ghaemiyeh.com
سرشناسه:ملکاحمدی، علیبمان، ۱۳۳۱ -
عنوان و نام پدیدآور:تاریخ پیامبر و اهل بیت علیهمالسلام سال اول دوره راهنمایی/ علیبمان ملکاحمدی.
مشخصات نشر:قم: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (ص)، ۱۳۹۵.
مشخصات ظاهری:۱۰۴، ۸ ص.
فروست:پژوهشگاه بینالمللیالمصطفی صلیاله علیه و آله؛ ۱۱۸.
شابک:۹۰۰۰۰ ریال:978-964-195-213-8
وضعیت فهرست نویسی:فاپا( چاپ سوم)
یادداشت:چاپ اول: ۱۳۸۹(فیپا).
یادداشت:چاپ سوم.
یادداشت:عنوان روی جلد: تاریخ پیامبر و اهل بیت علیهمالسلام ۱( سال اول دوره راهنمایی).
عنوان روی جلد:تاریخ پیامبر و اهل بیت علیهمالسلام ۱( سال اول دوره راهنمایی).
موضوع:ائمه اثناعشر -- سرگذشتنامه
موضوع:ائمه اثناعشر-- پرسشها و پاسخها
موضوع:Imams (Shittes)-- Questions and answers
شناسه افزوده:جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
رده بندی کنگره:BP۳۶/۵/م۷۷ت۲۳ ۱۳۹۵
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی:۲۱۱۰۵۴۷
بسم الله الرحمن الرحیم
پژوهشگاه بینالمللی المصطفی صلّی الله علیه و آله
تاریخ پیامبر و اهلبیت علیهم السّلام
سال اول دوره راهنمایی
علی بمان ملکاحمدی
کتاب آموزشی باید دارای متنی پویا و متناسب با دگرگونیهایی باشد که در ساختار دانش و رشتههای علمی پدید میآید.تحوّلات اجتماعی،نیازهای نوظهور فراگیران و مقتضیات جدید دانش،اطلاعات،مهارتها،گرایشها و ارزشهای نوینی را فرا میخواند که پاسخگویی به آنها،ایجاد رشتههای تحصیلی جدید و تربیت نیروهای متخصّص را ضروری مینماید.گسترش فرهنگهای سلطهگر جهانی و جهانی شدن فرهنگ،در سایه رسانههای فرهنگی و ارتباطی،مشکلات و نیازهای نوظهوری را پیشرو گذارده است که رویارویی منطقی با آنها،در پرتو آراستن افراد به اندیشههای بارور،ارزشهای متعالی و رفتارهای منطقیای امکانپذیر است.این مهم در قالب موقعیتهای رسمی آموزشگاهی و با ایجاد رشتهها و متون جدید،گسترش دامنه آموزشها و مهارتها و تربیت سازمانیافته صورت میگیرد.
بالندگی مراکز آموزشی در گرو نظام آموزشی استوار،قاعدهمند و تجربهپذیر است که در آن برنامههای آموزشی،متنهای درسی و استادان،ارکان اصلی به شمار میآیند؛همچنین استواری برنامه آموزشی به هماهنگی آن با نیاز زمان،استعدادِ علمآموزان و امکانات موجود،وابسته است; چنانکه اتقان متنهای درسی به ارائه تازهترین دستآوردهای علم در قالب شیوهها و فنآوریهای آموزشی نوظهور است.
بازنگری متنها و شیوههای آموزشی و بهروز کردن آنها به حفظ نشاط علمی مراکز آموزشی کمک میرساند.
حوزههای علوم دینی به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی،سالیانی است که در اندیشه اصلاح ساختار آموزشی و بازنگری متون درسیاند.جامعة المصطفی صلّی الله علیه و آله العالمیة به عنوان بخشی از این مجموعه که رسالت تعلیم و تربیت طلاب غیر ایرانی را بر عهده دارد،تألیف متون متناسب را سرلوحه تلاشهای خود قرار داده و تدوین و نشر متون درسی در موضوعات گوناگون علوم دینی،حاصل این تلاش است.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله ضمن تقدیر و تشکر از فرزانگانی که در به ثمررسیدن این اثر،بذل عنایت کردهاند نشر این اثر را به عموم اهل فرهنگ واندیشه تقدیم میکند.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله
1.پیوند مبارک 12
عبدالله قربانی راه خدا 12
پیشنهاد عاتکه 13
پیوند مبارک 13
پرسش 15
2.ولادت پیامبر و رویدادهای عجیب 16
پرسش 18
3.شیرخوارگی محمد صلّی الله علیه و آله 19
خاطرهای جالب از دوران کودکی محمد صلّی الله علیه و آله 20
پرسش 21
4.در فراق مادر 22
محبت پیامبر به مادر رضایی 23
محبت پیامبر به خواهر رضاعی 23
پرسش 25
5.محمد صلّی الله علیه و آله در سرپرستی عبدالمُطّلب 26
محمد در سرپرستی ابوطالب 26
پرسش 28
6.خشم ابولهب 29
محمد در خانه ابوطالب 29
پرسش 31
7.با محمد صلّی الله علیه و آله در سفر تجارتی به شام 32
محمد در صومعۀ بُحَیرا 32
پرسش 34
8.چوپانی محمد در مکه 35
محمد امین 35
جمعیت جوانمردان 36
پرسش 37
9.ازدواج محمد صلّی الله علیه و آله با خدیجه 38
خدیجه, همسری فداکار 39
پرسش 40
10.فرزندان پیامبر صلّی الله علیه و آله 41
پیامبر و خاطرۀ نیکیهای خدیجه 42
مبارزه پیامبر با خرافات 42
پرسش 43
11.محمد،امین خدا 44
پرسش 46
12.ویرانی کعبه 47
محمد،امین مردم 47
پرسش 49
13.عصر جاهلیت(1)50
پرسش 52
14.عصر جاهلیت(2)53
خرافات در جاهلیت 53
پرسش 55
15.عبادت در کوه حرا 56
آغاز پیامبری در کوه حرا 56
پرسش 58
16.نشانههای عظمت نبوّت 59
اعلان پیامبری 59
بشارت تورات و انجیل 60
پرسش 61
17.دعوت مخفیانه 62
سفارش ابوطالب 62
نماز آشکار 63
پرسش 64
18.اسلام آوردن ابوذر 65
فریاد ایمان 66
پرسش 67
19.پیامبر در خانه ارقم 68
دعوت آشکار پیامبر 69
پرسش 70
20.آزاردهندگان 71
پیشنهادها 72
پرسش 73
21.دعوت خویشان نزدیک به اسلام 74
دومین دعوت از خویشان 75
پرسش 77
22.آزارها و حمایتها 78
پرسش 80
23.شکنجه ضعیفان 81
یاسر و سمیه 81
خَبّاب آهنگر 82
پرسش 84
24.هجرت به حبشه(1)85
مشرکان در تعقیب مهاجران مسلمان 86
پرسش 87
25.هجرت به حبشه(2)88
پرسش 90
26.محاصره مسلمانان در شعب ابوطالب 91
پایان محاصره 92
27.سال اندوه(عامالحزن)93
سفر تبلیغی به طائف 94
پرسش 95
28.مدینه در جستوجوی مصلح 96
ایمان آورندگان نمایندگان 97
29.پیمان عقبه اول 98
مصعب بن عمیر کیست؟98
پرسش 101
30.پیمان عقبه دوم 102
حمایت قهرمانانه 103
پرسش 105
25 سال از عمر عبدالله گذشته بود و او میخواست همسری برای خود برگزیند.خانوادههای سرشناس و دختران زیادی آرزو داشتند که این افتخار نصیب آنها بشود.عبدالمطلب،پدر عبدالله که دانشمندی بزرگ بود،در جستوجوی دختری دانا و پاکدامن برای فرزندش بود تا همتایی مناسب و هماهنگ با عبدالله باشد.
از سوی دیگر وهب, فرزند عبد مناف که از شخصیتهای بزرگ مکه بود،دختری داشت به نام آمنه که در پاکدامنی و کمالات معنوی،بهترین دختر آن روزگار به شمار میرفت.او خواستگاران بسیاری داشت،اما نمیپذیرفت و به پدرش میگفت که هنوز برای ازدواج زود است.
وهب آرزو داشت که برای دخترش آمنه،شوهری مناسب و با کمالات پیدا شود،تا اینکه روزی به شکارگاه رفت و در آنجا عبدالله را دید.همینکه نگاهش به عبدالله افتاد, خاطرات دوران نوجوانی عبدالله برایش زنده شد.گویی همین دیروز بود که پدر عبدالله که یک پسر بیشتر نداشت،نذر کرده بود که اگر خداوند به او ده پسر بدهد،یکی از آنها را در راه خدا قربانی کند.
خداوند خواستۀ عبدالمطلب را برآورد و طی سالیانی،کمکم عدد پسرانش به ده نفر رسید و عبدالله آخرین آنها بود.او همه فرزندانش را به مسجدالحرام آورد و به نام فرزندانش قرعه زد تا یکی را برای قربانی انتخاب کند.سه بار این قرعه را تکرار
کرد و هر سه بار قرعه به نام کوچکترین فرزندش عبدالله که از همه بیشتر او را دوست میداشت درآمد.عبدالمطلب دست عبدالله را گرفت و کارد برکشید تا فرزندش را قربانی کند.فریاد از مرد و زن حاضر در مسجدالحرام برخاست؛زیرا عبدالله نوجوانی بسیار زیبا و دوست داشتنی بود.برادرش«ابوطالب»که هر دو از یک مادر بودند،گریان پیش دوید و دست پدر را گرفت و از پدر خواست که او را به جای برادرش عبدالله قربانی کند.مادرش هم از دور با اشکهای آتشین،فرزندش عبدالله را بدرقه میکرد.صحن مسجدالحرام غلغله بود که آیا عبدالمطلب واقعاً فرزندش را قربانی خواهد کرد یا نه؟
صحن مسجدالحرام غرق در اضطراب بود که ناگاه«عاتکه»خواهر عبدالله دوان دوان پیش آمد و پیشنهاد گروهی از حاضران را بیان کرد و گفت:
پدر جان!بین عبدالله و ده شتر قرعه بزن و اگر باز هم به نام عبدالله درآمد, آنقدر تعداد شترها را بیشتر کن تا قرعه به نام شترها درآید.این پیشنهاد پذیرفته شد و در مرتبه اول و دوم تا نهم یعنی تا 90 شتر،همه قرعهها به نام عبدالله درآمد, اما در قرعه دهم میان 100 شتر و عبدالله،قرعه به نام صد شتر درآمد.عبدالمطلب دلش راضی نمیشد؛پس تا سه بار این قرعه را تکرار کرد و هر سه بار به نام شترها درآمد و به این ترتیب عبدالله،از مرگ حتمی نجات یافت.
فریاد هلهله و شادی سراسر مکه را فرا گرفت و بیدرنگ ابوطالب و خواهرانش،دست عبدالله را گرفتند و از دست پدر بیرون کشیدند.
از خاطره آن روز مکه تا امروز که عبدالله جوانی رشید شده, سالها گذشته است.نگاه وهب به عبدالله با خاطرههای گذشته در هم پیچید و او را چنان مجذوب خود کرد که شیفته مقام عبدالله شد.پس به سرعت به خانه آمد و به همسرش گفت:برای دخترم آمنه همسری مناسبتر و شایستهتر از عبدالله نیست.او زیباترین و نیکوترین جوان قریش است.آمنه نیز چنین شوهری را برای خود پسندید.وهب به همسرش
گفت:نزد عبدالمطلب برو و آمادگی دخترم آمنه را برای همسری عبدالله اعلان کن.عبدالمطلب که آمنه و خاندان شریف او را کاملاً میشناخت, بیدرنگ این پیشنهاد را پذیرفت و گفت:تاکنون هیچ دختری برای پسرم عبدالله پیشنهاد نشده که مناسبتر و شایستهتر از آمنه باشد.
به این ترتیب عبدالله با آمنه ازدواج کرد و بانوان بسیاری در آن عصر از چنین افتخاری محروم گشته و بیمار شدند.حتی جمعی از آنها از روی حسادت تصمیم گرفتند که آمنه را بکشند, ولی خداوند او را حفظ کرد.
1.نام پدر و مادر حضرت محمد صلّی الله علیه و آله را بنویسید.
2.چه حادثهای،در دوران کودکی برای عبدالله پدر حضرت محمد صلّی الله علیه و آله اتفاق افتاده بود؟
3.ابوطالب و عاتکه چه نسبتی با حضرت محمد صلّی الله علیه و آله داشتند؟
4.عاتکه برای قربانی نشدن عبدالله چه پیشنهادی را برای پدرش عبدالمطلب آورد؟
5.عبدالمطلب پیشنهاد عاتکه را چگونه عملی کرد؟
6.نظر عبدالمطلب نسبت به ازدواج پسرش عبدالله با آمنه دختر وهب چه بود؟
عبدالله و آمنه زندگی مشترک خود را آغاز کردند و آمنه پس از مدتی باردار شد.در زمان بارداری آمنه،عبدالمطلب،فرزندش عبدالله را برای تجارت به شام فرستاد, اما هنگام بازگشت از شام در مدینه بیمار شد و از دنیا رفت.آمنه نمیتوانست مرگ عبدالله را باور کند،بسته شدن طومار این زندگی روْیایی برایش بسیار سخت بود.روز و شب در فراق عبدالله میسوخت و تنها امیدش در زندگی،کودکی بود که در رحم داشت؛زیرا در طول دوران بارداریش بارها بشارتهای آسمانی شنیده بود که به او میگفت:ای آمنه!فرزندی که در شکم داری،بهترین خلق خدا و آخرین پیامبر خداست.ماهها گذشت و آمنه با این بشارتها دیگر مأنوس شده بود, اما افسوس که جای عبدالله خالی بود.
سرانجام انتظار به پایان رسید و در سحرگاه جمعه, هفدهم ربیعالاول عامالفیل (1)پس از طلوع فجر و پیش از طلوع خورشید،محمد در مکه و در منزلی در نزدیک خانه خدا چشم به جهان گشود.
در هنگام ولادت محمد حوادث بسیار عجیبی روی داد؛
1.در همان بامداد تولد پیامبر صلّی الله علیه و آله،همه بتها از جا کنده شده و سرنگون شدند.
2.کاخ پادشاهی مدائن که محل حکومت پادشاهان ایران بود(و هماکنون در
1) (1) .سال«عام الفیل»به سالی گفته میشود که ابرهه, پادشاه حبشه برای ویران کردن کعبه با لشکری فیلسوار به طرف مکه حرکت کرد, اما قبل از اینکه موفق به ویران کردن کعبه شود, پرندگانی به نام«ابابیل»با سنگهایی که در منقار داشتند،آنها را از پای درآوردند.این داستان در سورهای از قرآن به نام فیل آورده شده و این سال را سال عام الفیل نامیدند. دربارۀ سال ولادت پیامبر¦ اختلاف است،اما قول معروف همان عامالفیل را سال ولادت پیامبر میداند.
عراق قرار دارد)لرزید و چهارده کنگرۀ آن فرو ریخت.
3.آب دریاچه ساوه(که در نزدیکی تهران پایتخت ایران قرار دارد)در زمین فرو رفت و خشک شد.
4.آتشکدۀ سرزمین فارس که مرکز زرتشتیان بود, پس از هزار سال روشنایی خاموش شد.
5.آمنه میگوید هنگام ولادتش نور سبزرنگی تمام وجودم را فراگرفت و فروغی درخشنده از بالای سرم تا آسمان بالا رفت و در آن نورافشانی وصفناپذیر،کاخ بُصری در شام را مشاهده کردم.
6.آمنه میگوید:وقتی محمد به دنیا آمد،ندا دهندهای از غیب گفت:«بگو پناه میبرم به خدای یکتا از گزند و آسیب هر کسی که حسادت میکند, سپس نام او را محمد بگذار.»
فاطمه بنت اسد, همسر باوفای ابوطالب که در مراسم این ولادت حضور داشت, پس از میلاد فرزند آمنه شتابان به سوی همسرش رفت و تولد فرزند عبدالله را به او مژده داد و حوادثی را که مشاهده کرده بود برای ابوطالب بازگفت.ابوطالب که با آرامش و خشنودی به چهره فاطمه مینگریست و به سخنانش گوش میداد گفت:مگر از اینها در شگفتی؟!پس اجازه بده تا خبر خوش دیگری بهتو بدهم:سی سال صبر کن؛آنگاه خدای متعال فرزندی به تو خواهد داد که در همه خوبیها و زیباییها مثل فرزند آمنه باشد و وزیر و جانشین او شود؛جز اینکه در پیامبری،همانند او نباشد.»
فاطمه بنت اسد از این مژده بسیار خشنود شد, اما با خود میگفت:تا آن زمان من و ابوطالب هر دو پیر شدهایم؛آیا سی سال دیگر ممکن است فرزندی بیاورم؟!
1.عبدالله پدر پیامبر در کدام سفر وفات کرد و در کجا دفن شد؟
2.آمنه چه بشارت آسمانی را در دوران بارداریش دریافت میکرد؟
3.حضرت محمد در چه زمانی و در کجا دیده به جهان گشودند؟
4.سال عامالفیل چه سالی است؟
5.چهار حادثه از حوادثی که همزمان با ولادت حضرت محمد صلّی الله علیه و آله در دنیا اتفاق افتاد را بنویسید.
6.پس از ولادت حضرت محمد صلّی الله علیه و آله،ابوطالب چه بشارتی را به همسرش فاطمه بنت اسد دربارۀ فرزند آیندهاش داد؟
محمد وقتی چشم به جهان گشود که پدرش عبدالله را از دست داده بود،اما عبدالمطلب،مهربانتر از پدر،از او سرپرستی میکرد.
