ghaemiyeh.com
سرشناسه:ملکاحمدی، علیبمان، ۱۳۳۱ -
عنوان و نام پدیدآور:تاریخ پیامبر و اهل بیت علیهمالسلام سال سوم دوره راهنمایی/ علیبمان ملکاحمدی.
مشخصات نشر:قم: مرکز بین المللی ترجمه و نشر المصطفی (ص)، ۱۳۹۵.
مشخصات ظاهری:۱۴۴ص.
فروست:پژوهشگاه بینالمللی المصطفی(ص)؛ ۱۱۸.
شابک:۱۱۰۰۰۰ ریال: 978-964-195-214-5
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:چاپ دوم.
موضوع:ائمه اثناعشر -- سرگذشتنامه
موضوع:Imams (Shiites) -- Biography
شناسه افزوده:جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
شناسه افزوده:پژوهشگاه بینالمللی المصطفی(ص)
رده بندی کنگره:BP۳۶/۵/م۷۷ت۲۳۳ ۱۳۹۵
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی:۲۱۱۰۵۵۵
پژوهشگاه
بینالمللی المصطفی صلی الله علیه و آله
تاریخ پیامبر و اهلبیت علیهم السّلام
سال سوم دوره راهنمایی
علی بمان ملکاحمدی
تاریخ پیامبر و اهلبیت علیهم السّلام
(سال سوم دوره راهنمایی)
مؤلف:علیبمان ملک احمدی
ناشر:مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
کتاب آموزشی باید دارای متنی پویا و متناسب با دگرگونیهایی باشد که در ساختار دانش و رشتههای علمی پدید میآید.تحوّلات اجتماعی،نیازهای نوظهور فراگیران و مقتضیات جدید دانش،اطلاعات،مهارتها،گرایشها و ارزشهای نوینی را فرا میخواند که پاسخگویی به آنها،ایجاد رشتههای تحصیلی جدید و تربیت نیروهای متخصّص را ضروری مینماید.گسترش فرهنگهای سلطهگر جهانی و جهانی شدن فرهنگ،در سایه رسانههای فرهنگی و ارتباطی،مشکلات و نیازهای نوظهوری را پیشرو گذارده است که رویارویی منطقی با آنها،در پرتو آراستن افراد به اندیشههای بارور،ارزشهای متعالی و رفتارهای منطقیای امکانپذیر است.این مهم در قالب موقعیتهای رسمی آموزشگاهی و با ایجاد رشتهها و متون جدید،گسترش دامنه آموزشها و مهارتها و تربیت سازمانیافته صورت میگیرد.
بالندگی مراکز آموزشی در گرو نظام آموزشی استوار،قاعدهمند و تجربهپذیر است که در آن برنامههای آموزشی،متنهای درسی و استادان،ارکان اصلی به شمار میآیند؛همچنین استواری برنامه آموزشی به هماهنگی آن با نیاز زمان،استعدادِ علمآموزان و امکانات موجود،وابسته است; چنانکه اتقان متنهای درسی به ارائه تازهترین دستآوردهای علم در قالب شیوهها و فنآوریهای آموزشی نوظهور است.
بازنگری متنها و شیوههای آموزشی و بهروز کردن آنها به حفظ نشاط علمی مراکز آموزشی کمک میرساند.
حوزههای علوم دینی به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی،سالیانی است که در اندیشه اصلاح ساختار آموزشی و بازنگری متون درسیاند.جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة به عنوان بخشی از این مجموعه که رسالت تعلیم و تربیت طلاب غیر ایرانی را بر عهده دارد،تألیف متون متناسب را سرلوحه تلاشهای خود قرار داده و تدوین و نشر متون درسی در موضوعات گوناگون علوم دینی،حاصل این تلاش است.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله ضمن تقدیر و تشکر از فرزانگانی که در به ثمررسیدن این اثر،بذل عنایت کردهاند نشر این اثر را به عموم اهل فرهنگ واندیشه تقدیم میکند.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
درس اوّل 14
امام حسن مجتبی علیه السلام 14
ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام 14
نمونههایی از محبّت پیامبر صلی الله علیه و آله به امام حسن علیه السلام 15
امام حسن علیه السلام در دوران نوجوانی و جوانی 15
پرسش 17
درس دوّم 18
حسن بن علی علیه السلام در زمان خلافت پدرش 18
پرسش 22
درس سوم 23
بیعت با امام حسن علیه السلام 23
نمونهای از توطئههای معاویه 24
طغیان و سرکشی معاویه 24
پرسش 26
درس چهارم 27
اعزام سپاه به جبهه شام 27
حرکت امام حسن علیه السلام به سوی جبهه 28
خبرهای ناگوار در بستر بیماری 29
پرسش 30
درس پنجم 31
صلح و پیآمدهای آن 31
رفتار معاویه پس از صلح 32
شهادت امام حسن علیه السلام 33
وصیت امام حسن علیه السلام به برادرش حسین علیه السلام 33
پرسش 34
درس ششم 35
نمونههایی از سیره امام حسن علیه السلام 35
نمونههایی از گفتار امام حسن علیه السلام 37
پرسش 39
درس هفتم 40
مژده جبرئیل 40
حسین،پاره تن پیامبر 40
محبّت سرشار پیامبر صلی الله علیه و آله به حسین علیه السلام 41
پدر نُه امام 41
ثواب زیارت حسین علیه السلام 42
پرسش 43
درس هشتم 44
نخستین کلام حسین علیه السلام،نام خدا 44
خاطرهای از دوران نوجوانی 44
ازدواج شهربانو با امام حسین علیه السلام 45
پرسش 47
درس نهم 48
دو خاطره از امام حسین علیه السلام در جنگ صفین 48
امام حسین علیه السلام در زمان حکومت معاویه 49
پرسش 52
درس دهم 53
پاسخ به اعتراض معاویه در ازدواج با کنیز 53
تیری که به خطا رفت 54
اگر صد پسر داشتم...54
پرسش 56
درس یازدهم 57
عروسی که به عقد دیگری رفت 57
زمینه قیام امام حسین علیه السلام 58
پرسش 61
درس دوازدهم 62
درخواست بیعت 62
توقّف در مکّه 64
پرسش 65
درس سیزدهم 66
مسلم بن عقیل سفیر امام در کوفه 66
پرسش 70
درس چهاردهم 71
امام علیه السلام مکّه را به سوی کوفه ترک میکند 71
امام حسین علیه السلام در مسیر کربلا 73
پرسش 75
درس پانزدهم 76
خبر شهادت 76
اولین رویارویی 77
پرسش 80
درس شانزدهم 81
در کربلا چه گذشت؟(1)81
پرسش 84
درس هفدهم 85
عصر تاسوعا 85
روز عاشورا 86
پرسش 88
درس هجدهم 89
در کربلا چه گذشت؟(2)89
علمدار در شریعه 90
امام؛تنها میان دشمن و خیمهها 91
پرسش 92
درس نوزدهم 93
امام در میدان نبرد 93
پس از کربلا چه گذشت 95
پرسش 97
درس بیستم 98
خطابههای امام سجاد علیه السلام و زینب کبری علیها السّلام در کاخ ظلم 98
پرسش 101
درس بیست و یکم 102
مجلس عزا در شام 102
روش زندگانی امام حسین علیه السلام 103
پرسش 105
درس بیست و دوم 106
نمونههایی از کلام امام حسین علیه السلام 106
پرسش 109
درس بیست و سوم 110
امام سجاد علیه السلام 110
سفر حجّ امام در دوران کودکی 112
پرسش 114
درس بیست و چهارم 115
امام سجاد علیه السلام در روز عاشورا 115
امام سجاد علیه السلام در کوفه 116
پرسش 118
درس بیست و پنجم 119
امام سجاد علیه السلام در شام 119
پرسش 122
درس بیست و ششم 123
بازگشت به مدینه 123
انقلاب مدینه(واقعه حَرَّه)124
پرسش 126
درس بیست و هفتم 127
گواهی حجرالاسود بر امامت حضرت سجاد علیه السلام 127
انقلاب در دربار معاویه 128
دو صبحانه،در حضور دو سر 129
پرسش 131
درس بیست و هشتم 132
داغی که کهنه نشد 132
پاسخ امام به قیصر روم 133
پیشنهاد امام سجاد علیه السلام برای استقلال اقتصادی 134
دعا،وسیله نجات 134
پرسش 136
درس بیست و نهم 137
سیره امام سجاد علیه السلام 137
پرسش 141
درس سیام 142
تلاش علمی امام سجاد علیه السلام 142
شهادت امام علیه السلام 143
نمونههایی از کلام امام سجاد علیه السلام 143
پرسش 145
در سالهای گذشته با تاریخ زندگانی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السّلام آشنا شدید.اکنون با تاریخ مختصر زندگانی امام حسن مجتبی علیه السلام دومین جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و دومین امام شیعیان آشنا میشویم.
امام حسن مجتبی در نیمه رمضان سال سوم هجرت در خانه عصمت دیده به جهان گشود.پدرش علیبنابیطالب علیه السلام و مادرش فاطمه،دختر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله،هر دو از بنیهاشم و معصوم از هر گناه و اشتباهی بودند.پس از ولادت حسن،او را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آوردند،پیامبر در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت،آنگاه از علی علیه السلام پرسید:نام پسرت را چه گذاشتهای؟علی علیه السلام عرض کرد:من در نامگذاری از شما پیشی نمیگیرم.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:من نیز در نامگذاری او از پروردگارم پیشی نمیگیرم.
در این هنگام جبرئیل فرود آمد و گفت:ای محمد!خداوند سلامت میرساند و میفرماید:نسبت علی به تو همانند نسبت هارون به موسی است؛جز آنکه پیامبری بعد از تو نخواهد بود؛بنابراین نام این نوزاد را همان نام پسر هارون بگذار.پیامبر صلی الله علیه و آله
پرسید:نام او چیست؟جبرئیل گفت:نام او«شُبَّر»است.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:زبان من عربی است.جبرئیل گفت:نام او را حسن(که معنای شُبَّر است)بگذار.
و به این ترتیب پیامبر صلی الله علیه و آله نام نوزاد را حسن گذاشت و در هفتمین روز ولادتش گوسفندی را برای او عقیقه(قربانی)کرد و یک ران آن را به همراه یک دینار برای قابله فرستاد و موی سر حسن را تراشید و هموزن آن،نقره صدقه داد.
1.روزی پیامبر صلی الله علیه و آله بر فراز منبر نشسته بود و برای مردم سخن میگفت؛در این هنگام حسن و حسین علیهم السّلام که خردسال بوند،درحالی وارد مسجد شدند که پیراهن بلند عربی قرمز رنگی برتن داشتند.آنان به سوی منبر میرفتند که ناگهان پیراهن در پایشان پیچید و زمین خوردند.پیامبر به سرعت از فراز منبر به زیر آمد و آنان را در آغوش گرفت و بالای منبر برد و پیش خود نشاند.
2.ابوهریره میگوید روزی حسن به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و در کنار رسولخدا صلی الله علیه و آله نشست.پیامبر صلی الله علیه و آله دهان بر دهان او گذاشت و سه مرتبه فرمود:خدایا!من حسن را و هر کس حسن را دوست بدارد،دوست میدارم.
3.«اَسلَم»غلام آزاد شده عمر میگوید:روزی حسن و حسین را دیدم که بر شانههای رسولخدا صلی الله علیه و آله سوارند؛به آنان گفتم:مرکب خوبی دارید!پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:این دو کودک سواران نیکویی هستند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حسن و حسین را فرزندان خود میدانست و آنان،پیامبر را پدر صدا میزدند و میفرمود:«محبوبترین فرد از خاندانم نزد من حسن و حسین علیهم السّلام هستند».
امام حسن علیه السلام که بزرگترین فرزند علی بن ابیطالب علیه السلام بود،در سن 8 سالگی مادر خود فاطمه زهرا علیها السّلام را از دست داد و از آن پس همه عشق و علاقه او به پدرش بود.در عصر خلافت ابوبکر،مرد بیابانگردی نزد او آمد و گفت:«من در هنگام حج وقتی
که مُحرم بودم،چند عدد تخم شترمرغ را پختم و خوردم؛تکلیف من چیست؟ابوبکر پاسخش را ندانست و او را نزد عمر فرستاد.عمر هم او را نزد عبدالرحمن فرستاد و او نیز پاسخ را نمیدانست.سرانجام همه آنها عرب بیابانگرد را نزد علی بن ابیطالب علیه السلام فرستادند تا پاسخ خود را از ایشان بگیرد.اعرابی نزد علی آمد و سؤال خود را مطرح کرد،حضرت علی علیه السلام به حسن و حسین علیهم السّلام اشاره کرد و به او گفت:«از هر کدام از این دو میخواهی سؤال کن».مرد سؤالش را برای حسن که کودکی ده ساله بود مطرح کرد و حسن در پاسخ مرد بیابانگرد فرمود:آیا شتر داری؟پاسخ داد:آری.فرمود:به تعداد تخمهایی که خوردهای شترهای نر را با شترهای ماده جفتگیری کن و هر تعداد بچه شتر که متولّد شد،آنها را هنگام حج قربانی کن.علی علیه السلام به فرزندش گفت:پسر جان!چگونه چنین گفتی،با اینکه میدانی گاهی شترها بچههایشان بهثمر نمیرسد یا گاهی مرده به دنیا میآیند؟حسن علیه السلام پاسخ داد:اگر شتران گاهی بچه نارس یا بچه مرده به دنیا میآورند،تخم شترمرغ هم گاهی فاسد و بیاثر میگردد.
حضرت علی علیه السلام پاسخ را پسندید و به او فرمود:پسرم!راست گفتی.
1.حضرت امام حسن علیه السلام در چه تاریخی متولّد شدند و چرا نام ایشان را حسن گذاشتند؟
2.در هفتمین روز ولادت حسن علیه السلام پیامبر صلی الله علیه و آله چه کرد؟
3.یک نمونه از محبّت پیامبر به امام حسن علیه السلام را بنویسید.
4.حضرت امام حسن علیه السلام حکم مردی که در حال احرام تخم شتر مرغ را پخته بود چگونه تعیین کرد؟
پس از کشته شدن عثمان در اواخر سال 35 هجری،مسلمانان مدینه با علی بن ابیطالب علیه السلام به عنوان خلیفه(جانشین پیامبر)بیعت کردند و حکومت ایشان مدت چهار سال و نه ماه طول کشید.آن حضرت در این مدت کوتاه با سه جنگ داخلی بزرگ یعنی جنگ جمل(با پیمانشکنان)جنگ صفین(با منحرفان از راه حق)و جنگ نهروان(با خارجیان از دین)روبهرو شد.در تمام این حوادث ناگوار،حسن بن علی علیه السلام بهترین یار و مساعد پدر بود.
1.نخستین جنگ داخلی که از ناحیه بیعتشکنان در بصره و در زمان خلافت حضرت علی علیه السلام رخ داد،جنگ جمل بود و حسن بن علی علیه السلام در این جنگ،بازوی پرتوان پدر بود.حضرت علی علیه السلام نامهای به«ابوموسی اشعری»استاندار کوفه نوشت و از او خواست که مردم کوفه را برای کمک بفرستد؛امّا ابوموسی نه تنها از فرمان علی علیه السلام سرپیچی کرد،بلکه مردم را به عدم مشارکت در سپاه علی فرا خواند.حضرت علی علیه السلام پس از باخبر شدن از این جریان،فرزندش حسن را با«عمّار یاسر»به سوی کوفه فرستاد تا مردم کوفه را برای جهاد با سپاه جمل بسیج نمایند.امام حسن و عمّار به کوفه آمدند مردم کوفه از امام حسن علیه السلام استقبال گرمی کردند.آن حضرت در یک سخنرانی پرشور پس از حمد و سپاس خداوند به آنان چنین فرمود:«ای مردم!شما
میدانید که علی علیه السلام نخستین کسی است که با رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز خواند و در ده سالگی پیامبری او را تصدیق کرد و در همه جنگها با پیامبر بود،رسول خدا همواره از او راضی بود تا آنکه رحلت نمود و علی او را غسل داد و کفن کرد و وصیتهای او را انجام داد.او مردم را به سوی خویش نخواند؛بلکه مردم همچون شترانی که به آبشخور وارد میشوند،به او هجوم آوردند و با او بیعت کردند.سپس گروهی از آنان بیآنکه انحرافی از او ببینند،پیمانشکنی کردند و عَلَم مخالفت با او را برافراشتند.اکنون بر شماست که از فرمان او اطاعت کنید و برای یاری او بشتابید و با دشمنان نبرد کنید».
بیانات شیوا و مستدلّ امام حسن و تلاشهای عمّار یاسر و مالک اشتر و«قیس بن سعد»موجب شد که بیش از دوازده هزار نفر به سوی جبهه برای یاری علی بن ابیطالب علیه السلام حرکت کردند.
حضرت علی علیه السلام در منطقه ذیقار عراق به سپاه خود فرمود:«از جانب کوفه دوازده هزار و یک نفر به سوی شما میآیند».سرانجام این جمعیت فرا رسید.آنها را شمردند و دیدند عددشان درست دوازده هزار و یک نفر است.
حسن بن علی علیها السّلام در این جنگ شجاعت بسیاری از خود نشان داد.در یکی از حملهها امام علی علیه السلام نیز خود را به پسرش محمد حنفیه(که از همسر دیگرش به نام خوله حنفیه بود)داد و به او فرمود:با این نیزه به سپاه دشمن حمله کن.محمد نیزه را گرفت و به دشمن حمله کرد؛امّا گردانی قوی از دشمن سر راهش را گرفتند و او را مجبور به عقبنشینی کردند.محمد نزد پدر آمد.علی علیه السلام نیزه را از او گرفت و به دست فرزندش حسن داد.او چون شیر به دشمن حمله کرد و آنچنان جنگید که نیزهاش به خون دشمن رنگین شد و سپس به نزد پدر بازگشت.وقتی محمّد،حسن را دید،از شرمندگی صورتش سرخ شد و بر اثر احساس شکست سرافکنده گردید.علی علیه السلام فرمود:«ناراحت نباش!او پسر پیامبر و تو پسر علی هستی».
2.آتش جنگ صفّین بهوسیله متجاوزان شام که حاضر به پذیرش حکومت مرکزی اسلام نبودند،شعلهور شد.این جنگ پیامدهای شومی بهجای گذاشت؛از جمله اینکه سپاهیان شام در لحظه پیروزی سپاه علی با حیله«عمروعاص»قرآنها را بر سر نیزه کردند و گفتند:بیایید تا قرآن بین ما و شما داوری کند.و این نیرنگ
موجب فریبخوردن سادهلوحان در سپاه علی علیه السلام و پیدایش اختلاف در میان سپاه آن حضرت شد و فریبخوردگان،علی علیه السلام را مجبور به پذیرش حکمیت کردند،اما طولی نکشید که پس از امضای معاهده میان دو سپاه،به اشتباه خود پی بردند و از علی علیه السلام خواستند تا پیمان خود را بشکند و به جنگ با سپاه معاویه ادامه دهد؛اما علی علیه السلام میفرمود:باید صبر کنیم تا ببینم نتیجه حکمیت چه میشود.این گروه،راه خود را از علی علیه السلام جدا کردند و به عنوان«خوارج»یعنی کسانی که از دین خارج شدهاند،مشهور شدند و کار آنها به جایی رسید که علی علیه السلام را کافر خواندند و علیه علی علیه السلام اعلان جنگ نمودند.حضرت علی علیه السلام میخواست با استدلال،آتش فتنه را خاموش کند؛ولی خوارج بر شعلهور شدن آن اصرار داشتند و سرانجام در نهروان گرد آمدند و آماده جنگیدن با سپاه علی علیه السلام شدند.
امام علیبنابیطالب علیه السلام به فرزندش حسن علیه السلام فرمود:«برخیز و با آنان سخن بگو و داستان داوری حکمین را برای آنها بیان کن».امام حسن علیه السلام برخاست و سخنانی را بدین مضمون بیان کرد:«ای مردم!دربار ابوموسی و عمروعاص بسیار سخن گفتید.همانا بدانید که این دو نفر انتخاب شدند تا براساس کتاب خدا داوری کنند؛ولی آنها مطابق هوای نفس خود داوری کردند و کسی که چنین باشد،حاکم نخواهد بود،بلکه محکوم است».
امام حسن علیه السلام با این بیان،داوری حکمین را محکوم کرد؛ولی خوارج دست از لجاجت برنداشتند و به مخالفت با حکومت مشروع علی علیه السلام ادامه دادند و سرانجام وجود ننگینشان به دست سپاهیان علی علیه السلام از صفحه روزگار برداشته شد.
3.در زمان خلافت حضرت علی علیه السلام روزی قصابی را که چاقوی خونآلودی در دست داشت در خرابهای دیدند؛درحالیکه کنار او جنازه خونآلود شخصی افتاده بود.شواهد موجود حاکی از آن بود که قاتل،همین قصاب است.او را دستگیر کرده و به حضور امام علی علیه السلام آوردند.
امام به قصاب گفت:دربار کشته شدن آن مرد چه میگویی؟قصاب گفت:من او را کشتهام.امام براساس ظاهر جریان و اقرار قصاب،دستور داد تا او را برای قصاص آماده کنند.وقتی مأمورین او را برای اعدام میبردند،مردی با عجله خود را
به آنان رساند و گفت:عجله نکنید و قصاب را به حضور امام بازگردانید.همه به حضور علی علیه السلام آمدند.در این هنگام مرد گفت:قاتل حقیقی منم و این قصاب گناهی ندارد.امام به قصاب فرمود:چه چیز موجب شد که بگویی من او را کشتهام؟قصاب گفت:در بنبستی قرار گرفته بودم که چارهای جز این نداشتم؛زیرا مأمورین شما مرا در کنار جنازه دیده بودند و همهچیز بیانگر این بود که من او را کشتهام.از کتک خوردن ترسیدم و اقرار نابهجا کردم؛ولی حقیقت این است که من گوسفندی را نزدیک همان خرابه کشته بودم.سپس ادرار بر من فشار آورد و در همان حالیکه چاقوی خونآلود در دستم بود،به خرابه رفتم و کارم را انجام دادم و سپس با جناز خونآلودی مواجه شدم و در همان حال مأمورین از راه رسیدند.علیبنابیطالب علیه السلام فرمود:قصاب و قاتل حقیقی را به حضور امام حسن علیه السلام ببرند تا او قضاوت نماید.امام حسن علیه السلام فرمود:«به امیرمؤمنان بگویید اگر این مرد قاتل،آن شخص را کشته است،در عوض جان قصاب را نجات داده است و خداوند در قرآن میفرماید:کسی که انسانی را از مرگ نجات دهد،چنان است که گویی همه مردم را نجات داده است».مأمورین،قضاوت امام حسن علیه السلام را نزد امام علی علیه السلام بردند.امام این قضاوت را پذیرفت و سپس دستور داد قاتل و قصاب را آزاد نموده و دی مقتول را از بیتالمال به ورث او پرداخت کنند.
1.مدّت حکومت حضرت علی علیه السلام و نام جنگهای زمان ایشان را بنویسید.
2.نقش امام حسن علیه السلام در بسیج مردم کوفه برای شرکت در جنگ جمل را بنویسید.
3.امام حسن علیه السلام در سخنانش برای خوارج در نهروان چه فرمود؟
4.نمونهای از قضاوتهای امام حسن علیه السلام در زمان حکومت پدرش را بنویسید.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام در شب 21 رمضان سال 40 هجری به شهادت رسید و از آن پس فرزندش امام حسن علیه السلام امامت و رهبری مردم را برعهده گرفت و مدت ده سال امامت او ادامه یافت.
روز 21 ماه رمضان سال 40 هجری،کوفه یکپارچه غرق در عزا بود.مردم کوفه گروه گروه برای عرض تسلیت به محضر امام حسن و برادرانش میآمدند.امام حسن در اجتماع مردم خطبهای خواند و پس از حمد و ثنای الهی و توصیف پدرش فرمود:«من از خاندانی هستم که خداوند هرگونه پلیدی را از آنان زدوده و آنان را پاک گردانده است.من از خاندانی هستم که خداوند در کتابش دوستی آنان را واجب کرده و فرموده است:ای پیامبر!به مردم بگو من برای رسالت و پیامبریم چیزی از شما نمیخواهم،مگر دوستی با نزدیکانم و آن کس که کار نیکی انجام دهد،بر نیکی او میافزایم (1)و نیکی(در این آیه)دوستی با خانواد ماست».در این هنگام«عبدالله بن عباس»برخاست و خطاب به مردم چنین گفت:«ای مردم!این فرزند پیامبر شما و فرزند امامتان است؛پس با او بیعت کنید».
1) (1) .شوری،آی 23.
مردم سخن او را پذیرفتند و گفتند:حقِّ او بر ما واجب است و او در نزد ما محبوب میباشد و سپس با او بیعت کردند.امام حسن علیه السلام پس از بیعت مردم،زمام امور را به دست گرفت و کارگزاران خود را برای اجرای کارها مشخّص کرد و بر سر کارها فرستاد و عبدالله بن عباس را حاکم بصره قرار داد و خود به امر رهبری مشغول شد.
معاویه پس از قتل عثمان،شب و روز میکوشید تا حاکم بیرقیب تمام نقاط اسلامی باشد.او پس از شهادت حضرت علی علیه السلام و بیعت مردم عراق با امام حسن علیه السلام تصمیم داشت که از گسترش نفوذ آن حضرت جلوگیری کند.برای این منظور دو نفر از جاسوسان خود را برای اغتشاش و ایجاد تفرقه به بصره و کوفه فرستاد.امام حسن علیه السلام از این موضوع مطلّع شد و فرمان داد تا آن دو نفر را دستگیر کرده و مجازات کنند.آنگاه نامهای به معاویه نوشت و او را مورد سرزنش و تهدید قرار داد.معاویه دستبردار نبود و چهار نفر را انتخاب کرد تا مخفیانه به کوفه بروند و در فرصت مناسب امام حسن علیه السلام را ترور کنند.معاویه با هر یک از آنان محرمانه ملاقات کرد و جداگانه به هر کدام پیشنهاد کرد که اگر حسن را بکشند،علاوه بر دویستهزار درهم جایزه،به فرماندهی یکی از گردانهای ارتش شام خواهند رسید و یکی از دخترانش را به همسری آنها در میآورد.
امام حسن علیه السلام از این توطئه آگاه شد و از آن پس همواره مراقب بود تا از ناحیه تروریستها آسیبی نبیند و از اینرو همیشه در زیر لباسهایش زره میپوشید.روزی امام حسن علیه السلام مشغول نماز بود که هدف تیر قرار گرفت؛ولی زرهی که پوشیده بود باعث شد که تیر در بدنش کارساز نشود.
بین امام حسن علیه السلام و معاویه نامههای متعدّدی ردّ و بدل شد.سرانجام معاویه پس از عدم موفقیت در ترور امام حسن علیه السلام راه طغیان را پیش گرفت و با سپاه مجهّز خود و به قصد تجاوز به حکومت امام حسن علیه السلام راهی عراق گردید.
امام حسن علیه السلام از حرکت نظامی معاویه مطلع شد و بیدرنگ مردم را به اجتماع در مسجد کوفه فرا خواند.جمعیت بسیاری در مسجد کوفه جمع شد امام بر فراز منبر قرار گرفت و پس از حمد و ثنای الهی چنین فرمود:«خداوند جهاد را واجب گرداند و به جهادگران مؤمن دستور داده که صبر کنید؛زیرا که خدا با صابران است.ای مردم!به آنچه دوست دارید نمیرسید،مگر با صبر کردن بر آنچه دوست ندارید.به من خبر رسیده که معاویه حرکت کرده؛پس شما به سوی لشکرگاه خود در نُخَیله خارج شوید تا تصمیم بگیریم.خدا شما را رحمت کند».
سکوتی سنگین بر جمعیت حاکم شد و کسی حتّی یک کلام سخن نمیگفت.«عدی بن حاتم»که از یاران مخلص امام بود،در جای خود ایستاد و مردم را چنین مورد خطاب قرار داد:آیا به امام خود و به پسر دختر پیامبرتان پاسخ نمیدهید؟!
او با سخنان پرشور خود مردم را دعوت کرد تا به سخنان امام پاسخ مثبت بدهند و از ترس و پراکندگی و نفاق دوری کنند.
پس از عدی بن حاتم یاران دیگر امام مانند قیس بن سعد برای مردم صحبت کردند و امام از همه آنان تقدیر و تشکّر کرد و از منبر به زیر آمد و عازم لشکرگاه شد.
این حرکت سریع جدّیت امام را در مبارزه با طاغوت نشان میداد؛امّا جمعیت انبوهی در شهر باقی ماندند و امام حسن علیه السلام را مثل امیرالمؤمنین فریب دادند.امام ده روز در نُخَیله توقّف کرد و در این مدّت فقط چهارهزار نفر گرد او جمع شدند؛درحالیکه استعداد سپاه کوفه بیش از چهلهزار نفر بود؛از اینرو به کوفه بازگشت تا مردم را کوچ دهد.امام موفّق شد که تنها جمعیتی در حدود بیستهزار نفر را کوچ دهد؛امّا انگیزههای این سپاه هم یکسان نبود و تعداد یاران مخلص در میان آنان بسیار اندک بود.
1.امام حسن مجتبی علیه السلام در چه تاریخی به امامت رسیدند؟در چه زمانی مردم با ایشان بیعت کردند؟
2.معاویه برای جلوگیری از گسترش نفوذ حضرت امام حسن علیه السلام چه اقدامی انجام داد و عکسالعمل آن حضرت چه بود؟
3.معاویه برای ترور امام حسن مجتبی علیه السلام چه نقشهای کشید و سرانجام چه شد؟
4.معاویه پس از عدم موفقیت در ترور امام حسن علیه السلام چه اقدامی کرد؟عکسالعمل امام حسن علیه السلام چه بود؟
5.دو فراز مهم از خطبه امام حسن علیه السلام برای مردم کوفه را بنویسید.
6.نمونهای از جدیت امام حسن علیه السلام در مبارزه با طاغوت و عکسالعمل مردم کوفه را بنویسید.
