ghaemiyeh.com
سرشناسه:ملکاحمدی، علیبمان، ۱۳۳۱ -
عنوان و نام پدیدآور:تاریخ پیامبر و اهل بیت علیهمالسلام سوم دبیرستان/مولف علیبمان ملکاحمدی.
مشخصات نشر:قم: مرکز بین المللی ترجمه و نشر المصطفی (ص)، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری:۱۶۳ص.
شابک:978-964-195-217-6
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:ائمه اثناعشر -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
رده بندی کنگره:BP۳۶/۵/م۷۵ت۲ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی:۲۱۱۰۵۶۱
بسم الله الرحمن الرحیم
تاریخ پیامبر و اهلبیت علیهم السّلام
سال سوم دوره دبیرستان
علی بمان ملکاحمدی
کتاب آموزشی باید دارای متنی پویا و متناسب با دگرگونیهایی باشد که در ساختار دانش و رشتههای علمی پدید میآید.تحوّلات اجتماعی،نیازهای نوظهور فراگیران و مقتضیات جدید دانش،اطلاعات،مهارتها،گرایشها و ارزشهای نوینی را فرا میخواند که پاسخگویی به آنها،ایجاد رشتههای تحصیلی جدید و تربیت نیروهای متخصّص را ضروری مینماید.گسترش فرهنگهای سلطهگر جهانی و جهانی شدن فرهنگ،در سایه رسانههای فرهنگی و ارتباطی،مشکلات و نیازهای نوظهوری را پیشرو گذارده است که رویارویی منطقی با آنها،در پرتو آراستن افراد به اندیشههای بارور،ارزشهای متعالی و رفتارهای منطقیای امکانپذیر است.این مهم در قالب موقعیتهای رسمی آموزشگاهی و با ایجاد رشتهها و متون جدید،گسترش دامنه آموزشها و مهارتها و تربیت سازمانیافته صورت میگیرد.
بالندگی مراکز آموزشی در گرو نظام آموزشی استوار،قاعدهمند و تجربهپذیر است که در آن برنامههای آموزشی،متنهای درسی و استادان،ارکان اصلی به شمار میآیند؛همچنین استواری برنامه آموزشی به هماهنگی آن با نیاز زمان،استعدادِ علمآموزان و امکانات موجود،وابسته است; چنانکه اتقان متنهای درسی به ارائه تازهترین دستآوردهای علم در قالب شیوهها و فنآوریهای آموزشی نوظهور است.
بازنگری متنها و شیوههای آموزشی و بهروز کردن آنها به حفظ نشاط علمی مراکز آموزشی کمک میرساند.
حوزههای علوم دینی به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی،سالیانی است که در اندیشه اصلاح ساختار آموزشی و بازنگری متون درسیاند.جامعة المصطفی صلّی الله علیه و آله العالمیة به عنوان بخشی از این مجموعه که رسالت تعلیم و تربیت طلاب غیر ایرانی را بر عهده دارد،تألیف متون متناسب را سرلوحه تلاشهای خود قرار داده و تدوین و نشر متون درسی در موضوعات گوناگون علوم دینی،حاصل این تلاش است.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله ضمن تقدیر و تشکر از فرزانگانی که در به ثمررسیدن این اثر،بذل عنایت کردهاند نشر این اثر را به عموم اهل فرهنگ واندیشه تقدیم میکند.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله
فهرست
درس اول 13
یازدهمین جانشین پیامبر صلّی الله علیه و آله 13
در کودکی 14
امام حسن عسکری علیه السّلام پیش از امامت 15
پرسش 17
درس دوم 18
امام جوان 18
پاسخ به یک مقایسه 18
تردید مردم در امامت 20
پرسش 22
درس سوم 23
کراماتی دیگر از امام حسن عسکری علیه السّلام 23
پرسش 27
درس چهارم 28
حوزه علمی امام حسن عسکری علیه السّلام 28
نظر امام حسن عسکری علیه السّلام درباره ولایت فقیه 28
پرسش 32
درس پنجم 33
پیشگیری از گمراهی 33
درس اخلاق و حقوق 34
امام حسن عسکری علیه السّلام در برابر صوفیان 36
پرسش 37
درس ششم 38
شیعه شدن ناصبی 38
فلسفه تفاوت ارث زن و مرد 38
هیچ گناهی را کوچک نشمار 39
موضع امام حسن علیه السّلام در برابر واقفیه 39
پیشگویی امام از مرگ دو خلیفه عباسی 40
پرسش 42
درس هفتم 43
دگرگونی شکنجهگران 43
همچو ابراهیم درگلستان 43
دشمنی که به زانو درآمد 44
علم غیب امام در زندان 44
سفارش امام به ابوهاشم 45
شکایت از زندان 45
خفقان شدید در زمان امام حسن عسکری علیه السّلام 46
پرسش 47
درس هشتم 48
دلایل ایجاد خفقان شدید در زمان امام حسن عسکری علیه السّلام 48
پرسش 51
درس نهم 52
نامههای روشنگر 52
پرسش 56
درس دهم 57
جلوههایی از مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف 57
پرسش 61
درس یازدهم 62
نشانههای امامت 62
تکاپوی جعفر کذّاب برای فریب شیعیان 64
پرسش 66
درس دوازدهم 67
شهادت در تبعید 67
تشییع و تدفین در تبعید 69
پرسش 70
درس سیزدهم 71
نمونههایی از رفتار و گفتار امام حسن عسکری علیه السّلام(1)71
دلجویی و سرکشی به شیعیان 71
کمک به مستضعفان 72
درس چهاردهم 75
نمونههایی از رفتار و گفتار امام حسن عسکری علیه السّلام(2)75
لطف امام حسن علیه السّلام به بیمار پریشان 75
نمونههایی از گفتار امام حسن عسکری علیه السّلام 76
پرسش 78
درس پانزدهم 79
آخرین جانشین پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله(1)79
خواب عجیب 80
رؤیای سوم و دیدار یار 82
پرسش 84
درس شانزدهم 85
آخرین جانشین پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله(2)85
جنگ مسلمین با رومیان 85
یک مأموریت کاملاً سری 86
نوید مسرت بخش 87
پیوند مبارک 89
پرسش 90
درس هفدهم 91
آخرین جانشین پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله(3)91
میلاد نور 91
معجزهای قبل از ولادت 92
عقیقه و اطعام 94
پرسش 95
درس هجدهم 96
جلوههای دیدار 96
1.دیدار احمد بن اسحاق 96
2.دیدار چهل نفر از شیعیان خاص 97
3.دیدار نسیم با او و سخن گفتن حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف با او 98
4.دیدار یعقوب بن منقوش 98
پرسش 100
درس نوزدهم 101
زمینهسازی برای ورود به عصر غیبت(1)101
پرسش 105
درس بیستم 106
زمینهسازی برای ورود به عصر غیبت(2)106
پرسش 110
درس بیست و یکم 111
غیبت صغری 111
نائبان چهارگانه(نوّاب اربعه)111
پرسش 115
درس بیست و دوم 116
برخی از وقایع دوران غیبت صغری 116
1.ماجرای سرداب 116
2.نامه امام مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف به پسر مهزیار 117
3.نمایندگان ما سهم امام نگیرند!118
پرسش 119
درس بیست و سوم 120
نامهها 120
پرسش 124
درس بیست و چهارم 125
باریافتگان به محضر امام عصر عجّل اللهتعالی فرجه الشریف(1)125
پرسش 129
درس بیست و پنجم 130
باریافتگان(2)130
پرسش 134
درس بیست و ششم 135
تاریخ انتظار 135
پرسش 138
درس بیست و هفتم 139
مهدویت در کتب اهل سنّت 139
پرسش 143
درس بیست و هشتم 144
نشانه یا وقت ظهور؟144
پرسش 148
درس بیست و نهم 149
فراوانی احادیث 149
پرسش 154
درس سیام 155
سیره امام مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف 155
1.آگاهی دائمی از وضعیت شیعیان و پیروانش 155
2.نجات شیعیان از گرفتاریها در شرایط خاص 156
3.حضور در میان مردم 156
4.حضور همیشگی در مراسم حجّ 157
5.فریادرسی 157
نمونههایی از گفتار امام مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف 157
پرسش 159
سوسن(سلیل)در مدینه به عقد ازدواج امام هادی علیه السّلام درآمد.امام هادی علیه السّلام بسیار به او علاقه داشت.امام در توصیف عظمت شخصیت او فرمود:«سوسن از هر نقص و پلیدی جدا شده است».حاصل این ازدواج فرزندان خردسالی بودند که باید به همراه پدر و مادر آماده برای تبعید از شهر پیامبر باشند.امام هادی علیه السّلام در این زمان(234 ه.(بیست و دو ساله بود و فرزندش حسن که در سال 232 به دنیا آمده بود دو سال داشت.ایشان فرزند پسر دیگری نیز بهنام محمّد داشتند که از حسن بزرگتر بود.امام با خانواده کوچکش که تعداد دقیق افراد آن را نمیدانیم،به سوی سامراء حرکت کرد.
شرایط خفقان و تبعید به گونهای بر زندگانی امام هادی و امام حسن عسکری علیه السّلام سایه افکنده بود که از دوران کودکی یازدهمین جانشین پیامبر و امام شیعیان،یعنی امام حسن عسکری علیه السّلام اطلاع دقیقی در دست نیست.یازدهمین جانشین پیامبر را با لقب«عسکری»میخوانند،از این جهت که عسکر،بهمعنای لشکر است.قبلاً دانستید که در عصر خلافت معتصم عباسی،ارتش مسلمین بهعلت مشکلاتی که در بغداد ایجاد کرده بود،به منطقه سامراء انتقال داده شد،بنابراین سامراء یک منطقه صددرصد نظامی و محل استقرار لشکر مسلمین بود و امام هادی علیه السّلام را از مدینه مستقیماً به این شهرک نظامی تبعید کردند تا کاملاً زیر نظر مأمورین حکومتی باشد.از آنجا که امام حسن
عسکری علیه السّلام دوران کودکی،نوجوانی و جوانی خود را تا آخر عمر به همراه پدرش در این منطقه نظامی گذراند و به دلیل اینکه منطقه محل استقرار لشکر(عسکر)اسلام بود،بعدها ایشان را امام حسن عسکری علیه السّلام نامیدند.
«بهلول»،حسن بن علی را که کودکی بود،در کنار دیگر کودکان دید.کودکان بازی میکردند،اما حسن ناراحت بود و میگریست.بهلول گمان کرد گریه او به سبب آن است که کودکان دیگر وسایل بازی دارند و او ندارد.نزدیک آمد و به او گفت:من برای تو آن وسایل بازی را تهیه میکنم.حسن بن علی گفت:«ای کم عقل!ما برای بازی آفریده نشدهایم».
سپس گفتوگوی زیر بین بهلول و حسن بن علی صورت گرفت:
بهلول:پس برای چه آفریده شدهایم؟
حسن بن علی علیه السّلام:برای علم و عبادت.
بهلول:به چه دلیل برای علم و عبادت آفریده شدهایم؟
حسن بن علی علیه السّلام:خداوند در قرآن میفرماید:«آیا میپندارید که شما را بیهوده آفریدهایم و شما بهسوی ما بازگشت نمیکنید؟!» (1)
بهلول:از شما تقاضا میکنم مرا نصیحت کنید.
حسن بن علی علیه السّلام در حالی که با خواندن اشعاری او را نصیحت میکرد،حالش دگرگون شد و از هوش رفت.وقتی به هوش آمد،بهلول پرسید:با اینکه تو کودکی و گناهی بر عهده تو نیست،چرا این گونه از خود بیخود شدی؟!
حسن بن علی علیه السّلام:این سخن را نگو!من دیدم که مادرم وقتی میخواست هیزمهای بزرگ را آتش کند،از هیزمهای کوچک استفاده میکرد.من بیم دارم که از هیزمهای کوچک دوزخ شوم!
بهلول:پسر جان!تو را شخصی حکیم و آگاه میبینم؛مرا کمی نصیحت کن.
حضرت حسن بن علی علیه السّلام اشعار عبرتانگیزی را با مضمون زیر خواند:
1) (1) .مؤمنون،آیه 115.
دنیا را مینگرم که آماده گذشتن و رفتن است و با شتاب حرکت میکند.نه دنیا برای زندهای باقیست و نه زندهای در دنیا باقی میماند.گویی که مرگ و حوادث ناگوار در دنیا همچون اسب مسابقه به سوی جوان میدود.پس ای دلباخته دنیا!آرام گیر و از دنیا برای آخرتت توشهای مطمئن بگیر.
امام حسن عسکری علیه السّلام پیش از آنکه در سال 254 هجری به مقام امامت برسد،در عصر پدر،با چهار خلیفه عباسی همعصر بود که عبارتند از:
1.متوکل: دهمین خلیفه عباسی که همزمان با روی کار آمدن او امام عسکری علیه السّلام متولد شدند.متوکل 15 سال خلافت کرد.
2.منتصر: یازدهمین خلیفه عباسی که در زمان او شیعیان تا حدودی آسایش داشتند.اما حکومتش بیش از 6 ماه طول نکشید.
3.مستعین: دوازدهمین خلیفه عباسی که حدود 5 سال خلافت کرد.
4.معتز: سیزدهمین خلیفه عباسی که امام حسن عسکری علیه السّلام حدود یک سال قبل از امامت و یک سال بعد از امامتش را در زمان او به سر برد.
ویژگیهای اخلاقی و کرامتهایی که از او در دوران کودکیاش در سامراء دیده شد نظر همگان را به خود جلب کرده بود.اینک به دو نمونه از آنها توجّه کنید:
1.رام کردن استر: مستعین،دوازدهمین خلیفه عباسی وقتی بر مسند خلافت نشست،همچون عمویش متوکل،فردی مغرور و خودسر و از دشمنان خاندان رسالت بود.«احمد بن حارث قزوینی»میگوید:با پدرم در شهر سامراء بودیم و پدرم در اصطبل ابومحمّد(حسن بن علی)کار میکرد.مستعین،استری داشت که در زیبایی و بلندی و چالاکی نظیر نداشت؛ولی به سبب سرکش بودن،نمیگذاشت هیچ کس آن را دهنه بزند یا زین کند یا بر آن سوار شود.گروهی از سوارکاران باتجربه اجتماع کردند و هر حیلهای داشتند بهکار بستند؛اما نتوانستند آن را رام کنند.یکی از دوستان نزدیک مستعین به وی گفت:برای حسن بن علی پیام بفرست تا به اینجا بیاید،یا بر این استر سوار میشود یا این استر او را خواهد کشت.
مستعین شخصی را فرستاد تا حسن بن علی را احضار کنند.پدرم حارث هم همراه او بود.وقتی حسن بن علی وارد خانه مستعین شد،من هم خود را به خانه رساندم.حسن بن علی علیه السّلام به طرف استر رفت و دستی بر پشت آن کشید.دیدم استر،چنان عرق کرد که قطرات عرق از پیکرش میریخت.آنگاه حسن بن علی نزد مستعین رفت و مستعین او را احترام نمود و گفت:ای ابومحمد!این استر را لگام کن.حسن بن علی به پدرم گفت:او را لگام بزن؛اما مستعین گفت:خود شما این کار را بکنید.حسن بن علی روپوش خود را درآورد و جلوی استر رفت و دهان او را لگام زد و نزد مستعین برگشت و نشست.مستعین گفت این استر را زین کن.آن حضرت به پدرم گفت تا زین کند.اما مستعین از حسن بن علی خواست تا این کار را هم خودش انجام دهد.حضرت برخاستند و زین را بر پشت استر نهادند و بستند و به جایگاه خود برگشتند.مستعین گفت آیا میخواهی سوار آن شوی؟حضرت فرمود:آری،بر آن سوار شد و استر چند قدمی با بهترین شیوه راه رفت و بازگشت و ایشان پیاده شد.مستعین گفت:این استر را چگونه میبینی؟حسن بن علی گفت:در زیبایی و راهواری بینظیر است.مستعین گفت:آن را به تو هدیه کردم.حضرت به پدرم حارث گفت:افسار استر را بگیر و بیاور.پدرم افسار استر را گرفت و با هم به سوی خانه روان شدیم.
در این ماجرا هدف شیطانی مستعین،ضربه زدن به ابومحمّد بود که نه تنها عملی نشد،بلکه کرامتی از آن حضرت بر همگان آشکار گردید.
2.نفرین حسن بن علی علیه السّلام بر مستعین :حضرت حسن بن علی علیه السّلام،برای یکی از دوستانش به«نام عبیدالله»حسین نوشت:من در مورد این طاغوت(یعنی مستعین)به درگاه خدا نفرین کردهام تا خداوند پس از سه روز او را از مقامش طرد کند.سه روز گذشت،اما حوادثی در بغداد رخ داد که مستعین از خلافت استعفا کرد و طرفداران پسرعمویش معتز،او را دستگیر کرده و سرش را از بدنش جدا کردند و برای معتز آوردند.
1.نام مادر امام حسن عسکری چه بود و امام هادی علیه السّلام در مورد ایشان چه فرمودند؟
2.امام هادی علیه السّلام در چه سالی از مدینه و به کجا تبعید شدند؟
3.چرا به امام حسن بن علی،لقب عسکری دادند؟
4.امام عسکری علیه السّلام در چه سالی به امامت رسیدند و قبل از امامتش با کدامیک از طاغوتهای عباسی همزمان بودند؟
5.دو نمونه از کرامتهای حضرت حسن بن علی علیه السّلام قبل از امامتشان را نام ببرید.
حضرت ابومحمّد حسن بن علی علیه السّلام در سال 254 هجری در شهر سامراء بعد از شهادت پدرشان امام هادی علیه السّلام در حالی به امامت رسیدند که 22 سال از عمرشان میگذشت و بیش از شش سال امامت نکردند و در سن 28 سالگی به دستور معتمد عباسی مسموم شده و به شهادت رسیدند.بنابراین امام حسن عسکری بعد از امام جواد علیه السّلام(نهمین امام)جوانترین امام معصومند که به شهادت رسیدند.حضرت امام حسن برادر بزرگتری به نام محمّد داشتند؛بنابراین انتظار شیعیان این بود که محمّد بعد از پدر امامت را بر عهده خواهد گرفت؛اما او در زمان حیات پدر از دنیا رفت و در هشت فرسخی شهر سامراء به خاک سپرده شد.بعد از فوت او،شیعیان و دوستان از هر سو به خانه امام هادی میآمدند و به آن حضرت تسلیت میگفتند.بیش از صد نفر از خاندان عبدالمطلب و بنیهاشم در منزل امام هادی برای تسلیت گرد آمده بودند که ناگهان جوانی که گریبانش را در مرگ برادر چاک کرده بود وارد مجلس شد و در جانب راست پدر نشست.امام هادی رو به او کرد و فرمود:پسر جانم!خدا را شکر کن که درباره تو امری را پدید آورد(یعنی مقام امامت پس از مرا به تو سپرد).امام حسن عسکری علیه السّلام گریست و شکر خدا را بهجای آورد.
«ابوهاشم جعفری»که از شاگردان و یاران امام هادی و امام حسن عسکری علیه السّلام است
میگوید:پس از وفات محمّد(فرزند بزرگ امام هادی علیه السّلام)پیش خود فکر میکردم و میخواستم به زبان بیاورم که ماجرای محمّد و برادرش حسن عسکری علیه السّلام همانند ماجرای«اسماعیل بن جعفر»فرزند ارشد امام ششم و برادرش امام موسی کاظم است؛زیرا نخست تصور و انتظار مردم چنین بود که محمد،بعد از پدر امام باشد؛ولی بعد از وفات محمّد،معلوم شد که امام بعد از امام هادی،فرزند دیگرش،حسن عسکری خواهد بود؛چنانکه در مورد فرزند امام صادق مردم ابتدا گمان میکردند امام بعد از او اسماعیل است؛ولی وقتی اسماعیل وفات کرد،آشکار شد که امام بعد از امام صادق علیه السّلام حضرت کاظم میباشد.
پیش از اینکه در این باره سخنی بگویم،امام هادی رو به من کرد و فرمود:آری،ای ابوهاشم!اراده خدا درباره حسن عسکری پس از وفات محمّد بر مردم آشکار شد؛همچنان که اراده خدا در مورد موسی بن جعفر پس از فوت اسماعیل بن جعفر آشکار شد و امر همانگونه است که تو با خود میاندیشی؛هر چند که بدخواهان خوش ندارند و ابومحمّد(حسن عسکری علیه السّلام)امام بعد از من میباشد و نزد او علم و ابزار امامت موجود است.
پاسخ به دو سؤال:«شاهْوِیه»میگوید:پس از وفات محمّد،فرزند ارشد امام هادی علیه السّلام در مورد امام بعد از حضرت هادی علیه السّلام سرگردان بودم و از دستگاه طاغوتی عباسیان بیم داشتم که نامهای را در این خصوص برای امام هادی علیه السّلام بنویسم.سرانجام نامهای در مورد التماس دعا و حل مشکلات برای آن حضرت نوشتم.امام در جواب نامه آن چنین نوشته بود:«برای شما دعا خواهم کرد و مشکلات شما حل خواهد شد».و در پایان نامه چنین مرقوم فرموده بود:
«میخواستی از من درباره جانشینم،بعد از وفات محمّد سؤال کنی و در این مورد نگران هستی.غمگین مباش؛خداوند متعال قومی را که هدایت کرده،گمراه نمیکند تا اتمام حجّت نماید.امام شما بعد از من،پسرم،ابومحمّد(حسن عسکری)است.آنچه را که نیاز دارید،نزد او وجود دارد.خداوند آن کس را که بخواهد،مقدم میدارد و آن کس را که بخواهد،به تأخیر میاندازد.خداوند میفرماید:هر حکمی را نسخ کنیم یا از
یاد دلها ببریم،بهتر یا همانند آن را میآوریم. (1)من آنچه را موجب روشن شدن مطلب و قانع شدن بود،برای کسی که صاحب عقل بیدار و فکر هوشیار است نوشتم».
امام حسن عسکری علیه السّلام فرمودند:«در میان پدرانم هیچکدام همانند من گرفتار شک و تردید مردم و شیعیان در مورد امامتشان نشدهاند».همانطور که دانستید حضرت امام حسن عسکری،دو ساله بودند که با پدرش به منطقه نظامی سامراء منتقل شدند.بنابراین مانند امامان دیگر در میان دوستان و مردم مدینه نبودند تا شیعیان از نزدیک با کرامتها و بزرگیهای ایشان آشنا شده و امام پس از حضرت هادی علیه السّلام را بهخوبی بشناسند و این موضوع در دیدارها و رفت و آمدهای پیاپی مردم بر آنها آشکار شود.ایشان نه تنها در منطقه نظامی زندگی میکردند،بلکه تمام حرکتهای ایشان و رفت و آمدهای شیعیان زیر نظر جاسوسان عباسی بود و از سوی دیگر،فرزند ارشد امام هادی علیه السّلام به نام محمّد که مردم طبق روال ائمه گذشته انتظار داشتند که امامت پس از پدرش بر عهده او باشد،دو سال قبل از شهادت پدر درگذشت.از سوی دیگر،امام حسن عسکری قرار بود پدر مصلح جهانی،حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف باشد که پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله از دو قرن و نیم پیش خبرش را داده بود و امامان دیگر هم هر کدام به نحوی بشارت او را داده بودند.اولین راه شناخت هر کس،از ناحیه پدر اوست؛یعنی باید پدر شناخته شده باشد تا پسر را بشناسند.بنابراین با توجّه به این سه نکته،شیعیان برای شناخت امامشان نیاز به دلائل بیشتری بر امامت حضرت حسن بن علی العسکری داشتند.
یکی از راههای مهم شناخت امام،کرامات و کارهای خارق العادهای است که مردم عادی از انجام آن عاجزند.برای حضرت امام حسن عسکری بیش از 390 مورد کرامات و گزارشهای غیبی در کتب گوناگون نقل شده که به تعداد کمی از آنها در اینجا و در درس بعد اشاره میشود.
1.اسماعیل بن محمّد(نوه عبد الله بن عباس)میگوید:بر سر راه امام حسن عسکری نشستم؛وقتی از نزدیک من عبور میکرد،پیش رفتم و از فقر و نیازم شکایت
1) (1) .بقره،آیه 106.
کردم و درخواست کمک نمودم و گفتم:به خدا یک درهم بیشتر ندارم.صبحانه و شام نیز ندارم.امام علیه السّلام فرمود:«چرا سوگند دروغ به نام خدا میخوری؟!تو دویست دینار زیر خاک پنهان کردهای.من این سخن را به سبب اینکه چیزی به تو ندهم نمیگویم».سپس به غلامش فرمود:هر چه همراه خود داری،به اسماعیل بده.غلامش صد دینار به من داد.سپس امام حسن علیه السّلام به من فرمود:«این را بدان که هرگاه احتیاج زیاد به آن دینارهایی که در زیر خاک پنهان کردهای پیدا کردی،از آنها محروم خواهی شد».اسماعیل میگوید:همانگونه که امام حسن فرموده بود،اتفاق افتاد؛زیرا دویست دینار در زیر خاک پنهان کرده بودم تا برای آیندهام پساندازی باشد؛مدتی گذشت و نیاز شدیدی به آن پیدا کردم.رفتم تا آنها را از زیر خاک بیرون بیاورم.خاک را کنار زدم و دیدم از پولها خبری نیست.بعداً معلوم شد پسرم اطلاع پیدا کرده و پولها را از آنجا برداشته و فرار کرده است.چیزی از آن پولها به دستم نرسید و طبق فرموده امام علیه السّلام در حال نیاز شدید از آنها محروم شدم.
1.امام عسکری علیه السّلام در چه سالی و در چند سالگی به امامت رسیدند و دوران امامتشان چند سال بود؟
2.فرزند بزرگ امام هادی علیه السّلام که بود و چرا او به امامت و جانشینی بعد از پدر نرسید؟
3.ماجرای محمّد بن علی و حضرت حسن بن علی همانند کدام جریان در تاریخ زندگان اهل بیت بود؟
4.امام حسن عسکری علیه السّلام در مورد شک و تردید مردم درباره امامت خودشان چه فرمودند؟
5.عوامل ناشناخته ماندن امام عسکری علیه السّلام در میان مردم به عنوان امام و جانشین پیامبر چه بود؟
6.چه چیز باعث بیشتر شناخته شدن امام عسکری علیه السّلام در میان مردم شد؟
7.چرا شیعیان در زمان امام حسن عسکری علیه السّلام نیاز به دلایل بیشتری برای شناخت امامشان داشتند؟
2.دانستن همه زبانها :«نصیر»،خدمتگزار امام حسن عسکری علیه السّلام میگوید:بارها شنیدم حضرت با غلامان ترک و رومی و بلغاری به زبان خودشان سخن میگفت.من تعجّب میکردم و با خود میگفتم:امام حسن در مدینه به دنیا آمده و درکودکی در آنجا بوده و تا هنگام رحلت پدرش،به جایی نرفته و کسی او را ندیده؛پس چگونه به زبانهای مختلف سخن میگوید؟!در همین فکر بودم که ناگاه حضرت به من رو کرد و فرمود:«همانا خداوند حجّت خود را در همه چیز بر سایر مردم امتیاز داده و آگاهی به زبانها،شناخت نسبها،مرگها و حوادث آینده را به او عطا فرموده است.اگر چنین نبود،بین حجّت خدا و سایر مردم فرقی نبود».
3.ثروت ناگهانی: «محمّد بن احمد سروی»میگوید:توسط«ابوهاشم جعفری»که از یاران نزدیک امام بود،به امام حسن عسکری علیه السّلام نامه نوشتم که سخت به فقر و تهیدستی مبتلا هستم و روزگار،اموالم را از دستم گرفته است.پاسخ نامهام توسط ابوهاشم به من رسید.امام علیه السّلام در آن نوشته بود:«مژده باد به تو،خداوند تو را ثروتمند کرد.پسرعمویت یحیی بن حمزه از دنیا رفت و صدهزار درهم از او بهجا مانده و چون ورثهای ندارد،آن مبلغ به تو میرسد.خدا را شکر کن و بر تو باد میانهروی و براستی از اسراف دوری کن که از کارهای شیطانی است».همان روزی که ابوهاشم نامه را به من
داد،خبر فوت پسرعمویم به من رسید.پیک،حوالههایی از شهر«حَرّان»به همان مبلغ صدهزار درهم به من رساند و به طور کلی از فقر و تهیدستی نجات یافتم و همانگونه که آقایم امام حسن عسکری فرموده بود،بینیاز شدم.
4.استجابت دعا،و خبر از حادثه پشت پرده :«محمّد بن حسن»میگوید:از امام حسن عسکری علیه السّلام در ضمن نامهای تقاضا کردم در مورد شفای درد یکی از چشمهایم دعا کند؛زیرا یک چشمم کور شده و چشم دیگرم به شدت درد میکرد و نزدیک بود آن هم کور شود.
امام حسن علیه السّلام در پاسخ نوشت:«خداوند چشمت را برای تو نگهدارد.»
همین دعای آن حضرت موجب شفای چشمم گردید.آن حضرت در آخر نامه نوشته بود:
«آجَرَکَ اللهُ وَ احْسَنَ ثَوابَکَ»؛خداوند به تو اجر و پاداش نیک دهد.(این جمله در میان عرب به عنوان تسلیت گفته میشود.)
من از این سخن امام علیه السّلام،نگران و غمگین شدم و نمیدانستم چه کسی از خویشانم مرده که امام علیه السّلام مرا تسلیت میگوید!
پس از چند روز خبر آوردند پسرم«طیب»از دنیا رفته است.اینجا بود که به راز تسلیت امام علیه السّلام آگاه شدم.
5.معجزهای از امام حسن عسکری علیه السّلام: ابوهاشم جعفری میگوید:روزی امام حسن عسکری علیه السّلام برای رفتن به صحرا،بر مرکب سوار شد.من نیز بر مرکب او سوار شدم و با هم راه میپیمودیم.در راه ناگاه به خاطرم آمد که قرضی دارم و وقت ادای آن نزدیک شده است.در این فکر بودم که با دست خالی،چگونه آن را بپردازم؛ناگاه امام حسن علیه السّلام رو به من کرد و فرمود:خدا آن را ادا میکند.سپس از روی زین خم شد و با تازیانه خود،خطی بر زمین کشید و فرمود:ای ابوهاشم!پیاده شو و بردار و بپوشان.
پیاده شدم و قطعهای طلا که بر زمین افتاده بود را برداشته و آن را در میان کفش خود پنهان نمودم و سوار شدم و به راه خود ادامه دادیم.این فکر به سرم آمد که اگر این قطعه طلا برای همه قرضم کافی شد،آن را پرداخت میکنم؛وگرنه طلبکار را به همین مقدار راضی میکنم.و دوست داشتم مخارج زمستان(از لباس و نیازهای دیگر)مورد توجّه
قرار گیرد.ناگاه حضرت رو به من کرد و برای بار دوم به جانب زمین خم شد و مانند بار اول با تازیانهاش بر زمین خطی کشید و به من فرمود:پیاده شو و بردار و بپوشان.پیاده شدم و قطعهای نقره دیدم.آن را نیز در کفش دیگر خود مخفی کردم و به راه ادامه دادیم.سپس امام به خانه خود بازگشت و من نیز به خانهام بازگشتم.نشستم و قیمت آن قطعه طلا را حساب کردم و دیدم با مقدار قرضم مساوی است.سپس مخارج زمستان را به طور متوسط-نه در حد تنگی و سختی و نه اسراف و زیادهروی-حساب نمودم و قیمت قطعه دوم را نیز حساب کردم و دیدم آن نیز با مقدار مخارج زمستانم مساوی است.
6.احترام عجیب نصرانی به امام حسن عسکری علیه السّلام :در دربار یکی از خلفای عباسی،شخصی مسیحی معروف به«انوش نصرانی»به عنوان منشی و نویسنده،کار میکرد.«احمد قیصر بصری»میگوید:یک روز در محضر امام حسن عسکری علیه السّلام در شهر سامراء بودم که ناگاه یکی از درباریان به محضر آن حضرت آمد و گفت:خلیفه سلام میرساند و میگوید:منشی ما انوش نصرانی تصمیم دارد دو پسرش را تطهیر کند و از ما خواسته تا از شما تقاضا کنیم به خانه او تشریف بیاورید و برای سلامتی و طول عمر پسرانش دعا کنید.ما نمیخواهیم شما را به زحمت اندازیم،اما انوش میگوید:ما میخواهیم به دعای وجود باقیمانده نبوت و رسالت،تبرک بجوییم.
امام حسن عسکری علیه السّلام فرمود:«حمد و سپاس خداوندی که مسیحیان را نسبت به حق ما آگاهتر و آشناتر از مسلمانان قرار داد».