در آن زمان رسم بر این بود که زنانی از اطراف مکه به شهر میآمدند تا برای شیر دادن به نوزادان اجیر شوند و از این راه معاش خود را تأمین کنند.مادران شهری ترجیح میدادند که فرزندانشان،دور از فضای شهر و در دامن طبیعت پرورش یابند.«حلیمه سعدیه»یکی از بانوان پاکسرشت مکه به همین منظور به بازار مکه آمده بود و در انتظار کسی بود تا او را برای شیردادن اجیر کند.آن روز کسی پیدا نشد و درحالیکه ناامید بود و به خانهاش بازمیگشت،در بین راه،عبدالمطلب او را دید و از او خواست که فرزند نوزادش را شیر دهد.حلیمه پذیرفت و با هم به خانه رفتند.اکنون محمد صلّی الله علیه و آله،هفت روز است که از مادر خود آمنه شیر خورده و در هفتمین روز ولادتش او را عقیقه کرده و به حلیمه سپردند.حلیمه نوزاد را به خانهاش که در صحرایی دور از شهر بود برد.همین که وجود پربرکت محمد صلّی الله علیه و آله به خاندان حلیمه راه یافت،برکت و نعمت از هر سو به خانه آنان سرازیر شد.حلیمه که پستان راستش خشک شده بود و شیری نداشت و همیشه نوزادان را با پستان چپش شیر میداد, وقتی این بار طفل را در دامان گذاشت تا از پستان چپ به او شیر بدهد،محمد پستان را به دهن نمیگرفت و دائماً به طرف پستان راست متمایل میشد و این عمل را آنقدر تکرار کرد تا آنکه حلیمه با خود گفت:پستان راستم را در دهان او بگذارم تا بداند که شیر ندارد؛اما در کمال ناباوری وقتی پستان راست خود را در دهان او گذاشت, دید که از آن شیر جاری شد.این اولین و آخرین کرامت از محمد صلّی الله علیه و آله نبود و تا زمانیکه
محمد صلّی الله علیه و آله در میان قبیله حلیمه بود, زراعتها و دامهای آنها از نعمت و برکت سرشار و بی سابقهای برخوردار بودند.
حلیمه چهار سال این کودک را نگهداری کرد ولی آنقدر در این مدت حوادث عجیب از او دید که در سال پنجم صلاح ندانست آن کودک فوق العاده را نزد خود نگهدارد؛لذا در پنج سالگی،او را به مادرش بازگرداند.
در آن هنگام که محمد صلّی الله علیه و آله سه ساله بود و در نزد مادر رضاعی خود،حلیمۀ سعدیه بهسر میبرد،روزی به حلیمه گفت:ای مادر!چرا دو نفر از برادرانم(منظورشان فرزندان حلیمه)بود را در روز نمیبینم؟حلیمه گفت:آنان در روز گوسفندان را برای چرا به بیابان میبرند و اکنون در بیابان هستند؟محمد پرسید:چرا من همراه آنها نروم؟حلیمه پاسخ داد:آیا دوست داری همراه آنها به صحرا بروی؟گفت:آری.پس صبح روز بعد،حلیمه روغن بر موی محمد زد و سرمه بر چشمش کشید و یک مهره یمانی(برای حفاظت او از چشم زخم)بر گردنش آویخت.محمد که از همان دوران کودکی با خرافات و امور بیهوده مبارزه میکرد،بیدرنگ مهره را از گردن بیرون آورد و به دور انداخت و به حلیمه فرمود:مادرجان!آرام بگیر, این چیست؟!من خدایی دارم که مرا حفظ میکند.این کلام, یکی از درسهایی بود که محمد صلّی الله علیه و آله به مادرش حلیمه داد که مهرۀ یمانی نقشی در محافظت از بلاها ندارد و همۀ کارها به دست خدای یکتاست.
1.وقتی محمد صلّی الله علیه و آله دیده به جهان گشود،چه کسی سرپرستی او را بر عهده گرفت؟
2.نام دایۀ حضرت محمد چه بود؟چند روز پس از ولادتش او را تحویل گرفت و به کجا برد؟
3.اولین کرامتی که از محمد صلّی الله علیه و آله در دوران شیرخوارگی ایشان دیده شد چه بود؟
4.حلیمه چه مدّت حضرت محمد را نگهداری کرد و چرا او را به مکه نزد مادرش بازگرداند؟
5.اولین مبارزۀ حضرت محمد با خرافات،در دوران کودکی چگونه بود؟
محمد صلّی الله علیه و آله شش ساله بود که مادرش آمنه،او را برای دیدن داییهایش به یثرب برد.در این سفر،«اُمایمن»به آمنه در پرستاری محمد یاری میرساند.سفر به یثرب برای آمنه و فرزندش محمد صلّی الله علیه و آله بسیار جالب بود.آنها پس از رسیدن به مدینه, در خانهای که محل وفات و دفن عبدالله بود،در نزد قبیله«بنی النجار»به مدت یک ماه اقامت کردند.پیامبر بعدها که به مدینه هجرت کرد و ساختمان بنیالنجار را نگریست, فرمود:به یاد دارم که در کودکی با مادرم به اینجا آمده بودم و بالای این برج با دخترکی به نام«انیسه»بازی میکردم و با پسرانی از داییزادگانم،پرندگانی که روی این برج مینشستند را پرواز میدادیم و شنا کردن را در همان شش سالگی در چاه بنیالنجار آموختم.در آن روزها مردی را دیدم که به نزد من رفت و آمد میکرد و به دقت مرا زیر نظر داشت, تا اینکه روزی مرا در تنهایی دیدار کرد و پرسید:نامت چیست؟گفتم:احمد.در این هنگام آن مرد که به هیجان آمده بود, جلو آمد و نگاهی به پشت من و بین کتفهایم کرد و گفت:این پسر،پیامبر این امت است و سپس به نزد داییهایم رفت و جریان را برای آنها بیان کرد و آنها نیز به مادرم گفتند.مادرم بر حال من بیمناک شد و تصمیم به بازگشت گرفت.
در این یکماه که محمد در نزدیکی قبر پدرش عبدالله به سر برد،زیاد کنار قبر پدر میرفت و از او یاد میکرد.زمان سفر به پایان رسید و آمنه به همراه فرزندش و امّ ایمن راه مکه را در پیشگرفتند؛اما آمنه،مادر عزیز محمد،در روستای ابواء بیمار شد و همانجا از دنیا رفت.محمد صلّی الله علیه و آله در آن سن و سال که روی پدر را ندیده بود, مادرش
یگانه مونس خود را نیز از دست داد و بسیار رنجیده خاطر شد.در کنار جنازۀ مادر با صدای بلند گریه کرد و چندین بار صدا زد:مادر مهربان!چرا جواب مرا نمیدهی؟!
رسول خدا صلّی الله علیه و آله سالها بعد،یعنی شش سال پس از هجرتش به مدینه،وقتی که از مدینه برای حج به سوی مکه میرفت, از روستای ابواء گذشت و قبر مادر خود را زیارت کرد و آن را مرمت نمود و بر سر قبرش گریست و گفت:خاطره مهربانیهای مادرم را به یاد میآورم و در فراق او میگریم.اصحاب نیز به خاطر رسول خدا صلّی الله علیه و آله بر آمنه گریستند.
«ثویبه»،کنیز آزاد شده ابولهب بود, اما در همان روزهای اول ولادت حضرت محمد صلّی الله علیه و آله چند روزی به ایشان شیر داده بود.آن حضرت بعدها همواره جویای حال ثویبه میشد و به سبب محبتهای او در دوران شیرخوارگی،او را احترام میکرد حتی برای او که در مکه میزیست, لباس و هدایای دیگر میفرستاد.ثویبه در سال هفتم هجری از دنیا رفت و پیامبر از وفات او غمگین شد و از خویشان او جویا گردید تا به آنها محبت کند.
هنگامی که پیامبر در سن 25 سالگی در مکه با خدیجه ازدواج کرد،یک سال بر اثر خشکسالی،قحطی پدید آمد و حلیمۀ سعدیه از تهیدستی به مکه, نزد پیامبر آمد تا معاش خود را تأمین کند.پیامبر نیز از اموال خدیجه چهل گوسفند و شتر به حلیمه داد.
غزوۀ حنین یکی از جنگهایی است که در صدر اسلام و با فرماندهی پیامبر میان سپاه اسلام و کفار مکه واقع شد.در این جنگ که به پیروزی کامل مسلمانان انجامید،تعداد زیادی از مکیان به اسارت سپاه اسلام درآمدند.از آن جمله«شیماء»دختر حلیمه(خواهر رضایی حضرت محمد صلّی الله علیه و آله)با جمعی از اقوامش به اسارت سپاه اسلام در آمدند.پیامبر اسلام هنگامی که شیماء را در میان اسیران دید, به یاد محبتهای او و مادرش در دوران شیرخوارگی،احترام بسیاری به شیماء کرد و از جای خود برخاست و عبای خود را بر زمین پهن کرد و شیماء را روی آن نشانید و با مهربانی خاصی از او
احوالپرسی کرد و به او فرمود:«تو همان کسی هستی که در روزگار شیرخوارگی به من محبت کردی»با اینکه از آن زمان حدود شصت سال گذشته بود.
شیماء از پیامبر خواست تا اسیران طایفهاش را آزاد سازد.پیامبر صلّی الله علیه و آله به او فرمود:من سهم خود را بخشیدم, اما برای سهم سایر مسلمانان به تو پیشنهاد میکنم که بعد از نماز ظهر،بهپاخیزی و در حضور مسلمانان،خواستۀ خود را و بخشش مرا بیان کنی تا آنها نیز سهم خود را ببخشند.شیماء چنین کرد و مسلمانان گفتند:ما نیز به پیروی از پیامبر سهم خود را بخشیدیم.از میان مسلمانان تنها دو نفر حاضر به بخشیدن سهم خود نشدند.پیامبر نیز هر یک از اسیران قبیله شیماء را با شش اسیر دیگر عوض کرد و در نتیجه, همه اسیران طایفه شیماء آزاد شدند و همگی به سلامت به منطقه خود بازگشتند.
1.اولین سفر حضرت محمد صلّی الله علیه و آله در چند سالگی و با چه کسی و به چه قصدی انجام شد؟
2.آمنه, مادر حضرت محمد صلّی الله علیه و آله در چه زمانی و در کجا وفات کرد؟عکسالعمل فرزندش چه بود؟
3.حضرت محمد صلّی الله علیه و آله چند سال پس از فوت مادرش قبر او را زیارت کرد؟عکسالعمل ایشان چه بود؟
4.نمونهای از محبت پیامبر صلّی الله علیه و آله به مادر رضاعی خود را بیان کنید.
5.در کدام جنگ, خواهر رضاعی پیامبر صلّی الله علیه و آله به دست مسلمانان اسیر شد؟رفتار پیامبر چگونه بود؟
6.شیماء خواهر رضاعی پیامبر صلّی الله علیه و آله که در جنگ حنین اسیر مسلمانان شده بود, چه درخواستی از پیامبر کرد و سرانجام آن چه شد؟
گفتیم که محمد, پدرش عبدالله را پیش از آنکه دیده به جهان گشاید, از دست داده بود و مادرش را در سن هفت سالگی هنگام بازگشت از مدینه, در منطقهای به نام«ابواء»از دست داد.پس از آن محمد با کولهباری از غم و اندوه به همراه پرستارش«اُمایمن»به مکه بازگشت و اماَیمن محمد را به پدربزرگش عبدالمطلب سپرد.اما عبدالمطلب که دوران پیری خود را میگذراند،بیشتر اوقات بیمار و در بستر آرمیده بود.محمد پس از فوت مادر تنها پناهگاهش وجود پدربزرگ مهربانش بود.او محمد را بیش از فرزندان خود دوست میداشت و همۀ آنها را به مراقبت از محمد سفارش میکرد و به آنها میگفت که محمد را از نشستن در کنار او و بر جایگاهی که برای عبدالمطلب در کنار کعبه قرار میدادند،باز ندارند و او را با محبت بر دوش خود مینشاند و هفت دور گرداگرد کعبه طواف میداد و در طواف،به بتهای«لات»و«عُزّی»نزدیک نمیکرد،چون میدانست که او از بتها نفرت دارد.
به ام أیمن که پرستاری او را بر عهده داشت میگفت:از این فرزندم به خوبی مواظبت کن؛زیرا او آیندۀ درخشانی دارد و اهل کتاب(یهودیان و مسیحیان)نام و نشان او را در کتب دینی خود خواندهاند و میدانند که او پیامبر این امت است.
روزهایی که محمد در سایه مهربانیهای پدربزرگش به سر میبرد, بیش از یک سال نکشید و دست قضا چنین تقدیر کرده بود که محمد دوّمین پناهگاه گرم و مهربان خود را هم از دست بدهد.عبدالمطلب ساعات آخر زندگانی خود را در بسترش میگذراند
و درحالیکه چهره فرزندانش را یک به یک مینگریست و گویا گمشدهای داشت, پرسید:پس ابوطالب کجاست؟سپس رو به فرزندانش کرد و گفت:
«فرزندانم!محمد یتیم است؛بوی پدر را نشنیده و مهر مادر را مدت کوتاهی چشیده؛به جای برادرتان عبدالله،برای او پدری کنید.شما باید به جای برادرتان،محمد را یاری کنید؛وصیت مرا درباره او همیشه به یاد داشته باشید.سپس پرسید:چه کسی از شما حاضر است که سرپرستی محمد را بر عهده بگیرد؟
ابولهب گفت:من این کار را خواهم کرد.
عبدالمطلب پاسخ داد:ای ابولهب!تو رفتار نامناسبت را از او بازدار؛برای تو همین بس است!
عباس گفت:من کار سرپرستی او را بر عهده میگیرم.
عبدالمطلب پاسخ داد:در تو خشم و خشونت میبینم؛میترسم او را آزار دهی.
ابوطالب گفت:پدر!من سرپرستی او را بر عهده میگیرم.
عبدالمطلب گفت:آری،تو شایستهای؛تو سرپرستی او را بر عهده گیر.رو به محمد کرد و با لحن جدی پدرانه به او گفت:
«محمد!از این پس،با عمویت باش و از او اطاعت کن!»
محمد هشت ساله،که ناراحتی جدّ خویش را در بستر مرگ،درک میکرد, برای آرامش خاطر او گفت:پدر جان!پروردگارم مرا یاری خواهد کرد.او نمیگذارد که من ضایع و تباه گردم».
عبدالمطلب که از این کلام محمد به وجد آمده بود و چشمانش به اشک نشسته بود،به ابوطالب نگریست و گفت:ای ابوطالب!بنگر که به خوبی از فرزندم نگهداری کنی.او تنهاست؛او را مانند چشم خود محافظت کن.اگر روزگار او را درک کردی،از او پیروی کن.بدان که من به وضع او از همه آگاهترم.با جان و مال خود او را یاری کن.به خدا سوگند،فرماندهی بزرگی نصیب او میشود و بر شما بزرگی خواهد کرد.
سپس دست در گردن محمد انداخت و پیاپی او را بوسید و گفت:هیچیک از فرزندانم را نبوسیدهام که مانند تو خوشبو و خوشرو باشند.ای کاش میبودم و ایام تو را مییافتم و به تو ایمان میآوردم!
1.حضرت محمد پس از فوت مادرش در أبواء, با سرپرستی چه کسی به مکه بازگشت؟
2.پس از فوت مادر حضرت محمد, چه کسی سرپرستی ایشان در مکه را بر عهده گرفت و تا چه زمانی ادامه داشت؟
3.عبدالمطلب چگونه به حضرت محمد در دوران کودکیاش محبت میکرد؟
4.عبدالمطلب به امأیمن که پرستاری حضرت محمد را بر عهده داشت, چه سفارشی میکرد؟
5.چرا عبدالمطلب نپذیرفت که أبولهب سرپرستی محمد را بر عهده بگیرد؟
6.سرانجام چه کسی سرپرستی محمد را پس از عبدالمطلب بر عهده گرفت و عبدالمطلب به او چه سفارشی کرد؟
عبدالمطلب آخرین لحظات زندگی را بر تختی که روی آن آرمیده بود میگذراند.مردم گرداگرد بستر او حلقه زده بودند و برای او اشک میریختند.محمد از تخت بالا رفت و در کنار جدش نشست و به سینۀ او تکیه کرد.چشمان سیاهش غرق در اشک بود.ابولهب با دیدن این رفتار محمد،نگاه خشمآلودی به او کرد و سپس پنجه در موهای سر محمد انداخت و با یک تکان او را از جا کند و با خشونت از تخت پایین کشید.عبدالمطلب خشمگین شد و با اندک رمقی که در صدایش مانده بود, با تندی گفت:بس کن ای ابولهب!آیا از دشمنیت نسبت به محمد دست بر نمیداری؟!چرا فرزند مرا از من دور میکنی؟!بگذار محمد پیش من باشد.به خدا قسم من در کنار او احساس آرامش میکنم.
عبدالمطلب در روز دهم ربیعالاول, و در سال هشتم عام الفیل در حالی جان به جان آفرین تسلیم کرد که محمد سر بر سینۀ جدّش داشت.
امأیمن میگوید:در تشییع عبدالمطلب،محمد را دیدم که در پی جنازه جدش میرفت و میگریست.پیکر او را در قبرستان حجون،در نزدیکی مسجدالحرام،به خاک سپردند.
محمد پس از تدفین جدش, دست در دست عمویش ابوطالب،غمگین به سوی خانه بازمیگشت،اما نه خانۀ جدش،بلکه خانۀ عمویش.فاطمه, همسر عمویش, دختر اسد به استقبال آنها آمد.ابوطالب به همسرش گفت:
از امروز احمد با ما زندگی میکند؛تو احمد را خوب میشناسی؛او فرزند برادر من است؛او در پیش من از جان و مالم عزیزتر است؛مواظب باش کسی به او بیاحترامی نکند و او را از آنچه میخواهد باز ندارد.فاطمه که زنی فهمیده بود و محمد را خوب میشناخت و حوادث شب ولادتش را همیشه به خاطر داشت, به شوهرش گفت:
آیا سفارش فرزندم محمد را به من میکنی؟!محمد از جان من و از فرزندان من،پیش من عزیزتر است.فاطمه راست میگفت و واقعاً برای محمد مادری دلسوز بود.او را صمیمانه احترام میکرد و شگفتیهای اسرارآمیزی که در زندگی محمد میدید در قلب خود پنهان داشت و گاه از خدا میخواست که به او هم،چنین فرزندی بدهد.
سخن گفتن محمد مودّبانه و شیرین بود.هنگام غذا خوردن و نوشیدن آب بسمالله و پس از آن الحمدلله میگفت.ابوطالب عموی با وفا و فداکارش میگوید:«گاهی شبها او را در بسترش نمییافتم؛جستوجو میکردم و او را در گوشهای میدیدم که چشم به آسمان دوخته و خدا را یاد میکند و ذکر خدا میگوید.
محمد از هشت سالگی تا بیست و پنج سالگی در خانۀ عمویش میزیست و در کار سفر و تجارت با او همراه بود و وقتی بزرگتر شد و به دوران جوانی رسید،گوسفندان خود و عمویش را به صحرا میبرد.
بعدها که محمد امین به پیامبری برگزیده شد, ابوطالب تا آخرین لحظات زندگیش آشکارا از پیامبر دفاع کرد و پنهانی به آن حضرت ایمان آورد.نقش حمایت ابوطالب از پیامبر آنقدر مهم بود که پس از وفاتش خداوند به حضرت محمد وحی فرستاد که تو دیگر یاوری در مکه نداری, پس به سوی مدینه هجرت کن.
