ghaemiyeh.com
سرشناسه:حکیم، سیدمنذر Hakim, Mundhir
عنوان و نام پدیدآور:پیشوای مذهب، حضرت امام جعفرصادق علیهالسلام/ گروه مولفان (سیدمنذر حکیم، با همکاری سیدعبدالکریم موسوی)؛ مترجم کاظم حاتمیطبری؛ تهیه کننده معاونت فرهنگی، اداره ترجمه [مجمع جهانی اهلبیت (ع)].
مشخصات نشر:قم : مجمع جهانی اهلبیت (ع)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۳۳۵ ص.
فروست:پیشوایان هدایت؛ [ج.] ۸.
شابک:دوره : 964-529-128-3 ؛ 978-964-529-018-2
وضعیت فهرست نویسی:فاپا (چاپ دوم)
یادداشت:چاپ اول: ۱۳۸۵ (فیپا).
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر:حضرت امام جعفرصادق علیهالسلام.
موضوع:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق. -- سرگذشتنامه
موضوع:چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:موسوی، عبدالکریم
شناسه افزوده:حاتمی طبری، کاظم، ۱۳۴۷ -، مترجم
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع). اداره ترجمه
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع)
شناسه افزوده:پیشوایان هدایت؛ [ج.] ۸.
رده بندی کنگره:BP۳۶/پ۹۶ ۸.ج ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی:م۸۵-۱۶۰۹۲
در عصر کنونی،که عصر نبرد فرهنگهاست،هر مکتبی که بتواند با بهرهگیری از شیوههای مؤثر تبلیغ،به نشر ایدههای خود بپردازد،در این عرصه پیشتاز خواهد بود و بر اندیشۀ جهانیان اثر خواهد گذاشت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران،نگاه جهانیان یکبار دیگر به اسلام و فرهنگ تشیع و مکتب اهل بیت علیهم السّلام معطوف شد،دشمنان برای شکستن این قدرت فکری و معنوی و دوستان و هواداران برای الهامگیری و پیروی از الگوهای حرکت انقلابی و فرهنگی،به ام القرای این فرهنگ ناب و تاریخساز چشم دوختند.
مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام با درک ضرورت همبستگی و همفکری و همکاری پیروان خاندان عصمت و در راستای ایجاد رابطۀ فعّال با شیعیان جهان و بکارگیری نیروی عظیم و کارآمد و خلاّق شیعیان و اندیشمندان مذهب جعفری گام در این میدان نهاد،تا از طریق برگزاری همایشها و نشر کتب و ترجمۀ آثار و اطلاعرسانی در حوزۀ تفکّر شیعی به گسترش فرهنگ اهل بیت و اسلام ناب محمّدی بپردازد.خدا را سپاس که با هدایتهای ویژه مقام معظم رهبری حضرت آیت اللّه خامنهای(مدظله)در این میدان حسّاس و فرهنگ ساز،گامهای مهمّی برداشته شده و امید است در آینده،این حرکت نورانی و اصیل،هرچه پویاتر و بالندهتر شود و جهان امروز و بشریت تشنه به معارف
زلال قرآن و عترت،بیشتر از چشمهسار این معنویت مکتبی و مکتب عرفانی و اسلام ولایی بهرهمند و سیراب گردد.
بر این باوریم که عرضۀ درست و کارشناسانه و منطقی و استوار فرهنگ اهل بیت علیهم السّلام،میتواند جلوههای ماندگار میراث خاندان رسالت و پرچمداران بیداری و حرکت و معنویت را در معرض دید جهانیان قرار دهد و دنیای خسته از جهالت مدرن،خودکامگی جهانخواران و فرهنگهای ضدّ اخلاق و انسانیت را در آستانۀ«عصر ظهور»،تشنۀ حکومت جهانی امام عصر علیه السّلام بسازد.
ازاینرو،از آثار تحقیقی و تلاش علمی محقّقان و نویسندگان در این مسیر استقبال میکنیم و خود را خدمتگزار مؤلّفان و مترجمانی میدانیم که در نشر این فرهنگ متعالی،تلاش میکنند.
خرسندیم که در نوبتی دیگر،یکی از محصولات پژوهشی مجمع جهانی اهلبیت علیهم السّلام،با عنوان مجموعۀ«اعلام الهدایه»که حاصل زحمات محققین ارزشمند این نهاد مقدس میباشد را تقدیم شما عزیزان مینماییم.این جلد از این مجموعه با همت و تلاش و خامۀ پرتوان استاد کاظم حاتمی طبری به فارسی برگردانده شده است که توفیقات روزافزون مؤلفین محترم و مترجم گرانقدر را از خداوند متعال خواستاریم.
در همینجا،از همۀ دوستان عزیز و همکاران صادق در ادارۀ ترجمه که در فراهم آوردن این اثر،کوشش کردند،صمیمانه تقدیر میشود.باشد که این گام کوچک،در میدان جهاد فرهنگی،مورد رضای صاحب ولایت قرار گیرد.
معاونت فرهنگی
مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام
بسم الله الرحمن الرحیم
سپاس خدایی را که راه هدایت را به آفریدههایش رهنمون گشت و بر راهنمایان برگزیدهاش به ویژه خاتم پیامبران حضرت محمد بن عبد الله صلّی اللّه علیه و اله و سلم و خاندان والاتبارش درود بیکران باد.
خدا،انسان را آفرید و به او خرد و اندیشه بخشید؛با خرد،حقیقت را در مییابد و آن را از باطل بازمیشناسد و با اراده،مصالح خویش را برمیگزیند و اهدافش را تحقق میبخشد.وی،خرد را حجّت بر بندگان خود قرار داد و از سرچشمۀ فیض و هدایتش بر آنان فرو بارید.به انسان،نادانستهها را آموخت و او را به راه کمال درخور وی و هدف از آفرینش او،آشنا ساخت.
قرآن،ارکان،لوازم و راههای هدایت الهی را روشن ساخت،از سویی به بیان علل آنها پرداخته و از سوی دیگر،از نتایج و ثمرات آنها پرده برداشته است،آنجا که فرمود:
قُلْ إِنَّ هُدَی اللّٰهِ هُوَ الْهُدیٰ ؛ (1)
بگو:هدایت واقعی همان هدایت خداست.
وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (2)
و خداوند،هرکس را بخواهد به راه راست هدایت میکند.
وَ اللّٰهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ ؛ (3)
و خداوند،سخن حق میگوید و به راه صحیح هدایت میکند.
وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّٰهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛ (1)
هرکس به خدا تمسک جوید،در حقیقت به راهی راست هدایت شده است.
قُلِ اللّٰهُ یَهْدِی لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ یَهِدِّی إِلاّٰ أَنْ یُهْدیٰ فَمٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ ؛ (2)
بگو:خداوند به حق رهنمون میشود،آیا کسی که بهسوی حق هدایت میکند برای پیروی شایستهتر است یا آنکس که خود هدایت نمیشود،مگر آنکه هدایتش کنند؟شما را چه میشود،چگونه داوری میکنید؟.
وَ یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَ یَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ ؛ (3)
آنان که از علم و دانش بهرهمندند،آگاهی دارند که آنچه از ناحیۀ پروردگارت بر تو نازل گردیده حق است و او به راه خدای عزیز و حمید،هدایت میکند.
وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّٰهِ ؛ (4)
چه کسی گمراهتر از فردی است که هدایت الهی را نپذیرفته و از هوای نفس خود پیروی کند:
آری،خداوند بزرگ سرچشمۀ هدایت حقیقی است،و اوست که بشر را به راه راست و حق هدایت میکند.دانش نیز،این حقیقت را تأیید میکند و دانشیان با تمام وجود،بدان گردن مینهند.خداوند در سرشت انسان،میل به کمال و زیبایی را به ودیعت نهاد،آنگاه بر او منّت گذارد و نعمت شناخت راه کمال را به وی ارزانی داشت؛ازاینرو،میفرماید:
وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ ؛ (1)
من جن و انس را فقط برای عبادت و پرستشم آفریدم.
و چون پرستش حقیقی،بیشناخت،صورت نمیبندد،بههمینسبب، تنها راه دستیابی به اوج قلۀ کمال،پرستش همراه بینش است.
خداوند،انسان را به دو نیروی خشم و شهوت مجهز نمود تا توان حرکت بهسوی کمال را داشته باشد و او را از تسلط این دو نیرو و خواهشهای نفسانی زاییدهشده از آن-که هماره همراه انسانهاست-ایمن نساخت.به همین دلیل،آدمی افزون بر عقل و دیگر ابزارهای شناخت،به چیزی نیاز دارد که سلامت بینش او را ضمانت کند تا حجّت بر او کامل و نعمت هدایت برایش تمام گردد،و همه عوامل انتخاب آگاهانۀ راه درست یا بیراهه برای او فراهم آید.
ازاینرو نتیجۀ سنت هدایت الهی این بود که عقل آدمی از سوی وحی الهی و راهنمایی رهنمایان برگزیدۀ خدا در تمام زوایای زندگی پشتیبانی گردد.
پیامبران،از آغاز بردمیدن تاریخ و در گذر زمان،مشعل هدایت ربانی را بر دوش کشیدند تا بندگان خداوند بدون هدایتگر و راهبر نمانند و گفتار وحی -که تأییدگر عقل است-نیز گویای همین مطلب است که«زمین هیچگاه از حجت الهی خالی نخواهد بود.حجت خدا،هماره-قبل و بعد و همراه-با خلق است،به گونهای که اگر در زمین دو کس بیشتر نماند،یکی از آن دو حتما حجت خداست.»و قرآن نیز بدین مطلب اشاره کرده است:
1) (1)) .ذاریات/56.
إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ ؛ (1)
تو فقط بیمدهندهای،و هر گروهی راهنمایی دارد.
پیامبران و جانشینانشان،مسئولیّت هدایت مردم را برعهده دارند و وظایف و مسئولیّت آنها بدین شرح است:
1.وحی را کامل و دقیق دریافت کنند که چنین امری به آمادگی تمام نیاز دارد.ازاینرو،خداوند خود فرستادگان الهی را برمیگزیند،و قرآن از آن آشکارا سخن گفته است:
اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ ؛ (2)
خدا آگاهتر است رسالت خویش را کجا قرار دهد.
و اَللّٰهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشٰاءُ ؛ (3)
خداوند از فرستادگانش هرکه را بخواهد برمیگزیند.
2.رسالت الهی را به بشر برسانند.ابلاغ چنین رسالتی به داشتن صلاحیّت کامل بستگی دارد،و این شایستگی مبتنی بر آگاهی لازم از جزئیات،اهداف رسالت و مصونیّت از اشتباه است:
کٰانَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النّٰاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ ؛ (4)
مردم در آغاز،یک دسته بودند،خداوند پیامبران را برانگیخت تا مردم را مژده و بیم دهند و کتاب آسمانی را که بهسوی حق دعوت میکرد،با آنها نازل نمود تا در اختلافاتی که بین مردم وجود داشت،میانشان داوری کنند.
3.امتی وفادار و پایبند به رسالت الهی به وجود آورند و آنان را برای حمایت از رهبر،آماده سازند.قرآن با کاربرد دو واژۀ«تربیت»و«تعلیم»این
مسئولیّت مهم را به شکلی رسا اعلام میدارد:
یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ ؛ (1)
آنان را تزکیه میکند و به آنها کتاب(قرآن)و حکمت میآموزد.
تزکیه،یعنی تربیت بهسوی کمال درخور آدمی که این تربیت به الگوی شایستهای نیاز دارد که از تمام عناصر کمال بهرهمند باشد:
لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ؛ (2)
رسول خدا به یقین برای شما الگو و سرمشق نیکویی بود.
4.رسالت خویش را از انحراف و گمراهی و تحریف پاس دارد.چنین امری به شایستگی علمی و معنوی نیازمند است که از آن به«عصمت»تعبیر میکنند.
5.در اجرای اهداف معنوی رسالت و تحکیم ارزشهای اخلاقی در جان و روان انسانها و ارکان جوامع بشری بکوشد و این عمل تنها در چهارچوب دستورات الهی و با اجرای قوانین دینی میسّر است و جز با بنای نهادی سیاسی براساس ارزشهای الهی تحققپذیر نیست.اجرای این طرحها و قوانین، رهبری فرزانه،بسیار شجاع،فوقالعاده مقاوم،آگاه به روحیّات طبقات مختلف جامعه و جریانهای فکری،سیاسی و اجتماعی و قوانین مربوط به اداره و تربیت و راه و رسم زندگی،میطلبد.موارد یادشده که میتوان آنها را به صلاحیّتهای علمی تعبیر کرد،افزون بر عصمتی است که آن را صلاحیّت معنوی مینامیم.
پیامبران و جانشینان آنان در راه تحقق اهدافی که خداوند برای آنان ترسیم کرده بود،لحظهای از پا ننشستند و از جان دست شستند و پنجه در پنجۀ دشواریها افکندند و از هیچ کوششی نیاسودند.خداوند تلاش پیگیر آنان را با
رسالت آخرین پیامآور نور،حضرت محمد بن عبد الله صلّی اللّه علیه و اله و سلم تکمیل ساخت و امانت و مسئولیّت هدایت بشر را برعهدۀ آن انسان برجسته نهاد و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در این راستا گامهای شگفتانگیزی برداشت و در کوتاهترین زمان، به بزرگترین نتایج دست یافت که حاصل تلاشهای بیست و سه ساله آن حضرت را میتوان چنین گزارش داد:
1.عرضۀ رسالتی کامل به بشر که دربردارندۀ عناصر دوام و بقاست.
2.مجهز نمودن آن رسالت به عناصر بازدارنده از کژی و انحراف.
3.تأسیس و تشکیل امتی مسلمان که اسلام را مکتب،پیامبر را رهبر،و آیین الهی را قانون زندگی میدانست.
4.ایجاد دولتی اسلامی که آیین الهی را به مرحلۀ اجرا نهاد و پرچم اسلام را به دوش کشید.
5.ارائه چهرۀ درخشانی از رهبری حکیمانۀ الهی که خود تجسّم کامل آن بود.
تحقق کامل اهداف رسالت،در گرو چند امر بود.
الف)رهبر شایستهای که بتواند رسالت الهی را اجرا کند و آن را از دست هوسبازان،حفظ نموده و استمرار بخشد؛
ب)تربیت صحیحی که متناسب با گذر زمان،برای همگان تداوم یابد و این کار تنها از عهدۀ مربّیانی برخوردار از صلاحیت علمی و معنوی برمیآید؛ رهبرانی که در منش و رفتار،چونان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم برجستهترین،به شمار آیند.
ازاینرو،خواست خدا چنین بود که نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم برگزیدگانی از اهل بیت خویش را درخور این کار آماده سازد،و به نام مبارک آنان تصریح کند و رشتۀ امور هدایت مستمرّ الهی را به دستور خدا به آنان بسپارد تا دین را از تحریف نادانان و فریبکاران حفظ و نسلهای بعد را براساس ارزشها
بپرورانند و این برنامهریزی الهی در این سخن رسول گرامی اسلام جلوهگر شد که فرمود:
«إنی تارک فیکم الثقلین ما إن تمسکتم بهما لن تضلّوا،کتاب اللّه و عترتی و إنهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض»؛
من دو[چیز]گرانسنگ میان شما مینهم،تا زمانی که به آنها متمسّک و پایبند باشید،هرگز به گمراهی نمیافتید،آندو،کتاب خدا(قرآن)و عترت منند،و از یکدیگر جدایی ناپذیرند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
در این مسیر،امامان معصوم علیهم السّلام همان برجستگانی بودند که پیامبر به فرمان خدا،آنان را برای رهبری امت،پس از خود منصوب کرد.رفتار آنان بیانگر روش واقعی اسلام است و تحقیق و بررسی زندگانی آنان از چهرۀ فراگیر و چند بعدی حرکت اصیل اسلامی پرده برمیدارد؛حرکتی که راه خود را در ژرفای جان مسلمانان طی میکند.بیتردید توان این حرکت پس از رحلت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم رو به کاهش نهاد.ازاینرو،امامان معصوم علیهم السّلام بیآن که از مسیر سنّت هستی که بر دوش رهبری و امّت حکمفرماست،خارج شوند،به آگاه ساختن مردم پرداختند و در جهت ایجاد و ارتقای آگاهی مکتبی امت و حرکت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و انقلاب شکوهمندش،قدرت آنها را به تحرک واداشته و شتاب بخشیدند.
زندگی ائمّه نیز در استمرار سیرۀ پیامبر اسلام قرار داشت و مردم به آنان، چونان مشعلهای فروزان هدایت رو میآوردند.بدینسان،پیشوایان دین، مردم را بهسوی حق و رضای او هدایت کرده و خود،در راه اجرای دستورات الهی،استوار بودند و در دستیابی به کمال مطلوب انسانی،بر دیگران پیشی گرفتند.زندگی آنها سرشار از جهاد،شکیبایی بر دشواریها و تحمل آزار ستمکاران بود تا آنجا که در این راه،عزّت شهادت را بر خواری زندگی با ستمکاران ترجیح دادند و پس از جهاد و مبارزهای بزرگ و بس باعظمت،به
دیدار خدا نایل گشتند.
به یقین،تاریخنگاران هیچگاه بر دستیابی به تمامی ابعاد زندگی عطرآگین آن بزرگواران قادر نیستند.ازاینرو،میکوشیم تا با پژوهش و تحقیقی ژرف از آنچه در تاریخ آمده با خوشهچینی از خرمن سیرۀ آنان،اثری سودمند فراروی خوانندگان قرار دهیم.
پژوهش ما با شرح زندگانی نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم آغاز و با بیان زندگی وجود مبارک خاتم اوصیا حضرت ولی عصر امام زمان-عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف-پایان میپذیرد،امید اینکه خدای متعال،گیتی را به نور عدالتش روشن گرداند.
این کتاب به بررسی زندگی امام جعفر صادق علیه السّلام ششمین امام از خاندان اهل بیت علیهم السّلام میپردازد.همانانی که خداوند بزرگ آنان را از هرگونه زشتی مبرّا و به تمام معنا پاک و مطهر قرار داده است.امام صادق علیه السّلام هشتمین معصوم از پیشوایان هدایت الهی در اسلام میباشند.همه مذاهب اسلامی مدیون علم و فقه ایشان میباشند همانطور که تمدن بشری در عصر حاضر،همه دستاوردهای خود را در ذیل علوم و معارف ایشان میداند.
جا دارد از کلیۀ کسانی که در به ثمر رسیدن این طرح مبارک تلاش فراوانی مبذول داشته و آن را به جهان نور تقدیم کردند به ویژه اعضای محترم گروه تألیف بالاخص محقق ارجمند حجة الاسلام و المسلمین جناب آقای سیّد منذر حکیم حفظه الله تعالی،سپاسگزاری کنیم و سر بر آستان حق بساییم که توفیق به انجام رساندن این دائرة المعارف خجسته را به ما ارزانی داشت؛«فإنّه حسبنا و نعم النصیر».
معاونت فرهنگی
مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام
بخش نخست امام صادق علیه السّلام در یک نگاه
بخش دوم برداشتهایی از شخصیت امام صادق علیه السّلام
بخش سوم جلوههایی از زندگانی امام صادق علیه السّلام
حضرت امام صادق علیه السّلام در یک نگاه
امام جعفر بن محمد صادق علیه السّلام ششمین امام از ائمۀ اطهار است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بر جانشینی آنها پس از خود تصریح فرموده است.
آن حضرت در سال 83 ه ق دیده به جهان گشود و در سایهسار جدش امام زین العابدین و پدر بزرگوارش امام محمد باقر علیهما السّلام رشد کرد و از آن بزرگواران علوم شریعت و معارف اسلامی را دریافت نمود.آن حضرت به همراه پدران پاکش حلقههای نورانی به هم پیوستهای را تشکیل میدهند که به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله منتهی شده و در میان آنها غریبه و ناشناسی فاصله نینداخته است ازاینرو میتوان گفت که آن حضرت جرعهنوش سرچشمۀ زلال وحی و منبع حکمت الهی بوده است.
خصوصیت بارز حوزۀ علمی اهل بیت علیهم السّلام که ائمۀ اطهار خصوصا امام باقر و امام صادق علیهما السّلام بنیانگذار آن بودند همین اتصال به منبع وحی،و این حوزۀ علمیه،در واقع دانشگاه رسالت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بوده که موفق به حفظ اصالت و خلوص این رسالت برای ما گردیده است.
چنین بود که امام صادق پس از پدران بزرگوارش مرکزیت امامت شرعی را به دست گرفته و با نهایت صلابت بر قلههای دانش صعود کرد،آن حضرت چشمها را به خود خیره و دلها را از هیبت خودش پر کرد به گونهای که حتی در عصر حاضر هم دانشمندان به احترامش سرهای خود را فرود
آوردهاند.
همۀ مسلمانان،-دانشمند و غیر دانشمند-آن حضرت را یادگار نبوت و بزرگ و پیشوای خاندانی میدانستند که خداوند پلیدی را از آنان دور گردانده و آنان را به خوبی پاک و پاکیزه داشته است.
او سمبل مشروعیت مبارزهای بود که اهل بیت وحی علیهم السّلام ضد ستمگری و سرکشی دو سلسلۀ بنی امیه و بنی عباس به راه انداخته بودند.
همانگونه که دانشمندان آن عصر نیز آن حضرت را به عنوان دریای جوشان علم،امامی که در دانش و معرفت کسی را یارای هماوردی او نیست شناخته و به چشم یگانه استاد همۀ دانشهایی که بشر تا آن روز کشف کرده به ایشان نگاه میکردند.
امام صادق علیه السّلام حدود چهار دهه از عمر با برکت خویش را در حکومت بنی امیه گذراند و شاهد ستم و کشتار و قساوتی بود که بنی امیه عموما نسبت به امت اسلام و خصوصا نسبت به اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و شیعیانشان روا میداشتند.
طبیعی است که پس از قیام امام حسین علیه السّلام اهل بیت علیهم السّلام به رهبران و پیش آهنگان محبوب تودههای مسلمان تبدیل شوند و از همان زمان گروههای عباسی نیز به نام اهل بیت علیهم السّلام و با شعار خشنودی آل محمد علیهم السّلام و بازگرداندن خلافت به فرزندان فاطمۀ زهرا علیها السّلام دختر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله شروع به فعالیت کردند.
بنی امیه پس از ظلم و بیداد و کشتار فراوان و برانگیختن خشم عمومی به ناچار از اریکۀ قدرت سقوط کردند،امام صادق علیه السّلام نیز از مبارزۀ باز خودداری فرمود و تحت تأثیر شعارهایی که بنی عباس از آنها برای نشستن در جای بنی امیه و به دست گرفتن قدرت پس از سقوط آنان مطرح میکردند واقع نگردید.
حکومت بنی امیه در سال 132 ه ق سقوط کرده و خلافت به بنی عباس منتقل گردید و امام صادق علیه السّلام نزدیک به ده سال آخر عمر شریفش را با ابو العباس سفاح و مقداری از زمان حکومت منصور دوانیقی همعصر بود.
رویکرد امام علیه السّلام از مناقشات باز سیاسی به سمت تربیت علمی،فکری، عقیدتی و اخلاقی امت اسلام تغییر جهت داد؛تربیتی که به رغم استمرار یافتن انحرافات سیاسی و فکری در میان جامعۀ اسلامی،بقای خط اصیل اسلام را در درازمدت تضمین میکرد.
در آن زمان فرقههای بسیاری چون«معتزله»،«اشاعره»،«خوارج»، «کیسانیه»و«زیدیه»در سرزمین اسلام گسترده شده و میان آنها کشمکش و درگیری به شدت رواج داشت.
کفر و زندقه نیز جان تازهای به خود گرفته و به فضای جامعۀ اسلامی نفوذ کرده بود،در چنین اوضاعی امام صادق علیه السّلام عهدهدار ردّ بر ملحدان از سویی و مقابله با فرقههای منحرف از سویی دیگر گردیدند.
امام صادق علیه السّلام به بنای جامعهای صالح،که مسئولیت ریشهدار کردن خط اهل بیت علیهم السّلام را در میان امت اسلام به دوش کشد همچنین به پایهگذاری دانشگاه اهل بیت علیهم السّلام و تربیت دانشمندانی در رشتههای مختلف علوم به خصوص دانش دینی که بتوانند سلامت امت را در مسیری که در آیندۀ نزدیک و حتی دور در پیش دارد،تضمین کرده و بذر قیام علیه سرکشی را در دل آنان بکارند،همت گماشت.
در عینحال امام صادق علیه السّلام از تقویت خط انقلابی و جهادی نیز غفلت نکرده و با تأیید قیامهایی چون قیام عمویش زید بن علی بن الحسین علیهما السّلام و دیگر انقلابیون خاندان بزرگوار علوی به تقویت این روحیه در میان جامعه میپرداخت.
البته آن حضرت هیچگاه از عواقب مبارزۀ سیاسی با بنی عباس در امان نبوده و منصور همیشه از آن حضرت در هراس بوده و ایشان را دست پنهانی میپنداشت که در پشت همۀ حرکتهای انقلابی علیه او موجود بود،همین بد بینی بود که باعث شد تا چهار بار امام صادق علیه السّلام را به دربار خود در عراق احضار کرده و با در تنگنا قرار دادن امام علیه السّلام و محاکمۀ آن حضرت به صورتی که اصلا در شأن کسی چون ایشان نبود،و سپس آزاد کردن بیمقدمۀ آن حضرت تلویحا به ایشان بفهماند که در برابر آن حضرت کوتاه نیامده و همواره پیگیر کارهای او است.
البته در بعضی از منابع تاریخی آمده که منصور چندین بار تصمیم به کشتن امام صادق علیه السّلام گرفت و خداوند متعال مانع از عملی شدن خواستۀ او شد.
و اینچنین بود که امام صادق علیه السّلام سالهای پایانی عمرش را که مصادف با استقرار پایههای حکومت بنی عباس بود در ترس و اضطراب و جوّی آکنده از دشمنی و تعقیب به سر برد اما در عینحال توانست به مدد فراست و کار آزمودگی و نیروی اراده،رسالت خویش را به انجام رسانده و چشمههای دانش و معرفت را در میان امت سرازیر نموده،امت اسلام را از درون بازسازی نموده و دانشمندان و فقیهانی را پرورش دهد که امین خداوند بر حلال و حرام او هستند.آن حضرت توانست علیرغم سلطۀ نااهلان بر حکومت اسلامی و وزیده شدن طوفان سهمگین جاهلیت بر پیکرۀ رسالت خاتم الانبیا،بنیان شیعه را به عنوان گروه صالحی که میتوان پایههای خط رسالت نبوی را بر آن استوار کرد استحکام بخشید.
برداشت هایی از شخصیت حضرت امام صادق علیه السّلام
امام باقر علیه السّلام در برابر بزرگان شیعه فضیلت فرزندش امام جعفر صادق را اینچنین ستوده است که:«هذا خیر البریة»؛این بهترین مخلوقات است (1).
عموی شهید امام صادق علیه السّلام زید،پسر امام زین العابدین علیه السّلام از بلندی مقام آن حضرت چنین سخن گفته است:در هر زمانهای باید حتما کسی از ما اهل بیت علیهم السّلام باشد تا خداوند به واسطۀ او بر مردم احتجاج کند و حجت زمان ما برادرزادهام جعفر است،هرکس از او متابعت کند گمراه نشده و هرکس با او مخالفت کند روی هدایت را نخواهد دید (2).
مالک بن انس گوید:برتر و بالاتر از جعفر بن محمد را در علم و عبادت و پرهیزگاری،نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه به ذهن بشری خطور کرده است (3)
منصور دوانیقی در رثای امام صادق علیه السّلام گفته است:جعفر بن محمد از جمله کسانی بود که خداوند متعال در قرآن آنان را اینگونه توصیف کرده است: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتٰابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا ؛سپس این کتاب را به آن بندگان خود که[آنان را]برگزیده بودیم،به میراث دادیم او از آنان بود که خداوند او را
برگزیده و همواره در خیرات از دیگران پیش بود (1).
عبد الرحمن بن ابو حاتم رازی متوفای 327 ه میگوید:از پدرم شنیدم که میگفت:جعفر بن محمد ثقه(راستگو)است و دربارۀ امثال او سؤال نمیشود.
همچنین گوید:هنگامی که از ابو زرعه در رابطۀ روایت کردن جعفر بن محمد از پدرش و مقایسۀ آن با روایت سهیل بن ابی صالح یا روایت علاء از پدرش که کدام یک صحیحتر است سؤال شد،شنیدم که در پاسخ گفت:
هیچگاه جعفر بن محمد با چنین اشخاصی مقایسه نمیشود (2).
ابو حاتم محمد بن حیان[حبّان]متوفای 354 ه دربارۀ آن حضرت گفته است:او از نظر دانش،فقاهت و فضیلت از بزرگان اهل بیت علیهم السّلام بهشمار میآید.
ابو عبد الرحمن سلّمی،زنده در 325-412 ه دربارۀ امام صادق علیه السّلام میگوید:او در میان اهل بیت علیهم السّلام سرآمد همۀ اقران خود بود،علمش سرشار،پارساییاش از دنیا شدید،خودداریاش از تمام شهوات،تام و دانش و حکمتش کامل بود (3).
نویسندۀ کتاب حلیة الاولیا مینویسد:از جمله آنان پیشوای سخنور، صاحب رتبه اول زمامداری امام ناطق،دارای سرپرستی،ابو عبد اللّه جعفر بن محمد صادق بود که به عبادت و خضوع روی آورده و عزلت و خشوع را برگزیده و از ریاستطلبی و انحصارطلبی نهی نمود (4).
شهرستانی(479-548 ه)اضافه بر کلام سلّمی میافزاید:آن
حضرت در مدینه اقامت داشته و شیعیان و منسوبینش از دانش او بهرهمند شده و اسرار علوم را بر نزدیکانش میگشود،سپس مدتی در عراق رحل اقامت افکند و هرگز در رابطه با مسئلۀ امامت و رهبری اقدامی انجام نداده و در امر خلافت با کسی به کشمکش نپرداخت (1)،بدیهی است،کسی که در دریای معرفت غرق شده طمع شنا در رودخانۀ خلافت را نداشته و آنکه بر ستیغ حقیقت صعود کرده باشد بیمی از فرود نخواهد داشت (2).
خوارزمی متوفای 568 ه در کتاب مناقب ابو حنیفه از قول او نقل میکند که گفت:من فقیهتر از جعفر بن محمد ندیدهام.و گفت:اگر آن دو سال نبود نعمان هلاک میشد.مراد ابو حنیفه از آن دو سال،سالهایی است که از امام صادق علیه السّلام کسب علم کرده است (3).
ابن جوزی زنده در 510-597 ه گوید:جعفر بن محمد بن علی بن الحسین،همواره چنان به عبادت مشغول بود که هیچگاه به فکر ریاستطلبی نیفتاد (4).
محمد بن طلحۀ شافعی متوفای 652 ه دربارۀ امام صادق چنین نوشته است:او از بزرگان و سروران اهل بیت علیهم السّلام بود وی دارای دانشی سرشار، عبادتی بسیار،پارسایی آشکار و همیشه در حال ذکر بود،معانی قرآن را دنبال کرده و از ژرفای آیات آن گوهرهای معنا را استخراج نموده و به نتایج عجیب دست مییافت،وقت خود را براساس نوع عبادتی که انجام میداد تنظیم کرده بود تا بتواند بر همان اساس اعمال خود را محاسبه کند،دیدارش انسان را به
یاد آخرت انداخته،شنیدن سخنش انسان را نسبت به دنیا بیرغبت ساخته و پیروی از تعالیمش بهشت را به ارمغان میآورد،نور پیشانیاش نشان میداد که از خاندان نبوت بوده و پاکی کردارش گواهی میداد که نسل رسالت است، گروه بسیاری از ائمه و بزرگان از او نقل روایت کرده و از دانشش بهرۀ وافر برده و بر این شاگردی خود افتخار و مباهات کرده و آن را مایۀ شرافت و فضیلت خویش دانستهاند.
اما مناقب و صفات آن حضرت چنان زیاد است که کسی را یارای شماره کردن آن نبوده و هر بینای بیداری از تنوع آن حیرتزده میشود،از بسیاری دانشی که از سرچشمۀ پرخیر تقوی بر قلب او افاضه میگردید،حتی احکامی که علت آنها ناشناخته است یا دانشهایی که فهم بشری از احاطه بر حکمت آن قاصر است نیز به آن حضرت نسبت داده شده و از آن حضرت روایت گردیده است.
گفتهاند کتاب«جفر»ی که هماکنون در مغرب نزد بنی عبد المؤمن نسل به نسل به میراث میرسد از بیانات امام صادق علیه السّلام است و این خود فضیلتی پر ارزش و درجۀ بالایی از فضایل بوده و در عینحال اندکی از فضایل بیشمار نقل شده از آن حضرت است (1).
در کتاب تهذیب الاسماء که نویسندۀ آن بین سالهای 631-676 ه میزیسته است از عمرو بن ابی المقدام نقل میکند که گفت:هرگاه که به جعفر بن محمد نگاه میکردم درمییافتم که او از سلالۀ پیامبران است (2).
ابن خلکان زنده در 981-908 ه مینویسد:ابو عبد اللّه جعفر بن محمد
صادق...یکی از امامان دوازدهگانۀ مذهب شیعه است،او از بزرگان اهل بیت علیهم السّلام بوده و از جهت راستی در گفتارش ملقب به صادق گردیده است فضیلت او مشهورتر از آن است که من بخواهم آن را بیان کنم،وی در فن کیمیا، زجر،و فال سخنانی دارد...او در بقیع در مقبرهای که پدرش محمد باقر، جدش علی زین العابدین،و عموی جدش حسن بن علی(رضی اللّه عنهم اجمعین) در آن مدفوناند به خاک سپرده شد،آفرین به چنین قبر شریفی (1).
1) (1)) .وفیات الاعیان 327/1.
جلوه هایی از شخصیت حضرت امام صادق علیه السّلام
امام صادق علیه السّلام با فکر روشن و دید دقیق خود،سینۀ دانشها را شکافت و دنیا را از دانش خود آکنده ساخت.هم اوست که میگوید:«سلونی قبل أن تفقدونی فإنه لا یحدّثکم أحد بعدی بمثل حدیثی»؛از من سؤال کنید پیش از آنکه مرا از دست بدهید.بدرستیکه پس از من،کسی مانند حدیث مرا به شما نخواهد گفت (1).و این سخنی بود که جز جدّ بزرگوارش امام امیر المؤمنین علیه السّلام،کسی را یارای تکلّم به آن نبوده است.امام صادق علیه السّلام در حدیث دیگری از گستردگی علوم و دانشهای خود چنین سخن به میان آورده است:
به خدا سوگند که من آنچنان به کتاب خدا از-اوّل تا آخرش-آگاهی دارم که گویا کتاب خدا در میان مشت من است که در آن اخبار آسمان،اخبار زمین،اخبار هر آنچه واقع شده،و اخبار آنچه تا قیامت واقع خواهد شد،آمده است که خداوند متعال خود فرموده است:(فیه تبیان کل شیء)در آن روشنگری برای هر چیز است (2).
1) (1)) .ذهبی،تاریخ الاسلام 45/6،تذکرة الحفاظ 157/1،تهذیب الکمال فی اسماء الرجال 79/5.
2) (2)) .اصول کافی 229/1،آیۀ شریفه در متن روایت به همین ترتیب آمده است،البته این آیه در قرآن به این صورت آمده است «وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ و این کتاب را که روشنگر هر چیزی است...بر تو نازل کردیم»نحل/82.
بزرگترین جلوۀ گستردگی علمی امام صادق علیه السّلام این بود که تعداد چهار هزار دانشجو از دریای دانش آن حضرت سیراب شدهاند و دانش و فرهنگ را در جمیع تمدّنهای اسلامی پخش کرده و پرچم معرفت دینی و احکام شرعی را برافراشتهاند.
امام صادق علیه السّلام از گشادهدستترین مردم بوده و به جهت رفاه حال فقرا و محرومان،از آنچه در نزد او بود،بذل و بخشش میفرمود.راویان اخبار از کرم و بخشش امام صادق علیه السّلام داستانها نقل کردهاند که بعضی از آنها را خواهید خواند:
1.روزی اشجع سلّمی بر امام صادق علیه السّلام وارد شد و آن حضرت را بیمار یافت.اشجع از سبب بیماری امام صادق سؤال کرد.امام صادق علیه السّلام به او فرمود:
از بیماری من سؤال نکن،بلکه بگو که برای چه حاجتی نزد من آمدهای؟
اشجع در پاسخ آن حضرت اشعاری به این مضمون خواند:
«خداوند بر تو چه در حال خواب و چه در حال بیداری لباس عافیت بپوشاند و همانگونه که ذلّت درخواست کردن از دیگران را از زندگی تو بیرون کرد درد و بیماری را نیز از جسم و جانت بیرون کند» (1).
امام علیه السّلام حاجت او را دانست و به غلام گفت چه مقدار به همراه داری؟ غلام عرض کرد:چهارصد دینار.امام دستور داد تا چهارصد دینار را به
1) (1)) . ألبسک اللّه منه عافیة فی نومک المعتری و فی أرقک یخرج من جسمک السقام کما أخرج ذل السؤال من عنقک
اشجع دادند (1).
2.مفضّل بن رمّانه که از راستگویان اصحاب و راویان امام صادق علیه السّلام بود بر آن حضرت داخل شد و از تنگدستی خود شکایت کرد و از امام صادق خواست تا برایش دعا کند.امام علیه السّلام به کنیز خود فرمودند که آن کیسه را که ابو جعفر منصور به ما هدیه کرده بیاور.کنیزک آن کیسه را آورد.امام صادق به او فرمودند:«در این کیسه چهارصد دینار است.آن را بگیر و برای زندگی خود خرج کن.» مفضّل گفت:نه به خدا قسم.فدای تو گردم.منظور من این نبود.فقط میخواستم برایم دعا کنید.امام صادق علیه السّلام فرمودند:«از دعا کردن برایت فروگذار نخواهم کرد».
3.فقیری از امام صادق علیه السّلام درخواست کمک کرد.امام صادق به او چهارصد دینار دادند.فقیر آن پولها را گرفت و شکرگویان آنجا را ترک کرد.
امام صادق علیه السّلام به خادمش گفت:«او را بازگردان»خادم گفت:او از شما چیزی طلب کرد و شما به او دادید.حال آیا چه کاری پس از عطا باقی مانده است؟ امام صادق علیه السّلام فرمودند:«پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرموده است:«بهترین صدقه آنست که گیرنده را بینیاز کند.»و ما این سائل را بینیاز نکردیم.این انگشتر را به او بده.من این انگشتر را ده هزار درهم خریدهام و به او بگو که اگر خواست آن را بفروشد،به همین قیمت بفروشد» (2).
4.از دیگر نمونههای جود و سخاوت امام صادق علیه السّلام و علاقهاش به نیکویی و خیرات،این است که آن حضرت باغی در نزدیکی مدینه داشتند که به«عین زیاد»معروف بود و درختان نخل بسیاری داشت.هنگامی که خرماها میرسید،به کارگران و وکلای خود دستور میدادند تا در دیوار آن باغ
سوراخهایی ایجاد کنند تا مردم داخل باغ شده و از آن خرماها بخورند.آن حضرت برای رعایت حال همسایگان پیر،ضعیف و مریض باغ که توانایی آمدن به باغ و خوردن خرما را نداشتند،دستور میفرمودند که برای هرکدام از آنها مقداری پیشکش کنند و آنگاه دستور میداد تا کارگران آنچه باقی مانده به مدینه برده و بیشتر آن را در بین ضعفا و مستحقّان تقسیم کنند.محصول خرمای آن باغ،مساوی با چهار هزار درهم بود که آن حضرت به اندازۀ سه هزار درهم از آن را در راه خدا میدادند و فقط هزار درهم از آن برای آن حضرت باقی میماند (1).
5.از دیگر جلوههای کرم آن حضرت این بود که آنقدر از طعام و لباس به بیچارگان و فقرا میداد که برای خانوادۀ خودش از غذا و لباس چیزی باقی نمیماند (2).
روزی آن حضرت مشغول خوردن ناهار بودند.مردی از کنار آن حضرت گذشت و سلام نکرد.امام او را به خوردن غذا دعوت کردند.بعضی از حاضران گفتند سنّت این است که او اوّل سلام کند و سپس دعوت به غذا شود، در حالیکه این مرد عمدا سلام نکرد.امام علیه السّلام با تبسّم ملیحی رو به آن مرد کردند و گفتند:«این فقه عراقی،آمیخته با بخل است...» (3)
صدقه دادن پنهانی از برترین کارهاست که خداوند آن را بسیار دوست میدارد.چرا که از اعمال خالصی است که مشوب به هیچ غرض و هدفی از اهداف دنیوی نبوده است و این راه و روش همۀ ائمۀ اطهار علیهم السّلام بوده است و هرکدام از آن بزرگواران،سرپرستی گروهی از فقرا و نیازمندان را به صورت ناشناس برعهده داشتهاند.امام صادق علیه السّلام در دل تاریک شب برمیخاست و از خانه خارج شده،انبانی پر از نان،گوشت و پول بر دوش مبارک خود حمل میکرد و آن را به سوی فقیران و نیازمندان مدینه میبرد و بین آنها تقسیم میکرد،در حالیکه آنها ایشان را نمیشناختند،و زمانی که آن حضرت به لقاء خداوند شتافتند،فقرای مدینه دیدند که آن صدقههای پنهانی قطع شده و تازه فهمیدند آورندۀ آن پولها و نانها،امام صادق علیه السّلام بوده است (1).
از نمونۀ این کارها جریانی است که آن را اسماعیل بن جابر نقل میکند.
گوید:امام صادق علیه السّلام به من کیسهای محتوی پنجاه دینار داد و گفت:«این کیسه را به فلان شخص از بنی هاشم بده و به او نگو که من آن را فرستادهام.»من به نزد آن شخص رفته و کیسه را به او دادم.او به من گفت:این پول از کجا آمده است؟به او گفتم:
این از طرف کسی است که نمیخواهد او را بشناسی.آن علوی گفت:این مرد همیشه و در همه حال برای من چنین پولی را میفرستد و ما هربار،با آن پول امرار معاش میکنیم تا پول بعدی برسد.امّا نمیدانم چگونه است که جعفر بن محمّد علیرغم اینکه مال زیاد دارد،هیچگاه با درهمی از مال خود به من کمک و یاری نمیکند (2).
از دیگر جلوههای جود و کرم امام صادق علیه السّلام میهماننوازی آن حضرت بود.او میهمانان را دوست داشته و آنها را گرامی میداشت.آن حضرت خود شخصا به پذیرایی از میهمانان خود پرداخته و لذیذترین غذاها را به مقدار زیاد برای میهمانان میآورد و همیشه در وقت خوردن مکرّر به آنها میفرمود:«هر کدام از شماها که ما را بیشتر دوست دارد،بیشتر در نزد ما غذا بخورد».آن حضرت هر روز در وقت نهار دستور میدادند که ده طبق پر از غذا بر سر سفره بگذارند که بر سر هر طبقی ده نفر غذا میخوردند (1).
و از دیگر جلوههای شخصیت بزرگ امام صادق علیه السّلام این بود که آن حضرت،در عین حالیکه سرور مسلمانان و پیشوای میلیونها نفر بودند، خود را کسی ندانسته و شدیدا به تواضع و فروتنی عشق میورزیدند.از نشانههای تواضع آن حضرت این بود که از نشستن روی فرشهای گرانقیمت خودداری کرده و همیشه بر فرش حصیر مینشستند (2).آن حضرت همیشه از متکبّران و خودبزرگبینان بیزار بوده و بر آنان خرده میگرفت.روزی از یکی از قبایل عبور میکردند.رو به مردی کرده و فرمودند:«بزرگ این قبیله کیست؟»مرد به سرعت در جواب آن حضرت گفت:من.امام علیه السّلام از این حالت او خوششان نیامد و به او گفتند:«اگر تو آقا و بزرگوار بودی،به این سرعت نمیگفتی من» (3).
از دیگر مصادیق تواضع و فروتنی امام صادق علیه السّلام این است که:مردی روستایی چند روزی به خدمت امام صادق علیه السّلام میآمد.امام صادق مدّتی از او بیخبر بودند.از اصحاب خود دربارۀ او سؤال کردند.مردی از اصحاب که آن شخص روستایی را فرد مهمّی نمیدانست،خطاب به حضرت کرد و گفت او نبطی است.امام علیه السّلام حرف او را اینگونه ردّ کردند که:اصل هر مردی،عقل و حسب و دین اوست،و کرامت هر مردی تقوای اوست،و تمام مردم در اینکه از آدم زاده شدهاند مساویاند.آن مرد که این حرف را زده بود،خجالت کشید (1).
امام صادق علیه السّلام به مرتبۀ بزرگی از اخلاق والای اسلامی و انسانی دست یافته بود.امام علیه السّلام به واسطۀ همین اخلاق خوب،که امتداد اخلاق بزرگمنشانۀ جدّش رسول خدا-که همین اخلاق موجب برتری او بر سایر پیامبران گردیده بود-توانسته بود دلهای مردم را به دست آورده،و عواطف و محبّت آنان را به خود جلب نماید.
نشانۀ این مکارم اخلاق و بلندطبعی آن حضرت،این بود که به کسانی که به ایشان بدی روا میداشتند،خوبی و احسان مینمود.روایت شده است در ایّام حج،یکی از حاجیان به گمان اینکه همیان یا کیسۀ پول خود را گم کرده است،به جستوجوی آن پرداخت و چون در مسجد پیامبر جز امام صادق که مشغول نماز بود کسی را ندید و آن حضرت را نمیشناخت،در آن حضرت درآویخت که تو همیان مرا برداشتهای.امام با کمال مدارا و نرمی به او گفتند:در
1) (1)) .حیاة الامام الصادق علیه السّلام 66/1 به نقل از مطالب السؤول.
همیان تو چه بوده است؟مرد گفت هزار دینار.امام هزار دینار به او دادند و مرد به راه خود رفت.وقتی به منزل خود رسید همیان خود را یافت.به مسجد بازگشت و به جهت معذرت،به نزد امام رفت و هزار دینار را به آن حضرت تقدیم کرد.امام علیه السّلام از قبول آن پول خودداری کرده و فرمودند:«چیزی که از دست من خارج شده است،دیگر به دست من بازنمیگردد»مرد مات و مبهوت شد و پرسید:
این شخص کیست؟به او گفتند:این جعفر صادق است.مرد همینطورکه میرفت با نهایت تحسین میگفت:بلی،چنین افعالی از چنین کسانی سر میزند (1).
این شرافت و اصالت امام صادق علیه السّلام و اخلاق والای آن حضرت بود که ایشان را واداشت تا مرد را تصدیق نموده و پول را به او بدهند.
امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:مروّت ما اهل بیت،بخشش دربارۀ کسانی است که به ما ظلم کردهاند (2).
امام صادق علیه السّلام همواره باران اخلاق کریمانهاش را بر حاضران مجلس خود میبارید تا جایی که مردی از اهل سنت در وصف مجلس آن حضرت گفته است:«به خدا مجلسی را چون مجلس همنشینی با او پربار ندیدم» (3).
از صفات بارز امام صادق علیه السّلام صبر آن حضرت و جزع نکردن بر مصائب و محنتهای بزرگی است که به آن حضرت میرسیده است.یکی از مظاهر صبر آن حضرت،هنگام از دنیا رفتن فرزندش اسماعیل بود.فرزندی که از نظر
ادب علم و فضیلت،چشمها را خیره کرده بود.امام پس از مرگ اسماعیل، عدّهای از اصحاب خود را جمع کرده و برای آنها سفرهای گسترد و در آن از بهترین غذاها آماده ساخت.هنگامی که آنان از خوردن غذا فارغ شدند،یکی از اصحاب از ایشان پرسید:مولای من،در شما اثری از حزن و اندوه بر فرزند از دست رفتهات،نمیبینم.امام علیه السّلام در پاسخ او فرمودند:چگونه من اینچنین که میبینید نباشم،درحالیکه در خبر راستگوترین راستگویان-یعنی جدّش رسول خدا-آمده است که به اصحابش فرمود،من میمیرم و شما میمیرید (1).
روآوردن امام صادق علیه السّلام به عبادت و اطاعت خداوند تعالی از بارزترین صفات ایشان است.آن حضرت در زمانۀ خود از همۀ مردم بیشتر خدا را عبادت میکرده و در عبادت خود اخلاص را به بزرگترین وجهی رعایت مینموده است.اکنون خلاصهای از شرح عبادات آن حضرت را میآوریم:
الف-نماز:نماز از والاترین و بااهمیّتترین عبادات در اسلام است و امام صادق علیه السّلام در بسیاری از روایات خود،این مطلب را مورد تأکید قرار داده است.ایشان فرمودهاند:
«ما تقرب العبد إلی اللّه بعد المعرفة أفضل من الصلاة»؛
بعد از معرفت خدا،هیچ عملی مانند نماز بنده را به خدا نزدیک نمیکند (2).
و فرمودهاند:
برترین اعمال در نزد خدا روز قیامت،نماز است و هیچکس بهتر از بندهای نیست که در هنگام وضو گرفتن،نیکو وضو بگیرد (1).
آن حضرت همچنین فرمودهاند:«الصلاة قربان کل تقی»؛نماز مایۀ نزدیکی هر پرهیزکاری به خداوند است (2).
همچنین آن حضرت فرمودهاند:
محبوبترین کارها در نزد خداوند عزّ و جل نماز است و نماز از آخرین وصیّتهای پیامبران است و چه زیباست کار مردی که غسل کند و وضو بگیرد و به نیکویی وضو بگیرد.سپس گوشهای خلوت برود که کسی جز خداوند او را نبیند و خداوند بر او اشراف داشته باشد درحالیکه او رکوع و سجود میکند.هنگامی که عبد به سجده برود،و سجدهاش را طولانی کند،ابلیس ناله میکند که وای بر من.اطاعتش کردند و من نافرمانی.به او سجده کردند و من از سجده به او خودداری کردم (3).
ابو بصیر گوید:پس از شهادت امام صادق علیه السّلام جهت عرض تسلیت بر امّ حمیده همسر امام صادق علیه السّلام وارد شدم.گریه کرد و من از گریۀ او گریستم.
سپس گفت:ای ابا محمّد،اگر هنگام مرگ امام صادق را دیده بودی،حتما چیز عجیبی میدیدی.ایشان هنگام مرگ چشمانش را باز کرد،سپس گفت:«تمام خویشاوندان مرا به نزد من فراخوانید»امّ حمیده گوید:ما حتّی یک نفر از فامیل را باقی نگذاشتیم مگر اینکه آنان را به نزد او آورده،همه را جمع کردیم.آن حضرت به تمام آنها نگاهی انداخته،سپس فرمودند:
«إن شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلاة»؛
شفاعت ما به کسانی که نماز را سبک بشمارند،نمیرسد (4).
لازم به ذکر است که امام صادق علیه السّلام هیچیک از نمازهای نافله را ترک نمیکرده و تمام نمازهای نافله را باخضوع و خشوع و حضور قلب بهجا میآوردند.هنگامی که امام صادق قصد نماز میکردند،رنگ چهرۀ آن حضرت زرد میشد و تمام اعضای بدن آن حضرت از ترس خدای تعالی به لرزه میافتاد.
مجموعهای از دعاها از آن حضرت به یادگار مانده است که در حال وضو و توجّه به نماز،در حال قنوت و بعد از نماز،آن حضرت بهوسیلۀ این کلمات با خداوند نجوا میکرده است (1).
ب-روزه:روزه یکی از عبادات مهم اسلام است و این بدان جهت است که براین عبادت،آثار مهم اجتماعی،طبّی و اخلاقی مترتّب شده و روزه سپری در برابر آتش جهنّم است.همچنان که امام صادق علیه السّلام در روایت چنین فرمودهاند:«و هو جنّة من النار» (2).
امام صادق علیه السّلام اینچنین روزهداران را به آراستن خود به اخلاق و آداب روزهداری ترغیب و تشویق فرموده است:
«و إذا صمت فلیصم سمعک،و بصرک،و لسانک من القبیح و الحرام،و دع المراء، و أذی الخادم،و لیکن علیک وقار الصیام،و لا تجعل یوم صومک مثل یوم فطرک سواء...»؛
و چون روزه گرفتی،باید که گوش،چشم و زبانت نیز روزه بدارد و به قبیح و حرام باز نشود.جدال را ترک کن،به خدمتکار خود آزار مرسان،وقار روزه را حفظ کن و مبادا که روز روزهداریات با روزی که روزه نداری،یکسان باشد (3).
امام صادق علیه السّلام بیشتر روزهای عمر شریفش را به جهت نزدیکی به خداوند متعال،روزهدار بود و این مسأله در ماه مبارک رمضان،شکل دیگری به خود میگرفت.آن حضرت باشوق و اشتیاق زایدالوصفی به استقبال ماه مبارک رمضان میرفتند و چند دعای مهم برای وقت دیدن هلال ماه مبارک رمضان از ایشان بهجا مانده است.همچنان که دعاهای دیگری در خصوص روزهای دیگر ماه مبارک رمضان،همچنین شبهای مبارک قدر و روز عید فطر و روز عید قربان از آن حضرت به جای مانده است.
ج-حج:حج گذشته از قداست و معنویتی که دارد،از مهمترین گردهمآییهای سیاسی و عبادی است که همه ساله در عالم اسلام برپا میشود.
مهمترین مشکلاتی که مسلمانان با آن مواجه هستند،چه از نظر اقتصادی یا اجتماعی و یا مشکلات سیاسی داخلی و خارجی،همه و همه در حج به معرض دید همۀ مسلمانان درمیآید.حج یکی از مهمترین وسائل ارتباطی است که مسلمانان جهان در آن با یکدیگر آشنا میشوند.امام صادق علیه السّلام به دفعات متعدّد عمل حج را به انجام رساندند و با بسیاری از حاجیان مسلمان در این سفرها دیدار کردند.امام صادق علیه السّلام در تمام این دیدارها،همیشه معلّم و ارشادکنندۀ آنها به مسائل حج بودهاند.ایشان و پدر بزرگوارشان امام محمّد باقر علیه السّلام همیشه کوشش داشتهاند تا احکام حج را به صورتی مفصّل بیان نمایند و محدثان و فقها،احکام این فریضۀ مهم را از این دو امام بزرگ ثبت و ضبط نمودهاند و اگر این دو شخصیّت بزرگ نبودند،مسائل و احکام حج هرگز دانسته نمیشد.
امام صادق علیه السّلام همواره همۀ مراسم مختلف حج از طواف و وقوف در عرفات و منی گرفته تا سایر اعمال را با خضوع و خشوع کامل به انجام
میرساندند.
بکر بن محمّد ازدی گوید:طواف میکردم و در کنار من امام ابو عبد اللّه الصادق علیه السّلام بود.هنگامی که آن حضرت از طواف فارغ شد،به سمت دیگری رفتند و دو رکعت نماز بین رکن بیت و حجر الاسود بهجای آوردند.شنیدم که در هنگام سجود این نماز میفرمودند:
«سجد وجهی لک تعبدا و رقّا،لا إله إلاّ أنت حقا حقا،الأول قبل کلّ شیء، و الآخر بعد کلّ شیء،و ها أنا ذا بین یدیک،ناصیتی بیدک فاغفر لی إنه لا یغفر الذنب العظیم غیرک،فاغفر لی،فإنی مقرّ بذنوبی علی نفسی،و لا یدفع الذنب العظیم غیرک»...»؛
خداوندا،صورت من از روی بندگی و عبودیت در درگاه تو بر خاک افتاده و به درستی که هیچ خداوندی جز تو نیست.تویی که قبل از هرچیز بودهای و بعد از هر چیز خواهی بود،و هان این منم که در پیشگاه تو ایستادهام و موی پیشانیام به دست توست.خدایا بر من ببخش که همانا گناه بزرگ را جز تو کسی نمیآمرزد.پس مرا ببخش که من به گناهانم اقرار کردهام.خدایا مرا ببخش که گناه بزرگ را جز تو کسی نمیبخشد.
سپس سر مبارکش را از سجده برداشت،گویا که صورتش را در آب فرو برده باشد،از شدّت اشک خیس شده بود (1).
حمّاد بن عثمان گوید:ابا عبد اللّه جعفر بن محمد را دیدم که در موقف عرفات،دست بر آسمان برداشته بود،در همانجایی که پیامبر اکرم در آن وقوف میکرد،و کف دستانش به سمت آسمان بود (2).
هنگامی که آن حضرت از خانۀ کعبه خارج میشد،اینگونه میفرمود:
«اللّه أکبر،اللّه أکبر،اللّه أکبر،اللهم لا تجهد بلاءنا،و لا تشمت بنا أعداءنا، فإنک أنت الضار النافع»؛
اللّه اکبر،اللّه اکبر،اللّه اکبر.خداوندا امتحان ما را سخت نکن.دشمنان ما را به شماتت ما وامدار.همانا که تو هم آسیبرسان و هم مددکنندهای (1).
حفص بن عمر-مؤذّن علی ابن یقطین-گوید:ما همیشه این روایت را نقل میکردیم که در حج سال 140 هجری،بهترین مردم در میان مردم بهپا خواهد خواست.من در آن سال به حج رفتم.ناگاه دیدم اسماعیل بن عبد اللّه بن عبّاس در میان مردم[بهعنوان امیر الحاج]بهپا خواسته است.من از دیدن این منظره،به شدّت ناراحت شدم.امّا طولی نکشید که دیدیم جعفر صادق علیه السّلام بر روی استری سوار و ایستاده است.بازگشتم و به اصحاب خود بشارت داده و گفتم این است آن بهترین مردم که ما آن را روایت میکردیم (2).
امام صادق علیه السّلام از بزرگترین خشوعکنندگان و دعاکنندگان در مواقف حج بودند.روایت شده که سفیان ثوری گفته است:به خدا قسم که دیدم جعفر بن محمّد را،و ندیدم حاجیای را که در مشاعر وقوف کرده باشد و در تضرّع و ابتهال و ناله و زاری به درگاه خداوند بیش از او یا به مانند او عملی انجام داده باشد.هنگامی که او به عرفات رسید،از مردم کناره گرفت و در دعا و نیایش به درگاه خدا در آن موقف شریف،غرق شد.
بخش نخست پرورش امام صادق علیه السّلام بخش دوّم مراحل زندگی امام صادق علیه السّلام بخش سوّم امام صادق علیه السّلام در سایهسار جد و پدر علیهما السّلام
پرورش حضرت امام صادق علیه السّلام
خانوادهای که امام صادق علیه السّلام در آن رشد و تربیت پیدا نمود،از بزرگترین و شریفترین خانوادههای عرب بود.خاندانی که خاستگاه ذات اقدس پیامبر اکرم اسلام و ائمّۀ بزرگواری در جهان اسلام بوده است.این خانواده در همیشۀ تاریخ،محلّ توجّه و علاقۀ مسلمانان و پایگاه نزول وحی و الهام الهی بوده است.
در چنین خانوادهای که خداوند آن را به فضل خود از دیگران بینیاز کرده و در میان دل و جان مسلمانان پایگاه بخشیده است،شخصیّت عظیم علمی و فکری و مؤسّس نهضت بزرگ علمی جهان اسلام،یعنی امام جعفر بن محمّد صادق،چشم به جهان گشودند و رشد و نموّ یافته است.آن حضرت تمام خصائل و صفاتی که بزرگان این خاندان داشتند،به تنهایی به میراث برده و چشم جهان را از فضائل و مکارم خود پر ساخته است.
پدر بزرگوار امام جعفر صادق علیه السّلام،امام محمّد بن علی باقر العلوم علیه السّلام است که نه تنها در زمان خود،بلکه در تمام زمانها از نظر علم،فضیلت و تقوی،
سرآمد همۀ مردم بوده است.و از هیچکدام از فرزندان و اعقاب«حسنین» یعنی امام حسن و امام حسین علیهما السّلام در رشتههای مختلف علوم و بلاغت ادبی، کسی چون او پیدا نشده است (1).
آن حضرت اقیانوس دانش و معرفت الهی را در میان جامعۀ بشری به راه انداخته و در تکامل عقل انسانی در جامعه نقش بسزایی داشته است.این مهم به واسطۀ انتشار دانشها و علوم مختلف آن حضرت صورت پذیرفته است.امام باقر علیه السّلام چشم دنیا را با به دنیا آوردن فرزندی روشن نمود که شاخهای از درخت نبوت و بوستان امامت بود،از معدن حکمت و دانش و از خاندانی بود که خداوند پلیدی را از آنان زدوده و به بهترین وجهی پاک و طاهرشان نموده بود.
مادر امام جعفر صادق علیه السّلام بانویی پاک و پاکیزه به نام امّ فروه،دختر قاسم بن محمّد بن ابی بکر فقیه بوده است (2).وی از نظر عفّت،شرافت و فضیلت از بزرگزنان عصر خود بوده است.وی در خانۀ پدری پرورش یافته که از چهرههای درخشان زمانۀ خود بوده و فقه و معارف اسلامی را نیز از شوهر
1) (1)) .الفصول المهمه/192.
2) (2)) .اصول کافی 472/1،تاریخ اهل البیت 122،ارشاد 80/2،تذکرة الخواص 306 و 307.اما دربارۀ قاسم بن محمد بن ابو بکر میتوان گفت که او یکی از فقیهان گرانقدر و مورد احترام خلیفۀ زمان خود عمر بن عبد العزیز بوده و دربارۀ او گفته است اگر چنین اختیاری داشتم او را به منصب خلافت مینشاندم،وی عمر طولانی داشته و در آخر عمر نابینا نیز گردیده بود،چون هنگام وفاتش فرارسید به پسرش گفت قبر مرا با زمین همسطح کن و هشدار که پس از من هرگز نگوی پدر م چنین و چنان بود،وی در مکانی به نام قدید که مکانی میان مکه و مدینه است وفات کرده است، شرححال او را میتوان در این کتابها یافت صفة الصفوة 51/2-52،المعارف 102،معجم البلدان 313/3 و وفیات الاعیان 59/4.
بزرگوارش،امام بزرگ محمّد باقر علیه السّلام فرا گرفته است.وی به درجهای از فضیلت و کمال رسیده بود که مرجع زنان اهل شهر و دیار خود شده و در امور مهم دینی به او مراجعه میکردهاند.در فخر و شرافت او همین بس که مادر امام بزرگی از ائمّۀ مسلمین شده است.شوهرش امام محمّد باقر علیه السّلام و دیگر افراد خاندان نبوی،با این بانوی محترم،با نهایت احترام و تجلیل رفتار میکردهاند.
زمان زیادی از ازدواج بانو امّ فروه با امام محمّد باقر نمیگذشت که این بانوی بزرگوار حامله گردید و شادی و بشارت،افراد خاندان علوی را فراگرفت.آنان به یکدیگر مژدۀ بشارت فرزند بزرگی میدادند که آمدنش همچون طلوع خورشید بود و هنگامیکه با ولادت این مولود مبارک زمین نور و روشنایی به خود گرفت،زن قابله برای دادن بشارت به پدرش امام باقر علیه السّلام به سرعت وارد اتاق شد؛امّا دید جدّش امام زین العابدین در اتاق نشسته است.
آن زن تبریک ولادت این مولود جدید را به امام سجّاد علیه السّلام داد و موجی از شادی و سرور در چهرۀ امام پدیدار گشت.چرا که او میدانست این مولود تازه به دنیا آمده،به زودی تمام پرچمهای دین را برخواهد افراشت و سنّت جدّش سیّد المرسلین صلّی اللّه علیه و اله را زنده خواهد کرد.قابله به امام سجّاد گفت که این نوزاد چشمانی آبی و زیبا دارد.امام سجّاد علیه السّلام تبسّمی کرد و فرمود:«بله، این چشمها شبیه چشمان مادر من است» (1).
امام زین العابدین به اتاقی که نوزاد در آن بود رفتند.او را بوسیدند و مراسم
1) (1)) .الامام الصادق کما عرفه علماء الغرب/72.
شرعی ولادت را برای او به اجرا درآوردند.در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفتند.
آری.طلوع خورشید امام صادق علیه السّلام اینگونه بود که بهترین شخص روی زمین،یعنی امام زمانش،امام زین العابدین علیه السّلام در گوش او نجوا کرد که:
«اللّه اکبر»
«لا اله الا اللّه».
امام سجّاد علیه السّلام با این کلمات که خود سرّ عالم وجود میباشد،آن حضرت را تغذیۀ روحی نمود تا اینکه این کلمات سرود زندگی آیندۀ این مولود باشد.
تاریخنویسان در سالی که امام صادق در آن به دنیا آمد،اختلاف کردهاند.
بعضی گفتهاند که ایشان در سال 80 ه در مدینۀ منوّره به دنیا آمدهاند (1).
دیگران گفتهاند که ایشان در سال 83 ه روز جمعه،یا روز دوشنبه هفدهم ماه ربیع الاوّل به دنیا آمدهاند (2).
و قول سوّمی وجود دارد که ایشان در سال 86 ه متولّد شدهاند (3).
نام شریف آن حضرت جعفر است و بسیاری از مورّخان بر این مطلب
1) (1)) تاریخ ابن الوردی 266/1،الاتّحاف بحب الاشراف 54،ابو نصر بخاری،سرّ السّلسلة العلویه 34، ینابیع الموده 457،تذکرة الحفّاظ 157/1،مؤمن شبلنجی،نور الابصار 132،وفیات الاعیان 1/ 191.
2) (2)) .اصول کافی 472/1،مناقب آل ابی طالب 280/4،تاریخ اهل البیت 81،ارشاد 179/2،اعلام الوری 514/1.
3) (3)) .مناقب آل ابی طالب 208/4.
تأکید کردهاند که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله این نام را برای آن حضرت انتخاب کرده و همچنین لقب صادق را برای آن حضرت برگزیده است (1).
امام صادق علیه السّلام به القاب بسیاری ملقّب گردیدهاند که هرکدام از آن القاب، جلوهای از ابعاد شخصیتی آن امام همام است.اینک بعضی از آن القاب را ذکر میکنیم:
1.صادق:جدّش پیامبر اکرم،آن حضرت را به این لقب خوانده است.چون او را راستگوترین انسان در حدیث و گفتار میدانسته است (2).
و گفته شده است که منصور دوانیقی که خود از کینهتوزترین دشمنان امام صادق علیه السّلام است،این لقب را به او نسبت داده است.در بیان سبب این مطلب آوردهاند که ابو مسلم خراسانی از امام صادق علیه السّلام خواست که او را به قبر جدّش امیر المؤمنین علیه السّلام که در آن زمان مخفی بود،راهنمایی کند.امّا امام صادق علیه السّلام از این کار خودداری کرده و به او خبر دادند که قبر امام امیر المؤمنین علیه السّلام در ایّام حکومت مردی هاشمی که او را ابو جعفر منصور مینامند ظاهر خواهد شد.
ابو مسلم به منصور این خبر را در ایّام حکومتش داد.در آن زمان منصور در رصّافۀ بغداد ساکن بود.او از شنیدن این خبر خوشحال شد و گفت:این همان شخص راستگوست (3).
2.صابر (4):از آنجا که امام صادق علیه السّلام صبر بسیار بزرگی بر محنتهای دشوار و مصیبتهای مرارتباری که از جانب دشمنان اموی و عبّاسی خود میدید از خود نشان میداد،به لقب صابر ملقّب گردیده بود.
3.فاضل (1):آن حضرت به این جهت به لقب فاضل ملقّب گردید که افضل اهل زمانۀ خود بود و نه تنها در امور شرعی،بلکه در تمامی علوم و دانشها، داناترین اهل زمانۀ خود بود.پس او برتر از دیگران،و سایران از نظر رتبه و فضیلت پایینتر از آن حضرت بودند.
4.طاهر (2):آن حضرت پاکترین انسانی بود که در آن زمان از نظر علم و رفتار و موضعگیری یافت میشد و لذا آن حضرت را طاهر و پاک لقب دادهاند.
5.عمود الشرف(استوانۀ شرافت) (3):آن حضرت برای همۀ مسلمانان، همچون ستون خیمۀ شرف و باعث فخر و مباهات و عزّت تمام مسلمانان بود.
6.قائم (4):آن حضرت به زنده کردن دین خدا کمر بسته و برای دفاع از شریعت سیّد المرسلین صلّی اللّه علیه و اله به پا خواسته و قیام کرده بود.و بدینجهت او را قائم لقب دادند.
7.کافل(سرپرست) (5):آن حضرت سرپرست و کفالتکنندۀ فقرا،یتیمان و محرومین بوده و دائما در انفاق و کمک به آنها میکوشیدند.فلذا آن حضرت را کافل لقب دادهاند.
8.منجی (6):آن حضرت هرکس را که به ایشان پناه میآورد،از گمراهی نجات میدادند،و هرکس به ایشان متّصل میشد،از خطر گمراهی در امان بود.
این بعضی از القاب گرامی آن حضرت بود که حکایت از بعضی صفات و ویژگیهای شخصیّتی امام صادق علیه السّلام داشت.
امام صادق علیه السّلام دارای کنیههایی چون ابو عبد اللّه،ابو اسماعیل و ابو موسی بود (1).
امام صادق علیه السّلام در سنین کودکی،یکی از پدیدههای شگفت هوش و ذکاوت زمان خود بوده است.به حدّی که در طول تاریخ،کسی در آن سنّ به چنین ویژگی دست نیافته است.ذکاوت و هوشی که همگان را به اعجاب و تحسین واداشته است.از نمونههای این هوش و فراست اینکه آن حضرت در سنّ سه سالگی در درسهای پدر بزرگوارش شرکت میکرد و در همان سنّ کم از تمام شاگردان پدرش که تمام از علما و روات بزرگ بودند،برتر بود.لازم به ذکر است که درسهای امام باقر علیه السّلام تنها در رابطه با فقه و حدیث و تفسیر قرآن کریم نبوده،و شامل همۀ انواع دانشها میشده و امام صادق نیز تمام آنچه را که پدر میفرمود،به تمام و کمال درمییافته است.از نشانههای این دانش سرشار،داستان زیر است که راویان آن را در تاریخ آوردهاند:
آوردهاند که ولید بن عبد الملک خلیفۀ وقت،به حاکم مدینه عمر بن عبد العزیز دستور داد تا مسجد نبوی را بازسازی و توسعه نماید.عمر،مقدار زیادی از این کار را به انجام رسانید و مراتب را به ولید گزارش کرد.ولید مسافرتی به مدینه نمود تا خود شخصا آنچه را که عمر در تعمیر مسجد پیامبر
1) (1)) .مناقب آل ابی طالب 281/4.
اکرم انجام داده است از نزدیک ببیند.عمر و عدّهای از اهالی مدینه تا پنجاه فرسخ به استقبال رسمی خلیفه رفته و به او خوشآمد گفتند.هنگامی که ولید به مدینه داخل شد،مستقیما به مسجد نبوی رفت تا عملیات تعمیر را از نزدیک ببیند.هنگامی که وارد مسجد شد،دید امام باقر علیه السّلام بر منبر نشسته و مشغول درس دادن به شاگردان است.ولید به امام باقر علیه السّلام سلام کرد.امام جواب او را دادند و برای بزرگداشت و احترام او از ادامۀ درس خودداری کردند.ولید به امام باقر علیه السّلام اصرار کرد تا درس خود را ادامه بدهند.امام علیه السّلام قبول کرده و به ادامۀ درس خود که در موضوع جغرافیا بود،پرداختند.هنگامی که ولید مقداری از درس را شنید،حیرتزده از امام باقر علیه السّلام پرسید:این علم چیست.
امام باقر علیه السّلام به او فرمودند:«این علمی است که از زمین و آسمان و خورشید و ستارگان سخن به زبان میآورد.»ناگهان چشم ولید به امام صادق افتاد.به حاکم مدینه عمر بن عبد العزیز رو کرد و گفت:این کودک که در میان این مردان نشسته است کیست؟
عمر رو به ولید کرد و گفت:این جعفر پسر محمّد باقر است.
ولید پرسید:آیا او قادر به فهم و هضم این درس میباشد؟
عمر به او توضیح داد که این کودک دارای قدرت علمی بالایی است و گفت:او در میان همۀ این شاگردان باهوشترین است و بیشترین سؤال را او میکند.
ولید مبهوت شده و امام صادق علیه السّلام را به حضور طلبید.هنگامی که امام در برابر او ایستاد،ولید از او پرسید:نامت چیست؟
امام صادق علیه السّلام که در سنّ کودکی بودند،با زبانی فصیح به او فرمودند:«نامم جعفر است».
