ghaemiyeh.com
سرشناسه : آبادیان، حسین، - ۱۳۳۷
عنوان و نام پدیدآور : ایران از سقوط مشروطه تا کودتای سوم اسفند/ حسین آبادیان
مشخصات نشر : تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : ص ۸۰۰
شابک : 964-5645-71-9
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس
موضوع : ایران -- تاریخ -- انقلاب مشروطه، ق ۱۳۲۷ - ۱۳۲۴
موضوع : ایران -- تاریخ -- پهلوی، ۱۳۲۰ - ۱۳۰۴
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی
رده بندی کنگره : DSR۱۴۰۷/آ۱۷الف۹ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۷۵
شماره کتابشناسی ملی : م۸۵-۲۶۲۰
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
تهران، خیابان ولی عصر (عج)، بالاتر از بزرگراه شهید چمران، شماره 2828
تلفن : 22666704
تاریخ سیاسی معاصر ایران
1299 ش) - جنگ جهانی اول تا کودتا ( 1293
دکتر حسین آبادیان
ویراست جدید
چاپ دوم: زمستان 1390
978-964 -5645-70- شابک : 8
شمارگان: 2400 نسخه
قیمت: 16000 تومان
این کتاب با حمایت معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی چاپ شده است
کلیه حقوق ناشر محفوظ است
19615- تهران: صندوق پستی 333
info@ir-psri.com
www.psri.ir
مقدمه 8
طرح بحث 8
اهمیت کودتای سوم اسفند 15
درباره این رساله 29
درباره منابع 36
فصل نخست/ ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ اول جهانی 45
نیروهای سیاسی ایران و جنگ 45
گروه بحرانساز و مسئله جنگ 49
متینالسلطنه، افشاگری به قیمت جان 59
بحران کابینهها در دوره جنگ 66
کارنامه نظامالسلطنه مافی 91
علما: اعلان جهاد و قیام تنگستان 104
وضعیت نظامی ایران در دوره جنگ 117
ایران در واپسین دوره جنگ 133
فصل دوم/ جنگ، قحطی بزرگ و نسلکشی در ایران 154
طلیعه بحران نان 154
بحران نان در دوره بعد از سقوط مشروطه 158
جنگ و قحطی بزرگ 164
ابعاد دیگری از قحطی بزرگ در ایران 171
4-1. تهران 171
4-2. وضعیت شهرستانها 189
دستهای پشت پرده بحران نان 209
محتکران و قحطی بزرگ 227
حکام ایالات و ستم اجتماعی 230
فصل سوم/ احزاب سیاسی، مطبوعات و بحران ایران 240
وضعیت احزاب بزرگ در دوره جنگ اوّل جهانی 240
تشکیلی و ضدتشکیلی 247
مجادلههای مطبوعاتی: رعد، ستاره ایران و نوبهار 255
واپسین تلاشها 267
فصل چهارم/ پیدایش و افول کمیته مجازات 270
مدخل 270
تشکیلدهندگان اولیه 273
2-1. منشیزاده کیست؟ 276
2-2. درباره ابوالفتحزاده و مشکوةالممالک 279
2-3. کریم دواتگر؛ مردی از طبقه زیرین اجتماع 282
2-4. دیگر چهرههای شاخص کمیته مجازات 287
قتل اسماعیلخان رئیس انبار غله 295
کریم دواتگر؛ قربانی مخالفت با ضدتشکیلی 298
عبداللهخان بهرامی و کمیتة مجازات 305
قتل متینالسلطنه و استعفای وثوقالدوله 309
قتل میرزامحسن مجتهد و گسترش رعب 319
منتخبالدوله؛ قربانی ریاست بر خزانهداری 327
واکنش مطبوعات و دستگیری متهمین 332
رشوهستانی کمیته مجازات 341
پیگرد اعضای کمیته مجازات 345
از سرگیری ترور و وحشت 351
قتل احمدخان صفا و استعفای عینالدوله 358
ملکالشعرای بهار و تحلیل بحران 363
حسین صبا و کمیته مجازات 370
گروه ضدتشکیلی و کمیته مجازات 376
ریاستوزرایی مجدد وثوق و محاکمه اعضای کمیته 383
فرجام کار 388
فصل پنجم/ ایران و روسیه: دور جدید روابط 400
طلیعه مناسبات جدید 400
مأموریت براوین در تهران 403
مطبوعات ایران و براوین 414
مقدمات عهدنامه مودت 417
فصل ششم/ قرارداد 1919؛ اختلاف نظرها در انگلستان و ایران 423
مدخل 423
کرزن و مونتاگ؛ دو رویکرد متفاوت به ایران 427
ریاستوزرایی وثوقالدوله 433
انعقاد قرارداد 1919 449
جنبش علیه قرارداد 475
سیدضیاء، کرزن و توجیه قرارداد 491
مخالفین ایرانی قرارداد 501
وثوقالدوله و دفاع از قرارداد 1919 523
انگلیسیها و تبلیغ رشوهستانی عاقدین قرارداد 534
سقوط وثوقالدوله 538
فصل هفتم/ انگلستان و میانپرده شیخخزعل 546
تبارشناسی خاندان خزعل 546
شیخ خزعل کیست؟ 550
خوزستان در جنگ اول جهانی 555
انگلستان، خزعل و خلیج فارس 559
خزعل و بریتانیا تا کودتای سوم اسفند 565
فصل هشتم/ کودتای سوم اسفند
569
شمهای از آرایش نیروهای نظامی ایران 569
ورود ارتش سرخ به انزلی و توافقهای نهایی 581
کرزن و شرکت استاندارد اویل 591
3-1. امتیاز خوشتاریا 594
3-2. امریکا، انگلیس و نفت شمال 597
3-3. نفت، انگلیس و طرح تجزیه ایران 598
مأموریت نورمن و سیاست نوین 601
مشیرالدوله و ناکامی در سرکوب جنبش جنگل 613
مأموریت آیرونساید 619
احضار شبح سرخ 623
سپهدار اکبر و بسترسازی کودتا 627
انگلستان و اندیشه مرد زورمند مرتجع 646
ضربه نهایی 651
10-1. سیدضیاء کیست؟ 651
10-2. کمیته آهن و کمیته زرگنده 662
دسیسه علیه جنبش جنگل 671
تکوین کودتا 705
جمعبندی 732
منابع و مآخذ 744
فهرست اعلام 754
تاکنون به مشروطه ایران از دو منظر نگریسته شده است: یا از سر خودشیفتگی (Narcissism) که در غایتِ امر سر از «آنچه خود داشت» درآورد؛ و یا از موضع سوءظن (Paranoia) که این وجه دوم در نقطة افراطی خود به توطئهپنداری (Conspiracy) مبتذل در همه ارکان و در نهایت به بیگانهترسی (Xenophobia) انجامید. معتقدان دیدگاه نخست بدون توجه به شرایط جهانیِ مقارن مشروطه و بدون عنایت به دسیسههای گوناگونی که سرشت سیاست مدرن را تشکیل میدهد- و در فقدان تبارشناسی حوادث و وقایع- به مشتی مطالب بدون تأمل- که از خامة برخی مدافعین مشروطه در همان بدو بروز این تحول دورانساز تراوش کرده است- دلخوش کردهاند و اینگونه میپندارند که گویی در پسِ آن حادثه اندیشهای سامانمند وجود داشته و گروه دوم بیتوجه به ساختارهای داخلی ایران عصر مشروطه و بیعنایت به موقعیت فکری ایران آن عصر- که در وضعیتی بغرنج و حتی نامعلوم به سر میبرد- کلیه تحولات را به سرانگشتان سفارت بریتانیا منتسب میسازند و از درونِ آن، نظریة «ترس از انگلیس» را استخراج مینمایند.
بلافاصله باید خاطرنشان سازیم باور داشتن به دسیسههای رایج در زد و بندهای سیاسی، با نظریة توطئه تفاوت بنیادین دارد: دسیسه جزو سرشت سیاست است و اگر کسی منکر آن شود، به واقع بخش اعظم تحولات جهانی را که بنیادی استوار در
فعالیتهای پنهان با موازین نهانْ روشی داشتهاند، انکار کرده است. اما نظریة توطئه ظاهراً بر این باور است که گویا هر حادثهای که در هر گوشهای از جهان روی میدهد، در تحلیل نهایی باید به سرانگشتان اقلیتی دسیسهگر فروکاسته شود. با این توضیح ضروری و کوتاه به بحث اصلی میپردازیم.
مشروطة ایران زمانی روی داد که هیچگونه سابقة ذهنی و هیچ تجربه عملی از نظامی قانونمند، بر طبق موازین رایج زمان در این مرز و بوم وجود نداشت. هیچکدام از کسانی که مسامحتاً از آنان به روشنفکر یاد میکنیم از نظام مشروطه ذهنیت مطابق با واقع نداشتند. به قول سیدمحمد طباطبائی- از رهبران طراز اول مشروطه- بسیاری از دستاندرکاران جنبش، از مشروطه و فواید آن «چیزی شنیده بودند»، اما هرگز تأملی بنیادین در اینکه مشروطه چیست، لوازم و لواحق آن کدام است و الزامات پذیرش مشروطه چیست، به عمل نیامده بود. به عبارتی پرسش از ماهیت مشروطه نه قبل از این حادثه و نه بعد از آن به عمل نیامد و «هر کسی از ظن خود یار» آن شد و مثل «فیل که اندر خانة تاریک بود»، هرکس بنا به پیشینة ذهنی و علایق و سلایق خود در مورد آن گمانی میبرد. سخن در این نیست که یوسفخان مستشارالدوله در مورد قانون بحثی نکرد و یا میرزاملکمخان ناظمالدوله در باب فواید و ظواهر تمدن جدید سخنی نگفت؛ بحث در این است که هیچکس از ماهیت دوران جدید که سیطرهای نو بر عالم و آدم بنیاد نهاد- و قانون و مشروطه و اصناف نظامهای جدید سیاسی از الزامات آن بود- بحثی به میان نیاورد. درست که میرزاآقاخان کرمانی در روزنامة اختر، سالها قبل از مشروطه نوشت، غربیان میگویند یا خانه را به سبک ما بساز و یا ما آن را برایت خواهیم ساخت؛ اما وی هرگز ننوشت چرا چنین است و بنیاد این سخن در کدام اندیشه نهفته است؟ واقع امر این است که آنچه یوسفخان مستشارالدوله در باب قانون نوشت، با مناسبات فکری و الزامات روزگارش تا اندازهای انطباق داشت، اما میرزاآقاخان کرمانی و میرزاملکمخان ناظمالدوله بیشتر برای تسویهحساب با دربار ایران «اختر» و «قانون» را منتشر کردند و در پس نوشتههای آنان گرچه کورسویی از مظاهر تمدن جدید دیده میشد، اما جای یک بحث سامانمند که منطق درونی نظامهای جدید بشری را بنمایاند، همیشه خالی بود. اساساً وقتی نخستین جرقههای جنبش زده شد، حتی از
عدالت نیز چشمانداز دقیقی وجود نداشت.
یکی از خواستههای اولیه معترضان در عزل عسکر گاریچی از راهداری تهران- قم خلاصه میشد و همین تقاضا خود میزان وقوف تقاضا کنندگان از معیارها و موازین عدل را نشان میدهد. وقتی هم مظفرالدین شاه با اعیان و اشراف و نمایندگان مجلس و امرای لشکری و کشوری، آن هم درست اندکی بعد از صدور فرمان مشروطه ملاقات کرد، نمایندگان را «نوکر» خواند و گفت، خداوند «زمام ادارة امور را به کف با کفایت» او سپرده و زمام قبض و بسط مَهام امور در دستان اوست و کسانی که نمایندة ملت لقب گرفتهاند، باید حد خود بدانند و پای از گلیم خویش درازتر ننمایند، زیرا اگر خواجه لطف بیکران رانَد، نوکر باید حد و حدود خود را بداند. او مجلس نمایندگان را مجلسی مشورتی خواند که شاه از باب لطف آن را تأسیس کرده و نه از باب اینکه مردم حقی در تأسیس مجلس دارند و شاه فقط اگر مایل بود با آن مشورت مینماید. این پندار نه با الزامات مشروطه سازگار بود و نه با دیگر الزامات دنیای جدید و نه با فرامین شرع در مورد حقالناس.
نخستین رسالهای هم که در دفاع از مشروطه منتشر شد، به قلم حاجیسیدنصرالله تقوی بود که ابتدا به صورت پاورقی در روزنامة تربیت چاپ شد و بعداً به رسالهای مستقل تبدیل گردید. در این رساله هم آمده است، مشروطه ابزاری است برای جلوگیری از بهانهجویی غربیان که به عنوان «حقوق بشر» در امور کشورهایی مثل ایران مداخله مینمایند. اما تا پیش از مشروطه نه قدرتی بیگانه از ضرورت استقرار موازین حقوق بشر در ایران سخنی گفته بود و نه اساساً مشکل غرب سرمایهداری- که برجستهترین نمادش در آن زمان بریتانیا محسوب میشد- آزادی و مساوات برای ایرانیان بود. آن چه راه را بر انواع نظریههای توطئهپندار باز کرد، سوءاستفاده محافلی از حاکمان انگلیس از مشروطه ایران بود. به واقع انگلیسها نه در قید مشروطه ایران بودند و نه خود را مقید و مکلف به حمایت از این نظام سیاسی میدیدند. تنها چیزی که برای این محافل اهمیت داشت، مهار روسیه و مات کردن آن در شطرنج سیاست ایران بود. با مشروطه این نیت عملی شد؛ انگلیس در دوره نخست مشروطه به منظور حفظ هندوستان و در دوره دوم به منظور حفظ سیطرة خود بر منابع نفتی ایران، از بحرانسازی و هرج و مرج در کشور حمایت نمود.
برای انگلیس وضعیت مطلوب در مورد ایران از دو حال خارج نبود: یا هرج و مرج و یا استقرار دولت دستنشانده. به یاد آوریم که در ایام بحران ایران به هنگام مشروطه، آنگاه که مشروطهخواهان ادعایی، برای پرکردن خزانة کشور به منظور پرداخت حقوق سپاهیان خود، مالیات بر روده و نمک و زغال- یعنی بیارزشترین کالاها- وضع میکردند، انگلیسیها نفت ایران را میبردند بدون اینکه دولت مرکزی کوچکترین اطلاع و یا حساسیتی داشته باشد. وقتی هم روسیه تزاری از بین رفت، دیگر نیازی به هرج و مرج نبود و باید یک دولت وابسته، منافع امپراتوری را تضمین میکرد و این مهم هم با استقرار سلطنت پهلوی به نتیجه رسید.
به هر حال در سراسر سالهای مشروطه- 1285 تا 1290 شمسی- که کشور به اشغال ارتش مهاجم روسیه در آمد، هر کس در مورد مشروطه داوری خاصی میکرد که با نفسالامر آن مطابقت نداشت. در دورة اول مشروطیت، حتی یک رساله سیاسی قابل توجه در مورد مشروطه نوشته نشد. تنها رسالة مهم این دوره تذکرۀ الغافل و ارشادالجاهل منسوب به شیخ فضلالله نوری بود که اتفاقاً بنیاد مشروطه و مغایرت آن با مبانی شرع را به خوبی تبیین کرده بود. رسالهای که در مورد دفاع از مشروطه نوشته شده و نویسندهاش روشنفکری آگاه به شرایط زمان و یا روحانی صاحب فتوایی باشد، در این مقطع- یعنی دورة اوّل مشروطه- مطلقاً دیده نمیشود. نخستین رسالههایی که به حمایت از مشروطه با رویکرد شرعی نوشته شد، مربوط به دوره موسوم به استبداد صغیر و دورة فترت مجلس اول و دوم است و همه- حتی مهمترین آنها که رسالة تنبیهالامه و تنزیهالمله علامه نائینی باشد- در پاسخ به رسالة شیخ فضلالله نوری نوشته شدهاند. این رسائل هم رویکردی مشخص و روشن دارند و آن همانا تبیین مشروطه بر بنیاد شرع بود. حتی حزب اعتدالی تا حدی میراثدار این سنت شناخته میشد. ما موقعیت تفکر این عده را «وضعیت هم این و هم آن» مینامیم، یعنی تلاش برای آشتی دادن شرع با آنچه وجه مثبت مشروطه خوانده میشد.
اینان تمدن جدید را دارای دو رویه مثبت و منفی میدیدند و میخواستند آنچه را وجه مثبت مینامیدند، «گزینش» کنند و با ظاهرِ شرع آشتی دهند. امّا روشنفکران کاری جدی انجام ندادند و یا اینکه مشروطه را در حد مقالات روزنامهای تنزل
دادند. فعالترین این گروه سوسیال دمکراتهای سابق ارمنی مثل آرشاویر چلنگریان، تیگران تر هاکوپیان و ورام پیلوسیان بودند. هاکوپیان از کارل کائوتسکی میپرسید، با توجه به اینکه در ایران نهادهای سرمایهداری رسوخ و نفوذ ندارد و پرولتاریا شکل نگرفته است، آیا به نظر او میتوان از شرکتهای خارجی دعوت کرد در ایران سرمایهگذاری کنند تا پرولتاریا شکل گیرد و مقدمات تحول از سرمایهداری به سوسیالیسم فراهم شود؟! گویی سرمایهدار غربی منتظر دستورالعمل کائوتسکی و گروه مزبور در ایران نشسته بود تا سرمایهگذاری خود را آغاز کند. البته کائوتسکی هم ضمن اظهار بیاطلاعی از شرایط ایران، به طور کلی امکان رشد نهادهای سرمایهداری از طریق سرمایهگذاری خارجی را رد کرد. رسولزاده هم تمدن جدید را «یک دوری پلو پخته آماده» میدانست که فقط باید «قبول زحمت کرد و آن را میل نمود.» منظورش این بود که نیازی به تفکر و تأمل نیست، همهچیز در غرب آماده است و فقط باید تقلید کرد.
در این مقطع اگر حزب اعتدالی از نوعی آشتی مشروطه و شرع حمایت میکرد، حزب رقیب یعنی دمکرات، معجونی در هم جوش از اندیشههای سوسیالیسم اروپایی، گرایشات منشویکی، نارودنیکی و آنارشیستیِ روسی؛ لیبرالیسم فرانسوی، یوتلیتاریانیسم انگلیسی و البته مظاهری از اندیشههای شرعی بود، که بنا به ضرورت و در موقع مقتضی یکی از آنها را به کار میگرفت. اگر روزنامة ایران نو ارگان این گروه را حتی به صورت گذرا ملاحظه کنیم، میبینیم اغتشاش ذهنی در مقالات آن موج میزند. میبینیم دمکراتها گاهی خود را طرفدار کارگران میدانند و از جنبشهای سندیکالیستی حمایت میکنند، در حالیکه خود معترفند در ایران کارگر صنعتی وجود ندارد؛ وقتی دیگر میگویند بنیاد مشروطه بر «کارگران، عملهها و دهاتیها» استوار است؛ در موقعیتی اطلاق واژه انقلابی را بر خود بهتان و افترا میدانند و موقعی دیگر از جنبش انقلابی تودهها حمایت میکنند. گاهی میگویند لیبرالند و وقتی دیگر به ضد آن سخن میگویند؛ گاهی از سیسموندی، پرودون و مارکس شاهد مثال میآورند و از ضرورت تحول ساختارهای تولیدی سخن به میان میآورند و همزمان از ضرورت تحول ایران به سمت سرمایهداری دفاع میکنند. بعضی مواقع سرمایهداری را نظامی ضد بشری میخوانند و وقتی دیگر میگویند اگر
جلو استقرار نهادهای سرمایهداری گرفته شود، مثل امپراتور چین که پکن شهر آسمانی را به اجنبی تسلیم کرد و خود گریخت تا جان به سلامت به در برد، همان بلیه بر ایران نیز نازل خواهد شد. با همة این اوصاف گاهی دیگر به تبعیت از پلخانف بر نقش شخصیتها در تاریخ انگشت تأکید مینهادند.
این وضعیت نشان چه بود؟ در یک کلام نشان آشفتگی فکری و بحران در نظر به چیستی و چونی مشروطه و این بحران باعث اغتشاش در عمل شد. از سویی آیتالله آخوند ملاکاظم خراسانی مشروطه ایران را بر اساس «قوایم مذهبی» ممکن و میسر میدید و از آن سوی سیدحسین اردبیلی میگفت در امور «سیاسیه ملکیه» تقلید نمیکند. از یک طرف آیتالله خراسانی دستور میداد هیأت پنج نفره نظارت بر شرعی بودن مصوبات مجلس باید هر چه زودتر انتخاب شود و از طرف دیگر عدهای نفس نظارت شرعی را مغایر مشروطه عنوان میکردند. علما دولت را از دخالت در محاکم شرعی بر حذر میداشتند و میگفتند مجلس حق قانونگذاری در حوزة قضا ندارد و به طور مثال استیناف را مردود میشمردند و از سویی دیگر وزارت عدلیه که در دست مخالفین آنها بود ساز خود را میزد. آنچه اجرا میشد نه ربطی به شرع داشت و نه مشروطه. نهایت اینکه وضعیت آشفتة «هم این و هم آن» و تلاش برای «گزینش» وجهِ مثبت تمدن غرب و آشتی آن با ظواهر شرع، به وضعیت «نه این و نه آن» انجامید و اوضاعی شکل گرفت که نه با مشروطه و الزامات آن منطبق بود و نه با ظواهر شرع هماهنگ مینمود.
در همین حال هرج و مرج بیداد میکرد، هر کس زرنگتر بود سلاحی مییافت و به عناوین مختلف با مخالفین تسویه حساب میکرد، بدون اینکه کسی را جرأت مقابله باشد. روز روشن عدهای با موزر مخالف خود را میکشتند و نام آن را ضدیت با استبداد مینهادند. ایلات و عشایر به هوای رسیدن به تخت سلطنت دست به شورش میزدند، اقتصاد به هم ریخته، دولت فلج و جامعه به شدت آشفته شده بود. در همین حال و هوا بارها استقلال و تمامیت ارضی کشور از شمال و جنوب توسط روس و انگلیس نادیده گرفته شد. در چنین اوضاع نابسامانی مصالح ملی امری ناشناخته بود، هرکس آنچه را که به ذهن خودش میرسید اجرا میکرد و کاری نداشت که این عمل به چه میزانی با الزامات نظام مشروطه منطبق است. به قول
کسروی و مخبرالسلطنه هدایت، هر که بیشتر و بهتر فحش میداد مشروطهخواهتر بود. این بحران عینی ریشه در بحران نظری در باب فهم مشروطه داشت، طُرفه اینکه هیچکس در باب دیدگاههای خود تأمل نکرد و آن را آسیبشناسی و یا کالبدشکافی ننمود و باورهایش را به محک نقد و نظر دیگران حک و اصلاح نساخت.
آخوند خراسانی نوشت، کسانی که به مشروطه اروپایی باور دارند به سوی معشوق خویش به پاریس عزیمت کنند، ملا عبدالله مازندرانی فتنهها را زیر سر «بهائیه لعنهم الله تعالی» و «انجمنهای سریه و ستاریه» دانست و در مقابل، مخالفین آنان، دخالت همه جانبه روحانیون مقیم نجف را عامل بحران خواندند. وقتی با هجوم روسیه به کشور در محرم 1330 و بر دار شدن برخی مشروطه خواهان در عاشورای تبریز، مشروطه رخت بر بست، موجی جدید از بحرانها و هرج و مرج کشور را فرا گرفت که نقطة اوج آن تأسیس «کمیته مجازات» به هنگام جنگ اول جهانی بود. اینک حتی رهبران سابق مشروطه مثل سیدحسن تقیزاده، در چرخش و تغییر جهتی واضح، از مواضع نه چندان دور خود، به ضرورت استقرار مردی قدرتمند بر اریکة قدرت باور پیدا کردند. گناه ناکامیها، هرج و مرجها و بحرانها به گردن مشروطهای افکنده شد که حتی یک روز اجرا نگردیده بود؛ بدون اینکه کسی توضیح دهد در کدامین مقطع، مشروطه و معیارهای آن- حتی با همان تلقی معوج روشنفکران و یا دیدگاه روحانیان- به بوتة اجرا گذاشته شد، مشروطه را برای مردم ایران زود دانستند، تودهها را متهم به جهالت و نادانی کردند و با این وصف از آنان خواستند همانطور که در هنگامة مشروطه پای در رکاب جهاد نهادند، اینک برای اجرای منویات آنان در مورد استقرار «ابرمرد» وارد میدان شوند. به همان مردمی که طرف خطابشان بودند، میگفتند فقط با زور است که متمدن میشوند و از «استبداد منور» سخن گفتند. به جستجوی بیسمارک و پطرکبیر و میجی برآمدند، و در نهایت قزاقی را که حتی از حداقل سواد متعارف محروم بود تا چه رسد به درک و فهم تجدد و الزامات آن- به عنوان بیسمارک ایران- بر تخت سلطنت نشاندند تا تتمه اعتبار مشروطه را به باد دهد و مجلس را «طویله» نام نهد، دولتی نظامی تشکیل دهد تا ایران را به شیوة سربازخانه اداره کند و حتی بر کسانی مثل داور و تیمورتاش که او را برکشیده بودند، ابقا ننماید و آنان را به تیغ کین رهسپار دیار عدم نماید. به این
شکل از استبداد پر نور بیسمارک، تاریخ، موش کور حکومت قزاقان را زایید و مشروطه ایران به قعر انحطاط خود درغلتید و وضعیتی شکل گرفت که ما آن را «بناپارتیسم ایرانی» نام مینهیم. این همه به دلیل فقدان تأمل عقلانی و خردورزانه برای حل بحرانهای نظری مشروطه، فقدان تحریر محل نزاع و عدم تلاش برای انسجام بخشیدن به ساختار اندیشة مشروطهخواهی و الزامات آن رخ نمود.
کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ از جمله مهمترین رخدادهای تاریخ معاصر ایران است. این کودتا که درست چهارده سال پس از انقلاب مشروطه رخ داد، بنیان بسیاری از دستاوردهایی را که در مشروطه شکل گرفته بود، بر باد داد و زمینة دیکتاتوری رضاخان را فراهم آورد. معمولاً مورخین در بررسی کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، سرکردة اصلی آن یعنی رضاخان میرپنج را مورد توجه قرار میدهند و تحولات مربوط به این حادثه را چونان سقوط بهمنی سهمگین در فضای رعبانگیز بعد از مشروطه ارزیابی میکنند، اما این دسته از مورخان غافلند که با نسبت دادن ارادة پولادین به رضاخان و تأکید بر ابتکار فردی او؛ وی را بیش از آن چیزی که بود بزرگ میکنند. به عبارت بهتر تأکید بر نقش رضاخان در وقوع کودتا چیزی است که او خود دوست داشت به آن شُهره شود، کما اینکه در سالگرد کودتا- اسفند 1300- در بیانیهای اعلام کرد با وجود او عجیب است کسی دیگر را عامل کودتا معرفی نمایند! رضاخان با این بیانیه میخواست بر نقش بریتانیا در شکلگیری دور جدیدی از تاریخ معاصر ایران سرپوش گذارد و مخالفین کودتا را با تهدید از سر راه کنار زند. از آن به بعد همه تلاشها حول محور نقش پنجة آهنین رضاخان در استقرار وضع نوین دور میزد، اما ناظرین تیزبین این سئوال را طرح کردند که دستهای پشت پرده کودتا را چه کسانی هدایت کردند؟ کدامین علل و عوامل دست به دست هم دادند تا مردی که از سواد متعارف هم محروم بود، به عنوان بیسمارک ایران بر تخت سلطنت نشست و از این بالاتر کنجکاوان میخواستند بدانند کارگردانان این سناریوی مضحک چه کسانی هستند؟
به واقع وقوع کودتا در آن شرایط، محصول فرایندهای تاریخی ریز و درشتی بود
که در فضای بعد از سقوط مشروطه رخ نمود و توجه نکردن به آنها و نیز دیگر عقبههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کودتا، راه هرگونه تحلیل ساده انگارانه و مبتنی بر نظریه اصالت دادن ناموجه به شخصیتهای تاریخی را هموار میسازد و خواننده را از عمق حادثه غافل میکند. توجه دادن بیش از اندازه به ابتکار فردی و تأکید بر خاطرههای تاریخی این حادثه از آن حیث صورت گرفته تا محتوای واقعی کودتا مستور بماند و آن را در حد یک رخداد عادی و طبیعی سیاسی جلوهگر سازد. واقع امر، آنچه از تاریخچه کودتا در دست است نگاشتة عوامل درجه چندم همان کودتا، یا نوشته کسانی است که به نحوی از انحا منکر حضور بریتانیا در آن حادثهاند. به عبارت بهتر اینان حتی سئوال نمیکنند رضاخان چگونه در فضای آشوبزده بحرانهای سیاسی و اجتماعی ایران ظهور کرد؟ او چگونه، با کدام عقبه و با کدام تشکیلات منسجم به میدان آمد؟ آیا حادثة کودتا یک شبه شکل گرفت و به طور مثال آیرونساید، رضاخان را به تصرف تهران واداشت؟! اگر این تحلیل سادهانگارانه را بپذیریم، به واقع اهمیت وقایع تاریخی و نقش عوامل ذیمدخل و تأثیرگذار را در آن انکار کردهایم. بالاتر اینکه فرایند شکلگیری یک تحول تاریخی را بسیار ساده انگاشتهایم. چنین اظهاراتی البته فقط ذهن عوام را میتواند اشباع کند و مسلماً نکته بینان را از تحقیق در آن منصرف و مستغنی نمیسازد. به نظر ما کسانی که بر نقش محوری رضاخان در کودتا تأکید میکنند، میخواهند واقعیتی بزرگ را پنهان سازند، این واقعیت نقش بریتانیا و عوامل داخلی همسو با سیاستهای این کشور است در وقوع کودتا.