1.ابولهب هنگام وفات عبدالمطلب چه رفتاری با محمد داشت و عبدالمطلب به او چه گفت؟
2.عبدالمطلب در چه تاریخی و در چه حالی وفات کرد؟
3.اُم أیمن محمد را با چه حالتی در تشییع جنازۀ پدربزرگش دید؟
4.ابوطالب چه سفارشی به همسرش فاطمه بنتاسد دربارۀ محمد کرد؟فاطمه چه پاسخی داد؟
5.رفتار محمد در خوردن و نوشیدن چگونه بود؟ابوطالب دربارۀ شبهای محمد چه میگوید؟
6.حضرت محمد چند سال با عمویش زندگی کرد؟
شهر شام(پایتخت سوریه کنونی)از شهرهایی بود که با مکه رابطۀ تجاری داشت و ابوطالب عموی پیامبر تصمیم گرفت تا با کاروان تجارتی بازرگانان قریش برای تجارت به شام برود.در این زمان که محمد صلّی الله علیه و آله نوجوانی دوازده ساله بود, هنگام حرکت عمویش بسیار دلگیر شد؛زیرا محمد یتیم بود و تنها پناهگاه او عمویش بود.ازاینرو نزد عمو آمد و گفت:عمو جان مرا به که میسپاری؟
ابوطالب دریافت که دوری او برای محمد دشوار است؛پس محمد را با خود همراه کرد.
محمد به همراه کاروان تجارتی ابوطالب،در کنار سایر کاروانها به سوی شام حرکت کرد.هنگامی که کاروان به سرزمین بُصریَ رسید.در آنجا راهبی به نام«بُحَیرا»میزیست که سالها در عبادتگاه خود مشغول عبادت بود و بارها کاروانهای تجارتی قریش از آنجا عبور کرده بودند و او به آنها توجهی نکرده بود, اما این بار،از دور کاروانی را دید که همواره ابری بالای سرشان در حرکت بود.ازاینرو دریافت که این کاروان حتماً مورد لطف ویژۀ پروردگار است.پس به سرعت غذایی آماده کرد و هنگامی که کاروانیان به نزدیک عبادتکده او رسیدند, آنان را برای غذا دعوت کرد.
کاروانیان اردو زدند و دعوت راهب را پذیرفتند و به عبادتکده(صومعه)او آمدند،اما راهب با کمال تعجب دید ابری که بالای سر کاروانیان بود, هنوز بالای اردوگاه است.اندیشید شاید کسی که ابر به خاطر او بالای سر کاروان حرکت میکرد،در اردوگاه باقی
مانده است.از آنها پرسید و پاسخ شنید که نوجوانی از ما،کنار بارها مانده است.
راهب تقاضا کرد که آن نوجوان نیز به صومعه بیاید.دعوت راهب را به محمد رساندند و او دعوت را پذیرفت و ابر بالای سرش حرکت کرد و بر صومعه سایه انداخت.
راهب به چهره محمد خیره شد و هر لحظه،عظمت او بیشتر در ذهنش جلوهگر میشد و بیشتر به او احترام میگذاشت.
پس از آنکه غذایشان را خوردند, راهب که گمان میکرد اهل کاروان از مشرکین مکه هستند, به محمد گفت:تو را به لات و عزّی سوگند به پرسشهای من پاسخ بده!محمد گفت:به نام بتها با من سخن مگو, زیرا از هیچ چیز مانند بتها بیزار نیستم!
راهب که دریافت کاروانیان بتپرست نیستند گفت:تو را به خدا سوگند که به سؤالهای من پاسخ بده!محمد گفت:اکنون آماده پاسخ هستم.
راهب از محمد سؤالهایی پرسید و پاسخها را مطابق آنچه در کتب آسمانی دیده بود یافت.سپس مُهر نبوت را در میان کتف محمد ملاحظه کرد.از ابوطالب دربارۀ پدر و مادر او پرسید و سپس به ابوطالب گفت:این آقازاده را به وطن بازگردان و کاملاً او را مراقبت کن؛زیرا اگر یهود او را بشناسند و آنچه را که من از او فهمیدم،بفهمند،برای کشتن او نقشه میکشند.برادرزادهات آینده درخشانی دارد؛هر چه زودتر او را به وطن بازگردان.
ابوطالب که خود به بزرگی و عظمت محمد آگاه بود و همسرش فاطمه بنتاسد ماجرای عجیب ولادتش را برای او گفته بود،سخن بحیرا را گوش کرد و محمد را با مراقبت بیشتر به مکه بازگرداند و در حفاظت از او بیشتر کوشید.
1.چرا ابوطالب تصمیم گرفت که محمد را به سفر تجارتی شام ببرد؟محمد در آن هنگام چند ساله بود؟
2.چرا راهب مسیحی کاروان تجارتی قریش را به عبادتکدهاش دعوت کرد؟چگونه محمد در این میهمانی شرکت کرد؟
3.راهب مسیحی چه پیشبینیها و سفارشهایی دربارۀ محمد به ابوطالب کرد؟
4.چرا راهب مسیحی محمد را به لات و عزّی قسم داد؟پاسخ محمد چه بود؟
5.ابوطالب در برابر توصیههای بحیرا نسبت به محمد چه کرد؟
محمد صلّی الله علیه و آله پس از مراجعت از سفر تجارتی شام, همواره در مکه با صدق و صفا زندگی میکرد, اما بیکاری را دوست نمیداشت؛لذا ابوطالب او را در کارهای خود شرکت میداد.در آن زمان یکی از کارهای رایج،دامداری بود و محمد به چوپانی علاقه داشت.او مدتی گوسفندان مردم را به صحرا میبرد و میچرانید.شغل چوپانی در مقایسه با شغل تجارت،بسیار پایینتر بود, اما محمد نه تنها این کار را برای خود ننگ و کوچک نمیشمرد, بلکه با این شغل توانست هر روز از جامعه بتپرست و فاسد آن روز مکه دوری گزیند و آثار قدرت خدا را در کوه و دشت و بیابان و آسمان و مناظر طبیعی،بیشتر ملاحظه کرده و گامی به محبوب خود نزدیکتر شود.
او به این شغل افتخار میکرد و بعدها که به رسالت برگزیده شد, فرمود:خداوند هیچ پیامبری را نفرستاد, مگر آنکه مدتی از عمرش را به چوپانی گذراند.
در آن روزگار بیشتر چوپانها امین نبودند و گاهی از شیر گوسفندان مردم استفاده میکردند یا گوسفندی را میکشتند و از گوشتش میخوردند و بعد به دروغ به صاحبش میگفتند گرگ آنرا خورده،ولی در مدتی که محمد صلّی الله علیه و آله چوپانی مکیان را بر عهده گرفت, در کمال امانت گوسفندان مردم را به چرا میبرد و آنها را سالم و با پستانهای پر از شیر به صاحبانش تحویل میداد.آنقدر این کار او در میان مردم مشهور شد که به او لقب«امین»دادند.ویژگیهای نیک اخلاقی او فقط در امانت
خلاصه نمیشد.آوردهاند که روزی محمد صلّی الله علیه و آله عمار یاسر را که او هم چوپان بود در بیابان دید.با هم قرار گذاشتند که روز بعد،از اول صبح گوسفندان را به محلی که با هم وعده کردند بیاورند و از آنجا با هم به چراگاه بروند.صبح روز بعد،محمد به آن نقطه آمد،اما هر چه منتظر عمار نشست, نیامد.محمد تا غروب در همانجا ماند.هنگام غروب عمار از راه رسید و گفت:من وعده خود را با شما فراموش کردم،اما شما چرا نرفتید و تمام طول روز را در همینجا ماندید؟!محمد گفت:من با شما پیمان بسته بودم که با هم به چراگاه برویم،آیا پیمانشکنی کنم؟!
در اوائل جوانی،حضرت محمد با جوانان بنیهاشم و سایر قبایل مکه برای تشکیل جمعیتی به نام«جوانمردان»در خانه یکی از مردان سالخوردۀ قریش به نام«عبدالله بن جذعان»گرد آمدند و پیمانی برای حمایت از مظلومان مکه و کسانی که به آن شهر سفر میکردند بستند.این پیمان در تاریخ اسلام«حلف الفضول»نامیده میشود.جوانان قریش که داوطلب طرفداری از مظلومان بودند, اطراف خانۀ کعبه جمع شدند و در آنجا سوگندی به این شرح یاد کردند:
«ما سوگند یاد میکنیم که آنقدر از مظلوم حمایت کنیم تا ظالم مجبور شود که حق او را بازگرداند و ما سوگند یاد میکنیم که در این راه هیچ طمع نداشته باشیم؛خواه مظلوم ثروتمند باشد یا فقیر».
بعدها پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله فرمود:«من از شرکت در جمعیت حلف الفضول به قدری خوشحال و سرافراز بودم که اگر به من میگفتند از آن جمعیت در برابر یکصد شتر سرخمو خارج شو, راضی نمیشدم».
1.پس از بازگشت از سفر تجارتی شام, چرا ابوطالب،محمد را در کارهای خود شرکت میداد؟
2.چرا محمد صلّی الله علیه و آله شغل چوپانی را برای خود برگزید؟
3.محمد پس از آنکه به پیامبری برگزیده شد, دربارۀ شغل چوپانی چه فرمود؟
4.چرا مردم مکّه لقب«امین»را به محمد دادند؟
5.نمونهای از وفادار بودن محمد به عهد و پیمان را در دوران جوانی بنویسید.
6.حلف الفضول چیست؟شرکت کنندگان در این پیمان چه سوگندی در خانه خدا یاد کردند؟
خدیجه دختر خویلد،از خاندان قریش،بانویی بسیار پاکدامن و محترم بود.او قبلاً دو بار ازدواج کرده بود و هر دوبار شوهرانش از دنیا رفته بودند و از شوهرانش اموال زیادی را به ارث برده بود.خدیجه با این اموال و با به کارگیری کارگزارانی مشغول تجارت شده بود و کمکم ثروت و دارایی او از حساب گذشت؛بهطوریکه بیشتر کاروانهایی که در راههای تجارت طائف،شام و یمن در حرکت بودند, از آن خدیجه بود.خدیجه عمویی به نام«ورقة بن نوفل»داشت که از کشیشان مسیحی بود و همه کتب آسمانی را خوانده بود و از پیش از بعثت بر اساس بشارتهای کتب الهی در انتظار پیامبر اسلام بود.او نشانههای پیامبری را در وجود محمد صلّی الله علیه و آله دیده بود و خدیجه هم از سخنان عمویش به این حقیقت پی برده بود.خدیجه گذشته از معلوماتی که عمویش در اختیار او گذاشته بود،خود،محمد را به سفر تجارتی شام فرستاده و امانتداری و صداقت او را دیده بود؛ازاینرو مجذوب پیامبر شد.خدیجه هر چند یک بانوی 40 ساله بود, اما خواستگاران بسیاری داشت, اما او هیچیک را نمیپذیرفت.خدیجه برخلاف رسم آن روزگار،به محمد که در سن 25 سالگی بود،پیشنهاد ازدواج داد.محمد،عمویش ابوطالب را در جریان گذاشت و پس از آن ابوطالب وسایل ازدواج محمد صلّی الله علیه و آله با خدیجه را فراهم کرد و این ازدواج مقدس انجام شد.
خدیجه نسبت به پیامبر بسیار فداکار و مهربان بود.او نخستین بانویی است که پس از بعثت پیامبر صلّی الله علیه و آله مسلمان شد و همه ثروتش را در اختیار پیامبر گذاشت تا در راه گسترش اسلام به مصرف برساند.خدیجه-بانویی که روزگاری،بیشتر کاروانهای تجارتی که به مکه وارد میشد, از آنِ بود-آنقدر با پیامبر همراهی و همدردی کرد که وقتی کفار مکه مسلمانان را محاصره اقتصادی کردند،وی در شعب ابیطالب از شدت گرسنگی مشک خشکیدهای را به دندان میکشید و دیگر از ثروت دنیا،چیزی در اختیارش نبود.
خدیجه 25 سال با پیامبر زندگی کرد،15 سال پیش از بعثت حضرت محمد و 10 سال پس از پیامبری ایشان.پیامبر صلّی الله علیه و آله هرگاه به یاد فداکاریهای خدیجه میافتاد،بر او درود میفرستاد و از خداوند برای او طلب رحمت میکرد و میفرمود:«خدیجه وقتی به من پیوست که همه از من دور میشدند.هرگز مرا تنها نگذاشت و همواره از من حمایت کرد.خداوند او را رحمت کند که بانوی پربرکتی بود و من از او دارای شش فرزند شدم».
سرانجام این بانوی فداکار در سال دهم بعثت،درست سه روز پس از وفات ابوطالب عموی مهربان پیامبر از دنیا رفت.پیامبر در ظرف چند روز دو یار فداکار و مهربان خود را از دست داد و در فراق آن دو اندوهگین بود از اینرو آن سال را«عامالحزن»یعنی سال اندوه نامیدند.
1.اولین ازدواج محمد در چند سالگی و با چه کسی بود؟سن همسر ایشان چند سال بود؟
2.نمونهای از همراهی و فداکاری خدیجه نسبت به پیامبر را بنویسید.
3.خدیجه چند سال با پیامبر صلّی الله علیه و آله زندگی مشترک،قبل و بعد از بعثت داشتند؟
4.پیامبر صلّی الله علیه و آله پس از وفات حضرت خدیجه دربارۀ ایشان چه فرمود؟
حاصل ازدواج پیامبر با حضرت خدیجه شش فرزند بود که دو نفر از آنها به نامهای«قاسم»و«عبدالله»در طفولیت از دنیا رفتند.اولی پیش از بعثت و دومی پس از بعثت و اسامی دختران پیامبر عبارتند از:«رقیه»،«ام کلثوم»،«زینب»و«فاطمه»که همۀ آنها به جز فاطمۀ زهرا پیش از رحلت پیامبر از دنیا رفته بودند.پیامبر پس از وفات حضرت خدیجه و در زمانی که به 50 سالگی رسیده بود, با همسرانی دیگر ازدواج کرد, اما تنها از یک نفر از آنها به نام«ماریه قبطیه»در سال هشتم هجری دارای فرزند شد که نام او را«ابراهیم»گذاشتند.پیامبر صلّی الله علیه و آله به ابراهیم بسیار علاقه داشت, اما ابراهیم در سال دهم هجری در حالی که یک سال و ده ماه و چند روز از عمرش گذشته بود،جان سپرد.
پیامبر صلّی الله علیه و آله در مرگ ابراهیم گریست.شخصی به آن حضرت عرض کرد:تو ما را از گریه نهی میکنی, ولی خودت گریه میکنی؟!پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:این گریه نیست؛بلکه رحم و مهربانی است و کسی که رحم نکند،رحمت الهی شامل حال او نمیشود.منظور پیامبر این بود که گریهای که جنبه اعتراض و عدم رضایت به قضای الهی داشته باشد جایز نمیباشد, اما گریهای که از عاطفه و مهربانی سرچشمه میگیرد, نشانۀ رقت قلب است و اشکالی ندارد.پیامبر،پس از آنکه پیکر فرزندش ابراهیم را به خاک سپرد،چشمانش پر از اشک شد و فرمود:دل غمگین میشود و اشک جاری میگردد،اما سخنی که موجب خشم خدا شود, نمیگویم.
«عایشه»دختر ابوبکر و یکی از همسران جوان پیامبر میگوید:هرگاه پیامبر به یاد خدیجه میافتاد, او را میستود و برای او طلب رحمت میکرد.روزی به ایشان گفتم:به جای او خداوند زن جوانی به شما داده است!پیامبر با شنیدن این سخن که اعتراضی به تمجید از خدیجه بود،خشمگین شد.من از گفته خویش پشیمان شدم و با خدا عهد کردم که اگر خشم پیامبر را فرو نشاند،هرگز چنین سخنی را تکرار نکنم.در این هنگام پیامبر فرمود:«چگونه این سخن را گفتی؟!سوگند به خدا،خدیجه هنگامی به من ایمان آورد که همه مردم کافر بودند؛مرا هنگامی پناه داد که همه مرا ترک کرده بودند؛هنگامی مرا تصدیق کرد که همه مرا تکذیب میکردند و از او دارای فرزندانی شدم».
از قضا درست همان روزی که ابراهیم از دنیا رفت،خورشید گرفت و مردم گفتند:خورشید نیز در مرگ ابراهیم غمگین شد و این نشانۀ عظمت پیامبر است.پیامبر پس از شنیدن این سخن فوراً مردم را به مسجد دعوت کرد و بالای منبر رفت و فرمود:«ای مردم!خورشید و ماه نشانهای از نشانههای خداوند هست و هر کدام به امر خداوند در مسیر خود ادامه حرکت میدهند و هرگز،به خاطر مرگ کسی گرفته نمیشوند.هر وقت خورشید یا ماه گرفت،نماز آیات بخوانید».
پیامبر صلّی الله علیه و آله از منبر پایین آمد و با مردم نماز آیات را با جماعت خواند و بعد به علی علیه السّلام فرمود:پیکر فرزندم ابراهیم را برای دفن آماده کن.علی علیه السّلام او را غسل داد و کفن کرد و سپس حاضران،او را دفن کردند.
هنگام دفن جنازۀ ابراهیم،حضرت علی علیه السّلام داخل قبر شد.بعضی از حاضران گفتند:پس وارد شدن انسان به داخل قبر فرزندش حرام است!پیامبر به آنها فرمود:ورود پدر به قبر فرزندش حرام نیست.اینکه من وارد قبر فرزندم نشدم, به این علت بود که مبادا هنگام باز کردن بند کفن فرزندم،چشمم به او بیفتد و بیتاب گردم و در نتیجه پاداشم را در نزد خداوند از دست بدهم.
1.نام فرزاندن پیامبر و نام مادران آنها را بنویسید.
2.پیامبر صلّی الله علیه و آله پس از دفن فرزندش ابراهیم چه فرمود؟
3.پیامبر صلّی الله علیه و آله در تمجید از خدیجه به عایشه چه فرمود؟
4.پیامبر صلّی الله علیه و آله در مرگ فرزندش ابراهیم با چه خرافاتی مبارزه کرد؟
5.هنگام دفن ابراهیم که علی علیه السّلام داخل قبر شد،مردم چه برداشتی کردند؟پیامبر صلّی الله علیه و آله چه فرمود؟
در دوران جاهلیت جنگهای بسیاری بر سر مسائل بیارزش اتفاق میافتاد.در این جنگها،آنان که پیروز میشدند،مردان قبیله مغلوب را میکشتند و زنان و فرزندانشان را به اسارت میگرفتند.البته اسیر کردن دیگران فقط در جنگها نبود؛بلکه گاهی یک قبیله به قبیله دیگر شبیخون میزد و اموالشان را غارت و زنان و فرزندان آنان را به اسارت میگرفت،اسیران،بردگان قبیله پیروز میشدند و آنان را به بیگاری میکشیدند یا به عنوان برده در بازار شهرهای دیگر میفروختند و گاهی آنان را در زیر شدیدترین شکنجهها به کارهای سخت مجبور میکردند و غذای مناسبی به آنان نمیدادند و لباس درستی بر تنشان نمیکردند.
