهتر است؟ عرض کرد:این که نه او مردی را ببیند و نه مردی او را ببیند.پیامبر(ص)فاطمه را در آغوش گرفت و فرمود:فرزندانی هستند برخی از نسل برخی،و سخن او را تحسین کرد.» (2)اصحاب رسول خدا(ص)تمام سوراخها و روزنههای منزل را میبستند تا مبادا زنان،مردان را ببینند.
رسول خدا(ص)به زنان اجازه داد تا در مساجد حاضر شوند و فرمود:«کنیزان خدا را از حضور در مساجد خدا مانع نشوید.» (3)در صورتی که امروز حقّ آن است که از رفتن زنان بجز پیر زنان به مساجد جلوگیری کنند و در دوران صحابه نیز،منع زنان از مساجد کار خوبی شمرده میشد، میگفتند:اگر رسول خدا میدانست که به وسیلۀ زنان پس از آن حضرت چه اتفاقاتی میافتد هرآینه آنان را از رفتن به بیرون منزل مانع میشد.» میگویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است:«از آن حضرت دربارۀ بیرون رفتن زنان از خانهها در عید فطر و عید قربان پرسیدند،فرمود:نباید بیرون روند مگر پیر زنان با کفش.» (4)در روایت دیگری آمده است:«دربارۀ بیرون رفتن زنان در عید فطر و قربان و روز
1) (48) کافی،ج 5،ص 536.
2) (49) این حدیث را بزّاز و دار قطنی در افراد-به طوری که در المغنی آمده-از حدیث علی(علیه السلام)به سند ضعیف نقل کردهاند و ابو نعیم در حلیه از قول انس به عبارت دیگر روایت کرده است.
3) (50) به صحیح مسلم،ج 2،ص 32 و صحیح بخاری،ج 1،ص 207،باب خرج النساء الی المساجد مراجعه کنید.
4) (51) کافی،ج 5،ص 538.
جمعه پرسیدند،فرمود:نباید بیرون روند مگر زنان سالخورده.» (1)غزالی گوید:
(1)بنابراین سزاوار نیست که بر زنان در خرج دادن سخت بگیرد و نه هم زیاده روی کند،بلکه میانهرو باشد.خدای تعالی فرموده است: کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا (2)و نیز میفرماید: وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلی عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ . (3)
پیامبر میفرماید:«بهترین شما کسی است که با خانوادهاش بهترین رفتار را داشته باشد.» (4)پیامبر(ص)فرمود:«از چهار دینار که اوّلی به خانوادهات انفاق کنی،دومی در راه خدا بدهی،سومی در راه آزاد کردن بنده صرف کنی و چهارمی به مستمندان صدقه دهی،اجر و پاداش آن دیناری از همه بیشتر است که به خانوادهات انفاق کردهای.» (5)نقل کردهاند که حضرت علی(علیه السلام)چهار زن داشت؛برای هر کدام از آنها در هر چهار روز یک درهم گوشت میخرید.
لازم است که به زنش دستور دهد تا باقیماندۀ غذا و هر چه را که در صورت ماندن فاسد میشود به مستمندان صدقه دهد.این کمترین مرتبۀ کار خیر است،و بر زن لازم است که هر چند شوهر به صراحت اجازه نداده باشد،به مقتضای حال،آن کار را بکند.
سزاوار نیست که مرد در خوردن غذای خوب خود را بر دیگر اعضای خانواده مقدّم بدارد و از آن خوراکی به ایشان ندهد،چرا که این عمل باعث کینه میشود و از زندگی و معاشرت خوب بدور است.پس اگر نمیخواهد به آنان چیزی بدهد باید
به نحوی مخفیانه بخورد که خانوادهاش نفهمند و نباید نزد ایشان از طعامی که نمیخواهد به آنها بخوراند،تعریف کند و هنگام غذا خوردن تمام اعضای خانواده را بر سر سفره بنشاند که میگویند خداوند و فرشتگانش بر اهل آن خانهای درود میفرستند که با هم غذا میخورند.و مهمترین امر واجب بر مرد که باید در مخارج خانواده رعایت کند،آن است که خوراک از مال حلال تهیه کند و به خاطر آنها دست به درآمدهای حرام دراز نکند زیرا این عمل جنایت است نسبت به آنها نه مراعات حال ایشان.ما اخباری را که دراینباره وارد شده است در ذکر آفات نکاح،نقل کردیم.
بداند به او بیاموزد
(1) و احکام نماز و آنچه پس از انقضای زمان حیض،باید قضا کند(مثل روزه)و آنچه را قضا ندارد(مانند نماز)به او تعلیم دهد،زیرا شوهر مأمور است تا خود و خانوادهاش را از آتش دوزخ باز دارد: قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً. (1)بنابراین لازم است که مرد به همسرش عقاید اهل حق را تلقین کند و هر بدعتی را که به گوش او خورده از دل او خارج سازد و او را-در صورت سهل انگاری در امور دینی-از عذاب خدا بترساند و احکام لازم و ضروری حیض و نفاس را به وی بیاموزد چرا که تعلیم مسائل استحاضه به طول میانجامد.اما آنچه دربارۀ حیض لازم است به زن بیاموزند بیان نمازهایی است که باید بهجا آورد،زیرا به مجرد این که خون قطع شد اگر به مقدار طهارت و یک رکعت نماز وقت باقی است باید آن نماز را بهجا آورد،همچنین اگر به مقدار طهارت و خواندن نماز از اول وقت بگذرد و حایض شود،قضای آن نماز بر او واجب است.این مقدار کمترین حدّی است که باید زنان رعایت کنند.پس اگر مرد به همسرش تعلیم داد،زن حق ندارد که برای پرسش از علما از خانه بیرون رود؛همچنین اگر مرد مسائل را نداند و از طرف زن مسائل را از صاحب فتوا بپرسد و جواب را به زنش برساند باز هم حق بیرون شدن از خانه را ندارد.ولی اگر هیچ کدام از اینها نباشد،زن حق
1) (57) تحریم/6:خودتان را و اعضای خانوادهتان را از آتش دوزخ بازدارید.
دارد که برای پرسیدن مسألهاش از خانه بیرون رود،بلکه واجب است برود و مرد اگر مانع شود گنهکار است و هر وقت واجبات را آموخت حق ندارد بدون رضای شوهر به مجلس ذکر و یا برای آموختن مسائل بیشتر بیرون رود و هرگاه زن در حکمی از احکام حیض و استحاضه کوتاهی کند و مرد نیز به او تعلیم ندهد بلکه به همراه زن از خانه بیرون رود با وی در گناه شریک است.
کند
(1) و مبادا به یکی بیشتر از دیگران علاقه نشان دهد؛پس اگر به سفری رفت و خواست یکی از آنها را به همراه خود ببرد باید میان آنها قرعه بزند چرا که رسول خدا(ص)چنین میکرد. (1)و اگر شبی را که متعلّق به زنی است در حق وی ستم روا داشته و حقش را ضایع کرده است باید قضای آن را بهجا آورد زیرا قضای عمل بر او واجب است و در این مورد لازم است که مرد احکام تقسیم کردن شبها را بین همسرانش بداند و بیان آن به درازا میکشد.
پیامبر(ص)فرمود:«هر کس دو زن داشته باشد و به یکی بیشتر علاقهمند باشد-و به عبارت دیگر:بین آنها به عدالت رفتار نکند-روز قیامت در حالی بیاید که یک طرف طرف بدنش کج باشد.» (2)البته این عدالت مربوط میشود به دادن چیزی و بیتوته در شب امّا عدالت در دوست داشتن و آمیزش خارج از حد اختیار است.خدای متعال میفرماید: وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ (3):در علاقۀ نفسانی و گرایش قلبی هرگز نمیتوانید به عدالت رفتار کنید و این تفاوت،باعث تفاوت در آمیزش میشود.
1) (58) به صحیح بخاری،ج 7،ص 43 و سنن دارمی،ج 2،ص 144 و مسند احمد،ج 6،ص 114 مراجعه کنید.
2) (59) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 1،ص 492 و ابن ماجه به شمارۀ 1969 و ترمذی در سنن، ج 5،ص 80 و نسایی در سنن،ج 7،ص 63 کتاب خود نقل کردهاند.
3) (60) نساء/129:شما هرگز نمیتوانید میان زنان به عدالت رفتار کنید هر چند که حریص بر عدالت باشید.
رسول خدا(ص)همواره میان زنان خود در بخشش و بیتوته در شبها با عدالت رفتار میکرد و میگفت:«خدایا این تلاش و کوشش من است در مورد آنچه در اختیار من است امّا دربارۀ آنچه در اختیار تو است و من اختیاری ندارم،مرا توانی نیست.» (1)یعنی محبت از اختیار من خارج است.
هرگاه یکی از زنان یک شب خودش را به هوویش ببخشد و شوهر هم راضی باشد حق بیتوته برای هوو ثابت میشود.
(1) هرگاه بین زن و شوهر اختلافی پیش آید و سازش نکنند؛ اگر ناسازگاری از هر دو طرف و یا تنها از طرف مرد باشد و زن نتواند همسرش را به سازش بکشاند و مرد نیز قادر نباشد که اصلاح کند ناگزیر باید دو نفر از طرف مرد و زن انتخاب شوند تا بین آنها داوری کنند و سازش دهند که اگر آنها قصد اصلاح داشته باشند خداوند آنان را موفّق خواهد کرد.اما اگر نافرمانی تنها از طرف زن باشد،پس مردان بر زنان مسلّطند و آن مرد میتواند همسرش را ادب و به زور وادار به اطاعت کند،با وجود این باید به تدریج او را ادب کند به این ترتیب که نخست موعظه کند و بترساند و تهدید کند و اگر موفق نشد موقع خوابیدن در بستر بیاعتنایی کند و صورتش را برگرداند و یا جدا بخوابد و در حالی که خود در خانه است،از یک شب تا سه شب او را در خوابیدن تنها بگذارد،و اگر این هم مفید واقع نشد کتک نه چندان سختی بزند به طوری که او را برنجاند اما استخوانی نشکند و جایی از بدنش خونی نشود و حق ندارد به صورتش لطمهای بزند که از آن نهی شده است.
از رسول خدا(ص)پرسیدند:«حق زن بر همسرش چیست؟فرمود:وقت غذا، خوراک او را بدهد و به هنگام احتیاج به لباس،برای او لباس فراهم کند و با او تندی نکند و کتک نزند،مگر-در صورت ضرورت-تنبیه کم آزاری کند و جز در خانه از او
1) (61) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 1971 و ترمذی در سنن،ج 5،ص 80 و نسایی در سنن،ج 7، ص 64 کتاب خود نقل کردهاند.
جدا نشود.» (1)مرد،حق دارد که بر زنش خشم بگیرد و به خاطر کوتاهی در امری از امور دینی تا ده روز و تا یک ماه از او دوری کند.» میگویم:در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)رسیده است که فرمود:«زنی خدمت پیامبر(ص)آمد و از آن حضرت دربارۀ حق شوهر بر زن پرسید،پیامبر(ص)جواب داد.
سپس سؤال کرد:پس حق زن بر شوهر چیست؟فرمود:لباس برای پوشیدنش فراهم کند و وقت گرسنگی غذا دهد و اگر خطایی کرد ببخشد.آنگاه پرسید:آیا حق دیگری جز اینها بر شوهرش ندارد؟فرمود:نه،آن زن با شنیدن این کلمه گفت:نه به خدا سوگند من هرگز همسر انتخاب نمیکنم!این جمله را گفت و به راه افتاد.پیامبر(ص)فرمود:برگرد! آن زن برگشت،فرمود:خدای متعال میفرماید: وَ أَنْ یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ (2).
از آن حضرت دربارۀ حق زن بر شوهرش نقل شده است که فرمود:«مرد خوراک و لباس زنش را فراهم کند و با او تندی نکند که اگر این کارها را بکند به خدا قسم که حق زن را ادا کرده است.» (3)
طلاق
(1)باید توجه داشت که طلاق مباح است،لیکن در نزد خدا ناپسندترین مباحات است.البته وقتی مباح میشود که بیهوده باعث اذیت کسی نشود.بنابراین اگر زن را طلاق
1) (62) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 1،ص 494 با عبارت دیگر نقل کرده و به مصابیح السنّة بغوی، ج 2،ص 34 و 35 مراجعه کنید.
2) (63) کافی،ج 5،ص 511،آیۀ 60 از سورۀ نور:اگر پاکدامنی و تقوا پیشه کنند برای ایشان بهتر است.در تفسیر آیه گفتهاند:زنانی که از زایمان و عادت ماهیانه بازنشسته شدهاند و امید ازدواج ندارند،تقوا داشتن از طریق پوشیدن لباسهای گشاد،بهتر از نپوشیدن است هر چند که تکلیف از ایشان برداشته است.علی بن ابراهیم میگوید:یعنی نباید در انظار مردان ظاهر شوند علامۀ مجلسی پس از نقل این سخن در مرآة الکلام میگوید:احتمال دارد که مقصود از استعفاف بیرون نرفتن از منزل و در مجالس مردان حاضر نشدن و نگفتن سخنان ناروا باشد که برای آنها بهتر است،اما تفسیر استعفاف به ازدواج کردن-چنان که از ظاهر خبر بر میآید-با اول آیه نمیسازد،زیرا سخن دربارۀ زنانی است که از ازدواج ناامیدند.
3) (64) همان مأخذ،همان صفحه،شمارۀ حدیث 5.
داد در حقیقت او را آزرده است و آزردن دیگری مجاز نیست.مگر به دلیل جنایتی از جانب آن شخص و یا به مقتضای ضرورتی از طرف آزاردهنده.خدای متعال فرموده است: فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً (1)،یعنی در صدد بهانهجویی برای جدایی بر نیایید.
میگویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«چیزی نیست که خداوند حلال کرده باشد و به قدر طلاق در نزد او مبغوض باشد و خداوند دشمن میدارد کسانی را که زود طلاق میدهند و زود ازدواج میکنند.» (2)و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«خداوند خانهای را که در آن ولیمۀ عروسی داده شود،دوست میدارد و خانهای را که در آن طلاق دهند،دشمن میدارد و چیزی در نزد خدا مبغوضتر از طلاق نیست.» (3)غزالی گوید:«اگر زن را پدرش مجبور کند،باید مرد او را طلاق دهد،زیرا حق پدر مقدم است.لیکن پدر در صورتی میتواند او را مجبور به طلاق کند که هدف ناروایی نداشته باشد،امّا اگر زن شوهرش را بیازارد و به فامیل همسرش ناسزا گوید جنایتکار است همچنین وقتی که بدخو یا از نظر دینی فاسد باشد.» میگویم،کلینی از حضرت ابو جعفر(علیه السلام)نقل کرده است:«آن حضرت زنی داشت که مورد علاقهاش بود.روزی فرا رسید که او را طلاق داد و از این بابت غمگین شد.یکی از موالیانش عرض کرد:فدایت شوم چرا آن زن را طلاق دادید؟فرمود:من نام علی(علیه السلام) را بردم و او از آن حضرت عیبجویی کرد و بد گفت؛از این رو نخواستم که پارهای از آتش جهنم بر بدنم بچسبد!» (4)
از خطّاب بن سلمه نقل کردهاند که گفت:«خدمت حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) رسیدم در حالی که قصد داشتم از بداخلاقی زنم به آن بزرگوار شکایت کنم.قبل از این که من چیزی بگویم،فرمود:پدرم یک بار زن بداخلاقی را برای من تزویج کرده بود،من خدمت آن حضرت از بدخویی وی شکایت کردم،به من فرمود:چه چیز تو را مانع از جدایی او شده است؟خداوند این را به اختیار تو گذاشته است.پس من با خود گفتم:غم و اندوهم بر طرف شد.» (1)غزالی گوید:«اگر اذیّت از طرف شوهر باشد،زن حق دارد که مبلغی از مال خودش را بپردازد و برای مرد مکروه است که بیش از آنچه داده است از زن بگیرد،زیرا این عمل ظلم و تجاوز به حق زن و نوعی تجارت بر ناموس است.خدای متعال فرموده است: فَلا جُناحَ عَلَیْهِما فِیمَا افْتَدَتْ بِهِ (2).بنابراین پس گرفتن مبلغی که زن دریافت کرده و حتی کمتر از آن شایسته است.اگر زن از همسرش بدون هیچ آزار و اذیّتی درخواست طلاق کند،گنهکار است.رسول خدا(ص)فرموده است:«هر زنی که از همسرش بدون چیزی که باعث ناراحتی او شده باشد درخواست طلاق کند،بوی بهشت را استشمام نمیکند» (3)و در روایت دیگر:«بهشت بر او حرام است.» (4)پیامبر(ص)فرمود:«زنانی که مالی را به شوهر خود میبخشند تا طلاق بگیرند، منافقند.» (5)وانگهی شوهر باید چهار چیز را در طلاق دادن رعایت کند:
«اوّل،آن که زن را در زمان پاکی از عادت ماهیانه طلاق دهد که در آن زمان پاکی همبستر نشده باشد،زیرا طلاق در زمان حیض و پاکی که مجامعت صورت گرفته باشد
1) (69) کافی،ج 6،ص 55،باب تطلیق المرأة الغیر الموافقة.
2) (70) بقره/229:در آنچه زن به عوض خویش دهد،گناهی بر آنها نیست.
3) (71) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 1،ص 516 و ترمذی در سنن،ج 5،ص 162 و دارمی در سنن،ج 2،ص 162 از قول ثوبان نقل کردهاند.
4) (72) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 1،ص 516 و ترمذی در سنن،ج 5،ص 162 و دارمی در سنن،ج 2،ص 162 از قول ثوبان نقل کردهاند.
5) (73) این حدیث را نسائی در سنن،ج 6،ص 168 از قول ابو هریره و ترمذی در سنن،ج 5،ص 162 از قول ثوبان نقل کردهاند.
بدعت و حرام است،هر چند این طلاق انجام میگیرد به خاطر این که عدّۀ چنین طلاقی طولانی است.» میگویم:بلکه قول درست آن است که طلاق در چنین مواردی واقع نمیشود، چنان که علمای شیعه اتفاق نظر دارند،و روایات صریح از اهل بیت(علیه السلام) دراینباره رسیده است،مگر طلاق زن غیر مدخوله و بار دار و زنی که به حد حیض نرسیده و زنی که یائسه شده و از حدّ حیض گذشته و زنی که شوهرش ناپیداست و کسی از او خبر ندارد، طلاق این قبیل زنان به هر حال جائز است.
غزالی گوید:«دوم،آن که به یک طلاق اکتفا کند و بین سه طلاق در یک مجلس جمع نکند.» میگویم:از نظر ما(فقهای شیعه)این شرط بیمعنی است،زیرا اگر هزار طلاق هم در یک مجلس بدهد،جز یکی واقع نمیشود،به طوری که از اهل بیت(علیه السلام)وارد شده است؛بنابراین بهتر بود که به جای این شرط،وقوع طلاق در حضور دو شاهد عادل را میآورد،همان طوری که خدای تعالی فرموده است: وَ أَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْکُمْ (1)و دراینباره،بر خلاف قول عامه،نصوص و روایات زیادی از اهل بیت عصمت صلوات الله علیهم،رسیده است.
غزالی گوید:«سوم آن که در اقدام به طلاق،سخت نگیرد و سرزنش نکند بلکه مقداری نرمش به خرج دهد و مدارا کند و دل زنش را با دادن هدیهای بر خلاف میل قلبی و ناخواسته،به دست آورد به خاطر این که با رنج طلاق دل او را رنجانده است خدای تعالی میفرماید: وَ مَتِّعُوهُنَّ (2)و این دادن هدیه،در صورتی که مهریّه در اصل ازدواج نداده باشد،واجب است.
از آن حضرت نقل شده است که فرمود:سه کساند که دعای آنها به خودشان
برمیگردد:یکی از آنها مردی است که بر زنش نفرین میکند در حالی که نسبت به زنش ستم روا میدارد،گفته میشود:مگر ما امر آن زن را در اختیار تو قرار ندادیم؟» (1)غزالی گوید:«مقصود از این مطالب بیان آن است که طلاق امر مباحی است و خداوند متعال هم در جدایی و هم در ازدواج وعدۀ بینیازی داده و فرموده است:
وَ أَنْکِحُوا الْأَیامی مِنْکُمْ وَ الصّالِحِینَ مِنْ عِبادِکُمْ وَ إِمائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ (2)و فرموده است: وَ إِنْ یَتَفَرَّقا یُغْنِ اللّهُ کُلاًّ مِنْ سَعَتِهِ (3).
چهارم،راز زنش را نه در طلاق فاش کند و نه در ازدواج،زیرا دربارۀ فاش کردن راز زنان در خبر صحیح وعدۀ عذاب بزرگ داده شده است. (4)
از یکی از صالحان نقل شده است که میخواست زنش را طلاق دهد،پرسیدند چه چیز دل تو را نسبت به او بد کرد؟گفت:آدم عاقل،پرده از راز همسر خودش بر نمیدارد؛و پس از آن که او را طلاق داد،پرسیدند:چرا او را طلاق دادی؟در جواب گفت:مرا چه کار به زن دیگری؟! این بود مطالب مربوط به شوهر.
(1)به راستی نکاح نوعی بردگی است و زن بردۀ مرد است و باید از شوهر،هر چه بخواهد در تمام اموری که مربوط به زن است،اموری که مستلزم معصیت نباشد،بدون قید و شرط اطاعت کند.در بزرگداشت حقّ شوهر نسبت به زن،اخبار زیادی رسیده
1) (76) همان مأخذ،همان صفحه،شمارۀ 4.
2) (77) نور/32:زنان و مردان مجرد و غلامان و کنیزان شایسته خود را به همسری یکدیگر درآورید.اگر تنگدست باشند،خداوند از کرم خویش توانگرشان کند.
3) (78) نساء/130:و اگر با طلاق از یکدیگر جدا شوند،خداوند همه را از گشایش خویش بینیاز کند.
4) (79) مسلم،در صحیح خود،ج 4،ص 157 آورده است:«بزرگترین امانت روز قیامت در نزد خدا آن است که مرد راز خودش را به زن،و زن راز خودش را به مرد بگوید،آنگاه مرد،راز زنش را فاش کند.»
است.رسول خدا(ص)میفرماید:«هر زنی که از دنیا برود و همسرش از او خشنود باشد، وارد بهشت شود.» (1)و نیز آن حضرت میفرماید:«هرگاه زن پنج وقت نمازش را بخواند و روزۀ ماه رمضان را بگیرد و عفّت خود را حفظ و از همسرش اطاعت کند،به بهشت پروردگارش وارد میشود.» (2)در این روایت امام(علیه السلام)اطاعت شوهر را در ردیف واجبات اساسی اسلام آورده است.
میگویم:اخباری که غزالی در این باب نقل کرده،بیشترشان از طریق اهل بیت(علیه السلام)-با تفاوت در عبارت-نقل شده است و ما از کتابهای شیعه-رحمهم الله- به علاوۀ روایاتی که قریب به آنهاست،از قول ائمّه(علیه السلام)نقل میکنیم چون اعتماد به اینها بیشتر است.
میگوییم:در کافی از قول امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«مردی از انصار در زمان رسول خدا(ص)برای کار لازمی از خانه بیرون رفت و با زنش شرط کرد که تا برگردد حق ندارد از خانه بیرون رود،میگوید:پدر زن مریض شد،زن کسی را نزد رسول خدا(ص)فرستاد و گفت:همسرم از خانه بیرون رفته و از من پیمان گرفته است که تا بر میگردد از خانه بیرون نروم و اکنون پدرم مریض شده،اجازه میفرمایید از او عیادت کنم؟رسول خدا(ص)فرمود:خیر،در خانهات بنشین و از دستور شوهرت اطاعت کن.میگوید:بیماری پدرش شدّت یافت؛دوباره آن زن کسی را نزد پیامبر(ص)فرستاد و پرسید که اجازه میفرمایید،عیادت کنم؟فرمود:در خانهات بنشین و به دستور شوهرت عمل کن.میگوید:تا این که پدرش مرد،کسی را نزد پیامبر(ص) فرستاد که پدرم مرده است حال اجازه میدهی که بر او نماز بخوانم؟فرمود:خیر،در
خانهات بنشین و از شوهرت اطاعت کن.میگوید:آن مرد را دفن کردند،رسول خدا(ص)به آن زن پیغام داد که خداوند به خاطر اطاعت کردن از شوهرت تو و پدرت را آمرزید.» (1)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)برای زنان سخنرانی کرد و فرمود:ای تودۀ زنان،صدقه دهید هر چند از زر و زیورتان است،اگر چه یک خرما و یا نصف خرما باشد،زیرا بیشتر شما هیزم جهنّمید،به خاطر آن که زیاد نفرین میکنید و نسبت به همنشینتان ناسپاسید.زنی از قبیله بنی سلیم که زن عاقلی بود عرض کرد:یا رسول اللّه!مگر ما آن مادرانی نیستیم که حامله میشویم و پس از وضع حمل شیر میدهیم؟مگر این دختران ارزشمند و خواهران مهربان از ما نیستند؟رسول خدا(ص) فرمود:چرا شما زنان،مادرانی هستید که به فرزندان حامله میشوید و آنها را شیر میدهید و دلسوزی میکنید،اگر نبود رفتاری که زنان با شوهرانشان دارند،هرآینه هیچ زن نمازگزاری وارد آتش دوزخ نمیشد.» (2)غزالی دربارۀ جمله«و تکفرنّ العشیر»در حدیث امام(علیه السلام)میگوید:یعنی با همسری که معاشرت دارد،ناسپاسی میکند.
میگویم:از ابو جعفر(امام باقر(علیه السلام)است که فرمود:«روز عید قربان رسول خدا(ص)سوار بر شتر برهنهای بیرون شهر مدینه رفت و بر گروهی از زنان گذر کرد و ایستاد؛سپس فرمود:ای گروه زنان،صدقه بدهید و از شوهرانتان اطاعت کنید،زیرا اکثر شما در آتش دوزخید.وقتی که زنان این سخن را از پیامبر(ص)شنیدند،گریه کردند، سپس زنی از زنان رو به پیامبر(ص)کرد و گفت:یا رسول الله در آتش دوزخ با مردمان کافر خواهیم بود؟به خدا سوگند که ما کافر نیستیم تا از اهل آتش باشیم.رسول خدا(ص)در پاسخ آن زن فرمود:شما به حق شوهرانتان ناسپاسید.» (3)
در روایت صحیح از قول آن حضرت رسیده است که فرمود:«زنی خدمت پیامبر(ص)رسید،عرض کرد:یا رسول الله!حق شوهر بر زن چیست؟فرمود:آن است که از او اطاعت کند و نافرمانی نکند،و از خانه او چیزی بدون اجازه،صدقه ندهد و روزۀ مستحبی نگیرد مگر به اذن او،و به هنگام نیاز او را از وجود خویش متمتع کند،هر چند در پشت پالان شتری باشد و از خانهاش بدون اجازۀ او بیرون نرود،زیرا اگر بدون اذن او بیرون رود،فرشتگان آسمان و زمین و فرشتگان غضب و رحمت او را لعنت میکنند تا وقتی که به خانهاش برگردد.عرض کرد:یا رسول الله چه کسی بیش از همۀ مردم به گردن مرد حق دارد؟فرمود:پدرش.عرض کرد:چه کسی بیش از همه،بر زن حق دارد؟ فرمود:شوهرش...» از آن حضرت است که فرمود:هر زنی که شب را به صبح رساند در حالی که شوهرش بحق از او خشمگین باشد،نمازی از او پذیرفته نمیشود تا وقتی که شوهرش راضی شود و هر زنی که خودش را برای غیر شوهرش خوشبو کند،نمازی از او قبول نمیشود تا وقتی که غسل کند همان گونه که غسل جنابت میکند.» (1)در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«گروهی خدمت رسول خدا(ص)رسیدند و عرض کردند:یا رسول الله ما مردمانی را دیدیم که یکدیگر را سجده میکردند؛رسول خدا(ص)فرمود:اگر من بنا بود دستور دهم که کسی کس دیگری را سجده کند،هرآینه دستور میدادم که زن،شوهرش را سجده کند.» (2)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«زنی خدمت رسول خدا(ص)رسید و عرض کرد:شوهر چه حقی بر زنش دارد؟فرمود:نیاز او را بر آورده کند هر چند که پشت پالان شتر باشد و چیزی به کسی ندهد مگر به اذن او،و اگر بدون اجازۀ شوهر چیزی بدهد،گناهش به گردن او و اجر و پاداشش مال شوهر است.و دیگر این که شبی را به صبح نرساند در حالی که شوهرش از او خشمگین باشد...»
در روایتی آمده است:«باید زن برای شوهرش خود را به بهترین عطرها معطّر کند و بهترین لباسهایش را بپوشد و بهترین آرایشها را بکند و صبح و شام خودش را بر شوهرش،عرضه کند و حقوق شوهر بر زن بیشتر از اینهاست.» (1)از آن حضرت است:«زن بدون اجازۀ شوهرش،حق آزاد کردن برده،صدقه دادن، بخشیدن چیزی به کسی و نذر کردن از مال خودش ندارد مگر در مورد زکات و یا احسان به پدر و مادر و یا برای صلۀ رحم(که نیازی به اذن شوهر ندارد) (2).
غزالی گوید:«بنابراین حقوق مرد بر زنش بسیار است.و مهمترین آنها دو چیز است:یکی آن که خودش را حفظ کند و از نامحرم بپوشد و دیگر آن که بیش از حد نیاز درخواست نکند و از مصرف مالی که شوهر از راه حرام به دست آورد بپرهیزد.زنان قدیم همین روش را داشتند؛وقتی که مرد از منزلش بیرون میرفت،زن و دخترش به او میگفتند:مبادا کسب حرام کنی که ما بر گرسنگی و سختی صبر میکنیم امّا بر آتش دوزخ نمیتوانیم صبر کنیم.
مردی از پیشینیان عازم سفر شد،همسایهها راضی به مسافرت او نبودند به همسرش گفتند:با این که او برای تو خرجی نگذاشته است،چرا تو راضی شدی که او به سفر برود؟زن گفت:از زمانی که من او را شناختهام او روزی خوار بوده است،نه روزیدهنده ولی من پروردگار روزیدهندهای دارم؛اکنون روزی خوار میرود اما روزیدهنده میماند.
رابعه دختر اسماعیل به احمد بن ابی الحواری پیشنهاد ازدواج داد امّا احمد به خاطر عبادتی که داشت راضی نشد و به او گفت:به خدا قسم که من به دلیل گرفتاری به حال خودم میلی به زنان ندارم.رابعه در جواب گفت:به خدا سوگند که من به خودم مشغولترم تا شما و تمایلی هم به ازدواج ندارم،اما از همسر قبلیام به من مال زیادی به ارث رسیده
است میخواستم آنها را بین برادران تو تقسیم کنم و به وسیلۀ تو افراد شایسته را شناسایی کنم و آن راهی به سوی خدا باشد.احمد گفت:مگر استادم اجازه دهد.به ابو سلیمان دارانی مراجعه کرد که او را از ازدواج منع میکرد و میگفت:هر کس از یاران ما ازدواج کرد اوضاعش دگرگون شد.دارانی وقتی که سخنان رابعه را از احمد شنید،گفت:با او ازدواج کن،که او ولیّ خدای سبحان است و این سخن او،کلام صدّیقین است.احمد میگوید:من با رابعه ازدواج کردم و در میان خانۀ ما یک پایۀ گچی بود،این پایه از آب دست کسانی که پس از خوردن غذا دستشان را روی آن میشستند و با عجله میخواستند بیرون روند،و نیز از آب دست کسانی که دستشان را با اشنان میشستند،از بین رفت.
احمد گفت:بعد از او من با سه زن ازدواج کردم و او بهترین غذاها را به ما میخورانید و مرا معطّر میکرد و میگفت:برو با نشاط و قوّت به همسرانت برس و این رابعه در میان مردم شام،نظیر رابعۀ عدویه در بین مردم بصره بود.
از جمله واجباتی که بر عهدۀ زن است،آن است که در مال شوهر ولخرجی نکند بلکه از آن نگهداری کند؛رسول خدا(ص)فرمود:«برای زن حلال نیست که از خانۀ شوهر بدون اجازۀ او اطعام کند مگر خرمایی را که میترسد،فاسد شود.بنابراین اگر با رضایت شوهر اطعام کند،اجر و پاداشی همانند او دارد و اگر بدون اجازۀ او اطعام کند، اجر و پاداشش مال شوهر و گناهش به گردن او خواهد بود.» (1)
1) (89) مسلم در صحیح،ج 3،ص 90 و ابو داود در سنن،ج 1،ص 392 این حدیث را از حدیث عایشه نقل کردهاند:«هرگاه زنی از خانۀ شوهرش بدون ایجاد مفسده،چیزی را انفاق کند،اجر انفاق از او و اجر کسب آن مال از آن شوهر خواهد بود...»و در سنن ابی داود،ج 1،ص 392 از قول سعد آمده،میگوید:وقتی که زنان با رسول خدا(ص)بیعت کردند زن مجلّلهای از زنان قبیلۀ مضر برخاست و عرض کرد:یا نبیالله !ما زنان که از مال پدران و فرزندانمان(از مال شوهرمان)میخوریم و سربار آنان هستیم(ابو داود میگوید:به نظر من در این حدیث،و شوهرانمان بوده است)آیا از اموال ایشان چه چیزهایی بر ما حلال است؟پیامبر(ص) فرمود:چیزهای تازه را هم میتوانید بخورید و هم به دیگران هدیه کنید».ابو داود میگوید:کلمه«رطب»به فتح راء و سکون طاء شامل نان،سبزی و خرماست.در سنن کبرای بیهقی،ج 4،ص 194 از لیث بن ابی سلیم از قول عطا به نقل از ابن عمر از پیامبر(ص)در حق مرد بر زنش آمده،میگوید:«زن حق ندارد چیزی بدون اجازه او بدهد،اگر داد اجرش مال شوهر و گناهش به گردن اوست.»
از جمله حقوق زن بر پدر و مادر آن است که به او حسن معاشرت و آداب زندگی با شوهر را بیاموزند همان گونه که در روایت آمده است اسماء بن خارجۀ فزاری موقع ازدواج دخترش به او گفت:تو از لانهای که در آن زندگی میکردی بیرون شدی و به جانب بستری میروی که آشنا نبودی و به سوی همدمی میروی که با او انس نداشتی.تو در برابر او زمین باش و او برای تو آسمان؛تو برای او گهواره و او برای تو تکیهگاه باشد؛ تو برای او کنیز باش تا او هم غلام تو باشد؛زیاد خودت را به او نچسبان تا بر تو خشم نگیرد و آن قدر فاصله نگیر تا فراموشت کند.اما اگر او به تو نزدیک شد تو هم نزدیک شو و اگر فاصله گرفت تو نیز از او فاصله بگیر؛قوای بویای،شنوایی و بیناییاش را پاس دار که جز بوی خوش از تو استشمام نکند و جز خوبی از تو خشنود و جز به زیبایی زیبایی تو را نبیند.
مردی به همسرش میگفت:
نسبت به من عفو و چشمپوشی داشته باش تا مورد محبت و علاقۀ دائمی من باشی و هنگامی که خشمگینم در موقع قهر و سلطۀ من حرف نزن،و یکباره چنان که دف را به صدا میآوری مرا به صدا در نیاور،زیرا که تو بیخبری از حال کسی که دور افتاده است!همانا من دیدهام که محبت و دوستی وقتی که با اذیت و آزار در قلب جمع شوند، محبت درنگ نکرده،از میان میرود و چنان از بین میرود که دوباره نمیتوانی آن را بازگردانی،چنان که شکاف موجود در سنگ سخت ممکن نیست دوباره به هم بیاید و درست شود. (1)
سخن کامل و جامع دربارۀ وظیفه و ادب زن بدون طول و تفصیل آن است که در میان خانه بنشیند و سرگرم کار(کنار دوک و چرخ ریسندگی خود)باشد،زیاد بالا نرود و با همسایهها کم حرف بزند و جز در موارد ضروری به خانۀ آنها نرود و در حضور و
1) (90) در کتاب احیاء العلوم،بعد از شعر دوم،این بیت را افزوده است:«مبادا زیاد گله و شکوه کنی که بیتأثیر شده و از بین میرود و از دلم مهر و محبّت تو بیرون رود چرا که دلها دگرگون میشوند.»و شعر آخر را در آنجا نیاورده است.
غیاب شوهر،او را پاس بدارد و در تمام کارهایش در پی خوشحالی و مسرّت همسرش باشد،در مورد عفّت خود و مال شوهر به او خیانت نکند و از خانه بیرون نرود،و اگر رفت به صورت پوشیده در هیئتی که جلب توجه نکند،در پی جاهای خلوت بوده باشد نه خیابانها و بازارها مبادا بیگانهای صدای او را بشنود و یا شخصا او را بشناسد،در موارد نیاز مبادا به دوست شوهرش،خود را معرفی کند،بلکه به هر کسی که گمان میکند او را میشناسد،خود را ناشناخته بگیرد؛همّتش اصلاح امور خویش و تدبیر منزل باشد؛به روزه و نمازش توجه کند؛وقتی که دوست همسرش در منزل را زد و اجازۀ ورود خواست،در صورتی که شوهرش در خانه نیست حق ندارد چیزی از او بپرسد و به خاطر حمیت نسبت به خود و شوهرش نباید با او گفتگو کند و به آنچه خداوند روزی کرده، نسبت به همسرش قانع باشد و حق شوهرش را بر حق خود و سایر خویشاوندان مقدّم بدارد،همیشه تمیز و پاکیزه و در هر حال آمادۀ بهرهبرداری باشد که اگر شوهرش خواست،برخوردار شود؛به فرزندانش دلسوز باشد و به لباس آنها توجه کند،زبانش را از دشنام به فرزندان و برگرداندن حرف شوهر نگه دارد،پیامبر(ص)فرموده است:«من با زن گندمگون که علاقمند به فرزندان باشد مانند این دو(در حالی که انگشتانش را به هم متصل کرده بود)هستیم،یعنی زنی که از شوهر بیوه شده و به خاطر دخترانش بیوه مانده تا آنها همسر گزیده و جدا شده و یا مردهاند.» (1)از جمله آداب زن آن است که هر چه میتواند در منزل خدمت کند و به زیبایی و جمال خودش به شوهر فخرفروشی نکند و شوهرش را به خاطر زشتی سرزنش ننماید.
آوردهاند که اصمعی میگوید:وارد بادیه شدم دیدم،زنی از زیباترین زنان،همسر مردی از بدشکلترین مردان است،گفتم:آیا راضی هستی که همسر چنین مردی باشی؟ گفت:خاموش باش حرف نادرستی زدی،شاید او بین خود و خدایش بهترین کس باشد
1) (91) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 2،ص 631 از حدیث عوف بن مالک اشجعی به سند ضعیفی نقل کرده است.
شاید من بین خود و آفریدگار خودم بد عمل کرده باشم خداوند همسری او را مجازات من قرار داده باشد و آیا من نباید راضی به رضای خدا باشم؟به این ترتیب مرا خاموش کرد.
از جمله آداب زن،آن است که همواره در صلاح و آراستگی باشد،در نبودن شوهرش گرفته و در وقت حضور همسر به شوخی و گشادهرویی و اسباب و عوامل لذّت روآورد،و سزاوار است که هیچگاه شوهرش را نیازارد.از پیامبر(ص)نقل شده است:
«هیچ زنی در دنیا همسرش را نمیآزارد مگر این که همسر حور العین وی میگوید:خدا تو را بکشد او را میازار او اکنون نزد تو غریب است و نزدیک است که از تو جدا شود و نزد ما بیاید.» (1)از جمله حقوق نکاح که بر زن واجب است آن است که وقتی شوهرش از دنیا رفت چهار ماه و ده روز عدّه نگاه دارد،و منتظر بماند و برای او سوگوار باشد به این ترتیب که در این مدت از بوی خوش و زر و زیور اجتناب کند و بیش از این عزادار نماند.زینب دختر ام سلمه میگوید:بر ام حبیبه همسر پیامبر(ص)وقتی که پدرش ابو سفیان بن حرب مرده بود،وارد شدم،عطری طلبید که در آن مقداری خلوق (2)و یا چیز دیگری بود،کنیزی بر بدن او مالید و بعد مقداری به گونههایش زد،آنگاه گفت:به خدا سوگند من به بوی خوش نیازی ندارم جز این که از رسول خدا(ص)شنیدم که میفرمود:
«روا نیست برای زنی که به خدا و روز جزا ایمان دارد،بیش از سه روز برای مرده عزادار باشد مگر برای شوهر که چهار ماه و ده روز باید سیاه بپوشد» (3)و باید تا آخر عده ساکن خانه باشد و حق ندارد به نزد فامیلش منتقل شود و جز در موارد ضروری بیرون نرود.
این است پایان کتاب آداب نکاح از محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء و به دنبال آن ان شاء اللّه کتاب کسب و معاش میآید و الحمد اللّه اوّلا و آخرا.
1) (28) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 2014 و ترمذی در سنن،ج 5،ص 122 کتاب خود نقل کرده و میگوید:این حدیث حسن اما غریب است.
2) (29) نوعی عطر که مخلوطی از مواد،مختلف است و عمده اجزای آن زعفران میباشد.
3) (30) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 2،ص 94 و مسلم در صحیح،ج 4،ص 202 و ابو داود در سنن،ج 1،ص 535 نقل کردهاند.
(1)این سومین کتاب پیرامون بخش عادات از محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است بسم اللّه الرحمن الرحیم سپاس خدای را؛او را سپاس میگوییم همچون سپاس گفتن انسان موحّد که در توحید او جز پادشاه حقیقی،همه چیز محو و متلاشی است و او را به بزرگی میستاییم همچون ستایش کسی که بوضوح میگوید:همه چیز بجز خدای تعالی بیهوده و پوچ است و باکی هم ندارد؛به راستی که تمام موجودات آسمانها و زمین هرگز مگس و پروانهای را نیافریدهاند هر چند که همه با هم برای چنین کاری همدست شوند و او را سپاس میگوییم،زیرا که او آسمان را چون سقفی برای بندگانش برافراشته و زمین را چون بساط و فرشی برای ایشان مهیّا کرده است و شب را بر روز پوشانده،پس شب را پوشش و روز را وسیلۀ زندگی قرار داده است تا در جستجوی احسان او پراکنده شوند و برای رفع نیازها بهپاخیزند؛و بر پیامبر خدا(ص)که مؤمنان با لبتشنه بر حوض (کوثر)او وارد میشوند و سیراب از آن خارج میگردند و بر خاندان و اصحابش درود میفرستیم،آن اصحابی که در راه نصرت دین وی کمر بسته بودند و هیچگاه اظهار
گرفتگی و خستگی نکردند و سلام فراوان ابلاغ میکنیم.
باری خداوند یکتای بخشنده،ربّ الارباب و مسبّب اسباب،آخرت را سرای پاداش و کیفر و دنیا را سرای اندوه و دلهره و کوشش و اکتساب قرار داده است و تلاش و کوشش در دنیا محدود به معاد بدون معاش نیست بلکه معاش وسیله و کمکی است برای معاد.بنابراین دنیا کشتزار آخرت و راه رسیدن به معاد است.در این مورد مردم سه دستهاند:
1-فردی که معاش او را از معادش بازداشته و او از جملۀ هالکان است.
2-کسی که معادش او را از معاش بازداشته و او از جملۀ سبقتگیرندگان و رستگاران است.
3-کسی که به اعتدال نزدیکتر است؛چنین شخصی به امر معاش به خاطر معادش مشغول شده و از جملۀ مقتصدان است و هرگز به مقام و مرتبۀ اقتصاد نمیرسد کسی که در کسب معاش راه صحیح را نپیماید و ملازم تقوا نباشد و تا وقتی که در کسب معیشت مؤدّب به آداب شریعت نباشد،هرگز از راه طلب دنیا نمیتواند وسیلهای برای آخرت فراهم کند.
اینک آداب تجارت و صنعت و انواع کسب و راه و روش اشتغال به کار را مطرح میکنیم و در پنج باب آنها را شرح میدهیم:باب اول در فضیلت کسب و تشویق به آن.
باب دوم دربارۀ علم و آگاهی به درستی خریدوفروش و معاملات.باب سوم راجع به بیان عدالت در معامله.باب چهارم راجع به بیان احسان در معامله.باب پنجم دربارۀ دلسوزی بازرگان نسبت به دینش.
در فضیلت کسب و تشویق به آن
(1)اما از قرآن مجید،قول خدای تعالی: وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً (1)که خدا این آیه را از باب امتنان و قدردانی ذکر کرده است.
و فرموده است: وَ جَعَلْنا لَکُمْ فِیها مَعایِشَ قَلِیلاً ما تَشْکُرُونَ (2)قدرت بر تصرّف زمین را نعمتی دانسته و شکر آن را خواسته است؛ و فرموده است: لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ (3)و نیز فرموده است: وَ آخَرُونَ یَضْرِبُونَ فِی الْأَرْضِ یَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ (4)و فرموده است: فَانْتَشِرُوا فِی الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّهِ (5).
اما اخبار،رسول خدا(ص)فرمود:«بعضی از گناهان است که جز تلاش برای معاش،آنها را محو نمیکند.» (6)پیامبر(ص)فرمود:«تاجر راستگو در روز قیامت با صدّیقین و شهیدان محشور میشود.» (7)
1) (1) نبأ/11:و روز را(وقت)معاش قرار دادیم.
2) (2) اعراف/10:و در آن برای شما معیشتها قرار دادیم ولی شما کمتر سپاس میگزارید.
3) (3) بقره/198:گناهی بر شما نیست اگر از پروردگارتان فزونی خواهید.
4) (4) مزمل/20:و دیگرانی که در زمین راه میروند و از فضل خدا(روزی)میطلبند.
5) (5) جمعه/10:پس در زمین پراکنده شوید و از کرم خدا(روزی)بخواهید.
6) (6) این حدیث را ابو نعیم در حلیه و ابن عساکر-به طوری که در جامع الصغیر باب همزه آمده-از قول ابو هریره به سند ضعیفی نقل کرده است و طبرانی در الاوسط آن را نقل کرده و در سند این حدیث محمّد بن سلام مصری میباشد.ذهبی گوید:از یحیی بن بکیر خبر مجعولی نقل شده است و این حدیث به گفتۀ او از یحیی بن بکیر نقل شده به مجمع الزوائد،ج 4،ص 64 مراجعه کنید.
7) (7) این حدیث را ترمذی در سنن،ج 5،ص 213 کتاب خود از حدیث ابو سعید نقل کرده و گفته:این حدیث حسن است.
و آن حضرت فرمود:«هرگاه از راه حلال و برای حفظ آبرو و خودداری از خواستن چیزی از مردم و به خاطر گشایش بر اعضای خانواده و کمک به همسایگان دنیا را بطلبد خدا را در حالی ملاقات کند که صورتش چون ماه شب چهارده میدرخشد.» (1)پیامبر(ص)روزی با اصحابش نشسته بود.چشمش به جوان چابک و نیرومندی افتاد که با شتاب از دیگران سبقت میگرفت؛اصحاب گفتند:وای بر این جوان چقدر خوب بود که جوانی و چابکی وی در راه خدا میبود.پیامبر(ص)فرمود:«این حرف را نزنید،زیرا اگر او برای خودش میکوشد تا خود را از درخواست از مردم باز دارد و از مردم بینیاز کند در حقیقت او در راه خداست و اگر برای پدر و مادر ناتوان و یا فرزندان خود که توان کار ندارند تلاش میکند تا آنها را بینیاز کند و کفایت کند بحقّ در راه خداست و اگر تلاش وی برای فخرفروشی و افزون طلبی باشد در راه شیطان است.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«خداوند بندهای را دوست میدارد که شغل و حرفهای میگیرد تا بدان وسیله از مردم بینیاز شود و بندهای را دشمن میدارد که علم میآموزد و علم را حرفه و شغل خود قرار میدهد.» (3)در خبر است:«خداوند مؤمن پیشهور را دوست میدارد.» (4)پیامبر(ص)فرمود:«حلالترین چیزی که مرد از آن تغذیه میکند مالی است که از
1) (8) این حدیث را ابو شیخ در کتاب الثّواب،و ابو نعیم در الحلیة و بیهقی در شعب الایمان چنان که در المغنی آمده است-از حدیث ابو هریره به سند ضعیف نقل کردهاند و کلینی در کافی،ج 5،ص 78 از ابو جعفر(امام باقر(علیه السلام)نقل کرده است.
2) (9) این حدیث را-به طوری که در المغنی آمده-طبرانی در سه کتاب لغت خود از کعب بن حجره به سند ضعیفی نقل کرده است.
3) (10) با این لفظ در جایی بر نخوردم جز این که دیلمی در مسند الفردوس از علی(علیه السلام)نقل کرده است: «خداوند دوست دارد که بندهاش را ببیند در راه کسب حلال در زحمت است»به طوری که در کتاب جامع صغیر آمده،سند این حدیث ضعیف است.
4) (11) طبرانی در الکبیر و بیهقی در الشّعب از قول ابن عمر-به طوری که در جامع صغیر آمده-به سند ضعیفی آن را نقل کرده و کلینی در کافی،ج 5،ص 113 روایت کرده است.
راه کسب و هر نوع خریدوفروش پسندیده به دست آورد.» (1)در خبر دیگری است:«حلالترین مالی که بندۀ خدا میخورد کسب دست سازنده است وقتی که خالص باشد.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«به دنبال شغل تجارت بروید که نه دهم روزی در آن است.» (3)روایت شده است که عیسی-علی نبیّنا و آله و علیه السلام-مردی را دید،فرمود:
«چه میکنی؟گفت:عبادت میکنم.پرسید:زندگی تو را چه کسی اداره میکند؟گفت:
برادرم.فرمود:برادرت از تو عابدتر است.» پیامبر ما(ص)فرمود:«همانا من چیزی را نمیشناسم که شما را به بهشت نزدیک کند و از آتش دوزخ دور سازد مگر این که به شما انجام آن را دستور دادم و چیزی را سراغ ندارم که باعث دوری شما از بهشت و نزدیکی شما به آتش جهنّم گردد مگر آن که شما را نهی کردم و جبرئیل امین در دلم انداخت که هیچ کس هرگز نمیمیرد مگر این که روزیاش را کامل بخورد و اگر روزی بموقع نرسید از خدا بترسید و در طلب روزی حد اعتدال پیشه کنید.»آن بزرگوار در طلب روزی به حدّ اعتدال دستور داده و نگفته است طلب نکنید،آنگاه در پایان سخن فرموده است:«مبادا دیر رسیدن روزی شما را وادارد تا از راه معصیت خدا آن را طلب کنید زیرا به وسیلۀ معصیت به روزیی که در نزد خداست کسی نمیتواند برسد.» (4)پیامبر(ص)فرمود:«بازارها سفرههای الهی هستند؛هر کس در آنجا حاضر شد،
1) (12) بیهقی در سنن،ج 5،ص 263 و احمد در مسند،ج 4،ص 141 آن را نقل کرده است.
2) (13) احمد در مسند خویش به سند صحیح از قول ابو هریره-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 4، ص 61 آمده-این حدیث را نقل کرده است و در آنجا به جای سازنده،کارگر آمده است.
3) (14) این حدیث را ابراهیم حربی در غریب الحدیث نقل کرده(المغنی)و در کافی نظیر آن را در،ج 5، ص 319 آورده است.
4) (15) طبرانی در الکبیر بخش اول حدیث را با عبارت دیگر،و بزاز و همچنین طبرانی-چنانکه در مجمع الزوائد،ج 4،ص 71 آمده-بخش پایانی را نقل کردهاند و از کافی با بیان و توضیح خواهد آمد.
از آنها بهره برد.» (1)پیامبر(ص)فرمود:«اگر کسی از شما ریسمانش را بردارد و پشتۀ هیزمی بر دوش بگیرد بهتر است از این که پیش مردی بیاید که خداوند از لطف خود مالی به او مرحمت کرده است و از او چیزی بخواهد:آن هم بدهد و یا ندهد.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«هر کس به روی خودش دری از درخواست بگشاید،خداوند هفتاد در از تنگدستی به روی او باز کند.» (3)میگویم:از طریق شیعه،روایاتی را کافی با سند صحیح از قول ابو حمزۀ ثمالی از امام باقر(علیه السلام)نقل کرده،میفرماید:«رسول خدا(ص)در حجة الوداع فرمود:بدانید که جبرئیل در دلم انداخت که کسی تا روزیش را به طور کامل نخورده از دنیا نمیرود.پس از خدای عز و جلّ بترسید و در طلب روزی رعایت اعتدال کنید،مبادا دیر رسیدن مقداری از روزی شما را وادار کند تا از راه معصیت خدا آن را بطلبید؛زیرا خدای تبارک و تعالی روزی را به طور حلال ما بین مردم تقسیم کرده،نه به طور حرام.بنابراین هر کس از خدای عز و جلّ بترسید و صبر کند،خداوند از راه حلال روزی او را میدهد،و هر کس پردۀ حرمت را بدرد،عجله کند و از راه حرام روزی به دست آورد،خداوند از روزی حلال وی به همان اندازه بکاهد و در روز قیامت از او حساب کشیده شود.» (4)
1) (16) این سخن حسن بصری است مصنّف اشتباها آن را به پیامبر(ص)نسبت داده است.
2) (17) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 3،ص 71 و نسائی در سنن،ج 5،ص 96 و ترمذی در سنن، ج 3،ص 193 کتاب خود نقل کردهاند.
3) (18) این حدیث را کلینی در کافی،ج 4،ص 19 نقل کرده و در آنجا آمده است:«خداوند در تنگدستی به روی او بگشاید.»
4) (19) کافی،ج 5،ص 80 مؤلف در کتاب وافی میگوید:...«و اجملوا فی الطّلب»یعنی نباید بیش از اندازه خودتان را به زحمت بیندازید،و عطف این جمله بر«اتّقوا اللّه»دو احتمال دارد:یکی آن که مقصود این باشد که از خدا دربارۀ این زحمت و رنج زیاد بترسید و خودتان را در شبهات نیندازید،یعنی چنین کاری را نکنید و دوم این که اگر شما از خدا بترسید محتاج به این رنج و زحمت نیستید و دارد به آیۀ شریفۀ وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً. وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ ،یعنی هر که از خدا بترسد خداوند راه نجاتی برایش فراهم کند و او را از جایی که گمان ندارد،روزی دهد.(طلاق/2 و 3).
در حدیث صحیح از عبد الرحمن بن حجاج به نقل از امام صادق(علیه السلام)رسیده است که فرمود:«محمد بن منکدر همواره میگفت:من تصور نمیکردم که علی بن حسین(علیه السلام) فرزندی برتر از خود بهجا گذاشته باشد تا این که پسرش محمّد بن علی را دیدم.
میخواستم او را موعظه کنم،اما او مرا موعظه کرد.یارانش از او پرسیدند:چگونه تو را موعظه کرد؟گفت:در وقتی که هوا گرم بود به یکی از نواحی مدینه رفتم؛ابو جعفر محمد بن علی به من برخورد.او که مردی تنومند و سنگین وزن بود،در حالی به من رسید که بر دو غلام سیاه و یا دو برده تکیه داده بود،با خودم گفتم:سبحان اللّه،پیرمردی از بزرگان قریش در این ساعت گرما با این حالت در پی دنیاست!من باید او را نصیحت کنم.نزدیک او رفتم و به او سلام دادم،سلامم را به گرمی (1)پاسخ داد در حالی که عرق میریخت گفتم:خداوند،تو را بهبود بخشد،تو یکی از پیر مردان و بزرگان قریشی در این ساعت روز با این حال در پی دنیایی،آیا توجه داری که اگر اجلت فرارسد،تو با این حال چه میکنی:؟امام(علیه السلام)فرمود:اگر مرگم فرارسد و من با این حال باشم؛من در حال طاعت،طاعت خدای عز و جلّ خواهم بود،در حالی که خود و خانوادهام را از تو و از مردم دیگر بینیاز میگردانم،و تنها ترسم از آن است که مبادا مرگم فرارسد در حالی که من در معصیتی از معاصی پروردگار باشم!گفتم:راست گفتی،خداوند تو را مشمول رحمت خود گرداند،من میخواستم شما را موعظه کنم،شما مرا موعظه کردید.» (2)در روایت صحیح از فضیل بن یسار به نقل از امام صادق(علیه السلام)آمده است که فرمود:
«مردی که تنگدست شود و به مقدار نیاز خود و خانوادهاش کار کند و در پی مال حرام نرود،همچون کسی است که در راه خدا جهاد کند.» (3)در روایت حسن از قول زراره از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است:«مردی خدمت آن
حضرت رسید و عرض کرد:من با وجود این که محروم و نیازمندم،از عهدۀ کاری به خوبی بر نمیآیم و به امر تجارت خوب وارد نیستم.امام(علیه السلام)فرمود:کار کن و روی سرت بار بکش و در پی بینیازی از مردم باش،زیرا رسول خدا(ص)سنگی را روی شانهاش حمل کرد و آن را روی دیواری گذاشت و سنگ در جای خود قرار گرفت در حالی که پیامبر(ص)از عمق رخنه آن بیخبر بود با وجود این سنگ جای مناسب خود را یافت.» (1)در روایت حسن به نقل از حلبی از امام صادق(علیه السلام)،آمده است:«کسی که برای خانوادهاش زحمت میکشد مانند کسی است که در راه خدا جهاد میکند.» (2)در روایت حسن،زراره از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده که میگوید:«هر کس در وضو گرفتن و نماز خواندنش تنبلی کند،برای امر آخرتش خیری نیست و هر که نسبت به آنچه باعث اصلاح امر زندگی اوست تنبلی کند،خیری در او برای امر دنیویاش نمیباشد.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«امیر المؤمنین فرموده است:خداوند عز و جلّ به داود(علیه السلام)وحی کرد که تو اگر از بیت المال نمیخوردی و به دست خودت کاری انجام میدادی،بندۀ خوبی بودی.امام(علیه السلام)فرمود:داود(علیه السلام)چهل بامداد گریه کرد،خداوند به آهن دستور داد که برای بندهام،داود،نرم شو.به این ترتیب خداوند آهن را برای داود نرم ساخت و او هر روز زرهی میساخت و به هزار درهم میفروخت در نتیجه سیصد و شصت زره ساخت و آنها را به سیصد و شصت هزار درهم فروخت و از بیت المال بینیازی جست.» (4)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«در اوقات زندگی از بخشی برای
بخش دیگر کمک بگیرید و سربار دیگران نباشید.» (1)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)میفرماید:کسی که بار زندگی خود را به دوش دیگران بیندازد،از رحمت خدا بدور است.» (2)از آن حضرت نقل شده است:«دربارۀ مردی پرسید،عرض کردند:نیازمند شده است،فرمود:اکنون چه میکند؟گفتند:در خانهاش به عبادت خدا مشغول است.
فرمود:پس هزینۀ زندگیاش از کجا تأمین میشود؟گفتند:یکی از برادران دینیاش زندگی او را تأمین میکند.فرمود:به خدا سوگند،آن که زندگی او را اداره میکند عبادت بیشتری انجام میدهد تا خود او.» (3)اخبار از ائمه(علیه السلام)در این زمینه فراوان است.
غزالی گوید:امّا آثار واردۀ از بزرگان؛لقمان حکیم به پسرش گفت:پسر عزیزم!از کسب حلال در برابر تنگدستی کمک بگیر،زیرا کسی هرگز دچار تنگدستی نشد مگر آن که به سه خصلت مبتلا شد:سستی در دین و ضعف در عقل و بیمروّتی و مهمّتر از این سه خصلت بیاعتباری او در نظر مردم است.
ابن مسعود میگوید:همانا من دوست ندارم مردی را ببینم که نه به امر دینیاش مشغول باشد و نه به امر دنیویاش.
نقل کردهاند که اوزاعی،ابراهیم بن ادهم را دید که پشتۀ هیزمی روی شانهاش حمل میکند.رو به او کرد و گفت:ابو اسحاق این پشته را کجا میبری؟دوستانت کارها را انجام میدهند.ابراهیم گفت:ای ابو عمرو،این حرف را نزن،زیرا من شنیدهام هر کسی در راه کسب حلال در معرض خواری و مذلّت قرار گیرد،وارد بهشت میشود.
ابو سلیمان دارانی میگوید:از نظر ما عبادت آن نیست که پاهایت را دراز کنی در حالی که دیگری زندگی تو را تأمین میکند،بلکه نخست باید دو قرص نان برای خودت فراهم کنی و پس از تهیۀ آنها عبادت کنی.
گویند:روز قیامت منادیی فریاد میزند:کجایند کسانی که در روی زمین مورد خشم خدا شدند،کسانی به پا میخیزند که در مسجدها گدایی میکردند.این مطلب نکوهشی است از طرف شرع نسبت به گدایی و تکیه داشتن بر کمک دیگران،در صورتی که هر کس مال موروثی نداشته باشد،جز کسب و تجارت چیزی او را از گدایی و سربار دیگران شدن نجات نمیدهد.
(1)اگر بگویی پیامبر(ص)فرموده است:«به من وحی نشده که مال و ثروت جمع کن و از جملۀ بازرگانان باش،لیکن به من وحی شده که با حمد و سپاس،پروردگارت را تسبیح گوی و از جمله سجدهکنندگان باش و پروردگارت را چنان پرستش کن که مقام یقین برای تو حاصل شود.» (1)به سلمان فارسی-خدایش بیامرزد-گفتند:ما را نصیحت کن،فرمود:هر کس از شما در حال مراسم حج و یا در حال جهاد و یا تعمیر مسجد خدا بمیرد،به مقاماتی خواهد رسید و مبادا در حال تجارت و در حال خیانت از دنیا برود.
پاسخ آن است که راه جمع بین این اخبار به این است که حالات مختلف را شرح دهیم:ما نمیگوییم که تجارت به طور مطلق و یا بیکاری بیقید و شرط از هر جهت بالاترین صفت است،بلکه میگوییم تجارت یا برای تحصیل مال به مقدار نیاز است،یا برای فراهم آوردن ثروت بیش از حد نیاز؛اگر تجارت برای افزون خواهی از مقدار احتیاج،یعنی برای زیاد کردن مال و اندوختن ثروت باشد نه برای صرف در راه خیرات و صدقات،در این صورت نکوهیده است زیرا چنین تجارتی رو آوردن به دنیاست؛ دنیایی که دلبستگی بدان در رأس همۀ خطاهاست و اگر علاوه بر آن خیانتکار هم باشد
1) (30) این مطلب در سورۀ حجر،آیات 98 و 99 است.امّا خبر را ابن منذر و حاکم در تاریخ خود و دیلمی از ابو مسلم خولانی و ابن مردویه از وی و از ابن مسعود-به طوری که در درّ المنثور،ج 4،ص 109 آمده-نقل کردهاند.
که خود ظلم و تبهکاری است و مقصود سلمان هم که فرمود:«نباید در حال تجارت و خیانت بمیری».همین است و از تاجر،قصدش آدم افزون طلب است.
و اما اگر انسان به وسیلۀ تجارت بخواهد زندگی خود و فرزندانش را اداره کند در حالی که میتوانست از راه گدایی هم آنها را اداره کند،در این صورت به خاطر حفظ آبرو و احتراز از گدایی،تجارت بهترین کار است و اگر محتاج به گدایی نیست و بدون درخواست،دیگران به او کمک میکنند باز هم کسب برای او بهتر است چرا که دیگران به خاطر درخواست به زبان حالش به او کمک میکنند و در بین مردم،خود منادی تنگدستی خویش است.بنابراین پرهیزگاری و حفظ آبرو بهتر از بیکاری بلکه بهتر از اشتغال به عبادت بدنی است.
نرفتن به دنبال کسب برای چهار گروه بهتر است:1-عابدی که به عبادتهای بدنی [باطنی]مشغول است،2-مردی که در سیر و سلوک باطنی است و به عمل قلبی در علوم احوال و مکاشفات اشتغال دارد،3-دانشمندی که سرگرم تربیت علم ظاهر است در اموری که مردم در دین خود از آن بهرهمند میشوند مانند کسی که صاحب فتواست و مفسّر،محدّث و نظایر آنها،4-مردی که دستاندرکار مصالح مسلمین و عهدهدار امور مسلمانان است مانند سلطان،قاضی و ناظر بر اموال که این افراد هرگاه اموالی را که برای مصالح عمومی و یا موقوفاتی که وقف علما و فقراست سرپرستی میکنند،توجّه ایشان بر این امور بالاتر از اشتغال به کسب است؛از این رو به رسول خدا(ص)وحی شد که با حمد و سپاس پروردگارت را تسبیح گوی و از جملۀ سجدهکنندگان باش و وحی نشد که ثروت جمع کن و در زمرۀ بازرگانان باش،زیرا آن حضرت جامع اوصاف این چهار گروه بود،با اوصاف بیشتری که در وصف نگنجد.و این چهار دسته دو حالت دیگر نیز دارند:
یکی آن که زندگی آنان وقتی که کسبی ندارند از دست مردم و زکات و یا صدقهای است که بدون نیاز به درخواست به خاطر خدا میدهند،در این صورت کسب نکردن و اشتغال به همان کاری که دارند بهتر است زیرا عمل آنها کمک به مردم در امور خیر است و به
دلیل این که قبول زکات و صدقات از سوی آنان حقی است بر گردن مردم که ادا میشود و یا فضیلتی است برای آنان؛حالت دوم آن است که آنان برای اداره معیشت خود نیازمند به درخواست از دیگران شوند،در این صورت جای اشکال و سختگیریهایی است که در مورد سؤال از مردم نقل کردیم و نکوهش سؤال ظاهرا دلیل بر آن است که خودداری از سؤال بهتر است و نظر دادن دربارۀ سؤال بدون توجّه به احوال و اشخاص دشوار است بلکه اظهار نظر در این مورد موکول به درک موقعیّت و توجه انسان به وضع خود میباشد؛به این ترتیب که حالت ذلّت و آبروریزی و نیاز به گرانباری و خواهشی را که در سؤال پیش میآید با فایدهای که برای او و دیگری از اشتغال وی به علم و یا عمل حاصل میشود،با هم بسنجد.چه بسا کسی که مردم بهرۀ زیادی از او میبرند،خود نیز از اشتغال به علم و عمل بهرۀ فراوان میبرد و کسب معیشت با کمترین عرض حاجت بر او سهل میشود و چه بسا قضیه بر عکس باشد و در مواردی هم سود و زیان با هم برابر باشند.بنابراین شایسته است که شخص تصمیمگیرنده به قلبش مراجعه کند،هر چند که مفتیان در آن مورد فتوا داده باشند،زیرا فتواها تمام جهات و جزئیات احوال را به تفصیل بیان نمیکنند.
در میان پیشینیان کسی بود که سیصد و شصت دوست داشت هر شب به منزل یکی از آنها وارد میشد و کسی بود که سی دوست داشت،آنان مشغول عبادت میشدند با علم به این که میزبانان ایشان از این که اینان احسان آنها را پذیرایند ممنون هستند،از این رو پذیرفتن احسان میزبان از جانب آنها،علاوه بر عبادات آنان،خود خیر و نیکی بود.بنابراین در این امور باید دقّت لازم صورت گیرد؛زیرا پاداشگیرنده، وقتی که از آن برای امر دینی کمک بگیرد،و احسانکننده نیز از روی میل احسان کند،همانند بخشنده است و هر کس بر این مطالب آگاهی داشته باشد،میتواند
وضع خودش را دریابد و از دل خودش بپرسد که چه چیز نسبت به حال و وقت او بهتر است،و الله اعلم.» میگویم:آنچه از اخبار اهل بیت(علیه السلام)به دست میآید این است که به طور کلّی کسب و تجارت افضل است حتی برای شخص متعبّد و اهل علم و صاحبان ریاست، همان طوری که از خبر داود و اخباری که گذشت استفاده میشود.
در کتاب من لا یحضره الفقیه آمده است:امام صادق(علیه السلام)دربارۀ آیۀ مبارکۀ:
رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ (1)فرمود:بازرگانانی بودند که موقع نماز تجارت را رها میکردند و به سوی نماز میشتافتند،اینان پاداش بیشتری دارند تا کسی که تجارت نمیکند.» (2)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:عمر بن مسلم چه میکند؟گفتند،رو به عبادت آورده و تجارت را ترک کرده است.فرمود:وای بر او آیا نمیداند که هر که از طلب روزی بازایستد،عبادتش قبول نمیشود؟همانا گروهی از اصحاب رسول خدا(ص)وقتی که آیۀ شریفۀ: وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ (3)نازل شد،در خانههایشان را بستند و رو به عبادت آوردند و گفتند:ما را خداوند کفایت میکند،این قضیّه به رسول خدا(ص)رسید به ایشان پیغام داد که چه چیز باعث شد که شما این کار را بکنید؟گفتند:یا رسول الله! خدای عزّ و جلّ روزی ما را بر عهده گرفته است و ما رو به عبادت آوردیم.
پیامبر فرمود:همانا کسی که چنین کاری بکند،خداوند عبادت او را نمیپذیرد، باید شما دنبال روزی بروید زیرا من دشمن میدارم آن مردی را که دهانش را
به سمت پروردگار باز کند و بگوید:پروردگارا به من روزی بده،روزی بده، در حالی که دنبال روزی نمیرود.» (1)از علی بن ابی حمزه روایت شده است که میگوید:«حضرت ابو الحسن(علیه السلام)را دیدم در میان زمینی که متعلّق به ایشان بود کار میکرد،در حالی که پاهایش غرق در عرق بود.عرض کردم:فدایت شوم،کارگران شما کجا هستند؟فرمود:
علی بن حمزه،کسانی که از من و از پدرم بهتر بودند در زمین خود،کار میکردند.
عرض کردم:مقصود شما کیست؟فرمود:رسول خدا(ص)و امیر المؤمنین(علیه السلام) و همۀ نیاکانم که به دست خود،کار میکردند،کار کردن،روش انبیا و مرسلین و صالحان است.» (2)از فضل بن ابی قره نقل شده است که میگوید:«بر امام صادق(علیه السلام)وارد شدیم در حالی که روی دیوار مشغول کار بود،عرض کردیم:فدایت شویم،اجازه بفرمایید این کار را ما انجام دهیم و یا غلامانتان انجام بدهند،فرمود:نه،مرا به حال خودم بگذارید زیرا من مایلم که خدای عزّ و جلّ مرا در حالی ببیند که کار میکنم و برای کسب حلال خودم را به زحمت انداختهام»؛و«امیر المؤمنین(علیه السلام)در شدّت گرما به دنبال رفع نیازهای زندگیاش میرفت به این منظور که خداوند ببیند او در راه کسب حلال خود را زحمت میدهد.» (3)غزالی گوید:«این بود،فضیلت کسب،لیکن عقدی که بدان وسیله کسب صورت میگیرد باید دارای چهار ویژگی باشد:درستی،عدالت،احسان و دلسوزی نسبت به دین، و ما راجع به هر کدام از آنها یک باب فراهم کردهایم،اینک از عوامل و اسباب صحّت و درستی کسب در باب دوّم شروع میکنیم و آنها را نام میبریم.»
دربارۀ آشنایی با کسب
(1)به صورت بیع،ربا،سلم،اجاره،قراض، شرکت،و بیان شرایطی که شرع مقدس دربارۀ صحت این تصرفات دارد که همین صحّت،در شرع مقدس مدار و ملاک همۀ کسبهاست.
بدان که تحصیل علم این باب بر هر کسی که در صدد کسب میباشد واجب است، زیرا طلب علم بر هر مسلمانی واجب است.منظور طلب علمی است که مورد نیاز است و شخص کاسب هم به علم کسب نیاز دارد و هرگاه با علم مربوط به این باب آشنا شود با عوامل فساد معامله آشنا میشود و در نتیجه از آنها پرهیز میکند و در موارد نادر و مشکلات فرعی که پیش میآید،تأمّل میکند تا آن که بپرسد،زیرا اگر او به علم اجمالی با اسباب و عوامل فساد آشنا نباشد نمیداند که چه وقت باید توقّف کند و بپرسد و اگر بگوید:من اقدام بر فراگیری نمیکنم بلکه صبر میکنم تا وقتی که موردی پیش بیاید،آن وقت میآموزم و میپرسم،در پاسخ وی گفته میشود:اگر تو موارد فساد عقدها را ندانی از کجا میدانی که اشکالی پیش آمده است،زیرا شخص کاسب به طور مداوم تصرّفاتی میکند و نمیداند در کجا باید توقّف کند در حالی که تمام این تصرّفات را صحیح و مباح میپندارد.پس ناگزیر باید این مقدار از علم تجارت را داشته باشد تا بتواند موارد مباح و جائز را از غیر جائز و جای اشکال را از جای واضح و غیر مشکل تشخیص دهد.» میگویم:در کتاب من لا یحضره الفقیه از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«هر کس بدون علم و آگاهی تجارت کند،در ربا بیفتد،باز هم دچار ربا گردد، بنابراین نباید کسی در بازار به کسب و تجارت بپردازد مگر آن که به مسائل خریدوفروش آشنا باشد.» (1)
1) (1) من لا یحضره الفقیه،ص 363،شمارۀ 9،باب التجارة و آدابها؛تهذیب،ج 2،ص 120،کافی، ج 5،ص 154.
از اصبغ بن نباته نقل شده که میگوید:«از علی(علیه السلام)شنیدم که روی منبر میگفت:
ای گروه بازرگانان،اوّل آشنایی با مسائل،آنگاه تجارت؛به خدا سوگند که ربا در میان این امّت مخفیتر از راه رفتن مورچه روی سنگ صاف است.اموالتان را با صدقه دادن حفظ کنید،تاجر تبهکار است و تبهکار در آتش است جز آن تاجری که حق را بگیرد و حق را بدهد.» (1)غزالی گوید:«علم عقود زیاد است لیکن این شش عقدی که از مکاسب جدا نیستند،عبارتند از بیع،ربا،سلم،اجاره،شرکت و قراض که ما باید شرائط آنها را شرح دهیم.»
(1)اولین عقد،بیع است،خداوند آن را حلال فرموده است و آن سه رکن دارد:عاقد، معقود علیه،و عبارت عقد؛
(2)میگویم:مقصود غزالی از عاقد،شامل بایع و مشتری است.ما شرائط آن دو را به روش اهل بیت(علیه السلام)نقل میکنیم و از نقل گفتۀ وی اعراض میکنیم،و به توفیق الهی میگوییم:شرط فروشنده و خریدار آن است که دارای بلوغ،عقل و رشد و مالکیّت باشند و یا چیزی که جایگزین مالکیّت باشد مانند وکالت،ولایت و وصایت،و دیگر آن که دو طرف راضی باشند.بنابراین خریدوفروش کودک،دیوانه،بیهوش،مست و سفیه درست نیست،و نیز بیع فضولی و بیع کسی را که به ناحق مجبور کنند جائز نیست،چه کودک ممیّز باشد و چه نباشد و چه به اجازۀ ولی باشد یا نه،همچنین در مورد شخصی که دیوانه است.بعضی از علمای شیعه معاملۀ کودک عاقلی را که به ده سالگی رسیده باشد جائز دانستهاند و بعضی خریدوفروش او را برای آزمایش و تمرین اجازه دادهاند ولی اظهر آن است که خریدوفروش کودک در اشیای کمارزش در مواردی که عرف عادت بر آن جاری
1) (2) من لا یحضره الفقیه،ص 363،شمارۀ 15؛تهذیب،ج 2،ص 120؛کافی،ج 5،ص 150.
گشته،برای رفع مشکل در بعضی اوقات جائز است.همچنین در موردی که کودک به منزلۀ آلت و ابزار برای کسی است که اهلیّت دارد،مگر آن که خریدوفروش از قبیل معاطاة باشد که سخن در آن خواهد آمد.و در بیع فضولی و شخص مجبور اگر مالک و یا ولیّ او اجازه دهد و یا راضی شوند،از نظر اکثر علما به دلیل وجود مقتضی صحّت، معامله درست است یعنی عقدی است با تمام شرائط و مانعی نیز در اینجا وجود ندارد جز اجازه ندادن و رضایت نداشتن آن هم که مرتفع گشته است.و نیز به دلیل خبر عروۀ بارقی، (1)که پیامبر(ص)او را مأمور کرد تا گوسفندی را به یک دینار بخرد و او دو گوسفند با آن یک دینار خرید سپس یکی از آنها را به یک دینار فروخت و یک دینار را با گوسفند دیگر باز آورد.پیامبر(ص)اجازه داد و او را برای این معامله تبریک گفت و برای منع از بیع فضولی اخباری از طریق اهل سنّت وجود دارد جز این که خبر مربوط به جواز مشهورتر و دلالتش روشنتر است.اما کسی را که به حق مجبور کنند مانند کسی که به خاطر ادای دینی که دارد مجبور به فروش مالش کنند و یا مجبور به خرید مالی شود که در مقابل طلبش به او دادهاند که حاکم او را مجبور بر خرید کند و نظایر این بدون خلاف صحیح است.
غزالی گوید:«شرط خریدار بردۀ مسلمان و قرآن مجید آن است که مسلمان باشد مگر دربارۀ کسی که با خریدن او،بردۀ مسلمان آزاد شود.
(1)مال معیّنی است که از یک طرف به عنوان ثمن و یا مثمن به طرف دیگر معامله منتقل میشود که شش شرط دارد.» میگویم:بلکه نه شرط-بر اساس روش شیعه-دارد،چنان که بیان خواهیم کرد:
(2)بنابراین فروش منفعت مال درست نیست بر خلاف نظر شیخ در کتاب مبسوط که در مورد خدمت عبد،معامله را جائز میداند،این قول
1) (3) این خبر را بیهقی در سنن خود،ج 6،ص 112 و احمد در مسند،ج 4،ص 375 نقل کرده است ولی من از طریق شیعه در جایی نیافتم.
خلاف قاعده است.
(1)بنابراین فروش چیزی که منفعت مشروع ندارد نظیر مردار،بدون هیچ اختلافی درست نیست،بلکه فقها منع بیع را نسبت به فروش اعیان نجسه و مایعاتی که نجس شوند و به خاطر پلیدی و نجاست آنها قابل تطهیر نباشد،تعمیم دادهاند،بجز سگ شکاری به دلیل فایدۀ شکار و روغن نجس به خاطر فایده مصرفش در روشنایی که در این دو مورد روایت صریح مبنی بر جواز بیع رسیده و بعضی از فقیهان جواز فروش را مخصوص سگ تازی دانستهاند و بعضی فروش سگ گلّه و زراعت و باغ را نیز مجاز دانستهاند به دلیل مشارکت اینها با سگ شکاری در هدفی که باعث جواز بیع آن است.همچنین فقیهان فروش مسوخات را به طور کلّی، بنابراین که قابل تذکیه نیستند-بجز فیل به قول بعضی و به خاطر روایتی که مبنی بر جواز بیع فیل رسیده-جائز ندانستهاند و نیز به منع فروش قورباغهها،لاکپشتها و تمام درندگان فتوا دادهاند.بجز گربه-به دلیل نصی که به جواز بیع آن رسیده-و به استثنای یوز پلنگ به خاطر صلاحیت آن برای شکار.و بعضی از علما به دلیل خبر صحیح،پرندگان درنده را نیز استثنا کردهاند و بعضی گفتهاند تمام درندگان به دلیل استفاده از پوست و پرشان که تذکیه بر آنها واقع میشود و پاک و مورد استفاده واقع میشوند،جایزالبیعاند،و دربارۀ پوست دباغیشدۀ پلنگ روایت صریح بر جواز بیع رسیده است و بعضی فروش سرگین و بول را چه پاک و چه نجس به دلیل پلیدی آنها منع کردهاند جز بول شتر را که به عنوان دارو-بهطوری که در خبر وارد شده-مجاز شمردهاند و اخبار با وجود ضعف اسناد دربارۀ عذره مختلف است و بعضی از فقها منع بیع را به هر چیزی که مانند آلات لهو به منظور حرام استفاده میشود تعمیم دادهاند،هر چند که به ندرت در غیر راه حرام نیز قابل استفاده باشد.چون مورد ندرت باعث جواز نمیشود و همچنین بیع مجسمههایی مانند صلیب و بت که برای پرستش ساخته شدهاند و بعضی از اساتید ما از متأخرین-خدا بیامرزدشان-به جواز بیع هر آنچه سود حلال مورد نظر عقلا را داشته باشد که به دلیل
اصالت جواز و نبودن دلیل قابل توجهی بر منع بیع،مورد اعتماد بوده گرایش یافتهاند.
زیرا نجاست و پلید دانستن چیزی باعث منع بیع نمیشود و به دلیل فرمودۀ امام صادق(علیه السلام):«هر چیزی مطلق است مگر آن که نهیی در آن باره رسیده باشد» (1)،و به دلیل ظواهر نصوصی که در موارد استثنای یاد شده وارد است زیرا که جواز در این موارد -چنان که ظاهر است-جز برای منفعت حلال نمیباشد تنها به دلیل مخصوص بودن مورد سؤال است که پاسخ نیز محدود و مخصوص به مورد خاص است،و نیز به دلیل عموم:و احلّ اللّه البیع.
(1)بنابراین فروش شخص آزاد و چیزهایی که تمام مسلمانان پیش از حیازت در آنها شریکند مانند آب و علف، ماهیها و حیوانات وحشی را پیش از آن که شکار کنند-وقتی که در زمین مباح باشند- صحیح نیست و نیز فروختن مال وقف جائز نیست به دلیل تمام نبودن ملکیّت آن مگر موردی باشد که خبر صحیح-در صورت اختلاف صاحبان وقف-دلالت بر جواز بیع آن دارد به این دلیل که چه بسا اختلاف باعث از بین رفتن اموال و نفوس میشود. (2)
در خبر دیگری آمده است:«هرگاه نیازمند باشند و پس از آن درآمد ملک کفایت نکند و همۀ اصحاب وقف راضی باشند و فروختن بهتر باشد،بفروشند.»بعضی از فقها به این خبر عمل کردهاند در حالی که سند آن مجهول است؛بعضی از ایشان موردی را که ملک وقف مخروبه شده و مهمل مانده و به آن صورت هیچ نفعی نداشته باشد،به مورد فوق ملحق کردهاند و شهید ثانی-خدایش بیامرزد-این قول را پسندیده به دلیل آن که در این حال مقصود وقف که باقی داشتن اصل ملک و مصرف کردن منفعت میباشد از
1) (4) در غوالی اللّئالی ابن ابی جمهور احسائی از آن حضرت چنین آمده است:«هر چیزی مطلق است مگر این که در آن باره نصی رسیده باشد»و در جلد اوّل بحار اواخر کتاب علم،باب آنچه از آیات و اخبار قابل استنباط است.
2) (5) به استبصار،ج 4،ص 99 کتاب وقف مراجعه کنید و خبر دیگری نیز در استبصار،ج 4،ص 99 و تهذیب،ج 2،ص 316 آمده است.
میان رفته است،چنان که اگر حصیر مسجد کهنه شود و یا درخت خرمایش فرسوده گردد به نحوی که قابل استفاده نباشد،برای سوختن و امثال آن فروخته میشود و این کار خوب است و در این مسئله اقوال ضعیف دیگری وجود دارد،در حالی که دلیل منع عام است.
و نظیر آن است،فروختن امّ ولد تا وقتی که فرزندش زنده است،فروختن او جائز نیست مگر برای ادای مبلغی که بر ذمّه دارد،با وجود ناداری و تنگدستی مولایش-بنا به قول مشهور-به دلیل خبر صحیحی که از امام کاظم(علیه السلام)رسیده است:«هر مردی که کنیزی را بخرد و از او صاحب فرزندی شود و بعد،بهای آن کنیز را نپردازد و آنقدر مال هم از خود بهجا نگذارد که آن مبلغ را بپردازند،فرزندش را از آن زن میگیرند و خود او را میفروشند و بهایش را میپردازند،سؤال کردند:آیا در غیر این صورت نیز فروخته میشود؟فرمود:خیر». (1)و بعضی فروختن او را مشروط به مردن مالک کردهاند،و بعضی موارد دیگر را نیز بر این مورد افزودهاند.در روایت صحیح آمده است:«ام ولد فروخته میشود و به ارث میرسد و هبه میشود و از هر جهت مثل کنیز است.» (2)و اگر فتوای فقهای شیعه نبود که از فروش ام ولد منع کردهاند،ما نهی روایت اول را حمل بر کراهت میکردیم.
(1)بنابراین فروختن چیز نامعلوم و مبهم صحیح نیست به دو جهت یکی از ترس این که مبادا دچار فریب شود که از آن نهی شده و دیگر
1) (6) کافی،ج 6،ص 193،شمارۀ 5.
2) (7) همان مأخذ،ص 191.در آنجا آمده است:«امة تباع...»یعنی تنها داشتن فرزند سبب عدم جواز بیع نمیشود بلکه در برخی از صورتها فروخته میشود چنان که اگر فرزندش بمیرد و یا در مورد مبلغ بهای خودش و موارد استثنای دیگر.و در حقیقت این مطلب در رد بر عامّه است که به طور مطلق فروختن امّ ولد را منع کردهاند و اما به ارث بردن او نیز با وجود فرزند صحیح است زیرا که او در سهمیۀ فرزندش قرار میگیرد سپس آزاد میشود،و عبارت«حدّها حدّ الامة»احتمالا به این معنی باشد که حکم امّ ولد در سایر امور نظیر امه است به عنوان تأکید بر مطالب قبلی و یا به این معنی است که هرگاه عملی مرتکب شود که باعث حدّ شرعی گردد،حکمش نظیر امه است(این سخن علامۀ مجلسی-رحمه الله-است).
برای جلوگیری از نزاع،لیکن معلوم بودن هر چیز مناسب خود آن است،به این ترتیب فروختن چیزهایی که باید کیل،وزن و یا شمرده شوند بدون وزن و پیمانه و یا شمارش، هر چند که دیده شوند صحیح نیست-به طوری که در خبر صحیح آمده است- (1)بر خلاف نظر ابن جنید که در مورد معامله دو کالایی که جنسا مغایر و در معرض مشاهدهاند،به دلیل این که مشاهده باعث رفع غرر و اختلاف جنسیّت نیز باعث از میان رفتن ربا میشود،معامله را جائز میداند،در حالی که حدیث مخالف نظر وی و حجّت بر اوست.
در حدیث حسن از امام صادق(علیه السلام)است:«از آن حضرت دربارۀ گردو پرسیدند که شمردن آن ممکن نیست از این رو پیمانه میکنند سپس گردوهای داخل پیمانه را میشمارند و بعد بقیّه را بر اساس همان پیمانه محاسبه میکنند،درست است یا نه؟ فرمود:اشکالی ندارد.» (2)امثال جامه و زمین را با مشاهده میتوان معامله کرد هر چند که متر نکرده باشند،و جز از افراد کمی،در این مسئله اختلافی وجود ندارد و خریدن مقدار معیّنی از جامه و زمین تا وقتی که تمام اجزایش برابر نباشد جائز نیست مگر به صورت مشاع،و فروختن میوه و برگ درختان به مدّت یک سال و یا بیشتر،همچنین سبزی روی زمین،یک نوبت چیدن و یا چند نوبت را پس از ظاهر شدن و به وجود آمدن در تمام اینها جائز است، اگر چه میوهها هنوز شکوفه نکرده و یا زراعت خوشه نبسته باشد،هر چند که معاملۀ میوهها به مدّت یک سال در صورتی که وضعیّت میوه به درستی ظاهر نگشته کراهت دارد،به این ترتیب که به حدی رسیده باشد که اطمینان حاصل شود،آفت نمیزند،یا خرما زرد و قرمز و یا میوهها دانه بسته باشد.
در روایت صحیح از امام صادق(علیه السلام)رسیده است که فرمود:«پدرم خریدن درخت
خرما را پیش از ظاهر شدن میوۀ آن سال کراهت داشت امّا به مدّت دو سال و سه سال میفرمود:اگر امسال میوه نداد در سال دیگر میوه خواهد داد سپس در مورد میوه و درخت خرما فرمود:خرید یکساله پیش از آن که میوه ظاهر شود کراهت دارد به دلیل این که مبادا آفت بزند اما اگر ظاهر شود اشکالی ندارد.» (1)اما فروش میوه پیش از ظاهر شدن آن بر درخت،مشهور آن است که به طور مطلق جائز نیست و قول صحیحتر آن است که معامله به بیش از یک سال و یا با ضمیمه کردن مقداری میوۀ معلوم و یا به شرط چیدن،به طوری که از اخبار استفاده میشود، جائز است.
معاملۀ پشم،کرک و موی بدن گوسفند و شتر به طور جداگانه و یا به ضمیمۀ خود حیوان با مشاهدۀ از نظر شیخ مفید،علامه و جمعی از فقها جائز است هر چند وزن آنان معلوم نباشد زیرا آنها نیز در این حال مثل میوۀ درخت،در حکم چیزهای موزون نیستند.
از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است:«از آن حضرت پرسیدند،نظر شما دربارۀ مردی که پشمهای صد گوسفند را با برههایی که در رحم دارند به فلان مبلغ بخرد چیست؟ فرمود:اشکالی ندارد،اگر بچّهای در رحم نداشته باشند،رأس المال همان پشم خواهد بود.» (2)و بعضی گفتهاند:بدون ضمیمۀ معلوم معامله جائز نیست و احوط همین است.
باشد
(1)بنابراین فروش بردهای که فرار کرده،جائز نیست مگر با ضمیمۀ چیزی که قدرت بر تسلیم دارد و همچنین فروختن مال گروگان جائز نیست مگر با اجازۀ گرودار زیرا آن مال وثیقۀ طلب اوست.در روایت صحیحی از امام کاظم(علیه السلام)نقل شده است:«راوی از آن حضرت پرسید:آیا درست است که از مردم،کنیز گریختهای را بخرم و بهای آن را
بپردازم و خود به دنبال یافتن کنیز باشم؟فرمود:خریدن آن جائز نیست مگر آن که به همراه آن چیزی از قبیل جامه و یا کالایی از ایشان بخری و بگویی:فلان کنیز را با این جنس به فلان مبلغ از شما میخرم،در این صورت جائز است.» (1)امّا معاملۀ چیزی که طبق جریان عادی بر میگردد مانند کبوتر پرندۀ اهلی بدون ضمیمه درست است به دلیل قرار دادن جریان عادی به منزلۀ واقع زیرا در این صورت به منزلۀ بردهای است که او را به دنبال کاری فرستادهاند و مانند چهارپایی است که به چراگاه گسیل شده باشد.همچنین جائز است معاملۀ آن چیزی که تسلیمش تا مدّتی ممکن نیست،مانند قرضی که مدّتدار است،ولی در این دو مورد قولی نیز بر منع معامله وجود دارد.
(1)اگر ملکیّت به وسیلۀ بیع حاصل شود و از چیزهایی قابل کیل و وزن باشد و آن را برای سود و یا با تخفیف بفروشد،غیر از موردی که جنسی را سر بسر بفروشد که اصطلاحا به آن تولیه میگویند،چنان که در اخبار زیادی از جمله در حدیث صحیحی از امام صادق(علیه السلام)رسیده است که فرمود:«هرگاه جنسی را که قابل پیمانه و وزن است خریدی،آن را تا نگرفتهای نفروش مگر آن که به طریق تولیه باشد،اما اگر کیل و وزن ندارد،بفروش.» (2)بعضی از فقهای شیعه،به دلیل اطلاق بعضی از اخبار،معاملۀ به صورت تولیه را نیز منع کردهاند و بعضی به طور مطلق تجویز کردهاند اما مکروه شمردهاند و بعضی کراهت را مخصوص به موارد غیر تولیت دانستهاند و این مورد را مباح شمردهاند و در خوراکیها به کراهت شدید قائل شدهاند،به دلیل جمع بین اخبار.
است با بهای آن از دو طرف مبادله کنند،
(2)بنابراین اگر قبض و اقباض صورت نگیرد
معامله باطل میشود،و اگر مقداری را خریدار قبض کرده باشد تنها نسبت به همان مقدار معامله درست است و در بین اخبار عباراتی است که بر حرمت عمل وی نیز دارد؛از نظر فقهای شیعه بدون هیچ اختلاف نظری درهم و دینار باید مشخّص باشد و عوض کردن آن دو جائز نیست و اگر پیش از قبض،جنس از بین رفت،معامله خود به خود فسخ میشود و خریدار لازم نیست که عوض آن را-هر چند که برابر باشند-بپردازد و فروشنده هم حق ندارد از وی مطالبه کند.
(1) در صورتی که بر ذمّۀ طرفین بماند زیرا چنین معاملهای کالی به کالی است و از آن نهی شده است.بعضی گفتهاند کالی به کالی خریدوفروش وام به وام است چه مدّتدار باشد و یا نباشد در حالی که اصل ملکیّت بر محور تأخیر باشد و شاید مقصود از مورد نهی دین باشد از آن جهت که اجناس دین بر تأخیر است.و اگر یکی از ثمن و مثمن تنها مدّتدار باشد به شرط آن که مدّت معلوم باشد بدون هیچ اختلافی معامله صحیح است،پس اگر مثمن مدّتدار باشد به آن سلم و سلف میگویند که شرائط آن خواهد آمد و اگر ثمن مدّتدار باشد،نسیه نامیده میشود و هر کس کالایی را به طور مطلق بفروشد و یا فوریت را قید کند باید مشتری قیمت را نقد بپردازد و اگر به دو مبلغ متفاوت با دو مدت مختلف و یا مبلغی را نقد و مبلغی را مدّتدار بفروشد،به دلیل نامعلوم بودن مدّت و مبلغ و به جهت رسیدن نهی از دو معامله در یک عقد،این معامله صحیح نیست و بعضی گفتهاند؛پرداختن کمترین مبلغ در درازترین مدّت قطعیّت پیدا میکند،به دلیل اخباری که در این مورد رسیده است،ولی سند آنها ضعیف است. (1)
(2) در صورتی که به سود و یا به تخفیف بفروشد،همچنین مقدار سود و یا تخفیف باید معیّن باشد،و اگر تمام جنس را یکجا بخرد،فروش مقداری با سود و یا به تخفیف جائز نیست هر چند که
1) (14) کافی،ج 5،ص 206،باب الشرطین فی البیع.
قیمتگذاری کرده باشد؛همچنین است دلاّل اگر تاجر قیمت جنس را تعیین کرده باشد و اگر کالایی را نسیه بخرد،باید فروشنده مدّت را اعلام کند و اگر مدّت را تعیین نکند، خریدار حق دارد معامله را ردّ کند و یا کالا را نقد بگیرد.
(1)از این رو باید ایجاب و قبول با عبارتی که-به طور صریح و یا به کنایه-مقصود را برساند،و متصل به عقد باشد،اجرا شود.پس اگر فروشنده بگوید:این جنس را به آن مبلغ دادم،عوض عبارت:بعتک و طرف بگوید:قبلت اگر قصد بیع کرده باشند،جائز است،زیرا احتمال دارد که قصد عاریه کرده باشند در صورتی که معامله در مورد دو جامه و یا دو حیوان باشد.در حالی که نیّت جلو احتمال را میگیرد امّا عبارت صریح و روشن بهتر رفع اختلاف و خصومت میکند.» میگویم:آنچه برای من روشن است این است که صرف رضایت طرفین و قبض و اقباض در صحّت بیع کافی است به شرط آن که قرینهای بر خریدوفروش باشد به طوری که اشتباه از میان برداشته شود و فرصت مخاصمه و نزاع بین فروشنده و خریدار نماند،امّا بیع گاهی با همان لفظ دو طرف حاصل میشود لفظی که بر آن دلالت داشته باشد مانند بعتک و یا ملّکتک و نظایر اینها در ایجاب و اشتریت و قبلت و نظایر اینها در قبول و گاهی به چیز دیگری غیر از لفظ حاصل میشود مثل این که خریدار نزد گندمفروش میآید و میگوید:یک من از این گندمها را چند میفروشی؟او میگوید:به یک درهم، مشتری یک درهم را میدهد و یک من گندم را میگیرد بدون این که حرف دیگری بین آنها رد و بدل شود.و گاهی نرخ جنس بین خریدار و فروشنده معلوم است در اینجا به سؤال و جواب نیز نیازی نیست،زیرا چنین عملی صریح در معامله است و هیچ احتمال دیگری نمیرود،بخصوص وقتی که فروشنده در دکانش برای فروش نشسته است؛نه برای هبه و عاریه و ودیعه و نظیر اینها و احتمال بعید هیچ زیانی در چنین موردی ندارد، زیرا این مقدار احتمال در لفظ نیز وارد است،زیرا فروشنده حق دارد که بگوید:من از
کلمۀ بعت قصد انشای بیع را نداشتم بلکه میخواستم از بیع گذشته خبر دهم،و دروغ گفتم.و یا این که بگوید:میخواستم بگویم عاریه دادم اشتباه کردم و گفتم فروختم،و نظیر چنین دعاوی که قابل قبول نیست؛زیرا خلاف ظاهر است و از طرفی این صیغۀ مخصوص برای این نوع عقد مخصوص وضع شده و همچنین داد و ستد با دست با قراین حالی و یا مقالی در عرف و عادت برای این نوع معامله وضع شده است.در تمام زمانها عادات بر این جاری بوده است که با نانوا،قصّاب،بزّاز و نظایر اینها به داد و ستد اکتفا میکنند و نام آن را بیع میگذارند و شیخ مفید،طاب ثراه،بر این عقیده است و میگوید:
عقد بیع به رضایت طرفین در آنچه مالکند و مورد معامله است منعقد میشود،وقتی که در مجموع آن را بشناسند و به معامله راضی باشند و داد و ستد کنند و از یکدیگر جدا شوند.بعضی از متأخرین با نظر شیخ مفید موافقند با این تفاوت که آنان لفظی را که دال بر رضایت طرفین باشد،شرط صحت میدانند در حالی که اطلاق کلام شیخ مفید اعم از آن است.این نظریۀ شیخ از سخنان اهل بیت(علیه السلام)و قدمای علمای شیعه نیز مستفاد میشود به این دلیل که ایشان با وجود به استیفای شرائط و بیان واضحترین شرائط، اصلا به لفظ و صیغه در شرائط عقود نکردهاند همان طوری که کتاب تهذیب، کافی،من لا یحضره الفقیه و نظایر اینها گواه بر این مطلبند و اطلاق نصوص کتاب و سنّت که دال بر حلیّت بیع و انعقاد آن بدون تقیید به صیغۀ مخصوص است نیز بر این مطلب دلالت دارد،مضافا آن که دلیل عقلی و نقلی دیگری بر خلاف آن وجود ندارد.و تکلیف فهمیدن آن شرط از کلمۀ بیع از قبیل لغز و پوشیده سخن گفتن است و زیبندۀ شارع مقدّس نمیباشد.بیع،هر چند که نامی است برای ایجاب و قبول،جز این که ایجاب و قبول اعمّ از لفظ و غیر لفظ است؛و لفظ،خود سبب انتقال نیست،بلکه دلالت بر انتقال دارد.فعل خاص نیز بر حسب معمول دلالت مستمرّی بر مقصود دارد و احساس نیاز،عادت پیشینیان و رواج همۀ رسوم و عادات بر قبول هدایا بدون ایجاب و قبول لفظی با تصرّف در آن را نیز باید به دلایل فوق بیفزاییم؛و چه تفاوتی است میان هدایای
عوضدار و بلا عوض،زمانی که در شرع لفظی دربارۀ آن وارد نشده باشد،زیرا ملک در هبه نیز باید منتقل شود،و مطلب در سایر عقود نیز چنین است،جز این که بیشتر فقهای متأخّر شیعه در تمام عقود،بخصوص عقود لازمه،لفظی را واجب شمردهاند که دال بر ایجاب بوده و لفظ دیگری را که دال بر قبول به دنبال لفظ قبلی آورده و هر دو به صیغۀ ماضی باشد،زیرا صیغۀ ماضی به انشای مقصود نزدیکتر است،به طوری که بر انجام مدلول خود در زمان ماضی دلالت دارد و اگر وقوع در ماضی مورد نظر نباشد،هم اکنون در ضمن این خبر عقد حاصل شده است،به خلاف صیغۀ مستقبل که احتمال دارد وعدۀ به آینده و امری باشد که مقتضی انشای بیع از طرف آمر نیست.بعضی وقوع عقد را مشروط به عربی کردهاند مگر برای کسی که یادگرفتنش دشوار باشد.و بعضی از فقها مقدم داشتن ایجاب را بر قبول واجب دانستهاند،و بعضی مطابق آوردن لفظ آنها را واجب شمرده و بعضی شرائط دیگری قائل شدهاند و بر اساس گفتۀ اینان اگر توافق بر معامله میان طرفین حاصل شد و هر یک از رضایت طرف دیگر مطّلع شد و فهمید که وی میداند با تمام شرائط بیع سرانجام عوض معیّن چه میشود،با این همه بدون آن لفظ مخصوص معامله قطعی نمیشود،لکن با توجّه به اذن تصرّفی که هر کدام به دیگری داده آیا مفید اباحۀ تصرّف هر یک در آن مالی که به عوض مال خودشان در اختیار دارند، میشود یا نه،هر چند که تا عین باقی است رجوع جائز است.یا این که معامله از نظر اختلال به شرط یعنی همان صیغۀ مخصوص،فاسد است؟مشهور،همان اول(یعنی صحت)است مالک و احمد از بزرگان عامه بر این عقیدهاند و علامۀ حلی-رحمه الله- و جماعتی بر نظریّۀ دوّم(یعنی فساد بیع)هستند و شافعی از عامه نیز بر این عقیده است.
غزالی گوید:«هنگامی که بین دو طرف داد و ستد بدون تلفّظ به زبان معامله صورت گرفته باشد از نظر شافعی اصلا بیعی منعقد نشده است؛اما از نظر ابو حنیفه در معاملات کمارزش درست است.آنگاه تعیین معاملات کمارزش مشکل است؛اگر قضیه را به عرف مردم واگذار کنیم مردم آن را در مورد تمام داد و ستدها جاری
میسازند؛به طور مثال دلاّلی جلو میافتد،از بزاز جامۀ ابریشمی به ده دینار میخرد و آن را نزد مشتری میبرد و بعد نزد بزاز بر میگردد و میگوید:مشتری راضی است ده دینار را بگیر،و از صاحبش ده دینار را میگیرد و بزاز تسلیم میکند و او هم میگیرد و تصرّف میکند و خریدار جامه،بیع را قطعی میداند در صورتی که بین آنها هرگز ایجاب و قبولی جاری نشده است.همچنین عدهای برای خرید به مغازۀ فروشنده مراجعه میکنند و او کالایی را عرضه میکند که بهایش به طور مثال صد دینار است و هر که بیشتر بخرد به او میدهد.یکی میگوید:به نود دینار مال من،دیگری میگوید:به نود و پنج دینار،مال من و دیگری میگوید:صد دینار،بعد میگوید:وزن کن،وزن میکند و تسلیم میکند؛بدون ایجاب و قبول کالا را میگیرد و عادت به همین منوال جریان یافته است.این یکی از مشکلات غیر قابل علاج است،زیرا سه احتمال وجود دارد:احتمال اول آن است که باب معاطات به طور مطلق چه در کالای کمبها و چه در پربها،باز باشد که این محال است،زیرا در معاطات نقل ملکیت است بدون لفظی که بر آن دلالت کند و حال این که خداوند بیع را حلال کرده است و بیع نام ایجاب و قبول است و ایجاب و قبول نیز جاری نشده،و نام بیع به صرف عمل داد و ستد اطلاق نمیشود.پس به چه دلیل حکم به انتقال ملک از دو طرف میشود بخصوص در کنیزان و غلامان،زمینهای کشاورزی و چهار پایان گران قیمت و هر چیزی که بیشتر باعث اختلاف و نزاع میشود،زیرا در وقت اختلاف باید تسلیمکنندۀ متاع برگردد و بگوید:پشیمان شدهام و نفروختهام؛چون جز تسلیم صرف کار دیگری نکردهام و این بیع نیست.احتمال دوّم آن است که به طور کلّی باب معاطات را مسدود کنیم،همان طوری که شافعی این عقد را باطل میداند.در این مورد نیز از دو جهت اشکال وجود دارد:یکی این که ممکن است معاملات در مورد اشیای کمارزش بوده است که در زمان صحابه امر معمولی بود و اگر آنان با بقّال،نانوا و قصّاب مکلّف به ایجاب و قبول میبودند برای ایشان سخت بود و به طور گسترده در همۀ موارد باید انجام میگرفت و در وقت اعراض کلّی از این عادت هم باید شهرت
مییافت(نه زمانی دون زمانی)زیرا در چنین مسألهای تمام زمانها نظیر همند.جهت دوّم آن است که هم اکنون مردم گرفتار این نوع معامله هستند و انسان از خوراکیها و نظایر آن چیزی نمیخرد،مگر این که میداند فروشنده با همین داد و ستد،کالا را به او تملیک کرده است.بنابراین اگر چنین است ادای عبارات عقد چه فایدهای دارد.احتمال سوّم آن است که بین کالاهای کمارزش و پرارزش تفاوت باشد،همان طوری که ابو حنیفه معتقد است.در این صورت تشخیص کالاهای کمارزش دشوار میشود و بدون هیچ لفظی مبنی بر انتقال ملک،علّت انتقال آن مشکل میشود».
میگویم:به یاری خدای تعالی و لطف او،ما این گره کور را باز کرده و این مشکل پیچیده را که غیر قابل علاج مینمود،به برکت پیروی از اهل بیت(علیه السلام)و ترک سخنان زاید و سکوت نسبت به آنچه خداوند در آن باره چیزی نگفته است،حلّ کردیم و دلیل نقل ملکیت بدون لفظ را بیان کردیم و احتمال دوم را نیز باطل کردیم؛با وجود این که این احتمال مستلزم حرج و مشقّت است،یعنی آن چیزی که در قرآن صریحا نفی شده است.چگونه به کار بردن لفظ لازم باشد در حالی که اگر با بقال و قصاب صیغۀ عقد لازم بود،این عمل وی بسیار بیمعنی و بینهایت سنگین میشد و به انجامدهندۀ عمل نسبت میدادند که برای چیز بیارزشی ارزش قائل میشود،بخصوص بنا به قول متأخرین علمای شیعه که انجام صیغۀ عقد باید به عربی و با رعایت اعراب و بناء و با قصد انشاء از لفظ خبر،باشد و شرائط دیگری که درک آنها از حوصلۀ عوام خارج است تا چه رسد به این که عمل کنند.بسیاری از مردم عربی نمیدانند،حتی برای ایشان تلفّظ به عربی ممکن نیست و اگر مکلّف شوند که در مورد هر دانق(ده پولی)که معامله میکنند،وکیل بگیرند و یا تلفّظ عربی را یاد بگیرند تکلیف ظالمانهای است،با این که وکیل گرفتن نیز از عقدهایی است که نیاز به ایجاب و قبول دارد،چه دلیلی برای وجوب لفظ عربی در بیع است که در وکیل گرفتن نیست.اما احتمال سوّم تا آنجا که من میدانم هیچ یک از علمای شیعه بر آن عقیده نیست،زیرا امکان تعیین کالای کمارزش وجود ندارد و ارزانی
و گرانی نسبت به اشخاص بلکه نسبت به طرفین معامله در یک چیز نیز متفاوت است.
بعلاوه این سخن یک زور گویی مسلّم است و دلیلی ندارد،زیرا اگر مجرد گرفتن و دادن در کالاهای کوچک بیع و یا قرینۀ بیع باشد،چه مانعی دارد که در کالای بزرگ هم صرف داد و ستد،بیع و یا قرینۀ بیع باشد،و اگر در کالاهای کوچک،نه بیع است و نه قرینۀ بیع،پس چه چیز باعث نقل ملکیّت میشود و به این ترتیب بیع معاطاتی که متداول کردهاند باطل خواهد بود.بنابراین میگوییم:اگر صرف داد و ستد قرینۀ اذن و اباحۀ تصرف است پس چرا قرینۀ بیع و انتقال ملکیّت نباشد با وجود این که دلالت آن بر بیع روشنتر است،بلکه بر اذن در تصرف دلالت نمیکند مگر از آن جهت که بیع صورت گرفته است.از این رو اگر از قصاب بپرسند که آیا به مشتری گوشت را فروختی و یا به او اجازۀ تصرّف دادی؟خواهد گفت:بلکه به او فروختم؛و این از مطالبی است که بر هیچ کس پوشیده نیست در صورتی که اگر برای قصاب روا باشد که بیع را انکار کند هرآینه جائز بود که اذن در تصرف را نیز منکر شود و بگوید:چگونه تصرّف کردی در صورتی که من به صراحت اجازۀ تصرف نداده بودم؛شاید من آن را به تو امانت داده بودم و نظیر این سخنان.حاصل مطلب آن که مردم در مورد اباحۀ تصرّف بینیاز از اعتماد به قراین نیستند و باید در انعقاد و قطعیّت بیع بر آن قراین اعتماد کنند.خلاصۀ بحث آن که،شرط کردن صیغۀ در انعقاد عقد و یا در قطعیت آن سخنی است بیدلیل و تکلیف به چیزی است که هیچ راهی برای شناخت آن از طریق شرع و عقل وجود ندارد.ما به این دلیل سخن را در این مسئله به درازا کشاندیم که معرکۀ آرای بزرگان و مورد مشاجرۀ فضیلتمآبان است.علاوه بر آن هر چه از شرائط مجاز در ضمن عقد گفته شود مانند شرط شستن جامه(کوبیدن جامه)و آزاد کردن برده و نظایر آن،شرط لازم است و وفای به آن واجب میباشد،زیرا مؤمنان به شرائط خود آن پایبند میباشند،مگر آن که این پایبندی،به جهالت در مورد یکی از دو عوض منجر شود؛و اگر شرط غیر مجاز بود عقد باطل است و اگر طرف شرطکننده به شرط خود وفا نکرد،طرف دیگر اختیار فسخ دارد.
(1)حال میگویم در بیع،خیاراتی به شرح زیر ثابت است:خیار مجلس تا وقتی که دو طرف معامله از هم جدا نشدهاند؛خیار حیوان که برای مشتری تا سه روز و به قول بعضی برای طرفین تا سه روز حق فسخ معامله است؛خیار شرط برای کسی که طرفین تا مدّت معیّنی برای او چنین حقّی را شرط کردهاند؛خیار عیب در مورد نقص و یا زیادی در چیزی روی جریان طبیعی؛خیار رؤیت در کالایی بر خلاف آنچه تعریف شده؛خیار غبن،به مقداری که بیش از حدّ معمول گول بخورند و خیار تأخیر بعد از سه روز در صورتی که ثمن و مثمن را تسلیم نکرده باشند و شرط تأخیر در میان نباشد و در مورد کالایی که اگر شب مانده شود فاسد میشود،یک روز نگذشته باشد.چهار مورد اوّل به وسیلۀ ایجاب و اسقاط و تصرّف ساقط میشود و چهارمی نیز یعنی خیار عیب با حدوث عیبی پس از دریافت کالا از بین میرود،زیرا عیب جدید مانع از ردّ کالا به سبب عیب سابق میشود و فقط تفاوت قیمت(ارش)ثابت میشود؛و اگر عیب حامله بودن کنیز و تصرّف به وطی باشد،مانع از ردّ نمیشود،به طوری که در اخبار صحیحه رسیده است.
در این صورت مورد معامله یعنی کنیز را بر میگرداند و به همراه او یک دوّم از عشر قیمت آن را نیز پس میدهد. (1)اما خیار پنجمی یعنی خیار رؤیت با اسقاط از بین نمیرود و خیار ششم یعنی خیار غبن با تصرّف ساقط نمیشود تا وقتی که از ملک او خارج نشده است و یا مانعی از رد مبیع باشد،مانند باردار ساختن در مورد کنیز؛این دو نوع از خیارات به دلایل دیگر(غیر از این دو مورد)ساقط میشود؛و نماء در زمان خیار-هر چند که عقد خود به خود فسخ شود-مال مشتری است.اما تلف شدن کالا بدون تفریط،مربوط به کسی است که خیار ندارد و اگر هر دو خیار داشتند مربوط به مشتری است و تلف پیش از قبض به طور مطلق مربوط به فروشنده است.
1) (15) به کافی،ج 5،ص 213،باب من یشتری الرّقیق فیظهر به عیب و ما یرد منه و ما لا یرد،و به صفحۀ 206 باب الرجل یبیع البیع ثم یوجد فیه عیب،مراجعه کنید.
(1)غزالی گوید:«عقد دوم،ریاست که خدای تعالی آن را حرام کرده است و کار را در آن باره سخت گرفته است.بر صرّافانی که طلا و نقره خریدوفروش میکنند و بر کسانی که خوردنیها را مبادله و داد و ستد میکنند واجب است که از ربا دوری کنند،زیرا جز در نقد و خوراکی ربا نیست.» میگویم:ربا از نظر اهل بیت(علیه السلام)در هر مکیل و موزونی جریان دارد؛چه خوراکی باشد چه غیر خوراکی و چه نقد باشد و چه غیر نقد و در چیزهای قابل شمارش علمای ما اختلاف نظر دارند،و اجتناب از آن بهتر است.
در حدیث صحیح از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«یک درهم ربا خواری بدتر از هفتاد بار زنا کردن است که تمام آنها با محارم باشد.» (1)ربا در داد و ستد چیزهایی که از نظر جنسیت همسان باشند با مقدار زایدی در یک طرف ثابت میشود و این زیادی یا از عین جنس است مانند معامله یک من گندم به یک من و نیم و یا در حکم آن است مانند خریدوفروش یک من نقد به یک من مدّتدار،و به سبب اختلاف در اوصاف عرضی،اختلاف در جنس پیدا نمیشود.بنابراین،گندم و آرد گندم یک جنس است و خرما و شیرۀ خرما نیز یکی؛انگور و کشمش یک جنس و شیر و دوغ و فله نیز یک جنس است؛و بالاخره مرغوب یک جنس با نامرغوب آن یکی است، میوۀ درخت خرما و همچنین میوۀ تاک هر کدام یک جنس است،اما گوشتها با اختلاف نام حیوانات مختلف است و همچنین شیر هر حیوانی با حیوان دیگر متفاوت است.
بنابراین گوشت گاو و گاومیش یکی است،اما گوشت گاو از گوسفند متفاوت است و همچنین شیر و انواع سرکه تابع اصل خود میباشد اما گندم و جو از نظر علمای شیعه-به دلیل اخبار زیادی که از اهل بیت(علیه السلام)دربارۀ عدم جواز زیادت در آنها رسیده-یک
1) (16) کافی،ج 5،ص 187 باب المعاوضة فی الطعام مراجعه کنید.
جنس است و گویی این دو از حکم کلیّه کالاهایی که دارای جنس متفاوت هستند، خارجند.اگر مقدار یکی از دو عوض همجنس نامعلوم باشد معامله ربا خواهد بود؛ همچنین اگر یکی از آنها تر و دیگری خشک باشد؛چه یکی بیشتر از دیگری و یا هر دو برابر باشند.اما در مورد زیادت یکی از دیگری هیچ اختلاف نظری نیست هر چند که زیادت مربوط به آن طرفی باشد که تر است به دلیل نامعیّن بودن مقدارش رباست و اما در صورت برابر بودن دو طرف،به دلیل اخبار صحیحهای که دربارۀ ممنوعیّت معاملۀ خرمای تازه با خرمای خشک رسیده است (1)به این جهت که اگر خرمای تازه بخشکد وزنش کم میشود و بعضی از علمای شیعه این احادیث را مخصوص موردی دانستهاند که اخبار در آن مورد صادر شده است و در غیر خرمای تازه و خشک،تساوی را در مثل انگور و کشمش و گندم تر را به خشک و نظیر اینها،جائز شمردهاند که این نظریه قابل توجه نیست،زیرا علت حکم به صراحت بیان شده است.بنابراین حکم کلیّت دارد و به موارد دیگر سرایت پیدا میکند و پیروی از آنچه به صورت عادت معمول شده از قبیل گرههای کاه و کاهریزههای موجود در گندم اشکالی ندارد.
در مورد این که آیا گوشت حیوانی را با خود حیوان از همان جنس جائز است معامله کنند یا نه،دو قول وجود دارد که مشهورترین آنها عدم جواز است و هرگاه دو شیء ربوی در جنس تفاوت داشته باشند زیادی یکی بر دیگری در معاملۀ نقدی مانعی ندارد.
اما نسیه دادن دو جنس با زیادت بر یکدیگر مورد اختلاف است و اخبار صحیحی بر منع چنین معاملهای دلالت دارد و چه بسا این اخبار را به کراهت حمل کردهاند ولی احوط اجتناب از چنین معاملهای است.
بین پدر با فرزندان و شوهر با همسرش و مسلمان با کافر حربی ربا نیست.
گاهی میتوان از ربا نجات یافت به این ترتیب که از خریدار و فروشنده،یکی کالای خودش را به دیگری در برابر جنس دیگری بفروشد سپس جنس دیگر را با پول
1) (17) کافی،ج 5،ص 189،شمارۀ 12،و تهذیب،ج 2،ص 143 و استبصار،ج 3،ص 93 مراجعه کنید.