امام حسن علیه السلام پسرعموی پدرش یعنی عبیدالله بن عباس را طلبید و او را فرمانده سپاهی دوازده هزار نفری کرد تا به سوی شام حرکت کند.امام علیه السلام به او سفارشهایی کرد؛از جمله فرمود:لشکر را از کنار شط فرات عبور بده و از آنجا به سرزمین«مِسکَن»(آخرین نقطه مرز شمالی عراق)برو.وقتی از آنجا گذشتی،با سپاه معاویه روبهرو میشوی.تو در جنگ پیشدستی نکن و آنگاه که معاویه آغاز به جنگ کرد،تو با او جنگ کن.اگر برای تو حادثهای رخ داد قیس بن سعد فرمانده سپاه خواهد شد.من به دنبال تو خواهم آمد.
عبیدالله بن عباس به همراه لشکرش در حاشیه رود فرات راه میپیمود تا آنکه در روستای حبونیه به سپاه معاویه برخورد کرد و در مقابل سپاهش اردو زد.
فردای آن روز معاویه حیلهای بهکار برد و نامهای به این مضمون برای عبیدالله بن عباس نوشت:«حسن،پیرامون صلح با من مکاتبه کرده و او حکومت را به من وا میگذارد.اگر هماکنون تو از من اطاعت کردی،از تو تبعیت میشود؛وگرنه در حالی از من اطاعت خواهی کرد که خود تابع دیگری هستی.اگر هماکنون به نزد ما بیایی،یک میلیون درهم به تو خواهم داد که نصف آن را نقد خواهم داد و نصف دیگر را وقتی به کوفه وارد شدم».عبیدالله فریب معاویه را خورد و شبانه به سوی لشکرگاه او حرکت کرد
و معاویه به قول خود وفا کرد.هنگام صبح مردم منتظر بودند که عبیدالله از خیمهاش بیرون بیاید تا با او نماز صبح بخوانند؛امّا او را در چادرش نیافتند و به جای عبیدالله بن عباس،قَیس بن سَعدِ بنِ عُبادَه با آنان نماز خواند و پس از نماز برای مردم صحبت کرد و آنان را سفارش به صبر و اطاعت از امام و آمادگی برای جنگ با معاویه نمود.
امام پس از اعزام عبیدالله بن عباس،با لشکری ناهمگون کوفه را به سوی مدائن ترک کرد.در میان سپاه امام،تعداد کمی از یاران مخلص او و پدرش وجود داشتند و گروهی دیگر از خوارج بودند که ارادتی به امام حسن نداشتند و فقط میخواستند با معاویه بجنگند و گروهی دیگر در اختیار رؤسای قبایل بودند که اوامر آنان را اطاعت میکردند.امام شبهنگام،نزدیک دروازه مدائن توقف کرد و برای آزمودن سپاهش،همه را فراخواند و برای آنان سخنرانی کرد.امام علیه السلام فرمود:«من خیرخواهترین خلق خدا برای مردم هستم و برای هیچ مسلمانی بدی نمیخواهم و اتّحاد شما بهتر از تفرقه شماست و آنچه را من برای شما میاندیشم بهتر از آن چیزی است که خود برای خود میاندیشید.پس،از دستور من سرپیچی نکنید».
پس از سخنان امام گروهی گفتند:گمان میکنیم که او میخواهد با معاویه صلح کند و گروهی از خوارج گفتند:این مرد مانند پدرش کافر شده.سپس گروهی تحریک شدند و به خیمه امام حمله بردند و آنچه را در خیمه بود غارت کردند تا آنجا که سجاده از زیر پای حضرت و ردا از روی دوش او کشیدند.
امام که جانش در خطر بود،مصلحت ندانست که شب را در آنجا بماند؛از اینرو اسبش را آوردند و پیروان مخلصش او را در حلقه خود گرفتند تا وی را برای استراحت به داخل شهر مدائن ببرند؛اما هنگامی که آنان در تاریکی،از دروازه مدائن میگذشتند،مردی از سپاه امام به نام جرّاح بن سنان درحالیکه«الله اکبر»سر داده بود،گفت:ای حسن!مشرک شدی،چنانکه پدرت مشرک شد و با دشنهای که در دست داشت،بر ران امام زد که تا استخوان را درید.امام دست در گردن او افکند و از فرارش جلوگیری کرد و هر دو به زمین خوردند.پس یاران امام او را به سزای عمل زشتش
رساندند و امام را به خانه سعد بن مسعود که کارگزار پدرش در مدائن بود،بردند و به مداوای امام مشغول شدند.
امام در بستر بود که خبر تسلیم شدن عبیدالله بن عباس به همراه تعداد زیادی از سپاهیانش به اردوگاه معاویه را دریافت کرد.این اخبار در روحیه لشکری که در ساباط مدائن گرد آمده بودند،اثر بسیار بدی گذاشت.طولی نکشید که قاصدان شوم از سوی معاویه به مدائن رسیدند.یک گروه سه نفره که در رأس آنها مغیرة بن شعبه بود،نامهای از معاویه را به امام رساندند.در این نامه،معاویه امام را تشویق به صلح کرده بود و از در دلسوزی و مهربانی چنین نوشته بود:نسبت خویشاوندی میان ما را پاره نکن.مردم تو را و قبل از تو،پدرت را فریب دادند او در نامهاش از امام درخواست صلح کرده و همه شرایطی که موردنظر امام باشد را پذیرا شده بود.معاویه برای تشویق امام به صلح،علاوه بر نوشتن این نامه،همه نامههای یاران امام که مخفیانه برای او نوشته بودند را ضمیمه نامه خود کرده بود.در این نامهها،یاران امام،معاویه را به عراق دعوت کرده بودند و به او نوشته بودند که حسن را دستبسته به تو تحویل میدهیم و اگر بخواهی او را میکشیم.
امام یاران خود را شناخته بود و به صلح پیشنهادی معاویه هم اطمینان نداشت؛اما با شرایطی که پیش آمده بود،چارهای جز پذیرفتن صلح و ترک جنگ نبود.
1.اولین فرمانده لشکر امام حسن علیه السلام در جنگ با معاویه چه کسی بود و امام علیه السلام به او چه فرمان مهمی داد؟
2.معاویه با چه حیلهای فرمانده لشکر امام حسن علیه السلام را فریب داد؟
3.فرمانده دوم،پس از فریبخوردن عبیدالله بن عباس چه کرد؟
4.لشکر امام حسن علیه السلام از نظر انگیزه چگونه بود؟
5.دو حرکت ناجوانمردانه خوارج با امام حسن علیه السلام چه بود؟
6.خبرهای ناگواری که امام حسن علیه السلام در بستر بیماری در مدائن دریافت کرد چه بود؟
7.معاویه برای تشویق امام به صلح،چه اقدامی انجام داد؟
در درس گذشته خواندید که امام حسن علیه السلام بهسبب اندک بودن یاران باوفایش و خیانت بعضی از اطرافیان نتوانست حکومت مرکزی اسلام را نگه دارد و مجبور شد آن را با عنوان صلح و سازش به معاویه واگذار نماید.
اینک به مواد صلحنامهای که مورد توافق امام حسن علیه السلام و معاویه قرار گرفت توجّه کنید:
1.حکومت به معاویه واگذار میشود با این شرط که به کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله عمل کند.
2.معاویه هیچکس را جانشین خود نکند و پس از معاویه،حکومت متعلّق به حسن است و اگر حادثهای برای او پیش آمد،متعلق به برادرش حسین است.
3.معاویه باید ناسزاگویی به امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام و لعنت بر او را در نمازها ترک کند و علی را جز به نیکی یاد ننماید(در منابر و نماز جمعه رسمی شام در پایان خطبهها،علی علیه السلام را لعن میکردند).
4.جان مردم در هر کجا هستند از حجاز و یمن و عراق در امان باشد و یاران علی علیه السلام و زنان و فرزندان آنها از نظر جان و مال در امان باشند.
5.مبلغ یک میلیون درهم میان بازماندگان شهدای جنگ جمل و صفّین که در سپاه علی علیه السلام کشته شدهاند،تقسیم شود.
«عبدالله بن عامر»فرستاده معاویه،شروط فوق را که امام حسن علیه السلام به او گفته بود برای معاویه نوشت و معاویه همه آنها را بهظاهر پذیرفت و با خط خود نوشت و هنگام امضا در زیر آن چنین اضافه کرد:بر عهده معاویة بن ابیسفیان است که به مواد این قرارداد عمل کند و آن را برای نماینده خود باز پس فرستاد و او آن را به امام حسن علیه السلام تسلیم کرد.این صلحنامه در نیمه جمادیالاولی سال 41 هجری به امضای معاویه رسید.
معاویه پس از آنکه بر اوضاع مسلّط شد،به سوی کوفه حرکت کرد تا از مردم کوفه بیعت بگیرد.او در روز جمعه به«نُخَیلَه»اردوگاهی در نزدیکی کوفه وارد شد و با مردم نماز ظهر خواند و پس از نماز،در سخنانی چنین گفت:«قسم به خدا من با شما نجنگیدم که نماز بخوانید یا روزه بگیرید یا حج بروید یا زکات بدهید؛بلکه با شما جنگیدم تا بر شما حکومت کنم و خداوند حکومت را به من داد،اگر چه شما دوست ندارید.اکنون بدانید آن شروطی را که در قرارداد صلح،به حسن بن علی وعده دادم همه را زیر پا مینهم و به هیچکدام از آنها وفا نخواهم کرد».سپس از نخیله حرکت کرد و وارد کوفه شد و چند روزی را در آنجا ماند و وقتی بیعت مردم با او تمام شد،برای مردم سخنرانی کرد و از علیبنابیطالب علیه السلام و امام حسن علیه السلام مذمّت و بدگویی کرد و خود را ستود.حسین بن علی برخاست تا پاسخ او را بدهد،برادرش امام حسن علیه السلام دست او را گرفت و نشانید و خود برخاست و چنین پاسخ داد:«ای کسی که علی را به بدی یاد کردی!من حسن و پدرم علی است.تو معاویه هستی و پدرت صخره؛مادر من فاطمه و مادر تو هند؛جدّ من رسول خدا و جدّ تو حَرب؛جدّه من خدیجه و جدّه تو فتیله است.پس خدا لعنت کند از ما آن کس را که گمنامتر و نسبش پستتر و سابقهاش در شرّ و بدی بیشتر و کفر و نفاقش قدیمیتر است».همه گروههایی که در مسجد بودند،یکباره فریاد زدند:آمین!آمین!و به این ترتیب معاویه یکی از بندهای قرارداد،یعنی لعن نکردن حضرت علی علیه السلام را زیرپا گذاشت و به آن عمل نکرد.امام حسن علیه السلام کوفه،پایتخت حکومت اسلامی را رها کرد و به مدینه رفت و حدود 10 سال به دور از حکومت و جریانات سیاسی به زندگی خود ادامه داد تا آنکه به شهادت رسید.
یکی از اهداف مهم معاویه،تعیین جانشین برای خودش بود؛از اینرو نمیخواست که بند دوّم قرارداد را عمل کند.اما از امام حسن علیه السلام وحشت داشت؛زیرا آن حضرت در هر فرصت مناسبی،آشکارا به معاویه اعتراض میکرد.بنابراین بهترین راه برای معاویه این بود که وجود امام را از میان بردارد.معاویه برای اجرای این نیت پلید جُعده دختر اشعث بن قیس را که همسر امام حسن علیه السلام بود مناسب دید.معاویه محرمانه برای او یکصد هزار درهم فرستاد و به او قول داد که اگر کار حسن را تمام کند،او را همسر یزید خواهد کرد.جعده این نقشه شوم را عملی کرد و شوهر خود را مسموم نمود.امام بعدها فرمود:مرا بارها زهر دادند؛ولی هیچگاه مانند اینبار نبود.همانا پارههای جگرم را استفراغ کردم.
هنگامی که امام،نشانههای مرگ را در وجود خود دید،برادرش حسین علیه السلام را به حضور طلبید و به او فرمود:«برادرم!من در آستانه جدایی از شما و پیوستن به پروردگارم هستم.به من سم خوراندهاند و پارههای جگرم را در طشت دیدم.میدانم چه کسی مرا مسموم کرده و چه کسی او را فریب داده است.پس قسم به حق من بر تو،مبادا در این زمینه صحبتی بکنی.آنگاه که از دنیا رفتم،چشمانم را ببند و مرا غسل و کفن کن و نزد قبر جدهام فاطمه بنت اسد(در قبرستان بقیع در مدینه)دفن کن».
سرانجام امام علیه السلام در روز 28 صفر سال 50 هجری در مدینه و در سن 47 سالگی در اثر سمّی که جعده همسرش به دستور معاویه به او خورانده بود،از دنیا رفت و برادرش امام حسین علیه السلام مطابق وصیت او عمل کرد و او را در قبرستان بقیع به خاک سپرد.
1.سه مورد از مواد صلحنامه امام حسن علیه السلام و معاویه را بنویسید.صلحنامه در چه تاریخی امضا شد؟
2.معاویه چگونه عدم پایبندی خود را به مواد صلحنامه اعلان کرد؟
3.حضرت امام حسن علیه السلام در کدامیک از مواد صلحنامه سعی کرد که حکومت را پس از او به اهلبیت علیه السلام بازگرداند؟
4.حضرت امام حسن علیه السلام در پاسخ ناسزاگویی معاویه در کوفه،خودش و معاویه را چگونه معرفی کرد.
5.پس از امضای صلحنامه امام حسن علیه السلام چه کرد و چه مدت زندگی کرد؟
6.چرا معاویه تصمیم به کشتن امام حسن علیه السلام گرفت و آن را چگونه و در چه سالی عملی کرد؟
7.حضرت امام حسن علیه السلام در آخرین لحظات زندگی به برادرش حسین علیه السلام چه وصیتی کرد؟
1.دنیا زندان مؤمن است: امام حسن علیه السلام در عین پارسایی بود لباسش همیشه آراسته و حرکاتش باوقار بود.روزی در حالیکه بر مرکبش سوار بود و از کوچههای مدینه عبور میکرد،مردی یهودی او را دید؛نزدیک رفت و پرسید:جدّ شما رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود که دنیا،زندان مؤمن و بهشت کافر است؛ولی اکنون وضع شما را که با وضع خودم مقایسه میکنم میبینم تو در آسایش هستی و مندر سختی!
امام حسن علیه السلام فرمود:این تصور غلطی است که مؤمن باید از همه چیز محروم باشد(تا دنیا برای او مانند زندان باشد).هرگاه مقام ارجمند مؤمن را در بهشت با وضع مؤمن در دنیا مقایسه کنی و مقام پست کافر در دوزخ را با وضع او در دنیا مقایسه کنی،خواهی فهمید که دنیای مؤمن نسبت به آخرتش زندان و دنیای کافر نسبت به آخرتش بهشت است.
2.تواضع امام حسن علیه السلام: روزی امام حسن علیه السلام هنگام عبور،چند نفر فقیر را دید که روی خاک نشستهاند و با هم به خوردن خورده نانهای خشک شده مشغولند.آنها تا امام را دیدند،ایشان را بر سفره خویش دعوت کردند.امام علیه السلام کنار آنها رفت و گفت:خدا متکبّران را دوست ندارد و با آنها غذا خورد و سپس
آنان را به خانه خویش دعوت کرد.آنان به خانه امام آمدند و در خان ایشان غذا خوردند و هنگام رفتن به هرکدام از آنها لباسی داد.
3 .تشویق کودک نیکوکار: روزی امام حسن علیه السلام کودکی را دید که نان خشکی در دست دارد و یک لقمه خودش میخورد و لقمهای دیگر را به سگی که آنجا بود میدهد.امام از کودک که فرزند یکی از بردگان بود پرسید:پسر جان!چرا چنین میکنی؟!کودک پاسخ داد:من از خدای خود شرم کردم که غذا بخورم و حیوانی گرسنه به من نگاه کند و من به او غذا ندهم.امام علیه السلام از پاسخ زیبای کودک بسیار خشنود شد و دستور داد تا غذا و لباس فراوانی به آن کودک دادند و سپس آن کودک را از اربابش خرید و در راه خدا آزاد نمود.
4.دیگران را ناامید نمیکرد: روزی فقیری نزد امام حسن علیه السلام آمد و درخواست کمک کرد.امام چیزی در اختیار نداشت؛اما او را ناامید نکرد و به او گفت:تو را به کاری راهنمایی میکنم که اگر انجام دهی،نتیجه میگیری.دختر خلیفه تازه از دنیا رفته و خلیفه عزادار است؛من سخنی را به تو میگویم،نزد او برو و همین سخن را برای تسلیت به او بگو که به خواستهات میرسی و آن سخن این است:«شکر،خدا را که دخترت را با نشستن تو بر قبرش احترام کرد و با نشستن او بر قبر تو آواره نکرد».فقیر نزد خلیفه رفت و همین جمله را به عنوان تسلیت گفت و احساسات خلیفه را جلب کرد.خلیفه پرسید:آیا این سخنان از تو بود؟فقیر گفت:نه،حسنبنعلی به من آموخته بود.خلیفه گفت:راست میگویی؛او معدن سخنان شیوا و شیرین است.آنگاه کمک شایانی به فقیر کرد.
5.جواب نیکی: انَسبن مالک میگوید:یکی از کنیزان امام حسن علیه السلام شاخه گلی را به امام حسن علیه السلام هدیه کرد.امام آن شاخه گل را گرفت و به او فرمود:«تو را در راه خدا آزاد کردم».اَنس میگوید:من به ایشان گفتم:بهسبب اهدای یک شاخه گل ناچیز او را آزاد کردید؟!امام فرمود:«خداوند در قرآنش ما را چنین تربیت کرده است،آنجا که میفرماید:وقتی کسی به شما تحیت میگوید،شما پاسخ او را بهتر یا همانگونه بدهید.پاسخ بهتر همان آزاد کردن او بود».
6.مواسات با برادران دینی: امام حسن علیه السلام دوبار همه اموالش را بین محرومین و تهیدستان تقسیم کرد وسه بار ثروتش را به دو نیم تقسیم کرد؛نیمی را برای خود نگهداشت و نیم دیگر را بخشید.
7.زیباترین لباس: کسی از امام پرسید:ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله!چرا در وقت نماز زیباترین لباس خود را میپوشید؟امام پاسخ فرمود:«خداوند زیباست و زیبایی را دوست میدارد؛از اینرو دوست دارم که زیباترین لباسم را در وقت نماز بپوشم».
امام هرگاه در آستانه ورود به مسجد قرار میگرفت،سر به سوی آسمان بلند میکرد و میفرمود:«خدایا!میهمانت بر در خانه است.ای نیکوکار!گنهکاری به سوی تو آمد؛پس با زیباییهای خودت از زشتیهای او درگذر.»
امام در دوران زندگانیاش بیش از بیست مرتبه با پای پیاده به زیارت خانه خدا رفت و پیوسته میفرمود:من از خدایم شرم میکنم که برای ملاقات او پیاده به خانهاش نروم.»
1.مَنْ بَدَأ بِالْکلامِ قَبْلَ السَّلامِ فَلا تُجیبُوهُ؛کسی که قبل از سلام کردن شروع به سخن گفتن کند،پاسخ او را ندهید.
2.مَنْ قَرَأ الْقُرآنَ کانَتْ لَهُ دَعْوَةٌ مُجابَةٌ اما مُعَجَّلَةٌ اوْ مُؤَجَّلَةٌ؛کسی که قرآن بخواند،دعا و خواستهاش برآورده میشود؛یا فوراً یا با تأخیر.
3.اِسْتِثْمِارُ المالِ تَمامُ الْمُرُوئة؛بهرهبرداری از مال،کمال مردانگی است.
4.اَلمَصائبُ مَفاتیحُ الاَجْرِ؛گرفتاریها،کلید پاداشهای آخرت است.
5.مَنْ عَبَد اللهَ عَبَّد اللّهُ لَهُ کُلَّ شیءٍ؛آنکس که خدا را بندگی کند،خداوند همه چیز را بنده او میکند.
6.اَلاَئِمّةُ بَعْدَ رَسُولاللهِ صلی الله علیه و آله عَدَدُ نُقَباءِ بنی اسْرائیلَ و مِنّا مَهْدِیُّ هذهِ الامَّة؛تعداد جانشینان پس از پیامبر به عدد بزرگان بنیاسرائیل(12تن)است و مهدی امت مسلمان،از ماست.
7.اَلْمُرُوءَةُ فی شیئینِ،اِجْتِنابُ الرَجُلِ ما یشینُهُ و اخْتیارُهُ ما یزینُهُ؛کمال مردانگی در دو چیز است:دوری گزیدن از هر آنچه انسان را خوار میکند و دیگری انتخاب هر چیزی که انسان را زیبا میکند.
8.ما تَشاوَرَ قَوْمٌ الاّ هُدُوا الی رُشْدِهِمْ؛هیچ گروهی مشورت نکرد،مگر آنکه ترقّی کرد.
9.اَللُّؤمُ انْ لا تَشْکُرَ النِعْمَةَ؛پستی آن است که شکر نعمت نکنی.
10.اِذا طَلَبْتُم الْحَوائجَ فَاطْلُبوها مِنْ اهْلِها؛خواستههایتان را از اهلش بخواهید.پرسیدند:اهلش کیست؟فرمود:«اُولُو الاَلْبابِ»؛یعنی:صاحبان عقول.
1.اعتراض مرد یهودی به امام حسن علیه السلام و پاسخ ایشان را بنویسید.
2.دو نمونه از اخلاق نیک امام حسن علیه السلام را بنویسید.
3.سیره امام حسن علیه السلام در رفتن به مسجد چه بود؟
4.دو حدیث از امام حسن علیه السلام را با ترجمه بنویسید.
5.به نظر امام حسن علیه السلام مردانگی در چیست؟
نزدیک به یک سال پس از ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام برادرش حسین علیه السلام در سوّم شعبان سال چهارم هجرت،در خانه عصمت دیده به جهان گشود.جبرئیل بعد از نماز ظهر بر پیامبر نازل شد و مژده ولادت حسین علیه السلام را به پیامبر داد.پیامبر تکبیر گفت و سپس به خانه فاطمه آمد و فرمود:پسرم را بیاورید.حسین را که در قنداقه سفیدی پیچیده بود،نزد پیامبر آوردند.آن حضرت خوشحال و خندان شد و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و سپس حسین را در دامن گرفت و گریست.پرسیدند چرا گریه میکنی؟!فرمود:«برای مصیبتهایی که بعد از من به این نوزاد وارد میشود!به زودی گروه ستمگر او را میکشند و خداوند شفاعت مرا شامل حال آنان نمیگرداند».آنگاه به علی علیه السلام فرمود:آیا نامی بر این نوزاد نهادهاید؟علی علیه السلام پاسخ داد:«من در نامگذاری بر شما پیشی نمیگیرم».پیامبر فرمود:نام او را حسین بگذار و سپس قوچی را برای او عقیقه نمود و فاطمه زهرا به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله موی سر حسین را تراشید و به اندازه وزن آن،نقره به فقیران صدقه داد.
امّ ایمَن از بانوانی است که پیامبر دربار او فرمود:«ام ایمن زنی از اهل بهشت است».پسر او ایمن در جنگ حنین به شهادت رسید.روزی قبل از ولادت حسین علیه السلام خوابی
دید که از آن خواب وحشتزده و غمگین شد و گریست کرد.پیامبر صلی الله علیه و آله نزد او رفت و پرسید:چرا گریه میکنی؟پاسخ داد:خواب بسیار وحشتناکی دیدهام.پیامبر فرمود:آن را بازگو که خدا و رسولش به تعبیر آن آگاهند.امایمن گفت:نقل آن برایم ناگوار است.پیامبر فرمود:خوابها همانگونه که دیده میشوند،نیست؛نترس و آن را نقل کن.
امایمن گفت:شب گذشته در خواب دیدم عضوی از بدن شما جدا شده و در خانه من افتاده است.پیامبر فرمود:تعبیرش این است که دخترم فاطمه فرزندی به نام حسین به دنیا میآورد که تو مدّتی او را پرستاری میکنی؛پس پاره تن من که حسین است،به خانه تو میآید.
روز هفتم ولادت امام حسین،ام ایمن او را در آغوش گرفت و نزد رسولخدا صلی الله علیه و آله آورد پیامبر فرمود:آفرین به حمل کننده و حمل شونده،این است تعبیر خوابی که دیدهای ای ام ایمن!
روزی پیامبر با جمعی به نماز جماعت ایستاد.در این هنگام حسین که کودک خردسالی بود به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله دوید و بر پشت آن حضرت سوار شد و پای خود را حرکت میداد و میگفت:برو،برو.پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی میخواست سر از سجده بردارد،حسین را با دستهایش میگرفت و در کنارش به زمین میگذاشت.هنگامی که به سجده دوّم میرفت،باز حسین همان کار را تکرار میکرد.این منظره چندبار تکرار شد تا پیامبر نمازش را تمام کرد.مردی یهودی که شاهد این منظره بود،نزد پیامبر آمد و عرض کرد:شما با فرزندان خود بهگونهای رفتار میکنید که در میان ما چنین رفتاری نیست.
پیامبر در پاسخ او فرمود:«آگاه باشید اگر شما ایمان به خدا و رسولش بیاورید،به کودکان مهر و محبّت میورزید».این منظره باعث شد که یهودی در همان وقت مسلمان شود.
سلمان محمّدی(فارسی)میگوید:روزی بر پیامبر وارد شدم و دیدم حسین را روی زانوی خود نشانده و چشمها و دهان او را میبوسد و میفرماید:«تو بزرگ و پسر
بزرگی؛تو امام و پسر امامی؛تو پدر امامی؛تو حجّت و پسر حجّتی؛تو پدر حجّتهای نهگانهای که«قائم»نهمین آنان است.
روزی حسین علیه السلام در آغوش پیامبر بود و پیامبر او را نوازش میکرد.عایشه به آن حضرت گفت:ای رسول خدا!چقدر این کودک را دوست میداری و با دیدار او شاد میشوی؟!پیامبر فرمود:«چرا او را دوست ندارم و با دیدار او شاد نگردم،با اینکه او میوه قلب و نور چشم من است و امّتم او را خواهند کشت.هرکس بعد از شهادتش مدفن او را زیارت کند،خداوند ثواب یک حج از حجهای مرا برای زیارت کننده مینویسد».عایشه با تعجب پرسید:به راستی ثواب یک حج از حجهایتان؟!پیامبر فرمود:بلکه ثواب دو حجّ.عایشه گفت:به راستی ثواب دو حج؟!پیامبر فرمود:بلکه ثواب سه حج.
این سؤال و جواب همچنان تکرار شد تا اینکه پیامبر فرمود:خداوند ثواب 90 حج من با ثواب عمر آنها را به زیارت کننده مدفن حسین خواهد داد.
1.تاریخ ولادت حضرت امام حسین علیه السلام و اختلاف سن او با برادرش حسن علیه السلام را بنویسید.
2.خواب ام ایمن چه بود و پیامبر صلی الله علیه و آله چگونه آن را تعبیر کرد؟
3.سخن مرد یهودی که شاهد محبت پیامبر صلی الله علیه و آله به حسین علیه السلام بود و پاسخ ایشان را بنویسید.
4.حدیث عایشه از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پیرامون ثواب زیارت امام حسین علیه السلام را بنویسید.
روزی،پیامبر صلی الله علیه و آله برای انجام نماز مستحبی ایستاد،حسین علیه السلام که هنوز زبان به سخن نگشوده بود نیز در کنارش بود.رسولخدا صلی الله علیه و آله فرمود:الله اکبر،و حسین نتوانست این جمله را بگوید.پیامبر صلی الله علیه و آله شش بار این جمله را تکرار کرد،ولی حسین همچنان توان گفتن این جمله را نداشت.هنگامی که بار هفتم فرمود:الله اکبر،حسین زبان گشود و بهطور شیوا گفت:«الله اکبر».
وقتی حسین بن علی ده ساله بود،روزی به مسجد پیامبر رفت.مسجد پر از جمعیت بود و عمربنخطاب بالای منبر پیامبر بود و برای مردم صحبت میکرد.او در ضمن سخنانش،خود را برتر از مؤمنین نسبت به خودشان دانست(این اولویت و برتری از ویژگیهای پیامبر و جانشینان اوست که قرآن دراینباره میفرماید:«نسبت پیامبر به مؤمنین برتر است از نسبت مؤمنین به خودشان».یعنی اختیار پیامبر نسبت به مؤمنین بیشتر از اختیارشان نسبت به خودشان است).
در این هنگام حسین از جای خود برخاست و در میان انبوه جمعیت فریاد زد:«ای دروغگو!از منبر پدرم رسول خدا صلی الله علیه و آله پایین بیا،این منبر،منبر پدر تو نیست.»
عمر در پاسخ گفت:سوگند به جان خودم،این منبر،منبر پدر توست.پدر من،منبر نداشت.آیا این موضوع را پدرت علی به تو آموخته است؟!»
حسین علیه السلام فرمود:«اگر دستور پدرم را اطاعت کنم،به راه هدایت میروم.پدرم از عصر رسولخدا صلی الله علیه و آله،بر گردن مردم،حق بیعت دارد(زیرا در غدیر خم مردم با او بیعت کردند).جبرئیل امین آن را از طرف خدا وظیفه مردم کرده است و آن را جز منکر کتاب خدا،انکار نمیکند.مردم در قلبشان حاکمیت علی را باور دارند؛ولی در زبان انکار میکنند.وای بر انکارکنند حقّ ما خاندان پیامبر!آنان در حالی پیامبر را ملاقات میکنند که سخت در عذابند».
عمر گفت:«لعنت خدا بر کسی که حق پدرت را انکار کند.ما به مردم امر کردیم و آنان از ما اطاعت کردند.اگر از پدرت اطاعت میکردند ما نیز از او اطاعت میکردیم.»گفتوگوی آنان ادامه یافت تا آنکه عمر با خشم از منبر به زیر آمد و به همراه گروهی به حضور علی علیه السلام آمدند.عمر به علی علیه السلام گفت:پسرت را تربیت کن تا با سلاطینی که حاکم بر مردمند ستیز نکند.علی علیه السلام فرمود:«من گنهکاران را تربیت میکنم؛ولی کسی که دستپرورده رسول خدا صلی الله علیه و آله است،دیگر تربیتی بهتر از آن وجود ندارد».
عمر درحالیکه خشمناک بود از خانه بیرون آمد.عدّهای از یارانش از او پرسیدند کار به کجا کشید؟پاسخ گفت:آیا بر ضد پسر ابوطالب و دو فرزندش دلیلی وجود دارد؟!
