ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدنی بجستانی، محمود، ۱۳۴۳ -
عنوان و نام پدیدآور : امر به معروف و نهی از منکر: دو فریضه برتر در سیره معصومین علیهمالسلام/ تالیف سیدمحمود مدنیبجستانی؛ [به سفارش] ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر، پژوهشکده امر به معروف و نهی از منکر.
وضعیت ویراست : ویراست ۲.
مشخصات نشر : قم: معروف، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری : ۲ج.
شابک : دوره 978-600-6612-04-1 : ؛ ۲۵۰۰۰ ریال: ج.۱ 978-600-6612-03-4 : ؛ ۳۰۰۰۰ ریال: ج.۲ 978-600-6612-05-8 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : ج. ۱ و ۲ (چاپ دوم).
یادداشت : عنوان عطف: دو فریضه برتر در سیره معصومین.
یادداشت : کتابنامه.
عنوان عطف : دو فریضه برتر در سیره معصومین.
موضوع : امر به معروف و نهی از منکر
موضوع : چهارده معصوم -- کلمات قصار
شناسه افزوده : ستاد احیاء امر به معروف و نهی از منکر. پژوهشکده امر به معروف و نهی از منکر
رده بندی کنگره : BP۱۹۶/۶/م۴الف۸ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۷۷۵
شماره کتابشناسی ملی : ۳۰۹۱۸۹۲
سخن آغازین: نیاز جامعة برین12
ضامن اجرای قانون13
توجه به شرایط13
امر به معروف و نهی از منکر در سیره معصومین15
بخش اول:
اهمیت امر به معروف و نهی از منکر
اهمیت امر به معروف و نهی از منکر در سیره معصومین18
فصل اول:
امر به معروف و نهی از منکر از آغاز تا انجام زندگی20
پیامبر (ص)در کودکی20
امام حسن(ع) و امر به معروف در کودکی22
نهی از منکر امام حسین (ع)در کودکی23
نهی از منکر در گهواره26
رسول خدا(ص) در روزهای واپسین26
نهی از منکر به هنگام رحلت28
امام علی(ع) درآخرین روزها29
امام حسن(ع) دربستر شهادت 31
آخرین دیدار امام صادق(ع)32
آخرین امر به معروف معصومین(ع)33
فصل دوم:
تلاش فوقالعاده34
امر به معروف و نهی از منکر تا پای جان35
امر به معروف با جنگطلبان37
هدایت اسیر37
هدایت خواهی قاتل حمزه38
تحمل گرما برای امر به معروف و یاری مظلوم39
درون آتش رفتن40
فصل سوم:
بدگویی از تارکان امر به معروف و نهی از منکر42
امام حسین(ع) در عرفات43
امام صادق (ع)و ترک کنندگان امر به معروف45
پذیرش امر به معروف و نهی از منکر46
دفاع از فرد معترض47
امّت مقدّس48
پذیرفتن سخن در موقعیت دشوار49
هدیّهای برادرانه49
شنیدن انتقاد و پاسخ به آن50
بخش دوم:
شرایط امر به معروف و نهی از منکر51
فصل اول: شناخت معروف و منکر
شرایط امر به معروف و نهی از منکر52
شناخت معروف و منکر53
مسئولیت امر و نهی بدون شناخت54
حکم بدون علم54
بازداشت از دو خصلت55
آگاهسازی ناآگاهان55
مؤمن ناآگاه57
نهی فرماندار58
دستور تبیین معروف و منکر59
شکوه از اظهارنظرهای ناآگاهانه59
پیامد گفتار بدون شناخت60
فصل دوم:
احتمال تأثیر62
ترک مبارزه با بدعت63
خودداری از موعظه64
نهی نکردن دروغگو65
فصل سوم:
نداشتن پیامدهای ناروا68
سکوت برای حفظ حکومت اسلامی69
سرانجام افشای اسرار71
اظهار حقیقت در موقعیت نامناسب73
سکوت در مقابل دشنام74
بخش سوم:
مراحل امر به معروف و نهی از منکر
مراحل امر به معروف و نهی از منکر78
فصل اول:
اظهار خشم و نفرت79
پیامبر و فاطمه زهرا(س) 80
نهی از بدحجابی تنها با اظهار خشم و نفرت81
نفرت و خشم قلبی، پایینترین درجه نهی از منکر81
اندوه آشکار پیامبر(ص)83
اندوه فاطمه(س)83
اندوه امام رضا(ع)83
فصل دوم: امر به معروف و نهی از منکر گفتاری
الف. سخنرانیهای پیامبر اکرم85
ب. خطبههای امیرمؤمنان(ع)87
ج. سخنرانیهای فاطمه زهرا(س)88
د. گفتارهای امام حسن و امام حسین(ع)88
الف. پیامبر و گفت گوی دوجانبه89
ب. امیرمؤمنان و گفت گوی دوجانبه90
ج. امام رضا و گفت گوی دوجانبه92
د. گفت گوی دوجانبه امام جواد93
الف. پیامبر و ثروتمند مغرور95
ب: نهی از منکر در بازار96
ج. نهی از غیبت96
د. غذای سگهای جهنم97
و. نهی از سخنچینی97
الف. نهی از منکر در زندان98
ب. امر به معروف در لشکرگاه98
ج. امر به معروف در بازار98
د. نشان دادن راه گریز از منکر98
و. نهی از منکر در حال عبور99
ه . امر به معروف در طول سفر100
فصل سوم: اقدامات عملی
الف. زمینههای اقتصادی گناه102
تألیف قلوب102
پاداش مادّی103
پاداش ناسزاگو103
یتیمنوازی زمینه اصلاح105
کمک مادی برای جلوگیری از اختلاف106
توصیههای اقتصادی106
کار، مایه عزت108
اول کمک مادی، سپس نهی از منکر108
کمک همراه با نهی از منکر109
اصلاح گنهکاران با کمک مادی110
ب. زدودن زمینههای فساد جنسی111
ازدواج با حمایت بیتالمال112
یک شب بدون همسر112
پیشنهاد ازدواج112
ج. از بین بردن زمینه فکری گناه112
آگاهسازی در زمینه غصب خلافت113
امام صادق و مرگ اسماعیل114
امام کاظم و واقفیّه116
امام رضا و حکومت عباسیان117
برخورد آرام120
برطرف کردن عملی منکر121
بیرون آوردن زیور زرّین121
بیرون آوردن لباسها121
نهی از منکر با شلاق122
تنبیه مرد قصهگو123
نهی نمازگزار123
تنبیه مردمآزار123
نهی از منکر با اجرای حدود124
اجرای حد برای همه125
تبعیض در اجرای حدود125
اجرای حدود وظیفه الهی135
برخورد بسیار شدید126
فرمان ترور127
تقدیم به آن که جان خویش را برای اقامة امر به معروف و
نهی از منکر، تقدیم کرد؛
او که به همة آزادگان، راه و رسم امر به معروف
و نهی از منکر را آموخت؛
در پیشگاه عظمت حق، سرور جوانان بهشت
جاوید شد و در حافظة تاریخ و ضمیر
انسانهای آگاه ومبارز، جاودانه شد.
تقدیم به سردار سرافرازِ عاشورا، امام احرار،حسین بن علی(علیهماالسّلام)
انسانها از ابتدای آفرینش تا کنون، هماره برای ایجاد جامعهای برتر و مدینهای فاضله، تلاش کردهاند و جان و مال بر سر این آرزو نهادهاند. این تلاش، کوششی از سر بیهودگی و سرگرمی نبوده، بلکه نیازی فطری است که خداوند در ضمیر آنان نهاده و برای برآورده شدن آن، تمامی نیروهای جهان هستی را به خدمت آنان گمارده است؛ چنان که خود در کتاب جاویدش میفرماید:
(لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَاَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَالْمیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ وَاَنْزَلْنا الْحَدیدَ فیه بَأْسٌ شَدیدٌ وَمَنافِعُ لِلنّاسِ...)؛ (1)
همانا فرستادگانمان را با نشانههایی روشن فرستادیم و با ایشان کتاب و میزان را نازل کردیم؛ تا آدمیان به اقامه قسط برخیزند و آهن را فرود آوردیم که دارای نیرویی شدید و منافعی برای مردم است... .
برای تشکیل این جامعه برتر و این مدینه فاضله، چه شرایط و اموری ضروری است و برای برآورده شدن این آرزوی دیرپای انسان، کدامین اسباب و افعال باید فراهم آید؟
در پاسخ بدین سؤال، اوّلین چیزی که به ذهن میآید، کلمه «قانون» است. بدون شک جامعهای که دارای قانون نیست، یا قانونی صحیح بر آن حکومت نمیکند، راه به ساحل سعادت نمیبرد و روی فلاح و رستگاری نمیبیند. بنابراین، قانون صحیح، اولین سنگ بنای جامعه برین است. خدای بزرگ برترین قانون را که - از علم نامتناهی او سرچشمه گرفته است - به بشر ارزانی داشته و همگان را به پیروی از آن، دعوت کرده و حیات طیّبه را در گرو عمل بدان شمرده (2)و دوریگزیدن از آن را سبب اصلی زندگی ناخوشایند و
سراسر سختی و فشار دانسته است.(1)اکنون این سؤال باقی است که آیا تنها وجود قانونی صحیح و کامل، سعادت جامعه را تضمین میکند و آرزوی دیرینه بشری را برای رسیدن به جامعه نمونه، برآورده میسازد؟ بدون تردید، پاسخ، منفی است؛ زیرا آن چه موجب برآورده شدن این آرزو و تحقّق یافتن این خواسته است، پیاده شدن این قانون و به مرحله اجرا درآمدن آن از طرف تمامی افراد جامعه است.
قانون، مانند نسخه شفابخشی است که تنها وجود آن، دردی را دوا نمیکند؛ بلکه به دست آوردن دارو و مصرف دقیق و صحیح آن، بشارت دهنده سلامتی و تضمین کننده زندگی و شادابی است.
از این رو، قانون صحیح، نیازمند ضامن اجرایی قوی است؛ تا کسی حدود آن را زیر پای نگذارد و مرزهایش را رعایت کند و در میدان عمل، آن را به فراموشی نسپارد. باید نیرویی در جامعه انسانی باشد؛ تا کسانی را که از روی نادانی و یا از سر هوس، به قانون پشتپا زده، آن را پایمال میکنند و وظایف انسانی خویش را نادیده میانگارند، وادار به انجام وظیفه و تدارک خطاهای گذشته کند.
در تمامی نظامهای سیاسی دنیا، گروهی خاص مأمور اجرای قانون و نظارت مستقیم بر چگونگی اجرای آن هستند؛ امّا در نظام سیاسی اسلام، تنها برگزیدگان جامعه، مسئول نظارت بر اجرای قانون نمیباشند؛ بلکه هر فرد جامعه اسلامی، موظّف به نظارت بر اجرای قانون و پاسداری از حدود آن است و این حق نظارت و دخالت، ویژه افرادی مخصوص و یا مواردی ویژه نیست؛ بلکه همه افراد نسبت به همه قوانین و نیز نسبت به تمامی طبقات جامعه، حق نظارت و دخالت در اجرای قوانین دارند. این حق نظارت عمومی که ضامن اجرای عدالت و قسط و تضمین کننده رسیدن جامعه به کمال و سعادت است، «امر به معروف و نهی از منکر» نامیده میشود.
فریضه امر به معروف و نهی از منکر، همانند سایر دستورات اسلامی، دارای شرایط، مراتب، شیوهها و بایدها و نبایدهای بسیاری است که آمران به معروف و ناهیان از منکر، باید به خوبی از آنها آگاه بوده، با توجه به آنها، وظیفه خویش را به انجام رسانند.
1) «ومن اعرض عن ذکری فان له معیشة ضنکا» ،طه، آیه 124.
اگر بدون توجه به این شرایط، امر به معروف و نهی از منکر انجام شود، ممکن است این نسخه شفابخش، به سمّ قاتل و زهر کشنده تبدیل شود و جامعه را از اهداف الهی و انسانی خود دور سازد. امام صادق(علیه السّلام) اثر اقدامات ناآگاهانه و بدون پایه معرفتی را این گونه بیان میفرماید:
العامل علی غیر بصیرة کالسائر علی غیر الطریق لایزیده سرعة السیر الاّ بُعدا؛ (1)
آن کس که بدون شناخت و بصیرت، اقدام به انجامدادن عملی میکند، چونان روندهای است که مسیر اشتباهی را میپیماید که شتاب بیشتر، تنها او را از مقصد دورتر میکند.
متأسفانه در جوامع اسلامی کنونی، وظیفه بسیار سترگ «امر به معروف و نهی از منکر»، به فراموشی سپرده شده است و حتی بدان پایه که به وظایف کوچک و شخصی اهمیت داده میشود، نسبت به برپای داشتن این فریضه بزرگ و فراگیر و سرنوشتساز، توجه نمیشود. گویا اصلاً خدا این فریضه را بر عهده ایشان قرار نداده است و در آخرت، از آن بازخواست نخواهد کرد.
از طرف دیگر، با فراموشی عملی این فریضه، بحث از باید و نبایدها و شرایط و خصوصیات آن نیز بسیار کمرنگ و اندک شده است و در حالی که درباره موضوعاتی بیاهمیت و یا کماهمیت قلمفرساییها میشود و کتابها و مقالات مفصّل و پیدرپی نوشته میشود، درباره این فریضه حسّاس، ظریف و مربوط به لحظه لحظه زندگی امروز و فردای ما کمتر سخن گفته و یا کتاب و مقاله نوشته میشود و به شرایط و شیوههای پیاده کردن آن در جهان امروز - که به حق آن را جهان تبلیغ وامواج نام نهادهاند - توجه بسیار اندکی میشود.
امام باقر(علیه السّلام) در فرازی از سخنان خویش عامل این سهلانگاری و فراموشکاری را دنیادوستی و لذّت طلبی میداند و میفرماید:
یکون فی آخر الزمان قوم یتّبع فیهم قوم مراؤون یتقرؤن ویتنسکون حدثاء سفهاء لایوجبون امرا بمعروف ولا نهیا عن منکر الاّ اذا أمنوا الضرر یطلبون لانفسهم الرخص والمعاذیر یتّبعون زلاّه العلماء وفساد عملهم یقبلون علی الصلاة والصیام وما لا یکلمهم فی نفس ولا مال. ولو اضرّت الصلاة بسائر ما
1) شیخ حرّ عاملی ، وسائل الشیعة ، ج 18، ص 12.
یعملون باموالهم وابدانهم لرفضوها کما رفضوا اسمی الفرائض واشرفها؛ (1)
در زمان آخرین، گروهی میباشند که از افراد ریاکاری که قرائت قرآن و عبادت را به خود میبندند و تازه به دوران رسیدههای نادانی هستند، پیروی میکنند. آنان، امر به معروف و نهی از منکر را واجب نمیشمارند؛ مگر بدان هنگام که ضرری بر ایشان نداشته باشد. آنان هماره برای خویش، به دنبال راه چاره، فرار و عذرتراشی میگردند و در جست جوی لغزش دانشمندان و اعمال تباه آنانند. به نماز و روزه و آن چه به مال و جانشان آسیبی نمیرساند، روی میآورند؛ ولی اگر نماز به مال و جانشان آسیب رساند، آن را به دور افکنند؛ همان گونه که برترین واجبات و بزرگترین آنها (یعنی امر به معروف و نهی از منکر) را دور انداختهاند.
احکام و دستورات دین مقدس اسلام از چهار منبع اصلی، «قرآن، سنت، عقل، اجماع» گرفته میشوند که در میان این منابع چهارگانه، مهمترین آنها سنّت است؛ زیرا کتاب (قرآن مجید) اگرچه اصلیترین، مقدسترین و قطعیترین سند دینی ماست، ولی به سبب محدودیت زمانِ نزول و محدودیت مخاطبان، تنها به اصول اساسی قوانین پرداخته و مجال باز کردن و تشریح خصوصیات، اجزا و شرایط کامل احکام را نداشته است و عقل، اگرچه پیامبر درونی خوانده میشود و مبنا و ریشه تمامی اعتقادات و احکام است، ولی در گستره احکام و با توجه به دانش اندک بشری و مخلوط شدن احکام عقلی انسان با خواستهها و امیال غریزی او، احکام قطعی عقلی که شرایط لازم را برای استفاده قانون و حکم دارا باشد، بسیار اندک است.
اجماع نیز برای استنباط احکام، کاربرد زیادی ندارد؛ زیرا در فقه شیعه، اجماع تنها هنگامی دارای اعتبار و ارزش است که بیانگر نظر پیامبر و یا امام و متضمن رأی معصوم باشد. بنابراین، نمیتوان آن را منبع مستقلی در کنار سنّت شمرد.
آری، اقیانوس مواجی که در طول دویستو پنجاه سال رسالت و امامت فراهم آمده است و دست به دست و سینه به سینه به ما رسیده است، سنّت پیامبر و ائمّه معصوم(علیهم السّلام) است که پشتوانهای بسیار قوی در امر قانونگذاری و حلّ تمامی مشکلات زندگی شخصی و اجتماعی است. سنت، گفتار، کردار و تقریر معصومین(علیهم السّلام) است و کردار معصومین که
1) کلینی ، الکافی ، ج 5، ص 55.
گاهی آن را سیره مینامیم، یکی از مهمترین راههای بهدست آوردن احکام و معارف الهی است؛ یعنی برای برطرف کردن نیازهای امروز و فردای جوامع انسانی، باید با مراجعه به چگونگی برخورد معصومین با حوادث مختلف، احکام گوناگون، شرایط و اوضاع متنوّع و زمانهای مختلف، حقائق معارف و احکام و شیوههای عملی آن را به دست آورد.
سعی ما در این نوشتار بر آن است که به سراغ سیره معصومین(علیهم السّلام) درباره امر به معروف و نهی از منکر برویم و برخورد عملی آنان را با این فریضه سترگ الهی، بررسی کرده، در این زمینه از این الگوهای الهی، درس بگیریم.
به امید آن که با احیای این فریضه فراموش شده و توجّه به درسهای بسیار مهم در شیوههای عملی و بایدها و نبایدهای این فریضه در میدانهای مختلف، بتوانیم مصداق آن جامعه نمونه و برین باشیم که قرآن از آن چنین گزارش فرموده است:
(وَلَیَنْصُرنَ اللّهُ مَنْ یَنْصُرَهُ اِنَ اللّهَ لَقَوّی عَزیزٌ. اَلَّذینَ اِنْ مَکّناهُمْ فِی اْلاَرضِ اَقامُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّکاةَ وَاَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَلِلّهِ عاقِبَهُ الاُمُورِ)؛ (1)
همانا کسی که خدا را یاری رساند، خدا نیز حتما یاریاش میکند؛ به راستی خداوند، قدرتمند و شکستناپذیر است.
آنان که چون در زمین قدرت و سلطه یابند، نماز برپای میدارند و زکات میپردازند و به معروف فرمان میدهند و از منکر باز میدارند و عاقبت امور، از آن خداوند است.
این نوشتار درپی بررسی سیره معصومین(علیهم السّلام) درباره امر به معروف و نهی از منکر است. بنابراین، سعی کمتر به توضیح و تحلیل مباحث پرداخته شده، تنها در حد ضرورت و اختصار و در ابتدای هر فصل، توضیحی آمده و سپس نمونههای مختلف سیره عملی معصومین(علیهم السّلام) بیان شده است.
خداوند همه ما را از آمران به معروف و ناهیان از منکر قرار دهد؛ انشااللّه.
(حوزه علمیه قم سیدمحمود مدنی بجستانی آبان هزار و سیصد و هفتاد و پنج)
1) حج ، آیه 41.
فصل اول: از آغاز تا انجام زندگی
فصل دوم: تلاش فوقالعاده
فصل سوم: بدگویی از تارکان
فصل چهارم: پذیرش امر به معروف و نهی از منکر
فرمانهای خداوند بزرگ، چون خواسته اوست، عظمت و اهمیت والایی دارد و سعادت انسان، در گرو فرمانبری و رعایت دقیق همه آنهاست؛ ولی با توجه به تأثیرات و عواقب و آثار فردی و اجتماعی، دنیوی و اُخروی و نیز جنبه کلیدی برخی از این قوانین، در آیات و روایات و سخنان معصومین(علیهم السّلام) نسبت به رعایت آنها، تأکید بیشتری شده است و این قوانین، دارای اهمیت ویژهای میباشد.
نافرمانی نسبت به برخی از این دستورات نیز گناه کبیره (بزرگ) و نسبت به برخی دیگر گناه صغیره (کوچک) نامید میشود.
در میان دستورات اسلامی و واجبات الهی، «امر به معروف و نهی از منکر»، جایگاه ویژهای دارد؛ تا آن جا که امام باقر(علیه السّلام) میفرماید:
انّ الامر بالمعروف والنهی عن المنکر سبیل الانبیاء ومنهاج الصلحاء فریضة عظیمة بها تقام الفرائض وتأمن المذاهب وتحلّ المکاسب وتردّ المظالم وتعمر الارض وینتصف من الاعداء و یستقیم الامر؛(1)
همانا امر به معروف و نهی از منکر، راه پیامبران و شیوه صالحان است و
1) وسائل الشیعة ، ج 11، ص 395.
فریضه بزرگی است که به واسطه آن، واجبات دیگر به پا داشته میشوند و به وسیله، آن پیشهها روا و حلال، ستمها برطرف و زمین، آباد میشود. دشمنان به واسطه این فریضه، مجبور به انصاف شده، امر (دنیا و دین) استوار میشود.
برای شناخت اهمیت و عظمت این فریضه در سیره معصومین(علیهم السّلام) ، باید به رفتارهای ویژه آنان هنگام رو به رو شدن با این فریضه الهی، در مقاطع گوناگون زندگی بنگریم و ما در چهار فصل، به گزارش این موضوع میپردازیم.
هر بررسیکننده آگاه و تیزبین، هنگام بررسی تاریخ زندگی معصومین(علیهم السّلام) ، این نکته را به روشنی مشاهده میکند که امر به معروف و نهی از منکر، پیوندی ناگسستنی با تمامی مقاطع زندگی آنان داشته است و آنان در تمامی مقاطع سنّی - از کودکی گرفته تا پایان عمر - پیوسته برپادارنده این فریضه بزرگ بودهاند و حتی در زمانی که کودکان دیگر غافل از امر و نهی و ناآگاه نسبت به ارزشها و ضدارزشها هستند، معصومین(علیهم السّلام) ، این دست پروردگان خداوند و بهرهمندان از منبع علوم غیبی، نسبت به اجرای فرمان الهی، بسیار حساس بوده، نسبت به شکسته شدن مرزها و زیر پا گذاشتن قوانین الهی، هشدار میدادند و امر به معروف و نهی از منکر میکردند.
روزی محمد(صلّی الله علیه و آله ) به حلیمه سعدیه گفت: مادر! برادرانم کجا میروند؟
حلیمه پاسخ داد: آنان گوسفندان را برای چرا به بیابان میبرند.
محمد(صلّی الله علیه و آله ) فرمود: یا اُمّاه، ما انصفتنی؛ مادر! تو منصفانه با من رفتار نکردی.
حلیمه سؤال کرد: چرا؟
محمد(صلّی الله علیه و آله ) فرمود:
اکون أنا فی الظّل واخوتی فی الشمس والحرّ الشدید وأنا أشرب منها اللبن؛ (1)
من در سایه بیاسایم و برادرانم در زیر آفتاب و گرمای شدید بهسر ببرند و من از آن شیر بیاشامم.
سپس آن حضرت تقاضا کرد که فردا او نیز به همراه برادرانش برای چرای گوسفندان، به بیابان برود. حلیمه میگوید: فردای آن روز، او را آماده ساختم؛ تا به همراه برادرانش، گوسفندان را به چرا ببرد و گردنبندی از جزع یمانی که برای جلوگیری از چشمزخم و حفاظت به گردن کودکان میآویختند، به گردن وی آویختم؛ امّا محمد(صلّی الله علیه و آله ) آن گردنبند را از گردن خویش بیرون آورد و فرمود: مادر! کسی با من هست که مرا حفظ میکند. (2)
میبینیم که پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) در سنین کودکی نیز مادر را به رعایت انصاف و عدالت بین فرزندان، فرمان میدهد و او را از خرافات و پناه بردن به اشیایی که سود و زیانی ندارند، باز میدارد.
وی به هنگام کودکی، عموی خویش را نیز از حضور در مقابل بتها باز میداشت.
آمنه دختر ابیسعید سهمی میگوید: ابوطالب پس از بازگشت از سفر شام، نزد بتهای قریش (لات و عزّی) نمیآمد. قریشیان با او به مجادله و بحث پرداختند و از علت این کار سؤال کردند. ابوطالب با اشاره به پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) - که کودکی خردسال بود - گفت: من نمیتوانم این کودک را تنها بگذارم و نمیتوانم نیز با او مخالفت کنم. او حاضر نیست نزد بتها بیاید و یا سخنی درباره آنها بشنود و نیز
ناخوش میدارد که من نیز نزد بتها بیابم.
قریشیان گفتند: او را رها مکن که این گونه سخنها بگوید؛ تادیبش کن، تا او نیز به پرستش بتها بیاید و به این کار عادت کند.
ابوطالب گفت: هیهات! گمان نمیکنم شما هرگز او را در مقابل بتها ببینید و هیهات که او به این خواسته شما گردن نهد. (1)
در واقعهای دیگر محمد(صلّی الله علیه و آله ) عموی خود ابوطالب را از نگاه کردن به بدن خویش باز میداشت. ابوطالب برای برادرش عباس اینگونه نقل میکند:
من به محمد(صلّی الله علیه و آله ) دستور میدادم که هنگام خواب لباسهایش را تعویض کند و او میگفت:
یا عمّاه، اصرف وجهک عنّی حتی اخلع ثیابی وادخل فراشی؛ عموجان! صورتت را برگردان؛ تا لباسم را بیرون آورم و به بستر وارد شوم. به او گفتم: چرا؟ گفت: لاینبغی لاحد منالناس ان ینظر الی جسدی؛(2)سزاوار نیست که هیچکس به بدن من نگاه کند.
ابوسفیان، یکی از سران مشرکین مکه بود و تا توان داشت، در راه مبارزه با پیامبر اسلام(صلّی الله علیه و آله ) تلاش میکرد؛ امّا چون احساس کرد که نیروی پیامبر به حدی رسیده که توان مقابله با آن را ندارد، به فکر مصالحه با پیامبر و امضای پیمان با آن حضرت افتاد و بدین جهت، به مدینه سفر کرد و به دنبال شخصی میگشت تا نزد پیامبر وساطت کند و بدین منظور به خانه امیرمؤمنان(علیه السّلام) رفت و این تقاضا را با آن حضرت در میان گذاشت و گفت: از تو خواهش میکنم همراه من نزد پسر عمویت، محمد(صلّی الله علیه و آله ) بیا و از او درخواست کن که با ما پیمانی ببندد!
امیرمؤمنان(علیه السّلام) این تقاضا را رد کرد. ابوسفیان که به دنبال چاره میگشت، متوجه شد که فاطمه زهرا(علیهاالسّلام)به همراه امام حسن(علیه السّلام) - که کودکی چهارده ماهه بود. پشت پرده نشسته است؛ پس روی به سمت او کرده، با اشاره به امام حسن(علیه السّلام) گفت: ای دختر محمد! از این کودک بخواه تا نزد پدربزرگش از ما شفاعت کند؛ تا عرب و عجم را رهین منت خویش سازد و بر همگان سروری یابد.