ولید خواست که آن حضرت را امتحان کند.به او گفت:آیا میدانی که مؤسّس علم منطق چه کسی بوده است؟
کودک جواب داد:«تأسیسکنندۀ علم منطق،ارسطو نام دارد که به صاحب المنطق لقب یافته و شاگردان و پیروانش این لقب را به او دادهاند».
ولید سؤال دوّمی از آن حضرت کرد و گفت:آیا میدانی صاحب المعز چه کسی است؟
امام صادق علیه السّلام سخن او را ردّ کرده و فرمودند:«صاحب المعز اسم کسی نیست.
بلکه اسم دستهای از ستارگان است که به ذو الاعنّه نیز معروفند» (1).
حیرت بر ولید حاکم شد و نمیدانست چه بگوید.مقداری فکر کرد تا بتواند مسألۀ دیگری بیابد و از نوادۀ پاک پیامبر سؤال کند.ناگهان این سؤال به ذهنش رسید و گفت:آیا میدانی که صاحب مسواک چه کسی بود؟
امام فورا به او جواب دادند که:«این لقب عبد اللّه بن مسعود میباشد که از اصحاب جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است».
ولید دیگر هرچه فکر کرد،مسألهای نیافت تا از امام صادق علیه السّلام سؤال کند و خود را در مقابل این امام بزرگ عاجز و ناتوان یافت.بنابراین شروع به بزرگداشت و احترام آن حضرت نمود.به او خوشآمد گفت و دست او را در دست خود گفت و به امام باقر نزدیک شد و اینچنین به او تبریک گفت:این پسر تو،به زودی بزرگترین علاّمۀ زمان خود خواهد گردید (2).
آری،این پیشبینی ولید کاملا درست از آب درآمد.امام صادق علیه السّلام نه تنها داناترین دانشمندان زمان خود گردید،بلکه او دانشمندترین دانشمند کلّ دنیا
در طول تاریخ شد.اگر خوب دقّت کنیم،برای این ویژگی این سلالۀ دودمان نبوّت که در این سنّ کم دارای چنین هوش و ذکاوت و دانشی بوده است، توجیهی بهجز آنچه اعتقاد شیعه است نمیتوان یافت.شیعه معتقدند که خداوند متعال علم و دانش را در تمام دوران حیات به ائمّۀ اهل بیت علیهم السّلام همانند انبیا و پیامبران اعطا فرموده است.
امام صادق علیه السّلام از همان سنّ کم و طفولیّت،دانا به تمام زبانهای دنیا بوده است.چرا که با اهل هر زبانی با زبان خود او سخن میگفته است.اینک به روایاتی در این زمینه توجّه کنید:
1.یونس بن ظبیان نبطی روایت میکند که امام صادق علیه السّلام با او به زبان نبطی سخن گفته و به او خبر داده است که اوّلین کسی که علیه حضرت موسی علیه السّلام قیام کرده و اوّلین کسی که بر مسیح شوریده و اوّلین کسانی که بر امام امیر المؤمنان علیه السّلام در نهروان شورش کردند،چه کسانی بودهاند.و در پایان کلامش فرموده است:«مالح دیربیر ماکی مالح»که معنی این جملۀ نبطی این است که این مسأله در نزدیکیهای ده شما در نبطیّه انجام گرفته است (1).
2.عامر بن علی جامعی روایت میکند که به امام صادق علیه السّلام گفتم:خدا مرا قربانت کند.ما حیواناتی که توسّط اهل کتاب ذبح میشوند،میخوریم و نمیدانیم که آیا هنگام کشتن،نام خدا را میبرند یا نه.
1) (1)) .الإمام الصادق کما عرفه علماء الغرب 48.
امام صادق علیه السّلام در جواب فرمودند:اگر شنیدید که آنها در هنگام ذبح نام خدا را بردند،میتوانید از ذبایح آنها بخورید.سپس فرمودند:آیا میدانید آنها هنگام ذبح چه کلامی را باید بر زبان جاری کنند؟
گفتم:نه.
آن حضرت چیزی را بیان کردند که من معنایش را نفهمیدم و فرمودند:آنان دستور دارند هنگام ذبح این جملات را بر زبان جاری کنند.
عرض کردم:خدا مرا فدایت کند.صلاح میدانی که من این جملات را بنویسم تا فراموش نکنم؟
حضرت فرمودند:بنویس:«نوح أیوا ادینو بلهیز مالحوا عالم اشرسوا أورصوبنوا (یوسعه)موسق ذعال اسطحوا» (1).
و در روایت دیگری آمده است که آن عبارت اینچنین بوده است:«باروح أنا ادونای إیلوهنوا ملخ عولام اشرفدشنوا عبسوتا و سینوانوا علی هشخیطا»و معنای این عبارت این است که:«ای خدایی که مالک و سرپرست جهانیانی،مبارکی تو که ما به دستورات تو مقدّس گردیدیم و دستور به ذبح یافتیم (2).
3.ابو بصیر روایت میکند که:نزد ابو عبد اللّه امام جعفر صادق علیه السّلام بودم و دیدم که مردی خراسانی نزد آن حضرت است و آن حضرت با او به زبانی که من نمیفهمم صحبت میکند (3).آن زبان فارسی بود.
همچنین روایت میکند که گروهی از اهل خراسان به دیدار امام صادق علیه السّلام آمدند.امام صادق به آنها فرمودند:«من جمع مالا یحرسه عذّبه اللّه علی
مقداره».آنها به زبان فارسی به امام صادق عرض کردند:ما عربی نمیدانیم.و امام علیه السّلام به زبان فارسی به آنان فرمودند:«هرکه درم اندوزد،جزایش دوزخ باشد» (1).
4.ابان بن تغلب روایت میکند که از منزل خود در مدینه خارج شدم و میخواستم به دیدار امام صادق علیه السّلام بروم.هنگامی که به در خانۀ آن حضرت رسیدم،دیدم گروهی نزد آن حضرت هستند و من آنها را نمیشناختم و تاکنون کسانی را خوشچهرهتر و خوشرفتارتر از آنها ندیده بودم که در نهایت آرامش و طمأنینه بودند؛امام صادق علیه السّلام حدیث میفرمود و در آن مجلس پانزده نفر از زبانهای مختلف را به حدیث خود تفهیم کرد که در میان آنها عرب،فارس،نبطی،حبشی و صقلبی بودند.عرب میگفت حدیث عربی بگو.فارسی میگفت به فارسی بگو.حبشی میگفت به حبشی بگو و صقلبی آن حضرت را به سخن گفتن به زبان خود میخواند.امام صادق علیه السّلام به یکی از اصحاب خود فرمودند:یک حدیث است که من برای هر گروهی آن را به زبان آن گروه بیان کردم (2).
5.بین امام علیه السّلام و عمّار ساباطی،گفتوگویی به زبان نبطی درگرفت.عمّار ساباطی مبهوت شد و همچنان که میرفت،میگفت ندیدم کسی فصیحتر از شما به زبان نبطی سخن بگوید.
امام صادق علیه السّلام به او فرمودند:«ای عمّار،و به همۀ زبانها» (3).
تمام شخصیتهای برجستهای که با امام صادق روبرو میشدند،از هیبت و وقار آن حضرت تحت تأثیر واقع میگردیدند.هیبت آن حضرت نشاندهندۀ هیبت انبیا،و جلالت قدرش،جلالت اوصیا را به رخ میکشید.هیچکس او را نمیدید مگر اینکه هیبت آن حضرت در دلش میافتاد.چرا که روحانیّت امامت و قداست اولیا از چهره و سیمای او میبارید.ابن مسکان که از خوبان و ثقات شیعه است،از ترس هیبت آن حضرت بر او داخل نمیشد.زیرا میترسید که نتواند حقّ تعظیم و تکریم آن حضرت را به جای آورد.او تمام مسائلی که به آن در مسائل دینی محتاج بود،از اصحاب امام صادق میپرسید و از اینکه خود شخصا به خدمت و محضر آن حضرت برسد، خودداری میکرد (1).
1) (1)) .اختصاص/203.
مراحل زندگی حضرت امام صادق علیه السّلام
امام صادق علیه السّلام در مرحلۀ اوج قدرت دولت اموی به دنیا آمد.زمانی که خلفای بنی امیّه کاملا از راه راست منحرف شده و شیوۀ سلطنت موروثی در تمام ارکان حکومت آنان رسوخ کرده بود.
آن حضرت مدّت دوازده سال از عمر شریفش را همعصر و همزمان جدّ بزرگوارش امام زین العابدین علیه السّلام بود و پس از وفات و شهادت جدّش امام زین العابدین علیه السّلام نوزده سال،همعصر و همزمان پدر بزرگوارش امام باقر علیه السّلام بود.در طول این سالها،امام صادق تمام علوم و معارف را از پدر بزرگوارش فراگرفت (1)و از تمام اهل زمانۀ خود از نظر وسعت ادراک و شدّت هوش و فراست،برتری یافت.
آن حضرت در امتحان شدید صبر بر حکومت ظالمان و تحمّل رنج و بلاها،با پدر بزرگوارش شریک بود.همچنانکه ایشان به همراه پدر،در نشر علوم اسلامی از طریق جلسات درسی که برپا میکرد همکاری و همیاری داشت.چرا که آن حضرت مأموریّت داشت تا از ضایع شدن رسالت و از بین رفتن نشانههای دین جلوگیری کند.
1) (1)) .نه به صورت فراگرفتن سایر مردم.تلقّی هر امام از امام قبلی،همچون تعلّم شاگرد نزد استاد نیست. (مصحّح)
آن حضرت بعد از وفات و شهادت پدر بزرگوارش موفّق به پیگیری این مهم گردید و در مدّت امامتش که سی و چهار سال به طول انجامید،موفّق به تربیت چندین نسل از علما،فقها و صالحان گردید که همگی پیرو مکتب اهل بیت علیهم السّلام بودند.
امام صادق علیه السّلام همچنین در مرحلۀ انحطاط و سقوط دولت اموی و افول کوکب بخت آنان نیز همزمان بود.امام صادق علیه السّلام ظهور دولت عبّاسی را مشاهده کرد.دولتی که به سرعت دست به ستمگری و ظلم نسبت به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام زد.
امام صادق در آن برهۀ زمانی و در میان آن دعوای تلخ سیاسی،موفّق گردید که کیان مذهب شیعه و حفظ سلامت و بالندگی گروهی از افراد صالح که پدران بزرگوارش آن گروه و طبقه را بوجود آورده بودند،کوشش نماید.
از همینجا زندگی بابرکت آن حضرت را به دو بخش مجزّا تقسیم میکنیم:
1.زمان قبل از امامت آن حضرت که در آن معاصر با ولید بن عبد الملک، سلیمان بن عبد الملک،عمر بن عبد العزیز،یزید بن ولید و هشام بن عبد الملک بود که این مرحله خود به دو مرحله تقسیم میشود:
مرحلۀ اوّل:زمان زندگی آن حضرت همراه با پدر بزرگوار و جدّ گرامیش بین سالهای 83 تا 95 ه
مرحلۀ دوّم:زندگی آن حضرت به همراه پدرش امام محمّد باقر علیه السّلام، سالهای بین 95 تا 114 ه.
2.زمان امامت آن حضرت،که این مرحله نیز به دو قسم تقسیم میشود:
مرحلۀ اوّل:زمان سقوط و فروپاشی دولت اموی تا سقوط کامل آن،
سالهای 114 تا 132 ه.
مرحلۀ دوّم:زمانۀ ایجاد دولت عبّاسی تا زمان شهادت آن حضرت، سالهای 132 تا 148 ه.
امام صادق در مرحلۀ اوّل با این خلفا همعصر بوده است:هشام بن عبد الملک،ولید بن یزید،یزید بن ولید معروف به ناقص،برادرش ابراهیم بن ولید،مروان بن محمّد معروف به مروان حمار،که آخرین خلیفه از دولت بنی امیّه-که زمین را فاسد کرد-بوده است.
امّا در مرحلۀ دوّم،آن حضرت با سفّاح و ابو جعفر منصور از خلفای بنی عبّاس همعصر بوده است.امام صادق علیه السّلام در زمان حکومت منصور عبّاسی به شهادت رسیدند.البتّه قبل از شهادت آن حضرت،منصور،که به نام اهل بیت و طرفداری از آنان بر کرسی خلافت نشسته بود،ظلم و ستم بسیاری بر آن حضرت روا داشت.اکنون خوانندگان محترم را در جریان تفصیل آنچه که در این مرحلهها بر امام گذشته است قرار میدهیم.
حضرت امام صادق علیه السّلام در سایه جد و پدر
امام سجّاد علیه السّلام زین العابدین،پس از فاجعۀ کربلا و شهادت پدرش امام حسین علیه السّلام با مسائل زیر روبرو بود:
1.همدردی و محبّت مردم با اهل بیت بدون دربرداشتن ثمرهای عملی و جدّی،فقط در محبّت و ولایت خلاصه شده و فاقد بیداری انقلابی بود.
2.انقلابهای انتقامی که با اهداف محدودی صورت میگرفت،قیامهای منفعتطلبانۀ مصلحتی،بروز حرکات منافقانه و ظهور طبقهای به نام وعاظان درباری،برای دادن رنگ و لعاب شرعی بر حکومت وقت.
3.پیدایش پدیدۀ احساس گناه در امّت اسلام به سبب تنها گذاشتن و یاری نکردن امام حسین علیه السّلام،که البته این احساس گناه،همچنان که در بین تاریخ نویسان معروف است،هیچگاه از سوی رهبری آگاه،هدایت نشد،و افکاری که این قیامها را جهتدهی میکرد،فقط به گرفتن انتقام میاندیشید.از اینجاست که میبینیم امام زین العابدین علیه السّلام دو مرحله یا دو گام برای کار خود در نظر گرفتند:
گام اوّل:امام سجّاد علیه السّلام با استفاده از پدیدۀ احساس گناه در امّت،اقدام به هدایت و جهتدهی به این احساس کردند.آن حضرت ابتدا از طریق یادآوری
دائم فاجعۀ کربلا و توجّه دادن امّت به ظلم و ستمهایی که به اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله رسیده بود،به این پدیدۀ احساس گناه که در امّت پیدا شده بود،عمق بخشیدند.
این یادآوری بسیار زمانبر بود.امّا در عینحال توانست به این پدیدۀ احساس گناه بعد فکری صحیحی ببخشد تا از آن،وسیلهای مؤثّر در عملیات سازندگی و تغییر وضع سیاسی و اجتماعی به وجود آورد.
در نهایت،بالا گرفتن این احساس،تبدیل به یک پشتوانۀ داخلی شد و امت دیگر توان صبر و تحمل این درد جانکاه را نداشته و تا رسیدن به نهضت بزرگ،بیصبرانه در انتظار راهی برای ابراز جدّی احساسات خود بودند.
در چنین جوّ آکنده از اضطراب که خبر از قیام برضد امویان میداد،طبیعی است که حساسیت آنها نسبت به امام زین العابدین علیه السّلام بیشتر و کنترل و مراقبت آنها از ایشان به عنوان رهبر فکری این انقلاب شدیدتر شود خصوصا که امام زین العابدین علیه السّلام پس از شهادت پدر بزرگوارش امام حسین علیه السّلام تنها وارث شرعی خلافت به حساب میآمد،از اینجاست که میبینیم حکومت اموی هر حرکتی را که از امام علیه السّلام صادر میشد به عنوان مقدمهای برای انقلاب به حساب میآورد.
گام دوم:فعالیت امام سجّاد علیه السّلام در این مرحله به چند جهتگیری مختلف تقسیم میشود:
جهتگیری اول:امام علیه السّلام به متبلور ساختن هیجان عواطف مردم پرداخته و سعی کرد تا این هیجان را در مسیر صحیح فکری انداخته و به بنای زیر ساختهای اعتقادی آن پرداخت.آن حضرت این هیجان عواطف را مقدمهای برای عملیات انقلابی که خود پایهگذار آن بود،قرار داد؛این کار با ایجاد فکر اسلامی صحیح-که از دیرزمانی دستخوش تحریف و دگرگونی شده بود-و
آماده کردن پیشگامان بیداری که با احساس مسئولیت،قابلیت به دوش کشیدن امانت الهی را داشته باشند،به انجام رسید.
جهتگیری دوم:حرکت در راه مسئولیت خطیر حفظ دین مقدس اسلام از انواع تحریف و دگرگونیهای محتوایی و تلاش در راه سالم نگهداشتن آن بود که خود شامل چند نوع فعالیت میگردید:
فعالیت اول:امام در این بخش از فعالیت خود به رویارویی با جریانات انحرافی و فرقههای گمراه و غالی که اندیشۀ اسلام را هدف گرفته و با تکیه بر اعتقادات و آراء هندی و یونانی دربارۀ هستی و زندگی به تفسیر قرآن و حدیث میپرداختند،همت گماشت و به نشر رشتههای مختلف دانش و صنعت اسلامی،و بیان روش درست روابط اجتماعی و سیاسی و اخلاقی که در آن دوره دستخوش فساد شده بود پرداخت و میتوان این مطلب را به روشنی از مطالعۀ«رسالة الحقوق»دریافت.
امام سجّاد علیه السّلام در هنگام بروز مشکلاتی که کرامت دولت اسلام را تهدید میکرد به داد حکومت نیز میرسید که نمونۀ آشکار آن را میتوان در جوابی که به نامۀ پادشاه روم مبنی بر تهدید خلیفۀ وقت به محاصرۀ اقتصادی دادهاند مشاهده کرد (1).
فعالیت دوم:با توجه به سختگیری شدید حکومت دربارۀ ارتباط امام سجّاد علیه السّلام با مردم،آن حضرت سلاح دعا را برای ارتباط فکری و معنوی به کار گرفتند،چرا که این سلاح،امویان را به صورت مستقیم هدف قرار نمیداد و امام علیه السّلام توانست مجال بیشتری برای درمان پدیدههای بیماریزا و انحرافات اخلاقی جامعه داشته باشد.
1) (1)) .البدایة و النهایة 122/9.
جهتگیری سوم:تأکید بر اهمیت کارهای انقلابی و مبارزه با ستم و انحراف و شعلهور ساختن آتش جهادی که در طول سالهای انحراف به خاموشی گراییده بود؛که این موضعگیری را میتوان از دعای آن حضرت در حق «مختار»که به خونخواهی امام حسین علیه السّلام قیام کرده و در مدت قیام خود همواره از طریق محمد بن حنفیه(عموی امام سجّاد)با آن حضرت ارتباط داشت به خوبی دریافت.
جهتگیری چهارم:امام سجّاد علیه السّلام در برابر حکومتهای زمان خود موضع رودررو و مبارزۀ مستقیم نداشتند چرا که در غیر این صورت هرگز موفق به کسب دستآوردهای تربیتی در میان امت نشده،فضاهای مناسب و فرصتهای گسترده برای فعالیت امام باقر علیه السّلام و اصحاب صالحی که برای همین منظور تربیت کرده بود فراهم نمیگردید.
اما این امر بدان معنا نبود که امام سجّاد علیه السّلام موضع خود را در قبال حکومت روشن نکند و امر بر شیعیان مشتبه گردد،بلکه امام زین العابدین برخوردهایی هم با حاکمان زمان خود داشتند که-همانگونه که به بعضی از آنها اشاره خواهیم کرد-هدف آن حضرت از آن برخوردها دادن خط تربیتی و اصلاحی در جهت نگهداری شیعیان از نابودی بود؛چرا که اگرچه گروه صالحی که امام علیه السّلام ساخته بود در خط انقلاب و مبارزۀ رودررو نبود ولی در آن مرحله برای مصونیت بخشی در سطح تربیت و آمادهسازی و ایجاد آیندۀ سیاسی بهتر کافی بود.
برخورد امام علیه السّلام با حاکمان وقت را میتوان از جوابی که به نامۀ توبیخآمیز عبد الملک که آن حضرت را برای ازدواج با کنیزی که خود آزادش کرده بودند مورد سرزنش قرار داده بود به خوبی دریافت.
پاسخ امام علیه السّلام به عبد الملک به مبارزه خواندن خلیفهای بود که با تفکرات جاهلی میاندیشید؛امام علیه السّلام در این نامه موضع اسلام را که همۀ امتیازات جاهلی را ملغی کرده است اینگونه بیان فرموده که:«در این کار بر انسان مسلمان سرزنشی نیست،و چنین سرزنشی مخصوص زمان جاهلیت است» (1).
این مبارزهطلبی از آنجا نمود پیدا میکند که در تاریخ آمده است پس از رسیدن این پاسخ به عبد الملک پسرش سلیمان بن عبد الملک به او گفت:علی بن الحسین خیلی تو را تحقیر کرد!!خلیفه در پاسخ او گفت:«پسرم چنین مگو این از خصوصیات زبان بنی هاشم است که صخرهها را میشکافد و از دریا آب میخورد و آنچه دربارۀ دیگران موجب پستی میشود بر عزت علی بن الحسین میافزاید» (2).
این پاسخ به روشنی بر این نکته دلالت میکند که امام سجّاد علیه السّلام زیر بار سلطۀ بنی امیه نرفته است.
از دیگر موضعگیریهای امام علیه السّلام در برابر سلطۀ اموی برخورد آن حضرت با«زهری»است که با دربار اموی رابطه داشت و امام سجّاد علیه السّلام با اینکه میدانست او سر تا پا غرق در هدایا و پولهای درباری است نامهای به او نوشته و او را به سبب این کار زشت مورد نکوهش قرار دادند،که البته اگر این نامه در زهری اثر نکرده باشد میراثی برای نسلهای آینده خواهد بود.
از احادیثی که زهری در تقویت سیاست بنی امیه جعل کرده این است که وقتی ابن زبیر بر مکه و مدینه تسلط داشت بنی امیه که در شام بودند مردم را از رفتن به حج در این دو شهر منع کرده بودند،لذا زهری گفت:پیامبر
اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرموده است:«بار سفر جز به سوی یکی از این سه مسجد بسته نمیشود:مسجد من(مدینه)،مسجد الحرام و مسجد الاقصی»[که مراد از آن ترغیب مردم به انجام مناسک حج در مسجد الاقصی بود].
امام زین العابدین علیه السّلام در سال 95 ه در روزگار حکومت ولید بن عبد الملک به شهادت رسید و امام محمد باقر علیه السّلام به وصیت پدر،عهدهدار مسئولیت امامت گردید؛چرا که امام سجّاد علیه السّلام در برابر دیدگان برادران و سایر اعضای خاندان، با تحویل صندوقی که اسلحۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در آن بود امامت آن حضرت را آشکار کرده و به او فرمودند:«ای محمد این صندوق را به خانۀ خود ببر»سپس فرمودند:«بدان که در میان این صندوق درهم و دیناری نیست بلکه مملو از دانش است» (1).
پس این صندوق نشانۀ مسئولیت رهبری فکری و علمی آن حضرت و سلاح نشانۀ مسئولیت انقلابی و جهادی او بود.
به رغم وقوع پیاپی قیامها پس از فاجعۀ کربلا که امام باقر علیه السّلام یا به تنهایی و یا با پدر بزرگوارش شاهد آنها بود،اکثریت مردم آن روزگار در برابر منطق برّان شمشیر بنی امیه سر فرود آورده و عملا به کسانی پیوستند که حاکمان بنی امیه را نماد راستین خلافت اسلامی میدانستند.
امام باقر علیه السّلام همچنین در عصر انهدام فکری و مسخ فرهنگی رسالت و ارزشهای اسلام توسط امویان میزیسته است.
البته پس از مرگ ولید بن عبد الملک و روی کار آمدن سلیمان بن
1) (1)) .بصائر الدرجات 44/4،اصول کافی 305/1 و به نقل از آنها در بحار الانوار 229/46.
عبد الملک در سال 96 ه امت اسلام کمی روی آسایش دید،چرا که او طی فرمانی که صادر کرد دستور داد تا آل حجاج بن یوسف را مورد عقوبت قرار داده و همۀ کارگزاران و والیان او را از کار برکنار کرده (1)و همۀ زندانیان حجاج را آزاد کرد (2).
به نظر بعضی از تاریخنویسان در سال 99 ه و با روی کار آمدن عمر بن عبد العزیز آزادیها در مدت کوتاه خلافت او بیشتر شد چه آنکه وی مشکل مالیات که آن را سنت ناپسند حکّام ناصالح میدانست حل کرد (3).
رفتار او با علویان با رفتار پیشینیانش مغایر بود؛وی در نامهای به حاکم مدینه نوشت:«ده هزار دینار در میان فرزندان علی که از فاطمۀ زهرا علیهما السّلام هستند تقسیم کن که دیر زمانی است حقوق آنها پایمال شده است» (4)او فدک را که خلیفۀ اول از اهل بیت علیهم السّلام مصادره کرده بود به امام محمد باقر علیه السّلام بازگرداند (5)و سنت زشت دشنامگویی به حضرت امام امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام را که معاویه بنیان نهاده بود موقوف کرد (6).
به دنبال تغییرات سیاسی در زمینههای فکری همنوعی پیشرفت حاصل گردید،در این شرایط جریانهای فکری مختلفی بروز کرده و مردم با رفع ممنوعیت تدوین احادیث نبوی به درس و بحث و تحصیل شناخت اسلامی
1) (1)) .ابن اثیر،تاریخ کامل 138/4.
2) (2)) .تاریخ ابن عساکر 80/4.
3) (3)) .تاریخ طبری 139/8 و به نقل از آن تاریخ کامل 29/5.
4) (4)) .مروج الذهب 194/3.
5) (5)) .تاریخ کامل:164/4،المناقب:225/4،سفینة البحار:494/6 به نقل از جلد چهارم بحار الانوار چاپ سنگی و 320/46 و 327،جزری،الکامل:164/4.
6) (6)) .ر.ک الفکر السامی 276/1 به نقل از صحیح مسلم،تاریخ یعقوبی 223/2 و 235 و 305،شرح نهج البلاغۀ ابن ابی الحدید معتزلی 98/15 دربارۀ لعن امام علی و امام حسن و امام حسین علیهم السّلام در قنوت نماز معاویه،تاریخ الخمیس 317/2.
درست روی آورده تفاوت میان مکتب فکری اهل حدیث و اهل رأی آغاز شد،دستهای از بردگان که عرب تبار نبودند به مکتب اهل رأی در کوفه تمایل پیدا نمودند که ابو حنیفه در همان زمان این مکتب را ضد مکتب اهل حدیث در مدینه به حساب میآورد.
تفکر اعتزال نیز به عنوان نتیجۀ قهری ناکامی حرکتهای فکری ظهور کرده،و اصل بن عطا در کوفه پرچم آن را برافراشت.این دیدگاه را از یک منظر میتوان به عنوان تعدیل نظریۀ خوارج که چندان رواجی نیافته بود دانست آنجا که خوارج مرتکب کبیره را کافر میدانستند (1)و مرجئه ارتکاب کبیره را اصلا مضر به ایمان نمیدانستند (2)در این بین«واصل»بنیانگذار معتزله م.131 ه نظر خود را در این مسأله به این صورت بیان کرد که مرتکب کبیره مؤمن مطلق نیست بلکه او در منزلتی میان دو منزلت جایگاه دارد یعنی او نه کافر است و نه مؤمن بلکه او فاسق است و به واسطۀ فسقش مستحق آتش (3).
این تصویر مجملی از واقعیتهای عصری بود که امام صادق علیه السّلام در مرحلۀ رهبری پدر بزرگوارش امام محمد باقر علیه السّلام در آن زندگی میکرد.
نقش امام محمد باقر علیه السّلام در زمانۀ خود را میتوان در سه خط اساسی خلاصه کرد:
1.خط سیاسی 2.تکمیل ساختار گروه صالحان 3.تأسیس دانشگاه اهل بیت.
رویۀ سیاسی امام باقر علیه السّلام در مدت امامتش پرهیز از برخورد مستقیم و رو دررویی با امویان بود.این مطلب از سخن آن حضرت برمیآید که در آن به تشریح جوّ حاکم و وضعیت مردم و اندازۀ بیداری آنان پرداخته است:«اگر آنان را به یاری بخوانیم،پاسخ مثبتی به ما نخواهند داد» (1).
چنانکه آن حضرت در زمان ایجاد فضای باز سیاسی در زمان عمر بن عبد العزیز کاملا از این فرصت استفاده کرد چه انگیزۀ ایجاد چنین جوّی برای امام علیه السّلام علاقۀ ذاتی عمر بن عبد العزیز به امام باقر علیه السّلام بوده یا در اثر فشارهای بیرونی و ترس از سقوط دولت اموی دست به چنین کاری زده باشد.
امام علیه السّلام برنامۀ سیاسی خود را در برابر عمر بن عبد العزیز بر دو اسلوب متمرکز فرمود:
اظهارنظر صریح دربارۀ عمر بن عبد العزیز
و حکومت او پیش از رسیدن او به خلافت.
ابو بصیر روایت کرده است که:با امام ابو جعفر باقر علیه السّلام در مسجد بودم که عمر بن عبد العزیز در حالیکه دو جامۀ زردرنگ به تن داشت و بر غلام خود تکیه کرده بود وارد مسجد شد؛امام باقر علیه السّلام فرمودند:«این پسر به زودی به حکومت خواهد رسید و در زمان حکومت خود به عدالت رفتار خواهد نمود و چهار سال به این منوال
1) (1)) .شیخ مفید،ارشاد 167/2 و به نقل از آن در مناقب آل ابی طالب 206/4 و به نقل از آندو در بحار الانوار 288/46.
خواهد زیست و پس از آن خواهد مرد؛زمینیان بر او میگریند اما آسمانیان او را لعنت خواهند کرد!
ابو بصیر گوید:به حضرت عرضه داشتیم:آیا نفرمودید که او به انصاف و عدالت رفتار میکند؟!
امام باقر علیه السّلام فرمودند:«او به ناحق در جایگاه ما مینشیند» (1).
این نوع از سیاست امام باقر علیه السّلام در قبال عمر بن عبد العزیز به صورت نامه نگاری و برگزاری دیدار بود.
روایت شده که عمر بن عبد العزیز در مسافرت امام باقر به مرکز حکومت در دمشق،بسیار امام باقر علیه السّلام را احترام کرده و او را گرامی داشت.او فنون بن عبد اللّه بن عتبة بن مسعود را که از عبّاد کوفه بود به دنبال امام باقر علیه السّلام فرستاد، امام علیه السّلام دعوت او را اجابت کرده و به دمشق مسافرت کرد؛عمر بن عبد العزیز استقبال شایانی از آن حضرت به عمل آورده،او را در آغوش کشیده و سخنانی میان آندو ردّ و بدل شد و امام باقر علیه السّلام چند روزی را در میهمانی او بودند (2).
باز روایت شده که عمر بن عبد العزیز برای امتحان نامهای به امام باقر نوشت و امام در جواب،نامهای در موعظه و نصیحت برای او فرستادند (3).
البته سیاست امام باقر علیه السّلام مبنی بر پرهیز از برخورد مستقیم که به آن اشاره رفت مانع از این نمیشد که آن حضرت در برابر امت[مطیع بنی امیه]به
صورت عام و در برابر حکام بنی امیه،خصوصا«هشام بن عبد الملک»به صورت خاص،به موضعگیری و مبارزۀ فکری،عقیدتی و علمی برای بیان حق غصب شده،و به کنار کشیدن پردۀ باطلی که حاکمان بر چهرۀ حق و پرچمداران آن کشیده بودند،نپردازد.
در یکی از سالها،سفر حجّ«هشام بن عبد الملک»با امام محمد باقر علیه السّلام و فرزندش امام جعفر صادق علیه السّلام مصادف شد در همان سفر،جعفر بن محمد علیه السّلام در یکی از سخنان خود فرمود:
«الحمد للّه الذی بعث محمّدا نبیّا و أکرمنا به،فنحن صفوة اللّه علی خلقه و خیرته من عباده فالسعید من اتّبعنا و الشقیّ من خالفنا،و من الناس من یقول:
إنه یتولاّنا و هو یتولّی أعدائنا و من یلیهم من جلسائهم و أصحابهم،فهو لم یسمع کلام ربّنا و لم یعمل به...»؛
سپاس خداوندی را که محمد را به پیامبری برانگیخت و ما(اهل بیت)را به واسطۀ او کرامت بخشید،پس ما انتخابشدگان خداوند از میان مخلوقات و بهترین بندگان خدا میباشیم،سعادتمند کسی است که از ما پیروی نموده و بدبخت آن است که با ما مخالفت ورزد،در میان مردم کسانی هستند که با ما اظهار مودت و دوستی میکنند اما دشمنان ما و اطرافیان و همنشینان آنها را دوست میدارند، اینان سخن خداوندگار ما را نشنیده و به آن عمل نکردهاند (1).
امام صادق علیه السّلام در این بیان مفهوم رهبری الهی و مصداق واقعی آن را که خود در آن زمان تجسم عینی آن بودند به روشنی بیان کردهاند.
اینگونه طرح کردن مسائل اگرچه گونهای از برخورد با حکومت و
1) (1)) .دلائل الامامة/104-109،بحار الانوار 306/46.
مخالفت با افکار مردم دورویی که امام در خطابۀ خود به آنان اشاره داشتند به حساب میآمد امّا به هیچوجه به قصد ماجراجویی سیاسی نبوده و شرایط به گونهای بوده که به طرح مسائلی از این دست و روشن کردن فکر مردم نیاز بوده است.اگرچه در نتیجۀ این خطابه،هشام،امام باقر و امام صادق علیهما السّلام را به شام احضار کرد.
تشکیل گروه نخبگان زاییدۀ زمان امام باقر علیه السّلام نبود بلکه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و پس از آن حضرت امام علی علیه السّلام هم همین رویه را داشتهاند آنجا که میبینیم مالک اشتر،هاشم مرقال،محمد بن ابو بکر،حجر بن عدی،میثم تمار، کمیل بن زیاد و عبد اللّه بن عباس،نقش مهمی در مبارزۀ امام امیر المؤمنین در برابر مخالفان خود ایفا مینمودند.این افراد از اصحاب امیر المؤمنین علیه السّلام، اولین سنگ بنای گروه صالحان و نخبگان در عصر حضرت علی علیه السّلام بودند.
این روند به شکل فعّال در زمان امام حسن و امام حسین علیهما السّلام نیز ادامه داشت البته در مدت کوتاهی این روند کمرنگ شد اما در دهههای آخر زندگانی امام سجّاد علیه السّلام دوباره به صورت فعال از سر گرفته شده و در زمان امام محمد باقر علیه السّلام تکامل یافت؛چرا که در زمان آن حضرت شرایط برای چنین کاری آمادهتر شده بود،آن حضرت موفق شدند این جمعیت را نه تنها از نظر کمّی گسترش دهند بلکه توانستند با تشریح اهداف موردنظر برای آنان-که در دفاع از جامعه اسلامی و پاسداری از شریعت اسلام در برابر تحریفات نمود پیدا میکرد-به پیشرفت کیفی نیز دست پیدا کنند.
در اینجا به توضیح چند گام که امام باقر علیه السّلام در این راه برداشتند
میپردازیم:
اولین قدم:اولین گام در این راه تبیین و تشریح عمیق صفات پیروان صالح اهل بیت علیهم السّلام و اهمیت نقشآفرینی آنها در جامعه است،آنجا که امام باقر علیه السّلام میفرماید:
«إنما شیعتنا-شیعة علی-المتباذلون فی ولایتنا المتحابون فی مودتنا، المتزاورون لإحیاء أمرنا الذین،إذا غضبوا لم یظلموا،و إذا رضوا لم یسرفوا، برکة علی من جاوروا،سلم لمن خالطوا»؛
همانا شیعیان ما-که پیروان حضرت علی علیه السّلام هستند-آنانند که در راه ولایت ما از بذل جان و مال دریغ نکنند،در راه دوستی ما با یکدیگر نیز مهر ورزند و در راه زنده نگه داشتن اهداف ما با یکدیگر رفت و آمد کنند،در هنگام خشم ستم نکرده و در هنگام خشنودی زیادهروی نکنند،با هرکس همسایه شوند مایۀ برکت او،و با هر کس بیامیزند مایۀ سلامت وی باشند. (1)
همچنین فرمودند:
«شیعتنا من أطاع اللّه»؛
پیروان ما آنانند که در اطاعت کامل از خداوند متعال باشند (2).
آن حضرت با این کلمات قصد داشتند کمالات انسانی را که در طول سالهای فشار بنی امیه به خاموشی گراییده بود در کنار اخلاق اسلامی و عبادت در پیروان صالح خود ریشهدار کنند.
امام علیه السّلام درصدد القای این نکته بودند که وابستگی به خط اهل بیت علیهم السّلام تنها با شعار حاصل نشده و در گرو عمل و مزین شدن به این صفات قابل
دسترسی است.
قدم دوم:امام علیه السّلام پس از تقویت روح تقوی و دمیدن صفات نیک در یاران خود در گام دوم آنان را با روحیۀ مقاومت و صبر انقلابی آشنا ساختند؛تا بدین ترتیب توان فعالیت مستمر در راه خدا و رویارویی با مخالفتهای پیاپی و کوتاه نیامدن در برابر حملات فرهنگی یا فشارهای سیاسی ستمگران را داشته باشند در سخنان آن حضرت آمده که در پاسخ مردی که به محضرش عرضه داشت:«من شما اهل بیت علیهم السّلام را دوست میدارم»فرمودند:
در این صورت خود را برای تحمل بلاها و ناملایمات آماده کن،به خدا سوگند بلا و گرفتاری سریعتر از سیلی که بیابان را درمینوردد بر شیعیان ما فرود میآید،سختی از ما آغاز شد و سپس خاموش شد و آسایش نیز از ما آغاز گردید و سپس خاموش گشت (1).
امام علیه السّلام بدین ترتیب راه پرخار و خاشاک ولایت خود را که از خونها و اشکها فرش شده است به یاران خود نشان داده و خود آن حضرت نیز در این راه پیشگام بوده و قبل از هرکس،خود پذیرای بلا و مصیبت بودهاند.
امام باقر علیه السّلام سرگذشت شیعیان در زمان پیش از خود و بلاهایی را که بر سر آنها آمد را برای شیعیان خود بیان میداشتند،از جمله میفرمودند:
در هر شهری شیعیان ما به قتل رسیده،به صرف اتهام شیعه بودن دست و پای آنان بریده میگردید،هرکس اظهار دوستی با ما اهل بیت میکرد زندانی شده،اموالش مصادره شده و خانهاش ویران میگردید (2).
از دیگر کارهایی که امام باقر علیه السّلام در رابطه با تکمیل ساختار این گروه انجام
دادند،ملزم کردن یاران و پیروان خود به رعایت اصل تقیه بود تا بدینوسیله آنان را از خطر قتل و سرکوب و نابودی که دیرزمانی بود به آن مبتلا بودند نگاه دارند.آن حضرت این عمل را واجب شرعی میشمردند که با ایمان رابطۀ تنگاتنگ دارد،امام فرمودهاند:
«التقیة من دینی و دین آبائی،و من لا إیمان له لا تقیّة له تقیه»؛
تقیه جزء دین من و پدران من است و هرکس پایبند به تقیه نباشد در حقیقت ایمان ندارد (1).
از دیگر اصولی که با تقیه تداخل پیدا میکند مخفی کردن اسرار است،در این زمینه امام باقر علیه السّلام در اولین دیدار با جابر بن یزید جعفی به او چنین توصیه فرمودند که:تا وقتی در مدینه است به کسی نگوید که اهل کوفه است بلکه چنین تظاهر کند که اهل مدینه است.
بعدها همین جابر جعفی از اصحاب سرّ امام محمد باقر گردید.فعالیت و تأثیرگذاری جابر جعفی در میان امت به حدی رسید که هشام بن عبد الملک دستور داد تا سر او را از بدن جدا کرده و به نزد او در شام بفرستند،اما جابر با استمداد از دستور سرّی امام باقر علیه السّلام اندکی قبل از اینکه خلیفه دستور قتلش را صادر کند خود را به دیوانگی زد.
در نامهای که خلیفه به والی مدینه نوشت چنین آمده بود:مردی را که به او جابر بن یزید جعفی میگویند یافته،سر از بدنش جدا کن و برای من بفرست.
والی رو به اطرافیان خود نمود و پرسید:جابر بن یزید جعفی کیست؟
پاسخ دادند:امیر به سلامت باد،مردی است که سابقا دارای فضل و کمال
1) (1)) .اصول کافی 219/2.
بوده اهل نقل حدیث بوده و به حج هم رفته است اما مدتی است دیوانه شده و در میدان شهر با بچهها سوار بر نی شده و بازی میکند.
والی برای اطمینان بیشتر خود از نزدیک حالت جابر را مشاهده کرد و دید که جابر جعفی با کودکان در حال نی سواری است،گفت:خدا را شکر که از کشتنش معاف شدم (1).
در این دوره شخصیتهایی بودند که تشیع خود را مخفی میکردند اما با حفظ روابط خود در میان امت دست به اقدامات مؤثری در رابطه با عرصههای مختلف زندگی مردم از نظر فکری،فقهی و نظامی میزدند.
از جمله میتوان به سعید بن مسیّب،و قاسم بن محمد اشاره کرد که هردو از بزرگان و دانشمندان بنام آن دوره در رشتۀ فقه بودند اما در آنها نشانی آشکار از تشیع دیده نمیشد،شایع است که سعید بن مسیب گاه در جواب استفتائات شرعی فتوای دیگر علما یا رأی قدمای صحابه را بیان میکرده چرا که بیم آن داشته که به سرنوشت سعید بن جبیر یا یحیی بن امّ طویل و دیگرانی که به دلیل شیعه بودن کشته یا فراری شدند گرفتار شود.
یا موسی بن نصیر که از شخصیتهای برجستۀ نظامی و از پارسایان مؤمن کوفه است را میبینیم که او و پدرش نصیر به تشیع معروف شدند،پدرش به دلیل اینکه با معاویه به جنگ امیر المؤمنین علی علیه السّلام نیامد مورد غضب معاویه واقع شد و موسی که از بزرگان سپاه بود و در مغرب زمین به فتوحاتی نایل شده،غلامش طارق بن زیاد و پسرش عبد العزیز تحت امر او بودهاند تنها به سبب تشیع مورد غضب سلیمان بن عبد الملک قرار گرفته انواع شکنجهها را
1) (1)) .اصول کافی 396/1 و به نقل از آن بحار الانوار 282/46.
دربارۀ او به اجرا درآورده فرزندش را در پیش چشمانش سر بریده،به اجبار اموال بسیاری از او گرفته و در نهایت او را به قتل رساندند (1).
در چنین زمانی جابر جعفی،زرارة،ابان بن تغلب و دیگران نقش مؤثری در پیشرفت حرکت فکری امام باقر علیه السّلام داشته و بعدها هستۀ مرکزی دانشگاه او را تشکیل دادند،این عده پس از شهادت امام باقر علیه السّلام همگی در سلک اصحاب امام صادق علیه السّلام درآمدند تا چنانکه توضیح آن خواهد آمد در حجم گستردهتری به ادامۀ مسئولیتهای خویش بپردازند.
تشکیل هستۀ مرکزی چنین دانشگاهی در این مرحله بسیار ضروری مینمود تا با جریانات فکری موجود روبرو شده و به تخریب تزهایی که با استفاده از شرایط دشوار فشار بر شیعه مجال رشد و نموّ و انتشار یافته بودند بپردازند.
حال،وجود یک جریان فکری که به متبلور ساختن اندیشههای اصیل اسلامی پرداخته،ذهن امت اسلامی را به آن اندیشه مجهز کرده و در وضعیت تغییر شرایط سیاسی اجتماعی فرصت و ابتکار عمل را از ستمگران بگیرد بسیار ضروری مینمود.
میتوان آنچه را که سبب شد تا عوامل مهم به ثمر رسیدن این حوزۀ علمی فراهم شود را در موارد ذیل خلاصه نمود:
1.بیش از یک قرن بود که امت اسلام از پذیرش اندیشهها و فقه ائمه علیهم السّلام
1) (1)) .تاریخ یعقوبی 294/2.
به دور مانده و تنها معدودی از خواص در این مدت از راه نوشتن یا از راه حفظ شفاهی و البته به صورت مخفیانه آن اندیشهها را به یکدیگر منتقل مینمودند.
2.در مدت زمانی که از آن سخن به میان آوردیم جهان اسلام با مسئلههای فکری نوظهوری مواجه گردید که به واسطۀ گستردگی کشور اسلامی و تغییر شرایط و نیازهای مسلمانان راه حلّ مناسبی برای آن مسائل نمییافت.
3.در چنین شرایطی مسلمانان به اهمیت این موضوع پی بردند که باید در جستجوی یک مبنای فکری باشند که به حل مشکلات آنان بپردازد،چرا که روایات تحریفشده[و اکثرا جعلی]،همچنین اجتهادات و آراء صحابه که با عقل و واقعیت زندگی سازگاری نداشت نه تنها پاسخگوی شبهات و حلال مشکلات نبود که خود مشکل تازهای بر سر راه مسلمانان قرار میداد.
4.در آن زمان مکاتب فکری افراطی چون مکتب اهل رأی که معتقد به قیاس و استحسان بودند ظهور کردند،آنان بر این گمان بودند که احادیث نقل شده از پیامبر اکرم زیاد نبوده و برای رسیدن به هدف کافی نیست (1)و این تفکر موجب نفوذ نظریات شخصی مجتهد در رأی او و دخالت آشکار سلیقۀ خاص بشری در عالم تشریع میگردد؛همچنان که در برابر این گروه،مکتب اهل حدیث به وجود آمد که به جمود بر ظواهر روایات شهرت یافته و هیچگاه
1) (1)) .البته این اشکال در مکاتبی پیش آمد که از نور اهل بیت علیهم السّلام به دور بودند چرا که مکتب اهل بیت علیهم السّلام بسیار مایل به نقل میراث علمی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بوده و در برابر قانون منع کتابت حدیث ایستادگی کرده و همگان را به نوشتن،نقل و آموزش حدیث ترغیب کردند تا معارف دینی از میان نرود. برای اطلاع بیشتر به جلد اول از کتاب دروس فی فقه الإمامیّه نوشتۀ دکتر شیخ فضلی و مقدمههای دو کتاب القول السدید فی الاجتهاد و التقلید و الروضة البهیّه نوشتۀ شیخ آصفی و کتاب تدوین السنة الشریفه تألیف آقای حسینی جلالی مراجعه کنید.
به خود زحمت جدا کردن احادیث صحیح از ناصحیح را نمیدادند.
5.در آن دوره،خلاء یک پیشوای خوب و گروه نخبۀ کارآمد که چون منزلگاهی برای رشد فضیلت و کاشتن بذر امید به اهداف الهی در دلهای مردم باشند به خوبی احساس شده بود.
در چنین شرایط زمانی که ترسها از میان رفته بود و هر انسان مسلمانی قادر به رفتن در پی حقیقت و حلّ مشکلات فکری خویش بود؛امام باقر علیه السّلام جلسات درس علمی خود را در مدینه و در مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله آغاز کرد.
وجود مقدس آن حضرت مغناطیس جویندگان حقیقت بود و به زودی اصحاب پدرش امام زین العابدین علیه السّلام گرداگرد او حلقه زدند و امام باقر علیه السّلام از آن زمان و با امید مواجهه با مشکلات فکری که به جنگ اعتقادات امت مسلمان آمده بودند،شروع به ایجاد کادر علمی کرد که همین کادر زمینهساز طرح و حرکت بعدی امام صادق علیه السّلام شدند که دور از انتظار هم نبود،امام باقر علیه السّلام به چارهجویی برای مشکلات فکری عدیدهای که با زندگی عقیدتی،اخلاقی و سیاسی مردم ارتباط تنگاتنگ داشت پرداختند.
امام علیه السّلام پس از تجهیز کادر علمی خود به همۀ آنچه که آنها را قادر به فرو رفتن در دل معرکههای فکری میساخت،آنها را به میان مردم فرستادند، ایشان به ابان بن تغلب فرمودند:«با مردم مدینه مجالست کن که من دوست دارم امثال تو در میان شیعیان من دیده شوند» (1).
اصحاب نیز وقتی مقصود امام علیه السّلام و ضرورت حضور خود در میان عامّۀ
1) (1)) .کشّی،اختیار معرفة الرجال 622/2،حدیث 603،تحت عنوان«مولی بنی جریر،و به نقل از رجال نجاشی 10،حرف الف،شمارۀ 7 چنین آورده است«در مسجد مدینه بنشین و برای مردم فتوی بده، که من دوست دارم افرادی چون تو در میان شیعیانم دیده شوند».
مردم را درک کردند خود،برای حلّ و فصل مشکلات اعتقادی مردم و باطل کردن شبهات،به همان طریقی که امام علیه السّلام قبلا برایشان ترسیم کرده بود یعنی از راه گفتگو و مناظره پیشقدم شدند.
عبد الرحمن بن حجّاج گوید:در مجلس ابان بن تغلب بودیم که جوانی وارد شد و به ابان گفت:ای ابا سعید مرا آگاه کن که از اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و اله چند نفر در هنگام خلافت رسمی و جنگهای او در رکاب علی بن ابی طالب بودند؟
ابان که مقصود جوان را فهمیده بود با لحنی حاکی از عدم رضایت به او گفت:گویا تو میخواهی از تعداد اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و اله که علی علیه السّلام را همراهی میکردند به مقام او پی ببری؟
جوان پاسخ داد:آری چنین است.
ابان گفت:به خدا سوگند،ما فضیلت آن صحابه را به این میدانیم که در رکاب علی علیه السّلام بودهاند.
دانشمند مورد علاقه و زبان گویای اهل بیت علیهم السّلام«مؤمن الطاق»نیز برای مقابله با افکار خوارج و از میان بردن جرأت آنان،که در مسألۀ قبول حکمیت در جنگ صفین توسط امام علی علیه السّلام در درستی تصمیم آن حضرت شک میکردند همچنین برای عمق بخشیدن به منزلت امام امیر المؤمنین در جامعه به کارهایی از همین قبیل میپرداخت (1).
روزی مؤمن طاق در کوفه بر مردی از رهبران خوارج[ضحاک شاری] وارد شد و به او گفت:من در دین خود بینا و آگاه هستم،شنیدم که تو دم از عدل و داد میزنی میل پیدا کردم تا وارد تشکیلات تو شوم.
مرد خارجی به یاران خود گفت:اگر این مرد به سلک شما داخل شود
1) (1)) .معجم رجال الحدیث 21/1-22 و تنقیح المقال 4/1.
سود خواهید کرد.
مؤمن طاق ابتدا گفت:چرا شما از علی بن ابی طالب بیزاری جسته و جنگ با او و حتی کشتنش را جایز میشمارید؟
خارجی پاسخ داد:زیرا که او در امر دین خدا اشخاص را حکم قرار داد.
مؤمن طاق پرسید:آیا هرکس شخص دیگری را در امر دین خدا حکم قرار دهد کشتنش را واجب میدانید؟
خارجی گفت:بله.
مؤمن گفت:اکنون بیا دربارۀ دینی که داری به بحث بپردازیم تا اگر دلیلهای تو بر دلیلهای من فائق آمد من دین و اعتقادات تو را بپذیرم،حال چه کسی قضاوت کند که دلیل کدامیک از ما نادرست و دلیل کدامیک صحیح است؟
ضحاک به مردی از اصحاب خود اشاره کرد و گفت:این مرد در میان ما حکم باشد.
در اینجا مؤمن طاق رو به حاضران در مجلس که همه از خوارج بودند کرد و گفت:رهبر شما مردی را در امر دین خدا حکم قرار داده است (1).
و چنین بود که مؤمن طاق خوارج را با دلیل رسا و منطق استوار خود ساکت و خاموش ساخت.
پیش از اینکه بحث کوتاه خود را دربارۀ امام محمد باقر علیه السّلام به پایان بریم لازم است تا به سه واقعۀ تاریخی که با مرحلۀ تصدی امامت توسط امام صادق علیه السّلام ارتباط دارد اشاره کنیم:
واقعۀ اول:هشام بن عبد الملک یکی از حاکمان بنی امیه است که همۀ آنها به صورت عام و او بیشتر از دیگران نسبت به اهل بیت عصمت و
1) (1)) .الامام الصادق و المذاهب الاربعة 72/2.
طهارت علیهم السّلام کینه و دشمنی میورزیدند.
پس از خطبهای که امام صادق علیه السّلام در مکه خواندند و ما هم قسمتی از آن را قبلا آوردیم که در آن به توضیح معنای رهبری و اینکه چه کسی باید این سمت را در دست بگیرد صحبت کردند،هشام بلافاصله پس از بازگشت به شام دستور داد امام باقر و امام صادق علیهما السّلام را جلب کرده روانۀ دمشق سازند تا او آنها را به خیال خود مجازات کند.
پس از ورود آن دو امام همام علیهما السّلام به دمشق،امام باقر در دربار اموی،در بحثی که با هشام کرد و مناظرهای که با عالم نصاری در شام،به عمل آورد پیروز شد و هشام که از این احضار طرفی نبسته بود به آنان اجازۀ بازگشت به مدینه را داد،اما از روی خباثتی که داشت به امیر«مدین»که یکی از شهرهای مسیر امام باقر و امام صادق علیهما السّلام بود،دستور آزار این دو امام بر حق را داد و نامهای بدین مضمون به او نوشت:دو پسر ابو تراب(بنی امیه از این کینه برای تحقیر حضرت علی علیه السّلام استفاده میکردند)محمد بن علی و پسرش جعفر در ادّعای مسلمانی خود دروغگو هستند،آنان پس از اینکه بر من داخل شدند و پس از اینکه من آنان را به سوی مدینه بازگرداندم به سوی قسّیسان و راهبان کافر مسیحی گرایش پیدا کرده و هردو برای نزدیک کردن خود به آنها نصرانی شدند،من چون با آنان نسبت فامیلی دارم نخواستم تا خود شخصا آنها را عقوبت کنم،پس چون نامۀ من به دست تو رسید در میان مردم ندا کن که من بیعت از آنکس که با آنها خرید و فروشی کند،با آنها دست بدهد یا به آندو سلامی کند برداشتم چرا که این دو تن از دین اسلام برگشته و مرتد شدهاند، نظر امیر المؤمنین(هشام)این است که آن دو تن و همراهان و غلامان و چهارپایانشان با فجیعترین شکلی کشته شوند،و السلام (1).
1) (1)) .دلائل الامامة 104-109 و به نقل از آن بحار الانوار 306/46.
هشام امام باقر را هیچگاه در مدینه آزاد نگذاشت تا به راحتی به کار خود بپردازد و هیچگاه از وجود امام باقر در عرصۀ اجتماع اسلامی راضی نبود تا جایی که با فرستادن سم در سال 124 ه اقدام به قتل امام محمد باقر نمود.
واقعۀ دوم:در همین سالها زید بن علی بن الحسین علیهما السّلام در اثر برخوردهای ناهنجار امویان به خصوص هشام بن عبد الملک که نه تنها زید را بسیار خوار میداشت و کرامت او را پایمال مینمود که با همۀ شیعه چنین رفتاری داشت، آماده شده و مصمم به قیام بر ضد هشام بن عبد الملک گردید.
وی روزی به نزد هشام رفت و او را با نام امیر المؤمنین سلام داد،اما هشام جواب سلام او را نداده سخنان درشت به او گفته و جایی برای نشستن در مجلس به او نداد.
زید به او گفت:سلام ای لوچ چشم،میبینم که خود را شایستۀ این نام دانستهای،هشام خشمگین شد و با زید به بحث و محاجه پرداخت و هشام را در این میان جز شکست و خواری نصیبی نبود،زید در حالی مجلس هشام را ترک کرد که میگفت:هیچ جمعیتی حرارت و تیزی دم شمشیر را ناخوش نمیدارد مگر اینکه به پستی و ذلت مبتلا گردید.
هشام به منظور دلجویی از زید دستور داد تا او را بازگردانند،و گفت:از من چیزی بخواه،زید گفت:گمان کردهای که بر احوال مسلمانان نظارت داری؟نه چنین است،و از نزد هشام بیرون رفت و میگفت:هرکه زندگی را دوست بدارد خوار شود (1).
زید به کوفه رفت و به برنامهریزی برای قیام پرداخته با برادر بزرگوارش امام باقر علیه السّلام نیز در این زمینه مشورت نمود.
امام صادق علیه السّلام میفرماید:«عمویم زید نزد پدرم آمد و گفت:من قصد دارم در برابر
1) (1)) .تاریخ طبری حوادث سال 121،تاریخ ابن عساکر 22/6-23.
این سرکش سر به شورش بردارم.»
هنگامی که قیام زید رضی اللّه عنه نزدیک شد جابر بن یزید جعفی نزد او رفت و گفت:از برادرت ابو جعفر شنیدم که فرمود:«برادرم زید بن علی قیام خواهد کرد و کشته خواهد شد،او بر حق است و وای بر کسی که او را تنها بگذارد،وای بر کسی که با او نبرد کند،وای بر کسی که او را بکشد».
زید در جواب گفت:ای جابر من توانایی سکوت در برابر مخالفت با کتاب خدا و حاکمیت جبت و طاغوت را ندارم (1).
واقعه سوم:چون هنگام وفات امام محمد باقر علیه السّلام فرا رسید امام صادق علیه السّلام را به نزد خویش فراخواند و به او فرمود:امشب همان شبی است که وعدۀ آن از پیش به من داده شده است،سپس اسم اعظم و میراث و سلاح انبیا را به امام صادق علیه السّلام داده و فرمود:ای ابا عبد اللّه تو را به خدا،تو را به خدا،تو را به خدا در رعایت حال شیعیان سوگند میدهم!امام صادق علیه السّلام در پاسخ فرمودند:شما با آنان چنان کردهای که دیگر بعد از تو نیازمند احدی نخواهند بود (2).
در اینجا به پایان شرح زندگی امام صادق در زمان حیات پدر بزرگوارش امام محمد باقر علیه السّلام رسیدیم و از این برهه به بعد عصر جدیدی در کار و تلاش اصلاحگرانۀ امام صادق علیه السّلام آغاز میگردد.
بخش اوّل ویژگیهای دورۀ امام صادق علیه السّلام
بخش دوم نیازهای دورۀ امام صادق علیه السّلام
بخش سوّم نقش امام صادق علیه السّلام در بنیانگذاری گروه نخبگان صالح
ویژگی های دورۀ امام صادق علیه السّلام
(114-132 ه)
امام صادق در سال 114 ه پس از وفات پدرش امام محمد باقر علیه السّلام مقام امامت را در دست گرفت و از نظر دینی،فکری،سیاسی و فرهنگی مرجع همۀ مسلمانان به شکل عام و پیروان اهل بیت علیهم السّلام به شکل خاص گردید.
این مطلب به روشنی از پاسخ آن حضرت به پدر بزرگوارش که او را در بارۀ اصحاب و نزدیکانش سفارش کرده است پیدا است؛امام صادق علیه السّلام میفرماید:
چون هنگام وفات پدرم فرا رسید به من گفت:ای جعفر تو را دربارۀ اصحاب خود به نیکی سفارش میکنم.من گفتم:به خدا سوگند نخواهم گذاشت هیچیک از آنها اگرچه در شهر دوری باشد نیاز خود را از کس دیگری طلب کند. (1)
امام صادق با این بیان شجاعانه از اهداف و برنامههایی که برای آیندۀ شیعه در سایۀ امامت خود در نظر گرفته بود خبر داد برنامههایی که شیعیان را به آن درجه از آمادگی میرساند تا به الگوهایی مترقّی در جامعۀ اسلامی تبدیل شوند؛تا اینکه هرکدام از آنها در مسیری روشن و به دور از هر کژی،اندیشۀ
1) (1)) .ارشاد 40/1 و به نقل از آن بحار الانوار 12/47.
گمراه و انتخاب خودسرانه به حرکت و فعالیت بپردازند
چرا که آمادگی فکری و فرهنگی آنان به حدی رسیده بود که دیگر نیازی به فراگیری از دیگران نداشته و تا آنجا رشدشان داده بود که تا وقتی به ریسمان متصل به خدا-همان خاندانی که خداوند اراده فرموده تا هر پلیدی را از آنان دور کرده و آنان را به بهترین نحوی پاکیزه سازد-چنگ زده باشند از سؤال کردن از مسلمان و غیر مسلمان بینیاز خواهند بود.
امام باقر علیه السّلام هم شیعیان را برای چنین روزی از پیش آماده کرده بود که مردم دستورات دینی را پس از آن حضرت از امام صادق علیه السّلام بگیرند،و فرموده بود:«هرگاه مرا از دست دادید از این(امام صادق علیه السّلام)پیروی کنید،که او پس از من امام و خلیفه است.آنگاه به فرزندش جعفر اشاره کرد» (1).
امام صادق علیه السّلام نیز پس از به دست گرفتن مستقیم منصب امامت مسئولیتهای خود را با شناساندن امامت خود به مردم به صورت علمی و عملی آغاز فرمود.
عبد الرحمن بن کثیر گوید:مردی به مدینه آمد و دربارۀ امام پس از امام باقر علیه السّلام پرسوجو کرد؛او را به سوی عبد اللّه بن حسن راهنمایی کردند،وی به خانۀ عبد اللّه وارد شد و مختصر سؤالاتی از او کرد پس از اینکه از خانۀ او خارج شد او را به خانۀ جعفر بن محمد علیه السّلام راهنمایی کردند چون امام صادق علیه السّلام او را دیدند،فرمودند:
«ای مرد تو در جستجوی امام وارد شهر ما شدی،جوانانی از بنی حسن با تو روبه رو شده و تو را به خانۀ عبد اللّه بن حسن راهنمایی کردند و تو از او مختصری سؤال
1) (1)) .کفایة الاثر/254 و بحار الانوار 15/47.
کردی و خارج شدی حال اگر میخواهی بگویم که چه سؤالاتی از او کردی و او چه پاسخهایی به تو داد،سپس جوانانی از فرزندان حسین با تو روبهرو شدند و گفتند:
اگر میخواهی جعفر بن محمد را ببینی بیا.
مرد گفت:تمام آنچه گفتی راست و عین واقعیت بود» (1).
امام صادق بدینگونه از راهکارها و روشهای مختلفی استفاده کرد تا امت شیعه در میان رهبریهای متفرق گم نشود و به این تلاشها ادامه داد تا این موضوع در اذهان متبلور گردید که پس از امام محمد باقر علیه السّلام این جعفر بن محمد علیه السّلام است که نشانۀ خدا و رهبر واقعی امت است.
امام صادق علیه السّلام به محکم کردن جای پای خود ادامه داد.آن حضرت به قصد تعمیق روابط میان خود و حزب شیعه که پدرش امام باقر بنیانگذار و تهیه کنندۀ اساسنامۀ آن بود روش جدیدی را در پیش گرفتند.
آن حضرت شروع به برانگیختن اراده و دمیدن روح حماسی در جانهای آنان پرداخت و بر نقاط قوت آنان تاکید کرد و به آنان فهماند که در زمان روگردانی و قدرناشناسی اکثریت مردم از اهل بیت علیهم السّلام آن حضرت قدر کسانی را که فریب اغوائات دشمنان را نخورده و در چنین روزگار سختی دامن اهل بیت علیهم السّلام را رها نکردهاند دانسته و آنها را شایستۀ حمل امانت الهی و همراهی در این راه مقدس میداند.
برای اطلاع بیشتر از این مطلب روایت ذیل را باهم مرور میکنیم:
گروهی از دوستان اهل بیت علیهم السّلام پس از شهادت امام محمد باقر علیه السّلام از کوفه وارد مدینه شده و به نزد امام صادق علیه السّلام رفتند عبد اللّه بن ولید گوید:در زمان
1) (1)) .ابن شهر آشوب،مناقب 241/4 و به نقل از آن،بحار الانوار 148/25 و 125/47.
بنی مروان بر امام صادق علیه السّلام وارد شدیم،آن حضرت فرمودند:«شما اهل کدام شهر هستید؟»گفتیم کوفه.فرمودند:
در هیچ شهری دوستداران ما به اندازۀ کوفه زیاد نیستند خصوصا از این گروه [شیعه]خداوند شما را به مسئلهای که مردم آن را نمیدانند آگاه کرده است بنابراین شما ما را دوست میدارید ولی مردم ما را دشمن میدارند،شما با ما بیعت کردهاید اما مردم با ما مخالفت ورزیدهاند،شما گفتار و کردار ما را تصدیق میکنید در حالی که مردم ما را تکذیب میکنند پس خداوند شما را به زندگیای چون زندگی ما زنده بدارد و به مرگی چون مرگ ما بمیراند (1).
پس از این توضیح مختصر دربارۀ پایان مرحلۀ امامت امام محمد باقر علیه السّلام و آغاز امامت امام جعفر صادق علیه السّلام حال لازم است تا به بررسی ویژگیهای دوران امام صادق علیه السّلام در عرصههای گوناگون بپردازیم.
اوضاع و شرایط سیاسی که امام صادق علیه السّلام قصد فعالیت در آن را داشتند به کلی تغییر کرده بود.هشام بن عبد الملک که امام باقر علیه السّلام را به شهادت رسانده بود همچنان بر سر کار بوده و سیاستش در قبال امام صادق علیه السّلام و شیعیان او همان سیاست سابق بود که بر اساس کینههای جاهلی بنا شده و تنها در تبعید و فشار و شکنجه خلاصه میشد.
برخورد اهانتآمیز هشام در زمان امام باقر علیه السّلام با زید بن علی رضی اللّه عنه به عنوان یکی از شخصیتها و نمونههای بارز شیعه در آن زمان حکایت از عمق
1) (1)) .شیخ طوسی،امالی 143/1،بحار الانوار 20/68 ح 34.
تراژدی زندگی امت اسلام در آن زمان دارد.
انگیزههای زید رضی اللّه عنه برای قیام برضد بنی امیه روز به روز بیشتر میشد تا آنجا که دیگر با انگیزۀ کاملا خالص اسلامی تصمیم به انجام آن گرفت.
گفتیم که وقتی جابر بن یزید جعفی خبر قیام و کشته شدن زید و بشارت برحق بودن و سلامت اعتقادات او را از قول برادر بزرگوارش امام محمد باقر علیه السّلام به زید داد:زید رضی اللّه عنه در جواب گفت:من توانایی سکوت در برابر مخالفت با کتاب خدا و حاکمیت جبت و طاغوت را ندارم؛خودم شاهد بودم که شخصی در برابر دیدگان هشام،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را دشنام میداد؛من به او گفتم ای کافر خاموش باش،به خدا قسم اگر میتوانستم تو را میکشتم و به جهنم میفرستادم.
هشام گفت:ای زید دست از همنشین ما بردار!
زید ادامه داد به خدا قسم اگر جز خود و پسرم یحیی کس دیگری را برای قیام نیابم باز هم تا نابودی کامل هشام مبارزه خواهم کرد (1).
روایتی که هماکنون عنوان خواهیم کرد تصویر روشنی از انگیزههای واقعی زید و میزان اراده و عزم او برای مبارزه با بنی امیه بهدست میدهد.
از محمد بن عمر بن علی علیه السّلام نقل شده که گفت:هشام بن عبد الملک،من و زید بن علی رضی اللّه عنه را به نزد یوسف بن عمر فرستاد،به قادسیه که رسیدیم زید گفت:اثاثیۀ مرا از اثاث خود جدا کنید؛پسرش به او گفت:قصد چه کاری داری؟
گفت:به کوفه بازمیگردم،به خدا سوگند اگر بدانم خشنودی خداوند در
1) (1)) .حیاة الامام محمد الباقر،دراسة و تحلیل 72/1.
این است که به دست خود آتشی برافروزم و چون شعلهور شد خود را در میان آن پرتاب کنم حتما این کار را انجام خواهم داد امّا من امروز در پیشگاه خدا هیچ کاری را برای خود از جهاد با بنی امیه برتر نمیدانم (1).
بسیاری از فقها،محدثان و قاضیان که از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهما السّلام بودند به قیام زید رضی اللّه عنه پیوستند (2).
وقتی که زید شهید رضی اللّه عنه مقدمات قیام خود را فراهم دید از امام زمان خود پیشی نگرفته و با امام صادق علیه السّلام دربارۀ این کار مشورت کرد.
امام موسی کاظم علیه السّلام میفرماید:از پدرم امام صادق علیه السّلام شنیدم که فرمود:
خداوند عمویم زید را رحمت کند...او در امر قیام خود با من مشورت کرد و من به او گفتم:عمو جان اگر بر خود هموار کردهای که خویشتن را کشته و بدن بیجانت را در کناسه[نام محلهای در کوفه و در لغت زبالهدانی شهر]بر دار آویخته ببینی به این کار دست بزن (3).
امام صادق علیه السّلام با این فرموده هم صحت قیام زید رضی اللّه عنه را مورد تأیید قرار داده و هم خبر شهادتش را به او اعلام فرمودند.
اما راهنماییهای امام صادق به سایر اصحاب مخلص خود در رابطه با قیام کردن به صورت کلی بهگونۀ دیگری بود،گویا امام علیه السّلام مایل نبود که همۀ توان،و سنگینی وجود خود را به یکباره و در قالب یک قیام در مبارزه با دستگاه اموی به مصرف برساند.
ابو بکر حضرمی گوید:در محضر امام صادق علیه السّلام از قیام زید سخن به میان
آوردیم،امام صادق علیه السّلام فرمودند:«عمویم کشته خواهد شد،او اگر قیام کند کشته میشود پس شما به خانههای خود فرار کنید،به خدا قسم که بر شما باکی نیست»مردی از حاضران گفت:ان شاء اللّه (1).
زید بن علی رضی اللّه عنه به جمعآوری یاران و دعوتکنندگان برای قیام خود پرداخت و سپس قیامش را آشکار کرد و عده زیادی به او پیوستند.
امّا اگر کسی در اوضاع سیاسی و اخلاقی آن برهه از زمان دقیق شود درمییابد که یکی از علامتهای این دوره اضطراب و نابسامانی اعتقادی و سیاسی بوده و به رغم اینکه امت از ستم بنی امیه به ستوه آمده بودند و این مطلب در باور آنان جای گرفته بود و از دیگر سوی متقاعد شده بودند که تنها جایگزین مناسب سیاسی امیدوارکننده جریان علوی است که همواره در برابر ستمکاران ایستاده و متحمل شکنجهها و فشارهای حکومت منحرف اموی شده است،ولی این دو باور به حدی از قوت نرسیده بود که برای تحقق نهضت و قیام کافی باشد.
و از طرفی هم نهضت از این حیث که مورد نیاز شدید امت بود بدل به یک ضرورت اجتماعی گردیده بود تا امت ثابت کند که در برابر ستمگران کاملا از حقوق خود دست برنداشته و حفظ هویت اسلامی برایش اهمیت حیاتی داشته و به صورت عام در برابر باطل از خود حساسیت نشان میدهد.
از این روی اگرچه در آن برهه انقلاب به نتیجۀ کامل نمیرسید اما نفس
1) (1)) .کشف الغمه 198/2-199،بحار الانوار 148/47.
کار انقلابی برای امت اسلام مفید بود و بههمین جهت است که میبینیم امام صادق علیه السّلام با اینکه میدانستند نتیجۀ انقلابها چه میشود اما باز این طرز تفکر را عمیقا در جان شیعه رسوخ داده و چنانکه خواهد آمد به یاری انقلابیون میپرداختند.
زید قیام خود را آغاز کرد و پس از جنگی ویرانگر توانست به پیروزی قاطعی در برابر امویان دست یابد که اگر فتنۀ داخلی در میان سپاهیانش روی نمیداد جنگ به نفع زید به اتمام میرسید،اما بعضی از نیروهای نفوذی که طرفدار هشام بودند در معرکۀ جنگ بر او داخل شده و نظرش را دربارۀ ابو بکر و عمر جویا شدند،زید گفت:خدا ابو بکر و عمر دو صحابی پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله را رحمت کند و سپس از آنها پرسید:شما قبل از امروز کجا بودید؟
هدف دشمنان از القای چنین سؤالی در چنان موقعیت خطرناک و معرکۀ جنگ یکی از دو هدف بود که هرکدام از آن دو به وقوع میپیوست شکست زید حتمی بود.کیفیت این توطئه از این قرار بود که یا زید از شیخین بیزاری میجست که در این صورت به بهانۀ اسائه ادب به شیخین کشته میشد و این وسیلهای بود که امویان و جانشینانشان از آن برای نابود کردن دشمنان خود استفاده میکردند.و یا اینکه زید از ظالمان و غصبکنندگان حق اهل بیت علیهم السّلام بیزاری نمیجست که باز هم این عمل موجب تفرقه و اختلاف میان یارانش میگردید.