آفت این نوع نگاه به حوادثی مثل کودتا، غفلت از این نکته است که رضاخان به رغم شعارهای شداد و غلاظ اولیة خود- که در ابتدا حتی روشنفکران آزادهای مثل میرزاده عشقی را هم فریب داد- جنبش مشروطه را با اقدامات بعدی خود به قعر فضاحت و ابتذالی سوق داد که هیچکس، حتی طرفداران او انتظارش را نداشتند. بعد از کودتا تحولاتی رخ داد که از بنیاد با حادثهای که چهارده سال پیش از آن اتفاق افتاده بود؛ در تناقض بود. اخیراً کسانی در خارج کشور تلاش دارند این نکته را اثبات کنند که حکومت رضاخان ادامه طبیعی جنبش مشروطه بود، به گمان اینان با استقرار رضاخان بر سریر سلطنت، شعارهای مشروطه عملی شد! این مضحکترین
تحلیل کودتاست. وقتی شواهد و قرائن فراوانی در دست داریم که نشان میدهد رضاخان نه تنها هیچ باوری به نظام مشروطه نداشت، بلکه کوچکترین آگاهی سطحی هم از این نظام سیاسی نمیتوانست داشته باشد، چگونه میتوانیم اقدامات او را ادامه طبیعی مشروطه عنوان نماییم؟ تمام رفتار او نشان میداد تا چه میزان با مشروطه و الزامات آن خصومت میورزد، او حتی خود ادعایی در مشروطهخواهی نداشت، زیرا نه تنها از ماهیت آن کاملاً بیبهره و ناآگاه بود، بلکه این نظام را مغایر دیکتاتوری لجامگسیخته خود میدانست.
واقع امر این است که گرچه به لحاظ توالی تاریخی، کودتا بعد از نهضت مشروطه و در پی یک سلسله حوادث دهشتناک و اسفانگیز پس از سقوط مشروطه رخ نمود؛ اما به لحاظ مضمون تاریخی شعارهای کودتا و حوادث شکل گرفته بعد از آن، در مناسبات مستقیم با تکاپوهای مافیای داخلی و حامیان سیاسی و اقتصادی آنان- که قرارگاهشان هندوستان بود- رابطه داشت. این مافیا همان طور که پیشتر در رساله بحران مشروطیت در ایران نشان دادهایم و از خلال منابع موثق ابعاد آن را کاویدهایم، از دوره ناصری مشغول تکاپو بود، در دورة مشروطه فرصت مناسبی برای عرضاندام یافت و در دورة بعد از مشروطه چنان به بحرانهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دامن زد که طفل مشروطه را به پیری زودرس مبتلا نمود و با کودتای سوّم اسفند 1299 بر عصای موریانه خوردة مجلس و قانون، ضربتی سخت وارد آورد و آن را از پای انداخت و در هم فروپاشید. در این دوره دستهای مرموزی مجلس سوّم را به تعطیلی کشاند و مانع از تشکیل مجلس چهارم شد. این مجلس زمانی شکل گرفت که قدرت واقعی به دست رضاخان سردار سپه افتاده بود، کسی که کوچکترین باوری به مجلس نداشت. به واقع کسانی که مانع از تحقق مشروطه و الزامات آن شدند هم، هیچ باوری به مشروطه نداشتند، اینان بودند که یوسفِ قانون را به چاه ویل حکومت قزاقان افکندند. اکنون میتوانیم بفهمیم که شناخت معادلات پنهانی در این دوره چندان پیچیده نیست. گروهی که میخواستند ایران برای همیشه در مدار منافع بریتانیا قرار گیرد و با مافیای سیاسی و اقتصادی این کشور چه در لندن و چه در دهلی و بمبئی و سیملا همسو بودند، مانع از استقرار نظم و ثبات میشدند، اجازه نمیدادند قانون نهادینه شود، امور در مجرای طبیعی خود به حرکت
درآید و در یک کلام مانع از طی فرایندهای قانونی میشدند. اینان به محض اینکه دولتی مقتدر تشکیل میشد، تلاش میکردند آن را براندازند و هر گاه خود دولت را به دست میگرفتند انواع و اقسام بحرانها را به وجود میآوردند تا دشمن را به خاک کشور بکشانند و به عملیات تحریک نمایند؛ هدف این بود تا از این طریق دولت نظامی خود را به ملّت تحمیل نمایند. بودند کسانی که از این عملیات با عنوان کودتا یاد میکردند، یکی از برجستهترین اینان ملکالشعرای بهار بود. به عبارت بهتر همان کسانی که مانع از اقدامات قانونی در راستای منافع و مصالح ملّی کشور میشدند، خود به عملیات سیاه دست میزدند؛ تشکیل گروههای مرگ یکی از این اقدامات بود.
اینان همان کسانی بودند که بهانه به دست دشمن جراری به نام روسیه دادند، سیاست انگلیس هم به کمک آنان آمد، یعنی اینکه با رضایت کامل دستگاه سیاست خارجی بریتانیا، روسیه را به خاک ایران کشانیدند و با اقدامات خود باعث شدند این نیرو تا دورة انقلاب بلشویکی در کشور باقی بماند. در این وضعیّت هر دولتی که میخواست با اقدامات خود نیروهای روسیه را به نحو مقتضی از کشور خارج کند، با تحریکات اینان مواجه میشد. در دورة دو ساله بعد از اولتیماتوم، جنگ داخلی سراسر کشور را فراگرفت، جایْ جای کشور عرصه تاختوتاز گردنکشان و دزدان و راهزنان شد. از سویی شاهزادگان قاجار به جان هم افتادند. فتنة سالارالدوله یکی از این منازعات بیسرانجام بود که باعث گردید حرث و نسل ملّت مظلوم غربِ کشور به یغما رَوَد. در این دوره روسها از فرصت استفاده کردند و نیروی مطیع خود یعنی صمدخان شجاعالدوله را در تبریز به قدرت رسانیدند، مردی که در قساوت، دست روسها را از پشت بسته بود. نیز در این هنگام شمال غرب، شمال و شمال شرق کشور عرصة تاختوتاز نیروهای روسیه بود، از دیگر سوی انگلیسیها از فرصت استفاده کردند و نیروهای مزدور هندی را در نواحی جنوبی ایران اسکان دادند. در این اوضاع و احوال هیچ نیروی قابل توجهی توان رویارویی با این دو قدرت بزرگ را نداشت، با این وصف هسته مقاومتی از نیروهای تحت امر میرزاکوچکخان جنگلی توانست روسها را با عملیاتی از خاک گیلان خارج سازد، همانطور که بعدها انگلیسیها را از این منطقه بیرون راندند.
از سقوط مشروطه تا وقوع جنگ اوّل جهانی، انواع و اقسام دولتها سر کار آمدند، ناصرالملک نایبالسلطنه این مظهر یأس و نومیدی، رعبی هراسناک در دل احمدشاه جوان افکند که هرگز بختک آن هراس او را رها نساخت. آنچه از درون اندیشهها و طرز رفتار ناصرالملک میشد استنباط کرد، تحقیر ایران و ایرانی بود. ما به برخی از ابعاد زندگی سیاسی او پیشتر در کتاب بحران مشروطیت در ایران اشاره کردهایم و در این رساله با ابعاد دیگری از اقدامات خائنانه او آشنا خواهیم شد. ناصرالملک نه خود قابلیت اداره کشور را داشت و نه میگذاشت دست توانمندی که به مشروطه باور راستین دارد، زمام امور را به دست گیرد. مهمترین اقدام خائنانه ناصرالملک و گروه همسوی با او، ممانعت از تشکیل مجلس بود. به واقع سه سال بعد از تعطیلی مجلس دوّم بود که ناصرالملک بار دیگر انتخابات مجلس سوّم را برگزار کرد؛ وانگهی این اقدام هم برای مصالح ایران نبود، او میخواست احمدشاه را به عنوان شاه قانونی که به سن تکلیف رسیده بود معرفی کند و دوباره به اروپا بازگردد تا به عیش و نوش خود بپردازد.
در فاصله این سالها منفیبافی و بیاعتمادی به ایران و ایرانی، مذهب مختار ناصرالملک بود، در همین دوره او به مسافرت دور و دراز خود به اروپا رفت، کشور را با شاهی خردسال و گروهی توطئهگر رها ساخت تا آنان بذر ناامیدی در قلبش بکارند و او را از روند تحولات سیاسی کشور بترسانند. در این فاصله او با نامه و تلگراف کشور را اداره میکرد! وقتی هم به ایران بازگشت، اندکی بعد، جنگ اوّل جهانی شکل گرفت. ناصرالملک، احمدشاه را به تخت سلطنت نشاند و خود با حقوقی گزاف که بر خزانهداری کشور تحمیل کرد روانه اروپا گردید و تازه بعد از کودتای رضاخان و زمانی که او سلطنت را تغییر داده بود، به کشور بازگشت. یک سال بعد گروه بحرانساز، ارتشهای روسیه و انگلستان را به ایران کشانید، این بار هم تلاشی زاید الوصف مبذول گردید تا مانع از تداوم جلسات پارلمان شوند. مثل دوره دوّم مجلس، اینان کاری کردند تا روسها به نزدیکیهای تهران لشکرکشی نمودند، آنگاه پایتخت را رها کردند و گریختند. این سوّمین باری بود که مجلس زودتر از موعد مقرر تعطیل میشد، در دوره اوّل آتشبار توپ لیاخوف روسی به خواست محمدعلی شاه بود که مجلس تعطیل شد، در دوره دوّم اولتیماتوم و
حملات روسها باعث تعطیلی آن گردید و سوّمین بار هم با حملة روس و انگلیس به شمال و جنوب کشور مجلس تعطیل شد؛ در این زمان تنها یک سال از تشکیل مجلس میگذشت. نکتة مهم در هر سه بحران این بود که گروهی خاص، عامدانه و با جهتگیری کاملاً هوشیارانه مجلس را به تعطیلی کشاندند و یا اینکه از تعطیل شدن آن استقبال کردند تا فضا را برای تسلط زورگویانی از قماش رضاخان فراهم آورند. این گروه با برنامهای کاملاً حساب شده، با تعطیل خانه ملّت، راه را برای فراگیر شدن بحرانهای عدیده باز نمودند و موجب آن شدند که هیچ نمایندهای از مجلس ایران نتوانست در حتی کنفرانس صلح پاریس شرکت کند و حقوق ملّت ایران را مطالبه نماید. کشور به حال هرجومرج و بیقانونی رها شد، در همین دوره اینان انواع و اقسام جوخههای مرگ را تشکیل دادند تا به قول بهار فضا را برای یک کودتای نظامی مهیا کنند. در آن زمان چنین امری ممکن نشد، اما اندکی بعد به سال 1299 همین گروه، مقدمات کودتای رضاخان را فراهم آوردند.
درست در دوره جنگ اوّل جهانی بود که همین عده بر بحرانهای اجتماعی هم دامن زدند. یکی از وحشیانهترین این اقدامات کمک به گسترش قحطی بزرگ سالهای 1296 تا 1298 بود. در این سالها هر گاه دولتی روی کار میآمد تا این بحران شوم را مهار سازد، اعضای این گروه به حرکت در میآمدند و به قیمت نابودی حدود نیمی از جمعیت کشور بر اثر گرسنگی، اهداف ضدملی خود را پیش میبردند. این ایام با اشغال اکثر مناطق کشور به دست دشمن خارجی مقارن بود، اما این گروه به هر نحو ممکن تلاش میکرد مانع برقراری ثبات و آرامش در کشور شود. در آن سوی زمامداران و حکام نالایق محلی، دمار از روزگار مردم در میآوردند و سنگدلانه آنان را مورد آزار و شکنجه قرار میدادند. هیچ نهادی نبود تا به فریاد مردم برسد، مجلس تعطیل بود و اگر چه در دورة نخستِ ریاستوزرایی وثوقالدوله انتخابات برخی نواحی و به طور خاص تهران برگزار شد، اما تشکیل مجلس چهارم بعد از گذشت بیش از چهار سال از برگزاری انتخابات آن و بیش از پنج سال بعد از تعطیلی مجلس سوّم؛ زمانی تشکیل شد که قدارهبندان قزاق بر مقدرات مردم تسلط یافته بودند.
پیش از این به دنبال وقوع انقلاب بلشویکی روسیه؛ انگلستان قصد آن کرده بود
تا ایران را چون لقمهای آماده ببلعد و آن را در کانون منافع دنیای سرمایهسالاری قرار دهد و به ویژه به دنبال ناکامی قرارداد ۱۹۱۹ وثوقالدوله، هزینة امنیت سرمایههای شرکت نفت انگلیس و ایران را از کیسة ملت ایران تأمین و تضمین نماید. این گروه اخیرالذکر البته از دورة ناصرالدین شاه قاجار در تکاپویی مستمر و مداوم بودند و در آن شرایط تاریخی و به دنبال خروج اولیه و کوتاه مدت روسیه از عرصة رقابتهای نظامی و سیاسی بر سر ایران؛ و درست در شرایطی که حکومت جدید مشغول دفع ضد انقلاب داخلی خود بود، راه را از هر جهت هموار دید و با کوبیدن آخرین میخ بر تابوتِ بیمارِ محتضر مشروطه، مسیر صعود قزاق را بر سریر سلطنت ایران هموار ساخت. قوس نزولی مشروطه مقارن بود با قوس صعودی دیکتاتوری، یک سر این دیکتاتوری به گروه بحرانساز داخلی مربوط میشد و سر دیگر آن به حکومت هند انگلیس و صاحبان قدرت و ثروت در لندن.
ضربة کودتای سوم اسفند باعث شد مشروطة ناقص ایران که از فرط درد و رنج اقتصادی و اجتماعی به زانو در آمده و خم شده بود، به زمین درغلتد و در آبان ۱۳۰۴ با تغییر سلطنت تیر خلاص بر پیشانی آن شلیک شود. به واقع همانطور که حملة نادرشاه به هندوستان به دلیل ضعیف و ذلیل نمودن بیش از اندازه امپراتوری محتشم مغولان هند؛ زمینه تسلط کمپانی هند شرقی را بر آن کشور فراهم ساخت و کمپانی به آسانی از فرصت به دست آمده سود جست و موقعیت خود را در هند تحکیم نمود؛ کودتای رضاخان هم باعث گردید بقایای سرمایهسالاران مستقر در آن کشور که از مرده ریگ کمپانی هند شرقی ارتزاق میکردند، زمینههای تسلط نهایی خود را بر این مرز و بوم مستحکم سازند.
از این رو منشأ اصلیِ کودتای سوم اسفند را باید در فعالیتهای دائمالتزاید گروهی از سرمایهسالاران بریتانیا دانست که گردانندگان آن عبارت بودند از برخی اعضای کابینه لوید جورج مانند لرد ادوین مونتاگ وزیر امور هندوستان، لرد چلمسفورد نایبالسلطنه هندوستان، سر وینستون چرچیل وزیر جنگ و منشی مخصوص نخست وزیر یعنی سر فیلیپ ساسون. از سویی سر هربرت ساموئل نخستین قیّم فلسطین بعد از خاتمه جنگ اول جهانی و پسر عموی ادوین مونتاگ همسو با برخی از محافل خاص ایرانی به نوعی در این کودتا دخیل بود.
اینان بدون اطلاع وزیر وقت امور خارجه یعنی لرد ناتانیل جورج کرزن و با هماهنگی بعضی از اعضای سفارت بریتانیا در تهران، کودتایی سازمان دادند که خشم وزیر را برانگیخت. ماهیت این کودتا چه بود؟ این پرسشی است که سعی میکنیم در حد مقدورات این رساله به آن اشاره نماییم. از دیر هنگام، حتی پیش از وقوع انقلاب مشروطه و البته پیش از کشف نفت در ایران، عدهای از انگلیسیها بر این باور بودند که این کشور باید به نوعی اداره شود تا به طور تمام عیار از نظر نظامی و سیاسی در مدار منافع بریتانیا واقع گردد و بتواند مرزهای شرقی کشور را که همجوار با هندوستان بود صیانت نماید و از تهاجم نیروی ثالثی به این مرزها جلوگیری کند. وقتی انقلاب روسیه اتفاق افتاد این سیاست بیش از پیش کانون توجه گروه یاد شده واقع شد. در این هنگام دو سیاست منفک از هم- اما نه الزاماً کاملاً متمایز- در بریتانیا شکل گرفت: نماینده یک سوی این سیاست لرد کرزن وزیر امور خارجه بود که قرارداد وثوقالدوله را به ایران تحمیل کرد و نماینده دیگر آن کسانی بودند که کودتای سوم اسفند را طراحی کردند. فضای بعد از مشروطه بسیار تیره و تار بود، علت قضایا در این موضوع نهفته بود که تودة ایرانیها درگیر در بحرانهایی شدند که ناخواسته به دام آن درغلتیدند، اما بحرانسازان داخلی همسو با محافل یاد شده به خوبی میدانستند چه میکنند و کشور را به چه سمت و سویی سوق میدهند. ظاهر موضوع این بود که انگلستان از استقرار دولت مسئول و یک حکومت مشروطه در ایران جانبداری میکند، حال آنکه باطن موضوع به شکلی دیگر بود. انگلیسیها از فرصت به دست آمده بعد از مشروطة ایران سود جستند تا حریف روسی خود را از صحنه تحولات کشور به کلی خارج سازند. اینان در صدد بودند تا دولتی وابسته به منافع امپراتوری بریتانیا را به قدرت رسانند و هویّت ملّی ایران را تاراج کنند. یک رویِ این سناریو تشکیل دولتی پادگانی در ایران بود که با پول ملّت ایران منافع یادشده را تضمین میکرد و روی دیگر آن تحقیر ایران و ایرانی بود. بنیاد ایدئولوژیک چنین حکومتی هم البته توجیه زور بر مبنای محقق ساختن عقاید مجعولی بود که آبشخور آن کمپانی هند شرقی و یا محافل خاص مقیم هند و همسو با سیاستهای یادشده بود. این ایدئولوژی مجعول، همانا باستانگرایی نامیده میشود.
مسئلهای دیگر هم وجود داشت، سیاست انگلیسیها در دورة چهارده ساله بعد از مشروطه بیثبات ساختن دولتها و دامن زدن بر بحرانهای عدیدة اقتصادی و اجتماعی بود. ماهیت امر غیر از مسئله هندوستان، در وجود نفت ایران خلاصه میشد که کشف آن درست مصادف بود با ایام فتْرت مجلس اول و دوم؛ درست دو ماه بعد از کشف نفت، انگلیسیها به عنوان حمایت از مشروطه و به واقع صیانت از منابع نفتی جنوب ایران که در انحصار آنان قرار داشت، از لشکرکشی به تهران توسط اردوی گیلان و بختیاری دفاع کردند. ویژگیِ وضعیت بیثبات و هرج و مرج این بود که مردم و رهبران آنان از مبرمترین نیازها و مشکلات کشور ناآگاه میشدند، درست در شرایطی که غوغای احزاب سیاسی و بحث بیحاصل اینکه مشروطه چیست در ایران جریان داشت - و البته هرگز هم معلوم نشد این مشروطه چیست - رنج، فقر و بی نظمی در کشور به اوج خود رسید.
وقتی دولتهای ایران برای افزودن عایداتی هر چند ناچیز به بودجة اقتصاد ورشکسته کشور بر زغال و رودة حیوانات و نمک مالیات میبستند، توجه نمیکردند که در خوزستان نفت کشور به یغما میرود. انگلیس سیاست دامن زدن به بحرانها را به این منظور تشدید میکرد تا کسی به مهمترین مسئله کشور یعنی نفت توجهی نشان ندهد و البته همینطور هم شد؛ و این در شرایطی بود که دولت برخی سیاستهای خود را در پوشش دروغین دفاع از مشروطه ایران عملی میکرد. اما وقتی روسیه با انقلاب، از صحنه رقابتهای داخلی ایران خارج شد، برای تسلط تمام عیار بر کشور بهانهای مناسبتر پیدا گردید: اگر انگلیسیها پای خود را از ایران بیرون کشند، بلشویسم کشور را خواهد بلعید.
اگر در دوره مشروطه به دلیل حضور روسیه تزاری، سیاست بیثبات کردن کشور برای پیشبرد اهداف اقتصادی سرلوحه کار بریتانیا قرار داشت، اینک باید در غیاب رقیب، دولتی وابسته روی کار میآمد. این دولت وابسته لزوماً میبایست متکی بر ارتشی متحدالشکل باشد که با قدرت نظامی اعمال حاکمیت نماید، در اینجا بود که ضرورت استقرار مرد قدرتمند را پیش کشیدند و گناه ناکامیها را به گردن مشروطهای که وجود خارجی نداشت، افکندند.
بهانههای لازم هم مهیا بود. اینان جنبش میرزاکوچکخان جنگلی را شاهد مثال
میآوردند، چرا که میرزا مانع رفت و آمد انگلیسیها در منطقه شده و آشکارا حملات خود را متوجه سیاستهای استعماری بریتانیا کرده بود. سر پرسی کاکس وزیرمختار وقت بریتانیا در تهران دائماً هشدار میداد اگر انگلستان نیروهای خود را از ایران خارج سازد، تهران به دست قوای کوچکخان خواهد افتاد. ادوین مونتاگ با این دیدگاه کاملاً موافق بود، او بر این باور بود که حتی نیروهای انگلیسی مقیم شرق ایران نباید احضار شوند، زیرا در چنین صورتی شرق ایران ظرف دو هفته به دست نیروهای بلشویک میافتد. اما حضور نیروهای انگلیسی در ایران مستلزم صرف بودجه هنگفتی بود که باعث نارضایتی گروهی از رجال بریتانیا میشد. درست در چنین شرایطی بود که قرارداد 1919 منعقد شد.
طبق قرارداد وثوقالدوله دولت انگلیس هزینههای تشکیل یک ارتش متحدالشکل ایرانی را متقبل میگردید. به دید جوزف چمبرلین وزیر خزانهداری دولت لوید جورج، انگلستان که خود از جنگی جهانگیر خارج شده بود و اینک با بحرانهای عدیدة مالی دست و پنجه نرم میکرد، نمیتوانست به طور دراز مدت این هزینهها را بر عهده گیرد، اما در عین حال ایران باید در مدار منافع انگلستان حفظ میشد. چرچیل وزیر جنگ هم خطاب به چمبرلین نوشت: از ریختوپاش بودجة ارتش انگلستان به دلیل شرایط ایران و بینالنهرین ناراحت است و باید برای تقلیل این هزینهها راهی پیدا کرد. آنچه بیش از همه در کنار مسئله هند خواب دیوانسالاران بریتانیا را آشفته میساخت، نفت ایران بود.
وزارت دریاداری صریحاً خاطرنشان میساخت نفت ایران مهمترین منبع تهیه سوخت ناوگان نیروی دریایی انگلستان است. به تصریح دریاداری، غیر از نفت جنوب، منابع دستنخوردة دیگری در ایران وجود داشت که انگلیس باید بر آنها تسلط مییافت؛ یکی از این منابع در نواحی شمالی ایران واقع بود که دریاداری حتی حاضر بود به قیمت اعزام نیروی نظامی آن را تحت تسلط خود درآورد. اما با وجود قوای میرزاکوچکخان این سناریو به رؤیا شباهت داشت. در اینجا بود که سناریوی دیگری شکل گرفت: کارمندان محلی سفارت انگلستان در تهران، توصیه کردند انگلستان باید از الیگارشی قاجار که حاکم بر ایران است، فاصله گیرد تا اعتماد برخی از محافل داخلی این کشور را به خود جلب نماید. بنابراین نورمن وزیرمختار
جدید انگلستان تصمیم گرفت نخستوزیر وقت- میرزاحسنخان وثوقالدوله- را به رغم حمایت شخص کرزن از او سرنگون سازد. تصمیم بعدی این بود که بین صفوف جنگلیها اختلاف افکنند، این مأموریت بر عهدة سردار فاخر حکمت نهاده شد؛ حکمت در انجام این مأموریت پیروز شد. از آن سوی تصمیم بر این گرفته شد تا جنبش شیخ محمد خیابانی در آذربایجان را که صبغهای کاملاً ضدانگلیسی داشت در هم فروپاشند. راه حل قضیه بسیار آسان بود: باید تبلیغ میشد این افراد از مرام و مسلک بلشویسم حمایت میکنند، با اینکه هر دو تن در کسوت روحانیت بودند باید عدهای به ویژه در صفوف جنگلیها، دست به اقداماتِ افراطی میزدند تا تودههای مردم را از جنبش میرزا جدا سازند.
عدهای از مأمورین بومی انگلیسیها در گیلان این مأموریت، یعنی ایجاد شکاف در صفوف جنگلیها را عهدهدار شدند. اندکی بعد از اختلافافکنی سردار فاخر حکمت و دسیسههای بریتانیا، به روایت یحیی دولتآبادی خانههای مردم به تاراج رفت، اموال متمولین و ملاکین مصادره یا به آتش کشیده شد، به عنوان کمونیسم جان و مال و ناموس مردم مورد هجوم واقع شد؛ نهاد خانواده مورد حمله واقع شد و خلاصه اینکه فضایی از رعب و وحشت شکل گرفت تا ضرورت استقرار امنیت و حفظ نظم را با اتکا به یک دیکتاتور موجه سازند و این تحولات البته باعث انزوای کوچکخان گردید. این در حالی بود که میرزا از سوی دولت جدیدالتأسیس شوروی هم مهری نمیدید، به واقع او آمادگی داشت بعد از مدتی تجربه همکاری سست بنیان، راه نفوذ بلشویکها را هم در شمال کشور مسدود سازد. از سویی از مدتها قبل عنوان میشد قرارداد ۱۹۱۹ را که باعث نفرت ایرانیان از انگلستان شده بود باید ملغی ساخت، مضافاً اینکه این قرارداد بهانهای برای تبلیغات ضدانگلیسی در ایران شده بود.
در این مقطع، استراتژی انگلیسیها این بود که اگر شوروی شمال ایران را به اشغال خود درآورد، آنها با حمایت از شیخ خزعل و والی پشتکوه، پیمانی برای حفظ موجودیت خود و صیانت از منابع نفتی خوزستان منعقد سازند. اما نهایت آرزوی آنان استقرار دولتی بود که کاملاً در خدمت منافع امپراتوری باشد، با پول مردم ایران منابع نفتی را- که انگلیس متعلق به خود میدانست- حفاظت نماید و
البته مانع بهانهجویی شوروی برای اعمال نفوذ در ایران شود. راهحل موضوع به طور کلی در یک سیاست خلاصه میشد: استقرار دولتی دستنشانده با اتکا به قدرت نظامی برای حفظ منافع آنان در ایران. برای این منظور یک روزنامهنگار- به قول خودشان «بی سر و پا»- را بر این کار گماشتند و او هم کسی جز سیدضیاءالدین طباطبایی نبود.
سیدضیاء جوانی جاهطلب بود که تلاش میکرد خود را به رأس هرم قدرت نزدیک سازد، اما اعیان و اشراف ایران به دیدة تحقیر به او مینگریستند. احمدشاه به شدت از وی متنفر بود و او را روزنامهنگاری حقیر و بیمبالات میدانست که تازه به دوران رسیده است و میخواهد برای دربار وی نقش یک معلم مدرسه را بازی کند. رضاخان همکار اصلی سیدضیاء در کودتا، از او هم حقیرتر بود. به دید وابستة نظامی بریتانیا، رضاخان با اینکه از نفوذ زیادی در سربازان خود برخوردار بود، اما فردی بیسواد و فاقد دانش نظامیِ متعارف ارزیابی گردید، به همین دلیل در شرایط عادی ارجاع شغلی فراتر از صاحب منصبی جزء دیویزیون قزاق به وی نامناسب تشخیص داده شد. با این وصف نورمن قصد داشت این قزاق بیسواد را وارث نامشروع مشروطه ایران کند.
برای این اقدام نیروی قزاق تحت فرماندهی رضاخان از حمایت مالی بانک شاهنشاهی- مهمترین ابزار تسلط سرمایه مالی انگلستان بر ایران و نماینده الیگارشی مالی بریتانیا- برخوردار گردید. در اهمیت موضوع همین بس که این بانک شعبهای مهم در رشت داشت، بانک شاهنشاهی به مثابة نمادی از تسلط سرمایه مالی بریتانیا بر ایران به هنگام جنبش میرزاکوچکخان، یکی از نخستین اهداف حملات جنبش جنگلیها بود. به واقع با پول بانک شاهنشاهی و دسیسههای ریز و درشت و اختلاف در صفوف جنگلیها بود که رضاخان موفق شد کوچکخان و نیروهای همراه او را شکست دهد. این پیروزیها بعد از کودتا انجام شد و انگلیسیها آن را ضربهای خردکننده بر شورویها تلقی کردند، امّا ضربه اصلی را بر یکی از مهمترین جنبشهای اسلامی وارد کردند. از این به بعد رضاخان بیش از پیش کانون توجه محافل انگلیسی واقع شد و به بانک شاهنشاهی اجازه داده شد وامی در اختیار او قرار دهد، زیرا به زعم آنان وی مانع از این شده بود تا تبلیغات کمونیستی در ایران
به جایی برسد؛ در حالیکه این سخن هیاهوی بیهودهای بود که خود عامدانه به آن دامن میزدند تا اذهان را از مسئلة اصلی یعنی استقرار دولت دستنشانده در ایران منصرف سازند.