امام حسن(علیه السّلام) دست کوچک خود را بر بینی ابوسفیان گذاشت و با دست دیگر ریش او را گرفت و گفت:
یا اباسفیان، قل لا اله الاّ اللّه، محمد رسول اللّه، حتی اکون شفیعا؛(1)
ای ابوسفیان! به یکتایی خدا و پیامبری محمد گواهی ده؛ تا شفاعت کنم.
برخی این جریان را مربوط به زمانی دانستهاند که کفّار مکّه، پیمان صلح حدیبیه را زیر پا نهاده بودند و ابوسفیان برای عذرخواهی و تجدید پیمان صلح به مدینه آمده بود. بنابراین، امام حسن(علیه السّلام) در آن زمان، کودکی پنج ساله بود.
امیرمؤمنان(علیه السّلام) میفرماید: وقتی ابوبکر به خلافت رسید، روز جمعهای از منبر رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) بالا رفت و آماده ایراد خطبههای جمعه شد. امام حسن و امام حسین(علیهماالسّلام) نیز برای شرکت در نماز جمعه، آماده شدند. امام حسین(علیه السّلام) زودتر از برادرش وارد مسجد شد و به سوی ابوبکر شتافت و گفت: این منبر، جایگاه خطابه پدر من است؛ نه منبر و جایگاه خطابه پدر تو. ابوبکر گریست و گفت: راست گفتی؛ این منبر، از آن پدر توست و پدر مرا منبری نیست. (2)
هنگامی که خلافت به عمر رسید نیز امام حسین(علیه السّلام) او را نیز از منکر بزرگ غصب خلافت، نهی کرد. طبرسی میگوید: عمر بن خطاب بر منبر رسول
خدا(صلّی الله علیه و آله ) بالا رفته، برای مردم سخنرانی میکرد و در ضمن سخنانش گفت: من نسبت به مؤمنان، سزاوارتر هستم از خود ایشان.
امام حسین(علیه السّلام) از گوشه مس-جد فریاد برآورد:
انزل ایها الکذّاب عن منبر ابی رسول اللّه(صلّی الله علیه و آله ) لامنبر ابیک؛
ای دروغگو! از منبر پدرم رسول خدا(صلّی الله علیه و آله )فرود آی. این، منبر پدر تو نیست.
عمر گفت: به جان خودم سوگند! این منبر، منبر پدر توست و منبر پدر من نیست. آیا پدرت علی این سخنان را به تو آموخته است؟
امام حسین(علیه السّلام) فرمود: اگر آن چه را پدرم بفرماید، فرمان برم، او هدایتگر و من هدایتشده خواهم بود. بیعت پدرم که جبرئیل آن را از جانب خدا نازل فرمود، در گردن این مردمان است و آن را انکار نمیکند؛ مگر آن که کتاب خدای را منکر شود. این مردم با قلبهایشان آن را شناختهاند و به زبانهایشان منکر شدهاند و وای بر آنان که حق ما اهلبیت را انکار کنند. چگونه رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) با آنان روبهرو خواهد شد؟ با خشمی مدام و عذابی شدید.
عمر گفت: ای حسین! لعنت خدا بر کسی که حق پدرت را انکار کند؛ ولی مردم ما را به خلافت برگزیدند و ما نیز پذیرفتیم.
امام حسین(علیه السّلام) فرمود: ای پسر خطّاب! کدامین مردم تو را به خلافت برگزیدند؟ قبل از آن که تو ابوبکر را به خلافت و ریاست برگزینی، تا او نیز تو را رئیس و امیر مردم قرار دهد! در حالی که هیچ حجّتی از جانب پیامبر در دست ندارید و اهلبیت او نیز به این کار رضایت ندادهاند.
آیا خواسته شما، خواسته پیامبر بود؟ و یا پیامبر خواسته اهلبیتش را ناخوش و ناپسند میداشت؟ به خدا سوگند! اگر زبان را مجال سخن گفتن بود که تصدیق آن به درازا میکشید و اقدامی صورت میگرفت که مؤمنان آن را یاری میرساندند، هرگز تو بر گردن اهلبیت محمد(صلّی الله علیه و آله ) قدم نمیگذاردی و از منبر ایشان بالا نمیرفتی و هرگز بر اساس قرآنی که پیچیدگیهایش را نمیدانی و تأویلش را
نمیفهمی - مگر آن چه از دیگران شنیدهای - بر مردم حکم نمیراندی. اکنون خطاکار و درستکردار پیش تو مساویاند؛ خدا جزایت دهد و نسبت به آن چه کردهای، مورد بازخواستی سخت قرار دهد.
عمر با شنیدن این سخنان آتشین، به شدت خشمگین شده، از منبر پایین آمد و همراه با گروهی از مردم به در خانه امیرمؤمنان(علیه السّلام)آمد و اجازه ورود خواست و به خانه وارد شد و به امیرمؤمنان(علیه السّلام) گفت: ای ابوالحسن! امروز پسرت حسین، با صدای بلند در مسجد رسولخدا با من سخن گفت و اوباش و اراذل مدینه را بر ضد من تحریک کرد.
امام حسن(علیه السّلام) که حاضر بود، فرمود: آن کس که حق حکومت ندارد، بر حسین، فرزند رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) خشم میگیرد و همکیشان خود را اوباش و اراذل مینامد. به خدا سوگند! تو جز با همدستی اوباش و فرومایگان، به این مقامها نرسیدی؛ پس خدا لعنت کند کسی را که اوباش و فرومایگان را شوراند.
امیرمؤمنان(علیه السّلام) به امام حسن(علیه السّلام) فرمود: آرام ای ابامحمد! زیرا تو هرگز تندخو و فرومایه نبودهای... سخنم را بشنو و در گفتار، شتاب مکن.
عمر ضمن اشاره به امام حسن و امام حسین(علیهماالسّلام) به امیرمؤمنان(علیه السّلام) گفت:
این دو در درون خویش، مقصودی جز خلافت ندارند.
امیرالمؤمنین(علیه السّلام) فرمود: آن دو را نسبتی نزدیکتر به رسول خداست از این که قصد کنند ای پسر خطّاب! آنان را با دادن حقّشان، خشنود ساز؛ تا آیندگان نیز از تو خشنود باشند.
عمر گفت: رضایت آنها در چیست؟
امیرمؤمنان(علیه السّلام) پاسخ داد: رضایت و خشنودی آنان در بازگشت از خطا و توبه از معصیت است.
عمر گفت: ای ابالحسن! پسرانت را ادب فرما؛ تا با سلاطین و پادشاهان این گونه سخن نگویند.
امیرمؤمنان(علیه السّلام) فرمود: من گنهکاران را به سبب گناهشان، تأدیب میکنم و آنان را که بیم هلاکت و لغزش بر آنان میرود نیز ادب میکنم؛ امّا آن کس که پدرش رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) است و ادب را از او به ارث برده است نمیتوان بهتر از ادبی که رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) به او بخشیده، تأدیبش کرد و تو نیز ای پسر خطّاب! آن را بپذیر و بدان خرسند باش. (1)
یعقوب سرّاج میگوید:
خدمت امام صادق(علیه السّلام) رسیدم. امام کنار گهواره فرزندش موسی ایستاده بود و با او سخن میگفت. من نشستم تا امام صادق(علیه السّلام) از سخن گفتن با فرزندش فارغ شد؛ پس برخاستم. امام صادق(علیه السّلام) به من فرمود: نزدیک سرورت بیا و به او سلام کن. من نزدیک گهواره رفتم و به کودک سلام کردم. امام موسیبن جعفر(علیه السّلام) از درون گهواره با زبانی فصیح و گویا، سلامم را پاسخ گفت و فرمود:
اذهب فغیّر اسم ابنتک الّتی سمّیتها أمس فانّه اسم یبغضه اللّه؛
برو و نامی را که بر دختر خویش نهادهای، تغییر ده؛ زیرا این اسم را خدا دشمن دارد. آن گاه امام صادق(علیه السّلام) فرمود: به دستور فرزندم عمل کن؛ تا هدایت یابی. من نیز به دستور آن حضرت عمل کردم و نام حمیرا، دختر یک روزهام را تغییر دادم. (2)
عبداللّه بن مسعود میگوید: پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) یک ماه قبل از وفاتش ما را از مرگ خویش باخبر ساخت و چون وعده فراق نزدیک شد، همه ما را به خانهاش دعوت کرد. وقتی در محضرش حضور یافتیم، به ما نگاه کرد؛ سپس گریست و برای ما دعا کرد و فرمود:
اوصیکم بتقوی اللّه واوصی اللّه بکم انّی لکم نذیر مبین أن لا تعلوا علی اللّه فی عباده وبلاده فان اللّه تعالی قال لی ولکم: (تِلْکَ الدّارُ اْلاخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لایُریدُونَ عُلُوّا فِی اْلاَرْضِ وَلا فَسادا وَالْعاقِبَهُ لْلمُتَّقینَ) (1)
وقال سبحانه: (أَلَیْسَ فی جَهَنَّمَ مَثْوَی لِلْمُتکبِّرینَ) .(2)
شما را به پرواپیشگی سفارش میکنم و رعایت شما را از خدای میخواهم؛ همانا من بیمدهندهای آشکارم. نسبت به خداوند درباره بندگان خدا و شهرهایش، سرکشی نکنید؛ زیرا خداوند به من و شما فرمود: این خانه آخرت را برای کسانی قرار میدهم که قصد سرکشی و برتری و فساد در زمین را نداشته باشند و عاقبت از آن پرواپیشگان است و نیز فرمود: آیا جایگاه متکبران در جهنم نیست؟
امسلمه میگوید: پیامبر در آخرین بیماریاش، در حالی که اصحاب او خانه را پر کرده بودند، فرمود:
ای مردم! ممکن است من به زودی از دنیا بروم. اکنون این سخنان را به عنوان عذر و حجت خویش نسبت به شما بیان میکنم؛ همانا من کتاب خدا و اهلبیت خویش را در میان شما میگذارم؛ سپس دست علی(علیه السّلام) را بلند کرد و فرمود: این علی با قرآن است و قرآن با علی است؛ دو جانشین کمک کار که از همدیگر جدا نمیشوند؛ تا نزد حوض به حضور من رسند و از آنان بپرسم که پس از من با آنها چگونه رفتار شد. (3)
امام موسی بن جعفر(علیه السّلام) فرمود: رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) در واپسین بیماری خود، گاهی از هوش میرفت و زمانی به هوش میآمد. یکبار که آن حضرت از هوش رفت، وقت اذان شد و مؤذّن اذان گفت. عایشه به عمر گفت: با مردم نماز بخوان. عمر پاسخ داد: ابوبکر نماز بخواند. لحظاتی بعد پیامبر به هوش آمد و فرمود: عباس
عمویم را نزد من بخوانید.
عباس به محضر آن حضرت آمد. رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) همراه او و امیرمؤمنان(علیه السّلام)به مسجد رفت و خود با مردم نماز گزارد؛ سپس در حالیکه مردم به شدت میگریستند، از منبر بالا رفت و با آنها سخن گفت؛ گاهی در میان گفتارش سکوت میکرد و پس از اندکی، دوباره به سخن ادامه میداد. آن حضرت فرمود:
ای مردم! فردا [قیامت] بدینگونه در پیشگاهم حاضر نشوید که عروس دنیا را به خانه خویش بردهاید؛ ولی اهلبیت مرا آشفته و غبارآلود، مقهور و مظلوم کنید و در حالی که خونهایشان جاری باشد، به پیشگاهم حاضر شوند. بپرهیزید از بیعتهای گمراهگر و شورای جاهلانه... (1).
امام صادق(علیه السّلام) در گزارش آخرین خطبه رسولخدا(صلّی الله علیه و آله )میفرماید:
پیامبر در آخرین فصل سخنانش فرمود: اذکّر اللّه الوالی من بعدی علی امّتی الاّ یرحم علی جماعه المسلمین فاجلّ کبیرهم ورحم ضعیفهم ووقّر عالمهم ولم یضرّبهم فیزلّهم ولم یفقرهم فیکفرهم ولم یغلق بابه دونهم فیأکل قویّهم ضعیفهم ولم یجمرهم فیثغورهم فیقطع نسل امّتی.» ثم قال: «قد بلّغت فاشهدوا»؛
خدا را به یاد والی و حاکم پس از خویش میآورم؛ تا بر امت من رحم آورد؛ بزرگانشان را محترم دارد؛ بر ضعیفانشان ترحّم کند؛ دانشمندانشان را بزرگ شمارد و آزارشان نرساند؛ تا ذلیل شوند و به تنگدستی مبتلایشان نکند؛ تا به کفر گرایند؛ درِ [خانه] خویش را بر رویشان نبندد؛ تا قدرتمندان، ضعیفان را بخورند و آنان را در مرزها بسیار نگه ندارد؛ تا نسل امت من قطع شود؛ سپس فرمود: گواه باشید که من [رسالت خویش را] ابلاغ کردم. (2)
امام باقر(علیه السّلام) به عمرو بن ابیالمقدام، یکی از اصحابش، فرمود: آیا میدانی
معنای آیه (وَلایَعْصِیَنَّکَ فی مَعْرُوفٍ) (1)چیست؟ عمرو گفت: نه. امام باقر(علیه السّلام)فرمود: رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) در بستر مرگ به دخترش یادآور شد که چون من از دنیا رفتم، برایم صورت مخراش؛ موی پریشان نکن؛ فریاد بر میاور و برایم با صدای بلند عزداری مکن و فرمود: این همان معروفی است که در آیه (وَلایَعْصِیَنَّکَ فی مَعْرُوفٍ) (2)فرمود و رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) در بستر مرگ روی به خویشانش کرد و فرمود:
یا بنیهاشم، یا بنی عبدالمطّلب، لاتبغضوا علیّا ولا تخالفوا عن امره ولا تحسدوه وترغبوا عنه فتکفروا؛
ای فرزندان هاشم! ای فرزندان عبدالمطلب! با علی دشمنی نکنید و با فرمان او مخالفت نکنید که گمراه میشوید و بر او رشک نبرید و از او روی نگردانید که کافر خواهید شد. (3)
آخرین ماه رمضان زندگی امیرمؤمنان(علیه السّلام) بود. امکلثوم میگوید: دو گرده نان، کاسهای شیر و اندکی نمک کوبیده در طبقی گذاشته، نزد پدرم؛ علی(علیه السّلام) بردم تا روزه بگشاید. علی(علیه السّلام) نماز گزارد؛ سپس به طرف سفره افطار آمد؛ نگاهی به آن کرد و بلند بلند گریست و فرمود:
دخترم! در یک طبق، دو غذا نزد پدرت میآوری؟ آیا میخواهی ایستادن من در محضر عدل الهی و در روز قیامت به طول انجامد؟ دخترکم! به راستی که حلال دنیا مورد حسابرسی قرار میگیرد و حرامش به عذاب الهی میانجامد.
دخترکم! دنیا، خانه فریب و جایگاه فرومایگی و پستی است. هر کس چیزی پیش فرستد، آن را [در آخرت] خواهد یافت.(4)
امام علی(علیه السّلام) آن شب را به دعا و مناجات سپری کرد و چون فجر دمید، آهنگ
مسجد کرد. مرغابیای که برای امام حسین(علیه السّلام) هدیه آورده بودند، برخلاف شبهای دیگر در صحن خانه به دنبال امام علی(علیه السّلام) به راه افتاد؛ بالهای خویش را تکان داد و فریاد برآورد. امام علی(علیه السّلام) فرمود: لا اله الا اللّه؛ فریادگرانی که به دنبال آنان نوحه گرانند... سپس فرمود:
دخترم! تو را به حقی که بر تو دارم سوگند میدهم که این حیوان را آزاد بگذار؛ حیوانی را محبوس کردهای که زبان ندارد و هنگام تشنگی و گرسنگی، توان سخن گفتن ندارد. یا او را سیر و سیراب کن یا رهایش کن؛ تا خود از گیاهان زمین تغذیه کند. (1)
بدینگونه، امام علی(علیه السّلام) در حسّاسترین لحظات زندگیاش نیز به امر به معروف و نهی از منکر میپردازد و درباره رعایت حقوق حیوانات، سفارش میکند. آن بزرگوار در بستر شهادت نیز تمامی فرزندان خود را جمع کرده، به امر به معروف و نهی از منکر پرداخت و وصیت معروف و مفصّل خویش را بیان کرد. در این وصیتنامه آمده است:
اللّه اللّه فی الایتام؛ خدای را خدای را درباره ایتام [در نظر بگیرید].
اللّه اللّه فیالقرآن؛ خدای را خدای را درباره قرآن [به یاد آورید].(2)
اللّه اللّه فی بیت ربکم؛ خدای را خدای را درباره خانه خدایتان [در نظر آورید].
اللّه اللّه فی الصلاة؛ خدای را خدای را درباره نماز [به یاد آورید].
امیرمؤمنان(علیه السّلام) در وصیتی خصوصیتر، امام حسن(علیه السّلام) را فراخواند و فرمود:
ثم إنّی اوصیک یا حسن - وکفی بک وصیّا - بما اَوْصانی به رسول اللّه(صلّی الله علیه و آله ) فاذا کان ذلک یا بنی الزم بیتک وابک علی خطیئتک ولا تکن الدنیا اکبر همّک واوصیک بالصلاة عند وقتها والزکاة فی اهلها عند محلّها
والصمت عند الشبهة و الاقتصاد والعدل فی الرضی والغضب. (1)
سپس ای حسن! تو را وصیت میکنم - و تو برای وصیت من کافی هستی - به آن چه رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) مرا بدان توصیه فرمود؛ پس چون این امر واقع شد [من وفات یافتم یا خلافت را غصب کردند یا...] در خانهات بنشین و بر خطای خویش گریه کن و دنیا را برترین مقصد خویش مشمار.
تو را توصیه میکنم به نمازگزاردن به هنگام فرارسیدن وقت آن و به زکات دادن به موقع، در جایگاه شایستهاش و سکوت، هنگام شبهه و میانهروی و عدالت در وقت خرسندی و خشم. فرزندم! من در نصیحت تو کوتاهی نکردم و اینک زمان جدایی میان من و توست.
امیرمؤمنان(علیه السّلام) در آخرین لحظات برای پیشگیری از انتقام خونین خویشانش فرمود:
یا بنی عبدالمطلب لا اُلفینّکم تخوضون دماء المسلمین خوضا تقولون قتل امیرالمؤمنین. اَلا لا یقتلنّ بی الاّ قاتلی. ونهی عن المثله؛
ای فرزندان عبدالمطلب! شما را نیابم در حالی که میگویید امیرمؤمنان را کشتند، در خون مسلمین غوطهور شدهاید. هشدار که در برابر قتل من، جز قاتل مرا مکشید و گوش و بینیاش را مبُرید! (2)
جنادة بن امیّه میگوید: وقتی در آخرین بیماری امام حسن(علیه السّلام)، به حضورش رسیدم، در برابرش تشتی پر خون مشاهده کردم و گفتم: مولای من! چرا به معالجه خویش نمیپردازی؟
فرمود: ای بنده خدا! با چه چیز مرگ را مداوا کنم؟
گفتم: «انّا للّه و انّا الیه راجعون». پس ای پسر رسولخدا! مرا اندرز ده!
امام در این لحظات بسیار سنگین و دشوار، به امر به معروف و نهی از منکر
پرداخته، فرمود:
استعدّ لسفرک وحصّل زادک قبل حلول اجلک واعلم انّک تطلب الدنیا والموت یطلبک. واعمل لدنیاک کانّک تعیش ابدا واعمل لآخرتک کانّک تموت غدا واذا أردت عزّا بلا عشیرة وهیبة بلا سلطان فاخرج من ذلّ معصیة اللّه الی عزّ طاعة اللّه؛ (1)
برای سفر خویش، مهیا شو و قبل از رسیدن مرگ، توشهات را به دست آور و بدان تو در جستجوی دنیایی و مرگ در جستجوی توست... برای دنیایت چنان بکوش که گویی هماره در آن خواهی زیست و برای آخرتت چنان تلاش کن که گویا فردا خواهی مرد. اگر عزّتی بیپشتوانه قوم و قبیله و هیبت و عظمتی بیتکیه بر مقام و قدرت میخواهی، از ذلّت معصیت خدا خارج شو و به عزّت طاعت او درآی... .
جنادة بن امیه میگوید: امام حسن(علیه السّلام) به سخنانش ادامه داد؛ تا آن گاه که نفسش به شمارش افتاد؛ رنگش به زردی گرایید و وحشت سراسر وجودم را فرا گرفت. (2)
ابوبصیر، یکی از یاران امام صادق(علیه السّلام)، هنگام شهادت آن حضرت در مدینه نبود؛ چون به مدینه بازگشت، برای عرض تسلیت به خانه امام صادق(علیه السّلام) رفت. او میگوید: چون با همسر امام صادق(علیه السّلام) رو به رو شدم، او به شدّت گریست و مرا نیز به گریه واداشت؛ سپس فرمود: ای ابامحمد اگر امام صادق(علیه السّلام) را در آخرین لحظاتش میدیدی، در شگفت میماندی. امام در لحظات آخر، چشمانش را گشود و فرمود: همه خویشاوندانم را نزد من آورید. ما نیز همه خویشان را به گردش فراخواندیم. امام صادق(علیه السّلام)به آنها نگریست و فرمود:
انّ شفاعتنا لاتنال مستخّفا بالصلاة؛ (1)
همانا شفاعت ما به کسی که نماز را سبک میشمارد، نمیرسد.
امام باقر(علیه السّلام) فرمود: چون لحظه وفات پدرم زینالعابدین(علیه السّلام) فرا رسید، مرا به سینهاش چسباند و فرمود: تو را توصیه میکنم به آن چه پدرم در آخرین لحظات عمر خویش، مرا به آن سفارش کرد؛ پدرم گفت که پدرش [امیرمؤمنان] نیز در آخرین لحظات عمر خویش، او را به همین وصیت سفارش کرده است؛ سپس ضمن سفارشهایش فرمود:
یا بنی اصبر علی الحق وان کان مُرّا؛ (2)
فرزندم! بر حق، پایدار باش؛ اگر چه تلخ و ناگوار باشد.
بعد آن حضرت در جملهای دیگر فرمود:
یا بنی ایّاک وظلم من لا یجد علیک ناصرا الاّ اللّه؛(3)
فرزندم! بپرهیز از ستم روا داشتن بر کسی که در مقابل تو، جز خدا یاوری ندارد.
خداوند، پیامبران و ائمه معصومین(علیهم السّلام) را برای هدایت بشر، زنده کردن معروفها و از بین بردن منکرات، برانگیخت و آنان در ادای این رسالت الهی از هیچ تلاشی فروگذار نکردند و حتی گاهی بیش از حد مسئولیت و فراتر از محدوده رسالت خویش، بر این کار اصرار داشتند. تلاش و اصرار آنان به سبب اهمیتی بود که برای این فریضه الهی قائل بودند و آنها به دلیل رأفت و رحمت، نسبت به مردم، حاضر نبودند هیچ کس به منکرات آلوده شده، به خشم خدایی گرفتار آید؛ تا آن جا که گاه خداوند آنان را از این همه تلاش و دلسوزی و اصرار باز میداشت.
(فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلی آثارِهِمْ اِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ اَسَفا)؛ (1)
گویا تو میخواهی از شدت تأسف بر اعمال ایشان، خویش را تباه گردانی که چرا به این حدیث ایمان نمیآورند.
و همچنین خطاب به پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) میفرماید:
1) کهف ، آیه 6.
(لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ اَلاّ یَکُونُوا مُؤْمِنینَ)؛ (1)
شاید تو جان خویش را تباهسازی که چرا آنان ایمان نمیآورند.
در آغاز دعوت رسولخدا(صلّی الله علیه و آله )، قریشیان نزد ابوطالب آمدند و گفتند: ای ابوطالب! فرزند برادرت به محل اجتماع ما میآید و مطالبی میگوید که ما را میآزارد.
ابوطالب به فرزندش عقیل فرمان داد تا آن حضرت را بیابد و به حضور او دعوت کند. عقیل حضرت را در خانه کوچکی از خانههای ابوطالب یافت و در حالی که آثار خستگی شدید از چهره مبارکش آشکار بود، به حضور ابوطالب آورد. ابوطالب سخنان قریشیان را با آن حضرت در میان گذاشت. حضرت در جواب سخنان ابوطالب فرمود:
برای من واگذاری این دعوت و ترک این وظیفه، مشکلتر از آن است که آنان پارهای از خورشید را فرود آرند.
ابوطالب روی به قریشیان کرده، فرمود: به خدا سوگند! پسر برادرم هرگز سخن به دروغ نگفته است.(2)
پس از گذشت زمانی، بار دیگر مشرکان نزد ابوطالب آمده، مطالب پیشین را تکرار کردند و ابوطالب نیز سخنان آنان را با پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) درمیان گذاشت و آن حضرت فرمود:
یا عمّ! لو وضعت الشمس فی یمینی والقمر فی یساری ما اَتْرَکتُ هذا الامر حتی یظهره اللّه او اهلک فی طلبه؛(3)
عموجان! اگر خورشید در دست راستم و ماه در دست چپم گذارده شود، من این حقیقت را ترک نمیگویم؛ تا این که خدا آن را پیروز و آشکار سازد یا
من در جستجوی آن تباه و هلاک گردم. (1)
قریشیان باز هم ناامید نشدند و بار دیگر عتبة بن ربیعه را به عنوان نماینده خویش برای مذاکره با آن حضرت تعیین کردند و او در مذاکرات خود با آن حضرت، پیشنهادهای قریش را چنین مطرح کرد:
اگر نیاز مادّی داری، آن قدر مال و ثروت برایت گردآوریم که ثروتمندترین مرد قریش شوی. اگر رغبت شهوانی داری، هر زنی از قریش بخواهی، برگزین و به جای یکی، ده زن را به همسریات در میآوریم... .
پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) در جواب عتبه، آیاتی از قرآن مجید را تلاوت کرد که عتبه را منقلب و متحیّر ساخت. (2)قریشیان بار دیگر خود بدون واسطه و به صورت مستقیم با آن حضرت وارد مذاکره شدند. ابن هشام در «السیرة النبویة» مینویسد:
شبی قریشیان در کنار کعبه گرد آمدند و با خود گفتند: محمد را بخواهید و با او صحبت کنید... حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله ) به گمان این که شاید قصد ایمان آوردن دارند، به سرعت در جمع آنان حاضر شد. چون پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله )آمد، رؤسای قریش گفتند: ای محمد! ما کسی را ندیدهایم که چنین به خویشانش آسیب رساند؛ پدرانمان را ناسزا گفتی؛ عقیدهمان را عیبناک خواندی و خدایانمان را به بدی یاد کردی... اکنون اگر درپی گردآوری ثروت هستی، ما آن قدر ثروت برای تو گرد میآوریم؛ تا ثروتمندترین مرد جامعه شوی و اگر در جست جوی شرف و حیثیت اجتماعی هستی، تو را به عنوان سرور خود برمیگزینیم و اگر هوای پادشاهی در سر داری، تو را پادشاه خویش میسازیم و اگر دچار بیماری شدهای، اموال بسیار صرف میکنیم؛ تا بهبود یابی.