این سلاح مؤثر که والی کوفه یوسف بن عمر آن را به کار بست کار خود را کرد و پیمانشکنان و طمعکاران سپاه را پراکنده ساختند،به علاوه یوسف بن عمر بهوسیلۀ جاسوسان خود برای یاران زید پول فرستاد تا آنان را
خریداری کند (1).
زید تنها ماند و سپاهش پراکنده گردید و خود سرنوشت خویش را به امام حسین علیه السّلام تشبیه کرد.
امویان پس از کشتن او بدنش را به کوفه برده و در محلۀ کناسه به دار آویختند،این واقعه در سال 121 ه اتفاق افتاد (2).
مهزم اسدی گوید،بر امام صادق علیه السّلام داخل شدم،آن حضرت علیه السّلام فرمودند:
«ای مهزّم کار زید به کجا رسیده است؟»در پاسخ گفتم:او را به دار کشیدند،پرسیدند:
«کجا؟»عرض کردم،در کناسۀ بنی اسد؛فرمودند:«آیا تو خود او را در کناسۀ بنی اسد بر دار دیدهای؟»عرض کردم آری،سپس آن حضرت آنقدر گریه کردند که صدای گریۀ زنها از پشت پرده بلند شد (3).
امام صادق علیه السّلام در موارد متعدد از عمویش زید دفاع کرده و برای او طلب رحمت میکرد آن حضرت انگیزهها و اهداف زید را برای عموم شرح داده و آن را مطابق با مفاهیم اسلامی در دل آنها رسوخ میداد این رفتار امام علیه السّلام سبب شد تا مردم این قیام را قسمتی از حرکت امام صادق علیه السّلام به حساب آورند نه حرکتی بیرون از آن به خصوص که امام صادق علیه السّلام با بعضی از کسانی که بر ضد قیام زید تبلیغات میکردند مخالفت میفرمودند،به نمونههایی تاریخی از این مخالفتها توجه کنید:
1.فضیل بن یسار گوید:من پس از واقعۀ قتل زید رضی اللّه عنه به مدینه و نزد امام صادق علیه السّلام رفتم و آن حضرت را در جریان نتایج قیام قرار دادم.امام علیه السّلام پس از شنیدن سخنان من و شرح آنچه در میدان جنگ واقع شده بود فرمودند:«ای فضیل آیا در جنگ با شامیان همراه عمویم زید بودی؟»عرض کردم:آری.فرمود:«چند تن از آنان را کشتی؟»عرض کردم:شش نفر.فرمود:«نکند که در جواز ریختن خونشان شک داری؟»عرض کردم:اگر در این مطلب شکی داشتم حتما از کشتن آنان خودداری مینمودم.فضیل گوید شنیدم که امام صادق میفرمود:
«أشرکنی اللّه فی تلک الدماء،مضی و اللّه زید عمّی و أصحابه شهداء،مثل ما مضی علیه علیّ بن أبی طالب و أصحابه»؛
خداوند مرا نیز در این خونها شریک نماید،به خدا سوگند که عمویم زید و یاران او شهید هستند و به همان راهی رفتهاند که امام علی بن ابی طالب و یارانش رفتهاند (1).
2.عبد الرحمن بن سیّابه گوید:امام صادق علیه السّلام هزار دینار به من دادند تا آن را در میان بازماندگان شهدای قیام زید بن علی بن الحسین علیهما السّلام تقسیم کنم،من نیز این کار را انجام دادم و از آن مبلغ،چهار دینار به عبد اللّه،برادر فضیل رسّان رسید (2).
امام صادق علیه السّلام اینگونه قیام عمویش زید را دنبال میکرد و متحمل پیامدهای آن میگردید.این دو روایت سطح روابطی را که میان امام علیه السّلام و شیعیان انقلابی وجود داشت نشان میدهد که امام علیه السّلام حتی دستور میدادهاند تا خانوادههای شهدا شناسایی شده و میان آنها پول تقسیم شود.
3.امام صادق علیه السّلام شیعیان خود را مأمور کرد تا به دور از چشم مأموران حکومت بدن زید رضی اللّه عنه را از بالای چوبۀ دار به زیر آورده و در جای مناسبی دفن نمایند.
سلیمان بن خالد گوید:امام صادق علیه السّلام از من پرسید:«چه چیز باعث شد تا زید را در این جای فعلی دفن کنید؟»عرض کردم:سه چیز باعث شد:اول اینکه تعداد ما کم بود و فقط هشت نفر بودیم،دومین عامل ترس ما از دمیدن صبح و روشن شدن هوا و رسوا شدن بود،سومین عامل این بود که این قبری بود که از پیش برای او آماده شده بود،امام صادق علیه السّلام پرسیدند:«از آنجا که او را دفن کردید تا فرات چقدر فاصله است؟»عرض کردم به اندازه پرتاب یک سنگ،امام علیه السّلام فرمودند:
«سبحان اللّه چرا به بدنش آهن نبستید و او را در کف فرات نیانداختید؟این بهترین کار بود (1).
در این جو آکنده از تزاحم خواستهها و شورش بر حکومت مرکزی خصوصا پس از قیام زید رضی اللّه عنه امام صادق علیه السّلام مشغول مرتب نمودن اوضاع در جهت رسالت خود بودند،از دیگرسو تهمتهای بسیاری از قبیل قیام در برابر خلیفۀ مسلمانان،زندقه و جواز سبّ و لعن خلفا بهسوی شیعه سرازیر بود هنگامی که هشام به مدینه آمد بنی عباس[که هنوز قدرت را در دست نگرفته بودند]به استقبال او آمدند و از امام صادق علیه السّلام شکایت و بدگویی کردند که او میراث«ماهر الخصی»را به تنهایی گرفته و ما را از آن بینصیب گذاشته است (2).
امام صادق علیه السّلام در اینجا خطبهای خواندهاند که در آن آمده است:
پدر شما آزاد شدۀ ما بود که از ترس شمشیرهای ما مسلمان شده بود،وی هیچگاه به سوی خدا و رسول او هجرت نکرده و خداوند ولایت او را با این آیه از ما برید:
وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُهٰاجِرُوا مٰا لَکُمْ مِنْ وَلاٰیَتِهِمْ مِنْ شَیْءٍ (1)
سپس فرمود:
این غلام ما بود که مرد و ما میراث او را گرفتیم و چون ما اولاد رسول خدا و ذراری فاطمه زهرا علیها السّلام هستیم و آن حضرت میراث پیامبر را گرفت (2).
پس از مرگ هشام بن عبد الملک در سال 125 ه ولید بن یزید عهدهدار امر خلافت شد.ولید به لقب فاسق مشهور بود،چرا که در میان بنی امیه از نظر دائم الخمر بودن،شنیدن موسیقی،هرزهدرایی،پردهدری و بیتوجهی به کارهای مردم کسی به پای او نمیرسید؛در حالات او وارد شده در حالت مستی با کنیز خود درآمیخت و چون مؤذن بانگ اذان برداشت،قسم یاد کرد که باید این کنیز برای مردم نماز جماعت بخواند.آن کنیز لباسهای ولید را پوشید و به مسجد رفت و در حال جنابت و مستی برای مردم نماز جماعت خواند.
ولید حوضی از شراب برای خود درست کرده بود که در هنگام عیش و عشرت خود را به درون آن میانداخت و آنقدر از آن مینوشید که کم شدن شراب حوض در کنارههایش آشکار میشد (3).
از دیگر جلوههای فسق او اینکه با کنیزان پدرش که«ام ولد»بودند[یعنی پدرش از آنها صاحب فرزند شده،و آنها نامادری او بهشمار میآمدند]
ازدواج کرد.
وی روزی به قرآن مجید تفأل زد و این آیه آمد که: وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خٰابَ کُلُّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ و[پیامبران از خدا]گشایش خواستند،و[سرانجام]هر زورگوی لجوجی نومید شد)ولید قرآن را پاره کرد و اشعاری با این مضمون خطاب به قرآن سرود:
«آیا زورگویان لجوج را تهدید میکنی؟بدانکه من همان زورگوی لجوج هستم.
هنگامی که در روز قیامت خدایت را دیدی،به او بگو که ولید مرا پاره کرد (1).
وی چنان در گمراهی فرو رفته بود که حتی هشام به او گفته بود:وای بر تو به خدا سوگند که من نمیدانم آیا تو مسلمان هستی یا نه؟!
این برهۀ تاریخی زندگی امت اسلام که در آن،امت خواهان سقوط و نابودی بنی امیه شدند به یکباره و بدون برنامهریزی قبلی به وجود نیامده بود بلکه حاصل فعالیتهای انقلابی بود که از نهضت امام حسین علیه السّلام آغاز شده و تا نهضت زید که ابهت هشام بن عبد الملک اموی را درهم شکست ادامه یافته بود.
در چنین شرایطی استاندار خراسان در نامهای به ولید نوشت که اوضاع
1) (1)) .مروج الذهب 216/3.أتوعد کل جبار عنید فها أنا ذاک جبّار عنید إذا ما جئت ربّک یوم حشر فقل یا ربّ مزّقنی الولید
خراسان آشفته شده و قیامهایی به وقوع پیوسته است؛ولید در پاسخ او نوشت من فعلا مشغول[کار مهتری چون رسیدگی]به«عریض»،«معبد»و «ابن ابی عایشه»هستم،که هر سه نفر،از آوازخوانان و مغنیان دربار او بودند (1).
امام صادق علیه السّلام عاقبت این سقوط و زشکاری و سرپیچی از محرمات الهی را چنین ترسیم فرموده است:خداوند متعال هفت روز پس از به آتش کشیدن بدن زید فرمان نابودی بنی امیه را صادر فرمود (2).
این ولید بود که دستور داد بدن مطهر زید شهید رضی اللّه عنه را پس از چهار سال از بالای چوبۀ دار پایین کشیده و در آتش بسوزانند.
مراقبت شدید از داری که بدن زید بر بالای آن آویخته بود-البته از ترس اینکه شیعیان آن را از دار پایین آورده و دفن کنند-نشان از فعالیتهای سازمان یافته بر ضد حکومت وقت دارد؛امام صادق علیه السّلام همواره شیعیان را نکوهش مینمودند که چرا هنوز نتوانستهاند بدن زید شهید را از بالای دار پایین بیاورند.
هنگامی که مبارزه با دستگاه اموی شدت پیدا کرد ولید به حاکم کوفه نامهای به این مضمون نوشت:گوسالۀ عراقیان را از دار پایین بکش،بدنش را در آتش بسوزان و خاکسترش را در دریا بریز[نوع کلماتی که در این نامه به کار رفته،اشاره به آیۀ:97:طه،دربارۀ گوسالۀ سامری دارد].
یوسف بن عمر نیز آنچه را که خلیفه دستور داده بود کاملا به اجرا در آورد،او بدن زید بن علی را سوزانده و خاکسترش را در فرات ریخت (3).
دستگاه بنی امیه همواره برای دستیابی به امکان برخوردهای شدید با مخالفان خود آنان را در برابر افکار عمومی آماج تهمتهای ناروا و زشت همچون کفر و زندقه،از میان بردن اتحاد امت و...میساختند تا با این کار مجوزی برای مباح شمردن خون آنان پیدا کرده و مردم سادهدل را برای مبارزه با آنها بشورانند.
بههمینجهت دربارۀ قیام زید نیز همین تهمتها موجود بوده و شایع کرده بودند زید برای دستیابی به اهداف شخصی،بر سلطان زمان خود که هشام بن عبد الملک میباشد و خداوند پیروی از او را بر همگان واجب کرده، سر به شورش برداشته است.
امام صادق علیه السّلام در ردّ این شایعات و تهمتها چنین فرموده است:
نگویید زید سر به شورش برداشت،چرا که زید دانشمندی راستگو بود،او شما را به سوی خود و برای نفع شخصی خود فرانخوانده بود بلکه او شما را به خشنودی آل محمد فراخوانده و اگر پیروز میشد حتما به وعدۀ خود وفا مینمود،قیام او برضد حاکم جامعه و به منظور از میان بردن سلطۀ او بود (1).
میان یحیی بن زید(فرزند زید شهید)و مردی از شیعه دربارۀ قیام زید گفتوگویی درگرفت،مرد شیعی به یحیی گفت:ای پسر پیامبر پدر تو در قیام خود چون مجاهدان بود امّا ادعای امامت کرد و از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله دربارۀ کسانی که به دروغ ادعای امامت کنند روایات بسیاری آمده است.یحیی گفت:
1) (1)) .الحور العین/188.
خاموش باش،پدر من عاقلتر از این بود که چیزی را ادعا کند که حق او نیست، او فقط گفت:شما را به خشنودی آل محمد فرا میخوانم و مراد او پسر عمویم جعفر بود،مرد گفت:پس امروز امام بر حق امام جعفر صادق علیه السّلام است؟یحیی پاسخ داد:آری،او فقیهترین بنی هاشم است.
یحیی بن زید نیز در زمان خلافت ولید بن یزید کشته شد و جریان شهادت او از این قرار بود که او پس از شهادت پدرش از کوفه خارج شد و به خراسان و سپس از آنجا به ری و سرخس و سپس به بلخ رفته و در نزد شخصی به نام حریش بن عبد الرحمن شیبانی پناه گرفت و در نزد او ماند تا هشام از دنیا رفت و ولید بر مسند خلافت نشست (1).
والی کوفه نامهای به نصر بن سیار نوشت و در آن اطلاع داد که یحیی در خانۀ حریش است،نصر بن سیار از حریش خواست تا یحیی را تسلیم کند، حریش منکر وجود یحیی در خانۀ خود شد و گفت:من از یحیی هیچ اطلاعی ندارم،به همین دلیل دستور دادند تا او را ششصد تازیانه زدند،سپس حریش گفت:به خدا سوگند،اگر یحیی در زیر پای من باشد،پایم را برنمیدارم تا شما او را ببینید (2).
پس از این ماجرا نیز دستگاههای اطلاعاتی نظام اموی همواره در جستجوی یحیی بن زید بودند پس از ماجراهایی که بیان آنها طولانی خواهد شد.نصر بن سیار لشکری با ده هزار سوار به جنگ یحیی بن زید
فرستاد.یحیی با تعداد هفتاد نفر از یاران خود با این سپاه عظیم روبرو شد و در آخرین نبرد،در اثر تیری که به پیشانیاش اصابت کرد به شهادت رسید و تمامی اصحاب او نیز همراه او شهادت را در آغوش کشیدند.(رضوان اللّه علیهم اجمعین)؛دشمنان سر یحیی را از بدن جدا کرده و بدنش را برهنه کردند (1)این واقعه در سال 125 ه به وقوع پیوست جسد شریفش را در جوزجان[گرگان]بر دار کشیدند و تا قیام ابو مسلم خراسانی بر همان دار ماند،ابو مسلم بدنش را از دار به زیر آورده،بر او نماز خواند و او را دفن کرد (2).
در سال 126 ه ولید بن یزید به دست خود امویان کشته شد و یزید بن ولید بن عبد الملک به جای او بر کرسی خلافت نشست.در این دوره چنان آشفتگی سیاسی به وجود آمد که تا آن روز سابقه نداشت.هرکس کوچکترین امیدی به در دست گرفتن ریاست داشت از گوشهای سر برآورده بود؛چرا که مردم در این زمان چنان از ستم بنی امیه به ستوه آمده بودند که بدون هیچگونه دقت و مطالعهای آمادگی پذیرش سخن هرکس را که ادعای برقراری عدالت مینمود، داشتند.ازاینرو است که میبینیم در این دوران گرایشات سیاسی گوناگونی پیدا شد.
در چنین آشفته بازاری امکان به دست گرفتن اوضاع و انسجام بخشیدن به همۀ این گرایشات سیاسی و یکسویه کردن آنها،برای امام صادق علیه السّلام نبود.
اینجا است که میبینیم آن حضرت در قبال این اوضاع،به عنوان یک
اصلاحگر و راهنما ظاهر شدند.
آن حضرت گاه یاران خویش را از دنبالهروی کورکورانۀ دیگر مذاهب برحذر میداشتند و گاه آنان را به موضعگیری انقلابی فرامیخواندند،البته اگر اشخاص مورد اعتماد و دارای عقاید صحیح را مییافتند.
امام علیه السّلام به همه جزئیات موجود در جامعه آگاهی کامل داشتند زیرا حرکتی که امام صادق علیه السّلام با آن روبهرو بودند اگرچه عکسالعمل واقیتهای جامعه بود،اما مولود خلق الساعۀ همان جامعه نبود،امام علیه السّلام از فعالیتهای جریانهای فکری وارداتی در آن شرایط و نیز از اهدافی که گردانندگان این جریانات در سر میپروراندند کاملا آگاه بودند.
امام علیه السّلام به خوبی میدانستند که چه اهداف و نیتهایی در پشت این شعارها و پرچمها پنهان شده است مانند شعاری که بنی عباس برای رسیدن به خلافت مردم را به آن فریفتند،اینجا است که امام علیه السّلام همگان را از دنبالهروی کورکورانه از این دعوتها برحذر میداشتهاند،آن حضرت همواره بر ضرورت التزام به اصول و ارزشهای گمشدۀ اسلامی و الهی تأکید میکردند.
امام صادق علیه السّلام ویژگیهای خط سیاسی مطابق با شرایط زمانه را به گونهای که بنی امیه را مستقیما مورد هدف قرار ندهد به پیروان خود القا میفرمودهاند، این همان سیاستی است که میتوان آن را به روشنی در مواضع آن حضرت در قبال قیام عمویش زید شهید رضی اللّه عنه و پشتیبانی آن حضرت از آن به خوبی مشاهده کرد.
موضعگیری سیاسی امام صادق علیه السّلام در برابر رویدادهای سیاسی و پیشنهادی رهبری سیاسی که از جانب گروههای پیرو و یا دوستدار آن حضرت عرضه میگردید را میتوان در دو نکته خلاصه کرد:
اوّل:موضع آن حضرت در برابر پیشنهادهای رهبری سیاسی که از جانب گروههای مختلف مردم به آن حضرت ارائه میگردید.
دوّم:تأکید بر گرفتن موضع اصولی و برحذر داشتن شیعه از مواضع انفعالی و منحرف شدن توسّط رویدادهای سیاسی.
پیشنهاد اوّل:از عبد الحمید بن ابی الدّیلم روایت شده که گفت:نزد امام جعفر صادق علیه السّلام بودم که نامۀ عبد السّلام بن عبد الرّحمن بن نعیم و نامۀ فیض بن مختار و سلیمان بن خالد بدست آن حضرت رسید که در آن نامه آمده بود:
اکنون کوفه از جانب حکومت مرکزی،حافظ و نگهبانی ندارد و اگر امام به آنها دستور بدهد آن را فتح خواهند کرد.
هنگامی که امام علیه السّلام نامۀ آنها را خواند،آن را به گوشهای انداخت و فرمود:
«من امام و پیشوای آنها نیستم.آیا نمیدانند که پیشوای آنان سفیانی است؟» (1).
پیشنهاد دوّم:این پیشنهاد از طرف گروهی از مردم خراسان به امام صادق علیه السّلام شده بود.البتّه در حقیقت،این یک پیشنهاد برای قیام و انقلاب و
1) (1)) .اختیار و معرفة الرّجال 353 ح 662 و به نقل از آن در بحار الانوار 350/47.
دعوت مردم برای بیعت با امام صادق علیه السّلام نبود.بلکه نوعی تحقیق دربارۀ شخصی بود که از کوفه به خراسان رفته و مدّعی شده بود که نمایندۀ امام و فرستادۀ امام صادق علیه السّلام به سوی اهل خراسان است.
حال متن کامل روایت را از زبان راوی حدیث حارث بن حصیرۀ ازدی ببینید؛گفت:
«مردی از اهل کوفه به خراسان آمد و مردم را به ولایت جعفر بن محمّد علیه السّلام فراخواند.گروهی از مردم خواستۀ او را اجابت کرده و پیرو او گردیدند.گروهی نیز حرفهای او را بکلّی انکار کرده و او را دروغگو پنداشتند.گروه دیگری نیز ورع به خرج داده،راه احتیاط و توقّف در پیش گرفتند.راوی گوید:از هرکدام از این فرقهها مردی به عنوان نماینده به خدمت امام جعفر صادق علیه السّلام رسید.البتّه نمایندۀ گروهی که اهل زهد و ورع بوده و در کار آن مدعی،توقّف کرده بودند،در مسیر حرکت کاروانی که از خراسان به مدینه میآمد با کنیزی که در آن کاروان بود مخفیانه مرتکب عمل زنا گردید.
راوی گوید:هنگامی که ما بر حضرت امام صادق علیه السّلام وارد شدیم،آن مرد که سابقۀ این کار زشت را داشت،سخنگوی گروه هم بود.او به امام صادق علیه السّلام عرض کرد:خدا خیرت دهد؛مردی از اهل کوفه به نزد ما آمده و مردم را به ولایت شما فراخوانده است.گروهی او را تصدیق کرده،گروهی تکذیب و گروه دیگری نیز زهد و ورع به خرج داده و راه توقّف در پیش گرفتهاند.امام صادق علیه السّلام فرمودند:«تو از کدامیک از این سه گروه هستی؟»مرد گفت:من از گروهی هستم که ورع به خرج داده و توقّف کردهاند.امام صادق علیه السّلام فرمودند:«این زهد و ورع تو در فلان شب کجا بود؟»که به آن شبی اشاره داشت که مرد مرتکب آن عمل
زشت شده بود.راوی گوید:مرد از شنیدن این کلام نگران شد (1).
پیشنهاد سوّم:اینبار امام صادق علیه السّلام سیاست خود را در برابر گروهی از مخالفان بنی امیه،با اشارۀ غیر مستقیم به نقص عقیدتی و فکری این مبارزه،و اهدافی که بعضی از عناصر مبارزهکننده به دنبال آن بودند بیان فرمودند.این مطلب را از جریان دیدار عمرو بن عبید و واصل بن عطاء و دیگرانی از بزرگان معتزله با امام صادق علیه السّلام که پس از مطرح کردن نظریۀ قیام،انقلاب و به دست آوردن حکومت در نزد آن حضرت،تأیید و همراهی ایشان را میخواستند، میتوان دریافت.
امام علیه السّلام نه تنها به سؤال آنها جواب نداده و دعوت آنها را رد کرد.بلکه در جوابی که به آنها داد به حلّ مسألۀ دیگری پرداخت که اهمیّت آن از اجابت خواستۀ آنان بیشتر بود.چه آنکه اگر انگیزههای قیامکنندگان از قیامشان،با انگیزههای بنی امیه در حکومت تفاوتی نداشته باشد و از نظر فکری با هم یکسان باشند،قیام مسلحانه فایدهای نخواهد داشت.به خاطر همین موضوع، امام علیه السّلام انگشت روی درد اصلی که سبب این پیامدهای تاریک و انحرافاتی که جامعۀ اسلامی را متألّم کرده بود،گذاشتند.روایت را از عبد الکریم بن عتبۀ هاشمی میبینیم:
عبد الکریم میگوید:نزد امام صادق علیه السّلام در مکّه بودم.ناگاه جماعتی از معتزله که در میان آنها عمرو بن عبید و واصل بن عطاء و حفص بن سالم و گروه دیگری از بزرگان آنان بودند بر امام وارد شدند.در آن ایّام،ولید بن یزید کشته شده و اهل شام در حال اختلاف برای تعیین خلیفه بودند.آنان بسیار با
1) (1)) .بصائر الدرجات 264/ح 5،بحار الانوار 72/47.
امام صادق سخن گفتند و خطابهای طولانی ایراد کردند.امام صادق علیه السّلام به آنها فرمودند:«شما خیلی طولانی صحبت میکنید.یک نفر از میان خود نماینده کنید تا او دلایل شما را به صورت مختصر و روشن بیان کند».
آنها عمرو بن عبید را از طرف خود نماینده کردند و او نیز بسیار طولانی کلام خود را بیان کرد.او گفت:اهل شام خلیفۀ خود را کشتهاند و خداوند بعضی از آنها را به بعضی دیگر مبتلا کرده و امورشان متشتّت گردیده است.ما دیدیم محمّد بن عبد اللّه بن حسن مردی است دارای دین و عقل و مروّت و از خاندان خلافت.خواستیم تا گرد او جمع شده و با او بیعت کنیم و قیام خود را به همراه او آشکار ساخته،مردم را به سوی او بخوانیم.هرکس با او بیعت کند، ما با او هستیم و او از ماست و هرکس از ما دوری گزیند،ما نیز دست از او خواهیم داشت و هرکس با ما نبرد کند با او نبرد خواهیم کرد،و او را به سمت حقّ و اهل حقّ باز خواهیم گرداند.اکنون دوست داشتیم که این مطلب را با تو در میان بگذاریم.چرا که ما از نظرات امثال تو بینیاز نیستیم.چرا که تو بسیار با فضیلت بوده و پیروان فراوان داری.
هنگامی که او به صحبت خود پایان داد،امام صادق علیه السّلام فرمودند:«آیا نظر همۀ شما همین است که عمرو بن عبید گفت؟»گفتند:بلی.امام صادق علیه السّلام حمد و ثنای الهی را بجای آورد و بر پیامبر و آلش درود فرستاد و با آنان به دلایل مختلف احتجاج کرد و بعد رو به عمرو کرد و گفت:«ای عمرو،از خدا بترس و شما ای گروه، تقوای الهی پیشه کنید.چرا که پدرم که بهترین کس بر روی زمین بود و داناترین فرد به کتاب خدا و سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله،بر من اینگونه روایت کرده است که:پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:هرکس مردم را به شمشیر بزند و آنان را بهسوی خود بخواند در حالیکه در میان مسلمانان کسی
داناتر از او وجود دارد،گمراه و متظاهر است» (1).
عجیب است این گروه که به فضیلت امام صادق علیه السّلام و برتری آن حضرت بر دیگران اعتراف داشتند چگونه فکر بیعت با کس دیگری را در سر میپرورانده و از آن بدتر توقّع داشتند امام صادق علیه السّلام کار آنها را تأیید کند؟!در حالی که امام صادق آنها را به کاری معقول و مشروع فرامیخواند.آری،آنان میبایست در کاری که قصد انجام آن را داشتند تجدیدنظر کنند.
برای روشن شدن این موضوع،به مطالعۀ برخی از نمونههای تاریخی میپردازیم:
نمونۀ اوّل:این نمونۀ تاریخی دربردارنده تأکید امام صادق علیه السّلام به شیعیان بر لزوم تحقیق و تتبّع و عجله نکردن در دادن پاسخ مثبت به هرکسی است که شعار انقلاب سردهد،حتّی اگر شعار او شعار اهل بیت علیهم السّلام باشد.چرا که انسان اگر بدون تحقیق و تفکّر به راهی قدم بنهد،حتما زیان خواهد کرد.زیان بزرگی که ممکن است به قیمت جان آن شخص تمام شود؛و در قیامت باید بر همۀ اعمال خرد و کلان خود جواب بدهد و اگر بدون بیّنه و دلیل قوی در این راه کشته شده باشد پشیمانی برای او سودی نخواهد داشت.این سیاست امام علیه السّلام حاوی بهترین هشدار برای شیعیان بود،که گول حرکتهای سیاسی را که با ادّعای ارتباط با امام علیه السّلام قصد اغفال شیعه و استفادۀ از تواناییهای آنان را به جهت منافع و مصالح خود داشتند،نخورند.
1) (1)) .بحار الانوار 213/47-216،به نقل از کافی 554/3،احتجاج 118/2-122،تهذیب 148/67.
اکنون روایتی از عیص بن قاسم میخوانیم که گفت:از امام صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود:
«از خدای واحدی که هیچ شریکی ندارد،بپرهیزید.در کارهای خود دقّت کنید.به خدا قسم که اگر یکی از شما گلّۀ گوسفند و چوپانی داشته باشد،اگر چوپان دیگری را بیابد که در رابطۀ با گوسفندان او داناتر از چوپان فعلی باشد،چوپان اوّل را اخراج و چوپان داناتر را به جای او خواهد گماشت.به خدا قسم اگر شما دو جان داشتید که با یک جان جهاد کرده و تجربه اندوخته و با جان دیگر مطابق آنچه یافته و فهمیدهاید عمل میکردید،جایز بود این کار را انجام دهید.امّا شما بیشتر از یک جان ندارید که اگر آن جان را از دست دادید،به خدا قسم که دیگر امکان توبه نخواهید داشت.پس بسیار سزاوار است تا برای آینده و زندگی و جان خود،دست به انتخاب اصلح بزنید.هرگاه کسی نزد شما آمد و شما را به نام ما به انقلاب فرا خواند،اوّل تحقیق کنید که برای چه هدف و زیر پرچم چه کسی خارج میشوید؟» (1).
نمونۀ دوّم:در این نمونۀ تاریخی،امام صادق علیه السّلام به این نکتۀ مهم اشاره دارند که مهمترین نیاز این مرحله از تاریخ،وجود الگوهای نیکو و رهبران پاکی است که با رفتار شایسته و افکار درست خود،جامعه را پشتیبانی کنند.
از عمرو بن ابان روایت شده که گفت:از امام صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود:
«ای شیعیان،شما به ما نسبت داده شدهاید.پس مایۀ زینت و افتخار ما باشید،نه مایۀ ننگ و عار ما.چه چیز شما را مانع میشود که مانند اصحاب علی علیه السّلام در میان
1) (1)) .کافی 264/8.
مردم زندگی کنید؟!هریک از اصحاب علی علیه السّلام در میان هر قبیلهای داخل میشد،او را امام جماعت،مؤذّن و امانتدار خود میکردند.بیماران مردم را عیادت کنید،در تشییع جنازههای آنان حاضر شوید و در مساجدشان نماز بخوانید.نگذارید دیگران در هیچ کار خیری از شما پیشی بگیرند که به خدا سوگند شما به انجام این کارها سزاوارتر از آنانید» (1).
پدیدههای فکری و عقیدتی همچون زندقه،غلوّ،اعتزال،جبر و شیوههای جدیدی که در اثر ظهور این پدیدههای فکری در فهم رسالت الهی در عرصههای فقه و تفسیر حدیث و تفسیر قرآن در عصر امام صادق علیه السّلام به نقطۀ اوج خود رسیده بود،زاییده شرایطی که امام علیه السّلام در آن میزیسته نبوده،و یکباره به وجود نیامده بود.بلکه وجود این پدیدههای فکری به خطّی که امویان و قبل از آنها،خلفایی که از راه و روش اهل بیت علیهم السّلام دوری گزیده و در طول بیش از یک قرن،راههای دیگری در پیش گرفته بودند،بازگشت میکند.
آنان تصویری دروغین از دین به نسلها ارائه کردند که جز وسیلۀ توجیهی در دست حکّام نبوده که به وسیلۀ این[نسخۀ جدید از]اسلام،به حمایت از سلطه و سیطرۀ خود پرداخته و به فراخور سیاستهایشان بر ضدّ مستضعفان،از آن استفاده کنند.شرایط به گونهای شد که مردم فقط چهرهای زشت و غیر قابل تحمّل از دین میدیدند و پدیدۀ فکری زندقه و بیدینی عکسالعمل چنین انحرافی بوده است.چرا که پس از استفادۀ ابزاری حاکمان از دین،و به وجود
1) (1)) .اصول کافی 293/2،مشکاة الانوار 67،وسائل الشیعه 52/1.
آمدن محیط دینی مضطرب و آکنده از مفاهیم غلط،تفکّر زندقه رواج بسیاری یافت.
آشفتگی اصول و ارزشها به جایی رسید که حتّی مردم در سنّت نبوی، بلکه در فهم کتاب بزرگ الهی(قرآن)نیز به شکّ افتادند و بهسوی رأی و استحسان کشیده شده و بدون هیچ قانون علمی محکمی،از متن روایات و قرآن کریم تجاوز کردند.
اگر بخواهیم افکار منحرفی را که در عصر امام صادق علیه السّلام در جامعه منتشر شده بود بشناسیم،اوّل لازم است پیشزمینههایی که امّت را به این تشویش و آشفتگی اعتقادی رسانده بود بشناسیم.
اکنون به بعضی از نمونههای روش تحریفی و انحرافی اموی و نقش مخرّب آن در فهم قرآن و سنّت و حوادث تاریخ میپردازیم.
آنان در تفسیر قرآن کریم به آراء شخصی یا روایات اسرائیلی بسنده میکردند که در خدمت سیاستهای خلفا بوده است.به عنوان مثال:
1.جبریان،بعضی از آیات قرآن کریم را مانند وَ اللّٰهُ خَلَقَکُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ ؛ ...خدا شما و آنچه را که برمیسازید آفریده است (1)،برای تأیید فکر منحرف خود به کار میبردند.آنها اینگونه میپنداشتند که قرآن دلالت بر این دارد که خداوند بندگان را به کارهایشان مجبور میکند.
1) (1)) .صافات/96.
2.عقیدۀ جسمیّت بخشیدن به خداوند متعال که مبتنی بر برداشتهایی از روی جمود بر ظواهر عبارات قرآنی بنا شده بود.در این طرز تفکّر،هیچگاه از معنای تحت اللفظی آیات قرآن پا فراتر نگذاشته نشده،و تصریح میکند که خداوند دست و صورت دارد و برای این اعتقاد فاسد به آیات شریف: یَدُ اللّٰهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ ؛دست خدا بالای دستهای آنان است (1)و وَ یَبْقیٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ ؛و ذات باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی خواهد ماند (2)استدلال کرده و معتقدند که دیدن خداوند با چشم سر،امکانپذیر است و به این آیۀ شریف استناد میکنند که: وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ* إِلیٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ ؛در آن روز صورتهایی شاداب و مسرور است*و به پروردگارش مینگرد! (3).
این اعتقادات تکیه بر تفسیرها و داستانهای اسرائیلی در رابطه با تفسیر آیات قرآن دارد؛و این موجب پیدایش این صورت نازیبا از تفسیر آیات قرآن شده است.در تفسیر قرطبی از کعب الاحبار روایت شده که گفت:خداوند متعال هنگامی که عرش را خلق کرد،عرش گفت خداوند چیزی از من بزرگتر نیافریده است و از خود بزرگبینی گردن برافراشت.پس خداوند متعال ماری را بهسوی او فرستاد تا بر او حلقه زند،که این مار هفتاد هزار بال و در هر بالی هفتاد هزار پر و در هر پری هفتاد هزار صورت و در هر صورتی هفتاد هزار دهان و در هر دهانی هفتاد هزار زبان وجود داشت که از هر کدام از این زبانها و دهانها در هر روز،به اندازۀ قطرات باران و تعداد برگهای درختان، سنگریزهها،ستارگان،به عدد روزهای دنیا و به تعداد همۀ ملائکه،تسبیح خداوند متعال خارج میگردید.این مار بر دور عرش پیچید.و فقط نیمی از مار
برای پیچیدن به دور عرش کافی بود.در این زمان بود که عرش تواضع کرد (1).
معاویه به کعب الاحبار گفت:تو میگویی که سوارهنظام ذو القرنین به ثریّا میرسید؟کعب در پاسخ به او گفت:اگر من این را گفتهام خداوند متعال نیز فرموده است: وَ آتَیْنٰاهُ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً ؛و از هر چیزی وسیلهای بدو بخشیدیم (2).
این نمونهای از میراث حدیثی،تفسیری و تاریخی مخلوط با اسرائیلیات و افتراءات دروغینی بود که به جهت خدمت به حکّام،بعد از قرنی از وفات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و پس از اینکه عمر بن عبد العزیز فرمان رفع ممنوعیّت کتابت حدیث را صادر کرد به رشتۀ تحریر درآمد.مکتب حدیث کاملا بر روی آنچه روایت میکرد تکیه داشت و به عقل انسانی اجازۀ دخالت در حیطۀ فهم حدیث را نمیداد.تا آنجا که گفتند:سنّت قرآن را نسخ میکند و قرآن به سنّت نیازمندتر است تا سنّت به قرآن،و نظریۀ عرضۀ احادیث بر قرآن،از آراء زنادقه (لا مذهبان)است (3).
تا اینجا بعضی از سببهای پیدایش انحرافات فکری و منتشر شدن سریع آن در جامعۀ اسلامی را دریافتهایم.تفکّراتی مانند جبر و زندقه و غلوّ و به هر کدام از اینها در پی اشاره خواهیم داشت.
1.در صحیح ترمذی از پیامبر اکرم روایت شده است که دربارۀ معاویه فرمودند:خدایا او را هدایتکننده و هدایتشده قرار ده و بهوسیلۀ او مردم را
هدایت کن (1).
2.و از عمیر بن سعید روایت شده که گفت:معاویه را جز به خیر و نیکی یاد نکنید.چرا که من از پیغمبر شنیدم که میفرمود:خداوندا بهوسیلۀ او هدایت کن (2)
3.احمد،ابو داوود،بغوی،طبرانی و دیگران از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله روایت کردهاند که فرمود:بر شما باد به حفظ و نگهداری شام.چرا که این شهر منتخب خدا از میان همۀ زمین است.خداوند برای سکونت در این شهر بهترین بندگانش را انتخاب کرده و خداوند بر اهل شام تکیه کرده است (3).
4.از کعب الاحبار روایت شده:که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمودند:اهل شام شمشیری از شمشیرهای خدا هستند که خداوند بهوسیلۀ آنها از گناهکاران انتقام میگیرد (4).
5.از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله روایت شده که فرمود:صاحب سرّ من معاویة بن ابی سفیان است (5).
6-و گفته شده ابن ابی العوجاء که یکی از زنادقه بوده،هنگامی که برای گردن زدن برده میشد گفت:من در میان شما چهار هزار حدیث جعل کردم که در آنها حلال را حرام و حرام را حلال کردم (6).
مجموعهای از روایات جعلی وجود دارد که شخصیت پیامبر اکرم را به صورتی ناقص و متناقض در رفتار معرّفی مینماید،مانند اینکه:
1.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به صدای کنیزکان آوازخوان و دفنواز گوش میدادند.
2.پیامبر اکرم همسرش عایشه را در حالیکه صورت بر صورت او مینهاده!بر دوش خود سوار میکرده تا بازی سیاهان را ببیند.
3.اینکه پیامبر اکرم پس از آنکه همسر فرزندخوانده خود را در حالتی تحریککننده دید،عاشق او گردید! (1)
1.جبر:هنگامی که در جامعه نیاز به ایجاد علم کلام و فقه و تفسیر احساس گردید،عدّهای از به وجود آورندگان و نظریهپردازان عقیدۀ جبر با استفاده از احادیثی که میشد از ظواهر آن اعتقاد جبر را استخراج کرد،دست به تولید این نظریه زدند.نظریهای که خداوند را خالق اعمال بندگان میدانست.
آنها این نظریه را در خدمت دستگاه اموی و تثبیت پایههای سلطنت آنان قرار دادند.معنای حقیقی جبر این است که بندگان خدا هیچگونه اختیاری از خود نداشته و تمام شرّ و خیری که از آنها صادر میشود به خداوند متعال نسبت داده میشود.آنها میگویند ما هیچ کاری را به اختیار خود انجام نمیدهیم، بلکه تمام اعمال ما با اراده و مشیّت خداوند انجام میشود و اگر خداوند
1) (1)) .صحیح بخاری 169/1،صحیح مسلم باب صلاة العیدین 607/2،مسند احمد 38/6.
بخواهد که ما نماز بخوانیم،نماز میخوانیم و اگر خداوند بخواهد که ما شراب بخوریم،شراب میخوریم.آنان برای این عقیده به چند آیۀ قرآن نیز استناد کردهاند که از آن جمله است: وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ ؛و تا خدا نخواهد، [شما]نخواهید خواست 1و فَمَنْ یُرِدِ اللّٰهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً ؛پس کسی را که خدا بخواهد هدایت نماید،دلش را به پذیرش اسلام میگشاید؛و هرکه را بخواهد گمراه کند،دلش را سخت تنگ میگرداند 2.
روشن است که معتقدان به چنین اعتقادی،به خود اجازه میدهند هر جنایت و معصیتی را انجام دهند.واجبات را انجام نداده و به ارتکاب محرّماتی چون شرب خمر،زنا،دزدی و قتل پرداخته و سپس بگویند خداوند خواست که من دزدی کنم و دزدی کردم؛خواست خدا این بود که من زنا کنم و من زنا کردم.بدین ترتیب،انسان هیچگونه اراده،اختیار و تصرّفی در آنچه خداوند به او داده ندارد و هیچ استفادهای از نعمت عقل نخواهد برد.پس چگونه طمع ثواب یا ترسی از عقاب خداوند خواهد داشت؟ 3.
2.زندقه(بیدینی):از دیگر افکاری که در زمان امام صادق ظهور کرد،تفکّر الحاد و بیدینی بود.البتّه از رشد و نموّ اینچنین افکار منحرفی در عالم اسلام،که عالم توحید خالص است،خصوصا در زمان قدرت و قوّت دین اسلام و در زمانهای که دیگر ملّتها برای آگاهی پیدا کردن از اسلام که آخرین رسالت الهی است تلاش میکردند،نباید تعجّب کرد.زیرا ستم و فسادی که امویان در تمام عرصههای زندگی مروّج آن بودند،سبب ظهور چنین افکاری میگردید که با تفکّرات اسلامی ضدّیت تام و تمام داشت.
از حمّاد بن عثمان روایت شده است که گفت:از امام صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود:«زنادقه و بیدینان در سال 128 هجری ظهور خواهند کرد.چرا که من مطلب را در مصحف حضرت فاطمۀ زهرا علیها السّلام دیدهام» (1).
جوّ فکری که حکومت بنی امیه ایجاد کرده بود،هرگونه سؤال،اشکال و ایرادی را بر افکار صادر شده از سوی حکّام گناهی نابخشودنی دانسته و چنین حکم میکرد که انسان فقط باید شنونده بوده فکر نکند و معتقد باشد که خلافت اسلامی در طاغوتهای بنی امیّه و فرعونهای بنی عبّاس خلاصه میشود.چنین فسادی که همۀ عرصههای فکر و اندیشه را فراگرفته بود موجب ظهور تفکّرات الحادی گردید که در حقیقت عکسالعمل همین فساد بود.
از اینجاست که مشاهده میکنیم ابن ابی العوجاء جلسات فکری و اندیشهای خود را فقط با هدف تشکیک در توحید در مسجد رسول خدا تشکیل میداد.او منکر اصل و مبدأ هستی بود و میگفت:هستی سر خود به وجود آمده و خالقی در کار نبوده است.
جعد بن درهم نیز از کسانی بود که کاملا در کفر فرو رفته،بدعتگذار و اصل بیدینی بودهاند.او به صورت آشکاری بیدینی و الحاد خود را بروز میداده است (2).
از بدعتهای جعد این است که مقداری آب و خاک در شیشهای ریخت و پس از مدّتی که در آن گل و لای داخل شیشه کرمها و جانورانی پیدا شدند؛به اصحاب خود گفت:من خالق این جانوران هستم.چرا که من سبب به وجود
آمدن آنها شدهام.این خبر به امام صادق علیه السّلام رسید.امام صادق با رساترین برهانها کلام او را باطل کردند:اگر او آنها را آفریده است بگوید که تعداد آنها چندتاست؟چندتا از آن کرمها نر و چندتا از آنها ماده هستند؟وزن هرکدام از آنها چقدر است؟اگر او آنها را آفریده است،دستور بدهد تا از این صورتی که هستند به شکل دیگری درآیند (1).
3.اعتزال:پس از تعارض میراث حدیثی و تفسیری بنی امیّه با عقل سلیم، خوارج و مرجئه نیز در حکم مرتکب کبیره به تعارض رسیدند و فرهنگی که در ظاهر قرآن کریم جمود کرده بود،از حلّ این مشکل عاجز مانده نتوانست به سؤالاتی که در حالت رویکرد به فرهنگهای دیگر پیش میآید،جواب گوید.
از اینجا بود که افکار معتزله در پاسخ به نیازهای حاصل از پیشرفتهای مدنی در کشور اسلامی و بسیاری سؤالاتی که از سوی حرکات الحادی مطرح میشد ظهور کرد.در آن زمان تفکّر معتزلی،اعتماد کامل و مطلق بر ظاهر حدیث را ردّ کرده و به اهل حدیث هجوم آورد که چرا عقل را تعطیل کرده و هرکس را که با آنان به بحث و مناقشه بپردازد کافر میخوانند.
خط سیاسی معتزله:معتزله کمککار حکومت وقت بوده و به سیاست حاکم بر زمان خود خدمت کردند.آنجا که به مقدّساتی که در ضمیر امّت و فکر آنها نهفته بود،حمله کردند.آنان این مطلب را ابراز کردند که لازمۀ امامت و خلافت برتری ذاتی و علمی نیست.بلکه میتوان آن کس را که برتر نیست با وجود شخص برتر،به خلافت و امامت برگزید و همین مطلب را دلیل بر مشروعیت خلافت امویان و عبّاسیان دانستند.احمد امین گوید:جرأت معتزله
1) (1)) .امالی مرتضی 284/1.
در نقد و بررّسی شخصیتها به شدّت به نفع بنی امیّه تمام شد.چرا که کمترین اثر نقد و بررسی مخالفان،و قرار دادن آنها در مقام تحلیل و بررسی عقلی- چه به نفع آنها تمام شده یا به ضرر آنها باشد-این بود که تفکّر تقدیس و عصمت علی علیه السّلام را که در میان مسلمانان شایع بود کمرنگ میکرد (1).
به همین سبب بود که معتزله همیشه مشمول تأیید مطلق و حمایت کامل امویان بوده و پس از سقوط آنان به دستگاه حکومت عبّاسی متّصل شده و از سازمانهای وابسته و یاوران حکومت عبّاسی بودند.منصور عبّاسی،عمرو بن عبید را که یکی از بزرگان معتزله بود بسیار گرامی میداشت (2).
روابط شیعه و معتزله نیز بسیار خصمانه بود.شیعه معتزله را فکری خارج از اسلام میدانست.چرا که نظریۀ برتری مفضول بر افضل،یعنی نظریۀ صحت امامت شخصی که برتر نیست با وجود شخص برتر،معنایش خارج شدن از منطق حقّ و کشتن مواهب و نیروهایی است که خداوند به بشر داده است.
علاوه بر اینکه این نوع تفکّر با قرآن کریم نیز مخالفت دارد.قرآن کریم میفرماید: قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ ؛بگو:«آیا کسانی که میدانند و کسانی که نمیدانند یکسانند؟ (3).
تمام فجایعی که امت اسلام در طول تاریخ خود پس از پیامبر اکرم با آن روبرو شده است به همین موضوع کنار گذاشتن فرد برتر و لا یقتر و جلو انداختن شخص پایینتر بازگشت میکند.و اگر اینچنین کاری در جامعۀ اسلامی صورت نمیگرفت،شخص افضل و برترین فرد امّت با رهبری حکیمانه خود،به نرمی و آرامی امّت را به سوی سرچشمۀ جوشان سعادت و
هدایت رهبری میفرمود.چنانکه حضرت فاطمۀ زهرا علیها السّلام در خطبهای که بلافاصله بعد از بالا رفتن ابو بکر از پلّکان خلافت و نشستن بر منبر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و برکنار کردن امام علی بن ابیطالب علیه السّلام از این جایگاه که پیامبر اکرم آن حضرت را برای آن معیّن فرموده بود،به همین نکتۀ مهم اشاره فرمودهاند.
4.غلوّ:تاریخنویسان،حرکت غالیان را در تاریخ اسلام از خطرناکترین و نابودکنندهترین حرکات برای جامعۀ اسلامی آن روز میدانستند.چرا که این حرکت سیاسی و عقیدتی با هدف ضربه زدن به اسلام از داخل پایهریزی شده بود.البتّه تحلیل این حرکت از جانب مورّخان همیشه حتّی امروز هم مشکل و سخت بوده است.چرا که خود آورندگان و داعیان این فکر و عقیده دست به قلم نبرده و عقاید خود را تدوین ننمودهاند.حرکت غلات در دراز مدّت ادامه پیدا نکرد،بلکه مدّت کوتاهی بر صحنۀ سیاست ظاهر شد و سپس به سرعت غروب کرد.امام صادق علیه السّلام با درک صحیح از خطرناک بودن این عقیده،به سرعت در مقابل آن موضع گرفته و برائت و بیزاری خود را از این عقیده و تمام اصول آن آشکارا بیان کرده و کسانی را که مبلّغ این عقیده بودهاند مانند ابو الخطّاب مورد لعن قرار داده و مردم را از هدفهای ناپاک صاحبان این عقیده برحذر داشته است.
ابتدای حرکت غلات در اواخر حکومت امویان به وجود آمد.ابو الخطّاب به صورت پنهانی افکار خود را در شهر کوفه رواج داد.در زمانی که کوفه دستخوش امواج جریانات سیاسی بود.در آن زمان حرکت عبّاسیان راه خود را به سوی پیروزی باز میکرد.ابو الخطّاب از آن جهت کوفه را برای نشر عقاید خود انتخاب کرد که میدانست دوستداران و پیروان اهل بیت در این شهر زیادند،و احساس کرد میتواند با فکر ناپاک خود دوستی و محبّت اهل بیت را
بدینگونه زشت و بیاعتبار ساخته و ضربهای به پیروان اهل بیت از این راه وارد آورد.ابو عبّاس بغوی گوید:در محلۀ غربی کوفه در کنیسهای به نام دار الرّوم بر فثیون نصرانی داخل شدم و بین ما سخنانی گذشت.من از فثیون در رابطه با ابن کلاب سؤال کردم.فثیون گفت:خداوند عبد اللّه(ابن کلاب قطّان) را بیامرزد.او به نزد من میآمد و در آن گوشه مینشست-به ناحیهای از کلیسا اشاره کرد-او احادیث مرا نقل میکرد و اگر بیشتر زنده میماند،ما میتوانستیم همۀ مسلمانان را به دین نصرانی درآوریم.
غلات معتقد بودند که چیزهای روحانی مانند ملائکه میتوانند با جسد جسمانی ظهور کنند و این امر از نظر عقلی محال نیست.حال این مطلب یا در جانب خیر است مانند ظهور جبرئیل علیه السّلام در برابر بعضی از اشخاص به صورت یکی از اعراب.و از ناحیۀ شر مانند ظهور شیطان به صورت انسان تا اینکه شرّ و بدی را به صورت انسانی به انجام برساند.یا ظاهر شدن جنّ به صورت بشر تا اینکه بتواند با زبان انسانی سخن بگوید.به همین ترتیب آنها میگویند:
خداوند متعال نیز میتواند به صورت اشخاص ظاهر شود.و چون بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله کسی برتر از حضرت علی علیه السّلام نبوده و بعد از او هم فرزندان آن حضرت به این کرامت اختصاص یافته و آنها بهترین خلق خدا میباشند، خداوند به صورت آنها جلوه کرده و به زبان آنها سخن گفته و با دست آنها کار میکند.و به خاطر همین،اسم«الهیّه»بر آنها نهاده شد!!آنها این خصوصیّت را فقط به حضرت علی علیه السّلام داده و دیگران را از این خصوصیّت بیبهره میدانستند.چرا که به اعتقاد آنان خداوند متعال امیر المؤمنین علیه السّلام را در
رابطۀ با اسرار باطنی تأیید و یاری کرده بود (1).
از اینجا ابو الخطّاب اعتقادات خود را آغاز کرد و سپس گمان کرد که ائمّه پیامبرند.پس از آن ادّعا کرد که آنها خدایاناند.ابو الخطّاب معتقد به خدایی جعفر بن محمّد امام صادق علیه السّلام و خدا بودن پدران پاک آن حضرت علیهم السّلام گردید.
سپس گفت آنها فرزندان خدا و دوستان او هستند!او میگفت:الهیّت نوری است که در نبوّت نهفته و نبوّت نوری است که در امامت است و جهان از این آثار و نورها خالی نخواهد بود.ابو الخطّاب گمان میکرد که جعفر بن محمّد علیه السّلام خداوند زمان خود است.او میگفت:جعفر بن محمّد همین شخصی که مردم او را میبینند نیست.بلکه او چون به این عالم نزول کرده،به این صورت درآمده و مردم او را به این شکل میبینند (2)!
اینها مهمترین جهتگیریهای فکری منحرفی بود که در زمان امام صادق علیه السّلام رایج گشته بود و ما به زودی موضعگیری امام علیه السّلام و روشهای آن حضرت را در برخورد با این افکار منحرف که با هدف درمان این دردی که در جامعۀ اسلامی آن زمان رو به گسترش بود به انجام میرساندند،پیگیری خواهیم کرد.
نیازهای دورۀ حضرت امام صادق علیه السّلام
پس از آشنایی با مظاهر فساد و انحرافی که در عصر امام صادق علیه السّلام همۀ عرصههای زندگی مردم را اشغال کرده بود میتوان عمق فاجعهای را که امام صادق علیه السّلام از ابتدا با آن روبرو بود درک کرد.
امام علیه السّلام در برهۀ پایانی حکومت امویان به شرایطی دست پیدا کرد که در آن به سبب ضعف دولت اموی،مراقبتها قدری کمتر شده بود و امام صادق علیه السّلام به روشنی میدید که بخش اعظم جامعۀ اسلامی دستخوش انحراف و دوری از زندگی واقعی گردیدهاند،ارزشهای جاهلی دوباره پا به عرصۀ وجود نهاده و قواعد بیگانه از دین در فهم قرآن و سنت راه یافته و مضمون و جوهرۀ آن را وارونه کرده است،آن حضرت مشاهده میکرد که اوضاع در اواخر عصر اموی که روزگار رشد مکاتب فکری و جریانات سیاسی دور از اسلام بود روزبهروز بحرانیتر شده و اکثریت قریب به اتفاق مردم در اثر مشاهدۀ ستم و بیدادی که بر هر دادخواه و معترضی که سر مخالفت با دستگاه منحرف از دین بنی امیه را داشت روا داشته میشد به امید و آرزوی نابودی بنی امیه دل خوش کرده و کنج عزلت گزیده بودند.
امام صادق علیه السّلام همۀ این مسائل را به دقت مورد بررسی قرار داده و با حوصلۀ تمام شروع به حل کردن آنها نمود.
گفتگوی سدیر صیرفی و امام صادق علیه السّلام را باهم میخوانیم:
سدیر گوید:بر امام صادق علیه السّلام داخل شده و به محضرش عرضه داشتم:به خدا سوگند،در خانه نشستن سزاوار شما نیست.
فرمود:چرا ای سدیر؟
عرض کردم:چون شما دوستداران،شیعیان و یاوران زیادی دارید،به خدا سوگند اگر حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام به اندازۀ شما یار و یاور میداشت هرگز مردان قبیلۀ تیم و عدی چشم طمع به جایگاه او نمیدوختند.
فرمود:ای سدیر،گمان میکنی یاران من چند نفر باشند؟
عرض کردم:یکصد هزار نفر.
فرمود:یکصد هزار نفر؟
عرض کردم:آری،و بلکه دویست هزار نفر.
فرمود:دویست هزار نفر؟
عرض کردم:آری،و بلکه نصف مردم دنیا.
حضرت قدری سکوت فرموده و سپس فرمودند:برای تو مشکل نیست با من به ینبع (1)بیایی؟
عرض کردم:آری،آن حضرت دستور دادند تا یک درازگوش و یک استر را زین کردند،من اول بر درازگوش سوار شدم حضرت فرمودند:ای سدیر آیا از درازگوش چشمپوشی میکنی تا من بر آن سوار شوم؟
عرض کردم استر زیباتر و نجیبتر از درازگوش است.
فرمود:من در سواری با درازگوش راحتتر هستم.
1) (1)) .ینبع قلعهایست در مسیری که حاجیان مصر از آن راه به مکه میآیند و در آن چند چشمۀ آب و نخلستان است.
من از درازگوش به زیر آمده و آن حضرت بر آن سوار شدند و به راه افتادیم تا اینکه وقت نماز فرارسید.امام صادق علیه السّلام فرمودند:ای سدیر پیاده شو که وقت نماز است اما پس از آن فرمودند:این زمین شورهزار است و نماز در آن جایز نیست.
پس به راه خود ادامه دادیم تا اینکه به منطقهای رسیدیم که خاکی سرخ فام داشت،چون به آن منطقه رسیدیم،چشم امام صادق علیه السّلام به جوان چوپانی افتاد که تعدادی بزغاله را میچراند،آن حضرت به من فرمودند:اگر به تعداد این بزغالهها پیرو میداشتم،خانهنشینی بر من جایز نمیبود.
سدیر گوید:پس از نماز به سراغ گلۀ بزغالهها رفتم و آنها را شمارش نموده،دیدم که هفده بزغاله میباشند (1).
امام صادق علیه السّلام اینچنین تشخیص داده بودند که برای جامعهای که از فساد و تباهی آکنده گردیده است مهمترین نیاز،ایجاد جریان اصیل اسلامی است که توانایی حمل ارزشهایی را که پیامبر گرامی اسلام از جانب خدا آورده بود، داشته باشد.
در عینحال،لازم بود که مردم از حکومتهای ستمکار به دور باشند تا آلت دست آنان نگردند.
پس تنها راه مبارزه با حکومت فاسد،نشاندن ارزشهای اسلامی و ایجاد جریان فعال سیاسی بود که در ریشهکنی،یا حداقل کم کردن ستمها مشارکت داشته باشد،چرا که اگر ارادۀ گروه زیادی از مردم بر استقرار عدالت قرار بگیرد،حاکم حتی اگر ظالم هم باشد مجبور به برپا داشتن عدالت میگردد زیرا اکثریت مردم با بیداری ژرف اسلامی استبداد را نفی کرده و خواهان
1) (1)) .کافی 242/2،بحار الانوار 372/47.
عدالت شدهاند.
امام صادق علیه السّلام از عملیات مسلحانۀ مستقیم برضد حاکمان منحرف زمان خود صرفنظر کرد و این مطلب نشاندهندۀ اختلاف در فورمولهای سیاسی است که شرایط زمان به افراد دیکته میکند و امام صادق علیه السّلام عمیقا طبیعت کارهای انقلابی را درک میکرد.
امام صادق علیه السّلام تلاش کرد تا به دور از سروصدا و بدون تصریح به کارهای سیاسی و انقلابی بهسوی ایجاد جریان مردمی فراگیر،همچنین تربیت جماعت نخبگان صالح که چون نمایندگان ائمه علیهم السّلام محسوب میشدند و نظارت بر عملکرد و تنظیم خط مشی آنان در مبارزه با انحراف فراگیر حرکت کرده و این افراد را به جبهۀ متحدی در انجام انقلاب فکری و ایجاد بستر مناسب برای دیگرگون ساختن فساد موجود در کوتاهمدت یا درازمدت بدل کند.
امام صادق علیه السّلام در فعالیت خود دو گونه از انحراف را مورد هدف قرار دادند:
گونۀ اول:انحراف سیاسی که در رهبری دولت نمود پیدا میکرد.
گونۀ دوم:انحراف عقیدتی،فکری و اخلاقی و پس از آن انحراف سیاسی که در میان امت اسلام پیدا شده بود.
امام صادق علیه السّلام سمتگیری حرکت انقلابی-عقیدتی خود را در دو زمینۀ مهم قرار داد:
یک:تماس فراگیر با اقشار امت و جهتگیریهای سیاسی و فکری آنان.
دو:پیگیری ایجاد دانشگاه اهل بیت علیهم السّلام.
که هردو از زمینههای فعالیتی عمومی بهشمار میآمد و ما در همین فصل
به بحث دربارۀ آن خواهیم پرداخت.
فعالیتهای خاص امام علیه السّلام با محورهای مختلف آن در تربیت گروه نخبه خلاصه میشود که در بخش سوم این قسمت به آن خواهیم پرداخت.
بحث در این زمینه از فعالیت امام علیه السّلام به چند محور مختلف تقسیم میشود:
امام علیه السّلام این محور را در چند فعالیت متمرکز کردند:
اول:جاانداختن این فرهنگ که حکومتهای ستمگر مشروعیت نداشته و هرگونه مراجعه به آنها حتی در رابطه با حل و فصل دشمنیها و دعواها حرام میباشد به این روایت توجه کنید:
«إیّاکم أن یحاکم بعضکم بعضا الی أهل الجور،و لکن انظروا الی رجل منکم یعلم شیئا من قضایانا فاجعلوه بینکم فإنّی قد جعلته قاضیا فتحاکموا الیه»؛
مبادا که هیچیک از شما دیگری را برای محاکمه نزد اهل جور ببرد،در میان خود شخصی را پیدا کنید که قدری از دانش قضاوت ما(اهل بیت)آگاهی داشته باشد؛او را به حکمیت میان خود بگمارید که من او را در میان شما به قضاوت منصوب کردهام (1).
و فرموده است:
1) (1)) .وسائل الشیعه 13/27 ح 5 به نقل از کافی،فقیه و تهذیب.
هر مؤمنی که مؤمن دیگری را در دعوا و شکایت،نزد قاضی یا سلطان ستمگری ببرد و او به غیر از آنچه حکم خداوند است در میان آندو حکم کند در گناه آن قاضی شریک است (1).
و از ابو بصیر از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود:
هر مردی که با برادر خود در مورد حقّی درگیری داشته و یکی از برادران دینی،او را بخواند تا اختلاف را حل کند؛اما او نپذیرد و شکایت نزد اینها(دستگاه ستم)ببرد از افرادی خواهد بود که مشمول این آیۀ شریف قرآن هستند:آیا ندیدهای کسانی را که میپندارند به آنچه بهسوی تو نازل شده و[به]آنچه پیش از تو نازل گردیده، ایمان آوردهاند[با این همه]میخواهند داوری میان خود رای بهسوی طاغوت ببرند،با آنکه قطعا فرمان یافتهاند که بدان کفر ورزند (2)(3).
عمر بن حنظله گوید:از امام صادق علیه السّلام پرسیدم:دو نفر از اصحاب ما در بارۀ بدهکاری یا میراث اختلاف پیدا میکنند و شکایت به نزد حاکم یا دستگاه قضایی آنها میبرند آیا این کار جایز است؟حضرت فرمودند:
هرکس محاکمه را به آنان ارجاع دهد چه بر حق باشد،یا باطل محاکمه به نزد طاغوت برده است و مالی که با حکم آنها به دست بیاورد حرام است اگرچه حق مسلم او باشد چرا که این حق مسلم را با حکم طاغوت بهدست آورده،در حالیکه خداوند به او فرمان داده تا به طاغوت کفر ورزد؛خداوند متعال میفرماید:
(میخواهند داوری میان خود را بهسوی طاغوت ببرند،با آنکه قطعا فرمان یافتهاند که بدان کفر ورزند) (4)» (5).
در روایت دیگری نیز همکاری با نظامهای ستمگر را تحریم کرده و فرمودهاند:
(اعوان ظلمه)همکاران ستمگران در روز قیامت در خیمههایی از آتش در انتظار میمانند تا خداوند به حساب همۀ بندگان رسیدگی نماید (1).
و نیز فرمودهاند:
آنان(حاکمان ستمگر)را حتی در ساختن مسجد یاری نکنید (2).
و به یکی از یاران خود فرمودند:
ای عذافر خبردار شدم که با ابو ایوب و ربیع[از عوامل دولت جور]همکاری داری، چگونه خواهی بود روزی که نام تو را در شمار اعوان ظلمه بانگ کنند. (3)
علی بن ابی حمزه گوید:دوستی داشتم که از کارمندان دستگاه بنی امیه بود.
او از من خواست تا برایش از امام صادق علیه السّلام اجازۀ ملاقات بگیرم.من چنین کردم و او چون بر امام صادق علیه السّلام وارد شد سلام کرد و نشست سپس عرضه داشت:فدایت شوم،من دبیر دیوان این قوم هستم و از این راه مال بسیاری کسب کردهام و در کسب آن اموال چندان مقید به حلال و حرام نبودهام.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:
اگر بنی امیه کسی را نمییافتند تا برایشان نویسندگی کند و مالیاتها را جمعآوری نماید و با این کار موجب زیادی جمعیت آنها شود،هرگز نمیتوانستند حق ما را از ما بگیرند؛اگر مردم آنها و آنچه را در دست آنان بود ترک میکردند،جز آنچه در دست آنها بود به چیزی دست نمییافتند.
جوان پرسید:حال راه نجات من از این گرفتاری چیست؟
امام علیه السّلام پاسخ دادند:«اگر بگویم به کار میبندی؟»
جوان گفت:آری به کار میبندم.
فرمود:آنچه از این راه به دست آوردهای از خود دور کن؛آنچه را که صاحبانش را میشناسی به صاحبانش بازگردان و آن مقدار که صاحبانش را نمیشناسی در راه خدا تصدق کن (1).
دوم:فرهنگسازی براساس اصول سیاسی صحیح و از راه بیان جایگاه ولایت غصب شده،که با استفاده از آیات قرآن انجام میگردید.
آن حضرت در شرایطی که مکاتب فکری حاکم بر فرهنگ جامعه فقط به پوستۀ ظاهری آیات قرآن بسنده کرده و از درک عمق و تأویل آن عاجز بودند؛ آیۀ شریف: وَ إِذِ ابْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ ؛و چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتی بیازمود، و وی آن همه را به انجام رسانید،[خدا به او]فرمود:«من تو را پیشوای مردم قرار دادم.
[ابراهیم]پرسید:«از دودمانم[چطور]؟»فرمود:«پیمان من به بیدادگران نمیرسد)را این گونه توضیح دادند که:خداوند متعال ابتدا ابراهیم را به مقام بندگی خود برگزید،سپس او را به مقام نبوت منصوب کرد،پس از آن به مقام رسالت ارتقایش داد پس از آن او را به مقام خلّت(دوستی)برگزیده و در نهایت او را منصب امامت داد،آنگاه که همۀ شرایط لازم در او جمع شد به او خطاب کرد که: قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً ؛[خدا به او]فرمود:من تو را پیشوای مردم قرار دادم.
آنگاه امام صادق علیه السّلام ادامه دادند:«آنقدر این مقام در چشم ابراهیم بزرگ جلوه نمود که گفت: قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ ؛[ابراهیم]پرسید:«از دودمانم [چطور]؟»فرمود:«پیمان من به بیدادگران نمیرسد؛آری هیچگاه بیخرد بر پرهیزگار
1) (1)) .ابن شهر آشوب،مناقب 365/3،بحار الانوار 138/47،کافی 106/5.
پیشوایی نمییابد (1).
آن حضرت آیۀ شریف: صِبْغَةَ اللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ صِبْغَةً ؛این است نگارگری الهی؛و کیست خوشنگارتر از خدا؟) (2)را چنین تفسیر فرمودهاند که این نگارگری همان به رنگ اسلام درآوردن مردمان است (3)و در کلام دیگری دادن رنگ ولایت[امام بر حق حضرت علی علیه السّلام]به مؤمنان در عهد و پیمان [عالم ذر]است (4).
علامۀ طباطبایی در توضیح این کلام آن حضرت،فرمودهاند:این معنی از باطن آیه گرفته شده است.
امام صادق علیه السّلام برای مردم از امیر المؤمنین علیه السّلام سخن گفته و حدیث غدیر را برای آنان میخواند،واقعهای که مهمترین رویداد سیاسی در طول حیات امت اسلام بود.آن حضرت برای پیشگیری از به فراموشی سپرده شدن این رویداد مهم به یادآوری آن میپرداختند.از کلمات آن حضرت دربارۀ حضرت علی است که فرمود:
او کسی است که به ولایت خوانده شده و امامتش در روز غدیر خم با گفتۀ پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از قول خداوند متعال اثبات گردیده که فرمود:آیا من در صاحب اختیاری شما از خودتان سزاوارتر نیستم؟مردم پاسخ دادند:البته،فرمود:پس هرکس من مولا و صاحب اختیار او هستم این علی مولای او است خداوندا هرکس او را دوست میدارد دوستش بدار و هرکس با او دشمنی میکند با او دشمن باش، هرکس او را یاری مینماید یاریش کن و هرکس او را وامیگذارد خوار و تنهایش ساز و هرکس کمککار او است کمککارش باش. (5)
در آن زمان که هنگام کشته شدن ولید و اختلاف در میان اهل شام بود نظر جماعت معتزله در باب خلافت این بود که(محمد[بن عبد اللّه]بن حسن)را به خلافت برگزینند.
در همین وقت هیأت بلندپایهای از آنان که در میانشان اشخاصی چون عمرو بن عبید،واصل بن عطا و حفص بن سالم بودند به دیدار امام صادق علیه السّلام آمدند.
پس از اینکه این گروه نظر خود را منوط به نظر رهبر فکری خود عمرو بن عبید کردند،گفتوگویی طولانی میان امام صادق علیه السّلام و عمرو درگرفت؛ امام علیه السّلام به او فرمود:«ای عمرو اگر مردم امر خلافت را بدون خونریزی و مشکلی به عهدۀ تو واگذار کنند و بگویند کسی را به خلافت برگزین،تو چه کسی را به خلافت انتخاب خواهی کرد؟».
عمرو فورا پاسخ داد آن را در میان مسلمانان به شوری میگذارم.
امام علیه السّلام فرمودند:«در میان همۀ امت؟»گفت:بله.امام علیه السّلام فرمود:«در میان فقیهان و نیکان آنها؟»گفت:آری.فرمود:«در میان قریش و غیر قریش؟»گفت:در میان عرب و عجم.
فرمودند:«ای عمرو مرا آگاه کن،آیا تو ابو بکر و عمر را قبول داری یا از آن دو بیزاری میجویی؟»گفت:آنها را به خلافت قبول دارم.
امام علیه السّلام فرمودند:«ای عمرو اگر تو کسی بودی که از آن دو بیزاری میجستی، میتوانستی برخلاف عملکرد آنها گام برداری،اما اگر تو دوستدار آنانی،بدانکه نظر تو مخالف آنها است.عمر شخصا ابو بکر را به خلافت برگزید و در این کار با احدی مشورت نکرد.ابو بکر نیز در هنگام مرگ خلافت را به عمر بازگرداند و او هم با کسی مشورت نکرد.
عمر هم در پایان خلافت خود،آن را در میان شش نفر به شوری گذاشت و از انصار کسی را در
آن شوری قرار نداد بلکه تمام اهل آن شوری از قریش بودند.سپس مردم را دربارۀ رأی این شش نفر بهگونهای سفارش کرد که فکر میکنم تو و یارانت چندان از آن خشنود نیستید.
در اینجا عمرو به امام علیه السّلام عرض کرد:عمر چه کرد؟
امام علیه السّلام فرمودند:«او سه روز به صهیب دستور داد تا نماز جماعت را اقامه کند و این شش نفر در طول این سه روز به مشورت بپردازند و جز فرزند عمر کس دیگری در میان جلسۀ آنان داخل نشود که البته او حق هیچگونه دخالتی در امر تصمیمگیری آنها نداشت.سپس به گروه مهاجر و انصاری که در حضورش بودند توصیه کرد که پس از تمام شدن مهلت سه روزه اگر اعضای شوری نتوانستند کسی را به خلافت برگزینند هر شش تن را گردن بزنند،و اگر چهار تن از آنان پیش از پایان سه روز به نتیجه رسیده و دو نفر با آنان مخالفت کردند،آن دو نفر را گردن بزنند...آیا شما در شورایی که قصد تشکیل آن را در میان مسلمانان دارید به چنین شرایطی راضی میشوید؟»
از گامهایی که امام صادق علیه السّلام برداشتند،روبهرو شدن با جریانات الحاد و بیدینی بود که شرح آن در سابق گذشت امام علیه السّلام در مقابله با آنان از روشهای مختلف استفاده میکردند تا اینکه همۀ محتوای آنها را بیرون ریخته و در برابر اهداف ناپاک آنان ایستادگی نماید.
حال به بیان نمونههایی از این فعالیتها میپردازیم:
1.میان امام صادق علیه السّلام و یکی از سران حرکت کفر و الحاد،به نام(ابو شاکر دیصانی)چندین مناظره برگزار شد که در تمام آنها امام علیه السّلام او را شکست داده، افکار و گمانهای واهی او را باطل مینمودند.
در یکی از این مناظرهها ابو شاکر از امام علیه السّلام پرسید:چه دلیلی هست که تو سازنده و آفرینندهای داری؟
امام صادق علیه السّلام در پاسخ او فرمودند:وقتی در خود مطالعه کردم دیدم که از یکی از این دو حال بیرون نیستم،یا خود،خویشتن را به وجود آوردهام و یا دیگری مرا به وجود آورده است.اگر خود به وجود آورندۀ خودم باشم باز از دو حال بیرون نیست یا هنگامی که خودم را میساختم موجود بودهام،یا موجود نبودهام اگر موجود بودهام چه نیازی بود که خود را بسازم و اگر موجود نبودهام معنایش عدم من است و خوب میدانی که عدم نمیتواند ایجاد کنندۀ هستی باشد.پس نتیجه میگیریم که شق سوم صحیح است و آفرینندۀ من کسی غیر از من است[که وقتی من در کتم عدم بودم او وجود داشته]و او کسی جز خداوند ربّ العالمین نیست (1).