شهربانو،یکی از دختران یزدگرد سوّم،آخرین پادشاه ساسانی از پادشاهان ایران بود که هنگام فتح ایران در زمان خلافت عمر،به اسارت سپاه اسلام درآمد و به مدینه آورده شد.او پیش از اسارت،شبی در خواب،پیامبر اسلام را دید که وارد کاخ پدرش شدند و به او(شهربانو)گفتند:ای دختر پادشاه ایران!من تو را نامزد حسین قرار دادم،آنگاه پیامبر رفت و فاطمه وارد کاخ شد و شهربانو را در آغوش گرفت و فرمود:تو نامزد پسر من و عروسم هستی.بهزودی مسلمانان بر شما پیروز میشوند و تو اسیر آنان میگردی.از این داستان نگران نباش.تو سرانجام به شوهرت خواهی رسید.مدتی پس از این خواب در سال 21 هجری،سپاه اسلام حکومت ساسانیان را در ایران سرنگون
کرد و شهربانو با عدهای از بستگانش اسیر شدند.آنان را به مدینه آوردند و مردم مدینه برای تماشای اسرای ایران آمدند و میخواستند دختر پادشاه ایران را ببینند؛ولی شهربانو چهره خود را پوشاند.عمر بن خطاب وارد مسجد شد و میخواست نقاب از چهره او بردارد و او را به عنوان کنیز در معرض فروش بگذارد.شهربانو به زبان فارسی گفت:«روی خسرو سیاه باد!اگر او نامه پیامبر را پاره نمیکرد،امروز مرا اسیر نمیکردند تا مردم گروه گروه به تماشای من بیایند».عمر گمان کرد که شهربانو اهانتی به او کرده است و خواست به او آسیبی برساند.حضرت علی علیه السلام فرمود:«او به تو دشنام نداد؛بلکه جدّش را نفرین کرد.»عمر تصمیم گرفت که او را به هر کسی که با قیمت بیشتر میخرد بفروشد؛اما علی علیه السلام فرمود:فروختن دختر پادشاهان جایز نیست!هرچند کافر باشند؛زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:«بزرگان هر قوم را احترام کنید»و سپس به عمر پیشنهاد کرد که کسی از مسلمانان با او ازداوج کند و اختیار انتخاب همسر به خود شهربانو واگذار شود.عمر این پیشنهاد را پذیرفت و شهربانو در میان جمعیت انبوهی که در مسجد جمع شده بودند،دست بر شانه حسین علیه السلام گذاشت و گفت اگر اختیار با من است،من این شخص را برگزیدم».آنگاه در همان مجلس او را به عقد ازداوج حسین بن علی علیه السلام درآوردند.شهربانو پس از 17 سال زندگی با حسین بن علی فرزندی از ایشان به دنیا آوردند؛امّا هنوز چند روزی از ولادت فرزندش نگذشته بود که شهربانو از دنیا رفت.این فرزند همان امام سجاد علیه السلام است که چهارمین جانشین پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میباشد.
1.چرا حسین علیه السلام به سخنرانی عمر اعتراض کرد؟اعتراض او چه بود؟عمر چه پاسخ داد؟
2.عمر در شکایت از حسین نزد پدرش چه گفت و چه پاسخی شنید؟
3.همسر امام حسین علیه السلام چه کسی بود و چگونه به همسری ایشان در آمد؟بهطور مختصر بنویسید.
4.عمر،ابتدا چه تصمیمی دربار شهربانو گرفت و حضرت علی چگونه او را راهنمایی کرد؟
5.فرزند امام حسین علیه السلام از شهربانو کیست و چند سال پس از ازدواج آنان به دنیا آمد؟سرانجام شهربانو چه شد؟
در درسهای گذشته دانستید یکی از جنگهای داخلی که علیه حکومت حضرت علی علیه السلام به پا شد،جنگ صفین بود که با فرماندهی معاویه انجام گرفت.جنگ صفین طولانیترین و بزرگترین جنگ داخلی در عصر خلافت حضرت علی علیه السلام بود.اینک به دو خاطره امام حسین علیه السلام از جنگ صفین توجه کنید:
1.امام حسین علیه السلام نقل میکند:همراه پدرم از کوفه به سوی سرزمین صفین برای جنگ با معاویه حرکت میکردیم.در راه،به سرزمین کربلا رسیدیم و در آنجا فرود آمدیم.پدرم علی علیه السلام سرش را بر دامن برادرم حسن گذاشت و ساعتی خوابید.هنگامی که بیدار شد،سخت گریست.برادرم حسن پرسید:چرا گریه میکنید؟پدرم فرمود:در عالم خواب دیدم که این بیابان،دریایی از خون است و حسین در آن غرق شده و فریادرس میطلبد و کسی به فریادش نمیرسد.سپس پدرم به من فرمود:آنگاه که چنین حادثهای رخ دهد چه میکنی؟در پاسخ گفتم:«صبر میکنم؛زیرا جز صبر چارهای نیست».
2.مدتی پس از جنگ صفین روزی«عبدالله بن عمروعاص»(مشاور عالی معاویه و طرّاح حادثه حکمیت در جنگ صفین)که معاون معاویه بود،امام حسین علیه السلام را از دور دید و گفت:کسی که دوست میدارد محبوبترین انسان روی زمین را در نزد اهل
آسمان بنگرد،به این عبور کننده نگاه کند.من بعد از ماجرای صفین تاکنون با او هم سخن نشدهام.ابوسعید خدری(یکی از اصحاب پیامبر)که در آنجا حاضر بود،عبدالله پسر عمرو عاص را نزد امام حسین علیه السلام آورد.امام حسین علیه السلام به عبدالله فرمود:«به عقیده تو،با اینکه من محبوبترین اهل زمین در نزد اهل آسمان هستم،چگونه حاضر شدی در جنگ صفین با من و پدرم بجنگی؟!سوگند به خدا که پدرم از من بهتر است.»
عبدالله به عذرخواهی پرداخت و گفت:پیامبر صلی الله علیه و آله به من فرمود:از پدرت اطاعت کن و من هم از پدرم اطاعت کردم.امام حسین علیه السلام فرمود:آیا سخن خدا را در قرآن نشنیدهای که میفرماید:«و هرگاه پدر و مادر تلاش کنند تا تو کسی را شریک من قرار دهی و میدانی که کار باطلی است،از آنها اطاعت نکن» (1)و نیز پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:«همانا اطاعت کردن در کارهای نیک است».و نیز فرمود:«اطاعت از مخلوق در نافرمانی خالق،روا نیست».
دانستید که پس از شهادت حضرت علی علیه السلام در سال 40 هجری،مردم کوفه با امام حسن علیه السلام بیعت کردند تا حکومت اسلامی را که به دست حضرت علی علیه السلام تأسیس شده بود اداره کند؛امّا امام حسن علیه السلام بنا به علل مختلف پس از شش ماه حکومت،مجبور به صلح با معاویه شد و پس از آن به مدینه رفت و ده سال بعد در سال 50 هجری به شهادت رسید و پس از شهادت ایشان امام حسین علیه السلام امامت مسلمین و رهبری معنوی آنان را بر عهده گرفت.
معاویه در سال 60 هجری مرد.ده سال آخر دوران حکومت معاویه(60-50)در زمان امامت حسینبن علی علیه السلام گذشت.امام علیه السلام این مدت را در مدینه زندگی میکرد و حاکم مدینه از سوی معاویه،«مروان بن حکم»بود(حکم بن ابی العاص،پدر مروان و عموی عثمان از کسانی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله را مسخره میکرد و ادای ایشان را در میآورد و پیامبر ایشان را از مدینه تبعید کرد.عثمان در زمان خلافتش او را به مدینه بازگرداند و پسر او یعنی پسرعموی خود،مروان را نویسنده خود قرار داد).
1) (1) .لقمان،آی 14.
مروان در نامهای برای معاویه نوشت که بزرگان عراق و حجاز به خانه حسین بن علی رفت و آمد میکنند و از جانب حسین احساس خطر جدّی میشود.
معاویه پس از دریافت این گزارش،به امام حسین علیه السلام چنین نوشت:گزارشهایی به من رسیده که اگر درست باشد گمان میکنم آنها را ترک کردهای.قسم به خدا کسی که با خدا عهدی میکند،سزاوار است به آن وفا کند.اگر رهبری مرا انکار کنی،من تو را انکار میکنم.اگر با من ستیز کنی،من با تو میستیزم.از اختلاف و فتنهگری بپرهیز.
امام حسین علیه السلام پس از دریافت این نامه چنین پاسخ نوشت:
«نامهات به دستم رسید.در آن نوشته بودی که از قول من به تو سخنانی گفتهاند.آنان که اینها را به تو گفتهاند،مردمی چاپلوس و فتنهانگیزند.من قصد جنگافروزی بر ضد تو را ندارم؛زیرا از پیمانشکنی بیمناکم(به خاطر صلح با امام حسن علیه السلام)و نیز از خدا میترسم که از تو و دوستان ستمگر و بیدینت پوزش بطلبم.تو و دوستانت فرقه ستمکارید که دست دوستی به شیطان دادهاید.آیا تو قاتل حجربن عدی و یاران نمازگزار و خداپرست او نیستی؟...تو آنان را به سوگندهای شدید و پیمانهای محکم مطمئن ساختی و بعد به عهد خداوند پشتپا زدی.آیا تو کشنده عَمروبن حَمِق همنشین پیامبر خدا نیستی؟مردی که در اثر عبادت خدا،جسمش لاغر و رنگش زرد شده بود.تو چنین مردی را کشتی؛درحالیکه به او امانی داده بودی که اگر آن امان را به پرنده وحشی میدادی از فراز کوهها به زیر میآمد.ای معاویه!آیا تو زیاد بن سمیه(او را به مادرش نسبت دادهاند؛زیرا که در پدرش اختلاف بود)را که فرزند زنا بود و از بستر عُبید ثَقیف به دنیا آمده بود،فرزند پدرت نخواندی؟!درحالیکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:فرزند از آن صاحب بستر است و جزای زناکار سنگباران میباشد.باز به این هم اکتفا نکردی و او را حاکم بصره و کوفه گردانیدی تا خونشان را بریزد و دست و پا از پیکرشان جدا کند و چشمانشان را از حدقه درآورد و آنان را بر شاخههای خرما صلیب کند.گویا تو از این امت نیستی و این امت از تو نیست.آیا تو همنشین حضرمیین نیستی که پسر سمیه(حاکم کوفه و بصره)به تو نامه نوشت که حضرمیین پیرو علی بن ابیطالبند و تو در پاسخش نوشتی:همه کسانی که پیرو علی علیه السلام هستند را
بکش؛پس او هم آنان را کشت و بدنشان را به دستور تو قطعه قطعه کرد؟!ای معاویه!دین علی،همان دین پسرعمویش پیغمبر گرامی اسلام است که تو اکنون در جایگاه او نشستهای و بر جان و مال مسلمین حکومت میکنی....در نامهات نوشته بودی که اگر انکارم کنی،انکارت میکنم و اگر حیله کنم حیله میکنی.اینک به تو میگویم،هر چه میخواهی بر ضدّ من حیلهگری کن،من از حیله جنبده ناچیزی چون تو وحشت ندارم و به خدا امید دارم و میدانم که حیلهگریهای تو کوچکترین آسیبی به من نمیزند و زیان خودت برای خودت از هر زیانی بیشتر است؛زیرا که بر اسب نادانی سوار شدهای و بر شکستن پیمان حرص میورزی(پیروان علی را برخلاف قرارداد صلح،از دم تیغ میگذرانی و حقوق آنان را از بیتالمال قطع میکنی).به جان خودم سوگند،تو به عهدت وفا نکردی و عهد خویش را با ریختن خون این گروهها شکستی...ای معاویه!تو آنان را نکشتی،مگر برای اینکه فضایل ما را گفتند و حق خاندان نبوّت را بزرگ میشمردند...تو به گفتههای نابخردانه عمروعاص گوش میدهی و پرهیزکاری و پاکدامنی را ناچیز میانگاری».
وقتی این پاسخ به دست معاویه رسید،پسرش یزید به او گفت:جوابش را با شدت بده.معاویه گفت:«سوگند به خدا که من در حسین عیبی نمیبینم؛لذا چیزی نمینویسم و لجاجت نمیکنم».
1.حضرت علی علیه السلام هنگام عبور از کربلا برای شرکت در جنگ صفین چه خوابی دیدند؟
2.دلیل عبدالله،پسر عمرو عاص برای شرکت در جنگ صفین چه بود و امام حسین علیه السلام چه پاسخی به او داد؟
3.معاویه در چه سالهایی حاکم کشور اسلامی بود و در این مدت با کدامیک از امامان و هر کدام چند سال همزمان بود؟
4.حاکم مدینه از سوی معاویه در زمان امامت حضرت حسین علیه السلام چه کسی بود؟او را بهطور مختصر معرفی کنید.
5.بخشی از جنایتهای معاویه که در نامه امام حسین علیه السلام به آنها اشاره شده را بنویسید.
6.معاویه در پاسخ به پیشنهاد پسرش که گفت جواب نام امام حسین را به شدت پاسخ بده،چه گفت؟
امام حسین علیه السلام در مدینه کنیزی داشت که او را آزاد نمود و سپس با او ازدواج کرد.جاسوس معاویه در مدینه این جریان را به معاویه گزارش داد.معاویه به امام علیه السلام نامهای به این مضمون نوشت:«به من خبر رسیده که تو با کنیزت ازدواج کردهای و از ازدواج با همتاهای خود از قریش صرفنظر کردهای؛با اینکه ازدواج با همتایت،شخصیت تو را بالا میبرد و فرزندان باشخصیتی نصیب تو میکند.تو نه حریم شخصیت خود را رعایت کردهای و نه شخصیت آینده فرزندانت را».
امام علیه السلام در پاسخ او چنین نوشت:
«...نامهات به من رسید؛مرا سرزنش کردهای که چرا با کنیز ازدواج کردهام؛ولی با همتاهایم از قریش ازدواج نکردهام.این را بدان که هیچ کس در نسب و شرافت به مقام رسول خدا صلی الله علیه و آله نمیرسد(و من این نسب و شرافت را دارم).آن زن،کنیز من بود و برای رضای خدا او را آزاد ساختم؛سپس بر اساس سنت پیامبر با او ازدواج کردم.خداوند به وسیله اسلام،آنچه را در جاهلیت پست شمرده میشد،ارجمند کرد؛بنابراین در کارهای یک مسلمان سرزنشی جز در مورد گناه نیست؛بلکه امور جاهلیت سزاوار سرزنش است».
معاویه پاسخ حسین علیه السلام را دریافت کرد و سپس به سوی یزید انداخت.یزید آن را خواند و به معاویه گفت:حسین بسیار بر تو افتخار نموده است.
معاویه که از راههای تهدید و فشار نتوانسته بود حسین را تسلیم خود کند.این بار حیلهای به ذهنش رسید تا از راه تطمیع،آن حضرت را به سوی خود جلب کند.
روزی کنیز خوشقامت و بسیار زیبایی را که دارای کمالات معنوی هم بود به مبلغ صدهزار درهم خرید و از اطرافیان خود پرسید:این کنیز شایسته کیست؟پاسخ گفتند:شایست شما.معاویه گفت:درست نگفتید بلکه این کنیز برای حسین بن علی شایسته است؛زیرا این زن هم دارای شرافت و شخصیت است و هم بین من و پدر حسین اختلافاتی وجود دارد.امیدوارم که با اهدای این کنیز به او،اختلافات ما برطرف شود.معاویه کنیز را همراه اموال بسیار و لباسهای گرانقیمت نزد امام حسین علیه السلام فرستاد.امام دید که کنیز زیبایی است؛نامش را پرسید؟کنیز پاسخ داد:«هوی»(هوی یعنی آرزو یا عشق)امام پرسید:خودت هم مثل نامت هوی هستی؟آیا چیزی را از حفظ داری؟کنیز پاسخ داد:آری،شعر بخوانم یا قرآن؟
امام فرمود:قرآن بخوان.کنیز این آیه را خواند:«کلیدهای غیب،تنها نزد خداست و جز او کسی آن را نمیداند و آنچه در خشکی و دریاست میداند و هیچ برگی از درختی نمیافتد،مگر آنکه در کتاب آشکار علم خدا ثبت است» (1).امام از او خواست که شعری هم بخواند.کنیز این شعر را خواند:تو جوان نیک و زیبایی؛اگر همیشه بودی،ولی حیف که برای انسان بقایی نیست.امام علیه السلام سخت تحتتأثیر قرار گرفت و گریست،آنگاه رو کرد به کنیز و فرمود:تو را در راه خدا آزاد کردم و هر چه معاویه با تو فرستاده،همه مال خودت باشد.و به این ترتیب تیر معاویه به خطا رفت و هدفش عملی نشد.
مروان،پسر حَکَم بن ابی العباس از دشمنان کینهجوی خاندان نبوّت بود؛زیرا با پدرش طعم حکم تبعید پیامبر را چشیده بود.
1) (1) .انعام،آی 59.
پدرش حَکَم از زنی به نام رزقاء به دنیا آمده بود که به روسپیگری معروف بود.حَکَم از کسانی بود که پیامبر را مسخره میکرد.او روزی در پشتسر پیامبر راه میرفت و شانههایش را بالا میانداخت و دستانش را خم میکرد و به این ترتیب پیامبر را مسخره میکرد.پیامبر متوجّه او شد با دستش به او اشاره کرد و فرمود:همچنان باش و حَکَم تا آخر عمر کتفش و دو دستش همچنان تکان میخورد و حالت رعشه داشت.سپس پیامبر او را به همراه فرزندش مروان از مدینه تبعید کرد.حَکَم و پسرش در زمان ابوبکر و عمر همچنان در تبعید بودند و حَکَم به نام«رانده شده رسول خدا صلی الله علیه و آله»در بین مردم مشهور بود تا آنکه عثمان،خلیفه سوّم او را که عمویش بود،به مدینه بازگرداند و پسر عمویش مروان را منشی خویش قرار داد و امور خانواده خود را به او سپرد.
مروان در جنگ جمل با سپاه پیمانشکنان بود و اسیر سپاه علی علیه السلام شد؛امّا با وساطت حسن و حسین آزاد شد و در جنگ صفین یکی از فرماندهان سپاه معاویه بود که بر علیه حکومت مرکزی اسلام میجنگیدند.معاویه پس از آنکه بر اوضاع مسلّط شد،مروان را به حکومت مدینه گماشت و وصیت کرد که پس از مرگش مروان بر جنازه او نماز بخواند.یزید نیز به این وصیت عمل کرد.
روزی مروان از امام سجاد علیه السلام پرسید نامت چیست؟امام پاسخ داد:علی؛پرسید:نام برادرت چیست؟پاسخ داد:علی؛مروان از روی مسخره و اهانت گفت:«علی،علی؛پدرت از نامگذاری فرزندانش به نام علی چه منظوری داشته است؟!امام سجاد نزد پدرش امام حسین آمد و گستاخی مروان را به اطلاع او رساند.امام فرمود:«عذاب سخت الهی بر پسر رزقاء(زن بدکاره)باد.اگر صد فرزند داشتم،دوست میداشتم که نام همه را علی بگذارم».امام حسین علیه السلام در کلامی دیگر فرمود:«من در سراسر روی زمین،کسی را پلیدتر از مروان و پدرش که تبعید شده پیامبر بود،نمیشناسم.»
1.حضرت امام حسین علیه السلام در پاسخ به اعتراض معاویه برای ازدواج با کنیز خودش چه پاسخی داد؟
2.حضرت امام حسین علیه السلام با کنیری که معاویه برای حضرت حسین علیه السلام فرستاده بود چه رفتاری کردند؟
3.تاریخچه مختصری از زندگانی حکم بن ابی العاص بنویسید.
4.نمونهای از گستاخی مروان حکم به اهلبیت را بنویسید.
معاویه به فرماندارش مروان در مدینه نوشت:از امکلثوم،«دختر عبداللهبن جعفربن ابیطالب»،برای پسرم یزید،خواستگاری کن.مروان نزد عبدالله رفت و ماجرا را گفت:عبدالله گفت:اختیار این دختر به دست داییش حسین علیه السلام است.عبدالله ماجرا را به امام حسین گفت:امام فرمود:«از درگاه خداوند خیر و سعادت او را میطلبم.خدایا!توفیق به دست آوردن خوشنودیت را در مورد این دختر خواهانم».
مروان بزرگان دو طایفه بنیهاشم و بنیامیه را در مسجد گرد هم آورد و امام حسین علیه السلام نیز حاضر شد.مروان برخاست و پس از حمد و ثنای الهی چنین گفت:امیر مؤمنان معاویه به من فرمان داده تا ام کلثوم دختر عبدالله بن جعفر را برای یزید بن معاویه به این ترتیب خواستگاری کنم:
1.هر قدر پدرش مهریه تعیین کند،میپذیریم؛
2.هر قدر پدرش مقروض باشد،قرض او را ادا میکنیم؛
3.این وصلت موجب صلح بین دو طایفه بنیامیه و بنیهاشم خواهد شد؛
4.یزید،پسر معاویه همتایی ندارد.به جان خودم سوگند،افتخار شما به یزید بیشتر از افتخار یزید به شماست.عجبا!چگونه میتوان تصوّر کرد که زنان به طور افتخاری(بدون مهریه)همسر یزید نشوند؟!ای اباعبدالله پاسخ نیک به ما بده؛
5.یزید کسی است که به برکت چهره او از ابرها طلب باران میشود.
آنگاه مروان سکوت کرد و کناری نشست.امام حسین علیه السلام آغاز به سخن کرد و پس از حمد ثنای الهی فرمود:
1.امّا در مورد مهریه،ما از سنّت پیامبر در مورد مهریه دختران و بستگانش تجاوز نمیکنیم که 480 درهم است.
2.در مورد قرضهای پدرش،زنان ما هر جا باشند،قرضهای ما را ادا میکنند.
3.در مورد صلح بین دو طایفه،دشمنی ما با شما برای خدا و در راه خداست؛
بنابراین برای دنیا با شما صلح نمیکنیم.به جان خودم سوگند!خویشاوندی نسبی(به خاطر خدا)به هم زده شد،تا چه رسد به خویشاوندی سببی(یعنی ازدواج).
4.اینکه یزید همتایی ندارد،این را بدان که همتای او همان کسی است که قبل از ولیعهدیش همتای او بوده و این ریاست چیزی بر او نیفزوده و موجب تغییر همتا برای او نشده.
5.و امّا اینکه گفتی به برکت چهره یزید از ابرها طلب باران میشود،این اختصاص به پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله دارد.سپس فرمود:اکنون همه شما گواه باشید که دختر عبدالله بن جعفر را به ازدواج پسر عمویش قاسم بن محمد بن جعفر در آوردم و او را همسر قاسم قرار دادم و مهریهاش را 480 درهم نمودم و زمین مزروعی را که در مدینه دارم و عایدات غلات آن سالی 8000 دینار است به او بخشیدم و همین زمین،زندگی آنها را تأمین میکند و به خواست خداوند نیازی به دیگران پیدا نمیکنند.مروان درحالیکه رنگش تغییر کرده بود،با همراهانش برخاسته و رفتند.
معاویه در زمان خلافت عثمان،استاندار شام و نواحی اطراف آن بود.او حکومتی را مانند قیصر و کسرا تشکیل داده بود که شباهتی به حکومت اسلامی نداشت.پس از قتل عثمان در سال 36 هجری مردم از هر سو به سوی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام هجوم آوردند و با او به عنوان خلیفه مسلمین بیعت کردند.
در زمان حکومت آن حضرت که بیش از چهار سال 9 ماه طول نکشید،سه جنگ داخلی علیه حکومت آن حضرت به راه انداختند که طولانیترین آنها جنگ صفین بود.این جنگ منجر به واقعه تلخ حَکَمیت و پیدایش گروه خوارج گردید.از آنجا که دو حَکَم از دو سپاه در این جنگ بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر حُکم نکردند،علی علیه السلام نتیجه حکمیت آنان را نپذیرفت و لشکری را برای ادامه جنگ با معاویه آماده کرد؛اما در رمضان سال 40هجری به شهادت رسید و این کار را پس از ایشان،امام حسن مجتبی علیه السلام پیگیری کرد؛اما بیوفایی بیشتر سپاه امام باعث شد که مجبور شود با رعایت شروطی از سوی معاویه،دست از جنگ بردارد و صلح نماید.از جمله شروط صلحنامه،یکی ترک سبّ و لعن علی علیه السلام در منابر و آزاد گذاشتن یاران و پیروان علی علیه السلام و دیگر،تعیین نکردن جانشینی برای خودش بود تا پس از مرگ معاویه حکومت در اختیار امام حسن علیه السلام قرار گیرد؛امّا برخلاف همه مواد صلحنامه عمل کرد و به این ترتیب بیشترین زمینه را برای قیام حضرت امام حسین علیه السلام ایجاد کرد.معاویه در هنگام سفر به کوفه برای بیعت گرفتن از مردم کوفه(پایتخت حکومت اسلامی)قرارداد صلح با امام حسن علیه السلام را در نخیله(لشکرگاه کوفه)پاره کرد و اعلان نمود که همه مواد آن قرارداد زیر پای من است.او به سبّ و لعن علی علیه السلام بر سر همه منابر شام سفارش کرد؛بهگونهای که وقتی علی علیه السلام در محراب مسجد کوفه به شهادت رسید،بسیاری از مردم شام از اینکه علی علیه السلام نماز میخواند تعجّب کردند و حضور علی علیه السلام در مسجد بر ایشان بسیار عجیب بود؛درحالیکه علی علیه السلام زاد مسجد بود.معاویه،یاران علی علیه السلام را آزاد نگذاشت؛حتی کسانی مانند حجربن عدی و عمربن حمق را به شهادت رساند و حقوق بسیاری از آنان را از بیتالمال قطع کرد و در جانشینی پس از خودش،پیش از مرگش از مردم برای فرزند بزرگش یزید بیعت گرفت و برای اوّلین بار بدعت ولیعهدی را وارد حکومت اسلامی کرد.او برای این کار به حجاز مسافرت کرد و مخالفان را سخت تهدید نمود و از مردم برای او بیعت گرفت و این امر یکی از زمینههای مهمّ قیام حضرت امام حسین علیه السلام گردید.معاویه وقتی در بستر مرگ قرار گرفت،پسرش یزید را خصوصی به حضور طلبید و به او گفت:پسرم!من همه
شخصیتها را رام کردم و از آنها برای خلافت تو امضا گرفتم.برای آن مسافرتها کردم و سلطنت را در اختیار تو قرار دادم،اما میترسم که این سه نفر با تو مخالفت کنند:1.عبدالله بن عمر؛2.عبدالله بن زبیر؛3.حسین بن علی علیه السلام.
امّا عبدالله بن عمر،او با توست.او را نگهدار و کنار نگذار.اما عبدالله بن زبیر را اگر به او دست یافتی،بدنش را قطعه قطعه کن؛زیرا او مثل شیر میخواهد تو را بدرد و اگر فرصتی به دستش نیاید،همچون روباه که با سگ رفتار میکند با تو رفتار خواهد کرد.و امّا حسین علیه السلام مقامش را نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله میدانی.او گوشت و خون پیامبر است و میدانی که مردم عراق ناگزیر به سوی او میگروند،ولی او را تنها میگذارند.اگر به او دست یافتی حق و مقامش را بشناس و او را بازخواست مکن و چون رشته خویشاوندی نیز با او داریم،حتماً از رفتار بد با او بپرهیز.سرانجام معاویه در سال 60 هجری پس از بیست سال استانداری شام و پس از آن بیست سال حکومت بر جهان اسلام در سنّ 75 سالگی در حالی که از گروهی از مردم برای حکومت فرزندش یزید بیعت گرفته بود،مُرد و زمام حکومت کشور اسلامی به دست یزید افتاد.
1.معاویه برای رفع اختلاف بین بنیهاشم و بنیامیه چه نقشهای کشید؟
2.امام حسین علیه السلام دربار صلح بین دو طایفه بنیهاشم و بنیامیه چه فرمود؟
3.مهمترین اموری که زمینهساز قیام حضرت امام حسین علیه السلام شد،چه بود؟
4.معاویه چه مدت بر مسلمانان حکمرانی کرد و در چه سالی مرد؟
5.فرزندش یزید چه سفارشی دربار امام حسین علیه السلام نمود؟
یزید در سن 34 سالگی بر مسند خلافت مسلمین تکیه زد.بزرگترین سرگرمی او در دوران جوانی و میانسالی،شعر و شراب و عشق به زنان بود.او در کنار شهر شام کاخی جداگانه برای خود داشت و برخلاف پدرش که علاقه بسیاری به سیاست داشت،او اصلاً به کار پدر توجّهی نداشت و شبها تا صبح به میگساری و همنشینی با دختران مشغول بود و روزها خواب بود.بارها پدرش به این روش او اعتراض کرده و میگفت:من به زودی از دنیای جوان تو میروم.این کشور پهناور اسلام را که به تدبیر و دنیاداری به چنگ آوردهام و با پرهیزکارترین مردان اسلام درآویختم،برای تو بهجا میگذارم؛اما تو کجایی و چگونه میخواهی آن را اداره کنی؟!چه روزی از این بیهوشی به هوش میآیی؟!و یزید بارها در پاسخ گفته بود:من غیر از این دو،چیزی ندارم.سرانجام در روز نیمه رجب سال 60 هجری وقتی در یکی از باغات اطراف شام بهسر میبرد،خبر مرگ پدرش را به او دادند.یزید به دمشق آمد و زمام امور را به دست گرفت.او سفارشهای پدر دربار حسین بن علی علیه السلام را فراموش کرد و برای فرماندار مدینه ولیدبن عُتبَه پسرعموی پدرش،نامه نوشت که حسین را به حضور خود طلبیده و از او بیعت بگیرد.