در اینجا بود که نقشههای لازم برای مضمحل ساختن حکومت قاجار بیش از پیش سرلوحه کار قرار گرفت. رضاخان توانسته بود قوای قزاق خود را ابزار سرکوب مردم ایران و تضمین سرمایهگذاری بانک شاهنشاهی و شرکت نفت انگلیس و ایران سازد. نیرویی که او تشکیل داد، قادر نبود با هیچ دشمن خارجی مقابله نماید، کمااینکه سالها بعد ارتش او به هنگام هجوم متفقین به ایران حتی بدون شلیک گلولهای دود شد و به هوا رفت. اساساً قوای تحت فرماندهی او برای این منظور خلق نشده بود، این ارتش برای آن شکل گرفته بود تا ثبات داخلی را به منظور تأمین سرمایهگذاریهای بلند مدت نفتی انگلیس فراهم سازد. یک ضلع کودتای رضاخان مسئله نفت، ضلع دیگر آن دولتی نظامی با اتکا به قوّة قهریه و ضلع سوم آن سرکوب مردم بود. در این مسیر رضاخان تلاش کرد نهادی را که همیشه در مواقع ضروری از تمامیت ارضی کشور حمایت میکرد و با احکام جهاد راه تسلط بیگانگان بر شئون کشور را مسدود میساخت، سرکوب سازد. این خیانتبارترین اقدام رضاخان بود. او نیرویی را که قدرت فزایندهای در هدایت مردم جهت حفظ تمامیت ارضی کشور داشت، از میدان بیرون راند و نتوانست به جای آن هیچ نهادی را جایگزین سازد، به طوری که وقتی جنگ دوّم جهانی شکل گرفت و قدرتهای بزرگ باز هم بیطرفی ایران را نادیده گرفتند و به این کشور لشکرکشی کردند، ارتش پوشالی او زودتر از همه سپر انداخت و فرار را بر قرار ترجیح داد. اگر سازمان روحانیت دستنخورده بود و اگر اینان از صحنه تصمیمگیری حذف نشده بودند، چهبسا میشد بار دیگر مانند زمان شورش علیه امتیازنامة رویتر، جنبش ضدرژی و انقلاب مشروطیت، مردم را به میدان کشاند. اما همان سیاست خائنانة دورة مشروطه که عامدانه و با اهدافی از پیش تعیین شده، میخواست اینان را از صحنه خارج سازد، دیگر باعث منزوی شدن روحانیت شده بود.
در این دوره بود که انگلیسیها از رضاخان، این قزاق بیسواد، بیسمارک و میجی و پطرکبیر ساختند، او را تا حد نادرشاه افشار ارتقا دادند، شعرا در مدحش شعر
سرودند، خوانندگانی مثل عارف قزوینی به افتخارش کنسرت دادند و تصنیف مرغ سحر اجرا کردند و نسل دوم روشنفکران بعد از مشروطه مثل علیاکبرخان داور، علی دشتی و امثالهم زمینههای ایدئولوژیک استقرار او را بر سریر سلطنت مهیا ساختند. اینان از ضرورت «استبداد منور» سخن به میان آوردند، مشروطه و شعارهای آن را به باد سخره گرفتند، تجدد ایران را در گرو تسلط دیکتاتوری دانستند تا مردم را «به زور توسری» اروپایی کند، روزنامههایی مثل مرد آزاد، نامه فرنگستان و شفق سرخ راه را برای فراگیر شدن این تفکر فراهم ساختند؛ مردم را ترساندند که اگر رضاخان برود غول کمونیسم ایران را خواهد بلعید و آنگاه دیگر نه نظم باقی خواهد ماند، نه امنیت و نه مذهب. عملاً از درون این پندارها نظریه دیکتاتور زورمند مرتجع زاده شد که کاملاً با سناریوی انگلیسیها سنخیت داشت.
این گرایش البته ریشهای پابرجا در خارج کشور داشت. در انگلستان چمبرلین وزیر خزانهداری و ستایشگر موسولینی همیشه میگفت اگر بنا باشد بین هرج و مرج و دیکتاتوری یکی را انتخاب کند؛ انتخاب او قطعاً دیکتاتوری خواهد بود، امّا وی نگفت در مورد ایران این سیاستهای رسمی و غیررسمی انگلستان بود که باعث هرج و مرج بهویژه در دورة بعد از مشروطه شد و این همه برای آن صورت گرفت تا ضرورت استقرار دیکتاتوری در کشور را توجیه نمایند. در ایران وزیرمختار وقت انگلستان بعد از کودتا، یعنی سر پرسی لورن ویژگیهای موسولینی را در رضاخان میدید و طرفه آنکه مطبوعات طرفدار سردار سپه همزمان به این توهم دامن میزدند.
امریکاییها هم به کودتا با دیدة تحسین نگریستند، به نظر آنان انگلستان با سیاستهای خود در ایران میتوانست محیطی مساعد برای سرمایهگذاریهای کشورهای غربی بگشاید و ثبات و امنیت سرمایه را تضمین نماید. امریکا تلاش داشت از فضای به دست آمده برای گسترش نفوذ خود در ایران بهرهبرداری کند و به سیاست کلی خود که توسعهطلبی با هزینههای کم بود جامه عمل بپوشاند، اما این امر تا زمانی که رضاخان بر اریکة قدرت تکیه زده بود میسر نشد و اقدامات او نشان داد، تحلیل امریکاییها تا چه میزان کودکانه و سادهانگارانه است. به این شکل بود که حکومتی بی ریشه را بر مردم ایران تحمیل کردند و مقدرات امور مردم را به دست مردی سپردند که با تحقیر و سرکوب مردم، برنامههای خود را عملی ساخت و روز
کارزار از میدان گریخت و کشور را به بیگانه سپرد، مردی که در برابر مردم خود گردن فرازی میکرد با کوچکترین ضربه در برابر بیگانه سپر انداخت، این بود سرنوشت موسولینی، بناپارت، پطر کبیر، میجی و بیسمارک تحمیل شده به ملت ایران. این حادثه نشان داد، پوتین نادرشاه تا چه اندازه برای پای رضاخان گُشاد است!
هدف اصلی تحقیق حاضر این است تا ریشهها، مؤلفهها و عناصر این حادثة دهشتانگیز تاریخی را به نمایش گذارد. بدیهی است اگر بحث کودتا را به حادثة سوم اسفند 1299 منحصر نماییم از تحلیل ابعاد آن فروخواهیم ماند. بهواقع کسانی که بدون در نظر گرفتن بسترهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کودتا به تحلیل آن پرداختهاند، بر نقش شخص رضاخان تأکید نهادهاند. این رساله بر این باور است که برای انگلستان مهم نبود رضاخان قدرت را به دست گیرد یا فردی از قماش او؛ مهم این بود که حکومتی بیریشه با ایدئولوژی مجعول خلق شود تا پاسدار منافع آنان باشد. برای کالبد شکافی ابعاد و ریشههای گوناگون کودتای یادشده ما نقطة عطف تحلیل خود را بر شناخت جریان بحرانسازی قرار دادهایم که ریشه در دورة مشروطه داشت و در کتاب بحران مشروطیت در ایران به آن پرداختهایم. اینک میخواهیم فراز و فرود و نقاط عطف تحرکات آن گروه را در دوره نُه ساله از اولتیماتوم روسیه تا کودتای سوم اسفند بررسی نماییم.
در فصل اول نشان دادهایم چگونه عدهای خاص با برنامهای مدوّن و کاملاً جهتدار، ایران را به وادی جنگ کشانیدند. در همین فصل انگیزهها و اهداف ضدملی این گروه را بازشناسی کردهایم و ضربات مهلک اینان را بر منافع ملی کشور توضیح دادهایم. بخشی از این فصل به قیام دلاورانه مردم جنوب علیه انگلیسیها اختصاص دارد، با اتکا به منابع درجه اوّل همان زمان، این جنبش را بررسی کردهایم. از سویی در این فصل خواهیم دید که چگونه علمای مقیم عتبات با احکام و فتاوای خود، مردم را به نبرد علیه انگلیس فراخواندند و چگونه کسانی که عملاً از گردونة تحولات رانده شده بودند، به هنگام ضرورت بار دیگر پای به میدان نهادند و با فتاوای خود باعث شور و نشاط بین مردم شدند. این در حالی بود که همان
بحرانسازانی که پای بیگانه را به کشور کشانیدند، در موقع آزمون، پا به فرار گذاشتند. قیام عشایر در اجابت به فرامین علما در همین فصل بررسی شده است. مطالب روزنامة عصر جدید در این فصل به طور جامع مورد استفاده واقع شده و نقش مقالات این روزنامه در سرنوشت آتی مدیر آن- متینالسلطنه- مورد بحث واقع شده است.
در فصل دوم به بحثی جامع در مورد قحطی بزرگ سالهای جنگ اشاره کردهایم. در این فصل با استناد به منابع موثق ابعاد این فاجعه انسانی را کالبدشکافی کردهایم و نقش انگلیس و روسیه را در این بحران عظیم توضیح دادهایم. با اینکه فاجعه یادشده ابعاد ملی داشت، اما در منابع تاریخی کوچکترین اشارهای به آن نشده است و یا اینکه به آسانی از کنار آن عبور کردهاند. علت امر این است که دستاندرکاران این بحران همان کسانی بودند که بعدها در دوره پهلوی به مقامات و مناصب عدیده دست یافتند، زیرا آنان تاریخ آن دوره را نوشتهاند و بدیهی است که از کنار آن به سادگی عبور نمایند. این فصل همه مستند است به مطالب روزنامههای نوبهار، ستارة ایران، رعد، زبان آزاد و سایر جراید این زمان. از سویی ریشههای بحران نان و عوامل ذیمدخل در آن از دوره مشروطه به بعد، با اتکا به روزنامههای شرق، برق، رعد، آفتاب و دیگر نشریات بررسی شده است. بدون تردید این فصل یکی از دشوارترین تحقیقات به شمار میآید، زیرا هیچ منبع در دسترسی وجود ندارد. نگارنده به هنگام اتمام تدوین این فصل، به کتاب ارزندة دکتر محمدقلی مجد به زبان انگلیسی با عنوان قحطی بزرگ و نسلکشی در ایران دسترسی پیدا کرد، اما واقعیت این است که این کتاب هم نتوانسته است ابعاد فاجعه را به نحو کامل نشان دهد. ویژگی تحقیق نگارنده این است که ارتباط بحث قحطی را با احزاب سیاسی، شخصیت ها و تحولات بینالمللی کشف کرده، بنابراین عمیقتر از اثر ارزشمند دکتر مجد به موضوع پرداخته است. این فاجعه بهواقع یکی از بسترهای انعقاد قرارداد 1919 بود، اما کسانی که در بحران یاد شده دخالت داشتهاند، عامدانه از این بحران بهمنظور دسترسی به اهداف سیاسی بهره برده و کار را به کودتای 1299 ختم کردهاند.
لازم به یادآوری است که رعد در مطبعه روشنایی چاپ میشد. از سال هفتم،
روزنامة رعد به نام «روزنامة یومیة ملّی مستقل الافکار» معرفی شد و این مضمون بالای صفحه اوّل آن درج گردید؛ بعداً آیه «لیس للانسان الا ما سعی» را بالای روزنامه نوشتند. در سالهای بعد رعد در مطبعه برادران باقرزاده یا باقروف چاپ میشد، برادران باقروف بهائی بودند و نخستین بار اسناد وزارت خارجه انگلیس موسوم به کتاب آبی را منتشر کردند. ویژگی رعد این بود که تاریخ میلادی را فقط در ستون تقویم خود مینوشت و در صدر روزنامه تاریخهای هجری قمری و هجری شمسی را درج میکرد. مقالات سیاست عمومی رعد به قلم گاسپار ایپکیان بود، خود رعد مینوشت: در قرائت مقالات مهم راجع به سیاست عمومی به قلم گاسپار ایپکیان غفلت نکنید، پیشبینیها و مطالعات این محرر زبردست را مغتنم شمارید. ایپکیان مقالاتش را اغلب در مورد جنگ اوّل جهانی و اوضاع بینالمللی به رشته تحریر درمیآورد.
در فصل سوم، احزاب سیاسی این دوره را به بحث گذاشتهایم و البته تأکید عمده بر گروه نوظهور دمکراتهای ضدتشکیلی است. این بحث هم تماماً تازگی دارد و حتی در کتاب تاریخ احزاب سیاسی ملکالشعرای بهار، ابعاد موضوع و اهمیت آن به درستی کاویده نشده است؛ با اینکه ایشان خود از ناظرین اوضاع و یکی از طرفین دعوا بوده است. اهمیت این فصل در آن است که ارتباط گروه ضدتشکیلی با بحران نان، ظهور و سقوط پی در پی کابینهها، نقش آنان در تزلزل و عدم ثبات کابینهها، ممانعت اینان از تشکیل مجلس و اهدافشان از این موضوع و به طور کلی نقش گروه یادشده در تعمیق بحران ایران را به بحث گذاشته است. در این فصل نشان داده شده که این گروه با همان تیم مورد نظر ما در هندوستان، همجهت و همسو بوده است و اینان چگونه مانع تجدید فعالیت حزب که اینک زیر سیطرة گروه معتدل قرار داشت و بحث ضرورت راهاندازی مجدد آن از اسفند 1295 داغ شده بود، میشدند.
بدون تردید وجه ممیزه رسالة حاضر فصل چهارم آن است که به کمیتة مجازات و عملیات آن اختصاص دارد. تاکنون در مورد کمیتة مجازات سخن فراوان گفته شده است؛ عدهای به غلط این گروه آدمکش را انقلابی نام نهادهاند، برخی آنان را گروهی عدالتطلب ارزیابی نمودهاند، گروهی بر این باورند که واقعاً اینان در صدد
مجازات خائنین بودند؛ اما واقعیات تاریخی خلاف این داوریهاست. تاکنون هیچ اثر جدی که ابعاد و اهمیت این جوخه ترور را معرفی نموده باشد، منتشر نشده و در دسترس نیست. در این فصل با اتکا به منابع اصلی که عبارتند از روزنامهها و اسناد این دوره؛ تلاش کردهایم علل و انگیزههای تشکیل کمیتة مجازات را بررسی کنیم و اهداف و دست های پشتپرده این تشکیلات را معرفی نماییم. ارتباط اعضای کمیتة مجازات با بحران نان و قحطی بزرگ، نقش آن در بیثبات کردن اوضاع سیاسی کشور، نقش برخی از دولتمردان در شکلگیری این تشکیلات و موارد ریز و درشت و بسیار مهم فراوانی در این فصل مورد بحث و بررسی واقع شدهاند. در این فصل نشان دادهایم همانطور که در دورة مشروطه، جوخههای ترور ابزار اجرایی اهداف ضدملی گروه افراطی دمکراتها بود، در دوره مورد بحث، کمیتة مجازات ابزار عملیاتی گروه ضدتشکیلی بوده است. اهداف کمیتة مجازات به طوری که بهار میگوید، گسترش رعب و وحشت و تولید هراس بهمنظور انجام یک کودتا بود، کودتایی که آن زمان به هر دلیلی محقق نشد امّا زمینه را برای کودتای رضاخان فراهم ساخت. نکتة مهم این است که اغلب عوامل مرتبط با کمیتة مجازات، در دورة رضاخان به مناصب مهمی دست یافتند و البته دستهای سیاسی پشتپردة آن، مسئولیتهای بسیار مهمتری را بر عهده گرفتند. این دستهای پشتپرده همانهایی بودند که مانع از تشکیل مجلس میشدند، بر بحرانها دامن میزدند، در مردم وحشت بر میانگیختند و همین که بهمنظور اصلی خود دست یافتند، راه را برای صعود دیکتاتور بر سریر سلطنت هموار ساختند. بنابراین به دید نگارنده اهمیت کمیتة مجازات بسیار فراتر از آن چیزی است که تاکنون گفته و یا شنیده شده است.
در فصل پنجم اشارهای به دورة جدید روابط ایران و روسیه بعد از انقلاب شده است. هدف این فصل این است که نشان دهیم اگر وثوقالدوله در چارچوب منافع ملی کشور نگاهی واقعبینانه به تحولات داشت، میشد از شرایط جدید به نفع استقلال و تمامیت ارضی کشور بهره برد. امّا به هر دلیلی این کار انجام نشد و از فرصت به دست آمده بهرهبرداری بهعمل نیامد. به دید ما سیاستمدار کسی است که بتواند از امکانات پیش رو در راستای مصالح کشور بهرهبرداری کند، با این تعریف وثوق نتوانست از امکان به دست آمده سود جوید و با این غفلت راه را برای انعقاد
قرارداد 1919 هموار ساخت.
در فصل ششم مباحث مربوط به قرارداد 1919 بحث و بررسی شده است. ما مخالفین داخلی و خارجی قرارداد را دسته بندی کردهایم و نشان دادهایم مخالفتها در درجه نخست از خود انگلیس آغاز شد. تبار مخالفین و موافقین قرارداد را در انگلیس در همین فصل معرفی کردهایم، نشان دادهایم این مخالفین دغدغه حفاظت هند را داشتند، بین اینان با دستگاه رسمی دیپلماسی بریتانیا که سکاندارش لرد کرزن بود اختلافنظر وجود داشت، یک سوی این اختلاف نظرها منجر به انعقاد همین قرارداد شد و سوی دیگرش به کودتای سوم اسفند رضاخان انجامید. نیز نشان دادهایم انگیزههای همه مخالفین قرارداد از سنخی واحد برخوردار نبوده است، به طور مثال سیدحسن مدرس هرگز جز به منافع کشور نیندیشید، او این قرارداد را از آن حیث که مغایر مصالح ملی بود به باد حمله گرفت و محرک او انگیزههای شخصی نبود کما اینکه شایعه دریافت رشوه توسط وثوقالدوله را هرگز نپذیرفت و به هنگام ضرورت در مجلس پنجم مردانه از او دفاع کرد؛ با اینکه با آن اقدامش مخالف بود. اما گروه دیگر انگیزههای خاص خود را داشتند، اینان همان مرتبطین کمیته مجازات و گروه ضدتشکیلی بودند که هر بحرانی را برای نیل به مقصود مورد استفاده قرار میدادند. این گروه البته به شدت با سیدحسن مدرس مخالف بودند و حاضر نمیشدند رهبری او را در جنبش علیه قرارداد به رسمیت بشناسند، زیرا اهداف دیگری داشتند که با کودتا محقق شد. در این فصل به نقل از جراید آن زمان، به طور مشروح از دلایل ضدیت این گروه دوّم با وثوق پرده برداشتهایم و اهمیت موضعگیری مستقل مدرس را باز کاویدهایم. نیز از فرامین علمای مقیم بینالنهرین در مخالفت با قرارداد سخن به میان آوردهایم و اثبات کردهایم که مواضع این گروه از علما که احمدشاه را به دلیل این قرارداد مورد نکوهش قرار دادند، با مواضع گروه دیگری که قرارداد را به باد حمله گرفتند از بنیاد تفاوت و تمایز داشت. سخن در این نیست که قرارداد وثوق مغایر منافع ملی بود یا نه - که بود- سخن در این است که مخالفین قرارداد همه انگیزههای ملی نداشتند و عدهای از آنان به دنبال اجرای سناریوی خاص خود بودند؛ حال آنکه علمای مقیم بینالنهرین و سیدحسن مدرس از موضع انگیزههای دینی و ملی با این قرارداد مخالفت کردند، زیرا آن را باعث
تسلط بیگانه بر مقدرات امور کشور ارزیابی میکردند. این بخش از رساله حاضر، هم از این حیث که نگاهی جدید به قرارداد ارائه میدهد و هم از این حیث که آن را در بستری بینالمللی ارزیابی میکند، تازگی دارد. ارجاع به مطالب روزنامههای آن زمان و تحلیل بیانیة بسیار مهم وثوق از ویژگیهای این فصل است، وثوق در بیانیه خود نشان داد، مخالفین او از گروه ضدتشکیلی چه اهدافی را تعقیب میکنند. از سویی موافقین قرارداد هم یکدست نبودند، ملکالشعرای بهار به عنوان مدافع قرارداد آن را در آن شرایط تاریخی مفید ارزیابی میکرد، حال آنکه پادوی سفارت انگلیس یعنی سیدضیاء برای خوشامد بریتانیا از آن قرارداد دفاع نمود. وقتی هم دید این قرارداد عملاً غیرقابل اجراست، آلت فعل رضاخان و تیم مافیای سفارت انگلستان شد؛ هنگامی هم که مأموریت خود را انجام داد به دسیسة رضاخان و گروه مدافع او، سقوط کرد و بلافاصله از کشور خارج شد.
فصل هفتم به بحث خزعل و خدمات او به منافع امپراتوری بریتانیا اختصاص دارد، در این فصل تبار خزعل و پیوندهای او با انگلیس و رجال مقیم تهران را به بحث گذاشتهایم. این فصل را برای آن آوردهایم که یکی از سناریوهای بریتانیا تجزیه ایران و سپردن هر بخش به دست یکی از عوامل خودشان بود، طبق این طرح خزعل میبایست حاکم دستنشانده بریتانیا در خوزستان میشد. این سناریو هم در داخل و هم خارج ایران به ویژه در هند و خود لندن مخالفینی داشت. به دنبال بحث خزعل، واپسین فصل را که چکیدة تمام مباحث این رساله است، ارائه کردهایم که مربوط به کودتای سوم اسفند است.
در فصل هشتم که به کودتا اختصاص دارد، باز هم دستهای پشتپرده داخلی و خارجی را کاویدهایم. در این فصل علل و انگیزههای کودتا را تحلیل و تبیین نمودهایم و جایگاه رضاخان را در سلسله مراتب تحولات این زمان به بحث گذاشتهایم. ویژگی این فصل این است که نشان داده شده کودتا با کدامین تفکر در انگلستان و ایران قرابت دارد و نتیجه بلافصل کدامین نقشههاست؟ به نظر ما کودتا نقطة عزیمت چهارده سال تلاش گروه بحرانساز داخلی و مخالفین سیاست رسمی بریتانیا در قبال ایران بود. کودتا نِعمالبدل قرارداد 1919 بود، زیرا اهداف قرارداد را با امکانات ایران و نه انگلیس عملی ساخت، با این تفاوت که بنیاد حکومت را هم
دگرگون نمود و ضامن اجرایی آن را دیکتاتوری لجام گسیختة رضاخان قرار داد. در همین فصل نشان دادهایم برای انجام کودتا چگونه مردم را عامدانه از جنبش جنگل ترسانیدند و آخرین سنگر مقاومت علیه انگلستان را متلاشی کردند. نکته این است که عوامل فروپاشی جنبش جنگل هم بقایای کمیتة مجازات و گروه ضدتشکیلی بودند، احساناللهخان دوستدار تنها یکی از اینان بود. به موازات سرکوب جنبش جنگل، قیام شیخ محمد خیابانی را هم در خون فروخواباندند، این کار هم به دست یکی از عوامل بحرانهای متوالی ایران یعنی مخبرالسلطنه هدایت انجام شد. همزمان با این تحرکات کمیته آهن و زرگنده را تشکیل دادند که اعضای عمدة آن همان گروه بحرانساز مورد اشاره این رسالهاند. همانطور که در دوره مشروطه بین زرگنده و تحولات شمال ایران ارتباطی منسجم وجود داشت و عامل این ارتباط میرزاکریمخان رشتی بود، این بار هم کمیته زرگنده از تهران با جنبش جنگل در شمال از طریق میرزاکریمخان رشتی پیوند مییافت، این فرد همراه با بعضی از اعضای خاندانش نقش مهمی در فروپاشی جنبش جنگل داشت. کمیته زرگنده که نقطه تلاقی گروههای انگلوفیل بود، راه را برای کودتای سوم اسفند هموار ساخت. ما نشان دادهایم چه رجالی در پشت پردة کودتا بودهاند، دستهای هدایتکننده انگلیسی آنها متعلق به چه کسانی بوده و چگونه این عده با کودتای یادشده و فراهم آوردن زمینههای دیکتاتوری رضاخان به آرزوی دیرینه خود نایل آمدند. پس گروه بحرانساز از دوره مشروطه تا آن زمان در سودای اجرای مشروطه نبودند، غایت آمال آنان دیکتاتوری فردی مثل رضاخان بود. همین گروه بعدها عمدتاً عوامل اجرایی حکومت رضاخان شدند و نشان دادند به چه میزانی با مافیای جهانی سنخیت و همسویی داشته اند.
نکته بسیار مهمی که از آن غفلت شده، نقش کودتای سوم اسفند در تحتالشعاع قرار دادن جنبشهای اسلامی بینالنهرین، مصر، هندوستان و ترکیه است. اگر به خاطرات ادوین مونتاگ و نیز کتاب هارولد نیکلسون، زندگینامهنویس رسمی لرد کرزن نظری افکنیم، مشاهده میکنیم یکی از هشدارهای همیشگی مقامات حکومت هند انگلیس، به نهضتهای اسلامی این مناطق اشاره داشته و نشان می دهد، قرارداد 1919 چگونه احساسات دینی مردم را جریحهدار کرده است. مونتاگ بر این باور
بود که باید این جنبشها را جدی گرفت، تمهیدی اندیشید تا مانع تعمیق این نهضتها گردید و البته به نظر ما کودتای سوم اسفند به بهترین وجه ممکن این اندیشه را محقق ساخت. بهعبارت بهتر با کودتای سوم اسفند، اذهان از مقوله جنبشهای روشنگرانه اسلامی به سوی هدفی کاملاً فرضی یعنی خطر کمونیسم هدایت شد. انگلیسیها خود دشمنی فرضی خلق کردند تا کشورهای اسلامی را که هیچ بستر و زمینهای برای گسترش کمونیسم نداشتند تحتالشعاع قرار دهند. غرب و به ویژه انگلستان به دشمنی نیاز داشت تا برای بسط سیطره و هژمونی خود مردم را از آن بترساند و البته چه دشمنی بهتر از رژیم تازه تأسیس شوروی. در متن کتاب خواهیم دید که گروه مونتاگ- چلمسفورد تا چه اندازه به بحث تظاهرات دینی مردم هند و ترکیه حساسیت نشان میدادند و چگونه لرد مونتاگ آرزو داشت گروهی غیر از مسلمانان قدرت را در ایران قبضه کند.
فصول این رساله مثل رشته زنجیر به هم متصلند، منظور این است که فصول کتاب را باید در کلیت خود مورد ارزیابی قرار داد، لیکن همینجا لازم به توضیح است که در عین حال، هر فصل هویت خاص خود را دارد. تلاش بر این بوده که ضمن توجه به سلسله حوادث تاریخی، تمهیدی اندیشیده شود تا اگر خوانندهای به موضوعی خاص در این رساله علاقهمند بود و به هر دلیلی نتوانست تمام کتاب را مطالعه کند، بتواند در چارچوب علایق خود از بخشهای منتخب بهره برد.
منابع این کتاب متعدد و متنوعند و البته هر کدام از آنها اهمیت خاص خود را دارند. منابع اصلی ما در تدوین این رساله در درجه نخست روزنامههای دوره بعد از مشروطه تا کودتای سوم اسفند است و در درجه بعد اسناد انگلیسی و ایرانی. شاید برای کسی که با روزنامههای دورة مشروطه آشنایی نداشته باشد، اهمیت موضوع چندان روشن نباشد و ناگزیر از توضیحی مختصر هستیم. معمولاً مورخان بر اسناد تأکید بسیاری دارند، عُمدة تلاش آنها مستند کردن تحقیقات خود به اسناد است. گفتنی است اولاً اهمیت اسناد یکسان نیست، ثانیاً در کشورهایی مانند انگلستان اسناد به صورتی کاملاً گزینش شده در اختیار محققین قرار میگیرد و نمیتوان ابعاد
یک حادثه تاریخی را از درون آنها کشف کرد. اما روزنامهها چنین نیستند، ارباب جراید در راستای ابراز نظرات خود، نیز در پرتو رقابتهای شخصی و سیاسی و حزبی، اکثراً رازهایی افشا کردهاند که به هیچوجه در اسناد یافت نمیشود. به طور مثال تنها در روزنامة نوبهار است که میتوان به راز تشکیل مجازات وقوف یافت و ارتباط آن را با دمکراتهای ضدتشکیلی روشن ساخت. «زبان آزاد»، اطلاعات بسیار جالبی در مورد قحطی بزرگ و کمیتة مجازات دارد، «رعد» راز بزرگی را افشا کرده و آن اینکه دولت مستوفی تعمداً پای قدرتهای بزرگ را به ایران کشانید، همچنین رعد در راستای اختلافات سیاسی خود با رقبا، نقش برخی رجال سیاسی را در بحرانهای این دوره برملا ساخته است؛ نامة وثوق را جز در روزنامة رعد و نیز مقالات سیدضیاء در توجیه قرارداد 1919 را در هیچ سند دیگری نمیتوان یافت. «ستارة ایران» نشان میدهد غوغاسالاران چگونه مانع ثبات وضع سیاسی میشدند، این روزنامه حلقههای تو در توی بحران سیاسی را به خواننده نشان میدهد، «عصر جدید» با مقالات آتشین خود نشان میدهد چگونه تندروان این ایام با اعمال خود استقلال کشور را به باد فنا میدادند و اهداف خود را در پس شعارهای شبه انقلابی میپوشاندند. مقالات عصر جدید، راز قتل مدیر آن را هم نشان میدهد، به همین سیاق سایر نشریات نقش مهمی در روشن شدن ابعاد فضای سیاسی کشور دارند و به صورت قسمتهای یک معمّا برهههای مختلف این عصر را معنا میکنند. کوکب ایران، بامداد روشن، ارشاد و پروردین هرکدام در روشن ساختن فضای سیاسی- اجتماعی ایران این عصر بسیار مهمند. البته دسترسی به این روزنامهها و مطالعه آنها حوصله بسیار میطلبد و باید کنجکاو بود و پیگیر. علاوه بر این تنها بخشی از منابع قابل دسترسیاند. دسترسی به دوره کامل روزنامهها در مرکزی واحد غیرممکن است، محقق باید افتادگیها و نقائص را با مراجعه به اشخاص حقیقی و حقوقی جبران نماید. با همة این اوصاف بخش معظم رساله حاضر بر اساس مطبوعات انجام شده است، سرمقالهها، تحلیلها و اخبار این روزنامهها برای نگارنده بسیار مهیج بوده و او را با اهمیت این دوره تاریخی بیش از پیش آشنا نمودهاند. دسترسی به بخشی از روزنامهها محصول تلاش هفده ساله نگارنده است.
