ghaemiyeh.com
سرشناسه:ملکاحمدی، علیبمان، ۱۳۳۱ -
عنوان و نام پدیدآور:تاریخ پیامبر و اهل بیت علیهمالسلام سال دوم دوره راهنمایی/ علیبمان ملکاحمدی.
مشخصات نشر:قم: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (ص)، ۱۳۹۴.
مشخصات ظاهری:۱۴۴، ۸ص.
فروست:پژوهشگاه بینالمللی المصطفی صلیالله علیه و اله؛ ۱۱۸.
شابک:۹۰۰۰۰ ریال:978-964-195-212-1
وضعیت فهرست نویسی:فاپا (چاپ دوم)
یادداشت:پشت جلد به انگلیسی : Ali Beman Malek Ahmadi.Tarikhe payambar.
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:ائمه اثناعشر -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
شناسه افزوده:Almustafa International UniversityAlmustafa International Translation and Publication center
رده بندی کنگره:BP۳۶/۵/م۷۷ت۲۳۲ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی:۲۱۱۰۵۵۰
بسم الله الرحمن الرحیم
پژوهشگاه بینالمللی المصطفی صلّی الله علیه و آله
تاریخ پیامبر و اهلبیت علیهم السّلام
سال دوم دوره راهنمایی
علی بمان ملکاحمدی
کتاب آموزشی باید دارای متنی پویا و متناسب با دگرگونیهایی باشد که در ساختار دانش و رشتههای علمی پدید میآید.تحوّلات اجتماعی،نیازهای نوظهور فراگیران و مقتضیات جدید دانش،اطلاعات،مهارتها،گرایشها و ارزشهای نوینی را فرا میخواند که پاسخگویی به آنها،ایجاد رشتههای تحصیلی جدید و تربیت نیروهای متخصّص را ضروری مینماید.گسترش فرهنگهای سلطهگر جهانی و جهانی شدن فرهنگ،در سایه رسانههای فرهنگی و ارتباطی،مشکلات و نیازهای نوظهوری را پیشرو گذارده است که رویارویی منطقی با آنها،در پرتو آراستن افراد به اندیشههای بارور،ارزشهای متعالی و رفتارهای منطقیای امکانپذیر است.این مهم در قالب موقعیتهای رسمی آموزشگاهی و با ایجاد رشتهها و متون جدید،گسترش دامنه آموزشها و مهارتها و تربیت سازمانیافته صورت میگیرد.
بالندگی مراکز آموزشی در گرو نظام آموزشی استوار،قاعدهمند و تجربهپذیر است که در آن برنامههای آموزشی،متنهای درسی و استادان،ارکان اصلی به شمار میآیند؛همچنین استواری برنامه آموزشی به هماهنگی آن با نیاز زمان،استعدادِ علمآموزان و امکانات موجود،وابسته است; چنانکه اتقان متنهای درسی به ارائه تازهترین دستآوردهای علم در قالب شیوهها و فنآوریهای آموزشی نوظهور است.
بازنگری متنها و شیوههای آموزشی و بهروز کردن آنها به حفظ نشاط علمی مراکز آموزشی کمک میرساند.
حوزههای علوم دینی به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی،سالیانی است که در اندیشه اصلاح ساختار آموزشی و بازنگری متون درسیاند.جامعة المصطفی صلّی الله علیه و آله العالمیة به عنوان بخشی از این مجموعه که رسالت تعلیم و تربیت طلاب غیر ایرانی را بر عهده دارد،تألیف متون متناسب را سرلوحه تلاشهای خود قرار داده و تدوین و نشر متون درسی در موضوعات گوناگون علوم دینی،حاصل این تلاش است.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله ضمن تقدیر و تشکر از فرزانگانی که در به ثمررسیدن این اثر،بذل عنایت کردهاند نشر این اثر را به عموم اهل فرهنگ واندیشه تقدیم میکند.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله
1.هجرتهای پراکنده 12
مشورت با شیطان 13
شکست طرح مشرکان 14
علی در بستر پیامبر 14
پرسش 15
2.آغاز هجرت 16
در غار ثور 17
پرسش 19
3.در راه یثرب 20
در خیمه اممعبد 21
قبا در انتظار علی علیه السّلام 22
پرسش 24
4.استقبال پرشور 25
پرسش 28
5.پیمان برادری 29
بعضی از حوادث مهم سال اوّل هجرت 30
تغییر قبله 30
جنگهای آزادیبخش اسلام 31
دستورهای نظامی پیامبر 31
پرسش 33
6.ره سوی بدر 34
فرار ابوسفیان 35
جنگ بدر 35
پرسش 37
38 7
غزوه احد 38
پرسش 42
8.غزوه خندق 43
مشورت برای دفاع 43
پرسش 46
9.جلوگیری از حج 47
بیعت رضوان(بهشت)48
پرسش 50
10.صلح حدیبیه 51
مفاد قرارداد 52
پرسش 54
11.آخرین کانون خطر 55
پرسش 58
12.فتح مکّه 59
پرسش 62
13.حجّ وداع 63
پرسش 66
14.نمایندگان نجران در مدینه 67
مباهله 68
پیامبر صلّی الله علیه و آله در بستر بیماری 69
پرسش 71
15.خورشیدی که غروب کرد 72
پس از پیامبر چه گذشت؟73
پرسش 76
16.تاریخ زندگانی علی بن ابیطالب علیه السّلام 77
کعبه, زادگاه علی بن ابیطالب علیه السّلام 77
خاندان علی بن ابیطالب علیه السّلام 78
علی در سرپرستی پیامبر صلّی الله علیه و آله 79
پرسش 80
17.خاطرات شیرین دوران کودکی و نوجوانی علی علیه السّلام 81
علی علیه السّلام و هجرت پیامبر صلّی الله علیه و آله به یثرب 82
پرسش 84
18.علی علیه السّلام در دوران رسالت پیامبر(1)85
پرسش 89
19.علی علیه السّلام در دوران رسالت پیامبر(2)90
پرسش 94
20.به سوی مسجد برای بیعت 95
پرسش 98
21.تلاشهای فرهنگی 99
تلاشهای اقتصادی حضرت علی علیه السّلام 99
پرسش 102
22.علی علیه السّلام در دوران خلافت 103
ریشههای طغیان 104
پرسش 106
23.جنگ جمل 107
پرسش 110
24.عوامفریبی 111
به سوی شام 111
گروه ستمگر 113
پرسش 114
25.دعوت امام از معاویه برای مبارزه 115
نیرنگی جدید 115
پرسش 118
26.جنگ نهروان 119
حرکت به سوی نهروان 120
پرسش 122
27.توطئه جنایت 123
شهادت در محراب عبادت 124
پرسش 126
28.برترین زن جهان 127
ازدواج فاطمه 128
پرسش 130
29.فاطمه زهرا علیها السّلام پس از ازدواج 131
زهرا و تربیت فرزندان 132
پرسش 134
30.فاطمۀ زهرا علیها السّلام پیشگام در بندگی خدا 135
توجّه فاطمه علیها السّلام به علم و آموزش 136
فاطمه و عفاف 137
پرسش 138
31.حضرت فاطمه علیها السّلام پس از رحلت پدر 139
1.اندوه دوری پدر 139
2.ماجرای سقیفه 140
3.ماجرای فدک 140
پرسش 142
32.شهادت فاطمه زهرا علیها السّلام 143
نمونهای از سخنان فاطمه علیها السّلام 144
پرسش 145
دانستید که گروندگان به پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله از آزار سران قریش در امان نبودند.امّا بعد از پیمان عقبه دوّم, پیامبر صلّی الله علیه و آله کمکم به مسلمانان مکّه دستور میداد تا مخفیانه و به تدریج به سوی یثرب هجرت کنند.امّا این سفرها به آسانی انجام نمیشد و کفّار قریش تا از سفر مسلمانی باخبر میشدند،راه را بر او گرفته،اموالش را به مکّه بازمیگرداندند یا خانوادهاش را از او جدا میکردند و به مکّه میبردند.
«صُهیب رومی»که در همان سالهای نخستین،اسلام آورده و شغلش تجارت بود،بارها مورد آزار قرار گرفت تا آنکه ناچار دست از تجارت کشید و با رهنمود پیامبر عازم یثرب شد.صهیب اموالش را بر چند شتر بار کرد و مخفیانه از شهر خارج شد امّا طولی نکشید که سواران مسلح ابوسفیان از راه رسیدند و هر چه تلاش کردند که صهیب را به مکّه بازگردانند, موفّق نشدند؛امّا شترانش را از او گرفتند و با خود به مکّه بردند؛به امید آنکه صهیب به خاطر اموالش برگردد امّا او راه هجرت را بازگزید, و اموالش را رها کرد.
روزهای آخر سال سیزدهم بعثت بود.بیشتر مسلمانان با ترک خانه و اموال و گروهی با ترک خانواده،جان خود را برداشته, از مکّه خارج شده و به یثرب رفته بودند.در مکّه تنها پیامبر و علی علیه السّلام و ابوبکر و گروهی از کسانی باقی مانده بودند که یا در حبس قریش بودند.یا مشکلی داشتند که نمیتوانستند به مدینه بروند.کفّار مکّه
احساس خطر کردند؛زیرا همه پیروان پیامبر در شهری دیگر گرد هم آمده بودند و تنها یک فرمانده کم داشتند و اگر پیامبر هم به یثرب هجرت میکرد, چه بسا آماده جنگ با مکیان میشدند.سران قریش قرار گذاشتند تا هر چه زودتر در«دارالندوه»جمع شوند و در این باره مشورت کنند.«دارالندوه»خانهای در نزدیکی مسجدالحرام بود که قریش همه جلسات مشورتی خود را در آنجا برگزار میکرد.
صبح روزی که قرار جلسه بود،افراد،کم کم وارد خانه میشدند،شیطان در هیبت پیرمردی متین،دم در خانه ایستاد.از او پرسیدند:تو کیستی؟پاسخ داد:من مردی از اهل نجد هستم و شنیدهام که قراری با هم گذاشتهاید.من هم آمدهام با شما همفکری کنم شاید که رأی پسندیدهای داشته باشم!
حرفش را پذیرفتند و او را به جمع خود بردند.از هفت قبیله مهم قریش نمایندگانی گرد آمده بودند.یکی از آنان گفت:ما از جنگ محمد با یاوران جدیدی که در شهر دیگر به دست آورده, در امان نیستیم؛بنابراین پیشنهادهای خود را بگویید که با او چه کنیم.دیگری گفت:او را در غل و زنجیر کرده و در مکانی زندانی کنید.
شیخ نجدی گفت:این نظر خوبی نیست؛زیرا خبر زندانی شدنش به دوستانش میرسد و به شما حمله میکنند و او را از دست شما نجات میدهند.دیگری گفت:او را از شهر خود بیرون میکنیم و کاری با او نداریم که کجا رفت و چه کرد.شیخ نجدی گفت:آیا زیبایی گفتار او را ندیدهاید!آیا ندیدهاید چگونه قلوب مردم را تسخیر میکند؟!اگر چنین کنید, بزودی عرب را نابود میکند.سپس ابوجهل گفت:من نظری دارم که هیچ کس این نظر را نداده؛پرسیدند چیست؟گفت:از هر قبیله جوانی قوی و خوشنام انتخاب میکنیم و به او شمشیری برنده میدهیم تا همگی بر سر او ریخته و هر کس ضربتی بزند و با هم او را بکشند؛اگر چنین کنیم خونش میان همه قبایل تقسیم میشود و دیگر فرزندان عبد مناف نمیتوانند با همه مردم بجنگند؛در نتیجه به دیه راضی میشوند و دیه او را میپردازیم و ماجرا تمام میشود.شیخ نجدی این رأی را پذیرفت و بقیه هم پذیرفتند.پس نقشۀ اجرای آن را ریختند و قرارها را گذاشتند و متفرّق شدند.
هیچگاه خبرهای زمینی از آسمان مخفی نمیماند.آنگاه که کفّار قریش با تصمیم نابودی پیامبر صلّی الله علیه و آله از هم پراکنده شدند, جبرئیل فرود آمد و پیام خدا را به قلب پاک رسولش رساند:«ای رسول ما!امشب در بستری که شبهای گذشته میخوابیدی،نخواب،از خانه بیرون شو و به سوی یثرب هجرت کن،مشرکان.مکر و فریبی اندیشیدهاند و البتّه مکر خدا سختتر و نیرومندتر است».
پیام جبرئیل بسیار مهم و فوری بود.رسول خدا بیدرنگ به دنبال علی علیه السّلام فرستاد و او را در جریان توطئه مشرکان قرار داد و به او گفت:فرمان ایناست که همین امشب باید شهر و خویشان خود را ترک کرده و از شهر بیرون روم و نیز فرمان خدا این است که تو را به خفتن در بسترم فرمان دهم تا از رفتن من آگاه نشوند،نظر تو چیست؟علی علیه السّلام پرسید:آیا با خفتن من در این بستر،جان شما سلامت خواهد ماند؟پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:آری علی علیه السّلام خدا را سپاس گفت و سجده شکر به جا آورد و رضایتش را از صمیم قلب اعلان کرد.
سه روز به آخر ماه صفر سال چهاردهم بعثت مانده بود.آن شب(لیلة المبیت)قرار بود بعد از نماز عشاء پیامبر،کفّار قریش دور خانه او جمع شوند.پیامبر صلّی الله علیه و آله نماز عشاء را خواند و به علی علیه السّلام دستور داد تا در جای او بخوابد و همان پارچه سبزرنگی را که بر روی خویش میکشید, علی بر روی خود بکشد.پاسی از شب گذشته بود و نمایندگان قبایل با شمشیرهای آماده طبق قرار قبلی در اطراف خانه کمین کرده بودند.با اینکه خوابیدن حضرت علی در رختخواب پیامبر بسیار خطرناک بود, اما علی علیه السّلام با جان و دل این پیشنهاد را پذیرفت.آن شب جبرئیل و میکائیل, دو فرشته مقرّب خدا کنار بستر علی آمدند.جبرئیل به علی گفت:«بهبه!کیست مثل تو ای فرزند ابوطالب؟فرشتگان به وجود تو افتخار میکنند.»آنگاه خداوند آیه 207 سوره بقره را در تقدیر از ایثار علی علیه السّلام فرو فرستاد:«بعضی از مردم جان خود را در برابر خشنودی خدا میفروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است».
1.از چه زمانی پیامبر صلّی الله علیه و آله دستور هجرت مسلمانان از مکه به یثرب را داد؟
2.کفار مکه چگونه از هجرت مسلمانان از مکه به سوی یثرب جلوگیری میکردند؟
3.کفار مکه چگونه از هجرت صهیب رومی جلوگیری کردند؟سرانجام آن چه شد؟
4.چرا کفار مکه از هجرت پیامبر احساس خطر میکردند؟
5.کفار مکه پس از آگاهی خطر از هجرت پیامبر چه تصمیمی گرفتند؟
6.شیطان چگونه در تصمیمگیری کفار مکه شرکت کرد و نظر او چه بود؟
7.پیام جبرئیل در خبر دادن از توطئه کفار مکه چه بود؟
8.علی علیه السّلام دربارۀ خفتن در جای پیامبر در لیلة المبیت چه گفت؟
9.پیامبر صلّی الله علیه و آله در چه تاریخی مکه را به قصد هجرت ترک کرد؟
10.خداوند چگونه از کار علی علیه السّلام تقدیر کرد؟
پیامبر آهسته از منزل خارج شد و دو مشت خاک از زمین برداشت و در حالی که آیات اول تا نهم سوره یس را میخواند, خاک را به طرف مشرکان پاشید.پس از آن کسی از جمع کفّار نبود مگر آنکه مقداری خاک روی سرش نشسته بود, امّا تاریکی شب اجازه نمیداد که این خاکها را بر سر یکدیگر ببینند.پیامبر صلّی الله علیه و آله از میان آنان گذشت و کسی از کفّار متوجه نشد.ایشان به طرف غار ثور در جنوب مکّه راه میپیمود.در بین راه ابوبکر با پیامبر همراه شد و هر دو به سوی غار ثور رفتند.کفار چندین بار از بالای دیوار منزل،جایگاه خواب پیامبر را نظاره کردند و هر بار از وجود او مطمئن شدند.آنان آماده حمله بودند؛امّا ابولهب،عموی پیامبر گفت:در این خانه کسان دیگری هم خفتهاند و شاید با هجوم چهل نفر در این تاریکی،آسیب ببینند؛تا نزدیک صبح صبر کنید تا هوا کمی روشن شود, آنگاه بر محمد بتازیم.همگی پیشنهاد ابولهب را پذیرفتند.
هوا کمی روشن شده بود که رهگذری از آنان پرسید اینجا منتظر چه هستید؟گفتند در کمین محمّد نشستهایم.رهگذر گفت:به خدا قسم که محمد رفت و راه خود را در پیش گرفت و دور شد, مگر نمیبینید که خاک بر سر شدهاید؟!آنان دست بر سر خود کشیدند و دیدند راست میگوید.ابوجهل خشمگین شد و فرمان حمله به خانه را داد.علی علیه السّلام با شنیدن صدای پای مهاجمان, یکباره سر از بستر برداشت و فریادکشید:«در این وقت شب در این خانه چه میخواهید؟!»مهاجمان دیدند این صدا،صدای علی است.فوراً پرسیدند:پس محمّد کو؟علی پاسخ داد:
مگر او را به من سپرده بودید؟!به او گفتید از مکه بیرون رو،او هم بیرون رفت.مهاجمان علی را به باد کتک گرفتند و سپس او را به مسجدالحرام بردند, اما پس از ساعتی او را آزاد کردند.ابوجهل فرمان داد:فوراً محمد را تعقیب کنید؛امّا محمّد صلّی الله علیه و آله ساعتها پیش در دل تاریکی شب،راهش را برخلاف جهت مدینه که در شمال مکّه بود،به طرف جنوب مکّه در پیش گرفته و حدود هفت کیلومتر راه پیموده بود؛امّا کفار گمان میکردند او در راه مدینه است؛بنابراین تلاش آنان در مسیر مدینه بیهوده ماند.ساعاتی از روز گذشته بود که مشرکان خسته و ناتوان از یافتن محمّد به مکه بازگشتند و به دنبال«ابوکَرزْ»،ردیاب ماهر فرستادند.
او از جای پای افراد،میتوانست به راحتی مسیر آنها را بیابد.ابوکرز هفت کیلومتر رد پا را دنبال کرد تا به دهانۀ غار ثور رسید.
ابوکرز مبهوت ایستاد و به تارهای عنکبوتی که بر دهانهغار تنیده شده بود و کبوتری که در جلوی این تارها لانه گذاشته بود و روی تخمهای خود نشسته بود،خیره خیره مینگریست و گفت:قدمهای محمد و همراهانش حتماً تا دهانهاین غار رسیده و در این جا یا به آسمان پرواز کردهاند یا در زمین فرو رفتهاند.هیچ کس به درون غار قدم نگذاشته, وگرنه تارهای عنکوبت پاره میشد و لانه کبوتر ویران میگشت.از بیرون غار داخل آن دیده نمیشد؛امّا از داخل غار بیرون آن دیده میشد.ابوبکر وحشت کرده بود.پیامبر فرمود:«ناراحت نباش؛آنان ما را نمیبینند»..درست در همین وقت یکی از کفّار جلوی غار آمد و روی تخته سنگی رو به غار ادرار کرد.پیامبر رویش را از دهانه غار گرداند و به ابوبکر فرمود:اگر او ما را میدید, چنین خود را در برابر غار مکشوف نمیکرد.
اوّلین روز در غار بدون آب و غذا سپری شد و هنگام غروب فرا رسید.وقتی بود که گوسفندان از چرا برمیگشتند.پیامبر صدای گلهای را که از دامنه کوه ثور میگذشت شنید.نزدیک در غار آمد و از پشت تارهای عنکبوت،چوپان آشنایی را دید که گوسفندانش را به سوی شهر میبرد.او«عبدالله بن ارَیقِط»بود.پیامبر او را صدا زد و عبدالله فوراً خود را به در غار رساند.پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:آیا بر جانم به تو اعتماد کنم؟!
عبدالله که به تارهای تنیده شده و لانه کبوتری که تخمگذاری کرده بود میاندیشید و همه را دلیل بر صدق نبوّتش میدید،در جان خویش دلیلی نمییافت که با او مخالفت کند،بنابراین چنین گفت:به خدا قسم از تو نگهبانی میکنم و کسی را از جای تو آگاه نمیکنم.سپس پرسید به کجا میخواهید بروید؟پیامبر فرمود:یثرب.عبدالله گفت:شما را از راهی خواهم برد که هیچکس آن را نیابد.پیامبر فرمود:پس اکنون به نزد علی برو و به او مژده بده که خداوند به من فرمان هجرت داده است.برای من توشهای و شتری آماده کن.و ابوبکر هم به او گفت:به نزد دخترم اسماء برو و به او بگو توشهای و دو شتر آماده کند و«عامربن فُهِیرَه»،غلام مرا،در جریان کار ما قرار بدهد.عبدالله پیامها را به صاحبانش رساند و چون پاسی از شب گذشت, علی علیه السّلام با پسر خدیجه, به همراه مقداری غذا به غار آمدند.پیامبر به علی علیه السّلام سفارش کرد که زاد و مرکب سفر را آماده کند و امانتهای مردم را که نزد پیامبر بود, به آنان بازگرداند و آنگاه با مادرش فاطمه و دختر پیامبر فاطمه زهرا و فاطمه, دختر زبیر و هر کس دیگر که میخواهد هجرت کند, به سوی یثرب حرکت کنند.پیامبر سه روز در غار ماند تا مشرکان به کلی از یافتن پیامبر ناامید شدند.دو شتر و غلام ابیبکر و عبدالله پسر اریقط و مقداری توشه راه آماده شد و پس از سه روز اقامت در غار, هنگام غروب آخرین روز ماه محرم پیامبر با شهر مکه وداع کرد و راهی یثرب شد.ابوبکر و غلامش بر یک شتر و پیامبر و عبدالله به عنوان راهنما،بر شتری دیگر سوار شدند و توشه راه را بر شتر سوم بستند و عبدالله پسر اریقط بیراههای را انتخاب کرد که فقط در چهار نقطه با راه اصلی یثرب برخورد داشت و بقیه مسیر را آنان با خیال راحت راه میپیمودند و به این ترتیب هجرت پیامبر صلّی الله علیه و آله که مبدأ تاریخ مسلمین است, با اجازه خداوند آغاز شد.
1.پیامبر صلّی الله علیه و آله در لیلةالمبیت هنگام خروج از منزلش چه کرد؟
2.سران کفار مکه چه وقتی از لیلة المبیت به منزل پیامبر هجوم آوردند و با چه صحنهای مواجه شدند؟
3.علی علیه السّلام به مهاجمان چه گفت و آنان با علی علیه السّلام چه کردند؟
4.سران کفار مکه پس از حمله به منزل پیامبر و نیافتن ایشان, چه اقداماتی انجام دادند؟
5.پیامبر صلّی الله علیه و آله چگونه ابوبکر را دلداری میداد و چه حادثهای باعث راحتی خیال او شد؟
6.در پایان روز پیامبر چه کسی را در غار ثور دید و به او چه پیامی داد؟ابوبکر چه پیامی داد؟
7.علی علیه السّلام در چه زمانی برای دیدار پیامبر به غار ثور آمد و پیامبر به او چه فرمانی داد؟
8.پیامبر صلّی الله علیه و آله چند روز در غار ثور بودند و پس از آن چه کردند؟
فاصله مکّه تا مدینه, حدود 400 کیلومتر است؛امّا مسیر هجرت چون از بیراهه بود, بسیار طولانیتر شد.پیامبر دستور داده بود تا عامربن فهیره،گوسفندان ابوبکر را درپی شترانی که مهاجران را به سوی مدینه میبردند, بیاورد تا کفار قریش نتوانند از رد پای شتران و مسافران چیزی را تشخیص دهند, امّا با وجود این،مردی از کفّار مکّه آنان را در تاریکی شب دید و فوراً خود را به اولین قبیله رساند و به آنان گفت:گمان میکنم که محمد را با چند نفر دیگر دیدم.
خبر مهمّی بود؛زیرا کفار قریش برای هر کسی که محمّد را مییافت یکصد شتر جایزه تعیین کرده بودند.«سُراقة بن مالک»از جمع این قبیله جدا شد و قویترین اسبش را زین کرد و زره بر تن نمود و تیر و کمان را برداشت و در دل شب به سوی نشانگاه تاخت.خبر درست بود؛یکی از همراهان پیامبر گفت:کسی به ما نزدیک میشود؛پیامبر فرمود:«نگران نباش،خدا شرّ او را از ما بازمیدارد»؛اما سوار به سرعت نزدیک میشد پیامبر دست به دعا برداشت فرمود:«خدایا او را بگیر».سُراقه این سخن را شنید, ولی اهمیت نداد و دست به کمان برد و تیر را در چله کمان گذاشت.ناگهان دستان اسبش در زمین فرو رفت و سراقه را از زین اسب بر زمین کوبید.سراقه بیمناک و هراسان برخاست و میترسید که خودش او هم در زمین فرو رود.با صدای لرزان فریاد زد:ای محمّد!اسبم را رها کن؛از این پس
هرگز قدمی در راه آزار تو برنمیدارم.پیامبر از خطایش گذشت و دستان اسبش از زمین آزاد شد.سُراقه به پیامبر صلّی الله علیه و آله گفت:من دوست دارم به پاس گذشت شما خدمتی انجام دهم؛پس حاجتی از من بخواه.پیامبر فرمود:به سوی مکّه بازگرد و افرادی از قریش را که در تعقیب ما میآیند, از این راه بازدار.
سراقه میگوید:بر اسبم سوار شدم و در حالی که اسب میلنگید, از همان راهی که شتابان آمده بودم به آهستگی بازگشتم و هر کس را که میخواست محمّد را تعقیب کند, او را منصرف میکردم.
کاروان کوچک هجرت،شبها را و ابتدای روز راه میپیمود و بیشتر روز را در سایهای استراحت میکرد.چند شبی راه رفتند تا روزی به سیاه چادری رسیدند که زنی بر در آن ایستاده بود.زن سواران را نمیشناخت.او به رسم ابراهیم خلیل که در میان اعراب باقی مانده بود, میهماندوست بود و آنان را به داخل چادر دعوت کرد.در کنار خیمه پسرکی بیرمق افتاده بود که تکان نمیخورد و بیرون خیمه تنها گوسفندی لاغر و مردنی روی زمین خوابیده بود.«اممعبد»که انتظار شوهرش را میکشید, عذرخواهی کرد و گفت:در خیمه چیزی جز چند دانه خرما برای پذیرایی ندارم؛ای کاش شوهرم زودتر از صحرا بیاید تا من از گوسفندان شیری برای شما بدوشم.پیامبر فرمود:از شیر این گوسفند به ما نمیدهی؟ام معبد گفت:این گوسفند بیمار و ناتوان است و از گله جا مانده است.پیامبر فرمود:اجازه میدهی من آن را بدوشم؟ام معبد گفت:اختیار با شماست, ولی خیری در آن نیست.پیامبر نزدیک آمد و دو دست با برکتش را بر پشت و پهلوی گوسفند زد و آن را نوازش کرد و بسمالله گفت.حیوان جنبشی کرد و بر سر پا ایستاد.ام معبد با تعجب نگاه میکرد که گوسفند بیمار چگونه جان گرفت.بار دیگر پیامبر بسم الله گفت و پستان گوسفند پر از شیر شد.ام معبد ظرف بزرگی آورد و با چند بار نوازش پیاپی پستان گوسفند،ظرف پر از شیر شد.همه از آن شیر نوشیدند و خود پیامبر،آخر از همه نوشید.ام معبد پرسید تو کیستی؟آیا عیسای مسیحی که به خیمه من آمدهای؟!پیامبر فرمود:نه،من مردی از قبیله قریشم که به یثرب میروم.زن گفت:کودکی دارم هفت ساله که نه
سخن میگوید و نه میشنود و نه راه میرود؛مثل پاره گوشتی روی زمین افتاده است؛آیا ممکن است کودک مرا هم شفا بدهی؟پیامبر دانه خرمایی در دهان گذاشت و آن را جوید،سپس مقداری از آن را در دهان کودک گذاشت.کودک بلافاصله روی پایش ایستاد و به سوی آغوش مادر دوید و با او سخن گفت.
کاروان از این منزل حرکت کرد و روزها راه پیمود تا سرانجام پس از یازده روز, نزدیک ظهر روز دوازدهم ربیع الاوّل وارد دهکده«قبا»در 6 کیلومتری مدینه شد.زن و مرد و کودک از پیامبر و همراهانش استقبال کردند.گروهی از مردم یثرب هم با شادی و تکبیر،خود را به قبا رساندند و در استقبال از رسول خدا صلّی الله علیه و آله تکبیرگویان شادی کردند.
رسول خدا صلّی الله علیه و آله در اوّلین فرصت, نامهای به علی علیه السّلام نوشت و او را از ورودش به قبا خبر داد و از او خواست تا امانات را به مردم مکّه بازگردانده و با خانوادهاش هر چه زودتر خود را به قبا برساند.
رسول خدا صلّی الله علیه و آله پس از ورود به قبا چهار روز در انتظار علیبن ابیطالب و همراهانش اقامت کرد.کاروان هفت نفری علی با 4 زن و سه مرد(فاطمه دختر پیامبر؛فاطمه مادر علی؛فاطمه دختر زبیر؛ام ایمن و ایمن پسرش؛علی علیه السّلام؛و ابو واقد راهنما)سه روز پس از هجرت پیامبر, مکّه را به سوی مدینه ترک کردند.کفّار مکّه هنگام خروج این کاروان, مزاحم آنان شدند, امّا با دفاع جانانه علی علیه السّلام در حالی که زخمهایی بر تن داشتند, در کمال ناامیدی رهایشان کردند.آنان به قبا نزدیک شدند, امّا علی علیه السّلام که تمام راه را پیاده آمده بود, در نزدیکی قبا از پا افتاد و به واسطه زخم و آبله زیاد در پایش نتوانست خود را به پیامبر برساند.پیامبر به استقبالش شتافت و یکدیگر را در آغوش گرفته و اشک ریختند.رسول خدا صلّی الله علیه و آله با آب دهان خویش بر پایش مرهمی نهاد و بیدرنگ زخمهای او التیام یافت و علی سر پا ایستاد و با رسول خدا صلّی الله علیه و آله به قبا آمد.همراهان آنان شنیدند که به علی علیه السّلام فرمود:«علی جان!هر مؤمنی که خدا قلبش را به ایمان آزموده است, تو را دوست میدارد و تو را دشمن نمیدارد, مگر منافق یا کافر».
پس از پنج روز توقّف در قبا،قبل از ظهر روز جمعه،پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله عازم یثرب شد.یثرب غرق در سرور و شادی بود و گروه به استقبال پیامبر آمده بودند.آن بزرگوار در حالی که سوار بر شتری بود،با شکوه چشمگیری وارد مدینه شد.به محله هر طایفهای که میرسید،بزرگان آنها پیش میآمدند و آن حضرت را به خانه خود دعوت میکردند،اما پیامبر نمیپذیرفت.حتی بستگان مادری پیامبر از جمله داییهای او پیش آمدند و دعوت کردند امّا آن حضرت فرمود:سر راه شتر مرا باز بگذارید،این شتر مأمور است هر کجا که نشست, همانجا پیاده میشوم.مردم سر راه شتر را باز کردند و شتر در شهر پیش میرفت؛درست مثل اینکه مهارش در دست کسی باشد راه میپیمود تا وارد محلّه بنی النجار شد؛یعنی همانجا که پیامبر،در دوران کودکی هم یک بار با مادرش آمد بود؛امّا آن روز هفت ساله بود و امروز 53 ساله.شتر در کنار خانه«ابواَیوب انصاری»در زمینی که خرما در آن خشک میکردند, به زمین نشست(محلّ فعلی مسجد النبی)شتر،گردن و سینه خود را به زمین چسبانید و همه یقین کردند که منزل پیامبر همینجاست.