بخرد،در این صورت در نظر گرفتن مساوات از بین میرود.همچنین اگر کالای خودش را به طرف دیگر ببخشد و بعد طرف دیگر نیز به او ببخشد و یا قرض دهد و بعد از یکدیگر بگذرند و یا این که خریدوفروش کنند اما مقدار زاید را ببخشد و نیز با نظایر اینها میتوان از ربا نجات یافت،امّا بدون این که در تمام این موارد مشروط کند،و اشکالی ندارد که هیچ یک از این امور هدف اصلی نباشد و این که گفتهاند عقدها تابع قصد و نیّتهاست درست است؛زیرا قصد عقد صحیح در این موارد کافی است،و شرط نشده که تمام نتایج حاصل از عقد مورد قصد باشد بلکه قصد یک نتیجۀ درست از نتایج حاصل از عقد کافی است؛چون اگر کسی اراده کند که خانهای را بخرد و آن را اجاره دهد و از آن راه درآمدی کسب کند همین قدر در درستی عقد کافی است،هر چند که هدفهای دیگری مهمّتر و واضحتر از این هم در نظر عقلا-مانند سکونت و نظیر آن-داشته باشد.
در نصوص فراوانی از اهل بیت(علیه السلام)مطالبی رسیده است که برای جلوگیری از رباخواری،چارهجویی را در چنین مواردی جائز شمرده است.از جمله روایت اسحاق بن عمّار است که میگوید:«به موسی بن جعفر(علیه السلام)عرض کردم:من از مردی چند درهم طلبکارم،او میگوید:طلبت را به تأخیر بینداز و من سود آن را به تو میدهم آنگاه من جامهای را که هزار درهم میارزد به ده هزار-و یا این که گفت:بیست هزار-درهم به او میفروشم و طلبی را که داشتم به تأخیر میاندازم.امام(علیه السلام)فرمود:اشکالی ندارد». (1)
از محمّد بن اسحاق بن عمّار نقل شده است که گفت:«خدمت امام رضا(علیه السلام) عرض کردم:مردی مالی دارد بر ذمۀ کسی.وقت ادای آن رسیده است.آیا ممکن است که او مرواریدی را که به صد درهم میارزد،به هزار درهم به بدهکار بفروشد تا پرداخت بدهی را به تأخیر بیندازد؟فرمود:اشکالی ندارد.پدرم به من دستور داد و من خود چنین کاری را کردم.راوی پنداشت که امام رضا(علیه السلام)از پدرش امام کاظم(علیه السلام)چنین
1) (18) کافی،ج 5،ص 205،شمارۀ 11،باب العینة،در آنجا به جای اسحاق بن عمّار،محمد بن اسحاق بن عمار آمده است و همچنین است در کتاب من لا یحضره الفقیه،ص 386،باب العینة.
سؤالی کرده و آن حضرت نیز چنین گفته است.» (1)در روایت صحیح از امام صادق(علیه السلام)قریب به این مضمون رسیده است. (2)و از اسحاق بن عمار به نقل از امام موسی کاظم(علیه السلام)رسیده که میگوید:«از آن حضرت دربارۀ مردی پرسیدم که از کسی مالی طلب دارد.بدهکار از ترس این که مبادا مالش را قرض ندهد،مبلغی به عنوان ربح به او میدهد و مال را از او بدون هیچ شرطی میگیرد؛امام(علیه السلام)فرمود:تا وقتی که مشروط به دادن ربح نکرده است،اشکالی ندارد.» (3)
(1)غزالی گوید:«عقد سوّم،بیع سلم است و بازرگان در این عقد باید ده شرط را رعایت کند.» میگویم:بلکه نه شرط را باید رعایت کند.
و مانند آن،معلوم باشد
(2) تا اگر در موقع معین تسلیم نشد.طرف مقابل بتواند به قیمت آن مال مراجعه کند.بنابراین اگر یک مشت درهم بدون شمارش را در برابر یک کرّ گندم بدهد بنا به یکی از دو قول صحیح نیست.
به هم بخورد،تسلیم کنند.
(3)بنابراین اگر پیش از دریافت مال طرفین از هم جدا شوند بیع سلم فسخ میشود.
باشد،
(4)مانند حبوبات،حیوانات،مواد معدنی،پنبه و ابریشم،لبنیّات،و کالاهای عطاری و
نظایر آنها.اما در معجونات و مرکبّات و چیزهایی که از اجزای مختلف فراهم آمده مانند کمانهای مصنوعی و تیرهای معمولی و کفش و نعلین که دارای اجزای مختلف و ساختهای گوناگونی است و نیز در پوست حیوانات جائز نیست.
(1) تا صفت خاصی باقی نماند که باعث آن مقدار تفاوت قیمتی باشد که مردم در آن حد مغبون میشوند،زیرا این تعریف و توصیف در حقیقت به جای دیدن در معامله است.بنابراین بیان عدد در متاع قابل شمارش کافی است،بلکه ناگزیر باید در مواردی مثل خربزه، بادنجان،تخم مرغ و انار وزن شود؛البته در بیع غیر سلم تنها دیدن جنس کافی است.
(2) نه آن که بگوید:تا وقت درو و یا تا وقت چیدن میوهها بلکه با ماه و روز تعیین کند،زیرا چیدن میوهها گاهی جلو و گاهی عقب میافتد.
تسلیم کند
(3) و غالبا یقین به وجود آن باشد.بنابراین در مثل دری که میگویند کمنظیر است و یا کنیز زیبایی که فرزند هم داشته باشد و نظایر اینها که غالبا تسلیم آنها غیر ممکن است،صحیح نیست.همچنین در مورد انگور و سایر میوهها،پیشفروش آن تا مدّتی که امکان رسیدن آن نباشد،معاملۀ سلم درست نیست.بنابراین اگر غالبا در زمان معهود آن متاع وجود دارد ولی در سرآمد وقت،به سبب آفتی امکان تسلیم نباشد،در این مورد اگر خواست میتواند مهلت بدهد تا فراهم کند و میتواند معامله را به هم بزند و به رأس المال رجوع کند.
ببرند
(4) تا باعث اختلاف نشود.بعضی گفتهاند:تعیین محلّ در صورتی لازم است که فروشنده و خریدار در بیابان و یا در شهر غربت باشند و بخواهند آنجا را ترک کنند،و
گرنه لازم نیست و اطلاق نیز منصرف به موضع و محلّی است که در آن عقد جاری میشود.
(1) و بگوید:یک من گندم این زراعت و یا میوۀ این باغ،زیرا این قید،وام بودن آن را به هم میزند،آری اگر بگوید:میوۀ شهر و یا روستای بزرگی مانعی ندارد.
(2) و ما این مطلب را در مبحث ربا با اختلافی که در غیر نقد و متجانسین بود گفتیم.
(3)غزالی گوید:«عقد چهارم،اجاره است که دارای دو رکن است:یکی اجرت و دیگری منفعت.امّا کسی که عقد را منعقد میکند و لفظ عقد اجاره همان شرایطی را دارد که در مورد عقد بیع گفتیم.و اجرت،همانند ثمن در صورتی که عین باشد،شایسته است که معلوم و با تمام شرایطی که در بیع گفتیم:توصیف شود و نیز اگر دین بود، شایسته است که از نظر اوصاف و مقدار معین باشد.» میگویم:همچنین در مورد منفعت نیز باید معلوم و اوصاف آن معیّن باشد و این تعیین،یا با سنجش مقدار کار است مانند دوختن جامۀ معیّن و سوار شدن بر مرکبی تا مقصد معیّنی و یا با تعیین مدت است مانند خیاطی به مدت یک ماه و استفاده از مرکب تا یک ماه؛و در مواردی که جز به وسیلۀ زمان نمیتوان سنجید،مثل سکونت در منزل و شیر دادن به طفل و نظایر اینها ناچار باید مدّت تعیین شود.خلاصه آن که باید برای رفع ابهام و فریب به گونهای تعیین شود و به هر آنچه معمولا باعث خصومت و نزاع میشود نباید بیتوجه بود و یا آن را به صورت مجمل بیان کرد.و اگر بگوید:هر ماهی تو را به این مبلغ اجیر کردم بنا به قولی باطل است،ولی اگر بگوید در یک ماه این قدر اجرت به تو میدهم،به قولی صحیح است،و شرط است در منفعت که مباح و در ملک شخص باشد و او هم به ظاهر و هم از نظر شرعی،بتواند آن را تسلیم کند و از اموری نباشد که بر
اجیر واجب است و از چیزهایی که نیابت در آنها معمول نیست نیز نباشد؛و از نظر علمای شیعه زن آزاد میتواند برای شیر دادن و نظیر آن،در صورتی که چیزی از حقوق شوهرش،ضایع نشود خود را اجیر دیگری کند،در غیر این صورت موقوف به اجازۀ شوهر است و کسی که مدت معینی خود را اجیر دیگری قرار داده است نمیتواند در آن مدت جز به اذن کارفرما برای دیگری کار کند و یا در وقتی باید کار کند که طبق عادت در آن وقت-مثلا در شب-برای کارفرما کار نمیکند البته این شیوه در صورتی مجاز است که منجر به سستی در کار کارفرما نشود.
در عین مورد اجاره شرط است که با وجود بقای عین استفادۀ از آن درست باشد و یا از قبیل آب چاه و شیر زن شیرده و رنگآمیزی رنگرز از چیزهایی که عین آنها از بین میرود ولی جایگزین میشود و یا آن که خود از قبیل منافع است.اجاره گرفتن درهم و دینار(سکههای نقره و طلا)برای تزیین و آرایش و اظهار توانگری و امثال آن و همچنین اجاره کردن سیب برای بوییدن و درختان برای استفادۀ از سایۀ آنها و شمع برای زینت و نظایر اینها جائز است،زیرا تمام اینها از اموری است که مورد توجّه عقلا بوده و درست است که در برابر آنها پولی پرداخت شود؛و هر چیزی که بهرهبرداری از منفعت در گرو آن باشد،بنا به قولی بر عهدۀ انجامدهندۀ کار است مانند نخ و مرکّب که بر عهدۀ دوزنده و نویسنده است،و بهتر آن است که در این مورد مطابق عرف و عادت عمل شود، با وجود این،شرط کردن استوارتر است و اگر شرط مربوط به کسی شود که منفعت از او نیست باز هم درست است،ولی در این صورت ناگزیر باید مقدار و اوصاف آن بیان شود و هرجا که عقد در آنجا باطل شود،با برخورداری از تمام و یا مقداری از منفعت چه از مقدار معیّن بیشتر باشد و یا کمتر،اجرت المثل ثابت میشود و پیش از قرار داد پیمانکاری،به کار گرفتن اجیر،مکروه است.
(1)غزالی گوید:«عقد پنجم،قراض(سرمایه از یکی و کار تجارت از دیگری)است و
در این عقد باید سه اصل رعایت شود:
اوّل،سرمایه که مشروط است بر این که نقد و معیّن باشد و به کسی که کار میکند تسلیم شود.بنابراین،قراض بر اساس فلوس(پول سیاه)و کالاها جائز نیست،زیرا تجارت در این دو مورد به سختی انجام میگیرد و محدود است و همچنین در سرمایۀ محسوسی که مقدارش معلوم نباشد و نیز در سرمایۀ غشدار و بر ذمّه جائز نیست.
دوّم،سود که باید به صورت مجزّا و جزئی تعیین شود،به این ترتیب که یک سوّم و یا نصف و یا هر مقدار که بخواهد باید شرط کند.بنابراین اگر بگوید:صد تومان از سود مال تو و بقیۀ آن مال من درست نیست،زیرا چه بسا سود بیش از صد تومان نباشد و تعیین یک اندازۀ معیّن نیز جائز نیست،بلکه باید مقدار رایج تعیین شود.
سوّم،کاری که بر عهدۀ کارگزار تجارت است.
میگویم:در مورد کارگزار شرط است از آن حدی که مالک تعیین میکند تجاوز نکند.بنابراین اگر شرط کرد که مسافرت نکند،مگر به سمت معیّنی و یا آن که غیر از فلان کس از دیگری خرید نکند و یا این که غیر از فلانی به دیگری نفروشد و یا فقط فلان نوع جامه تجارت کند،لازم الاجر است،بدون هیچ اختلافی در میان علمای شیعه به دلیل اخباری که از اهل بیت(علیه السلام)رسیده است.مسافرت کردن او بدون اجازۀ مالک و آمیختن سرمایه،به مال خودش بیاذن وی جائز نیست ولی حق دارد هر چه را که مالک در تجارت میتواند شخصا انجام دهد،از قبیل عرضه کردن و باز کردن قماش و کارگر گرفتن در مواردی که معمولا کارگر میگیرند و خرید جنس معیوب و پس دادن آن به خاطر عیبش و نظایر این کارها را انجام دهد.البته تمام اینها باید با رعایت حال و غبطه باشد و باید با عین مال خرید کند نه بر ذمّه،زیرا در آن صورت احتمال زیان و ضرر است و از طرفی حاصل خرید بر ذمّه سود این مال مورد عقد نیست و در مسافرت هزینۀ خود را از اصل مال خرج میکند اگر هزینه صرفا مربوط به تجارت باشد و پس از مراجعت باقیماندۀ وسایل سفر از قبیل آفتابه و سفره و دیگر چیزها را باید باز گرداند،و هرگاه
عقد به هم بخورد تمام سود از آن مالک است ولی مزد کارگزار را باید بپردازد.
(1) که خود چهار نوع دارد و سه نوع از آن باطل است:
اوّل،شرکت مفاوضه(به طور تساوی)به این ترتیب دو طرف میگویند:ما متعهّد میشویم که در سود و زیان با هم شریک باشیم ولی مال ما از یکدیگر جدا باشد این باطل است.
دوم،شرکت در کار جسمانی بدین نحو که شرط کنند که هر چه کار کردند در دستمزد آن شریک باشند،این هم باطل است.
سوم،شرکت در وجهه و اعتبار،به این ترتیب که یکی شوکت و جلالی دارد و حرفش مورد قبول است پس جهت اجرایی با اوست و دیگری کار کند و یا پول و سرمایه از او باشد،این هم باطل است».
میگویم:علمای شیعه نیز در این سه نوع همین طور گفتهاند،ولی نصّی در این مورد نیافتم و آنچه به عنوان دلیل بر منع و بطلان آوردهاند ضعیف است و با وجود رضایت و شرکت و سازش طرفین مانعی وجود ندارد غزالی گوید:«تنها مورد صحیح،نوع چهارم از عقد شرکت به نام شرکت عنان است و آن چنین است که طرفین مالشان را به طوری مخلوط کنند که جز با تقسیم،امکان تمیز دادن نباشد و هر کدام از آنها به دیگری اجازۀ تصرّف میدهد،سپس حکم ایشان تقسیم سود و زیان بر حسب سرمایۀ طرفین است،وانگهی با بر کناری هر کدام از شرکاء، تصرّف شخص معزول ممنوع است و با تقسیم مال مشترک،ملک هر یک جدا میشود و صحیح آن است که عقد شرکت نسبت به کالای مشترک جائز است و مشروط بر این نیست که وجه نقد باشد،بر خلاف قراض(سرمایه از یکی و کار از دیگری)که در آن وجه نقد شرط است.»
(1)غزالی گوید:«این مقدار از علم فقه را هر کسی که در پی کسب و کار است باید بیاموزد و گرنه از روی ناآگاهی به حرام خواهد افتاد.و امّا در معاملۀ با قصّاب و بقّال و نانوا،کاسب و غیر کاسب بینیاز از آنها نمیباشد و اختلاف آرا در این نوع مشاغل به سه علّت است؛1-برای سهل انگاری در شرائط بیع 2-توجه نکردن به شرائط بیع سلم 3-برای اکتفا کردن بر معاطات،زیرا عادات بر این جاری است که همه روزه این نیازها را سیاهه برداری و پس از مدّتی محاسبه میکنند،وانگهی بر حسب آنچه طرفین توافق کنند قیمتگذاری میشود؛به نظر میرسد در اینجا به دلیل نیاز مردم،حکم به اباحه داده شده و احتمال میرود که فروشندگان جنس را بنا بر اباحه دریافت و با انتظار عوض تسلیم کنند.در این صورت خوردن و استفادۀ از آن جائز است.اما با خوردن آن،ذمّۀ طرف مشغول میشود و روزی که جنس را تلف کرده،قیمت همان روز در ذمّۀ طرف میآید و هرگاه دو طرف بر یک مقدار معیّن توافق کردند،لازم است که از ایشان درخواست برائت مطلق کند تا اگر تفاوت قیمتی پدید آید،چیزی به گردن او نماند.این حد اقلی است که باید رعایت شود،زیرا تکلیف نسبت به سنجش بها برای هر حاجتی از حوائج در هر روز و هر ساعت تکلیف نابجایی است.همچنین تکلیف نسبت به ایجاب و قبول و سنجیدن مبلغ به مقدار اندک،دشوار است.اما در صورتی که زیاد باشد از هر نوعی که باشد،تعیین مقدار آن آسان است.»میگویم:تحقیق این مسئله در ذکر ارکان بیع،گذشت.
«در بیان عدالت در معامله و اجتناب از ظلم»
(2)غزالی گفته:بدان که معامله گاهی به گونهای انجام میگیرد که مفتی به درستی و
انعقاد آن حکم میکند،لیکن همین معامله مشتمل بر ظلم و ستمی است که شخص معامله گر خود را در معرض خشم خداوند قرار میدهد،زیرا هر نهیی مقتضی نادرستی عقد نیست و این ظلم مورد نظر ما یعنی چیزی که باعث زیان غیر میشود بر دو قسم است:یکی آن که زیان عمومی دارد و دیگر آن که زیانش تنها به معامله گر میرسد.
احسان در معامله
(1)خدای تعالی هم به عدالت امر فرموده است و هم به احسان،در حالی که عدالت تنها وسیلۀ نجات و در تجارت به منزلۀ درستی سرمایه است.اما احسان باعث رستگاری و رسیدن به سعادت است و نسبت به تجارت به منزلۀ سود است،و کسی که در معاملات دنیا به سرمایه قناعت کند،از عقلا شمرده نمیشود؛همین طور در معاملات اخروی.از این رو برای شخص دیندار سزاوار نیست که بر عدالت و اجتناب از ظلم و جور بسنده کند و راههای احسان را ترک گوید،در حالی که خدای تعالی فرموده است: وَ أَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللّهُ إِلَیْکَ (1).و نیز فرموده است: إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ (2).و باز میفرماید: إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ . (3)مقصود ما از احسان،انجام دادن عملی است که باعث منفعت طرف معامله باشد در حالی که آن کار واجب نبوده،بلکه از راه لطف انجام شده است،زیرا که واجب در باب عدالت و ترک ظلم وارد است که ما گفتیم،و شخص با یکی از شش کار ذیل به مقام احسان میرسد:
(1)شایسته آن است که بیش از حد معمول طرف معامله را مغبون نکند؛اما اصل مغبون ساختن مجاز است،زیرا بیع برای منفعت است و منفعت جز با مغبون کردن اندکی امکان ندارد ولی باید حدّ تقریبی آن رعایت شود؛زیرا مشتری وقتی بیش از سود معمول میپردازد یا به دلیل علاقۀ زیاد او به آن جنس است و یا به خاطر نیاز فراوان او به آن در آن لحظه.در هر صورت شایسته است که از قبول آن مبلغ زاید خودداری شود و این از جمله موارد احسان است و هرگاه کتمان حقیقت نباشد،دریافت سود بیش از حدّ معمول،ظلم نخواهد بود.بعضی از علما بر این عقیدهاند که مبلغ غبن اگر بیش از یک سوّم بهای جنس باشد مستلزم خیار فسخ میشود،البتّه ما این را قبول نداریم،لیکن شرط احسان آن است که غبن را از آن حدّ تنزّل دهد.نقل میکنند که یونس بن عبید،لباسهای فروشی با نرخهای متفاوتی داشت،هر کدام را چهار صد درهم نرخ گذاشته بود در صورتی که نرخ نوعی از آنها دویست درهم بود؛خودش به نماز رفت و برادرزادهاش را در مغازه گذاشت مرد بادیهنشینی آمد یک لباس به چهار صد درهم خواست و او یکی از لباسهای دویست درهمی را عرضه کرد اعرابی آن را پسندید و خرید و با خود برد؛همین طور که لباس را در دستش داشت و میرفت،یونس با او روبرو شد،و لباس را شناخت پرسید:چند خریدی؟گفت:چهار صد درهم،گفت:
بیشتر از دویست درهم نمیارزد،برگرد تا بقیۀ پولت را پس بگیری؛او گفت:این لباس در دیار ما به پانصد درهم میارزد و من راضیام.یونس گفت:برگرد،که خیر خواهی در راه دین بهتر از تمام موجودی دنیاست.سپس او را به مغازه برگرداند و دویست درهم را به او پس داد و برادرزادهاش را سرزنش کرد و گفت:آیا خجالت نکشیدی؟!آیا از خدا نترسیدی که چنین استفادهای را ببری و خیر خواهی مسلمانان را ترک کنی؟!او گفت:به خدا سوگند تا راضی نشد نخرید.یونس گفت:تو چرا برای او نپسندیدی آنچه را برای خودت میپسندی؟.در این قبیل موارد اگر پنهان داشتن نرخ و کتمان حقیقت در میان باشد،از باب ظلم بر دیگران است که قبلا بحث آن گذشت.
در حدیث آمده است:«فریب دادن کسی که در قیمت جنس به فروشنده اعتماد میکند،حرام است»؛ (1)زبیر بن عدی میگفت:«من هیجده تن از صحابه را درک کردم که هیچ کدام از آنها دوست نداشت که گوشتی را به درهمی بخرد.بنابراین گول زدن چنین کسانی که اعتماد میکنند حرام است.» میگویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)رسیده است:«فریب دادن کسی که در نرخ کالا اعتماد میکند،حرام است» (2)و در روایت دیگری آمده است:«گول زدن مؤمن حرام است.» (3)و از آن حضرت نقل است که فرمود:«سود دادن مؤمن به مؤمن رباست،مگر آن که بیش از صد درهم خرید کند،در آن صورت به قدر خوراک همان روز سود گرفتن مانعی ندارد،و یا این که برای تجارت بخرد،در آن صورت سود بگیرید ولی با ایشان مدارا کنید. (4)
از آن حضرت نقل است که فرمود:«هرگاه کسی به دیگری بگوید:بیا با تو خوب معامله خواهم کرد،سود گرفتن از او حرام است.» (5)میسّر گوید:«به امام باقر(علیه السلام)عرض کردم:همۀ مشتریهای من،برادران ایمانی من هستند،یک حدّی برای معامله با آنان تعیین بفرمایید که من از آن حدّ تجاوز نکنم؛ فرمود:اگر برادرت را دوست داری بسیار خوب،اگر نه همچون بینای با دقّت جنس را بفروش.» (6)
1) (4) این حدیث را طبرانی در الکبیر از امامه-چنان که در الجامع الصغیر باب غین آمده-به سند ضعیف،نقل کرده است.
2) (5) کافی،ج 5،ص 153،شمارههای 14 و 15.
3) (6) کافی،ج 5،ص 153،شمارههای 14 و 15.
4) (7) همان مأخذ،ص 154؛شهید اوّل در دروس میگوید:سود بردن مؤمن از مؤمن مکروه است،مگر آن که بیش از صد درهم خرید کند که در این صورت به قدر خرج روزش سود میبرد و یا آن که برای تجارت بخرد که در آن صورت باید مدارا کند و یا این که برای ضرورتی باشد.از امام صادق(علیه السلام)نقل است که فرمود: «در زمان غیبت قائم(علیه السلام)سود گرفتن از مؤمن اشکالی ندارد ولی در زمان حضور آن حضرت،سود مکروه است و سود بردن از کسی که وعدۀ احسان به وی داده شده و مدح و ذمّ بیع برای طرفین معامله مکروه است.
5) (8) همان مأخذ،ص 152،شمارۀ 9؛اصحاب(علمای شیعه)این حدیث را حمل بر کراهت کردهاند.
6) (9) همان مأخذ،ص 153،شمارۀ 19.
غزالی گوید:«اگر حقپوشی نباشد،احسان است،در صورتی که کمتر معاملهای است که جز با نوعی از کتمان حق و پنهان داشتن نرخ روز انجام گیرد،در صورتی که احسان محض آن است که از سری سقطی نقل کردهاند که وی یک کر بادام به بهای شصت دینار خرید و در یادداشت روزانهاش نوشت،سه درهم سود آن باشد و گویا نظر وی این بود که هر ده دینار،نیم دینار سود ببرد،قیمت بادام به نود دینار ترقی کرد،دلاّل که خود از خوبان بود نزد سرّی آمد و بادامها را به نود دینار درخواست کرد.سرّی گفت:
من با خود قرار دادی بستهام و دیگر آن را به هم نمیزنم و جز به شصت و سه درهم آنها را نمیفروشم دلاّل گفت:من بین خود و خدا عهد کردهام که با هیچ مسلمانی تقلّب نکنم،از این رو جز به نود دینار از تو نمیگیرم.میگوید:نه دلاّل از او کمتر خرید و نه او به بیشتر فروخت.این احسان محض از دو طرف بود،زیرا که با علم و آگاهی به حقیقت قضیّه صورت گرفته است؛و هر کس به منفعت کم بسنده کند معاملاتش زیاد خواهد بود و از معاملات مکرّر سود زیاد خواهد برد،و به این سبب برکت ظاهر خواهد شد.
علی(علیه السلام)در میان بازار کوفه،مرواریدی را میگرداند،و میگفت:«ای گروه بازرگانان،حق را بگیرید و حق را بدهید تا در امان باشید،منفعت کم را از دست ندهید تا از منافع زیاد محروم بمانید.» از کسی پرسیدند:علت ثروتمندی تو چه بود؟گفت:سه چیز:هیچ نوعی سودی را هرگز ردّ نکردم،و هیچگاه درخواست فروش حیوانی نشد که من آن را تأخیر بیندازم،و نسیهفروشی هم نکردم.میگویند:وی هزار شتر فروخت و هیچ سود نبرد مگر زانوبند شتران که برای او ماند.وی هر کدام را به یک درهم فروخت و از این راه هزار درهم منفعت عایدش شد و هزار درهم نیز مخارج آن روز شتران به نفع او شد.
(1)مشتری اگر طعامی و یا چیزی را از ضعیف و تنگدستی خریداری کرد،اشکالی ندارد که غبن را تحمّل کند و سهل بینگارد و دربارۀ فروشنده احسان کند و مشمول سخن پیامبر(ص)شود که فرمود:«خدا بیامرزد آن کس را که
خریدوفروش را ساده و آسان بگیرد.» (1)امّا اگر از تاجر توانگری چیزی خرید که بیش از حد نیاز،سود میجوید،تحمّل غبن از چنین کسی پسندیده نیست بلکه تضییع مال بدون اجر و سپاس است در حدیثی از طریق اهل بیت(علیه السلام)رسیده است:«آدمی که مغبون شده،اجر و سپاس ندارد.» (2)میگویم:این حدیث به طریق ما(شیعه)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده است. (3)
غزالی گوید:«حسن و حسین(علیه السلام)و دیگر برگزیدگان پیشین در خرید،دقّت کامل میکردند،با وجود این،مال زیادی را میبخشیدند.به یکی از ایشان گفتند:در خرید، روی مقدار اندک دقّت زیادی میکنی و سپس مقدار زیادی را میبخشی و اهمیّت نمیدهی؟فرمود:کسی که میبخشد،از زیادی مالش میدهد امّا کسی که مغبون میشود در حقیقت عقلش را فریب داده است.یکی از این بزرگان گوید:همانا من عقل و بصیرتم را فریب میدهم ولی فریبدهنده را بر آن مسلّط نمیکنم و هرگاه بخششی میکنم در حقیقت برای خدای تعالی دادهام و برای او کار زیادی انجام ندادهام.
(1)گاهی به سهل انگاری و چشمپوشی از مقداری است و گاهی نیز با مهلت و تأخیر دریافت وجه است و گاهی با مسامحه در مطالبه پول نقد(و کیفیّت طلا و نقره)است،همۀ اینها مستحب و در مورد آن تأکید شده،پیامبر(ص)فرمود:«خدا بیامرزد کسی که فروش را نیز بمانند خرید و درخواست خرید آسان بگیرد.» (4)پس باید دعای پیامبر خدا(ص)را مغتنم شمارد.
1) (10) این حدیث را بخاری در ج 3،ص 71 چنین نقل کرده:«خدا بیامرزد مردی را که به وقت فروش، خرید و در وقت مقتضی بخشنده باشد»حاکم نیز در مستدرک،ج 2،ص 54 همین طور نقل کرده است.
2) (11) این حدیث را ترمذی حکیم در نوادر به نقل از عبید الله بن حسن از پدر و او از جدّش(علیه السلام)نقل کرده و ابو یعلی مرفوعا از حسین بن علی(علیه السلام)روایت کرده و خطیب در تاریخ،ج 3،ص 180 از پیامبر(ص) نقل کرده است.
3) (12) کافی،ج 4،ص 496،شمارۀ 3.
4) (13) این حدیث اندکی پیش از بخاری و دیگران نقل شد.
پیامبر(ص)فرمود:«ببخش تا به تو ببخشند» (1)،و آن حضرت فرمود:«هر که تنگدستی را مهلت دهد و یا از او بگذرد،خداوند محاسبۀ او را آسان بگیرد»و در عبارت دیگر آمده:«خداوند او را در روزی که هیچ سایهای جز سایۀ عرش خدا نیست،در سایۀ عرش خود قرار دهد.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«مردی بود که بر خود ستم کرده بود،به حساب وی رسیدند و حسنهای در نامۀ عملش نیافتند.از او پرسیدند:آیا هرگز کار نیکی انجام دادهای؟گفت:
خیر،جز این که من مردی بودم که از مردم طلبکار بودم و به غلامانم میگفتم:با توانگران مسامحه کنید و به تنگدستان مهلت دهید-و در عبارت دیگر-گفت:از تنگدست چشمپوشی کنید،پس خدای تعالی فرمود:ما به گذشت از تو سزاوارتریم،این بود که خداوند از او در گذشت و او را آمرزید.» (3)و آن حضرت(ص)فرمود:«هر کس یک دینار مدّتی وام دهد،برای هر روز تا آخر آن مدّت ثواب صدقه در نامۀ عملش نوشته میشود و چون موعد آن سر آید و مهلت دهد،در برابر هر روز به قدر آن وام ثواب صدقه دارد.» (4)یکی از پیشینیان به خاطر این خبر،دوست نمیداشت که بدهکار وامش را بپردازد تا این که هر روز مطابق تمام وام ثواب صدقه را دریافت کند.
و آن حضرت(ص)فرمود:«دیدم روی در بهشت نوشتهاند،صدقه ده برابر ثواب دارد و قرض،هیجده برابر» (5).بعضی در معنای این حدیث گفتهاند:صدقه به دست
1) (14) این حدیث را بیهقی در الشّعب و طبرانی در الکبیر و احمد در مسند خود-به طوری که در الجامع الصغیر آمده است-به نقل از ابن عبّاس به سند حسن،نقل کردهاند.
2) (15) احمد این خبر را به عبارت دیگر،در مسند خود از حدیث ابی الیسر کعب بن عمرو و مسلم به سند صحیح در صحیح خود،ج 4،ص 32 نقل کرده است.
3) (16) این حدیث را بخاری در ج 3،ص 72 به نقل از حذیفه به گونهای که در متن است و نیز حاکم در مستدرک،ج 2،ص 28 و بیهقی در سنن کبری،ج 5،ص 356 نظیر آن را نقل کردهاند.
4) (17) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 2418 نقل کرده است.
5) (18) این حدیث را نیز ابن ماجه به شمارۀ 2431 و کلینی در کافی،ج 4،ص 33 از قول امام صادق(علیه السلام) نقل کردهاند.
نیازمند و غیر نیازمند میرسد ولی جز شخص نیازمند ذلّت درخواست وام را تحمّل نمیکند.
رسول خدا(ص)به مردی نگریست که از مرد دیگری به خاطر طلبی که داشت جدا نمیشد.با دست مبارکش به طلبکار کرد:قسمتی از وامت را واگذار،آن مرد، چنان کرد،آنگاه پیامبر(ص)رو به بدهکار کرد و فرمود:برخیز طلب او را بده.» (1)هر کس چیزی بفروشد و بهای آن را در آن حال ترک گوید و در مطالبۀ آن شتاب نکند،چنین کسی در معنا وامدهنده است.
در خبر است:«هرگاه حق خود را با خویشتنداری،کامل و یا غیر کامل بگیری خداوند،حساب تو را آسان بگیرد.» (2)میگویم:در کافی، (3)از حمّاد بن عثمان روایت شده که میگوید:«مردی بر ابو عبد الله(امام صادق)(علیه السلام)وارد شد،یکی از اصحاب امام(علیه السلام)به آن حضرت شکایت کرد و چیزی نگذشت مردی که از وی شکایت شده بود آمد.امام صادق(علیه السلام)فرمود:چرا فلانی از تو شکایت میکند؟عرض کرد:شکایت میکند که چرا من پافشاری میکنم که او حقّم را ادا کند. (4)راوی گوید:امام صادق(علیه السلام)به حالت خشم نشست،آنگاه فرمود:
گویا تو وقتی که اصرار در ادای حق خود میکردی کار بدی نکردهای!آیا آنچه را خدای تعالی حکایت فرموده است،دیدهای که میفرماید: وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ ؛آیا توجّه داری که آنان از خدای عزّ و جلّ میترسند که مبادا بر ایشان ستم کند،نه به خدا
1) (19) این حدیث را بخاری در ج 3،ص 151 و مسلم در ج 4،ص 30 از حدیث کعب بن مالک و ابن ماجه به شمارۀ 2429 در کتابهای خود نقل کردهاند.
2) (20) این حدیث را حاکم در ج 2،ص 32 از قول ابو هریره بعد از این عبارت«یحاسبک الله حسابا یسیرا»نقل کرده و ابن ماجه نیز به شمارۀ 2421 از وی و از عایشه این چنین نقل کرده است.
3) (21) کافی،ج 5،ص 100.
4) (22) در بعضی نسخههای کافی به جای«استقصیت منه»با ضاد نقطهدار«استقضیت منه»یعنی از او حقّم را مطالبه کردم،آمده است.و در روایتی هم که خواهد آمد همین طور است.
سوگند که ایشان نمیترسند مگر از پافشاری پروردگار بر ادای حق،که خدای متعال آن را حساب بد نامیده است،پس هر کس در ادای حق اصرار ورزد،کار بدی کرده است.» در کافی آمده است:«مردی خدمت امام صادق(علیه السلام)عرض کرد:من مالی از یکی از سادات حسنی طلب دارم و گرفتن آن مال مرا خسته کرده در حالی که میان من و او سخنانی ردّ و بدل شد و من از این که چیزی بین من و او بگذرد که باعث اندوه او شود، مطمئن نیستم.امام صادق(علیه السلام)فرمود:راه و روش مطالبۀ مال این نیست،بلکه موقعی که نزد او رفتی،بیشتر بنشین و چیزی نگو،آن مرد میگوید:چند باری این کار را کردم،مالم را دریافت کردم.» (1)
(1)غزالی گوید:«چهارم،ادا کردن دین،از جمله موارد احسان دربارۀ دین،خوب ادا کردن دین است و آن به این ترتیب است که نزد صاحب حق برود،و کاری نکند که او نزد وی بیاید و درخواست ادای حق کند.»پیامبر(ص)فرمود:«بهترین شما کسی است که از همه کس بهتر ادای دین کند.» (2)و هر وقت که توان ادای دین را داشت باید فوری اقدام کند هر چند که پیش از وقت ادا باشد و باید بهتر از آنچه شرط کرده و به بهترین صورت تسلیم کند و اگر توانایی نداشت باید نیّت کند که هر وقت قدرت داشت، ادا کند.رسول خدا(ص)فرمود:«هر که دینی بر گردنش باشد و او قصد دادن آن را داشته باشد خداوند فرشتگانی را موکّل او کند تا از او حفاظت کنند و برای او دعا کنند تا وقتی که او ادای دین کند.» (3)و هر وقت صاحب حق سخن درشتی به او بگوید باید تحمّل کند و به پیروی از رسول خدا(ص)با لطف و مدارا با او مقابله کند.گویند شخص طلبکاری وقت سر رسید طلبش نزد پیامبر(ص)آمد و آن حضرت امکان پرداخت حق او را نداشت،آن مرد با
رسول خدا(ص)به درشتی سخن گفت:اصحاب قصد او را کردند؛پیامبر(ص)فرمود:او را واگذارید،زیرا صاحب حق را گفتاری است.» (1)هر وقت بین طلبکار و بدهکار سخنی رد و بدل شود،احسان اقتضا میکند که میل بیش از حد متوسّط به سمت کسی باشد که بدهکار است،زیرا کسی که وام میدهد از روی بینیازی است ولی کسی که وام میگیرد از روی نیاز وام میگیرد؛همچنین شایسته است که به مشتری بیشتر کمک کنند،زیرا فروشنده دلبستگی به کالا ندارد،بلکه طالب فروش و منفعت آن است ولی خریدار نیازمند به آن است.این شیوه بهتر است مگر آن که بدهکار از اندازۀ خود تجاوز کند که در این صورت،کمک به او در جلوگیری از تجاوز اوست و در نتیجه کمک به طلبکار است،زیرا پیامبر(ص)فرمود:«برادرت را-چه ظالم باشد و چه مظلوم-یاری کن،پرسیدند:چگونه ظالم را یاری کنند؟فرمود:جلوگیری وی از ظلم یاری کردن به اوست.» (2)
(1)پنجم،این که کالا را از خریداری که تقاضای پس گرفتن آن را دارد،پس بگیرد، زیرا کسی درخواست پس گرفتن چیزی نمیکند،مگر آن که پشیمان باشد و از خرید جنس احساس ضرر و زیان کند.بنابراین سزاوار نیست که فروشنده بر خود بپسندد که سبب زیان برادر مسلمان خویش شود.پیامبر(ص)فرمود:«هر کس از خریدار پشیمانی کالایش را باز پس بگیرد،-خداوند در روز قیامت از لغزش او در گذرد-و یا خدا از وی در گذرد همان طوری که او گذشت کرده است.» (3)
1) (26) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 3،ص 147 از حدیث ابو هریره نقل کرده است.
2) (27) این حدیث را دارمی در سنن،ج 2،ص 311 در حدیثی از جابر و-به طوری که در الجامع الصغیر آمده-ابن عساکر نیز به سند حسن نقل کرده است.
3) (28) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 2199 نقل کرده و ابن داود در ج 2،ص 246 و حاکم در ج 2، ص 45 و بیهقی در ج 6،ص 27 از سنن و احمد در ج 2،ص 252 نظیر آن را آوردهاند.
میگویم:از طریق شیعه،روایتی در کافی آمده است:«رسول خدا(ص)به حکیم بن حزام،اجازۀ تجارت نداد تا این که قول داد،از خریداری که پشیمان شود،جنس را باز پس بگیرد و به بدهکار تنگدست مهلت دهد و حق را چه کامل و چه ناقص بگیرد.» (1)از امام صادق(علیه السلام)است:«هر بندۀ خدا که در معاملهای،کالا را از مسلمانی باز پس بگیرد،خداوند در روز قیامت از لغزش او در گذرد.» (2)
(1)غزالی گوید:«ششم،در معاملۀ خود قصدش این باشد که با گروهی از تهیدستان به نسیه معامله کند و در همان حال تصمیم بگیرد تا وقتی که توانگر نشوند مطالبه نکند،زیرا در میان پیشینیان صالح کسانی بودهاند که دو دفتر حساب داشتند، یکی از آنها وضعش نامعلوم و در آن اسامی کسانی از ناتوانان و تنگدستان بود توضیح آن که فقیر غذا و میوهای را میبیند و هوس میکند و میگوید:-به طور مثال-پنج پیمانه از این متاع میخواهم ولی پول همراهم نیست.فروشنده میگوید:بگیر و هر وقت داشتی پولش را بده و این شخص از نیکان نیست، بلکه آن کسی از نیکان به شمار میآید که نام او را در دفتر اصلا ننویسد و آن را قرض محسوب نکند بلکه بگوید:هر چه میخواهی بگیر و اگر خداوند به تو داد،ادا کن،اگر نه آن را به تو حلال کردم و تو آزادی،این بود راههای تجارت پیشینیان که امروزه از بین رفته و هر کس اقدام به این کارها بکند در حقیقت این سنّت را زنده کرده است.
خلاصه،تجارت وسیلۀ آزمایش مردان است که بدان وسیله دیانت و تقوای مرد آزموده میشود،از این رو گفتهاند:
نباید پیراهن وصلهدار و یا پوشش بلند مردی که تا بالای پایش آویخته و یا پیشانی او که در آن اثر برجستهای پدیدار است،فریبت دهد،بلکه در برابر پول گمراهی و یا پرهیزگاری او را مورد توجّه قرار بده.
از این روست که گفتهاند:هرگاه همسایههای کسی در شهر و دیار او و همراهان او در سفر و طرفهای معاملۀ با او در بازارها از وی تعریف کنند،از خوبی و درستی او نپرسید.
در نزد یکی از بزرگان کسی شهادت داد.وی گفت:کسی را بیاور که تو را بشناسد،او مردی را آورد که از او به نیکی یاد کرد؛پرسید:آیا تو همسایۀ نزدیک او هستی که رفت و آمد او را میدانی؟گفت:خیر،پرسید:در مسافرتی هم سفر بودی که رفتار او را در سفر دلیل بر مکارم اخلاق وی میدانی؟گفت:
خیر.پرسید:آیا به درهم و دیناری با او معامله کردهای که بدان وسیله پی به پرهیزگاری این مرد بردهای؟گفت:خیر،آنگاه گفت:من تصوّر میکنم که تو او را دیدهای در مسجد ایستاده،در حالی که با خواندن قرآن همهمه میکند و آواز میدهد گاهی سرش را بالا میبرد و گاهی پایین میآورد؟گفت:آری همین طور است،آن بزرگ گفت:برو،تو این مرد را نمیشناسی و به آن مرد گفت:برو کسی را نزد من بیاور که تو را بشناسد.
در دلسوزی تاجر نسبت به امور مربوط به دین و اهتمام به آخرتش
(1)سزاوار نیست که امر معاش تاجر،او را از معادش باز دارد و در نتیجه عمرش ضایع و کالایش زیانبار باشد؛زیرا آنچه در دنیا نصیب او میشود،با آنچه از منفعت اخروی از
دست میدهد برابری نمیکند و در نتیجه از جملۀ کسانی میشود که زندگانی دنیا را به بهای آخرت میخرند،بلکه عاقل باید،دلسوز خویش باشد و دلسوزی او بر خود به وسیلۀ حفظ سرمایه،میسّر است و سرمایۀ او،دین او و تجارت در فضای دین است.
یکی از پیشینیان میگفت:سزاوارترین چیز برای عاقل همان است که بیش از هر چیز دنیا به آن نیاز دارد و ضروریترین چیز در دنیا همان است که در تجارت آخرت به او کمک کند.خدای تعالی فرمود: وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا (1)یعنی در دنیا بهرهات را دربارۀ آخرت فراموش مکن،زیرا دنیا کشتزار آخرت است و در آنجا نیکیها و بدیها فراهم میشود.امّا دلسوزی تاجر نسبت به دین خود با رعایت هفت چیز میسّر میشود:
اوّل،حسن نیّت و عقیده در آغاز کار تجارت،که باید نیّتش حفظ آبرو و خودداری از گدایی به وسیلۀ تجارت و بریدن طمع از مردم،و بینیازی با کسب حلال از ایشان و کمک گرفتن از امکانات کسب برای امور دینی و فراهم کردن هزینۀ خانواده باشد تا بدان وسیله در شمار مجاهدان قرار بگیرد؛و باید اعتقادش خیر خواهی نسبت به مسلمانان باشد و برای دیگران دوست بدارد آنچه برای خود دوست میدارد و قصدش -چنان که قبلا گفتیم-در معاملات پیروی از طریق عدل و احسان باشد و باید دربارۀ آنچه در بازار میبیند تصمیم بگیرد که امر به معروف و نهی از منکر کند و چون این عقاید و نیّات را در دل داشت کارش در راه آخرت خواهد بود،پس اگر مالی کسب کرد در حقیقت،زیادی است و اگر در دنیا ضرر کند،در آخرت سود خواهد برد.
دوّم،هدفش در صنعت و یا تجارتی که میکند ادای واجبی از واجبات کفایی
1) (1) قصص/77:بهرهات را از دنیا فراموش نکن.
باشد،زیرا اگر مردم تجارت و صنعت را ترک گویند زندگیها فلج و مردمان نابود شوند.
بنابراین مرتب شدن امور جامعه بستگی به همیاری همگان دارد و باید هر کسی کاری را عهدهدار شود،و اگر همگی به یک صنعت رو آورند،باقی کارها تعطیل خواهد شد و همۀ مردم نابود میشوند و بعضی از مردم،این سخن پیامبر(ص):«اختلاف امّتم رحمت است» (1)را بر این مورد حمل کردهاند،یعنی اختلاف همّت مردم در صنعتها و حرفههایشان؛بعضی از صناعات مهمّند و برخی از آنها چندان مورد نیاز نیست،چون مربوط به رفاه طلبی و آرایش در دنیا میشود.پس باید به صناعت مهمی اشتغال پیدا کند تا در اقدام به آن مشکلی را از نظر دینی از مسلمانان حلّ کند و باید از شغل نقّاشی و ریختهگری و گچکاری ساختمان و زینتکاری و هر چه باعث آرایش دنیا شود،دوری کند زیرا دینداران همۀ اینها را بد میدانند،اما ساختن ابزار موسیقی و آلاتی که استعمال آنها حرام است،اجتناب از آنها از قبیل ترک ظلم است و از آن جمله است دوختن قبای ابریشمی برای مردان و ریختهگری هر نوع مرکب از طلا و یا انگشترهای طلا برای مردان که تمامی اینها از گناهان است و گرفتن مزد برای آنها حرام میباشد و قبلا گفتیم که فروختن طعام و کفنفروشی مکروه است،زیرا باعث میشود صاحبان این شغلها منتظر مرگ مردم و نیازمندی آنان-به خاطر گرانی نرخ-باشند و قصّابی نیز به خاطر قساوت قلبی که به همراه میآورد،و حجامت و رفتگری به دلیل آلودگی و کثافت آن و همچنین دبّاغی و نظایر آن مکروه است.ابن سیرین واسطهگری و دلاّلی را نیز مکروه دانسته و
1) (2) این حدیث را مقدّسی در کتاب الحجه و بیهقی در رسالۀ اشعریّه بدون سند نقل کردهاند و حلیمی،قاضی حسین،امام الحرمین و دیگران آن را آوردهاند و شاید این حدیث در کتب بعضی از حافظان نقل شده باشد که به ما نرسیده و این حرفی است که سیوطی در الجامع الصغیر گفته است و خبر را صدوق در المعانی،ص 157 نقل کرده و به فرض درستی صدور آن محتمل است که مقصود از اختلاف آمد و رفت و کنایه از دیدوبازدید و مهمانی باشد چنان که در آیۀ إِنَّ فِی اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ یعنی در پی هم آمدن شب و روز و در سخن ائمه(علیه السلام)«و مختلف الملائکة»به معنای پیاپی آمدن فرشتگان است.
قتاده اجرت گرفتن دلاّل را مکروه میداند و شاید سبب کراهت آن باشد که دلال کمتر اتفاق میافتد که دروغ نگوید و اغلب از کالا به خاطر تبلیغ،تعریف میکند و برای این که این عمل حدّ و اندازهای ندارد،گاهی اجرت کم و گاهی زیاد است و مقدار اجرت به عمل مربوط نمیشود،بلکه به مقدار ارزش جامه مربوط است،مطابق معمول این طور است و این ظلم است.بلکه باید به مقدار زحمت توجه شود،و علما خرید حیوان را برای تجارت نیز مکروه دانستهاند،زیرا خریدار نمیخواهد حکم الهی-یعنی مرگی که ناگزیر در پی آن است-جاری شود.بعضی گفتهاند:حیوان را بفروش و زمین و نظایر آن چیزهای بیجان را بخر،و صرّافی را مکروه دانستهاند،زیرا در عمل صرّافی بدور ماندن از ریزهکاریهای ربا،دشوار است و از طرفی صرّافی در حقیقت،جستن صفات دقیق در چیزهایی است که توجّهی به جنسیّت آنها نیست،بلکه توجّه به رایج بودن آنهاست و کمتر اتفاق میافتد که صرّاف سودی ببرد،مگر با تکیه بر ناآگاه بودن طرف معامله نسبت به صفات دقیق پول؛و صرّاف هر چند که محتاط باشد،کمتر اتّفاق میافتد که از ربا بری بماند.و برای صرّاف و دیگران شکستن درهم و دینار سالم کراهت دارد،مگر جایی که در مرغوبیّت آن شک داشته باشد و یا در وقت ضرورت که مانعی ندارد؛و علما تجارت لباس پنبه و کتانی را مستحبّ دانستهاند.سعید بن مسیّب گوید:هیچ تجارتی در نزد من محبوبتر از تجارت لباس پنبهای و کتانی نیست به شرط آن که در آن سوگند خوردن نباشد،و در روایت آمده است:«بهترین تجارت شما لباس پنبهای و کتانی است و بهترین صناعت شما پوست و چرمدوزی است.» (1)در حدیث دیگری آمده است:«اگر اهل بهشت تجارت داشتند هرآینه پارچه پنبه و کتان تجارت میکردند و اگر اهل دوزخ تجارت داشتند هرآینه شغل صرّافی را قبول میکردند.» (2)
بیشتر کارهای نیکان از مردمان پیشین ده صنعت بود:صنعت پوستدوزی، تجارت،باربری،دوزندگی،کفشدوزی،لباسشویی،کفشفروشی،آهنگری،شکار و صید در خشکی و دریا و کاغذفروشی.و چهار تن از صاحبان مشاغل در نظر مردم،از آنان به ضعف فکری یاد میشود:بافندگان،پنبهفروشان،ریسندگان و آموزگاران؛و شاید از آن جهت باشد که غالبا برخورد این اشخاص با زنان و کودکان است و بر خورد با افراد ضعیف العقل باعث ضعف عقل میشود،چنان که سرو کار با خردمندان باعث فزونی عقل میگردد.
از مجاهد نقل شده است که مریم(علیه السلام)در جستجوی عیسی(علیه السلام)بود.به بافندگانی گذر کرد و از آنها راه را پرسید،و آنان او را به غلط راهنمایی کردند.مریم گفت:
«خداوندا برکت را از کسب ایشان بردار و آنان را با تنگدستی از دنیا ببر،و در نظر مردم بیارزش گردان»و دعای مریم(علیه السلام)به اجابت رسید.پیشینیان گرفتن اجرت برای کارهایی از قبیل عبادات و واجبات کفایی نظیر غسل اموات و دفن مردگان و اذان گفتن را مکروه میدانستند،هر چند که حکم اجیر شدن در این امور را صحیح میشمردند؛ همچنین اجرت گرفتن برای آموزش قرآن و علوم شرعی را مکروه میدانستند،زیرا حق این اعمال آن است که بدان وسیله آخرت کسب شود.بنابراین گرفتن اجرت بر این اعمال عوض کردن دنیا با آخرت است پس چنین کاری پسندیده نیست.» میگویم:بیشتر مواردی را که غزّالی از صناعات مکروهه ذکر کرده،از طریق اهل بیت(علیه السلام)نیز کراهت آنها رسیده و علاوه بر آنها بردهفروشی نیز آمده است به این دلیل که رسول خدا(ص)فرمود:«بدترین مردم کسی است که مردمان را بفروشد.» (1)از حسان معلم نقل شده که میگوید:«از امام صادق(علیه السلام)دربارۀ تعلیم پرسیدم، فرمود:برای تعلیم مزد نگیر؛عرض کردم:برای تعلیم شعر و نامهنگاری و نظایر اینها با
1) (5) این روایت را در ضمن جعفریات به اسناد خود از پیامبر(ص)نقل کرده است همچنان که در مستدرک الوسائل،ج 2،ص 431 و در تهذیب،ج 2،ص 109 آمده است.
ایشان شرط مزد بکنم؟فرمود:آری،پس از آن که کودکان در نزد تو،از نظر آموزش یکسان باشند و یکی را بر دیگری برتری ندهی.» (1)و از آن حضرت نقل است که فرمود:«معلّم برای مزد تعلیم نمیدهد،امّا اگر هدیهای به او بدهند،قبول میکند.» (2)از آن حضرت دربارۀ خریدوفروش قرآن پرسیدند؛فرمود:«کتاب خدا را نخر، بلکه آن آهنی را که برای باز و بسته کردن به قرآن میآویزند و جلد و دفتر را خریداری کن و بگو این را از تو به این قدر میخرم.» (3)و در روایت دیگری آمده است:«قرآن را بخرم در نظر من بهتر از آن است که آن را بفروشم.» (4)درباره مردی پرسیدند که یک دهم بهای قرآنها را به صورت طلا میگرفت، فرمود:«کار خوبی نیست،اما آن مرد گفت:آخر این راه زندگی من است،فرمود:اگر این کار را ترک کنی خداوند راهی برای زندگی تو فراهم کند.» (5)و از آن حضرت است که فرمود:«زن آوازهخوان از رحمت خدا بدور است و هر کس از کسب او تغذیه کند نیز از رحمت خدا دور است» (6)و در روایت دیگری آمده است:«کسب زن خوانندهای که عروسها را همراهی کند (7)،اشکالی ندارد.» (8)در روایت دیگری آمده است زن خوانندهای که مردها به مجلس او در آیند حرام
1) (6) کافی،ج 5،ص 121؛شهید-رحمه الله-در دروس میگوید:اگر برای مازاد بر واجب از فقه و قرآن،کسی مزد بگیرد،جائز است اما کراهت دارد،و با قرار داد و شرط مزد،کراهت شدید دارد اما حرام نیست،و اگر کسی اجیر شود تا قرآن را بخواند و ثواب آن را به مرده و یا زندهای هدیه کند،حرام نیست،هر چند که ترک آن بهتر است،و اما این که فرمود:«همۀ کودکان در نزد تو یکسان باشند»در قول مشهور بر استحباب حمل شده است.
2) (7) تهذیب،ج 2،ص 110؛استبصار،ج 3،ص 66.
3) (8) کافی،ج 5،ص 121،شمارۀ 2 و 3.
4) (9) کافی،ج 5،ص 121،شمارۀ 2 و 3.
5) (10) تهذیب،ج 2،ص 110.
6) (11) کافی،ج 5،ص 120،شمارۀ 2 و 6؛تهذیب،ج 2،ص 108.
7) (12) کافی،ج 5،ص 120،شمارۀ 2 و 6؛تهذیب،ج 2،ص 108.
8) (13) بدیهی است که همراه عروس و در مجلس زنان،یعنی بدور از سمع و نظر مردان باشد بلامانع است.-م.
است،اما زنی که به عروسیها دعوت شود اشکالی ندارد،و همان است معنای قول خدای تعالی: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ (1).
از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«مزد گرفتن زن نوحهگر که برای میّت نوحهسرایی میکند اشکالی ندارد.» (2)از آن حضرت نقل است:«از اجرت گرفتن قاری قرآن که تنها به شرط مزد قرائت میکند نهی شده است.» (3)از آن حضرت نقل شده که از او پرسیدند:چه بسا که مردی را مأموریت میدهیم تا برای ما زمین و یا چهارپا،غلام و یا خدمتگزاری را بخرد و برای او مبلغی تعیین میکنیم؟امام صادق(علیه السلام)فرمود:مانعی ندارد.» (4)از ابو جعفر(علیه السلام):«دربارۀ کسب حجامت پرسیدند،فرمود:اگر شرط مزد نکند اشکالی ندارد.» (5)در روایت دیگری آمده است:«بر تو باکی نیست که با حجامتکننده شرط کنی و دربارۀ مزد کارش چانه بزنی بلکه برای او کراهت دارد و بر تو باکی نیست.» (6)
(1)بازارهای آخرت همان مسجدهایند.خدای تعالی فرموده است: رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ (7)و نیز فرموده است: فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ.. (8).
1) (13) لقمان/5:بعضی از مردم سخنان باطل و بیهوده خریداری میکنند تا مردم را از روی نادانی گمراه سازند؛کافی،ج 5،ص 119.
2) (14) تهذیب،ج 2،ص 108.
3) (15) همان مأخذ،ص 112.
4) (16) همان مأخذ،ص 114.
5) (17) کافی،ج 5،ص 115.
6) (18) همان مأخذ،ص 116،شمارۀ 4؛شهید ثانی در مسالک گوید:حجامت با شرط مزد برای عمل چه تعیین کند و چه نکند،کراهت دارد اما اگر مشروط نکند-هر چند که بعدا چیزی بدهند-چنان که اخبار دلالت دارند،مانعی ندارد،این راجع به حجامتکننده،اما کسی که حجامت میشود بعکس اگر بدون شرط باشد مکروه است و اگر نه مکروه نیست.
7) (19) نور/36 و 37:مردانی که نه تجارت و نه معامله آنها را از یاد خدا...غافل نمیکند.در
8) (20) نور/36 و 37:مردانی که نه تجارت و نه معامله آنها را از یاد خدا...غافل نمیکند.در خانههایی که خداوند اذن داده تا دیوارهای آن را بالا ببرند و نام خدا در آن برده شود...
بنابراین شایسته است که اوّل روز را تا وقتی که وارد بازار میشود برای آخرتش قرار دهد و همواره مسجد برود و به اذکار و اوراد بپردازد،و پیشینیان صالح اول و آخر روز را به امور مربوط به آخرت و وسط روز را به تجارت اختصاص میدادند،به طوری که بامدادان کسی حلیم و کلهپاچه نمیفروخت،مگر کودکان و اهل ذمّه،زیرا مردم مسلمان در آن وقت در مساجد بودند.
در خبر است:«وقتی فرشتگان در اول و آخر روز،نامۀ عمل بندهای را بالا میبرند؛ اگر در اول و آخر آن ذکر خدا و کار خیری باشد خداوند هر عمل بدی را که در آن میان باشد میآمرزد.» (1)وانگهی هرگاه وسط روز صدای اذان را برای نماز ظهر و عصر شنید،سزاوار است که پی شغلی نرود و از جا بلند شود و هر کاری که دارد بگذارد تا فضیلت تکبیرة الاحرام اوّل وقت را با امام جماعت از دست ندهد که تمام دنیا با آنچه دارد با آن برابری نمیکند؛و از نظر بعضی از علما اگر در نماز جماعت حاضر نشود گنهکار است.پیشینیان به هنگام اذان به مساجد میشتافتند و بازارها را به بچهها و اهل ذمّه وامیگذاشتند و در اوقات نماز به مبلغ ناچیزی کسی را برای نگهداری مغازهها اجیر میگرفتند و امرار معاش ایشان این گونه بوده است.در تفسیر قول خدای تعالی: لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ ؛آمده است که آنان آهنگران و چرمدوزان بودند؛و چنان بوده که هرگاه یکی از ایشان پتکی را بلند کرده بود و یا درفش را در چرم فروبرده بود و اذان را میشنید،درفش را از سوراخ چرم در نمیآورد و پتک را بر نمیگرداند و آنها را کناری میانداخت و به سراغ نماز میرفت.» میگویم:از طریق شیعه دربارۀ این آیۀ شریفه آمده است:«ایشان بازرگانانی هستند که بازرگانی و داد و ستد آنان را از یاد خدا باز نمیدارد؛هرگاه وقت نماز فرا
1) (21) این حدیث را ابو یعلی با مقداری اختلاف به طوری که در المغنی آمده است-از قول انس به سند ضعیف نقل کرده است.
رسد،حق خدا را دربارۀ نماز ادا کند.» (1)
یاد خدا باشد
(1) و به تسبیح و تهلیل مشغول باشد،زیرا یاد خدا در بازار در میان غافلان، فضیلت بیشتری دارد.پیامبر(ص)فرمود:«کسی که در میان غافلان به یاد خداست همانند مبارزی است که در میان فراریان از جنگ باشد و مانند زنده در بین مردگان است»؛و به عبارت دیگر«همانند درخت سر سبزی در میان گیاهان خشک است.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«هر کس وارد بازار شود و بگوید:لا إله الاّ اللّه وحده لا شریک له،له الملک و له الحمد،یحیی و یمیت و هو حیّ لا یموت،بیده الخیر،و هو علی کلّ شیء قدیر،خداوند برایش دو هزار هزار حسنه بنویسد.» (3)میگویم:از طریق شیعه،روایتی،در کافی از حنّان،به نقل از پدرش آمده است که میگوید:ابو جعفر(علیه السلام)به من فرمود:«ای ابو الفضل آیا جایی داری که در آنجا بنشینی و با مردم معامله کنی؟عرض کردم:آری،فرمود:هیچ مرد مؤمنی نیست که شب و روز به محل کار خود و بازار برود و موقعی که قدم در بازار میگذارد،بگوید:اللّهمّ انّی أسألک من خیرها و خیر اهلها مگر این که خداوند عزّ و جلّ فرشتگانی را بگمارد که او را تا وقتی که به منزلش بر میگردد،حفظ کنند و به او بگوید:من تو را امروز به اذن خدای عزّ و جلّ از شرّ بازار و اهل بازار حفظ کردم و امروز از خیر آن و خیر مردم آن به تو روزی دادم،و موقعی که در جای خود مینشیند بگوید:اشهد ان لا إله الاّ اللّه وحده لا شریک له و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله اللّهمّ انّی أسألک من فضلک حلالا طیّبا و اعوذ من ان اظلم او اظلم،و أعوذ بک من صفقة خاسرة و یمین کاذبة.پس اگر این کلمات را بگوید،فرشتهای که موکل به اوست،گوید:مژده باد تو را که امروز کسی در بازار پربهرهتر از تو نیست،تو بر حسنات شتافتی و بدیها را از خودت محو کردی،بزودی آنچه
خداوند نصیب تو کرده به طور فراوان،حلال و پاک،با برکت به تو خواهد رسید.» (1)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:هرگاه کالا و یا چیز دیگری خریدی،الله اکبر بگو (2)و سپس بگو:«اللّهمّ انّی اشتریته التمس فیه من فضلک فصلّ علی محمّد و آل محمّد و اجعل لی فیه فضلا،اللّهمّ انّی اشتریته التمس فیه من رزقک فاجعل لی فیه رزقا،و بعد،هر قسمتی را سه بار تکرار کن» (3)غزالی گوید:«هر کس دنیا را برای کمک به آخرت بطلبد،چگونه ممکن است منفعت آخرت را از دست داده باشد؟در حالی که بازار،مسجد و خانه برای او یک حکم دارد،و نجات و خلاصی تنها در گرو تقواست.پیامبر(ص)فرمود:«هرجا که هستی از خدا بترس» (4).بنابراین،وظیفۀ تقوا از کسانی که خود را برای دین آماده کردهاند در هیچ زمانی گسسته نمیشود،در حالی که زندگی و زندگانی آنها به تقوا بستگی دارد،زیرا خلاصی و منفعت خود را در این وظیفه میبینند.بعضی گفتهاند:هر که خدای تعالی و آخرت را دوست دارد زنده است و هر که دنیا را دوست بدارد هلاک شده است،و کسی که عقل دارد به نسبت دینش جستجوگر و ژرفنگر است و آن که احمق است صبح و شام در نگرانی به سر میبرد.
(1)به این ترتیب که وی نخستین فردی باشد که وارد بازار میشود و آخرین کسی باشد که از بازار بیرون میرود و برای تجارت از راه دریا سفر نکند که هر دوی اینها کراهت دارد و گفته میشود:هر که سفر دریا کند،در کسب روزی،نهایت تلاش را کرده است،و در خبر است:«جز برای اعمال حج،
1) (25) کافی،ج 5،ص 156.
2) (26) یعنی پس از خرید،همان طوری که از مضمون دعا و سخن دانشمندان استفاده میشود.
3) (27) کافی،ج 5،ص 156.
4) (28) این حدیث را احمد و ترمذی و بیهقی از ابو ذر با عبارت«هرجا که باشی»نقل کردهاند،و همچنین معاذ و حاکم تنها از ابو ذر نقل کردهاند ولی ابن عساکر-چنان که در الجامع الصغیر آمده است-از انس نقل کرده است.
عمره و یا جهاد،نباید به سفر دریا رفت.» (1)در خبر است:«بدترین جاها،بازارهاست و بدترین بازاریها نخستین کسانی هستند که به بازار وارد و بعد از همه خارج میشوند.» (2)و کمال احتراز آن است که مواظب باشد هر وقت نیازش بر آورده شد از بازار برگردد و به تجارت آخرت مشغول شود.صالحان پیشین چنین بودند؛بعضی از آنها چنان بودند که هرگاه یک دانگ استفاده میکردند،قناعت کرده و باز میگشتند و بعضی از ایشان بعد از ظهر و برخی پس از عصر بر میگشتند و بعضی بودند که فقط یک و یا دو روز در هفته،کار میکردند و به همین مقدار بسنده مینمودند.» میگویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)وارد شده است که فرمود:«هر که در راه کسب بیدار خوابی کشد و چشمش بهرۀ لازم را از خواب نبرد،چنین کسبی حرام است.» (3)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«صنعتگران اگر تمام شب را بیدار خوابی بکشند،حرام است.» (4)و از آن حضرت نقل است:«هر که روزی کم را ناچیز شمارد،از رزق زیاد محروم خواهد شد.» (5)در مصباح الشریعة (6)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«همانا خدای تعالی به بندگانش لطف کرده که به ایشان اجازۀ کسب و جنب و جوش در راه زندگی را داده تا وقتی که از حدود آن تجاوز نکنند و واجبات الهی و سنّتهای پیامبر خدا(ص)را در تمام
1) (29) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 2،ص 6 از قول عبد الله بن حمزه نقل کرده است.
2) (30) این حدیث را ابو نعیم در کتاب حمرة المساجد از قول ابن عباس چنین نقل کرده:«مبغوضترین جاها نزد خدا بازارها است و مبغوضترین بازاریها در نزد خدا کسانی هستند که پیش از همه وارد بازار و بعد از همه خارج شوند»-المغنی-اوّل حدیث را حاکم در مستدرک،ج 2،ص 8 نقل کرده است.
3) (31) کافی،ج 5،ص 127،در بعضی نسخهها به جای حظها،حقها(حق چشم)آمده؛تهذیب،ج 2،ص 111.
4) (32) کافی،ج 5،ص 127.
5) (33) این حدیث قبلا گذشت.
6) (34) باب هشتاد و هفتم.
حرکاتشان ترک نگویند و از دلیل توکّل عدول ننمایند و در میدان حرص و آز نایستند.
امّا اگر از این دستور سر پیچی کنند و بر خلاف آن حدّی که تعیین شده حرکت کنند،از جملۀ هلاکشوندگانی خواهند بود که نهایتا جز ادّعاهای دروغین به همراه نخواهند داشت و هر صاحب شغلی که دارای صفت توکّل نباشد،از کسب خویش جز حرام و شبهه چیزی برای خود فراهم نمیکند و نشانۀ کاسب دارای توکّل آن است که آنچه از کسبش فراهم میکند ایثار مینماید و خود گرسنگی میکشد و در راه دین انفاق میکند و نگاه نمیدارد و کسی از طرف خدا اجازۀ کسب دارد که خود به کسب مشغول و قلبش به خدا توکّل داشته باشد،و هر چند مال در نزد او فراوان باشد او خود را چون امانتداری میبیند،و توجّه دارد که بودن آن مال و نبودنش یکسان است،و اگر آن مال را نگه دارد، برای خدا نگه میدارد و اگر انفاق کند،در اجرای امر خدای عزّ و جلّ انفاق میکند و ندادن و دادنش در راه خداست.»
(1)بلکه باید از موارد مشتبه و مشکوک و از جاهایی که احتمال شبهه میرود بپرهیزد،به فتواها و نظرات دیگران نگاه نکند بلکه به قلبش مراجعه کند؛اگر نارضایتی در آن دید،دوری کند،و هرگاه کالایی نزد او بردند و مشکوک بود،از آن جویا شود تا وضعیّت آن را بداند اگر نه مال شبههناک را خورده است،ما در کتاب حلال و حرام محل وجوب این پرسش و جستجو را توضیح خواهیم داد؛بلکه بر تاجر واجب است که به طرف معامله بنگرد و با کسی که به ظلم،خیانت،سرقت و یا ربا منسوب است معامله نکند و همچنین با سپاهیان و ستمگران نباید معامله کند و نیز با اصحاب و یاران ظالمان به دلیل آن که معامله با ایشان کمک به ظلم است داد و ستد نکند.
در خبر است:«هر که دعا کند که ظالم زنده بماند در حقیقت معصیت خدا را دوست میدارد.» (1)
1) (35) عراقی گوید:این حدیث را به صورت مرفوع ندیدهام بلکه آن را ابن ابی الدّنیا در کتاب الصّمت از قول حسن نقل کرده است و غزالی نیز در آفات اللّسان همین طور روایت کرده است.
و در خبر دیگری است:«هر کس فاسق و تبهکاری را گرامی دارد به نابودی اسلام کمک کرده است.» (1)خلاصه آن که سزاوار است مردم در نظر او به دو گروه تقسیم شوند؛یک گروهی که با آنها میتوان معامله کرد و گروه دیگر که با آنان نمیشود معامله کرد لیکن در این زمان گروهی که بتوان با آنان معامله کرد کمترند از گروهی که نمیتوان با آنها معامله کرد.
یکی از بزرگان میگوید:زمانی بر مردم بیاید که مرد وارد بازار شود و بگوید:به نظر شما با چه کسی از مردم من میتوانم معامله کنم؟در جواب گفته میشود:با هر که میخواهی معامله کن،سپس زمانی دیگر فرارسد که بگویند:با هر که میخواهی معامله کن جز فلانی و فلانی،و سپس زمان دیگری بیاید که بگویند:جز با فلانی و فلانی با کس دیگر معامله نکن و از آن میترسم که زمانی فرارسد که این مقدار نیز از بین برود،و گویا واقع شده آنچه او از وقوع آن میترسید(انّا للّه و انّا الیه راجعون).
در نظر بگیرد،
(1)زیرا خداوند ناظر بر اعمال اوست و او در معرض حساب قرار دارد پس باید برای روز حساب و روز جزا در تمام گفتار و رفتارش،جوابی آماده کند که چرا آن کار را کرده و برای چه نکرده است.
میگویند:در روز قیامت،تاجر را با تمام افرادی که به آنان چیزی فروخته است نگاه میدارند و از هر کدام به تعداد کسانی که با آنان معامله کرده است حساب مخصوصی میکشند.
این بود واجباتی که شخص کاسب در معاملهای که انجام میدهد از عدالت،احسان و دلسوزی برای دین باید رعایت کند،پس اگر تنها به عدالت اکتفا کند از صالحان خواهد بود،و اگر علاوه بر آن،احسان را نیز رعایت کند،از جمله مقربان درگاه خدا
1) (36) در هیچ اصلی به این روایت برخورد نکردم.
خواهد بود،و اگر علاوه بر اینها وظایفی را که در باب پنجم گفتیم رعایت کند از جمله صدّیقین خواهد بود.
این بود پایان گفتار در کتاب آداب کسب و معاش از بخش مربوط به عادات از کتاب محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء و به دنبال آن-اگر خدای تعالی بخواهد-کتاب حلال و حرام میآید و سپاس خدای را اوّلا و آخرا و ظاهرا و باطنا و درود بر محمّد(ص)و اهل بیت او باد.
(1)کتاب چهارم از بخش عادات کتاب محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس خدای را که انسان را از گل چسبنده و بدبو آفرید،سپس آن را در بهترین نظام و کاملترین اعتدال شکل داد؛وانگهی در آغاز تولّدش او را به وسیلۀ شیری گوارا که از میان سرگین و خون همانند آبی زلال تصفیه کرده بود،غذایش داد و بعد او را با دادن روزیهای پاکیزه در برابر عوامل ضعف و نابودی حفاظت کرد،و سپس شهوت و میل تجاوزگر او را از سطوت و غلبه باز داشت و با واجب ساختن کسب روزی حلال آن را مغلوب گردانید و با سرکوب کردن شهوت،سپاه شیطان را که کمر بر گمراه ساختن او بسته بودند پراکنده ساخت؛شیطانی که همچون خون در سراسر پیکر آدمیزاد در جریان است؛پس عزّت و ارزشمندی حلال مجال ورود را بر او تنگ گرداند،چه آن که شیطان را چیزی تا ژرفای رگ و پی ندواند،مگر شهواتی که گرایش به غلبه و خود سری دارد؛ به این ترتیب شیطان در آنجا که آدمی پایبند حلال باشد،ناامید و زیانکار،بییار و یاور میماند.
و درود بر محمّد(ص)-راهنما و نجاتبخش از گمراهی-و بر خاندان او که بهترین خاندان است و سلام فراوان بر ایشان باد.
باری رسول خدا(ص)فرمود:«پی روزی حلال رفتن بر هر فرد مسلمانی واجب است.» (1)درک این واجب در میان سایر واجبات بر عقلها ناهموارتر و عمل برای تحصیل آن نیز بر اعضا و جوارح انسان سنگینتر است؛از این روست که به طور کلی عمل به این فریضه و علم بدان از میان رفته و دشواری علم به آن باعث از بین رفتن عملش شده است،زیرا به گمان نادانان،حلال نایاب و راه رسیدن بدان بسته است.به تصور آنها از خوردنیهای حلال جز آب فرات و علفهای خشکی که در زمینهای بایر روییده است، چیزی نمانده و جز اینها را دست تجاوزگران آلوده کردهاند و معاملات نادرست به تباهی کشانده است و چون قناعت به علفهای خشک ممکن نیست راهی جز باز گذاشتن دست در محرّمات نمیماند.آنان به این دلیل واهی این فریضۀ بزرگ دینی را به طور کلّی ترک گفتهاند و هیچ فرق و تفاوتی بین اموال نگذاشتهاند،و هیهات هیهات!زیرا حلال آشکار و حرام آشکار است و در آن میان امور شبههناکی وجود دارد و هر شرائط و دگرگونی که به وجود آید در همه حال این سه مورد کنار همند.و چون این روش بدعتی است که ضررش به تمام امور دینی سرایت کرده و شرارهاش تمام خلق را فرا گرفته است،پرده از چهره فاسد آن-به وسیلۀ ارشاد به مدرک تفاوت میان حلال،حرام و شبهه به گونۀ تحقیقی-بر گرفتن،واجب و لازم است.و علی رغم این که تشخیص موارد آنها دشوار است،بیان و توضیح آن ممکن است.و ما-اگر خدا بخواهد-این مطلب را در هفت باب شرح میدهیم:
1) (1) این حدیث را دیلمی در کتاب مسند الفردوس به طوری که در الجامع الصغیر آمده به سند حسن نقل کرده است و عبارت آن چنین است:«واجب علی کل مسلم»و بزودی از طبرانی نیز با همین عبارت خواهد آمد.
باب اول در فضیلت حلال و مذمّت حرام و درجات حلال و حرام.
باب دوم در مراتب و منشأ شبههها و تمیز آنها از حلال و حرام.
باب سوم در بحث و پرسش و هجوم و سهل انگاری و احتمال آنها در حلال و حرام.
باب چهارم در کیفیت پاک شدن شخص توبهکننده از مظلمههای مالی.
باب پنجم در ماهیانه و حقوقی که شاهان میدهند و بیان حلال و حرام آنها.
باب ششم در وارد شدن بر پادشاهان و معاشرت با ایشان.
باب هفتم در مسائل متفرّقه.
در فضیلت حلال و مذمّت حرام و بیان اقسام حلال و درجات آن و انواع حرام و مراتب پرهیز از آن
(1)خدای تعالی فرموده: کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً . (1)خداوند دستور داده است،پیش از آن که عمل صالح انجام دهند از طیّبات بخورند؛بعضی گفتهاند:مقصود از طیّبات همان حلال است.
و خدای تعالی فرموده است: وَ لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ (2).
و نیز فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامی ظُلْماً... (3)
و نیز میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ
(1)آنگاه میفرماید: فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ (2).سپس فرموده است: وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ (3)و بعد از آن فرموده است: وَ مَنْ عادَ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النّارِ (4).خداوند آغاز کار رباخواری را در حکم اعلام جنگ با خدا و پایان آن را به منزلۀ در معرض آتش قرار گرفتن ربا خوار مقرر فرموده است،و آیات وارده دربارۀ حلال و حرام بیشمار است. اما اخبار:ابن مسعود از پیامبر(ص)روایت کرده است که فرمود:«طلب مال حلال بر هر مسلمانی واجب است.» (5)و چون پیامبر(ص)فرموده است:«طلب دانش بر هر مسلمانی واجب است» (6)بعضی از دانشمندان گفتهاند:مقصود پیامبر(ص)در آن حدیث نیز این است که طلب علم حلال و حرام واجب است و مقصود از هر دو حدیث را یکی دانستهاند.
پیامبر(ص)فرمود:«هر کس از راه حلال برای معاش خانوادهاش تلاش کند مانند کسی است که در راه خدا جهاد کند و هر که با آبرومندی در پی حلال دنیا باشد،در مرتبۀ شهدا خواهد بود.» (7)و پیامبر(ص)فرمود:«هر کس چهل روز خوراک حلال بخورد،خداوند قلبش را
1) (5) بقره/278:ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا بپرهیزید و آنچه از(مطالبات)ربا باقی مانده رها کنید،اگر ایمان دارید.
2) (6) بقره/279:اگر(چنین)نمیکنید،بدانید با جنگ با خدا و رسول روبرو خواهید بود.
3) (7) بقره/279:و اگر توبه کنید سرمایههای شما از آن شماست(اصل سرمایۀ بدون سود).
4) (8) بقره/275:اما کسانی که باز گردند(و مجدّدا مرتکب این گناه شوند)اهل آتش خواهند بود.
5) (9) این حدیث را طبرانی در الاوسط به سند حسن نقل کرده است،همان طوری که در مجمع الزوائد، ج 10،ص 291 آمده است.
6) (10) این حدیث در جلد اول ابواب علم گذشت.
7) (11) این حدیث را طبرانی در الاوسط چنین نقل کرده:«هر که برای عیالش بکوشد پس در راه خداست» و ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس نقل کرده:«هر که از راه حلال کسب کند تا از مردم بینیاز شود و آبروی خود و زن و بچهاش را حفظ کند،روز قیامت با پیامبران و صدیقان باشد»؛المغنی.
نورانی کند و چشمهسارهای حکمت را از دل بر زبانش جاری سازد» (1)و در روایتی آمده است:«خداوند او را پارسای در دنیا قرار دهد.» آوردهاند که سعد از رسول خدا(ص)درخواست کرد تا خدا او را چنان قرار دهد که دعایش به اجابت رسد؛فرمود:«غذای پاک بخور تا دعایت مستجاب گردد.» (2)وقتی که پیامبر(ص)از حریص بر دنیا یاد میکرد میفرمود:«چه بسیار آدم ژولیده موی،خاکآلوده و دور افتاده در سفرها،که طعام و لباسش حرام و خوراکش حرام است و دستهایش را بلند میکند و یا رب یا رب میگوید،پس کجا آن دعا مستجاب میشود.» (3)در حدیث ابن عباس از پیامبر(ص)آمده است:«خداوند فرشتهای در بالای بیت المقدس دارد که هر شب صدا میزند:هر کس مال حرام بخورد،صرف و عدل (انفاق و عدالت)وی پذیرفته نیست.» (4)بعضی گفتهاند:مقصود از صرف مستحبّات و مقصود از عدل واجبات است.
پیامبر(ص)فرمود:«هر که جامهای به ده درهم بخرد و در میان بهای آن یک درهم حرام باشد،تا وقتی از آن جامه چیزی در تن وی باشد،خداوند متعال نماز او را قبول نمیکند.» (5)و آن حضرت فرمود:«هر که پروایی نداشته باشد که از کجا مال را به دست آورد،
1) (12) این حدیث را ابو نعیم در الحلیه از ابو ایّوب به سند ضعیف-چنان که در الجامع الصغیر آمده-نقل کرده.و عبارت آن چنین است:«من اخلص للّه اربعین یوما ظهرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه».
2) (13) این حدیث را طبرانی در الاوسط از قول ابن عباس و ابن مردویه نیز-چنان که در الدّر المنثور،ج 1، ص 167 آمده-نقل کرده است.
3) (14) این حدیث را مسلم و ترمذی از ابو هریره-به طوری که در التّرغیب و التّرهیب،ج 2،ص 546 آمده است-نقل کردهاند.
4) (15) از منبع این حدیث اطلاع نیافتم.
5) (16) این حدیث را احمد از قول ابن عمر نقل کرده و-چنان که در الجامع الصغیر آمده-سند آن ضعیف است.
خدای متعال اهمیّت نخواهد داد که او را از کجا وارد آتش دوزخ کند.» (1)و نیز فرمود«هر گوشتی که از حرام بروید،آتش او را سزاوارتر است.» (2)و فرمود:«عبادت ده جزء دارد،نه جزء آن در طلب حلال است.» (3)و این روایت به صورت مرفوع و موقوف از بعضی از صحابه نیز نقل شده است.و آن حضرت فرمود:
«هر که روز را شب کند در حالی که از طلب حلال خسته باشد،شب را بگذراند در حالی که آمرزیده باشد و صبح کند در حالی که خدا از او راضی است.» (4)و نیز فرمود:«هر که از راه گناه به مالی دست یابد و بدان وسیله صلۀ رحم کند و یا صدقه دهد و یا در راه خدا انفاق کند،خداوند همۀ آنها را جمع کند و سپس او را در آتش افکند.» (5)و آن حضرت فرمود:«بهترین راه و روش شما پرهیزگاری است.» (6)و فرمود:«هر که خدای سبحان را در حال پارسایی ملاقات کند،خداوند اجر و مزد کامل اسلام را به او مرحمت کند.» (7)نقل میکنند که خدای متعال در یکی از کتابهای آسمانی فرموده است:«و امّا پرهیزکاران را من شرم میکنم که محاسبه کنم.»همچنین پیامبر(ص)فرمود:«یک
1) (17) این حدیث را ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس نقل کرده و ابن عربی در عارضة الاحوذی شرح الترمذی-به طوری که در المغنی آمده-میگوید:باطل است درست نبوده و نیست.
2) (18) این حدیث را طبرانی در الجامع الصغیر روایت کرده،چنان که در مجمع الزوائد،ج 10،ص 291 آمده است،به جای حرام کلمۀ«سحت»نقل شده است.
3) (19) این حدیث را ابو منصور دیلمی از قول انس نقل کرده با این تفاوت که آنجا آمده است:«نه جزء آن در خاموشی و دهمی در کسب روزی از حلال است»؛در کافی،ج 5،ص 78 خواهد آمد:«عبادت هفتاد جزء است بالاتر از همه طلب حلال است.»
4) (20) این حدیث را طبرانی در الاوسط از قول ابن عباس چنین نقل کرده:«هر که شب کند،در حالی که دستانش از کار خسته باشد،آمرزیده وارد شب شود»و چنان که در الجامع الصغیر آمده،سند آن ضعیف است.
5) (21) این حدیث را ابو داود در مراسیل-به طوری که در التّرغیب،ج 2،ص 548 آمده است-از قول قاسم بن مخیمره نقل کرده است.
6) (22) این حدیث را چنان که در الجامع الصغیر آمده-ابو الشّیخ در الثّواب از سعد به سند حسن،نقل کرده است.
7) (23) به این حدیث و حدیث بعدی در هیچ منبعی برخورد نکردم.
درهم از راه ربا در اسلام بدتر از سی زناست.» (1)و در حدیث است:«هر کس مالی را از راه حرام به دست آورد،اگر آن را صدقه دهد پذیرفته نشود،و اگر به ارث گذارد،توشۀ وی به سمت آتش خواهد بود.» (2)ما برخی از اخبار را در کتاب آداب کسب نقل کردیم که حکایت از فضیلت کسب حلال میکنند.» میگویم:ما نیز در آنجا از طریق خاصه(شیعه)روایاتی را نقل کردیم که بیانگر همین مطلب است.
در کافی از امام باقر(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:
عبادت هفتاد جزء دارد که بالاتر از همه طلب حلال است.» (3)از خالد بن نجیح نقل شده که امام صادق(علیه السلام)فرمود:«با هر که از یارانتان برخوردید،سلام دهید و به ایشان بگویید:فلانی پسر فلانی به شما سلام میرساند و به آنها بگویید:بر شما باد تقوای الهی و آنچه به سبب آن میتوان به خدا نزدیک شد به خدا سوگند که من به شما دستور نمیدهم مگر آنچه ما خود بدان مأموریم،پس بر شما باد به تلاش و کوشش،و چون نماز صبح را خواندید و برگشتید،صبح زود در پی روزی بروید و در طلب حلال باشید،زیرا خدای عزّ و جلّ شما را روزی خواهد داد و بر آن کار یاری خواهد کرد.» (4)و از آن حضرت نقل است که میگوید:«رسول خدا(ص)فرمود:بعد از من بیش از هر چیز بر امّتم از این کسبهای حرام و شهوت پنهانی و ربا بیمناکم.» (5)
1) (24) این حدیث را احمد و طبرانی از حدیث عبد الله بن حنظله-به طوری که در الجامع الصغیر آمده-به سند صحیح و دار قطنی نیز از ابن حنظله و بیهقی در الشّعب-به طوری که در مشکاة المصابیح،ص 246 آمده است-از ابن عباس نقل کردهاند.
2) (25) این حدیث را احمد از قول ابن مسعود به عبارت دیگر و بغوی در شرح السّنة نقل کردهاند،همان طوری که در مشکاة المصابیح،ص 242 آمده است.
3) (26) کافی،ج 5،ص 78،شمارۀ 6 و 8.
4) (27) کافی،ج 5،ص 78،شمارۀ 6 و 8.
5) (28) کافی،ج 5،ص 124،شمارۀ 1.
و فرمود:«وقتی که مردی از غیر راه حلال مالی را کسب کند سپس با آن مال به حجّ رود و لبّیک گوید،ندا میآید لا لبّیک و لا سعدیک اما اگر از راه حلال باشد،ندا شود؛ لبّیک و سعدیک.» (1)و از آن حضرت نقل است که فرمود:«کسب حرام پیامدش در اولاد انسان آشکار میشود.» (2)از ابو الحسن(علیه السلام)است که فرمود:«مال حرام رشد نمیکند و اگر هم رشد کند برکت در آن نخواهد بود و اگر انفاق کنند،اجری ندارد و هر چه هم که بهجا گذارند،زاد و توشۀ شخص به سوی آتش دوزخ میباشد.» (3)از ابو عبد الله(علیه السلام)دربارۀ قول خدای عزّ و جلّ: وَ قَدِمْنا إِلی ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً (4)نقل شده است که فرمود:«اگر اعمالشان سفیدتر از جامههای بسیار سفید قبطی(مصری)باشد،خدای عزّ و جلّ میفرماید:غبار پراکنده شوید،به آن دلیل است که ایشان همین که راه باز شد مال حرام را میگرفتند.» (5)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«دنیا برای گروهی به صورت حلال محض جلوه کرد،و آنها نخواستند و به راه خودشان رفتند،سپس برای گروهی به صورت حلال و شبههناک جلوهگر شد،گفتند:ما نیازی به مال مشکوک نداریم و از حلال برخوردار شدند،آنگاه برای گروهی به صورت حرام و شبههناک جلوه کرد،گفتند:ما به حرام نیازی نداریم و از شبهه برخوردار شدند و بعد برای گروهی به صورت حرام محض جلوهگر شد و خواستند و آن را نیافتند،اما مؤمن در دنیا همانند شخص ناچار و مجبور
1) (29) کافی،ج 5،ص 124،شمارۀ 3.
2) (30) همان مأخذ،همان صفحه؛مقصود آن است که اثر مال حرام از فقر و نابسامانی در اولاد و نوادگان و نسلهای بعدی ظاهر میشود.و یا این که اثرش از ناپاکی و بدباطنی در اولاد و فرزندان آشکار میشود.
3) (31) همان مأخذ،ص 125،شمارۀ 7.
4) (32) فرقان/23:و ما به سراغ اعمالی که آنها انجام دادهاند میرویم و همه را چون ذرات پراکنده در هوا میکنیم.
5) (33) کافی،ج 5،ص 126.
چیزی را میخورد.» (1)از احمد بن محمد بن ابی نصر نقل شده است میگوید:«به ابو الحسن-امام هفتم(علیه السلام)-عرض کردم:فدایت شوم،از خدا بخواهید که روزی حلال نصیبم کند،فرمود:
آیا میدانی که حلال چیست؟عرض کردم:فدایت شوم،اما آنچه نزد ماست همین کسب پاک و پاکیزه است؛فرمود:علی بن حسین(علیه السلام)میفرمود:حلال قوت برگزیدگان است،بلکه تو بگو:خداوندا از روزی گستردهات درخواست دارم.» (2)غزالی گوید:«و اما آثار،ابن عباس میگوید:خداوند نماز کسی را که در شکمش مال حرام باشد،قبول نمیکند.» سهل بن عبد الله شوشتری میگوید:بندهای به حقیقت ایمان نمیرسد،مگر این که در او چهار خصلت باشد:واجبات را مطابق سنّت انجام دهد،و حلال را با پرهیزگاری بخورد و از موارد نهی در ظاهر و باطن دوری کند و تا هنگام مرگ بر اینها پایدار بماند.
و گوید:هر که دوست دارد با آیات صدّیقین آشنا شود،نباید جز حلال بخورد و کاری جز مطابق سنّت و یا ضرورت انجام دهد.
میگویند:هر کس چهل روز مال شبههناک بخورد،دلش را تیره و تار ساخته است و همین است تأویل قول خدای تعالی: کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ (3)ابن مبارک گوید:واگذاشتن یک درهم شبههناک در نظر من محبوبتر است از صدقه دادن صد هزار درهم.
سهل میگوید:هر که مال حرام بخورد،اعضا و جوارحش بر او نافرمانی کنند،چه بداند و یا نداند عملی انجام ندهد،و هر که خوراکش از راه حلال باشد،جوارح او فرمان ببرند و موفق به انجام کارهای نیک شود.
گویند:نخستین لقمۀ کوچکی که بندهای از مال حلال میخورد خداوند گناهان او را میآمرزد و هر که خود را در راه به دست آوردن حلال به ذلت و خواری بیندازد، گناهانش همانند ریزش برگ درخت،فروریزد.
بشر حافی از پرهیزکاران بود.به او گفتند:از کجا میخوری؟جواب داد:از آنجایی که شما میخورید لیکن آن که میخورد و میگرید با آن که میخورد و میخندد یکسان نیست،و گفت:دستی کوتاهتر از دستی است و لقمهای کوچکتر از لقمهای.
(1)بدان که بیان و تفصیل حلال و حرام را کتابهای فقهی به عهده دارند و شخص علاقمند در صورتی که بهوسیله فتوا بداند غذای معینی حلال است و از غیر آن تغذیه نکند،از تفصیل آن کتابها بینیاز است؛و اما کسی که از راههای مختلفی خوراکش فراهم میشود،باید به تمام علم حلال و حرام آشنا باشد،همان طوری که در کتابهای فقه بیان کردهایم و اکنون در جریان تقسیمی به مجموع آن موارد میکنیم و آن چنین است که مال یا به دلیل ذاتی خود حرام است و یا برای اشکالاتی که در جهت اکتساب آن وجود دارد.
(2)مالی که به دلیل داشتن صفتی در ذات خود حرام است مانند شراب و خوک و دیگر چیزها.توضیح مطلب از این قرار است که مواد خوردنی روی زمین از سه نوع تجاوز نمیکند:آنها یا مانند نمک و گل و دیگر چیزها از مواد معدنی هستند و یا از روییدنیها و یا از جانداران.اما در مورد معادن که جزء زمین و فرآوردههای زمین هستند،خوردن مواد حاصل از آنها در صورتی که خوردنشان زیانبخش نباشد،حرام نیست و بعضی از این مواد معدنی به منزلۀ زهر است.بنابراین نان اگر زیانبخش بود، خوردنش حرام میشد و گلی که به خوردنش عادت میکنند جز از بابت ضرررسانی حرام نمیباشد و فایدۀ این سخن ما که مواد معدنی حرام نیستند با وجود این که خورده
هم نمیشوند،این است که اگر مقداری از آنها در خورشی و یا خوراکی بیفتد نمیتوان گفت حرام است.» میگویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)روایت شده است که فرمود:«خوردن گل مانند گوشت خوک حرام است و هر که بخورد و در آن حال بمیرد من بر او نماز نمیخوانم،مگر خاک قبر(امام حسین(علیه السلام)که شفای هر دردی در آن است و هر که آن را روی میل نفسانی بخورد،شفا برای او نخواهد بود.» (1)غزالی گوید:«امّا از روییدنیها هیچ کدام حرام نیست،مگر آنچه باعث زوال عقل و یا زوال حیات و یا از دست دادن سلامتی باشد:زایلکننده عقل مانند بنگ و می و سایر مسکرات و ازبینبرندۀ حیات زهرها،و نابودکننده سلامتی مانند مصرف بیموقع داروها و تمام اینها به ضرر و زیان بر میگردد.در مورد شراب و مسکرات مقدار کمتر از حد مسکر آنها نیز با وجود اندک بودن آن حرام است،به دلیل حرمت ذاتی و داشتن آن صفت یعنی شدّت نشاط و شادمانی،اما سمّ اگر به دلیل کمی و یا مخلوط شدن آن با چیز دیگر از حالت زیانرسانی بیرون شود،حرام نیست.
اما حیوانات به دو قسم خوردنی و نخوردنی تقسیم میشوند و تفصیل آن در کتاب اطعمه آمده است.قسم خوردنی،وقتی است که حیوان ذبح شرعی شود و شرائط ذبحکننده و ابزار و نحوۀ ذبح در آن رعایت شده باشد و تمام اینها در کتاب صید و ذبایح ذکر شده است و تا وقتی که ذبح شرعی نشده باشد و یا خود حیوان بمیرد،حرام است و جز مردۀ ماهی و ملخ حلال نیست.» میگویم:بر شرط آن که ماهی از آب زنده بیرون بیاید و ملخ را زنده بگیرند.
غزالی گوید:«و هر حیوانی که خون جهنده نداشته باشد دلیلی جز تنفّر طبع آدمی بر تحریم آن وجود ندارد،و اگر تنفّر نباشد،خوردن آنها بد نخواهد بود و اگر کسی هم پیدا شد که طبعش تنفّر نداشت به او اعتنا نمیشود،زیرا این نوع از حیوانات جزو پلیدیها
1) (37) کافی،ج 6،ص 265.
شمرده شدهاند به دلیل شمول تنفّر بر همۀ آنها،بنابراین خوردن این نوع از حیوانات مکروه است.کراهت خوردن این قبیل حیوانات برای نجس بودن آنها نیست،زیرا صحیح آن است که اینها با مردن نجس نمیشوند.و امّا حیوانات خوردنی،وقتی که با شرط شرعی ذبح شود باز هم تمام اجزای بدن آنها حلال نیست بلکه بعضی از اجزای آن مانند خون و سرگین و هر چه که حکم به نجاست آن شده نیز حرام است،بلکه خوردن هر نجاستی به طور مطلق حرام است لیکن در ذات اشیای غیر از حیوانات،شیء نجس وجود ندارد.
اما از روییدنیها،فقط مسکرات آنها-غیر از آنچه مثل بنگ باعث زوال عقل میشود و مستکننده نیست-حرام است،زیرا نجاست مسکر تأکیدی بر نهی از آن است به دلیل آن که امکان زیاده روی در آن وجود دارد.و هرگاه جزئی از نجاست جامد (مانند بنگ)و یا قطرهای از نجاست مایع(مانند شراب)در خورش و یا خوراک و یا روغنی بیفتد،خوردن تمام آن حرام است؛اما استفادۀ دیگری غیر از خوردن حرام نیست،بنابراین از روغن نجس برای روشنایی و همچنین روغنکاری کشتیها و چرب کردن حیوانات و دیگر چیزها میتوان استفاده کرد.این بود مجموعۀ چیزهایی که به خاطر صفت و خصوصیتی در ذات خود حرام میباشد.
(1)مالی که به سبب اشکالی که در مورد اثبات مالکیت آن وجود دارد حرام است و دراینباره بحث دامنه داری شده است از این رو میگوییم:در اختیار گرفتن مال یا از روی اختیار شخص تملّککننده است و یا بدون اختیار وی،مانند ارث و آنچه در اختیار اوست،یا آن که مالکی ندارد مانند دست یافتن انسان به معدن و یا آن که دارای مالک است؛و آنچه از مالکی گرفته میشود یا به زور و قهر گرفته میشود و یا به رضایت دو طرف.آنچه از روی قهر و جبر گرفته میشود،یا برای آن است که حق نگهداری مالک از بین رفته است،مانند غنایم جنگی و یا به خاطر آن است که استحقاق داشته تا به جبر بگیرند،مانند زکات و نفقات واجبه نسبت به کسانی که نمیدهند که باید
به قهر و زور گرفت؛و اما آنچه به رضایت طرفین گرفته میشود؛یا در عوض آن چیزی گرفته میشود،مانند خریدوفروش و مهریه و مزد کار و یا بدون عوض گرفته میشود، مانند بخشش،و وصیّت،پس به این ترتیب شش قسم حاصل میشود:
اوّل،آنچه از مالک گرفته نشود مانند دست یافتن به معادن و آباد کردن زمینهای بایر و شکار و جمع آوری هیزم و آبیاری از رودخانهها و جمع کردن علوفه حلال است، به شرط آن که مخصوص فردی با حرمت از آدمیان نباشد پس اگر از حیطۀ ملک او جدا شد،میتواند تصرّف کند و تفصیل آن در کتاب احیای موات آمده است.
دوّم،مالی که از اشخاص بیحرمت،به زور و جبر گرفته شود،مانند خراج و غنیمت و سایر اموال کفّار حربی که برای مسلمانان-در صورتی که پنج یک آنها را جدا کرده و بین مردم مستحقّ به عدالت تقسیم کنند-حلال است به شرط این،که از کافری که حرمت،امان و پیمانی با مسلمانان دارد نگرفته باشند.تفصیل این شرائط در کتاب الفیء و الغنیمة و کتاب الجزیه آمده است.
سوم،مالی که از روی استحقاق بزور گرفته میشود،از کسی که واجب است ادا کند ولی خودداری میکند.از این رو بدون رضای او گرفته میشود و این مال در صورتی حلال است که سبب استحقاق،کامل باشد و شخص مستحق،اوصاف کامل استحقاق را داشته باشد و به مقداری که استحقاق دارد اکتفا کند و کسی که اختیار استیفا را دارد از قبیل قاضی،یا سلطان و یا شخص مستحق،آن را استیفا کند و تفصیل آن در کتاب تفریق الصّدقات و کتابهای وقف و نفقات آمده است،زیرا در آنجا به صفت مستحقین زکات و وقف و نفقه و دیگر حقوق توجّه میشود،به این ترتیب اگر شرائط کامل آنها را داشت آنچه گرفته حلال است.
چهارم،مالی را که از روی رضایت طرفین در برابر چیزی میگیرند،در صورتی حلال است که شرائط دو عوض و دو طرف عقد و دو لفظ یعنی ایجاب و قبول با آنچه که پایبندی شرعی بدانها لازم است از قبیل دوری از شرائط فاسدکننده،رعایت شده
باشد،توضیح این مطالب در کتاب بیع،سلم،اجاره،حواله،ضمان،قراض،شرکت، مساقات،شفعه،صلح،خلع،کتابت،صداق و سایر معاوضات آمده است.
پنجم،مالی که با رضایت،بدون عوض گرفته میشود حلال است،اگر شرائط مربوط به مورد عقد و طرفین و صیغه رعایت شود و به ضرر وارث و یا دیگری منتهی نشود و این هم در کتاب هبات،وصایا و صدقات ذکر شده است.
ششم،مالی که بدون اختیار به دست آید،مانند میراث،حلال است در صورتی که مورّث،مال را از یکی از جهات پنجگانه(نامبرده فوق)به گونۀ حلال کسب کرده باشد؛ علاوه بر آن پس از پرداخت و تنفیذ وصایا و فرائض باشد.این بود مجموعۀ درآمدهای حلال که ما به تمام آنها کردیم تا این که شخص علاقهمند بداند که اگر خوراکش از موارد مختلف باشد نه از یک جهت معیّنی،از دانستن این امور بینیاز نیست،زیرا هر چیزی را که او میخورد،از یکی از این جهات است،باید از اهل علم بپرسد و ندانسته اقدام بر آن نکند،زیرا همان طوری که به دانشمند میگویند:چرا خلاف علمت عمل کردی؟همچنین به نادان میگویند:چرا به نادانی خود ماندی و نرفتی یاد بگیری،پس از آن که به تو گفتند:«طلب دانش بر هر مسلمانی واجب است.»
(1)بدان که هر نوع حرامی پلید است،و لیکن بعضی پلیدتر از برخی دیگر است و تمام حلالها پاکیزه است،اما بعضی پاکتر از برخی دیگر است.همچنان که پزشک هر مادۀ شیرینی را گرم میداند،ولی میگوید:بعضی مانند شکر در درجۀ اوّل و بعضی مانند فانیذ(نوعی حلوا)در درجۀ دوم و بعضی مانند شیرۀ انگور در درجۀ سوم و بعضی مثل عسل در درجۀ چهارم است،همچنین حرام؛بعضی در درجۀ اوّل پلیدی و بعضی در درجۀ دوم،سوم و یا چهارم است و نیز حلال از نظر صفا و پاکی درجات مختلفی دارد.
باید به پزشکان در این اصطلاح-به چهار درجۀ تقریبی-اقتدا کنیم،هر چند که
تحقیق و بررسی،انحصار به این چهار درجه را تأیید نمیکند،زیرا هر درجهای از این درجات نیز اختلاف زیادی میتواند داشته باشد.چه بسا نوعی از شکر کمحرارتتر از نوع دیگر باشد و همین طور در چیزهای دیگر.همچنین میگوییم:پرهیز از حرام،چهار درجه دارد:
اوّل،پرهیز عدالتپیشگان.این حرامی است که ارتکاب آن باعث فسق شده و عدالت بدان وسیله از بین میرود و نشانۀ معصیت و آمادگی برای ورود به آتش دوزخ است و این درجه پرهیز از هر چیزی است که فتاوی فقها آن را حرام میداند.
دوّم،پرهیز صالحان و شایستگان که عبارت از خودداری از هر چیزی است که احتمال تحریم در آن راه دارد،ولی صاحب فتوا بر اساس ظاهر اجازۀ ارتکاب آن را میدهد،و چون به طور اجمال از موارد شبهه است از این رو اجتناب از آن پرهیز صالحان نام گرفته و این در درجۀ دوّم است.
سوّم،آنچه فتوا آن را حرام نمیداند و هیچ شبههای در حلال بودن آن نیست و لیکن بیم آن میرود که انجام آن به حرام بینجامد،و آن ترک عمل بیاشکالی است به خاطر ترس از ارتکاب عملی که دارای اشکال است،و این پرهیز متّقین و تقواپیشگان است.
چهارم،آن چیزی که هیچ اشکالی ندارد و بیم آن هم نمیرود که منجر به عملی شود که اشکالی داشته باشد،لیکن برای غیر خدا و بدون داشتن نیّت قدرت بر عبادت خدا،به آن دست مییازد و یا آن که باعث میشود تا برای دستیابی به وسایل مقدماتی آن مرتکب کراهت و یا معصیتی شوند،از این رو خودداری از آن،پرهیز صدّیقین است.
این بود درجات حلال به نحو اجمال تا در آینده آن را با مثالها و شواهد به تفصیل بیان کنیم.
امّا حرامی که ما آن را در درجۀ اول بیان کردیم،حرامی است که هر کس از آن پرهیز کند عادل میگردد و اثر فسق از او ساقط میشود و این حرام نیز درجات پلیدی
متفاوتی دارد.بنابراین آنچه از راه عقد فاسد به دست آید حرام است لیکن به درجۀ مال غصبی که از راه زور و جبر گرفته شده باشد نمیرسد،بلکه مال غصب شده،پلیدتر است،زیرا در کسب آن قانون شرع را پشت پا زده و باعث آزار دیگری شده در حالی که در معاملۀ فاسد آزار دیگری نیست و تنها راه قبول بندگی و طاعت را ترک گفته است، سپس ترک راه تعبّد به وسیلۀ عقد فاسدی غیر از ربا سهلتر است از ترک آن به وسیلۀ ربا و این تفاوت را میتوان از شدّت عمل شرع و وعدۀ عذاب و تأکید آن دربارۀ بعضی از موارد نهی فهمید،آن طوری که در کتاب توبه آنجا که فرق بین گناه صغیره و کبیره را میگوییم،خواهد آمد،بلکه گرفتن چیزی از روی ظلم از فقیر،یا از شخص صالح و یا از یتیمی پلیدتر و بدتر است از آنچه از شخص نیرومند یا ثروتمند و یا فاسقی گرفته میشود،زیرا که درجات آزار با اختلاف درجات فردی که آزرده میشود،فرق میکند.
این دقّتها در موارد تفصیل پلیدیها وجود دارد،سزاوار نیست که از آنها غفلت کنند و اگر درجات گنهکاران اختلاف نداشت،درجات آتش دوزخ نیز تفاوت نمیداشت،و اکنون که از انگیزهها و علل بد بودن آگاه شدید،پس نیازی به محدود کردن در سه و یا چهار درجه نیست،زیرا اعتقاد به محدودیت به منزلۀ زورگویی و به دلخواه چیزی را گفتن است،یعنی محدود دانستن چیزی که محدود نیست،مطلبی که در باب تعارض محذورات و برتری بعضی از آنها بر بعضی خواهد آمد،رهنمودی برای شما در تشخیص درجات حرام در پلیدی خواهد بود،تا آنجا که هرگاه اضطرار به خوردن مردار و یا مال غیر و یا شکار در حرم پیش آید،بعضی از اینها را بر بعضی مقدّم میداریم.
(1)اما درجۀ اوّل یعنی پارسایی عدالتپیشگان،هر چه فتوا بر حرمت آن باشد؛از چیزهایی که در مداخل ششگانهای که از مداخل حرام شمردیم وارد باشد با فقدان یک شرط،به طور مطلق حرام است و مرتکب آن به فسق و گناه نسبت داده میشود و مقصود
ما از حرام مطلق همین است از این رو نیازی به ذکر نمونهها و شواهد ندارد.
اما نمونههای درجه دوم،-همان طور که در باب شبهات خواهد آمد-هر شبههای است که اجتناب از آنها لازم نیست،زیرا بعضی از شبهات است که باید از آنها اجتناب کرد و ملحق به حرام است و از بعضی،اجتناب کراهت دارد و پرهیز از آنها مانند پرهیز افراد مبتلا به وسواس است،مانند کسی که از شکار کردن به این دلیل خودداری میکند که مبادا شکار از دست انسانی فرار کرده باشد که قبلا او را گرفته و مالک بوده است؛این شخص گرفتار وسواس است،و بعضی از شبهات است که اجتناب از آنها مستحب است نه واجب و این موردی است که مشمول سخن پیامبر(ص)است که فرمود:«آنچه (حرمت آن)برای تو مشکوک است رها کن تا بدانچه در حرمت آن یقین داری دچار نشوی» (1)و این نهی بر نهی تنزیهی حمل میشود،مثالها و نمونههای این درجه را آنجا که درجات شبهه را مطرح میکنیم بیان خواهیم کرد،بنابراین هر چه شبهه داشت اجتناب از آن در مثل این درجه،واجب نیست.
اما درجه سوم،یعنی پرهیزگاران،شاهد بر آن این سخن پیامبر(ص)است، که فرمود:«بندۀ خدا به درجۀ پرهیزگاران نمیرسد تا این که آنچه را اشکالی ندارد از بیم آنچه اشکال دارد ترک گوید.» (2)ابو درداء گوید:تمام تقوا آن است که بندۀ خدا از ذرۀ ناچیزی بپرهیزد حتی بعضی چیزهایی را که حلال میداند از بیم آن که مبادا حرام باشد،ترک کند تا حجابی میان او و آتش دوزخ شود،از این رو بود که یکی از آنها صد درهم از کسی طلب داشت،وقتی که بدهکار صد درهم را نزد او برد او نود و نه درهم را گرفت و از بیم آن که مبادا زیادی گرفته باشد از گرفتن تمام مبلغ خودداری کرد.بعضی تجارت میکردند و هر چه میگرفتند یک دانه کمتر میگرفتند و آنچه را که میدادند یک دانه بیشتر میدادند تا این
کار مانع از آتش دوزخ باشد.
آنچه مردم نسبت به آن سهلانگارند از این درجه است،زیرا در جهت تقوا این نوع چیزها حلال است،لیکن بیم آن میرود که این سهل انگاری وسیلهای شود که به دیگر محرمات منجر شود و آدمی به بیبندوباری خو کند و دست از پرهیزگاری بردارد.
از این قبیل است داستانی که علی بن معبد نقل کرده و میگوید:در خانۀ بکر نشسته بودم،نامهای را نوشتم و خواستم از خاک دیوار مقداری بر دارم تا نوشته را خشک کنم؛ سپس گفتم:این دیوار که مال من نیست،اما نفس من گفت:خاک دیوار چه ارزشی دارد،این بود به مقدار نیازم خاک برداشتم،همین که خوابیدم در خواب دیدم شخصی ایستاده میگوید:فردای قیامت خواهند فهمید کسانی که میگویند خاک دیوار چه ارزشی دارد! شاید معنای این حرف آن باشد که فردای قیامت میبیند چگونه مقام و منزلتش پایین میآید،زیرا تقوا مقامی دارد که با از میان رفتن پرهیز پرهیزگاران از بین میرود و مقصود آن نیست که به خاطر انجام آن مستحق مجازات میشود.
نقل کردهاند:یکی از بزرگان کنار محتضری بود که در شب از دنیا رفت گفت:
چراغ را خاموش کنید که از این لحظه برای ورثه در روغن چراغ حقی پیدا شده است.
از یکی از بزرگان راجع به مردی پرسیدند که در مسجد است،در آن حال برای یکی از پادشاهان عودسوزی میآورند،مسجد را بخور عود میگیرد؟گفت:سزاوار است که از مسجد بیرون شود،زیرا از عود سودی غیر از بوی آن نمیبرند.و این عمل گاهی نزدیک به حرام میشود،زیرا آن مقداری از بوی خوش که در لباس وی میماند گاهی مورد قصد و رضایت میباشد و گاهی از روی بخل و نارضایتی است و شخصی که در مسجد است نمیداند که طرف نسبت به این مقدار رضایت دارد یا نه.
و نیز راجع به کسی که یک برگ از احادیث وی افتاده بود،پرسیدند که آیا کسی که آن را یافته میتواند رونویسی کند،سپس باز گرداند؟فرمود:نه،اوّل اجازه بگیرد و
بعد بنویسد،و این مورد نیز معلوم نیست که صاحبش راضی به رونویسی هست یا نه،از این رو آنچه مورد شک است،اصل تحریم است،پس آن حرام و ترک آن از درجۀ اول میباشد.
از این قبیل است،خودداری از آرایش زیرا بیم آن میرود که به کار دیگر منتهی شود،اگر چه زینت و آرایش در ذات خود مباح است،اما بیشتر امور مباح سرانجام به امور خلاف میانجامد،حتی پرخوری و مصرف بوی خوش برای آدم مجرّد شایسته نیست زیرا باعث تحریک شهوت میشود و شهوت به فکر وامیدارد و فکر به نگاه و نگاه به کار دیگر میانجامد.همچنین نگاه کردن به خانههای توانگران و تجمّل ایشان در ذات خود مباح است و لیکن حرص آدمی را برمیانگیزد و وادار میکند تا در صدد رسیدن به موقعیتی نظیر آن باشد و لازمۀ آن مرتکب شدن اموری است که تحصیل آن جائز نیست،همچنین تمام امور مباح هرگاه به مقدار نیاز استفاده نشود و در وقت حاجت با وجود اجتناب از پیامدهای آنها-اوّلا به وسیلۀ معرفت و ثانیا دوری گزیدن از آنها-کمتر اتفاق میافتد که عاقبت آن بیخطر باشد؛همچنین هر چیزی که به عنوان تفریح انجام میگیرد کمتر بدون خطر است،تا آنجا که یکی از بزرگان گچکاری دیوارها را مکروه دانسته و میگوید:اما گچ کردن روی زمین برای جلوگیری از خاک است،ولی گچکاری دیوار زینت است و فایدهای ندارد.حتی گچ کردن و تزیین مسجد را بد دانسته و به روایتی از پیامبر(ص)استدلال کرده است که از آن حضرت راجع به اندود کردن مسجد با مادهای سرمهگون پرسیدند،فرمود:نه بلکه سایبانی باشد چون کومۀ موسی (1).و آن چیزی نظیر سرمه بوده است که با آن خانهها را اندود میکردند،و رسول خدا(ص)اجازه نداد؛همۀ اینها از بیم آن بود که مبادا پیروی از هوسها در امور مباح منتهی به چیزهای دیگر شود،زیرا تمایل به مباح و مورد حرام از یک میل بر میخیزد و اگر میل آدمی به سهل انگاری عادت کند،بیبندوبار میشود،در حالی که بیم تقوا حکم
1) (40) عریش یا کومه سایبانی است که از شاخ و برگ درختان درست میشود برای اقامت موقت-م.
میکند تا از همۀ اینها بپرهیزد.پس هر حلالی که از چنین بیمی بر کنار باشد،حلال پاکیزه داخل در درجۀ سوم است و آن تمام چیزهایی است که به طور قطع میدانیم انجام آنها به معصیت منتهی نمیشود.
اما درجه چهارم،پرهیز صدّیقین است.پس حلال مطلق از نظر ایشان هر چیزی است که در مقدمات آن معصیتی صورت نگرفته و بدان وسیله به معصیتی کمک نشود و در زمان حال و آینده قصد ظلمی از آن نباشد،بلکه تنها برای خدای تعالی و برای پرهیزگاری بر اساس عبادت او و ادامۀ حیات به خاطر او استفاده میکند و اینها کسانی هستند که هر چه را جز برای خدا باشد حرام میدانند از باب امتثال این سخن خدای تعالی: قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ . (1)این مقام موحّدانی است که خود را از بهرههای نفسانی تهی کردهاند و هدفشان تنها برای خداست،و تردیدی نیست که هر کس دوری گزیند از آنچه به معصیت منتهی میشود و یا کمک به معصیت میکند،بدین ترتیب از آنچه در اثر اکتساب آن به معصیت و یا عمل ناپسندی نزدیک میشود نیز دوری خواهد جست؛از این قبیل است،داستانی که از یحیی بن یحیی (2)روایت کردهاند که او دارویی را نوشید؛زنش به او گفت:اگر داخل منزل اندکی راه میرفتی تا دوا کارگر میشد بهتر بود،او در جواب گفت:حکم این راه رفتن را نمیدانم،من سی سال است که محاسبۀ نفس میکنم.گویا او در این راه رفتن نیتی که مربوط به دین باشد نیافت و در نتیجه اقدام بر آن را جائز ندانست.
از سری نقل شده که میگوید:در کوه به گیاه خشکی رسیدم و آبی از آن کوه بیرون میشد؛از آن گیاه خوردم و از آن آب نوشیدم و با خود گفتم:اگر من در عمرم روزی حلال پاکیزهای خورده باشم،همین امروز است.پس هاتفی ندا داد:آن نیرویی که تو را به اینجا رساند از کجا آمد؟پس برگشتم و از فکری که به سرم آمده بود پشیمان شدم.
آوردهاند که ذو النّون مصری گرسنه و زندانی بود.زن صالحهای غذایی به وسیلۀ زندانبان برای وی فرستاد؛او نخورد و بعد عذرخواهی کرد و گفت:غذا را روی طبق ستمگری آوردند،یعنی نیرویی که غذا را به من رساند پاک نبود،این حدّ نهایی در ورع است.
از این قبیل است داستان بلابشر که از نهرهایی که فرمانروایان حفر کرده بودند آب نمیآشامید،زیرا حفر،باعث جریان آب و رسیدن آن به دست او میشد،هر چند که خود آب مباح بود در نتیجه مانند کسی بود که از رودی بهرهمند شود که آن را مزدورانی کندهاند که مزد آنها را از حرام داده باشند!از این رو یکی از ایشان از انگور حلالی که از تاک حلال چیده بودند نخورد و به صاحب انگور گفت:آن را فاسد کردهای چون تاکش را از آب رودی آبیاری کردهای که آن را ستمگران حفر کردهاند.و این در مقایسه با آشامیدن خود آب،دورتر از ظلم است،زیرا در این مورد اجتناب به خاطر بهرهمندی انگور از آن آب است.