رسول اکرم پس از شنیدن سخنان آنها، بار دیگر بر اصرار خویش تاکید فرمود و فرمود:
آن چه شما میگویید، در من نیست. خداوند مرا به پیامبری و رسالت
برانگیخته، اگر شما دعوتم را بپذیرید، در دنیا و آخرت بهرهمند خواهید شد و اگر نپذیرید، من بر فرمان خداوند، صبر و استقامت خواهم ورزید؛ تا خدا میان من و شما حکم فرماید. (1)
در جنگ خیبر پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) با دشمنان کینهتوزی روبهرو بود که در مقابل تمامی الطاف و مراحم او جز توطئه و شرارت، پاسخی نداده بودند و در حساسترین لحظات درگیری رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) با مشرکان، پیمان خود را شکسته، از پشت به مسلمانان خنجر زدند؛ ولی باز هم چون پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) پرچم نبرد با آنان را - پس از فرار برخی از سران سپاه خود - به امیرمؤمنان(علیه السّلام) واگذار کرد، به او فرمود:
به سوی آنان حرکت کن. چون به قلعه آنان رسیدی، ابتدا آنان را به اسلام دعوت کن... به خدا سوگند! اگر خداوند یک نفر را به دست تو هدایت فرماید، برایت بهتر از آن است که شتران سرخ موی داشته باشی. (2)
مقداد میگوید: در یکی از جنگها من حکم بن کیسان را اسیر کردم؛ اما فرمانده ما قصد کشتن او را داشت. من به فرمانده گفتم: بگذار او را نزد پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) ببریم.
فرمانده قبول کرد و او را به اسلام دعوت کرد. کم کم سخنان آنان به طول انجامید؛ ولی حکم بن کیسان سخن رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) را نمیپذیرفت.
عمر رو به رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) کرده، فریاد زد: چرا با این مرد سخن میگویی ای رسولخدا! به خدا سوگند! او ابدا ایمان نخواهد آورد. بگذار گردن او را بزنم؛ تا به جهنّم برود. رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) اصرار عمر بن خطاب را نپذیرفت و به سخن گفتن با
حکم بن کیسان ادامه داد و آن قدر با او سخن گفت که وی اسلام را پذیرفت؛ سپس رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) رو به اصحاب کرده، فرمود: اگر سخن شما را میپذیرفتم و او را میکشتم، او داخل آتش میشد.
بعدها عمر میگفت: حکم بن کیسان، اسلام را پذیرفت و بسیار نیکو به اسلام وفادار ماند و جهاد کرد؛ تا در «بئر معونه» به شهادت رسید و در حالی که رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) از او راضی بود، وارد بهشت شد. (1)
یکی از مشکلترین و تلخترین حوادث برای رسولخدا(صلّی الله علیه و آله )، شهادت فجیع عموی بزرگوارش، حضرت حمزه سیدالشهدا بود. قاتل او (وحشی) پس از کشتن حمزه، پهلوی او را درید و جگرش را به عنوان هدیه برای هند، همسر ابوسفیان برد.
پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) با دیدن منظره فجیع شهادت حمزه، سوگند یاد کرد که به تلافی این جنایت، هفتاد نفر از مشرکان را بکشد؛ اما نه تنها این کار را نکرد؛ بلکه قاتل جنایتکار او را نیز به اسلام دعوت کرد و برای هدایت او اصرار و پافشاری شگفتآوری کرد.
ابنعباس این جریان را چنین گزارش داده است:
پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) شخصی را نزد وحشی، قاتل عمویش، فرستاد تا او را به اسلام دعوت کند. وحشی به فرستاده پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) گفت: به او بگو تو میگویی آن که مرتکب قتل یا شرک یا زنا شود، در روز قیامت با ذلّت، گرفتار عذابی دردناک خواهد شد و من تمام این کارها را مرتکب شدهام؛ آیا باز هم برایم راه بازگشتی هست؟ پس خداوند این آیه را فرو فرستاد:
(اِلاّ مَنْ تابَ وَآمَنَ وَ عَمِلَ صالِحا فَاُولئِکَ یُبَدِّلُ اللّهُ سَیِّأتِهِمْ حَسَناتٍ)؛ (2)
مگر آن که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد؛ پس خداوند اعمال زشت ایشان را به اعمال نیک، تبدیل میکند.
وحشی با شنیدن این آیه، دوباره به پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) پیغام داد، توبه و ایمان و عمل صالح، شرطهای بسیار مشکلی هستند و من توان انجام آنها را ندارم. پس از مدتی این آیه نازل شد.
(اِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ اَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ)؛
به راستی که خداوند، شرک ورزیدن را نخواهد بخشید؛ ولی آنچه را کمتر از آن است برای آن که خود بخواهد، خواهد بخشید.
وحشی در پیامی دیگر گفت: خداوند در این آیه، وعده مغفرت را به کسانی داده که خود بخواهد و من نمیدانم خدا دلش میخواهد مرا ببخشد یا نه؟
پس از گذشت زمانی این آیه نازل شد:
(قُلْ یا عِبادی الَّذینَ اَسْرَفُوا عَلی اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعا اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الْرَّحیمُ)؛ (1)
بگو: ای بندگان من! ای کسانی که بر خویش اسراف روا داشتهاید! از رحمت خداوند نومید مشوید. به راستی که خداوند، همه گناهان را میبخشد همانا او آمرزنده و مهربان است.
وحشی با شنیدن این آیه گفت: اکنون آری و آن گاه به محضر رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) مشرف شد و اسلام را پذیرفت. (2)
امام باقر(علیه السّلام) میفرماید: امیرمؤمنان(علیه السّلام) در شدت گرمای هوا وارد خانهاش شد؛ زنی را دید که برای شکایت از شوهرش به خانه آن حضرت آمده است. حضرت به او فرمود: صبر کن تا اندکی از گرمای هوا کاسته شود؛ سپس همراهت میآیم؛ ان
شاء اللّه. زن پاسخ داد: در این صورت، خشم شوهرم بیشتر خواهد شد.
امیرمؤمنان(علیه السّلام) سرش را پایین انداخت و اندکی بعد فرمود: به خدا! حق مظلوم را بدون سستی بازستانم و بعد همراه زن به راه افتاد؛ تا به خانه او رسید. آن گاه فرمود: السلام علیکم. جوانی از خانه خارج شد. امیرمؤمنان(علیه السّلام) به او فرمود:
یا عبداللّه اتق اللّه فانک قد أخفتها وأخرجتها؛
ای بنده خدا! از خدا پروا پیشه کن؛ زیرا همسرت را ترساندهای و از خانه بیرون راندهای.
جوان گفت: به تو چه ربطی دارد؟ به خدا سوگند! به خاطر همین حرف تو، او را آتش میزنم.
امیرمؤمنان(علیه السّلام) فرمود:
آمرک بالمعروف واَنهاک عن المنکر تستقبلنی بالمنکر وتنکر المعروف؛
من تو را امر به معروف و نهی از منکر میکنم؛ تو در برابر من منکر دیگری مرتکب میشود و معروف را انکار میکنی؟
افرادی که از کوچه میگذشتند، بر امیرمؤمنان(علیه السّلام) سلام کردند و به او احترام گذاشتند. جوان از احترام گذاشتن مردم، حضرت را شناخت و از کار خود پشیمان شد و گفت: ای امیرمؤمنان! اشتباه مرا ببخش! به خدا سوگند! در مقابل همسرم همچون زمینی آرام خواهم بود؛ تا پا بر روی من بگذارد.
امیرمؤمنان(علیه السّلام) شمشیر خود را غلاف کرد و فرمود: ای کنیز خداوند! به منزل برو و همسرت را به این کارها مجبور نکن. (1)
در مقابل رهبران الهی، مدعیان دروغین، هماره در صدد سوء استفاده و اغفال سادهدلان بودهاند. یکی از این مدعیان دروغین، عبداللّه فرزند امام صادق(علیه السّلام) بود که در مقابل امام موسیبن جعفر(علیه السّلام) ادعای امامت کرد. آن حضرت برای هدایت
1) بحارالانوار، ج 41 ، ص 57.
او و کسانی که ادعای دروغین او را پذیرفته بودند، تلاش زیادی کرد و دشواریهای زیادی را تحمل کرد.
مفضل بن عمر میگوید: یک روز امام موسیبن جعفر(علیه السّلام)فرمان داد مقدار زیادی هیزم در وسط حیاط منزل گرد آورند و آن گاه برادرش عبداللّه و گروهی از شیعیان را به حضور خود دعوت کرد. وقتی همگی حاضر شدند، به امر امام، هیزمها را آتش زدند؛ تا کاملاً برافروخته شدند . آن گاه امام موسی بن جعفر(علیه السّلام) برخاست و به درون آتش رفت و با لباس، در میان آتش نشست و به سخن گفتن با حاضران پرداخت و پس از مدتی برخاست و از آتش بیرون آمد و رو به برادرش کرد و فرمود: ای عبداللّه! اگر گمان میکنی پس از پدرت تو امام و پیشوای مردم هستی، برخیز و در آتش بنشین. رنگ عبداللّه، تغییر کرد؛ برخاست و به سرعت از خانه آن حضرت خارج شد. (1)
1) همان، ج 48 ، ص 67.
معصومین(علیهم السّلام) در تبیین اهمیّت فریضه امر به معروف و نهی از منکر، تنها به بیان وجوب و ضرورت این مهم اکتفا نمیکردند؛ بلکه در موارد مختلف کسانی را که از این وظیفه مهم شانه خالی کرده، بدان بیاعتنایی میکردند، مورد عتاب قرار میدادند.
امیرمؤمنان(علیه السّلام)در جریان جنایات اصحاب جنگ جمل، ترک نهی از منکر را جنایت و مجازات آن را مرگ میدانست.
چون طلحه و زبیر و یارانشان وارد بصره شدند، هفتاد نفر از نگهبانان بیتالمال بصره را با شکنجه به شهادت رساندند و عثمانبن حنیف، حاکم بصره را بیرون راندند وقتی خبر این وقایع به امیرمؤمنان(علیه السّلام)رسید، فرمود:
فو اللّه لو لم یصیبوا من المسلمین الاّ رجلاً واحدا متعمّدین لقتله بلا جرم لحلّ لی قتل ذلک الجیش کلّه اذ حضروه ولم ینکروا ولم یدفعوا عنه بلسان ولاید؛ (1)
1) وسائل الشیعه، ج 11 ، ص 411.
به خدا سوگند! اگر آنان تنها یک مسلمان را بدون جرم کشته بودند، بر من روا بود که تمامی این لشکر را بکشم؛ زیرا آنان حاضر بودند و نهی از منکر نکردند و با دست و زبان، در برطرف کردن آن نکوشیدند.
در آخرین سال حکومت معاویه، امام حسین(علیه السّلام) به سفر حج رفت و در این کنگره عظیم سیاسی - عبادی، حضور یافت و به بهترین نحو از آن مراسم بهرهبرداری کرد. امام حسین(علیه السّلام) در عرفات دستور داد که تمامی بزرگان و دانشمندان امّت اسلامی و اصحاب رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) را گرد آوردند و آن گاه خطبهای طولانی و مهم ایراد کرد و فرمود:
اعتبروا ایها الناس بما وعظ اللّه به اولیائه من سوء ثنائه علی الاحبار اذ یقول:
(لَوْ لا یَنْهیهُمُ الرَبّانیُّونَ وَالاَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الاِثْمَ) وقال: (لُعِنَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ بَنی اِسْرائیل) الی قوله: (لبئس ما کانوا یفعلون) (1)
وانّما عاب اللّه ذلک علیهم لانّهم کانوا یرون من الظَلَمة الذین بین اظهرهم المنکر والفساد فلا ینهونهم عن ذلک رغبة فیما کانوا ینالون منهم ورهبة مما یحذرون واللّه یقول: (فلا تخشوا الناس واخشون)(2)
وقال: (اَلْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اَوْلِیاءَ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ)(3)فبدأ اللّه بِالامرِ بالمعروف والنهی عن المنکر فریضة منه لعلمه بانّها اذا ادیّت واقیمت استقامت الفرائض کلّها هینّها وصبعها... لقد خشیت علیکم ایّها المتمّنون علی اللّه ان تحلّ بکم نقمة من نقمانه لانّکم بلغتم من کرامة اللّه منزلة فضّلتم بها ومن یعرف باللّه لا تکرمون وانتم باللّه فی عباده تکرمون وقد ترون عهود اللّه منقوضة فلا تفزعون وانتم لبعض ذمم ابائکم تفزعون وذمة رسول اللّه محقورة والعمی
والبکم والزمن فی المدائن مهملة لاترحمون ولا فی منزلتکم تعملون ولا من عمل فیها تعتبون وبالادهان والمصانعة عند الظلمة تأمنون.؛ (1)
ای مردم! از پندهای خداوند نسبت به دوستان و اولیای خود پند گیرید؛ آن جا که از احبار بدگویی کرده، میفرماید:
چرا ربانیّون و احبار (علمای یهود و نصاری)، آنها را از سخن گناه آلودشان نهی نمیکنند؟
همچنین میفرماید: لعنت شدهاند آن گروه از بنیاسرائیل که کفر ورزیدند بر زبان داود و عیسیبن مریم؛ زیرا نافرمانی و تجاوزگری پیشه کردند؛ آنان از منکری که مرتکب میشدند، دست برنمیداشتند و چه زشت کرداری انجام میدادند.
خداوند از آنان بدگویی کرد؛ زیرا آنان از ستمگرانی که نزد آنان بودند، منکر و فساد را میدیدند؛ ولی به سبب تمایل به آن چه از ستمگران به آنان میرسید و به خاطر ترس از ستمگران، نهی از منکر نمیکردند؛ در حالی که خداوند میفرماید:
از مردم مهراسید و از من بترسید و نیز فرمود: مردان و زنان مؤمن، برخی سرپرست بعضی دیگرند؛ امر به معروف و نهی از منکر میکنند. خداوند [در توصیف مؤمنان] ابتدا امر به معروف و نهی از منکر را بیان کرد؛ زیرا میداند که امر به معروف و نهی از منکر، فریضهای است که اگر به صورت شایسته به پا داشته شود، تمامی واجبات آسان و دشوار استوار و پا برجا خواهد شد... ای کسانی که از خداوند خواهشها و آرزوها دارید! بیم دارم که عذابی از عذابهای الهی، بر شما فرود آید؛ زیرا شما به سبب کرامت خداوند، به منزلتی دست یافتهاید که بر دیگران فضیلت و برتری جستهاید؛ اما آنان را که به خدا شناخته میشوند (با خداوند رابطه دارند و به خداپرستی معروفند)، گرامی نمیدارید؛ در حالی که خود به واسطه خداوند (در جامعه) محترم شمرده میشوید. شما میبینید که پیمانهای الهی شکسته شده است و فریاد برنمیآورید؛ در حالی که به خاطر پیمان پدرانتان داد میزنند؛ ولی پیمانهای رسولخدا(صلّی الله علیه و آله )بیاعتبار شمرده میشوند. کوران، گنگها، لالها و ناتوانان در شهرها رها شدهاند و کسی به آنها ترحم نمیکند؛ نه خود شما اقدام میکنید و نه آنان را که مسئول این کارهایند سرزنش میکنید و به
1) موسوعة کلمات الامام الحسین (علیه السّلام) ص 247 ؛ تحف العقول، ص 269.
سبب سازشکاری با ستمگران نزد آنان آرامش و امان میجویید.
امام صادق(علیه السّلام) برخی از مسلمانانی را، که این فریضه الهی را ترک کردهاند، مورد نکوهش قرار میدهد و بیگناهان چنین جامعهای را نیز سزاوار مجازات میداند و میفرماید:
انّه قد حقّ لی ان آخذ البرای منکم بالسقیم وکیف لا یحقّ لی ذلک وانتم یبلغکم عن الرجل منکم القبیح ولا تنکرون علیه ولا تهجرونه ولا توذونه حتی یترکه؛ (1)
همانا مرا سزد که بیگناهان شما را نیز به جرم گناهکاران، مجازات کنم و چگونه این حق را نداشته باشم؛ در حالی که به شما خبر میرسد که مردی از شما مرتکب عمل زشتی شده است، ولی شما او را نهی نکرده، عملش را زشت نمیشمارید و از او دوری نمیگزینید و او را نمیآزارید؛ تا عمل زشتش را ترک کند.
حارث بن مغیره میگوید: شبی در یکی از کوچههای مدینه امام صادق(علیه السّلام) را دیدم. آن حضرت فرمود:
ای حارث! هشدار! که گناه سبکمغزان شما، برعهده دانشمندان تانخواهد بود.
امام پس از گفتن این جمله به راه خویش ادامه داد. پس از مدتی، خدمت آن حضرت رسیدم و عرض کردم: فدایت شوم! چرا فرمودی گناه سبکمغزان شما بر عهده دانشمندانتان خواهد بود؟ این سخن برای من بسیار سنگین و گران بود.
امام(علیه السّلام) فرمود:
نعم، ما یمنعکم اذا بلغکم عن الرجل منکم ما تکرهونه مما یدخل به علینا الاذی والعیب عند الناس ان تأتوه وتأنّبوه وتعظوه وتقولوا له قولاً بلیغا؛
آری، وقتی شنیدید کسی از شما مرتکب عملی ناپسند شده که باعث اذیّت و خردهگیری مردم بر ما میشود، چه چیز شما را باز میدارد که نزد او بروید؛
1) شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج 6، ص 181.
او را ملامت کرده، موعظهاش کنید و باسخنی رسا با او سخن گویید.
عرض کردم: از ما نمیپذیرند.
حضرت فرمود:
در این صورت، از او دوری کنید و با او همنشین نشوید. (1)
امام صادق(علیه السّلام) در نامهای به شیعیانش، ترککنندگان امر به معروف و نهی از منکر را تهدید میکند که مشمول لعنت و نفرین او خواهند شد. محمدبن مسلم این نامه را چنین نقل کرده است:
لیعطفنّ ذووا السن منکم والنُهی علی ذوی الجهل وطلاّب الریاسة اولتصیبنّکم لعنتی اجمعین؛ (2)
حتما و حتما باید کهنسالان و خردمندان شما، نادانها و ریاستطلبها را بازدارند وگرنه لعنت من همه شما را در بر خواهد گرفت.
انسانها تحت تأثیر غریزه خودخواهی اعمال و رفتار خود را هماره صحیح و کامل ارزیابی میکنند. معمولاً پذیرش خطا و تصحیح کردار، امر مشکلی است. بنابراین، برای سرکوبی غریزه خودخواهی و بیدار کردن روح تسلیم و پذیرش و حق در ضمیر انسانها باید آمر و ناهی خود را نیز در معرض امر و نهی قرار دهد و هرگز خویش را بینیاز از تذکّر و انتقاد و امر و نهی دیگران نبیند. این موضوع به ویژه برای کسانی که الگوی جامعه هستند، بسیار مهم و ضروری است و پایه اصلی پذیرفته شدن امر به معروف و نهی از منکر، از سوی دیگران به شمار میرود.
از این رو، معصومین(علیهم السّلام) در موارد بسیاری با روی باز از انتقادکنندگان استقبال میکردند و با این که خودشان معصوم از گناه و پلیدی بودند، برای این که دیگران از آنان درس بگیرند و هیچ کس خود را بینیاز از امر به معروف و نهی از منکر نبیند، از انتقاد آمران به معروف و ناهین از منکر، استقبال کرده، گاه آن را پذیرفته،
به کار میبستند و هرگاه موضوع برای آمر و ناهی روشن نبود، برایش توضیح کافی میدادند. این برخوردها، نشان دهنده اهمیت فوقالعاده امر به معروف و نهی از منکر در نظر آنهاست و نیز بیانگر کوشش آنان برای استواری و پابرجایی این واجب در ضمیر افراد جامعه اسلامی است.
امیرمؤمنان(علیه السّلام) در جنگ صفّین در خطبهای طولانی حقوق حاکم بر مردم و حقوق مردم بر حاکم را بیان کرد و فرمود:
لاتکلّمونی بما تکلّم به الجبابرة ولا تحفظوا منّی بما یتحفّظ به عند اهل البادرة ولا تخالطونی بالمصانعة ولاتظنّوا بی استثقالاً فی حقٍ قیل لی ولا التماس اعظام نفسی فانه من استثقل الحق ان یقال له او العدل ان یعرض علیه کان العمل بهما اثقل علیه فلا تکفّوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل؛(1)
آن گونه که با جبّاران سخن گفته میشود، با من سخن مگویید و آن چه را از انسانهای خشمگین پنهان میکنند، از من مخفی مسازید. شیوه سازشکاری با من پیشه مکنید. گمان مبرید که اگر حقی به من گفته شود، بر من گران آید و نیز مپندارید که من دوست دارم شما در بزرگداشت من بکوشید؛ زیرا کسی که شنیدن حرف حق برایش گران باشد و یا عرضه داشتن عدالت بر وی سنگین آید، عمل به عدالت و حق، برایش گرانتر و مشکلتر خواهد بود. بنابراین، از بیان سخن حق و مشورت عادلانه، خودداری نورزید.
ابوسعید خدری میگوید: مردی بیابانگرد، که از پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله )طلبکار بود، خدمت آن حضرت رسید و از وی خواست که بدهکاریاش را بپردازد و برخواستهاش اصرار ورزید و با شدت و خشم هر چه تمامتر به آن حضرت گفت: رهایت نمیکنم؛ تا پولم را بپردازی.
اصحاب رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) او را از این برخورد زشت و اهانتآمیز، نهی کرده،
1) بحارالانوار، ج 41 ، ص 154 ؛ نهج البلاغه، خطبه 207.
گفتند: وای بر تو! میدانی با چه کسی سخن میگویی؟
مرد گفت: من حق خودم را میخواهم.
پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) به اصحابش فرمود: چرا صاحب حق را یاری نمیکنید؟ سپس کسی را نزد خوله، دختر قیس، فرستاد و فرمود: به خوله بگو: اگر خرما داری، به ما قرض بده، تا فصل خرما رسد و خرمای تو را بازگردانیم.
خوله پذیرفت و مقداری خرما به عنوان قرضالحسنه به رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) داد و آن حضرت نیز آن را به مرد بیابانگرد داد و بعد او را به غذا دعوت کرد. پس از غذا خوردن، مرد بیابانگرد گفت: حق مرا به طور کامل پرداختی؛ خدا حقّت را به طور کامل بپردازد.
پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) با خوشحالی از برخورد شجاعانه مرد بیابانگرد در طلب حق خویش فرمود:
اولئ-ک خیار اُمّتی، أنّه لا قدّست أمّةٌ لا یأخذ الضعیف فیها حقّه غیر متعتع؛ (1)
اینان برگزیدگان امّت من هستند. همانا امّتی که فرد ضعیف در آن نتواند حق خویش را بدون لکنت زبان باز پس گیرد، هرگز به قداست و پاکی نخواهد رسید.
همسر حمزه سیدالشهدا میگوید: مردی از بنی ساعده که مقداری خرما از پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) طلبکار بود، خدمت رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) رسید و تقاضای طلب خویش کرد. پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) به مردی از انصار دستور داد که طلب او را بپردازد. مرد انصاری طلبکار را همراه خویش برد و به همان اندازه که از رسول خدا(صلّی الله علیه و آله )طلبکار بود، به او خرما داد؛ امّا خرمایی که مرد انصاری به طلبکار داد، پستتر از خرمایی بود که آن مرد به پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) قرض داده بود. مرد طلبکار خرما را نپذیرفت. به او گفتند: آیا به رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) اعتراض داری؟
مرد طلبکار گفت: به راستی چه کسی
1) حیاة الصحابة، ج 2، ص 158.
از رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) به عدالت رفتار کردن سزاوارتر است.
رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) چون این سخن را شنید، در حالی که اشک، چشمان مقدّسش را پر کرده بود، فرمود: راست میگوید، چه کسی سزاوارتر از من که به عدالت رفتار کنم؟
امتی که ضعیفش، بیهیچ لکنت زبانی، حق خویش را از قدرتمندش باز پس نگیرد مقدس و پاک نیست.
سپس پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) روی به من [همسر حمزه سیدالشهدا] کرد و فرمود:
قرض او را بپرداز؛ زیرا هرگاه طلبکاری از نزد بدهکارش راضی بیرون رود جنبندگان زمین و ماهیان دریا بر او درود میفرستند و کسی که طلبکار خویش را معطّل گذارد، در حالی که میتواند قرض او را بدهد، در هر شب و هر روز، گناهی برایش نوشته میشود. (1)
اسماعیلبن جابر میگوید: امام صادق(علیه السّلام) کنار بستر فرزندش، اسماعیل نشسته بود. اسماعیل از دنیا رفت و امام صادق(علیه السّلام) بر اساس عطوفت پدری به گریه و اظهار تأسف پرداخت. ارقط بن عمر که در کنار آن حضرت بود، عرض کرد: ای ابوعبداللّه! رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) نیز از دنیا رفت. امام صادق(علیه السّلام) با همین یک جمله دست از گریه برداشت و فرمود: راست گفتی؛ من امروز از تو بسیار متشکرم. (2)
امام عسکری(علیه السّلام) بسیار متواضعانه از دیگران میخواست که عیبهایش را به او بگویند. آن بزرگوار میفرمود:
احبّ اخوان الی من اهدی الی عیوبی؛(3)
محبوبترین برادرانم نزد من، کسی است که عیبهای مرا به من هدیه کند.
در بسیاری از موارد معصومین(علیهم السّلام) به افراد اجازه میدادند که به آنان اعتراض کنند و نظر خویش را ابراز کنند و اگر نظر آنان صحیح نبود، بدون این که از اعتراض و انتقاد و امر و نهی آنان برآشوبند، به توضیح و تبیین نظر خویش و بیان نادرستی گفتار آنان میپرداختند و آنان را قانع میکردند؛ برای نمونه میتوان به اعتراض اصحاب امیرمؤمنان(علیه السّلام)(حتی شخص مالک اشتر) به آن حضرت اشاره کرد. آنان اصرار داشتند که حضرت از بیتالمال، بذل و بخششهای فراوان کند؛ تا برخی از افراد از پیوستن به معاویه خودداری کنند؛ ولی آن حضرت با آنان سخن گفته، بدون اندک خشمی از امر و نهی آنان، نادرستی این نظریه را برایشان توضیح داد. (1)
امام حسن مجتبی(علیه السّلام) نیز از طرف افراد بسیاری در جریان صلح با معاویه، مورد اعتراض و انتقاد قرار گرفت؛ امام با رفتاری بسیار محبتآمیز، سخنان آنها را شنیده، در تبیین این مشکل سیاسی، با آنان سخن گفت و آنان را قانع کرد. (2)
همچنین اعتراضات بسیار و نهیهای فراوان اشخاص مختلف در جریان سفر ابا عبداللّه الحسین(علیه السّلام) به طرف عراق و برخورد بزرگوارانه و ملایم آن حضرت در تبیین صحت راه انتخاب شده خودش را میتوان نمونه دیگری از این برخوردها دانست. (3)
فصل اول: شناخت معروف و منکر
فصل دوم: احتمال تأثیر
فصل سوم: نداشتن پیامدهای ناروا
تأثیر مثبت یا منفی بسیاری از امور، وابسته به شرایط انجام آنهاست؛ یعنی یک عمل در موقعیت ویژهای، ممکن است تأثیر مثبت فوقالعاده مهمی داشته باشد؛ ولی همان عمل در موقعیتی دیگر، ممکن است تأثیری بسیار کمرنگتر و کمارزشتر پدید آورده، حتی به عاملی منفی و ضدارزش تبدیل شود؛ برای مثال، دارویی با توجه به خصوصیات ویژه یک بیمار برایش شفابخش و درمانگر است ولی برای شخص دیگر و با شرایطی دیگر دردزا و تباه کننده است. بنابراین، در هر عملی باید به شرایط ویژهاش توجه کرد؛ تا بهره مثبت از آن به دست آید.