سپس امام علیه السّلام دستور داد تا اسب را زین کردند و سوار بر آن شد و با هم به سوی خانه انوش حرکت کردیم.وقتی به درِ خانه او رسیدیم،او با سر و پای برهنه،در حالی که کشیشان و راهبان و علمای برجسته مسیحی اطرافش را گرفته بودند و انجیل را به گردنش آویخته بود،به استقبال امام علیه السّلام شتافت و در کنار در،با امام علیه السّلام ملاقات کرد و گفت:ای آقای ما!تو را به این کتابی که تو از ما به آن آشناتر و آگاهتری قسم میدهم گناه ما را به سبب زحمتی که به شما دادیم،ببخشی.به حق عیسی بن مریم علیه السّلام و به حق کتاب انجیل که از نزد خدا بر مسیح نازل شده،تقاضای ما از خلیفه برای دعوت شما به اینجا فقط به این سبب بود که ما شما را در کتاب انجیل،مانند حضرت مسیح علیه السّلام در پیشگاه خدا یافتهایم.
امام حسن عسکری علیه السّلام فرمود:اَلحَمْدُ لِلهِ و وارد خانه انوش نصرانی شد؛در حالی که دو پسرش در بستر خوابیده بودند و حاضران ایستاده،نگاه میکردند.امام علیه السّلام به انوش فرمود:«یکی از پسرانت برای تو باقی میماند و دیگری پس از سه روز از دنیا میرود و این پسری که باقی میماند،اسلام را میپذیرد و از ما خاندان رسالت پیروی و ولایت ما را قبول میکند».
انوش گفت:ای آقای من!سوگند به خدا سخن تو حق است؛اینکه فرمودی،یک پسرم باقی میماند و پیرو شما میشود،مرگ پسر دیگرم را برایم آسان میگرداند.
یکی از کشیشان حاضر به انوش گفت:پس چرا خودت مسلمان نمیشوی؟!
انوش گفت:مولایم امام حسن علیه السّلام میداند که من مسلمانم.
امام حسن علیه السّلام سخن او را تصدیق کرد و فرمود:«اگر مردم نمیگفتند که ما به وفات پسرت خبر دادیم،ولی او فوت نکرد،از درگاه خدا طول عمر او را درخواست میکردم».
انوش گفت:ای آقای من!جز خواسته تو،چیز دیگری نمیخواهم.
احمد قصیر بصری میگوید:سوگند به خدا،همان پسر بعد از سه روز مُرد و پسر دیگر بعد از یک سال مسلمان شد و با ما تا آخر عمر،ملازم خانه امام حسن عسکری علیه السّلام گردید.
1.امام حسن عسکری علیه السّلام به خدمتگزارشان درباره ویژگیهای امام چه فرمودند؟
2.انوش نصرانی جایگاه امام حسن عسکری را در کتاب انجیل چگونه یافته بود؟
3.امام علیه السّلام درباره یکی از دو پسر انوش نصرانی چه پیشگویی کرد؟
4.بیشترین کرامات امام حسن عسکری علیه السّلام از چه نوعی بود؟
5.یک نمونه از کرامات امام حسن عسکری علیه السّلام را بنویسید.
حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام هر چند از دوران کودکی در میان لشکرگاه بنیعباس در سامراء به سر میبرد و در دوران امامتش کاملاً تحت نظر بود،اما علاقهمندان و دوستداران اهل بیت در هر فرصتی خود را به شهر سامراء که شهری نظامی بود و مردم آن غالباً به اهل بیت پیامبر علاقهای نداشتند،میرساندند و از آن حضرت بهرههای علمی میبردند؛بهطوری که بیش از یکصد نفر به عنوان شاگردان امام از ایشان روایاتی را نقل کرده و از بحثها و مناظرههای کتبی و شفاهی آن حضرت استفاده نمودند.به نمونههایی از این گفتوگوهای علمی اشاره میشود.
«ولایت»یعنی سرپرستی و«فقیه»یعنی دانشمند و عالم دین و«ولایت فقیه»یعنی سرپرستی عالم دین بر امور مادی و معنوی جامعه،در زمانی که مردم به امامی معصوم،از اهل بیت پیامبر دسترسی ندارند.امام حسن عسکری علیه السّلام دوآیه 78 و 79سوره بقره را چنین تفسیر نمود:
«و پارهای از یهود و نصارا عوامانی هستند که کتاب خدا را جز یک مشت خیالات و آرزوها نمیدانند و تنها به پندارهایشان دل بستهاند.(آیه 78)پس وای بر عالمانی که نوشتهای با دست خود مینویسند،سپس میگویند این از طرف خداست،تا آن را به
بهای کم بفروشند.پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه در این راه به دست میآورند».(آیه 79)
آنگاه در تفسیر دوآیه فوق چنین فرمود:
«اُمی کسی است که به«اُم»(مادر)منسوب است؛یعنی همانگونه که انسان هنگام خروج از رحم مادر،هیچ چیز نمیداند،بعضی از اهل کتاب(یهود و نصارا)نیز هیچ چیز نمیدانند.نه میتوانند چیزی بنویسند و نه میتوانند چیزی بخوانند.یهود و نصارا از کتاب خودشان(انجیل و تورات)هیچ نمیدانند و تشخیص نمیدهند که فرق کتابی که از آسمان نازل میشود با آن کتاب دروغین که به خدا نسبت میدهند،چیست؟آنها فقط آنچه را که رؤسایشان از تکذیب رسول خدا صلّی الله علیه و آله و امیرمؤمنان علی علیه السّلام برای آنها میخوانند(که پنداری بیش نیست)،حق میپندارند و آن را کتاب آسمانی میخوانند.
این عوام از رؤسایشان تقلید میکنند؛در حالی که تقلید از آنها برایشان حرام است؛زیرا تقلید از عالم خائنی که کتاب خدا را تحریف کرده و آنچه در آن است،خلاف آن را بیان میکند،حرام است».
امام حسن عسکری علیه السّلام پس از تلاوتآیه 79 بقره فرمود:
«علمای یهود،اوصافی را برای حضرت محمد ذکر کردند که خلاف واقع بود.آنان میگفتند:اوصاف پیامبری که در آخرالزمان خواهد آمد این است که بلندقامت و بدنش بسیار بزرگ و شکمش برآمده و مویش به رنگی میان قرمز و زرد است؛اما همه آن اوصاف،دروغ بود.
هدف رؤسای یهود از این خلافگوییها این بود که ریاستشان بر عوام باقی بماند و منافعشان در نزد عوام،و امر و نهی نسبت به عوام و خدمتکاری عوام برای آنها ادامه یابد و مردم را از گرویدن به پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله و علی علیه السّلام و خاندان و یاران مخصوصش باز دارند؛زیرا اگر آن عوام مسلمان شوند،تحت فرمان پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله در میآیند و نماز میخوانند و جهاد میکنند و خمس و زکات میدهند و در نتیجه از زیر فرمان رؤسای یهود و نصارا خارج میگردند.از این رو با مطالب تحریف شده و وارونه جلوه دادن حقایق و ذکر صفات ساختگی برای پیامبر آخرالزمان،میخواهند عوام را از پیروی اسلام باز دارند.وای بر آنها...».
آنگاه امام حسن عسکری علیه السّلام فرمود:«مردی از امام صادق علیه السّلام پرسید:اگر عوام یهود،چیزی از کتابشان جز آنچه از علمایشان شنیدهاند نمیدانند و راهی جز آن ندارند،بنابراین چرا خداوند آنها را به خاطر تقلید از علمایشان سرزنش میکند؟آیا مگر عوام یهود،غیر از عوام ما هستند؟زیرا عوام ما هم از علمایشان تقلید میکند.بنابراین همانگونه که عوام ما در تقلید از علمایشان گناهکار نیستند،آنها نیز نباید گنهکار باشند؛زیرا برای تحصیل احکام راهی جز تقلید از علما نیست؟»امام صادق علیه السّلام پاسخ فرمود:
بین عوام و علمای ما با عوام و علمای یهود از یک جهت فرق است و از یک جهت با هم مساویند.امّا در موردی که مساویند،از این رو است که خداوند عوام ما را نیز سرزنش کرده که چرا از علمای ناصالح تقلید میکنید؛چنانکه عوام یهود را سرزنش نموده و امّا در موردی که بین عوام و علمای ما با عوام و علمای یهود فرق است،آنجاست که عوام ما به دنبال علمای صالح بروند...عوام یهود علمایشان را به دروغ آشکار،خوردن مال حرام و رشوه میشناختند و میدانستند که احکام واجب دین را با درخواست دیگران تغییر میدهند و اگر به کسی تعصب میورزیدند،حقوق دیگری را به خاطر او ضایع میکردند و حتی از اموال دیگران به او میدادند.عوام یهود میدانستند که آنان گناهانی را مرتکب میشوند و کسی که چنین کارهایی میکند فاسق است و نمیشود او واسطه بین خدا و خلق خدا باشد.از این رو بود که خداوند آنها را سرزنش کرد.همچنین اگر کسی از عوام ما از چنان فقهای ناصالحی تقلید کند،همانند یهودیانی است که خداوند آنها را به خاطر تقلید از فقیهان ناصالحشان،سرزنش نموده است.پس هر کدام از فقها که از گناه دوری کرده و نگهبان دین خود و مخالف هوسهای خویش و مطیع مولایش باشد،بر همه عوام لازم است که از او تقلید کنند.چنین صفاتی را بعضی از فقهای شیعه دارند،نه همه آنها».
امام حسن عسکری علیه السّلام بعد از شرح صفات فقهای صالح و ناصالح و هشدار به عوام که مراقب باشند از فقهای گمراه دوری نموده و از فقهای صالح تقلید کنند،سخنان گهربار و ژرف خود را با این حدیث به پایان رساند:
شخصی از امیرمؤمنان علی علیه السّلام پرسید:بعد از امامان هدایتگر و چراغهای تابان تاریکیها(امامان معصوم علیهم السّلام)بهترین خلق خدا چه کسانی هستند؟
امیرمؤمنان علی علیه السّلام در پاسخ فرمود:«علمایی که صالح باشند و راه درست را بپیمایند».
دیگری پرسید:بدترین خلق خدا بعد از ابلیس و فرعون و نمرود و بعد از آنان که نام و لقب شما را بر خود نهادهاند و جایگاه شما را غصب نموده و در جایگاه شما نشستهاند،چه کسی است؟
امیر مؤمنان علیه السّلام در پاسخ فرمود:«علمایی که فاسد گردند و آنها که آشکار کننده باطلها و کتمان کننده حقایق هستند».خداوند درباره همین دسته از علما میفرماید:«خدا آنها را لعنت میکند و همه لعنت کنندگان نیز آنها را لعن میکنند». (1)
1) (1) .بقره،آیات 159 و160.
1.دو واژه«ولایت»و«فقیه»به چه معناست؟معنای«ولایت فقیه»یعنی چه؟
2.به فرموده امام حسن عسکری علیه السّلام چرا عوام یهود مستحق مذمّت از سوی خداوند بودند؟
3.به فرموده علی بن ابیطالب علیه السّلام بهترین خلق خدا بعد از امامان چه کسانی هستند؟بدترین خلق خدا چه کسانی هستند؟
4.به فرموده امام صادق علیه السّلام از چه جهت بین عوام یهود و علمایشان و عوام مسلمان و علمایشان فرق و از چه جهت تساوی برقرار است؟
5.ویژگیهای شهر سامراء چه بود؟دوستداران اهل بیت علیهم السّلام چگونه از امام علیه السّلام بهره علمی میگرفتند؟
«اسحاق کندی»دانشمندی اهل عراق بود که مردم او را با لقب«فیلسوف عراق»میشناختند.این فیلسوف که اسلام را قبول نداشت،تصمیم گرفت کتابی درباره تناقضات قرآن بنویسد؛زیرا گمان میکرد بعضی ازآیات قرآن با بعضی دیگر سازگار نیست.
روزی یکی از شاگردانش به حضور امام حسن عسکری علیه السّلام آمد و ماجرا را به اطلاع آن حضرت رساند.امام علیه السّلام به او فرمود:«آیا در میان شما یک مرد هوشمند و رشید نیست تا با استدلال و منطق محکم،استاد شما،کِنْدی را از نوشتن چنان کتابی باز دارد و او را پشیمان کند؟!»
شاگرد اسحاق گفت:ما از شاگردان او هستیم و از نظر علمی نمیتوانیم او را قانع کرده و از عقیدهاش منصرف کنیم.
امام حسن علیه السّلام به اوفرمود:«آیا آنچه را به توبگویم،به او میگویی؟»
شاگرد گفت:آری.
امام حسن علیه السّلام به او فرمود:«من سخنی را به تو میآموزم؛نزد او برو و چند روز او را در این کاری که شروع کرده کمک کن.وقتی با او دوست و همدم شدی،به او بگو سؤالی به نظرم رسیده که میخواهم از تو بپرسم.از او بپرس:اگر نازل کننده قرآن(خدا)
نزد تو آید،آیا ممکن است که بگوید مراد من از معانی اینآیات،غیر از آن معانی است که تو از آنآیات فهمیدهای؟کِنْدی خواهد گفت:آری ممکن است.
در این هنگام به او بگو:«تو چه میدانی،شاید مراد خدا ازآیات قرآن،غیر از آن معانی باشد که تو فهمیدهای».
شاگرد نزد استاد اسحاق رفت و مدتی او را در تألیف آن کتاب یاری کرد و با او همدم شد تا اینکه روزی به او گفت:آیا ممکن است خدا،غیر از این معانی را که تو ازآیات قرآن فهمیدهای،اراده کرده باشد؟
استاد فکری کرد و سپس گفت:سؤال خود را دوباره بپرس.او سؤالش را تکرار کرد.
استاد گفت:آری،ممکن است خدا اراده معنایی غیر از معانی ظاهریآیات قرآن کرده باشد؛زیرا واژهها،دارای احتمالات است.
سپس به شاگرد گفت:راست بگو بدانم که این سخن را چه کسی به تو یاد داده است؟!
شاگرد گفت:به دلم افتاد که از تو بپرسم.
استاد گفت:این سؤالی بسیار مهم و سخنی بسیار عمیق است و بعید است چنین سخنی از تو سر زند.
شاگرد گفت:این سخن را از امام حسن عسکری علیه السّلام شنیدهام.
استاد گفت:اکنون حقیقت را گفتی.چنین مسائلی جز از خاندان رسالت شنیده نمیشود.آنگاه اسحاق کندی گفت آتش بیاورند و تمام آنچه را درباره تناقضآیات قرآن نوشته بود،به آتش کشید و نابود کرد.
امام حسن عسکری علیه السّلام در حوزه علمیه خود علاوه بر تدریس فقه و معارف اسلامی درس اخلاق و حقوق را نیز به شاگردانش میآموخت و آنها را به آداب حقوق از دیدگاه تشیع راستین آشنا میساخت.به نمونهای از این درسها از مکتب آن امام بزرگوار توجّه کنید:
شاگردان سراپا به بیانات امام حسن علیه السّلام گوش فرا داده بودند و آن حضرت چنین تدریس میکرد:
«آن کس که بهتر از همه،حقوق برادران دینی خود را میشناسد و نیازهای آنها را تأمین میکند،در پیشگاه خدا گرامیتر از دیگران است و کسی که در دنیا در برابر برادران دینیش تواضع کند،او در پیشگاه خدا از انسانهای راستین و از شیعیان حقیقی امیرمؤمنان علی علیه السّلام است.پدر و پسری که از برادران دینی علی علیه السّلام بودند،به خانه او(به عنوان مهمان)آمدند.آن حضرت برخاست و استقبال و احترامشان کرد و آنها را در بالای مجلس نشاند و خود روبهروی آنها نشست.سپس غذا حاضر کردند و آن دو نفر از آن غذا خوردند.سپس قنبر غلام علی علیه السّلام ظرف آب و لگنی چوبی و حوله آورد تا دست آنها را بشوید.امیر مومنان علی علیه السّلام ظرف آب را گرفت تا بر دست آن مرد مهمان آب بریزد.او قبول نمیکرد و میگفت:ای امیر مؤمنان!جسارت میشود،شما آب نریزید.آیا رواست که خدا بنگرد تو با آن مقام بر دست من آب بریزی؟!
امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود:«بنشین و دستهایت را با آبی که میریزیم بشوی.خداوند میبیند که برادر دینیات بدون برتریطلبی و اظهار برتری،به تو خدمت میکند و منظورش از این خدمت آن است که در بهشت،به اندازه ده برابر دنیا او را خدمت کنند».
مرد نشست و علی علیه السّلام به او فرمود:«تو را به حق عظیم خودم بر تو که آن را شناختهای و مرا به افتخار خدمتگزاری تو رسانده،با کمال آرامش بنشین و دستت را بشوی که اگر قنبر دست تو را میشست،همانگونه مینشستی».
آن مرد همانگونه نشست و علی علیه السّلام آب ریخت و دست او را شست.پس از فراغ،آن حضرت ظرف آب را به پسرش محمّد حنفیه داد و فرمود:«پسرم!اگر پسر این مرد،تنها نزد من بود،دستش را میشستم،ولی چون با پدرش همراه است،خداوند دوست ندارد بین پدر و پسر به طور مساوی رفتار شود.پدر دست پدر را شست و اینک تو پسرم!دست پسر این مرد را بشوی».
محمّد حنفیه دستور پدر بزرگوارش را اجرا کرد.
امام حسن عسکری علیه السّلام پس از بیان این ماجرای زیبا فرمود:
«کسی که در امور حقوقی،اینگونه از علی علیه السّلام پیروی کند،شیعه حقیقی است».
اوضاع اقتصادی مسلمانان در صدر اسلام خوب نبود.امامان علیهم السّلام مانند امیر مؤمنان علی علیه السّلام از نظر لباس،غذا و مسکن در سطح بسیار پایین و سادهای میزیستند تا بر مستمندان سخت نگذرد.ولی اوضاع اقتصادی مسلمانان از عصر امام باقر علیه السّلام و امام صادق علیه السّلام به بعد،خوب بود.از این رو امامان علیهم السّلام در حد متوسط،از لباس و غذا و مسکن استفاده میکردند.
گروهی صوفی و صوفیمنش به خیال اینکه از نظر اسلام همیشه باید لباس کهنه و مندرس پوشید و در سادهترین وضع زیست،برای خود مکتب خاصی درست کرده بودند و حتی به امامان علیهم السّلام اشکال میکردند.این اشکالتراشی از عصر امام صادق علیه السّلام آشکار و تا عصر امام حسن عسکری علیه السّلام ادامه یافت.«سفیان ثَوْری»از بنیانگذران این عقیده انحرافی بود.
بر همین اساس،یکی از این صوفیمنشها به نام«کامل بن ابراهیم»به محضر امام حسن عسکری علیه السّلام آمد و وقتی لباس سفید امام علیه السّلام را در تنش دید،پیش خود گفت:ولی خدا لباس نرم و زیبا میپوشد و آنگاه ما را به برادری و ایثار دعوت میکند و از پوشیدن لباسهای نرم و لطیف نهی مینماید؟!
امام حسن علیه السّلام در حالی که لبخند بر لب داشت،حرف دل کامل بن ابراهیم را خواند و آستینش را بالا زد و لباس سیاه و خشن زیر لباس رو پیدا شد.آنگاه به کامل بن ابراهیم فرمود:
«این لباس سیاه خشن که در زیر لباسهایم پوشیدهام،برای خداست(تا نفسم ناز پرورده نگردد)و این لباس رو برای شما است».
کامل بن ابراهیم میگوید:از پاسخ امام علیه السّلام شرمنده شدم.
1.امام حسن عسکری علیه السّلام چگونه اسحق کندی فیلسوف عراق را از نوشتن کتابی در تناقضات قرآن بازداشت؟
2.امام حسن عسکری علیه السّلام در درس اخلاقش به دو نکته مهم اخلاقی و اثر آن اشاره کرد؛آنها را بنویسید.
3.چرا از زمان امام باقر علیه السّلام به بعد امامان در حد متوسط از لباس و غذا و مسکن استفاده میکردند؟
4.نظر صوفیه در استفاده از مواهب الهی چه بود؟
5.اعتراض کامل بن ابراهیم به امام حسن عسکری علیه السّلام چه بود و امام علیه السّلام چه پاسخی به او دادند؟
«ناصبی»یعنی کسی که دشمن اهل بیت پیامبر و جانشینان آن حضرت است.«محمّد بن عباس»میگوید:ما چند نفر دور هم جمع بودیم و از مقامات علمی و گزارشهای غیبی حضرت امام حسن عسکری صحبت میکردیم.یکی از ناصبیها گفتار ما را به مسخره گرفت و گفت:من نامهای بدون مرکب برای او مینویسم؛اگر پاسخ مسائل من در آن نوشته را داد،حقانیت او را میپذیرم،وگرنه بر عقیده خود باقی میمانم.
او مسائل خود را روی برگهای بدون مرکب نوشت.ما نیز مسائل خود را در نامههایی نوشتیم و خدمت آن حضرت فرستادیم.امام حسن عسکری علیه السّلام در جواب نامه،پاسخ مسائل همه ما را داد و در برگه مربوط به آن مرد ناصبی،علاوه بر پرسشهای او،نامش،و نام پدرش را نیز نوشته بود.وقتی آن فرد ناصبی جواب نامهاش را دید،حیرتزده شد؛به طوری که از هوش رفت و پس از به هوش آمدن،حقانیت امام و مقام عالی آن حضرت را تصدیق نمود و جزو پیروان او گردید.
«ابوهاشم جعفری»میگوید:فردی به نام«فهفکی»که اشکالتراشیهای«ابن ابی العوجا»زندیق معروف را دنبال میکرد،از امام حسن عسکری پرسید:چرا زن بیچاره در ارث،یک سهم و مرد دو سهم میبرد؟آن حضرت در پاسخ فرمود:«بر زن جهاد و
مخارج همسر و دیه(دیه عاقله)نیست؛ولی این امور بر عهده مرد است».ابوهاشم میگوید:با خود گفتم:این مسئله را ابن ابی العوجا از امام صادق علیه السّلام پرسیده بود و آن حضرت همین پاسخ را به او گفت.ناگاه امام حسن عسکری علیه السّلام به من توجّه کرد و فرمود:«آری،همان سؤال ابن ابی العوجا است و پاسخ ما امامان همه یکی است و بر زبان آخرین ما حکمی جاری میگردد که به زبان اولین ما جاری شده و نخستین فرد ما با آخرین نفر ما از نظر علم و امامت مساویند.البته فضل وبرتری پیامبر صلّی الله علیه و آله و امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السّلام در جای خود محفوظ است.
ابوهاشم جعفری میگوید:از امام حسن عسکری علیه السّلام شنیدم که فرمود:«از گناهانی که آمرزیده نمیشود،گناهی است که انسان نسبت به آن بگوید:ای کاش در برابر هیچ گناهی جز همین گناه مؤاخذه نمیشدم».من با خود گفتم این موضوع دقیقی است و سزاوار است که انسان پیش خود به هر چیزی با دقت توجّه کند.امام حسن علیه السّلام رو به من کرد و فرمود:
«ای ابوهاشم!راست گفتی؛آنچه را که به خاطرت گذشت همواره و به طور جدی بررسی کن؛زیرا شرک ورزیدن در میان مردم مخفیتر از حرکت مورچهای در شب تاریک بر روی سنگ سیاه است».
فرقه«واقفیه»معتقد به هفت امام،یعنی تا امامت حضرت کاظم علیه السّلام بودند و میگفتند که حضرت کاظم علیه السّلام از دنیا نرفته و غیبت کرده و امامان بعد از آن حضرت را قبول نداشتند.یکی از شیعیان اهل کوهستانهای غرب ایران در نامهای به امام حسن عسکری علیه السّلام نظر ایشان را درباره واقفیه پرسید.امام علیه السّلام در پاسخ او نوشت:«آیا به عمویت(که از واقفیه بود)ترحّم میکنی؟!خدا او را رحمت نکند.از او بیزاری بجوی و من در پیشگاه خدا از گروه واقفیه بیزارم.با آنها دوست نشو و از بیمارانشان عیادت نکن و برای تشیع جنازه آنها نرو و هرگز بر جنازه آنها نماز نخوان؛خواه امامی را که از طرف خدا منصوب شده انکار کنند یا امامی از پیش خود بیفزایند(مانند اسماعیلیه).
آن کسی که یکی از امامان آخر را انکار کند،مانند کسی است که امامان نخستین را انکار کرده و کسی که امامی را بر امامان تعیین شده بیفزاید،مانند کسی است که منکر امامت ما باشد».
دانستید که امام حسن عسکری علیه السّلام در سال 254 هجری در حالی که 22 سال از عمر شریفش میگذشت،به امامت رسید؛امّا امامتش بیش از شش سال طول نکشید و در سال 260 هجری با نیرنگ معتمد عباسی مسموم شد و به شهادت رسید.حضرت امام حسن علیه السّلام در این مدت با سه تن از خلفای عباسی همزمان بودند:
1.معتزّ عباسی پسر متوکل،سیزدهمین خلیفه عباسی که حدود یک سال آخر حکومتش،همزمان با امامت حضرت حسن بن علی علیه السّلام بود.
2.مهتدی،چهاردهمین خلیفه عباسی که حدود یک سال حکومت کرد.
3.معتمد عباسی پانزدهمین خلیفه عباسی که 23 سال(256-279)حکومت کرد و چهار سال آخر امامت امام حسن علیه السّلام در زمان او واقع شد.
امام علیه السّلام در مدت شش سال امامتش در زمان سه طاغوت عباسی،همواره تحت نظر حکومت بود و گاهی در زندان بهسر میبرد.موضع امام عسکری علیه السّلام در برابر هر سه طاغوت،مخالفت بود و هرگز آنها را تأیید نکرد،تا آنجا که معتز تصمیم به ترور آن حضرت گرفت و برای این منظور به«سعید حاجب»،جلاد مخصوصش چنین فرمان داد:ابومحمّد(حضرت امام حسن عسکری)را به سوی کوفه بیرون ببر و در بین راه گردنش را بزن.یکی از شیعیان به نام«محمّد بن بُلْبُل»میگوید:ما وقتی از این فرمان اطلاع یافتیم،نگران شدیم؛اما طولی نکشید که نامه محرمانه امام حسن عسکری علیه السّلام به ما رسید که در آن نوشته بود:«آنچه شنیدهاید،بهزودی شرّ او(معتز)از سر شما برداشته میشود و خداوند شما را کفایت میکند،نگران نباشید».سه روز پس از این نامه،خبر کشته شدن معتز به ما رسید و پس از معتز،مهتدی،چهاردهمین خلیفه عباسی روی کار آمد.طغیانگری مهتدی نسبت به امام عسکری به جایی رسید که آن حضرت همواره در زندان بود و تا شبی که مهتدی کشته شد(ماه رجب سال 256 ه)آن
حضرت در زندان بود.مهتدی تصمیم گرفته بود که امام را بکشد،اما این تصمیم در اثر کوتاهی عمرش عملی نشد.
یکی از شیعیان به نام«احمد بن محمّد»میگوید:وقتی مهتدی سرگرم جنگ با ترکها بود،در نامهای به امام عسکری نوشتم:ای آقای من!خدا را شکر که شرّ مهتدی را از ما باز داشت.شنیدهام او شما را تهدید کرده و قسم یاد کرده که شما را بکشد.امام علیه السّلام با خط خود در پاسخ نوشت:«اینگونه رفتار او عمرش را کوتاه کرد.از همین امروز تا پنج روز بشمار،در روز ششم کشته خواهد شد،بعد از آنکه ذلیل و خوار گردد.»همانگونه که امام فرموده بود،مهتدی پس از 5 روز با ذلت و خواری به هلاکت رسید.
بعد از مهتدی،معتمد عباسی روی کار آمد و از ویژگیهای زمان حکومت او فشار شدید بر شیعیان و جوّ خفقان بود؛به طوری که امام عسکری علیه السّلام مدت زیادی از چهار سال زمان امامتش را که در دوران او واقع شد،در زندان بهسر برد.در عصر او«موسی بن بغا»که در عصر مهتدی و معتمد عباسی فرمانده لشکر بود،به مردم قم بسیار ظلم میکرد.مردم قم خدمت امام عسکری علیه السّلام آمدند و از ظلم او به آن حضرت شکایت کردند.امام حسن علیه السّلام دعایی را به آنان آموخت که در قنوت نمازهایشان بخوانند تا از شرّ او نجات یابند.
1.مرد ناصبی چگونه به مقام معنوی امام اعتقاد پیدا کرد؟
2.امام حسن عسکری علیه السّلام درباره علت اختلاف ارث زن و مرد چه فرمود؟
3.امام علیه السّلام به ابوهاشم جعفری که با خود گفته بود،جواب امام حسن و جواب امام صادق علیه السّلام به ابن ابیالعوجا یکی است چه فرمود؟
4.به فرموده امام حسن علیه السّلام از جمله گناهانی که آمرزیده نمیشود چه گناهی است؟
5.حضرت امام حسن علیه السّلام فرقه واقفیه را چگونه ارزیابی کرد؟
6.امام عسکری علیه السّلام پیشاپیش از مرگ کدامیک از طاغوتهای عباسی خبر داد؟
زمانیکه امام عسکری علیه السّلام در زندان«صالح بن وصیف»به سر میبرد،چند نفر از عباسیان نزد صالح آمدند و سفارش کردند که زندان را بر امام علیه السّلام سخت گیرد.صالح در پاسخ گفت:دو نفر از نانجیبترین افرادی که میشناختم،پیدا کرده و آنان را مأمور شکنجه حسن بن علی نمودهام؛ولی آنها با مشاهده وضع معنوی آن حضرت از جهت نماز و روزه و مناجات با خدا و خلوص،چنان دگرگون شدهاند که خود همواره به نماز و روزه اشتغال دارند.آنها را خواستم و به آنها گفتم شما چرا چنین شدهاید؟!مگر از او چه دیدهاید؟!در پاسخم گفتند:چه میگویی ای صالح درباره شخصی که روزها را روزه میدارد و شبها را از آغاز تا پایان به عبادت مشغول است،نه سخن میگوید و نه به چیزی سرگرم میشود،وقتی به چهره او نگاه میکنیم بدن ما به لرزه میافتد و چنان منقلب میشویم که نمیتوانیم خود را نگه داریم؟!وابستگان طاغوت پس از شنیدن این توصیفات ناامید شده و بازگشتند.
«نِحْریر»از شکنجهگران سنگدل و بیرحم زندانهای مهتدی عباسی بود.به دستور او امام حسن را دستگیر کرده و به زندان افکندند.نحریر بر ایشان بسیار سخت گرفت و آن حضرت را شکنجه میداد.همسر نحریر که به زندان رفت و آمد داشت و مقام
معنوی امام را دیده بود به شوهرش گفت:وای بر تو!از خدا بترس؛آیا نمیدانی چه شخصیتی در زندان است؟!سپس آن حضرت را توصیف کرد و به شوهرش گفت:من برای آینده تو به سبب رفتارت با حسن بن علی نگرانم.نحریر به جای پاسخ مثبت به همسرش از گفتار او عصبانی شد و گفت:او را در میان درندگان باغ وحش میاندازم.او همین کار را کرد و دستور داد امام حسن را بدون محافظ به میان درندگان باغ وحش بردند،اما دیدند که آن حضرت در کنار درندگان نماز میخواند ودرندگان به گرد او حلقه زده بودند،بیآنکه آزاری به او برسانند.
زندانبان یکی از زندانهای امام حسن علیه السّلام فردی به نام«علی بن نارمَشْ»بود.او ضمن اینکه یکی از خشنترین افراد نسبت به آل علی بود،دستوری دریافت کرده بود که هر چه میخواهی بر حسن بن علی سخت بگیر.اما علی بن نارمَشْ چنان تحت تأثیر جاذبه معنوی و سیمای ملکوتی امام قرار گرفت که پس از یک روز در برابر امام خاضع و سر بهزیر شد و همواره در نزد امام دیدهاش بر زمین بود تا آنکه امام از نزد او خارج گردد.او چنان به مقامات امام آگاه شد که پس از زندان،بیش از همه امام حسن عسکری علیه السّلام را میستود.
«ابوهاشم جعفری»میگوید:من با گروهی از شیعیان در حبس بودیم که امام حسن عسکری علیه السّلام و برادرش جعفر را نیز دستگیر و وارد زندان کردند.ما برای امام تواضع کردیم و روی او را بوسیدیم و او را در نزدیک خود نشاندیم و جعفر هم در نزدیکی او نشست و با صدایی بلند گفت:ای وای از این شیطان!و منظور او کنیزی بود که در خانهاش کار میکرد(و سبب دستگیریش شده بود).امام علیه السّلام او را ساکت کرد.زندانبان ما«صالح بن وصیف تُرک»بود و مردی جُمَحی نیز با ما در زندان بود که ادعا میکرد از شیعیان حضرت علی است.حضرت امام حسن علیه السّلام به ما توجه کرد و فرمود:«اگر در میان شما کسی نبود که از شما نیست(و جاسوس است)به شما اعلان میکردم که خدا گرفتاری شما را چه زمان برطرف خواهد کرد».
زمانی که مرد جُمَحی بیرون رفت،حضرت به ما فرمود:«این مرد از شما نیست،از او پرهیز کنید.هم اکنون در لباسهایش نامهای را برای حاکم نوشته و از آنچه گفتهاید در آن خبر داده است.یکی از آنها بلند شد و لباسهای او را تفتیش کرد و نامه را یافت و دیدند که در آن به حاکم خبر داده که ما قصد داریم راهی زیرزمینی حفر کنیم و از زندان بگریزیم.