اسناد ایرانی و انگلیسی به طور قطع نقش مهمی در روشن ساختن ابعاد تاریخ
معاصر ایران دارند، اما در این زمینه هم نقصی بزرگ وجود دارد: مراکز اسنادی ایران پراکندهاند، محقق به درستی نمیداند کدام سند در کدام مرکز اسناد قابل دسترسی است.
البته دسترسی به اسناد خارجی سادهتر است. اسنادی که در ارتباط با قرارداد 1919 و کودتای سوم اسفند در تحقیق حاضر استفاده شده، در بایگانیهای مرکز اسناد وزارت خارجه، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی و مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران قابل دسترسیاند. نگارنده از سال 1375 تا 1377 کپی گزیده اسناد وزارت خارجه انگلستان و اداره هند را در مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی و مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران بررسی کرد. دوازده جلد از این اسناد مربوط به دوره مشروطه تا قرارداد 1919 است و یک جلد آنها مربوط به اسناد اداره هند. اما اسناد وزارت امور خارجه غنیترند با اینکه هنوز کاملاً فهرستبرداری نشده و تدوین نگردیدهاند. اسناد وزارت خارجه بریتانیا همانهاییاند که با عنوان عمومی FO (Foreign Office) شناخته میشوند. اسناد وزارت امور هند بریتانیا (India Office) در این دفتر چندان مورد استفاده واقع نشدهاند، زیرا به هنگام تدوین این رساله استفاده از آنها عملاً ناممکن بود. اما اسناد وزارت جنگ WO یا همان (War Office) که در نزد اهل تحقیق شهرت دارند، ظاهراً موجود نیست و باید آنها را در لندن جست. البته این نقیصه جدّی نیست، زیرا سیروس غنی که این اسناد را کاویده، نوشته است از درون این اسناد نمیتوان به ماهیت کودتا پی برد. اسناد ایرانی مورد استفاده، عمدتاً در کتاب بحران مشروطیت در ایران آمدهاند، در این کتاب از باقی اسناد به ویژه اسناد مربوط به جنبش جنگل و کودتای سوّم اسفند چندان استفادهای نشد، هر چند به هنگام تدوین این رساله اطلاعات آنها مورد استفاده واقع گردید. اسناد وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران هم در زمینه روابط با امریکا و هم چنین بحث نفت شمال بسیار آموزندهاند، البته نگارنده از این اسناد هم در کتاب دیگری با عنوان ایالات متحده و نخبگان سیاسی ایران استفاده کرده و در این رساله از تکرار آنها اجتناب شد، لیکن روح و مضمون آن اسناد را در بحث مربوط به شرکت استاندارداویل در رقابت با شرکت نفت انگلیس و ایران و عکسالعمل لرد کرزن در برابر تحرکات آن شرکت امریکایی در فصل مربوط به قرارداد 1919 میتوان یافت.
اگر در تحلیل وقایع و یا اطلاعات تاریخی خلائی وجود داشت، تلاش شد این خلأ با کتابهای منتشره جبران شود. به طور نمونه کتابهای خاطرات در این ارتباط جالب توجه بودند، اسناد منتشر شده، تکنگاریها و مقالات نیز در تدوین این رساله استفاده شدهاند.
گفتیم مهمترین منبع برای تحقیق در باب تحولات دوره مشروطه به بعد جراید و روزنامهها هستند، اهمیت موضوع هنگامی بیشتر خود را نشان میدهد که دریابیم بسیاری از کتابهایی که با نام خاطرات منتشر شدهاند، به واقع رونویسی از روزنامههای همان زمان به شمار میآیند. به طور مثال میتوان از خاطرات مورخالدوله سپهر و روزنامة خاطرات عینالسلطنه نام برد. بخش عمده خاطرات مورخالدوله که در کتاب ایران و جنگ بزرگ منتشر شدهاند، به واقع نقل مطالب روزنامههای ایران، ارشاد، رعد، عصر جدید و پروردین هستند. نکته مهم این است که مورخالدوله در نقل حوادث تاریخی زمان وقوع وقایع را اشتباه درج کرده، بعلاوه اینکه مطالب خود را سالها بعد از وقوع حادثه نقل نموده است. این نکات را وقتی میتوان متوجه شد که به اصل منبع مورد استناد مورخالدوله که همان روزنامهها هستند، دسترسی وجود داشته باشد. نگارنده در تدوین برخی فصول این رساله، از جلدهای پنجم تا هفتم روزنامة خاطرات عینالسلطنه استفاده کرد، اما بخشهای مهم این مجلدات به واقع رونویسی از مطالب جراید است. دلیل امر هم البته واضح است، عینالسلطنه در این زمان مقیمِ الموت بود و اطلاعات خود را از حوادث تهران عمدتاً از روزنامهها به دست میآورد. اما در عین حال او مشاهدات جالب توجه و نیز اشارات و کنایههای مفیدی دارد که برای مورخین و محققین آموزنده است. نگارنده در برخی موارد که دست یابی به شمارهای خاص از روزنامهای خاص، غیرممکن بود؛ به مطالب نقل شده از روزنامهها در کتاب عینالسلطنه ارجاع داده است، البته این موارد از انگشتان یک دست هم تجاوز نمیکند.
برخی توضیحات ناشران خاطرات عینالسلطنه هم البته اشتباه است، به طور مثال در جلد 6، ص4322 خاطرات عینالسلطنه، با اینکه در متن خاطرات از دو سلیمانمیرزا نام برده شده و خود مصححان این خاطرات در کروشه به دنبال اسم میرزاسلیمانخان معاون وزیر مالیه نوشتهاند «میکده»، اما درست در همان سطر وقتی
عینالسلطنه از «سلیمانمیرزا لیدر دمکراتها» نام میبرد، در پاورقی نوشتهاند: «نام خانوادگی او میکده است[!]» حال آنکه اکثر مورخان میدانند لیدر دمکراتها سلیمانمیرزا اسکندری بود و نه سلیمانخان میکده. نیز اغلاط فاحش در خاطرات عینالسلطنه زیاد است، مثلاً در ص 4909 نام ژنرال کورنیلوف مشهور که میخواست کرنسکی را براندازد و امپراتوری را احیا کند، «کورنیکوف» نوشته شده است. نقص بزرگ خاطرات دائرة المعارفگونه عینالسلطنه این است که نه فهرست تفصیلی دارد و نه اعلام. بنابر این اگر محققی به دنبال موضوع یا مطلب یا شخص خاصی میگردد، باید سراسر این کتاب ده جلدی را تورق نماید، کتابی که هزاران صفحه را به خود اختصاص داده است. این موضوع باعث شده اهمیت کتاب در نزد اهل تاریخ کمتر شناخته شده باشد.
در مقایسه با خاطراتی از این دست، بدون تردید روزنامة خاطرات سیدمحمد کمرهای فوقالعاده مهم است. کمرهای رهبر گروه ضدتشکیلی بود، بخش عمده خاطرات او تحولات اجتماعی ایران و بحرانهای گریبانگیری مثل قحطی نان، بحثهای گروه ضدتشکیلی، جنبش جنگل، جنبش علیه قرارداد 1919 و مباحث مهمی در باب کمیتة مجازات را پوشش داده است. این خاطرات در روز وقوع واقعه نوشته شدهاند، اما دو فراز مهم تاریخ معاصر ایران در آن ناگفته مانده است: اوّلین دوره فعالیتهای کمیتة مجازات و تحولات بعد از کودتای سوّم اسفند. در این کتاب اطلاعات بسیار مهمی در مورد کریم دواتگر نقل شده و نشان میدهد او توسط گروه وثوقالدوله اجیر شده بود. کتاب کمرهای نشان میدهد برخلاف روایت مشهور، قتل او نه به دلیل افشاگری علیه کمیتة مجازات، بلکه به دلیل تحت فشار قرار دادن گروه ضدتشکیلی برای راهاندازی مجدد حزب دمکرات بوده است. در مورد قتل متینالسلطنه و منتخبالدوله و احمدخان صفا، مطلب قابل توجهی در این خاطرات وجود ندارد، لیکن شخص کمرهای حتی زمانی که اعضای تشکیلات در زندان بودند با آنها تماس داشت.
خواندن کتاب کمرهای برای خواننده معمولی بسیار کسالتآور است، زیرا فعل و فاعل و مفعول به هم ریخته و نثر در اغلب موارد غیرقابل فهم است مگر اینکه خواننده پیشتر اطلاعی از موضوع مورد اشاره داشته باشد. جملات تلگرافی است و
اعلام فراوان. در این کتاب هم البته تاریخ وقوع برخی حوادث، اشتباه درج شده است، اگر کسی از مطالب روزنامهها اطلاعی نداشته باشد، کشف این مهم غیرممکن است.
برای مورخ دو چیز اهمیت زیادی دارند: بازیگر حادثه و زمان دقیق وقوع حادثه. زمان در تاریخنگاری اهمیت زایدالوصفی دارد، بدون دریافت اینکه فلان حادثه در چه زمانی روی داده، تحلیل آن دشوار است. به عبارت بهتر زمان نشاندهنده بسترهای خاص یک تحول تاریخی است. بدون درک زمان وقوع حادثه، تحلیل آن هم غیرممکن است، بنابراین هیچ تحلیلی نمیتواند صورت گیرد مگر اینکه مورخ حوادث و زمان وقوع تحولات تاریخی را به درستی کشف کرده باشد. معالاسف بسیاری از اعلام این کتاب مهم، توضیح داده نشدهاند، حال آنکه ضرورت داشت حداقل به صورتی مختصر توضیح داده میشد فلان شخصیت تاریخی که کمرهای از او نام برده، کیست؟ همین مسئله کتاب کمرهای را برای خواننده عادی غیرقابل فهم کرده است، حتی بسیاری از مورخین هم نمیتوانند مطالب این کتاب را هضم کنند. به نظر ما میشد نثر خستهکننده کتاب را با افزودن توضیحاتی در قلاب روانتر کرد. اما هیچکدام از این موضوعات از اهمیت کتاب کمرهای نمیکاهد.
به طور قطع منابع انگلیسی میتوانند ارتباط وقایع و حوادث این دوره را با هم به خوبی تبیین نمایند. در این زمینه هم یا به خاطرات، تکنگاریها، زندگینامهها و منابع اصلی مورد نظر این رساله مراجعه شد و یا به تحقیقات جدید. فهرست کاملی از منابع فارسی و انگلیسی که مستقیماً در تدوین این دفتر مورد استفاده واقع شدهاند، در بخش منابع و مآخذ قابل دسترسی است؛ لیکن باید گفت دو عنوان از تحقیقات جدید بسیار مفید فایدهاند. مهمترین آنها کتاب بسیار ارزشمند هوشنگ صباحی است با عنوان اصلی British Policy in Persia که با عنوان «سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه» و با ترجمه روان و خواندنی خانم پروانه ستاری منتشر گردیده است. دیگری کتاب سیروس غنی است که با نامIran and the Rise of Reza Shah در انگلیس منتشر شده و توسط حسن کامشاد با عنوان «برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها»، ترجمه گردیده است. ما به ترجمه متن کتاب هوشنگ صباحی و اصل متن سیروس غنی استناد کردهایم، در این زمینه هم اصل کتاب صباحی را که پیشتر مورد استفاده واقع شده بود، با متن ترجمه شده تطبیق دادیم و به صفحات ترجمه
استناد کردیم.
ویژگی بارز کتاب یادشده این است که به اسناد کابینه جنگ بریتانیا فراوان ارجاع داده است، با توجه به اینکه اسناد یادشده در دسترس نیست، این بهترین منبع برای اطلاع از مفاد و مضمون مذاکرات کابینة جنگ است.
کتابهای انگلیسی مورد استفاده در این رساله در کتابخانه مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی و کتابخانه مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر و یا کتابخانه پربار مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت خارجه جمهوری اسلامی ایران قابل دسترسی هستند. در تدوین نهایی این رساله، بخشی از آن به قسمت ضمائم منتقل شد. علت این بود که گاهی پرداختن به یک شخصیت باعث گسستگی و به هم ریختن انسجام متن میشد، از سویی لازم بود خواننده از بازیگر فلان حادثه تاریخی اطلاعاتی داشته باشد. پس آن اطلاعات را به بخش ضمائم منتقل کردیم، بسیاری از مواد این بخش، مأخوذ از شرح حال رجال بامداد است، ما در برخی موارد فقط تا حدی که مطلب اصلی قابل فهم باشد، ویرایشی مختصر انجام دادهایم.
در اینجا لازم است به مصداق من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق از همة کسانی که در انجام این تحقیق مستقیم و غیرمستقیم به یاریام شتافتند قدردانی و تشکر کنم. بدون تردید انجام تحقیق حاضر بدون همیاریها و کمکهای ارزنده برخی مسئولین و محققین کشورمان ناممکن بود. آقای احمد خزائی رئیس مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پیشنهاد نگارنده را در مورد انجام این تحقیق مورد استقبال قرار دادند و زمینه لازم برای انجام این پژوهش را فراهم آوردند. آقایان طبرزدی، قاسم تبریزی و مجتبی سلطانی نگارنده را برای انجام بهینة این اثر تشویق کردند و خانم ساجدی کتابهای لازم موجود در مؤسسه را در اختیارم قرار دادند. با اینکه سراسر این رساله را شخص نگارنده تایپ کرده است، اما به طور قطع خانم لیلا قدیانی در سامان دادن نهایی به آن نقش مهمی ایفا کردهاند؛ بدون تلاشهای ایشان کتاب حاضر شکل کنونی را به خود نمیگرفت.
آقای عبدالله شهبازی در مسافرتی از شیراز به تهران، نسخهای تایپ شده از شرح حال رجال ایران اثر مهدی بامداد را در اختیارم قرار دادند و این هدیه نفیس ایشان مانع از مراجعات مکرر نگارنده به کتابخانهها برای دستیابی به این منبع شد. تردیدی نیست بخش مهمی از پژوهش حاضر را مدیون دکتر نصرالله صالحی هستم.
ایشان با محبتی مثالزدنی بخشی از جراید مورد استفاده در این رساله از جمله بخشهایی از روزنامة آفتاب و ستارة ایران را که محصول تلاش چند سالهشان بود، در اختیارم نهادند و مرا از مراجعه به کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران بینیاز کردند. استاد محمد گلبن مرا راهنمایی کردند که چگونه از روزنامههای موجود در کتابخانه مجلس شورای اسلامی، استفاده کنم. آقای نوروز مرادی از مسئولین بخش نشریات کتابخانه مجلس با لطفی تمام مرا از رنج رونویسی رعد سالهای 1336 تا 1338 آسوده ساختند. بخش کپی و تکثیر کتابخانه مجلس، صفحاتی از روزنامة رعد را در اختیارم نهادند و در این زمینه کمکی شایان توجه کردند. آقای اکبر مشعوف مسئول کتابخانة مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، امکان رونویسی از برخی مطالب روزنامههای نوبهار، رعد سالهای 1335-1334، زبان آزاد و عصر جدید را برایم فراهم آوردند. خانم عمادی هم با صبر و حوصله تمام پاسخگوی مراجعات مکرر من بودند، آقای فاضلی امکان استفاده از کتابخانه غنی مؤسسه را برایم فراهم آوردند، و آقای فرهاد رستم کتابهایی را به نام خود به امانت گرفتند و در اختیارم نهادند. آقای حسین کلاته مسئول بخش اسناد مؤسسه؛ در سال 1377 امکان استفاده از اسناد مؤسسه را مهیا دیدند و آقای زنجانی از مسئولین بخش اسناد مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه، تمهیدات لازم برای مطالعه اسناد ذیربط را فراهم آوردند. برخی از کارکنان سازمان اسناد ملّی ایران هم، مرا در یافتن اسناد مربوط به کمیتة مجازات یاری کردند. دکتر حجت فلاح توتکار، نسخهای از صورت مذاکرات مجلس سوّم مشروطه را در اختیارم قرار دادند. به همین سیاق سایر منابع و جراید را به نحوی از انحا تهیه کردم و در این زمینه هم کسانی به کمکم شتافتند که متأسفانه نام آنها را فراموش کردهام.
لازم به یادآوری است، اگر صبر و بردباری همسرم طی این سالها نبود، انجام تحقیقاتی از این دست توسط نگارنده ممکن نمیشد. در تمام این سالها که بعضاً توأم با مشکلات فراوانی بود، بار بخشی از مسئولیتهای این جانب بر دوش ایشان سنگینی کرد، با این وصف همواره تنها مشوق دائمی من بودند و مرا به ادامه تحقیقات دلگرمی دادند. دخترم نیلوفر بخشهایی از این رساله را به من دیکته کردند تا سرعت کار افزایش یابد، بنابراین بسیاری از نقلقولهای مستقیم و فهرست
منابع را مدیون ایشان هستم. تردیدی نیست که بیشترین جفا از سوی من در حق دختر دیگرم نگین انجام شد، طی این سالها نگارنده از فرصت پرداختن به ایشان کم بهره بود و همین موضوع مسئولیت مضاعفی را بر همسرم تحمیل کرد. لازم است از همة کسانی که در این بخش ذکری از آنان به میان آمد، بار دیگر تشکر و قدردانی نمایم و از خداوند متعال برای همة آنان موفقیت و شادکامی آرزو نمایم.
و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب
حسین آبادیان
25/8/1384
در ماه رمضان سال 1332ق، ولیعهد اتریش و همسرش به دست یک تروریست در شهر سارایوو کشته شدند. ترور ولیعهد اتریش، اروپا را که از مدتها پیش به بشکة باروت تبدیل شده بود، منفجر کرد و جنگ اول جهانی آغاز شد. ظاهراً علت جنگ، قتل ولیعهد اتریش بود، اما واقعیت امر این است که کشورهای اروپایی برای تقسیم منابع خام جهان بین خود و به منظور تقسیم مجدد جهان با هم وارد جنگ گردیدند.
در واپسین روزهای عمر روسیه تزاری، در دسامبر 1916 صدراعظم روسیه نطقی عجیب و بسیار روشن ایراد نمود که نشان میداد نظریة تقسیم جهان تا چه اندازه واقعیت دارد و چگونه دنیای قدرتمند برای تقسیم منافع نامشروع اقتصادی خود دنیا را به کام جنگ کشیده است. صدراعظم روسیه گفت آرزوی دیرینه روسها رسیدن به دریای آزاد بوده است، بهترین طریق ممکن در این راه اشغال تنگههای بسفر و داردانل است که از آن راه میتوان بر دریای مدیترانه تسلط یافت. او گفت روسیه توانسته است با انگلستان، فرانسه و ایتالیا قراردادی امضا نماید که طبق آن تنگههای بسفر و داردانل همراه با استانبول به دولت روسیه واگذار میشود. از دید وی اینک معلوم است روسها برای چه نیّتی میجنگند. صدراعظم از ملّت روس خواست با
رشادت و مردانگی دشمن را در این جبههها منکوب کنند و به مقصود خود نایل آیند؛ گرچه دشمن هنوز قوی است و ضربههای اساسی به روسیه میزند، اما فتح و ظفر بالاخره نصیب روسها خواهد شد و دشمن کاملاً مغلوب خواهد گردید.(1)این پیشگویی کاملاً غلط از آب درآمد. چند روز بعد از این سخنرانی خیابانهای سنپترزبورگ و مسکو شاهد تظاهرات زنان گرسنهای بود که نانی برای خوردن نمییافتند، حال آنکه مردان آنان در جبهههای جنگ برای آرزوهای دور و دراز تزار میجنگیدند.
از دید یک ایرانی، کشورهای اروپایی در یکی از مهمترین مقاطع تاریخی این کشور به خود مشغول شدند. اگر حاکمیتی ملی در ایران وجود داشت، اگر رجال آگاه و بصیر به سیاست جهان در کشور موجود بودند، اگر به راستی اصول مشروطه در کشور اجرا میشد و اگر مصالح ملی و منافع عمومی مردم مورد توجه زمامداران کشور واقع میگردید، این یکی از بهترین فرصتهای ایرانیان برای تضمین منافع کشور بود. کمااینکه ملت ایران اندکی به خود آمد، احساسات ملی بار دیگر در وجود آنان جوانه زد، مردم بار دیگر به جنبش درآمدند؛ اما با کمال تأسف این بار هم جز ناامیدی و رنج و حرمان نصیبی حاصل نشد. حکومت ایران تنها کاری که کرد این بود که از فرصت مشغولی روسیه در جنگ استفاده نمود و صمدخان، این مرد سفاک و جنایتپیشه را از والیگری آذربایجان برداشت. هم چنین مرنارد بلژیکی از ریاست خزانهداری ایران برکنار شد،(2)ظاهر قضیه این بود که برداشتن مرنارد هدفی ملّی تعقیب میکند، اما به سرعت معلوم شد که پشت این قضیه هم اهداف شومی نهفته است که در ماجرای تاسیس کمیتة مجازات از پرده بیرون افتاد. مرنارد در ژوئن 1912 به ریاست خزانهداری منصوب شده بود، وی روز بیستم سپتامبر 1914 از منصب خود برکنار شد اما از ایران خارج نشد، مرنارد روز بیستم اکتبر 1916 در تهران درگذشت.
بهرهبرداری ایران از مشغول شدن جهانخواران با هم، در همین حدی بود که
بالاتر توضیح دادیم. اما استفاده از موقعیتهای بیشتر ممکن نشد، «افسوس که این کار در عهده مردان کارآگاه وطنپرست فعال است که در مملکت ما نایابند و اگر بیش و کمی یافت شوند دست آنها به دامان امور دولت نمیرسد، در این صورت وقت عزیزی از دست دولت و ملت میرود و وقت از دست رفته هرگز به دست نمیآید.»(1)
با آغاز جنگ اول جهانی، دولت ایران بلافاصله اعلام بیطرفی کرد؛ و فرمان احمدشاه در زمینه بیطرفی ایران به شرح زیر صادر شد:
السلطان بن السلطان بن السلطان احمدشاه قاجار؛ نظر به اینکه در این اوقات متأسفانه بین دول اروپ نائرة جنگ مشتعل است و ممکن است این محاربه به حدود مملکت ما نزدیک شود، و نظر به اینکه روابط ودادیة ما بحمدالله با دول متخاصمه برقرار است، برای اینکه عموم اهالی از نیّات ما در حفظ و صیانت این روابط حسنه نسبت به دول متحاربه مطلع باشند، امر و مقرر میفرماییم که جناب مستطاب اجل اشرف اکرم افخم مهین دستور معظم مستوفیالممالک رئیسالوزرا و وزیر داخله فرمان ملوکانه را به فرمانفرمایان و حکام و مأمورین دولت ابلاغ دارند که دولت ما در این موقع مسلک بیطرفی اتخاذ و روابط دوستانه خود را با دول متخاصمه کماکان حفظ و صیانت مینماید و بدین لحاظ مأمورین دولت را باید متوجه نمایند که نباید وجهاً من الوجوه براً و بحراً کمک و همراهی و یا ضدیت هر یک از دول متخاصمه نموده و یا اسلحه و ادوات حربیه برای یکی از طرفین تدارک و یا حمل کنند و باید از طرفداری با هر کدام از دول متحاربه پرهیز و احتراز نموده، مسلک بیطرفی دولت متبوعه خود را کاملاً رعایت نمایند و در تکمیل حفظ بیطرفی و صیانت روابط حسنه باز آنچه هیأت دولت ما مصلحت دانند و به عرض برسد در اجرای مقررات آن امر ملوکانه شرف صدور خواهد یافت. 12 شهر ذیحجةالحرام 1332.(2)
با وجود اعلان بیطرفی ایران، از ابتدای جنگ اوّل جهانی به بعد عوامل آلمانی
گروه گروه وارد ایران میشدند، در بسیاری از نقاط کشور فعالیت آلمانیها مشهود بود. هدف از این فعالیتها به میدان کشانیدن نیروی عشایر ایران به جنگ علیه متفقین بود، در عین حال آلمانیها به خوبی از حربة احساسات ضدروسی حاکم بر ایران و نیز دستهبندیهای سیاسی کشور استفاده کردند.(1)
از آن سوی، انگلیسیها به بهانة نفوذ آلمان در ایران قوای خود را وارد کشور نمودند و بندر آبادان و سپس بندر بوشهر را به اشغال خود درآوردند، اشغال بوشهر روز 22 اوت 1915 صورت گرفت. همزمان روسها سپاهیان خود را در گیلان و نواحی غربی کشور مستقر کردند. هدف بریتانیا بیش از هر چیزی حفاظت از منافع نفتیاش در خوزستان بود، جایی که آلمانیها آن را یکی از اهداف خرابکاری خود تعیین کرده بودند. چند ماه بعد- در سال 1915- آلمانیها توانستند از رقابتهای ایلی بین خوانین بختیاری استفاده نمایند و همراه با برخی نیروهای عثمانی به چند خط لوله انتقال نفت آسیب رسانند. به یاد آوریم که انگلیسیها بدون اطلاع دولت ایران با برخی خوانین بختیاری قراردادی امضا کرده بودند که طبق آن امنیت خطوط انتقال نفت را به آنان محول نمودند؛ اما وقتی این اتفاقات روی داد، انگلیسیها که همیشه دولت ایران را نادیده گرفته بودند، این بار حکومت را مسئول خسارات وارده اعلام کردند و تقاضا نمودند مبلغ هفتصد هزار لیره به آنان بابت خسارات وارده بر لولههای انتقال نفت، غرامت پرداخت شود.(2)
اشغال کشور بحرانهای فراوانی بین اعضای احزاب سیاسی، پارلمان، کابینه و وضع عمومی کشور به ارمغان آورد. حتی روزنامهای مثل عصر جدید که موضع محافظهکارانه داشت و مطالب صفحه اوّل خود را تماماً به وضع جبهههای جنگ و کشورهای اروپایی اختصاص میداد، به صدا درآمد. در این روزنامه ضمن درج مقالهای نوشته شد: «آیا معنی بیطرفی این است که قشون روس قسمت شمالی مملکت ما را اشغال و انگلیسیها جنوب را متصرف و عثمانی در مغرب قشون وارد کنند؟ پس اگر هم میخواستیم یا هنوز میخواهیم که بیطرف باشیم واضح و
محسوس است که نمیگذارند که ما بیطرف باشیم...» متینالسلطنه وضعیت کنونی را غیرقابل تحمل دانست، او نوشت دول متحارب استقلال ایران را نقض کردهاند، «جهت کدام است و تفوق ما چیست که به این درجه در حینی که داریم در آتش میسوزیم از عاقبت سوختن و کباب شدن احتیاط و پرهیز میکنیم؟» به قول نویسنده، دول متحارب «در مملکت ما با قوای مادی و معنوی ما دارند با یکدیگر میجنگند». در این ضمن قوای ایرانی تحلیل میرود، حکومت مرکزی به واسطه بیطرفی نمیتواند به کشوری استمداد رساند و کشوری دیگر را از مداخله در امور خود منع نماید. نویسنده پرسید در شرایطی که کشور عملاً به اشغال بیگانه در آمده است، دولت مستوفی «چرا این استمداد یا ممانعت را نکرد و از نتیجه این جنگ عمومی اعم از فتح یا شکست یک طرف یا طرف دیگر بهرهمند نشد؟»(1)لازم به یادآوری است، درست چند روز بعد از وقوع جنگ، علاءالسلطنه استعفا کرد و احمدشاه، مستوفی را مأمور تشکیل کابینه نمود، کابینهای که باعث شد نیروهای بیگانه کشور را به اشغال خود درآورند.
عصر جدید در شمارة بعد یادآوری کرد: «باید حکومت حاضره(2)مملکت را از این حالت معوقه بیرون آورده یکی از دو شقّ را اختیار کند و به اعتبار یکی از آن دو شقّ، سرنوشت حیات یا ممات ایران را مهر نموده به عالم ثابت کند، و در تاریخ ثبت نماید که اگر ایران مرده، به یک ذلت و پستی نمرده است!»(3)این مقالات نوشته عبدالحمیدخان متینالسلطنه بود که از پشت پردههای تحولات داخلی ایران به خوبی آگاهی داشت.
روز اول محرم سال 1334 قشون روس از قزوین به حرکت درآمد و به سوی تهران تاخت. مردم وحشتزده شدند؛ به ویژه اینکه نمایندگان سفارتخانههای عثمانی، آلمان و اتریش سفارتخانههای خود را تخلیه کردند و بیرق سفید برافراشتند.