ولید بن عتبه شبانه سراغ امام حسین علیه السلام فرستاد و او را به فرمانداری مدینه دعوت کرد.امام میدانست که علّت این دعوت چیست؛از اینرو عدّهای از بنیهاشم و
خدمتکاران خود را خواست و به آنها دستور داد که مسلحانه او را همراهی کنند و بیرون از فرمانداری بایستند تا اگر امام احساس خطری کرد و آنان صدای امام را از داخل فرمانداری شنیدند،فوراً به داخل بیایند و او را یاری دهند.امام به فرمانداری آمد و با ولید ملاقات کرد و مروان حکم فرماندار سابق مدینه را نیز در کنار او دید.ولید خبر مرگ معاویه را به او داد و آن حضرت فرمود:«انالله و انا الیه راجعون؛یعنی همه ما از خداییم و به سوی او بازمیگردیم.»ولید نامه یزید را برای امام حسین علیه السلام خواند و گفت:مطابق این نامه به من فرمان داده شده تا از تو برای یزید بیعت بگیرم.امام علیه السلام فرمود:«ای امیر!ما از خاندان پیامبر و محل رفت و آمد فرشتگانیم،و یزید مردی گنهکار،میگسار،آدمکش و بیحیاست و کسی مانند من،با کسی مانند او بیعت نخواهد کرد؛ولی منتظر باش تا صبح شود و شما و من دراینباره بیندیشیم که کدامیک به خلافت سزاوارتریم».به این ترتیب امام علیه السلام با ولید توافق کردند که تا فردا صبح بیندیشند و اگر قرار شد که امام بیعت کند،در حضور مردم این کار صورت گیرد.در پایان این مذاکره،مروان به ولید گفت:اگر حسین اکنون بیعت نکند و از تو جدا شود،دیگر هرگز به او دست نخواهی یافت،مگر آنکه کشتار زیادی بین شما و او رخ دهد.او را نگهدار تا بیعت کند یا او را گردن بزن در این هنگام امام بر سر مروان فریاد زد:ای پسر زن بدکاره!آیا تو مرا میکشی یا او؟!
در همین لحظه یاران امام بنابر قرار به داخل فرمانداری آمدند و امام به سلامت با نزدیکان خود به خانهاش بازگشت.صبح روز بعد مروان با امام علیه السلام ملاقات کرد و گفت:اگر تو با امیرالمؤمنین یزید بیعت کنی،به نفع دنیا و آخرت توست.امام علیه السلام آخرین نظرش را چنین بیان کرد:«اگر اسلام به رهبری مانند یزید مبتلا شود،باید با اسلام خداحافظی کرد.من از جدّم رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود:جانشینی من بر خاندان ابوسفیان حرام است».
ملاقات امام حسین علیه السلام با ولید در شب 27 رجب سال 60 هجری اتفاق افتاد و امام علیه السلام در فردای آن روز آماده حرکت از مدینه به سوی مکه شد.از اینرو برادرش محمد حنفیه را به حضور طلبید و در ضمن وصیتنامهای،هدفش را از بیعت نکردن و ترک وطن چنین بیان کرد:«من از روی گردنکشی و فساد و بیدادگری قیام نکردهام،
بلکه برای اصلاح امور امت جدّم قیام کردهام و میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به سیره جدّم و پدرم علی بن ابیطالب علیه السلام عمل نمایم».پس از وصیت،امام علیه السلام در شب 28 رجب،بعد از وداع با قبر جدّش رسول خدا صلی الله علیه و آله بههمراه خانواده و نزدیکانش،مدینه را به مقصد مکّه ترک کرد و در شب جمعه سوّم شعبان به مکّه رسیدند.
مکّه از گذشتههای دور سرزمین امن خداوند شمرده میشده و جنگ و خونریزی در آن ممنوع بوده است.ازاینرو بسیاری از افراد و گروهها،وقتی در شهر خود احساس ناامنی میکردند،برای حفظ جان خویش،به این شهر پناه میبردند.در این شهر حتّی صید پرندگان و کندن گیاهان نیز بر حاجیان حرام میباشد.امام حسین علیه السلام پس از اینکه مدینه را محل امنی برای خود ندید،شبانه آنجا را ترک کرد و به مکّه آمد.ایشان حدود چهار ماه(ماههای شعبان،رمضان و شوّال و ذیقعده)را در مکّه ماند.در این مدّت امام علیه السلام بیش از دههزار نامه از کوفه دریافت کرد که مضمون همه آنها این بود:«کوفه و عراق آماده برای آمدن شماست.ما همه در انتظار تو هستیم و تو را یاری خواهیم کرد...در کوفه یکصد هزار شمشیرزن آماده دفاع از توست به سوی ما شتاب کن».
امام،با وجود درخواست فراوان مردم کوفه،شتاب نکرد؛زیرا مشکلات اواخر حکومت پدرش علی بن ابیطالب علیه السلام در کوفه را شاهد بود و پس از پدرش،رفتار ناجوانمردانه گروهی از سپاهیان کوفه با برادرش امام حسن علیه السلام را دیده بود و اعتماد چندانی به آنان نداشت؛اما ظاهراً اوضاع عوض شده بود؛زیرا مردم حیلههای معاویه را در زمان حکومت حضرت علی علیه السلام و پیمانشکنی او را در زمان امام حسن مجتبی علیه السلام و آزار و اذیت شیعیان علی علیه السلام را دیده بودند و گذشته از همه اینها معاویه کسی را به رهبری جهان اسلام منصوب کرده بود که فردی نالایق و جامع همه مفاسد اخلاقی بود بنابراین لازم بود که امام علیه السلام درخواستهای مردم کوفه را مورد بررسی قرار دهد.پس امام علیه السلام تصمیم گرفت که پسرعمویش مسلم بن عقیل را برای بررسی اوضاع به کوفه بفرستد.
1.یزید در چند سالگی،حاکم مسلمین شد؟بزرگترین سرگرمی او چه بود؟
2.یزید برای بیعت گرفتن از حسین بن علی چه اقدامی کرد؟
3.امام حسین علیه السلام در پاسخ فرماندار مدینه برای بیعت گرفتن از او چه فرمود؟
4.حضرت امام حسین علیه السلام قبل از حرکت به سوی مکه،هدف از ترک وطن را برای برادرش چگونه بیان کرد؟
5.امام حسین علیه السلام چه مدت در مکه توقف کرد؟چه تعداد نامه و از کجا دریافت کرد؟در این نامهها چه نوشته بود؟
6.امام حسین علیه السلام پس از دریافت آن نامهها چه اقدامی کرد؟
امام حسین علیه السلام به تعدادی از نامههای بزرگان و سران قبایل و مردم کوفه پاسخ داد.امام بعد از حمد و ثنای خداوند چنین نوشته بود:
«خداوند بلند مرتبه،حضرت محمّد را پیامبر خویش برگزید و پس از ابلاغ رسالتش،او را با احترام به سوی خویش برد و پس از او اهلبیت آن حضرت به مقام او،اولی و سزاوارتر بودند؛امّا جماعتی بر ما غلبه کردند و حق ما را بهدست گرفتند و ما برای اینکه فتنه برپا نشود و خونها نریزد،خاموش نشستیم.اکنون این نامه را برای شما نوشتم و شما را به سوی خدا و رسول میخوانم.پس به درستی که شریعت نابود گشت و سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله از میان رفت.اگر اکنون دعوت مرا پاسخ دهید و امر مرا اطاعت کنید،شما را از گمراهی بازمیگردانم و به راه راست هدایت میکنم».
امام علیه السلام پسرعموی خویش مسلم بن عقیل را که به عقل و درایت و تدبیر و شجاعت مشهور بود،به همراه تعداد دیگری از یارانش برای بیعت گرفتن از مردم،به کوفه فرستاد و دستور داد تا آن نامه را به کوفیان برساند.مسلم بن عقیل در سر راه خود،به مدینه رفت و با خانواده و بستگان خویش و قبر مطهّر پیامبر خداحافظی کرد و راه خود را به سوی کوفه با دو نفر راهنما ادامه داد.امّا آنان راه را گم کردند و دو نفر راهنمایان از شدّت تشنگی در بیابان جان سپردند و مسلم بن
عقیل با زحمت بسیار خود را به روستایی رساند و از آنجا به طرف کوفه حرکت کرد.وی در 5 شوال سال 60 هجری وارد کوفه شد و در خان مختار بن ابوعبید ثقفی ساکن گردید.مردم کوفه از شنیدن خبر ورود نماینده امام به کوفه خوشحال شدند و گروه گروه نزد او میآمدند و ایشان نامه امام حسین علیه السلام را برای هر گروه از ایشان میخواند و آنان از شنیدن آن نامه گریه میکردند و با مسلم بیعت مینمودند.این بیعت کردن روزها و هفتهها ادامه داشت تا آنکه بیش از هجده هزار نفر از مردم کوفه با مسلم بن عقیل بیعت کردند.مسلم سی و هفت روز بعد از ورودش به کوفه،یعنی در 12 ذیقعده،برای امام علیه السلام نامهای نوشت و خبر بیعتکنندگان را به آن حضرت داد و نوشت که اگر به سوی کوفه بیایید،خوب است.خبر بیعت شیعیان کوفه با مسلم در کوفه منتشر شد.نعمان بن بشیر که از طرف یزید استاندار کوفه بود،هر چه مردم را تهدید و تطمیع کرد تا از مسلم متفرق شوند فایدهای نبخشید.وقتی خبر این بیعت به یزید رسید،تصمیم گرفت استاندار مقتدری بر کوفه بگمارد؛از اینرو پس از مشورت،تصمیم گرفت عبیدالله بن زیاد را که حاکم بصره بود،با حفظ سمت به استانداری کوفه نیز بگمارد.او در نامهای به عبیدالله بن زیاد چنین نوشت:ای پسر زیاد!مردم کوفه زیاد به من نامه نوشتهاند که پسر عقیل وارد کوفه شده و برای حسین لشکر جمع میکند.چون نامه من به تو رسید،بیدرنگ به سوی کوفه برو و به هر حیله که مقدور باشد،مسلم را به دست آورده،یا او را به قتل برسان یا از کوفه بیرونش کن».
ابنزیاد بلافاصله برادر خود عثمان را به جای خویش گذاشت و عازم کوفه شد و شبانه وارد استانداری کوفه گردید.چون این خبر به مسلم رسید،محلّ اقامت خویش را از خانه مختار به خانه هانی تغییر داد و شیعیان،پنهانی به خدمت او میرفتند و با او بیعت میکردند تا آنکه تعداد بیعت کنندگان به بیستوپنج هزار نفر رسید.سرانجام عبیدالله بن زیاد با گماردن جاسوسانی،محلّ اقامت مسلم را یافت و صاحبخانه او هانی را بازداشت کرد.
وقتی خبر بازداشت هانی به مسلم رسید،دستور داد آنان که با او بیعت کردهاند برای جنگ با ابنزیاد آماده شوند.روز سهشنبه هشتم ذیحجّه سال 60 هجری بود که
حدود چهارهزار نفر بر در خانه هانی جمع شدند و مسلم بن عقیل همه آنها را آرایش نظامی داد و برای هر قبیله پرچمی ترتیب داد و عازم استانداری کوفه شد.
در اثر حیلههایی که ابنزیاد بهکار برد،کمکم مردم از دور مسلم پراکنده شدند؛بهگونهای که وقتی به استانداری رسیدند،جمعیت آنها حدود سیصد نفر بود و کار به جایی رسید که زنان میآمدند و دست برادران و فرزندان و همسران خود را میگرفتند و میرفتند.هنگام غروب فرا رسید و مسلم برای نماز جماعت به مسجد رفت؛امّا بیش از سی نفر با او باقی نمانده بودند.بعد از نماز،مسلم بن عقیل در حالی از مسجد بیرون آمد که هیچکس با او نبود.میزبان مسلم یعنی هانی در بازداشت بود و نماینده امام در کوفه آنقدر تنها شده بود که محلّی را برای استراحت نداشت.ناچار درحالیکه در کوچههای کوفه سرگردان بود،شب را در خانه پیرزنی به نام طوعه به سر آورد و فردای آن روز،وقتی مأمورین ابنزیاد برای دستگیری او آمدند،دفاع جانانهای نمود و دهها نفر از مأمورین ابن زیاد را به هلاکت رساند،تا آنکه با حیله،او را دستگیر کردند و درحالیکه بدنش مجروح و سر و صورتش خونآلود و دندان پیشین او شکسته بود،او را به استانداری کوفه آوردند و چون مسلم خود را در آستانه شهادت دید،از میان جمعیتی که داخل استانداری بودند،کسی را جستوجو میکرد تا به او وصیت کند.مسلم کسی را به خود نزدیکتر از عمرو سعد ندید.از او خواست تا وصایای او را قبول کند.عمرو سعد روی از او گردانید؛امّا مورد اعتراض ابنزیاد واقع شد.سرانجام به وصایای او گوش داد.مسلم چنین وصیت نمود:اول آنکه من در این شهر هفتصد درهم قرض دارم؛شمشیر و زره مرا بفروش و قرضهای مرا ادا کن؛دوّم آنکه چون مرا کشتند،بدن مرا از ابنزیاد بگیر و آن را دفن کن؛سوّم آنکه به حضرت حسین علیه السلام نامهای بنویس که به اینجا نیاید،چون من نوشتهام که مردم کوفه با آن حضرتند و گمان میکنم که او به سوی کوفه بیاید.
سپس مسلم را به دستور عبیدالله درحالیکه زبانش به ذکر خدا گویا بود در روز چهارشنبه نهم ذیحجّه به بالای بام استانداری بردند و گردن زدند و جنازه او را از
بالای بام به میان کوچه انداختند.بعد از شهادت مسلم،عبیدالله دستور داد تا هانی بن عروه صاحبخانه مسلم را از زندان بیرون آورند و او را در محلّه گوسفند فروشها گردن بزنند.هانی وقتی که از استانداری به آن محلّه برده میشد،هرچه بزرگان و افراد قبیلهاش را صدا زد،کسی به فریادش نرسید و سرانجام او را هم به شهادت رساندند.عبیدالله بن زیاد،سر هر دو نفر را به شام نزد یزید فرستاد و در ضمن نامهای،ماجرا را برای او توضیح داد.یزید چون نامه و سرها را دید شاد شد و دستور داد آن دو سر را دم دروازه دمشق آویختند و در ضمنِ نامهای،از عبیدالله تقدیر کرد و نوشت که شنیدهام حسین متوجّه عراق گردیده است؛باید راهها را محافظت کنی و در دستیابی به او تلاش و کوشش نمایی و آنچه هر روز اتّفاق میافتد را برای من گزارش کنی.
1.پاسخ امام حسین علیه السلام به نامه بعضی از بزرگان کوفه چه بود؟
2.مأموریت حضرت مسلم بن عقیل در سفر به کوفه چه بود؟
3.مسلم بن عقیل پس از ورود به کوفه،در کجا ساکن شد و عکسالعمل مردم کوفه چه بود؟
4.پس از بیعت مردم کوفه با مسلم بن عقیل چه جریانهایی رخ داد؟
5.پس از آنکه عبیدالله بن زیاد استاندار کوفه شد،مسلم بن عقیل چه کرد؟
6.عبیدالله بن زیاد پس از دستیابی به مسلم بن عقیل با او چه کرد و در چه تاریخی ایشان را به شهادت رساند؟
7.عبیدالله و یزید پس از شهادت مسلم بن عقیل چه اقداماتی انجام دادند؟
دانستید که امام حسین علیه السلام در سوّم شعبان سال 60 هجری از بیم آسیب مخالفان وارد مکّه شد.ایشان در بقیه ماه شعبان و ماههای رمضان،شوال و ذیقعده در آن شهر به عبادت مشغول بود و چون ماه ذیحجه فرا رسید،برای انجام مناسک حج مُحرم شد؛امّا پس از احرام حج باخبر شد که گروه زیادی به فرماندهی عمروبن سعد،از سوی یزید مأمور شدهاند تا او را در مراسم حج ترور کنند یا آنکه او را دستگیر کرده و به شام بفرستند.امام علیه السلام درست یک روز قبل از آنکه به سوی کوفه حرکت کند،در خانه خدا(مسجدالحرام)ایستاد و به مردم چنین فرمود:«سرنوشت مرگ بر فرزند آدم،مانند گلوبند بر گردن دختر جوان ملازمت دارد.آه!که چه مشتاق دیدار گذشتگان خویشم؛همانند اشتیاق یعقوب به یوسف.برای من کشتارگاهی انتخاب شده که به دیدار آن میروم و گویا میبینم که مفاصل مرا گرگان بیابان پاره پاره کرده و شکمهای خویش را با آن انباشته میکنند.از تقدیر و سرنوشت گریزی نیست.ما اهلبیت راضی به رضای خداییم و بر بلا و مصیبت او صبر میکنیم و او پاداش صابران را به ما میدهد.اکنون هر آنکس که در طلب دیدار رحمت خداست و خونش را نثار ما میکند،باید که با من کوچ کند.من بامدادان فردا کوچ خواهم کرد».
محمد حنفیه،برادر امام وقتی از تصمیم امام آگاه شد،شبانه نزد برادرش آمد و به او چنین گفت:مردم کوفه کسانی هستند که با پدر و برادر تو مکر و حیله نمودند،من میترسم که با شما نیز چنین کنند.اگر موافق باشی در مکّه بمان؛زیرا اینجا حرم خداست و در نزد مردم عزیزی و کسی مزاحم تو نمیشود.
امام علیه السلام فرمود:«میترسم که یزید مرا در مکه شهید کند و حرمت این خانه(خانه خدا که جان همه کس در آنجا باید در امان باشد)از بین برود.»محمد گفت:حال که چنین است یا به سوی یمن برو یا به سوی اطراف مکّه.امام فرمود:«دراینباره خواهم اندیشید».امام در سحرگاه روز هشتم ذیحجّه سال 60 هجری به همراه نزدیکان خود از مکّه خارج شد و چون خبر حرکت امام به برادرش حنفیه رسید،خود را به برادر رساند و افسار شتر او را گرفت و از او پرسید:چرا با این شتاب از مکّه بیرون میروی؟مگر قرار نبود که به پیشنهاد من بیندیشید؟!امام فرمود:«وقتی تو از نزدم رفتی،رسولخدا صلی الله علیه و آله نزد من آمد و فرمود:بیرون رو؛همانا که خدا خواسته است تو را کشته ببیند».محمد حنفیه گفت:حال که به قصد شهادت میروی،چرا زنها را با خود میبری؟!امام پاسخ فرمود:«خدا خواسته است آنها را اسیر ببیند».محمد با دیده گریان برادر را وداع کرد و بازگشت.
عبدالله بن عبّاس نیز چون امام را مصمّم دید گفت:اهل کوفه کسانی هستند که پدرت را شهید کردند و برادرت را زخم زبان زدند و گمان کنم که با تو حیله کنند و دست از یاری تو بردارند و تو را تنها گذارند.
امام فرمود:«این نامههای ایشان است و این هم نامه مسلم بن عقیل است که اهل کوفه در بیعت من اجتماع کردهاند».ابن عبّاس گفت:حال که تصمیم به رفتن داری،زنان و فرزندان خویش را بگذار.مبادا شما را در مقابل دیدگان خاندانت شهید کنند و آنها تو را در آن حالت ببینند.امام علیه السلام با توجّه به خوابهای پیاپی که دیده بود و فرمانهایی که دریافت کرده بود نتوانست نظرات خیرخواهانه هیچکس از جمله ابنعباس را بپذیرد.ابن عباس درحالیکه چشمانش را به زیر افکنده بود،گریست و با آن حضرت وداع کرد و بازگشت و امام به راه خود ادامه داد.
امام علیه السلام نزدیک 24 روز مسیر میان مکّه تا کربلا را پیمود.(از هشتم ذیحجه تا دوّم محرم)یکی از کسانی که با حرکت امام حسین علیه السلام به سوی کوفه مخالف بود،عبدالله بن جعفر پسر عموی امام حسین و شوهر حضرت زینب،خواهر ایشان بود.وقتی که امام علیه السلام از منزل تنعیم(در شش کیلومتری مکه)گذشته بود،عبدالله خود را به همراه دو فرزندش عون و محمّد به ایشان رساند و بسیار اصرار کردند که امام از این سفر بازگردد.امام علیه السلام فرمود:«من پیامبر صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم و او دستوری داده که من در پی فرمانبرداری از آن روانهام».عبدالله پرسید:آن خواب چیست؟امام علیه السلام پاسخ داد:«تا به حال برای احدی نگفتهام و بعد از این هم نخواهم گفت تا خدای خود را ملاقات کنم.»وقتی عبدالله مأیوس شد،به دو فرزندش محمد و عون دستور داد که در همهجا،حتی در جهاد،با آن حضرت باشند و ایشان را رها نکنند و سپس خود با کمال حسرت بازگشت.خبر حرکت امام علیه السلام از مکّه به سوی عراق(کوفه)به عبیدالله بن زیاد رسید و او حُصَین بن تَمیم را با لشکری انبوه مأمور کرد تا از شهر خارج شود و کوفه را در کمربند امنیتی خود بگیرد و همه ورودی و خروجیهای کوفه را زیر نظر داشته باشد.
امام وقتی به منزل حاجر رسید،در پاسخ نامه مسلم که 27 روز قبل از شهادتش برای امام نوشته بود،نامهای را به این مضمون برای مردم کوفه نوشت:
«بسم الله الرحمن الرحیم نامهای از حسین بن علی به برادران خودش از مؤمنان و مسلمانان؛بعد از حمد و سلام،نامه مسلم به دستم رسید و در آن نوشته بود که شما برای یاری و گرفتن حق از دشمنان ما آماده هستید.از خداوند میخواهم که احسان خود را بر ما تمام گرداند و شما را به سبب حسن نیتی که دارید،پاداش نیکان عطا کند.آگاه باشید که من در روز سهشنبه هشتم ذیحجّه از مکّه به سوی شما بیرون آمدم.چون پیک من به شما برسد،همّت کنید و آماده یاری باشید.من همین روزها به شما خواهم رسید،ان شاءالله و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.»
امام علیه السلام نامه را به قَیس بن مُسهّر داد تا به کوفه ببرد.وقتی قیس به نزدیکی کوفه
یعنی قادسیه رسید،سربازان حصین بن تمیم که ورود و خروج شهر را زیرنظر داشتند،او را گرفتند.قیس نیز نامه را پاره و نابود کرد.حصین او را به نزد ابن زیاد برد و ابن زیاد از قیس خواست یا نام کسانی را که برایشان نامه میبرده،بگوید یا آنکه بالای منبر رود و حسین و پدر و برادرش را لعنت کند.
قیس گفت:نام آن گروه را نخواهم گفت؛امّا درخواست دیگر را انجام میدهم.مردم را در مسجد جمع کردند و قیس بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند و درود بر محمد مصطفی،بر امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین علیهم السّلام درود بسیار فرستاد و سپس ابنزیاد و پدرش و ستمگران از بنیامیه را لعنت کرد و گفت:ای اهل کوفه!من پیک حسین بن علی علیه السلام به سوی شما هستم.هر که میخواهد او را یاری کند به سوی او بشتابد.چون این خبر به ابنزیاد رسید،دستور داد تا او را از بالای بام استانداری کوفه پایین انداختند و به شهادت رساندند.
1.خلاصه سخنان حضرت امام حسین علیه السلام در مسجدالحرام را در روز قبل از حرکتش به سوی کوفه بنویسید.
2.امام حسین علیه السلام در چه تاریخی و با چه کسانی مکه را به سوی کوفه ترک کرد؟
3.پس از حرکت امام از مکه،چه کسانی برای بازگرداندن ایشان،دنبال امام آمدند؟
4.پیشنهاد مشترک محمدحنفیه و ابن عباس چه بود؟
5.آخرین کسی که در منزل تنعیم راه را بر امام گرفت،چه کسی بود و سرانجام آن چه شد؟
6.عبیدالله پس از دریافت خبر حرکت امام حسین علیه السلام از مکه به سوی عراق،چه اقدامی انجام داد؟
7.امام حسین علیه السلام در پاسخ نامه مسلم بن عقیل که قبل از شهادتش برای امام نوشته بود،چه نوشت و بهوسیله چه کسی فرستاد؟
8.مأموران عبیدالله با قیس بن مسّهر چه کردند و او چه اقدامی کرد؟
امام و همراهانش همچنان راه میپیمودند،تا هنگام نیمروز به منزلگاه ثعلبیه رسیدند و بار انداختند.در این منزل دو نفر از قبیله«بنی اسد»که از دوستداران اهلبیت علیهم السّلام بودند،نزد امام حسین علیه السلام آمدند و گفتند:ما مردی از قبیله خویش را که از کوفه میآمد دیدیم و او به ما خبری داد؛آیا آن خبر را در پنهانی بگوییم یا آشکارا؟امام رو به سوی اصحاب و دوستان خویش نمود و فرمود:من از اصحاب خود چیزی را پنهان نمیکنم؛آشکارا بگویید.آنان سخن مرد کوفی را چنین نقل کردند:«از کوفه بیرون نیامدم تا آنکه مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را کشته دیدم و دیدم که پاهای ایشان را گرفته بودند و در بازارها میگرداندند».امام علیه السلام غمگین شد و فرمود: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ خدا رحمت کند آن دو را».
امام علیه السلام در این منزل خواب قیلوله کرد و پس از آنکه از خواب بیدار شد فرمود:«خواب دیدم که ندا کنندهای ندا میکرد:شما سرعت میکنید و حال آنکه مرگهای شما،شما را به سوی بهشت سرعت میدهد».حضرت علی بن الحسین گفت:«ای پدر!آیا ما بر حق هستیم؟»فرمود:«بلی،قسم به خدایی که بازگشت بندگان به سوی اوست،ما بر حقیم.»علی بن الحسین گفت:«ای پدر!حال که ما برحقیم،پس از مردن چه باک؟!»امام حسین علیه السلام فرمود:«خدا تو را جزای خیر بدهد».امام علیه السلام چون به منزل
«زُباله»رسید،یاران خویش را جمع کرد و کاغذی را بیرون آورد و برای آنان چنین خواند:«بسم الله الرحمن الرحیم،خبر شهادت مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبدالله بن یقطَرْ رسیده و به تحقیق،شیعیان ما دست از یاری ما برداشتهاند.پس هر که خواهد از ما جدا شود،مانعی نیست».گروهی از همراهان پس از شنیدن این کلام،از آن حضرت جدا شدند و رفتند.
کاروان حسین علیه السلام در منزلگاه«شَراف»بار افکنده بود.هنگام سحر امام امر کرد تا جوانان آب بسیار همراه بردارند تا روانه شوند.نصف روز راه رفتند؛ناگهان سوارانی را از دور دیدند که به سوی آنها میآیند.امام به همراهانش دستور داد تا به جانب چپ خود که کوهی بود بروند و چادر بزنند تا اگر نیاز به کارزار شد،پشت آنان به کوه باشد.خیمهها برپا شد و طولی نکشید که«حُرّ بن یزید ریاحی»با هزار سواره نظام در حالی نزدیک ایشان شد که گرما و عطش بر آنان فشار آورده بود.آنان در برابر امام صف کشیدند و امام هم با یاران خود شمشیرها را حمایل کرده و در برابر آنها ایستادند.امام چون آثار تشنگی را بر چهره آنان و حیواناتشان دید،دستور داد تا آنان و اسبهایشان را سیراب کنند.یاران امام ظرفها را پر از آب میکردند و نزدیک چهارپایان آنان میگذاشتند و صبر میکردند تا چندین نوبت به حسب عادت سر از آب برداشته تا خوب سیراب شوند.کمکم وقت نماز ظهر نزدیک میشد.امام میان دو سپاه آمد و بعد از حمد و ثنای خداوند سپاه حُرّ را مورد خطاب قرار داده و فرمود:«ای مردم!من به سوی شما نیامدم،مگر بعد از آنکه نامهها و پیکهای پیاپی شما به من رسید که نوشته بودید:به سوی ما بیا؛ما امام و پیشوایی نداریم؛شاید خداوند به وسیله تو ما را بر حق و هدایت جمع کند.ناچار بار بستم و به سوی شما شتافتم.اکنون اگر بر سر عهد خویش هستید،پیمان خود را تازه کنید و خاطر مرا مطمئن گردانید و اگر از گفتار خود برگشتهاید و پیمانها را شکستهاید و خواستار آمدن من نیستید،من به جای خود بازمیگردم».
جمعیت سکوت کردند و پاسخی نداشتند.امام به نماز ایستاد و به حُرّ فرمود:تو هم با لشکر خود نماز کن.حرّ گفت:من به شما اقتدا میکنم،هر دو لشکر به امامت
حسینبن علی علیه السلام نماز ظهر را بهجا آوردند و بعد از نماز هر لشکر به جای خود بازگشت هوا بسیار گرم بود و سپاه حرّ همگی در سایه شکم اسبانشان نشسته بودند.هنگام عصر فرا رسید و دو لشکر نماز عصر را هم به امامت امام حسین علیه السلام خواند و پس از نماز مجدداً بر ایشان سخنی گفت.حرّ در جواب گفت:به خدا سوگند من از این نامهها و فرستادگان آنها که میفرمایی بیخبرم.امام دستور داد خورجین نامهها را آوردند و خالی کردند.حُرّ گفت:من از آنانی که برای تو نامه نوشتهاند نیستم و مأمورم از تو جدا نشوم تا تو را به کوفه،نزد عبیدالله بن زیاد ببرم.امام علیه السلام خشمگین شد و فرمود:«مرگ برای تو از این اندیشه نزدیکتر است».سپس به یارانش دستور داد سوار شوند و زنها را سوار کنند و بازگردند.امام و یارانشان سوار شدند و خواستند که بازگردند،اما حرّ و لشکرش راه بازگشت را بر آنان بستند.امام به حرّ فرمود:مادرت به عزایت بنشیند،از ما چه میخواهی؟!حرّ گفت:اگر غیر از تو نام مادر مرا میبرد،به همین صورت پاسخ او را میدادم؛امّا در حق مادر تو به غیر از تکریم و تعظیم سخنی بر زبان نمیآورم.بین آنان سخن به درازا کشید و سرانجام تصمیم بر این شد که امام در جهت کوفه،راهی انتخاب کند که نه برگشته باشد و نه به کوفه برود تا حرّ به عبیدالله نامهای بنویسد و کسب تکلیف کند.
درحالیکه دو سپاه راه میپیمودند،چهار نفر از یاران امام از کوفه به جمع آنان پیوستند.امام،احوال مردم کوفه را از آنان جویا شد؛پاسخ دادند:اشراف کوفه رشوههای بزرگ گرفتند و باقی مردم دل در هوای تو دارند و شمشیر بر جفای تو.حضرت از حال فرستادهاش قیس بن مُسّهر پرسیدند و آنان خبر شهادت او را دادند و امام گریست.
دو لشکر در حرکت بودند و حرّ در انتظار پاسخ نامه از سوی عبیدالله بود.امام برای اینکه با لشکر عبیدالله برخورد نکند و به کوفه وارد نشود،یاران خویش را به سمت چپ میل میداد تا مسیرشان به کوفه نرسد.پیوسته چنین راه میپیمودند تا در روز پنجشنبه دوم محرّم سال 61 هجری به سرزمین کربلا رسیدند.در همین لحظات سواری از سوی کوفه نمایان شد.او مأمور ابن زیاد بود و پاسخ نامه حرّ را آورده بود.