ابوهاشم میگوید:حضرت امام حسن علیه السّلام در زندان روزه میگرفت و ما هم روزه میگرفتیم.هنگام افطار هر چه که غلامش برای او میآورد،ما هم میخوردیم.من به سبب روزه گرفتن پیاپی،بدنم ضعیف شد و روزی در اطاقی دیگر با نان خشکی افطار کردم و کسی از افطار من خبر نداشت.سپس نزد امام علیه السّلام نشستم.امام به غلامش فرمود:برای ابوهاشم غذایی بیاور،او روزه نیست.
من تبسم کردم،امام پرسید:ابوهاشم چرا تبسم کردی؟اگر تصمیم گرفتهای که نیرومند شوی،گوشت بخور،نه نان خشک.نان خشک مقوی نیست.گفتم:خدا و پیامبرش و شما راست گفتید؛درود برشما.پس نشستم و غذا خوردم.سپس امام علیه السّلام فرمود:سه روز روزه نگیر؛زیرا توان و قدرت کسی که به خاطر روزه ضعیف شده،کمتر از سه روز برنمیگردد.
ابوهاشم جعفری میگوید:در یکی از زندانها در نامهای برای امام،از تنگی زندان و سنگینی غل و زنجیر شکایت کردم.امام علیه السّلام در پاسخم فرمود:امروز نماز ظهرت را در منزل میخوانی.آن روز درست هنگام ظهر از زندان آزاد شدم و نماز ظهرم را چنانکه امام فرموده بود،در منزل خواندم.هنگام نوشتن نامه در زندان،در تنگی معیشت بودم،اما خجالت کشیدم که برای امام بنویسم و از او پولی بگیرم.هنگامی که به منزلم رسیدم،کسی را با یکصد دینار به سوی من فرستاد و برایم چنین نوشت:«هرگاه نیازی داشتی خجالت نکش و بزرگی ما تو را نگیرد؛بلکه از ما بخواه که به خواست خدا آنچه دوست داری خواهی دید».
ابوهاشم جعفری میگوید:امام حسن عسکری علیه السّلام مرا خواست و چوبی گرد و بلند که مانند پاشنه در بود به من داد و فرمود:«این چوب را به عَمْری(عثمان بن سعید)بده».من آن را گرفتم و حرکت کردم.در مسیر راه به سقایی برخوردم که با قاطرش عبور میکرد.قاطر در مقابل من قرار گرفت و سقا به من گفت:به قاطر راه بده.من با همان چوب به قاطر زدم که قاطر کنار رود تا من عبور کنم،اما ناگهان چوب شکست.دیدم داخل چوب نامههایی وجود دارد.با شتاب نامهها و چوب را در میان آستینم پوشاندم.سقا به من و صاحب من ناسزا گفت.وقتی به خانه امام بازگشتم،«عیسی»خادم امام دم در،بدون مقدمه به من گفت:مولایم امام حسن میفرماید:چرا قاطر را زدی و چوب را شکستی؟خدمت امام رسیدم و عرض کردم:نمیدانستم داخل چوب چه چیز وجود دارد.فرمود:«چرا کاری کردی که بعد نیاز به عذرخواهی پیدا کنی و مقابله به مثل کردی.هرگاه دیدی کسی به ما ناسزا میگوید،به راه خود ادامه بده و از جواب به ناسزاگو بگذر و خود را معرفی نکن؛زیرا ما در سرزمین بد و شهر بدی زندگی میکنیم.بدان که اخبار تو به ما میرسد.در رازداری جدیت کن».
1.زندانبانان صالحبن وصیف امام حسن علیه السّلام را چگونه توصیف میکردند؟
2.نحریر،زندانبان مهتدی عباسی برای کشتن امام عسکری علیه السّلام چه کرد؟
3.یکی از گفتههای ابوهاشم جعفری در زمانی که با امام علیه السّلام در زندان بوده را بنویسید.
4.چرا امام به ابوهاشم سفارش کرد که هرگاه دید کسی به ائمه ناسزا میگوید کاری به او نداشته باشد؟
شاید بتوان گفت هیچ یک از امامان علیهم السّلام همانند امام حسن عسکری علیه السّلام در فشار طاغوتهای عصر خود و مراقبت آنان نبودند،تا آنجا که حتی در زندان،جاسوسی را بر او گماشته بودند که گفتار و رفتار او را گزارش دهد.
طاغوتهای بنیعباس از چند جهت از امام حسن علیه السّلام ترس و نگرانی داشتند:
1.جمعیت شیعیان در آن عصر،بهخصوص در عراق،بسیار بود.خلفای عباسی ترس آن داشتند که شیعیان قدرت را به دست گیرند و با زعامت و رهبری امام حسن عسکری علیه السّلام تاج و تخت عباسیان را واژگون نمایند.شیعیان در این عصر به قدری نیرومند بودند«احمد بن عُبیدالله بن خاقان»میگوید:جعفر کذّاب(برادر امام حسن علیه السّلام که به دروغ ادعای امامت میکرد)نزد پدرم عبیدالله که دارای مقام عالی در دربار خلیفه بود آمد و گفت:مقام برادرم را به من بده؛درعوض،من سالی بیست هزار دینار برای تو میفرستم.
پدرم به او تندی کرد و با خشم و ناسزاگویی به او گفت:
ای نادان احمق!خلیفه به روی معتقدین به امامت پدر و برادرت(امام حسن عسکری علیه السّلام)شمشیر کشید تا آنها را از این اعتقاد برگرداند،اما نتوانست.اگر آنها و شیعیان،امامت تو را قبول دارند،نیاز به خلیفه و غیر او نداری،و اگر آنها تو را به
امامت قبول ندارند،هرگز نمیتوانی به وسیله ما به این مقام برسی.
پدرم از آن پس،اصلاً به جعفر اعتنا نکرد و تا زنده بود،اجازه نداد که جعفر نزدش بیاید.
2.باید به این امر مهم نیز توجّه داشت که شیعیان توجّه خاصی به امام حسن عسکری علیه السّلام داشتند و اموال بسیاری برای ایشان میفرستادند.برای مثال،آن حضرت یکبار صدهزار دینار(یعنی صدهزار مثقال طلا)به یکی از دوستان و نمایندگان مورد اطمینانش به نام«علی بن جعفر همّانی»داد تا بین مستمندان و شیعیان در مراسم حج تقسیم کند و بار دیگر صدهزار دینار برای او فرستاد و بار سوم سیهزار دینار برای او حواله کرد.
3.تلاشهای سیاسی امام حسن علیه السّلام،نامهها و پیکهای او،فعالیت شاگردان و نمایندگان او،حوزه علمیه او،گفتار سازنده و حرکتبخش او و...همه نشان میداد که او نه تنها هرگز تسلیم دستگاه طاغوتی بنیعباس نیست،بلکه زمینهسازی فرهنگی و سیاسی عمیق و گستردهای بر ضد آن دستگاه میکند.
4.طبق روایات متعدد و متواتر،همه مسلمانان میدانستند که سرانجام،قائم آل محمّد حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف ظهور میکند و واژگونی تاج و تخت شاهان و سلاطین جور در سراسر جهان به دست اوست و از طرفی میدانستند که این مصلح جهانی از نسل امام حسن عسکری علیه السّلام است؛لذا در مورد آن حضرت بسیار حساس بودند و احساس خطر میکردند و بر همین اساس حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف از هنگام ولادت(در سال 255ه)حتی در عصر پدر(تا سال 260 یعنی 5 سال)جز برای یاران بسیار مخصوص،مخفی بود.
عالم بزرگ مرحوم«محدث قمی»در این باره مینویسد:«سه نفر از خلفای بنیعباس برای جلوگیری از ولادت حضرت مهدی تصمیم گرفتند امام حسن عسکری علیه السّلام را بکشند؛زیرا به آنها خبر رسیده بود که حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در صُلب او است؛از این رو امام را چندین بار زندانی کردند».
حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام هنگام ولادت حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف فرمود:«ظالمان گمان کردند که مرا میکشند تا نسل مرا قطع کنند؛آنها قدرت خداوند قادر را چگونه دیدهاند؟!»
این عوامل و نظیر آن،موجب شد که طاغوتیان بنیعباس سختترین فشار و اختناق و سانسور را بر امام حسن علیه السّلام و یارانش وارد ساختند.
امام علیه السّلام برای حفظ یاران خود،به پنهانکاری و رازپوشی تأکید میکرد،تا آنجا که«عثمان بن سعید عَمْری»،یار مخصوص آن حضرت(و اولین نایب خاص امام مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف)زیر پوشش روغنفروشی مطالب را محرمانه از امام علیه السّلام به شیعیان و به عکس گزارش میداد.از این رو به او«سمّان»(روغن فروش)میگفتند.
یکی از شیعیان امام حسن علیه السّلام به نام«حلب»میگوید:با جمعی از شیعیان برای دیدار امام علیه السّلام به در خانه ایشان رفتیم و منتظر خروج آن حضرت بودیم.امام در نامهای نوشت:«مراقب باشید کسی از شما بر من سلام نکند و با دست به سوی من اشاره ننماید؛در غیر این صورت جانتان در خطر است».
روایت کننده میگوید:نزد من جوانی از اهالی مدینه بود و میگفت:در مدینه اختلافی بین شیعیان در مورد امامت امام حسن عسکری علیه السّلام شده.از آنجا به سامراء آمدهام تا درباره صداقت امامت آن حضرت تحقیق کنم و از نوههای ابوذر غفاری هستم».
امام علیه السّلام وقتی که از خانه بیرون آمد،به آن جوان نگریست و فرمود:آیا تو غفاری هستی؟
جوان:آری.
امام علیه السّلام:حال مادرت«حمدوَیه»چگونه است؟
جوان:خوب است.
امام علیه السّلام پس از این سخنان کوتاه،از کنار ما گذشت.به آن جوان گفتم:آیا تاکنون امام حسن علیه السّلام را دیده بودی؟گفت:نه.گفتم:از همین گفتار کوتاه به حقانیت امامت آن حضرت پی بردی؟!گفت:کمتر از این مقدار هم بر حقانیت امامت او برایم کفایت میکند.
1.چه عواملی باعث میشد که طاغوتهای بنیعباس از امام حسن علیه السّلام ترس و نگرانی داشته باشند؟
2.جعفر کذّاب از عبیدالله بن خاقان که در دربار عباسیان صاحب مقامی بالا بود،چه درخواستی کرد؟
3.نمونهای از رازپوشی امام حسن عسکری علیه السّلام را بنویسید.
1.اسحاق بن اسماعیل نیشابوری برای امام عسکری نامهای نوشت.امام علیه السّلام در قسمتهایی از پاسخ نامهاش چنین فرمود:
«...ای اسحاق!کسی که از این دنیا کور خارج شود،در سرای دیگر نیز کور است.ای پسر اسماعیل!منظور از کوری در سرای دیگر،کوری چشم نیست؛بلکه منظور کوری دل و قلب است و این همان کلام خداوند است از زبان کسانی که کور محشور شدهاند:پروردگارا!چرا مرا کور برانگیختی و حال آنکه در دنیا بینا بودم؟خداوند پاسخ میدهد:چنان بود کهآیات و نشانههای ما در دنیا به سویت آمد؛امّا تو آنها را فراموش کردی و این چنین امروز فراموش میشوی و مورد رحمت قرار نمیگیری. (1)
ای اسحاق!چهآیهای و نشانهای از خدا در روی زمین بعد از پیامبر بزرگتر از حجّت و امین او روی زمین است؟شما را به کجا میبرند؟شما به کجا میروید؟مانند چهارپایانی که سر در زمین دارند،از حق روی میگردانید و به باطل روی میآورید و به نعمت خدا کفر میورزید...اگر محمّد و جانشینان پس از او نبودند،هر آینه شما مانند چهارپایان سرگردان بودید و واجبی از احکام خدا را نمیدانستید.آیا به شهری،جز از راه درب آن میشود داخل شد؟!پس آنگاه که خداوند اولیای خویش را بعد از
1) (1) .طه،آیه 125.
پیامبر تعیین کرد،چنین فرمود:«امروز دین شما را کامل و نعمت را بر شما تمام کردم و اسلام را برای شما برگزیدم». (1)و بر شما حقوقی را برای اولیائش واجب نمود و به شما فرمان داد تا آن حقوق را ادا کنید....و برای آنکه بداند چه کسی در غیابش او را اطاعت میکند،خداوند به پیامبرش فرمان داد تا به مردم بگوید:«من در برابر رسالتم اجر و مزدی از شما نمیخواهم مگر دوستی با نزدیکانم» (2)و کسی که در این دوستی بخل بورزد،بر جان خویش بخل ورزیده....اگر اتمام نعمت بر شما از سوی خداوند واجب نبود،نامهای برایتان نمینوشتم و سخنی از من نمیشنیدید...
ای اسحاق!نامه مرا برای«بلالی»بخوان؛زیرا او فردی آگاه و مورد اطمینان است...وقتی به بغداد رسیدی،نامه ما را بر«دهقان»،نماینده ما و همه دوستان ما بخوان.هر کس از دوستان ما که میخواهد،از آن نسخهبرداری کند و نامه را جز از شیطانی که مخالف شماست پوشیده ندارید و دُرّ و گوهر در زیر پای خوکها نریزید...».
در این نامه چند نکته قابل دقت وتوجّه است:
1.جانشینان پیامبر ازآیات و نشانههای خداوند در روی زمین هستند؛2.کسی که به آنان ایمان نداشته باشد،در سرای دیگر کوردل محشور میشود و از درک بسیاری از حقایق محروم است؛3.دوستی با اهلبیت علیهم السّلام و امامان پس از پیامبر صلّی الله علیه و آله،نشانه اطاعت از پیامبر است.
2.نامهای به مردم قم و آوه :در عصر امام حسن علیه السّلام مردم این دو شهر ایران،اکثراً از پیروان اهل بیت علیهم السّلام بودند.امام علیه السّلام نامهای تشکرآمیز برای آنان نوشت و آنان را در عقایدشان اینگونه تأیید کرد:
«خداوند با کرم و مهربانی خود بر بندگانش منت گذاشت و محمّد را به عنوان پیامبرش برای آنان فرستاد و به آنان توفیق قبول دین او را داد و در قلوب گذشتگان و-آیندگانتان که رحمت خدا بر آنان باد-دوستی اهل بیت هدایتگر پیامبر را قرار داد.کسانی از شما که از دنیا کوچیدند،در حالی که در راه رشد و هدایت و صداقت بودند،به صف رستگاران پیوستند و میوههای کردار نیک خود را چیدند و به پاداش اعمال
پیشفرستاده خود رسیدند.ای مردم!همواره اراده و نیت ما استوار و محکم است و روان ما به افکار نیک و پاک شما آرام،و پیوند قرابت بین ما و شما استوار است که چنین پیوندی از سفارشهای گذشتگان ما و شما بود.پیمانی که بر عهده جوانان ما و پیران شما برقرار است و همواره با اعتقاد واحد و به هم پیوستگی،محکم هستیم؛زیرا خداوند این ارتباط تنگاتنگ و ناگسستنی را بین ما برقرار نموده است؛چنانکه امام کاظم علیه السّلام فرمود:مؤمن برادر پدر و مادری مؤمن است».
3 .نامه امام علیه السّلام به علی بن حسین بن بابویه: «علی بن بابویه»در عصر خویش پیشوای علمی مردم قم و ری(دو شهر مهم شیعهنشین در ایران)بود.او که دویست کتاب تألیف نمود،در سال 329 هجری در قم از دنیا رفت.امام علیه السّلام در قسمتهایی از نامهاش برای او چنین مینویسد:
«بسم الله الرحمن الرحیم؛حمد و سپاس مخصوص پروردگار جهانیان است و عاقبت نیک برای پرهیزکاران.بهشت برای یکتاپرستان است و آتش دوزخ برای منکران و دشمنی تنها با ستمگران است.معبودی جز خدای یکتا نیست و درود بر بهترین خلقش محمّد و خاندان او باد.
امّا بعد:
ای شیخ و معتمد و فقیه من،ابوالحسن علی بن حسین قمی!خدا تو را بر آنچه مورد خشنودی اوست موفق بدارد و در پرتو رحمتش،فرزندان شایستهای در نسل تو قرار دهد.سفارش میکنم تو را به تقوای الهی و پرهیزکاری و برپا داشتن نماز و دادن زکات؛زیرا نماز از کسی که زکات نمیدهد قبول نمیشود.و تو را سفارشمیکنم به بخشیدن لغزشهای دیگران،فرو بردن خشم در هنگام غضب،صله رحم،ایثار و همکاری با برادران دینی و کوشش در تأمین نیازهای آنان در هنگام سختی و آسانی،تعقل و خردمندی هنگام جهل و نادانی،دینشناسی و استواری در امور و فراگیری قرآن و پیوند معنوی با آن،خوشاخلاقی و امر به معروف و نهی از منکر،که خداوند میفرماید:«در بسیاری از زمزمهها(و جلسات محرمانه)آنها خیر و سودی نیست؛مگر آنکه کسی(به این وسیله)به دیگران کمک کرده،یا کار نیک کند و یا در میان مردم اصلاح نماید و هر کس برای
خشنودی پروردگار چنین کند،پاداش بزرگی به او خواهیم داد.» (1)و تو را سفارش میکنم به دوری از همه زشتیها.
و بر تو باد به نماز شب،همانا پیامبر صلّی الله علیه و آله به علی علیه السّلام چنین وصیت کرد:ای علی!بر تو باد نماز شب.بر تو باد نماز شب و کسی که نماز شب را سبک بشمارد،از ما نیست.
به سفارش من عمل کن و آنچه را به تو امر کردم،به همه شیعیانم امر کن تا به آن عمل کنند.و بر تو باد صبر،و انتظار فرج(امام مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف)،همانا پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:بهترین اعمال امت من انتظار فرج است و همواره شیعیان ما در اندوه هستند،تا پسر من آشکار گردد همان که پیامبر صلّی الله علیه و آله در مورد او چنین بشارت داده:او سراسر زمین را همانگونه که پر از ظلم و جور شده،پر از عدل و داد کند.ای شیخ من!و ای مورد اعتماد ابوالحسن!صبر کن و همه شیعیانم را به صبر و استقامت دعوت کن.همانا سراسر زمین از آن خداست و آن را به هر کس بخواهد(و شایسته بداند)واگذار میکند وسرانجام نیک برای پرهیزکاران است.
و سلام بر تو و همه شیعیان ما و رحمت و برکات خدا بر آنها و خدا برای ما کافی و نگهبان و مولایی نیک و یاوری نیکو میباشد».
1) (1) .نساء،آیه 114.
1.به فرموده امام عسکری علیه السّلام،منظور از کور برانگیخته شدن در سرای دیگر،چیست؟
2.به فرموده امام علیه السّلام اگر محمّد و اهل بیت او نبودند،سرنوشت مردم چه میشد؟
3.پیامبر گرامی اسلام برای اینکه نشان دهد چه کسی پس از حیاتش او را اطاعت میکند،چه دستوری به مردم داد؟
4.چه نکاتی در نامه امام حسن علیه السّلام به اسحاق بن اسماعیل نیشابوری مورد توجّه است؟
5.امام عسکری علیه السّلام در نامه به علی بن بابویه قمی پیرامون حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف چه فرمودند؟
حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف یگانه فرزند امام حسن عسکری علیه السّلام در سال 255 هجری در سامراء دیده به جهان گشود و تا پنج سال در کنار پدر بود.امام حسن علیه السّلام در این مدت به طور کامل او را پنهان میکرد تا از گزند طاغوتیان محفوظ بماند؛ولی در مواردی اندک آن حضرت را به یاران خاصی که به رازپوشی آنها اطمینان داشت نشان میداد که در اینجا نظر شما را به چند نمونه جلب میکنیم:
1.یکی از شیعیان به نام«ابراهیم بن محمّد بن فارس نیشابوری»،به جرم شیعه بودن و رابطه با امام حسن عسکری علیه السّلام در شرایطی قرار گرفت که فرماندار عراق(از طرف معتمد عباسی)به نام«عمرو بن عوف»تصمیم گرفت او را اعدام کند.ابراهیم میگوید:بسیار نگران و مضطرب شدم؛زیرا عمرو بن عوف بر کشتن شیعیان حرص زیاد داشت.با افراد خانواده و دوستانم خداحافظی کردم و خود را به خانه امام حسن عسکری علیه السّلام رساندم تا با او نیز وداع کرده و از سامراء فرار کنم.وقتی به محضر امام حسن علیه السّلام رسیدم،دیدم کودکی بسیار نورانی در کنارش نشسته.از نورانیت و درخشندگی او حیرتزده شدم؛به طوری که نزدیک بود خودم و تصمیمم در مورد فرار را فراموش کنم.ناگاه آن کودک رو به من کرد و فرمود:«ای ابراهیم!فرار نکن.همانا خداوند به زودی تو را از شرّ او(فرماندار)کفایت فرماید».
بر حیرتم افزوده شد.به امام حسن علیه السّلام عرض کردم:ای آقای من!خداوند مرا فدایت سازد؛این کودک کیست که از حرف دل من خبر دارد؟
فرمود:«این کودک،پسرم و جانشین بعد از من است.همان کسی است که غیبتش طولانی گردد و پس از پر شدن سراسر زمین از ظلم و جور،آن را پر از عدل و داد میکند».
عرض کردم:نامش چیست؟
فرمود:«همنام رسول خدا صلّی الله علیه و آله و هم کنیه اوست...آنچه دیدی و از ما شنیدی بپوشان،و جز به اهلش به کسی نگو».
آنگاه بر آنها درود فرستادم و با کمال اطمینان و به لطف خدا از محضر آنها بیرون آمدم.همان روز به من خبر دادند معتمد فرمان کشتن عمرو بن عوف را داده است.او را دستگیر کردند و کشتند و پیکرش را قطعه قطعه نمودند.
2.محدث و عالم بزرگ مرحوم«کُلینی»(متوفای 329ه)از«ضوء بن علی»نقل میکند:یک نفر ایرانی-که نامش را میبرد-به من گفت:به شهر سامراء رفتم و ملازم در خانه امام حسن عسکری علیه السّلام شدم.آن حضرت مرا طلبید.وارد خانه آن جناب شدم و سلام کردم،فرمود:برای چه به اینجا آمدهای؟
عرض کردم:به خاطر شوقی که به شما دارم،برای خدمتگذاری به اینجا آمدهام.
امام حسن علیه السّلام فرمود:پس دربان من باش.من از آن هنگام در خانه آن حضرت به همراه سایر خادمان بودم.گاهی به بازار میرفتم و اجناس مورد نیاز آنها را میخریدم و زمانی که مردها در خانه امام حسن علیه السّلام بودند،من بدون اجازه وارد خانه میشدم.روزی وارد خانه شدم و دیدم امام حسن علیه السّلام با چند نفر نشسته بود؛ناگاه در اطاقحرکت کرد و صدایی شنیدم.در همین هنگام امام حسن علیه السّلام فریاد زد:بایست،و من همانجا توقف کردم و جرأت بیرون رفتن و وارد شدن نداشتم.بعد از چند لحظه،کنیزکی که چیزی سرپوشیده همراه داشت از پیش من عبور کرد.آنگاه امام حسن علیه السّلام اجازه ورود داد و من وارد خانه شدم.کنیز را نیز صدا زد و او نزد امام علیه السّلام بازگشت.امام حسن علیه السّلام به کنیز فرمود:روپوش را از روی آنچه همراه داری بردار.کنیز،روپوش را برداشت؛کودک سفید و زیبایی دیدم.امام حسن علیه السّلام روپوش روی شکم کودک را برداشت،دیدم موی سبزی که سیاهی
نداشت،از زیر گلو تا نافش روییده شده است.آنگاه به من فرمود:«صاحب شما همین است».
سپس به کنیز امر فرمود:تا او را ببرد.از آن پس من آن کودک را تا زمان رحلت امام حسن علیه السّلام ندیدم و بعد از رحلت آن حضرت.آن کودک را بار دیگر زیارت کردم.
3.«اسماعیل بن علی»میگوید:هنگامی که امام حسن علیه السّلام لحظات آخر عمر را میگذراند،به حضورش شرفیاب شدم.آن حضرت به خدمتکار سیاه چهره خود«عَقید»که قبلاً خادم پدرش امام هادی علیه السّلام بود و بعداً در خانه امام حسن عسکری علیه السّلام به سر میبرد،فرمود:«آب و مَصْطَکی(نوعی شیره درخت که شیرین است)را برای من بجوشان».
عقید آن را جوشاند؛آنگاه حضرت نرجس علیها السّلام(مادر امام مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف)آن را در ظرفی نزد امام حسن علیه السّلام نهاد.امام حسن علیه السّلام وقتی ظرف را به دست گرفت تا آن جوشانده را بنوشد،دستش چنان میلرزید که ظرف به دندانهای مبارکش میخورد.آن را به زمین گذاشت و به عقید فرمود:«برو به آن اطاق؛کودکی در حال سجده میبینی؛او را نزد من بیاور».
عقید میگوید:به اطاق دیگر رفتم و در جستوجوی کودک بودم؛ناگاه دیدم کودکی در حال سجده است و انگشت اشاره خود را به سوی آسمان بلند کرده است.نزد او رفتم و سلام کردم.نماز خود را مختصر کرد و پایان داد.به او عرض کردم:آقای من دستور داده تا نزدش بروی.در این هنگام مادرش نرجس علیها السّلام آمد و دست او را گرفت و نزد پدرش امام حسن علیه السّلام آورد.وقتی آن کودک در حضور پدر به راه افتاد،دیدم:رنگش درخشان و موی سرش به هم چسبیده و بین دندانهایش گشاده است.وقتی نگاه امام حسن علیه السّلام به او افتاد،گریست و فرمود:«ای سرور خاندان خود!این آب(جوشانده)را به من بنوشان؛من به سوی پروردگارم خواهم رفت».
کودک ظرف مَصْطَکی را به دست گرفت و در حالی که لبهای مبارکش حرکت میکرد،آن را به پدرش نوشاند.سپس امام حسن علیه السّلام به او فرمود:«مرا برای نماز آماده کنید».
دستمالی در کنارش گستردند و آن کودک یک یک اعضای وضوی پدر را وضو داد و سپس بر سر و پای پدر مسح کشید.امام حسن علیه السّلام به آن کودک فرمود:
«پسر جانم!مژده باد بر تو!تو صاحب زمان هستی؛تو مهدی هستی؛تو حجّت خدا در زمینش هستی؛تو فرزند من و وصی من میباشی و من پدر تو هستم؛تو محمّد بن حسن بن علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب،از نسل رسول خدا صلّی الله علیه و آله هستی و تو آخرین فرد از امامان پاک و معصوم هستی.رسول خدا صلّی الله علیه و آله به وجود تو بشارت داده و نام و کُنیه تو را به زبان آورده و این مطلب را پدرم،از پدران معصوم خود نقل کردند.درود خداوند،پروردگار ما بر ما خاندان باد؛اوست ستوده و نیکو».
آنگاه آن حضرت از دنیا رفت.
1.سیاست امام حسن عسکری علیه السّلام نسبت به دیدار شیعیان از فرزندش حضرت مهدی چه بود؟
2.ابراهیم بن محمّد فارِس چگونه از تهدید قتل فرماندار عراق نجات یافت؟
3.حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام در لحظات پایانی عمرش به تنها فرزندش حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف چه فرمود؟
«اَبُوالادیان»یکی از شیعیان خاص و نامهرسان امام حسن عسکری علیه السّلام میگوید:آن حضرت در بستر شهادت،مرا به حضور طلبید و چند نامه به من داد و فرمود:«این نامهها را به مدائن ببر و به صاحبانش برسان و پس از پانزده روز مسافرت،وقتی به شهر سامراء بازگشتی،از خانه من صدای گریه و عزاداری میشنوی و جنازه مرا روی تخته غسل مینگری».
ابُوالادیان میگوید:گفتم:ای آقای من!اگر چنین پیش آید،به چه کسی مراجعه کنم؟»فرمود:«به کسی رجوع کن که پاسخهای نامههای مرا از تو بخواهد که او قائم بعد از من است».گفتم:نشانه بیشتر بفرمایید.فرمود:«کسی که بر جنازه من نماز میخواند».گفتم:نشانه دیگری بفرمایید.فرمود:«آن کسی که از محتوا و اشیای داخل همیان خبر دهد،او قائم بعد از من است».
سپس شکوه امام علیه السّلام مانع شد که بیشتر سؤال کنم.به سوی مدائن رفتم و نامهها را به صاحبانشان دادم و پاسخهای آنها را گرفتم و پس از پانزده روز به سامراء بازگشتم.همانگونه که امام فرموده بود،صدای گریه و عزا از خانه امام حسن عسکری علیه السّلام شنیدم.به خانه آن حضرت آمدم و دیدم جعفر کذّاب(برادر آن حضرت)در کنار در خانه ایستاده و جمعی از شیعیان اطراف او را گرفتهاند و به او
تسلیت گفته و به او به عنوان امام بعد از امام حسن عسکری علیه السّلام تبریک میگویند.
با خود گفتم:اگر امام،این شخص باشد،مقام امامت تباه خواهد شد؛زیرا من جعفر را میشناختم که شراب میخورد و قمار بازی میکرد و با ساز و آواز سر و کار داشت.نزد او رفتم و تسلیت و تهنیت گفتم و او از من هیچ سؤالی نکرد.
سپس«عَقِید»(غلام امام حسن علیه السّلام)آمد و به جعفر گفت:ای آقای من!جنازه برادرت کفَن شده؛برای نماز حاضر شوید.جعفر و شیعیان اطراف او وارد خانه شدند و من نیز همراه آنها بودم و در برابر جنازه کفن شده امام حسن عسکری علیه السّلام قرار گرفتم.جعفر پیش آمد تا نماز بخواند،اما همین که آماده تکبیر شد،کودکی که صورتی گندمگون و موی سرش به هم پیچیده و بین دندانهایش گشاده بود،پیش آمد و ردای جعفر را گرفت و کشید و گفت:
«ای عمو!عقب بایست؛من سزاوارتر به نماز خواندن بر جنازه پدرم هستم».
جعفر به عقب بازگشت،در حالی که چهرهاش تغییر کرده بود.
کودک جلو آمد و نماز خواند و سپس آن حضرت را در کنار قبر پدرش امام هادی علیه السّلام در شهر سامراء به خاک سپردند.
سپس به من فرمود:پاسخ نامهها را که در نزد توست بیاور.آنها را به آن کودک دادم و با خود گفتم:این دو نشانه(نماز و مطالبه نامهها)امّا نشانه سوم(خبر از محتوای همیان)باقی مانده بود.
سپس نزد جعفر کذّاب رفتم و دیدم مضطرب است.شخصی به نام«حاجز وَشاء»به جعفر گفت:آن کودک که بود؟(حاجز میخواست با این سؤال،جعفر را در حجّتش درمانده سازد).
جعفر گفت:سوگند به خدا هرگزآن کودک را ندیدهام و نشناختهام.
ابُوالادیان میگوید:ما نشسته بودیم که ناگاه چند نفر از قم آمدند و جویای امام حسن عسکری علیه السّلام بودند و دریافتند که آن حضرت از دنیا رفته است.پرسیدند:امام بعد از او کیست؟مردم،با اشاره،جعفر را به آنها نشان دادند.
آنها بر جعفر سلام کردند و به او تسلیت و تهنیت گفتند و اظهار کردند:همراه ما نامهها و اموالی است؛به ما بگو نامهها را چه کسی فرستاده و اموال،چه مقدار است؟!
در این هنگام خادم(از جانب امام عصر عجّل اللهتعالی فرجه الشریف)بیرون آمد و گفت:نزد شما نامههایی است از فلان کس و فلان کس(نام آنها را به زبان آورد)و در نزد شما همیانی است که هزار دینار دارد که ده دینار آن،طلای روکشدار است.
قمیها آن نامهها و همیان را به آن خادم دادند و گفتند:امام،همان کسی است که تو را نزد ما فرستاده است(به این ترتیب سومین نشانه نیز آشکار شد).
پس از این ماجرا،جعفر کذّاب نزد مُعْتمد عباسی(پانزدهمین خلیفه عباسی)رفت و گفت:در خانه برادرم حسن عسکری علیه السّلام کودکی هست که شیعیان به امامت او معتقدند.
معتمد دژخیمان خود را برای دستگیری آن کودک فرستاد.آنها آمدند و پس از جستوجو،کنیز امام حسن علیه السّلام به نام«صَقِیل»را دستگیر کرده و کودک را از او مطالبه کردند.او اظهار بیاطلاعی کرد و برای منصرف کردن آنها از جستوجوی آن کودک گفت:من حملی از آن حضرت دارم(یعنی از امام حسن علیه السّلام حامله هستم).
مأموران آن کنیز را به«ابن ابیالشوارب»قاضی سپردند(تا وقتی که بچه متولد شد،آن را بکشند).در این میان«عبیدالله بن یحیی بن خاقان»وزیر از دنیا رفت و«صاحب الزنج»(امیر زنگیان)در بصره خروج کرد و دستگاه خلافت سرگرم این امور شد و از جستوجوی کودک منصرف گردیدند و آن کنیز از خانه قاضی به خانه خود بازگشت.