کودک 8 یا 9 سالهای به نام«زید»پسر حارثه به همراه مادرش در نزدیکیهای مرز شام به دیدار اقوام مادرش رفته بود؛اما شبانه به فامیل و بستگان مادرش حمله کردند و آنان را غارت نمودند و زنان و فرزندانشان را به اسارت گرفتند.زید هم که به دیدار مادر بزرگش آمده بود اسیر شد و بعدها این اسرا را برای فروش به مکه آوردند.«حکیم بن حزام»برادرزاده خدیجه چندین غلام خرید که در میان آنان کودکی 9-8 ساله به نام زید بود.حکیم بن حزام به عمهاش گفت تعدادی برده خریدهام؛بیا و هر کدام را میخواهی انتخاب کن.خدیجه نگاهی به تک تک بردگان انداخت تا اینکه چشمش به کودکی 9-8 ساله افتاد.پسرک،غمزده و در گوشهای مات و مبهوت به اطراف مینگریست.دل خدیجه به حال او سوخت.او را انتخاب کرد و به خانه برد و سپس به شوهر گرامیش محمد امین بخشید.
پیامبر از نام و نسب کودک و چگونگی اسارتش پرسید.زید پاسخ داد:کنار خانه با دوستانم بازی میکردم که یکباره پنجه نیرومندی از پشتسر،گردنم را فشرد و با مشت بر سرم کوبید،گیج شدم و هنگامی که به هوش آمدم, دیدم دست و پایم را با طناب بستهاند و مرا روی شتر انداختهاند و به سرعت میبرند تا اینکه مرا به بردگی فروختند.
پیامبر از نشانی قبیله زید پرسید, اما زید نمیدانست.
پیامبر فرمود:از این پس تو مثل فرزند من در این خانه با ما زندگی کن.تو دیگر برده نیستی و آزاد هستی.به این ترتیب حضرت محمد که رفتار نادرست مردم با بردگان،او را رنج میداد،آزادی را به کودک بازگرداند و او را فرزند خویش خواند.بعدها که پدر زید در جستوجوی او به مکه آمد, پیامبر صلّی الله علیه و آله اختیار رفتن از مکه یا ماندن نزد خود را به عهدۀ خودش گذاشت.اما زید که اکنون جوان بالغی شده بود, ترجیح داد که در مکه پیش پیامبر بماند.
1.در دوران جاهلیت،رفتار لشکر پیروز با لشکر شکست خورده چگونه بود؟
2.زید بن حارثه از کجا و چگونه به عنوان برده در اختیار خدیجه قرار گرفت؟
3.پس از این که خدیجه زیدبن حارثه را به پیامبر بخشید, پیامبر با او چه کرد؟
4.پیامبر دربارۀ رفتن یا ماندن زید پس از آمدن پدرش چه کرد؟
محمد امین،35 ساله بود که در مکه حادثه هولناکی رخ داد.باران شدیدی بارید و با جریان سیلی بزرگ،سنگ و گل و لای را از کوههای اطراف مکه به داخل خانه خدا سرازیر کرد و بخشی از دیوارهای کعبه را ویران کرد.سیل فرو نشست, اما مسجدالحرام انباشته از گل و سنگ شده بود و خانههایی ویران،و دیوارهایی فرو ریخته از خود به جا گذاشت.طوایف مختلفی که سرپرستی کارهای خانه خدا در دست آنان بود،پس از ساخت و ساز خانههای خود،کارهای بازسازی کعبه را بین خود تقسیم کردند.دیوارهای کعبه بالا رفت تا به محلی رسید که میبایست سنگ بهشتی«حجرالاسود»در آنجا نصب میشد.نصب این سنگ توسط هر کس انجام میشد افتخار بزرگی برای او در تاریخ به ثبت میرسید؛زیرا این سنگ،سنگی بهشتی بود که از بهشت برای حضرت آدم علیه السّلام آورده شده بود و او آنرا با احترام به مکه آورده و در گوشه ساختمان کعبه(در محلی که اکنون نیز نصب شده)نصب کرده بود.این سنگ در میان همه اقوامی که به مکه میآمدند و خانه خدا را زیارت میکردند, از جایگاهی خاص و احترامی بالا برخوردار بود.
در این هنگام،میان طوایف مکه کشمکش و اختلافی روی داد؛زیرا هر طایفه میخواست افتخار نصب و جای دادن حجرالاسود را در دیوار خانۀ کعبه نصیب خود کند.اختلاف بالا گرفت و آتش تعصبات جاهلی شعلهور شد.طایفه«بنی
عبد الدار»طشتی پر از خون آوردند و روی دیوار نیمه تمام کعبه نهادند و دستهای خود را در میان طشت پرخون کردند و با این شیوه پیمان بستند که تا پای مرگ ایستادگی کنند و نگذارند این افتخار از دستشان برود.آنگاه دستهایشان را از طشت خون بیرون آوردند و به نشانه پایداری در این پیمان،انگشتان خونی خود را لیسیدند.طوایف دیگر هم مسلح شده و آماده جنگ شدند تا جنگی خونین برپا شود و قبیله پیروز حجرالاسود را نصب کند.حادثه خطرناکی در حال شکلگیری بود.در این حال،پیرترین مرد مکه چنین پیشنهاد کرد:نخستین کسی که از در صفا وارد مسجدالحرام میشود را میان خود،حَکَم قرار دهید و هر چه او گفت بپذیرید.همه این پیشنهاد را پذیرفتند.صحن مسجدالحرام غلغله بود و از دربهای متعدد مسجد،افرادی رفت و آمد میکردند،اما همه چشم از همه درهای مسجد برگرفته و به دری که در کنار کوه صفا قرار داشت دوخته بودند.ناگهان دیدند محمد از آن در وارد شد.فریاد از گروههای داخل مسجد بلند شد:این امین است؛به داوری او راضی هستیم.این محمد است.همه خوشحال شدند و شتابان به سوی او دویدند و ماجرا را برای او تعریف کردند.محمد بیدرنگ گفت که«پارچهای بیاورند.عبایی آوردند و روی زمین پهن کردند.محمد قدم پیش نهاد و سنگ بهشتی را از جای خود برداشت و داخل عبا گذاشت و سپس فرمود:از هر طایفهای یک نفر جلو بیاید و گوشهای از عبا را گرفته و بلند کند.عبا را به اندازه قد یک انسان بلند کردند و حجرالاسود در مقابل محلی قرار گرفت که میبایست نصب شود.آنگاه حضرت محمد که کنار کعبه ایستاده بود با دست خویش حجرالاسود را برداشت و با نام خدا در جای مخصوص خود نهاد.
به این ترتیب اختلاف بزرگی که میرفت تا نتایج شومی به بار آورد, با تدبیر حکیمانه محمد امین و با سادهترین روش برطرف شد.
1.سیل بزرگی که در 35 سالگی محمد داخل خانه شد, چه ویرانیهایی به جا گذاشت؟
2.عکسالعمل مردم مکه پس از ویرانی خانه خدا چه بود؟
3.در بازسازی کعبه چه چیز موجب اختلاف مردم مکه شد و با چه تدبیری این اختلاف حل شد؟
4.طایفه بنی عبدالدار چگونه همپیمان شدند تا خودشان حجرالاسود را نصب کنند؟
5.حجرالاسود چه ویژگی دارد؟
6.محمد برای نصب حجرالاسود چه تدبیری اندیشید؟
جهل, یعنی نادانی و منظور از«عصر جاهلیت»بخشی از تاریخ عرب است که تصمیمات و کارها و جنگهای آنان در آن تاریخ بر اساس هیچ دلیل و منطق عقلی استوار نبود.در این درس به نمونههایی از آن اشاره میشود:
1.«مُنذر بن امرء القیس»که رئیس قبیلهاش بود, اعلان کرده بود که هر کس از قبیله مخالفش یعنی قبیله«بَکربن وائل»از او اطاعت کند, جانش محفوظ است؛اما به سخن او اعتنا نکردند.او هم سوگند یاد کرد که اگر بر آنها دست یافت, آنقدر بر فراز کوهی از آنان بکشد تا خون آنان به پای کوه برسد.سپس لشکرکشی کرد و جنگ سختی در گرفت و قبیله بکر شکست خورد و گروهی از آنان اسیر شدند.منذر دستور داد اسیران را به بالای کوه ببرند و یکی را پس از دیگری گردن بزنند تا خون آنان به پای کوه برسد؛ولی هر چه میکشتند خون آنها در خاک فرو میرفت.به منذر گفتند:اگر همۀ افراد قبیلۀ بکر را هم بکشی،خون آنان به پای کوه نمیرسد؛گفت:باید به سوگند خود وفا کنم!به او پیشنهاد کردند که برای ادای سوگندش آب بر روی خونها بریز تا شاید خون به پای کوه برسد.او به سختی این پیشنهاد را پذیرفت و وقتی خونابه به پای کوه رسید, او دست از کشتن برداشت.
در تاریخ جاهلیت آوردهاند که 1700 جنگ میان قبایل عرب روی داد که علت آن چیزی جز نادانی و تعصب و ریاستطلبی نبود.بعضی از این جنگها مانند جنگ بین
دو قبیله«اوس»و«خزرج» (1)در مدینه تا 120 سال طول کشید و با طلوع خورشید اسلام, آتش جنگهای جاهلی خاموش شد.
2.یکی از روزها«قیس»که رئیس طایفه«بنی تمیم»بود, پیامبر اسلام را در حالی دید که یکی از دختران خود را روی زانویش نشانده بود.قیس گفت:این بچه گوسفند چیست که چنین او را میبویی!پیامبر فرمود:این دختر من است.قیس گفت:به خدا من دختران زیادی داشتم و همه را زنده بهگور کردم و هیچیک را چنین نبوییدم.حضرت محمد صلّی الله علیه و آله ناراحت شد و با صدای بلند فرمود:«وای بر تو!خدا رحم را از دل تو بیرون برده و قدر بهترین نعمتهایی را که خداوند به انسان داد, نشناختی».
3.«صعصعة بن ناجیه»پس از آنکه به پیامبر صلّی الله علیه و آله ایمان آورد, از آن حضرت پرسید:آیا من ثوابی دارم؟پیامبر فرمود:چه کردی؟ماجرای خود را بگو.صعصعه گفت:دو شتر ماده از من گم شد؛برای یافتن آنها سوار بر شتری نر شدم و دنبال آنها گشتم.آنها را در بیابانی یافتم و بازگشتم.در راه بازگشت به مکه،دو اطاق در بیابان نظرم را جلب کرد و به سوی آنها رفتم.در یک اطاق دیدم پیرمردی نشسته؛با او نشستم و گرم صحبت بودیم که ناگهان از اطاق دیگر زنی صدا زد:به دنیا آمد, به دنیا آمد.
پیرمرد از همانجا که نشسته بود پرسید:چه زایید؟زن پاسخ داد:دختر زاییده است.پیرمرد گفت:او را در خاک دفن کنید.گفتم:او را نکشید؛من جان او را میخرم.سپس دو شتر ماده به همراه یک شتر نر که بر آن سوار بودم دادم تا او را نکشند و برای خود نگهدارند.من در دوران عمرم 360 دختر را هر کدام با یک شتر نر و دو شتر ماده خریدم و جان آنها را نجات دادم.پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:کار بسیار بزرگی انجام دادهای؛پاداشش نزد خداوند محفوظ است.
1) (1) .اوس و خزرج دو برادر بودند از یک پدر و مادر که به سبب قتلی،میان آنها دشمنی واقع شد و این دشمنی موجب جنگها و کشتارهای فراوان در مدت 120 سال گردید و سرانجام به برکت اسلام خونریزیها پایان یافت.
1.منظور از عصر جاهلیت چیست؟
2.منذربن امرءالقیس چه سوگندی را علیه قبیله مخالفش یاد کرد و چگونه به سوگند خود عمل کرد؟
3.دو قبیله اوس و خزرج در کجا زندگی میکردند و چرا قبل از ظهور اسلام همیشه میان آنان جنگ بود؟
4.عمل نیک صعصعة بن ناجیه چه بود و پیامبر صلّی الله علیه و آله به او چه فرمودند؟
در زمان جاهلیت بتپرستی،به اوج خود رسیده بود.هر دستهای برای خود بتی داشت و آن را بهگونهای میپرستید.شماره بتها به 16 هزار رسیده بود که 360 عدد از آنها،بتهای معروف بودند و 9 بت از میان همۀ آنها بتهای بزرگ و معروف بودند که از جملۀ آنها بتهای«لات»و«منات»و«عُزّی»را میتوان نام برد.
این بتها از مواد مختلفی مانند چوب،فلز،سنگ یا عاج ساخته شده بودند.گاهی هم بتهایی از مواد خوراکی مانند خرما ساخته میشد که در وقت احتیاج آنها را میخوردند.
در پیش بتهای بزرگ گاو و گوسفند و شتر قربانی میکردند و به دور آنها میگشتند داخل کعبه را پر از بت کرده بودند و به قصد پرستش آنها،اطراف کعبه طواف میکردند!
الف)تعدادی از سودجویان مکه چنین شایع کرده بودند که هر کس میخواهد به طواف کعبه برود،باید با لباسی طواف کند که از مکه خریده باشد.بنابراین تعدادی مردم که پول خرید لباس نداشتند،بدون هیچگونه لباسی به طواف کعبه میپرداختند و در حین طواف،کف میزدند و سوت میکشیدند و اسم آنرا عبادت میگذاشتند.
ب)وقتی از بیماری«وبا»یا«دیو»میترسیدند،در برابر دروازه روستا،ده بار صدای الاغ سر میدادند و گاهی با آویختن استخوان روباه به گردن خود, این کار را انجام میدادند.
ج)معتقد بودند زنی که بچهاش زنده نمیماند،اگر هفت بار،بر کشته مرد بزرگی قدم بگذارد بچه او باقی میماند.
د)هنگام مسافرت،از خیانت زنان خود میترسیدند؛بنابراین نخی را بر ساقه یا شاخه درختی میبستند و هنگام بازگشت اگر نخ به حال خود باقی بود, مطمئن میشدند که همسرشان به آنها خیانت نکرده و اگر باز،یا کم شده بود, زن را به خیانت متهم میکردند.علی بن ابیطالب علیه السّلام وضع عرب را در عصر ظهور اسلام چنین توصیف میکند:«شما ای گروه عرب!در زمان جاهلیت زشتترین مرام را داشتید و در بدترین وضع به سر میبردید؛در زمینهای سنگلاخ و در میان مارهای زهرآگین،زندگی میکردید؛آب سیاه میآشامیدید؛غذای آلوده میخوردید؛خون یکدیگر را میریختید و از خویشان خود دوری میکردید؛بتها در میان شما نصب بود و غرق در فساد بودید که خداوند به وسیله پیامبر اسلام شما را نجات داد.
6.شخصی به نام«کلیب»بارها گفته بود که کسی نباید به چراگاه شتران من بیاید.همه شترداران مکّه مواظب بودند که شترانشان به چراگاه او نرود؛اما یکی از روزها زنی به نام«بَسُوس»میهمانی داشت که شترش بدون اطلاع او به چراگاه اختصاصی کلیب وارد شد و کلیب آن شتر را با ضربات خود مجروح کرد.سعد که صاحب شتر بود از قبیله بسوس که میهمان آنها بود یاری خواست تا به حساب کسی که شترش را مجروح کرده رسیدگی شود.جنگی در گرفت و این جنگ که جنگ بَسُوس نامیده شد،پنجاه سال ادامه یافت و گروه بسیاری قربانی آن شدند.
1.در زمان جاهلیت چه تعداد بت در مسجدالحرام بود؟بتهای معروف چه تعداد بودند؟جنس آنها از چه بود؟
2.دو نمونه از خرافات زمان جاهلیت را بنویسید.
3.حضرت علی علیه السّلام عرب زمان جاهلی را چگونه توصیف میفرماید؟
4.ماجرای جنگ بسوس چه بود و چه مدت طول کشید؟
کوه بلند«حِرا»که آن را«جبل النّور»نیز مینامند, در شش کیلومتری شمال شرقی مکه واقع شده و ارتفاع آن از سطح دریا 200 متر است.شهر مکه شهری کوهستانی است که در دامنه کوه حرا واقع شده و غار حِرا در پنجاه متری قله این کوه قرار دارد.این غار از دو تخته سنگ بزرگ که به یکدیگر تکیه دادهاند, تشکیل شده است.وقتی انسان از دهانه ورودی این غار داخل میشود, از دهانه دیگر غار که در فاصله چند متری آن قرار دارد،خانه خدا بهخوبی دیده میشود.بلندی این غار به اندازه قد یک انسان میانه متوسط بوده و عرض آن در سطح زمین به قدری کم است که یک نفر به زحمت میتواند در آن بخوابد.
حضرت محمد صلّی الله علیه و آله پیش از بعثت،هر ماه چند روزی و در هر سال, همه ماه رمضان را در این غار مشغول عبادت خداوند بود و آثار عظمت خدا را در عظمت مخلوقاتش و از فراز این کوه مشاهده میکرد.
امام هادی علیه السّلام فرمودند:«پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله پس از سفر تجارتی به شام،و صدقه دادن آنچه خداوند در این سفر روزی او کرده بود،هر روز بامداد بر فراز کوه حرا میرفت و در بالای قلههای آن آثار رحمت خدا و شگفتیهای آفرینش او را تماشا میکرد و از تماشای دریا و صحرا و آسمانها تحتتأثیر عظمت خدا قرار گرفته و خدا را آنگونه که شایسته اوست عبادت میکرد».
چهل سال از عمر پیامبر میگذشت و ایشان به عادت همیشگی که هر ماه چند روز را در غار حرا مشغول عبادت بود،در 27 ماه رجب آن سال هم بر فراز جبلالنور به
مناجات خدا مشغول بود که پیک وحی خداوند یعنی جبرئیل امین بر او نازل شد و مژده پیامبری را به او داد.