و برخی از ایشان در راه سفر حجّ هرگاه از آبگیرهایی گذر میکردند که ستمگران ساخته بودند،آب نمیخوردند،با وجود این که آب مباح بود،لیکن در آبگیری نگهداری میشد که آن آبگیر از مال حرام ساخته شده بود و گویا در صورت استفاده از آب از خود آبگیر بهرهمند میشدند.
خودداری ذو النّون از غذای دست زندانبان مهمتر از تمام اینهاست زیرا دست زندانبان قابل توصیف به حرام نیست به خلاف طبق غصبی که غذا را روی آن بردهاند، لیکن غذا با نیرویی به دست او رسیده که از غذای حرام فراهم شده است؛از این رو یکی از ایشان شیر حرام را با وجود این که با جهل به حرمتش آشامیده بود،قی کرد از بیم آن که مبادا نیرویی به وسیلۀ حرام در او ایجاد شود با این که قی کردن آن واجب نبود،لیکن تهی کردن درون از پلیدی جزو پرهیز صدّیقین است.» میگویم:«همچنین ابو الحسن(علیه السلام)تخم مرغی را که میل فرموده بود استفراغ کرد.
بعدا معلوم شد-مطابق روایتی که در کافی (1)آمده است-علّت استفراغ آن بوده است که غلام پس از خرید با آن قمار زده بود.
غزّالی گوید:«از آن قبیل است پرهیز از کسب حلال،مثل این که دوزندهای در مسجد دوزندگی کند،به خاطر کراهتی که نشستن خیّاط برای دوزندگی در مسجد دارد،و (نمونۀ دیگر)یکی از بزرگان،چراغی را که غلامش روشن کرده بود،خاموش کرد زیرا چراغ متعلّق به کسانی بود که مالشان کراهت داشت؛و نیز از افروختن تنور برای پخت نان که مقداری آتش از هیزم مکروه در آن باقی بود جلوگیری کرد و یکی از ایشان از این که بند کفش خود را در نور چراغ مربوط به پادشاه محکم کند،خودداری کرد.» میگویم:از چیزهایی که از طریق شیعه در همین زمینه رسیده روایتی است که در فقیه به سند صحیح از ابراهیم بن هاشم نقل شده (2)و در تهذیب نیز آن را نقل کرده است (3)که محمد بن ابی عمیر-رضی الله عنه-مرد بزّازی بود،ثروتش را از دست داد و تهی دست شد.و از مردی ده هزار درهم طلب داشت،و آن مرد خانۀ مسکونی خود را به ده هزار درهم فروخت و پولها را به خانۀ او برد.محمّد بن ابی عمیر از خانه بیرون آمد و رو به آن مرد کرد و گفت:این چیست؟گفت:این پولی است که از من طلب داشتی،گفت:
این مبلغ از راه ارث نصیب شد؟گفت:خیر،پرسید:کسی به تو بخشیده است؟گفت:
خیر،گفت:بنابراین بهای مزرعهای است که فروختهای؟گفت:خیر،پرسید:پس آن پول چیست؟گفت:خانهای را که ساکن بودم فروختم تا دینم را ادا کنم.این بود که محمد بن ابی عمیر گفت:ذریح محاربی،برایم از ابو عبد الله(علیه السلام)نقل کرد که آن حضرت فرمود:نباید مردی را از محل زادگاهش به دلیل بدهکاری بیرون کنند،اکنون این مالها را ببر و من نیازی بدانها ندارم،به خدا سوگند من هم اکنون به یک درهم نیازمندم،اما یک درهم از آن وارد ملک من نخواهد شد.
امّا آنچه غزالی به عنوان نمونه نقل کرده است،بعضی از آنها نظیر پرهیز وسوسه داران است مثل راه رفتن یحیی و قضیۀ زندانبان،و داستان نخوردن انگور و حتی نخوردن آب در راه مکّه،زیرا ظاهرا احوال ائمّۀ ما(علیه السلام)حاکی از پرهیز نکردن از چنین مواردی است،در حالی که آنان صدّیقین واقعی بودهاند و صدّیقی بالاتر از ایشان وجود ندارد،و نهایت چیزی که از ایشان در این باب رسیده روایتی است که در مصباح الشریعة (1)از امام صادق(علیه السلام)رسیده است:که فرمود:«تقوا بر سه گونه است.
1-تقوای به خاطر خدا و در راه خدا،و آن عبارت از ترک حلال است تا چه رسد به خودداری از شبهه و این نوع تقوا،تقوای خاصّ الخاصّ میباشد.2-تقوا و ترس از خدا، و آن ترک شبهات است تا چه رسد به حرام و آن تقوای خاص است.3-تقوای از ترس آتش و مجازات الهی و آن عبارت از ترک حرام است و تقوای عام میباشد.مثل تقوا بمانند آبی است که در رودی روان است و مثل مراتب سهگانه تقوا مانند درختانی است که در کنار این رود کاشته شده،هر کدام جوهر،مزه و لطافت و درشتی خودش را دارد و بهرۀ مردم از آن درختان و میوهها به قدر و قیمت آنها مربوط میشود».خداوند عزّ و جلّ فرمود: صِنْوانٌ وَ غَیْرُ صِنْوانٍ یُسْقی بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلی بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ... (2)
بنابراین تقوا برای طاعتها همانند آب برای درختان است و مثل طبیعت.درختان و میوهها در رنگ و طعمشان مثل مراتب و اندازههای ایمان است؛پس هر کس بالاترین مرتبۀ ایمان را دارد و جوهر روح و روانش از همه صافتر است،از همه کس پرهیزگارتر است و هر کس پرهیزگارتر باشد عبادتش خالصتر و پاکتر خواهد بود و هر کس چنین باشد از همه کس به خدا نزدیکتر میباشد و هر عبادتی که بر اساس غیر تقوا باشد گرد و
غبار بر باد رفته خواهد بود.خدای عزّ و جلّ میفرماید: أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی تَقْوی مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانٍ خَیْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِی نارِ جَهَنَّمَ... (1)و تفسیر تقوا عبارت است از ترک چیزی که گرفتن آن مانعی ندارد از ترس آن که مبادا مرتکب خلافی بشود و آن در حقیقت طاعت و ذکر است بدون نسیان و علم است بدون جهل که پذیرفته و غیر مردود است.
غزالی گوید:«این بود موارد دقیق پارسایی و تقوا از نظر سالکان راه آخرت،و تحقیق در آن باره چنین است که پرهیزگاری آغازی دارد که عبارت است از خودداری از آنچه فتوا حرام کرده و آن پرهیزگاری مردمان عادل میباشد و انتهایی دارد که عبارت از پرهیز صدیقین است و آن خودداری از تمام چیزهایی است که برای خدا نباشد؛از چیزهایی که روی هوای نفس انجام گیرد و یا آن که به واسطۀ عمل ناپسندی به او برسند و یا خود واسطۀ عمل ناشایستی باشد و بین این دو،مراتب مختلفی در احتیاط وجود دارد.پس هر چه بنده نسبت به نفس خود سختگیرتر باشد در روز قیامت سبکبارتر و از صراط زودگذرتر و دورتر از آن خواهد بود که کفّه بدیهایش بر کفۀ خوبیهایش بچربد و تفاوت منازل در آخرت بر حسب تفاوت این درجات پرهیز است همچنان که درکات آتش دوزخ درباره ستمگران نیز بر حسب تفاوت پلیدی درجات حرام،فرق میکند،و هرگاه حقیقت کار را فهمیدی اختیار و انتخاب با تو است؛اگر خواستی بیشتر احتیاط کن و اگر مایلی جلو هوای نفست را رها کن،اگر احتیاط کنی به نفع خودت عمل کردهای و اگر بیبندوبار باشی به زیان خودت عمل کردهای.
1) (48) توبه/109:آیا کسی که شالودۀ آن را بر پرهیز از خدا و خشنودی او بنا کرده،بهتر است،یا کسی که اساس آن را بر کنار پرتگاه سستی بنا نموده که ناگهان در آتش دوزخ فرومیریزد...
در مراتب شبهات و منشأ پیدایش آنها و تمیز آنها از حلال و حرام
(1)رسول خدا(ص)فرمود:«حلال آشکار و حرام نیز روشن است ولی در بین آنها امور مشتبهی وجود دارد که بسیاری از مردم نمیدانند،پس هر کس از شبهات پرهیز کند آبرو و دین خود،را حفظ کرده است و هر که وارد شبهات شود در حرام افتد مانند چوپانی که گوسفندانش را در اطراف قرقگاه میچراند ممکن است وارد قرقگاه شود.» (1)این حدیث در اثبات سه قسم،صراحت دارد و مورد اشکال قسم متوسّط یعنی شبهه است که بسیاری از مردم آن را نمیشناسند.پس ناگزیر باید بیان شود و پردۀ ابهام از آن دور گردد؛زیرا چیزی را که بسیاری از مردم نمیشناسند گاهی عدّۀ قلیلی آن را میشناسند؛بنابراین میگوییم:حلال مطلق آن است که در ذات خود از صفاتی که باعث تحریم عین آن باشد،خالی است و از اسباب تحریم آنچه سرانجام منتهی به حرمت و یا کراهت شود بدور است.نمونهاش آبی است که آدمی از باران پیش از آن ملک کسی شود بر میدارد و او خود به هنگام برداشت آب و جمع آوری آن از هوا در میان ملک خویش و یا در زمین مباحی ایستاده است؛و حرام محض چیزی است که بیتردید دارای صفت حرامی باشد مانند شدّت احساس شادی در شراب و نجاست در بول و یا آن که از راهی به دست آمده باشد که به طور قطع نهی شده است،نظیر مالی که از راه ظلم و غصب و ربا و نظایر آن به دست آید.پس این دو طرف روشن و آشکار است و به این دو طرف مربوط میشود آنچه حکم آن ثابت و محقّق بوده،اما احتمال دارد دگرگون شده باشد و برای این احتمال نیز دلیلی که مؤیّد آن باشد وجود ندارد،پس شکار در صحرا و
1) (1) این حدیث را مسلم در ج 4،ص 50 و بیهقی در الکبری،ج 5،ص 246 نقل کردهاند.
دریا حلال است و نیز هر کس آهویی را بگیرد و احتمال دهد که شکارچیی مالک آن بوده،سپس از دست او فرار کرده است همچنین ماهیی که تصوّر میشود پس از افتادن به دست ماهیگیر و تور او،جسته باشد و نظیر این احتمال در آب بارانی که از هوا گرفته میشود حرمت راهی ندارد،بلکه این موارد نیز نظیر آب باران است و اجتناب از آنها وسواس است و باید این نوع را پرهیز وسواس داران بنامیم تا آن که نظایر آن را به آن ملحق سازیم زیرا این یک توهّم محض است و هیچ دلیلی ندارد،آری اگر دلیلی داشته باشد،اگر آن دلیل قطعی باشد چنان که اگر در گوش ماهی حلقهای یافت شود و یا راه احتمالی وجود داشته باشد همان طوری که اگر آهو زخمی دارد که احتمال میرود داغ کرده باشند و این عمل بدون گرفتن آهو امکان ندارد و احتمال دارد جراحت دیگری باشد،این مورد جای پرهیز است و هرگاه دلالت از هر جهت منتفی باشد،در این صورت،احتمالی که بیدلیل است مثل آن است که اصلا وجود ندارد و از این قبیل است؛کسی که منزلی را عاریه میگیرد و عاریهدهنده از آنجا میرود و او نیز از منزل بیرون میرود و میگوید:شاید صاحب منزل مرده باشد و حق به وارث منتقل شده باشد، این کار وسواس است هرگاه هیچ دلیلی قطعی و یا غیر قطعی بر مردن او نباشد،زیرا شبهۀ مورد اجتناب چیزی است که از شکّ نشأت بگیرد و شک عبارت است از دو اعتقاد متقابل که از دو سبب مختلف به وجود آمده باشد.بنابراین چیزی که سبب ندارد،در دل آدمی جایی پیدا نمیکند تا با عقیدۀ مقابل خود برابری و ایجاد شک کند،از این رو میگوییم:هر که شک کند که سه رکعت نماز خوانده و یا چهار رکعت،بنا را بر سه میگذارد،زیرا که اصل عدم زیادت است.و اگر از کسی دربارۀ نماز ظهری که چندین سال پیش از این بهجا آورده سؤال کنند چهار رکعت بوده است و یا سه رکعت،برایش قطع حاصل نمیشود که چهار رکعت بوده است و چون قطع ندارد احتمال میدهد که سه رکعت باشد،این احتمال شک نمیباشد،زیرا سببی که باعث اعتقاد وی به سه رکعت باشد برای او حاصل نشده است.بنابراین حقیقت شک باید معلوم باشد تا با وهم
و احتمال بدون دلیل اشتباه نشود زیرا این موارد جزو حلال مطلق میباشد در حالی که آنچه تحریمش مسلّم است جزو حرام محض است هر چند که ممکن است دلیلی برای حلیّت آن پیدا شود لیکن سببی که دلالت بر پیدایش آن دلیل کند وجود ندارد،مثل کسی که غذایی در دست او از مورّثش باشد که وارثی دیگر جز او ندارد،پس مورّث از نظر او غایب گردد و وارث بگوید:احتمال میرود که او مرده باشد و ملکیّت این غذا به من انتقال یافته است پس آن را بخورم،بنابراین اقدام این شخص بر خوردن آن غذا حرام محض است زیرا احتمال مرگ مورّث بدون دلیل است و سزاوار نیست که این نوع احتمال از اقسام شبهه به حساب آید،زیرا مقصود از شبهه چیزی است که امر آن بر ما مشتبه باشد به این ترتیب که دو عقیده برای ما پیدا شود که از دو سبب مقتضی نشأت گرفته باشند.
(1) و این از دو صورت بیرون نیست یا این که دو طرف شک برابرند و یا آن که یکی از دو احتمال غلبه دارد.اگر دو احتمال برابر باشند،حکم،همان خواهد بود که قبلا بوده و باید استصحاب کرد و به دلیل شکّ حکم قبلی را ترک نکرد؛و اگر یکی از دو طرف غلبه کند؛به این ترتیب که از دلالت معتبری صادر شده باشد،حکم،همان حکم طرف غالب خواهد بود،و این مطلب جز با مثال و شواهد روشن نمیشود،بنابراین آن را به چهار قسم تقسیم میکنیم:
قسم اوّل،آن است که قبلا حلیّت معلوم نباشد،سپس شک در وجود محلّل پیدا شود،این شبههای است که اجتناب از آن واجب،و اقدام بر آن حرام است.مثل این که کسی تیری به سمت شکاری میاندازد و او را زخمی میکند و شکار داخل آب میافتد و بعد شکارچی با مردۀ او مواجه میشود و نمیداند که علّت مرگ او،غرق شدن است و یا
زخمی است که خورده؟این شکار حرام است،زیرا اصل تحریم است مگر آن که به جهت معیّنی مرده باشد و شکّ در آن جهت باشد در این صورت نباید یقین را به خاطر شکّ ترک کند،همچنان که در موارد حدث و نجاست و رکعتهای نماز و امثال اینها اتّفاق میافتد و سخن پیامبر(ص)را به عدیّ بن حاتم مشعر بر این میدانیم که فرمود:
«آن را نخور که شاید چیزی غیر از سگ تو باعث قتل آن شده باشد» (1)همچنین سیرۀ آن حضرت چنان بود که هرگاه چیزی میآوردند مشتبه بود که صدقه است یا هبه،میپرسید تا معلوم شود که کدام یک از آنهاست؟ (2)قسم دوّم،آن که بداند حلال بوده و شکّ در حرمت آن کند،پس اصل حلیّت است و حکم شرع بر آن است،زیرا در مورد آبها،نجاسات و حدثها و دربارۀ نمازها ثابت شده است که یقین را نباید به خاطر شک رها کرد و این مورد داخل در معنای اصالة الیقین است،لذا هرگاه یقین به پاکی آب داشته باشد سپس در نجاست آن شک کند،برای او وضو ساختن با آن آب جائز است پس چگونه جائز نیست که آن را بنوشد و هرگاه نوشیدن آن روا باشد،مسلّم خواهد بود که یقین را نباید به خاطر شک رها کرد.
قسم سوّم،آن که اصل تحریم باشد،لیکن چیزی که به ظنّ غالب باعث حلال شدن است بر آن عارض شده باشد.بنابراین مورد شک است اما حلال بودنش غلبه دارد.پس در آن باره دقّت میکند؛اگر ظنّ مستند به یک سبب معتبر شرعی بود،حلیّت آن را اختیار میکند و اجتناب از آن مربوط به ورع و تقواست،به عنوان مثال؛کسی به سمت شکاری تیری میاندازد،شکار میرود از نظر او غایب میشود و بعد آن را مرده مییابد در حالی که جز اثر تیر وی اثر دیگری در آن نیست،لیکن احتمال میرود که در اثر سقوط از بلندی و یا علت دیگری مرده باشد.پس اگر اثر صدمه و یا زخم دیگری بر آن ظاهر بود،به قسم اوّل مربوط میشود،و امّا این که بعضی گفتهاند:چون ثابت نشده است
که مرگ او در همان لحظه بر اساس حلیّت بوده باشد،بنابراین جزو شکّ در سبب است، این طور نیست بلکه سبب مسلّم شده،زیرا همان جراحت سبب مرگ است و این که آیا چیز دیگری عارض شده یا نه مورد شک است.و دلیل بر صحّت این مطلب اجماع علما بر آن است که هر کس مجروح گردد و از انظار دور شود و بعد او را مرده بیابند،آن کسی که زخم زده،واجب است قصاص شود،بلکه اگر از انظار دور نشده بود احتمال میرفت به علّت هیجان درونی مرده باشد،چنان که انسان ناگهان میمیرد،در این صورت نباید قصاص کرد مگر گردن مجروح را بریده و یا به قصد کشتن بر او حمله ور شده باشد،زیرا از علتهای کشنده در باطن انسان ایمنی نیست و به همین خاطر آدم سالم ناگهان میمیرد و هیچ کس در این مورد قائل به قصاص نشده است،با این که اساس قصاص بر شبهه است.همچنین جنین در رحم حیوانی که ذبح شرعی شده حلال است،در حالی که شاید پیش از ذبح مادرش و نه به علت ذبح او،مرده باشد و یا آن که روح در آن دمیده نشده باشد در حالی که ظهور جنین لازم است و شاید جنین درست شده اما روح در آن دمیده نشده است.و یا آن که شخص پیش از وقوع جنایت به علت دیگری مرده باشد،لیکن بنا را بر اساس اسباب و عوامل ظاهری میگذارند زیرا احتمال دیگر هرگاه مستند به دلیلی نباشد که بیانگر واقعیت باشد-چنان که گفتیم-جزو وهم و وسواس خواهد بود،در این مورد نیز همان طور است.
قسم چهارم،آن است که حلال معلوم و مشخص است ولی احتمال قوی میرود که علّت تحریم عارض شده باشد،آن هم به سبب معتبری که شرعا باعث غلبۀ ظن شود در این صورت استصحاب از بین میرود و حکم به تحریم میشود،زیرا برای ما روشن شد که استصحاب ضعیف است و در برابر ظنّ غالب حکومتی ندارد و مثال آن چنین است:
اجتهاد کسی به نجاست یکی از دو ظرف منتهی شود با تکیه بر علامت معیّنی که باعث غلبۀ ظنّ میگردد پس این غلبه ظنّ حرمت شرب از آن ظرف را ایجاب میکند همان طوری که وضو نگرفتن با آن را ایجاب کرده و هرگاه آن علامت مربوط به عینی که در
دسترس است نباشد،موجب رفع حکم اصل-مانند آب خوردن از ظروف مشرکین و افراد میگسار-نمیشود،و توضیح این مطلب در منشأ دوم شبهه،یعنی شبهه آمیختگی حلال و حرام خواهد آمد.از روی این مثال معلوم شد حکم حلالی که در عروض علّت حرمت بر آن،شک کنند و یا ظن ببرند،همچنین حکم حرامی که در عروض علّت حلیّت بر آن شک کنند و یا ظن ببرند،و فرق بین ظنّی که مستند به علامتی در عین شیئی باشد و بین آنچه مستند به آن نباشد نیز روشن شد.» میگویم:از جمله چیزهایی که از طریق خاصّه(شیعه)مناسب این مقام است روایتی است که در کتاب کافی به سند صحیح از ابو جعفر باقر(علیه السلام)نقل شده دربارۀ کسی که پس از یقین به وضو،شک کند که آیا به خواب رفته است یا نه؟فرمود هرگز نباید یقین خود را با شک بشکند لیکن با یقین دیگر میتواند آن را نقص کند. (1)
و در روایت صحیح از ابو عبد الله صادق(علیه السلام)رسیده است:«دربارۀ جامهای که به کافر ذمّی عاریه دادهاند در حالی که او شراب مینوشد و گوشت خوک میخورد،فرمود:
در آن جامه نماز بخوان و از آن جهت که در دست ذمّی بوده است آن را نشوی زیرا تو آن را در حالی که پاک بوده به وی عاریه دادهای و به نجاست آن یقین نداری پس باکی نیست که در آن جامه نماز بخوانی مگر این که یقین پیدا کنی که آن را نجس کرده است.» (2)در روایت صحیحی از آن حضرت نقل شده است:«وی جامهای را که یک فرد مجوسی پلید و میگسار ساخته بود،پیش از آن که بشوید،بر تن کرد.» (3)و در حدیث موثّقی از آن حضرت است که فرمود:«هر چیزی پاک و نظیف است تا بدانی که آلوده و پلید است و تا وقتی که ندانی ایرادی بر تو نیست.» (4)
از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل شده است:«تا وقتی که ندانم آیا آب بر(بدن و لباس)من رسیده یا بول،باکی ندارم.» (1)مخفی نماند که نوشیدن آب نجس حلال نیست،در این صورت مأخذ نجس بودن و حلال بودن یکی است و شک در یکی از آنها باعث شک در دیگری است.
غزالی گوید:«هر چه را در این چهار قسم به حلال بودنش حکم کردیم،در درجۀ اول حلال است و احتیاط ترک آن است.پس هر کس اقدام به انجام آن کند در زمرۀ اهل تقوا و صالحان نیست،بلکه در زمرۀ عدالتپیشگان-که در فتوای شرع به فسق و عصیان وی و استحقاق عقوبتش حکم نکنند-خواهد بود،جز آن مواردی که به درجۀ وسواس مربوط دانستیم که اجتناب از آن از اصل،جزو ورع نیست.
(1)«شکی است که منشاء پیدایش آن در هم بودن و آمیختگی است به این ترتیب که حلال با حرام درهم آمیزد و امر مشتبه شود به طوری که قابل تشخیص نباشد.» میگویم:غزالی در این مورد سخن را به درازا کشانده و در طول و تفصیل مطلب زیاده روی کرده و ما دراینباره به یک قاعدۀ کلّی مختصر از اهل بیت(علیه السلام)اکتفا میکنیم و آن قاعده روایتی است در کافی به سند صحیح از مولایمان امام صادق(علیه السلام)که فرمود:
«هر چیزی که داخل آن حلال و حرام باشد،همواره برای تو حلال است تا وقتی که قسمت حرام آن را عینا بشناسی،پس آن را ترک گویی.» (2)در حدیث موثقی از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«همه چیز برای تو حلال است تا بدانی که آن چیز بعینه حرام است.در آن صورت خودت آن را رها کن؛ مانند جامهای که خریدهای در حالی که دزدی بوده،و یا غلامی را خریدی،شاید آزاد بوده و خود را فروخته و یا حیلهای به کار برده شده و او را فروختهاند و یا وی را مجبور به
فروش کردهاند،و یا زنی که داری معلوم شد خواهر تو و یا خواهر رضاعی تو بوده است، و تمام امور بر این منوال است تا غیر از آن برای تو آشکار شود و یا شاهد و دلیلی بر آن دلالت کند.» (1)و در حدیث موثقی از آن حضرت نقل است:«دربارۀ مردی پرسیدند که از پول اجرت کاری که برای بنی امیه کرده،صدقه میدهند و صلۀ رحم میکند و حجّ میگزارد تا باعث آمرزش گناهانش شود و او میگوید:خوبیها بدیها را از بین میبرند! امام صادق(علیه السلام)فرمود:گناه باعث محو گناه نمیشود بلکه نیکی باعث محو گناه میشود، سپس فرمود:اگر حلال با حرام مخلوط شده باشد به طوری که ممکن نیست حلال را از حرام شناخت پس باکی نیست.» (2)در روایت صحیح از ابو بصیر نقل شده که میگوید از امام باقر،یا امام صادق(علیه السلام) دربارۀ خریدن مال خیانت و دزدی پرسیدم،فرمود:جائز نیست مگر این که مال دیگری با آن مخلوط شده باشد.اما خریدن مال دزدی بعینه جائز نیست مگر این که از مال پادشاه باشد،در آن صورت باکی نیست.» (3)در روایت حسن از حلبی به نقل از آن حضرت(علیه السلام)میگوید:مردی نزد پدرم آمد و عرض کرد:مالی به ارث به من رسیده و میدانم صاحب مال که من از او به ارث بردهام، رباخوار بوده است و اعتراف دارم که در آن ربا وجود دارد و به آن یقین دارم و به خاطر علمی که دربارۀ آن دارم،مقدار حلال آن نیز بر من گوارا نیست؛از فقهای عراق و حجاز راجع به آن پرسیدم،گفتند:خوردن آن حلال نیست؛امام باقر(علیه السلام)فرمود:اگر به یقین
1) (10) کافی،ج 5،ص 313؛تهذیب،ج 2،ص 179 و 302.
2) (11) همان مأخذ،ص 126؛شاید منظور موردی باشد که مقدار مال و مالک معلوم نیست و آنچه در راه خیر مصرف میشود به مقدار خمس باشد و شاید این حدیث بر عدم وجوب دادن این خمس به بنی هاشم دلالت دارد.
3) (12) همان مأخذ،ص 228؛شاید مقصود این باشد که اگر به فرض پادشاه اموال جمعی از مردم را غصب کرده و یکی از ایشان عین و یا مثل متاع خود را دیده و دزدیده باشد سپس برای فروش عرضه کند،جائز است کسی آن را بخرد.
میدانی که در میان آن مال مشخصی از رباست و صاحب مال هم معلوم است،اصل مالت را بردار و بقیه را به صاحبش ردّ کن.اما اگر مخلوط است،بخور،گوارایت باد زیرا مال،مال تو است و از آنچه صاحب مال انجام میداد،دوری کن،زیرا رسول خدا(ص) آنچه از ربا در گذشته صورت گرفته بود،کناری گذاشت و باقیمانده را بر ایشان حرام کرد،پس هر کس جاهل به مورد ربا باشد،جهل او باعث میشود که در وسعت باشد مگر آن که موردی را بداند رباست و چون از تحریم آن آگاه شد،بر او حرام میشود و در صورتی که مرتکب حرام شود مجازات او حتمی است،چنان که برای رباخواران حتمی است. (1)
از حلبی به نقل از آن حضرت آمده است که فرمود:«هر کسی که از پدرش مالی به ارث برد و بداند که داخل آن مال،ربا وجود دارد لیکن در تجارت با مال دیگری که حلال بوده است مخلوط شده باشد،حلال و پاکیزه خواهد بود و باید بخورد و اگر بداند که مقدار معیّنی از آن رباست باید اصل مال خودش را بر دارد و آن مقدار ربا را باز پس دهد.» (2)غزالی آن جایی را که عین حرام با تعداد محدود مخلوط شود حرام شمرده است چنان که اگر گوشت مرداری با گوشت یک،یا ده حیوانی که ذبح شرعی شده مخلوط شود و یا زنی که خواهر رضاعی است با ده زن مشتبه شده باشد و یا آن که با یکی از دو خواهر ازدواج میکند سپس امر مشتبه میشود با این استدلال که مجموع به منزلۀ یک چیز است و یقین به حرمت،و حلیّت در برابر هم قرار گرفتهاند،سپس تعداد محدود را به چیزی تفسیر کرده است که اگر روی یک قطعه زمین جمع باشد شمردن آنها به مجرّد نگاه برای بیننده آسان باشد مانند ده و بیست،و غیر محدود را به چیزی که شمارش آنها در آن هنگام دشوار باشد مانند شمارش هزار و دو هزار،و حد وسطهایی در بین آن دو به عنوان متشابه قرار داده است که بهوسیله ظن به یکی از دو طرف ملحق میشود و حکم
آنچه مورد شک واقع میشود به تشخیص دل واگذار میکند؛اما این قول بر اساس اصول و قواعد ما(شیعه)درست نیست زیرا ما با وجود منضبط نبودن آن،دلیلی نقلی دراینباره نداریم،و از اهل بیت(علیه السلام)نقل شده است در آن جایی که«هرگاه گوشت مردار با گوشت حیوانی که ذبح شرعی شده مخلوط شده باشد،آنها را به کسی که مردار را حلال میداند و بهای مردار و ذبیحۀ شرعی را نیز حلال میشمارد میتوان فروخت» (1)و غزالی در مال مخلوط به غیر محصور از حلال استدلال به نفی حرج در دین کرده است،زیرا کسی که بداند مال دنیا به یقین با حرام مخلوط است،لازم نیست که خریدن و خوردن آن را ترک گوید زیرا این باعث حرج است و در دین حرج وجود ندارد و البته دنیا وقتی از حرام جدا میشود که همۀ مردم از گناهان مصون باشند و آن هم محال است!و هرگاه در مورد تمام دنیا چنین شرطی(عصمت تمام مردم از گناه)نباشد،در مورد یک شهر نیز چنین شرطی نخواهد بود،مگر وقتی که شبهه در میان جمع محدودی واقع شود،بلکه اجتناب از چنین موردی در زمرۀ ورع مردمان وسواس خواهد بود،و به دلیل آنچه در
1) (15) کافی،ج 6،ص 260؛محقّق در شرایع گوید:هرگاه گوشت حیوانی که ذبح شرعی شده با مردار مخلوط شود،خودداری از آن واجب است تا این که بعینه معلوم شود.و آیا به کسی که گوشت مردار را حلال میداند میتوان فروخت؟بعضی گفتهاند:آری،و چه بسا این سخن خوب است در صورتی که قصد فروشنده فقط گوشت ذبیحۀ شرعی باشد.شهید در مسالک میگوید:اشکالی در وجوب امتناع از بیع مختلط نیست و قول به جواز بیع آن به کسی که گوشت مردار را حلال میداند مربوط به شیخ در النهایه است و ابن حمزه و علاّمه در مختلف از او پیروی کردهاند و مصنّف(یعنی محقّق)با قصد شخص به بیع مذکّی،متمایل به این قول شده و مستند ایشان صحیحۀ حلبی و حسنۀ اوست،ابن ادریس از بیع و انتفاع آن به طور مطلق منع کرده است به دلیل مخالفت آن با اصول مذهب شیعه،اما مصنّف روایت را فقط به بیع مذکّی مرتبط دانسته،و از آن جایی که مبیع مجهول است اشکال میکند و در مختلف(علاّمه)جواب داده است که آن در حقیقت بیع نیست بلکه بیرون آوردن مال کافر از دست اوست،و اشکالی که میشود این است:کسی که مردار را حلال میداند اعم از کسی است که مالش مباح است،و بهتر آن است که یا به مضمون روایت-به دلیل صحت آن-عمل شود و یا آن که آن را به دلیل مخالفتش با اصول،کنار بزنیم.و شهید در دروس به این مطلب متمایل شده است که گوشتهای مخلوط شده را به آتش بگیرند و با انبساط و انقباض در برابر آتش آن را آزمایش کنند،چنان که در مورد گوشت دور انداخته مشتبه خواهد آمد،و این کلام شهید با وجود قبول داشتن مدرک آن،به علّت بطلان قیاس مع الفارق،سست و بیپایه است!
زمان رسول خدا(ص)و خلفا معلوم شد زیرا بهای مشروبات و پول ربا در دست اهل ذمّه مخلوط با اموال ایشان بود همچنین تقلّب در غنایم جنگی،و از زمانی که رسول خدا(ص)از رباخواری منع کرد،زیرا فرمود:«نخستین ربایی را که من جلوگیری میکنم رباخواری عباس است». (1)همۀ مردم ربا را ترک نکردند،همان طوری که میگساری و سایر گناهان را ترک نکردند،تا آنجا که بعضی از راویان نقل کردهاند که یکی از صحابه شراب را فروخت،چون نمیدانستند که حرمت خمر باعث حرمت پول ما به ازای آن است،و رسول خدا(ص)فرمود:«فلان کس در آتش است،عبایی را بر دوش میکشد که از راه تقلّب به دست آورده است.» (2)و«مردی کشته شد،وقتی که وسایل زندگی او را بازرسی کردند،در میان آنها مهرهای از مهرههای یهود یافتند که به دو درهم نمیارزید،در حالی که آن را از راه غیر صحیح به دست آورده بود» (3)همچنین اصحاب پیامبر(ص)رهبران جور را درک کردند در حالی که هیچ یک از ایشان-به دلیل غارت مدینه که یاران یزید سه روز آنجا را غارت کردند-از خرید در بازار خودداری نکرد و هر کس از آن اموال خودداری میکرد،در ورع و تقوا مشار الیه بود ولی بیشتر مردم خودداری نکردند.و هر که واجب کند آنچه را که پیشینیان صالح واجب نکرده بودند و گمان کند که او در شرع چیزی را فهمیده که آنان نفهمیده بودند،چنین کسی دارای وسواس و بیخرد است با توجه به این که اگر او این باب را بگشاید هرآینه باب همۀ تصرّفات بسته شده و دنیا ویران خواهد شد و در این صورت تباهی بر مردم غلبه میکند و بدان جهت مردم در شرائط و عقود شرع سهل انگاری میکنند و این خود ناگزیر به آمیختن حلال و حرام میانجامد.
غزالی گوید:و اما سخن کسی که میگوید:بیشتر اموال در زمان ما حرام است اشتباه
محض است و منشأ این اشتباه نیز غفلت از تفاوت بین کثیر و اکثر است،بیشتر مردم گمان میکنند مالی که کمیاب نباشد اکثر است و تصوّر میکنند که آنها دو قسم،متقابل هستند و میان آنها قسم سوم وجود ندارد در صورتی که چنین نیست بلکه اموال بر سه قسم است؛ قلیل یعنی کمیاب،کثیر و اکثر.
غزالی گوید:پس اگر بگویند،با فرض غلبۀ حرام،غیر محصوری با غیر محصوری مخلوط شده است هرگاه در عین موجود علامت مخصوصی نباشد،نظر شما در آن باره چیست؟ میگویم:آنچه نظر من است،این است که ترک آن ورع و تقواست؛با وجود این گرفتنش حرام نیست،چون اصل حلیّت است و جز با نشانههای معیّن این اصل دفع نمیشود،مانند گل خیابانها و نظایر آن.
وی اضافه میکند؛اگر کسی بگوید:مقایسۀ حلّیت با نجاست درست نیست،زیرا بزرگان در امور طهارت ساده میگرفتند ولی از موارد شبهۀ حرام،سخت دوری میگزیدند،شما چطور این دو را با هم مقایسه میکنید؟میگوییم:اگر مقصود آن است که با نجاست نماز میخواندند که نماز با نجاست معصیت است،در حالی که نماز ستون دین است،این بدگمانی است؛بلکه باید دربارۀ ایشان معتقد بود که آنان از هر نجاستی که اجتناب از آن واجب است دوری میکردند و تنها آنجایی سهل انگاری میکردند که بین اصل و غالب تعارض بود و غالب به علامتی که در عین مورد نظر باشد استناد نداشت،و اما پارسایی ایشان در حلال به طریق تقوا بوده است.یعنی ترک چیزی که بیاشکال است از ترس چیزی که اشکال دارد؛زیرا انسان باید از نزدیک شدن به اموال احساس بیم کند و نفس آدمی اگر مراقبت نشود،مایل به تملک آن است در حالی که امر طهارت چنین نیست.گروهی از بزرگان از ترس این که دلبستگی پیدا نکنند از حلال محض خودداری کردهاند و آیا از کسی نقل کردهاند که از وضو با آب دریا که پاک محض است خودداری کرده باشد؟بنابراین تفاوت آنها در غرضی که ما از مجموع آنها
داشتیم ضرری ندارد.
(1)شبههای است که به وسیلۀ سبب محلّل با معصیتی ارتباط و پیوستگی دارد و این ارتباط یا از طریق لواحق،یا مقدمات و یا در جهت عوض است و این معصیت از جمله معاصیی است که باعث فساد عقل و باطل ساختن سبب محلّل نمیشود؛مثال برای آنجا که معصیت در قراین باشد:خریدوفروش در روز جمعه وقتی که دعوت به نماز میکنند و ذبح حیوان با کارد غصبی و جمع کردن هیزم با تبر غصبی و خریدوفروش روی خریدوفروش دیگری و هر نهیی که در عقود رسیده و باعث به هم خوردن عقد نمیشود،خودداری از همۀ اینها پرهیزگاری است،اگر چه با این وسایل آنچه به دست میآید محکوم به تحریم نمیباشد و نامیدن این نوع چیزها به شبهه از باب تسامح است،زیرا شبهه در غالب اوقات شامل چیزی است که اشتباه و ناآگاهی در کار باشد و در اینجا اشتباهی در کار نیست،بلکه معصیت بودن در ذبح با کارد دیگران معلوم است و حلال بودن حیوانی که سر بریده شده نیز معلوم است،لیکن شبهه گاهی از یک مشابهت پیدا میشود؛و استفاده از بعضی از این امور کراهت دارد و از طرفی کراهت به تحریم شباهت دارد،و اگر مقصود از شبهه این باشد،نامیدن به شبهه در اینجا بیجهت نیست،اگر نه باید این مورد را کراهت نامید،نه شبهه،و چون مقصود معلوم است ایرادی در نامها نیست.این کراهت درجاتی دارد؛از آن جمله کراهت نزدیک به حرام است که پرهیز از آن در دین اهمیّت دارد و از جمله کراهتی است که به نوعی از مبالغه میانجامد و در نتیجه به ورع مردم وسواس منتهی میشود و بین این دو مرتبه، درجاتی است که به یکی از آنها متمایل است؛بنابراین،کراهت در خوردن شکار سگ غصبی بیش از خوردن گوشت حیوانی است که با کارد غصبی سر بریدهاند و یا شکاری که هدف تیر غصبی گردد،زیرا سگ دارای اختیار است؛و اختلاف است در این که آیا شکار مال صاحب سگ است،یا مال صیّاد،و به دنبال این،بحث بذری است که در زمین غصبی بکارند،زیرا زراعت مال صاحب بذر است،ولی شبههدار است.
میگویم:از اهل بیت(علیه السلام)در چنین مواردی کراهت ثابت نشده است لیکن پاکی و احتیاط از باب تقوا چنان اقتضایی را دارد،بخصوص که اگر در دل چیزی از آن بابت خلجان کند زیرا گناه اندک اندک دلها را تصرّف میکند.
غزالی گوید:«و امّا مثال لواحق،عبارت از هر نوع تصرّفی است که در جریان خود به معصیت انجامد و نوع برجستۀ آن فروختن انگور به بادهفروش و فروش غلامان به کسی که معروف به فسق و فجور با غلامان است و نیز فروش شمشیر به راهزن میباشد، دانشمندان در صحت بیع و حلیّت پولی که از این معاملات به دست آید اختلاف نظر دارند.» میگویم:در کافی به سند صحیح از محمد حلبی نقل شده که،میگوید:«از ابو عبد الله-امام صادق-(علیه السلام)راجع به فروش آب انگور هب کسی که آن را حرام میسازد، پرسیدم،فرمود:اشکالی ندارد،تو به او حلال میفروشی و او حرام میسازد،خداوند او را از رحمت خود دور گرداند و هلاکش کند.» (1)در روایت صحیح از ابن اذینه رسیده است که گوید:«خدمت امام صادق(علیه السلام) دربارۀ مردی پرسیدم که درخت انگور دارد،آیا میتواند انگور و خرما به کسی بفروشد که میداند از آن شراب و مادۀ مخدّر میسازد؟فرمود:او در هنگامی میفروشد که آشامیدن و یا خوردنش حلال است.بنابراین فروش او اشکالی ندارد»و در روایت دیگری است که آن حضرت فرمود:«چنان است که ما خرماهای خودمان را میفروشیم به کسی که میدانیم از آن شراب میسازد.» (2)در حدیث صحیح از احمد بن محمد بن ابی نصر نقل شد که میگوید:«از ابو الحسن(علیه السلام)راجع به فروش آب انگوری پرسیدم که پیش از دریافت بهای آن،شراب میشود؟-میگوید:حضرت در پاسخ من-فرمود:اگر میوۀ خود را به شخصی بفروشد که میداند آن را حرام میسازد،اشکالی ندارد و اما اگر آب انگور یا خرماست جز به
بهای نقد نباید بفروشد.» (1)غزالی گوید:«اما مقدّمات،برای سرایت معصیت بدانها نیز درجات و مراتبی وجود دارد و آنچه کراهت شدید دارد موردی است که اثر آن در شیء مورد استفاده باقی میماند مثل خوردن از گوشت گوسفندی که از علف غصبی تغذیه کرده و یا در چراگاه حرام چرانیده شده است،زیرا آن کار معصیت بوده و باعث بقای آن گوسفند میباشد و چه بسا از آن علف در گوشت و اجزای بدن او باقی است،و این پرهیز هر چند واجب نیست اما مهم است و آن را از گروهی از پیشینیان نقل کردهاند.» غزالی گوید:«اما معصیت در عوض،نیز درجاتی دارد؛موردی که کراهت شدید دارد آن است که چیزی را نسیه بخرد و بهای آن را از مال غصبی و یا حرام بپردازد.
بنابراین ببیند اگر فروشنده پیش از دریافت ثمن،طعام را با رضایت قلبی به او داد و او پیش از پرداخت بها،آن را خورد،حلال است و ترک آن پیش از پرداخت ثمن به اجماع فقها واجب نیست و در زمرۀ ورع و پرهیز مؤکّد نمیباشد.اما اگر بهای آن را پس از خوردن از مال حرام پرداخت مثل آن است که نپرداخته است و اگر اصلا آن را نپردازد،به دلیل ترک دینی که به عهده دارد،مظلمه بر گردن او میماند ولی آن خوراکی که خورده بود مبدّل به حرام نمیشود،پس اگر بها را از حرام بپردازد و فروشنده با علم به این که حرام است او را بریء الذمه کند،دین از گردن او برداشته شده است و جز مظلمۀ تصرّف وی در پول حرام که به فروشنده داده است چیزی بر او نیست،و اگر فروشنده به گمان آن که ثمن،حلال است او را بریء الذّمه کند،برائت حاصل نمیشود زیرا وی به این گمان که آنچه دریافت کرده تمام حق اوست او را بریء الذمه میکند در حالی که پولی که داده صلاحیّت ادای دین او را نداشته است.پس این است حکم مشتری و خوردن از طعامی که خریده و حکم بدهی،اما اگر از روی رضایت قلبی به مشتری ندهد
1) (21) کافی،ج 3،ص 130؛توضیح آن که اگر آن را یکساله بفروشد،در حال دریافت بها ممکن است آب انگور یا آب خرما شراب شده باشد و او بهای شراب را دریافت کند.
ولی او بگیرد،خوردن چنین خوراکی حرام است،چه پیش از پرداخت بها از حرام باشد و چه پس از پرداخت آن.» میگویم:در این مورد،به دلیل آن که عقد به رضایت طرفین نبوده باطل است(در نتیجه اکل آن حرام میباشد)همچنین است اگر بهوسیله عین مال حرام،طعامی را بخرد، چه فروشنده بداند که حرام است یا نداند،جز این که اگر فروشنده نداند که حرام است ایرادی بر او نیست.
بقیۀ سخن غزالی در این مسئله بر اساس قواعد خودش درست است ولی حق آن است که ما بیان کردیم.
محمّد بن حسن صفّار به خدمت امام عسکری(علیه السلام)نوشت:«مردی باغی و یا خدمتگزاری را با پول راهزنی و یا دزدی خریده است،آیا در آمدی که از میوۀ این باغ عاید او میشود بر او حلال است و یا بهرهبری از کنیزی که با پول دزدی یا راهزنی خریده،حلال است؟امام(علیه السلام)در پاسخ نوشت:چیزی که در اصل حرام است،خیر ندارد و استعمال آن حلال نیست.»این حدیث در کافی به سند صحیح نقل شده است. (1)
در روایت سکونی از امام صادق(علیه السلام)به نقل از پدر و از نیاکانش،از قول علی(علیه السلام) آمده است که فرمود:«اگر مردی هزار درهم بدزدد و با آن کنیزی بخرد و یا آن را مهریۀ زنی قرار دهد،آن زن بر او حلال است ولی عقوبت آن مال به گردن اوست.» (2)هماهنگی بین این دو خبر به این ترتیب ممکن است که اوّلی را به آن مورد حمل کنیم که با عین آن مال خریده باشد و دومی را به آن صورتی که ابتدا نسیه خریده سپس این مال را به عنوان بها پرداخته است.
از جمله چیزهایی که مناسب است در اینجا ذکر شود،روایتی است که به سند حسن در کافی از قول محمّد بن مسلم به نقل از امام باقر(علیه السلام)آمده است:«دربارۀ مردی
که مبلغی از مرد دیگری طلب داشت،این مرد طلبکار در حالی که شاهد بود بدهکارش شراب یا خوکهایی را فروخت و دین او را پرداخت امام(علیه السلام)فرمود:باکی بر او نیست،اما برای کسی که طلبش را گرفته حلال است و اما برای فروشنده حرام است.» (1)در روایتی با سند حسن از زراره به نقل از امام صادق(علیه السلام)آمده است:«دربارۀ مردی که مبلغی از او طلبکارم و در برابر آن مبلغ،شراب و یا خوکی را میفروشد سپس از آن طریق طلب مرا میدهد؟فرمود:اشکالی ندارد.یا این که فرمود:آن مبلغ را بگیر.» (2)و در روایتی با سند حسن از محمّد بن مسلم نقل شده که میگوید:«از امام صادق(علیه السلام)دربارۀ صدقههای اهل ذمّه و آنچه از راه جزیه از ایشان گرفته میشود که آنها را از بهای شرابفروشی و گوشت خوک و مردار فراهم میآورند،سؤال کردم؟فرمود:
آنها باید از مالشان جزیه بدهند که از بهای گوشت خوک و یا شراب از ایشان گرفته میشود،و هر چه که از ایشان بگیرند گناهش به گردن آنها و پولش برای مسلمین حلال است و ایشان آن پول را بابت جزیه میگیرند.» (3)غزالی گوید:«باری این بود مقتضای فقه و بیان حکم دربارۀ نخستین مرتبۀ از حلیّت و حرمت،اما خودداری از آن،بخشی از تقوا و پرهیزگاری با اهمیّت است زیرا معصیت هرگاه سبب رسیدن به چیزی را در اختیار داشته باشد،چنان که گذشت کراهت در مورد آن شدیدتر خواهد بود،و قویترین اسبابرساننده،پول است و اگر بهای متاع حرام نباشد،فروشنده راضی به تسلیم کالای حرام نخواهد شد.بنابراین رضایت فروشنده به تسلیم کالا،از کراهت شدید عمل مکروه نمیکاهد؛لیکن به عدالت
1) (24) کافی،ج 5،ص 231،شمارۀ 6.
2) (25) کافی،ج 5،ص 231،شمارۀ 6.
3) (26) کافی،ج 3،ص 568؛فاضل شوشتری-رحمه الله-میگوید:این روایت دلیل بر آن است که کافر به خاطر آنچه حلال میداند،اگر در شریعت اسلام حرام باشد،مؤاخذه میشود و البتّه آنچه را که آنان به اعتقاد این که حلال است میگیرند بر ما حلال است اگر چه از نظر شرع ما حرام باشد،و شاید مالیات و سهمیهها و نظایر اینها را که پادشاه ستمگر میگیرد از این قبیل باشد:(علاّمۀ مجلسی این مطلب را در مرآة العقول نقل کرده است.)
صدمهای نمیخورد در حالی که مقام تقوا و پرهیزگاری از بین میرود.اگر پادشاهی -مثلا-جامه یا زمینی نسیه بخرد و پیش از پرداخت بهای آن با رضایت فروشنده آن را بگیرد و به فقیهی یا به دیگری به عنوان صله یا خلعتی بدهد در حالی که فروشنده شک دارد آیا بهای آن را از حلال خواهد پرداخت یا از حرام،کراهت این کمتر است زیرا شک در سرایت معصیت به بها واقع شده است و کمی کراهت با تفاوت زیادی و کمی حرام در مال آن پادشاه و آنچه مورد ظنّ غالب است تفاوت میکند و بعضی از موارد شدیدتر از بعضی دیگر است،و در این مورد به میزان نارضایتی در دل باید رجوع کرد.
(1)اختلاف در ادلّه است،زیرا اختلاف در آن مانند اختلاف در سبب میباشد،چه آنکه سبب،وسیلۀ حکم حلال و حرام است و دلیل،وسیله برای شناخت حلال و حرام،پس دلیل وسیلهای است در حق معرفت و تا وقتی که در معرفت عبد ثابت نگشته،ثبوت خود آن فایدهای ندارد،هر چند که سبب حکم در علم خدای تعالی گذشته باشد،و اختلاف یا به خاطر تعارض ادلّۀ شرع است و یا به خاطر تعارض علامتهایی است که بر حلیّت و حرمت دلالت دارند و یا به جهت تعارض دو موردی که در صفات مشابهند.
قسم اول آن که ادلّۀ شرع با هم در تعارض باشند مثل تعارض دو مفهوم عام از قرآن یا سنّت،پس چون چنین تعارضی باعث شک میگردد،اگر ترجیحی نبود به استصحاب و یا به اصلی که پیش از آن معلوم بوده است رجوع میشود و اگر در طرف احتیاط ترجیحی ظاهر شد باید آن را گرفت و اگر در جهت حلیّت ترجیحی بود،عمل به آن جائز است،هر چند که اقتضای تقوا ترک آن است و پرهیز در موارد اختلاف برای مرجع تقلید و مقلّد اهمیّت دارد،هر چند که مقلّد هر چه را که مرجع تقلیدش فتوا دهد میتواند به آن عمل کند،مرجعی که به گمان او از همۀ علمای بلد بالاتر است و آگاهی به این برتری از راه شنیدن از این و آن حاصل میشود،همان طور که بالاترین پزشک آن دیار را از راه شنیدن و به قراین میشناسند هر چند که پزشک خوبی هم نباشد و مقلّد
حق ندارد از مذاهبی که در انتخابش آزاد است،انتقاد کند بلکه لازم است کنجکاوی کند تا به ظنّ غالب مذهب بالاتر را پیدا کند و آنگاه از آن پیروی کند و هرگز مخالفت نکند.
آری اگر مرجع تقلید او فتوایی بدهد و در برابر او نظر مخالفی باشد،فرار از مورد اختلاف به مورد اجماع از ورع مؤکّد است،همچنین وقتی ادلّه در نزد مجتهد با یکدیگر تعارض پیدا کنند و به حدس و تخمین و ظن،جانب حلیّت را ترجیح دهد،اقتضای ورع، اجتناب است،و صاحبان فتوا که به حلیّت اشیا فتوا میدهند،-به دلیل پرهیزگاری آنان و دوری از شبههای که در آن است-هرگز خود به آن عمل نمیکنند.و این نیز چندین مرتبه دارد،در بعضی مراتب آن،پرهیز کردن مستحب مؤکّد است و این موردی است که دلیل مخالف قوی است و جهت رجحان عقیدۀ مخالف مشکل است و برخی از مراتب پایینتر از درجۀ وسواس و بعضی در مرتبۀ وسواس است».
میگویم:مثال برای مرتبۀ اول موردی است که در آن ربا وجود دارد از قبیل معدودات،در صورتی که مجتهد،ظن بر عدم جریان ربا در آن داشته باشد و(مثال دیگر) اجزایی از حیوان حلال گوشت که حرمت یا کراهتش مورد اختلاف است و مجتهد معتقد به حرمت آن نباشد؛مانند پی گردن،غدّهها و دانههایی که داخل مغز است و مثال برای مرتبۀ دوّم،کشمشی که داخل غذا پخته شود بیم آن میرود که مبادا از عصارههای حرام شده باشد و مثال برای مرتبه سوّم سرکهای که از خمرۀ بزرگی درآورند وقتی که به بالاهای خمرهها میرسد-در حالی که قبلا که شراب بوده و خمره آلوده شده باشد-با این ترس که مبادا بالای خمره نجس باشد در صورتی که بدون هیچ اختلاف نظری پاک است و پرهیز از آن وسواس است.
غزالی گوید:«قسم دوم آن است که علامتهایی که بر حلیّت و حرمت دلالت دارند با هم در تعارض باشند؛چرا که گاهی نوعی از کالا در وقت خاصّی غارت میشود و نظیر آن بدون غارت کمیاب میشود،به طور مثال در دست مردی از اهل صلاح آن کالا دیده میشود؛صلاحیت آن مرد،دلیل بر حلال بودن آن کالا تلقّی میشود،و نوع آن کالا و
کمیابی آن بدون این که غارت شده باشد موجب حرمت آن میشود در نتیجه تعارض بوجود میآید.همچنین عادلی خبر میدهد که فلان چیز حرام و دیگری میگوید حلال است و یا آن که شهادت دو فاسق یا قول کودک و بالغ با هم تعارض پیدا میکند،پس اگر ترجیحی آشکار بود حکم به مورد ترجیح میشود و اقتضای پرهیز اجتناب است،و اگر ترجیحی ظاهر نبود،توقّف لازم است و تفصیل آن در باب التّعرف بالبحث و السّؤال خواهد آمد.» میگویم:از اهل بیت(علیه السلام)روایاتی رسیده است در مورد پوستهایی که از مخالفان خریداری میشود و آنها معتقد به طهارت پوست مردار به وسیلۀ دبّاغی هستند.در این روایات فرمودهاند که پوشیدن آنها در نماز بدون سؤال جائز است و این روایت بر اطلاق حلیّت در این باب صراحت دارد؛در حدیث صحیح از امام صادق(علیه السلام)«دربارۀ جورابهای چرمی که در بازار فروخته میشود،پرسیدند فرمود:خریداری کن و با آنها نماز بخوان مگر وقتی که بدانی از پوست مردار است.» (1)در حدیث صحیح از امام کاظم(علیه السلام)نقل است«دربارۀ مردی پرسیدند که به بازار میآید و پوستینی میخرد،نمیداند پاک است یا ناپاک،آیا میتواند در آن نماز بخواند؟فرمود:بر شما لازم نیست از چنین چیزی سؤال کنید،زیرا امام باقر(علیه السلام) میفرمود:خوارج به علّت نادانی بر خودشان سخت گرفتند،در حالی که دین اسلام بیش از اینها در گشایش است» (2)و در روایت صحیحی از امام رضا(علیه السلام)نظیر این حدیث آمده است (3).
از حسن بن جهم به نقل از امام رضا(علیه السلام)آمده است که عرض کردم:«وارد بازار میشوم و کفشی میخرم؛نمیدانم پاک است یا نه؟امام(علیه السلام)فرمود:با آن نماز بخوان.
عرض کردم:نعلین چطور؟فرمود:همان طور.عرض کردم:من سختتر از این
میدانستم؛فرمود:آیا تو از آنچه ابو الحسن(علیه السلام)انجام میداد اعراض داری؟» (1)در روایت صحیح از امام باقر(علیه السلام)نقل شده است«که از آن حضرت راجع به خرید گوشت از بازار پرسیدند در حالی که نمیدانند قصّاب چه کرده است،فرمود:تمام آنها وقتی که در بازار مسلمین بود،جای پرسش ندارد» (2)یعنی وقتی که از کسی آن را خریدی که ظاهرش ظاهر اسلامی است،چون در بازار مسلمین است(دیگر نباید پرسید).در روایت سماعه آمده است که گفت:«از خوردن پنیر و آویختن شمشیر به گردن در حالی که بند شمشیر از پوست دبّاغیشدۀ اسب و الاغ و چرم حیوانات است، سؤال کردم،امام(علیه السلام)فرمود:اشکالی ندارد.» (3)از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل شده است:«دربارۀ سفرهای از آن حضرت پرسیدند که در بین راه یافتند،در حالی که گسترده بود و گوشت و نان و پنیر و تخم مرغ زیادی داشت و روی آن کاردی بود،فرمود:هر چه در آن سفره است قیمتگذاری کرده سپس میخورند،زیرا آنها فاسد میشود و ماندنی نیست و اگر کسی در پی آن درآمد،بهای آن را بپردازند؛گفتند:یا امیر المؤمنین نمیدانیم که آیا سفرۀ مسلمان است یا مجوسی؟ فرمود:تا وقتی که ندانید تکلیفی بر گردن شما نیست.» (4)غزالی گوید:«قسم سوّم،تعارض مواردی که در صفاتی مشابهند که همان صفات ملاک احکام میباشد؛مثل این که کسی وصیّت میکند مالی را به فقها بدهند و میدانیم که این وصیّت شامل هر کسی میشود که در فقه دارای فضیلتی است ولی شامل آن کسی نمیشود که یک روز و یا یک ماه است تحصیل فقه را آغاز کرده،امّا بین این دو، مراتب بیشماری است که شک و تردید در آنها حاصل میشود،از این رو مجتهد مطابق ظنّ خود فتوا میدهد امّا اقتضای تقوا و ورع اجتناب است و این از مشکلترین موارد
وجود شبهه است؛چون در اینجا صورتهای مختلفی وجود دارد که مجتهد را سخت متحیّر میکند و راه و چارهای ندارد،زیرا کسی که متحیّر است در درجهای ما بین دو درجۀ متقابل قرار گرفته که میل او به یکی از دو طرف روشن نیست.همچنین صدقاتی که صرف نیازمندان میشود،زیرا کسی که چیز معلومی ندارد نیازمند است و هر که مال زیاد معلومی دارد توانگر است و در بین این دو مرتبه مسائل پیچیدهای وجود دارد،مثل کسی که منزل و اثاثیۀ منزل و چند لباس و چند کتاب دارد و مقدار حاجت او مانع از صرف صدقات به او نمیشود در حالی که مازاد بر مقدار نیاز مانع میشود.از طرفی نیازمندی حدّی ندارد بلکه به تقریب معلوم میشود و توجّه از آن تجاوز میکند به مقدار وسعت منزل و بناهای آن و مقدار ارزش آن،به جهت آن که در وسط شهر قرار گرفته است در حالی که میتواند به منزلی پایینتر از آن اکتفا کند.همچنین در نوع لوازم خانه وقتی که از مس و برنج باشد نه از سفال و همین طور در تعداد و بهای آنها و همچنین در آنچه همه روزه مورد نیاز است و آنچه در هر سال نیاز دارد مثل وسایل زمستانی و آنچه جز در طول سالها به آن نیاز پیدا نمیشود و چیزی از این قبیل که حدّی ندارد؛دلیل ما در چنین مواردی فرمودۀ رسول خدا(ص)است:«آنچه را تردید داری به آنچه تردید نداری واگذار»؛ (1)و همۀ این موارد در محل تردید است.بنابراین اگر مجتهد اظهار نظری نکند جهتی جز خود اظهار نظر نکردن ندارد و اگر از روی ظن و تخمین فتوا دهد،باز هم اقتضای تقوا اظهار نظر نکردن است و این از مهمترین جایگاههای تقواست.همچنین مقدار کفایت از نفقۀ خویشان و پوشاک همسران و کفایت مخارج فقها و علما که بر بیت المال واجب است.در اینجا نیز دو طرف است و معلوم است که یک طرف قاصر است و طرف دیگر زاید و ما بین آنها امور متشابهی وجود دارد که با اختلاف شخص و اختلاف حال،متفاوت میشود،در حالی که مطّلع از نیازمندیها خدای تعالی است و هیچ فرد بشری نمیتواند بر حدود آنها آگاهی یابد؛(به طور مثال)کمتر از یک رطل مکّی در
1) (34) قبلا در چندین جا این حدیث نقل شد.
هر روز برای یک مرد درشت هیکل کمتر از حد کفایت است و بیش از سه رطل زاید بر حد کفایت،و ما بین این دو،حدّ مشخصی ندارد.پس باید شخص پرهیزکار آنچه را تردید دارد به آنچه تردید ندارد واگذارد،و این قاعده در هر حکمی که مربوط به سببی باشد که آن سبب به وسیلۀ لفظی شناخته شود،جریان دارد،زیرا عرب و سایر اهل زبانها معانی لغتها را محدود به حدودی نکردهاند که اطراف آن را از معنای مقابل جدا سازد، مانند لفظ عدد شش نیست که شامل اعداد پایینتر و بالاتر از خود نمیشود و نیز سایر الفاظ حساب و اندازهها،امّا الفاظ لغوی چنین نیست.از این رو هیچ لفظی در قرآن و سنّت رسول الله(ص)وجود ندارد،که شک و تردید به حد وسطها در مفاهیم و مقتضیات آنها راه نداشته باشد و این شک و تردید بین طرفهای مقابل قرار میگیرد.
بنابراین نیاز به این فن در وصایا و اوقاف زیاد است،و این موارد مشابه از نشانههای متفاوت نشأت میگیرد که این نشانهها به دو طرف متقابل جذب میشوند و از تمام این موارد شبهه باید اجتناب کرد تا وقتی که طرف حلیّت-به دلالتی که باعث ظن غالب شود و یا به دلیل استصحاب به موجب فرمایش پیامبر(ص)«آنچه را تردید داری به آنچه تردید نداری واگذار»و به موجب سایر ادلّهای که ذکر آنها گذشت-رجحان نیافته باشد.این بود منشأ شبههها که بعضی شدیدتر از بعضی هستند و اگر چند شبهه مختلف پشت سر هم بر یک چیز وارد شود،امر دشوارتر میشود.
این بود مراتبی که ما به طریقۀ وقوف بر آنها آشنا شدیم و در توان بشر حد و حصر آنها نمیگنجد.بنابراین هر چه از این شرح و تفصیل روشن شد باید به آن عمل و آنچه مشتبه بود باید از آن اجتناب کرد زیرا گناه به تدریج دلها را تصرّف میکند. (1)
1) (35) جزری در ماده«حوز»میگوید:در حدیث ابن مسعود آمده است:الاثم حوّاز القلوب،شمر نیز این چنین با تشدید و او روایت کرده،از حاز،یحوز،یعنی دلها را جمع میکند و بر آنها مسلّط میشود و مشهور به تشدید زاء است.و در مادّۀ«حزّز»میگوید:و حدیث ابن مسعود«الاثم حواز القلوب»به تشدید زاء از آن ماده است،آنها اموری هستند مؤثر در دلها چنان که بریدگی در چیزی مؤثر میشود،و آن چیزی است که احتمال میرود به دلیل نااطمینانی از معاصی میباشد و حوّاز جمع حاز است-پایان عبارت جزری.در جلد اول،صفحۀ 57 این مطلب گذشت.
و آنجا که ما حکم را به استفتای قلب واگذاشتیم مقصود ما موردی بود که مجتهد آن را مباح کرده،امّا جایی که وی حرام شمرده است،خودداری از آن واجب است.
وانگهی بر هر قلبی اعتماد نمیتوان کرد،چه بسیار آدم وسواسی که از هر چیزی نفرت دارد و چه بسیار آدم حریص مسامحهکار که به هر چیزی اطمینان میکند و به این دو نوع قلب اعتباری نیست،بلکه اعتبار به قلب عالم مؤمن مراقب به دقایق احوال است،زیرا قلب او محکی است که خفایای امور بدان وسیله آزمایش میشود و چقدر این نوع قلب میان دلها اندک است!پس هر که به قلب خویش اطمینان ندارد،باید از دلی با این خصوصیت روشنایی بطلبد و رویداد خودش را بر آن عرضه کند.در زبور آمده است«که خدای تعالی به داود(علیه السلام)وحی کرد به بنی اسرائیل بگو که من به نماز و روزۀ شما نگاه نمیکنم بلکه به کسی توجّه دارم که در چیزی که شک دارد آن را به خاطر من ترک کند، پس اوست که با نصرت خود وی را تأیید میکنم و به وجود او بر فرشتگانم افتخار مینمایم.» میگویم:از طریق شیعه روایتی است در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)که فرمود:
«همانا امور بر سه قسم است:امری که درستیاش آشکار است،پس باید از آن پیروی کنند،و از امری که نادرستیاش آشکار و عامل گمراهی است،باید اجتناب کنند،و امری که مشکل است،علم آن را به خدا و رسول خدا واگذارند؛رسول خدا(ص)فرمود:
«حلال آشکارا،و حرام آشکاراست و شبهاتی بین آنها وجود دارد پس هر کس شبهات را ترک کند از محرمات رها شود و هر که شبهات را مرتکب شود،محرّمات را نیز انجام دهد و از جایی که نمیداند هلاک شود.» (1)و از آن حضرت نقل شده است:«وقوف و تأمّل در نزد شبهات بهتر از افتادن در هلاکتهاست.» (2)
دربارۀ تحقیق و پرسش،اقدام کردن،سهل انگاری و احتمال هر کدام
(1)غزالی گوید:بدان،هر کسی که به تو غذا یا هدیهای تقدیم کند و یا بخواهی از او بخری و یا به عنوان هبه بگیری،حق نداری تحقیق کنی و بپرسی و بگویی:این از چیزهایی است که نمیتوانم دربارۀ تمام اجزایش تحقیق کنم،پس نمیگیرم بلکه بررسی میکنم.و نیز حق نداری که هیچ تحقیق نکنی و از هر کسی بگیری و یا هر چیزی را که یقین به حرمت آن نداشتی دریافت داری،بلکه گاهی پرسیدن واجب و گاهی حرام و گاهی مستحب و گاهی مکروه است،پس ناگزیر از تفصیل آنیم.
سخن کامل در آن باره این است:موارد شک و تردید و منشأ آنها که در مظان پرسش است یا امری است مربوط به مال و یا مربوط به صاحب مال.
منشأ اول حالات مالک؛و مالک نسبت به شناخت تو سه حال دارد:یا ناشناخته است و یا مورد شک و تردید است و یا به نوعی معلوم است که احتمال میرود به دلیلی مستند باشد.
حالت اول که ناشناخته باشد؛ناشناخته آن است که قرینهای با آن نباشد که دلیل بر فساد و ظلم او باشد،مانند کسی که در لباس نظامیان است و نه هم دلیلی بر صالح بودن او باشد مانند کسی که جامۀ صوفیان،بازرگانان و دانشجویان و علامات دیگر،داشته باشد.
پس هرگاه وارد روستای ناشناسی شدی و مردی را دیدی که از حال او چیزی نمیدانی و نشانهای به همراه ندارد که او را به شایستگان و یا فاسدان منسوب کند چنین کسی ناشناخته است و هرگاه وارد شهر بیگانهای شدی و به بازاری رفتی و نانوا یا قصّاب یا دیگری را دیدی که علامتی ندارد که دلیل رباخواری و یا خیانت او باشد و نه هم دلیل بر
نفی اینها،پس چنین کسی ناشناخته است و ما از حال او ناآگاهیم و نمیگوییم او مشکوک است،چون شک عبارت است از دو اعتقاد متقابل که دارای سبب متقابل میباشند و بیشتر فقها فرق بین جایی را که معلوم نباشد و آنجایی را که مشکوک باشد درک نکردهاند در صورتی که به دلیلی که ذکر شد آگاه شدید که مقتضای ورع ترک موردی است که انسان حکم آن را نمیداند.گروهی دربارۀ سختترین اعمال گفتگو میکردند؛گفتند سختترین اعمال،ورع است.حسان بن ابی سنان به ایشان گفت:
چیزی در نزد من آسانتر از ورع نیست،زیرا که هرگاه چیزی در دل من به هم میرسد آن را ترک میکنم،و این است شرط ورع.و هم اکنون ما حکم ظاهر را بیان میکنیم.
میگوییم:حکم این حالت آن است که اگر فرد ناشناسی غذایی پیش تو آورد و یا هدیهای به تو داد و یا خواستی از مغازۀ او چیزی بخری،لازم نیست که از او بپرسی،بلکه دست او و مسلمان بودن او دو دلیل کافی برای اقدام به گرفتن آن میباشد،و تو حق نداری که بگویی:فساد و ظلم بر مردم چیره شده،که این وسوسه است و نسبت به این مسلمان بعینه بدگمانی است و البتّه بعضی از گمانها گناه است،در صورتی که این مسلمان با اسلامی که دارد،این حق را بر تو دارد که به او گمان بد نبری،و اگر در مورد او-به خاطر این که از دیگری فسادی را دیدهای-بدگمانی کنی،بر او جنایت کردهای و در عین حال بیتردید نسبت به او گنهکاری و اگر مالی را گرفتی هرآینه حرام مشکوک خواهد بود و دلیل بر این مطلب آن که ما میدانیم،صحابه در جنگها و مسافرتهای خود در روستاها فرود میآمدند و پیشنهاد مهمانی و ضیافت مردم را رد نمیکردند و وارد شهرها که میشدند از وارد شدن بازارهای آن شهر اجتناب نمیکردند،در حالی که زمان ایشان نیز حرام موجود بوده است و از آنها نقل نکردهاند که جز در مورد مشکوک سؤالی کرده باشند،زیرا پیامبر(ص)از هر چه خدمت ایشان میبردند،نمیپرسید بلکه در آغاز ورودش به مدینه از آنچه به نزد او برده میشد،سؤال میکرد:آیا صدقه است یا هدیه؟زیرا قرینۀ حال،یعنی ورود مهاجران به مدینه که همگی تنگدست و بیچیز
بودند این گمان را ایجاد میکرد که هر چه برای ایشان میبرند به عنوان صدقه میدادند، وانگهی مسلمان بودن دهندۀ مال و این که از دست اوست دلیل بر صدقه نبودن آن مال نمیباشد؛و چنان بود که پیامبر(ص)را به مهمانیها دعوت میکردند و آن حضرت قبول میکرد و نمیپرسید که صدقه است یا نه،زیرا عادت بر این جاری نشده که با صدقه، مهمانی کنند و هر که در نزد فرد ناشناسی مهمان شود از این که مهمانی او را بدون تحقیق پذیرفته گناهی نکرده است،بلکه اگر در میان خانۀ او تجمّل و ثروت زیادی را ببیند حق ندارد بگوید:مال حلال کم است و این مال فراوان،از کجا این همه از راه حلال جمع میشود؟بلکه همین شخص بعینه هرگاه احتمال دارد که مالی را به ارث برده و یا از راه کسب به دست آورده باشد خود همین شخص استحقاق حسن ظن دارد.
به مطالب فوق اضافه کرده،میگویم:او حق ندارد که بپرسد،بلکه اگر بپرهیزد و جز مالی را که میداند از کجاست وارد شکم خود نکند،خوب است.بنابراین در ترک و پرهیز باید به مدارا رفتار کند،پس اگر ناچار از خوردن است،بخورد و نپرسد زیرا پرسش باعث ناراحتی و پردهدری و ترساندن است و آن هم بیتردید حرام است.
اگر بگویی:شاید طرف آزرده نشود،در پاسخ میگویم:شاید آزرده شود و تو از ترس«شاید»میپرسی،اگر به شاید قانعی،پس شاید مال او حلال باشد و گناه ممنوع در رابطه با آزار مسلمان کمتر از گناه خوردن مال شبهه یا حرام نیست،و غالب مردم از پرسش و تفتیش بیمناکند و روا نیست از آن چیزی که خود از آن آگاه است از دیگری سؤال و کنجکاوی کند،زیرا آزردن در این مورد بیشتر است و اگر از چیزی بپرسد که نمیداند،پس دچار بدگمانی و پردهدری گشته و نیز تجسّس کرده و گرفتار غیبت شده است،هر چند که به صورت واضح هم نباشد و تمام اینها در یک آیۀ شریفه نهی شده است.خدای متعال فرماید: اِجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً. (1)چه بسیار پارسای نادانی که دلها را با تفتیش خود به وحشت
1) (1) حجرات/12:(ای کسانی که ایمان آوردهاید)از بسیاری از گمانها بپرهیزید،چرا که بعضی از گمانها گناه است،و هرگز(در کار دیگران)تجسّس نکنید و هیچ یک از شما دیگری را غیبت نکند...
میاندازد و سخن درشتی را میگوید که باعث اذیت میشود؛البتّه شیطان این عمل را به منظور کسب شهرت به حلال خوری،خوب جلوهگر میکند و اگر انگیزۀ او محض دین باشد هرآینه خوف او بر دل مسلمانی که مبادا آزرده شود بیش از خوف او بر شکمش خواهد بود که طعامی را که نمیداند چگونه است بخورد،در حالی که او را به خاطر چیزی که نمیداند مؤاخذه نمیکنند در صورتی که علامتی وجود نداشته باشد که باعث اجتناب از آن طعام گردد.پس باید بداند که راه ورع و تقوا ترک بدون تجسّس است و هرگاه چارهای جز خوردن ندارد پس اقتضای ورع خوردن و حسن ظن است.این همان روش معمول صحابه است و هر کس در ورع جلوتر از ایشان قدم بگذارد گمراه و بدعتگذار است و قابل پیروی نیست،هیچ کس را یارای رسیدن به حد آنها و نصف آنها نیست،هر چند که تمام موجودی زمین را انفاق کند،چگونه میتواند کسی از آنان برتر باشد در صورتی که رسول خدا(ص)طعام بریره را میل فرمود،و گفته شد که این صدقه است؛فرمود:این برای بریره صدقه و برای ما هدیه است (1)،و از کسی که صدقه داده بود، نپرسید و در حالی که صدقهدهنده از نظر او ناشناخته بود،از خوردن آن غذا خودداری نکرد.
حالت دوم در ارتباط با مالک،مشکوک فیه باشد به سبب دلالتی که باعث این شک شده است،که ما ابتدا صورت مسئله و سپس حکم آن را بیان میکنیم.امّا صورت مسئله این است که دلیلی بر حرمت آنچه در دست مالک است وجود دارد که دلالت آن یا به طبیعت او مربوط میشود،یا به طرز شکل و لباس او و یا به رفتار و گفتار او.
امّا دلالت طبیعت،به این ترتیب که بر طبیعت ترکها و بادیهنشینان و کسانی باشد که معروف به ظلم و راهزنی هستند و دارای سبیل بلند بوده و موهای سر را به روش ستمگران و فاسدان آرایش کرده باشد.
امّا دلالت جامه؛قبا و کلاه و شکل ظاهری او،شکل مردم فاسد و ستمگر از
1) (2) این حدیث در جلد دوّم گذشت.
نظامیان و دیگران باشد.
و امّا دلالت در رفتار و گفتار به این ترتیب است که ببیند او به کارهایی دست میزند که حلال نیست که این خود دلیل آن است که چنین کسی در امور مالی نیز مسامحهکار است و مال غیر حلال را میگیرد.اینها بودند موارد شک.پس اگر خواست از چنین کسانی چیزی بخرد یا از آنان هدیهای بگیرد و یا مهمانی آنها را بپذیرد در حالی که غریب و ناآشنایند در نزد او و چیزی جز این علامتها از ایشان دیده نشده است،در اینجا احتمال دارد که گفته شود:در دست کسی بودن دلیل بر ملکیّت اوست و این دلالات ضعیفند و اقدام بر آن جائز است و ترک آن از باب ورع و پرهیزگاری است،و احتمال میرود که بگویند:در دست بودن مال،دلالت ضعیفی است و در برابرش چنین دلالتی وجود دارد و در نتیجه شک و تردید ایجاد کرده پس اقدام نارواست که این قول مورد نظر ماست و فتوای ما همان است به دلیل فرمودۀ پیامبر(ص)«آنچه را تردید داری به آنچه تردید نداری واگذار»و ظاهر این گفتار امر است اگر چه احتمال استحباب میرود،و به دلیل قول آن حضرت:«گناه دلها را تصرّف میکند»و این عمل اثری غیر قابل انکار در دل دارد،و به دلیل این که پیامبر(ص)جایی که شک داشت،پرسید:«آیا صدقه است،یا هدیه؟»هر چند که ممکن است بتوان اینها را بر ورع و پارسایی حمل کرد،اما جز به وسیلۀ قیاس نمیتوان حمل بر ورع کرد و قیاس نمیتواند شاهد بر حلال بودن این مورد باشد زیرا دلالت قاعدۀ ید یعنی در تصرّف کسی بودن و اسلام با این دلالات معارضه کرده است و هرگاه این دو دلالت در برابر هم قرار گیرند،حلال شمردن،دلیلی ندارد.» میگویم:بلکه حق در این مسئله آن است که در این مورد اقدام جائز است و ترک آن از ورع و پارسایی است به دلیل نصّی که از اهل بیت(علیه السلام) دراینباره
رسیده و سخن آنان از نظر ما حجّت است نه قیاس و نه چیز دیگر،بخصوص در برابر نص ایشان.اما جواز اقدام به دلیل اخباری که از اهل بیت(علیه السلام)قبلا بیان کردیم که آن روایات بر جواز پوشیدن پوستهایی در حال نماز دلالت داشت که از مخالفان خریداری میشد که آنها پوست مردار را با دباغی حلال میشمردند امامان فرمودهاند پوشیدن آنها در نماز جائز است بدون این که بپرسند،و خوارج بر خود تنگ گرفتند به خاطر جهالتشان در حالی که دین سهلتر از اینهاست و امّا این که ترک این قبیل چیزها از ورع است به دلیل روایتی است که ما از سرور عابدان(علیه السلام)نقل کردیم که آن حضرت پوستین خود را که از پوستینهای عراق بود،در حال نماز نمیپوشید.از آن حضرت سؤال کردند،فرمود:«مردم عراق لباس پوست مردار را حلال میشمرند و گمان میکنند که دباغی آن باعث پاک شدن است.» همچنین اخبار نبوی که غزالی آنها را نقل کرد،بر بیش از استحباب و مقتضای ورع دلالت نداشت،و اما تصرّف دل،فرع بر حکم شرع است و ظاهرا پس از فتوا معتبر است.
غزالی گوید:
«حالت سوّم،آن که به وسیلۀ نوعی خبرگی و ممارست،وضعیت معلوم باشد به گونهای که موجب ظنّ در حلیّت و حرمت مال شود؛مثل این که به حسب ظاهر صلاحیّت و دیانت و عدالت شخص معلوم باشد و ممکن است در باطن بر خلاف آن باشد.در چنین موردی سؤال لازم نیست،همان طور که در مورد شخص ناشناس تحقیق جائز نبود در اینجا نیز تحقیق جائز نیست.بنابراین اقدام بر گرفتن مال بهتر است و اقدام در اینجا از شبهه دورتر است تا اقدام به خوردن طعام مجهول زیرا اقدام به خوردن طعام مجهول،هر چند حرام نیست،از ورع بدور است و اما خوردن غذای اهل صلاح روش انبیا و اولیاست.پیامبر(ص)
فرمود:«نباید بخوری مگر طعام پرهیزگار را و نباید طعام تو را بخورد،مگر پرهیزگار». (1)
اما وقتی که به وسیلۀ خبره معلوم شد که صاحب مال نظامی یا آوازخوان و یا رباخوار است و از استدلال به وسیلۀ هیئت و شکل و لباس او،بینیازی حاصل شد،در اینجا ناگزیر سؤال واجب است،همچنان که در مورد شک لازم بود،بلکه لازمتر است.
منشأ دوّم،جایی که شکّ در آن مستند به سببی در مال باشد،نه در حال مالک آن،به این ترتیب که حرام با حلال مخلوط باشد،همچنان که اگر در میان بازار چند بار از طعام غصبی گذاشته شده و بازاریان آنها را خریده باشند پس بر کسی که در آن شهر و آن بازار خرید میکند،واجب نیست که از آنچه میخرد بپرسد، مگر این که ظاهر باشد که بیشتر موجودی در دست آنها حرام است.در آن صورت پرسش واجب است امّا اگر اکثریت موجودی آنها حرام نباشد پرسیدن مقتضای ورع است ولی واجب نیست و بازار بزرگ حکم شهر را دارد.» میگویم:ما در پیش حدیثی از اهل بیت(علیه السلام)نقل کردیم:«همانا هر چیزی که حلال و حرام دارد،برای تو،تا وقتی که حرام را بعینه نشناختهای حلال است.» (2)و این حدیث با اطلاقی که دارد،شامل آن موردی میشود که اکثر آن حرام است و از نظر ما دلیلی برای این تفصیل وجود ندارد،در حالی که غزالی سخن را در این مورد،آنقدر به درازا کشانده که بر اساس ضوابط ما فایدهای در آن نیست پس باید سخن را کوتاه کرده به این حدیث اکتفا کنیم:
در کیفیت خروج شخص تائب از مظلمه های مالی
(1)غزالی گوید:بدان که هر کس توبه کند و در دستش مال مخلوطی باشد،وظیفه دارد که مال حرام را مشخص و آن را جدا کند و وظیفۀ دیگری دارد در کیفیت مصرف آن بخش جدا شده،که باید به هر دو وظیفه دقّت داشته باشد.
نظر اوّل در کیفیت تمیز و جدا کردن مال حرام،بدان که هر کس توبه کند در حالی که میان اموالش مال حرامی باشد که عین آن معیّن است،مثلا از قبیل مال غصب یا ودیعه و یا چیز دیگری،پس کار او سهل میباشد و بر او لازم است که حرام را جدا کند ولی اگر مشتبه و مخلوط باشد از دو صورت بیرون نیست:یا این که در مال او از همان جنس مخطوط شده است مانند حبوبات و طلا و نقره و روغن و یا آن که از جنسهای دیگر در میان اموال اوست؛مثل بردگان و چهار پایان و منازل.پس اگر در اجناس همگون باشد و یا این که در تمام مال پراکنده باشد،مثل کسی که از راه تجارت کسب مال کرده و میداند در بهره و منافع بعضی موارد دروغ و در بعضی موارد راست گفته است و یا کسی که روغنی را غصب کرده و با روغن مال خودش مخلوط کرده و یا در مورد حبوبات و یا درهم و دینار چنین کاری را کرده است،از دو صورت بیرون نیست؛یا آن که مقدار آن معلوم است و یا مقدار معلوم نیست.پس اگر مقدار معلوم باشد مثل این که میداند بهاندازۀ نصف مال او حرام است،پس باید نصف آن را جدا کند و اگر مشکل بود برای او دو راه وجود دارد:یکی این که به همان قدر که یقین دارد عمل کند و دیگر آن که به ظنّ غالب عمل کند و در هر دو صورت علما نظر دادهاند پس اگر قصد او ورع و پرهیزگاری است،راه احراز واقعیّت و اجتهاد آن است که برای خود باقی نگذارد مگر مقدار مالی را
که به حلال بودنش یقین دارد و اگر بخواهد به ظن غالب عمل کند،راهش-به طور مثال-آن است که در دستش مال تجارتی است که مقداری از آن فاسد است و یقین دارد که نصف آن حلال و ثلث آن حرام است،میماند یک ششم آن که مشکوک است.پس دربارۀ آن با ظنّ غالب حکم میکند و راه رسیدن به واقع در هر مالی این چنین است؛ یعنی مقداری را که از دو طرف یقین دارد-در حلیّت و حرمت آن-جدا میکند و مقدار مورد تردید را اگر ظن بر حرمتش غلبه داشت بیرون میسازد و اگر حلیّتش غلبه داشت جائز است که نگه دارد.اما مقتضای ورع جدا کردن آن مال است و اگر در آن شکّ داشت با این که نگهداشتن آن جائز است،اما اقتضای ورع جدا کردن آن است و این ورع بیشتر مورد تأکید است،زیرا مورد شک بوده و نگهداشتن آن بر اساس این است که در دست اوست؛پس حلیّت غلبه پیدا کرده ولی پس از یقین به مخلوط شدن با حرام، ضعیف شده است،و اما قول گویندهای که میگوید:مالی را که از بین اموالش جدا میکند در حقیقت نمیداند که آن عین حرام است پس شاید حرام در دستش مانده باشد، پاسخش این است که مال با جدا سازی عوض آن،حلال میشود،به دلیل آن که معاوضه به آن سرایت میکند.» میگویم:امّا بنا بر طریقۀ اهل بیت(علیه السلام)واجب است در موردی که مقدار حرام و صاحب آن را نمیشناسد،خمس مال را بپردازد.این روایت را از مولایمان امام صادق(علیه السلام)نقل کردهاند که فرمود:«همانا مردی خدمت امیر المؤمنین(علیه السلام)رسید،عرض کرد:یا امیر المؤمنین،مالی به دستم رسیده است که نمیتوانم مقدار حلال و حرام آن را بفهمم،چه کنم؟فرمود:خمس آن مال را جدا کن زیرا خدای عزّ و جلّ،به مقدار خمس، از مال راضی است و از آنچه صاحبش معلوم است،دوری کن.» (1)
1) (1) تهذیب،ج 1،کتاب الزکات،باب الخمس و الغنائم،ص 384 و در آنجا آمده است:«ما کان صاحبه یعمل»و نیز در باب زیادات از کتاب الزکات،ص 389 نظیر متن نقل کرده و«یعمل»را نسخه بدل دانسته است.مؤلف-رحمه الله-در وافی میگوید:اگر نسخۀ«یعمل»درست باشد شاید مقصود امر به اجتناب از مالی است که حلال و حرامش معلوم نیست یا اجتناب از عمل صاحبش که عدم مبادلات در کسب مال باشد یا اجتناب از مالی که صاحب آن از طرف ظالمی کار میکند.
در روایت سکونی از آن حضرت چنین آمده است:«مردی خدمت امیر المؤمنین آمد،عرض کرد:من مالی را کسب کردهام که در طلب آن به حلال و حرام بودنش توجه نکردم.اکنون میخواهم توبه کنم ولی حلال را از حرام تشخیص نمیدهم چون درهم آمیخته است.امیر المؤمنین فرمود:خمس مالت را صدقه بده،زیرا خداوند از اموال به خمس راضی است و سایر مال،از آن تو است». (1)ما مورد مصرف این خمس را -ان شاء الله-بیان خواهیم کرد.
غزالی در اینجا سخن را بیش از حد به درازا کشانده است در حالی که ما با این حدیث مورد اتّفاق میان علمای شیعه از آن همه حرف بینیازیم.
غزالی گوید:«نظر دوّم،دربارۀ مصرف مالی است که جدا میشود،زیرا وقتی حرام را جدا کردند،سه حالت دارد:یا آن که مالک معیّنی دارد که در این صورت باید به خود او و یا وارثش پرداخت شود و اگر غایب باشد باید انتظار کشید تا بیاید و به خود او داده شود و اگر زیادت و منفعتی داشته است باید فوائد آن را تا وقت حضور مالک برای او جمع آوری کنند؛و یا آن که مالک معیّنی ندارد و از دسترسی به خود او ناامیدند و کسی نمیداند که آیا او مرده و آیا ورثهای دارد یا ندارد؛و چه بسا به دلیل زیاد بودن تعداد مالکان بازگرداندن مال ممکن نباشد،مانند خیانت در غنیمت جنگی که پس از تفرقه رزمندگان چگونه میتوان آنها را جمع آوری کرد و اگر هم ممکن باشد چگونه میشود یک دینار را بین همه تقسیم کرد و مثلا به هزار یا دو هزار نفر داد؛پس در این صورت بهتر است صدقه داده شود؛و یا آن که از اموالی است که برای مصالح عموم مسلمانان در نظر گرفته شده است که در این صورت باید در ساختن پلها،مساجد،رباطها و آبگیرهای بین راه مکّه و نظایر این اموری که در استفاده از آنها هر رهگذری شریک است،مصرف شود،تا این که نفعش برای عموم مسلمانان باشد.
1) (2) تهذیب،ج 2،ص 111.
اگر کسی بگوید:چه دلیلی بر جواز صدقه دادن مال حرام وجود دارد،و چگونه میشود انسان چیزی را که مالک نیست،صدقه دهد،در حالی که گروهی برآنند که صدقه دادن آن به دلیل این که حرام است جائز نیست؟ میگوییم:آری برای این سخن دلیل و احتمالی وجود دارد ولی ما به دلیل خبر و اثر و قیاس با آن مخالفیم.امّا خبر؛دستور رسول خدا(ص)به صدقه دادن گوسفند سوخته و کباب شدهای که برای آن حضرت آوردند و گوسفند به پیامبر گفت که وی حرام است، زیرا پیامبر(ص)فرمود:آن را به اسیران بخورانید؛ (1)همچنین آن حضرت آنچه را که ابی بکر قبل از تحریم قمار با کفّار شرطبندی کرده بود،صدقه داد. (2)
اما اثر،نقل کردهاند که ابن مسعود کنیزی خرید و پس از جستجوی زیاد به مالک او دسترسی پیدا نکرد تا بهای آن را بپردازد و چون پیدا نکرد آن مبلغ را صدقه داد و گفت:خداوندا این صدقه را از جانب او میدهم،اگر راضی بود اجرش مال او و اگر نه مال من باشد.
اما قیاس،چون این مال-به دلیل نومیدی از یافتن مالکش-مردّد بین آن است که از بین برود و یا آن که در راه خیر مصرف شود،به یقین معلوم است که صرف آن در راه خیر بهتر است از انداختنش به دریا،زیرا ما اگر آن را به دریا بیندازیم هم از دست خودمان دادهایم و هم از دست مالک و هیچ فایدهای از آن حاصل نشده است،در حالی که اگر به فقیری بدهیم برای مالکش دعا میکند در نتیجه برای مالک برکت دعای وی و برای فقیر رفع نیاز حاصل خواهد شد و حصول اجر برای مالک بدون اختیار وی در صدقه دادن،سزاوار نیست که انکار شود،زیرا در خبر صحیح آمده است:«برای کسی که زمینی را کشت میکند و یا درختی را میکارد،به خاطر آنچه مردم و پرندگان از نتایج و میوههای آن بهرهمند شوند اجر است.» (3)و اما سخن کسی که گفته است جز به مال پاک
نمیتوان صدقه داد،آن در صورتی است که ما برای خودمان اجر بطلبیم ولی اکنون ما در صدد خلاصی از مظلمه هستیم نه اجر در حالی که بین ضایع کردن مال و صدقۀ آن مردّدیم،و قول وی که گفت:نباید برای دیگران بپسندیم آنچه برای خود نمیپسندیم، همین طور است لیکن این مال به خاطر بینیازی ما بر ما حرام است ولی برای فقیر حلال است،زیرا دلیل شرعی آن را حلال کرده است و هرگاه مصلحت حلیّت را اقتضا کند، حلال شمردن واجب خواهد بود و هرگاه حلال شده باشد ما نیز به حلال راضی خواهیم بود و میگوییم:او حق دارد در صورتی که خود وی و یا عیال و خانوادهاش فقیر باشند،بر خود و عیالش صدقه دهد،پس پوشیده نماند که فقر،به دلیل این که افراد از عائله و خاندان او هستند از ایشان برداشته نمیشود،بلکه آنان از دیگران سزاوارتر به صدقه دادنند و اما خود او باید به مقدار نیازمندیاش استفاده کند زیرا او خود نیز فقیر است و اگر به فقیر دیگری صدقه دهد جائز است همچنین اگر خود او فقیر باشد.» میگویم:ما با حمد و سپاس خدای سبحان،از امثال این قیاسات و اعتبارات به وسیلۀ نصّی که مورد اتفاق فقهاست و دربارۀ دادن خمس مال است-چنان که گفتیم- بینیاز میباشیم،جز این که گروهی از متأخران علمای ما که پنداشتهاند محل مصرف این خمس همان مصرف خمس غنایم یعنی هاشمیون است،از این رو آن را در کتاب خمس ذکر کردهاند و از غنایم شمردهاند و این گمان نادرستی است به دلیل این که صحیح نیست حرام از جملۀ غنایم باشد و در این حدیث،محل مصرف ذکر نشده است.
پس دلیلی برای تخصیص آن به هاشمیون وجود ندارد،بلکه آن چه از لفظ تصدّق استفاده میشود،جائز نبودن اختصاص آن به هاشمیون است مگر این که صدقهدهنده، خود هاشمی باشد به دلیل حرمت دادن صدقۀ واجبه به ایشان به اتفاق فقها جز از مثل خودشان،پس حق آن است که آن را صرف فقرا و مستمندان دیگر کنند زیرا متبادر از لفظ تصدّق همین است.
و از دلایلی که بر جواز صدقه دادن چیز حرام یا شبههناک که-مالک آن
نمیشود-از طریق شیعه رسیده،غیر از آنچه ذکر شد و جز آنچه دربارۀ صدقه دادن لقطه-پس از تعریف آن-وارد شده،روایتی است در کافی که به اسناد خود از ابو ایّوب نقل کرده است؛او گفت:«به ابو عبد الله-امام صادق(علیه السلام)-عرض کردم:مردی غلامش را مأمور میکند تا انگورهای باغش را برای ساختن شیرۀ انگور بفروشد،و او به منظور ساختن شراب فروخت و سپس بهای آن را به وی داد؛امام(علیه السلام)فرمود:بهترین چیز از نظر من آن است که بهای آن را صدقه دهد.» (1)و در روایت حسنۀ دیگری آمده است:«همانا بالاترین خصوصیات این چیزی که غلام فروخته،آن است که بهای آن را صدقه دهد.» (2)از جمله دلایل جواز مصرف آن برای خود و عیالش،اگر فقیر باشند،مطلبی است که در حدیث صحیح از طریق شیعه دربارۀ کسی آمده است که در ماه رمضان آمیزش کرده و چیزی برای کفّاره ندارد؛مردی چند صاع خرما به او میدهد تا کفّاره دهد.او میگیرد و به عیالش اطعام و از خداوند طلب مغفرت میکند (3)،و احتمال دارد بین دو مسئله تفاوت باشد و علم به حقایق امور نزد خداست.غزالی در این اصل مسائلی را طرح کرده است که ما بعضی از آنها را ذکر میکنیم و بعضی را مسکوت میگذاریم.
(1) و مجموع مال بیش از مقدار حاجت وی نباشد،اگر نانخور داشته باشد باید خود بخصوص از مال حلال بخورد،زیرا حجت دربارۀ خود او شدیدتر است تا بنده و خانواده و فرزندان خرد و کلانش،آنها را از حرام نگاه میدارد اگر به بدتر از آنچه هستند نکشاند و اگر نه به مقدار حاجت باید به آنان بخوراند،خلاصه هر چه دربارۀ دیگران باید بر حذر باشد،دربارۀ
1) (6) کافی،ج 5،ص 231،شمارۀ 7.
2) (7) همان مأخذ،ص 230،شمارۀ 2؛علامۀ مجلسی-رحمه الله-گوید:ممکن است این حدیث بر موردی که مشتری معلوم نیست،حمل شود و بعید نیست که فروشنده مالک ثمن شود،زیرا مشتری به اختیار خود آن را داده است،هر چند که هر دو فعل حرام بهجا آوردهاند،ولی آن چه به طور قطع از کلام اصحاب بر میآید وجوب ردّ است.
3) (8) تهذیب،ج 1،ص 410.
خودش بیشتر حذر کند چرا که او از روی علم و آگاهی چیزی را میخورد،در حالی که اعضای خانواده چه بسا اگر ندانند عذرشان پذیرفته است،زیرا خود سرپرست امر خویش نبودهاند.بنابراین ابتدا خود از حلال استفاده کند و بعد به کسانی که نانخور او هستند بدهد و هرگاه دربارۀ خود،میان مخارج مخصوص خوراک و پوشاک خویش و مخارج دیگر مانند اجرت حجامتکننده،رنگرز،رختشو،و مزد نورهکشی و روغن مالی،باربر،تعمیر منزل،و کرایۀ چهارپایان،آتش تنور را بر افروختن و بهای هیزم و روغن چراغ،مردّد باشد،باید خوراک و لباسش را از حلال فراهم کند،زیرا آنچه مربوط به بدن اوست و ناگزیر از آن است،سزاوارتر به پاکی است و هرگاه امر بین خوراک و لباس مردّد شود،احتمال دارد که گفته شود:باید خوراک از حلال باشد،زیرا که با گوشت و خونش آمیخته میشود و هر گوشتی که از حرام بروید آتش او را سزاوارتر است و اما فایدۀ پوشاک،پوشیدن عورت و دفع گرما و سرما و حفظ بدن اوست و به نظر من صحّت این گفتار واضحتر است.
محاسبی (1)گوید:لباس مقدم بر خوراک است،چون لباس مدتی بر تن شخص میماند در حالی که خوراک نمیماند و به دلیل روایتی که نقل کردهاند:«همانا نماز کسی که جامهای بر تن داشته باشد که به ده درهم خریداری کرده که یک درهم آن از حرام است،پذیرفته نمیشود.» (2)این احتمال درست است،اما امثال این حدیث دربارۀ کسی که در شکمش حرام باشد و گوشتش از حرام بروید نیز رسیده است.بنابراین رعایت این که گوشت و استخوان از حلال بروید بهتر است؛از این رو بعضی از بزرگان آنچه از حرام نوشیده بودند،و نمیدانستند حرام است،بعد که فهمیدند استفراغ کردند تا از آن گوشتی در بدن ایشان نروید که بماند.
اگر کسی بگوید:بنابراین اگر هر کسی به اهداف خود توجّه کند پس چه فرقی بین خود و دیگران و بین این جهت و آن جهت است و مدرک این تفاوت چیست؟ میگویم:این مطلب از روایتی معلوم شده که نقل کردهاند.رافع بن خدیج از دنیا رفت و یک شتر آبکش و غلامی که حجامت میکرد از او باقی ماند.از رسول خدا(ص) راجع به آن پرسیدند،پیامبر(ص)از کسب حجامتکننده منع کرد و چندین بار مراجعه کردند باز هم منع کرد،گفتند:او چند یتیم دارد،فرمود:درآمد غلام را به شتر آبکش علف بدهند.» (1)پس این روایت دلیل بر تفاوت بین چیزی است که او خود میخورد و چیزی که شتر او میخورد و چون راه تفاوت باز شد،تفصیل مطلبی را که ذکر کردیم بر آن قیاس کن!» میگویم:از طریق شیعه روایتی است که با سند صحیح از امام صادق(علیه السلام)نقل کردیم که مردی از رسول خدا(ص)دربارۀ کسب حجامتکننده پرسید،فرمود:تو شتر آبکشی داری؟عرض کرد:آری،فرمود:در آمد حجامت را به شتر آبکش خود علوفه بده و خودت از آن نخور.» (2)و در روایت دیگری آمده است:«مردی از انصار غلامی داشت که شغلش حجامت کردن بود،از رسول خدا(ص)پرسید؛فرمود:آیا شتر آبکش داری؟عرض کرد:آری، فرمود:در آمد غلام را به شتر آبکشت علف بده.» (3)و در روایت صحیح از آن حضرت آمده است:«دربارۀ مردی پرسیدند که سیصد یا چهارصد درهم دارد و عائلهمند است و شغلی دارد که کفاف نفقۀ عیالش را نمیدهد؛ آیا میتواند به مبلغ موجود متوسل شود و از آن بخورد و زکات نگیرد یا زکات بگیرد؟
1) (11) این حدیث را احمد در مسند،ج 4،ص 141 از حدیث عبایة بن رفاعة بن رافع بن خدیج نقل کرده و در آن حدیث آمده است«که جد وی وقتی که مرد کنیزی بهجا گذاشت...»و ظاهر آن است که مراد از جدّش،رافع باشد،لیکن این درست نیست،زیرا وی در سال هفتاد و سه و یا هفتاد و چهار از دنیا رفته-چنان که ابن حجر در التقریب و صفی الدّین خزرجی در تذهب الکمال این مطلب را به صراحت نوشتهاند-و شاید مقصود جد اعلای وی باشد که ما در کتابهای تذکره و شرح احوال،به نام او بر نخوردیم.
2) (12) تهذیب،ج 2،ص 107؛استبصار،ج 3،ص 60.
3) (13) تهذیب،ج 2،ص 107؛استبصار،ج 3،ص 60.
فرمود:نه،بلکه به درآمد آن توجّه کند و خود،و هر کسی را از اعضای خانواده که میتواند از آن تغذیه کند و برای بقیۀ خانوادهاش زکات بگیرد و خرج کند،و آن مبلغ(سرمایه)را خرج نکند.» (1)در روایت موثّقی از آن حضرت رسیده است که فرمود:«گاهی بر صاحب هفتصد درهم،زکات حلال میشود در حالی که بر صاحب پنجاه درهم حرام است؛عرض کردم:چگونه چنین چیزی ممکن است؟فرمود:هرگاه صاحب هفتصد درهم نانخور زیادی داشته باشد،به طوری که اگر آن مبلغ را بین ایشان تقسیم کند کفایت نکند در این صورت خود باید از زکات استفاده نکند و آن را برای افراد نانخور و عیالش بگیرد و اما صاحب پنجاه درهم،اگر خودش تنها باشد در حالی که شغلی هم دارد،زکات بر او حرام است،چنین شخصی از درآمد شغلش-اگر خدا بخواهد- تأمین میشود.» (2)غزالی گوید:
(1)اگر آن را به فقرا صدقه دهد،باید بر آنها آسان گیرد و هرگاه برای خودش خرج میکند باید از مقدار لازم کمتر خرج کند و آنچه بر افراد نانخور خویش صرف میکند معتدل و حدّ متوسّط بین آسان گرفتن و تنگ گرفتن باشد و این امر سه مرحله دارد:اگر برای مهمانی که وارد شده خرج میکند،و مهمان فقیر هم هست باید آسان گیرد و اگر مهمانی که حاضر شده ثروتمند است او را اطعام نکند،مگر آن که در صحرا باشد یا شب وارد شود و اگر فقیری مهمان شده باشد که متقی است به طوری که اگر در جریان قرار بگیرد،از آن مال پرهیز میکند باید غذا را بر او عرضه کند و به خاطر این
که بین حق مهمانی و ترک فریبکاری جمع کرده باشد،باید به اطلاع او برساند.
بنابراین سزاوار نیست که برادر مسلمانش را با آنچه کراهت دارد پذیرایی کند و سزاوار نیست که بر این مطلب اعتماد کند که چون او نمیداند پس ضرری به حال او ندارد،زیرا حرام،وقتی که وارد معده شد،هر چند که صاحبش نداند قساوت قلب ایجاد میکند.
(1)باید از همخوراک شدن با آنان خودداری کند.پس اگر خشمگین میشوند بر مال حرام محض با آنان موافقت نکند،بلکه آنها را نهی کند،زیرا اطاعت از مخلوق در جایی که معصیت خالق است،روا نیست.و اگر مورد شبهه باشد و خودداری او به خاطر پرهیزگاریاش بوده باشد و این خودداری با مخالفت والدین تعارض پیدا کند، چون پرهیزگاری در جلب رضای آنهاست بلکه رضای آنها واجب است پس باید در خودداری با مدارا عمل کند و اگر نتوانست باید با آنها در خوردن همراه باشد و کمتر بخورد،به این ترتیب که لقمه را کوچک بردارد و زمان بلعیدنش را طولانی سازد و دستش را باز نگیرد زیرا این عمل فریب است.و در مورد برادر و خواهر نیز مطلب قریب به این است زیرا حق آنها نیز مورد تأکید است.همچنین هرگاه مادرش جامهای از مال شبهه بر تن او کند و اگر او نپوشد،خشمگین میشود،باید قبول کند و در حضور مادر بپوشد ولی در نبودن او از تن بیرون کند و باید سعی کند تا در آن جامه نماز نخواند مگر در حضور مادر که نماز را به گونۀ نماز شخص مضطر میخواند،و آنجا که عوامل و اسباب ورع و پرهیزگاری با هم در تعارض باشد،سزاوار است که به این نکات ظریف توجّه کند.
(2)نه حجّی بر اوست و نه کفّارۀ
مالی،زیرا او مفلس است و زکات بر او واجب نیست.معنای زکات مثلا،وجوب اخراج یک چهلم است در صورتی که بر این شخص واجب است که تمام مال را خارج کند؛یا به مالکش ردّ کند،اگر او را میشناسد،و یا اگر مالک را نمیشناسد،به فقرا بدهد و اما وقتی مال شبهه باشد،احتمال دارد که حلال باشد و تا وقتی که از دستش بیرون نکرده است،حج بر او واجب است،زیرا ممکن است حلال باشد و حج جز با فقر ساقط نمیشود و فقر وی ثابت نشده است،در حالی که خدای تعالی فرموده است: وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ (1)،و هرگاه صدقه دادن مازاد بر نیاز،بر او واجب شود،آنجا که غلبه با حرمت است،زکات دادن سزاوارتر به وجوب است،و اگر کفّاره به گردن او باشد برای این که یقین پیدا کند که چیزی بر گردنش نمانده باید هم روزه بگیرد و هم برده آزاد کند.
(1)باید سعی کند،خوراکش از مال پاکیزه باشد و اگر نتوانست؛از زمانی که احرام میبندد تا وقت محلّ شدن از حلال تغذیه کند و اگر این مقدار هم ممکن نیست باید روز عرفه بکوشد تا مبادا حضورش در پیشگاه خدا و دعایش در وقتی باشد که خوراک و پوشاکش حرام است،پس باید سعی کند که در شکم و بر پشتش مال حرام نباشد، ما هر چند که در وقت حاجت این را تجویز کردیم،از باب نوعی ضرورت بود و آن را به اموال پاکیزه ملحق نساختیم.بنابراین اگر نتوانست باید قلبش ملازم بیم و اندوه باشد برای این که او ناگزیر به خوردن مال ناپاک شده است پس شاید خداوند به دیدۀ رحمت بر او بنگرد و از گناه او به خاطر غم و بیم و ناخشنودیش از حرام، در گذرد.
1) (16) آل عمران/97:و برای خدا بر مردم است که آهنگ خانه(او)کنند.
دربارۀ مقرّریهای پادشاهان و جایزه های ایشان و موارد حلال و حرام آن
(1)بدان که هر کس از پادشاه،مالی بگیرد،ناگزیر به سه امر باید توجه کند:
به راهی که این مال به دست پادشاه رسیده،یعنی از کجا آمده است،در صفت خودش که با داشتن آن صفت استحقاق دریافت آن را پیدا کرده است،و دربارۀ مقدار مالی که دریافت کرده است،آیا در مقایسه دریافتی خود با دیگر افراد شریک در استحقاق،شایستگی دریافت آن مقدار را داشته است؟ میگویم:اما در نزد ما(شیعه)گرفتن اموال سلاطین و کارگزاران آنها بدون هیچ اختلافی جائز است؛اگر چه بدانیم که آنان به مردم ستم کرده و بیش از مبلغ استحقاقی خود از مردم میگیرند،چه آن اموال را به نام مقاسمه،یا مالیات،یا زکات و یا جز اینها گرفته باشند،صاحب مال راضی باشد یا ناراضی و چه پولی را که میدهند،عنوان جایزه وصله داشته باشد یا به عنوان بیع و شرا و سایر معاوضات باشد،و این مطلب به دلیل روایات صریحی است که از اهل بیت(علیه السلام) دراینباره رسیده،جز این که روایات ایشان مخصوص سلاطین اهل خلاف است،برای آن که این احادیث دربارۀ ایشان رسیده و میان ایشان و سلاطین اهل حق تفاوت است،از آن جهت که اهل خلاف از مخالفان و ناصبیها اموال را میگیرند و اکثرا با اعتقاد به این که استحقاق چنین دریافتی را دارند، میگیرند؛در حالی که سلاطین اهل حق(شیعه)و فرقۀ طرفدار حق با اعتقاد به این که اصلا چنین استحقاقی را ندارند،مالی را دریافت میکنند.بنابراین مقایسۀ اینان با آنان درست نیست.
کسی نمیتواند بگوید که علّت حکم به حلال،تنها اختلاط حرام به حلال است و آن هم در تمام موارد مشترک است.پس تا وقتی که حرام بعینه شناخته نباشد،گرفتن آن جائز است،زیرا که در نصوص وارده روایاتی است که دلالت میکند بر این که اگر حرام بعینه شناخته شده باشد نیز گرفتن آن جائز است،با این که قیاس از نظر ما(شیعه)حجّت نیست مگر وقتی که علت منصوصی در آن مورد باشد و اگر علّت منصوص نباشد حجّت نیست.آری اگر حرام بعینه شناخته نباشد در مالی که از سلاطین اهل حق میگیرند و معلوم باشد که در میان اموال ایشان مال حلال نیز وجود دارد،بنا بر آن قاعده،گرفتن مال جائز است و اگر ممکن باشد باید آنچه صاحبش یا مصرفش معیّن است به اهلش باز گرداند و اگر نه گرفتن آن جائز نیست و اگر به دست او افتاده باشد باید از طرف صاحبش صدقه دهد.
البته دریافت مال از سلاطین از مال مخصوص ایشان جائز است مانند متاعی که خریدهاند یا زمینی را که احیا کردهاند یا به ارث بردهاند یا از دار الحرب گرفتهاند و یا نظایر آنها،همچنین هرگاه از مالی که برای مصالح مسلمین آماده شده-چه برای مصالح عامه و یا خاصه-به کسی ببخشند و گیرنده از جمله صاحبان حق باشد گرفتن آن جائز است،البته در هر دو صورت بهاندازۀ استحقاق خود میتواند بگیرد.
اما قول گوینده که بگوید:عزل سلطان ظالم واجب است و یا او در حقیقت معزول است،پس چگونه جائز است که از دست او چیزی بستانیم؟پاسخش این است که تا وقتی شوکت و قدرتش یاری کند و بر کنار ساختن او دشوار باشد و جایگزینی او باعث شورش طاقت فرسا باشد،واگذاشتن او و اطاعت ظاهری از او واجب است.
امّا قول او که هرگاه عطای سلطان شامل تمام کسانی که استحقاق دارند نباشد، چگونه برای یک نفر جائز است چیزی از او بگیرد؟جواب آن است که حق در چنین موردی برای یک فرد مشخص نیست و تنها با گرفتن حق مشخص میشود؛او حق خودش را گرفته و دیگران مورد ظلم و ستم میباشند.این بود خلاصۀ تحقیق گفتار در
این مورد،در حالی که این خلاصه ما را از تمام نظریّههای غزالی در این مورد و طول و تفصیلش بینیاز میکند؛و به خاطر این که بیشتر مطالب وی بر اساس قواعد ما درست نیست،از سخنان وی صرفنظر و به ذکر اخبار اهل بیت(علیه السلام)اکتفا میکنیم.
در تهذیب به اسناد صحیح خود از ابو عبیده به نقل از امام باقر(علیه السلام)آمده که گفت:«از آن حضرت دربارۀ مرد شیعی پرسیدم که شتران و گوسفندان فراهم آمده از زکات،از پادشاه میخرد و میداند که مأموران شاه بیش از حقی که بر عهدۀ مردم است از ایشان میگیرند؟ابو عبیده میگوید:امام(علیه السلام)فرمود:شتر و گوسفند مثل گندم و جو و دیگر چیزهاست اشکالی ندارد،مگر وقتی که حرام را بعینه بشناسد.» (1)در حدیث موثّقی از اسحاق بن عمّار رسیده که میگوید:«دربارۀ مردی از آن حضرت پرسیدم که از کارگزار سلطان چیزی را میخرد با این که او ظالم است.فرمود:
در صورتی میتواند از او چیزی بخرد که نداند در آن چیز به کسی ستم شده است.» (2)از جمیل بن صالح نقل شده که میگوید:«میخواستند خرماهای عین ابی زیاد را بفروشند.من خواستم آن را بخرم با خود گفتم:از امام صادق(علیه السلام)اجازه بگیرم از مصادف خواستم تا از آن حضرت بپرسد،امام در پاسخ سؤال او فرموده بود:به جمیل بگو:آن را بخرد.او اگر نخرد،دیگری خواهد خرید.» (3)بعضی گفتهاند:گویا مقصود امام آن بوده است که با خریدن تو،تفاوتی در حال نفوذ امر وی و قوّت و شوکتش و ضعف دولت عدل،حاصل نمیشود تا این که معاونت بر گناه کرده باشی.
در روایت صحیح از معاویه بن وهب نقل شده است که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:از کارگزار سلطان چیزی را میخرم و میدانم که او ظلم میکند؟
فرمود:از او بخر.» (1)از مردی نقل کردهاند که گفت:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم،خوراکی را میخرم،پس کسی که مظلوم واقع شده است نزد من میآید و میگوید:آنان به من ظلم کردهاند،فرمود:آن را بخر.» (2)آن مرد نگفت که در این خوراک مورد معامله به من ستم کردهاند،بلکه اطّلاع داد که آنان از ستمگرانند برای این که از ایشان نخرد و البته خرید از آنان جائز است به خاطر این که او نمیداند که ایشان در مورد آن طعام به کسی ظلم کرده باشند.
در روایت صحیح از عبد الرحمن بن حجاج آمده است که گفت ابو الحسن(علیه السلام)به من فرمود:«تو را چه شده است که با علی وارد خرید طعام نمیشوی؟با این که گمان دارم در تنگدستی به سر میبری،میگوید:عرض کردم:آری اگر بخواهی میتوانی بر من گشایش حاصل کنی،فرمود:آن را بخر.» (3)از ابو بکر حضرمی نقل شده که گوید:به محضر ابو عبد الله(علیه السلام)وارد شدم و پسرش اسماعیل نیز در نزد او بود،فرمود:چه چیز مانع ابن ابی سماک شده تا جوانان شیعه را بیرون آورد و آنچه مردم را با آن کفایت میکند آنان را نیز کفایت کند و آنچه به مردم میدهد به ایشان هم بدهد؟حضرمی میگوید:آنگاه رو به من کرد و فرمود:چرا سهمیۀ خودت را ترک گفتی؟میگوید:عرض کردم از بیمی که بر دینم داشتم؛فرمود:چه چیز مانع ابن ابی سماک شده تا عطیّه تو را بفرستد،مگر نمیداند که در بیت المال سهم داری؟» (4)از ابو القاسم صیقل نقل شده که میگوید:«خدمت امام صادق(علیه السلام)نوشتم:من مردی هستم که شمشیر تیز میکنم.شمشیرها را میخرم و به پادشاه میفروشم.آیا فروختن آنها برای من جائز است؟امام(علیه السلام)در پاسخ من نوشت:مانعی ندارد.» (5)در حدیث موثّقی از سماعه نقل شده که گوید:«از آن حضرت راجع به خرید مال
خیانت،و دزدی پرسیدم،فرمود:هرگاه دانستی که چنان است،نباید بخری مگر چیزی باشد که آن را از کارگزاری خریده باشی.» (1)در حدیث صحیح از علی بن عطیّه نقل شده که میگوید:زراره برایم نقل کرد و گفت:«ضریس بن عبد الملک و برادرش از هبیره روپوشهایی به سی صد هزار درهم خریدند.میگوید:به او گفتم:وای بر تو،ببین خمس این مال چقدر است،آن را نزد امام بفرست و بقیّه را نگهدار؛میگوید:هبیره خودداری کرد و تمام مال را پرداخت و اینان(بنی عباس)پیش افتادند و حکومت بنی امیه سپری شد.زراره میگوید:جریان را به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم آن حضرت به پاسخ مبادرت فرمود و گفت:مال خودش است،مال اوست،عرض کردم:همه را هبیره به آنان داد،امام(علیه السلام)متأسّف شد.» (2)در حدیث صحیح از ابو عبد الله به نقل از پدر بزرگوارش رسیده است:«همانا حسن و حسین(علیه السلام)جوایز معاویه را قبول میکردند.» (3)این حدیث از جمله احادیثی است که غزالی نیز از آن حضرت نقل کرده است.
از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«جوایز کارگزاران سلطان اشکالی ندارد.» (4)در حدیث صحیح از ابو ولاّد نقل شده که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:
چه میفرمایید دربارۀ مردی که سرپرستی کارهای پادشاه را دارد و هیچ راه درآمدی جز کارهای ایشان ندارد؛من گذرم میافتد و بر او فرود میآیم و او مرا مهمان و به من احسان میکند و چه بسا که دستور میدهد به من مبلغی پول و لباس بدهند و من از این بابت دلگیرم؟فرمود:غذای او را بخور و از مال او بگیر گواراییاش از تو و گناه و عقوبتش بر اوست.» (5)در روایت صحیح از ابو المغرا آمده است که گفت:«مردی از امام صادق(علیه السلام)در حالی که من نیز در نزد آن حضرت بودم،پرسید:خدا شما را تندرست بدارد،
بر کارگزاری گذر میکنم و او چند درهم به من جایزه میدهد.آیا آنها را بگیرم؟فرمود:
آری بگیر؛عرض کردم:آیا میتوانم با آن پول حجّ بهجا آورم؟فرمود:آری.» (1)غزالی گوید:از علی(علیه السلام)روایت شده است که فرمود:«هر چه پادشاه به تو داد، بگیر که او از حلال به تو میدهد و آنچه او از حلال میگیرد بیشتر از آن چیزی است که از حرام میگیرد.» از سلمان-رضی الله عنه-نقل است که میگوید:هرگاه دوست کارگزار و یا بازرگان رباخواری داشتی و تو را به قبول هدیهای فرا خواند و یا چیزی به تو عطا کرد بپذیر،که گواراییاش از تو و عقوبتش بر اوست.