پس از رحلت امام حسن عسکری علیه السّلام،برادرش جعفر کذّاب اعلام کرد که امام است و برای اینکه به مقصود خود برسد،پولی را به معتمد عباسی(پانزدهمین خلیفه عباسی)داد تا این خبر را شایع کند.
وزیر معتمد عباسی به جعفر گفت:خلفا هر کدام تصمیم گرفتند تا دین برادرت(امام حسن علیه السّلام)را نسخ و نابود کنند،ولی به این هدف نرسیدند؛حال،تو شیعیان برادرت را به سوی خود دعوت کن و آنها را پیرو خود گردان.
ولی جعفر هر چه در این مسیر تلاش کرد و حیله به کار بست،به مقصود نرسید و سرانجام از کنیزان برادرش سعایت و بدگویی کرد و به طاغوتیان گفت:کنیزی در خانه حسن بن علی هست که اگر دارای فرزند شود،نابودی دستگاه خلافت شما به دست اوست.
معتمد عباسی برای«عثمان بن سعید»نماینده امام پیام فرستاد که کنیزان را به خانه قاضی یا خانه بعضی از شهود بفرستد،تا آنها را وارسی کنند و نگهدارند و معلوم شود که آیا حامله هستند یا نه.
عثمان بن سعید،ناگزیر آن کنیزان را به عادل(قاضی)تسلیم نمود و آنها یک سال تحت نظر عادل ماندند.سپس او آنها را به عثمان بن سعید بازگرداند و به این ترتیب کارشکنیهای جعفر کذاب بینتیجه ماند.
1.امام حسن عسکری علیه السّلام چه نشانههایی را برای معرفی جانشین پس از خود به ابوالادیان ذکر کردند؟
2.قمیهایی که برای آشنایی با امام حسن عسکری علیه السّلام به سامراء آمده بودند،پس از آنکه دریافتند امام از دنیا رفته چه کردند؟
3.پس از آنکه جعفر کذّاب نتوانست بر جنازه برادرش امام حسن عسکری علیه السّلام نماز بخواند،چه عکس العملی نشان داد؟
4.نمونهای از تلاشهای بینتیجه جعفر کذّاب برای تصدّی منصب امامت را بنویسید.
دشمنان اهل بیت پیامبر علیهم السّلام همواره سعی میکردند که با ظاهرسازی و انحراف افکار عمومی،مرگ آنان را طبیعی جلوه دهند؛ولی شواهد و نشانههای زیادی حاکی از آن بود که هیچکدام از معصومین علیهم السّلام به مرگ طبیعی از دنیا نرفتند.امام حسن مجتبی علیه السّلام در اینباره فرمود:«هیچ یک از ما از دنیا نمیرود،مگر اینکه یا مسموم شده یا با شمشیر کشته شده باشد».
شهادت سه تن از امامان در سنین جوانی که همگی با کنیه«ابن الرضا»یعنی فرزند حضرت رضا شناخته میشدند،باعث آشکارتر شدن این واقعیت گردید.حضرت امام جواد در سن 25 سالگی و امام هادی در سن 42 سالگی و امام حسن عسکری در سن 28 سالگی به شهادت رسیدند.
در آغاز ماه ربیع الاول سال 260 هجری امام حسن عسکری علیه السّلام در بستر بیماری قرار گرفت.سه تن از خلفای عباسی نقشه ترور ایشان را ریخته بودند،اما هیچکدام موفق نشدند.مستعین قبل از امامت و معتز و مهتدی در زمان امامت آن حضرت این تصمیم را گرفتند؛امّا اراده و خواست خدا چنین شد که هر سه قبل از اجرای نیت پلید خود از دنیا رفتند.در زمان معتمد عباسی،نقشه ترور او را چند مرتبه اجرا کردند.حتی یکبار امام را پیش درندگان بردند،اما درندگان با او کاری نداشتند،اما سرانجام موفق
به انجام آن شدند.دستگاه معتمد عباسی با ظاهرسازی سعی کرد چنین وانمود کند که امام به مرگ طبیعی از دنیا رفته؛ولی همین تلاشهای بیثمر و تحرکات مرموز و غیر عادی آنان،خود بهترین دلیل بر ترور آن حضرت به دست هیئت حاکمه عباسی بود.
«احمد بن عُبیدالله بن خاقان»میگوید:هنگامی که امام حسن عسکری علیه السّلام در بستر بیماری و رحلت قرار گرفت،بیماری او را به پدرم«عبیدالله بن خاقان»(یکی از صاحبمنصبان بزرگ دستگاه خلافت عباسی)خبر دادند.پدرم بیدرنگ سوار شد و به دربار خلیفه(معتمد)رفت و بازگشت.دیدم پنج نفر از دباریان مورد وثوق خلیفه که«نِحریر»(دژخیم بیرحم)نیز در میانشان بود،همراهش هستند.پدرم به آنها دستور داد تا در خانه حسن بن علی علیه السّلام باشند و وضع بیماری او را گزارش دهند.پدرم به قاضیالقضاة دستور داد تا همراه ده نفر از موثقین و امنا،به خانه آن حضرت بروند؛گویا همگی یقین داشتند که امام در این بیماری از دنیا میرود.همه آنها در خانهی امام حسن عسکری علیه السّلام بودند تا این که امام علیه السّلام در روز هشتم ربیعالاول سال 260 هجری رحلت نمود.
شهر سامراء یکپارچه عزا و شیون شد.خلیفه وقت مأمور فرستاد تا اتاقهای خانه امام حسن عسکری علیه السّلام را بررسی کنند و هرچه آنجا بود مهر و موم کرد و به جستوجوی فرزندش پرداخت.حتی زنهایی را مأمور بررسی کنیزان امام علیه السّلام کردند تا آنها را که آبستن هستند،تحت نظر بگیرند.
خلیفه،«ابوعیسی بن متوکل»برادر خود را به خانه امام علیه السّلام فرستاد.ابوعیسی پرده از روی جنازه امام حسن علیه السّلام برداشت و آن را به حاضران نشان داد و گفت:این حسن بن علی بن محمّد ابن الرضا علیهم السّلام است که به مرگ خود در بستر خود وفات کرده است.جمعی از خدمتگزاران و قضات و پزشکان درباری که در آنجا جمع شده بودند نیز گواهی دادند و به این ترتیب،با این تشریفات خواستند مسمومیت و شهادت آن حضرت را کتمان کنند.
سرانجام جنازه آن حضرت را برداشتند و در خانهای که قبر پدرش امام هادی علیه السّلام در آنجا بود،به خاک سپردند.
اینگونه ظاهرسازی و عوامفریبی و حرکات مرموز،نشان میدهد که رژیم عباسی میخواست با انحراف افکار و کنترل اطرافیان امام علیه السّلام شهادت آن حضرت را بپوشاند.
هنگامی که خبر رحلت امام حسن عسکری علیه السّلام به مردم سامراء رسید،شهر سامراء از داغ این فاجعه بزرگ یکپارچه شیون شد.بازارها تعطیل گردید؛بنیهاشم،سران سپاه،معتمدین و سایر مردم در کنار جنازه امام حاضر شدند و بر مرگ امامی جوان در شهری غریب که به اجبار در آن سکونت داشت و در شرایطی که دائماً مراقب او بودند گریستند.معتمد عباسی مانند اجدادش عمل میکرد؛زیرا آنان از زمان امام رضا علیه السّلام شیوه خود را برای مبارزه با اهل بیت پیامبر علیهم السّلام عوض کرده بودند و همواره خود را در انظار مردم دوستدار آنان جلوه میدادند و در مشکلات و گرفتاریها به آنان مراجعه میکردند؛اما در خفا و پنهانی همواره نقشه ترور آنان را در سر میپروراندند.معتمد،ابوعیسی،فرزند متوکل عباسی را فرستاد که بر جنازه امام نماز بخواند.هنگامیکه جنازه را بر زمین گذاشتند،عیسی صورت امام را باز کرد و به علویان و عباسیان و قاضیان و نویسندگان و دیگر مردم نشان داد و گفت:ببینید!ابومحمّد به مرگ طبیعی از دنیا رفته است!سپس جنازه را پوشاند و بر او نماز خواند؛هرچند که قبلاً در ماجرای ابوالادیان دانستید حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در خانه بر جنازه پدر نماز خوانده بود.سپس جنازه را به خانهاش بردند و در کنار قبر پدرش امام هادی علیه السّلام به خاک سپردند.
1.حضرت امامحسنمجتبی علیه السّلام درباره رحلت امامان علیهم السّلام چه فرمودند؟
2.هر یک از امامانی که به نام ابن الرضا علیه السّلام مشهور بودند،در چند سالگی رحلت کردند؟امام عسکری علیه السّلام در چه تاریخی به شهادت رسیدند؟
3.هیئت حاکمه عباسی برای طبیعی جلوه دادن مرگ امام حسن علیه السّلام چه اقداماتی کرد؟
4.سیاست برخورد عباسیان با ائمه علیهم السّلام از زمان امام رضا علیه السّلام چگونه تغییر یافته بود؟
یکی از شیعیان اهل گرگان(از شهرهای شمالی ایران)به نام«جعفر بن شریف»در مسیر سفر حجّ،به شهر سامراء رفت و به خدمت امام حسن عسکری علیه السّلام رسید.او پول و اموالی را آورده بود تا به آن حضرت برساند و در این فکر بود که به چه کسی تحویل دهد.امام حسن علیه السّلام بدون مقدمه فرمود:هرچه داری به خادمم مبارک بده.
جعفر به دستور امام علیه السّلام عمل کرد.آنگاه سلام شیعیان گرگان را به آن حضرت رساند.امام حسن علیه السّلام از او پرسید:شما قصد دارید پس از انجام حجّ به گرگانبازگردید؟
جعفرگفت:آری.
امام حسن علیه السّلام فرمود:«شما بعد از 170 روز،در صبح روز جمعه،سوم ربیعالثانی به گرگان خواهید رسید و شیعیانم به دیدارت میآیند.سلام مرا به آنها برسان و به آنها بگو عصر همان روز به دیدار شما خواهم آمد.در مورد این سفر هم نگران نباش،که به سلامتی به گرگان میرسی.سپس باخبر میشوی که پسرت شریف،دارای نوزاد پسری شده است.نام او را«صَلْت»بگذار.او از مبلّغان حقیقی دین و از دوستان ما خواهد شد».
جعفر گفت:درگرگان یکی از شیعیان شما به نام«ابراهیم بن اسماعیل»زندگی میکند که مردی ثروتمند است و هر سال صدهزار درهم به شیعیان شما کمک میکند».
امام حسن علیه السّلام فرمود:«خدا به او پاداش فراوان عطا کند و گناهانش را بیامرزد و فرزند پسر به او عطا فرماید.از طرف من به او بگو نام آن پسر را«احمد»بگذارد».
جعفر بن شریف با امام علیه السّلام خداحافظی کرد و برای انجام مراسم حج به مکّه رفت و سپس به گرگان بازگشت.در همان صبح جمعه سوم ربیعالثانی-همانگونه که امام علیه السّلام فرموده بود-به گرگان رسید و دوستان و آشنایان به دیدارش آمدند.او سلام امام حسن علیه السّلام و پیامهای آن حضرت را به آنان ابلاغ کرد و به آنها بشارت داد که همین امروز عصر،امام حسن علیه السّلام به اینجا خواهد آمد.شیعیان شاد گشتند و برای استقبال آماده شدند و همه آنها در خانه جعفر بن شریف بودند که ناگاه امام حسن علیه السّلام وارد شد و به آنان سلام کرد.شیعیان به سوی امام رفتند و دستش را بوسیدند.آن حضرت فرمود:«نماز ظهر و عصر را در سامراء خواندم و سپس به اینجا آمدم تا با شما دیدار کنم.اینک درحضور شما هستم.هر سؤال و نیازی دارید،بپرسیدو بخواهید».
نخستین کسی که سؤال کرد شخصی به نام«نضر بن جابر»بود که گفت:ای پسر رسول خدا!پسرم مدت یک ماه است بیماری در چشمانش پیدا شده و هر دو چشمش نابینا گردیده؛از درگاه خدا بخواه که بینایی را به او بازگرداند.
امام حسن علیه السّلام فرمود تا آن پسر را حاضر کنند.
امام دست بر چشمان او کشید و همان دم بینا گردید.
سپس یک یک حاضران پیش آمدند و سؤالات و نیازهایشان را مطرح کردند.امام علیه السّلام به همه سؤالهایشان پاسخ داد و نیازهایشان را برآورده نمود و برای همه دعای خیر کرد و سپس در همان وقت به سامراء بازگشت.
«محمّد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر»میگوید:به تهیدستی و فقر مبتلا شده بودیم و زندگی را به سختی میگذراندیم.پدرم(علی بن ابراهیم)گفت نزد این مرد
(امام حسن عسکری علیه السّلام)برویم؛زیرا او به جوانمردی و بزرگواری توصیف میشود.گفتم:آیا او را میشناسی؟پدرم گفت:نه،نمیشناسم و هرگز او را ندیدهام.
با هم به سوی آن حضرت حرکت کردیم.در راه پدرم گفت:ای کاش آن حضرت دستور پرداخت پانصد درهم به ما را بدهد تا دویست درهم آن را صرف در پوشاک و دویست درهم دیگر را صرف بدهکاری کنیم و صد درهمش را برای مخارج زندگی به مصرف رسانیم.
من با خود گفتم:ای کاش سیصد درهم نیز به من بدهد که صد درهم آن را برای پوشاک و صد درهمش را برای مخارج زندگی به مصرف برسانم و با صد درهم آن نیز الاغی خریداری کنم تا به کوهستان بروم.وقتی که به در خانه امام حسن علیه السّلام رسیدیم،خدمتکار آن حضرت بیرون آمد و گفت:علی بن ابراهیم و پسرش محمد وارد شوند.
ما به محضر آن حضرت شرفیاب شدیم و سلام کردیم و جواب سلام ما را داد و به پدرم فرمود:ای علی!چرا تاکنون نزد ما نیامدهای؟
پدرم در پاسخ گفت:ای آقای من!خجالت میکشیدم با این وضع به حضورتان بیاییم.
پس از ساعتی از محضر امام حسن علیه السّلام مرخص شدیم.غلامش آمد و کیسه پولی به پدرم داد و گفت:این کیسه حاوی پانصد درهم است؛دویست درهم آن برای پوشاک،دویست درهم دیگر برای بدهکاری و صد درهمش برای مخارج زندگی شماست و کیسهی دیگری به من داد و گفت:این کیسه حاوی سیصد درهم است؛صد درهمش برای پوشاک و صد درهمش برای مخارج زندگی و با صد درهمش الاغی برای خود خریداری کن؛ولی به کوهستان نرو،بلکه به«سوراء»برو.محمّد بن علی بن ابراهیم به سوراء رفت و در آنجا با زنی ازدواج کرد.
راوی میگوید:اکنون علی بن ابراهیم(به سبب آن کمکهای امام حسن علیه السّلام)املاکی دارد که قیمت محصول آن معادل هزار درهم است؛اما پیرو مذهب واقفی است؛یعنی معتقد است امام کاظم علیه السّلام همان امام قائم عجّل اللهتعالی فرجه الشریف است و بعد از او امامی نیست.
محمّد بن علی بن ابراهیم میگوید:به او(علی بن ابراهیم)گفتم:وای بر تو!مگر دلیلی روشنتر از این درباره امامت امام حسن عسکری علیه السّلام میخواهی که به آنچه در دلت گذشت آگاه بود و مطابق آرزوی قلبی تو به تو کمک کرد؟!
علی بن ابراهیم در پاسخ گفت:این مذهبی است که به آن عادت کردهایم!
این داستان،هم بیانگر آگاهی امام حسن علیه السّلام به نهانهاست و هم نشانگر جوانمردی و بزرگواری آن حضرت است و هم حاکی از لطف او حتی به غیر شیعه دوازده امامی است و هم شیوه صله رحم را به ما میآموزد؛زیرا محمّد بن علی بن ابراهیم و پسرش علی از نوههای امام کاظم علیه السّلام بودند و با امام نسبت خویشاوندی داشتند.
«جعفر بن محمّد قلانسی»میگوید:برادرم به نام محمد،همسایهای دیوار به دیوار داشت که بسیار مردمآزار بود.محمّد برای امام حسن عسکری علیه السّلام در نامهای از او شکایت کرد وچنین نوشت:این همسایه بسیار به من آزار میرساند و با کردار زشتش مرا رنج میدهد.از شما تقاضا دارم دعا کنید تا من از این مشکل نجات یابم.
امام حسن علیه السّلام در پاسخ او نوشت:«به زودی نجات مییابی و تو صاحب خانه او میشوی».
یک ماه از این ماجرا گذشت و آن همسایه از دنیا رفت و ورثهاش خانه او را به فروش گذاشتند.محمّد آن خانه را خرید و جزء خانه خود کرد،به برکت دعای امام علیه السّلام،هم از همسایه مردمآزار نجات یافت و هم خانهاش وسیع شد.
یکی از شیعیان به نام«علی بن بشر»بیمار شده و بر اثر سختی بیماری بستری شد و بسیار پریشان و نگران بود.دو نفر از شیعیان به عیادت او رفتند و بیمار در حالتی که ناله میکرد به آنها گفت:از خدا بخواهید بیماری مرا که در برابر گناهم به من داده،پس بگیرد.نامهای را برای امام حسن نوشتهام.لطفاً آن را به امام علیه السّلام برسانید.
عیادتکنندگان پرسیدند:آن نامه کجاست؟علی بن بشر گفت:نامه زیر فرشی
است که روی آن نماز میخوانم.عیادتکنندگان نامه را برداشتند و آن را گشودند تا بخوانند،اما با شگفتی دیدند که پاسخ نامه در زیر آن،از جانب امام حسن عسکری علیه السّلام چنین داده شده است:«نامه تو را خواندیم واز درگاه خدا سلامتی و پس گرفتن لغزش تو را خواستیم.خداوند چهل و نه سال دیگر به تو عمر میدهد.خدا را حمد و سپاس کن.اگر گناه کردی،ایمن نباش از اینکه عمرت کوتاه گردد؛زیرا خداوند آنچه را بخواهد انجام میدهد».عیادتکنندگان به بیمار بشارت دادند که امام علیه السّلام پاسخ تو را با خط خودش داده است.بیمار خوشحال شد و همان دم برخاست و اموالش را صدقه داد و پس از سه روز از طرف«عثمان بن سعید عَمْری»نماینده امام حسن حوالهای از بازرگانی به دستش رسید که بر اساس آن حواله سه برابر آنچه را صدقه داده بود،نصیبش گردید و به زندگی خود با کمال سلامتی و شادی ادامه داد.
1.لَیسَ مِنَ الاَدَبِ اظْهارُ الفَرَحِ عِنْدَ الْمَحْزُونِ
اظهار شادمانی در نزد غمگین،از بیادبی است.
2.اَلغَضَبُ مِفْتاحُ کُلِّ شَرٍّ
غضب،کلید هر بدی است.
3.جمله «بسم الله الرحمن الرحیم» به اسم اعظم خداوند،از سیاهی چشم به سفیدی آن نزدیکتر است.
4.کَفاکَ ادَباً تَجَنُبُکَ ما تَکْرهُ مِنْ غَیرِکَ
از ادب همین برای تو بس است که از آنچه بر دیگران نمیپسندی،دوری کنی.
5.مِنَ الْجَهْل الضِحکُ مِنْ غَیرِ عُجب
خنده بیجا،نشانه نادانی است.
6.لا تُمارِ فَیذْهَبُ بهاؤُکَ وَ لا تُمازِحْ فیجْترَاً عَلَیکَ
جدال و کشمکش لفظی نکن که احترامت میرود و شوخی نکن که دیگران بر تو جرأت پیدا میکنند.
7.مِنَ التَواضُعِ،اَلسَلامُ عَلی کُلِّ مَنْ تَمُرُّ بِهِ وَ الْجُلُوسُ دُونَ شَرَفِ الْمَجْلِسِ
از جمله نشانههای تواضع،سلام کردن بر هر کسی که از او میگذری و نشستن در پایین مجلس است.
8.اَقَلّ النّاسِ راحِةً الْحقُودُ
در میان مردم،انسان حسود کمترین راحتی را دارد.
9.جرأة الولد علی و الده فی صغرة تدعوا الی العقوق فی کبرة
بیپروایی فرزند نسبت به پدر در دوران کودکیش،منجر به نافرمانی در زمان بزرگیش میشود.
10.قلب الاحمق فی فمه و فم الحکیم فی قلبه
اندیشه احمق در دهان او و دهان حکیم در اندیشه اوست.
11.من وعظ اخاه سرّاً فقد زانه و من وعظهُ علانیةً فقد شانه
کسی که برادر دینی خود را پنهانی نصیحت کند،او را زینت داده و کسی که آشکارا او را نصیحت کند،او را سرشکسته کرده.
12.ما مِنْ بَلیةٍ الا و لِلّهِ فیها نِعْمَةٌ تُحیطُ بِها
هیچ بلا و گرفتاری نیست،مگر آنکه خداوند نعمتی را در آن نهاده که آن نعمت به آن گرفتاری پوشیده شده است.
1.دو نمونه از احادیثی که اهمیت بسیاری در روابط اجتماعی دارد،از امام حسن عسکری علیه السّلام بنویسید.
2.حدیثی از امام علیه السّلام که در آن میزان ادب انسان بیان شده را بنویسید.
3.به فرموده امام جواد علیه السّلام از جمله نشانههای تواضع چیست؟
4.به فرموده امام علیه السّلام تفاوت نصیحت کردن دیگران در پنهان و آشکار چیست؟
«عبدالله بن عباس»پسرعموی پیامبر میگوید:رسول اکرم فرمودند:
«خداوندتعالی از نسل حضرت حسین علیه السّلام پیشوایانی قرار داد که هدف و کار مرا دنبال کنند و در راستای اجرای کارم بهپا خیزند.آنان وصیت مرا نگاهبانی کنند و سفارشم را به کار بندند.نُهمین از ایشان،کسی است که قیام کرده و امت مرا هدایت میکند.او از جهت قیافه و گفتار و کردار شبیهترین مردم به من است.او پس از غیبتی طولانی و حیرتی گمراه کننده(غیبت طولانی او باعث حیرت و سرگردانی یاران او میشود)ظهور نماید؛آنگاه فرمان الهی را آشکار گرداند و دین خداوند عزیز را ظاهر سازد.یاری خداوندی-و نصرت آسمانی-پشتیبان اوست و فرشتگان خدا به یاریاش میشتابند.سپس او زمین را سرشار از انصاف و عدالت سازد؛چنانکه مالامال از ظلم و ستم شده باشد».
«جابر بن عبدالله انصاری»نیز از رسول اکرم صلّی الله علیه و آله گزارش کرده که فرمودند:
«مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف از فرزندان من است.نامش،نام من و کنیهاش،کنیه من است.در خَلق و صورت و خُلق و سیرت،از تمام مردم به من شبیهتر است.او به زندگی پنهانی پناه برد و حیرتی که مایه گمراهی امتها شود،پدید آید.سپس همانند شعلهای فروزان و ستارهای درخشان جلوه کند و پیش آید.او زمین را پر از عدل و انصاف نماید؛همانگونه که پر از ظلم و بیدادگری شده باشد».
نام من«ملیکه»،دختر«یشوعا»و نوه قیصر روم،فرمانروای مقتدر روم و مادرم از فرزندان«شمعون»-جانشین حضرت مسیح-میباشد.بیش از سیزده بهار از عمرم نگذشته بود که پدربزرگم،قیصر روم تصمیم گرفت تا فرزند برادرش را به همسری من درآورد.به دستور او جشن باشکوهی ترتیب داده شد و بزرگان لشکری و کشوری که برای شرکت در این مراسم دعوت شده بودند،حاضر شدند.
سیصد نفر از راهبان و کشیشها که از نسل یاران و حواریین حضرت مسیح بودند،هفتصد نفر از منسوبین به دودمان حواریین حضرت عیسی و چهار هزار نفر از فرماندهان سپاه و بزرگان قبایل در این جشن شرکت داشتند.
داماد را با تشریفات ویژه،روی تخت جواهری نشاندند.صلیبها را برافراشتند و اسقفها کتابهای مقدس را به دست گرفتند و انجیلها را گشودند تا عقد ازدواج مرا با فرزند برادر جدّم،بر اساس آیین مسیحیت انجام دهند؛اما در همین لحظات حساس،حادثه عجیبی رخ داد.ناگهان صلیبهای نصب شده واژگون گردید و بر زمین فرو ریخت.پایههای تخت شکست و تخت داماد بر زمین افتاد.صدای هولناکی در فضای قصر پیچید و داماد بیچاره بیهوش شد و هراس و وحشت همه را فرا گرفت.
اسقف بزرگ که پیمان زناشویی ما را شوم تلقی کرده و این حوادث را نشانه نامبارکی ازدواج میدانست،به پدربزرگم گفت:ای پادشاه روم!ما را از انجام مراسم این پیوند شوم که نشانگر نابود شدن آیین مسیحی و مذهب شاهنشاهی است،معاف بدار.پدربزرگم نیز این حادثه ناگهانی را دلیل نافرخندگی آن ازدواج دانست،اما به اسقف گفت بار دیگر مراسم عقد را برگزار کنند و دستور داد:پایههای تخت را استوار نمایید و صلیبها را برافرازید و برادر آن داماد نگونبخت را بیاورید و این بار،او را بر تخت بنشانید تا دخترم را به ازدواج وی درآورم.امیدوارم نحوست و شومی آن برادر،به وسیله سعادت و فرخندگی این داماد جدید از شما برطرف گردد.
دستورات فرمانروای روم اجرا شد،اما همین که اسقفها انجیلها را گشودند تا عقد ازدواج ما را انجام دهند،ناگهان همان حوادث وحشتناک تکرار شد.میهمانها وحشتزده متفرق شدند و مجلس به هم ریخت.
من به اطاق خود برگشتم و در بستر آرمیدم.اما آن شب رؤیایی دیدم که سرنوشت زندگیام را به کلّی تغییر داد.در خواب دیدم که به همراه حضرت مسیح،جناب شمعون و گروهی از حواریین در میان قصر پدربزرگم هستم و به جای تخت جواهرنشان پدربزرگم،منبری پر فروغ به بلندای آسمان نصب شده بود که از آن نور میدرخشید.
در این هنگام پیامبر خاتم حضرت محمّد صلّی الله علیه و آله به همراه داماد و جانشینش و جمعی از فرزندانش وارد شدند.حضرت مسیح به استقبال رسول اکرم شتافت و آن حضرت را در آغوش گرفت.آنگاه خاتم الانبیاء به او فرمودند:
«ای روح خدا!من آمدهام تا ملیکه،دختر وصی و جانشینت شمعون را برایاین فرزندم-به فرزندشان امام حسن عسکری علیه السّلام اشاره نمودند-خواستگاری کنم».
در این هنگام حضرت مسیح نگاهی به شمعون کرده،گفت:«شرافت و عظمت به تو روی آورده؛نسل خود را با نسل دودمان حضرت محمّد صلّی الله علیه و آله پیوند ده».
شمعون نیز با این ازدواج فرخنده موافقت نمود و اظهار داشت:این وصلت را پذیرفتم.
سپس پیامبر اکرم،بر آن منبر نور بالا رفتند،خطبهای خواندند و مرا به عقد ازدواج فرزندشان درآوردند.
از خواب بیدار شدم و ترسیدم آنچه را در خواب دیدهام،برای پدر و پدربزرگم تعریف کنم؛از این رو ماجرای خوابم را به هیچ کس نگفتم.اما روز به روز محبت و علاقهام به«ابی محمد»(امام حسن عسکری علیه السّلام)بیشتر میشد و همواره دلم در یاد آن بزرگوار میتپید و مهر آن حضرت،جانم را تسخیر کرده بود.
روزها گذشت و بر اثر شدت محبت و سختی فراق آن حضرت،اشتهایم کور شده بود و بیمیلی به غذا،کمکم ضعفی در من پدید آورد که بیمار و رنجورم ساخت،تا اینکه پدربزرگم دستور داد تا پزشکان را برای معالجهام احضار کنند؛اما معاینات و معالجات آنان نیز سودی نبخشید.سرانجام پدربزرگم از درمان بیماری من مأیوس گردید؛از این رو کنار بسترم آمد و گفت:
ای نور چشمم!آیا در قلبت آرزویی داری تا برآورده سازم؟
گفتم:اگر آزار و شکنجه را از اسیران مسلمان برداری،امیدوارم حضرت مسیح و مادرش مریم مقدس سلامتم را بازگردانند.پدربزرگم خواهش مرا پذیرفت.من نیز به ظاهر اندکی اظهار بهبودی نمودم.پدربزرگم که از اندک اظهار بهبودی من به شدت مسرور شده بود،فرمان داد تا اسرای مسلمان را احترام کنند و در نهایت خوشرفتاری با آنان رفتار نمایند.
چهارده شب از این ماجرا گذشت،که دوباره خواب عجیبی دیدم.در رؤیا دیدم بانوی بانوان جهان حضرت فاطمه زهرا با هزار نفر از حوریان بهشتی به عیادت من آمدهاند و حضرت مریم نیز همراه آنان است.
مریم مقدس،حضرت فاطمه را به من نشان داد و گفت:«ایشان بزرگ بانوی بانوان جهان و مادر شوهر تو میباشد».من با شنیدن این جمله،دامن حضرت زهرا را گرفتم و خود را به روی قدمهای مبارکشان افکندم و گریهکنان از دوری فرزندشان،امام حسن شکایت کردم.حضرت فاطمه به من فرمودند:«تا وقتی تو در آیینِ مسیحیت هستی،فرزندم ابا محمّد به دیدارت نخواهد آمد.این خواهرم مریم،دختر عمران است که از دین تو به سوی خداوندتعالی بیزاری میجوید.حال اگر مایلی خدا و مسیح و مریم از تو خشنود شوند و به دیدار فرزندم ابی محمّد نائل گردی،بگو:«اَشْهَدُ انْ لا الهَ الا الله و انَّ-اَبی-مُحَمّداً رَسولُ اللهِ»گواهی میدهم که خدایی جز خداوند یکتا نیست و پدر فاطمه حضرت محمد،پیامبر الهی است».
وقتی این جملات را گفتم،حضرت زهرا مرا در آغوش گرفتند.در آن حال جانم پاکیزه شد و حالم بهبود یافت.
سپس فرمودند:«اکنون منتظر دیدار فرزندم ابی محمد باش که خودم او را به نزدت خواهم فرستاد».
شب بعد به خواب رفتم تا شاید محبوبم را در عالم رؤیا ببینم.خوشبختانه آن شب نیز به آرزوی دیدار آن حضرت رسیدم.امام حسن علیه السّلام فرمودند:«تأخیر من از دیدار تو
هیچ علّتی نداشت،جز آنکه در آیین مسیحیت بودی.اکنون که مسلمان شدی و به دین اسلام گرویدی،هر شب به ملاقاتت میآیم تا آنکه خدایتعالی در ظاهر و عالم بیداری ما را به وصال یکدیگر برساند».
از خواب بیدار شدم،اما از آن شب به بعد،هر شب حضرت به خوابم میآمد و پیوسته در عالم خواب او را میدیدم.
1.ویژگیهای حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف آخرین وصی پیامبر را از کلام خود پیامبر بنویسید.
2.نسب ملیکه همسر امام حسن عسکری علیه السّلام را بنویسید.
3.ملیکه چگونه به دین اسلام گروید؟
یکی از شبها که ابومحمّد امام حسن عسکری علیه السّلام به خوابم آمدند،در عالم رؤیا به من فرمودند:«به زودی پدربزرگ تو،سپاهی برای جنگ با مسلمانان بسیج میکند.در این نبرد،سپاهیان روم در پی سربازان اسلام به سوی مرزها پیش میروند.تو باید خود را به لباس زنانی که برای خدمت در پشت جبهه،در جنگ شرکت میکنند درآوری و آنگاه به طور ناشناس میان سایر بانوان خدمتگزار قرار گیری.سپس از فلان راه،همراه برخی از زنها به عنوان اسیر به مسلمین بپیوندی،تا بدین ترتیب به سرزمین اسلام منتقل شوی.
اشاره:در جنگهای قدیم،رسم بر این بود وقتی که شهری را فتح میکردند،مردان و زنان لشکر دشمن را به اسیری میگرفتند و آنها را به عنوان برده در بازارها میفروختند.
پس از چند روز،اعلام جنگ شد و نظامیان رومی رهسپار جبههها شدند.من نیز در لباس زنان خدمتگزار و پرستار،همراه آنان راهی جبههها شدم و سپس از همان مسیری که امام در خواب به من دستور داده بودند،حرکت کردم.
چیزی نگذشت که جلوداران ارتش اسلام پیش تاختند و نبرد آغاز شد.سرانجام مسلمانان ما را محاصره کردند و به اسارت گرفتند.