قاصد یکسره به نزد حرّ رفت و توجّهی به امام علیه السلام نکرد.عبیدالله بن زیاد به حُرّ دستور داده بود تا امام را در سرزمینی که آبادانی در آن نباشد نگه دارد؛از اینرو در همانجا راه را بر امام بست.امام تلاش کرد تا به یکی از روستاهای نزدیک برود،امّا حرّ نپذیرفت.زهیر یکی از یاران حضرت،به امام پیشنهاد کرد که دستور دهید تا با او در همینجا بجنگیم و این آسانتر از جنگیدن با لشکرهای زیاد است؛امّا امام فرمود:«دوست ندارم که شروعکننده جنگ باشم»؛بنابراین امام دستور فرود آمدن را صادر کرد.امام علیه السلام با تدبیر و آرایش خاصّی محل استقرار هر یک از چادرها را با توجّه به حوادث احتمالی تنظیم کردند.
1.در منزلگاه ثعلبیه چه خبری به امام حسین علیه السلام رسید و امام علیه السلام چه خوابی دیدند؟
2.امام حسین علیه السلام در منزلگاه زُباله چه اقدامی کرد؟
3.اولین برخورد امام علیه السلام با سپاه کوفه در کجا اتفاق افتاد؟برخورد امام چگونه بود؟
4.خلاصه سخنان امام حسین علیه السلام برای لشکر سواره نظام حرّ چه بود؛عکسالعمل آنان چگونه بود؟
5.مأموریت سپاه حرّ چه بود؟آیا توانست مأموریت خویش را انجام دهد؟چرا؟
6.امام حسین علیه السلام چگونه و در چه تاریخی به سرزمین کربلا رسید و چرا در آنجا متوقف شد؟
7.پس از ورود امام حسین علیه السلام به کربلا زهیر بنِ قیس چه پیشنهادی به امام علیه السلام کرد؟
بامداد روز پنجشنبه دوّم محرمالحرام سال 61 هجری کاروان امام علیه السلام به سرزمین کربلا رسید و حُرّ بن یزید ریاحی پس از دریافت نامه عمر سعد،راه را بر آن حضرت بست و اجازه حرکت به آن حضرت نداد.امام از یکی از همراهان پرسید:نام این سرزمین چیست؟پاسخ داد:غاضریه؛امام پرسید نام دیگری هم دارد؟پاسخ شنید:نینوا؛امام پرسید آیا باز هم نام دیگری دارد؟پاسخ داد:شاطئ الفرات(زیرا رود فرات از میان این دشت میگذشت)؛امام پرسید آیا باز هم نام دیگری دارد؟پاسخ شنید:کربلا؛امام علیه السلام فرمود:«خدایا به تو پناه میبرم از کرب(اندوه)و بلا.»سپس به همراهانش فرمود:بارها را بر زمین گذارید و خیمهها را برپا کنید.به خدا اینجا محل خوابیدن شتران ما و جای ریخته شدن خون ما و آرامگاه ابدی ما و زیارتگاه شیعیان ماست.جدّم پیامبر خدا این را به من خبر داد».
کربلا در آن تاریخ دشت وسیعی بود که در بخشهایی از آن نخلستانهایی وجود داشت و نهری به نام«علقمه»که شعبهای از رود برزگ فرات است،از میان آن میگذشت.
امام حسین علیه السلام در دوّمین روز ورود به کربلا،نامهای را از عبیدالله بن زیاد دریافت کرد که در آن چنین نوشته بود:«ورود تو را به کربلا،خبر دادهاند.امیرالمؤمنین یزید دستور داده است سر به بالین نگذارم و دست به نان نزنم،تا آنکه یا تو را بکشم یا آنکه تسلیم من و
یزید شوی».امام پس از آنکه نامه را خواند،فرمود:«هرگز مردمی که رضای مخلوق را با نارضایتی خالق به دست آورند،رستگار نخواهند شد».پیک ابن زیاد پاسخ نامه را خواست؛امام فرمود:«جوابی ندارد؛او سزاوار لعنت و عذاب است.»قاصد به کوفه بازگشت و ماجرا را برای ابن زیاد تعریف کرد.ابن زیاد خشمگین شد و کسی را در مجلسش جستوجو میکرد تا فرماندهی مبارزه با حسین را به او بسپارد.از جمله حاضران در جلسه عمر سعد پسر سعد وقاص بود.سعد وقاص از سرداران فاتح اسلام به شمار میرفت و امپراتوری ایران به دست او فتح شده بود.پسر او عمر سعد هم که جوان بود،به عنوان استاندار ایران فعلی انتخاب شده بود.عمر سعد به حکومت ری و سرزمین آباد ایران بسیار علاقه داشت و لحظهشماری میکرد که هرچه زودتر عازم این مأموریت شود.عبیدالله بن زیاد که از عشق و علاقه عمر سعد به حکومت ری مطّلع بود،به او گفت:من تو را مأموریت میدهم که بیدرنگ با سواران مخصوص خود و با هر مقدار نیرویی که لازم داری،به سوی حسین بروی و زنده یا کشته او را برایم بیاوری.من باید زنده یا مرده او را نزد خلیفه بفرستم.این را هم بدان اگر از این امرِ خلیفه سرپیچی کنی،نه حاکم ری خواهی بود و نه کار دیگری خواهی داشت.عمر سعد برای بررسی این موضوع یک شب مهلت گرفت و آن شب را تا صبح نخوابید و خود را بین دنیا و آخرت مردّد دید.نه میتوانست از حکومت ری دست بردارد و نه میخواست کشنده حسین،نوه پیامبر باشد.سرانجام خواستههای دنیایی او بر ایمانش غلبه کرد و تصمیم گرفت که به کربلا بیاید و کار حسین را تمام کند و سپس به ری برود.او با چهارهزار سوار از کوفه به طرف کربلا حرکت کرد و عبیدالله هم از پی او سربازان سواره و پیاده بسیاری به کربلا اعزام کرد.روز ششم محرم هنوز آفتاب غروب نکرده بود که عمر سعد به کربلا رسید و در کنار سپاه حرّ بن یزید ریاحی لشکر خود را مستقر کرد.در روز هفتم محرّم،یکطرف صحرای کربلا،تا چشم کار میکرد،خیمه و خرگاه و اسب نیزه بود و طرف دیگر چادرهایی چند و خیمههایی انگشتشمار که در میان آنها یک چادر بزرگ،با قبه سبز به چشم میخورد.
تعداد لشکر عمر سعد از مرز 25 هزار گذشته بود و کاروان کوچک حسین علیه السلام از یکصد و شصت نفر تجاوز نمیکرد که بیش از هشتاد نفر آنان زنان و کودکان بودند.عمر سعد در تلاش بود تا میشود،کار به جنگ و درگیری نکشد؛لذا با امام در
گوشهای از میدان ملاقات کرد از او درخواست کرد که با یزید بیعت کند و امام مخالفت میکرد.مأمورین مخفی عبیدالله،این ملاقات را به عبیدالله بن زیاد گزارش کردند و گفتند:ابن سعد با حسین مشغول سازش است.اگر غفلت کنی،شمشیرهای عظیمی که در فرماندهی خود دارد بر علیه تو کشیده میشود و دیگر نمیتوانی چاره کنی.عبیدالله از این کلام بسیار نگران شد و فوراً نامهای نوشت و به عمر سعد دستور داد که به حسین بگو بیدرنگ تسلیم شود.اگر اطاعت کرد چه بهتر،وگرنه آب را بر او و خاندان او ببند تا مجبور به اطاعت شود.
عمر سعد به این دستور عمل کرد و در روز هشتم محرم چهارهزار نفر را در سرتاسر رود فرات و نهر علقمه مستقر کرد تا حسین و یاران او حتی یک قطره آب از نهر علقمه برندارند.عمر سعد نامه دیگری به عبیدالله نوشت و به او پیشنهاد کرد که حسین یا به مدینه بازگردد یا به نقطه دیگری برود.
عبیدالله به او چنین پاسخ داد:«من تو را نفرستادم که با حسین مدارا کنی.اگر اطاعت کردند،آنان را به سلامت نزد من آور؛وگرنه با لشکر خود،ایشان را محاصره کن و با ایشان بجنگ و چون حسین کشته شد،سینه و پشت او را پایمال سمّ ستوران کن؛زیرا او ستمکار است.اگر به تمام آنچه گفتم عمل کردی،پاداشت میدهم؛وگرنه از بخشش ما محروم و از فرماندهی لشکر معزولی و شمر بر آنها امیر است».
نامه را به شمر داد و او روانه کربلا شد.شمر در روز پنجشنبه نهم محرمالحرام به کربلا رسید و چون عمرسعد نامه را خواند،شمر را مذمت و بدگویی کرد و سپس به او گفت:خودم این کارها را انجام میدهم و شمر را فرمانده سپاه پیاده نمود.
روز نهم محرم،دو روز از تشنگی اهلبیت پیامبر و یارانشان میگذشت؛زیرا گماردن سربازان در کنار رود فرات در حالی انجام شد که امام و همراهانش چنین کار زشتی را باور نداشتند و آب زیادی را در خیمه ذخیره نکرده بودند؛بنابراین پس از بسته شدن شریعه،آب موجود در خیمهها را برای کودکان و زنان نگهداشتند و مردان در هوای گرم کربلا و در زیر آن آفتاب سوزان دو روز پیاپی آبی نیاشامیدند.
1.امام حسین علیه السلام پس از آنکه فهمید کاروانش به سرزمین کربلا رسیده،چه فرمود؟
2.حضرت حسین علیه السلام چه نامهای از عبیدالله در کربلا دریافت کرد؟پس از دریافت نامه چه فرمود و به قاصد چه پاسخ داد؟
3.عبیدالله بن زید چه کسی را برای جنگیدن با حسین برگزید و چه وعدهای به او داد؟چگونه او را تهدید کرد؟
4.چرا عبیدالله از عمرسعد خواست که یا حسین تسلیم شود یا آب را بر او و خاندانش ببندد؟
5.در چه تاریخی و چگونه آب رود فرات بر کاروان حسین علیه السلام در کربلا بسته شد؟
6.چرا عبیدالله نامهای را توسط شمر برای عمر سعد فرستاد و مأموریت شمر چه بود؟
عصر روز نهم محرم(تاسوعا)،عمر سعد همه شرایط حمله را آماده دید؛پس به لشکرش دستور داد که:ای لشکر خدا!سوار شوید و به سوی بهشت بشتابید!و سواران رو به خیمههای امام حسین علیه السلام آوردند.امام علیه السلام به برادرش عباس بن علی بن ابیطالب که جوانی رشید و بسیار شجاع بود دستور داد تا به استقبال لشکر عمر سعد برود و علّت حمله آنان را جویا شود.عباس با بیست نفر به سوی آنان رفت و پرسید علّت این هجوم چیست؟پاسخ دادند:که از عبیدالله فرمان آمده یا شما را به اطاعت درآوریم یا با شما بجنگیم.عباس خبر را به برادر رساند و امام علیه السلام فرمود:برو و از آنان برای امشب مهلتی بخواه که امشب را قدری نماز و عبادت کنیم و جنگیدن را به فردا بیندازند.سرانجام عمر سعد نمایندهای فرستاد و چنین پیام داد:امشب را به شما مهلت میدهیم.اگر صبحگاهان به فرمان امیر درآمدید شما را به نزد او میبریم،وگرنه با شما میجنگیم.
روز نهم محرم به پایان رسید و امام با دوستانش به نماز جماعت مغرب و عشا مشغول شدند.امام پس از نماز برای یارانش سخن گفت.حضرت علی بن الحسین(سجّاد)که در این روزها سخت بیمار بود و در بستر آرمیده بود میفرماید:شنیدم پدرم با یارانش چنین میگفت:«حمد میکنم خدایی که قرآن را به ما تعلیم نمود و ما را با سختیهای دین آشنا کرد و ما را گوش شنوا و دیده بینا و دل دانا بخشید و ما را شاکر
خود گردانید.من اصحاب و یارانی باوفاتر از شما نمیشناسم و اهلبیتی را نیکوتر از اهلبیت خود نمیدانم.آگاه باشید که من گمان دیگری در حق این مردم داشتم و ایشان را در راه اطاعت خود میپنداشتم،اما کنون صورتی دیگر آشکار شد؛بنابراین بیعت خود را از شما برداشتم و شما را در اختیار خودتان گذاشتم.از تاریکی شب استفاده کنید و بههر کجا که میخواهید بروید».
یاران آن حضرت که به سخنان امام گوش میدادند،همه برآشفتند و هر کدام به امام پاسخی زیبا دادند که خلاصه آنها چنین بود:به خدا سوگند ما هرگز چنین کار ناشایستی را نمیکنیم؛بلکه جان و مال خود را در راه خدا فدا میکنیم.
امام در حق همه آنها دعا کرد و به خیمه خود رفت و اصحاب نیز به خیمههای خود رفتند و آن شب را تا به صبح مشغول عبادت شدند.
روز دهم محرم(روز عاشورا)فرار رسید و امام پس از نماز صبح،سپاه هفتاد و دو نفری خود را که سی و دو نفر سواره و چهل تن پیاده بودند آرایش نظامی داد و دستور داد هیزم و نیهایی را که آماده کرده بودند،در خندقی که در اطراف خیمهها کنده بودند،ریخته و آنها را آتش بزنند تا دشمن نتواند از همه اطراف به آنان حملهور شود.لشکر عمر سعد خیمههای امام را محاصره کرد امّا به علّت آتش نتوانستند نزدیک شوند.امام بر اسب خویش سوار شد و با صدایی بلند سخن گفت و خود را معرفی کرد.در این هنگام صدای گریه از زنان داخل خیمهها که صدای امام را میشنیدند بلند شد.امام،برادرش عباس را به سوی آنان فرستاد و چنین پیغام داد:«سکوت کنید؛بعد از این گریه شما بسیار خواهد شد».چون زنها ساکت شدند،امام در ضمن سخنانی فرمود:«آیا من پسر دختر پیامبر شما نیستم؟آیا من پسر وصی پیامبر نیستم؟آیا پیامبر صلی الله علیه و آله نفرمود که من و برادرم حسن دو سید جوانان اهل بهشتند؟آگاه باشید که زنازاده فرزند زنازاده مرا مخیر میان دو چیز کرده:میان شمشیر و خواری و من هرگز خواری را انتخاب نخواهم کرد».
سپس امام علیه السلام فرمان داد که عمربن سعد را نزد او بخوانند و او هرچند خوش نداشت،امّا نزد حضرت آمد.امام به او فرمودند:«ای عمر!تو مرا به قتل میرسانی،به گمان اینکه
ابنزیاد حکومت ری و گرگان را به تو میدهد.به خدا سوگند که تو به مقصودت نمیرسی.گویا میبینم سر تو را در کوفه بر نی کردهاند و کودکان آن را سنگ میزنند».
عمر سعد از این سخنان خشمگین شد و روی از آن حضرت گردانید و به سپاه خود بانگ زد که حسین و سپاهش لقمهای بیش نیستند.
حرّ بن یزید ریاحی وقتی تصمیم عمر سعد را برای جنگیدن دید ناگهان صدایی از امام حسین علیه السلام به گوشش رسید که میفرمود:«آیا فریادرسی نیست که برای خدا به فریاد ما برسد؟!آیا در میان شما کسی نیست که از خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله دفاع کند؟!»این ندا،حرّ را از خواب غفلت بیدار کرد و به عمر سعد گفت:ای عمر!آیا حقیقتاً تصمیم بر جنگ داری؟!چون پاسخ مثبت از عمر سعد شنید،کمکم از لشکر عمر سعد فاصله گرفت و خود را در حالی به لشکرگاه امام علیه السلام نزدیک میکرد که لرزه بر اندامش افتاده بود.حرّ سپر خود را واژگون کرد و دست بر سر گذاشت و به امام علیه السلام نزدیک شد و گفت:من کسی هستم که راه را بر تو بستم و به این سرزمین بلا رسانیدم و هرگز گمان نمیکردم که با تو چنین کنند.اکنون از آنچه کردهام پشیمانم؛آیا برای من توبهای هست؟امام فرمود:خداوند توبه تو را میپذیرد و تو را میبخشد.سپس حرّ با اجازه امام به سوی لشکر کوفه آمد و چنین گفت:ای مردم کوفه!مادرتان به عزایتان بنشیند.شما این مرد صالح را دعوت کردید که در راه او جهاد کنید و سپس از درِ حیله درآمدید و مهیای کشتن او شدید و او مانند اسیری در دست شما گرفتار آمد.او را و زنان و فرزندانش را از نوشیدن آب فرات که هر کسی مینوشد،ممنوع کردید و اکنون آل پیامبر از عطش از پای درآمدهاند.خداوند سیراب نکند شما را در روزی که مردمان تشنهاند.عمر سعد با شنیدن این سخنان تیری در کمان گذاشت و به سوی لشکرگاه حسین پرتاب کرد و گفت:ای مردم!شاهد باشید من اولین کسی بودم که به لشکرگاه حسین تیر افکندم.سپس لشکرش نیز سپاه کوچک امام علیه السلام را تیرباران کردند.
1.اولین دستور حمله به سپاه کوچک حسین در چه تاریخی و توسط چه کسی صادر شد؟آیا عملی شد؟چرا؟
2.خلاصهای از سخنان امام حسین علیه السلام پس از نماز مغرب روز نهم محرم را بنویسید.عکسالعمل یاران حضرت چه بود؟
3.امام حسین علیه السلام در روز دهم محرم سال 60 هجری چه تدبیری برای دفاع انجام داد؟
4.آخرین سخن امام علیه السلام با عمر سعد چه بود؟او چه عکسالعملی از خود نشان داد؟
5.حربن یزید ریاحی چگونه از خواب غفلت بیدار شد و پس از آن چه اقدامی انجام داد؟
6.در روز عاشورا کدام گروه،جنگ را آغاز کرد؟و چه کسی اولین تیر را پرتاب کرد؟
صبح روز دهم محرم سال 61 هجری،پس از تیرباران خیمههای آل رسول،امام علیه السلام که چارهای جز دفاع از خود نمیدید،رو به یارانش کرد و چنین فرمود:خدا رحمت کند شما را،برای مرگی که چارهای از آن نیست آماده شوید.این تیرها پیامآوران دشمن به سوی شمایند.حرّ بن یزید ریاحی پیش آمد و به امام عرض کرد:«من اولین کسی هستم که بر شما خروج کردم و راه را بر شما بستم؛اجازه دهید اولین کسی باشم که جانش را در راه شما فدا میکند».امام علیه السلام به حرّ اجازه داد و او به میدان رفت و تعداد زیادی از لشکر عمر سعد را به هلاکت رساند تا آنکه به شهادت رسید.وقتی امام علیه السلام بر بالین او آمد،هنوز نیمهجانی در تن داشت.امام به او فرمود:بهبه ای حرّ!که تو حرّی(آزادهای)همچنانکه مادرت تو را حرّ نامید.جنگهای تن به تن شروع شد.هرکدام از یاران امام که به میدان میآمدند،برای لشکر عمر سعد چون کوهی بودند که از پا درآوردنشان بسیار دشوار بود و تا عده زیادی از دشمن را نمیکشتند،خود به شهادت نمیرسیدند.آنان تا زنده بودند اجازه میدان رفتن به بنیهاشم را ندادند.
اذان ظهر نزدیک شد.در این وقت حدود نیمی از یاران امام به شهادت رسیده بودند.امام علیه السلام چون هنگام نماز ظهر شد،به دو نفر از یارانش فرمود که خود را سپر تیرها کنند تا حضرت پشتسر آنها نماز خوف بخواند.آنان ایستادند و تیرها را به جان
خویش خریدند و امام با گروه اندکی به نماز ایستادند.یاران باقیمانده به نوبت نماز خواندند.بعد از نماز طولی نکشید که همه یاران امام یکیک از ایشان اجازه گرفتند و به میدان نبرد رفتند و پس از جنگهای نمایان به شهادت رسیدند.دیگر کسی جز جوانان بنیهاشم،یعنی برادران و فرزندان خود امام و فرزندان عقیل بن ابیطالب و فرزندان جعفربن ابیطالب و خواهرزادگان و برادرزادگانش باقی نمانده بود که تعداد آنان به 17 نفر میرسید.
پیشاپیش همه،علیاکبر که فرزند بزرگ امام بود،از پدر اجازه میدان رفتن گرفت و بیش از یکصد نفر را کشت تا خود به شهادت رسید.پس از او برادرزادگان و خواهرزادگان و عموزادگان آن حضرت به میدان رفتند و همه به شهادت رسیدند.عباس بن علی بن ابیطالب،پرچمدار سپاه امام(که او را ابوالفضل و قمر بنیهاشم نیز مینامیدند)نزد امام آمد تا اجازه میدان رفتن را از برادرش بگیرد،امام علیه السلام به او فرمود:اکنون که تصمیم به سفر آخرت داری،برای کودکان کمی آب بیاور.کودکان با شنیدن این فرمان از امام،فریاد تشنگی سردادند و عمویشان عباس را بر انجام این کار تشویق نمودند.
عباس بن علی بن ابیطالب که کنیه او ابوالفضل است یکی از چهار پسر امالبنین همسر علیبن ابیطالب بود که همگی به کربلا آمده بودند.عباس در میان آنان شجاعتی بینظیر و قامتی رشید داشت چنانکه وقتی سوار بر اسب میشد،اگر پایش را از رکاب بیرون میآورد،بر زمین کشیده میشد.لشکریان عمر سعد از عباس بیم فراوان داشتند و زنان و فرزندان اهلبیت شبها به سبب نگهبانی عباس،احساس امنیت میکردند.در ظهر روز عاشورا سه تن از برادران عباس قبل از او به شهادت رسیده بودند و زنده بودن عباس عملدار،نشانهای از سر پا بودن لشکر حسین علیه السلام و ادامه مبارزه بود.
عباس پس از دریافت فرمان آوردن آب به خیمهها،از سوی برادر و شنیدن فریاد تشنگی کودکان به سرعت بر اسبش سوار شد و مشکی را برداشت و به سوی فرات حرکت کرد؛اما لشکر عمر سعد،راه دسترسی به شریعه را با چهارهزار نفر بسته بودند و همین که تصمیم حضرت ابوالفضل را برای رسیدن به شریعه فرات دیدند،تیرهای
بسیاری به سوی او رها کردند.عباس شمشیر کشید و از هر طرف به آنان حملهور شد؛بهطوری که دهها نفر را به هلاکت رساند و راه شریعه فرات را باز کرد و به آب فرات رسید و دستان اسبش تا نیمه در آب فرو رفت.عباس کفی از آب برداشت تا بنوشد،اما تشنگی برادر و کودکانی که منتظرش بودند را به یاد آورد؛پس آب ننوشید و آب را روی آب ریخت و مشکش را پر از آب کرد و از شریعه فرات خارج شد.لشکر عمر سعد که دید اگر این آب پس از سه روز بیآبی به خیمههای امام برسد،جانی تازه میگیرند،تصمیم گرفتند تا ناجوانمردانه عباس را از پای درآورند.بنابراین کسی از لشکر عمر سعد،از کمین بیرون آمد و شمشیری به بازوی راست او زد و سپس بازوی چپ او را قطع کرد.طولی نکشید که تیر و شمشیر از هر طرف بر حضرت باریدن گرفت و از اسب سرنگون شد و به این ترتیب آخرین رزمنده امام و پرچمدار او به شهادت رسید و کودکان حرم در حسرت آب ماندند و در غم شهادت عمو گریستند.
آنگاه که امام همه جوانان و یارانش را کشته دید،لشکر کوفه را خطاب کرد و فرمود:«آیا کسی هست که از حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله دفاع کند؟!آیا در بین شما خداپرستی هست که از ظلمی که بر ما رفته،از خدا بترسد؟!»صدای امام به گوش زنان رسید و صدای گریه از خیمهها برخاست.امام جلوی خیمه آمد تا زنان را آرامش دهد.خواهرش،کوچکترین طفل امام،یعنی علی اصغر شش ماهه را نزد برادر آورد تا از لشکر کوفه بخواهد به آن طفل آب دهند؛زیرا مادرش از شدت تشنگی شیر در پستان نداشت و طفل نیز بسیار تشنه بود.امام،علی اصغر را گرفت و به سوی لشکر عمرسعد آمد و آنان را چنین خطاب کرد:«ای مردم!شما پیروان و خانواده مرا کشتید و فقط این طفل شیرخوار باقی مانده که از شدّت عطش زبانش خشکیده است؛به او جرعهای آب بنوشانید».حضرت در حال سخن با آنها بود که مردی از لشکر کفر به نام حَرمَله به دستور عمر سعد،تیری انداخت و علی اصغر را در سر دست پدر به شهادت رساند.امام علیه السلام به سوی خیمهها برگشت و جنازه کودک را به جای مادرش،به خواهرش زینب علیها السّلام سپرد.
1.در روز دهم محرم اولین رزمندهای که از سوی سپاه حسین علیه السلام به میدان رفت که بود؟چگونه از امام اجازه گرفت و سرانجام او چه شد؟
2.امام حسین علیه السلام در ظهر روز عاشورا چگونه در میدان جنگ نماز خواند؟
3.پس از آنکه یاران امام به شهادت رسیدند،چه کسی از بنیهاشم به میدان رفت؟تعداد آنها چند نفر بود؟
4.علمدار سپاه حسین که بود و چگونه به شهادت رسید؟
5.نشانهای از شجاعت و جوانمردی حضرت ابوالفضل را بنویسید؟
6.شهادت علی اصغر چگونه بود؟
مردان جنگی همه به شهادت رسیده بودند و کسی از لشکر امام باقی نمانده بود؛پس امام خود به میدان آمد و از دشمن مبارز طلبید.هر کس به میدان رزم او آمد،به هلاکت رسید؛بهگونهای که دیگر کسی به میدان مبارزه با او نیامد.از اینرو امام بر چپ و راست لشکر عمرسعد حمله میبرد و آن چون گلهای گرگ دیده از برابر امام میگریختند و چون از حمله میایستاد،اطراف او جمع میشدند.
امام در حملاتش گاه ذکر لا حَوْلَ وَلا قُوَّهَ الاّ بِاللهِ العَلّی الْعظیمِ بر زبانش جاری بود و بیش از هزار نفر را به هلاکت رساند.
در این هنگام عمرسعد دید اگر کار به همین صورت پیش رود،همه لشکر او طعمه شمشیر امام میشوند؛بنابراین بر سر لشکرش فریاد زد:«آیا میدانید که با چه کسی میجنگید؟او پسر علی بن ابیطالب است که شجاعان عرب را به خاک هلاکت افکند.همگی همدست شوید و از هر طرف به او حمله کنید».
شیوه جنگیدن دشمن تغییر کرد و حملات ناجوانمردانه از هر طرف و با هر اسلحهای حتی سنگ آغاز شد.امام را محاصره کردند و ارتباط امام با خیمهها قطع شد و دشمن به طرف خیمهها حملهور گردید.امام فریاد زد:«ای پیروان آل ابوسفیان!اگر دین ندارید و از خدا نمیترسید،در دنیای خود آزاده باشید.من با شما میجنگم،زنان
ما چه تقصیری دارند؟!»شمر که فرمانده پیادگان دشمن بود،سربازانش را از حمله به زنان بازداشت و سپس دشمن،امام را محاصره کرد؛اما جرأت نزدیک شدن را نداشت.امام لحظاتی ایستاد تا رفع خستگی کند؛ولی ناگهان سنگی از سوی دشمن به پیشانیش اصابت کرد و سر او شکست و خون بر صورتش جاری شد.امام دامن پیراهن را بالا آورد تا خون از چهره خویش پاک کند،اما ناگهان تیری که پیکان آن زهرآلود بود بر سینهاش نشست.امام رو به آسمان کرد و فرمود:«به نام خدا و به یاری خدا و بر دین رسول خدا؛ای خدا!تو میدانی که این جماعت کسی را میکشند که میدانند در روی زمین پسر پیغمبری جز او نیست».در این حال،ضعف و سستی حضرت را گرفت و هر که بهقصد کشتن او میآمد،یا میترسید یا از خجالت برمیگشت تا سیهروی بدبختی به نام سنان بن انس نزد آن حضرت آمد و شمشیر بر گلوی آن حضرت گذاشت و در حالی سر آن حضرت را از تن جدا میکرد،که میگفت:والله من سر تو را جدا میکنم و میدانم که تو پسر پیغمبری و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهتری!در این هنگام طوفانی سرخ و سیاه وزیدن گرفت و هوا چنان تیره و تار شد که کسی دیگری را نمیدید و مردم منتظر عذاب بودند تا اینکه پس از ساعتی هوا روشن شد.مردمی که سرگرم جنایتی هولناک بودند و از عظمت آن غافل بودند و شیطان بر آنان چیره شده بود،برای غارت خیمههای فرزندان پیامبر از یکدیگر سبقت گرفتند و درحالیکه زنان و کودکان،در فراق مردان و عزیزان خویش میگریستند،آنان را از خیمهها بیرون کرده و غارت نمودند و سپس خیمههای آنان را به آتش کشیدند.پس از شهادت امام،عمر سعد،یارانش را ندا داد:چه کسی داوطلب میشود تا بر بدن حسین،اسب بتازد؟!ده نفر داوطلب شدند و با اسبان قوی هیکل بر بدن پاک و مطهر پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله اسب دواندند و استخوانهای سینه و پشت او را در هم شکستند و بعدها افتخار کردند که ما کسانی هستیم که مانند سنگ آسیا استخوانهای سینه حسینبن علی را نرم کردیم!
عمر سعد که غرور پیروزی ظاهری او را مست کرده بود،در همان بعد از ظهر روز دهم،سر امام را با شمر به سوی کوفه برای عبیدالله فرستاد و باقی سرهای شهدا را در روز بعد بر نیزهها زدند و آنها را به همراه زنان و فرزندان پیامبر و علی بن الحسین که
بیمار بود و حسن بن حسن که مجروح بود،با حالت اسارت به سوی کوفه حرکت دادند.عمر سعد پیش از ترک کربلا بر کشتگان لشکر خویش نماز خواند و آنها را به خاک سپرد،اما بدنهای مطهر شهدا و پارههای تن پیامبر را در سرزمین گرم و سوزان کربلا به حال خود رها و به طرف کوفه حرکت کرد.پس از آن مردمی از قبیله بنی اسد آمدند و بر آن بدنهای قطعه قطعه و به خون آغشته،نماز گزاردند و به همین صورتی که امروزه در کربلا مشاهده میشود به خاک سپردند.