هر سه نمایندگی بدون اطلاع دیگران با شاه و دولت، قراردادی سرّی امضا کردند که طبق آن از تهران خارج میشدند. به عبارت بهتر سفارتخانههای یادشده همین که قشون جرّار روس و انگلیس را به ایران کشانیدند، گویی رسالت خود را خاتمه یافته تلقی کردند. قرار شد پایتخت به اصفهان منتقل شود. این تصمیم که مورد حمایت جناح افراطی دمکراتها قرار داشت بینهایت مشکوک بود. مستوفیالممالک به این عنوان که شاید فاجعه تبریز در تهران تجدید شود و رشته امور به کلی از هم بگسلد، روز اول محرم به طور محرمانه جمعی را واداشت که از تهران خارج شوند و در قم اقامت نمایند. مقرر شد آنان به عنوان دفاع ملی نیرویی جمع آورند و با مهاجمین مبارزه کنند. سلیمانمیرزا اسکندری در زمره افرادی بود که به قم رفت. جالبتر اینکه کمیته مرکزی حزب دمکرات که آن همه بحرانسازی کرد و قوای بیگانه را به حمله به تهران تحریک نمود، به سمت قم شتافت.(1)
نخستین مهاجرت روز دوّم محرم سال 1334 صورت گرفت. در این روز وحیدالملک شیبانی همراه با سیدمحمدرضا مساوات، میرزامحمدعلیخان کلوب، سیدعبدالرحیم خلخالی و سیدجلیل اردبیلی محرمانه به سوی قم عزیمت کردند. روز سوّم محرم ادیبالسلطنه سمیعی در علیآباد به آنان ملحق گردید. روز چهارم محرم سلیمانمیرزا اسکندری و میرزاسلیمانخان میکده در منظریه به آنها رسیدند که پنج تن ژاندارم آنها را همراهی میکردند. این دو تن گفتند عزیمت آنان با تصویب شاه و مستوفیالممالک بوده است و مجاز هستند دست به اقدام انقلابی بزنند و «مخالفت صوری با حکومت تهران» نمایند. به این شکل بود که در قم مرکزی به نام «کمیته دفاع ملّی» تشکیل شد. اعضای هیأت مدیرة آن عبارت بودند از سلیمانمیرزا اسکندری، مساوات، میرزامحمدعلیخان کلوب و وحیدالملک. مدیر کمیته اسکندری بود و کمیتههای فرعی برای امور مالی، نظامی، فرهنگی و تبلیغی شکل گرفت. اینان یازدهم صفر از قم به سوی کاشان حرکت کردند، این امر بیاطلاع دولت مرکزی صورت گرفت. در اصفهان آنان نودوهشتهزار تومان موجودی بانک شاهی را ضبط و میان ژاندارمها تقسیم نمودند تا سناریوی مخالفت صوری با
1) حیات یحیی، ج3، ص293.
حکومت مرکزی را تحقق بخشند. سالار نظام طبق دستور کتبی سلیمانمیرزا مسئول ضبط اموال بانک شاهی شد. محل اجتماع کمیته دفاع ملّی در منزل شیخالاسلام رئیس بلدیه اصفهان بود.(1)
از سوّم تا سیزدهم محرم سال 1334، تعداد کثیری از نمایندگان، مشاهیر دولت، سیاستمداران و برخی روزنامهنگاران به قم مهاجرت کردند. تصمیمگیرندگان اصلی عبارت بودند از: میرزاکریمخان رشتی، سردار محیی، میرزاقاسمخان تبریزی، میرزامحمدصادق طباطبائی و مورخالدوله سپهر. اینان مذاکره میکردند که آیا مهاجرین را باید در قم نگاه داشت یا اینکه از آنجا حرکت کرد، این در حالی بود که وزیر خارجه اطلاع داد قوای روسیه از ینگی امام واقع در کرج عقب نشستهاند و خطری مهاجرین را تهدید نمیکند. در این بین مستوفیالممالک سیاستی دوگانه در پیش گرفت؛ او که خود عدهای را به مهاجرت تشویق کرده بود، در نامهای خطاب به سیدمحمد طباطبائی از او خواست که همراه با دیگر مهاجرین به تهران بازگردند، زیرا قوای روسیه عقب نشستهاند.(2)این نامه روز چهاردهم محرم سال 1334 فرستاده شد. روز بعد هم مؤتمنالملک رئیس مجلس در نامهای جداگانه تقاضا کرد مهاجرین به پایتخت بازگردند، زیرا «لازم است در چنین موقعی که دولت مشغول تصفیه مهمترین مشکلات است با مراجعت آقایان محترم مجلس شورای ملّی دائر و به ایفای تکالیف مقرره خود مشغول باشند.»(3)شانزدهم محرم سیدمحمد طباطبائی به مستوفی پاسخ داد که علت مهاجرت او هجوم قشون بیگانه و تصمیم شاه به تغییر پایتخت بوده است، او این را «تکلیف اسلامیت و ایرانیت» خود خواند؛ اما در عین حال نوشت:
فعلاً که هیأت دولت مشغول اقدامات دیپلوماسی شده و جریان مذاکرات امیدبخش است به اعتماد کاملی که داعی و عموم مردم به شخص حضرتعالی دارند هر ساعت که مژده ختم مذاکرات و اصلاح امور موافق صلاح مملکتی از طرف حضرتعالی داده شود در شرفیابی درنگ نخواهد کرد و البته عموم مردم از اطاعت
اوامر دولت متبوع خود تخلف نخواهند نمود.(1)
اما کمیته بحرانساز نظری دیگر داشت. نکتة مهم این است که نایب حسین کاشی و ظفر نظام دو راهزن مشهور به اردوی مهاجرین ملحق شدند، برخی خوانین بختیاری از اصفهان به سلیمانمیرزا تلگراف کردند و از او خواستند «فوراً وسایل تأمین» این افراد و اردوی همراهشان را فراهم آورند و زمینههای «اتحادشان را با اردوی ملّی فراهم» نمایند.(2)
یکی دیگر از افراد دسته مهاجرین سردار مقتدر عبدالحمیدخان کاشی بود. او در دوره ناصری در مدرسهای نظامی در استانبول تحصیل کرد، سپس به ایران آمد و پس از تصدی برخی مناصب نظامی؛ در دوره مظفری رئیس کمیسیون تعیین سرحدات سیستان گردید. او «پول خیلی زیادی از انگلیسیها گرفت و سی فرسنگ خاک ایران و رود هیرمند را به انگلیس برگذار کرد. در مشروطه اوّل و کمی از ثانی مردود ملّت بود. چیزها درباره او گفتند و نوشتند. از آنجا که در ایران این مطالب باعث ترقی است نه تنزل، آقا روز به روز ترقی کرد تا معاون وزارت جنگ و سردارمقتدر شد.»(3)گفتیم این مرد یکی از افراد مهاجرین بود و فرماندهی اردوی عراق عجم را بر عهده داشت، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
روز ششم محرم سال 1334 مصادف با چهاردهم نوامبر سال 1915، کالدول،(4)وزیرمختار امریکا به سفارت آلمان اطلاع داد که طبق اخبار قطعی، شب آن روز در تهران آشوب بروز خواهد کرد و پایتخت مورد تهدید واقع خواهد شد. وزیرمختار اصرار داشت این مطلب به اطلاع کارکنان سفارت آلمان رسانیده شود. همان شب پرنس رویس به سفارت امریکا منتقل گردید، فوراً او را در اتاقی جای دادند که از قبل آماده شده بود، ویلهلم لیتن نایب شرقی سفارت و دیگر کارکنان سفارت از جمله دکتر دریگر رئیس مدرسه صنعتی آلمان هم همان شب به سفارت امریکا برده شدند.(5)این حرکت
امریکاییهای مقیم ایران بسیار شگفتانگیز بود، زیرا آنان به خوبی میدانستند سفارت آلمان تحریکاتی کرده است که مغایر منافع ملّی ایران بود.
به طور مثال سفیر آلمان در تهران اسلحه وارد میکرد، تفنگ و فشنگهای سهتیر دولتی را از اهالی تهران میخرید و سواره نظام و پیاده نظام میگرفت. هر وقت سوار میشد و میخواست جایی برود، دهها فرد مسلح اطراف کالسکه او را گرفته و در خیابانهای تهران تاختوتاز میکردند. البته دولت که مسئول جان و مال اتباع خارجی بود، باید امنیت او را تضمین میکردند و به او دستور میدادند دست از این اقدامات خود بردارد. به روایت یکی از معاصرین این تحولات، «از روسها واهمه داشتیم [چون] قشون داشتند، بانک داشتند، نفوذ سیصد ساله داشتند، طلبکار ما بودند، قیم ما بودند، مملکت ما رهن آنها بود. از آلمان و عثمانی و اتریش چه ترسی داشتیم. در صورتی که حرف حسابی بود تملق هم میگفتند، زور هم داشتیم.»(1)مقامات سفارت آلمان با افراطیترین جناحها و شخصیتهای سیاسی ایران مرتبط بودند، اینان در موارد زیادی از سفارت آلمان دستور میگرفتند، کارهای خود را با سفیر آلمان هماهنگ میکردند و در یک کلام اجازه میدادند این قدرت تازه وارد به عرصههای سیاسی ایران، به خاطر رقابتهای امپریالیستی خود با انگلیس و روسیه در مسائل داخلی کشور دخالت کند. مورخالدوله سپهر منشی سفارت، رابط این گروههای افراطی با سفیر بود، نیز زومر کاردار سفارت هم به منزل کمرهای رفتوآمد داشت. این روابط تا مدتهای مدید بعد از وقوع جنگ هم ادامه داشت، رفتوآمد خانگی مقامات سفارت آلمان به نزد مقامات و شخصیتهای ایرانی نشاندهندة روابط صمیمانه بین طرفین بود.(2)
روز هفتم محرم 1334 شاه تصمیم گرفت به مهاجرین پیوندد. «مهاجرین که انتظار این خبر را داشتند» شروع به تمهید مقدماتی برای ورود او کردند. شاهزاده معتمدالدوله حاکم قم که از نوادگان عباسمیرزا قاجار بود، در زمرة متحدین حزب دمکرات به شمار میرفت. او جمعی از بزرگان قم را به همکاری دعوت کرد، تولیت
آستان حضرت معصومه(س) هم به این مجلس دعوت شد، به زودی روحانیان قم هم به این مراسم پیوستند. در این بین حوادث جالبی روی داد: «یکی از روحانیان قم ابتدا به منبر رفته عزم شاه را در تغییر پایتخت به مردم خبر داده مردم را به جهاد در راه دین و حفظ بیضه اسلام ترغیب نمود.»(1)
واضح است که انگیزههای روحانیان با گروهی که مورخالدوله و سلیمانمیرزا و مساوات و اتباع بیگانه مثل شیبانی هدایتشان میکردند، از بنیاد تفاوت داشت.
تحولات بعدی بیشتر نشان داد نه روحانیان به این گروه اعتمادی داشتند و نه اینان در برخورد با روحانیان صداقتی نشان دادند. از این بالاتر همه میدانستند که جناح افراطی حزب دمکرات با موضعگیریهای غریب خود در دورة مشروطه چه ضربهای به اعتماد عمومی و از آن جمله اعتماد روحانیان به مشروطه وارد ساخت. آنان با اقدامات خود و طرح شعارهای خارج از موضوع و ضروریات ایران، خیانتی عظیم به ملک و ملّت مرتکب شدند. اگر در دوره مشروطه روحانیان همگام با علمای بزرگ نجف و مراجع تقلید نقش غیرقابل انکاری در صیانت از تمامیت ارضی کشور ایفا کردند، این بار به دلیل تضعیف موقعیت آنان توسط همین گروه افراطی، کمتر خود را درگیر مسائل میکردند. به عبارت بهتر بیاعتمادی به گروهی که سنگ مشروطه به سینه میزدند و آب به آسیاب دشمن میریختند، ریشه مواضع مراجع و علمای بزرگ در ارتباط با مسائل ایران شده بود. با این وصف اینان این بار هم بیکار ننشستند و به طوری که خواهیم دید، از صدور فتاوی جهاد خودداری نکردند؛ فتاوی که باعث به غلیان آمدن احساسات دینی مردم شد و به ویژه در عراق جنبشی عظیم آفرید. به واقع قبل از اینکه حتی گروه بحرانساز دست به اقدامات نمایشی زند، بسیاری از علمای بزرگ مقیم ایران و نجف فتاوی و احکام جهادیه خود را صادر کرده بودند.
به هر حال مستوفی نامهای مجدد خطاب به سران مهاجرین نوشت و توضیح داد که دولت مشغول گفتگو با متجاوزین است اما «تصدیق میفرمایید اگر اشخاص و دستهجات مختلف در نقاط مختلف برخلاف رای و مشی دولت اقدامات نمایند
1) همان، ص298.
اشکالات زیاد شده و دولت نایل به مقصود نخواهد شد. از قرار راپورتهای واصله در قم بعضی اقدامات میشود که به نظر مخالف مشی و عقاید دولت میآید، این مسئله یعنی تشکیل مرکزهای مختلفه باعث تفرقة قوای مملکت شده، ما را به طریق بدبختی سوق مینماید. تصوّر میکنم بر خاطر آقایان پوشیده نباشد که باید تمام قوی و عناصر مملکت در خط واحد مشی نمایند. فعلاً دولت لازم میداند که برای اصلاح حال و مآل مملکت آقایان علماء اعلام و نمایندگان محترم چنان که سابقاً اطلاع داده شده به طرف طهران حرکت فرمایند و از هرگونه اقدام مخالف صلاح در قم جلوگیری فرمایند تا دولت با مساعدت آقایان محترم و موافقت نظر آنها تعقیب مذاکرات را برای اصلاح کلیة اوضاع نموده نتیجه قطعی را به تمام نقاط مملکت اطلاع دهند.»(1)ارباب کیخسرو شاهرخ برای بازگرداندن نمایندگان به قم آمد، اما بدون نتیجه به تهران بازگشت، فقط ملکالشعرای بهار نماینده مجلس که از درشکه به زمین افتاده و دستش شکسته بود، برای معالجه با ارباب کیخسرو به تهران مراجعت نمود.(2)
نقشهها در تهران تغییر کرد. شاه از آمدن به قم منصرف شده و رابطة کمیته دفاع ملی با تهران قطع گردید. اما کمیته دفاع ملی مشغول کار خود بود، در این بین بروز اختلافات کار را بحرانیتر ساخت. به زودی بیاعتمادی روحانیان به گروه بحرانساز علنی شد. اعتدالیها میگفتند روحانیان قم با برخی اقدامات مخالفند، زیرا این اقدامات توسط دمکراتها صورت میگیرد و «به صحت عمل آنها اعتمادی نیست.»(3)این بود که کمیته دفاع ملی مستقر در قم نتوانست کاری انجام دهد، شیرازة امور به شدت در حال تلاشی بود. دفاع ملی شعاری بدون پشتوانه بود، بهواقع «دفاع ملی به واسطه مداخله آلمانها و صاحب منصبان سوئدی صورت ملیت نداشت و نضجی نمیگرفت.»
بعد از اندک مدتی مهاجرین به سمت اصفهان و کاشان رفتند. اینان وقتی قشون وحشی روس را به مناطق مرکزی ایران کشانیدند.
با وصف بیاعتمادی به دمکراتها، روحانیان از زیر بار مسئولیت شانه خالی نکردند. مثلاً روحانیان اراک وقتی روسها را در خاک کشور دیدند و به محض ورود مهاجرین به اراک از شهر حرکت کردند. این امر «موجبات ترغیب و تحریص جنگجویان» را فراهم آورد: «اعلان حرکت آنها در شهر موجب هیجان شد، رجال متمول عراق [اراک] از قبیل سهمالملک و صمصامالملک و غیره برای مساعدت، به ظاهر حاضر گشتند و جمعی از مردم شهر خود را آمادة کارزار کردند و عنوان دفاع ملی فیالجمله قوت گرفت.»(1)از این قوا در برابر مهاجمین روس کاری ساخته نبود، «ولکن اقدام روحانیان در این کار برای تهییج قوای ایلات و عشائر و برای اینکه دشمنان دین و دولت هیجان ایرانیان را تنها مستند به تحریکات آلمانها و عثمانیان ندانند اثر نیکو داشت.»(2)
گفتیم ظاهراً مستوفیالممالک تلاش کرد مهاجرین را به تهران بازگرداند، اما آنان ابتدا به کاشان و سپس به اصفهان رفتند. شیبانی- که خود از بحرانسازان بود- مدعی است مستوفی در این ایام با سفارتهای روس و انگلیس مشغول گفتگو بود و بالاخره هم زمانی که آنها در کاشان بودند نامهای از مستوفی توسط عدلالملک دادگر، قاسمخان صوراسرافیل و ارباب کیخسرو ارسال گردید. در این نامه آمده بود او توانسته با روسها معاهدهای منعقد نماید، اگر مهاجرین با این معاهده موافقت داشته باشند که او میماند؛ اگرنه استعفا خواهد کرد. معاهده مشتمل بر این مواد بود: نخست دولتین روس و انگلیس کلیّة قروض ایران را میبخشند. دوّم دولتین در طول جنگ و تا یک ماه پس از خاتمه جنگ ماهی سیصد هزار لیره کمک بلاعوض در اختیار دولت ایران قرار خواهند داد. سوّم کلیه امتیازات از قرارداد 1907 به بعد ملغی خواهد شد. چهارم عهدنامه 1907 هم ملغی اعلام خواهد شد. پنجم دولتین از حق کاپیتولاسیون در ایران صرفنظر خواهند کرد. ششم دولتین مخارج تأسیس و حفظ و نگهداری پنجاه هزار قشون را به صورت بلاعوض در اختیار ایران قرار خواهند داد. هفتم دولت انگلیس، بحرین را به ایران واگذار خواهد کرد. هشتم دولت ایران
حق خواهد داشت در دریای خزر کشتیهای جنگی مستقر سازد. نهم دولت ایران باید دشمنان روس و انگلیس را از ایران اخراج کند. دهم دولت روسیه نیروی کافی به ایران اعزام خواهد کرد تا بتواند قوای آلمان و عثمانی را بیرون کند. فرماندهی این قشون با شاه ایران خواهد بود و پس از خاتمه جنگ قشون دولتین خاک ایران را ترک خواهند نمود. یازدهم کشورهای متفق روس و انگلیس یعنی فرانسه، ایتالیا، ژاپن صحت اجرای مواد عهدنامه را تضمین خواهند کرد.(1)
به استثنای بخشی از مادة دهم، کلیه مواد این عهدنامه به نفع ایران بود. همانطور که خواهیم دید بالاخره هم روس و هم انگلیس بدون اینکه ضمانتی به دولت ایران داده باشند، قشون خود را وارد کشور کردند. علت این بود که نمایندگان مهاجرین به دفعالوقت گذرانیدند، آنان به عمد آنقدر وقت تلف کردند تا نیروهای بیگانه وارد کشور شدند، بدون اینکه در برابر دولت ایران تعهدی داشته باشند. نمایندگان مهاجرین پس از مذاکرات زیاد تصویب کردند «نیروی روسیه در مواضع خود اقامت داشته تجاوز جدیدی نکند تا آنکه تمام نمایندگان پراکنده شده در اصفهان جمع و رأی قطعی اتخاذ کنند.» بلافاصله بعد از این مصوبه دولت مستوفی استعفا کرد.(2)
در این ایام راهزنان و آشوبطلبان لباس مبارزه پوشیده بودند. به طور مثال نایبحسین کاشی و فرزندش ماشاءالله که خلقی از دست آنان عذاب میکشیدند، به همراه راهزن دیگری به نام محمدحسنخان ظفرنظام وارد میادین جنگ شدند. اینان از سوی کمیته به اصطلاح ملّی که رهبران آن سردستههای آشوبطلبان تهران بودند، تشویق شدند به جنگ علیه روسیه بپردازند. این افراد در جنگ ساوه در کنار سربازان گمنام این مرز و بوم به جنگ علیه روسیه پرداختند و البته اعمال آنان باعث شد روسها به مناطق مرکزی ایران مثل اصفهان کشانده شوند. از آن سوی هر چه روسها به مناطق مرکزی کشور نزدیکتر میشدند، مردم تا حد توان خود اسلحهای تهیه کرده و علیه آنان میجنگیدند. در یزد مردم مسلح شدند، از اطراف و اکناف این ولایت عدهای از مردم بیادعا به آنان ملحق میشدند و حکومت هم نمیتوانست
شهر را کنترل کند. روز چهارم صفر مطابق با 12 دسامبر 1915، بین نیروهای روسیه و قوای نایب حسین کاشی و فرزندش ماشاءاللهخان کاشی همراه با محمدحسنخان ظفرنظام که با برخی از رؤسای به اصطلاح مجاهدین ائتلاف کرده بودند، در حوالی ساوه نبردی روی داد. از میزان تلفات طرفین اطلاعی وجود نداشت.(1)
چه کسانی به نیروهای مهاجر اطلاعات غلط میدادند و آنان را از برگشتن به تهران و تشکیل جلسات مجلس بازمیداشتند؟ چه کسانی عامدانه باعث تعطیل قوّة مقننه شدند تا نتواند در باب پیشنهادهای متفقین بحث و مذاکره نماید؟ یکی از اینان مستشارالدوله بود. مستشارالدوله روز 29 محرم سال 1334، نامهای خطاب به سیدمحمدصادق طباطبائی نوشت و او را از آمدن به تهران برحذر داشت و گفت طباطبائی تلاش کند دیگران را هم از آمدن به تهران برحذر دارد. او نوشت مستوفیالممالک «تا امروز با زنجیر حُسن اعتمادی که نمیدانم چرا خودمان دایر کردهایم همه را در حال بلاتکلیفی و تردید به سوی مقصود ناپاک خود کشیده است و هر وقت بنده و امثال بنده خواستهایم آگاه شده دیگران را ملتفت و خود را مستخلص سازیم با پارهای تدابیر یک نوع امیدواری مصنوعی القا نموده و باز مقداری مسافت ما را کشانده است و بالاخره مملکت را با مذهب و مصلحت و اشخاص تا لب پرتگاه رسانده است؛ یعنی برخلاف همه آرزو و آمال کار اتحاد با روس و انگلیس را به جایی رسانده است که اگر پارهای عملیات و فداکاریها نبود» کار اتحاد با روس و انگلیس عملی شده بود. او نوشت اگر رئیسالوزرا استعفا دهد، «این بار منحوس را که بر دوش خواهد کشید که او به اینجا رسانده است[؟]»، اگر هم استعفا ندهد به قدری «جلو رفته است که عقب رفتنش در حکم محال است.» او نوشت در تهران عدهای شب و روز علیه فرمانفرما مشغول کارند، و اگر هنوز (تا آن روز) اقدامات شدید علنی صورت نگرفته علت این است که هنوز بلاتکلیفی وجود دارد و نمیتوانند اطمینان یابند که دولت و رئیسالوزرا به سمت خیانت پیش میروند. او نوشت طباطبائی با وزیرمختار آلمان که همراه مهاجرین بود، گرم گیرد تا اگر باز هم لازم شد عدهای به مهاجرین بپیوندند و «دولت تهران عبارت از شاه
1) ایران در جنگ بزرگ، ص269.
معصوم و چند نفر خائن و ترسو» باشد که «از باقی مملکت و ملّت دور افتاده» باشند. او نوشت لازم است مدرس به تهران بازگردد زیرا «در اینجا از عناصر حقیقتگو و هیاهو کن خیلی کم داریم.» این توصیهای زیرکانه بود، مدرس تنها فردی بود که در جمع مهاجرین توان رویارویی با بحرانسازان را در صورت آفتابی شدن طرحهای خائنانه آنان داشت. مستشارالدوله میخواست او را از دیگران جدا کند تا صدایش بین مهاجرین گوش شنوایی نداشته باشد.
او توصیه نمود لازم نیست طباطبائی و پدرش به تهران بازگردند، «فرمانفرما و بعضی از دوستان خودتان اهتمام دارند و خواهند داشت که شما را مراجعت دهند البته صلاح نیست اگر لازم شد حضرت آقا را با فامیل به طرف اصفهان بفرستید و خودتان با سایرین حتیالامکان متحدانه در تعقیب مقصود باشید.» بالاتر اینکه او توصیه کرد «به آقایان رفقای خودتان از قبیل آقامیرزامحسن و کمپانی که گویا کاملاً به دسائس فرمانفرما متقاعد شدهاند تلگرافاً تهدید مخابره شود.»(1)
نکته این است که هر چه این گروه به اصطلاح ملیون با طرحهای مثبت مخالفت میکردند، کابینههای ضعیفتر روی کار میآمدند و دولتین شرایط سختتری پیشنهاد مینمودند. به طور مثال با سقوط فرمانفرما که به جای مستوفی آمده بود، دولت سپهسالار تنکابنی تشکیل شد و با استقرار سپهسالار بر اریکة ریاستوزرایی، دولتین شرایط «ایران برباددهی» را پیشنهاد نمودند که بلافاصله به تصویب رئیسالوزرای وقت رسید.
جنگ روز به روز ایران را بیشتر در کام خود فرو میبرد بدون اینکه نتیجهای از آن عاید شود. دستهایی در کار بود تا امنیت را به کلی از کشور سلب کنند و زمینه را برای عملیاتی کودتایی مهیا سازند. این موضوعی بود که از دید نکتهبین متینالسلطنه پوشیده نمیماند. به مناسبت حلول سال 1295ش. روزنامة عصر جدید مقالهای منتشر کرد که به قول مورخالدوله بعداً به قیمت جانش تمام شد.
1) همان، صص267-266.
متینالسلطنه در این مقاله نوشت سال گذشته برای ایران سال مشئومی بوده است، «چه آنکه به واسطه سوءتدبیر و مسامحه و سست عنصری رجال سیاسی ایران و بیتجربگی اهالی مملکت و خیانتکاری نمایندگان افکار عمومی یا سازندگان عقاید و مخصوصاً نفوذ شدید طلای اجانب،(1)بدبختانه مملکت ما بدون اینکه ذرهای از جنگ بینالمللی استفاده کند، تمام مضرات آن را تحمل نمود.» متینالسلطنه بر این باور بود که از همان بدو جنگ اگر زمام امور ایران در دست عناصر لایق و وطندوست بود و اگر به جای تأکید بر احساسات «بیاساس مصنوعی» اندکی فکر، پشتوانه کارها قرار میگرفت، حوادث سال گذشته میتوانست اتفاق نیفتد؛ میشد خط سیر حوادث یک سال آینده را پیشبینی کرد و میشد سیاست بهتری در برابر تحولات اتخاذ نمود. اما به جای اینها وقت گرانبهای مردم صرف بحرانهای متوالی شد، بحرانهایی که دستهای خائنانه آنها را هدایت میکردند، ملاحظات سطحی و «رواج بازار دماگوژی یا عوامفریبی» بر شدت هرجومرج افزود و ایران به بحرانی لاینحل فروغلتید.
متینالسلطنه توضیح داد هیچ یک از دولتهای عالم بنای سیاست خود را بر احساساتی که ناشی از بیتجربگی باشد قرار نمیدهند، مگر اولیای امور ایران. او به درستی اساس سیاست مدرن را تشریح کرد و نوشت در «قرن بیستم هم نژادی، همسایگی، عداوت مشترک، محبت مشترک، دوستی دائمی، خریدار نداشته و جز منفعت محسوس مادی چیز دیگری در سیاست دخالت ندارد.» بر این اساس بود که روس و انگلیس ترجیح دادند در ایران امنیت و آرامش برقرار باشد و به جای اینکه سربازان خود را به این سمت گسیل دارند آنها را در جبهههای دیگر مشغول نمایند. اما آلمان و عثمانی برعکس ترجیح میدادند دولتهای روس و انگلیس در ایران دچار مشکل شوند و بخشی از نیروهای این دو کشور مصروف عملیاتی شود تا نتوانند در نقاط دیگر عالم به فعالیت پردازند. بر این اساس با توجه به وسعت ارضی و شرایط جغرافیایی ایران، تصوّر میشد اگر این کشور درگیر جنگ شود، حداقل یکصد و پنجاه هزار تن نیرو لازم خواهد داشت. این نیرو علیالقاعده باید از جبهه قفقاز وارد
1) منظور توزیع پول آلمانیها بین قوای نظامالسلطنه بود.
کشور شود، یعنی درست جایی که روسیه با عثمانی مشغول جنگ است. بدیهی است اگر چنین امری صورت میگرفت کاملاً به نفع عثمانی و آلمان بود. عثمانی میخواست اختلافات خصوصی خود را با متفقین با کشانیدن ایران به جنگ، به صورت جنگ عالم اسلامی با متفقین بنمایاند و به این شکل مصر، هند، افغانستان، قفقاز و ترکستان را هم علیه روسیه تحریک کند و از این راه به نتایج مورد نظر خود برسد. به همین دلیل بود که آلمان و عثمانی تلاش کردند به هر نحو شده ایران را به جنگ کشانند و موجبات ورود قشون روس و انگلیس را فراهم آورند.