از ابو ذر-رضی الله عنه-نقل شده است که به احنف بن قیس فرمود:بخشش را مادامیکه رایگان و هدیه باشد بپذیر اما اگر به بهای دینت باشد ترک کن.
وقتی که حسن بن علی(علیه السلام)نزد معاویه آمد،معاویه گفت:آیا مایلی جایزهای به تو بدهم که پیش از تو چنان جایزهای را به هیچ کس از عرب ندادهام و بعد از تو نیز به احدی ندهم؟پس چهار صد هزار درهم به وی داد و او دریافت کرد.
سپس غزالی از این روایات و آثار تأویلاتی را به دست میدهد که به سختی میتوان آنها را باور کرد؛او آنها را در مراتب ورع و تقوا قرار داده است.اما ما نیازی به تأویل آنها نداریم زیرا با نصوص روایات معصومین ما موافق است و شکی نیست که خودداری از گرفتن اموال سلاطین بهویژه سلاطین شیعه با نداشتن نیاز شدید از ورع و تقواست و امّا این که امامان ما(علیه السلام)آنها را میگرفتند،چون حق آنها بوده است و این که گرفتن آن را برای شیعیانشان بلامانع میدانستند،شاید برای این بود که از نیاز شدید آنان مطّلع بودند و یا این خود اذنی از جانب ایشان برای تصرّف در حق ایشان است،و یا آن که این فرمودۀ ایشان به حسب ظاهر فتوا باشد نه حکم ورع و پارسایی و در آینده مطلبی خواهد آمد که نظر آخری را تأیید میکند.
1) (14) تهذیب،ج 2،ص 102.
در حدیث موثّقی از امام صادق(علیه السلام)نقل است:«از آن حضرت دربارۀ کار برای سلطان پرسیدند که مردی برای سلطان،مالیات میگیرد؟فرمود:نگیرد،مگر این که کاری از او برنیاید و چیزی نخورد و ننوشد و هیچ راه چارهای نداشته باشد،پس اگر کار کرد و چیزی در دستش فراهم شد،باید خمس آن را برای اهل بیت(علیه السلام)بفرستد. (1)
این که امام(علیه السلام)دستور داده است تا خمس آن را به اهل بیت(علیه السلام)بدهد از این جهت است که سلاطین حق ایشان را از خمس نمیپرداختند و در میان اموال سلاطین حق ایشان بود،نه به خاطر آن که حلال و حرام مخلوط بوده است،زیرا قبلا معلوم شد که خمس مال مخلوط صدقهای است بر عهدۀ صاحبش.
موارد حلال و حرام در ارتباط با سلاطین ظالم و حکم رفتن به مجالس و ورود بر ایشان و گرامیداشت آنان
(1)غزالی گوید:بدان که رابطۀ تو با فرمانروایان و کارگزاران ستمگر به سه حالت است:حالت اول که بدترین حالات است،ورود تو بر ایشان است،حالت دوم که در مرتبه پایینتری است ورود ایشان بر تو است،و حالت سوم که سالمترین حالات است کنارهگیری تو از آنهاست،به طوری که نه تو آنها را ببینی و نه آنان تو را ببینند.
(2)امّا حالت اوّل:یعنی ورود تو بر ایشان،جدّا در شرع مذمّت شده و در آن باره مجازات سخت و دشواری است که اخبار و آثار زیادی راجع به آن رسیده و ما آنها را نقل میکنیم تا مذمت شرع را دربارۀ آن بدانی سپس موارد حرام،مباح و مکروه آن را به طوری که فتوا در ظاهر علم،مقتضی است بیان میکنیم.
1) (15) تهذیب،ج 2،ص 100.
اما اخبار،وقتی که رسول خدا(ص)فرمانروایان ستمگر را توصیف میکند میفرماید:«هر که از آنها فاصله گرفت نجات یافت و هر که از ایشان دوری جست سالم ماند-یا ممکن است سالم بماند-و هر که با ایشان وارد در امور دنیای آنها شد،از ایشان است» (1)و این از آن جهت است که هر که از ایشان دوری کرد از گناه ایشان در امان است،اما از عذاب عمومی آنان-اگر بر آنان نازل شود-به خاطر ترک مخالفت و ستیز در امان نمیماند.
پیامبر(ص)فرمود:«بعد از من فرمانروایانی خواهند بود که دروغ میگویند و ستم میکنند،پس هر کس دروغ آنها را تصدیق کند و به ستمگری آنان کمک کند از من نیست و من از او نیستم و در کنار حوض کوثر بر من وارد نشود.» (2)در خبر است:«بهترین فرمانروایان کسانی هستند که نزد دانشمندان میآیند و بدترین دانشمندان کسانی هستند که نزد فرمانروایان میروند.» (3)و در خبر است:«علما از طرف پیامبران تا وقتی که با پادشاه معاشرت نکردهاند بر بندگان خدا امین هستند،و همین که معاشرت کردند به پیامبران خیانت کردهاند؛از ایشان بترسید و از آنان دوری کنید.» (4)میگویم:از طریق خاصه(شیعه)روایتی است در کافی به اسناد خود از محمد بن عذافر به نقل از پدرش که میگوید:امام صادق(علیه السلام)فرمود:«ای عذافر به من اطّلاع دادند که با ابو ایّوب و ربیع معامله داری،چگونه خواهد بود حال تو آنگاه که ندا دهند تو را در میان یاران ستمگران؟راوی گوید پدرم سخت غمگین و متأثر شد.امام ابو عبد الله(علیه السلام)
1) (1) این حدیث را طبرانی از حدیث ابن عباس با سند ضعیف-به طوری که در المغنی آمده،نقل کرده است و احمد و ابو یعلی نظیر آن را-چنان که در مجمع الزوائد،ج 5،ص 247 آمده-روایت کردهاند.
2) (2) این حدیث را ابو داود طیالسی در مسند خویش،ص 143 و احمد در مسند خود،ج 4،ص 243 نقل کردهاند و هر دوی آنها از حدیث کعب بن عجره گرفتهاند.
3) (3) این حدیث را ابن عبد البر،در العلم،همچنین در ص 88 المختصر،به عبارت دیگری نقل کرده است.
4) (4) این حدیث را ابن عبد البر در العلم،نقل کرده به طوری که در ص 87 المختصر آمده و نیز کلینی در کافی،ج 1،ص 46،شمارۀ 5 آن را روایت کرده است.
وقتی که تأثّر پدرم را دید،فرمود:ای عذافر،من تو را از چیزی بیم دادم که خدای عزّ و جلّ مرا از آن بیم داده است؛محمد میگوید:پدرم از آنجا آمد،همواره غمگین و محزون بود تا از دنیا رفت.» (1)از ولید بن صبیح نقل شده که میگوید:«بر امام صادق(علیه السلام)وارد شدم.زراره که از نزد آن حضرت بیرون میشد،به استقبال من آمد.امام صادق(علیه السلام)به من فرمود:ای ولید، آیا از زراره تعجّب نمیکنی که دربارۀ اعمال اینان از من میپرسد؛زراره چه میخواهد، آیا میخواهد که به او بگویم:نه،و آنگاه آن را از قول من نقل کند؛سپس فرمود:چه وقت شیعه از این مطلب سؤال میکند؟» (2)از حدید نقل شده که میگوید:از امام صادق(علیه السلام)شنیدم که میفرمود:«از خدا بترسید و دینتان را با ورع حفظ کنید و آن را با تقیّه و بینیازی جستن به وسیلۀ خدای تعالی تقویت کنید،زیرا کسی که نسبت به صاحب قدرت و نسبت به فردی که با دینش مخالفت است،تواضع کند به خاطر طلب کردن آنچه از دنیا در اختیار اوست،خدای عزّ و جلّ او را ضعیف گرداند و آن قدرتمند را بر او خشمگین سازد و او را به خودش واگذارد و هرگاه او بر چیزی از دنیای وی غلبه یافت و کاری از جانب سلطان به او واگذار شد،خداوند-جلّ اسمه-برکت را از او ببرد و در برابر هر چیزی که انفاق میکند در راه حج و آزاد ساختن برده و هر عمل نیکی به او پاداش ندهد.» (3)از علی بن ابی حمزه نقل شده که گوید:من دوستی داشتم از کاتبان بنی امیّه به من گفت:از امام صادق(علیه السلام)برای من اجازۀ ملاقات بگیر.اجازۀ شرفیابی برایش گرفتم.
امام(علیه السلام)اجازه فرمود.وقتی که او وارد شد،سلام داد و نشست؛سپس گفت:فدایت شوم من در دیوان این قوم(بنی امیّه)هستم و از دنیای ایشان مال زیادی عایدم شده است و در جمع آوری آن هیچ ملاحظهای نکردهام؟امام صادق(علیه السلام)به وی فرمود:اگر بنی امیّه
کسانی را نمییافتند که برای ایشان نویسندگی کند و برای ایشان مالیات جمع کند و به طرفداری ایشان بجنگد و در اجتماع آنان حاضر شود،هرآینه حق ما را نمیگفتند،و اگر مردم آنها و مالشان را ترک میکردند،چیزی جز آنچه دستشان افتاده،پیدا نمیکردند.
علی بن ابی حمزه گوید:آن جوان پس از شنیدن سخنان امام(علیه السلام)عرض کرد:فدایت شوم آیا راهی برای رهایی من از آن وجود دارد؟فرمود:اگر بگویم انجام میدهی؟عرض کرد:انجام میدهم.امام فرمود:هر چه در دیوان آنها به دست آوردهای از مالت جدا کن و هر که را از صاحبان اموال میشناسی مالش را پس بده و هر که را نشناختی آن را صدقه بده و من برای تو از جانب خدای عزّ و جلّ بهشت را تضمین میکنم.علی میگوید:آن جوان مدّتی سرش را به زیر انداخت،سپس گفت:فدایت شوم،قبول کردم.ابن ابی حمزه میگوید:آن جوان با ما به کوفه برگشت؛هیچ چیز را روی زمین از اموالی که داشت باقی نگذاشت،مگر این که از اختیار خود خارج کرد،حتّی لباسهایی که در بدنش بود، میگوید:من از دوستانم چیزی جمع کردم و برایش جامههایی خریدم و مقداری خرجی فرستادم.علی بن ابی حمزه میگوید:چند ماهی نگذشته بود که مریض شد؛ما از او عیادت میکردیم،میگوید:روزی بر او وارد شدم در حالی که جان میداد،چشمش را گشود،سپس گفت:یا علی!به خدا سوگند که مولایت به عهد خود وفا کرد،و بعد هم از دنیا رفت و ما امر کفن و دفن او را انجام دادیم.آنگاه به مدینه رفتم و خدمت امام صادق(علیه السلام)شرفیاب شدم.همین که آن حضرت چشمش به من افتاد،فرمود:یا علی،به خدا سوگند ما برای رفیقت به عهدمان وفا کردیم.راوی میگوید:عرض کردم:فدایت شوم راست گفتید،همین طور است به خدا سوگند او در وقت مردن این را به من گفت.» (1)از ابو بصیر نقل کردهاند که گفت:«از امام باقر(علیه السلام)راجع به کارهای مربوط به دستگاه بنی امیّه پرسیدم؛فرمود:ای ابو محمد،جائز نیست،حتی بقدر یک قلم به مرکب
1) (8) کافی،ج 5،ص 105.
زدن؛زیرا فردی از کارکنان به چیزی از دنیای آنان نمیرسد مگر آن که آنها از دین وی همان قدر میکاهند.» (1)از محمد بن مسلم نقل شده که میگوید:«خدمت امام باقر(علیه السلام)در مدینه بر در منزل آن حضرت نشسته بودیم.امام(علیه السلام)به مردم نگاه میکرد که دستهدسته میگذشتند.رو به یکی از حاضران کرد و گفت:آیا در شهری اتفاقی افتاده است؟عرض کرد:فدایت شوم.فرمانداری برای مدینه تعیین شده،مردم برای عرض تبریک نزد او میروند.فرمود:
همانا این مردی که فرمانروایی به او رسیده و به همین خاطر به او تبریک میگویند خود دروازهای از دروازههای آتش دوزخ است.» (2)از ابن ابی یعفور نقل شده است که گفت:«خدمت امام صادق(علیه السلام)بودم.مردی از شیعیان وارد شد و عرض کرد:خداوند شما را تندرست بدارد،چه بسیار اتّفاق میافتد که مردی از ما شیعیان در تنگنا و سختی قرار میگیرد و او را برای ساختن بنا و کندن نهر و ترمیم آب بند دعوت میکنند؛دراینباره چه میفرمایید؟امام صادق(علیه السلام)فرمود:من دوست ندارم که گرهی برای ایشان بزنم و یا نخی بر سر کیسه آنان ببندم در حالی که ما بین دو مرز مدینه مال من باشد،و نه قلمی را به مرکّب بزنم،زیرا روز قیامت یاران ستمگران در خیمهای از آتش قرار داده میشوند تا وقتی که خداوند میان بندگان حکم کند.» (3)از مهاجر نقل شده که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:فلانی به شما سلام میرساند و همچنین فلان و فلان.امام فرمود:بر آنها سلام و درود باد،بعد عرض کردم از شما درخواست دعا دارند؛فرمود:به آنها چه شده است؟عرض کردم ابو جعفر منصور آنان را زندانی کرده است؛فرمود:آنها را چه کار با منصور؟گفتم:آنها را به کاری گماشته بود.بعد هم زندانی کرد،فرمود:آنان را با منصور چه کار؟مگر من آنها را نهی
نکرده بودم،آنها در آتشند،آنها در آتشند.راوی میگوید:سپس امام گفت:خداوندا قلب منصور را از ضرر رساندن به آنان منصرف گردان.مهاجر میگوید:از مکه برگشتم از حال آن سه نفر پرسیدم،معلوم شد سه روز بعد از این گفتار از زندان بیرون شدهاند.» (1)از جهم بن حمید نقل کردهاند که میگوید:امام صادق(علیه السلام)به من فرمود:«آیا دعوت پادشاه اینان را نپذیرفتی و نزد او نرفتی؟عرض کردم:خیر،فرمود:چرا؟گفتم:فرار کردم به خاطر حفظ دینم،فرمود:بر این عقیده مصممی؟عرض کردم:آری پس رو به من کرد و فرمود:اکنون دینت برایت سالم است.» (2)از فضیل بن عیاض (3)نقل کردهاند که گفت:«راجع به چند کسب از امام صادق(علیه السلام) پرسیدم.امام(علیه السلام)مرا از آنها نهی کرد و فرمود:ای فضیل به خدا سوگند که ضرر آنها بر این امّت از ضرر و زیان ترک و دیلم بیشتر است.میگوید:دربارۀ پرهیز از مردم پرسیدم فرمود:کسی که از محرّمات خدای عزّ و جلّ بپرهیزد،از این گروه(ستمکار)دوری کند و هرگاه از شبهات نپرهیزد،ناخودآگاه در حرام بیفتد؛هرگاه خلافی را ببیند و نهی نکند در حالی که قدرت آن را داشته است در حقیقت دوست دارد که نسبت به خدای عزّ و جلّ معصیت شود و هر که دوست بدارد که خدا معصیت شود در حقیقت با دشمنی به مبارزۀ خدای عزّ و جلّ بر خاسته است و هر کس بقای ستمگران را دوست بدارد در حقیقت دوست دارد که خداوند جلّ و علا را معصیت کند،خدای متعال خود را به خاطر نابود ساختن ستمکاران ستوده و میفرماید: فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ (4).
از امام صادق در حدیث مرفوعی راجع به قول خدای تعالی: وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ
ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّارُ (1)آمده است که فرمود:«منظور آیه مردی است که در نزد سلطان میرود و بقای او را آرزو میکند تا سلطان دستش را وارد کیسهاش کند و به او چیزی بدهد.» (2)از آن حضرت نقل است که فرمود:«گروهی از ایمانآورندگان به موسی(علیه السلام) گفتند:اگر ما میان سپاه فرعون میرفتیم،در بین آن سپاه بودیم و از دنیای او برخوردار میشدیم و هرگاه که امیدوار به ظهور موسی شدیم نزد او میرفتیم،و همین کار را کردند به این ترتیب که چون موسی با همراهانش آمدند،آنان از سپاه فرعون گریختند و سوار بر مرکبهایشان شدند و برای پیوستن به موسی(علیه السلام)و سپاهش،بسرعت حرکت کردند تا با او باشند.خداوند عزّ و جلّ فرشتهای را فرستاد،به روی چهارپایانشان زد و آنان را به سپاه فرعون باز گرداند و آنان از جمله کسانی گشتند که با فرعون غرق شدند.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«بر خدای عزّ و جلّ حقّ است که سرانجام کار شما با کسی که در دنیا با او زندگی میکردید،یکی باشد.» (4)از یونس بن عمار است که گفت:«برای امام صادق(علیه السلام)دربارۀ کسی که معتقد به امر امامت است و نیز از جملۀ افرادی است که کارگزار سلطان میباشند صحبت کردم، امام(علیه السلام)فرمود:هرگاه عهدهدار کار شما شوند آیا با شما مدارا میکنند و در رفع نیازتان به شما سودی میرسانند؟یونس میگوید:عرض کردم:بعضی از آنان این کار را میکنند و بعضی از آنها نمیکنند.فرمود:از آن کسی از آنها که چنین رفتار نمیکند بیزاری بجویید؛خداوند از او بیزار است.» (5)از حمید نقل شده که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:من از سوی ظلمه کاری را عهدهدار شدهام،آیا برایم راه فراری از این کار هست؟فرمود:چه بسیار کسانی
که به دنبال راه خروج از آن بر آمدند ولی بر آنان دشوار شد.عرض کردم:پس نظر شما چیست؟فرمود:نظر من این است که از خدا بترسی و دوباره باز نگردی.» (1)از زیاد بن ابی سلمه نقل شده است که گفت:«بر موسی بن جعفر(علیه السلام)وارد شدم؛به من فرمود:ای زیاد آیا تو برای پادشاه کار میکنی؟میگوید:عرض کردم:آری،فرمود:
برای چه؟گفتم:من مرد با مروّتی هستم و عائله زیادی دارم و پشتوانۀ مالی هم ندارم؛ فرمود:ای زیاد! هرآینه اگر مرا از قلۀ کوهی پرت کنند و بدنم پاره پاره شود،در نزد من محبوبتر است تا این که کاری برای یکی از آنها(سلاطین جور)عهدهدار شوم و یا این که فرشی برای مردی از ایشان بگسترم،مگر برای چیزی؟گفتم:فدایت شوم،نمیفهمم برای چه؟فرمود:مگر برای رفع گرفتاری از مؤمنی یا آزاد سازی از اسارت و یا ادای دین مؤمن؛ای زیاد!کمترین کاری که خداوند نسبت به کسی که عهدهدار کاری برای آنها شود،انجام میدهد آن است که خیمهای از آتش روی او میزند تا این که خداوند از حساب خلق فارغ شود،ای زیاد!پس اگر کاری از کارهای آنها را قبول کردی به برادران دینیات خوبی کن،که یکی در برابر یکی است و خداوند پشت سر آن است. (2)ای زیاد هر مردی از شما کاری از آنها را بر عهده بگیرد سپس بین شما و آنها مساوات قائل شود، به او بگویید:تو ادّعای نابجا داری و دروغگویی.ای زیاد! هرگاه قدرت خودت را بر
1) (21) کافی،ج 5،ص 109،و در آنجا به جای«لا تعود»،«لا تعده»آمده است.
2) (22) یعنی هر کدام از این سرپرستی برای هر کاری از کارهای آنها در برابر احسانی از احسانهای تو به برادران ایمانیات میباشد،و خدای تعالی متصدّی این مقابله است و از نظر خدا چیزی از این برابری دور نیست،به دلیل قول خدای تعالی وَ اللّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحِیطٌ و خبر حسن بن حسین انباری مشعر بر این مطلب است که در کافی،ج 5،ص 111 از حضرت رضا(علیه السلام)نقل کرده میگوید:«چهارده سال بود که راجع به کار سلطان نامه نوشتم و اجازه خواستم و چون در آخرین نامه نوشتم میترسم گردنم را بزنند و سلطان به من میگوید:تو رافضی هستی و تردید نداریم که تو به دلیل شیعه بودن کار سلطان را ترک کردهای،امام(علیه السلام)به من نوشت:نامهات و آنچه راجع به ترس از جانت را ذکر کرده بودی دریافتم،اگر میدانی که در صورت عهدهدار شدن کاری به آنچه رسول خدا(ص)دستور داده است عمل خواهی کرد،وانگهی دستیاران و نویسندگانت از اهل ملّت و همکیشانت خواهند بود و اگر چیزی به دستت آمد با فقرای مؤمنین مواسات خواهی کرد به طوری که خود یکی از آنان خواهی بود،این به آن،عیبی ندارد،اگر نه قبول نکن.
مردم به خاطر آوردی قدرت خدای عزّ و جلّ را در فردای قیامت بر خودت و از بین رفتن آنچه از مال ایشان به ایشان دادهای و باقی ماندن آنچه به زیان خودت به ایشان دادهای، به خاطر آورد.» (1)از ابو بصیر به نقل از امام صادق(علیه السلام)رسیده است که میگوید:«نزد آن حضرت سخن دربارۀ مردی از این گروه به میان آمد که استاندار جایی شده بود،فرمود:رفتارش با برادران دینی چگونه است؟راوی میگوید گفتم:خیری نزد او وجود ندارد،فرمود:جای تأسف است که به کاری که شایستۀ آنها نیست وارد میشوند و هیچ کار خیری برای برادرانشان نمیکنند.» (2)از علیّ بن یقطین نقل شده که گوید:«به امام کاظم(علیه السلام)عرض کردم:دربارۀ اعمال این قوم چه میفرمایید؟فرمود:اگر ناگزیر از انجام آنی پس بپرهیز از اموال شیعه؛امام میفرماید:علی به من خبر داد که وی در ظاهر از شیعه مالیات را میگیرد و در نهان به ایشان پس میدهد.» (3)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است:«هیچ ستم پیشهای نیست،مگر آن که با او مؤمنی است که خدای عزّ و جلّ به وسیلۀ او از مؤمنان دفاع میکند،و حال این که او خود در آخرت از همۀ مؤمنان-به خاطر مصاحبت با ستمگر-کمبهرهتر است.» (4)از علیّ بن یقطین نقل شده که میگوید:«امام کاظم(علیه السلام)به من فرمود:همانا خداوند عزّ و جلّ به همراه سلطان،اولیایی دارد که به وسیلۀ ایشان از اولیای خویش دفاع میکند.» (5)
(1)غزالی گوید:اما از آثار؛حذیفه گوید:دوری کنید از جاهای فتنه و آشوب؛ پرسیدند:آنها چه جاهایی است؟گفت:در خانۀ فرمانروایان،وقتی که یکی از شماها بر
امیری وارد میشود و به دروغ گفتههای او را تصدیق میکند و آنچه در او نیست دربارۀ او میگوید.
ابو ذر به سلمه گفت:ای سلمه به در خانۀ سلطان رفت و آمد نکن،زیرا تو به چیزی از دنیای ایشان نمیرسی،مگر این که آنان از دین تو به بالاتر از آن میرسند.
عبادة بن صامت گوید:دوستی شخص عابد و قاری قرآن،با امیران دورویی،و دوستی وی با توانگران ریاکاری است.
ابو ذر گوید:هر که سیاهی قومی را افزون کند-یعنی سیاهی جمعیّت ستمگران را بیشتر کند-از ایشان است.
ابن مسعود گوید:مردی بر سلطان به همراه دینش وارد میشود امّا وقت بیرون شدن بیدین بیرون میرود!گفتند:چرا؟گفت زیرا او به بهای غضب خدا،سلطان را راضی میکند.
سعید بن مسیّب تجارت روغن زیتون داشت و میگفت:در این شغل از سلاطین بینیازی است.
وقتی که زهری با سلطان معاشرت داشت یکی از برادران دینیاش به وی نوشت:
ای ابو بکر!خداوند،ما و تو را از آشوبها نگه دارد.تو به حالی در آمدهای که سزاوار است هر کس تو را میشناسد برایت به درگاه خدا دعا و به تو ترحّم کند؛پیر مردی شدهای در حالی که نعمتهای الهی بر دوشت سنگینی میکند به دلیل آنچه خداوند از کتاب خود تو را آگاه ساخته و از سنت پیامبرش به تو آموخته است در حالی که چنین نیست؛خداوند از علما،عهد و پیمان گرفته و ذات مقدّس حق تعالی فرموده است: لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّاسِ وَ لا تَکْتُمُونَهُ (1)و بدان که آسانترین چیزی که مرتکب شدهای و سبکترین گناهی که به گردن گرفتهای این است که با وحشت ستمگر انس گرفتهای و با نزدیک شدنت به کسی که حق را ادا نمیکند و باطل را ترک نمیگوید در حالی که تو را مقرّب ساخته است،راه
1) (28) آل عمران/187:که حتما آن را برای مردم آشکار سازید و کتمان نکنید.
گمراهی را هموار کردهای.آنان تو را قطبی ساختهاند که بر محور تو آسیای ظلم و ستمشان میچرخد و تو را پلی قرار دادهاند که از روی تو،به سمت گرفتاری و بلایشان گذر میکنند و نردبانی که به اوج گمراهی شان بالا میروند،به وسیلۀ تو بر علما،شبهه وارد میکنند و دلهای نادانان را با تو جذب میکنند،پس چه بسیار ناچیز است آنچه آنان برای تو آباد ساختند در برابر آنچه به زیان تو ویران کردند!و چقدر زیاد است آنچه از تو گرفتند در برابر آنچه از دین تو که فاسد کردند!پس چه چیز تو را ایمن میسازد تا از جمله کسانی باشی که خدای تعالی دربارۀ ایشان فرموده است: فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ (1)و همانا تو با کسی سرو کار داری که نادان نیست و نگهبان تو قرار میدهد کسی را که غفلت ندارد،بنابراین دین خود را معالجه و درمان کن که بیماری در آن راه یافته و زاد و توشه فراهم کن که سفر دوری در پیش داری و هیچ چیز در زمین و در آسمان بر خداوند پوشیده نیست و السّلام (2)
(1)غزالی گوید:این اخبار و آثار دلیل بر فتنه و انواع فسادی است که در معاشرت با سلاطین وجود دارد،لیکن ما دراینباره به تفصیل فقهی مطالب میپردازیم تا موارد ممنوع از مکروه و مباح مشخص شود.بنابراین میگوییم:کسی که بر پادشاه وارد میشود،در معرض آن است که با عملش و یا با سکوتش و یا به سخن و یا با اعتقادش معصیت خدای تعالی کند و از یکی از این حالات خارج نیست.
1) (29) مریم/59:اما بعد از آنها فرزندان ناشایستهای روی کار آمدند که نماز را ضایع کردند و از شهوت پیروی نمودند.
2) (30) این نامه به طور مفصّل از امام زین العابدین علی بن حسین علیهما السلام نقل شده و آن را حسن بن علی بن شعبه حرّانی در تحف العقول،ص 274 روایت کرده است.عجب است که غزالی که از ذکر نام سیّد الساجدین و زین العابدین(علیه السلام)صاحب زبور آل محمد-صحیفۀ سجادیه-تحاشی دارد!-م.
(1)در بیشتر اوقات با ورود به خانههای غصبی و گام نهادن در آنها همراه است و ورود در اینها بدون اجازۀ مالک حرام است،و این سخن تو را گول نزند که گفتهاند:این قبیل چیزها را مردم سهل گرفتهاند مانند یک خرما یا ریزههای نانی است که افتاده باشد.آری این حرف در غیر مغصوب درست است،اما در مغصوب درست نیست،زیرا اگر گفته شود که هر نشست اندک چیزی از ملکیّت نمیکاهد،زیرا این مقدار،جای تسامح دارد،همچنین در عبور از ملک کسی،پس این مقدار تسامح در هر یک از این موارد،در مجموع موارد جریان دارد!در حالی که غصب در مجموع عمل،حاصل میشود ولی در یک یک موارد محل تسامح است،زیرا اگر مالک مطّلع شود ناراضی نخواهد بود و اما در صورتی که این موارد جزئی راهی به فراگیری کلّ به صورت مشترک شود پس حکم تحریم به جمیع سرایت میکند.بنابراین جائز نیست ملک کسی را-به این اعتماد که هر یک از رهگذران فقط گامی بر میدارد و از ملک چیزی کم نمیشود-راه عبور قرار داد،زیرا که مجموع ملک را از بین میبرد؛ نظیر ضربت سبکی که در تعلیم مباح است ولی به شرط یک ضربه بودن اما اگر جمعی باشند و هر کدام ضربتی بزنند باعث قتل شود،قصاص بر همه واجب میشود در حالی که هر یک از ضربتها اگر تنها بود،باعث قصاص نمیشد پس اگر فرض شود-به طور مثال-ستمگری در جای غیر غصبی مثل زمین بایری باشد؛اگر زیر خیمه یا سایبانی از مال خودش باشد که حرام است.ورود به نزد او جائز نیست زیرا این ورود بهرهمندی از حرام و استفادۀ از سایۀ آن است،بنابراین اگر فرض شود که هر کدام از آنها حلال است پس با ورود به آنجا از جهت این که یک ورود است معصیت نباشد و سلام دادن به او نیز گناهی نداشته باشد ولی اگر در برابر او رکوع یا سجده کند و یا در وقت سلام و خدمت به صورت قیام بایستد حرام است زیرا تعظیم او برای ظالم به دلیل سیطرۀ او که ابزار کار ستمگران است،و از طرفی تواضع برای ستمگران معصیت است بلکه هر که برای توانگر غیر ظالمی تواضع کند تنها به خاطر توانگریاش-نه به جهت دیگری که مقتضی
تواضع است-دو سوّم دینش را از دست داده است،پس چگونه است وقتی که برای ظالم تواضع کند؟بنابراین جز مجرد سلام چیز دیگری مباح نیست.
اما دستبوسی و خم شدن در خدمت،معصیت است مگر برای ترس از ظالم یا برای امام عادل و یا برای کسی که به دستور دینی استحقاق آن را دارد.بنابراین اگر شخص وارد،تمام اینها را هم که ترک کند و تنها به سلام اکتفا کند،نمیتواند روی فرش آنها ننشیند و هرگاه بیشتر اموال ایشان حرام است پس نشستن روی فرش ایشان نیز جائز نیست،این از جهت عمل.
امّا سکوت؛او در مجلس سلاطین بعضی از ظروف طلا و لباسهای ابریشمی را بر تن خودشان و غلامانشان میبیند که پوشیدن آنها حرام است،در حالی که هر کس گناهی را ببیند و در برابر آن سکوت کند،او هم در آن گناه شریک است،حتی بعضی از سخنان ایشان را میشنود که فحش،دروغ و ناسزا و آزردن است و سکوت در برابر تمام اینها حرام است و لباسهایی که میپوشند و غذایی را که میخورند میبیند و تمام آنچه در اختیار دارند حرام است و سکوت در مقابل آنها جائز نیست پس امر به معروف و نهی از منکر،اگر به عمل نتواند،به زبان بر او واجب است.
پس اگر بگویی او بر جانش بیمناک است،عذرش در سکوت کردن پذیرفته است، این سخن حقّ است لیکن او بینیاز از آن است که خودش را در معرض ارتکاب امر غیر مباحی قرار دهد،مگر بهانهای داشته باشد،زیرا او اگر بر سلطان وارد نشود و شاهد خلافها نباشد،خطاب به گمان متوجه او نمیشود تا این که به وسیلۀ عذر از او ساقط شود.در اینجا میگویم:هر که در جایی از فساد،مطّلع باشد و بداند که نمیتواند آن را بر طرف سازد،جائز نیست در آنجا حضور پیدا کند تا آن فساد در مقابل او انجام گیرد و او شاهد باشد و سکوت اختیار کند بلکه سزاوار است که از مشاهدۀ آن دوری کند.
امّا قول؛آن است که به ظالم دعا کند و ثناگوی او باشد و یا آنچه از سخن باطل میگوید به صراحت یا با تکان دادن سر و یا با شگفتگی چهرهاش تصدیق کند،یا این که
اظهار محبّت و دوستی و اشتیاق به دیدار وی کند و یا این که علاقۀ شدید به طول عمر و بقای وی داشته باشد،زیرا او بیشتر وقتها تنها به سلام دادن اکتفا نمیکند،بلکه حرف میزند و سخنانش از چند صورت بیرون نیست،یا دعا برای اوست که جائز نیست،مگر این که بگوید:خدا تو را اصلاح کند!و یا خدا تو را به کارهای نیک موفق بدارد!و یا خداوند عمر تو را در طاعت خود طولانی گرداند!و نظایر اینها و اما دعا به این که خدا تو را نگه دارد و عمر طولانی دهد،و دعا برای طول بقا و وفور نعمت با خطاب به عنوان مولی و نظیر آن جائز نیست.پیامبر(ص)فرمود:«هر کس برای بقای ظالمی دعا کند در حقیقت دوست دارد که خدا را روی زمین معصیت کنند»، (1)پس اگر از دعا بگذرد به ثنا گویی برسد و چیزهایی بگوید که در او نیست،دروغگو،منافق و گرامیدارندۀ ظالم خواهد بود که این هر سه معصیت است.
پیامبر(ص)فرمود:«همانا در وقت مدح فاسق خداوند به غضب میآید.» (2)و در خبر دیگری آمده است:«هر که ظالمی را احترام کند،در حقیقت به نابودی اسلام کمک کرده است.» (3)اگر از این هم تجاوز کند و به تصدیق گفتهها و پاک شمردن هر عملی که او انجام میدهد برسد،به خاطر تصدیق و کمک به ظالم،گنهکار خواهد بود،زیرا پاک دانستن اعمال و ثناگویی آنها کمک است و کمک بر معصیت،تشویق است برای تمایل به معصیت،همان طوری که تکذیب و مذمت و تقبیح،منع از معصیت و تضعیف انگیزههای ظلم است و کمک بر معصیت،خود معصیت است و لو به جزئی از کلمه باشد و اگر از این حد هم بگذرد و به اظهار محبّت و اشتیاق به دیدار و طول عمر او برسد،اگر به دروغ اظهار کند،هم معصیت دروغ و هم نفاق را مرتکب شده است و اگر راست
بگوید،به دلیل دوست داشتن بقای ظالم معصیت کرده است،و حال آن که حق وی آن است که به خاطر خدا به او خشم و کین بورزد،پس خشم در راه خدا واجب است در حالی که فرد دوستدار گناه و راضی به معصیت،خود گنهکار است،و هر کس ظالمی را دوست بدارد اگر به خاطر ستمگریاش دوست بدارد،به سبب همین دوستی گنهکار است و هر کس به دلیل دیگری او را دوست بدارد باز هم گنهکار است از آن جهت که چرا بغض او را در دل ندارد در صورتی که بر او واجب است برای خدا او را مبغوض بدارد و اگر در کسی خوبی و بدی جمع باشد لازم است او را به خاطر آن خوبی دوست و به خاطر آن بدی دشمن بدارد،و در آینده-در کتاب اخوّة المتحابّین فی الله-علت جمع بین حب و بغض خواهد آمد،اگر از تمام این حرفها بر کنار باشد-در صورتی که بعید است-از فسادی که به دل راه پیدا میکند،سالم نمیماند،زیرا او میبیند که طرف در وسعت نعمت است و نعمت خدا را بر خود ناچیز میشمرد،و نهی رسول خدا را بیاهمیّت تلقّی میکند که فرمود:«ای تودۀ مهاجران بر دنیاداران وارد نشوید که باعث خشم روزی میشود.» (1)این مطلب به علاوه این که دیگران در ورود به ستمگران از او پیروی میکنند و خود باعث ایجاد سیاهیلشکر برای ستمگران و آبرو دادن به ایشان میشود،اگر از کسانی باشد که باعث آبرومندی است و تمام اینها یا مکروهند و یا حرام؛ و ورود بر سلاطین جز به خاطر یکی از دو عذر جائز نیست:یکی از جهت خود آنها؛امر اجباری باشد نه امر احترامی و بداند که اگر خودداری کند او را اذیّت خواهند کرد و یا این که مردم بر طاعت آنان نخواهند بود و امر سیاست به هم خواهد خورد که در این صورت اجابت واجب است به خاطر اطاعت مردم و رعایت مصلحت خلق تا این که حکومت مضطرب نشود. (2)دوّم این که ورود او به جهت دفع ظلم از مسلمان دیگر یا از
1) (34) در هیچ جا به این حدیث بر نخوردم جز این که حاکم و بیهقی در الشّعب نقل کردهاند:«کمتر بر ثروتمندان وارد شوید که آن موجب تحقیر کردن نعمتهای خدای عزّ و جلّ از سوی شماست.
2) (35) این نظر غزالی علاوه بر این که هیچ دلیل عقلی و نقلی بر تأیید آن وجود ندارد بلکه آیات و روایاتی که قبلا گذشت آن را ردّ میکند و با سخنان خود ایشان در صفحات پیش تناقض دارد،پرواضح است که اجابت فقها و علما از سلاطین و حاکمان جور باعث تثبیت حکومت آنها و اطاعت و انقیاد رعیت گشته و سیاست ظلم بر قرار خواهد ماند.البته به دلیل خطر جانی و از باب تقیه(چنان که عقیدۀ شیعه است)قابل قبول است و اگر نه به این دلیل واهی-یعنی به خاطر مضطرب نشدن امر سیاست-دور از واقعیت است.-م.
خودش،از باب ولایتی که دارد و یا از باب داد خواهی باشد،این دو مورد را اجازه دادهاند به شرط این که دروغ نگوید و ثناگو نباشد و از نصیحتی که انتظار پذیرفتن آن میرود،دریغ نورزد،این بود حکم ورود بر سلاطین.
(1)آن است که پادشاه برای دیدار او برود.در این صورت جواب سلام واجب است اما قیام و احترام به او،در برابر احترام او،احترام کردن حرام نیست زیرا او به خاطر بزرگداشت علم و دین استحقاق ستایش دارد چنان که به خاطر ظلم و ستمش مستحق دوری کردن است.پس احترام در برابر احترام و پاسخ به سلام لازم است لیکن بهتر آن است که اگر با او در خلوت است،از جا بلند نشود تا عزت دین و حقارت ظلم را بدان وسیله به او ابراز کند و خشم خودش را به خاطر دین و اعراضش را از کسی که از خدا اعراض کرده است و در نتیجه خدا هم از او اعراض کرده،بروز دهد.اما اگر سلطان با جمعی وارد شود،مراعات حشمت استانداران و دولت مردان،در میان رعیّت دارای اهمیت است،در این صورت با این نیّت از جا بلند شدن اشکالی ندارد و اگر بداند که این عملش پیامد فاسدی در میان رعیّت ندارد و از خشم سلطان آزاری به او نمیرسد،احترام نکردن به صورت از جا بر خاستن،بهتر است.وانگهی بر او واجب است پس از انجام ملاقات او را نصیحت کند.پس اگر مرتکب عملی میشود که از حرمت آن بیخبر است و او توقّع دارد که اگر از حرمت آن آگاه شود،آن را ترک میکند باید او را آگاه کند که این کار واجب است و امّا ذکر حرمت چیزی از قبیل میگساری و ستمگری که او حرام بودن آن را میداند بیفایده است.بلکه بر او لازم است از گناهانی که مرتکب میشود او را بترساند در صورتی که احتمال میدهد ترساندن در او مؤثر خواهد بود و نیز لازم است که او را به راههای مصلحت ارشاد کند-اگر راهها را مطابق
شرع میشناسد به نحوی که مقصود ظالم بدون معصیت حاصل میشود-تا او را بدان وسیله از رسیدن به هدف به وسیلۀ ظلم باز دارد،پس در این صورت بر او واجب است در جایی که نمیداند،آگاهی دهد و در آنچه گستاخ و بیباک است او را بترساند،و به آنچه از آن غفلت دارد-به وسیلۀ چیزی که از ظلم بینیازش کند-ارشاد کند.پس این سه امر،وقتی که احتمال میدهد سخنش در آن موارد مؤثر است،بر او لازم است و نیز بر هر کسی که با عذر یا بدون عذر بر سلطان وارد شود،رعایت این امور لازم است.
محمّد بن صالح میگوید:نزد حمّاد بن سلمه بودم،متوجّه شدم که در خانۀ وی جز یک حصیری که او بر روی آن نشسته و قرآنی که تلاوت میکند و انبانی که غذایش را داخل آن میگذارد و آفتابهای که وضو میگیرد چیز دیگری نیست،ناگهان در را زدند، معلوم شد محمّد بن سلیمان است،اجازه داد،او وارد شد و در مقابل وی نشست،پرسید:
مرا چه میشود وقتی که تو را میبینم.تمام وجودم را ترس فرا میگیرد؟حمّاد گفت:
برای این که رسول خدا(ص)فرمود:«همانا عالم اگر هدفش از علم،ذات مقدّس خدا باشد،همه چیز او را تعظیم کند.» (1)سپس چهل هزار درهم که به همراه خود آورده بود بر او عرضه کرد و گفت:اینها را بگیر و استفاده کن،حمّاد گفت:آنها را به کسانی که از آنان به ستم گرفتهای باز گردان.محمد بن سلیمان گفت:به خدا سوگند،جز آنچه به ارث بردهام به شما نمیدهم جواب داد:نیازی به آنها ندارم.او گفت:بگیرید و(به مستحقان)تقسیم کنید.حماد گفت:شاید من اگر در تقسیم،به عدالت رفتار کنم کسی که چیزی از آن مبلغ نرسیده است بگوید:او در تقسیم،عدالت را جاری نکرده و دربارۀ من دچار گناه شود بنابراین،آنها را از من دور کنید.
(1)آن است که از سلاطین کناره بگیرد و آنها را نبیند و آنها هم او را نبینند،و این امر لازم است،زیرا سلامت جز در این صورت ممکن نیست.بنابراین باید
1) (36) به مأخذ این حدیث برخورد نکردم.عراقی میگوید:«ابو الشیخ در کتاب الثواب از حدیث واثله بن اسقع نقل کرده است«هر که از خدا بترسد،خداوند همه چیز را از او بترساند»و عقیلی نیز نظیر آن را از حدیث ابو هریره در کتاب الضعفاء نقل کرده است و هر دو حدیث منکرند.
به خاطر ظلم و ستم ایشان،بغض آنان را در دل داشته باشد و بقای آنها را نخواهد و ثناگوی آنها نباشد و از حال آنها نپرسد و به اطرافیان آنان نزدیک نشود و بر آنچه به خاطر مفارقت ایشان از دست میدهد،تأسف نخورد.توضیح مطلب این که هرگاه امر ایشان از ذهنش بگذرد،اگر از آنها غفلت کند چه بهتر و هرگاه امر ایشان و در ناز و نعمت بودن آنها از ذهنش بگذرد با یاد خدا آنها را از ذهنش محو کند و به آنچه حاتم اصم گفته است عمل کند:«همانا بین من و پادشاهان یک روز فاصله است،امّا دیروز، لذتش(گذشته)و آنها نمییابند و در فردا هم من،و هم ایشان در هراسیم،و آن روزی که فاصله داریم امروز است و شاید آن روز،امروز نباشد.»و به آنچه ابو درداء گفته است نیز عمل کند:«مالداران میخورند،ما هم میخوریم و میآشامند ما هم میآشامیم و میپوشند،ما هم میپوشیم،آنها اموال زیادی دارند که به آنها نگاه میکنند و ما هم با ایشان به آن اموال نگاه میکنیم،و حساب آن مالها با ایشان است ولی ما از حساب بر کناریم.»بنابراین هر کسی که از ظلم و ظالم و معصیت گنهکاری اطلاع کامل داشته باشد، شایسته است که مقام و منزلت او را به این جهت در دل خود پایین بیاورد این امر واجبی است بر او،زیرا هر عمل ناپسندی که از او صادر شود،از مقام و منزلت او در قلب کم میشود و معصیت مستحق ناپسندی است زیرا معصیت یا مورد غفلت است،یا مورد رضایت و یا کراهت،با وجود علم و آگاهی،غفلت معنی ندارد و دلیلی برای رضایت نیست پس ناگزیر معصیت مورد کراهت است،بنابراین جنایت هر کسی بر حق خدا همانند جنایت او بر حق تو است.
پس اگر بگویی:نارضایتی در تحت اختیار نیست،پس چگونه واجب میشود؟ میگوییم:چنین نیست،زیرا به ضرورت طبع،دوست،آنچه را که نزد محبوبش ناپسند باشد نمیپسندد و مخالف آن است،و البته کسی که از معصیت خدا ناراضی نیست خدا او را دوست نمیدارد و دوست نمیدارد خدا را کسی که معرفت او را ندارد و حال آن که معرفت خدا واجب و محبّت خدا نیز واجب است،و هرگاه کسی خدا را دوست بدارد،
نمیپسندد آنچه را او نپسندد و میپسندد آنچه را او بپسندد،توضیح این مطلب در کتاب محبت و رضا خواهد آمد.
(1)اگر بگویی:علمای پیشین بر سلاطین وارد میشدند،میگویم:آری نخست از ایشان آداب ورود را بیاموز سپس وارد شو.نقل کردهاند که هشام بن عبد الملک به قصد حج،راهی مکّه شد و چون وارد مکه شد،گفت:مردی از صحابۀ پیامبر(ص)را نزد من آورید،گفتند:همگی از دنیا رفتهاند،گفت:بنابراین از تابعین کسی را بیاورید،پس طاوس یمانی را آوردند.طاوس همین که وارد شد،کفشش را کنار فرش خلیفه از پا در آورد و به عنوان امیر المؤمنین بر او سلام نداد لیکن گفت:سلام بر تو و به کنیه او را خطاب نکرد و در مقابل او نشست و گفت:چگونه هستی ای هشام؟هشام به قدری خشمگین شد که تصمیم گرفت او را بکشد،به او گفتند:تو در حرم خدا و حرم رسول خدا هستی،چنین چیزی ممکن نیست،پس گفت:ای طاوس چه باعث شد که تو چنین رفتار کردی؟گفت:مگر من چه کردم؟هشام بیشتر بر سر خشم و غیظ آمد،گفت:
کفشهایت را در حاشیۀ بساط من در آوردی و دست مرا نبوسیدی و به عنوان امیر المؤمنین به من سلام ندادی و با کنیه مرا مخاطب قرار ندادی و بدون اجازه در برابر من نشستی و گفتی:چگونه هستی ای هشام؟طاوس گفت:اما در آوردن کفشم را در کنار بساطت،من هر روز در مقابل ربّ العزّة پنج مرتبه کفشم را بیرون میآورم در حالی که او مرا عقوبت نمیکند و بر من خشم نمیگیرد؛و اما سخن تو که گفتی:چرا دست مرا نبوسیدی؟من از علی(علیه السلام)شنیدم که میفرمود:بر هیچ مردی روا نیست دست کسی را ببوسد،مگر دست زنش را از روی شهوت و یا دست فرزندش را از روی شفقت؛و اما این سخن تو که چرا به عنوان امیر المؤمنین بر من سلام ندادی،چون تمام مردم به فرمانروایی تو راضی نیستند از این رو من نخواستم دروغ بگویم؛و اما سخن تو که گفتی؛
مرا با کنیهام خطاب قرار ندادی،زیرا خدای تعالی اولیای خویش را با اسم نام برده و گفته است:ای داود،ای یحیی،ای عیسی،در صورتی که دشمنان خویش را با کنیه یاد کرده و گفته است:دستهای ابو لهب بریده باد،و اما سخن تو که گفتی:در حضور من نشستی، همانا من از علی(علیه السلام)شنیدم که میفرمود:هرگاه خواستی مردی از اهل دوزخ را ببینی به مردی نگاه کن که نشسته باشد،در حالی که پیرامونش گروهی ایستادهاند.
آنگاه هشام گفت:مرا موعظه کن؛طاوس گفت:من از علی(علیه السلام)شنیدم که میفرمود:«در جهنم مارهایی است همانند کوههای مرتفع و عقربهایی همچون استران که میگزند هر امیری را که در میان رعیّتش به عدالت عمل نکند.»وی سپس از مقابل هشام برخاست و فرار کرد و پنهان شد.
مالک بن دینار بر امیر بصره وارد شد و گفت:ای امیر در یکی از کتابها خواندم:
نادانتر از پادشاه کیست؟و نادانترین فردی که معصیت مرا مرتکب میشود کیست؟و مغرورترین کسی که او،نسبت به من مغرور است کیست؟ای چوپان بد،من به تو گوسفندان سالم و فربهی را دادم و تو گوشتها را خوردی و پشمهای آنها را پوشیدی و استخوان متحرّکی را باقی گذاشتی.پس امیر گفت:آیا میدانی که چه چیز تو را بر ما گستاخ میکند و ما را از تو دور میسازد؟مالک جواب داد:نه،امیر گفت:خدا،سپس طمع اندک به سوی ما و نگرفتن آنچه در دست ماست.
عمر بن عبد العزیز با سلیمان بن عبد الملک ایستاده بودند.سلیمان صدای غرش ابر را شنید،بیتابی کرد و سینهاش را روی قربوس زین گذاشت عمر گفت:این صدای رحمت خداست پس چگونه خواهی بود وقتی که صدای عذاب خدا را بشنوی؟سپس سلیمان به مردمی که در عرفه حاضر بودند نگاه کرد و گفت:چقدر مردم زیادند!عمر گفت:دشمنان تو هستند یا امیر المؤمنین،سلیمان گفت:خدا تو را به ایشان مبتلا گرداند! نقل کردهاند که سلیمان به مدینه وارد شد و قصد مکه داشت،کسی را به دنبال ابو حازم فرستاد و او را طلبید.همین که وارد شد،گفت:ای ابو حازم چرا ما از مرگ
ناخشنودیم؟جواب داد:چون شما خانۀ آخرتتان را خراب کردهاید و دنیا را آباد ساختهاید از این رو نمیخواهید که از جای آباد به جای خراب منتقل شوید،گفت:ای ابو حازم ورود به درگاه خدا چگونه است؟جواب داد:اما نیکوکار مثل مسافری است که به نزد خانوادهاش بر میگردد و امّا بدکار مانند بندۀ گریختهای است که بر مولایش وارد میشود.سلیمان با شنیدن این سخنان گریه کرد و گفت:نمیدانم وضع من،در نزد خدا چگونه است؟ابو حازم گفت:خودت را بر کتاب خدای عزّ و جلّ عرضه کن آنجا که میفرماید: إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ وَ إِنَّ الْفُجّارَ لَفِی جَحِیمٍ . (1)سلیمان گفت:پس رحمت خدا کجا میرود؟جواب داد:به نیکوکاران نزدیک است؛آنگاه سلیمان پرسید:
ابو حازم!کدام بندۀ خدا گرامیتر است؟گفت:اهل مروّت و تقوا؛پرسید:کدام عمل از همۀ اعمال بالاتر است؟جواب داد:ادای واجبات با اجتناب از محرّمات،پرسید:کدام دعا مسموعتر است؟گفت:سخن حق در نزد کسی که از او میترسی و در عین حال امیدواری؛گفت:کدام یک از مؤمنان هوشیارترند؟جواب داد:مردی که به دستور خدا عمل کند و مردم را به طاعت خدا بخواند؛پرسید:کدام مؤمن از همه زیانکارتر است؟ جواب داد:مردی که به خاطر برادرش که ستمگر است مرتکب گناه شود،از این رو آخرتش را به دنیای دیگری فروخته است.سلیمان گفت:دربارۀ کار ما چه میگویی؟ ابو حازم گفت:اگر ممکن است مرا عفو کنید؟گفت:ممکن نیست ولی نصیحتی ما را بکنید،ابو حازم گفت:یا امیر المؤمنین پدران تو با شمشیرها بر مردم مسلّط شدند و به زور،بدون مشورت با مسلمانان زمام امور را به دست گرفتند،حتی افراد زیادی را به قتل رساندند و آنها از دنیا رفتند،پس اگر آنچه را آنها گفتند و آنچه را مردم به ایشان گفتند، درک میکردی کافی بود.مردی از اهل مجلس رو به ابو حازم کرد و گفت:بد حرفی زدی!ابو حازم گفت:خدای تعالی از دانشمندان پیمان گرفته است تا حقیقت را برای مردم بیان کنند و پوشیده ندارند.سلیمان گفت:چگونه ما این فساد را اصلاح کنیم؟
1) (37) انفطار/13 و 14:مسلّما نیکان در نعمت فراوانی هستند و بدکاران در دوزخند.
ابو حازم جواب داد:از حلال به دست آوری و در جای حق قرار دهی،سلیمان گفت:چه کسی توان چنین کاری را دارد؟جواب داد:کسی که خواهان بهشت است و از آتش دوزخ میترسد.سلیمان گفت:برایم دعا کن،ابو حازم گفت:خدایا اگر سلیمان دوست تو است او را در دنیا و آخرت،به بهشت بشارت ده،و اگر دشمن تو است،موی بالای پیشانی او را بگیر و او را به آنجا که میپسندی و راضی هستی وارد کن.سلیمان گفت:
مرا نصیحت کن،گفت:سفارش میکنم تو را و مختصر میگویم:پروردگارت را بزرگ و منزّه شمار،مبادا آن جایی تو را ببیند که نهی فرموده و آنجا که امر کرده است تو را نبیند.
عمر بن عبد العزیز به ابو حازم گفت:مرا موعظه کن،ابو حازم گفت:به بستر خواب برو سپس مرگ را بالای سرت قرار ده،و آنگاه ببین چه حالتی را دوست داری که آن ساعت در آن حال باشی پس هم اکنون آن را بگیر و ببین چه را دوست نداری که آن ساعت در آن وضع باشی پس الآن آن را ترک کن چرا که شاید آن ساعت نزدیک باشد.
مردی بیاباننشین بر سلیمان وارد شد،سلیمان گفت:ای مرد حرفت را بزن!گفت:
یا امیر المؤمنین!من سخنی را به تو میگویم و تو حوصله کن هر چند ناراضی باشی،چون به دنبال آن چیزی است که اگر بپذیری باعث خشنودی تو خواهد بود،سلیمان گفت:ای مرد بیابانی ما در تحمّل سخن کسی که امید به خیرخواهیاش نداریم و از فریبکاریاش در امان نیستیم حوصله به خرج میدهیم،پس چگونه به کسی که از فریبش در امانیم و به خیرخواهیاش امیدواریم گوش فرا نمیدهیم؟گفت:یا امیر المؤمنین!مردانی دور تو را گرفتهاند که از اختیارشان به نفع خودشان سوءاستفاده میکنند،و دینشان را به دنیایشان و رضای تو را به غضب پروردگارشان فروختهاند.دربارۀ خدا از تو میترسند ولی در کار تو از خدا نمیترسند،با آخرت در ستیزند و با دنیا سازگار،پس تو نباید آنها را بر چیزی که خدا تو را بر آن امین دانسته است امین شماری،زیرا آنان هرگز در تضییع امانت و سرکوب و ظلم و ستم امّت کوتاهی نمیکنند و تو در برابر گناهانی که آنان مرتکب
میشوند مسئولی،ولی آنان نسبت به عمل تو مسئول نیستند.بنابراین دنیای ایشان را با ضایع کردن آخرت خویش آباد نکن،زیرا مغبونترین مردم کسی است که آخرت خویش را به دنیای دیگران بفروشد.سلیمان پس از شنیدن این سخنان گفت:ای اعرابی تو زبانت را گشودی که از شمشیرت برندهتر بود!گفت:آری یا امیر المؤمنین،امّا این سخن به نفع شما بود،نه به زیان شما.
نقل کردهاند که ابو بکره بر معاویه وارد شد و گفت:ای معاویه بدان که در هر روزی که از عمر تو میگذرد و در هر شبی که بر تو فرا میرسد،از دنیا جز دوری و از آخرت جز نزدیکی بر تو افزوده نمیشود و به دنبال تو جویندهای است که از دست او خلاصی نداری و نشانهای برای تو قرار داده است که از آن نمیگذری و چقدر زود آن حد و نشان فرا میرسد!و چه نزدیک است که آن جوینده به تو برسد!و همانا دنیایی که ما در آن هستیم فانی و آخرتی که سرانجام کار ما به سوی اوست باقی است؛اگر کار خیر کرده باشیم پاداش خیر و اگر شرّ باشد جزای شرّ میدهند.
این چنین بوده است ورود دانشمندان بر پادشاهان مقصودم از دانشمندان علمای آخرت است،اما علمای دنیا وارد میشوند تا به دلهای سلاطین تقرّب یابند و آنها را به بیبندوباری رهنمون باشند و با لطایفالحیل راههای گستردهای را استنباط کنند که با هدفهای ایشان موافق باشد و اگر در مقام موعظه نظیر ما سخنانی را بگویند هدفشان اصلاح نیست،بلکه جاه طلبی و کسب توجّه سلاطین است و در این کار دو فریبکاری وجود دارد که نادانان را فریب میدهد:یکی آن که وانمود میکنند که قصدشان از ورود بر سلاطین اصلاح ایشان با موعظه و نصیحت است،بلکه امر را بر خودشان مشتبه میکنند و انگیزۀ ایشان میل باطنی آنها به شهرت و تحصیل معرفت در نزد ایشان است و نشانۀ راستی در اصلاح طلبی آن است که اگر همان موعظه را کس دیگری از دانشمندان نظیر ایشان عهدهدار شد و مورد قبول افتاد و اثر صلاح و نیکی به وسیلۀ او پدید آمد شایسته است که بدان جهت او خوشحال شده باشند و شکر خدا را بهجا آورند که آن
عالم این مهم را کفایت کرده است،مثل کسی که باید بیمار سختی را معالجه میکرد و دیگری به معالجۀ او اقدام کرده است آن سخن بسیار خوشحال میشود،و اگر تصادفا سخن خود را بر سخن دیگران برتری میدهند،پس ایشان مغرورند،دوم آن که گمان میبرند که هدفشان شفاعت برای دفع ظلم از مسلمانی است و این نیز زمینهای برای غرور است در صورتی که معیار آن است که گفته شد.
(1)سپس غزالی مسائلی را دربارۀ احوالی که در اثر معاشرت با سلاطین و مباشرت با اموالشان عارض میشود ذکر کرده،و در مورد حرمت معامله با ایشان و قضات و کارگزاران و خدمتکارانشان مبالغه کرده است،بر اساس قاعدهای که خودش مطرح کرده مبنی بر این که هر مالی که بیشترش حرام باشد حرام است و در آن باره اخبار زیادی از پیشینیان نقل کرده.سپس میگوید:این مبالغه و هشدار پیشینیان نسبت به معامله با فاسقان و بازرگانان و جواهرتراشان و سنگتراشان و صاحبان حمام و ریختهگران و رنگرزان و پیشهوران با غلبه فسق و دروغ بر ایشان بلکه با کفّار ذمّی نقل نشده است،و تنها دربارۀ ستمگران بهویژه کسانی که مال یتیمان و بیچارگان را میخورند و همواره مسلمین را میآزارند،آمده است یعنی کسانی که به نابود کردن نشانههای دین و شعائر اسلامی کمک میکنند و علت این امر آن است که معصیت به دو قسم لازم و متعدی تقسیم میشود،و فسق از گناهان لازم است که به دیگران تجاوز نمیکند.همچنین کفر که جنایتی در حق خدای تعالی است و حساب آن نیز با خداست و اما معصیت والیان به سبب ظلم،متعدّی است و کار ایشان بدان سبب دشوار میشود،و به مقدار گستردگی ظلم و عمومیت تعدّی و تجاوز عذاب خدا بیشتر شامل حال آنها میشود.بنابراین باید هر چه بیشتر از ایشان و معاملۀ با ایشان دوری جست،پیامبر(ص)فرمود:«به پاسبان
میگویند تازیانهات را بگذار و وارد آتش دوزخ شو.» (1)و نیز فرمود:«از علامتهای قیامت مردانی هستند که همراهشان تازیانههایی است مانند دم گاوان.» (2)پس این است حکم ایشان و هر که آنها را شناخت،شناخته است و هر که نشناخته است،نشانی هر یک از آنها لباس و سبیل بلند و سایر اشکال معروف میباشد.پس هر کس با آن شکل دیده شد باید از او دوری کرد،و آن از باب بدگمانی نیست،زیرا او خود بر خویشتن ستم کرده است که به لباس و شکل آنان در آمده و هم زی بودن دلیل بر همدلی است و دیوانگی نمیکند،مگر دیوانه و خود را نظیر بدکاران نشان نمیدهد،مگر آدم بدکار آری گاهی آدم تبهکار با درستکار اشتباه میشود،در نتیجه خود را شبیه شایستگان وانمود میکند اما شخص صالح ممکن نیست خودش را مثل فاسدان بنمایاند،زیرا این خود باعث افزون نمودن جمعیت ایشان است و قول خدای تعالی: اَلَّذِینَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ ؛ (3)دربارۀ گروهی از مسلمانان که با جماعت مشرکان زیاد معاشرت داشتند،نازل شده است،و روایت شده:«خدای تعالی به یوشع بن نون وحی کرد که من چهل هزار تن از نیکان و شصت هزار تن از بدان قوم تو را هلاک خواهم کرد؛عرض کرد:پروردگارا نیکان را چرا!؟فرمود:برای این که ایشان هرگز به خاطر خشم من،خشمگین نشدند و با بدان میخوردند و میآشامیدند»؛با این حدیث معلوم میشود که بغض ستمگران و خشم بر ایشان به خاطر خدا واجب است.
ابن مسعود از پیامبر(ص)روایت کرده است که فرمود:«خدای تعالی دانشمندان بنی اسرائیل را لعنت کرده است ازآنرو که در زندگیشان با ستمگران معاشرت داشتند.» (4)میگویم:از طریق شیعه،روایتی در کتاب تهذیب از محمد بن مسلم نقل شده که
1) (38) این حدیث را ابو یعلی از حدیث انس نقل کرده است و در سلسلۀ سند آن عبیس بن میمون است که به گفتۀ مجمع الزوائد،ج 5،ص 234 فردی متروک است.
2) (39) این حدیث را حاکم در ج 4،ص 436 کتاب الفتن و الملاحم از حدیث ابو هریره نقل کرده است.
3) (40) نحل/28:همانها که فرشتگان(قبض ارواح)روحشان را میگیرند در حالی که به خود ستم کرده بودند.
4) (41) این حدیث را عبد بن حمید و ابو الشّیخ و طبرانی نقل کرده است و ابن مردویه از ابن مسعود به صورت مفصّل نظیر آن را نقل کرده است،به درّ المنثور،ج 2،ص 300 مراجعه کنید.
میگوید:امام باقر و امام صادق(علیه السلام)مرا در حالی که نزد قاضی مدینه نشسته بودم،دیدند.
فردای آن روز خدمت آن حضرت رسیدم.فرمود:چه مجلسی بود که دیروز تو را در آن دیدم؟میگوید:عرض کردم:فدایت شوم،این قاضی مرا احترام میکند چه بسا اتفاق میافتد که من با او مینشینم.فرمود:چه چیز باعث ایمنی تو میشود اگر لعنت خدا نازل شود و تمام اهل مجلس را فرا گیرد؟» (1)از یونس بن یعقوب نقل شده که میگوید:امام صادق(علیه السلام)به من فرمود:«در ساختن مسجد هم به ایشان کمک نکن.» (2)از آن حضرت نقل است:«هر که نامش در دفتر فرزندان سابع باشد،خداوند او را در روز قیامت،خوک محشور میکند.» (3)کلمه سابع در این حدیث کنایه از عباس است و امام(علیه السلام)به دلیل تقیّه آن را وارونه کرده است.قبلا اخبار دیگری در این زمینه از کافی نقل کردیم.
غزالی گوید:
در مسائل متفرّقه ای که بسیار مورد نیازند
(1)میگویم:چون مسائلی را که غزالی در این باب،ذکر کرده است بر اساس اصول عامه بود،ما از ذکر آنها خودداری کردیم جز یک مسألۀ مهمّ که ما آن را در یک فصل ذکر میکنیم و به جای آنچه ترک گفتیم،مسائل پراکندهای در حلال و حرام از اخبار اهل بیت(علیه السلام)در فصل دیگری نقل میکنیم.
(1)از فرق بین رشوه و هدیه پرسیدند:با این که هر یک از اینها از روی رضا انجام میگیرد و هیچ کدام بیهدف نیست،در حالی که یکی از آنها حرام است و دیگری حرام نیست؟گفتم:هیچ مصرفکنندۀ مالی هرگز آن را مصرف نمیکند مگر برای هدفی یا اخروی مانند اجر و ثواب و یا دنیوی،و هدف دنیوی یا برای مال است،یا کار و کمک بر مقصود معینی و یا تقرّب به قلب کسی که هدیه میدهد تا محبّت او را جلب کند آن هم یا خود محبّت،هدف است و یا برای رسیدن به وسیلۀ آن محبّت،به عوضی که در پی آن است.بنابراین اقسام حاصل از این چهار مورد،پنج قسم است:اوّل،آن مالی است که هدف از آن اجر اخروی است و آن هم یا چنان است که شخص مورد مصرف مال محتاج است،یا عالم است و یا یک انتساب دینی دارد و یا فرد شایستۀ دینداری است، بنابراین آنجا که گیرنده میداند که به خاطر حاجتش به او میدهند،گرفتن آن مال،در صورتی که محتاج نباشد بر او روا نیست و موردی که شخص بداند به خاطر شرافت نسبش چیزی میدهند،اگر بداند که در دعوی نسبش دروغگوست بر او حلال نیست و آنچه برای علم کسی به او میدهند،روا نیست که دریافت کند،مگر در علم چنان باشد که دهندۀ مال میپندارد به این ترتیب که کمالی در علم برای او تصوّر کرده است به حدّی که این تصور او را وادار به تقرّب کرده است؛اگر او کمال نداشته باشد دریافت مال بر او حلال نیست،و آنچه به خاطر دینداری و نیکیاش میدهند اگر در باطن فاسق باشد به طوری که اگر بخشندۀ مال از فسق او آگاه باشد آن مال را ندهد،گرفتن مال بر او روا نیست و کمتر اتّفاق میافتد که فرد صالحی به گونهای باشد که اگر باطنش برملا شود،دلها همچنان به او علاقمند بماند و البتّه خداوند زشتی را میپوشاند؛اوست که مردم را با هم دوست میکند و اشخاص پرهیزگار،کسی را در خرید،وکیل قرار میدهند که مردم نشناسند وکیل آنهاست تا در فروش سهل انگاری نکنند،از ترس این که مبادا به
نام دین استفاده کرده باشند،زیرا آن کار خطرناکی است در حالی که تقوا امر نهانی است مثل علم،نسب و فقر نیست.بنابراین سزاوار است تا امکان دارد به نام دین چیزی را نگیرند.دوّم چیزی که مقصود از آن هدف معیّن دنیوی است مثل فقیری که به ثروتمندی هدیه میدهد در حالی که چشم به خلعت او دارد،پس این بخششی است مشروط به اجر و مزد و حکم آن بر کسی پوشیده نیست و تنها در آن صورت حلال است که اجر و مزد مورد نظر ادا شود و شرائط عقد موجود باشد.
میگویم:در حدیث حسن(نوعی از حدیث)از امام صادق(علیه السلام)نقل است که فرمود:ربا دو نوع است:یک ربایی که میخورند و دیگر ربایی که نمیخورند اما ربایی که میخورند همان است که به مردی هدیه میدهی و از او اجر و مزد بالاتری را خواستاری،این همان ربایی است که میخورند و آن است قول خدای تعالی: وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوالِ النّاسِ فَلا یَرْبُوا عِنْدَ اللّهِ ؛ (1)و اما ربایی که نمیخورند، همان است که خدای متعال از آن نهی فرموده و وعدۀ آتش دوزخ بر آن داده است.» (2)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:هدیه سه نوع است:1-هدیه برای دریافت هدیۀ دیگر،2-هدیه به عنوان رشوه،3-هدیهای که برای خدای تعالی است.» (3)از اسحاق بن عمّار نقل شده که میگوید:«عرض کردم مرد فقیری،به من هدیهای میدهد به طمع چیزی که نزد من است،پس آن را میگیرم ولی چیزی به او نمیدهم،آیا این هدیه بر من حلال است؟فرمود:آری،هدیه برای تو حلال است،لیکن از اینکه خواستۀ او را برآوری خودداری نکن.» (4)
1) (1) روم/39:آنچه را به عنوان ربا میپردازید تا در اموال مردم فزونی یابد نزد خدا فزونی نخواهد یافت.
2) (2) کافی،ج 5،ص 145،شمارۀ 6.
3) (3) همان مأخذ،ص 141،شمارۀ 1.
4) (4) همان مأخذ،ص 143؛تهذیب،ج 2،ص 113؛ظاهر روایت آن است که عوض واجب نیست و ممکن است این روایت را حمل بر موردی کرد که گیرندۀ هدیه نمیداند که هدیه دهند،عوض آن را میخواهد و یا آن که مقصود آن است که هدیه حلال است و عوض دادن واجب،پس ندادن عوض باعث حرمت هدیه نمیشود،هر چند که چنین برداشتی بعید است(این نظر مجلسی علیهالرحمه است).
از آن حضرت نقل شده است:«دربارۀ مردی پرسیدند که به کسی رشوه میدهد تا از منزلش بیرون رود و خود ساکن آنجا شود،فرمود:اشکالی ندارد.» (1)غزّالی گوید:سوم آن که مقصود از هدیه،کمک به فعل معیّنی باشد مثل کسی که محتاج سلطان است،به وکیل و نمایندهاش و کسی که منزلتی نزد او دارد،هدیهای میدهد و این هدیه به شرط پاداش و از قرینۀ حال معلوم میشود پس به آن عمل که به خاطر آن هدیه را میدهند،دقّت میشود،اگر حرام بود مثل سعی و کوشش در راه دریافت مقرّری ماهیانۀ حرام و یا ظلم به کسی و جز اینها گرفتن آن هدیه حرام است و اگر آن عمل واجب باشد،مانند دفع ظلم معینی بر کسی که قدرت بر آن را دارد یا شهادت معیّنی است،پس آنچه میگیرد حرام است و آن رشوهای است که شکی در حرمت آن نیست،و اگر مباح باشد-نه واجب و نه حرام-و در آن زحمتی باشد به طوری که اگر بدانند چنان زحمتی هست،و اجیر گرفتن برای آن روا باشد در این صورت اگر وی را به هدفی که دارد برساند آنچه میگیرد حلال است،و به منزلۀ جعاله است؛به طور مثال کسی میگوید:این مطلب را به پادشاه برسان و این مبلغ برای تو است،و به گونهای است که نیاز به زحمت و کار استواری دارد.
یا بگوید:به فلانی بگو که در این کار به من کمک کند و یا چنین احسانی را به من بنماید و برای رساندن وی به هدفش نیاز به گفتگوی زیادی دارد و آن خود قرار دادی است همان طوری که کسی به خاطر خصومت،وکیل میگیرد تا در مقابل قاضی از طرف او حرف بزند حرام نیست،در صورتی که در حرام نکوشد.و اگر مقصودش به یک کلمه حاصل میشود که رنجی هم ندارد ولی آن کلمه از صاحب منصبی و یا آن کار
1) (5) این روایت را شیخ در تهذیب،ج 2،ص 112 از حسین بن سعید،از حماد بن عیسی،از قول حریز به نقل از محمد بن مسلم از حضرت صادق(علیه السلام)نقل کرده است.
از صاحب مقامی سودبخش است،مثل این که او به دربان بگوید:در کاخ شاه را به روی او نبند یا این که میخواهد جریان را در حضور شاه مطرح کند و بس،این اجرت حرام است زیرا آن مبلغ در برابر جاه و مقام آن شخص پرداخت شده و در شرع جواز چنین اجرتی ثابت نشده است و نظیر آن اجرت پزشک در برابر یک کلمه است که به یک دارویی راهنمایی میکند که تنها او نام آن دارو را میداند،مانند کسی که معالجۀ بواسیر یا بیماری دیگر را تنها او میداند و جز در برابر مبلغی راهنمایی نمیکند،زیرا عمل این شخص ادا کردن کلمهای مانند یک دانۀ کنجد است که قیمت ندارد؛بنابراین گرفتن عوض برای به زبان آوردن یک کلمه جائز نیست و همچنین به خاطر علمش نیز نمیتواند عوض بگیرد،زیرا عملش را نیز به دیگری منتقل نکرده است بلکه برای دیگری نظیر علم او حاصل شده است در حالی که خود او هم عالم باقی مانده! میگویم:من در صحّت این مورد بلکه در مطالب قبلی ایشان نیز اشکال دارم.
غزالی گوید:چهارم آن که هدف از هدیه،دوستی و جلب محبّت هدیهگیرنده به خود(هدیهدهنده)باشد،نه به خاطر عوض معیّنی بلکه به منظور انس گرفتن و تأکید به خاطر دوستی و صمیمیّت دلها که این کار هدف خردمندان و مورد توجّه افراد عاقل است و در شرع به آن دعوت شده است.پیامبر(ص)فرمود:«به یکدیگر هدیه دهید تا همدیگر را دوست بدارید.» (1)به طور اجمال،انسان هیچگاه محبّت دیگری را به خاطر خود محبّت نمیطلبد، بلکه به خاطر فایدهای که در محبّت او وجود دارد،میخواهد لیکن وقتی که این فایده مشخص نشده باشد و در ذهنش عوض معیّنی که هم اکنون یا در آینده آن را بخواهد تجسّم نیافته است،چنین موردی هدیه است و گرفتن آن حلال است.
میگویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«از جمله احترام یک مرد از برادر مسلمانش آن است که هدیۀ او را بپذیرد و از آنچه دارد به او هدیه دهد
1) (6) الفقیه،ص 389،باب هدیه.
و باعث زحمت او نشود.» (1)از آن حضرت نقل شده که میگوید:«رسول خدا(ص)فرمود:به یکدیگر هدیه دهید تا همدیگر را دوست بدارید،به همدیگر هدیه دهید که کدورتها را از بین میبرد.» (2)از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«این که من به برادر مسلمانم هدیهای بدهم در نزد من محبوبتر از آن است که نظیر آن را صدقه دهم.» (3)غزّالی گوید:پنجم آن که میخواهد به وسیلۀ هدیه به دل هدیهگیرنده تقرّب یابد و محبّت او را جلب کند،نه به خاطر محبّت خود و انس با او،از جهت این که فقط انس بگیرد بلکه به خاطر آن که مقام او برای رسیدن به هدفهایی استفاده کند که نوع آنها منحصرا از این راه به دست میآید،اگر چه عین آنها منحصر نیست و به گونهای است که اگر جاه و مقام او نباشد به آن هدف نمیرسد.پس اگر مقام او به خاطر علم یا نسب او باشد،کار سهلتر میباشد و گرفتن مال،مکروه است،زیرا در این مورد مشابهت با رشوه دارد،ولی در ظاهر هدیه میباشد و اگر مقام گیرندۀ مال به دلیل منصبی که دارد از قبیل قضاوت یا کارگزاری و یا سرپرستی زکات و یا جمع آوری مالیات یا دیگر کارهای مربوط به شاه،حتی سرپرستی اوقاف-بهطور مثال-باشد،و چنان است که آن سرپرستی اگر نبود چنین هدیهای را به او نمیدادند،پس آن رشوه است و به صورت هدیه عرضه شده،زیرا هدف از آن کسب تقرّب و محبّت است لیکن در کاری که منحصر به فرد است،زیرا آن چیزهایی که به وسیلۀ سرپرستیها ممکن است به آن دست یافت،پوشیده نیست و نشانۀ این که او در پی محبّت نیست آن است که اگر در همان حال دیگری سرپرست آن شغل بود،مال را به آن دیگری میداد.
از پیامبر(ص)نقل شده است که فرمود:«زمانی بر مردم خواهد آمد که مال حرام
را در آن زمان به نام هدیه و قتل را تحت عنوان موعظه حلال شمارند،شخص بیگناه را میکشند تا بدان وسیله تودۀ مردم پند بگیرند.» (1)از ابن مسعود دربارۀ سحت پرسیدند،گفت:مردی حاجت کسی را بر آورده میکند و به او هدیهای میدهند! ابو حمید ساعدی روایت کرده است:«رسول خدا(ص)سرپرستی برای جمع آوری صدقات قبیله ازد،فرستاد.وقتی که آمد،مقداری از اموال جمع آوری شده را نزد خود نگه داشت و گفت:این مقدار مال شما و این قسمت،هدیه،و مال من است پیامبر(ص)فرمود:اگر راست میگویی،چرا در خانۀ خود و در خانۀ پدر و مادرت ننشستی تا هدیه دهند؟سپس فرمود:چه شده است که مردی از شما را به کاری میگمارم پس میگوید:این مال برای شما و این هدیه برای من است!چرا در خانۀ مادرش ننشسته تا برایش هدیه بیاورند؛سوگند به آن که جان من در دست قدرت اوست اگر کسی از شما چیزی را به ناحق بگیرد،خداوند او را(روز قیامت)در حالی که آن چیز را حمل میکند،میآورد و البته(مراد)آن نیست که کسی از شما روز قیامت،شتری میآورد که نعره میزند یا گاوی که صدای گاو در میآورد و یا گوسفندی که صدا میکند-آنگاه دستهایش را به قدری بلند کرد که سفیدی زیربغلش نمودار شد-سپس گفت:پروردگارا آیا امر تو را رساندم؟» (2)هرگاه این سختگیریها ثابت شد پس شایسته است که قاضی و والی خودش را با خانۀ پدریاش مقایسه کند،در نتیجه،آنچه پس از کنارهگیری از شغلش،در خانۀ پدرش به او میدهند،جائز است در زمان ولایتش آن را بگیرد ولی آنچه میداند به خاطر ولایتش میدهند،گرفتنش حرام است،و آنچه دربارۀ دوستانش بر او مشتبه است و نمیداند که اگر وی بر کنار باشد آیا آنها چنین چیزی به او میدهند یا نه؟پس آن شبهه است و باید از آن اجتناب کند.
(1)در کافی از معاویة بن عمّار نقل شده که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:
من از مردی طلبی دارم،اما او منکر میشود.سپس نزد من مالی را به امانت میگذارد،آیا حق دارم طلبی را که از او دارم از آن امانت برداشت کنم؟فرمود:خیر،این عمل خیانت است.» (1)از ابو بکر حضرمی نقل شده که میگوید:خدمت امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:«مردی در نزد مرد دیگری مالی دارد ولی او انکار کرده و آن مال را از بین برده است سپس اتّفاق افتاده مردی که مال را از بین برده،مالی از او به دست طلبکار افتاده است آیا میتواند عوض مالی که آن مرد از بین برده،از این مال بردارد یا نه؟فرمود:
آری ولی برای این کار چنین میگوید:خدایا این مالی است که او از من گرفته بود،من بر میدارم و من آن را از روی خیانت و ظلم نمیگیرم.» (2)در تهذیب از داود بن زربی نقل شده که میگوید:«خدمت موسی بن جعفر(علیه السلام) عرض کردم:من با شاه سروکار دارم؛کنیزی دارم آن را میگیرند و چهارپای خوبی دارم، آن را میگیرند،سپس مالی از آنها به دست من میافتد،آیا حق دارم که مالم را اخذ کنم؟ فرمود همان قدر بگیر و بیشتر حق نداری.» (3)از اسحاق بن ابراهیم نقل شده است:«موسی بن عبد الملک به امام باقر(علیه السلام)نامهای نوشت و در آن نامه راجع به مردی پرسید که مالی را به او داده تا در راه خیری مصرف کند و او نتوانسته در راهی که او دستور داده بود صرف کند و به مقدار همان مال در نزد
وی دارد،پرسیده بود که آیا جایزه است،من مالم را از آنچه نزد خودم است بردارم یا به خودش برگردانم و بعد مطالبه کنم؟امام(علیه السلام)نوشت:از آنچه در اختیار داری مالت را بردار.» (1)از علی بن سلیمان نقل شده است که گفت:«خدمت آن حضرت نوشتم:مردی مالی یا کنیزی را از کسی غصب کرده است،سپس مالی از این مرد به سبب ودیعه و یا قرض به مقداری که از او خیانت یا غصب کرده بود،به دست او افتاده است،آیا حلال است بر او که نگه دارد یا نه؟امام(علیه السلام)در پاسخ او نوشت:آری حلال است.اگر به مقدار حقّش باشد و اگر بیشتر بود،به قدر حقش بر میدارد و باقیمانده را به صاحبش بر میگرداند،ان شاء الله.» (2)از جمیل بن دراج نقل شده که میگوید:«از امام صادق(علیه السلام)راجع به مردی پرسیدم که از مرد دیگری طلب دارد و او انکار میکند و بعد از مال او به قدری که انکار دارد به دست میآورد،آیا میتواند آن را بگیرد هر چند که آن شخص منکر نداند؟ فرمود:آری.» (3)محمّد بن حسن(شیخ طوسی)میگوید:بین اخبار منافاتی نیست،زیرا هر کدام جهت خاصی دارد،و آنچه من میگویم،این است که هر کس از دیگری طلبی داشته باشد و بدهکار منکر شود و از او بخواهند سوگند یاد کند و او سوگند بخورد،از مال او به هیچ وجه نمیتواند چیزی دریافت کند؛چون از پیامبر(ص)روایت شده است که فرمود:«هر که سوگند یاد کند باید تصدیق کرد و هر که برای او سوگند بخورند باید راضی شود،و هر کس راضی نشود در پیشگاه خداوند حقی ندارد.»اما اگر طرف،منکر
آن مال شود و سوگند هم برای انکارش نخورد و مالی از او به دست طلبکار بیفتد،او میتواند پس از گفتن کلماتی که یاد کردیم به قدر مال خودش از آن مال برداشت کند،و هر وقت مالی داشته باشد و انکار کند سپس همین منکر مالی را در نزد وی به امانت بگذارد،برداشت از مال امانت برای او کراهت دارد،زیرا این کار،به منزلۀ خیانت است و خیانت به هیچ وجه جائز نیست. (1)
از عیسی بن اعین روایت شده که میگوید:«از امام صادق(علیه السلام)دربارۀ مردی پرسیدم که به کسی که به امید پاداش،هدیه میدهد ولی هنوز پاداش نداده،طرف میمیرد،و عین هدیه به دست صاحبش میافتد،آیا میتواند در صورت امکان آن را دوباره به ملک خود باز گرداند؟فرمود:باکی نیست که بگیرد.» (2)در کافی از هذیل بن حنّان برادر جعفر بن حنّان صیرفی نقل شده که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:من به برادرم جعفر مالی دادهام،و او هر چه من خرج کنم و مکّه بروم و صدقه بدهم به من میدهد.از افراد مورد اعتماد،پرسیدم و آنها گفتند این عمل درست نیست و آن مال حلال نیست،و من دوست دارم از نظر شما مطّلع شوم.
امام(علیه السلام)به من فرمود:آیا پیش از این که مالی به برادرت بدهی،به تو رسیدگی میکرد؟ عرض کردم:آری،فرمود:بنابراین،آنچه او میدهد بگیر و از آن بخور و بنوش و حجّ بگزار و صدقه بده،و چون به عراق رفتی بگو:جعفر بن محمّد،به من این فتوا را داد.» (3)از اسحاق بن عمّار از قول ابو الحسن(علیه السلام)نقل شده که میگوید:«از آن حضرت دربارۀ مردی پرسیدم که به مرد دیگری مالی به قرض داده و این مرد از بیم آن که اگر سود را قطع کند مالش را میگیرد،مقداری از سود را بدون این که او شرط کرده باشد،به وی میدهد.فرمود:تا وقتی که شرط نکرده باشد،باکی نیست.» (4)
در تعدادی از اخبار ائمه(علیه السلام)آمده است:«بهترین وامها آن وامی است که سودی را جلب کند.» (1)و اما آنچه روایت کردهاند که«مردی خدمت علی(علیه السلام)آمد و عرض کرد:من از کسی طلبکارم،او هدیهای برایم فرستاده است؟فرمود:از طلبی که داری حساب کن» (2)مؤلّف در استبصار،این مورد را بر هدیۀ غیر معهوده و یا استحباب حمل کرده است. (3)
از اسحاق بن عمار نقل شده است که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم، عقد و عروسی میشود و چیزی بر سر مردم نثار و پخش میکنند.فرمود:حرام است ولی اگر چیزی از آن را دادند،آن را بگیر.» (4)و از آن نقل شده است که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:بچهها با گردو و تخم مرغ بازی و برد و باخت میکنند،چگونه است؟فرمود:از آن نخور که حرام است.» (5)از سکونی به نقل از آن حضرت روایت شده که میگوید:«مال حرام بهای مردار و سگ و شراب و مهر زناکار و رشوه در قضاوت و مزد کاهن است.» (6)در روایت دیگری آمده است:«مال حرام انواع زیادی دارد؛از آن جمله است کسب حجامتکننده در صورتی که با هم شرط کنند و مزد زن زناکار و بهای شراب و امّا
1) (22) به تهذیب،ج 2،ص 64 و استبصار،ج 3،ص 9 مراجعه کنید.
2) (23) تهذیب،ج 5،ص 103؛شمارۀ 1.
3) (24) استبصار،ج 3،ص 9،شمارۀ 23.
4) (25) تهذیب،ج 2،ص 111،کافی،ج 5،ص 124.
5) (26) کافی،ج 5،ص 124،شمارۀ 10.
6) (27) همان مأخذ،ص 127؛ظاهرا این حدیث مطلق خریدوفروش سگ است ولی علمای شیعه به غیر چهار نوع سگ:سگ گله،زراعت،شکار و سگ نگهبان منزل اختصاص دادهاند،و در مسالک آمده است: صحیحتر جواز خریدوفروش سه نوع سگ است به دلیل داشتن وجه مشترک با سگ شکاری در معنای مجوّز بیع،و میگوید:دلیل منع ضعیف السّند و قاصر الدّلاله است.
رشوه در قضاوت و داوری،در حقیقت کفر به خدای بزرگ است.» (1)از عبد الله بن یحیی کاهلی نقل شده که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردند:
ما با یکی از برادرانمان به خانۀ ایتام وارد میشویم،و آنها خدمتگزاری دارند.پس روی فرش آنها مینشینیم و از آب آنان میآشامیم و خدمتگزار ایشان به ما خدمت میکند و چه بسا از طرف آن دوستمان در آنجا اطعام میشویم و در میان غذایی که میخوریم از طعام ایتام وجود دارد،نظر شما دراینباره چیست؟امام(علیه السلام)فرمود:اگر در ورود شما بر ایتام سودی به حال ایشان است،اشکالی ندارد و اگر زیانی باشد،درست نیست.و فرمود:بلکه هر کسی به حال خود بیناست بنابراین بر شما وضعیّت پوشیده نیست و خدای تعالی فرموده است: وَ إِنْ تُخالِطُوهُمْ فَإِخْوانُکُمْ وَ اللّهُ یَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ . (2)
از علی بن مغیره نقل شده که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم،من دختر برادری دارم که یتیم است،چه بسا به او هدیهای میدهند و من از آن میخورم سپس از مال خودم چیزی به او میخورانم و میگویم:پروردگارا!این در برابر آن؛امام(علیه السلام) فرمود:باکی نیست.» (3)از سماعة نقل شده که میگوید:«از امام صادق(علیه السلام)دربارۀ قول خدای تعالی: وَ إِنْ تُخالِطُوهُمْ فَإِخْوانُکُمْ ،پرسیدم؛فرمود:مقصود یتیمانند؛هرگاه مردی سرپرستی یتیمان را در خانهاش عهدهدار میشود،باید از مال خودش به مقداری که برای هر کدام آنها بیرون میآورد،بیرون آورد پس با مال آنها بیامیزد و با هم بخورند و به چیزی از مال آنها دست درازی نکنی که همانا آتش است.» (4)
از آن حضرت دربارۀ قول خدای تعالی: وَ مَنْ کانَ فَقِیراً فَلْیَأْکُلْ بِالْمَعْرُوفِ نقل شده که فرمود:هر کس چیزی از مال یتیم را سرپرستی کند در حالی که خود نیازمند است و چیزی ندارد که زندگی کند،بنابراین از اموال ایشان میگیرد و در ملک ایشان اقامت میکند،چنین شخصی باید به اندازه بخورد،و زیاده روی نکند،و اگر ملک ایشان او را از آنچه برای خودش کارساز است باز نمیدارد،نباید به چیزی از اموالشان دست درازی کند.» (1)و در روایت دیگری فرمود:«مقصود از معروف،قوت است و تنها به وصیّ یا قیّم در اموال یتیمان و آنچه به صلاح ایشان است،مربوط میشود.» (2)از علی بن جعفر به نقل از امام کاظم(علیه السلام)نقل شده که میگوید:«از آن حضرت دربارۀ مردی پرسیدم که از مال فرزندش میخورد،گفت:حق ندارد بخورد مگر این که ناچار شود در آن صورت به مقدار نیاز بخورد،و نیز برای فرزند روا نیست که از مال پدرش چیزی بردارد مگر با اجازۀ او.» (3)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است:«دربارۀ مردی از آن حضرت پرسیدند که پسرش مالی دارد و پدر محتاج میشود.فرمود:پدر میتواند از آن مال بخورد امّا مادر نمیتواند بخورد،مگر به عنوان قرض بر عهده بگیرد.» (4)از آن حضرت است:«دربارۀ آنچه بر زن حلال است تا از مال شوهرش بدون اجازۀ او صدقه دهد،سؤال کردند؟فرمود:نان خورش(نانی که ترید شده).» (5)و در تهذیب به سند صحیح از عبد الرّحمن بن حجّاج نقل شده که میگوید:«از آن حضرت دربارۀ مردی پرسیدم که مردی مالی را به او میدهد تا به نیازمندان و درماندگان
1) (32) کافی،ج 5،ص 129،شمارههای 1،2 و 3.
2) (33) کافی،ج 5،ص 129،شمارههای 1،2 و 3.
3) (34) همان مأخذ،ص 135؛این روایت بر جواز برداشتن پدر از مال فرزند بدون عنوان وام دلالت دارد که خلاف مشهور است و جواز برداشتن مادر به عنوان وام نیز خلاف مشهور است و ممکن است-به طوری که در مرآة العقول آمده-حمل بر تعیین قیمت و یا برداشت به اجازه ولی باشد.
4) (35) همان مأخذ،ص 135؛این روایت بر جواز برداشتن پدر از مال فرزند بدون عنوان وام دلالت دارد که خلاف مشهور است و جواز برداشتن مادر به عنوان وام نیز خلاف مشهور است و ممکن است-به طوری که در مرآة العقول آمده-حمل بر تعیین قیمت و یا برداشت به اجازه ولی باشد.
5) (36) همان مأخذ،ص 137.
تقسیم کند و خود نیازمند است.آیا میتواند بدون اطّلاع صاحب مال،برای خودش بردارد؟فرمود:نباید چیزی بردارد تا وقتی که صاحب مال به او اجازه دهد.» (1)در روایت صحیح از عبد الرّحمن بن حجّاج به نقل از امام صادق(علیه السلام)آمده است، دربارۀ مردی که کسی مالی به او میدهد تا میان نیازمندان و مستمندان تقسیم کند و خود افراد نانخوری دارد که نیازمندند آیا میتواند بدون اجازۀ صاحب مال به ایشان چیزی از آن مال بدهد؟فرمود:نه مگر این که صاحب آن اجازه داده باشد. (2)
هشام بن حکم از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده است که فرمود:«هرگاه مردی به تو بگوید:چیزی برای من خریداری کن،حق نداری از خودت به او بدهی،هر چند که آنچه نزد تو است بهتر از آن باشد.» (3)از حسین بن مختار نقل شده است که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:ما کلاههایی میسازیم و در میان آنها پنبۀ کهنه میگذاریم و آنها را میفروشیم و به خریداران نمیگوییم که داخل آنها چیست؟فرمود:من صلاح تو را در این میبینم که به ایشان بگویی چه در میان آنهاست.» (4)از علی صائغ نقل شده که میگوید:«از آن حضرت راجع به خاک زرگرها پرسیدم و گفتم که ما آن را میفروشیم؛فرمود:آیا نمیتوانی از صاحبش حلیّت بطلبی؟عرض کردم:خیر،زیرا اگر اطّلاع دهم مرا متهم میکند؛فرمود:آن را بفروش،گفتم:به چه چیز بفروشم؟فرمود:به خوراکی بفروش،گفتم:بعد،آن طعام را چه کنم؟فرمود:آن را صدقه بده،یا برای خودت و یا برای صاحبش،گفتم:اگر خویشاوند محتاجی داشتم میتوانم صلۀ رحم کنم؟فرمود:آری.» (5)از حلبی،به نقل از امام صادق(علیه السلام)روایت شده است که میگوید:«راجع به باغی پرسیدم که غلام یا مزدوری آن را نگهداری میکند و سهمی از آن ندارد،و این مرد از آن
باغ،چیزی تناول میکند؛فرمود:اگر در چنین مقامی است و هیچ سهمی از باغ ندارد،من دوست ندارم که از آن چیزی بگیرم.» (1)از محمد بن مروان نقل است که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:به میوهای گذر میکنم و از آن میخورم؟فرمود:بخور،امّا نبر؛عرض کردم:آنها میوهها را خریدهاند؟فرمود:بخور امّا نبر،گفتم:فدایت شوم:بازرگانان آن میوهها را خریدهاند و پول آنها را از مالشان پرداخت کردهاند؟فرمود:چیزی را خریدهاند که مال ایشان نیست.» (2)از یونس به نقل از بعضی رجال حدیث از امام صادق(علیه السلام)روایت شده است،که میگوید:«از آن حضرت دربارۀ مردی پرسیدم که به باغی گذر میکند که اطرافش دیوار شده،یا دیوار نشده است،آیا حق دارد که از میوۀ آن باغ بخورد،در حالی که چیزی جز میل نفسانی او را وادار به خوردن میوه نمیکند و چیزی به همراه دارد که میتواند او را از خوردن آن میوه بینیاز کند و آیا او حق دارد که برای جلوگیری از گرسنگی از آن میوه بخورد؟فرمود:اشکالی ندارد که بخورد ولی با خود نبرد و فاسد نسازد.» (3)از بعضی از راویان شیعه به نقل از آن حضرت آمده که میگوید:«به آن حضرت عرض کردم:مردی از کنار مزرعهای میگذرد و خوشهای از آن را برمیگیرد؟فرمود:
حق ندارد.عرض کردم:یک خوشه چیزی نیست؟!فرمود:اگر هر رهگذری یک خوشه بچیند،چیزی نمیماند.» (4)در روایت صحیح از علی بن یقطین رسیده که میگوید:«از امام کاظم(علیه السلام)راجع به مردی پرسیدم که به میوۀ(محصولی)از زراعت،خرما،انگور،و درخت و جالیزها و دیگر میوهها میگذرد آیا حلال است چیزی از آنها را تناول کند و بدون اجازۀ صاحبش بخورد؟و حال او چگونه خواهد بود،اگر صاحب میوه نهی کند یا وکیلش اجازه دهد ولی بهای آن را بخواهد و او نداشته باشد؟و اگر اجازۀ تناول باشد تا چقدر حق دارد که
بخورد؟فرمود:حلال نیست برای او چیزی برداشت کند.» (1)میگویم:عمل به این حدیث بهتر است از عمل به حدیث جواز خوردن،زیرا سند این حدیث صحیحتر و با عمومات کتاب و سنّت موافقتر است،بنابراین مورد جواز، حمل بر آنجا میشود که متعارف زمان و آن دیار باشد و این توجیه به خاطر آن است که دو خبر با یکدیگر هماهنگ باشد.
در روایت صحیح از محمد بن مسلم به نقل از امام باقر یا امام صادق(علیه السلام)نقل شده که میگوید:«از آن حضرت دربارۀ مال گمشده پرسیدم،فرمود:آن را بر ندارید زیرا اگر برداشتی و گرفتار آن شدی باید یک سال آن را معرّفی کنی،اگر جویندۀ مال در این مدت آمد(چه خوب)و اگر نه،آن را در ردیف ملک خود قرار ده و به منزلۀ مال تو خواهد بود تا وقتی که جویندۀ مال بیاید،میگوید:دربارۀ سکّهای پرسیدم که در میان منزلی پیدا میشود(چه حکمی دارد)؟فرمود:اگر آن منزل مورد استفاده و آباد بوده است،مال متعلّق به صاحبش میباشد و اگر مخروبه است،تو سزاوارتری به آنچه یافتهای.» (2)از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل شده است:«از آن حضرت دربارۀ مال گمشده پرسیدند فرمود:معرّفی میکند،اگر صاحبش آمد،به او میدهد و اگر نه یک سال نگاه میدارد پس اگر تا یک سال صاحب مال و یا کسی که جویای آن شود نیامد،آن را صدقه میدهد،اما اگر صاحبش،پس از صدقه دادن آن آمد،پیداکننده اگر خواست غرامت آن را به صاحب مال میدهد،و اجر(اخرویاش)مال اوست،و اگر نسبت به پرداخت
1) (46) همان مأخذ،ص 143؛شیخ میگوید:فرمودۀ امام(علیه السلام)«حلال نیست چیزی از آن برداشت کند» حمل بر بردن چیزی با خود شده است،امّا آنچه از میوه را در حال حاضر میخورد،مباح است،و ما آن را بیان کردیم و در بیان بیشتر مطلب،روایتی است که حسین بن سعید از ابن ابی عمیر به نقل از بعضی از اصحاب ما(شیعه)از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده که میگوید:«از آن حضرت دربارۀ مردی پرسیدم که بر درخت خرما و خوشۀ(زراعت)و میوهای میگذرد،آیا برای او جائز است از آنها بدون اجازه صاحبشان،از روی ضرورت یا بدون ضرورت،بخورد؟گفت:با کی نیست.»
2) (47) تهذیب،ج 2،ص 116.
غرامت ناراضی بود،صاحب مال به حساب خودش میگذارد و اجر آن متعلّق به خود اوست.» (1)از محمد بن یحیی نقل شده که عبد اللّه بن جعفر گفت:«به امام کاظم(علیه السلام)نوشتم دربارۀ مردی که شتر یا گاوی را برای قربانی خریده است،و چون آن را سر برید در شکمش کیسهای یافت که داخل آن چند درهم،یا دینار و یا گوهری بود این پول و جواهر مال کیست؟میگوید:امام(علیه السلام)در پاسخ نوشت،فروشنده آن را میشناسد(که متعلّق به کیست)و اگر فروشنده نشناخت پس آن چیز متعلق به تو است،خداوند آن را روزی تو کرده است.» (2)در روایت صحیح از عبد الله بن سنان به نقل از امام صادق(علیه السلام)آمده است که فرمود:«هر کس در فلاتی از زمین به چهارپا یا شتری برخورد کرد که بیسرپرست و خسته افتاده و صاحبش آن را واگذاشته است به این دلیل که به دنبال او نیامده،دیگری آن را گرفته و سرپرستی کرده و خرج آن حیوان را داده تا او را از درماندگی و مرگ نجات داده و زنده نگه داشته است،پس آن حیوان متعلّق به اوست و صاحب(اصلی) آن،حقّی بر آن ندارد،و آن همانند شیئی مباح است.» (3)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«پارسایی در دنیا به تباه ساختن مال و به حرام شمردن حلال نیست،بلکه پارسایی در دنیا آن است که بدانچه در دست تو است نباید مطمئنتر از آن باشی که نزد خدای عزّ و جلّ است.» (4)و از آن حضرت نقل است که فرمود:«خداوند به بندهای،در حالی که خیر او را میخواهد،سی هزار(درهم)،عطا نمیکند،و فرمود:هرگز کسی ده هزار درهم از راه حلال،جمع نکرده است و آن مبلغ برای مردمانی جمع میشود،در وقتی که قوت و
روزی او را از راه کارش بدهند،خداوند دنیا و آخرت را برای او جمع کرده است.» (1)این است آخر کتاب حلال و حرام از المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء،و اگر خدا بخواهد به دنبال آن کتاب آداب مصاحبت و معاشرت میآید،و سپاس در آغاز و انجام سزاوار خداست.
1) (52) تهذیب،ج 2،ص 100؛فیض-رحمة الله-در وافی،ج 3،ص 13،باب الاجمال فی الطّلب میگوید:مقصود از سی هزار و ده هزار،عین درهم(مسکوک نقره)است،نه آنچه قیمتش به این مبلغ برسد. توضیح این که ائمه(علیه السلام)خود،از زمینهای زراعتی و ملک شخصی،آن قدر در اختیار داشتند که قیمتش بیش از این مبلغ بود.و مقصود از اقوام(مردمان)یا کسانی هستند که خداوند برای ایشان ارادۀ خیر نفرموده و از راه حلال،این مبلغ برای ایشان جمع نشده است و یا آن که استدراک است،یعنی گاهی این مبلغ برای مردمان معیّنی از راه حلال جمع میشود و از جملۀ آن کسانی نیستند که خداوند به ایشان ارادۀ خیر نفرموده باشد،و شاید ایشان کسانی باشند که این نیت را دارند آن مبلغ را در راه خیر صرف کنند.
(1)این پنجمین کتاب از بخش مربوط به عادات از محجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است.
بسم اللّه الرحمن الرحیم سپاس خداوندی را سزاست که بندگان برگزیدهاش را از الطاف خاصّ خویش برخوردار و در دلهایشان الفت ایجاد کرد و به برکت نعمت او دست برادری به هم دادند؛ و حسد و کینه را از دلهای ایشان زدود.پس در دنیا دوستان و همدم و در آخرت همراه و صمیمی شدند.
درود بر محمّد مصطفی و آل و اصحابش که از او پیروی کردند و در گفتار و رفتار و عدالت و احسان دنبالهرو او بودند.
باری،دوستی در راه خدا و برادری در دین از بالاترین روابط و لطیفترین چیزی است که از طاعات در مسیر عبادات استفاده میشود و شرایطی دارد که بدان وسیله،افراد همدم و معاشر،به دوستان در راه خدا میپیوندند و در این نوع روابط حقوقی است که با مراعات آنها برادری از شائبههای تیرگی و انگیزههای شیطانی پاک میشود.پس انسان با ادای حقوق ایشان به خدای تعالی نزدیک میشود و با مراقبت آن حقوق به مقامات
بلند میرسد.ما مقاصد این بخش را در سه باب بیان میکنیم:
باب اوّل در فضیلت الفت و برادری در راه خدا و شرائط و مراتب و فوائد آن.
باب دوّم دربارۀ حقوق معاشرت و آداب و لوازم آن.
باب سوّم دربارۀ حقوق مسلمانان،وابستگان،همسایگان و بردگان و کیفیت معاشرت با کسانی که به یکی از طرق فوق با یکدیگر وابستگی دارند.
در فضیلت انس و برادری و شرائط و درجات و فوائد آن
(1)بدان،که انس و الفت نتیجۀ حسن خلق،و جدایی و تفرقه و نتیجۀ بدخویی است.
بنابراین حسن خلق باعث دوستی و الفت و همدمی،و بدخویی موجب دشمنی و حسد و جدایی میشود و هرگاه درخت نیکو و پسندیده باشد،میوهاش نیز نیکو و پسندیده خواهد بود.فضیلت خوشخویی در دین اسلام بر کسی پوشیده نیست و همان است که خدای تعالی بدان وسیله پیامبرش(ص)را ستوده است؛زیرا میفرماید:و انّک لعلی خلق عظیم. (1)
و پیامبر(ص)فرمود:«بیشترین چیزی که[انسان را]وارد بهشت میکند تقوای الهی و حسن خلق است.» (2)اسامة بن شریک میگوید:عرض کردیم:«یا رسول الله بهترین چیزی را که به انسان عطا کردهاند،چیست؟فرمود:حسن خلق.» (3)
پیامبر(ص)فرمود:«برانگیخته شدم تا نیکیهای اخلاق را به کمال برسانم.» (1)و نیز فرمود:«سنگینترین چیزی که در میزان قرار میگیرد،حسن خلق است.» (2)و فرمود:«خداوند هر کس را بر خلق نیکو و خلقت زیبا آفریده است هرگز طعمۀ آتش دوزخ نمیسازد.» (3)از آن حضرت پرسیدند:«یا رسول الله!حسن خلق چیست؟فرمود:با کسی که از تو قطع رحم کرده،صلۀ رحم کنی و از کسی که به تو ستم کرده است،درگذری و به کسی که تو را محروم کرده است عطا کنی»؛ (4)و پوشیده نماند که نتیجۀ حسن خلق الفت و دوری از تنهایی و وحشت است و هرگاه درخت خوب باشد،میوه نیز خوب خواهد بود.
با توجه به آن که در ستایش الفت و دوری از تنهایی اخبار و آثار فراوانی وارد شده -بخصوص اگر رابطه بر اساس تقوا و حبّ خدا و دینداری باشد-این امر بر اهمیت موضوع دلالت دارد.
خدای تعالی در حالی که به خاطر نعمت الفت،بر خلق اظهار منّت فرموده، میگوید: لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً ما أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لکِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ (5)و فرموده است: فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً ؛ (6)یعنی به وسیلۀ الفت برادر شدید.
1) (4) این حدیث را بزار در مسند خودش-به طوری که در مجمع الزّوائد،ج 9،ص 15 آمده-نقل کرده است و در آنجا«مکارم الاخلاق»نقل شده و بغوی در المصابیح،ج 2،ص 134 نقل کرده است،و در آنجا«انّ اللّه بعثنی لتمام مکارم الاخلاق»آمده است.
2) (5) این حدیث را احمد در مسند،ج 6،ص 442 از حدیث ابو درداء و ابو داود در ج 2،ص 553 از او نقل کرده است.
3) (6) این حدیث را بیهقی و طبرانی از حدیث ابو هریره-به طوری که در الجامع الصّغیر آمده-نقل کردهاند.
4) (7) این حدیث را بیهقی در شعب الایمان از روایت حسن به نقل از ابو هریره روایت کرده است،در حالی که-به نوشتۀ المغنی-از او نشنیده است.
5) (8) انفال/63:اگر تمام آنچه روی زمین است مصرف میکردی که در میان دلهای آنها الفت بیفکنی نمیتوانستی ولی خداوند در میان آنها الفت ایجاد کرد.
6) (9) آل عمران/103:و همگی به ریسمان خدا(قرآن و اسلام و هرگونه وسیلۀ ارتباط دیگر)چنگ زنید و پراکنده نشوید،...به برکت نعمت او برادر شدید...شاید شما هدایت شوید.
سپس تفرقه را نکوهش کرده و از آن نهی فرموده است و میگوید: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا تا آنجا که میفرماید: لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (1).
پیامبر(ص)فرمود:«از میان شما جایگاه آن کسی در روز قیامت به من نزدیکتر است که از همه کس خوشاخلاقتر و متواضعتر باشد؛آنان که با دیگران انس میگیرند و دیگران نیز با آنان الفت دارند.» (2)و فرمود:«مؤمن انسگیرنده و انس گرفته است؛خیری نیست در کسی که نه با کسی انس بگیرد و نه کسی با او انس بگیرد.» (3)و در ستایش از برادری و اخوّت دینی فرمود:«برای هر که خداوند ارادۀ خیر کند، دوست شایستهای نصیبش کند؛اگر چیزی از خاطر او برود،خاطر نشان کند و اگر به یاد او باشد،کمکش کند.» (4)پیامبر(ص)فرمود:«مثل دو برادر در وقت ملاقات،مثل دو دست است که هر کدام دیگری را میشوید،و هیچ وقت دو مؤمن با هم ملاقات نکنند،مگر آن که خداوند یکی را از دیگری خیری برساند.» (5)پیامبر(ص)در تشویق به برادری در راه خدا فرمود:«هر که در راه خدا با کسی دوست و برادر شود،در بهشت مقامی خواهد داشت،که با هیچ عمل به آن مقام نرسد.» (6)
1) (10) آل عمران/103:و همگی به ریسمان خدا(قرآن و اسلام و هر گونه وسیلۀ ارتباط دیگر)چنگ زنید و پراکنده نشوید،...به برکت نعمت او برادر شدید...شاید شما هدایت شوید.
2) (11) این حدیث را طبرانی در الاوسط و الصغیر به طوری که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 21 و 24 آمده نقل-کردهاند و معنای حدیث بزودی خواهد آمد.
3) (12) هیثمی در مجمع الزوائد،ج 8،ص 87 میگوید:این حدیث را طبرانی در الاوسط از طریق علیّ بن بهرام از قول عبد الملک بن ابی کریمه نقل کرده است و من این دو تن را نمیشناسم و بقیّه رجال حدیثش رجال صحیحاند.
4) (13) به این عبارت در هیچ جا برخورد نکردم.
5) (14) این حدیث را سلمی در آداب الصحبة و دیلمی در مسند الفردوس-به طوری که در المغنی آمده است-از قول انس نقل کردهاند.
6) (15) این حدیث را ابن ابی الدنیا در کتاب الاخوان-چنان که در الجامع الصغیر،آمده است-به سند ضعیف از انس چنین نقل کرده است:«هیچ مردی در راه خدای تعالی برادری نگرفت،مگر آن که خداوند درجهای برای او در بهشت ایجاد کند.»
و از آن حضرت است:«برای گروهی از مردم در روز قیامت،صندلیهایی در پیرامون عرش قرار میدهند که سیمایشان چون ماه شب چهارده است،مردمان بیتابی میکنند ولی آنها بیتاب نیستند و مردم بیم دارند و آنان بیمی ندارند.آنان اولیای خدا هستند،نه بیمی دارند و نه اندوهناکند،عرض کردند:یا رسول الله،آنان کیستند؟فرمود:
ایشان کسانی هستند که در راه خدا یکدیگر را دوست میدارند.» (1)و در خبر دیگری است:«در اطراف عرش،منبرهایی از نور است و بالای آنها مردمانی هستند که لباسشان از نور و سیمایشان نورانی است،نه پیامبرانند و نه شهیدان.
پیامبران و شهیدان بر آنان غبطه میخورند.گفتند:یا رسول الله،آنان را برای ما توصیف کنید.فرمود:آنان کسانی هستند که در راه خدا یکدیگر را دوست میدارند و در راه خدا همنشینی میکنند و در راه خدا از هم دیدار میکنند.» (2)و آن حضرت فرمود:«هیچ دو نفری در راه خدا یکدیگر را دوست ندارند مگر این که در نزد خدا،آن که رفیقش را بیشتر دوست دارد،محبوبتر است.» (3)میگویند:دو برادر دینی هرگاه یکی بلندمقامتر از دیگری باشد،دیگری را نیز به مقام خود بالا میبرد و به وی ملحق میشود همان طوری که اولاد به پدر و مادر ملحق میشوند و اعضای خانواده به هم ملحق میشوند،زیرا برادری هرگاه در راه خدا باشد، کارش کمارزشتر از کار ولادت نیست.خدای تعالی فرموده است: أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ . (4)
1) (16) این حدیث را طبرانی-به طوری که مجمع الزوائد،ج 10،ص 277 آمده است-با اختلاف نقل کرده است.
2) (17) این حدیث را نسائی در الکبری آن طوری که در المغنی آمده،نقل کرده است و در مسند احمد، ج 5،ص 229 و در مستدرک،ج 4،ص 420 نیز همان طور نقل شده است.
3) (18) این حدیث را در الاوسط همان گونه نقل کرده است که در مجمع الزوائد،ج 10،ص 276 آمده است.
4) (19) طور/21:فرزندانشان را(در بهشت)به آنها ملحق میکنیم،و از عمل آنها چیزی نمیکاهیم.
پیامبر(ص)فرمود:«خدای متعال میفرماید:دوستی من برای کسانی که به خاطر من دیدوبازدید میکنند،حق است،و دوستی من برای کسانی که به خاطر من همیاری میکنند،حق است و دوستی من برای کسانی که به خاطر من یکدیگر را دوست میدارند،حق است،و دوستی من برای کسانی که به خاطر من به یکدیگر بذل و بخشش میکنند،حق است.» (1)پیامبر(ص)فرمود:«خدای تعالی در روز قیامت میفرماید:کجایند آن کسانی که در راه من به یکدیگر محبّت میکردند،تا امروز که هیچ سایهای جز سایۀ من نیست، آنان را در سایۀ خویش جای دهم.» (2)و آن حضرت میفرماید:«هفت کس است که در روز قیامت،روزی که هیچ سایهای جز سایۀ(لطف)خدا نیست،خداوند آنان را در سایۀ خود جا میدهد:پیشوای عدالتگستر؛جوانی که در راه عبادت خدا بزرگ شود؛مردی که در وقت بیرون آمدن از مسجد،دلبستۀ مسجد باشد تا دوباره برگردد؛و دو فردی که برای خدا یکدیگر را دوست بدارند و بر این اساس معاشرت و آمد و رفت کنند؛مردی که با خلوص ذکر خدا کند و چشمهایش پراشک شود،مردی که زن زیبارویی او را به خود بخواند و او بگوید:من از خدا میترسم؛و مردی که صدقهای بدهد و آن را از مردم پنهان بدارد و حتی نزدیکانش نیز از این کار با خبر نشوند.» (3)و آن حضرت فرمود:«هر مردی که در راه خدا با اشتیاق و رغبت به دیدار مرد دیگری برود فرشتهای پس از آن دیدار او را ندا دهد که:خوشا به حال تو و بهشت تو را گوارا باد.» (4)
1) (20) این حدیث را احمد در مسند،ج 4،ص 386 از حدیث عمرو بن عبسه برگرفته است.
2) (21) این حدیث را احمد در مسند خود،ج 2،ص 237 و 523 و ج 4،ص 128 آورده است.
3) (22) این حدیث را ترمذی،در ج 9،صفحۀ 237 کتاب خود آورده و میگوید:این حدیث نیکوست،و آن را ابن عساکر از ابو هریره و ابن زنگویه از حسن-به طوری که در الجامع الصغیر آمده است-به صورت مرسل نقل کردهاند.
4) (23) این حدیث را ابن عدی-به طوری که در المغنی آمده است-از حدیث انس بدون عبارت«شوقا الیه و رغبة فی لقائه»برگرفته است.
و فرمود:«وقتی که مردی به دیدن برادر دینیاش میرود،خداوند فرشتهای را سر راه او قرار میدهد که به او میگوید:کجا میروی؟جواب میدهد؛به دیدن برادرم، فلانی میروم؛فرشته میپرسد:آیا حاجتی در نزد او داری؟میگوید:خیر.میپرسد:آیا خویشاوندی بین شما وجود دارد؟میگوید:خیر.میپرسد:آیا به شما احسانی کرده است؟میگوید:خیر؟میپرسد:پس چرا به دیدنش میروی؟میگوید:برای خدا او را دوست دارم.آن فرشته میگوید:خداوند،مرا به سوی تو فرستاده است تا به تو خبر دهم که به خاطر دوست داشتن برادر دینیات،خداوند تو را دوست میدارد و بهشت را برای تو واجب کرده است.» (1)و آن حضرت فرمود:«محکمترین رشتههای ایمان حبّ و بغض در راه خداست» (2).به همین جهت برای شخص لازم است دشمنانی داشته باشد تا برای رضای خدا آنان را دشمن بدارد،همچنان که دوستانی داشته باشد که در راه خدا آنان را دوست بدارد.
روایت شده است که خداوند به یکی از پیامبرانش وحی فرمود:«اما پارسایی تو در دنیا باعث آسایش فوری تو گشته و اما بریدن تو از غیر من و پیوستنت به من باعث عزّت تو به وسیلۀ من شده است،لیکن آیا به خاطر من با کسی دشمن و یا با کسی دوست شدهای؟» پیامبر(ص)میفرماید:«خداوندا!برای هیچ تبهکاری بر من منّتی قرار نده به این ترتیب که محبت مرا نصیب او گردانی.» (3)
1) (24) این حدیث را احمد در مسند،ج 2،ص 482 و 508 آورده است.
2) (25) این حدیث را نیز احمد در ج 4،ص 286 از براء بن عازب نقل کرده است.
3) (26) این حدیث را ابن مردویه در تفسیرش از روایت کثیر بن عطیه از مردی که نام نبرده نقل کرده و ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس از حدیث معاذ و ابو موسی در کتاب تضییع العمر و الایّام به صورت نقل کرده است و تمام سندهایی که داده-به طوری که در المغنی آمده-ضعیف است.
نقل کردهاند که خدای تعالی به حضرت عیسی(علیه السلام)وحی کرد:«اگر تو به قدری که اهل آسمانها و زمین مرا عبادت کردهاند،عبادت کنی ولی حبّ و بغض در راه خدا نداشته باشی،آن همه عبادت تو هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.» عیسی(علیه السلام)فرمود:«خودتان را به وسیلۀ دشمنی با اهل معاصی محبوب خدا گردانید و با دوری جستن از ایشان به خدا تقرّب جویید و با خشم به ایشان خشنودی خدا را بطلبید.گفتند:یا روح الله با چه کسی همنشینی کنیم؟فرمود:با کسی همنشین شوید که دیدارش شما را به یاد خدا اندازد و کسی که سخنش بر علم شما بیفزاید و کسی که عملش شما را به آخرت تشویق کند.» (1)در اخبار گذشته آمده است که خدای تعالی به موسی(علیه السلام)وحی کرد:ای پسر عمران!بیدار باش و در پی دوستانی برای خودت باش،زیرا هر دوست و همدمی که به خاطر خشنودی من با تو دیدوبازدید نکند،او دشمن تو است.