2.روزی دیصانی بر امام صادق علیه السّلام وارد شد و گفت:مرا به معبودم راهنمایی کن در کنار امام علیه السّلام پسر بچهای بود که تخممرغی در دست داشت، امام علیه السّلام تخممرغ را از او گرفته و رو به دیصانی کرده فرمود:ای دیصانی اینکه میبینی دژی است مخفی که گرداگرد آن را ابتدا جدارهای ضخیم و سپس پردهای لطیف فرا گرفته است و در میان آن طلای ذوب شده و نقرۀ ذوب شده است که باهم آمیخته نمیشوند.
این تخم به همین حالت باقی است،نه هیچ اصلاحگری از آن بیرون آمده تا از خوبی درون آن خبری بیاورد و نه هیچ مفسدهجویی در آن رفته تا نشانۀ فسادش باشد،کسی نمیداند آیا برای نرینه آفریده شده یا برای مادینه که ناگهان شکافته میگردد و از آن انواع مختلف پرندگان همچون طاووس بیرون میآید آیا تو دست تدبیر هیچ مدبری را در پس این همه صنعت نمیبینی؟.
1) (1)) .بحار الانوار 50/3 به نقل از توحید صدوق.
دیصانی مدتی سر به زیر انداخت،سپس توبهاش را آشکار کرد و از آنچه که گفته بود بیزاری جست (1).
3.زندیق دیگری که از زنادقۀ مشهور بود به نزد امام صادق علیه السّلام آمد و چند مسئلۀ حساس را از آن حضرت پرسید که به تعدادی از آنها اشاره میکنیم:
1.پرسید:بندگان چگونه خدایی را که نمیبینند پرستش میکنند؟
امام علیه السّلام در پاسخ او فرمودند:دلها با نور ایمان او را میبیند،عقلها با بیداری از غفلت مانند هرچیز آشکاری وجودش را تأیید میکند و چشمها با دیدن نظم و خوشترکیبی نظام هستی و استحکام روابط آن و سپس با دیدن پیامبران و نشانههای خداوندی،کتابهای آسمانی و احکام خللناپذیر آن او را مشاهده کرده و دانشمندان به دیدن آثار عظمتش اکتفا کرده نیازی به دیدنش با چشم سر نمیبینند» (2).
پاسخ امام علیه السّلام متضمن یک دلیل وجدانی است که همان دلالت مخلوقات بر وجود خالق و پی بردن به مؤثر از راه دیدن اثر باشد مانند خلقت کهکشانها که بدون تکیه بر چیزی جز قدرت خداوند متعال در فضا معلق هستند.
سپس فرموده که خردهای بیدار و دلهای آرامش یافته از ایمان است که از دیدن مخلوقات بدیع خداوند متعال،خدا را مشاهده میکند چرا که همیشه اثر بر مؤثر و معلول بر علت دلالت میکند.
2.پرسید:پیامبران را چگونه اثبات میکنید؟
امام صادق علیه السّلام در جواب او فرمودند:
چون ثابت کردیم که خالقی داریم که ما را آفریده و از ما و هرچه آفریده بالاتر و برتر است و این آفریننده دارای حکمت بوده و مخلوقات او هم نمیتوانند او را به عیان مشاهده و
لمس کرده و باهم تماس مستقیم داشته باشند تا در مسائل مختلف باهم گفتگو کنند لازم است تا در میان خلق خود سفیرانی داشته باشد تا آنان،مردم را به منافع و مصالح و آنچه موجب بقای آنان بوده و ترک آن باعث نابودی آنها خواهد بود راهنمایی کنند.پس ضرورت وجود امر و نهیکنندگانی که از جانب آفرینندۀ حکیم دانا در میان مخلوقات به این کار مأمور شده باشند ثابت شد.و دانسته شد که خداوند در میان خلق خود کسانی دارد که او را به مردم میشناسانند و آنها پیامبران خدا و برگزیدگان او از میان مخلوقات بوده،حکیمانی هستند که خداوند آنان را براساس حکمت تربیت کرده و در میان مردم برانگیخته است،آنان در تمام شئون زندگی،با مردم اشتراک داشته و از نظر خلقت و شکل و شمایل و حالات زندگی فرقی با مردم ندارند،اما در عینحال از جانب خداوند حکیم دانا بهوسیلۀ حکمت و دلیل و برهان و معجزاتی از قبیل زنده کردن مردگان و شفا دادن به نابینای مادرزاد و مبتلایان به بیماری پیسی،تأیید شدهاند،پس زمین خالی از حجت نمیماند حجتی که دارای چنان دانشی باشد که بر راستی آنچه پیامبران آوردهاند و همچنین بر عدالت آنان دلالت داشته باشد.
امام صادق علیه السّلام اضافه کردند:
اعتقاد ما بر این است که زمین هیچگاه از حجت خالی نخواهد بود و این حجت حتما باید از نسل انبیا باشد و خداوند هیچ پیامبری را از غیر نسل پیامبران به پیامبری برنگزیده است،زیرا خداوند برای آدمیان راهی نورانی تشریع کرده و نسل پاکیزهای از حضرت آدم خارج ساخته که انبیا و رسولان را از آن بهوجود آورده که خالصترین جوهرۀ الهی،و برگزیدگان خداوند هستند،در پشتهای پدران پاک پاکیزه مانده و در رحم مادران محافظت شدهاند و هرگز زناکاری جاهلیّت و درهم ریختگی نسبهایشان به این نسل پاک اصابت نکرده است، چرا که خداوند متعال آنان را در چنان جایگاه بلندی قرار داده است که برتر و بالاتر از آن جایگاهی نیست.
پس هرکه خزانهدار دانش خداوندی،امانتدار علم غیب،امانتدار اسرار الهی،حجت
خداوند بر بندگان و زبان گویا و مترجم کلام خداوند بر آنان باشد،باید که دارای چنین نسب پاکی باشد،پس ممکن نیست،حجت خداوند از نسلی غیر از نسل پیامبران باشد،او با علمی که از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به میراث برده،در میان مردم جانشین پیامبر صلّی اللّه علیه و اله است و اگر مردم امامتش را انکار کردند سکوت پیشه میکند،اگر هم تاکنون امت اسلام،علیرغم اختلافی که در دانش دینی دارند و رای و قیاسی که در میان آنها رایج شده باقی مانده است،به برکت مقدار کمی از علم پیامبر است که در دست آنها است،و اگر آنان به امامت امام و جانشین پیامبر گردن نهاده، از او پیروی نموده و دانش دینی را از او میآموختند،عدالت در جامعه ظهور کرده،اختلاف و درگیری از میان آنان رخت بربسته،ثبات و استقرار بر کارشان حاکم شده،دین آشکار گشته و یقین بر شک پیروز میگردید،اما بعید است که مردم،پس از فقدان پیامبر به پیروی از امام بر حق گردن نهند چرا که تاکنون هیچ پیامبری از دنیا نرفته است مگر اینکه پیروانش از پس او دستخوش اختلاف و درگیری گردیدهاند.
3.پرسید:این حجت با چنین صفاتی به چه کار میآید؟
امام صادق علیه السّلام در پاسخ فرمودند:«یقتدی به،و یخرج عنه الشیء بعد الشیء، مکانه منفعة الخلق،و صلاحهم فإن أحدثوا فی دین اللّه شیئا أعلمهم،و إن زادوا فیه أخبرهم،و إن نقصوا منه شیئا أفادهم»؛از جانب مردم مورد تبعیت قرار گرفته،دانشها یکی پس از دیگری از او بروز میکند،بودن او سودرسانی به مردم و اصلاح امور آنها است،اگر روزی در دین بدعتی آوردند یا چیزی به دین خدا افزوده یا از آن کاستند،آگاهشان میکند (1).
در این گفتوگوی عمیق و سطح بالا امام صادق علیه السّلام آنقدر به پاسخهای مستدل و مفصل خود ادامه دادند که شمار سؤال و پاسخها به نود و پنج رسید و ما برای اختصار به نقل سه مورد اول بسنده کردیم.
1) (1)) .شیخ طبرسی،احتجاج 77/2-78.
موضع امام صادق علیه السّلام در برابر جریان غلو و فعالیتهای غالیان بسیار استوار و قاطع بود،آن حضرت به سدیر فرمودهاند:
ای سدیر چشم و گوش،پوست و مو،و گوشت و خون من از این گروه بیزار است،خدا و رسول نیز از ایشان بیزار باد،اینان بر دین من و پدران من نیستند،به خدا سوگند که در روز قیامت که خداوند میان من و آنان جمع کند بر آنها خشمگین است (1).
میسره گوید:پیش امام صادق علیه السّلام از«ابو الخطاب»[از سران غلات]سخن به میان آوردم آن حضرت در حالیکه تکیه داده بودند انگشت خود را به سمت آسمان بلند کرده و فرمودند:
لعنت خدا و ملائکه و تمام مردم بر ابو الخطاب باد،خداوند را شاهد میگیرم که او کافر،فاسق و مشرک بوده و با فرعون محشور میگردد و شب و روز در شدیدترین عذابها با او همراه است.
سپس فرمود:
به خدا سوگند،به خدا سوگند که من برتر از آنم که این دوزخیان گرداگرد من باشند (2).
عیسی بن ابی منصور گوید:از امام صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود:
خداوندا ابو الخطاب را لعنت کن،که او در همۀ احوال،حتی در میان بسترم باعث نگرانی من شده است،خداوندا داغی آهن را به او بچشان (3).
امام صادق علیه السّلام در برابر این طایفۀ خطرناک موضع بسیار سختی داشته و
حتی چشم برهم زدنی از مبارزه با آنان کوتاه نیامدند،تا اینکه موفق به خنثی کردن توطئههای آنان-که برآمده از کینهورزیهای یهود با اسلام و دنبالۀ فتنه انگیزیهای تاریخی آنان برضد آن بود-گردیدند،و اگر مختصر مجالی به آنان داده یا لحظهای در مبارزه با آنان سستی کرده بودند،کمر تشیع را میشکستند.
از دو روایتی که به ذکر آن خواهیم پرداخت میتوان به شدت سوز و درد امام صادق علیه السّلام و بیم آن حضرت از مؤثر شدن این دعوت انحرافی که با شعار دروغین حبّ اهل بیت علیهم السّلام به میدان آمده بود در میان امت را به خوبی دریافت.
از عنبسة بن مصعب روایت شده که گفت:امام صادق علیه السّلام به من فرمودند:
از ابو الخطاب چه شنیدهای؟عرض کردم:شنیدم که ابو الخطاب میگفت:شما دست خود را بر روی سینهاش نهاده و فرمودهاید که او حامل دانش،محل اسرار و امین بر زنده و مردۀ ما است.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:
به خدا سوگند چنین نیست،هرگز عضوی از بدن من عضوی از بدن او را لمس نکرده است؛اینکه او ادعا میکند من(امام صادق علیه السّلام)علم غیب میدانم،به همان خدایی که جز او خدایی نیست من غیب نمیدانم (1)و خداوند مصیبتم را در سوگ مردگانم پاداش نداده و مرا از برکت وجود زندگانم بهرهمند نگرداند اگر من چنین چیزی را به او گفته باشم؛و اما این ادعا که من گفتهام او حامل علم ما است هم دروغ است و خداوند مصیبتم را در سوگ مردگانم پاداش نداده و مرا از برکت وجود زندگانم بهرهمند نگرداند اگر چنین چیزی گفته باشم (2).
1) (1)) .امام علیه السّلام اینجا در مقام نفی علم غیب استقلالی است که غالیان دربارۀ ائمه علیه السّلام مدّعی آن هستند نه علم غیبی که از جانب خداوند متعال به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و ائمۀ اطهار علیهم السّلام عنایت شده است.
2) (2)) .کشّی،اختیار معرفة الرجال 292 ح 515 و به نقل از آن در الامام الصادق و المذاهب الاربعة 2/ 375.
امام صادق علیه السّلام همچنین در حدیث دیگری به مرازم فرمودند:به غالیان بگو با توبه بهسوی خدا بازگردید؛که شما کافر،فاسق و مشرک هستید.
و باز به مرازم فرمودند:چون به کوفه رفتی به نزد بشار عشیری برو و به او بگو:جعفر بن محمد به تو میگوید:ای کافر ای فاسق ای مشرک من از تو بیزارم.مرازم گوید:چونکه داخل کوفه شدم به بشار گفتم:جعفر بن محمد علیه السّلام به تو گفته است:ای کافر ای فاسق ای مشرک من از تو بیزارم.بشار گفت:مولایم نامی از من برد؟!گفتم:
آری از تو اینگونه یاد کرد.گفت:خداوند تو را جزای خیر دهد» (1).
خباثت،پافشاری و برنامهریزی ریشهدار این فرد تا بدان پایه رسید که پس از شنیدن پیغام امام علیه السّلام توسط مرازم بازهم برای دیدار با امام صادق علیه السّلام به نزد آن حضرت رفت.هنگامی که بشار عشیری بر امام علیه السّلام وارد شد امام صادق علیه السّلام به او گفتند:از نزد من خارج شو که خداوند تو را لعنت کند به خدا سوگند که من و تو هیچگاه در زیر یک سقف با یکدیگر جمع نخواهیم شد.هنگامی که بشار از مجلس خارج شد،امام علیه السّلام فرمودند:
وای بر او خداوند هیچ بندهای را به مانند این فاجر خوار و کوچک نکرده است؛او شیطانی است که به گمراه کردن یاران و شیعیان من آمده است،پس از او برحذر باشید و حاضران این خبر را از قول من به غایبان برسانند که من بندۀ خدا و زادۀ کنیز خدا هستم؛و پشت پدران و رحم مادران مرا دربرگرفته و سپس خواهم مرد و پس از مرگ برانگیخته شده و مورد بازخواست واقع خواهم گردید (2).
امام صادق علیه السّلام در همان زمانی که با این جریانات فکری مبارزه میکرد به مبارزه با جریانات دیگری هم میپرداخت که سنگ بنای بعضی از مکاتب فقهی گردیده بود که با روح شریعت اسلام منافات داشت و ممکن بود دین اسلام را از درون نابود کرده و محتوای آن را تغییر بدهد.از اینجا بود که امام صادق علیه السّلام یاران خود را از عمل به مبانی این جریانات برحذر میداشتهاند،آن حضرت به ابان بن تغلب فرموده است:«یا أبان!إنّ السنة إذا قیست محق الدین»؛ ای ابان،اگر سنت مورد قیاس قرار گیرد دین نابود میشود (1).
امام در راه اثبات بطلان این مکاتب و عدم مشروعیت آنها فعالیت گستردهای داشتند.
ابو حنیفه مکتب قیاس را پایهگذاری کرد و از آن به مانند یکی از منابع استنباط احکام شرعی استفاده میکرد اما امام صادق علیه السّلام بر کار او خط بطلان کشیده و نادرستی نظریۀ او را برایش آشکار مینموده است.
به یکی از مباحثاتی که میان امام صادق علیه السّلام و ابو حنیفه در این رابطه انجام شده است توجه کنید:
گفته شده که«ابن شبرمه»به همراه ابو حنیفه به محضر امام صادق علیه السّلام رسیدند،امام علیه السّلام به ابن شبرمه فرمود:«اینکه همراه تو است کیست؟».
ابن شبرمه پاسخ داد:مردی است که در امر دین دارای بصیرت است.
امام علیه السّلام فرمودند:«شاید که او در امر دین به رأی خود قیاس میکند؟».
1) (1)) .بحار الانوار 405/104 به نقل از محاسن برقی.
وی پاسخ داد:آری.
امام علیه السّلام رو به ابو حنیفه کرده و فرمودند:«نامت چیست؟»پاسخ داد:نعمان.
امام علیه السّلام سؤال کرد:«ای نعمان،آیا هیچ سر خود را قیاس کردهای؟»
ابو حنیفه گفت:چگونه سر خود را قیاس کنم؟
امام به او فرمودند:«فکر نمیکنم چیزی بلد باشی،آیا میدانی که چرا آب چشم شور، مادۀ داخل گوش تلخ،جدارۀ بینی خنک و آب دهان شیرین و گوارا است؟».
ابو حنیفه حیران شد و از این مطالب اظهار بیاطلاعی کرد.امام علیه السّلام سؤال دیگری را مطرح کرده و فرمودند:«آیا جملهای سراغ داری که ابتدای آن کفر،و انتهای آن ایمان باشد؟»ابو حنیفه پاسخ داد نه.
سپس ابو حنیفه از امام صادق علیه السّلام تقاضا کرد که سرّ این امور را برای او توضیح دهد؛امام صادق علیه السّلام فرمودند:
پدرم از جدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مرا خبر داده است که خداوند متعال به فضل و کرم خود برای آدم این خصوصیات را قرار داده که آب چشمش شور است تا اگر چیزی از خارج در آن افتاد آن را پس بزند،گوشها را تلخ کرد تا اگر حشرهای وارد گوش انسان شد به سمت مغز پیشروی نکند و آن تلخی موجب بازگشت او به خارج از گوش شود،خداوند جدارۀ بینی را در اثر استنشاق هوا سرد کرد تا از فاسد شدن مغز جلوگیری شود،و طعم دهان را شیرین و گوارا کرد تا انسان بتواند طعم غذاهای مختلف را درک کند.
ابو حنیفه دوباره رو به امام صادق علیه السّلام کرد و عرضه داشت:مرا از جملهای که ابتدای آن کفر و انتهای آن ایمان است آگاه کن.
امام صادق علیه السّلام به او فرمودند:در جمله شریف لا اله الا اللّه چون بنده میگوید«لا اله»کفر است و چون میگوید«الا اللّه»ایمان است.
آنگاه امام علیه السّلام ابو حنیفه را از عمل به قیاس چنین نهی فرمودند:
ای نعمان،پدرم از جدم پیامبر مرا خبر داده است که اولین کسی که قیاس کرد شیطان بود که چون خداوند به همۀ ملائکه امر فرمود:بر آدم سجده کنید؛گفت:(گفت:
من از او بهترم.مرا از آتشی آفریدی و او را از گل آفریدی) (1).
ابو حنیفه بار دیگری به محضر امام صادق علیه السّلام شرفیاب شد،امام صادق علیه السّلام از او پرسید:آیا میدانی که کفارۀ محرمی که دندان رباعیۀ[چهار دندان میان دندانهای پیش و دندانهای نیش]آهویی را بشکند چیست؟
ابو حنیفه اظهار بیاطلاعی کرد و گفت:ای پسر پیامبر نمیدانم.
امام فرمودند:آیا ندانستهای که آهو دندان رباعیه ندارد و فقط دندان ثنایا دارد؟
ابو حنیفه برای بار سوم نیز با امام صادق علیه السّلام دیدار کرد در این دیدار نیز از پاسخگویی به سؤالاتی که امام علیه السّلام مطرح فرمودند بازماند.
از جمله پرسشهایی که امام صادق علیه السّلام مطرح فرمودند این بود:آیا قتل در نزد خدا گناه بیشتری دارد یا زنا؟ابو حنیفه گفت:البته قتل.
امام علیه السّلام فرمودند:چگونه است که خداوند در اثبات قتل دو شاهد را کافی دانسته ولی در اثبات زنا حتما چهار شاهد را لازم میداند؟ابو حنیفه هیچ پاسخی برای کلام امام علیه السّلام که در واقع ردّ نظریۀ قیاس او بود نداشت.
سپس امام صادق علیه السّلام سؤال دیگری را مطرح فرمودند:نماز بالاتر است یا روزه؟»ابو حنیفه در پاسخ گفت:البته نماز بالاتر است.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:پس بنابر نظریۀ قیاس تو واجب است زن حایض نمازهایی را که در حال حیض نخوانده بهجا آورد و قضای روزههایی را که در آن ایام نگرفته لازم نیست
1) (1)) .اصول کافی 58/1 ح 20 و به نقل از آن در بحار الأنوار 226/47 ح 16.
بهجا آورد؛در حالیکه خداوند متعال قضای روزه را واجب کرده و قضای نماز را واجب ننموده است؟!
امام علیه السّلام با این مثالها قصد داشت تا به ابو حنیفه ثابت کند که دین خدا با قیاس و استحسان دریافت نمیشود.سپس امام برای بطلان کامل نظریۀ قیاس ابو حنیفه پرسش دیگری را مطرح فرمودند:آیا بول کثیفتر است یا منی؟»ابو حنیفه در پاسخ گفت:بول کثیفتر است.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:پس بنابر مسلک قیاسی تو باید از بول غسل کرد چون کثیفتر است و چون منی کثافت کمتری دارد باید برای آن وضو گرفت؛در حالیکه خدای تعالی غسل را از منی واجب کرده است نه از بول.
سپس امام علیه السّلام حدیث خود را در ردّ او اینگونه از سر گرفتند که:
چه میگویی دربارۀ مردی که غلامی دارد و در یک شب خود و غلامش ازدواج میکنند.آنها با همسرانشان در یک شب خلوت میکنند و سپس به مسافرت رفته،آن دو زن را در یک خانه میگذارند.آن دو زن دو پسر به دنیا میآورند.ناگاه در شبی خانه بر سر آنان خراب میشود.دو زن کشته شده و دو پسر باقی میمانند.به نظر تو کدامیک از این دو پسر مالک است،کدامیک مملوک،کدامیک از این دو پسر وارث است و کدامیک از این دو به ارث میرسد؟
در اینجا نیز ابو حنیفه به ناتوانی خود از جواب اعتراف کرد و گفت:من فقط در زمینۀ حدود صاحبنظر هستم.
اینجا امام علیه السّلام سؤال دیگری را مطرح کردند:چه میگویی در مرد کوری که چشم آدم بینائی را از کاسه درآورد و دست مردی را قطع کرد؟چگونه حدّ بر او جاری میشود؟.
ابو حنیفه باز به عجز خود اعتراف کرد و گفت:من مردی هستم که به آنچه پیامبران بر آن مبعوث شدهاند دانش دارم...
در اینجا امام علیه السّلام سؤال دیگری را مطرح کردند:مرا خبر بده از قول خداوند
تعالی به موسی و هارون وقتی آنها را بهسوی فرعون فرستاد:(شاید که پند پذیرد یا بترسد) (1)سپس امام علیه السّلام فرمودند:آیا اگر تو بگویی لعلّ به معنای شک نیست ابو حنیفه گفت:آری.امام علیه السّلام فرمودند:وقتی خدا گفت:لعلّ باز هم به معنای شک است؟!ابو حنیفه گفت:نمیدانم.
امام صادق علیه السّلام بدینگونه آنچه را که از مسألۀ قیاس،در ذهن ابو حنیفه رسوب کرده بود از ذهن او خالی کرده و به او فرمودند:تو گمان میکنی که فتواهایت مطابق کتاب خداست،امّا از کسانی که علم کتاب خدا را به میراث بردهاند نیستی.تو گمان داری که صاحب قیاسی امّا بدان که اوّلین کسی که قیاس کرد ابلیس بود که لعنت خدا بر او بود.دین اسلام بر قیاس بنا نشده است.تو گمان میکنی که صاحب رأی و نظر هستی.اما رأی و نظر از رسول خدا صحیح است و از کسی غیر از او خطا و اشتباه است.چرا که خداوند متعال فرموده است: لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّٰاسِ بِمٰا أَرٰاکَ اللّٰهُ (2)تا میان مردم به[موجب] آنچه خدا به تو آموخته داوری کنی امّا این مطلب را برای کس دیگری غیر از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نگفته است.گمان داری که در مسألۀ حدود الهی صاحبنظر هستی.امّا آن کس که قرآن بر او نازل شده سزاوارتر است که در این مسأله صاحب رأی و نظر باشد.تو گمان کردهای که به تمام آنچه پیامبران بر آن مبعوث شدهاند عالم و دانایی.
امّا آخرین پیامبران الهی،داناترین کس به آن چیزی است که انبیا به ابلاغ آن مبعوث گردیدهاند.
اگر این نبود که مردم میگفتند:ابو حنیفه بر پسر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله داخل شد و او سؤالی از او نکرد،من از تو سؤالی نمیکردم.حال برو و اگر اهل قیاسی،قیاس کن.
اینجا بود که ابو حنیفه به امام صادق علیه السّلام عرضه داشت:پس از این مجلس
به خدا سوگند که سخنی از رأی و قیاس در دین خدا بر زبان نخواهم راند.
امام صادق علیه السّلام در جواب او فرمودند:هرگز،حبّ ریاست تو را امان نمیدهد.
همچنانکه پیشینیان تو را نیز به حال خود نگذاشت (1).
اینچنین بود که امام صادق علیه السّلام موضعی محکم و بدون سازش در برابر اینچنین دیدگاههایی که برای اسلام بسیار خطرناک بودند اتخاذ کرد.آن حضرت با فعالیت بیامان خود از گسترش این افکار جلوگیری کرده و عناصری را که این افکار نفوذی را پذیرفته بودند به بحث فرا میخواند تا باورهای غلط آنان را تغییر دهد.
میبینیم که امام علیه السّلام در برابر ابن ابی لیلی که قاضی رسمی حکومت اموی بوده و پیش از ابی حنیفه مطابق رأی خود فتوا میداده است موضع سختی گرفتهاند.او در حالیکه سعید بن ابی الخضیب همراهش بود با امام صادق علیه السّلام روبرو شد.امام صادق علیه السّلام به سعید فرمودند:«این شخص کیست که به همراه تو میآید؟»سعید گفت:این ابن ابی لیلی قاضی مسلمانان است.
امام علیه السّلام از او پرسیدند:«مال را از کسی میگیری و به کس دیگر میدهی.بین مرد و همسرش جدایی میافکنی و در این کار از کسی نمیترسی؟!»گفت:آری.
امام علیه السّلام فرمودند:«بر چه اساس قضاوت میکنی؟»گفت:براساس آنچه از پیامبر خدا و ابو بکر و عمر به من رسیده است.
امام صادق علیه السّلام به او فرمودند:«آیا به تو این روایت رسیده است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«أقضاکم علیّ بعدی؟»؛پس از من از نظر قضاوت برترین شخص میان شما علی است؟»ابن ابی لیلی گفت:آری.امام صادق علیه السّلام فرمودند:«پس چگونه است که با
1) (1)) .شیخ طبرسی،احتجاج 117-110/2.
وجود اینکه این روایت را شنیدهای براساس روایات کسانی غیر از حضرت علی علیه السّلام قضاوت میکنی؟»
اینگونه بود که ابن ابی لیلی دریافت در احکام و فتواهایی که صادر میکند به راه حق نرفته است.
سپس امام صادق علیه السّلام به او فرمودند:«برو و همصحبتی مانند خود برای خود انتخاب کن.به خدا سوگند که من دیگر کلمهای از دهان سر با تو صحبت نخواهم کرد» (1).
نوح بن درّاج به ابن ابی لیلی گفت:آیا تاکنون شده است از کلامی که گفتهای یا قضاوتی که انجام دادهای به خاطر سخن کسی برگردی؟ابن ابی لیلی پاسخ داد:نه،مگر به خاطر حرف یک نفر،نوح بن درّاج گوید:به ابن ابی لیلی گفتم آن شخص کیست؟گفت:جعفر بن محمّد علیه السّلام (2).
برای مقاصد سیاسی
امام صادق علیه السّلام در برابر استفادههای ابزاری سیاسی که نصّ قرآن را در خدمت اهداف سیاسی مشکوک خود میخواست،به دفاع از حریم قرآن پرداخت.آنان درصدد رنگ و لعاب شرعی دادن بر حکومت ستمگر خود و سست کردن روح انقلاب و به خاموشی گرایاندن روح مقاومت در جانهای امّت و در نتیجه نفی مشروعیت از نیروهای مبارزهکننده با این نظام ظالم بودند.تا جایی که در تفسیر این آیه از قرآن: وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی
اَلْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ یُشْهِدُ اللّٰهَ عَلیٰ مٰا فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصٰامِ* وَ إِذٰا تَوَلّٰی سَعیٰ فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهٰا وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ الْفَسٰادَ ؛و از میان مردم کسی است که در زندگی این دنیا سخنش تو را به تعجّب وامیدارد،و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه میگیرد،و حال آنکه او سختترین دشمنان است*و چون برگردد[یا ریاستی یابد]کوشش میکند که در زمین فساد نماید و کشت و نسل را نابود سازد،و خداوند تباهکاری را دوست ندارد (1)،گفتند که این آیه دربارۀ علی بن ابی طالب علیه السّلام نازل گردیده است (2).
امام صادق علیه السّلام همچنین نظریۀ جامد بودن عبارات قرآن کریم را که سعی بر تعطیل قرآن از همراهی با واقعیّتهای متغیّر و رو به پیشرفت جامعه و حبس آن در قالب تنگ ظواهر عبارات را داشت،مورد نقض قرار داده و دروغین بودن آن را بر همگان آشکار ساختند.آن حضرت همچنین اجازه ندادند تا از باطن قرآن تأویل نادرست شود.چنانکه در برابر تفسیر به رأی نیز -که فقط با تکیه بر آراء و به دور از احادیث صحیحی که از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و اهل بیت معصوم او علیهم السّلام وارد شده بود قرآن را تفسیر میکرد-کاملا مقاومت و مبارزه کردند.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:
«من فسّر القرآن برأیه إن أصاب لم یؤجر،و إن أخطأ کان إثمه علیه»؛
هرکس قرآن را با رأی خود تفسیر کند اگر درست تفسیر کرده باشد اجر و ثوابی ندارد و اگر غلط تفسیر کرده باشد،گناهش بر گردن اوست (3).
امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:
«الراسخون فی العلم أمیر المؤمنین و الأئمة من بعده»؛
راسخان در علم امیر المؤمنین و ائمّۀ بعد از او علیهم السّلام میباشند (1)
همچنین امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:«نحن الراسخون فی العلم و نحن نعلم تأویله»؛ما راسخان در علم و آشنا به تأویل قرآن هستیم (2).
از زید بن معاویه از امام صادق علیه السّلام در تفسیر کلام خداوند متعال: وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ؛با آنکه تأویلش را جز خدا و ریشهداران در دانش کسی نمیداند.[آنان که] میگویند:«ما بدان ایمان آوردیم،همه[چه محکم و چه متشابه]از جانب پروردگار ماست»، و جز خردمندان کسی متذکر نمیشود (3).
وارد شده است که فرمود:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برترین راسخان در علم است.خداوند متعال به او تمام آنچه را که از تنزیل و تأویل نازل کرده است آموخته و خداوند چیزی را بر او نازل نکرد که تأویل و تفسیر آن را به او و اوصیائش تعلیم نکرده باشد (4).
و از امام صادق علیه السّلام در تفسیر قول خداوند تعالی: بَلْ هُوَ آیٰاتٌ بَیِّنٰاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ ؛بلکه[قرآن]آیاتی روشن در سینههای کسانی است که علم [الهی]یافتهاند (5)آمده است که:آنها ائمّه هستند (6).
و حسین بن صالح بن حیّ بر آن حضرت داخل شد و به آن حضرت عرض کرد:ای پسر رسول خدا،در این آیۀ قرآن: أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» ؛خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را[نیز]اطاعت کنید (7)چه میگویی؟اولوا الامری که خداوند امر به طاعت آنها کرده چه کسانی
هستند؟امام صادق علیه السّلام پاسخ دادند:«دانشمندان».
هنگامی که آنان خارج شدند حسن گفت:این چه کاری بود که ما کردیم؟ چرا از حضرت نپرسیدیم این دانشمندان چه کسانی هستند؟!
آنان به نزد امام صادق علیه السّلام بازگشته و از آن حضرت همین سؤال را پرسیدند.آن حضرت پاسخ دادند:«الأئمة منّا أهل البیت»؛امامانی که از ما اهل بیت باشند (1).
امام صادق علیه السّلام به همگان ثابت کردند که فهم قرآن جز با مراجعه کردن به آنچه از روایات از پیغمبر اکرم و اهل بیت او وارد شده است کامل نمیشود.
چرا که این روایات هستند که ضامن فهم صحیح عبارات قرآن کریم میباشند.
آن حضرت افقهای جدیدی را در فهم معانی قرآن و دانستن دانشها و احکام قرآن به روی امّت اسلام گشودند.آن حضرت حدود آیات محکم و متشابه،تأویل و تفسیر،مطلق و مقیّد،جری و انطباق و سایر علوم قرآن را برای همگان مشخّص کردند.
امام صادق علیه السّلام کاملا به تأثیر موجهای انحراف فکری و سیاسی بر امّت اسلام و میزان تأثیر آن بر فاسد کردن عقل و خرد مردم آگاهی داشتهاند.از دیگر سوی آن حضرت آثار سوء بازیهای سیاسی امویان در آفریدن زمینههای مطابق با طغیان گرایشهای الحادی و قبیلهای را به خوبی میدانستند که نتیجۀ این هردو بیبندوباری اخلاقی بوده است.کما اینکه در زمان امام
1) (1)) .بحار الانوار 29/47.
صادق علیه السّلام شعار ورع و پرهیزکاری به کلّی رنگ باخته بود.
تمام این مسائل به از دست دادن ارزشها و دوری امّت اسلام از اخلاقی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به آن امر کرده و آن را برای امّت خود میپسندید منتهی میگردید.
از همینجاست که نقش امام صادق علیه السّلام و توجّه روحی و اخلاقی آن حضرت به امّت اسلامی دارای چند بعد میشود:
بعد اوّل:آن حضرت در درجۀ اوّل با رعایت کامل ارزشها و موازین اسلامی،خود نمونۀ صالح و مثل اعلای اخلاق رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله بودند که وجود آن حضرت خود پایگاه پرتوافشانی فضیلت و رشد اخلاق والا در میان امّت بوده و از دیگر سوی دروغین بودن گرایشهای نفسانی و خودخواهانه را آشکار میساخت.
بعد دوّم:امام صادق علیه السّلام مجموعهای از سفارشات،نامهها و راهنماییهای تربیتی و اخلاقی از خود بهجای گذاشتند که در خلال آنها به درمان پوچی روحی و انحراف اخلاقی که در سالیان انحراف بسیار رشد کرده بود پرداختهاند.
در بعد اوّل امام علیه السّلام را میبینیم که مردم را با نرمی و آرامش به سوی فضیلت و پاکی فراخوانده و با آنها به بهترین روشها استدلال میکرد.آن حضرت به سؤالکنندگان اجازه میداد تا هر سؤالی که دارند مطرح کرده و آنچه را که بر آنان سخت و پوشیده بود برای آنها توضیح میداد.
آن حضرت حتّی از نزدیکان خود و کسانی که مردم را بهسوی آن حضرت دعوت میکردند نمیپذیرفت که در دعوت مردم بهسوی اصلاح و راه راست از رویّهای خشن و تند بهرهگیری کنند.آن حضرت به آنان میفرمود:
من گناه نادانان شما را برعهدۀ دانایان شما میدانم،شما را چه میشود که چون میشنوید مردی از شما کار ناپسندی کرده و باعث ناراحتی ما(اهل بیت)شده است،به نزد او رفته و با کلامی رسا به نکوهش و ملامت او بپردازید؟یکی از اصحاب آن حضرت فرمودند:
در این صورت آنان از ما قبول نمیکنند.آن حضرت پاسخ دادند:آنان را ترک گویید و در مجالس آنان ننشینید (1).
امام علیه السّلام در اینجا دانشمندان از اصحاب خود را سفارش میکند که در ارشاد کسانی که منسوب به مکتب اهل بیت بوده امّا جاهل هستند و مرتکب بعضی از خطاها و گناهان میشوند،به این بهانه که آنان جرأت بر ارتکاب کارهای زشت پیدا کردهاند از رسالت خود در ارشاد آنان شانه خالی نکنند.
کاری که تأثیر منفی بر پیروان امام صادق علیه السّلام میگذاشت و در نتیجه دعوت کنندگان به صلاح و رستگاری را میآزرد.
به نظر امام علیه السّلام تنها هنگامی ترک و رها کردن چنین اشخاصی جایز است که شکّ از ذهن آنان برطرف شده و در عینحال از اصلاح شدن آن شخص مأیوس باشند.
بعد سوّم:آن حضرت به محکم شدن رشتههای انس و الفت در جامعۀ اسلامی و انتشار فضیلت در میان مردم سخت اشتیاق داشته تا بدینوسیله دشمنی و کینه از میان جامعۀ اسلامی رخت بربندد،امام صادق علیه السّلام از مال خود به بعضی از اصحاب خود میداد تا بوسیلۀ آن مال بین افرادی که باهم درگیری مالی دارند اصلاح کند.آن حضرت این عمل را به خاطر از بین بردن دوری و قهر و هجران در میان مردم مسلمان انجام میدادند تا اینکه مبادا این درگیریها
1) (1)) .امام صادق و المذاهب الاربعة 291/3.
به شکایت بردن نزد حکّام جور منتهی شود.کاری که آن حضرت بسیار از آن نهی میفرمودند.
سعید بن بیان گوید:در حالیکه من و یکی از خویشاوندانم در مسألۀ میراث باهم اختلاف داشتیم،مفضّل بن عمر از اصحاب امام صادق علیه السّلام بر ما گذشت.او مدّتی در نزد ما توقّف کرد و سپس به ما گفت به منزل من بیایید.ما به منزل او رفتیم و او با چهارصد درهم،که از پول خود به ما داد،میان ما آشتی ایجاد کرد و از هرکدام از ما قول گرفت که با طرف مقابل دعوا را خاتمه بدهد.
مفضّل گوید:امّا آن پول از مال خودم نبود.بلکه امام صادق علیه السّلام به من دستور داده بود اگر دیدیم دو نفر از شیعیان ما دربارۀ مسائل مادّی باهم درگیری پیدا کردهاند،بین آنها را اصلاح کنیم و از مال آن حضرت به آنها بپردازیم.این چهارصد درهم از مال امام صادق علیه السّلام بوده است (1).
این روش گامی عملی در تقویت آن دستور سابق بوده است که مردم را از شکایت بردن به حکّام جور منع میکرده است.
آن حضرت مردم را بر صلۀ رحم بسیار تشویق مینمودهاند.از دیگر روشهای نیکو و مکارم اخلاقی آن حضرت این بود که هرکس با آن حضرت قطع رابطه میکرد آن حضرت با او ارتباط برقرار میکرد و هرکس را که به آن حضرت بدی روا میداشت،به سرعت میبخشید.چنانکه در روایت آمده است که بین امام علیه السّلام و بین عبد اللّه بن حسن سخنی درگرفت.عبد اللّه بن حسن در کلام خود با امام صادق علیه السّلام تندی کرد.سپس هردو از هم جدا شده و به مسجد رفتند.آنان دم در مسجد با یکدیگر برخورد کردند.امام صادق علیه السّلام به
1) (1)) .اصول کافی 209/2.
عبد اللّه بن حسن فرمودند:ای ابا محمّد شب را چگونه گذراندی.عبد اللّه گفت:
خوب(امّا این کلام را با حالت غضب ادا کرد).امام صادق علیه السّلام فرمودند:«ای ابا محمّد آیا نمیدانی که صلۀ رحم حساب روز قیامت را بر انسان آسان میکند؟»!سپس این آیۀ شریف قرآن را تلاوت فرمودند: وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ ؛و آنان که آنچه را خدا به پیوستنش فرمان داده میپیوندند و از پروردگارشان میترسند و از سختی حساب بیم دارند.عبد اللّه گفت:از این به بعد شما مرا قطعکنندۀ رحم نخواهی یافت (1).
آن حضرت با تمام خویشاوندان خود رابطه برقرار میکرد و برای آنان خیرخواهی مینمود،همچنانکه مستمندان را در شب به صورت ناشناس یاری و کمک مالی میفرمود.
هشام بن حکم رحمه اللّه گوید:امام صادق علیه السّلام وقتی که شب فرا میرسید و پاسی از شب میگذشت،کیسهای که در آن نان و گوشت و پول بود برمیداشت و آن را بر گردن خود حمل میکرد و به سمت حاجتمندان مدینه میرفت و در حالی که آنان آن حضرت را نمیشناختند،آنها را بینشان تقسیم میکرد و تا زمان عروج امام صادق علیه السّلام بهسوی خداوند تعالی آنان آورندۀ آن کمکها را نمیشناختند (2).
مصادف گوید:همراه امام صادق علیه السّلام بین مکّه و مدینه بودیم.ناگهان مردی را دیدیم که کنار تنۀ درختی افتاده بود.امام صادق علیه السّلام فرمودند:«بیا به طرف این مرد برویم.من بیم آن دارم که از تشنگی به این حالت افتاده باشد.»ما به سمت آن مرد رفتیم.دیدیم مردی از نصاری با موهایی بلند آنجا افتاده است.امام علیه السّلام به او
فرمودند:«آیا تشنهای؟»مرد پاسخ داد:آری.امام علیه السّلام فرمودند:«ای مصادف،پیاده شو و به او آب بنوشان.»من پایین آمدم و او را سیراب کردم.سپس سوار شده و به راه خود ادامه دادیم.به آن حضرت عرض کردم:این مرد نصرانی بود.آیا شما بر شخصی نصرانی تصدّق میکنید؟امام پاسخ دادند:«اگر آنان به این حال افتاده باشند،آری» (1).
امام صادق علیه السّلام روی گرداندن از مؤمن محتاج کمک را حقیر شمردن او دانسته و حقیر شمردن مؤمن را حقیر شمردن اهل بیت علیهم السّلام تلقّی میکردند.
گروهی از اصحاب نزد آن حضرت بودند.امام صادق به آنان فرمود:«شما را چه میشود که ما را حقیر میشمارید؟»یکی از اهل خراسان برخاست و به آن حضرت عرض کرد:پناه بر خدا که ما شما را یا دستوری از اوامر شما را حقیر بشماریم.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:«تو خود یکی از همان کسانی هستی که مرا حقیر شمردهاند».
مرد گفت:پناه بر خدا از اینکه من شما را حقیر شمرده باشم!!امام صادق علیه السّلام به او فرمودند:«وای بر تو،آیا هنگامی که نزدیک جحفه بودیم صدای فلانی را نشنیدی که به تو میگفت به اندازۀ یک میل مرا بر مرکب خود سوار کن که من از رفتن ناتوان شدهام؟به خدا قسم که تو سر برنداشتی تا صدای او را بشنوی.تو او را حقیر شمردی و هر کس مؤمنی را حقیر بشمارد ما را حقیر شمرده و حرمت خداوند متعال را شکسته است» (2).
امّا در بعد دوّم چنانکه گفتیم در مجموعهای از سفارشات،نامهها، مناظرات و راهنماییها نمود پیدا میکند که امام علیه السّلام در خلال آنها به درمان ناکامی روحی که امت اسلام گرفتار آن شده بود پرداخته،و آنها را به سطحی از ایمان رسانده که مورد خواست صاحب رسالت اسلام بوده است.
آن حضرت شیعیان و اصحاب خود را اینگونه مورد خطاب قرار داده است:
«فإنّ الرجل منکم إذا ورع فی دینه،و صدق الحدیث،و أدّی الأمانة و حسن خلقه مع الناس،قیل:هذا جعفری،فیسرّنی ذلک،و یدخل علیّ منه السرور و قیل:هذا أدب جعفر،و إذا کان علی غیر ذلک دخل علیّ بلاؤه،و عاره و قیل:
هذا أدب جعفر...»؛
هرگاه یکی از شما دیندار و راستگو بوده،امانت را حفظ کند و با مردم با اخلاق خوب برخورد نماید و گفته شود که این شخص جعفری است،از این مطلب خشنود شده و حالت سرور به من دست میدهد.چرا که میگویند:این نمونهای از آداب جعفر بن محمّد است.امّا اگر اخلاق او به غیر از این باشد،پیش از همه،ننگ و ناراحتی به من برگشت خواهد کرد که میگویند نتیجۀ تربیت جعفر بن محمّد این بوده است (1).
امام علیه السّلام صحّت مذهب تشیّع را به عنوان تنها خطّ الهی موجود در دل و جان شیعیان میکاشت.چرا که آنان از جانب گرایشهای منحرف از خطّ رسالت مورد انتقاد قرار میگرفتند.امّا حضرت شیعیان خود را اینچنین توجیه میفرمود:
بدانید به خدا سوگند هیچکس از مردم نزد من محبوبتر از شما نیست.مردم به راههای مختلفی رفتهاند.بعضی از آنها به رأی خود بسنده کرده،بعضی دیگر تابع هوای نفس خود گردیده و گروهی دیگر تابع روایات شدهاند.امّا شما تابع قانونی ریشهدار شدید.پس بر شما باد که ورع پیشه نموده و سخت بکوشید.در تشییع
1) (1)) .اصول کافی 636/2 و به نقل از آن وسائل الشیعة 5/12 ح 2،نهج السعادة 32/8.
جنازۀ مردم شرکت کنید.مریضان مردم را عیادت کرده.با قوم خود در مساجدشان برای نماز حاضر شوید.آیا مردی از شما که همسایهاش حقّ او را میشناسد و ادا میکند،امّا او حقّ همسایهاش را نمیشناسند و ادا نمیکند،نباید شرم کند؟ (1).
امام صادق علیه السّلام یکی از اصحاب خود را سفارش کرده است که شیعیان ضعیف الایمان را مورد انتقاد و نکوهش قرار ندهند.بلکه آنها را تقویت کرده، ضعفشان را از بین ببرند.آن حضرت فرمودهاند:
ای پسر جندب،دربارۀ گناهکاران از هممسلکان خود جز به نیکویی سخن نگو.از خداوند توفیق آنان را بخواه و از خداوند برای آنان توبه مسألت کن.چرا که هرکس به سمت ما بیاید و ما را دوست داشته،دشمنان ما را دوست نداشته باشد،آنچه میداند بگوید و دربارۀ آنچه نمیداند یا در آن اشکال دارد سکوت کند،اهل بهشت است (2).
امام علیه السّلام در یاران خود صفت تواضع را نیز تقویت مینمودند که نمونۀ بارز آن سلام کردن به هرکسی است که به انسان برخورد میکند،و این مسأله نشانۀ سلامت نفس انسان است.از دیگر کارهایی که از تواضع شمرده میشود،ترک مناقشه و جدال بیحاصل است.خصوصا در مسائل علمی،و جایی که گمان برتریجویی در آن برود.از دیگر نشانههای تواضع این است که انسان از ستوده شدن دربارۀ نعمتهایی که خداوند به او داده،چون علم،ادب و تقوی ناراحت شده،دوست نداشته باشد که او را مدح کنند.چرا که اگر چنین حبّی در ذات او باشد،نشانۀ این است که او دوست میدارد در میان اجتماع ظهور و بروز پیدا کرده و دارای عظمت گردد و این به دور از تواضع است.
امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:
«من التواضع أن ترضی بالمجلس دون المجلس و أن تسلّم علی من تلقی و أن تترک المراء و ان کنت محقّا،و لا تحب أن تحمد علی التقوی»؛
از نشانههای تواضع آن است که به هر جایی که برای نشستن شما پیدا میشود راضی شوید و بر هر کسی که میبینید سلام کنید و از جدال و مناقشه بپرهیزید اگرچه حقّ با شما باشد و دوست نداشته باشید که بر تقوا و پرهیزکاری که خدا به شما عنایت کرده مورد تعریف و تمجید دیگران قرار گیرید (1).
و امام صادق علیه السّلام اصحاب خود را به تسلیم شدن در برابر حقّ در مباحثات و گفتوگوها،یا در برابر انتقاد صحیح و بجا سفارش میکرد.آن حضرت یاران خود را به عدم تعصّب قومی،عشیرهای و مذهبی سفارش مینمود.چرا که جانبداریهای کورکورانه انسان را از شنیدن حقیقت بازمیدارد.حقیقتی که همواره شعار اهل بیت علیهم السّلام بوده که فرمود:هرکس در برابر حقّ تسلیم شود،اوّلین کسی است که به خداوند رسیده است (2).
بعد چهارم:از دیگر اقدامات تربیتی که امام صادق علیه السّلام با هدف رساندن اصحاب خود به سطح مطلوب از پختگی و سلامت فکر و جلوگیری از به فساد کشیده شدن طرحها و برنامههای آنان به مورد اجرا درمیآوردند،دعوت به مطالعۀ دقیق هر کار قبل از اقدام به انجام آن بود.
آن حضرت فرمودهاند:همواره سلامت و درستی کارها از راه بررسی و مطالعه به وجود میآید و عجله در کار باعث پشیمانی خواهد بود؛هرکس که در غیر وقت مناسب به کاری دست بزند،نتیجۀ آن کار هم در غیر زمان مناسب به بار خواهد آمد (3).
امام صادق علیه السّلام حوزۀ علمیّهای را که ائمّه علیهم السّلام،قبل از ایشان تأسیس کرده بودند تکمیل فرموده،افقهای گستردهتری در پیش روی آن گشود که این دانشگاه،تودههای تشنه از سرزمینهای مختلف اسلامی را به سوی خود جذب و جهت پرکردن خلأی که امت در آن زمان از آن رنج میبرد تلاش کرد.
1.از ویژگیهای دانشگاه امام صادق علیه السّلام که موجب تفاوت آن با سایر مکاتب بود،این بود که این دانشگاه در تعلیم دانش و معرفت دست به انتخاب دانشجویان نزده و فقط به تعلیم عناصر دوستدار اهل بیت علیهم السّلام نمیپرداخت؛ بلکه درهای آن به روی طالبان علم از گرایشهای مختلف باز بود.ابو حنیفه که یکی از مخالفان راه و روش امام صادق علیه السّلام بوده و از کسانی است که در مسلک قیاس چنان پیش رفته که امام صادق علیه السّلام و اصحاب آن حضرت را انکار کرده و به بعضی از اصحاب آن حضرت مانند مؤمن الطّاق اسم شیطان الطّاق داده،خود از کسانی است که در دانشگاه امام صادق علیه السّلام تحصیل کرده و بسیاری از مسائل را از امام صادق علیه السّلام پرسیده و از آن حضرت روایت کرده است.او در مدینه مدّتی را با امام صادق علیه السّلام در ارتباط بوده است.وی خود از کسانی بوده است که در قیام زید بن علی یاور او بوده و در دعوت به قیام زید بن علی با او همکاری داشته و میگفته است خروج زید برای جدال و نبرد با امویان مانند خروج
رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله در روز جنگ بدر است (1).
2.دانشگاه امام صادق علیه السّلام بسیاری از رشتههای معرفت اسلامی و علوم انسانی را دربرداشته است.آن حضرت اهمیّت ویژهای به قرآن،سنّت،فقه، تاریخ،اصول،عقیده،کلام و فلسفۀ اسلامی میداده است.کما اینکه به علوم دیگری مانند:ستارهشناسی،پزشکی،جانورشناسی،گیاهشناسی،شیمی و فیزیک نیز اهمیّت خاصی میداده است.
3.دانشگاه امام صادق علیه السّلام هیچگاه وابسته به هیچکدام از دولتهای وقت چه دولت اموی و چه دولت عبّاسی نبوده و هیچگاه به سیاست دولتهای حاکم آلوده نشده،هیچگاه ابزار خدمت حاکمان نگردیده بود،بلکه امّت اسلام با دیدن استقلال این دانشگاه،تنها آن را برآورندۀ آمال و آرزوهای خود میدانستند.چرا که میدیدند در رأس این دانشگاه وارث علم پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله، بزرگ پرچمدار تفکّر محمّدی،امام ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد صادق علیه السّلام نشسته است.کسی که موضعگیریها و استقامت او مشهور بوده و به خاطر اخلاق بلندی که داشته به صادق ملقّب گردیده و هیچگاه در برابر سیاست حکّام منحرف از خود سستی و نرمش نشان نداده است.
از اینجاست که دانشگاه امام صادق علیه السّلام حالت دژی سیاسی و فکری به خود گرفته که طالبان حقیقت و کسانی که احساس مسئولیت کرده و میخواستند از وادی گمراهیای که جریانات فکری و سیاسی مختلف برای آنها به وجود آورده بودند رهایی یابند،به آن دژ مستحکم پناهنده شوند.
4.دانشگاه امام صادق علیه السّلام ویژگی دیگری هم داشت؛شیوۀ صحیح و
1) (1)) .حیاة الامام محمّد الباقر 75/1.
عمیق فکری که برنامۀ آمادهسازی علمی آن مبتنی بر انباشتههای ذهنی نبوده، بلکه مبتنی بر اندیشه،تعمق،اصالت و بالندگی تواناییهای علمی بوده و اینها را از مهمترین بنیانهای شیوۀ آموزشی و پرورشی خود بهشمار میآورده است.
5.از این دانشگاه سمبلهای علم و تقوی و استقامت فارغ التّحصیل شدند.کسانی که به خدمات علمی و دینی به جامعه،نوآوری در تخصصهای مختلف علمی و موفقیت در عرصۀ دعوت و اصلاح بین مردم در جامعه معروف شده،بهگونهای که منتسب بودن به دانشگاه امام صادق علیه السّلام یکی از افتخارات بزرگ به حساب آمده و میبینیم عدد دانشجویان این دانشگاه به چهار هزار نفر رسید.
6.این دانشگاه بعدها گسترش یافته و شعبههای مختلفی در کوفه،بصره، قم و مصر از آن دایر گردید.
7.امام صادق علیه السّلام فعالیّت خود در عرصۀ این دانشگاه را جدای از دیگر فعالیّتهای خود در حرکت انقلابی و سیر تغییر و تحول جامعه قرار نداده بود.
بلکه این دانشگاه نیز قسمتی از برنامۀ اصلاحی آن حضرت بوده است.چرا که این دانشگاه به حقّ بستر مناسبی برای تربیت افراد صالح و دنبالۀ مؤثّر حرکت عامّ آن حضرت برای تربیت امّت بوده است.به علاوۀ نتایج سیاسی مثبتی که این دانشگاه در تربیت مهرههای مؤثر سیاسی داشته و کادر علمیای که در مدرسۀ امام صادق علیه السّلام تربیت شدند،همان کسانی هستند که در تمام فعالیّتهای خاصّ امام شرکت دارند.
8.دانشگاه امام صادق علیه السّلام امتیاز مهم دیگری که داشت،ارتباط مستقیم با منابع تشریع و معرفت بوده که عبارت از قرآن کریم و سنّت شریف نبوی
است،که در هیچ عصر و زمانی مثل و مانندی برای آن یافت نمیشود.
از اینجاست که میبینیم امام صادق علیه السّلام اشتیاق شدیدی داشتند که در این دانشگاه در امر تدوین حدیث و حفظ مضمون آن فعالیّت گستردهای صورت گیرد.چرا که در گذشتهای نه چندان دور حدیث شریف نبوی،دستخوش نابودی،تحریف و استفادۀ ابزاری سیاسی منحرف،گشته و از تدوین آن منع میشد.البتّه به رغم همۀ شعارهایی که از سوی حکومتها سر داده میشد و هدف از منع تدوین حدیث را حراست قرآن از تحریف عنوان میکرد،هیچ یک از ائمّۀ معصومین علیهم السّلام به دستور منع تدوین حدیث اعتنایی نکردند.
البتّه پیداست که هدف درازمدّت آنان از منع تدوین حدیث،از بین بردن و نابود کردن حدیث شریف نبوی است که در اکثر آن احادیث تأکید به ارتباط امّت با اهل بیت علیهم السّلام به چشم میخورد.پس هدف حاکمان،دور کردن مردم از اهل بیت علیهم السّلام بوده است؛زیرا هنگامی که حدیث شریف نبوی بر این ارتباط تأکید میکند،مانع از دنبالهروی مردم از هر حاکم ستمگر یا مدّعی سیاستباز خواهد شد.
امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:
به خدا سوگند که در نزد ما آنچنان دانشی است که ما به احدی محتاج نمیشویم،امّا تمام مردم به ما احتیاج دارند.ما کتابی به املاء رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و خطّ علیّ بن ابی طالب علیه السّلام در دست داریم که طول آن هفتاد ذراع است و در آن تمام حلال و حرام خدا نوشته شده است (1).
و نیز از آن حضرت روایت شده است که فرمود:
1) (1)) .بصائر الدّرجات/149.
دانش ما از قدیم الایّام بوده و تا ابد خواهد بود.دانشی که در کتاب نوشته،در دلها حک شده و گوشها را نواخته است.جفر سرخ،جفر سفید،مصحف فاطمه علیها السّلام و صحیفۀ جامعه در نزد ماست که در آن همۀ آنچه مردم بدان محتاج هستند جمع شده است (1).
9.در دانشگاه امام صادق علیه السّلام اهمیّت فراوانی به تدوین و نگارش کتاب داده میشده و یکی از ویژگیهای آن دانشگاه نشر و پرورش و پیشرفت علم و دانش و کتابت بوده است.
امام صادق علیه السّلام دانشجویان خود را به نوشتن دستور میداد و ضرورت تدوین و نوشتن کتاب را به آنان گوشزد میفرمود.میبینیم که آن حضرت فرمودهاند:کتابهایتان را حفظ کنید.چرا که شما به زودی به این کتابها احتیاج پیدا خواهید کرد (2).
آن حضرت زراره را که یکی از اصحاب آن حضرت بود و در امر علم حدیث فعالیّت فراوانی داشت،اینچنین تأیید فرمودهاند:خداوند زرارة بن اعین را رحمت کند که اگر زراره نبود،احادیث پدر من منقرض میگردید.
آن حضرت دربارۀ همین زراره و گروه دیگری از اصحاب خود چون ابو بصیر،محمّد بن مسلم و برید عجلی چنین سخن رانده است:
«لولا هؤلاء ما کان أحد یستنبط هذا الفقه،هؤلاء حفّاظ الدین و امناء أبی علیه السّلام علی حلاله و حرامه و هم السابقون الینا فی الدنیا و الآخرة»؛
اگر اینها نبودند،هیچکس قدرت استنباط این فقه را پیدا نمیکرد،اینان حافظان
دین و امینان پدرم بر حلال و حرام خدا بودهاند.آنها در دنیا و آخرت از کسانی هستند که به سمت ما آمده و از دیگران سبقت میگیرند (1).
امام صادق علیه السّلام دانشجویان خود را به خوب درس خواندن و مباحثه کردن دستور میداده است.آن حضرت به مفضّل بن عمر فرموده است:دانش خود را بنویس و در میان برادرانت پخش کن.و چون از دنیا بروی از خود برای فرزندانت کتاب به ارث و یادگار بگذار،که زمانی بر مردم خواهد رسید پرآشوب،که مردم جز با کتابهایشان با چیز دیگری انس نگیرند (2).
بر همین اساس است که اصحاب امام صادق علیه السّلام به کتابت و تدوین احادیث اهمیّت فوقالعادهای قائل بودند.تا جایی که اصول چهارصدگانۀ معروف،به دست آنان تدوین گردید (3)،که این اصول چهارصدگانه اوّلین مجموعههای حدیثی شیعۀ امامیّه را تشکیل میداده است.
10.از دیگر مشخّصات مدرسۀ امام صادق علیه السّلام پرورش اندیشۀ اسلامی و تکامل آن در ضمن تخصّصهای علمی در رشتههای مختلف معرفت اسلامی است که به زودی این خصوصیّت را به تفصیل به بحث خواهیم گذاشت.
امام صادق علیه السّلام در این مرحله،کاملا به اهمیّت تخصّص و نقش آن در بالندگی و تکامل اندیشۀ اسلامی آگاهی داشتند.آن حضرت میدانستند که تخصّصی شدن علوم نقش مهمّی در بهکارگیری نیروهای زیادی که به دانشگاه آن حضرت مراجعه میکردند داشته،و میتوان با تخصّصی کردن،آموزش
دانشگاه را متنوّع کرد و با این کار بر بار علمی دانشگاه افزود.لذا است که امام علیه السّلام دانشجویان خود را بهسوی تخصّصهای علمی راهنمایی میکردهاند.
آن حضرت شخصا بر امر دانشآموزی آنان اشراف داشته و اشکالاتی که در ضمن کار به وجود میآمد حل کرده و حرکت علمی دانشگاه را به پیش میبردهاند.در اینجا نمیتوانیم همۀ این تخصّصهای علمی را به بحث بگذاریم.امّا به ذکر بعضی از نمونههای این تخصّصها اکتفا میکنیم.
الف-پزشکی:از امام صادق علیه السّلام دربارۀ جسم انسان سؤال کردند.آن حضرت پاسخ دادند:
خداوند متعال انسان را با دوازده مفصل،چهل استخوان و سیصد و شصت رگ آفریده است.این رگها هستند که بدن را آبیاری میکنند و استخوانها هستند که بدن را نگه میدارند.گوشتها استخوانها را نگه داشته و اعصاب گوشتها را نگهداری میکنند.خداوند در دو دست انسان هشتاد و دو استخوان قرار داده که در هر یک دست چهل و یک استخوان وجود دارد،قسمتی از این استخوانها که در کف دست واقع شده،سی و پنج استخوان،دو استخوان در ساعد،یک استخوان در بازو و سه استخوان در کتف که مجموع آنها به چهل و یک استخوان میرسد.در پای انسان چهل و سه استخوان وجود دارد.سی و پنج استخوان در کف پا،دو استخوان در ساق پا،سه استخوان در زانو و یک استخوان در ران و دو استخوان در ناحیۀ لگن.
و امّا ستون فقرات هر انسان هیجده مهره داشته و در هر طرف از پهلوی او،نه دنده موجود است،گردنش هشت استخوان و سرش سی و شش استخوان دارد.در دهان انسان گاه،بیست و هشت و گاه سی و دو استخوان موجود است (1).
1) (1)) .المناقب 256/4،بحار الانوار 480/14.
میرزا محمّد خلیلی مینویسد:قسم به جان خودم که این شمارش استخوانهای بدن دقیقا مطابق آن شمارهای است که دانشمندان علم تشریح در این عصر در کتابهای خود نوشتهاند.نه زیادتر و نه کمتر (1).
امام صادق علیه السّلام چگونگی گردش خون در بدن را برای اوّلینبار در حدیث خود به مفضّل بن عمر گفتهاند.از این حدیث برمیآید که امام صادق علیه السّلام بسیار جلوتر از«هاروی»که بهعنوان کاشف گردش خون شناخته شده است بودهاند.
امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:
ای مفضّل،آیا فکر کردهای که خداوند چه تدبیری برای رسیدن غذا به بدن اندیشیده است؟غذا به معده میرود.در معده هضم میشود.مقدار منتخبی از آن غذا به سمت کبد رفته و در رگهای ریزی که در کبد است قرار میگیرد.آن رگها غذا را برای کبد تصفیه میکنند تا اینکه مبادا چیزی به کبد آمده باشد که آن را بخراشد.چرا که کبد بسیار لطیف بوده و تحمّل سفتی و سختی را ندارد.سپس کبد آن غذا را قبول کرده و به مدد تدبیر الهی آن را در خون حل میکند و آن خون را به تمام بدن میفرستد،البته به وسیلۀ مجراهایی که برای همین کار ساخته شده-مانند لولههایی که برای آب تهیه میشوند تا اینکه آب را در زمین به حرکت درآورند-و همچنین بهوسیله همین خون آنچه از فضولات و چیزهای زاید در اندام بدن وجود دارد به مکانهایی که برای آنها اختصاص یافته است برده شده و در آنجا تفکیک میشوند؛آن دسته که از جنس صفرای تلخ هستند به زهره یا کیسۀ صفرا رفته و آن بخش که از نوع سودا است به طحال میرود مایعات اضافی هم به مثانه ارسال میگردد،ای مفضل در تدبیر و حکمتی که در ترکیب بدن به کار رفته تأمل کن ببین
1) (1)) .طبّ الامام الصّادق علیه السّلام/3.
چگونه این اعضا را هرکدام در جای مناسب قرار داده است و چگونه هرکدام از این ظرفها را برای قبول هریک از این فضولات قرار داده مبادا این سموم در بدن منتشر شده و باعث ضعف و بیماری شوند،پس مبارک باد آنکه چنین نیکو تقدیر کرد و برنامۀ متقنی نهاد 1.
ب-بهداشت:امام علیه السّلام راههای پیشگیری از بیماریهای معده را بیان کردهاند.
امام صادق علیه السّلام همچنین از همنشینی و نزدیکی به بیمارانی که امثال بیماری جذام را دارند،نهی میفرمودهاند.آن حضرت فرمودهاند:هیچکس با شخص جذامی صحبت نکند مگر اینکه به اندازۀ یک ذراع بین آنها فاصله باشد 2.در طبّ جدید هم آمده است که میکروب جذام در هوا منتشر میشود و به اندازۀ یک متر در اطراف شخص بیمار قابل سرایت است.
امام علیه السّلام فرمودهاند:همۀ بیماریها از سوء هاضمه نشأت میگیرد 3.
امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:قبل و بعد از غذا دست خود را بشویید 4.شستن دستها قبل از غذا باعث میشود که میکروبهای احتمالی از بین برود و شستن دست بعد از غذا برای نظافت است.
ج-جانورشناسی:امام صادق علیه السّلام در توصیف جامعۀ مورچگان اینچنین فرموده است:
به مورچگان و تمرکز و همکاری آنها در جمع و تهیۀ غذا دقّت کن.میبینی که گروهی از آنها وقتی دانه را به محلّ امن خود میبرند به گروهی از مردم مانند که غذا یا چیزهای دیگر را به خانۀ خود میبرند.بلکه مردم از نظر جدّیت و چالاکی به
مورچه نمیرسند.آیا ندیدهای که چگونه مورچگان مانند مردم در هنگام کار به یکدیگر کمک میکنند؟آنها دانه را گرفته و به چند قسمت تقسیم میکنند تا اینکه مبادا آن دانه در خانۀ آنها سبز شده و خانۀ آنها را ویران نماید (1).اگر در میان لانۀ آنها رطوبتی به دانهها برسد،مورچگان آن دانهها را از خانه خارج کرده روی زمین پخش میکنند تا خشک شود.مورچه همیشه خانۀ خود را در جای بلندی از زمین قرار میدهد تا اینکه آبهای جاری در خانۀ او داخل نشده و او را غرق نکند.همۀ این کارهایی که این حیوان به انجام میرساند،بدون مدد عقل و برنامهریزی است.
بلکه خداوند تعالی او را اینگونه آفریده است (2).
امام صادق علیه السّلام همچنین دربارۀ دانشهایی مثل گیاهشناسی،ستارهشناسی، شیمی،فیزیک،داروهای گیاهی (3)همچنان که امام صادق علیه السّلام در فلسفه،کلام، مباحث امامت،سیاست،شناخت،فقه،اصول،حدیث،تفسیر و تاریخ نیز سخنان بلندی دارد.
تعدادی از دانشجویان دانشگاه امام صادق علیه السّلام مانند هشام بن حکم،هشام بن سالم،مؤمن طاق،محمّد بن عبد اللّه طیّار،قیس ماهر و دیگران در مباحث کلامی تخصّص پیدا کردند.
و از دیگر اصحاب امام صادق علیه السّلام افرادی مانند زرارة بن اعین،محمّد بن مسلم،جمیل بن درّاج،برید بن معاویه،اسحاق بن عمّار،عبد اللّه حلبی، ابو بصیر،ابان بن تغلب،فضیل بن یسار،محمد بن حسن شیبانی،سفیان بن
1) (1)) .اگر مورچه از سبز شدن بعضی از دانهها در خانۀ خود خوف داشته باشد،آن را به دو نصف تقسیم میکند و دربارۀ بعضی از دانههای گیاهان که نصف آنها هم سبز میشود،مورچه آنها را به چهار قسمت تقسیم میکند.مانند تخم گشنیز که نصف آنهم سبز میشود.
2) (2)) .توحید مفضّل 66،بحار الانوار 61/3 و 102/62.
3) (3)) .ر.ک شیخ باقر شریف قرشی،حیاة الامام الصّادق علیه السّلام 289/2 به بعد.
عیینه،یحیی بن سعید در علم فقه،اصول و تفسیر قرآن کریم صاحب تخصّص گردیدند.چنانکه در علم شیمی نیز جابر بن حیّان کوفی صاحب تخصّص گردید.و امّا در میان اصحاب امام صادق علیه السّلام مفضّل بن عمر که امام صادق کتاب مشهوری را که به نام توحید مفضّل معروف شده است برای او املا فرمودهاند،در هستیشناسی تخصّص پیدا نمود.
هرکدام از دانشجویان دانشگاه امام صادق در رشتۀ خود به فعالیّت پرداخته و دست به تألیف و مناظره زدهاند.به نوشتۀ سیّد حسن صدر کتابهای نوشته شده توسّط شیعه در این دورۀ زمانی به ششهزار و ششصد کتاب رسیده است (1).
در میان اصحاب امام صادق علیه السّلام،هشام بن حکم در فنّ مناظره از دیگران گوی سبقت ربوده بود و امام صادق علیه السّلام از مناظرات هشام خوشحال میشد.
هنگامی که امام صادق علیه السّلام خبر مناظرۀ هشام را با رهبر معتزله عمرو بن عبید شنید،و هشام به ایشان خبر داد که بر عمرو بن عبید پیروز شده است.امام علیه السّلام به وی فرمودند:«ای هشام،چهکسی این سخنان را به تو آموخته است؟»هشام گفت:
ای پسر پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله،این کلام بر زبان من جاری شد.امام صادق علیه السّلام فرمودند:«به خدا سوگند که این کلمات در صحف ابراهیم و موسی نوشته شده است» (2).
از دیگر هدفهای بزرگی که امام علیه السّلام در این دانشگاه در کنار دیگر تخصّصها داشتند،بخشیدن روح جدیدی به حرکت اصلاحات فقهی خاصّ بود که در کنار تفقّه در دین به شکل عامّ مطرح میشد.
از اینجاست که میبینیم در این دوران کتابهای بسیاری در رابطۀ با اصول
فقه،فقه و حدیث نوشته شد که مشخّصۀ بارز آن کتابها تکیه بر مکتب اهل بیت وحی علیهم السّلام و مبنا قرار دادن نظرات آنان در فقه بدون دخالت رأی و استحسان بوده است.
امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:
حدیث من حدیث پدرم،حدیث پدرم حدیث جدّم،حدیث جدّم حدیث امام حسین علیه السّلام،حدیث امام حسین علیه السّلام حدیث امام حسن علیه السّلام،حدیث امام حسن علیه السّلام حدیث امیر المؤمنین علیه السّلام،حدیث امیر المؤمنین علیه السّلام حدیث رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و حدیث رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله کلام خداوند متعال است (1).
و امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:
اگر ما از روی رأی و هوای نفس برای مردم فتوا بدهیم،همانا که از هلاک شدگانیم.
امّا ما با تکیه بر آثاری که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به ما رسیده و اصول علمی که در نزد ماست و ما آن را نسل به نسل به ارث برده و مانند سرمایهدارانی که اموال خود را به صورت گنج ذخیره میکنند این علوم را در نزد خود ذخیره کردهایم،برای مردم فتوا میدهیم (2).
کتابهای اصول فقه متکفّل بیان قواعد و روشهای استنباط احکام شرعی و چگونگی برخورد با احادیثی که در موسوعهها و کتابهای اصول حدیث نوشته شده است میباشد.
امام صادق علیه السّلام به دانشجویان خود کیفیّت استنباط احکام از منابع تشریع را آموخته است،همچنان که به آنان کیفیّت برخورد با احادیث متعارض را یاد داده است.امام صادق علیه السّلام دربارۀ روایاتی که مضمون آنها با قرآن منافات و
معارضه دارد فرمودهاند:«ما لم یوافق من الحدیث القرآن فهو زخرف»؛آن احادیثی که با قرآن موافق نیستند بیارزشند (1)و همچنین فرمودهاند:«إنّ علی کل حق حقیقة، و علی کل صواب نورا فما وافق کتاب اللّه فخذوه و ما خالف کتاب اللّه فدعوه»؛همانا که هر حقّی حقیقتی فرادست خود دارد و هر سخن ثواب و صحیحی از خود نوری دارد.پس آن احادیث که موافق کتاب خداست،آنها را بگیرید و آنچه را که مخالف با کتاب خداست فروگذارید (2).
و همچنین دربارۀ حالت تعارض دو حدیث با یکدیگر فرمودهاند:اگر بر شما حدیثی وارد شد،ببینید آیا شاهدی بر صحّت آن حدیث از کتاب خدا یا قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله پیدا میشود و اگر پیدا نشد،حدیثی که بهدست شما رسیده،سزاوار به تبعیّت است (3).