1.پیامبر صلّی الله علیه و آله برای آن که کسی نتواند در مسیر هجرت آنها را تعقیب کند, چه چارهای اندیشید؟
2.چه کسی پیامبر را در راه هجرت تعقیب کرد و سرانجام او چه شد؟
3.چه معجزاتی از پیامبر در چادر ام معبد دیده شد؟
4.پیامبر صلّی الله علیه و آله در چه تاریخی و پس از چند روز از مکه وارد قبا شد؟
5.اولین کاری که پیامبر صلّی الله علیه و آله پس از ورود به قبا انجام داد چه بود؟
6.علی علیه السّلام با چه کسانی از مدینه هجرت کرد؟
7.پیامبر صلّی الله علیه و آله پس از چند روز قبا را به سوی یثرب ترک کرد؟
«ابوایوب»فقیرترین مرد مدینه بود و زن و فرزندی نداشت و با مادر پیر و نابینایش با هم در خانه زندگی میکردند.همین که شتر به زمین نشست ابوایوب با خوشحالی به مادرش گفت:مادرم!در را باز کن که بزرگ انسانها و عزیزترین فرد،یعنی محمد مصطفی, و پیامبر برگزیده خدا به خانه ما میآید.مادر نابینا به سرعت در را گشود و به طرف شتر حرکت کرد.هر کسی آن حضرت را به خانه خویش دعوت میکرد, امّا شتر در نزدیکی خانه ابوایوب بود.پیامبر پرسید بار شتران من چه شد؟گفتند:مادر ابوایوب آن را به داخل خانهاش برد.پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:«انسان همراه بارش است.»مادر ابوایوب گفت:افسوس!ای کاش چشم داشتم و روی پیامبر را میدیدم.پیامبر که از سخن او متأثر شده بود, دست بر صورت او کشید و چشمانش بینا شد, و این اوّلین معجزه پیامبر در مدینه بود.منزل ابوایوب دو طبقه داشت که سقف طبقه اوّل از چوب و برگ خرما پوشیده شده بود و وقتی بر روی آن راه میرفتند, صدای لرزش چوبها شنیده میشد.ابوایوب از پیامبر پرسید:ای رسول خدا!پدر و مادرم به قربانتان!آیا اتاق بالا را دوست میدارید یا اتاق پایین را؟من دوست نمیدارم که بالای سر شما باشم.پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:اتاق پایین برای من و کسانی که به دیدارم میآیند بهتر است.
ابوایوب میگوید:من و مادرم در طبقه بالا بودیم و هر گاه از دلو آب برمیداشتم, میترسیدم که قطرهای آب بر کف اتاق بریزد و از آنجا بر سر رسول خدا بچکد.من و
مادرم آهسته بالا و پایین میرفتیم تا پیامبر احساس نکند،و همیشه آهسته صحبت میکردیم و آنگاه که پیامبر خوابیده بود, تکان نمیخوردیم و چهبسا وقتی میخواستیم غذایی در اتاقمان درست کنیم, در را میبستیم تا این که دود آن رسول خدا را نیازارد.یک بار هنگامی که مشک آب بر زمین افتاد و آب آن ریخت،مادرم فوراً تنها پارچهای که داشتیم را روی آن انداخت و آب را جمع کرد تا بر سر پیامبر نریزد.
هر روز صبح و شب چند نفر از انصار،از جمله«اسعدبن زراره»به نوبت برای پیامبر صبحانه و شام میآوردند و باقیمانده غذا را برای تبرّک میبردند.پیامبر مدت هفت ماه یعنی تا زمانی که مسجد و خانههای پیرامون آن ساخته شد،در خانه ابوایوب انصاری سکونت کردند.
مدّتی که پیامبر در خانه ابوایوب زندگی کرد, آن همه نمازهای جماعتش را در همان فضایی که شترش روز اوّل خوابیده بود برگزار کرد.پیامبر از طرف خدا مأمور ساخت مسجد شد و بهترین جا برای مسجد, همینجا بود.این مکان از آنِ دو طفل یتیم به نام سهل و سهیل بود.پیامبر صلّی الله علیه و آله اسعد بن زراره را فرستاد تا زمین را از آنان بخرد؛امّا آنان گفتند ما آن را به پیامبر هدیه میکنیم.پیامبر نپذیرفتند و فرمودند آن را فقط در برابر قیمتش میگیرم و سرانجام آن را به قیمت عادلانهای خریداری کردند،رسول خدا صلّی الله علیه و آله ابتدا نقشه و محدودۀ مسجد را با کشیدن خطی در اطراف زمین مشخص کرد و مساحت یکصد متر در یکصد متر را به مسجد اختصاص داد و باقی آن را که در اطراف این زمین بود, برای خانههای خود و اصحابش در نظر گرفت.زمین خریداری شده, دارای آب خوبی بود.پیامبر دستور داد تا با آب موجود در زمین, خشتهایی از گل درست کنند و آنگاه کار ساختن مسجد را با نام خدا و برای خدا آغاز کرد.ابتدا خود کلنگی برداشت و شروع به کندن مسجد کرد.انصار هم با بیل و کلنگ مشغول شدند.مسلمانان به رهبری پیامبرشان بیوقفه کار میکردند و بعد از نماز صبح تا طلوع آفتاب با رسول الله به ذکر و تعقیب نماز مشغول بودند و از هنگام طلوع خورشید تا غروب آن به جز اوقات نماز یکسره کار میکردند.وقتی پی دیوارها کنده شد, پیامبر دستور داد تا مسلمانان از حرّه(زمین سنگلاخ)که در آن سنگهای سیاه و
سختی بود،سنگ بیاورند،همه در آوردن سنگها کمک میکردند.خود پیامبر هم مشغول بود و گاهی که سنگ بزرگی را به سوی مسجد میآورد, کسی به سراغ ایشان میآمد تا سنگ را از پیامبر بگیرد،اما پیامبر میفرمود:خودت برو و سنگ دیگری بیاور.عمار یاسر بیش از همه زحمت میکشید و سنگ میآورد و به تنهایی کار چند نفر را انجام میداد.روزی عمار شکایت گروهی را که بیش از اندازه سنگ بر او بار میکردند نزد پیامبر آورد و گفت:اینان مرا خواهند کشت.پیامبر صلّی الله علیه و آله کلامی تاریخی فرمودند که در قلب همه حاضران نشست:«تو نمی میری تا وقتی که گروه ستمگر و منحرف از حق, تو را بکشند،آخرین توشۀ تو از دنیا،جرعهای شیر است».
پیامبر دستور داد تا سنگها با نظم و ترتیب خاصی روی هم چیده شود و سپس کار چیدن خشتها بر روی پیها آغاز شد.مسلمانان سخت تلاش میکردند تا آنکه پس از هفت ماه دیوارهای مسجد به قدر یک انسان یا کمی بیشتر بالا آمد و کار ساخت مسجد به پایان رسید, امّا مسجد سقف نداشت و آفتاب آنان را آزار میداد.پیامبر صلّی الله علیه و آله دستور داد ستونهایی از نخل در مسجد نصب کردند و سپس با چوبها و لیف خرما آن را پوشاندند.همزمان با ساخت دیوارها اصحاب هم در زمینهای اطراف مسجد که برای آنها خطکشی و تقسیم شده بود, کار ساختن خانههایشان را آغاز کردند.اصحاب که خانههای خود را میساختند, هر کدام برای خود دری از منزلشان به مسجد میگذاشتند تا راحتتر به مسجد دسترسی داشته باشند, امّا طولی نکشید که جبرئیل نازل شد و از سوی خداوند به پیامبر دستور داد تا همه درهای خانههایی که به مسجد باز میشود, باید بسته شود, مگر خانه پیامبر و خانه علی علیه السّلام.پیامبر صلّی الله علیه و آله این دستور را اعلان کرد.اصحاب از این دستور ناراحت شدند, تا آنجا که حمزه به پیامبر اعتراض کرد و گفت من عموی علی هستم و تو میگویی درب خانه او که کوچکتر از من است،به مسجد باز باشد و درب خانه من بسته باشد؟!پیامبر صلّی الله علیه و آله به نزد عمو آمد و فرمود:عمو جان!از بستن درب خانهات و باز گذاشتن درب خانه علی ناراحت نباش؛این دستور من نیست, بلکه این دستور خداست.حمزه گفت:یا رسول الله!من تسلیم دستور خدا و پیامبرش هستم و به این کار راضی شدم.
1.پیامبر صلّی الله علیه و آله در مدینه مهمان خانه چه کسی شد و آن خانه چه ویژگیهایی داشت؟پیامبر کجای منزل را انتخاب کرد؟
2.اولین معجزه پیامبر در مدینه چه بود؟
3.پیامبر زمین مسجدالنبی را از چه کسانی خرید و چگونه آن را تقسیم کرد؟
4.برنامهروزانه مسلمین در ساخت مسجد چه بود؟پس از چه مدت ساخت آن تمام شد؟
5.پیامبر صلّی الله علیه و آله در پاسخ شکایت عمار چه فرمود؟
6.ماجرای بسته شدن درب خانهها به مسجد چه بود؟چه کسی به این فرمان اعتراض کرد و علت اعتراض چه بود؟
هشت ماه از هجرت پیامبر میگذشت که در یکی از روزها وقتی پیامبر در مسجد بود, به چهرههای حاضرین مینگریست و از غایبین سراغ میگرفت و کسی را به دنبالشان میفرستاد.کمکم همه حاضر شدند.تعدادشان حدود یکصد نفر بود.پیامبر در ضمن صحبت مختصری برای آنان فرمود:«ای مسلمانان!ای مهاجر!و ای انصار!دو نفر،دو نفر با هم برادر شوید و با هم پیمان ببندید که در راه خدا یکدیگر را یاری دهید.»پیامبر هر دو نفری را که تعیین میکرد, با هم دست میدادند و پیمان برادری با یکدیگر میبستند.او بین زنان هم پیمان خواهری برقرار کرد؛مثلاً«عایشه»را خواهر«حفصه», و«میمونه»را خواهر«ام سلمه»قرار داد.کار پیمان برادری به پایان رسید،امّا برای علی بن ابیطالب برادری برنگزید.علی علیه السّلام علّت را از پیامبر صلّی الله علیه و آله جویا شد؛فرمود:قسم به خدایی که مرا به حق مبعوث به رسالت کرد, تو را به تأخیر نینداختم مگر برای خودم و مقام تو نسبت به من, مانند مقام هارون نسبت به موسی علیه السّلام است؛جز آنکه پس از من پیغمبری نیست و تو برادر و وارث من هستی.علی علیه السّلام پرسید:یا رسول الله!چه چیز از شما به ارث میبرم؟فرمود:آنچه را که انبیای گذشته به ارث بردهاند؛یعنی کتاب خدا و سنت پیامبر را.تو به همراه فاطمه در قصرهای زیبای بهشتی با من همنشین هستید.
1.بنای مسجد؛
2.پیمان برادری؛
3.نمازهای پنجگانه تا آن وقت دو رکعت دو رکعت خوانده میشد, اما در سال اوّل هجرت به فرمان خدا هفت رکعت بر نمازها(برای غیر مسافر)افزوده شد؛یعنی نماز ظهر و عصر و عشاء چهار رکعت و نماز مغرب سه رکعت گردید؛
4.در ماه شوال پیامبر صلّی الله علیه و آله با عایشه, دختر ابوبکر ازدواج کرد؛
5.دستور اذان و اقامه بهعنوان یک عبادت مستحب اعلان گردید؛
6.کمکم اسلام قوت گرفت و سه طایفۀ بزرگ یهود که در مدینه و اطراف آن بودند, یعنی طایفۀ«بنی نضیر»و«بنیقریظه»و«بنیقینقاع»با پیامبر پیمان بستند که به دشمنان اسلام در پنهان و آشکار علیه مسلمانان کمک و حمایت نکنند.
در روز نیمه شعبان سال دوّم هجری, پیامبر صلّی الله علیه و آله برای تسلیت به خانوادهای مسلمان از قبیله«بنیسلمه»که فرزندشان را از دست داده بودند،از مدینه خارج شد.این قبیله پس از اسلام آوردن, برای خود مسجدی ساخته بودند که در شمال غربی مدینه و در فاصله 3/5 کیلومتری از مسجدالنبی قرار داشت.تا آن روز قبله پیامبر و مسلمین،بیتالمقدس یعنی قبله یهودیان بود.پیامبر صلّی الله علیه و آله همواره از خدا خواسته بود که قبلهاش را مکّه قرار دهد.زمانی هم که در مکّه نماز میخواند, به گونهای میایستاد که وقتی رو به بیتالمقدس نماز میگذارد،کعبه هم بین او و بیتالمقدس قرار میگرفت.
در همان روزی که پیامبر به میان قبیله بنیسلمه رفته بود, نماز ظهر را در مسجد بنیسلمه خوانده و جبرئیل آیه 144 سوره بقره را برای پیامبر آورد:«ما توجّه پیایی تو را به سوی آسمان نگریستیم.هماکنون روی تو را به سوی قبلهای که به آن راضی هستی میگردانیم.بعد از این هر کجا که بودید روی خود را به سوی مسجدالحرام بگردانید و اهل کتاب میدانند که این تغییر قبله از جانب خداست و خداوند غافل از آنچه میکنند نیست.»پیامبر صلّی الله علیه و آله نماز ظهرش را در
این مسجد به طرف بیتالمقدس, یعنی در سمت شمال مدینه و نماز عصرش را به طرف کعبه, یعنی به سمت جنوب مدینه خواند.از این رو مسجد بنی سلمه را مسجد«ذوقبلتین»یعنی مسجد دو قبله نامیدهاند.
پیامبر اسلام پس از هجرت به مدینه و تشکیل حکومت اسلامی, جنگهایی را با هدف مبارزه با کفر و شرک و طاغوت و نجات انسانها از ظلم ظالمان و گسترش مکتب توحیدی اسلام انجام دادند.در این جنگها،یا خود پیامبر در آن شرکت داشتند که آنها را«غزوه»میگویند یا خود در آن شرکت نداشته و فرماندهی را،برای لشکر تعیین میکردند که آنها را«سریه»میگویند.پیامبر شخصاً در 9 غزوه شرکت کرده و آنها را فرماندهی نموده که اسامی آنها عبارتند از:1.بدر کبری؛2.اُحُد؛3.خندق(احزاب)؛4.بنیقُرَیظَه؛5.بَنِی الْمُصطَلَق؛6.خیبر؛7.فتح مکه؛8.حُنَین؛9.طائف.
تعداد جنگهایی که پیامبر صلّی الله علیه و آله در آن شرکت نکرده یعنی سریهها را از 35 تا 66 مورد نام بردهاند.
پیامبر صلّی الله علیه و آله هر زمان که در جنگی شرکت میکرد یا لشکری را به جنگ میفرستاد, به آنها سفارشات زیر را میکرد:
ای بندگان خدا!برای خدا جهاد کنید و از او کمک بخواهید؛کفّار را پس از کشتن مُثله نکنید؛یعنی چشم و گوش و بینی و دیگر اعضای آنان را نبرید؛اطفال و زنان و پیرمردان و راهبان را نکشید؛درختان آنان را جز در هنگام ضرورت نبرید و هر گاه یکی از شما مشرکی را امان داد،امان او را محترم شمرید تا آن مشرک کلام خدا را بشنود؛اگر اسلام را برگزید, برادر شما خواهد بود و اگر اسلام را اختیار نکرد, به جای خود بازش گردانید و از خدا توفیق جهاد و کشتن او را بخواهید.
ای مسلمانان!هیچگاه نخلستانها را نسوزانید؛کسی را در آب غرق نکنید؛درختان میوهدار را از ریشه نکنید؛زراعت و محصول آنها را آتش نزنید؛حیوانات حلال گوشت
را جز برای مصرف خود سر نبرید؛هیچگاه آب آشامیدنی دشمن را زهرآلوده نکنید؛آب را به روی آنان نبندید و کفّار را همواره به یکی از این سه پیشنهاد دعوت کنید و هر کدام را پذیرفتند از آنان قبول کنید:
مرحلۀ اوّل:به آنان بگویید اگر مسلمان شوند،با ما برادر خواهند بود و دیگر شمشیر به روی هم نمیکشیم.اگر پذیرفتند به آنها پیشنهاد کنید تا به مدینه بیایند و از غنایم جنگی بهرهمند شوند و اگر خواستند به شهر خود بازگردند آزادند؛امّا از غنایم جنگی بهرهای ندارند.
مرحلۀ دوّم:اگر اسلام را نپذیرفتند و از اهل کتاب،یعنی یهودی و مسیحی بودند،باید سالیانه به مسلمانان جزیه بدهند و در عوض, جان و مالشان در پناه اسلام محفوظ است.
مرحلۀ سوّم:اگر نه اسلام آورند و نه حاضر شدند جزیه بدهند, بایستی آماده جنگ باشند.
1.پیمان برادری در چه تاریخی انجام شد؟چه کسی برادر پیامبر شد؟منظور از این پیمان چه بود؟
2.چهار حادثه مهم از حوادث سال اول هجرت را نام ببرید.
3.پیامبر صلّی الله علیه و آله با کدامیک از طوایف یهود پیمان بست و پیمان بر سر چه بود؟آنان در کجا ساکن بودند؟
4.تغییر قبله در چه سالی و در کجا اتفاق افتاد و قبله مسلمین از کدام جهت تغییر یافت؟
5.فرق«سریه»و«غزوه»چیست؟غزوات پیامبر کدامند؟
6.هشت دستور از دستوارت جنگی پیامبر را بنویسید.
7.سه دستوری را که پیامبر در جنگها برای همۀ کفار پیشنهاد میکرد چه بود؟
«بدر»نام منطقه وسیعی در جنوب غربی مدینه است که دارای چاههای آب بوده و همواره کاروانهایی که از مکّه به سوی شام میرفتند, در این منطقه توقّف کرده و از آب این چاهها بهره میبردند.همانگونه که قبلاً دانستید, کفّار مکّه تا میتوانستند اموال مهاجران مسلمان را مصادره میکردند و مسلمانان مجبور میشدند که دست خالی به مدینه هجرت کنند.هدف کفّار از این محاصره اقتصادی این بود که امکانات کمتری در اختیار مسلمین باشد تا جلوی گسترش اسلام گرفته شود.
رمضان سال دوّم هجری بود که به پیامبر خبر رسید کاروان بزرگی از قریش همراه دو هزار شتر که پنجاه هزار دینار کالا را از شام به سوی مکّه حمل میکرد, به سرزمین مدینه نزدیک میشود و رئیس این کاروان ابوسفیان است و چهل نفر از آن نگهبانی میکنند و بیشتر مردم مکّه در این کاروان تجارتی سهیمند.
پیامبر به اصحابش فرمود:«این کاروان قریش است؛به سوی آن بیرون روید, شاید خدا به این وسیله در کار شما گشایشی بدهد».طولی نکشید که 313 نفر از مسلمانان به همراه پیامبر از مدینه به سوی بدر حرکت کردند.این عدّه جمعاً هفتاد شتر و سه اسب بیشتر نداشتند و بقیه پیاده بودند (1).
1) (1) .آنان بیشتر دوست میداشتند که اموال کاروان تجارتی قریش را به جای اموالی که از مهاجرین در مکه مصادره کرده بودند،مصادره کنند.
ابوسفیان توسط جاسوسانش از تصمیم پیامبر و مسلمانان آگاه شد.دو راه به نظر او رسید:یکی اینکه فردی را از بیراهه و با سرعت به سوی مکّه بفرستد و مردم مکّه را از خطر مصادره کاروان تجارتی خبر دهد و دیگر اینکه خود،کاروان را از بیراهه به سوی مکّه ببرد.
ابوسفیان پیامرسان خود را با سرعت به مکّه فرستاد و طولی نکشید که حدود هزار نفر با ساز و برگ کامل نظامی برای نجات کاروان, از مکّه خارج شدند.ابوسفیان که میدانست تا رسیدن قوا از مکّه قطعاًمورد هجوم مسلمانان قرار خواهد گرفت, راه را عوض کرد و از بیراهه گریخت و کاروان تجارتی را به مکّه رسانید.
خبر فرار کاروان به سپاه مکّه رسید.سران مکّه دربارۀ جنگ دو نظر کاملاً مخالف داشتند:نظر عدّهای این بود که چون کاروان تجارتی نجات یافته برگردیم, امّا عدهای از جمله ابوجهل اصرار داشتند که با محمّد و یاران اندکش میجنگیم و در همین جا کار آنان را یکسره میکنیم.
صبح روز جمعه, هفدهم رمضان بود که سپاه قریش با تجهیزات کامل جنگی از پشت تپهها به دشت بدر سرازیر شدند.دو سپاه آرایش نظامی گرفتند و پیامبر صلّی الله علیه و آله مسلمانان را سفارش به صبر و تقوا فرمود.مسلمانان از مدینه با قصد تصرّف کاروان تجارتی از شهر خارج شده بودند و حالا تقدیر الهی چنین بود که آماده نبرد با دشمن دیرینه خود شوند.خداوند در آیۀ 7 سوره انفال به مسلمانان میفرماید:«هنگامی را یاد آورید که خدا وعده میداد یکی از دو گروه از آن شما باشند(یا قافله تجارتی یا سپاه دشمن)و شما دوست میداشتید قافله تجارتی از آن شما باشد و حال آنکه خدا میخواست حق را پا برجا و استوار کند و ریشه کافرین را بکند».
پیامبر عمر بن خطّاب را فرا خواند و به او پیغامی داد تا به سپاه دشمن برساند.عمر خود را با سرعت به دشمن رساند و پس از ورود به خیمه ابوجهل،پیام رسول خدا را برای آنان چنین خواند:
«ای گروه قریش!من نمیخواهم با شما جنگ را آغاز کنم؛زیرا شما عشیره و قبیله من هستید...مرا به دیگران واگذارید؛زیرا اگر راستگو باشم و بر آنان غالب گردم،شما از همه به من نزدیکترید و اگر دروغگو باشم،دیگران مانع من خواهند شد».پیغام بسیار روشن و منطقی بود و بیش از گذشته در سپاه دشمن ایجاد دودستگی برای جنگیدن و نجنگیدن کرد؛امّا ابوجهل اصرار بر جنگیدن داشت (1).جنگ تن به تن آغاز شد و در همان ابتدای جنگ, شجاعان بزرگ مکّه،یعنی:«عُتبه»،«شیبه»،«ولیدبن عتبه»و ابوجهل کشته شدند. (2)شاید هنوز ظهر نشده بود که کفّار مکه با دادن هفتاد کشته و هفتاد اسیر،پا به فرار گذاشتند و ابوجهل،فرمانده سپاهشان را،نیمهجان در میان مسلمین رها کردند و گریختند. (3)و باقیمانده سپاه قریش برای اینکه مسلمانان را از تعقیب خود بازدارند, هر چه از سلاح و شمشیر و سپر و زره همراه داشتند, روی زمین ریختند تا مسلمین به جمعآوری آنها مشغول شوند و از تعقیبشان دست بردارند.در این جنگ چهارده نفر از مسلمانان به شهادت رسیدند.35 نفر از دشمن, به دست رشیدترین سرباز اسلام،یعنی علی بن ابیطالب کشته شدند و به این ترتیب وعده پیروزی حق بر باطل(آیۀ 7 انفال)محقق شد (4).
1) (1) .چون سوگند خورده بود که به سرزمین بدر بیاید و سه روز در آنجا بماند و به سلامتی نجات کاروان،شراب بنوشد و خوانندگان بنوازند و شترانی را کشته و غذای مفصلی به راه بیندازد و غرور پیروزی خود را به گوش جهانیان برساند.
2) (2) .به این ترتیب به جای جامهای شراب،جامهای مرگ نوشیدند و در عوض خوانندگان،نوحهگرانشان به نوحه پرداختند.
3) (3) .هنوز ابوجهل اندک جانی در بدن داشت که چوپان پیر و ضعیفی به نام عبداللهبن مسعود بالای سرش آمد و سر از بدنش جدا کرد و آن را به نخی بست و کشانکشان نزد پیامبر صلّی الله علیه و آله آورد.
4) (4) .شش دستور پیروزی:رمز پیروزی مسلمانان در این جنگ بهکار بستن شش دستور مهم الهی بود که خداوند آنها را در آیات 47-45 سوره انفال بیان کرده:ای کسانی که ایمان آوردهاید!هنگامی که با گروهی در میدان نبرد روبهرو شدید, در برابر آنان بایستید،خدا را زیاد یاد کنید،خدا و پیامبرش را اطاعت کنید،در بین خودتان نزاع و کشمکش نکنید،در برابر سختیهای جنگ استقامت کنید و مانند آنها نباشید که از روی غرور و هواپرستی و خودنمایی(مانند ابوجهل و همراهانش)به میدان آمدند تا مردم را از راه خدا باز دارند.
1.علّت خروج مسلمانان از مدینه و آمدن به منطقه بدر چه بود؟
2.ابوسفیان پس از خبردار شدن از تصمیم مسلمانها چه کرد؟
3.تجهیزات و نفرات هر یک از دو سپاه در جنگ بدر را بنویسید.
4.جنگ بدر در چه تاریخی روی داد؟سرانجام آن چه شد؟تلفات هر یک از دو سپاه چه اندازه بود؟
5.ابوجهل پیش از جنگ بدر چه سوگندی یاد کرده بود؟سرانجام او چه شد؟
6.دستورات الهی که باعث پیروزی مسلمین در جنگ در بود را نام ببرید.
انتشار خبر شکست قریش و کشته شدن سران آنها در جنگ بدر, موجی از اندوه در میان مردم مکّه پدید آورد و بیشتر خانههای مکّه داغدار شدند.ابوسفیان که در آن روز تنها رئیس قریش به شمار میرفت،دستوری سیاسیصادر کرد تا خشمها را در سینهها نگهدارد و آنان را برای انتقام در نبردی دیگر آماده کند.دستور این بود:«هر نوع گریه و ناله یا سرودن شعر در عزای کشته شدگان بدر ممنوع است!».
این دستور تأثیر عمیقی بر روان مردم گذاشت.ابولهب،دشمن دیرین پیامبر صلّی الله علیه و آله هفت روز پس از شنیدن خبر کشته شدن ابوجهل،مُرد.سران قریش تصمیم گرفتند که هزینۀ جنگی دیگر را از همه کسانی که در کاروان تجارتی قریش سهم داشتند،تأمین کرده و به این ترتیب انتقام کشته شدگان خود را از مسلمانان بگیرند.آنان توانستند با کمک قبایل دیگر مکّه سپاهی در حدود سههزار نفر آماده کنند.در این لشکر،گروهیزنان خویش را نیز به همراه آوردند تا سپاه قریش را با سرود و موسیقی به جنگ با مسلمین تشویق کنند و جلوی فرار آنها را بگیرند.
اخبار مکّه را عباس،عموی پیامبر که اسلام خود را پنهان میداشت،به وسیله پیکی به پیامبر رساند.خبر به سرعت در مدینه منتشر شد و مسلمانان در اطراف
مسجد و خانه پیامبر به پاسداری مشغول شدند و در روز جمعه, پنجم شوال سال سوم هجری،شورای نظامی تشکیل شد و پیامبر در شیوه دفاع از کفّار با مسلمانان مشورت کرد.نظر گروهی بر این بود که از شهر خارج نشوند و اجازه دهند تا دشمن به داخل شهر بیاید و او را زمینگیر کنند؛امّا نظر دیگر که عمدتاً نظر جوانان انصار بود،خروج از شهر و استقبال از دشمن بود.نظر پیامبر صلّی الله علیه و آله با گروه اوّل بود؛امّا به رأی اکثریت احترام گذاشت و از شهر خارج شد.سپاه دشمن،خود را روز پنجشنبه, چهارم شوال سال سوّم هجری به احد رسانده بود و دامهای آنان در چراگاههای مدینه میچریدند.پیامبر پس از نماز جمعه از مدینه خارج شد و نماز شنبه ، را در دامنه کوه احد بهجا آوردند و کوه احد را در پشت سر خود قرار دادند تا با دشمن از یک جانب درگیر شوند.تعداد سپاه دشمن سههزار نفر بود،که هفتصد نفر از آنها دارای زره بودند و دویست رأس اسب داشتند؛اما سپاه اسلام هفتصد نفر بودند که تنها دو اسب داشتند و یکصد نفر دارای زره بودند.
دو سپاه در روز یکشنبه هفتم شوال سال سوّم هجری در منطقه احد در برابر یکدیگر صفآرایی کردند.پیامبر 50 نفر از تیراندازان خود را بالای کوه کوچکی به نام«جبل العینین»قرار داد تا دشمن را زیر نظر داشته باشند تا از پشت سر حملهای به مسلمانان صورت نگیرد.پیامبر به آنان چنین سفارش فرمود:«شما با پرتاب تیر،دشمن را از عبور از این گذرگاه بازدارید و نگذارید کسی وارد اردوگاه ما شود؛خواه پیروز شویم و خواه شکست بخوریم».جنگ احد با به میدان آمدن مبارزی از سپاه مکّه چنین آغاز شد که به طعنه گفت:ای یاران محمد!شما میگویید که کشتگان ما در دوزخند و کشتگان شما در بهشت؛آیا کسی هست که من او را به بهشت بفرستم؟!علی گام پیش نهاد و پس از زد و خوردی کوتاه او را به هلاکت رساند و پس از او 9 نفر دیگر نیز با ضربت شمشیر علی به هلاکت رسیدند.ده نفری که در ساعت اول جنگ کشته شدند, همه از پرچمداران سپاه دشمن بودند و همین که پرچمداران دهگانه که از شجاعترین افراد سپاه مشرکین بودند کشته شدند،ترس و وحشت همه را فرا گرفت.در این هنگام،
گروهی آغاز گردید.پیامبر صلّی الله علیه و آله،علی علیه السّلام وحمزه عموی پیامبر در پیشاپیش سپاه اسلام با دشمن میجنگیدند.سرانجام دشمن پا به فرار گذاشت و تحریکات و اشعار زنان مکّی نتوانست کارساز باشد.گروهی از سربازان اسلام به تعقیب دشمن پرداختند, امّا اکثریت از تعقیب دشمن صرفنظر کرده و سلاحها را زمین گذارده و به جمعآوری غنایم مشغول شدند.بیشتر نگهبانان مستقر در تنگۀ«جبل العینین»هم سفارشهای پیامبر صلّی الله علیه و آله را فراموش کرده و از بلندی کوه به دشت احد آمدند و مشغول جمعآوری غنایم شدند.از اینجا پیروزی مسلمین تبدیل به شکست شد؛زیرا«خالدبنولید»که چند بار میخواست خود را به پشت لشکر اسلام برساند و هر دفعه در تیررس تیراندازان مستقر در جبل العینین قرار گرفته بود،تا از دور دید مانع برطرف شده،به جای فرار از میدان جنگ, با تعدادی از سربازانش خود را به پشت سر سپاه اسلام رساند و طولی نکشید که سپاهیان اسلام که سلاح را بر زمین گذاشته و مشغول جمع غنایم بودند, به وسیله سربازان خالد بن ولید غافلگیر شدند.