امام هادی علیه السّلام در این باره میفرمایند:آنگاه که پیامبر خدا چهل سالش کامل شد و خداوند قلب او را بهترین قلبها و مطیعترین و خاشعترین آنها دید،درهای آسمانها را به روی او گشود و به ملائکه اجازه فرود آمدن داد و محمد به آنان مینگریست.پس فرمان داد تا رحمتش از عرش الهی بر محمد فرود آید و او را بپوشاند.محمد،جبرئیل را دید که بر او فرود آمد و بازویش را گرفت و او را تکان داد و به او فرمان داد که ای محمد!بخوان.پاسخ گفت:چه بخوانم؟گفت:
اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ * اِقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ * اَلَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ ؛بخوان به نام پروردگارت که آفرید؛او انسان را از خون بسته آفرید؛بخوان که پروردگارت از همه بزرگوارتر است؛همان کسی که با قلم انسان را تعلیم نمود و به انسان آنچه را نمیدانست یاد داد.
جبرئیل فرمان رسالت الهی را به محمد ابلاغ کرد.محمد از کوه سرازیر شد و عادتش این بود که وقتی از کوه حرا به زیر میآمد, به خانه خدا میرفت و هفت دور به گرد خانۀ خدا میگشت و سپس به منزل خدیجه میرفت.محمد صلّی الله علیه و آله در حالی از کوه سرازیر میشد که عظمت پروردگار،تمام وجودش را گرفته بود و گرما و لرزش بر بدنش چیره شده بود.
1.ویژگیهای کوه حرا و غار حرا را بنویسید.
2.حضرت محمد پیش از بعثت در کجا و چه مدت مشغول عبادت میشد؟
3.حضرت محمد صلّی الله علیه و آله در چه تاریخی و در کجا و چگونه به پیامبری برانگیخته شد؟
4.اولین آیاتی را که جبرئیل بر پیامبر فرود آورد،نوشته و ترجمه کنید.
5.حضرت محمد صلّی الله علیه و آله پس از بازگشت از غار حرا چه میکرد؟
پیامبر صلّی الله علیه و آله از اینکه قبیله قریش او را تکذیب کنند, در اندیشه بود و بیم داشت که به او نسبت دیوانگی داده یا بگویند شیطان بر او مسلط شد؛حال آنکه منفورترین چیزها در نزد او شیطان و گفتار و کردار دیوانگان بود.ازاینرو خداوند اراده کرد که این افکار را از ذهن پیامبر بزداید؛لذا،کوه و سنگ را به زبان آورد کرد و هرگاه پیامبر بر آنها عبور میکرد او را چنین ندا میدادند که:
«السّلامُ عَلَیکَ یامُحَمَد،السَّلامُ عَلَیکَ یا وَلِیَّ اللهِ،السَّلامُ عَلَیکَ یا رَسُول اللهِ»؛بشارت باد تو را که خداوند بزرگ تو را بر همه انسانهای گذشته و آینده برتری داده است.از کلام قریش که تو را دیوانه بخوانند غمگین مباش؛زیرا که انسان برتر،کسی است که خدا او را برتری دهد.
پیامبر وقتی به پایین کوه رسید که هوا روشن شده بود.طبق معمول به مسجدالحرام رفت و کعبه را طواف کرد و به سوی خانه روان شد.خدیجه که بیدار و منتظر بود, به استقبال محمد شتافت و با دیدن پیامبر گفت:این چه نوری است که بر چهره شما مشاهده میکنم؟!پیامبر فرمود:خدیجه جان!جبرئیل بر من نازل شده و پیام خدا را آورد که دعوت به سوی خدا را آغاز کن و به مردم فرمان ده که بگویند:«لا اله الا الله محمد رسول الله»تو هم بگو:«لا اله الا الله محمد رسول الله».خدیجه درحالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:یا رسولالله!سالهاست که من چنین روزی را انتظار میکشم و آنگاه گفت:«به یگانگی خداوند و اینکه محمد فرستاده اوست گواهی میدهم».
پیامبر صلّی الله علیه و آله به خدیجه فرمود:«ای خدیجه!من در خود احساس سرما میکنم؛بالاپوشی بر من بپوشان».اما همین که خوابید, از جانب خداوند به او ندا رسید:«ای جامه به خود پیچیده!برخیز و مردم را بترسان و خدایت را تکبیر بگو و به بزرگی یاد کن.»پیامبر از جای خود برخاست و انگشت در گوش خود گذاشت و فرمود:الله اکبر،الله اکبر.صدای آن حضرت در عالم طنین انداخت و همه بیداردلان عالم با تکبیر پیامبر خدا همراهی کردند.
خدیجه پس از آنکه به پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله ایمان آورد, شتابان به سوی خانه پسرعمویش ورقة بن نوفل رفت تا مژده بعثت رسول خدا را به او بدهد.ورقه که در آن زمان در اثر پیری نابینا شده بود, پس از اینکه ماجرا را از خدیجه شنید گفت:آری, در تورات و انجیل خواندهام که خدای متعال پیغمبری از مکه بر خواهد انگیخت که یتیم باشد و خدا او را پناه دهد؛فقیر باشد و خدا او را بینیاز گرداند؛بر روی آب راه رود؛با مردگان سخن گوید؛سنگ و درخت بر او سلام کنند و به پیامبری او شهادت دهند و من سه شب پیاپی است که خواب میبینم خدا این پیامبر را در مکه مبعوث کرده است.ای کاش چشم داشتم و او را میدیدم و در میدان جهاد،یاریش میکردم.
1.پیامبر صلّی الله علیه و آله در اعلان نبوّتش از چه بیم داشت؟
2.پیامبر صلّی الله علیه و آله هنگام مراجعت از غار با چه صحنههایی روبهرو میشد؟
3.داستان اسلام آوردن حضرت خدیجه را به طور خلاصه بنویسید.
4.پس از آنکه پیامبر صلّی الله علیه و آله در خانۀ خدیجه خوابید و خدیجه بالاپوش بر او انداخت،چه ندایی از سوی خدا به او رسید؟
5.ورقة بن نوفل در پاسخ پیامبر چه گفت؟
مکه و اطراف آن در لجنزار خرافات و بتپرستی و فساد و آدمکشی غرق بود.ظلمت جهل سراسر آن را فرا گرفته بود و دعوت آشکار مردم به سوی اسلام ممکن نبود.بلکه نیاز به هستهای مرکزی و گروهی قوی از یاران فداکار و مؤمنان اولیه داشت.ازاینرو پیامبر صلّی الله علیه و آله مدت سه سال به طور مخفیانه با برخی افراد تماس میگرفت و آنها را به اسلام دعوت میکرد.همانطور که قبلاً بیان شد نخستین کس از زنان که به اسلام ایمان آورد, حضرت خدیجه و نخستین کس از مردان علیبن ابیطالب بود؛زیرا او سالها در خانۀ رسولالله زندگی میکرد و زیر نظر او پرورش یافته بود و در کوه و صحرا با او بود و هنگامی که در کوه حِرا مشغول عبادت بود, این نوجوان هوشمند،برای او آب و غذا میبرد.
بنابراین عطر رسالت را از سالها پیش دریافته بود و بهمحض مبعوث شدن آنحضرت،به پیامبری ایشان ایمان آورد.در این سه سال, پیامبر در غارها و پشت کوهها و دور از چشم مردم با علیبن ابیطالب و خدیجه نماز جماعت میخواندند.
روزی ابوطالب پیامبر را در یکی از مخفیگاهها دید که علی و خدیجه به او اقتدا کرده بودند و نماز میخواندند.ابوطالب از پیامبر پرسید:ای برادرزاده!این چه دینی است که شما به آن معتقد هستید؟پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمودند:«این دین خدا و فرشتگان و رسولان خدا و دین ابراهیم است».ابوطالب خوشحال شد و به علی فرمود:همراه پسرعمویت محمد باش که به وسیله او از هر بلا محفوظ میمانی.
روزی دیگر ابوطالب به همراه پسرش جعفر از کنار نماز جماعت پیامبر عبور کرده به جعفر فرمود:«به جماعت پسرعمویت بپیوند.جعفر به دستور پدر عمل کرد و ابوطالب از پیوستن دو فرزندش به اسلام،شادمان شد و در ضمن خواندن اشعاری, به آنها سفارش کرد:پسر عمویتان محمد را که پدرش برادر تنی من است, تنها نگذارید و او را یاری نمایید».
خبر بعثت رسول خدا در مکه منتشر شد و پیامبر کمکم نماز جماعتش را به مسجدالحرام آورد.مردم مکه و مسافران میدیدند که محمد صلّی الله علیه و آله نزدیک زمزم میآید و آب بر میدارد و با روش خاصی صورت و دستها را میشوید و سر و پاهایش را دست میکشد و در کنار کعبه به نماز میایستد.
روزی عباس, عموی دیگر پیامبر در کنار کعبه نشسته بود و میهمانی به نام«عَفیف کندی»داشت.آنها پیامبر را در حال نماز جماعت دیدند.عفیف از عباس پرسید:اینها را میشناسی؟چه میکنند؟!من تاکنون چنین چیزی را ندیدهام.عباس گفت:آن مردی که جلو ایستاده, برادرزاده من محمد بن عبدالله است و آن پسر،برادرزاده دیگر من،علی بن ابیطالب است و آن همسر محمد،خدیجه دختر خویلد است.آنها نماز میخوانند.محمد دین تازهای آورده و او میگوید که فرشتهای از سوی خدا به سوی من میآید و پیام خدا را به من میرساند.در روی زمین کسی پیرو او نیست مگر همین دو نفر.اما برادرزادهام میگوید:روزی فرا خواهد رسید که خزانههای کسری(پادشاه ایران)و قیصر(پادشاه روم)در اختیارش خواهد بود.
1.چرا دعوت پیامبر صلّی الله علیه و آله در سه سال اول پس از بعثتشان مخفیانه بود؟
2.چرا علی بن ابیطالب اولین نفر از مردان بود که به پیامبر ایمان آورد؟
3.در سه سال اول بعثت, پیامبر صلّی الله علیه و آله در کجا و با چه کسانی نماز میخواندند؟
4.ابوطالب به هر یک از فرزندانش علی و جعفر چه سفارشهایی کرد؟
ابوذر،پنجمین نفری بود که به اسلام ایمان آورد.ابوذر داستان ایمان آوردن خود را چنین نقل میکند:
بتی داشتم که صبح و شام آن را سجده میکردم.روزی مقداری شیر دوشیدم و در نزد بت نهادم،چند قدم دورتر نرفته بودم که سگی از راه رسید و شیر را نوشید و سپس پای خود را بلند کرد و بر بت ادرار کرد.همین حادثه مرا بیدار کرد که بتپرستی کار بیهودهایست،با خود گفتم از قطعه سنگی که سگی بر آن بول میکند،کاری ساخته نیست و این سنگ شرافت و ارزشی ندارد.همان زمان شنیده بودم که کسی در مکه به پیامبری برگزیده شده است؛لذا بار سفر را بستم و با شتری تیزرو به مکه آمدم.آنجا غریب بودم و کسی را نمیشناختم و جرأت نداشتم از کسی سؤالی بپرسم.یکی دو شب را در مسجدالحرام ماندم تا گشایشی در کارم ایجاد شود.در انتظار به سر میبردم که نوجوان خوشسیمایی به سویم آمد و به من فهماند که برخیزم و با او بروم.او به من گفت:اگر در بین راه به دشمنان پیامبر برخوردم،خود را به کاری مشغول میکنم و تو به راه خود ادامه بده تا نفهمند تو همراه من میآیی.به هر منزلی که وارد شدم تو هم وارد شو.صبح زود بود که در پی آن نوجوان خوشسیما حرکت کردم و وارد خانهای شدم.مردی به استقبالم آمد و خوشآمد گفت که کسی را در زیبایی و عظمت مثل او ندیده بودم.پیش رویش نشستم.برایم قرآن خواند و سخنانی گفت.قلبم به صداقت گفتارش گواهی داد و سرود ایمان سر داد:«لا اله الا الله،محمد رسول الله».
ابوذر از کسانی بود که فرمانهای رسول خدا صلّی الله علیه و آله را بی چون و چرا میپذیرفت و هیچ شک و تردیدی او را آزار نمیداد.از رسول خدا صلّی الله علیه و آله سؤال کرد:ای رسول خدا به من چه فرمان میدهی؟
پیامبر فرمود:«به میان قوم خود بازگرد و آنان را با دین اسلام آشنا کن تا دستور من به تو برسد».
ابوذر پیش از ترک مکه, به خانه خدا آمد و روز گذشتهاش را به یادآورد که در چه فشار روحی و سرگردانی به سر میبرد و امروز چه نشاط و سعادتی دارد.به وجد آمد و به اطراف خود نگریست.تخته سنگی را دید و بالای آن رفت و دستهایش را بر دو گوشش نهاد و با صدایی بلند چندینبار فریاد زد:«لا اله الا الله محمد رسول الله».وحشت در چهره بتپرستانی که خانه خدا را به بتکده تبدیل کرده بودند،نمایان شد.چند نفر با مشت و لگد بر سر و رویش کوفتند.عباس بن عبدالمطلب از راه رسید و خود را به این معرکه رساند.ابوذر را شناخت و خواست تا او را نجات دهد, اما نتوانست.سپس فریاد زد:«ای گروه قریش!چه میکنید؟میدانید که این مرد کیست؟او ابوذر است؛از قبیله غفار.راه تجارتی شما از میان این طایفه میگذرد.چرا تجارت خود را به خطر میاندازید؟
ابوذر روز بعد هم که برای وداع کعبه رفته بود, بار دیگر شعارش را تکرار کرد و کتک مفصلی خورد تا آنکه بدن خونینش را در کنار تخته سنگی رها کردند و رفتند.ابوذر به میان قوم و قبیله خود بازگشت.همسرش که او را با سر و روی شکسته و زخمی دید, علت را پرسید،اما ابوذر پیش از آنکه پاسخی دهد, با پاره آهنی،بت خود را شکست و دور ریخت و آنگاه ماجرای ایمان آوردن خود را برای همسرش باز گفت.
1.چه عاملی باعث شد که ابوذر در حقیقت بتپرستی شک کند؟
2.چه کسی ابوذر را به خانه پیامبر راهنمایی کرد؟ابوذر پیامبر را چگونه توصیف میکند؟
3.پس از ایمان آوردن ابوذر پیامبر به او چه دستوری داد؟
4.ابوذر پیش از ترک مکه چه کرد که باعث خشم بتپرستان شد؟چه کسی او را نجات داد؟
5.اولین کاری که ابوذر پس از بازگشت به قبیلهی خود انجام داد،چه بود؟
«ارقم»از ثروتمندان قریش بود که مخفیانه با پیامبر تماس گرفت و مسلمان شد.وی خانهای در بالای کوه صفا داشت.کوههای صفا و مروه دو کوه معروف در نزدیکی مسجدالحرام هستند که بخشی از اعمال حج مسلمانان در بین این دو کوه انجام میشود.افرادی که مسلمان شده بودند, در یکی از درههای کوههای اطراف خانۀ خدا،با پیامبر نماز جماعت میخواندند.مشرکان از مسلمان شدن عدهای آگاه شدند و در یکی از روزها با چند نفر از مسلمانان برخورد شدید کرده و«سعد وقاص»که در آن وقت کافر بود،استخوان شتری را بر سر مسلمانی زد؛به طوری که از سر و صورت او خون جاری شد.پس از آن, به پیشنهاد ارقم،پیامبر و کسانی که به او ایمان آورده بودند به خانهاش رفتند و آنجا را پناهگاه خود قرار دادند و برای حفظ جان خود از آنجا بیرون نمیآمدند.پیامبر حدود یک ماه در آنجا ماند وقتی عدد مسلمانان به چهل نفر رسید،از آنجا خارج شد.آخرین نفری که در آنجا مسلمان شد،عمر بن خطاب بود و ماجرای آن چنین است که مسلمانان دور پیامبر را گرفته بودند،ناگهان صدای در شنیدند.یکی از مسلمانان پشت در آمد و از شکاف در نگاه کرد و با نگرانی نزد پیامبر بازگشت و گفت:کوبنده در،عمر بن خطاب است که شمشیری نیز بر کمر دارد.در این هنگام حمزه, فرزند عبدالمطلب و عموی پیامبر،بلند شد و سکوت خانه را در هم شکست و به مسلمانان گفت:در را باز کنید تا داخل شود.اگر با هدف پاک به سوی ما آمده،با آغوش باز از او استقبال میکنیم و اگر قصد بدی دارد, او را با شمشیر خودش میکشیم».
سه سال از آغاز بعثت گذشته بود که آیات 94 و 95 سوره حِجر نازل شد و به پیامبر چنین فرمان داد:«آنچه را مأمور هستی, آشکار کن؛ما تو را از گزند مسخرهکنندگان نگاه میداریم.»مسخرهکنندگان کسانی بودند که با اسلام بهشدت مخالفت میکردند.
در پی صدور این فرمان،رسول الله صلّی الله علیه و آله به مسجد الحرام آمد.کسانی که در نزدیکی کوه صفا بودند،دیدند که رسول خدا با ارادهای قوی و قدمهایی استوار از کوه صفا بالا میرود؛اما نمیدانستند چه منظوری دارد.چون پیامبر, بالای کوه رسید, ایستاد و نگاهی به اطراف کرد و آنگاه بانگی بلند و رسا برآورد و گفت:«یاصباحاه»و با این ندا که در آن زمان مرسوم بود, طوایف مختلف قریش را به سوی خود فراخواند.مردمی که فریاد پیامبر را شنیدند, به سویش دویدند؛زیرا معمولاً به هنگام خطر و اعلان کارهای مهم چنین فریاد میکردند.انبوهی از جمعیت در پای کوه صفا گردهم آمده و چشم به او دوخته و بیصبرانه منتظر بودند که بشنوند خبر چیست.پیامبر آغاز به سخن کرد و گفت:اگر به شما بگویم سواران دشمن از پشت این کوه سر میرسند و به شما حمله میکنند, آیا سخن مرا باور میکنید؟گفتند:آری, ما تو را راستگو و امین میدانیم.
سپس فرمود:بنابراین،من شما را از عذاب سختی که در پیش رو دارید میترسانم و اعلام خطر میکنم.هنوز کلام پیامبر تمام نشده بود که ابولهب،با صدایی شیطانی از میان جمعیت فریاد زد نابود شوی!برای همین ما را فراخواندی؟!همهمه فراوانی درگرفت و جمعیت به تدریج متفرق شدند.ابولهب که در میان جمعیت بود, هنگام بازگشت،با خنده سرد و زهرآگینی،عمق حسدش را آشکار و از اینکه توانسته بود جمعیت را بههم بزند, ابراز شادمانی کرد.