یکی از اصحاب امام هادی علیه السّلام به نام«بُشر»میگوید:
خانه من در شهر سامراء،نزدیک منزل امام دهم شیعیان حضرت هادی علیه السّلام بود.یکی از شبها وقتی میخواستم استراحت کنم،شنیدم که دَرِ خانه را میکوبند.پاسی از شب گذشته بود.قدری متحیر و بیمناک شدم که این موقع شب چه کسی به سراغ من آمده و چه امری اتفاق افتاده است.شتابزده برخاستم و با سرعت به طرف در حیاط رفتم.وقتی در حیاط را گشودم،دیدم«کافُور»خدمتگزار مولایم امام هادی علیه السّلام است.فرستاده حضرت گفت:فوراً لباس بپوش و نزد امام بیا که تو را احضار فرموده است.
وقتی به محضر امام وارد شدم،سلام کردم و مقابل حضرت نشستم.امام هادی علیه السّلام پس از پاسخ سلام فرمودند:«ای بُشر!تو از فرزندان انصار هستی و ولایت و محبت نسبت به ما خاندان،همواره در دودمان شما بوده و پیوسته از نسلی به نسل دیگر منتقل شده؛از این رو مورد اطمینان و اعتماد ما اهل بیت هستید.اکنون تو را به یک مأموریت محرمانه موظف مینمایم.پس از بیان این سخنان،امام هادی علیه السّلام نامهای به خط رومی نوشتند و با انگشتر مخصوص خود آن را مهر و امضا نمودند؛سپس کیسه زردرنگی که دویست و بیست سکه طلا در آن بود بیرون آوردند و نامه و کیسه زر را به من دادند و فرمودند:«اینها را بگیر و به طرف بغداد حرکت کن.وقتی به آنجا رسیدی،هنگام طلوع خورشید در صبح فلان روز،کنار پل رودخانه فرات برو و همانجا باش تا قایقهایی که اسیران را میآورند،به ساحل برسند.آنگاه که زنان اسیر را از قایقها پیاده کردند،میبینی گروهی از خریداران کنیزان که جمعی از نمایندگان فرماندهان ارتش و برخی از جوانان عراق هستند،اطراف آنان را میگیرند.در این هنگام مشاهده میکنی که شخصی را به نام«عمر بن یزید نُحاس»که متصدی فروش بردگان است،صدا میزنند.تو از دور کاملاً وی را زیر نظر داشته باش تا وقتی ببینی بانوی اسیری را برای فروش،به خریداران پیشنهاد میکند که دارای صفاتی چنین وچنان است و دو لباس حریر پوشیده است.آن دوشیزه،به شدت از روبهرو شدن با نامحرمان پرهیز دارد و هرگز اجازه نمیدهد خریداران کنیز به وی نزدیک شده یا چهرهاش را بنگرند.تو نزد نحاس برو و بگو:من نامهای که یکی از بزرگان به خط رومی نوشته،همراه دارم؛وی در این نامه صفات خود را توصیف نموده
است.نامه را بگیر و به نظر این دوشیزه برسان.با خواندن آن اگر دلش به او تمایل پیدا کرد،من از طرف صاحب این نوشته وکالت دارم وی را برای ایشان خریداری کنم».
من کیسه زر و نامه را از حضرت گرفتم و طبق مأموریتم به طرف بغداد حرکت کردم.همه چیز همانطور که امام علیه السّلام فرموده بود اتفاق افتاد.وقتی نگاه دوشیزه به نامه افتاد و نویسنده آن را شناخت،به گریه افتاد.چنان اشک شوق میریخت که بهتآور بود.نامه را خواند و به نُحاس گفت:باید حتماً مرا به صاحب این نامه بسپاری.سپس با قسمهای پی در پی تاکید کرد که اگر چنین نکنی،هلاک خواهم شد و تو مسئول جان من خواهی بود.
وقتی کار به اینجا رسید،نحاس با من درباره فروش او صحبت کرد تا آنکه به همان مبلغی که از سوی مولایم دستور داشتم،به توافق رسیدیم و آن دوشیزه اسیر را بهمن سپرد.
من همراه آن بانو به طرف منزلی که در بغداد اجاره کرده بودم،به راه افتادم.اما او از نهایت سرور و شادمانی آرام نداشت.پیوسته نامه مولایمان را میبوسید و به روی دیدگان و گونههایش میگذارد و همواره با قلبی سرشار از محبت به آن نوشته تبرّک میجست.پس از توقف کوتاهی در بغداد،به سامراء و منزل امام هادی رسیدیم.پس از اجازه ورود،خدمت امام رفته،سلام کردیم و نشستیم.
وقتی امام جواب سلام ما را دادند و اظهار لطف کردند،رو به شاهزاده خانم رومی نموده و فرمودند:
«خداوند مهربان،چگونه عزت و سرافرازی اسلام و شرافت و برتری حضرت محمّد و دودمانش را برایت آشکار ساخت؟میخواهم مقدم تو را گرامی دارم-و برای بزرگداشت مقامت هدیهای به تو بدهم-ده هزار سکه طلا،یا نویدی که مایه شرافت ابدی و افتخار همیشگی تو باشد؟کدامیک را بیشتر دوست داری؟»
شاهزاده خانم رومی(که روحی بلند و فکری عالی داشت)عرض کرد:بشارت و نوید فرزندی به من دهید.
امام دهم مژدهای بینظیر،به رسم هدیه به او عنایت نموده و فرمودند:«تو را بشارت باد به فرزندی که شرق و غرب جهان را به تصرف خویش درآورد و بر تمام عالم فرمانروا گردد و زمین را سرشار از عدالت سازد؛پس از آنکه مالامال از ستم و جنایت شده باشد».
ملیکه پرسید:پدر این مولود خجسته و ارجمند کیست؟
حضرت فرمودند:«پدر این فرزند،همان شخصیتی است که در فلان شب در فلان ماه،از فلان سال رومی رسول خدا صلّی الله علیه و آله،تو را برای او خواستگاری کردند».
امام دهم علیه السّلام،خدمتگزار خود را صدا زدند و به او فرمودند:به خواهرم حکیمه خبر بده تا نزد من بیاید.
حکیمه خانم به محضر امام شرفیاب گردید.حضرت به شاهزاده رومی اشاره کرده و فرمودند:خواهرم!این بانو،همان شخصیتی است که گفته بودم.حکیمه تا این جمله را شنید،دختر امپراتور روم را شناخت و مانند کسی که از قبل در انتظار چنین لحظهای بوده،با ذوق و مسرت پیش آمد و ملیکه را در آغوش گرفت.از دیدار او اظهار شادمانی نمود و مدتی او را همچنان در آغوش پر مهر خود فشرد.
آنگاه امام هادی علیه السّلام رو به حکیمه نموده،فرمودند:«خواهرم!این دوشیزه را به خانهات ببر و او را از واجبات دینی و مستحبات اسلامی آگاه گردان که وی همسر ابیمحمّد و مادر حضرت قائم است».حکیمه که بانویی مهربان و اندیشمند بود،میهمان تازه وارد را به خانه خویش برد و از او به گرمی و مهربانی پذیرایی نمود و وی را با معارف اسلامی و وظایف دینی آشنا ساخت؛اما برای آنکه شاهزاده خانم رومی به درستی شناسایی نشود،دختر امپراتور روم را به نامهای مختلف صدا میزد و او را به اسامی گوناگون میخواند تا نام اصلی و شخصیت واقعیاش آشکار نگردد؛زیرا آینده ملیکه بسیار مهم بود.وی میخواست مادر فرزندی شود که تاج و تخت تمام ستمگران را واژگون سازد و همه قدرتهای حاکم بر زمین را نابود گرداند و اگر مسائل امنیتی در مورد وی رعایت نمیشد،جان او و فرزند آسمانیاش به خطر میافتاد.فرمانروایان خونخوار،برای تحکیم قدرت شیطانی خویش،آن دوشیزه ارجمند را میکشتند فرزند عالیقدرش را که نور خدا بود،نابود میساختند و هدف اصلی آفرینش انسان نافرجام میماند.
حکیمه،داستان ازدواج دختر پادشاه روم را که گاهی«سوسن»و گاهی«نرگس»نامیده میشد،چنین نقل میکند:
هنگامی که به محضر امام دهم شرفیاب شدم،سلام کردم و نشستم؛اما پس از آنکه حضرت جواب سلام مرا دادند،بدون آنکه حرفی بزنم و چیزی را مطرح کنم،خود سخن آغاز نموده و فرمودند:«ای حکیمه!نرگس را نزد فرزندم ابی محمد بفرست تا به همسری او درآید».عرض کردم:مولای من!من نیز به همین سبب نزد شما آمدهام که از شما درباره ازدواج سوسن و حضرت حسنبن علی علیه السّلام کسب اجازه نمایم.
سپس آن پیوند شکوهمند را اجازه دادند و درباره من نیز دعای خیر نمودند و در تهیه مقدمات آن تشویقم کرده،فرمودند:
«خداوند دوست دارد تو را در پاداش به ثمر رسیدن این ازدواج خجسته شریک گرداند و برایت سهمی از خیر و سعادت قرار دهد».آنگاه برخاستم و خداحافظی کردم و بیدرنگ به خانه بازگشتم تا وسایل ازدواج آن دو نور فرخنده را فراهم آورم.
بعد هم اسباب عروسی را تدارک دیدم و سرای خود را محل برگزاری این پیوند مبارک و مراسم ازدواج آن دو بزرگوار قرار دادم.پس از انجام عروسی،مدتی نزد من ماندند و افتخار خدمتگزاری آن عزیزان در این امر خیر نصیبم گردید.
1.ملیکه چگونه به سرزمین اسلام و به خانه امام هادی علیه السّلام منتقل شد؟
2.امام هادی علیه السّلام چگونه مقدم ملیکه را گرامی داشتند؟
3.پس از ورود ملیکه به سامراء چه برنامهای برایشان تدارک دیده شد؟
4.چرا ملیکه را به نامهای متعدد میخواندند و نامهای دیگر ایشان چه بود؟
5.ازدواج امام حسن عسکری علیه السّلام و نرجس با وساطت چه کسی و چگونه انجام شد؟
حکیمه میگوید:من پس از شهادت حضرت هادی علیه السّلام به همان شیوه که پیوسته به زیارت امام زمانم میرفتم،برای دیدار امام یازدهم،خدمت آن بزرگوار شرفیاب میشدم و عرض سلام مینمودم؛تا آنکه روز پنجشنبه،چهاردهم ماه شعبان سال 255 هجری فرا رسید.
آن روز تا نزدیک غروب آفتاب نزد آن حضرت ماندم؛امّا چون ساعتی بیش به تاریکی هوا باقی نبود،برخاستم تا آماده رفتن شوم.امام که مرا عازم رفتن دیدند،فرمودند:«عمه جان!امشب نزد ما بمان؛زیرا مولودی که در پیشگاه الهی دارای کرامت است و خداوند عزیز،زمین مرده را به وسیله او زندگی و حیات خواهد بخشید،امشب به دنیا خواهد آمد.»من که از شنیدن این خبر تعجب کرده بودم،پرسیدم:این مولود فرخنده از کدام بانو خواهد بود؟من که در نرگس اثری از بارداری نمیبینم.
حضرت فرمودند:این فرزند از نرگس متولد خواهد شد.
من که نشانه بارداری در نرگس ندیده بودم،بار دیگر با شگفتی نزد او بازگشتم و وی را به دقت نگریستم؛امّا باز هم اثری از حاملگی نیافتم.
از این رو خدمت امام شتافتم و حضرت را از عادی بودن وضع نرگس و اینکه علائم حمل در او پیدا نیست،خبر دادم.
امام علیه السّلام تبسمی نموده و فرمودند:«هنگام طلوع فجر اثر بارداری در نرگس ظاهر میشود؛زیرا او همانند مادر حضرت موسی علیه السّلام است که در مدت بارداری،آثار حاملگی در وی نمایان نبود؛چون فرعون ستمگر برای دستیابی به موسی و جلوگیری از تولدش،شکم زنان باردار را میشکافت.این مولود نیز مانند موسی علیه السّلام است».
من پیوسته مراقب حال سوسن بودم و تا هنگام طلوع فجر،همواره از او مواظبت مینمودم.او مقابل من آرمیده و چنان راحت خوابیده بود که حتی پهلو به پهلو هم نمیشد.به خاطر دارم که آن شب زودتر از ساعت معمول،آماده نماز شدم.نافله شب را خواندم.وقتی در رکعت آخر،مشغول نماز وتر بودم،سوسن از خواب پرید و بیدرنگ برخاست و از اطاق بیرون رفت.وضو گرفت و سپس به اطاق برگشت و به نماز ایستاد.او نافله شبش را به جا آورد و در نماز وتر(آخرین رکعت نماز شب)بود که گمان کردم باید نزدیک طلوع فجر و سپیدهدم شده باشد.به همین سبب از جای برخاستم تا ببینم چه وقت است و از اطاق بیرون رفتم.اما همین که خواستم وارد اطاق شوم،ناگهان سوسن را دیدم که نمازش را قطع کرده بود و مانند کسی که از امری غیر عادی بیمناک باشد،با شتاب به طرف حیاط میآمد.وقتی او را در آن وضع پریشان دیدم و دلهره و نگرانی را در سیمایش مشاهده نمودم،گفتم:پدر و مادرم به فدایت!آیا چیزی احساس میکنی؟پاسخ داد:بله عمه جان،امر مهمی را که سخت عجیب است در خود مییابم.
گفتم:بیم نداشته باش؛به خواست خداوند جای نگرانی نیست و هیچ بیمی بر تو راه ندارد.سپس او را با خود به درون اطاق بردم.
شب به آخر رسید و زمان طلوع فجر صادق شد.در این هنگام سوسن نالهای نمود.آنگاه صدای امام حسن عسکری علیه السّلام را شنیدم که به آهنگ بلند فرمودند:«سوره قدر را بر او بخوان».
من به فرمان امام،شروع به خواندنسوره قدر کردم؛اما هر یک ازآیات را که بر او میخواندم،صدای فرزند سوسن را میشنیدم که همانند آنچه را قرائت میکردم،او نیز
میخواند و با تلاوت هرآیه،به قرائت قرآن من جواب میداد و بر من سلام نمود.وقتی صدای تلاوت قرآن فرزند سوسن را شنیدم،سخت در شگفت ماندم و دچار وحشت شدم.
در همین لحظه بود که امام حسن عسکری علیه السّلام با صدای بلند،به من فرمودند:«از کار خدا تعجب مکن؛زیرا خداوند تبارک وتعالی زبان ما را از کودکی به حکمت گویا ساخته و ما اهل بیت را در بزرگی،حجّت در زمینش قرار داده است».
هنوز سخن حضرت به پایان نرسیده بود که سوسن از نظرم ناپدید شد؛مثل اینکه بین من و او پردهای آویخته باشند و دیگر سوسن را ندیدم.از این رو وحشتزده و مضطرب به طرف امام شتافتم و سراسیمه و فریادکنان خود را به حضرت رساندم که بگویم او ناپدید گردیده و چه باید کرد؟امام در کمال آرامش فرمودند:عمه جان برگرد که بزودی او را در جایگاهش خواهی یافت.من به امر حضرت بازگشتم.وقتی وارد اطاق سوسن شدم،چیزی نگذشت که پرده از میان من و او برداشته شد و ناگهان متوجّه شدم نوزاد سوسن به حال سجده صورتش را بر خاک گذارده،زانوانش را بر زمین نهاده،دو انگشت سبابهاش را به طرف آسمان گرفته و میگوید:
«گواهی میدهم معبودی جز الله نیست؛او یکتا و بیهمتاست و شریکی ندارد و شهادت میدهم که جدّم محمّد فرستاده خداست و همانا پدرم امیرمؤمنان است».سپس جانشینان پیامبر را یکی پس از دیگری برشمرد تا به نام مبارک خود رسید و آنگاه بهدرگاه الهی چنین عرضه داشت:
«پروردگارا!آنچه را به من وعده دادی،برآورده ساز و کارم را به اتمام رسان و مخالفانم را نابود و مغلوب نموده،مرا بر دشمنانم پیروز فرما و زمین را بهوسیله من سرشار از انصاف و عدالت گردان».
همچنان غرق تماشای مناجات دلنشین و کلمات معجزهآسای این نوزاد سراپا نور بودم که ابومحمّد امام حسن عسکری علیه السّلام صدایم کرد و فرمود:عمه جان!کودک را نزد من بیاور.
من جلو رفتم و فرزند سوسن را در آغوش گرفتم و نزد حضرت عسکری علیه السّلام بردم.
وقتی آن نوزاد به حضور پدر رسید و مقابل امام یازدهم قرار گرفت،در حالی که هنوز به روی دستان من بود،به پدر بزرگوارش سلام نمود.
آنگاه امام کودک را از من گرفتند و کام او را با زبان خویش برداشتند و بعد به من فرمودند:«این کودک را بگیر و به مادرش بسپار تا او را شیر دهد.وقتی به او شیر داد،بار دیگر فرزندم را نزد من بیاور».من طفل را به مادرش که مشتاقانه در انتظار نوزاد خویش بود سپردم و سوسن با نگاهی پر مهر و قلبی شاد فرزندش را در بغل گرفت.به آرامی روی چون ماهش را بوسید و بویید و او را شیر داد.
وقتی آن مولود خجسته به دنیا آمد،بسیار پاکیزه و نظیف و مرتب بود و بر روی ساعد راستش نوشته شده بود:
جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً
حق آمد و باطل از بین رفت؛قطعاً باطل نابود شدنی و ناپایدار است.
پس از ولادت مولود ماهروی سوسن،برای سلامتی و مصونیت آن اختر تابناک از گزند حوادث،پدر بزرگوارش امام حسن عسکری علیه السّلام،بارها به افراد مختلف دستور قربانی دادند.
«محمّد بن عثمان»که مردی عالیقدر و از نمایندگان ویژه امام بوده و حضرت عسکری علیه السّلام او را ستوده و مورد اعتماد خویش دانستهاند،چنین حکایت کرده است:
وقتی حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف متولد شد،امام حسن علیه السّلام فرمودند:«در پی ابیعمرو(عثمان بن سعید)بفرستید و او را احضار کنید».
عثمان بن سعید که بعدها اولین نماینده حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در میان مردم و از شخصیتهای مورد اعتماد بود،بلافاصله به حضور امام شرفیاب شد.
حضرت عسکری علیه السّلام به وی فرمودند:
«ده هزار رطل(حدود سه هزار و دویست کیلوگرم)نان و ده هزار رطل گوشت از جانب من خریداری و میان بنیهاشم تقسیم کن و چند گوسفند برای او(یعنی فرزندم مهدی)عقیقه کن».
1.تاریخ ولادت حضرت امام مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف را بنویسید.
2.کیفیت حمل نرجس چگونه و مانند چه کسی بود؟
3.حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف پس از ولادت چه کردند؟
4.بر بازوی راست حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف چه عبارتی نوشته شده بود؟
5.حضرت امام حسن عسکری چه دستوری برای عقیقه فرزندش داد؟
خفقان و فشار رژیم ستمگر معتمد عباسی به قدری شدید بود که امام حسن علیه السّلام،حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف را به طور کامل مخفی نگه داشت و جز تعدادی از دوستان مورد اطمینان،کسی حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف را ندید.از این رو حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در همان پنج سال در عصر پدر،مخفی میزیست؛ولی امام حسن علیه السّلام برای اتمام حجّت،گاهی به بعضی افراد اجازه دیدارش را میداد.
«احمد بن اسحاق اشعری قمی»،وکیل امام حسن عسکری علیه السّلام در قم میگوید:به محضر امام حسن عسکری علیه السّلام رفتم و میخواستم در مورد جانشینش سؤال کنم.آن حضرت،آغاز به سخن کرد و فرمود:«ای احمد بن اسحاق!همانا خداوند متعال از زمان آدم علیه السّلام تاکنون زمین را خالی از حجّت ننموده،و تا برپا شدن قیامت،زمین را بدون حجّت نمیگذارد؛حجّتی که به سبب وجود او بلاها از اهل زمین برطرف میگردد و باران میبارد و برکتهای زمین آشکار میشود».
عرض کردم:ای فرزند رسول خدا!جانشین شما و امام بعد از شما کیست؟
امام حسن علیه السّلام با شتاب برخاست و وارد اتاق شد و سپس در حالی بیرون آمد که کودکی سه ساله را بر دوش گرفته بود که چهرهاش مانند ماه میدرخشد آنگاه به من فرمود:
ای احمد بن اسحاق!اگر نبود کرامتی که در پیشگاه خدا و پیامبر و جانشینان او داری،این کودک را به تو نشان نمیدادم.این پسر همنام و همکُنْیه رسول خداست.او کسی است که سراسر زمین را پر از عدل و داد کند؛همانگونه که پر از ظلم و جور میشود.ای احمد!مَثَل این پسر در میان این امت،همچون مثال خضر و ذوالقرنین است.سوگند به خدا قطعاً غایب خواهد شد و در آن وقت هیچکس از هلاکت نجات نیابد،مگر آن کسی که خداوند او را بر عقیده به امامتش،ثابت و استوار نموده است و او را به دعا برای فَرَجش توفیق دهد.
احمد بن اسحاق پرسید:آیا نشانهای که قلبم را سرشار از اطمینان کند وجود دارد؟در این هنگام آن کودک با زبان عربی فصیح چنین فرمود:
«ای احمد بن اسحاق!من باقیمانده خدا در زمینش و انتقام گیرنده از دشمنانش هستم.پس بعد از دیدن آشکار،در جستوجوی نشانه نباش».
احمد میگوید بسیار خوشحال شدم و از محضر امام حسن عسکری علیه السّلام بیرون رفتم.فردای آن روز به محضرش رسیدم و عرض کردم:از کرامتی که به من فرمودی،بسیار شادمان شدم.منظور شما از مقایسه حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف با خضر و ذوالقرنین(که دیروز فرمودید)چیست؟
فرمود:«مقایسه در طول عمر بود».
عرض کردم:غیبت آن حضرت طولانی خواهد شد؟
فرمود:«سوگند به پروردگارم،آری؛به طوری که بیشتر معتقدان به آن حضرت،از عقیده خود بازگردند و کسی باقی نماند،جز شخصی که خدا پیمان ولایت ما را از او گرفته و ایمان را در قلب او ثبت کرده و او را با روح خود تأیید نموده است.ای احمد!این امر از فرمانهای خداست و از اسرار اوست.آنچه را به تو گفتم،آن را بگیر و بپوشان و از شاکران باش تا روز قیامت در جایگاهی ارجمند قرار گیری».
«جعفر بن محمّد بن مالک»از جماعتی از شیعیان چنین روایت میکند:در محضر امام حسن عسکری علیه السّلام بودم و چهل نفر در آنجا حضور داشتند.«عثمان بن سعید عَمْری»
برخاست و عرض کرد:ای فرزند رسول خدا!میخواهم از موضوعی بپرسم که تو به آن آگاه هستی.امام حسن علیه السّلام فرمود:بنشین ای عثمان!آنگاه باخشم برخاست تا بیرون رود و به حاضران فرمود:هیچ کس بیرون نرود.پس از ساعتی امام بازگشت و به حاضران فرمود:«آیا به شما خبر دهم که برای چه به اینجا آمدهاید؟»
حاضران گفتند:آری،ای پسر رسول خدا!
امام حسن فرمود:آمدهاید تا از حجّت بعد از من بپرسید.
حاضران گفتند:آری،برای پاسخ به همین سؤال آمدهایم.
ناگاه حاضران کودکی را که چهرهاش مانند پاره ماه بود و از همه بیشتر به امام حسن علیه السّلام شباهت داشت،نزد آن حضرت دیدند.امام در حالی که به کودک اشاره میکرد،به حاضران فرمود:
«این امام شما بعد از من است و خلیفه من بر شماست.او را اطاعت کنید و بعد از من متفرق نگردید،که در این صورت،در دین خود هلاک میگردید.آگاه باشید که شما بعد از این،این پسر(حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف)را نخواهید دید،تا دورانش کامل گردد.در امور خود به عثمان بن سعید مراجعه کنید و آنچه او میگوید،اطاعت نمایید و سخنش را بشنوید.او نماینده امام شماست و زمام امور در دست او میباشد».
بانویی به نام«نسیم»،از کنیزان امام حسن عسکری علیه السّلام میگوید:یک روز بعد از ولادت حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف بر آن حضرت وارد شدم و نزد او عطسه کردم.رو به من کرد و فرمود:«یرْحَمَکِ اللهُ».
من خوشحال شدم و حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف به من فرمود:«آیا تو را در مورد عطسه مژده ندهم؟»
عرض کردم:مژده بدهید.فرمود:
«عطسه،نشانه آن است که انسان تا سه روز از مرگ ایمن است».
«یعقوب بن منقوش»میگوید:به محضر امام حسن عسکری علیه السّلام رسیدم و دیدم آن
حضرت بر سکوی در خانهاش نشسته و در جانب راستش اتاقی قرار داشت و پردهای در آن آویزان بود.به امام حسن علیه السّلام عرض کردم:ای آقای من!صاحب امر امامت بعد از شما کیست؟فرمود:پرده را بالا بزن.
پرده را بالا زدم و کودکی که قامتش پنج وجب بود و حدود ده سال یا هشت سال داشت،بیرون آمد.پیشانیش گشاده،چهرهاش سفید،دیدههایش درخشان،دستهایش نیرومند،زانوانش متمایل و بر گونه راستش خالی بود،و زلفی بر سر داشت.آمد و بر روی پای پدر نشست.امام حسن علیه السّلام به من فرمود:«این پسر،صاحب(امام)شماست».
سپس آن کودک به سوی اتاق رفت و امام حسن علیه السّلام فرمود:«برو تا وقت معلوم که برای ظهور تو مقرر شده است.»من آن کودک را مینگریستم که وارد خانه شد و پس از آن دیگر او را ندیدم.
1.آیا مردم حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف را در زمان امامت پدرش میدیدند؟چرا؟
2.خلاصه داستان یکی از افرادی که در دوران کودکی و قبل از امامت،حضرت مهدی رادیده،بنویسید.
3.حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در پاسخ به احمد بن اسحاق قمی که از امام عسکری علیه السّلام نشانهای از جانشینی فرزندش را میخواست چه فرمود؟
4.اولین نماینده حضرت مهدی که بود و چه کسی او را به این مقام نصب نمود؟
5.حضرت مهدی چه بشارتی به نسیم،کنیز خانه امام حسن عسکری علیه السّلام داد؟
توجّه به«مهدی»و غیبت او در میان مسلمانان،بهخصوص شیعیان،دارای سابقهای طولانی و همپای تاریخ اسلام میباشد و اذهان مسلمین بهوسیله روایات پیامبر صلّی الله علیه و آله و اهل بیت او علیهم السّلام همواره با این موضوع آشنا بوده است.
ذهنیت شیعه در مسئله غیبت و مهدویت،نه تنها مربوط به اصل مسئله میشد،بلکه خصوصیات و جزئیات مهدی شامل ولادت،غیبت،ظهور،حکومت و یاران او نیز توسط پیامبر و ائمه علیهم السّلام بیان شده که به نمونههایی از این روایات از زمان پیامبر صلّی الله علیه و آله تا زمان امام جواد علیه السّلام اشاره میکنیم.
1.ابوسعید خُدری میگوید: پیامبر صلّی الله علیه و آله به فاطمه علیها السّلام فرمود:«دخترم!به ما اهل بیت هفت چیز داده شده که به کسی قبل از ما داده نشده:پیامبر ما بهترین پیامبران است و او پدر توست و جانشین ما بهترین جانشینان است و او شوهر توست و شهید ما بهترین شهداست و او عموی پدر توست(حضرت حمزه)و از ما کسی است که خداوند به او دو بال داده که با آن دوبال در بهشت پرواز میکند و او پسر عمت جعفر بن ابیطالب است و از ما دو نوه این امت است و آن دو حسن و حسین فرزندان تو میباشند و قسم به خدا از ماست مهدی این امت؛کسی که عیسی بن مریم پشت سر او نماز میگزارد».سپس بر بازوی حسین دست زد و فرمود:از این(یعنی مهدی از فرزندان حسین خواهد بود).
2.ابن عباس میگوید: روزی پیامبر فرمود:«جانشینان من و حجّتهای خداوند بر مردم پس از من دوازده نفر هستند؛اول آنان برادرم و آخر آنان فرزندم میباشد».از آن حضرت سؤال شد:برادر شما و فرزند شما کیست؟فرمود:«برادرم علی بن ابیطالب است و فرزندم مهدی است که زمین را پر از عدل و داد میکند؛همچنان که پر از ظلم و جور شده باشد.قسم به خدایی که مرا به پیامبری برانگیخت،اگر یک روز از عمر دنیا بیشتر باقی نمانده باشد،خداوند آن روز را آنقدر طولانی میکند.تا در آن روز فرزندم مهدی ظهور کند پس از آن عیسی از آسمان فرود میآید و پشت سر او نماز میگزارد و زمین به نور خدا نورانی میشود و حکومتش شرق و غرب عالم را فرا میگیرد».
3.اصبغ بن نباته از یاران حضرت علی بن ابیطالب علیه السّلام میگوید: روزی بر امیرالمؤمنین وارد شدم و ایشان را دیدم که در فکر فرو رفته و بر زمین خط میکشد.عرض کردم:ای امیرالمؤمنین!چیست که تو را در فکر میبینم و روی زمین خط میکشی؟!آیا به زمین علاقه داری؟پاسخ فرمود:«نه به خدا،نه به زمین علاقهای دارم و نه به دنیا حتی یک روزش؛اما به فرزندی میاندیشم که او یازدهمین فرزند از نوادگان من است.او مهدیست که زمین را پر از عدل و داد میکند؛همچنانکه پر از ظلم و جور شده باشد.برای او سرگردانی و غیبتی است که مردمان زیادی در آن گمراه میشوند و اقوامی در آن هدایت میشوند».پرسیدم:آیا چنین امری واقع خواهد شد؟فرمود:«بلی،چنین مقدّر شده؛امّا تو چه خبر داری؟ای اصبغ!آنان(که هدایت میشوند)بهترین امت هستند که در خدمت بهترین از این خاندان میباشند».پرسیدم:پس از آن چه خواهد شد؟فرمود:«سپس خداوند هرچه بخواهد انجام میدهد؛زیرا او دارای خواستهها و اهداف و مقاصدیست».
4.ابوسعید عقیصا میگوید: پس از صلح امام حسن علیه السّلام با معاویه،مردم بر آن حضرت وارد شدند و بعضی از آنان،حضرت را به سبب آن صلح،سرزنش کردند.ایشان فرمود:«وای بر شما!نمیدانید که چه کاری کردم.آنچه انجام دادم،برای شیعه بهتر است از آنچه خورشید بر آن تابیده یا غروب کرده است.آیا نمیدانید که من طبق فرموده رسول خدا صلّی الله علیه و آله امامی هستم که بر شما واجب است از من اطاعت کنید و من یکی از دو سید جوانان اهل بهشتم؟!»گفتند:بلی؛فرمود:«آیا نمیدانید که خضر علیه السّلام
وقتی کشتی را سوراخ کرد و دیوار را بر پا داشت و بچّه را کشت،این امور موجب غضب موسی علیه السّلام شد؛چرا که حکمت این امور را نمیدانست،در حالی که این امور نزد خداوند دارای حکمت بود؟!آیا نمیدانید که هیچ یک از ما نیست مگر آنکه در گردن او،بیعتی برای طاغوت زمانش واقع میشود،مگر قائم عجّل اللهتعالی فرجه الشریف که روح الله،عیسی بن مریم به او اقتدا میکند و خداوند ولادتش را مخفی داشته و شخصش را غائب میسازد؛برای آنکه به هنگام قیام،بیعت کسی بر گردن او نباشد؟!او نهمین از فرزند برادرم حسین علیه السّلام است که فرزند سیده زنان است.خداوند عمرش را در دوران غیبتش طولانی کرده و سپس او را با قدرت خود به صورت جوانی با سنی کمتر از 40 سال آشکار میسازد.این برای آن است که دانسته شود،خداوند بر هر امری قادر است».
5.یحیی بن نعمان میگوید: نزد امام حسین علیه السّلام بودم که مردی عرب که بر چهرهاش نقاب داشت وارد شد و سلام کرد و امام حسین علیه السّلام جواب او را داد.مرد گفت:ای پسر رسول خدا!مسئلهای دارم.امام فرمود:بپرس و مرد پرسید:فاصله بین ایمان و یقین چه مقدار است؟فرمود:چهار انگشت.پرسید:چگونه؟فرمود:«ایمان چیزیست که میشنویم و یقین آن است که میبینیم و بین چشم و گوش چهار انگشت فاصله است».پرسید:فاصله بین آسمان و زمین چه مقدار است؟فرمود:«بهاندازه دعای اجابت شده».پرسید:بین مشرق و مغرب چه مقدار فاصله است؟فرمود:«بهاندازه یک روز راهی که خورشید میپیماید».پرسید:عزّت مرد در چیست؟فرمود:«بینیازی او از مردم».پرسید:زشتترین چیز چیست؟فرمود:«گناه انسان پیر،تندی سلطان،دروغ انسان محترم،بخل ثروتمند و طمع انسان عالم».مرد عرب گفت:راست گفتی؛اکنون از تعداد ائمه مرا خبر بده.فرمود:«امامان پس از پیامبر صلّی الله علیه و آله 12 نفرند؛به تعداد بزرگان بنیاسرائیل.»گفت:نام آنها را برایم بگو.امام حسین علیه السّلام لحظاتی سر را به زیر افکند و سپس سر برداشت و فرمود:«بلی ای برادر عرب!به تو خبر خواهم داد.امام و جانشین رسول خدا صلّی الله علیه و آله پدرم امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب و حسن و من میباشیم و پس از آن 9 نفر از فرزندانم:فرزندم علی و بعد از او فرزندش محمّد و بعد از او فرزندش جعفر و بعد از او فرزندش موسی و بعد از او فرزندش علی و بعد از او فرزندش محمّد و بعد از او فرزندش علی و بعد از او فرزندش حسن و جانشین حسن،فرزندش
حضرت مهدی میباشد که او نهمین فرزند من است.او کسی است که در آخرالزّمان دین را بر پا میدارد».