پس از پراکنده شدن ارتش اسلام, دستههایی از قریش به شخص پیامبر که زخمی شده بودند حملهور شدند, امّا علی علیه السّلام حملات آنان را با شمشیری که»ذوالفقار»نام داشت, پاسخ میداد و با کشتن عدهای،آنان را پراکنده کرد و در این موقع بود که امین وحی خدا،جبرئیل فرود آمد و علی را در نزد پیامبر چنین ستود که:«جوانمردی جز علی و شمشیری جز ذوالفقار نیست».
کسان دیگری که از جان پیامبر دفاع کردند, عبارت بودند از:«ابودجانه»،حمزة بن عبدالمطلب و دیگری بانوی فداکاری به نام«نُسیبه».نُسیبه که در میدان نبرد به رزمندگان اسلام آب میداد،وقتی دید دشمن قصد جان پیامبر را کرده, مشک آب را بر زمین گذاشت و شمشیری برداشت و تا آنجا که میتوانست از جان پیامبر دفاع کرد.
در این حمله دشمن ضربات سنگینی را بر پیکر پیامبر وارد کرد.از آن جمله پیشانی پیامبر و دندان پیشین رسول خدا صلّی الله علیه و آله را با پرتاب سنگ شکست و حلقههای کلاهخود در گونه ایشان فرو رفت؛امّا دفاع جانانه گروهی اندک که نام بعضی از آنها را آوردیم توانست صحنه
جنگ را عوض کند و مشرکین پا به فرار بگذارند.ابوسفیان میدان جنگ را به قصد مکّه ترک گفت و با گفتن جمله«وعدهما و شما سال آینده»راه خود را در پیش گرفت.
به این ترتیب جنگ احد با شهادت بیش از هفتاد نفر از مسلمان, از جمله سردار رشید اسلام حمزهبنعبدالمطلب پایان یافت و این در حالی بود که کشتگان سپاه قریش بیش از 22 نفر نبود.
1.ابوسفیان پس از شکست در جنگ بدر, برای مشتعل نگه داشتن خشم مردم مکه،چه دستوری صادر کرد؟
2.تجهیزات دو سپاه اسلام و کفر در جنگ احد چه بود و هزینه جنگ لشکر کفار را چه کسی تأمین میکرد؟
3.اخبار مکه را چه کسی برای پیامبر میفرستاد؟در جلسه مشورتی برای دفاع از مدینه چه نظراتی مطرح شد و سرانجام چه تصمیمی گرفته شد؟
4.آرایش نظامی که پیامبر صلّی الله علیه و آله به سپاهش داد چگونه بود؟
5.ساعات اولیه نبرد احد چگونه بود؟
6.چه چیز باعث شکست مسلمین در جنگ احد شد؟
7.چه کسی از پشت سپاه اسلام به مسلمین حمله کرد؟
8.در حمله دوم دشمن, چه کسانی از جان پیامبر دفاع میکردند و از دفاع جانانه چه کسی توسط جبرئیل تقدیر شد؟
9.رسول خدا صلّی الله علیه و آله چه صدمهای در این جگ دید و از هر یک از دو سپاه چه تعدادی کشته شدند؟
10.ابوسفیان و سایر مشرکین در پایان جنگ چه کردند؟
قبلاً دانستید که پیامبر صلّی الله علیه و آله با گروههای مختلف یهود که در مدینه زندگی میکردند, پیمانی بسته بود که به دشمنان اسلام در پنهان و آشکار علیه مسلمانان کمک نکنند؛امّا طایفه«بنینضیر»در سال چهارم هجرت پیمانشکنی کردند و قصد کشتن پیامبر را داشتند که جبرئیل پیامبر را از توطئه آنان آگاه کرد.پس از آن, پیامبر طایفه بنینضیر را از مدینه اخراج و اموال آنان را ضبط نمود.بنینضیر مجبور شدند یا به سوی خیبر کوچ کنند یا به سوی شام بروند.این عمل انقلابی پیامبر باعث شد سران بنینضیر دست به توطئه زده و آهنگ مکّه کنند و قریش را به نبرد با محمّد تحریک نمایند.آتشافروزان جنگ پس از آماده کردن قریش برای نبرد،سایر قبایل در اطراف مکّه را نیز با خود همراه کرده و به این ترتیب توانستند گروهها یا به اصطلاح قرآن«احزاب»زیادی را راهی مدینه کنند.قبیله«خُزاعه»که با پیامبر روابط نیکی داشتند آن حضرت را از نقشه خائنانه قریش کردند.
پیامبر گرامی اسلام شورای دفاعی تکشیل داد تا از تجربیات گذشته و نظرات سربازان رشید اسلام استفاده شود.برخی نظریه قلعهداری را پیشنهاد میکردند؛یعنی در مدینه بمانند تا دشمن به شهر حمله کند و آنان با استفاده از ساختمانهای شهر, دشمن را از
پای درآورند؛امّا این نظریه برای مبارزه با دشمنان پرشمار مناسب نبود.«سلمان فارسی»که با فنون نظامی ایرانیان آشنا بود،چنین پیشنهاد داد:«مصلحت آن است که در اطراف شهر خندق عمیقی کنده شود تا مانع پیشرفت دشمن به داخل مدینه شود و سپس با ساختن برجها و سنگرها در اطراف خندق و با پرتاب تیر و سنگ مانع از عبور دشمن از خندق شویم».
پیشنهاد سلمان به اتّفاق آراء پذیرفته شد.مدینه از سه جهت دارای موانع طبیعی بود و تنها در سمت شمال،راه ورود لشکر به شهر باز بود که بایستی بر سر راه آنها خندق کنده میشد.محلّ کنده شدن خندق به وسیله خود پیامبر مشخص شد و کار کندن آن با شتاب آغاز شد.تعداد نفرات سپاه اسلام سههزار نفر بود و هر ده نفر, مأمور حفر 40 ذراع(هر زراع،کمتر از نیم متر)گردید.بنابراین طول کانال 5/5 کیلومتر و عرض و عمق آن حدوداً 5 متر بود.مسلمانان با تلاش چشمگیری کار میکردند.حتی خود رسول گرامی اسلام بیل و کلنگ میزد و کیسههای خاک را بر دوش حمل میکرد.کندن خندق پس از شش شبانه روز کار مداوم به پایان رسید.
شش روز پس از آن, در ماه شوال سال پنجم هجرت, لشکر دشمن از راه رسید و قصد ورود به مدینه را داشت که راه را بر خود بسته دید و لشکر دههزار نفری دشمن پشت خندق متوقّف شد.
لشکر مکّه پیشبینیکرده بود که یهود بنیقریظه را که در حاشیه مدینه ساکن بودند, با خود همراه کرده و یهودیان از داخل به مسلمین حمله کنند و کفّار مکّه از خارج مدینه؛امّا با مأموریتی که پیامبر به«نُعَیمبنمسعود»داد, او توانست اعتماد موجود میان آنها را از بین ببرد و نتوانستند هیچ همکاری با هم داشته باشند.
لشکر دشمن پس از گذشت پنج روز, پنج نفر از قهرمانان خود را که در رأس آنها«عمروبنعبدوَد»بود, از خندق عبور داد تا با سپاه اسلام بجنگند.عمرو بن عبدود در شجاعت نامور بود؛به گونهای که یک تنه با هزار نفر میجنگید.او مبارز طلبید و کسی جز علی علیه السّلام حاضر به هماوردی با او نشد.هنگامی که علی علیه السّلام در مقابل عمرو قرار گرفت, پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:«تمامی ایمان در برابر
تمامی کفر قرار گرفت».پس از آنکه عمرو به دست علی علیه السّلام کشته شد،رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود:«ارزش ضربت علی در روز خندق, بالاتر از عبادت جن و انس تا روز قیامت است».پس از کشته شدن سه نفر از این پنج نفر به دست علی بن ابیطالب علیه السّلام،بقیه پا به فرار گذاشته و به اردوگاه خود بازگشتند.
در اردودگاه دشمن اوضاع بحرانی بود؛زیرا از سویی یهود بنیقریظه حاضر به همکاری با آنها نشده بودند و از سوی دیگر, توقف سپاه دههزار نفری یکماه طول کشیده بود و از نظر آذوقه مشکل داشتند.وقتی پیامبر از وضع پریشان قریش آگاه شد, یکی از یاران خود به نام«خُدَیفَه»را شبانه به اردوگاه دشمن فرستاد تا اخبار آنجا را به دست آورد.خدیفه دید طوفان سرد چنان رشته زندگی آنان را از هم گسسته که دیگهای غذایشان از شدّت طوفان واژگون شده و خیمهها را از جا کنده است.ابوسفیان به جمعیت گفت:«این جا محل زندگی ما نیست.چهارپایان ما نابود شده،طوفان برای ما خیمهای باقی نگذاشته و بنیقریظه ما را یاری نکردند.مصلحت ایناست که فعلاً این نقطه را ترک کنیم».
ابوسفیان خودش زودتر از همه سراغ شترش آمد و در حالی که پای شترش را باز نکرده بود, روی آن نشسته و حیوان زبانبسته را میزد, امّا از جایش تکان نمیخورد.هنوز سپیده صبح منطقه را روشن نکرده بود که سپاه قریش با یأس و ناامیدی منطقه را ترک گفت و به سوی مکّه بازگشت و مسلمانان در بامداد بیست و چهارم ذیقعده سال پنجم هجرت, خندق را به سوی مدینه ترک کردند.
1.چرا جنگ خندق را جنگ احزاب نامیدند؟تحریک کنندگان اصلی این جنگ چه کسانی بودند؟
2.شیوهدفاعی مسلمین در جنگ خندق چگونه بود؟طول و عرض و عمق خندق چقدر بود و پس از چند روز کنده و آماده شد؟
3.لشکر دشمن در جنگ احزاب چند نفر بودند و چه زمانی به مدینه رسیدند؟
4.دشمن در روزهای ابتدای جنگ چه اقدامی برای جنگ کرد و نتیجه آن چه بود؟
5.رسول گرامی اسلام دربارۀ مبارزۀ علی علیه السّلام و عمروبن عبدود چه فرمود؟
6.لشکر دشمن پس از یک ماه توقف در پشت خندق با چه وضعیتی روبهرو شد و سرانجام چه تصمیمی گرفت؟
7.ابوسفیان در جمع لشکرش برای بازگشت به مدینه چه گفت و چگونه فرار کرد؟
ماده ذیقعده سال ششم هجرت بود.پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله در خواب دیدند که به مکّه وارد شده و بتهای مستقر در خانه خدا را شکسته و کعبه را از آلودگی بتها پاک کرده است.پیامبر صلّی الله علیه و آله خواب خود را برای یارانشان بیان کردند و پس از مشورت با آنان و با توجّه به اینکه ماه ذیقعده از ماههای حرام و جنگیدن در آن حرام است, تصمیم گرفتند تا برای انجام اوّلین عمره و حج به سوی مکه حرکت کنند.پیامبر صلّی الله علیه و آله،«عبدالله بن أمّ مکتوم»را در مدینه به جای خود گذاشت و دستور داد تا هیچ کس سلاحی جز سلاح مسافر که همان شمشیر در غلاف است،همراه نداشته باشد و با هزار و چهارصد نفر به سوی مکه حرکت کردند و در محلی به نام«ذوالحلیفه»در نزدیکی مدینه(محل فعلی مسجد شجره)احرام بستند؛یعنی لباسهای خود را از تن درآوردند و دو پارچهسفید مخصوص اعمال حج را به خود بستند و لبیکگویان به سوی مکه حرکت کردند.در میان راه مردی از قبیله خزاعه که با پیامبر پیمان دوستی داشتند به ایشان گزارش داد که قریش به«لات»و«عزّی»سوگند یاد کردهاند که از ورود شما به مکّه جلوگیری کنند و کسی به نام«خالدبنولید»را با دویست سواره نظام به استقبال شما فرستادهاند و آنان پیمان بستهاند یا از ورود شما جلوگیری کنند یا کشته شوند.پیامبر صلّی الله علیه و آله فوراً مسیر حرکت را عوض کرد تا با خالد روبهرو نشود و سرانجام با پیمودن راههای سخت در محلّی به نام«حدیبیه»که در نزدیکی حرم است, فرود آمدند
و خیمهها را برپا کردند.خالد که از تغییر مسیر مسلمین آگاه شده بود, فوراً خود را به حدیبیه رساند و روبهروی مسلمانان خیمههایش را بر پا کرد.
قریش در مدت اقامت پیامبر صلّی الله علیه و آله در حدیبیه, چهار نماینده به حضور رسول خدا فرستاد, امّا هیچ کدام از ملاقاتها یا سبب لجاجت قریش یا لجاجت خود نماینده نتیجهای نداد.چهارمین نماینده قریش به نام«عروه»،بعد از ملاقات با پیامبر وقتی به نزد قریش رفت گفت:«من قدرتهای بزرگی مانند قدرت کسری،قیصر و شاه حبشه را دیدهام, ولی موقعیت هیچکدام را میان قوم خود مانند محمّد ندیدهام.من با چشمان خود دیدم که محمّد وضو گرفت؛و یاران او اجازه ندادند قطرۀ آبی از وضوی او به زمین بریزد؛بنابراین بر قریش لازم است که در این موقعیت حساس بیندیشد».
پس از آنکه حضور نمایندگان قریش کاری از پیش نبرد, پیامبر خود نمایندهای را فرستاد تا با سران قریش گفتوگو کند, امّا آنان شتر نماینده پیامبر را دنبال کردند و نزدیک بود که او را نیز بکشند.
بدرفتاری قریش،پیامبر صلّی الله علیه و آله را از حل مشکل مأیوس نساخت و تصمیم گرفت تا نماینده دیگری را نزد آنان بفرستد.دوّم«عثمان بن عفّان»را که با ابوسفیان بستگی نزدیکی داشت و در هیچ یک از جنگها هم کسی از آنان را نکشته بود, به سوی سران قریش فرستاد.سران قریش پس از مذاکره با عثمان گفتند:ما سوگند یاد کردهایم که نگذاریم محمّد به زور وارد مکّه شود.آنگاه به عثمان اجازه دادند که خودش خانه کعبه را طواف کند و بازگردد, امّا عثمان به احترام پیامبر نپذیرفت.قریش از این امر ناراحت شد و عثمان را در خانه خدا نگهداشتند, امّا به پیامبر چنین خبر رسید که عثمان را کشتهاند.پیامبر فرمود:«در صورت راستی این خبر, از اینجا نمیروم, مگر اینکه با قریش بجنگم».
اختلاف شدیدی در میان قریش پدید آمد؛زیرا گروههای مختلف به حدیبیه آمدند و از نزدیک،پیامبر و همراهانش را آماده برگزاری حج دیدند؛زیرا همه،لباس احرام پوشیده بودند و پیامبر هفتاد شتر را برای قربانی آماده کرده بود.سایر مسلمین هم هر کدام با
خود قربانی آورده بودند و این قربانیها, همه دارای علامت بودند و جمعیت مسلمین وقتی کسی از کفّار را میدیدند, با هم تلبیه(لبیک اللهم البیک)که از مستحبات احرام است میگفتند و بنابراین فضای حدیبیه یک فضای کاملاً معنوی و غیر نظامی بود و ماه ذیقعده هم از ماههای حرام بود که جنگ کردن در آن از پیش از اسلام جایز نبود.بنابراین گروههایی که به حدیبیه میآمدند, اکثراً پس از بازگشت, نظرشان این بود که مسلمانان را از زیارت خانه کعبه جلوگیری نکنند؛امّا سران مشرک مکّه بر لجاجت خود اصرار داشتند.شایعه قتل عثمان باعث شد که پیامبر گرامی اسلام از مسلمانان بیعت بگیرد که تا پای جان بایستند و در نبرد با قریش نگریزند و در حقیقت جان خود را با قیمت بهشت به پیامبر بفروشند.همه مردان و زنان با پیامبر در زیر درختی به نام«سَمُرَه»بیعت کردند و این بیعت در تاریخ اسلام به نام«بیعت رضوان»مشهور شد.خداوند در آیۀ 18 سوره فتح میگوید:«خداوند از مؤمنین آنگاه که در زیر درخت با تو پیمان بستند, خشنود شد و از آنچه در دل دارند آگاه گردید؛پس به ایشان آرامش روحی داده و پیروزی نزدیک را پاداش داد».
1.پیامبر صلّی الله علیه و آله پس از دیدن چه خوابی, در چه تاریخی, مدینه را به قصد مکه برای انجام اولین عمره ترک کرد؟
2.پیامبر صلّی الله علیه و آله برای مقابله با تصمیم مشرکان چه تدبیری اندیشید؟
4.نمایندهقریش که در حدیبیه با پیامبر دیدار کرد, پس از مراجعت به سوی قریش،پیامبر و یارانش را چگونه توصیف کرد؟
5.بیعت رضوان در چه تاریخی و در کجا انجام شد و علت آن چه بود؟مسلمانان بر سر چه چیز با پیامبر بیعت کردند؟
قریش از بیعت رضوان باخبر شد و آن طولی نکشید که عثمانبنعفّان را آزاد کردند و کمی پس از آن, پنجمین نماینده قریش به نام«سُهیلبنعمرو»از طرف قریش مأموریت یافت تا پیمان صلحی را با مسلمانان ببندد.سهیل هدف قریش را از پیشنهاد صلح چنین بیان کرد:ای ابوالقاسم!مکه سرزمین حرم و محل عزّت ماست.جهان عرب میداند که ما با تو جنگیدهایم؛اگر تو به همین حالت وارد مکّه شوی, ضعف و بیچارگی ما را آشکار میسازی و فردا سایر قبایل عرب به فکر تسخیر سرزمین ما میافتند.من تو را به خویشاوندیمان و احترامی که مکّه دارد و زادگاه توست سوگند میدهم که امسال از همین نقطه به مدینه بازگردی و سال دیگر بدون کمترین مانع برای انجام عمره به مکّه بیایی؛مشروط بر اینکه بیش از سه روز در مکّه نمانی و سلاحی جز سلاح مسافر همراه نداشته باشی.مفاد صلحنامه روشن شد و قرار شد که به وسیله دبیر پیامبر و سهیل تنظیم شده و طرفین آن را امضا کنند.پیامبر از دبیر خود علی بن ابیطالب خواست تا قرار داد را بنویسید و سپس به او چنین املاء کرد تا بنویسید:«بسم الله الرحمن الرحیم»؛سهیل اعتراض کرد و گفت ما رحمان و رحیم نمیشناسیم و باید به رسم دیرین ما نوشته شود و بنویسی«بسمک اللهم».پیامبر با پیشنهاد او موافقت کرد.آنگاه پیامبر فرمود بنویس:«این پیمانی است که محمد رسول خدا با سهیل نماینده قریش بست».نماینده قریش بار دیگر اعتراض کرد و گفت:اگر من قبول داشتم که تو پیامبر
خدایی،با تو جنگ نمیکردم.باید به جای رسول خدا نام خود و نام پدرت را بنویسی.در این هنگام یاران رسول خدا ناراحت شدند و این سخن را بیاحترامی به پیامبر دانستند, ولی پیامبر فرمود:«لفظ رسول خدا را پاک کن و به جای آن نام عبدالله بنویس».علی گفت:من توان اینکه رسالت را از جلو نامت پاک کنم ندارم.پیامبر به علی گفت:«لفظ رسول خدا را به من نشان بده تا خودم پاک کنم».سپس متن قرار داد به شرح زیر نوشته شد:
1.قریش و مسلمانان متعهّد میشوند مدّت ده سال جنگ و تجاوز بر ضد یکدیگر نداشته باشند.
2.هر گاه فردی از مکّه بدون اجازه فرار کند و به مسلمانان بپیوندد, پیامبر باید او را به قریش بازگرداند, ولی اگر فردی از مسلمانان به سوی قریش پناهنده شد, بر قریش لازم نیست که او را تحویل محمّد دهند.
3.مسلمانان و قریش میتوانند با هر قبیلهای که خواستند پیمان ببندند.
4.محمّد و یاران او امسال از همین نقطه به مدینه بازگردند و در سالهای آینده میتوانند به زیارت خانه خدا بیایند؛مشروط بر آنکه سه روز بیشتر در مکّه نمانند و سلاحی جز سلاح مسافر همراه نداشته باشند.
5.مسلمانان مقیم مکّه به موجب این قرارداد در انجام وظایف مذهبی خود آزادند و کسی حقّ تعرّض به آنان را ندارد و نمیتواند آنان را مسخره کرده یا مجبور به ترک آیین خود کند.
6.طرفین متعهّد میشوند که اموال یکدیگر را محترم بشمارند.
7.مال و جان مسلمانانی که از مدینه وارد مکّه میشوند, محترم است.
گروهی از مسلمانان, از بند دوّم این قرارداد نگران بودند که چرا پیامبر پذیرفت اگر مسلمانانی از مکّه به مدینه پناهنده شوند, پیامبر آنان را به مقامات کفر تسلیم نمایند.
پیامبر برای رفع نگرانی یاران خود فرمود:«خداوند برای چنین مسلمانانی راه نجات فراهم میآورد».و این خبر از اخبار غیبی پیامبر بود؛زیرا حوادث آینده باعث شد تا
گروهی از کسانی که مسلمان میشدند و نمیتوانستند در محیط کفر بمانند و همچنین نمیتوانستند بر اساس قرارداد به مدینه بیایند،در نقطه سوّمی جمع شوند و علیه کاروانهای قریش اقداماتی انجام دهند که این امر باعث شد تا سران قریش از پیامبر بخواهند بند دوم قرارداد را لغو کرده و مسلمانانی را که در آن نقطه گرد هم آمده بودند به مدینه فرا خواند.
1.عکسالعمل قریش پس از باخبر شدن از بیعت رضوان چه بود؟
2.سهیلبن عمرو،پنجمین نماینده قریش هدف از پیشنهاد صلح را چگونه برای پیامبر صلّی الله علیه و آله مطرح کرد؟
3.در نوشتن لفظ«بسم الله الرحمن الرحیم»و«محمدرسول الله»نماینده قریش چه حساسیتی داشت و پیامبر چه کرد؟
4.سه بند از بندهای مهم قرارداد صلح حدیبیه را بنویسید.
5.مسلمانان از کدام یک از مواد قرارداد صلح حدیبیه نگران بودند؟نظر پیامبر چه بود و سرانجام چه شد؟
گفتیم که در سال اوّل هجرت, پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله با همه گروههای یهودی مستقر در مدینه و اطراف آن پیمان بست که به دشمنان اسلام, در پنهان و آشکار علیه مسلمانان کمک و حمایت نکنند, امّا هیچکدام از آنها به عهد خود وفا نکردند و اقداماتی را علیه مسلمانان در پنهان یا آشکار انجام دادند و پیامبر صلّی الله علیه و آله مجبور شد که یا با آنها بجنگد یا آنان را از مدینه کوچ دهد.امّا گروه بزرگی از یهود در منطقهای به نام«خیبر»در فاصله 192 کیلومتری شمال مدینه زندگی میکردند و برای حفاظت خویش دژهای هفتگانهای را به صورتی محکم و استوار ساخته بودند.از آنجا که سرزمین خیبر برای کشاورزی بسیار مناسب بود, ساکنان آن،همه کشاورز بودند و در گردآوری ثروت و تهیه سلاح و روش دفاع،مهارتی کامل داشتند و جمعیت آنان بیش از بیستهزار نفر بود.آنان از آتشافروزان جنگ احزاب بودند و ملّت عرب با پشتیبانی آنها به سوی مدینه سرازیر شده بودند.
پیمان صلح حدیبیه به پیامبر صلّی الله علیه و آله فرصت داد تا در سایه امنیتی که برای مسلمانان به وجود آمده بود،آخرین کانون خطر را از میان بردارد.پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله در ماه محّرم سال هفتم هجری با هزار و ششصد سرباز که دویست نفر آنان سواره نظام بودند, به سوی خیبر حرکت کرد, امّا هدف را برای
سربازانش مشخص نکرد تا خبر به دشمن نرسد.ایشان راه را به گونهای انتخاب کرد که کسی از سربازانش گمان نمیکرد پیامبر تصمیم دارد به خیبر برود؛بلکه مسیرش را به طرف قبایل«غطفان»که از همپیمانان یهود خیبر بودند, منحرف کرد و در میان راه, مسیرش را مستقیماً به سوی خیبر برگزید.این تاکتیک نظامی باعث شد تا پیامبر صلّی الله علیه و آله دشمن را غافلگیر کرده و بدون خبر و شبانه،سربازان اسلام به کنار دژهای خیبر رسیدند.مسلمانان چنان مهارتی از خود نشان دادند که همان شب در تمام نقاط حسّاس و راههایی که به دروازههای این دژها منتهی میشد مستقر شدند و این کار چنان با سرعت انجام شد که حتّی نگهبانان برجها نیز متوجّه نشدند.
سران خیبر پس از آگاهی از محاصره،داخل یکی از دژها گرد آمدند و تصمیم گرفتند که زنان و کودکان را در یکی از دژها و ذخایر غذایی را در دژی دیگر جای دهند و دلیران هر دژ با سنگ و تیر از خود دفاع کنند و در مواقع ضرورت, دلاوران هر دژ بیرون بیایند و با سربازان مسلمان بجنگند.
این نقشه عملی شد و یهود تا پایان به آن پایبند بود.چند قلعه اول با وجود مقاومت سرسختانه یهود, در همان روزهای اول محاصره, به دست سربازان رشید و فداکار اسلام با تلفات کمی فتح شد و فقط قلعههای اصلی باقی مانده بود.پیامبر صلّی الله علیه و آله چندین بار به افراد متعدّدی مأموریت فتح باقیمانده قلعهها را داد, اما کاری از پیش نبردند تا آنکه روزی پیامبر فرمود:«فردا پرچم را به دست کسی میدهم که او خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسول هم او را دوست میدارند.خداوند به دست او این دژ را میگشاید و او هرگز فرار نمیکند».فردای آن روز هر کسی آرزو میکرد که این افتخار نظامی نصیب او گردد.پیامبر صلّی الله علیه و آله پرسید«علی کجاست؟»پاسخ دادند او دچار چشمدرد شده؛فرمود:او را بیاورید.علی را بر شتری سوار کرده و نزد پیامبر آوردند.آن حضرت چشمان علی را شفا داد؛به گونهای که تا آخر عمر دچار چشمدرد نشد.سپس پرچم را به دست علی داد و فرمود:«نخست جنگاوران یهود را به اسلام دعوت کن و اگر نپذیرفتند, به آنان بگو که میتوانند در صورت خلع سلاح،با پرداختن
جزیه, کمال آزادی و در حمایت حکومت اسلامی زندگی کنند و اگر به هیچکدام راضی نشدند،با آنان جهاد کن».
علی علیه السّلام جلو در قلعه آمد و پرچمی را که رسول خدا صلّی الله علیه و آله به او داده بود, بر زمین کوبید و مبارز طلبید.در قلعه باز شد و مردی به نام«حارث»که از شجاعان یهود بود, بیرون آمد و چنان فریاد میزد که سربازان همراه علی عقب رفتند؛اما علی ایستاد و نبرد آغاز شد و پس از جنگی کوتاه, حارث با ضربت علی علیه السّلام کشته شد و به این ترتیب خون«مرحب»برادر حارث به جوش آمد و برای انتقام از خون برادر به میدان آمد.مرحب در حالی که بهترین کلاهخود یمنی را بر سر گذاشته بود, به میدان آمد و جنگ تن به تن آغاز شد؛امّا طولی نکشید که علی علیه السّلام چنان ضربت شمشیری بر سر مرحب وارد آورد که کلاهخود آهنی و سر او را دو نیم کرد.با کشتن مرحب و چند نفر دیگر از شجاعترین افراد یهود, پشتیبانان مرحب پا به فرار گذاشتند و علی علیه السّلام آنان را تا در قلعه تعقیب نمود و سرانجام همه قلعههای باقیمانده به فرماندهی علی علیه السّلام،به دست مسلمانان افتاد و با گشوده شدن آخرین دژ،غائله خیبر در ماه صفر سال هفتم هجری پایان یافت.در این جنگ حدود بیست نفر از مسلمانان به شهادت رسیدند و حدود نود و سه نفر از یهودیان کشته شدند.اسیران خیبر به رسول خدا صلّی الله علیه و آله چنین پیشنهاد کردند:«ما به امور کشاورزی آشنا هستیم؛اگر مصلحت میدانید املاک خیبر را که غنیمت مسلمانان است در اختیار ما بگذارید تا ما روی این زمین کشاورزی کنیم و درامد آن را به طور مساوی تقسیم کنیم».
پیامبر صلّی الله علیه و آله این پیشنهاد را پذیرفت؛مشروط بر آنکه حق داشته باشد هر موقع بخواهد آنان را از آن سرزمین بیرون کند.
مدتی طولانی زمینهای خیبر در اختیار یهودیان بود و نخستین کسی که برای ارزیابی محصول آنجا معین شد«عبدالله بن رواحه»بود.روزی که او محصول خیبر را ارزیابی میکرد, مورد اعتراض یهود قرار گرفت.وی در پاسخ آنان گفت:اگر میخواهید این مقدار را شما بردارید و باقیمانده محصول از آن ما باشد.یهودیان از عدل و دادگری نماینده پیامبر شرمنده شدند و اعتراض خود را پس گرفتند.
1.خیبر در کجا واقع شده و ویژگیهای آن چه بود و چرا پیامبر با اهل آنجا جنگید؟
2.در چه تاریخی پیامبر صلّی الله علیه و آله مدینه را به سوی خیبر ترک کرد و تاکتیک پیامبر چه بود؟
3.یهود خیبر پس از آگاهی از محاصره دژها چه تصمیمی گرفتند؟
4.آخرین دژ خیبر با فرماندهی چه کسی فتح شد و پیامبر در مورد انتخاب او به این فرماندهی چه فرمود؟
5.غائله خیبر در چه تاریخی پایان یافت و تلفات هر طرف چه تعدادی بود؟
6.اسیران خیبر چه پیشنهادی دادند و پیامبر با چه شرایطی پذیرفت؟
فتح مکّه که موجب برچیده شدن پایگاه شرک از سرزمین حجاز بود, یکی از ثمرات پیمان صلح حدیبیه است؛زیرا مشرکین مکّه یکی از قبایل همپیمان خود را تحریک کردند و آنان به قبیله خزاعه که مسلمان بودند حمله بردند و به این ترتیب بند اوّل صلحنامه را نقض کردند.ستمدیدگان قبیله خزاعه به مدینه آمدند و به پیامبر صلّی الله علیه و آله گفتند:«ای رسول خدا!مشرکان مکّه نیمهشب و در حالی که گروهی از ما خواب بودند و گروهی در حال عبادت, بر سر ما ریختند و گروهی از ما را کشتند و عدهای را به اسارت گرفتند.ما در حالی که مسلمان بودیم, قتلعام شدیم!»پیامبر صلّی الله علیه و آله قول کمک به آنها را داد.چند روزی گذشت و پیامبر گرامی اسلام دستور داد تا مردم آماده حرکت باشند و افرادی را به اطراف مدینه فرستاد تا اعراب صحرانشین را دعوت به همراهی کنند.در پی این بسیج عمومی, لشکری به استعداد دههزار نفر در روز دهم ماه رمضان سال هشتم هجری مدینه را به قصد مکّه ترک کرد.پیامبر فرمان داد تا اجازه ندهند خبر حرکت آنان به مکّه برسد.همزمان با حرکت پیامبر از مدینه،عباس, عموی پیامبر که از مسلمانان مقیم مکّه بود, تصمیم به ترک مکّه گرفت و به طرف مدینه آمد, امّا در بین راه کاروان مسلمانان را دید و پیامبر صلّی الله علیه و آله به او فرمود تا به مکّه بازگردد.مسلمانان به اطراف مکّه رسیدند و شبانه بر کوههای اطراف مکّه بالا آمدند و به فرمان پیامبر در همه کوههای اطراف مکّه آتش افروختند.