خداوند متعال به داود(علیه السلام)وحی کرد:ای داود!چه شده است که تو را یکّه و تنها میبینم؟عرض کرد:خداوندا!به خاطر تو مردم را ترک گفتم؛خطاب رسید:ای داود! بیدار باش و برادرانی برای خود پیدا کن و هر دوستی که برای خشنودی من با تو موافق نباشد با او همدم نشو که او دشمن تو است،تو را سنگدل میکند و از من دور میسازد.
در اخبار داود(علیه السلام)است که عرض کرد:پروردگارا!چه کنم که همۀ مردم مرا دوست بدارند و میان من و تو سلم و سلامت باشد؟خطاب رسید با مردم مطابق اخلاق آنها رفتار کن و بین من و خودت نیکرفتار باش.و در بعضی از روایات آمده است:با مردم دنیا به اخلاق اهل دنیا و با اهل آخرت به اخلاق اهل آخرت رفتار کن.
پیامبر ما محمّد مصطفی(ص)فرمود:«محبوبترین شما نزد خدا کسانی هستند که با دیگران انس میگیرند و دیگران نیز با ایشان انس میگیرند و دشمنترین شما در نزد خدا سخنچینان و کسانی هستند که بین برادران تفرقه میاندازند.» (2)
و فرمود:«خداوند فرشتهای دارد که نیمش از آتش و نیمش از برف است.او میگوید:
خدایا!همان طوری که بین برف و آتش الفت ایجاد کردی،میان بندگان صالحت الفت ایجاد کن.» (1)و نیز فرمود:«هر بندهای که در راه خدا برادری برگزیند خدای تعالی برای او در بهشت مرتبهای قرار دهد.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«کسانی که در راه خدا یکدیگر را دوست دارند بر ستونی از یاقوت سرخ قرار دارند که در رأس ستون هفتاد هزار غرفه است که از آنجا اهل بهشت را میبینند.زیبایی آنها به اهل بهشت نور افشانی میکند همان طوری که خورشید به اهل دنیا روشنی میدهد.آنگاه اهل بهشت میگویند:ما را بگذارید تا به اینهایی که در راه خدا دوست شدهاند نگاه کنیم پس حسن ایشان به اهل بهشت پرتو افشانی میکند چنان که خورشید نور میدهد؛بر تن ایشان جامههایی از دیبای سبز است و بر پیشانی ایشان نوشته شده:اینان در راه خدا دوست یکدیگرند.» (3)علی(علیه السلام)فرمود:«بر شما باد به دوستان،زیرا که آنان پشتوانۀ دنیا و آخرتند.آیا این گفتۀ دوزخیان را نشنیدهای که میگویند: فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ، وَ لا صَدِیقٍ حَمِیمٍ . (4)
(1)میگوید:اخبار در این معانی از طریق شیعه فراوان است و ما از آن به اندکی بسنده میکنیم.
1) (29) نظیر این حدیث را علی بن ابراهیم قمی در تفسیر خود،ص 371 ضمن احادیث معراج آورده و ابو الشیخ آن را در کتاب العظمة از حدیث معاذ بن جبل نقل کرده است.
2) (30) این حدیث را اندکی پیش گذشت.
3) (31) به مجمع الزوائد،ج 10،ص 276 باب المتحابّون فی الله مراجعه کنید؛این حدیث را با الفاظ مختلف روایت کرده است.
4) (32) شعراء/100-101:(افسوس که امروز) شفاعتکنندگانی برای ما وجود ندارد،و نه دوست گرم و با محبّتی.
در کافی به اسناد خود از علیّ بن حسین(علیه السلام)روایت شده که میگوید:«رسول خدا(ص)فرمود:روز قیامت هیچ چیزی در میزان شخص نهاده نمیشود که سنگینتر از حسن خلق باشد.» (1)از امام باقر(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«کاملترین مؤمن از نظر ایمان، خوشخوترین ایشان است.» (2)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است:«چهار خصلت است که در هر کس باشد ایمانش کامل است و هر چند که سراپای وجودش را گناه فرا گرفته باشد،از ایمانش نکاهد.
فرمود:آنها عبارتند از:راستگویی،ادای امانت،حیا،و خوشخویی.» (3)از آن حضرت نقل شده است:«مؤمن در پیشگاه خدای تعالی پس از انجام فرائض اقدام به هیچ کاری نمیکند که محبوبتر از آن باشد که با مردم با حسن خلق برخورد کند.» (4)از آن حضرت نقل شده است که میگوید:«رسول خدا(ص)فرمود:چیزی که بیش از همه باعث ورود امّتم به بهشت میشود:تقوای الهی و حسن خلق است.» (5)از آن حضرت نقل شده که میگوید:«رسول خدا(ص)فرمود:برای شخص خوشخلق اجر و مزد روزهدار نمازگزار مقرّر میشود.» (6)
1) (33) کافی،ج 2،ص 99.
2) (34) کافی،ج 2،ص 99.
3) (35) همان مأخذ،همان صفحۀ؛پوشیده نماند که راستگویی بسیاری از گناهان از قبیل دروغ و نظایر آن را زائل میکند؛ادای امانت،بسیاری از گناهان مانند خیانت نسبت به اموال مردم و منع زکات و خمس و سایر حقوق الهی را رفع میکند؛حیای اخلاقی مانع تظاهر به بسیاری از گناهان و شرم از خدا مانع از انجام گناهان از روی عمد و پافشاری بر آنها میشود و انسان را فورا به توبه وادار میکند؛ همچنین خوشخویی مانع از گناهان مربوط به مردم آزاری،مثل عقوق والدین،قطع رحم و ضرر به مسلمانان میشود.پس اندکی از گناهان باقی میماند که آن هم با وجود توفیق توبه ضرری به ایمان ندارد و توفیق در دست خداست.
4) (36) همان مأخذ،ج 2،ص 100،شمارۀ 4.
5) (37) همان مأخذ،ج 2،ص 100،شمارۀ 5 و 6.
6) (38) همان مأخذ،ج 2،ص 100،شمارۀ 5 و 6.
و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«خوشخلقی گناه را ذوب میکند همان طوری که آفتاب یخ را ذوب میکند» (1)همچنین از آن حضرت نقل شده است که میگوید:«رسول خدا(ص)فرمود:
برترین افراد شما کسانی هستند که خوشخوتر و بزرگوارتر باشند،با دیگران انس بگیرند و دیگران نیز با ایشان انس بگیرند و مهماننواز باشند.» (2)از آن حضرت نقل شده است که میگوید:«امیر مؤمنان(علیه السلام)فرمود:مؤمن مورد انس دیگران است.خیری نیست در کسی که نه با دیگران انس میگیرد و نه دیگران با او انس میگیرند.» (3)از آن حضرت است که میگوید:«رسول خدا(ص)فرمود:ای پسران عبد المطّلب، شما از مالتان هرگز نمیتوانید همۀ مردم را برخوردار کنید،پس با ایشان به گشادهرویی و حسن خلق دیدار کنید.» (4)از آن حضرت است که فرمود:«سه چیز است که هر کس یکی از آنها را برای خدا انجام دهد،خداوند بهشت را برای او واجب گرداند:انفاق با تنگدستی،خوشرویی با همه کس و انصاف خود شخص نسبت به دیگران؛» (5)و از آن حضرت است که فرمود:«رسول خدا(ص)به اصحابش گفت:محکمترین رشتۀ ایمان کدام است؟عرض کردند:خدا و پیامبرش داناترند،و یکی از آنها گفت:
نماز؛یکی گفت:زکات؛یکی گفت:روزه؛یکی گفت:حج و عمره برای خدا،و دیگری
1) (39) کافی،ج 2،ص 100؛در النهایه به جای یمیث الخطیئة...،یذیب الخطایا...آمده است.
2) (40) ابن اثیر در النهایه این حدیث را چنین آورده است:«آیا به شما خبر دهم که چه کسی نزد من محبوبتر و از همه کس روز قیامت جایگاهش به من نزدیکتر است؟کسانی که خوشخوتر و بزرگوارتر باشند، با دیگران انس و الفت بگیرند و دیگران نیز با ایشان انس داشته باشند.»خبر فوق در کافی،ج 2،ص 102 آمده است.
3) (41) کافی،ج 2،ص 102،شمارۀ 17.
4) (42) همان مأخذ،ج 2،ص 103،شمارۀ 1 و 2.
5) (43) همان مأخذ،ص 103،شمارۀ 1 و 2.
گفت:جهاد.رسول خدا(ص)فرمود:برای هر کدام از اینها که شما گفتید،فضیلتی است ولی آن نیست،بلکه محکمترین رشتۀ ایمان،دوستی در راه خدا و دشمنی در راه خدا و دوست داشتن دوستان خدا و بیزاری از دشمنان خداست.» (1)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«کسانی که در راه خدا دست دوستی به هم دادهاند روز قیامت بر منبرهایی از نور جای دارند و نور سیمایشان،بدنهایشان و منبرهایشان همه را روشن کند به حدّی که با آن نور شناخته شوند و بگویند اینها کسانی هستند که در راه خدا با هم دوست شدهاند.» (2)از امام باقر(علیه السلام)نقل شده است که میگوید:«رسول خدا(ص)فرمود:آنانی که در راه خدا با هم دوست شدهاند در روز قیامت روی زمینی از زبرجد سبز در سایۀ عرش خدا در سمت راست آن قرار دارند-پروندۀ درخشانی دارند-سیمای آنها از خورشید تابان سفیدتر و درخشندهتر است،به طوری که هر فرشتۀ مقرّب و هر پیامبر مرسلی به مقام ایشان رشک میبرد.مردم میپرسند:اینان کیستند؟جواب میدهند:اینان کسانی هستند که در راه خدا یکدیگر را دوست میدارند.» (3)در روایت صحیح از علی بن حسین(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«وقتی مردم اولین و آخرین جمع شوند،منادیی بهپا خیزد و به طوری ندا دهد که همۀ مردم بشنوند و بگوید:کجایند آن کسانی که در راه خدا یکدیگر را دوست داشتند؟گروهی از مردم برمیخیزند.به آنها گفته میشود:بدون حساب راهی بهشت شوید.آنگاه فرشتگان ایشان را میبینند و میگویند:به کجا میروید؟جواب میدهند:بدون حساب به بهشت میرویم آنگاه میپرسند:شما کدام دسته از مردم هستید؟میگویند:ما کسانی هستیم که در راه خدا با هم دوست شدهایم.میپرسند:اعمال شما چه بود؟گویند:ما یکدیگر را در
راه خدا دوست و(دشمنان خدا را)در راه خدا دشمن میداشتیم.امام(علیه السلام)فرمود:آنگاه فرشتگان میگویند:چه خوب است اجر و مزد کسانی که عمل کردند!» (1)از امام باقر(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«هرگاه خواستی بدانی که خیری در تو وجود دارد یا نه،به قلبت نگاه کن؛اگر اهل طاعت خدا را دوست میداری و اهل معصیت را دشمن میداری،پس خیری در تو هست و خدا تو را دوست میدارد؛و هرگاه دیدی اهل طاعت خدا را دشمن میداری و اهل معصیت را دوست میداری،پس خیری در تو نیست و خدا تو را دشمن میدارد و هر کسی با دوستش محشور است.» (2)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«اگر مردی برای خدا با دیگری دوست شود،خداوند به خاطر دوستیاش با آن دیگری،او را اجر و ثواب دهد،هر چند طرف محبّت در علم خدا از اهل دوزخ باشد،و اگر مردی برای خدا مرد دیگری را دشمن بدارد،خداوند به خاطر بغضش با آن دیگری او را اجر و مزد دهد هر چند که شخص مورد بغض در علم خدا از اهل بهشت باشد.» (3)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«دو نفر مؤمن هرگز با هم ملاقات نکردهاند،مگر آن که هر کدام از آنها علاقهمندتر به برادر دینیاش بوده بهترین آنهاست.» (4)
1) (47) کافی،ج 2،ص 126،شمارۀ 8 و 11.
2) (48) کافی،ج 2،ص 126،شمارۀ 8 و 11.
3) (49) همان مأخذ،ج 2،ص 127،شمارۀ 12،این در صورتی است که کوتاهی نکرده باشد و مستند به گمراهی و نادانی او نباشد مانند کسانی که گمراهی را دوست میدارند و گمان میکنند که برای خداست،زیرا این دوستی به خاطر تقصیر محض ایشان از بررسی دلایل و اتّکای آنها به پیروی از پدران و تقلید نیاکان و تبعیّت از هواهای نفسانی است،بلکه او مانند کسی است که منافقی را دوست بدارد که اظهار ایمان و عمل شایسته میکند ولی در باطن منافق فاسق است و حال آن که او را به خاطر ایمانش و صلاح ظاهریاش برای خدا دوست میدارد؛و بدین جهت ثواب و اجر میبرد،همچنین در مورد دوم؛اکثر مخالفان شیعه با ایشان دشمنی و کینه میورزند و گمان میکنند که برای خداست و چنان که میدانید آنها در این کار مقصّرند و امّا کسی که ببیند شیعهای از مخالفان تقیه میکند و به عقاید و اعمال ایشان تظاهر مینماید و چیزی که دلیل بر شیعه بودن او باشد از او نبیند و نشنود با این همه با او دشمنی ورزد و لعن کند،ثواب و اجر برده هر چند شخص مبغوض از اهل بهشت و به خاطر تقیّهاش در نزد خدا مأجور باشد:(این قول علاّمه مجلسی-رحمه الله-است).
4) (50) همان مأخذ،ج 2،ص 127،شمارۀ 15.
از آن حضرت است که فرمود:«هر کس دوستی و دشمنیاش در راه دین و بر اساس دین نباشد،دین ندارد.» (1)
(1)غزالی گوید:بدان که دوستی و دشمنی در راه خدا پیچیده است و با بیانی که خواهیم کرد واضح و آشکار خواهد شد.توضیح مطلب از این قرار است که دوستی و مصاحبت دو نوع است:گاهی اتّفاقی پیش میآید،مانند دوستی به علّت همسایگی،هم مکتب یا هم مدرسه بودن یا در بازار و یا در دستگاه سلطنتی و یا در مسافرتها؛و گاهی منشأ دوستی اختیار و قصد انسان است،و این مورد است که ما در صدد بیان آنیم.اخوّت دینی ناگزیر جزو این بخش است،چون اجر و ثواب،فقط برای افعال اختیاری است و به افعال غیر اختیاری تکلیف نکردهاند.مصاحبت عبارت است از همنشینی و آمد و رفت و گفتگو و اینها اموری است که انسان برای آنها آهنگ کسی را نمیکند مگر وقتی که او را دوست بدارد،زیرا انسان از کسی که دوست ندارد دوری میکند و با او آمد و رفت نمیکند و کسی را که دوست میدارد یا خود او را دوست دارد-نه آن که به وسیلۀ او به محبوبی برسد و مقصودی جز او داشته باشد-و یا آن که بدان وسیله به مقصودی میرسد که آن مقصود یا محدود به دنیا و لذّتهای دنیوی است و یا متعلّق به آخرت است و یا به خدای تعالی مربوط میشود،پس جمعا چهار قسم است.
(2)چنین چیزی امکانپذیر است،یعنی به ذات خود بدین معنی محبوبیت دارد که تو از دیدن او و همراهی او و مشاهدۀ اخلاقش لذّت میبری،چون خوشایند تو است.هر شیء زیبایی برای کسی که زیبایی آن را دریافته لذّتبخش است و هر کار لذّتبخشی دوستداشتنی است و لذت تابع خوش داشتن است و خوش داشتن تابع مناسبت و سازش و هماهنگی میان طبایع است؛وانگهی این مورد خوشایند یا این که صورت ظاهری،یعنی خوشسیمایی است و
1) (51) کافی،ج 2،ص 127،شمارۀ 15.
یا آن که صورت باطنی یعنی کمال عقل و خوشخلقی است و ناگزیر حسن اخلاق، خوشرفتاری را به دنبال دارد و کمال عقل،علم و آگاهی زیاد را در پی دارد و همۀ اینها از نظر طبع سالم و عقل استوار پسندیده است و هر کار پسندیدهای لذتبخش و دوستداشتنی است،بلکه در ارتباط دلها امری پیچیدهتر از آن است،زیرا بین دو کس محبت استواری وجود دارد بدون آن که ملاحت صورت و شکل زیبا و خلق خوش در کار باشد، بلکه برای مناسبت باطنی است که باعث الفت و سازش شده است؛زیرا طبعا هر چیزی به شبیه خود جذب میشود و شباهتهای باطنی پوشیده است و اسباب دقیقی دارد که اطلاع از آنها در توان بشر نیست و رسول خدا(ص)در بیان همین مطلب فرموده است:
«ارواح،چون سپاهیان منظّمی هستند،هر کدام از آنها که با هم آشنایند،همدمند و هر کدام که با هم ناآشنایند اختلاف دارند.» (1)بنابراین ناآشنایی نتیجۀ تباین و همدمی نتیجۀ تناسبی است که پیامبر(ص)از آن به آشنایی تعبیر کرده است.
در بعضی از عبارات آمده است:«دیدار میکند پس در فضا او را ناخجسته مییابد.» (2)بعضی از دانشمندان از این مطلب به کنایه چنین گفتهاند:خدای تعالی ارواح را آفرید و بعضی را به نوعی شکافت و آن را در اطراف عرش طواف داد،پس هر دو روحی که از دو شقّهاند و آنجا با هم آشنا شدند و ملاقات کردند،در دنیا به هم پیوستند.
پیامبر(ص)فرمود:«ارواح مؤمنان به مسافت یک روز راه یکدیگر را ملاقات میکنند در حالی که هرگز یکدیگر را ندیدهاند.» (3)
1) (52) این حدیث را مسلم در ج 8،ص 40،از حدیث ابو هریره نقل کرده و طبرانی در الکبیر از قول عبد الله بن مسعود نقل کرده است و-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 87 آمده است-رجال این حدیث، رجال صحیح میباشد.
2) (53) این حدیث را طبرانی در الاوسط-به طوری که در المغنی آمده-به سند ضعیف از حدیث علی نقل کرده است.
3) (54) این حدیث را احمد در ج 1،ص 175،مسند خود از حدیث عبد الله بن عمر نقل کرده است.
نقل کردهاند در مکه زنی بود که مردم را میخنداند و در مدینه هم زن دیگری بود با همین ویژگی.زن مکیّه مهمان زن مدنیّه شد و نزد عایشه رفت و او را خنداند.عایشه پرسید:به کجا وارد شدهای؟زن جریان را گفت،عایشه گفت:خدا و پیامبرش راست گفتهاند.من از پیامبر(ص)شنیدم که میفرمود:«الأرواح جنود مجندة...». (1)
حق مطلب آن است که مشاهده و تجربه گواهی میدهند که همدمی بهنگام نشانۀ تناسب است و تناسب در طبیعتها و خلق و خوها،چه در باطن و چه در ظاهر امر قابل فهمی است.اما اطلاع از عواملی که باعث این مناسبت میشود از قدرت بشر خارج است و آخرین درجۀ هذیان گفتن منجّم آن است که بگوید:هرگاه طالع کسی در 1 6 یا 1 3 زاویه طالع دیگری قرار گیرد،نظر بر موافقت و دوستی است و اقتضای هماهنگی و دوستی دارد و هرگاه طالع کسی در مقابل طالع دیگری و یا در درجۀ 1 4 آن قرار گیرد مقتضی دشمنی و عداوت است،و اگر در مجاری سنّت الهی در آفرینش آسمانها و زمین چنین چیزی درست باشد،اشکال آن بیش از اشکال در اصل تناسب خواهد بود.پس کنجکاوی در چیزهایی که راز آنها برای بشر آشکار نشده،بیمعنی است،و فقط اندکی از علم را به ما دادهاند،و برای تصدیق این مطلب آزمایش و مشاهده کفایت میکند؛و خبر ذیل دربارۀ آن وارد شده است که پیامبر(ص)میفرماید:«اگر مؤمنی وارد مجلسی شود،که در آن صد تن منافق و یک تن مؤمن باشد(تازهوارد)مؤمن خواهد آمد تا کنار آن مؤمن بنشیند.» (2)این حدیث دلیل آن است که طبعا هر چیزی به شبیه خود جذب میشود،هر چند
1) (55) این حدیث را ابو یعلی از حدیث عمرة دختر عبد الرحمن نقل کرده و رجال آن نیز صحیح است و در کشف الخفاء و مزیل الألباس عما اشتهر من الاحادیث علی ألسنة النّاس،مطالب زیادی راجع به این حدیث آمده است؛به مجمع الزوائد،ج 8،ص 88 مراجعه کنید.
2) (56) این حدیث را بیهقی مستند به ابن مسعود(بدون ذکر رجال)در شعب الایمان نقل کرده و صاحب الفردوس از حدیث معاذ روایت کرده است ولی پسرش-چنانکه در المغنی آمده است-آن را در المسند نیاورده است.
که او خود درک نکند.مالک بن دینار میگفت:هیچگاه دو کس در معاشرت توافق نخواهند داشت،مگر آن که در یکی از آنان صفتی از اوصاف دیگری باشد زیرا شکلهای مردمان مانند اجناس پرندگان است.هیچگاه دو نوع پرنده با هم پرواز نمیکنند،مگر آن که میان آنها تناسبی موجود باشد،گوید:روزی کلاغی را با کبوتری دید؛تعجّب کرد و گفت:این دو با وجود این که هم شکل نیستند چگونه توافق دارند! پس از آن که پرواز کردند دید،هر دو لنگ هستند،گفت:این است دلیل هماهنگی آنها.
از این رو یکی از حکما میگوید:هر انسانی با همشکل خود انس میگیرد،همان طوری که یک پرنده با همجنس خود پرواز میکند.و هرگاه دو پرنده مدت زمانی همراه باشند در حالی که هم شکل نیستند،به ناچار از هم جدا شوند؛و این امری بدیهی است (1).
شاعری این نکته را دریافته و میگوید:
گویندهای گفت:چگونه بود جدایی شما؟سخنی منصفانه در پاسخ او گفتم؛ چون،هم شکل من نبود از او جدا شدم زیرا مردمان به اشکال مختلف و هزاران شکلند.
البتّه از این شعر معلوم میشود که انسان گاهی ذاتا دوستداشتنی است نه برای فایدهای که در حال حاضر و یا در آینده از او عاید میشود،بلکه محبت برای صرف هم جنس بودن و ارتباط در سرشت باطنی و اخلاق نهانی است و حب جمال نیز اگر به منظور ارضای شهوت نباشد جزو این قسم است.صورتهای زیبا در ذات خود لذّتبخش میباشند،و آن در صورتی است که شهوتی در کار نباشد،به طوری که انسان از دیدن میوهها،روشنیها،گلها و شکوفهها،سیبهای سرخفام و آب و سبزی بدون غرض خاصی- غیر از خود آنها-لذّت ببرد.البتّه این نوع محبت،محبّتی است که دوستی برای خدا در آن دخالتی ندارد بلکه همان حب ذاتی و شهوت نفس است و تصوّر آن نسبت به کسانی است که ایمان به خدا ندارند.بنابراین اگر انسان هدف ناپسندی داشته باشد نکوهیده
1) (57) در کتاب الاحیاء«معنی خفی»عوض معنی جلیّ،آمده است.
است،مانند دوست داشتن صورتهای زیبا به خاطر ارضای شهوت در آنجا که ارضای آن حلال نیست،و اگر هدف ناپسندی نداشته باشد مباح است یعنی نه قابل ستایش است و نه سزاوار نکوهش؛زیرا دوستی یا ستوده است و یا نکوهیده و یا مباح که نه ستوده است و نه نکوهیده...
دیگری میرسد.
(1)بنابراین او وسیلهای است به سمت محبوب دیگر،و وسیله به سوی محبوب،خود محبوب است،و آنچه را که برای چیز دیگری دوست میدارند،آن دیگری در حقیقت محبوب است.اما راه رسیدن به محبوب نیز محبوب است از این رو مردم طلا و نقره را دوست میدارند زیرا آنها وسیلۀ رسیدن به مقصودند و مردم بدان وسیله به جاه، مال و یا علم و دانش میرسند،همان طوری که کسی شاهی را به خاطر بهرهمندی از مال و یا مقامش دوست میدارد و اطرافیان او را نیز دوست میدارد تا نزد شاه از او ستایش کنند و زمینۀ کار او را در نزد شاه فراهم آورند.بنابراین آن چیزی که انسان بدان توسّل میجوید اگر منحصر به سود دنیوی باشد در زمرۀ محبت در راه خدا نخواهد بود و اگر منحصر به دنیا نباشد،لیکن شخص هدفی جز سود دنیوی از آن ندارد مانند شاگردی که استادش را دوست دارد این مورد نیز دوستی برای خدا محسوب نمیشود،زیرا وی استادش را دوست دارد تا از او کسب علم کند،پس محبوب او در حقیقت علم است؛و اگر هدف او از علم و دانش تقرّب به خدا نباشد،بلکه برای رسیدن به جاه و مال و مقبولیّت نزد مردم باشد،پس محبوب او،جاه و مقبولیت نزد مردم است و دانش وسیلۀ رسیدن به آن،و استاد وسیلۀ رسیدن به دانش است و در این میان چیزی برای حب خدا نیست،زیرا تمام اهداف از کسی که ایمان به خدا ندارد انتظار میرود.وانگهی این مورد نیز به مذموم و مباح تقسیم میشود،پس اگر هدفش از آن رسیدن به مقاصد مذموم از قبیل غلبه بر همگنان و دستیازی به اموال یتیمان و اوقاف و ظلم به رعیت از طریق سرپرستی قضاوت و دیگر چیزها باشد،این محبت در ذات خود مذموم است.
(1) و آن چیز دیگر هم به بهرههای دنیوی او مربوط نمیشود،بلکه مربوط به فوائد اخروی اوست.این نیز روشن است و پیچیدگی ندارد؛مانند کسی که استاد و معلم خودش را بدان سبب دوست میدارد که به وسیلۀ او به کسب علم و عمل خوب نائل میشود،و مقصودش از علم و عمل نیز رستگاری در آخرت است،چنین کسی از جملۀ محبان در راه خداست.همچنین استادی که شاگردش را دوست میدارد به خاطر آن که شاگرد از وی علم میآموزد و به وسیلۀ او به مقام تعلیم میرسد و به درجۀ تعظیم در ملکوت آسمان نائل میشود در زمرۀ محبان راه خداست.عیسی(علیه السلام)میگوید:«هر که بداند و عمل کند و به دیگری تعلیم دهد،در ملکوت آسمان بزرگ خوانده میشود.» (1)و تعلیم بدون متعلم(دانشآموز)میسر نیست.پس او در این صورت وسیلهای در تحصیل این کمال است و اگر او را دوست دارد به خاطر آن است که وسیلهای برای اوست،زیرا سینۀ خود را کشتزاری برای زراعت او قرار داده است،و چون او باعث ترقّی وی به رتبۀ عظمت در ملکوت آسمان است پس دوستی او برای خداست.حتّی کسی که اموال خود را برای خدا صدقه میدهد و مهمانها را جمع میکند و برای تقرّب به خدا غذاهای لذیذ و جالبی برای آنها فراهم میکند و از این رو آشپز خود را برای آشپزی خوب،دوست دارد،او نیز از جملۀ دوستداران در راه خداست.همچنین اگر کسی را دوست بدارد به خاطر این که از طرف او عهدهدار رساندن صدقه به مستمندان است،در حقیقت او را برای خدا دوست داشته است.
بلکه علاوه بر اینها میگوییم:هر که دوست بدارد کسی را که در شستن لباس و جاروب کردن منزل و پختن غذا به او خدمت میکند و بدینوسیله زمینه انجام کارهای علمی و عملی را برای او فراهم میسازد و هدفش از استخدام او در این اعمال همان
1) (58) در کافی،ج 1،ص 35 از امام صادق(علیه السلام)نظیر این حدیث آمده است.
فراغت یافتن برای عبادت باشد،پس دوستیاش در راه خداست؛و حتی هرگاه کسی را دوست بدارد که به او انفاق میکند و لباس و خوراک و مسکن او را فراهم و تمام نیازهای دنیوی او را برآورده میسازد،و هدفش از تمام اینها کسب فراغت برای انجام کارهای علمی و عملی به منظور تقرّب به خدا باشد،پس او دوستدارنده در راه خداست.گروهی از پیشینیان بودهاند که جمعی از توانگران زندگی آنها را تامین میکردند و هر دو طرف دوستیشان در راه خدا بوده است.
علاوه بر اینها میگوییم:هر که با زن صالحهای ازدواج کند تا از وسوسۀ شیطان حفظ شود و بدان وسیله دینش را پاس دارد یا فرزند صالحی بیاورد که برای او دعا کند و همسرش را دوست بدارد از آن جهت که وسیلۀ رسیدن او به مقاصد دینی است،پس او دوستدار راه خداست.از این رو در اخبار برای انفاق به خانواده اجر و ثواب فراوانی در نظر گرفته شده،حتّی برای لقمهای که انسان در دهان همسرش میگذارد. (1)
حتّی میگوییم:هر که به دوستی و رضای خدا و لقای او در سرای آخرت مشهور باشد،هرگاه دیگری را دوست بدارد دوستیاش در راه خداست،زیرا تصور نمیشود که او چیزی را دوست بدارد مگر به خاطر مناسبت داشتن آن با آنچه در نزد او محبوب است،یعنی رضای خدای عزّ و جلّ.
علاوه بر اینها نیز میگویم:هرگاه دو محبت در دل او جمع شود:محبت خدا و محبت دنیا و در یک نفر هر دو مقصود جمع باشد به حدی که شایستگی داشته باشد تا به وسیلۀ او هم به خدا و هم به دنیا توسّل جوید،پس هرگاه او را دوست بدارد به خاطر آن که برای هر دو امر صلاحیت دارد،او از جمله دوست داران در راه خداست،مانند کسی که استادش را دوست میدارد چرا که هم علم دین به او میآموزد و هم آن که با مواسات در مال مشکلات دنیوی او را برطرف میکند.پس او را از آن نظر دوست میدارد که در طبع وی آسایش دنیا و سعادت آخرت را میجوید و او وسیلۀ رسیدن به آنهاست.
1) (59) این حدیث قبلا از بخاری و دیگران گذشت.
بنابراین او دوستدار در راه خداست.البتّه از شرائط دوستی خدا آن نیست که هیچ علاقهای به بهرهمندی از دنیا در او نباشد،زیرا در دعایی که به پیامبران امر شده،بین دنیا و آخرت جمع شده است؛از جمله این آیه است:«پروردگارا حسنهای در دنیا و حسنهای در آخرت به ما مرحمت فرما»؛و عیسی(علیه السلام)در دعای خود میگوید:«خداوندا مرا مورد سرزنش دشمن قرار نده و دوستم را نسبت به من بد نگردان و مصیبت مرا در دینم مقرّر مفرما و دنیا را بالاترین مقصد من قرار مده.»بنابراین بر طرف ساختن سرزنش دشمنان از جملۀ بهرههای دنیاست،و نگفته است:«دنیا را ابدا مورد توجه من قرار مده»،بلکه گفته است:«آن را بزرگترین مقصد من قرار مده.»پیامبر(ص)در دعای خود میگوید:«خداوندا مرا از گرفتاری دنیا و آخرت ایمن بدار.»خلاصه آن که هرگاه محبت سعادت اخروی مخالف با محبت خدا نباشد چگونه ممکن است سلامتی،تندرستی و کفایت در دنیا مخالف با محبت خدا باشد در صورتی که دنیا و آخرت بیانگر دو حالتند که یکی نزدیکتر از دیگری است.پس چگونه قابل تصوّر است که انسان بهرهمندیهای خویش را فردا دوست بدارد و امروز دوست ندارد،و علت آن که فردا آن را دوست میدارد این است که فردا،حال آماده و حاضر خواهد شد.بنابراین ناگزیر حال حاضر نیز مطلوب خواهد بود،جز این که بهرههای دنیا به دو قسم،تقسیم میشود:یکی آن که ضدّ بهرههای آخرت و مانع از آنها است که انبیا و اولیا از آن دوری جستهاند و دیگران را نیز از آنها بر حذر داشتهاند.و دیگر آن که با بهرههای آخرت مخالفتی ندارد و از این قسم بهرهها امتناع نکردهاند،مثل ازدواج درست و خوردن مال حلال و نظایر اینها از چیزهایی که مخالف بهرههای آخرت نباشد.پس سزاوار است که عاقل آن را بد بداند و دوست نداشته باشد یعنی به وسیلۀ عقلش بد بداند،نه طبعش.همان طوری که خوردن از خوراک لذیذ پادشاهی را بد میداند،زیرا میداند که اگر بخورد،دست یا گردنش بریده خواهد شد،نه به آن معنی که غذای لذیذ طوری است که میل نمیکند و اگر بخورد لذّت نمیبرد زیرا چنین چیزی محال است،بلکه بدان معنی است که عقلش از خوردن آن
جلوگیری میکند و به خاطر ضرری که در پی دارد ناپسند شده است.مقصود از این مطلب آن است که اگر او استادش را به خاطر آن که با وی مواسات میکند و تعلیم میدهد و یا شاگردش را به خاطر آن که از او تعلیم میگیرد و به او خدمت میکند، دوست دارد و یکی از آن دو بهره دنیوی و دیگری بهرۀ اخروی است،پس او از جملۀ دوستداران در راه خداست ولی با یک شرط و آن شرط این است که وی به گونهای باشد که اگر-به طور مثال-او از علمش خودداری کند و یا تحصیل شاگرد از او ممکن نباشد، دوستی وی بدین جهت کاسته شود.بنابراین آن مقدار دوستی که به سبب فقدان آن کاسته میشود،او برای خدای تعالی است و برایش همان قدر،اجر دوستی در راه خداست و این مطلب غیر قابل درکی نیست که تو انسانی را برای چندین منظوری که باعث ارتباط تو با او شده به شدت دوست بداری و اگر بعضی از آنها را برآورده نساخت،دوستی تو کم شود و اگر بیشتر برآورده ساخت،دوستی بیشتر شود،زیرا دوست داشتن طلا با دوست داشتن نقره در صورتی که هر دو به یک اندازه باشد،یکسان نخواهد بود.از این نظر که طلا انسان را به هدفهای بیشتری میرساند تا نقره؛بنابراین با افزایش هدف محبّت افزایش مییابد و جمع هدفهای دنیوی و اخروی محال نیست؛ بنابراین دوستی برای خدا را شامل میشود،و تعریف چنین محبتی آن است؛وجود هر دوستی که بدون ایمان به خدا و روز جزا قابل تصوّر نباشد،دوستی در راه خداست، همچنین هر افزایش محبّتی در صورتی که اگر ایمان به خدا نباشد آن افزایش هم نخواهد بود،افزایشی از محبت در راه خداست و اگر در مورد آن دقّت شود نادر خواهد بود.
جریری میگوید:مردم در قرن اوّل به وسیلۀ دین معامله کردند تا این که دین ضعیف شد، و در قرن دوم باوفا رفتار کردند تا این که رخت بر بست و در قرن سوم با جوانمردی عمل کردند تا جوانمردی از میان رفت و جز رغبت و ترس چیزی باقی نماند.
(1)نه برای آن که از علم و یا عمل او برخوردار میشود و یا به وسیلۀ او به چیزی جز خود او
میرسد.این بالاترین مرتبه و ظریفترین و دشوارترین درجۀ دوستی است و این قسم نیز امکانپذیر است،زیرا از جمله آثار غلبۀ محبت یکی آن است که محبت از فرد مورد محبّت به هر چیزی که وابسته و منسوب به اوست،هر چند بعدها به او منسوب شود، سرایت میکند.بنابراین اگر کسی انسانی را زیاد دوست بدارد،دوستدار او را نیز دوست میدارد و کسی را که او دوست دارد نیز دوست میدارد خدمتگزار او را هم دوست میدارد و ثناگوی محبوب او را هم دوست میدارد و کسی را که در راه رسیدن وی به خشنودی محبوبش به او کمک کند نیز دوست میدارد،تا آنجا که بقیة بن ولید میگوید:هرگاه مؤمن،بردار مؤمنش را دوست بدارد،سگ او را نیز دوست میدارد،و مطلب همان است که وی گفته و مطالعه در حالات عاشقان نیز بر آن گواهی میدهد و اشعار شعرا هم دلیل بر آن است.از این روست که محبّ جامۀ محبوب را نگاه میدارد و آن را پنهان میکند تا خاطرۀ او را حفظ کند،و منزل و محله و همسایههای او را دوست میدارد،تا آنجا که مجنون گوید:بر آن دیار که دیار لیلی است گذر میکنم،در حالی که این دیوار و آن دیوار را میبوسم. (1)محبّت آن دیار دل مرا نربوده است،بلکه محبت ساکنان آن دیار دل مرا ربوده است.
بنابراین مشاهده و تجربه گواهی میدهد که دوستی از شخص محبوب به اطرافیانش و به هر چیزی که به او مربوط است هر چند بعدها مربوط شود،سرایت میکند.ولی این ویژگی،از زیادی محبت است؛امّا اصل محبّت در این حدّ نیست و گستردگی محبّت در تجاوز از محبوب به اطرافیان و به اشیای وابسته و مربوط به او بستگی به اندازه و مقدار افراط و شدّت محبّت دارد،همچنین محبّت خدای سبحان وقتی که شدّت یابد و بر دل چیره و مسلط شود تا آنجا که به حد دلربایی و به اوج خود برسد، به تمام موجودات دیگر سرایت میکند،زیرا هر موجودی در عالم،اثری از آثار قدرت
1) (60) مصراع دوم این بیت مشهور به جای:اقبّل ذا الجدار و ذا الجدارا،چنین است:«اقبّل ذا الجدار و لا الجدار» بدیهی است که در این صورت رساتر میباشد.-م.
اوست و هر که،انسانی را دوست بدارد،خط و صنعت او و تمام کارهای او را دوست میدارد.از این رو بود که«هرگاه میوۀ نوبری به نزد آن پیامبر(ص)میبردند،آن حضرت آن را به چشمش میکشید و گرامی میداشت و میفرمود:دوست داشتن به محبت پروردگار ما نزدیک است.» (1)دوستی خدا یک بار از راستی و صدق امید به وعدههای او و نعمتهای مورد انتظار در آخرت حاصل میشود و یک بار برای انواع نعمتهایی که شخص از آن برخوردار است و یک بار تنها برای خود اوست نه برای چیز دیگر که این نوع محبّت،دقیقترین و بالاترین نوع محبّت است و تحقیق و بررسی آن در فصل محبت-از بخش عوامل نجاتبخش-خواهد آمد.محبت خدا هر طور که حاصل شود وقتی شدّت یافت به تمام چیزهایی که به نوعی به خدا ارتباط دارد،سرایت میکند؛ حتّی به چیزی که ذاتا رنجآور و ناپسند است سرایت میکند.لیکن شدّت دوستی، احساس درد و شادمانی را به خاطر فعل محبوب،کم میکند و توجّه دوست به محبوبش به وسیلۀ رنجاندن،ادراک درد را میپوشاند،مثل شادمانی به سبب ضربت یا نیشگون گرفتن دوست که نوعی اظهار خشم است زیرا بشدّت محبّت باعث گسترش شادمانی و پوشش درد و رنج است،و محبّت خدا در گروهی بدانجا رسید که گفتند:بین گرفتاری و نعمت تفاوتی قائل نیستیم زیرا همگی از طرف خداست و جز بر آن چه رضای او در آن است ما شادمان نیستیم.حتی یکی از آنها گفت:من نمیخواهم به آمرزش خدا در مقابل معصیتش نایل شوم.
سمنون میگوید:من در غیر تو بهرهای ندارم؛هر طور که خواستی مرا آزمایش کن.
تحقیق این مطلب در فصل محبّت خواهد آمد.مقصود آن است که وقتی حبّ خدا زیاد شود ثمرهاش محبت به کسانی است که در علم یا عمل به پرستش خدا اقدام کنند؛ همچنین محبت کسانی را در پی دارد که صفت پسندیدهای در پیشگاه خدا دارند از قبیل
1) (61) این حدیث را طبرانی در الصغیر از قول ابن عباس و ابو داود در المراسیل و بیهقی در الدّعوات از قول ابو هریره بدون عبارت«و اکرمها...»آورده و گوید این جمله ضبط نشده است.(المغنی).
حسن خلق یا آراستگی به آداب شریعت،و هیچ مؤمنی نیست که آخرت و خدای تعالی را دوست بدارد،مگر این که اگر از حال دو مردی که یکی عالم عابد است و دیگر جاهل فاسق مطّلع شود،در باطنش به عالم عابد گرایش پیدا میکند.وانگهی آن گرایش بر حسب کم و زیادی ایمان و بر حسب کم و زیادی محبّتش به خدا کم و زیاد میشود و این گرایش حاصل میشود هر چند که آن دو تن را ندیده باشد،به طوری که میداند از آن دو تن نه در دنیا نفع و ضرری به او نخواهد رسید و نه در آخرت.پس چنین گرایشی همان محبّت در راه خدا و برای خدای تعالی است،بدون بهرۀ شخصی،زیرا او را از آن جهت دوست دارد که خدایش دوست میدارد و در نزد خدا پسندیده است و نیز چون او خدا را دوست میدارد و به بندگی خدا مشغول است.جز این که اگر این میل ضعیف باشد اثرش ظاهر نخواهد شد و اجر و ثوابی نخواهد داشت ولی اگر قوی باشد،انسان را به دوستی و یاری و حمایت با جان و مال و زبان،وادار خواهد کرد؛و در وجود مردم بر حسب تفاوتشان در محبّت خدا،این گرایش متفاوت است.اگر محبّت به بهرهای محدود باشد که از محبوب در زمان حال و یا در آینده حاصل میشود،تصور نمیرود که کسی، دانشمندان و عابدانی را که از دنیا رفتهاند از انبیا و اولیا(ص)دوست بدارد،در حالی که محبّت همۀ آنان در دل هر مسلمان متدیّن نهفته است و این مطلب با خشم انسان در وقتی که یکی از دشمنانشان به فردی از ایشان جسارت کند و شادمانی وی در وقت ثناگویی و ذکر اوصافشان،روشن میشود.تمام اینها دوستی برای خداست زیرا ایشان بندگان خاص خدایند و هر که دوستدار پادشاه و یا شخص زیبایی باشد خواص و خدمتگزاران و دوستانش را دوست میدارد،جز این که دوستی در مقابله با بهرههای نفس آزمایش میشود و گاهی به طوری غلبه دارد که هیچ بهرهای برای نفس جز در آنچه بهرۀ محبوب است،باقی نمیماند.سخن این شاعر،بیانگر این مطلب است:
من وصال او را خواهانم در حالی که او دوری مرا میخواهد.بنابراین من از خواستۀ خویش به خاطر خواستۀ او دست برمیدارم.
و سخن آن که گفته است:
«هیچ جراحتی،وقتی که شما را خشنود سازد،رنج ندارد.» گاهی دوستی به گونهای است که تحت تأثیر آن انسان از بعضی لذّتها چشم میپوشد مانند کسی که جود و بخشش میکند و محبوبش را در نصف یا ثلث و یا عشر مال خود،شریک میسازد.بنابراین مقدار مالی را که میبخشد به میزان دوستیاش بستگی دارد؛زیرا درجۀ محبوب شناخته نمیشود مگر به محبوبی دیگر که در مقابل آن محبوب رها میشود.پس کسی که محبّت سراسر دلش را گرفته باشد،محبوبی جز او برایش نمیماند و برای خودش چیزی نگاه نمیدارد.بنابراین نتیجه میگیریم که هر کس عالم و یا عابد و یا کسی را که به علم یا عبادت و یا کار نیک علاقه دارد،دوست بدارد در حقیقت او را برای خدا و در راه خدا دوست داشته و اجر و پاداشش بهاندازۀ دوستی و محبّت اوست.این بود شرح دوستی برای خدا و در راه خدا و درجات آن،و از اینجا خشم و کین در راه خدا نیز روشن میشود،و با وجود این در آن باره توضیح بیشتری میدهیم.
(1)بدان،هر که دوستیاش در راه خداست سزاوار است دشمنیاش نیز در راه خدا باشد.اگر کسی را به خاطر آن که مطیع خدا و محبوب در نزد خداست دوست داشتند ناگزیر اگر معصیت خدا را کرد باید دشمن بدارید،به خاطر این که نافرمانی خدای سبحان را کرده و در نزد خدا مغضوب است و هر کس به سببی شخصی را دوست بدارد، قطعی است که به خاطر ضدّ آن سبب او را دشمن میدارد و این دو صورت،لازم و ملزوم یکدیگرند و از یکدیگر جداییناپذیرند و این تلازم در حبّ و بغض در موارد عادی کلیّت دارد،لیکن حبّ و بغض هر دو در دل پنهان است و در وقتی که غلبه داشت بروز میکند و به وسیلۀ افعال دوستداران و دشمنان در نزدیکی و دوری و در موافقت و مخالفت با هم معلوم میشود و هرگاه آثار آنها در مقام عمل ظاهر شود،آن را موالات و
معادات گویند.از این رو خدای تعالی فرموده است:هل والیت لی ولیّا و هل عادیت لی عدوّا (1)همان طوری که ما نقل کردیم و این دربارۀ کسی که فقط طاعات خویش را اظهار کند واضح و روشن است،زیرا باعث میشود تا او را دوست بداریم و یا تنها فسق و فجور خویش و اخلاق ناپسندش را اظهار کند که میتوانیم او را دشمن بداریم بلکه مشکل وقتی است که طاعتها و گناهان با هم مخلوط شود،زیرا-در چنین موردی- میگویید:چگونه بین دشمنی و دوستی جمع کنیم،در حالی که این دو با هم تناقض دارند،همچنین نتیجۀ آنها که عبارت از موافقت و مخالفت،و موالات و معادات است با هم متناقضند؟میگویم:همان طوری که در بهرههای بشری تناقض ندارند،دربارۀ خدای تعالی نیز بین آنها تناقضی نیست،زیرا وقتی که چند خصلت در یک نفر جمع باشد که بعضی از آنها دوستداشتنی است و برخی نیست انسان از جهتی او را دشمن میدارد و از جهتی دوست؛(به طور مثال)کسی که زن زیبای بدکارهای دارد و یا فرزند زیرک خدمتگزاری دارد ولی فاسق است،او را از جهتی دوست میدارد و از جهتی دشمن.بنابراین با وی یک حالت بینابین دارد،زیرا اگر فرض شود که این شخص سه فرزند دارد که یکی هوشیار خوب و دیگری کودن نافرمان و دیگری کودن خوب و یا زیرک نافرمان است،البته چنین کسی خود را با آنها در سه حالت متفاوت بر حسب تفاوت خصلتهای آنان میبیند.پس باید رفتار آدمی نیز نسبت به کسی که بیشتر دچار فسق و فجور است و کسی که بیشتر اطاعت خدا را میکند و کسی که هر دو حالت در او جمع است،به سه نوع متفاوت باشد؛به این ترتیب که در هر نوع،متناسب با آن از لحاظ دشمنی و دوستی و اعراض و اقبال و همراهی و جدایی و سایر افعال صادر از جانب او رفتار کند.
اگر بگویی:اسلام هر مسلمانی دلیل طاعت اوست و با وجود اسلامش چگونه او را
1) (62) آیا دوستی را به خاطر من دوست داشتی و آیا دشمنی را برای رضای من دشمن داشتی؟-این حدیث از احادیث قدسی است.-م
دشمن بدارم؟میگویم:او را به خاطر اسلامش دوست و به خاطر معصیتش دشمن بدار! و با وی به گونهای باش که اگر آن را با حال کافر بدکاری مقایسه کنی تفاوت آن دو را درک کنی و آن تفاوت،محبت برای اسلام و ادای حق آن است.جنایت در حق خدا و طاعت او مانند جنایت در حق تو و اطاعت تو است؛بنابراین هر کس در هدفی با تو موافق و در هدف دیگر مخالف باشد با او در حالتی متوسّط بین گرفتگی و گشادهرویی و بین اقبال و اعراض و بین محبّت به او و دوری از او باش،نه زیاد احترام کن مانند احترام به کسی که در تمام اهدافت با تو موافق است و نه زیاد اهانت کن مانند اهانت به کسی که در تمام اهدافت با تو مخالف است.وانگهی این حالت بینابین یک مرتبه،آن وقتی است که مخالفت غلبه دارد و به طرف اهانت متمایل است و به هنگام غلبۀ موافقت به طرف خوشرفتاری و احترام گرایش دارد.همچنین لازم است دربارۀ کسی که هم خدا را اطاعت و هم معصیت میکند و یک مرتبه مطابق رضای خدا رفتار میکند و یک بار خشم و غضب خدا را بر میانگیزد این حالت بینابین حفظ شود.
اگر بگویی:چگونه ممکن است اظهار دشمنی کرد؟میگویم:اما در گفتار یک مرتبه وسیلۀ حرف نزدن و هم سخن نشدن و یک مرتبه با ارزش ندادن و درشتی و اما در عمل یک بار با کمک و یاری نکردنش و یک بار با بدرفتاری و یک بار با مخالفت با اهدافش که بعضی از اینها بدتر از بعضی است،بر حسب درجات تبهکاری و معصیتی که از او صادر شده است.اما آنچه به منزلۀ لغزشی است که معلوم میشود او پشیمان است و دوباره انجام نمیدهد بهتر آن است که نادیده گرفته شود و پردهپوشی کنند.اما آنچه در آن پافشاری دارد،چه گناه صغیره و چه کبیره،اگر از کسانی است که ما بین او و تو دوستی و رفاقتی است،حکم دیگری دارد و اختلاف دانشمندان در این مورد خواهد آمد و اما اگر برادری و معاشرت زیادی ندارید،از اظهار اثر دشمنی و مخالفت ناگزیری،یا به وسیلۀ روگرداندن و دوری از وی و کماعتنایی به او و یا در ارزش ندادن و درشت گویی با او،که این بدتر از روگرداندن و اعراض است و این تفاوت بر حسب سنگینی و سبکی
معصیت است.همچنین در عمل نیز دو مرتبه وجود دارد:یکی آنکه کمک و رفاقت و یاری نکنی که این پایینترین درجات است و دیگری آن که سعی در بر هم زدن نقشههای او داشته باشی همانند کاری که دشمنان مخالف،نسبت به هم انجام میدهند.
امّا این رفتار باید نسبت به کسی صورت گیرد که با این کارها راه معصیت بر او مسدود میشود،ولی نسبت به کسی که این رفتار برایش بیتأثیر است نباید چنین کرد،نظیر مردی که با میگساری معصیت خدا را مرتکب میشود و از زنی خواستگاری کرده است که اگر ازدواج با وی فراهم شود با مال و زیبایی و مقام او خوشبخت میشود،امّا این ازدواج مانع میگساری او نمیشود و در عین حال او را به شرب خمر نیز تشویق نمیکند.
در این صورت اگر هم میتوانی به او کمک کنی تا به مقصودش برسد و هم قدرت بر آشفته کردن او را داری،به طوری که به هدفش نرسد،نباید برای آشفته کردن او تلاش کنی؛اما اگر به منظور اظهار خشم در برابر فسق وی،او را یاری نکنی اشکالی ندارد و این کمک نکردن هم واجب نیست،زیرا چه بسا تو قصد داری با کمک به او و اظهار دلسوزی بر او،به دوستی تو ایمان داشته باشد و نصیحت تو را بپذیرد که این خوب است و اگر چنین انتظاری نرفت (1)ولی معتقدی که برای ادای حق اسلام او،در راه هدفش وی را یاری کنی،این کار ممنوع نیست،بلکه اگر معصیت او جنایتی در حق تو یا کسی است که وابستۀ به تو است،یاری کردنت بهتر است؛زیرا گذشت از کسی که ستم کرده و احسان به کسی که بدی کرده است،از اخلاق صدیقان است.البته احسان به کسی که بر تو ستم کرده خوب است،اما کسی که به دیگری ستم روا داشته و بدان وسیله معصیت خدا را کرده است،احسان به او پسندیده نیست،زیرا احسان به ظالم بد کردن در حق مظلوم است و حق مظلوم سزاوارتر به رعایت است و با اعراض از ظالم دل مظلوم را قوّت بخشیدن محبوبتر است در نزد خدا از تقویت قلب ظالم.اما اگر تو خود مظلوم واقع شدهای نیکوتر در مورد خودت عفو و گذشت است.راه و روش نیکان دربارۀ اظهار
1) (63) در احیاء العلوم آمده است:و اگر برای تو معلوم نبود.
دشمنی با مردمان گنهکار مختلف بوده است و همۀ آنان دربارۀ اظهار دشمنی با ستمگران و بدعتگذاران و هر کس که با تجاوز به دیگری معصیت خدا را مرتکب شود،هم عقیده بودهاند.اما کسی که دربارۀ خودش مرتکب معصیت شده،برخی از بزرگان نسبت به وی به دیدۀ رحمت نگریستهاند و بعضی سخت معترض بوده و دوری از او را برگزیدهاند؛و این امری است که با اختلاف نیّت تفاوت پیدا میکند و نیّت هم با اختلاف حال اشخاص متفاوت است؛بنابراین اگر توجّه به مجبور بودن و ناتوانی خلق بر قلب فزونی گرفت و این که مردم مسخّر مقدّراتند،این عقیده موجب سهل انگاری در دشمنی و عداوت خواهد شد و این مطلب قابل قبولی است؛اما ممکن است با فریبکاری مشتبه شود و بیشتر انگیزههای چشمپوشی از گناهان،تملّق و شرم حضور و ترس از وحشت و بیم از تقبیح آنهاست،و گاهی شیطان این موارد را به آدم کودن نادان مشتبه میسازد تا به چشم عفو و رحمت نگاه کند.و وسیلۀ تشخیص آن این است که اگر در حق او جنایتی شد،به دیدۀ عفو و رحمت بنگرد و بگوید که او مجبور است و فرار از قضا و قدر بیفایده است،چگونه میتوانست آن کار را نکند در حالی که بر او مقرّر و فرض بوده است،پس اشکالی ندارد چنین کسی از ظلمی که در حق خدای تعالی شده چشمپوشی کند ولی اگر زمانی ظلمی در حق او میشود خشمگین شود و موقعی که جنایت بر حق خدا میشود،میبخشد او خیانتکار است و به وسیلۀ مکری از مکرهای شیطان فریب خورده است.پس باید توجه داشته باشد.
اگر بگویی:کمترین درجۀ اظهار خشم دوری و اعراض و قطع رفاقت و کمک است،آیا این عمل واجب است و اگر بندهای آن را ترک کرد معصیت خدا را کرده است؟میگویم:این مطلب از نظر علم ظاهری جزو تکلیف و وجوب نیست،زیرا ما میدانیم کسانی که در زمان رسول خدا(ص)میگساری کردند و مرتکب کارهای زشت شدند،اصحاب به طور کلی از ایشان دوری نکردند،بلکه چند دسته شدند.بعضی با آنها به درشتی سخن میگفتند و اظهار خشم میکردند و بعضی فقط اعراض میکردند،نه
اعتراض و بعضی با دیدۀ رحمت به ایشان مینگریستند نه آن که از آنها دوری کنند.اینها دقایق دینی است که روش رهروان راه آخرت دربارۀ آنها متفاوت است و عمل هر کدام به مقتضای حال و وقت آن صورت میگیرد.مقتضای احوال در این امور یا مکروه است و یا مستحبّ.بنابراین در مرتبۀ فضائل قرار دارد و به مرحلۀ تحریم و ایجاب نمیرسد، زیرا آنچه تحت تکلیف وارد است اصل خداشناسی و اصل محبّت است و محبّت گاهی از محبوب به دیگری سرایت میکند و آن مقدار سرایت کرده،افراط و استیلای محبّت است و فتوا شامل آن نمیشود و در حق تودۀ مردم از اصل جزو ظاهر تکلیف محسوب نمیشود.
برخوردشان
(1)اگر بگویی:اظهار خشم و عداوت بالفعل اگر واجب نباشد بیشکّ مستحب است و در حالی که گنهکاران و بدکاران با هم متفاوتند از کجا بدانیم که با آنها چگونه رفتار کنیم و آیا با همۀ آنها یکسان رفتار میشود یا نه؟بدان که شخص مخالف با امر خدا از این صورتها خارج نیست:یا در عقیدهاش مخالف است،یا در عملش؛و مخالف در عقیده هم یا بدعتگذار است و یا کافر؛و بدعتگذار هم یا دیگران را به بدعت خود دعوت میکند و یا ساکت است؛و سکوت هم یا به دلیل ناتوانی است و یا از روی اختیار.
بنابراین فساد اعتقادی سه قسم است:اوّل کفر،و کافر اگر حربی باشد باید کشته شود و یا به بردگی گرفته شود و ذلّت و خواری بالاتر از اینها نمیشود و اما کافر ذمّی را آزردن روا نیست،مگر آن که به وسیلۀ اعراض و تحقیر او را به حسابشدهترین شیوه واداریم و با ابتدا نکردن به سلام تنفّر خود را ابراز کنیم؛پس اگر او گفت:سلام علیک، بگویی:و علیک و بهتر آن است که از معاشرت و معامله و هم خوراک شدن با او خودداری شود.اما گشادهرویی با او و انس با او همچنان که با دوستان انس میگیری، کراهت شدیدی دارد،بقدری که این کراهت هم مرز با تحریم است.خدای تعالی
میفرماید: لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ... (1).
پیامبر(ص)فرمود:«مؤمن و مشرک باید چنان باشند که آتش آنها بر هم ظاهر نشود.» (2)خدای تعالی فرموده است: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ... (3).
دوم:بدعتگذاری که مردم را به بدعت خود دعوت میکند.پس اگر بدعتش به گونهای است که باعث کفر میشود کار او بدتر از کار کافر ذمی است،زیرا او اقرار به جزیه نکرده و زیر بار قرار داد ذمه نرفته است؛و اگر در بدعتش کفر نورزیده است،کار او بین خود و بین خدا ناگزیر از کار کافر سبکتر است،ولی دستور در اعتراض بر او شدیدتر از کافر است زیرا شر کافر به دیگری سرایت نمیکند،چون مسلمانان بر لعن او عقیده دارند و به سخن او اعتنا نمیکنند و او نیز برای خودش ادعای اسلام و اعتقاد به حق را ندارد.اما شخص بدعتگذاری که دعوت به بدعت میکند و معتقد است در مورد آنچه دعوت میکند بر حق است در نتیجه باعث گمراهی مردم میشود و شر او به دیگران
1) (64) مجادله/22:هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز جزا دارد نمییابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند،هر چند پدرانشان باشند...
2) (65) این حدیث را شریف رضی در تلخیص البیان،ص 257،و المجازات النّبویه،ص 170 با بیان کافی ایراد کرده و طبرانی آن را در الکبیر در ضمن حدیثی که رجال آن همگی ثقه هستند.چنین نقل کرده که پیامبر فرمود:«من از هر مسلمانی که با مشرکین طوری زندگی کند که چاههای آبشان مشخص نباشد،بیزارم».به مجمع الزوائد،ج 5،ص 253،مراجعه کنید.و ترمذی در جلد 7،صفحۀ 104 کتاب خود این حدیث را آورده و در آنجا«لا تترا أی ناراهما»:آتشهای آنها یکدیگر را نبینند،آمده است،و همومی میگوید:در النهایة آمده است:یعنی بر مسلمان لازم و واجب است که منزل خودش را از منزل مشرک دور کند و مبادا جایی منزل کند که وقت روشن کردن آتش در آنجا،آتش وی بر آتش مشرک که در منزلش روشن میکند،ظاهر و آشکار شود،ولی مشرک میتواند با مسلمانها در دیار آنها منزل گزیند،و همسایگی با مشرکان از آن نظر کراهت دارد که نه با مسلمانان همپیمانند و نه آنان امنیّتی از جانب آنها دارند،از این رو امر به مهاجرت فرموده است.کلمۀ«ترائی»مصدر تفاعل از رؤیت است.
3) (66) ممتحنه/2:ای اهل ایمان مبادا دشمن من و دشمن خودتان را،دوست خود بگیرید.
سرایت میکند.بنابراین استحباب در اظهار بغض و دشمنی با او،و بریدن از او و تحقیر و تقبیح کردن کارهای او به خاطر بدعتش و بر حذر داشتن مردم از او شدیدتر است؛و اگر چنین کسی در خلوت سلام داد پاسخ دادنش اشکالی ندارد و اگر معلوم شود که روگرداندن از او و سکوت از جوابش باعث میشود که او خودش را به خاطر بدعتش تقبیح کند و در بازداشتن او از بدعتش مؤثر است،پس جواب ندادن بهتر است؛زیرا هر چند جواب سلام واجب است،ولی با کمترین هدفی ساقط میشود تا آنجا که به دلیل بودن انسان در حمّام و یا در وقت قضای حاجت ساقط است و هدف منع از بدعت از این هدفها بالاتر است.اما اگر در حضور مردم سلام داد،جواب ندادن بهتر است،به خاطر این که مردم را از او متنفّر کنیم و بدعت او را در نظر مردم بد جلوه دهیم.همچنین بهتر است که به او احسان و کمک نشود،بخصوص چیزی که در انظار مردم باشد؛ فرمود:«هر که صاحب بدعتی را نکوهش کند خداوند قلب او را پر از امن و ایمان کند و هر که بدعتگذاری را خوار سازد خداوند او را در روز محشر از هول قیامت ایمن گرداند و هر که با او به نرمی رفتار کند و گرامیاش بدارد یا با روی باز با وی دیدار کند در حقیقت آنچه را که خداوند بر محمّد(ص)نازل کرده(قرآن را)سبک شمرده است.» (1)میگویم:در کافی به سندهای صحیح از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:
«رسول خدا(ص)میفرماید:هرگاه پس از من اهل بدعت و شکّ را دیدید،از ایشان بیزاری جویید و هر چه بیشتر به آنان ناسزا گویید و از آنان بدگویی کنید و آنان را درمانده و حیران سازید تا در فاسد کردن اسلام طمع نکنند و مردم از ایشان بر حذر باشند و از بدعتهای آنها نیاموزند،خداوند بدینوسیله برای شما حسناتی را مقرّر کند و درجات شما را در آخرت بالا ببرد.» (2)
1) (67) این حدیث را ابو نعیم در حلیة و هروی در ذمّ الکلام از قول ابن عمر-به طوری که در المغنی آمده-به سند ضعیفی نقل کرده است.
2) (68) کافی،ج 2،ص 375،مقصود از«مباهته»در متن حدیث،ملزم کردن آنان به وسیلۀ دلایل قاطع و متحیّر ساختن آنهاست به طوری که پاسخی نداشته باشند،چنانکه خدای تعالی فرموده است: فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ .
غزّالی گوید:برخورد با بدعتگذار بیسوادی که قادر به دعوت نیست و بیم پیروی از او نمیرود،آسانتر است.بنابراین بهتر است که با درشتی و اهانت از او بدگویی نکنند، بلکه در هنگام نصیحت کردن به او مهربانی و لطف بورزند،زیرا دل مردم عوام زود منقلب میشود.پس اگر نصیحت سودی نبخشید و اعراض از او در نظرش بد دانستن بدعت وی بود،در این صورت اعراض مستحبّ مؤکّد خواهد بود و اگر بداند که به دلیل طبع خشک و نیز عقیدۀ قلبی راسخش،نصیحت بیاثر است،اعراض از وی بهتر است؛ زیرا اگر در نکوهش بدعت پافشاری نشود،در بین مردم شایع و فساد آن همگانی میشود.امّا کسی که در مقام عمل مرتکب گناه میشود،نه در عقیده از دو صورت بیرون نیست:یا به گونهای است که دیگران از عمل او آزرده میشوند؛مانند ظلم،غصب، شهادت دروغ،غیبت و سخن چینی در بین مردم و امثال آن،اگر از چیزهایی باشد که تنها به خودش مربوط نمیشود بلکه باعث آزار دیگران نیز میشود،این خود نیز بر دو قسم است،یا دیگری را به فساد میکشد،مانند صاحب عشرتکدهای که مردان و زنان را جمع میکند و وسایل بدی و فساد را برای اهلش فراهم میسازد،و یا آن که دیگری را دعوت به فساد نمیکند،مانند کسی که خود میگساری و زنا میکند ولی دیگران را به این کارها جلب نمیکند.یا آن که مرتکب گناه کبیره و یا صغیره میشود و هر کدام از اینها یا اصرار به گناه میورزند یا اصرار نمیورزند.بنابراین از مجموع این تقسیمات سه قسم حاصل میشود و هر کدام در یک رتبه قرار دارد که بعضی شدیدتر از بعضی دیگر است.
پس نباید با همه به یک نوع رفتار شود.
قسم اوّل که از همه بدتر است،موردی است که مردم از آن زیان ببینند،مانند ظلم، غصب و شهادت دروغ،غیبت و سخن چینی.در این موارد بهتر است که از این اشخاص دوری کنند و با آنان معامله و معاشرت نکنند،زیرا معصیت گناهانی که به آزار مردم میانجامد شدید است.وانگهی این گروه نیز به سه قسم تقسیم میشوند:کسانی که نسبت به خون مردم ستم روا دارند و کسانی که نسبت به اموال ظلم کنند و کسانی که در مورد
آبرو و ناموس مردم ستم روا دارند که بعضی از اینان بدتر از بعضی دیگر هستند و اهانت و دوری از ایشان مستحبّ مؤکّد است و هرگاه اهانت به ایشان باعث جلوگیری از معصیت آنها و یا دیگران شود،استحباب مؤکدتر و شدیدتر خواهد بود.
دوم،صاحب عشرتکده که وسایل فساد را آماده میسازد و راههای فساد را برای مردم آسان میکند.چنین کسی باعث آزار مردم در دنیا نیست ولی با عمل خودش دین مردم را نابود میکند و اگر عمل وی موافق با رضایت مردم باشد نظیر دستۀ اول است، ولی عقوبتش از آن کمتر است؛زیرا معصیت بین بنده و بین خدا به عفو و بخشش نزدیکتر است،اما از آن جهت که به دیگران سرایت دارد مجازات آن شدیدتر است و این مورد نیز مقتضی اهانت و روگرداندن و جواب سلام را ندادن است در صورتی که بداند این کارها باعث نوعی جلوگیری از عمل او و یا دیگران خواهد شد.
سوم،کسی که میگساری کند و یا واجبی را ترک کند و یا مرتکب خلافی مخصوص به خود شود.امر چنین کسی سبکتر است ولی در وقت ارتکاب گناه اگر کسی به او برخورد کند با هر وسیلهای هر چند با زدن و توهین باید مانع عمل او شود،زیرا نهی از منکر واجب است؛و هرگاه طرف به خود آمد و معلوم شد که به این عمل عادت کرده و بر انجام آن اصرار دارد؛در این صورت اگر بداند که نصیحت کردن مانع از تکرار گناه میشود،نصیحت واجب است و اگر به تأثیر نصیحت یقین ندارد ولی امیدوار است،بهتر است که هم جلوگیری کند و هم نصیحت کند با مهر و محبت و یا با درشتی،اگر درشتی مفیدتر است.اما دوری کردن از جواب سلام و خودداری از معاشرت وی در صورتی است که بداند او بر انجام این گناه اصرار دارد و نصیحت هم بیفایده است.در مورد این مطلب اختلاف نظر وجود دارد و روش دانشمندان دراینباره متفاوت است و قول صحیح آن است که با اختلاف قصد شخص،حکم نیز فرق میکند.از این رو میگویند:
اعمال در گرو نیتهاست،زیرا با مدارا و به چشم رحمت بر مردم نگریستن،نوعی از فروتنی،و در درشتی و اعراض و روگرداندن از کسی نوعی از منع و جلوگیری است.
بنابراین آنچه بیشتر مایل است و کشش قلبی دارد،آن است که مخالفت کند،زیرا گاهی اهانت و درشتی به گنهکار،از روی کبر و خود خواهی و کامجویی به وسیلۀ اظهار برتری و ظاهر الصّلاحی است و گاهی مدارای با وی از باب چاپلوسی و به دست آوردن دل اوست تا بدان وسیله به هدف مورد نظرش برسد و یا برای ترس از این است که احتمال کم و زیادی میدهد که مقامش یا مالش به خطر بیفتد و تمام اینها در اثر اشارات شیطان و از اعمال اهل آخرت بدور است.پس هر که به اعمال دینی علاقهمند است دربارۀ این مسائل دقیق بررسی و راجع به این حالات مراقبت جدی به عمل میآورد و دل انسانی که دربارۀ آن فتوا میدهد،گاهی در اجتهادش به حق میرسد و نظرش درست است و گاهی هم خطا میکند و گاهی بر طبق هوا و میل خود با علم و آگاهی عمل میکند و گاهی به حکم غرور و از روی نادانی اقدام میکند و گمان میبرد که عملش برای خداست و راه آخرت را میپیماید.بزودی این دقایق در کتاب غرور از بخش مهلکات بیان خواهد شد.و روایت ذیل دلیل بر سبک بودن جرم گناهی است که شخص ناآگاه در رابطۀ بین خود و خدا مرتکب شده است:«مرد شرابخواری را چند مرتبه در حضور رسول خدا(ص)حدّ زدند.باز به حال اول برمیگشت.یکی از صحابه گفت:خدا او را لعنت کند چقدر زیاد شراب مینوشد!پیامبر(ص)فرمود:در برخورد با برادر مسلمانت، یاور شیطان مباش.» (1).یا عبارتی به این مضمون،و این حدیث بر این مطلب دارد که مدارا کردن بهتر از پرخاش و درشتی است.
(1)بدان که هر آدمی شایستگی رفاقت را ندارد؛پیامبر(ص)فرمود:«هر کسی بر راه و روش دوستش است.بنابراین شما باید دقت کنید که با چه کسی دوستی میکنید.» (2)از
این رو ناگزیر انسان باید خصلتهایی ممتاز داشته باشد که باعث رغبت مردم به معاشرت با وی شوند،و آن خصلتها بر حسب فوایدی که از معاشرت در نظر گرفته شده اهمیّت دارند،زیرا معنای شرط چیزی است که ناگزیر برای رسیدن به مقصود لازم است و در ارتباط با مقصود،آن شرائط معلوم میشود و غرض از معاشرت فوائد دینی و دنیوی است.
امّا فوائد دنیوی،مانند استفاده از مال یا مقام و یا صرف الفت به علّت دیدار و مجاورت،مورد نظر ما نیست.
و اما فوائد دینی ممکن است هدفهای مختلفی داشته باشد.از آن جملهاند:استفاده از علم و عمل؛استفاده از مقام برای محفوظ ماندن از آزار کسی که باعث پریشانی خاطر و نیز مانع عبادت میشود؛استفاده از مال تا بدان وسیله از تضییع اوقات در راه کسب روزی جلوگیری شود؛کمک گرفتن در مشکلات به طوری که انسان در هنگام مواجه شدن با مصائب دارای پشتوانه و در شرائط مختلف دارای قوت قلبی باشد و نیز تبرّک جستن به دعا و انتظار شفاعت در آخرت.یکی از پیشینیان گوید:دوستان خودت را زیاد کن،زیرا هر مؤمنی حق شفاعتی دارد و شاید تو به شفاعت او محتاج شوی؛و در غریب التفسیر دربارۀ قول خدای تعالی: وَ یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ (1)،روایت کردهاند که فرمود:«اینان برای برادرانشان شفاعت و آنها را با خود وارد بهشت میکنند»؛و گفته میشود:هرگاه بندهای آمرزیده شود،برای برادرانش شفاعت میکند.از این روست که گروهی از پیشینیان مردمان را به رفاقت، همراهی و معاشرت تشویق کردهاند و از گوشهگیری و تنهایی بر حذر داشتهاند.پس این بود فوایدی که هر کدام شرایطی دارند و بدون آن شرائط حاصل نمیشوند،و تفصیل آنها بر کسی پوشیده نیست.امّا به اجمال باید گفت:کسی که برای رفاقت انتخاب
1) (71) شوری/26:و در خواست کسانی را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند اجابت میکند و از فضلش بر آنها میافزاید.
میشود،شایسته است دارای پنج خصلت باشد:عاقل و خوشاخلاق باشد،فاسق، بدعتگذار،و حریص بر دنیا نباشد.
اما عقل،در حقیقت سرمایه و اصل است و در رفاقت با نادان هیچ خیری نیست و سرانجام آن هر چند طولانی باشد جدایی و تنهایی است.
علی(علیه السلام)میفرماید:با دوست نادان رفاقت مکن،زنهار دوری کن از او!زیرا چه بسا فرد نادانی که در رفاقت با خود،فرد دانایی را به پستی کشانده است.شخص را با کسی که معاشرت دارد،مقایسه میکنند.هر چیزی را با چیزی امکان سنجش و مقایسه است.و دل هم در وقت دیدار به دل راه دارد.
چگونه چنین نباشد در حالی که گاهی نادان میخواهد به تو سود رساند و کمک کند ولی چون نمیفهمد،ضرر میرساند.
از این روست که شاعر گوید:به راستی که من از دشمن دانا در امانم،امّا از دوست نادان بیمناکم زیرا عقل یک فن است و راه و روش آن را میدانم و مراقبم،امّا دیوانگی انواع و اقسامی دارد.
از این رو گفتهاند:بریدن از نادان باعث نزدیکی به خدای تعالی است.بعضی گفتهاند:نگاه کردن به چهرۀ نادان گناه مسلّم است.مقصود ما از عاقل،کسی است که کارها را همان گونه که هست یا خود میفهمد و یا وقتی که به وی بیاموزند و بفهمانند، درک میکند.
میگویم:در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«امیر المؤمنین(علیه السلام) گوید:باکی نیست بر تو که با شخص عاقل همنشین شوی؛اگر چه کرم و بخشندگی او را نپسندی،از عقل او بهرهمند شو،امّا از اخلاق بدش دوری کن و هیچگاه همنشینی با شخص کریم را از دست مده،اگر چه از عقل او سودی نبری ولی با خرد خود از کرم و بخشش او سود ببر.و هر چه میتوانی از همنشینی با آدم فرومایه و بیخرد دوری
کن.» (1)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«از دوستی با نادان بپرهیز،زیرا تو هر چه از جانب او شادتر باشی،به ضرر رساندن او نزدیکتری.» (2)و از آن حضرت است که فرمود:«برای مسلمان شایسته نیست که با تبهکار و نادان و دروغگو رفاقت کند.» (3)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«هر زمان امیر المؤمنین(علیه السلام)به منبر میرفت،میگفت:شایسته است که شخص مسلمان از رفاقت با سه کس دوری کند:
بیحیای گستاخی که تبهکار است،نادان،و دروغگو.اما شخص بیشرم تبهکار، کارهای خودش را برای تو بیاراید و دوست دارد که تو نیز مانند او باشی و در امور دینی و اخروی به تو کمک نمیکند،و نزدیک شدن به او باعث جفاکاری و سنگدلی است،و رفت و آمد با او برای تو ننگآور است.و اما نادان،کار خیری دربارۀ تو انجام ندهد و امیدی نیست که از تو دفع شرّ کند،اگر چه تلاش و کوشش کند،و چه بسا که بخواهد به تو فایدهای برساند ولی از روی نادانی به تو زیان رساند.بنابراین مرگ او بهتر از زنده بودنش است،و خاموشیاش بهتر از سخن گفتن وی و دوری او بهتر از نزدیکیاش و اما دروغگو،زندگی با او بر تو گوارا نباشد؛گفتار تو را به دیگران باز گوید و سخن دیگران را برای تو نقل کند؛هرگاه قصّهای را به پایان رساند آن را با افسانۀ دیگری مربوط سازد تا آنجا که اگر راست هم بگوید کسی باور نکند و بین مردم با دشمنی تفرقه اندازد و در دلها تخم کینه افشاند.بنابراین از خدای عزّ و جلّ بترسید و مراقب خود باشید.» (4)از امام کاظم(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«عیسی بن مریم(علیه السلام)فرمود:بدی شخص بدکار،بدیاش به دیگران سرایت کند و همنشین بد انسان را به هلاکت اندازد پس دقّت
کن که با چه کسی همنشین میشوی.» (1)غزّالی گوید:و اما خوشخویی خصلت لازمی است،زیرا چه بسا عاقلی که حقیقت اشیا را چنان که هست درک میکند،ولی اگر غضب یا شهوت،یا بخل و یا ترس بر او غلبه کند از هوای نفسش پیروی میکند.و به دلیل ناتوانی در مغلوب کردن صفات ناپسند و ارزشیابی اخلاقی،بر خلاف علم خودش عمل میکند.بنابراین خیری در دوستی با وی نیست.و امّا دوستی با تبهکاری که بر انجام کارهای بد اصرار دارد به این دلیل بیفایده است که هر کس در ظاهر و باطن خدا ترس باشد بر ارتکاب گناه کبیره اصرار نخواهد داشت و کسی هم که از خدا نترسد از شرّ او نمیتوان ایمن بود و به دوستیاش اطمینانی نیست،بلکه با تغییر هدفها و مقاصد دوستیاش تغییر پیدا میکند.
خدای تعالی فرماید: وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (2)و نیز خدای تعالی فرماید: فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ الْحَیاةَ الدُّنْیا (3)،و نیز خدای عزّ و جلّ میفرماید: وَ اتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنابَ إِلَیَّ (4).
مفهوم این آیۀ شریفه منع از بدکاری است،زیرا مشاهدۀ بدکاری و بدکاران معصیت را بر دل آسان میکند و نفرت دل را نسبت به گناه از بین میبرد.
سعید بن مسیّب میگوید:به ستمگران نگاه نکنید که اعمال نیک شما را از بین میبرد و حتی در معاشرت با ایشان سلامتی و امنیّت وجود ندارد و سلامتی در بریدن از ایشان است.خدای تعالی فرموده: وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً (5).یعنی سلامتی.حرف الف در سلاما به جای هاء است و معنای آن چنین است که ما از گناه شما
1) (76) کافی،ج 2،ص 640،شمارۀ 4.
2) (77) کهف/28:از کسانی که دلشان را از یاد خود غافل ساختیم اطاعت مکن،همانها که پیروی از هوای نفس کردند،و کارهایشان افراطی است.
3) (78) نجم/29:از آنها که از ذکر ما روی میگردانند و جز زندگی مادی دنیا را نمیطلبند دوری کن.
4) (79) لقمان/15:و از کسانی پیروی کن که به سوی من آمدهاند.
5) (80) فرقان/63:و هنگامی که نادانان آنها را مخاطب سازند،به آنها سلام میگویند(و با بیاعتنایی و بزرگواری میگذرند.)
در امانیم و شما از شرّ ما سلامتید.میگویم.حدیثی دراینباره قبلا از اهل بیت(علیه السلام) گذشت.
در کافی ضمن حدیث مرفوعی آمده است که لقمان به پسرش گفت:پسرم به مردم زیاد نزدیک مشو که از قلب آنها دور خواهی شد و از آنها زیاد فاصله مگیر که مورد ذلّت قرار خواهی گرفت.هر جنبندهای،همانند خود را دوست میدارد و آدمیزاده نیز همسان خویش را دوست میدارد؛و کالای خود را جز در نزد طالبانش مگشا.همچنان که بین گرگ و گوسفند دوستی ممکن نیست،میان نیکوکار و تبهکار دوستی امکان ندارد.هر کس با غیر در تماس باشد،مقداری در او بیاویزد،همچنین هر کس با تبهکار مشارکت کند از راه و روشهای او بیاموزد؛هر کس جدال را دوست بدارد،دشنام میدهد و هر که در جاهای بد قدم بگذارد،به او تهمت زده خواهد شد،هر که با رفیق بد رفاقت کند در امان نخواهد ماند و هر کس زبانش را نگاه ندارد،پشیمان میشود. (1)
غزّالی گوید:اما در دوستی با بدعتگذار،این خطر وجود دارد که بدعتش سرایت کند و بدیمنی او شامل حال شخص شود؛در حالی که سزاوار است انسان از بدعتگذار دوری گزیند و از او جدا شود،دیگر مشخص است که دوستی و معاشرت با او چه حکمی میتواند داشته باشد.
میگویم:در کافی از جعفری نقل شده که میگوید:از ابو الحسن(علیه السلام)شنیدم که میفرمود:«چگونه است که من تو را نزد عبد الرّحمن بن یعقوب دیدم؟!عرض کرد:او دایی من است.فرمود:او دربارۀ خدای متعال سخن ناروایی میگوید،و خدا را در حالی که وصفناشدنی است توصیف میکند.بنابراین یا با او همنشین باش و ما را ترک کن و یا با ما همنشین باش و او را ترک کن!گفتم:او هر چه میخواهد بگوید:از گفتار او چه زیانی به من میرسد اگر من با او همنوا نشوم؟آنگاه ابو الحسن(علیه السلام)فرمود:آیا نمیترسی که بلایی بر او نازل شود و همۀ شما را فرا گیرد؟آیا از داستان آن کسی که خود از
1) (81) کافی،ج 2،ص 641.
اصحاب موسی(علیه السلام)و پدرش از اصحاب فرعون بود بیخبری؟وقتی که سواران فرعون به موسی(علیه السلام)رسیدند وی از ایشان عقبتر ایستاد تا پدرش را نصیحت کند و او را به پیروی از موسی(علیه السلام)وادارد.پدرش به راه خود ادامه داد در حالی که او اصرار بر ردّ نظر وی داشت تا این که به کنار دریا رسیدند و بالاخره هر دو با هم غرق شدند.این قضیّه را به اطّلاع موسی(علیه السلام)رساندند.فرمود:او در رحمت خداست.ولی عذاب وقتی که نازل شد،هر که نزدیک گنهکار باشد،هیچ چیز مانع گرفتار شدن او به عذاب نمیشود.» (1)در روایت صحیح از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«با اهل بدعت مصاحبت و مجالست نکنید که از نظر مردم یکی از آنها خواهید بود.گفت:رسول خدا(ص)فرموده:
هر کسی بر آیین دوست و رفیقش میباشد.» (2)غزّالی گوید:در مورد ترغیب بر دینداری دوست،گفتهاند:همواره به خاطر داشته باشید که دوستانی مخلص اختیار کنید.آنهایی که در کنار ایشان قرار میگیرید،زیرا که آنان در وقت راحتی،زینت شما و در وقت گرفتاری پشتیبان شما هستند.کار دوستت را به بهترین صورت حمل کن تا وقتی که از وی خلاف آن صادر شود؛از دشمن فاصله بگیر و از دوست هم بر حذر باش،مگر دوست امین،و کسی جز آدم خدا ترس،امین نمیباشد.با شخص تبهکار دوستی مکن که از تبهکاریهایش خواهی آموخت و او را از اسرارت آگاه مکن و با کسانی در کارت مشورت کن که از خدای تعالی میترسند.و اما رفاقت با کسی که حریص بر دنیاست زهر کشنده است،زیرا طبیعتها بر اساس مشابهت و تقلید سرشته شده،بلکه طبع آدمی ناخودآگاه از طبع دیگری تأثیر میپذیرد.بنابراین همنشینی با شخص حریص آدمی را گرفتار حرص میکند و همنشینی شخص زاهد باعث دوری از دنیا میشود.از این رو همنشینی با طالبان دنیا،مکروه و همنشینی با دلبستگان به آخرت،مستحبّ است.
علی(علیه السلام)فرمود:«طبیعتها را با همنشینی کسی که از او شرم دارد زنده کنید.» (3)
لقمان میگوید:«پسرم با دانشمندان همنشینی کن و در محضر ایشان زیاد بنشین، زیرا دلها با حکمت زنده میشوند،همان طوری که زمین مرده با ریزش باران زنده میشود.» (1)میگویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)به نقل از پدران بزرگوارش(علیه السلام)آمده است که میفرماید:«رسول خدا(ص)فرمود:سه گروهند که همنشینی با ایشان دل را میمیراند:
همنشینی با فرومایگان و سخن گفتن با زنان و نشستن با توانگران.» (2)غزّالی گوید:و اما حسن خلق؛مطالب مربوط به آن را علقمۀ عطاردی در وصیت خویش به پسرش در وقت احتضار،جمع کرده و میگوید:«پسرم!اگر لازم بود که با کسانی رفاقت کنی،با کسی رفاقت کن که اگر خدمتی به او کردی تو را(از بدی)نگه دارد و هرگاه همراه او بودی زینتبخش تو باشد و اگر در فشار مالی قرار گرفتی به تو کمک کند؛با کسی رفاقت کن که هرگاه درخواست خیری از او کردی دستش را دراز کند و اگر از تو کار نیکی دید،آن را به حساب آورد و اگر کار بدی دید از آن جلوگیری کند؛با کسی رفاقت کن که هر وقت از او درخواستی کردی عطا کند و هرگاه خاموش بودی(تو آغاز به درخواست نکردی)او آغاز کند(پیش از درخواست،خواستۀ تو را برآورد)و هرگاه برای تو اتّفاق بدی بیفتد با تو همدردی کند؛با کسی مصاحبت کن که هرگاه سخنی بگویی،سخنت را باور کند و هرگاه به کسی حمله بردی،حملهات را تقویت کند؛ کسی که صدماتی از جانب او به تو نرسد،و راهها را بر تو مشتبه نسازد،و در برابر واقعیّتها تو را تنها نگذارد و اگر با هم قصد انجام کاری را کردید،همفکری کند و اگر در موردی اختلاف نظر داشتید،تو را بر خود مقدّم بدارد.»گویا وی تمام حقوق رفاقت را در این گفتار جمع کرده و مشروط به این کرده که تمام اینها را انجام دهد.
ابن اکثم گوید:مأمون گفت:کجا چنین دوستی پیدا میشود؟به او گفتند:آیا
میدانید که او چرا به فرزندش این سفارشها را کرده است؟گفت:خیر.ابن اکثم گفت:
مقصود وی آن بوده که با هیچ کس رفاقت نکند! یکی از ادبا میگوید:فقط با کسی رفاقت کن که راز تو را پنهان کند و عیبت را پوشیده دارد و در مصائب با تو باشد و در کارهای مورد علاقه تو را بر خودش مقدّم بدارد و در بین مردم از تو به نیکی یاد کند و بدی تو را بازگو نکند.بنابراین اگر چنین کسی را پیدا نکردی جز با خودت،با کسی رفاقت نکن.
علی(علیه السلام)در یکی از رجزهایش میفرماید:«برادر راستین تو کسی است که همراه تو باشد،و کسی است که به خود زیان میرساند تا به تو سودی برسد؛و آن که هرگاه آشفتگی روزگار تو را ناراحت کرد،تمام نیروهایش را بگمارد تا پریشانی تو را بر طرف کند.» یکی از بزرگان گوید:مردم چهار گروهند:یک گروه کاملا شیریناند و از آن نمیتوان سیر شد؛دستۀ دیگر کاملا تلخاند و از آن نمیتوان خورد و گروه دیگر،طعم ترشی دارند،پیش از آن که این گروه از تو چیزی بگیرند،تو از آنان چیزی بگیر،و دستۀ دیگر طعم شوری دارند؛تنها در وقت نیاز از این گروه استفاده کن و بس.
امام جعفر صادق(علیه السلام)میفرماید:«با پنج نفر رفاقت نکن:1-دروغگو،زیرا تو را فریب میدهد و او چون سرابی است که دور را به تو نزدیک،و نزدیک را دور مینمایاند.2-احمق،زیرا تو نمیتوانی به او اعتماد کنی؛او میخواهد به تو سودی برساند ولی زیان میرساند.3-بخیل،زیرا او چیزی را که بدان نیاز مبرم داری از تو دریغ میدارد.4-ترسو،زیرا او تو را به هنگام سختی وامیگذارد و از تو میگریزد.5-فاسق، که تو را به لقمهای و یا کمتر از آن میفروشد.»پرسیدند:کمتر از لقمه چیست؟فرمود:
«کسی که به لقمهای طمع میبندد و سپس به آن نمیرسد.» میگویم:این حدیث در کافی با اختلاف عبارت روایت شده، (1)و امام صادق(علیه السلام)
1) (87) کافی،ج 2،ص 376،شمارۀ 7.
آن را به جدّش علیّ بن الحسین(علیه السلام)اسناد داده و به جای،ترسو،شخصی را که قطع رحم کند،آورده است و میگوید:من او را در کتاب خدای تعالی در سه مورد،ملعون یافتم خدای تعالی میفرماید: فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ. أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمی أَبْصارَهُمْ (1)و فرموده است: وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ (2)و در سورۀ بقره میفرماید: اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ . (3).
از امیر مؤمنان(علیه السلام)نقل شده که میگوید:«رسول خدا(ص)فرمود:دقت کنید که با چه کسی همصحبت میشوید،زیرا کسی نیست که مرگش فرا برسد مگر آن که دوستانی که در پیشگاه خدا داشته،در آن وقت در نظرش مجسم میشوند؛اگر خوب باشند با صورتهای خوب و اگر بد باشند با سیمای بد،و کسی نیست که از دنیا برود مگر آن که در نظر او به هنگام مرگ،نمودار شوند.» (4)از امام صادق(علیه السلام)نقل است:«تو را به معاشرت با دوستان قدیمی توصیه میکنم.و زنهار از دوست جدیدی که سابقۀ او را نداری و از او ایمن نیستی و عهد و پیمانی با او نداشتهای و از مطمئنترین افراد مردم نیز برحذر باش.» (5)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«دوستی امکان ندارد،مگر با شرائط و حدودش.بنابراین هر کس دارای این حدود یا مقداری از آن باشد،به او نسبت دوستی
1) (88) محمّد/22-23:اما اگر روگردان شوید آیا جز این انتظار میرود که در زمین فساد کنید و قطع رحم نمایید.
2) (89) رعد/25:و آنها که عهد الهی را پس از محکم کردن میشکنند و پیوندهایی را که خدا دستور محکم کردن آنها را داده قطع میکنند و در روی زمین فساد مینمایند،لعنت برای آنهاست و بدی سرای آخرت.
3) (90) بقره/27:(فاسقان آنهایی هستند که)پیمان خدا را پس از محکم کردن،میشکنند و پیوندهایی را که خدا دستور داده بر قرار سازند قطع مینمایند و در جهان فساد میکنند،اینها زیانکارانند.
4) (91) کافی،ج 2،ص 638.
5) (92) کافی،ج 2،ص 638.
بده و هر که دارای آن شرائط نباشد،او را هرگز دوست نشمار:اول آن که ظاهر و باطنش با تو یکی باشد؛دوم آن که افتخار تو را افتخار خودش و ننگ تو را ننگ خودش بداند؛ سوم آن که مقام و ثروت وضع او را نسبت به تو دگرگون نسازد؛چهارم آن که آنچه در توان دارد از تو دریغ ندارد؛پنجم آن که جامع تمام حدود و شروط باشد و آن در صورتی است که تو را در وقت گرفتاریها وانگذارد.» (1)از آن حضرت نقل شده است که به عمّار بن موسی فرمود:«عمّار!اگر دوست داری که نعمتت پایدار و مروّت برای تو به حد کمال برسد و زندگی برای تو شیرین باشد بردگان و فرومایگان را در کار خود شرکت مده،زیرا تو اگر به ایشان امانتی بسپاری آنان خیانت کنند و اگر سخنی با تو بگویند،دروغ بگویند و اگر گرفتار شوی تو را واگذارند و اگر به تو وعدهای دهند،خلاف کنند.» (2)آن حضرت فرمود:«دوستی خوبان با خوبان،اجر و مزد برای خوبان است؛و دوست داشتن بدکاران،به خاطر نیکان،فضیلتی است برای نیکان؛و دشمنی بدکاران با نیکان افتخاری است برای نیکان و دشمنی نیکان با بدان ذلّت و خواری است برای بدان.» (3)در مصباح الشّریعة (4)از آن حضرت نقل شده که فرمود:«دوری کن از دوستی کسی که برای طمع یا ترس،یا تنبلی و سستی،و یا خوردن و نوشیدن به سراغ تو آمده است و در پی دوستی با پرهیزگاران باش هر چند که در تاریکیهای زمین باشند؛و هر چند که عمرت را در جستجوی چنین دوستانی بگذرانی؛زیرا خداوند عزّ و جلّ پس از پیامبران در روی زمین بهتر از ایشان نیافریده است و خداوند بر بندهای نعمتی را ارزانی نداشته است که به پای نعمت توفیق رفاقت با ایشان برسد.خداوند عزّ و جلّ میفرماید:
اَلْأَخِلاّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ (1)،و به عقیدۀ من اگر کسی در روزگار ما،چنین دوست بیعیبی را بجوید،بدون دوست بماند.مگر نمیبینی که بالاترین کرامتی را که خداوند به پیامبرانش به هنگام اظهار دعوت نبوّتشان،مرحمت فرموده است،تصدیق شخص امین و یا یکی از اولیا میباشد.همچنین از بالاترین عنایات پروردگار این است که به دوستان و اولیا و امنای خود،دوستی پیامبرانش را مرحمت کرده و این خود دلیل بر آن است که در دو دنیا،پس از معرفت خدا،نعمتی بالاتر و پاک و پاکیزهتر از دوستی و برادری در راه خدا نیست.» در کافی،از امام باقر(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«از کسی پیروی کن،که خیر خواه تو است و تو را میگریاند و پیروی نکن از کسی که تو را فریب میدهد و میخنداند و بزودی همۀ شما به نزد خدا باز گردانده میشوید و آنگاه خواهید دانست.» (2)اکنون بر میگردیم به سخنان غزالی که میگوید:جنید گوید:اگر تبهکار خوشخلقی با من رفیق شود بهتر است از رفاقت قاری قرآنی که بدخلق باشد.
یکی از دانشمندان میگوید:جز با دو تن رفاقت نکن:یکی آن کس که از او چیزی از امور دینت میآموزی،و برای تو سودمند است و دیگری آن کس که چیزی از امور دینی را به او میآموزی و از تو میپذیرد،و از سوّمین فرد،حذر کن.
ابن ابی الحواری میگوید:استادم ابو سلیمان به من گفت:احمد!جز با دو تن با کسی رفاقت نکن:یکی آن که در کار دنیایت از او سود میبری و دیگری آن که با رفاقت او بر کمالت افزوده میشود و در راه آخرتت نیز از او نفع میبری و سرگرمی به رفاقت غیر از این دو تن نادانی بزرگی است.
سهل بن عبد الله شوشتری گوید:از رفاقت سه گروه از مردم دوری کن:1-سرکشان غفلتزده.2-قاریان چاپلوس.3-صوفیان نادان.باید دانست که این سخنان تمام
هدفهای رفاقت را در بر نمیگیرد و سخن جامع،توجّه به هدفها و رعایت شرایطی است که علاوه بر اینها بیان کردیم.بنابراین آنچه در هدفهای دنیوی شرط دوستی است،در دوستی و برادری اخروی،شرط نیست؛چنان که بشر میگوید:برادران سه دستهاند:
1-برادر اخروی.2-برادر دنیوی.3-برادری که برای انس انتخاب میکنی،و این هدفها به ندرت در یک مورد جمع میشود،بلکه در مجموع افراد پراکنده است و شرائط نیز ناگزیر پراکنده است.
مأمون گفته است:برادران سه دستهاند:یک دسته،مانند غذایند که بینیازی از آنها ممکن نیست؛دستۀ دیگر مانند دارو میباشند که گاهوبیگاه مورد نیاز هستند؛و دستۀ سوم مانند دردند که هرگز نیازی به آنها نیست ولی بندۀ خدا گاهی گرفتار آنها میشود و اینها همان کسانی هستند که نه مایۀ انس هستند و نه سودی دارند؛و بعضی گفتهاند:مثل تودۀ مردم همانند درخت و گیاه است که بعضی سایه دارند ولی میوه ندارند همانند کسی که در دنیا مفید است نه در آخرت،زیرا سود دنیوی همچون سایهای است زودگذر،و بعضی از درختان میوه دارند ولی سایه ندارند،همانند کسی که برای آخرت خوب است نه برای دنیا؛بعضی از درختان هم میوه دارند و هم سایه و بعضی نه میوه دارند و نه سایه، مانند خار مغیلان که لباس را پاره میکند و نه خوردنی است و نه نوشیدنی و مثال آن از حیوانات موش و عقرب است،همان طوری که خدای تعالی فرموده است: یَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلی وَ لَبِئْسَ الْعَشِیرُ (1).
شاعری میگوید:
انسانها از یکدیگر متفاوتند،وقتی که آنها را بچشی برابر نیستند همان طوری که همۀ درختان همسان نیستند،یکی دارای میوۀ تلخ است (2)و آن دیگری بیطعم و بیمیوه است؛از این رو،هر کس رفیقی نیافت تا با او همدم شود و به یکی از این هدفها از
طریق او برسد،تنهایی برایش بهتر است.ابو ذر-رضی الله عنه-گوید:تنهایی بهتر از همنشین بد است،و همنشین خوب بهتر از تنهایی است.این بود،آنچه ما خواستیم دربارۀ معانی برادری و شرائط و فوائد دوستی بیان کنیم.اینک باید به مطالب مربوط به حقوق برادری،لوازم آن و راه ادای حقّ دوستی بپردازیم.
دربارۀ حقوق برادری و رفاقت
(1)باید دانست که پیمان برادری رابطهای است بین دو شخص،همانند عقد ازدواج میان دو همسر و همان گونه که ازدواج،موجب حقوقی میشود-چنان که در کتاب آداب نکاح گذشت-که باید آنها را ادا کرد،آداب پیمان برادری نیز باید رعایت شوند.
پس برادر تو در مال،جان،زبان و در دل تو حقی دارد که باید آن را با عفو،دعا،اخلاص و وفاداری و نیز با سبکباری و ترک تکلّف و تکلیف ادا کنی؛و مجموع اینها هشت تا است:
(2)رسول خدا(ص)فرمود:«مثل دو برادر همچون دو دست است که هر یک دیگری را میشوید»؛ (1)و این که پیامبر(ص)به دو دست تشبیه میکند، نه به یک دست و یک پا بدان سبب است که دستها به خاطر یک هدف همیاری میکنند؛همان طور دو برادر،تنها در صورتی برادریشان کامل میشود که برای یک هدف همکاری کنند.بنابراین آن دو از جهتی همانند یک شخص میباشند و این همسویی در خوشی و ناخوشی و در زمان حاضر و آینده،همکاری کردن و نادیده گرفتن منافع شخصی و سودجویی را میطلبد.مواسات در مال با برادران سه مرتبه دارد:
1-کمترین مرتبه آن است که او را به منزلۀ بنده و خدمتگزارت بدانی و از مازاد
1) (1) این حدیث قبلا گذشت.
مالت،حاجت او را بر آوری و هرگاه نیاز او را برآوردی و مازاد بر نیازت مالی داشتی بدون این که او درخواست کند،بیمقدمه به او ببخشی و اگر کار به آنجا کشید که او لازم دید،درخواست کند،این نهایت کوتاهی در رفاقت است.
2-آن که او را به منزلۀ خودت بدانی و راضی باشی که او در مالت شریک باشد و او را بدان حدّ به مثابۀ خود بدانی که حاضر شوی مالت را با او تقسیم کنی؛زیرا که گفتهاند:یکی از برادران پیراهنش را با برادرش دو قسمت میکرد.
3-که بالاترین مراتب است،آن است که او را بر خودت مقدّم بداری و حاجت او را بر حاجت خویش مقدم بداری که این مرتبۀ صدیقین و منتها درجۀ دوستی است.از جملۀ نتایج این مرتبه نیز،جان دادن در راه دوست است.چنان که روایت کردهاند؛در نزد یکی از خلفا دربارۀ گروهی از صوفیه،سخن چینی کردند و او دستور داد تا گردن آنان را بزنند و در بین ایشان ابو الحسین نوری بود.او پیش از همه نزد جلاد شتافت تا نخستین کسی باشد که کشته میشود.از او پرسیدند که چرا این کار را میکنی؟پاسخ داد:
من دوست دارم که در این لحظه،زندگی برادرانم را بر زندگی خودم مقدّم بدارم!در ضمن داستان مفصّلی آمده است که همین عمل باعث نجات همۀ آنان شد.اما اگر خودت را در هیچ یک از این مراتب با برادرت،موافق نمیبینی بدان که در واقع عقد اخوّت بسته نشده است،بلکه آنچه میان شما میگذرد یک معاشرت رسمی است که از نظر عقل و دین ارزش زیادی ندارد.میمون بن مهران گوید:هر که از ترک احسان نسبت به برادران خود راضی باشد،باید با اهل قبور دوستی کند.و اما مرتبۀ دنیوی نیز نزد دینداران قابل قبول و پسندیده نیست.
نقل کردهاند که عتبۀ غلام،به منزل مردی آمد که با او دوست بود و گفت:من به چهار هزار درهم از مال تو نیاز دارم.او گفت:دو هزار درهم بگیر!وی خودداری کرد و گفت:تو دنیا را بر خدا مقدم داشتی.آیا با وجود ادعای دوستی در راه خدا از گفتن چنین سخنی شرم نکردی؟و هر که از دوستی در مرتبۀ دنیوی باشد سزاوار است که تو با او در
دنیا داد و ستد نکنی.
ابو حازم گوید:هرگاه دوستی الهی داشتی با او در امور دنیایت داد و ستد نکن؛و مقصود وی،کسی است که در این رتبه باشد.و اما مرتبۀ بالاتر مقامی است که خداوند مؤمنان را به آن مقام توصیف کرده و فرموده است: وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ (1)یعنی:اموالشان در هم آمیخته است و اثاث زندگیشان از یکدیگر جدا نیست.فتح موصلی در غیاب دوستش به منزل او وارد شد و به همسر او دستور داد که پول بیاورد.او صندوق شوهرش را آورد و موصلی به مقدار نیازش از صندوق برداشت.کنیز به آقایش جریان را گفت او از خوشحالی به وی گفت:اگر راست گفته باشی در راه خدا آزادی.
علیّ بن حسین(علیه السلام)به مردی فرمود:«آیا کسی از شما دستش را به جیب و کیسۀ برادرش داخل میکند تا بدون اجازۀ وی هر چه میخواهد،بر دارد؟گفت:نه،فرمود:
بنابراین شما برادر یکدیگر نیستید.» نقل کردهاند که به مردی از اصحاب رسول خدا(ص)سر گوسفندی را هدیه دادند، گفت:فلان برادر من از من محتاجتر است و آن را برای وی فرستاد؛و او نیز برای دیگری،تا آخر همچنان هر کدام برای دیگری میفرستاد تا این که پس از هفت نفر دوباره به اولی برگشت.
روایت کردهاند که مسروق وام کلانی داشت.برادرش خیثمه نیز وامی داشت.
مسروق وام او را بدون این که او مطّلع شود پرداخت و خیثمه هم بدون اطّلاع مسروق، دین او را ادا کرد.
ابو سلیمان دارانی گوید:اگر تمام دنیا مال من بود،همۀ آن را یک جا در دهان یکی از برادرانم قرار میدادم و هنوز هم آن را برای او کم میدانم.و نیز گفته است:به راستی که
1) (2) شوری/38:و کارهایشان به طریق مشورت در میان آنها صورت میگیرد،و از آن چه به آنان روزی دادهایم انفاق میکنند.
من هرگاه لقمهای در دهان یکی از برادرانم قرار میدهم،طعم آن را در گلوی خودم احساس میکنم،چرا که انفاق بر برادران بالاتر از صدقه بر مستمندان است.
علی(علیه السلام)فرمود:«بیست درهم که در راه خدا به برادر دینیام بدهم در نزد من بهتر از صد درهم است که بر مستمندان صدقه دهم» (1)و نیز فرموده است:«اگر یک صاع (حدود یک من)طعام فراهم کنم و برادرانم را بر سر آن سفره جمع کنم در نزد من بهتر از آن است که بندهای را آزاد کنم.» (2)تمام اینها به پیروی از رسول خدا(ص)است.روایت شده که آن حضرت وارد نیزاری شد و دو مسواک از آنجا چید،یکی کج و دیگری راست.مسواک راست را به همراهش داد؛او گفت:یا رسول الله!شما شایستهترید که مسواک راست را داشته باشید.فرمود:«هیچ رفیقی همراه رفیقی نمیشود-هر چند که یک ساعت از روز باشد-مگر این که از رفیقش دربارۀ او میپرسند آیا حق الله او را برآورده و یا آن را ضایع کرده است.» (3)بنابراین پیامبر(ص) فرموده که ایثار در رفاقت همان ادای حق الله اوست.
روزی رسول خدا(ص)از مدینه به مقصد چاه آبی بیرون شد تا غسل کند.حذیفة بن یمان-رضی اللّه عنه-جامۀ خود را پوشش رسول خدا(ص)قرار داد تا آن حضرت غسل کرد.سپس حذیفه آمادۀ غسل کردن شد،رسول خدا(ص)جامه را برداشت و سرپا ایستاد تا حذیفه را از انظار مردم پوشیده دارد.حذیفه مانع شد و عرض کرد:پدر و مادرم فدایت باد!یا رسول الله این کار را نکن.امّا رسول خدا(ص)قبول نکرد و او را با جامه پوشاند تا غسل کرد،پیامبر(ص)بدینوسیله فرموده بر این که معنای ادای حق الله در رفاقت همان ایثار است.
آن حضرت فرمود:«هرگاه دو تن با یکدیگر رفاقت کنند آن که با رفیقش مداراکنندهتر است نزد خدا محبوبتر است.» (4)
(1) و اقدام به آن پیش از آن که درخواست کند و مقدّم داشتن آن بر حاجتهای شخصی،و این خود مراتبی دارد،همان طوری که مواسات به مال چند مرتبه دارد.پایینترین مرتبۀ آن،برآوردن حاجت است در وقت درخواست طرف و توانایی شخص،که باید با خوشرویی و شادمانی و اظهار مسرت و قبول منّت باشد.یکی از بزرگان گوید:هرگاه از برادرت درخواست حاجتی کردی و او برآورده نساخت پس آن را دوباره یاد آوری کن که شاید او فراموش کرده باشد و اگر باز هم بر آورده نکرد،بر او تعظیم کن و این آیه را بخوان: وَ الْمَوْتی یَبْعَثُهُمُ اللّهُ (1).
جعفر بن محمّد(علیه السلام)فرمود:«همانا من برای بر آوردن حاجت دشمنانم شتاب میکنم از بیم آن که مبادا من آنها را رد کنم و آنان از من بینیاز شوند.»این دربارۀ دشمنان است تا چه رسد به دوستان.در میان پیشینیان کسانی بودند که مخارج زن و بچّۀ برادرانشان را پس از مرگ ایشان تا چهل سال بر عهده میگرفتند و هر روز نزد ایشان میرفتند و از مال خود خرج آنها را تأمین میکردند به طوری که آنها فقدان پدر را احساس نمیکردند،جز این که شخص او را از دست داده بودند و هر خوبی که از پدرشان در زمان حیاتش دیده بودند از ایشان میدیدند.یکی از این بزرگان به خانۀ برادرش مراجعه میکرد و میپرسید:آیا روغن دارید؟آیا نمک دارید؟آیا احتیاجی دارید؟و این کار را به نحوی انجام میداد که برادرش متوجّه نشود.
بدینوسیله محبّت و برادری ظاهر میشود،و هرگاه محبّت تا این اندازه مفید نباشد که به برادرش محبّت کند،همان طوری که به خود محبّت میکند،پس خیری در برادری نیست.میمون بن مهران گوید:هر که دوستیاش بیفایده باشد،دشمنیاش نیز بیزیان است.
رسول خدا(ص)فرمود:«بدانید که خداوند در روی زمین ظرفهایی دارد و آنها
1) (7) انعام/36:امّا مردگان،خدا آنها را(در قیامت)مبعوث میکند.
دلهایند و محبوبترین دلها در نزد خدا،دلی است که از همۀ دلها پاکتر،محکمتر و رقیقتر باشد؛پاکترین دل از گناهان و محکمتر از همه در دین و رقیقتر نسبت به برادران.» (1)خلاصه آن که سزاوار است حاجت برادر دینی را مثل حاجت خودت،حتّی مهمتر شماری و به زمان نیاز داشتن وی توجّه داشته باشی و از احوال وی غافل نمانی،همان طوری که از احوال خود غافل نیستی و او را از درخواست و اظهار نیاز و کمک خواهی بینیاز گردانی،حتّی به گونهای حاجت او را برآوری که گویا تو بدون اطّلاع از نیازمندی او اقدام کردهای و هیچگونه حقی برای خود،به این خاطر قائل نباشی بلکه منّت او را به خاطر پذیرش عمل تو دربارۀ او و اقدام به کارش پذیرا شوی؛و شایسته نیست که به برآوردن حاجت او،بسنده کنی بلکه باید در آغاز بکوشی هر چه بیشتر به او احسان و ایثار کنی و او را بر خویشان و فرزندان خود مقدم بداری.در روایت آمده است:«هر کس برادر دینیاش را در حالی که مشتاق دیدار اوست ملاقات کند فرشتهای از پشت سر صدا میزند،خوشا به حال تو،بهشت گوارایت باد.» (2)عطا میگوید:پس از سه روز از برادران دینی خود،احوالپرسی کنید؛اگر مریض بودند از آنها عیادت کنید و اگر گرفتاری داشتند به آنها یاری کنید و اگر فراموش شده بودند آنان را به یاد آورید.
از پیامبر(ص)نقل شده که فرمود:«هرگاه با کسی دوست شدی از او نام و نام پدر و نشانی منزلش را بپرس،تا اگر بیمار شد از او عیادت کنی و اگر گرفتاری داشت یاریاش نمایی»؛و در روایت دیگری آمده است:«و از نام جدّش و قبیلهاش بپرس.» (3)
1) (8) این حدیث را طبرانی در الکبیر از ابی عنبسه خولانی با اندک اختلافی-به طوری که در الجامع الصغیر آمده-به سند ضعیف نقل کرده است.
2) (9) این حدیث را-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 173 آمده-بزار و ابو یعلی نقل کردهاند.
3) (10) آغاز این حدیث را ترمذی در(سنن)ج 9،ص 238 نقل کرده و میگوید:این حدیث عجیبی است و تمام این حدیث را خرائطی در مکارم الاخلاق و بیهقی در الشّعب-به طوری که در المغنی آمده-به سندی ضعیف نقل کرده است.
شعبی دربارۀ مردی که با کسی همنشین میشود-و میگوید:چهرهاش را میشناسم ولی اسمش را نمیدانم،-گفته است:آن آشنایی،شناخت نادانان است.
به ابن عبّاس گفتند:چه کسی را بیش از همۀ مردم دوست داری؟گفت:همنشینم را.
سعید بن عاص گوید:همنشینم سه حق بر من دارد:وقتی که نزد من بیاید،خوشآمد بگویم؛و چون سخن گوید،گوش فرا دهم؛و در وقت نشستن برایش جا باز کنم.
خدای متعال فرماید:«پیروان پیامبر(ص)نسبت به هم مهربانند.» (1)این جمله به شفقت و احسان دارد و از کمال شفقت آن است که غذای لذیذی را تنها نخورد و یا بدون او در محفل شادمانی حاضر نشود بلکه از فراق او ناراحت و از تنها بودن(بدون برادر دینی)احساس نگرانی کند.
(1)گاهی به وسیلۀ سکوت و گاهی با سخن گفتن.اما سکوت آن است که از گفتن عیبهایش در حضور و غیابش خودداری کند بلکه چنان وانمود کند که نمیداند و سخن او را ردّ نکند و با او مجادله و مناقشه نکند و از چگونگی و حالات او تجسس و پرسش ننماید و هرگاه در بین راه و یا در پی حاجتی او را ببیند،ابتدا از هدف و مبدأ و مقصدش نپرسد،چه بسا که گفتن اینها بر او دشوار باشد و یا ناچار به دروغ گفتن شود و اسرار او را فاش نکند و به دیگران حتی به نزدیکترین دوستانش نگوید و چیزی از اسرار او را حتی پس از جدایی و بریدن رفاقت برملا نسازد؛ زیرا این عمل دلیل فرومایگی و پلیدی است.همچنین از نکوهش دوستان و بستگان و فرزندانش خودداری کند،و بدگویی دیگران را دربارۀ او نیز بازگو نکند،زیرا کسی که دشنام دیگران را بازگو کند گویا خود دشنامت داده است.
گویند:پیامبر(ص)رودرروی کسی چیزی که باعث ناراحتی او شود، نمیگفت. (2)ناراحتی و رنجش اول از بازگوکننده حاصل میشود،سپس از گوینده.آری
سزاوار نیست اگر ستایشی دربارۀ او شنیده مخفی بدارد،زیرا اول از بازگوکننده خوشحال میشود،سپس از گوینده.لذا پنهان داشتن آن از حسد است.خلاصه آن که از هر سخنی که باعث ناراحتی او شود،چه به اجمال و یا به تفصیل خودداری کند،مگر وقتی که سخن راجع به امر به معروف یا نهی از منکر و واجب باشد.در این صورت سکوت روا نیست،زیرا در اینجا اعتنایی به ناراحتی او نیست،چون این عمل در حقیقت احسانی به اوست،هر چند که او گمان برد که به ظاهر دربارۀ او بد میباشد و امّا نقل بدیها و عیبهای خودش و کسانش غیبت است و دربارۀ هر مسلمانی این کار حرام است و دو چیز مانع از این عمل میشود:
یکی آن که احوال خویشتن را بررسی کنی،اگر یک مورد ناپسند پیدا کردی پس آنچه را از برادرت میبینی بر خود هموار کن و فرض کن که او در مورد این یک خصلت از مغلوب کردن نفس خود عاجز است،همان طوری که تو دربارۀ خصلتی که به آن گرفتاری،ناتوان میباشی و او را به خاطر یک خصلت ناپسند کوچک نشمار،زیرا چه کسی بیعیب است؟!و هر چه را که خود در حق خدا کوتاهی میکنی،آن را از جانب برادرت در حق خودت انتظار نداشته باش،زیرا حقی که تو بر گردن او داری از حقی که خدا بر تو دارد بالاتر نیست.دوم آن که بدانی،اگر بخواهی دوستی پیدا کنی که از همۀ عیبها بر کنار باشد،باید از همۀ مردم دوری گزینی و هیچگاه کسی را برای رفاقت خود پیدا نخواهی کرد؛زیرا هر کسی خوبیها و بدیهایی دارد.پس اگر خوبیهای کسی بر بدیهایش غلبه داشت او مطلوب نهایی است.بنابراین،مؤمن بزرگوار همواره خوبیهای برادرش را در نظر میآورد تا در دلش نسبت به او تعظیم و محبت و بزرگداشت احساس کند؛امّا منافق فرومایه همواره بدیها و عیبهای دوستش را میبیند.ابن مبارک گوید:
مؤمن عذر و بهانهها را میجوید ولی منافق لغزشها را.فضیل گوید:جوانمردی عبارت است از گذشت در برابر دوستان.از این رو پیامبر(ص)فرموده است:«از همسایۀ بدی
به خدا پناه ببرید که اگر خوبی شما را ببیند پنهان بدارد و اگر از شما بدی ببیند،اظهار کند.» (1)و میتوان هر فردی را به خاطر خصلتهایی که دارد ستود و نیز ممکن است او را نکوهش کرد.
نقل کردهاند:که مردی در نزد رسول خدا(ص)از کسی تعریف کرد و فردای آن روز از او بد گفت.پیامبر(ص)فرمود:«تو دیروز او را میستودی و امروز نکوهش میکنی!»گفت:به خدا سوگند دیروز دربارۀ او راست میگفتم و امروز هم دروغ نمیگویم؛او دیروز مرا خشنود ساخت و من هم بهترین چیزهایی را که از او میدانستم گفتم ولی امروز مرا ناراحت کرد،پس بدترین چیزهایی را که دربارهاش میدانستم گفتم؛پس پیامبر(ص)فرمود:«به راستی که برخی گفتهها سحر و جادوست.» (2)گویا آن بزرگوار ناراضی از این عمل بوده در نتیجه آن را به جادوگری تشبیه کرده، از این رو در خبر دیگری فرموده:«ناسزاگویی و بیان خوبیها و بدیها،دو شعبه از شعبههای نفاقاند.» (3)و در حدیث دیگری آمده است:«خداوند گفتن هر سخنی را بر شما نمیپسندد.» (4)از این رو گفتهاند:هیچ فرد مسلمانی نیست که خدا را اطاعت کند و هیچ معصیت او را نکند و هیچ کسی هم نیست که معصیت خدا را بکند و هیچ اطاعت نکند.لذا هر کس طاعتش بیش از معصیتش باشد عادل است.پس هرگاه چنین کسی دربارۀ حقوق خدا عادل باشد سزاوار است که تو نیز در حق خود،وی را عادل بدانی و به
1) (13) عراقی گوید:این حدیث را بخاری در التاریخ از قول ابو هریره به سند ضعیف نقل کرده است. میگویم:نسائی در(سنن)،ج 8 ص 274 از قول ابو هریره چنین نقل کرده است:«از همسایۀ بد در سرای آخرت به خدا پناه بر زیرا همسایۀ بادیه از کنار تو میرود.»(کنایه از این که همسایه بد در این دنیا دیر یا زود منتقل میشود.)م.