همچنین امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:
«إنّما علینا أن نلقی إلیکم الاصول و علیکم أن تفرّعوا»؛
بر ماست که اصول را به شما بیاموزیم و بر شماست که شاخ و برگ و رشتههای مختلف را بر آن اصول مترتّب کنید (4).
نقش امام صادق علیه السّلام در بنیانگذاری گروه نخبگان صالح
در گذشته از شرایط سیاسی و تناقضاتی که در زمان امام صادق علیه السّلام موجود بوده،همچنین دربارۀ اضطراب و تشویش در علایم حیاتی جامعه و نقش مخرّبی که جریانات فکری و سیاسی منحرف در این میانه بازی کردند و ضمیر و فکر و فرهنگ امّت را به انحراف کشاندند صحبت کردیم و گفتیم که در رأس این موج انحراف،سیاست ستمگران اموی بوده است که مدّت نسبتا زیادی هم به طول انجامیده است.
همچنین از برنامۀ اصلاحی امام صادق علیه السّلام و روش اصلاح عام امّت توسّط آن حضرت سخن راندیم که احداث دانشگاه علمی یکی از حلقههای زنجیرۀ اسلامی فراگیر آن حضرت بوده است.
امّا در حقیقت فعالیّت امام صادق علیه السّلام،در ساخت دانشگاه و سایر فعالیّتهای عمومی آن حضرت خلاصه نمیشود.چرا که آن حضرت بسیار خوب میدانستند که بزرگترین هدف در آن شرایط حفظ دین اسلام است که اگر بر همین مقدار از فعالیّت بسنده شود،بسا که در معرض تعطیل و نابودی قرار بگیرد.پس باید افرادی از درون ساخته شده،شخصیّت آنها شکل بگیرد و این افراد در تمام عرصههای مملکت اسلامی پخش شده،تبدیل به عوامل قوّت و بقاء و حفظ امّت و دفاع از مقدّسات گردند.
از اینجا امام صادق علیه السّلام به سمت ساختن گروه صالحان با هدف تغییر و اصلاح جامعۀ اسلامی برطبق طرح اهل بیت علیهم السّلام حرکت خود را آغاز کردند.
چرا که وجود چنین جریانی باعث میشد که بسیاری از اهداف و منافعی که امام علیه السّلام در حرکت رسالی خود سعی در تحقّق آن داشتهاند به راحتی بهدست آید.
این جمعیّت صالح راه اهل بیت علیهم السّلام را ادامه دادهاند.چرا که وجود آنها گامی عملی در راه تحقّق طرح بزرگ اهل بیت علیهم السّلام برای جامعه بود.
اکنون ما بعضی از نکاتی که وجود این جماعت صالح برای تحقّق آنها ضروری بود،ذکر خواهیم کرد (1).
وجود چنین افراد و چنین جریانی در میان امّت،رفتهرفته دایرۀ وجود افراد صالح و بیدار را در میان امّت گسترش میداد و هرچه این دایره وسعت بیشتری پیدا میکرد،اقتدار امام علیه السّلام در تغییر اوضاع و اداره کردن کارهای سیاسی که در برابر حاکمان جور انجام میدادند بیشتر میشد.
این گروه خود نیرویی به حساب میآمدند که در مقابل حملات فکری و اخلاقی که جهان اسلام در آن زمان با آن روبرو بود بایستند.تاریخ نقش فعّال و برجستهای از این افراد در از بین بردن بنیانهای فکری و سیاسی که فرقههای
1) (1)) .برای مطالعۀ مفصّلتر به سیّد محمّد باقر حکیم،دور اهل البیت علیهم السّلام فی بناء الجماعة الصالحة جلد اوّل مراجعه کنید.
ضالّه بر آنها تکیه داشتند نشان میدهد آنجا که مناقشات و مناظرات این افراد را با رهبران آن فرقهها مانند زنادقه و مجبّره و مرجئه و دیگران نقل کرده است.
شجاعت،تمسّک به معیارها و ارزشهای بالا،سازشناپذیری و فریفته نشدن به اغواگریهای حاکمان را میتوان از خصوصیات اصحاب امام صادق علیه السّلام دانست که آنها را از دیگران جدا میکرد.آنان در تلافی التزامی که به ارزشهای بالا داشتند متحمّل انواع سرکوب و ناراحتی و مصیبت شدند.امّا موضعگیریهای شجاعانۀ آنان،اثر بزرگی در مقاومت و پایداری جامعۀ اسلامی در برابر موجهای منحرف داشت.
امام صادق علیه السّلام همواره از شیعیان خود میخواست که هرکدام از آنها در محیطی که در آن زندگی میکنند،الگو،نمونه،و مثل اعلی باشند.زید شحّام از امام صادق علیه السّلام روایت میکند که فرموده است:
به هرکس که میبینی مطیع من است و حرف من را گوش میکند،سلام من را برسان و بگو جعفر بن محمّد گفته است:شما را به پرهیزکاری در امر خداوند متعال و ورع در دین خدا و کوشش در راه خدا،راستگویی،ادای امانت،طول سجده و حسن همجواری با همسایگان سفارش میکنم،که پیامبر اسلام به خاطر همین امور مبعوث گردیده است.امانت را بر هرکس که شما را امین برآن دانسته چه آدم خوبی باشد چه آدم فاجر،ادا کنید.چرا که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله همیشه دستور میدادند مسلمانان امانت را ادا کنند اگرچه آن امانت نخ یا سوزن باشد.و بگو جعفر بن محمّد سفارش کرده است که با فامیل خود صلۀ رحم کنید،در تشییع جنازۀ آنها شرکت نموده،مریضان آنها را عیادت کرده و حقّ آنها را به جای آورید.به درستی که اگر مردی از شما در دین خود پرهیزکار،باورع و راستگو بوده،امانت را ادا کرده و با مردم خوشاخلاق و خوشبرخورد باشد،گفته میشود این جعفری است (1).
1) (1)) .وسائل الشیعة 5/12 ح 2 به نقل از اصول کافی 464/2 ح 5.
امام علیه السّلام به شیعیان خود دستور میدادند که به وحدت صفوف اسلام و رویکرد به سایر مذاهب اهمیّت ویژهای قایل باشند.آن حضرت روح همزیستی،محبّت و انسجام بین جماعتهای اسلامی را در میان اصحاب خود تقویت مینمود.میبینیم که آن حضرت شیعیان را بر همیاری باهم،یکدیگر را ضمانت کردن و وفاء به وعده با سایر مسلمانان تشویق مینمودند.امام صادق علیه السّلام فرمودند:
بر شما باد که نماز خود را در مساجد بخوانید و با مردم حسن همجواری داشته باشید.شهادت حقّ را برای مردم اقامه کرده و بر جنازۀ مسلمانان حضور پیدا کنید چرا که همۀ مردم به یکدیگر محتاجاند و هیچکس در زندگی خود از مردم بینیاز نیست (1).
آن حضرت در برابر دیدگان شیعیان خود چشمانداز بسیار وسیعی را در راه سلوک الی اللّه باز مینمود تا همّت بلند داشته و به سطوح پایین اکتفا نکنند.
چرا که بیم آن میرفت که بادها و طوفانهای مبارزجویی و فتنهگری و اغوا، آنها را تحت تأثیر قرار دهد.امام صادق علیه السّلام اوصاف شیعه را اینچنین بیان فرمودهاند که:
پدرم به من حدیث فرموده است که:شیعیان ما اهل بیت از بهترین کسانی بودند که در میان مردم زندگی کردهاند.اگر در جامعه فقیهی بود از شیعیان ما بود.اگر مؤذّنی بود از شیعیان ما بود.اگر امام جماعتی بود از شیعیان ما بود.اگر سرپرست یتیمی در میان مردم پیدا میشد از این جماعت بود.اگر امانتداری در میان آنان بود از جماعت شیعیان ما بود.اگر صاحب ودیعهای در میان آنان بود از شیعیان ما بود.آری،شیعیان
1) (1)) .وسائل الشیعة 6/12 ح 5 به نقل از کافی 464/2 ح 1.
ما اینچنین بودند.ما را در چشم مردم خوب جلوه دهید و محبّت مردم را به ما برانگیخته و دشمنی مردم را به ما تحریک نکنید (1).
امام صادق علیه السّلام در برابر حملاتی که میخواست شریعت اسلامی را خرد کرده و چهرۀ آن را دگرگون ساخته،آن را به همان انحرافی دچار کند که سایر شرایع،از طریق رواج افکار بیگانه از شریعت در میان پیروان آن شریعت بدان گرفتار آمدند،شجاعانه ایستادگی کردند.امام صادق در برابر به کارگیری ابزارهای جدید در فهم شریعت مانند قیاس،استحسان،مصالح مرسله و غیره شدیدا مخالفت ورزیدند.
در نتیجۀ سطح علمی بالائی که اصحاب امام صادق علیه السّلام و پیروان آن حضرت از آن برخوردار بودند،مسألۀ فتوا و استنباط پیرو مصلحت حاکمان و هواهای نفسانی آنان یا همگام با پایههای فکری آنان نگردید.بلکه فهم صحیح قرآن و سنّت مستقلّ از این عوامل تأثیرگذار و به دور از به کارگیری آن ابزارهای دروغین بستهشدۀ به شریعت بهجا ماند.جمعیّتهای دیگری که به سراغ آن ابزار اجتهادی رفتند به آثار منفی دچار شدند که در نهایت آنان را مجبور به بستن باب اجتهاد کرد.این تصمیم خود آثار منفی دیگری در جامعۀ اسلامی بهجا گذاشت.چرا که بستن باب اجتهاد باعث میشد تا جامعۀ اسلامی قدرت حلّ مسائل جدید و پیشرفتهایی که جامعۀ اسلامی با آن روبرو بودند نداشته باشد.
1) (1)) .مشکاة الانوار 146،بحار الانوار 162/74.
امام صادق علیه السّلام بر یک قضیۀ مهم دیگر هم بسیار تأکید کردند و آن را سرمایۀ مهمی برای فهم عبارات و بیان و استنباط احکام از نفوذ میدانستند و آن وجود ملکۀ تقوی و عدالت بود که برای هر فقیهی بهرهمندی از آن لازم است تا اینکه بتواند نگهبانی امین برای شریعت و امّتی باشد که میخواهد آن شریعت را در زندگی خود پیاده کند.
از نظر امام صادق علیه السّلام عدالت در بسیاری از کارهای زندگی انسان شرط اساسی است.مانند امامت جمعه،جماعت،شهادت در طلاق،همچنین در قاضی،حاکم،والی و....
این خصوصیّت نقش بزرگی در حفظ شریعت اسلامی،همچنین حفظ نصوص و روایات اسلامی داشته است.آنگونه که این مکتب را از دیگر مکاتب ممتاز کرده است.همچنانکه اصحاب امام صادق علیه السّلام با روایات وارد شده از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و ائمّه علیهم السّلام،مانند عبارات قرآنی که قطعی الصّدور است برخورد نمیکردند.بلکه این روایات را به نقد و تحلیل میگذاشتند.چرا که ممکن بود راوی معصوم نباشد و علیرغم ایمان آنها به عصمت امامی که روایت از او نقل شده،ممکن است اشکال در راوی باشد.
مطابق روایات اسلامی که از رسول گرامی اسلام رسیده و صدور آن ثابت گردیده و در مکتب اهل بیت علیهم السّلام به تواتر نیز رسیده است،رهبری سیاسی حقّ شرعی ائمّۀ معصومین از اهل بیت پیامبر علیهم السّلام بوده است.
بر همین اساس،رهبری سیاسی که بعد از پیامبر اکرم حکومت را مستقیما در دست گرفت علیرغم اینکه مسلمانان بدون زور و فشار آن را قبول کردند،از صفت مشروعیّت خالی است.چه رسد به حکومت حکّام اموی و عبّاسی که
همعصر با امام صادق و پدران بزرگوارش علیهم السّلام بودند و از راههای مختلف سعی در دور نگهداشتن آن حضرت و پدران بزرگوارش از این مقام و منصبی که تنها شایستۀ آنها بوده است مینمودهاند.
امام صادق علیه السّلام فعالیّت در راه ایجاد نظام اسلامی صحیح و مطلوب را کاری بسیار ضروری میدانستهاند و این مهم از نظر آن حضرت در ضمن وجود جمعیت اسلامی صالحی که به رهبری شرعی و حقیقی که نماد آن ائمّۀ اطهار علیهم السّلام بودهاند ایمان داشته باشد،به مرحلۀ اجرا درمیآمد.
اینچنین بود که امام علیه السّلام توجّه خود را به ضرورت وجود این شالودۀ صالح در میان جامعه معطوف کرد.آنجا که میبینیم آن حضرت به سؤالاتی که در ذهن اصحابشان پیش میآمد پاسخهای مناسبی میدادند.مانند وقتی که سدیر به نزد آن حضرت آمد و از آن حضرت خواست که در طلب حکومت اعلام جهاد مسلّحانه کند که در جواب او به این نکته اشاره کردند که:قیام مسلحانه مستلزم وجود جمعیت صالحی است که مطیع آن حضرت بوده و حاضر به قربانی شدن در راه آن حضرت و تحمّل مسئولیّت تغییر جامعه و قدرت مقابله با همۀ عوامل انحراف را داشته باشند.
چنین است که اهمیّت سعی برای تکوین و بالندگی حرکت این جمعیت در این مرحله از حیات امام صادق علیه السّلام که زمان توسعه یافتن دامنۀ این حرکت در سرتاسر عالم اسلام است ظهور میکند.
ما این تکوین و تکامل را از سه جانب بررّسی میکنیم:
الف-ساختار جهادی.
ب-ساختار روحی.
ج-ساختار اجتماعی.
نهضت امام حسین علیه السّلام در کربلا نقش بسیار بزرگی در تاریخ اسلام داشت؛ این نهضت عظیم امت اسلام را به سطحی از آمادگی رساند که در برابر حاکمان منحرف به پا خیزند،امت اسلام به مدد این قیام مقدس توانستند پردۀ دروغین تزویری را که امویان برای رنگ و لعاب شرع دادن به حکومت خود بر آن کشیده بودند پشتسر بگذارند،اما این بیداری انقلابی و عملیات جهادی که در طول چند دهه از سوی امت اسلام شکل گرفته بود در صورت عدم پیگیری و همراهی عوامل بقا،تکامل و استمرار،دستخوش سقوط میگردید.
اینجا است که میبینیم امام صادق علیه السّلام حرکت خود را بهسوی قالبریزی عملیات انقلابی،ترسیم ساختار و در نتیجه ریشهدار کردن چنین کارهایی در دل و جان امت آغاز کرد.
این موضوع را میتوان به روشنی از موضع آن حضرت در برابر قیام عموی شهیدش زید بن علی علیه السّلام دریافت،آنجا که فرمود:
«أشرکنی اللّه فی تلک الدماء.مضی و اللّه زید عمّی و أصحابه شهداء مثل ما مضی علیه علی بن أبی طالب و أصحابه»؛
خداوند مرا با عمویم زید در این خونهایی که ریخته شد شریک کند.به خدا سوگند که عمویم زید و یاران شهیدش به همان راهی رفتند که علی بن ابی طالب و اصحابش به آن رفتهاند (1).
1) (1)) .بحار الأنوار 171/46.
اتخاذ چنین موضعی در برابر قیام زید خود دلیل مشروعیت این قیام بوده، میل قلبی امام صادق علیه السّلام را برای جمعیت یاران صالح آن حضرت آشکار نموده و روحیۀ انقلابی و جهادی را که امام علیه السّلام برای چنین گروه زبدهای میپسندیده در آنان زنده میکرد،تا با این روحیه بهسوی اهدافی که از سوی رهبری الهی جامعه تعیین میشد حرکت کنند،رهبری که در وجود مقدس امام جعفر صادق علیه السّلام متجلی بود.
این جمعیت زبده و صالح نمونۀ خوبی بود تا امام صادق علیه السّلام بتواند برای مأموریت اصلاح جامعه به آنان امیدوار باشد و آنان در آینده مسئولیت انقلاب بزرگی را که انتظار آن میرفت به دوش گیرند.
در این راستا یکی از اقدامات مهم امام صادق علیه السّلام زنده و شاداب نگهداشتن اصول،اهداف و خصوصیات قیام امام حسین علیه السّلام در دل و جان یاران زبدۀ خود بود.
امام صادق علیه السّلام عواطف مردم را بهسوی اصول و اهداف قیام سید الشهدا معطوف میکرد تا اگر امت درصدد قیامی برضد ستمگران برآمدند قیامشان برخاسته از بیداری صحیح و بر مبنای توجیه منطقی باشد.لذا است که میبینیم خطابههای امام صادق علیه السّلام و فعالیتهای آن حضرت تنها بر انگیزشهای فکری و ارشاد و موعظه بسنده نکرده و به شیوههایی میپرداخته که سبب آمادگی مردم و تمرکز بخشیدن به اقشار امت بوده و نشاندهندۀ حضور و فعالیت آن حضرت در راه احیای تفکرات حسینی است.
از جمله روشهای آن حضرت در این رابطه میتوان به چند مورد اشاره
کرد مانند زیارت امام حسین علیه السّلام،برقراری مجالس اقامۀ عزا بر امام حسین علیه السّلام و گریه بر مظلومیت آن حضرت که در ذیل به اختصار هرکدام از این موارد را توضیح میدهیم:
1.زیارت:امام صادق علیه السّلام زیارت قبر جدش امام حسین علیه السّلام را یکی از حقوق واجب و لازم میشمرده و بر هر مسلمانی واجب میدانسته است که به این مسئله اهمیت داده و ادای این دین را بر خود لازم بداند.
امام صادق علیه السّلام فرموده است:
اگر مردی از شما در طول عمر خود همهساله حج بهجا آورد،اما قبر امام حسین علیه السّلام را زیارت نکند یکی از حقوق رسول خدا را نادیده انگاشته است.چرا که زیارت حسین علیه السّلام فریضهای است که خداوند متعال آن را بر هر مسلمانی واجب کرده است (1).
و نیز فرموده است:هرکه دوست میدارد در روز قیامت بر سفرههای نور بنشیند؛ خود را از زائران قبر حسین علیه السّلام قرار بدهد (2).
عبد اللّه بن سنان گوید:در روز عاشورا بر مولایم جعفر بن محمد علیه السّلام داخل شدم،دیدم که چهرۀ آن حضرت گرفته،حزن و اندوه از چهرۀ مبارکش پیدا و اشک از دیدگان مبارکش همچون دانههای مروارید سرازیر بود.عرض کردم:
ای پسر پیامبر،خداوند چشمانتان را گریان ندارد،گریۀ شما برای چیست؟آن حضرت در پاسخ به من فرمودند:آیا تو را غفلت گرفته است؟آیا نمیدانی که حسین بن علی علیهما السّلام در چنین روزی به شهادت رسیده است؟
عرضه داشتم مولای من نظر شما دربارۀ روزه گرفتن در این روز چیست؟
فرمودند:
این روز را بدون نیت روزه امساک کن و بدون آداب افطار کن و آن را روزۀ کامل قرار نده، بلکه پس از نماز عصر به جرعهای از آب افطار کن؛زیرا در چنین ساعتی از روز عاشورا جنگ خاتمه یافت،در حالیکه سی کشته از موالی اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بر زمین افتاده بود که قتل آنان بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بسیار دردناک بود و اگر در آن روز پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در قید حیات میبود عزادار آنان بود.
ای عبد اللّه بن سنان بافضیلتترین کاری که میتوانی در این روز به انجام برسانی این است که لباس پاک بپوشی و تسلّب کنی.
عرض کردم:تسلّب چیست؟فرمود:
دامن جامهات را باز کنی و به هیئت عزاداران آستینهایت را بالا بزنی سپس در وقت بالا آمدن روز به مکانی دور یا جایی که کسی تو را نبیند یا اطاقی خالی در خانهات بروی و در آنجا چهار رکعت نماز به دو سلام بخوانی و رکوع و سجود آن را نیکو بهجای آوری در رکعت اول حمد و قُلْ یٰا أَیُّهَا الْکٰافِرُونَ و در رکعت دوم حمد و قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ و در دو رکعت بعدی در رکعت اول حمد و احزاب و در رکعت دوم حمد و منافقون یا هر قدر که توانستی قرآن بخوانی پس از آن سلام داده و روی خود را به سمت قبر امام حسین علیه السّلام بر میگردانی و جریان کشته شدن او و یاران و فرزندانش را در نظر خود مجسم کرده،بر او سلام نموده و قاتلانش را لعنت کرده و از کار آنان بیزاری میجویی که به واسطه این عمل خداوند درجهای در بهشت بر تو افزوده و گناهانت را میآمرزد.
سپس از جایی که هستی به محوطۀ باز یا صحرا یا جایی که امکان قدم زدن باشد میروی و میگویی إنا للّه و إنا إلیه راجعون رضا بقضائه و تسلیما لأمره،و باید که در این وقت در نهایت حزن و اندوه باشی و بسیار خدا را یاد کرده و ذکر استرجاع بگویی.
هنگامی که از این راه رفتن و ذکر گفتن فارغ شدی به همان مکانی که در آن نماز خوانده
بودی برو و در آنجا ایستاده بگو:
اللّهم عذّب الفجرة الذین شاقّوا رسولک و حاربوا أولیاءک و عبدوا غیرک و استحلّوا محارمک و العن القادة و الأتباع و من کان منهم فخبّ و أوضع معهم أو رضی بفعلهم لعنا کثیرا اللّهم و عجّل فرج آل محمد و اجعل صلواتک علیهم و استنقذهم من أیدی المنافقین و المضلّین،و الکفرة الجاحدین و افتح لهم فتحا یسیرا و أتح لهم روحا و فرجا قریبا،و اجعل لهم من لدنک علی عدوّک و عدوّهم سلطانا نصیرا»؛
خداوندا گنهکارانی را که پیامبرت را آزرده،با دوستانت جنگ کرده،کسانی جز تو را بندگی کرده و حرامهایت را حلال شمردند،عذاب کن.فرماندهان،پیروان و هرکس از آنان بوده،با آنان اسب تاخته و در میان آنان حضور داشته یا از کار آنها رضایت داشته بسیار لعنت کن،خداوندا در فرج آل محمد علیهم السّلام تعجیل کن،درودهایت را بر آنان فرست و آنان را از دست منافقان،گمراهان،و کافران منکر نجات بده و برای آنان پیروزی آسانی فراهم آور و برایشان جانی تازه و گشایشی نزدیک میسر کن و از ناحیۀ خود به آنان چیرگی بر دشمنانشان عنایت کن (1).
امام صادق علیه السّلام اینچنین اصول نهضت عاشورا را از راه زیارت مورد تأکید قرار میدادند تا اینکه زیارت به عنوان یک اقدام فرهنگی در راستای تربیت جمعیت صالح یاران امام به کار گرفته شده و موجب تمایز این گروه از دیگران گردد.
و از طرفی حضور دایم شیعیان بر سر قبر امام حسین علیه السّلام آنهم در چنین سطح و با چنین بیداری و فهمی خود نوعی دعوت از دیگران نیز بود،تا به این
1) (1)) .بحار الأنوار 303/101-306.
گروه و اندیشهها و اصول آنان بپیوندند.
به علاوۀ اینکه این حضور مستمر بر سر مزار سید الشهدا که بهرهمند از پشتوانۀ عاطفی متکی بر مبنای فکری بود،پایگاهی برای حرکتهای انقلابی به شمار میآمد که درصدد مطالبۀ حقوق غصبشدۀ اهل بیت علیهم السّلام بود.این حقیقتی بود که امویان و عباسیان نیز آن را دریافته بودند و به هر ترتیب که برایشان ممکن بود در برابر این موج حسابشده ایستاده و از زیارت آن حضرت جلوگیری مینمودند.
2.برپا کردن مجالس عزاداری حسینی:از دیگر گامهایی که امام صادق علیه السّلام در راستای ایجاد حرکت انقلابی و تربیت گروه یاران صالح خویش برداشتند، قضیۀ مرثیهسرایی بر امام حسین علیه السّلام بود که در قالب برپا کردن مجالس عزای آن حضرت انجام میگردید،امام صادق علیه السّلام بر لزوم انجام این عمل به عنوان روشی تربیتی که مبتنی بر تحریک عواطف بوده و با هدف مستحکم کردن رابطۀ امت با قیام امام حسین علیه السّلام تأکید میکردند.
امام صادق علیه السّلام خود چنین مجالسی را برپا میکرده و در این مجالس در کنار مرثیهخوانی دیدگاهها،و فرهنگ عقیدتی،اخلاقی،تربیتی و سیاسی اهل بیت علیهم السّلام نیز مطرح میگردید تا این مجالس وسیلۀ آمادهای برای نشر بیداری و عاطفۀ برخاسته از اصول باشد.
امام صادق علیه السّلام به ابو هارون مکفوف فرمودند:ای ابو هارون برای من اشعاری در بارۀ حسین علیه السّلام بخوان.ابو هارون گوید:برای آن حضرت شعر خواندم و آن حضرت گریه کردند سپس فرمودند:همانگونه که در میان مردم با سوز و گداز میخوانید برای من بخوان.ابو هارون گوید اشعاری را با این مطلع برای امام علیه السّلام قرائت کردم:
«بر قبر مطهر حسین بگذر و به استخوانهای پاکش بگو...» (1)
امام صادق علیه السّلام گریسته و فرمودند:«زدنی»؛بیشتر بخوان ابو هارون گوید:
قصیدۀ دیگری برای آن حضرت خواندم امام صادق علیه السّلام باز گریستند و صدای گریۀ زنان را از پشت پرده شنیدم.چون از خواندن اشعار فارغ شدم امام صادق علیه السّلام به من فرمودند:ای ابو هارون هرکس دربارۀ حسین علیه السّلام شعری بخواند و بگرید و ده نفر را بگریاند بهشت برایش نوشته میشود،هرکس دربارۀ حسین علیه السّلام شعری بخواند و بگرید و پنج نفر را بگریاند بهشت بر او واجب میشود،هرکس دربارۀ حسین علیه السّلام شعری بخواند و بگرید و یک نفر را بگریاند بهشت برایش واجب میشود (2).
امام صادق علیه السّلام همواره بر زنده نگهداشتن یاد امام حسین علیه السّلام تأکید میفرمود،چنانکه در کلام آن حضرت به فضیل چنین آمده است:
آیا مجالس بیان احادیث برقرار میکنید؟گفتم:بلی مولای من،فرمود:ای فضیل من چنین مجالسی را دوست میدارم که در آن امر ما را زنده میکنید،خداوند کسی را که امر ما را زنده کند بیامرزد (3).
3.گریه:از شیوههای دیگری که امام صادق علیه السّلام برای متمرکز کردن خط انقلاب و شعلهور ساختن روح جهاد در دل و جان یاران و پیروان خود از آن بهره میگرفت تعمیق و گسترش پدیدۀ گریستن بر امام حسین علیه السّلام بود زیرا گریه نقش بسزایی در ایجاد رابطۀ عاطفی گریهکننده با صاحب قیام و اهداف او داشته،ذهن و روح گریهکننده را برای پذیرش اندیشههای او آماده کرده و حرارتی عاطفی بدو میبخشد تا اندیشهاش را به سمت فعالیتهای ضد ستم و پیاده کردن آن افکار سوق داده و روحیۀ برخورد با ظالم و شهادتطلبی را در
او به وجود میآورد.
گریه بر امام حسین علیه السّلام برای شیعه نقش وسیلۀ تبلیغاتی آرام و مسالمتآمیزی را داشت که از راه آن سرگذشت غمانگیز خویش و ستمهایی که متحمل آن گردیده و پیشوایانش با آن مواجه شدهاند بر همگان آشکار کند به خصوص در وقتی که شرایط اجازۀ فعالیتهای دیگر را به آنها نمیداد.
البته این نوع گریستن به هیچوجه به منزلۀ ضعف،سستی و تسلیم شدن در برابر ارادۀ ستمگران نیست.و البته برخلاف کسانی که بسان مسیحیان،که به این گمان که حضرت مسیح علیه السّلام با مصلوب شدن خود گناهانشان را پاک کرده، ارتکاب گناهان را بر خود جایز میشمارند؛اینگونه میپندارند که:امام حسین علیه السّلام خون پاکش را برای رهایی شیعه از گناهان و نجات دادن آنان از پیامدهای گناهانی که مرتکب میشوند اهدا کرده است.برگزاری مجالس سوگواری و گریه بر سید الشهدا،وسیلهای برای رهایی از مکافات گناه و گرفتن برات آزادی از آتش دوزخ نیز نمیباشد (1).
گریهای که امام صادق علیه السّلام بر آن تأکید کرده و شیعیان آن حضرت به آن عمل میکردهاند تحت هیچکدام از این عناوین داخل نبود.بلکه حرارتی بود که روحیۀ فعالیت را در اندیشه جاری ساخته و آن را از حیطۀ سکون به حیطۀ حرکت میآورد امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:هر گریه و بیتابی بر بندگان خدا مکروه است مگر گریه و بیتابی بر حسین بن علی علیه السّلام که بندگان خدا در انجام آن مستحق پاداش میباشند (2).
شرایط روحی و ایمانی جامعه در زمان امام صادق علیه السّلام به سمت پوچی، ضعف،ظهور خودخواهی و جدایی ایمان از برنامههای زندگی مردم سوق یافته و چهرهای ناپسند به زندگی آنان داده بود.مسبب این وضع هم آن دسته از جریانهای فکری بودند که با حکومتهای وقت همیاری داشته و برای توجیه کار خود،بر لزوم پیروی از حاکمان اموی یا عباسی به عنوان یک اعتقاد ایمانی حکم میکردند.
ازاینرو امام صادق علیه السّلام فعالیت گستردهای را در جهت بازگرداندن ایمان به جامعه،شخصیت بخشیدن به آن،بالندگی جامعه براساس برنامههای قرآن کریم و معرفی پایههای استوار ایمانی در جامعه به مرحلۀ اجرا درآورد.آن حضرت-در برابر در لاک خود خزیدن و دیدگاههای فردگرایانۀ کسانی که قسمتهایی از دین را که با منافع آنان تطبیق میکرد قبول کرده و منکر قسمتهای دیگر میشوند-ایمان را به افقهای گستردهتری کشید،چرا که چنین ایمانی به ایمان آورندگان،توان ورود در میدانهای دشوار و به دوش کشیدن بار مسئولیت داده و در نشاط و سرزندگی در راه عمل و جهاد آنان را یاری میکند.
در این مقطع به ذکر چند مورد از فعالیتهای امام صادق علیه السّلام در راستای رسوخ دادن ایمان در جان اصحاب خود بسنده میکنیم.
1.امام صادق علیه السّلام یاران و پیروان خود را از برقرار کردن روابط با دانشمندنماهایی که در آن عصر در جامعه پیدا شده بودند برحذر داشته و آنان را از پیروی چنین کسانی منع میکردهاند،زیرا تنها نتیجهای که از برقراری
رابطه و دوستی با چنین افرادی بدون درک واقعی از وضع نفسانی و اخلاقی آنان حاصل میگردید ایجاد یک ساختار ایمانی غلط و منحرف بود زیرا که دانش چنین کسانی،سرابی را در بیابان ماند که تشنه آبش پندارد.
امام علیه السّلام به این مطلب که چنین روابطی به از بین رفتن رابطه با خداوند و دوری از او منجر میشود چنین اشاره فرمودهاند:
خداوند متعال به حضرت داوود علیه السّلام وحی کرد:میان خودت و من عالمی شیفتۀ دنیا قرار نده که تو را از محبت من باز میدارد،چنین کسانی راهزنان بندگان جویای من هستند،کمترین مجازاتی که بر آنان روا میدارم این است که شیرینی مناجات خود را از دل آنها میزدایم (1).
2.از چیزهایی که امام صادق علیه السّلام به اصلاح و تصحیح آن پرداخت مفهوم ایمان بود.آن حضرت معنی ایمان را به یاران خود تفهیم کرده و تلاش میکرد تا صورت صحیح آن را آشکار کرده پردههای ابهام را از آن بزداید،آن حضرت این مهم را با بیان صفات مؤمن برای اصحاب خویش به انجام میرساند چرا که مؤمن،انسانی منعکسکنندۀ مفاهیم فراگیر الهی بوده و کسی نیست که بی اراده در خدمت اهل سیاست درآید و سیاستبازان در جهت مصالح خود چشم طمع به تواناییهای او بدوزند.
به همین جهت است که میبینیم امام علیه السّلام به مسئلهای مهم که دارای ابعاد سیاسی و اجتماعی بوده و شایسته است هر مؤمنی آن را درک کرده و بر طبق آن حرکت کند اینگونه اشاره کردهاند:
1) (1)) .کافی 46/1،علل الشرائع 394 ح 13،بحار الأنوار 107/2.
خداوند متعال تمام امور مؤمن را در اختیار خود او گذاشته است ولی این اختیار که مؤمن خود را خوار و ذلیل کند را به او نداده است آیا نشنیدهای که خداوند متعال میفرماید(و عزت از آن خدا و از آن پیامبر او و از آن مؤمنان است) (1)پس مؤمن عزیز است و هرگز خوار نخواهد شد.
سپس فرمود:
مؤمن از کوه محکمتر است چرا که میتوان با کلنگ تکهای از کوه جدا کرد،اما دین مؤمن را با هیچ ابزاری نمیتوان از او جدا کرد (2).
3.امام صادق علیه السّلام همچنین به این نکته اشاره فرمودهاند که:قلب خالی از خوف خدا-که معیار کمال و قوّت قلب مؤمن است-هیچ ارزشی ندارد.پس دلی که مالامال از ترس خداوند بزرگ متعال باشد،دیگر نیروها از قبیل نیروی سلطنت حکّام،نیروی مال و هر نیروی بشری.در نزد او کوچک جلوه میکنند.
امّا دلی که از مراقبت خداوندی غافل و از هیبت الهی خالی باشد،در برابر هر قدرت و عظمتی که در مقابلش جلوهگری نماید،ضعف نشان داده و سقوط خواهد کرد.چنین رابطۀ منفی با خداوند،منجرّ به تزلزل ذاتی و شکست انسان در مقابل هر تهدیدی که از سوی نیروهای ضعیف مخلوق خداوند صادر بشود خواهد شد.
از هیثم بن واقد روایت شده که گفت:از امام صادق علیه السّلام شنیدم که فرمود:هر کس از خدا بترسد،خداوند همهچیز را از او به هیبت وامیدارد و هرکس از خداوند نترسد، خداوند او را از همهچیز میترساند (3).
4.و از دیگر راهنماییهای امام صادق علیه السّلام به شیعه این بود که آن حضرت
آنان را از کلام بیهوده برحذر داشته و به آنان دستور میدادند تا زبان خود را حفظ کنند.آن حضرت به خطرناک بودن کلام بیجا و آثار سوئی که بر آن متصوّر شده و گناهانی که ایمان را از بین میبرد اشاره فرموده و نیز آنان را از پیروی هوای نفس برحذر داشته است.آن حضرت فرمودهاند:
اگر در جهان چیز شومی وجود داشته باشد،آن نحسی و شومی در زبان آدم است.
پس همچنانکه اموال خود را حفظ میکنید زبان خود را حفظ کنید،و از هوای نفس برحذر باشید همچنانکه از دشمنان خود برحذر هستید.همانا که هیچچیز به مانند پیروی از هوای نفس و پیامدهایی که از کلام و گفتار زبان بر انسان عارض میشود از بینبرنده و نابودکننده مردان بزرگ نیست (1).
5.امام صادق علیه السّلام همچنین توجّه شیعیان را به این نکته جلب میکرد که بدگوییهای دشمنان نسبت به خود را به فال نیک گرفته و از کنار آن بیتفاوت نگذرند.بلکه این مسأله باید موجب بررسی بیشتر آنان نسبت به اعمال خود گردد،تا اگر حرف آنان صحیح بود و عیب و ایرادی در آنان وجود داشت بدین وسیله برطرف گردد.آن حضرت فرمودهاند:هرکس به آنچه میگوید و آنچه دربارۀ او میگویند اهمیّت نداده و برایش مهم نباشد که مردم او را در حال گناه ببینند،شیطان در نطفۀ او شریک است (2).
امام صادق علیه السّلام به شیعه علامتها و نشانههای روشنی آموختند تا به وسیلۀ آن،عمق دینداری و میزان صحّت و سلامت دین اشخاص را بتوان کشف کرد.
ایمان امری باطنی است اما آثار و نشانههایی دارد که دلالت بر وجود آن میکند.
ایمانی که هیچگونه بازتاب خارجی و ثبات و قدرت رودررویی با مسائل را نداشته باشد،ایمان نیست.
مؤمن کسی است که در مواقع مواجه شدن با محک سختیها و اغواگریها دین خود را بروز داده و به برنامههای اهل باطل جواب مثبت ندهد.
امام علیه السّلام به این گروهی که خود را منسوب به تشیّع میدانستند،امّا با اخلاق باطل سروکار داشتند،به شدّت حمله کرده است.آن حضرت روشن ساخته است که ایمان یک حقیقت تامّ است که هیچ صفتی از صفات آن از آن جدا شدنی نیست و حفظ آن نیز منوط به تبعیّت از ائمّه علیهم السّلام است.آن حضرت فرمودهاند:
تنها کسانی از فتنهها نجات پیدا میکنند که زبان از کلام قبیح بسته،سکوت کنند و در دولت باطل بر سختیها و ناملایمات صبر پیشه سازند،اینان به حقّ از طایفۀ نجیبان و انتخابشدگان خدا و مؤمنان واقعی هستند،امّا مبغوضترین افراد نزد من، ریاستطلبان هستند.آنان که دائم در حال سخنچینی هستند و به برادران خود حسد میورزند.آنان از من نبوده و من نیز از آنان نمیباشم.همانا دوستان من آنان هستند که به امر ما تسلیم و در تمام کارها دنبالهرو و پیرو ما هستند (1).
امام صادق علیه السّلام در بیان ضابطۀ کشف میزان عمق دینداری در نفس انسان فرمودهاند:
«إذا رأیتم العبد یتفقّد الذنوب من الناس،ناسیا لذنبه فاعلموا أنّه قد مکر به»؛
هنگامی که بندۀ خدا را دیدید که گناهان مردم را پیگیری میکند،امّا از گناهان خود غافل میباشد،بدانید که او به مکر خداوند گرفتار آمده است (2).
از دیگر وسایلی که امام علیه السّلام در راه تغییر و اصلاح جامعه و ساختن جامعۀ آرمانی به کار میگرفتند،اهمیّت و تأکید بر ایجاد یک نمونۀ شیعی در جامعه بود که بتواند از نظر رفتار الگوی جامعه باشد تا چنین الگویی بتواند عنصری مؤثّر در جامعه بوده و در راه بالندگی خیر و فضیلت در آن تأثیرگذار باشد.امام صادق علیه السّلام در تربیت و آمادهسازی چنین الگویی از خود تلاش بینظیری به خرج دادند.امام این گروه را به دانشهای مختلف مسلّح کرده و با سفارشات و راهنماییهای علمی و اخلاقی بسیار،آماده کرده بود.
امام علیه السّلام با نیروی الهی خود توانست تعداد زیادی از این چنین اشخاص که بعدها الگو و رهبران جامعه شدند بسازد.کسانی که دلهای مردم به سمت آنان گرایش پیدا کند تا از دانشها و علوم آنان استفاده جویند آنان که نامشان در تاریخ جاودان مانده است.مسلمانان آثار این اشخاص را نسل به نسل نقل نمودهاند.
ما به بیان بعضی از این راهنماییها در اینجا بسنده میکنیم:
1.از امام صادق علیه السّلام دربارۀ نحوۀ عبادت شیعیان و رابطۀ آنان با خدا که علامت مشخّصۀ شیعیان است،چنین فرمودهاند:
«امتحنوا شیعتنا عند مواقیت الصلاة،کیف محافظتهم علیها،و إلی أسرارنا کیف حفظهم لها عند عدوّنا و إلی أموالهم کیف مواساتهم لإخوانهم فیها»؛
شیعیان ما را در وقت نمازشان امتحان کنید.ببینید آیا بر اوقات اوّل وقت نماز محافظت میکنند یا نه.و شیعیان ما را به حفظ اسرار ما امتحان کنید که آیا در نزد دشمنان اسرار ما را حفظ میکنند یا نه.همچنین شیعیان ما را دربارۀ اموال و
داراییهایشان امتحان کنید که آیا با برادران دینی در اموال خود کمک میکنند یا نه (1).
2.محمد بن عجلان گوید نزد امام صادق علیه السّلام بودم که مردی وارد شد و سلام کرد،امام صادق علیه السّلام از او پرسیدند:دوستان و برادرانت چگونه افرادی هستند؟او بسیار از آنان تعریف و تمجید کرد.امام صادق علیه السّلام فرمودند:اغنیا و سرمایهداران در میان قوم تو چگونه با فقرا دیدار میکنند؟مرد پاسخ داد:کم.امام فرمودند:ثروتمندان شما چهقدر از داراییهای خود به فقرا کمک میکنند؟مرد گفت:این اخلاقی که شما میفرمایید در میان دوستان ما نیست.امام علیه السّلام فرمودند:پس چگونه آنها گمان میکنند که شیعۀ ما هستند؟ (2).
امام صادق علیه السّلام تأکید بسیاری بر اهمیّت وجود الگوی نیکو در جامعه داشتند.مفضّل گوید:هنگامی که من همراه امام صادق علیه السّلام بودم،امام فرمودند:
«ای مفضّل،یاران تو چند نفرند؟»گفتم:کم هستند.هنگامی که به کوفه برگشتم، شیعه بهسوی من آمدند و مرا آماج حملات قرار دادند.آنان پشت سر من غیبت کرده و آبروی مرا برده بودند.حتّی بعضی از آنان رودررو مرا مورد توهین قرار داده و یکی از آنان در کوچههای کوفه کمین کرد تا مرا بزند.آنان همهگونه تهمتی به من روا داشتند تا اینکه این حرفها حتّی به گوش امام صادق علیه السّلام هم رسید.هنگامی که در سال بعد خدمت امام صادق علیه السّلام رسیدم، اوّلین کلامی که بعد از سلام به من فرمودند این بود که:«ای مفضّل،اینها که دربارۀ تو میگویند و به گوش من رسیده چیست؟»عرض کردم:گفتۀ آنها به من ضرری نمیرساند.فرمود:
بله.ولی آنچه گفتند برای آنها زیان دارد.آیا آنها خشمگین شدند؟!بدا به حال آنها.تو گفتی که یاران تو کم هستند.نه بخدا قسم،آنها اصلا شیعۀ ما نیستند.اگر آنها شیعۀ ما بودند از کلام تو خشمگین نمیشدند.صفاتی که خداوند شیعیان ما را به آن توصیف کرده اصلا در آنها نیست.شیعۀ جعفر نیست جز کسی که زبان خود را نگاه داشته،برای خالق خود کار کرده و تنها به مولای خود امید داشته باشند.کسانی که از خداوند آنچنان که حقّ اوست بترسند.وای بر آنان!!آیا در میان آنان کسانی یافت میشوند که از بسیاری نماز خمیده شده باشند؟آیا در میان آنان کسانی یافت میشوند که از شدّت ترس از خداوند سرگشته شده باشند؟از شدّت خشوع همچون کوران یا از شدّت روزه مانند بیماران یا از طول سکوت و حرف نزدن مانند گنگان به نظر آیند؟آیا در میان آنان کسی هست که همواره شبش را به طول قیام و نماز بهسر آورده و روزش را با روزه بهسر آورد؟یا در میان آنان کسی یافت میشود که نفس خود را از لذّات دنیا و نعیم آن از ترس خدا و برای شوق به ما اهل بیت بازداشته باشد؟!آنان کی شیعیان ما خواهند بود در حالیکه از ما شکایت به نزد دشمنان ما میبرند تا آنان را در دشمنی با ما بیشتر تحریک کنند.آنان چون سگان زوزه میکشند و چون کلاغان طمع میورزند.آگاه باش که اگر ترس این نداشتم که آنان نسبت به تو تحریک شوند به تو دستور میدادم که به خانۀ خود روی و در خانهات را به روی آنان ببنددی و تا آخر عمر به آنان حتّی نگاه هم نکنی.اما اگر پیش تو آمدند آنان را بپذیر.چرا که خداوند اگرچه آنان را حجّت برضدّ خودشان قرار داده،امّا در برابر دیگران آنان را حجّت خود قرار داده است.
دنیا با تمام نعمتها،زرق و برق،حکومت و تمامی مظاهر زیبایی آن شما را نفریبد.
چرا که شایستۀ شما نیست.به خدا سوگند که برای اهل دنیا هم خوشی دربر ندارد (1).
1) (1)) .بحار الانوار 383/78،به نقل از تحف العقول 385.
امام صادق علیه السّلام برای روابط اجتماعی جمعیّت یاران صالح خود خطّی کلّی ترسیم نموده،نظام و اساس و قواعد اصولی این نظام را برای آنان بیان داشته و آن را در دل و جان هریک از آنها به صورت ملکه درآوردند تا هرکدام از آن افراد صالح بتوانند در شرایط سخت جامعه زندگی کرده و قدرت روبرو شدن با جریاناتی که مخالف ساختار اجتماعی موردنظر امام علیه السّلام بود را داشته باشند.همان نظام اجتماعی که امام علیه السّلام آن را برنامهریزی کرده و فاکتورهای ماندگاری و استمرار را به آن بخشیده بود تا در میان اقشار امّت ریشه بدواند.
امام صادق علیه السّلام بر محور مهمی که قدرت و نفوذ گروه یاران صالح آن حضرت را در میان جامعه بیشتر میکرد تأکید زیادی داشتند.این محور عبارت از گشودن درهای ارتباط با عامّۀ مردم و بسنده نکردن به ارتباط با خودیها بود.آن حضرت شیعیان را بر گسترش روابط با مردم تشویق کرده و به دوستیابی و زیاد کردن دوستان و اصحاب ترغیب میفرمودهاند.در روایت،از آن حضرت وارد شده است:
در طول زندگی دنیا دوست زیاد پیدا کنید که در دنیا و آخرت از آنها بهره خواهید جست،امّا در دنیا حوائج شما را برآورده میکنند و امّا در آخرت همین بس که جهنّمیان به تصریح قرآن اینگونه میگویند:(در نتیجه شفاعتگرانی نداریم*و نه
دوستی نزدیک) (1).
و در روایت دیگر از آن حضرت وارد شده است:دوستان زیاد پیدا کنید،چرا که هر مؤمن دعای مستجابی دارد.
و همچنین فرمودهاند:دوستان زیاد پیدا کنید،چرا که هر مؤمنی حقّ شفاعت دارد (2).
امام علیه السّلام همچنین پیگیری این روابط را با سفارش به آداب و اخلاقی که بر انگیزاننده دوستی و نزدیکی میان مؤمنین است تشدید کردهاند.آن حضرت فرمودهاند:رابطۀ بین دوستان در حضر به دیدار یکدیگر رفتن و در سفر،نامه نگاری است (3).
و همچنین فرمودهاند:هنگامی که بندۀ خدا برای دیدار برادر مؤمن خود خارج میشود،بازنمیگردد مگر اینکه گناه او بخشیده و نیازهای دنیا و آخرتش برآورده میشود (4).و از آداب و اخلاقی که موجب دوام روابط اجتماعی میگردد مصافحه یا دست دادن است که امام علیه السّلام در این روایت مردم را به آن تشویق کرده است:مصافحه کنید که کینه را از میان میبرد (5).
و همچنین فرموده است:مصافحۀ مؤمن برابر با هزار حسنه است (6).
آن حضرت دربارۀ معانقه یا در آغوش کشیدن یکدیگر اینگونه فرموده است:
هنگامی که دو مؤمن با یکدیگر معانقه میکنند،رحمت خدا آنان را دربرمیگیرد و چون فقط برای رضای خدا و بدون هیچگونه قصد و غرضی از اغراض دنیوی
یکدیگر را دربرگیرند،به آنان گفته میشود که تمام گناهان گذشتۀ شما بخشیده شده است،پس عمل از سر گیرید،و آنگاه که این دو مؤمن مشغول صحبت با یکدیگر میشوند،ملائکۀ موکّل بر آنها به یکدیگر میگویند از این دو دور شوید که این دو سرّی دارند که خداوند متعال آن را پوشانیده است.
راوی روایت،اسحاق گوید:به امام صادق علیه السّلام عرض کردم:خداوند مرا فدای شما گرداند،با توجّه به آیۀ قرآن که میفرماید مٰا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ ؛[آدمی]هیچ سخنی را به لفظ درنمیآورد مگر اینکه مراقبی آماده نزد او[آن را ضبط میکند] (1)آیا کلمات آنها توسّط ملائکه نگاشته نمیگردد؟!یونس گوید:امام صادق علیه السّلام آه بلندی کشیدند.سپس آنقدر گریستند تا اینکه محاسن مبارکشان از اشک چشمشان تر شد و فرمودند:
ای اسحاق،خداوند تبارک و تعالی به جهت بزرگداشت این دو مؤمن به ملائکهاش دستور میدهد در هنگام ملاقات آن دو با یکدیگر از آنان دوری گزینند.البتّه اگرچه ملائکۀ موکّل بر این دو نفر کلمات آنها را نمیشنوند و نمینویسند.امّا خود خداوند که عالم بر همۀ اسرار و نهانیهاست،کلام آنها را میشنود و نگهداری میکند (2).
امام صادق علیه السّلام همواره به تعمیق و ریشهدار کردن روابط برادری دینی و خدایی پرداخته و راهنماییهای مناسبی که موجب افزایش پیوستگی و تفاهم بوده به آنان ارائه میکرده است.از آن جمله است حدیث شریفی که به خیثمه
فرمودهاند:
«أبلغ موالینا السلام و أوصهم بتقوی اللّه و العمل الصالح و أن یعود صحیحهم مریضهم ولیعد غنیهم علی فقیرهم،و أن یشهد جنازة میّتهم،و أن یتلاقوا فی بیوتهم و أن یتفاوضوا علم الدین فإن ذلک حیاة لأمرنا رحم اللّه عبدا أحیی أمرنا»؛
سلام ما را به دوستان ما برسان و آنها را به پرهیزکاری و تقوای الهی و عمل صالح سفارش کن،به آنها بسپار آنهایی که از نعمت سلامتی برخوردار هستند از مریضان عیادت کرده،آنان که از نظر مالی وضع خوبی دارند به فقیران رسیدگی کنند.بر جنازۀ مردگان حاضر شوند.به خانههای یکدیگر رفته،باهم ملاقات کرده و به گفتگو دربارۀ علم دین بپردازند که مجموعۀ این کارها زنده کردن امر ما اهل بیت است،و خداوند بندهای که امر ما را زنده کند رحمت کند (1).
و همچنین امام صادق علیه السّلام دربارۀ یاری کردن مؤمنان به یکدیگر فرمودهاند:
به وسیله یاری کردن به برادران دینی خود به خداوند متعال نزدیکی بجویید (2).محمّد بن مسلم گوید:مردی از اهل جبل به نزد من آمد و باهم به خدمت حضرت امام صادق علیه السّلام رسیدیم.آن مرد در هنگام خداحافظی به امام صادق علیه السّلام عرض کرد:
مرا نصیحت کن.امام صادق علیه السّلام فرمودند:
تو را به پرهیزکاری و تقوای الهی و نیکی به برادران مسلمان سفارش میکنم.برای برادر خود دوست بدار آنچه را که برای خود میپسندی،و برای او مپسند آنچه را که برای خود نمیپسندی.اگر از تو چیزی خواست به او بده،و اگر از سؤال کردن خودداری کرد،خود در برآوردن حاجتش پیشقدم شو.هیچگاه از خیری که به او
میرسانی دلگیر و خسته نشو.چرا که با این کار او نیز از تو دلگیر و خسته نخواهد شد.همیشه بازو و یار و یاور او باش که با این کار او نیز برای تو یار و یاور خواهد بود.اگر روزی از تو کینهای به دل گرفت از او جدا مشو تا اینکه کینه را از قلب او بدر آوری،اگر روزی به سفر رفت،در غیبتش او را حفظ کن و اگر در نزد تو بود او را زیر سایۀ حمایت خود بگیر و او را یاری کن و بزرگ بدار و با او ملاطفت ورز.چرا که او از تو است و تو از او هستی (1).
امام صادق علیه السّلام برادری خالصانۀ خدایی را از زبان پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله چنین نقل فرمودهاند که:شش خصلت است که در هرکسی باشد مقامش در پیشگاه خدا و در سمت راست[عرش]خداوند خواهد بود.ابن ابی یعفور به امام صادق علیه السّلام عرض کرد:
فدایت شوم.آن شش چیز چیست؟امام فرمودند:اینکه مرد مسلمان برای برادر مسلمان خود همان چیزی را بخواهد که برای عزیزترین شخص از خانوادۀ خود بخواهد و برای او نخواهد آنچه را که برای عزیزترین شخص از خانوادۀ خود نمیخواهد و در دوستی برای او خیرخواهی کند(تا آنجا که فرمود)هنگامی که به این درجه از دوستی رسید، نگرانی و ناراحتی برادر دینیاش او را نگران میکند.اگر برادر او خوشحال شود،او نیز از خوشحالی او شادمان میشود،و اگر محزون و ناراحت شود،وی نیز از حزن و اندوه برادرش اندوهگین میگردد.اگر در نزد او چیزی باشد که بوسیلۀ آن گره از کار برادرش بگشاید،این کار را انجام میدهد.و اگر در دست او چیزی نباشد،برای برادرش دعا میکند (2).
همچنین میبینیم امام صادق علیه السّلام از بعضی از کارها که قاعدتا روابط برادرانه را از بین میبرد برحذر داشته و نهی فرموده است.آن حضرت به ابن نعمان فرمودهاند:
اگر میخواهی که دوستی برادر مسلمانت برای تو ثابت و برقرار بماند،از شوخی بیجا،مشاجره،فخرفروشی و دشمنی کردن نسبت به او بپرهیز.هیچگاه دوست خودت را بر سرّ خود آگاه مکن مگر به اندازهای که اگر دشمنت نیز بر آن آگاه شود، ضرری بر تو نرسد.چرا که هر دوستی ممکن است روزی دشمن انسان گردد (1).
امام صادق علیه السّلام در عینحال یاران خود را از رفتار مؤدّبانه و دوستی و مهربانی براساس اخلاق اصولی اسلام با دشمنانی که امید به اصلاح آنها نمیرود نیز برحذر داشته است.آن حضرت فرمودهاند:
هرکس با دشنامدهندۀ اولیای خدا نشست و برخاست نماید،خدا را معصیت کرده است و کسی که خشم خود را در برابر کاری که قدرت بر امضای آن ندارد فروخورد، با ما در درجۀ اعلا قرار خواهد گرفت (2).
و آن حضرت فرمودهاند:
«من جالس لنا عائبا،أو مدح لنا قالیا أو واصل لنا قاطعا،أو قطع لنا واصلا،أو والی لنا عدوا،أو عادی لنا ولیّا فقد کفر بالذی أنزل السبع المثانی و القرآن العظیم»؛
هرکس با عیبگوی ما همنشینی کند،یا کسی را که از ما بیزار است ستایش کند،یا با کسی که از ما بریده است ارتباط برقرار کند،یا با کسی که با ما ارتباط دارد قطع رابطه کند،یا دشمن ما را دوست بدارد،دوست ما را دشمن بدارد،چنین شخصی به همان خدایی که سبع المثانی(حمد)و قرآن عظیم را نازل فرموده کفر ورزیده است (3).
آن حضرت همچنین اصحاب خود را از بیماری کینه و دلخوری با برادران
و جدال و خصومت با آنان برحذر داشته است.آن حضرت چنین روایتی از امیر المؤمنین علی بن ابیطالب علیه السّلام نقل کرده که:از جدال و دشمنی بپرهیزید که این دو صفت دلهای برادران را نسبت به یکدیگر بیمار میکند و در صحنۀ دلها بذر نفاق میرویاند (1).
امام صادق علیه السّلام پدیدۀ قطع رابطه و قهر میان مؤمنان را اینگونه نکوهش کرده است که:هیچگاه دو مرد به قهر از هم جدا نمیشوند،مگر اینکه یکی از آن دو و یا هر دوی آنها مستوجب بیزاری و لعنت میگردند.
معتّب به خدمت امام صادق علیه السّلام عرض کرد:خداوند مرا فدایت کند.اینکه میفرمایید دربارۀ ظالم صحیح است.امّا مظلوم را چه میشود که مستحقّ برائت و لعنت شود؟حضرت فرمودند:زیرا او برادر مؤمنش را فرا نخوانده تا رابطه را با او وصل کرده و از عمل دوست خود چشمپوشی نماید،از پدرم شنیدم که میگفت:
هنگامی که دو نفر باهم نزاع و درگیری میکنند و یکی از آنان دیگری را مورد ستم قرار میدهد، باید مظلوم بهسوی ظالم برود و به او بگوید:ای برادر من بد کردهام،تا اینکه با این کار قهر را بین خود و او از بین ببرد.چرا که خداوند تبارک و تعالی حاکم عادل است و خود حقّ مظلوم را از ظالم میستاند (2).
روابط تربیتی امام صادق علیه السّلام با یاران و اصحاب خود براساس موعظه و
ارشاد عمومی و بدون تشخیص سطح فکری و واقعیّت روحی و آنچه را که شنوندگان آن حضرت به آن نیاز دارند نبوده است.بلکه آن حضرت با هدف ایجاد ساختاری خاصّ با آنان روبرو شده میان آنان فرق میگذاشت و اندیشههای تربیتی خود را به نحوی که آنها را به سوی واقعیّت جامعه حرکت دهد به آنان تفهیم میکرد،تا اینکه برای کشیدن بار مسئولیت اصلاح امّت آمادگی کامل داشته باشند.آن حضرت آنان را با اصول و قواعد تربیتی میدانی، مسلّح میکرد که آنان را قادر میساخت تا خود را از فشارهای نفسانی و اقتصادی رها کرده و با دستمایه قرار دادن امید به خدا در راه تحقّق اهداف خود گام بردارند.
اکنون در ضمن چند مورد به پارهای از راهنماییهایی که امام علیه السّلام اصحاب خود را به آن مجهّز میکردهاند اشاره میکنیم:
امام علیه السّلام فرمودهاند:
تنها کسی میتواند امر به معروف و نهی از منکر کند که در او سه خصلت موجود باشد:به آنچه امر یا نهی میکند دانا باشد،در آنچه که به او امر یا از آن نهی میکند عادل نیز باشد و بالاخره در آنچه را که به آن امر میکند و آنچه را که از آن نهی میکند راه رفق و مدارا در پیش گیرد (1).
امام صادق علیه السّلام نقد سازنده را وسیلۀ رفع نقطه ضعفهایی میدانست که نوعا افراد به آن دچار میشوند.آن حضرت فرموده است:محبوبترین برادرانم در نزد من کسی است که عیبهای مرا به من هدیه کند (2).
آن حضرت همچنین فرمودهاند:
اگر از برادر دینی خود چیزی دیدی که تو را ناپسند آمد کار او را توجیه کن و برای کار او در دل عذری بیاور و در صورت عدم تطبیق عذر با کار او این کار را تا هفتاد بار تکرار کن و اگر باز هم کار او توجیهبردار نبود،با خود بگو شاید کار او دلیلی دارد که من نمیدانم. (1)
امام صادق علیه السّلام بر این نکته تأکید فراوان داشتند که رسالت علمی اگر از اصول اخلاقی جدا شود و علم به عنوان ابزاری در جهت اغراض دنیوی قرار گیرد،بسیار خطرناک خواهد بود و چهرۀ رسالت مقدّس اسلامی را دیگرگونه و زشت خواهد کرد.همین پدیدۀ جدایی بین علم و قواعد اخلاقی در زمان بنی امیّه و بنی عبّاس نقشی منفی بازی کرد و در نتیجۀ همین جدایی،پدیدۀ واعظان درباری به وجود آمد.پدیدهای که دین را چونان ابزاری در دست حکومتهای وقت قرار میداد.از اینجا بود که امام علیه السّلام همگان را از این پدیدۀ شوم برحذر میداشت و با این بیان شیوا،طالبان علم و دانش را به چند دسته تقسیم کرده و از هم تفکیک مینمود.آن حضرت فرموده است:
طالبان دانش سه دستهاند.آنان را هم به شخص و هم به صفاتشان بشناسید:گروهی علم را برای نادانی و جدال و غلبه بر خصم میآموزند.گروهی دانش را برای فخر فروشی و پرگویی و گول زدن دیگران میآموزند،و بالاخره گروهی علم را برای فهمیدن و اندیشیدن میآموزند.
1) (1)) .احقاق الحق 279/12،المشروع الرویّ 35/1.
امّا آنان که دانش را برای نادانی و مجادله میآموزند،موذی و ستیزهجوست،در میان جمع مردان بزرگ لب به سخن میگشاید و از دانش و بردباری سخن به میان میآورد.او خود را به فروتنی میزند،امّا در حقیقت از ورع و پرهیزگاری بیبهره است.خداوند بینی او را خرد میکند و رگ حیاتش را میبرد.
امّا آنکس که دانش را برای فخرفروشی و فریبکاری آموخته،فریبکار و متملّق است.به امثال خود که میرسد،فخرفروشی و فریبکاری میکند.امّا به اغنیا و ثروتمندان که میرسد،در نزد آنان کرنش و تواضع میکند.او شکم خود را از غذاهای چرب و نرم آنان پر کرده و دینش را زیر پا لگدمال میکند.
خداوند سرچشمۀ اخبارش را کور کند و نشانۀ او را از میان آثار علما و دانشمندان بزداید.
امّا آنکس که دانش را برای فهمیدن و اندیشیدن میآموزد اندوهگین و شب زندهدار است.ناحیۀ خلوتی را برای عبادت خود در نظر گرفته و به دور از دیگران در آن ناحیه به عبادت خدا مشغول است و در دل تاریک شب به نماز میایستد.او در حالی خدا را عبادت میکند که قلبش از ترس خداوند مالامال است.او خدا را از روی زاری میخواند،بیشترین توجّه او به کارهای خودش میباشد،امّا در عین حال اهل زمانۀ خود را خوب میشناسد.چنین کسی از مورد اطمینانترین برادران دینی خود هم وحشت دارد.خداوند پایههای چنین شخصی را محکم گرداند و در روز قیامت به او امان دهد (1).
1) (1)) .کافی 49/1،بحار الانوار 195/83.
امام صادق علیه السّلام یک قاعدۀ اخلاقی کلّی را بنیان نهاد.ضابطهای که مؤمنین بر طبق آن با یکدیگر رابطه برقرار کرده و در تمام عرصههای زندگی آن را پیاده کنند.قاعدهای که باعث رشد و بالندگی فضیلت در جامعه،همچنین باعث رقابت صحیح و سازنده و برتریجوییهای اصولی گشته و با فقدان چنین قاعده یا تبدیل آن به معیارهایی متناقض،ارزشها نابود گشته و نیروها به هدر میرود که نتیجۀ آن همان قاعدۀ شوم«تقدیم مفضول بر فاضل»یا به رهبری برگزیدن شخص پایینتر با وجود شخص بالاتر و بالیاقتتر است.
امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:هرکس مردم را بهسوی خود بخواند در حالیکه در میان جامعه داناتر از او یافت میشود،او بدعتگذار و گمراه است (1).
امام صادق علیه السّلام همیشه یاران خود را در حال آمادگی کامل نگاه میداشت.
آن حضرت چندین بار به آنان گوشزد کرده بود که پیروی از راه آن حضرت ممکن است به سختیها و بلاهایی که تحمّل آن جز برای کسانی که از سوی خداوند متعال انتخاب شدهاند آسان نیست،منجر شود.همچنانکه تشیّع نیز جز بر کسانی که آمادگی قربانی شدن و تحمّل بلا دارند بر کس دیگر سزاوار نیست.این روشی الهی بود که خداوند متعال با اولیای خود بدان رفتار میکند، روایت شده هنگامی که در نزد امام صادق علیه السّلام از بلاهایی که به مؤمنان میرسد ذکری به میان آمد فرموده است:
1) (1)) .تحف العقول 375،بحار الانوار 259/78.
از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله سؤال شد که بیشترین بلا را در دنیا کدام دسته از مردم متحمّل شدهاند؟آن حضرت فرمود:پیامبران،سپس طبقات دیگر مردم به همان مقدار که به مقام انبیا و کارهای آنان نزدیکتر و شبیهتر باشند.مؤمن نیز به اندازۀ ایمان و اعمال نیکی که انجام میدهد مورد بلا قرار میگیرد.هر مؤمنی که ایمان صحیحتر و عمل بهتری داشته باشد بلا و سختی او شدیدتر،و هرکس که ایمان کمتر و عمل ضعیفتری داشته باشد رنج و ناراحتیاش کمتر است (1).
حسین بن علوان از امام صادق علیه السّلام روایت میکند که:با سدیر نزد امام صادق علیه السّلام نشسته بودیم که آن حضرت فرمودند:خداوند متعال وقتی که بندهای را دوست داشته باشد او را در بلا میاندازد (2).
امام صادق علیه السّلام همچنین فرمودهاند:
هرکس برای هر بلا صبری و برای هر نعمت شکری و برای هر سختی آسانی مهیّا نکرده باشد به عجز و زبونی گرفتار آمده است.نفس خود را در نزد هر بلا و مصیبتی صبور دار.چه آن مصیبت در مرگ فرزندان یا از دست دادن اموال باشد.چرا که خداوند آنچه را که به مؤمن عاریه داده و به او بخشیده است گاه از او میگیرد.تا اینکه شکر و صبر او را اندازه بگیرد (3).
همچنین امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:ما(اهل بیت)اهل صبر هستیم و شیعیان ما صبرشان از ما نیز بیشتر است،راوی میگوید:این کلام حضرت بر من گران آمد.به خدمتش عرض کردم:چگونه میشود که صبر شیعیان شما از شما بیشتر باشد؟!امام صادق علیه السّلام پاسخ دادند:ما بر آنچه از پیش میدانیم صبر میکنیم.امّا شما بر چیزی که حکمت آن را نمیدانید صبر میکنید (4).
بخش نخست پایان حکومت اموی و آغاز حکومت عباسی
بخش دوّم حکومت منصور و شهادت امام صادق علیه السّلام
بخش سوّم میراث امام صادق علیه السّلام
پایان حکومت اموی و آغاز حکومت عباسی
در این مرحلۀ تاریخی حیات نظام اموی،پس از آنکه این نظام در دیدگاه امّت اسلام همۀ توجیهات مدنی،عقیدتی و یا سیاسی خود را از دست داد،و در دست او بهجز منطق شمشیر که آخرین اهرم قدرت در ادارۀ امور جامعه میشود باقی نماند،به خودی خود رو به سقوط و افول رفت و علیرغم خشونت و سنگدلی آخرین خلیفۀ اموی(مروان)که به قاطعیّت معروف بود منطق شمشیر نیز نتوانست در برابر ارادۀ امت دوام چندانی بیاورد.
امّت اسلام ضرورت رهایی از طغیان اموی را درک کرده و به این باور رسیده بود که باید در برابر آن بهپا خیزد.دیگر آنقدر ستمهای بنی امیّه نسبت به خاندان پیامبر اکرم در ذهن امّت اسلام متراکم شده بود که دیگر چیزی به دست واعظان درباری باقی نمانده بود تا قرآن و حدیث را ابزار دفاع از صورت کریه و استبدادی حکومت بنی امیّه کنند.ظلم و ستم بیحدّی که از مسموم کردن امام حسن مجتبی علیه السّلام به دست معاویه آغاز شد سپس سبّ و لعن حضرت علی علیه السّلام که برادر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و پسر عموی او و داماد گرامیش بوده به نحوی که سبّ و لعن آن حضرت را به عنوان سنّت قرار داد،سپس قتل امام حسین علیه السّلام ریحانۀ رسول خدا و خاندان و یاران پاکش به دست یزید و عمّال
پلید او همچنین واقعۀ حرّه که واقعۀ بسیار دردناکی بوده و در آن یزید بیعت بندگی از مردم مدینه گرفته و مدینه را سه روز بر سپاهیان خود مباح کرد.
امّت اسلام کلام عبد الملک مروان را فراموش نمیکنند که گفت:هرکس مرا به پرهیزکاری سفارش کند گردنش را با شمشیر میزنم (1)و همچنین کشتن زید بن علی علیه السّلام و به دار کشیدن و آتش زدن پیکر شریفش به دست طاغوت زمان هشام بن عبد الملک.
مردم میدیدند که والیان اموی گذشته از گرفتن مالیاتهای سخت،خود نیز اهل فساد بوده و بوسیلۀ اشاعۀ روح قبیلهای وحدت صفوف امّت اسلام را از بین برده و آنها را دوباره به طایفههای گوناگون متفرق کرده بودند.آنان حتّی در پرداختها،امتیازات خانوادهای و قبیلهای را روا میداشتند و مسلمانان غیر عرب را تحقیر کرده،آنها را بردۀ خود میدانستند.
اینچنین بود که در عرصۀ فکر و اندیشه و فقه نظریاتی پیدا شد که هیچ گونه مشروعیتی برای نظام اموی قایل نبود و این افکار در میان همۀ اقشار جامعه گسترش یافته،علیرغم موضع منفی سلطنت نسبت به علویان،مدح آنان در میان مردم رایج گشته و آنان بدون ترس از جلوگیری دستگاه دولت به مدح و ثنای علویان میپرداختند.
اینچنین بود که امّت به واسطۀ تراکم ظلم اموی این آمادگی را پیدا کرد تا هر جانشینی که بخواهد او را از کابوس حکومت اموی برهاند قبول کند،شاید که به این وسیله به عدالت و مساوات دست یابد.چنین جوّی باعث بروز گرایشها و دعوتهای سیاسی شد که در راستای دستیابی به خلافت،امّت
1) (1)) .سیوطی،تاریخ الخلفاء 219.
را به زیر پرچم خود خوانده و به سمت خود تحریک میکردند.کما اینکه امّت هم به دنبال نجاتدهندهای میگشتند و همین امر باعث شد که مسألۀ مدعیان مهدویّت در میان جامعه رایج شده و راه خود را باز کند.
از دیگر سو،برنامههای امام صادق علیه السّلام گسترش بسیاری یافته،یاران آن حضرت زیاد شده و امّت فرهنگ آن حضرت را پذیرفته بود.چرا که تأثیر این فرهنگ را در اندیشهها و تصمیمگیریهای خود دیده بود امری که به سطح خاصّی از افراد که تحت نظر مستقیم حضرت امام بودند،یا دایرهای خاصی محدود نمیگردید.بلکه امام صادق علیه السّلام در جایجای کشور اسلام درخشیده و آوازهاش در هر خانهای داخل شده بود.تا جایی که به تنها مرجع روحی تبدیل شده بود که دلها از همهجا بهسوی او گرایش پیدا کرده و برای حلّ مشکلات فکری،عقیدتی و سیاسی به آن حضرت پناهنده میشدند.
این مرجعیّت منحصر به عامۀ مردم نبوده بلکه امام صادق علیه السّلام حتّی مرجع علما و دانشمندان و محلّ رجوع سیاستمداران امّت بود.این سفیان ثوری است که میگوید:بر امام صادق علیه السّلام داخل شدم و به آن حضرت عرض کردم:
مرا به وصیتی سفارش کنید که بعد از شما آن را حفظ کنم.آن حضرت فرمودند:آیا واقعا آن را حفظ خواهی کرد ای سفیان؟گفتم:بله ای پسر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله.امام صادق علیه السّلام فرمودند:ای سفیان،دروغگو مردانگی ندارد و حسود راحتی، انسان رنجیده برادری و متکبّر دوستی نداشته و بداخلاق هرگز به آقایی دست پیدا نمیکند (1).
سفیان ثوری بار دیگری هم به نزد امام صادق علیه السّلام رفت و دستورات و تعالیم بیشتری از آن حضرت طلب کرد.امام صادق علیه السّلام به او فرمودند:ای سفیان،
1) (1)) .بحار الانوار 261/78.
دست نگه داشتن در هر کار شبههناکی بسیار بهتر از فرورفتن در گرداب هلاکت است.اگر گفتن حدیثی را ترک گویی بسیار بهتر است از اینکه حدیثی بگویی که آن را به خوبی بررسی نکرده باشی.هر حقّی را حقیقتی و هر درستی را نوری است.پس هر روایتی که موافق با کتاب خدا بود آن را بگیرید و روایاتی که مخالف با کتاب خدا است ترک گویید (1).سفیان ثوری دیدارهای دیگری نیز با امام صادق علیه السّلام داشته و روابط او با حضرت امام صادق علیه السّلام از نوع رابطۀ شاگرد و استاد بوده است.