امر به معروف و نهی از منکر فریضهای است که اگر با توجه به شرایط خاص، لازم و صحیح آن انجام گیرد، داروی دردهای فردی و اجتماعی است؛ امّا اگر به شرایط آن توجه نشود، گاهی به جای هدایت و سازندگی، تخریب و گمراهی به بار میآورد.
بنابراین، بررسی شرایط امر به معروف و نهی از منکر، بسیار ضروری و مهم است. اکنون با توجه به سیره معصومین(علیهم السّلام) به بررسی برخی از شرایط آن میپردازیم.
هدف از امر به معروف و نهی از منکر، تصحیح مسیر فرد و جامعه در راه رسیدن به کمال است. کسی که امر به معروف و نهی از منکر میکند، چون سوزنبانی است که با تصحیح مسیر، قطار را در رسیدن به مقصد یاری میکند. بدون شک سوزنبان باید مسیرها را بشناسد و مقصدها را بداند تا هر قطاری را به مسیر صحیح، هدایت کند. آمر به معروف و ناهی از منکر نیز باید بداند که صلاح و کمال فرد و جامعه در چه اموری است؛ تا به آنها امر کند و نیز بداند چه چیز جامعه و فرد را به تباهی میکشاند؛ تا از آن نهی کند انسانی که معروف و منکر را نمیشناسد، درد و درمان را تشخیص نمیدهد و نمیداند بایدها و نبایدها کدامند و امر به معروف در کجا شایسته و نهی از منکر در چه جایی بایسته است، چگونه میخواهد امر به معروف و نهی از منکر کند و اگر امر به معروف و نهی از منکر کند، چگونه میتوان انتظار داشت که این امر و نهی به حال فرد یا جامعه، مفید باشد؟
آیا میتوان باور کرد که فردی ناآشنا با علم پزشکی، نسخهای بنویسد و بیمار به سبب نسخه او شفا یابد؟
بنابراین، اوّلین شرط امر به معروف و نهی از منکر، شناخت معروفها و منکرها، احکام آنها و جایگاه شایسته و بایسته آنهاست.
مسعدة بن صدقه میگوید: از امام صادق(علیه السّلام) سؤال کردند که آیا امر به معروف و نهی از منکر بر همه امت واجب است؟ فرمود: نه. عرض کردند: چرا؟ فرمود:
انّما هو علی القوی المطاع العالم بالمعروف من المنکر لا علی الضعیف الذی لایهتدی سبیلاً؛ (1)
امر به معروف و نهی از منکر بر انسان قدرتمندی که از او اطاعت میکنند و معروف را از منکر باز میشناسد واجب است؛ نه بر ضعیفی که راه به جایی نمیبرد.
1) وسائل الشیعه، ج 11 ، ص 400.
رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) فرمود:
لاینبغی للرجل ان یأمر بالمعروف وینهی عن المنکر حتی یکون فیه ثلاث خصال: رفیق بما یأمر. رفیق بما ینهی. عالم بما ینهی عدل فیما ینهی؛ (1)
سزاوار نیست مردی امر به معروف و نهی از منکر کند؛ مگر این که سه صفت را دارا باشد؛ ملایم در امر کردن، عالم و دانای به آن چه از آن باز میدارد و عادل به هنگام نهی کردن.
رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) کسانی را که بدون شناخت اقدام به امر به معروف و نهی از منکر کرده بودند، نفرین کرد و آنان را مسئول پیامد تلخ این عمل جاهلانه دانست.
امام صادق(علیه السّلام) فرمود: خدمت رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) عرض کردند: مردی مجروح شد و با همان حالت جراحت و بیماری جُنب شد. عدهای [ به اصطلاح او را امر به معروف کرده ] امر کردند که غسل کند. او نیز به فرمان آنها غسل کرد؛ سپس مریض شد و از دنیا رفت.
پیامبر اکرم پس از شنیدن سخن آنان فرمود:
قتلوه قتلهم اللّه انّما کان دواء العی السوال؛ (2)
آنها او راکشتهاند؛ خدا بکشدشان! همانا داروی شفابخش نادانی، پرسیدن است.
یکی از اصحاب امیرمؤمنان(علیه السّلام) میگوید: روزی امیرمؤمنان(علیه السّلام)بر منبری که از خشت خام ساخته شده بود، بالا رفت و برای ما سخنرانی کرد. او پس از حمد و ثنای الهی فرمود:
ایّها الناس اتقوا اللّه ولا تفتوا الناس بما لا تعلمون؛
ای مردم! از خداوند پروا کنید و در آن چه خود نمیدانید، برای مردم اظهار نظر نکنید. (1)
امام صادق(علیه السّلام) به یکی از اصحاب خویش، مفضل بن عمر فرمود:
أنهاک عن خصلتین فیهما هلک الرجال: ان تدین اللّه بالباطل وتفتی الناس بما لا تعلم؛ (2)
تو را از دو خصلت نهی میکنم که به سبب آن دو مردان بسیاری هلاک شدهاند؛ یکی این که خدا را بر اساس باطل عبادت نکنی و دیگر این که در آنچه نسبت به آن شناخت نداری، اظهارنظر نکنی.
گاهی معصومین(علیهم السّلام) با افرادی برخورد میکردند که معروفی را ترک گفته، یا منکری را مرتکب میشدند؛ امّا نه از سر لجاجت و به انگیزه شهوت؛ بلکه از سر نادانی و نشناختن معروف و منکر. از این رو سعی میکردند با تعریف منکر و معروف آنان را با وظیفه خود آشنا کنند.
امام عسکری(علیه السّلام) از امام صادق(علیه السّلام) چنین نقل کرده است:
آن که از هوای نفس خویش پیروی کند، نظر خود را بپسندد و مغرور شود مانند مردی است که شنیدم مردمان سبکرأی او را، بزرگ میشمردند و توصیف میکردند. دوست داشتم ناشناس به دیدارش بروم؛ وقتی رفتم، دیدم عدّه بسیاری به گردش حلقه زدهاند؛ صبر کردم تا از مردم جدا شد، به دنبالش به راه افتادم، وی از کنار دکان نانوایی گذشت و با استفاده از غفلت نانوا، دو گرده نان دزدید. من شگفتزده شدم و با خود گفتم: شاید با نانوا داد و ستدی دارد.
از آن جا گذشت و به مردی میوه فروش رسید و دو انار نیز از او دزدید و باز در
شگفت ماندم و با خود گفتم: شاید با این مرد نیز داد و ستدی دارد؛ ولی با خود گفتم: پس چرا آنان را غافلگیر کرده، میدزدد؟ به هر حال دنبالش رفتم؛ تا این که به مریضی برخورد و دو گرده نان و دو انار را به او بخشید. جلو رفتم و درباره این عمل او پرسیدم. گفت: شاید تو جعفر بن محمد باشی؟
گفتم: آری.
گفت: وقتی که خود جاهل و نادان باشی، خاندان بلند و شرافتمندت تو را سودی ندهد.
گفتم: چه نادانی و چه جهالتی؟
گفت: ندانستن سخن خدا که میفرماید: آن که حسنهای انجام دهد، ده برابر پاداش بیند و کسی که عمل زشتی مرتکب شود، بیش از یک مجازات نبیند.
من دو نان و دو انار دزدیدم و مجموعا چهار گناه مرتکب شدم؛ سپس همه را به فقیر بخشیدم، و چهل ثواب به دست آوردم. چهار گناه را از چهل ثواب کم کن، سی و شش ثواب دیگر برایم باقی میماند.
به او گفتم: مادرت در عزایت بگرید تو نسبت به کتاب خدا نادانی. خداوند میفرماید:
(انّما یتقبل اللّه من المتّقین)؛ (1)
همانا خداوند اعمال پرهیزگاران را میپذیرد.»
چون دو نان و دو انار دزدیدی، چهار گناه مرتکب شدی و چون مال مردم را بدون رضایت آنان به دیگری دادی، چهار گناه دیگر نیز به گناهان چهارگانه خود افزودی.
مرد در چهره من خیره شد و من او را واگذاشتم و برگشتم. آری، برخی با این گونه توجیهات غلط و ناپسند گمراه شدهاند و مردم را نیز گمراه میکنند.(2)
گاهی فردی مؤمن و متدین نیز از روی ناآگاهی، مرتکب منکر میشود در این صورت وظیفه آمر به معروف و ناهی از منکر آشنا کردن او با معروف و منکر است.
صفوان بن مهران میگوید: امام کاظم(علیه السّلام) به من فرمود: ای صفوان! همه اعمال تو نیکو و زیباست؛ غیر از یک چیز.
عرض کردم: کدام؟
فرمود: کرایه دادن شترانت به هارون.
عرض کردم: به خدا سوگند! برای ستم و لهو و لعب و صید و تفریح به او کرایه ندادهام؛ بلکه فقط برای سفر حج کرایه دادهام و خود نیز همراه و همسفر او نیستم و گروهی از غلامانم همراهش میروند.
حضرت کاظم(علیه السّلام) فرمود: آیا از آنان کرایه میگیری؟
عرض کردم: آری.
فرمود: آیا دوست داری که او زنده بماند؛ تا کرایهات را از آنان دریافت کنی؟
عرض کردم: آری.
فرمود: من احبّ بقائهم فهو منهم ومن کانِ منهم کان ورد النار؛
آن که خواستار بقای آنان باشد، از آنان است و آن که از آنان باشد، به آتش وارد خواهد شد.
صفوان با شنیدن این سخن، تمامی شتران خود را فروخت. وقتی این خبر به هارون رسید، دستور داد صفوان را احضار کنند. چون صفوان به حضورش رسید، هارون گفت: شنیدهام شترانت را فروختهای.
صفوان گفت: آری، من پیر شدهام و غلامان نیز درست وظیفهشان را انجام نمیدهند.
مأمون گفت: هرگز، هرگز، من میدانم چه کسی به تو فرمان داده است؛ موسیبن جعفر این فرمان را صادر کرده است.
صفوان گفت: مرا با موسیبن جعفر چه کار؟
مأمون گفت: این حرفها را واگذار. به خدا سوگند! اگر رابطه دیرینه و نیکویت نبود، تو را میکشتم. (1)
تشخیص منکرات در بسیاری از موارد، کاری دشوار نیست اما برخی اعمال ذاتا منکر نیستند؛ بلکه گاهی به سبب خصوصیات اجتماعی فرد و حادثه موردنظر، رنگ ویژهای میگیرند و به منکر تبدیل میشوند. در این موارد تشخیص منکر برای بسیاری افراد، مشکل میشود. معصومین(علیهم السّلام) با دقت ویژه خود، در این موارد، اقدام به تعریف و تبیین منکر و نهی از آن میکردند.
مردی از اهالی بصره، ثروتمندان بصره را به خانه خویش فراخواند و از عثمان بن حنیف - که از سوی امام علی(علیه السّلام) حاکم بصره بود - نیز دعوت به عمل آورد. عثمان به دعوت او پاسخ مثبت داد و همراه ثروتمندان بصره، بر خوان رنگین او نشست. امام علی(علیه السّلام) در نامهای عتابآلود، او را چنین نهی از منکر فرمود:
امّا بعد یابن حنیف فقد بلغنی انّ رجلاً من فتیه اهل البصرة دعاک الی مأدبة فأسرعت الیها تستطاب لک الألوان وتنقل الیک الجفان وما ظننت انّک تجیب الی طعام قومٍ عائلهم مجفّو وغنیّهم مدعوّ فانظر الی ما تقضمه من هذا المقضم فما اشتبه علیک علمه فالفظه وما ایقنت بطیب وجهه فنل منه...؛
پس از ستایش خدا و درود بر پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله )؛ ای پسر حنیف! باخبر شدم که جوانی از بصریان تو را به سفرهای فراخوانده است و تو با شتاب در آن جا حاضر شدی و غذاهای گوارای گوناگون و ظروف مختلف به سویت آوردهاند. گمان نمیبردم تو به دعوتی پاسخ گویی که نیازمندان را از آن برانند و ثروتمندان را بدان بخوانند. پس بنگر بر چه چیز دندان مینهی! آن چه شبههناک است، دور افکن و آن چه به یقین دریافتی پاک و پاکیزه است، تناول کن... هشدار که هر پیروی را راهبری است که به او اقتدار کرده، از نور
1) مامقانی، تنقیح المقال، ج 2، ص 99.
علمش روشنی میجوید. آگاه باشید که امام شما از دنیا، به دو جامه و از خوردنیهایش، به دو گرده نان، بسنده کرده است. هشدار! شما نمیتوانید این گونه باشید؛ ولی با پارسایی، کوشش و درستکاری، مرا یاری دهید...
امام(علیه السّلام) در پایان نامه چنین نگاشت:
ای پسر حنیف، از خدا پروا پیشه کن و به گردههای نانت بسنده کن؛ تا از آتش رهایی یابی. (1)
معصومین(علیهم السّلام) تنها به بیان معروف و منکر نمیپرداختند؛ بلکه دیگران را نیز به این وظیفه مهم فرمان میدادند.
امیرمؤمنان(علیه السّلام) در نامهای به قثم بن عباس - که حکومت مکه را از طرف آن حضرت بر عهده داشت. چنین مینوشت:
واجلس لهم العصرین وأفت المستفتی وعلّم الجاهل وذاکر العالم؛ (2)
صبح و شام با مردم بنشین و به آن کس که سؤالی دارد، پاسخ ده، نادان را تعلیم ده و با عالم گفتگو کن.
امیرمؤمنان(علیه السّلام) در بیانی بسیار دردمندانه، از کسانی مینالید که بدون شناخت احکام الهی، خودسرانه در این باره سخن میگویند:
ترد علی احدهم القضیة فی حکم من الاحکام فیحکم فیها برأیه ثم ترد تلک القضیة بعینها علی غیره فیحکم فیها بخلافه ثم یجتمع القضاة بذلک عند الامام الذی استقضاهم فیصوّب آرائهم جمیعا والههم واحد ونبیّهم واحد وکتابهم واحد. أفأمرهم اللّه تعالی بالاختلاف فاطاعوه ام نهاهم عنه فعصوه ام انزل اللّه سبحانه دینا ناقصا فاستعان بهم علی اتمامه ام کانوا شرکاء له فلهم ان یقولوا وعلیه ان یرضی ام انزل اللّه
سبحانه دینا تامّا فقصّر الرسول(صلّی الله علیه و آله ) عن تبلیغه وادائه واللّه سبحانه یقول (ما فرّطنا فی الکتاب من شی)(1)وقال (فیه تبیان کل شی)(2)فذکر انّ الکتاب یصدّق بعضه بعضا وأنه لااختلاف فیه...؛ (3)
قضیهای درباره حکمی از احکام، نزد یکی از ایشان آورده میشود؛ پس بر اساس رای خویش حکمی میدهد؛ سپس همان قضیه نزد دیگری مطرح میشود و او برخلاف آن حکم میکند؛ سپس همگی نزد پیشوایشان که آنان را به قضاوت گمارده، جمع میشوند و او همگان را تصدیق میکند، در حالی که خدایشان یکی، پیامبرشان یکی و کتابشان یکی است. آیا خداوند به آنها دستور اختلاف داده است و آنان او را فرمان بردهاند، یا خدا از اختلاف بازشان داشته است و آنان با او مخالفت ورزیدهاند یا خدای سبحان دین را ناقص فرو فرستاده و از آنان برای تکمیل آن کمک خواسته است، یا آنان شریکان و انبازان خدایند و حق دارند حکمی را بگویند و خدا باید حکم آنان را بپسندد یا خدای سبحان دین را کامل نازل فرموده، ولی پیامبر(صلّی الله علیه و آله )در تبلیغ و بیان آن کوتاهی روا داشته است؟ خداوند سبحان میفرماید: هیچ چیز را در کتاب فروگذار نکردیم؛ و نیز میفرماید: این کتاب روشنگر همه اشیا است و میفرماید که بخشی از قرآن، بخش دیگر را تصدیق نموده، اختلافی در آن نیست.
در برخی از روایات، گفتار بدون شناخت و معرفت، علت سقوطی سهمگین، معرفی شده است.
امام باقر(علیه السّلام) میفرماید:
ما علمتم فقولوا وما لم تعلموا فقولوا اللّه اعلم انّ الرجل لینتزع بالایة
من القرآن یخرّ فیها ابعد منالسماء؛ (1)
آن چه را میدانید، بگویید و آن چه را نمیدانید، نگویید که خدا داناتر است. همانا انسان به سبب یک آیه از قرآن [که ندانسته دربارهاش سخن میگوید] سقوط میکند؛ سقوطی سهمگین تر از فرو افتادن از آسمان.
1) بحارالانوار، ج 2، ص 119.
امر به معروف و نهی از منکر برای احیای معروفها و از بین بردن منکرات است و به تعبیر دیگر «واجب طریقی» است؛ یعنی تنها امر و نهی، مطلوب خداوند و خواسته او نیست، بلکه آن چه خواسته اوست، انجام گرفتن معروفها و از بین رفتن منکرات است و امر به معروف و نهی از منکر، وسیلهای برای تحقق این هدف شمرده میشود. با توجه به این نکته به خوبی روشن میشود که یکی از شرایط ضروری این است که امر و نهی مؤثر باشد و موجب انجام معروف و از بین رفتن منکر شود و یا لااقل احتمال تاثیر داده شود؛ ولی اگر انسان بداند سخن او اثری ندارد و در جلوگیری از منکر، اثری ندارد و موجب انجام معروفی نخواهد شد، در این صورت، وظیفهای در قبال این گناه و گناهکار نخواهد داشت.
این شرط، بسیار روشن و بدیهی است. پزشکی که میداند این دارو برای این مریض، فایدهای ندارد نباید با تجویز دارو، باعث اتلاف وقت خویش و سرمایه مریض شود.
در زندگی معصومین(علیهم السّلام) به مواردی بر میخوریم که آنان در مقابل منکرات بسیار و ترک معروفهای بیشمار، امر به معروف و نهی از منکر نمیکردند و یا از پیگیری آن تا رسیدن به نتیجه مطلوب، خودداری میکردند. این کار آنان نه از سر
دنیا خواهی بود و نه به خاطر بیم از پیامدهای شخصی آن؛ بلکه چون امر و نهی را مفید و مؤثر نمیدانستهاند، وا میگذاشتند.
یکی از بدعتهایی که پس از رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) گذاشته شد، خواندن نمازهای مستحبی به جماعت بود؛ در حالیکه رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) خود از آن نهی کرده بود. خلیفه دوم این سنت را رواج داد و آن را بدعتی نیکو نامید.
امام صادق(علیه السّلام) میفرماید:
چون امیرمؤمنان(علیه السّلام) به کوفه آمد، به امام حسن(علیه السّلام) فرمان داد که در میان مردم فریاد زند که در ماه رمضان، نباید در مساجد نماز جماعت (مستحبی) برپا شود و امام حسن(علیه السّلام) این دستور امیرمؤمنان(علیه السّلام) را اجرا کرد.
مردم چون سخن امام حسن(علیه السّلام) را شنیدند، فریاد زدند: واعمراه! دریغا ای عمر! چون امام حسن(علیه السّلام) خدمت امیرمؤمنان(علیه السّلام) رسید، حضرت پرسید: این فریادها چیست؟
عرض کرد: مردم فریاد میکشند و میگویند: واعمراه!
امیرمؤمنان(علیه السّلام) فرمود: به آنها بگو نماز بگزارند. (1)
امام باقر(علیه السّلام) میفرماید: مردم کوفه به امیرمؤمنان(علیه السّلام) عرض کردند: برای ما امام جماعتی معرفی کن که در ماه رمضان (در نماز مستحبی)، به او اقتدا کنیم.
حضرت آنان را از اجتماع کردن برای اقامه نماز مستحبی، نهی کرد.
چون شب فرا رسید، مردم گفتند: بر ماه مبارک رمضان بگریید؛ دریغا بر رمضان.
حارث اعور همراه با گروهی خدمت امیرمؤمنان(علیه السّلام) رسیدند و عرض کردند: ای امیرمؤمنان! مردم مینالند و سخن تو را ناخوش میدارند.
1) وسائل الشیعة، ج 5، ص 192.
امیرمؤمنان(علیه السّلام) فرمود: واگذاریدشان، هرچه میخواهند، بکنند و هر کس میخواهد، با ایشان نماز بگزارد و بعد این آیه را تلاوت فرمود:
ومن یتّبع غیر سبیل المؤمنین نولّه ما تولّی ونصله جهنم وسائت مصیرا؛(1)
کسی که راهی جز راه مؤمنان برود، ما او را به همان راه که برگزیده، میبریم و به دوزخ وارد میکنیم و چه بد جایگاهی است.
به دلیل همین شرط احتمال تأثیر است که گاهی ائمه(علیهم السّلام) از رفت و آمد با خلفای ستمگر، پرهیز کرده، حتی زمانی که آنان خواستار موعظه و نهی از منکر میشدند، از موعظه و امر و نهی آنان سرباز میزدند. منصور، خلیفه عباسی، در نامهای به امام صادق(علیه السّلام)این گونه نگاشت: چرا همانند دیگران به دیدار ما نمیآیی و با ما همنشینی نمیکنی؟
حضرت در پاسخ فرمود: ما را چیزی نیست که به سبب آن از تو بیم داشته باشیم و تو را چیزی از آخرت نیست، تا در تو امید بندیم. تو را در نعمت نمیبینیم؛ تا برای آن به تو تبریک گوییم و آن را نیز مصیبتی نمیدانیم که بدان تعزیت و تسلیت گوییم. پس برای چه کاری نزد تو آییم؟
منصور در نامهای دیگر به آن حضرت نوشت: با ما باش؛ تا ما را نصیحت کنی و پند دهی.
حضرت در جوابش فرمود: آن که دنیاخواه است، پندت ندهد و آن که آخرتجوست، با تو همنشینی نکند.
منصور گفت: به خدا سوگند! او وضعیت مردم را برای من مشخص کرد آنان که دنیا خواهند و آنان که آخرت و همانا او از کسانی است که آخرت خواهند و دنیا نمیطلبند.
1) برگرفته از آیه 115 ، سوره نساء.
میمون بن عبداللّه میگوید: در خدمت امام صادق(علیه السّلام) بودم که گروهی به محضر آن حضرت وارد شدند و عرض کردند: ما را حدیث گوی.
حضرت به من فرمود: این افراد را میشناسی؟
گفتم: نه.
فرمود: چطور اینها سراغ من آمدهاند؟
عرض کردم: اینها مشتاق شنیدن احادیث هستند؛ بدون این که تحقیق کنند که گوینده چه کسی است. حضرت رو به یکی از آنان کرد و فرمود: آیا از دیگران نیز احادیثی را فرا گرفتهای؟
مرد گفت: آری.
امام صادق(علیه السّلام) فرمود: برایم بیان کن.
مرد گفت: من برای شنیدن احادیث به این جا آمدهام؛ نه برای بیان آنها.
حضرت رو به یکی دیگر از آن گروه کرده، فرمود: تو بگو.
مرد شروع به گفتن احادیثی کرد که سراپا دروغ و تهمت بودند و با نظرات امام صادق(علیه السّلام) مخالف بودند؛ اما او همه این دروغها را به آن حضرت نسبت میداد و از قول آن حضرت نقل میکرد.
وی در یکی از احادیث خود گفت: سفیان ثوری از امام صادق(علیه السّلام) نقل کرده است که فرمود: آب جو حلال است مگر شراب و نیز نقل کرد که سفیان از امام صادق(علیه السّلام) روایت کرده است که فرمود: آن کس که به هنگام وضو روی کفش مسح نکند، بدعتگذار است.
آن مرد، احادیث دروغین بسیاری را نقل کرد و هر گاه ساکت میشد، امام صادق(علیه السّلام) میفرمود: بیشتر بگو. این دروغها چنان مضحک بودند که من [میمون بن عبداللّه] به خنده افتادم. امام صادق(علیه السّلام) فرمود: ساکت باش تا بشنویم. مرد به دروغهایش ادامه داد. من بیطاقت شدم و تصمیم گرفتم برخیزم و او را زیر
ضربات مشت و لگد بگیرم؛ ولی تذکّر امام صادق(علیه السّلام) به یادم آمد و خود را حفظ کردم. در این هنگام امام صادق(علیه السّلام) به آن مرد گفت: اهل کجا هستی؟
گفت: بصره.
فرمود: آیا این امام صادق را که از او حدیث نقل میکنی، میشناسی؟
گفت: نه.
فرمود: هیچگاه از او سخنی شنیدهای؟
گفت: نه.
فرمود: این احادیثی را که نقل کردی، به نظرت راست است؟
گفت: آری.
فرمود: کی این احادیث را شنیدهای؟
مرد گفت: نمیدانم؛ ولی این احادیث را اهل دیار ما از روزگاران گذشته نقل میکنند و در آن شکی روا نمیدارند.
حضرت فرمود: آیا اگر جعفر بن محمد را ببینی و خود او بگوید که من این احادیث را نگفتهام و این گفتهها را نمیشناسم، از او میپذیری و تصدیقش میکنی؟
مرد گفت: نه.
فرمود: چرا؟
مرد گفت: زیرا عدهای بر راست بودن این احادیث شهادت دادهاند که اگر بر آزادی بندگان شهادت دهند، شهادتشان پذیرفته میشود.
امام صادق(علیه السّلام) فرمود: بنگار؛ بسم اللّه الرحمن الرحیم. پدرم از پدرانش نقل کرد... مرد گفت: نامت چیست؟
حضرت فرمود: چرا از نامم میپرسی؟ همانا رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) فرمود: کسی که بر ما اهلبیت دروغ بندد، خداوند روز قیامت او را کور و یهودی برانگیزد و اگر دجّال را ببیند، از پیروان او میشود و اگر او را نبیند و بمیرد، در قبر به او ایمان میآورد.
سپس امام صادق(علیه السّلام) به من [میمون بن عبداللّه] اشاره کرد و فرمود: برایم ظرف آبی بیاور.
این گروه برخاستند و بیرون رفتند. حضرت نیز از اطاق بیرون آمد؛ در حالی که گرفته و ناراحت به نظر میرسید و آن گاه به من فرمود: آیا آن چه را اینها نقل کردند، نشنیدی؟
عرض کردم: اینان کیانند و چه میگویند؟
فرمود: شگفت این که سخنانی را به دروغ به من نسبت میدهند که هیچکس از من نشنیده، هیچگاه نگفتهام و اگر آنها را انکار کنم نیز سخنم را نمیپذیرند. اینان را چه میشود؟ خدا مهلتشان ندهد... .(1)
1) بحارالانوار، ج 47 ، ص 354.
گاهی بازداشتن فرد یا جامعه از یک گناه و یا واداشتن آنان به یک وظیفه الهی، عواقب و پیامدهایی دارد که متوجه شخص آمر و ناهی، جامعه مسلمین و یا دین خدا میشود. در این جا باید با توجه به قاعده اهمّ و مهمّ، دقت بسیار کرد که کدامیک از نظر خداوند، دارای اهمیت بیشتری است. آیا امر به معروف و نهی از منکر ضروریتر و مهمتر است یا پیامدهای ناگوار آن؟
بدون شک، هر دارویی دارای عوارض جانبی است؛ امّا گاهی عوارض جانبی یک دارو اندک و در مقابل درمانِ درد، قابل تحمل است و گاهی برعکس، عوارض جانبی دارو، بسی سهمگینتر از درد و مرضِ کنونی است و در این صورت هیچ پزشک عاقلی چنین دارویی را تجویز نخواهد کرد.
بیتردید امر به معروف و نهی از منکری که در سایه آن، جان مؤمنی از بین میرود، آبروی شخصی در معرض خطر قرار میگیرد و یا افرادی از دین گریزان میشوند، صحیح نیست و زیان آن از سودش بیشتر است.