1.اَرقم که بود و چه حادثهای باعث شد که پیامبر به خانۀ او پناهنده شود؟
2.پیامبر صلّی الله علیه و آله چه مدت در خانۀ ارقم ماند و چه زمانی از آنجا خارج شد؟
3.آیات 93 و 94 سورۀ حِجر چه فرمانی به پیامبر داد و ایشان در چه سالی این فرمان را اجرا کرد؟
4.پیامبر صلّی الله علیه و آله پس از دریافت فرمان آشکار کردن اسلام, چه کرد؟
5.اولین جلسۀ دعوت علنی پیامبر صلّی الله علیه و آله را چه کسی و چگونه بر هم زد؟
پس از آنکه رسول خدا دعوت خویش را در یک جلسۀ رسمی به طور آشکار بیان کرد،در هر موقعیتی که مییافت و هر جمعیتی را که میدید, آنان را به خدای یگانه دعوت میکرد.در بازار عُکاظ که انبوه جمعیت از همه جا میآمدند و به خرید و فروش مشغول بودند،راه میرفت و با صدای بلند میگفت:بگویید«لا اله الا الله»تا رستگار شوید.
شخصی به نام طارق میگوید:روزی در بازار«ذی المجار»بودیم؛جوانی را دیدیم که میگوید:ای مردم بگویید«لا اله الا الله»تا رستگار شوید.ناگاه مردی را پشت سر این جوان دیدم که به طرف او سنگ میانداخت.بهطوریکه از پاهای آن جوان بر اثر اصابت سنگ،خون جاری شد و آن مرد میگفت:ای مردم!این جوان دروغگوست, سخنش را باور نکنید.پرسیدم:این جوان و آن مرد کیست؟گفتند این جوان, محمد است که مردم را به یکتایی خدا دعوت میکند و آن مرد, عمویش ابولهب است که میپندارد او دروغگوست.
آزاردهندگان،پیامبر را حتی در خانهاش آسوده نمیگذاشتند و خانهاش را از بالای دیوار به هنگام تلاوت قرآن سنگباران میکردند یا بر در خانهاش خار و خاشاک و زباله میریختند.
خدیجه،گاه میدید که شبهنگام،زنی خار و خاشاک در بغل گرفته و دزدانه راه میرود و آنچه را در بغل دارد،بر در خانه رسول الله صلّی الله علیه و آله میریزد و میگریزد.این زن کسی جز«اُمجمیل»همسر ابولهب نبود.آزار خاندان ابولهب چنان بالا گرفت که خدای متعال آنان را در سورۀ«مَسَد»چنین سرزنش کرد:
«بریده باد دو دست ابولهب؛مال و ثروتی که به دست آورد او را سود نبخشد؛بهزودی وارد آتشی پرشعله شود؛و همسرش نیز داخل آتش شود, درحالیکه هیزم بر پشت خود دارد و بر گردنش طنابی از لیف خرماست».
مشرکان مکه که دعوت آشکار محمد را شاهد بودند, نزد عمویش ابوطالب آمده و به او گفتند:ای ابوطالب!برادرزادهات ما را بیخرد میخواند و به خدایان ما بدگویی میکند؛جوانان ما را به تباهی کشانده و در میان ما تفرقه انداخته است.اگر فقر و نادانی،او را بر این کار واداشته, برای او اموال بسیاری جمع میکنیم تا از همه ما ثروتمندتر گردد و هر دختری از قریش را که بخواهد به همسری او درمیآوریم.ابوطالب ماجرا را به پیامبر گفت،اما پیامبر فرمود:«من از جانب خداوند مأمور هستم و نمیتوانم از فرمان او سرپیچی کنم».ابوطالب سخن پیامبر را به مشرکان رساند.آنان به ابوطالب گفتند:تو سرور ما هستی؛محمد را در اختیار ما بگذار تا او را بکشیم؛آنگاه تو بر ما حکومت کن.ابوطالب پیشنهادشان را رد کرد و به آنها چنین پاسخ داد:
«ما از محمد تا سر حد کشته شدن دفاع میکنیم و در این راه, از فرزندان و بستگانمان چشم میپوشیم».
1.مهمترین آزاردهندگان پیامبر چه کسانی بودند و چگونه ایشان را اذیت میکردند؟
2.پیامبر صلّی الله علیه و آله چگونه مردم را در بازارهای«عکاظ»و«ذیالمجار»به اسلام دعوت میکرد؟
3.خداوند در سوره مَسد چه کسی را و چگونه سرزنش کرده است؟
4.پیشنهادهای مشرکان به أبوطالب برای جلوگیری از دعوت آشکار پیامبر چه بود؟پاسخ پیامبر و ابوطالب چه بود؟
در همان سال سوم بعثت, پیامبر صلّی الله علیه و آله از سوی خداوند چنین فرمانی دریافت کرد:«خویشان نزدیک خود را بیم ده و آنان را به اسلام دعوت کن».در پی دریافت این فرمان،پیامبر،همه فرزندان عبدالمطلب یعنی عموها و عموزادگان را به خانه ابوطالب دعوت کرد و به علی علیه السّلام که در آن زمان نوجوانی سیزده ساله بود دستور داد تا برای ایشان غذایی با گوشت ران گوسفند و 750 گرم گندم،تهیه کرده و با سه کیلو شیر نزد آنها بیاورد.این غذا در روزگار عرب جاهلی برای یک نفر هم کم بود.هنگام مهمانی فرا رسید و مهمانان ده نفر ده نفر وارد میشدند.گروه اول که وارد شدند،چون غذا را دیدند خندیدند و گفتند ای محمد!این غذا برای یک نفر هم کفایت نمیکند!پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:نام خدا را ببرید و مشغول خوردن شوید.دعوتشدگان گروه گروه میآمدند و میخوردند و سیر میشدند.سپس پیامبر ظرف شیر را به آنها داد و گفت:به نام خدا بیاشامید و همه از آن شیر نوشیدند و سیراب شدند و این معجزهای برای اثبات راستی دعوت پیامبر بود؛اما ابولهب گفت:محمد شما را سحر کرده است.پیامبر صلّی الله علیه و آله،برای انجام فرمان الهی بهپا خاست و چنین سخن گفت:
«خدا را ستایش میکنم و از او یاری میطلبم و به او ایمان میآورم و بر او توکل میکنم و گواهی میدهم که جز او معبودی نیست.او یگانه است و شریکی ندارد.ای خویشان من!بدانید که پیشرو،به اهلش دروغ نمیگوید؛قسم به خدایی که جز او معبودی نیست, من رسول خدا به سوی شما خصوصاً و به سوی همه مردم هستم.قسم به خدا همانگونه که میخوابید, میمیرید و همانگونه که بیدار میشوید, برانگیخته
خواهید شد و به آنچه انجام دادهاید محاسبه و بازخواست میشوید و پایان کار،بهشت یا دوزخ همیشگی است».
ابولهب،از جا برخاست و گفت ای فرزندان عبدالمطلب!به این حرفها گوش ندهید و پیش از آنکه دیگران جلوی محمد را بگیرند،شما خود جلوی او را بگیرید و در مقابل او بایستید.ابوطالب که تا آن زمان آرام نشسته بود،برآشفت و با فریادی خشمآلود گفت:«ای ابولهب!ای ننگ خاندان!بنشین؛به خدا قسم ما برای یاری او آمادهایم و او را یاری خواهیم کرد.ای پسر برادرم!هرگاه خواستی به سوی پروردگارت دعوت کنی،به ما اعلان کن تا مسلح شویم و همراه تو بیرون آییم».
از آنجا که پیامبر فرمان یافته بود تا خویشان نزدیک خود را بیم دهد،پس از آنکه مجلس روز اول بههم خورد،روز دیگر به علی بن ابیطالب فرمود:«علی جان!این مرد با سخنانی که گفت میهمانان را متفرق کرد و نگذاشت با آنان تمام سخنم را بگویم.بار دیگر همان مقدار خوراک تهیه کن و از آنان دوباره دعوت کن».
علی علیه السّلام برای روز بعد دوباره آنان را دعوت کرد و به همان شکل روز قبل, غذایی آماده کرد و معجزه روز قبل تکرار شد.هنوز مجلس پایان نیافته بود که پیامبر برخاست و گفت:ای فرزندان عبدالمطلب!خداوند مرا به سوی همۀ مردم بهویژه به سوی شما فرستاده است و گفته است که خویشان نزدیک خود را بیم ده.من شما را به کلمهای که بسیار بر زبان سبک و فردای قیامت در حساب خداوند بسیار سنگین است دعوت میکنم.شما با اعتقاد به این دو کلمه،فرمانروای عرب و غیر عرب خواهید شد و ملتها از شما پیروی خواهند کرد و با این دو کلمه وارد بهشت میشوید و از آتش جهنم نجات مییابید.آن دو کلمه«لااله الاالله»و«محمد رسول الله»است.آیا کسی هست که با من برادری کند و از دین من پشتیبانی نماید تا پس از من جانشین من و وصی من باشد؟
سکوت سنگینی مجلس را فرا گرفت.در این هنگام علی بن ابیطالب علیه السّلام که کمسالترین آنها بود برخاست و گفت:
ای رسول خدا!من تو را یاری میکنم.رسول خدا صلّی الله علیه و آله به او فرمود که بنشین و او نشست.بار دوم پیامبر گفتار خود را تکرار کرد و باز هم علی برخاست و گفت:من تو را یاری میکنم.،پیامبر فرمود بنشین.برای بار سوم حاضران را دعوت به اسلام کرد،اما هیچیک از حاضران به دعوت پیامبر پاسخ مثبت ندادند, جز علی که برای بار سوم نیز برخاست و گفت:من تو را یاری میکنم.در این هنگام پیامبر به علی اشاره کرد و فرمود:«او وصی و جانشین من بر شماست.سخنان او را گوش دهید و از او اطاعت کنید».
حاضران از برخاستند و درحالیکه هر کسی سخنی دربارۀ پیامبر میگفت،ابولهب رو به ابوطالب کرد و با تمسخر به او گفت:محمد،پسرت علی را بزرگ تو قرار داده و دستور داده از او پیروی کنی!
دانشآموزان عزیز!به سرنوشت دو برادر که هر دو عموی پیامبر بودند, یعنی ابولهب و ابوطالب دقت کنید که یکی تا پای جان،از پیامبر و رسالت او دفاع کرد و دیگری آنقدر با پیامبر مخالفت کرد تا خداوند در قرآن سورهای را در مذمت او فرستاد.از خداوند میخواهیم که همه ما را به راه راست هدایت کند.
1.خداوند چه فرمانی برای دعوت خویشان نزدیک پیامبر, به ایشان داد؟
2.پیامبر صلّی الله علیه و آله به علی علیه السّلام برای پذیرایی در جلسه خویشانش چه دستوری داد؟
3.در این جلسه چه معجزهای برای اثبات درستی ادعای پیامبر اتفاق افتاد؟
4.برخورد کفار در اولین جلسه چه بود؟ابولهب چه گفت؟
5.پیامبر صلّی الله علیه و آله در جلسه دوم خویشانش را چگونه دعوت کرد؟
6.پیامبر صلّی الله علیه و آله پس از ایمان آوردن حضرت علی علیه السّلام در دومین جلسه, چه فرمود؟
7.سخن ابولهب با برادرش ابوطالب در پایان دومین جلسه چه بود؟
روزهای اولی بود که دعوت به اسلام آشکار شده بود.پیامبر صلّی الله علیه و آله در حالی که لباس مرتب و پاکیزه پوشیده بود،طبق معمول برای عبادت و دعوت مردم به اسلام،کنار خانه خدا آمد.مشرکان کینهتوز،شکمبه شتری را برداشته و آنگاه که پیامبر در سجده بود, بر سر او افکندند.پیامبر نزد عمویش آمد و به او گفت:عموجان!ارزش و موقعیت مرا در نزد خود چگونه میبینی؟ابوطالب گفت:ای برادرزاده!مگر چه شده؟پیامبر ماجرای گستاخی و بیادبی مشرکان و آزار آنان را بیان کرد.ابوطالب برادرش حمزه را طلبید و شمشیر به دست گرفت و به حمزه فرمود:شکمبه را بردار؛آنگاه ابوطالب به اتفاق حمزه و پیامبر صلّی الله علیه و آله نزد مشرکان که در کنار کعبه نشسته بودند آمدند.مشرکان آثار خشم را بر چهره ابوطالب دیدند.ابوطالب به حمزه گفت:شکمبه را بر سبیل همه این مشرکان بمال،و حمزه با جرأت تمام سبیل یکیک آنان را با شکمبه آلوده کرد.آنگاه ابوطالب رو به پیامبر کرد و گفت:این است ارزش و موقعیت تو در نزد ما.
روزی پیامبر بر سنگهای کوه صفا نشسته بود و خانه خدا را نظاره میکرد.ابوجهل نزد او آمد و تا آنجا که میتوانست به پیامبر صلّی الله علیه و آله دشنام داد و ناسزا گفت و اهانت کرد.چند تن از مسلمانان که شاهد این گستاخی بودند،خواستند که با ابوجهل برخورد کنند, اما پیامبر اجازه نداد؛زیرا در آن زمان پیامبر صلّی الله علیه و آله مأمور به مدارا بود.هنگام عصر فرا رسید،حمزه عموی پیامبر درحالیکه سوار بر اسب بود،با نشاط و شادمانی از شکار باز میگشت.شخصی خود را دوان دوان به او رساند و جریان گستاخی ابوجهل را با ناراحتی به حمزه گفت.
حمزه که جوانمردی رشید و دلاور بود, از این خبر برآشفت و یکسره به مسجدالحرام رفت و سراغ ابوجهل را گرفت.او در جمع بزرگان قبیله«بنیمخزوم»نشسته بود و به بیهودهگویی مشغول بود.حمزه که خشمگین بود, جمعشان را شکافت و تا نزد ابوجهل پیش رفت و در حالی که با قامت رشیدش بر ابوجهل مسلط بود, به او گفت:شنیدهام که امروز گستاخی کردهای و برادرزاده عزیزم محمد را دشنام دادهای؟!
ابوجهل که از هیبت حمزه به وحشت افتاده بود, همچنان خاموش بود.دیگران هم وحشتزده به او نگاه میکردند.حمزه،کمان سنگینش را بالا برد و با یک حرکت نیرومند آن را بر سر ابوجهل کوبید؛چنانکه سر ابوجهل مغرور شکست و در برابر دیگران حقیر شد و جرأت پاسخگویی نداشت.آنگاه حمزه با صدایی رسا گفت:«آگاه باشید که حمزه به محمد ایمان آورده و از این پس از او دفاع خواهد کرد».گروهی از مردان قبیله بنیمخزوم خواستند تا ابوجهل را یاری کنند،اما ابوجهل گفت:او را رها کنید؛من به برادرزادهاش ناسزا گفتم, درحالیکه حمزه به او ایمان آورده است.
مشرکین مکه به سبب حمایتهای آشکار ابوطالب از پیامبر, دیگر جرأت آزار گستاخانه پیامبر را نداشتند؛اما پس از مرگ ابوطالب،گروهی از کودکان را فریب دادند تا پیامبر را سنگباران کنند.پیامبر با توجه به اینکه آنان کودک بودند و علی در سنین جوانی بود،او را مأمور کرد تا با رفتار مناسب از آنها جلوگیری کند.علی علیه السّلام به پیامبر عرض کرد:«هنگامی که از خانه بیرون میروید مرا نیز با خود ببرید.»پیامبر هنگام خروج از خانه،علی را همراه خود نمود و چون کودکان فریبخورده و مغرور به سوی پیامبر سنگ انداختند, علی علیه السّلام آنان را گوشمالی داد.کودکان درحالیکه گریه میکردند نزد پدران خود بازگشتند و از علی علیه السّلام شکایت کردند و به این ترتیب, از آزار کودکان جلوگیری شد.
1.دو نمونه از آزارهای مشرکان را نسبت به پیامبر بنویسید.
2.مهمترین حامیان پیامبر چه کسانی بودند؟دو نمونه از حمایتهای انجام شده از پیامبر را بنویسید؟
«سمیه»کنیز رئیس قبیلۀ بنیمخزوم بود.او زندگی سخت و مشقتباری داشت و در سنین جوانی به دستور صاحبش با شخصی به نام«یاسر»ازدواج کرده و دارای فرزندانی شده بود.نام یکی از فرزندانش«عمار»است که در همانسال ولادت حضرت محمد صلّی الله علیه و آله یعنی سال عامالفیل به دنیا آمد.ابوجهل که لجاجت و دشمنی شدیدی با پیامبر و مسلمانان داشت, جانشین رئیس همین قبیله بود او که از قبیله«بنیامیه»بود میگفت:
«میدانم آنچه محمد میگوید راست و حق است،اما ما در همه کارها با طایفه بنیهاشم برابری داشتیم و شانه به شانه هم پیش میرفتیم تا اینکه از میان آنان پیامبری برخاست.حالا چگونه میتوانیم با آنان رقابت کنیم؟چگونه میتوانیم بپذیریم که از بنیهاشم عقب افتادهایم؟نه, من هرگز به محمد ایمان نمیآورم و او را تصدیق نمیکنم».
هنگامی که خاندان یاسر(یاسر،سمیه،عمار و عبدالله)اسلام خود را آشکار ساختند, قبیله بنیمخزوم بسیار ناراحت شدند که کنیزی با شوهر و فرزندانش به اسلام گرویدهاند؛لذا ابوجهل با کمک عدهای از قبیله بنیمخزوم،خانواده یاسر را به جرم اسلامآوردن،با انواع شکنجهها آزار میدادند.به امید آنکه دست از اسلام بردارند.در این زمان یاسر و سمیه حدود هفتاد سال داشتند و عمار،همسن پیامبر،
یعنی چهل ساله بود.آنان مقاومتی وصفناپذیر از خود نشان میدادند.
ابوجهل،عمار و پدر و مادرش را در گرمای شدید ظهر مکه،جلو آفتاب سوزان نگاه میداشت و با چوب و شلاق به جانشان میافتاد و تا خسته نمیشد, دست از شکنجه برنمیداشت.گاهی آتش میافروخت و بدن آنان را داغ میکرد و گاهی زره فولادین بر تن آنها میپوشاند و آنان را در برابر آفتاب سوزان رها میکرد.گاهی تخته سنگ بزرگی روی سینه آنها مینهاد تا نفس آنها به شماره میافتاد و گاهی آنان را در میان آبهای کثیف افکنده و تهدید به غرق کردن مینمود.
آثار آتش و حرارت حلقههای زره،آنچنان در بدن عمار آشکار شد که تا پنجاه سال بعد, یعنی در اواخر عمرش آثار آنها در بدنش باقی مانده بود.پیامبر گاهی از کنار آنها که روی ریگهای سوزان شکنجه میشدند عبور میکرد و میفرمود:«ای خاندان یاسر!مقاومت کنید؛وعدهگاه شما بهشت است».یاسر با اینکه در سن پیری بود, به مقاومت خود در زیر سختترین شکنجهها ادامه داد و دست از ایمان خود برنداشت, تا آنکه سرانجام زیر ضربات خوردکننده مشرکان به شهادت رسید.