دانستید که علی علیه السلام در دوران حکومتشان(40-35 هجری)کوفه را پایتخت حکومت اسلامی قرار داد و مدت 5 سال در آن سکونت داشت.امروز 13 محرم سال 61 هجری است و حدود بیست سال از آن روزگار میگذرد.همان کوفه شاهد سرهای بریده عزیزان علی علیه السلام،به همراه خانواده و بستگان او میباشد که در حال اسارت به شهر کوفه وارد شدهاند.تعداد افراد این کاروان بیش از 80 نفر است.بیشتر مردان کوفی در کربلا حضور داشتهاند و زنان و فرزندان آنان در خانهها نگران سلامتی شوهران و پدران و پسران خود بودهاند!
در شهر کوفه اعلام پیروزی شده و خبر ورود اسرای جنگی در سراسر شهر پیچیده است.همه به دروازه کوفه آمدهاند تا به نظاره اسرا بنشینند.بعد از ظهر بود که صدای طبل و شیپور بلند شد و لشکر عمر سعد وارد شهر گردید.در پیشاپیش لشکر،سرهایی که بر نیزه زده شده بود و پشت سر آنها،زنان و کودکانی غبارآلود،کملباس و در ورای آنها شیپورزنها و پس از آن لشکر عمر سعد حرکت میکردند.زنان کوفه به محض مشاهده سران بریده،بیاختیار به جای هلهله و شادی،صدا به شیون بلند کردند و ابنزیاد و عمر سعد را لعنت فرستادند.زینب کبری علیها السّلام وقتی شیون زنان کوفه را دید با دستش به مردم کوفه اشاره کرد تا ساکت شوند و سپس فرمود:
«ای مردم کوفه!ای اهل فریب و خدعه!آیا بر ما میگریید؟!مَثَل شما،مَثَل همان زنی است که رشتههای خود را میبافت و سپس از هم باز میکرد.شما هم به پیامبر ایمان آوردید و ریسمان ایمان خود را محکم بافتید؛اما با این گناه عظیم آن را
گشودید...وای بر شما ای مردم کوفه!آیا میدانید چه دلی از رسول خدا صلی الله علیه و آله را خراشیدید و چه جگری از او را شکافتید؟!و کدام پردهنشینان عصمت را از پرده بیرون افکندید؟!آیا میدانید چه خونی را از پیامبر بر زمین ریختید؟!...از مهلتی که خداوند به شما داده خوشحال نباشید؛زیرا خدا در مجازات عجله نمیکند و از این که وقت مکافات سپری گردد،بیم ندارد و پروردگار شما در کمینگاه است».
پس از او،فاطمه،دختر امام حسین علیه السلام و امّ کلثوم،خواهر امام و امام علی بن الحسین علیهم السّلام هرکدام برای مردم کوفه سخن گفتند و آنان را بهسبب بیوفایی با علی بن ابیطالب و کشتن او و نیرنگ مردم کوفه برای کشتن فرزندان او و اسیر کردن اهل بیت پیامبر سرزنش کردند.
1.مبارزه امام حسین علیه السلام را توصیف کنید.سرانجام چگونه او را به شهادت رساندند؟
2.پس از شهادت حضرت امام حسین علیه السلام چه تغییراتی در اوضاع جوی پدیدار شد؟
3.پس از شهادت امام علیه السلام لشکر عمر سعد با بازماندگان چه کردند؟
4.پس از شهادت امام علیه السلام عمر سعد چه دستوری به لشکریانش داد؟
5.لشکر عمر سعد پس از پایان حادثه کربلا با بازماندگان امام چه کردند؟
6.عمرسعد چه رفتاری با کشتگان لشکر خود و بدنهای شهدای کربلا انجام داد؟
7.زینب کبری علیها السّلام هنگام ورود به کوفه،به مردم چه فرمود؟
کاروان اسرا را از میان مردمی که از کوفه و اطراف آن گرد آمده بودند،عبور داده و به مجلس عبیدلله بن زیاد بردند.زینب،دختر علی بن ابی طالب علیه السلام پس از ورود،بهطور ناشناس در گوشهای نشست.ابنزیاد پرسید:این زن کیست؟گفتند زینب دختر علی.ابنزیاد به او گفت:کار خدا را با برادرت و اهلبیت خود چگونه دیدی؟!
زینب علیها السّلام فرمود:«جز خوبی چیزی ندیدم.اینان گروهی بودند که خداوند شهادت را برایشان تقدیر کرده بود؛پس به جایگاه ابدی خویش شتافتند و به زودی خداوند بین تو و ایشان محاکمه خواهد کرد.بنگر که در آن محاکمه،پیروزی از آن کیست!مادرت به عزایت بنشیند ای پسر مرجانه!»ابنزیاد خشمگین شد و قصدجان حضرت زینب علیها السّلام را کرد،امّا اطرافیان،او را از این کار بازداشتند و گفتند او زن است و زن را بر سخنش سرزنش نکنند.
عبیدالله به امام سجاد علیه السلام رو کرد و پرسید:این مرد کیست؟گفتند:علی بن الحسین.پرسید:مگر علی بن الحسین را خدا نکشت؟!امام سجاد فرمودند:من برادری داشتم که نام او نیز علیبنالحسین بود و مردم ظالم او را کشتند.ابن زیاد گفت:آیا تو جرأت داری که به من جواب بدهی؟!او را ببرید و گردن بزنید!
عمّه امام،حضرت زینب علیها السّلام،وقتی این سخن را شنید،فرمود:«ای پسر زیاد!تو کسی از ما را باقی نگذاشتی!اگر قصد کشتن او را داری مرا نیز بکش».
امام فرمود:«ای پسر زیاد!مرا از مرگ میترسانی؟!کشته شدن عادت ماست و شهادت برای ما کرامت است.»عبیدالله از قتل امام منصرف شد و آنان را در خانهای در کنار مسجد اعظم کوفه جای داد.
عبیدالله نامهای به یزیدبن معاویه نوشت و او را از شهادت حسین و اسارت خاندانش با خبر نمود.یزید در پاسخ نامهاش دستور داد سر حسین و یارانش را به همراه زنان و کودکان به شام بفرستد.ابن زیاد،اهلبیت پیامبر را به همراه سرهای بریده عزیزانشان،مانند اسیران کفّار،به سوی شام فرستاد و مردم همه شهرهای در مسیر کاروان به تماشای آنان آمدند،تا آنکه پس از حدود دو هفته به شام رسیدند.مردم به تماشای آنان آمده بودند.اینجا شهری بود که معاویه چهل سال بر آن حُکم رانده،بیش از بیست سال است که امام علی بن ابیطالب را بر سر منابر در نمازهای جمعه هر هفته لعن کردهاند و کسانی که در این شهر با اهلبیت پیامبر آشنا باشند،بسیار اندکند و در شهر،چنین تبلیغ کردهاند که عدّهای بر یزید خروج کردهاند و هماکنون شکست خورده و وارد شهر میشوند.
وقتی کاروان وارد شهر شد،پیرمردی خود را به زنان و کودکان نزدیک کرد و گفت:سپاس خدایی که شما را کشت و شهرها را از مردان شما،راحتی بخشید!امام علی بن الحسین به او فرمود:ای پیرمرد!آیا قرآن خواندهای؟!پاسخ داد آری.فرمود:آیا این آیه را خواندهای:«ای پیامبر به مردم بگو من در برابر پیامبریم هیچ اجر و پاداشی از شما نمیخواهم جز دوستی خویشاوندانم» (1).
پیرمرد گفت:آری،خواندهام.امام فرمود:ای پیرمرد!ما خویشان پیامبریم.سپس امام فرمود:آیا این آیه را خواندهای«حق خویشاوندان را ادا کن» (2)پیرمرد گفت:آری،خواندهام.امام فرمود:«نزدیکان و خویشان ماییم».آیا این آیه را خواندهای:«همانا خداوند چنین خواسته که پلیدی را از شما خاندان بردارد و شما را پاکیزه گرداند» (3).
پیرمرد گفت:خواندهام.امام فرمود:ما همان اهل بیتی هستیم که خداوند آیه تطهیر را
مخصوص آنان نازل کرده است.پیرمرد رو به امام کرد و گفت:تو را به خدا سوگند،شما همان خاندان هستید؟!امام فرمود:به خدا سوگند که بدون شک،ما همان اهل بیتیم.پیرمرد گریست و توبه کرد،اما پس از آنکه یزید از کار او مطلع شد،دستور داد تا آن پیرمرد را کشتند.
اهل کاروان را درحالیکه به ریسمانی بسته بودند،به کاخ یزید بردند.امام علی بن الحسین علیه السلام فرمود:«ای یزید!تو را به خدا قسم میدهم اگر پیامبر ما را با این وضع میدید،چه میکرد و چه میگفت؟!»زنان دربار یزید صدا به گریه بلند کردند و یزید دستور داد ریسمان را از آنان باز کنند و سر حسین علیه السلام را در طشتی پیش روی یزید گذاشتند.یزید درحالیکه شراب مینوشید با عصایش بر سر بریده امام علیه السلام میزد و اشعاری به این مضمون میخواند:«ای کاش بزرگان من که در جنگ بدر کشته شدند،بودند و میدیدند و از شادی فریاد میزدند که ای یزید!مرحبا به تو؛آنقدر از بزرگانشان را کشتیم که به تلافی جنگ بدر حسابمان تسویه شد.خاندان هاشم با سلطنت بازی کردند،وگرنه نه خبری از آسمان آمده و نه وحی نازل شده است».
سفیر دولت روم که در مجلس حاضر بود،از یزید پرسید:ای پادشاه عرب!این کیست؟یزید گفت:این سر حسین پسر علی بن ابیطالب است.مرد رومی پرسید:مادرش کیست؟گفت:فاطمه علیها السّلام،دختر رسول خدا.نصرانی گفت:«بدا به حال تو و دینداری تو!دین من بهتر از دین توست؛زیرا پدر من از نوادههای داود پیامبر است و میان من و داود پیامبر،پدران بسیار قرار گرفتهاند؛اما نصارا مرا احترام میکنند و از خاک قدم من برای تبرّک برمیدارند.شما پسر دختر پیامبرتان را میکشید،درحالیکه بین او و پیامبرتان جز یک مادر فاصله نیست؟!»یزید دستور داد آن نصرانی را بکشند تا او را در کشور خود رسوا نکند!نصرانی چون یقین کرد که کشته میشود،به یزید گفت:من شب گذشته پیامبرتان را در خواب دیدم که به من فرمود:ای نصرانی!تو اهل بهشتی!من از سخن او در شگفت شدم؛اکنون گواهی میدهم که خدایی جز خدای یکتا نیست و محمد فرستاده خداست.آنگاه از جای خود جَست و سر امام را بوسید و سپس او را به شهادت رساندند.
حضرت زینب علیها السّلام در این مجلس خطبهای آتشین ایراد کرد و به کار یزید اعتراض کرد و در پایان به او فرمود:«هر نیرنگی که داری بهکارگیر و هر تلاشی که میتوانی بکن و به خدا سوگند که یاد ما از دلها نمیرود و وحی ما مردنی نیست.هرگز به جلال ما نخواهی رسید و هرگز این لکّه ننگ را از خود نتوانی شست.»
1.در مجلس عبیدالله چه سخنانی میان عبیدالله امام سجاد علیه السلام و زینب کبری علیها السّلام ردّ و بدل شد؟
2.یزید بن معاویه پس از خبردار شدن از شهادت حسین و اسارت خاندانش،چه دستوری داد؟
3.امام سجاد علیه السلام چگونه پیرمرد شامی را از خواب غفلت بیدار کرد؟
4.مضمون اشعاری که یزید در حال مستی و چوب زدن بر سر بریده امام حسین علیه السلام میخواند،چه بود؟
5.ماجرای سفیر دولت روم در مجلس یزید بن معاویه و اعتراض او به کشتار اهل بیت را بنویسید.سرانجام او چه شد؟
سخنان زینب کبری علیها السّلام در کاخ یزید و سخنان امام سجاد علیه السلام در مسجد اموی دمشق مردم شام را بر مظلومیت اهلبیت و ظلم یزید مطّلع ساخت؛بهطوریکه یزید پیوسته میخواست خود را از کشتن امام حسین علیه السلام بَری کند و این کار را به عبیدالله بن زیاد نسبت دهد و دائماً در فکر بود که دل آنان را بهدست آورد.از این رو از امام سجاد علیه السلام پرسید:آیا درخواستی از من داری؟امام علیه السلام فرمود:سه درخواست دارم اول آنکه سر پدرم را به من بازگردانی و دیگر آنکه بگویی آنچه از ما به غارت بردهاند بازگردانند و سوّم آنکه اگر قصد کشتن مرا داری،شخصی امین را همراه اهلبیت رسول خدا صلی الله علیه و آله کنی تا آنان را به مدینه برساند.یزید گفت:درخواست اوّلت ممکن نیست.از کشتن تو صرفهنظر کردم و زنان را کسی جز تو به مدینه نمیبرد.اما نسبت به آنچه از شما به غارت بردهاند،من خودم چندین برابر آن را به شما میدهم.امام فرمود:ما از مال تو چیزی نمیخواهیم و اموال خویش را میخواهیم؛زیرا در میان آنها بافته فاطمه،دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و مقنعه و گلوبند و پیراهن او بوده است.
یزید دستور داد تا اموال غارت شده را به همراه دویست دینار به امام علیه السلام بازگرداندند.امام دویست دینار را میان فقرای شام تقسیم کرد و خود،چیزی از آنها را برنداشت.
اهل بیت از یزید خواستند که به آنها اجازه دهد برای امام مجلس عزاداری بهپا کنند و یزید گفت:آنچه میخواهید بکنید و خانهای در اختیار آنان گذاشت.اهلبیت
جامههای سیاه پوشیدند و هرکس از قریش و بنیهاشم که در شام بود،در این مجلس عزاداری شرکت کرد و مدّت هفت روز مصیبتهایی که بر اهلبیت در کربلا وارد آمده بود،در این مجالس برای مردم بیان میکردند و میگریستند و پس از آن،کاروان عزادار را با احترام و ملایمت به سوی مدینه حرکت دادند.
روح عبادت: حضرت امام حسین علیه السلام بسیار به یاد خدا بود و ترس بسیار از خدا داشت.کسی از آن حضرت پرسید:چقدر خوف شما از خدا زیاد است؟!امام فرمود:«در روز قیامت کسی در امان نیست؛مگر آن کس که در دنیا از خدا بترسد(و همواره خدا را شاهد بر کارها و اعمالش ببیند)».
حضرت امام حسین علیه السلام 25 بار پیاده برای سفر حج از مدینه به مکّه رفتند.ایشان در روز نهم محرم سال 61 هجری(روز قبل از شهادت)وقتی لشکر عمر سعد آماده حمله به سپاه اندک حضرت شد،از عمر سعد یک شب مهلت خواست تا جنگ به تأخیر بیفتد و فرمود:«خدا میداند که من نماز برای او و خواندن قرآن و دعای زیاد و استغفار را دوست دارم».در آن شب حضرت حسین و یارانش چنان مشغول عبادت و راز و نیاز با خدا بودند که از چادرهای حسین و یارانش صدایی مانند صدای کندوی زنبور عسل به گوش میرسید؛بعضی در رکوع و بعضی در سجود و بعضی در حال قیام بودند.
روح تسلیم در برابر خدا: در آخرین لحظات زندگی در میدان کربلا،وقتی نزدیکانش به شهادت رسیده بودند و زنان و فرزندانش اسیر شده بودند و صدها زخم کاری بر بدن داشت،با خدای خود چنین میفرمود:
«در برابر قضای تو صبر میکنم؛پروردگارا!خدایی جز تو نیست؛ای فریادرس فریادخواهان!معبودی غیر از تو ندارم؛در برابر حکم تو صبر میکنم،ای پناه کسی که پناهی ندارد».
حفظ آبروی فقیر: فقیری از انصار برای تقاضای کمک نزد امام حسین علیه السلام آمد.امام قبل از آنکه او سخن بگوید،به او فرمود:«ای برادر انصاری!چهره خود را از ذلّت درخواست نگهدار و خواهش خود را در صفحهای بنویس.من به خواست خدا آنچه را مایه شادمانی توست انجام میدهم».فقیر خواستهاش را در کاغذی چنین نوشت:«فلان کس پانصد دینار از
من طلب دارد و اصرار میکند که آن را بپردازم.با او صحبت کن که مرا مهلت دهد».امام علیه السلام کاغذ را خواند و سپس به خانه رفت و کیسهای محتوی هزار دینار آورد و به او داد و فرمود:پانصد دینار از این مقدار را به طلبکار خود بده و بقیه را در سایر نیازمندیهایت خرج کن و هیچگاه حاجت خود را جز به یکی از سه کس مگو:یا دیندار یا جوانمرد یا انسان با شخصیت؛زیرا دیندار برای دینش تو را حفظ میکند؛جوانمرد بهسبب جوانمردیش حیا میکند و انسان با شخصیت آبروی تو را حفظ میکند.
تواضع: روزی امام حسین علیه السلام از جایی عبور میکردند؛چند نفر فقیر را دیدند که عبایشان را پهن کرده و تکههای نان را روی آن گذاشته بودند و با هم میخوردند.چون امام علیه السلام را دیدند ایشان را بر سفر خویش دعوت کردند.امام در کنار آنها نشست و از نانشان خورد و سپس این آیه را خواند:«خداوند متکبّران را دوست ندارد» (1)سپس به آنان فرمود:من دعوت شما را پذیرفتم؛اکنون نوبت شماست که دعوت مرا بپذیرید.شما را برای صرف غذا به خانهام دعوت میکنم.آنان دعوت امام را پذیرفتند و به خانهاش آمدند.امام به خدمتگزار خانه فرمود:هر چه از غذا در خانه داریم،برای مهمانان بیاور.
بزرگواری: امام حسین علیه السلام جوانی را دید که به سگی غذا میدهد.به او فرمود:چرا چنین به سگ مهربانی میکنی؟پاسخ داد:من غمگین هستم و میخواهم با خشنود کردن این حیوان،غم و اندوهم به شادی مبدّل شود.من غلام یک یهودی هستم و میخواهم از او جدا شوم.امام علیه السلام با غلام نزد صاحبش آمد و غلام را به دویست دینار از یهودی خرید تا او را آزاد کند.
یهودی گفت:این غلام را به خاطر قدم مبارک شما که به خانهام آمدی به شما بخشیدم و این باغ را نیز به غلام بخشیدم و پول را به امام پس داد.امام فرمود:پول را به خودت بخشیدم.یهودی گفت:بخشش شما را قبول کردم و پول را به غلام بخشیدم.امام علیه السلام فرمود:من هم غلام را آزاد کردم و باغ را به او بخشیدم.زن یهودی که شاهد بزرگواری امام و احترام شوهرش به امام بود گفت:من مسلمان شدم و مهریهام را به شوهرم بخشیدم.شوهرش گفت:من هم مسلمان شدم و خانهام را به تو بخشیدم!و به این ترتیب غلام آزاد شد و صاحب ثروت گردید و مرد و زن نیز مسلمان شدند.
1) (1) .نحل،آی 23.
1.پس از حادثه کربلا چه وقایعی در بیداری مردم شام نقش بسزایی داشت؟
2.درخواست حضرت سجاد از یزید چه بود؟کدام درخواست ایشان عملی شد؟
3.اهل بیت در شام برای عزاداری امام حسین علیه السلام چه کردند؟
4.نمونهای از روح عبادت حضرت حسین علیه السلام را بنویسید.
5.نمونهای از روح تسلیم امام حسین علیه السلام را در روز عاشورا بنویسید.
6.امام حسین علیه السلام در برابر درخواست مرد انصاری که پانصد دینار قرض داشت،چه فرمود؟
7.نمونهای از بزرگواری امام حسین علیه السلام را ذکر کنید؟
1.اَلبَخیلُ مَن بَخِلَ بِالسَلامِ؛
بخیل کسی است که در سلام کردن بخل ورزد.
2.اِیاکَ وَ ما تَعْتَذِرُ مِنْهُ فَاِنَّ المؤْمِنَ لا یسییءٌ وَ لا یعْتَذِرُ وَ الْمنافِقُ کُلَّ یوْمٍ یسییءٌ و یعْتَذِرُ؛
از انجام هر آنچه سبب عذرخواهی میشود،بپرهیز؛زیرا مؤمن خطا نمیکند تا عذرخواهی کند و منافق هر روز خطا میکند و عذرخواهی.
3.حَوائِجُ النّاسِ الیکُمْ مِنْ نِعَمِ اللهِ عَلَیکُمْ فلا تَمِلُّوا النِّعَمَ فَتَحُورَ نِقَماً؛
درخواستهای مردم از شما،از نعمتهای خداوند است؛پس از نعمتهای خدا نرنجید که به بلا تبدیل میشوند.
4.اَلاِسْتِدْراجُ مِنَ اللهِ سُبْحانَهُ لِعَبْدِهِ انْ یسْبِغَ عَلَیهِ النِّعَمَ وَ یسْلبُهُ الشُّکْرَ؛
عذاب تدریجی خداوند سبحان برای بندهاش آن است که نعمتها را بر او فراوان کند و شکر نعمت را از او بگیرد.
5.یا بُنَی!اِیاکَ و ظُلْمَ مَنْ لا یجِدُ عَلَیکَ ناصِراً الاّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ؛
ای فرزندم!از ظلم کردن به کسی که یاوری غیرخدا ندارد بپرهیز.
6.کَفِّ عَنِ الغَیبَهِ فَاِنَّها ادامُ کِلابِ النّارِ؛
خود را از غیبت کردن نگهدار،زیرا غیبت خورش سگهای جهنم است.
7.لا تَأذَنُوا لاَِحَدٍ حتّی یسَلِّمَ؛
به کسی اجازه سخن ندهید،تا آنکه سلام کند.
8.حضرت امام حسین علیه السلام در یکی از سالهایی که مناسک حج را بهجا آوردند،در روز عرفه(نهم ذیحجه)که حجّاج فاصله ظهر تا غروب آفتاب را در سرزمین عرفات حضور دارند،از خیمه خود بیرون آمدند و با تعدادی از اهلبیت و پیروانشان به دامنه کوه جبلالنّور که در سرزمین عرفات است آمدند و با خشوع تمام درحالیکه رو به قبله ایستاده بودند،دعایی را خواندند که به دعای امام حسین علیه السلام در روز عرفه مشهور شد.این دعا شامل عباراتی در زمینه توحید،شکر نعمتهای خداوند،بیان نعمتهایی که عموم مردم از یاد آنها غافلند،بیان تقصیرها،درخواست نعمتها و عقاید صحیح میباشد.مستحب است که حجاج خانه خدا هنگام وقوف در عرفات این دعا را بخوانند.اینک با بیان قسمتهای کوتاهی از آن،با روح عبودیت امام بیشتر آشنا میشویم:
...اَللّهُمَ اجْعَلْ غِنای فی نَفْسی وَ الْیقینَ فی قَلْبی وَ الاِخلاصَ فی عَمَلی وَ النُّورَ فی بَصَری وَ الْبَصیرَةَ فی دینی؛
...خدایا بینیازی را در جانم و یقین را در قلبم و اخلاص را در کارم و نور(روشنی بینی)را در بینشم و بینایی را در دینم قرار بده.
...اَللّهُمَ ما اخافُ فَاکْفِنی وَ ما احْذَرُ فَقِنی وَ فی نَفْسی وَ دینی فَاحْرُسْنی وَ فی سَفَری فَاحْفَظْنی وَ فی اهْلی وَ مالی فَاخْلفْنی؛
...خدایا از آنچه میترسم،خودت کفایت کن و از آنچه پرهیز میکنم،خودت نگاهدار و جانم را و دینم را خودت پاسداری کن و در سفر مرا نگهدار و در میان خانواده و ثروتم خودت جانشین باش.
وَ فیما رَزَقتَنی فَبارِک لی وَ نَفسی فَذَ لِّلنی وَ فی اعینٍ الناسِ فَعَظِّمنی؛
و آنچه روزیم دادی،مبارک گردان و مرا در نزد خودم خوار کن و در چشم مردم بزرگ نما.
وَ مِن شَرِّ الْجِنِّ وَ الاِنْسِ فَسَلّمْنی وَ بِذُنوبی فَلا تَفْضَحْنی وَ بِسَریرتی فَلاتُخزِنی وَبِعَمَلی فَلا تَبْتَلِنی وَ نَعَمَکَ فَلا تَسْلُبْنی وَاِلی غَیرِکَ فَلاتَکِلْنی؛
و از شر جنّ و انس مرا سلامت بدار و مرا به سبب گناهانم رسوا نکن و به سبب باطنم مرا خوار نگردان و برای زشتی عملم گرفتارم نکن و نعمتهایت را از من مگیر و مرا به غیر خودت وامگذار.
الهی تَرَدُّدی فِی الاثارِ یوجِبُ بُعْدَ الْمَزارِ فَاجْمَعْنی عَلَیکَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنی الَیکَ،...مَتی غِبْتَ حَتّی؛تَحْتاجُ الی دَلیلٍ یدُلُّ عَلَیکَ وَ مَتی بَعُدْتَ حَتّی تَکُونَ الآثارُ هِیَ الّتی تُوصِلُ الَیکَ،عَمِیتْ عَینٌ لا تَرَاکَ رَقیباً؛
خدایا!اینکه بخواهم از آثارت تو را بشناسم باعث دوری دیدار میشود؛پس مرا به خدمتی بگمار که او مرا به تو برساند...چه زمان از نظرها پنهان بودی تا نیاز به دلیلی باشد که او تو را نشان دهد و چه زمانی از ما دور بودی تا اینکه آثار خلقت بخواهد انسانها را به تو برساند؟!کور باد چشمی که تو را نزدیک خود نبیند.
...أنْتَ اشْرَقْتَ الأنوارَ فی قُلُوبِ اولیائِک حَتّی عَرَفُوکَ وَ وَحَّدُوکَ وَ انْتَ الّذی ازَلْتَ الاَغْیارَ عَنْ قُلوبٍ احِبّائِک حَتّی الْم یجیبُّوا سِواکَ وَ لَمْ یلْجَئُوا الی غَیرکَ...ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَکَ؟!
تو نور را در قلوب دوستانت برافروختی تا اینکه تو را بشناسند و تنها تو را پرستش کنند و تو کسی هستی که نامحرمان را از قلوب دوستانت دور میکنی تا آنکه غیر تو را دوست ندارند و به غیر تو پناه نبرند...آنکس که تو را ندارد،چه دارد؟!
وَ ما الَّذی فَقَدَ مَنْ وَجَدَکَ؟!لَقَدْ خابَ مَنْ رَضیَ دُونَکَ بَدَلا؛
و آن کس که تو را دارد چه چیز ندارد؟!آن کس که به دیگری غیر تو راضی شد ضرر کرد.
1.حدیثی از امام حسین علیه السلام پیرامون اهمیت سلام بنویسید.
2.حضرت امام حسین علیه السلام درخواستهای مردم از ما را چگونه تعبیر میکنند و دربار آن چه میفرمایند؟
3.استدراج یعنی چه؟
4.امام حسین علیه السلام در کجا و به چه کیفیتی دعای عرفه را خواندند؟
5.ترجمه دو فراز از دعای امام حسین علیه السلام در روز عرفه را بنویسید؟
در درس چهارم خواندید که شهربانو یکی از دختران یزدگرد،پادشاه ایران،هنگام فتح آن کشور به اسارت سپاه اسلام درآمد و به مدینه آورده شد و در سال 21 هجری به افتخار همسری حضرت امام حسین علیه السلام نائل شد.در روز پنجم شعبان سال 38 هجری این بانوی گرانقدر پسری به دنیا آورد که نام او را علی گذاشتند.
مادر،پس از تولّد فرزندش از دنیا رفت و این طفل شیرخوار به دایهای سپرده شد که او را شیر میداد و تربیت میکرد و حضرت علی بن الحسین او را مادر خطاب میکرد.ایشان از همان دوران کودکی تصمیم گرفت تا مهربانیهای دایهاش را جبران کند؛پس هیچگاه با دایهاش بر سر یک سفره غذا نخورد و وقتی علّت را پرسیدند،فرمود:«دوست ندارم دستم بر لقمهای از مادرم پیشی گیرد و او از من رنجیده خاطر گردد».
امام علی بن الحسین دارای دو لقب مشهور است:یکی سجاد و دیگری زینالعابدین.سجّاد یعنی کسی که بسیار سجده میکند.امام باقر علیه السلام فرمودند:«پدرم علی بن الحسین هرگز نعمتی از خدا را یاد نکرد،مگر آنکه برای آن سجده کرد و هرگز آیهای از کتاب خدا که در آن سجده باشد نخواند،مگر آنکه سجده کرد و هر گاه خدای بزرگ از او شرّی را دفع میکرد یا حیل حیلهگری را از او بازمیداشت،سجده میکرد و هر گاه از نماز واجب فارغ میشد،سجده میکرد و هرگاه خداوند به او
توفیق اصلاح میان دو نفر را میداد،برای شکر آن سجده میکرد و به سبب این کثرت سجده،او را سجّاد نامیدند».
زینالعابدین یعنی زینت عبادتکنندگان و این لقب بهسبب زیادی عبادت به آن حضرت داده شد.امام باقر علیه السلام فرمودند:«پدرم در هر شبانه روز هزار رکعت نماز میگزارد؛همچنانکه امیرالمؤمنین هم چنین میکرد.پدرم پانصد درخت خرما در مدینه داشت که نزد هر درختی دو رکعت نماز میخواند.»
روزی امام سجّاد علیه السلام در نماز بودند که عبا از یک طرف شانه ایشان افتاد و امام به آن توجّه نکرد و همچنان عبا بر روی یک شانهاش بود تا نمازش را تمام کرد.یکی از یاران حضرت از ایشان پرسید چرا عبایتان را درست نکردید؟!امام علیه السلام فرمودند:«وای بر تو!آیا میدانی نزد چه کسی ایستاده بودم؟!و با چه کسی سخن میگفتم؟!همانا مقداری از نماز قبول میشود که دل با او همراه باشد و به جای دیگر مشغول نشود».سؤال کننده گفت:پس ما با این نماز هلاک شدیم(زیرا حضور قلب نداریم)امام علیه السلام فرمودند:چنین نیست،خداوند نافلهها را قرار داد تا نقصان و کمبود نمازها با خواندن آنها جبران شود.