بر مبنای این تحلیل اگر میخواستند ایران وارد جنگ شود باید، اولاً این کشور را راضی میکردند، و ثانیاً تعهداتی در قبال آن در نظر میگرفتند. اما گفتگو با دولتهای ایران به منظور یادشده غیرممکن بود. از آن سوی آنها نمیتوانستند تعهدات خاصی به دولت ایران دهند، پس ترجیح دادند «مقصود خود را به توسط افراد و عناصر غیر رسمی انجام دهند و در عوض تقاضاهای خصوصی افراد را انجام داده و به وسیله آنها احساسات مردم را به قدری تهییج نمایند که موجبات ورود قشون روس و انگلیس به ایران به سهولت فراهم گردد.» در این راستا احساسات به شدت تحریک شد، پولهایی داده شد تا قشون داوطلب در اغلب نقاط کشور تأسیس شود؛ حتی در مرکز کشور یعنی تهران به این تشبثات دامن زدند، مهمات جنگی وارد کشور کردند و «از طرف دیگر عناصر داخل در سیاست ایران را به وسایل مشروع و غیر مشروع به طرف خود جلب نموده و آنها را هادی نفوذ خود قرار میدادند و به همین ملاحظه رؤسای یک دسته مهم سیاسی ایران منافع واقعی مملکت و وطن خود را فراموش کرده و بدون عوض و نتیجه برای مملکت در مقابل حقالزحمههای شخصی مروج جدّی پلیتیک آلمان و عثمانی شدند.»
کسانی که خود را مخالف حضور قشون اجنبی در ایران معرفی میکردند، «با تمام وسایل ممکنه موجبات اقامت قشون روس و انگلیس را فراهم کردند.» اینان اجازه دادند قشونی از نیروهای عثمانی به ریاست حسین رئوفبیگ «که تاریخ اسمش را با بدبختیهای ایران توأم خواهد نمود»، وارد خاک ایران گردد. این حادثه، در زمانی روی داد که مشیرالدوله ریاستوزرایی را به دست داشت و وضع دولت او را سخت دشوار نمود. هم در آن زمان و هم در دورة کابینة مستوفیالممالک و کابینة
قبلی مشیرالدوله و شاهزاده عینالدوله مشغول مذاکره بودند تا بقیه قشون روس را از ایران خارج نمایند «ولی سوءقصد نسبت به مأمورین انگلیس در اصفهان و در شیراز و ورود رئوفبیگ به خاک ایران و استیضاح معروف و منحوس 13 شعبان(1)اقدامات هر سه کابینه را خنثی و بلکه موجبات انحلال حکومت را فراهم نمود.»
وقتی قشون عثمانی وارد ایران شد، ابتدا ایلات کرمانشاهان قویاً در صدد مخالفت برآمدند و به ویژه سنجابیها کمال رشادت و وطنپرستی را از خود نشان دادند؛ بالاخره جنگی در کرند واقع شد و قشون عثمانی شکست خورد و طبق معاهدهای که با دولت ایران امضا کرد قول داد قشون خود را از کشور خارج سازد و خسارات وارده به اهالی کرند را هم بپردازد. در این بین استیضاح صورت گرفت و مطبوعات ایران شروع به هیاهو کردند. عثمانیها وعده پرداخت غرامت خود را فراموش نمودند و کنسول آلمان در کرمانشاهان در صدد اصلاح روابط ایلات با عثمانیها برآمد.
در دورة کابینه مستوفیالممالک، سیاست آلمان و عثمانی در مجلس شورای ملی و ادارات دولتی و حکومتی طرفداران بیشتری یافت، «تا اینکه بالاخره سیاست مزبور منجر به نتیجه شد و عاقبتالامر همانطور که قشون انگلیس در زمان بحران کبیر بوشهر را اشغال کرده بود، قشون روس نیز به طرف ایران کشانده شد.» مستوفی از حفظ سیاست بیطرفی ایران مأیوس شد، او معتقد شد باید با دولتهای روس و انگلیس اتحاد پیدا کند، مدتی متمادی صرف مذاکره در این باب شد. اما دولت مستوفی هم هیچگونه اقدام عملی انجام نداد و به دفعالوقت گذرانید؛ «ولی افسوس که از طرفی وقت عزیز صرف مذاکره شد، از طرف دیگر اجیرشدگان به پول آلمان و ژاندارمهای یاغی آخرین رشتههای امید را قطع و مصادمة همدان واقع و دیگر کار از مجرای مذاکرات دیپلوماسی خارج و محول به شمشیر گردید.»
به عقیدة متینالسلطنه، استیضاح عینالدوله باعث شد نتایج وخیمی دامن ایران را بگیرد، بحران پنجاه و پنج روز ادامه یافت و کشور را فلج ساخت. سال گذشته در طول مدت یک سال کابینههای مشیرالدوله، عینالدوله، مستوفی، فرمانفرما و
1) منظور استیضاح دولت عینالدوله در شعبان سال 1333 بود.
سپهسالار اعظم قدرت را به دست گرفتند. به عبارتی پنج کابینه در این مدت تشکیل شد، هیچ یک از کابینهها نتوانستند در مقابل امواج حوادث مقاومت کنند و مجبور به کنارهگیری شدند. از بین رجال ایران مستوفی و کابینههای او بیش از دیگران در مقدرات امور ایران مسئولیت داشتهاند. در دورة کابینه اوّل او بود که جنگ بینالملل اوّل شروع گردید؛ در آن دوره میشد از شرایط جهانی به نفع ایران استفاده کرد. در دوره دوّم ریاستوزرایی مستوفی آن دوره تازه یکسره خاتمه یافت و یأس بر کشور چیره گردید. اگر کابینه اوّل مستوفی که به هنگام شروع جنگ قدرت را به دست داشت، «به قدر کفایت پیشبین میبود و میدانست که قهراً انقلاب بزرگ دنیا به مملکت ما هم سرایت خواهد کرد و در این صورت ماشین حکومت هر چه سهلتر باشد بهتر خواهد بود مسلماً مجلس را در موقع جنگ بینالملل منعقد نمیکرد و قطعاً یک قسمت از این بدبختیها هم پیش نمیآمد.»
کابینهای که در اوّل سال گذشته به ریاستوزرایی مشیرالدوله تشکیل شد، فرصت نیافت امتحان خود را پس دهد؛ کابینة شاهزاده عینالدوله نسبتاً یکی از بهترین کابینههای ایران محسوب شده و تجربه و تدبیر و متانت او باعث شد از بخش اعظم حوادث و وقایع جلوگیری شود و «ممکن بود منافع کلی برای ایران جلب نماید.» اساس سیاست او بیطرفی متمایل به متفقین بود، در همان زمان بود که حسین رئوف بیک در کرند شکست خورد و حاضر شد خاک ایران را ترک گوید. در زمان زمامداری او بود که دولتهای روس و انگلیس موافقت کردند به دولت ایران کمک کنند؛ و دیون ایران را استمهال کنند.(1)استیضاح به حیات آن کابینه خاتمه داد. سیاست مستوفی برخلاف عینالدوله دارای ایرادات مبنایی بود. او هم تلاش میکرد وانمود سازد بیطرفی ایران را حفظ خواهد کرد، اما از سوی دیگر در زمان کابینه دوّم او بود که طرفداران ظاهری سیاست آلمان و عثمانی بر فعالیت خود افزودند و «عناصری که معظمله را از خود میشمردند مروج جدّی سیاست مزبوره بودند و حتی میرزاسلیمانخان [میکده] معاون یا کفیل وزارت داخله به نام ایشان
1) منظور از استمهال این بود که دولتین پذیرفتند بدهیهای ایران بعد از جنگ پرداخت شود و کمکهای مادی هم به این کشور صورت گیرد.
مسند وزارت داخله را اشغال و حلقههای زنجیر اسارت ایران را میساخت...». در سیاستهای مستوفی قول بر فعل میچربید، سیاست او به طبیعت واگذار کردن امور بود، همین یک سیاست کافی بود تا پیشرفت سیاستهای آلمان و عثمانی را در ایران کاملاً ضمانت کند و موجبات آن را فراهم آورد. بعد از او فرمانفرما تلاش کرد تا حدی اصلاحاتی انجام دهد، از خود ثبات قدم به نمایش گذارد و «وحشتی را که در طهران حکمفرما بود مرتفع» نماید.
متینالسلطنه توضیح داد مجلس سوّم «ظاهراً» متشکل از چهار دسته مختلف بود: اعتدالیها، دمکراتها، بیطرفها و هیأت علمیه. اما به واقع هیأت علمیه و اعتدالیها یک دسته و دمکراتها و بیطرفها دسته دیگری را تشکیل میدادند. اما دستهبندی واقعیتر این بود که در یک سو هیأت علمیه قرار داشت و در سوی دیگر ائتلاف اعتدالیها و دمکراتها و بیطرفها. اما همین ائتلافهای سست بنیاد به سرعت از بین رفت، علت را «به عقیده ما باز باید در سیاست خارجی کشف کرد، به این معنی که دولتین آلمان و عثمانی برای پیشرفت پلیتیک خود مجلس را یکی از میدانهای عملیات و استفاده خود دیده و چون حالت روحیه تمام عناصر ائتلاف مثل هم نبود و بعضی تندرو و جسور و حاضر برای همه نوع عملیات شدیده بوده و عناصر دیگر بالعکس کندرو و ملایم و بیجرأت و لذا برای پلیتیک مزبور کمتر مورد استفاده بودند، بنابراین یک ماه قبل از استیضاح، یعنی در ماه رجب گذشته، باطناً ائتلاف منحل و اتحادیه محرمانه بین رؤسای دمکرات و چند نفری از بیطرفها منعقد گردید، تا اینکه در ماه شعبان گذشته در روز استیضاح ائتلاف مزبور رسماً منحل گردید.»
دمکراتها و بیطرفها که اکثریت را در مجلس سوّم به دست داشتند، توانستند اقلیت را به طرف خود کشانند و «عده قلیل مخالفین از ترس تهمت مجبور به سکوت و مشاهده اضمحلال و فناء مملکت خود بودند.» از این به بعد محیط سیاست در ایران و به ویژه تهران دچار حدت و حرارت شد، در سراسر کشور «دستهای عامل به طور مصنوعی ساخته و عقاید یک مشت مردمی را که آب گلآلود را برای صید ماهی میخواستند قائممقام افکار واقعی عمومی قرار داده بودند و از طرفی بازار تهمت و افترا را بالخصوص رواج داده بودند. تقریباً هیچکس در آن
موقع بسیار سخت تاریخی به استثنای [روزنامه] عصر جدید شاید تن به این فداکاری در نداده و علناً قدرت اظهار عقیدت نداشتند.»
وقتی زمینهها فراهم شد و عملیات اشتعال «آتش ایران سوز» تکمیل گردید، همین سیاستمداران و نمایندگانی که زمینههای ورود روس و انگلیس را به کشور فراهم ساخته بودند، مجلسی را که خود در آن اکثریت داشتند مضر به حال خویش تشخیص دادند و در صدد تعطیلی آن برآمدند؛ «به همین ملاحظه و نه به بهانه ترس از ورود قشون روس، روز دوّم انتشار خبر حرکت قشون از قزوین به ینگی امام»، عدهای به طرف قم حرکت کردند. این عده عبارت بودند از سلیمانمیرزا اسکندری، سلیمانخان میکده، محمدرضا مساوات، ادیبالسلطنه سمیعی، وحیدالملک شیبانی، میرزا محمدعلیخان کلوب و یکی دو تن دیگر که با عدهای مستحفظ از ژاندارمری به حرکت در آمدند. اینان بودند که «به سایرین راهنمایی نمودند»، همینان کمیته دفاع ملّی و یا دربار کلاه فرنگی قم را تشکیل دادند. سایر هممسلکان هم به اینان ملحق گردیدند، «عدهای از نمایندگان ملّت بدبخت ایران خود عملاً انحلال مجلس را تصویب و سند عدم لیاقت ایرانیها را در داشتن نعمت مشروطه امضا کردند.»
از آن سوی وقتی جنگ شروع شد، دولت سوئد صاحبمنصبان خود را از ژاندارمری ایران فراخواند. از این به بعد عنان کار عملاً در دست کسانی قرار گرفت که با وظیفه نشناسی به جای اینکه خود را مکلف به اجرای فرامین دولت ایران بدانند، یکی از عوامل پیشرفت سیاست آلمان و عثمانی در کشور گردیدند. اینان پس از حرکت «کمیتهچیهای قم» علناً علم طغیان برافراشتند و «یکی از وسایل مستقیم جلب قشون اجنبی به ایران گردیدند!»
امروز زمامدار مملکت، سپهسالار است، او نمیتواند اوضاع دنیا را نادیده گیرد، «ایران حالیه ایران قدیم نیست که در یک گوشه از دنیا دوردست واقع شده و زمامدارانش بتوانند جریان عمومی اوضاع دنیا را مراعات نکنند.» ایران امروز در یک گوشه از دنیا واقع شده است که از قضا جلب توجه عالم را میکند، «بنابراین از آنچه که در این دنیای جدید میگذرد [و] بیمورد و مذموم است باید قویاً اجتناب نموده و در ضمن [باید] همّ خود را مصروف به اصلاحات داخلی نمود.» باید به این نکته توجه داشت که «حتی در زندگی و اعمال خصوصی مصادر امور ایران هیچچیز
مخفی نمانده بسا میشود که قبایح اعمال یک نفر حق بزرگ یک مملکتی را پایمال و بر عکس صحت عمل و استغناء طبع یک نفر اسباب محفوظ ماندن همان حق بزرگ میشود.»(1)
متینالسلطنه در عصر جدید ابعاد بحران ایران و بنیادهای آن را کاویده بود. متینالسلطنه نشان داد عوامل بحران چه کسانیاند و چه آینده شومی در انتظار کشور است؛ آیندهای که برای زندگی شخصی او هم شوم بود. متینالسلطنه اندکی بعد به دلیل مواضعی از این دست و به جرم آنکه «اسرار هویدا میکرد»، به دست بازوی اجرایی عوامل بحرانساز یعنی کمیتة مجازات به قتل رسید؛ حتی مورخالدوله هم مینویسد «به عقیده نگارنده، متینالسلطنه ثقفی بعدها سر خود را در سر این مقاله از دست داد.»(2)پس مورخالدوله هم که خود با جریان بحرانساز مربوط بود و اساساً خود یکی از هدایتگران بحران بود، تأیید میکند که قتل متینالسلطنه به دلیل چیزهایی مثل خیانت که به او نسبت میدادند نبوده است بلکه علت این بوده که نظر شخصی خود را در ارتباط با کمیتههای بحرانساز علنی کرده است.
برای دریافت اهمیت مقاله متینالسلطنه و تأیید صحت آن، به ناچار باید حوادثی را که منجر به تعمیق بحران ایران شد، مرور نماییم. درست در بحبوحة جنگ، روس و انگلیس بلافاصله در مورد منافع خویش در شرق به مذاکره پرداختند و نتیجه این مذاکرات عهدنامة قسطنطنیه(3)بود. بین چهارم مارس تا دهم آوریل 1915، یک رشته موافقتهای سیاسی شکل گرفت و مهمترینشان این بود که انگلیسیها منطقه بیطرف قید شده در قرارداد 1907 را به اختیار گیرند و در برابر، روسیه تنگة داردانل و نیز بخش اروپایی عثمانی را به تصرف خود درآورد. تحولات بعدی بهانههای بیشتری برای تصرف مناطقی از کشور به دست انگلیسیها داد. به طور
مثال در اوایل سال 1297ش. شایع شد چهار صد هزار آلمانی به سمت ایران در حال حرکتند. بنا به شایعات سیصد و پنجاه هزار تن از این عده، از راه رشت و پنجاه هزار تن از راه تبریز به ایران حملهور خواهند شد. در این ایام قشون روسیه به فرماندهی ژنرال باراتوف به سمت رشت در حال عقبنشینی بود. شایع بود این ظاهر ماجراست. دسته باراتوف به عنوان خروج از ایران قصد حمله به جنگلیها را دارد که هسته مقاومتی علیه نیروهای مهاجم روسیه به وجود آورده بودند. واقعیت امر این است که روسها تمایل نداشتند در ایران بمانند، برای آنان بهتر این بود که نیروهایشان را از این کشور خارج کنند تا به کمک نیروهای دیگر در جبهه اروپا بشتابند. مذاکراتی هم در جریان بود که میشد از طریق آنها حداقل مانع ورود بیرویه قشون دشمن به خاک کشور شد، اما گروه آشوبطلب نگذاشت امور در مجاری عادی خود ادامه یابد.
از سویی خبر رسید در فارس دو سوم شهر به دست قشقائیها افتاده است. آنها هفت تن از صاحب منصبان انگلیسی را به قتل رسانیده بودند.(1)جنگ بین انگلیسیها و قشقائیها به شدت ادامه داشت. در این حیص و بیص خبر رسید که دولت مستوفی میخواهد با دولتهای مهاجم قرارداد امضا کند، اما کمیته اجتماعیون اعتدالیون اصفهان در تلگرامی به مستوفی یادآور شد: «آیا تصوّر نمیکنند که در صورت صحت این تصمیم احدی از افراد مملکت با عقیده دولت همراهی نخواهند کرد و در چنین موقعی که در تمام نقاط مملکت بر ضدعملیات خصمانه دولتین اقدامات متقابله میشود، این تصمیم دولت تا چه اندازه سوء اثر خواهد نمود.» اجتماعیون اعتدالیون اصفهان از شاه خواسته بودند «در این موقع باریک که حیات و بقای مملکت به مویی آویخته هیأت دولت را از مخالفت با عقاید ملّت منع فرموده تکذیب این شایعه را به ولایات اعلان فرمایید.»(2)به عبارت بهتر همانطور که متینالسلطنه نوشته بود، اعتدالیها اینک راهی را در پیش گرفته بودند که دمکراتها آن را ترسیم مینمودند.
عدهای از اهالی قم هم به رئیسالوزراء تلگراف زدند که:
عموم ملّت قم از تمام طبقات هیجان و تعطیل عمومی کرده در تلگرافخانه متحصن که با وجود اینکه آنها [= روس و انگلیس] با ما در جنگ و جدال هستند و احکام حجج اسلام بر جهاد و دفاع از دولتین صادر گردیده، چگونه چنین انتشاراتی از مرکز دولت اسلامی تراوش مینماید و از مقام ملوکانه استطلاع نمودهاند که اگر چنین اقدامی بخواهند بر ملّت ایران متوجه سازند، ما اهالی قم پیش قدم خواهیم شد و اقداماتی در رفع آن خواهیم نمود.
از عراق تلگرافی به امضای جمعی از اهالی و علما صادر شد که در آن آمده بود:
از قراری که میگویند بعضیها به دولت فشار آورده و میخواهند از بیطرفی خارج و بر علیه دولت اسلامی(1)داخل جنگ شوند، اگرچه چنین چیزی باور کردنی نیست، لاکن عرض میکنیم چگونه میشود که مسلمانها به دست خود خانه خود را خراب و اسلام را از میان بردارند و کفار را بر مسلمین مسلط نمایند، مسلمین تا قدرت داشته باشند زیر بار نمیروند و امیدوارند که رؤسای اسلام از اینگونه خیالات جلوگیری نمایند و نگذارند بین دو طایفه از مسلمانها جنگ و خونریزی شود.(2)
به واقع نبرد علیه قشون اشغالگر انگلیس و روسیه مدتها پیش از این آغاز شده بود، این نبردها ربطی به عثمانی نداشت که اهداف خاص خود را در جنگ تعقیب میکرد. علما برای حفظ دین و دماء مسلمین احکام جهاد صادر کرده بودند و نه در حمایت از اقدامات عوامفریبانه سلیمانمیرزا اسکندری و وحیدالملک شیبانی. اما رنود دست به کار شدند و به غلط نبردهای دلاورانه مردم ایران علیه اشغالگران را به حساب حمایت آنان از آلمان و عثمانی عنوان کردند، حال آنکه ابداً منظور علما چنین چیزی نبود.
به هر حال دولت ایران در ازای اعلان بیطرفی خود در جنگ نتوانست امتیازی به دست آورد، در حالی که شرایط از هر نظر مهیا بود. ایران در دورة مستوفیالممالک
اعلان بیطرفی کرد. «مستوفیالممالک خبطی که کرد و دولت و ملت را دچار زحمت نمود و از استفاده نمودن از جنگ اروپا دور انداخت، این بود که اعلان بیطرفی را بیعوض داد، در صورتی که میتوانست از هر دو طرف عوض بگیرد.»(1)
به زودی در گیلان، همدان، فارس، کرمانشاه و برخی دیگر از نقاط کشور، زد و خورد علیه نیروهای روس و انگلیس شدت گرفت. هیچکدام از این هستههای مقاومت با هم ارتباط نداشتند و همة آنها هم نمیتوانستند بدون تشکیلاتی مدوّن و نظام یافته به نبرد مشروع خود ادامه دهند. از همه بالاتر اینان به هیچوجه با گروه دمکراتها مرتبط نبودند. آن چیزی که خط مشی ایشان را ترسیم مینمود اعلان جهاد علمای ایرانی مقیم عراق بود و نه سیاستهای آتش افروزانه مشتی بلوایی و آشوبطلب. دولت مستوفی که مورد حمایت بحرانسازان بود، عامدانه و آگاهانه نسبت به این تحرکات بیتوجهی نشان داد، همانطور که در مسئله بحرانهای اجتماعی و از آن جمله بحران غله، عامدانه کم کاری کرد. از آن سوی، دولتهای بعد از مشروطه تا آنجا که توانسته بودند نهاد روحانیت را تضعیف نموده و با اعمال افراطی خود اکثر آنان را ناچار به سکوت کرده بودند. این زمان روحانیان در برابر حوادث جاری کمتر میتوانستند تأثیرگذار باشند، زیرا زد و خوردهای بیهوده و اتهامات بیاساس عصر مشروطه آنان را به کنج انزوا رانده بود، هیچچیز دیگری هم نتوانست جایگزین این خلأ شود.
وقتی جنگ شروع شد و قشون مهاجم از هر طرف وارد ایران شدند، مستوفی نتوانست به حکومت خود ادامه دهد و جایش را به میرزاحسنخان مشیرالدوله رجل خوشنام کشور داد. او به سرعت کابینهاش را تشکیل داد، اما فشاری جدید به کشور وارد شد. روسها قشون جدیدی به انزلی وارد کردند. همزمان عثمانیها نیز از راه خانقین برای واپسین بار در دوره جنگهای این کشور با ایران، نیرو اعزام داشتند. روسها برای مقابله با آنان قوایی به قصرشیرین فرستادند. مشیرالدوله تلاش کرد عثمانیها را بازگرداند، اما آنها برنگشتند. از آن گذشته نیروهای عثمانی قصدشان آن بود که به نیروهای آلمانی که در ایران ستون پنجم تشکیل داده بودند کمک رسانند.
1) حیات یحیی، ج4، ص285.
عثمانیها بازگشت خود را مشروط به تخلیه شمال و جنوب ایران از قوای اشغالگر روس و انگلیس نمودند.
در اوایل جنگ نخست جهانی، زمانی که مشیرالدوله ریاستوزرایی کشور را عهدهدار بود، از روس و انگلیس خواست نیروهای خود را از کشور خارج کنند؛ بپذیرند که تا زمان جنگ و تداوم بحرانهای اقتصادی ناشی از این بلیه، پرداخت قروض ایران به بعد از خاتمه جنگ موکول گردد؛ و نیز پولی در اختیار ایران قرار داده شود تا بتواند معضلات عاجل اقتصادی خود را برطرف نماید. روسها پاسخ دادند در صورت حصول اطمینان از تدوام امنیت در ایران، نیروهای خود را خارج خواهند ساخت. نیز پذیرفتند قروض ایران بعداً پرداخت شود، به عبارتی پیشنهاد استمهال ایران پذیرفته شد. روسها قول دادند در امور مالیة ایران دخالتی نکنند، البته ظاهراً این تعهدات همه شفاهی بود. درست در همین زمان، صفحات آذربایجان غیر از شهر تبریز جولانگاه هجوم روسها شد، فقط در این ایالت از تمام «مملکت بلژیک و صرب، بیشتر یغماگری و قتل و غارت شده.»(1)
به واقع در کشاکش جنگ اوّل جهانی، دولت ایران پول خوبی بابت موراتوریوم یا همان استمهال دریافت میکرد، ماهانه یکصد و چهل و یکهزار تومان به دولتهای ایران داده میشد. در آن شرایط قیمت لیره انگلیسی پنج تومان و هشت دینار، لیره عثمانی پنج تومان و سه ریال، منات طلا شش ریال و اشرفی ناصرالدین شاهی بیست و چهار ریال بود. در این شرایط پول کاغذی بسیار تنزل کرد، اسکناس منات دو ریال و هفتصد دینار و فرانک کاغذی یک ریال و هشتصد و پنجاه دینار بود.(2)پس جنگ اروپا فرصتی مناسب برای بازسازی اقتصادی ایران فراهم کرد، اما از این فرصت استفادهای نشد. بنابراین مشیرالدوله هم نتوانست کاری انجام دهد، مدت حکومت او بیش از دو ماه نپایید، میخواستند به جای او سعدالدوله را بگمارند، اما سعدالدوله هم منفور بود و هم به وی اعتمادی وجود نداشت، پس تنها پس از یک شبانه روز استعفا داد.
انگلیسیها از همان ایام بعد از سقوط مشروطه که با اولتیماتوم روسیه همراه بود، به دنبال مرد قدرتمندی میگشتند تا کشور را اداره نماید. در همان اوایل بین سازانوف وزیر امور خارجه روسیه و گری وزیر امور خارجه انگلستان در لندن مذاکرات مفصلی جریان داشت، محور مذاکرات این بود که باید حکومت مقتدری در ایران تشکیل شود تا بتواند از عهده استقرار امنیت و آرامش در کشور برآید. روسها به انگلیسیها پیشنهاد کردند میرزاجوادخان سعدالدوله را از ژنو به ایران بفرستند، به این امید که او بتواند حکومت مورد نظر را تشکیل دهد. با موافقت انگلستان سعدالدوله را به ایران آوردند اما او نتوانست کاری از پیش ببرد و به نظر سفارتهای روس و انگلیس تحرکات او خود باعث سلب آرامش کشور میشد.(1)
روز شنبه 24 آوریل 1915، وزرای مختار روس و انگلیس شاه را مجبور به برداشتن مشیرالدوله کردند و از او خواستند سعدالدوله را به ریاستوزرایی بگمارد. تقاضاهای این دو دولت عبارت بود از بستن مجلس شورای ملّی، تعطیلی جراید، اخراج صاحبمنصبان سوئدی، سپردن ژاندارمری به کلنل مریل امریکایی و اخراج دیپلماتهای آلمان و عثمانی.(2)شاه سعدالدوله را احضار کرد و به او پیشنهاد ریاستوزرایی داد، او رفت تا کابینه خود را تشکیل دهد. شایع بود سفرا به شاه گفته بودند بهتر است مجلس سوّم بسته شود و جمعی تبعید گردند. نیز شایع بود روس و انگلیس پیشنهاد کردهاند سفرای آلمان و اتریش و عثمانی دستگیر شوند و «در حقیقت یک کودتایی بنمایند.» خبر به مجلس رسید، مؤتمنالملک رئیس مجلس بلافاصله واکنش نشان داد، او به نزد شاه رفت و شاه را از انتصاب سعدالدوله برحذر داشت. سعدالدوله برای اینکه بتواند مشروعیتی به دست آورد، با سپهسالار تنکابنی، عینالدوله و فرمانفرما وارد گفتگو شد، آنها قبول نکردند وارد کابینه او شوند.(3)سفیر عثمانی بلافاصله واکنش نشان داد، او که میدید شاه در برابر تقاضاهای روس و انگلیس رام شده است و میخواهد نظرات آنها را از طریق انتصاب سعدالدوله به انجام رساند، برخلاف هرگونه آداب و رسوم دیپلماتیک بعد از
نیمههای شب یکشنبه، یعنی شب همانروزی که سفارتهای روس و انگلیس تقاضای نصب سعدالدوله را کرده بودند، در حالیکه چندصد ژاندارم او را همراهی میکردند به کاخ فرحآباد رفت. سفیر عثمانی عاصمبیگ که کاردوف کاردار سفارت آلمان همراهیاش میکرد، شاه را از خواب بیدار نمود و او را از انتصاب سعدالدوله به ریاستوزرایی منصرف ساخت. به این شکل سعدالدوله تنها یک روز توانست رئیسالوزرا باشد. خبر عزل او و انتصاب عینالدوله از طریق یکی از نزدیکان احمدشاه که به قول مورخالدوله با جمعیت سری آلمانی مربوط بود، به مورخالدوله رسید. این جمعیت سری در بین کلیّة مقامات مهم کشوری و لشکری، از دربار گرفته تا هیأت دولت و مجلس و سفارتخانههای خارجی و دوائر مختلف دولتی، نفوذ داشت. مورخالدوله در وصف گروه سری خود میگوید حتی روس و انگلیس «از زورآزمایی با این حریفان غیرمرئی عاجز ماندهاند.»(1)
روزنامة عصر جدید در برابر مسئله ریاستوزرایی سعدالدوله چنین واکنش نشان داد:
مسئله ریاستوزرایی آقای سعدالدوله که تصوّر میرفت با یک نقشه و قرارداد محکمی شروع شده و چیزی نمانده بود کار را یکسره کرده به استقلال ایران خاتمه دهد بالاخره به یک رسوایی تامی منجر به فضیحت شد و این دومین سعی ایشان برای به دست گرفتن زمام امور ایران مضحکتر از ورود مظفرانه ایشان به ایران نبود. معلوم است از آقای سعدالدوله و امثال ایشان غیر از این انتظار نمیرود، ولی چیزی که خارج از انتظار عامه بود، شرکت معنوی اشخاصی در این نقشه بود که تا به امروز به گفته معمولی وجاهت ملّی داشتند و به هر لباس اگر خود را تا به امروز درآورده بودند مسلماً در این آخرین لباس تا به حال نمایش نداده بودند. حقیقتاً ایران جای غریبی است. طبیعت ایران استتار بر نمیدارد، چیزی که هست برای هر یک کشف جدیدی یک مدتی وقت لازم است. ولی در این میانه مخفی نماند که کودتا را هم به مثل سایر چیزها در ایران مفتضح کردیم!(2)
از آن سوی گروه سری که مورخالدوله از آن نام میبرد، عرصه را بر عینالدوله
هم تنگ کرد. همان گروه آشوبطلب، همان کسانی که نظم و ثبات و تشکیل دولت مقتدر را به زیان خود ارزیابی میکردند، همان گروه بحرانساز باز هم به تحرک درآمدند. با هدایت مورخالدوله، این گروه متشکل از سلیمانمیرزا اسکندری، وحیدالملک شیبانی، علیمحمدخان کلوب و سیدجلیل اردبیلی تلاش کردند، موقعیت عینالدوله را تضعیف نمایند. برای درک بهتر اهمیت موضوع باید توضیح داد اعضای کابینة عینالدوله عبارت بودند از: خودش به عنوان رئیسالوزرا و وزیر جنگ، شاهزاده فرمانفرما وزیر داخله، حاج محتشمالسلطنه وزیر امور خارجه، سردار منصور وزیر عدلیه، حکیمالملک وزیر معارف، دکتر اسماعیلخان مرزبان مؤدبالسلطنه (امینالملک) وزیر پست و تلگراف و فوائد عامه و حاج امیرنظام وزیر مالیه. در بین این ترکیب ناهمگون وزیر خارجه همراه با دکتر مرزبان و سردار منصور به طور قطع با او میانهای نداشتند. اینان همان بحرانسازان دوره مشروطه بودند و اینک به عملیات خصمانه خود ادامه میدادند. اینان در تضعیف دولت عینالدوله ذیسهم بودند و همراه با تیم بحرانساز خارج از کابینه تلاش میکردند دوباره کشور را غرق در آشوب سازند. به طور مثال سردار منصور وزیر عدلیه، «که مرد بسیار نجیب و صمیمی است و غالباً اسرار کابینه از بیانات عادی او کشف میشود»،(1)یکی از این افراد بود. سردار محیی و برادرش میرزاکریمخان رشتی که به قول قوامالسلطنه «دو عنصر آشوبطلب» به حساب میآمدند، از دیگر کسانی بودند که در تضعیف موقعیت دولت و ایجاد بحران از هیچ تلاشی فروگذار نمیکردند.