همسرش سمیه نیز که در سنین پیری بود،همچنان مقاومت میکرد و حاضر نمیشد حتی یک لحظه, خواسته ابوجهل را به زبان آورد.او پس از شهادت شوهرش یاسر،پیوسته سرزنش خود را بر سر ابوجهل فرو ریخت.ابوجهل درحالیکه از شدت خشم میغرید, پیش آمد و نیزهاش را در سینه استخوانی سمیه فرو برد و قلبش را شکافت و بدینگونه سمیه نیز به شهادت رسید.
این دو همسر قهرمان و شیردل, نخستین کسانی هستند که مدال شهادت را در تاریخ اسلام به گردن آویختند.
«خبّاب آهنگر»از دوستان پیامبر و از کسانی بود که به پیامبر ایمان آورده بود.او بعدها که فشارها از روی مسلمانان برداشته شد،درحالیکه خاطرات دوستی خود با رسولالله صلّی الله علیه و آله را حکایت میکرد،پیراهن خود را بالا میزد و پشت خود را نشان میداد که بر آن آثار زخم و سوختگی, چون کوه و دره ثبت شده بود.او میگفت:کفار
قریش از وقتی که به ارتباط من با رسول خدا صلّی الله علیه و آله آگاه شدند, گاه و بیگاه مرا میربودند و با شمشیر پشتم را چاکچاک میکردند و آنگاه پیکر مجروحم را روی آتش مینهادند و روی سینهام میایستادند تا آتش با خون و گوشت و پوست من خاموش شود.آنها چون جانوران وحشی بر سرم فریاد میزدند که دست از دین خود بردارم و به رسولالله صلّی الله علیه و آله کافر شوم؛اما در آن هنگام نغمۀ زیبای«لا اله الا الله محمد رسول الله»برایم آرامشبخش بود و از درد و رنجم میکاست.
1.نظر ابوجهل دربارۀ پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله چه بود؟
2.اولین مرد و زنی که در اسلام شهید شدند چه کسانی بودند؟در چند سالگی و به دست چه کسی شهید شدند؟
3.ابوجهل چه شکنجههایی را به خاندان یاسر وارد کرد؟
4.بشارت پیامبر درباره خاندان یاسر چه بود؟
5.سمیه چگونه به شهادت رسید؟
6.خبّاب شکنجه کفار قریش را چگونه توصیف میکرد؟
سال پنجم بعثت بود و پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله در سایه حمایتهای ابوطالب و حمزه, از گزند مشرکین در امان بود؛اما در همان زمان،بیپناهانی که به اسلام گرویده بودند و بیشتر از جوانان و بردگان و قشر پایین جامعه بودند, در آزار و اذیت کفار قریش بودند.(در درس قبل با بعضی از آنها آشنا شدید)پیامبر صلّی الله علیه و آله از این وضع بسیار ناراحت بود و نمیتوانست تحمل کند که او در راحتی و گروندگان به دین اسلام در شکنجه باشند و نتواند از آنها هیچگونه دفاعی بکند.بنابراین به آنان پیشنهاد کرد:«ای کاش به سرزمین حبشه(اتیوپی)میرفتید؛زیرا در آنجا پادشاهی عادل حکومت میکند و حبشه, سرزمین صدق و راستی است.امید است که خداوند گشایشی در کار شما ایجاد کند».مسلمانان این نظر را پذیرفتند.اولین گروهی که آماده حرکت شد 14 نفر بودند؛10 نفر مرد که چهار نفرشان همراه همسران خود بودند؛از جمله آنها«عثمان بن عفان»و همسرش رقیه،دختر پیامبر،«زبیربنعوام»،«مصعب بن عمیر»قاری قرآن و«عثمان بن مظعون»بودند.مهاجران در حالی به بندر شعیبه رسیدند که مشرکین در تعقیبشان بودند.آنان با ناخدای دو کشتی بازرگانی که آماده حرکت بودند صحبت کردند و به نیمدینار کرایه برای هر نفر توافق کردند.مشرکان تعقیب کننده هنگامی به ساحل دریا رسیدند که آن دو کشتی از ساحل دور شده و بادبانها را افراشته و در دریا پیش میرفتند.
مهاجران به ساحل حبشه رسیدند و از کشتیها پیاده شدند و ماههای شعبان و رمضان سال پنجم بعثت را در همانجا ماندند.آنان حبشه و نجاشی را همانطور که پیامبر صلّی الله علیه و آله فرموده بود یافتند:سرزمینی آباد،آزاد و فرمانروایی دادگر،بلندهمت و پایبند به دین خود.
پس از دو ماه, مسلمانان مهاجر در حبشه،مژدهای شنیدند که مردم مکه و اشراف
قریش همگی ایمان آورده و دست از زشتیها برداشتهاند.آنان به شوق دیدار رسول خدا به وطن بازگشتند, اما هنوز به مکه نرسیده بودند که خبر را نادرست یافتند.از این گروه, بعضی مخفیانه و بعضی با حمایت فردی از مکه وارد شهر شدند و مدتی را در مکه ماندند و بار دیگر با جمعیتی بیشتر(حدود 83 نفر)به حبشه بازگشتند.
این بار مشرکان قریش دو نفر به نامهای«عمروبن عاص»و«عمارة بن ولید»را با هدایای فراوان به حبشه فرستادند تا این هدایا را میان درباریان نجاشی تقسیم کنند و به خود نجاشی هم هدایای گرانبهایی بدهند و از نجاشی بخواهند تا مسلمانها را از کشورش اخراج کند.پس از چند روز انتظار در حبشه،وقت دیدار آنها رسید.آنها وارد کاخ نجاشی شده،ابتدا طبق رسم معمول،به خاک افتادند و هدایای گرانقیمتی که آورده بودند را پیش روی او نهادند و چنین گفتند:«ای پادشاه حبشه!گروهی از جوانان نادان،به تازگی از دین خود دست کشیده و آیین تازهای برگزیدهاند که نه دین ماست و نه دین شما.اینان اکنون به سرزمین شما گریخته و به شما پناه آوردهاند.بزرگان آنان،ما دو نفر را به نمایندگی نزد شما فرستادهاند تا دستور دهید آنان را از اینجا بیرون کنند.
اطرافیان نجاشی که قبلاً هدایایی را از آن دو نفر دریافت کرده بودند, پیشدستی کرده و پیش از اینکه نجاشی سخنی بگوید گفتند:پادشاها!این دو نفر به راستی سخن میگویند.بزرگان آنان به حالشان داناترند و اختیار این جوانان به دست آنهاست.بهتر است که اخراجشان کنید و به شهر و دیارشان بازگردانید.نجاشی ناراحت شد و گفت:تا آنها را نبینم و سخنانشان را نشنوم, فرمانی نمیدهم.
1.اولین هجرت مسلمانان در چه سالی بود و با چند نفر و به کجا انجام شد؟
2.چرا پیامبر صلّی الله علیه و آله حبشه را برای هجرت مسلمانان پیشنهاد کردند؟
3.مهاجرین در هجرت اول چه مدتی را در حبشه بودند و چرا به مکه بازگشتند؟
4.در هجرت دوم تعداد مهاجرین چند نفر بود و کفار قریش برای بازگرداندن آنان به مکّه چه کردند؟
5.نمایندگان قریش چه درخواستی از نجاشی داشتند و پاسخ او چه بود؟
روز بعد از دیدار،نمایندگان قریش به مسلمانان مهاجر خبر دادند باید در جلسهای که نجاشی تشکیل خواهد داد شرکت کنند و علت هجرت خود را به حبشه برای او بیان کنند.مسلمانان«جعفر بن ابیطالب»،پسرعموی پیامبر را که با همسر خود«اسماء»به حبشه آمده بود, شایستهترین فردی دیدند که میتوانست سخنگوی این گروه باشد.زمان دیدار فرا رسید.مسلمانان درحالیکه جعفر بن ابیطالب پیشاپیش آنان حرکت میکرد،وارد کاخ شدند و بدون انجام مراسم خاکبوسی, در جایی که برایشان تعیین شده بود قرار گرفتند و به رسم اسلام،سلام کردند.یکی از رهبانان به مهاجران پرخاش کرد و گفت:چرا به احترام پادشاه به خاک نیفتادید؟جعفر گفت:«ما مسلمانان جز برای خدا سجده نمیکنیم».
نجاشی خطاب به مسلمانان کرد و گفت:میخواهم بدانم چرا به دین جدید گرویده و از آیین قوم خود دست برداشتهاید و چرا به این سرزمین هجرت کردهاید؟
جعفربن ابیطالب, نماینده مسلمانان سخن را با نام خدا آغاز کرد و چنین گفت:
«ای پادشاه!ما در جاهلیت بتها را میپرستیدیم و گوشت مردار میخوردیم و گناهانی را مرتکب میشدیم و با خویشاوندانمان قطع رابطه و با همسایگانمان بدی میکردیم و قوی, ضعیف را پایمال میکرد تا اینکه خداوند پیامبری را در میان ما برانگیخت که خاندان و راستی و امانتداری او را میشناسیم و او ما را به خدای یکتا دعوت کرد و ما را به راستی گفتار و ادای امانت و پیوستن به خویشاوندان و نیکی در حق همسایگان و پرهیز از خونریزی دعوت کرد و ما را از انجام گناهان و خوردن مال یتیم بازداشت و فرمان روزه و نماز داد.ما به او ایمان آوردیم و کلامش را تصدیق
کردیم؛اما قوم ما چون بر ما مسلط شدند به ما ظلم کردند؛ما را شکنجه کردند و خواستند ما را به بتپرستی بازگردانند.ما از دست آنها به کشور شما پناه آوردیم و امید داریم که در اینجا به ما ظلم نشود».
نجاشی از جعفر پرسید:آیا از آنچه پیامبرتان از سوی خدا آورده, با خود دارید؟جعفر آیاتی از ابتدای سوره مریم را که داستان ذکریا و یحیی و مریم را بیان میکند, با صدایی زیبا خواند.اشک از چشمان نجاشی جاری شد و گفت:آنچه را خواندید با آنچه که عیسی علیه السّلام آورده, از یک نور است.سپس رو به عمر و عاص و همراهش کرد و گفت:بروید،به خدا قسم من آنان را به شما تسلیم نمیکنم.سپس رو به مسلمانان کرد و گفت:بروید و خیالتان راحت باشد.من دوست نمیدارم که در برابر کوهی از طلا کسی شما را اذیت کند.آنگاه هدیه قریش را به نمایندگانشان باز گرداند و گفت:
«خدا از من رشوه نگرفته تا من از شما رشوه بگیرم»و به این ترتیب هیئت شکست خورده قریش دست خالی به سوی مکه بازگشت.
1.مهاجرین در مراسم دیدار با نجاشی چگونه وارد کاخ شدند؟
2.نماینده مسلمین در گفتوگو با نجاشی که بود و نجاشی از او چه پرسید؟
3.جعفربن ابیطالب علّت ایمان آوردن به حضرت محمد و هجرت به حبشه را چگونه بیان کرد؟
4.عکسالعمل نجاشی در برابر آیاتی از قرآن که جعفربن ابیطالب برای او خواند،چه بود؟
5.پاسخ نجاشی به نمایندگان کفار قریش که در جلسه حضور داشتند چه بود؟
نمایندگان قریش سرافکنده و ناامید از حبشه بازگشتند.کفار مکه شنیدند که مسلمانان چگونه در کشور حبشه به آسودگی زندگی میکنند و دین اسلام را تبلیغ مینمایند و علاوه بر این, دیدند که دعوت رسول خدا در میان قبایل عرب انتشار مییابد و روز به روز بر شمار مسلمانان افزوده میشود و هر نقشهای که برای جلوگیری از گسترش اسلام کشیدند بینتیجه ماند.آنان پس از گفتوگوی بسیار, در جلسهای تصمیم گرفتند که محمد و یاران او را در محاصره شدید اقتصادی قرار دهند.بیشتر خانههای بنیهاشم که مدافعین اصلی پیامبر صلّی الله علیه و آله بودند, در درهای نزدیک کعبه بود که آن را«شعب بنیهاشم»میگفتند.در آن مجلس پیمانی تنظیم کردند که بر اساس آن هیچکس حق نداشت یا به آنان دختر بدهد یا کالایی به آنها بفروشد یا از آنها بخرد.معنای پیمان این بود که آنان فقط باید در خانههای خود در شعب بنیهاشم زندگی کنند.هشتاد نفر این پیمان را امضا کردند و آن را در پارچهای پیچیده و داخل کعبه آویزان کردند و به ابوطالب گفتند حتماً باید این قطعنامه اجرا شود؛مگر آنکه برادرزادهات از آیین خود اظهار پشیمانی کند.
این پیمان در شب اوّل ماه محرم سال هفتم بعثت امضا شد.سختی محاصره به جایی رسید که پیامبر صلّی الله علیه و آله و ابوطالب علیه السّلام و خدیجه علیها السّلام آنچه اندوخته مالی داشتند, به مصرف رساندند.شدت گرسنگی در شعب بنیهاشم به حدی رسید که خدیجه که روزگاری بیشتر کاروانهای مسیر شام،کاروان تجارتی او بودند, گاهی از شدت گرسنگی،پوست مشک خشکیده آب را به دندان میکشید.مسلمانان از شدت گرسنگی از برگ گیاهان استفاده میکردند.همۀ راههایی که به شعب منتهی میشد،شدیداً زیرنظر
بود و تنها در ماههای حرام(رجب, ذیقعده, ذیحجّه, محرم)که جنگ کردن در آنها حرام بود،پیامبر و همراهانش از این آزادی استفاده کرده و به تبلیغ اسلام میپرداختند.ابوطالب در مدت سه سال و چند ماهی که مسلمانان در این دره بودند, نقش عمده پاسداری از پیامبر را برعهده داشت و فداکاری ابوطالب در محافظت از پیامبر به جایی رسید که برای حفظ جان او شبها خوابگاه پیامبر را تغییر میداد یا جای بستر او را با فرزندش علی عوض میکرد.
پس از گذشت سه سال از این محاصره،خداوند به پیامبرش وحی فرستاد که موریانه،قطعنامهای را که مشرکان داخل کعبه آویزان کرده بودند, نابود کرده و فقط نام خدا که در آن نوشته بود«باسمک اللهم»باقی مانده است.پیامبر این خبر را به ابوطالب داد و ابوطالب که بسیار شادمان شده بود, تصمیم گرفت تا با قریش مذاکره کند و از این راه،قطعنامه را لغو کند.با این فکر به سوی مسجدالحرام حرکت کرد.طایفه قریش که در اطراف کعبه اجتماع کرده بودند, همینکه ابوطالب را دیدند گمان کردند ابوطالب از فشار روحی به تنگ آمده و قصد تسلیم کردن محمد را دارد, اما ابوطالب ماجرای عجیب قطعنامه را که یک خبر غیبی بود بیان کرد.مشرکان شگفتزده شدند وگفتند اگر این خبر درست باشد, شما را از محاصره آزاد میکنیم.ابوطالب هم در مقابل گفت:اگر این خبر دروغ باشد, من محمد را تسلیم میکنم و به این ترتیب یک قرارداد جدید با آنان بست.
پس از آنکه قطعنامه را از کعبه پایین آوردند،دیدند موریانه همه نوشتهها را خورده و تنها آنجا که«باسمک اللهم»نوشته شده بود, سالم مانده است.
عدهای با دیدن این معجزه ایمان آوردند؛ولی اکثریت راه گذشته را پیش گرفتند و بر لجاجت خود افزودند و گفتند:این واقعه از سحر سرچشمه گرفته است!ولی ابوطالب با تفرقهای که در میان آنها ایجاد شد،توانست تصمیم آنها را بر ادامه محاصره بر هم زند و در نتیجه بنیهاشم و پیامبر پس از مدتها رنج و فشار و تحمل گرسنگی و انتظار،در نیمه رجب سال دهم از محاصره آزاد شدند.
سال دهم بعثت بود و سه ماه از پایان محاصره شعب بنیهاشم میگذشت.ابوطالب در سن هشتاد و چند سالگی در بستر بیماری آرمید و پیامبر بر بالین عمو حاضر بود.درست 43 سال پیش بود که عبدالمطلب پدربزرگ پیامبر،نوه هفت سالهاش را به ابوطالب سپرده بود و ابوطالب در این مدت در پرورش و حمایت از برادرزادهاش هیچ کوتاهی نکرده بود و اکنون هر لحظه خود را به پایان عمر نزدیکتر میدید.پیامبر صلّی الله علیه و آله به ابوطالب فرمود:«عمو جان!خدا خیرت دهد و به شما پاداش نیک عطا کند که برای تربیت و مراقبت از من رنج فراوان بردی.»چهره ابوطالب با شنیدن دعای خیر حضرت رسول صلّی الله علیه و آله شادمان شد و سپس جان به جان آفرین تسلیم کرد.
پس از وفات ابوطالب, مشرکین آزار پیامبر صلّی الله علیه و آله را از سر گرفتند؛بهطوریکه آن حضرت فرمود:«تا عمویم زنده بود قریش نتوانست به من آسیبی برساند.»پیامبر صلّی الله علیه و آله در حق ابوطالب دعا کرد و فرمود:خدایا!ابوطالب را در جوار رحمت خود در بهشت جای ده.چند روز بیشتر از وفات ابوطالب نگذشته بود که دومین مصیبت بزرگ بر پیامبر وارد شد و کسی که بیشترین حمایت اقتصادی را از نهضت اسلام کرده بود, یعنی حضرت خدیجه علیها السّلام درگذشت.حضرت خدیجه در حالی از دنیا رفت که دو پسرش یعنی قاسم و عبدالله در طفولیت فوت کرده بودند.او در حالی که لبانش به تسبیح خدا حرکت میکرد،به چهره دختر معصوم پنج سالهاش فاطمه،لبخندی زد و نگاه پرمحبتی به او کرد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
پیکر پاک خدیجه علیها السّلام را با اندوه بسیار در قبرستانی در دامنۀ کوه حجون نزدیک قبر حضرت عبدالمطلب و ابوطالب دفن کردند.پیامبر در کنار قبور یاران وفادار خویش ایستاد و نماز خواند و دعا کرد.پس از وفات ابوطالب و خدیجه, پیامبر صلّی الله علیه و آله چنان اندوهگین بود که کمتر از خانه بیرون میآمد و از این رو آن سال را«عامالحزن»یعنی سال غم و اندوه نام نهادند.