در سیره معصومین(علیهم السّلام) در موارد بسیاری میبینیم که آنان به خاطر عواقب سوء و پیامدهای ناگوار، امر به معروف و نهی از منکر را ترک کردند و دیگران را نیز از این امر و نهیهای بیجا و نامناسب، بازداشتهاند؛ البته گاهی گناه مورد ارتکاب یا
وظیفه ترک شده، آن قدر مهم و بزرگ است که باید جانها و مالها و آبروها فدای آن شود و در این صورت، نمیتوان با بهانه قرار دادن این شرط، از زیر بار مسئولیت، شانه خالی کرد و با این عذر که امر به معروف و نهی از منکر، ضرر جانی یا مالی دارد، نمیتوان آن را ترک کرد. بهترین دلیل و برترین نمونه برای لزوم امر به معروف و نهی از منکر در این وضعیت، نهضت خونبار عاشورای امام حسین(علیه السّلام) است که به گفته آن بزرگوار، برای امر به معروف و نهی از منکر تحقق یافت؛ چون هدف حاکمان اموی، از بین بردن اساس دین مقدس اسلام بود و در راه جلوگیری از این گناه و نهی از این منکرِ بزرگ، باید جانهای مقدسی همچون اباعبداللّه الحسین(علیه السّلام) و یاران گرانقدرش قربانی شوند و دختران پیامبر به اسارت روند و در این موارد بحث ایمنی از ضرر مطرح نخواهد بود؛ اما در صورتی که انجام امر به معروف و نهی از منکر، موجب ضربه به اساس اسلام شود و یا جان مسلمانی تباه شود و یا به مال و ابروی وی ضرر وارد شود، جای امر به معروف و نهی از منکر نیست و به همین دلیل، ائمه ما به ویژه امیرالمؤمنین(علیه السّلام) منکر بزرگ غصب خلافت و دیگر منکرات متفرع بر آن را میدیدند و به خاطر حفظ بنیان اسلام، سکوت مینمودند.
بهترین و شگفتترین نمونه ترک امر به معروف و نهی از منکر، به خاطر پیامدهای ناگوار آن سیره عملی امیرمؤمنان(علیه السّلام) است. او که تمام عمر بر ضد کفر، شرک، نفاق و فساد شمشیر کشید و هرگز بیم را به دژ شجاعتش راهی نبود، چون در زمان حکومت خویش، مردم را در ناآگاهی غوطهور میدید و پیامدهای اعلام راه صحیح و امر به معروف و نهی از منکر را خطرناک میدانست، از آن دست کشید و آنان را در جهل خودساخته خویش، رها کرد، تا اساس اسلام باقی بماند و روزی برسد که کم کم به برکت باقیماندنِ اساس اسلام، این منکرات نیز برطرف شوند. امیرالمؤمنین(علیه السّلام) در این باره دردمندانه و سوگمندانه میفرماید:
واللّه لو نادیت فی عسکری هذا بالحق الذی انزل اللّه علی نبیّه واظهرته ودعوت الیه وشرحته وفسّرته علی سمعت من نبی اللّه(صلّی الله علیه و آله ) مابقی فیه الاّ اقلّه واذلّه وارذله ولأستوحشوا منه ولتفرقوا عنّی ولو لا ما عهده رسول اللّه(صلّی الله علیه و آله ) الی وسمعته منه وتقدّم الی فیه لفعلت ولکن رسولاللّه(صلّی الله علیه و آله ) قد قال: کلّما اضطرّ الیه العبد فقد احلّه اللّه له واباحه ایّاه وسمعته یقول: انّ التقیّة من دین اللّه ولا دین لمن لا تقیّة له؛ (1)
به خدا سوگند! اگر در میانه لشکرم فریاد آورم و حقی را که خدا بر پیامبرش فرو فرستاده است، بیان کنم و مردم را به آن بخوانم و شرح و تفسیرش را چنان که از رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) شنیدم، بیان کنم، در لشکرم جز کمترین و پستترین و خوارترین آنان باقی نخواهند ماند؛ همه از آن بیمناک شده، از گردم پراکنده خواهند شد و اگر عهد رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) و سخنی که از او شنیدم نبود، این کار را میکردم؛ ولی رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) فرمود: آن چه را که بنده بدان مضطر شود، خدا بر او حلال کرده است و شنیدم که پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) فرمود: همانا تقیه از دین خداست و کسی که تقیه نمیکند، دین ندارد.
آن حضرت در خطبهای دیگر فرمود:
قد عملت الولاة قبلی اعمالاً خالفوا فیها رسول اللّه(صلّی الله علیه و آله ) متعمّدین خلافه نافضین لعهده مغیّرین لسنّته ولو حملت الناس علی ترکها فتفرّق عنّی جندی حتی ابقی وحدی او قلیل من شیعتی...؛
والیان قبل از من، اعمالی را مرتکب شدند و عمدا بر خلاف شیوه رسولخدا(صلّی الله علیه و آله )رفتار کردند؛ پیمان او را شکسته، سنّتش را دگرگون کردند. اگر مردم را مجبور به ترک این اعمال کنم، لشکرم پراکنده میشوند؛ تا آن که خود تنها بمانم یا با گروه اندکی از شیعیانم.
سپس آن حضرت فهرستی طولانی از این بدعتها، از قبیل تغییر مقام ابراهیم(علیه السّلام) از جایگاه اصلی خود، غصب فدک فاطمه زهرا(علیهاالسّلام)، ازدواجهای غلط،
1) همان، ج 75 ، ص 413.
اسیر گرفتنهای ناصحیح، تقسیم نابه جای اراضی خیبر و برقراری تبعیض نژادی، را برشمرد و فرمود:
اگر این امور را به مسیر اصلی خود برگردانم، همه از گردم پراکنده میشوند. به خدا سوگند! به مردم فرمان دادم که در ماه رمضان، نمازی جز نماز واجب را به جماعت نخوانند و به آنان گفتم که نماز مستحبی را به جماعت گزاردن، بدعت است؛ امّا برخی از لشکریانم که در کنار من میجنگیدند، فریاد کشیدند: ای اهل اسلام! سنت عمر، تغییر پیدا کرد و ما را از نماز خواندن در ماه رمضان، بازمیدارند و میترسیدم که در گوشه لشکرم، بر ضد من بشورند.»؟
آن بزرگوار در آخر خطبهاش فرمود:
آزاری که پس از وفات پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) بر ما اهلبیت رفت، بر خاندان هیچ پیامبری پس از پیامبرش نرفته است و ما در برابر آنان که بر ما ستم روا داشتهاند، از خداوند، مدد میجوییم ولا حول ولا قوّة الاّ باللّه العلی العظیم. (1)
برخی از اصحاب ائمه(علیهم السّلام) چون مقامات و فضایل ائمه(علیهم السّلام) را میدیدند و به این نکته که خلافت حق الهی آنان است و دیگران غاصبانه آن را تصرف کردهاند، آگاه میشدند، اختیار از دست میدادند و در شرایطی که وظیفه آنان حفظ جان خودشان و اسرار ائمه(علیهم السّلام) بود، به تبیین مقام والای ائمه پرداخته، مردم را به این معروف اساسی دعوت میکردند، بر ضد منکرِ بزرگ غصب خلافت، تبلیغ میکردند و گاهی در این راه، جان میباختند؛ ولی این گونه حرکتهای نامناسب مورد خشم ائمه(علیهم السّلام) قرار میگرفت. آنان از این حرکتهای حساب نشده، میرنجیدند.
«معلّی بن خنیس»، یکی از یاران امام صادق(علیه السّلام) و مسئول امور مالی آن
1) الکافی، ج 8، ص 59.
حضرت بود؛ ولی به سبب افشای مقامات و معجزاتی که از امام صادق(علیه السّلام) دیده بود، او را به جرم ولایت دستگیر کردند و به دار کشیدند. یکی از یاران امام صادق(علیه السّلام) به نام «حفص تمّار» میگوید: در آن روزها که معلی بن خنیس را به دار آویخته بودند، به محضر امام صادق(علیه السّلام) مشرف شدم؛ آن حضرت فرمود: ای حفص! من معلّی را دستوری دادم و او با آن مخالفت کرد و بدین سبب، گرفتار تیزی شمشیر شد. روزی معلّی را ناراحت و غمگین دیده به او گفتم: به یاد زن و فرزندی اُفتادهای؟ گفت: آری. گفتم: نزدیک بیا. نزدیک آمد. دستی به صورتش کشیدم و به او گفتم: الان کجا هستی؟ گفت: الان در عراق در خانه خودم هستم و اینان پدر و همسرم هستند و من آنها را به حال خود گذاشتم. پس از مدتی به او گفتم: نزدیک بیا و چون نزدیک آمد، دستی به صورتش کشیدم و گفتم: الآن کجا هستی؟ گفت: الان در مدینه هستم. به او گفتم: ای معلّی! کسی که حدیث ما را حفظ کند، خدا دین و دنیای او را حفظ خواهد کرد و آن که سخنان دشوار ما را افشا کند، نمیمیرد؛ مگر آن که گرفتار اسلحه دشمنان شود و یا به نقصی گرفتار آید. ای معلّی! تو کشته خواهی شد. آماده باش! (1)
در روایت دیگری آمده است: مفضّل بن عمر خدمت حضرت آن رسید و گفت: آیا این مصیبت بزرگ را که به شیعه رسید، نمیبینی؟
فرمود: کدام مصیبت؟
عرض کرد: معلی بن خنیس را کشتند.
فرمود: خدا رحمتش کند؛ ولی من منتظر این بودم؛ زیرا او سرّ ما را فاش کرد... و آن کس که سرّ ما را برای بیگانه بازگوید، نمیمیرد مگر این که گرفتار سلاح شود یا به نقصی دچار شود. (2)
در روایات آمده است که بیان سخن حق در جای نامناسب و موقعیت ناصحیح، دارای عقابی شدید است و گاهی خداوند، فرد را در همین دنیا دچار مصیبتی میکند تا از عذاب اخروی برهاد.
به امام جواد(علیه السّلام) عرض کردند: از کنار خانه فلانی که از دوستان شماست، نقبی به جایی زدهاند و اموال آن جا را به سرقت بردهاند و اکنون فلانی را به اتهام سرقت، بازداشت کرده، به پانصد ضربه شلاق محکوم کردهاند.
امام جواد(علیه السّلام) فرمود: پانصد ضربه شلاق از صدهزار شلاق آتشین، آسانتر است، این ضربههای شلاق، وسیلهای برای آگاهی و توبه او و کفاره گناهش خواهد بود.
گفتند: ای پسر رسولخدا! چگونه؟
فرمود: صبح روزی که او به این تهمت گرفتار شد، حق برادر مؤمنی را ضایع کرد، آشکارا، ابوالفصیل و ابوالدواهی و ابوالشرور و ابوالملاهی(1)را لعن کرد و تقیه نکرد و در پنهانکاری برادرانش نکوشید و آنان را نزد مخالفان متهم ساخت و در معرضِ لعن و دشنام و آزار قرار داد و خود نیز در معرض لعن و دشنام و آزار قرار گرفت و همین تبلیغ و طرفداری نا به جای او سبب شد که به این بلا، گرفتار و به این تهمت، متهم شود و این گرفتاری برای آن است که از گناهش توبه کند و کوتاهیها را تلافی کند. اگر توبه نکند، باید خویش را برای پانصد شلاق یا زندانی شدن در زندانی که شب و روزش مشخص نیست، آماده سازد.
کسی که در محضر امام جواد(علیه السّلام) بود، جریان را به آن مرد خبر داد و مرد گرفتار، با آگاه شدن از این سخن امام جواد(علیه السّلام)، توبه کرد و چون از توبه فراغت یافت، دزد گرفتار شد و مال به چنگ آمد و این مؤمن از تهمت، رهایی یافت و
1) این اسامی کنایه از دشمنان اهل بیت(علیهم السّلام) است.
تهمتزنندگان از او معذرت خواستند.(1)
در قانون مجازاتهای اسلامی به این نکته تصریح شده که اگر شخصی به یکی از معصومین(علیهم السّلام) دشنام دهد، مجازات او مرگ است و همه مسلمانان موظفند که در صورت توان و امکان، برای اجرای این حکم، اقدام کنند و گاهی خود ائمه(علیهم السّلام) به برخی از اصحاب خاص خود دستور کشتن برخی از این افراد را دادهاند؛(2)ولی در موقعیتی که این نهی از منکر، پیامدهای ناگواری داشته باشد، معصومین(علیهم السّلام) دستور سکوت دادهاند. یکی از دوستان امام باقر(علیه السّلام) به نام ابوبکر حضرمی میگوید: امام باقر(علیه السّلام) به من فرمود: تو را چنان میبینم که اگر شخصی به امیرمؤمنان(علیه السّلام) دشنام دهد و تو بتوانی دماغ او را ببری [او را به شدت گوشمالی داده، اذیت کنی]، این کار را خواهی کرد.
گفتم: آری.
فرمود: این کار را نکن... گاهی میشنوم مردی علی(علیه السّلام) را دشنام میدهد؛ من خودم را پشت ستونی پنهان میکنم و چون فارغ شود، نزد او میآیم و با او دست میدهم. (3)
یکی از یاران امام صادق(علیه السّلام) به نام ابن مسکان میگوید: امام صادق(علیه السّلام) به من فرمود: گمان میکنم اگر کسی نزد تو امیرالمؤمنین(علیه السّلام) را دشنام دهد و تو قدرت داشته باشی دماغ او را بجوی [کنایه از زدن و کشتن]، این کار را انجام خواهی داد؟
ابن مسکان گفت: فدایت شوم! آری، به خدا سوگند! من این گونهام و خانوادهام نیز این گونهاند.
امام صادق(علیه السّلام) فرمود: این کار را نکن؛ به خدا سوگند، گاهی میشنوم کسی امیرالمؤمنین(علیه السّلام) را دشنام میدهد و بین من و او تنها یک ستون فاصله است؛ من خودم را پشت ستون پنهان میسازم و چون از نماز فارغ شدم، از کنارش میگذرم و به او سلام میکنم و با او دست میدهم.(1)
1) همان، ص 399.
فصل اول: اظهار خشم و نفرت
فصل دوم: امر به معروف و نهی از منکر گفتاری
فصل سوم: اقدامات عملی
معصومین(علیهم السّلام) برای امر به معروف و نهی از منکر، مراحلی بیان کردهاند و فقها بر اساس این روایات گفتهاند: چون هدف اصلی از این فریضه الهی، ریشه کن شدن منکرات و احیا و اقامه معروفها است، باید شخص آمر و ناهی دقت کند که چگونه میتوان این مهم را به انجام رساند. اگر با عکسالعمل اندکی، بتوان این وظیفه را انجام داد، نوبت به عکسالعمل شدید نمیرسد و اگر کار جز با عکسالعمل شدید به انجام نمیرسد، در آن صورت، تنها تغیّری کوچک و اظهار خشمی اندک، درمانگر درد نیست و انجام وظیفه محسوب نمیشود. برخی از دانشمندان مسلمان برای امر به معروف و نهی از منکر، چهار مرحله زیر را برشمردهاند:1. اظهار نفرت و خشم.
امر و نهی گفتاری.
بازداری و واداری عملی.
نفرت و ناخشنودی قلبی.
اکنون این مراحل چهارگانه را در سیره اهلبیت(علیهم السّلام) بررسی میکنیم.
اولین مرحله از مراحل امر به معروف و نهی از منکر، تنها اظهار ناخرسندی و نفرت از منکر است. گاهی برخی از افراد بدون توجه و آگاهی، مرتکب منکری میشوند و یا معروفی را ترک میکنند؛ ولی آمادگی آنان برای هدایت و اصلاح به حدی است که تنها اظهار خشم و ناخشنودی، آنها را به عمل ناپسند خود آگاه کرده، موجب اصلاح و هدایت آنان میشود. در این صورت، نیاز به هیچ اقدامی، حتی گفتار نیست و تنها روترش کردن و اخم بر چهره داشتن، امر به معروف و نهی از منکر محسوب میشود.
شاید در اشاره به همین مرحله امر به معروف و نهی از منکر باشد که امیرالمؤمنین(علیه السّلام) میفرمود:
امرنا رسول اللّه(صلّی الله علیه و آله ) ان نلقی اهل المعاصی بوجوه مکفهرة؛ (1)
رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) ما را فرمان داد که با صورتهای درهم کشیده و عبوس، با گناهکاران روبهرو شویم.
1) وسائل الشیعه، ج 11 ، ص 413.
امام باقر(علیه السّلام) میفرماید: چون رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) آهنگ سفر میکرد، آخرین فردی را که با وی خداحافظی میکرد، فاطمه(علیهاالسّلام) بود و چون از سفر بازمیگشت، ابتدا به خانه فاطمه(علیهاالسّلام)میرفت. یکبار که پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) به سفر رفت، علی(علیه السّلام) مقداری از حقوق خویش را - که از غنیمت به دست آورده بود - به فاطمه(علیهاالسّلام) داد. حضرت زهرا(علیهاالسّلام) با آن پول، دو دستبند سیمین و یک پرده تهیه کرد و پرده را بر در خانهاش آویخت. وقتی رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) از سفر بازگشت، وارد مسجد شد و مثل همیشه به خانه فاطمه(علیهاالسّلام) رفت. فاطمه(علیهاالسّلام) مشتاقانه به طرف حضرت شتافت؛ ولی ناگهان چشم رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) به النگوی سیمین و پرده افتاد؛ سپس در مسجد نشست و به خانه فاطمه(علیهاالسّلام) وارد نشد و نقل شده که آثار خشم و ناخرسندی در چهره رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) هویدا بود.(1)
فاطمه(علیهاالسّلام) گریان و غمگین شد و گفت: تاکنون هرگز پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) با من چنین رفتار نکرده بود.
پس حسن و حسین(علیهماالسّلام) را خواست؛ پرده را کَند و النگوها را از دست بیرون آورد و پرده را به یکی و النگوها را به دیگری داد و فرمود: نزد پدرم بروید و سلام مرا به او برسانید و بگویید که ما پس از رفتن شما، کار تازهای جز همین - خرید النگو و پرده - انجام ندادهایم، اکنون هر چه میخواهید، با آنها انجام دهید.
چون امام حسن و امام حسین(علیهماالسّلام) خدمت پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) رسیدند و این سخن را به آن حضرت رساندند، پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) آنان را بوسید و در آغوش گرفت و بر روی زانوی خود نشانید؛ سپس دستور داد آن دو النگو را بشکنند و قطعه قطعه کنند و اهل صفّه - گروهی از مهاجران که سرپناه و اموالی نداشتند - را فراخواند و آن پارههای نقره را بین آنان تقسیم کرد و به کسانی که برهنه بودند، قطعاتی از
1) بحارالانوار، ج 43 ، ص 20 و 83.
آن پرده داد؛ تا خویش را با آن بپوشانند و بعد فرمود: رحمت خدا بر فاطمه باد. همانا خداوند به سبب این پرده بر او لباسهای بهشتی خواهد پوشاند و به واسطه این دو النگو، زیورهای بهشتی به او عنایت خواهد کرد. (1)
اسماء بنت عمیس میگوید: رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) به خانه همسرش عایشه وارد شد. خواهر عایشه که به دیدن او آمده بود، لباسی از نوع لباس زنان شام با آستینهای گشاد پوشیده بود. وقتی نگاه رسول خدا(صلّی الله علیه و آله )به او افتاد، برخواست و از خانه بیرون رفت. عایشه به خواهرش گفت: دورشو؛ زیرا رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) چیزی را دید که ناراحت شد.
وقتی خواهر عایشه بیرون رفت، عایشه از رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) سؤال کرد: چرا ناراحت شدی و بیرون رفتی؟
فرمود: آیا وضعیت خواهرت را ندیدی؟ برای زن مسلمان، جایز نیست که غیر صورت و دستهایش دیده شود. (2)
نفرت و خشم، اولین مرحله و نیز آخرین مرتبه امر به معروف و نهی از منکر است؛ یعنی وقتی بتوان جلوی منکری را با اظهار ناخشنودی گرفت و وظیفه الهی امر به معروف و نهی از منکر را با همین عکسالعمل انجام داد، باید در همین مرحله درنگ کرد و نوبت به سایر مراتب (گفتاری و عملی) نمیرسد و اقدامات شدیدتری جایز نیست.
از طرف دیگر، زمانی که گناه به وسیله عکسالعمل شخص، برطرف نمیشود و آمر و ناهی توان هیچکدام از مراحل امر به معروف و نهی از منکر را ندارد، نوبت ناخشنودی و نفرت قلبی میرسد و این، حداقلّ وظیفهای هر مسلمان است؛ یعنی
اگر شرایط روزگار، امکان هرگونه اقدامی را از او سلب کرد، بازهم نباید با جماعت همرنگ شده، در نهان و ضمیر خویش، از شکسته شدن حدود الهی، ناراضی و خشمناک باشد.
امام صادق(علیه السّلام) میفرماید:
خداوند دو فرشته را برای عذاب کردن مردم شهری فرستاد. وقتی آنها به آن شهر رسیدند، مردی را دیدند که مشغول مناجات و دعاست. یکی از فرشتهها به دیگری گفت: آیا این مرد دعاکننده را نمیبینی؟
فرشته دیگر گفت: میبینم؛ ولی فرمان خدایم را اجرا میکنم.
فرشته اوّلی گفت: من مأموریت خود را انجام نمیدهم؛ تا دوباره به خداوند مراجعه کنم.
پس بازگشت و به خداوند عرض کرد: خدای من! به آن شهر که فرمودی، رسیدم؛ ولی دیدم بندهای در حال دعا و مناجات است.
خداوند فرمود: مأموریتت را انجام ده، زیرا او مردی است که هرگز به خاطر من، رنگ صورتش از خشم، تغییر نکرده و برافروخته نشده است. (1)
در دستورات اسلامی آمده است که مؤمن هماره خوشرو، خوشبرخورد، متبسم و خنده روست و ناراحتی و غصه خود را در دل خویش پنهان میکند؛ ولی در بررسی سیره معصومین(علیهم السّلام) متوجه میشویم که آنان در زمان خاصی و پس از وقایع ویژهای، هماره گرفته و محزون بودهاند و از این جا میتوان فهمید این اندوه آشکار در چهره آنها، برای خبر دادن و اظهار نفرت از وقایعی بود که انجام گرفته و یا در شرف انجام بود و در حقیقت، این اظهار نفرت و ناخشنودی برای وقایع اتفاق افتاده یا حتی انجام نگرفته، نوعی نهی از منکر بود؛ در حالی که سایر شیوههای نهی از منکر نیز ممکن نبود.
1) الکافی، ج 5، ص 58.
در تفسیر آیه شریفه (وَما جَعَلْنا الرُّؤیا الَّتی اَرَیْناکَ اِلاّ فِتْنَةً لِلناسِ)(1)در تفاسیر شیعه و سنی آمده است که رسول خدا(صلّی الله علیه و آله )در خواب، آینده امت اسلامی را در قالب تمثیل، مشاهده کرد و پس از آن که از خواب بیدار شد، دیگر هرگز خندان دیده نشد. بدون شک این اظهار اندوه و پنهان نکردن آن، تنها یک احساس شخصی نبوده است؛ بلکه رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله )ناخشنودی خود را از مسیر آینده بیان میکرد؛ تا دریابند و راه صحیح را تشخیص دهند و این، بهترین نمونه نهی از منکر، به صورت عکسالعمل قلبی و احساسی است؛
رأی رسول اللّه(صلّی الله علیه و آله ) بنیامّه ینزون علی منبره نزو القردة فما استجمع ضاحکا حتی مات؛ (2)
رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) در خواب دید که بنیامیّه چون بوزینگان بر منبرش بالا میروند و از این جریان ناراحت شد و دیگر تا هنگام مرگ، خندان دیده نشد.
امام صادق(علیه السّلام) فرمود:
عاشت فاطمة بعد رسول اللّه(صلّی الله علیه و آله ) خمسة وسبعین یوما لم تر کاشرة ولا ضاحکة؛ (3)
فاطمه زهرا(علیهاالسّلام) پس از پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) هفتاد و پنج روز زیست و هیچگاه خندان و مسرور دیده نشد.
عن یاسر الخادم قال کان الرضا(علیه السّلام) اذا رجع یوم الجمعة من الجامع وقد
اصابه العرق والغبار رفع یدیه وقال:
اَللهُمَّ ان کان فرجی مما انا فیه بالموت فعجّل لیالساعة.
ولم یزل مغموما مکروبا الی أن قبض صلوات اللّه علیه؛ (1)
یاسر، خادم امام رضا(علیه السّلام) میگوید: امام رضا(علیه السّلام) چون روز جمعه از مسجد جامع بازمیگشت در حالی که عرق کرده و گردآلود بود، دستان خویش را بلند کرده، میگفت:
خدایا! اگر رهایی و رفع گرفتاریهایم در مرگ من است، هماکنون در مرگم شتاب فرما.
او هماره غمگین و ناراحت بود؛ تا درگذشت. صلوات خداوند بر او باد.
1) همان، ج 49 ، ص 140.
گاهی برای وادار کردن به انجام وظیفه و بازداشتن از انجام منکرات، تنها اظهار نفرت و ناخشنودی، کافی نیست و شخص گناهکار، ناآگاهی است که باید او را به وظیفهاش آگاه کرد. یا وظیفهشناسی است که به عواقب و آثار اعمال زشتش، توجه ندارد و باید او را آگاه ساخت. در این صورت، باید از زبان و بیان استفاده کرد. این مرحله از انجام وظیفه الهی امر به معروف و نهی از منکر، صورتهای گوناگونی دارد؛ گاهی امر و نهی به صورت گفت گوی شخصی است و مخاطبان، یک یا چند نفرند و گاهی روی سخن با همگان و در قالب سخنرانی است و گاهی نیز بحث به صورت گفت گوی دوجانبه و مباحثه است.
رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) در طول 23 سال رسالت خویش، بارها برای مردم سخنرانی کرد و به این وسیله آنان را از منکرات، بازداشت و به معروفها، دعوت کرد. آن بزرگوار، گاهی بر ستون چوبی تکیه زد و سخن گفت، زمانی از منبری سه پله بالا رفت و به ایراد سخنرانی پرداخت، گاه از تپه و سنگ برای رسانیدن پیام خود
استفاده کرد، زمانی دیگر بر پلههای کعبه ایستاد و دستهایش را به دو طرف در خانه خدا گرفت و خطا به خواند و یک زمان هم از جهاز شتران بلندی ساخت و بر بالای آن یکی از مهمترین خطابههای سیاسی خویش را ایراد فرمود.
طبری اولین سخنرانی رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) را اینگونه بیان کرده است:
رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) چون به رسالت مبعوث شد و به دعوت مردم مأموریت یافت، روزی از کوه صفا - در کنار مسجدالحرام و در ابتدای بازار صفا - بالا رفت و فریاد زد: ای یاران!
مکیان گردش جمع شدند و از علت این فریاد سؤال کردند. پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) فرمود:
آیا اگر به شما خبر دهم که دشمن صبحگاه و یا شامگاه به شما شبیخون میزند، مرا راستگو میدانید و تصدیقم میکنید؟
گفتند: آری.
فرمود: پس به راستی من شما را از عذاب شدید آینده بیم میدهم.
ابولهب از میان جمع برخاست و گفت: هلاک شوی. ما را برای همین گردآوردی... (1)
از خطبههای مشهور رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله )، خطبه او در عرفات و خطبه او در غدیر خم، به هنگام حجةالوداع را میتوان منشور دین اسلام دانست.