2) (14) این حدیث را طبرانی در الاوسط و حاکم در مستدرک از قول ابو بکر نقل کرده است با این تفاوت که حاکم مدح و ذم را در یک مجلس نقل کرده،نه در دو روز،و نیز حاکم آن را از قول ابن عباس-به طوری که در المغنی آمده است-به سند ضعیفی نقل کرده است.
3) (15) این مطلب را ترمذی در جلد 8،صفحۀ 183 کتاب خود در ضمن حدیثی از ابو امامه نقل کرده است.
4) (16) این حدیث را طبرانی در الکبیر از حدیث ابو امامه به سند ضعیفی نقل کرده است.
او به چشم برادری بنگری و همچنان که بر تو واجب است زبانت را از بدیهای او بازداری.واجب است که دلت را نیز از سوءظنّ بازداری و این حالت با حسن ظن نسبت به او میسر میشود.بنابراین بدگمانی،غیبت دل است و از این نیز نهی شده و تعریفش آن است که عمل او را تا آنجا که ممکن است بر خوبی حمل کنی و بر بدی حمل نکنی.اما آنچه به یقین و از راه مشاهده روشن شده و ممکن نیست که آن را نادیده بگیری لازم است آن را که دیدهای در صورت امکان حمل بر سهو و نسیان کنی و این گمان خود به دو قسم تقسیم میشود:یکی آن که تفرّس نامیده میشود و این همان چیزی است که مستند به علامت میشود،زیرا این علامت است که گمان آدمی را به طور قطع تحریک میکند به گونهای که امکان دفع آن نیست؛دیگر گمانی که منشأ آن بدبینی تو دربارۀ اوست تا این که از او عملی با دو جنبه،سر میزند و تو را به بدگمانی وامیدارد و آن عمل را بدون این که نشانۀ مخصوصی داشته باشد بر جهت بد،حمل میکنی و این در باطن ظلمی است نسبت به وی و ستمی است در حق یک مسلمان؛زیرا پیامبر(ص) فرموده است:«همانا خداوند خون،مال و ناموس مؤمن و بدگمانی به او را حرام کرده است.» (1)و فرموده است:«از بدگمانی دوری کنید زیرا بدگمانی دروغترین سخن است.» (2)بدگمانی انسان را به کنجکاوی وامیدارد و پیامبر(ص)فرموده است:«کنجکاوی و مراقبت نکنید و از یکدیگر نبرید و از هم دوری نکنید و شما بندگان خدا،برادران
1) (17) عراقی میگوید:این حدیث را حاکم در التاریخ از حدیث ابن عباس بدون عبارت«و عرضه»نقل کرده است در حالی که رجال آن ثقاتند جز این که ابو علی نیشابوری میگوید:به نظر من این عبارات از سخنان پیامبر(ص)نیست بلکه از سخنان ابن عباس است.و ابن ماجه تحت شمارۀ 3933 حدیثی نظیر این حدیث از قول ابن عمر دارد و مسلم در جلد 8،صفحۀ 11 کتاب خود از حدیث ابو هریره چنین نقل کرده است:«هر مسلمانی خون،مال و ناموسش بر مسلمان دیگر حرام است.»
2) (18) این حدیث را مسلم در جلد 8،صفحۀ 10 و بخاری در جلد 8،صفحۀ 23 کتابهای خود از قول ابو هریره نقل کردهاند.
یکدیگر باشید.» (1)تجسس در این حدیث عبارت است از کنجکاوی و کشف اخبار و تجسس به معنای مراقبت با چشم است.بنابراین عیبپوشی و نادیده گرفتن و اظهار بیاطّلاعی از عیبهای دیگران خصلت دینداران است و برای آگاهی از مرتبۀ بلند عیبپوشی و اظهار نیکی،همین بس که در دعا خدای تعالی را به این اوصاف ستودهاند و گفتهاند:ای خدایی که نیکی را برملا ساخته و عیب را میپوشانی.و در نزد خدا کسی پسندیده است که به اخلاق الهی متخلّق باشد در حالی که خداوند بسی عیبپوش و بخشندۀ گناهان و درگذرندۀ از بندگان است پس چگونه از کسی که همانند تو یا بالاتر از توست در نمیگذری،در حالی که او به هیچ وجه بنده و آفریدۀ تو نیست؟عیسی(علیه السلام) فرموده است:«چه میکنید وقتی که شما ببینید برادرتان خوابیده و باد جامهاش را به کنار زده و بدنش ظاهر شده است؟گفتند:او را مستور میداریم و میپوشانیم.گفت:آیا عورتش را برملا میکنید!گفتند:سبحان الله چه کسی این کار را میکند؟فرمود:آن کسی که از شما دربارۀ برادرش مطلبی را میشنود و چیزی بر آن میافزاید و بالاتر از آن را دربارهاش شایع میسازد.» بدان تا وقتی که انسان دوست ندارد برای برادرش آنچه را که برای خودش دوست میدارد،ایمانش کامل نمیشود.کمترین درجات ایمان آن است که انسان با برادرش چنان رفتار کند که دوست دارد با خودش رفتار کنند،و بدون تردید از او انتظار میرود که ستر عورت کند و از معایب و بدیهای برادرش چیزی نگوید و اگر خلاف انتظاری از او ظاهر شود،خشم و غضبش بر او بیشتر نشود،و چقدر از حق و حقیقت بدور است وقتی که از او چیزی را که توقع دارد مخفی بدارد مخفی نداشته و به خاطر برادرش تصمیمی بر مخفی داشتن آن نگرفته باشد!در صریح قرآن مجید،عذاب برای چنین کسی مقرر شده، آنجا که میگوید: وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ. اَلَّذِینَ إِذَا اکْتالُوا عَلَی النّاسِ یَسْتَوْفُونَ وَ إِذا کالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ .
1) (19) این حدیث را بخاری در جلد 8،صفحۀ 23 نقل کرده است و آن تتمّۀ حدیثی است که مسلم قبل از او نقل کرده است.
(1)بنابراین هر که بیش از آنچه از خود گذشت میکند، از دیگران بخواهد.این آیه در موردش صادق است.کوتاهی در عیبپوشی و یا سعی در فاش ساختن آن،بیماری مزمنی است در باطن که منشأ آن کینه و حسد است،زیرا شخص حسود و کینهتوز باطنش از ناپاکی آکنده است ولی او خباثت را در باطنش نگه میدارد و پنهان میکند و تا فرصتی به دست نیاورده است آشکار نمیکند و چون فرصتی یافت،رابطه قطع میشود و شرم رخت بر میبندد و باطن بروز میکند و پلیدی خود را برملا میسازد و تا وقتی که در باطن کینه و حسد دارد،دوری از وی بهتر است. یکی از دانایان میگوید:ظاهر پرخاشگر بهتر از کینۀ نهفته است و مهربانی شخص کینهتوز فقط بر وحشت و ترس میافزاید و هر که در دلش کینۀ مسلمانی باشد،ایمانش ضعیف و کارش خطرناک و دلش ناپاک است و او شایستگی دیدار رحمت پروردگار را ندارد.
عبد الله بن جبیر از پدرش نقل کرده که میگوید:من در یمن بودم و همسایهای یهودی داشتم.از اخبار تورات برایم نقل میکرد،تا این که از مسافرتی برگشت.من گفتم:خداوند پیامبر را میان ما مبعوث کرده است و او ما را به اسلام دعوت کرده و ما هم اسلام آوردهایم و برای ما کتابی از جانب خدا آورده است که تورات را هم تصدیق دارد.
یهودی گفت:راست میگویی.اما شما نمیتوانید قوانین آن را به پا دارید.ما در اوصاف آن پیامبر و امتش در تورات خواندهایم که برای مردی روا نمیداند از در خانهاش بیرون رود در حالی که نسبت به برادر مسلمانش کدورتی در دل داشته باشد؛و از جمله نباید سرّ او را که به وی سپرده است،فاش کند و باید آن را پوشیده دارد،هر چند دروغ گفته باشد،زیرا راستگویی در همه جا واجب نیست،همان طوری که یک شخص میتواند عیبها و اسرار خود را پنهان دارد هر چند که نیاز به دروغ گفتن باشد و نیز میتواند این کار
1) (20) مطفّفین/1-4،وای بر کمفروشان،آنهایی که وقتی برای خود کیل میکنند حق خود را به طور کامل میگیرند اما هنگامی که میخواهند برای دیگران کیل یا وزن کنند،کم میگذارند!
را دربارۀ برادرش انجام دهد که به منزلۀ خود اوست و آن دو چون یک نفرند و تفاوتی جز در بدن ندارند.این است حقیقت برادری و از این جهت است که عمل او در مقابل برادر دینی ریاکاری و اعمال پنهانی را برملا داشتن محسوب نمیشود،زیرا شناخت برادر مسلمان به وسیلۀ عملش همچون شناخت خویشتن است بدون هیچ تفاوتی.
پیامبر(ص)فرمود:«هر که عورت(عیب)برادرش را بپوشاند،خداوند در دنیا و آخرت او را بپوشاند.» (1)در خبر دیگری آمده است:«گویا دختر زنده به گوری را از قبرش زنده کرده است.» (2)و آن حضرت فرمود:«هرگاه مردی مطلبی را نقل کرد،و بعد رفت،آن مطلب امانتی است.» (3)و فرمود:«انجمنها امانت است جز سه نوع مجلس:یکی جایی که خون به ناحقی ریخته شود،دیگری مجلسی که زنایی به وقوع بپیوندد و سومی مجلسی که مالی به حرام تصرّف شود.» (4)و فرمود:«همانا دو همنشین به امانت مینشینند و جائز نیست که یکی از آنها آنچه را همنشینش راضی نیست فاش کند.» (5)به یکی از حکما گفتند:رازداری تو چگونه است؟گفت:من جای دفن آنم.و گفتهاند:دل آزاد مردان جای دفن اسرار است؛و بعضی گفتهاند:دل نادان در دهانش و زبان دانا در دلش میباشد.
میگویم:این سخن از جمله سخنان امیر مؤمنان است و سزاوار بود که به آن
1) (21) این حدیث را طبرانی در الکبیر چنین آورده است:«هر که عورت مسلمانی را بپوشاند گویا مردهای را زنده کرده است»و احمد در مسند خود از مردی چنین نقل کرده است:«هر که در دنیا عیب برادر مسلمانش را بپوشاند و آن را فاش نسازد خداوند روز قیامت عیب او را بپوشاند،و ابن داود در جلد 2،صفحۀ 571 کتاب خود گوید:«هر که عیب مسلمانی را بپوشاند خداوند روز قیامت عیب او را بپوشاند.»و مسلم نیز در جلد 8، صفحۀ 21 صحیح خود همین طور نقل کرده است.
2) (22) این حدیث را طیالسی در صفحۀ 135 مسند خود از حدیث عقبة بن عامر نقل کرده است.
3) (23) این احادیث را ابو داود سجستانی در ج 2،ص 566 کتاب خود از قول جابر نقل کرده است.
4) (24) این احادیث را ابو داود سجستانی در ج 2،ص 566 کتاب خود از قول جابر نقل کرده است.
5) (25) این حدیث را ابو الشیخ از حدیث ابن مسعود-بهطوریکه در الجامع الصغیر آمده-نقل کرده است.
حضرت نسبت داده میشد. (1)
غزّالی گوید:یعنی نادان،ناخودآگاه آنچه را در دل دارد نمیتواند پنهان کند؛از این رو باید از نادانان دوری جست و از رفاقت با ایشان بلکه از دیدار ایشان خودداری کرد.
و از دیگری پرسیدند:چگونه رازداری میکنی؟گفت:خبردهنده را انکار میکنم و برای جویندۀ خبر سوگند میخورم؛و دیگری گوید:من راز را پنهان میدارم و البته این رازداریام را نیز پنهان میدارم.
ابن معتزّ به عبارت دیگری این مطلب را به نظم آورده و میگوید:رازی را به من امانت سپردند،من آن را پنهان داشتم،و در صندوق سینهام به امانت نهادم و سینهام آن را در خود دفن کرد.
و دیگری در حالی که بالاتر از آن را منظور کرده،میگوید:راز در سینۀ من همچون مردۀ مدفون در قبر است زیرا میبینم که شخص مدفون در انتظار حشر و نشر است.لیکن من راز را فراموش کردم به طوری که گویی هیچگاه از آن آگاهی نداشتم،و اگر رازداری میان من و او،از حدّ آن راز و اعضای درونی تجاوز کند،راز نخواهد بود.
یکی از بزرگان رازی را برای برادرش فاش کرد،سپس به او گفت:آن را حفظ کردی؟جواب داد:خیر،و حتی آن را فراموش کردم.
ابو سعید ثوری میگوید:هرگاه خواستی با کسی دوستی کنی،او را خشمگین کن، سپس پنهانی،کسی را وادار ساز تا راجع به تو و اسرار تو از او بپرسد اگر از تو به خوبی یاد کرد و راز تو را پنهان داشت با او رفاقت کن.از بایزید پرسیدند:با چه کسی از مردم دوستی کنیم؟گفت:کسی که درباره تو بداند آنچه را که خدا میداند سپس عیب تو را
1) (26) به باب حکم از نهج البلاغه،شمارۀ 39 مراجعه کنید،این سخن را به عبارت دیگری نیز،مرحوم سیّد رضی در نهج البلاغه نقل کرده است که معنای آن چنین است:«زبان خردمند پشت دل،و دل نادان پشت زبان اوست»آنگاه میگوید:این سخن امام از معانی دلپذیر و پرارج است،مقصود آن که خردمند زبانش را باز نمیکند مگر پس از صلاحدید فکر و اندیشه،ولی بیخرد،گفتههای نابخردانهاش بر مراجعه به اندیشه و دوراندیشی و تأملش پیشی گیرد،گویی که زبان خردمند پیرو دلش،و دل نادان پیرو زبانش میباشد.-م.
پنهان دارد همان طوری که خدا پنهان میدارد.
ذو النّون گوید:خیری نیست در رفاقت کسی که دوست ندارد تو را غیر معصوم ببیند(انتظار دارد که هرگز اشتباه نکنی)و کسی که در وقت خشم،راز تو را فاش کند او فرومایه است،زیرا رازداری در وقت خشنودی،مقتضای همۀ طبایع است.
یکی از حکما گوید:با کسی که در چهار مورد با تو تغییر حالت دهد رفاقت،مکن:
در وقت خشم،و به هنگام خشنودی و موقع طمع و در وقت هوای نفسش.بلکه دوستی صمیمی در وقت اختلاف این احوال باید ثابت باشد،از این رو گفتهاند:
شخص بزرگوار را میبینی؛وقتی که رابطهاش با کسی قطع شد،بدی را پنهان و خوبی را اظهار میکند ولی هرگاه رشتۀ ارتباط آدم پست با انسان قطع شود،خوبی را پنهان و در حق او تهمت روا میدارد.
از جملۀ وظایف دوستی،لجبازی نکردن و ردّ نکردن سخنان دوست است،ابن عباس میگوید:با نادان لجبازی مکن که تو را میآزارد و با شخص صبور نیز لجبازی مکن که از تو دوری میکند.
پیامبر(ص)فرمود:«هر که نزاع و جدال را در حالی که میداند ناحق است،ترک کند،خداوند در کنار بهشت برای او خانهای بنا کند و هر که با وجود حق داشتن،ترک جدال کند،خداوند در بالاترین مرتبۀ بهشت خانهای برایش بنا کند.» (1)با وجود این که ترک جدال در صورت ناحق بودن واجب است،در این حدیث پیامبر(ص)ثواب عمل مستحبّی را بالاتر شمرده است زیرا سکوت بر حق دشوارتر است برای انسان از سکوت بر باطل و از طرفی اجر و ثواب بهاندازۀ مشقّت است و مهمّترین وسایل برافروختن آتش کینه بین برادران نزاع و جدال است،زیرا نزاع عین جدایی و دوری از یکدیگر است،چون جدایی ابتدا در عقیدهها پیدا میشود،سپس در سخنان وانگهی در
1) (27) این حدیث را بزار و طبرانی در معجمهای سهگانهاش نقل کردهاند،چنان که در الترغیب،ج 1، ص 131 نظیر آن آمده و در جلد اول این کتاب گذشت.
ابدان(اشخاص).
پیامبر(ص)فرموده است:«از هم دوری نکنید و با هم دشمنی و حسد نورزید و از هم جدا نشوید و ای بندگان خدا برادر هم باشید؛مسلمان برادر مسلمان است نباید به برادرش ستم روا دارد و نباید او را محروم و سرکوب کند،همین قدر در بدی شخص بس که برادر مسلمانش را تحقیر کند.» (1)و بدترین تحقیر نزاع و جدال است،زیرا کسی که سخن دیگری را ردّ کند او را به جهل و نادانی و یا غفلت و ناآگاهی از حقیقت نسبت داده و تمام اینها تحقیر کردن و ایجاد کینه و رنجش است.
در حدیث ابو امامه باهلی است که میگوید:«رسول خدا(ص)در حالی که ما مجادله میکردیم سر رسید.وقتی مجادلۀ ما را دید خشمگین شد و گفت:مجادله را ترک کنید،به دلیل خیر و فایدۀ اندکش و چون باعث ایجاد دشمنی میان دوستان میشود.» (2)یکی از بزرگان میگوید:هر که به دوستان بدگویی و با آنان مجادله کند،مروّتش اندک و کرامتش نابود شود.
عبد الله بن حسن میگوید:مبادا با دیگران مجادله کنی،زیرا تو از مکر آدم صبور و یا برخورد ناگهانی شخص فرومایه بر کنار نیستی.یکی از پیشینیان گفته است:
ناتوانترین مردم کسی است که در دوست یابی کوتاهی کند و ناتوانتر از او کسی است که دوستی را که به دست آورده است از دست بدهد.مجادلۀ زیاد باعث تضییع عمر و قطع دوستی و موجب دشمنی است؛به طور خلاصه میتوان گفت آنچه باعث مجادله میشود،تفاخر به فزونی عقل و فضیلت و کوچک شمردن طرف،و برملا ساختن نادانی اوست و این خود مشتمل بر گردنفرازی و تحقیر و آزار دیگران و ناسزاگویی به سبب
1) (28) به صحیح بخاری،ج 8،ص 23 و صحیح مسلم،ج 8،ص 10،و کافی،ج 2،ص 167 و الترغیب،ج 3،ص 566 و مسند احمد،ج 5،ص 25 مراجعه کنید.
2) (29) این حدیث را طبرانی در الکبیر از قول ابو درداء و ابو امامه و واثلة بن اسقع و انس بن مالک تا«لقلة خیره کمخیر بودنش»-به طوری که در الترغیب،ج 1،ص 131 آمده است-نقل کردهاند و از اینجا تا آخر حدیث را ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس-به طوری که در المغنی آمده-از حدیث امامه،نقل کرده است.
نادانی و جهل است؛و دشمنی را هدفی جز این نیست.پس چگونه برادری و یکرنگی را میتواند به همراه داشته باشد؟ابن عبّاس از رسول خدا(ص)نقل کرده است که فرمود:
«با برادرت مجادله و مزاح مکن و به او وعدهای نده که خلاف کنی.» (1)و فرموده است:«شما با مال و ثروتتان نمیتوانید به مردم گشایش بخشید،لیکن باید آنها همواره از شما گشادهرویی و خوشخویی ببینند» (2)و مجادله با حسن خلق منافات دارد.
پیشینیان دربارۀ دوری جستن از مجادله تا آنجا منع کردهاند که جای هیچ پرسشی را باقی نگذاشتهاند و گفتهاند:هرگاه به برادرت گفتی از جا برخیز!او پرسید به کجا؟پس با او رفاقت نکن،بلکه میگویند:سزاوار آن است که او از جا برخیزد و نپرسد.سلیمان دارانی میگوید:من در عراق دوستی داشتم و هرگاه مشکلی داشتم نزد او میرفتم و میگفتم:مقداری از مالت را به من بده.او کیسۀ پولش را به طرف من میانداخت و من هر چه میخواستم برمیداشتم،تا این که روزی نزد او رفتم و گفتم:به مبلغی نیاز دارم، گفت:چقدر میخواهی؟با این پرسش شیرینی محبّت او از دلم بیرون شد.
دیگری گوید:هر وقت از برادرت مالی خواستی و گفت:میخواهی چه کنی؟در حقیقت حق برادری را ترک کرده است.
بدان که قوام اخوّت به توافق در گفتار و رفتار و محبّت است.ابو عثمان حیر میگوید:موافقت با برادران بهتر از محبت و مهربانی با ایشان است و مطلب چنان است که وی گفته است.
(1)برادری و دوستی همان گونه که مقتضی سکوت در برابر ناپسندیهاست،مقتضی گفتن سخنان پسندیده نیز هست؛حتی اظهار خوبیها در دوستی اهمیت خاصّی دارد،زیرا کسی که به سکوت تنها بسنده کند،
رفیق مردگان است.حال آن که هدف از دوستی استفاده از دوستان است،نه رهایی از آزارشان؛امّا معنای سکوت،آزار نرساندن است.بنابراین باید به زبان اظهار دوستی کند و از احوال او جویا شود که این احوالپرسی لازم است مانند سؤال از عارضهای اگر پیش آمده است،و اظهار دلگیری از آن جهت و هم از تأخیر بازیافتن عافیت از آن؛همچنین لازم است در برابر تمام احوالی که باعث ناراحتی او میشود،هم به زبان و هم در عمل ابراز ناراحتی کند و نسبت به تمام حالاتی که باعث خشنودی اوست سزاوار است که مشارکت خود را به خشنودی از آنها ابراز کند و معنای برادری شریک و سهیم بودن در خوشی و ناخوشی است.
پیامبر(ص)فرمود:«هرگاه کسی از شما برادر خود را دوست میدارد باید او را مطّلع سازد» (1)البته این دستور به اظهار دوستی از آن جهت است که بر محبّت میافزاید،زیرا اگر او بداند تو دوستش میداری او هم ناگزیر طبعا تو را دوست خواهد داشت.پس هرگاه دانستی که او نیز تو را دوست میدارد،ناگزیر محبّت تو نیز افزون میشود.بنابراین محبت از دو طرف همواره افزون و چند برابر خواهد شد و دوستی دو جانبه میان مؤمنان مطلوب شرع و محبوب دین است،از این رو پیامبر(ص)در آن باره راهنمایی کرده و فرموده است:«هدیه دهید و یکدیگر را دوست بدارید.» (2)از جمله عوامل جلب محبّت این است که در غیاب و حضور با بهترین نامها دوستش را بخواند،که گفتهاند:سه چیز است که دوستی برادرت را نسبت به تو خالص میگرداند:یکی آن که هر وقت او را ملاقات کردی تو آغازگر سلام باشی،دوم آن که در مجلس برای او جا باز کنی،و سوم آن که او را با بهترین نامش بخوانی.
و نیز در نزد کسی که توصیف از او تأثیری دارد،او را بدانچه از حالات نیکویش میشناسی ستایش کنی،زیرا این خود از بزرگترین عوامل در جلب محبت است،
همچنین ستایش از اولاد و خاندان شغل و کار او،حتی از خردمندی و خو و شکل و خط و شعر و تصنیف و تمام آنچه باعث خشنودی او میشود.البته باید تمام اینها بدون دروغ و زیادهروی انجام شود،ولی تحسین آنچه در خور تحسین است باید انجام گیرد و مهمتر از آن،این است که ستایش ستایشگران او با اظهار خشنودی به وی ابلاغ شود،زیرا پنهان داشتن اینها تنها به خاطر حسد است.
دیگر آن که نسبت به عملی که دربارۀ تو انجام داده،حتی به خاطر نیّت عملش هر چند کار انجام نگرفته،تشکّر کنی.علی(علیه السلام)فرموده است:«هر که از برادرش به خاطر حسن نیّتش سپاسگزاری نکند،برای عمل نیکش نیز قدردانی نمیکند»؛و مؤثرتر از این در جلب محبّت دفاع از او در پشت سر اوست،وقتی که مورد سوءقصد باشد و یا با عبارت صریح و یا غیر صریح آبرویش مورد تعرّض قرار گیرد.بنابراین حق برادری آمادگی برای حمایت و یاری او و سرکوب کردن بدگویان و کسانی است که سخن درشتی بر ضد او گویند،پس سکوت در این موارد باعث کینه و انزجار قلبی و کوتاهی در حق دوستی و برادری است و رسول خدا(ص)«دو برادر را به دو دست تشبیه کرده است که هر کدام دیگری را میشوید تا هر کدام دیگری را یاری دهد و از او نیابت کند.» (1)پیامبر(ص)فرمود:«مسلمان برادر مسلمان است؛به او ظلم نمیکند و او را خوار و تنها نمیگذارد و رها نمیکند.» (2)در حالی که این امور باعث جدایی و خواری است، زیرا به حال خود گذاشتن برادر،تا پردۀ آبرویش دریده شود مانند آن است که بگذاریم تا گوشت بدنش را بدرند و چقدر پست است برادری که ببیند تو را سگان میدرند و گوشت بدنت را جدا میسازند ولی او خاموش ایستاده و هیچ شفقت و حمیّتش برای دفاع از تو تحریک نمیشود!و دریدن پردۀ ناموس برای انسانها از دریدن گوشت بدنها سختتر است.از این روست که خدای متعال آن را به خوردن مردار تشبیه کرده و
میفرماید: أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ (1).و فرشتهای که مطالعات روح را از لوح محفوظ به صورت مثالهای محسوس تجسّم میبخشد،غیبت را به خوردن گوشت مردار تشبیه میکند تا هر کس در عالم رؤیا دید که گوشت مردار میخورد بداند که او از مردم غیبت میکند؛زیرا آن فرشته مناسبت و مشارکت را بین آن چیز و شبیهش در معنایی که به منزلۀ روح است،نه از لحاظ صورت ظاهر،رعایت میکند.بنابراین پشتیبانی از برادران در دفع نکوهش دشمنان و سرزنش سرزنشکنندگان ضمن عقد برادری واجب است.
مجاهد گوید:در پشت سر برادرت همیشه از او چنان یاد کن که دوست داری او نیز در پشت سرت از تو یاد کند.بنابراین تو دربارۀ او دو معیار داری:یکی آن که فرض کنی آنچه دربارۀ او گفته میشود اگر دربارۀ تو گفته شود و برادر تو حاضر باشد،دوست داشتی که برادرت دربارۀ تو چه بگوید،پس سزاوار است در برابر آن که متعرّض آبروی اوست مقابله به مثل شود؛و دوم آن که فرض کنی او پشت دیوار حاضر است و به سخنان تو گوش میدهد و گمان دارد که تو از حضور او بیخبری؛در این صورت در قلب تو نسبت به یاری او در حالی که صدای تو را میشنود و تو را میبیند،آنچه میگذرد شایسته است که در نبودن او نیز همان بگذرد.یکی از بزرگان گفته است:هیچگاه در غیاب برادرم از وی یاد نکردم مگر این که تصور کردم نشسته و حضور دارد،از این رو درباره او آنچه را که دوست دارد بشنود،گفتم:یکی دیگر از بزرگان گوید:هیچ وقت سخن از دوستم نرفته است،مگر آن که خودم را به جای او تصوّر کردهام و دربارۀ او گفتهام نظیر آنچه را که دوست داشتم دربارۀ من بگویند:و این است دوستی اسلام،به این ترتیب که برای برادرش نمیپسندد،مگر آنچه را که برای خود میپسندد.
ابو درداء دو گاو نر را مشاهده کرد که مزرعهای را شخم میزدند.یکی از آنها ایستاد
1) (36) حجرات/12:آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مردۀ خود را بخورد؟(به یقین)همۀ شما از این امر کراهت دارید،...
تا بدنش را بخاراند.آن دیگری نیز ایستاد.ابو درداء گریه کرد و گفت:برادران در راه خدا این چنین همکاری میکنند و هرگاه یکی از آنها بایستد دیگری نیز میایستد.با هماهنگی اخلاص و صمیمیت کامل میشود و هر که در برادری مخلص نباشد منافق است و اخلاص عبارت است از همسان بودن نهان و آشکار،زبان و دل و باطن و ظاهر و در حضور جمع و در تنهایی.در حالی که اختلاف و تفاوت در یکی از این موارد برهمزنندۀ دوستی است و چنین چیزی فساد در دین و ناشایستگی در طریق مؤمنین است؛و هر کس در خودش اخلاص در دوستی را نمیبیند جدایی و گوشهگیری برایش بهتر از برادری و دوستی است؛زیرا حق دوستی سنگین است و جز شخص محقّق تحمّل آن را ندارد و ناگزیر اجر و مزد فراوان دارد و جز آدم موفّق،کسی به آن نمیرسد.از این رو گفتهاند:با همسایه خوب رفتار کن تا مسلمان باشی،یا با رفیقت خوب رفاقت کن تا مؤمن باشی؛ (1)ببین چگونه ایمان را پاداش رفاقت و اسلام را جزای همسایگی قرار داده است،و فرق بین فضیلت ایمان و فضیلت اسلام به میزان تفاوت بین دشواری ادای حق همسایه و ادای حق رفاقت است؛زیرا رفاقت در حالات مختلف و پشت سر هم بلکه همواره حقوق زیادی را میطلبد در صورتی که همسایگی تنها حقوق خاصی را در اوقات خاص به طور غیر مداوم میطلبد؛و از آن جمله است،آموزش و خیراندیشی، زیرا نیاز برادرت به دانش کمتر از نیاز به مال نیست.پس اگر توانایی علمی داشتی باید از فضل خود بر او ارزانی داری و او را بدانچه در دین و دنیا سودمند است راهنمایی کنی.
پس اگر او را تعلیم دادی و ارشاد کردی اما او مطابق علمش عمل نکرد باید او را نصیحت کنی،به این ترتیب که زیانهای آن کار و فوائد ترک آن را یادآوری نمایی و او را از ناگواریهای دنیا و آخرت بترسانی تا از آن کار منزجر شود و معایب او را به وی
1) (37) بخش اول این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 4217 در ضمن حدیثی به سند حسن از ابو هریره نقل کرده که در آنجا-به جای مسلما-مؤمنا آمده است.عراقی گوید:قضاعی در مسند الشهاب با همین عبارت مصنّف نقل کرده است.
گوشزد و زشتی کار زشت و نیکی کار نیک را به او یادآوری کنی.البته این کارها باید در خلوت انجام گیرد و کسی از آن اطلاع نیابد و آنچه در حضور مردم صورت گیرد، سرزنش و افشاگری و رسوا کردن است ولی آنچه در خفا انجام پذیرد صمیمیت و خیرخواهی است؛زیرا پیامبر(ص)فرمود:«مؤمن آیینۀ مؤمن است» (1)یعنی-همچون آیینه-در او میبیند آنچه را که از خود نمیبیند.بنابراین،شخص معایب خود را به وسیلۀ برادرش میشناسد در صورتی که اگر تنها بود نمیشناخت،همان طوری که به وسیلۀ آیینه از عیبهای ظاهر صورت خویش آگاه میشود.
به مسعر گفتند:آیا دوست داری کسی عیبهایت را بگوید؟گفت:اگر بین خودمان، نصیحت کند،آری دوست دارم ولی اگر در حضور جمع سرکوب کند،خیر.راست گفته است،چون نصیحت در حضور دیگران افشاگری است در حالی که خدای تعالی در روز قیامت،مؤمن را تحت حمایت و در زیر پوشش خویش سرزنش میکند،و او را در نهان از گناهانش مطلع میسازد و گاهی نامۀ عملش را مهر زده به فرشتگان میدهد، فرشتگانی که پیرامون او را گرفته تا بهشت میبرند وقتی که نزدیک در بهشت میرسند نامۀ عملش را مهر شده به او میدهند تا آن را بخواند،ولی اهل عذاب را در حضور همۀ مردم صدا میزنند و از اعضای بدنشان دربارۀ اعمال بدشان میپرسند و بدان وسیله به خواری و رسواییشان افزوده میشود و پناه میبریم به خدا از خواری و ذلّت روز عرضۀ نامۀ عمل!بنابراین فرق است بین سرزنش و نصیحت در نهان و آشکار،همان طوری که فرق است بین مدارا و چاپلوسی به خاطر غرضی که باعث چشمپوشی شود.پس اگر به خاطر حفظ دینت و برای این که اصلاح برادرت را در این کار میبینی چشمپوشی کنی، مدارا کردهای؛ولی اگر برای هوای نفست و کشش شهوانی و حفظ مقاومت چشمپوشی کردی،چاپلوسی.
1) (38) این حدیث را بخاری در الادب و طبرانی در الاوسط و ابو داود در سنن-به طوری که در الجامع الصغیر آمده-نقل کردهاند.
ذو النّون گوید:با خدا رفاقت مکن مگر با هماهنگی و موافقت و با مردم،مگر با خیرخواهی و با نفس خود مگر با مخالفت،و با شیطان مگر با دشمنی.
اگر بگویی:هرگاه در خیرخواهی ذکر معایب باشد و این خود باعث نگرانی دل شود،پس چگونه در حق برادر نصیحت و خیرخواهی ممکن است؟بدان که نگرانی وقتی حاصل میشود که برادرت از عیبهای خود مطّلع باشد و اما توجه دادن به عیبهایی که نمیداند،عین دلسوزی است و خود نوعی دلجویی است،البته نسبت به خردمندان؛و اما در مورد اشخاص نادان نباید توجهی به آنها کرد؛زیرا کسی که تو را از کار بدی که انجام میدادی و یا صفت ناپسندی که داشتی آگاه کند و تو خودت را از آن پاک گردانی، همانند کسی است که تو را از مار و یا عقربی که زیر دامنت میباشد و میخواهد تو را هلاک کند آگاه کند.پس اگر تو چنین کاری را بد بدانی،خلیل نادانی؛و صفات ناپسند، عقربها و مارهایی هستند که در آخرت تو را هلاک خواهند ساخت،زیرا این صفات دلها و جانها را میگزند و درد اینها شدیدتر از گزیدن ظواهر و بدنهاست و این مارها از سنخ آتشافروختۀ الهی هستند که بر دلها میافروزند؛از این روست که گفتهاند:خدا بیامرزد آن کسی را که عیبهای برادرش را چون هدیه به او بدهد.
[بدان که هر کس قرآن را بخواند و احساس بینیازی نکند و دنیا را بر آخرت ترجیح دهد،بعید نیست که از جملۀ مسخرهکنندگان آیات الهی باشد؛و خدای تعالی دروغگویان را به دشمنی با خیرخواهان،توصیف کرده و میگوید:-ولی خیرخواهان را دوست نمیدارید-]و این در عیبی است که وی از آن غفلت داشته است.اما آن عیبی را که میدانی با علم و آگاهی در رفع آن نمیکوشد و این که او طبعا مغلوب آن است سزاوار نیست اگر او پنهان میدارد،تو پردهدری کنی،و اگر هم اظهار میکند ناگزیر باید در نصیحتش ظرافت به خرج دهی،گاهی با و گاهی با صراحت تا آنجا که وحشتزده نشود و اگر دانستی که نصیحت در او بیاثر است و او طبعا ناچار به پافشاری است،در این صورت سکوت بهتر است؛و در تمام مواردی که به مصالح دنیوی و دینی
برادرت مربوط میشود،مطلب از این قرار است.ولی آنچه مربوط به کوتاهی وی در حق تو باشد،لازم است که تحمّل کنی و گذشت و چشمپوشی نمایی.بنابراین در این مورد بازگو کردن،نصیحت و خیرخواهی نیست.آری اگر به گونهای است که ادامۀ آن روش باعث جدایی خواهد شد،در خفا سرزنش کردن بهتر از جدایی است و با کنایه و گفتن بهتر از تصریح و مکاتبه بهتر از رودررو گفتن است و تحمّل از همۀ اینها بهتر است زیرا شایسته است که هدف تو از برادرت،با مراعات حال و ادای حق و تحمّل تقصیراتش،اصلاح نفس خود باشد نه کمک خواهی و یاری گرفتن از او.
ابو علی رباطی گوید:همراه عبد الله مروزی بودم.به صحرا میرفتیم؛رو به من کرد و گفت:تو فرمانده میشوی یا من؟گفتم:البته شما.گفت:بنابراین تو باید از من اطاعت کنی.گفتم:آری اطاعت میکنم،آنگاه کیسهای برداشت و توشۀ راه را میان کیسه گذاشت و آن را به پشت گرفت.هر وقت میگفتم:کیسه را به من بده.میگفت:مگر من فرمانده نیستم؟پس تو باید اطاعت کنی؟شبی باران ما را گرفت.تا صبح بالای سرم ایستاد در حالی که عبایی بر دوش داشت و من نشسته بودم مانع باران از من میشد و من با خود میگفتم:کاش من میمردم و نمیگفتم،تو فرمانده باش.
(1)لغزش دوست یا مربوط به دینش و انجام معصیتی است و یا در حق تو و کوتاهی در برادری با تو است و یا مربوط به دین و ارتکاب معصیت و باقی ماندن در آن است که در این صورت با لطف و ظرافت باید نصیحتش کنی به طوری که کژیاش را راست و نادرستیاش را اصلاح کند و حالش را به صلاح و تقوا برگرداند،و اگر نتوانستی و او بر خطای خود باقی ماند،روشهای صحابه و تابعین،در ادامۀ حقّ دوستی و یا جدایی از او متفاوت است.ابو ذر-رضی الله عنه- جدایی را انتخاب کرده میگفت:هرگاه برادرت روش خود را عوض کرد،همان طوری که او را دوست میداشتی،دشمنش بدار.وی این عمل را به مقتضای دوستی و دشمنی برای خدا صحیح میدانست.
اما ابو درداء و گروهی از صحابه،خلاف نظر ابو ذر را داشتند.ابو درداء میگفت:
هرگاه برادرت دگرگون شد و روش خود را عوض کرد،او را ترک مکن،زیرا برادر تو گاهی کج و گاهی راست میشود.
ابراهیم نخعی گوید:از برادرت اگر مرتکب گناهی شد جدا نشو و از او دوری مکن زیرا او امروز مرتکب آن گناه میشود و فردا آن را ترک میکند.
و نیز گوید:لغزش عالم را نزد دیگران نقل نکنید زیرا عالم لغزشی پیدا میکند سپس آن را ترک میکند.و در خبر است:«از لغزش عالم بپرهیزید ولی از او دوری نکنید و منتظر بازگشت او باشید.» (1)نقل کردهاند که دو برادر بودند،یکی از آنها گرفتار هوای نفس شد.پس به برادرش قضیه را اظهار کرد و گفت:من مریضم،اگر تو خواستی که برای خدا بر پیمان دوستی با من نباشی،مباش.او گفت:من هرگز به خاطر خطای تو عقد اخوّت را بر هم نمیزنم.سپس آن برادر بین خود و خدا عهد کرد که چیزی نخورد و نیاشامد تا آن که خداوند برادرش را از آن گرفتاری نجات دهد.چهل روز گذشت و در آن مدت از گرفتاری او میپرسید و او در جواب میگفت دل به حال خود ثابت است و این برادر از غم و گرسنگی لاغر میشد تا پس از چهل روز آن هوا از قلب برادرش زائل شد و به اطلاع وی رساند و او چیزی خورد و نوشید در حالی که از لاغری و ضعف نزدیک بود تلف شود.
همچنین از دیگر پیشینیان نقل شده که یکی از دو برادر از راه راست منحرف شد.
به برادرش گفتند:آیا از او میبری و دوری میکنی؟او گفت:در این موقع به خاطر آن لغزشی که از وی سرزده بیشتر به من نیازمند است تا دستش را بگیرم و در سرزنش و عتابش زیرکانه برخورد کنم و او را به حال اول برگردانم.
در اسرائیلیّات آوردهاند که دو برادر عابد در کوهی بودند.یکی از آنها پایین آمد تا
1) (39) بیهقی در سنن و ابن عدی-چنان که در الجامع الصغیر آمده-در الکامل این حدیث را نقل کردهاند.
یک درهم گوشت از شهر بخرد.نزد گوشتفروش چشمش به زن بدکارهای افتاد.نگاه بیشتری کرد،دلباختۀ او شد و سرانجام با او همبستر شد و سه روز که در نزد او ماند،شرم کرد نزد برادرش برگردد.گوید:برادرش به جستجوی او پرداخت و قضیه را به طور جدی پیگیری کرد.به شهر داخل شد و همواره جویای او بود تا این که وی را به مکان برادرش راهنمایی کردند.بر او وارد شد در حالی که برادرش با آن زن بدکاره نشسته بود،همین که برادرش را دید دست به گردنش انداخت و شروع به بوسیدن سر و صورت او کرد و کنارش نشست و سرانجام به خاطر زیادی شرم و خجالتش از او،ندانست که او در جریان کارش قرار دارد،تا این که او گفت:برادر برخیز من از حال و قصۀ تو مطّلعم و هرگز تو این قدر نزد من دوستداشتنی و عزیز نبودی که اکنون هستی.همین که برادر خطاکار دید از چشم برادرش نیفتاده است از جا بلند شد و با او رفت.این روش گروهی است و این روش از روش ابو ذر لطیفتر و دقیقتر است ولی روش ابو ذر بهتر و سالمتر است.
اگر بگویی که چرا گفتی این روش لطیفتر و دقیقتر است،در حالی که با مرتکبشوندۀ چنین معصیتی از اوّل دوستی روا نیست و در نهایت هم باید از او برید،زیرا هرگاه حکم به دلیلی ثابت شد،پس ناگزیر باید با از بین رفتن آن علّت،حکم نیز از بین برود در حالی که علّت انعقاد دوستی کمک دینی به یکدیگر است و این کمک با ارتکاب معصیت پایدار نیست؟ میگویم:اما دلیل لطیفتر بودن،آن است که در آن مدارا و دلجویی و امیدواری به بازگشت و توبه وجود دارد،چون در صورت ادامۀ رفاقت شرم و حیا نیز ادامه خواهد یافت و هرگاه رفاقت قطع شود و طمع وی از مصاحبت بریده شود بر گناه پافشاری کرده به آن ادامه خواهد داد.و امّا دقیقتر بودن آن از این بابت است که پیمان برادری به منزلۀ خویشاوندی است،و هرگاه منعقد شد،آن حق،قطعی است و به موجب عقد، وفای به آن واجب میشود و شرط وفاداری آن است که در زمان حاجت و نیاز وی او را وانگذارد،در صورتی که نیاز دینی مهمتر از نیاز مالی است،و اکنون بدبختی و آفتی به
سراغ او آمده و بدان وسیله نیاز دینی پیدا کرده است.پس سزاوار است از وی مراقبت و به او توجّه شود نه آن که به حال خود گذاشته شود،بلکه باید همواره مورد لطف قرار گیرد تا از آن حادثهای که گریبانگیر او شده رهایی یابد.بنابراین برادری وسیله و کمکی است در برابر مصائب و حوادث روزگار و این مورد از سختترین مصائب است و تبهکار هرگاه مصاحب شخص پرهیزگاری باشد و ترس و بیم مداوم او را ببیند،بزودی برمیگردد و از پایداری بر گناه خود شرم میکند،بلکه آدم تنبل با شخص حریص در کار همراه میشود تا از شرم او پرکار شود.جعفر بن سلیمان گوید:هر وقت من از کار خسته میشوم به محمّد بن واسع و توجه او به طاعت و بندگی نگاه میکنم،در نتیجه حال نشاط به عبادت را باز مییابم و خستگی و کسالت از من دور میشود و یک هفته بر آن اساس کار میکنم.
حقیقت مطلب این است که،دوستی رابطهای مانند رابطۀ خویشاوندی است و خویشاوند را نباید به سبب ارتکاب معصیت ترک کرد.از این روست که خداوند متعال به پیامبرش دربارۀ خویشاوندان میفرماید: فَإِنْ عَصَوْکَ فَقُلْ إِنِّی بَرِیءٌ مِمّا تَعْمَلُونَ (1)و آن حضرت نفرمود:من از شما بیزارم،به خاطر این که حق خویشاوندی و رابطۀ فامیلی را رعایت کرده باشد،و ابو درداء نیز به همین مطلب کرده است وقتی که به او گفتند آیا برادرت را با وجود این که چنین عملی را مرتکب شده،دشمن نمیداری؟ گفت:البتّه عملش را بد میدانم،وگرنه او برادر من است،برادری دینی مهمتر از برادری نسبی است.از این جهت است که به حکیمی گفتند:برادرت را بیشتر دوست داری یا دوستت را؟گفت:البتّه برادرم را در صورتی که دوستم باشد.یکی از بزرگان میگفت:
چه بسیار برادرانی که از مادرت زاده نشدهاند.از این رو گفتهاند:خویشاوندی نیازمند به محبّت است و حال آن که محبّت نیازمند به خویشاوندی نیست.
امام جعفر صادق(علیه السلام)میفرماید:«محبت یک روز،رابطه است و محبت یک ماه خویشاوندی و محبت یک سال،خویشاوندی بسیار نزدیک است؛هر که آن را قطع
1) (40) شعراء/216:اگر آنان نافرمانی کردند،بگو:من از کار شما بیزارم.
کند،خداوند[رشتۀ عمر]او را قطع کند.» (1)بنابراین وفاداری به عقد اخوّت اگر سابقۀ انعقاد داشت واجب است،و این خود پاسخ آغاز اخوّت و برادری با فاسق است،زیرا حقی برای او پیشی نگرفته امّا اگر قبلا فاسق خویشاوندی داشت،ناگزیر نباید قطع رابطه کرد بلکه باید مدارا کرد و دلیل بر این مطلب آن است که ترک برادری و دوستی از ابتدا مذمّت نشده و کراهتی ندارد،بلکه گویندگان گفتهاند:تنهایی بهتر از انتخاب چنین دوستی است.امّا قطع اخوّت در صورتی که مدّتی بر آن گذشته باشد نهی شده و ذاتا ناپسند است و نسبت قطع دوستی به ترک آن از اول کار،مانند نسبت طلاق است به ترک ازدواج،چرا که طلاق در نزد خدا از ترک ازدواج مبغوضتر است.رسول خدا(ص)فرمود:«بدترین بندگان خدا کسانی هستند که خبرکشی و سخنچینی میکنند و بین دوستان جدایی میاندازند.» (2)پس از مجموع این مطالب،فرق بین ادامۀ دوستی و شروع آن روشن میشود زیرا مصاحبت با بدکاران[در شرع]ممنوع است همچنان که جدایی از برادران و دوستان نیز ممنوع است و آن که از معارضۀ دیگری در امان است مانند آن کسی نیست که در امان نیست؛و چون شخص در آغاز دوستیابی در امان است به نظر ما جدایی و دوری بهتر است امّا پس از انتخاب دوست در ادامۀ دوستی تعارض است.پس وفای به حق برادری و دوستی بهتر است.
اینها تماما در جایی است که لغزش دینی داشته باشد امّا لغزش وی در حق دوستش به گونهای که باعث ناراحتی او شود،در این مورد بدون شک گذشت و تحمّل بهتر است، بلکه چشمپوشی از طریق آن چه ممکن است حمل بر صحّت شود و در آن بهانهای قوی یا ضعیف تصوّر گردد در حق برادری و دوستی لازم است.بعضی گفتهاند:شایسته است که برای لغزش برادرت هفتاد بهانه پیدا کنی و اگر قلبت آنها را نپذیرفت به قلبت بگویی:چقدر سنگدلی!برادرت هفتاد بهانه به تو پیشنهاد میکند و تو نمیپذیری پس
تو نسبت به برادرت سختگیری.امّا اگر دوستت به طوری که قابل تحسین نباشد از کار در آمد شایسته آن است که بر او خشم نگیری،در صورتی که بتوانی هر چند که این غیر ممکن است چرا که گفتهاند:هرگاه موجبات خشم کسی فراهم شود و او خشمگین نشود الاغ است و رضایت هر کسی را که بخواهند و او راضی نشود،شیطان است.بنابراین نه الاغ باش و نه شیطان و خودت به نیابت از برادرت،از قلبت بخواه تا راضی شود و مبادا با نپذیرفتن آن شیطان شوی؛و بعضی گفتهاند:خذ من خلیلک ما صفی دون الّذی فیه الکدر فالعمر اقصر من معاتبة الخلیل علی العثر (1).
هرگاه برادرت،چه دروغ و یا راست عذر خواهی کرد،عذرش را بپذیر، پیامبر(ص)فرمود:«هر که برادرش عذرخواهی کند و او نپذیرد،گناهی مانند گناه مأمور مالیات را دارد.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«مؤمن زود خشمگین میشود و زود هم خشنود میگردد.» بنابراین مؤمن را به خشمگین نشدن توصیف نکرده است،و خدای تعالی فرموده است:
وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ (3)و نفرمود:فاقدین غیظ،این بدان سبب است که عادت بر آن نیست که انسانی مجروح شود و دردش نگیرد،بلکه عادت بر آن است که صبر و تحمّل کند و همچنان که آزردگی به وسیلۀ زخم از طبیعت بدن آدمی است آزردگی به وسیلۀ عوامل خشم نیز از طبیعت قلب است که امکان از بین بردن آن نیست ولی کنترل و فرو نشاندن آن و عمل بر خلاف مقتضای آن ممکن است زیرا مقتضای خشم تشفّی و انتقام و مجازات است در حالی که ترک عمل به مقتضای آن ممکن است،شاعری میگوید:و لست بمستبق اخا لا تلمّه علی شعث ایّ الرّجال المهذّب (4).
1) (43) از دوستت صفاهایش را بگیر و کدورتها را ترک کن زیرا عمر کوتاهتر از آن است که دوست را به خاطر لغزشش سرزنش کنی.
2) (44) این حدیث را ابن ماجه در سنن خود،از حدیث جوزان به شمارۀ 3718 نقل کرده است.
3) (45) آل عمران/134:و خشم خود را فرومیبرند.
4) (46) من به برادرم پیشی نمیگیرم،در حالی که هیچ فرد پاکیزهخویی با پریشان ساختن برادرش او را نمیآزارد.
ابو سلیمان به احمد بن ابی الحواری گفت:هرگاه در این زمان با کسی دوست شدی مبادا به خاطر چیزی که باعث ناراحتی تو شده،او را سرزنش کنی،زیرا تو ایمن نیستی از این که بدتر از آن را در پاسخ نشنوی.احمد میگوید:من این سخن او را آزمودم و نتیجۀ آن را همین گونه که وی گفت یافتم.یکی از بزرگان گوید:تحمّل نارواییهای دوست بهتر از سرزنش اوست و سرزنش وی بهتر از جدایی و جدایی بهتر از برخورد تند است و سزاوار است که در برخورد با او زیاد دشمنی نورزی.خدای تعالی فرموده است:
عَسَی اللّهُ أَنْ یَجْعَلَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الَّذِینَ عادَیْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً (1).
پیامبر(ص)فرمود:«دوست خود را به اندازهای دوست بدار که از حد تجاوز نکند(او را بر همۀ اسرارت آگاه نکن)شاید روزی دشمنت شود،و دشمنت را به اندازهای دشمن بدار که شاید روزی از روزها دوستت شود(آنگاه شرمنده شوی).» (2)
(1) و هر چه برای خود و خانواده خویش و هر وابستۀ خود دوست داری،برای او نیز بخواهی؛و همان طوری که برای خود دعا میکنی بین خودت با او تفاوتی قائل نشوی،زیرا دعای تو برای او در حقیقت دعای برای خود تو است.پیامبر(ص)فرمود:«هرگاه کسی برای برادرش در نبودن او دعا کند فرشتهای گوید:برای تو نیز مثل آن محفوظ است»و در بیان دیگری فرمود:«خدای تعالی میگوید:بندۀ من،از تو آغاز میکنم.» (3)و در حدیثی آمده است:
«از دعای شخص دربارۀ برادرش آن اندازه مستجاب میشود،که دربارۀ خودش مستجاب نمیشود.» (4)و در حدیثی آمده است:«دعای برادری برای برادرش در نبودن
1) (47) ممتحنه/7:امید است خداوند میان شما و دشمنانتان(از طریق اسلام)پیوند محبّت برقرار کند.
2) (48) این حدیث را ترمذی در سنن،ج 8،ص 162 نقل کرده است.معنای حدیث این است که با دوست و دشمن با مدارا و نرمی رفتار کن و از افراط و تفریط خودداری کن.این کلام از امیر المؤمنین(علیه السلام)در نهج البلاغه بخش حکم به شمارۀ 260 عینا نقل شده است.-م.
3) (49) این حدیث را مسلم در صحیح خود،ج 8،ص 86 از حدیث ابو درداء نقل کرده است.
4) (50) در هیچ کتابی به این حدیث دست نیافتم.
وی برگشت ندارد.» (1)میگویم:از طریق شیعه روایاتی در کافی (2)به اسناد خود از جابر-به نقل از امام باقر(علیه السلام)دربارۀ این آیۀ شریفه-آمده است: وَ یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ . (3)فرمود:مقصود مؤمنی است که پشت سر برادرش دعا میکند؛فرشتگان به او آمین میگویند و خداوند عزیز جبار میفرماید:برای تو دو برابر آن چیزی است که درخواست کردی و من به خاطر دوستی تو با او هر چه خواستی به او دادم.
و به اسناد خود از ثویر نقل کرده که گوید:«از علیّ بن حسین(علیه السلام)شنیدم که میفرمود:فرشتگان وقتی بشنوند که مؤمن پشت سر برای برادر مؤمنش،دعا و از او به نیکی یاد میکند،گویند:نیکو برادری هستی تو که برای برادرت در غیاب او دعا میکنی و از او به نیکی نام میبری،خداوند دو برابر آنچه برای او درخواست کردی،به تو مرحمت فرمود و دو برابر ثناگویی تو برای او،به تو ثنا گفت و تو بر او فضیلت داری،و هرگاه بشنوند که او را از برادرش به بدی یاد میکند و بر او نفرین مینماید،گویند:تو بد برادری برای برادر خود هستی،ای کسی که باید بر گناهان و ناموس او پرده بکشی،بس کن و به حال خودت توجه کن و خدا را سپاسگزار باش که عیبهای تو را پوشانده و بدان که خداوند تعالی به حال بندهاش از تو داناتر است.» (4)ما اخبار دیگری را در این زمینه در ذکر آداب دعا از کتاب اذکار و دعوات در بخش عبادات نقل کردهایم.
غزّالی گوید:ابو درداء میگفت:من هفتاد تن از برادرانم را در سجدههایم به اسم، نام میبرم.
محمد بن یوسف اصفهانی میگفت:کجا همانند دوست شایسته پیدا میشود! خانوادۀ تو میراثت را تقسیم میکنند و از آنچه بهجا گذاشتهای بهرهمند میشوند در حالی که او تنها در غم تو نشسته و نگران اعمال تو است.در تاریکی شب برای تو دعا میکند در حالی که تو زیر خروارها خاک مدفونی.برادر صالحت به فرشتگان اقتدا میکند زیرا در خبر آمده است:وقتی که بندۀ خدا میمیرد،مردم میگویند:از خود چه باقی گذاشت و فرشتگان میگویند:پیش از خود چه فرستاد؟ (1).
بخاطر آنچه پیش از خود فرستاده،خوشحال میشوند،و راجع به آن جویا میشوند و دلسوزی میکنند و گفته میشود:هر که از مرگ برادرش مطّلع شود،و برایش ترحّم و طلب مغفرت کند گویا بر جنازۀ او حاضر شده و بر او نماز گزارده است.
از رسول خدا(ص)نقل شده است که فرمود:«مثل میّت در قبرش همانند غریقی است که به هر چیزی چنگ میاندازد،منتظر دعای فرزند،پدر یا برادر و یا خویشاوند است» (2)و از دعای زندگان انواری همچون کوهها به قبر مردگان وارد میشود.
یکی از پیشینیان میگوید:دعا برای اموات،به منزلۀ هدایایی است که زندهها به یکدیگر میدهند.فرشتهای به همراه طبقی از نور که به روی آن حولهای از نور کشیدهاند،وارد قبر میّت میشود و میگوید:این هدیهای است برای تو از طرف فلان برادرت،از طرف فلان خویشاوند تو.میّت بدان وسیله خوشحال میشود همان طوری که شخص زنده به وسیلۀ هدیه خوشحال میشود.
(1)معنای وفا همان ثابت قدمی و ادامۀ دوستی است با خود او تا زمان مرگ و با اولاد و دوستان او پس از مرگش،زیرا دوستی به خاطر آخرت است.پس اگر پیش از مرگ قطع شود،تمام عمل از بین رفته و سعی و تلاش ضایع شده است.از این روست که پیامبر(ص)در ضمن هفت گروهی که خداوند برایشان سایه میافکند فرمود:«دو برادری که در راه خدا یکدیگر را دوست بدارند،با هم باشند و بر آن اساس از هم جدا شوند.» (1)یکی از بزرگان گوید:اندکی وفا داشتن نسبت به کسی پس از مرگ وی،بهتر است از وفای زیاد داشتن نسبت به او در زمان حیات وی،از این رو نقل کردهاند:
«پیامبر(ص)پیرزنی را که بر آن حضرت وارد شد گرامی داشت.علّت را پرسیدند؛ فرمود:این پیرزن زمان زندگی خدیجه نزد ما میآمد و احترام عهد گذشته از دیانت است.» (2)بنابراین از وفاداری،رعایت همۀ دوستان و خویشاوندان و بستگان دوست است و رعایت آنان در دل دوست مؤثرتر از رعایت شخص اوست،زیرا شادمانی او به خاطر دلجویی از وابستگانش بیشتر میشود،و دلیلی بر فزونی شفقت و دوستی وجود ندارد جز سرایت آن از دوست به تمام کسانی که به او وابستهاند؛حتی به سگ در منزل او که سزاوار است در دل از سایر سگان متمایز باشد و هر وقت وفای به دوام محبت منقطع شود،شیطان او را سرزنش کند،زیرا شیطان در مورد هیچ دو نفری که در کار خیری یکدیگر را یاری میکنند به قدر دو کس که در راه خدا برادر و دوست یکدیگرند حسد نمیورزد.از این رو شیطان در این مورد تلاش میکند تا رابطۀ بین دو دوست را به هم بزند.خدای تعالی فرموده است: وَ قُلْ لِعِبادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ (3)و خدای تعالی از قول یوسف خبر میدهد: مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی
(1)و میگویند:هیچ دو نفری نیستند که در راه خدا دوست شوند و بعد از هم جدا شوند مگر به خاطر گناهی که یکی از آنها مرتکب میشود.بشر میگفت:هرگاه بندهای در طاعت خدا کوتاهی کند خداوند همدمش را از او میگیرد،و این بدان سبب است که مجالست با دوستان غمها را میزداید و پشتوانۀ دین بنده است،از این رو گفتهاند:لذّتبخشترین چیزها مجالست با دوستان و بینیاز بودن است؛و دوستی دائمی آن است که در راه خدا باشد نه برای هدف دیگری به طوری که با از بین رفتن آن هدف،از میان برود. از جملۀ نتایج دوستی در راه خدا آن است که حسد در دین و دنیا در آن راه ندارد، چگونه حسد بورزد در حالی که هر چه مال برادرش است،فایدهاش به او برمیگردد و خدای تعالی کسانی را که در راه خدا با یکدیگر رابطۀ دوستی دارند بدان صفت، توصیف کرده و میفرماید: وَ لا یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمّا أُوتُوا وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ (2).وجود نیاز،خود حسد است و از شرائط وفا آن است که حالتش در تواضع نسبت به برادرش تغییر نکند هر چند که مقامش بالا رفته و قلمرو قدرت و جلالش گسترش یافته باشد،زیرا برتریجویی نسبت به دوستان به خاطر دگرگونی احوال شخص،از پستی و فرومایگی است.
شاعر میگوید:ان الکرام اذا ما أسهلوا ذکروا من کان یألفهم فی المنزل الخشن (3).
یکی از بزرگان به پسرش سفارش کرده،میگوید:پسرم!با کسی رفاقت مکن مگر آن که اگر به او نیازی داشتی،به تو نزدیک شود و اگر از او بینیاز بودی،طمع در تو نبندد و اگر مقامش بالا رفت بر تو برتری نجوید.
یکی از دانایان میگوید:هرگاه دوستت به مقام استانداری رسید و نصف
دوستیاش را با تو حفظ کرد،این مقدار از دوستی بسیار است.
آوردهاند که شافعی در بغداد با مردی دوست شد،سپس آن دوستش به حکومت سرزمین سیبین رسید از این رو رابطۀ قبلی وی دگرگون شد.شافعی این اشعار را نوشت و برای او فرستاد:
اذهب فودّک عن فؤادی طالق أبدا و لیس طلاق ذات البین
فإن ارعویت فانّها تطلیقة و یدوم ودّک لی علی ثنتین
و إن امتنعت شفعتها بمثالها فیکون تطلیقین فی حیضین
و اذا الثّلاث اتتک منّی بتّة لم تغن عنک ولایة السیبین (1)
بدان که شرط وفا نیست؛در جایی که دوست راجع به امر دینی مخالفت با حق کند،و با نظر وی موافقت کنند،بلکه شرط وفا مخالفت با اوست و خلاصه آن که وفاداری به دوستی دلیل کمال آن است.
احنف گوید:دوستی گوهر ظریفی است؛هرگاه آن را حفظ نکنی در معرض آفات خواهد بود.بنابراین با فرو خوردن خشم از آن پاسداری کن تا راه بهانه را بر آن که نسبت به تو ستم کرده،ببندی و به وسیلۀ مقام رضا آن را حفظ کن تا فضل خود و تقصیر برادرت را بزرگ نبینی.از جمله آثار صدق و اخلاص و وفای کامل،آن است که انسان از دوری دوست سخت بیتاب و از عوامل دوری طبعا متنفّر باشد؛چنان که گفتهاند:
وجدت مصیبات الزمان جمیعها سوی فرقة الاحباب هیّنة الخطب (2)
ابن عیینه که این بیت را سروده،میگوید:مدتها با مردمانی بودم و سی سال است که از ایشان جدا شدهام،اما تصوّر نمیرود که حسرت آنان از دلم رفته باشد.
1) (63) برو،محبت تو از دلم برای همیشه بیرون شد،در حالی که جدایی ما از نوع طلاق باین نیست.اگر درست توجّه کنی،میفهمی که عمل تو نوعی طلاق دادن است،دوستی تو با من به دو طرف،دوام داشت اما اگر تو مانع برابری دوستی با دوستی باشی،دو طلاق در دو عادت ماهانه خواهد بود(که در آن صورت راه بازگشتی نیست.)و هرگاه ناگزیر از طرف من طلاق سوّم به سراغ تو بیاید،دیگر حکومت سیبین نیز تو را بینیاز نخواهد کرد.
2) (64) تمام مصیبتهای روزگار را دیدم،در حالی که جز دوری دوستان همۀ آنها رویداد سهل و آسان بود.
از جملۀ شرائط وفا آن است که انسان غیبت مردم را دربارۀ دوستش نشنیده بگیرد بهویژه در مورد کسی که نخست اظهار میکند که علاقهمند به دوستش است تا متّهمش نکنند؛سپس بساط سخن را میگسترد و راجع به دوست مطالبی میگوید که باعث تیرگی دل میشود،و این خود از حیلهگریهای دقیق برای برهمزدن بین دوستان است و کسی که از این حالت پرهیز نکند هرگز دوستیاش دوام نخواهد داشت.
شخصی به حکیمی گفت:من به خواستگاری محبت تو آمدهام،گفت:اگر کابین آن را سه چیز قرار دهی قبول میکنم:به هیچ سخنی دربارۀ من گوش فرا ندهی و در هیچ کاری با من مخالفت نکنی و به خاطر خدا بیدلیل مرا تحقیر نکنی.
همچنین از شرائط وفا آن است که حرف دشمن دوستت را باور نکنی چرا که گفتهاند:هرگاه دوستت از دشمنت اطاعت کرد،در حقیقت آنان در دشمنی با تو، همدست شدهاند.
(1)توضیح این که برادرش را به آنچه باعث زحمت است مکلّف نسازد،بلکه کاری کند که قلب او را از گرفتاریها و نیازمندیها آسوده و او را از این که چیزی از مشکلات خویش را به دوش خود بیندازد راحت سازد و از مقام و مال چیزی از او کمک نخواهد و او را به تواضع نسبت به خود و دلجویی و برآوردن حقوقش وادار نکند،بلکه از دوستی او هدفی جز خدای تعالی نداشته باشد در حالی که از دعای او تبرّک جوید و از دیدار او انس و الفت جسته و بر دین خویش کمک بگیرد و به سبب ادای حقوق و تحمل هزینه زندگی او تقرّب به درگاه خدا را بطلبد.
یکی از بزرگان گوید:هر که از برادرانش مالی بطلبد در حالی که آنان خود آن مال را میجویند به ایشان ستم کرده است،و هر که همچون خواستۀ ایشان را بخواهد آنان را به زحمت انداخته و هر که چیزی نخواست بر آنان تفضّل کرده است.
یکی از حکیمان گوید:هر که خودش را نزد دوستان بالاتر از آنچه هست قلمداد
کند خود مرتکب گناه شده و آنان نیز مرتکب گناه شدهاند و هر که خویشتن را در حد خودش قرار دهد خود و دوستانش را به زحمت انداخته و هر که نفس خویش را پایینتر از حدّ آن قرار دهد هم خود در امان است و هم دوستانش در امانند؛و کمال ساده گرفتن، در برچیدن بساط تکلّف است به حدی که از او شرم نکنند در آنچه خود از خویشتن شرم نکنند.
علی(علیه السلام)فرمود:«بدترین دوستان کسی است که برای تو ایجاد زحمت کند و آن که تو را نیازمند به مدارا و وادار به معذرتخواهی کند.» جعفر بن محمّد(علیه السلام)میفرمود:«گرانبارترین برادرانم بر من کسی است که باعث زحمت من باشد و من از او رودربایستی داشته باشم و سبکبارتر از همه بر دلم کسی است که با او چنان باشم که تنها بودم.» فضیل گوید:مردم به دلیل تکلّف از هم جدا میشوند،یکی از آنان با برادرش دیدار میکند و برای او ایجاد زحمت میکند و در نتیجه آن دوست از وی جدا میشود.
جنید میگوید:هیچگاه دو فردی که در راه خدا با یکدیگر دوست شدهاند از یکدیگر دوری نمیکنند و یا خشمگین نمیشوند،مگر آن که نقصی در یکی از آنها باشد.
به یکی از بزرگان گفتند:با چه کسی مصاحبت خوب است؟گفت:آن که از زحمت تو بکاهد و مشکل بر حذر بودن را از میان تو و خودش برطرف سازد.
یکی از صوفیه میگوید:با مردم معاشرت مکن،مگر با کسی که با نیکوکاری در نزد او فزونی نیابی و با ارتکاب گناه کاستی نیابی،بلکه این نیکی و بدی به سود و زیان خودت میباشد و تو در نزد او به هر حال برابری.البته از این رو آن سخن را گفته که بدان وسیله انسان از تکلّف و تحفّظ رهایی مییابد و اگر نه طبعا وقتی که ببیند در نزد وی کاستی میگیرد،وادار میشود تا از او بر حذر شود.
یکی از بزرگان میگوید:با اهل دنیا با ادب و با اهل آخرت با دانش رفتار کن ولی
با عارفان هر طور که میخواهی.دیگری میگوید:رفاقت مکن مگر با کسی که اگر گناه کردی توبهات را بپذیرد و اگر بد کردی عذرت را قبول کند و زحمت تو را از روی دوشت بردارد و زحمت خویش را به دوشت نیفکنده.گویندۀ این سخن راه دوستی را بر مردم تنگ کرده است،در صورتی که چنین نیست،بلکه شایسته است با هر شخص دیندار و عاقل و کسی که مصمّم است تا به این شرائط عمل کند دوست شود در حالی که دیگران به این شرائط پایبند نیستند،تا دوستانشان افزون شوند زیرا با آن شرائط است که دوستی در راه خدا میسّر است وگرنه دوستی فقط برای منافع شخصی خواهد بود،از این رو کسی به جنید گفت:چقدر در روزگار ما برادران اندکند!دوست در راه خدا کجا پیدا میشود؟جنید توجهی نکرد تا این که او سه مرتبه این جمله را تکرار کرد،چون زیاد تکرار کرد،جنید گفت:اگر دوستی میخواهی که هزینۀ زندگی تو را متقبّل شود،به جان خودم که چنین دوستی اندک است ولی اگر دوستی میجویی که در راه خدا دوست شود و تو هزینۀ زندگی او را متقبّل شوی و در برابر آزار او صبر کنی من گروهی را سراغ دارم به تو معرفی میکنم،آن مرد با شنیدن این سخن خاموش شد.
بدان که مردم سه دستهاند:کسی که از مصاحبتش بهرهمند میشوی و کسی که میتوانی به او سود رسانی و از او زیان نبری ولی سودمند هم نشوی و کسی که نمیتوانی سودی به او برسانی و او نادان یا بدخوست؛جا دارد که از این دستۀ سوم دوری کنی.امّا از دستۀ دوم نباید دوری کنی زیرا تو در آخرت از شفاعت و دعایشان و اجری که در برابر انجام وظیفۀ دوستی داری،برخوردار میشوی.خداوند به موسی(علیه السلام)وحی کرد:اگر از من اطاعت کنی،چقدر دوستان زیادی خواهی داشت!یعنی اگر با آنان مواسات کنی و مشکلات آنان را تحمل کنی و نسبت به آنان حسد نورزی.
یکی از بزرگان میگوید:من پنجاه سال با دیگران دوست شدم؛در این مدّت هیچ اختلافی بین ما رخ نداد،زیرا من با آنها مثل خودم رفتار میکردم؛به دلیل همین خصلتش بود که دوستانش زیاد شدند.و از جمله سبکباری و ترک تکلیف آن است که
در عبادات مستحبی به او اعتراض نکنند،زیرا گروهی از صوفیه با این شرط رفاقت میکردند که در چهار چیز مساوات کنند:اگر تمام روز بخورد،دوستش نگوید:روزه بگیر،و اگر تمام روزگار را روزه بگیرد،به او نگوید افطار کن،و اگر تمام شب را بخوابد، به او نگوید:برخیز و اگر تمام شب را نماز بخواند،نگوید:بخواب و تمام حالات وی در نزد او بیکموزیاد برابر باشد زیرا تمام اینها لا محاله برخاسته از حرکت طبع،به سمت ریا و تحفّظ است،بنابراین هر که زحمت نداشت دوستی و الفتش دوام یافته و هر که کمهزینه باشد،علاقه و محبتش پایدار بماند.
یکی از صحابه میگوید:خداوند کسانی را که باعث زحمت شوند،لعنت کرده است.پیامبر(ص)فرمود:«من و پرهیزگاران از امتم از کسانی که باعث زحمت شوند بیزاریم.» (1)یکی از بزرگان گوید:هرگاه مردی در خانۀ برادرش چهار رفتار را پیشه کند،انس و الفتش با او کامل است:در خانۀ او غذا بخورد و دستشویی برود و بخوابد و نماز گزارد.این مطلب را به یکی از مشایخ گفتند،او گفت:رفتار پنجم باقی مانده است و آن حضور با خانوادۀ خود و همبستر شدن با اوست،زیرا خانه،برای نهان داشتن این پنج چیز لازم است،اگر نه مساجد برای قلب اهل عبادت آرامشبخشتر است و هرگاه این پنج رفتار را پیش گرفت یگانگی کامل شده و شرم از بین میرود و انبساط و شادی بیشتر میشود و سخن عرب در وقت سلام به یکدیگر وقتی که میگویند:مرحبا و اهلا و سهلا به همین مطلب دارد یعنی:تو در نزد ما و در دل ما جا داری و میتوانی با ما انس بگیری و از ما دلگیر نشوی و حضور تو در نزد ما سهل و بیزحمت است.
میگویم:در مصباح الشریعة (2)از امام صادق(علیه السلام)رسیده است که فرمود:«شخصی که خود را به زحمت میاندازد،خطاکار است،هر چند که ظاهرا به حقیقت رسد و آن که
عملی را از روی میل و داوطلبانه انجام دهد،درستکار است،هر چند که خطا کرده باشد، در صورتی که شخص متکلّف سرانجام جز خواری و در حال حاضر نیز جز رنج و زحمت و ناراحتی چیزی به دست نیاورده است و چنین کسی ظاهرش ریاکاری و باطنش نفاق و دورنگی است و این دو صفت به منزلۀ دو بالند که متکلّف با آنها پرواز میکند و خلاصه آن که تکلّف در هر مورد باشد از خلق صالحان و شعار پرهیزگاران نیست.
خداوند عزّ و جلّ به پیامبرش میفرماید: قُلْ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ (1)و پیامبر(ص)میفرماید:«ما گروه پیامبران و امانتداران و پرهیزگاران از تکلّف بیزاریم.»بنابراین از خدا بترس و راست باش تا تو را از تکلّف بینیاز و با خوی و خصلتهای ایمان آشنا سازد.
غزّالی گوید:سبک گرفتن و ترک تکلّف فراهم نمیآید،مگر به این که شخص خود را پایینتر از برادران و دوستانش بداند و به آنان خوشبین و به خود بدبین باشد، بنابراین هرگاه آنان را بهتر از خود ببیند در این صورت او از ایشان بهتر خواهد بود.
پیامبر(ص)فرمود:«شخص به روش دوستش میباشد،و خیری نیست در رفاقت آن که برای تو نبیند آنچه را که برای خود میبیند» (2)و این کمترین مرتبۀ دوستی است یعنی به دیدۀ مساوات بنگرد،در صورتی که کمال دوستی در برتر دیدن دوست است،دربارۀ فروتنی و برتر دیدن دوستان گفتهاند:
تذلّل لمن إن تذلّلت له یری ذاک للفضل لا للبله
و جانب صداقة من لا یزال علی الاصدقاء یری الفضل له (3)
و دیگری گوید:
1) (67) ص/86:بگو(ای پیامبر)من از شما هیچ پاداشی نمیطلبم و من از متکلّفین نیستم.
2) (68) بخش اول این حدیث قبلا گذشت و اما بخش دوم حدیث را ابن عدی در الکامل از قول انس به طوری که عراقی در آن باره میگوید به سند ضعیفی نقل کرده است.
3) (69) برای کسی فروتنی کن که آن را دلیل فضیلت بداند نه نادانی و از دوستی کسی که همواره در برابر دوستان،فضیلت را برای خود میبیند،دوری کن.
کم صدیق عرفته بصدیق صار احظی من الصّدیق العتیق
و رفیق رأیته فی طریق صار عندی هو الصدیق الحقیق (1)
و هرگاه فضیلت را برای خود ببیند،دوستش را کوچک شمرده است و این صفت در بین عموم مسلمین نکوهیده است.پیامبر(ص)فرمود:«در بدی شخص همین بس که دوستش را تحقیر کند» (2)و از کمال انبساط و ترک تکلّف آن است که با دوستانش در هر هدفی که دارد مشورت کند چرا که خدای تعالی فرموده است: وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ (3)و سزاوار نیست که چیزی از اسرارش را از ایشان پوشیده دارد،همان طوری که از یعقوب برادرزادۀ معروف نقل کردهاند که گوید:اسود بن سالم نزد عمویم،معروف، که با هم دوست بودند،آمد و گفت:همانا بشر بن حارث،دوستی با تو را،دوست میدارد اما شرم میکند که آن را به زبان آورد،مرا نزد تو فرستاده تا از تو بخواهم که ما بین خود و او عقد اخوت برقرار کنی،اخوّتی که بر آن اعتماد و تکیه کند،امّا شرایطی نیز دارد.یکی این که دوست ندارد این دوستی به زبانها بیفتد و دیگر آن که بین تو و او دیدار و ملاقاتی نباشد،زیرا او از ملاقات زیاد ناراحت میشود.معروف پاسخ داد:اما من وقتی با کسی دوست شدم،جدایی از او را شب و روز نمیپسندم،بلکه همه وقت از او دیدن میکنم و در هر حال او را بر خودم مقدّم میدارم.و آنگاه در فضیلت دوستی و محبّت در راه خدا احادیث زیادی را نقل کرد،سپس در آن باره گفت:رسول خدا(ص)با علی برادر شد، (4)پس در علم با او شریک شده (5)و شتران قربانی را با او تقسیم کرد (6)و
1) (70) چه بسا دوستی که او را به وسیلۀ دوستی شناختم و از دوست قدیمی،پربهرهتر بود و رفیقی که او را در طول راه دیدم(و در سفر آزمودم)و برای من دوست واقعی گردید.
2) (71) این بخش از سخنان پیامبر(ص)در ذیل حدیث«لا تدبروا»قبلا گذشت.
3) (72) آل عمران/159:و با آنان در کارها مشورت کن.
4) (73) حدیث مواخات بین پیامبر(ص)و علی(علیه السلام)را ترمذی در سنن،ج 13،ص 169 و بغوی در المصابیح، ج 2،ص 275 و حاکم در المستدرک،ج 3،ص 14 نقل کرده و بعضی از کسانی که کینۀ شدیدی به امیر المؤمنین(علیه السلام)دارند در آن مناقشه کردهاند و علاّمه امینی در کتاب ارزندۀ الغدیر،ج 3،ص 173-175 پاسخ داده است.علاقمندان به این اثر مراجعه کنند.
5) (74) مشارکت پیامبر با علی(علیه السلام)در حدیث رمان آمده که نزد محدّثان معروف است و ترمذی در باب مناقب در سنن،ج 13،ص 171 از پیامبر(ص)نقل کرده است که فرمود:«من سرای حکمتم و علی در آن است.»
6) (75) تقسیم قربانی پیامبر(ص)با علی(علیه السلام)را مسلم در صحیح،ج 8،ص 39 باب حجّت النّبی(ص)نقل کرده است.
گرامیترین و محبوبترین دخترانش را به همسری او درآورد و او را بدان وسیله به برادری خود اختصاص داد،و من تو را گواه میگیرم که با او عقد اخوّت را بستم و به خاطر پیامی که تو آوردی و به درخواست او،که اگر نخواست از من دیدار نکند پاسخ دادم ولی من هر وقت بخواهم و دوست داشته باشم از او دیدن میکنم،در راه خدا با او عقد اخوّت میبندم و به او دستور میدهم در جاهایی که من با او دیدار میکنم او نیز با من دیدار کند و فرمان میدهم که از کارهای خود چیزی را از من پنهان ندارد و مرا از همۀ حالات خود آگاه سازد.اسود بن سالم این مطالب را به اطّلاع بشر بن حارث رساند و او پسندید و خشنود شد.
میگویم:در مصباح الشّریعة (1)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«به مقتضای دین در امور خود با کسی که دارای پنج خصلت باشد،مشورت کن!آن پنج خصلت عبارت از عقل و دانش و تجربه و خیرخواهی و تقواست و اگر کسی را با این صفات نیافتی،خودت این پنج خصلت را به کار ببند و تصمیم بگیر و بر خدا توکّل کن که این روش تو را به حقیقت میرساند و آنچه را که از امور دنیاست و ربطی به دین پیدا نمیکند ترک کن و در آن باره میندیش،زیرا با این کار برکت زندگی و شیرینی طاعت را به دست آوردهای؛چه آن که مشورت رنج و زحمت دارد و عاقل کسی است که از مشورت،علم جدید کسب کند و آن را دلیل بر نتیجۀ مقصود بگیرد و مثل مشورت با اهلش همانند تفکّر در آسمانها و زمین و فنای آنهاست در حالی که آنها نسبت به بندۀ خدا غایبند،زیرا هر چه تفکّر بنده دربارۀ آنها بیشتر باشد و در دریای نور معرفت غرق شود بر بینش و یقینش افزوده گردد؛و با کسی که عقلت او را باور ندارد مشورت مکن،
1) (76) باب پنجاه و ششم.
هر چند که مشهور به عقل و ورع باشد و هرگاه با کسی مشورت کردی که عقلت او را باور دارد،در نظری که او داده،با او مخالفت مکن هر چند که نظر او بر خلاف مقصود تو باشد زیرا نفس در برابر سخن حق سرکشی میکند در حالی که مخالفت نفس در برابر حقایق آشکارتر است.» غزالی گوید:این بود مجموعۀ حقوق دوستی که یک بار به اجمال و بار دیگر به تفصیل بیان کردیم و این حقوق به طور کامل ادا نمیشود،مگر این که انسان به زیان خود و به سود دوستان عمل کند،نه به سود خود و زیان ایشان،و خود را به منزلۀ خدمتگزار ایشان بداند و با تمام وجود مقیّد به ادای حقوق آنان باشد.
امّا چشم،به این ترتیب که به ایشان با همان نظر محبّتی که در او سراغ دارند،بنگرد و خوبیهای آنها را ببیند و عیبهایشان را نادیده بگیرد و در وقت توجّه ایشان به او و سخن گفتن با او چشم از ایشان برنتابد.نقل کردهاند که پیامبر(ص)«به همۀ همنشینانش به طور یکسان نگاه میکرد» (1)و کسی که به سخن او گوش فرا میداد تصوّر میکرد از همه کس نزد آن حضرت گرامیتر است؛تا آنجا که تمام نشست،گوش دادن،سخن گفتن و لطف پرسش و توجّهش به همنشین خود بود،و مجلسش مجلس حیا،فروتنی و امانت بود.آن بزرگوار بیش او هر کس به روی اصحابش تبسّم میکرد و میخندید و از سخنان آنها بیش از همه ابراز شگفتی میکرد و خندۀ اصحاب،در نزد آن بزرگوار به پیروی از عمل او و برای احترام به او،لبخند و تبسّم بود.
اما با گوش،به این ترتیب که سخن آنها را به منظور لذّت بردن از شنیدن آن،بشنود و آن را تصدیق و از آن ابراز خشنودی کند و با ایراد و نزاع و مداخله و اعراض،سخن ایشان را قطع نکند و اگر موردی پیش آمد از آنها معذرت بخواهد و گوشش را از شنیدن آنچه مورد رضای آنها نیست نگه دارد.
1) (77) در کافی،ج 2،ص 671 به اسناد خود نقل شده است:رسول خدا(ص)نگاههای خود را میان اصحابش تقسیم میکرد؛گاهی به این و گاهی به آن به طور مساوی مینگریست.
اما زبان،حقوق مربوط به آن را قبلا ذکر کردیم،زیرا گفتار در آن باره به درازا میکشد و از آن جمله بر سر ایشان داد نکشد و جز به سخن مفهوم با آنها صحبت نکند.
اما دستها،به این ترتیب که در هر چه از دستش برمیآید از کمک به ایشان خودداری نکند.
اما پاها،به این ترتیب که پشت سر آنها،همانند پیروان حرکت کند نه به گونۀ کسانی که از آنان پیروی میشود!و از آنها جلو نیفتد مگر به قدری که آنها جلو میافتند و به آنان نزدیک نشود مگر به قدری که آنها نزدیک میشوند و به هنگام آمدن آنها به پا خیزد و تا ننشستهاند ننشیند و متواضعانه بنشیند.
آن وقت که یکرنگی و اتحاد کامل شد تمام این حقوق از قبیل بهپا خاستن و عذر خواهی و ثناگویی ساده میشود،زیرا تمام اینها از حقوق رفاقت است و در ضمن رفاقت نوعی بیگانگی و تکلّف وجود دارد،پس اگر اتّحاد حاصل شد بساط تکلّف بطور کلی برچیده میشود و انسان با دوستش همانند خودش رفتار میکند،زیرا این آداب ظاهری بیانگر آداب باطن و صفای دل است و چون دلها آشنا شدند،دیگر از زحمت اظهار آنچه در دل است بینیاز میشود،و هر که توجهش به مصاحبت مردم باشد،گاهی از راه راست منحرف میشود و گاهی نمیشود و هر که توجّهش به آفریدگار باشد همواره ظاهر و باطنش استوار خواهد بود؛باطنش آراسته به محبّت خدا و خلق،و ظاهرش آراسته به عبادت خدا و خدمت به خلق خواهد بود.به راستی که خدمت به بندگان خدا بالاترین نوع خدمتهاست و رسیدن به آن جز با خوشخویی میسّر نمیشود و بندۀ خدا به وسیلۀ حسن خلق به درجۀ روزهدار و نمازگزار مداوم و بالاتر نیز میرسد.
(1)در این بخش مطالبی مربوط به آداب زندگی و همنشینی با گروههای مردم که از سخنان برخی از حکما گرفته شده،بیان میشود.
هرگاه زندگی نیکو را طالبی،با دوست و دشمنت به گونهای رضایتبخش برخورد
کن به طوری که نه ذلّتی برای ایشان باشد و نه هیبتی از ایشان برای تو.با احترام برخورد کن نه با تکبّر،و با تواضع باش بدون ذلّت و خواری.در تمام امور میانهروی را رعایت کن،زیرا افراط و تفریط در کارها نکوهیده است.به دو طرف خود نگاه مکن و زیاد هم چشم ندوز و در کنار اجتماعات توقّف مکن.هرگاه مینشینی،شتابزده ننشین و از درهم کردن انگشتان خودداری کن،با ریش و انگشتریات بازی نکن،لای دندانهایت را خالی مکن انگشت داخل بینی مبر و زیاد آب دهان نینداز و به انداختن آب بینی و راندن مگس از صورتت و دراز کردن پاها و خمیازه کشیدن در نزد مردم،در نماز و جاهای دیگر خودت را مشغول مکن.باید مجلس تو هدایتگر و سخنت منظّم و مرتّب باشد و به سخن خوب آن کسی که با تو سخن میگوید بدون اظهار تعجّب زیاد،گوش فرا ده و از او درخواست تکرار مکن.از سخنان خندهآور و نقل داستانها خودداری کن و از علاقۀ زیادت به فرزندان،کنیز و شعر و کتابی که نوشتهای و سایر ویژگیهایت سخن مگو.چون زنان آرایش مکن،و چون بردگان خودت را خوار و سبک نگیر،و از به کار بردن سرمۀ زیاد و مصرف روغن فراوان خودداری کن.در خواستههای خود پافشاری مکن و کسی را وادار به ظلم نکن و به زن و بچهات مقدار ثروتت را اعلام نکن تا چه رسد به دیگران، زیرا اگر آنها بدانند که تو کمثروتی در نظرشان خوار میشوی و اگر تو را ثروتمند ببینند هرگز ثروتت رضایت ایشان را تأمین نخواهد کرد و بترسان آنها را بدون آن که با خشونت و تندی همراه باشد؛با آنها به نرمی رفتار کن بدون آن که ضعف و ناتوانی از خود نشان دهی و با کنیز و غلامت شوخی نکن که وقارت میریزد و هرگاه با کسی در ستیزی با وقار باش و از نادانی خودداری کن و از شتابزدگی بپرهیز و دربارۀ دلیلت بیندیش.زیاد با دستهایت نکن و به کسان پشت سرت زیاد نگاه نکن و با تکیه به زانوهایت منشین.هرگاه خشمت فرونشست سخن بگو و هرگاه پادشاه تو را مقرّب ساخت نسبت به او چون کسی باش که بر سر نیزه قرار دارد و اگر با تو انس گرفت از دگرگونی او نسبت به خود ایمن مباش و با او چون کودکی مدارا کن و آنچه را که او دوست دارد بر زبان بران و مبادا لطف او تو را،وادار به دخالت در کارهای او و زن و فرزند و سپاهش کند هر چند که از نظر او شایستگی چنین دخالتی را داشته باشی؛زیرا
لغزش کسی که بین شاه و خانوادهاش دخالت کرده سقوطی است جبرانناپذیر و لغزشی است نابخشودنی،و زنهار از دوست جویای مال!و مالت را گرامیتر از آبرویت مدار.
هرگاه وارد مجلسی شدی،ادب و توضع ایجاب میکند که سلام بگویی و از کسی که زودتر از تو آمده جلو نیفتی و در هرجا که باز است بنشینی،و به کسی که نزدیک تو نشسته است سلام کنی.
و نیز بر سر راه ننشینی و اگر نشستی ادب در چشم بستن و یاری رساندن به مظلوم و کمک به دردمند و پشتیبانی ضعیف و راهنمایی گمشده و پاسخ سلام و دادن چیزی به گدا و امر به معروف و نهی از منکر و توجّه به جای آب دهان انداختن است.بنابراین روبهقبله و سمت راست خود آب دهان نینداز،بلکه به سمت چپ و زیر پای چپت بینداز.
با پادشاهان همنشینی مکن و اگر مجالست کردی شرط ادب ترک غیبت و پرهیز از دروغ و رازداری و کم حاجت خواستن و تهذیب الفاظ و روشن سخن گفتن و به اخلاق پادشاهان گفتگو کردن و شوخی کمتر و احتیاط زیاد کردن است؛هر چند دوستی برقرار است در حضور او آروغ نزن و پس از تناول غذا در نزد وی دندان خلال مکن؛ وظیفۀ پادشاه است که هر چیزی را تحمّل کند جز برملا کردن راز و بدگویی از سلطنت و تعرّض به حرمسرا.
با تودۀ مردم همنشین مشو و اگر شدی شرط ادب،ترک جستجو و بررسی در گفتۀ آنها و کم گوش دادن به سخنان بیهودۀ آنان و نادیده گرفتن ناهنجاری الفاظشان و کمدیدار کردن با ایشان با وجود نیاز به آنهاست.
زنهار که با عاقل و یا غیر عاقلی شوخی کنی،چون عاقل کینۀ تو را در دل میگیرد و نادان بر تو گستاخ میشود،زیرا مزاح هیبت را میبرد و آبرو را میریزد و کینه را در پی دارد و شیرینی محبّت را از میان میبرد و فقاهت شخص فقیه را بد جلوه میدهد و نادان را گستاخ میکند و مرتبۀ شخص را نزد دانا از بین میبرد و پرهیزگاران را خشمگین میسازد؛همچنین مزاح،دل را میمیراند و آدمی را از پروردگار دور میکند و موجب غفلت و باعث ذلّت میشود و بدان وسیله دلها تاریک و حافظهها میمیرد و با مزاح، عیبها زیاد و گناهان آشکار میشود.
بعضی گفتهاند:فقط افراد سبک مغز و خوشگذران هستند که مزاح میکنند و هر که در انجمنی دچار شوخی و یا جار و جنجالی شد باید در وقت برخاستن از مجلس خدا را یاد کند.
پیامبر(ص)فرمود:«هر که در مجلسی بنشیند و سر و صدای زیادی کند و پیش از بلند شدن از آن مجلس بگوید:پروردگارا منزّهی تو و من تو را میستایم،گواهی میدهم که هیچ معبود بحقّی جز تو وجود ندارد،من از تو طلب آمرزش میکنم و به درگاه تو باز میگردم»؛خداوند هر گناهی را که او در این مجلس مرتکب شده است،میآمرزد. (1)
در حق مسلمان،خویشان،همسایگان و بردگان و کیفیت معاشرت
با کسانی که چنین ارتباطهایی با انسان دارند.
(1)بدان که انسان یا با دیگران است و یا تنهاست و از آنجا که زندگی انسان به تنهایی مشکل است و جز با معاشرت با همنوعان میسّر نیست،ناگزیر باید آداب معاشرت را بیاموزد و برای هر معاشری در معاشرتش آدابی است و این آداب نیز به قدر حق اوست و حقش نیز به مقدار رابطهای است که بر اساس آن معاشرت برقرار شده است.رابطه یا رابطۀ خویشاوندی است که خصوصیترین رابطه است و یا رابطۀ اخوّت اسلامی است که عمومیترین نوع روابط میباشد و یا رابطۀ همسایگی و یا هم سفری و یا هم مکتبی و هم درسی است و یا دوستی و برادری است هر کدام از این روابط چندین درجه دارد، بنابراین خویشاوندی دارای حقی است و لیکن حق خویشاوند محرم مهمتر است.محرم حقی دارد اما حق پدر و مادر مهمتر است.همچنین حق همسایه بر حسب دوری و نزدیکی به منزل تو متفاوت است و تفاوت بر حسب میزان نسبت مشخص میشود تا آن
1) (78) این حدیث را ابن سنّی در کتاب عمل الیوم و اللّیله،ص 120 از حدیث ابو هریره،نقل کرده است.
جا که همشهری در دیار غربت به منزلۀ یک فرد نزدیک در وطن است،به دلیل اختصاص وی به حق همسایگی در شهر،و همچنین حق مسلمان با آشنایی بیشتر،بالا میرود و آشناییها نیز مراتبی دارد.بنابراین حق کسی که از طریق دیدار با وی آشنایی حاصل شده با حق کسی که از طریق شنیدن اوصاف وی آشنایی حاصل شده یکسان نیست بلکه حق اوّلی مهمتر از دوّمی است.شناخت پس از عمل،به وسیلۀ معاشرت اهمیت پیدا میکند.همچنین رفاقت مراتب مختلفی دارد؛به این ترتیب که حق رفاقت در درس و مکتب مهمتر از رفاقت در سفر است.همچنین دوستی متفاوت است به طوری که هرگاه قوّت بگیرد،اخوّت و اگر افزون شود،محبّت میشود؛و اگر بیشتر شود به خلّت میرسد،و خلیل از حبیب نزدیکتر است.محبّت چیزی است که از هستۀ دل سرچشمه میگیرد و خلّت چیزی است که در راز دل نفوذ دارد و هر خلیلی،حبیب است،اما هر حبیبی خلیل نیست و تفاوت مراتب دوستی به حکم مشاهده و تجربه پوشیده نیست.اما خلّت بالاتر از برادری و اخوّت است؛به این معنی که لفظ خلّت عبارت از حالتی است که کاملتر از اخوّت است،زیرا خلیل کسی است که محبّت به تمام اجزای قلبش،به ظاهر و باطن آن سرایت کرده و آن را فرا گرفته است و پیامبر ما(ص) هم حبیب خدا بود و هم خلیل خدا؛و روایت شده است که آن حضرت روزی با شادی و خوشحالی بالای منبر رفت و فرمود:«خداوند مرا خلیل خود گرفت،همان طوری که ابراهیم را خلیل خود قرار داد.پس من هم حبیب خدایم و هم خلیل خدا.» (1)بنابراین هیچ رابطهای مانند معرفت نیست و بالاتر از خلّت درجهای وجود ندارد و درجات دیگر همه پایینتر از آن است،و ما حق رفاقت و اخوّت را بیان کردیم و سوای محبّت و خلّت بقیه حقوق جزء رفاقت و اخوّت است.البته چنان که گذشت تفاوت مراتب در این حقوق بر حسب تفاوت مراتب محبّت و اخوّت است تا آنجا که به آخرین مرتبه برسد و باعث
1) (1) این حدیث را طبرانی از حدیث ابو امامه در الکبیر بدون عبارت:«پس من حبیب خدا و من خلیل خدایم.»به طوری که در الجامع الصغیر آمده-به سند ضعیف نقل کرده است.
ایثار به نفس و مال شود.اکنون حق اخوّت اسلامی و حق خویشاوندی و حق پدر و مادر و حق همسایه و حق برده را بیان میکنیم؛حقوق همسری را در کتاب آداب نکاح قبلا بیان کردهایم.
(1)حقوق مسلمان،آن است که هر وقت مسلمان دیگری او را ملاقات کند سلام دهد و هرگاه دعوت کرد بپذیرد،و هرگاه عطسه زد یرحمک اللّه(خدایت بیامرزد)بگوید،و هر وقت بیمار شد،از او عیادت کند و هرگاه از دنیا رفت به تشییع جنازهاش برود و هرگاه سوگند خورد،سوگندش را باور کند و هر وقت از او نصیحت بخواهد او را پند دهد و در نبودنش حرمت او را پاس دارد،و آنچه برای خود میپسندد،برای او بپسندد و آنچه برای خود نمیپسندد برای او نپسندد.تمام اینها در اخبار و آثار آمده است.
از پیامبر(ص)نقل شده است که فرمود:«چهار چیز از حقوق مسلمانان بر عهدۀ تو است:به نیکوکارشان یاری کنی و برای گنهکارشان طلب آمرزش نمایی و برای آن که رو گردانده است،دعا کنی و آن را که توبه و بازگشت کرده،دوست بداری» (1)و از ابن عباس در معنای قول خدای تعالی: رُحَماءُ بَیْنَهُمْ (2)نقل شده که میگوید:نیکوکارشان بدکارشان را و بدکارشان نیکوکارشان را دعا میکند و چون بدکار از امت محمد(ص) به نیکوکار مینگرد،میگوید:خداوندا آنچه از خیر برای او مقرّر کردهای برایش مبارک گردان و بر راه خیر ثابت قدم بدار و ما را از او بهرهمند فرما؛و هرگاه چشم نیکوکار به بدکار افتد،گوید:خدایا او را هدایت کن و توبۀ او را بپذیر و او را بیامرز.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)در کافی روایتی است از معلّی بن خنیس از ابو عبد الله-امام صادق(علیه السلام)-که میگوید:«پرسیدم:حق مسلمان بر مسلمان چیست؟
فرمود:هفت حق واجب دارد،و هیچ حقی نیست مگر این که بر او واجب است،اگر یکی از آنها را ضایع کند از ولایت و طاعت خدا بیرون شده است و لطف خداوند شامل حال وی نمیشود؛گفتم:فدایت شوم آن حقوق چه هستند؟فرمود:ای معلّی من دلسوز توام میترسم که آنها را ضایع کنی و پاس نداری،و بدانی و عمل نکنی.(معلّی)گوید، عرض کردم:هیچ نیرویی جز به وسیلۀ خدا نیست،فرمود:آسانترین حق آن است که دوست بداری برای او آنچه را دوست میداری برای خودت و نپسندی برای او آنچه را برای خود نمیپسندی و حق دوم آن است که از خشم او بپرهیزی و در پی رضایت او باشی و مطیع امر او باشی و حق سوم آن است که با جان و مال و زبان و دست و پایت او را یاری کنی و حق چهارم آن که چشم و راهنما و آیینۀ او باشی و حق پنجم آن که مبادا تو سیر باشی و او گرسنه و تو سیراب باشی و او تشنه و تو پوشیده باشی و او برهنه،و حق ششم آن که نباید تو خدمتگزار داشته باشی و برادرت بیخدمتگزار باشد که در آن صورت بر تو لازم است که خدمتگزارت را بفرستی تا جامۀ او را بشوید و برای او غذا فراهم کند و بستر خوابش را مهیا سازد،و حق هفتم،آن که سوگندش را بپذیری و دعوتش را اجابت کنی و در هنگام بیماری از وی عیادت کنی و جنازۀ او را تشییع کنی و چون اطّلاع یافتی که او نیازی دارد،به انجام آن مبادرت کنی و منتظر نمانی تا از تو حاجتش را بخواهد بلکه هر چه زودتر پیشدستی کنی.پس هرگاه چنین کردی دوستی خود را به دوستی او،و دوستی او را به دوستی خودت مرتبط ساختهای.»و نیز به سند خود از عبد الاعلی بن اعین نقل کرده که گوید:«گروهی از شیعیان خدمت امام صادق(علیه السلام)نامهای نوشتند و راجع به چند چیز از آن حضرت سؤال کردند و به من دستور دادند دربارۀ حق مسلمان نسبت به برادر مسلمانش بپرسم و من پرسیدم،آن حضرت جواب نداد.موقعی که برای خداحافظی آمدم عرض کردم:سؤالی از شما کردم،پاسخ ندادید!فرمود:من از آن میترسم که کافر شوید،زیرا مهمترین چیزی که خداوند بر خلقش واجب کرده است سه چیز است:عدالت شخص نسبت به خودش به طوری که از
جانب خویش نسبت به برادر مسلمانش نپسندد،مگر آنچه را که از او نسبت به خود میپسندد و با برادرش در مال و ثروت مواسات کند و در هر حال یاد خدا کردن و یاد خدا فقط،گفتن سبحان الله و الحمد لله نیست،بلکه ترک گفتن آن چیزی است که خداوند بر او حرام کرده است.» (1)و با سند صحیح خویش از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده است که فرمود:«خداوند،به چیزی بالاتر از ادای حق مؤمن پرستیده نشده است.» (2)و با سند حسن از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده است که فرمود:«حقّ مسلمان بر مسلمان آن است که سیر نباشد در حالی که برادرش گرسنه است و سیراب نباشد در حالی که برادرش تشنه است و پوشیده نباشد در حالی که برادرش برهنه باشد.پس چقدر حق مسلمان بر برادر مسلمانش بزرگ است!و فرمود:آنچه برای خود میپسندی برای برادر مسلمانت بپسند و اگر نیازی داشتی از او بخواه و اگر او از تو چیزی خواست،بده و با نیکی فراوان او را بدحال نکن و او نیز تو را بدحال نکند.پشتیبان او باش زیرا او پشتیبان تو است،هرگاه حضور نداشت حرمت او را در نبودنش پاس بداری و هرگاه حاضر بود به دیدار او بروی و به او احترام و اکرام نمایی،زیرا تو از او و او از توست و اگر بر تو خشم گرفت از او دوری نکنی تا این که با نرمش و مدارا رفع کدورت نمایی و اگر او را خیری رسید،خدا را سپاس گویی و اگر گرفتاریی داشت یاریاش کنی و اگر دچار سختی و مشقّت شد کمکش کنی.و هرگاه مردی به برادرش اف بگوید،دوستی ما بین آنها گسسته شود و هرگاه بگوید:تو دشمن منی یکی از دو تن کافر شدهاند و هرگاه او را متهم کند،ایمان در قلبش آب میشود مانند حل شدن نمک در آب»؛ (3)و با سند خود از حضرت نقل کرده است که فرمود:«از حقوق مسلمان بر برادر مسلمانش آن است که وقت ملاقات بر او سلام دهد و در هنگام بیماری او را عیادت کند و در غیابش خیرخواهش باشد،وقت عطسه یرحمکم الله بگوید و دعوتش را اجابت و جنازهاش را
تشییع کند.» (1)و با سند خود از ابان بن تغلب نقل کرده که گوید:«من همراه با امام صادق(علیه السلام) طواف میکردم.مردی از شیعیان،به ما برخورد و از من درخواست کرد تا به همراه او پی حاجتی بروم.پس به من کرد و من نخواستم که امام صادق(علیه السلام)را رها کنم و به همراه او بروم.پس در آن میان که طواف میکردم،دوباره نیز به من کرد.امام صادق(علیه السلام)او را دید،فرمود:ای ابان!این مرد با تو کار دارد؟گفتم:آری،فرمود:او کیست؟گفتم:مردی از شیعیان است،فرمود:او بر همان عقیدهای است که تو هستی؟ عرض کردم:آری،فرمود:پس نزد او برو گفتم:آیا طواف را قطع کنم؟فرمود:آری، گفتم:هر چند طواف واجب باشد؟فرمود:آری،میگوید:پس با او رفتم و بعدها خدمت آن حضرت رسیدم و درخواست کردم تا مرا از حقی که مؤمن بر مؤمن دارد،مطّلع سازد، فرمود:ای ابان از این مطلب بگذر و آن را طلب نکن.عرض کردم:چرا،فدایت شوم؟ آنگاه تکرار کردم تا این که فرمود:ابان!بخشی از مالت را به او میدهی،سپس نگاهی به من کرد و حال مرا مشاهده کرد و فرمود:ای ابان!مگر نمیدانی که خدای تعالی از کسانی که دیگران را بر خود ترجیح دادهاند یاد کرده است؟گفتم:آری فدایت شوم،فرمود:
بدان که چون تو نیمی از مالت را به او بدهی او را بر خود ترجیح ندادهای بلکه تو و او برابر شدهاید،تنها موقعی او را ترجیح دادهای که از نصف دیگری مال هم به او بدهی.» (2)غزالی گوید:از جمله حقوق مسلمان آن است که برای همگان بپسندد آنچه را که برای خود میپسندد و برای آنان نپسندد،آنچه را که برای خود نمیپسندد.
از پیامبر(ص)نقل شده است که فرمود:«مؤمنان در دوستی و محبّتشان به یکدیگر همانند یک پیکرند که هرگاه عضوی از آن دردمند شود،سایر اعضا احساس تب و ناراحتی کنند.» (3)
از آن حضرت است:«مؤمن نسبت به مؤمن مانند بنایی است که هر جزئی باعث مقاومت جزء دیگر است.» (1)میگویم:از طریق خاصه(شیعه)روایتی در کافی با سند خود از مفضّل بن عمر نقل شده که امام صادق(علیه السلام)فرمود:«مؤمنان برادر یکدیگر و فرزندان یک پدر و مادرند و چون رگی را از یک فرد بزنند دیگران به خاطر او ناراحت شوند.» (2)و به سند خود از آن حضرت نقل کرده است که فرمود:«مؤمن برادر مؤمن است؛ مانند یک پیکر،که هرگاه عضوی از آن دچار درد شود،اعضای دیگر هم احساس درد کنند و ارواح آنان نیز از یک روح است و همانا ارتباط روح مؤمن با روح خدا از رابطۀ شعاع خورشید به خورشید بیشتر است.» (3)و از آن حضرت است که فرمود:مؤمنان خدمتگزار یکدیگرند؛پرسیدند:چگونه خدمتگزار یکدیگرند؟فرمود:به یکدیگر فایده میرسانند-تا آخر حدیث» (4).
و با سند صحیح خود از شعیب عقرقوفی نقل کرده میگوید:از امام صادق(علیه السلام) شنیدم که به اصحابش میفرمود:«از خدا بترسید و برادرانی نیکوکار باشید و در راه خدا با هم دوستی کنید و پیوستگی داشته و مهربان باشید،به زیارت و دیدار یکدیگر بروید و امر ولایت ما را مورد مذاکره قرار دهید و آن را زنده بدارید.» (5).
و به سند صحیح خود از آن حضرت نقل کرده که گوید:«بر مسلمانان لازم است که در ارتباط با هم و کمک بر مهر و محبت به یکدیگر و مواسات با نیازمندان کوشا باشند و نسبت به یکدیگر توجه کنند تا آن چنان باشند که خداوند عزّ و جلّ به آنها دستور داده
است: رُحَماءُ بَیْنَهُمْ با یکدیگر مهربانند و نسبت به(امر ولایت)امری که مربوط به آنهاست و از دستشان رفته،اندوهگین باشند همان گونه که گروه انصار در زمان رسول خدا(ص)اندوهگین بودند.» (1)غزّالی گوید:و از جملۀ حقوق،آن است که مسلمانی را به گفتار و رفتارش نیازارد.
پیامبر(ص)فرموده است:«مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دستش در امان باشند.» (2)رسول خدا(ص)ضمن حدیثی طولانی که امر به فضیلت کرده فرموده است:«اگر خیری نمیتوانی برسانی از رساندن شرّ به مردم خودداری کن،زیرا آن صدقهای است که بدان وسیله برای خودت میدهی.» (3)و نیز فرمود:«برترین مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دستش در امان باشند.» (4)و باز فرمود:«آیا میدانید که مسلمان واقعی کیست؟گفتند:خدا و رسولش بهتر میدانند.آنگاه فرمود:مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دستش در امان باشند.
عرض کردند:مؤمن کیست؟فرمود:کسی که مؤمنان بر جان و مالشان از او در امان باشند.گفتند:مهاجر چه کسی است؟فرمود:کسی که از شرّ دوری و اجتناب کند.» (5)مردی عرض کرد:«یا رسول الله!اسلام چیست؟فرمود:آن است که قلبت برای خدای عزّ و جلّ سالم و خالص باشد و مسلمانان از زبان و دستت در امان باشند.» (6)مجاهد گوید:بر اهل دوزخ بیماریگری مسلّط میشود،بدن شخص آنقدر میخارد که استخوانش از زیر پوستش پیدا میشود،پس ندایی میرسد که ای فلان!آیا
1) (15) کافی،ج 2،ص 175،باب التراحم و التعاطف،شمارۀ 1 و 4.
2) (16) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 1،ص 11،باب چهارم از کتاب الایمان آورده است.
3) (17) این حدیث را مسلم و بخاری از قول ابو ذر نقل کردهاند.
4) (18) این حدیث را مسلم در ج 1،ص 48 کتاب خود و بخاری در صحیح،ج 1،ص 14 نقل کردهاند.
5) (19) حاکم در مستدرک،ج 1،ص 10 و 11 نظیر این حدیث را نقل کرده است.
6) (20) این حدیث را احمد در مسند،ج 4،ص 114 از حدیث عمرو بن عنبسه به سند صحیح نقل کرده است.
این بیماری تو را رنج میدهد؟میگوید:آری،آنگاه خطاب میرسد که این در مقابل آزاری است که به مؤمنان میرساندی.
پیامبر(ص)فرمود:«من در بهشت مردی را در ناز و نعمت دیدم به خاطر این که درختی را که بین راه مردم بود و باعث اذیّت مردم میشد قطع کرده بود.» (1)به آن حضرت عرض شد:«یا رسول الله چیزی به من بیاموز که از آن بهرهمند شوم؟ فرمود:آنچه باعث آزار مسلمین است آن را از سر راه آنان بردار.» (2)و آن حضرت فرمود:«هر که از سر راه مسلمین چیزی را که باعث ناراحتی آنان میشود برطرف سازد،خداوند در مقابل حسنهای برای او بنویسد و هر که خداوند حسنهای برایش بنویسد بهشت را برای او واجب سازد.» (3)آن بزرگوار فرمود:«جائز نیست مسلمانی به برادر مسلمانش چنان نگاه کند که باعث آزردن او شود.» (4)و نیز فرمود:«خدای عزّ و جلّ آزار مؤمنان را نمیپسندد» (5)ربیع بن خثیم میگوید:مردم دو دستهاند:یک دسته مؤمنند که نباید آنها را بیازاری و دستۀ دیگر نادانند که نباید با آنها جاهلانه رفتار کنی.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)روایتی در کافی از امام باقر(علیه السلام)وارد شده که میفرماید:«رسول خدا(ص)فرمود:آیا به شما خبر ندهم که مؤمن کیست؟مؤمن کسی است که مؤمنان او را بر جان و مالشان امین بدانند.آیا شما را آگاه نسازم که مسلمان
1) (21) این حدیث را مسلم در ج 8،ص 34،از حدیث ابو هریره نقل کرده است.
2) (22) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 3681 از حدیث ابو برزۀ اسلمی نقل کرده است.
3) (23) این حدیث را طبرانی در الکبیر نقل کرده و راویانش ثقهاند و در آنجا:«هر که سنگی از سر راه مسلمانان بردارد»آمده و این را در الاوسط از قول ابو درداء نقل کرده-در آنجا:«هر که از راه مسلمین خارج کند...»آمده است-به طوری که در التّرغیب،ج 3،ص 619 آمده است.
4) (24) این حدیث را ابن مبارک در باب الزّهد از روایت حمزة بن عبید به صورت مرسل با سند ضعیفی نقل کرده و در باب«البر و الصّلة»آن را از جملۀ اضافات حسین مروزی(حمزة بن عبد الله بن ابی سمی)-به طوری که عراقی در المغنی آورده-نقل کرده،و همین درست است.
5) (25) این حدیث را ابن مبارک در باب الزّهد-به طوری که در کنوز الحقائق مناوی در باب همزه آمده- نقل کرده است.
کیست؟مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دستش در امان باشند و مهاجر کسی است که بدیها را کنار گذارد و حرام خدا را ترک کند،و بر مؤمن حرام است که نسبت به مؤمنی ستم کند یا او را از خود براند.» (1)به سند صحیح از هشام بن سالم نقل شده که گوید:از امام صادق(علیه السلام)شنیدم که میفرمود:«خدای تعالی میفرماید:اعلان جنگ میدهد با من،آن کسی که مؤمنی را بیازارد،و از خشم من در امان است آن که بندۀ مؤمن مرا گرامی دارد و اگر در میان مشرق و مغرب زمین مخلوقی نباشد جز یک مؤمن به همراه یک رهبر عادل،من با عبادت آن دو از تمامی مخلوقات روی زمین بینیاز میگردم و هفت آسمان و زمین به خاطر آنان سر پا میشوند و برای آنها از ایمانی که دارند آرامشی فراهم میکنم،که نیازی به آرامش دیگری نداشته باشند.» (2)و با سند خود از مفضّل بن عمر نقل کرده که گوید:امام صادق(علیه السلام)فرمود:«چون روز قیامت شود،منادیی ندا دهد:کجایند کسانی که دوستان مرا اذیّت کردند؟پس دستهای برخیزند که صورت آنان گوشت ندارد،گفته شود:اینان کسانی هستند که مؤمنان را آزردند و با آنان دشمنی کردند و عناد ورزیدند و با آنان،در مورد دینشان به درشتی رفتار کردند،سپس فرمان رسد که ایشان را به دوزخ برند.» (3)غزالی گوید:از جمله حقوق آن است که برای هر مسلمانی تواضع کند و تکبّر نورزد،چرا که خداوند هیچ متکبّر گردن فراز را دوست نمیدارد.
پیامبر(ص)فرمود:«خداوند به من وحی کرد:تواضع کنید،تا آنجا که کسی بر کسی فخر نکند» (4)سپس اگر دیگری بر او فخرفروشی کند باید تحمّل کند چرا که خدای تعالی به پیامبرش فرموده است: خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ.
(1)از ابن ابی اوفی نقل شده که گوید:«بر رسول خدا(ص)گران نبود و تکبّر نمیکرد که با بیوهزن و درماندۀ راه برود تا نیاز او را برآورده کند.» (2)میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)روایتی در کافی با سندی حسن از امام صادق(علیه السلام) رسیده است که فرمود:«همانا دو فرشته در آسمانند که بر بندگان خدا گماشته شدهاند و هر کس برای خدا تواضع کند،او را بالا برند و هر که تکبّر کند پستش کنند» (3)و به سند حسن از آن حضرت نقل کرده،گوید:«علی بن حسین(علیه السلام)گذرش بر جذامیان افتاد،در حالی که حضرت سوار بر الاغ بود و آنها صبحانه میخوردند.امام را به خوردن صبحانه دعوت کردند؛فرمود:اگر من روزه نداشتم میپذیرفتم و چون به منزلش رفت دستور داد غذایی لذیذ و خوب فراهم کردند سپس برای صبحانه از آنها دعوت کرد و خود نیز با آنها صبحانه میل کرد» (4)و به سند موثّق از آن حضرت نقل کرده است:«آن بزرگوار مردی از اهل مدینه را دید که چیزی برای خانوادهاش خریده و با خود میبرد،وقتی چشم آن مرد به امام افتاد خجالت کشید.امام صادق(علیه السلام)به او فرمود:چیزی را برای خانوادهات خریدهای و برای آنها میبری.آگاه باش به خدا سوگند اگر مردم مدینه نبودند من هم دوست داشتم چیزی برای خانوادهام بخرم و سپس خود آن را حمل کنم.» (5)و به سند خود از آن حضرت نقل کرده است که فرمود:«از جمله مطالبی که خداوند به داود وحی کرد آن بود که فرمود:ای داود!همان طوری که نزدیکتر از همۀ مردم به خدا متواضعانند،دورترین مردم از خدا نیز متکبّرانند.» (6)
1) (30) اعراف/198:با آنها مدارا کن،و عذرشان را بپذیر و به نیکیها دعوت نما و از جاهلان روی بگردان.
2) (31) این حدیث را نسائی به سند صحیح و حاکم بر اساس روش بخاری و مسلم نقل کردهاند(المغنی).
3) (32) کافی،ج 2،ص 122.
4) (33) همان مأخذ،ص 123،شمارۀ 8.
5) (34) همان مأخذ،ص 123،شمارۀ 10.
6) (35) همان مأخذ،ص 123،شمارۀ 11.
غزالی گوید:به سخنچینیهای مردم از یکدیگر گوش ندهد و چیزی را که از کسی شنید به دیگری ابلاغ نکند.پیامبر(ص)فرمود:«سخنچینان وارد بهشت نمیشوند.» (1)خلیل بن احمد گوید:هر که نزد تو سخنچینی کند،از تو نیز نزد دیگران سخنچینی کند و هر که خبر دیگران را نزد تو بیاورد از تو نیز به دیگران خبر برد.