عینالدوله برای اینکه بتواند بحرانها را مهار نماید از مجلس تقاضای اختیارات تامه نمود، اما مجلسی که اکثر اعضای آن را دمکراتها تشکیل میدادند با این تقاضا مخالفت نمود. بالاخره عدهای از نمایندگان مجلس با او وارد گفتگو شدند و خواستند واژه اختیارات تامه را با اقتدار عوض کند، او همین کار را کرد و از استعفای خود هم منصرف شد. از سوی دیگر ارباب جراید به شدت تحتتأثیر شرایط و اوضاع و احوال به دو دسته تقسیم شده بودند. نوبهار، ستارة ایران، بامداد روشن و شهاب ثاقب روزنامههایی بودند که «متمایلین به دست چپ» شناخته
1) ایران در جنگ بزرگ، ص181.
میشدند و مخالف عینالدوله بودند؛ از آن سوی روزنامههایی مثل شوری، پروردین و عصر جدید «متمایلین به دست راست» بودند و از عینالدوله حمایت مینمودند.(1)روزنامة پروردین توسط مؤیدالشریعه گیلانی و سیدیعقوب شیرازی مشهور به انوار منتشر میشد. سیدیعقوب انوار یکی از برجستهترین تندروان عصر مشروطه به ویژه دوره اوّل مشروطه به حساب میآمد. نقطه مقابل این گروه مدرس بود که با دمکراتها مخالفت میکرد و در آن شرایط به طور کلی با کابینه موافق بود.(2)
عینالدوله تنها کسی بود که تلاش کرد بحرانسازان را سر جای خود نشاند. او میخواست مجلس را تعطیل کند یا حداقل اختیارات تام بگیرد؛ به هر نحو شده مانع از نفوذ بیشتر عثمانی به داخل کشور شود؛ به تراژدی قتلعام مردم بیگناه آذربایجان خاتمه بخشد؛ و مانع از فعالیتهای آلمانیها برای ایجاد اغتشاش در ایران شود. اما با استیضاح وکلای دمکرات در مجلس سوم به دولتش خاتمه داده شد. آنگاه بحران را پنجاه روز ادامه دادند و در این مدت به کمک دموکراتها و میرزاسلیمانخان میکده معاون وزارت داخله که بعد از هجوم متفقین به ایران در زمرة نخستین کسانی بود که گریخت؛ تا آنجا که توانستند اسلحه وارد پایتخت کردند. به نوشتة عینالسلطنه:
اولاً جنگ داخله شروع شده، تا این ضدیت از میان برود خیلی طول دارد. ثانی مقصود آلمانها این نبود که ما برویم تفلیس یا مسکو را بگیریم. مقصود آنها همین بود که آشوبی در مملکت بشود و بر گرفتاری روس بیفزاید و لااقل دویستهزار قشون او در اینجا معطل شود و مقداری اسلحه و پول بیهوده به مصرف برسد! به وجه اتم و اکمل به این مقصود به توسط ایلات و عشایر و مفسدین شهری ما نایل شده است.
اینک روسها بهانههای بیشتری برای ماندن در ایران به دست آورده بودند، آنها به این آسانی از کشور خارج نمیشدند مگر اینکه حادثهای غیر مترقبه اتفاق میافتاد. با این وضعیت «چه دولت ما اعلان جنگ با یکی از این دو دسته نماید و چه ننماید
جنگ شروع شده و هیچکدام هم اعتنایی و تشکری از ما ندارند. در موقع صلح هم اعتنایی به ما نمیکنند.(1)علی ای حال بد پلتیکی و بد روشی دولت ما اتخاذ کرد و همان است که روزنامة حبلالمتین کلکته نوشته: «ایران در این محاربه بینالمللی خَسر الدنیا و الآخره شده است.» در مواقع استفاده، استفاده حاصل ننمود و طوری داخل جنگ میشود که هیچکدام ممنون نیستند. غنیمت نمیبرد سهل است زیان هم خواهد برد. مگر آنکه یک مسائل غیر مترقبه و فوقالعاده به میان بیاید که امروز بر ما پوشیده است و خدا میداند.»(2)آن اتفاق غیر مترقبه و فوقالعاده هم دو سال بعد روی داد، اما باز هم مسئولین ایران نتوانستند از آن فرصت تاریخی بهره برند، آن اتفاق فوقالعاده و ناگهانی انقلاب روسیه بود که باعث خروج قشون آن کشور از ایران شد، اما دولتی ملّی وجود نداشت تا از آن بهره جوید.
با استعفای تزار در مارس 1917؛ دولت موقت به رهبری پرنس گئورگی لووف تشکیل شد؛ کرنسکی رئیس دولت بعدی در این دولت عضویت داشت؛ شاهزاده میلیوکوف، وزیر خارجة دولت موقت روسیه، با ارسال تلگرامی برای دولت ایران ابراز امیدواری کرد که دور جدیدی در مناسبات دو کشور آغاز شود.
انقلاب روسیه که البته تازه داشت مراحل مقدماتی خود را سپری میکرد به فال نیک گرفته شد. روزنامة ایران نوشت:
ما اعتماد داریم که ملّت آزاد شدة روس و زمامداران وی که اینک از زبده و خلاصة عناصر صالح و وطنپرست روس تشکیل شدهاند، در مهر و محبت، در ازدیاد وسایل دوستی و حسن مناسبات با بدبختترین امم دنیا یعنی ملّت ایران بیش از پیش کوشیده و سوءتفاهماتی که از نتیجة اصول سابقه و رویه خشونتآمیز حکومت بوروکراسی در مورد ایران بیچاره تظاهر مینمود مرتفع خواهد ساخت.
میلیوکوف نوشته بود دولت جدید مصمم است طبق اصول دمکراسی و احترام به ملل کوچک و بزرگ دنیا روابط خارجی خود را تنظیم نماید، همچنین از حسن ارتباط و ائتلاف بین ملل حمایت کرده بود. روزنامة ایران این نکات را به فال نیک گرفت:
ما کاملاً به صفات ممتازه و احساسات انسانیتپرورانه عناصر صالحه روس معتقد بودهایم. ما پیوسته یقین داشتهایم که همان حجاب تاریکی که به واسطه اوضاع سابقه روسیه بین ملّت و دولت روس برقرار بود همینکه مرتفع گردد نه تنها آفتاب سعادت آن مملکت کوه پیکر از افق نمایان میشود بلکه در هم ریختن رژیم ارتجاع و استبداد آفاق مناسبات مملکت را با ممالک همجوار روشنتر ساخته و مظهر اقتدارات یک ملّت آزادیخواه یعنی هیأت دولت همان ملّت، کاملاً آزادی سایر ملل را محترم شمرده و به وسیله تکمیل مناسبات حسنه خارجی درخشندهترین مقام عظمت و ابهت حقیقی را احراز خواهند نمود.(1)
اما این تحول عظیم هم نتوانست مورد استفاده رجال ایران واقع شود، تنها برندة انقلاب روسیه در ایران انگلستان بود که بالاخره هم حکومت دستنشاندة خود را روی کار آورد.
مشیرالدوله با دمکراتها میانهای نداشت، از آن سوی از روس و انگلیس به دلیل اشکالتراشی واهمه داشت. پس برای اینکه آنان را راضی نماید، عینالدوله و مستوفیالممالک را هم دعوت به همکاری کرد. این بهترین سیاستی بود که در آن زمان میتوانست در پیش گرفته شود، اما کار مشیرالدوله باز هم نگرفت و او قبل از اینکه کابینهای تشکیل دهد، استعفا داد تا بار دیگر مستوفی بخت خود را بیازماید.
کابینة دوم مستوفی در دوره بعد از مشروطه به هنگامی تشکیل شد که بیپولی در دستگاه دولتی بیداد میکرد، ادارات سلطنتی حتی نمیتوانستند امور روزمره خود را بگردانند. کارمندان ادارات هر کدام شش تا هفت ماه حقوق طلبکار بودند، بسیاری از ادارات عملاً تعطیل بود یا در آستانة تعطیلی قرار داشت: «تمام امور مختل و معطل بود و سیاست خارجی در اشتعال فوقالعاده، مخصوصاً از طرف روس و انگلیس که نگرانی شدید حاصل نموده بودند.»(2)مستوفی وزارت داخله را خود متقبل شد، معاونت خود را در آن وزارتخانه به سلیمانخان میکده داد، مردی از رهبران حزب دمکرات که متخصص در بحرانسازی بود.
در همین دوره حوادث شگفتانگیزی روی داد که تأثیرات زایدالوصفی در تحولات آتی کشور به جای نهاد. به روایت دولتآبادی، «مستوفیالممالک و کسانی که در کابینه او محرم بودند»، یعنی صادق مستشارالدوله وزیر پست و تلگراف، ابراهیمخان حکیمالملک وزیر علوم، حسنخان محتشمالسلطنه وزیر خارجه «سراً» در صدد بستن قراردادی با آلمانیها برآمدند. مضمون مذاکراتی که با وزرای مختار عثمانی و آلمان منعقد شد این بود که آنان استقلال سیاسی و اقتصادی و تمامیت ارضی ایران را ضمانت کنند. از آن طرف دولت ایران متعهد میشد کلیه قراردادهایی را که با دولتهای روس و انگلیس داشت ملغی سازد، اما رئیسالوزرا از بیم روس و انگلیس جرأت نکرد محتوای مذاکرات خود را علنی سازد. مستوفی منتظر بود آلمان فتوحاتی به دست آورد و راه حمل اسلحه به ایران مهیا شود،(1)اما روس و انگلیس از طریق عوامل خود در دستگاه دولتی ایران از قضیه مطلع شدند، پس آن کار ناتمام ماند. این بود راز لشکرکشی همهجانبه روس و انگلیس به ایران در دوره دولت دوّم مستوفیالممالک. روس و انگلیس از کابینه مستوفی ناامید بودند، اما آن چیزی که مانع از اقدامات علنیشان علیه دولت میشد، یأسی بود که از ناحیة احمدشاه داشتند. شاه حاضر نبود به خواسته روس و انگلیس کابینه را تغییر دهد. در این احوال فرمانفرما و عینالدوله در نهان دسیسه میکردند تا مگر دولت را واژگون سازند و خود قدرت را به دست گیرند.
مورخالدوله مدعی است، در فعالیت علیه کابینه مستوفی، سردار محیی و برادرش میرزاکریمخان به شدت ساعی بودند. حسین علاء مشهور به معینالوزاره رئیس کابینه وزارت خارجه، در مورد فعالیت این دو به مورخالدوله گفته بود: «این عناصر مفسد متأسفانه اسرار کابینه را از محتشمالسلطنه وزیر امور خارجه میفهمند و باید اقدامات شدیدی نسبت به آنها به عمل آید تا دست از این تحریکات خود بردارند.»(2)میرزاکریمخان و برادرانش در مقاطع بعدی هم با گروهی که از آنان نام برده شد، همسویی داشتند. همة اینان با مستوفی میانه بسیار خوبی داشتند، به عبارت بهتر
کانون بحرانساز در خود کابینه بود: مستشارالدوله، محتشمالسلطنه و عدهای دیگر برجستهترین معماران هرجومرجطلبی بودند. این گروه از طریق مورخالدوله با شبکهای دیگر هم مرتبط بودند که فعالیت سرّی میکردند و فعالیت خود را به نام آلمان دوستی انجام میدادند. اینان همه با وثوق میانهای نداشتند، به واقع بیشترین حساسیت در بین اعضای کابینه، روی وثوقالدوله وزیر مالیه متمرکز شده بود.
علاء نقل میکرد رئیسالوزرا مایل است بداند عقاید باطنی وثوق در مورد سیاست خارجی چیست؟ به زعم او آیا وثوق کما فیالسابق به روسها متمایل است یا آنچنان که مشهور است با سفارت آلمان ارتباط خصوصی پیدا کرده است؟ علاء نقل میکرد وثوق در جلسه هیأت دولت صریحاً گفته بود ایران باید به اجبار تمایل خود را به روسیه و انگلستان نشان دهد، زیرا آلمان قادر نیست در آن شرایط به ایران کمکی کند. به قول مورخالدوله «معینالوزاره با وجود قرابت، چندان رابطه خوبی با وثوقالدوله ندارد و اینکه انتشار یافته انگلیسیها او را بر ضد وثوقالدوله برانگیختهاند بیاساس است، معینالوزاره چون در انگلستان تحصیل کرده مردم او را انگلوفیل میدانند و حال آنکه به آلمانها بیشتر سمپاتی دارد. مستوفیالممالک او را دوست میدارد اما میترسد بدخواهان از سادگی او سوءاستفاده نمایند. تسلط معینالوزاره به السنة فرانسه و انگلیسی در میان سفارتخانهها ضربالمثل است.»(1)تاریخ نشان داد، این حسین علاء چندان هم طرفدار آلمان نیست و تمایل غریبی نسبت به حریف این قدرت یعنی انگلستان دارد.
مورخالدوله مینویسد، یکی از دسیسهچینان علیه دولت مستوفی، وزیر پست و تلگراف یعنی مستشارالدوله صادق بود. او تأیید کرد فرمانفرما و عینالدوله همراه با سردار محیی و میرزاکریمخان رشتی با «چند نفر ارمنی کمیتهای تشکیل داده و بر ضد کابینه مستوفیالممالک مشغول اقدامات هستند؛ اوّلین شاهکار آنها تولید نفاق بین افراد کابینه است.» از آنجایی که به قول صادق «بهترین طریق بیاثر کردن آنتریک، افشای نقشه قبل از اجراست»، او در جلسه هیأت دولت فاش ساخت که این گروه تبلیغ کردهاند کابینه دو جناح دارد: یکی که خود صادق همراه با وثوق و
1) همان.
حکیمالملک هستند و دیگری متشکل از علاءالسلطنه و شهابالدوله و محتشمالسلطنه میباشد.(1)البته این دروغی واضح و روشن بود، زیرا صادق بیشتر با محتشمالسلطنه همسویی داشت تا وثوق؛ او از دشمنان همیشگی و پابرجای وثوق بود، پس اینکه او را با وثوق در یک جبهه بدانیم به شوخی بیشتر شبیه است. اینها همه اطلاعات گمراهکنندهای است که توسط مورخالدوله و برای تحریف تاریخ این دوره عنوان شده است تا خواننده از درک عمق فاجعه غافل بماند.
در این ایام آلمان فتوحات نمایانی در اروپا کرده بود، به واسطة این فتوحات راه برلن به اسلامبول و ممالک شرقی، به واسطه نابود شدن دولت صربستان گشوده شد؛ و میشد به ایران سپاه و تسلیحات وارد کرد. در عین حال آلمان در جنوب و غرب ایران مشغول تحریکات بود. به واسطة این تحریکات روس و انگلیس آماج حملات و تبلیغات قرار گرفتند. در همین زمان کمیتة دمکرات ایران در برلن به ریاست سیدحسن تقیزاده با آلمانیها «به ظاهر»(2)بند و بست کرد و اشخاصی را به ایران فرستاد تا به ضدیت علیه روس و انگلیس بپردازند. روس و انگلیس هم واکنش نشان دادند، نخستین واکنش این بود که بر تعداد نفرات خود در ایران افزودند. به قول دولتآبادی «در برلن سفارتخانه بینام و نشانی» از ایران بود که وزیرمختارش حسنیقلیخان نواب بود. نیز روزنامة کاوه «با یک مؤسسة کوچک ایرانی در ظاهر» به نام اداره کاوه و «در باطن دخیل کارهای سیاسی ایام جنگ مربوط به آلمان و ایران» فعالیت میکرد. تقیزاده مدیر کاوه، پیش از جنگ در امریکا و انگلستان زندگی میکرد، اما در اوایل جنگ به ناگاه وارد برلین شد. باز هم به روایت دولتآبادی، اقدامات او برای ایران تا اندازهای بود که برای طرف آلمانی مفید باشد یا حداقل برای مصالح درازمدت این کشور بیضرر ارزیابی شود، به عبارت بهتر گروهی را که تقیزاده دور خود جمع آورده بود، در راستای مصالح آلمان فعالیت میکردند و هیچ کاری برای ایران انجام ندادند.
در اوت سال 1915 روزنامة عصر جدید نخستین بار به نقل از جراید آلمانی از
«معاهده سری انگلیس و روس راجع به تقسیم ممالک شرق نزدیک» سخن به میان آورد. یکی از کشورهایی که عملاً به دو حوزه نفوذ تقسیم شد، ایران بود. این تصمیم درست هشت سال بعد از قرارداد 1907 یعنی اوت 1915 علنی شد. در محرم 1344، به دنبال نطق سازانوف وزیر خارجة روسیه، قشون روس از قزوین به سوی تهران حرکت کرد.(1)
پیش از این در چهارم آوریل سال 1915 بدون اینکه هنوز خبری از رسیدن شعلههای جنگ به ایران وجود داشته باشد، مستشارالدوله وزیر پست و تلگراف کابینه برای نخستین بار سخن از تغییر پایتخت به میان آورد. چند ماه بعد همان مضمون را به نقل از مشیرالملک، پسر علاءالسلطنه و وزیرمختار ایران در لندن بر زبان جاری ساخت. در واقع بهانة امر را پرنس رویس وزیرمختار آلمان در ایران در اختیار متفقین نهاد، او با چمدانهای مملو از سلاح وارد تهران شده بود؛ همزمان شایع بود مستوفیالممالک قراردادی سری با آلمان منعقد ساخته تا ایران را به نفع آلمان و علیه متفقین وارد جنگ سازد. مورخالدوله میگوید این مذاکرات محرمانه واقعیت داشته است، به عبارت بهتر بین مستوفی و پرنس رویس محرمانه گفتگویی صورت گرفته بود که طبق آن مذاکرات، قراردادی نظامی بین دو کشور منعقد میگردید. آلمانیها از اوّل سپتامبر 1915 تا اواسط نوامبر آن سال مذاکرات مستقیمی با رئیسالوزرا آغاز نمودند. عدهای از رجال ایران با این امر موافقت داشتند اما میگفتند نباید تعجیلی در انعقاد قرارداد به خرج داد، باید صبر کرد تا نیروهای آلمان همراه با تجهیزات این کشور به سرحدات ایران برسند و صاحبمنصبان آلمانی برای آموزش نیروهای ایرانی وارد شوند.
در این میان وضعیت سیاست بریتانیا در قبال بحران ایران بسیار جالب بود. دولت این کشور تصمیم گرفت کاری کند تا نیروهای روسی مقیم شمال غربی ایران را که از اولتیماتوم تا آن زمان در خاک ایران مستقر بودند و عملاً آنجا را در تصرف داشتند، تکیهگاه خود قرار دهد. هدف بریتانیا این بود تا به این وسیله دولتهای ایران را مطیع سازد و از تصمیم احتمالی پیوند با آلمان برحذر دارد. در این راستا
1) عصر جدید، ش51، 25 رمضان المبارک 1333، هفتم اوت 1915، «معاهده سری انگلیس و روس.»
نوامبر 1915 مصادف با آذر ماه 1284 بود که مارلینگ وزیرمختار بریتانیا در تهران از ژنرال باراتوف فرمانده قوای روسیه خواست به سوی تهران پیشروی کند. قوای روسیه به سمت تهران به حرکت درآمدند و در کرج اردو زدند.(1)این دوّمین باری بود که در طول دوره بعد از مشروطه، انگلستان از قدرت میلیتاریستی روسیه برای پیشبرد منافع خود در ایران بهره میبرد، بار اوّل به هنگام اولتیماتوم روسیه و سقوط مشروطه و اینک به هنگام فراگیر شدن جنگ در ایران. نکته این است که بسیاری از به اصطلاح ملیون آن زمان به دام این ترفند بریتانیا افتادند و البته به نظر می رسد خود مقدمات این سناریو را فراهم دیدند و به تکوین روند آن کمک کردند.
احمدشاه مستأصل بود و نمیدانست چه باید کرد. تحریکات گروهی به شدت مرموز و مشکوک، بالاخره نیروهای روس را وارد ایران ساخت، روز هفتم محرم سال 1334 به تحریک برخی از رجال کشور، شاه مصمم شد وضعیت موجود را بپذیرد، در برابر روسها سیاست مماشات در پیش گیرد و آن سیاست را به ترک پایتخت ترجیح داد. به قول مورخالدوله شاه پیشتر در گفتگو با او در مورد تغییر پایتخت رایزنی کرده بود. شاه اصفهان را از لحاظ قدمت تاریخی و اهمیت آن بر شهرهای دیگر ترجیح داد. مورخالدوله آن زمان گفته بود کرمانشاه به دلیل اتصال به خاک عثمانی و اهمیت نظامی ارجحیت نخست آلمان را تشکیل میدهد.(2)به طور قطع و یقین اگر شاه با این تصمیم موافقت کرده بود، سقوط خود را زودتر از آنچه در کتابهای تاریخ ثبت است، رقم میزد. مورخالدوله و تیم همراه او هم چیزی جز این نمیخواستند.
همزمان قشون تازهای از روسها در انزلی پیاده شدند، آنها هم گروه گروه به سمت قزوین به حرکت در آمدند. قشون روس و انگلیس عزم خود را جزم کرده بودند تا نیروهایشان را به تهران اعزام کنند و پایتخت را به تصرف خویش درآورند. همزمان انگلیسیها از باز شدن راه صربستان و ارسال تجهیزات و جنگافزارهای آلمانی به ایران هراسناک شدند. آنان میترسیدند که با سرازیر شدن آلمانیها به
ایران، راه هندوستان هم به روی آنان باز شود. از آن سوی عثمانیها و آلمانیها هم در مناطق جنوبی و غربی ایران عشایر و ایلات را مسلح میکردند و آنان را علیه روس و انگلیس تجهیز مینمودند.
انگلستان که حتی پیش از این ماجرا و درست به هنگام آغاز جنگ در اروپا، قشون خود را وارد بوشهر و آبادان کرده بود، در تنگستان شکستهای سهمگینی متحمل شد. در این بین کنسول انگلستان در اصفهان مجروح گردید. روسها و انگلیسیها مجبور شدند اصفهان را رها سازند، در همین احوال نایب کنسول انگلستان در فارس به قتل رسید، دیگر اینکه راه خانقین به دست آلمانیها افتاد، برای نخستینبار ژاندارمری و صاحبمنصبان سوئدی آن علیه انگلستان به نوعی با آلمانیها اتفاقنظر یافتند. در همین حال اختلافات داخلی بین رجال به اوج خود رسید، در این لحظات تاریخی آنان برای خارج ساختن حریف از میدان تلاش میکردند، هدفشان این بود که مستوفی را از میدان خارج سازند. با اینکه کشور عرصه تاختوتاز روس و انگلیس واقع شد، با اینکه پایتخت مورد تهدید واقع گردید و با اینکه استقلال میهن به مویی بند بود، اما کشاکش دو حزب اعتدالی و دمکرات همچنان ادامه یافت. مستوفیالممالک بالاخره نتوانست یا نخواست کاری از پیش برد، او حتی نتوانست کابینهاش را در موقع مقتضی معرفی نماید. میگفتند دلیل امر اختلافات حزبی بین جناحهای مجلس است، اما «عدم موفقیت ایشان در تشکیل کابینه مسلماً معلل به همین یک مسئله یعنی انتخاب وزرا نیست، بلکه این پیش آمد نظریات سابق ما را که گفتیم طرفین یعنی دو دسته متخاصم نمیگذارند که تا چندی در ایران یک کابینه وزرایی داشته باشیم به خوبی تأیید میکند. با این پیش آمد اکثریت کرسینشینان بهارستان را گویی دغدغه خاطر و اندیشه بزرگی نیست و ادامه بحران را یک چیز خیلی عادی تصوّر میکنند. مملکتی که بحران کابینه آن زیاده از یک ماه دوام پیدا کند و یک عده از همه جا بیخبر در مرکز تصوّر کنند که امور مملکت جریان طبیعی خود را دارد چگونه این مملکت میتواند کلیتاً در آتیه موفق به داشتن یک حکومت مقتدر بشود؟»(1)
همزمان با هجوم روسها به سمت پایتخت، جنوب کشور عرصه تاخت و تاز
1) عصر جدید، ش53، سلخ ماه رمضان المبارک 1333، 12 اوت 1915، «ادامه بحران.»
نیروهای متجاوز انگلستان بود. اهمیت موضوع به اندازهای بود که روزنامة محافظهکار عصر جدید، برای نخستین بار صفحه اوّل خود را به اخبار و تحلیل مسائل ایران اختصاص داد، حال آنکه صفحة نخست که همه یادداشت عصر جدید، نام داشت، مسائل جنگ را پوشش میداد. عصر جدید حیرت میکرد که احزاب سیاسی و رجال متنفذ کشوری نسبت به نقض تمامیت ارضی کشور بیتفاوتند. دولت مسئله را به مجامله میگذراند و روزنامهها هم آنگونه که باید و شاید اخبار فجایع جنگ ناخواسته و تحمیل شده به ملّت ایران را پوشش نمیدهند؛ واضح است که خود عصر جدید هم یکی از بهترین مصادیق این روزنامهها بود. عصر جدید نوشت:
حقیقتاً یک چیزی است که ما هیچ حکمت و دلیل آن را از هیچ نقطهنظر نمیتوانیم بفهمیم و آن اهمیت کمی است که اخیراً یک جمعی به حوادث فجیعة جنوب و شرق و شمال میدهند. این اهمیت ندادن اثر چیست؟ آیا از بیاطلاعی یا سادهگی(1)است، آیا مقصود کمک به دشمنان ایران است؟ آیا فقط اهمال و سهلانگاری است؟ چه چیز است؟ چطور یک انسان معقول در حال طبیعی، چگونه یک نفر ایرانی، چگونه یک نفر علاقهدار به این آب و خاک، یا بیعلاقه ولی کسی که لااقل بر حسب ظاهر به عنوان همان علاقه خود را برای پیشرفت مقاصد آنهایی که قطعهقطعه از حدود وطن ما بریده و میبرند آلت قرار میدهد، این حوادث را به هیچ نشمرده و به این هم کفایت ننموده سایرین را که خوب میبینند ایران به کجا میرود به مورد طعن و ملامت میآورند؟! این جا است که ما درست نمیتوانیم بفهمیم.(2)
این هم از مواردی است که متینالسلطنه تلاش میکرد ماهیت و اهداف گروه آشوبگر را برملا سازد. او به درستی متوجه شد اگر این گروه به واقع دغدغه کشور دارند، چرا از قیام دلیران تنگستانی که با فتوای علما شکل گرفته و عشایر جنوب را به مبارزه علیه انگلیس کشانیده بود، حمایت نمیکنند؟
در این شرایط بحرانی، شایع شد روز عاشورا نیروهای به اصطلاح ملی که در
تهران به سر میبردند، قصد دارند به سفارتخانههای روس و انگلیس حمله برند. نخستین تبعات این شایعات افزایش نیروهای روس و انگلیس در تهران بود، آنان بر محافظین سفارتخانههای خود افزودند. این شایعات در حالی صورت میگرفت که روس و انگلیس پذیرفته بودند پرداخت بدهیهای ایران به دولتهای روس و انگلیس در طول دوره جنگ به تعویق افتد، یعنی اینکه بازپرداخت این وامها به بعد از خاتمه جنگ موکول شد. مقرر شد دولتین اقساطی را هم که از بدو جنگ به ایران پرداختهاند مسترد نمایند، این کار در حال انجام شدن بود و قسط اولش را هم دولتین پرداخته بودند. این تمهیدات همه برای جلوگیری از نزدیکی ایران به آلمان و عثمانی صورت میگرفت، اما مسئله این بود که روس و انگلیس در ایران منفور بودند، مضافاً اینکه شورش فارس و قیام تنگستان، بعلاوه نفرت مردمی از روس و انگلیس، احمدشاه را در اتخاذ موضعی صریح به نفع دولتین مردد ساخت. روس و انگلیس در ازای تعویق پرداختهای ایران قول گرفته بودند دولت مرکزی از تحریکات علیه آنها و گرایشهای ژرمانوفیل جلوگیری کند. دولت به ناچار این شرط را پذیرفت، اما دولتین به استناد همین امر دستگیری کسانی را که علیه آنان مشغول فعالیت بودند، آغاز کردند. در این حال شایع شد دولتین قصد دارند به تهران حملهور شوند، مردم تهران از شایعه حمله روس و انگلیس به تهران وحشتزده شدند، آنان به یاد میآوردند که در عاشورای سال 1330 روسها با مردم تبریز چه کردند. این شایعات توسط کسانی دامن زده میشد که میخواستند مجلس را تعطیل کنند و شرایط را به شکلی درآورند که ثبات از کشور رخت بربندد. از آن سوی «شخص شاه جوان هم که میدانست اشخاصی در خانواده خودش هستند که با روسها همدست میباشند و شاید در این انقلاب آنها به طمع تاج و تخت بیفتند، از مقام سلطنت خود نگران ماند؛ ولی با استقامتی که زیاده از استعداد سن او بود، خودداری میکرد و گاهی سخنان درشت هم به نمایندگان روس و انگلیس میگفت.»(1)
هر چه زمان پیشتر میرفت، تلاشها برای ایجاد شرایط بحرانی افزایش مییافت. جالب اینکه بحرانسازان و گردانندگان جرایدی مثل بامداد روشن، ستارة
1) حیات یحیی، ج3، ص292.