همان شب, ابوسفیان به همراه سران قریش بیرون آمده بودند.ناگهان عباس که بر استر سفید پیامبر سوار بود و به مکّه بازمیگشت, در تاریکی شب صدای ابوسفیان را شناخت که گفت:من هرگز چنین آتشی ندیدهام!عباس میگوید:از صدای ابوسفیان او را شناختم.صدایش زدم و او نیز مرا شناخت و گفت:عباس چه خبر؟گفتم رسول خدا صلّی الله علیه و آله با این سپاه به اینجا آمده است.گفت:چاره من در این لحظه چیست؟به او گفتم:اگر مسلمانی بر تو دست یابد, تو را خواهد کشت.بهتر است با من نزد رسول خدا بیایی تا برایت امان بگیرم.او را به نزد پیامبر آوردم.بعضی از صحابه درخواست کردند که ابوسفیان کشته شود؛امّا عباس گفت من به او امان دادهام.عباس از طرف پیامبر مأمور شد که ابوسفیان را تا صبح نگه دارد و پس از آن به حضور رسول خدا صلّی الله علیه و آله برگردند.صبحگان که بازگشتند،پیامبر از ابوسفیان پرسید:هنوز باور نکردهای که خدایی جز الله نیست؟!ابوسفیان گفت:پدر و مادرم فدای تو،چقدر مهربانی!اگر خدایی جز خدای یکتا بود, به داد من میرسید.سپس ابوسفیان که از اعتراف به رسالت پیامبر خودداری میکرد،به اصرار عباس شهادتین را بر زبان جاری کرد و مسلمان شد.پیامبر به این دشمن دیرین خود امتیاز بزرگی داد و گفت سه گروه از مردم مکّه در امانند:1.گروهی که به خانه ابوسفیان پناهنده شوند؛2.گروهی که به مسجدالحرام پناهنده شوند؛3.گروهی که در خانه خود بنشینند و در را ببندند.
سپس پیامبر دستور داد که ابوسفیان را در جایگاهی نگهدارند تا لشکر اسلام رژه برود و او قدرت و عظمت مسلمین را ببیند و پس از بازگشت به مکّه, مردم را از قدرت ارتش اسلام بترساند.ابوسفیان پس از دیدن مناظر عجیب از قدرت مسلمین, خود را به مکّه رساند و آنچه را دیده بود برای سران قریش تعریف کرد.پیامبر صلّی الله علیه و آله در بیستم رمضان سال هشتم هجری با ارتش اسلام به مکّه وارد شد و همه نقاط شهر به تصرف سربازان اسلام درآمد.پیامبر پس از کمی استراحت به مسجدالحرام آمد و به طواف خانه خدا مشغول شد و با چوبی که در دست داشت،بتها را از بالای دیوار کعبه واژگون میکرد و میگفت:«حق آمد و باطل نابود شد؛همانا باطل نابود شدنی است».
آن روز در اطراف خانه کعبه سیصد و شصت بت نصب شده بود که بزرگترین آنها«هُبَلْ»بود.پیامبر صلّی الله علیه و آله از طواف فارغ شد و در گوشهای از مسجدالحرام نشست.سکوت در مسجدالحرام حاکم شده بود و کفّار قریش که صحنههای باور نکردنی را دیدند, به فکر آزار و اذیتهایی افتادند که در مدت 13 سال بر پیامبر اسلام روا داشته بودند و آنروز بر همه آنها پیروز شده بود.پیامبر صلّی الله علیه و آله سکوت را شکست و فرمود:چه میگویید و چه میاندیشید؟همه پاسخ دادند که جز به خیر و نیکی نمیاندیشیم.پیامبر صلّی الله علیه و آله همان سخنی را به مردم گفت که حضرت یوسف به برادرنش گفته بود.
«امروز سرزنشی بر شما نیست.خدا شما را میبخشد و او ارحمالراحمین است» (1).
به این ترتیب پیامبر گرامی اسلام که مظهر مهر و عاطفه بود, همه مشرکین را بخشید و خطاهای گذشته آنان را یادآور نشد و با این عمل, زمینه گرایش آنان را به اسلام فراهم کرد.
در همان روز فتح مکّه،پس از سخنرانی پیامبر در مسجدالحرام،همه مردان و زنان مشرک بهطور جداگانه با پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله بر ترک آیین بتپرستی و قبول اسلام بیعت کردند.
1) (1) .یوسف،آیۀ 92.
1.علت تصمیم پیامبر بر فتح مکه چه بود؟
2.پیامبر صلّی الله علیه و آله چه راهبردی پیش از فتح مکه بکار گرفت؟
3.پیامبر صلّی الله علیه و آله در فتح مکه به چه کسانی امان داد؟
4.پیش از فتح مکه, پیامبر صلّی الله علیه و آله برای نشان دادن عظمت مسلمین به ابوسفیان چه دستوری داد؟فایده آن چه بود؟
5.پیامبر در چه تاریخی و با چه تعداد لشکر مکه را فتح کرد؟
6.پیامبر صلّی الله علیه و آله پس از فتح مکه, هنگام طواف کعبه چه اقدامی انجام داد؟
سال دهم هجرت فرا رسید و پیامبر صلّی الله علیه و آله از سوی خداوند مأمور شد تا شخصاً در مراسم حج شرکت کند و مسائل حج را به مردم آموزش دهد؛زیرا حج ابراهیمی پس از آن حضرت دچار تحریفاتی شده بود.جبرئیل بر پیامبر فرود آمد و به او گفت:ای محمد!خدای بزرگ به تو سلام میرساند و میگوید:من هیچ پیامبری را از دنیا نبردم, مگر بعد از آن که دین خود را کامل گردانیدم و حجّت و جانشین پس از او را مشخص کردم و هماکنون دو واجب دیگر باقی مانده است که باید آن را به مردمت برسانی:یکی فریضه حج و دیگری فریضه ولایت و جانشینی پس از خودت؛زیرا من تاکنون زمینم را از حجّت خالی نگذاشتهام و پس از این هم هرگز خالی نمیگذارم.خداوند بزرگ به تو فرمان داده است که به مردمت بگویی که به حجّ میروی تا کسانی که توانایی دارند, حجّ را با تو به جا آورند و احکام حجّ را به آنان بیاموز.
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله به مردم مدینه و اطراف آن اعلام کرد که آماده سفر حج است و هر کس که توانایی دارد،میتواند با پیامبر در این سفر شرکت کند.پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله این سفر تاریخی خود یعنی حجّة الوداع را در بیست و ششم ذیقعده سال دهم هجری آغاز نمود و در بین راه،هفتادهزار نفر از مسلمانان برای انجام حجّ به پیامبر پیوستند و جمعیت آنان در مکّه به بیش از یکصدهزار نفر رسید.در این سفر, پیامبر گرامی اسلام در عرفات سخنان مهمّی فرمودند و احکام زیر را بیان فرمودند:
1.حرمت جان و مال مردم 2.حرمت ربا 3.خاتمیت دین اسلام 4.بطلان تمام عقائد جاهلیت 5.سفارش به رعایت حقوق زنان.
پیامبر گرامی اسلام پس از انجام مراسم حج عازم مدینه بود که در نزدیکی جُحفَه و در سرزمینی به نام«غدیر خم»مأمور به انجام وظیفهای بزرگ گردید و جبرئیل امین بر پیامبر فرود آمد و چنین دستور داد:«آنچه که از جانب خداوند به سوی تو فرود آمده برسان و اگر نرسانی رسالت خود را انجام ندادهای.خداوند تو را از گزند مردم حفظ میکند» (1).
لحن آیه نشان میداد که کاری بزرگ بر دوش پیامبر گذاشته شده که اگر این کار انجام نشود, مثل ایناست که اصل رسالت و پیامبری را انجام نداده است.از این رو دستور داد تا کاروان توقّف کند.آنها که جلوتر رفته بودند بازگشتند و آنها که عقب بودند رسیدند.نماز ظهر را به جماعت خواند و سپس در جایگاه بلندی که از جهاز شتران آماده شده بود قرار گرفت و در حالی که مردم گرد او را گرفته بودند،پس از حمد و ثنای خدا فرمود:
«جبرئیل سه مرتبه بر من فرود آمد و پس از ابلاغ سلام پروردگار از من خواست که در این مکان به سفید و سیاه اعلام کنم که علیبن ابیطالب برادر من و وصی من و جانشین من میباشد و نسبت او به من مانند نسبت هارون به موسی است؛جز آنکه پس از من دیگر پیغمبری نیست...من از جبرئیل خواستم تا مرا از این تبلیغ معاف دارد؛زیرا از کمی مؤمنین و زیادی منافقین بیم داشتم و قبل از این،مرا بسیار آزار داده بودند،امّا خداوند راضی نبود, مگر آنچه در حق علی فرود آمده به شما برسانم و به من چنین دستور داد:ای پیامبر!آنچه را از سوی خداوند بر تو فرود آمده بیان کن و اگر انجام ندهی, رسالت و پیامبری خود را انجام ندادهای و خداوند تو را از گزند مردم نگه میدارد (2).اکنون من او را به عنوان ولی و امامی که اطاعت از او واجب است, بر شما مهاجرین،انصار،تابعین،عرب،عجم،آزاد،بنده،کوچک،بزرگ،سفید،سیاه و هر خداپرستی نصب میکنم و هر کس او را مخالفت کند،ملعون است و هر کس او را
تصدیق کند, خداوند او را میآمرزد.ای مردم!دستور خدا را گردن نهید؛زیرا خداوند صاحب اختیار شماست و پس از او پیامبرش محمّد،ولی و سرپرست شماست و پس از من علی،ولی و امام شماست و پس از او امامت در خاندانش تا روز قیامت باقی خواهد بود...پس بپرهیزید از اینکه با او مخالفت کنید زیرا در آتشی داخل میشوید که آتشگیرهاش مردم و سنگها میباشد...کسی که در چیزی از سخن من شک کند, در هر آنچه از سوی خدا فرود آمده شک کرده است و کسی که در یکی از ائمه شک کند،مانند کسی است که در همه آنها شک کرده و کسی که در ما شک کند, در آتش دوزخ است...ای مردم!در قرآن بیندیشید و آیاتش را بفهمید...و هرگز کسی تفسیرش را برای شما توضیح نمیدهد؛مگر آن کسی که من اکنون دست او را گرفتهام و او را به سوی خود بالا میآورم و دربارهاش چنین اعلان میکنم:«هر کس من صاحب اختیار اویم, این علی صاحب اختیار اوست...ای مردم!علی و پاکان از فرزندانش،فرزند کوچک و قرآن فرزند بزرگ است و هر یک از این دو از دیگری خبر میدهد.آن دو از یکدیگر جدا نمیشوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند...خدایا!هر کس علی را دوست بدارد, او را دوست بدار و هر کس علی را دشمن بدارد او را دشمن بدار.خدایا!یاران علی را یاور باش و دشمنانش را خوار و ذلیل کن...ای مردم!کسانی که برای بیعت با او و سلام بر او به عنوان امیرمؤمنان سبقت گیرند،آنان رستگاران و در باغات بهشت متنعّمند».
هنوز اجتماع باشکوه غدیر خم به حال خود باقی بود که فرشته وحی فرود آمد و پیامبر را از سوی خداوند چنین بشارت داد:«امروز آیین خود را تکمیل و نعمت خویش را بر شما تمام کردم و بر دین اسلام برای شما راضی شدم».آنگاه صدای تکبیر پیامبر بلند شد و فرمود:«خدا را سپاسگزارم که آیین خود را کامل گردانید و نعمت خود را به پایان رسانید و از رسالت من و ولایت علی خشنود گشت».
پس از سخنرانی پیامبر،بیعت با علیبن ابیطالب شروع شد و تا پاسی از شب و پس از نماز عشاء ادامه داشت و همگان به او تبریک گفتند.
1.حجة الوداع چیست؟ماموریتهای پیامبر در این حج چه بود؟
2.پیامبر صلّی الله علیه و آله برای انجام حجة الوداع چه کرد و در چه تاریخی از مدینه حرکت کرد؟
3.پیامبر صلّی الله علیه و آله در سفر حجة الوداع در سخنرانی عرفات, چه نکاتی را به مسلمین سفارش کرد؟
4.در غدیر خم جبرئیل چه دستوری را از طرف خداوند برای پیامبر آورد؟
5.در غدیر خم،پیامبر صلّی الله علیه و آله پیرامون امامت پس از خود چه فرمود؟
6.پس از سخنرانی پیامبر در غدیر خم،کدام آیه بر ایشان فرود آمد و مضمون آیه چه بود؟
7.پس از سخنرانی پیامبر در غدیر خم مردم چه کردند؟
پیامبر گرامی اسلام پس از صلح حدیبیه, دست به تبلیغات گستردهای برای نشر اسلام زد.از آن جمله نامههایی را به سران کشورها و پادشاهان و سران قبایل فرستاد و همه را به آیین خود دعوت کرد.سپس در سال دهم هجری نامهای به اسقف نجران،تنها نقطه مسیحینشین در سرزمین عربستان که در مرز یمن واقع بود،نوشت و درآن نامه ساکنان نجران را به دین اسلام دعوت کرد و نوشت که اگر اسلام را قبول نکنند و بخواهند بر دین خود باقی بمانند, باید به مسلمانان جزیه پرداخت کنند یا آماده جنگیدن باشند.مسیحیان نجران پس از مشورتهای بسیار, نمایندگانی را انتخاب کردند تا به مدینه بیایند و از پیامبر و دین جدید تحقیق و بررسی کنند و ببینند آیا او همان پیامبری است که در تورات و انجیل وعده داده شده یا خیر؟هیئت نجران به مدینه آمد و خدمت پیامبر گرامی اسلام رسید و در مسجد پیامبر از ایشان درخواست کردند که اجازه دهد تا رو به بیتالمقدس بایستند و به روش خود کمی نیایش کنند.پیامبر به آنان اجازه داد و سپس مذاکرات را آغاز کردند.از جمله صحبتهایی که مطرح شد بحث دربارۀ هویت حضرت مسیح بود.پیامبر فرمود:«او بنده خدا و مخلوق اوست و خدا او را در رحم مریم پدید آورد.»در این هنگام یکی از نمایندگان گفت:«نه!او فرزند خداست؛زیرا مریم بدون اینکه با مردی آمیزش کند چنین فرزندی را به وجود
آورد!».در همین لحظه آیۀ 59 سورۀ آلعمران بر پیامبر نازل شد که میفرمود:«آفرینش عیسی مانند آفرینش آدم است که او را از خاک آفرید،سپس به او گفت:باش،پس به وجود آمد».
یعنی اگر بدون پدر بودن حضرت عیسی دلیل براین باشد که او فرزند خدا است, پس حضرت آدم نیز که بدون پدر آفریده شد, باید او هم فرزند خدا باشد.نمایندگان در برابر منطق پیامبر صلّی الله علیه و آله پاسخی نداشتند؛امّا از اعتراف به حق سر باز زدند.
پیامبر صلّی الله علیه و آله به حکم وحی الهی مأمور به مباهله با آنان شد.مباهله به این معناست که دو گروه در وقت معینی در صحرا به دعا و نیایش بپردازند و هر گروه از خداوند بخواهد که عذاب الهی برطرف مخالف فرود آید و به این ترتیب گروهی که حق به جانب اوست, دعایش مستجاب شده و شناخته میشود.روز مباهله فرا رسید و نمایندگان مسیحی که در خارج مدینه قرار مباهله گذاشته بودند, به شور و مشورت نشستند و چنین تصمیم گرفتند که هر گاه محمد با شکوه مادی و قدرت ظاهری برای مباهله آمد با او مباهله کنند؛زیرا یک فرد عادّیست و اگر با شکوه معنوی و همراه عزیزان خود آمد،فردی راستگوست و به گفتۀ خود ایمان دارد و با او مباهله نکنند.طولی نکشید که دیدند پیامبر صلّی الله علیه و آله به همراه فاطمه و حسن و حسین و علی بن ابیطالب علیه السّلام از مدینه به محل مباهله میآیند.اسقف نجران وقتی این هیئت به ظاهر کوچک را دید گفت:«چهرههایی را میبینم که هر گاه دست به دعا بردارند و از خدا بخواهند که بزرگترین کوههای عالم از جا کنده شود،فوراً کنده میشود.هزگر صحیح نیست که ما با این چهرههای نورانی به مباهله برخیزیم؛زیرا بعید نیست که همگی نابود شویم و دامنه عذاب،دیگر مسیحیان روی زمین را فرا بگیرد».
سرانجام مسیحیان نجران تصمیم گرفتند که جزیۀ مختصری پرداخت کنند و جان و
مالشان در پناه حکومت اسلامی باشد.داستان مباهله در آیات 59 الی 61 سورۀ آلعمران آمده است.
رسول گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله پس از بازگشت از حجّة الوداع از ناحیه رومیان که بر شام(سوریه فعلی)مسلط بودند،بسیار نگران بود.آنان چندین بار به مسلمین ضرباتی زده بودند و اکنون نیز دوباره تجاوزات خود را به مرزهای اسلامی آغاز کرده بودند.بنابراین آن حضرت پس از بازگشت به مدینه،سپاه منظّمی مرکّب از مهاجرین و انصار که در آن افراد سرشناسی مانند ابوبکر و عمر و ابوعبیده و سعد وقاص شرکت داشتند ترتیب داد تا راهی مرزهای شام شوند و متجاوزان را سرکوب کنند.فرماندهی این سپاه را به دست جوانی برومند و لایق به نام«اُسامة بن زید»داد که سن او از بیست سال تجاوز نمیکرد.انتخاب این فرماندهی،مورد اعتراض بعضی از بزرگان و سالخوردگان از صحابه قرار گرفت؛امّا پیامبر نظرش این بود که باید تقسیم مسئولیت بر اساس لیاقت باشد و سن و سال ملاک نیست.پیامبر،فردای روزی که پرچم سپاه را به دست اسامه داد،در بستر بیماری آرمیده،سپاه به ارودگاه خود در خارج مدینه رفته بود و بنا به دستور پیامبر منتظر بود تا مهاجرین و انصار به لشکر بپیوندند, امّا گروهی حرکت سپاه را به تأخیر انداخته و در اجرای فرمان رسول خدا جدیت کافی نشان نمیدادند.آنان نگرانی از حال پیامبر یا نداشتن ساز و برگ جنگی را بهانه میآوردند.
پیامبر در حال بیماری به قبرستان بقیع آمد و برای مردگان طلب آمرزش کرد و از رحلت خویش خبر داد و به منزل بازگشت و پس از سه روز در حالی که پارچهای بر سر بسته بود از بستر برخاست و با کمک علی بن ابیطالب و«فضل بن عباس»به مسجد آمد.مردم با شنیدن این خبر فوراً خود را به مسجد رساندند.پیامبر به مردم فرمود:«جدایی من از شما نزدیک است؛به هر کس وعدهای دادهام, پیش من آید تا به وعدهام وفا کنم و هر کس از من طلبی دارد به من بگوید تا بپردازم.ای مردم!بین خدا و بین احدی چیزی جز عمل مایه
نجات نمیگردد.خدا به سبب عمل صالح،پاداش نیک به بندهاش میدهد یا شرّی را از او باز میدارد».در این هنگام جوانی ایستاد و قدمی پیش نهاد و گفت:یا رسول الله!به من وعده داده بودید که وقتی ازدواج کردم مرا یاری خواهید کرد و من اکنون ازدواج کردهام.رسول خدا صلّی الله علیه و آله به فضلبن عباس فرمود تا این کمک را انجام دهد.آنگاه به آرامی از منبر فرود آمد و با مردم نمازی سبک خواند و به منزل بازگشت.
1.پس از صلح حدیبیه پیامبر چه کارهایی برای گسترش اسلام انجام دادند؟
2.نجران در کجا واقع شده و پیامبر در نامۀ خود برای اسقف و مسیحیان نجران چه نوشت؟آنان چه تصمیمی گرفتند؟
3.بحث مورد اختلاف مسیحیان نجران و پیامبر چه بود؟
4.مباهله یعنی چه و پیامبر صلّی الله علیه و آله بر سر چه چیز با مسیحیان نجران مباهله کرد؟
5.اسقف نجران وقتی پیامبر و خاندانش را دید که برای مباهله میآمدند چه گفت؟
6.پیامبر گرامی صلّی الله علیه و آله پس از بازگشت از حجة الوداع برای کجا و به چه علت لشکری را بسیج کرد؟
7.فرمانده سپاه مسلمین که بود؟چرا گروهی حرکت سپاه را به تأخیر میانداختند؟
پیامبر صلّی الله علیه و آله پس از بازگشت از حجّة الوداع بارها در جمعهای گوناگون, جانشینی پس از خود و رعایت قرآن و اهل بیت را سفارش کرده بود؛امّا بار دیگر از بستر بیماری برخاست و با کمک علیبن ابیطالب و یکی از خدمتگزارانش به مسجد آمد و بر منبر نشست و خطاب به انبوه مردم فرمود:«هان ای مردم!من دو چیز گرانبها در میان شما باقی میگذارم.»سپس لحظاتی سکوت کردند و جمعیت در انتظار ادامه سخن بود که کسی از میان جمعیت پرسید:این دو چیز گرانبها چیست؟پیامبر نفسی تازه کرد و فرمود:«من خواستم دربارۀ آنها به شما خبر دهم, امّا نَفَسَم مرا یاری نکرد و نتوانستم گفتارم را ادامه دهم،یکی از آنها ریسمانی است که یک طرف آن به دست خدا و طرف دیگرش به دست شماست و آن قرآن است و دوّمی ثقل اصغر, یعنی اهلبیت من است و قسم به خدا که من این سفارش را در حالی برای شما میگویم که به مردانی که در اصلاب برخی مشرکان هستند امیدوارترم از بسیاری از شما.قسم به خدا اهلبیت مرا کسی دوست نمیدارد مگر اینکه خدا در قیامت نوری به او میبخشد تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شود و هیچ کس آنان را دشمن نمیدارد, مگر اینکه در قیامت از رحمت خدا محروم میگردد».
پیامبر پس از این گفتار به منزل بازگشت و چند روز بعد،بار دیگر از بستر برخاست و با هر زحمتی بود خود را برای نماز صبح به مسجد رساند؛امّا هنگامی
که به مسجد رسید،کسانی را در مسجد و محراب دید که قبلاً به آنان فرمان پیوستن به لشکر اسامه را داده بود.این امر پیامبر را بسیار ناراحت کرد.نماز سبکی خواند و به منزل بازگشت.پس از بازگشت به منزل با آنکه هنوز خورشید طلوع نکرده بود, بیدرنگ به دنبال کسانی فرستاد که از فرمانش سرپیچی کرده بودند و به منزل فراخواند و به آنان گفت:«مگر به شما نگفته بودم که در لشکر اسامه شرکت کنید؟!»و هر کسی عذری آورد.
رسول خدا صلّی الله علیه و آله با لحنی قاطع فرمود:«در لشکر اسامه شرکت کنید»؛و سه بار این جمله را تکرار کرد.آن روز رسول خدا صلّی الله علیه و آله با علیبنابیطالب رازی گفت و با دخترش فاطمه و نوادگانش حسن و حسین وداع کرد و به علی علیه السّلام فرمود:«علی!سرم را در دامنت بگذار که فرمان رسیده است و فرشتگان بر بالینم حاضر شدهاند.هنگامی که جان از پیکرم خارج شد, تو و آن را با دستان خویش احساس میکنی.در آن هنگام دستان خود را بر صورتت بکش و مرا به سوی قبله بگردان و امور مرا تعهّد و سرپرستی کن و پیش از همه مردم بر من نماز بخوان.غسل و کفن مرا انجام بده و از من جدا مشو تا اینکه مرا در قبرم بگذاری و در همه این امور از خدای متعال کمک بخواه.»
رسول خدا صلّی الله علیه و آله در آخرین لحظه به دختر محبوبش فاطمه علیها السّلام اشاره کرد تا به او نزدیک شود و به آهستگی رازی را در گوشش گفت که چشمانش پر از اشک میشد و لبخند محزونی بر چهرهاش نقش بست و سپس پیامبر صلّی الله علیه و آله چشم از جهان فروبست.به این ترتیب در صبح روز دوشنبه, 28 صفر سال یازدهم هجری خورشید زندگی مردی که در شب جاهلیت درخشید و انسان او را به یگانهپرستی و ایمان به جهان آخرت و پرستش خدا و رعایت حال زیردستان و زنان سفارش فرمود،غروب کرد.سلام و صلوات فرشتگان خدا بر جان پاکش باد.
گروهی از مسلمانان از رحلت پیامبر صلّی الله علیه و آله آگاه شدند و گرد مسجد و خانه او جمع شدند.آنان مرگ پیامبر را باور داشتند.در این میان«عمر بن خطاب»از میان جمعیتی
که در مسجد نشسته بودند برخاست و گفت:پیامبر خدا نمرده است, بلکه همچون حضرت موسی از نظر ما غائب شده و بازمیگردد.ابوبکر رو به حاضران کرد و گفت:هر کس محمّد را میپرستد محمّد مرده است و هر کس خدای محمّد را میپرستد, او زنده است.سپس این آیه از قرآن را خواند:«تو میمیری و آنان نیز میمیرند».با خواندن آیاتی از قرآن این اختلاف بر سر فوت پیامبر برطرف شد و همگان در انتظار مراسم به خاک سپاری پیامبر بودند که دو نفر از انصار خود را به جمع عزاداران رساندند و به ابوبکر گفتند:انصار در«سقیفه بنیساعده»جمعشده و میخواهند با«سعد بن عباده»(رئیس قبیله خزرج)به عنوان جانشین رسول خدا بیعت کنند.ابوبکر و عمر و ابوعبیده به سرعت خود را به سقیفه رساندند و سعدبن عباده را در حال سخنرانی برای جمعی از انصار دیدند.او در ضمن سخنانش چنین میگفت:پیامبر اسلام بیش از ده سال قوم خود را به خداپرستی و مبارزه با شرک دعوت کرد و جز جمعیت اندکی, کسی به او ایمان نیاورد؛امّا هنگامی که با شما سخن گفت, شما به او ایمان آوردید و دفاع از او را بر عهده گرفتید و برای گسترش اسلام جهاد کردید, تا آنجا که وقتی رسول خدا از میان شما رفت, از شما راضی بود.هر چه زودتر زمام کار را به دست گیرید که جز شما کسی لیاقت آن را ندارد.
در این هنگام ابوبکر از جا برخاست و در ضمن سخنانی گفت:اگر از گروه مهاجرین که در هجرت پیشقدم بودهاند بگذریم, هیچ کس به مقام و موقعیت شما نمیرسد؛بنابراین چه بهتر است که خلافت را مهاجرین به دست گیرند و وزارت و مشاوره را به شما واگذار کنند و هیچ کاری بدون تصویب شما انجام ندهند.جلسه سقیفه به بیان نظرات گوناگون میگذشت که ناگاه مردی از قبیله خزرج به نام«بشیر بن سعد»که پسرعموی سعد بن عباده بود و دلش نمیخواست سعد خلیفه مسلمین باشد, از جای برخاست و گفت:پیامبر از قریش است و خویشاوندان پیامبر برای زمامداری, از ما شایستهترند؛چه بهتر است که کار خلافت را به خود آنان واگذار نماییم و مخالفت نکنیم».
وحدت کلمه جبهه انصار با مخالفت بشیر به هم خورد و در این وقت ابوبکر رو به مردم کرد و گفت:مردم!به نظر من عمر و ابوعبیده برای خلافت شایستگی دارند؛با هر کدام که میخواهید بیعت کنید.ولی هر دو نفر برخاستند و به ابوبکر گفتند:تو از ما
شایستهتری؛تو همسفر رسول خدا در غار ثور بودی؛چه کسی میتواند در این امر بر تو پیشی گیرد؟!آنگاه جلو رفتند و دست ابوبکر را برای بیعت فشردند.در این هنگام رئیس قبیله اوس که با پیشوایی سعد بن عباده خزرجی موافق نبود, فرصت را غنیمت شمرده و به همراه پیروانش با ابوبکر بیعت کردند و به این ترتیب ابوبکر به بیعت دو نفر از مهاجرین و بیعت رئیس اوسیان و پیروانش اکتفا کرده و سقیفه را ترک گفت و به سوی مسجد آمد و بر منبر نشست و مردم با او به عنوان خلیفه پیامبر بیعت کردند.او در ضمن سخنانی گفت:من سرپرست شما شدم, در حالی که بهتر از شما نیستم؛پس اگر نیکی کردم, مرا کمک کنید و اگر بدی کردم, مرا باز دارید...تا زمانی که خدا و پیامبرش را اطاعت میکنم, از من فرمان برید و آنگاه که خدا و پیامبرش را نافرمانی کردم, فرمانبرداری بر شما نیست.
به این ترتیب در حالی که هنوز جنازه رسول خدا صلّی الله علیه و آله روی زمین بود, همه سفارشهایی که در طول رسالتش و بهویژه در غدیرخم و روزهای پایانی زندگانیش نسبت به جانشینی پس از خود برای مردم بیان کرده بود،همه به فراموشی سپرده شد.علی بن ابیطالب پس از آنکه مقدمات دفن را انجام داد و همه مسلمین دسته دسته آمدند و بر پیامبر نماز گزاردند, پیامبر را در همان محلّی که از دنیا رفته بود به خاک سپرد.
1.پیامبر صلّی الله علیه و آله،در دومین باری که با حالت بیماری به مسجد آمد, به مردم چه صحبتی فرمود؟
2.پیامبر صلّی الله علیه و آله در سومین باری که در حال بیماری به مسجد آمد, با چه صحنهای روبهرو شد و چه اقدامی کرد؟
3.پیامبر صلّی الله علیه و آله چه سفارشی را به علی علیه السّلام برای هنگام رحلتش فرمود؟
4.پیامبر صلّی الله علیه و آله در چه تاریخی رحلت فرمودند؟چه اختلافی دربارۀ به فوت یا عدم فوت پیامبر پیدا شد؟
5.پس رحلت پیامبر چه اتفاقی در سقیفه افتاد؟بهطور مختصر بنویسید.
6.چه کسانی در سقیفه با ابوبکر بیعت کردند؟
7.ابوبکر در اولین سخنرانیش در مسجد مدینه, چه گفت؟
به یاد دارید که در سال اوّل عامالفیل وقتی پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد صلّی الله علیه و آله دیده به جهان گشود, فاطمه بنت اسد و همسر باوفای ابوطالب،شتابان به سوی همسرش رفت و تولّد فرزند عبدالله و همه حوادثی را که دیده بود, به او مژده داد و ابوطالب به همسرش گفت:سی سال صبر کن؛آنگاه خدای بزرگ به تو فرزندی میدهد که در همه خوبیها مثل فرزند آمنه باشد و وزیر و جانشین او شود؛جز آنکه در پیامبری،همانند او نباشد!».