از دیگر دانشمندانی که نزد امام صادق علیه السّلام میرفته و از وجود مبارک آن حضرت استفاده میبرده است،حفص بن غیاث است.او یکی از بزرگان و مشاهیر زمان خود و یکی از محدّثان بنام زمان خویشتن بوده است.او از امام صادق علیه السّلام میخواست که او را ارشاد و نصیحت کند.امام صادق علیه السّلام به او فرمودند:اگر میتوانید از معروف شدن و مشهور شدن خود جلوگیری کنید،این کار را انجام بدهید.اگر مردم تو را تعریف و تمجید نکردند،هیچ زیانی به تو نخواهد رسید-تا آنجا که فرمودند:-إن قدرت أن لا تخرج من بیتک فافعل فإنّ علیک فی خروجک أن لا تغتاب،و لا تکذب و لا تحسد،و لا ترائی،و لا تداهن؛اگر میتوانی از خانه خارج نشوی این کار را بکن.
چرا که در خارج شدن از خانه و رفتن در میان جامعه مسئولیتهای سنگینی متوجّه تو خواهد شد و باید که غیبت نکنی،دروغ نگویی،حسد نورزی،ریا نکنی و چاپلوسی روا مداری.
ابو حنیفه نیز فرصت حضور در محضر امام صادق علیه السّلام و استماع حدیث از آن حضرت را مغتنم شمرده و دربارۀ امام صادق علیه السّلام میگفت:من فقیهتر از جعفر بن محمّد علیه السّلام ندیدهام.
مالک بن انس نیز از جمله کسانی بود که در نزد امام صادق علیه السّلام حاضر
1) (1)) .اصول کافی 69/1 ح 1،تاریخ یعقوبی 381/2،بحار الانوار به نقل از کافی 165/2،الامام الصّادق و المذاهب الاربعة 322/2.
میشد تا به وسیلۀ آداب آن حضرت تربیت شده و به هدایت آن حضرت راه یابد.او میگفت:هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر دل هیچ بشری خطور نکرده است که با فضیلتتر از جعفر بن محمّد صادق را در علم و عبادت و ورع ببیند.و همچنین گفته است:من مدّتی با جعفر بن محمّد رفت و آمد داشتم.امّا او را جز در یکی از این سه حالت ندیدم.یا در حال نماز،یا در حال روزه و یا در حال قرائت قرآن بود.ندیدم که هرگز از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله روایت کند مگر اینکه با طهارت بود.هیچگاه کلام بیهوده نمیگفت.او از عالمان،عابدان و زاهدانی بود که از خداوند میترسند (1).
منصور که خود از کینهتوزترین دشمنان امام صادق علیه السّلام بوده است دربارۀ آن حضرت اینگونه شهادت داده است که:جعفر بن محمّد از آن دسته کسان است که خداوند دربارۀ آنان فرموده: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتٰابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا ؛سپس این کتاب را به آن بندگان خود که[آنان را]برگزیده بودیم،به میراث دادیم و از جمله کسانی بوده که خداوند آنان را انتخاب کرده و در کارهای خیر همیشه بر دیگران سبقت میگیرند (2).
امام صادق علیه السّلام فقط مرجع دانشمندان،فقها،محدّثان و رهبر نهضت فکری و علمی زمان خود نبوده است.بلکه آن حضرت مرجعی برای سیاستمداران و انقلابیّون نیز بوده است.چرا که آن حضرت رهبر حقیقی خطّ انقلابی علوی بوده است.میبینیم زید شهید فرزند امام زین العابدین علیه السّلام دربارۀ قیام خود به آن حضرت رجوع کرده و با آن حضرت مشورت کرده است.زید دربارۀ امام
صادق علیه السّلام اینگونه سخن رانده است:در هر زمانهای مردی از ما اهل بیت وجود دارد که حجّت خدا بر بندگان اوست و حجّت زمان ما،برادرزادۀ من جعفر است.هرکس از او تبعیّت کند گمراه نخواهد شد و هرکس با او مخالفت کند،هیچگاه راه هدایت نخواهد پیمود (1).
امام صادق علیه السّلام هیچگاه جدای از قیام زید نبوده بلکه همیشه به کمک مالی و دعایی به نهضت زید پرداخته و چنانچه که در بحثهای سابق گذشت، همواره همگان را به شرکت در آن قیام تشویق کرده و توجیه مینمود (2).
علویانی هم که از نسل امام حسن مجتبی علیه السّلام بودند،مانند عبد اللّه بن حسن و یا عمر اشرف فرزند امام زین العابدین علیه السّلام،آنان نیز همواره به امام صادق علیه السّلام رجوع کرده و در مسائل مهم با آن حضرت مشورت میکردهاند و هیچکدام از آنان در کارهای انقلابی و نهضت مسلّحانه بدون دستور آن حضرت وارد عمل نمیشدهاند.
ازهمینرو بود که در میان اقشار مختلف جامعۀ آن زمان،این باور پیدا شده بود که خطّ تحت رهبری امام صادق علیه السّلام،همان خطّی است که میتواند جایگزین حکومت اموی شود.این حقیقتی است که نمیتوان آن را به فراموشی سپرد.کما اینکه به زودی خواهیم گفت که مهمترین فرماندهان حرکت عبّاسی و برنامهریزان آنها و فرماندهان نظامی آنها،در دل معتقد بودهاند که امام صادق علیه السّلام برای تصدّی خلافت از دیگران سزاوارتر بوده و قوّت،قدرت،پختگی و کارآزمودگی ادارۀ قیام و رهبری آن را دارا است،و این از نیروی الهی و جایگاه مردمی آن حضرت نشأت گرفته بود.لذا است که
میبینیم ابو سلمۀ خلاّل و ابو مسلم خراسانی در اوّلینبار با آن حضرت به عنوان خلیفه بیعت کردند و بعضی از اصحاب آن حضرت نیز تأکید بسیاری بر ضرورت اعلام جهاد از طرف امام صادق علیه السّلام داشتند.
امّا آنچه که سزاوار است به آن توجّه شود این است که امام صادق علیه السّلام این جایگاه مقدّس را در دلهای مردم بهواسطۀ معادلات سیاسی خلق السّاعه به دست نیاورده بود.بلکه رویدادها و شرایط مختلفی به وقوع پیوست تا این جوّ را به وجود آورد و این باور را که امام صادق علیه السّلام و تنها او در چنین جایگاهی قرار داشته و میتواند جایگزین شایستۀ سیاسی و فکری حکومت اموی بوده و به جای حکومت ظالم اموی،خلیفۀ شرعی مسلمانان باشد.
تلاش خستگیناپذیر و رویۀ اصلاحی که امام صادق علیه السّلام و ائمّۀ قبل از او علیهم السّلام بنا نهادند و ایجاد نسلهای پیشرو،موجب انگیزش این بیداری در امّت گشته و نقطۀ عطفی تاریخی در حیات امّت اسلام خلق کرد که باعث شد امّت اسلام از غنای فکری که این برهۀ طلایی برای ما به یادگار گذاشته است بهرهمند گردد.
در چنین شرایط حسّاسی امام صادق علیه السّلام در برابر تحرّکات منفی که سعی در به انحراف کشیدن مسیر مردم و بردن آنها به سوی مکاتب انحرافی جدید داشتند به شدت مراقب بودند.از همینجاست که بسیاری از راهنماییهای امام به اصحاب آن حضرت در این رابطه صادر شده است و در برابر نمایشات سیاسی دروغین که بعضی از انقلابینمایان اجرا میکردهاند بیطرفی پیشه میکرده است،و این مطلب به این دلیل بوده که آن حضرت به اغراض و مطامع آنان کاملا آگاهی داشته است.
و از همین گرایشات سیاسی که برای به دست گرفتن خلافت و درآوردن
فرصت از چنگ رقیبان مردم را به ضرورت قیام برضدّ امویان تحریک میکرد، گرایش عبّاسیان بود.
قبلا به هستۀ شکلگیری قیام بنی عبّاس و انگیزۀ آنان برای طمع در به دست گرفتن خلافت اسلامی اشاره کردهایم (1).
و در آنجا ذکر کردهایم که ابو هاشم از مردان بنام گروه طرفدار اهل بیت علیهم السّلام بوده و هشام بن عبد الملک بسیار از او هراس داشته.چرا که میدانست او دارای لیاقت علمی و سیاسی میباشد که او را شایستۀ رهبری میکند.بنابراین هشام بن عبد الملک تصمیم به ترور ابو هاشم گرفت.هنگامی که ابو هاشم مکر هشام را احساس کرد از او برحذر شد و به محمّد بن علیّ بن عبد اللّه بن عبّاس وصیّت کرد تا اتباع او را بعد از او در مبارزه با امویان رهبری نماید که این کار در سال 99 هجری به وقوع پیوست.این وصیّت بذر طمع را در حرکت محمّد بن علیّ بن عبد اللّه بن عبّاس کاشت و او گمان کرد که دیگر رهبر شده و خلیفۀ آینده است.
این بهترین فرصت بود تا او برای خود به تبلیغات بپردازد.به همین جهت مخفیانه کسانی را به خراسان فرستاد تا به نام او به دعوت مردم بپردازند.او این کار را تا سال 125 هجری ادامه داد و در آن سال از دنیا رفت.پس از او سه پسر از او باقی ماندند که ابراهیم امام،سفّاح و منصور هستند (2).
و پیدا است که ابراهیم امام بوده که برنامهریزی قیام دولت عبّاسیان را
انجام داده است.چرا که او از نظر هوش و ذکاوت و پختگی و کاردانی و برنامهریزی از دو برادر خود برتر بوده است و بعدا به این نکته اشاره خواهیم کرد.
ابراهیم فعّالیّت خود را در راه دعوت عبّاسیان آغاز کرد.او ابتدا شروع به بیان احادیث و سخنرانی در رابطه با اهمیّت قیام و انقلاب و نجات مظلومان نموده و خود را شریک درد و رنج مردم ساده معرّفی کرد.او محبّت به مظلومان و لعنت بر ظالمان را آغاز نمود.مبلّغان ابراهیم در شهرهای خراسان پخش شدند و اثر بزرگی در آنجا بهجا گذاشتند.از آن جمله میتوان به زیاد مولی حمدان،حرب بن قیس،سلیمان بن کثیر،مالک بن هیثم و دیگران اشاره کرد.داعیان عبّاسی بر سر این کار جان باختند.بعضی از آنها شکنجه و مثله شده و بعضی دیگر به حبس افتادند (1).امّا پیشاهنگ این دعوتکنندگان و فعّالترین و زیرکترین آنان،ابو مسلم خراسانی بود (2).
روش سیاسی عبّاسیان-برای گمراه کردن امّت-متضمّن چندین شیوه بود که مطابق با واقعیّت موجود جامعه و از مقبولیّت عامّه برخوردار بود.لذا است که میبینیم این دعوت با پاسخ مثبت و سریع مردم روبرو شده و محرومین و ستمدیدگان به آن گرایش پیدا کردند.
در اینجا به بعضی از این شیوهها اشاره میکنیم:
عبّاسیان به شدّت عواطف مردم را تحریک کرده و سعی کردند به مردم
بقبولانند که دعوت آنها برای پیروزی اهل بیت علیهم السّلام است.آنان که بیش از همه مورد ظلم و ناراحتی قرار گرفته و خونهایشان در راه حقّ ریخته شده است.
عبّاسیان در بین صفوف مبلّغان خود بر این مطلب تأکید کردند که هدف نهایی دعوت آنها بازگرداندن خلافت غصب شده بهسوی اهل آن است.به همین خاطر است که آنان شعار طلب رضایت و خشنودی آل محمد را برای خود برگزیده و مردم نیز به این شعار عکس العمل مثبت نشان داده،گمشدۀ خود را در آن یافتند.
مبلّغان عبّاسی این باور را میپروراندند که دعوت آنها خبر از ظهور دورۀ جدیدی میدهد که تضمینکنندۀ حقوق مردم است.همچنانکه مردم از عدالت علی علیه السّلام داستانها شنیده بودند.این شعار مخصوصا در شهرهایی که بیشترین زجر و ناراحتی و عقبماندگی را از بنی امیّه دیده بودند بسیار کارگر افتاد.چرا که آنان دائم در انتظار ظهور حق به دست اهل بیت نبوّت علیهم السّلام بودند.
فرهنگ سیاسی بنی عباس که مبلّغانشان آن را بین مردم ترویج میکردند، اینگونه بود که مردم را به فکر وادار کرده و ذهن آنان را مسألهدار کنند.مانند اینکه:«آیا در میان شما کسی هست که در این نکته شکّی داشته باشد که خداوند متعال پیامبر اسلام،حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و اله را،به پیامبری برگزیده؟مردم در پاسخ میگفتند:نه.سپس آنها میگفتند:آیا در این مطلب شکّی دارید که خداوند بر پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله کتابی نازل کرده که حلال و حرام و شرایع خداوند در آن موجود است؟مردم پاسخ میدادند:نه.آنان ادامه میدادند که:آیا گمان دارید که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله آن کتاب را در نزد کسی غیر از عترت و اهل خود به یادگار گذاشته است؟مردم پاسخ میدادند:نه.آنان میگفتند:آیا شما شکّی دارید که اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله معدن علم و دارای میراث پیامبر صلّی اللّه علیه و اله هستند،همان
میراثی که خداوند به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله تعلیم کرده است؟مردم میگفتند:نه.... (1).
بنی عبّاس به واسطۀ همین انگیزشهای کلّی که بدون تعیین مصداق،تنها به اشاره بسنده کرده و مبتنی بر پیچیدگی و عدم روشنایی بوده،توانستند دستاوردهای مردمی بزرگی حتّی در میان غیر مسلمانان کسب کنند.در واقع این روش بنی عبّاس به نحوی سرقت تلاشهای ائمّه علیهم السّلام بوده است.چرا که آنان دستاورد تلاشهای ائمّه علیهم السّلام را به صورت ابزاری برای منافع خود در میان قشرهای ناآشنا به طبیعت دعواهای سیاسی،به کار بردند.
از دیگر شیوههایی که مبلّغان عبّاسی برای جلب نظر مردم به کار میبردند، این بود که اخبار غیبی یا احادیثی که از حوادث آینده خبر میداد را مورد استفاده قرار دادند.این روش مکّارانه،اثر بزرگی در جلب افراد سادهاندیش و به هیجان آوردن طرفداران پرشور دعوتشان و جلب اعتقاد قلبی آنان به صحّت ادّعای بنی عباس داشت.از جملۀ این خبرهای غیبی که آن را در آن زمان شایع کردند این بود که:«ع»پسر«ع»به زودی«م»پسر«م»را میکشد.
سپس این خبر را اینچنین تأویل کردند که مراد به«ع»پسر«ع»،عبد اللّه بن علیّ بن عبد اللّه عبّاس است و مراد از آنکه کشته میشود مروان بن محمّد بن مروان است.همچنانکه به زعم خود گمان کردند پیامبر اکرم که بشارت ایجاد دولت هاشمی را میداده است،به عموی خود عبّاس گفته که این دولت در پسران او بروز خواهد کرد.
1) (1)) .ابن اثیر،تاریخ کامل 362/5.
از دیگر ادّعاهایی که به قصد پوشانیدن جامۀ مشروعیّت بر دعوت بنی عبّاس عنوان میگردید،این گمان بود که در نزد آنان کتابی است که در آن بر انتقال خلافت به بنی عبّاس تأکید دارد.امّا خارج کردن آن کتاب و نشان دادن آن به همۀ مردم به هیچوجه جایز نیست.و فقط افراد خاصّی از سرکردگان بنی عبّاس از آن اطّلاع دارند.این روش باعث شد که مبلّغان بنی عبّاس رنگ تقدّس بیشتری به دعوت خود داده و هیجان آنها را برای این دعوت بیشتر میکرد (1).
از دیگر روشهایی که بنی عبّاس آن را به کار گرفتند و تا آن زمان به کار گرفته نشده بود و نشان از نهایت هوش سیاسی آنان داشت و به واسطۀ آن توانستند میدان تاخت و تاز را در دست گرفته و تلاشها و باورهای مختلف را به سوی یک هدف متمرکز کنند،این بود که آنان به شدّت نام خلیفهای که برای خلافت او قیام کرده بودند مخفی نگاه میداشتند.آنان خود را ملتزم به کتمان امر او کرده و به مردم اینچنین وعده میدادند که قبل از زوال خلافت امویان امکان اعلان نام واقعی خلیفه که سرداران و نقیبان آن را میشناسند وجود ندارد (2).
از دیگر روشهای عبّاسیان در دعوت،پوشیدن لباس سیاه بود که این را
رمز مبارزه با ظالمان و اظهار حزن و اندوه برای اهل بیت علیهم السّلام و شهدای راه آنان میدانستند.
اینچنین بود که دعوت عبّاسیان به نام اهل بیت علیهم السّلام و برای انتقام از امویان برپا گردید و به خاطر متمرکز کردن همین شعار که در میان مردم ارزش والایی داشت،ابراهیم امام پرچمی به نام«ظلّ»یعنی سایه یا«سحاب»یعنی ابر بر نیزۀ بلندی که طول آن سیزده ذرع بود برافراشت و به ابو مسلم خراسانی نوشت که من پرچم پیروزی را برای تو فرستادم (1).
آنان نام سایه یا ابر را که ابراهیم امام بر این پرچم گذاشته بود اینچنین تأویل کردند که:همچنانکه ابر بر تمام زمین مسلّط است و همچنانکه زمین از سایه خالی نیست،همچنین زمین از خلیفۀ عبّاسی خالی نخواهد بود (2)و ادّعا کردند که این پرچم به مانند پرچم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است.چرا که آنان ذکر میکردند که پرچم پیامبر در جنگها و غزوات سیاه بوده است.
پس از آنکه عبّاسیان به واسطۀ زیرکی ابراهیم امام و پیش از او پدرش و به مدد یارانی که در خراسان داشتند به پیشرفت چشمگیری دست یافته و یارانشان در خراسان زیاد شدند،دست به تشکیل جمعیّتهای سازمان یافتهای زدند تا به تبلیغ برای آنان بپردازد.آنان مطمئن شدند که روشهایشان در گمراه کردن مردم به موفقیّت رسیده و این عقیده در جان مبلّغانشان رسوخ کرده است.اینجا بود که گام اصلی را به سوی رقبای حقیقی خود که اهل بیت علیهم السّلام بودند برداشتند.عبّاسیان به شدّت از اهل بیت وحشت داشتند.
چرا که دعوت آنها تنها به واسطۀ شعارهایی که به نام اهل بیت علیهم السّلام میدادند به
این مرحله از پیروزی رسیده بود و حالت بیطرفی که خطّ علوی در پیش گرفته بود ممکن بود برنامههای آنان را کاملا خراب کند.این مطلب عبّاسیان را بر آن داشت تا تصمیم به برگزاری یک اجتماع مشترک میان عبّاسیان و علویان در موسم حج بگیرند.هدف آنان از این کار دربرگرفتن خطّ علوی و کشاندن پای آنان به این دعوای سیاسی و تلقین این مطلب به تودههای مسلمان بود که این خاندان علوی است که در پشت این فعالیّت انقلابی قرار دارد.
ابراهیم امام و خاندان بنی عبّاس میدانستند که امام صادق علیه السّلام دقیقا اهداف آنها را از پشت این برنامهریزیها میداند و نمیتوانند امام صادق علیه السّلام را به خود جذب کرده و دسترنج علمی و سیاسی آن حضرت را ابزاری برای رسیدن به اهداف خود قرار داده،پای آن حضرت را به برنامههای خود بکشند و آن حضرت اگر برای حضور در چنین اجتماعی دعوت شود،هرگز در آن شرکت نخواهد کرد.به همین خاطر وحدت صفوف علوی را از بین برده و آل حسن را به این وعده که خلافت از آن آنان خواهد شد،با خود همراه ساختند.
هدف دیگری که عبّاسیان از برقراری این اجتماع نمایشی داشتند،به وجود آوردن جوّ دوستی و اشاعۀ روح محبّت و توافق میان آنها و علویان، همچنین دادن اطمینان خاطر به علویان و حدّاقل بیطرف کردن آنها در این نزاع سیاسی بود تا آنها به اهدافی که داشتند رسیده و تمام نیروهای خود را در این راه بسیج کنند.بههمینجهت در منطقۀ ابواء-مکانی بین مکّه و مدینه- اجتماعی را تشکیل دادند و بزرگان علویان و عبّاسیان را در این اجتماع دعوت کردند.در این اجتماع ابراهیم امام و دو برادرش ابو العبّاس سفّاح و ابو جعفر
منصور و صالح بن علی و عبد اللّه بن حسن بن حسن و دو پسرش محمّد نفس زکیّه و ابراهیم و بزرگانی از بنی عبّاس و بنی هاشم حضور پیدا کردند.
صالح بن علی به سخنرانی برخاست و گفت:شما میدانید که چشم مردم به سمت شما شخصیّتهای مهم دوخته شده و خداوند شما را در این مکان جمع کرده است.پس با یک مرد از میان خودتان بیعت کنید و اختیار خود را به او بدهید و با او پیمان یاری ببندید تا اینکه خداوند فتح و پیروزی را به ما عنایت کند که او بهترین فتحکنندگان است.
سپس عبد اللّه بن حسن برخاست و پس از مدح و ثنای خدا گفت:
میدانید که این پسر من(محمّد نفس زکیه)،همان مهدی[موعود]است.پس بیایید تا با او بیعت کنیم.
ابو جعفر منصور برخاست و گفت:برای چه خود را گول میزنید؟بخدا قسم که میدانید در میان مردم هیچکس مانند این جوان-منظور او محمّد بن عبد اللّه بود-نیست که گردنهای مردم به سمت او کشیده شده و مردم به سرعت ندای او را اجابت کنند.همه گفتند به خدا سوگند که راست میگویی.
او همان شخص است.و تمام افراد حاضر در اجتماع با محمّد نفس زکیّه بیعت کردند.حتّی ابراهیم امام،سفّاح و منصور و همۀ حاضران در اجتماع (1).
پس از اینکه این اجتماع کار خود را با تعیین محمّد بن عبد اللّه بن حسن به عنوان خلیفۀ مسلمانان به پایان برد،کسی را به نزد امام صادق علیه السّلام فرستادند.
امام به نزد آنان رفت و گفت:شما چرا اینجا اجتماع کردید؟گفتند:آمدیم تا با محمّد بن عبد اللّه بیعت کنیم که او مهدی است.امام جعفر صادق علیه السّلام فرمودند:این کار را
1) (1)) .مقاتل الطالبیّین 256،اعلام الوری 527/1،کشف الغمّة 386/2.
نکنید.چرا که قضیۀ مهدی هنوز به وقوع نپیوسته و این شخص مهدی نیست،عبد اللّه بن حسن در جواب امام صادق علیه السّلام گفت:تو از روی حسادت به پسر من این حرف را میزنی!امام علیه السّلام در پاسخ او فرمودند:به خدا سوگند که حسد مرا به این سخن وادار نکرده است.امّا این مرد و برادرانش و فرزندان آنها با شما فرق دارند.و با دست خود به پشت ابو العبّاس سفّاح زد،سپس به عبد اللّه بن حسن فرمود:خلافت نه به تو میرسد و نه به دو پسر تو میرسد،بلکه خلافت به بنی عبّاس میرسد.بدان که دو پسر تو کشته خواهند شد.سپس حضرت از جا برخاست و فرمود:بدان که صاحب ردای زرد او را به قتل خواهد رساند(مقصود حضرت،ابو جعفر منصور بود).
عبد العزیز گوید:به خدا قسم که من از دنیا نرفتم مگر اینکه قتل او را دیدم.
هنگامی که جمعیّت پراکنده شدند،ابو جعفر منصور نزد امام صادق علیه السّلام رفت و عرض کرد:آیا خلافت به من میرسد؟امام فرمودند:آری،راست میگویم (1).
پس از اینکه هدف عبّاسیان از برقراری اجتماع محقّق شد و همۀ حاضران در گردهمایی،مصوّبۀ دروغین آن را پذیرفتند،ابراهیم امام در جهت دیگری فعالیّت خود را به صورت مستقل از دیگر اعضای اجتماع پیگیری کرد.او طبق عادت خود چندین بخشنامۀ سریع صادر کرد از آن جمله:به پیروان خود در کوفه و خراسان نوشت:من ابو مسلم خراسانی را به امارت شما برگزیدم.حرف او را بشنوید و از او اطاعت کنید.او را بر خراسان و هر منطقهای که بر آن چیره شود و آن را بگشاید حاکم قرار دادم.این واقعه در سال
1) (1)) .مقاتل الطالبیّین 256،الخرائج و الجرائح 765/2 و به نقل از آن در بحار الانوار 120/447 256.
128 هجری به وقوع پیوست.ابو مسلم در آن زمان نوزده سال بیشتر نداشت.
تاریخ او را اینگونه توصیف کرده است:او مردی بود زیرک،خونریز و فریبکار که بویی از رأفت و رحمت نبرده و در دسیسهچینی بسیار ماهر بوده است.
همه از تعیین ابو مسلم در این جایگاه حسّاس شگفتزده شدند.چرا که او از نظر سنّی جوان و تجربهاش کم بود.گروهی از داعیان بنی عبّاس هم از طاعت او سرباز زدند.امّا ابراهیم امام آنان را به شنیدن و اطاعت از او ملزم کرد (1).و ابو مسلم بعدا تمام کسانی که در آن منطقه با ریاست او مخالفت کرده بودند اعدام کرد.
امّا برنامهای که ابو مسلم میبایست در اعلام قیام خود در خراسان به آن بپردازد چه بوده است؟این برنامه در وصیّتی که ابراهیم امام به او کرده است روشن میشود.آنجا که ابراهیم امام به او گفته:ای عبد الرحمن تو از ما اهل بیت هستی،پس وصیّت مرا حفظ کن،به طایفۀ یمنیان به چشم احترام نگاه کن، آنان را گرامی بدار و در میان آنان باش که به خدا سوگند این امر جز به مدد آنان به پیروزی نخواهد رسید.امّا به طایفۀ ربیعه با دید اتهام نگاه کن و آنان را در کارشان همواره متّهم ساز.امّا به طایفۀ مضر به چشم دشمن خانگی نگاه کن.
در کار هرکس از آنان مشکوک شدی یا در دلت چیزی از او پیدا شد،او را بکش.و اگر خواستی که در خراسان کسی را باقی نگذاری که به زبان عربی صحبت کند،این کار را انجام بده.هر پسری که قدّش از پنج وجب تجاوز کرد، او را بکش (2).این سفارش ابراهیم امام،سیاست عبّاسیان را در برابر مسلمانان
خلاصه میکند.
امّا ابو مسلم خراسانی به خاطر بعضی از صفات که داشت در میان مردم محبوبیّت پیدا کرد.او همیشه با صدای پایین صحبت میکرد.عربی و فارسی را با زبان فصیح تکلّم مینمود.کلامش شیرین و در کلام خود از اشعار استفاده میکرد.هیچگاه در وقت نامناسب در حال خنده و شوخی دیده نشد.هیچ وقت حالت او به خاطر حوادثی که پیش میآمد تغییر نمیکرد.نه فتوحات بزرگ در چهرۀ او اثر شادمانی ایجاد میکرد و نه حوادث سخت و مصیبتبار او را غمزده و ناراحت میساخت.هنگامی که از ابراهیم امام دربارۀ شایستگی ابو مسلم برای این کار سؤال کردند گفت:من این اصفهانی را آزمایش کرده و ظاهر و باطنش را شناسایی کردهام.او را اینچنین یافتم که سنگ روی زمین است (1).
ابو مسلم حتّی نزد غیر مسلمانان نیز از محبوبیّت برخوردار بود.در تاریخ میبینیم که زارعان مجوسی به یاران او پیوسته و به دست او اسلام آوردند.
همچنانکه تعداد زیادی از افراد خارج از اسلام به دعوت او پاسخ مثبت دادند.
البتّه همۀ اینها به خاطر ظلم و جور فراوانی بود که آنها از حاکمان اموی دیده و نیز لطف و محبّتی بود که از ابو مسلم خراسانی دیده بودند.لذا بسیاری از آنان او را به تنهایی امام و پیشوا دانسته و معتقد بودند که ابو مسلم یکی از نوادگان زرتشت است که مجوسیان منتظر ظهور او بودند،آنان مرگ ابو مسلم را نیز باور نکرده و منتظر بازگشت او بودند (2).
از دیگر سوی این ابو مسلم بود که بدن یحیی بن زید را از دار به زیر
کشیده،بر آن نماز خوانده و او را دفن کرد،پس از آنکه ابو مسلم منصب فرماندهی کل قوا را به دست گرفت،فورا از خراسان حرکت کرد تا فرماندهی تودههایی که منتظر دستورات او بودند و در نهایت شور و هیجان برای جنگ با امویان بهسر میبردند به دست بگیرد.او در خطبهای قبل از جنگ به لشکریان و داعیان خود اینچنین گفت:به دلهای خود جرأت بدهید که از اسباب پیروزی است،بیشتر کینهها را به یاد بیاورید.چرا که کینه،گامهای شما را محکم میکند و همواره اطاعت از مافوق را پیشه کنید که پناهگاه هر رزمندهای است (1).
قیام ابو مسلم از آنجا آغاز شد و از کارهای او این بود که در میان سپاه امویان بذر دشمنی میپاشید تا آنان را از یکدیگر جدا کند.او از این امر استفاده کرد و در کار خود نیز پیروز شد.مردم سراسیمه از هرات و طالقان و مرو و بلخ با لباسها و پرچمهای سیاه گرداگرد ابو مسلم جمع شدند (2).
ابو مسلم دست به کشتن بیگناهان نیز زد.آنچنان که مورّخان نوشتهاند،او بهجز کشتگانی که در جنگها کشته شدند،ششصد هزار عرب را با شمشیر و به شکل فجیع کشت (3).
سپاه ابو مسلم پیشروی کردند.پس از آنکه والیان اموی را در خراسان از بین بردند،به سمت عراق تاختند.سپاهی همچون موج که پرچمهای سیاه بر سر آنها سایهافکن بود.آنان عراق را بدون هیچ مقاومت قابل ذکری اشغال کردند و اینچنین بود که در سال 132 هجری حکومت عبّاسی به دست ابو مسلم خراسانی در کوفه اعلام گردید.
لازم به ذکر است که قبل از ورود ابو مسلم خراسانی به کوفه دو مسألۀ مهم در کوفه اتّفاق افتاد که سزاوار است مورد بررسی قرار گیرد:
مسألۀ اوّل:در سال 131 هجری بعد از اعلام قیام ابو مسلم خراسانی در خراسان و قبل از اینکه به کوفه وارد شود،خلیفۀ اموی مروان،ابراهیم امام را که رهبر فکری و برنامهریز قیام بنی عبّاس بود دستگیر کرده در حرّان زندانی کرده و در همان سال به قتل رسانید و این واقعه حرکت عبّاسیان را با ضربۀ بزرگی مواجه کرد.
ابو العبّاس سفّاح و ابو جعفر منصور و گروهی از یارانشان از ترس خلیفۀ اموی به کوفه پناهنده شدند.چرا که در کوفه گروهی از داعیان عبّاسی بودند که رهبر آنان ابو سلمۀ خلاّل بود که از نظر هوش و فعّالیت مانند ابو مسلم خراسانی بوده و به وزیر آل محمّد صلّی اللّه علیه و اله شهرت داشته.او آنان را در خانهای مخفی کرده و خود خدمت آنان را انجام میداد و این مسأله را از همگان پنهان میداشت.
البتّه شاید ابو سلمۀ خلاّل میخواست از طریق این کار خلافت را به آل علی منتقل کند.و لکن با آمدن سپاهیان ابو مسلم خراسانی به کوفه از این کار بازماند و امر بنی عبّاس آشکار شد.آنان سفّاح را به مسجد کوفه برده و در روز جمعه دوازده ربیع الاوّل سال 132 هجری با او بیعت کردند.
کوفه با نگرانی بسیاری به بیعت با سفّاح تن در داد.چرا که آنان برحسب شعارهایی که بنی عبّاس در رابطه با گسترش امنیّت و آسایش و حکومت علویان داده بودند،انتظار حکومت علویان را میکشیدند نه عبّاسیان.
امّا اقشار بیدار در کوفه و بلکه در همۀ نقاط عالم اسلام بیعت سفّاح را
محکوم کرده و حتّی فقهای یثرب فتوی به عدم مشروعیّت آن دادند (1).
سپاهیان ابو مسلم پس از اینکه سفّاح را برای خواندن نماز جماعت به مسجد بردند،او را وادار کردند تا بجای عمویش داوود خطبه بخواند.او کمکم جرأت پیدا کرد و در میان خطبۀ خود گفت:
ای اهل کوفه شما مورد محبّت ما و محلّ نزول دوستی ما هستید،شما کسانی هستید که بر این امر پایدار ماندید،و فشار و بدرفتاری اهل جور شما را از آن باز نداشته است تا اینکه زمان ما را درک کردید و خداوند دولت ما را به شما رساند.شما شایستهترین مردمان نسبت به ما و بزرگوارترین مردمان در نظر ما هستید.من به پرداختیهای شما صد درهم اضافه کردم که من سفّاح آزادیبخش و انقلابی بخشنده هستم (2).
سپس نیروهای خود را به فرماندهی عبد اللّه بن علیّ برای جنگ با مروان بن محمّد بن مروان معروف به«مروان حمار»فرستاد.سپاهیان عبّاسی او را شهر به شهر تعقیب کردند تا اینکه در مصر در روستایی که به آن(بوصیر) میگفتند،او را محاصره کرده و به بدترین وجهی در آنجا به قتل رساندند (3).
امام صادق علیه السّلام در برابر تازههای سیاسی که در این مرحله به وقوع میپیوست،دائما مواضع بیطرفانه اتّخاذ میفرمود.لکن از دیگر سوی کار را طبق برنامهریزی خود که قبلا به آن اشاره کردیم دنبالهگیری میکرد.آن
حضرت با قدرت زیادی به توسعۀ دایرۀ افراد صالح در جامعه برای بدست آوردن هدفی که از قبل برنامهریزی کرده بود و برای حفاظت از تلاشی که در تربیت انسانها از خود بروز داده بود حرکت میکرد.
از همینرو بود که امام صادق علیه السّلام توصیههایی را برای شیعیان خود صادر کرد.شیعیانی که باید آنان را از ورود در معادلات سیاسی متغیّری که به نظر امام علیه السّلام نتیجۀ آن استهلاک شیعه در آن زمان بود بازمیداشت.آن حضرت به عنوان گزینش این مرحله،پیروان خود را از شیوههای خشونتبار و مبارزۀ مستقیم برحذر میداشت.
از ابو بصیر روایت شده است که گفت:از امام صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود:
از خدا بترسید و از رهبران و ائمّۀ خود اطاعت و فرمانبرداری کنید،آنچه را که آنان میگویند بگویید،و در آنچه آنان سکوت کردند سکوت کنید،شما در سلطنت کسانی واقع شدید که خداوند متعال دربارۀ آنان میفرماید:(هرچند از مکرشان کوهها از جای کنده میشد) (1)
منظور آن حضرت بنی عبّاس است،پس پرهیزکاری پیشه کنید که شما در آرامش بهسر میبرید،در میان آنها نماز بخوانید،بر جنازۀ آنان حاضر شوید،و امانتشان را به آنان بازگردانید (2).
میتوان سیرۀ امام صادق علیه السّلام و روش سیاسی آن حضرت را با طرفهای مقابل که طمع برای گرفتن حکومت داشتند یا عبّاسیانی که امام صادق علیه السّلام و خطّ او را به عنوان خطری حقیقی برای سلطنت خود میدیدند در موضعگیریهای زیر نشان داد:
ابو سلمۀ خلاّل که یکی از مبلّغان سیاسی فعّال در کوفه بود و نقش ممتازی را در پیروزی دعوت عبّاسیان و زیاد شدن یاوران آنها در کوفه بازی کرد.البتّه این مطلب به خاطر لیاقت،دانش،زیرکی و ثروت او بود.چرا که او از مال خود برای رجال نظام عبّاسی بسیار خرج کرد.او ارتباط خاصّ و روابط مستمرّی با ابراهیم امام داشت،و بعد از مرگ ابراهیم امام دانست که کارها برخلاف آنچه که او میخواسته خواهد گردید.شاید هم نظرش عوض شد و در خود چیز تازهای پیدا کرد.او ملاحظه کرد که آیندۀ خلافت به ابو العبّاس سفّاح یا منصور خواهد رسید و آنها شایستۀ خلافت نیستند.شاید هم خود طمع خلافت داشت.در هرحال میبینیم که او در این برهه با علویان و در رأس آنها امام صادق علیه السّلام شروع به مکاتبه کرده و اعلام کرد که میخواهد با آنان بیعت کند.
امّا ما از نامۀ ابو سلمه به امام صادق علیه السّلام نمیتوانیم بفهمیم که آیا این نامۀ ابراز پشیمانی است یا اعتراض بر روش عبّاسی و فریبکاری که عبّاسیان با امویان انجام دادند و یا محکوم کردن شیوههای آنان در به دست گرفتن قدرت است؟
آری،آنچه را که از قول مشهور میان تاریخنویسان درمییابیم،این است که ابو سلمۀ خلاّل میخواسته خلافت را به علویان انتقال دهد،امّا موفّق به این کار نشد (1).از جوابی که امام علیه السّلام به نامۀ ابو سلمه دادند مییابیم که امام علیه السّلام این پیشنهاد را ردّ کردهاند.البتّه نه به این دلیل که شرایط،شرایط سخت و
1) (1)) .تاریخ الامم و الملوک 124/9،ابن قتیبه 128،طقطقی 127.
نامناسبی است،بلکه این ردّ کردن شامل شخصیت ابو سلمه نیز میشود.آنجا که فرمودند:«من با ابو سلمه چه کار دارم در حالیکه او شیعه و پیرو دیگران است؟» (1).
امام صادق علیه السّلام دستور دادند تا نامۀ ابو سلمه را به عنوان جواب در آتش بسوزانند و با این کار تأکید کردند که قاطعانه پیشنهاد ابو سلمه را ردّ میکنند.
مسعودی مینویسد:ابو سلمۀ خلاّل با سه نفر از بزرگان علویان مکاتبه کرد که آنان جعفر بن محمّد صادق علیه السّلام،عمر اشرف فرزند زین العابدین علیه السّلام و عبد اللّه محض بودند.او نامهها را به همراه مردی از طرفداران علویان به نام محمّد بن عبد الرحمان بن اسلم غلام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرستاد.ابو سلمه به فرستاده گفت:بسیار عجله کن و شتابان برو.و به او گفت:اوّل به نزد جعفر بن محمّد صادق علیه السّلام برو.اگر او جواب مثبت داد،دو نامۀ دیگر را پاره کن.و اگر او جواب مثبت نداد،به سراغ عبد اللّه محض برو.اگر او جواب مثبت داد،نامۀ عمر اشرف را پاره کن،و اگر او نیز جواب مثبت نداد،به سراغ عمر اشرف برو.
فرستاده به سمت جعفر بن محمّد علیه السّلام رفت و نامۀ ابو سلمه را به ایشان داد.
امام علیه السّلام به او فرمودند:«من با ابو سلمه چه کار دارم در حالیکه او پیرو غیر من است؟!.
مرد به او گفت:شما نامه را بخوانید.حضرت به خادم خود فرمودند:چراغ را نزدیک کن.خادم چراغ را نزدیک آورد و حضرت نامه را بر روی آتش نهادند تا سوخت.فرستاده گفت:آیا جواب نامه را نمیدهید؟امام علیه السّلام به او فرمودند:
جواب را دیدی.برو و به فرستندۀ نامه بگو چه دیدی (2).
امّا علویانی که عبّاسیان در اجتماع ابواء پیش از پیروزی خود آنان را فریفته و در آن زمان با محمّد بن عبد اللّه به عنوان خلیفۀ مسلمانان بیعت کرده بودند،به پیشنهاد ابو سلمه پاسخ مثبت دادند.عبد اللّه بن حسن بسیار از این پیشنهاد خوشحال شد و به نزد امام صادق علیه السّلام رفت و بشارت این پیشنهاد را به آن حضرت داد.
مسعودی میگوید:فرستادۀ ابو سلمه از نزد امام صادق علیه السّلام خارج شد و به سراغ عبد اللّه بن حسن رفت و نامه را به او داد.او نامه را گرفت و خواند و بسیار از آن نامه خوشحال شد.فردای آن روز که نامه به دست او رسیده بود، سوار بر مرکب شد و به منزل ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد صادق علیه السّلام رفت.وقتی امام صادق علیه السّلام او را دید،آمدنش را به خانۀ خود گرامی داشت و او را به کنیه صدا زد و گفت:«ای ابا محمّد،حتما امر مهمی پیش آمده است که تو را به اینجا آورده؟ عبد اللّه محض پاسخ داد:آری،بزرگتر از آن است که به وصف درآید،امام صادق علیه السّلام به او فرمودند:ای ابا محمّد آن امر مهم چیست؟
عبد اللّه پاسخ داد:این نامۀ ابو سلمه است که مرا به خلافت میخواند.
شیعیان ما از اهل خراسان نیز به نزد او آمدهاند،امام صادق علیه السّلام در پاسخ او فرمود:ای ابا محمّد از کی تا به حال اهل خراسان شیعۀ تو شدهاند؟آیا تو ابو مسلم را به خراسان فرستادهای؟آیا تو آنان را به پوشیدن لباس سیاه دستور دادی؟اینها که به عراق آمدهاند،آیا به خاطر تو آمدهاند یا تو به دنبال آنان فرستادهای و یا کسی از آنان را میشناسی؟
عبد اللّه بن حسن در سخن با امام صادق علیه السّلام به منازعه پرداخت تا اینکه گفت:مردم پسرم محمّد را میخواهند.چرا که او مهدی این امّت است.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:او مهدی این امّت نیست و اگر شمشیر بکشد حتما کشته خواهد شد.
عبد اللّه گفت:تو این سخن را از روی غرضی میگویی.
امام صادق علیه السّلام پاسخ دادند:خدا میداند که من خیرخواهی برای هر مسلمانی را بر خود واجب میدانم.پس چگونه از خیرخواهی کردن برای تو خودداری کنم.پس خود را با سخنان باطل فریب مده که این دولت به دست عبّاسیان خواهد افتاد و مانند نامهای که به دست تو رسیده،برای من هم آمده است (1).
کار ابو سلمۀ خلاّل از نظر عبّاسیان پنهان نبود.چرا که آنان او را با جاسوسان زیادی که تمام حرکات و اعمال او را ثبت و ضبط میکردند،احاطه کرده بودند.آنان همۀ کارهای او را به عبّاسیان گزارش میدادند.بنابراین سفّاح و برادرش منصور بر این امر متّفق شدند که برای دیدار ابو مسلم بروند و مسألۀ ابو سلمه را با او در میان بگذارند و از او بخواهند که ابو سلمه را بکشد.منصور خارج شد و با ابو مسلم خراسانی دیدار کرد و مسألۀ ابو سلمه را با او مطرح کرد.ابو مسلم گفت:آیا ابو سلمه چنین کاری کرده است؟آیا من شرّ او را از سر شما کم کنم؟سپس یکی از فرماندهان خود را به نام مرار بن انس ضبّی فرا خواند و به او گفت:به کوفه برو و ابو سلمه را هرکجا دیدی بکش.مأمور با گروهی از سپاهیان خود به کوفه رفت.ابو سلمه شب را در نزد سفّاح که تظاهر به بخشش و رضایت از او میکرد بهسر میبرد.مرار با گروه خود در راهی که
1) (1)) .مروج الذّهب 254/3-255 و مانند آن در یعقوبی 349/2،الآداب السّلطانیة 137 و مانند آن حلبی،مناقب آل ابی طالب 249/4 به نقل از ابن کادش عکبری در مقاتل العصابة العلویة.
ابو سلمه از آن میگذشت کمین کرد.هنگامی که ابو سلمه از نزد سفّاح خارج شد،مرار بن انس او را کشت و صبح اینگونه شایع کردند که خوارج او را کشتهاند (1).
ابو مسلم خراسانی که قیام عبّاسیان بر ضدّ امویان را در خراسان رهبری کرده و دولت عبّاسی به دست او تأسیس گردید در اوّلین ماه از پیروزی عبّاسیان و اعلام بیعت ابو العبّاس سفّاح در کوفه به امام صادق علیه السّلام نامهای نوشت و قصد بیعت با امام صادق علیه السّلام را داشت.در آن نامه آمده است:من قیام کردم و مردم را از دوستی بنی امیّه به دوستی اهل بیت علیهم السّلام فراخواندم.پس اگر شما آمادگی پذیرش خلافت را دارید،کسی بهتر از شما نیست (2).
شکّی نیست که ابو مسلم خراسانی به دوستی و اخلاص نسبت به عبّاسیان معروف و دستپروردۀ آنان بوده است و ارسال چنین نامهای با این لهجه به امام صادق علیه السّلام از جانب او امری ناگهانی بوده و حتما تحت تأثیر عواملی بوده که باورهای او را تغییر داده است.حال این عوامل یا درونی بوده و یا بیرونی،و الاّ دلیلی وجود ندارد که ابو مسلم خراسانی با امام صادق علیه السّلام رابطهای برقرار کرده باشد.
تاریخ هیچ رابطۀ عقیدتی یا سیاسی بین ابو مسلم و امام صادق علیه السّلام سراغ ندارد.فقط یک دیدار بین امام صادق علیه السّلام و او انجام شده که منجر به هیچگونه
تفاهمی هم نگردیده است.آری،امام صادق او را میشناخته،نام او را برده و آیندۀ سیاسی او را قبل از اعلام قیام عبّاسیان پیشگویی کرده بود (1).
امّا موضعگیری امام در برابر پیشنهاد ابو مسلم خراسانی را میتوان از جوابی که امام به نامۀ او دادند فهمید.در جواب امام آمده است:نه تو از مردان منی و نه زمانه،زمانۀ من است (2).
جواب امام صادق علیه السّلام اگرچه چند کلمۀ مختصر بود،ولکن از تفسیر امام علیه السّلام از اوضاع زمانه و شناخت آن حضرت از ابو مسلم حکایت میکرد.چرا که ابو مسلم از تربیتشدگان امام علیه السّلام نبوده و به مذهب امام صادق علیه السّلام التزام نداشته است،او قبل از این روزها،خون بیگناهان بیشماری را ریخته بوده،تا جایی که از عبد اللّه بن مبارک پرسیدند ابو مسلم بهتر است یا حجّاج؟عبد اللّه بن مبارک پاسخ داد:من نمیگویم که ابو مسلم بهتر از کسی بود ولی میگویم که حجّاج بدتر از او بود (3)و همچنین ابو مسلم کسی را از خطّ اهل بیت و دوستداران آنان نمیشناخته است.چرا که روابط او با اهل بیت منحصر به دایرۀ تنگی که فرماندۀ او ابراهیم امام برایش معیّن کرده بود،محصور شده بود.و آن محدوده این بود که ابراهیم امام به او دستور داده بود تا با سلیمان بن کثیر مخالفت نکند و ابو مسلم بین ابراهیم و سلیمان در رفت و آمد بود (4).
و میبینیم که ابو مسلم بعد از کشته شدن ابراهیم امام که ابو مسلم برای او تبلیغ میکرد،دوستی و ولایت خود را به ابو العبّاس سفّاح منتقل ساخته و بعد از او به دوستی ابو جعفر منصور رو آورده است.البتّه رابطۀ او و ابو جعفر
منصور خوب نبوده و ابو مسلم در ایّام حکومت ابو العبّاس سفّاح،منصور را کوچک میشمرده است (1).امّا منصور در ایّام حکومت خود از ابو مسلم انتقام گرفته و او را به بدترین نحوی به قتل رساند.
امّا نکتۀ دوّمی که امام علیه السّلام در پاسخ کوتاه خود به ابو مسلم به آن اشاره کردهاند،در رابطۀ مرحلۀ زمانی بود که آکنده از اضطراب و دگرگونی بود و چنین دورۀ زمانی در نظر امام علیه السّلام مناسب قبول طرح و برنامۀ امام علیه السّلام نبود.
اینجاست که میبینیم فرمود:«و این زمانه،زمانۀ من نیست» (2).
شرایط داغ سیاسی این امید را در دل بعضی از اصحاب امام علیه السّلام ایجاد کرد و در ایجاد بعضی از گمانها و گفتوگوها در نزد آنان به عنوان الگوی سایر مردمان نقش داشت و آن امید این بود که این گروه اوضاع و شرایط را برای قیام و به دست گرفتن حکومت مناسب میدیدند.چرا که آنان موقعیّت مردمی امام صادق علیه السّلام را بسیار بالا و تعداد افرادی که جزء موالیان و دوستان آن حضرت بودند را بسیار زیاد میدیدند.وقتی که نامۀ ابو مسلم خراسانی به امام رسید تصوّرات و سؤالها دربارۀ ضرورت نهضت و انقلاب امام صادق علیه السّلام بیشتر شد.فضل کاتب گوید:در نزد امام صادق علیه السّلام بودم که نامۀ ابو مسلم را آوردند.امام صادق علیه السّلام به آورندۀ نامه فرمودند:«نامۀ تو جوابی ندارد.از نزد ما خارج شو»-و آن جواب کوتاه را که سابقا ذکر کردیم به ابو مسلم دادند-فضل کاتب گوید ما شروع به صحبت در گوشی با یکدیگر کردیم.امام صادق علیه السّلام فرمودند:
ای فضل دربارۀ چه چیز با یکدیگر نجوا میکنید؟خداوند متعال هیچگاه به واسطۀ عجلۀ بندگان در کارهای خود عجله روا نمیدارد،و به تحقیق کندن یک کوه از جایگاه خود بسیار آسانتر است از زایل کردن سلطنتی که هنوز هنگام زوال آن نرسیده است.سپس فرمودند:
فلانی پسر فلانی پسر فلانی،تا اینکه به نسل هفتم از اولاد فلانی رسیدند.
فضل کاتب گوید به امام عرض کردم:قربانت شوم،پس چه علامتی میان ما و شما برای مناسب شدن اوضاع باشد؟حضرت فرمودند:ای فضل،از جای خود حرکت مکن تا اینکه سفیانی خروج کند،هنگامی که سفیانی خروج کرد به سوی ما بیایید و این کلام را سهبار تکرار کردند که این از امور حتمی است (1).
معلّی نقل میکند که نامههای زیادی از شیعه به سمت امام صادق علیه السّلام رسید که همه آن حضرت را به قیام فرامیخواندند (2)و جواب امام علیه السّلام در بحثهای سابق گذشت که حاصل آن این بود که زیادی تعداد افراد که مردم را به این گمان میانداخت که آنها برای قیام و نهضت کافی هستند که عدد قابل توجّهی هم بود به اخلاص و رسوخ عقیده در جانها محتاجتر هستند.پس امام علیه السّلام نمیتوانست با طرز تفکّر فضل کاتب یا سهل خراسانی یا دیگران خود را به معرکه بیندازد.چرا که اینگونه ماجراجویی و داخل شدن در بازی سیاسی و استفاده از شرایط به نتایجی که این گروه از افراد قدرت درک آن را نداشتند ختم میشد.چرا که اگرچه شاید باعث ایجاد انقلابی میشد،امّا حتّی در حالت پیروزی و به دست گرفتن اهرمهای قدرت نیز موجب تعطیل برنامهریزیهای الهی که امام علیه السّلام به آن ملتزم بود میگردید.
پس از اینکه ابو العبّاس سفّاح حکومت را در دست گرفت و اوّلین حاکم عبّاسی قلمداد شد،دست به تعیین والی در شهرهای اسلامی زد.او عموی خود داوود بن علی بن عبّاس را والی یثرب،مکّه و یمن گرداند.داوود وقتی که این سمت را در دست گرفت خطبهای خطاب به اهالی مدینه ایراد کرد و در آن خطبه تهدید به قتل و تبعید نمود و او گفت:ای مردم،مهلتی که به شما داده شد شما را فریفت و گمان کردید که از کار شما غافل شدهاند،هیهات چه دور است این گمان و چگونهاید در حالیکه شلاّق در دست من و شمشیرم آخته است؟
سپس این شعر را خواند:
«تا اینکه قبیلهای پس از قبیلۀ دیگر نابود شود و هر فرهیختهای سر خود را به دندان گیرد»
«در این زمان است که زنان بیوه و عزادار بر سر کودکان یتیم دست خواهند کشید» (1)
تعیین عموی سفّاح داوود بن علی بن عنوان والی مدینه اثر منفی بر حرکت امام صادق علیه السّلام داشت.این شخص احمق خود را با امام صادق علیه السّلام درگیر کرد و یکی از شاگردان بنام امام علیه السّلام را که معلّی بن خنیس نام داشت را دستگیر کرده و برای کشف اسامی شیعیان او را مورد بازجویی قرار داد.امّا این شیعۀ مخلص از پاسخگویی امتناع کرده و عزم بر شهادت نهاد و تا هنگام شهادت
1) (1)) . حتی یبید قبیلة فقبیلة و یعض کل مثقف بالهام و یقمن ربات الخدور حواسرا یمسحن عرض ذوائب الأیتام
اسم هیچکسی را بر زبان نراند.
از ابو بصیر روایت شده است که گفت:هنگامی که داوود والی مدینه شد، معلّی را طلبید و از او نام شیعیان امام صادق علیه السّلام را سؤال کرد.معلّی کتمان نمود،او به معلّی گفت:آیا از من کتمان میکنی؟!آگاه باش که اگر این راز را از من بپوشانی،تو را میکشم.
معلّی پاسخ داد:آیا مرا به قتل تهدید میکنی؟!به خدا قسم که اگر آنان زیر پای من باشند پای خود را برنمیدارم تا تو آنها را ببینی و اگر تو مرا بکشی مرا به سعادت ابدی رساندهای و خود به شقاوت و بدبختی دچار شدهای.هنگامی که داوود خواست معلّی را به قتل برساند معلّی گفت مرا به میان مردم ببر تا دربارۀ اموالی که دارم وصیّت کرده و نزد مردم شهادت بدهم.داوود معلّی را به میان بازار برد.هنگامی که مردم جمع شدند معلّی گفت:ای مردم شاهد باشید که آنچه من از مال،چشمه،بدهی،کنیز،بنده،خانه،کم یا زیاد بهجا گذاشتهام همه از آن جعفر بن محمّد علیه السّلام است.پس از این او را به قتل رساندند (1).
امام صادق علیه السّلام از کشته شدن معلّی بن خنیس بسیار ناراحت شدند و هنگامی که با داوود بن علی روبرو شدند به او گفتند:تو وصیّ مرا در مال و عیالم به قتل رساندی،سپس فرمودند:من تو را در نزد خدا نفرین خواهم کرد.داوود گفت:هر کار میخواهی بکن.
هنگامی که شب فرارسید،امام صادق علیه السّلام فرمودند:خداوندا او را با تیری از تیرهایت بزن و قلب او را بشکاف.فردا صبح داوود مرده بود و مردم مرگ او را به
1) (1)) .کشّی،اختیار و معرفة الرّجال 377 ح 708 و 713 و به نقل از آن مناقب ابن شهر آشوب 352/3، بحار الانوار 129/47.
یکدیگر تبریک میگفتند (1).
امام صادق علیه السّلام به خوبی درک میکرد که شرایط خطرناکی است و این برهۀ زمانی در خود پیچیدگیها و مشکلات زیادی دارد که به زودی رخ مینماید.
امّا زمانه همیشه برای فعالیّت و تحرّک آماده است و امام علیه السّلام میتواند به ادامۀ راه و رویّۀ خود پرداخته،آن را در ذهن امّت ریشهدار کرده و افقهای رسالی جدیدی را در روبروی آنان بگشاید که موجب ایمنسازی امت در آینده شود.
چرا که عبّاسیان در این وقت مشغول به مبارزه با امویان بوده و میبینیم که امام صادق علیه السّلام به مناسبت کشته شدن معلّی با داوود بن علی برخورد بسیار سختی نکرده است.یعنی به صورت انقلاب و یا درگیریهای مسلّحانه.کما اینکه داوود نیز از این حرکت قصد داشت موضع امام را نسبت به خود شدیدتر کرده و امام را به عکس العمل وادار کند.امّا امام علیه السّلام در برابر او عقبنشینی نکرده و با منطقی قویتر که امثال داوود از مقابله و روبرو شدن با آن عاجز هستند با او روبرو شدند.
پناه بردن امام صادق علیه السّلام به دعا مسألهای بود که عبّاسیان در ضمن آن فهمیدند که امام علیه السّلام قصد رویارویی نظامی با آنها را ندارد.امّا چنین اعمالی آن حضرت را از پیگیری فعالیّتهایش خسته و دلزده نخواهد کرد.از دیگر فواید دعای امام علیه السّلام این بود که به آنان اینگونه وانمود کند که امام علیه السّلام دارای چنان قوای نظامی نیست که بتواند با آن به یک عمل مسلّحانه دست زده و نظام آنها را مورد تهدید قرار دهد.چنین تفکّری عبّاسیان را از جانب امام آسودهخاطر کرده و فرصتهای جدیدی برای امام مهیّا میساخت تا به
1) (1)) .کافی 513/2،الخرائج و الجرائح 611/2،بحار الانوار 209/47.
فعالیّتهای خود ادامه دهد.
سپس میبینیم که امام علیه السّلام پس از آنکه با مسألۀ معلّی بن خنیس به این صورت که گذشت برخورد نمود و از رویارویی سرباز زد،به کوفه مسافرتی کرد که این مسافرت باعث زیادی یاران و شیعیان آن حضرت گردید.و به این خاطر که امام علیه السّلام میدانستند که سفّاح اکنون امکان مواجه شدن با امام صادق علیه السّلام را ندارد.چرا که به نفع سیاست او که از نام امام صادق علیه السّلام بهرهها جسته نبود.
بلکه میبینیم که سفّاح حتّی در فکر مواجهه با بنی حسن هم نبود که گزارشهایی از در پی انقلاب بودن آنان به دست او رسیده بود.
امام صادق علیه السّلام پس از رسیدن به کوفه دست به چند فعالیّت زد.از جمله:
امام صادق علیه السّلام برای خواصّ شیعه توضیح داد که این حکومت جدید با حکومت سابق یعنی بنی امیّه هیچ فرقی ندارد.چرا که بعضی از شیعیان به اشتباه افتاده بودند و گمان میکردند که روابط امام صادق علیه السّلام و بنی عبّاس روابط حسنهای است و به خاطر همین بود که بعضی از خواصّ از امام درخواست کرده بودند تا برای اینکه در این دولت جدید بنی عبّاس شغلی پیدا کنند واسطه شود.
هنگامی که امام صادق علیه السّلام از این کار امتناع کردند،او گمان کرد که امام صادق علیه السّلام از این جهت او را اجابت نکرده که میترسید کار کردن در دستگاه دولتی او را در ظلم گرفتار کند.اینجاست که میگوید:به منزل خود بازگشتم و به تفکّر پرداختم.با خود گفتم:گمان نمیکنم که آن حضرت مرا از این کار منع کرده باشد،مگر از ترس اینکه روزی به ظلم و جور گرفتار شوم.به خدا قسم به سوی امام صادق علیه السّلام خواهم رفت و به او قول خواهم داد و قسم بر طلاق زنان و آزادی بردگان و قسمهای شدید خواهم خورد که من هرگز دست به ظلم و
جور نگشایم و به عدالت رفتار کنم.
مرد گوید:به خدمت امام صادق علیه السّلام رسیدم و عرض کردم:خدا مرا فدایت کند.من دربارۀ امتناع کردن شما از کار ادارۀ خود فکر کردم و گمان داشتم که منع شما به خاطر این است که میترسید من روزی دست به ظلم و ستم بگشایم.اگر چنین است تمام زنان من طلاق و هرچه غلام و کنیز و مملوک دارم آزاد باشند اگر من به کسی ظلم کنم و ستم روا دارم یا به عدالت رفتار نکنم.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:چه گفتی؟آن مرد گفت:من تمام آن قسمها را برای آن حضرت تکرار کردم.آن حضرت سر به آسمان برداشتند و فرمودند:
دستیابی به آسمان برای تو از این کار آسانتر است!! (1).
سپس میبینیم که امام صادق علیه السّلام بر این مسأله تأکید میکنند که لقب امیر المؤمنین مخصوص امام علی علیه السّلام بوده و اطلاق این لقب بر هیچکس جز او جایز نیست حتّی بر ائمّهای که از فرزندان امام علی علیه السّلام باشند.پس چگونه دربارۀ کسانی که به خاندان پیامبر ظلم میکنند اطلاق این لقب جایز باشد.
در کتاب مناقب آل ابی طالب آمده است:اصحاب ما(شیعه)جایز نمیدانند که این لقب حتّی بر دیگر ائمّه اطلاق شود.
مردی به امام صادق علیه السّلام عرض کرد:یا امیر المؤمنین.امام علیه السّلام فرمودند:
ساکت باش،که کسی به این نامگذاری راضی نمیشود مگر اینکه به بلای ابو جهل دچار میشود (2).
سپس میبینیم که امام علیه السّلام راهنماییهای زیادی به اصحاب میکنند که در
آن همکاری با ظالمان و شکایت بردن به نزد ظالمان را حرام میدانند و محدودۀ زمانی برای آن مشخّص نمیکنند.
امام صادق علیه السّلام در برابر حکومت عبّاسی و اموی یک موضع گرفتند.
امام علیه السّلام فرمودهاند:حاکمان ستمگر را حتّی دربارۀ ساختن مسجد یاری نکن (1).
و آن حضرت به یکی از اصحاب خود چنین فرمودهاند:ای عذافر،من شنیدهام که تو با ابو ایّوب و ربیع همکاری داری.پس چگونه است حال تو اگر در روز قیامت در صف اعوان ظلمه(همکاران ستمگران)بخوانندت؟! (2).
حضور امام علیه السّلام در شهر حیره،شهری که نزدیک کوفه بود،چشم همۀ امّت را بهسوی خود کشید.مردم همه بهسوی آن حضرت هجوم بردند تا از چشمۀ دانشهای آن حضرت سیراب شده و از راهنماییهای آن حضرت بهرهمند گردند.تا جایی که محمّد بن معروف هلالی گوید:من برای دیدار جعفر بن محمّد علیه السّلام به حیره رفتم.جمعیّت آنقدر زیاد بود که امام صادق علیه السّلام در روز چهارم مرا دید و به نزد خود خواند (3).
چنین گردهمایی مردمی بزرگی که همه به شایستگی امام علیه السّلام و داناتر بودن آن حضرت از همۀ اهل زمان خود ایمان داشته و حضور مستمرّ آنان گرداگرد امام صادق علیه السّلام حکومت عبّاسی را نسبت به این پدیده،حسّاس و خشمگین میکرد.امّا امام علیه السّلام به خاطر حفظ راهی که دربارۀ شیعه و امّت اسلام در پیش گرفته بود و دفاع کردن از اسلام،با شیوهای ملایم با ابو العبّاس سفّاح برخورد کرد.از حذیفة بن منصور روایت شده که گفت:در حیره نزد امام صادق علیه السّلام بودم که فرستادۀ ابو العبّاس سفّاح که در آن زمان خلیفه بود به نزد آن حضرت
آمد و آن حضرت را دعوت کرد.آن حضرت دستور داد روپوشی برای آن حضرت آوردند که یک روی آن سیاه و روی دیگر آن سفید بود.حضرت آن را پوشیدند و فرمودند:آگاه باشید که من این لباس را میپوشم در حالیکه میدانم لباس اهل جهنّم است (1).
مردی از امام صادق علیه السّلام روایت میکند که امام صادق علیه السّلام فرمود:«در حیره بر ابو العبّاس سفّاح داخل شدم.ابو العبّاس گفت:یا ابا عبد اللّه،چه میگویی در روزۀ امروز؟گفتم:این واگذار به عمل امام است.اگر تو روزه بگیری ما روزه میگیریم و اگر تو افطار کنی،ما افطار میکنیم.پس ابو العبّاس گفت:ای غلام سفره را بیاور.من هم با او خوردم در حالیکه به خدا سوگند میدانستم که آن روز روزی از روزهای ماه رمضان است.من یک روز از روزۀ ماه رمضان را افطار کردم و قضای آن بر من آسانتر است از اینکه سرم بریده شود و دیگر در زمین کسی خدا را عبادت نکند» (2).
از دیگر سوی امام علیه السّلام نسبت به قتل عام امویان انتقاد کرده و از سفّاح خواست حال که حکومت را از دست آنان درآورده از کشتار آنان دست بدارد.
سفّاح بسیار شگفتزده و متعجّب شد که دید امام صادق علیه السّلام در برابر کینهتوزترین دشمنان خود که انواع ستمها را بر سر اهل بیت علیهم السّلام ریختهاند چنین موضعی گرفته است.چرا که موضعگیری امام صادق علیه السّلام هیچگاه از روی عصبیّت جاهلی و روح تشفّی(انتقامجویی و خنک کردن دل)نبوده است (3).
پیآمد پدیدۀ جمع شدن گرداگرد امام علیه السّلام و استفاده از علوم او در اقدامات عبّاسیان در محدود کردن آن حضرت منعکس گردید شدت این فشار و سختگیری را در این روایت ملاحظه کنید:
هارون بن خارجه روایت میکند:مردی از اصحاب ما همسر خود را سه طلاقه کرد.از اصحاب سؤال کرد.گفتند اشکالی ندارد(سه طلاق واقع نشده و میتواند رجوع کند).امّا همسر او گفت من تا از امام صادق علیه السّلام سؤال نکنی راضی نمیشوم.در آن زمان امام صادق علیه السّلام در حیره بوده و روزگار خلافت ابو العبّاس سفّاح بود.راوی گوید من به حیره رفتم.امّا چون خلیفه مردم را از داخل شدن بر امام صادق علیه السّلام منع کرده بود نتوانستم با آن حضرت صحبت کنم.
منتظر بودم که چگونه راهی برای دیدار آن حضرت پیدا کنم.ناگاه دیدم که مردی از سواد که منطقهای در عراق میباشد یا روستایی در اطراف کوفه،با جبّهای پشمین مشغول فروختن خیار است.به او گفتم همۀ این خیارها چند؟ گفت:یک درهم.من درهمی به او دادم و خیارها را از او گرفتم و گفتم جبّۀ پشمینهات را به من بده.آن جبّه را پوشیدم و صدا زدم که چه کسی از من خیار میخرد؟و به امام صادق علیه السّلام نزدیک شدم.ناگاه دیدم غلامی از گوشهای صدا زد که آهای خیارفروش!وقتی که به او نزدیک شدم گفت چه راه خوبی برای برآوردن حاجت خود پیدا کردی؟
گفتم من مبتلا شدهام.قضیهام این است که همسرم را در یک مجلس سهطلاقه کردم.از یاران هم مذهب سؤال کردم.گفتند:اشکالی ندارد و سهطلاقه واقع نشده.امّا زن راضی نشده و میگوید باید از امام صادق علیه السّلام سؤال کنی.گفت:«به سمت خانوادۀ خود بازگرد که بر تو چیزی نیست» (1).
امام زیرکی عبّاسیان و قدرت سیاسیشان را دیده بود که توانسته بودند به مدد آن بر دشمنان اموی خود پیروزی قاطعی به دست آورند و میدانست که
1) (1)) .الخرائج و الجرائح 642/2،بحار الانوار 171/47.
نوک پیکان این معرکه و میدان به زودی بهسوی آن حضرت و اصحاب او منتقل خواهد شد.چرا که آنان نقطۀ ثقل و خطر داخلی واقعی بودند که عبّاسیان از آن وحشت داشتند.همچنان که آن حضرت ملاحظه میکردند که شالودۀ مردمی بزرگی که اکنون در تایید آن حضرت برخواسته است به زودی باعث از بین رفتن این حرکت خواهد شد.چرا که آنها به دستورات و راهنماییهای جدید مجهّز نشدهاند.چرا که وسعت دایرۀ یاران آن حضرت اجازه داده بود که بعضی از افراد سودجو خود را داخل سلک یاران امام کنند که تنها هدف آنان سیاستبازی و امید دستیابی به موقعیت مناسب در آیندۀ سیاسی جامعه بوده است.
امام علیه السّلام تودۀ مردمی که اطراف آن حضرت را گرفته بودند را به چند قسمت تقسیم کردند.آن حضرت فرمودهاند:مردم دربارۀ ما سه دستهاند.دستهای که ما را دوست میدارند و منتظر قائم ما هستند تا از نصیب دنیوی بهرهمند شوند.این همان پیروی سیاسی-و نه قلبی-از تشیّع است که چنین افرادی به طمع موقعیّتهای سیاسی آینده به سراغ امام آمدهاند،و فعالیّت این گروه را امام صادق علیه السّلام چنین تحلیل میکند که:این افراد از نظر کلام و گفتار خوب صحبت میکنند، کلام ما را حفظ میکنند،امّا وقتی پای عمل در کار میآید،از انجام دادن کارهای ما کوتاهی میکنند.خداوند آنان را به جهنّم خواهد برد.
امام علیه السّلام به فرقۀ دوّم که آنان نیز از تأییدکنندگان حرکت امام و از دوستداران امام هستند،امّا دنبال منافع و هدفهای مادّی و دنیوی هستند نیز اینگونه اشاره کرده است:آنان ما را دوست میدارند،کلام ما را میشنوند،و از انجام کارهایی که ما میگوییم کوتاهی نمیکنند این حرکت و فعالیّت آنهاست.امّا هدف آنها چیست؟ امام علیه السّلام میفرماید:تا آنکه به بهانۀ وابستگی به ما مردم را بچاپند.پس خداوند شکمهای
آنان را پر از آتش کرده و گرسنگی و تشنگی را بر آنان مسلّط میکند.
و بالاخره امام به گروه مخلص اشاره کرده و فرموده است:امّا فرقهای هستند که ما را دوست میدارند،کلام ما را حفظ میکنند،امر ما را اطاعت کرده و با کارهای ما مخالفت نمیکنند،آنها از ما و ما از آنانیم (1).
آینده از جدالی سخت خبر میداد که قصد ریشهکنی حرکت امام علیه السّلام را داشت.این کار را داوود بن علی در مدینه آغاز کرد و از علامتهای آن سختگیری بر امام صادق علیه السّلام در شهر حیره بود.امام صادق علیه السّلام ناچار بود که در راه فرهنگسازی و مجهّز کردن شیعیان به اصولی که ضامن بقای آنها در آینده بوده و آنان را قادر به پیگیری فعّالیت سازنده و همزیستی مسالمتآمیز با سایر امّت بنماید-مانند اصل تقیّه و کتمان سرّ-به فعالیّت بپردازد.تا اینکه اهداف شیعه بر ظالمان مخفی مانده و التزام به این اصول صحّت معتقدات و احکام شرعی آنان را تضمین کند.لذا میبینیم که امام علیه السّلام در مقام تربیت یاران خاصّ خود میفرماید:
خداوند رحمت کند بندهای را که دانش محرمانۀ ما را بشنود و آن را زیر پای خود به خاک سپارد.به خدا که من به بدان شما از دامپزشکان نسبت به چهارپایان داناتر هستم.بدان شما آن کسانی هستند که قرآن را دیر به دیر میخوانند و نماز را در آخر وقت بهجای آورده،زبانشان را نگاه نمیدارند،بدان که چون حسن بن علی علیهما السّلام را با ضرب نیزه مجروح کرده و مردم دربارۀ حکومتش اختلاف کردند،کار را به معاویه واگذار کرد.در این هنگام شیعه به او گفتند:السّلام علیک یا مذلّ المؤمنین،سلام بر تو ای کسی که مؤمنان را خار کردی.فرمود:من مؤمنان را خار نکردم.بلکه آنان را
1) (1)) .تحف العقول 514،بحار الانوار 380/78.
عزیز ساختم.چون که من دیدم شما نیروی مقاومت در برابر هواداران معاویه را ندارید،کار را به او واگذار کردم تا من و شما در میان آنها سالم بمانیم.چنانکه آن عالم کشتی را معیوب کرد تا اصل کشتی برای صاحبانش بماند.کار من نیز با شما اینچنین است تا در میان آنها سالم بمانیم.[اشاره به مسألۀ حضرت موسی و خضر و سوار شدن آنها به کشتی دارد] (1).