میگویم:از طریق خاصه(شیعه)روایتی است که در کافی به سند صحیح از امام باقر(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)میفرماید:ای کسانی که به زبان اسلام آوردهاید،ولی ایمان به قلبتان نرسیده است مسلمانان را به خاطر لغزش نکوهش نکنید زیرا هر که در لغزشهای آنان تفحص کند خداوند عیبهای او را برملا کند و هر که خداوند عیبش را برملا کند رسوایش سازد» (2)و به سند موثّق خود،از آن حضرت نقل کرده،گوید:«نزدیکترین خصلت به کفر آن است که انسان با کسی عقد برادری ببندد و لغزشهای او را بشمارد تا روزی بدان وسیله او را سرزنش کند.» (3)به سند خود از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«هر که بر ضرر مؤمنی چیزی نقل کند و قصدش عیبگویی و ریختن آبروی او باشد تا وی از چشم مردم بیفتد خداوند او را از دوستی خود به دوستی شیطان براند و شیطان هم او را نپذیرد.» (4)غزالی،این حدیث را با اندک تفاوتی در عبارات،از حسن نقل کرده و از ابو البلاد به صورت مرفوع نقل شده است که میگوید:مرد بیاباننشینی نزد پیامبر(ص)آمد در حالی که آن حضرت عازم یکی از غزوات بود؛رکاب شترش را گرفت و عرض کرد:یا رسول الله!عملی را به من بیاموزید که باعث رفتن من به بهشت گردد،فرمود:هر طوری که دوست داری مردم با تو رفتار کنند،تو نیز با آنها رفتار کن و هر چه را که دوست
نداری مردم با تو انجام دهند،تو نیز با آنها مکن.حال جلو شتر را رها کن!» (1)غزالی گوید:و از جملۀ حقوق این است که کسانی را بیشتر احترام کند که هیئت و لباسشان بر بلندمرتبه بودن آنان دلالت دارد و هر کس را در حدّ خودش احترام کند.
نقل شده است:«پیامبر(ص)وارد یکی از خانههای خود شد و اصحاب خدمت آن حضرت رسیدند به طوری که ازدحام شد و خانه از اصحاب پر شد.پس جریر بن عبد الله بجلی وارد شد؛جایی برای نشستن پیدا نکرد لذا روی درگاهی نشست.رسول خدا(ص)ردای خودش را به هم پیچید و به سمت او انداخت و فرمود:روی آن بنشین.
جریر آن را گرفت و روی صورتش نهاد و آن را مرتّب میبوسید و گریه میکرد.سپس آن را در هم پیچید و به نزد پیامبر انداخت و عرض کرد:من روی جامۀ شما نمیتوانم بنشینم خداوند شما را گرامی دارد همان طوری که شما مرا گرامی داشتید.پس پیامبر(ص)به سمت راست و چپ نگاه کرد و بعد فرمود:هرگاه بزرگ قومی نزد شما آمد او را گرامی دارید و همچنین هر کسی را که حق پیشین بر شخصی دارد باید آن شخص وی را گرامی بدارد.» (2)نقل کردهاند:«مادر رضاعی رسول خدا(ص)که به آن حضرت شیر داده بود،نزد آن حضرت آمد.پیامبر(ص)ردای خود را برای او پهن کرد،سپس فرمود:مرحبا به مادر من و بعد او را روی ردا نشاند و آنگاه گفت:شفاعت کن که شفاعتت پذیرفته است و درخواست کن که هر چه بخواهی داده خواهد شد.آن زن گفت:راجع به قوم و خویشانم آمدهام.فرمود:اما حق من و حق بنی هاشم متعلق به تو است.مردم از اطراف برخاستند و گفتند:یا رسول الله!حق ما هم به ایشان تعلق دارد.سپس به شمار هر کدام سهمی به آن زن تعلق یافت و بعد سهام خود را از جنگ حنین به او بخشید و آن سهام را به مبلغ صد
هزار درهم به عثمان بن عفان فروختند.» (1)چه بسا شخصی خدمت پیامبر میآمد و آن حضرت روی تشک کوچکی نشسته بود ولی آنقدر جا نبود که او را کنار خود بنشاند؛ پس خود کناری میرفت و آن را زیر آن شخص قرار میداد تا بنشیند و اگر خودداری میکرد او را سوگند میداد تا بنشیند.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)روایتی در کافی از امام صادق(علیه السلام)آمده است که فرمود:«دو نفر بر امیر المؤمنین(علیه السلام)وارد شدند.ایشان برای هر کدام تشکی انداختند، یکی از آنها نشست ولی دیگری خودداری کرد.امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:بنشین زیرا کسی ردّ احسان نمیکند،مگر الاغ!سپس فرمود:رسول خدا(ص)فرموده است:هرگاه بزرگ قومی نزد شما آمد او را احترام کنید.» (2)از محمّد بن عیسی بن عبد الله علوی از پدرش به نقل از جدّش آمده است:
«امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:وقتی که عدیّ بن حاتم خدمت پیامبر(ص)رسید پیامبر(ص) او را به خانۀ خود برد و در خانه جز یک زنبیل و متکای چرمی چیزی نبود همان متکا را زیر پای عدیّ بن حاتم گسترد.» (3)غزالی گوید:و از جملۀ حقوق یک مسلمان آن است که اختلاف بین مسلمین را هر وقت و به هر مقداری که میسّر شد،اصلاح کند.پیامبر(ص)فرمود:«آیا نمیخواهید شما را از چیزی خبر دهم که بالاتر از نماز،روزه و صدقه است؟عرض کردند:چرا، فرمود:اصلاح ذات البین،زیرا بر هم زدن بین مسلمین نابودکنندۀ دین است.» (4)پیامبر(ص)فرمود:«بالاترین صدقه آشتی دادن بین مسلمانان است.» (5)
1) (42) این حدیث را حاکم نقل کرده و آن را صحیح دانسته است و ابو داود به اختصار از قول ابو الطّفیل تا جای پهن کردن ردا نقل کرده و قسمت بعد را نقل نکرده است(المغنی).و این داستان را طبری در تاریخ خود، ج 2،ص 352 برای خواهر رضاعی پیامبر(ص)-در آنجا که تقسیم غنایم حنین را ذکر کرده است- بیان میکند.
2) (43) کافی،ج 2،ص 659،شمارۀ 1 و 3.
3) (44) کافی،ج 2،ص 659،شمارۀ 1 و 3.
4) (45) این حدیث را ابو داود،ج 2،ص 578،از حدیث ابو درداء نقل کرده است.
5) (46) این حدیث را به طوری که در الجامع الصغیر آمده طبرانی و بیهقی از ابن عمر نقل کردهاند.
از انس نقل شده که میگوید:«روزی همین طور که رسول خدا(ص)نشسته بود، ناگهان خندید به حدّی که دندانهای ثنایاییاش دیده شد.عمر عرض کرد:یا رسول الله! پدر و مادرم فدایت باد!چرا خندیدید؟فرمود:دو مرد از امتم در برابر پروردگار ربّ العزّه زانو زدهاند.یکی میگوید:پروردگارا حق مرا از این مرد بگیر،و خدای متعال به او میفرماید:حق برادرت را باز پس بده،او میگوید:پروردگارا از اعمال خوبم چیزی باقی نمانده است،پس خداوند به آن که حقش را مطالبه میکرد،خطاب میکند:با برادرت چه میکنی.از اعمال خوب او چیزی باقی نمانده است؟میگوید:پروردگارا! بنابراین باید گناهان مرا به گردن بگیرد،آنگاه اشک از چشمان رسول خدا(ص)سرازیر شد و فرمود:همانا آن روز،روز عظیمی است!روزی است که مردم محتاج آنند که کسی بار گناهانشان را بر دوش بگیرد،فرمود:پس خداوند به آن مردی که دادخواهی میکرد، میفرماید:چشمانت را بالا بگیر؛نگاهی به بهشت کن.گوید:پروردگارا شهرهایی از نقره با کاخهایی از طلا که عرشههای آنها مروارید نشان است،مشاهدۀ میکنم.اینها مال کدام پیامبر یا کدامین صدیق و یا کدام شهید است؟خدای تعالی میفرماید:اینها مال کسی است که بهای آن را بپردازد.عرض میکند:پروردگارا چه کسی آن بها را در اختیار دارد؟میفرماید:تو مالک آنی.عرض میکند:پروردگارا چه بهایی؟خطاب میرسد:
گذشت و عفو از برادرت.میگوید:پروردگارا از او گذشتم.
خدای متعال فرماید:دست برادرت را بگیر و وارد بهشت کن؛سپس رسول خدا(ص)فرمود:از خدا بترسید و ما بین خودتان صلح کنید،زیرا خداوند روز قیامت بین مؤمنان اصلاح میکند.» (1)پیامبر(ص)فرمود:«دروغگو نیست کسی که بین دو نفر را اصلاح کند و سخن نیکی بگوید.» (2)این حدیث بر وجوب اصلاح بین مؤمنان دلالت دارد زیرا ترک دروغ
واجب است و در هیچ حال ساقط نمیشود،مگر به وسیلۀ واجبی که مهمتر از آن باشد.
پیامبر(ص)فرمود:«هر دروغی نوشته میشود جز آن دروغی که مرد در جنگ بگوید زیرا جنگ نیرنگ است و یا آن که بین دو تن دروغ بگوید تا آنها را آشتی دهد و یا برای خوشحال کردن زنش دروغ بگوید.» (1)میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)روایتی است در کافی از حبیب احول که میگوید:
از امام صادق(علیه السلام)شنیدم که میفرمود:«آن صدقهای را که خدا دوست دارد همان اصلاح بین مردم است،زمانی که رابطۀ بین آنها تیره شود،و نزدیک ساختن آنان به یکدیگر است وقتی که از هم دور شوند.» (2)همچنین روایت صحیحی در کافی از هشام بن سالم به نقل از امام صادق(علیه السلام)آمده است که فرمود:«اگر بین دو نفر را اصلاح کنم بهتر از آن است که دو دینار صدقه بدهم.» (3)از مفضّل نقل شده که میگوید:امام صادق(علیه السلام)فرمود:«هرگاه بین دو تن از شیعیان برخوردی مشاهده کردی از مال من(برای رفع اختلاف آنان)فدیه بده.» (4)از ابو حنیفۀ سایق الحاج نقل شده که گوید:«من و دامادم با هم دربارۀ میراثی درگیر بودیم.مفضّل به ما رسید،ساعتی کنار ما ایستاد؛آنگاه گفت:با من تا منزلم بیایید!ما رفتیم و او با چهار صد درهم ما را صلح داد و آن مبلغ را به ما داد و از هر کدام نسبت به دیگری تعهّد گرفت.سپس گفت:بدانید که این پول از مال شخصی من نبود بلکه امام صادق(علیه السلام)دستور داده است که هرگاه دو تن از شیعیان ما در موضوعی نزاع داشتند بین آنها صلح برقرار کنم و از مال آن حضرت فدیه دهم و آن مبلغ را بپردازم.
1) (49) این حدیث را ابن سنّی در کتاب عمل الیوم و اللّیلة،ص 165 به شمارۀ 613 آورده است.
2) (50) کافی،ج 2،ص 209،شمارۀ 1 و 2.
3) (51) کافی،ج 2،ص 209،شمارۀ 1 و 2.
4) (52) همان مأخذ،همان صفحه؛فدیه دادن در اینجا مجاز است زیرا همان طوری که دیه خونبهاست و جلو خون را میگیرد و یا همان طوری که اسیر فدیه میدهد،مال در اینجا جلو نزاع را میگیرد و هر یک از اینان با مال جلو دیگری را میگیرد.
بنابراین مبلغ از آن امام صادق(علیه السلام)است.» (1)در حدیث حسن از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«مصلح دروغگو نیست» (2)و آن حضرت دربارۀ قول خدای تعالی: وَ لا تَجْعَلُوا اللّهَ عُرْضَةً لِأَیْمانِکُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَیْنَ النّاسِ (3)فرمود:هرگاه تو را برای اصلاح میان دو تن دعوت کردند،مگو که قسم خوردهام تا این کار را نکنم.» (4)در روایت صحیحی از معاویة بن عمار به نقل از امام صادق(علیه السلام)آمده است:
«امام(علیه السلام)فرمود:از جانب من چنین و چنان-دربارۀ اموری که دستور داده بود-بگو، معاویه میگوید:عرض کردم:سخن شما را به ایشان میرسانم آیا خودم میتوانم آنچه را که شما نفرمودهاید،بگویم؟فرمود:آری،مصلح دروغگو نیست،همانا این صلح است نه دروغ.» (5)غزالی گوید:و از جملۀ حقوق آن است که معایب همۀ مسلمانان را بپوشاند.رسول خدا(ص)فرمود:«هر که عیب مسلمانی را بپوشاند،خداوند متعال در دنیا و آخرت عیبهای او را بپوشاند.» (6)و آن حضرت فرمود:«هیچ بندهای عیب بندهای را نپوشاند مگر آن که خداوند روز قیامت عیب او را بپوشاند» (7)ابو سعید خدری گوید،پیامبر(ص)فرمود:«هر شخصی که عیبی از برادر مؤمنش را ببیند و آن را بپوشاند(به پاداش این عمل)وارد بهشت گردد.» (8)
1) (53) کافی،ج 2،ص 209،شمارۀ 4.
2) (54) همان مأخذ،ص 210.
3) (55) بقره/224:خدا را در معرض سوگندهای خود قرار ندهید تا این که نیکوکار و پرهیزگار و مصلح میان مردم باشید.
4) (56) کافی،ج 2،ص 210.
5) (57) کافی،ج 2،ص 210.
6) (58) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 584 ضمن حدیثی از ابو هریره نقل کرده است.
7) (59) این حدیث را مسلم در ج 8،ص 21 از ابو هریره نقل کرده است.
8) (60) این حدیث را طبرانی در الاوسط و الصغیر آوردهاند چنان که در،ج 3،ص 238 التّرغیب و التّرهیب آمده است.
هنگامی که ماعز از گناه خود به پیامبر(ص)خبر داد،آن حضرت فرمود:«اگر با جامهات آن را میپوشاندی برای تو بهتر بود.» (1)پس در این صورت بر مسلمان واجب است که عیب خویشتن را بپوشاند و حق اسلامش بر او واجب است همان طوری که حق اسلام دیگری بر او واجب است و شرع اسلام پنهان داشتن کارهای زشت را خواسته است و زشتترین کارها زناست که اثبات آن مشروط به این است که چهار تن از افراد عادل ببینند آلت مرد در آلت زن،همچون میل در سرمهدان،قرار گرفته است و این نوع مشاهده هرگز اتّفاق نمیافتد و اگر خود قاضی هم با تحقیق آن را بداند،حق ندارد آن را برملا کند.اکنون به حکمت الهی بنگر که چگونه راه فحشا را با وجوب رجم و سنگسار کردن که بدترین نوع مجازات است بکلّی میبندد؛وانگهی به پردهپوشی بیش از حدّ خداوند بنگر که چگونه با تنگ کردن راه کشف زنا و فحشا،بر گنهکاران از مخلوق پردهپوشی کرده است!ما امیدواریم که روز قیامت(روز کشف رازها)از این بزرگواری و کرم خدا محروم نمانیم.در حدیث است:«خداوند هرگاه در دنیا عیب بندهای را بپوشاند،بزرگوارتر از آن است که آن را در آخرت آشکار کند و اگر در دنیا عیبها را آشکار کند،بالاتر و گرامیتر از آن است که بار دیگر برملا کند.» (2)و آن حضرت فرمود:«ای گروهی که به زبان ایمان آوردهاید ولی ایمان وارد قلبتان نشده است،غیبت مردم را نکنید و از عیبهایشان جویا نشوید،زیرا هر که از عیب
1) (61) این حدیث را بیهقی در الکبری،ج 8،ص 228 آورده و میگوید:«ماعز خدمت پیامبر(ص)آمد و چهار مرتبه(به زنا)اقرار کرد.پیامبر دستور داد او را سنگسار کنند و فرمود:ای هزال!اگر با جامهات آن را میپوشاندی بهتر بود»... هزال همان کسی است که به ماعز دستور داده بود که به خدمت پیامبر(ص)برود و جریان خود را به آن حضرت اطلاع دهد.
2) (62) این حدیث را مسلم در،ج 8،ص 37 و ابو داود،ترمذی و حاکم و ابن ماجه با عبارات مختلف نقل کردهاند.
برادرش جویا شود،خداوند از عیب او بازجویی کند و هر که خدا از او عیبجویی کند رسوا شود،هر چند که در خلوتخانهاش باشد.» (1)نقل کردهاند که عمر شبی در مدینه از جایی میگذشت.صدای مردی را در خانهای شنید که آواز میخواند؛روی دیوار رفت دید که زنی در نزد آن مرد نشسته و شرابی پیش اوست.گفت:ای دشمن خدا آیا گمان بردی خدا را که معصیت کنی،معصیت تو را میپوشاند؟او گفت:یا امیر المؤمنین!شتاب نکن اگر من یک معصیت خدا را کردهام، تو سه معصیت خدا را مرتکب شدی.خدای تعالی فرموده است«تجسّس نکنید»در حالی که تو تجسّس کردی.و فرموده است:«از پشت خانهها وارد نشوید»در حالی که تو از روی دیوار بر من وارد شدی!و خدای تعالی میفرماید:«جز خانههای خودتان به خانۀ دیگران وارد نشوید...»در حالی که تو بدون اجازه وارد خانۀ من شدی.عمر گفت:
آیا امید خیری از تو،در صورت گذشت و عفو من وجود دارد؟گفت:آری به خدا قسم یا امیر المؤمنین اگر تو مرا عفو کنی هرگز چنین کاری را دوباره انجام نخواهم داد.پس عمر او را بخشید و او را به حال خود گذاشت و بیرون آمد.
پیامبر(ص)فرمود:«تمام امت من معاف هستند جز افشاگران و افشاگری آن است که مردی کار بدی بکند،و بعد کسانی آن را برملا کنند.» (2)آن حضرت فرمود:«هر کس به سخن قومی گوش فرا دهد در حالی که آنان راضی به شنیدن او نبودهاند،روز قیامت به گوشهای وی سرب بریزند.» (3)میگویم:قبلا از طریق خاصّه(شیعه)احادیثی را در این باب«باب این که نباید به خبرهای مردم گوش داد»نقل کردیم.
در کافی از امام صادق(علیه السلام)چنین نقل شده است:«رسول خدا(ص)فرمود:هر که کار زشتی را فاش کند مانند کسی است که آن کار را انجام داده و هر که مؤمنی را به
عملی سرزنش کند،از دنیا نرود،مگر آن که خود مرتکب آن عمل شود» (1)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«هر کس درباره مؤمنی آنچه با چشمانش دیده؛و گوشهایش شنیده،بگوید از جمله کسانی است که خدای عزّ و جلّ دربارۀ ایشان فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ . (2)
در حدیث صحیح از عبد الله بن سنان آمده است که میگوید:«به آن حضرت عرض کردم:آیا دیدن عورت مؤمن بر مؤمن حرام است؟فرمود:آری،عرض کردم:
مقصود شما عورتین اوست؟فرمود:نه آنچه تو فهمیدی نیست،بلکه منظور از عورت مؤمن فاش کردن سرّ اوست.» (3)غزالی گوید:و از جملۀ حقوق آن است که از رفت و آمد به اماکن تهمتبرانگیز- به خاطر نگهداری دل مردم از بدگمانی و زبانشان از غیبت-دوری کند،زیرا که مردم هرگاه با ذکر کارهای این شخص از خدا نافرمانی کنند و او باعث این نافرمانی شود،وی شریک معصیت خواهد بود.خدای تعالی فرموده است: وَ لا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ . (4)
پیامبر(ص)فرمود:«چگونه میبینید کسی را که به پدر و مادرش دشنام میدهد؟ عرض کردند:آیا کسی پیدا میشود که پدر و مادرش را دشنام دهد؟فرمود:آری، شخصی که پدر و مادر دیگران را دشنام میدهد،و آنها نیز پدر و مادر او را دشنام میدهند.» (5)
1) (66) کافی،ج 2،ص 356 شمارۀ 2.
2) (67) همان مأخذ،ص 357،شمارۀ 2.نور/18:همانا آنان که دوست دارند کارهای ناشایست،دربارۀ آنان که ایمان آوردهاند فاش شود ایشان را عذاب دردناکی است.
3) (68) همان مأخذ،ص 358.
4) (69) انعام/108:به کسانی که غیر خدا را(معبود خود)میخوانند دشنام ندهید مبادا که آنها نیز از روی ظلم و جهل خدا را دشنام دهند.
5) (70) این حدیث را بخاری در،ج 8،ص 3 و ترمذی در،ج 8،ص 97 از حدیث ابن عمر و طبرانی-به نوشتۀ مجمع الزوائد،ج 8،ص 73-نظیر آن را در الکبیر نقل کردهاند.
روایت شده است:«آن حضرت با یکی از زنانش حرف میزد،مردی از آنجا عبور میکرد.رسول خدا(ص)او را طلبید و فرمود:فلانی،این همسرم صفیّه است.
عرض کرد:یا رسول الله من ممکن است به کسی گمان ببرم ولی نسبت به شما گمان نمیبرم.پیامبر فرمود:همانا شیطان در وجود فرزند آدم همانند خون در جریان است» (1)و در روایتی میافزاید:«من ترسیدم که سوءتفاهمی روی دهد.(آنها دو نفر بودند) و فرمود:توجّه داشته باشید که او صفیّه است...»و دیدار صفیّه با آن حضرت در دهۀ آخر ماه رمضان بود.
و از جملۀ حقوق آن است که هرگاه مسلمانی به کسی حاجتی داشت که وی نزد آن شخص منزلتی دارد واسطه شود تا به قدر تواناییاش در برآوردن حاجت او بکوشد.
آن حضرت فرمود:«همانا نزد من میآیند،از من میخواهند و نیازهای خود را میطلبند در حالی که شما نزد من هستید،پس شما هم وساطت کنید تا اجر ببرید و خداوند به دستهای پیامبرش آنچه را صلاح میداند برآورده سازد» (2)و نیز آن حضرت فرمود:«نزد من شفاعت کنید،تا اجر ببرید زیرا من کاری را میخواهیم انجام دهم ولی به تأخیر میاندازم تا شما نزد من شفاعت کنید و اجر ببرید.» (3)همچنین آن حضرت فرمود:«هیچ صدقهای بالاتر از صدقۀ زبان نیست.عرض کردند:آن چگونه است؟فرمود:شفاعت که باعث جلوگیری از خونریزی میشود و از این راه سودی به دیگری میرسد و ناراحتی از شخص دیگر برطرف میشود.» (4)
1) (71) این حدیث و همچنین حدیث دیگر را مسلم در،ج 7،ص 8،از حدیث انس نقل کرده است.
2) (72) این حدیث را ابو داود در،ج 2،ص 627 از قول ابو موسی اشعری و مسلم در،ج 8،ص 37 نقل کردهاند.
3) (73) این حدیث را نیز ابو داود در،ج 2،ص 627 سنن خود آورده است.
4) (74) این حدیث را خرائطی در مکارم الاخلاق-به طوری که در المغنی و مجمع الزوائد آمده-نقل کرده است.
عکرمه از ابن عباس نقل کرده است که همسر بریره بندهای بود به نام مغیث.گویی من میبینم که پشت سر بریره گریه میکند و اشک چشمش بر محاسنش جاری است.
پیامبر(ص)به عباس فرمود:آیا از زیادی محبت مغیث نسبت به بریره و شدّت عداوت بریره نسبت به مغیث در شگفت نیستی؟پس پیامبر(ص)به بریره فرمود:اگر برگردی نزد مغیث که او پدر فرزندان تو است بهتر خواهد بود.عرض کرد:یا رسول الله آیا شما امر میفرمایید و باید انجام دهم؟فرمود:خیر بلکه من شفاعت میکنم.» (1)میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)روایتی در کافی از مفضّل بن عمر آمده است که امام صادق(علیه السلام)فرمود:«همانا خدای عزّ و جلّ دستهای از مخلوق را آفریده و ایشان را برای قضای حوایج شیعیان فقیر ما برگزیده است تا در برابر آن بهشت را به ایشان پاداش دهد.پس اگر تو میتوانی از آنها باشی چنان باش.سپس فرمود:به خدا که ما را پروردگاری است که ما او را پرستش میکنیم و چیزی را شریک او نمیسازیم» (2)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«برآوردن حاجت مؤمن بالاتر از آزاد کردن هزار بنده و بار کردن هزار اسب در راه خداست» (3)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«برآوردن حاجت مرد مؤمنی،در نزد خدا از بیست حجی که در هر حج صد هزار دینار خرج شود بالاتر است.» (4)از اسماعیل بن عمار صیرفی نقل شده که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:فدایت شوم،آیا مؤمن برای مؤمن رحمت است؟فرمود:آری گفتم:چگونه رحمت است؟فرمود:هر مؤمنی که برای حاجتی نزد برادر مؤمنش برود رحمتی است که خداوند آن را به سوی وی فرستاده و برایش آماده کرده است،پس اگر حاجتش را برآورده سازد رحمت خدا را پذیرفته و اگر حاجت او را ردّ کند با وجود آن که
میتوانسته است برآورد رحمتی را که خدای متعال به سوی او فرستاده و آماده کرده بود، ردّ کرده است و خدای تعالی آن رحمت را تا روز قیامت اندوخته میکند تا کسی که حاجتش ردّ شده دربارۀ آن قضاوت کند،اگر بخواهد آن رحمت را به خود برگرداند و اگر بخواهد به دیگری ارجاع دهد،ای اسماعیل هرگاه روز قیامت خود این شخص در مورد این رحمت مشروع قاضی باشد به نظر تو این رحمت را به چه کسی خواهد داد، گفتم گمان میکنم به خودش بدهد؛فرمود:گمان نکن،بلکه یقین بدان که او آن رحمت را به خود اختصاص خواهد داد.
ای اسماعیل هر که برای حاجتی نزد برادرش رود که او بتواند آن را برآورده سازد و برآورده نکند،خداوند ماری را در قبر او بر وی مسلط کند که انگشت ابهامش را تا روز قیامت بگزد چه آن میت در قیامت آمرزیده شود و چه معذّب باشد.» (1)از ابان بن تغلب روایت شده است:«امام صادق(علیه السلام)میفرمود:«هر کس هفت شوط خانه کعبه را طواف کند خدای متعال شش هزار حسنه برای او مینویسد و شش هزار گناه او را میزداید و شش هزار درجۀ او را بالا میبرد؛ابان اضافه میکند:سپس امام(علیه السلام)فرمود:برآوردن حاجت مؤمن بالاتر از طواف و طواف است تا ده طواف را نام برد.» (2)و از آن حضرت نقل شده است:«هر مسلمانی که حاجت مسلمانی را روا کند، خدای تعالی به او خطاب کند که:ثواب تو به عهدۀ من است و من به غیر از بهشت برای تو راضی نباشم.» (3)و از آن حضرت نقل شده است:«هر کس در راه حاجت برادر مؤمنش قدم بر دارد تا آن را برآورده سازد و هدفش اجر الهی باشد،خدای عزّ و جلّ برای او پاداشی همانند
پاداش یک حج و یک عمره قبولشده و روزۀ دو ماه حرام را با اعتکاف در مسجد الحرام بنویسد و کسی که به نیت برآوردن حاجت مؤمنی قدمی بردارد ولی نتواند آن را برآورد،خداوند برای او پاداش یک حج قبول شده بنویسد،بنابراین به کار خیر رغبت کنید.» (1)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«در احسان به برادران ایمانی بر یکدیگر پیشی گیرید و اهل خیر باشید،زیرا بهشت دری به نام معروف دارد و فقط کسی که در زندگی دنیا نیکی کرده است از آن در وارد میشود،همانا بنده در راه برآوردن حاجت برادر مؤمنش گام برمیدارد و خداوند متعال دو فرشته بر او میگمارد؛یکی در سمت راست و دیگری در طرف چپ او،تا از پروردگار برای او آمرزش بخواهند و برای روا شدن حاجت او دعا کنند.سپس فرمود:به خدا سوگند که اگر آن مؤمن به حاجتش برسد،رسول خدا(ص)از او خوشحالتر خواهد بود.» (2)از امام باقر(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«خدای عزّ و جلّ به موسی(علیه السلام)وحی کرد:
همانا از جملۀ بندگانم کسی است که به وسیلۀ حسنه به من تقرّب جوید و من او را در بهشت حاکم سازم،موسی(علیه السلام)عرض کرد:پروردگارا حسنه چیست؟فرمود:این است که همراه برادر مؤمنش در راه برآوردن حاجت او قدم بردارد،خواه آن حاجت برآورده شود یا نشود.» (3)و از آن حضرت نقل شده است:«همانا به مؤمن حاجتی از طرف برادرش عرضه میشود که از عهدۀ او ساخته نیست ولی بدان همّت میگمارد و علاقهمند است که آن را برآورد.خدای تعالی او را به سبب همّتش وارد بهشت میکند.» (4)و از آن حضرت نقل شده است:«کسی که در کمک کردن به برادر مسلمانش بخل
ورزد و از اقدام در انجام حاجت او دریغ کند،ناچار به کسی کمک کند که در آن مرتکب معصیت شود و مزدی هم نبرد.» (1)از ابو الحسن(علیه السلام)نقل شده است که میفرمود:«همانا برای خدا در زمین بندگانی است که در برآوردن حوایج مردم میکوشند.اینان در روز قیامت در امانند و هر که مؤمنی را شاد کند خداوند در روز قیامت دلش را شاد سازد.» (2)امام صادق(علیه السلام)فرمود:«هر که برای خدا در راه برآوردن حاجت برادر مسلمانش بکوشد خداوند عزّ و جلّ هزار هزار حسنه برایش مقرّر فرماید که بدان سبب خویشان و همسایگان و برادران و آشنایانش آمرزیده شوند و چنانچه کسی در دنیا به او احسانی کرده باشد،روز قیامت به شخص اولی گویند:به آتش درآی و هر کس را بیابی که در دنیا به تو احسانی کرده است به اذن خدا خارج کن،مگر این که ناصبی(دشمن اهل بیت(علیه السلام)باشد.» (3)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)میفرماید:کسی که مؤمنی را یاری کند خدای تعالی هفتاد و سه گرفتاری را از او بردارد که یکی در دنیا و هفتاد و دوتای دیگر به هنگام گرفتاریهای بزرگ است،یعنی(روز قیامت)هنگامی که مردم به خود مشغولند.» (4)و از آن حضرت نقل شده است:«هر کس نسبت به برادر مؤمن گرفتار و تشنه کامش به هنگام بیتابیاش فریادرسی کند و او را از گرفتاری نجات دهد و در رسیدن به حاجتش او را یاری کند خدای عزّ و جلّ به سبب آن عمل،هفتاد و دو رحمت از جانب خود برایش مقرر گرداند که یکی از آنها را بزودی(در این دنیا)به او مرحمت کند و به سبب آن امر،زندگی او را اصلاح کند و هفتاد و یک رحمت دیگر را برای هراس و
بیمهای روز قیامت او اندوخته کند.» (1)و اخبار از اهل بیت(علیه السلام)در این زمینه بیشمار است.
غزّالی گوید:و از جمله حقوق آن است که پیش از آغاز سخن با هر مسلمانی،سلام گوید و در وقت سلام مصافحه کند،پیامبر(ص)فرمود:«هر کس پیش از سلام،سخن آغاز کند،پاسخش ندهید مگر این که آغاز به سلام کند.» (2)یکی از اصحاب گوید:«بر رسول خدا(ص)وارد شدم و سلام نگفتم و اجازه نخواستم.فرمود:برگرد و بگو:سلام علیکم و بعد وارد شو.» (3)جابر نقل کرده،میگوید:رسول خدا(ص)فرمود:«هرگاه وارد خانهای شدید،به اهل خانه سلام دهید،زیرا وقتی که یکی از شما سلام میدهد،شیطان با او وارد خانه نمیشود.» (4)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«وضو را به طور کامل و تام انجام بده که باعث طول عمر میشود و به هر کس از امّت من برخورد کردی سلام بده که حسناتت افزون میگردد و هرگاه وارد منزلی شدی به اهل آن منزل سلام بده که خیر خانهات زیاد میشود.» (5)خدای تعالی فرموده است: وَ إِذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها (6)و فرموده است: فَإِذا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلی أَنْفُسِکُمْ . (7)
1) (90) کافی،ج 2،ص 199.
2) (91) این حدیث را طبرانی در الاوسط با سندی نقل کرده است که در آن ابو الطیّب و هارون بن محمد آمده که او-به گفته مجمع الزوائد،ج 8،ص 32-کذّاب است.و این روایت را کلینی در کافی،ج 2،ص 644 به سند حسن از امام صادق(علیه السلام)به نقل از پیامبر(ص)روایت کرده.
3) (92) این حدیث را ترمذی در،ج 10،ص 179 و ابن داود،در،ج 2،ص 636 نقل کرده و در هر دو کتاب چنین آمده است:«بگو سلام علیکم،آیا وارد شوم؟».
4) (93) این حدیث را خرائطی در مکارم الاخلاق-به طوری که در المغنی آمده-به سند ضعیف نقل کرده است.
5) (94) این حدیث را بزاز و ابن عدی و بیهقی در الشّعب-به طوری که در درّ المنثور ج 5،ص 59 آمده-از قول انس نقل کرده است.
6) (95) نساء/86؛نور/61:هنگامی که کسی به شما تحیّت گوید پاسخ آن را بهتر و یا بمانند آن بدهید.هنگامی که داخل خانهای شدید بر خویشتن سلام کنید.
7) (96) نساء/86؛نور/61:هنگامی که کسی به شما تحیّت گوید پاسخ آن را بهتر و یا بمانند آن بدهید.هنگامی که داخل خانهای شدید بر خویشتن سلام کنید.
آن حضرت فرمود:«به خدایی که جان من در دست قدرت اوست به بهشت وارد نشوند،مگر ایمان آورند و مؤمن نگردند مگر آن که به یکدیگر محبّت کنند.آیا نمیخواهید که شما را بر عملی راهنمایی کنم که هرگاه آن را انجام دهید با هم دوست شوید؟عرض کردند:چرا یا رسول الله،فرمود:در بین خود سلام را آشکارا بگویید.» (1)و آن حضرت فرمود:«وقتی که مسلمانی به مسلمان دیگری سلام میدهد و او پاسخ میگوید،فرشتگان هفتاد بار به او درود میفرستند.» (2)و نیز فرمود:«فرشتگان تعجب میکنند از مسلمانی که از کنار مسلمان دیگری میگذرد و به او سلام نمیدهد.» (3)و آن حضرت فرمود:«سواره به پیاده سلام میدهد،و هرگاه یک نفر از میان جمعی سلام دهد،از طرف همه کفایت میکند.» (4)«مردی خدمت رسول خدا(ص)آمد و گفت:سلام علیکم؛پیامبر(ص)فرمود:ده حسنه دارد؛دیگری آمد و عرض کرد:سلام علیکم و رحمة اللّه؛فرمود:بیست حسنه دارد،و دیگری آمد و گفت:سلام علیکم و رحمة الله و برکاته فرمود:سی حسنه دارد.» (5)و آن حضرت فرمود:«به یهود و نصاری آغاز سلام نکنید و هرگاه یک نفر از آنها را در بین راه دیدید به تنگترین طرف راه آنها را ناگزیر سازید.» (6)
1) (97) این حدیث را مسلم و بزاز به اسناد نیکو-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 30 آمده-نقل کرده است.
2) (98) این حدیث را دیلمی در الفردوس از قول ابو هریره نقل کرده است و-به طوری که در المغنی آمده- فرزند دیلمی در مسند خود سند آن را نیاورده است.
3) (99) به اصل این حدیث دست نیافتم.
4) (100) این حدیث را مالک در الموطّا،ج 2،ص 238 باب العمل فی السّلام حدیث اول نقل کرده است.
5) (101) این حدیث را ابو داود در،ج 2،ص 641 و ترمذی در،ج 10،ص 162 از قول عمران بن حصین نقل کردهاند.
6) (102) این حدیث را مسلم در،ج 2،ص 5 صحیح خود از حدیث ابو هریره و ترمذی در ج 10،ص 175 نقل کرده است.
و آن حضرت فرمود:«سواره بر پیاده سلام میدهد و پیاده بر نشسته و اشخاص کم به اشخاص زیاد و کوچک بر بزرگ سلام میکند.» (1)آن حضرت فرمود:«هرگاه کسی از شما به انجمنی رسید باید سلام دهد؛پس اگر خواست بنشیند باید بنشیند سپس وقتی که از جا برخاست باید سلام دهد سلام نوبت اول سزاوارتر از سلام بعدی نیست.» (2)از آن حضرت نقل شده است:«هرگاه مردی بر گروهی گذر کند و بر ایشان سلام دهد،و آنان پاسخ دهند،سلامدهنده بر ایشان یک درجه فضیلت دارد،به خاطر این که آنها را به یاد سلام انداخته است و اگر آنها پاسخ ندادند،گروهی بهتر و پاکیزهتر از ایشان پاسخ دهند-و یا فرمود:بالاتر از ایشان.» (3)روایت شده است که مردی به رسول خدا(ص)در حالی که بول میکرد سلام داد و آن حضرت جواب سلام او را نداد.بنابراین سلام دادن بر کسی که قضای حاجت میکند، کراهت دارد.» (4)و کراهت دارد از ابتدا بگوید:علیک السلام،مردی به رسول خدا(ص)این طور سلام داد؛پیامبر(ص)فرمود:«همانا علیک السلام،سلام دادن مرده است.سه مرتبه این جمله را تکرار فرمود و سپس اضافه کرد:هرگاه کسی از شما برادرش را دید باید بگوید:
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته.» (5)
1) (103) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 8،ص 64 در دو حدیث نقل کرده در حالی که از نظر ترمذی یک حدیث است،به جامع ترمذی،ج 10،ص 176 مراجعه کنید.
2) (104) این حدیث را ترمذی در،ج 10،ص 177 نقل کرده است.
3) (105) این حدیث را خرائطی و بیهقی در الشّعب از حدیث ابن مسعود به طور مرفوع نقل کردهاند و بیهقی آن را مرفوعا ضعیف شمرده است و-به طوری که در المغنی آمده-آن را به شرط سند صحیح روایت کرده است.
4) (106) این حدیث را طبرانی در الکبیر و الاوسط-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 1،ص 276 باب ذکر الله تعالی للمحدث آمده-و ترمذی در،ج 10،ص 187 نقل کردهاند.
5) (107) این حدیث را ترمذی در،ج 10،ص 188 نقل کرده است.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)در این باب روایتی است در کافی از امام صادق(علیه السلام)که فرمود:«سلام دادن مستحب و پاسخ آن واجب است» (1)و با همین سند میفرماید:«رسول خدا(ص)فرمود:هر کس پیش از سلام دادن سخن آغاز کند پاسخش را ندهید،و فرمود:پیش از آن که سخنی بگویید ابتدا سلام دهید،پس هر کس پیش از سلام،سخن آغاز کند پاسخش را ندهید.» (2)و با همان اسناد،میفرماید:«رسول خدا(ص)فرمود:نزدیکترین مردم به خدا و رسولش کسی است که سخن را با سلام آغاز کند.» (3)از امام باقر(علیه السلام)است که فرمود:«سلیمان(علیه السلام)میگفت:سلام خدا را آشکار کنید، زیرا سلام خدا به ستمگران نمیرسد.» (4)و از آن حضرت است:«به راستی که خدای تعالی دوست میدارد آشکار گفتن سلام را.» (5)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است:«خدای تعالی فرمود:بخیل کسی است که از سلام دادن بخل ورزد» (6)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«هرگاه یکی از شما سلام دهد باید با صدای بلند سلام دهد و نباید بگوید:من سلام دادم و جواب سلام مرا ندادند زیرا شاید سلام داده و آنها نشنیدهاند.پس هرگاه یکی از شما به سلام پاسخ میدهد باید با صدای بلند پاسخ دهد و مسلمانی نگوید:من سلام کردم و جواب مرا ندادند.سپس فرمود:
علی(علیه السلام)میفرمود:خشم نکنید و کسی را هم به خشم نیاورید،سلام را به صورت آشکار بگویید و سخن خوش بر زبان آورید؛در شب نماز بخوانید آن وقتی که مردمان در خوابند تا به سلامتی وارد بهشت شوید،سپس این آیه را تلاوت
کرد: اَلسَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ (1)» (2)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«هر کس بگوید:السلام علیکم ده حسنه دارد و هر که بگوید:السلام علیکم و رحمة الله،بیست حسنه دارد،و هر که بگوید:
«السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته،سی حسنه دارد.» (3)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«سه کساند که اگر یک نفر هم باشند دربارۀ آنها به صورت جمع پاسخ داده میشود:یکی در مورد کسی که عطسه بزند،گفته میشود:یرحمکم الله(خدا شما را بیامرزد)اگر چه دیگری با او نباشد؛و دیگر آن که سلام میدهد و میگوید:السلام علیکم(درود بر شما)و دیگر آن مردی که برای دیگری دعا میکند و میگوید:عافاکم الله(خداوند شما را عافیت بخشد)اگر چه یک نفر باشد، در حقیقت دیگری با او هست» (4)و از آن حضرت است که فرمود:«سه کساند که نباید سلام دهند:کسی که همراه جنازه میرود،کسی که به نماز جمعه میرود و کسی که در حمام است» (5)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«از نشانه تواضع این است که با هر کس برخورد کردی سلام دهی» (6)و نیز فرمود:«کوچک به بزرگ و رهگذر به نشسته و جمع اندک بر جمع زیاد سلام میدهد.» (7)از آن حضرت است که فرمود:«گروه کوچکتر به گروه بزرگتر سلام دهند،و سوارهها به پیادهها و استرسواران به الاغسواران و اسبسواران به استرسواران سلام کنند» (8)
1) (114) حشر/23:خدایی که از هر عیب و نقصی سالم و اماندهنده و نگهبان است.مقصود امام(علیه السلام)از استشهاد به این آن است که سلام یکی از نامهای خداست.
2) (115) کافی،ج 2،ص 644،شمارۀ 9 و 10.
3) (116) کافی،ج 2،ص 644،شمارۀ 9 و 10.
4) (117) همان مأخذ،همان صفحه،باب التسلیم،شماره 1.
5) (118) همان مأخذ،ص 646؛این،بدان جهت است که آنان مشغول به خود و سرگرمند و باکی نیست که سلام ندهند.
6) (119) همان مأخذ،همان صفحه،شماره 12 و 2.
7) (120) همان مأخذ،همان صفحه،شماره 12 و 2.
8) (121) همان مأخذ،همان صفحه،شماره 12 و 2.
و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«سواره بر پیاده و پیاده بر نشسته سلام میدهد و هرگاه گروهی به گروهی برخوردند،گروه کوچکتر به گروه بزرگتر سلام میدهد و هرگاه یک نفر به جمعی رسید آن یک نفر به جمع سلام میدهد» (1)و از آن حضرت نقل شده است:«هرگاه گروهی در مجلسی باشند و گروه دیگری وارد شوند،آنهایی که تازهوارد میشوند باید سلام دهند» (2)و از آن حضرت است که فرمود:«هرگاه از جمعی،یک تن سلام کند برای دیگران کفایت میکند و چون یکی از جمع پاسخ دهد برای دیگران کافی است» (3)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)به زنها سلام میکرد و آنها نیز جواب میدادند و امیر المؤمنین(علیه السلام)نیز سلام میداد ولی خوش نداشت که به زنان جوان سلام دهد و میفرمود:از آن بیم دارم که از آوازش مرا خوش آید و زیادتر از اجری که میطلبم،گناه عاید من شود.» (4)از امام باقر(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«امیر المؤمنین(علیه السلام)بر مردمانی گذر کرد و به آنها سلام داد؛در جواب گفتند:علیک السلام و رحمة الله و برکاته و مغفرته و رضوانه، امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:دربارۀ ما از آنچه فرشتگان به پدرمان ابراهیم(علیه السلام)گفتند،زیاده نگویید،همانا فرشتگان عرض کردند:رحمة الله و برکاته علیکم اهل البیت» (5)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«مردی یهودی بر رسول خدا(ص)وارد شد در حالی که عایشه در حضور آن حضرت بود و گفت:السّام علیکم(مرگ بر شما) رسول خدا(ص)در پاسخ فرمود:علیک(بر تو)،سپس دیگری وارد شد و همان طور سلام داد و رسول خدا(ص)پاسخی همانند رفیقش به او داد،پس سومی وارد شد و مانند آن را گفت،و رسول خدا(ص)به مثل آن دو نفر پاسخش را داد.عایشه خشمگین شد و گفت:مرگ و خشم و لعنت بر شما باد ای گروه یهود؛ای برادران میمونها و خوکها!پس
رسول خدا(ص)رو به عایشه کرد و فرمود:اگر ناسزاگویی به صورت مجسم میشد، هرآینه صورت زشتی داشت،بر هیچ چیز نرمش و مدارا نهاده نشده است،مگر آن چیز را آراسته و از هیچ چیز برداشته نشده است مگر آن که چهرۀ آن را زشت کرده است،عرض کرد:یا رسول الله آیا نشنیدی که اینان گفتند:السلام علیکم؟فرمود:چرا،آیا تو هم نشنیدی که من چه جواب دادم؛گفتم:علیکم؟بنابراین هرگاه مسلمانی به شما سلام داد، در پاسخ سلام علیکم بگویید و اگر کافری بر شما سلام داد در پاسخش علیک، بگویید.» (1)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«به اهل کتاب آغاز به سلام نکنید و اگر آنها به شما سلام دادند شما در جواب بگویید:علیکم(بر شما)» (2)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«در پاسخ یهودی و نصرانی میگویی:
سلام.» (3)از عبد الرحمن بن حجاج نقل شده است که گفت:«به حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) عرض کردم:بفرمایید که اگر من به پزشک نصرانی نیاز داشتم،میتوانم بر او سلام دهم و در حقش دعا کنم؟فرمود:آری اما دعای تو سودی به حال او ندارد.» (4)از امام رضا(علیه السلام)نقل شده که میفرماید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردند:دربارۀ یهودی و نصرانی چگونه دعا کنیم؟فرمود:بگویید:خدا به دنیای تو برکت دهد.» (5)غزالی گوید:مصافحه کردن نیز به همراه سلام دادن سنت است.پیامبر(ص) میفرماید:«هرگاه دو مسلمان به یکدیگر برخورد کردند،مصافحه کنند،چرا که هفتاد مغفرت میان آنها تقسیم میشود که شصت و نه مغفرت متعلق به کسی است که چهرهاش بازتر است» (6)
1) (127) کافی،ج 2،ص 648،باب التسلیم علی اهل الملل.
2) (128) کافی،ج 2،ص 648،باب التسلیم علی اهل الملل.
3) (129) کافی،ج 2،ص 648،باب التسلیم علی اهل الملل.
4) (130) کافی،ج 2،ص 648،باب التسلیم علی اهل الملل.
5) (131) کافی،ج 2،ص 648،باب التسلیم علی اهل الملل.
6) (132) این حدیث را حکیم ترمذی و ابو الشیخ از قول عمر-همان طوری که در الجامع الصغیر آمده- نقل کرده است.
از آن حضرت نقل شده است:«تمام درودهایتان با مصافحه کامل میشود.» (1)و آن حضرت فرمود:«مصافحه آن است که مسلمان برادر مسلمانش را ببوسد.» (2)از نظر دینی بوسیدن دست شخص بزرگ به عنوان تبرّک و برای گرامیداشت او مانعی ندارد،از ابن عمر روایت شده که میگوید:ما دست پیامبر(ص)را میبوسیدیم؛ (3)از کعب بن مالک نقل شده است که میگوید:«وقتی آیهای دربارۀ توبه من نازل شد،خدمت پیامبر(ص)رسیدم و دستش را بوسیدم.» (4)روایت کردهاند که عربی بادیهنشین عرض کرد:یا رسول الله(ص)اجازه میفرمایید سر و دستتان را ببوسم؟پیامبر(ص)اجازه فرمود و او بوسید. (5)
از براء بن عازب نقل شده است:«کسی به پیامبر(ص)سلام داد در حالی که آن حضرت وضو میگرفت؛آن حضرت جواب سلام او را نداد تا این که از وضو گرفتن فارغ شد و آن وقت جواب داد و دست مبارکش را به سمت او دراز و با او مصافحه کرد.آن مرد عرض کرد:یا رسول الله!من چنین عملی را از کسی جز عجمها ندیده بودم! پیامبر(ص)فرمود:مسلمانان،هرگاه با هم ملاقات کنند و مصافحه بگیرند،گناهانشان میریزد» (6)
1) (133) این حدیث را ترمذی در ضمن حدیثی در،ج 10،ص 192 کتاب خود نقل کرده است.
2) (134) این حدیث را محاملی در امالی خود و دیلمی در الفردوس-چنان که در الجامع الصغیر آمده-به سند صحیح از انس نقل کرده است.
3) (135) این حدیث را ابو داود در،ج 2،ص 644 کتاب خود نقل کرده است.
4) (136) این حدیث را ابو بکر بن مقری در کتاب الرخصة فی تقبیل الید-به طوری که در المغنی آمده-به سند ضعیف نقل کرده و داستان کعب را جزری در اسد الغابة،ج 4،ص 247 آورده است.
5) (137) این حدیث را حاکم از حدیث بریده نقل کرده است با این تفاوت که او به جای دستها پاها را آورده و گوید سندش صحیح است.
6) (138) به مجمع الزوائد،ج 8،ص 37 مراجعه کنید.
و آن حضرت فرمود:«هر دو نفری از مسلمانان که با یکدیگر ملاقات کنند و مصافحه بگیرند؛پیش از جدا شدن،خداوند آنها را بیامرزد.» (1)میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)روایتی در کافی از ابو عبیده نقل شده که میگوید:
«من هم کجاوه امام باقر(علیه السلام)بودم،اول من سوار میشدم و بعد آن حضرت؛چون در جای خود قرار میگرفتیم،حضرت به من سلام میداد و مانند مردی که رفیقش را به تازگی ندیده است،احوالپرسی و مصافحه میکرد،و هنگام پیاده شدن آن حضرت پیش از من پیاده میشد،چون روی زمین قرار میگرفتیم،به من سلام میکرد و مانند کسی که رفیقش را به تازگی ندیده سلام میداد و احوالپرسی میفرمود؛عرض کردم:یا بن رسول الله! شما کاری میکنید که هیچ کس چنان نکرده است و اگر یک بار هم بکند،زیاد است.
فرمود:مگر ثواب مصافحه را نمیدانی؟ هرگاه دو مؤمن به هم برسند و یکی با دیگری مصافحه کند،همواره گناهان آن دو بریزد همان طوری که برگ از درخت میریزد و خدا به آنها عنایت میفرماید تا وقتی که از هم جدا شوند» (2)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«هرگاه دو مؤمن با هم برخورد کنند و مصافحه بگیرند،خداوند دست خود را میان دست آنان بگذارد و با آن که رفیقش را بیشتر دوست میدارد،مصافحه کند.» (3)از ابو حمزه نقل شده که گوید:«با امام باقر(علیه السلام)هم کجاوه بودیم؛چون بار بر زمین گذاشتیم،حضرت اندکی قدم زد و برگشت و دست مرا گرفت و به گرمی فشرد من عرض کردم:فدایت شوم من که در کجاوه همراه شما بودم؟فرمود:مگر نمیدانی چون مؤمن گردشی کند و سپس با برادرش مصافحه کند خداوند به آنها توجه فرماید و همواره به آنها عنایت کند و به گناهانشان گوید:فروریزید و گناهان فروریزند.-ای ابو حمزه!-همان طوری که برگ درختان فرومیریزند و آنها خالی از گناه از یکدیگر جدا شوند» (4)
و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«برای مؤمنان سزاوار است که چون یکی از ایشان از رفیقش جدا شود و پشت درختی رود و سپس با یکدیگر روبرو شوند،با هم مصافحه کنند» (1)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)میفرماید:چون یکی از شما با برادرش دیدار کند باید سلام دهد،و مصافحه بگیرد،زیرا خدای عزّ و جلّ فرشتگان را به این عمل گرامی داشته است،پس شما کار فرشتگان را بکنید» (2)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)میفرماید:چون به یکدیگر رسیدید با سلام و مصافحه برخورد کنید و چون از هم جدا میشوید با طلب آمرزش جدا شوید-در بعضی نسخهها آمده است:با طلب عفو و گذشت جدا شوید.» (3)امام صادق(علیه السلام)فرمود:«مسلمانان هرگاه با رسول خدا(ص)به جنگ میرفتند و از جای پردرختی گذر میکردند و سپس به فضای باز میرسیدند به یکدیگر نگریسته و مصافحه میگرفتند» (4)و از آن حضرت نقل است که فرمود:«رسول خدا(ص) هرگاه با مردی مصافحه میگرفت،دست خود را از دست او نمیکشید تا وقتی که آن مرد دستش را از دست حضرت بکشد» (5)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«با یکدیگر مصافحه بگیرید که مصافحه کینه را از بین میبرد» (6)و از آن حضرت نقل شده است:«مصافحۀ مؤمن از مصافحۀ فرشتگان افضل است»؛ و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«وقتی که دو مؤمن با یکدیگر معانقه کنند
رحمت خدا آنها را فرا گیرد و چون هم را در آغوش گیرند و هدفی جز رضای خدا نداشته باشند به آنها گفته شود:آمرزیده شدید،عمل را از سر گیرید،و چون با یکدیگر سخن گویند فرشتگان به هم گویند:از آنها دور شوید که رازی دارند و خداوند بر ایشان پرده انداخته است.اسحاق گوید:عرض کردم:فدایت شوم بنابراین سخن آنها نوشته نمیشود در حالی که خدای تعالی میفرماید: ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ (1)امام صادق(علیه السلام)آه عمیقی کشید و بعد گریه کرد به حدی که محاسنش تر شد و فرمود:همانا خدای تعالی به احترام آن دو مؤمن به فرشتگان فرمود از آنها در وقت دیدارشان فاصله گیرند،اگر فرشتگان الفاظ آنها را ننویسند و سخنشان را ندانند ولی خدایی که دانای راز و پنهانتر از راز است سخن آنها را میداند و ثبت میفرماید» (2)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«شما(شیعیان)را نوری است که بدان وسیله در دنیا شناخته میشوید تا آنجا که هرگاه کسی از شما با برادرش ملاقات کند محل نور را در پیشانی او ببوسد» (3)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«نباید سر و دست کسی از شما را ببوسند مگر از رسول خدا(ص)یا کسی که رسول خدا(ص)اراده کرده باشد.» (4)از علی بن مزید صاحب سابری نقل شده است که میگوید:«خدمت امام صادق(علیه السلام)رسیدم و دستش را گرفتم و بوسیدم.فرمود:آگاه باش که بوسیدن دستی جز دست پیامبر(ص)و وصی او شایسته نیست (5)» (6)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«بوسیدن دهان کسی سزاوار نیست جز
1) (149) ق/18:کلمهای نگوید جز آنکه فرشتۀ رقیب و عتید در نزد او حاضر شوند.
2) (150) کافی،ج 2،ص 184.
3) (151) همان مأخذ،ص 185،باب تقبیل.
4) (152) همان مأخذ،ص 185،باب تقبیل.
5) (153) نسبت به دیگران هم کسی قائل به حرمت نشده است بخصوص دست والدین و معلم و عالمان با تقوا.-م.
6) (154) همان مأخذ،ص 185،باب تقبیل.
دهان همسر یا فرزند خردسال.» (1)از ابو الحسن(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«هر که به خاطر خویشاوندی بستگانش را ببوسد اشکالی ندارد و بوسیدن صورت برادر و بوسه زدن میان دو چشم امام،خوب است.» (2)غزالی گوید:خم شدن در وقت سلام دادن منع شده است.انس گوید:«عرض کردیم:
یا رسول الله!آیا ما میتوانیم برای یکدیگر(به نشانۀ احترام)خم شویم؟فرمود:خیر، عرض کرد:میتوانیم یکدیگر را ببوسیم؟فرمود:خیر،عرض کرد:مصافحه بگیریم؟ فرمود:آری.» (3)راجع به آغوش کشیدن و بوسیدن به هنگام بازگشت از سفر،در خبر آمده است (4)که ابو ذر-رضی الله عنه-گوید:هرگاه من با پیامبر خدا(ص)ملاقات کردم با من مصافحه کرد؛روزی مرا طلبید.من در خانه نبودم.وقتی که مطّلع شدم،خدمتش رسیدم در حالی که روی بستر نشسته بود،مرا در آغوش گرفت و حالش بهتر و بهتر شد.» (5)گرفتن رکاب دانشمندان برای احترام در خبر آمده است،ابن عبّاس رکاب زید بن ثابت را گرفت. (6)
ایستادن،به منظور بزرگ جلوه دادن کسی نه احترام به او،مکروه است و در مسجد کراهت بیشتری دارد زیرا مسجد جای نماز است و قیام تنها برای خدا شایسته است و نباید کسی را شریک او دانست؛خدای تعالی فرماید: وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً. (7)
نشستن در مسجد عبادت است.بنابراین قیام در مسجد برای کسی که وارد میشود
1) (154) کافی،ج 2،ص 185،باب تقبیل.
2) (155) کافی،ج 2،ص 185،باب تقبیل.
3) (156) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 3702 با اختلاف در عبارت و نیز ترمذی در جامع،ج 10،ص 191 نقل کردهاند.
4) (157) به جامع ترمذی،ج 10،ص 193 مراجعه کنید.
5) (158) این حدیث را ابو داود در،ج 2،ص 644،باب معانقه آورده است.
6) (159) این حدیث را در،ج 1،در فصل ابواب علم گذشت.
7) (160) کهف/110:نباید به عبادت پروردگارش،شریکی قائل شود.
مکروه است،زیرا شریک ساختن دیگری در عبادت است.
انس گوید:هیچ کس از رسول خدا(ص)در نزد ما محبوبتر نبود؛با وجود این وقتی که او را میدیدند به دلیل این که میدانستند آن حضرت ایستادن را دوست ندارد،از جا بلند نمیشدند. (1)
نقل کردهاند که آن حضرت(ص)یک بار فرمود:«هرگاه مرا دیدید همچون عجم از جا بلند نشوید» (2)و آن حضرت فرمود:«هر که خشنود میشود از این که مردم برای او از جا بلند شوند خداوند نشیمنگاه او را پر از آتش کند.» (3)و آن حضرت فرمود:«کسی حق ندارد،دیگری را از جایی که نشسته است بلند کند سپس خودش بنشیند.لیکن شما جا باز کنید و به یکدیگر جا دهید» (4)و مسلمانان به دلیل همین نهی پیامبر(ص)از قیام در مجالس اجتناب میکردند.
آن حضرت فرمود:«هرگاه مردم در جای خودشان نشستند،اگر مردی برادرش را بطلبد و برای او جا باز کند و او بیاید،این عمل کرامتی است که بدان وسیله برادرش را گرامی داشته است و اگر جا باز نکرده باشد باید نگاه کند کجا،بازتر است و همان جا بنشیند.» (5)شخص تازهوارد وقتی که سلام داد و جایی برای نشستن پیدا نکرد،مستحب است بر نگردد،بلکه پشت ردیف جلو بنشیند.رسول خدا(ص)در مسجد نشسته بود،ناگهان سه نفر آمدند؛دو تن به سمت رسول خدا رفتند و یکی از آنها گوشهای را پیدا کرد و نشست
1) (161) این حدیث را ترمذی در،ج 10،ص 212 آورده و میگوید حدیث حسن و صحیح است.
2) (162) ابو داود در سنن،ج 2،ص 649 و ابن ماجه با همین عبارت-با کمی تفاوت-نقل کرده است.
3) (163) این حدیث را ترمذی در،ج 10،ص 213 نقل کرده است.
4) (164) این حدیث را مسلم در،ج 7،ص 10 از حدیث ابن عمر نقل کرده است.
5) (165) این حدیث را بغوی در کتاب معجم الصحابة از حدیث ابن ابی شیبه نقل کرده و طبرانی آن را در الکبیر-به طوری که در المغنی آمده است-از روایت مصعب بن شیبه از قول پدرش با عبارت کوتاهتری نقل کرده است.
و دومی پشت سر ایشان نشست و اما دیگری به عقب برگشت و رفت،وقتی که رسول خدا(ص)فارغ شد،فرمود:آیا شما را از این سه نفر،خبر ندهم؟اما یکی از آنها به خدا پناه برد و خداوند او را جا داد و اما دومی خجالت کشید،خداوند از او خجالت کشید،و اما سومی از خدا رو گرداند و خداوند نیز از او رو گرداند.» (1)میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)روایتی است در تهذیب از بسطام از قول امام صادق (علیه السلام)که«مردی به آن حضرت عرض کرد:فدایت شوم،آیا شخص میتواند برادرش را در آغوش بگیرد؟فرمود:آری،رسول خدا(ص)روزی که خیبر فتح شد،خبر آوردند که جعفر از حبشه آمد،فرمود:به خدا سوگند که نمیدانم از کدام یک از این دو خبر بیشتر خوشحال باشم؛از آمدن جعفر یا فتح خیبر؟فرمود:چیزی نگذشت که جعفر آمد، میگوید:رسول خدا(ص)از جای جست او را در آغوش گرفت و میان دو چشمش را بوسید.» (2)در مکارم الاخلاق طبرسی از پیامبر(ص)نقل شده است که فرمود:«آن طوری که عجمها برای یکدیگر بلند میشوند،بلند نشوید.» (3)استاد شهید ما-خدایش بیامرزد-در کتاب قواعد خود،میگوید:احترام مؤمن به هر شکلی که در هر زمان معمول است،جائز است هر چند که از گذشتگان نقل نشده باشد، به خاطر دلالت عمومات بر این جواز،خدای تعالی میفرماید: ذلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ (4)و خدای تعالی فرمود: ذلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ حُرُماتِ اللّهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ (5)و برای این سخن پیامبر(ص):«با هم دشمنی
1) (166) این حدیث را مسلم در،ج 7،ص 9،و بخاری از حدیث ابو واقد لیثی نقل کرده است.
2) (167) تهذیب،ج 1،کتاب الصلاة باب صلاة التسبیح و غیرها من الصلوات.
3) (168) همان مأخذ،ص 25.
4) (169) حج/32:(این گونه است مناسک حج)و هر کس شعائر الهی را بزرگ دارد،این کار نشانۀ تقوای دلهاست.
5) (170) حج/30:(این گونه است مناسک حج)و هر کس برنامههای الهی را بزرگ دارد نزد پروردگارش برای او بهتر است.
نکنید،حسد نورزید و از هم دوری نکنید و جدا نشوید بلکه شما بندگان خدا با هم برادر باشید.»بنابراین از جا بلند شدن و تعظیم به وسیلۀ خم شدن و نظایر آن جائز است و چه بسا آنجا که ترک اینها به دشمنی و بریدن از یکدیگر و یا اهانت مؤمن بینجامد،ادای آنها واجب باشد.در روایت صحیح آمده است که پیامبر(ص)برای فاطمۀ زهرا(علیه السلام)از جا بلند شد و وقتی که جعفر-رضی الله عنه-از حبشه آمد از جا برخاست و رو به انصار کرد و فرمود:«به احترام سرورتان از جا برخیزید»؛و نقل کردهاند که آن حضرت برای عکرمه بن ابی جهل وقتی که از یمن برگشت به دلیل خشنودیاش از بازگشت وی از جا برخاست.
اگر بگویی که رسول خدا(ص)فرموده است:«هر که دوست دارد زنان و مردان برای او سر پا بایستند خداوند نشیمنگاه او را پرآتش کند.» (1)و نقل کردهاند که آن حضرت راضی نبود کسی برایش از جا بلند شود،این بود که هرگاه برمیخاست،چون میدانستند که آن حضرت ایستادن را دوست ندارد،کسی از جا برنمیخاست و هرگاه از آنها جدا میشد مردم برمیخاستند و چون تعظیم آن حضرت بر آنها لازم بود تا وارد منزل میشد او را همراهی میکردند.
میگویم:سر پا ایستادن مردان عملی بود که ستمکاران در مجالس خود انجام میدادند آنها مردم را مجبور میکردند بهپاخیزند و تا زمانی که مجلس ادامه داشته باشد سرپا بایستند نه این به پا خاستن که زمان کوتاهی بود؛و به فرض قبول سخن شما،آن موردی است که شخص قصد برتریجویی و بزرگی بر مردم را دارد،در نتیجه هر کس به احترام او بلند نشود از او بازخواست میکند.اما کسی که خود این کار را میکند به قصد دفع اهانت و توهین از خود،باکی بر او نیست،زیرا دفع ضرر از خود واجب است و اما نارضایتی پیامبر(ص)به خاطر فروتنی برای خدا و سبکباری اصحابش بود.همچنین میگوییم:برای مؤمن شایسته است که آن حالت را نپسندد و خویشتن را اگر میل به آن
1) (171) این حدیث اندکی پیش از ابو داود نقل شد.
داشت وادار به ترک آن سازد و از طرفی صحابه از جا بلند میشدند،همان طوری که در حدیث آمده بود و بعید است که پیامبر(ص)به عمل آنها واقف نبوده باشد با این که عمل ایشان دلیلی بر جواز آن میباشد.پایان سخن شهید.
لیکن شایسته است که این تعظیم را مخصوص دینداران بدانیم،در محاسن برقی از امام صادق(علیه السلام)رسیده است:«دربارۀ مردی که به خاطر احترام به کسی از جا بلند شد از آن حضرت پرسیدند؟فرمود:کراهت دارد مگر به خاطر دیانت آن مرد باشد.» (1)در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«هر که از مجلس بدون تشریفات راضی باشد،خدای متعال و فرشتگانش همواره بر او رحمت میفرستند تا از آن مجلس برخیزد.» (2)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)چنین بود که به هر منزلی وارد میشد،در نزدیکترین جای ورودش مینشست.» (3)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:از جملۀ حقوق شخصی که بر اهل خانه وارد میشود آن است که هنگام ورود و خروجش لحظهای کوتاه با او همقدم شوند و فرمود که رسول خدا(ص)فرموده است:هرگاه یکی از شما بر برادر مسلمانش در خانۀ او وارد شود،تا وقتی که از آنجا بیرون رود، صاحبخانه باید بدو اعتماد کند و او را امین بداند.» (4)در قرب الاسناد از آن حضرت به نقل از پدر بزرگوارش(علیه السلام)آمده است که فرمود:
«هرگاه کسی از شما به منزل برادر مسلمانش وارد شد،باید هرجا که صاحبخانه دستور داد بنشیند،زیرا صاحبخانه در داخل خانۀ خودش،جایی را که باید از نظر دور بماند بهتر از دیگران میشناسد.» (5)
غزالی گوید:از جملۀ حقوق برادر مؤمن آن است که ناموس،جان و مال او را تا جایی که میتواند از تجاوز دیگران محفوظ نگه دارد و جلو ظلم دیگران را بگیرد و به خاطر حفظ او مبارزه و او را یاری کند.ابو درداء روایت کرده است که مردی از مرد دیگری نزد رسول خدا(ص)بدگویی کرد و مردی از حاضران از او دفاع کرد.
پیامبر(ص)فرمود:«هر کس از حرمت برادرش دفاع کند،این عمل او حجابی از آتش خواهد شد» (1)و آن حضرت فرمود:«هرگاه مسلمانی از آبروی برادرش دفاع کند بر خداوند واجب است که روز قیامت،آتش جهنم را از او باز دارد» (2)و از آن حضرت نقل شده است:«هر کس در نزد او از برادر مسلمانش به بدی یاد کنند و او بتواند،هر چند به کلمهای،او را یاری کند و یاری نکند خداوند عزّ و جلّ در دنیا و آخرت او را خوار و ذلیل کند؛و هر که در نزد وی از برادر مسلمانش به بدی یاد کنند و او یاریاش کند،خداوند متعال در دنیا و آخرت او را یاری کند» (3)و آن حضرت فرمود:«هر که در دنیا از آبروی برادر مسلمانش حمایت و جانبداری کند،خداوند در روز قیامت فرشتهای را مأمور کند تا او را از آتش دوزخ حفظ کند.» (4)جابر و ابو طلحه گویند:شنیدیم که رسول خدا(ص)میفرمود:«هر مسلمانی مسلمان دیگری را در جایی که آبرو و حرمتش در خطر است یاری کند خداوند در جایی که دوست دارد یاریاش کنند او را یاری کند و هر کس مسلمانی را در جایی که حرمتش از بین میرود،خوار و تنها گذارد خداوند در جایی که دوست دارد یاریاش کنند،او را
1) (177) این حدیث را ترمذی در،ج 8،ص 11 با اختلاف اندکی در عبارت نقل کرده و میگوید:این حدیث حسن است.
2) (178) این حدیث را-چنان که در المغنی آمده است-خرائطی در مکارم الاخلاق و همچنین طبرانی نقل کردهاند.
3) (179) این حدیث را ابن ابی الدّنیا به طور اختصار در کتاب الصّمت با سند ضعیف-چنان که در المغنی آمده-نقل کرده است.
4) (180) این حدیث را ابو داود در،ج 2،ص 569 آورده است.
خوار کند و تنها گذارد.» (1)میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)صدوق به اسناد خودش از پیامبر(ص)نقل کرده است که فرمود:«کسی که در مورد غیبتی که در مجلسی بشنود که از برادرش غیبت میکنند از او جانبداری کند و مانع از غیبت از او شود،خداوند در دنیا و آخرت هزار نوع بدی را از او دفع کند،اما اگر با وجود قدرت بر دفاع،جلوگیری نکند،هفتاد برابر گناه آن که غیبت کرده،گناه کرده است.» (2)و به اسناد خویش از امام باقر(علیه السلام)نقل کرده است که فرمود:«هر که در نزد وی از برادر مؤمنش غیبت کنند و او از وی دفاع کند خداوند در دنیا و آخرت او را یاری کند و هر که با وجود داشتن قدرت بر یاری و کمک،از او دفاع نکند،خداوند او را در دنیا و آخرت خوار سازد.» (3)غزالی گوید:از جمله حقوق برادر مسلمان،در وقت عطسه زدن،یرحمکم الله،گفتن است.پیامبر(ص)فرموده:کسی که عطسه زده است بگوید:«الحمد للّه علی کلّ حال» و کسی که عطسه را میشنود بگوید:«یرحمکم اللّه»و عطسه زننده در پاسخ او بگوید:«یهدیکم الله و یصلح لکم.» (4)از ابن مسعود نقل شده که میگوید:رسول خدا(ص)میفرمود:«هرگاه کسی از شما عطسه زد باید بگوید:الحمد لله ربّ العالمین،وقتی که او چنین گفت،هر کس در نزد اوست باید بگوید:یرحمک اللّه،وقتی که آنها چنین گفتند،او باید بگوید:یغفر اللّه لی و لکم.» (5)
1) (181) این حدیث را ابو داود با اندکی جابجایی و اختلاف در،ج 2،ص 569 مسند خود نقل کرده است.
2) (182) این حدیث و حدیث بعدی را صدوق در ثواب الاعمال و عقاب الاعمال،ص 142 و 240 روایت کرده است.
3) (183) رک:شمارۀ 238.
4) (184) این حدیث را بخاری از قول ابو هریره در،ج 8،ص 61 صحیح خود نقل کرده است.
5) (185) این حدیث را ترمذی در،ج 10،ص 200 ضمن حدیثی آورده است.
رسول خدا(ص)به کسی که عطسه زد،فرمود:یرحمک الله،ولی به دیگری نگفت.
آن شخص علت آن را پرسید؛فرمود:او حمد خدا را گفت ولی تو ساکت ماندی» (1)و آن حضرت فرمود:«هر وقت مسلمانی تا سه بار عطسه زد،یرحمک الله،گفته میشود،ولی اگر بیش از سه بار عطسه زد او زکام است.» (2)روایت شده است:«که پیامبر(ص)به کسی که عطسه زده بود،یرحمک الله گفت،و به دیگری که عطسه زد،فرمود:تو زکامی.» (3)نقل کردهاند:«هر وقت رسول خدا(ص)عطسه میزد،به صدای آهسته عطسه میکرد و با لباس و یا دستش جلو دهانش را میگرفت و-بعضی گفتهاند:-صورتش را میپوشاند.» (4)عبد الله بن عامر بن ربیعه از پدرش نقل کرده است:«مردی پشت سر پیامبر(ص)در حال نماز عطسه زد و گفت:«الحمد لله حمدا کثیرا طیبا مبارکا فیه کما یرضاه ربّنا و بعد ما یرضی،و الحمد لله علی کلّ حال»وقتی که سلام نماز را داد،پیامبر(ص)پرسید:کی بود که این کلمات را گفت؟عرض کرد:من بودم یا رسول الله،از آن قصدی جز خیر نداشتم.پیامبر فرمود:دوازده فرشته را دیدم که همگی شتاب داشتند تا آنها را بنویسند.» (5)پیامبر(ص)فرمود:«هر که در نزد وی عطسه بزنند و او زود حمد خدا را بگوید خاصرهاش درد نگیرد.» (6)پیامبر(ص)فرمود:«عطسه زدن از طرف خداست و خمیازه کردن از شیطان.پس هرگاه کسی از شما خمیازه کند باید دستش را روی دهانش بگذارد و هرگاه هاها بگوید
1) (186) این حدیث را بخاری در،ج 8،ص 60 نقل کرده است.
2) (187) این دو حدیث را ابو داود در،ج 2،ص 603 کتاب خود از حدیث ابو هریره نقل کرده است.
3) (188) این دو حدیث را ابو داود در،ج 2،ص 603 کتاب خود از حدیث ابو هریره نقل کرده است.
4) (189) این حدیث را ترمذی در ج 10،ص 204 آورده است.
5) (190) این حدیث را نسائی در ج 2،ص 145 و ابن سنی در عمل الیوم و اللّیله،ص 72،نقل کرده است.
6) (191) این حدیث را طبرانی در الاوسط از حدیث حارث اعور از علی(علیه السلام)از قول پیامبر(ص)-به همان نحوی که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 57 آمده-نقل کرده است.
شیطان در باطن او میخندد.» (1)میگویم:و از طریق خاصّه(شیعه)روایتی در کافی از امام صادق(علیه السلام)آمده که میفرماید:«از حقوق مسلمان بر برادر مسلمانش آن است که چون با او برخورد کند سلام دهد و چون بیمار شود به عیادتش رود،و در پشت سرش خیرخواه او باشد و چون عطسه زند بگوید:الحمد لله رب العالمین لا شریک له،و نیز بگوید:یرحمک الله و عطسه زننده در پاسخ بگوید:یهدیکم الله و یصلح و لکم،و چون او را بخواند اجابت کند و چون بمیرد جنازهاش تشییع کند» (2)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:هرگاه کسی عطسه زد جواب عطسهاش را بدهید،اگر چه از آن سوی جزیرهای باشد و در روایت دیگری آمده است:اگر چه از آن سوی دریا باشد.» (3)از ابن رئاب و معمر بن ابی زیاد و اسحاق بن یزید نقل شده که گویند:ما در خدمت امام صادق(علیه السلام)نشسته بودیم،مردی عطسه زد،هیچ یک از حاضرین جواب او را ندادند تا این که خود حضرت شروع کرد و فرمود:سبحان الله!چرا جواب عطسه او را ندادید؟ همانا از حقوق مسلمان این است که هرگاه بیمار شد عیادتش کنند و هرگاه دعوتی کرد بپذیرند و چون مرد بر جنازهاش حاضر شوند و هرگاه عطسه زد جواب عطسهاش را بدهند.» (4)از امام رضا(علیه السلام)است که فرمود:«خمیازه از شیطان و عطسه از خدای عزّ و جلّ است.» (5)از صالح بن ابی حمّاد نقل شده که میگوید:از امام موسی بن جعفر(علیه السلام)راجع به عطسه
1) (192) ذیل این حدیث در صحیح بخاری و صحیح مسلم مورد اتفاق است و ابو داود در ج 2،ص 601 نقل کرده و در کافی،ج 2،ص 654 با مقداری جابجایی از امام کاظم(علیه السلام)نقل شده و ترمذی نیز نقل کرده و آن را حسن شمرده است.
2) (193) کافی،ج 2،ص 653،باب العطاس و التّسمیت.
3) (194) کافی،ج 2،ص 653،باب العطاس و التّسمیت.
4) (195) کافی،ج 2،ص 653،باب العطاس و التّسمیت.
5) (196) همان مأخذ،همان صفحه،همان باب.
پرسیدم و این که چرا به دنبال آن باید حمد خدا را گفت؟فرمود:همانا برای خداوند بر بندهاش نعمتهایی است از سلامتی بدن و اعضای بدنش و به راستی که بندۀ خدا از یاد این نعمتها غافل میشود و چون یاد خدا را فراموش کند،خداوند به باد فرمان دهد که از تنش بگذرد و از بینی او بیرون رود تا خدا را به خاطر آن حمد گوید.بنابراین حمد او در آن هنگام شکر نعمتی است که آن را فراموش کرده است.» (1)از جابر نقل شده که میگوید:ابو جعفر(علیه السلام)فرمود:«چیز خوبی است عطسه!برای بدن سودمند است و خدای عزّ و جلّ را به یاد انسان میآورد!عرض کردم:نزد ما کسانی هستند که میگویند:رسول خدا(ص)را از عطسه بهرهای نیست!فرمود:اگر دروغ گویند؛شفاعت محمد(ص)به ایشان نرسد.» (2)از ابن ابی عمیر به نقل از یکی از اصحابش گفتهاند:«مردی در محضر امام باقر(علیه السلام) عطسه زد و گفت:الحمد لله؛امام(علیه السلام)نفرمود:یرحمک الله،و به او گفت:تو از حق ما کاستی،سپس فرمود:هرگاه کسی از شما عطسه زد،باید بگوید:الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و اهل بیته،میگوید:آنگاه آن مرد این ذکر را گفت،پس از آن امام باقر(علیه السلام)فرمود:یرحمک الله.» (3)از فضیل بن یسار نقل شده که میگوید:به امام باقر(علیه السلام)عرض کردم:«در سه مورد صلوات بر محمد و آل محمد(ص)پسندیده نیست:یکی وقت عطسه و دیگری هنگام سر بریدن حیوانات و سوم در وقت جماع.حضرت باقر(علیه السلام)فرمود:چه شده آنها را،وای بر ایشان،آنها منافق شدهاند،خدا لعنتشان کند.» (4)از مسمع بن عبد الملک روایت شده میگوید:«حضرت صادق(علیه السلام)عطسه زد،سپس فرمود:الحمد لله رب العالمین آنگاه انگشتش را بر بینی نهاد و فرمود:رغم أنفی للّه رغما آخرا.» (5)از آن حضرت نقل شده است:«هر کس صدای عطسهای را بشنود و خدای عزّ و جلّ
را حمد و سپاس گوید و بر پیامبر(ص)و خاندانش صلوات بفرستد،درد چشم و درد دندان نبیند،سپس فرمود:اگر آن را شنیدی حمد و صلوات بگو اگر چه بین تو و صدای عطسه دریایی فاصله باشد.» (1)از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«هر که عطسه کند و بعد از آن بگوید:
الحمد لله رب العالمین علی کل حال،درد گوش و درد دندان نبیند.» (2)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«هر که عطسه بزند و بعد دستش را روی تیغۀ بینی نهد و بگوید:الحمد لله رب العالمین کثیرا کما هو اهله و صلی الله علی محمد النبی و آله و سلم از سوراخ چپ بینی او پرندهای کوچکتر از ملخ و بزرگتر از مگس بیرون آید و برود تا زیر عرش و تا روز قیامت برای او استغفار کند» (3)و از آن حضرت نقل شده که فرمود:«رسول خدا(ص)میفرماید:هرگاه مسلمانی عطسه زند و به واسطۀ دردی که دارد خاموش بماند،فرشتگان(به عوض او)گویند:
الحمد لله رب العالمین و اگر بگوید:الحمد لله رب العالمین فرشتگان میگویند:یغفر الله لک،امام(علیه السلام)فرمود:رسول خدا(ص)فرموده است:عطسه برای بیمار،نشانۀ بهبودی و راحتی بدن اوست.» (4)از حذیفة بن منصور نقل شده که[امام صادق(علیه السلام)]فرمود:«عطسه برای تمام بدن سودمند است،اگر بیش از سه بار نباشد و چون از سه مرتبه بگذرد نشانۀ بیماری و درد است.» (5)از امام باقر(علیه السلام)است که فرمود:«هرگاه مردی عطسه زد تا سه بار در جواب او «یرحمک الله»بگو،سپس او را به حال خود بگذار.» (6)از امام صادق(علیه السلام)دربارۀ قول خدای تعالی إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ (7)پرسیدند فرمود:منظور عطسه ناهنجار است.» (8)
1) (202) کافی،ج 2،ص 653،باب العطاس و التّسمیت.
2) (203) کافی،ج 2،ص 653،باب العطاس و التّسمیت.
3) (204) کافی،ج 2،ص 653،باب العطاس و التّسمیت.
4) (205) کافی،ج 2،ص 653،باب العطاس و التّسمیت.
5) (206) کافی،ج 2،ص 653،باب العطاس و التّسمیت.
6) (207) کافی،ج 2،ص 653،باب العطاس و التّسمیت.
7) (208) لقمان/19:به راستی ناخوشترین صداها بانگ خران است.
8) (209) کافی،ج 2،ص 653،باب العطاس و التّسمیت.
از آن حضرت نقل است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:نشانۀ راستگویی عطسه است.» (1)در روایت دیگری آمده است:«هرگاه مردی سخنی بگوید،و کسی عطسه زند،آن عطسه گواه درستی سخن اوست.» (2)غزالی گوید:و از جملۀ حقوق آن است که هرگاه گرفتار آدم بدی شد شایسته است که با او نیکو معاشرت کند و از او دوری نماید.یکی از بزرگان میگوید:با مؤمن صمیمانه رفتار کن و با بدکار با حسن خلق معاشرت نما،زیرا فاجر به حسن خلق ظاهری راضی میشود.ابو درداء میگوید:همانا ما با گشادهرویی با گروههایی برخورد میکنیم که دلهایمان ایشان را لعنت میکند؛این است معنای مدارا و این حالت در مورد کسی است که از شرّ او بیم داشته باشیم.خدای تعالی میفرماید: اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ . (3)
ابن عباس درباره قول خدای تعالی: وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ (4)میگوید:یعنی دشنام و آزردن را به وسیلۀ سلام و مدارا،دفع میکنند و در معنای قول خدای تعالی:
وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ ، (5)میگوید:خدا به وسیلۀ رغبت و ترس و حیا و مدارا مردم را از یکدیگر دفع میکند.عایشه میگوید:مردی اجازۀ ورود خواست تا به خدمت رسول خدا(ص)برسد؛پیامبر(ص)فرمود:اجازه دهید که او مرد بد قبیله است!امّا وقتی که وارد شد پیامبر(ص)با او به نرمی سخن گفت،به طوری که من گمان کردم در نزد آن حضرت مقامی دارد،وقتی از خانه بیرون رفت به پیامبر عرض کردم:
وقتی که وارد شد آنچه دربارۀ او گفتنی بود گفتی،سپس با او به نرمی سخن گفتی؟فرمود:
عایشه!بدترین مردم نزد خدای تعالی در روز قیامت کسی است که مردم از ترس بد
1) (210) کافی،ج 2،ص 653،باب العطاس و التّسمیت.
2) (211) کافی،ج 2،ص 653،باب العطاس و التّسمیت.
3) (212) مؤمنون/96:بدی را از راهی که بهتر است دفع کن(پاسخ بدی را به نیکی ده).
4) (213) قصص/54:آنها به وسیلۀ نیکی بدیها را دفع میکنند.
5) (214) بقره/250:و اگر خداوند بعضی از مردم را به وسیلۀ بعضی دیگر دفع نکند...
زبانیاش به او احترام بگذارند.» (1)در خبر است:«آنچه را که شخص بدان وسیله آبرویش را حفظ کند،برایش صدقه است» (2)و در خبر است:با مردم وسیلۀ اعمالشان معاشرت کنید ولی با دلهایتان از آنان دوری کنید.
محمّد بن حنفیه-رضی الله عنه-میگوید:دانا نیست کسی که با شخصی که ناگزیر از معاشرت است به نیکی معاشرت نکند تا آن که خداوند برایش گشایشی فراهم کند.
میگویم:از طریق خاصّه روایتی است در کافی از امام صادق(علیه السلام)دربارۀ قول خدای تعالی: أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِما صَبَرُوا ،آمده است که فرمود:«صبری که بر اساس تقیّه نمودند،و دربارۀ وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ ،فرمود:«حسنه یعنی تقیّه و سیّئه یعنی تقیّه نکردن و فاش ساختن.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«نه دهم دین در تقیّه است و هر که تقیّه نکند دین ندارد،و تقیّه در هر چیزی رواست جز در نبیذ و مسح روی کفش.» (4)از ابو بصیر نقل شده که میگوید:امام صادق(علیه السلام)فرمود:«تقیّه از دین خداست.
عرض کردم:از دین خداست؟فرمود:آری به خدا سوگند از دین خداست؛همانا یوسف(علیه السلام)فرمود: أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ ، (5)به خدا که آنها چیزی ندزدیده بودند، و حضرت ابراهیم(علیه السلام)گفت: إِنِّی سَقِیمٌ (6)به خدا سوگند که ابراهیم(علیه السلام)بیمار نبود.» از آن حضرت نقل شده است که دربارۀ قول خدای تعالی: لا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیِّئَةُ
1) (215) این حدیث را مسلم در ج 8،ص 21 و بخاری در ج 8،ص 15 و 38 آوردهاند.
2) (216) این حدیث را طیالسی در مسند خود،ص 237،از قول جابر بن عبد الله نقل کرده است.
3) (217) کافی،ج 2،ص 217؛توضیح این که در معاشرت جز در موارد کمی-به طوری که مرحوم فیض در وافی گفته است-نیازی به تقیه نیست و یا آن که نفی تقیه در اینجا به اعتبار رعایت زمان و مکان این سخن امام است و نظر به موقع سخن و علم امام(علیه السلام)بر عدم اضطرار در این دو مورد این سخن را فرموده است.
4) (218) کافی،ج 2،ص 217؛توضیح این که در معاشرت جز در موارد کمی-به طوری که مرحوم فیض در وافی گفته است-نیازی به تقیه نیست و یا آن که نفی تقیه در اینجا به اعتبار رعایت زمان و مکان این سخن امام است و نظر به موقع سخن و علم امام(علیه السلام)بر عدم اضطرار در این دو مورد این سخن را فرموده است.
5) (219) یوسف/70:ای کاروان همانا شما سارقید.
6) (220) صافات/89:همانا من بیمارم،کافی،ج 2،ص 217.
،فرمود:«خوبی تقیّه،و بدی فاش کردن است»و دربارۀ قول خدای عزّ و جلّ:
اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ ،فرمود:«آنچه نیکوتر است همان تقیّه میباشد»، فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ (1)از آن حضرت نقل است که فرمود:«کسی در تقیّه به درجۀ تقیّه اصحاب کهف نرسید،آنها در اعیاد(بتپرستان)حاضر میشدند و زنّار میبستند،از این رو خداوند پاداششان را دو بار مرحمت کرد.» (2)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«میثم-رحمه الله-را چه چیز مانع از تقیّه شد؟به خدا سوگند که او میدانست این آیه دربارۀ عمّار و یارانش نازل شده است: إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ . (3)
در روایت صحیح از معمر بن خلاد نقل شده که میگوید:«از امام ابو الحسن(علیه السلام) دربارۀ برخاستن برای والیان،پرسیدم،فرمود:امام باقر(علیه السلام)فرموده است:تقیّه آیین من و آیین پدران من است و هر که تقیه ندارد،ایمان ندارد.» (4)امام باقر(علیه السلام)فرمود:«تقیّه به هنگام هر درماندگی است و تقیّهکننده،خود بهتر میداند چه موقع ناچار و درمانده میشود» (5).
و از آن حضرت نقل شده است:«در هر موردی که انسان ناگزیر از تقیّه میشود، خداوند آن را برایش روا دانسته است» (6)و از آن حضرت نقل شده است:«تقیّه تنها برای جلوگیری از خونریزی مقرّر شده است پس هرگاه به کار خونریزی کشید تقیّه در کار نیست» (7)
و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«هرگاه حکومت کودکانه(از روی هوا و هوس)باشد با طرفداران آن به ظاهر معاشرت کنید ولی در باطن با آنان مخالف باشید.» (1)از آن حضرت نقل شده که فرمود:«در تورات نوشته شده است:از جملۀ مناجات خدای تعالی با موسی بن عمران(علیه السلام)این بود که ای موسی!راز نهفتۀ مرا در باطن خویش پوشیده دار و در ظاهر با دشمن خود و دشمن من از مخلوقم از جانب من اظهار سازش و مدارا کن و با اظهار راز نهانم باعث دشنام دادن به من مشو،تا در دشنام دادن به من با دشمن خود و دشمن من شریک نباشی.» (2)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:سه خصلت است که هر که نداشته باشد،هیچ کارش کامل نیست:پرهیزگاری که او را از معصیت خدا باز دارد؛و خلقی که با مردم سازگار باشد و بردباری که نادانی شخص نادان را بدان وسیله نادیده گیرد.» (3)از آن حضرت نقل شده است:«رسول خدا(ص)فرمود:پروردگارم مرا به مدارا و سازگاری با مردم امر کرده،همان طوری که به انجام واجبات دستور داده است.» (4)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرماید:سازگاری با مردم نصف ایمان است و نرمش با آنان نیمی از زندگی است.سپس امام(علیه السلام)فرمود:با خوبان از صمیم دل و با بدان به صورت ظاهر معاشر باشید و به زیان رساندن بر بدان تمایل نکنید که بر شما ستم میکنند زیرا زمانی برای شما پیش آید که از دینداران نجات نیابد
1) (228) کافی،ج 2،ص 220:علامۀ مجلسی در مرآة العقول میگوید:منظور آن است که فرمانروا کودک باشد و یا در کمعقلی و نادانی چون کودک باشد و بنای حکومت بر اساس هوا و هوس همانند بازی کودکان باشد.و نسبت به جمع دو نحوه است یا نسبت به جنس است که به فرد مربوط میشود و یا مقصود جمع است که معنای فردی ندارد و در اینجا چون به حکومت کودکان تشبیه شده معنای جمعی مراد است.
2) (229) همان مأخذ،ص 116،باب المداراة.
3) (230) همان مأخذ،ص 116،باب المداراة.
4) (231) همان مأخذ،همان صفحه،همان باب.
جز آن که مردم او را ابله دانند و او نیز تحمّل کند که بگویند ابله و نادان است.» (1)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«گروهی از قریش با مردم خوب مدارا نکردند در نتیجه از میان آن قوم رانده شدند در صورتی که به خدا قسم آنان در نسب خود نقصانی نداشتند،و همانا گروهی از قریش با مردم خوشرفتاری کردند و به خاندان عالی پیوستند.سپس فرمود:هر کس که دستش را از اذیت مردم باز دارد،در حالی که او از اذیت مردم یک دست باز میدارد،مردم از آزار وی دستها بازدارند.» (2)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«شما را به اقامۀ نماز در مساجد و نیکی به همسایگان و ادای شهادت و حضور در تشییع جنازه سفارش میکنم،زیرا شما ناگزیر از همزیستی با مردم هستید و به راستی کسی نیست که تا زنده است از مردم بینیاز باشد و ناچار باید مردم با یکدیگر بسازند.» (3)در روایت صحیح از معاویة بن وهب نقل شده که میگوید:«به حضرت صادق(علیه السلام) عرض کردم:چگونه باید با اقوام و کسانی که با ما معاشرت دارند،رفتار کنیم؟امام(علیه السلام) در پاسخ فرمود:امانت ایشان را باز گردانید و به سود و زیانشان گواهی دهید و بیمارانشان را عیادت کنید و بر جنازۀ امواتشان حضور یابید.» (4)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«نفس کشیدن کسی که به خاطر ما غمگین و برای ظلم به ما اندوهناک است تسبیح و همّتش برای امر ما عبادت و پنهان داشتن راز ما، جهاد در راه خداست.» (5)از ابو الحسن(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«اگر بخواهی اقدام به انجام کار خیری کنی سعی کن بدون آن که کسی مطلع شود،این کار را انجام دهی.راوی گوید:کسی در خدمت آن حضرت بود و از فاش ساختن راز،سخن به میان آمد،حضرت فرمود:زبانت را نگهدار تا عزیز شوی و افسار گردنت را به دست مردم نده(رازت را به کسی نگو)که
ذلیل میشوی.» (1)غزالی گوید:از جملۀ حقوق برادر مسلمان آن است که از معاشرت با ثروتمندان دوری کند؛و با مستمندان معاشرت و به یتیمان نیکی کند.پیامبر(ص)میگفت:«خدایا مرا مسکین زنده بدار و مسکین بمیران و در زمرۀ مسکینان محشورم کن.» (2)سلیمان(علیه السلام)در زمان سلطنت خویش وقتی که وارد مسجد میشد و مستمندی را میدید کنار او مینشست و میگفت:مسکینی همنشین مسکینی شده است!و بگویند:
هیچ سخنی نبود که به عیسی(علیه السلام)گفته شود و در نزد وی محبوبتر از این باشد که بگویند:
ای مسکین! کعب الاحبار گوید:در هرجا از قرآن یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ،گفته نشده مگر آن که در تورات یا ایّها المساکین،آمده است.
عبادة بن صامت گوید:آتش دوزخ هفت دروازه دارد:سه دروازه از آن ثروتمندان و سه دروازه مال زنان و یک دروازه از آن مستمندان و مساکین است.
فضیل گوید:شنیدهام که پیامبری از پیامبران عرض کرد:پروردگارا!چگونه بدانم که آیا تو از من خشنودی؟خطاب رسید:ببین مستمندان از تو خشنود هستند یا نه.
پیامبر(ص)فرمود:«دوری کنید از همنشینی با مردگان؛عرض شد:مردگان کیستند؟ فرمود:ثروتمندان.» (3)موسی(علیه السلام)فرمود:«خدایا تو را در کجا بجویم؟خطاب رسید:من در نزد دلشکستگانم.» پیامبر(ص)فرمود:«نباید به ناز و نعمت شخص بدکاری رشک ببری زیرا تو نمیدانی که سرانجام او پس از مرگ کجاست.همانا جویندهای کوشا و جدّی در پی
اوست.» (1)اما دربارۀ یتیم،پیامبر(ص)فرموده است:«هر که یتیمی را که از پدر و مادر یتیم مانده تحت سرپرستی بگیرد تا او بینیاز شود،البته که بهشت بر او واجب گردد» (2)و پیامبر(ص)فرمود:«من و کسی که یتیمی را سرپرستی کند-در حالی که به دو انگشتش میفرمود-در بهشت همانند این دو انگشت در کنار هم خواهیم بود.» (3)پیامبر(ص)فرمود:«هر که از باب دلسوزی دستش را روی سر یتیمی بگذارد به عدد هر مویی که از زیر دستش میگذرد خداوند برای او حسنهای مینویسد» (4)و آن حضرت فرمود:«بهترین خانۀ مسلمانان خانهای است که در آن یتیمی باشد و به او احسان کنند؛و بدترین خانۀ مسلمانان خانهای است که در آن یتیمی باشد و به او بدی کنند.» (5)میگویم:از طریق خاصه(شیعه)حدیثی در ذیل آیۀ وَ إِذْ أَخَذْنا مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ ... وَ الْیَتامی . (6)در تفسیر امام عسکری(علیه السلام)آمده است که آن حضرت فرمود:«و امّا قول خدای تعالی وَ الْیَتامی رسول خدا(ص)در آن باره فرموده:خدای تعالی بندگانش را به نیکی به یتیمان به خاطر گسستن ایشان از پدرانشان تشویق فرموده است؛پس هر که از ایشان نگهداری کند خداوند او را نگه دارد و هر کس آنان را گرامی دارد خداوند او را گرامی دارد و هر که از باب رفق و مدارا دست بر سر
1) (240) این حدیث را طبرانی در الاوسط و بیهقی در الشّعب-به طوری که الجامع الصغیر و المغنی آمده- از ابو هریره نقل کردهاند.
2) (241) این حدیث را احمد در مسند خود ج 4،ص 344 و طبرانی در الکبیر و ابو یعلی نیز-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 161 آمده-نقل کردهاند.
3) (242) این حدیث را بخاری در،ج 8،ص 10،از قول سهل بن سعد و ابن ماجه به شمارۀ 3680 از حدیث ابن عباس نقل کردهاند.
4) (243) این حدیث را بخاری در،ج 8،ص 10،از قول سهل بن سعد و ابن ماجه به شمارۀ 3680 از حدیث ابن عباس نقل کردهاند.
5) (244) این حدیث را احمد در مسند،ج 5،ص 250 و طبرانی به سند ضعیف از حدیث ابو امامه باهلی نقل کردهاند.
6) (245) بقره/83:(به یاد آوردید)زمانی را که از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم که جز خدای یگانه را پرستش نکنید..و به یتیمان نیکی کنید.
یتیمی بکشد خداوند به خاطر هر مویی که از زیر دست او رد شود در بهشت کاخی به او مرحمت کند گستردهتر از دنیا و آنچه در دنیاست و در آن بهشت هر چه دل بخواهد و چشم از دیدنش لذت برد موجود است و آنان در آنجا جاودانهاند.» در کتاب من لا یحضره الفقیه از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«هر بندهای که از روی دلسوزی دست بر سر یتیمی بکشد خداوند به ازای هر مویی در روز قیامت نوری به او مرحمت فرماید.» (1)روایت شده است که:«خدای عزّ و جلّ به شمار هر مویی که از زیر دستش بگذرد، حسنهای را برای او مینویسد.» (2)رسول خدا(ص)فرمود:«هر که سنگدلی خودش را بد میداند،باید به یتیمی نزدیک شود و به او مهربانی کند و دست نوازش بر سر او بکشد؛به اذن خدا دلش نرم میشود،زیرا یتیم حقی دارد.» (3)روایت شده است که آن حضرت فرمود:«آدم سنگدل یتیم را بر سر سفرهاش بنشاند و دست بر سرش بکشد،دلش نرم میشود.» (4)امام صادق(علیه السلام)فرمود:«وقتی که یتیمی بگرید عرش خدا میلرزد،و خداوند تبارک و تعالی میگوید:کیست این که بندۀ مرا که پدر و مادرش را در خردسالی از او گرفتم،به گریه درآورد؛به عزّت و جلال و مقام والایم سوگند که هیچ بندۀ مؤمنی او را ساکت نخواهد کرد،مگر آن که بهشت برای او واجب شود.» (5)غزالی گوید:و از جملۀ حقوق آن است که برای هر مسلمانی خیرخواه باشد و بکوشد تا قلب او را شاد کند.پیامبر(ص)فرمود:«مؤمن آنچه برای خود دوست دارد برای مؤمن دیگر نیز همان را دوست دارد.» (6)پیامبر(ص)فرمود:«مؤمن نیست فردی از شما،مگر آن که برای برادرش بپسندد
1) (246) من لا یحضره الفقیه:ص 49،باب نوادر،شمارۀ 16،12 و 14 تا 16.
2) (247) من لا یحضره الفقیه:ص 49،باب نوادر،شمارۀ 16،12 و 14 تا 16.
3) (248) من لا یحضره الفقیه:ص 49،باب نوادر،شمارۀ 16،12 و 14 تا 16.
4) (249) من لا یحضره الفقیه:ص 49،باب نوادر،شمارۀ 16،12 و 14 تا 16.
5) (250) من لا یحضره الفقیه:ص 49،باب نوادر،شمارۀ 16،12 و 14 تا 16.
6) (251) این حدیث قبلا با عبارت حدیث بعدی گذشت.
آنچه برای خود میپسندد»؛و آن حضرت فرمود:«البته هر یک از شما آیینه برادرش میباشد،پس هرگاه چیزی در او دید باید آن را از وی دور کند» (1)و آن حضرت فرمود:«هر که حاجتی را برای برادرش برآورد گویا تمام عمرش را در خدمت خدا بوده است.» (2)و نیز فرمود:«هر که چشم مؤمنی را روشن سازد(دلشادش کند)خداوند در روز قیامت چشم او را روشن سازد» (3)و آن حضرت فرمود:«هر که ساعتی از شب یا روز را دنبال حاجت برادرش باشد چه بتواند و چه نتواند برآورد،از اعتکاف دو ماه بالاتر است» (4)و آن حضرت فرمود:«هر که غم غمزدهای را برطرف سازد و یا به مظلومی کمک کند،خداوند هفتاد و سه گناه او را بیامرزد.» (5)پیامبر(ص)فرمود:«برادرت را خواه ظالم باشد،خواه مظلوم،یاری کن،عرض شد:
ظالم را چگونه یاری کند؟فرمود:او را از ظلم باز دارد» (6)و آن حضرت فرمود:«به راستی که از محبوبترین کارها نزد خداوند خوشحال کردن مؤمن است؛همچنین برطرف ساختن اندوه و یا ادای وام او و یا رفع گرسنگی اوست» (7)
1) (252) این حدیث را ابو داود و ترمذی در،ج 8،ص 116 نقل کردهاند و قبلا گذشت.
2) (253) این حدیث را ابو نعیم در الحلیه-چنانکه در الجامع الصغیر آمده-از قول انس به سند ضعیف نقل کرده است.
3) (254) این حدیث را ابن مبارک در کتاب الزهد-به طوری که در الجامع الصغیر آمده-از مردی به سند ضعیفی نقل کرده است.
4) (255) این حدیث را حاکم نقل کرده و با عبارت دیگر از حدیث ابن عباس تصحیح کرده و طبرانی در الاوسط چنین آورده است:«هر که در پی حاجت برادرش باشد از اعتکاف ده سال بهتر است».به مجمع الزوائد،ج 8،ص 121 مراجعه کنید.
5) (256) این حدیث را ابو یعلی و بزار-چنان که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 191 آمده-با عبارت«غمزده را یاری کند»و«هفتاد و سه حسنه»آمده است.
6) (257) این حدیث در صحیح بخاری و صحیح مسلم از قول انس مورد اتفاق است و قبلا گذشت.
7) (258) این حدیث را طبرانی در الاوسط از ابن عباس و در الصغیر از حدیث ابن عمر-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 193 و المغنی آمده-به سند ضعیفی نقل کرده است.
و آن حضرت فرمود:«کسی که از مؤمنی در برابر ظالمی که او را میآزرد،حمایت کند خداوند روز قیامت فرشتهای را بر او بگمارد تا گوشت او را از آتش جهنم محفوظ دارد» (1)و آن حضرت فرمود:«دو خصلت است که بالاتر از آنها شرّی نیست:شرک به خدای تعالی و ضرر رساندن به بندگان خدا و دو خصلت نیک است که بالاتر از آنها خیری نیست:ایمان به خدا و سود رساندن به بندگان خدا» (2)و آن حضرت فرمود:«هر کس به امور مسلمانان اهمیت ندهد،از مسلمانان نیست.» (3)معروف کرخی میگوید:هر کس بگوید:اللّهم ارحم امّة أحمد اللّهمّ اصلح امّة احمد،اللّهمّ فرّج عن امّة احمد (4)و این جملات را هر روز سه مرتبه بگوید،خداوند او را از ابدال قرار دهد.
میگویم:از طریق خاصه(شیعه)روایتی در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده که میفرماید:«بر مؤمن واجب است که ناصح و خیرخواه مؤمن باشد.» (5)در روایت صحیح از آن حضرت است که فرمود:«بر مؤمن واجب است که در حضور و غیاب خیرخواه مؤمن باشد.» (6)از امام باقر(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است هر مردی از شما باید خیرخواه برادرش باشد همان طوری که برای خودش خیرخواه است» (7)
1) (259) این حدیث را ابو داود در،ج 2،ص 568 از قول سهل بن معاذ بن اسد نظیر آن را نقل کرده است.
2) (260) این حدیث را صاحب الفردوس از علی(علیه السلام)نقل کرده است-به طوری که در المغنی آمده- پسرش در مسند سند آن را نیاورده.
3) (261) این حدیث را حاکم از قول حذیفه و طبرانی در الاوسط از ابو ذر نقل کرده و هر دو ضعیف است.
4) (262) یعنی:خدایا به امت احمد(ص)ترحم فرما،خدایا امت احمد(ص)را اصلاح کن و خدایا گرفتاری را از امت احمد برطرف کن.
5) (263) کافی،ج 2،ص 208،شمارۀ 1.
6) (264) کافی،ج 2،ص 208،شمارۀ 2.
7) (265) کافی،ج 2،ص 208،شمارۀ 3.
و از آن حضرت دربارۀ قول خدای تعالی قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً نقل شده که فرمود:«بهترین سخنی را که دوست دارید مردم دربارۀ شما بگویند،دربارۀ مردم بگویید.» (1)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است بزرگترین مردم از لحاظ مقام و مرتبه در نزد خدا در روز قیامت آن کسی است که برای خیرخواهی مردم بیشتر تلاش کند» (2)و از آن حضرت نقل شده است:«شما را به خیرخواهی مخلوق برای رضای خدا توصیه میکنم که خدا را با عملی بهتر از آن ملاقات نمیکنی» (3)و از آن حضرت نقل شده که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:«هر که در راه برآوردن حاجت برادر مؤمنش بکوشد امّا خیرخواه او نباشد به خدا و رسولش خیانت کرده است» (4)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«هر که برادرش با او مشورت کند و او با تدبیر خالصانه پاسخ ندهد،خداوند عقل و تدبیر را از او بگیرد.» (5)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«مؤمن برادر مؤمن است،چشم و راهنمای اوست،نسبت به او خیانت نمیکند و ستم روا نمیدارد و خلف وعده نمیکند.» (6)از آن حضرت نقل شده است:«هر مردی از شیعیان ما که مردی از برادرانش به او مراجعه کند و برای رفع نیازش کمک بخواهد و او در حالی که قدرت دارد،کمک نکند، خداوند او را به رفع حوائج دشمنان ما بیازماید و در روز قیامت بر آن اساس او را عذاب کند» (7)
و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)میفرماید:هر که صبح کند و به امور مسلمانان همت نگمارد،مسلمان نیست.» (1)با همین اسناد میفرماید:«رسول خدا(ص)فرمود:عابدترین مردم کسی است که نسبت به همۀ مسلمانان خیرخواهتر و پاکدلتر باشد.» (2)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«از رسول خدا(ص)پرسیدند:محبوبترین مردم نزد خدا کیست؟فرمود:کسی که به مردم بیشتر سود برساند» (3)و از آن حضرت دربارۀ قول خدای تعالی وَ جَعَلَنِی مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ نقل شده که فرمود:منظور از مبارک این است که هر کجا باشم خداوند مرا سودمند قرار داده است» (4)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)میفرماید:مردم عائلۀ خدا هستند و محبوبترین آنان نزد خدا کسی است که به عائلۀ خدا سود رساند و اهل خانهای را شاد کند.» (5)از امام باقر(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:هر کس مؤمنی را شاد کند،به راستی که مرا شاد کرده است و هر کس مرا شاد کند به راستی که خدا را شاد کرده است» (6)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«لبخند مرد به روی برادر مؤمنش حسنه است و برطرف کردن خاشاکی از روی او حسنه است و خداوند به چیزی پرستش نشده است که در نزد او از شادمان ساختن مؤمن محبوبتر باشد.» (7)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«خداوند به داود(علیه السلام)وحی کرد به راستی بندهای از بندگان من،حسنهای بهجا میآورد و به سبب آن بهشت را بر وی مباح میسازم.
داود(علیه السلام)عرض کرد:پروردگارا!آن حسنه چیست؟فرمود:بندۀ مؤمن مرا خوشحال کند،
1) (273) کافی،ج 2،ص 328.
2) (274) کافی،ج 2،ص 328.
3) (275) همان مأخذ،ص 163،باب الاهتمام به امور المسلمین و النّصیحة لهم و نفعهم.
4) (276) همان مأخذ،ص 163،باب الاهتمام به امور المسلمین و النّصیحة لهم و نفعهم.
5) (277) همان مأخذ،ص 163،باب الاهتمام به امور المسلمین و النّصیحة لهم و نفعهم.
6) (278) همان مأخذ،ص 188،باب ادخال السّرور علی المؤمنین.
7) (279) همان مأخذ،ص 188،باب ادخال السّرور علی المؤمنین.
اگر چه به یک دانۀ خرما باشد.داود(علیه السلام)عرض کرد:پروردگارا!سزاوار است آن که تو را بشناسد،امید خود را از تو قطع نکند.» (1)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«مبادا کسی از شما چنین پندارد که چون مؤمنی را شادمان ساخت،تنها او را شاد کرده بلکه به خدا سوگند ما را خوشحال کرده، و به خدا سوگند که رسول خدا را خوشحال کرده است» (2)و از آن حضرت نقل شده است:«هر کس به مؤمنی شادی رساند،خدای متعال از آن شادی،مخلوقی را بیافریند که به هنگام مردن،از او دیدن کند و بگوید:ای دوست خدا مژده باد تو را به کرامت و رضوان الهی،سپس همواره با او باشد تا او داخل قبر شود و در قبر نیز همان سخن را بگوید و چون از قبر برانگیخته شود با او دیدار کند و همین سخن را به او بگوید و بعد در هر ترس و بیمی همواره با او باشد و او را مژده دهد و این سخن را بگوید.پس آن مؤمن از وی بپرسد خدا تو را رحمت کند،تو کیستی؟گوید:من آن شادی هستم که به فلان مؤمن بخشیدی.» (3)در زمینۀ این احادیث،اخبار دیگری قبلا گذشت که شمار آنها زیاد است.
غزالی گوید:و از جملۀ حقوق برادران مسلمان آن است که از بیماران ایشان عیادت کند،و در اثبات این حق و برخورداری از امتیاز آن،شناخت خدا و مسلمان بودن کافی است.ادب عیادتکننده آن است،که مدّت نشستن نزد بیمار را کوتاه کند و کم بپرسد و اظهار دلسوزی کند و برای بهبودی مریض دعا کند و به جاهایی که باید از نظر او پوشیده بماند ننگرد؛در وقت اجازۀ ورود نباید مقابل در منزل بایستد بلکه باید به آرامی در بزند و وقتی که میگویند:کیست؟نباید بگوید!من،و نگوید:ای پسر!بلکه حمد و تسبیح بگوید.
رسول خدا(ص)فرمود:«عیادت کامل بیمار آن است که فردی از شما دستش را روی پیشانی و یا روی دست بیمار بگذارد و از حال او بپرسد»،«و کمال درود شما بر
بیمار مصافحۀ با اوست» (1)و آن حضرت فرمود:«هرگاه مردی از بیماری عیادت کند،در رحمت خدا فرورفته است و چون در نزد او بنشیند،در رحمت خدا استوار شده است.» (2)و پیامبر(ص)فرمود:«هر که از بیماری عیادت کند،در جایگاههای بهشت نشسته و وقتی که بلند شود هفتاد فرشته بر او موکّل شوند که تا شب بر او درود فرستند» (3)و آن حضرت فرمود:«هرگاه مسلمانی از برادرش عیادت و دیدار کند،خدای تعالی فرماید:خوشا به حال تو و خوشا به مقدم تو و تو در منزلی از بهشت نشستهای» (4)و آن حضرت فرمود:«هرگاه بندهای بیمار شود،خداوند دو فرشته به نزد او فرستد و بگوید:ببینید،این بیمار به عیادتکنندگانش چه میگوید،اگر او در وقتی که عیادتکنندگان نزد وی آمدند حمد و ثنای الهی را بگوید،فرشتگان آن را به پیشگاه خداوند ببرند در حالی که او بهتر میداند،پس بفرماید:حق این بنده بر من آن است که اگر او را از دنیا بردم وارد بهشت کنم و اگر او را شفا دادم،گوشت و خون بهتری به او بدهم و از گناهان او درگذرم» (5)و آن حضرت فرمود:«خداوند دربارۀ هر کسی که ارادۀ خیر کند،او از آن برخوردار شود.» (6)آن حضرت بر علی بن ابی طالب که بیمار بود وارد شد و به او فرمود:بگو«اللّهمّ انّی اسألک تعجیل عافیتک،او صبرا علی بلیّتک،او خروجا من الدّنیا الی رحمتک،
1) (283) این حدیث در المکارم،ص 416،از کتاب زهد امیر المؤمنین(علیه السلام)و کتاب الجنائز آمده است و قبلا گذشت.
2) (284) این حدیث را مالک در الموطّأ،ج 2،ص 231 از حدیث جابر بن عبد الله نقل کرده است.
3) (285) این حدیث را بیهقی در الکبری،ج 4،ص 381 از قول علی بن ابی طالب(علیه السلام)به نقل از پیامبر(ص)با اختلاف در عبارت نقل کرده است.
4) (286) این حدیث را ترمذی در ج 8،ص 170 و ابن ماجه به شمارۀ 1443 نقل کردهاند.
5) (287) این حدیث را مالک در الموطّأ،ج 2،ص 229،از حدیث عطا بن یسار نقل کرده است.
6) (288) این حدیث را بخاری و احمد از حدیث ابو هریره-به طوری که در جامع الصغیر آمده-به سند صحیح نقل کرده است.
فانّک ستعطی احداهنّ.» (1)و نیز مستحب است که بیمار بگوید:اعوذ بعزّة اللّه و قدرته من شرّ ما اجد. (2)
علی(علیه السلام)گوید:«هرگاه کسی از شما درد شکم شد،باید از زنش مقداری از مهریهاش را در خواست کند و با آن عسل بخرد و با آب باران مخلوط کند و بخورد،در نتیجه،این عسل شفابخش،گوارا و با میمنت خواهد بود.» (3)روایت شده است که فرمود:«عیادت بیمار به مقدار فاصلۀ زمانی دو بار دوشیدن شتر است.» (4)طاوس گوید:بهترین عیادت سبکترین آنهاست.ابن عبّاس گوید:عیادت بیمار، یک مرتبه سنت و بیش از آن نافله است.یکی از بزرگان گوید:عیادت بیمار پس از سه روز لازم است.
پیامبر(ص)فرمود:«روز در میان از مریض عیادت کنید و دو روز بعد یعنی چهارمین روز هم عیادت کنید.» (5)از جملۀ آداب بیمار،تحمّل و صبر نیکو و کمتر اظهار درد کردن و پناه بردن به دعا و پس از دوا توکّل بر آفریننده دواست.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)روایتی از امام باقر(علیه السلام)در کافی آمده است که فرمود:«از جملۀ مناجات موسی بن عمران(علیه السلام)با پروردگار عزّ و جلّ این بود که عرض
1) (289) این حدیث را ابن ابی الدنیا در کتاب المرض از حدیث انس نقل کرده،میگوید:پیامبر(ص)بر مردی وارد شد در حالی که او از درد شکوه میکرد(نامی از علی(علیه السلام)نبرده است)معنی دعا:خدایا از تو بهبود سریع،یا تحمّل و صبر بر بلا و یا خروج از دنیا به رحمتت را درخواست دارم،همانا تو یکی از آنها را مرحمت خواهی کرد.
2) (290) یعنی:از شرّ بیماری که بدان مبتلایم به عزّت و قدرت خدا پناه میبرم.
3) (291) مکارم الاخلاق،طبرسی،ص 417.
4) (292) کافی،ج 3،ص 118،از امام صادق(علیه السلام).و ابن ابی الدّنیا در کتاب المرض این حدیث را از قول انس نقل کرده است.
5) (293) این حدیث را-به طوری که در کتاب المغنی آمده است-ابن ابی الدّنیا در کتاب المرض به سند ضعیف نقل کرده است.