این بشارت پس از سی سال به وقوع پیوست.در صبح روز جمعه, سیزدهم رجب،عبّاس پسر عبدالمطّلب و عموی پیامبر با گروهی از بنیهاشم و گروهی از قبیله عبدالغُرّی در برابر خانه کعبه نشسته بودند که ناگاه فاطمه بنت اسد،همسر ابوطالب که آبستن بود به مسجد آمد و در حالی که درد زاییدن او را گرفته بود, در برابر کعبه ایستاد و به جانب آسمان نظر افکند و گفت:پروردگارا!من به تو و به هر آنچه از سوی تو آمده, از پیامبران و کتب آسمانی ایمان دارم و من کلام جدّم ابراهیم علیه السّلام را تصدیق میکنم و او بود که خانهات را بنا کرد؛پس تو را به حقّ این خانه و کسی که آن را بنا کرد و به حقّ این مولودی که در رحم دارم و با من سخن میگوید و میدانم که یکی از آیات و نشانههای بزرگ توست،از تو میخواهم که این ولادت را بر من آسان گردانی.
عبّاس میگوید پس از دعای او, همه دیدیم که ناگهان کعبه از دیوار عقبش(دیوار مقابل درب کعبه)شکافته شد و فاطمه داخل آن شد و از دیدگان ما پنهان گردید و پس از آن،شکاف دیوار با اذن خدا به هم آمد و هر چه تلاش کردیم تا درب کعبه را بگشاییم و بعضی از زنان ما نزد او حاضر شوند،در گشوده نشد.دانستیم که این کاری از تقدیرات الهی بوده.فاطمه سه روز داخل کعبه بود و خبر او را مردم کوچه و بازار و زنان در خانهها به یکدیگر میگفتند.پس از سه روز همان محلّی که شکافته شده بود،مجدداً باز شد و فاطمه در حالی خارج میشد که علی بر روی دستانش بود و میگفت:ای مردم!من سه روز میهمان خدا بودم و از میوههای بهشتی میخوردم و آنگاه که خواستم با فرزندم از کعبه بیرون آیم, نداکنندهای از غیب مرا ندا داد و گفت:«ای فاطمه!نام او را علی بگذار؛من او را با قدرت خود آفریدم و نام او را از نام خودم گرفتم...او اوّل کسی است که در بالای خانهام اذان میگوید و بتها را میشکند و سرنگون میکند و او امام پس از پیامبرم و وصی و جانشین اوست.پس خوشا به حال کسی که او را دوست بدارد و وای بر کسی که او را دشمن بدارد و او را خوار کند و حقّش را انکار کند...».
حضرت علی, هم از سوی پدر و هم از سوی مادر از خاندان«بنیهاشم»است و پدران او تا هاشم عبارتند از:ابیطالب, پسر عبدالمطلب, پسر هاشم.
و اجداد مادرش عبارتند از:فاطمه, دختر اسد, پسر هاشم.بنابراین ابوطالب با دخترعموی خود ازدواج کرده بود.حضرت ابوطالب کفالت برادرزادهاش محمّد را وقتی که 8 ساله بود،برعهده گرفت و محمّد دوران نوجوانی و جوانی را در خانۀ ابوطالب گذراند و آنگاه که به رسالت برانگیخته شد،ابوطالب فرزندانش جعفر و علی را تشویق کرد تا همواره ملازم و همراه پیامبر باشند و او را تنها نگذارند.سالهایی که مشرکین مکّه،مسلمانان را در شعب ابیطالب محاصره کردند, بسیاری از شبها را تا صبح از جان برادرزادهاش مراقبت میکرد و بارها هنگامی که تاریکی شب،همه جا را میپوشاند و همه در بسترها میآرمیدند, او خوابگاه پیامبر را با خوابگاه نوجوانش علی
عوض میکرد و علی را به جای برادرزاده میخوابانید تا اگر مشرکین،شبانه قصد جان پیامبر را کردند, جان او سالم بماند و این تعویض خوابگاه را بعضی از شبها تا صبح چندین بار انجام میداد.امام باقر علیه السّلام دربارۀ عمق ایمان ابوطالب فرمودند:«اگر ایمان ابوطالب در یک کفّه ترازو قرار داده شود و ایمان همۀ خلائق در کفّه دیگر،ایمان ابوطالب بر ایمان آنها برتری دارد».
و امّا فاطمه بنت اسد, یازدهمین نفری بود که به اسلام ایمان آورد و از پیامبر در دوران کودکی و نوجوانی و جوانی بهتر از فرزند خود مراقبت و پرستاری کرد.هنگامی که فاطمه در مدینه از دنیا رفت وعلی خبر وفات مادرش را به پیامبر داد،پیامبر گریست و فرمود:«خدا فاطمه را بیامرزد که تنها مادر تو نبود؛بلکه برای من هم مادری مهربان بود.»آنگاه عمّامه و پیراهن خود را به علی داد و فرمود:«اینها را ببر و او را با اینها کفن کن».پیامبر پیش از دفن،در قبر او خوابید و فرمود:«قبر فاطمه, باغی از باغهای بهشت است».
چند سال پیش از بعثت،خشکسالی و قحطی سراسر حجاز را فراگرفته بود.پیامبر صلّی الله علیه و آله به عمویش عبّاس پیشنهاد کرد که چون خانوادۀ عمویش ابوطالب پرجمعیت است, نزد او برویم و سرپرستی فرزندان او را برعهده بگیریم.عبّاس این پیشنهاد را پذیرفت و با هم نزد ابوطالب آمدند و تصمیم خود را با او در میان گذاشتند.پس از گفتوگو،پیامبر صلّی الله علیه و آله سرپرستی علی و عبّاس سرپرستی جعفر را برعهده گرفت و حمزه نیز عهدهدار سرپرستی«طالب»شد.از این پس علی در خانه پیامبر زندگی میکرد و همه شب و روز تحت نظارت و تربیت دقیق پیامبر قرار گرفت.علیبن ابیطالب این دوران را چنین توصیف میکند:«او مرا همچون فرزندش در آغوش میگرفت و در استراحتگاه مخصوص خود جای میداد و دست به بدنم میمالید و بوی پاکیزه او را استشمام میکردم.غذا را میجوید و در دهانم میگذاشت.»و در جای دیگر دربارۀ همدمی او با پیامبر در فراز کوه حراء که برای عبادت میرفت چنین میفرماید:«پیامبر مدّتی از سال را بر فراز کوه حرا میرفت و تنها من او را میدیدم و کسی جز من او را نمیدید».
1.ماجرای ولادت علی علیه السّلام را بنویسید؟
2.چرا فاطمه بنت اسد نام فرزندش را علی گذاشت؟
3.نام پدر،مادر و اجداد پدری و مادری او را تا هاشم بنویسید.
4.ابوطالب چگونه از جان برادرزادهاش حضرت محمد صلّی الله علیه و آله در شعب ابوطالب محافظت میکرد؟
5.امام باقر علیه السّلام پیرامون ایمان ابوطالب چه فرمود؟
6.پیامبر صلّی الله علیه و آله در وفات مادر علی علیه السّلام چه کرد؟
7.چگونه سرپرستی علی علیه السّلام در اختیار پیامبر قرار گرفت؟علی علیه السّلام از این دوران چگونه یاد میکند؟
1.بتشکنی علی علیه السّلام در دوران کودکی: روزی ابوطالب پسرش علی را که کودک بود،در حال شکستن بتها دید.این کار در عصر جاهلیت که مردم،بتپرست بودند, مجازاتی مانند اعدام را در پی داشت.ابوطالب سراسیمه به خانه آمد و به همسرش فاطمه بنت اسد گفت:امروز علی را دیدم که بتها را میشکند؛ترسیدم که بزرگان قریش باخبر شوند و به او آسیبی برسانند.فاطمه گفت:شگفتا!من خبری عجیبتر به تو بدهم:آن هنگام که در رحمم من بود،وقتی به قصد پرستش خدا به طواف کعبه میپرداختم, روبهروی محلّ بتها که میرسیدم, احساس میکردم که علی در رحم آنچنان دو پای خود را به شکمم فشار میدهد که من از نزدیک شدن به جایگاه بتها ناتوان میشدم.
2.کُشتی گرفتن علی علیه السّلام: ابوطالب کُشتی را دوست میداشت؛از این رو پسران و پسرعموهای خود را دور هم جمع میکرد و به آنها میگفت تا دو نفر دو نفر کشتی بگیرند.ابوطالب میدید که پسرش علی با هر کس کشتی میگیرد, بر او پیروز میشود.هنگامی که منظره پیروزی علی را میدید, با احساساتی پرشور میگفت:علی پیروز شد.
3.پیوستن به پیامبر در دهسالگی: درآغاز بعثت, روزی ابوطالب دید پسرش علی که ده ساله بود با پیامبر اسلام همعقیده شده و با او نماز میخواند.به علی گفت:این دینی را که برگزیدهای چیست؟علی در پاسخ پدر گفت:ای پدر!من به خدا و رسول
خدا صلّی الله علیه و آله ایمان آورده و آنچه را او آورده تصدیق کردهام و همراه او برای خدا نماز میخوانم و از او پیروی میکنم.ابوطالب به او گفت:«آگاه باش که محمد تو را جز به خیر و سعادت دعوت نمیکند؛پس به او بپیوند و همراه او باش».
4.فداکاری در شعب ابوطالب: دانستید که مسلمانان از ابتدای سال هفتم بعثت در درّهای سوزان به نام«شعب ابیطالب»برای سه سال در محاصره اقتصادی بودند و این در حالی بود که هیچگونه امنیت جانی برای پیامبر صلّی الله علیه و آله فراهم نبود و مسئولیت حفاظت از جان پیامبر برعهده عمویش ابوطالب بود.ابوطالب و پسرش علی در شدیدترین فشارها دست از حمایت پیامبر برنداشتند.بعد از جان پیامبر،جان علی بیش از دیگران در معرض خطر بود؛از این رو ابوطالب برای حفظ جان پیامبر،پس از تاریکی شب،فرزندش علی را در بستر آن حضرت میخوابانید و هر لحظه احتمال میرفت که دشمن از بالای کوه ابوقبیس سنگ بزرگی را به سوی بستر ایشان رها کند یا با شبیخون مشرکان،آن بستر را مورد هجوم قرار دهند.روزی علی به پدرش گفت:«بالاخره من شبی کشته خواهم شد».ابوطالب در ضمن اشعاری فرزندش را به صبر و استقامت دعوت کرد؛امّا علی گفت:آیا در یاری پیامبر به من دستور استقامت میدهی؟!سوگند به خدا آنچه را گفتم نه به سبب بیصبری بود؛بلکه خواستم یاری مرا بنگرید و بدانید که من همیشه فرمانبردار شما بودهام و من از کودکی تا جوانی همواره برای خدا در یاری احمد،پیامبرِ هدایت کوشیدهام.
1.خوابیدن علی علیه السّلام در بستر پیامبر در شب هجرت: یکی از رویدادهای مهم زندگانی حضرت علی داستان«لیلة المبیت»است که در درسهای اوّل بیان شد.آن شب تا هنگام سحر, خانه پیامبر در محاصره مهاجمین مشرک بود.سپیده که دمید،مهاجمان شمشیرها را از نیام کشیدند و در پیشاپیش آنها«خالدبنولید»با شمیری برّان به سوی بستر پیامبر پیش میآمد.حضرت علی با سرعتی عجیب به سوی خالد پرید و دستش را گرفت و چنان فشار داد که نعره خالد بلند شد.علی شمشیر را از خالد گرفت و به مهاجمین حملهور شد.آنان به میان حیاط خانه گریختند و ناگهان
دیدند این علی است که به دفاع برخاسته است؛گفتند:ما با تو کاری نداریم؛رفیقت محمّد کجاست؟»و علی پاسخ داد:«من از او خبری ندارم».در آن شب آیۀ 207 سورۀ بقره در تقدیر از ایثار علی علیه السّلام نازل شد که میفرمود:«بعضی از مردم جان خود را در برابر خشنودی خدا میفروشند».
2.هجرت به مدینه و انجام مأموریت: علی علیه السّلام بنا به دستور پیامبر مأمور بود که پس از هجرت پیامبر صلّی الله علیه و آله امانتهای مردم مکّه را به آنها بازگرداند و با خانواده خود و خانوادۀ پیامبر به مدینه مهاجرت کند.پس از انجام این دستورات،خبر استقرار پیامبر در قبا به علی علیه السّلام رسید و آماده حرکت شد.کاروان هفت نفری که در درس دوّم به آن اشاره شد از مکّه خارج شد و به نزدیکی منزلگاه«ضَجنان»رسید که ناگهان سوارانی نقابدار از دور دیده شدند.علی بن ابیطالب فوراً به«ابوواقد»که راهنمای گروه بود دستور داد تا شترها را بخواباند و زنان را پیاده کند و زانوان شتران را محکم ببندد.علی علیه السّلام به سرعت به طرف سواران که تعدادشان هشت نفر بود رفت که فقط یک نفرشان نقاب نداشت.آنان فریاد زدند:آیا فکر میکنی میتوانی بگریزی؟بازگرد.علی قدرتمندانه پرسید:اگر بازنگردم چه میکنید؟گفتند:سرت را از تن جدا میکنیم و میبریم.این را گفتند و به سوی شتران تاختند تا آنان را فراری دهند؛امّا علی علیه السّلام میدانست چه خواهد شد و پای شتران را بسته بود.درگیری میان آنان آغاز شد.علیبن ابیطالب با مهارت و چابکی عجیبی،حملات آنان را دفع میکرد.صدای چکاچک شمشیرها و گرد و غبار تیرهای که از این درگیری به هوا برخاسته بود زنان را سخت به وحشت و اضطراب انداخته بود.آنان بهترین زنان زمان خود بودند:فاطمه دختر پیامبر و فاطمه بنت اسد, مادر علیبن ابیطالب،دست به دعا برداشتند و اشک ریختند.گاه صدای تکبیر علی به گوش میرسید و برای آنان امیدبخش بود.سرانجام تعقیب کنندگان که یارای مقاومت با علی را نداشتند فراری شدند.سپس به ابوواقد دستور داد که پای شتران را باز کند و زنان را سوار کند و کاروان را حرکت دهد.
چند روز بعد چوپانهایی که از آن نزدیکی میگذشتند کرکسهایی را دیدند که مرداری گندیده را با چنگ و منقار پاره پاره میکردند.
علی بن ابیطالب در این سفر, پیاده به سوی مدینه هجرت کرد و در پانزدهم ربیعالاوّل, سه روز پس از ورود پیامبر به قبا به آن حضرت پیوست.
1.خاطره بتشکنی علی علیه السّلام را در دوران کودکی و خاطره مادرش, فاطمه بنت اسد را بنویسید؟
2.حضرت ابوطالب چگونه علی را بر ایمان آوردن به پیامبر تاکید و تشویق میکرد؟
3.در لیلة المبیت خداوند چگونه از کار علی علیه السّلام تقدیر کرد؟
4.کاروان هجرت علی علیه السّلام از چه کسانی تشکیل شده بود؟
5.ماجرای کسانیکه به کاروان هجرت علی حمله کردند چه بود و سرانجام آن چه شد؟
1.ازدواج با حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام یکی از بزرگترین افتخارات زندگی حضرت علی علیه السّلام است.خواستگاری از حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام در سال اول هجری بود که مورد پذیرش پیامبر و فاطمه زهرا قرار گرفت و سپس در سال دوّم هجری ازدواج صورت گرفت.
فاطمه زهرا علیها السّلام خواستگاران بسیاری از شخصیتهای آن دوران داشت که پیامبر صلّی الله علیه و آله به هیچکدام پاسخ مثبت نداد؛امّا وقتی علی علیه السّلام برای خواستگاری نزد پیامبر آمد،بیدرنگ پاسخ مثبت داد و پرسید:چه چیز را مهریه قرار میدهی؟علی علیه السّلام پاسخ داد:«شمشیر و اسب و زره و شتری آبکش دارم.»پیامبر فرمود:«امّا شمشیر و اسب و شتر آبکش برای تو لازم است؛زیرا در جنگ با مشرکان لازم داری.فقط زره میماند؛آن را به عنوان مهریه زهرا میپذیرم.»حضرت علی زره را به 500 درهم فروخت و پول آن را به رسول خدا صلّی الله علیه و آله تحویل داد.رسول خدا صلّی الله علیه و آله مشتی از آن درهمها را به بلال داد تا برایش عطر و بوی خوش خریداری کند و مقداری بیشتر را به ابوبکر و عمّار و مقداد داد تا برای زهرا جهاز زندگی تهیه کنند و بقیه را برای فاطمه ذخیره کرد.و پس از چند روز جشن ازدواج آنها برگزار شد.
2.نقش علی علیه السّلام در جنگ بدر: در آغاز جنگ بدر،دشمن سه نفر از قهرمانان نامدارش یعنی«عُتبَه»و برادرش«شَیبَه»و پسر عتبه, یعنی«ولید»را به میدان نبرد فرستاد
و آنان مبارز طلبیدند.سه نفر از جوانان مسلمان مدینه به میدان آنها رفتند, ولی آن سه دشمن فریاد زدند:اینها همتای ما نیستند؛پسر عموهای ما را بفرستید.پیامبر سه نفر از مکیان از جمله علی بن ابیطالب را به میدان فرستاد.طولی نکشید که هر سه نفر از قهرمانان دشمن کشته شدند؛در حالی که دو نفر آنها به دست علی بن ابیطالب از پا در آمدند و به این ترتیب قریش در همان آغاز نبرد ضربه سختی خورد.در جنگ بدر 70 نفر از دشمن کشته شدند که نیمی از آنها به دست علی بن ابیطالب به هلاکت رسیدند و این زمانی بود که علی جوانی 25 ساله بود.
3.نقش علی علیه السّلام در جنگ احد: بزرگترین حادثه سال سوّم هجری جنگ احد بود.مشرکین که در جنگ بدر شکست سختی خورده بودند, سپاهی مرکب از سههزار نفر به سوی مدینه حرکت دادند و در کنار کوه احد, در یک فرسخی شمال مدینه موضع گرفتند.پیامبر صلّی الله علیه و آله با 700 نفر در همانجا جلوی مشرکان را گرفتند و جنگ خونینی رخ داد.فداکاریهای علی بن ابیطالب در این جنگ بسیار چشمگیر بود که به نمونههایی از آن اشاره میشود:
الف)به هلاکت رساندن 9 نفر از پرچمداران دشمن به دست علی علیه السّلام:پرچم جنگ در جنگهای قدیم به دست افراد بسیار شجاع سپرده می شد و بر پا بودن پرچم،نشانه آمادگی جنگی بود.پرچمدار سپاه اسلام در ابتدا،مصعب بود که به شهادت رسید و علی علیه السّلام به جای او پرچم را به دست گرفت.در این هنگام سپاه دشمن 9 نفر از پرچمداران خود را یکی پس از دیگری به میدان فرستاد که همه آنها به دست علی علیه السّلام کشته شدند.از این پرچمداران 5 نفرشان آنها برادر بودند و نهمی غلام آنها بود که فردی بسیار قوی هیکل و پرجرأت بود, امّا با ضربات علی از پا در آمد.
در این جنگ 22 نفر از دشمن کشته شدند که 12 نفر آنها به دست علی علیه السّلام بود.
ب)پس از اینکه مسلمانان در ابتدای جنگ پیروز شدند و مأمورین تیرانداز در بالای«جبل العینین»جایگاه خود را ترک کردند،دشمن به پشت جبهه لشکر اسلام نفوذ کرد و مسلمانانی که در حال جمعآوری غنایم بودند غافلگیر شدند و پا به فرار گذاشتند.پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله در حالی که از شدت خشم از پیشانی و صورتش قطرات
عرق میریخت،ناگهان نگاهش به علی که در کنارش بود افتاد و به او فرمود:«تو چرا به فراریان نپیوستی؟!»علی پاسخ داد:«ای رسول خدا!آیا بعد از اسلام کافر شوم؟!من پیرو تو هستم».
پیامبر صلّی الله علیه و آله وقتی عشق و سلحشوری علی را دید فرمود:«حملههای این کافران به من را جلوگیری کن».دشمن تمام توان خود را برای کشتن پیامبر گذاشته بود؛امّا علی علیه السّلام هر حملهای را دفع میکرد.در این هنگام جبرئیل بر پیامبر نازل شد و گفت:«ای محمد!معنای مواسات و ایثار همین است.»پیامبر فرمود:«علی از من است و من از اویم».جبرئیل گفت:«من هم از شما هستم».
در این جنگ بیش از شصت زخم کاری بر پیکر علی علیه السّلام وارد شد؛امّا تا فراری دادن دشمن از جان پیامبر دفاع کرد.
4.نقش علی در جنگ خندق: بزرگترین حادثه سال پنجم هجرت،جنگ خندق بود که با جریان آن آشنا شدید و دانستید که دشمن حدود یک ماه در پشت خندق زمینگیر شد و نتوانست وارد مدینه شود.دشمن پنج نفر از قهرمانان نامی خود را از نقطه باریکی از خندق عبور داد.آنان جلوی سپاه اسلام آمدند و مبارز طلبیدند.این پنج نفر عبارتند از:1.عَمروبن عَبْدَوَد؛2.عَکرمة ابن ابیجهل؛3.هُبیرة بن وهب؛4.نوفل بن عبدالله؛5.ضرار ابن خطّاب.
«عمروبن عبدود»قهرمان بینظیری بود که خود یک تنه با هزار نفر میجنگید.او با نعرههای پیاپی مبارز میطلبید تا آنجا که فریاد کشید و گفت:من خسته شدم؛صدایم گرفت؛آیا کسی هست که به نبرد با من بیاید؟
مسلمانان از وحشت،در سکوت فرو رفته بودند.پیامبر پرسیدند:«آیا کسی هست که به مبارزه با او برود؟»کسی جز علی بن ابیطالب پاسخ مثبت نداد.این سؤال و جواب سه بار تکرار شد و پاسخ دهنده کسی جز علی نبود.پیامبر به علی اجازه رزم داد و عمامه خود را بر سر او بست و شمشیر خویش را به دست او داد و هنگام بدرقه در حق علی چنین دعا کرد:«خدایا!در جنگ بدر عبیده بن حارث(پسر عمویم)و در جنگ احد حمزه(عمویم)را از من گرفتی؛اینک علیبنابیطالب برادر من است؛پروردگارا مرا تنها نگذار».
حضرت علی علیه السّلام شتابان به میدان رفت و وقتی روبهروی عمرو قرار گرفت،پیامبر فرمود:«تمام دین در برابر تمام کفر قرار گرفت.»سپس میان آنها چنین گفتوگو شد:
علی:ای عمرو!تو در عصر جاهلیت میگفتی سوگند به لات و عزّی هر کس مرا به یکی از سه چیز بخواند, سه تقاضای او یا یکی از آنها را میپذیرم.
عمرو:آری, چنین است.
علی:من از تو میخواهم به خدای یکتا و رسالت محمّد گواهی دهی.
عمرو:از این تقاضا بگذر.
علی:از راهی که آمدهای, به مکّه بازگرد.
عمرو:نه،این کار ننگ است و نَقل مجالس زنان قریش خواهد شد.
علی:پس از اسب پیاده شو و پیاده به جنگ من بیا.
عمرو خندید و گفت:گمان نمیکردم که مرد بزرگواری از عرب چنین درخواستی از من بکند.من دوست ندارم بزرگی چون تو را بکشم و حال آنکه با پدرت دوست بودم.
علی:ولی من دوست دارم؛اگر میخواهی پیاده شو!
عمرو از این سخن برآشفت و از اسب پیاده شد و ضربهای به صورت اسبش زد و آن را دور کرد و درگیری شروع شد.گرد و غباری که از زیر پای آنها بلند شد, فضای پیرامون آنها را پوشاند،تا آنکه ناگاه صدای تکبیر علی به گوش رسید و معلوم شد که عمرو کشته شده.یاران عمرو که با او از خندق عبور کرده بودند پا به فرار گذاشتند.وقتی مسلمانان دیدند که اسب«نوفل»در خندق گیر کرده و نمیتواند آن را عبور دهد،با سنگ به او حمله کردند؛امّا نوفل گفت:اقلاً مردی از شما بیاید تا با من بجنگند.علی خود را به خندق رساند و او را هم از پای در آورد و سپس به قهرمان سوم یعنی«هُبَیره»حمله کرد و او را نیز بر خاک افکند و دو قهرمان دیگر قریش،یعنی پسر ابوجهل و«ضرار»گریختند.پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله پس از استقبال از علی علیه السّلام فرمود:«ارزش ضربتی که علی در جنگ خندق بر دشمن فرود آورد, از ارزش عبادت جنّ و انس تا روز قیامت, بیشتر است».
1.علی علیه السّلام در چه سالی با فاطمه زهرا ازدواج کرد؟چه چیزهایی را به عنوان مهریه پیشنهاد کرد و پیامبر صلّی الله علیه و آله کدام را پذیرفت؟
2.علی علیه السّلام در زمان جنگ چند ساله بود و چه تعداد از لشکر دشمن را به هلاکت رساند.
3.دو نمونه از فداکاریهای علی علیه السّلام را در جنگ احد بیان کنید.
4.گفتوگوی علی علیه السّلام و عمر و بن عبدود را در میدان جنگ بنویسید.
5.رسول خدا صلّی الله علیه و آله پس از قرار گرفتن علی در برابر عمروبن عبدود و بعد از پیروزی بر او چه فرمود؟
5.علی علیه السّلام فاتح خیبر: قبلاً بهطور مختصر با ماجرای فتح خیبر آشنا شدید.جمعیت یهودیان در منطقه خیبر حدود بیست هزار نفر بود که دو هزار نفر مرد جنگی داشتند.پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله سپاهی را با هزار و ششصد نفر برای براندازی آخرین لانه فساد در جزیرة العرب به سوی خیبر حرکت داد.سپاه اسلام قلعههای آنها را یکی پس از دیگری فتح کرد, ولی دو قلعه باقی ماند.مسلمانان در گشودن این دو قلعه شهدای بسیاری دادند, ولی نتیجهای نگرفتند.در این مدت هر روز سپاه اسلام تحت فرماندهی یکی از اصحاب برای گشودن این دو قلعه حمله میکردند, ولی موفق نمیشدند.پیامبر و سرداران سپاه اسلام از این وضع بسیار ناراحت بودند, تا اینکه پیامبر سران لشکر را فراخواند و فرمود:«فردا پرچم را به دست مردی میدهم که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش هم او را دوست میدارند و خداوند این دژ را به دست او میگشاید و او کسی است که پشت به دشمن نمیکند...».
شب فرا رسید و همه در انتظار فردا بودند تا ببینند این افتخار نصیب چه کسی میشود.فردا صبح سپاه اسلام با سکوتی پرمعنا به پیامبر توجّه داشت.پیامبر فرمود:«علی کجاست؟»علی که به چشم درد مبتلا بود و در گوشهای استراحت را به حضور پیامبر آوردند.پیامبر صلّی الله علیه و آله دستی بر چشمان علی علیه السّلام کشید و او را شفا داد.علی علیه السّلام پس از گوش دادن به سفارشهای پیامبر(که قبلاً خواندید)عازم دو قلعه باقیمانده
شد.درِ قلعه خیبر باز شد و یهود دلاوران خود را بیرون فرستادند.درگیری شدیدی رخ داد و ابتدا«حارث»برادر«مرحب»به جنگ با علیآمد؛امّا به سرعت کشته شد.سپس برادرش مرحب قهرمان نامآور یهود به میدان آمد و خود را معّرفی کرد.علی علیه السّلام هم در پاسخ معرفی او فرمود:«من همانم که مادرم مرا حیدر(شیر)خواند،من مرد دلاور و شیر بیشه شجاعت هستم».جنگ آغاز شد و طولی نکشید که شمشیر علی بر فرق مرحب فرود آمد.این ضربت به قدری شدید بود که کلاهخود مرحب را شکافت و تا دندان،سر او را دو نیم ساخت.مرحب کشته شد و همراهان او گریختند و به درون قلعه رفتند و در را بستند.در این کشمکش،شمشیر یکی از جنگجویان یهود با سپر علی برخورد کرد و سپر آن حضرت بر زمین افتاد.علی به طرف در قلعه خیبر رفت و و آن را گرفت و از جای خود کند و از آن به عنوان سپر تا پایان جنگ استفاده کرد و پس از جنگ در را روی خندقی که یهودیان در کنار دیوار بلند قلعه خود کنده بودند گذاشت و آن را پلی برای عبور سپاه اسلام به داخل قلعه قرار داد.
بعدها کسی از علی علیه السّلام پرسید که آیا در قلعه خیبر را که سپر قرار دادی احساس سنگینی نکردی؟پاسخ فرمود:«درست مانند همان سپری بود که قبلاً در دستم بود!».
6.پیروزی علی علیه السّلام در جنگ ذات السلاسل: سال هشتم هجری بود که به پیامبر خبر رسید دوازده هزار سوار از مشرکین«وادی یابس»همپیمان شدهاند که محمّد و علی را بکشند.پیامبر چهارهزار نفر را در دو نوبت به فرماندهی ابوبکر و عمر فرستاد و دستور داد که آنان را به اسلام دعوت کنند و اگر نپذیرفتند با آنان بجنگند؛امّا هر دو فرمانده پس از حضور در منطقه دشمن،درگیر شدن را صلاح ندانستند و بازگشتند.پیامبر مأموریت را به علی بن ابیطالب داد و ایشان با راهبر خود یعنی مخفیانه،سپاه اسلام را به منطقه دشمن رساند.دشمن که دید علی علیه السّلام به میدان آمده،گفت:ما به دنبال تو بودیم؛حالا خودت به میدان نبرد با ما آمدهای.آنان آماده جنگیدن با سپاه اسلام شدند؛امّا در همان آغاز نبردهای تن به تن،چند نفر از شجاعانشان به دست علی علیه السّلام کشته و بقیه فراری شدند.علی اموال آنان را به غنیمت گرفت و بازماندگانشان را اسیر کرده و به مدینه بازگشت.
7.نقش علی علیه السّلام در غزوه حنین: غزوه حنین در سال هشتم هجرت و در سرزمین حُنین میان دو شهر مکّه و طائف بین سپاه اسلام و دو قبیله«ثقیف»و«هوازن»واقع شد.تعداد سپاه اسلام بیش از دوازده هزار نفر و پرچمدار این نبرد،علیبنابیطالب بود.در ابتدای جنگ, سپاه اسلام غافلگیر شد و شکست سختی خورد و همه سپاه اسلام به جز ده نفر که 9 نفر آنان از بنیهاشم بودند فراری شدند،و از جمله آنها علی علیه السّلام و عبّاس عموی پیامبر و فضلبنعبّاس بودند.در این جنگ علی علیه السّلام چهل نفر از مشرکان را کشت که شجاعترین آنها«ابوجَرول»بود.پس از کشته شدن او, عبّاس به نمایندگی از پیامبر مسلمانان را صدا زد و همه با شنیدن صدای عبّاس بازگشتند و پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمان حمله صادر کرد.دشمن با حمله مجدّد مسلمین شکست سختی خورد و متواری شد.در این جنگ هشت نفر از مسلمین به شهادت رسیدند؛امّا در مقابل ششهزار نفر از قبیله هوازن اسیر شدند و غنایمی که به دست مسلمین افتاد, بیست و چهار هزار شتر و بیش از چهل هزار گوسفند و بیش از هشتصد و پنجاه کیلو نقره بود.