امام صادق علیه السّلام در اینجا خود را به امام مجتبی علیه السّلام که برای باقی ماندن و پیگیری کردن کار خود از اسلوب تقیّه به عنوان یک روش دفاعی در برابر معاویه استفاده کرد تشبیه کرده و مثال میزند.امام حسن مجتبی علیه السّلام با معاویه بر سر اصول و احکام مصالحه نکرد.بلکه به خاطر حفظ همین اصول و احکام و به رسمیّت شناخته شدن شیعیان آن حضرت و اعتراف دستگاه معاویه به حقوق غصبشدۀ اهل بیت و باز شدن مجال تبلیغاتی برای پیروان خود دست به چنین کاری زد.
از همینجاست که اهمیّت تثبیت اصول شیعه و تربیت شیعه بر آن اصول آشکار میگردد.البتّه وجوب عمل به این اصول نه به این خاطر است که این اصول مخصوص نخبگان از مردم است.بلکه به این اعتبار که اصول کلّی اسلامی و شرعی هستند که برحسب نصوص ثابت در قرآن و سنّت واجب گردیدهاند.لکن شرایط بد روزگار جلوی اظهار آنها را گرفته و فهمیدن آنها را مشکل میکرده است.چرا که این اصول در خدمت حکّام نبوده،بلکه با سیاست آنها در معارضه بوده است.
امام علیه السّلام نقش تقیّه را اینگونه توصیف فرموده است:
1) (1)) .تحف العقول 307،بحار الانوار 286/78.
دین خود را با تقیّه حفظ کرده و زنده نگاه دارید.همانا کسی که تقیّه نکند ایمان ندارد.شما در میان مردم مانند زنبور عسل در میان پرندگان آسمان هستید.اگر پرندگان بدانند که در شکم زنبور عسل چیست هیچ زنبور عسلی را باقی نگذاشته همۀ آنها را میخورند.اگر مردم بدانند که در دل شما که محبّ ما اهل بیت هستید، چه چیزی هست،شما را با زبانهای خود میخورند و در آشکار و پنهان تضعیفتان میکنند.خداوند آن بندۀ خود را از میان شما رحمت کند که بر ولایت ما باشد (1).
و پس از اینکه امام علیه السّلام این اصل را با سفارشات و راهنماییهای متعدّد بیان کرد،برای جلوگیری از کجفهمی و بد پیاده کردن این اصل فعالیّتهای تربیتی عملی نیز انجام دادند.امام علیه السّلام از اینکه ممکن است تقیّه در موارد پیاده شدن اسباب سستی،ضعف،ترس،سازش،خواری مؤمنان و ضایع شدن شریعت و احکام آن باشد،فرموده است:
زمین بدون وجود عالمی از ما باقی نمیماند،پس هنگامی که تقیّه به مسألۀ خون و خونریزی رسید،تقیّهای وجود ندارد.و به خدا سوگند که اگر به یاری ما دعوت شدید و بگویید ما شما را یاری نمیکنیم چون ما تقیّه میکنیم،این تقیّه نیست.و هر آینه تقیّه در نزد شما از پدر و مادرتان محبوبتر است و اگر قائم ما قیام نماید احتیاجی به یاری خواستن از شما ندارد و در میان بسیاری از شما که اهل نفاق هستند حدود الهی را جاری خواهد کرد (2).
و برای اینکه بیشتر با روشهای تربیتی امام صادق علیه السّلام برای به کمال رسانیدن این اصل حسّاس در عرصۀ روابط بین مؤمنین و برحذر داشتن آنان از اینکه اصل تقیّه به جدایی میان مؤمنین کشیده شود روایت اسحاق بن عمّار صیرفی را میخوانیم.اسحاق گوید:در شرایطی بر امام صادق علیه السّلام داخل شدم
که سلام کردن بر شیعیان را در مسجد کوفه به خاطر تقیّۀ شدیدی که داشتیم ترک کرده بودم.امام صادق علیه السّلام به من فرمودند:«ای اسحاق،از کی تا به حال اینقدر با برادران خود جفاکار شدهای؟بر آنها میگذری و به آنان سلام نمیکنی؟!».
به امام عرض کردم:این به خاطر تقیّهای بود که میکردم.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:
ترک سلام از وظایف حال تقیّۀ تو نیست.بدانکه تقیّه در پخش کردن اسرار است، همانا که مؤمن هنگامی که از کنار مؤمنین میگذرد و به آنان سلام میکند،ملائکه چنین جواب سلام او را میدهند:سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد (1).
همچنانکه امام صادق علیه السّلام بر ضرورت پوشیده داشتن اسرار نیز تأکید کرده و آن را با ایمان و عقیده مرتبط دانسته است.آن حضرت افشای اسرار و پخش کردن آن میان مردم را بسیار مذمّت کرده تا جایی که فرموده است:
گناه کسی که اسرار را فاش کند به مانند گناه کسی که ما را با شمشیر بکشد نیست، بلکه گناهش سنگینتر است،بلکه گناهش سنگینتر است،بلکه گناهش سنگینتر است (2).
همچنانکه امام صادق علیه السّلام کسانی که اسرار را حفظ میکنند اینگونه مدح و ستایش کرده است:
خداوند رحمت کند قومی را که همچون چراغ هدایت نوربخش بودهاند.آنان با کردار خود مردم را به سمت ما دعوت کردند و در این راه تمام توان خود را به کار گرفتند.اینان چون کسانی نیستند که رازهای ما را فاش میکنند (3).
امام صادق علیه السّلام اینچنین بر اهمیّت کتمان تأکید کرده و در بیان ابعاد آن و رابطهاش با رسالت امام علیه السّلام و نقش آن در به ثمر رسیدن رسالت امام و در مقابل مضرّات افشای سرّ و پخش اسرار که باعث سخت شدن راه و از دست دادن فرصتهای پیروزی و به تأخیر افتادن آن است به ابن نعمان چنین فرمودهاند:
ای پسر نعمان،عالم نمیتواند هرچه میداند به تو بگوید.زیرا آن سرّ خداست که به جبرئیل سپرده و جبرئیل آن را به محمّد صلّی اللّه علیه و اله سپرده و محمّد صلّی اللّه علیه و اله به علی علیه السّلام سپرده و علی علیه السّلام به حسن علیه السّلام سپرده و حسن علیه السّلام به حسین علیه السّلام سپرده و حسین علیه السّلام به علی علیه السّلام سپرده،و علی علیه السّلام به محمّد صلّی اللّه علیه و اله سپرده و محمّد صلّی اللّه علیه و اله آن را به هرکه خواسته سپرده.شتاب نکنید،به خدا سوگند این امر نزدیک شده بود،-سه مرتبه این را تکرار فرمود-شما آن را فاش کردید و خدا آن را به تأخیر انداخت.به خدا شما را دیگر رازی و نقشۀ محرمانهای نیست جز اینکه دشمن شما به آن داناتر است (1).
از دیگر گامهایی که امام صادق علیه السّلام در این مرحله برداشته و برای آن برنامهای عملی طرح کردند حضور محدود در دستگاه حاکمه با هدف حفظ مسیر اسلامی از تحریف و دفاع از کیان تشیّع از طریق به دست آوردن اطّلاعات و برنامهها و موضعگیریهایی که حکّام در فکر آن بودند بود.تا بوسیلۀ این کار امام علیه السّلام به آسانی بتواند خطرها را دفع کرده و توطئهها را خنثی نماید.همچنین امام علیه السّلام به واسطۀ این سری فعالیّتها میتوانست جلوی بعضی از ظلمها را گرفته و به محرومین خدماتی برساند.برای همین است که
1) (1)) .تحف العقول 228 و به نقل از آن بحار الانوار 289/78.
میبینیم امام علیه السّلام پیامی شفاهی به بعضی از شیعیان فرستاده که متضمّن بعضی از راهنماییها و هشدارهایی برای کسانی است که در این عرصه به فعالیّت میپردازند که این پیام در جواب نامۀ یک شیعه که از امام علیه السّلام در این رابطه توضیحاتی خواسته بود بیان شده است.در نامۀ آن شیعه آمده است:حاجت من این است که مرا راهنمایی کنی که چگونه با این سلطان مدارا کنم و چگونه امر خود را تدبیر نمایم همچنان که به دعای شما حاجتمندم.امام علیه السّلام به فرستادۀ او فرمودند:
به او بگو:از اینکه سلطان به ماهیّت واقعی تو پی ببرد برحذر باش.به همین خاطر در انتخاب کارگزاران از جانب او بر او خرده مگیر،اگرچه در انتخاب آنان اشتباه کرده باشد.کسانی که سلطان از آنها دوری میکند برای انجام کارها انتخاب نکن.اگرچه آنان از نظر عهد و پیمان یا خویشاوندی با تو نزدیک باشند.چرا که کار اوّل او را به تو نزدیک میکند و دوّمی او را از تو میرنجاند.امّا تو حالت میانه به خود بگیر و کسانی که از جانب او یا برای او انتخاب میشوند اگر عیبی دارند فقط عیب آنها را گوشزد کن.همچنین از تعریف و تمجید بیش از حدّ آنها بپرهیز.همچنین از مخالفت شدید با کسانی که پادشاه آنها را از خود رانده است بپرهیز[چرا که ممکن است روزی دوباره به قدرت برسند و با تو سر ناسازگاری گیرند]و اگر حیلهای میجویی در حیلهجویی خود بسیار حسابشده عمل کن.
تا آنجا که فرمودند:
مبادا که خیرخواهی برای سلطان تو را به دشمنی با نزدیکان و اطرافیان او بکشاند.
چرا که چنین خیرخواهی از حقوق او بر تو نیست.و لکن بیشترین حقّی که او دارد و به سلامت تو نیز نزدیکتر است،این است که به اندازۀ توان خود دشمنیشان را برنینگیزی و آنها را با خود خوب نگهداری (1).
1) (1)) .نزهة النّاظر 114،مستدرک الوسائل 188/12.
چنین فعالیّتهایی در زمان امام کاظم علیه السّلام به شکل قابل ملاحظهای بروز کرد.در حالیکه میبینیم امام صادق علیه السّلام شیعیان را از این کار برحذر داشته و همکاری با ظالمان و داخل شدن در سازمانها و دوایر آنان را به خاطر حفظ وجود اسلامی از ضایع شدن و تحریف حرام کرده بود.از آن حضرت آمده است که:«حکّام جور را حتّی در ساختن مسجد هم یاری نکنید» (1)و به بعضی از اصحاب خود فرموده است:ای عذافر،من شنیدهام که تو با ابو ایّوب و ربیع همکاری داری.پس چگونه است حال تو اگر در روز قیامت در صف اعوان ظلمه(همکاران ستمگران) بخوانندت؟! (2).
از اصولی که امام صادق علیه السّلام سعی در رسوخ آن در دل و جان شیعیان داشته و در ادامۀ نقش مشترکی بوده که ائمّۀ قبل از او نیز ایفا کرده بودند،مسألۀ رهبری جهانی حضرت مهدی علیه السّلام است که به عنوان امتداد شرعی رهبری رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله میباشد.چرا که این همان چیزی است که میتواند برحسب تفسیر اسلامی از تاریخ که تأکید بر این دارد که وراثت زمین به صالحان از بندگان خدا میرسد اهداف پیامبران و امامان را برآورده سازد.خداوند متعال فرموده است: وَ لَقَدْ کَتَبْنٰا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ الصّٰالِحُونَ ؛و در حقیقت،در زبور پس از تورات نوشتیم که زمین را بندگان شایسته ما به ارث خواهند برد (3).
رسوخ تفکّر امام مهدی علیه السّلام و تربیت شیعیان بر اعتقاد دائم به این امام
بزرگوار،انسان شیعی انقلابی را امیدوار ساخته و قدرت صبر و مقاومت و عدم سازش با باطل را به او اعطا میکند،امام صادق علیه السّلام میفرمودند:هنگامی که قائم مهدی قیام کند،زمینی باقی نمیماند مگر اینکه در آن شهادت لا اله الاّ اللّه و محمّد رسول اللّه اعلام میشود (1).
و ایمان به قضیّۀ امام مهدی علیه السّلام انسان مسلمان را در کنار امید به امدادهای غیبی به این مسأله آگاه میکند که هدفهایی که او برای آن سعی و تلاش میکند به زودی محقّق خواهد شد و اگرچه طول بکشد،بالاخره پیروزی از آن او خواهد بود،عبد اللّه بن عطاء مکّی از امام صادق علیه السّلام پرسید که روش امام مهدی علیه السّلام چگونه است؟امام صادق علیه السّلام فرمودند:آن حضرت بهگونهای عمل میکند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله همانگونه عمل میکرده است.او آنچه که قبل از او بوده ویران میسازد همچنانکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله امور مربوط به جاهلیّت را ویران ساخت،و اسلام را از سر میگیرد (2).
این حقیقت تاریخی اعتقاد شیعه را به اینکه تلاشش در آیندهای نزدیک جزئی از حرکت بزرگ الهی خواهد شد و با تلاش پیگیر خود به هدف نزدیکتر خواهد گردید،بیشتر میکرد.او به این باور میرسید که ظلم و ستم و ناگواری که شیعه و مسلمانان متحمّل آن میگردند به زودی از بین خواهد رفت،زمانی که اصحاب حقّ از ظالمان و ستمگران انتقام بستانند و عدالت تمام روی زمین را دربرگیرد.
حکومت منصور و شهادت امام صادق علیه السّلام
هنگامی که در سال 136 هجری ابو جعفر منصور پس از برادرش ابو العبّاس سفّاح حکومت را در دست گرفت،کینۀ پنهان خود بر امام صادق علیه السّلام و اصحاب او از علویان و غیرعلویان را آشکار ساخت.مورّخان دربارۀ منصور گفتهاند که او فرد نیرنگبازی بود که در ریختن خون هیچگاه به خود تردید راه نمیداد.او در ستمگری بیپروا و در کشتار افسارگسیخته بود (1).
ابن هبیره که یکی از معاصران اوست ابو جعفر منصور را اینچنین توصیف میکند:من مردی را در جنگ یا صلح مکّارتر،نفرتانگیزتر و هوشیارتر از منصور ندیدم (2).
منصور دوانیقی به قتل ابو مسلم خراسانی که او را دشمن میداشت مبادرت کرد در حالیکه ابو مسلم فرمانده اوّل انقلاب عبّاسی بود.منصور پس از توطئهچینی او را به آمدن به بغداد فریفت و وی را از تمام مناصب نظامی خلع کرد.هنگامی که ابو مسلم خراسانی بر منصور داخل شد او با قساوت تمام با وی روبرو شد و کارهای او را یکیک بر او میشمرد و ابو مسلم از او
عذرخواهی مینمود.
سپس منصور به حسب توافقی که با محافظان خود داشت با صدای بلند شروع به کف زدن کرد و این کف زدن فرمان حمله بود.نگهبانان با شمشیرهای کشیده داخل شدند.ابو مسلم به منصور گفت:مرا برای دفع دشمنان خود نگهدار.منصور فریاد کشید چه دشمنی دشمنتر از تو برای من؟!
منصور همین شیوه را دربارۀ عموی خود عبد اللّه بن علی به انجام رسانید.
او را فریفت و به او امان داد و هنگامی که او به نزد منصور آمد او را کشت (1).
امّا برنامهریزی شوم منصور برضدّ امام صادق علیه السّلام و نهضت اسلامی او سه شاخۀ کلّی داشت.
منصور در این شاخه روشی نرم و ملایم در پیش گرفت
و سعی کرد تلاشهای امام را با خود یکسو کرده و امام را در ضمن سیاست خلافت بنی عبّاس داخل کند.او به امام نامه نوشت و در آن آورد که:چرا به نزد ما نمیآیی همچنانکه سایر مردم به نزد ما میآیند؟
امام صادق علیه السّلام در پاسخ او نوشت:
ما چیزی نداریم که به خاطر آن از تو بترسیم و تو از امور مربوط به آخرت چیزی نداری که ما به امید آن به نزد تو بیاییم،نه چنان نعمتی داری که برای تبریک آن به نزد تو بیاییم و نه آنچه داری بر خود عذاب و نقمت میشماری تا بیاییم و تو را بر آن تعزیت و تسلیت گوییم.
پس چه کاری با تو داریم!؟
1) (1)) .تاریخ یعقوبی 369/2،تاریخ الامم و الملوک 266/6.
منصور به امام صادق علیه السّلام نوشت:بیا و با ما همصحبت باش تا ما را نصیحت کنی.
امام صادق علیه السّلام در جواب او نوشت:هرکس که قصد دنیا داشته باشد تو را نصیحت نمیکند،و کسی که قصد آخرت داشته باشد با تو همنشینی نمیکند.
منصور پس از شنیدن جواب امام گفت:به خدا سوگند که امام صادق علیه السّلام رتبههای مختلف مردم را برای من آشکار ساخت.آنان که دنیا میطلبند را از آنان که آخرت میجویند جدا کرد،و من میدانم که او از کسانی است که آخرت میجویند نه دنیا (1).
نمونۀ دیگر شیوههایی که منصور با امام صادق علیه السّلام در این بخش در پیش گرفت،روایتی است که عبد الوهّاب از پدرش نقل میکند که گفت:ابو جعفر منصور به دنبال امام جعفر صادق علیه السّلام فرستاد و دستور داد در کنار او فرشی گستردند و امام صادق علیه السّلام را بر آن نشاند و سپس گفت:دو پسر من محمّد و مهدی را بیاورید.سپس منصور رو به امام صادق علیه السّلام کرد و گفت:ای ابا عبد اللّه زمانی برای من حدیثی دربارۀ صلۀ رحم خواندی.آن را دوباره بگو تا مهدی آن را بشنود.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:
آری،پدرم از پدرش از جدّش از علی علیه السّلام روایت میکند که فرمود:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرموده است:هنگامی که مردی صلۀ رحم میکند و از عمر او سه سال باقی مانده است، خداوند متعال عمر او را سی سال میکند،و اگر از عمر او سی سال باقی مانده باشد و او قطع رحم کند،خداوند عمر او را به سه سال کاهش میدهد.سپس امام صادق علیه السّلام این آیۀ
1) (1)) .کشف الغمة 420/2 به نقل از تذکرۀ ابن حمدون،و به نقل از آن بحار الانوار 184/47.
شریف قرآن را تلاوت فرمود: یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ خدا آنچه را بخواهد محو یا اثبات میکند،و اصل کتاب نزد اوست (1).
منصور گفت:ای ابا عبد اللّه این حدیث خوبی است.امّا منظور من این حدیث نبود،امام صادق علیه السّلام فرمودند:آری،پدرم از پدرش از جدّش از علی علیه السّلام روایت کرده که فرمود:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرموده است:صلۀ رحم شهرها را آباد و عمرها را زیاد میکند.
اگرچه کسانی که این کار را انجام دهند از نیکان نباشند.
منصور گفت:ای ابا عبد اللّه این حدیث هم خوب است.ولی منظور من این حدیث هم نبود.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:آری،پدرم از پدرش از جدّش از علی علیه السّلام روایت میکند که گفت:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمودند:صلۀ رحم حساب را آسان و از مرگ بد جلوگیری میکند.
منصور گفت:آری،منظورم این روایت بود (2).
آری،پادشاهان از مرگ میترسند،پس امام صادق علیه السّلام بر این نکته انگشت گذاشته و آن را به صلۀ رحم مربوط کردند تا قدری از کینه و فریبی که ذهن منصور را برضدّ امام و علویان از اهل بیت آن حضرت مشغول کرده بود بکاهند،بههمین خاطر است که امام از طریق احادیث به این نکته اشاره کردند که طول عمر با صلۀ رحم ارتباط دارد.
در این مرحله منصور با شدّت تمام بهسوی امام صادق علیه السّلام موضعگیری
کرد
و جاسوسها و خبرچینهای خود را در اطراف امام منتشر ساخت که
مراقب همۀ حرکات امام صادق علیه السّلام بوده و همۀ فعالیّتهای آن حضرت را زیر نظر داشتند و آخرین خبرها را به منصور میرساندند.تا اینکه منصور بتواند از میان آنها چیزی که مجوّز آزار رساندن به امام صادق علیه السّلام و سخت گرفتن بر حرکت آن حضرت-که منصور خطر حقیقی را نسبت به سلطنت خود در آن میدید-پیدا کند تا در نتیجه،این گزارشات منجر به این شود که منصور اتّهاماتی را برضدّ امام صادق علیه السّلام تهیه کرده و بهوسیلۀ آن اتّهامات بتواند برای به قتل رساندن آن حضرت مجوزی بیابد.این بخش از حرکت منصور نیز شامل روشهای چندی است.
روش اوّل:از رزّام بن مسلم غلام خالد قصری روایت شده که گفت:
ابو جعفر منصور مرا به مدینه فرستاد،او به من دستور داد هنگامی که به مدینه رفتم نامهای را که به من داده بگشایم و آنچه را که در آن نوشته است عملی کنم.
هنگامی که به نزدیکیهای مدینه رسیدم،ناگاه دیدم چند سوار بر سر راه من آمدند و یکی از آنها به نزد من آمد و گفت:ای رزّام از خدا بترس و در خون آل محمد شریک مشو.من کلام او را انکار کردم.او به من گفت:دوست تو نصف شب تو را طلبید و نامهای نوشته و آن را در داخل قبای تو دوخت و به تو دستور داد که وقتی به مدینه رسیدی آن نامه را باز کنی و به آنچه در آن است عمل کنی.
رزّام گوید:من خود را از محمل به زیر انداختم و پاهای آن مرد را بوسیدم و گفتم:من گمان میداشتم که او صاحب و مولای من است،امّا آقای من،اکنون میبینم که تو آقا و مولای منی.حال چکار کنم؟گفت:بهسوی او برگرد و در مقابل او بایست و بیا.چرا که او مردی فراموشکار است و آنچه را که به تو گفته فراموش کرده.او از تو در اینباره سؤالی نخواهد کرد.من نیز بازگشتم و او
اصلا چیزی در اینباره از من نپرسید.من در دل گفتم مولایم راست گفته است (1).
و از مهاجر بن عمّار خزاعی روایت شده که گفت:منصور دوانیقی مرا به مدینه فرستاد و مال بسیاری به همراه من کرد و به من دستور داد که در نزد اهل بیت یعنی علویان تضرّع کنم (2)و خود را به جمع آنان وارد سازم و آنچه میگویند حفظ کنم.مهاجر گوید:من در شب و روز در هنگام نماز در سمت قبله در کنجی از مسجد مینشستم.
او میگوید:به تدریج شروع به پول دادن به گدایانی که دور قبر بودند نمودم و بعد آرامآرام پا را فراتر گذاشته تا اینکه از آن پولها به جوانانی از بنی حسن و سپس از پیرانی از بنی حسن پرداخت کردم تا اینکه آنان با من انس گرفتند و من رفیق سرّ آنان گردیدم.
مهاجر گوید:هر وقت که به امام صادق علیه السّلام نزدیک میشدم،آن حضرت بسیار با ملاطفت و مهربانی با من رفتار کرده و مرا بزرگ میداشت،تا اینکه روزی از روزها پس از آنکه کارم با بنی حسن تمام شد و آنچه میخواستم از آنان به دست آوردم،به امام صادق علیه السّلام نزدیک شدم در حالیکه آن حضرت نماز میخواند.هنگامی که نماز آن حضرت تمام شد،رو به من کرده و فرمودند:
«ای مهاجر،جلو بیا-من تا آن روز هیچگاه به نام و کنیۀ خود در مدینه نامیده نشده بودم-امام به من فرمودند:برو و به رفیق خود بگو:جعفر به تو میگوید:«اهل بیت و فامیل تو به کارهای دیگر[که تو برایشان انجام دهی]محتاجترند تا این کاری که با آنان
میکنی.بهسوی قومی جوان و محتاج میآیی و با آنان حیله میکنی،شاید یکی از آنان کلمهای بگوید که بتوانی بهوسیلۀ آن کلمه،خون او را بر خود مباح کنی،اگر به آنان رسیدگی و نیکی کنی و به آنان پول داده بینیازشان سازی،به این کار تو از آنچه از آنان میخواهی محتاجترند.
مهاجر گوید:هنگامی که به نزد منصور دوانیقی آمدم به او گفتم:من از نزد جادوگری دروغگو و کاهن به نزد تو میآیم و جریان را برای او تعریف کردم.
منصور گفت:به خدا سوگند که او راست میگوید.آنان به غیر این کار محتاجترند،امّا برحذر باش که مبادا این سخنان را انسانی از تو بشنود (1).
روش دوّم:و از دیگر شیوههایی که منصور در راستای سیاست فشار بر امام صادق علیه السّلام انجام میداد،پررنگ کردن بعضی از شخصیّتهای علمی بود تا آنها را در برابر امام صادق علیه السّلام علم کرده و شخصیّت علمی امام علیه السّلام را پوشانده و با این کار سیاست خود را تقویت نموده و از دیگر سوی قداست و جاذبۀ مردمی امام را تضعیف کرده و در نتیجه وحدت کلمۀ جریان اسلامی را که یک صدا اقرار به رهبری و اعلمیّت امام صادق علیه السّلام داشتند،شکافته و در میان آنان تفرقه و اختلاف ایجاد نماید.
منصور این گام را با موفقیّت برداشت.او بعضی از شاگردان امام صادق علیه السّلام را جذب کرد.او با آنان با احترام و قدردانی برخورد کرد و از آنان در قبال مذهب امام و روش اسلامی اصیل آن حضرت،شخصیّتهایی ساخت.
ابو القاسم بغّار در مسند ابی حنیفه نقل میکند که گفت:حسن بن زیاد گوید از ابو حنیفه پرسیدم که:فقیهترین کسی که دیدی کیست؟ابو حنیفه پاسخ داد:
1) (1)) .الخرائج و الجرائح 646/2،بحار الانوار 172/47.
جعفر بن محمّد،هنگامی که منصور دوانیقی امام صادق علیه السّلام را به حضور خود طلبیده بود،کسی را به دنبال من فرستاد و گفت:ای ابو حنیفه،مردم بسیار فریفتۀ جعفر بن محمّد شدهاند.پس برای مقابله با او چند مسألۀ سخت آماده کن.
من چهل مسأله برای برخورد با امام علیه السّلام آماده کردم.سپس ابو جعفر منصور به دنبال من فرستاد و من به حیره که ابو جعفر در آن زمان در آنجا اقامت داشت رفتم.
من در حالی بر منصور داخل شدم که جعفر بن محمّد در سمت راست او نشسته بود،هنگامی که نگاهم به امام صادق علیه السّلام افتاد،از هیبت جعفر بن محمّد چنان حالتی به من دست داد که از دیدن ابو جعفر منصور آن حالت به من دست نمیداد.من به منصور سلام کردم.او به من اشاره کرد که بنشینم.من نشستم.
سپس منصور رو به امام صادق علیه السّلام کرد و گفت:
ای ابا عبد اللّه،این ابو حنیفه است.امام صادق علیه السّلام فرمودند:آری او را میشناسم.سپس منصور رو به من کرد و گفت:ای ابو حنیفه مسائل خود را با ابا عبد اللّه مطرح کن.
من شروع به طرح مسائل کردم و امام علیه السّلام اینگونه به من جواب میدادند:
«شما در این مسأله این رأی را دارید.اهل مدینه در این مسأله این رأی را دارند و ما اینچنین میگوییم».گاهی بود که نظر آن حضرت با نظر ما موافق بود.گاهی هم نظر آن حضرت با نظر اهل مدینه موافق بود،و گاهی نیز نظر آن حضرت با هر دوی ما مخالف بود.تا اینکه چهل مسأله تمام شد،و آن حضرت هیچکدام از آن چهل مسأله را خالی از جواب نگذاشت.سپس ابو حنیفه گفت:آیا چنین نیست که
فقیهترین مردم آن کسی است که اختلاف آراء مردم را بهتر بداند؟! (1).
روش سوّم:سیاست امام صادق علیه السّلام در برابر حکومت منصور همان رویّۀ سابق که روش تغییر و اصلاح بود بوده و دارای ویژگیهای مسالمتآمیز بود، از سابق هم به صورت غیر مستقیم به منصور فهمانده بود که درصدد برنامهریزی برای انقلاب بر ضدّ او نیست.بلکه چندین بار به او تصریح کرده بود که چنین قصدی ندارد.امّا منصور مطمئنّ نبود که امام به حرکت و قیام دست نخواهد زد.این ظنّ منصور به خاطر بسیاری طرفداران و پیروان امام صادق علیه السّلام بود.
در روایتی که اکنون میخوانیم،امام صادق علیه السّلام از شکّ و شبهههایی که منصور هنگام دیدار با امام صادق علیه السّلام بر آن حضرت وارد کرده بود،سخن به میان آورده است:
حمران روایت میکند که وقتی در نزد امام صادق علیه السّلام از بنی عبّاس و سوء ظنّ آنان نسبت به شیعه سخن به میان آمد فرمودند:«من همراه ابو جعفر منصور سیر میکردم و او سوار بر اسب در موکب خود حرکت میکرد.از جلو و پشت او اسبان در حرکت بوده و من در کنار او سوار بر درازگوش بودم.منصور به من گفت:
ای ابا عبد اللّه،سزاوار است که تو از نیرو،پیروزی و عزّتی که خداوند به ما عطا کرده است مسرور و خوشحال باشی و هیچگاه به مردم نگویی که تو و اهل بیتت به خلافت سزاوارتر از ما هستی تا بدینوسیله ما را نسبت به خود و اهل بیتت تحریک نمایی.
امام صادق علیه السّلام میفرماید:به منصور گفتم:هرکس چنین خبری از من به تو رسانده
1) (1)) .سیر اعلام النّبلاء 543/9،مناقب آل ابی طالب 277/4 به نقل از مسند ابو حنیفه تألیف ابو القاسم بغّار.
است دروغ گفته است.منصور گفت:آیا بر آنچه گفتی قسم میخوری؟
امام صادق علیه السّلام میفرماید:به منصور گفتم:مردم جادوگرانی هستند که دوست دارند قلب تو را نسبت به من چرکین کنند.به حرف آنها گوش نده که ما به تو محتاجتریم تا تو به ما.
منصور به من گفت:آیا به یاد میآوری روزی که از تو پرسیدم آیا حکومت به ما میرسد؟و تو گفتی:آری،حکومتی عریض و طویل و شدید،و شما همواره در امر خود مهلت داده خواهید شد و از نظر دنیوی در گشایش خواهید بود.تا اینکه خون حرامی از ما،در ماه حرام و سرزمین حرام بر زمین بریزید!
امام صادق علیه السّلام میفرماید:من دانستم که او حدیث را حفظ کرده است.پس به او گفتم:شاید خداوند تعالی تو را از ریختن آن خون حرام باز دارد.چرا که منظور من در نقل این حدیث،شخص تو نبوده بلکه مراد من،تنها نقل حدیث بوده.شاید کس دیگری از شما بنی عبّاس این کار را انجام دهد.پس از این،منصور سکوت کرد (1).
سیاست دیگر منصور در برابر امام صادق علیه السّلام سیاست به حضور طلبیدن و
برخورد آمیخته با تهمت و افترا
یا به حضور طلبیدنهای بدون سؤال و جواب بود.او قصد داشت از طریق این سیاست حرکت امام را مختل کرده و آن را تحت سیطرۀ مراقبتی سازمانهای اطّلاعاتی خود قرار دهد تا اینکه به عدم خطر از ناحیۀ امام علیه السّلام مطمئنّ شود.وی همچنین با هدف ضربه زدن به شخصیت والای امام صادق علیه السّلام از بعضی شیوهها استفاده کرد.از جملۀ این روشها این است:
1) (1)) .روضۀ کافی 31 حدیث امام صادق با منصور در موکب،و به نقل از آن بحار الانوار 255/52، اثبات الهداة 351/5.
1.بشیر نبّال گوید:من بر بالای کوه صفا بودم و امام صادق علیه السّلام نیز در آنجا حضور داشتند.آن حضرت از کوه به زیر آمده،من نیز از کوه به زیر آمدم،در این هنگام منصور دوانیقی که سوار بر درازگوشی بود پیش آمد.سپاهیان او در کنارش سوار بر اسب و شتر بودند.آنان به امام صادق علیه السّلام فشار آوردند چنانکه من ترسیدم اسبهای آنان به امام صادق علیه السّلام آسیبی برسانند.من پیش رفتم تا خود را سپر بلا ساخته و بین آنها و امام صادق علیه السّلام قرار گیرم.پیش خود میگفتم ای خدا،این بندۀ تو و بهترین مخلوقات تو در روی زمین است و این گروه پستتر از سگ هستند و قصد آزار او را دارند!
بشیر گوید:امام رو به من کرد و فرمود:«ای بشیر!عرض کردم:لبّیک.آن حضرت فرمودند:سر را بالا بگیر تا ببینی».
بشیر گوید:به خدا سوگند که ناگهان سپری از جانب خدا دیدم بزرگتر از آنکه من بتوانم توصیفش کنم.
بشیر گوید:امام صادق علیه السّلام به من فرمود:ای بشیر،ما از این قبیل چیزها که اکنون دیدی بهرهمندیم.امّا مأمور شدهایم تا صبر کنیم.پس صبر کردیم» (1).
2.روایتی است که از مفضّل بن عمر وارد شده که گفت:منصور دوانیقی چندبار تصمیم به قتل امام صادق علیه السّلام گرفت.او هنگامی که به دنبال آن حضرت میفرستاد و آن حضرت را به حضور میطلبید قطعا تصمیم داشت تا آن حضرت را به قتل برساند،امّا وقتی که چشمش به آن حضرت میافتاد،ترس آن حضرت در دلش میافتاد و او را نمیکشت.امّا در عینحال مردم را از رفتن به نزد امام صادق علیه السّلام منع کرده و امام صادق علیه السّلام را نیز از دیدار عمومی با مردم
1) (1)) .الاصول الستّة عشر 100،اثبات الهداة 465/5.
جلوگیری میکرد،او امام صادق علیه السّلام را تحت شدیدترین مراقبتها قرار داد.تا جایی که اگر برای یکی از شیعیان مسألهای دینی در امر زناشویی،طلاق،یا مسائل دیگر شرعی پیش میآمد و آنها حکم آن مسئله را نمیدانستند،راهی برای رسیدن به امام صادق علیه السّلام و سؤال از او نمییافتند و بسیار میشد که مرد همسر خود را ترک میگفت.
این مطلب بر شیعیان بسیار سخت آمده بود تا اینکه خداوند در دل منصور انداخت که از امام صادق علیه السّلام بخواهد که هدیهای به او بدهد که هیچکس مانند آن را نداشته باشد.امام صادق علیه السّلام عصایی را که از آن پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و طول آن یک ذرع بود برای منصور به رسم هدیه فرستاد.منصور از دیدن این هدیه بسیار خوشحال شد و دستور داد آن را به چهار قسمت تقسیم کنند و هر تکه از آن را در جایی گذاشت.
سپس به امام صادق علیه السّلام گفت:پاداش تو در نزد من جز این نیست که تو را آزاد بگذارم تا علم خود را برای پیروانت آشکار کنی و متعرّض تو و شیعیانت نگردم،پس بدون هیچگونه ترس و واهمهای بنشین و برای مردم فتوا بده.امّا در شهری که من در آن هستم نباش،این مطلب باعث انتشار علوم بسیاری از امام صادق علیه السّلام گردید (1).
3.و از عبد اللّه بن ابی لیلی روایت شده که گفت:من به همراه منصور دوانیقی در ربذه بودم.او به دنبال امام صادق علیه السّلام فرستاده بود و حضرت را به نزد او آورده بودند.منصور به دنبال من نیز فرستاده و من را نیز دعوت کرده بود.هنگامی که به در سرای منصور رسیدم شنیدم که میگفت:زود باشید او را
1) (1)) .مناقب ابن شهر آشوب 259/4،و به نقل از آن بحار الانوار 180/47.
بیاورید.خدا مرا بکشد اگر او را نکشم.خدا زمین را از خون من سیراب سازد اگر زمین را از خون او سیراب نسازم.
من از حاجب سؤال کردم که منظور منصور در این کلام،چه کسی است؟ گفت:منظورش جعفر بن محمّد است.ناگاه دیدم جعفر بن محمّد را عدّهای از مأموران خاصّ میآورند.امام صادق علیه السّلام به در رسید.هنوز پرده را بالا نبرده بودند.دیدم لبهای آن حضرت هنگام بالا رفتن پرده حرکت میکند و آنگاه داخل شد.هنگامی که چشم منصور به او افتاد گفت:خوش آمدی ای پسر عمو،خوش آمدی ای پسر رسول خدا،و همچنان آن حضرت را احترام کرده بالا میبرد،تا اینکه آن حضرت را بر تشکچه خود نشاند،سپس گفت غذا بیاورند.من سر بلند کردم و شروع کردم به نگاه کردن به چهرۀ آن حضرت.
دیدم که منصور غذاها را لقمهلقمه خنک کرده و به آن حضرت میدهد.او حاجات آن حضرت را برآورد و دستور داد تا آن حضرت را برگردانند.
هنگامی که امام صادق علیه السّلام از در خارج شد به او گفتم:تو میدانی که از پیروان و دوستان تو هستم و اینکه من به دخول در دستگاه بنی عبّاس مبتلا شدهام.من سخنان این مرد را شنیدهام که دربارۀ تو چه میگفت.هنگامی که به در رسیدی دیدم که لبهایت حرکت میکند و شکّ ندارم که چیزی میگفتی.
آنگاه دیدم که رفتار منصور با تو چگونه شد.حال اگر مایل هستی به من هم آن چیز را که گفتی بیاموز تا من هم هنگام داخل شدن در نزد او آن را بگویم.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:«باشد،من هنگام ورود به نزد منصور گفتم:ما شاء اللّه،ما شاء اللّه،لا یأتی بالخیر إلاّ اللّه،ما شاء اللّه،ما شاء اللّه،لا یصرف السوء إلاّ اللّه...؛ هرچه خدا بخواهد،هرچه خدا بخواهد،جز خداوند متعال خیر نمیرساند،ما شاء اللّه،ما شاء اللّه،جز خداوند متعال شر و بدی را از انسان برنمیگرداند».
پس از آنکه منصور از طریق خبرهایی که از جاسوسانش به او میرسید اطمینان یافت که سادات حسنی برای نهضت بر علیه او برنامهریزی میکنند منتظر موسم حج شد.هنگامی که موسم حج فرارسید،او و درباریانش به سمت خانۀ خدا مسافرت کرد.پس از آنکه مناسک حجش را انجام داد به یثرب برگشت،عقبة بن مسلم جاسوسی که او برای مراقبت از حرکات آل حسن گماشته بود نیز همراه او بود.او قبل از سفر به عقبة بن مسلم اینچنین سفارش کرد که چون بنی حسن که عبد اللّه محض نیز در میان آنان هست به نزد من آمدند،من آنها را اکرام و بزرگداشت میکنم و میگویم برای ما غذا بیاورند.هنگامی که ما از غذا دست کشیدیم و به تو اشاره کردم،بیا و جلوی او بایست.عبد اللّه محض چشم خود را از تو برخواهد گرداند.تو دور بزن و با شست پایت به پشت او بزن تا کاملا متوجه تو شده و چشمش را برای دیدن تو بگشاید.
هنگامی که منصور به یثرب رسید،سادات حسنی او را استقبال کردند که عبد اللّه بن حسن در میان آنان بود.منصور عبد اللّه بن حسن را در کنار خود نشاند و گفت تا برای آنها غذا بیاورند.آنان از آن غذا خوردند.پس عقبة بن مسلم وارد شد و آنچه منصور به او گفته بود انجام داده روبروی عبد اللّه نشست.عبد اللّه از دیدن او وحشت کرد و به منصور گفت:مرا ببخش که خدا تو را ببخشد.
منصور فریاد کشید:خدا مرا نبخشد اگر تو را ببخشم (1).
سپس دستور داد عبد اللّه بن حسن را با غل و زنجیر بسته به زندان بیاندازند.آنان عبد اللّه را با جماعتی از علویان زنجیر کرده و در خانۀ مروان زندانی کردند.
آنها از عبد اللّه خواستند تا جای دو پسر خود محمّد نفس زکیّه و برادرش ابراهیم را به آنها بگوید.امّا وی جای آن دو نفر را به آنها نگفت و بر سر این کار نیز جان باخت.
عبد اللّه محض عمق این فاجعه را به برادرزادۀ خود حسن بن زید این گونه گفته است:ای برادرزاده،به خدا سوگند که ابتلای من از ابتلای حضرت ابراهیم علیه السّلام بزرگتر است.چرا که خداوند متعال به ابراهیم امر کرد تا فرزند خود را قربانی کند و این کار اطاعت خدا بود.امّا ابراهیم گفت: إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْبَلاٰءُ الْمُبِینُ ؛راستی که این همان آزمایش آشکار بود! (2).امّا شما آمدهاید و به من میگویید دو پسر خود را به این مرد بدهم تا او آنها را بکشد که این کار معصیت خداوند نیز هست (3).
سادات حسنی به مدّت سه سال در آن زندان باقی ماندند،در سال 142 هجری منصور سفر دیگری به مکه کرد.منظور او از این سفر تدارک اوضاع در مدینه و جلوگیری از بالا رفتن قیام و انقلاب در آن شهر بود.او هنگامی که مناسک حج خود را تمام کرد به ربذه رفت که سه میل از مدینه فاصله دارد.پس از آنکه به آنجا رسید دستور داد تا سادات حسنی و علویان دیگری را که به همراه آنان زندانی شده بودند به ربذه بیاورند.عقبة بن مسلم کار خارج کردن
آنان از زندان و بردنشان به ربذه را انجام داد.
پس از آنکه آنان را از زندان بیرون آوردند دستهای آنان را با زنجیر بستند و آنها را به مسجد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آوردند.در آنجا مردم گرد آنان حلقه زدند و گریه کرده و تأسّف میخوردند.امّا سربازان به آنان ناسزا گفته و از مردم میخواستند تا به آنها ناسزا بگویند.
امّا این خواستۀ مأموران از جانب مردم نتیجۀ عکس داشته و مردم شروع به ناسزا گفتن به عقبة بن مسلم و منصور دوانیقی کرده و بر علویان رحمت میفرستادند (1).
امام صادق علیه السّلام به عبد اللّه بن حسن نامهای نوشته است و در آن او را بر واقعهای که نسبت به او و یارانش پیش آمده دلداری داده و امر به صبر نموده است.
اسحاق بن عمّار صیرفی روایت میکند که:امام صادق علیه السّلام هنگامی که عبد اللّه بن حسن و خاندانش را به صورت زندانی برده بودند نامهای به او نوشته و او را از آنچه را که به او رسیده بود دلداری داد:
به نام خداوند بخشندۀ مهربان،به جانشین صالح و ذریّۀ پاک از فرزندان برادر و پسر عمویش:امّا بعد،اگر تو و خاندانت در آنچه بر سر شما آمده است تنها بودهاید،امّا در حزن و اندوه و ناراحتی و به درد آمدن دل تنها نبودهاید،من هم درد و شریک غم شما بودهام.من از مصیبتهایی که بر سر شما آمده است همچون شما ناراحت و
1) (1)) .مقاتل الطالبیّین 220-219.
مصیبتزده هستم.امّا به دستور خداوند متعال که به متّقین دستور صبر و آرامش در هنگام نزول مصیبت داده است رجوع کردهام.آنجا که خداوند در قرآن شریف به پیامبرش صلّی اللّه علیه و اله فرموده است:(و در برابر دستور پروردگارت شکیبایی پیشه کن که تو خود در حمایت مایی) (1).و فرموده است:(پس در[امتثال]حکم پروردگارت شکیبایی ورز،و مانند همدم ماهی[علیه السّلام یونس]مباش،آنگاه که اندوه زده ندا درداد) (2).
تا آنجا که امام صادق علیه السّلام فرمودند:
ای عمو و ای پسر عمو،بدان که خداوند متعال لحظهای به گرفتاری اولیای خود در دنیا اعتنایی نمیکند و هیچچیز در نزد خدا محبوبتر از این نیست که اولیای او در دنیا سختی و ناملایمات را ببینند و تحمّل و صبر پیشه کنند.و بدان که خداوند متعال به اینکه نعمت دنیا را به دشمنان خود بدهد لحظهای اعتنا نمیکند و اگر این چنین نبود،دشمنان خدا اولیای او را نکشته،آنان را نترسانیده و مزاحم آنان نمیشدند،در حالیکه دشمنان خدا در امنیّت و اطمینان بهسر برده،همیشه دست بالا داشته و پیروزند.اگر اینچنین نبود زکریّای پیغمبر کشته نمیشد و یحیای پیغمبر به خاطر زن بدکاری به ظلم و جور کشته نمیگردید.و اگر اینچنین نبود جدّ تو علیّ بن ابی طالب علیه السّلام نیز چون به امر خدا قیام کرد،به ظلم و جور کشته نمیگردید یا عمویت حسین پسر فاطمه اینچنین به کینه و دشمنی گرفتار نمیآمد (3).
منصور خود نیز به سیاست ظالمانهاش برضدّ علویان که براساس کشتار و پراکنده ساختن ذریّۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله پایهریزی شده بود اعتراف کرده است.
آنجا که گفته است:من از ذریّۀ فاطمۀ زهرا هزار تن یا بیشتر را کشتم،امّا سیّد و مولای آنان جعفر بن محمّد را باقی گذاشتم (1).
محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن بن علیّ ملقّب به صاحب نفس زکیّه، پیش از به حکومت رسیدن عبّاسیان به اتّفاق آراء همۀ بنی هاشم برای خلافت برگزیده شده بود.همین منصور دوانیقی در خدمت او بوده،لباسهای او را مرتّب کرده و برای نزدیک کردن خود به او عنان اسبش را میگرفت.منصور به همراه برادرش ابو العبّاس سفّاح دوبار با محمّد بن عبد اللّه بیعت کرد.امّا پس از آنکه عبّاسیان حکومت را ربوده،شروع به استبداد کردند و ظلم آنان در میان جامعه منتشر شد،محمّد بن عبد اللّه از کار آنها ناراحت شد و مردم را به سوی خود خواند.مردم به سمت او گرایش پیدا کردند و او با برادرش ابراهیم مخفی شد و مبلّغان خود را به شهرهای اسلامی فرستاد تا مردم را به بیعت او بخوانند.
هنگامی که خبر شهادت عبد اللّه محض پدر نفس زکیّه و سایر سادات حسنی که به همراه او بودند به محمّد رسید،او در مدینه قیام خود را آشکار کرد.مردم با او بیعت کردند.حتّی فقهای مدینه نیز از بیعت با او بسیار خوشحال شدند.هنگامی که کار او گسترش یافت به سمت اهل یمن و مکّه رفت و آنان نیز برای بیعت با او درنگ نکردند.محمّد در میان آنان به سخنرانی ایستاد و گفت:
امّا بعد.ای مردم،کار این طاغوت و دشمن خدا ابو جعفر منصور بر شما
1) (1)) .عبد اللّه نعمه،الادب فی ظلّ التشیّع 163 به نقل از شرح قصیدۀ شافعی از ابی فراس 161.
پوشیده نیست.او قصری به نام قبّۀ خضراء بنا نهاده و در ساختن آن با خداوند متعال عناد ورزیده و آن را برای کوچک کردن مقام کعبه بنا کرده است.بدانید که فرعون زمانی به عذاب خداوند گرفتار آمد که گفت من خداوند بلند مرتبه شما هستم.مردم،بدانید که سزاوارترین کس برای قیام به امر دین اسلام فرزندان مهاجران و انصار هستند که در راه اسلام از بذل تمام زندگی خود دریغ نکردهاند.
خداوندا،این گروه(بنی عبّاس)حلال تو را حرام کرده و حرامت را حلال کردهاند.آنان کسانی را که تو آنان را ترسانیدهای امان داده و آن کسانی که تو آنان را امان دادهای ترسانیدهاند.خداوندا عدد آنها را کم کن.آنان را در حال پراکندگی بکش و از آنان یک تن را باقی مگذار (1).
هنگامی که خبر قیام او به منصور دوانیقی رسید،سپاهی را که چهار هزار سواره به فرماندهی عیسی بن موسی بود بهسوی او فرستاد.-محمّد بن عبد اللّه برای حفظ ساکنان شهر از دستاندازی سپاه منصور جنگ را به خارج شهر کشید-پس از آنکه جنگ میان دو سپاه در خارج مدینه درگرفت محمّد بن عبد اللّه پس از متفرّق شدن سپاهش سخت مجروح شد و به زمین افتاد.در این هنگام حمید بن قحطبۀ جنایتپیشه پیشدستی کرد و سر مبارکش را از بدن جدا کرد (2).
امام صادق علیه السّلام عبد اللّه بن حسن را از تبلیغات برای پسرش محمّد بر این اساس که او مهدی این امّت است برحذر داشته و به او خبر داده بود که در آینده چه رویدادهایی به وقوع خواهد پیوست آن حضرت به او هشدار داده بود که این رویدادها به شهادت محمّد و برادرش ابراهیم منتهی شده و خلافت پس از ابو العبّاس سفّاح به ابو جعفر منصور عبّاسی خواهد رسید.
همچنین هنگامی که پیش از آشکار شدن قیام محمّد نفس زکیّه از امام صادق علیه السّلام دربارۀ او و قیامش سؤال شد،آن حضرت پاسخ دادند:در نزد من دو کتاب موجود است که در آن اسم همۀ پیامبران و همۀ پادشاهانی که به پادشاهی میرسند نوشته است.به خدا قسم که نام محمّد بن عبد اللّه در هیچکدام از آنها نیست (1).
و هنگامی که محمّد بن عبد اللّه(صاحب نفس زکیّه)قیام کرد،امام صادق علیه السّلام مدینه را ترک کرده و به زمینی که در منطقۀ«فرع»داشت رفت و در آنجا بود تا کار قیام محمّد به اتمام رسیده او کشته شد و مردم آرام گرفته و امنیّت به مدینه بازگشت،آنگاه آن حضرت نیز به مدینه برگشتند (2).
برهۀ آخر از حیات امام صادق علیه السّلام با حکومت منصور،برهۀ تشدید مراقبتهای حکومت از حرکت امام بود و در خلال این برهه چندین عملیات ترور به انجام رسید.امام علیه السّلام نیز میدانست که منصور بر قتل او تصمیم گرفته
است.بههمین خاطر بود که چندین فعالیّت را به انجام رساند تا خطّ شیعه را پس از خود برای پیگیری راه آماده سازد.
فعالیّت اوّل:امام صادق علیه السّلام سعی کرد تا صفوف شیعه را بههم پیوسته و عمل و فعالیّت آنها را متّحد کند.آن حضرت بر این نکته تأکید میکرد که اگر از طرف منصور کشته شده و به شهادت رسید،رهبری بعد از او به امام کاظم علیه السّلام خواهد رسید.آن حضرت راه را بر سودجویان و مدّعیانی که منتظر سوء استفاده از فرصتها بودند بست.چرا که اسماعیل پسر امام صادق علیه السّلام که پیش از آن از دنیا رفته بود،زمینۀ مناسبی برای اندیشۀ تفرقهافکنی میان صف شیعیان بود.چرا که او فرزند بزرگتر و پرهیزگار امام صادق علیه السّلام بود.
عجیب است که ما میبینیم-علیرغم تأکیدات مکرّر امام صادق علیه السّلام-و حزن و اندوهی که امام صادق علیه السّلام هنگام مرگ اسماعیل از خود نشان دادند و تصریحی که در برابر جمع بزرگی از اعیان شیعه از خود نشان دادند که اسماعیل از دنیا رفته و دفن شده است،باز میبینیم بعد از امام صادق علیه السّلام بعضیها قضیۀ اسماعیل را مورد سوءاستفاده قرار داده و این گمان را انتشار دادند که امامت به اسماعیل میرسد و او نمرده،بلکه زنده است و در بصره قیام خواهد کرد و بعضی از مردم نیز او را در بصره دیدهاند.
اینجاست که امام صادق علیه السّلام چندین گام برای حلّ این مشکل که در آینده باعث تفرقۀ شیعه میشد برداشت.
1.زرارة بن اعین گوید:امام صادق علیه السّلام داوود بن کثیر رقّی،حمران بن اعین و ابو بصیر را طلبید.مفضّل بن عمر نیز داخل شد و جماعتی به همراه او آمدند تا اینکه تعداد حاضران به سی نفر رسید.سپس امام صادق علیه السّلام فرمودند:
«ای داوود،صورت اسماعیل را باز کن».داوود صورت اسماعیل را باز کرد،امام
صادق علیه السّلام به او فرمودند:«ای داوود،خوب در چهرۀ او نگاه کن،ببین آیا او زنده است یا مرده؟»داوود گفت:البتّه مرده است.امام علیه السّلام اسماعیل را به تکتک مردانی که در آنجا حضور داشتند نشان داد و همگی آنها را به شهادت طلبید.سپس فرمود:
«خداوندا من شهادت میدهم».سپس دستور داد تا اسماعیل را غسل داده و کفن کردند.
سپس فرمود:«ای مفضّل،بند کفن از چهرۀ اسماعیل باز کن».مفضّل چهرۀ اسماعیل را گشاد،امام صادق علیه السّلام فرمودند:«آیا این زنده است یا مرده؟همه به او نگاه کنید».همه گفتند:ای آقای ما او مرده است.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:«آیا به این امر شهادت داده و کاملا یقین دارید؟»گفتند:
آری و از کار امام صادق علیه السّلام تعجّب کردند.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:«خداوندا بر آنها شاهد باش».سپس اسماعیل را به سمت قبر او بردند.هنگامی که او را داخل قبر گذاشتند،امام صادق علیه السّلام فرمودند:«ای مفضّل،صورتش را باز کن».مفضّل صورت او را باز کرد.
امام صادق علیه السّلام به جماعت حاضران فرمودند:«ببینید آیا او مرده است یا زنده؟»همه گفتند:ای ولیّ خدا او مرده است.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:«خداوندا شاهد باش.همانا که در آیندهای نزدیک پیروان باطل به شکّ خواهند افتاد یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ ؛میخواهند نور خدا را با سخنان خویش خاموش کنند».سپس امام صادق علیه السّلام به موسی بن جعفر علیه السّلام اشاره کرده و فرمودند: وَ اللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ ؛و حال آنکه خدا-گرچه کافران را ناخوش افتد-نور خود را کامل خواهد گردانید.
سپس خاک بر جنازۀ اسماعیل ریختند و سپس دوباره همان کلام را به آن جماعت تکرار کرده و فرمودند:«این میّتی که کفن شد و دفن شد در این قبر چه کسی
بود؟»همگی گفتیم:پسر شما اسماعیل بود.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:«خداوندا شاهد باش».سپس دست پسرش موسی را گرفت و فرمود:او حقّ است و حقّ با او و از او است.تا اینکه خداوند زمین را و آنچه بر آن است به میراث گیرد (1).
2.عنبسۀ عابد گوید:هنگامی که اسماعیل پسر جعفر بن محمّد علیه السّلام از دنیا رفت و ما از کار جنازۀ او فارغ شدیم،امام صادق علیه السّلام نشسته و ما هم در دور آن حضرت نشستیم.آن حضرت سر به زیر داشتند.سپس سر برداشته و فرمودند:
ای مردم،این دنیا محلّ جدایی است و بنای کار این دنیا بر پیچیدگی است نه بر راه راست و مستقیم،علاوه بر اینکه جدایی از اشخاصی که با آنان انس داریم سوزشی است که درمان پیدا نمیکند و آتشی است که خاموش نمیشود،امّا برتری مردمان بر یکدیگر به رفتار نیکو و اندیشۀ درست است،پس هرکه در مرگ برادر به عزا ننشیند برادرش روزی به عزایش خواهد نشست و هر پدری که داغ فرزند نبیند فرزندش روزی داغ او را خواهد دید.
سپس امام صادق علیه السّلام به شعر ابی خراش هذلی در مرگ برادرش تمثّل فرمودند:
«مادر،گمان مدار که من او را فراموش کردهام.نه چنین است،بلکه صبرم در فراغ او صبری نیکو است» 2.
3.اسحاق بن عمّار گوید:برادرم اسماعیل دین و اعتقاد خود را به نزد امام
1) (1)) .مناقب ابن شهر آشوب 327/1 به نقل از صدوق و به نقل از آن بحار الانوار 253/47.
صادق علیه السّلام اینچنین شرح کرد و گفت:من شهادت میدهم که خدایی جز اللّه نیست و اینکه محمّد فرستادۀ خداست و شما-یعنی ائمّه-یکی پس از دیگری امام من هستید تا اینکه به امام صادق علیه السّلام رسیده و سپس گفت:و اسماعیل بعد از شما!امام صادق علیه السّلام فرمودند:«امّا اسماعیل،نه،او از ائمّه نیست» (1).
فعالیّت دوّم:علیرغم جنگ سردی که بین منصور و امام صادق علیه السّلام بود، میبینیم که امام صادق علیه السّلام برای اینکه امّت را حفظ کند و روح عدم پذیرش را در آنان زنده نگه دارد و حرکت آنان را تضمین نماید،به برقراری ارتباط با حکومت وقت میپرداخت.چرا که بیم آن داشت کارشکنیهای منصور در شیعیان او حالتی از شکست در اجرای برنامههای آن حضرت ایجاد کند.
1.روزی ابو جعفر منصور به امام صادق علیه السّلام گفت:من میخواهم که مدینه را ویران کنم و نفسکشی در آن باقی نگذارم.
امام صادق علیه السّلام به او فرمودند:ای امیر المؤمنین!،من چارهای جز خیرخواهی و نصیحت تو نمیبینم.اگر میخواهی نصیحت مرا بپذیر،اگر هم نخواستی نپذیر.
سپس امام صادق علیه السّلام فرمودند:در پیشینیان تو سه نفر بودند و تو میتوانی به هر کدام از آنها که خواستی اقتدا کنی.ایّوب علیه السّلام که مبتلا به بلاهای مختلف شد و صبر کرد، سلیمان علیه السّلام که نعمت دنیا به او داده شد و شکر کرد،و یوسف علیه السّلام که قدرت بر انتقام پیدا کرد و گذشت کرد.منصور گفت:من نیز گذشت کردم (2).
2.عبد اللّه بن سلیمان تمیمی گوید:هنگامی که محمّد و ابراهیم دو پسر عبد اللّه بن حسن کشته شدند،مردی به نام شبّة بن عقّال به عنوان والی منصور
به مدینه آمد.هنگامی که او به مدینه وارد شد برای خطبۀ نماز جمعه به مسجد رفته،بر منبر نشست و بعد از حمد و ثنای الهی گفت:
امّا بعد،بدانید که علیّ بن ابی طالب وحدت صفوف مسلمین را درهم شکست.او با مؤمنین جنگید و حکومت را برای خود میخواست و آن را از اهلش بازداشت.بنابراین خداوند متعال حکومت را بر او حرام کرد و او را در غم و غصّه کشت.و اینها اولاد او هستند که در فساد دنبالهرو او هستند آنان طالب ریاستی هستند که مستحقّ آن نیستند.آنها در نقطههای مختلف زمین کشته شده و در خون خود غلتیدهاند.
عبد اللّه بن سلیمان گوید:این کلام او بر مردم بسیار گران آمد،امّا هیچکس جرأت و جسارت این که کلمهای لب به سخن بگشاید نداشت.ناگاه مردی به پاخاست که لباسی قومسی (1)ضخیمی بر تن داشت،گفت:ما نیز خداوند را شکر میکنیم و بر محمّد خاتم پیامبران و سرور آنان درود میفرستیم،همچنین بر همۀ پیامبران خداوند درود میفرستیم.امّا آنچه که گفتی دربارۀ خیر،ما اهل آن هستیم و امّا آنچه دربارۀ ما بد گفتی،خودت و دوستت یعنی خلیفه به آن اولی و سزاوارتر هستید،ای که مرکب دیگران را میرانی و بر سر سفرۀ آنان نان میخوری،زوزهکشان بازگرد.
سپس رو به مردم کرد و گفت:آیا به شما نگویم که چه کسی در روز قیامت ترازوئی سبک دارد و زیانش آشکارتر است؟:او کسی است که آخرت خود را به دنیای شخصی دیگر بفروشد،و او همین فاسق است.
مردم ساکت شده و والی از مسجد خارج شد و دیگر کلمهای سخن نگفت.
1) (1)) .قومس نام مکانی است.
من پرسیدم این مرد که بود.گفتند این جعفر بن محمّد بن علیّ بن حسین بن علیّ بن ابی طالب علیهم السّلام بود (1).
فعالیّت سوّم:این فعّالیّت امام صادق علیه السّلام ارتباط برقرار کردن با شیعیان در این شرایط سخت و روشهایی بود که برای ارتباط با شیعیان به کار میگرفت.
ما در بحثهای سابق ذکر کردیم که امام صادق علیه السّلام اصول اسلامی و کارهای اصلاحی خود را در دل و جان شیعیانش به صورت ملکه درمیآورد.
مانند اصول تقیّه،کتمان سرّ،رابطه با نهضت حسینی و غیره.تا اینکه این اصول و فعالیّتها وجود شیعه را از ضربات و برنامهریزیهای دشمنان حفظ کند.
روایتی که از پی میآید برای ما فعّالیّت سرّی امام را با اصحابش در این زمان تصویر میکند.
روایت شده است که ولید بن صبیح گفته:شبی در نزد امام صادق علیه السّلام بودیم که دیدیم در خانه به صدا درآمد.امام صادق علیه السّلام به کنیز خود فرمودند ببین چه کسی پشت در است؟کنیز بیرون رفت و باز آمد و گفت:عموی شما عبد اللّه بن علی است.حضرت فرمودند او را داخل کن و به ما گفتند داخل اطاق دیگر شوید.ما داخل اطاق شدیم و در آن اطاق تاریک احساس کردیم کس دیگری نیز در آن اطاق هست و گمان کردیم که شاید یکی از زنان آن حضرت باشد، لذا به یکدیگر چسبیدیم.هنگامی که عبد اللّه بن علی داخل شد،رو به امام صادق علیه السّلام کرد و از گفتن حرفهای زشت نسبت به امام صادق علیه السّلام فروگذار نکرد.سپس او بیرون رفت و ما نیز از آن اطاق بیرون آمدیم.امام صادق علیه السّلام حدیث خود را از همانجا که قطع کرده بود با ما از سر گرفت.
1) (1)) .امالی شیخ طوسی 66،بحار الانوار 165/47،حلیة الابرار 215/2.
یکی از ما به آن حضرت گفت:این مرد حرفهای زشت و ناپسندی به شما زد که ما گمان نمیکردیم کسی چنین حرفهایی را به کسی بزند.حتّی یکی از ما خواست خارج شده و او را بکشد.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:آرام باش.شما در آنچه بین ما میگذرد،دخالت نکنید.
هنگامی که پاسی از شب گذشت،باز در را کوبیدند.امام صادق علیه السّلام به کنیز خود فرمودند ببین چه کسی پشت در است؟آن کنیز خارج شد و چون بازگشت گفت:عموی شما عبد اللّه بن علی است.امام صادق علیه السّلام به ما فرمودند:
به همان جایی که بودید برگردید،سپس اجازۀ ورود به او دادند.
ناگاه دیدیم که عبد اللّه بن علی علیه السّلام به ضجّه و گریه و ناله داخل شد و میگفت:برادرزاده مرا ببخش که خدا تو را ببخشد،از من درگذر که خدا از تو درگذرد.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:خداوند تو را بیامرزد ای عمو.چه چیزی تو را به این کار وادار کرده است؟
عبد اللّه گفت:من هنگامی که برای خواب به رختخواب رفتم دیدم که دو مرد سیاه به نزد من آمده و مرا دستگیر کرده با زنجیر بستند.یکی از آن دو به دیگری گفت او را به سمت آتش ببر.پس مرا بردند.در بین راه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را دیدم.گفتم ای پیامبر خدا،من دیگر آن کار که انجام دادم تکرار نخواهم کرد.رسول خدا به آنها امر کردند تا مرا آزاد کردند و من هنوز درد آن زنجیر را احساس میکنم.
امام صادق علیه السّلام به او فرمودند:وصیّت کن.
عبد اللّه گفت:به چه چیزی وصیّت کنم؟مالی ندارم و زن و فرزند فراوان داشته و قرض دارم.
امام صادق علیه السّلام به او فرمودند:قرض تو بر گردن من و خانوادهات همچون خانوادۀ من هستند.پس وصیّت کن.
ما از مدینه خارج نشدیم مگر اینکه دیدیم عبد اللّه بن علی مرده است.
ابو عبد اللّه علیه السّلام خانوادۀ او را به خانوادۀ خود ملحق کرده،دینش را پرداخت و دختر خود را به همسری پسر او درآورد (1).
البتّه آنچه بیشتر به ذهن میآید این است که این نوع از فعالیّتهای امام صادق علیه السّلام بیشتر در ایّام منصور بوده،چرا که در ایّام منصور جاسوسهای فراوانی حرکت امام صادق علیه السّلام را زیر نظر داشتند که امام علیه السّلام مجبور میشد تا اجتماعات خانۀ خود را اینگونه سرّی برقرار نماید تا بتواند نقش الهی خود را در رابطه با امّت از طریق نخبگان صالحی که برای ایفای این نقش موفّق شده بودند به انجام برساند.
منصور فشارهای خود را بر امام صادق علیه السّلام بیشتر کرده،خود را آمادۀ به شهادت رساندن آن حضرت میکرد.
فضل بن ربیع از پدرش روایت میکند که گفت:منصور مرا خواست و گفت:جعفر بن محمّد در سلطنت من فتنه ایجاد میکند.خداوند مرا بکشد اگر او را نکشم.من به نزد امام صادق علیه السّلام رفتم و گفتم:امیر المؤمنین را اجابت کن.
آن حضرت وضو گرفته و لباس نو پوشیدند.
من آن حضرت را به نزد منصور آورده اجازۀ دخول گرفتم.منصور گفت:
1) (1)) .الخرائج و الجرائح 619/2 و به نقل از آن بحار الانوار 96/47،اثبات الهداة 410/5 ح 143.
او را داخل کن که خداوند مرا بکشد اگر او را نکشم.
هنگامی که چشم منصور به آن حضرت افتاد از جای خود برخاسته به استقبال امام صادق علیه السّلام آمد و گفت:ای مرد عرصۀ پرهیزکاری و ای کسی که از هرگونه خیانت و نیرنگی مبرّا هستی،خوش آمدی ای برادر و پسر عموی من.
پس آن حضرت را بر تخت خود نشاند و رو به آن حضرت کرده حال آن حضرت را جویا شد.و سپس گفت:
حاجت خود را از من بخواه،امام صادق علیه السّلام فرمودند:حقوق اهل مکّه و مدینه مدّتی است که به تأخیر انداخته،دستور بده تا به آنان بدهند.
گفت:انجام میدهم.سپس گفت:ای کنیز،آن تحفه را بیاور.کنیز یک روغندان(غالیهدان)شیشهای که در آن روغن خوشبو بود آورده،او به دست خود آن را پیچیده و به حضرت داد.حضرت بیرون آمد و من به دنبال او آمدم.
عرض کردم:ای پسر پیامبر خدا،من تو را در حالی آوردم که شک نداشتم او تو را میکشد.امّا او کاری کرد که دیدی اما دیدم که لبهای تو در هنگام دخول حرکت میکرد.چه چیز میگفتی؟
آن حضرت فرمودند:«گفتم:اللّهم احرسنی بعینک التی لا تنام،و اکنفنی برکنک الذی لا یرام،و احفظنی بقدرتک علیّ،و لا تهلکنی و انت رجائی»؛خداوندا،مرا به آن چشمت که هرگز خواب بدان راه ندارد حراست کن و مرا با تکیهگاه تزلزل ناپذیرت حمایت کن.
با قدرتی که بر من داری نگهداریم کن و در حالیکه امیدم به تو است هلاکم مکن (1).
این اوّلینباری نبود که منصور به دنبال امام صادق علیه السّلام میفرستاد.بلکه او
1) (1)) .سیر اعلام النّبلاء 226/6،ملحقات احقاق الحقّ 513/19،فرج بعد از شدّت 70 به نقل از تذکرۀ ابن جوزی 309،308 با سند.
بارها این کار را کرده بود و هربار نیز قصد کشتن آن حضرت را داشته است (1).
در حدیثی که در پی میآید،امام صادق علیه السّلام عمق فاجعهای که در آن شرایط با آن رودررو بوده و آزاری که منصور بر آن حضرت وارد میکرده است اینگونه تصویر نموده است.عنبسه نقل نموده است:از امام صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود:
من تنهایی و به ستوه آمدنم از مردم مدینه را به نزد خداوند شکوی میکنم.تا آن هنگام که شما یاران،نزد من بیایید و من از دیدارتان شادمان گردم،ای کاش که این طاغوت به من اجازه میداد تا من در طائف ساختمانی اختیار کرده در آن ساکن شده و شما یارانم را در آن ساکن میکردم و به او تضمین میدادم که از جانب ما هیچ مشکلی برای او ایجاد نخواهد شد (2).
در زمان منصور دوانیقی بلاها و محنتها یکی پس از دیگری بر نوادۀ پیامبر و شخصیّت بزرگ اندیشۀ اسلامی امام صادق علیه السّلام باریدن گرفت.آن حضرت انواع محنتها و بلایایی که علویان متحمّل آن میشدند یا خود آن حضرت متحمّل آن فشارها و بدرفتاریها میشدند به چشم میدیدند.
طاغوت زمان گاه و بیگاه آن حضرت را به حضور خود میطلبید و با ناسزاگویی و تهدید با آن حضرت برخورد میکرد.او احترام مقام علمی و بزرگی سنّی امام صادق علیه السّلام،همچنین روگردانی آن حضرت از دنیا و میل آن
حضرت به عبادت و نشر علم را وقعی نمینهاد.در نظر او امام یک شبح ترسناک جلوه میکرد.اکنون بهطور ایجاز آخرین مراحل زندگی امام و شرح وفات و شهادت آن حضرت را بیان میداریم.
امام صادق علیه السّلام نزدیک شدن مرگ خود را به مردم اعلام کرد.آن حضرت به آنها گفت که وعدۀ دیدار پروردگار نزدیک شده است.از آن جمله روایات این است:
الف-شهاب بن عبد ربّه گوید:امام صادق علیه السّلام به من فرمود:حال تو چگونه است هنگامی که محمّد بن سلیمان خبر مرگ مرا به تو بدهد؟شهاب گوید:به خدا قسم که من تا آن زمان نمیدانستم که محمّد بن سلیمان کیست.امّا روزی در بصره نزد والی آن شهر به نام محمّد بن سلیمان بودم.ناگاه نامهای را به من نشان داد و گفت:ای شهاب،خداوند تو را و ما را در مصیبت پیشوایت جعفر بن محمّد اجر دهد.شهاب گوید:من به یاد کلام امام علیه السّلام افتادم و گریه راه گلوی مرا بست (1).
ب-امام صادق علیه السّلام خبر نزدیک شدن مرگ خود را به منصور هم دادند.
هنگامی که منصور دوانیقی قصد کشتن آن حضرت را کرد امام صادق علیه السّلام به او فرمودند:با من مدارا کن،پس به خدا سوگند که روزهای زیادی از مصاحبت من و تو باقی نمانده است،سپس آن حضرت از نزد منصور بیرون رفت،ناگهان منصور به عیسی بن علی گفت:به پا خیز و برو از او بپرس آیا مرگ من نزدیک شده است یا او؟
عیسی رفت و به امام صادق علیه السّلام رسید و سخن منصور را برای آن حضرت
1) (1)) .اختیار معرفة الرّجال 414 ح 781،دلائل الامامة 138،اعلام الوری 522/1،مناقب آل ابی طالب 242/4.
بازگو کرد،امام علیه السّلام به او فرمودند:«نه،مرگ من نزدیک شده است» (1).
زمانی نگذشت که این خبر امام علیه السّلام به حقیقت پیوست و مرگ آن حضرت فرارسید.
امام صادق علیه السّلام همچون استخوانی در گلوی طاغوت زمان،منصور دوانیقی بود.او از وجود امام صادق علیه السّلام احساس تنگی و ناراحتی میکرد.وی این مطلب را به دوست و صاحب اسرار خود محمّد بن عبد اللّه اسکندری این گونه بیان کرد:
محمّد بن عبد اللّه اسکندری گوید:بر منصور وارد شدم و او را غمگین یافتم،به او گفتم:در چه فکری هستی؟
منصور پاسخ داد:ای محمّد،از اولاد فاطمه صد و اندی کشته شدهاند- البتّه همۀ آنها را خود منصور به قتل رسانده بود-امّا آقا و امامشان هنوز باقی مانده است.
گفتم:منظور تو چه کسی است؟
منصور پاسخ داد:جعفر بن محمّد صادق.