پس از وفات ابوطالب, مشرکین مکه بار دیگر آزار پیامبر را از سر گرفتند, اما دیگر کسی نبود که از او دفاع کند.خاک و خاشاک بر سرش ریختند و هنگام نماز شکمبۀ گوسفند بر سرش خالی کردند و آزار را به اندازهای رساندند که پیامبر صلّی الله علیه و آله مجبور شد مکه را به سوی طائف ترک کند؛شاید بعضی از آنها ایمان بیاورند و از او دفاع کنند.پس از ورود به طائف, به سراغ سه نفر از بزرگان قبیله«ثقیف»رفت و آنان را به اسلام دعوت کرد؛اما هر کدام به بهانهای ایمان نیاوردند.مردم طائف که بزرگان خود را چنین دیدند, در دو طرف راه صف کشیدند و پیامبر خدا را با سنگهایی که بر پای ایشان میزدند از طائف بیرون کردند.پیامبر به حومه طائف رسید و از فرط خستگی در سایۀ درخت انگور باغی که متعلق فرزندان«ربیعه»بود نشست و با خدای خود چنین گفت:«خدایا!ناتوانی و بیچارگی خود را به تو شکایت میکنم؛خدایا!تو پروردگار منی،مرا به که وامیگذاری؟...به تو پناه میبرم از اینکه بر من غضب کنی.»پسران ربیعه که داخل باغ بودند بر محمد ترحم کردند و غلام نصرانی خود«عِداس»را با ظرفی از انگور به سوی او فرستادند.پیامبر صلّی الله علیه و آله وقتی دست به سوی انگور برد،«بسم الله»گفت.عداس از این سخن تعجب کرد و گفت:کسی از اهل این شهر چنین نمیگوید.پیامبر از او پرسید:از کدام شهری و دین تو چیست؟عِداس گفت:اهل نینوا هستم.پیامبر فرمود:شهر همان مرد صالح،حضرت یونس؟عِداس پرسید:تو یونس را از کجا میشناسی؟پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:او برادر من و پیامبر بود و من هم پیامبرم.عداس احترام کرد و دست و پای پیامبر را بوسید و بازگشت.پیامبر از طائف به مکه بازگشت و به سراغ«مطعم بن عدی»که همپیمان ابوطالب و از بستگان خدیجه بود فرستاد تا او را امان دهد و در سایۀ این امان بتواند رسالت خود بر مردم مکّه را به انجام رساند.
1.عام الحزن چه سالی بود و چرا چنین نام گرفت؟
2.پیکر خدیجه و ابوطالب در کجا به خاک سپرده شد؟
3.پیامبر صلّی الله علیه و آله در آخرین لحظات عمر ابوطالب چگونه از او دلجویی کرد؟
4.چرا پیامبر صلّی الله علیه و آله به طائف هجرت کرد؟
5.مردم طائف با پیامبر چگونه رفتار کردند؟
6.پیامبر پس از بازگشت از طائف به مکه, چگونه زمینۀ ابلاغ رسالت خود را فراهم کرد؟
بیش از یکصد سال بود که میان دو قبیله«اوس»و«خزرج»در مدینه،جنگ و خونریزی حاکم بود و از این وضع خسته شده بودند.«اسعد بن زراره»و«ذَکوان»از قبیله خزرج به مکه آمدند تا از سران مکه برای رفع اختلاف موجود میان دو قبیله کمک بگیرند،اما در مکه باخبر شدند که پیامبری ظهور کرده است.با خود گفتند بهتر است بدون تحقیق از این خبر مهم, به شهر خود باز نگردیم.پس به مسجدالحرام آمدند و بنیهاشم را دیدند که در حجر اسماعیل گرد کسی حلقه زدهاند که در چهرهاش جز راستی و نور و صفا نیست.اسعد نزدیک آمد و حلقه جمعیت را شکافت و به پیامبر صلّی الله علیه و آله،به سبک جاهلیت(أنعَمَ صَباحَاً)درود فرستاد.همه به اسعد بن زراره که بزرگ قبیله خزرج بود نگریستند و او را شناختند.رسول خدا صلّی الله علیه و آله به آرامی سر بلند کرد و به او فرمود:خدای بزرگ،درود بهتری را به ما دستور داده است و آن درود اهل بهشت است:«سلامٌ علیکم».سپس اسعد پرسید:ای محمد!ما را به چه چیز دعوت میکنی؟»پیامبر صلّی الله علیه و آله با تبسمی دلنشین چنین فرمود:«به شهادت بر یگانگی خدا و گواهی بر پیامبری من و اینکه چیزی را شریک خدا قرار ندهید و به پدر و مادر نیکی کنید و فرزندان خود را به سبب فقر و تهیدستی نکشید و به کارهای زشت نزدیک نشوید.انسانی را که خدا خون او را محترم شمرده, نکشید و به مال یتیم تجاوز نکنید.پیمانه را پر کنید و با ترازو،عادلانه وزن کنید.هنگامی که سخنی میگویید به عدل و داد بگویید و به عهدی که با خدا میبندید وفا کنید.اینها سفارشهای خداست؛باشد که متذکر شوید».
اسعد با شنیدن کلمات زیبای پیامبر و با سخنانی که از یهودیان یثرب شنیده بود که میگفتند:تورات ظهور پیامبری را از سرزمین حجاز مژده داده که هجرتش از مکه به مدینه است, فوراً دستش را به سوی رسول خدا صلّی الله علیه و آله دراز کرد و با ادب گفت:شکی نیست که تو پیامبر خدایی و به خیر و نیکی دعوت میکنی.ای محمد!اکنون به یگانگی خدا و پیامبری تو شهادت میدهم».اسعد به زودی با پیامبر صلّی الله علیه و آله صمیمی شد و با صداقت با او به گفتوگو نشست و چنین گفت:ای رسول خدا!پدر و مادرم به فدایت؛من از اهالی یثرب و از قبیله خزرج هستم.میان ما و قبیله اوس سالهاست که جنگ و خونریزی شده و گاه و بیگاه دو قبیله به جان هم میافتند و یکدیگر را به خاک و خون میکشند و خانههای یکدیگر را ویران میکنند و چادرها و نخلستانها را آتش میزنند.امیدوارم که این آتش به دست تو خاموش شود و رشتههای گسسته به دست تو پیوند بخورد و این جنگ و خونریزی و جدایی پایان پذیرد.با تشویق و راهنمایی اسعد بن زراره،دوست او،ذکوان هم به اسلام گروید و هر دو با هم به سوی مدینه بازگشتند.
فعالیت وسیع این دو نفر در مدینه برای تبلیغ اسلام و گزارشهایی که دربارۀ پیامبر از مکه به مدینه میرسید و نیاز شدید مردم مدینه به رهبر و مصلحی عاقل و دلسوز دست به دست هم داد تا یک گروه دوازده نفری به سرپرستی اسعدبن زراره،بزرگ خزرج در سال بعد عازم مکه و دیدار با پیامبر صلّی الله علیه و آله شوند.
گروهی دوازده نفره به مکه آمدند که ده نفرشان از قبیلۀ خزرج و دو نفرشان از قبیله اوس بودند.آنان در تنگهای میان دو کوه که در سرزمین مکه و منی واقع شده(محلی که مسلمانان به شیطان سنگ میزنند)با پیامبر صلّی الله علیه و آله ملاقات کرده و با آن حضرت پیمان بستند که به خدا شرک نورزند،دزدی نکنند،فرزندان خویش را نکشند،به یکدیگر تهمت نزنند و گناه نکنند و اگر به عهد خود وفا کردند،به بهشت میروند و اگر وفا نکردند،اختیار بهدست خداست؛آنان را عذاب میکند و یا آنکه میبخشد.
آنان از پیامبر خواستند که کسی را برای تبلیغ دین اسلام با آنها به یثرب بفرستد تا قرآن و احکام اسلام را به آنان بیاموزد.پیامبر صلّی الله علیه و آله«مُصعب بن عمیر»را که به زیبایی قرآن میخواند،با آنها به مدینه فرستاد.
مصعب جوانی از نوادگان عبدالمطلب است که پیش از هجرت مسلمانان به حبشه،به اسلام گروید؛اما مادر مشرکش وقتی از ایمان فرزندش آگاه شد،او را در خانه زندانی کرد و غلامانی را بر او گماشت تا دست از پیامبر صلّی الله علیه و آله بردارد.مصعب وقتی در زندان مادرش بود باخبر شد که تعدادی از مسلمانان برای فرار از آزار مشرکین به طرف حبشه حرکت کردهاند.مصعب شبانه از زندان مادر گریخت و خود را در ساحل دریا به مهاجران رساند و با آنها به حبشه هجرت کرد.مصعب،قرآن را بسیار زیبا میخواند و با احکام اسلام آشنا بود.
او پس از مأموریت تبلیغ از سوی پیامبر صلّی الله علیه و آله با«اسعدبن زراره»به مدینه آمد و در آنجا هر صبح و شام کنار چاهی که محل اجتماع مردم بود به قرائت قرآن میپرداخت و پیرامون دعوت پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله صحبت میکرد و بتپرستی را مورد انتقاد قرار میداد.رفتار نیکوی مصعب باعث شد که بزرگانی از مشرکین مدینه،به یگانگی خدا و پیامبری حضرت محمد صلّی الله علیه و آله ایمان بیاورند.
روزی اسعدبن زراره به مصعببن عمیر گفت:دایی من،«سعدبن معاذ»،از بزرگان قبیله اوس و مردی خردمند و بزرگوار است و در میان«بنی عبدالاشهل(یکی از تیرههای این قبیله)»نفوذ و سیادتی دارد.بیا با هم به محله او برویم.آنها حرکت کردند و بر سر چاهی که محل رفت و آمد مردم بود فرود آمدند.مصعب به کار خود مشغول شد و برای نوجوانان و جوانانی که در آن اطراف بودند،به تلاوت قرآن پرداخت.سعدبن معاذ که از این خبر آگاه شد برآشفت و«اُسَید»یکی از دلاوران قبیله را فرمان داد تا به سر چاه برود و جوان مکّی را از تبلیغ بازدارد؛وگرنه او را دستگیر کرده و نزد سعد ببرد.اُسَید با شمشیر و اسبی خود را به محل چاه رساند و به اسعدبن زراره گفت:رئیست مرا فرستاده تا تو و میهمانت را از این کار باز دارم و بگویم که از خشم قبیله اوس بترسید و به قبیله خود بازگردید.
مصعب که در دلاوری از اسَید چیزی کم نداشت،با کمال مهربانی به او گفت:آیا ممکن است از اسب خود فرود آیی و قدری با ما به گفتوگو بنشینی؟کلماتی را بر تو میخوانم که اگر نیکو دیدی و دوست داشتی در آن بیندیشی،وگرنه از اینجا خواهیم رفت.اُسَید از اسب فرود آمد و نشست و مصعب برای او آیاتی از قرآن را با آهنگ خوش خواند.
اسَید گفت:برای پذیرفتن این دین چه باید کرد؟مصعب گفت:باید خود را پاک کنی و دو جامه پاک بپوشی و دو شهادت بر زبان جاری کنی و آنگاه نماز بخوانی.اُسَید مهار اسب خود را رها کرد و همانجا در آب لباسها و بدن خود را شستوشو داد و شهادتین گفت و نماز را از مصعب فرا گرفت و با چهرهای دیگر به سوی سعدبن معاذ بازگشت.سعدبن معاذ همین که اسید را از دور دید،قسم خورد که او را با چهرهای غیر از آنکه رفته میبیند.از او ماجرا را پرسید.اُسَید پاسخی داد که او را قانع نکرد؛ازاینرو خودش با خشم و ناراحتی به سوی مصعب حرکت کرد.
مصعب همان رفتاری را که با اسید کرده بود, با او هم انجام داد و سرانجام سعدبن معاذ هم به اسلام ایمان آورد.
سعدبن معاذ،بزرگ قبیله بنی عبدالاشهل،پس از ایمان آوردن به سوی قبیله خود بازگشت و چنین اعلان کرد:«صحبت کردن با مردان و زنان شما بر من حرام است, تا اینکه به خدا و پیامبر او ایمان بیاورید.»این کلام سعد باعث شد که تمام افراد قبیلهاش ایمان بیاورند.
1.پیمان عقبه اول با چه کسانی و در کجا بسته شد و مفاد آن چه بود؟
2.مصعب بن عمیر را به اختصار معرفی کنید.مأموریت او در مدینه چه بود؟
3.چه عاملی باعث ایمان آوردن بزرگانی از مشرکان مدینه شد؟
4.نمونهای از برخورد نیکوی مصعب که باعث ایمان آوردن یکی از مشرکان مدینه شد را بنویسید.
5.سعدبن معاذ پس از بازگشت به قبیلهاش به آنان چه گفت؟
در سال دوازدهم بعثت،چند ماه پیش از هجرت پیامبر صلّی الله علیه و آله از مکه به مدینه, ایام حج فرا رسید.گروهی 70 نفره از تازه مسلمانان یثرب از دو قبیله اوس و خزرج به همراه کاروانی به شوق دیدار رسول خدا عازم مکه شدند.نمایندگان این گروه در ماه ذیحجّه از پیامبر درخواست دیدار کردند.پیامبر به آنان فرمود:«قرار دیدار و گفتوگوی ما در خانه عبدالمطلب, در گردنه منی, در شب دوازدهم ذی حجّه،هنگامی که ثلثی از شب گذشته باشد».باید توجه داشت کسانیکه برای حج خانه خدا به مکه میآیند, چنین شبی را تا صبح در منی میمانند؛بنابراین آنان میبایست به همراه حاجیان از مکه به سرزمین عرفات و سپس منی کوچ میکردند و در آن شب وقتی حاجیان در خیمهها خوابیدهاند،مخفیانه به خانه عبدالمطلب در گردنه منی میآمدند.
لحظه موعود فرا رسید و تازه مسلمانهای مدینه یکی یکی خود را به خانه عبدالمطلب رساندند.وقتی همه آنها جمع شدند،رسول خدا صلّی الله علیه و آله به همراه دو عمویش عباس و حمزه و پسر عمویش علی بن ابیطالب علیه السّلام به آنجا آمدند.عباس،عموی پیامبر که در کنار رسولخدا صلّی الله علیه و آله نشسته بود گفت:ای مردم یثرب!شما شخصیت و مقام محمد را در میان بنیهاشم میدانید و شنیدهاید که در شعب چگونه از او محافظت کردهایم.اکنون که او را برای هجرت به شهر خویش دعوت میکنید،باید مسئولیت بزرگ خود را انجام دهید و او را در برابر دشمنان کینهتوزش یاری رسانید و از آسیب آنان محافظت کنید.آیا برای این کار آمادگی دارید؟مسلمانان یثرب رو به پیامبر صلّی الله علیه و آله کردند و گفتند:یا رسوللله!اکنون شما سخن بگویید و هر پیمانی که میخواهید برای
خود و برای خدای خود از ما بگیرید که ما آماده و پذیرا هستیم.پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:«آنچه مربوط به خداست،این است که او را بپرستید و چیزی را شریک او قرار ندهید و آنچه مربوط به من است،اینست که اگر میخواهید به شهر شما هجرت کنم،باید مرا یاری رسانید و از من دفاع کنید؛چنانکه از زن و فرزند خود دفاع میکنید و در برابر زخم شمشیر و جنگ پایداری کنید؛اگرچه عزیزانتان کشته شوند».پرسیدند:اگر چنین کردیم پاداشمان چیست؟پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:پاداش شما در دنیا این است که بر دشمنان خود پیروز میشوید و در آخرت بهشت جاویدان پاداش شماست.
«بَرَاء بن مَعرُور»که رئیس آن جمع بود از میان جمعیت برخاست و جلو آمد و دست خود را در دست پیامبر گذاشت و چنین گفت:سوگند به خدایی که تو را به حق مبعوث کرده،ما به راستی تو ایمان آوردهایم و تو را مانند عزیزترین افرادمان محافظت خواهیم کرد.با ما پیمان ببند و به شهر ما هجرت کن که به خدا قسم ما فرزند جنگ و شمشیر هستیم و جنگجویی را از پدرانمان آموختهایم.پس از براء چند تن دیگر نیز صحبت کردند و کلمات او را تأیید نموده و با پیامبر صلّی الله علیه و آله بیعت کردند.پس از این بیعت پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:«از میان خود 12 نفر را انتخاب کنید تا رئیس و سرپرست قوم در کارها باشند.»آنان 9 نفر را از قبیله خزرج و سه نفر را از قبیل اوس از میان خود برگزیدند.سپس پیامبر صلّی الله علیه و آله به آنها فرمود:«شما هر کدام سرپرست خویشان خود هستید و من هم سرپرست مسلمانان هستم».
خبر این بیعت به مشرکان رسید؛جمعی از آنها سلاح برداشتند و خود را به نزدیکی گردنه رساندند تا به پیامبر و مردم مدینه حمله کنند.پیامبر وقتی صدای هیاهوی آنها را شنید،به مسلمانان مدینه فرمود:«از اینجا متفرق شوید و به چادرهای خود بروید».اهل مدینه گفتند:ای رسول خدا!اگر به ما فرمان دهی, با شمشیرهای خود از مشرکان جلوگیری میکنیم.پیامبر فرمود:«خداوند چنین دستوری به من نداده؛به چادرهای خود بازگردید».گروه پراکنده شدند و مشرکین با هیاهو نزدیک میشدند.در این هنگام علی علیه السّلام و حمزه با شمشیری کشیده از خانه عبدالمطلب بیرون آمدند و روی گردنه ایستادند.وقتی مشرکان،آنها را دیدند گفتند:«برای چه اینجا اجتماع کردهاید؟حمزه
فریاد زد:اجتماعی در اینجا نیست؛ولی سوگند به خدا هر کس از شما از این گردنه عبور کند،این شمشیر را از خونش سیراب خواهیم کرد.مشرکان جرئت پیشروی نکردند و از همانجا به مکه بازگشتند.
اساسیترین فرق میان پیمان عقبه اول و عقبه دوم این بود که در عقبه اول, اهل مدینه فقط متعهد شدند که به پیامبر ایمان بیاورند و وظیفه دفاع جانی یا مالی از پیامبر صلّی الله علیه و آله را متعهد نبودند که اصطلاحاً آنرا بیعت زنان میگویند؛اما در پیمان عقبه دوم،گذشته از ایمان آوردن به خدا و رسالت پیامبر صلّی الله علیه و آله،متعهد شدند تا سر حدّ جان و مال از آن حضرت دفاع کنند.
1.پیمان عقبه دوم در چه سالی و در کجا و با چه کسانی منعقد گردید؟
2.در پیمان عقبه دوم, مسلمانان چه امری را متعهد شدند؟
3.اساسیترین فرق بین دو پیمان عقبه چیست؟
4.پیامبر صلّی الله علیه و آله پاداش وفای به پیمان مردم یثرب را چه بیان فرمود؟
5.نقش علی علیه السّلام و حمزه در پیمان عقبه دوم چه بود؟