8.نقش علی علیه السّلام در تخریب بتخانه طَی: در سال نهم هجرت رسول گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله،علی علیه السّلام را با یکصد و پنجاه سوار مأمور کرد تا به سرزمین قبیله«طی»در یمن سفر کند و بت بزرگ آنان را نابود کرده و نظام شرک و بتپرستی را در آنجا براندازد.سرزمین طی همان سرزمین«حاتم طایی»،سخاوتمند معروف عرب بود.افراد قبیله طی پس از مقاومت مختصری شکست خورده و افراد آن اسیر سپاه اسلام شدند و رئیس آنان«عدی»پسر حاتم به شام فرار کرد و خواهر او اسیر سپاه اسلام شد.و پس از بازگشت رزمندگان اسلام به مدینه, پیامبر او را آزاد کرد و او به شام نزد برادرش رفت.دختر حاتم بزرگواری پیامبر را برای برادرش عدی تعریف کرد و در نتیجه عدی از شام به مدینه آمد و در مسجد به حضور پیامبر رسید و پس از سلام،خود را معرفی کرد.عدی پسر حاتم داستان اسلام آوردن خود را چنین تعریف میکند:«او(پیامبر)از جای خود برخاست و مرا به خانه خود برد در نیمه راه،زن سالخوردهای او را از حرکت بازداشت.پیامبر با کمال آرامش به سخنان زن گوش داد.من با خود گفتم این اخلاق پادشاهان نیست.سپس به همراه او وارد خانهاش شدم.سادگی زندگی او مرا به خود جلب کرد.پس از آن پیامبر با من صحبتهایی خصوصی کرد و پیشگوییهایی نمود که همه آنها بعداً اتفاق افتاد».
همه حرکات پیامبر که از خُلق و خوی نیکوی او سرچشمه میگرفت, باعث شد که عدی با اطمینان خاطر به پیامبر ایمان آورده و مسلمان شود.
9.مسلمان شدن مردم یمن به دست حضرت علی علیه السّلام:پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله در سال دهم هجرت«خالدبنولید»را به همراه جمعی برای دعوت مردم یمن به اسلام،به آن منطقه فرستاد.خالد و همراهانش مدّت شش ماه در یمن ماندند و کسی به اسلام ایمان نیاورد.این خبر به پیامبر رسید و ناراحت شد.سپس حضرت علی را طلبید و به او فرمان داد که با همراهانی به سوی یمن برود و خالد را با همراهانش به مدینه بازگرداند.
علی علیه السّلام با همراهانش وارد یمن شد و خالد و همراهانش را به سوی مدینه بازگرداند.خبر ورود علی علیه السّلام به مردم یمن رسید.آنها هنگام نماز صبح اجتماع کردند و بعد از نماز صبح حضرت علی علیه السّلام برای آنها صحبت کرد و آنان را به اسلام دعوت نمود.در همان روز اوّل, مردم قبیله«هَمْدان»همگی مسلمان شدند.
علی علیه السّلام ماجرای مسلمان شدن آنها را در نامهای به پیامبراکرم صلّی الله علیه و آله اطلاع داد.پیامبر صلّی الله علیه و آله بسیار خوشحال شد و سجدهشکر به جا آورد و بر قبیلۀ هَمدان درود فرستاد.بعد از قبیله هَمدان،قبایل دیگر یمن به اسلام گرویدند و امروزه مردم یمن افتخار میکنند که با راهنمایی حضرت علی علیه السّلام مسلمان شدند.
1.جنگ خندق در چه سالی واقع شد؟مهمترین فردی از دشمن که علی علیه السّلام از پای درآورد که بود و چه ویژگی داشت؟
2.رسول خدا صلّی الله علیه و آله پس از استقبال از علی در جنگ خندق چه فرمود؟
3.برای فتح باقیمانده قلعههای خیبر پیامبر صلّی الله علیه و آله چه کسی را اعزام کرد و چگونه او را معرّفی نمود؟
4.کارهای چشمگیر حضرت علی علیه السّلام در فتح خیبر چه بود؟
5.نقش علی علیه السّلام را در جنگ ذات السلاسل به طور مختصر بیان کنید؟
6.جنگ حنین بین چه کسانی واقع شد؟پرچمدار مسلمانان که بود و نتیجه جنگ چه شد؟
7.مأموریت علی علیه السّلام در رفتن به سوی قبیله طی چه بود؟
8.ماجرای مسلمان شدن مردم یمن را به اختصار بنویسید؟
پیامبر گرامی اسلام در روز دوشنبه 28 صفر سال یازدهم هجری دیده از جهان فرو بست و علیبنابیطالب بنا به سفارش پیامبر که فرموده بود:«تا مرا به خاک نسپردهای از من جدا نشو»،سه روز با جنازه پیامبر بود.او را غسل داد و حنوط و کفن کرد و ابتدا خود بر او نماز خواند و پس از او گروه گروه از مسلمین میآمدند و بر جنازۀ پیامبر نماز میخواندند و با او وداع میکردند.در همان روز اوّل رحلت پیامبر صلّی الله علیه و آله گروه اندکی از مهاجرین و انصار, ابوبکر را به عنوان خلیفه و جانشین رسول خدا صلّی الله علیه و آله انتخاب کردند.هنگامی که ابوبکر زمام امور و رهبری مسلمانان را به دست گرفت،علی بن ابیطالب را برای بیعت با او به مسجد احضار کردند و به او گفتند با ابوبکر بیعت کن.علی علیه السّلام فرمود:من به این منصب از ابوبکر سزاوارترم و سزاوارتر این است که شما با من بیعت کنید.شما خلافت را از انصار گرفتید به این دلیل که از نزدیکان پیامبر هستید.آیا گمان نمیکردید که چون به پیامبر نزدیکترید از انصار برترید،زیرا که پس آنها هم رهبری را تسلیم کردند؟!هم اکنون همان استدلال را که شما برای انصار کردید،من برای شما استدلال میکنم.من به رسول خدا صلّی الله علیه و آله از شما نزدیکترم؛هم در زمان زندگانیش و هم در زمانی که او مرده است.من وصی و وزیر پیامبرم؛اَسرار و علم پیامبر نزد من است؛من اوّلین کسی هستم که ایمان آوردهام و او را تصدیق نمودم؛من بیشترین مبارزات را با مشرکین داشتهام؛من داناترین شما به کتاب و سنّت پیامبرم و در
دین خدا فقیهترین شما هستم.آیا بر سر چه چیز با ما اختلاف میکنید؟!اگر از خدا میترسید, انصاف بدهید و آنچه را که انصار در حق شما به رسمیت شناختند, شما در حق من به رسمیت بشناسید.
ابوبکر گفت:ای ابا الحسن!ما شکّی در برتری تو نداریم و تو را زشت نمیداریم.
در همین لحظه ابوعبیده گفت:ای پسر عمو!ما نزدیکی و خویشی تو را با رسول خدا و سابقه تو را در اسلام و علم و ایمان و دانایی تو را و جهاد تو را در راه خدا انکار نمیکنیم؛امّا تو جوان هستی(در آن روز علی بن ابیطالب سی و سه ساله بود)و ابوبکر پیری از پیران قوم شماست و سنگینی بار رهبری را بهتر تحمّل میکند،شما خلافت را تسلیم او کن؛پس اگر خدا به تو طول عمر داد،بعد از او تو رهبر باش و هیچ دو نفری بعد از این با هم در رهبری تو مخالفت نمیکنند.
علی به حاضرین در مسجد چنین هشدار داد:ای مهاجرین و انصار!عهد پیامبر را دربارۀ من(غدیر خم)فراموش نکنید و رهبری محمّد را از خانوادهاش خارج نکنید.قسم به خدا کسی که فقیه در دین او و آگاه به امور مردم باشد،در بین ماست نه در بین شما.از هوای نفس پیروی نکنید که از حق دور میشوید و سوابق نیکوی شما با کار امروزتان پایمال میشود.گروهی از انصار گفتند:ای اباالحسن!اگر کلام تو را انصار قبل از بیعت کردن با ابوبکر شنیده بودند, هیچ دو نفری در مورد رهبری تو اختلاف نمیکردند.
علی علیه السّلام فرمود:ای مردم!آیا میتوانستم جنازه رسول خدا را روی زمین بگذارم و به اینجا بیایم و پیرامون جانشینی او با شما منازعه و گفتوگو کنم؟!قسم به خدا گمان نمیکردم کسی در امر جانشینی او با من منازعه کند و میدانستم که در روز غدیر خم برای کسی دلیلی باقی نگذاشته.شما را به خدا قسم میدهم هر کس در روز غدیرخم از پیامبر شنید که فرمود:«هر که را من مولا و سرپرست اویم, این علی مولا و سرپرست اوست،خدایا دوستانش را دوست بدار و دشمناش را دشمن بدار،یاورانش را یار باش و خوار کنندگانش را خوار کن»هم اکنون شهادت بدهد.
«زید بن ارقم»میگوید دوازده نفر از بدریون شهادت دادند و من هم از کسانی بودم که آن کلام را از پیامبر شنیده بودم؛امّا در آن روز شهادت ندادم و علی علیه السّلام مرا نفرین کرد و بیناییم را از دست دادم.علی علیه السّلام در جلسات دیگر استدلالهای دیگری
آورد و فضایل و برتریهای خود را بیان کرد؛ولی پذیرفته نشد.بنابراین برای حفظ انسجام و وحدت اسلامی،سکوت را اختیار کرد و به تقویت اسلام پرداخت و از اموری که موجب اختلاف در حکومت نوپای اسلام شود, پرهیز کرد تا مبادا دشمنان اسلام جرأت یافته و در صدد براندازی حکومت اسلامی برآیند.
عمدهترین تلاش علی بن ابیطالب در طول حکومت 25 ساله خلفای صدر اسلام در دو موضوع خلاصه میشد:یکی فرهنگ و دیگری اقتصاد که در درسهای بعد به دو نمونه از هر کدام اشاره خواهد شد.
1.برنامه حضرت علی علیه السّلام در روزهای پس از رحلت پیامبر چه بود؟
2.ابوبکر در چه زمانی به عنوان جانشین رسول خدا صلّی الله علیه و آله انتخاب شد؟
3.علی علیه السّلام در پاسخ درخواست کسانی که به او گفتند با ابوبکر بیعت کن چه فرمود؟
4.چرا ابوعبیده حضرت علی علیه السّلام را برای حکومت مناسب نمیدید؟
5.علی علیه السّلام در مسجد به مهاجرین و انصار چه هشداری پیرامون عهدشان با پیامبر داد؟
6.گروهی از انصار در پاسخ استدلال علی علیه السّلام چه گفتند و علی به آنها چه پاسخ داد؟
7.پس از اینکه استدلالهای علی علیه السّلام برای جانشینی پیامبر پذیرفته نشد چه کرد؟
8.زیدبن ارقم دربارۀ کتمان شهادت بر غدیر خم چه میگوید؟
1.علی علیه السّلام طبق وصیت پیامبر پس از رحلتش در خانه نشست و به جمعآوری و تنظیم قرآن پرداخت.آیات قرآن قبلاً در تختهها و پارچهها و شانههای گوسفند نوشته میشد.ابوبکر برای علی علیه السّلام پیام فرستاد که از خانه بیرون بیا و با ما بیعت کن.علی علیه السّلام چنین پاسخ داد:«من به جمعآوری قرآن مشغولم؛به خدا سوگند یاد کردهام که عبا بر دوش نیفکنم, مگر برای نماز تا آن را تنظیم نمایم».
2.گروهی از مسلمانان یمن در ساحل عدن تصمیم گرفتند تا مسجدی بسازند, امّا هر بار که آن را میساختند پس از تمام شدن،خراب میشد.آنان نزد ابوبکر آمدند و علّت را سؤال کردند.ابوبکر در ضمن خطابهای مردم را قسم داد که اگر کسی حلّ این مشکل را میداند بیان کند.علی علیه السّلام فرمود:سمت راست و چپ قبله مسجد را حفر کنید؛دو قبر برای شما آشکار میشود که صفحهای روی آنها گذاشته شده و بر روی آن چنین نوشته شده:«من رضوی و خواهرم حباء در حالتی مردیم که به خدا شرک نورزیدیم.»آنان بدون لباسند؛آنان را غسل داده،کفن نموده،بر آنها نماز خوانده و دفنشان کنید و سپس مسجد را بنا کنید؛پس از آن دیگر بنایش ویران نمیشود.مردم رفتند و همه چیز را همانگونه یافتند و به همان دستور عمل کردند.
1.علی علیه السّلام به فرزندش حسن چنین فرمود:«انسانی را که برای کسب هزینههای
زندگی تلاش میکند،سرزنش نکن؛زیرا کسی که وسایل زندگیش تأمین نباشد خطاهای او بسیار خواهد بود».روزیآن حضرت از کنار جمعی از قریش میگذشت؛آنان گفتند علی فقیر و تهیدست شده و لباس کهنه میپوشد.امام علی علیه السّلام به مسئول نخلستانهایش دستور داد امسال خرما را به فقرا نده؛بلکه آنها را بفروش و پولش را در همان انبار خرما نگهداری کن.پول زیادی تهیه شد و حضرت دستور دادند تا همانان که علی را تهیدست میدانستند دعوت کنند و در حضور آنان همه آن پولها را بین فقرایی که هر سال برایشان خرما میفرستاد تقسیم کرد.
حاضرین پرسیدند ای اباالحسن!این پولها از آن کیست؟فرمود:مال کسی است که مال ندارد!
2.روزی کسی علی علیه السّلام را دید که پیمانه بزرگی از هستههای خرما در دست دارد؛پرسید:این چیست ای ابا الحسن؟فرمود:هزار درخت خرما انشاءالله.آنها را کاشت و همه هستهها سبز شدند و سپس آن نخلستان بزرگ را وقف نمود.او از دسترنج خویش هزار برده را خرید و در راه خدا آزاد کرد.
علی در زمان حکومت عمر: ابوبکر پس از 27 ماه حکومت از دنیا رفت و بنا بر وصیتش عمر بن الخطاب جانشین او شد.مدت حکومت عمر 10 سال و 7 ماه بود.در این دوران بارها علی علیه السّلام قضاوتهای خلافی که صورت گرفته بود را تصحیح کرد و بارها عمر گفت:«اگر علی نبود عمر هلاک میشد»به یک نمونه از آنها توجّه کنید:
زنی آبستن را نزد عمر آوردند که به عملی زشت اقرار کرده بود.عمر دستور داد تا حکم اسلام در موردش اجرا شود؛یعنی سنگسارش کنند.علی علیه السّلام زن را دید و از احوالش جویا شد.ماجرا را برایش گفتند.فرمود:او را به نزد عمر بازگردانید به عمر فرمود:تو میتوانی زن را سنگسار کنی؛امّا بچهای که در شکم اوست تقصیری ندارد.سپس فرمود:شاید با ترساندن, از او اقرار بر عمل زشت گرفتهاید.عمر پاسخ داد:بله, چنین است.علی علیه السّلام فرمود:آیا نشنیدید که پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:کسی که بعد از شکنجه اعتراف کند،حدی بر او نیست؟عمر زن را آزاد کرد و گفت:زنان از زاییدن کسی مثل علی بن ابیطالب عاجزند.اگر علی نبود عمر هلاک میشد.و به این ترتیب جان دو نفر از مرگ حتمی نجات یافت.
در سومین سال خلافت عمر(سال 16 هجری)مسلمانان هنوز تاریخ معینی نداشتند تا نامهها و قراردادهای خود را ثبت کنند.عمر با اصحاب بزرگ در این باره مشورت کرد؛گروهی گفتند:مبدأ تاریخ ولادت پیامبر باشد و گروهی گفتند مبدأ تاریخ بعثت پیامبر باشد؛ولی علی علیه السّلام هجرت را مبدأ تاریخ پیشنهاد کرد؛زیرا هجرت دوری از سرزمین شرک به سرزمین اسلام بوده و بزرگترین تحوّل و ترقی اسلام به شمار میآید.عمر این نظر را پذیرفت و اکنون نیز هجرت پیامبر صلّی الله علیه و آله از مکّه به مدینه مبدأ تاریخ مسلمانان است.
هنگامی که عثمان خلیفه بود،مردی نزد او آمد و جمجمۀ انسان مردهای را که در دستش بود نشان داد و گفت:شما معتقدید این جمجمه در قبر به وسیله آتش عذاب میشود؟!من دستم را روی این جمجمه میگذارم, ولی احساس داغی آتش نمیکنم.عثمان از پاسخ بازماند و کسی را نزد علی فرستاد تا به مجلس بیاید.آن مرد سؤال خود را تکرار کرد و علی علیه السّلام فرمود:سنگ چخماق با سنگی معمولی را بیاورند.علی علیه السّلام آن دو سنگ را به هم زد و در اثر برخورد،جرقه زد.سپس به سؤال کننده فرمود:دستت را روی سنگ چقماق بگذار.او دست نهاد سپس علی علیه السّلام احساس داغی میکنی؟مرد از پاسخ علی علیه السّلام حیران ماند.در همین وقت عثمان گفت:«لولا عی لهلک عثمان»؛یعنی اگر علی نبود, عثمان هلاک میشد.
1.عمدهترین تلاش علیبنابیطالب در زمان خلفای صدر اسلام چه بود؟برای هر کدام نمونهای ذکر کنید.
2.چگونه و در چه زمان هجرت پیامبر گرامی اسلام مبدأ تاریخ مسلمین قرار گرفت؟
3.نمونهای از تصحیح قضاوت عمر توسط حضرت علی علیه السّلام را بنویسید.
عثمان در سوم ماه محرم سال 24 هجری از طریق شورایی که خلیفه دوّم اعضای آن را برگزیده بود, به خلافت انتخاب شد و در هجدهم ماه ذیالحجه سال 35 هجری پس از دوازده سال حکومت به دست گروهی از مصر و عراق و مهاجر و انصار کشته شد.از جمله علل عمده این محاصره و ترور دو چیز بود:
1.تقسیم ناعادلانه بیتالمال در میان بنی امیه؛
2.تأسیس حکومت اموی از طریق نصب آنان در مسئولیتهای مختلف اجتماعی.
بیشتر مردم مدینه پس از قتل عثمان, بر خلافت علی بن ابیطالب اتفاقنظر داشتند؛امّا کسان دیگری هم بودند که هر کدام طرفدارانی داشتند؛از آن جمله«طلحه»،«زبیر»و«معاویه»بودند؛امّا ازدحام جمعیت پیرامون خانه علی علیه السّلام فرصت را از بقیه گرفت.علی علیه السّلام در خطبه شقشقّیه میفرماید:
«ازدحام جمعیت که همچون یالهای کفتار احاطهام کرده بود, مرا به قبول خلافت واداشت.چیزی نمانده بود که دو فرزندم حسن و حسین زیر پا بمانند.دو طرف ردایم پاره شد و مردم همانند گوسفندان مرا در میان گرفتند».
علی علیه السّلام به مردم فرمود:من پنهانی بیعت نمیکنم؛بیعت باید در مسجد باشد.
علی به مسجد آمد و در 25 ذیحجّه سال 35 هجری مردم با او بیعت کردند.اوّلین کسی که با او بیعت کرد«طلحه»و سپس«زبیر»بود،علی علیه السّلام فرمود:اگر میخواهید با من بیعت کنید و اگر میخواهید, من با شما بیعت کنم.
در زمان حکومت عثمان،معاویه فرماندار شام بود و عثمان او را به این سمت منصوب کرده بود.معاویه که از قبیله بنیامیه و مخالف بنیهاشم بود،در شام برای خود حکومتی به سبک پادشاهان روم و ایران درست کرده بود و این روش حکومت با حکومت اسلامی فاصلهزیادی داشت.پس از بیعت مردم, تنی چند از صحابه نزد علی آمدند و به او پیشنهاد کردند که معاویه را در پست و جایگاه خودش تثبیت کند و پس از آنکه از همه امت اسلام بیعت گرفت, او را از جایگاهش برکنار کند؛امّا علی علیه السّلام فرمود:«حتّی برای دو روز او را در این مقام نصب نمیکنم و با او از در حیله وارد نمیشوم».
علی علیه السّلام که دوران حکومتش کمتر از 5 سال طول کشید, گرفتار سه جنگ بزرگ داخلی شد:
1.جنگ جمل از جانب«ناکثین»(پیمانشکنان)یعنی کسانی که بیعت خود را شکستند و به جنگ با حکومت اسلامی برخاستند.
2.جنگ صفّین از جانب«قاسطین»یعنی کسانی که با آن حضرت بیعت نکردند و بر علیه حکومت اسلامی قیام کردند.
3.جنگ نهروان از سوی«مارقین»یعنی کسانی که چهرههایی مسلمان داشتند, امّا از دین خارج شده بودند و حق و باطل را تشخیص نمیدادند.
شرایطی که امام علی علیه السّلام از حکومت 12 ساله عثمان به ارث برد،فراوانی نعمت و غنایمی بود که از پیشرفت مسلمانان در کشورهای مختلف به دست آمده بود.در زمان پیامبر گرامی اسلام و نیز در زمان خلیفه نخست, غنایم و اموال را ذخیره نمیکردند؛بلکه فوراً آن را میان مسلمانان به طور مساوی تقسیم میکردند.امّا خلیفه دوّم«بیتالمال»تأسیس کرد و برای اشخاص بر حسب رتبه و مقامات آنان حقوق تعیین کرد.این کار،پایه اختلافات طبقاتی شد و در دوران خلافت عثمان شکاف طبقاتی عمیقتر و اختلاف طبقاتی شدیدتر گردید.علی علیه السّلام که وارث چنین محیطی بود و میخواست مردم را به روش و سنت پیامبر بازگرداند و امتیاز طبقاتی را از بین ببرد و غنایم را به طور مساوی تقسیم کند, با مشکلاتی روبهرو گردید.
ایشان در سخنانی پیرامون تقسیم بیتالمال چنین فرمود:«اکنون بیتالمال نزد ما حاضر است و آن را میان سفید و سیاه بهطور مساوی تقسیم خواهیم کرد».سپس به«عبدالله بن ابی رافع»منشی خود دستور داد تا به هر یک از مهاجر و انصار سه دینار بپردازد.در این هنگام«سهل بنحنیف انصاری»زبان به اعتراض گشود و گفت:آیا رواست که من با این فرد سیاه که تا دیروز غلام من بود،مساوی و برابر باشم؟!امام علی علیه السّلام پاسخ داد:«در کتاب خدا میان فرزندان اسماعیل(عرب)و فرزندان اسحاق تفاوتی نمیبینم».
دوّمین اقدام اساسی امام عزل فرمانداران ناشایست و در رأس آنان معاویه بود؛زیرا آنان حکومتهایی مانند پادشاهان ایران و روم درست کرده و سیره و روش پیامبر را زیر پا گذاشته بودند.
معاویه با نوشتن دو نامه به طلحه و زبیر از آنان خواست تا از مدینه به مکه بروند و در آنجا به گردآوری افراد و ساز و برگ جنگی بپردازند و به این ترتیب برای براندازی حکومت مرکزی در مدینه اقدام کنند.
طلحه و زبیر پس از دریافت نامه معاویه, نزد حضرت علی علیه السّلام آمدند و گفتند:«اکنون که خدا خلافت را نصیب تو کرده, ما را به فرمانداری کوفه و بصره نصب کن».امام فرمود:«آنچه خداوند نصیب شما فرموده به آن راضی باشید تا در این موضوع بیندیشیم».هر دو نفر پس از شنیدن این سخن امام و ناامیدی از گرفتن مقام،از امام اجازه گرفتند که به قصد عمره مدینه را به سوی مکّه ترک کنند.امام فرمود:شما در پوشش عمره هدف دیگری دارید،اما آنان به خدا سوگند یاد کردند که غیر از انجام عمره هدف دیگری ندارند.
آنان پس از خروج از مدینه،در میان راه مکّه،به هر کس رسیدند, بیعت خود را با علی علیه السّلام انکار کردند و طولی نکشید که مکّه مرکز مخالفان حضرت علی علیه السّلام گردید.
1.عثمان در چه تاریخی و چگونه به خلافت رسید؟
2.علل عمده محاصره و ترور عثمان چه بود و توسط چه گروههایی انجام شد؟
3.مردم مدینه در چه تاریخی با علی بیعت کردند؟علی علیه السّلام جمعیت بیعت کننده را چگونه توصیف میکند؟
4.چرا علی علیه السّلام با استانداری معاویه در شام موافق نبود؟
5.نام جنگهای داخلی که در زمان حکومت حضرت علی به وجود آمد را بنویسید.این جنگها با چه کسانی بود؟
6.بیتالمال در چه زمانی به وجود آمد و نتیجه آن چه بود؟
7.اقدامات اساسی حضرت علی علیه السّلام در آغاز حکومتش چه بود؟
8.در تقسیم مساوی بیتالمال سهم هر کس چه مقدار بود؟علی علیه السّلام پیرامون این تقسیم مساوی چه فرمود؟
9.چه چیز باعث پیمانشکنی طلحه و زبیر شد؟
«عایشه»،امالمؤمنین که از زمان محاصره خانه عثمان،در مکّه به سر میبرد،پس از شنیدن خبر قتل عثمان و بیعت مردم با علی بن ابیطالب،این کار را نپسندید و او هم به جمع مخالفان پیوست.ناکثین یا پیمانشکنان،با تحریک طلحه و زبیر،عایشه را با خود همراه کرده و مکّه را به قصد بصره برای تهیه ساز و برگ نظامی ترک گفتند.سپاه ناکثین از هر آبادی که میگذشت, عایشه نام آنجا را میپرسید تا اینکه به سرزمین«حَوأب»رسیدند و صدای سگان آنجا بلند شد؛عایشه از نام آنجا پرسید؛گفتند:اینجا سرزمین حوأب است.عایشه گفت من باید بازگردم؛زیرا رسول خدا صلّی الله علیه و آله روزی در جمع همسران خود گفت:«میبینم که یکی از شما از سرزمین حَوأب میگذرد و سگان آنجا پارس میکنند».سپس پیامبر رو به من کرد و گفت:«حمیرا!مبادا تو آن زن باشی».هر چه کردند،نتوانستند عایشه را راضی کنند و میگفت من برمیگردم،تا آنکه گروهی از اعراب را آوردند که به دروغ گواهی دادند نام این سرزمین حوأب نیست و سرانجام امالمؤمنین را با خود همراه کردند.طلحه و زبیر به«عثمان بن حنیف»استاندار بصره نامه نوشتند و از او خواستند که دارالاماره را در اختیار آنان قرار دهد.در همین زمان نامهای از امام علی علیه السّلام به عثمان بن حنیف رسید که او را از پیمانشکنی طلحه و زبیر و حرکتشان به سوی بصره آگاه ساخته و دستور داده بود که آنان را به وفای به عهد دعوت کند.اگر پذیرفتند با آنان رفتاری نیکو داشته
باشد, والاّ کار آنان را با جنگ تمام کند.به دنبال دستور امام،عثمان بن حنیف برای مقابله با لشکر ناکثین به سوی آنان حرکت کرد و در محلّی به نام«مِربَد»روبهروی هم قرار گرفتند.آنان با یکدیگر جنگیدند؛ولی کاری از پیش نبردند و مجبور به صلح شدند و صلحنامهای نوشتند, مبنی بر اینکه عثمانبنحنیف بر سر کار باشد و آنها در بصره باشند تا علی علیه السّلام به بصره بیاید و مسائل را با ایشان حل و فصل کند.ولی طلحه و زبیر پیمان را با عثمانبنحنیف شکستند.و در شبی سرد که باد تندی میوزید, ناکثان به مسجد و دارالاماره بصره هجوم بردند و با کشتن مأموران حفاظت بر حساسترین نقاط شهر مسلط شدند و در این کودتا دهها نفر از مسلمانان را از دم تیغ گذراندند.
امام علیه السّلام که با هفتصد نفر سواره نظام عازم شام شده بود،پس از دریافت خبر حرکت سپاه ناکثین از مکّه،مسیر خود را به سوی بصره تغییر داد و آنگاه که خبر کودتای ناکثین در بصره به او رسید, در نامهای به کوفه, از استاندارش«ابوموسی اشعری»درخواست نیرو کرد, امّا از آنجا که ابوموسی اشعری با این جنگ مخالف بود, کسی را اعزام نکرد.علی علیه السّلام فرزندش حسن را با«عمّار»به کوفه فرستاد تا مردم را بسیج کنند و طولی نکشید که حدود دوازده هزار نفر،کوفه را برای پیوستن به سپاه امام ترک کردند.
امام علیه السّلام در جمادیالثانی سال 36 هجری در میان دو لشکر با سران ناکثین ملاقات کرد و هر دو طرف به اندازهای به هم نزدیک شدند که گوشهای اسبانشان به هم میخورد،امام از آنان پرسید آیا من کاری کردهام که خون مرا حلال میشمرید؟!طلحه گفت:تو مردم را بر کشتن عثمان تحریک کردهای.امام فرمود:اگر من چنین کردهام, در روز قیامت بر همگان آشکار خواهد شد؛تو چگونه همسر پیامبر را به میدان جنگ آوردهای, در حالی که همسر خود را در خانه نشاندهای؟!آیا با من بیعت نکرده بودی؟!
امام همچنین به زبیر فرمود:آیا به خاطر داری روزی که پیامبر به تو گفت:«تو ای زبیر با او میجنگی و در آن حال ستمگر هستی؟»زبیر گفت:اگر این ماجرا را به خاطر داشتم, هرگز به این راه نمیآمدم.زبیر به سوی عایشه بازگشت و انصراف خود را از جنگ با علی علیه السّلام اعلان کرد؛امّا فرزندش عبدالله تصمیم پدر را عوض کرد و سرانجام
دو لشکر در روز پنجشنبه دهم جمادیالثانی سال 36 هجری دوباره روبهروی هم صفآرایی کردند.امام بار دیگر نمایندگانی از جمله«ابنعباس»را به همراه قرآن به سوی آنان فرستاد؛امّا آنان نه تنها بیدار نشدند, بلکه دو دست جوانی را که با قرآن به سوی آنان رفته بود قطع کردند و او کتاب خدا را به دندان گرفت تا لحظهای که جان سپرد.دیگر چارهای جز جنگ نبود.امام در حال بیان دستورات جنگی به سپاهیان خود بود که ناگهان رگبار تیر از سوی لشکرگاه ناکثین باریدن گرفت و چندین تن از یاران امام به شهادت رسیدند و به این ترتیب جنگ بهطور رسمی آغاز شد.حیلۀ ناکثین این بود که شتر عایشه را که کجاوهاش بر روی آن قرار داشت به میدان آوردند؛در حالی که افسار آن به دست«کعب بن سور»قاضی بصره بود.او در همان ابتدای جنگ کشته شد و کسان دیگری به جای او افسار شتر را گرفتند و تمام همّت سپاه بصره این بود که شتر عایشه سر پا باشد تا آنکه هفتاد نفر از ناکثان دست خود را از دست دادند.سرانجام افسار شتر بیصاحب ماند و دیگر کسی حاضر نبود آن را به دست گیرد.امام دستور داد تا شتر عایشه را پی کردند.شتر به زمین خورد و فریاد عایشه بلند شد.علی علیه السّلام خود را به کجاوه رساند و گفت:ای عایشه!آیا رسول خدا صلّی الله علیه و آله تو را به این کار سفارش کرده بود؟عایشه گفت:ای ابا الحسن!آنگاه که پیروز شدی, ببخش.
لشکر پیمانشکنان و جنگافزوران اصلی آن یعنی طلحه و زبیر پا به فرار گذاشتند, امّا آن دو نیز جان سالم به در نبردند و هر دو ترور شدند و به این ترتیب جنگ جمل در بعد از ظهر همان روز پنجشنبه دهم جمادیالثانی با کشته شدن بیش از چهارهزار نفر پایان یافت.
امام بر کشتگان لشکر پیمانشکن نماز گزارد و بر یاران خود که شربت شهادت نوشیده بودند نیز نماز گزارد و همگان را در قبر بزرگی به خاک سپرد و سپس دستور داد که تمام اموال مردم را به خودشان بازگردانند.