محمّد سعی بسیاری کرد تا منصور را از این تصمیم منصرف کند.وی به منصور گفت:جعفر بن محمّد مردی است که از شدّت عبادت ضعیف شده و اشتغال به عبادت خدا وی را از طلب ملک و خلافت روگردان کرده است.
امّا منصور کلام او را نپذیرفت و به او گفت:ای محمّد،میدانی که میدانم که تو او را قبول داشته و به امامت او اعتقاد داری.امّا بدان که سلطنت عقیم است (2).
منصور دوانیقی دایرۀ فشار را بر امام صادق علیه السّلام تنگتر کرد.او منزل آن حضرت را با جاسوسهای فراوان احاطه کرد.آنان هر کاری که از امام صادق علیه السّلام صادر میشد ثبت و ضبط کرده و به منصور گزارش میدادند.از امام صادق علیه السّلام دربارۀ مشکلاتی که از این فشارها متحمّل میگردید اینگونه روایت شده است که فرمود:
سلامتی کمیاب شده،تا جایی که راه بدست آوردن سلامتی مخفی شده است.امّا اگر در این زمانه سلامتی پیدا شود در گمنامی است و اگر در گمنامی پیدا نشد شاید که در سکوت پیدا شود،سعادتمند کسی است که در نفس خود خلوتی بیابد که به خود مشغول شود (1).
امّا منصور بیاعتنا به ننگ و آتش جهنّم مصمّم بر قتل امام علیه السّلام شد (2).
او سمّ مهلکی را برای حاکم مدینه فرستاد و او نیز آن سم را به امام صادق علیه السّلام نوشانید،هنگامی که امام از آن سم خوردند اعضای دستگاه گوارش آن حضرت پارهپاره شد و آن حضرت با دردهای سخت دست به گریبان شده و دیگر یقین کردند که به آخرین مراحل حیات و زندگی شریف خود نزدیک شدهاند.
هنگامی که امام علیه السّلام نزدیک شدن مرگ را احساس کردند شروع به وصیّت کردند که از میان آن وصیّتها به چند فقره از آن اشاره میکنیم:
الف-آن حضرت وصیّت کردند که به حسن بن علی معروف به افطس هفتاد دینار بپردازند،کسی به آن حضرت گفت:آیا بر مردی که با شمشیر به تو حمله کرده است،پول میبخشی؟امام صادق علیه السّلام فرمودند:«وای بر تو،آیا قرآن
نمیخوانی؟!که میفرماید: وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ ؛و آنان که آنچه را خدا به پیوستنش فرمان داده میپیوندند و از پروردگارشان میترسند و از سختی حساب بیم دارند (1).
امام صادق علیه السّلام بالاترین حدّ پایبندی را به دین اسلام داشته و به تمام ارزشها و اهداف این دین بزرگ ایمان داشتهاند.آن حضرت از عواطف و هواهای نفسانی به دور بودند.آن حضرت در آخر عمر شریف خود به نیکویی کردن به مردی وصیّت میکنند که قصد کشتن آن حضرت را داشته است.چرا که احسان به آن شخص مستلزم انجام فریضۀ واجب صلۀ رحم است که خداوند متعال همگان را به آن سفارش کرده است.
ب-آن حضرت وصایای خاصّی نیز داشتهاند.ایشان امر امامت مردم را به پنج نفر واگذار کردند که عبارت از:منصور دوانیقی،محمّد بن سلیمان، عبد اللّه،فرزند بزرگوارشان امام موسی بن جعفر علیه السّلام و همسر گرامی آن حضرت بانو حمیده بودند.
امام علیه السّلام این وصیّت را برای حفظ و نگهداری امام کاظم علیه السّلام از حیله و دشمنی حکومت ستمگر بیان فرمودند که به زودی نیز اندکی بعد از وفات آن حضرت سرّ این کار معلوم شد،آنجا که منصور به عامل یثرب نامهای نوشت و دستور داد تا وصیّ امام علیه السّلام را به قتل برساند،حاکم یثرب در جواب نامۀ منصور نوشت او به پنج نفر وصیّت کرده است که تو هم یکی از آنها هستی.
منصور در جواب او گفت:راهی برای کشتن این عدّه وجود ندارد (2).
ج-آن حضرت تمام وصایای واقعی خود را به فرزندش امام
کاظم علیه السّلام نموده و آن حضرت را به تجهیز و غسل و تکفین و نماز خواندن بر جنازۀ خود سفارش کردند.همچنین او را به عنوان امام بعد از خود منصوب کردند و به دنبال عدّهای از خواصّ شیعه فرستاده و آنها را به اطاعت و پیروی از آن حضرت دستور دادند.
د-آن حضرت بیبی حمیده همسر گرامیشان را طلبیده و به او دستور دادند تا گروهی از همسایگان و دوستان و پیروان آن حضرت را در نزد او حاضر کنند.سپس به آنها فرمودند:همانا که شفاعت ما به کسی که نماز را سبک بشمارد نمیرسد (1).
مرگ به زودی به نوادۀ خاندان نبوّت و رهبر نهضت فکری اسلام نزدیک میشد.در آخرین لحظات حیات نیز امام صادق علیه السّلام اهل بیت خود را به مکارم اخلاق و صفات نیکو سفارش کرده و آنها را از مخالفت با اوامر و احکام الهی برحذر میداشت.آن حضرت همچنین سورهها و آیاتی از قرآن کریم را زیر لب تلاوت میفرمود.سپس آخرین نگاه را بر فرزند برومند خود امام موسی کاظم علیه السّلام انداخته و روح پاکیزهاش بهسوی پروردگارش پرکشید.
شهادت امام صادق علیه السّلام از مهمترین حوادثی بود که عالم اسلام در آن زمان به آن امتحان شد.مرگ آن حضرت سرتاسر دیار اسلامی را در آن زمان به لرزه انداخت.از خانۀ هاشمیان صدای شیون و ناله برخاست و مردم با عجله به سمت خانۀ امام علیه السّلام حرکت کردند.بعضی از آنها بهتزده و بعضی دیگر حال گریه و نوحه برای فقدان از دست رفته بزرگی داشتند که پناه و ملجأ همۀ مسلمانان بود.
1) (1)) .بحار الانوار 2/47 به نقل از عقاب الاعمال صدوق 272 چاپ تهران،انتشارات صدوق.
امام موسی کاظم علیه السّلام با قلبی مجروح شروع به تجهیز جسد مطهّر پدر نمود.او جنازۀ پدر را غسل داده و او را با دو پارچۀ شطوی (1)که آن حضرت به آنها احرام میبست،همچنین پیراهن و عمّامهای که از امام زین العابدین علیه السّلام بود کفن نموده و در انتها آن را با بردی که خود امام موسی کاظم علیه السّلام به چهل دینار خریداری کرد پیچید،و بعد از فراق از تجهیز،بر امام صادق علیه السّلام نماز خواند و صدها نفر از مسلمانان در این نماز به آن حضرت اقتدا کردند.
سپس جسد مقدّس امام صادق علیه السّلام را بر سر دست و در هالهای از تکبیر به سمت بقیع تشییع کردند.در اینحال مردم غرق در گریه بودند.آنان فضائل و برکات امام علیه السّلام را بر امّت و توان علمیای که به جامعه بخشید و شامل همۀ انواع علوم بود با یکدیگر یاد میکردند.جسد مطهّر را به بقیع مقدّس برده و در منزل ابدی در کنار جدّش امام زین العابدین علیه السّلام و پدرش امام محمّد باقر علیه السّلام به خاک سپرده و به همراه او علم و حلم و هرچه باعث شرافت هر انسانی میباشد به خاک سپردند (2).
اکنون مناسب است که کلام را در این باب به مرثیهای که ابو هریره عجلی که از اصحاب آن حضرت بوده است ختم کنیم که گفت:
در حالیکه آنان میرفتند و او را بر دوش و شانههای خود حمل میکردند،به آنها میگویم:آیا میدانید که چه چیزی را بهسوی خاک میبرید، فردا خاکپاشان بر آن قبر خاک خواهند پاشید اما سزاوار است این خاکها را بر فرق سر خود بریزند (3).
میراث امام صادق علیه السّلام
مدّت زمان طولانی که امام صادق علیه السّلام برای استوار کردن ستونهای راه و روش و طریق اهل بیت علیهم السّلام و ترسیم خطّ مشیهای کلّی آن به فعالیّت پرداخت تقریبا به سی و پنج سال میرسد.
امتیاز این دوره این بود که معاصر با پایان دولت امویان و آغاز دولت عبّاسی و زمانهای بوده که هردو دولت از نظر سیاسی در حالت ضعف بوده و در نتیجه فرصت منحصر به فرد و ممتازی برای انتشار بیداری و فرهنگ اصیل اسلامی به دست آمده بود.از اینجا است که پیروان اهل بیت را به عنوان پیروان و شیعۀ جعفر بن محمّد صادق میشناسند و شیعیان را جعفری مینامند و این نامگذاری دلیلی تاریخی و مفهومی فرهنگی دارد.
از همینجا است که میتوان سرّ عظمت میراث بزرگی را که امام صادق علیه السّلام برای ما بهجا گذاشته و میزان وسعت و غنای کمّی و کیفی آنرا دریافت.از دیگر سوی میتوان به فراوانی شاگردانی که به دست امام صادق علیه السّلام تربیت شده و میراث آن حضرت را حمل کرده و برای نسلهای آینده نقل کردند نیز اشاره کرد.استاد محمّد حسین مظفّر در کتاب الامام الصّادق در اینجا به نقل بعضی از اعترافات و تصریحاتی که راویان بزرگ اهل سنّت و علمای آنها دربارۀ فضیلت امام صادق علیه السّلام و رجوع ائمّۀ مذاهب اهل سنّت و اهل
حدیث به ایشان آوردهاند نقل نموده است.
روات امام صادق علیه السّلام چهار هزار نفر یا بیشتر بودهاند،که این مطلب را چند بار نیز گفتهایم،شیخ مفید«طاب ثراه»در ارشاد میگوید:اصحاب حدیث نام راویان راستگویی که از امام صادق علیه السّلام روایت نقل کرده و آراء و افکار و مقامات مختلفی داشتند جمع نموده و عدد آنها به چهار هزار مرد بالغ شد (1).
طبق نقل ابن شهر آشوب آن کسی که نام این راویان را جمعآوری کرده،ابن عقده بوده است.دیگری افزوده که ابن عقده برای هرکدام از این اشخاص روایتی نیز که از امام صادق علیه السّلام نقل کردهاند ذکر نموده است،علاّمۀ طبرسی در اعلام الوری نیز به عدد آنها اشاره کرده است،همچنان که محقّق حلی در معتبر و شیخ طوسی«طاب رمسه»در کتاب رجال خود نیز از آنان نام برده است.
البتّه بسیاری راویان باعث بلندی و جلالت قدر امام صادق علیه السّلام نمیشود، بلکه این راویان هستند که با روایت کردن از آن حضرت فضیلت و بلندی مرتبه را کسب میکنند.آری،این امر نشاندهنده میزان بلند مرتبگی علمی آن حضرت و اتّفاقنظر همۀ طالبان دانش و فضیلت با وجود تمام اختلافاتی که در گفتار و کردار داشتند بر فضیلت آن حضرت است.
عدهای از بزرگان و پیشوایان اهل سنّت از امام صادق علیه السّلام کسب علم کردهاند.البتّه کسب دانش آنان از امام صادق علیه السّلام مانند شاگرد و استادهای معمولی نبوده است.بلکه آنچنان که شیخ سلیمان در ینابیع و نووی در
1) (1)) .ارشاد مفید/271.
تهذیب الاسماء و لغات آورده است،اینگونه بوده که آنها بر امامت و جلالت و بزرگواری آن حضرت اتّفاق نظر داشتهاند.بلکه آنچنان که شافعی در مطالب السؤول آورده است،اینان کسب دانش خود از امام صادق علیه السّلام را منقبت و شرافتی برای خود دانسته و فضیلتی میدانستهاند که به دست آورده بودند، اکنون ما تعدادی از این پیشوایان اهل سنت را ذکر میکنیم.
ابو حنیفه:از میان آنان است ابو حنیفه نعمان بن ثابت بن زوطی که از موالی بوده،اصل او از کابل و در کوفه به دنیا آمده است.او در کوفه بزرگ شده،درس خوانده و در کوفه دارای حوزۀ درس بوده است.وی از کوفه به بغداد منتقل شد و در سال 150 هجری در همان شهر از دنیا رفت.قبر او هماکنون در بغداد معروف است.او امام یکی از مذاهب چهارگانۀ اهل سنّت است و شرححال او مشهورتر از آن است که ما بخواهیم ذکر کنیم.
امّا کسب علم او از محضر امام صادق علیه السّلام نیز معروف است.از جمله کسانی که این مطلب را ذکر کردهاند میتوان به شبلنجی در نور الابصار، ابن حجر در صواعق،شیخ سلیمان در ینابیع،ابن صبّاغ در الفصول و غیره اشاره کرد.آلوسی در مختصر تحفۀ اثناعشریه صفحۀ 8 مینویسد:این ابو حنیفه است که در میان اهل سنّت با صدای بلند افتخار میکند که:«اگر آندو سال نبود نعمان هلاک شده بود».مراد ابو حنیفه آندو سالی است که در طول آن با امام صادق علیه السّلام همنشین بوده و از آن حضرت کسب فیض مینمود.
مالک بن انس:و از جملۀ آنان مالک بن انس مدنی امام یکی دیگر از مذاهب اربعۀ اهل سنّت است،ابن ندیم در فهرست مینویسد:او ابن ابی عامر از قبیلۀ حمیر بوده و از قبیلۀ بنی تیم بن مرّه از شاخههای قریش شمرده میشود.بنا به روایتی حمل او در شکم مادر سه سال به طول انجامیده است،
ابن ندیم اضافه میکند:از مالک بن انس نزد جعفر بن سلیمان عبّاسی که والی مدینه بود سعایت کردند و گفتند که او بیعت شما را قبول ندارد.او مالک بن انس را طلبید،او را برهنه کرده و شلاّق زد و او را آنقدر کشیدند که کتف او در رفت.وی در سال 179 هجری در سنّ 84 سالگی درگذشته و مثل همین مطالب را نیز ابن خلّکان در شرححال او آورده است.
امّا کسب دانش مالک بن انس نزد امام صادق علیه السّلام معلوم و مشهور است.از جمله کسانی که به این مطلب اشاره کردهاند میتوان به نووی در تهذیب، شبلنجی در نور الابصار،سبط در تذکره،شافعی در مطالب،ابن حجر در صواعق،شیخ سلیمان در ینابیع،ابو نعیم در حلیه،ابن صبّاغ در فصول،و سایرین اشاره کرد.
سفیان ثوری:و از آن جمله سفیان بن سعید مسروق ثوری کوفی است که چندین بار به بغداد وارد شده و از امام صادق علیه السّلام روایاتی نقل کرده و امام صادق علیه السّلام سفارشهای گرانبهایی به او فرمودند که در قسمت وصایا گذشت (1)،او با امام صادق علیه السّلام دربارۀ زهد و پارسایی مناظرهای داشته است.
وی به بصره رفته و در سال 161 هجری در بصره از دنیا رفته است.ولادتش در سال نود و اندی بوده و گفته شده که او در زمان قیام زید شهید در سپاه هشام بن عبد الملک بوده است.
علمآموزی او از امام صادق علیه السّلام در کتابهای تهذیب،نور الابصار،تذکره، مطالب،صواعق،ینابیع،حلیه،الفصول المهمّه و غیره آمده و رجالیهای شیعه او را از اصحاب امام صادق علیه السّلام ذکر نمودهاند.
1) (1)) .ظاهرا چون این عبارت از استاد مظفر است منظور کتاب خود ایشان باشد نه کتاب حاضر.
سفیان بن عیینه:و از جملۀ آنان سفیان بن عیینة بن ابی عمران کوفی مکّی است که در کوفه در سال 107 هجری به دنیا آمده و در سال 198 هجری در مکّه دار فانی را وداع گفته است.او در حال جوانی در زمان ابو حنیفه به کوفه داخل شد.
علمآموزی او از امام صادق علیه السّلام نیز در کتابهای تهذیب،نور الابصار، مطالب،صواعق،ینابیع،حلیه،الفصول و کتابهای دیگر ذکر شده و رجالیهای شیعه او را نیز از شیعه دانستهاند.
یحیی بن سعید انصاری:و از جملۀ آنان است یحیی بن سعید بن قیس انصاری از بنی النجّار که از تابعین بوده است.او از طرف منصور قاضی مدینه بوده و سپس به منصب قاضی القضاة گماشته شده است،او در سال 143 هجری در شهر هاشمیّه از دنیا رفته است.
دربارۀ روایت کردن او از امام صادق علیه السّلام به همان کتابهایی که قبلا ذکر کردهایم مراجعه کنید.رجالیّون شیعه او را نیز از شیعه دانستهاند.
ابن جریح:و از جملۀ آنان است عبد الملک بن عبد العزیز بن جریح مکّی که از بسیاری از دانشمندان استماع روایت کرده است.او از آن دسته علمای عامّه است که قائل به حلیّت متعه هستند.در طریق صدوق در باب ما یقبل من الدّعاوی بغیر بیّنه و در کافی در باب ما احلّ اللّه من المتعه سؤال کسی از امام صادق علیه السّلام دربارۀ متعه آمده است که امام صادق علیه السّلام در پاسخ او فرمودند:
عبد الملک بن جریج را ملاقات کن و از او دربارۀ این مسأله سؤال کن.چرا که او در اینباره دانش فراوانی دارد،آن مرد به نزد عبد الملک بن جریح رفت و او دربارۀ مسألۀ متعه و حلیّت آن احادیث و مطالب علمی بسیاری بر آن شخص املا نمود.
ابن خلّکان گوید:عبد الملک یکی از دانشمندان مشهور است.ولادت او در سال 80 هجری بوده،او در بغداد به نزد ابو جعفر منصور رفته و در سال 149 یا 150 هجری دار فانی را وداع گفته است.
همان کتابهایی که قبلا ذکر کردهایم کسب دانش او از محضر امام صادق علیه السّلام را ذکر کرده و مصادر رجالی شیعه نیز او را ذکر نمودهاند.
قطّان:و از آنان است ابو سعید یحیی بن سعید قطّان بصری که از ائمّۀ حدیث بوده بلکه محدّث زمان خود شناخته میشده است.صاحبان صحاح ستّه و دیگر عالمان اهل سنّت به کلام او استدلال و احتجاج میکنند،او در سال 198 هجری وفات کرده است.ابن قتیبه او را در رجال شیعه آورده است.امّا خود شیعه او را از رجال خود نمیدانند.
تهذیب،ینابیع و غیر این دو کتاب از منابع اهل سنّت او را از اصحاب و یاران امام صادق علیه السّلام دانسته و از میان شیعه نیز شیخ ابن داوود،نجاشی و دیگران نیز او را از اطرافیان امام صادق علیه السّلام ذکر نمودهاند.
محمّد بن اسحاق:و از جملۀ آنان محمّد بن اسحاق بن یسار صاحب المغازی و السّیر است که مدنی بوده در مکّه ساکن گردیده است.ابن خلّکان از وی بسیار تعریف کرده است.میان محمّد بن اسحاق و مالک بن انس دشمنی بوده و هرکدام از آندو دیگری را مذمّت مینموده است.محمّد بن اسحاق در شهر حیره بر منصور وارد شد و کتاب مغازی را برای او نوشت.وی به بغداد آمد و در سال 151 هجری بنابر نقل مشهور در همان شهر از دنیا رفت.علم آموزی او از امام صادق علیه السّلام در کتابهای تهذیب،ینابیع و غیر ایندو کتاب از میان اهل سنّت ذکر شده.شیخ در کتاب رجال،علاّمه در خلاصه،کشّی در
کتاب رجال و دیگران از شیعه نیز او را ذکر کردهاند.
شعبة بن حجّاج:و از آنان است شعبة بن حجّاج ازدی که از ائمّه و مشاهیر اهل سنّت میباشد.وی فتوا داد که قیام به همراه ابراهیم بن عبد اللّه بن حسن واجب است.عدّهای نیز معتقدند که او خود از کسانی بوده است که از اصحاب حدیث به همراه ابراهیم بن عبد اللّه خروج کرده است.
گروهی از اهل سنّت همچون صاحب تهذیب،صواعق،حلیه،ینابیع، فصول،تذکره و دیگران او را از اصحاب امام صادق علیه السّلام شمردهاند و کتابهای شیعی نیز او را جزو اصحاب امام صادق علیه السّلام ذکر کردهاند.
ایّوب سجستانی:و از جملۀ این افراد ایّوب بن ابی تمیمۀ سجستانی بصری است که بعضی هم نام او را سختیانی گفتهاند.امّا سجستانی مشهورتر است.
وی غلام عمّار بن یاسر بوده و او را در ردیف بزرگان از فقهاء تابعین برشمردهاند.وی در سال 131 هجری در بصره در سنّ 65 سالگی به مرض طاعون از دنیا رفته است.
از اهل سنّت در نور الابصار،تذکره،مطالب،صواعق،حلیه،فصول و غیره و از میان شیعه کتابهای رجالی شیعه،همه او را از اصحاب امام صادق علیه السّلام دانستهاند.
اینها بعضی از بزرگان اهل سنّت و فقهای مشهور آنان بودند که نسبت شاگردی امام صادق علیه السّلام به آنها داده شده است.البتّه بعضی از علما مانند ابو نعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء،افراد دیگری را نیز جزء آنان دانستهاند.
مضافا به اینکه دیگران نیز با کلماتی نظیر«و غیرهم»یا«ما سوی ذلک»که همین معنای و غیره را میرساند،نیز عدّۀ دیگری را به این گروه
به دلیل عنایت بیش از حدّ امام صادق علیه السّلام به رشتههایی از علوم طبیعی که نمونههایی از آن را در خلال بحثهای این کتاب پیشتر دیدهایم،میتوان گفت که تمدّن امروز انسانی-یا تمدّن اروپا-مدیون میراث علمی امام صادق علیه السّلام است.
میراث علمی و حدیثی که دانشمندان مکتب اهل بیت علیهم السّلام از امام صادق علیه السّلام نقل و جمعآوری نمودهاند به تنهایی هم از حیث کمّیّت و هم از حیث پرداختن به رشتههای مختلف علوم انسانی و طبیعی،بیشتر از میراث حدیثی هرکدام از معصومین علیهم السّلام میباشد.
ما در بحثهای سابق این کتاب مانند دانشگاه اهل بیت علیهم السّلام یا جمعیّت صالحان،مقداری از احادیث شریف آن حضرت را ذکر نمودهایم.امّا برای استفادۀ بیشتر و ایجاد وحدت سیاق با سایر جلدهای این مجموعه،اکنون دستۀ دیگری از روایات و میراث علمی امام صادق علیه السّلام را که در مسائل مختلف معرفت اسلامی جمعآوری نمودهایم بیان میکنیم:
1) (1)) .محمّد حسین مظفّر،الامام الصّادق علیه السّلام 127-130.
2) (2)) .به رغم اعترافات عالمان اهل سنّت و تحسین امام صادق علیه السّلام توسّط آنان و اعتراف به این مطلب که پیشوایان مذاهب و علمای بزرگ آنان به دست امام صادق علیه السّلام پرورش یافته و راویان آنقدر از احادیث او نقل کردهاند که شرق و غرب را پرکرده است،میبینیم بخاری صاحب صحیح بخاری که از خوارج،فاسقان و افراد مجهول هم روایت نقل میکند،حتّی یک حدیث هم از امام جعفر بن محمّد صادق علیه السّلام روایت نقل نکرده است.
1.از علی بن حکم از هشام از امام صادق علیه السّلام روایت شده است که فرمود:
«لمّا خلق اللّه العقل استنطقه،ثم قال له:أقبل فأقبل،فقال له:أدبر فأدبر،فقال:
و عزّتی و جلالی ما خلقت خلقا هو أحبّ إلیّ منک،بک آخذ،و بک اعطی و علیک اثیب»؛
هنگامی که خداوند عقل را آفرید،او را به حرف آورد،سپس به او گفت:رو به من کن.عقل رو کرد.سپس به او گفت:برگرد.عقل برگشت.خداوند فرمود:به عزّت و جلالم هیچ چیزی را نیافریدهام که در نزد من از تو محبوبتر باشد.بهوسیلۀ تو مؤاخذه میکنم،بهوسیلۀ تو عطا میکنم و برمبنای تو ثواب میدهم (1).
2.از عبد اللّه بن سنان روایت شده است که گفت:از امام جعفر بن محمّد علیه السّلام سؤال کردم:ملائکه برترند یا بنی آدم؟امام صادق علیه السّلام پاسخ دادند:
امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام فرموده است:خداوند در ملائکه عقل را بدون شهوت آفریده و در حیوانات شهوت را بدون عقل آفریده و در بنی آدم هردوی اینها را آفریده است.پس هرکس عقل او بر شهوتش غالب شود،او از ملائکه برتر و هر کس شهوت او بر عقلش فائق آید،او از حیوانات پستتر است (2).
3.از عبد اللّه بن سنان روایت شده است که امام صادق علیه السّلام فرمودند:
«حجّة اللّه علی العباد النبیّ،و الحجّة فیما بین العباد و بین اللّه العقل»؛
حجّت خدا بر بندگان پیامبراناند و حجّت میان بندگان و خدا عقل است (3).
1.از ابو حمزۀ ثمالی روایت شده است که امام صادق علیه السّلام فرمودند:از ریاست بپرهیز و از اینکه پیروی کورکورانۀ دیگران را بنمایی نیز بپرهیز-تا آنجا که فرمودند:از این بپرهیز که بدون دلیل کسی را پیشوای خود گردانی و هرچه او میگوید تصدیق کنی 1.
2.از فضیل روایت شده که گفت:از امام صادق علیه السّلام دربارۀ کلام خداوند متعال: إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ ؛[ای پیامبر،]تو فقط هشداردهندهای،و برای هر قومی رهبری است،پرسیدم؟امام صادق علیه السّلام پاسخ دادند:هر امامی برای قرنی که در آن زندگی میکند هدایتکننده است 2.
3.از عمّار ساباطی روایت شده است که گفت:از امام صادق علیه السّلام پرسیدم:
آیا امام علم غیب میداند؟امام علیه السّلام پاسخ دادند:نه،ولی اگر بخواند چیزی را بداند، خداوند علم آن را به او میدهد 3.
4.و از بریدة بن معاویه از امام صادق علیه السّلام یا باقر علیه السّلام در تفسیر قول خداوند متعال وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ ؛و تأویلش را جز خدا و ریشه داران در دانش کسی نمیداند،روایت شده که فرمودهاند:پس رسول خدا بالاترین راسخان در علم است.خداوند به او تمام آنچه را که از تنزیل و تأویل فروفرستاده،تعلیم کرده است.خداوند هیچگاه چیزی را فرو نمیفرستد مگر اینکه علم او را به پیامبر و اوصیائی که بعد از او میآید تعلیم میکند.تا آنجایی که فرمودند:قرآن خاصّ و عامّ،محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ دارد و این راسخان در علم هستند که فرق آنها را میدانند 4.
1.از جمیل بن صالح روایت شده است که گفت:به امام صادق علیه السّلام عرض کردم:به من خبر بده از اسلام و ایمان که آیا باهم فرق میکنند؟امام صادق علیه السّلام پاسخ دادند:ایمان با اسلام مشارکت دارد.امّا اسلام با ایمان مشارکت ندارد.
عرض کردم:این دو را برای من توصیف نمائید.آن حضرت فرمودند:
«الإسلام شهادة أن لا إله إلاّ اللّه و التصدیق برسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله،به حقنت الدماء و علیه جرت المناکح و المواریث و علی ظاهره جماعة الناس،و الإیمان الهدی و ما ثبت فی القلوب من صفة الإسلام و ما ظهر من العمل،و الإیمان أرفع من الإسلام بدرجة»؛
اسلام این است که شهادت به وحدانیّت خداوند داده و رسول خداوند را تصدیق نمایید.بوسیلۀ این کار خونها حفظ شده و ازدواج و میراث بر همین اساس صورت میگیرد و بسیاری از مردم بر همین ظاهر اسلام ماندهاند.امّا ایمان عبارت است از هدایت و آنچه را که در دلها از اوصاف اسلام ثبت شده و در مرحلۀ عمل از انسان مؤمن به ظهور میرسد.پس ایمان یک درجه از اسلام بالاتر است (1).
2.از عبد الرّحیم قصیر روایت شده که گفت:نامهای به وسیلۀ عبد الملک بن اعین بهسوی امام صادق علیه السّلام فرستاده و از ایشان دربارۀ حقیقت ایمان سؤال کردم.آن حضرت در نامهای که بهوسیلۀ همان شخص برای من فرستادند،این چنین پاسخ دادند:
1) (1)) .کافی 25/2،کتاب الایمان و الکفر،باب انّ الایمان یشارک الاسلام،ح 1.
خدایت رحمت کند که از ایمان سؤال کردهای،ایمان اقرار به زبان و پیمان قلبی و عمل کردن به آن پیمان بوسیلۀ اعضا و جوارح است.ایمان دارای اجزائی است که هرکدام به یکدیگر پیوستهاند.و ایمان،اسلام و کفر سه خانهاند[یا سه دایرۀ تو در تو که هرگاه کسی از دایرۀ ایمان بیرون رفت هنوز در دایرۀ اسلام باقی است و هرگاه از دایرۀ اسلام بیرون رفت وارد دایرۀ کفر میشود و رابطۀ این سه از باب عموم و خصوص مطلق است]گاه میشود که بندۀ خدا قبل از آنکه مؤمن باشد مسلمان است.اما نمیشود که مؤمن باشد امّا مسلمان نباشد.پس اسلام قبل از ایمان و ایمان با اسلام شریک است (1).
3.عبد اللّه بن مسکان از یکی از اصحاب امام صادق علیه السّلام نقل میکند که گفت:به امام صادق علیه السّلام عرض کردم:اسلام چیست؟امام صادق علیه السّلام پاسخ دادند:دین خدا.نام دین خدا اسلام است و این دین قبل از اینکه شما به وجود بیایید و اکنون که وجود دارید و بعد از شما ثابت و برقرار است.هرکس به دین خدا اقرار نماید مسلمان است.امّا کسی که به دستورات خداوند متعال عمل کند،مؤمن است (2).
1.از عبد اللّه بن الرّحمن زید از پدرش از امام صادق علیه السّلام روایت شده که گفت:
«قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:طلب العلم فریضة علی کل مسلم،ألا و أن اللّه یحب بغاة العلم»؛
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرموده است:به دنبال علم رفتن بر هر مسلمانی واجب است،آگاه باشید که خداوند آنان را که راه دانش را برگزیدهاند دوست دارد (3).
2.از ابو جعفر احول از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود:
«لا یسع الناس حتّی یسألوا و یتفقهوا و یعرفوا إمامهم.و یسعهم أن یأخذوا بما یقول و إن کان تقیّة»؛
مردم باید بپرسند و تفکّر و تفقّه کنند و امام خود را بشناسند.نه اینکه آنچه را که او میگوید اگرچه از روی تقیّه باشد به آن عمل کنند (1).
3.از جمیل از امام صادق علیه السّلام روایت شده که گفت:شنیدم امام صادق علیه السّلام میفرمود:
«یغدو الناس علی ثلاثة أصناف:عالم و متعلم و غثاء،فنحن العلماء و شیعتنا المتعلمون و سائر الناس غثاء»؛
مردم بر سه دستهاند.دانشمند،دانشجو و گروه بیارزشی که به خار و خاشاک مانند، ما دانشمندانیم و شیعیان ما دانشجو و دیگر مردمان خار و خاشاکاند (2).
4.از ابی البختری از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود:
همانا دانشمندان میراثداران پیامبراناند و این بدان سبب است که پیامبران درهم و دیناری از خود به ارث نگذاشتهاند.بلکه آنان احادیث خود را بهجا گذاشتهاند.پس هرکس از آن احادیث استفاده کند بهرۀ شایانی برده است.پس بنگرید که دانش خود را از چه کسی میگیرید؟همانا که در میان ما اهل بیت در هر نسلی جانشینان عادلی هستند که تحریف غالیان و جعل دروغگویان و تأویل نادانان را از آن احادیث دور میکنند (3).
1.از حمّاد از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود:هیچ چیزی نیست مگر اینکه دربارۀ آن یا در قرآن و یا در سنّت حکمی آمده است (1).
2.از مزارم از ابا عبد اللّه امام صادق علیه السّلام روایت شده است که فرمود:
خداوند تبارک و تعالی قرآن را نازل کرده و در آن همه چیز را بیان داشته است.به خدا قسم که خداوند هیچ چیزی را که بندگان به آن نیاز داشته باشند باقی نگذاشته مگر اینکه آن را در قرآن فرو فرستاده است تا اینکه بندگان خدا نتوانند بگویند ای کاش که دربارۀ این مسأله در قرآن آیهای بود (2).
3.از معلّی بن خنیس روایت شده که گفت:امام صادق علیه السّلام فرمود:
هیچ مسألهای نیست که دو نفر در او اختلاف داشته باشند مگر اینکه اصل آن در کتاب خدا موجود است.امّا عقل مردمان به درک آن نمیرسد (3).
1.عبد الاعلی بن اعین روایت کند که:از امام صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود:
من از پیامبر به وجود آمده و به کتاب خدا دانا هستم که در آن جریان پیدایش مخلوقات و هرچه تا روز قیامت به وقوع خواهد پیوست،اخبار آسمان و زمین و بهشت و دوزخ و آنچه واقع شده و میشود ذکر شده است من همانگونه که به کف
دست خود نگاه میکنم نسبت به قرآن کریم آشنا هستم و خداوند میفرماید:(فیه تبیان کل شیء)در آن روشنگری برای هرچیز است) (1).
2.ابو بصیر از امام صادق علیه السّلام روایت میکند که فرمود:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به حضرت علی علیه السّلام هزار باب از علوم گشود که از هر بابی از آن هزار باب دیگر گشوده میشود، تا اینکه فرمود:صحیفۀ جامعه،در نزد ما موجود است که نامهای است به طول هفتاد ذراع رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله،که به املاء پیغمبر اکرم و از دهان مبارک آن حضرت و به خطّ حضرت علی علیه السّلام بوده و به دست خود آن حضرت نوشته و در آن تمام حلال،حرام و هرچه را که مردم به آن احتیاج پیدا میکنند،حتّی أرش خدش یعنی میزان دیۀ خراشی که بر انسان وارد میشود یا خسارتی که از خراش بر اموال مردم واجب میگردد نیز ذکر شده است.
ابو بصیر گوید:آن حضرت دست خود را بهسوی من دراز کرد و گفت:
اجازه میدهی ای ابا محمّد؟عرض کردم:خدا مرا قربانت کند،من به شما تعلّق دارم.هر کار میخواهید انجام بدهید.آن حضرت با دست خود مرا لمس کرد و سپس فرمود:در آن صحیفۀ جامعه حتّی خسارت این مقدار فشار نیز آمده است-آن حضرت گویا قدری ناراحت شده بود- (2).
3.از حسین بن ابی العلاء روایت شده است که گفت:از امام صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود:همانا که جفر سپید در نزد من است به حضرت عرض کردم در آن چه چیزی است؟آن حضرت فرمود:زبور داوود،تورات موسی،انجیل عیسی،صحف ابراهیم،همۀ حلال و حرامها و مصحف فاطمه.و من گمان نمیکنم که قرآن هم در آن باشد،و در آن چیزهایی است که مردم به سمت ما احتیاج پیدا میکنند،امّا ما به
1) (1)) .کافی 61/1،کتاب فضل العلم،باب 20،باب ردع للکتاب،ح 8. البته آیۀ شریفه در متن روایت به همین ترتیب آمده است،اما این آیه در قرآن به این صورت آمده است «وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ و این کتاب را که روشنگر هر چیزی است...بر تو نازل کردیم» نحل/82.
2) (2)) .کافی 238/1،کتاب الحجّة،باب فیه ذکر الصّحیفه،ح 1.
سمت کسی احتیاج پیدا نمیکنیم.حتّی در آن دیۀ نواختن یک تازیانه،نیم تازیانه یا یک چهارم تازیانه و حتی ارش خدش[دیۀ خراشیدگی]نیز هست (1).
1.امام صادق علیه السّلام فرمودند:قیاس و رأی را رها کن که آنچه را گروهی دربارۀ دین خدا گفتهاند،دلیلی آشکاری ندارد (2).
2.ابی شیبۀ خراسانی گوید از امام صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود:
«إن أصحاب المقاییس طلبوا العلم بالمقاییس،فلم تزدهم المقاییس من الحق إلاّ بعدا،و ان دین اللّه لا یصاب بالمقاییس»؛
صاحبان قیاس،دانش را با قیاس طلب کردهاند.امّا آن قیاس آنها را فقط از حقّ دورتر کرد.چرا که دین خداوند با قیاس به دست نمیآید (3).
3.در نامهای که امام صادق علیه السّلام برای معتقدان به رأی و قیاس نوشتهاند آمده است:
آنان میگویند:ما جز آنچه را که عقل و فهم ما درک میکند،چیز دیگری را قبول نداریم،پس خداوند متعال آنها را به این روزی که گرفتار آمدهاند مبتلا ساخته است.آنها را وانهاده و رها کرده است،تا آنجا که بندۀ نفس خود گشته و خود خبر ندارند.اگر خداوند از کار آنها راضی بود،دیگر برای آنها پیامبر نمیفرستاد که در میان آنان داوری کرده و آنان را از این حالت باز دارد (4).
4.در وصیّت مفضّل بن عمر آمده است که گفت:از امام صادق علیه السّلام شنیدم
که میفرمود:هرکس عمل خود را بر پایۀ شکّ یا ظنّ محکم کند،عمل او ارزشی نداشته و حبط میشود،همانا که حجّت خدا حجّتی روشن و آشکار است 1.
5.از مسعدة بن صدقه از امام صادق علیه السّلام از پدران بزرگوارش علیهم السّلام روایت شده که فرمودند:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرموده است:از ظنّ و گمان بپرهیزید که همانا ظنّ و گمان دروغترین دروغهاست 2.
1.عبد المؤمن انصاری روایت کند که به امام صادق علیه السّلام عرض کردم:
گروهی از رسول خدا روایت میکنند که فرمود:«اختلاف امّتی رحمة»؛اختلاف در میان امّت من رحمت است.امام صادق علیه السّلام فرمودند:«راست میگویند»،گفتم:اگر اختلاف در میان امّت رحمت است.پس اجتماع در میان امّت مایۀ عذاب است!امام صادق علیه السّلام فرمودند:اینگونه که تو گمان کردهای و آنان به آن راه رفتهاند، نیست.منظور پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله این آیه از قرآن کریم است:(پس چرا از هر فرقهای از آنان، دستهای کوچ نمیکنند تا[دستهای بمانند و]در دین آگاهی پیدا کنند و قوم خود را-وقتی به سوی آنان بازگشتند بیم دهند-باشد که آنان[از کیفر الهی]بترسند؟).پس خداوند متعال آنها را امر کرده تا به سمت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بروند و دانش بیاموزند.سپس به سمت قوم و قبیلۀ خود برگردند و آن دانش را به آنان بیاموزند،مراد از کلمۀ اختلاف،رفتن آنها به شهرهاست نه اختلاف پیدا کردن در دین خدا.بلکه دین خدا یک دین بیشتر نیست 3.
2.اسماعیل بن مخلّد سرّاج گوید:این نامه از امام صادق علیه السّلام بهسوی اصحابش صادر شد.او نامه را ذکر میکند تا آنجا که گوید:
آنان در حالیکه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله قبل از وفات خود با آنها عهد و پیمان کرده بود، میگویند پس از دنیا رفتن پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله ما میتوانیم براساس آنچه را که رأی مردم بر آن اجتماع کرده عمل کنیم.آنان در این کار مخالف خدا و رسول او هستند،پس هیچکس جرأت بر خدا پیدا نکرده و ضلالتش آشکارتر از آنان که اینچنین اعتقادی دارند نیست.
تا آنجا که فرمود:و همچنان که در زمان حیات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله مردم اجازه نداشتند در مقابل کلام و نظر آن حضرت به هوا و هوس و رأی و قیاس خود عمل کنند،همچنین پس از رحلت آن حضرت نیز کسی اجازه ندارد تا به هوا و رأی و قیاس خود در مخالفت با آن حضرت عمل نماید.سپس فرمودند:از آثار رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سنّت او پیروی کنید و به آنها تمسّک جویید و از هوا و هوس و آراء و عقاید عقلی خود پیروی نکنید.چرا که گمراهترین مردم در نزد خدا کسی است که بدون هدایت خداوندی به دنبال هوا و رأی خود میرود.
و همچنین فرمودند:
«أیّتها العصابة،علیکم بآثار رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سنّته،و آثار الأئمة الهداة من أهل بیت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله من بعده و سنتهم،فإنّه من أخذ بذلک فقد اهتدی و من ترک ذلک و رغب عنه ضلّ...»؛
ای جماعت،بر شما باد که آثار رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سنّت او آثار ائمّۀ هدی از اهل بیت رسول خدا را پس از او دریابید.چرا که هرکس چنگ به ریسمان آنان بزند هدایت شده و هرکس این کار را ترک کرده و از او روگردان شود،گمراه میشود».
او این نامه را کاملا تا آخر ذکر کرده است (1).
1) (1)) .روضۀ کافی 2/8،کتاب الرّوضة،رسالة ابی عبد اللّه،ح 1.
1.هشام بن سالم گوید:به امام صادق علیه السّلام عرض کردم:حقّ خداوند بر بندگان چیست؟آن حضرت فرمودند:
حقّ خداوند بر بندگان این است که آنچه را که میدانند بگویند و از آنچه نمیدانند خودداری کنند.اگر آنان چنین کنند حقّ خداوند را ادا کنند (1).
2.هشام بن سالم از امام صادق علیه السّلام روایت کند که فرمود:
«إنّما علینا أن نلقی إلیکم الاصول و علیکم التفریع»؛
بر ماست که اصول را به شما بگوییم و بر شماست که طبق اصولی که ما به شما میگوییم فروعات را کشف کنید (2).
3.ابن مسکان از حبیب نقل میکند که گفت:امام صادق علیه السّلام به ما فرمودند:
کسی در نزد من محبوبتر از شما نیست،مردم به راههای مختلف رفتهاند.بعضی از آنها تابع هوا و هوس خود شدهاند.بعضی از آنها تابع آراء و نظرات عقلی خود گشتند.امّا شما تابع نظریهای شدهاید که ریشهدار است (3).
4.هشام روایت میکند که به امام صادق علیه السّلام گفتند:از شما روایت شده که مراد از خمر و میسر و انصاب و ازلام در آیۀ شریف قرآن،بعضی از انسانها هستند؟امام صادق علیه السّلام پاسخ دادند:خداوند هیچگاه خلق خود را با چیزهایی که
نمیفهمند مورد خطاب قرار نمیدهد (1).
5.از عمر بن حنظله روایت شده که گفت:از امام صادق علیه السّلام پرسیدم:دو نفر از اصحاب ما در یک مسألهای مانند دین یا میراث اختلاف میکنند.تکلیف چیست؟حضرت پاسخ دادند:
در میان خود گشته و کسی را پیدا کنند که حدیث ما را نقل میکند و در حلال و حرام ما نظر کرده،احکام ما را میداند.پس باید به حکم او راضی شوند که من او را بر شما حاکم قرار دادم.پس اگر او حکم ما را بیان کرد و یکی از آن دو نفر حکم او را قبول نکرد،حکم خداوند را سبک شمرده و حکم ما را ردّ کرده است و هرکس ما را ردّ کند خدا را ردّ کرده و این کار در حدّ شرک به خداست (2).
در ادامۀ همان حدیث عمر بن حنظله گوید:به امام صادق علیه السّلام عرض کردم:
اگر هرکدام از دو طرف دعوی یکی از اصحاب را که دارای همین صفاتی که شما فرمودید هست اختیار کنند و آن دو را در امر خود حکم قرار دهند،سپس آن دو در حکم اختلاف کنند تکلیف چیست؟
امام علیه السّلام پاسخ دادند:حکم،حکم آن کسی است که از میان آن دو عادلتر،فقیهتر، راستگوتر و باتقواتر باشد و به حکم طرف مقابل اعتنا نمیشود.
خدمت آن حضرت عرض کردم:آن دو نفر هردو عادل و در نزد اصحاب مورد قبول هستند و نمیتوانیم هیچکدام از آنها را بر دیگری ترجیح دهیم.
حال تکلیف چیست؟
حضرت پاسخ دادند:میبینیم در حکمی که صادر کردهاند،به چه روایتی از ما تمسک کردهاند؟پس استناد هرکدام به روایتی بود که اصحاب شما بر آن اجماع کردهاند،حکم
او را قبول کرده و روایتی را که نادر بوده و در نزد اصحاب مشهور نیست،کنار میگذاریم.چرا که آنچه مورد اتفاقنظر باشد،شکّ از آن برداشته میشود،عمر بن حنظله گوید:
به آن حضرت عرض کردم:اگر دو روایتی که آن دو نفر نقل میکنند هردو مشهور باشند و از راویان ثقه نقل شده باشند تکلیف چیست؟
امام صادق علیه السّلام پاسخ دادند:نگاه کنید که از میان این دو روایت کدامیک موافق با حکم قرآن و سنّت و مخالف با حکم عامّه یعنی غیر شیعه میباشد.آن را بگیرید و آنچه را که حکمش مخالف با حکم کتاب یا مخالف سنّت و یا موافق با عامّه است کنار بگذارید.
عرضه داشتم:خدا مرا فدایت کند.اینگونه فرض میکنیم که این دو فقیه هردو حکم را از کتاب و سنّت اخذ کردهاند.امّا میبینیم که یکی از این دو خبر موافق با عامّه و دیگری مخالف با عامّه است.به کدامیک باید عمل کنیم؟
امام صادق علیه السّلام فرمودند:راه رشد در آن روایتی است که مخالف با عامّه باشد.
عرضه داشتم:خداوند مرا قربانت کند،اگر هردو خبر با نظر عامّه موافق بودند تکلیف چیست؟
آن حضرت پاسخ دادند:نگاه میکنیم که حاکمان و قاضیان عامّه به کدامیک از این دو روایت میل بیشتری دارند و آن را مورد استناد قرار میدهند،آن را ترک میکنیم و دیگری را اخذ مینماییم.
عرض کردم:اگر حکّام آنها به هردو خبر یکسان عمل کرده باشند تکلیف چیست؟
آن حضرت فرمودند:اگر کار به اینجا رسید،این مسأله را کنار بگذار تا امام خود را ببینی (1)،همانا که توقّف کردن در نزد امور شبههناک بسیار بهتر است از فرورفتن در گرداب هلاکت (2).
1.موسی بن بکر گوید:به امام صادق علیه السّلام عرض کردم:مردی یک روز،دو روز یا سه روز یا چهار روز یا بیشتر بیهوش میماند.آیا او چه اندازه باید نمازش را قضا کند؟امام صادق علیه السّلام پاسخ دادند:
«ألا أخبرک بما یجمع لک هذه الأشیاء کلّها؟کلّما غلب اللّه علیه من أمر فاللّه أعذر لعبده»؛
آیا تو را خبر ندهم به قاعدهای کلّی که جواب همۀ این سؤالها در آن باشد؟خداوند عذر بندگانش را در همۀ امور غیر اختیاری میپذیرد (1).
2.از محمّد بن علیّ بن الحسین روایت است که گفت:امام صادق علیه السّلام فرمودند:
«کلّ شیء مطلق حتّی یرد فیه نهی»؛
هر چیزی آزاد است تا اینکه در آن از جانب خدا نهیی برسد (2).
3.از داوود بن فرقد روایت شده که گفت:از امام صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود:
اگر شما معنای کلام ما را بفهمید و درک کنید،فقیهترین مردمید،چرا که هر کلمه ممکن است بر چند وجه معنای مختلفی پیدا کند،انسان اگر بخواهد میتواند کلام خود را بهگونهای تغییر بدهد که معنایش عوض شود ولی دروغ نباشد (3).
4.از ابی اسحاق ارجانی روایت مرفوعی نقل شده است که گفت:امام
صادق علیه السّلام فرمودهاند:آیا میدانی چرا دستور میدهیم به روایاتی که مخالف با نظر اهل سنّت است عمل کنید؟گفتم:نمیدانم،آن حضرت فرمودند:به این دلیل که حضرت علی علیه السّلام در امر دین هر دستوری میدادند،امّت از روی کینه و عنادی که با آن حضرت داشته و میخواستند امر آن حضرت را باطل کنند،مخالف آن عمل میکردند.به همین خاطر میآمدند و از امیر المؤمنین مسأله میپرسیدند،هنگامی که آن حضرت فتوا میداد،آنها ضدّ آن را عمل میکردند تا مردم را به اشتباه بیندازند (1).
5.از منصور بن حازم روایت شده که گفت:امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:مردم در امر و نهی خدا واقع شدهاند.امّا کسی که دارای عذر شرعی باشد،خداوند عذر او را میپذیرد (2).
6.از ابی بصیر روایت شده که گفت:از امام صادق علیه السّلام سؤال کردم:آیا مهر یا جای سجدۀ مریض را زن میتواند برای او نگاه دارد تا او بر آن سجده کند؟ آن حضرت فرمودند:این کار را نمیتواند انجام دهد،مگر اینکه به این کار مجبور باشد و در نزد او غیر از آن زن دیگری نباشد و هیچ حرامی نیست مگر اینکه در هنگام ضرورت و اضطرار خداوند آن را حلال کرده است (3).
7.هشام بن سالم از امام صادق علیه السّلام روایت کند که فرمود:خداوند متعال بسیار بزرگوارتر است از اینکه به مردم تکلیفی واگذار کند که آنان طاقت انجام آن را نداشته باشند و خداوند متعال عزیزتر از آن است که در حکومت و سلطنت او کاری اتّفاق بیافتد که خداوند آن را نخواسته باشد (4).
8.عبد الاعلی مولی آل سام گوید:به امام صادق علیه السّلام عرض کردم:زمین
1) (1)) .علل الشرایع 531/2،باب 315،العلّة الّتی من اجلها یجب الاخذ بخلافه...،ح 1.
2) (2)) .محاسن 245/1،کتاب مصابیح الظّلم،باب 26،باب الامر و النّهی،ح 242.
3) (3)) .تهذیب 177/3،باب 14،باب صلاة الغریق و المتوحّل و المضطرب بغیر ذلک،ح 1.
4) (4)) .کافی 160/1،کتاب التّوحید،باب الجبر و القدر و الامر بین الامرین،ح 14.
خوردم و ناخن دست من شکسته است و من بر آن مرهم نهادهام.اکنون چگونه وضو بگیرم؟آن حضرت پاسخ دادند:این حکم و اشباه و نظایر آن از این آیۀ شریف قرآن فهمیده میشود:(و در دین بر شما سختی قرار نداده است)بر روی همان مرهم دست بکش (1).
9.از عبد اللّه بن سنان از امام صادق علیه السّلام روایت شده است که فرمود:هرچیز حلال و حرامی دارد.پس تا وقتی که حرام را به صورت مشخّص نشناختهای که آن را کنار بگذاری،همهچیز برای تو حلال است (2).
10.از معاویة بن عمّار از امام صادق علیه السّلام روایت شده است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله هنگامی که از طواف و نماز طواف فارغ شد،فرمود:اکنون اعمال را از آنجا شروع کنید که خداوند متعال دستور به آن داده است.پس به کوه صفا برویم،خداوند متعال میفرماید:(در حقیقت،«صفا»و«مروه»از شعایر خداست) (3).
11.زکریّا بن یحیی از امام صادق علیه السّلام روایت میکند که فرمود:آنچه را که خداوند دانش آن را از بندگان پنهان داشته است،آن حکم از بندگان برداشته شده است (4).
12.از حریز از زراره نقل شده است که گفت:از امام صادق علیه السّلام دربارۀ حرام و حلال سؤال کردم.آن حضرت پاسخ دادند:
«حلال محمّد حلال الی یوم القیامة،و حرامه حرام الی یوم القیامة،لا یکون غیره و لا یجیء غیره»؛
حلال محمّد تا روز قیامت حلال،و حرام او تا روز قیامت حرام است،غیر از این نخواهد شد و نخواهد آمد (5).
1.ابن اذینه از امام صادق علیه السّلام روایت میکند که آن حضرت فرمودند:این ناصبیان چه چیز روایت میکنند؟عرضه داشتم:خدا مرا قربانت کند.دربارۀ چه موضوعی؟آن حضرت فرمودند:دربارۀ اذان و رکوع و سجودشان.گفتم:آنان میگویند:ابیّ بن کعب در خواب دیده است،امام صادق علیه السّلام فرمودند:آنان دروغ میگویند.دین خدا عزیزتر از آن است که در خواب دیده شود[یعنی احکام آن به وسیلۀ خواب و رؤیا بیان شود] (1).
2.از عیص بن قاسم روایت شده است که امام صادق علیه السّلام فرمودند:
هنگامی که کسی در ماه رمضان به مسافرت میرود،باید روزهاش را افطار کند و فرموده است:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از مدینه به سمت مکّه در ماه رمضان خارج شد،به همراه آنان مردم و پیادگان بودند.هنگامی که به منطقۀ کراء غمیم[که سه میل با مدینه فاصله داشت]رسیدند،کاسهای آب خواستند.آن هنگام وقتی بین ظهر و عصر بود.آن حضرت آب را نوشیده و افطار کرده و مردم نیز به همراه آن حضرت افطار کردند.امّا عدّهای بر روزۀ خود ماندند و آنها را عصاة یا سرپیچیکنندگان نامیدند،در حالیکه همیشه باید همه به آخرین دستور رسول خدا عمل کنند (2).
3.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:خداوند متعال آب را پاککننده آفرید.هیچ چیزی آب را نجس نمیکند مگر اینکه رنگ،طعم یا بوی آب را تغییر دهد.
4.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:هنگامی که آب به قدر کر رسید،چیزی او را نجس نمیکند.
5.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:لباس خود را پس از آغشته شدن به بول هر حیوانی که
گوشتش خورده نمیشود،بشویید.
6.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:هنگامی که چشم،گوش و قلب به خواب رفت،وضو واجب میشود،گفته شد:اگر در کنار این شخص خوابیده چیزی حرکت کند و او متوجّه آن نشود حکمش چیست؟امام صادق علیه السّلام فرمودند:با این چیزها وضو باطل نمیشود مگر اینکه یقین کند که به خواب عمیق فرورفته است و شاهد آشکاری بر این بیابد و الاّ بر یقین وضوئی که داشته باقی است و هیچگاه یقین با شک نقض نمیشود و حتما باید یقین دیگری یقین را از بین ببرد.
7.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:وضو را جز حدث باطل نمیکند و خواب نیز حدث است.
8.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:هنگامی که در محلّ قضای حاجت نشستهای،اگر صدای اذان را شنیدی،زیر لب آنچه را که مؤذن میگوید بگو و در آن حال ذکر خدا را فرو مگذار،چرا که یاد خدا در هر حالی نیکوست.
9.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:اگر در وضوی خود شک کردی و شک تو پس از پایان وضو و مشغول شدن به کار دیگری بود،شکّ تو قابل اعتنا نیست.شک در جایی قابل اعتناست که هنوز آن کار تمام نشده باشد.
10.از امام صادق علیه السّلام دربارۀ نشستن جنب در مساجد سؤال شد.امام صادق علیه السّلام فرمودند:جایز نیست.امّا به غیر از مسجد الحرام و مسجد النّبی صلّی اللّه علیه و اله میتواند از همۀ مسجدها عبور نماید.
11.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:بر هر کسی که از اهل قبله باشد و بمیرد نماز میّت بخوانید و حساب او را به خدا واگذار کنید.
12.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:هرچیزی که به غیر از خاک قبر بر بالای قبر بگذارند، بر میّت سنگینی میکند (1).
1) (1)) .وسائل الشیعه ج 2،ابواب الدّفن،باب 36«؛باب انّه یکره ان یوضع علی القبر من غیر ترابه»
13.مردی به امام صادق علیه السّلام عرض کرد:من لباس خود را به شخص غیر مسلمان ذمّی عاریه میدهم.میدانم که او شراب میخورد و از گوشت خوک استفاده میکند.هنگامی که او پیراهن مرا به من برمیگرداند قبل از اینکه آن را بپوشم و در آن نماز بخوانم،آیا واجب است که آن را بشویم؟امام صادق علیه السّلام پاسخ دادند:در آن نماز بخوان و آن را نشوی،بخاطر اینکه تو آن را به صورت پاک به او عاریه دادهای و الآن یقین نداری که آیا او آن را نجس کرده است یا نه.پس اگر در آن نماز بخوانی اشکالی ندارد مگر اینکه یقین به نجس بودن آن پیدا کنی.
14.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:هر نمازی دو وقت دارد و برترین آنها اول وقت است.
15.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:همانا که نافله به منزلۀ هدیهای است که به خداوند میدهی.پس هر زمانی که آن را بدهی قبول میشود.
16.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:
«السجود لا یجوز إلاّ علی الأرض أو علی ما أنبتت الأرض إلاّ ما أکل أو لبس»؛
سجده جز بر زمین و یا آنچه از زمین میروید جایز نیست و آنچه از زمین میروید اگر خوردنی یا پوشیدنی باشد،باز هم سجده بر آن جایز نیست.
17.و آن حضرت فرمودهاند:
«من صلّی الصلوات الخمس جماعة،فظنوا به کلّ خیر»؛
هرکس که نمازهای پنجگانهاش را به جماعت بخواند،همهگونه ظنّ و گمان خوبی به او ببرید (1).
18.از امام صادق علیه السّلام در رابطۀ با خواندن حمد و سوره توسّط مأموم در
1) (1)) .وسائل الشیعة ج 5،کتاب الصّلاة،ابواب صلاة الجماعة،باب 1(باب تأکّد استحبابها فی الفرائض و عدم وجوبها فیما ادل جمعة و العیدین).
نماز جماعت سؤال شد.فرمودند:جایز نیست.چرا که امام علیه السّلام ضامن قرائت مأمومین است.البتّه امام جماعت ضامن تمام نماز آنها نیست،امّا ضامن قرائت میباشد.
19.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:خداوند هیچ چیزی را بر این امّت شدیدتر از زکات واجب نکرده است که البتّه عموم مسلمانان دربارۀ همین واجب الهی به هلاکت میافتند.
20.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:هیچ مالی در خشکی و یا دریا از بین نمیرود مگر اینکه صاحب آن زکات را ضایع کرده است و هیچ پرندهای به دام صیّاد نمیافتد مگر اینکه در تسبیح خداوند کوتاهی کرده باشد.
21.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:«إنّما فرض اللّه الصیام لیستوی به الغنی و الفقیر»؛ خداوند روزه را واجب کرده است تا غنیّ و فقیر در آن احساس تساوی کنند.
22.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:در سفر روزه نیست مگر در آن سه روزی که خداوند متعال در حج گفته است (1).
23.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:اگر در روز قیامت روزۀ ماه رمضان را کامل بیاوری، دیگر دربارۀ روزه از تو سؤالی نمیشود.
24.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:
«إن صوم شهر رمضان لم یفرض اللّه صیامه علی أحد من الامم قبلنا»؛
خداوند روزۀ ماه رمضان را بر هیچیک از امّتهای سابق واجب نکرده است.
25.از امام صادق علیه السّلام در رابطه با آیۀ شریف قرآن: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیٰامُ کَمٰا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ای کسانی که ایمان آوردهاید، روزه بر شما مقرر شده است،همانگونه که بر کسانی که پیش از شما[بودند]مقرر شده بود، باشد که پرهیزگاری کنید)سؤال شد.آن حضرت پاسخ دادند:خداوند متعال در
1) (1)) .وسائل الشیعة ابواب من یصحّ منه الصّوم،باب 11(باب عدم جواز صوم شهر من الواجب فی السّفر الاّ النّذر المعیّن سفرا و حضرا و ثلاثة ایّام...).
امّتهای سابق فقط روزۀ ماه رمضان را بر پیامبران آن امّتها واجب کرده بود.امّا امّت ما را بر آنان فضیلت داده و روزۀ ماه رمضان را بر رسول و امّت،هردو واجب کرده است.
26.به امام صادق علیه السّلام عرض شد:آیا شب قدر در همۀ سالها موجود است؟امام صادق علیه السّلام پاسخ دادند:اگر شب قدر برداشته شود،قرآن از بین میرود.
27.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:اگر مردم حج را ترک کنند،عذاب الهی بر آنها نازل شده و دیگر مهلتی به آنها داده نخواهد شد.
28.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:«لا یزال الدین قائما ما قامت الکعبة»؛مادامی که کعبه در میان مسلمانان برپا است،دین هم برپا است.
29.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:
اگر مردم حج را ترک کنند،بر والی است که آنها را به رفتن بر حج و ماندن در کنار کعبه مجبور کند و اگر زیارت قبر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله را ترک کنند،بر والی است که آنها را بر این کار مجبور نماید.اگر آنها از نظر مالی امکانات رفتن به این سفر را ندارند، والی باید از بیت المال مسلمین به آنها پول بدهد تا به این سفر روحانی بروند.
30.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:کسی که عمره بهجا میآورد،در همۀ ماههای سال میتواند این کار را انجام بدهد.امّا بافضیلتترین عمره،عمرۀ ماه رجب است.
31.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در هر طواف واجب و مستحبّی حجر الاسود را استلام میفرمودهاند.
1.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:
کسی که در یک شهر صدهزار نفری یا بیشتر،کسی پرهیزگارتر از او پیدا شود از شیعیان مورد پسند ما نیست.
2.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:
هر خانوادهای که از رفق و مدارا در امور برخوردار شده باشد،خداوند در رزق او وسعت داده است،و مدارا در ادارۀ امور زندگانی بهتر از وسعت در مال است.مدارا باعث میشود که صاحب آن هیچگاه درمانده نشود.امّا اسراف و تبذیر باعث میشود که هیچچیز برای انسان باقی نماند،خداوند متعال خود اهل مداراست و مدارا را دوست دارد (1).
3.امام صادق علیه السّلام به مردی فرمودند:
به تو سفارش میکنم که همیشه قبل از انجام هر کاری به عاقبت آن بیندیش.اگر عاقبتش خوب بود انجام بده و اگر دیدی به فتنه و شرّ منتهی میشود،از آن دست نگهدار.
4.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:
هیچ رگی از انسان نمیگیرد،هیچ مریضی،سردرد و یا بدبختی به انسان روی نمیآورد مگر بخاطر گناهی که انجام داده،و البتّه گناهانی که خدا میبخشد و به آنها مؤاخذه نمیکند بسیار بیشتر است.
5.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:«إن الذنب یحرم العبد الرزق»؛گناه بندۀ خدا را از روزی محروم میکند».
و امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:«لا صغیرة مع الاصرار و لا کبیرة مع الاستغفار»؛گناه صغیره اگر دائمی شد دیگر صغیره نیست و گناه کبیره اگر با استغفار همراه شد،دیگر کبیره نیست و بخشیده میشود.
6.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:«الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر واجبان علی
1) (1)) .وسائل الشیعه کتاب الجهاد ابواب جهاد النفس و ما یناسبه،باب 27(باب استحباب الرفق فی الامور).
من أمکنه ذلک و لم یخف علی نفسه و لا علی أصحابه»؛امر به معروف و نهی از منکر بر هر کسی که امکان این کار را داشته باشد و بر جان خود و اصحاب خود نترسد واجب است.
7.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:هرکس در موقع انجام کاری حضور داشته باشد امّا در دل از آن کار راضی نباشد،گویا که اصلا در آنجا حضور نداشته.امّا کسی که در موقع انجام کاری حضور نداشته امّا در دل به انجام آن راضی بوده،گویا که در آنجا حضور داشته و خود آن کار را انجام داده است.
8.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:خداوند همۀ اختیارات مؤمن را به خودش واگذار کرده،امّا اختیار یک چیز را به او نداده،و آن این است که خود را خوار و ذلیل نماید.
9.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:«لا ینبغی للمؤمن أن یذلّ نفسه»؛سزاوار نیست که مؤمن خود را ذلیل کند،پرسیدند:چگونه خود را ذلیل میکند؟امام صادق علیه السّلام فرمودند:«یتعرّض لما لا یطیق»؛خود را در معرض کاری که توان انجام آن را ندارد قرار بدهد.
10.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:اگر مردی سخن حقّی را بگوید و کسانی به آن سخن حقّ عمل کنند،او به اندازهای که آنان اجر و ثواب میبرند،اجر و ثواب میبرد،و همچنین اگر کسی کلمۀ گمراهکنندهای بگوید و عدّهای را گمراه کند و طبق آن عمل کنند،همان مقدار از گناهی که آنان مرتکب میشوند،برای او نیز نوشته میشود.
11.امام صادق علیه السّلام فرمودهاند:«المسلمون عند شروطهم،إلاّ کل شرط خالف کتاب اللّه،فلا یجوز»؛مسلمانان باید به شرطهایی که بین هم میگذارند پایبند و وفادار باشند،مگر هر شرطی که مخالف با کتاب خدا باشد که از اصل،گذاشتن چنین شرطی جایز نیست.
و آخر دعوانا أن الحمد للّه رب العالمین.
مقدمه مجمع 7
مقدمه 9
قسمت اوّل
بخش نخست:حضرت امام صادق علیه السّلام در یک نگاه 19
بخش دوم:برداشتهایی از شخصیت حضرت امام صادق علیه السّلام 23
بخش سوّم:جلوههایی از شخصیت حضرت امام صادق علیه السّلام 29
گستردگی علم امام صادق علیه السّلام 29
کرم و سخاوت امام صادق علیه السّلام 30
صدقات پنهانی امام صادق علیه السّلام 33
میهماننوازی امام صادق علیه السّلام 34
تواضع امام صادق علیه السّلام 34
اخلاق والای امام صادق علیه السّلام 35
صبر امام صادق علیه السّلام 36
عبادت امام صادق علیه السّلام 37
قسمت دوم
بخش نخست:پرورش حضرت امام صادق علیه السّلام 45
خانوادۀ بزرگوار 45
پدر بزرگوار 45
مادر پاکیزه 46
میلاد نور 47
تاریخ ولادت امام صادق علیه السّلام 48
نامگذاری و القاب امام صادق علیه السّلام 48
کنیههای امام صادق علیه السّلام 51
هوش امام صادق علیه السّلام 51
دانش امام صادق علیه السّلام به همۀ زبانها 54
هیبت و وقار امام صادق علیه السّلام 57
بخش دوم:مراحل زندگی حضرت امام صادق علیه السّلام 59
بخش سوم:حضرت امام صادق علیه السّلام در سایه جد و پدر 63
ویژگیهای زمانۀ امام زین العابدین علیه السّلام و موقعیتهای آن حضرت 63
ویژگیهای عصر امام محمد باقر علیه السّلام 68
نیازهای عصر امام محمد باقر علیه السّلام 70
1.خط سیاسی امام محمد باقر علیه السّلام 71
اسلوب اول 71
اسلوب دوّم 72
2.تکمیل ساختار گروه صالحان 74
3.تأسیس دانشگاه اهل بیت علیهم السّلام 79
قسمت سوم 87
بخش نخست:ویژگیهای دورۀ امام صادق علیه السّلام 89
1.وضع سیاسی 92
زید رضی اللّه عنه قیامش را آشکار میکند 95
موضعگیری امام صادق علیه السّلام در برابر قیام زید 97
امام صادق علیه السّلام و هشام بن عبد الملک 99
آغاز رهایی 101
امام صادق علیه السّلام قیام عمویش زید را تقویت میکند 103
کشته شدن یحیی بن زید 104
موضعگیری امام صادق علیه السّلام در برابر رویدادهای سیاسی 107
موضع امام علیه السّلام در برابر پیشنهادهای رهبری 107
امام صادق علیه السّلام شیعه را از گرفتن مواضع انفعالی بازمیدارند 111
2.شرایط فکری 113
تحریف مصادر تشریع و تاریخ 114
الف-تحریف در عرصۀ تفسیر قرآن کریم 114
ب-تحریف در عرصۀ حدیث شریف نبوی 116
ج.تحریف در عرصۀ تاریخ 118
جهتگیریهای فکری منحرف در زمان امام صادق علیه السّلام 118
بخش دوم:نیازهای دورۀ حضرت امام صادق علیه السّلام 127
رویکرد امام علیه السّلام به گرایشهای فکری و سیاسی 131
1.محور عقیدتی سیاسی 131
2.محور فکری فرهنگی 137
الف-رویارویی با جریانهای الحادی 137
ب.مبارزه با جریان غلوّ 142
ج.ارائۀ راه صحیح فهم دینی 145
د.مبارزه با مسألۀ تحریف قرآن و استفادۀ ابزاری از قرآن و مفاهیم آن برای مقاصد سیاسی 151
3.محور روحی و اخلاقی 154
پیگیری ایجاد دانشگاه اسلامی اهل بیت علیهم السّلام 163
ویژگیهای دانشگاه اهل بیت علیهم السّلام 163
تخصّص علمی در دانشگاه امام صادق علیه السّلام 168
بخش سوم:نقش امام صادق علیه السّلام در بنیانگذاری گروه نخبگان صالح 177
هدف از ایجاد جماعت صالح 178
نقش خاصّ امام صادق علیه السّلام در ساخت جماعت نیکان 184
ریشهدار کردن اصول،اهداف و خصوصیات نهضت حسینی 185
ساختار روحی و ایمانی 192
نشانههای عمق ایمان 195
الگوی نیکو 197
ساختار اجتماعی 200
همگام با مردم 200
تأکید بر روابط برادرانه 202
موضع امام صادق علیه السّلام در برابر قهر و قطع رابطه 206
خطّ تربیتی امام صادق علیه السّلام 206
مورد اوّل:دعوت و اصلاح 207
مورد دوّم:تعامل تربیتی در دو عرصۀ تعلیم و تعلّم 208
مورد سوّم:قاعدۀ تربیتی در عرصه قبول مسئولیت و رهبری 210
مورد چهارم:سختیها و قدرت مقاومت 210
قسمت چهارم
بخش نخست:پایان حکومت اموی و آغاز حکومت عباسی 215
1.تازههای سیاسی 215
2.حرکت عبّاسیان،پیدایش و روشها 222
اجتماع ابواء 228
حرکت عبّاسیان پس از پایان اجتماع 230
3.موضع امام علیه السّلام در برابر رویدادها 235
پاسخ امام صادق علیه السّلام به پیشنهاد خلافت توسّط ابو سلمۀ خلاّل 237
موضع امام صادق علیه السّلام در برابر سایر علویان 239
پایان کار ابو سلمۀ خلاّل 240
پاسخ امام علیه السّلام به پیشنهاد ابو مسلم خراسانی 241
4.رویۀ امام در این مرحله 243
بالا گرفتن کار بنی عبّاس و موضعگیری امام صادق علیه السّلام 245
حضور در دستگاه حاکمه 258
امام صادق علیه السّلام اعتقاد به امام مهدی علیه السّلام را محکم میکند 260
بخش دوم:حکومت منصور و شهادت امام صادق علیه السّلام 263
منصور و سختگیری بر امام صادق علیه السّلام 263
شاخۀ اوّل 264
شاخۀ دوّم 266
شاخۀ سوّم 272
حرکت علویان به سمت برپایی نهضت 276
موضعگیری امام صادق علیه السّلام در برابر آل حسن 278
قیام محمّد بن عبد اللّه(صاحب نفس زکیّه)280
موضع امام صادق علیه السّلام در برابر قیام محمّد نفس زکیّه 282
امام صادق علیه السّلام شیعه را برای ادامۀ راه خود آماده میکند 282
محاصرۀ امام صادق علیه السّلام اندکی قبل از شهادت 290
امام صادق علیه السّلام در ملکوت اعلی 292
بخش سوّم:میراث امام صادق علیه السّلام 299
بزرگان اهل سنّت که از امام صادق علیه السّلام کسب علم کردهاند 300
منابع و آثار شناخت 307
انبیا و امامان 308
اسلام و ایمان 309
تفقّه در دین 310
منابع تشریع اسلامی 312
علم ائمّه علیهم السّلام 312
راههای انحرافی 314
نمونههایی از کجفهمی در مسائل دینی 315
روش تفقّه در دین 317
قواعد فقهی کلّی 320
نمونههایی از فقه امام صادق علیه السّلام 323
نمونههایی از اندرزهای امام صادق علیه السّلام 327
فهرست 331
₸