اعرابی در حالی که رضایت و خوشحالی خود را با خواندن اشعاری در وصف مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف اعلام میکرد،مجلس را ترک نمود.
6.صَقْر بن دُلَفْ میگوید: از امام جواد علیه السّلام شنیدم که میفرمود:«امام بعد از من فرزندم علی است.فرمان او فرمان من و نظر او نظر من و اطاعت کردن از او مانند اطاعت کردن از من است و امام پس از او فرزندش حسن است که اطاعت از او نیز مانند اطاعت کردن از پدرش میباشد».سپس سکوت کرد.پرسیدم:بعد از حسن چه کسی امام است؟حضرت جواد سخت گریست و فرمود:«بعد از حسن فرزندش قائم که منتظر نیز نامیده میشود امام است».پرسیدم:چرا او را قائم نامیدهاند؟فرمود:«زیرا زمانی قیام میکند که یاد او از نظرها رفته و بیشتر کسانی که به او معتقد بودهاند،از امامتش برگشتهاند».پرسیدم:چرا او را«منتظر»مینامند؟فرمود:«زیرا مدت غیبتش طولانی میشود و دوستان مخلص،مدت زیادی انتظار فرج او را میکشند.در این زمان وَقّاتون(کسانی که وقت ظهور را تعیین میکنند)بسیار زیاد میشوند و منکرانش یاد او را به مسخره میگیرند و مسلمانان نجات مییابند».
1.ویژگیهای اهلبیت را که پیامبر صلّی الله علیه و آله برای فاطمه علیها السّلام نقل کرد بنویسید.
2.پیامبر صلّی الله علیه و آله پیرامون اولین و آخرین جانشینانش چه فرمودند؟
3.حضرت امام حسن علیه السّلام در پاسخ اعتراض گروهی به خاطر صلح با معاویه پیرامون حضرتمهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف چه فرمودند؟
4.بنا به فرمایش حضرت امام جواد علیه السّلام چرا حضرت مهدی را«قائم»و«منتظر»مینامند؟
7.ابوخالد کابلی میگوید: بر مولایم امام سجّاد علیه السّلام وارد شدم و به ایشان عرض کردم:ای پسر رسول خدا!از کسانی که خداوند اطاعت و دوستی آنان و تبعیت و پیروی از آنان را بعد از رسول خدا واجب کرده،به من خبر ده.فرمود:«اولوالامر که خداوند آنان را امامان مردم قرار داده و اطاعتشان را واجب نموده است،امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السّلام سپس حسن و سپس حسین دو فرزند او میباشند و سپس امامت به من میرسد.»در این لحظه امام سجّاد ساکت شد.ابوخالد گفت:ای آقای من!از امیرالمؤمنین روایت شده که زمین از حجّت الهی خالی نخواهد شد؛«حجّت»و امام پس از تو کیست؟فرمود:«فرزندم محمّد و سپس جعفر.»آنگاه حضرت به روایتی از پیامبر صلّی الله علیه و آله اشاره کرد که فرموده است:«وقتی جعفر متولد شد،لقب او را صادق(راستگو)بگذارید؛زیرا پنجمین اولاد او فرزندی خواهد بود که نام او نیز جعفر است و به دروغ مدعی امامت خواهد بود.نام او نزد خداوند جعفر کذاب خواهد بود.او کسی است که مخالف پدرش(امام هادی)خواهد بود و نسبت به برادرش(امام حسن عسکری)حسد میورزد و به دروغ پس از برادرش ادّعای امامت میکند.»سپس امام سجّاد گریست و فرمود:«گویا میبینم که او طاغوت زمان خویش را تحریک میکند تا امام غایب را جستوجو کنند و او را بکشند.»ابوخالد پرسید:پس از آن چه خواهد
شد؟فرمود:«غیبت ولی خدا و دوازدهمین وصی از اوصیای رسول خدا طول خواهد کشید.ای اباخالد!اهل زمان غیبت او که به امامت او معتقد و منتظر ظهورش هستند،برتر از اهل هر زمانی خواهند بود؛چرا که به سبب فهم و عقل زیاد،غیبت در آن هنگام،مانند ظهور است و خداوند آنان را به منزله مجاهدین با شمشیر در پیشگاه پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله قرار داده است.آنان حقیقتاً شیعیان مخلص ما هستند و در پنهان و آشکار،مردم را به سوی دین خدا دعوت میکنند».
8.ابوبصیر از امام باقر علیه السّلام چنین نقل میکند: روزی از امام باقر علیه السّلام شنیدم که چنین فرمود:«صاحب این امر(صاحب حکومت جهانی)دارای چهار سنّت از چهار نفر از انبیا است:سنّتی از موسی علیه السّلام و سنّتی از عیسی علیه السّلام و سنّتی از یوسف علیه السّلام و سنّتی از حضرت محمّد صلّی الله علیه و آله.»ابوبصیر میگوید پرسیدم:سنّت موسی چیست؟فرمود:«از قومش بیمناک و فراری بود.»پرسیدم:سنّت عیسی چه بود؟فرمود:«پیرامون او همان چیزهایی میگویند که به حضرت عیسی گفته شد مرده است؛در حالی که نمرده است.»پرسیدم:سنّت یوسف در چه بود؟پاسخ داد:«زندان و غیبت.(دوری از مردم)»پرسیدم:سنّت حضرت محمّد صلّی الله علیه و آله چیست؟فرمود:«آنگاه که حضرت مهدی قیام کند،به سیره و روش پیامبر عمل کرده و آثار او را ترویج میکند(خود دین جدیدی ندارد)و مدّت هشت ماه شمشیر را بر گردنش میگذارد(یعنی قیام او با شمشیر است)و تعداد زیادی از کفار را میکشد تا آنکه خدا راضی شود».
9.ابوبصیر از امام صادق علیه السّلام چنین نقل میکند: روزی امام صادق علیه السّلام فرمود:«آیا شما را از کاری خبر دهم که خداوند عزّوجل عملی از بندگانش را نمیپذیرد مگر بهواسطه آن؟»گفتم:آری؛فرمود:«گواهی دادن به یکتایی خدا و رسالت حضرت محمّد و قبول ولایت ما و بیزاری از دشمنان ما و انتظار قائم.»سپس فرمود:«ما دولتی داریم که هرگاه خدا بخواهد تشکیل خواهد شد.کسی که دوست میدارد از اصحاب و یاران حضرت مهدی(قائم)باشد،باید منتظر بماند و کسی که پرهیز از گناهان و عمل به نیکیها را شیوه خود کند،او منتظر است.پس اگر بمیرد و قائم پس از او ظهور و قیام کند،برای او پاداشی همانند کسی که در قیام او شرکت میکند خواهد بود؛پس تلاش کنید و منتظر بمانید».
10.علی بن جعفر از برادرش موسی بن جعفر چنین نقل میکند: «آنگاه که پنجمین از فرزند هفتمین غائب شود،دین خود را محکم نگه دارید و دست از آن برندارید؛زیرا برای صاحب این امر(دین اسلام)غیبتی است که کسانی هم که به او اعتقاد داشتند،دست از عقاید خود برمیدارند.این غیبت آزمایشی از سوی خداوند است که بندگانش را با آن میآزماید.اگر اجداد و پدران شما دینی بهتر از این را یافته بودند،از آن پیروی کرده بودند».علی بن جعفر از برادرش پرسید:پنجمین از فرزند هفتمین کیست؟امام علیه السّلام فرمود:«افکار شما کوچکتر از آن است که او را درک کنید؛اما اگر زنده بودید،او را خواهید دید».
11.عبدالسلام بن صالح هروی میگوید: از«دِعْبل بن علی خزاعی»(شاعر و مداح اهل بیت)شنیدم که میگفت:برای مولایم امام رضا قصیده«مدارسآیات»را خواندم تا به آن دو بیتی رسیدم که در آن میگفت:
«خروج امام مهدی حتماً واقع میشود.امام به نام خدا و به برکت او قیام خواهد کرد.در میان ما هر حق و باطلی را از هم جدا میکند و به نیکیها و بدیها پاداش میدهد».
در این هنگام حضرت رضا علیه السّلام به شدت گریست؛سپس سر برداشت و فرمود:«ای خُزاعی!این روحالقدس بود که این دو بیت را بر زبان تو جاری کرد.آیا میدانی این امام(که در این دو بیت به خروجش اشاره کردی)کیست و چه زمانی خروج میکند؟»گفتم:خیر ای مولای من،فقط شیندهام که امامی از شما خروج میکند که زمین را از فساد پاک کرده و آن را پر از عدل و داد میکند.امام فرمود:«ای دعبل!امام بعد از من،محمّد فرزندم و بعد از محمّد،فرزندش علی و بعد از فرزندش حسن،و بعد از حسن فرزندش حجّت قائم منتظر است که در زمان غیبتش،مورد انتظار و به هنگام ظهورش مورد اطاعت است.اگر باقی نماند از دنیا مگر یک روز،همانا خداوند این روز را طولانی میکند تا او خروج کند و زمین را پر از عدل و داد نماید،پس از آنکه پر از ظلم و جور شده باشد.اما اینکه چه زمانی ظهور میکند،این خبر دادن از وقت ظهور است که پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود کسی جز خدا وقتش را نمیداند و مانند قیامت به طور ناگهانی واقع میشود».
12.عبدالعظیم حسنی (از نوادگان امام حسن مجتبی علیه السّلام و از یاران امام جواد علیه السّلام که مدفنش در ری است)میگوید:روزی بر امام جواد علیه السّلام وارد شدم و قصد داشتم که از آن حضرت بپرسم آیا مهدی همان قائم است یا شخص دیگریست.امام علیه السّلام قبل از آنکه من پرسشم را بیان کنم فرمود:«ای ابا القاسم!قائم ما همان مهدی است که در غیبتش باید به انتظار بود و در زمان ظهورش باید از او اطاعت کرد.او سومین فرزند من خواهد بود.قسم به خدایی که محمّد را به پیامبری برگزید و امامت را به ما اختصاص داد،اگر حتی بیش از یک روز از عمر دنیا باقی نمانده باشد،خداوند آن روز را طولانی میکند تا آنکه او ظهور کند.پس زمین را پر از عدل و داد کند،چنانکه پر از ظلم و جور شده باشد.خداوند ظهور او را در یک شب مقدر میگرداند،چنانکه کار موسی علیه السّلام را در یک شب اصلاح کرد.او رفت تا برای خانوادهاش آتش بیاورد،اما در حالی بازگشت که پیامبر بود.»سپس فرمود:«برترین عمل شیعیان ما انتظار فرج است».
1.امام سجّاد علیه السّلام شیعیان زمان غیبت را چگونه توصیف فرمودند؟
2.امام باقر علیه السّلام فرمود:«صاحب حکومت جهانی(حضرت مهدی)دارای چهار سنّت از چهار نفر از انبیاء است»،آن را توضیح دهید.
3.بنا به فرمایش امام صادق علیه السّلام به ابوبصیر چه کسی«منتظر»است و برای او چه پاداشی است؟
4.حضرت امام جواد علیه السّلام پیرامون مهدی قائم به عبدالعظیم حسنی چه فرمودند؟
فشار و شرایط سخت زمان حکومت عباسیان باعث شد که حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السّلام در سال 260 هجری و بعد از خواندن نماز بر جنازه پدر،غائب و از دیدههای مردم پنهان گردد؛به گونهای که حتی شیعیان از دیدار او جز در موارد نادر محروم گشتند.
غیبت صغرای امام عصر از سال 260 یعنی همان سالی که به امامت رسیدند آغاز شد و تا سال 329 هجری،یعنی حدود 70 سال ادامه یافت.در این غیبت هفتاد ساله،حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف با واسطه نمایندگان مخصوصش که به نوّاب اربعه(نمایندگان چهارگانه)معروفند،با مردم در تماس بودند و به سوالهای آنان پاسخ میدادند.
1.عثمان بن سعید عَمْری: او اولین نائب خاص و سفیر امام مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف میباشد.عثمان بن سعید از نوجوانی در خانه امامت بود و افتخار خدمتگزاری به آنان را داشت.او همچنین نمایندگی امام هادی علیه السّلام را در ده سال آخر زندگی آن حضرت برعهده داشته و سپس نماینده امام عسکری علیه السّلام گردید و بعد از شهادت امام حسن علیه السّلام مراسم غسل و کفن کردن آن حضرت را برعهده داشت.عثمان بن سعید بعد از رحلت امام عسکری علیه السّلام از سامراء به بغداد رفت و تا پایان عمر به عنوان وکیل ویژه حضرت
مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف،دفتر نیابت آن حضرت را سرپرستی میکرد.وی خود دارای نمایندگانی در مناطق مختلف کشور بزرگ اسلامی در آن روزگار بود و آنان نامهها و وجوه شرعی را که از شیعیان برای امام زمان دریافت میکردند،برای عثمان بن سعید میفرستادند و او طبق نظر امام علیه السّلام اموال را مصرف میکرد و دستورات لازمه را از سوی امام به نمایندگانش میداد و پاسخ نامههای مردم را برای آنان ارسال مینمود.مأموریت عثمان بن سعید تا سال 265 هجری یعنی هنگام وفات او ادامه داشت.نیابت او حدود 5 سال طول کشید.
2.محمّد بن عثمان بن سعید الْعَمْری: پس از وفات عثمان بن سعید،نامهای از سوی حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف به دست محمّد بن عثمان رسید که در آن،امام عجّل اللهتعالی فرجه الشریف ضمن تسلیت به او چنین نوشته بودند:
«...به درستی که ما از آنِ خداییم و بازگشت ما به سوی اوست و راضی به قضای اوییم.پدر تو به سعادت و نیکبختی زیست و در حالی وفات نمود که پسندیده بود.خدا او را رحمت کند و او را با موالیانش محشور نماید که همیشه در امر دین سعی و کوشش میکرد و در آن چیز که او را به خدا نزدیک کند تلاش مینمود.خداوند روی او را نورانی نموده و لغزشهای او را ببخشد و اجر تو را زیاد کند و صبر نیکو در مصیبت او به تو عطا فرماید.تو مصیبتزده شدهای و ما نیز مصیبتزده شدیم.خداوند او را به رحمت خود خوشحال نماید.
از کمال سعادت پدرت این بود که فرزندی مثل تو را به او روزی فرموده که جانشین و قائم مقام او باشی و بر او ترحم و طلب آمرزش نمایی».
در این نامه حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف محمّد بن عثمان را به عنوان جانشین و قائم مقام پدرش تعیین فرمود و او از سال 265 هجری تا سال 305 هجری که وفات نمود،این مقام و مسؤلیت را بر عهده داشت.
3.ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی: یکی از افرادی که در زمان نیابت محمّد بن عثمان از نزدیک با او همکاری میکرد حسین بن روح نوبختی بود.در یکی از روزهای پایانی عمر محمّد بن عثمان،بزرگان شیعه در منزلش جمع شدند و از او پرسیدند که اگر از دنیا رفت،چه کسی جانشین او خواهد بود؟محمّد بن عثمان پاسخ داد:ابوالقاسم
حسین بن روح نوبختی جانشین من و سفیر حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در میان شما و وکیل و فرد مورد اعتماد است.در همه مسائل به او مراجعه کنید.من به این کار مأمور شدم و مأموریتم را به شما رساندم.حسین بن روح،حدود 21 سال عهدهدار مقام نیابت بود و در سال 326 هجری وفات کرد.
4.علی بن محمّد سَمَری: او که شوهر خواهر وزیر عباسیان«جعفر بن محمّد بود»،از خانوادهای متدین و شیعهای مخلص بود؛اما از آنجا که دوران نیابتش کوتاه بود و بیش از سه سال طول نکشید و از طرفی ارتباط او با عباسیان نزدیک بود و عقاید خود را مخفی میداشت،آزادی عمل کمتری داشت.آخرین نامه از سوی امام زمان عجّل اللهتعالی فرجه الشریف درست شش روز قبل از درگذشتش به دست او رسید.در آن نامه چنین آمده بود:
«به نام خداوند بخشنده مهربان.ای علی بن محمّد سمری!خداوند پاداش برادران دینی تو را در مصیبت مرگ تو بزرگ دارد.تا شش روز دیگر خواهی مرد؛پس حساب و کتاب خود را مرتب کن و درباره جانشین خودت به هیچ کس وصیت نکن؛زیرا غیبت دوم(غیبت کبری)فرا رسیده است.دیگر تا آن روزی که خدا بخواهد ظهوری نخواهد بود و آن،پس از مدت درازی خواهد بود که دلها را سختی و قساوت فرا گیرد و زمین از ستم و بیداد پر شود.به زودی کسانی برای شیعیان من ادعای مشاهده خواهند نمود.بدان هر کس که پیش از خروج سفیانی و بر آمدن صیحه آسمانی،ادعای دیدن مرا نماید،دروغگوست.قدرت و توانمندی از آن خداوند بلند مرتبه است».
توضیح:مراد از ادعای دیدار،آن است که کسی ادعا کند هر وقت بخواهد میتواند خدمت حضرت برسد؛والا در طول تاریخ غیبت،بارها بزرگان و حتی اشخاص عادی خدمت حضرت رسیدهاند که شرح احوالات آنها و گزارش آن دیدارها ثبت و ضبط شده است.
شخصی به نام«ابومحمّد حسن بن احمد مُکَتّب»میگوید:در سال درگذشت علی بن محمّد سَمَری در بغداد بودیم و چند روز قبل از درگذشت او به حضورش رسیدیم.وی نامه فوق را به ما نشان داد و ما از روی آن نوشتیم و از منزلش خارج شدیم.چون روز ششم فرا رسید،به نزد سَمَری رفتیم و او را در حال جان دادن دیدیم.از وی پرسیدند:وصی و جانشین تو کیست و بعد از تو چه کسی نائب امام زمان عجّل اللهتعالی فرجه الشریف است؟
در پاسخ گفت:«خدا را مشیتی است که خود انجام دهد».این مطلب را گفت و جان به جان آفرین تسلیم نمود.
پس از رحلت علی بن محمّد سمری در نیمه شعبان سال 329 هجری،دوران غیبت صغری خاتمه یافت و دوران غیبت کبری(بلند مدّت)آغاز شد.همه نوّاب اربعه در شهر مدائن در نزدیکی بغداد در کنار قبر سلمان فارسی به خاک سپرده شدند.
1.آغاز و پایان غیبت صغرای حضرت مهدی درچه سالی بود و در این زمان ارتباط امام عجّل اللهتعالی فرجه الشریف با مردم چگونه بود؟
2.نوّاب اربعه را به ترتیب نام ببرید.
3.بیشترین زمان نیابت را کدام یک از نوّاب اربعه داشت و چگونه به نیابت منصوب شد؟
4.امام عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در آخرین نامه به علی بن محمّد سمری چه مطلبی نوشته بود؟
در عصر هفتاد ساله غیبت صغری،حوادث بسیاری رخ داد و نامهها و پیامهای فراوانی از حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف به شیعیان رسید و از شیعیان نیز به واسطه نوّاب اربعه،نامههای بسیاری به حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف نوشته شد.در طول این مدت امام عجّل اللهتعالی فرجه الشریف مرکز خاصی نداشت؛بلکه مرکز امامت آن حضرت به نام«ناحیه مقدسه»نامیده میشد و برای شیعیان معلوم نبود که ناحیه مقدسه کجاست و ارتباط با ایشان چگونه صورت میگیرد.اینک به نمونههایی از وقایعی که در ارتباط با ناحیه مقدسه در زمان غیبت صغری رخ داده،توجّه کنید:
«سرداب»به معنی اطاقی است که در زیر زمین ساخته میشود،تا در شدت گرمای تابستان،به خنکای آن پناه برند.بیشتر خانههای مناطق گرمسیری عراق،از قدیم دارای سرداب بوده است تا در تابستان مورد استفاده قرار گیرد.خانه امام حسن عسکری علیه السّلام در شهر سامراء نیز دارای سرداب بود.مدتی امام هادی علیه السّلام و امام حسن عسکری علیه السّلام در این سرداب زندگی کردند و حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف نیز در این سرداب زندگی کرده است و این سرداب به سبب زندگی این بزرگواران،مبارک گردیده است.
معتضد عباسی(شانزدهمین خلیفهی عباسی)که در بغداد میزیست،سپاهی را برای دستگیری حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف به سامراء فرستاد.یکی از مأموران برجسته او به نام
«رَشیق»میگوید:وقتی سپاه معتضد وارد سامراء شد،به طرف سردابی که حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در آنجا بودند،هجوم آوردند،اما پشت درِ سرداب صدای تلاوت قرآن را از حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف که در سرداب بود شنیدند و لشکر در پشت در سرداب اجتماع نمود تا امام عجّل اللهتعالی فرجه الشریف از سرداب بیرون نرود.فرمانده لشکر در پیشاپیش سپاه ایستاده بود تا همه افراد لشکر برسند.ناگاه حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف از راهی که به در سرداب منتهی میشد بالا آمد و از پیش روی لشکر عبور کرد و رفت و غایب شد.
در این هنگام فرمانده لشکر،خطاب به سپاه گفت:وارد سرداب شوید و مهدی را دستگیر کنید.
سپاهیان گفتند:مگر ندیدی که مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف از مقابل تو عبور کرد؟!
فرمانده گفت:من او را ندیدم؛شما که دیدید،چرا به او حمله نکردید؟!
سپاهیان گفتند:ما گمان کردیم که تو او را دیدی.چون فرمانی ندادی،ما نیز حرکتی از خود نشان ندادیم.
به این ترتیب حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف با قدرت اعجاز،از گزند سپاه خونخوار معتضد نجات یافت و غایب گردید.این سرداب مبارک،از آن زمان تاکنون در کنار مرقد مطهر امام هادی علیه السّلام و امام حسن علیه السّلام باقی مانده و شیعیان کنار آن سرداب میروند و به این سرداب که سه امام(امام هادی علیه السّلام و امام حسن عسکری علیه السّلام و حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف)مدتی در آن زندگی نمودهاند،تبرک میجویند.
«محمّد بن ابراهیم بن مهزیار»که پسر وکیل امام حسن عسکری در اهواز بود میگوید:بعد از رحلت امام حسن عسکری علیه السّلام درباره جانشین آن حضرت به شک افتادم و نزد پدرم ابراهیم،مال زیادی از سهم امام جمع شده بود.پدرم آن اموال را برداشته و سوار بر کشتی شد تا آنها را به سامراء نزد امام علیه السّلام ببرد.من نیز برای بدرقه پدرم به دنبال او رفتم.پدرم در کشتی تب سختی کرد و گفت:پسر جان!مرا برگردان که این بیماری نشانه مرگ است و نسبت به اموال از خدا بترس.وصیتش را به من کرد و پس از سه روز از دنیا رفت.من با خود گفتم:پدرم وصیت بیجا نکرده؛من این اموال را به بغداد میبرم و خانهای در آنجا
اجاره میکنم و اموال را در آنجا نگهداری میکنم تا امام حق برای من ثابت گردد.آنگاه اموال را به او میسپارم.به بغداد رفتم و اموال را در خانهای اجارهای کنار شط جای دادم.پس از چند روز از ناحیه مقدسه نامهای به من رسید که تمام مشخصات آن اموال و حتی قسمتی از آن را که خود نمیدانستم،در آن نامه نوشته بود.اطمینان یافتم و همه آن اموال را به آن نامهرسان سپردم و چند روزی را در آنجا باقی ماندم و از اینکه کسی به من توجّهی نمیکرد،غمگین شدم.پس از آن نامه دیگری از ناحیه مقدسه به دستم رسید که در آن نوشته بود:«تو را به جای پدرت منصوب نمودیم؛خدا را شکر کن».
قبلاً اشاره شد که هر یک از وکلای چهارگانه دوران غیبت صغری،خود در مناطق مختلف نمایندگانی داشتند که از طریق آنان با مردم مرتبط میشدند.به«عبیدالله بن سلیمان»وزیر طاغوت وقت خبر دادند که حضرت مهدی نمایندگانی دارد که اموال سهم امام را از شیعیان میگیرند.وزیر تصمیم گرفت تا وکلا را دستگیر کند و تصمیم خود را با خلیفه در میان گذاشت.خلیفه گفت:به جستوجوی خود آن مرد(حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف)بپردازید و ببینید در کجاست؟سلیمان(پدر وزیر)گفت:جاسوسانی را میگماریم تا به عنوان شیعه،مبلغی پول بابت سهم امام علیه السّلام را نزد وکلای ناحیه مقدسه ببرند.هر یک از آنان که پول را دریافت کردند،فوراً دستگیر میکنیم.قرار آنان چنین شد که همین تصمیم اجرا شود.در همین زمان نامهای از ناحیه مقدسه به همه وکلا رسید که از هیچ کس پول قبول نکنید و از گرفتن سهم امام خودداری کنید.
جاسوسها پراکنده شدند و یکی از آنها نزد«محمّد بن احمد»از وکلای امام آمد و در خلوت به او گفت:مالی بابت سهم امام با خود دارم میخواهم به شما بدهم.محمّد گفت:اشتباه کردهای.من از این موضوع بیاطلاع هستم.آن جاسوس پیوسته با مهربانی و نیرنگهای گوناگون خود میخواست پول را به او بدهد،ولی محمّد خود را به ناآگاهی میزد.جاسوسها به سراغ همه وکلا رفتند؛اما همه آنها بر اساس نامهای که از ناحیه مقدسه دریافت کرده بودند،عمل نمودند و تا مدتی پولی بابت سهم امام دریافت نکردند و در نتیجه توطئه آنان خنثی شد.
1.«ناحیه مقدسه»در تاریخ شیعه یعنی چه؟
2.چرا سرداب در تاریخ شیعه برای آنها تقدس دارد؟
3.معتضد عباسی برای دستگیری حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف چه اقدامی کرد و سرانجام آن چه شد؟
4.محمّد بن ابراهیم مهزیار چگونه به جانشینی حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف یقین کرد؟
5.چرا از ناحیه مقدسه دستور صادر شد که مدتی هیچ یک از نمایندگان امام،سهم امام دریافت نکنند؟
در زمان غیبت صغری و در اوایل غیبت کبری،دهها نامه کوتاه و بلند در پاسخ به مسائلی که از حضرت امام مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف پرسیده میشد،از سوی آن حضرت برای شیعیان فرستاده شد که به چند نمونه از آنها اشاره میشود:
1.در وجود ما اختلاف نکنید: «ابن ابیغانم قزوینی»با گروهی از شیعیان درباره فرزند امام حسن عسکری علیه السّلام اختلاف نظر داشتند.وی چنین عقیده داشت که امام حسن علیه السّلام از دنیا رفت،در حالی که فرزند نداشت؛امّا شیعیان معتقد بودند که او فرزندی به نام محمّد داشت که در سن پنج سالگی به امامت رسیده است.پس از این اختلاف،آنان نامهای نوشتند و توسط«عثمانبن سعید»،اولین نایب امام عصر،برای امام عجّل اللهتعالی فرجه الشریف فرستادند.طولی نکشید که نامهای به خط خود آن حضرت به دست آنان رسید که در آن چنین نوشته بود:
«بسم الله الرحمن الرحیم.خداوند ما و شما را از فتنهها حفظ نماید و به ما و شما روح یقین عنایت فرموده و از سرانجام بد محافظت نماید.باخبر شدم که گروهی در دین خود تردید کرده و در مورد سرپرستان خود به شک افتادهاند.این خبر ما را غمگین نمود و اندوه ما به خاطر شماست،نه به خاطر خودمان؛زیرا خداوند با ماست و نیازی به غیر او نداریم.حق با ماست و هر کس از ما دوری کند،ما را به وحشت
نمیاندازد.شما را چه شده که در وادی ضلالت و گمراهی سرگردان شدهاید؟مگر نشنیدهاید که خدایتعالی میفرماید:
«ای کسانی که ایمان آوردهاید!از خدا اطاعت کنید و از پیامبر و«اولوالامر»نیز اطاعت کنید» (1).
مگر از اخبار و احادیثی که درباره امامان گذشته و آینده به شما رسیده،آگاهی ندارید؟!مگر نمیدانید که چه سرنوشتی برای امامان تعیین شده؟!مگر قبلاً این اخبار به شما نرسیده؟!مگر نمیبینید که خداوند چه مشعلهایی را برای هدایت شما برافروخته و چه پناهگاهی برای شما تأمین نموده است؟!از روزگار آدم ابوالبشر تا عهد امام پیشین(امام حسن عسکری علیه السّلام)هرگاه علمی ناپدید شد،علمی ظاهر شده است و هرگاه ستارهای غروب کرد،ستارهای طلوع نموده است.پس هنگامی که پدرم درگذشت،خیال کردید که خداوند دین خود را باطل خواهد ساخت و رابطه خود را با بندگان قطع خواهد کرد؟!نه،هرگز چنین نیست و تا روز رستاخیز چنین چیزی اتفاق نخواهد افتاد تا اینکه برخلاف خواسته بدخواهان امر خدا ظاهر گردد.
پدرم به شیوه پدران بزرگوارش گام برداشت و سرانجام سعادتمندانه دیده از جهان فرو بست؛اما دانش او پیش ما و جانشینی او بر ماست و هرگز کسی در این مقام با ما به نزاع برنمیخیزد،جز اینکه ستمگر و تبهکار باشد و جز ما کسی چنین ادعایی نمیکند،مگر آنکه کافر باشد.
اگر مشیت و اراده خدا نبود که ما مخفی باشیم،حق ما را آشکار میساخت و دلهای شما را روشنی میداد و هر گونه شک و تردید را از دل شما میزدود؛لکن آنچه او بخواهد،همان خواهد شد و برای هر دورهای پایانی است...».
2.اسحاق بن یعقوب قمی میگوید: از«محمّد بن عثمان»(دومین نائب خاص امام زمان عجّل اللهتعالی فرجه الشریف)خواهش کردم تا نامه مرا که در آن پرسشهایی نوشته بودم،به ناحیه مقدسه ببرد.او پذیرفت و طولی نکشید که پاسخ آن به خط امام برایم رسید.امام عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در قسمتهایی از جواب نامهام چنین فرموده بودند:
1) (1) .نساء،آیه 53.
«خداوند تو را هدایت کند و بر اعتقاد حق ثابت بدارد.اینکه سؤال کردهای بعضی از افراد خاندان ما و عموزادگان ما منکر وجود من هستند،بدان که بین خدا و هیچ کس خویشی نیست و هر کس منکر وجود من باشد،از من نیست و راهی که میرود،راه پسر نوح است.راهی که عمویم جعفر و فرزندان او نسبت به من پیش گرفتهاند راه برادران یوسف است.
اما وقت ظهور من به اراده خداوند بزرگ بستگی دارد.کسانی که وقت آن را تعیین میکنند،دروغگو هستند.
امّا در حوادث و اتفاقاتی که برای شما پدید میآید(و حکم آن را نمیدانید)به فقها و دانشمندانی که احادیث ما را میشناسند مراجعه کنید؛زیرا آنها حجّت من بر شما هستند و من هم حجّت خدا بر آنها هستم...
اما درباره علت غیبتی که پیش آمده،خداوند میفرماید:«ای کسانی که ایمان آوردهاید!ازچیزهایی سؤال نکنید که اگر برای شما آشکار گردد شما را آزرده کند».هر یک از پدران من در زمان خود بیعت طاغوتی را متحمل شده،ولی من زمانی قیام میکنم که بیعت هیچ یک از طاغوتها را به گردن ندارم.
امّا چگونگی بهرهمندی مردم از من در زمان غیبتم مانند بهرهمندی مردم از خورشید است،هنگامیکه در پشت ابر پنهان میشود.من امان مردم در روی زمین هستم؛همان طور که ستارگان،امان اهل آسمانها میباشند.بنابراین،سؤالهایی که برای شما سودی ندارد،نپرسید و خود را برای چیزی که نیازی به آن ندارید،به زحمت نیندازید.
برای تعجیل در فرج و ظهور من زیاد دعا کنید که رهایی شما از قید و بندها در دعاست.سلام بر تو ای اسحاق بن یعقوب و سلام بر کسانی که راه هدایت را پیشگرفتهاند».
3.شما را کاملاً زیر نظر داریم: از جمله نامههایی که حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در زمان غیبت کبری نگاشتهاند،نامهایست که خطاب به«شیخ مفید»است.