کرد:پروردگارا عیادت بیمار چقدر اجر دارد؟فرمود:فرشتهای را موکّل عیادتکننده میسازم که تا قیامت او را در قبرش عیادت کند» (1)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:هر که از بیماری عیادت کند،منادی از آسمان او را به نامش صدا میزند:ای فلانی!خوشا به حال تو و خوشا به مقدم تو،تو در جایگاهی از بهشت قرار داری.» (2)از آن حضرت نقل شده که فرمود:«هر که از بیماری مسلمان عیادت کند،خداوند هفتاد هزار فرشته را بر او موکّل سازد در حالی که خانه و منزل او را پر کنند،در آنجا تسبیح،تقدیس،تهلیل و تکبیر گویند تا روز قیامت و نیمی از ثواب نمازشان مال عیادتکنندۀ بیمار است» (3)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«هر مؤمنی که از مؤمنی در وقت بامدادان عیادت کند،هفتاد هزار فرشته او را بدرقه کنند و چون بنشیند،رحمت خدا او را فرا گیرد و تا شامگاه برای او استغفار کنند و اگر شامگاه از او عیادت کند تا به صبح چنین باشد» (4)و از آن حضرت نقل شده که فرمود:«سزاوار است هر بیماری از شما برادرانش را از بیماری خودش آگاه سازد تا از او عیادت کنند و او از کار ایشان و آنان از عیادت وی اجر ببرند.عرض شد:درست است آنها به خاطر رفتن نزد مریض اجر میبرند اما مریض چگونه از کار ایشان اجر میبرد؟فرمود:به خاطر فراهم آوردن حسنات برای ایشان،از ایشان اجر میبرد و بدینوسیله برای او ده حسنه نوشته میشود و ده درجه بالا برده میشود و ده گناه از او محو میشود.» (5)از ابو الحسن(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«هرگاه کسی از شما بیمار شد باید به مردم اطلاع دهد تا نزد وی بیایند،زیرا هر فردی یک دعای مستجاب دارد.» (6)
در کتاب المکارم از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«هرگاه روز قیامت شود،بنده به خدا توسل جوید و خداوند از او به آسانی حساب بکشد و بگوید:ای مؤمن چه چیز تو را مانع شد از این که مرا وقتی بیمار بودم،عیادت کنی؟آن مؤمن گوید:خدایا تو پروردگار منی و من بندۀ توأم،تو آن زندۀ پایداری هستی که درد و رنج تو را نرسد؛ پس خدای عزّ و جلّ فرماید:هر کس مؤمنی را به خاطر من عیادت کند،بتحقیق مرا عیادت کرده است.سپس به این بنده خطاب میرسد آیا فلانی فرزند فلانی را میشناسی؟عرض میکند:آری پروردگار من!پس میفرماید:چه چیز مانع تو شد که وقتی بیمار بود از او عیادت کنی؟بدان که تو اگر از او عیادت کرده بودی،از من عیادت کرده بودی و سپس مرا در نزد او دیده بودی وانگهی اگر حاجتی را از من درخواست میکردی برآورده میساختم و آن را ردّ نمیکردم.» (1)از پیامبر(ص)نقل شده است،وقتی که از سلمان عیادت کرد،و خواست بلند شود، فرمود:«سلمان!خداوند ناراحتی تو را برطرف کند و گناه تو را ببخشد و دین و سلامتی تو را تا پایان عمرت حفظ کند.» (2)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«هرگاه کسی از شما برای عیادت برادر مؤمنش وارد شد،باید برای او دعا کند زیرا دعای او همانند دعای فرشتگان است.» (3)و آن حضرت فرمود:«هر که برای خدا از بیماری عیادت کند،آن بیمار چیزی را برای عیادتکننده از خدا نخواهد خواست،مگر آن که خداوند مستجاب گرداند.» (4)در کافی از یکی از موالیان امام صادق(علیه السلام)نقل شده که میگوید:«یکی از دوستان امام(علیه السلام)مریض شد؛ما جمعی از موالیان امام،به عیادت او میرفتیم.پس در بین راه با امام(علیه السلام)روبرو شدیم؛فرمود:کجا میخواهید بروید؟گفتیم:میخواهیم به عیادت فلانی برویم؛فرمود:بایستید،ایستادیم فرمود:همراه کسی از شما سیب،یا گلابی یا ترنج،یا
کمی عطر و یا قطعهای از چوب عود موجود است؟عرض کردیم:چیزی از اینها همراه ما نیست،فرمود:آیا نمیدانید که بیمار بدانچه برای او میبرند آسوده میشود؟» (1)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«عیادت کامل برای بیمار آن است که دستت را روی بازوی وی بگذاری و زود از نزد او برخیزی،زیرا عیادت نادانان برای مریض سختتر از درد اوست» (2)و از آن حضرت نقل شده است:«عیادت مریض بقدر فاصلۀ دو بار دوشیدن و یا یک نوبت دوشیدن شتر است.» (3)از آن حضرت نقل شده که فرمود:«همانا از همۀ عیادتکنندگان آن کسی در نزد خدا اجر بیشتری دارد که در وقت عیادت برادر مؤمنش کم بنشیند مگر این که بیمار دوست داشته باشد و بخواهد و درخواست نشستن بیشتر کند.» (4)آن حضرت فرمود:«از کمال عیادت بیمار آن است که عیادتکننده یکی از دستهایش را روی دست دیگر و یا روی پیشانی خود بگذارد» (5)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«درد چشم عیادت ندارد و از سه روز کمتر (بیمار)عیادت ندارد و اگر لازم شد یک روز در میان باید انجام گیرد و هرگاه بیماری طولانی شد،باید مریض را به خانوادهاش واگذارد.» (6)از امام باقر(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است خدای عزّ و جلّ میفرماید:هرگاه بندۀ من دچار بیماری شود و صبر کند و به عیادتکنندگانش شکوه نکند،به جای گوشت،پوست و خون او گوشت،پوست و خون بهتری به او میدهم و اگر او را از دنیا بردم،به جانب رحمتم بردهام و اگر عافیت دادم،در حالی که
1) (304) کافی،ج 3،ص 118.
2) (305) کافی،ج 3،ص 118.
3) (306) همان مأخذ،ص 118،شمارۀ 2 و 6.
4) (307) همان مأخذ،ص 118،شمارۀ 2 و 6.
5) (308) همان مأخذ،ص 118؛مرحوم مجلسی میفرماید:این مطلب از باب تمثیل است.مقصود اظهار غم و تأسف به خاطر بیماری مریض است و این کار متعارف بین مردم است.
6) (309) همان مأخذ،ص 119.
بیگناه است،او را عافیت بخشیدهام.» (1)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«همانا شکایت آن است که شخص بگوید:چنان گرفتار شدهام که کسی گرفتار نشده!و بگوید:به بیماریی دچار شدهام که هیچ کس دچار نشده است!و شکایت آن نیست که بگوید:دیشب خوابم نبرد و امروز تب داشتم و نظایر اینها.» (2)غزالی گوید:و از جملۀ حقوق آن است که جنازۀ برادران مسلمان را تشییع کند.
رسول خدا(ص)فرمود:«هر که تشییع جنازه کند،قیراطی از اجر دارد و اگر تا وقت دفن کردن بایستد دو قیراط اجر دارد.» (3)در خبر است:«قیراط همانند کوه احد است.» (4)هدف از تشییع برآوردن حق مسلمانان و عبرت گرفتن است،مکحول دمشقی وقتی که جنازهای را میدید،میگفت:تو صبح برو ما شب میآییم،موعظه بلیغ است در حالی که غفلت زود به سراغ انسان میآید،اوّلی میرود،در حالی که دیگری بیخرد است.
مالک بن دینار به دنبال جنازۀ برادرش بیرون شد در حالی که گریه میکرد و میگفت:به خدا سوگند که شادمان نخواهم شد تا وقتی که بدانم سرانجام کارت چه شد، و نه به خدا سوگند،تا زندهام نخواهم دانست.
اعمش گوید:ما،در تشییع جنازهها حاضر میشدیم،ولی نمیدانستیم به چه کسی تسلیت بگوییم چون همۀ مردم غمگین بودند.
ابراهیم زیّات دید گروهی بر میّتی ترحّم میکنند؛گفت:اگر به خودتان ترحّم کنید،
1) (310) کافی،ج 3،ص 115،شمارۀ 2.
2) (311) همان مأخذ،ص 116؛این تفسیر شکایتی است که اجر را ضایع میکند،اگر نه بهتر آن است که به کسی نگوید-چنانکه از بعضی اخبار به دست میآید و ممکن است نظیر اطلاع دادن به طبیب،برای هدف خاصی باشد.
3) (312) این حدیث را بخاری در،ج 2،ص 105 از قول ابو هریره و بزار و احمد و ابو یعلی از ابو سعید-به طوری در مجمع الزوائد،ج 3،ص 29 آمده-با سند حسن،نقل کردهاند.
4) (313) این حدیث را مسلم در صحیح،ج 1،ص 52 از سخن ثوبان و ابو هریره نقل کرده و اصل حدیث مورد اتفاق است.
شایستهتر خواهد بود زیرا او از سه مرحلۀ ترسناک نجات یافته است:چهرۀ ملکالموت را دیده،تلخی مرگ را چشیده و از ترس خاتمۀ زندگی ایمن شده است.
پیامبر(ص)فرمود:«میّت سه چیز را به دنبال خود میکشد.دوتای آنها برمیگردند و یکی میماند.خانواده و مال و عملش در پی او هستند؛خانواده و مالش برمیگردند ولی عملش میماند.» (1)وظیفۀ آن کس که تسلیت میدهد،تواضع و اظهار اندوه و کم سخن گفتن و لبخند نزدن است و از آداب تشییع جنازه،تواضع مداوم،حرف نزدن،توجّه به میّت،اندیشه دربارۀ مرگ و آمادگی برای مردن است و نیز از آداب تشییع این است که جلو جنازه و نزدیک آن راه بروند و به عنوان یک سنّت جنازه را زود ببرند.
میگویم:بلکه سنّت،راه رفتن پشت سر جنازه است،نه جلو جنازه چنانکه لفظ تشییع و دنبالهروی در اخبار زیادی همین مطلب را میرساند و اهل تسنن نیز از ابن مسعود،نقل کردهاند که از رسول خدا(ص)دربارۀ بردن جنازه پرسید؛فرمود:«جنازه باید در جلو باشد،نه در عقب.» (2)روایت کردهاند که علی(علیه السلام)پشت سر جنازه و ابو بکر و عمر،جلو جنازه حرکت میکردند.از علی(علیه السلام)پرسیدند:آن دو نفر پیشاپیش جنازه حرکت میکنند؟فرمود:البته میدانند که پشت سر جنازه راه رفتن افضل است ولی آنها در جلو راه میروند تا در مقابل چشم مردم ممتاز باشند» (3)و نیز از علی(علیه السلام)روایت کردهاند:«فضیلت راه رفتن پشت سر جنازه بر کسی که جلو جنازه حرکت میکند مانند فضیلت واجب بر مستحب است» (4)
1) (314) این حدیث را حاکم در،ج 1،ص 74 و ترمذی در،ج 9،ص 223 نقل کرده است.
2) (315) به سنن ترمذی،ج 4،ص 231،و مصابیح السّنة بغوی،ج 1،ص 112 مراجعه کنید.
3) (316) این حدیث را بیهقی در الکبری،ج 4،ص 25 نقل کرده با این تفاوت که در آنجا آمده:«ولی ایشان آسان میگیرند و برای مردم کار را آسان میکنند»که به یقین اشتباه خطی است.
4) (317) این حدیث را ابن ابی شیبه-به طوری که در الجوهر النقی فی الردّ علی البیهقی،که در حاشیه سنن الکبری،ج 4،ص 25،چاپ شده آمده است-نقل کرده و در مجمع الزوائد،ج 3،ص 30 و 31 نظیر آن نقل شده است.
و میگویند:تنها عاملی که باعث شده است تا اهل تسنّن چنین عمل کنند،تعصّب در برابر شیعه است،در حالی که-همان طور که بیان خواهد شد-راه رفتن جلو جنازه را امامان ما جائز دانستهاند.
از جملۀ روایاتی که دربارۀ تشییع و چهار گوشه جنازه را گرفتن و تعزیه از طریق شیعه رسیده؛روایتی است که در من لا یحضره الفقیه،آمده که میگوید:امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:«هر که دنبال جنازهای برود،چهار قیراط اجر و مزد برای او مقرّر میشود:یک قیراط برای دنبال جنازه حرکت کردن و یک قیراط برای نماز خواندن بر جنازه و یک قیراط برای منتظر ماندن تا وقتی که دفن کنند و یک قیراط برای تسلیت گفتن.» (1)ابو جعفر(علیه السلام)گوید:«هر که با جنازهای حرکت کند تا بر آن نماز بخواند و بعد برگردد،یک قیراط اجر دارد و هرگاه همراه جنازه حرکت کند تا آن را دفن کنند،دو قیراط اجر دارد،و هر قیراطی مانند کوه احد است.» (2)و آن حضرت فرمود:هر که به دنبال جنازۀ شخص مسلمانی برود،در روز قیامت چهار شفاعت به او عطا کنند،و هر چه او بگوید،فرشتهای گوید:برای تو همانند آن فراهم است.» (3)امام صادق(علیه السلام)میفرماید:«هر که چهار طرف تابوت را بگیرد،خداوند چهل گناه کبیره او را بیامرزد» (4)و آن حضرت فرمود:«هر که جنازۀ مؤمنی را تشییع کند تا در قبر دفن کنند خداوند برای تشییعکننده هفتاد فرشته از تشییعکنندگان را تعیین کند تا وقتی که از قبرش بیرون آمده و به سمت محشر میرود،او را تشییع و برای او طلب مغفرت کنند» (5)
1) (318) من لا یحضره الفقیه،ص 41،باب الصلاة علی المیّت؛کافی،ج 3،ص 172 و 173 باب ثواب من مشی مع جنازة.
2) (319) من لا یحضره الفقیه،ص 41،باب الصلاة علی المیّت؛کافی،ج 3،ص 172 و 173 باب ثواب من مشی مع جنازة.
3) (320) من لا یحضره الفقیه،ص 41،باب الصلاة علی المیّت؛کافی،ج 3،ص 172 و 173 باب ثواب من مشی مع جنازة.
4) (321) من لا یحضره الفقیه،ص 41،باب الصلاة علی المیّت؛کافی،ج 3،ص 172 و 173 باب ثواب من مشی مع جنازة.
5) (322) من لا یحضره الفقیه،ص 41،باب الصلاة علی المیّت؛کافی،ج 3،ص 172 و 173 باب ثواب من مشی مع جنازة.
و آن حضرت فرمود:«کمترین هدیهای که به مؤمن در قبرش میرسد آن است که تشییعکنندگان جنازهاش آمرزیده میشوند» (1)امام باقر(علیه السلام)فرماید:«وقتی که مؤمن داخل قبر شود،ندا دهند:بدان که نخستین هدیۀ به تو بهشت است و بدان که نخستین هدیه به تشییعکنندگان تو آمرزش است.» (2)امام باقر(علیه السلام)میفرماید:«هر که چهار طرف تابوت برادرش را حمل کند،خداوند چهل گناه از گناهان کبیرۀ او را محو کند» (3)سنّت آن است که تابوت را از چهار طرفش حمل کنند و جز آن هر چه باشد به اختیار خود شخص است.
امام صادق(علیه السلام)فرمود:«هر که یک پایۀ تابوت را بگیرد،خداوند بیست و پنج گناه کبیرۀ او را بیامرزد و هرگاه چهار سمت تابوت را بگیرد،از گناهان بیرون شود.» (4)امام صادق(علیه السلام)به اسحاق بن عمار فرمود:«هرگاه اطراف تابوت میّت را(به دوش) حمل کنی،از گناهان پاک شوی همانند،روزی که از مادر متولّد شدهای.» (5)حسین بن سعید به ابو الحسن الرّضا(علیه السلام)نوشت:«و دربارۀ حمل تابوت پرسید،آیا سمت معیّنی دارد که در حمل از چهار طرف از آن سمت شروع کند،یا هر طور که آسان باشد،از هر طرف جنازه که بخواهد،حمل کند؟امام(علیه السلام)در پاسخ وی نوشت؛از هر طرف که خواست،شروع کند.» (6)امام باقر(علیه السلام)فرمود:«راه رفتن پشت سر جنازه بهتر از حرکت در جلو جنازه است و اگر جلو جنازه حرکت کردی اشکالی ندارد.» (7)محمد بن مسلم از امام باقر و یا امام صادق(علیه السلام)نقل کرده،میگوید:«دربارۀ حرکت به همراه جنازه پرسیدم؛فرمود:از جلو،از راست،از چپ و از پشت سر حرکت میکنی.» (8)
1) (323) من لا یحضره الفقیه،ص 41،باب الصلاة علی المیّت،کافی،ج 3،ص 172 و 173 باب ثواب من مشی مع جنازة.
2) (324) من لا یحضره الفقیه،ص 41،باب الصلاة علی المیّت،کافی،ج 3،ص 172 و 173 باب ثواب من مشی مع جنازة.
3) (325) من لا یحضره الفقیه،ص 41،باب الصّلاة علی المیّت.
4) (326) من لا یحضره الفقیه،ص 41،باب الصّلاة علی المیّت.
5) (327) من لا یحضره الفقیه،ص 41،باب الصّلاة علی المیّت.
6) (328) من لا یحضره الفقیه،ص 41،باب الصّلاة علی المیّت.
7) (329) من لا یحضره الفقیه،ص 41،باب الصّلاة علی المیّت.
8) (330) من لا یحضره الفقیه،ص 41،باب الصّلاة علی المیّت.
رسول خدا(ص)فرمود:«هر کس شخص داغدیدهای را دلداری دهد در قیامت خلعتی به وی بپوشانند که زینت او باشد.» (1)از هشام بن حکم نقل شده است که گفت:«دیدم که حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) پیش از دفن میّت و پس از دفن آن(به صاحبان عزا)تسلیت میگفت.» (2)امام صادق(علیه السلام)فرمود:«پس از دفن میّت تسلیت گفتن ضروری و لازم است،و فرمود:همین قدر در تسلیت گفتن تو بس،که صاحب عزا تو را ببیند.» (3)امام صادق(علیه السلام)را نزد قومی بردند که مصیبت زده بودند،امام(علیه السلام)فرمود:«خداوند، ضعف و شکست شما را جبران کند و به نیکی شما را دلداری دهد و مردگان شما را بیامرزد.سپس مراجعت فرمود.» (4)رسول خدا(ص)فرمود:«تسلیت به صاحبان عزا بهشت را در پی دارد.» (5)امام صادق(علیه السلام)به مردی که پسرش را از دست داده بود،تسلیت گفت و فرمود:
«خدای عزّ و جلّ از تو برای پسرت بهتر و اجر الهی برای تو از پسرت بهتر است؛باز هم به امام(علیه السلام)خبر رسید که او بیتابی میکند؛برگشت و به او فرمود:رسول خدا(ص)از دنیا رفت مگر او را الگوی خود قرار ندادهای؟عرض کرد:پسر من نوجوان بود!فرمود:
همانا پیش روی او سه خصلت است:شهادت بر این که خدا یکی است و رحمت خدا و شفاعت رسول خدا(ص)پس هرگز-ان شاء الله-یکی از این سه خصلت را از دست نخواهد داد.» (6)ابو بصیر از امام صادق(علیه السلام)روایت کرده است که فرمود:«شایسته است که صاحب عزا ردا نپوشد و با پیراهن باشد تا وی را بشناسند و همسایهها تا سه روز او را غذا دهند.» (7)آن حضرت فرمود:«ملعون است آن کسی که در مصیبت دیگران ردا نپوشد.» (8)
1) (331) من لا یحضره الفقیه،ص 45،باب التعزیة و الجزع عند المصیبة.
2) (332) من لا یحضره الفقیه،ص 45،باب التعزیة و الجزع عند المصیبة.
3) (333) من لا یحضره الفقیه،ص 45،باب التعزیة و الجزع عند المصیبة.
4) (334) من لا یحضره الفقیه،ص 45،باب التعزیة و الجزع عند المصیبة.
5) (335) من لا یحضره الفقیه،ص 45،باب التعزیة و الجزع عند المصیبة.
6) (336) من لا یحضره الفقیه،ص 45،باب التعزیة و الجزع عند المصیبة.
7) (337) من لا یحضره الفقیه،ص 45،باب التعزیة و الجزع عند المصیبة.
8) (338) من لا یحضره الفقیه،ص 45،باب التعزیة و الجزع عند المصیبة.
در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«شایسته است اولیای فردی که از شما مرده است به برادران ایمانی میّت اطلاع دهند تا تشییع جنازه کنند و نماز بر جنازۀ او بخوانند و برای او طلب آمرزش کنند تا برای ایشان اجر و پاداشی فراهم آید و برای میّت استغفار نوشته شود و اجری از طریق آنها به دست آورد و نیز برای میّت ایشان استغفاری فراهم آید.» (1)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«هر که از جنازهای استقبال کند یا آن را ببیند و بگوید:اللّه اکبر هذا ما وعدنا اللّه و رسوله و صدق اللّه و رسوله،اللّهمّ زدنا ایمانا و تسلیما،الحمد للّه الّذی تعزّز بالقدرة،و قهر العباد بالموت،در آسمان فرشتهای نخواهد ماند جز این که از باب ترحّم بر صدای او خواهد گریست.» (2)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«در حمل جنازه از سمت راست آن شروع میکنی،سپس از پشت سر به سمت دیگر میروی و بعد جلو میروی تا پیش جنازه، همین طور مانند گردش سنگ آسیا.» (3)از آن حضرت نقل شده که فرمود:«جلو جنازه مسلمان عارف،حرکت کن ولی جلو جنازۀ شخص منکر و کافر حرکت نکن زیرا فرشتگان جلو جنازه مسلمان بسرعت او را به سوی بهشت میبرند،در حالی که جلو جنازۀ کافر فرشتگانی هستند که او را بسرعت به سمت آتش دوزخ میبرند.» (4)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)گروهی را دید پشت سر جنازه سواره حرکت میکنند؛فرمود:این قوم خجالت نمیکشند که رفیق همراهشان را سواره تشییع میکنند در حالی که او را به این حالت واگذاشتهاند.» (5)از آن حضرت نقل شده که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:هر کس مصیبت
زدهای را تسلیت دهد،برایش اجری نظیر اجر او خواهد بود بدون آن که از اجر مصیبت زده چیزی کم شود.» (1)از آن حضرت نقل شده که فرمود:«تسلیت نیست جز کنار قبر،سپس برمیگردند تا برای میّت در قبر عذابی پیش نیاید و صدا را بشنوند.» (2)غزالی گوید:و از جملۀ حقوق،آن است که قبور آنها را زیارت کند و هدف از زیارت،دعا و عبرت گرفتن و رقّت قلب باشد.پیامبر(ص)فرمود:«هیچ منظرهای را ندیدم مگر این که قبر غمانگیزتر از آن بود.» (3)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«همانا قبر نخستین منزل از منازل آخرت است،اگر صاحب قبر،از آن منزل خلاص شود منزلهای بعدی آسانتر است و اگر از آن خلاص نشد،بعد از آن سختتر است.» (4)مجاهد گوید:نخستین چیزی که با فرزند آدم سخن میگوید قبر اوست که میگوید:
منم خانه کرمها و خانۀ تنهایی و خانۀ غربت و خانۀ ظلمت،این است آنچه من برای تو آماده کردهام پس تو چه چیز برای من مهیّا کردهای؟ ابو ذر-رضی الله عنه-گفت:آیا نمیخواهید به شما خبر دهم از روز بیچارگی خود یعنی روزی که مرا در قبر نهند؟! ابو درداء کنار قبرها مینشست،از علت آن پرسیدند،گفت:کنار مردمانی مینشینم که مرا به یاد معادم میاندازند و چون برمیخیزم،پشت سر از من غیبت نمیکنند.
حاتم اصم گوید:هر که به قبرستان گذر کند و دربارۀ خود نیندیشد و برای اهل قبور دعا نکند هم به خود خیانت کرده است و هم به ایشان.
رسول خدا(ص)فرمود:«هیچ شبی نیست مگر آن که منادیی ندا میکند:ای اهل
قبور!به چه کسی رشک میبرید؟گویند:به اهل مسجد رشک میبریم زیرا آنها نماز میخوانند و ما نماز نمیخوانیم و روزه میگیرند و ما روزه نمیگیریم و خدا را یاد میکنند و ما یاد نمیکنیم.» (1)ربیع بن خثیم،میان منزلش قبری کنده بود و هرگاه قساوتی در دلش احساس میکرد، میان قبر میرفت،به پهلو میخوابید و ساعتی توقّف میکرد،سپس میگفت: رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً (2)پس از آن میگفت:ای ربیع،(فرض کن)برگشتی پس هم اکنون پیش از آن دوباره نتوانی برگردی،عمل کن.
میگویم:در کتاب من لا یحضره الفقیه از امام صادق(علیه السلام)نقل شده که راجع به زیارت اهل قبور و بنای مساجد در قبرستان از آن حضرت پرسیدند؛فرمود:«اما زیارت اهل قبور،اشکالی ندارد ولی ساختن مساجد در آنجا ممنوع است.» (3)پیامبر(ص)فرمود:«قبر مرا قبله و مسجد قرار ندهید،زیرا خدای عزّ و جلّ یهود را از آن جهت لعن کرده است که قبور انبیای خود را مسجد قرار دادند.» (4)جراح مدائنی از امام صادق(علیه السلام)پرسید:«سلام بر اهل قبور چگونه است؟فرمود:
میگویی:«السّلام علی اهل الدیار من المؤمنین و المسلمین رحم اللّه المتقدّمین منا و المتأخّرین،و انّا إن شاء الله بکم لاحقون.» (5)رسول خدا(ص) هرگاه بر قبرستانی گذر میکرد میفرمود:«السّلام علیکم من دیار قوم مؤمنین و انّا ان شاء الله بکم لاحقون.» (6)امیر المؤمنین(علیه السلام)وقتی که وارد قبرستان میشد،میگفت:«ای اهل تربت و ای اهل غربت،اما منزلهای شما را(دیگران)ساکن شدند و اما همسرانتان ازدواج کردند و اما
1) (348) در هیچ اصلی به این حدیث برخورد نکردم.
2) (349) مؤمنون/100،99:پروردگار من!مرا باز گردانید شاید در آنچه ترک کردهام(کوتاهی کردهام)عمل صالحی انجام دهم.
3) (350) من لا یحضره الفقیه،ص 47،باب التعزیه،شمارۀ 29.
4) (351) من لا یحضره الفقیه،ص 47،باب التعزیه،شمارۀ 30.
5) (352) همان مأخذ،همان صفحه،همان باب،شمارۀ 31.
6) (353) همان مأخذ،همان صفحه،همان باب،شمارۀ 32 و 35.
ثروتهایتان(بین ورثه)تقسیم شد،این خبری است که در نزد ماست و کاش میدانستم که در نزد شما چه خبر است؟!سپس رو به اصحاب خود کرد و فرمود:اگر به آنان اجازۀ پاسخ دهند،هرآینه خواهند گفت:همانا بهترین توشه،تقواست.» (1)حضرت فاطمه(سلام الله علیها)در هر بامداد روز شنبه نزد قبور شهدا میآمد سپس کنار قبر حضرت حمزه میرفت و برای او طلب آمرزش و مغفرت میکرد.» (2)امام صادق(علیه السلام)فرمود:«هرگاه وارد قبرستان شدی بگو:«درود بر اهل بهشت» امام ابو الحسن،موسی بن جعفر(علیه السلام)فرمود:«وقتی که وارد قبرستان شدی،بر قبرها پا بگذار،پس هر که مؤمن باشد،از این عمل تو آسایش مییابد و هر که منافق باشد، احساس ناراحتی خواهد کرد.» (3)از محمد بن مسلم نقل شده که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:آیا مردگان را دیدار کنیم؟فرمود:آری؛گفتم:وقتی که به دیدارشان میرویم آیا میدانند؟فرمود:
آری به خدا سوگند آنان میدانند که شما به دیدارشان رفتهاید و خوشحال میشوند و با شما انس میگیرند.محمد بن مسلم میگوید:عرض کردم:وقتی به زیارت آنها میرویم چه بگوییم؟.فرمود:بگو:اللّهمّ جاف الارض عن جنوبهم و صاعد الیک ارواحهم،و لقّهم منک رضوانا و اسکن الیهم من رحمتک ما تصل به وحدتهم و تؤنس به وحشتهم،انّک علی کلّ شیء قدیر.» (4)امام رضا(علیه السلام)فرمود:«هر بندۀ خدایی که قبری را زیارت کند و إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ ،را هفت مرتبه تلاوت کند خداوند او،و صاحب قبر را میآمرزد.» (5)صفوان بن یحیی به ابو الحسن موسی بن جعفر(علیه السلام)عرض کرد:«به من این طور گفتهاند که هرگاه زائری کنار قبر مؤمن بیاید با او انس میگیرد و چون برگردد،وحشت میکند؛فرمود:وحشت نمیکند.» (6)عمر بن یزید میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:ما از جانب میّت میتوانیم
1) (354) من لا یحضره الفقیه،ص 47،باب التعزیه،شمارۀ 32 و 35.
2) (355) همان مأخذ،ص 47،باب التعزیة،شمارۀ 32.
3) (356) همان مأخذ،ص 47،باب التعزیة،شمارۀ 35.
4) (357) همان مأخذ،ص 47،باب التعزیة،شمارۀ 39.
5) (358) همان مأخذ،ص 47،باب التعزیة،شمارۀ 42.
6) (359) همان مأخذ،ص 47،باب التعزیة،شمارۀ 39،35،32 و 42.
نماز بخوانیم؟فرمود:آری.او بیقین در تنگناست پس از آن تنگنا،گشایش مییابد، سپس حاضرش میکنند و به او میگویند:این تنگنا از تو برداشته شد به خاطر نمازی که فلان برادر دینیات از جانب تو خواند.عمر بن یزید میگوید:عرض کردم:آیا میتوانم دو شخص را در دو رکعت نماز شریک کنم؟فرمود:آری و آنگاه گفت:به راستی که میّت خوشحال میشود به خاطر طلب رحمت و آمرزش برایش،همان طوری که یک فرد زنده با هدیهای که به او میدهند شاد میگردد،و جائز است که فرد،حج،یا عمره،و یا مقداری از نماز و یا طوافش را برای یکی از بستگانش که مرده است انجام دهد،تا او را بهرهمند سازد؛چنین شخصی حتی اگر مورد خشم خدا بوده است،آمرزیده میشود و اگر در تنگنا بوده،گشایش برایش حاصل میشود،و میّت از آن آگاه میگردد؛و اگر مردی چنین کاری را از طرف یک ناصبی«مخالف اهل بیت(علیه السلام)»انجام دهد،در عذاب او تخفیف حاصل میشود،و نیکی،صله و حج برای مرده و زنده صحیح است اما نماز از طرف زنده،جائز نیست.» (1)آن حضرت فرمود:«شش چیز است که پس از وفات مؤمن به او میرسد:فرزندی که برایش طلب آمرزش کند؛قرآنی که بنویسد و از خود بهجا گذارد؛و درختی که بکارد؛و آبی را که صدقه جاریه قرار دهد،و چاهی که حفر کند و سنّتی که پس از او مورد استفادۀ دیگران باشد.» (2)آن حضرت فرمود:«هر مسلمانی که از جانب میّتی عمل شایستهای انجام دهد، خداوند به او چند برابر اجر دهد و به میّت نیز بدان وسیله سود رساند.» (3)آن حضرت فرمود:«نماز،روزه،حج،صدقه،نیکی و دعا در قبر میّت به او میرسد، و اجر آنها برای کسی که انجام میدهد و برای میّت نوشته میشود.» (4)میگویم:این آخرین حق از حقوق مسلمان بود که ابو حامد آن را ذکر نکرده است.
(1)غزالی گوید:این بود قسمتهایی از آداب معاشرت با عموم مردم و سخن جامع در تمام آن موارد این است که حق نداری هیچ کس را زنده یا مرده کوچک بشماری که هلاک میشوی،زیرا تو نمیدانی شاید او بهتر از تو باشد،او اگر چه فاسق است،شاید عاقبت به خیر شود و وضع تو سرانجام کار همانند وضع او شود؛و نباید به ایشان به سبب دنیایشان به دیدۀ بزرگی بنگری،زیرا دنیا در نزد خدا کوچک و آنچه در دنیاست ناچیز است،و هرگاه مردم دنیا در نزد تو بزرگ شمرده شوند در حقیقت دنیا را بزرگ شمردهای و از چشم خدا افتادهای؛و نباید دینت را برای ایشان از دست بدهی،به خاطر این که به دنیای ایشان برسی،چرا که در نظر ایشان کوچک خواهی شد و از دنیای آنها بیبهره میمانی؛و اگر هم بیبهره نمانی چیزی را که پستتر است در عوض بهتری به دست آوردهای،و با آنان دشمنی علنی نکن که این دشمنی به درازا خواهد کشید،و دین و دنیای تو را و دین ایشان را از طریق تو از بین خواهد برد،مگر عمل خلاف دینی را ببینی.پس در این هنگام باید با کارهای زشت آنان مخالفت کنی و به ایشان به خاطر آن که به سبب معصیت خود در معرض خشم خدا قرار گرفتهاند به دیدۀ رحمت بنگری.در این صورت نیز برای ایشان جهنمی که در آن وارد میشوند کافی است؛تو چرا با ایشان کینهتوزی کنی؛و به محبّت و تعریف ایشان در مقابل تو و خوشبرخوردی ایشان، اطمینان نکن؛زیرا تو اگر حقیقت آن را بخواهی در صد مورد بیش از یک مورد نخواهی یافت،بلکه همان یک مورد را نیز نمییابی.هرگز از احوال خود نزد آنها شکوه مکن که خداوند تو را به ایشان وامیگذارد و توقع نداشته باش که آنها در پشت سر تو و در باطن مانند ظاهر دوستدار تو باشند که این توقع نادرستی است و کجا به آن خواهی رسید!و به آنچه در اختیار آنهاست چشم طمع مدوز که بزودی خوار و ذلیل خواهی شد و به آرمانت نخواهی رسید.از باب تکبر به دلیل بینیازیات از ایشان،بر آنها فخرفروشی نکن،زیرا
خداوند به دلیل مجازات بر تکبّرت به خاطر اظهار بینیازی،تو را به ایشان محتاج خواهد کرد.هرگاه از برادری از آنها حاجتی خواستی و آن را برآورده کرد پس او برادر سودرسان است و اگر برآورده نساخت مبادا وی را سرزنش کنی که او دشمن تو خواهد شد و تلافی کردنش به درازا خواهد کشید.خودت را سرگرم موعظۀ کسی نکن که در او امید پذیرش نباشد،زیرا علاوه بر این که پند تو را نمیشنود،دشمن تو میشود،و باید موعظۀ تو،به صورت درخواست و غیر مستقیم باشد بدون آن که نام کسی را ببری و هر وقت از ایشان کرامت و خیری دیدی خدا را سپاسگزار باش که آنان را مسخّر تو کرده است و به خدا پناه ببر از این که مبادا تو را به ایشان واگذارد؛و هرگاه از ایشان غیبت شد و یا از آنها بدی دیدی و یا چیزی به تو رسید که باعث ناراحتی تو شد،کار ایشان را به خدا واگذار و از شرّ ایشان به خدا پناه ببر و به فکر مکافات عمل آنها نباش،که بیشتر زیان میبینی و عمرت بدان وسیله تباه میشود و به آنها نگو:شما جایگاه مرا درک نکردید؛و بر این عقیده باش که اگر تو چنان استحقاقی را داشتی خداوند در دل ایشان جایگاهی برای تو قرار میداد،زیرا خداوند است که حب و بغض را در دلها میاندازد.و چنان باش که حق ایشان را میشنوی و باطل آنها را نمیشنوی؛زبانت به حق ایشان گویا و در برابر باطلشان خاموش است.از معاشرت با اکثر مردم دوری کن که آنان از هیچ لغزشی چشمپوشی نمیکنند و از اشتباهی نمیگذرند و هیچ عیبی را نمیپوشند و ریز و درشت را محاسبه میکنند و بر کم و زیاد حسد میبرند؛از دیگران انصاف میخواهند و خود انصاف نمیورزند و بر خطاها و فراموشیها مؤاخذه میکنند و خود نمیبخشند و با سخن چینی و بهتان برادران را به هم بدبین میسازند.
بنابراین معاشرت با اکثر ایشان زیان و بریدن از ایشان رجحان دارد؛اگر خشنود باشند،ظاهر نرمی دارند و اگر ناراضی باشند باطن گرفتهای دارند،نه در حال گرفتگی از آنان میتوان ایمن بود و نه در حال نرمیشان امیدوار؛در ظاهر آراستهاند ولی در باطن گرگ صفتاند؛از روی گمان سخن میگویند، (1)پشت سر به تو طعنه میزنند،از
1) (364) در احیاء العلوم«یقطعون بالظّنون»آمده است،یعنی به سبب گمانها دوستی را میبرند.
حسد برای دوستشان منتظر حوادث روزگارند،لغزشهای تو را در ضمن معاشرت میشمارند تا در وقت خشم و غضبشان با تو مقابله کنند.به دوستی کسی که به خوبی او را نیازمودهای اعتماد مکن،مگر آن که در یک منزل و یک جا مدتی با او معاشرت کنی و در وقت بر کناری و حکومتش،در ثروت و فقرش او را بیازمایی و یا با یکدیگر همسفر شوید و یا با درم و دینار با او داد و ستد کنی و یا گرفتاری پیدا کنی و به او نیازمند شوی، پس اگر در این احوال از او راضی بودی،در صورتی که بزرگسال است او را به منزلۀ پدر خود بدان و اگر خردسال است پسر خویش و اگر هم سن تو بود او را برادر خود بشمار.این بود خلاصۀ آداب معاشرت با مردم.
(1)رسول خدا(ص)فرمود:«خدای تعالی میفرماید:منم بخشنده و این است خویشاوند،نام او را از نام خودم مشتق کردهام،پس هر که صلۀ رحم کند به او بپیوندم و هر که قطع رحم کند من از او قطع کنم.» (1)آن حضرت فرمود:«هر که خشنود میشود که دنبال سرش حرف بد نزنند و عمرش طولانی و روزیاش زیاد شود باید صلۀ رحم کند و از خدا بپرهیزد.» (2)به رسول خدا(ص)عرض شد:«بالاتر از همۀ مردم کیست؟فرمود:آن که بیش از همه تقوای الهی دارد و از همه کس بیشتر صلۀ رحم میکند و امر به معروف و نهی از منکرش بیشتر است.» (3)
1) (365) این حدیث را بغوی در مصابیح السّنه،ج 2،ص 158،با همین عبارت نقل کرده و بخاری در،ج 8، ص 7،با اختلاف در عبارت از حدیث عایشه روایت کرده است.
2) (366) مسند احمد،ج 3،ص 156،از حدیث انس،و صحیح بخاری،ج 8،ص 6؛و جامع ترمذی، ج 8،ص 111 و-به طوری که در مجمع الزوائد آمده-آن را عبد الله بن احمد و بزّاز به سند صحیح نقل کردهاند.
3) (367) این حدیث را احمد در،ج 6،ص 432،مسند خود از حدیث درّة بنت ابی لهب به اسناد حسن نقل کرده است.
ابو ذر-رضی الله عنه-گوید:«حبیبم پیامبر(ص)مرا به صلۀ رحم سفارش کرد و همچنین فرمود:سخن حق را بگو هر چند که تلخ باشد.» (1)پیامبر(ص)فرمود:«خویشاوندی به عرش آویخته است.و صلۀ رحمکننده آن نیست که مقابلۀ به مثل کند،بلکه آن کسی است که هرگاه قطع رحم شده باشد او صلۀ رحم کند» (2)و آن حضرت فرمود:«از همۀ طاعتها ثواب صلۀ رحم زودتر میرسد تا آنجا که حتی اگر خانوادهای تبهکار صلۀ رحم کنند،اموالشان زیاد میشود و افرادشان افزون میگردد.» (3)زید بن اسلم گوید:«وقتی که رسول خدا(ص)راهی مکّه شد،مردی به آن حضرت رسید و عرض کرد:اگر زنان سفید و شتران گندمگون میخواهی به سراغ بنی مدلج برو.پیامبر(ص)فرمود:خداوند از تعرّض به بنی مدلج به خاطر صلۀ رحمشان منع کرده است.» (4)اسما بنت ابی بکر میگوید:«مادرم نزد من آمد(خدمت پیامبر(ص)رسیدم) عرض کردم:یا رسول الله!مادرم،نزد من آمده است،در حالی که او مشرک است،آیا نسبت به او صلۀ رحم بکنم،فرمود:آری.» (5)آن حضرت فرمود:«صدقه در مورد تهیدستان یک صدقه است و در مورد
1) (368) این حدیث را احمد در مسند و بزاز و طبرانی در الصغیر و الکبیر-به طوری که در مجمع الزوائد ج 8،ص 154،آمده است-به سند صحیح نقل کردهاند.
2) (369) این حدیث را بغوی در المصابیح،ج 2،ص 157 آورده است.احمد و بزاز اول حدیث را از ابن عبّاس نقل کردهاند و رجال این حدیث-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 150 آمده-ثقه هستند و ترمذی در ذیل،ج 8،ص 100 کتاب خود سند آن را صحیح دانسته و چنان که در متن آمده بیهقی آن را در الشّعب نقل کرده است.
3) (370) طبرانی این حدیث را در الاوسط از قول ابو هریره-به طوری که در المجمع الزوائد،ج 8،ص 152 آمده-نقل کرده است.
4) (371) این حدیث را-چنانکه در المغنی آمده-خرائطی در مکارم الاخلاق نقل کرده است.
5) (372) این حدیث را بخاری در،ج 8،ص 5،کتاب خود نقل کرده است.
خویشاوندان دو صدقه است.» (1)وقتی که ابو طلحه خواست باغی را به صدقه بدهد،در مقام عمل از این سخن خدا در شگفت شد که میفرماید: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ ؛عرض کرد یا رسول الله!آن را در راه خدا و تنگدستان و بیچارگان دادهام،فرمود:«اجر تو مقرّر است ولی آن را بین خویشاوندانت تقسیم کن.» (2)و آن حضرت فرمود:«بالاترین صدقه،بر خویشاوندی است که دشمنی خود را آشکار میکند.»این سخن پیامبر(ص)هم معنای این بیان حضرت است که فرمود:
«بالاترین فضائل آن است که با کسی که از تو قطع رحم کرده،صلۀ رحم کنی و به کسی که تو را محروم داشته،عطا کنی و از کسی که به تو ستم روا داشته،بگذری.» (3)نقل کردهاند که عمر به کارگزارانش نوشت به خویشاوندان دستور دهید که با هم دیدوبازدید کنند اما همسایه نشوند،و البته این سخن را بدان سبب گفته است که همسایگی باعث مزاحمت بر سر حقوق میشود و چه بسا موجب تنهایی و قطع رحم میگردد. (4)
میگویم:بعضی از دانشمندان این نامه را به امیر المؤمنین(علیه السلام)نسبت دادهاند که آن حضرت به ابو موسی اشعری نوشت.
غزالی گوید:توضیح این که وقتی خانههای خویشاوندان از یکدیگر دور باشد محبت بیشتر به هم میکنند و هرگاه نزدیک باشند حسد و کینه نسبت به هم میورزند.
میگویم:این حالت در بیشتر مردم عصر ما دیده میشود،در حالی که شنیدن کی
1) (373) این حدیث را نسائی در،ج 5،ص 92 و ابن ماجه به شمارۀ 1844 و ترمذی در ج 3،ص 160 آورده و آخرش«صدقة و صلة»را افزودهاند.
2) (374) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 392،باب صلة الرّحم از کتاب زکات آورده است.
3) (375) این حدیث را احمد در مسند،ج 5،ص 416 و طبرانی و ترمذی نقل کردهاند و در جلد دوم، ص 110،با شرح آن گذشت.
4) (376) این حدیث را احمد در مسند،ج 3،ص 438،از حدیث معاذ بن انس جهنی با اندکی اختلاف نقل کرده است.
بود مانند دیدن،و در سخنان حکیمانه در زبان فارسی آمده است:«دوری و دوستی.» از طریق خاصه(شیعه)راجع به صلۀ رحم روایتی در کافی با سند نیکو از جمیل بن درّاج نقل شده که میگوید:«از امام صادق(علیه السلام)راجع به این قول خدای-تعالی ذکره- پرسیدم: وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللّهَ کانَ عَلَیْکُمْ رَقِیباً (1)فرمود:
آن ارحام مردمان است که خدای تعالی به صلۀ آن ارحام،ایشان را امر فرموده است و آن را بزرگ داشته،مگر نمیبینی که آن را در ردیف خود قرار داده است» (2)در روایت موثقی از آن حضرت است:«مردی خدمت پیامبر اکرم(ص)آمد عرض کرد:یا رسول الله!بستگانم تصمیم گرفتهاند به من حمله کنند و از من قطع رحم کنند و به من دشنام دهند.آیا من حق دارم آنها را ترک گویم:فرمود:در آن صورت خداوند همۀ شما را ترک میکند.گفت:پس چه کنم؟فرمود:بپیوند با هر که از تو ببرد و ببخش بر آن که محرومت کند و درگذر از کسی که به تو ستم روا دارد زیرا تو هرگاه چنین کنی،خدا در برابر آنها از تو پشتیبانی کند.» (3)در کافی از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«جز صلۀ رحم چیزی را سراغ نداریم که عمر را زیاد کند،تا آنجا که شخصی که سه سال دیگر اجلش فرا میرسد وقتی صله رحم میکند،خداوند سی سال به عمرش میافزاید و آن سه سال را سی و سه سال میکند و مردی که عمرش سی و سه سال است،ولی قطع رحم میکند خداوند سی سال از عمر او کم میکند و آن را به سه سال میرساند.» (4)از امام رضا(علیه السلام)نیز روایتی مانند روایت بالا رسیده است.
از امام باقر(علیه السلام)است که فرمود:«صلۀ رحم اعمال را پاک سازد و اموال را برکت دهد و بلا را دور کند و حساب را آسان و اجل را بتأخیر اندازد.» (5)
1) (377) نساء/2:بترسید از خدایی که به نام او از یکدیگر درخواست میکنید و از قطع رحم که خدا مراقب شماست.
2) (378) کافی،ج 2،ص 150،باب صلۀ رحم به شمارۀ 2 و 17.
3) (379) کافی،ج 2،ص 150،باب صلۀ رحم به شمارۀ 2 و 17.
4) (380) همان مأخذ،همان صفحه،همان باب،شمارههای 11،10،5،4 و 13.
5) (381) همان مأخذ،همان صفحه،همان باب،شمارههای 11،10،5،4 و 13.
و در روایتی آمده است:«و روزیاش را فراخ و در میان خانواده محبوبش گرداند.» (1)از آن حضرت است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:سفارش میکنم حاضر و غایب امتم و آنهایی را که در پشت مردان و رحم زنانند تا روز قیامت،که صلۀ رحم کنند اگر چه به فاصلۀ یک سال راه باشد زیرا صلۀ رحم جزء دین است» (2)و از آن حضرت است که فرمود:«همانا رحم به عرش آویخته و میگوید:بپیوند هر که مرا بپیوندد و قطع کن با هر که از من قطع کند.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«ابو ذر-رضی الله عنه-گفته است:از رسول خدا(ص)شنیدم که میفرمود:رحم و امانت در روز قیامت دو طرف صراطند؛همین که صلۀ رحمکننده و امانتدار بر صراط بگذرند،به بهشت رسند و چون خائن به امانت و قاطع رحم بر صراط بگذرند هیچ عملی با وجود آنها سودی نبخشد و صراط آنها را در آتش دوزخ سرنگون کند.» (4)در روایت صحیح از آن حضرت رسیده است که فرمود:«در کتاب علی(علیه السلام)است که هر کس سه خصلت داشته باشد از دنیا نمیرود مگر وبال آنها را ببیند:ستم،قطع رحم و دروغ که بدان وسیله به جنگ خدا میرود؛و البته آن طاعتی که ثواب و اجرش زودتر میرسد،صلۀ رحم است و همانا گروهی تبهکارند اما صلۀ رحم میکنند،اموالشان زیاد میشود و توانگر میشوند،و به راستی که قسم دروغ و قطع رحم خانهها را ویران و خویشاوندی را از جا برکند و از جا کندن خویشاوندی باعث قطع نسل گردد.» (5)در روایت صحیح از آن حضرت نقل شده که فرمود:«امیر المؤمنین(علیه السلام)فرموده است:هرگاه مردمان قطع رحم کنند،ثروتها به دست اشرار افتد.» (6)
1) (382) کافی،ج 2،ص 150،باب صلۀ رحم،شمارههای 10،5،13،4 و 11.
2) (383) کافی،ج 2،ص 150،باب صلۀ رحم،شمارههای 10،5،13،4 و 11.
3) (384) کافی،ج 2،ص 150،باب صلۀ رحم،شمارههای 10،5،13،4 و 11.
4) (385) همان مأخذ،همان صفحه،همان باب.
5) (386) همان مأخذ،ص 347،باب قطع رحم،شمارۀ 4 و 8.
6) (387) همان مأخذ،ص 347،باب قطع رحم،شمارۀ 4 و 8.
از آن حضرت است که فرمود:«صلۀ رحم خلق را نیکو و دست را باز و نفس را پاکیزه و روزی را زیاد میکند و مرگ را به تأخیر اندازد.» (1)از امام صادق(علیه السلام)نیز نظیر حدیث بالا رسیده است. (2)
از آن حضرت است که:«صلۀ رحم و خوشرفتاری با همسایه شهرها را آباد و عمرها را زیاد میکند.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«از حالقه بپرهیزید زیرا آن مردان را میمیراند عرض کردم:حالقه چیست؟فرمود:قطع رحم.» (4)از یکی از اصحاب ما(شیعه)نقل شده است که میگوید:«به آن حضرت گفتم:
برادران و عموزادگان من خانهام را بر من تنگ کردهاند و از تمام خانه تنها یک اتاق را در اختیار من گذاشتهاند و من اگر حرفی بزنم میتوانم آنچه دست آنهاست بگیرم.
فرمود:صبر کن زیرا خداوند بزودی برایت گشایشی فراهم خواهد کرد.میگوید:
برگشتم،در سال صد و سی و یک بیماری وبا آمد.به خدا سوگند که همۀ آنان مردند و کسی از آنها نماند.میگوید:من از خانه بیرون آمدم و چون خدمت آن حضرت رسیدم فرمود:حال اهل بیتت چگونه است؟عرض کردم:به خدا سوگند همۀ آنها مردند و یک تن از آنان باقی نماند.فرمود:این برای آن کاری بود که نسبت به تو کردند،و به خاطر آن آزاری بود که به تو رساندند و آنان به سبب قطع رحم،نابود شدند.آیا میخواستی که زنده باشند و بر تو تنگ بگیرند؟عرض کردم:آری به خدا سوگند.» (5)از ابو حمزۀ ثمالی نقل شده که میگوید:«امیر المؤمنین(علیه السلام)در خطبهای فرمود:پناه میبرم به خدا از گناهانی که نابودی را شتاب دهند.پس عبد الله بن کوّای یشکری از جا برخاست و گفت:ای امیر مؤمنان!مگر گناهانی وجود دارد که باعث سرعت نابودی شود؟فرمود:آری،وای بر تو،آن گناه قطع رحم است،البته خانوادههایی هستند که
گرد هم میآیند و یکدیگر را یاری میدهند،و با این که فاسقند خداوند به ایشان روزی میدهد؛و خانوادههایی هم هستند که از هم جدا میشوند و از یکدیگر میبرند و با وجود این که پرهیزگارند،خداوند آنها را محروم میگرداند.» (1)از علی بن حسین(علیه السلام)است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:هر که خوش دارد که خدا عمرش را زیاد کند و روزیاش را گشایش بخشد باید صلۀ رحم کند، زیرا روز قیامت رحم،زبان تندی دارد که میگوید:پروردگارا بپیوند با هر که با من پیوست و قطع کن با هر که از من برید و مردی با راه و روش نیک به نظر میرسد ولی ناگاه خویشاوندی که از او بریده است،نزد وی میآید او را به پایینترین مرتبۀ دوزخ سرنگون میسازد.» (2)از جهم بن حمید نقل شده که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:
خویشاوندانی دارم که هم دین من نیستند آیا بر من حقی دارند؟فرمود:آری،هیچ چیز باعث قطع خویشاوندی نمیشود و اگر هم دین تو باشند دو حق دارند:حق خویشاوندی و حق اسلام.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«صلۀ رحم و نیکوکاری حساب را آسان و از گناهان جلوگیری کند،پس صلۀ رحم کنید و به برادرانتان نیکی نمایید اگر چه به وسیلۀ خوب سلام دادن و جواب سلامی باشد.» (4)از آن حضرت است که فرمود:«امیر المؤمنین(علیه السلام)فرموده است:با ارحام خود بپیوندید اگر چه با سلام دادن باشد که خدای تعالی فرماید: اِتَّقُوا اللّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللّهَ کانَ عَلَیْکُمْ رَقِیباً . (5)و (6)از امام رضا(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«امام صادق(علیه السلام)فرموده است:با
1) (393) کافی،ج 2،ص 364،باب قطع رحم،شمارههای 3 و 7.
2) (394) همان مأخذ،ص 150،باب صله رحم،شمارههای 30،29 و 31.
3) (395) همان مأخذ،ص 150،باب صله رحم،شمارههای 30،29 و 31.
4) (396) همان مأخذ،ص 150،باب صله رحم،شمارههای 30،29 و 31.
5) (397) نساء/2:بترسید از خدایی که به نام او از یکدیگر درخواست میکنید و از قطع رحم که خدا مراقب شماست.
6) (398) کافی،ج 2،ص 150،باب صله رحم،شمارۀ 22.
خویشاوندانت صلۀ رحم کن هر چند به یک شربت آب باشد و بهترین صلۀ رحم،آزار نرساندن به اوست،صلۀ رحم مرگ را به تأخیر اندازد و باعث محبت در خانواده شود.» (1)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«دوست دارم خدا بداند من برای خویشاوندم فروتنی میکنم و من پیش از این که خاندانم از من بینیاز شوند بر صلۀ رحم آنان میشتابم.» (2)از آن حضرت است که فرمود:«امیر المؤمنین(علیه السلام)فرموده است:شخص هر چند مال و فرزند داشته باشد هرگز نباید از خویشاوندان خود و از محبت و کرامت و دفاع با دست و زبان از ایشان رو برگرداند؛آنها از همۀ مردم اطراف او را مهمتر دارند و به او مهربانترند و اگر مصیبتی به او رسد یا ناراحتی برایش پیش آید پریشانی او را بهتر سر و سامان دهند.هر که دست کمک از فامیل خویش باز دارد از آنها یک دست و از خود او دستهای بسیاری گرفته شده است؛هر که با اطرافیانش نرمش کند،دوستش از او مهربانی بیند؛هر که در وقت دارایی دستش را به احسان باز کند،آنچه را که داده است خداوند در دنیا جبران کند و در آخرت چند برابر دهد؛و زبان راستی که خداوند برای کسی در میان مردم میگذارد بهتر از ثروتی است که میخورد و به ارث میگذارد؛و نباید کسی از شما که ثروتمند شد تکبرش زیاد شود و خودبزرگبین گردد و از خویشاوندانش فاصله بگیرد و هیچ یک از شما نباید نسبت به برادری که تنگدست است وقتی که به او احسان نمیکند،از او دوری کند؛و هیچ کدام از شما نباید نسبت به خویشاوند تنگدستش غفلت ورزد از این که جلو شکست او را بگیرد؛به وسیلۀ چیزی که اگر نگه دارد سودش ندهد و اگر از دست بدهد زیانی به حال او نرساند.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«معاشرت بیستساله(به منزلۀ)خویشاوندی است.» (4)
شهید ثانی-رحمه الله-میفرماید:خویشاوند همان قوم و خویش نزدیک در رابطۀ فامیلی است،هر چند که خویشاوند دوری باشد و ازدواج با او به نص و اجماع جائز باشد.
(1)غزالی گوید:مخفی نماند که هرگاه حق خویشاوندی و فامیلی مورد تأکید باشد پس نزدیکترین و مرتبطترین خویشاوندی از طریق ولادت است که این حق در آن مورد تأکید بیشتر قرار گرفته و مضاعف میشود.پیامبر(ص)فرمود:«هیچ فرزندی حق پدرش را نمیتواند ادا کند تا او را ببیند که برده است،پس او را بخرد و آزاد کند.» (1)رسول خدا(ص)فرمود:«احسان به پدر و مادر از نماز،روزه،حج،عمره و جهاد در راه خدا بالاتر است.» (2)آن حضرت فرمود:«هر که صبح کند در حالی که پدر و مادر از او راضی باشند دو دروازهای را که به سوی بهشت گشوده است در اختیار دارد و اگر شب کند و پدر و مادر از او راضی باشند باز هم به همین صورت خواهد بود و اگر از پدر و مادر،یکی از او راضی باشد یک دروازه گشوده در اختیار اوست.و هر که صبح کند در حالی که پدر و مادرش از او ناراضی باشند،دو دروازۀ گشوده به سوی آتش دوزخ دارد و اگر شب کند باز هم به همین صورت خواهد بود و اگر از پدر و مادر یکی از او ناراضی باشد یک دروازه دارد، هر چند که آن دو ستمگر باشند،هر چند که ستمگر باشند،هر چند که ستمگر
1) (403) این حدیث را ترمذی در ج 8،ص 99 و ابو داود،در ج 2،ص 628 نقل کرده است.
2) (404) این حدیث را در هیچ اصلی نیافتم،و ابو یعلی و طبرانی در الصغیر و الاوسط به سند صحیح از انس نقل کردهاند که میگوید:«مردی خدمت پیامبر(ص)آمد،عرض کرد:مایلم به جهاد بروم ولی نمیتوانم، فرمود:آیا از پدر و مادرت کسی زنده است؟عرض کرد:مادرم زنده است،فرمود:به خاطر خدا به او نیکی کن،پس اگر چنان کردی،ثواب کسی را داری که حج و عمره بهجا آورده و جهاد کرده است-تا آخر حدیث-»،به مجمع الزوائد،ج 8،ص 138،مراجعه کنید.
باشند.» (1)آن حضرت فرمود:«بوی بهشت از فاصلۀ پانصد سال به مشام میرسد؛با این همه عاق والدین و قاطع رحم آن را استشمام نمیکنند.» (2)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«به مادر،پدر،خواهر،برادر،سپس به هر که نزدیکتر است نیکی کن» (3)و نیز نقل شده است که«خدای تعالی به حضرت موسی فرمود:ای موسی،همانا هر کس به پدر و مادرش نیکی کند و عاق من باشد،او را نیکوکار قلمداد میکنم و هر که به من نیکی کند و عاق پدر و مادرش باشد،او را عاق به حساب میآورم.» آن حضرت فرمود:«هر کسی که صدقهای از طرف پدر و مادرش بدهد،در صورتی که آنها مسلمان باشند،اجر آن صدقه برای پدر و مادرش خواهد بود و برای خودش نیز همان قدر اجر است،بدون این که از اجر آنها چیزی کم شود.» (4)مالک بن ربیعه میگوید.«در آن بین که ما خدمت رسول خدا(ص)بودیم ناگاه مردی از قبیلۀ بنی سلمه آمد،عرض کرد:یا رسول الله،آیا چیزی از احسان به پدر و مادرم باقی مانده است که بعد از وفاتشان انجام دهم؟پیامبر(ص)فرمود:آری،درود بر ایشان و طلب مغفرت برای آنها و اجرای عهدی که دارند و احترام به دوستانشان و صلۀ رحم که انجامپذیر نیست،مگر به وسیلۀ آنها.» (5)
1) (405) این حدیث را بیهقی در الشّعب از قول ابن عباس-به طوری که در المغنی آمده-و ابن عساکر نیز از قول ابن عباس-چنان که در الجامع الصغیر-نقل کردهاند.
2) (406) این حدیث را طبرانی در الصغیر از قول ابو هریره بدون ذکر کلمۀ«قاطع»و در الاوسط از حدیث جابر نقل کردهاند.-با این تفاوت که در آن«فاصله هزار سال»آمده-و سند هر دو،چنان که در المغنی آمده، ضعیف است.
3) (407) این حدیث را احمد در ج 4،ص 163،با اندک اختلافی از قول ابو رمثه نقل کرده است.
4) (408) این حدیث را ابن عساکر از قول ابن عمر و به سند ضعیفی-چنان که در الجامع الصغیر آمده-نقل کرده است.
5) (409) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 3664 و ابو داود در ج 2،ص 629،نقل کردهاند.
آن حضرت فرمود:«از بالاترین خوبیها آن است که شخص با هر که دوست پدرش بود،مرتبط شود.» (1)پیامبر(ص)فرمود:«احسان به مادر،دو برابر احسان به پدر است.» (2)آن حضرت فرمود:«دعای مادر زودتر به اجابت میرسد،گفتند:یا رسول الله!چرا این طور است؟فرمود:او مهربانتر از پدر است و دعای خویشاوند بدون اجابت نمیماند.» (3)مردی از پیامبر(ص)پرسید:«یا رسول الله،به چه کسی احسان کنم؟فرمود:به پدر و مادرت.عرض کرد:پدر و مادر ندارم،فرمود:به فرزندانت زیرا همان طوری که پدر و مادرت بر تو حق دارند فرزندانت نیز بر تو حق دارند.» (4)آن حضرت فرمود:«خدا بیامرزد پدری را که به فرزندش در کار خیر کمک کند.» (5)یعنی او را با بدرفتاری وادار به عاق شدن نکند،و گفتهاند:«فرزند تو گل خوشبوی تو است،هفت سال او را میبویی و هفت سال خدمتگزار تو است و پس از آن یا دشمن تو و یا شریک تو خواهد بود.» آن حضرت فرمود:«از جمله حقوق فرزند بر پدر آن است که او را خوب ادب کند و نام نیکو بر او بگذارد.» (6)مردی نزد عبد الله بن مبارک آمد و از یکی از فرزندانش شکایت کرد پرسید:آیا او
1) (410) این حدیث را مسلم در ج 8،ص 6،از حدیث ابن عمر نقل کرده است.
2) (411) این حدیث را مناوی در کتاب کنوز الحقائق با رمز(نع)نقل کرده است.
3) (412) در هیچ اصلی به این حدیث برخورد نکردم.
4) (413) این حدیث را ابو عمر توقانی در کتاب معاشرة الاهلین از عثمان بن عفان بدون عبارت«فکما انّ لوالدیک»نقل کرده و این قسمت را-چنان که در المغنی آمده-طبرانی از قول ابن عمر نقل کرده است.
5) (414) این حدیث را ابو الشیخ در الثواب-به طوری که در الجامع الصغیر آمده-از حدیث علی(علیه السلام)نقل کرده است.
6) (415) این حدیث را بزّاز نقل کرده و در سند آن عبد الله بن سعید است که-به نقل مجمع الزوائد،ج 8،ص 47،-متروک است.و آن را بیهقی در الشّعب-چنان که در المغنی آمده-نقل کرده است و از کافی به لفظ تثنیه این حدیث خواهد آمد.
را نفرین کردهای؟گفت:آری،گفت:تو او را فاسد کردهای.» مستحب است که با فرزند مدارا کنند،«اقرع بن حابس دید که پیامبر(ص)فرزندش حسن(علیه السلام)را میبوسد.گفت:من ده فرزند دارم،هیچ کدام را نبوسیدهام،فرمود:همانا کسی که رحم نکند،مورد ترحّم قرار نمیگیرد.» (1)عایشه میگوید:رسول خدا(ص)به من فرمود:«صورت اسامه را بشوی.پس شروع به شستن آن کردم و من ابا داشتم پیامبر(ص)دست مرا کنار زد و خود صورت اسامه را شست و او را بوسید،سپس فرمود:اسامه به ما نیکی میکرد در حالی که او جاریه(کنیز)نبود.» (2)پای امام حسن(علیه السلام)لغزید،در حالی که پیامبر(ص)روی منبر بود،از منبر پایین آمد و این آیه را خواند: أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ (3)(4)عبد الله بن شدّاد میگوید:«در آن میان که رسول خدا(ص)با مردم نماز میخواند، ناگاه،حسین(علیه السلام)آمد و در حالی که آن حضرت در حال سجده بود بر گردن او سوار شد، پیامبر(ص)نماز جماعت را طولانی ساخت به حدّی که گمان کردند اتّفاقی افتاده است؛همین که پیامبر نمازش را تمام کرد،پرسیدند:سجده را به قدری طول دادید که گمان کردیم اتفاقی افتاده است.فرمود:پسرم روی شانۀ من سوار شده بود،نخواستم که پیش از برآوردن حاجتش تعجیل کنم.» (5)
1) (416) این حدیث را بخاری در ج 8،ص 9،کتاب خود از حدیث ابو هریره،و ابو داود در ج 2،ص 645، نقل کردهاند.
2) (417) به این عبارت در هیچ جا برخورد نکردم،جز این که احمد در مسند خود نقل کرده است پای اسامه در آستانۀ در لغزید و از آن خون جاری شد و پیامبر(ص)آن را میمکید!و میگفت:«اگر اسامه جاریهای بود،به او زینت و لباس میپوشاندم بلکه هزینۀ او را متحمل میشدم».این حدیث مانند دهها حدیث دیگر که احمد نقل کرده است،در انتسابش به پیامبر(ص)جای تأمّل است.-م.
3) (418) تغابن/15:اموال و فرزندانتان وسیلۀ آزمایش شما هستند.
4) (419) این حدیث را ابن ابی شیبه و صاحبان سنن و احمد و ابن مردویه از کلام بریده نقل کرده و ترمذی آن را عجیب دانسته به درّ المنثور،ج 6،ص 228،ذیل آیه مراجعه کنید.
5) (420) این حدیث را نسائی در ج 2،ص 230،از حدیث عبد اللّه بن شدّاد از قول پدرش نقل کرده است.
آن حضرت فرمود:«بوی فرزند از بوهای بهشت است.» (1)این بود اخباری که بر حق پدر و مادر و کیفیت ادای حق آنان تأکید داشت.از آنچه دربارۀ حق برادری گفتیم به دست میآید که رابطۀ پدر و مادر از رابطۀ برادری مهمتر است،بلکه دو مطلب اینجا فزونی دارد:یکی آن که بیشتر دانشمندان برآنند که اطاعت پدر و مادر در شبهات واجب است هر چند که در حرام محض واجب نیست،حتی اگر جدای از آنها غذا بخوری و از تو دلگیر شوند،باید با آنها غذا بخوری،زیرا ترک شبهات از پرهیزگاری است ولی خشنودی پدر و مادر لازم و حتمی است.همچنین حق نداری سفر مباح و یا مستحبی را جز با اجازۀ آنها انجام دهی،و رفتن دنبال دانش مستحب است مگر در پی علم واجب از قبیل نماز و روزه باشی و در شهر محل زندگیات کسی نباشد که بیاموزد مانند کسی که از اول در شهری اسلام میآورد که در آن کسی نیست احکام اسلام را به او بیاموزد پس باید مهاجرت کند و به حق والدین مقیّد نباشد.ابو سعید خدری گوید:«مردی از یمن به نزد رسول خدا(ص)مهاجرت کرد و قصد جهاد داشت.
پیامبر(ص)فرمود:«نزد پدر و مادرت برگرد و از آنها اجازه بگیر اگر اجازه دادند،جهاد برو،اگر نه هر چه میتوانی به آنها خوبی کن که پس از یکتاپرستی،نیکی به پدر و مادر بهترین صفتی است که خدا را با آن دیدار میکنی.» (2)مرد دیگری خدمت پیامبر(ص)رسید تا دربارۀ جنگ مشورت کند؛فرمود:«آیا مادر داری؟عرض کرد:آری،فرمود:در خدمت او باش زیرا بهشت زیر پای مادران است.» (3)دیگری آمد،تا با پیامبر(ص)برای هجرت بیعت کند و گفت:خدمت شما نرسیدم،مگر این که پدر و مادرم را گریاندم.فرمود:«نزد آنها برگرد و آنها را چنان که
گریاندهای،خندان ساز.» (1)پیامبر(ص)فرمود:«حق برادر بزرگتر بر برادر کوچکتر همچون حق پدر بر فرزندان است» (2)و آن حضرت فرمود:«هرگاه مرکب کسی از شما چموشی کرد یا همسرش و یا یکی از خاندانش بدخلق بود در گوشش اذان بگویید.» (3)میگویم:از طریق خاصه(شیعه)در کافی به سند صحیح از ابو ولاّد حنّاط نقل شده است که میگوید:«از امام صادق(علیه السلام)راجع به آیۀ شریفۀ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً (4)پرسیدم:مقصود از این احسان چیست؟فرمود:احسان آن است که با پدر و مادر به نیکی معاشرت کنی و آنها را مجبور نکنی تا چیزی را که احتیاج دارند از تو بخواهند،هر چند بینیاز باشند(تو وظیفهات را انجام بده)مگر خدای تعالی نمیفرماید: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ . (5)راوی میگوید:آنگاه امام صادق(علیه السلام)فرمود:و امّا یبلغنّ عندک الکبر احدهما او کلاهما فلا تقل لهما افّ و لا تنهرهما؛یعنی اگر تو را دلتنگ کردند به آنها اف مگو و اگر تو را زدند با آنها تندی نکن؛و فرمود: وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کَرِیماً (6)یعنی اگر تو را زدند،بگو:خدا شما را بیامرزد،این سخن ارزشمند و کریمانه است از جانب تو،و فرموده است: وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ (7)فرمود:
یعنی:دیدگانت را به آنها خیره نکن بلکه با مهربانی و دلسوزی نگاه کن صدایت را از
1) (424) این حدیث را ابو داود در،ج 2،ص 16،از حدیث ابن عمر و ابن ماجه،به شمارۀ 2782 نقل کردهاند.
2) (425) این حدیث را بیهقی در الشّعب از حدیث سعید بن عاص-چنان که در الجامع الصغیر آمده-با سند ضعیف نقل کرده است.
3) (426) این حدیث را ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس از قول حسن بن علی(علیه السلام)-به طوری که در المغنی آمده-با سند ضعیف نقل کرده است.
4) (427) اسراء/23:به پدر و مادر احسان کنید.
5) (428) آل عمران/86:هرگز به نیکی نمیرسید،مگر از آنچه دوست دارید انفاق کنید.
6) (429) اسراء/24 و 25:اگر یکی از ایشان یا هر دو نزد تو به پیری رسیدند به آنها اف مگو و تندی نکن و به آنها سخن کریمانه بگو،و از روی مهربانی برای آنها افتادگی کن.
7) (430) اسراء/24 و 25:اگر یکی از ایشان یا هر دو نزد تو به پیری رسیدند به آنها اف مگو و تندی نکن و به آنها سخن کریمانه بگو،و از روی مهربانی برای آنها افتادگی کن.
صدای آنها بلندتر نکن و دستت را بالای دست آنها نگیر و در راه رفتن جلوتر از آنها حرکت نکن.» (1)از آن حضرت است:«مردی نزد پیامبر(ص)آمد،عرض کرد:یا رسول الله مرا سفارشی کن،فرمود:چیزی را شریک خدا قرار نده،اگر چه تو را در آتش بسوزانند و شکنجه کنند،باید دلت به ایمان محکم باشد،و فرمان پدر و مادرت را ببر و به آنها نیکی کن،زنده باشند یا مرده و اگر دستور دادند،خاندان و مالت را کنار بگذار،که این کار از ایمان است.» (2)از آن حضرت نقل شده است:«پرسیدند:چه اعمالی بالاتر است؟ فرمود:نماز سر وقت و نیکی به پدر و مادر و جهاد در راه خدا.» (3)از آن حضرت نقل شده که فرمود:«مردی خدمت رسول خدا(ص)آمد،عرض کرد:یا رسول الله،من به جهاد علاقه دارم و با نشاطم،فرمود:بنابراین در راه خدا جهاد کن که اگر کشته شوی در نزد خدا زنده خواهی بود و روزی میخوری و اگر بمیری اجرت با خداست و اگر برگردی مانند روزی که متولد شدهای از گناهان پاک هستی؛عرض کرد:یا رسول الله من پدر و مادر پیری دارم به گمان خود با من انس گرفتهاند و از رفتن من به جهاد ناراضی هستند.رسول خدا(ص)فرمود:در این صورت در خدمت آنان باش،سوگند به آن که جان من در دست اوست،الفت یک شبانهروز آنها با تو از جهاد یک سال بهتر است.» (4)از آن حضرت است که فرمود:«مردی خدمت پیامبر(ص)آمد،عرض کرد:یا رسول الله:به چه کسی احسان کنم؟فرمود:به مادرت،گفت:بعد به که؟فرمود:به مادرت،عرض کرد:سپس به که؟فرمود:به مادرت،عرض کرد:بعد از آن به که؟فرمود:
به پدرت.» (5)
از عمّار بن حیان نقل شده که میگوید،:«به امام صادق(علیه السلام)خبر دادم که پسرم اسماعیل با من خوشرفتاری میکند.فرمود:من هم او را دوست داشتم و اکنون علاقهام به او بیشتر شد،همانا خواهر رضاعی رسول خدا(ص)نزد آن حضرت آمد،چون او را دید، شادمان شد و روپوش خود را برای او گسترد و او را روی آن نشاند سپس رو به او کرد و سخن میگفت و تبسّم میفرمود تا او برخاست و رفت و برادرش آمد،حضرت آن رفتاری را که با خواهرش کرده بود،با او نکرد.عرض کردند:چرا رفتاری که با خواهرتان کردید با این که او مرد است با او چنین رفتاری نکردید؟فرمود:چون آن خواهر نسبت به پدر و مادرش خوشرفتارتر بود.» (1)از زکریا بن ابراهیم نقل شده که میگوید:«من نصرانی بودم و اسلام آوردم و به مکه رفتم؛خدمت امام صادق(علیه السلام)رسیدم و عرض کردم:من نصرانی بودم و مسلمان شدهام.
فرمود:از اسلام چه دیدی؟گفت:این سخن خدای تعالی را: ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإِیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا (2)،فرمود:بیقین خداوند تو را راهنمایی کرده است.آنگاه سه مرتبه فرمود:خدایا هدایتش کن!پسرم هر چه میخواهی بپرس.عرض کردم:پدر،مادر و خانوادهام نصرانی هستند،و مادرم نابیناست، من همراه آنها باشم و در ظرف آنها غذا بخورم؟فرمود:آیا آنها گوشت خوک میخورند؟ عرض کردم:نه،بلکه با آن تماس هم ندارند،فرمود:اشکالی ندارد،مواظب مادرت باش و با او خوشرفتاری کن و چون از دنیا رفت او را به دیگری وامگذار،خودت به کار او اقدام کن و به کسی نگو که نزد من آمدهای تا در منی پیش من آیی-ان شاء اللّه تعالی- زکریا میگوید:در منی خدمت امام(علیه السلام)رسیدم در حالی که مردم اطرافش را گرفته بودند و او مانند آموزگار کودکانی بود که گاهی این و گاهی آن،سؤال میکرد،و چون به کوفه رفتم نسبت به مادرم مهربانی کردم و خودم به او غذا میدادم و جامه و
سرش را نظافت میکردم و خدمتکارش بودم.مادرم به من گفت:پسرم تو زمانی که دین مرا داشتی چنین رفتاری با من نمیکردی،این چه رفتاری است که از تو میبینم از زمانی که از دین ما رفتهای و به دین پاک وارد شدهای؟گفتم:مردی از فرزندان پیغمبر به من این طور دستور داده است.مادرم گفت:آن مرد پیغمبر است؟گفتم:نه،بلکه پسر پیغمبر است،گفت:نه،آن مرد،خود پیامبر است،زیرا دستوری که به تو داده است از سفارشهای پیامبران است،گفتم:مادر جان،پس از پیامبر ما پیامبری نباشد و او پسر پیامبر است.گفت:دین تو بهترین دین است،آن را به من تعلیم ده،من اسلام را به او عرضه داشتم و او مسلمان شد و برنامۀ اسلام را به او آموختم،او نماز ظهر،عصر،مغرب و عشا را خواند و در همان شب عارضهای به او رخ داد،به من گفت:پسرم آنچه به من آموختی دوباره بیاموز من آنها را تکرار کردم،مادرم اقرار کرد و از دنیا رفت و چون صبح شد،مسلمانان آمدند،او را غسل دادند و من خود به جنازۀ او نماز خواندم و او را در قبرش گذاشتم.» (1)از ابراهیم بن شعیب نقل شده که میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:پدرم به حدی پیر و ضعیف شده است که او را برای قضای حاجت بر پشت خود حمل میکنم، فرمود:تا آنجا که میتوانی خودت این کار را بکن و با دست خودت لقمه را در دهانش بگذار تا سپر آتش فردایت باشد.» (2)جابر میگوید:«شنیدم مردی به امام صادق(علیه السلام)عرض میکرد:من پدر و مادری دارم مخالف مذهب شیعه؛حضرت فرمود:با آنها خوشرفتاری کن چنان که با مسلمانهای دوست ما خوشرفتاری میکنی.» (3)از امام باقر(علیه السلام)روایت شده است که فرمود:«سه چیز است که خدای تعالی به هیچ
1) (438) کافی،ج 2،باب البر بالوالدین،ص 157،شمارۀ 11؛این حدیث دلیل بر طهارت اهل کتاب نیست تا با مشهور فتاوی و روایات مربوط به نجاست آنها منافات داشته باشد بلکه در صورت طهارت طعام آنها و عدم مباشرت و عدم سرایت بیاشکال است.
2) (439) همان مأخذ،همان صفحه،همان باب،شمارههای 15،14،13،و 19.
3) (440) همان مأخذ،همان صفحه،همان باب،شمارههای 15،14،13،و 19.
کس اجازۀ تخلف از آنها را نداده است:ادای امانت به نیکوکار و بدکار؛وفای به عهد، نسبت به نیکوکار و بدکار؛و نیکی کردن به پدر و مادر خواه نیکوکار باشند و خواه بدکار.» (1)سدیر میگوید:«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:آیا فرزند میتواند پاداش پدرش را بدهد(جبران زحمات او را بکند)؟فرمود:پاداشی برای پدر میسّر نیست مگر در دو صورت:پدر برده باشد و پسرش او را بخرد و آزاد کند،یا پدر بدهکار باشد و پسر بدهی او را بپردازد.» (2)از آن حضرت است که فرمود:«همانا بندهای در زمان حیات پدر و مادر،به آنها نیکی میکند و بعد که میمیرند بدهی آنها را نمیپردازد و برایشان طلب آمرزش نمیکند،خداوند او را عاق و نافرمان مینویسد ولی بندۀ دیگری که در زمان حیات پدر و مادر،عاق آنها میشود و به آنها نیکی نمیکند ولی پس از مردن بدهی آنها را میپردازد و برایشان طلب آمرزش میکند،خدای تعالی او را نیکوکار مینویسد.» (3)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«چه مانعی دارد که مردی از شما به پدر و مادرش نیکی کند خواه زنده باشند و خواه مرده؛از جانب آنها نماز بخواند و صدقه دهد و حج گزارد و روزه بگیرد تا آنچه کرده ثوابش از آنها باشد و همان قدر ثواب هم برای خود او باشد تا خدای تعالی به وسیلۀ احسان و صلۀ او خیر فراوانی به او عطا کند.» (4)از آن حضرت است که فرمود:«از سنّت و احسان به پدر آن است که مرد،به اسم پدرش کنیه بگیرد.» (5)از ابو الحسن امام کاظم(علیه السلام)است که فرمود:«مردی از رسول خدا(ص)پرسید:حق پدر بر فرزند چیست؟فرمود:او را به نام نخواند و جلوتر از او راه نرود و پیش از او ننشیند و باعث دشنام دیگران به او نشود.» (6)
1) (441) کافی،ج 2،باب البر الوالدین،شمارههای 15،14،13 و 19.
2) (442) کافی،ج 2،باب البر الوالدین،شمارههای 15،14،13 و 19.
3) (443) همان مأخذ،ص 158،همان باب،شمارههای 16،8،7،5 و 21.
4) (444) همان مأخذ،ص 158،همان باب،شمارههای 16،8،7،5 و 21.
5) (445) همان مأخذ،ص 158،همان باب،شمارههای 16،8،7،5 و 21.
6) (446) همان مأخذ،ص 158،همان باب،شمارههای 16،8،7،5 و 21.
در روایت صحیح از معمّر بن خلاّد نقل شده که میگوید:«به امام رضا(علیه السلام)عرض کردم:آیا میتوانم پدر و مادرم را در صورتی که مذهب حق را نشناسند دعا کنم؟فرمود:
برایشان دعا کن و از طرف آنها صدقه بده و اگر زندهاند ولی مذهب حق را نمیشناسند با آنها مدارا کن،زیرا رسول خدا(ص)فرمود:همانا خداوند مرا به رحمت فرستاده نه به نافرمانی.» (1)از امام باقر(علیه السلام)است که فرمود:«رسول خدا(ص)در سخنی از سخنان خود، فرمود:از آزردن پدر و مادر بپرهیزید،زیرا بوی بهشت را از فاصلۀ هزار سال استشمام کنند ولی عاق والدین و قاطع رحم و پیرمرد زناکار و آن که جامهاش را از روی کبر و فخرفروشی بر زمین کشد،آن را استشمام نکند و به راستی که بزرگی از آن پروردگار عالمیان است.» (2)از آن حضرت است که فرمود:«پدرم به مردی نگاه کرد در حالی که پسر آن مرد همراهش بود و او به شانۀ پدرش تکیه داده بود،فرمود:پدرم تا وقتی که زنده بود با آن پسر سخن نگفت.» (3)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«هر کس به پدر و مادر خود از روی دشمنی نظر کند،در حالی که آن دو به وی ستم کرده باشند،خداوند نمازش را نپذیرد.» (4)از آن حضرت است که فرمود:«اگر خداوند چیزی را کمتر از اف میدانست از آن نهی میکرد و آن کمترین مرتبۀ آزردن است و از جمله آزار والدین نگاه خیره بدانهاست.» (5)از آن حضرت است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:بالاتر از هر نیکی، نیکی دیگری است تا این که انسان در راه خدا شهید شود،دیگر بالاتر از آن نیکی نیست.و بالاتر از هر آزار،آزاری است تا این که کسی پدر یا مادرش را به قتل رساند و
1) (447) کافی،ج 2،ص 158،باب البرّ الوالدین،شمارههای 16،8،7،5،و 21.
2) (448) همان مأخذ،ص 348،باب العقوق،شمارههای 7،5،8،6 و 4.
3) (449) همان مأخذ،ص 348،باب العقوق،شمارههای 7،5،8،6 و 4.
4) (450) همان مأخذ،ص 348،باب العقوق،شمارههای 7،5،8،6 و 4.
5) (451) همان مأخذ،ص 348،باب العقوق،شمارههای 7،5،8،6 و 4.
چون چنین کند بالاتر از آن،نافرمانی نباشد» (1)از زید بن علی به نقل از پدرش و او از جدش روایت شده که فرمود:«رسول خدا (ص)فرمود:همان گونه که فرزند عاق والدین میشود،والدین نیز عاق فرزند میشوند.» پیامبر(ص)فرمود:حق فرزند بر پدرش آن است که اگر پسر است،پدر،مادر فرزند را گرامی بدارد و نام نیکو بر او بگذارد و قرآن را به او بیاموزد و پاک بدارد و شنا به او تعلیم دهد؛و اگر دختر است،مادرش را احترام کند و نام خوب بر او بگذارد،سورۀ نور را به او بیاموزد و سورۀ یوسف را به او تعلیم ندهد و او را در بالا خانهها سکونت ندهد و هر چه زودتر او را به خانه شوهر بفرستد.» (2)از ابو الحسن امام کاظم(علیه السلام)است که فرمود:«مردی خدمت پیامبر(ص)آمد و عرض کرد:یا رسول الله،پسر من به من چه حقی دارد؟فرمود:اسم خوب بر او بگذاری و ادب نیکو دهی و او را به کار خوبی بگماری.» (3)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:خدا آن پدر و مادری را بیامرزد که به فرزندانشان در نیکوکاری کمک کنند.» (4)در روایت دیگری آمده است:«گفتم:چگونه بر نیکوکاریاش کمک کند؟فرمود:آسانش را بپذیرد و از دشوارش چشمپوشی کند و او را به بدی متّهم و وادار به کار سخت نکند و بین این حالت پدر و آن که در حدی از حدود کفر قرار گیرد چیزی نیست،مگر آن که وارد نافرمانی و یا قطع رحم گردد.» (5)از آن حضرت است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:بچهها را دوست بدارید و با آنها مهربان باشید و هرگاه وعدهای به آنها دادید وفا کنید،زیرا آنها جز شما که به آنها روزی میدهید کس دیگری را نمیبینند.» (6)از آن حضرت روایت شده است که فرمود:رسول خدا(ص)فرموده است:هر که
فرزندش را ببوسد خداوند برایش حسنهای بنویسد و هر کس خوشحالش کند،خداوند او را روز قیامت خوشحال کند و هر که به فرزندش قرآن بیاموزد،روز قیامت پدر و مادر را بخوانند و بر آنها جامۀ فاخر بپوشانند در حالی که نور آنها چهرۀ اهل بهشت را روشن میکند.» (1)از آن حضرت است که فرمود:«مردی از انصار،عرض کرد:به چه کسی نیکی کنم؟فرمود:به پدر و مادرت،عرض کرد:از دنیا رفتهاند فرمود:به فرزندانت.» (2)از آن حضرت است که فرمود:«مردی خدمت پیامبر(ص)آمد عرض کرد:من صاحب دختری شدم و او را تربیت کردم تا بالغ شد،لباس و زیور بر او پوشاندم،سپس او را کنار چاهی قدیمی آوردم و داخل چاه افکندم و آخرین جملهای که از او شنیدم، میگفت:آی پدر!!کفارۀ این عمل من چیست؟فرمود:آیا مادرت زنده است؟عرض کرد:خیر،فرمود:خالهات زنده است؟عرض کرد:آری،فرمود:پس به او نیکی کن زیرا او به منزلۀ مادر تو است و باعث محو شدن آن گناه تو میشود،راوی میگوید:به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:چه وقت آن کار را مرتکب شده است؟فرمود:در جاهلیت که مردم عرب دختران خود را از ترس این که مبادا اسیر و در میان قوم دیگر صاحب فرزند شوند میکشتند.» (3)
(1)ابو حامد گوید:بدان که حقوق رابطۀ زناشویی در آداب نکاح گذشت؛امّا ملک یمین(رابطۀ بردگی)نیز حقوقی را در معاشرت ایجاب میکند که انسان ناگزیر از رعایت آنهاست.از جمله آخرین وصیت رسول خدا(ص)آن است که فرمود:«دربارۀ بردگانتان از خدا بترسید؛از آنچه خود میخورید به آنها بخورانید و از آنچه میپوشید بر
آنها بپوشانید و بیش از حدّ توانشان آنها را به کاری وادار نکنید؛هر کدام را مایلید نگه دارید و اگر نمیخواهید،بفروشید.آفریدگان خدا را نیازارید،زیرا خداوند،شما را مالک آنها قرار داده است و اگر میخواست آنها را مالک شما میساخت.» (1)آن حضرت فرمود:«خوراک و لباس معمولی حق بردگان است و کسی حق ندارد آنها را به کار طاقتفرسا وادارد» (2)و فرمود:«حیلهگر،متکبّر،خیانتکار و کسی که با بردهاش بدرفتاری کند وارد بهشت نمیشود.» (3)گویند:«مردی نزد رسول خدا(ص)آمد؛عرض کرد:یا رسول الله!چند بار از گناه خدمتکار بگذریم؟رسول خدا(ص)جواب نداد؛سپس گفت:هر روز هفتاد بار از او درگذر.» (4)کنیزی به ابو درداء گفت:یک سال است که به تو زهر میخورانم و در تو هیچ اثری نکرد.پرسید:چرا این کار را میکردی؟گفت میخواستم از دست تو راحت شوم.
ابو درداء گفت:برو،تو در راه خدا آزادی.
به احنف بن قیس گفتند:بردباری را از که آموختی؟گفت:از قیس بن عاصم.
پرسیدند:چه اطلاعی از بردباری او داری؟گفت:روزی در حالی که در خانهاش نشسته بود،کنیزش سیخ کبابی آورد؛سیخ از دستش روی پسر او افتاد و او را مجروح کرد و بعد او مرد.کنیز سخت ترسید،اما او گفت:ترس این کنیز جز با آزاد کردن،آرام نخواهد شد.
این بود که به او گفت:تو آزادی در راه خدا هیچ باکی نداشته باش.
عوف بن عبد الله وقتی که غلامش نافرمانی میکرد،میگفت:چقدر تو به آقایت
1) (461) این حدیث در ضمن چند حدیث پراکنده است،به صحیح مسلم،ج 5،ص 93 و مجمع الزّوائد، ج 4،ص 236،کتاب عتق،باب الاحسان الی الموالی مراجعه کنید.
2) (462) این حدیث را مسلم در صحیح خود،ج 5،ص 93،آورده است.
3) (463) این حدیث را احمد در مسند،ج 1،ص 4،از حدیث ابو بکر نقل کرده است.
4) (464) این حدیث را ترمذی،در ج 8،ص 129،کتاب خود آورده است.
شباهت داری!آقای تو نافرمانی مولای خودش را میکند و تو نیز نافرمانی مولای خودت را میکنی.روزی او را خشمگین کرد گفت:میخواهی تو را بزنم؟برو که آزادی.
میمون بن مهران،مهمانی داشت.به کنیزش گفت:زود شام را بیاور،و او با شتاب آمد و در حالی که بشقابی پر از غذا در دست داشت پایش لغزید و هر چه در بشقاب بود روی سر اربابش ریخت.میمون به او گفت:ای کنیز مرا سوزاندی.کنیز گفت:ای آموزگار نیکی و تربیتدهندۀ مردم به این سخن خدای تعالی توجه کن!گفت:خدا چه فرموده است؟گفت:میفرماید: وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ (1)،گفت:تو خشم مرا فرونشاندی .کنیز گفت: وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ گفت:از تو گذشتم.کنیز گفت:بیشتر لطف کن!که خدای عزّ و جلّ فرموده است: وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ؛گفت:تو در راه خدا آزادی.
ابن منکدر میگوید:مردی از اصحاب رسول خدا(ص)غلامش را کتک زد،آن غلام چندین بار میگفت:تو را به خدا!به خاطر خدا از تو درخواست میکنم!و او نمیبخشید،رسول خدا(ص)فریاد آن غلام را شنید؛نزد او رفت.آن مرد وقتی که رسول خدا(ص)را دید دست نگاه داشت.رسول خدا(ص)فرمود:به خاطر خدا از تو خواست تو او را نبخشیدی،اما چون مرا دیدی دست نگه داشتی؟گفت:یا رسول الله او در راه خدا آزاد است؛فرمود:«اگر این کار را نکرده بودی،هرآینه آتش صورتت را میسوزاند.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«هرگاه بندهای خیرخواه مولایش باشد و خدا را خوب عبادت کند،دو مرتبه اجر دارد.» (3)وقتی ابو رافع را آزاد کردند،او گریه کرد و گفت:من دو اجر داشتم،یکی از آنها از میان رفت.
پیامبر(ص)فرمود:«سه گروه اول که وارد بهشت میشوند و نخستین سه گروه که وارد آتش میشوند به من عرضه شد،اما سه گروه اول که وارد بهشت میشوند:شهید، بردۀ زرخرید که خدا را خوب عبادت کند و خیرخواه مولایش باشد و پاکدامن آبرودار عیالوار است؛و نخستین سه گروهی که وارد دوزخ میشوند:فرمانروای خودکامه، ثروتمندی که حق الله را نمیدهد و تهیدست پرافاده است.» (1)از ابو مسعود انصاری نقل شده که میگوید:«در آن میان که من غلامی را میزدم، از پشت سرم صدایی را شنیدم-دو مرتبه گفت-ابو مسعود،توجّه کن!نگاه کردم؛دیدم رسول خدا(ص)است،تازیانه را انداختم.فرمود:به خدا قسم،هرآینه خداوند بر تو تواناتر است تا تو نسبت به این غلام.» (2)آن حضرت فرمود:«هرگاه کسی از شما خادمی را خرید باید اوّل چیزی را که به او میخوراند،شیرینی باشد،زیرا شیرینی گواراتر به وجود اوست.»این روایت را معاذ نقل کرده است. (3)
از آن حضرت است که فرمود:«هرگاه خدمتگزار فردی از شما غذایی برای شما آورد باید او را بنشاند و با او همخوراک شود،و اگر این کار را نکرد باید مقداری از غذا را به او بخوراند.» (4)در روایتی آمده است:«هرگاه بردۀ کسی از شما زحمت ساختن غذای شما را بر عهده گرفت و به جای شما گرما و مشکل و زحمت آن را تحمّل کرد و آن را نزد شما حاضر کرد باید با او همخوراک شوید و یا لقمهای از آن غذا را بردارید-به دست خود
1) (468) این حدیث را ترمذی،در ج 7،ص 140 آورده است و احمد،حاکم و بیهقی در الشّعب از ابو هریره به سندی حسن چنان که در الجامع الصغیر آمده،نقل کردهاند.
2) (469) این روایت را مسلم در صحیح،ج 5،ص 91 از ابو مسعود بدری نقل کرده است.
3) (470) این روایت را طبرانی در الاوسط با سندی ضعیفتر از درجۀ حدیث حسن-آن گونه که در مجمع الزوائد آمده،نقل کرده است.
4) (471) این حدیث را بخاری،در ج 3،ص 187،به عبارت دیگری آورده و احمد نیز آن را از حدیث عبد الله بن مسعود نقل کرده است.
کرد-و در دست او بگذارید و بگویید:این لقمه را بخور.» (1)مردی بر سلمان-رضی الله عنه-وارد شد که پیرمردی افتاده بود.سلمان گفت:
ای بندۀ خدا این چه حالی است؟گفت:خدمتگزارم را به دنبال حاجتی فرستادم نخواستم که دو کار را با هم به او واگذارم.
پیامبر(ص)فرمود:«همۀ شما چوپانید(سرپرستید)و همگی دربارۀ رعیّت(افراد تحت سرپرستی)خود بازخواست میشوید.» (2)پس کلیۀ حق مملوک آن است که صاحب وی او را در غذا و لباس خود شریک سازد و بیش از تواناییاش به کاری وادار نکند و به دیدۀ کبر و خود بزرگی به او ننگرد و از لغزش او درگذرد و موقع خشم بر او در وقت خطا و یا جنایت در نافرمانیهایش و جنایت در حق الله و کوتاهی در اطاعت خدا-با این که قدرت خدا بر او بالاتر از قدرت اوست-بیندیشد.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)در این باب روایتی در کافی از امام صادق(علیه السلام) نقل شده که فرمود:«هرگاه بردهای را خریدید،بهای او را در کفّۀ ترازو به او نشان ندهید،زیرا هر بردهای که بهای خودش را در کفّۀ ترازو ببیند رستگار نشود،پس هرگاه بردهای خریدی،اسمش را عوض کن و چون در ملک تو قرار گرفت،مقداری شیرینی به او بخوران و چهار درهم از جانب او صدقه بده.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«از یمن اسیرانی را به خدمت رسول خدا(ص) میآوردند.وقتی به جحفه رسیدند خرجی آنها تمام شد.کنیزی را از اسیرانی که همراهشان بودند فروختند.وقتی خدمت پیامبر(ص)رسیدند،صدای گریهای را شنید.
فرمود:این گریه چیست؟گفتند:یا رسول الله ما به خرجی احتیاج پیدا کردیم دختر آن
زن را فروختیم.پیامبر(ص)بهای او را پس فرستاد و او را آوردند و فرمود:یا همه را با هم بفروشید و یا همه را با هم نگه دارید.» (1)از آن حضرت است که«راجع به دو برادر برده و همچنین زن و فرزندانش پرسیدند:آیا میشود آنها را جدا کرد؟فرمود:نه،این عمل حرام است مگر خودشان بخواهند.» (2)از آن حضرت نقل کردهاند:«از کوفه کنیزی برای او خریدند.کنیز رفت که بعضی از کارهای شخصی خود را انجام دهد،گفت:ای مادر!امام صادق(علیه السلام)از او پرسید:مگر تو مادر داری؟عرض کرد:آری.راوی میگوید:امام(علیه السلام)دستور داد او را برگرداندند و فرمود:اگر من او را نگاه میداشتم،ایمن نبودم بر این که مبادا برای فرزندانم حادثۀ ناگواری پیش آید.» (3)در کتاب من لا یحضره الفقیه از امام صادق(علیه السلام)به نقل از پدرش آمده است که فرمود:«علی بن ابی طالب(علیه السلام)فرموده است:هر کس از کنیزان بیش از آنچه به نکاح خود در میآورد(یا با او نکاح میکند)در اختیار بگیرد،گناه آنها-اگر زنا کنند-به گردن اوست.» (4)در کافی از آن حضرت نقل شده است:«آن حضرت یکی از غلامانش را پی کاری فرستاد،او دیر کرد.امام(علیه السلام)به دنبالش فرستاد،دید خوابیده است بالای سر غلام نشست و باد میزدش تا وقتی که از خواب بیدار شد،امام(علیه السلام)به او فرمود:فلانی به خدا سوگند تو این حق را نداری که شب و روز بخوابی شب تو برای خودت و روزت برای ماست.» (5)در کشف الغمّة از امام زین العابدین(علیه السلام)نقل شده است که کنیز آب میریخت تا آن حضرت برای نماز وضو بسازد،پس چرت او را فرا گرفت،آفتابه از دستش افتاد و امام را مجروح کرد.امام(علیه السلام)سرش را به سمت او بلند کرد،کنیز گفت:خدای عزّ و جلّ
میفرماید: وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ فرمود:من خشم را فروخوردم،کنیز گفت: وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ (1)،فرمود:خدا از تو درگذرد،عرض کرد: وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ،فرمود:برو، تو برای خدا آزادی.» (2)صاحب کشف الغمّة میگوید:نقل شده است:«آن حضرت غلامش را دو مرتبه صدا زد و او جواب نداد و بار سوم جواب داد،حضرت فرمود:پسرم آیا صدای مرا نشنیدی؟عرض کرد:چرا شنیدم،فرمود:پس چرا جواب مرا ندادی؟گفت:چون از طرف تو در امان بودم،گفت:سپاس خدای را که غلامم را از من در امان داشته است.» (3)
(1)میگویم:این بخش کتاب را با نقل مجموعۀ حقوقی که بر انسان لازم است،بنا بر آنچه صدوق-رحمه الله-در کتاب من لا یحضره الفقیه از امام زین العابدین(علیه السلام)نقل کرده است،به پایان میبریم.
اسماعیل بن فضل از ثابت بن دینار از قول سید العابدین،علی بن الحسین بن علی ابن ابی طالب(علیه السلام)نقل کرده است که آن حضرت فرمود: (4)
«بالاترین حقی که خدای تعالی بر تو دارد آن است که او را بپرستی و هیچ چیز را شریک او قرار ندهی.در صورتی که این کار را از روی اخلاص انجام دهی،خداوند بر خود لازم میداند تا امر دنیا و آخرت تو را کفایت کند.
1) (480) آل عمران/134:فروخورندگان خشم،و چشمپوشانندگان از مردم.
2) (481) کشف الغمة،ص 202،201.
3) (482) کشف الغمة،ص 202،201.
4) (483) این رساله(رسالة الحقوق)را صدوق در خصال و در فقیه و به نقل از ابو حمزۀ ثمالی و محدث نوری در مستدرک از کتاب تحف العقول ابن شعبۀ حرّانی و ابن طاوس در فلاح السائل از مرحوم کلینی نقل کردهاند و تا کنون دهها شرح عربی و فارسی و ترجمههای فارسی بر آن نوشتهاند که مفصلترین شروح از آقای قپانچی تبریزی در 2 مجلد به عربی متجاوز از هزار صفحه میباشد.-م.
حق خویشتن خویش بر تو آن است که(بیکموکاست)آن را بر طاعت خدا واداری.
حق زبانت آن است که زبان را بالاتر از آن بدانی که به ناسزا بیالایی و باید بر سخنان نیکو عادت دهی و از سخنان زاید و بیفایده خودداری کنی و به مردم نیکی کنی و سخن خوب دربارۀ ایشان بگویی.
حق گوشت پاک داشتن آن است از شنیدن غیبت و گوش فرا دادن به سخن ناروا.
حق چشم،آن است که آن را از هر ناروایی بپوشانی و غیر از جایی که باعث عبرت است بکار نبری.
حق دستت آن است که مبادا به غیر حلال دراز کنی.
حق پاهایت آن است که به جاهای ناروا قدم نگذاری،چون به وسیلۀ آنها بر صراط میایستی،توجه کن که تو را نلغزاند و در آتش دوزخ فروافتی.
حق شکمت،آن است که مبادا آن را ظرفی برای حرام قرار دهی و از حد لازم به شکمبارگی بپردازی.
حق اعضای تناسلیات،آن است که آن را از زناکاری بازداری و از نظر دیگران نگهداری.
حق نماز،آن است که بدانی نماز شرفیابی به درگاه خدای عزّ و جلّ است و تو در حال نماز مقابل خدا ایستادهای و اگر به این مطلب توجه داشته باشی خود را سزاوار خواهی دید که چون بندهای ذلیل،ناچیز،مشتاق،بیمناک و امیدوار،خائف و درمانده و نالان در حالی که با سکون و وقار خدایی را که در برابر او ایستادهای بزرگ میداری،از جان و دل به نماز توجّه نمایی و حدود و حقوق آن را رعایت کنی.
حق حج،آن است که بدانی حج در حقیقت رفتن به حضور پروردگار و از گناهان خود به سمت او فرار کردن است و در آن پذیرش توبۀ تو و انجام فریضهای است که خداوند بر تو واجب کرده است.
حق روزه،آن است که بدانی روزه به منزلۀ پردهای است که خداوند بر زبان،گوش،
چشم،شکم و شهوتت انداخته است تا تو را از آتش پنهان دارد.پس اگر روزه را ترک کنی،پردۀ خدای عزّ و جلّ را بر خود،دریدهای.
حق صدقه،آن است که بدانی آن پساندازی است نزد پروردگارت و امانتی است که شاهد نمیخواهد،و چون آن را در نهان به امانت میگذاری،اطمینان بیشتری خواهی داشت نسبت به آنچه آشکارا امانت میسپاری؛و بدانی که صدقه بلاها و بیماریها را در دنیا و آتش دوزخ را در آخرت از تو برطرف میسازد.
حق قربانی دادن،آن است که تنها هدفت خدای عزّ و جلّ باشد،نه خلق خدا و جز برای جلب رحمت خدا و نجات روح خود در روز لقاء الله،قصد دیگری نداشته باشی.
حق سلطان(رئیس حکومت)،آن است که بدانی تو وسیلۀ آزمون او هستی و او به خاطر سلطهای که خدایش بر تو قرار داده،گرفتار تو است و مبادا خود را در معرض خشم او قرار دهی،که خود را به دست خویشتن به مهلکه انداختهای و شریک با او-در هر چه بر سرت آورد-خواهی بود.
حق معلّمت،بزرگداشت او و گرامیداشت محضر او و توجه عمیق به سخنان او و روی دل به سوی او داشتن است.مبادا در برابر او صدایت را بلند کنی و به کسی که چیزی از او پرسیده،پاسخ دهی تا او خود پاسخ گوید،و در محفل او با کسی سخن نگویی و در نزد او از کسی غیبت نکنی و اگر کسی از او بدی یاد کرد،جلوگیری کنی و عیبهایش را بپوشانی و صفات نیکویش را برملا کنی و با دشمن او همنشین نشوی و دوست او را دشمن نداری،هرگاه چنین کردی فرشتگان الهی گواهی دهند که تو به او دلبستگی داشتی و برای خاطر خدای تعالی علم او را آموختهای،نه برای مردم.
اما حق سرپرست تو،آن است که از او فرمان ببری و نافرمانی نکنی جز در آنچه باعث خشم خدای عزّ و جلّ میشود،زیرا اطاعت مخلوق در نافرمانی خدا روا نیست.
اما حق رعیتی که تو بر آنان حاکمی،آن است که بدانی آنان به خاطر ضعف و ناتوانی خویش و برای قدرت و توانایی تو،رعیّت تو شدهاند،بر تو لازم است که در میان
ایشان عدالت را رعایت کنی و برای ایشان همانند پدر مهربانی باشی و نادانی ایشان را بر آنها ببخشایی و آنها را مجازات نکنی و خدا را بر نعمت قدرتی که نسبت به ایشان به تو داده است سپاسگزار باشی.
اما حق کسانی که تحت سرپرستی تو به کسب علم مشغولند(شاگردان)،آن است که بدانی خدای عزّ و جلّ تو را به خاطر علمی که داده و درهای خزانۀ دانش را به روی تو گشوده است،سرپرست ایشان قرار داده،حال اگر در آموزش مردم وظیفهات را خوب انجام دهی و سخن نادرست به ایشان نگویی و آنان را نیازاری خداوند لطف بیشتری به تو خواهد کرد و اگر از دانش خود مردم را بیبهره بداری و یا در وقت درخواست علم از تو به آنان سخن ناروا بگویی بر خداوند لازم خواهد بود که علم و ارزش آن را از تو بگیرد و منزلت تو را از دلها زائل کند.
اما حق همسر،آن است که بدانی خدای تعالی او را وسیلۀ آرامش و انس تو قرار داده است و بدانی که آن نعمتی از جانب خدای تعالی بر تو است،پس آن را گرامی داری و با او مدارا کنی،هر چند که حق تو بر همسرت واجبتر است،با وجود این بر تو لازم است که نسبت به او مهربان باشی زیرا او زیردست تو است و باید غذا و لباس او را تأمین کنی و هرگاه نادانی کرد،او را ببخشی.
اما حق خدمتگزار(غلام)،آن است که بدانی او نیز آفریدۀ پروردگار تو و پسر پدر و مادر تو(آدم و حوّا)و گوشت و خون تو است،اکنون تو صاحب اختیار او نشدهای،به این دلیل که تو آفریدگار اویی و نه خدا.تو نه چیزی از اعضای بدن او را آفریدهای و نه روزیدهندۀ اویی،بلکه این خدای تعالی است که تمام اینها را به او مرحمت کرده و بعد او را فرمانبر تو و تو را امانتدار او قرار داده و او را به تو سپرده است تا هر خیری که به او میرساند برای تو پاس دارد؛بنابراین به او نیکی کن چنان که خدا به تو نیکی کرده است و اگر ناراضی بودی عوض او را جایگزین کن و مخلوق خدا را میازار.و لا قوّة الاّ باللّه.
اما حق مادرت آن است که او بار سنگین تو را طوری تحمّل کرد که هیچ کسی
چنین باری را از دیگری تحمّل نمیکند و از میوۀ دلش تو را چنان داد که هیچ کس چنین مرحمتی را به دیگری نکند و اوست که از تو با سراپای وجود و تمام اعضای بدنش پاسداری کرد و باکی نداشت از این که خود گرسنه،ولی تو سیر باشی و خود تشنه و تو سیراب باشی و خود برهنه و تو پوشیده باشی و تو را در سایه نگه داشت و خود در مقابل آفتاب بماند و به خاطر تو شبها بیدار بماند و تو را از گرما و سرما حفظ کرد تا تو برای او باشی.پس،تو در مقابل این همه فداکاری جز به یاری و توفیق خدا یارای سپاسگزاری از او را نداری.
اما حق پدرت،آن است که بدانی او اصل و ریشۀ تو است و اگر او نبود تو نیز نبودی؛بنابراین هر کمالی که در خود دیدی بدان که در حقیقت مرهون پدرت هستی و آن نعمت را از پدرت داری،پس خدا را در برابر این نعمت سپاسگزار باش و به همان اندازه از پدرت قدردانی کن.و لا قوة الاّ بالله.
اما حق فرزندت،آن است که بدانی او از تو است و در این دنیای زودگذر چه خوب باشد و چه بد وابستۀ به تو است و تو مسئول سرپرستی اویی تا او را خوب تربیت کنی و به راه پروردگارش راهنمایی و بر اطاعت خدا یاریاش کنی؛پس مانند کسی با او رفتار کن که میداند در برابر احسان به او ثواب میبرد و در مقابل بدی بر او کیفر و مجازات میبیند.
اما حق برادرت،آن است که بدانی او در حکم دست و بازو و مایۀ عزّت و قدرت تو است؛مبادا از او به عنوان اسلحهای در راه معصیت خدای تعالی و ابزاری در راه ظلم بر خلق خدا استفاده کنی؛و از یاری او در برابر دشمنش و از خیرخواهی او خودداری مکن،اگر مطیع پروردگارش بود،چه بهتر و اگر نه باید خداوند نزد تو عزیزتر از او باشد.
و لا قوة الاّ بالله.
اما حق مولایی که بر تو حق نعمت دارد،آن است که بدانی او دارایی خود را انفاق کرده و تو را از ذلّت بردگی و وحشت آن به عزّت حریّت رسانده و از قید اسارت دیگران
نجات داده و رشتۀ بردگی را از گردن تو گسسته است و از زندان قهر و سلطه بیرون آورده و تو را صاحب اختیار خویش ساخته و برای عبادت پروردگارت دست تو را باز گذاشته است،و باید توجه داشته باشی که او در حیات و ممات از همه کس به تو نزدیکتر است و پشتیبانی او و رفع نیازمندیاش بر تو واجب است.و لا قوة الاّ باللّه.
اما حق خدمتکار(برده)که تو بر او احسان کردهای،آن است که بدانی خدای عزّ و جلّ در آزاد ساختن او به دست تو وسیلۀ ارتباطی به درگاه خود و حجابی از آتش دوزخ برای تو قرار داده است و اجر و ثواب تو در دنیا میراث اوست که اگر وارثی نداشته باشد-به خاطر مالی که در راه آزادی او صرف کردهای-به تو میرسد و در آخرت نیز اجر و ثوابی نصیبت گردد.
اما حق کسی که به تو نیکی کرده،آن است که از او سپاسگزاری کنی و به یاد نیکی او باشی و در بین مردم از او به نیکی یاد کنی و بین خود و خدا صمیمانه برای او دعا کنی، زیرا تو اگر چنین کردی در نهان و آشکارا از او سپاسگزاری کردهای،وانگهی اگر توانستی نیکی او را جبران کنی جبران کن.
اما حق مؤذّن،آن است که بدانی او تو را به یاد خدای تعالی میاندازد و تو را به بهرهای که باید ببری دعوت میکند و بر انجام فریضۀ الهی تو را یاری میدهد؛بنابراین از او همانند کسی سپاسگزار باش که بر تو احسان کرده است.
اما حق پیشنماز،آن است که بدانی او واسطۀ میان تو و خدا و نمایندۀ تو به درگاه پروردگار است؛او از جانب تو سخن میگوید،اما تو از طرف او سخن نمیگویی؛او برای تو دعا میکند در صورتی که تو برای او دعا نمیکنی و عمل مهم ایستادن در پیشگاه خدا را از جانب تو بر عهده گرفته است و اگر در این اعمال کوتاهی کرده باشد به گردن اوست،نه تو؛و اگر به تمام و کمال انجام داده باشد تو شریک او هستی در صورتی که تو فضیلتی بر او نداری،او خود را سپر تو کرده و نماز تو را به وسیلۀ نماز خود نگاه داشته است.بنابراین به خاطر اینها سپاسگزار او باش.
اما حق همنشینت،آن است که به گرمی پذیرای او باشی و در گفتگوی با او رعایت انصاف کنی و تا اجازه نداده از جا برنخیزی و آن که همنشین تو است حق دارد بدون اجازۀ تو برخیزد و باید لغزشهای او را فراموش کنی ولی خوبیهایش را به خاطر بسپاری و دربارۀ او جز به نیکی سخنی را نشنوی.
اما حق همسایهات،آن است که او را در نبودنش حفظ کنی و در حضورش گرامی داری و هرگاه مظلوم واقع شد یاریاش کنی و در صدد کشف لغزشهایش بر نیایی و اگر از عیوب او اطلاع یافتی آنها را پنهان بداری و اگر پی بردی که او نصیحت تو را میپذیرد،بین خودتان او را نصیحت کنی و در سختی او را وامگذار و از لغزش او درگذر و از خلاف او چشمپوشی کن و با او به بزرگواری معاشرت کن.و لا قوة الاّ باللّه.
اما حق رفیق،آن است که با لطف و بزرگواری با او برخورد کنی و همان طوری که او به تو احترام میگذارد تو نیز به او احترام گذاری و مبادا او در احسان به تو پیشقدم شود و اگر جلوتر احسانی کرد تو نیز جبران کنی و همان طوری که او تو را دوست میدارد تو نیز او را دوست بداری و اگر قصد انجام معصیتی را دارد او را از ارتکاب معصیت باز بداری وانگهی نسبت به او سایۀ رحمتی باشی نه باعث عذاب و ناراحتی.و لا قوة الاّ بالله اما حق شریک،آن است که اگر در محل کار حاضر نیست کار او را انجام دهی و اگر حضور دارد رعایت حال او را بکنی و بر خلاف نظر او حکم نکنی و بدون مشورت با او تصمیم نگیری و مال او را پاس بداری و چه کم یا زیاد به او خیانت نورزی زیرا دست خدا بالای سر دو شریک است تا وقتی به یکدیگر خیانت نکردهاند.و لا قوة الا بالله.
اما حق مال و ثروتت آن است که جز از راه حلال به دست نیاوری و جز در راه صحیح خرج نکنی.با وجود نیاز خودت مال را بر کسی که از تو سپاسگزار نباشد ایثار نکن و آن را در راه طاعت خدا مصرف کن و بخل نورز تا حسرت و پشیمانی و عقوبت و کیفرش نصیب تو شود.و لا قوة الاّ باللّه.
اما حق طلبکارت که طلبش را میخواهد،آن است که اگر توان پرداخت داری
بپردازی و اگر تنگدستی با زبان خوش رضایت او را جلب کنی و با نرمش او را از نزد خود بازگردانی.
اما حق کسی که با تو رفت و آمد دارد،آن است که او را نفریبی و با او دغلبازی نکنی و به نیرنگ رفتار نکنی و نسبت به داشتن رفتار بد با او از خدا بترسی.
اما حق دشمنی که بر تو ادّعایی دارد،آن است که اگر ادّعایی که نسبت به تو دارد درست است تو در حقیقت به زیان خود گواه او باش و مبادا به او ستم کنی و باید حق او را بپردازی.اما اگر ادّعای باطلی دارد با او مدارا کنی و جز از راه مدارا با او برخورد نکنی و مبادا کاری کنی که باعث خشم خدا شود.و لا قوّة الاّ باللّه.
اما حق دشمنی که تو بر او ادّعایی داری،آن است که اگر حرفت درست است در گفتگوی با او برای خاتمه دادن به دعوا به نیکی سخن بگویی و حق او را انکار نکنی و اگر سخن تو بیجاست از خدای عزّ و جلّ بترسی و به درگاه خدا توبه کنی و از ادّعایت دست برداری.
اما حق کسی که با تو مشورت میکند،آن است که اگر نظر خوبی در آن باره داری او را راهنمایی کنی و اگر چیزی به نظرت نمیرسد-ولی کسی را میشناسی که صاحب نظر است-او را به آن فرد معرفی کنی.
اما حق کسی که تو با او مشورت میکنی،آن است که اگر پیشنهادی بر خلاف میل تو داد او را متّهم نسازی و اگر مطابق میل تو نظر داد شکر و سپاس خدا را بگویی.
اما حق آن که از تو نصیحت میطلبد،آن است که نصیحت خود را به او ادا کنی، علاوه بر این باید نصیحت تو با محبّت و دلسوزی همراه باشد.
اما حق نصیحتکننده،آن است که در برابر او متواضع باشی و به جان و دل نصیحتش را بشنوی،پس اگر سخن حق گفته بود خدا را شکر کنی و اگر نادرست بود باز هم با محبت برخورد کنی،مبادا او را متهم کنی و بدانی که او اشتباه کرده است نه آن که او را مؤاخذه کنی.البته در صورتی که او سزاوار اتّهام بوده باشد به هیچ وجه نباید به
حرف او اعتنا کنی.و لا قوة الا بالله.
اما حق بزرگتر،آن است که به خاطر سنّش او را بزرگ شماری و به خاطر این که عمر بیشتری در اسلام گذرانده حرمت او را پاس داری و مبادا با او در مقابل دشمنان رودررو بایستی و حق نداری در راه رفتن جلوتر از او بروی و از او پیش بیفتی و نباید مثل کسی که نمیشناسی با او رفتار کنی؛و اگر او ندانسته کاری کرد باید تحمل کنی و به خاطر پیشینۀ اسلامی و عمر زیادش او را گرامی داری.
اما حق کوچکتر،آن است که در آموزش او محبت کنی و از لغزش او چشم بپوشی و عیب او را بپوشانی و با او مدارا کنی و به او کمک کنی.
اما حق سائل،آن است که به قدر نیازش به او عطا کنی.
اما حق کسی که از او چیزی میطلبند،آن است که اگر چیزی داد با تشکر و قدردانی بپذیری و اگر نداد عذر او را پذیرا باشی.
اما حق کسی که خداوند او را باعث خشنودی تو قرار داده،آن است که اولا از خدا سپاسگزار باشی سپس از او قدردانی کنی.
اما حق کسی که به تو بدی کرده،آن است که از او چشمپوشی کنی و اگر دیدی که چشمپوشی تو به حال او زیان دارد،قصاص کنی که خدا تعالی فرموده است: وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ ما عَلَیْهِمْ مِنْ سَبِیلٍ . (1)
اما حق اهل ملّت(مردمان هم کیش و هم دین)،حسن و نیّت و مهر و محبت و مدارا نسبت به بدیهایشان و دلجویی و خیرخواهیشان و سپاسگزار نیکوکاران و نیازردن آنهاست و این که بپسندی برای آنها آنچه را که برای خود میپسندی و نپسندی بر آنها آنچه را که بر خود نمیپسندی.پیرمردانشان را به منزلۀ پدر و جوانانشان را به منزلۀ برادران و پیرزنان را به منزلۀ مادر و خردسالان را به منزلۀ فرزندانت بدانی.
و اما حق اهل ذمه،آن است که آنچه خداوند دربارۀ آنان پذیرفته تو نیز بپذیری و
1) (484) شوری/41:کسی که مورد ستم واقع شده،انتقام بگیرد،مسئول نیست.
تا وقتی که آنان به عهد و پیمان الهی وفا کنند به ایشان ستم روا نداری. (1)
این بود پایان فصل آداب صحبت و معاشرت از کتاب محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء و به دنبال آن-ان شاء الله تعالی-کتاب عزلت خواهد آمد.و الحمد لله اوّلا و آخرا و ظاهرا و باطنا.
محمّد رضا عطایی دهم صفر 1414 هجری
1) (485) من لا یحضره الفقیه،ص 310،آخر کتاب الحج،باب الحقوق.