در سخنرانی رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) و امر به معروف و نهی از منکر او نکته بسیار زیبایی وجود دارد که میتواند درس بسیار مهمی در شیوه سخنرانیها و دعوتها باشد.
در تاریخ آمده است.
وکان یرفع صوته کانّه منذرجیش؛(2)
[رسول خدا(صلّی الله علیه و آله )] هنگام سخنرانی، صدایش را بلند میکرد و مانند کسی سخن میگفت که از هجوم دشمن خبر میدهد.
امیرمؤمنان(علیه السّلام) با بیان شگفت خویش، بارها با مردم سخن گفت؛ به طوری که اندکی از این خطبهها در ده جلد کتاب نهجالبلاغه و 9 جلد مستدرک آن، گرد آمده است. علاوه بر این خطبهها، آن حضرت هر روز و هر شب، کلاس درسی داشت که در آن به تبیین معارف الهی و امر به معروف و نهی از منکر میپرداخت.
امام باقر(علیه السّلام) میفرماید:
کان علی(علیه السّلام) اذا صلّی الفجر لم یزل معقّبا الی ان تطلع الشمس. فاذا طلعت، اجتمع الیه الفقراء والمساکین وغیرهم منالناس فیعلّمهم الفقه والقرآن وکان له وقت یقوم فیه من مجلسه ذلک؛ (1)
امیرالمؤمنین(علیه السّلام) همواره چون نماز صبح میگزارد، به تعقیب نماز مشغول میشد؛ تا آفتاب برمیآمد و چون آفتاب طلوع میکرد، فقرا و مساکین و دیگر مردمان، گردش جمع میشدند و او آنان را فقه و قرآن میآموخت و وقت منظّمی داشت که از این مجلس برمیخاست. (2)
امام باقر(علیه السّلام) میفرماید: امیرمؤمنان(علیه السّلام) در کوفه هر شب چون نماز عشا میگزارد، مردم را سه بار با صدای بلندی که همه اهل مسجد میشنیدند، مخاطب قرار داده، میفرمود:
ایّها الناس تجهّزوا رحمکم اللّه فقد نودی فیکم بالرحیل؛
ای مردم! آماده شوید - خدا رحمتتان کند - زیرا بانگ کوچ و رفتن، در میان شما سر داده شد.
آن گاه مطالب بسیاری در زمینه جهان آخرت بیان میفرمود. (1)
از خطبههای معروف امیرالمؤمنین(علیه السّلام) میتوان به این موارد اشاره کرد:
خطبه همّام (خطبه متقین) که آن حضرت در آن، «اوصاف پارسایان» را برمیشمارد.
خطبه قاصعه، که در آن به دستورات اخلاقی و اهمیت واجبات الهی و پرداخت حقوق مالی و عبرت گرفتن از دنیا پرداخته است.
خطبه شقشقیه، که آن امام همام در آن به تحلیل سیاسی حوادث ناگوار پس از رحلت پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) پرداخت و از غصب خلافت و دورههای گوناگون آن، سخن میگفت.
فاطمه زهرا(علیهاالسّلام) نیز در مقابل «منکر بزرگ» غصب خلافت، به ایراد چندین سخنرانی پرداخت و در خطبههای ماندگار خویش، برای همیشه تاریخ، چهره غاصبان خلافت و ستم پذیران ذلتخواه آن روزگار را رسوا کرد.
امام حسن و امام حسین(علیهماالسّلام) از کودکی به فرمان پدر منبر رفته، با مردم سخن میگفتند و آنان را به راه صحیح فرا میخواندند(2)و تا پایان عمر نیز این شیوه را دنبال کردند. آخرین سخنرانیهای امام حسین(علیه السّلام) را که در غمبارترین اوضاع ممکن ایراد شده و سرشار از حماسه، غیرت، شجاعت، ایمان به وعدههای الهی، دعوت به هدایت و معروف و نهی از زشتی و منکرند، میتوان برترین سخنرانیهای تاریخ انسانیت شمرد.
کسی که شرایط بسیار دشوار، مشکلات همهجانبه و مصیبتهای متعدد آن حضرت را درنظر آورد، به روشنی به عظمت سخنران، تسلط روحی او و نهایت
فصاحت و بلاغت وی پی خواهد برد.
در ادامه نهضت خونین حسینی، میتوان به خطبههای سرنوشتساز و شورانگیز کاروان اسیران،(1)نظیر سخنرانی حضرت فاطمه صغری، خطبه حضرت امکلثوم، سخنان امام سجاد(علیه السّلام) در شهر کوفه و نیز خطبه حضرت زینب(علیهاالسّلام) در مجلس ابنزیاد اشاره کرد که دیدههای مردم کوفه را از اشک و قلبهایشان را از تأسف و کینه بر ضد نظام یزیدی، انباشت.
همچنین میتوان به خطبه شگفت حضرت زینب(علیهاالسّلام) که پس از داغهای مکرر و ستمهای بیشمار و پیمودن راه طولانی بین کربلا و شام، آن هم در حالی که سرِ بریده برادر در برابرش و دشمن خونخواری چون یزید در مقابلش بود، اشاره کرد که شیشه غرور یزید را شکست و طشت رسوایی او را از بام عالم به زیر افکند.
دیگر سخنان این خاندان در طول این سفر که مهر بدنامی و رسوایی را برای همیشه بر پیشانی حکومت غاصبانه امویان کوبید، نمونههایی دیگر از کاربرد هنر بیان و سخنرانی برای انجام فریضه امر به معروف و نهی از منکر میباشند.
معصومین(علیهم السّلام) در برخی مواقع، بسیاری مخالفان و ناآگاهان را به گفتگوی دوجانبه فرامیخواندند و هرگاه به گفتگوی دوجانبهای دعوت میشدند، میپذیرفتند و با استدلال و پرسش و پاسخ، به روشنکردن اذهان و مبارزه با منکر میپرداختند. نمونههایی از این مناظرات و احتجاجات و گفتگوهای دوجانبه را میتوان در کتابهایی مانند احتجاج طبرسی - که برای همین منظور نگاشته شده - یافت و ما به برخی از آنها به صورت گذرا اشاره میکنیم.
امام عسکری(علیه السّلام) درباره این شیوه امر به معروف و نهی از منکر میفرماید:
1) بحارالانوار، ج 43 ، ص 110.
نزد امام صادق(علیه السّلام) از مناظره و گفتگوی دوجانبه در امور دینی سخن به میان آمد و گفته شد که رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) و ائمه(علیهم السّلام) از آن نهی کردهاند. امام صادق(علیه السّلام)فرمود: به طور مطلق از آن نهی نشده است؛ بلکه از جدال غیرنیکو نهی شده است. آیا سخن خدا را نشنیدهاید که میفرماید:
(ولا تجادلوا اهل الکتاب الاّ باللتی هی احسن)؛ (1)
مردی برخاست و گفت: ای پسر رسولخدا(صلّی الله علیه و آله )! آیا رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) خود جدال کرد؟ امام صادق(علیه السّلام)فرمود: درباره رسول خدا(صلّی الله علیه و آله )هر چه خواهی بیندیش؛ ولی گمان مخالفت با خدا به او مبر؛ مگر خدا با آیه (وجادلهم باللتی هی احسن)(2)با آنان به شیوهای نیکو به مجادله و بحث و گفت گو بپرداز، به او امر نکرد؟
پدرم امام باقر(علیه السّلام) از جدم امام سجاد و او از حسین بن علی(علیهماالسّلام)و او از پدرش امیرالمؤمنین(علیه السّلام) نقل کرده است که روزی پیروان پنج دین - یهودیان، نصرانیان، دهریان دوگانه پرستان و مشرکان عرب - نزد رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله )جمع شدند و پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) با آنها به مناظرهای طولانی پرداخت. سپس امام صادق به بیان سخنان آنان و پاسخهای رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله )پرداخت و در پایان فرمود: سوگند به آن که پیامبر را برانگیخت! سه روز بیشتر نگذشت که آن گروه - که بیست و پنج نفر بودند - خدمت پیامبر(صلّی الله علیه و آله )رسیدند و اسلام آوردند.(3)
وقتی پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) درگذشت و امیرمؤمنان(علیه السّلام) به کار تجهیز او مشغول شد، اندکی از مردم در سقیفه گِرد آمدند و با زیر پا گذاشتن بیعتهای مکرّر با علی(علیه السّلام) - که به فرمان رسول خدا و در محضر او انجام یافته بودند - به فکر تعیین خلیفه
رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) افتادند و پس از جریانات مفصّلی، با ابوبکر، بیعت کردند و بعد به مسجد آمده، مردم را به اجبار به بیعت با وی فراخواندند و به امیرمؤمنان(علیه السّلام) گفتند: تو نیز بیعت کن.
آن حضرت برای بازداشتن آنان از منکر بزرگ تغییر رهبری الهی امت و دعوت آنان به معروف بزرگ ولایت و امامت، شروع به استدلال کرد و حقانیت و ویژگیهای خویش و بیعت غدیر را به یادشان آورد. با این بیان امیرمؤمنان(علیه السّلام)، فریادها بالا گرفت و عمر که احساس کرد ممکن است. مردم گرد علی(علیه السّلام) جمع شده، سخنانش را بپذیرند، مجلس را بر هم زد و مردم را متفرّق کرد. (1)
یکی دیگر از احتجاجات مهم امیرالمؤمنین(علیه السّلام)، احتجاج آن حضرت در شورای تعیین خلیفه، پس از درگذشت عمربن خطاب است.
عُمر در آخرین فرصتهای خویش، شورایی مرکب از شش نفر، از جمله امیرالمؤمنین(علیه السّلام) را مأمور تعیین خلیفه پس از خود ساخت. پس از مرگ عمر، چون این شش نفر گرد آمدند، تا درباره خلیفه مسلمانان تصمیم گیری کنند، امیرالمؤمنین(علیه السّلام) برخاست و فرمود: سخنم را بشنوید؛ اگر حق بود، بپذیرید و اگر باطل بود، انکار کنید؛ سپس فضایل و ویژگیهای خود را بیان کرد و در هر قسمتی از سخنانش، مخاطبان را سوگند میداد و از آنان پاسخ میطلبید. آنان نیز سخن آن حضرت را تأیید کردند. طبرسی در کتاب الاحتجاج خویش صد مورد از این سوگندها را یاد کرده است.
در یکی از این موارد آن حضرت فرمود:
شما را به خدا سوگند! آیا غیر از من کسی از شما هست که به دو قبله نمازگذارده باشد و در دو بیعتِ فتح و رضوان، شرکت جسته باشد و همسرش، سرور زنان جهانیان و دو فرزندش، سرور جوانان اهل بهشت باشند؟
همگی پاسخ دادند: نه کسی غیر از تو نیست.
1) همان، ج 1، ص 182.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا غیر از من کسی هست که ناسخ و منسوخ قرآن را بداند؟
گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا غیر از من کسی از شما هست که خداوند، پلیدی را از او برطرف کرده و او را پاک گردانیده باشد؛ با یک پاکیزگی ویژه؟
گفتند: نه.
سپس آن حضرت حوادث جنگهای اُحد، خبیر و خندق و حدیث منزلت و... را بیان کرد و همگان را سوگند داد و آنان نیز سخن آن حضرت را تصدیق کردند.
آن گاه امام فرمود: شما برضد خودتان اعتراف کردید و سخن پیامبرتان برایتان روشن شد. شما را به پروای از خداوندی که انبازی ندارد، توصیه میکنم و از خشم او، باز میدارم. فرمان خدا را مخالفت نکنید و حق را به اهلش برگردانید. سنت رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) را پیروی کنید؛ زیرا مخالفت با سنت او، مخالفت با خداوند است. خلافت را به اهل آن برگردانید و به آنان که خلافت حق ایشان است، تحویل دهید.
شورا به شور نشست و در آن جمع گفتند: ما فضیلت او [علی(علیه السّلام)] را میدانیم و سزاوار بودن او را بدین مقام، میپذیریم؛ ولی او کسی است که هیچ کس را برتر از دیگری نمیداند و اگر به خلافت رسد، میان اهل شورا و دیگران، به تساوی خواهد نگریست. بنابراین، عثمان را برگزینید که رأی او همانند رأی شما خواهد بود و پس از این گفت گوها، عثمان را به خلافت برگزیدند. (1)
هنگامی که امام رضا(علیه السّلام) را از مدینه به اجبار به خراسان آوردند، مأمون، خلیفه عباسی، به وزیر خویش، فضل بن سهل فرمان داد تا بزرگان همه مکاتب و ادیان، مانند جاثلیق و رأسالجالوت و بزرگان صائبین و هیربد بزرگ و اصحاب زردشت و نسطاس رومی و متکلمان را گرد آورد.
1) همان، ص 230.
فضلبن سهل، آنان را به پیشگاه مأمون دعوت کرد. مأمون در دیدار با آنان گفت: من شما را برای مناظره و گفت گوی دوجانبه با این مرد - که پسرعموی من و از اهل مدینه است - به این جا فراخواندهام. فردا همگی برای مناظره نزد من بیایید و آنان همگی پذیرفتند. آن گاه مأمون جریان را به حضرت رضا(علیه السّلام) خبر داد و از حضرت برای گفت گوی دوجانبه، دعوت به عمل آورد. امام رضا(علیه السّلام) هم دعوت او را پذیرفت.
صبح فردا در حالی که مجلس پر از جمعیت بود و عده بسیاری از هاشمیان و طالبیان و فرماندهان ارتش حضور داشتند، امام رضا(علیه السّلام) به جلسه وارد شد و پس از اندکی، ابتدا با جاثلیق، بعد با هیبربد بزرگ و عمران صائبی و بعد با دیگر دانشمندان مکاتب دیگر وارد مناظره شد و با علم سرشار و شیوه مناظرهاش همه را مبهوت کرد؛ به طوری که برخی از این سران و بزرگان، همان جا اسلام آوردند و بعد از آن در جمع مبلغان اسلام قرار گرفتند. (1)
طبرسی مینویسد: وقتی مأمون خواست دخترش امالفضل را به همسری امام جواد(علیه السّلام) درآورد، عباسیان خشمگین شده، به او اعتراض کردند و گفتند: تو را سوگند میدهیم که از این اندیشه برگردی؛ زیرا بیم آن داریم که خلافت از خاندان عباسیان بیرون رود. تو خوب میدانی که بین بنیهاشم و بنیعباس، چه دشمنی دیرینهای است و همه خلفای پیشین، سعی در تبعید و تحقیر بنیهاشم داشتند.
مأمون پاسخ داد: من به علت علم و فضیلتِ این جوان، با این سن اندک، او را به دامادی خویش برگزیدهام.
عباسیان گفتند: پس بگذار تا این کودک درس بخواند و چیزی بفهمد و آن گاه او را به دامادی خود مفتخر کن.
مأمون گفت: وای بر شما! من او را بهتر از شما میشناسم. اکنون اگر
1) ر.ک: بحارالانوار، ج 49 ، ص 173.
میخواهید او را بیازمایید، آزمایش کنید.
عباسیان ضمن پذیرش پیشنهاد مأمون، نزد یحیی بن اکثم، قاضی آن روزگار - که از دانشمندان بنام عصر بود - رفتند به او وعدههای فراوان دادند و از او خواستند تا مشکلترین مسائلی را که امام جواد از عهده پاسخ آنها بر نیاید، برگزیند و از آن حضرت سؤال کند.
در روز تعیین شده، امام جواد(علیه السّلام)، مأمون و یحیی بن اکثم همراه عدّه بسیاری از مردم در مجلس گرد آمدند و یحیی شروع به پرسش کرد. امام جواد(علیه السّلام) در همان پرسش اوّل با مطرح کردن اقسام و گونههای مختلف این سؤال، یحیی را چنان به حیرت انداخت که نتوانست یکی از اقسام و گونهها را انتخاب کند و پرسش خود را کامل کند.
آن حضرت تمامی اقسام و گونههای مختلف و متعدد پرسش مطرح شده را بیان کرد و آن گاه حکم هر یک از اقسام را نیز بیان فرمود.
سپس رو به یحیی کرد و فرمود: اکنون من سؤال میکنم و آن گاه با مطرح کردن پرسشهایی که یحییبن اکثم قدرت جواب دادن به هیچکدام از آنها را نداشت، همگان را به علم و فضیلت خود معترف ساخت و مأمون در همان جلسه، دخترش را به ازدواج با آن حضرت درآورد. (1)
سومین شیوه از شیوههای امر به معروف و نهی از منکر گفتاری، سخن گفتن خصوصی با شخص خطاکار است.
متأسفانه برخی عملاً این شکل از امر به معروف و نهی از منکر را به فراموشی سپرده تنها به شیوه اوّل و دوم بسنده کردهاند و از این که در اجتماع به صورت موضعی و شخصی متعرّض افراد گنهکار شوند و انگشت روی افراد خاص و وقایع خاصی بگذارند، پرهیز دارند؛ چنان که بعضی نیز امر به معروف و نهی از منکر را
1) الاحتجاج، ج 2، ص 469.
در این شیوه منحصر کرده، از دو شیوه قبلی که گاهی بسیار کارآمدتر و عمومیترند، غافل میمانند.
بدون شک، در امر به معروف و نهی از منکر اگر همواره از یکی از این روشها استفاده شود، این کار نادرست و ناقص است. بنابراین، با توجه به موقعیتهای مختلف، باید از هر سه شیوه امر به معروف و نهی از منکر - خطابه عمومی، استدلال و گفت گوی دوجانبه، تذکر خصوصی و گفت گوی فردی - استفاده شود.
اکنون به نمونههایی از امر به معروف و نهی از منکر خصوصی معصومان(علیهم السّلام) توجه کنید.
همه مسلمانان با اشتیاقی وصفناپذیر، همه روزه برای شنیدن سخنان رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) به مسجد روی میآوردند و برادروار، در صفوفی منظم، روی به قبله، دل در گرو گفتار رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) مینهادند.
روزی ثروتمندی با لباسهای گرانبها و تمیز نشسته بود آن مسلمانی فقیر با لباسهایی مندرس وارد شد و در کنار وی نشست. مرد ثروتمند از روی تکبر و خودبرتربینی، نگاهی از سر حقارت به مرد فقیر انداخته، لباس خود را جمع کرد.
این حرکت کوچک، از دید تیزبین رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) دور نماند و بلافاصله آن حضرت بیدرنگ، اقدام به نهی از منکر کرد و فرمود: آیا ترسیدی چیزی از فقر این مرد به تو بچسبد؟
مرد ثروتمند پاسخ داد: نه، یا رسولاللّه!
فرمود: بیم آن داشتی که از ثروت تو چیزی به او برسد؟
باز مرد ثروتمند پاسخ داد: نه، یا رسولاللّه
پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) فرمود: پس چرا این کار را انجام دادی؟
مرد ثروتمند که متوجه خطای خود شد، عرض کرد: ای رسولخدا! مرا همراهی (شیطان) است که نیکیها را در نظرم ناپسند و زشتیها را پسندیده
مینمایاند. اکنون به عنوان معذرتخواهی از این رفتارم، نیمی از ثروت خود را به این برادر فقیرم بخشیدم.
پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) روی به فقیر کرده، فرمود: آیا تو میپذیری؟
مرد فقیر پاسخ داد: نه، یا رسولاللّه!
پیامبر سؤال فرمود: چرا؟
مرد فقیر پاسخ داد: میترسم ثروت، مرا نیز چون این مرد، دچار غرور و خودبرتربینی کند. (1)
امام باقر(علیه السّلام) فرمود: رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) در بازار مدینه، مردی را در حال فروختن حبوبات دید و به او فرمود: چه حبوبات نیکویی! چند میفروشی؟
در همین زمان خداوند به پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) خبر داد که دستت را به درون این حبوبات فرو ببر. پیامبر دست خود را به درون حبوبات فرو برد و دید قسمت زیرین آن با قسمت روی آن تفاوت دارد و پستتر است؛ پس رو به مرد فروشنده کرد و فرمود: میبینم تو بین خیانت به مسلمین و غش، جمع کردهای. (2)
در محضر رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) برخی از اصحاب مشغول گفتگو بودند و نسبت به یکی از مسلمانان سخنانی گفتند. رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) آنان را نهی کرده، فرمود: شما غیبت او را کردید.
عرض کردند: یا رسول اللّه! ما آن چه را در او هست، بیان کردیم (دروغ که نگفتیم).
پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) فرمود: همین که آن چه را در اوست، بگویید، برای غیبت کردن
کافی است. (1)
مردی نزد امام حسین(علیه السّلام) شروع به غیبت کرد. امام حسین(علیه السّلام)با دیدن این منکر به او فرمود:
یا هذا کفّ عن الغیبة فانها اِدام کلاب النار؛ (2)
ای مرد! از غیبت کردن دست بردار؛ زیرا غیبت، غذای سگهای جهنم است.
مردی خدمت امام سجّاد(علیه السّلام) عرض کرد: فلانی به شما نسبت ناروایی میداد و میگفت: شما بدعتگذار و گمراه هستید.
حضرت سجاد(علیه السّلام) فرمود: تو نیز مراعات حقوق همنشینی با وی را نکردی؛ زیرا سخن او را برای من بیان کردی و حق همنشینی با مرا نیز مراعات نکردی؛ زیرا سخنی را از برادرم برایم نقل کردی که آن را نمیدانستم. مرگ، همه ما را فرامیگیرد و همه برانگیخته میشویم و قیامت، وعدهگاه ملاقات ماست و خداوند، روز قیامت، بین ما حکم خواهد کرد. از غیبت کردن بپرهیز؛ زیرا غیبت، غذای سگهای دوزخ است و متوجه باش کسی که زیاد غیبت میکند، عیبهای خودش را در مردم جستجو میکند.
بیان و حتی اشاره به گوشهای از استفاده معصومین(علیهم السّلام) از نعمتِ زبان برای انجام امر به معروف و نهی از منکر، بسیار به طول میانجامد. در پایان این فصل تنها به یک نکته اشاره کرده، میگذریم.
معصومین(علیهم السّلام) برای انجام فریضه امر به معروف و نهی از منکر، منتظر مجلسی
آماده و شنوندگانی مهیا نبودند؛ بلکه در هر موقعیتی که این وظیفه ایجاب میکرد و زمینهای برای پذیرش فرمانهای الهی به وجود میآمد، نسبت به آن اقدام میکردند که نمونههایی از این موقعیتها را از نظر میگذرانیم:
وقتی حضرت یوسف در زندان مصر بود، دو نفر از همبندان او نزدش آمدند و تعبیر خواب خود را از او پرسیدند. وی از موقعیّت پیشآمده استفاده کرده، بحثی عقیدتی را با آنان مطرح کرد و آنان را از شرک باز داشته، به توحید فرا خواند و فرمود:
(یا صاحَبِی السِّجْنِ أأرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ اَمِ اللّهُ الواحِدُ الْقَهّارُ)؛ (1)
ای دو همبند من! آیا خدایان متفرق بهترند یا خداوند یکتای قهّار.
امیرالمؤمنین(علیه السّلام) در لشکرگاه و هنگام کوچ سربازانِ برای نبرد، با سخنانی زیبا، فصیح و عمیق، آنان را بسیار به نماز خواندن و مواظبت بر اوقات آن، سفارش کرد و آثار مثبت آن را در شخصیت افراد و نیز آثار اخروی آن را بیان کرد؛ سپس به تشریح اهمیت زکات پرداخت و افراد را به پرداخت به هنگام آن سفارش کرد و در پایان با بیان عظمت وظیفه امانتداری، آنان را به انجام این فریضه الهی، امر کرد. (2)
امیرالمؤمنین(علیه السّلام) هنگام عبور از بازار نیز با خواندن آیات الهی، سعی داشت مردم را از منکرات بازدارد. مردی به نام ذاذان میگوید:
انّه کان یمشی فی الاسواق وحده وهو ذاک یرشد الضال ویعین الضعیف
ویمرّ بالبیّاع والبقال فیفتح علیه القرآن ویقرأ: (تِلْکَ الدّارُ الاْخِرَةُ لِلَّذینَ لایُریدُونَ عُلُوّا فِی الاَرْضِ وَلافَسادا وَالْعاقِبَةْ للْمُتَّقینَ)؛ (1)
امیرمؤمنان در بازارها، بدون همراه، میگذشت؛ گمشدگان را راهنمایی میکرد؛ ناتوانان را کمک میکرد و چون به فروشندگان و بقّالها میرسید، قرآن را در برابرشان میگشود و این آیه را تلاوت میکرد:
آن سرای آخرت است که آن را برای کسانی که قصد برتریجویی و فسادانگیزی در زمین ندارند، قرار دادیم و عاقبت، از آن پرهیزگاران است.
امیرمؤمنان(علیه السّلام) نزد گروهی نشسته بود که زن زیبایی از کنار آنان گذشت. در این حال، چشمهای مردان، لحظاتی آن زن را دنبال کردند. امیرمؤمنان(علیه السّلام) با توجه به زمینه گناه و تهییج شهوت، شیوه خود نگهداری در برابر این غریزه قدرتمند را به آنان آموخت و آنان را به راه صحیح و معقول فرونشاندن شهوت، امر کرد. مردی از خوارج که نهی از منکر بسیار ظریف، زیبا و عمیق امام علی(علیه السّلام) را مشاهده کرد، شگفتزده گفت: خدا بکشدش؛ چه دانش عمیقی!
همراهان امیرمؤمنان از بیادبی این مرد به خشم آمده، خواستند آن مرد را بکشند؛ امّا امیرمؤمنان(علیه السّلام) فرمود: آرام! بدگویی در مقابل بدگویی یا عفو از گناه؟(2)
امام صادق(علیه السّلام) هنگام عبور از کوچه و خیابان نیز از انجام وظیفه مهم امر به معروف و نهی از منکر، به شکل شایسته و بایستهاش، غفلت نمیکرد. غیاثبن ابراهیم میگوید: شیوه امام صادق(علیه السّلام) این بود که چون به گروهی که با یکدیگر مشغول دعوا بودند، میرسید، از کنار آنان نمیگذشت؛ مگر این که سه بار با صدای
بلند، آنان را به پروای از خداوند، توصیه میکرد. (1)
رجاء بن ابی ضحاک که از طرف مأمون مأموریت داشت امام رضا(علیه السّلام) را از مدینه به مرو بیاورد، ضمن بیان خاطرات خویش در این سفر میگوید:
به هیچ شهری وارد نشدیم؛ مگر این که مردم گرد امام رضا(علیه السّلام) جمع میشدند و از معارف دینی سؤال میکردند و او نیز به آنها پاسخ میداد و بسیار میگفت: پدرم از اجدادم و آنان از امیرمؤمنان و او از پیامبر اکرم - صلیاللّه علیه و علیهم اجمعین - چنین نقل کرده است.(2)
از جمله این درسها و سخنرانیها، میتوان جریان نقل حدیث «سلسلهالذهب» در نیشابور را نام برد که به گفته برخی از مورّخان، بیستهزار نفر نویسنده آن را یادداشت کردند و شور و شوق مردم در جریان این ملاقات، نیم روز موکب امام را از حرکت بازداشت. (3)
برای زدودن منکرات از چهره جامعه و واداشتن افراد به رعایت حدود الهی، تنها به گفتار نمیتوان بسنده کرد.
از این رو، خداوند به مسلمانان فرمان داده که به هنگام لزوم، با اقدامات عملی خود، از شکسته شدن مرزهای الهی، پاسداری کنند.