شیخ مفید(محمّد بن محمّد بن نعمان)از دانشمندان بزرگ شیعه است(413-338).او صاحب بیش از دویست تألیف در علوم اسلامی میباشد و ریاست عمومی شیعیان بر عهدهاش بود و نزد اهل سنّت نیز احترامی ویژه داشت و با اهل هر عقیدهای مناظره
میکرد.او شبها بسیار کم میخوابید و بیشتر شب را یا نماز میخواند یا مطالعه یا تدریس میکرد یا به قرائت قرآن مشغول بود.در تشیع جنازه او بیش از هشتاد هزار نفر از شیعیان شرکت کردند.حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در نامهای به او که در پایان ماه صفر سال 410 هجری به دستش رسید چنین نوشتند:
«سلام بر تو ای دوست مخلص!خدا را سپاس میگویم و از او میخواهم که درود خویش را بر محمّد و آلش بفرستد و به تو مژده میدهم که به ما اجازه داده شده تا با این نامه تو را مفتخر گردانیم و کارهایی از دوستانمان را به تو واگذار کنیم.خداوند آنان را با اطاعت از او عزیز گرداند و مهمات و مشکلات آنان را خود کفایت نماید.
...اگر چه بر حسب مصلحت الهی برای ما و شیعیانمان،تا زمانی که حکومت دنیا در دست فاسقین و گنهکاران است،از کاخهای آنان به دوریم،اما به اخبار شما احاطه داریم و چیزی از آنها بر ما پوشیده نیست...ما سرپرستی شما را رها نمیکنیم و یاد شما از خاطر ما نمیرود(همواره برای شما دعا میکنیم)و اگر چنین نبود،دائماً گرفتار بودید و دشمنان ریشه شما را میکندند...».
4.سبب تأخیر ظهور: در روز پنجشنبه بیست و سوم ذیحجّه سال 412 هجری نامه دیگری از امام عجّل اللهتعالی فرجه الشریف به شرح زیر به دست شیخ مفید رسید:
درود خدا بر تو باد ای یاور حق و ای دعوت کننده به سوی او با راستی گفتار!...و با تو ای دوست مخلص و فداکار در راه،که با ظالمین مبارزه میکنی،پیمان میبندم که هر یک از برادران دینیات تقوای خدا پیشه کند و وجوه شرعی خودش را به مستحقین آن برساند،از فتنه بزرگ و رنجهای تاریک آن در امان باشد و کسی که بخل بورزد و آنچه را خدا به امانت و عاریت در اختیار گذاشته به صاحبانش نرساند،در دنیا و آخرت زیانکار خواهد بود.اگر دوستان ما به عهد خویش عمل کنند،ظهور ما به تأخیر نمیافتد و با ظهور ما در سعادت و پیروزی آنان تعجیل میشود و چیزی جز گناهان دوستان ظهور ما را به تأخیر نمیاندازد».
1.اختلاف نظر ابن ابی غانم قزوینی با گروه شیعه بر سر چه بود و چه تصمیمی گرفتند؟
2.خلاصه پاسخ امام به نامه شیعیان قزوین چه بود؟
3.حضرت امام مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در پاسخ نامه اسحاق بن یعقوب پیرامون حوادث و رخدادهای جدید و چگونگی بهرهمندی مردم از ایشان در زمان غیبت چه مطالبی فرمودند؟
4.حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در اولین نامهشان به شیخ مفید پیرامون توجّه به شیعیان چه فرمودند؟
5.حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در دومین نامهشان به شیخ مفید پیرامون ظهورشان چه فرمودند؟
در تاریخ عصر غیبت کبری که حدود یازده قرن از آن میگذرد(از سال 329 هجری قمری)موارد بسیاری اتفاق افتاده که اشخاصی خدمت حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف رسیدهاند.بیشتر این دیدارها در حالتی بوده که درماندگانی به امام مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف متوسل شدهاند و آن حضرت به فریاد آنها رسیده و آنان را از گرفتاری نجات داده است.تعداد کمی از این دیدارها در حال آگاهی انجام شده و افراد دیدار کننده در لحظه دیدار آگاه بودهاند؛امّا بیشتر آنها در لحظه دیدار توجهی نداشتهاند؛بلکه پس از جدا شدن از آن حضرت،از روی آثاری که شاهد آن بودهاند مانند رفع سرگردانی یا شفا یافتن از مرض یا غیب شدن ایشان،متوجّه شرفیابی شدهاند.اینک به نمونههایی از این دیدارها توجّه کنید.
1.اسماعیل بن عیسی هرقلی :«هرقل»نام قریهای از روستاهای«حِلَّه»از شهرهای عراق است.اسماعیل در دوران جوانی بر روی ران پای چپش زخم بزرگی پدید آمد که هر سال در فصل بهار همراه با درد زیادی سر باز میکرد و چند ماهی از آن چرک و خون میآمد.او به شهر حلّه آمد و به خدمت«سید بن طاووس»(رضی الدین علی بن طاووس از علمای قرن هفتم 664-589 ه)رسید و از این درد شکایت کرد.سید که از بزرگان و علمای شهر بود،جراحان حلّه را حاضر کرد و همه او را دیدند و نظرشان این بود که علاجی جز بریدن آن نیست و احتمال مردن او زیاد است.سید به او گفت:
من به بغداد میروم و تو را همراه خود میبرم و زخمت را به پزشکان بغداد هم نشان میدهیم.به بغداد آمدند و تشخیص همگی آنان مانند تشخیص پزشکان حلّه بود.اسماعیل گفت:حال که چنین است،به زیارت سامراء(مرقد دو امام هادی و عسکری)میروم و به ائمه هدی پناهنده میشوم.
اسماعیل میگوید:به سامراء آمدم و پس از زیارت قبر دو امام به سرداب محل سکونت سه امام رفتم و شب در آنجا بسیار نالیدم و به امام زمان پناه بردم.صبح که شد،به طرف رود دجله رفتم و لباسم را شستم و غسل زیارت کردم و آفتابهام را پر از آب نمودم و به سوی قبر دو امام برگشتم تا یکبار دیگر زیارت کنم.در اطراف حرم دو امام،جمعی از سادات زندگی میکردند و آنجا خانه داشتند.هنوز به حرم نرسیده بودم که چهار سوار دیدم که دو نفر آنان جوان بودند و شمشیر بسته بودند و یکی پیری بود پاکیزه که نیزهای در دست داشت و چهارمی هم شمشیر داشت و هم نیزه و لباس مخصوصی پوشیده بود.آنان سلام کردند و من جواب دادم.آنکه لباس مخصوص داشت،از من پرسید:فردا روانه میشوی؟گفتم:آری.گفت:جلو بیا تا ببینم چه چیز تو را آزار میدهد.من با خودم گمان کردم که لباسهایم تر است و اهل بیابان پرهیزی از نجاست نمیکنند و اگر دستش به من نرسد بهتر است.در این فکر بودم که خم شد و مرا به طرف خود کشید و درست دست بر آن جراحت نهاده،فشرد؛چنانکه به درد آمد و سپس راست ایستاد.در همان وقت پیری که همراه او بود گفت:اسماعیل!نجات یافتی.من تعجب کردم که نام مرا از کجا میداند.باز همان پیرمرد گفت:خلاص شدی؛امام است،امام.من دویدم و ران و رکاب او را بوسیدم و گریه میکردم که به من گفت:برگرد!گفتم:هرگز از تو جدا نمیشوم.باز فرمود:برگرد که مصلحت تو در برگشتن است.من همان حرف خودم را دوباره گفتم.پیرمرد به من گفت:امام دوبار به تو فرمود برگرد و تو نافرمانی او را میکنی؟!حرف او در من اثر کرد و ایستادم تا سوار،چند قدمی از من دور شد.دوباره سوار به من توجّه کرد و فرمود:«چون به بغداد رسیدی،مستنصر عباسی تو را خواهد طلبید و به تو بخششی میکند؛از او قبول نکن».
من همانجا ایستادم تا از نظرم پنهان شد.تأسف بسیار خوردم.ساعتی همانجا نشستم و بعد به حرم دو امام بازگشتم.
بعضی از اهل حرم گفتند:چرا حالتت عوض شده؟آیا با کسی دعوا کردهای؟گفتم:نه،اما بگویید این سواران را که از اینجا گذشتند دیدید؟پاسخ دادند:اینها از سادات هستند که در همینجا ساکنند.گفتم:چنین نیست.یکی از ایشان امام بود.پرسیدند کدامشان؟آن پیرمرد یا آن مردی که لباس مخصوص داشت؟گفتم:آنکه لباس مخصوص داشت.گفتند آیا زخمت را به او نشان دادی؟گفتم:بلی.آن را فشرد و به درد آمد.پس ران مرا باز کردند و اثری از آن جراحت نبود و خود من هم وحشت کردم و به شک افتادم و ران دیگرم را نگاه کردم،اما اثری از زخم ندیدم.
2.علامه حِلّی: او که از علمای قرن هفتم و هشتم هجری است(724-648 ه)تلاش فراوانی را در ترویج مذهب شیعه اثنیعشری نمود و از تألیفات او بیش از یکصد کتاب باقی مانده است.او در یکی از شبهای جمعه،به تنهایی در حالی که بر مرکبی سوار بود و تازیانهای در دست داشت،به زیارت حضرت ابیعبدالله الحسین علیه السّلام میرفت.در بین راه شخصی پیاده،در لباس اعراب به او برخورد و در راه رفتن با او همراهی و رفاقت نمود و در ضمن راه،سخن از مسائل علمی را پیش کشید و علامه از سخنان مرد دانست که او عالم و دانشمندی کمنظیر است.برای امتحان او بعضی از مسائل و مشکلات علمی را مطرح کرد.دید که او حلال مشکلات است.هر مسئلهای که بر خود مشکل دیده بود،از او پرسید و ایشان هم جواب کامل داد تا آنکه پرسش از مسئلهای به میان آمد که آن شخص نظرش مخالف نظر علامه بود و علامه کلامش را رد میکرد و میگفت حدیثی که سخن شما را تأیید کند،نداریم.آن جناب فرمود:«دلیل کلام من حدیثی است که شیخ طوسی(460-385 ه)در کتاب تهذیب(یکی از چهار کتاب حدیثی معتبر در نزد شیعیان)نوشته است».علامه گفت:چنین حدیثی در تهذیب نیست و در خاطرم نیست که شیخ یا دیگری آن را نقل کرده باشند.
آن شخص گفت:«نسخه کتاب تهذیبی که نزد توست،از اول آن فلان تعداد صفحه بشمار،در فلان صفحه و در فلان سطر میباشد».علامه که از سخن دقیق مرد ناشناس تعجب کرده بود،با خود گفت:شاید این شخص که پیاده با من میآید،همان کسی است که دنیا به او افتخار میکند.در حالی که این فکر او را متحیر کرده بود تازیانه از دستش بر زمین افتاد و از آن جناب پرسید:آیا در مثل این زمان که زمان غیبت
کبراست،امکان دارد کسی خدمت امام زمان عجّل اللهتعالی فرجه الشریف برسد؟مرد پیاده به طرف زمین خم شد و تازیانه علامه را برداشت و در حالی که در دست او میگذاشت،فرمود:«چگونه نمیتوان در حالی که الان دست تو در دست اوست؟!»علامه تا این سخن را شنید،خود را از بالای مرکبش به زیر افکند و شروع به بوسیدن پای او کرد و از شوق زیاد بیهوش شد.وقتی که به هوش آمد،کسی را ندید و افسرده و ملول شد.به خانه برگشت و کتاب تهذیب را باز کرد و آن حدیث را درست در همان صفحه و همان سطر از کتاب دید.در حاشیه کتابش با خط خود نوشت:این حدیثی است که مولای من صاحب الامر عجّل اللهتعالی فرجه الشریف مرا به آن خبر داده است.
1.پیرامون زندگانی سه تن از علمایی که در این درس از آنها نام برده شد،تحقیق کنید.
2.آیا ممکن است در زمان غیبت کبری کسی خدمت حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف برسد؟بیشتر دیدارها چه ویژگی داشته است؟
3.علامه حلّی در چه زمانی و در چه حالتی خدمت حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف رسید؟
3.میر عَلاّم: او یکی از شاگردان علامه بزرگ مرحوم«مقدس اردبیلی»(متوفای سال 993 هجری قمری)از علمای بزرگ عالم تشیع است.میر عَلاّم در صحن حرم حضرت علی بن ابیطالب اطاقی داشت و در حوزه نجف مشغول تحصیل بود.وی میگوید:شبی دیر وقت که از مطالعه فارغ شدم،از اطاقم بیرون آمدم و اطراف صحن حضرت علی علیه السّلام را نگاه میکردم؛ناگهان مردی را دیدم که به طرف حرم حضرت علی علیه السّلام که دربهای آن بسته بود،حرکت میکرد.با خود گفتم شاید دزدی است و قصد دزدی دارد.با پای برهنه پایین آمدم و او را تعقیب میکردم.وقتی به نزدیکی درب اول حرم رسید،دیدم قفل در باز شد و پس از آن قفل درب دوم و سوم نیز باز شد و وارد حرم علی بن ابیطالب شد و بر قبر سلام کرد و به او جواب سلام داده شد.سپس بین او و امام سخن علمی ردّ و بدل میشد و من صدای استادم مقدس اردبیلی را شناختم.پس از آن از حرم بیرون آمد و به سوی مسجد کوفه حرکت کرد.من از پشت سر او میرفتم تا به مسجد کوفه رسید.وارد مسجد شد و به سوی محرابی رفت که حضرت علی علیه السّلام در آنجا به شهادت رسیده بود.از دور شنیدم که با کسی پیرامون همان مسئله سخن میگوید.سپس برگشت و من هم پشت سر او بودم.چون به دروازه شهر رسید و هوا کمکم روشن میشد،خودم را به او رسانده سلام کردم و گفتم که از اول تا
بهحال با تو بودم.دفعه اول در حرم با که صحبت میکردی و حالا در مسجد کوفه با که صحبت میکردی؟مرحوم مقدس اردبیلی پس از آنکه از من عهد و پیمان گرفت که تا زنده است اسرار او را به کسی نگویم،گفت:گاهی که در بعضی از مسائل دینی مشکلی برایم پیش میآید،نزد قبر حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام میروم و پیرامون آنچه مشکل شده،با امام صحبت میکنم و جواب میشنوم؛اما امشب مرا نزد حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در مسجد کوفه فرستاد تا از او بپرسم و این کسی که در مسجد کوفه با او صحبت میکردم،حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف بود.
4.یاقوت: شغل او روغنفروشی در کنار پل حلّه بود.پدرش سنی و مادرش شیعه بود.وی میگوید:در یکی از سالها برای خرید روغن از بادیهنشینان اهل حله حرکت کردم و کارم را انجام دادم و با جماعتی از اهل حله برمیگشتم.در یکی از منازل بین راه خوابیدم و چون خسته بودم،خوابم طول کشید.وقتی بیدار شدم،همه رفته بودند و راه ما،در صحرایی بیآب و علف بود که درندگان زیادی داشت.به گمان خودم راهی را در پیش گرفتم و حرکت کردم،اما راه را گم کردم و از بیآبی و حمله درندگان میترسیدم و مرگ را پیش روی خود میدیدم.به خلفا(در اعتقاد اهل سنت)و بزرگان متوسل شدم،اما خبری نشد.ناگهان به یادم افتاد که در کودکی مادرم میگفت:ما امام زندهای داریم که کنیهاش اباصالح است و گمشدگان را به مقصد میرساند و درماندگان را فریاد میرسد و ناتوانان را کمک میکند.با خدای خود عهد کردم که اگر او را به فریادخواهی طلبیدم و به فریادم رسید و مرا نجات داد،به مذهب مادرم درآیم.با این نیت او را صدا زدم؛ناگهان کسی را دیدم که با من راه میآید و بر سرش عمامه سبزی است.او راه را به من نشان داد و فرمود بهزودی به دوستانی میرسی که همه شیعه هستند و سپس گفت:«دین مادرت را بپذیر».گفتم:ای آقا!با من نمیآیید؟پاسخ داد:«هماکنون هزار نفر مرا در شهرهای مختلف صدا میزنند،باید به فریاد آنها برسم».
سپس از نظرم پنهان شد.کمی راه رفتم و به همان روستا رسیدم و آنان که با هم همسفر بودیم چند روز بعد به آنجا رسیدند.چون به حله رسیدیم،نزد«سید مهدی قزوینی»عالم بزرگ رفتم و داستان را برای او تعریف کردم و از او خواستم که به من
کاری را بیاموزد تا بار دیگر حضرت مهدی را دیدار نمایم.او گفت چهل شب جمعه به زیارت حضرت امام حسین علیه السّلام برو.این برنامه را شروع کردم تا در شب جمعه سیونهم به دروازه شهر رسیدم.دیدم مأمورین حکومت از مسافرین جواز ورود میخواهند و من چیزی نداشتم و سرگردان شدم،در همان حال بار دیگر صاحب خود را صدا زدم؛ناگهان ایشان را دم دروازه،طرف داخل شهر دیدم.ایشان را صدا زدم.بیرون آمدند و دست مرا گرفتند و به داخل شهر بردند.بعد از آنکه داخل شدم،دیگر ایشان را ندیدم.
5.شیخ حسین آل رحیم: در میان اهل نجف چنان مرسوم بود که هر کس مشکلی داشت که از حلّ آن عاجز میشد،چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه(محل شهادت حضرت امیر که در نزدیکی شهر نجف واقع شده)میرفت و تا صبح در آنجا بیتوته میکرد و سرانجام حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف را به صورت ناشناس ملاقات میکرد و ایشان مشکل او را حل میکردند.در نجف مردی بود به نام«شیخ حسین آل رحیم»که از خانوادهای محترم و شناخته شده بود،اما سه مشکل اساسی او را آزار میداد:یکی اینکه به مرض سرفه مبتلا بود و از سینهاش دائماً خون میآمد و اطبا از مداوای آن عاجز بودند و دیگر اینکه فقیر بود و آرزوی ثروت داشت و سوم آن که در همسایگی آنان دختری بود که شیخ حسین مایل به ازدواج با او بود،اما به خاطر همان دو مشکل به خواسته او توجهی نمیکردند.
شیخ حسین تصمیم گرفت که چهل شب چهارشنبه را به مسجد کوفه بیاید تا آنکه مولای خود را دیده و مشکلاتش را با او در میان بگذارد.میگوید:من چهل شب چهارشنبه از نجف حرکت کرده و به مسجد کوفه رفتم.هفتههای آخر در فصل زمستان بود و هوا سرد و بارانی.در آخرین شب چهارشنبه که از شبهای زمستان بود،باد تندی میوزید و باران کمی هم با آن میآمد.من به مسجد کوفه آمدم،اما از آنجا که سینهام خون داشت و دستمالی با خود داشتم،در حیاط مسجد کوفه داخل دکهای که در حیاط بود نشستم.شب تاریکی بود و با خود میگفتم:چهل هفته اینجا آمدم و کسی را ندیدم و زحمتم هدر رفت.در مسجد کسی جز من نبود.آتشی روشن کردم تا قهوهای که از نجف با خود آورده بودم،آماده کنم و بخورم.
در همین افکار بودم که دیدم شخصی از درب مسجد کوفه وارد حیاط شد و به سوی من آمد.با خود گفتم:او از اعراب اطراف همین مسجد است و آمده تا با من قهوه بخورد و من امشب بیقهوه میمانم.نزدیک آمد و با اسم بر من سلام کرد و روبهرویم نشست.از اینکه اسم مرا میدانست،تعجب کردم،اما با خود گفتم:حتماً از همان اعرابی است که در اطراف نجف زندگی میکنند و گاهی من به آنجا میروم و از همانجا مرا میشناسد.از او پرسیدم:از کدام طایفه از اعرابی،و نام هر قبیله را که میبردم،میگفت از آنها نیستم.من ناراحت شدم و با حال تمسخر به او گفتم که تو عرب بیطایفه هستی.تازه وارد گفت:من از هر قبیله که باشم،بگو ببینم برای چه به اینجا آمدهای؟گفتم برای تو فایدهای ندارد.گفت:چه ضرری دارد که به من بگویی؟او سخن شیرینی داشت و به او علاقهمند شدم.سیگاری را آماده کرده و به او تعارف نمودم؛گفت:من سیگار نمیکشم.قهوهای برای او ریختم و به او دادم.کمی از آن را خورد و به من پس داد و گفت:تو آن را بخور.گرفتم و خوردم و داستان آمدن چهل شب چهارشنبه را برای او تعریف کردم و گفتم این آخرین شب است که این همه زحمت کشیدم و چیزی ندیدم.مرد عرب به من گفت:سینهات خوب شد و به زودی با آن زن ازدواج خواهی کرد،اما فقر تو تا زندهای به حال خود باقیست.من متوجّه نشدم و به او گفتم:آیا موافقی به سوی قبه مسلم بن عقیل برویم؟گفت:برویم.وقتی وارد زمین مسجد شدیم،به من گفت:آیا دو رکعت نماز تحیت مسجد نخوانیم؟گفتم:چرا میخوانیم.
هر دو به نماز ایستادیم.او جلو بود و من پشت سرش.همین که تکبیرةالاحرام را گفتم و مشغول نماز شدیم،قرائتی از او شنیدم که قبلاً از کسی نشنیده بودم.با خود گفتم شاید او حضرت مهدی باشد و خبرهایی داد که خود دلیل بر همین است.به سوی او نگاه کردم و او را در هالهای از نور دیدم که در نماز بود.نمازم را تمام کردم و پس از آن دیگر سخنی با من نگفت.بر سر قبر مسلم آمد و از آنجا عروج کرد.در این هنگام سینهام خوب شده بود نه از سرفه خبری بود و نه از خون سینه و در کمتر از یک هفته،مشکل ازدواجم با همان خانم فراهم شد؛اما فقر من چنانکه حضرت فرموده بود،به حال خود باقی ماند.
1.مختصری از جریان شرفیابی مرحوم علامه مقدس اردبیلی را به محضر امام زمان عجّل اللهتعالی فرجه الشریف بنویسید.
2.یاقوت روغن فروش برای اینکه دوباره خدمت امام زمان عجّل اللهتعالی فرجه الشریف برسد چه کرد؟
3.مردم نجف چگونه برای حلّ مشکلاتشان به امام زمان عجّل اللهتعالی فرجه الشریف متوسل میشدند؟
4.ماجرای شیخ حسین آل ابراهیم را به طور مختصر بنویسید.
سیری کوتاه در افکار و عقاید ملل مختلف جهان و نگاهی به افسانههای گوناگون در اقوام مختلف بشری،این حقیقت را روشن میسازد که همه ملتها با وجود اختلاف آراء و عقایدی که دارند،همگی در انتظار مصلح و موعودی جهانی بهسر میبرند.یکی از اصول مسلم در همه ادیان آسمانی انتظار قیام مصلحی غیبی است که بشریت را از دست ظالمین و بیدادگران نجات میدهد.اینک به نمونههایی از آنها توجّه کنید:
1.در کتاب«وشن جرک»از کتب هندوها چنین آمده است:
«سرانجام دنیا به کسی برگردد که خدا را دوست دارد و از بندگان خاص او باشد و نام او«فرخنده»و«خجسته»باشد».
2.در کتاب«باسک»از کتب هندوها نیز چنین آمده است:
«دور دنیا تمام شود به«پادشاه عادلی»در آخر زمان که پیشوای فرشتگان و آدمیان باشد و حق و راستی با او باشد و آنچه در دریا و زمینها و کوهها پنهان است،همه را به دست آورد و از آسمان و زمین آنچه باشد،خبر میدهد و از او بزرگتر کسی به دنیا نیاید».
3.در کتاب«دید»از کتب برهماییان چنین آمده است:
«پس از خرابی دنیا پادشاهی در آخر زمان پیدا شود که پیشوای خلایق باشد و نام
او«منصور»باشد و تمام عالم را بگیرد و به آیین خود درآورد و همه کس را از مؤمن و کافر بشناسد و هر چه از خدا خواهد برآید».
4.در کتاب درادتک از کتب مقدسه برهماییان آمده است:
«...دست حق درآید و جانشین آخر«ممتاطا»ظهور کند و مشرق و مغرب عالم را بگیرد همه جا،و خلایق را هدایت کند».
5.جاماسب در کتاب«جاماسب نامه»از کتب زردشتیان (1)چنین نقل میکند:
«مردی بیرون آید از زمین تازیان،از فرزندان هاشم؛مردی بزرگ سر و بزرگ تن و بزرگ ساق و بر آیین جدّ خویش،و با سپاه بسیار روی به ایران نهد و آبادانی کند و زمین را پر از داد نماید و از داد وی باشد که میش با گرگ آب خورد.و مردم بسیار شوند و عُمْر،دیگر بار به درازی کشد و بازگردد؛چنانکه مردی بود که او را پنجاه فرزند بُود نر و ماده،و کوه و دشت پر از مردم شود و حیوان شود و همچون عروسی شود و همه کس به دین«مهرآزمای»(نام حضرت محمّد در کتاب جاماسب)بازآیند و جور و آشوب از جهان برخیزد؛چنانکه فراموش کنند سلاح باید داشتن و اگر وصف نیکویی آن کنم،تلخ گردد این زندگانی که ما بدو اندریم».
6.و نیز جاماسب در کتاب«جاماسب نامه»پیرامون آخرین پیامبر و آخرین جانشین او چنین میگوید:
«پیغمبر عرب،آخر پیغمبران باشد که در میان کوههای مکّه پیدا شود و شتر سوار شود و قوم او شتر سوار خواهند بود و با بندگان خود چیز خورد و به روش بندگان نشیند...و از فرزندان دختر آن پیغمبر که خورشید جهان(زهرا)و شاه زنان(سیدة نساء العالمین)نام دارد،کسی پادشاه شود در دنیا به حکم یزدان که جانشین آخر آن پیامبر باشد و دولت او تا به قیامت متّصل باشد و بعد از پادشاهی او دنیا تمام شود و آسمان جفت گردد و زمین در آب فرو رود و کوهها برطرف شود و«اهریمن کلان»(شیطان بزرگ)را که ضد یزدان و بنده عاصی او باشد،بگیرد و در حبس کند و او را بکشد...».
7.در کتاب«شاکمرنی»که از کتب دینی هندوهاست،آمده:
1) (1) .حضرت زردشت از پیامبران الهی دارای کتاب بوده و پیروان ایشان را زردشتی میگویند که امروزه در کشورهای مختلف جهان از جمله هند و ایران پراکنده هستند.
«پادشاهی و دولت دنیا به فرزند سید خلایق دو جهان«کَشَن»(نام پیامبر اسلام در زبان هندی)بزرگوار تمام شود و او(فرزند پیامبر)کسی باشد که بر کوههای مشرق و مغرب دنیا حکم براند و فرمان کند و بر ابرها سوار شود.و فرشتگان کارکنان او باشند و جنّ و انس در خدمت او شوند و از سودان که زیر خط استواست تا عرض تسعین که زیر قطب شمال است و ماوراء بحار را صاحب شود و دین خدا یک دین شود و دین خدا زنده گردد و نام او«ایستاده»(قائم)باشد و خداشناس باشد».
7.در کتاب«پاتیکل»که از بزرگان هندو و به اعتقاد آنان،صاحب کتاب آسمانیست،چنین نقل شده است:
«چون مدت روز تمام شود،دنیای کهنه،نو شود و زنده گردد و صاحب ملک تازه پیدا شود از فرزندان دو پیشوای بزرگ جهان که یکی ناموس آخر الزمان(آخرین پیامبر حضرت محمد صلّی الله علیه و آله)و دیگری صدیق اکبر یعنی وصی بزرگتر وی که پشن(نام هندی حضرت علی)نام دارد و نام آن صاحب ملک تازه،«راهنما»است،به حق پادشاه شود و خلیفه رام(خدا)باشد و حکم براند و او را معجزه بسیار باشد.هر که پناه به او برد و دین پدران او اختیار کند،سرخ روی باشد در نزد رام(خدا)».
9.«انجیل مرقس»فصل 13،آیه 33 میگوید:
«پس بر حذر و بیدار شده،دعا کنید؛زیرا نمیدانید آن وقت(وقت آمدن صاحب خانه)کی میشود؛مثل کسی که عازم شده،خانه خود را واگذارد و ملازمان خود را بر آن گماشته،هر یکی را به شغلی خاص مقرر نماید و دربان را امر کند که بیدار بماند.اینگونه بیدار باشید؛زیرا نمیدانید«صاحب خانه»کی میآید؛در شام یا نصف شب یا بانک خروس یا صبح.مبادا ناگهان آمده شما را خفته ببیند».
10.«انجیل لوقا»فصل 12آیات 35 و 36 میگوید:
«کمرهای خود را بسته و چراغهای خود را افروخته دارید و مانند کسانی باشید که انتظار آقای خود را میکشند که چه وقت از عروسی مراجعت کند،تا هر وقت بیاید و در را بکوبد،بیدرنگ برای او باز کند».
11.در«انجیل متی»فصل 25آیات 31-34 از فرزند انسان چنین خبر میدهد:
«و چون«فرزند انسان»در جلال خود خواهد آمد،با جمیع ملائکه مقدسه بر کرسی بزرگی قرار خواهد گرفت».
1.در کتب ادیان پیشین،حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف به چه نامهایی نامیده شده است؟
2.حضرت زهرا علیها السّلام در جاماسبنامه به چه نامهایی نامیده شدهاند؟
3.پیرامون انتظار مصلح در اقوام مختلف بشری توضیح دهید.
4.ویژگیهای مصلح جهانی که در کتب مختلف آمده است را جمعآوری کنید.
گروهی از مردم چنین گمان میکنند که عقیده به ظهور حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف از ویژگیهای مذهب شیعه است؛در حالی که چنین نیست؛بلکه همه فرقهها و مذاهب اسلامی در مسئله مهدویت و ظهور منجی از نسل پیامبر در آخرالزمان هم عقیدهاند.اینک به نمونههایی از این احادیث که در معتبرترین کتب اهل سنّت آمده،توجّه کنید:
1.امام احمد حنبل در کتاب«مُسْند»خود از«ابوسعید خدری»چنین نقل میکند(حدیث 10898):
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمود:«شما را به ظهور مهدی بشارت میدهم.او از میان امت من برانگیخته میشود.ظهور وی پس از اختلاف زیاد و تزلزل(زلزله فراوان)و عدم امنیت خواهد بود.پس از ظهور،زمین را پر از عدل و داد میکند؛همانگونه که پر از ظلم و جور شده است.ساکنان آسمانها و زمین از او راضی میشوند و اموال را به طور صحیح تقسیم میکند.مردی پرسید:معنای تقسیم صحیح چیست؟فرمود:مال را به طور مساوی در میان مردم تقسیم میکند.سپس فرمود:خداوند دلهای پیروان محمّد را پر از بینیازی میکند و عدالت مهدی همه جا را فرا میگیرد،تا آنجا که دستور میدهد کسی با صدای بلند اعلام کند،هر کس نیاز مالی دارد برخیزد،اما هیچ کس اظهار نیاز نمیکند،جز یک نفر.امام دستور میدهد نزد خزانهدار برود و به او بگوید که
به فرمان مهدی مالی را در اختیار من بگذار.خزانهدار میگوید:بگیر،و دامن او را پر میکند.چون پول در اختیار او قرار میگیرد،پشیمان میشود که چرا آزمند و حریص شده است.ازاینرو مال را برمیگرداند،ولی خزانهدار نمیپذیرد و میگوید:آنچه را که بخشیدم پس نمیگیرم».
2.و باز امام احمد حنبل در همان کتاب از ابوسعید خدری چنین نقل میکند(حدیث 10791):
پیامبر خدا فرمود:«هنگامی فرا میرسد که زمین پر از ظلم و جور شود.آن وقت مردی از خاندان من قیام کند و هفت یا نه سال در روی زمین حکومت میکند و زمین را پر از عدل و داد مینماید».
3.محمّد بن اسماعیل بجاری،نامیترین محدث اهل سنّت در کتاب«صحیح»خود از«ابوهریره»چنین نقل میکند(حدیث 3193):
پیامبر خدا فرمود:«چگونه خواهید بود هنگامی که عیسی بن مریم در میان شما نازل شود و امام شما از میان خود شما باشد؟»
4.همو در صحیح خود در حدیث دیگری از ابوهریره چنین نقل میکند(حدیث 3192):
پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله فرمود:«به خدای بزرگ سوگند،به یقین پسر مریم همچون داوری دادگر،میان شما نازل خواهد شد.صلیب را خواهد شکست و خوک را خواهد کشت و جزیه را کنار میگذارد و به قدری ثروت خواهد بخشید که دیگر کسی نپذیرد.در آن روزگار یک سجده برای خدا بهتر از همه دنیا و هر چه در آن است خواهد بود».
5.ابوداود سیستانی در کتاب«سنن»خود که یکی از کتب صحاح ششگانه است،از علی علیه السّلام نقل میکند(ح 3734):
پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله فرمود:«اگر از عمر دنیا جز یک روز باقی نماند،خداوند مردی از اهل بیت مرا برانگیزد تا زمین را پر از عدل و داد کند،بعد از آنکه پر از ظلم و ستم شده باشد».
6.و باز در همان کتاب از ابوسعید خدری چنین نقل میکند(حدیث 3736):
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمود:«مهدی از من است.پیشانیش باز و نورانی و بینیاش
کشیده و باریک است.زمین را پر از عدل و داد میکند؛همان گونه که پر از ظلم و جور شده است و هفت سال حکومت میکند».