چند روز پس از این حادثه, امام مقدّمات سفر عایشه را به مدینه فراهم کرد و به«محمد بنابیبکر»که از یاران امام بود دستور داد به همراه خواهر خود باشد تا او را با احترام کامل به مدینه برسانند.
1.ناکثین یا پیمانشکنان چه کسانی بودند؟
2.امام علی علیه السّلام در نامه به عثمان بن حنیف دربارۀ پیمانشکنان چه دستوری داد؟
3.طلحه و زبیر چگونه پیمانشان را با عثمان بن حنیف, استاندار بصره شکستند؟
4.علی علیه السّلام پس از باخبر شدن از کودتای پیمانشکنان چگونه از مردم کوفه کمک گرفت؟
5.طلحه چه دلیلی برای جنگیدن با حضرت علی داشت؟
6.امام علیه السّلام چه کلامی را از پیامبر صلّی الله علیه و آله به زبیر گفت؟پاسخ او چه بود؟
7.امام علیه السّلام و ناکثین در چه تاریخی روبهروی هم قرار گرفتند و سپاه بصره چه حیلهای اندیشیده بود؟
8.تلفات جنگ جمل چه تعداد بود؟و امام با آنان چه کرد؟
9.حضرت علی علیه السّلام با عایشه و اموال بازماندگان چه کرد؟
امام علیه السّلام پس از جنگ جمل کوفه را مرکز خلافت اسلامی قرار داد و استانداران صالح را در استانهای مختلف نصب کرد و سپس معاویه را دعوت به بیعت با خود نمود.معاویه«عمروعاص»را که در فلسطین بود, به حضور طلبید و از او مشورت خواست و سرانجام با هم قرار گذاشتند که عمروعاص در برابر گرفتن حکومت مصر با معاویه برای مقابله با حکومت علی همفکری و همکاری کند.عمرو نقشهای کشید که با اجرای آن, اکثر مردم آماده نبرد با علی علیه السّلام میشدند.طرح عمروعاص این بود که احساسات دینی مردم شام را بر ضد علی علیه السّلام بشوراند و علی را به عنوان متّهم به قتل خلیفه سوّم معرفی کند و برای این کار از وجود زاهدانی که مورد احترام مردم شام هستند،استفاده کند و در این راستا«شَرَحبیل»را که زاهدی مورد احترام مردم شام بود پیشنهاد کرد.شرحبیل توانست با سفرهای دورهای،افکار مردم شام را بر علیه علی علیه السّلام به عنوان قاتل عثمان بشوراند.
علی علیه السّلام که از نخستین روزهای خلافت خود, معاویه را به اطاعت از حکومت مرکزی دعوت میکرد،نتیجهای جز از دست رفتن فرصتها نگرفته بود؛پس در اوایل شوال سال 36 تصمیم به اعزام نیرو به شام گرفت.او ابتدا با مهاجرین و انصار مشورت کرد و همگی آمادگی خود را برای همراهی با امام اعلان کردند؛اگر چه گروهی میگفتند
حرکت به سوی شام با حوصله و تأنی انجام شود و امید به بیعت معاویه با امام داشتند, امّا در میان یاران امام،افرادی مانند«عمروبن حَمِِق»و«حُجْرِبن عَدی»نظرشان این بود که هر چه زودتر به سوی شام حرکت کنند.امام پس از مشورت با مهاجرین و انصار و مردم کوفه،اردوگاه«نُخیله»را در خارج کوفه به عنوان مقرّ سپاه خود تعیین کرد.امام در روز چهارشنبه پنجم ماه شوال،اردوگاه نخیله را با داوطلبان مجاهد به سوی فرات که در سر راه شام قرار داشت ترک کرد.
امام در مسیر خود از کوفه به صفّین،در سرزمین کربلا نماز گزارد.وقتی سلام نماز را داد،مقداری از خاک آنجا را برداشت و بویید و گفت:«خوشا به حالت ای خاک کربلا که گروهی از تو محشور میشوند و بدون حساب وارد بهشت میگردند».«سعیدبن وهب»که جزو سپاه امام بود پرسید:مقصودتان چیست؟امام فرمود:«خانواده گرانقدری در این سرزمین فرود میآید و شما آنان را میکشید.وای بر شما!از آنان که شما را به سبب قتل آنان،وارد آتش میکنند».
سپاه امام با مجموع افرادی که از شهرهای مدائن و انبار به آن پیوسته بودند در سرزمین«رقّه»کنار رود فرات فرود آمدند و با عبور از رود فرات وارد سرزمین شام شدند.دو سپاه در سرزمین صفّین به یکدیگر رسیدند, امّا از آنجا که لشکر شام زودتر به صفّین رسیده بود, میان سپاه امام علی علیه السّلام و رود فرات،لشکر عظیمی را مستقر کرده بود و به این ترتیب آب را بر سپاه علی علیه السّلام بسته بودند.امام نمایندهای را نزد معاویه فرستاد و از او خواست که سخن امام را بشنود و دست از این کار ناجوانمردانه بردارد و کاری نکند که جنگی بر سرآب بر پا شود.امّا معاویه نصیحت امام را گوش نکرد و امام پس از آنکه بیآبی و عطش بر لشکرش فشار آورد, دستور داد تا دو هنگ عظیم به فرماندهی«مالک اشتر»و«اشعث»با دوازده هزار نفر،در برابر چهل هزار نفری که مانع دسترسی سپاه امام به فرات میشدند صفآرایی کردند و در حملهای برقآسا،لشکر شام را از رود فرات کنار زدند؛امّا امام علیه السّلام مانند آنان رفتار نکرد و به آنان اجازه داد که از آب فرات استفاده کنند.پس از آن هر دو سپاه در فاصله معینی از یکدیگر موضع گرفتند و امام با اعزام نمایندگانی به طور مکرّر تلاش میکرد تا مشکل را از راه مذاکره حلّ کند.مذاکرات بین دو سپاه ماهها به طول انجامید و در این مدّت حملات پراکندهای انجام شد.تا آنکه در ماه صفر سال 37 هجری حملات همه جانبه شروع شد.
این نبردها تا نیمروز سیزدهم صفر ادامه داشت.یکی از معیارهای مهمّ سنجش حق و باطل در جنگ صفّین،«عمّار یاسر»بود؛زیرا کلام تاریخی رسول خدا هنگام ساخت مسجد مدینه هنوز در اذهان همگان بود.پیامبر به عمار فرموده بود:«تو نمیمیری؛بلکه گروه ستمگر و منحرف از حق،تو را میکشند.»در نبرد صفّین،خبر شرکت عمّار در سپاه امام،دلهای فریبخوردگان سپاه معاویه را لرزاند و در صدد تحقیق برآمدند.عمروعاص تصمیم گرفت تا در میان دو سپاه با عمّار دیدار نمایند؛بلکه او را از جنگیدن منصرف کند و این تزلزل را از میان بردارد.آنان در میان دو سپاه دیدار کردند؛عمروعاص به او گفت:چرا شما با ما جنگ میکنید, در حالی که خدا و قبله و کتاب همۀ ما یکی است؟عمار گفت:پیامبر به من خبر داده است که من با پیمان شکنان و منحرفان از راه حق میجنگم.با پیمانشکنان جنگیدم و از اینک شما همان منحرفان از راه حق(قاسطین)هستید؛امّا نمیدانم خارجیان از دین را خواهم دید یا خیر؟سپس گفت:ای نازا!تو میدانی که پیامبر دربارۀ علی گفت:«هر که را من سرپرست او هستم, بعد از من علی سرپرست اوست.خدایا!دوست بدار دوستان او را و دشمن بدار دشمنان او را».عمروعاص از این دیدار نتیجهای نگرفت و از هم جدا شدند.
1.طرح عمروعاص در آماده کردن مردم شام برای مبارزه با حکومت حضرت علی علیه السّلام چه بود؟
2.امام علی علیه السّلام در چه تاریخی به همراه سپاهش کوفه را به سوی شام ترک کرد؟
3.امام علی علیه السّلام هنگام عبور از سرزمین کربلا دربارۀ آن چه گفت؟
4.کدامیک از دو سپاه علی علیه السّلام و معاویه زودتر به صفین رسیدند و چه اقدامی کردند؟
5.عکسالعمل امام علیه السّلام در برابر بستن آب فرات بر روی لشکرش توسط لشکر معاویه چه بود؟
6.از معیارهای مهم سنجش حق از باطل در جنگ صفین چه بود؟
7.عمرو عاص برای منحرف کردن عمار از شرکت در جنگ صفین چه اقدامی کرد و عمار چه پاسخی به او داد؟
در یکی از روزهای نبرد،امام در میان دو سپاه ایستاد و معاویه را صدا زد.مأموران معاویه پرسیدند با او چه کار داری؟امام فرمود:میخواهم با او سخن بگویم.معاویه به همراه عمروعاص به میان دو سپاه آمدند.امام رو به معاویه کرد و گفت:وای بر تو!چرا مردم در میان ما یکدیگر را بکشند؟چه بهتر که گام به میدان مبارزه بگذاری تا با یکدیگر نبرد کنیم و هر کدام از ما پیروز شد،زمام امور را به دست خواهد گرفت.معاویه نظر عمروعاص را پرسید؛عمروعاص گفت:علی از درِ انصاف وارد شده و اگر تو رو برگردانی, لکه ننگی بر دامن تو و خاندانت مینشیند که تا عرب زنده است،شسته نخواهد شد.معاویه گفت:ای عمرو!من هرگز فریب تو را نمیخورم.هیچ قهرمانی با علی به مبارزه برنخاست, مگر آنکه زمین از خون او سیراب شد.سپس هر دو نفر به صفوف خود بازگشتند.
بامداد روز پنجشنبه سیزدهم صفر سال 37 هجری بود و طرفین با کشته شدن دهها هزار نفر به مراحل پایانی جنگ نزدیک میشدند و چیزی تا پیروزی سپاه امام باقی نمانده بود.مالک اشتر به قلب سپاه دشمن نزدیک میشد, امّا ناگهان با نیرنگ بیسابقهای روبهرو شدند.سپاه شام به دستور عمروعاص قرآنها را بر نوک نیزهها بستند و صفوف خود را با قرآنها آراستند و قرآن بزرگ دمشق به کمک ده نفر بر نوک نیزه حمل
میشد و همگی یکصدا شعار میدادند:«حاکم میان ما و شما کتاب خدا».یاران امام با دیدن این صحنه،چون سِحرشدگان در جای خود ماندند و تفرقه شدیدی در لشکر امام پدیدار گشت و در حالی که افراد مخلص،از امام طرفداری میکردند،ناگهان بیست هزار نفر از رزمندگان سپاه عراق, میدان نبرد را ترک گفته و به مقّر فرماندهی آمدند و به علی علیه السّلام گفتند:دعوت قوم را بپذیر, وگرنه تو را میکشیم؛همچنان که عثمانبن عفان را کشتیم.امام مجبور شد قاصدی را به سوی مالک اشتر که در چند قدمی چادر معاویه میجنگید بفرستد و از او بخواهد که اگر جان امامش را دوست میدارد،دست از جنگ بردارد و به مقرّ فرماندهی بازگردد.به این ترتیب لشکر عراق فریب خورد و بنا بر گفتوگوهایی که بعد از آن در میان دو سپاه صورت گرفت, توافقنامهای امضا کردند که در آن قرار شد هر کدام حَکَمی(داوری)را انتخاب کنند و این دو حَکَم که از سوی دو فرمانده صاحباختیارند, در محلّی بین عراق و شام با گروهی ناظر و شاهد گرد هم آیند و مشکل بین دو سپاه را بر اساس کتاب خدا و سنّت پیامبر حلّ و فصل نمایند و اگر بر طبق کتاب خدا و سنّت پیامبر داوری نکردند, مسلمانان به نبرد خود ادامه دهند و هیچ تعهّدی میان طرفین نخواهد بود.این توافقنامه در عصر روز چهارشنبه 17 صفر سال سی و هفتم هجری به امضای طرفین رسید.
امام برای نمایندگی خود«عبداللهبن عبّاس»را انتخاب کرد, امّا همانها که امام را مجبور به پذیرش حکمیت کرده بودند،او را مجبور کردند تا«عبداللهبن قیس»معروف به«ابوموسیاشعری»را به عنوان نماینده خویش انتخاب کند.ابوموسی مردی سادهلوح و قبلاً حاکم کوفه بود.نماینده معاویه در این مذاکره عمروعاص بود.نمایندگان دو سپاه به همراه چهارصد نفر شاهد از هر طرف در محلّی به نام«دَومةالجُندَل»گرد آمدند و کمتر از دو ماه با هم جلساتی برگزار کردند و در نهایت تصمیم بر این گرفتند که دو نماینده هر کدام حاکم و امیر خود را از حکومت عزل کند و پس از آن امر انتخاب حاکم مسلمین را به شورایی از مسلمانان واگذار کنند.قرار شد این تصمیم را در جلسهای که شاهدان دو طرف حضور دارند اعلان کنند.سرانجام پس از سه ماه مذاکره در«دومة الجندل»در ماه شعبان سال 37 هجری جلسهای با حضور شاهدان تشکیل شد و عمروعاص از ابوموسی خواست آنچه را که برآن توافق کردهاند اعلان کند.ابوموسی
در جایگاه مخصوص قرار گرفت و گفت:ما برای رفع اختلاف و بازگشت وحدت،بهتر از این ندیدیم که علی و معاویه را از خلافت برکنار کرده و انتخاب خلیفه را به شورایی از مسلمانان واگذار کنیم تا آنان هر کسی را که بخواهند به عنوان خلیفه برگزینند.بر این اساس،من علی و معاویه را از خلافت عزل کردم.
ابوموسی این جمله را گفت و نشست و پس از او عمرو در جایگاه قرار گرفت و گفت:مردم!شما شنیدید که ابوموسی امام خود را عزل کرد و من در این مورد با او موافقم و او را از خلافت عزل میکنم؛ولی برخلاف او معاویه را بر خلافت باقی میگذارم.او خونخواه عثمان و بهترین مردم برای خلافت است.
در این هنگام حیله عمرو آشکار شد و مجلس به هم خورد و همه کسانی که فریب خورده بودند, به اشتباه خود در اصرار بر پذیرش حکمیت پی بردند.نتیجه حکمیت این شد که معاویه در سرزمین شام به حکومت خود ادامه دهد و منطقه وسیعی از سرزمین مسلمین را با حکومتی دیگر و فرهنگی دیگر اداره کند و زمینه تأسیس حکومت امویان را در سرزمین شام فراهم نماید.
سرانجام نبرد صفّین و حادثه حکمیت با کشته شدن نودهزار شامی و شهادت بیستهزار عراقی در ماه شعبان سال سی و هفت هجری پایان یافت.
1.تحقیق کنید که سپاه امام حدوداً چند ماه در صفین توقف کرد و علت این توقف چه بود؟
2.جنگ صفین در چه تاریخی انجام شد و سرانجام آن چه شد؟
3.در مراحل پایانی جنگ صفین, سپاه علی علیه السّلام با چه نیرنگی از سوی عمروعاص روبهرو شد؟سرانجام این نیرنگ چه شد؟
4.دو سپاه در چه تاریخی و بر سر چه چیز با هم توافق کردند؟
5.در ماجرای حکمیت سپاه علی علیه السّلام دچار چه حیلهای شدند؟
6.حادثه حکمیت در چه تاریخی پایان پذیرفت؟کشتگان این جنگ از هر طرف چه تعداد بودند؟
یکی از آثار شوم حکمیت در نبرد صفّین, پیدایش گروهی به نام«خوارج»بود.خوارج کسانی بودند که در پایان نبرد صفّین فرمانده خویش،یعنی علی بن ابیطالب را به پذیرش حکمیت مجبور کردند؛امّا پس از آنکه به اشتباه خود پی بردند،خودشان مخالف داوری دو حَکَم از دو سپاه شدند و گفتند باید علی علیه السّلام هم از پذیرش حکمیت توبه کند و به نبرد با معاویه ادامه دهد.
دانستید که در هفدهم صفر سال 37 هجری با حیله عمروعاص لشکر شام برای جلوگیری از شکست نهایی،قرآنها را بر سر نیزهکردند و خواستار آن شدند که قرآن در میان آنها داور باشد و این در حالی بود که سپاه علی علیه السّلام،چند قدمی بیشتر تا مقرّ فرماندهی لشکر شام فاصله نداشت.علی علیه السّلام این کار را جز حیلهای نمیدانست؛امّا گروهی از سپاهش او را مجبور به پذیرش آن نمودند و در همان روز توافقنامهای بین دو سپاه نوشته شد تا از هر سپاه،داوری صاحب اختیار،تعیین شود و مشکل موجود بین دو سپاه را بر اساس کتاب خدا و سنّت پیامبر حل کند و داوری ناروا نکند.
بعد از امضا این توافقنامه, گروهی از سپاه علی علیه السّلام از عقیده خود برگشتند و این کار را مایه گناه و شرک و خروج از دین دانسته و توبه کردند و از امام علیه السّلام نیز خواستند که به گناه خود اقرار کرده و توبه کند و پیش از اینکه دو حَکَم انتخاب شوند و به حکمیت بنشینند،دوباره لشکرکشی کند و با معاویه بجنگد؛امّا امام علی علیه السّلام
فرمود:«ما پیمانی را امضا کردهایم و شروطی را پذیرفتهایم و خداوند در قرآن فرمان میدهد که به عهد خود وفا کنید و من نمیتوانم عهدم را بشکنم و به علاوه،عهدی را که امضا کردهام, خودم با آن موافق نبودم؛بلکه به خاطر اصرار و تهدید شما آن را پذیرفتم و در هر حال جایز نیست که من عهدم را بشکنم.»
در تاریخ اسلام،خوارج به اقلیتی از سربازان علی علیه السّلام گفته میشود که به بهانه مخالفت با حکمیت،با امام به مخالفت برخاستند و شعار خود را جمله«اِنِ الْحُکمُ الاّ لِلّهِ»قرار دادند؛امّا بر اثر مرور زمان این جریان به صورت یک مکتب عقیدتی درآمد و شاخ و برگهایی پیدا کرد.
امام پس از بستن پیمان تحکیم،مصلحت دید که صفّین را ترک گوید و به کوفه برود و در انتظار نتیجهداوری بماند.امام و یارانش هنگام ورود به کوفه, سپاهی را دیدند که تعداد آنها به دوازده هزار نفر میرسید و به عنوان اعتراض به امام از ورود به کوفه خودداری کرده و در دهکدهای به نام«حَرَوراء»گرد هم جمع آمده بودند.اینان همان خوارج بودند.خوارج برای اعلان مخالفت خود با امام،در نماز جماعت شرکت نمیکردند و علی علیه السّلام و کسانی که پیمان صفّین را امضا کرده بودند تکفیر میکردند؛امّا امام علیه السّلام سعی در ارشاد و هدایت آنها داشت و در برابر اذیت و آزار آنان صبر میکرد.مهمترین اشکال خوارج این بود که پذیرش حکمیت را مساوی با کفر و شرک میدانستند.امام علیه السّلام پاسخ میداد که پذیرش حکمیت گناه نیست؛زیرا در قرآن در مورد اختلاف زن و شوهر یا کفّاره شکار کردن در حال احرام دستور داده است که از نظر حَکَم و داور استفاده شود؛امّا خوارج بدون توجّه،شعار خود را تکرار میکردند که«اِنَّ الْحُکْمُ الاّ لِلّهِ».سیاست علی علیه السّلام در برخورد با خوارج این بود که تا خونریزی نکنند و دست به غارت اموال نزنند, در آزادی زندگی کنند؛هر چند علیه او در مسجد و کوچه و بازار و در شب و روز،شعار دهند.امام علیه السّلام حقوق آنان را از بیتالمال میپرداخت؛هر چند که اهانتهای زیادی به امام میکردند.
با توجّه به حکمیت باطل عمروعاص و ابوموسی اشعری که با حیله و تزویر عمروعاص
برگزار شده بود و برخلاف کتاب خدا و سنت پیامبر حکمیت کرده بودند،امام علیه السّلام از آن حکمیت و دو داور آن بیزاری جست و لشکری را آماده کرد تا به سوی صفّین حرکت کند؛امّا از حرکت خبر رسید که خوارج،«عبدالله بن خبّاب»را چون گوسفندی در کنار نهر سربریده و همسر او را نیز کشته و فرزندی را که در رحم داشته،بیرون آوردهو او را هم سر بریدهاند.جرم عبدالله این بود که حدیثی را از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله خوانده بود که در آن به فتنۀ خوارج اشاره شده بود.امام علیه السّلام نمایندهای را به سوی پادگان خوارج فرستاد تا از حقیقت کار تحقیق کند؛امّا خوارج سفیر امام را هم کشتند.امام مصلحت چنان دید که قبل از رفتن به صفّین, کار خوارج را یکسره کند؛زیرا ترورهای وحشیانه آنها ترس و وحشت در دل مردم ایجاد کرده بود.امام به سوی نهروان که اردوگاه خوارج بود،حرکت کرد و به آنان پیام داد که قاتلان عبدالله و همسر و فرزند او را تحویل دهند،تا قصاص شوند.آنان چنین پیام دادند:ما همگی قاتل آنان بودهایم.امام نزدیک آنان آمد و برای چندمین بار از ماجرای حکمیت سخن گفت؛امّا آنان حرفشان همان حرف اوّل بود که ما از گناه خود توبه کردیم؛تو نیز بر کفر خود گواهی بده و از آن توبه کن و در این صورت ما با تو همراه خواهیم شد.امام که از مذاکره با آنان مأیوس شد،سپاه خود را آراست و پرچمی را در لشکرگاه برافراشت که هر کس از سپاه خوارج به آن پناه آورد در امان باشد و به«ابوایوب انصاری»دستور داد،فریاد زند که راه بازگشت باز است و کسانی که به دور این پرچم گرد آیند،توبه آنان پذیرفته میشود.در این هنگام حدود هزار نفر از خوارج راه بازگشت را در پیش گرفتند.
امام علیه السّلام به لشکرش سفارش میکرد که تا خوارج آغاز به حمله نکردهاند،شما حمله نکنید.در این هنگام مردی از صفوف خوارج بیرون آمد و سه نفر از یاران امام را از پای درآورد.سپس امام نبرد را با حمله خود آغاز کرد و به یاران خود فرمان حمله داد و فرمود:«به خدا سوگند که جز ده نفر از شما کشته نمیشود و جز ده نفر از آنان جان سالم به در نمیبرد».در همان ساعات اولیه،پیروزی نصیب امام شد و به جز همان ده نفری که امام فرموده بود, کسی جان سالم به در نبرد.تعداد کشتهشدگان خوارج را دو هزار و هشتصد نفر گفتهاند.امام از غنایم جنگی،اسلحه و چهارپایان را میان یاران خود تقسیم کرد و لوازم زندگی و کنیزان و غلامان ایشان را به وارثان خوارج بازگرداند و به این ترتیب نبرد با خوارج در نهم صفر سال 38 هجری پایان یافت.
1.خوارج چه کسانی بودند و سرنوشت آنها در تاریخ اسلام به کجا انجامید؟
2.دلیل حضرت علی در قبول نکردن نظر خوارج که میگفتند به حکمیت تن دهد چه بود؟
3.اولین اجتماع خوارج به عنوان مخالفت در کجا و در چه زمانی تشکیل شد؟
4.سیاست امام علی علیه السّلام در برخورد با خوارج چه بود؟
5.مهمترین اشکال خوارج و پاسخ علی علیه السّلام به آنان چه بود؟
6.چرا امام علی علیه السّلام مصلحت دید که قبل از رفتن به صفین, کار خوارج را یکسره کند؟
7.در جنگ با خوارج نهروان, چه کسی و چگونه جنگ را شروع کرد؟
8.پیشگویی امام علیه السّلام در جنگ با خوارج نسبت به شهدا و کشتهشدگان چه بود؟
9.نبرد با خوارج در چه تاریخی پایان یافت و امام با غنایم جنگی آنان چه کرد؟
جنگ نهروان پایان یافت و علی علیه السّلام به کوفه بازگشت؛ولی عدّهای از خوارج که در نهروان توبه کرده بودند،بنای مخالفت گذاشتند؛امّا چون با عکسالعمل شدید علی علیه السّلام مواجه شدند،فرار را برقرار ترجیح دادند.فراریان, مکّه را مرکز عملیات خود قرار دادند.سه تن از آنان به نامهای«عبدالرحمان بن ملجم مرادی»و«بَرَک بن عبدالله تمیمی»و«عَمْرو بن بکر تمیمی»گرد هم آمدند و از نهروان و کشتگان خویش یاد کردند و سرانجام به این نتیجه رسیدند که علی علیه السّلام و معاویه و عمروعاص را که حاکم مصر شده بود،از میان بردارند تا پس از آنان مسلمانان به میل خود خلیفهای انتخاب کنند.قتل علی علیه السّلام بر عهده عبدالرحمان ابن ملجم و قتل عمروعاص بر عهده عمروبن بکر و قتل معاویه بر عهده برک بن عبدالله گذاشته شد.نقشه این توطئه به طور محرمانه در مکّه کشیده شد و هر سه،شب نوزدهم ماه مبارک رمضان را برای مأموریت خود تعیین و هر سه مکّه را به سوی هدف خود ترک کردند.
برک بن عبدالله در شب موعود در شهر شام به مسجد رفت و در صف اوّل نماز جماعت ایستاد و در حالی که معاویه سر در سجده داشت،با شمشیر به او حمله کرد؛امّا شمشیرش به خطا رفت و به جای سر به ران معاویه فرود آمد و سرانجام جان سالم به در برد.
عمروبن بکر هم در همان شب نوزدهم رمضان در مصر به مسجد رفت و در صف اوّل به نماز ایستاد؛امّا از قضا آن شب عمروعاص تب شدیدی داشت و به
جای او،«خارجه»امام جماعت بود و او به جای عمروعاص کشته شد؛امّا عبدالرّحمن ابنمُلجَم مرادی که در روز بیستم ماه شعبان سال 40 هجری به کوفه رسیده بود, خود را برای انجام جنایتی بزرگ آماده میکرد و همدستانی نیز پیدا کرد.امام علیه السّلام در ماه رمضان آن سال گاهی از شهادت خود خبر میداد؛از جمله روزی بر فراز منبر درحالی که دست بر محاسن میکشید فرمود:«بدبختترین مردم این موها را به خون سرم رنگین خواهد کرد».
امام در روزهای آخر عمرشان هر شبی را در منزل یکی از فرزندان خود افطار میکرد و بیش از سه لقمه غذا نمیخورد.یکی از فرزندانش علّت کم غذا خوردن را از ایشان پرسید؛فرمود:«امر خدا میآید و من میخواهم شکمم تهی باشد،یکی دو شب بیشتر نمانده».در شب ضربت خوردن،یعنی شب نوزدهم ماه مبارک رمضان،افطار را میهمان دخترش«امکلثوم»بود.با سه لقمه افطار کرد و سپس تا صبح به عبادت مشغول شد.گاهی به آسمان نگاه میکرد و میفرمود:«به خدا قسم نه من دروغ میگویم و نه به من دروغ گفته شده؛این است شبی که مرا وعده شهادت دادهاند».سرانجام صبح نزدیک شد و امام علیه السّلام عازم مسجد گردید و سپس به نماز صبح ایستاد.تکبیرةالاحرام را گفت و پس از قرائت و رکوع به سجده رفت.در این هنگام«ابن ملجم»که در صف اول ایستاده بود, در حالی که فریاد میزد«داوری از آن خداست, نه تو ای علی»با شمشیر زهرآلود خود ضربتی سخت بر سر مبارک علی علیه السّلام وارد آورد.
خون سر علی علیه السّلام محاسن شریفش را رنگین کرد و در محراب عبادت جاری شد.امام فرمود:
«سوگند به خدای کعبه که رستگار شدم.»و فرمود:او را بگیرید.ابن ملجم را گرفتند و نزد امام آوردند.امام از او پرسید:تو پسر ملجمی؟گفت:آری.امام به فرزندش حسن فرمود:«مواظب دشمنت باش،شکمش را سیر و بندش را محکم کن،اگر مُردم, او را به من ملحق کن و اگر زنده ماندم یا او را میبخشم یا قصاص میکنم».
امام را در گلیمی گذاشتند و به خانه آوردند و بار دیگر ابنملجم را نزدش حاضر کردند و او همان سخنش را پیرامون ابنملجم تکرار کرد.
ابنملجم گفت:من این شمشیر را به هزار درهم خریدهام و به هزار درهم دیگر زهر دادهام و او را ضربتی زدهام که اگر میان اهل زمین قسمت کنند, همه را هلاک خواهد کرد.
علی علیه السّلام دو روز پس از آن ضربت زنده بود و در شب جمعه،بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری در 65 سالگی بدرود حیات گفت.پسر گرامیش امام حسن علیه السّلام او را غسل داد و پس از نماز, او را بنابر وصیتش در نزدیکی کوفه(نجف اشرف)به خاک سپرد.دوران خلافت امام علی علیه السّلام چهار سال و ده ماه بود.
پس از شهادت امام علیه السّلام،فرزندش امام حسن علیه السّلام به سخن ایستاد و پس از ستایش خداوند و درود بر پیامبر صلّی الله علیه و آله چنین فرمود:«امشب مردی درگذشت که پیشینیان به حقیقت او نرسیدهاند و آیندگان هرگز مانند او را نخواهند دید،کسی که چون نبرد میکرد،جبرئیل در طرف راست و میکائیل در طرف چپ او بودند.به خدا سوگند همان شبی وفات یافت که موسی بن عمران درگذشت و عیسی به آسمان برده شد و قرآن نازل گردید.بدانید که او زر و سیمی از خود بر جای نگذاشت, مگر هفتصد درهم که از مقرّری او پسانداز شده بود و میخواست با آن مبلغ برای خانوادهاش خادمی بخرد».
به این ترتیب خورشید زندگانی مردی که در کعبه به دنیا آمد و در مسجد به شهادت رسید, غروب کرد.
1.چه کسی مامور قتل علی علیه السّلام شد؟در چه تاریخی و در کجا این نقشه عملی شد؟
2.علی علیه السّلام پس از ضربت خوردن چه سفارشی در حق قاتلش فرمود؟
3.ابنملجم در مورد شمشیرش چه گفت؟
4.حضرت علی علیه السّلام در چه سنی و در چه تاریخی به شهادت رسید و در کجا دفن شد؟
5.امام حسن علیه السّلام پس از شهادت پدر چه فرمود؟
در بیستمین سال یک ازدواج استثنایی بین دو شخصیت منحصر به فرد،یعنی حضرت محمد بن عبدالله صلّی الله علیه و آله و خدیجه کبری علیها السّلام،خداوند آخرین فرزند خدیجه را در حالی که شصت سال از عمرش میگذشت, به او عنایت فرمود.قبلاً دانستید که حضرت خدیجه چهار دختر و 2 پسر از حضرت محمد صلّی الله علیه و آله به دنیا آورد که از آنان تنها فاطمه علیها السّلام پس از فوت پدر زنده بود و فرزندان دیگر, قبل از رحلت پیامبر از دنیا رفته بودند.فاطمه زهرا وقتی 5 ساله بود, مادرش از دنیا رفت.
ولادت حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام در سال پنجم بعثت در شرایطی بود که همه قریش جز اندکی با پیامبر و خانوادهاش به خاطر ادعای رسالت حضرت محمد صلّی الله علیه و آله مخالف بودند و او را به شیوههای گوناگون آزار میرسانیدند.بنابراین در لحظه ولادت حضرت فاطمه زهرا کسی از زنان مکّه به کمک حضرت خدیجه نیامد؛امّا خداوند برای این ولادت بابرکت،کمکهای غیبی خویش را بر خدیجه فرو فرستاد و فاطمه زهرا به دنیا آمد.