شاید در آغاز، چنان به نظر رسد که منظور از اقداماتِ عملی، زدن، بستن، کشتن و اقداماتی از این قبیل است؛ ولی حقیقت این است که گستره اقدامات عملی، بسیار فراتر از این امور است و شیوههای مختلفی را دربر میگیرد که طی چند فصل به توضیح آنها میپردازیم.
بیتردید، معروف، بذر پاکیزهای است که برای رشد، نیازمند زمینهای آماده و شرایطی ویژه است؛ همان گونه که گناه و نافرمانی نیز تخم شومی است که برای باقی ماندن و تکثیر، نیازمند زمینههای لازم است.
کسی که به نیکی فرمان میدهد، بدون این که زمینههای آن آماده شده باشد، بذر قیمتی خود را در شورهزار میریزد و کسی که بدون فراهم آوردن زمینه از بین
رفتن گناه، اقدام به نهی از منکر میکند، تنها خود را خسته کرده، انرژی خود را هدر میدهد.
بنابراین، یکی از مسائل مهم در امر به معروف و نهی از منکر، فراهم آوردن زمینه رشد معروف است. این امر، اقدامات متعددی میطلبد که طی چند قسمت بیان میشوند:
فقر، وضعیت ناگوار و ناپسندی است که زمینه بسیاری از گناهان را فراهم میآورد؛ تا آن جا که رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) فرمود:
کاد الفقر ان یکون کفرا؛ (1)
فقر، نزدیک است که به کفر انجامد.
بسیاری از گناهان مالی و غیرمالی نیز زاییده فقرند؛ به این معنا که اگر گناهکار فقیر نبود، به این راهها کشیده نمیشد. از این رو، معصومین(علیهم السّلام) در موارد بسیاری، امر به معروف و نهی از منکر خویش را با کمکهای مالی، همراه میکردند؛ برای نمونه، میتوان به وقایع زیر اشاره کرد:
وقتی رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) مکّه را فتح کرد، همه دشمنان خویش و سران قریش را امان داد و تنها به این بسنده نکرد؛ بلکه وقتی جنگ حنین و غزوه طائف پیش آمد، پس از تقسیم غنایم، یک پنجم آن را که حق خودش بود، بین سران مکّه - که بسیاری از آنان دشمنان دیرینهاش بودند- تقسم کرد و به برخی از آنها صد شتر و به گروهی دیگر، پنجاه شتر بخشید؛ تا از این راه، زمینه جذب و هدایت آنها فراهم شود. در تاریخ، این گروه را «مؤلفة قلوبهم» مینامند. این بذل و بخشش فراوان، بر برخی از مسلمانان، گران آمد و به پیامبر اعتراض کردند و رسول
1) وسائل الشیعه، ج 11 ، ص 293.
اکرم(صلّی الله علیه و آله )با کمال لطف، سخن آنان را شنید و به آنان پاسخ مناسب و قانع کنندهای داد.
امام موسی بن جعفر(علیه السّلام) درباره اینگونه بخششهای پیامبر فرمود:
هم قوم وحدّوا اللّه وخلعوا عبادة من دون اللّه ولم یدخل المعرفة قلوبهم انّ محمدا رسول اللّه(صلّی الله علیه و آله ) وکان رسول اللّه(صلّی الله علیه و آله ) یتألّفهم ویعلّمهم ویعرّفهم کیما یعرفوا فجعل لهم نصیبا فی الصدقات لکی یعرفوا ویرغبوا؛ (1)
آنان گروهی بودند که خدا را به یگانگی پذیرفته بودند و عبادت غیر خدا را رها کرده بودند؛ ولی این شناخت که محمد(صلّی الله علیه و آله )پیامبر خداست، در قلوبشان وارد نشده بود. رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) با آنان الفت میگرفت و تعلیمشان میداد؛ برای این که شناخت پیدا کنند و با آنها سخن میگفت و قسمتی از صدقات را به ایشان اختصاص داد؛ تا شناخت و تمایل [به دین خدا] پیدا کنند.
ابن اشهب نخعی از امیرمؤمنان(علیه السّلام) چنین نقل کرده است:
من دخل فی الاسلام طائعا وقرء القرآن ظاهرا فله فی کلّ سنة مائتا دینار فی بیت مال المسلمین؛ (2)
سالانه دویست دینار از بیتالمال مسلمین، از آن کسی است که به اختیار خویش، اسلام آورد و قرآن را آشکارا بخواند.
مردی از فرزندان عمربن خطاب در مدینه بود که بسیار امام موسیبن جعفر(علیه السّلام) را میآزرد و وقتی آن حضرت را میدید، امیرمؤمنان(علیه السّلام)را ناسزا میگفت. روزی برخی از اصحاب امام موسیبن جعفر(علیه السّلام) به وی عرض کردند که اجازه بده این
فاجر را بکشیم.
آن حضرت با شدّت تمام، آنان را از این کار بازداشت و از احوال آن مرد سؤال کرد. گفتند: او در فلان ناحیه مدینه، مشغول کشاورزی است.
آن حضرت بر مرکبی سوار شد و به سوی او رفت. وقتی به آن منطقه رسید، مشاهده کرد که وی در مزرعهاش مشغول کشاورزی است.
امام کاظم(علیه السّلام) سواره وارد مزرعهاش شد. آن مرد با دیدن این منظره، فریاد کشید: کشتزارم را لگدکوب نکن!
آن حضرت بیاعتنا تا نزدیک وی رفت و وقتی به او رسید، نزد او نشست و با روی خوش و خندان به او فرمود: چقدر خرج این کشت کردهای؟
مرد گفت: صد دینار.
فرمود: چقدر امید سود داری؟
مرد گفت: علم غیب ندارم.
آن حضرت فرمود: [نگفتم چقدر سود میدهد] پرسیدم چقدر امید سود داری؟
مرد پاسخ داد: امید دارم دویست دینار سود بدهد.
آن حضرت کیسهای را که محتوی سیصد دینار بود، به او داد و فرمود: این کشت تو برای خودت و خدا نیز همان مقداری که امید داری، روزی تو خواهد کرد.
مرد برخاست و سر مبارک امام موسی بن جعفر(علیه السّلام) را بوسید و از آن حضرت پوزش طلبید و طلب بخشش کرد.
آن حضرت تبسّمی کرد و برگشت. وقتی وارد مسجد شد، همان مرد را دید که در مسجد نشسته است. وقتی نگاه آن مرد به حضرت موسی بن جعفر(علیه السّلام) افتاد، با اشاره به حضرت، این آیه را با صدای بلند خواند: (اَللّهُ اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلْ رِسالَتَهُ)؛(1)خدا داناتر است که رسالت خویش را در کدامین خاندان قرار دهد.
دوستان آن مرد، وقتی این وضعیت را مشاهده کردند، شگفتزده پرسیدند: چه
1) انعام؛ آیه 124.
شده است؟ تو قبلاً این گونه نبودی و این چنین نمیگفتی.
آن مرد گفت: اکنون شنیدید که چه گفتم و برای امام موسی بن جعفر(علیه السّلام) دعا کرد. آنان با او به بحث و جدال پرداختند و مرد از امام موسی بن جعفر(علیه السّلام) دفاع کرد.
وقتی امام موسی بن جعفر(علیه السّلام) به خانه برگشت، به آنان که اجازه میخواستند تا مرد ناسزاگو را بکشند، فرمود: کدامین نیکوتر بود؛ آن چه شما خواستید یا آن چه من انجام دادم؟ من او را با همان پول، اصلاح کردم و شرّش را برطرف کردم.(1)این شیوه برخورد امام موسی بن جعفر(علیه السّلام) روش و سیره همیشگی وی بود. ابوالفرج اصفهانی مینویسد: هرگاه خبر کرداری ناپسند از شخصی به موسی بن جعفر(علیه السّلام) میرسید، آن حضرت کیسهای از دینارهای طلا برایش میفرستاد و معمولاً کیسههای طلای وی بین دویست تا سیصد سکه طلا داشت تا آن جا که این گونه بخششهای آن حضرت، بین مردم، ضربالمثل شده بود. (2)
ابوبصیر یکی از یاران امام صادق(علیه السّلام) میگوید: به امام صادق(علیه السّلام)عرض کردم که مردی مرده است و خانوادهاش باقی ماندهاند؛ آیا میتوان برای گذران زندگیاش به آنان زکات پرداخت؟
امام صادق(علیه السّلام) فرمود: آری، تا کودکان بزرگ و بالغ شوند و سؤال کنند [و اسلام و تشیع را بپذیرند]، اگر از این راه به آنان کمک نشود، چگونه زندگی کنند؟
ابوبصیر گفت: ولی این بچهها شیعه نیستند؟
امام صادق(علیه السّلام) فرمود: به سبب این کمک، فرد متوفی ارجگذاری شده، توجه و تمایل فرزندان وی به عقیده پدرشان [که شیعه بوده است] جلب میشود و به زودی آنها نیز به روش و دین پدر خود اهتمام میورزند؛ ولی اگر کودکان بالغ
شدند و به سوی غیر شما رفتند، آن گاه به آنان زکات نپردازید. (1)
مردی از شیعیان میگوید: با دامادم بر سر میراثی اختلاف داشتیم و کار به دعوا کشیده شد. مفضّل - که از اصحاب امام صادق(علیه السّلام) بود - از کنار ما عبور کرد؛ اندکی کنار ما ایستاد؛ سپس ما را به منزل خود دعوت کرد.
همراه او به منزلش رفتیم و او با چهارصد درهم، بین من و دامادم سازش برقرار کرد و چهارصد درهم را نیز خود پرداخت و وقتی از هر دوی ما عهد و پیمان گرفت که بر این سازش و صلح پایدار بمانیم، گفت: بدانید که این پول، از آن من نیست؛ بلکه امام صادق(علیه السّلام) به من فرمان داده که وقتی دو نفر از شیعیان با یکدیگر دعوا کنند، بین آنها اصلاح کنم و از مال امام صادق(علیه السّلام) به آنها بپردازم. این مال از آن امام صادق(علیه السّلام) است. (2)
معصومین(علیهم السّلام) برای مبارزه با فقر، تنها به دادن پول و کمک مستقیم اکتفا نمیکردند؛ بلکه در بسیاری موارد با رهنمودهای اقتصادی، افراد را به کار و فعالیت وادار میکردند؛ تا با از بین رفتن فقر و بیکاری، زمینه گناه را از میان ببرند.
در زمان خلیفه دوم، عمر بن خطاب، سیاست تبعیضنژادی به شدت رواج پیدا کرد و موالی (مسلمانان غیر عرب)، مورد تحقیر قرار گرفتند. گروهی از آنان خدمت امیرالمؤمنین(علیه السّلام) رسیدند و عرض کردند: ما به شما از دست عربها شکایت میکنیم؛ زیرا رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) به ما و آنان حقوقی مساوی از بیتالمال پرداخت میکرد و به سلمان و بلال و صهیب که از ما بودند، زن داد؛ ولی اکنون عربها حاضر نیستند که حقوق ما مساوی باشد و نیز حاضر به زن دادن به ما نیستند. امیرمؤمنان(علیه السّلام) به سراغ بزرگان قوم رفت و با آنان سخن گفت؛ ولی آنان با فریاد
گفتند: ما حاضر به پذیرفتن این حرفها نیستیم.
امام خشمناک از نزد آنان بیرون آمد و در حالی که از شدت ناراحتی عبایش روی زمین کشیده میشد، به موالی فرمود: اینان شما را همانند یهود و نصاری قرار دادهاند؛ از شما زن میستانند؛ ولی به شما زن نمیدهند و آن گونه که از شما میگیرند، به شما نمیدهند؛ پس به سراغ تجارت بروید که خدا در این راه، به شما برکت خواهد داد؛ زیرا از پیامبر خدا(صلّی الله علیه و آله )شنیدم که میفرمود: روزی، ده جزء است که نه جزء آن در تجارت و یکی در غیر تجارت است. (1)
این توصیه امام، اشاره به این نکته است که این عربها به سبب موقعیت پایین اقتصادی، به شما بیاعتنا هستند و اگر میخواهید جلو این منکر و ظلم را بگیرید، باید زمینه آن را از بین ببرید و با تلاش اقتصادی، خود را به موقعیتی برسانید که آنان قادر به ستم و پایمال کردن حقوق شما نباشند.
اسباطبن سالم میگوید: به محضر امام صادق(علیه السّلام) رفتم، آن حضرت از حال عمربن مسلم سؤال کرد. عرض کردم: فردی شایسته است؛ ولی تجارت را ترک کرده است.
امام صادق(علیه السّلام) سه بار فرمود: عمل شیطان است؛ سپس ادامه داد: آیا نمیداند که رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) از قافلهای که از شام میآمد، اشیایی خرید و در خرید و فروش آن سودی برد و آن سود را بر خویشان خود تقسیم کرد؟ خداوند میفرماید:
(رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ)؛ (2)
مردانی که تجارت و خرید و فروش، آنان را از ذکر خداوند غافل نمیکند.
قصه گویان میگویند: این مردان، تجارت نمیکنند؛ ولی دروغ میگویند؟ این مردان کسانی هستند که چون وقت نماز فرا رسد، نماز را برپا میدارند و آنان که تجارت کنند و بر نماز نیز مواظبت ورزند از آنان که به نماز حاضر شوند ولی
تجارت نکنند، برترند. (1)
هشام بن احمر میگوید: امام موسیبن جعفر(علیه السّلام) به «مصادف» میفرمود:
اغد الی عزّک اعنی السوق؛
صبح زود به طرف عزتت حرکت کن؛ یعنی حرکت به طرف محل کار و بازار. (2)
امام صادق(علیه السّلام) به یکی از دوستانش فرمود: تو را چه میشود؟ میبینم صبحگاهان به طرف مایه عزّت خود حرکت نمیکنی؟
عرض کرد: کسی مرده بود؛ خواستم در تشییع جنازه او شرکت کنم.
فرمود: حرکت در صبحهای زود به طرف عزّتت را وامگذار. (3)
گاهی هیچ ارتباطی بین گناه انجام شده و تنگدستی نیست؛ ولی برای آماده کردن زمینه قبلی فرد و مهیا شدن شخص برای پذیرش نهی از منکر، معصومین(علیهم السّلام) ابتدا به گنهکار کمک میکردند و پس از آن، به نهی از منکر میپرداختند. شقرانی میگوید: منصور دوانیقی به مردم بار عام داده، به هر کس متناسب با موقعیتش، هدیهای میداد. من سرگشته و متحیر باقی مانده بودم که چه کسی را به عنوان معرّف و واسطه خود قرار دهم؛ تا نزد خلیفه مرا معرفی کرده، برای گرفتن هدیه، وساطت کند. در این هنگام امام صادق(علیه السّلام) را دیدم؛ پس به محضر آن حضرت شتافتم و گفتم: فدایت شوم! من غلام شما شقرانی هستم.
حضرت به من خوشامد گفت.
من حاجت خود را با وی در میان گذاشتم. حضرت از مرکب پیاده شد به سرای خلیفه رفت و اندکی بعد بیرون آمد و هدیهام جایزهام را در دامانم ریخت و فرمود:
یا شقرانی، انّ الحسن من کلّ احدٍ حسن وانّه منک احسن لمکانک منّا وانّ القبیح من کلّ احدٍ قبیح وانّه منک اقبح؛
ای شقرانی! همانا خوبی از همگان نیک است و از تو نیکتر و زشتی از همه ناپسند است و از تو ناپسندتر؛ چون با ما پیوندداری.
این اشاره آن حضرت، به گناه او بود؛ زیرا او به گناه بزرگ شرابخواری آلوده بود. (1)
مردی به نام اسماعیل میگوید: بر سر راه امام عسکری(علیه السّلام) نشسته بودم و وقتی آن حضرت خواست بگذرد، جلو رفتم و شرح نیازمندی و پریشانی خود را به آن حضرت گفتم و سوگند خوردم که درهمی ندارم؛ نه صبحانهای دارم و نه شامی. آن حضرت فرمود: به نام خداوند سوگند دروغین یاد میکنی؛ در حالی که دویست دینار را پنهان کردهای؟ بعد فرمود: این سخن من برای آن نیست که تو را کمک نکنم.
سپس به غلام خود فرمود: ای غلام! آن چه همراه داری، به این مرد بده.
غلام، صد دینار طلا به من داد.
امام عسکری(علیه السّلام) فرمود: از آن دینارها که پنهان کردهای، محروم خواهی شد؛ در حالی که به شدت به آنها نیاز خواهی داشت.
اسماعیل میگوید: این سخن امام عسکری(علیه السّلام) درست بود؛ زیرا من دویست دینار پنهان کرده بودم. سرانجام، هر چه داشتم، خرج کردم و به مشکل بسیار بزرگی گرفتار شدم و درهای روزی به رویم بسته شد و به سراغ دینارهای پنهان کرده رفتم؛ امّا آنها را نیافتم. پس از جستجو دریافتم که پسرم جای دینارها را فهمیده، آنها را برداشته و فرار کرده است و به دیناری از آنها دست پیدا نکردم. (2)
برخی افراد برای کمکهای مادی خود به دنبال اشخاص صالح و شایسته میگردند و دوست دارند که کمکهای آنان به دست این افراد برسد؛ در حالی که اگر کمک مادی به شخص ناصالحی هم برسد و جلو گناه او را بگیرد و یا زمینه توبه او را فراهم آورد، قطعا دارای ارزش بیشتر و ثواب زیادتری خواهد بود؛ زیرا علاوه بر برطرف کردن نیاز مادی او، نیاز معنویاش را نیز پاسخ گفته و تن و روان او را اصلاح کرده است.
ابنعباس در تفسیر آیه شریفه (رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ)(1)میگوید: به خدا سوگند! منظور از این آیه شریفه، امیرمؤمنان(علیه السّلام)است. رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) سیصد دینار به امام علی(علیه السّلام)هدیه کرد. امام علی(علیه السّلام)گفت: من دینارها را گرفتم و با خود گفتم: به خدا سوگند! امشب با این دینارها صدقهای خواهم داد که خداوند از من بپذیرد. وقتی نماز عشا را با رسول خدا(صلّی الله علیه و آله )گزاردم و از مسجد بیرون رفتم، زنی از من درخواست کمک کرد و من صد دینار به او دادم. فردا صبح، وقتی به میان مردم آمدم، دیدم آنان به همدیگر میگویند: علی دیشب صد دینار به زنی بدکاره کمک کرده است؛ به شدت ناراحت شدم و فردا شب چون نماز را خواندم، صد دینار دیگر را برداشته، از مسجد خارج شدم و با خود گفتم: به خدا سوگند! صدقهای خواهم داد که خداوند از من بپذیرد و بعد مردی را دیدم و دینارها را به وی دادم. فردا صبح اهل مدینه میگفتند علی دیشب به مردی دزد، صدقه داده است. من باز در اندوهی شدید فرو رفتم و با خود گفتم: امشب صدقهای خواهم داد که خدا از من بپذیرد؛ پس چون نماز عشاء را با رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) گزاردم، از مسجد بیرون رفتم و صد دینار را به مردی دادم. فردا صبح باز اهل مدینه میگفتند: دیشب علی صد دینار به مردی ثروتمند صدقه داده است. من بسیار غمگین شدم و خدمت رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) رفتم و ماجرا به آن
1) نور، آیه 37.
حضرت گفتم. رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) فرمود: این جبرئیل است که به تو میگوید: همانا خداوند عزّوجلّ صدقات تو را پذیرفته است و عملت را پاک و پاکیزه ساخت. آن صد دینار شب اوّل، به دست زنی فاسد رسید و او به خانهاش برگشت و از فساد، توبه کرد و همان صد دینار را سرمایه خود قرار داد و اکنون در جستجوی شوهری است که با وی ازدواج کند. صد دینار شب دوم نیز به دست دزدی رسید و دزد با گرفتن صد دینار، به خانه برگشت و از دزدی توبه کرد و با همان صد دینار به تجارت مشغول شد و صد دینار سوم نیز به دست مردی ثروتمند رسید که چندین سال زکات مالش را نپرداخته بود و او نیز با گرفتن صد دینار از تو، به خانهاش برگشت و خویش را سرزنش کرد و گفت: من چقدر بخیل و خسیسم. علی بن ابیطالب(علیه السّلام)، که ثروتی ندارد، صد دینار صدقه میدهد؛ ولی سالهاست که زکات بر من واجب شده است و من آن را نپرداختهام؛ سپس مرد ثروتمند، حساب مال خویش را رسیدگی کرد و زکات مالش را پرداخت... ای علی! خدا درباره صدقه تو این آیه را نازل فرموده است:
(رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِاللّه(1)ِ ...). (2)
فساد در جامعه، آتشی است که همگان در آن میسوزند و تمامی ارزشهای اسلامی - انسانی در این آتش خاکستر میشوند؛ ولی آیا تنها راه مبارزه با این معضل اجتماعی، اجرای حدود و یا امر و نهی گفتاری است؟
بیتردید غریزه قدرتمند شهوت را نمیتوان تنها با توصیههای اخلاقی به بند کشید. حافظ میگوید:
قوّت بازوی پرهیز به خوبان مفروش
که در این خیل حصاری به سواری گیرند
تا وقتی راه ازدواج برای جوانان بسته است، فساد اخلاقی، معضلی اجتنابناپذیر خواهد بود. بنابراین، بهترین امر به معروف در این زمینه، فراهم ساختن زمینه ازدواج و ارضای صحیح غریزه شهوت است؛ البته در کنار فراهم کردن زمینه ازدواج، اجرای حدود و امر و نهی گفتاری و تبلیغی نیز ضرورت دارد. به نمونههایی از این روش، در سیره معصومین(علیهم السّلام) توجه کنید:
امام صادق(علیه السّلام) میفرماید: مردی را نزد امیرمؤمنان(علیه السّلام) آوردند که استمنا کرده بود. امیرمؤمنان(علیه السّلام) به دستهای او آن قدر شلاق زد که سرخ شدند؛ سپس از بیتالمال هزینه ازدواج وی را فراهم کرد و او را همسر داد. (1)
امام صادق(علیه السّلام) میفرماید: مردی خدمت پدرم امام باقر(علیه السّلام) آمد، پدرم به وی فرمود: آیا همسر انتخاب کردهای؟
مرد گفت: نه.
پدرم فرمود: من دوست ندارم که دنیا و آن چه در دنیاست، از آن من باشد؛ امّا یک شب بدون همسر باشم... دو رکعت نمازی که انسان دارای همسر میخواند، بهتر است از این که مردی تنها و بدون همسر، تمام شب را به عبادت پردازد و فردایش را روزه بگیرد؛ سپس پدرم هفت سکه طلا به آن مرد بخشید و فرمود: با این پول ازدواج کن! (2)
عبداللّهبن مُسکان میگوید: امام سجاد(علیه السّلام) هر ماه تمامی کنیزکان خویش را جمع میکرد و میفرمود: من پیر شدهام و اهل ازدواج نیستم. هر کدام از شما دوست دارد، ازدواج کند، بگوید؛ تا وسایل ازدواجش را فراهم کنم و هر کدام از
شما مایل است که او را بفروشم، بگوید؛ تا او را بفروشم و هر کس دوست دارد آزاد شود، اظهار کند تا آزادش کنم. و بعد از یک یک آنها سؤال میکرد و هر کدام که پاسخ منفی میداد، امام(علیه السّلام) سه بار میفرمود: خدایا! توشاهد باش و هرگاه یکی از آنان جواب منفی نمیداد و تنها سکوت میکرد، امام سجاد(علیه السّلام) از زنان میخواست تا از او بپرسند که کدام یک از این سه پیشنهاد را انتخاب کرده است و طبق میل او رفتار میکرد.(1)
گاهی میتوان منکرات بسیار بزرگی را با پیشگیریهای کوچک و برنامهریزی قبلی، برطرف کرد و یا از شدت و کثرت آنها کاست. وقتی احتمال دارد عملی یا حادثهای مورد سوء استفاده دیگران قرار گیرد و یا موجب به اشتباه افتادن آنان شود، باید زمینه این اشتباه و یا سوءاستفاده را از بین برد. با مراجعه به سیره ائمه(علیهم السّلام) ، میتوان استفاده از این شیوه را مشاهده کرد.
امام حسین(علیه السّلام) میفرماید: خداوند بزرگ به جبرئیل فرمان داد که نزد رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) برود و به آن حضرت ابلاغ کند که در زمان حیات خویش علی(علیه السّلام) را به عنوان سرپرست و امیرمؤمنان، نامگذاری کند. پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) گروهی را دعوت کرد و به آنها فرمود: همانا من شما را دعوت کردم تا شاهدان الهی در زمین باشید؛ چه این شهادت را ادا کنید و به دیگران برسانید و چه آن را کتمان کنید و بعد فرمود: ای ابوبکر! برخیز و بر علی، به عنوان امیر و سرپرست مؤمنان، سلام کن.
ابوبکر گفت: آیا این، امر خدا و رسول اوست؟
پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) فرمود: آری.
1) بحارالانوار، ج 46 ، ص 93.
ابوبکر برخاست و به علی، به عنوان امیر و سرپرست مؤمنان، سلام کرد؛ سپس رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) به عمر فرمود: برخیز و به علی، به عنوان امیر و سرپرست مؤمنان، سلام کن.
عمر نیز سؤال کرد: آیا این، فرمان خدا و فرمان رسول اوست؟
پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) پاسخ داد: آری.
عمر برخاست و بر علی، به عنوان امیر و سرپرست مؤمنان، سلام کرد. پس از آن پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) به مقداد فرمود: برخیز و تو نیز بر علی، به عنوان امیر و سرپرست مؤمنان، سلام کن.
مقداد بدون پرسش، برخاست و سلام کرد و بعد پیامبر(صلّی الله علیه و آله )همین فرمان را به ابوذر داد و او نیز مانند مقداد، بدون پرسشی، برخاست و سلام کرد. پس از آن پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) روی به حذیفه یمانی کرد و همین سخن را تکرار کرد و حذیفه نیز برخاست و سلام کرد؛ سپس پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) همین سخن را به عمّار گفت و عمّار نیز سلام کرد. پس از عمّار، رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) روی به بریده که از همه حاضران کوچکتر بود، کرد و همین سخن را تکرار کرد. بریده نیز سلام کرد. رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) در پایان فرمود: من شما را برای این دعوت کرده کردم که شاهدان خدایی باشید؛ خواه این شهادت را به پا داشته [ به دیگران ابلاغ کنید ] و خواه پنهان سازید.(1)
یکی از فرقههایی که پس از امام صادق(علیه السّلام) در میان شیعیان به وجود آمد و در مقابل مسیر صحیح ولایت و امامت ایستاد و پیروانش به امامت امام کاظم(علیه السّلام) اعتراف نکردند، فرقه اسماعیلیه بود. اینان با ادعای اینکه اسماعیل پسر بزرگ امام صادق(علیه السّلام) بود و اکنون نیز زنده و جانشین امام صادق(علیه السّلام) است، گروه زیادی را
1) موسوعة کلمات الامام الحسین (علیه السّلام)، ص 63.
منحرف کردند؛ این در حالی است که اسماعیل در زمان حیات امام صادق(علیه السّلام) از دنیا رفت.
امام صادق(علیه السّلام) هنگام مرگ اسماعیل، با توجه به این که میدانست برخی در آینده به اشتباه میافتند و گروهی نیز درصدد سودجویی و سوءاستفاده برمیآیند، به گونههای مختلف، تلاش کرد که زمینه این گناه و انحراف را از بین ببرد.