7.ابو عیسی محمّد بن عیسی ترمذی در کتاب خود«سنن ترمذی»از عبدالله بن مسعود چنین نقل میکند(حدیث 2156):
پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله فرمود:«دنیا به آخر نمیرسد تا اینکه مردی از اهل بیت من عرب را مالک شود،که او همنام من است».
8.همچنین از«ابوهریره»نقل میکند(ح 734):
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمود:
«اگر به پایان دنیا یک روز بیشتر باقی نمانده باشد،خداوند آن روز را به حدی طولانی میسازد تا مردی از اهل بیت من که همنام من است،زمام امور را به دست گیرد».
9.احمد بن شعیب معروف به نسایی در کتاب«سنن»خود که یکی از کتب«صحاح ششگانه»به شمار میرود،از«ثوبان»غلام رسول خدا صلّی الله علیه و آله نقل میکند که پیامبر فرمود(ح 3124):
«دو گروه از امتم هستند که خداوند آنها را از آتش دوزخ حفظ خواهد کرد:گروهی که برای فتح هندوستان عزیمت میکنند و گروهی دیگر که با عیسی بن مریم همراه خواهند بود».
10.ابوداود در کتاب«سنن»خود از علی بنابیطالب علیه السّلام چنین نقل میکند:
آن حضرت نگاهی به فرزندش حسین کرد و فرمود:«این فرزند من سید و آقاست؛چنان که جدّش او را سید خوانده است.به زودی خداوند از نسل او مردی را به وجود میآورد که همنام پیامبر شماست و از نظر قیافه شبیه او،اما از نظر اخلاق با او فرق میکند».سپس داستانی که زمین را پر از عدل و داد میکند بیان کرد.
11.ابن ماجه در کتاب«سنن»خود از«عبدالله بن مسعود»صحابی پیامبر چنین نقل میکند.(ح 4072):
زمانی نزد پیامبر نشسته بودیم که گروهی از جوانان بنیهاشم وارد شدند.وقتی چشم پیامبر به آنها افتاد فرمود:«ما اهل بیتی هستیم که خداوند به جای این دنیا،آخرت را برای ما برگزیده است.همانا پس از من،اهل بیتم دچار آوارگی،سختی و
گرفتاری خواهند شد تا اینکه گروهی از مشرق برخیزند که با خود پرچمهای سیاه دارند.آنان حق را میطلبند،اما به آنها داده نمیشود.سپس میجنگند و پیروز میشوند و هر چه بخواهند به آنها داده میشود،ولی نمیپذیرند تا اینکه حکومت را به دست مردی از اهل بیتم بسپارند که جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد،پس از آنکه پر از ظلم و ستم شده باشد.پس هر که آن زمان را دریابد به سوی آنان بشتابد؛هر چند چهار دست و پا بر روی برف و یخ به سوی آنان رود».
12.و باز در همان کتاب از علی بن ابیطالب علیه السّلام چنین نقل میکند(ح 4075):
رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود:«مهدی از ما اهل بیت است و خداوند در یک شب او را آماده قیام میکند».
1.ویژگیهای حکومت حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف را از دو حدیثی که از کتاب مسند احمد نقل شده است بنویسید.
2.از دو حدیث صحیح بخاری چه نتایجی را بهدست میآورید.
3.ویژگیهای حکومت حضرت مهدی را از احادیثی که در کتاب«سنن ابی داود»نقل شده بیان کنید.
4.در دو حدیثی که از کتاب سنن ابن ماجه نقل شده،پیامبر صلّی الله علیه و آله پیرامون اهل بیت چه فرمود؟
وقت ظهور حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف را هیچ کس نمیداند.این امر را پیامبر صلّی الله علیه و آله و جانشینانش بارها فرمودهاند.حضرت امام حسن مجتبی علیه السّلام میفرماید:«از جدّم رسول خدا صلّی الله علیه و آله پرسیدم که امامان بعد از او چند نفرند؟فرمود:امامان بعد از من به تعداد نقبای(بزرگان)بنیاسرائیل،دوازده نفرند.خداوند علم و فهم مرا به آنها عطا فرموده است و تو ای حسن!یکی از آنها هستی.پرسیدم:یا رسول الله!قیام قائم ما اهل بیت کی خواهد بود!فرمود:ای حسن!حکایت قیام«قائم»مثل روز قیامت است که علمش نزد خداست و ناگهان فرا میرسد.در روایات متعدد«وَقّاتون»یعنی کسانی که وقتی را برای ظهور حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف تعیین میکنند،مورد نکوهش قرار گرفته و آنان را دروغگو معرفی میکند.
چنانکه قبلاً گفته شد مسئله انتظار منجی برای عالم بشریت،اعتقادی ویژه مسلمین نیست و در درس«تاریخ انتظار»دانستید که تمام ادیان و فرقهها منتظر آمدن نجات دهنده انسانها هستند؛اگر چه هر کدام او را به نامی میخوانند.
در انجیل نجات دهنده انسانها را گاهی«پسر انسان»و گاهی«صاحب خانه»مینامد.
در انجیل متی(فصل 24آیات 36 و 37 و 44)پیرامون زمان آمدن پسر انسان میگوید:«اما از آن روز و ساعت هیچکس اطلاعی ندارد؛حتی ملائکه آسمان جز پدر
من و بس؛لکن چنان که ایام نوح بود،ظهور پسر انسان نیز چنان خواهد بود...پس شما حاضر باشید؛زیرا ساعتی که گمان نبرید پسر انسان میآید».
در انجیل مرقس(فصل 13آیات 32 و 33 و 35)میگوید:«ولی از آن روز و ساعت غیر از پدر هیچ کس اطلاع ندارد؛نه فرشتگان آسمان و نه پسر هم.پس بر حذر و بیدار شده،دعا کنید؛زیرا نمیدانید آن وقت کی فرا میرسد.پس بیدار باشید؛زیرا نمیدانید در چه وقت صاحبخانه میآید؛در شام یا نصف شب یا بانک خروس یا صبح...».
اگرچه وقت ظهور را کسی نمیداند،اما برای زمان ظهور نشانههایی را تعیین کردهاند که پس از واقع شدن آن نشانهها ظهور حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف رخ خواهد داد.نشانههای ظهور حضرت مهدی به دو دسته عمده تقسیم میشود:1.نشانههای غیر مقارن با ظهور؛2.نشانههای مقارن با ظهور.
محور اصلی این نشانهها گسترش ظلم و فساد است که بیش از 650 مرتبه در منابع مختلف شیعه و اهل سنّت،با عبارتهای گوناگون از پیامبر و جانشینان ایشان نقل شده است.امام صادق علیه السّلام در یک حدیث به نمونههایی از آن چنین اشاره فرموده:
«ظلم و ستم همه جا را فرا میگیرد.اهل باطل بر اهل حق پیشی میگیرند.مردان به مردان و زنان به زنان بسنده میکنند.کوچکترها،بزرگترها را رعایت نمیکنند.پیوند خویشاوندی بریده میشود.چاپلوسی فراوان میشود.آشکارا شراب نوشیده میشود.راههای خیر منقطع و راههای شرّ مورد توجّه قرار گیرد.حلال و حرام مجاز شمرده شود.سرمایههای عظیم در راه غضب الهی صرف شود.پستهای حساس به مزایده گذاشته شود.قمار آشکار گردد.سرگرمیهای ناسالم رواج پیدا کند و هیچ کس جرأت جلوگیری از آن را نداشته باشد.مساجد را به زیورها بیارایند.برای غیر خدا به حجّ روند.مردم طرفدار کسی باشند که پیروز است.مردم سنگدل شوند.کسی که به دنبال حلال است نکوهش شود.آنکه به دنبال حرام است،ستایش شود.آلات لهو و لعب در مکّه و مدینه آشکار گردد.اگر کسی امر به معروف و نهی از منکر کند،او را بازدارند.مساجد پر از کسانی شود که از خدا نمیترسند.تمام همت مردم شکم و شهوتشان شود.درآمد زندگی بعضیها،تنها از راه کمفروشی تأمین شود.کسانی باشند که سرمایه
فراوان دارند،امّا در عمرشان حتی یک مرتبه زکات نپرداختهاند.هر سال فساد و بدعتی نو پیدا شود.در حضور دیگران مانند حیوانات عمل جنسی انجام دهند.حکومت به دست زنان افتد.دادرسان برخلاف فرمان خدا حکم کنند.بر فراز منابر دعوت به تقوا میکنند،امّا خود به آن عمل نکنند.کمک به نیازمندان با توصیه و سفارش دیگران انجام شود و...در چنین زمانی مراقب خود باش و از خدا تقاضای نجات و رهایی کن».
اگر دقت کنید،میبینید هماکنون بسیاری از جوامع اسلامی و غیر اسلامی شاهد بسیاری از چنین مفاسد و ظلمهایی میباشد؛امّا اینها هیچ کدام نشانههای بسیار نزدیک و مقارن ظهور حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف نیست.
حضرت امام صادق علیه السّلام فرمودند:«قبل از قیام قائم حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف پنج علامت حتمی وجود دارد:یمانی،سفیانی،ندای آسمانی،کشته شدن نفس زکیه و فرو رفتن در بیداء».
نکته:در این حدیث میفرماید«قبل از قیام قائم»نه«قبل از ظهور قائم»،زیرا بین این دو فرق است و ابتدا ظهور واقع میشود و پس از چند ماه قیام قائم صورت میگیرد و آن هم به این علت است که پس از ظهور میباید اسباب و لوازم قیام جهانی حضرت مهدی،فراهم شود.
الف:خروج یمانی:«یمانی»یعنی کسی که اهل یمن است.اسم او برای ما مشخص نیست.او مردی از یمن و از فداییان حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف میباشد.امام صادق علیه السّلام فرمودند:«هیچ پرچمی هدایت یافتهتر از پرچم یمانی نیست».زمانی که یمانی خروج کند،فروش اسلحه به دیگران حرام میشود(در حال حاضر فروش اسحله در یمن آزاد است).همچنین امام صادق علیه السّلام فرمودند:«خروج سه نفر،سفیانی و خراسانی و یمانی در یک سال و در یک ماه و در یک روز واقع میشود».
ب)سفیانی:نام او«عَنْبَسَه»و از تبار ابوسفیان است.او در دمشق حکومت را به دست میگیرد.امام صادق علیه السّلام فرمود:«هنگامی که سفیانی بر پنج ناحیه شام،یعنی دمشق،حمص،فلسطین،اردن و قنسرین سیطره پیدا کرد،منتظر ظهور باشید.سفیانی هرگز خدا را نپرستیده و هرگز به مکّه و مدینه نرفته و از دمشق خروج میکند و سپاهی
به سوی مدینه میفرستد و سه شبانه روز آنجا را غارت میکند.سپس به سوی مکّه رهسپار میشود،اما در سرزمینی ریگزار بین مدینه و مکه،زمین او و لشکریانش را که هفتادهزار نفرند،به جز سه نفر میبلعد.او مردی سنگدل است.شکم زنان را پاره میکند و شیرخواران را در دیگها میجوشاند و همسر خودش را زنده به گور میکند،تا جای او را به کسی نگوید.وی از نظر نیاکان پلیدترین فرد است.»و فرمود:«ما و آل ابوسفیان دو اهل بیتی هستیم که در راه خدا با هم دشمنی کردیم.ما گفتیم خدا راست گفت و آنان گفتند خدا دروغ گفت.ابوسفیان،با رسول خدا جنگید و معاویة ابن ابی سفیان با علی بن ابیطالب جنگید و یزید بن معاویه با حسین بن علی و سفیانی با قائم میجنگد».
مدت سیطره سفیانی بر 5 منطقه شام 9 ماه میباشد و در ماه رجب به قصد کشورگشایی خروج میکند و شش ماه میجنگد تا سرنگون شود.بنابراین از ابتدای قیام تا هلاکت او 15 ماه طول میکشد.
ج)بانگ آسمانی:امام صادق علیه السّلام فرمودند:«در شب جمعه 23 ماه مبارک رمضان در اول روز،جبرئیل در میان آسمان و زمین ندا میدهد که علی علیه السّلام و پیروان او رستگارانند و در آخر همان روز،شیطان در آسمان ندا میدهد:آگاه باشید که عثمان و پیروانش رستگارانند.این ندا را همه مردم کره خاکی،هر کس به زبان خودش میشنود».
ه)فرو رفتن در بیداء:«بیداء»منطقهای است ریگزار بین مکّه و مدینه.این حادثه احتمالاً در ماه ذیحجّه،پیش از قیام حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف واقع خواهد شد.سفیانی که با هفتاد هزار نفر لشکرش برای تخریب خانه خدا به سوی مکّه پیشروی میکند،لشکرش در آن ریگزار بلعیده میشود و فقط سه نفر باقی میمانند تا اخبار آنان را به مردم برسانند که البته این سه نفر هم آسیب جدی دیدهاند.
و)کشته شدن نفس زکیه:نامش محمّد و نام پدرش حسن و از تبار امام حسین است.او پیام ظهور حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف را که چند ماه پیش از آن(پس از صیحه آسمانی)واقع شده،برای مردم مکّه میآورد و آنان را دعوت به سوی حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف میکند؛اما درست در روز 25 ذیحجّه در بین رکن و مقام،بدون هیچ گناهی او را ترور میکنند.15 روز پس از این حادثه یعنی در دهم محرم قیام جهانی حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف به وقوع میپیوندد.
1.«وَقّاتون»یعنی چه؟جایگاه آنان در روایات اسلامی چیست؟
2.انجیل متی و مرقس پیرامون ظهور چه میگوید؟
3.تقسیمبندی نشانههای حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف را بنویسید.
4.پنج نمونه از نشانههای غیر مقارن و 3 نمونه از نشانههای نزدیک ظهور حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف را بنویسید.
5.امام صادق علیه السّلام درباره اهل بیت و آل ابی سفیان چه فرمود؟
6.امام صادق علیه السّلام درباره سفیانی چه فرمود؟
در این درس برای روشن شدن جایگاه رفیع مهدویت در تاریخ اهل بیت پیامبر که با موضوعات مختلف در احادیث اسلامی به آن اشاره شده،پیرامون حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف توجّه شما را به برخی از آنها جلب میکنیم:
1.نامش نام پیامبر صلّی الله علیه و آله(محمّد)و کنیه او کنیه پیامبر(ابوالقاسم)است.(48 حدیث)
2.دوازدهمین امام و آخرین جانشین پیامبر صلّی الله علیه و آله است.(126 حدیث)
3.دهمین فرزند امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السّلام است.(214 حدیث)
4.از فرزندان حضرت فاطمه علیها السّلام است.(192 حدیث)
5.نهمین فرزند حضرت امام حسین علیه السّلام است.(308 حدیث)
6.هشتمین فرزند امام سجّاد علیه السّلام است.(185 حدیث)
7.هفتمین فرزند امام باقر علیه السّلام است.(103 حدیث)
8.ششمین فرزند امام صادق علیه السّلام است.(202 حدیث)
9.پنجمین فرزندحضرت موسیبنجعفر علیه السّلام است.(199حدیث)
10.چهارمین فرزند علیبنموسی الرضا علیه السّلام است.(95 حدیث)
11.سومین فرزند محمّد بن الجواد علیه السّلام است.(90 حدیث)
12.دومین فرزند امام علی النقی الهادی علیه السّلام است.(90 حدیث)
13.فرزند بلافصل امام حسن عسکری علیه السّلام است.(293 حدیث)
14.ماجرای ولادت حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف.(293 حدیث)
15.پنهانی و دور از چشم دشمنان عباسی متولّد گردید.(14 حدیث)
16.عمر او بسیار طولانی خواهد شد.(318 حدیث)
17.مدتی طولانی از انظار مردم غایب و پنهان خواهد بود.(91 حدیث)
18.دارای دو غیبت صغری و کبری خواهد بود.(10 حدیث)
19.دین او دین اسلام و کتابش قرآن است.(15 حدیث)
20.جهان را به اسلام دعوت میکند و حکومت واحد جهانی بر اساس قوانین اسلام تشکیل میدهد.(47 حدیث)
21.جهان را پر از عدل و داد میکند،بعد از آنکه پر از ظلم و جور شده باشد.(123 حدیث)
22.زمین را از کفر و شرک پاک میکند.(19 حدیث)
23.امنیت در حکومت او برقرار میشود.(7 حدیث)
24.اسلام شرق و غرب جهان را فرا خواهد گرفت.(12حدیث)
25.بشریت پیرو یک دین یعنی دین اسلام خواهد شد.(7حدیث)
26.او با شمشیر قیام خواهد کرد.(7 حدیث)
27.در دوران حکومتش جهان آباد و عقول مردم کامل خواهد شد.(5 حدیث)
28.معجزات پیامبران در او جمع است و به دست او ظاهر خواهد شد.(23 حدیث)
29.وقت ظهورش برای احدی معلوم نیست و هر کس وقتی تعیین کند،دروغگوست.(7 حدیث)
30.اصحاب و یاران خاص آن حضرت 313 نفرند که در اطراف دنیا پراکندهاند و در یک لحظه در مکّه جمع میشوند.(25 حدیث)
31.حضرت عیسی در نماز به او اقتدا میکند.(29 حدیث)
32.منادی آسمانی او را به نام و نشان به جهانیان معرّفی میکند.(27 حدیث)
33.برای ظهور آن حضرت،علائم و نشانههایی خواهد بود.(657 حدیث)
گذشته از ویژگیهای فوق که در اینجا تعداد احادیث آنها بیان شد،
ویژگیهای دیگری مانند اینکه مهدی موعود اسلام،از عرب است،از قریش است،از بنیهاشم است،از فرزندان عبدالمطلب و ابوطالب است نیز در روایات اسلامی آمده است.
علیرغم کثرت ویژگیها واحادیثی که بیانگر آنها بودند،به این علت که از طرفی اطّلاعات عموم مردم نسبت به آنها کم بود و از سوی دیگر،همه فِرَق اسلامی،بهخصوص شیعیان به مسئله مهدی و مهدویت اعتقاد کامل داشتند در طول تاریخ فرصتطلبانی از غیبت طولانی آن حضرت سوء استفاده کرده و ادّعای مهدویت(مهدی بودن)نمودند.در اینجا به سه نمونه از آنها که در دو قرن اخیر اتّفاق افتاده است اشاره میشود:
1.سید علی محمّد،فرزند سید رضای بزاز شیرازی:او در سال 1819 متولد شد.پدرش را در کودکی از دست داد و در سن هفده سالگی به شغل پدر مشغول شد.او برای تجارت به بندر بوشهر رفت.وی چهرهای زیبا و محجوب داشت و از مسائل مذهبی دم میزد و به دنبال ریاضتهای نفسانی،حدود یک سال را با سر برهنه در طول روز زیر آفتاب و چشم به خورشید ایستاد تا خورشید را فتح کند و پس از 5 سال به شیراز برگشت و تجارت را رها کرد و از آنجا به کربلا در عراق رفت و از مریدان«سید کاظم رشتی»گردید.
در 24 سالگی ادعای بابیت(درب ورود به ساحت مقدس امام زمان)و سپس ادعای مهدویت کرد و پس از مدّتی پا را فراتر و ادعای پیامبری کرد.علّت ادّعای مهدویت سید علی محمّد،سخنان استادش سید کاظم رشتی بود که مکرراً میگفت:نشانههای ظهور حضرت مهدی آشکار گردیده و مریدان او پس از مرگش همواره در جستوجوی کسی بودند که دارای صفات مهدی باشد.
او از عراق به بوشهر برگشت و مریدان خود را به اطراف ایران فرستاد و آنان تبلیغ میکردند که مهدی،منجی انسانها ظهور کرده است.پیروان باب در برخی از شهرهای ایران مشکلاتی را برای حکومت ایجاد کردند و سرانجام پس از مناظره علما با او،فتوا به قتلش دادند و در سال 1849میلادی(1266 هجری قمری)اعدام گردید.بیشتر پیروان او که تا قبل از انقلاب اسلامی در ایران بودند،پس از انقلاب اسلامی در سال
1979 از کشور خارج شدند و در کشورهای مختلف جهان پراکنده گردیدند.مرکزیت این گروه در حال حاضر در شهر عکّا در کشور اسرائیل است.
2.مهدی سودانی:نام او«محمّد احمد»است و در سال 1848 در جزیره«بنت»در سودان متولّد شد.شغل پدر او کِشتیسازی بود و او هم به همین کار مشغول شد.امّا بدرفتاری عمویش باعث شد که کار را رها کند و به«خارطوم»پایتخت سودان بیاید.او قرآن را از حفظ داشت و با علوم اسلامی آشنا بود.محمّد احمد مردی فصیح،شجاع و باعاطفه بود و از رنجی که هموطنانش از ظلم و فقر میبردند در عذاب بود و همواره میگفت:جهان تباه شده و مردم به کجی گراییدهاند و آنان را به ظهور مردی که جهان را پر از عدل و داد کند،بشارت میداد.
سرانجام مردم روزی به او گفتند که شاید خودت آن مهدی موعود هستی!او انکار نکرد و بعداً قبول کرد.ویژگیهای ظاهری او هم شباهتهایی با مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف داشت.کار مهدی سودانی کمکم بالا گرفت و با استفاده از نیروی انتظار پابرهنگان سودانی،سپاهی جنگاور ساخت و حکومت مصر که اداره سودان را بر عهده داشت،بارها لشکریان متعددی را برای سرکوبی او فرستاد،اما همگی شکست خوردند،تا آنجا که حکومت مصر از انگلستان درخواست کمک کرد و آنان هم در چند نوبت،چندین لشکر بزرگ با امکانات فراوان فرستادند،اما همیشه پیروزی با مهدی سودانی بود.مهدی و لشکریانش دهها هزار نفر مخالفان را در جنگهایی که برای سودان نقش آزادیبخش را داشت کشتند و میلیونها فرانک پول و دهها هزار قبضه اسلحه را به غنیمت گرفتند و در خارطوم پایتخت سودان مستقر شدند.
این مهدی به ظاهر پیروز که چند سال زمان ادعایش را در جنگ گذرانده بود،بدون اینکه بتواند جهان را پر از عدل و داد کند،در 21 ژانویه 1885 در حالی که در تبی شدید میسوخت،چشم از جهان فروبست و در خارطوم به خاک سپرده شد.
3.غلام احمد قادیانی:«غلام احمد»در دهکده«قادیان»در هند در سال 1839 به دنیا آمد.او در جوانی دچار اختلال عقل بود و با مواد مخدر خود را مداوا میکرد.وی در آغاز،ادعای دین جدیدی کرد و سپس خود را مهدی خواند و روز دیگر گفت روح مسیح در وجودش حلول کرده و قادیان مکان مقدسی است که در قرآن با نام مسجد الاقصی به آن
اشاره شده و همردیف مکّه و مدینه است و زیارت آن واجب است.او حکومت انگلستان را که بر شبه قاره هند سیطره داشت«اولوالامر»میدانست و اطاعت از آنان را واجب و جهاد با آنان را حرام اعلام کرد.غلام احمد در کتاب«تریاق القلوب»میگوید:
«من بیشتر عمرم را در پشتیبانی از حکومت و کمک به این دولت(دولت انگلستان)به سر بردم؛چنان که درباره جلوگیری از جهاد و لزوم اطاعت از انگلستان که اولوالامر هستند،آنقدر کتاب و اطلاعیه نوشتهام که اگر جمعآوری شود،پنجاه کتابخانه را در برخواهد گرفت.همه این کتابها را در کشورهای عربی و مصر و شام و همچنین در کابل و ترکیه انتشار دادم».وی در کتاب«شهادة القرآن»میگوید:
«من از آغاز جوانیم تاکنون که شصت سال دارم،به وسیله زبان و قلم مبارزه کردهام تا قلوب مسلمانان را به اخلاص نسبت به حکومت بریتانیا و همکاری با آنان جلب کنم و اندیشه جهاد را که برخی از جهال آن را در سر دارند و از اخلاص به این دولت بازشان میدارد،بزدایم!».
دکتر«محمّد اقبال لاهوری»که از روشنفکران و اندیشمندان بزرگ قرن اخیر است میگوید:«قادیانیگری جنبشی است بر ضد نبوّت محمّد صلّی الله علیه و آله و توطئهای است بر ضد اسلام و ربطی به ملت عظیم اسلام ندارد».علمای مذهبی پاکستان تلاشهای فراوانی کردند تا پیروان غلام احمد را از مناصب حکومتی و کلاً از جامعه پاکستان طرد کنند،اما موفق نشدند.غلام احمد قادیانی در سال 1908 در لاهور پاکستان مرد و جنازه او به قادیان منتقل شد و در آنجا دفن شد.مرکزیت این گروه امروزه در انگلستان است و عمده فعالیت آنان فعالیتهای فرهنگی از قبیل تأسیس مدارس در کشورهای اسلامی میباشد.
1.کدام دسته از احادیث بیش از همه نسب حضرت مهدی را مشخص میکند؟با چه تعداد؟
2.کدام دسته از احادیث ویژگی حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف را بیشتر بیان میکند؟با چه تعداد؟
3.نام سه تن از مدعیان دروغین را که در قرن نوزدهم میلادی ادعای مهدویت داشتهاند بنویسید.
4.از مدعیان مهدویت در قرن نوزدهم کدامیک انگیزه وطنفروشی و کدامیک انگیزه آزادیخواهی داشتند؟
اینکه میگوییم حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف از نظرها و دیدهها غایب است،یعنی اینکه یا مردم او را نمیبینند یا اگر او را میبینند،نمیشناسند.گروهی از مردم گمان میکنند که چون امام را نمیبینند،پس حضور ندارد؛در حالی که او خلیفه و جانشین خداوند در روی زمین است و همواره در میان بندگان خدا حضور دارد؛اما حضورش به گونهای نیست که او را بشناسند و از این روست که شیفتگان او همواره ظهورش را از خدا میخواهند نه حضورش را.وقتی امام عجّل اللهتعالی فرجه الشریف ظهور میکند،بسیاری از مردم حیرتزده میگویند که او را پیش از این هم دیده بودند.بنابراین غیبت به معنای عدم شناخت است،نه عدم حضور.حال که امام حاضر است،هر چند ظهور ندارد،سیره این حضور را بررسی میکنیم:
در نامهای که در سال 410 هجری از ناحیه امام مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف به شیخ مفید رسید،ضمن تشکر از دفاعی که از مذهب اهل بیت علیهم السّلام در برابر دشمنان میکرد چنین آمده بود:
«...اگرچه مکان ما بر اساس خواست الهی از مکان ظالمین دور است،اما بر اخبار و احوال شما آگاهیم و هیچ چیز از اوضاع شما بر ما پوشیده نیست».
امام عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در بخش دیگری از همان نامه چنین میفرماید:
«ما در رسیدگی و سرپرستی شما کوتاهی نکرده و یاد شما را از خاطر نبردهایم؛اگرجز این بود،دشواریها و مصیبتها بر شما فرو میآمد و دشمنان،شما را ریشهکنمیکردند».
این فرمایش امام،بارها در دوران غیبت کبرا عملی شده که یکی از نمونههای بارز آن نجات شیعیان بحرین بود.پس از سلطه بیگانگان بر بحرین،آنان حاکمی را برای آنجا تعیین کردند که ناصبی(از دشمنان اهل بیت)بود و وزیری بدتر از خودش داشت.او نقشهای را طراحی کرد که سرانجام آن،شیعیان یا میبایست مانند کفار جزیه بدهند یا آنکه مردانشان کشته و زنانشان اسیر شوند.آنان صالحترین فرد خویش یعنی«محمّد بن عیسی»را انتخاب کردند و او شبانه به بیابان رفت و به امام زمان عجّل اللهتعالی فرجه الشریف متوسل شد.امام عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در پایان سومین شبی که این نماینده به صحرا رفته بود،راه حل مشکل را برای او بیان کرد و وزیر ناصبی رسوا شد و شیعیان نجات یافتند.
همانطور که در ابتدای این درس گفتیم،حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در میان مردم حضور دارد،اگرچه مردم او را نمیشناسند.امام صادق علیه السّلام فرمودند:«صاحب این امر در میان آنها راه میرود؛در بازارهایشان رفت و آمد میکند و روی فرشهایشان گام برمیدارد،ولی او را نمیشناسند؛مگر خداوند به او اجازه دهد که خودش را معرفی کند».
علی بن ابیطالب علیه السّلام در کلامی بلند که آینده فرزندانش را برای«حذیفة بن یمان»بیان میکند،پس از بیان عظمت طولانی او چنین میفرماید:«سوگند به خدای علی،حجّت خدا در میان آنهاست.در کوچه و بازار آنها گام برمیدارد و بر خانههای آنان وارد میشود و در شرق و غرب به سیاحت میپردازد و گفتار مردمان را میشنود و بر اجتماعات آنها وارد شده،سلام میدهد.او مردمان را میبیند،اما مردم او را نمیبینند و این ادامه دارد تا زمان ظهور».
امام هر ساله در ایام حجّ تمتع شرکت میکند و در وقوف عرفات که میان ظهر تا غروب روز نهم ذیحجّه انجام میشود،آن حضرت حتماً در صحرای عرفات حضور دارد.«محمّد بن عثمان عمری»،دومین نائب خاص امام مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف قسم یاد کرد و فرمود:آن حضرت هر سال در موسم حجّ حضور مییابد و همگان را میبیند و میشناسد،اما دیگران او را نمیبینند و نمیشناسند.
دستگیری درماندگان،راهنمایی گمشدگان،شفای بیماران لاعلاج،خیرخواهی و دعا برای مؤمنان،شرکت در تشییع برخی از آنان،حلّ بعضی از مشکلات علمی علما،خبر دادن از پارهای رویدادهای مهم و...از جمله کارهای آن حضرت در دوران غیبت کبراست؛چه او را بشناسند و چه نشناسند و چه مستقیماً توسط خود آن حضرت صورت گیرد یا به واسطه برخی از یاران آن حضرت.
1.إغلقُوا باب السئوال عمّا لایغیکُم ولاتَتَّکَلفوا عِلْمَ ما قَدْ کُفیتُم
پرسشی را که برایتان فایدهای ندارد،رها کنید و خود را برای عملی که از شما خواسته نشده،به زحمت نیندازید.
2.اِنّا غَیرُ مُهْمِلینَ لِمُراعاتِکُم وَ لا ناسینَ لِذِکْرِکُمْ
ما به امور زندگی شما توجّه داریم و شما را از یاد نمیبریم.
3.اَکْثِرُوا الدُّعاءَ بِتَعْجیلِ الْفَرََجِ فَاِنَّ ذلکَ فَرَجُکُمْ
برای تسریع در ظهور،بسیار دعا کنید؛چرا که همین دعای شما موجب گشایش کار شما میشود.
4.مَنْ اکَلَ مِنْ امْوالِنا شَیئاً فَإنَّما یأکُلُ فی بَطْنِهِ ناراً وَسَیصْلی سَعیراً
کسی که چیزی از اموال ما را بخورد،مانند آن است که آتش میخورد و به زودی داخل در آتش میشود.
5.ما ارْغِمَ انْف الشَّیطانِ بِشَیءٍ مِثْلِ الصَّلاة فَصَلِّها وَارْغَمْ انْفَ الشَّیطانِ
هیچ چیز مانند نماز،بینی شیطان را به خاک نمیمالد؛پس نماز بخوان و بینی شیطان را به خاک بمال.
6.امّا ظُهُورُ الْفَرَجِ فَاِنّهُ الی اللهِ وَ کَذِبَ الْوَقّاتون
ظهور فرج به اراده خداست و تعیینکنندگان وقت ظهور دروغگویانند.
7.مَنْ کانَ مِنَ الْفُقَهاءِ صائِناً لِنَفْسِهِ حافِظاً لِدینهِ مُخالِفَاً عَلی هَواهُ مُطیعَاً لاَمْرِ مَوْلاهُ فَلِلْعَوامِ انْ یقَلِّدوهُ
هر کدام از فقها که نگهدارنده نفس خود،نگهبان دین خود،مخالف خواستههای خویش و فرمانبردار مولایش باشد،بر مردم لازم است که از او تقلید کنند.
8.اَمَّا الْحَوادِثُ الْواقِعَةِ فَارْجِعُوا فیها الَی رُواةِ احادیثِنا،فَاِنَّهُم حُجّتی عَلَیکُمْ و أنا حجّةاللهعلیهم
در حوادث و رخدادهای جدید،به راویان احادیث ما(فقها)،مراجعه کنید(از آنان فتوی بخواهید)؛زیرا آنان حجّت من بر شما و من حجّت خدا بر آنها هستم.
1.واژه غیبت و حضور را در مورد حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف توضیح دهید.
2.چهار مورد از سیره امام مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف را نام ببرید.
3.علی بن ابیطالب علیه السّلام پیرامون حضور حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف در میان مردم به حذیفه چه فرمود؟
4.حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف پیرامون ظهورشان چه فرمودند؟
5.یک حدیث از حضرت مهدی عجّل اللهتعالی فرجه الشریف نوشته و ترجمه کنید.