او پس از ولادت،زبان به سخن گشود و چنین فرمود:«گواهی میدهم که معبودی جز خدای یکتا نیست و پدرم،رسول خدا،برترین انبیاست و شوهرم برترین اوصیاء و فرزندانم برترین نوههای پیامبرند».فاطمه به سرعت رشد میکرد؛به گونهای که رشد یک روزهاش،با رشد یک ماه سایر اطفال برابر بود.پیامبر صلّی الله علیه و آله به فاطمه بسیار علاقه داشت و او را نوازش میداد و میبوسید.یکی از دوستانش پرسید:یا رسول الله!به
گونهای با فاطمه رفتار میکنی که با هیچ یک از دخترانت رفتار نکردی؟پاسخ فرمود:«من بوی بهشت را از دخترم فاطمه میشنوم».
فاطمه از دوران طفولتیش خاطرات دوران محاصره سه ساله در شعب ابیطالب را در ذهن داشت و سختی گرسنگی و گرمای سوزان روزهای عربستان را از نزدیک دیده و چشیده بود.وقتی که پنج ساله بود, پدرش دو یار باوفایش یعنی حضرت ابوطالب و خدیجه را از دست داد و آزار مشرکان مکّه نسبت به پیامبر بیشتر شد و فاطمه که دوران کودکیش را میگذراند, بارها پدر را کمک کرد تا خاکروبه و کثافاتی که بر سر و روی او ریخته بودند،بشوید.روزی مشرکین به تحریک ابوجهل وقتی که پیامبر در مسجدالحرام در حال سجده بود, شکمبه گوسفندی را بر سر او انداختند و با صدای بلند خندیدند.فاطمه علیها السّلام با شتاب خود را به پدر رساند و آن شکمبه را برداشت و ابوجهل و یارانش را سرزنش و برای آنان نفرین کرد.
وقتی فاطمه هشت ساله بود،مشرکان مکّه تصمیم گرفتند که از هر قبیله یک نفر را انتخاب کنند و شبانه به طور دستهجمعی به خانه پیامبر حمله کرده و او را از پای درآورند؛امّا خداوند پیامبرش را از توطئه کفّار خبر داد و به او دستور هجرت به سوی مدینه را داد.در آن شبی که به خانه پیامبر حمله کردند،فاطمه هم در همان منزل بود و برای او شبی تلخ و ناگوار بود.
وقتی علی علیه السّلام از جانب پیامبر مأمور شد که خانواده ایشان را به سوی مدینه هجرت دهد مادرش, فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر پیامبر و فاطمه دختر زبیر را که از بستگان پیامبر بود با دقّت هرچه تمامتر به سوی مدینه حرکت داد و در مسیر هجرت«ابوواقد»ساربان را سفارش میکرد که شتران را تند نراند؛مبادا که به زنان آسیبی برسد.
فاطمه در خلق و خوی و رفتار و کردارش, شبیهترین فرد به رسولخدا صلّی الله علیه و آله بود.عایشه یکی از همسران پیامبر صلّی الله علیه و آله میگوید:«هیچ کس را ندیدم که در سخن گفتن و راه رفتن و رفتار و کردار شبیهتر از فاطمه به رسول خدا باشد.»
در همان سال اوّل هجرت, شخصیتهایی مانند ابوبکر و عمرو و عبدالرحمنبنعوف
هر کدام جداگانه به نزد رسول خدا صلّی الله علیه و آله آمدند و از حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام خواستگاری کردند،اما پیامبر نپذیرفت تا اینکه علی علیه السّلام،که جوانی 25 ساله بود, خدمت پیامبر آمد و از فاطمه زهرا علیها السّلام خواستگاری کرد.پیامبر پاسخ مثبت داد و فرمود:ای علی!میدانی که پیش از تو کسان بسیاری از فاطمه خواستگاری کردهاند, امّا من و او نپذیرفتیم؛اکنون بگذار تا ببینم او چه میگوید؟رسول خدا با فاطمه صحبت کرد و در چهره نورانی و باحیای دخترش نشانی از رضایت و قبولی را که در سکوتش نمایانگر بود یافت.پیامبر نزد علی بازگشت و به او پاسخ مثبت داد و از او پرسید:«چه چیز را مهریه قرار میدهی»؟علی گفت:«شمشیر،اسب،زره و شتری آبکش دارم».پیامبر فرمود:«شمشیر،شترآبکش و اسب برای تو لازم است؛زیرا در جنگ با مشرکان لازم داری.فقط زره میماند که من آن را به عنوان مهریه زهرا میپذیرم».حضرت علی آن زره را به 500 درهم فروخت و پول آن را به رسول خدا صلّی الله علیه و آله تحویل داد.پیامبر بخشی از آن را به بلال داد تا برای فاطمه عطر و بوی خوش خریداری کند و بیشتر آن را به ابوبکر و عمّار و مقداد داد؛تا برای فاطمه زهرا وسایل زندگی خریداری کنند و بقیه را برای فاطمه ذخیره کرد.با آن پول تعدادی لباس و 16 قطعه ظرف تهیه شد.این وسایل بسیار ساده بودند؛به طوری که وقتی پیامبر نگاهش به آنها افتاد اشک در چشمانش حلقه زد و فرمود:«خدایا!به گروهی که بیشتر ظروفشان از سفال است برکت ده»؛زیرا بیشتر ظروف تهیه شده برای فاطمه علیها السّلام ظروف گلی بود.
1.فاطمه زهرا علیها السّلام در چه تاریخی به دنیا آمدند؟مادرشان چند سال داشتند؟در چند سالگی مادر خود را از دست دارند؟
2.فاطمه زهرا علیها السّلام که پس از ولادت،زبان به سخن گشودند, چه گفتند؟
3.پیامبر صلّی الله علیه و آله دربارۀ علاقهاش به فاطمه علیها السّلام چه فرمود؟
4.فاطمه زهرا علیها السّلام با چه کسانی به مدینه هجرت کرد؟
5.عایشه پیرامون شباهت فاطمه زهرا به رسول خدا صلّی الله علیه و آله چه میگفت؟
6.خواستگار فاطمه زهرا که بود و مهریه ایشان چه مقدار بود و با آن چه چیزهایی تهیه شد؟
7.پیامبر گرامی اسلامی دربارۀ سادگی جهاز حضرت زهرا علیها السّلام چه فرمود؟
رفتار حضرت زهرا علیها السّلام با شوهر در عالیترین مرحله صفا و صمیمیت بود و هرگز خاطر شوهرش را نرنجانید.روزی پیامبر صلّی الله علیه و آله از دخترش پرسید:«شوهرت را چگونه یافتی؟»پاسخ داد:«او را بهترین شوهر یافتم»پیامبر فرمود:«دخترم!شوهرت،نیکو همسریست؛در هیچ کاری از دستور او سرپیچی نکن»و علی علیه السّلام فرمود:«به خدا قسم!من زهرا را تا آن هنگام که خدا او را به سوی خود برد خشمگین نکردم و او نیز مرا خشمگین نکرد و موجب ناخشنودی من نشد».روزی حضرت زهرا علیها السّلام بیمار شد.علی علیه السّلام به او فرمود:چه میل داری تا برایت حاضر کنم؟فاطمه گفت:ای پسرعمو!چیزی نمیخواهم.علی علیه السّلام اصرار کرد،پس فاطمه فرمود:«ای پسرعمو!پدرم به من سفارش کرده که از شوهرت چیزی را تقاضا نکن،مبادا او نداشته باشد و شرمگین شود».
علی علیه السّلام دربارۀ خانهداری حضرت زهرا میفرماید:«فاطمه با آنکه محبوبترین افراد نزد رسول خدا صلّی الله علیه و آله بود, آنقدر با مشک آب کشید و حمل کرد که اثر بند مشک در سینهاش نمایان شد و آنقدر خانه را جارو کرد که لباسهایش غبارآلود شد و آنقدر زیر دیگ آتش افروخت که رنگ لباسش تغییر کرد».
روزی فاطمه و علی علیه السّلام نزد پیامبر صلّی الله علیه و آله آمدند و از ایشان خواستند تا کارهای خانه را بین آنها تقسیم نماید.پیامبر صلّی الله علیه و آله کارهای درون خانه را به فاطمه و کارهای بیرون
خانه را به علی واگذار کرد.فاطمه بسیار خوشحال شد و فرمود:«خدا میداند که از این تقسیم تا چه اندازه خوشحال شدم!زیرا رسول خدا صلّی الله علیه و آله تحمّل کارهای بیرون خانه را از دوش من برداشت و کارهای درون خانه را بر عهدهام گذاشت».
بعد از آنکه کارهای خانۀ فاطمه زیاد شد, پیامبر خدا کنیزی به نام«فضّه»برای کمک به فاطمه به او بخشید.حضرت زهرا علیها السّلام کارهای خانه را بنا به دستور پدرش به طور عادلانه میان خود و فضّه تقسیم کرد و کارهای خانه هر روز به نوبت میان فاطمه و فضه عوض میشد.
حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام در تربیت فرزندان نمونه بود.به برخی از آموزشهای آن بانوی بزرگوار به فرزندانش از این قرار بود:
1.تشویق فرزندان به طور مساوی: روزی حسن و حسین در حضور پیامبر و فاطمه کشتی گرفتند.در این میان پیامبر صلّی الله علیه و آله حسن را تشویق میکرد و مکرر میفرمود:«حسن!بلند شو،حسین را محکم بگیر و به زمین بزن».فاطمه عرض کرد:ای پدر!شگفتا که حسن را که بزرگتر است, بر حسین که کوچکتر است،برتری میدهی و تشویق میکنی!پیامبر فرمود:«اینک این دوستم جبرئیل است که حسین را تشویق میکند؛من هم در برابر او حسن را تشویق میکنم».
2.تشویق به فراگیری معارف دینی: وقتی حسن هفت ساله بود, مادرش به او میفرمود:«حسن!به مسجد برو و آنچه را از پیامبر شنیدی فرا گیر و برای من بازگو کن».حسن همین کار را میکرد و بعد به خانه میآمد و با سخنرانی شیرین خود بیانات پیامبر صلّی الله علیه و آله را برای حضرت زهرا بازگو میکرد.از این رو هر وقت علی علیه السّلام وارد خانه میشد میدید که حضرت فاطمه آیاتی که تازه نازل شده را میداند و از او میپرسید آیات تازه را از کجا دریافت کردهای؟!حضرت فاطمه میفرمود:«از پسرت حسن».
3.بازی با فرزندان: بازی با کودکان روح آنان را شاد و آنان را با نشاط بار میآورد.فاطمه علیها السّلام فرزندش حسن را روی دست میگرفت و بالا میانداخت و حرکت میداد و در ضمن اشعاری میفرمود:«ای حسن!مانند پدرت باش؛ریسمان ظلم را از حق دور کن؛خداوند صاحِب نعمتها را پرستش کن و با افراد سیهدل دوستی مکن».
4.تعلیم روح عبادت به فرزندان: امام حسن فرمود:در شب جمعهای مادرم را دیدم که در محراب عبادتش ایستاد و تا سپیده سحر به نماز مشغول بود و شنیدم که برای مردان و زنان مؤمن بسیار دعا میکرد و برای خودش دعایی نمیکرد؛پرسیدم:«مادر!چرا برای خودت هیچ دعا نکردی, آن گونه که برای دیگران دعا کردی؟!فرمود:«پسرم!اوّل همسایه, بعد خانه».
فاطمه زهرا علیها السّلام برای نمازش عطر و لباس مخصوص داشت.به اوقات مخصوص دعا اهمیت میداد و میفرمود:«از رسول خدا شنیدم که فرمود:در روز جمعه ساعتی وجود دارد که هر گاه مسلمانی در آن ساعت دعا کند, خداوند دعایش را به اجابت میرساند و آن ساعت هنگامی است که نصف قرص خورشید غروب کرده باشد».
از این رو فاطمه در روزهای جمعه به غلام خود میفرمود:«بالای بلندی برو و هر گاه دیدی نصف خورشید پنهان شد, مرا خبر کن»و سپس درآن ساعت مشغول دعا میشد.
1.علی علیه السّلام دربارۀ رفتارش با فاطمه زهرا و رفتار فاطمه با او چه فرمود؟
2.پیامبر گرامی اسلام کارهای خانه علی علیه السّلام را چگونه بین او و همسرش تقسیم کردند؟فاطمه زهرا علیها السّلام دراینباره چه فرمودند؟
3.علی علیه السّلام پیرامون کار زیاد فاطمه در خانه چه میفرماید؟پس از آنکه فضّه در اختیار او قرار گرفت چگونه کارهای خانه را با فضیه تقسیم کرد؟
4.امام حسن علیه السّلام پیرامون عبادت مادرش چه فرمود؟
5.دو نمونه از روش فاطمه علیها السّلام در تربیت فرزندانش را بنویسید؟
6.فاطمه زهرا علیها السّلام چه زمانی را برای نماز و دعا بهترین وقت معرفی میفرماید؟
زهد یعنی دوری گزیدن از آنچه در دنیا برای انسان ضرورت ندارد.زهد و پارسایی اساس بسیاری از ارزشهاست که انسان را از خاکدان طبیعت جدا کرده و دریچهای از جهانی دیگر را به روی او میگشاید و فاطمه علیها السّلام در عالیترین مراحل این خصلت بود.به دو نمونه زیر توجّه کنید:
1.روزی سلمان حضرت فاطمه علیها السّلام را دید چادری بر سر انداخته که دوازده وصله از لیف خرما دارد؛ناراحت شد و گریست که چرا دختران قیصر و کسری،لباسهای پرزرق و برق داشته باشند, ولی دختر پیامبر چنین چادری داشته باشد؟!وقتی فاطمه نزد پدر آمد،به پدر گفت:سلمان از کهنگی لباس من تعجّب میکند؛به خداوندی که تو را به نبوّت برانگیخت،5 سال است که فرش و رختخواب من و علی در خانه تنها یک پوست گوسفند است که روزها روی آن برای شترمان علوفه میریزیم و شبها زیرانداز خود قرار میدهیم و متکّای ما از پوستی است که در درون آن لیف خرماست».پیامبر فرمود:ای سلمان!دخترم از پیشگامان به سوی خداست.
2.پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله در روز عروسی فاطمه یکدست پیراهن نو به ایشان داده بود تا در شب عروسی بپوشد.هنگامی که فاطمه علیها السّلام به خانه علی علیه السّلام رفت،بر سجاده عبادت خود نشسته بود که مستمندی بر در خانه آمد و با صدای بلند گفت:از در خانه نبوّت یک پیراهن کهنه میخواهم».حضرت فاطمه زهرا خواست پیراهن کهنه
را به او بدهد, امّا دید که پیراهن نو را بیشتر دوست میدارد و خداوند در قرآن فرموده:«هرگز به حقیقت نیکی نمیرسید, مگر آنچه را که دوست میدارید،انفاق کنید».حضرت زهرا به این آیه عمل کرد و پیراهن نو را به فقیر داد.فردای آن شب وقتی پیامبر به خانه آنها آمد،پیراهن کهنه را بر تن فاطمه دید؛از او پرسید:چرا پیراهن نو را نپوشیدهای؟!حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام پاسخ داد:آن را به فقیر دادم.پیامبر فرمود:اگر پیراهن نو را برای شوهرت میپوشیدی بهتر و مناسبتر بود.فاطمه عرض کرد:این روش را از شما یاد گرفتم؛وقتی مادرم خدیجه همه اموال خود را در راه شما به تهیدستان بخشید،کار به جایی رسید که فقیری بر در خانه شما آمد؛لباسی درخواست کرد و در خانه،لباسی نبود؛شما پیراهن خود را از تن بیرون آورده و به او دادید.پیامبر تحت تأثیر محبت و خلوص دخترش قرار گرفت و قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد و فاطمه را به نشانه محبت به سینهاش چسباند.
1.چند روزی از رحلت پیامبر گذشته بود؛مردی بر در خانه فاطمه آمد و پس از ملاقات با ایشان پرسید:آیا پیامبر خدا سخنی را نزد شما به یادگار گذاشته است؟فاطمه به یاد حدیثی از پیامبر افتاد و به کنیزش گفت:ای کنیز!آن صفحه نوشته را بیاور.کنیز آن را جستجو کرد و نیافت.فاطمه به او گفت:وای بر تو!آن را پیدا کن که ارزش آن نزد من مانند ارزش حسن و حسین است.کنیز رفت و جستجوی دقیقتری کرد و آن را در میان خار و خاشاک یافت و نزد حضرت فاطمه آورد.در آن صفحه پارهای از صفات مؤمن بیان شده بود؛از جمله اینکه:کسی که همسایهاش از آزار او در امان نباشد،مؤمن نیست...
2.روزی زنی نزد حضرت فاطمه علیها السّلام آمد و گفت:مادر ناتوانی دارم که دربارۀ نماز مسائلی را نمیداند؛مرا نزد شما فرستاده تا سؤالاتش را از شما بپرسم.فاطمه زهرا علیها السّلام فرمود:بپرس.زن سؤالهای خود را میپرسید و جواب میشنید, تا اینکه ده سؤال کرد و سپس بسیار شرمنده شد و گفت:ای دختر رسول خدا!بیش از این شما را زحمت نمیدهم.فاطمه فرمود:آنچه نمیدانی بپرس؛آیا شخصی را میشناسی که در برابر
صدهزار دینار اجیر شود که فقط یک روز بار سنگینی را بالای بام ببرد و اظهار خستگی کند؟!زن پاسخ داد:خیر؛فاطمه فرمود:من در پیشگاه خدا اجیر شدهام که در برابر هر مسئلهای که به تو پاسخ میدهم پاداشی بگیرم...از پدرم شنیدم که میفرمود:«علمای شیعه ما وقتی در قیامت محشور میشوند،به اندازه علمشان و به قدر تلاشی که در راهنمایی مردم کردهاند, به آنها پاداش و جایزه خواهند داد».
اسلام برای حفظ عفت و پاکدامنی در جامعه به پوشش زن اهمیت بسیار داده است تا بنیاد خانواده محفوظ بماند و زن وسیلهای در دست هواپرستان نباشد.اینک به نمونهای از دقّتهای فاطمه در این زمینه توجّه کنید.
1.علی علیه السّلام نقل میکند روزی پیامبر از ما پرسید:چه چیز برای زن بهترین چیز است؟هیچکدام از ما جواب ندادیم.بعداً سؤال پیامبر را برای فاطمه گفتم.پاسخ داد:«هیچ چیز برای زن بهتر از این نیست که مردی او را نبیند و او هم مردی را نبیند».پاسخ را خدمت پیامبر گفتم و آن حضرت فرمود:«فاطمه راست میگوید؛او پارۀ تن من است».
2.علی علیه السّلام میفرماید:روزی مرد نابینایی اجازۀ ورود به خانۀ فاطمه گرفت.فاطمه خود را از او پوشاند.پیامبر صلّی الله علیه و آله به او فرمود:با اینکه مرد نابیناست،چرا خود را میپوشانی؟حضرت فاطمه پاسخ داد:«اگر او مرا نمیبیند،من او را میبینم؛وانگهی او بو را استشمام میکند».رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود:«گواهی میدهم که تو پارۀ تن من هستی».
3.«اسماء بنت عُمَیس»میگوید:حضرت زهرا در روزهای آخر عمر خود به من فرمود:من از کار مردم مدینه در حمل جنازۀ زنان ناخرسندم؛زیرا آنها بدن زن را روی تختهای میگذارند و حجم بدن زن نمایان است.من گفتم:وقتی من در حبشه بودم تابوت آنها را دیدم و سپس نمونهای از آن را برای فاطمه ساختم.حضرت فاطمه علیها السّلام خشنود شد و فرمود:بسیار عالیست؛هنگامی که از دنیا رفتم, مرا در آن حمل کنید.
1.نمونه ای زهد فاطمه زهرا علیها السّلام را بنویسید؟
2.پیامبر صلّی الله علیه و آله به فاطمه علیها السّلام که پیراهن نو را به فقیر بخشیده بود چه فرمود؟فاطمه چه پاسخ داد؟
3.نمونهای از توجه فاطمه علیها السّلام به علم و آموزش را بنویسید؟
4.حدیثی را که فاطمه علیها السّلام از پدرش رسول خدا صلّی الله علیه و آله دربارۀ علمای شیعه نقل کرده است بنویسید؟
5.نمونهای از جلوۀ عفاف حضرت زهرا علیها السّلام را بنویسید؟
وقتی پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله در بستر رحلت قرار گرفت،گریه شدیدی کرد؛به طوری که محاسنش خیس شد.یکی از حاضران علّت گریه را پرسید؛آن حضرت فرمود:«برای فرزندانم و آنچه که بَدان امّتم بر سر فرزندانم میآورند،گریه میکنم؛گو اینکه میبینم به دخترم فاطمه پس از من ظلم میشود و او مرا صدا میزند, امّا کسی از امّتم به فریادش نمیرسد».فاطمه این سخنان را شنید و گریست.پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:گریه مکن.فاطمه به پدر گفت:به خاطر آنچه با من میشود گریه نمیکنم؛بلکه به خاطر دوری از تو گریه میکنم.پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:«ای فرزندم!مژده باد تو را که به زودی به من میپیوندی و تو اوّلین کسی از خاندانم هستی که به من میپیوندی».فاطمه علیها السّلام شاد شد و خندید.پس از رحلت پیامبر صلّی الله علیه و آله در 28 صفر سال 11 هجری, سه مصیبت بزرگ فاطمه را آزار میداد که به شرح مختصر آنها میپردازیم.
این غم برای فاطمه به قدری شدید بود که او را در شمار گریهکنندگان مشهور بشریت درآورد.شدت گریهفاطمه برای پدر چنان بود که مورد اعتراض مردم مدینه قرار گرفت.فاطمه از آن به بعد دست فرزندانش حسن و حسین را میگرفت و به مقبره شهدای احد در شمال مدینه میرفت و در آنجا گریه میکرد و به مدینه بازمیگشت.
از ماجرای غدیرخم در حجّةالوداع بیش از چند ماه نمیگذشت و باوجود سفارشهای فراوان پیامبر،در حالی که هنوز جنازۀ پیامبر روی زمین بود و دفن نشده بود و در حالی که امر جانشینی آن حضرت پیش از رحلت روشن شده بود،اکنون که بیش از ساعاتی از رحلت پیامبر نگذشته بود،همه چیز فراموش و این مظلومیت علی بن ابیطالب برای فاطمه،غمی جانکاه بود.«محمودبن لُبَید»میگوید:پس از رحلت پیامبر،فاطمه علیها السّلام را در کنار قبر حضرت حمزه دیدم که گریه میکند.صبر کردم تا آرام شد.نزد او آمدم و بر او سلام کردم و گفتم:ای سرور زنان جهان!به خدا قسم گریهات،رگ قلب مرا پاره کرد.فرمود:«گریه در فراق بهترین پدرها که رسول خدا بود سزاوار است.»گفتم:میخواهم سؤالی که در خاطرم جولان میکند بپرسم؟فرمود:بپرس.گفتم:آیا رسول خدا به امامت علی علیه السّلام تصریح نکرده بود؟فرمود:شگفتا!آیا غدیرخم را فراموش کردید؟!گفتم:آن را میدانم؛ولی میخواهم آنچه را پیامبر صلّی الله علیه و آله به تو فرموده،بدانم.فرمود:«از رسول خدا صلّی الله علیه و آله شنیدم که فرمود:علی بهترین جانشین بعد از من است که در میان شما میگذارم.او امام و خلیفه بعد از من است و دو سبط من(حسن و حسین)و نه نفر از فرزندان حسین،امامان بعد از او هستند.اگر شما از آنها پیروی کنید, آنها را راهنمایان خوبی مییابید و اگر با آنها مخالفت کنید،اختلاف شما تا قیامت ادامه خواهد یافت».گفتم چرا علی از حقّش دفاع نمیکند؟فرمود:«مَثَل امام, مثل کعبه است که باید به دور او بیایند،نه او به دور مردم بیاید».
فدک در نزدیکی خیبر, در شمال مدینه واقع شده است.فتح قلعههای یهود خیبر در سال هشتم هجری باعث شد که ترس و وحشتی در دل یهود فدک افتاد و آنان نماینده خود را نزد پیامبر فرستادند و به عنوان مصالحه, نیمی از فدک را بدون جنگ و خونریزی به پیامبر صلّی الله علیه و آله واگذار کردند.پیامبر صلح آنان را پذیرفت.براساس قوانین اسلام هر گاه ملکی بدون خونریزی در اختیار پیامبر قرار گیرد, جزو غنایم جنگی نیست؛بلکه ملک شخصی پیامبر خواهد بود.پس از آن آیۀ 16 سورۀ اسراء بر پیامبر
نازل شد و به او دستور داد:«حق خویشاوندان نزدیک خود را بده.»پیامبر هم بر اساس این آیه, فدک را به فاطمه علیها السّلام بخشید؛ولی بعد از رحلت پیامبر،به دستور ابوبکر،فدک را مصادره و نماینده او را از آنجا بیرون کردند.حضرت فاطمه علیها السّلام خود نزد ابوبکر رفت و پرسید:چرا نماینده مرا از فدک بیرون کردهای و آن را در اختیار خود گرفتهای, با وجودی که پدرم به فرمان خدا آن را به من بخشیده است؟!ابوبکر گفت:برای آنچه ادّعا میکنی شاهد بیاور.فاطمه«امایمن»را به شهادت گرفت.ام ایمن به ابوبکر گفت:گواهی نمیدهم مگر آنکه هر چه را رسول خدا صلّی الله علیه و آله در شأن من فرمود،قبلاً بازگو کنم.آیا نمیدانی که پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:«ام ایمن از اهل بهشت است»؟ابوبکر تصدیق کرد؛سپس ام ایمن گفت:گواهی میدهم که وقتی آیۀ 16 سورۀ اسراء نازل شد, پیامبر صلّی الله علیه و آله بلافاصله فدک را به فاطمه علیها السّلام بخشید.در این هنگام علی علیه السّلام نیز آمد و همین گواهی را داد و در نتیجه ابوبکر نامۀ ردّ فدک را برای حضرت فاطمه علیها السّلام نوشت و به ایشان داد؛امّا عمر که از این ماجرا مطلع شد،کاغذ را گرفت و پاره کرد.فاطمه علیها السّلام روزی دیگر به مسجد آمد و در خطبهای طولانی حوادث تلخ بعد از رحلت پیامبر را بیان کرد و به این حدیث ساختگی از قول پیامبر که«ما انبیاء چیزی را به ارث نمیگذاریم و آنچه را باقی میگذاریم،صدقه است»؛از کتاب خدا،یعنی قرآن پاسخ گفت؛ولی فایدهای نبخشید و به این ترتیب دختر پیامبر را از ملکی که خود پیامبر در زمان زندگانیش به او بخشیده بود و عنوان ارث هم نداشت،محروم کردند.
1.پیامبر صلّی الله علیه و آله در پاسخ کسی که از علت گریهاش در بستر رحلت پرسید چه فرمود؟
2.سه اندوه بزرگی که فاطمه را پس از رحلت پدر ازار میداد نام ببرید.
3.کلامی را که فاطمه از قول پدرش پیرامون امامت حضرت علی علیه السّلام نقل کرد بنویسید؟
4.فدک در کجا واقع شده و چگونه در اختیار فاطمه قرار گرفت؟
5.چگونه فدک را از دست فاطمه علیها السّلام خارج کردند؟
6.فاطمه چگونه حق خود را نسبت به فدک درخواست کرد و نتیجه آن چه شد؟
قبلاً گفته شد که پس از رحلت پیامبر, بر اساس وصیتش،علی علیه السّلام در خانه نشست و به جمعآوری قرآن مشغول شد و سوگند یاد کرد که جز برای نماز عبا بر دوش نیندازد و از خانه بیرون نرود تا از تنظیم آن فارغ شود؛امّا پس از رحلت پیامبر گروهی مأمور شدند که حضرت علی را برای بیعت کردن به مسجد ببرند.آنان به در خانه او آمدند.حضرت فاطمه علیها السّلام پشت در آمد،ولی در را به روی آنها باز نکرد و به آنها فرمود:دست از ما بردارید و به ما ظلم نکنید.مأمورین درب خانه را با فراهم آوردن هیزم و آتش زدن آن نیمسوخته کرده و سپس در را فشار دادند تا از جا کنده شد.فاطمه که پشت در بود،میان در و دیوار قرار گرفت و بچّهای که در رحم داشت(و نام او را محسن گذاشته بودند)سِقط شد.پس از این حادثه،فاطمه علیها السّلام در حالی بستری شد که چهار فرزند خردسال به نامهای امکلثوم،زینب،حسین و حسن داشت که سن آنها بین 3 تا 6 ساله بود.
فاطمه چون خود را در آستانه رحلت دید،نگران مراقبت از چهار فرزند خردسالش بود؛بنابراین پیشنهاد کرد تا علی علیه السّلام با خواهرزادهاش«اَمامَه»ازدواج کند؛زیرا رفتار او با فرزندان زهرا،همانند رفتار خود فاطمه بود و نیز وصیت کرد که جنازۀ او شبانه و بدون حضور همه کسانی که حقّش را پایمال کرده و به او ستم نمودند،به خاک سپرده شود و قبر او برای همیشه مخفی بماند.سرانجام فاطمه 75 یا 95 روز پس از رحلت پدر در همان سال 11 هجرت در ماه جمادی دار فانی را بدرود گفت.
حضرت علی علیه السّلام به وصایای حضرت فاطمه علیها السّلام عمل کرد و قبر ایشان را مخفی نمود و تعدادی صورت قبر در قبرستان بقیع درست کرد تا قبر او شناخته نشود و تنها فرزندانش حسن و حسین و سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار و چند نفر دیگر در تشییع و نماز و دفن آن حضرت حضور داشتند.
1.جعل الله الصلوة تنزیهاً لکم عن الکبر؛
خداوند نماز را به خاطر دوری از کبر, بر شما واجب کرد.
2.اللهم ذَلِّل نفسی فی نفسی و عظم شأنک فی نفسی؛
خدایا خودم را پیش خودم کوچک کن و خودت را نزد من بزرگ نما.
3.جعل الله الجهاد عزّا للإسلام و ذلاً لأهل الکفر و النفاق؛
خداوند جهاد را مایه عزت اسلام و ذلت کافران و منافقان قرار داد.
4.جعل الله طاعتنا نظاما للملة و امامتنا أماناً من الفرقة؛
خداوند اطاعت کردن از ما را وسیله حفظ نظام دینی جامعه و امامت و رهبری ما را مایۀ ایمنی از اختلاف و تفرقه قرار داد
5.شیعتنا من خیار اهل الجنة؛
شیعیان ما از بهترین اهل بهشت میباشند.
6.من أصعد الی الله خالص عبادته أهبط الله الیه أفضل مصلحته؛
کسی که عبادت خویش به سوی خدا روانه کند،خدا بهترین مصلحتش را به سوی او فرو میفرستد.
1.نقش فاطمه در ممانعت از بیعت گرفتن از علی علیه السّلام چه بود؟
2.فاطمه زهرا چند فرزند داشت و هنگام رحلت چند ساله بودند؟
3.فاطمه علیها السّلام برای نگهداری از فرزندان خردسالش چه وصیتی به علی علیه السّلام کرد؟برای دفن خود چه وصیتی کر؟.
4.حضرت فاطمه در چند سالگی و در چه تاریخی دار فانی را وداع گفت؟
5.حدیثی را از فاطمه زهرا علیها السّلام نوشته و ترجمه کنید.