ایشان در شبهای تاریک از منزل خارج میشد،درحالیکه کیسهای بر دوش میکشید که در آن درهم و دینار و چهبسا غذا و هیزم بود و آن را به خانههای نیازمندان میبرد و آنگاه که کسی از منزلی بیرون میآمد تا چیزی از دست امام بگیرد،روی خود را میپوشاند تا شناخته نشود و پس از وفاتش که جیره فقرا قطع شد،فهمیدند که آورنده آن علی بن الحسین علیه السلام بوده است.پس از رحلتش،وقتی ایشان را غسل میدادند،دیدند که در اثر زیادی بارهایی که بر دوش کشیده بود،پشتشان مانند زانوی شتر پینه بسته بود.
روزی کسی به امام عرض کرد:من تو را برای خدا بسیار دوست میدارم.امام فرمود:خدایا!به تو پناه میبرم که مرا به خاطر تو دوست بدارند و تو از من غضبناک باشی.امام زینالعابدین شتری داشت که با آن بیست سفر حج بهجا آورد و بر آن شتر یک تازیانه نزد.آنگاه که آن شترمُرد،دستور داد که شتر را دفن کنند تا طعمه درندگان نشود.
حضرت سجاد علیه السلام خدمتگزاری داشت؛از او پرسیدند که آقای خود را برای ما توصیف کن؛پرسید:مختصر بگویم یا مفصل؟گفتند مختصر بگو.گفت:هرگز برای او در طول روز غذایی نیاوردم و درشبی برایش بستری پهن نکردم.روزی از کنار گروهی میگذشت که شنید او را غیبت میکنند؛فرمود:اگر راست میگویید که خدا مرا بیامرزد و اگر دروغ میگویید،خداوند شما را بیامرزد.هرگاه دانشجوی علوم دین نزدش میآمد،میفرمود:جانشین رسول خدا خوش آمد و سپس میفرمود:«دانشجویی که علوم دینی را میآموزد،آنگاه که از منزلش خارج میشود،قدم بر هیچ تر و خشکی نمیگذارد،مگر آنکه زمین تا اعماقش او را تسبیح میگوید».
او یکصد خانواده فقیر را در مدینه سرپرستی میکرد و از اینکه ایتام و فقرا بر سر سفرهاش حاضر شوند،بسیار خشنود میشد و با دست خود به آنان غذا میداد و آنان که نانخوری داشتند،هنگام بازگشت برای آنان نیز طعام میفرستاد.آنگاه که بر سر سفره مینشست،غذا نمیخورد تا همانند غذایش را صدقه بدهد.
پس از شهادت پدرش بیست سال گریست و غذایی جلوی او نگذاشتند؛مگر آنکه گریست،تا آنکه روزی غلامش به او عرض کرد:ای پسر پیامبر!آیا نزدیک نیست که حزن و اندوه شما به پایان برسد؟!امام علیه السلام فرمود:وای بر تو!یعقوب پیامبر 12 پسر داشت؛یکی از آنها از چشمش ناپدید شد؛آنقدر گریست که چشمانش نابینا شد و موی سرش از اندوه،سپید گشت و پشتش خمید،درحالیکه پسرش زنده بود؛اما من شاهد کشته شدن پدر،برادر و عمویم و هفده نفر از خانوادهام بودم؛پس چگونه اندوه من پایان پذیرد؟!
عبدالله مبارک میگوید:در یکی از سالها برای سفر حج به سوی مکه میرفتم که در مسیر،کودک هفت هشت سالهای را در کنار کاروانی دیدم که بدون توشه و مرکبی راه میپیماید.نزد او رفتم و بر او سلام کردم و پرسیدم:با چه کسی این بیابان را میپیمایی؟!گفت:با خدا.از این پاسخ،کودک در نظرم بزرگ آمد؛از او پرسیدم:پسرم!توشه راه و مرکب سواریت کجاست؟پاسخ داد:توشهام تقوا و مرکبم دو پایم و مقصد من مولایم میباشد.
مقام او را در ذهنم بزرگتر یافتم؛پرسیدم:از کدام خاندان هستی؟گفت:از بستگان عبدالمطلّبم.گفتم:از کدام طایفه؟گفت:از بستگان هاشم.گفتم:جوابی روشن به من بده.گفت:من از علی و فاطمه هستم.گفتم:آیا تاکنون شعری گفتهای؟گفت:آری.گفتم برخی از اشعارت را برایم بخوان،و او اشعاری را به این مضمون خواند:
«همانا ما در کنار حوض کوثر رفت و آمد میکنیم؛بعضی را دور میکنیم و بعضی را آب مینوشانیم و هیچکس جز به وسیله ما رستگار نمیشود و آنکس که دوستی با ما توشه اوست،تیرهبخت نمیشود؛کسی که ما را شاد کند،از جانب ما به او شادی میرسد و کسی که ما را ناخشنود کند،نشانه ناپاکی اوست و کسی که حق ما را غصب کند،در وعدهگاه قیامت بازخواست خواهد شد».
سپس آن کودک از نظرم ناپدید شد تا اینکه به مکّه رفتم و پس از اعمال حج به مکّه بازگشتم.در آنجا جمعی را دیدم که گرد هم حلقه زده بودند؛پیش رفتم تا ببینم چه کسی در میان آن جمع است.ناگاه همان کودک را دیدم.از حاضران پرسیدم او کیست؟گفتند:او علی بن حسین علیه السلام است.
1.حضرت امام سجاد علیه السلام در چه تاریخی و در کجا و در چه خانوادهای به دنیا آمدند؟
2.چرا امام سجاد در نزد دایهاش بزرگ شد؟نمونهای از احترام ایشان به دایه را بنویسید.
3.امام باقر علیه السلام درباره علت نامگذاری پدرش به سجاد چه فرمود؟
4.امام سجاد علیه السلام در پاسخ به اعتراض کسی که گفته بود«چرا عبایتان را در نماز درست نکردید»چه فرمود؟
5.امام سجاد علیه السلام در پاسخ کسی که به او گفت:«من تو را برای خدا دوست دارم»چه فرمود؟
6.خدمتگزار امام سجاد علیه السلام چگونه آن حضرت را توصیف کرد؟
7.امام سجاد علیه السلام در پاسخ به اعتراض غلامش برای گریه زیاد چه فرمود؟
8.مضمون اشعاری را که حضرت سجاد علیه السلام در دوران کودکی برای عبدالله بن مبارک در مکه خواند،چه بود؟
در روز دهم محرم سال 61 هجری که تلخترین حادثه تاریخ اسلام به وقوع پیوست،علی بن حسین علیه السلام 23 ساله بود.او در مسیر مکه به کربلا بیمار شد و بیماریش شدّت یافت؛بهطوریکه پس از رسیدن به کربلا،دیگر قادر به حرکت نبود.روزی امام حسین علیه السلام از او که در بستر بیماری بود پرسید:به چه میل داری؟امام سجاد علیه السلام پاسخ داد:«دوست دارم آنگونه باشم که در برابر تدبیر الهی خواستهای از خود نداشته باشم».
امام فرمود:«آفرین!تو همچون ابراهیم خلیل هستی که وقتی او را به سوی آتش میبردند،جبرئیل از او پرسید:آیا درخواستی داری؟پاسخ داد:هیچ خواستهای ندارم؛خداوند مرا کفایت میکند و نگهبان نیکی است».
آنگاه که یاران و نزدیکان حضرت ابیعبدالله الحسین به شهادت رسیدند و ایشان تنها ماند،با صدایی که لشکر کوفه بشنود فرمود:«آیا کسی هست که از حرم رسولخدا صلی الله علیه و آله دفاع کند؟آیا خدا پرستی هست که از خدا در مورد ما بترسد؟آیا فریادرسی هست که در فریادرسی ما،به خدا امیدوار باشد؟»صدای امام به خیمهها رسید و زنان با صدای بلند گریستند؛در این هنگام امام سجاد علیه السلام با زحمت از بستر بیماری برخاست و از خیمه بیرون آمد و شمشیرش را به سختی به دست گرفت تا
به سوی میدان رود.امام حسین علیه السلام متوجه شد و به خواهرش فرمود:ای ام کلثوم!او را نگهدار تا زمین از نسل آل محمد خالی نگردد».
سپس با سرعت به سوی حضرت سجاد آمد و او را به خیمهاش برد و به او فرمود:پسرم!میخواهی چه کنی؟حضرت سجاد فرمود:«فریاد یاریخواهی تو رگهای قلبم را برید و آرامش را از من ربود.خواستم به میدان بیایم و جانم را فدای تو کنم.امام علیه السلام فرمود:پسرم!تو بیمار هستی؛تو باید اهلبیت را به مدینه برسانی و هرگز نباید زمین از حجت و امام خالی بماند.
امام علیه السلام فرزندش را سفارش به صبر و استقامت نمود و در آخرین وصیت خود به فرزندش چنین فرمود:«پسرم!در راه حق استقامت کن!گرچه تلخ باشد.پسرم!بپرهیز از ظلم کردن به کسی که جز خدا یاوری ندارد.»امام علیه السلام با این جملات فرزندش را وداع کرد و به میدان نبرد شتافت.
مصلحت چنان بود که حضرت سجاد علیه السلام در حادثه کربلا بیمار باشد تا پس از شهادت پدر و آغاز امامتش،پیامآور خون شهیدان باشد و جهان اسلام را از حقایق تلخی که در کربلا گذشته،آگاه کند.دشمنان با نهایت خشونت،بازماندگان شهیدان کربلا،اعم از زنان و کودکان را به صورت اسیر روانه کوفه،مقرّ حکومت عبیدالله بن زیاد که روزی مقرّ حکومت علی بن ابیطالب علیه السلام بود،نمودند.
امام سجاد را با زنجیری بسته بودند که نام آن«غُل جامعه»بود؛یعنی زنجیری فلزی که گردن و دستها و پاها را جمع میکرد و به یکدیگر میبست.سنگینی آهن و مسیر چند روزه بین کربلا و کوفه پوست بدن امام را میخراشید و خون از آن زخمها جاری بود.
جمعیت زیادی برای تماشای کاروان اسیران به دروازه کوفه آمده بودند.زنان و مردان یکپارچه میگریستند و صورت میخراشیدند و بهسر و صورت خود میزدند.امام با اشاره به آنها فرمود تا همه ساکت شوند در آن حالیکه سخن گفتن به خاطر مصیبتهای وارده و فشار زنجیر،بسیار سخت بود،پس از حمد و ثنای الهی فرمود:
«ای مردم!هر که مرا شناخت که شناخت و هر که مرا نشناخت خودم را معرفی میکنم:من علی بن الحسین،پسر علی بن ابیطالبم.من فرزند کسی هستم که او را در کنار رود فرات بدون هیچ گناهی سر بریدند.من فرزند کسی هستم که به خانوادهاش حمله بردند و اموالش را غارت کردند و آنان را به اسارت گرفتند.من فرزند کسی هستم که او را با زجر کشتند و همین افتخار برای ما بس است.ای مردم!شما را به خدا سوگند آیا میدانید که به پدرم نامه نوشتید و با او نیرنگ نمودید؟!با او پیمان بستید و بیعت کردید،اما با او جنگیدید و او را خوار نمودید؟پس نابود باد آنچه برای خود پیش فرستادید.با کدامین چشم میخواهید به روی رسول خدا صلی الله علیه و آله بنگرید هنگامی که به شما بگوید:عترت مرا کشتید و حرمتم را شکستید،پس شما امت من نیستید.»
صدای مردم از هر سو به گریه بلند شد.امام چنین ادامه سخن داد:
«خداوند بیامرزد کسی را که پند مرا بپذیرد و سفارش مرا در رابطه با خدا و رسول خدا و اهلبیت او حفظ کند؛زیرا رسول خدا برای ما نمونه خوبیست.»مردم یکصدا بانگ برداشتند:ای پسر پیامبر!همه ما میشنویم و اطاعت میکنیم و از تو کناره نمیگیریم تا از هر کس که بر شما ستم کرده انتقام گیریم.امام فرمود:
«هیهات هیهات!ای مردمِ حیلهگر و مکّار!در بین شما و خواستههایتان فاصله است.آیا تصمیم دارید با من همانگونه که با پدرانم رفتار کردید،رفتار کنید؟هرگز چنین نخواهد شد.به خدا سوگند که بر زخمهای من هنوز مرهم گذاشته نشده و شهادت پدرم و یاران او در روز گذشته فراموش نشده.خواسته من از شما این است که نه با ما باشید نه علیه ما،شگفت نیست که اگر حسین کشته شد،پدر بزرگوارش نیز که از او بهتر بود کشته شد.ای کوفیان!شاد نباشید به این مصیبت که مصیبتی بزرگ بود.جانم فدای آن کسی که در کنار نهر فرات شهید شد و سزای کسی که او را کشت دوزخ است».
کاروان اسرا را به مجلس عبیدالله بن زیاد بردند و در آن مجلس هم امام علیه السلام به تمسخرهای عبیدالله پاسخ گفت که عبیدالله را به خشم آورد و تصمیم به قتل ایشان گرفت،اما حمایت بیدریغ حضرت زینب از فرزند برادر،باعث شد که از تصمیم خود برگردد.
1.امام سجاد علیه السلام در حادثه کربلا چند سال داشت و چرا در میدان نبرد حاضر نبود؟
2.وقتی امام حسین علیه السلام از خواست فرزندش حضرت سجاد در بستر بیماری پرسید،پاسخ ایشان چه بود؟
3.آخرین وصیت امام حسین علیه السلام به فرزندش حضرت سجاد علیه السلام چه بود؟
4.سفارش امام سجاد علیه السلام پس از معرفی خود به مردم کوفه،قبل از ورودش به مجلس عبیدالله چه بود؟
5.امام سجاد علیه السلام در پاسخ به مردم کوفه که یکصدا ادعای اطاعت از ایشان کردند چه بود؟
بیاد دارید که گفتیم پس از شهادت حضرت امام حسین علیه السلام وقتی کاروان اهلبیت به شهر شام وارد شد،پیرمردی اظهار خوشحالی میکرد و میگفت:سپاس خدا را که شما را اسیر کرد و شهرها را از مردان شما آسوده گردانید.امام علیه السلام با قرائت آیات متعددی از قرآن،پیرمرد را از خواب غفلت بیدار کرد و وقتی دانست که آنان اسرای دشمن نیستند و در حقیقت اهلبیت پیامبرند،توبه کرد و سرانجام او را به شهادت رساندند.اینگونه بیدارگریها ادامه داشت و مهمترین فراز سفر امام سجاد علیه السلام به شام سخنرانی ایشان در مسجد اموی شام بود که ماجرای آن به این شرح است:
روز جمعه بود و مسجد اموی شام پر از جمعیت.مردم طبق معمول برای نماز جمعه ازدحام کرده بودند،اما حوادث روزهای اخیر باعث شده بود تا مردم برای دریافت اخبار بیشتر از وضعیت اسرا و ماجرای کربلا بیش از جمعههای گذشته به مسجد بیایند.یزید دستور داد امام را به مسجد بیاورند تا شاهد عظمت دربار یزید باشد و به خطیب مزدور هم دستور داد تا آنچه خواست،به علی و حسین بدگویی کند.سخنران بر فراز منبر قرار گرفت و تا آنجا که توانست از امام علی بن ابیطالب علیه السلام و امام حسین علیه السلام بدگویی و معاویه و یزید را مدح و ستایش کرد.امام سجاد از همان
پایین مبنر صدای خود را بلند کرد و فرمود:«وای بر تو ای سخنران!خشنودی مخلوق را به خشم خدا خریدی؛پس جایگاهت را آتش دوزخ قرار دادی».
سپس به یزید فرمود:ای یزید!اجازه بده تا از این چوبها بالا روم و سخنی بگویم که در آن رضایت خدا و برای حاضرین اجر و پاداش باشد.یزید این تقاضا را رد کرد،ولی اطرافیان خلیفه به او اصرار کردند که اجازه سخن گفتن به علیبن الحسین بدهد.یزید گفت:اگر او بالای منبر رود،فرود نمیآید مگر آنکه مرا و دودمان ابوسفیان را رسوا کند.شخصی گفت:این مرد بیمار و مصیبتزده است؛بگذار سخنی بگوید.یزید گفت:او از خانوادهایست که علم و کمال را به خوبی فرا گرفتهاند.مردم هم،چنین تقاضایی داشتند.سرانجام یزید برای جلوگیری از اعتراض و شورش مردمی مجبور شد که به امام اجازه دهد تا سخنی بگوید.امام بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند،خطب رسایی خواند که قسمتهایی از آن چنین است:
«ای مردم!به ما شش چیز داده شده و به هفت چیز بر دیگران برتری داده شدهایم؛امّا آن شش چیز:به ما علم،حلم،جوانمردی فصاحت،شجاعت و دوستی در دل مؤمنان داده شده و ما برتری داده شدهایم به اینکه پیامبر برگزیده،حضرت محمد،از ماست و نخستین کسی که به او ایمان آورد(علی بن ابیطالب علیه السلام)از ماست،جعفر طیار از ماست،شیر خدا و شیر رسول خدا(حضرت حمزه)از ماست و از ماست دوسبط پیامبر در این امت(حسن و حسین)و از ماست مهدی این امت که دجّال را میکشد.هر کس که مرا شناخت،شناخت و هر کس که مرا نشناخت،او را به نسبم خبر میدهم.ای مردم!منم پسر مکه و منی؛منم فرزند زمزم صفا؛منم پسر آن کسی که حجرالاسود را در میان عبای خود نهاد و در جای خود گذاشت؛منم پسر بهترین انسانها که طواف کرد و سعی و صفا و مروه نمود؛منم پسر آن کسی که از مکّه به مسجدالاقصی برده شد؛منم فرزند علی مرتضی؛منم پسر کسی که سران مشرکین را کوبید تا آنکه گفتند معبودی جز خدای یکتا نیست؛منم پسر کسی که پیشاپیش رسول خدا با دو شمشیر میجنگید و با دو نیزه نبرد میکرد و دو بار هجرت کرد و دو بار بیعت کرد و به اندازه چشم به هم زدنی کافر نشد؛منم فرزند فاطمه زهرا؛منم فرزند خدیجه کبرا؛منم فرزند کسی که از روی ظلم کشته شد؛منم پسر تشنهکامی که با لب
تشنه به شهادت رسید؛منم پسر کسی که پیکرش در زمین کربلا افتاده؛منم پسر کسی که عمّامه و عبایش ربوده شد».
امام علیه السلام همچنان که خود را معرّفی میکرد،مردم حاضر در مسجد میگریستند و صدای گریه و ناله بلند شد.یزید که از این بیداری عمومی وحشت کرده بود،به مؤذّن فرمان داد که اذان بگوید تا نماز بخواند.
مؤذّن گفت:الله اکبر،الله اکبر،امام علیه السلام فرمود:هیچچیز بزرگتر از خدا نیست.
مؤذّن گفت:اشهدان لا اله الاّ الله،امام علیه السلام فرمود:خون و گوشت و پوست موی من به یکتایی خدا گواهی میدهد.
مؤذّن گفت:اَشْهَدُ انّ مُحَمّداً رَسُولُ الله،امام علیه السلام فرمود:تو را به حق محمّد ساکت باش تا سخنی بگویم؛سپس از بالای منبر رو به یزید کرد و گفت:«ای یزید!محمّد جدّ من است یا جدّ تو؟اگر میگویی جد توست دروغ میگویی و کفر میورزی و اگر میگویی جدّ من است،پس چرا خاندان او را کشتی؟!چرا پدرم را کشتی؟چرا خانواده او را اسیر کردی؟»سپس دست برد و گریبان خویش را چاک زد و از مردم پرسید:«ای مردم!آیا در میان شما کسی هست که جدّ و پدرش رسول خدا باشد؟!قسم به خدا در جهان کسی جز من نیست که جدش رسول خدا باشد؛پس چرا این شخص پدر ما را کشت و ما را مانند رومیان اسیر کرد؟!ای یزید!این کارها را میکنی و باز میگویی محمّد رسول خداست؟!»
یزید فریاد زد:ای مؤذّن اقامه بگو.هیاهو تمام مسجد را فرا گرفت و صدای اعتراض بلند شد.بعضی با یزید به نماز ایستادند و بعضی دیگر،شیونکنان از مسجد خارج میشدند و به این ترتیب پیامآور خون شهیدان،پردههای سنگین ظلمت و جهل چهل سال گذشته را درید و حقایق پشت پرده را برای مردم آشکار نمود.
1.مهمترین فراز سفر امام سجاد علیه السلام به شام چه بود؟
2.چرا یزید امام سجاد علیه السلام را به مسجد اموی برد؟به خطیب چه سفارشی کرد؟
3.چرا امام سجاد علیه السلام درخواست سخنرانی در مسجد شام را کرد؟چگونه شد که یزید به او اجازه سخنرانی داد؟
4.امام سجاد علیه السلام در خطب خود در مسجد شام فرمود:«به ما شش چیز داده شده و به هفت چیز برتری داده شدهایم»؛آنها را نام ببرید؟
5.بازتاب سخنان امام در مسجد شام چه بود؟
6.یزید با چه حیلهای میخواست عنان سخن را از امام سجاد بگیرد؟امام علیه السلام چگونه از این فرصت استفاده کرد؟
امام سجاد علیه السلام کاروان اسرا را به مدینه پیامبر صلی الله علیه و آله بازگرداند.ایشان در نزدیکی مدینه،قاصدی را به سوی مردم شهر فرستاد و بازگشت اهلبیت پیامبر را به مردم مدینه خبر داد.همه مردم مدینه به استقبال آنها شتافتند.فریاد گریه و ناله،در بیابان پیچیده بود.امام علیه السلام روی چهارپایهای ایستاد و بعد از حمد و ستایش خداوند چنین فرمود:
«ای مردم!خداوند متعال ما را به سختیها و رنجهای عظیم آزمود و شکاف بزرگی در اسلام پدید آمد.اباعبدالله الحسین کشته شد و زنان و فرزندان او اسیر شدند و سر مقدّس او را بر نیزه،در شهرها گرداندند...سوگند به خدا اگر پیامبر به جای آن وصیتها و سفارشهای بسیار در احترام به ما،به کشتن ما امر میکرد،دشمنان،بیشتر از آن ستمهایی که با ما نمودند،نمیکردند».
کاروان کربلا وارد مدینه شد و 15 روز در مدینه عزاداری عمومی برپا بود.مجالس بسیاری تشکیل شده بود و مردم در سوگ عزیزان از دست رفته و مصیبتهای آنان میگریستند.زنان بنیهاشم،همه لباس سیاه پوشیده بودند و مردم برای آنها غذا تهیه میکردند و تا پنج سال دود از آشپزخانه بنیهاشم برای پخت غذا بلند نشد و چنین بود تا آنکه عبیدالله بن زیاد در قیام مختار کشته شد.
امام سجاد علیه السلام 35 سال پس از پدر شهیدش در مدینه زندگی کرد؛اما در این مدّت
طولانی هیچگاه حادثه سنگین عاشورا از ذهن او نرفت.روزی مرد غریبی را در مدینه دید که میگفت:من غریب هستم؛به من رحم کنید.امام متوجه او شد و از او پرسید:ای مرد!اگر تقدیر چنین باشد که در اینجا از دنیا بروی،آیا جنازهات را روی زمین رها میکنند؟!مرد غریب با تعجّب گفت:الله اکبر!چگونه جنازهام را دفن نمیکنند با این که من مسلمانم و جنازهام در برابر چشمان مردم مسلمان است؟حال امام دگرگون شد و گریست و فرمود:«آه ای پدر!بر تو تأسف میخورم که تو را کشتند و جنازهات سه روز روی زمین بود و حال آنکه تو پسر دختر رسول خدا هستی!»
روزی دیگر،امام علیه السلام از بازار مدینه میگذشت؛قصابی را دید که گوسفندی را به کشتارگاه میبرد،امام به او فرمود:آیا گوسفند را آب دادهای؟!قصّاب پاسخ داد:عادت ما قصّابها این است که تا گوسفند را آب ندهیم،نمیکشیم.امام فرمود:وای بر مصائب تو ای اباعبدالله!گوسفند را بدون نوشاندن آب نمیکشند،ولی با اینکه تو پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله بودی،با لب تشنه سر از بدنت جدا کردند.
شهادت حضرت ابی عبدالله علیه السلام تأثیر عمیقی در جهان اسلام گذاشت و مذهب اهلبیت علیهم السّلام بیشتر مورد توجّه مردم قرار گرفت.سخنرانیهای حضرت سجاد و زینب کبری و ام کلثوم و فاطمه دختر امام حسین علیه السلام به عنوان پیام آوران خون شهدا،منشأ انقلابهای متعدّدی در جهان اسلام گردید که بعضی از آنها در زمان حکومت یزید و بعضی پس از حکومت او بود.
پس از شهادت حضرت امام حسین علیه السلام جمعی از مردم مدینه به شام رفتند تا از نزدیک وضع یزید را ببیند و از مفاسد اخلاقی یزید-که خود را خلیفه مسلمین میخواند-تحقیق کنند.آنان در شام به روشنی دریافتند که یزید همواره به شرابخواری و سگبازی و قمار و خوشگذرانیهای شبانه و انواع امور بیهوده سرگرم است؛پس به مدینه بازگشتند و با بیان انحرافات یزید،زمینه شورش و انقلاب مردم مدینه به وجود آمد.مردم،وَلیدبن عُقبَه حاکم مدینه را که از نوادگان ابوسفیان بود،به همراه مروان حکم و سایر افراد بنیامیه از مدینه اخراج کردند و با عبدالله بن حنظله بیعت نمودند.
آنان اعلام نمودند که یزید لیاقت زمامداری ندارد؛زیرا قاتل امام حسین علیه السلام است و به شرابخواری و قمار و سایر کارهای زشت آلوده است.یزید پس از اطلاع از انقلاب مردم مدینه،لشکر مجهّزی را به فرماندهی مسلم بن عُقبَه برای سرکوبی آنان فرستاد.مسلم به قصد غارت و کشتار به سوی مدینه آمد،مردم برای دفاع از خود،از مدینه بیرون آمدند و در دو کیلومتری مدینه،در زمینی سنگلاخ که به«حَرَّه»(سنگلاخ)معروف بود با لشکر مسلم روبهرو شدند.جنگ شدیدی رخ داد و تعداد زیادی از مردم مدینه به شهادت رسیدند و سرانجام مغلوب شده و به قبر مطهر پیامبر صلی الله علیه و آله پناهنده شدند.سپاه مسلم بن عقبه،با فرمان او به مسجدالنّبی هجوم بردند و مردم مدینه را قتل عام کردند.در این واقعه دلخراش،حدود ده هزار نفر کشته شدند که در میان آنان 700 نفر از بزرگان مهاجرین و انصار بودند.مسلم بن عقبه،جان و مال و ناموس مردم مدینه را برای سه روز بر لشکر خود مباح کرد و آنان در این سه روز جنایات بسیاری مرتکب شدند.
پس از این حادثه،چهار هزار کودک به دنیا آمد که پدرانشان معلوم نبود.سپاه یزید در مدینه از مردم برای یزید بیعت میگرفت و هرکس بیعت نمیکرد،او را گردن میزدند.در این حادثه هولناک امام سجاد علیه السلام به قبر مطهر پیامبر صلی الله علیه و آله پناهنده شد و دعایی خواند و در انتهای دعا از خدا چنین خواست:پروردگارا!خیر او(مسلم بن عقبه)را به من برسان و شرّ او را از من باز دار.امام،پس از این دعا نزد مسلم بن عقبه رفت.مسلم که تا قبل از ورود امام،به خاندان نبوّت گستاخی میکرد و ناسزا میگفت،همین که چشمش به امام افتاد،از جای خود برخاست و ایشان را احترام کرد و در کنار خود نشاند و گفت:آنچه شما بخواهید،پذیرفته است».امام علیه السلام جمعی را شفاعت نمود و مسلم آنان را آزاد کرد و سپس چهارصد خانواده از مردم مظلوم مدینه را نزد خود آورد و تا پایان کشتار مسلم،آنان را در پناه خود نگه داشت.یکی از زنان پناهنده میگوید:سوگند به خدا،در قتل و غارت مسلم،در سایه این مرد شریف،چنان در آسایش بودم که در خانه پدرم نبودم.
زنان مدینه دسته دسته به خانه امام سجاد پناهنده میشدند و حضرت آنها را به آرامش دعوت میکرد و غذا و لباسشان را فراهم مینمود و تا پایان جنگ با آنان خوشرفتاری کرد و پس از جنگ،هر کدام به خانههای خود بازگشتند.
1.عکسالعمل مردم مدینه پس از شنیدن خبر شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش چه بود؟
2.نمونهای از یادآوری خاطره کربلا توسط امام سجاد را بنویسید.
3.مردم مدینه چگونه زمینه انقلاب را بهوجود آوردند و چگونه انقلاب کردند؟
4.واقعه حرّه را توضیح دهید.
5.نقش امام سجاد علیه السلام پس از واقعه حرّه چه بود؟
امام باقر علیه السلام میفرمایند:پس از شهادت امام حسین علیه السلام برادرش محمد حنفیه شخصی را نزد امام سجاد فرستاد و پیام داد که با شما سخن محرمانهای دارم؛ساعتی را تعیین کنید تا با هم گفتوگو کنیم.امام سجّاد پس از دریافت پیام عمویش با پیشنهاد او موافقت کردند و در جای خلوتی(در مکّه)با هم به گفتوگو نشستند.
محمد حنفیه گفت:ای برادرزاده!میدانی که رسول خدا امامت بعد از خود را به امیرالمؤمنین علی علیه السلام و بعد از او به امام حسن و بعد از او به امام حسین وصیت نمود.پدر شما که رضوان خدا بر او باد،کشته شد؛ولی وصیت نکرد.من عموی شمایم و با پدرت از یک ریشهایم و من هم پسر علی هستم.اکنون با این سن و سبقتی که بر شما دارم،نسبت به شما که جوان هستید،به مقام امامت نزدیکترم بنابراین وصایت و امامت را به من واگذارید و با من ستیز نکنید.