زرارة بن اعین میگوید: امام صادق(علیه السّلام) داودبن کثیر و حمرانبن اعین و ابوبصیر را دعوت کرد و مفضّلبن عمر و گروهی دیگر نیز خود وارد خانه امام صادق(علیه السّلام) شدند؛ تا این که عدد حاضران به سی نفر رسید. امام صادق(علیه السّلام) به داوود فرمود: صورت پسرم اسماعیل را باز کن.
داوود پارچهای را که روی صورت اسماعیل بود، کنار زد. حضرت فرمود: ای داوود! خوب دقت کن ببین زنده است یا مرده؟
داود عرض کرد: مرده است.
امام صادق(علیه السّلام) رو به فرد دیگری کرد و همین سخن را تکرار کرد؛ تا تمام این سی نفر، با دقت و تأمل، شهادت دادند که اسماعیل از دنیا رفته است.
بعد امام صادق(علیه السّلام) فرمود: خدایا! تو شاهد باش.
سپس فرمان داد: اسماعیل را غسل دادند و کفن کردند و پس از کفن کردن اسماعیل، امام صادق(علیه السّلام) به مفضّل فرمود: ای مفضّل! کفن را کنار بزن.
مفضّل، کفن را از صورت اسماعیل کنار زد. امام(علیه السّلام) فرمود: تمام شما نگاه کنید؛ آیا اسماعیل زنده است یا مرده؟
همگی نگاه کردند و گفتند: ای سرور ما! او مرده است.
حضرت فرمود: آیا همه شما شهادت میدهید و به طور کامل متوجه شدید؟
همگی با شگفتی بسیار از این عمل امام گفتند: آری.
باز امام تکرار کرد و فرمود: خدایا! تو شاهد باش بر اینان.
سپس جنازه را به طرف قبر بردند. وقتی جنازه را در قبر گذاشتند، امام
صادق(علیه السّلام) فرمود: ای مفضّل! صورت اسماعیل را باز کن.
مفضّل صورت اسماعیل را باز کرد و حضرت رو به جمعیت کرده، فرمود: ببینید او زنده است یا مرده؟
همگی گفتند: ای ولی خدا! او مرده است.
امام صادق(علیه السّلام) فرمود: خدایا شاهد باش؛ زیرا گروهی باطلگرا، ایجاد شک خواهند کرد و میخواهند نور خدا را خاموش کنند.
سپس به امام موسیبن جعفر(علیه السّلام) اشاره کرد و فرمود: ولی خداوند، نور خویش را کامل خواهد کرد؛ اگرچه کافران نخواهند.
پس از سخنان امام صادق(علیه السّلام)، روی قبر، خاک ریختند و پس از دفن اسماعیل، امام صادق(علیه السّلام) رو به جمعیت کرد و فرمود: این مردهای که کفن شد و حنوط شد و در این قبر دفن شد، چه کسی بود؟
همگی گفتند: اسماعیل، فرزند تو.
امام فرمود: خدایا! شاهد باش.
آن گاه دست امام کاظم(علیه السّلام) را گرفت و فرمود او حق است و حق با اوست و از اوست تا زمانی که خداوند زمین و آن چه در زمین است، به ارث برد. (1)
امام کاظم(علیه السّلام) نیز مانند پدر بزرگوارش، دچار همین مشکل بود؛ زیرا میدانست که پس از او، عدهای با سوء استفاده از زندانهای طولانی وی، دست به فرقهسازی و منحرف کردن مردم زده، برخی ساده دلان را اغفال خواهند کرد و امامت امام علیبن موسیالرضا(علیه السّلام) را منکر خواهند شد. از این رو آن بزرگوار برای جلوگیری از این منکر بزرگ، همان افراد اغواگر را در زمان حیات خویش، مأمور ابلاغ امامت علیبن موسیالرضا(علیه السّلام) به دیگر شیعیان کرد؛ تا این حقیقت
1) بحارالانوار، ج 47 ، ص 254.
برخودشان روشن شود و دیگران هم که این حقیقت را از زبان اینان شنیدهاند، فریب توطئه آنان را نخورند و دچار انحراف نشوند. محمدبن اسماعیل زیّات میگوید: همراه «زیاد قندی» به حج رفتم و در همه حال با وی بودم. شبی به خانه رفتم و او را ندیدم. صبحگاه که او را دیدم، به او گفتم: دوری تو، مرا غمگین کرد، کجا بودی؟
زیاد گفت: در سرزمین ابطح، همراه موسی بن جعفر(علیه السّلام) بودم و پسرش علیبن موسی(علیه السّلام)، سمت راست پدر نشسته بود؛ پس امام کاظم(علیه السّلام)روی به من کرد و فرمود:
ای زیاد! این فرزندم علی، سخنش، سخن من و کردارش، کردار من است. هرگاه نیازی داشتی، از او بخواه و سخنش را بپذیر؛ زیرا او چیزی جز حق، به خدا نسبت نمیدهد.
محمد بن اسماعیل میگوید: مدتها از این جریان گذشت. روزی زیاد قندی به امام رضا(علیه السّلام) نامهای نگاشت و سؤال کرد که من این سخن [ درباره امامت شما ] را از پدر شما شنیدهام. آیا آن را اظهار کنم یا پنهان سازم؟
امام رضا(علیه السّلام) فرمود: مشکلی نیست؛ اظهار کن.
زیاد، گفتار موسیبن جعفر(علیه السّلام) درباره جانشینی و امامت علیبن موسیالرضا(علیه السّلام) را همه جا بیان کرد؛ امّا خودش از سرکردگان فرقه واقفیه شد و امامت امام رضا(علیه السّلام) را انکار کرد. روزی به سراغ زیاد رفتم و به او گفتم: آن احادیث که میگفتی چه شد؟ زیاد گفت: اکنون وقت این حرفها نیست. (1)
مأمون برای آرام کردم قیامهای علویان و خوشبین ساختن مردم به عباسیان و جلب محبت و عواطف دوستداران اهلبیت(علیهم السّلام) ، امام رضا(علیه السّلام)را بسیار احترام میکرد و امام برای این که این احترامهای ظاهری، گروهی را نفریبد و در باطل
1) همان، ج 48، ص 272.
بودن حکومت عباسیان دچار تردید نشوند، در هر فرصتی زمینه این منکر را از بین برده، حقیقت را تبیین میفرمود.
حسن بن جهم میگوید: روزی نزد مأمون رفتم. امام رضا(علیه السّلام)نیز در آن جا حضور داشت و عدهای از فقها و متکلمان هم در خدمت آن حضرت بودند. مأمون و آن گروه، سؤالهای زیادی را از امام رضا(علیه السّلام)میپرسیدند. وقتی امام رضا(علیه السّلام) برخاست، من همراه وی به خانهاش رفتم و در منزل گفتم: ای پسر رسولخدا! خدای را سپاس میگویم که خلیفه به شما خوشگمان است و شما را گرامی میدارد و سخن شما را میپذیرد.
حضرت فرمود: ای پسر جهم! این اکرام و احترامها و پذیرفتن سخن من، تو را نفریبد؛ زیرا او مرا با زهر خواهد کُشت و در حق من ستم روا خواهد داشت. این نکته را من از پیمانی که پدرانم از رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) دریافت کردهاند، دریافتهام؛ ولی این سخن را تا من زندهام، بازگو مکن. (1)
ابوسعید خراسانی میگوید: در خراسان، دو مرد به حضور امام رضا(علیه السّلام) آمدند و سؤال کردند که آیا باید نمازهای چهار رکعتی را قصر (دورکعتی) بخوانند یا این که وظیفه آنان خواندن نمازِ چهار رکعتی است. امام رضا(علیه السّلام) به یکی از آنان فرمود: تو باید نمازهای چهار رکعتی را قصر (دورکعتی) بخوانی؛ زیرا برای دیدار من به این شهر آمدهای و به دیگری فرمود: تو باید نمازهایت را چهار رکعتی بخوانی؛ زیرا تو برای دیدار مأمون سفر کردهای.(2)[و سفرت، سفر معصیت است].
درباره اصلاح فرد و جامعه در میان برخی از صاحبنظران، دو نظریه متقابل و متضاد وجود دارد؛ گروهی تنها راه برطرف کردن ناهنجاریها و فسادها را برخورد مستقیم و بازداشتن به وسیله نیروهای نظامی و انتظامی میدانند و اقدامات
فرهنگی و اقتصادی را - که به عنوان زمینهسازی مطرح میشود - تنها وقتگذارانی و اتلاف سرمایهها میدانند.
در مقابل، گروهی دیگر میگویند: باید زمینههای اینگونه امور را از بین برد؛ تا خود به خود درخت گناه، بخشکد و زمینه نیکی را فراهم شود؛ تا درخت بارور و پرثمر خوبیها خود به خود رشد کند و به بار بنشیند و اقدامات موضعی و برخوردهای مستقیم، فایدهای ندارد و دردی را دوا نمیکند و یا حداقل این اقدامات موضعی و برخوردهای مستقیم را باید به بعد از فراهم شدن زمینههای نیکی و از بین رفتن زمینههای منکر، موکول کرد. حقیقت این است که هر دو گروه در قسمتی از عقیده خود، صحیح و در قسمتی دیگر، نادرست میاندیشند. در این که زمینهسازی و اقدامات اصلاحی اقتصادی و فرهنگی، ضرورت دارد، جای هیچ شبههای نیست و قبلاً درباره آن سخن گفته شد؛ ولی آیا همراه با زمینهسازی، نیاز به برخورد مستقیم و برخورد موضعی نیست؟
بدون شک، بسیاری از گناهان به علت وجود هوسهای افسار گسیختهای، انجام میشوند تنها راه جلوگیری از آنها، برخورد مستقیم است؛ زیرا هیچ علتی جز هوسها و شهوتهای افسارگسیخته ندارند. علاوه بر این، اگر اقدامات عملی و برخوردهای مستقیم را به بعد از نتیجه دادن زمینهسازیهای اصلاحی موکول کنیم، رشد سریع فساد و گناه، مجال شکوفایی زمینهها را نمیدهد و قبل از رسیدن به آن مرحله، فساد و ترک وظایف، جامعه را در گرداب تباهی، فرو میبرد. کشاورزی که تنها به فراهم آوردن زمینه رشد گیاه بسنده کند، بذری نپاشد و اقدامات معمول دیگر را انجام ندهد، خرمنی نخواهد داشت.
همچنین کسی که بذر، کود و آب مصرف کند، ولی زمینه را برای رشد گیاه و از میان رفتن علفهای هرز آماده نکرده باشد، محصولی نخواهد داشت. بنابراین، گاهی برخوردهای مستقیم با منکرات و ترک معروفها، ضروری است.
برخورد مستقیم نیز مانند اصل امر به معروف و نهی از منکر، مراتب چندگانهای دارد که باید هنگام امر به معروف و نهی از منکر، مورد توجه دقیق قرار گیرند؛
یعنی اگر از بین بردن منکر و یا وادار کردن به معروف با برخوردی ملایم و آرام ممکن باشد، زیادهروی و برخورد شدید، جایز نیست و اگر برخورد آرام و ملایم مؤثر نباشد، نمیتوان تنها به آن اکتفا کرد و وظیفه را انجام یافته دانست؛ بلکه نوبت به شدّت و اقدامات خشنتر خواهد رسید.
معصومین(علیهم السّلام) گاهی با برخوردی بسیار ملایم و مناسب، برای برطرف کردن منکر، اقدام میکردند و زمانی که چنین برخوردی را کافی نمیدیدند، برخوردی شدیدتر (مانند کتکزدن با شلاق و امثال آن) را انجام میدادند و اگر این اقدامات نیز مؤثر نبودند، با اجرای حدود الهی - که گاهی به کشتن گناهکار نیز منجر شد - و تنبیه جدّی خطاکار، حدود الهی را پاس میداشتند و آن گاه که اقامه دین خداوند و از بین بردن منکرات اجتماعی، شدّتی بیش از این میطلبید، آن بزرگان به میدانهای جهاد میشتافتند و برای امر به معروف و نهی از منکر شمشیر به دست میگرفتند؛ چنان که سرور شهیدان و سالار جوانان اهل بهشت، امام حسین(علیه السّلام)چنین کرد و جهاد خویش را قیامی برای اقامه امر به معروف و نهی از منکر، معرفی کرد.
اینک به این سیر صعودی امر به معروف و نهی از منکر در سیره معصومین(علیهم السّلام) توجه کنیم:
رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) در سفر حج، هنگام رفتن به عرفات، اسامهبن زید را پشت سر خود، بر مرکب سوار کرد و چون وقوف در صحرای عرفات به پایان رسید و خواستند به طرف مشعرالحرام کوچ کنند، فضلبن عباس را که جوان بسیار خوشسیما و زیبایی بود، پست سر خود بر مرکب جای داد. در همین هنگام، عربی همراه با خواهرش - که او نیز از زیباترین زنان عرب بود - نزد رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) را آمده، سؤالاتی از آن حضرت پرسید. رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله )به پاسخ گفتن مشغول شد. پیامبر در این هنگام دریافت که فضل به آن زن عرب، چشم دوخته است.
پس با آرامی دستش را به صورت فضل گذاشته، صورتش را برگرداند و مانع نگاه کردن او شد و به سخن خویش ادامه داد. فضل از زاویه دیگری، باز به نگاه کردن به آن زن مشغول شد. وقتی رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله )از پاسخ دادن به آن مرد عرب فراغت یافت، به فضل فرمود:
أما عَلِمْتَ انّها ایام معدودات والمعلومات، لا یکفّ رجل فیهن بصره ولا یکفّ لسانه ویده الاّ کتب اللّه له مثل حج قابل؛ (1)
آیا نمیدانی این روزها ایّام شمرده شده و مشخص شدهای هستند که هیچ مردی در این ایّام، چشم خویش و زبان و دست خود را [از حرام] باز نمیدارد مگر آن که خداوند همانند ثواب حج سال آینده را برایش مینویسد.
زنانی که احرام میبندند، پوشیدن صورت، برایشان حرام است. امام کاظم(علیه السّلام)میفرماید: امام باقر(علیه السّلام) از کنار زنی عبور کرد که احرام بسته بود و صورتش را نیز با بادزن دستی پوشانده بود. حضرت به طرف او حرکت کرد و با چوب دستیاش بادزن را کنار زد. (2)
استفاده از زیور طلا برای مردان، حرام شمرده شده است. روزی امیرالمؤمنین(علیه السّلام) در رحبه کوفه، یکی از فرزندانش را دید که با لباسی از خز و گردنبندی از طلا از خانه خارج شد.
امام(علیه السّلام) او را صدا زد و بعد، لباس او را پاره کرد و گردنبندش را قطعه قطعه کرد. (3)
پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله ) امیرمؤمنان(علیه السّلام) را برای انجام مأموریتی به یمن فرستاد. آن حضرت ضمن انجام مأموریت خویش، همراه گروهی از مردم و با مقداری از اموال - که باید خدمت رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) برده میشد - به طرف مدینه حرکت کرد. چون آن روزها با ایام حج مصادف بود و رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) برای انجام حج، به مکه رفته بود، علی(علیه السّلام) نیز آهنگ مکّه کرد. در نزدیکی مکّه شور اشتیاق زیارت رسول خدا(صلّی الله علیه و آله )، امیرمؤمنان(علیه السّلام) را بیتاب ساخت؛ سپس مردی را به سرپرستی قافله - که آرام آرام راه میپیمود - گماشت و خود به سرعت برای دیدار رسول خدا به طرف مکّه حرکت کرد. چون به مکّه رسید و رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) را دیدار کرد، دوباره به سراغ قافله آمد؛ ولی با کمال شگفتی مشاهده کرد که همه افراد قافله لباسهای بیتالمال را پوشیدهاند. امیرمؤمنان(علیه السّلام) به نماینده خود گفت: وای بر تو! این چه وضعیتی است؟
آن مرد گفت: لباس نو و زیبا بر تن اینان کردم تا هنگام ورود، خوشقیافه باشند.
امام علی(علیه السّلام) فرمود: وای بر تو! قبل از آن که اموال به دست رسول خدا(صلّی الله علیه و آله )برسد؟
سپس خود لباسها را از تن افراد بیرون آورد و همه را در کیسهای پنبهای ریخت و خدمت رسولخدا(صلّی الله علیه و آله ) آورد.
همراهان امیرمؤمنان(علیه السّلام) از این برخورد، ناراحت شده، نزد رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) از امام علی(علیه السّلام) شکایت کردند. پیامبر(صلّی الله علیه و آله ) بر منبر قرار گرفت و فرمود: ای مردم! شکایت مکنید، زیرا او در امور الهی، خشن و سختگیر است.(1)
1) بحارالانوار، ج 41 ، ص 116.
روزی امیرمؤمنان(علیه السّلام) وارد بازار خرمافروشان شد و زنی را مشاهده کرد که میگریست و با مردی خرمافروش، بحث میکرد. حضرت به زن فرمود: چه شده است؟
زن گفت: ای امیرمؤمنان! من از این مرد خرما خریدهام؛ ولی خرمای زیرین، خرمای پست و بیارزش است و همانند خرمای رویین - که من دیده بودم - نیست.
حضرت به مرد خرمافروش فرمود: پول این زن را پس بده.
مرد خرمافروش قبول نکرد. حضرت سه بار تکرار کرد؛ ولی باز هم فروشنده نپذیرفت. آن گاه حضرت با شلاق خویش، او را کتک زد؛ تا پول زن را پس داد. (1)
امام صادق(علیه السّلام) میفرماید: امیرمؤمنان(علیه السّلام) مردی قصهگو را در مسجد دید که با گفتن قصه، مانع و مزاحم نماز مردم بود و با داستانهای بیارزش باعث اتلاف وقت آنها میشد. آن حضرت با شلاقی که در دست داشت، او را تنبیه کرد و از مسجد بیرون راند. (2)
روزی امیرالمؤمنین(علیه السّلام) مردی را در مسجد مشاهده کرد که قبل از رسیدن وقت، مشغول خواندن نماز نافله ظهر بود. این نمازی بود که برخی بدعتگذاری کرده، آن را «صلاة الضحی» مینامیدند.
حضرت با شلاق خود آرام به پهلوی او نواخت و فرمود: نماز توبهکنندگان (نافله ظهر) را تباه کردی؛ خدا تو را تباه کند. (3)
مردی به نام زرین میگوید: در شهر کوفه در محل وضو گرفتن، مردی را
مشاهده کردم که کفشهای خود را درآورده، شلاق خویش را بالای کفشهایش گذاشت. سپس نزدیکتر آمد و شروع به وضوگرفتن کرد. من به او فشار آوردم؛ تا این که بر اثر فشار من، روی دستهایش افتاد. پس برخاست و وضویش را کامل کرد و آن گاه سه بار با شلاق بر سر من کوبید و فرمود: بپرهیز از این که دیگران را با فشار دادن، کنار بزنی و عضوی از آنان را بشکنی و مجبور شوی غرامت آن را بپردازی.
گفتم: این مرد کیست؟
گفتند: او امیرمؤمنان(علیه السّلام) است. من به سوی آن حضرت رفتم تا عذرخواهی کنم؛ ولی آن حضرت توجهی نکرد. (1)
یکی از شیوههایی که در اسلام برای اقامه معروف و از بین بردن منکرات تشریع شده، اجرای حدود الهی است. اسلام برای انجام هر گونه گناه و ترک هرگونه واجبی، مجازاتی تعیین و پیشوایان جامعه را مأمور اجرای آن کرده است. امام صادق(علیه السّلام) میفرماید:
إنّ اللّه ارسل رسولاً... وجعل لکل شیءٍ حدّا ولمن جاوز الحدّ حدّا؛ (2)
خداوند، پیامبری فرستاد... و برای هر چیزی، حدود و مقرراتی تعیین کرد و برای کسی که از این حدود و مقررات تجاوز کند نیز مجازاتی قرار داد.
برخی از مجازاتها که دارای مقدار و اندازه معینی هستند، «حدود» نامیده میشوند و بعضی دیگر، که تعیینِ اندازه و مقدار آنها بر عهده حاکم شرع است، «تعزیرات» نامیده میشوند و حتی در مورد دیوانگان و کودکان نیز در اموری همچون سرقت، در صورتی که برای تادیب و بازداشت آنان مفید و مؤثّر باشد، اجازه تعزیر داده شده است.
امام صادق(علیه السّلام) فرمود: زنی از اشراف را که دزدی کرده بود، خدمت رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) آوردند. حضرت فرمان داد دست وی را قطع کنند. گروهی از قریشیان خدمت رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) آمدند و گفتند: ای رسول خدا! دست زنی از اشراف و بزرگان، مانند فلانی را برای مقدار اندکی مال، قطع میکنی؟
رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله ) فرمود:
نعم، انّما هلک بنو اسرائیل لانّهم کانوا یقیمون الحدود علی ضعفائهم ویترکون اقویاهم واشرافهم فهلکوا؛(1)
آری، همانا بنیاسرائیل بدین سبب هلاک شدند که حدود را درباره ضعیفان اجرا میکردند و قدرتمندان و اشراف را رها میکردند؛ پس به هلاکت رسیدند.
عایشه میگوید: زنی از بنیمخزوم، اشیایی را از مردم به عنوان عاریه میگرفت و بعد این موضوع را انکار میکرد. رسول خدا(صلّی الله علیه و آله )دستور داد دست او را قطع کنند. خانواده او نزد اُسامهبن زید آمدند و از او خواستند که با رسول خدا(صلّی الله علیه و آله )گفت گو کند؛ تا حد بر آن زن جاری نشود. اُسامه این کار را کرد. رسول خدا(صلّی الله علیه و آله ) فرمود: ای اُسامه! نبینم که درباره حدّی از حدود الهی سخن بگویی و بعد به منبر رفت و فرمود:
همانا آنان که قبل از شما بودند، هلاک شدند؛ زیرا چون ضعیفی مرتکب سرقت میشد، دستش را قطع میکردند؛ ولی اشراف را رها میساختند. سوگند به آن خدایی که جانم در دست اوست! اگر فاطمه دخترم این کار را کرده بود، دستش را قطع میکردم.
سپس فرمان داد که دست آن زن را قطع کردند. (2)
مردی از بنیاسد مرتکب گناهی شد که باید حدّ بر او جاری میشد. او را نزد امیرمؤمنان(علیه السّلام) بردند بنیاسد خدمت امام حسین(علیه السّلام)رسیدند و از او خواستند که با پدرش امیرمؤمنان(علیه السّلام)گفت گو کند؛ تا حد بر این شخص جاری نشود. امام حسین(علیه السّلام)نپذیرفت. آنان مستقیما به خود امیرمؤمنان(علیه السّلام) مراجعه کردند و تقاضای خود را مطرح کردند. امیرمؤمنان(علیه السّلام) فرمود: هرچه در اختیار من باشد و شما از من بخواهید، انجام خواهم داد. بنیاسد خوشحال از محضر امیرمؤمنان(علیه السّلام)بیرون آمدند در راه امام حسین(علیه السّلام) را ملاقات کردند و داستان ملاقاتشان با امیرمؤمنان(علیه السّلام) را برای آن حضرت بیان کردند. امام حسین(علیه السّلام) فرمود: اگر نیازی به رفیقتان دارید، برگردید؛ شاید حد بر او جاری شده باشد.
آنان دوباره به محضر امیرمؤمنان(علیه السّلام) آمدند و مشاهده کردند که امیرمؤمنان(علیه السّلام) حد را بر آن مرد گنهکار جاری کرده است؛ پس با شگفتی گفتند: ای امیرمؤمنان! مگر شما به ما وعده ندادی؟!
امیرمؤمنان(علیه السّلام) فرمود: من به شما وعده دادم که آن چه در اختیار من باشد، انجام دهم؛ ولی این حد، وظیفهای الهی است و در اختیار من نیست. (1)
گاهی برای دفع منکر و از بین بردن آن، نیاز به برخورد شدید است. در این موارد، مهربانی و اظهار عواطف و احساسات، بیاعتنایی به دستورات الهی است و نشان دهنده برگزیدن هوای نفس بر حکم خداست. از این رو، معصومین(علیهم السّلام) که مظهر رحمت الهی هستند و در بُعد احساس و عاطفه انسانی، همچون سایر ابعاد، کاملترین افرادند، در اینگونه موارد، از هرگونه اظهار ترحم و احساسات عاطفی، خودداری کرده، شدیدترین برخوردها را با گناهکاران داشتهاند؛ اگرچه گناه این
1) موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السّلام، ص 737.
گناهکاران، احترام و اظهار محبت بیش از اندازه و نسبت خدا دادن به امیرمؤمنان(علیه السّلام)باشد.
امام صادق(علیه السّلام) میفرماید: گروهی نزد امیرمؤمنان(علیه السّلام) رسیدند و گفتند: السلام علیک یا ربّنا؛ سلام بر تو ای پروردگار ما!
امیرمؤمنان(علیه السّلام) از آنان خواست که این عقیده و گفتار خود توبه کنند؛ ولی نصیحت امیرمؤمنان(علیه السّلام) کارگر نیفتاد و آنان حاضر به توبه نشدند. پس امیرمؤمنان(علیه السّلام) فرمان داد دو گودال در کنار هم حفر کردند و آنها را به وسیله کانالی به هم وصل کردند و آن گاه این گروه را در یکی از آن گودالها قرار داد و در دیگری آتش برافروخت تا بر اثر دود ناشی از آتش، مردند.(1)
امام باقر(علیه السّلام) میفرماید: هفت نفر را خدمت امیرمؤمنان آوردند که میگفتند: ای علی! تو خدای ما هستی.
حضرت علی(علیه السّلام) آنان را وادار به توبه کرد و چون نپذیرفتند، آنها را به همان صورت که بیان شد، به هلاکت رساند.(2)
محمد بن عیسی بن عبید میگوید: مردی به نام فارس بن حاتم، مردم را به بدعت میخواند و گمراه میکرد. امام هادی(علیه السّلام) در نامهای چنین نگاشت: این مرد - خدا او را لعنت کند - مردم را به بدعت میخواند؛ کشتن او برای هر کسی مجاز است و خون او هدر است. چه کسی است که مرا از دست او راحت کند و او را بکشد؛ تا من از جانب خداوند، برایش بهشت را ضمانت کنم؟
پس از این فرمان، مردی به نام جنید، او را کشت. (3)
نام کتاب مولف صفحه قطع قیمت
فرهنگنامه عاشورا جواد محدثی 216 پالتونی 2000
اعتکاف مهدی مویدی 176 پالتونی 1500
عطر باران ناصر صبا 324 پالتونی 2000
ندای صبا در عتبات ناصر صبا 300 پالتونی 3000
بانوی حجاز جواد محدثی 80 پالتونی 800
نگین قم جواد محدثی 80 پالتونی 800
صدف عصمت جواد محدثی 80 پالتونی 800
آینه علی نما جواد محدثی 80 پالتونی 800
فروغ حدیث 2 جلد محمود شریفی 536 وزیری 4000
چهارده معصوم ع جواد محدثی 168 پالتونی 1500
رواق روشنی جواد محدثی 128 رقعی 500
روشها جواد محدثی 256 رقعی 4000
احکام فقهی درسفرهای خارجی
محدحسین فلاح زاده 160 رقعی 1500
سلام بر مهدی جواد محدثی 64 رقعی 1500
سه هزار مستحب برای یک نماز
شهید اول 104 رقعی 600
مسجد گوهر بی همتا عباس عرشی نیاسر 184 رقعی 1800
الفبای انقلاب جواد محدثی 72 خشتی 700
چند گام تا ظهور جواد محدثی 110 رقعی 1200
فرهنگنامه دینی جواد محدثی 256 رقعی 3800