امام سجاد فرمود:«ای عمو!از خدا بترس و ادعای چیزی که از آن تو نیست نکن.ای عمو!پدرم پیش از حرکت به سوی عراق،به من وصیت نمود و ساعتی پیش از شهادتش در مورد امامت،با من عهد بست و اینک سلاح پیامبر نزد من است.در این وادی قدم نگذار که میترسم عمرت کوتاه و حالت پریشان گردد.اگر میخواهی
حقیقت این کار را بفهمی،بیا تا نزد حجرالاسود برویم و محاکمه خود را نزد خدا ببریم و از درگاه خدا بخواهیم تا امام بعد از امام حسین را معین کند».
محمد حنفیه با این پیشنهاد موافقت کرد و با هم کنار کعبه و نزدیک حجرالاسود آمدند.امام سجّاد به عمویش گفت:نخست تو در درگاه خدا تضرع کن و از خدا بخواه تا حجرالاسود سخن بگوید و به امامت تو گواهی دهد.محمد حنفیه به راز و نیاز پرداخت و از حجرالاسود خواست تا به امامت او گواهی دهد،اما جوابی نیامد.سپس امام پس از راز و نیاز با خدا رو به حجرالاسود کرد و فرمود:از تو میخواهم به آن خداوندی که پیمان پیامبران و اوصیا و همه مردم را در تو قرار داده،وصی و امام بعد از امام حسین را به ما خبر دهی.ناگهان حجرالاسود از جای خود تکان خورد و به زبان عربی شیوا گفت:خدایا!مقام«وصایت و امامت بعد از حسین بن علی،به علی بن حسین،فرزند فاطمه علیها السّلام،دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیده است».
آنگاه محمد حنفیه امامت حضرت سجاد علیه السلام را پذیرفت و مریدانش را نیز به پیروی از امام حسین علیه السلام سفارش کرد.
یزید بن معاویه در 14 ربیع الاول سال 64 هجری در 39 سالگی مُرد.او که سه سال و اندی بیشتر حکومت نکرد،در سال اول حکومتش حادثه کربلا را بهوجود آورد و در سال دوّم حادثه حَرَّه را در مدینه به وجود آورد و در سال سوّم حکومتش،خانه خدا را به منجنیق بست.
پس از مرگ یزید،پسرش معاویه که 22 سال بیشتر نداشت به جای پدر نشست.او از انحرافات و ستمهای پدر و اجداش متنفّر بود و خود و آنان را برای بهدست گرفتن خلافت لایق نمیدانست؛بلکه عقیده داشت که رهبری،حق امام سجّاد علیه السلام است.روزی مردم را برای اعلام خبر تازهای به مسجد دعوت کرد.جمعّت زیادی از مردم شام برای شنیدن سخن حاکم جدید و جوان به مسجد هجوم آوردند و مسجد بزرگ اموی پر از جمعیت بود.معاویه،پسر یزید بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند گفت:حقیقت این است که من برای خلافت لیاقت ندارم؛از اطراف من
پراکنده شوید؛خلیفه واقعی علی بن حسین است.من در این مدّت حق او را غصب کردم؛چنان که پدرم یزید و جدّم معاویه،حق علی و حسین را غصب کردند.آنگاه پدر و اجداد خود را لعنت کرد و از منبر به زیر آمد و به خانهاش رفت و در را به روی خود بست و همه امور خلافت را رها کرد.
مادرش به او گفت:دوست میداشتم خونی بودی که از من دفع میشدی.معاویه در پاسخ مادرش گفت:«سوگند به خدا،دوست میداشتم که چنین بودم و عهدهدار خلافت نمیشدم!».
سرانجام،معاویه،پسر یزید چهل روز پس از استعفای از خلافت به با مرگ مشکوکی از دنیا رفت و مروان بن حکم تبعیدی رسول خدا صلی الله علیه و آله به جای او نشست و حکومت اسلامی از خاندان ابوسفیان خارج و به خاندان بنیمروان منتقل شد.
مروان حکم کسی که پیامبر برای همیشه او را از مدینه تبعید کرده بود،کمتر از 9 ماه خلافت کرد و در سال 65 هجری مرد و پس از او فرزندش عبدالملک،خلافت اسلامی را بر عهده گرفت.او 21 سال حکومت کرد و بیشتر دوران 35 ساله امامت حضرت سجاد در زمان حکومت عبدالملک بود.عبدالملک از طاغوتهای خونآشام و بسیار بیرحم بود.او حجاج بن یوسف ثقفی را حاکم عراق کرد.حجاج در حکومت 20 ساله خود بر عراق،تنها در غیر جنگ،یکصد و بیست هزار نفر از شیعیان علیبنابیطالب علیه السلام را به شهادت رساند.
یکی از قیامهای شیعیان در اولین سال خلافت عبدالملک(سال 65 هجری)قیام شیعیان کوفه،معروف به«قیام توّابین»است.فرمانده این گروه سلیمان بن صُرَد بود که به شهادت رسید و سپس مختار قیام او را در سال 66 ادامه داد و توانست حکومت کوفه را به دست بگیرد.بسیاری از سپاهیان شام از طرف عبدالملک به فرماندهی عبیدالله بن زیاد برای سرکوبی شیعیان،به اطرف کوفه حرکت کردند.در بین راه در سرزمین موصل سپاه مختار به فرماندهی ابراهیم فرزند مالک اشتر بر سر راه سپاه شام قرار گرفتند.نبرد سختی درگرفت و سرانجام سپاه ابن زیاد شکست
خورد و خود ابن زیاد به دست ابراهیم کشته شد.سر بریده ابن زیاد و گروهی دیگر از سران دشمن را نزد مختار آوردند.مختار بسیار خوشحال شد و سر عبیدالله را به مدینه نزد امام سجاد علیه السلام فرستاد.هنگامی که سر ابن زیاد را نزد امام سجاد آوردند،ایشان مشغول خوردن صبحانه بودند؛فرمودند:وقتی که من در کوفه همچون اسیر بر ابنزیاد وارد شدم،دیدم ابنزیاد صبحانه میخورد و سر مبارک پدرم را در کنارش نهاده بود.در آنجا از خداوند خواستم که مرا نمیراند تا اینکه هنگام خوردن صبحانه سر بریده ابنزیاد را به من نشان دهد.امام سر به سجده گذاشت و فرمود:«حمد و سپاس خداوندی را که انتقام مرا از دشمنم گرفت.خداوند پاداش نیک به مختار عنایت فرماید».
1.خلاصهای از داستان گواهی حجرالاسود بر امامت حضرت سجاد علیه السلام را بنویسید.
2.معاویه در چه سالی و در چند سالگی درگذشت؟
3.یزید چند سال حکومت کرد و در هر سال،کدام جنایت بزرگ را انجام داد؟
4.پس از یزید بن معاویه،چه کسی رویکار آمد و نظرش دربار حکومت چه بود؟
5.معاویة بن یزید چگونه از حکومت کناره گیری کرد؟بعد از او چه کسی حاکم مسلمین شد؟
6.مروان حکم،چه مدت حکومت کرد؟بعد از او چه کسی حاکم شد و چند سال حکومت کرد؟
7.ماجرای دو صبحانه در حضور دو سر را بهطور مختصر توضیح دهید؟
8.قیام توابین با فرماندهی و مشارکت چه کسانی و به چه منظوری انجام شد؟
در درس گذشته دانستید که 21 سال از امامت 35 ساله حضرت سجاد علیه السلام همزمان با با حکومت عبدالملک بود.سالها پس از حادثه کربلا که امام سجاد علیه السلام به مکه مشرف شده بودند.در مکه منهال بن عمرو یکی از اهالی کوفه را دیدند و از او پرسیدند:از حَرمله قاتل علیاصغر چه خبر؟منهال گفت:او زنده است و در کوفه سکونت دارد.امام سجاد علیه السلام دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت:خدایا!داغی آهن را به او بچشان؛خدایا داغی آتش را به او بچشان.منهال گوید:من از سفر حج بازگشتم و باخبر شدم که مختار در کوفه قیام کرده است.با یکی از دوستانم سوار بر مرکب شده و به قصد دیدار او رفتیم.مختار مرکب خود را طلبید و بر آن سوار شد و به سوی محله کُناسه کوفه حرکت کرد.ما هم با او رفتیم و در آنجا دیدیم چشم به راه کسی است.بعداً معلوم شد که او مأمورانی را برای دستگیری حَرمله فرستاده است.طولی نکشید که مأموران،حرمله را نزد مختار آوردند.مختار به او گفت:حمد و سپاس خداوندی که مرا بر تو مسلط گردانید.سپس به مأمورین فرمان داد تا دستهای او را بریدند و سپس پاهای او را بریدند و آنگاه آتش طلبید و حرمله را در میان آتش افکندند و سوزاندند.منهال میگوید:من از روی تعجب گفتم:سبحانالله!مختار به من گفت:چرا تسبیح
گفتی؟من داستان حج و نفرین امام سجاد را برای او گفتم.مختار از این خبر شادمان شد و از مرکبش پیاده شد و دو رکعت نماز خواند و خدا را شکر کرد که خواسته امام سجاد علیه السلام به دست او اجرا شده است.
به مختار گفتم:به من افتخار بده و امروز نهار را با ما باش.مختار گفت:ای منهال!تو به من خبر میدهی که امام سجاد سه بار حرمله را نفرین کرد و نفرین آن حضرت به دست من اجرا شد؛آنگاه مرا به غذا دعوت میکنی؟!امروز روز غذا خوردن نیست؛بلکه روزی است که باید به شکرانه اجرای خواسته امام سجاد علیه السلام به دست من،روزه بگیرم.
قیصر پادشاه امپراتوری روم،همسایه شمالی مملکت اسلامی،در نامهای عبدالملک چنین نوشت:آن شتری که پدرت بر آن سوار شد و فرار کرد،خورده شد(منظور شتری است که در زمان پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله پدر عبدالملک یعنی مروان،به فرمان پیامبر بر آن شتر سوار شد و به تبعید رفت)و اکنون صدها هزار لشکر برای سرکوبی تو به سویت میفرستم.عبدالملک مروان پس از دریافت این نامه از قیصر روم،نامهای برای حجاج بن یوسف ثقفی حاکم خونخوار عراق نوشت و از او خواست چگونگی پاسخ قیصر را از امام سجاد(که در آن زمان در مکّه بودند)بپرسد تا با این پاسخ،قیصر روم به وحشت بیفتد.حجّاج ماجرا را به امام سجّاد گفت و امام علیه السلام به او فرمود:در جواب قیصر روم چنین بنویسید:
«برای خداوند لوح محفوظی هست که هر روز سیصد مرتبه در آن نظر میکند و هیچ لحظهای نیست،مگر اینکه خداوند در آن لحظه افرادی را میمیراند و زنده میکند؛ذلیل مینماید و عزّت میبخشد و آنچه بخواهد انجام میدهد و من امیدوارم که خداوند در یکی از این لحظهها شرّ تو را از ما بردارد».
حجّاج همین جملات را برای عبدالملک نوشت و عبدالملک به همین صورت پاسخ قیصر روم را داد.وقتی قیصر روم آن نامه را خواند،وحشتزده گفت:«این کلام جز از محزن نبوّت سرچشمه نگرفته است»و از پیشنهاد خود دست برداشت.
در عصر خلافت عبدالملک،امپراتوری روم،نفوذ بسیاری در کشور اسلامی داشت،تا آنجا که پولهای رایج در کشور اسلامی،همان پول رایج در کشور روم بود و همه در آنجا ضرب میشد.از طرفی تبلیغات فرهنگی مسیحیت نیز در میان مسلمین دیده میشد.مثلاً پارچههایی که شعار مسیحیت(پدر-پسر-روحالقُدُس)بر آن نقش بسته بود،رواج داشت.مسلمانان به تبلیغات مسیحیت اعتراض کردند و گفتند به جای شعار مسیحیت،شعار توحید را در پارچهها نقش بزنید،نه شعار تثلیث را.وقتی این خبر به امپراتور روم رسید،تهدید کرد و گفت:اگر چنین کنید،سکههایی را ضرب میکنیم که در آن ناسزا به پیامبر اسلام نقش بسته باشد.امام سجاد علیه السلام به عبدالملک پیشنهاد کردند:باید سکههای رایج کشور روم،از میان برداشته شود و به جای آن سکّههای جدید ضرب گردد که در یک روی آن جمله شَهِدَ اللهُ لا الهُ الاّ هُو و در روی دیگرش جمله مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ نقش شود.امام راه ضرب کردن این سکّهها را نیز آموزش داد و طرح امام اجرا شد.
عبدالملک مروان پس از 21 سال حکومت در 14شوال سال 86 هجری مُرد و پسرش ولیدبن عبدالملک به عنوان ششمین خلیفه اموی بر مسند خلافت نشست و نه سال و هشت ماه خلافت کرد و در سال 96 هجری درگذشت.ولیدبن عبدالملک به حاکم مدینه نامهای نوشت و در آن نامه از او خواست که حسن،فرزند امام حسن مجتبی(پسرعموی امام سجاد)را که در حبس بود بیرون آورده و به مسجدالنبی ببرد و پانصد ضربه شلاق بزند.
حاکم مدینه پس از دریافت نامه ولید،دستور داد تا حسن بن حسن را از زندان به مسجد آوردند تا در حضور مردم او را تازیانه بزنند.حاکم مدینه بر فراز منبر رفت و مشغول خواندن نامه ولید برای مردم شد.در همین لحظه امام سجاد علیه السلام وارد مسجد شدند و به سوی حسن بن حسن رفتند و به او فرمودند:«ای پسر عمو!
دعای رفع اندوه را بخوان تا گشایشی برایت پدید آید.»حسن پرسید:ای پسرعمو!آن دعا چیست؟امام در همان لحظه دعا را به او آموخت و از او دور شد.حسن بن حسن آن دعا را مرتب میخواند تا اینکه حاکم مدینه از منبر به زیر آمد تا فرمان ولید را اجرا کند.همین که نزد حسن بن حسن رسید و چهره او را دید،به مأمورین گفت:من چهره مظلومی را مینگرم؛تازیانه او را به تأخیر اندازید تا در این مورد با خلیفه صحبت کنم.سپس برای آزادی حسن بن حسن به ولید نامه نوشت.ولید در پاسخ او نوشت که حسن را آزاد کن و بدینترتیب حسن بن حسن به برکت دعای رفع اندوه،از زندان و تازیانه نجات یافت.
1.امام سجاد علیه السلام چه نفرینی در مورد حرمله کرد؟این نفرین چگونه و به دست چه کسی به اجرا در آمد؟
2.قیصر روم چگونه عبدالملک مروان را تهدید کرد؟
3.عبدالملک چگونه از امام سجاد علیه السلام بر علیه تهدید روانی قیصر روم کمک گرفت؟
4.امام سجاد علیه السلام در برابر تهدیدهای اقتصادی قیصر روم چه پیشنهادی را به عبدالملک داد؟
5.ولیدبن عبدالملک در مورد پسرعموی امام سجاد علیه السلام به فرماندار مدینه چه دستور داد و سرانجام آن چه شد؟
1.رسیدگی به نیازمندان: امام سجاد علیه السلام در طول عمر شریفشان دوبار همه اموال خود را میان نیازمندان تقسیم کرد و خودش از یکصد خانواده فقیر سرپرستی میکرد.او دوست میداشت که خود غذای آنها را تهیه کرده و برایشان حمل نماید.
در یکی از شبهای سرد و تاریک مدینه،زُهَری که از بزرگان مدینه بود،امام را دید که مقداری آرد و هیزم بر پشت خود گرفته و در مسیری میرود.نزدیک آمد و پرسید:اینبار چیست؟امام فرمود:قصد مسافرت دارم؛توشه سفر را آماده نمودهام و آن را به محله حُرَیز انتقال میدهم.گفتم:شما زحمت نکشید؛اجازه بدهید غلام من آن را حمل کند.فرمود:نه،خودم میبرم.گفتم:اجازه بدهید من خودم ببرم.فرمود:«من زحمتی را که موجب نجاتم در سفر خواهد شد و سفر مرا نیکو میکند از خود دور نمیکنم.تو را به خدا دست از من بردار و دنبال کار خود برو».زُهَری با حضرت وداع کرد و رفت؛اما بعد از چند روز امام را در مدینه دید و از ایشان پرسید:شما به من فرمودید به مسافرت میروم،ولی مسافرت نکردید!امام فرمود:«آن سفری که تو گمان کردی،نبود؛بلکه منظورم سفر مرگ بود که خود را برای آن آماده میکردم»و سپس فرمود:«آمادگی برای مرگ آن است که از گناه پرهیز شود و عطای نیکو به مردم برسد».
2.تواضع: روزی امام سجاد سوار بر مرکبش بود و از مسیری عبور میکرد؛دید جمعی از بیماران جذامی در کنار هم نشستهاند و غذا میخورند.آنها حضرت را بر سر سفر خود دعوت کردند.امام سجاد علیه السلام فرمود:اکنون روزهام اگر روزه نبودم،کنار سفره شما میآمدم.امام وقتی به خانه برگشت،دستور داد غذای خوبی تهیه کردند و همه آنها را به خانه دعوت کرد و در کنار آنها نشست و با آنها غذا خورد.امام در همنشینی با افراد به جایگاه اجتماعی آنان توجهی نداشت و ملاک او در همنشینی پایبندی به دستورات دینی بود.روزی کسی به امام انتقاد کرد که چرا شما با زیردستان همنشینی میکنید؟!امام علیه السلام فرمود:من با کسی مینشینم که از همنشینی با او به نفع دینم بهرهمند گردم.
3.تلاش برای امرار معاش،صدقه است: امام سجاد علیه السلام صبح زود از خانه بیرون میآمد و به دنبال روزی حلال میرفت.روزی کسی از او پرسید:کجا میروید؟امام فرمود:میروم به اهل و عیالم صدقه بدهم.مرد با تعجب پرسید:آیا صدقه میدهی؟!فرمود:کسی که طلب روزی حلال کند،همین روزی حلال از طرف خدا برای او صدقه است.
امام خود برای خرید آذوقه،به بازار میرفت و میفرمود:«هر گاه به بازار بروم و مبلغی با من باشد و با آن مقداری گوشت برای اهل خانهام بخرم،برای من بهتر است از اینکه بندهای را در راه خدا آزاد کنم».
4.تربیت و آزادی: یکی از کارهای مهم امام سجاد این بود که از بردگان بسیاری سرپرستی میکرد و آنان را با تربیت اسلامی آشنا مینمود و سپس آزاد میکرد.در ماه مبارک رمضان بردگانش را در برابر خطایشان تنبیه نمیکرد؛بلکه خطای آنان را با ذکر تاریخ،در دفتری مینوشت و وقتی ماه مبارک رمضان به آخر میرسید،آنها را جمع میکرد و به هر کدام خطاب میکرد:فلانی!بهیاد داری که در فلان روز،فلان خطا را انجام دادی،ولی من تو را ادب نکردم؟و پاسخ میشنید:آری،درست است.
امام علیه السلام به این ترتیب از همه کسانی که اشتباهی کرده بودند،اقرار میگرفت و سپس در میان آنها میایستاد و میفرمود:همه شما با صدای بلند به من بگویید:ای علی
بن الحسین علیه السلام!پروردگار تو آنچه را که انجام دادهای،به حساب و شماره میآورد،همانگونه که تو کارهای ما را به حساب و شماره آوردی و در پیشگاه خدا کارنامهای هست که به حق سخن میگوید و هیچ کوچک و بزرگی را فرو نمیگذارد،مگر آنکه همه را برشمرد.از ما بگذر تا خدا تو را ببخشد و از تو بگذرد؛زیرا خداوند میفرماید:«آنها باید چشمپوشی کنند؛آیا دوست نمیدارید که خداوند شما را ببخشد؟!». (1)
امام علیه السلام با شنیدن این سخنان از زبان بردگان میگریست و میفرمود:خدایا!تو خودت امر نمودهای کسی را که به ما ستم کرده،عفو کنیم.طبق فرمانت ما عفو کردیم؛تو نیز ما را عفو کن که از ما برتری.سپس امام رو به بردگان میکرد و میفرمود:من شما را بخشیدم و همه شما را آزاد کردم و از قید بردگی رها نمودم.
5.رعایت حقوق حیوانات: امام علیه السلام شتری داشت که با آن،بیست سفر از مدینه به مکه رفته بود(هر سفر رفت و برگشت 960 کیلومتر است)و در تمام این مدت یک تازیانه به آن نزد.هر گاه میخواست شترش تندتر حرکت کند،تازیانهاش را بالای سر شتر حرکت میداد و میفرمود:«اگر ترس از قصاص روز قیامت نبود،با تازیانه میزدم».هنگامی که امام در آستانه رحلت قرار گرفت،به فرزندش امام باقر علیه السلام در مورد شترش چنین وصیت فرمود:«برای شترم اصطبلی بساز؛همواره علوفهاش را فراهم کن؛وقتی مُرد،او را دفن کن تا درندگان گوشت او را نخورند؛زیرا رسولخدا صلی الله علیه و آله فرمود:هر شتری که در هفت حج،در عرفات توقف کند،خداوند او را از شتران بهشت قرار میدهد و نسل او را پربرکت میگرداند».
6.خدمت به مردم: حضرت امام سجاد علیه السلام به سفرهای حج بسیاری رفت.عادت ایشان در سفر حج این بود که با کاروانی حرکت کند که او را نشناسند و با کاروانیان شرط میکرد که خدمتگزار آنان باشد.در یکی از سفرها،شخصی آن حضرت را شناخت و به اهل کاروان گفت:آیا این مرد را میشناسید؟گفتند:نمیشناسیم.گفت:این شخص علی بن الحسین است.کاروانیان به سوی امام سجاد علیه السلام دویدند و دست و پایش را بوسیدند و گفتند:ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله!آیا میخواهی بر اثر نشناختن تو،
1) (1) .نور،آیه 22.
به تو گستاخی کنیم و اهل دوزخ شویم؟!چرا خود را معرفی نکردید؟امام علیه السلام فرمود:من یک بار با کاروانی به حج میرفتم که کاروانیان مرا شناختند.به احترام رسول خدا چنان به من احترام کردند که شایسته آن نبودم.اکنون دوست دارم که ناشناس باشم.
7.تحمل مصایب دنیا: روزی کسی نزد امام سجاد علیه السلام آمد و از سختیها و گرفتاریهای زندگی خود شِکوِه کرد و امام علیه السلام فرمود:بیچاره انسانی که در هر روز،گرفتار سه مصیبت است و از هیچکدام عبرت نمیگیرد؛در صورتیکه اگر عبرت میگرفت،گرفتاریها برایش آسان میشد.
اوّل.هر روز که از عمر او میگذرد،از عمرش کاسته میشود؛اگر از ثروت و مال او چیزی کاسته میشد،قابل جبران بود،ولی کاهش عمر قابل جبران نیست.
دوّم.رزقی که هر روز به او میرسد،اگر از راه حلال باشد،حساب دارد،وگرنه عقاب خواهد داشت.
سوّم.مصیبت سوم که از همه بزرگتر است اینکه هر روز که از عمر انسان میگذرد به همان اندازه به آخرت نزدیک میشود،ولی نمیداند رهسپار بهشت است یا دوزخ.
اگر بهفکر این سه مصیبت باشیم،مصیبتهای دنیا آسان و ناچیز خواهد شد.
8.بر بندگان خدا خشمگین نمیشد: روزی امام سجاد علیه السلام یکی از خادمان خود را دو بار صدا زد،ولی غلام پاسخی نداد،تا اینکه بار سوّم پاسخ داد.امام از او پرسید:مگر صدای مرا نشنیدی؟غلام گفت:چرا شنیدم.امام پرسیدند چرا بار اول و دوم پاسخ ندادی؟غلام گفت:چون میدانستم اگر پاسخ ندهم،بر من خشمگین نمیشوی.امام سجاد علیه السلام فرمود:«حمد و سپاس خداوندی را که غلام مرا از من ایمن ساخته است».
1.سیره امام سجاد علیه السلام در رسیدگی به نیازمندان چگونه بود؟
2.سخن امام سجاد علیه السلام درباره همنشینی با افراد زیردست چه فرمود؟
3.سخن امام سجاد علیه السلام در رسیدگی به معاش خانوادهاش چه بود؟
4.سیره امام سجاد در تربیت و آزادی بردگان در ماه مبارک رمضان چه بود؟
5.نمونهای از رعایت حقوق حیوانات را توسط امام سجاد بنویسید؟
6.چرا امام سجاد علیه السلام بهطور ناشناس با کاروانها به سفر حج میرفت؟
7.امام سجاد در پاسخ کسی که از سختیهای زندگی شکایت میکرد،چه فرمود؟
حضرت امام سجاد علیه السلام در مدت 35 سال امامت خود،در خفقان شدید حکومت بنیامیه بهسر میبرد و در همین زمان تعداد زیادی از شیعیان علی بن ابیطالب علیه السلام توسط حَجّاج بن یوسف ثقفی به شهادت رسیدند.بهترین سرگرمی حَجاج این بود که یاران مخلص علی علیه السلام را دستگیر کرده و در حضورش اعضای بدن آنان را قطع میکردند تا به شهادت برسند یا آنها را زنده زنده پوست میکندند در چنین شرایطی که امام شدیداً تحتنظر و مراقبت بود،موفّق شد شاگردان برجستهای مانند:سعید بن جبیر و ابو حمزه ثمالی و...تربیت کند.تعداد عالمانی که امام علیه السلام تربیت کرد به 1170 نفر بالغ میشود.
امام علیه السلام گذشته از تربیت افراد،دعاهای گرانقدری از خود به یادگار گذاشت که امروزه در کتابی به نام صحیفه سجّادیه گردآوری شده است.صحیفه اول سجادیه دارای 54 دعا میباشد.این کتاب به نامهای:زبور آل محمد،انجیل اهل بیت و اخت القرآن نیز شناخته میشود.در این کتاب ادعیهای برای رفع حاجتها،توبه،رفع گرفتاریها،طلب باران،سلامتی مرزداران اسلام،طلب روزی و دعا برای روزهای مهم مانند روز جمعه،عرفه و قربان آمده است.این ادعیه به ما میآموزد که چگونه حمد و سپاس خدا را بگوییم و چگونه خواستههایمان را از او بخواهیم.
حضرت امام علی بن الحسین ملقّب به سجّاد و زینالعابدین،در محرّم سال 95 هجری در مدینه بیمار شد؛اما از این بیماری بهبود نیافت.
امام باقر علیه السلام فرمود:در لحظات پایان زندگی،پدرم آبی طلبید تا وضو بگیرد؛چون آب آوردم فرمود که در آن مردار است.آب را از اطاق بیرون آوردم و در نور چراغ گرفتم؛دیدم موش مردهای در آن است.آن را ریختم و آب دیگر آوردم.وضو گرفت و فرمود:پسرم!این شبی است که مرا وعده وفات دادهاند.سپس در جمع فرزندانش مرا به سینه چسبانید و فرمود:تو را وصیت میکنم به آنچه مرا وصیت کرد پدرم به هنگام شهادت خود:«بپرهیز از اینکه بر کسی ستم کنی که جز خدا یاوری نداشته باشد».
سرانجام امام در 25 محرم سال 95 هجری دار فانی را وداع گفت:و در قبرستان بقیع در مدینه بهخاک سپرده شد.
1.مَنْ قَنَعَ بِما قَسَمَ اللهُ لَهُ فَهُوَ مِنْ اغْنَی النّاسِ؛
کسی که به آنچه از سوی خدا برای او تقدیر شده قانع باشد،از بینیازترین مردمان است.
2.اِیاکَ وَ الْکَسَلَ و الضَّجْرَ فَاِنَّهُما مِفْتاحُ کُلِّ شرٍّ؛
از تنبلی و کمحوصلگی بپرهیز؛زیرا این دو،کلید هر بدی هستند.
3.اِیاکَ وَ مُصاحَبَةَ الاَحْمَقِ فَاِنَّهُ یریدُ انْ ینْفَعَکَ فَیضُرُّکَ؛
از همنشینی با آدم کمعقل بپرهیز؛زیرا میخواهد به تو سودی برساند،اما زیان میرساند.
4.اَلرّضا بِمَکْرُوهِ الْقَضا ارْفَعُ دَرجاتِ الیقینِ؛
راضی بودن به مقدّرات ناخوشآیند،از بالاترین درجات یقین است.
5.یا سَوْأتاه لِمَنْ غَلَبَتْ احْداتُهُ عَشَراتِهِ؛
وای بر کسی که یکیهایش بر دههایش افزونی یابد.(در برابر هر گناه،یک کیفر بیش نیست؛اما در برابر هر نیکی،پاداش ده برابر است و امام تأسف میخورد از کسی که پاداشهای ده برابر او از کیفرهای یک برابر او کمتر باشد.)
6.نَظَرُ الْمُؤمِنِ فی وَجْه اخیهِ المُؤْمِنِ لِلْمَودَّةِ و الْمُحَبَّةِ له عِبادَةٌ؛
نگاه مؤمن در صورت برادر مؤمنش از روی محبّت و دوستی،عبادت است.
7.امام در قسمتهایی از دعای 27 صحیفه سجّادیه،برای مرزداران اسلام چنین دعا میکند:
«پروردگارا!مرزهای مسلمین را محافظت کن؛مرزداران را پشتیبانی کن،نعمتهایت را بر آنها فراوان کن؛خدایا!بر محمد و آل محمد درود فرست؛تعداد مرزداران را زیاد کن؛سلاح آنان را برّان گردان؛منطقه نگهبانی آنان را محافظت کن؛دشمنان آنان را کم کن؛انگشتان آنان(دشمنان)را ببر؛بین آنان و سلاحشان جدایی بینداز؛قلوبشان را سست گردان؛توشه آنان را از آنها دور کن؛در راهها سرگردانشان کن؛پشتیبانی آنان را قطع کن؛تعدادشان را کم کن؛قلوب آنان را پر از ترس کن؛پشتیبانان آنان را متفرق کن؛پشتیبانان آنان را عذاب کن؛با خواری آنان،طمع دیگران را قطع کن؛زنانشان را عقیم کن؛صُلب مردانشان را بخشکان؛نسل چهارپایانشان را قطع کن و خشکسالی بر آنان مسلّط کن».
آمین یا رب العالمین
1.آثار علمی امام سجّاد علیه السلام را نام ببرید؟
2.آخرین وصیت امام سجّاد علیه السلام چه بود و ایشان در چه تاریخی رحلت کردند؟
3.یک حدیث از امام سجاد علیه السلام بنویسید.
4.به فرمود امام سجاد علیه السلام بالاترین درجات یقین به خداوند چیست؟
5.حدیث پنجم این درس را ترجمه کرده و توضیح دهید.