ایران، عهد انقلاب و شهاب ثاقب، مدعی بودند مرکز فسادی را کشف کردهاند که به وسیله آنتریک و شبنامهپراکنی میخواهند بین اعضای دولت و میان ژاندارمری و بختیاریها ایجاد نفاق کنند و سفارتخانههای خارجی را نسبت به دولت ظنین نمایند. اینان مدعی شدند تیم بحرانساز عبارتند از: نصرتالدوله معاون وزارت عدلیه، منتصرالسلطان وکیل مجلس، سردار محیی و برادرش میرزاکریمخان رشتی؛ و میرزایانس ارمنی.(1)در واقع برنامهها از قبل چیده شده بود تا مجلس را منحل سازند، شب یکشنبه 23 اکتبر 1915، مورخالدوله همراه با پرنس رویس وزیرمختار دولت آلمان در تهران و مسیو لیتن کنسول این کشور در تهران، به منزل وحیدالملک شیبانی رفت، سایر وکلای دمکرات هم در آنجا حضور داشتند و «مذاکرات محرمانه راجع به تعطیل مجلس به عمل آمد.»(2)
از سوی دیگر تیم بحرانساز متشکل از سلیمانمیرزا اسکندری، وحیدالملک شیبانی، سیدمحمدرضا مساوات همراه با مورخالدوله به منزل مستشارالدوله شتافتند، شخصی که وزیر پست و تلگراف کابینه بود اما ساز خود را مینواخت. صادق فاش ساخت ظرف دو سه روزه اخیر هزار و پانصد سرباز روسی وارد انزلی شدهاند، بالاتر اینکه توضیح داد تلگرافی از مشیرالملک وزیرمختار ایران مقیم لندن رسیده مبنی بر اینکه انگلیسیها سرگرم تهیه اولتیماتومی علیه ایران هستند «و البته اگر چنین اولتیماتومی برسد دولت ایران رد خواهد کرد آن وقت شروع به مخاصمه میشود و دولت باید از تهران حرکت کرده از راه قم به اصفهان یا کرمانشاهان برود.» آری! سناریویی را که امثال سلیمانمیرزا اجرا کردند، به واقع از لندن و توسط مشیرالملک دیکته شده بود، واسطه این کار هم مستشارالدوله بود، دیدیم که این سناریو طابق النعلِ بالنعل اجرا شد. نکتة دیگری که مستشارالدوله گفت این بود که انگلیسیها از معاهدات سری ایران و آلمان مطلع شدهاند، منبع انگلیسیها سفیرکبیر این کشور مقیم امریکا بود که گفته بود آلمان، بلغارستان را وارد جنگ کرده و به زودی با ایران هم عهدنامه منعقد خواهد کرد.(3)اندکی بعد از این گفتگو بود که
فرگوسن(1)رئیس شعبة بانک شاهنشاهی در شیراز به دست یک دسته از ژاندارمهای منطقه توقیف شد.
کسانی مثل مستشارالدوله صادق، ارکان اصلی بحرانهای کشور بودند. اظهارات او نشان میداد، اینان به دنبال کشانیدن قشون بیگانه به داخل کشور هستند. از آن سوی مهدیخان مشیرالملک فرزند علاءالسلطنه و برادر حسین علاء که وزیرمختار ایران در لندن بود، اخبار لازم و اطلاعات مهم را در اختیار این گروه قرار میداد.
جنگ آغاز شده بود و ایران در وضعیتی بسیار متزلزل قرار داشت. در این زمان موج حملات برخی از نمایندگان مجلس فقط و فقط متوجه یک تن بود: حسنخان وثوقالدوله. حملات نمایندگان که جنبه کاملاً شخصی یافت، سلسله حوادث و مصیبتهای فراوانی را رقم زد که تأثیر آن در آینده سیاسی کشور هم بر جای ماند. بحران مجلس و اقداماتی مثل استیضاح دولت عینالدوله، باعث شد قشون روسیه به طور روزافزونی در قزوین اردو بزنند، گیلان، مازندران، استرآباد، خراسان تا شاهرود عرصه تاختوتاز قوای بیگانه شد. در دوایر دولتی بوشهر بیرق انگلیس برافراشتند، در قائن و سیستان آشوب بر پا شد، پایتخت توسط قوای روسیه تهدید گردید، درست در همین زمان روسها اقساط وامهای عقبافتاده خود را از دولت ایران طلب کردند. قوای روسیه و آلمان در کرمانشاه و حوالی آنجا با هم درگیر شدند، بدون اینکه منازعه آنان به دولت و ملّت ایران ربطی داشته باشد.
روز جمعه بیستم اوت سال 1915 روزنامة پروردین به تحریک سردار محیی و میرزاکریمخان رشتی حملات شدیدی به وثوقالدوله کرد. روزنامة پروردین نوشت در آن شرایط تاریخی، چشم امید همه به کابینه مستوفیالممالک بود که باید به مجلس معرفی میگردید. کابینهای که به قول نویسنده «لااقل به ایرانیت علاقهمند بوده به سابقههای تاریک و خیانت به وطن در میان عام معرفی نشده باشد.» نویسنده خاطرنشان ساخت با اینکه به شخص مستوفی امیدواری وجود داشت، اما معلوم بود با «تلقینات و تلاشهای لیدرهای دمکرات» و اجازه ندادن آنها به رئیسالوزرا برای انتخاب اعضای دولت خود، کابینهای که «موافق با مصالح مملکت و مساعد با
1) Ferguson.
خواهشات جماعت باشد»، شکل نگرفت. منظور نویسنده پروردین هم فقط حمله به وثوق بود: «بله وثوقالدوله در کابینه تشکیل داده فراکسیون دمکرات عضویت پیدا کرد و در مجلس شورای ملّی معرفی شد و از طرف نمایندگان ملّت که تأمین مصالح عمومی را با قید قسم به عهده گرفتهاند مخالفتی ابراز نشد.» در ادامه مقاله آمده بود:
ما بعضی از سردستههای دمکرات را خوب میشناسیم و به حالات و روحیة آنها خوب اطلاع داریم. نگاشتن این جملات برای آن است که [به] عناصر بیطرف و طرفداران سعادت و استقلال ایران و رنجبران بیچاره که به امید حمایت طرفداران دروغی خود در بیابان عرق میریزند تذکر بدهیم که در این پیشامدها منصفانه قضاوت نمایند. پس از سقوط کابینه عینالدوله و حدوث بحران با حصول اطلاعات عمیقه میدانستیم که وثوقالدوله و رفقای او در کابینه آینده عضو بوده و باقیمانده هستی ما از میان خواهد رفت. وثوقالدوله در خیانت به وطن و بدخواهی ایران ضربالمثل است و کمتر کسی است که او را نشناسد. بلی وثوقالدوله در مدت وزارت خارجه خود خیانتی نبود که نسبت به ملّت و مملکت مرتکب نشد. هنوز نطق بیشرمانه او که آذربایجان را عضو فاسد ایران و قابل قطع دانست از خاطرهها محو نشده. هنوز مرکب امضای امتیازنامه و مقاولاتنامههایی که به اجانب داده خشک نگردیده. وثوقالدوله بود که وسایل التیماتوم معروف روس را فراهم کرد. وثوقالدوله بود که معاهده 1907 را تصدیق نمود. وثوقالدوله بود که برای منافع شخصی خود خون شهدای آذربایجان و گیلان را به گردن گرفت. وثوقالدوله بود که آزادیخواهان را تبعید کرد...
با عضویت وثوقالدولهها در کابینه چطور میتوانیم به مقام مجلس و آزادی ایران مطمئن باشیم. از کجا فردا بوشهر را هم عضو شقاقلوسی(1)ایران نخواند. با این تجارب کثیره فهمیدهایم که در ایران هیچچیز شرط هیچچیز نیست. ابداً نمیتوانیم باور کنیم که در زمان حیات مجلس شورای ملی، وثوقالدوله مصدر خدمات واقع شود. باید اقرار کنیم که در موضوع تقصیری بر وثوقالدوله وارد نیست. مقصر آنهایی هستند که با بستن اسم دمکراسی و آزادیخواهی به خود از وثوقالدولهها طرفداری کرده آنها را
1) عضوی از بدن که فاسد است و باید قطع شود، اشاره است به بیماری قانقاریا.
روی کار میآورند. تف باد بر آزادیخواهی ما که مفتضح کردیم تمام آزادیطلبان دنیا را. چقدر ننگین است چنین آزادیخواهی ما. ای وبا، ای طاعون، ای زلزله بیائید خاک ایران را از لوث وجود ما فرزندان خائن پاک کنید. بیائید که حیف است شما غیر از محیط ایران حتی در مرکز افریقا نزول کنید. شما شایسته مایید و ما در خور شما. برویم آزادیطلبان مذبذب که عالم حریت را ملوث کردیم. برویم دست وثوقالدوله را بوسیده طلب عفو کنیم. چرا [که] خائن مائیم نه او. ما اجنبی پرستیم نه او. ما مخرب مملکتیم نه او. از او بخواهیم که چرخهای آزادی و حریت را به کار اندازد. از او التماس کنیم که حیات سیاسی ایران را تأمین کند. از او بخواهیم که سعادت مملکت را فراهم سازد. در پیش او عدم رشد و لیاقت خودمان را اقرار کنیم. برویم و زمام اختیار مملکت را به دست او بسپاریم چنانچه سپردیم و بگوییم «گر بکشی حاکمی ور بنوازی خطاست.» ای عناصر لجوج، ای ذوات خودپرست که آبادی خویش را در همدستی خائنین مملکت دانستهاید شما که متهورانه با این مملکت شیرازه گسیخته بازی میکنید به احساسات عامه و قضاوت ملّت بیاعتنا هستید بترسید از آن روزی که دیگ قهر پروردگار قهار بجوش آمده کیفر اعمال شما را بدهد. بترسید از انتقام خدایی، اندیشه کنید از عدالت جاوید.(1)
روز بعد از چاپ این مقاله، پروردین به دستور رئیسالوزرا توقیف شد.
در این زمان وثوق وزیر مالیه کابینه مستوفیالممالک بود، وثوق به رئیسالوزرا پیغام داد چنانچه این روزنامه که توسط سیدعبدالرحیم خلخالی چهره مشهور آشوبطلب اداره میشد، توقیف نشود، وی از وزارت مالیه استعفا خواهد داد. مستوفیالممالک هم مجبور شد دستور توقیف روزنامة پروردین را صادر نماید.(2)نکتة جالب این است که خلخالی این عنصر غوغاسالار، با اینکه خود جزو رهبران حزب دمکرات بود، وثوق را به دروغ منتسب به آن تشکیلات میکرد. همه میدانند که دمکراتهای دوره مجلس دوم دشمنان خونی وثوق بودند، حال چگونه است که او را منتسب به این تشکل مینمودند؟ پاسخ واضح است، کابینه مستوفی مورد
حمایت دمکراتها قرار داشت و برای آنان که ساقط کردن وزرا و مشوب کردن اذهان عمومی سرلوحه کار بود، فرقی نمیکرد حریف را چگونه سرنگون سازند، باید این کار انجام میشد حتی اگر فردی را که هدف تیرهای بلای آنان واقع میشد به دروغ منتسب به تشکیلاتی کنند که متهم فرضی آنان نه تنها هیچ نسبتی با آن نداشت بلکه دقیقاً در جبهة مخالف آن حزب قرار میگرفت.
در این زمان به موازات گسترش جنگ، وضعیت ارزاق عمومی در کشور و حتی پایتخت روز به روز بدتر میشد، در تهران گندم کمیاب شد و کیفیت نان بسیار بد گردید. در عین حال کالای خارجی لحظه به لحظه گران میشد. سال 1333 قمری به پایان خود نزدیک میشد، اما هنوز بودجه سال آینده تقدیم مجلس نشده بود. وضعیت مالیه به هم ریخته و در خزانهداری هرجومرجی بیسابقه حکمفرما بود. کارشکنی بیداد میکرد، نوک تیز این کارشکنیها متوجه وثوقالدوله وزیر مالیه بود. روزنامة رعد که در دوره امضای قرارداد 1919، آن همه سنگ آن قرارداد را به سینه زد، پیشتر یعنی در همین سالی که از آن سخن میگوییم، علیه وثوق مطالب شداد و غلاظی مینوشت. سیدضیاء و گروه همکارش مثل ایپکیان، وثوق را متهم میکردند که همیشه طرف سوءظن مردم بوده است، میگفتند بهتر است وی اکنون اندیشه خود را مصروف حل بحرانهای مالیه کند تا بلکه حسنظن مردم را جلب نماید.(1)واقعیات و حوادث بعدی نشان داد چه کسانی در کار وثوق اشکالتراشی میکردند و چه دستهایی میخواستند به هر نحوی شده او را از سر راه خود بردارند. به واقع جبههگیری خطرناکی در کشور به وقوع پیوسته بود، عدهای پشت سر وثوق راه میرفتند، اینان میخواستند بر مهمترین تشکیلات این زمان یعنی حزب دمکرات تسلط یابند و عدهای دیگر درست در جبههای مخالف وثوق راه میپیمودند. اختلافات اینان که اغلب جنبه شخصی داشت، بالاخره کشور را به گردابی عظیم سوق داد، ما به این مهم در آینده خواهیم پرداخت.
به هر حال بحرانها ادامه داشت و دعواهای شخصی جای خود را به حفاظت از منافع ملّی ایران داده بود. این وضع تداوم یافت تا نوبت به سپهسالار تنکابنی رسید.
1) عینالسلطنه، ج6، صص4304-4303.
وضعیت ایران در دوره زمامداری سپهسالار به تیرگی بیشتری گرایید. روز چهارم شوال سال 1334 یعنی ده ماه بعد از حمله سراسری به ایران، دولتهای روس و انگلیس اولتیماتومی به دولت ایران تقدیم کردند و طبق آن خواستند امور نظامی و مالی ایران زیرنظر آنها اداره شود؛ این یادداشت تسلیم محمدولیخان سپهسالار تنکابنی رئیسالوزرای ایران شد. طبق این یادداشت به دولت ایران تذکر داده شده بود قشونی در جنوب کشور به فرماندهی انگلیسیها به تعداد یازده هزار تن تشکیل دهد، عده فوج ایرانی در شمال کشور هم باید به همان میزان میشد. هر دو دولت به ایران تکلیف کرده بودند عده کافی از صاحبمنصبان جنگی و اطبای نظامی و غیرنظامی وارد کشور کند و تعلیم این دو نیروی نظامی هم با آنان باشد. از نظر مالی به هیأتی مختلط که از یازده رجب 1334 تا اندازهای مشغول نظارت بر مالیة ایران بود، اختیارات کامل داده میشد و بر قدرت آن افزوده میگردید. در انتخاب این هیأت مختلط باید نظرات دو سفارت در نظر گرفته میشد، هیأت مختلط در تمام مالیه ایران چه از نظر عایدات و چه مصارف و چه تصویب آنها حاکم مطلق به شمار میرفت. هیأت مذکور متشکل از اعضای ایرانی، روسی، انگلیسی و بلژیکی بود که عملاً زمام امور مالیه را به دست گرفت. روز 18 ربیعالثانی سال 1335 به سپهسالار اتمام حجت شد ظرف چهل و هشت ساعت مصوبه مذکور را به اجرا گذارد. صدراعظم وقت بلافاصله بدون مشاوره با اعضای هیأت دولت و شاه، موافقت خود را با این فرمول اعلام داشت، این موضوع باعث ناراحتی و تکدر خاطر احمدشاه گردید.
اندکی پیش از این، روز نوزدهم ماه صفر 1335، روزنامة عصر جدید فوقالعاده خود را منتشر ساخت، در این شماره که به نقل از خبرگزاری رویتر مورخه دوازدهم دسامبر 1916 چاپ شده بود؛ عصر جدید خبر میداد مجلس آلمان و سه دولت متحد آن به متفقین اطلاع دادهاند برای مذاکره صلح حاضرند و البته اگر متفقین این پیشنهاد را قبول نکنند، دولت آلمان به جنگ تا سرحد امکان ادامه خواهد داد. همین روزنامة عصر جدید در فوقالعاده دو روز بعد خود خبر داد متفقین این پیشنهاد را رد کردهاند، آنها گفتند آلمان مشغول نیرنگ بازی است و این خبر هم دامی است برای اینکه بین دولتهای متفق اختلاف اندازد. گفته میشد آلمان عمر فتوحات
خود را سرآمده میداند، اما به شکست خود اذعان نکرده است؛ به همین دلیل تا زمانی که این کشور خود را فاتح به شمار میآورد، هیچگونه مذاکرهای قابل تصوّر نیست. معلوم بود انگلیسیها هنوز به اهداف اصلی جنگی خود نرسیده بودند، آنان باید از تقسیم جهان به واسطه جنگ، منافع بزرگتری به دست میآوردند، به همین دلیل نگذاشتند جنگ خاتمه یابد.
درست در همین شرایط بود که نیروهای عثمانی وارد همدان شدند، این حوادث دست به دست هم داد و باعث سرنگونی دولت سپهسالار شد، بلافاصله بعد از وی حسن وثوق به ریاستوزرایی انتخاب گردید. هنوز دولت به درستی استقرار نیافته بود که سفارت انگلیس نامهای نوشت و به استناد موافقت سپهسالار اعظم، سرپرسی سایکس را به ریاست قوایی که برای حفظ نظم و امنیت جنوب تشکیل داده بودند، معین نمود و از دولت ایران خواست به مأمورین محلی ولایات جنوبی دستور دهد با این نیرو همکاری کنند.(1)سال 1294 شمسی رو به پایان بود و سال جدیدی آغاز میشد. در این سال برخلاف سال گذشته که مجلس دائر بود، خبری از این نهاد قانونگذاری دیده نمیشد. روزنامههای کشور منحصر بود به عصر جدید، رعد، ارشاد و اطلاعات. مقاله مهم متینالسلطنه در عصر جدید که گفتیم به قیمت جانش تمام شد، در همین زمان نوشته شد.
قصد نداریم در اینجا در باب نحوه تشکیل دولت به اصطلاح ملّی رضاقلیخان نظامالسلطنه مافی سخن گوییم، به این موضوع در منابع گوناگون اشارت رفته و البته همه به نوعی او را شخصیتی به اصطلاح ملّی قلمداد کردهاند. واقعیت این است که نظامالسلطنه مافی یکی از چهرههای مهم دخیل در تحولات این مقطع ایران بود، اما همانطور که یحیی دولتآبادی نشان داده است، او هرگز فردی ملّی به مفهوم مثبت کلمه نبود. وقتی جنگ شروع شد، او حاکم بروجرد و لرستان و خوزستان بود. رضاقلیخان فرزند حیدرقلیخان بیگلربیگی مشهد و برادرزاده حسینقلیخان
1) کاوه، یکشنبه 8 آذر 1296، 15 آوریل 1917، «باز اتمام حجت.»
نظامالسلطنه مافی والی سابق خوزستان بود که درست به هنگام بحبوحه مشروطه ایران درگذشت و لقبش به رضاقلیخان رسید. وقتی متفقین خاک کشور را اشغال کرده بودند، در اروپا اقامت داشت. بعد از این ماجرا به ایران آمد و به شرحی که در کتابهای تاریخ آمده است، دولت خود را در کرمانشاه تشکیل داد. به پیوندهای عموی او با خزعل در جایی دیگر از این دفتر اشاره کردهایم، اما اینجا همینقدر اشاره میکنیم که دختر عموی او همسر شیخ خزعل بود و خزعل به طوری که همه میدانند یکی از برجستهترین مدافعین منافع انگلیس در ایران بود. خطی مستقیم، خزعل را به شرکت کشتیرانی لینچ و سرمایهگذاران آن مرتبط میساخت. از این بالاتر در بصره لژ فراماسونری فعالیت میکرد که بستگان خزعل در آن عضویت داشتند، اینان از سوی گراند لژ انگلستان موظف بودند دامنة فعالیت خود را در جنوب ایران، سواحل عربستان سعودی، شیخنشینهای سواحل خلیج فارس و بسیاری نقاط دیگر گسترش دهند. لژ روشنایی ایران به واقع بخشی از ادامه فعالیت این لژ در دوره پهلوی دوّم بود.(1)
به سال 1329 بین رضاقلیخان نظامالسلطنه مافی فرمانفرمای وقت فارس با قوامالملک و برادرش نصرالدوله اختلاف بروز کرد، نظامالسطنه او و برادرش را دستگیر نمود و اغتشاشات چند ساله اخیر فارس را به گردن وی انداخت. در تهران عدهای مثل علاءالدوله، سهامالدوله، سردار اسعد و چند تن دیگر از بختیاریها به وساطت برخاستند، بیم آن میرفت که این دو برادر را به قتل رسانند. عینالسلطنه نوشت:
به عقیده من قتل آنها واجب است زیرا آن وقتی که شیراز بودم میدیدم اینها چه میکردند. اما قتل آنها یک عیب دارد که فارس بدون منازع یکباره در ید اقتدار صولتالدوله که حالا خودش را سردار عشایر لقب داده میافتد و دیگر احدی حریف او و قشقائی نیست. از حلب تا کاشغر میدان صولتالدوله میشود و شاید علاءالدوله و دیگران هم به واسطه بصیرتی که از امور فارس دارند به همین لحاظ شفاعت میکنند.(2)
در دورة جنگ اوّل جهانی، نظامالسلطنه(1)تعداد زیادی از لرهای سگوند و حسنوند را جمعآوری کرد که ظاهراً با متفقین بجنگد، اما «بعضی هم احتمال میدهند نظامالسلطنه روابط باطنی خود را با انگلیسیها قطع نکرده است و داخل شدن او در این کار از روی مصلحت بوده که ظاهراً دشمنان آنها را محدود نگاه دارد و عملیات آنها را خنثی کند تا پیش آمدها پرده را از روی حقیقت احوال بردارد.»(2)این جمله دولتآبادی به بهترین شکلی رسالت نظامالسلطنه را نشان میدهد: او مأموریت داشت خود را ژرمانوفیل نشان دهد، برای اینکه به عنوان ضدیت با انگلیس، اعتمادها را جلب کند و به مثابه سوپاپ اطمینان بریتانیا عمل نماید. نظامالسلطنه این رسالت را به بهترین نحو ممکن به انجام رسانید و ضربات اساسی بر اعتماد مردم وارد ساخت. در این ایام نظامالسلطنه پایگاه عملیات خود را شهر الشتر دومین شهر بزرگ لرستان در آن روز قرار داد. عدهای هم به بروجرد رفته بودند، اما به قول دولتآبادی که برای تهیه قوای ملی به بروجرد عزیمت کرده بود: «به واسطة... بیاعتمادی که به عملیات نظامالسلطنه داشتم، به حال یأس افتادم.»(3)او در بروجرد ماند و به انتظار نظامالسلطنه نشست. این انتظار دو سه هفته طول کشید، «هر چه توانستم کتباً او را ترغیب و تحریص به تعجیل نمودن در عملیات کردم.»(4)
وقتی بعد از مدتها انتظار اردوی نظامالسلطنه هویدا شد، کاری از آن ساخته نبود، زیرا غرب کشور به دست روسها سقوط کرد. سوارانی که او را همراهی میکردند بیش از سه هزار تن نبودند، تازه یک قسمت آن خانواده خود نظامالسلطنه بود که به عراق عرب میرفتند. نظامالسلطنه به فرمانده آلمانی مقیم غرب کشور قول داده بود چهار هزار سوار جنگی همراه داشته باشد، اما «اردوی مزبور آن مقدار که سوار لرستانی بود، به یک جمع غارتگر شبیه تر بودند تا به مدافعین از وطن، مهمترین قسمت این سوار از طایفة حسنوند بودند در تحت ریاست سردار امجد
حسنوند؛ مرد طماع غارتگر مزبور میریخت به دهات اطراف، و از هرگونه ستمگری دربارة بیچارگان مکرر غارت شده دریغ نمیکرد، قسمت دیگرش سرباز سیلاخوری بود... باقیمانده یک قسمت که برای جنگ میرفتند و آن قسمت ژاندارمری بود.»(1)همین موضوع خود ماهیت «حکومت موهوم موقتی نظامالسلطنه در غرب ایران»(2)را بیش از پیش به نمایش میگذاشت.
نظامالسطنه مافی رئیس دولت مهاجر بود، «پیش از این روابط سیاسی خارجه این شخص با انگلیسیان بوده است و انگلیسها او را یکی از هواخواهان خود میشمردهاند»، اما وقتی آلمانها در جنوب و غرب کشور نفوذ یافتند و مردم را به ضدروس و انگلیس تحریک میکردند و از زمانی که عشایر و ایلات علیه قوای مهاجم مقاومت کردند، «ناچار یک تن از رجال معروف دولت باید این قوا را جمعآوری کند و فرمانده کل گردد، آلمانها نظامالسلطنه را برای این خدمت به هر وسیله بوده حاضر کردهاند.»(3)چطور شد که نظامالسلطنه به یکباره از انگلیسیها روی گردانید و ژرمانوفیل شد؟ واقعیت این است که چنین چیزی حقیقت نداشت. نظامالسلطنه در این مقطع تاریخی نقش بسیار مشکوک و مخربی بازی کرد. این فرد پیوندهای آشکاری با شیخ خزعل داشت، به بریتانیا تعلق خاطر داشت و تا به آخر یک انگلوفیل صدیق باقی ماند.
یکی از اقدامات نظامالسلطنه در دورانی که ریاست دولت مهاجر را بر عهده داشت، دخالت او در تصرف بغداد به دست قوای انگلیسی بود. شرح ماجرا به این شکل است که به هنگام ورود قشون عثمانی به کوتالعماره، و در زمانی که این قشون فرماندهان انگلیسی را دستگیر کردند و آنان را شکست دادند، انگلیسیها محرمانه با وی ارتباط برقرار کردند. بعد از این، او نوشتههایی برای خزعل و والی پشتکوه ارسال کرد. طبق این نوشتهها عثمانی به تقاضای نظامالسلطنه سی هزار تن از قشون خود در بینالنهرین را باید به ایران اعزام مینمود. ظاهر قضیه این بود که او با این نیرو به مقابله با قوای متفقین میپردازد و زمانی که توانست سیهزار قشون
ایرانی مهیا کند، آنان را باز خواهد گردانید. عثمانیها فریب این نقشه نظامالسلطنه را خوردند که البته اصل نقشه هم متعلق به انگلیسیها بود. قشون آنها مدتها در ایران ماند، نظامالسلطنه هم البته هیچ اقدامی نکرد. عثمانیها در ایران معطل مانده بودند و از سویی قشون ایرانی که قول آن داده شده بود هرگز مهیا نگردید.
نظامالسلطنه نه تنها این کار را نکرد، بلکه قوای ژاندارم ایرانی را هم نابود ساخت. او حتی از رسانیدن غذا و قوت لایموت به این نیرو خودداری نمود، شکایتها هم البته به جایی نرسید. در این وضعیت بود که انگلیسیها قشون خود را به بینالنهرین فرستادند و به بغداد حملهور گردیدند. ناظرین بر این باور بودند که اگر نظامالسلطنه خیانت نمیکرد، بغداد به دست نیروهای انگلیسی نمیافتاد.(1)
قشون انگلیسی در اوّلین مرحله حملات خود، شهر بصره را به تصرف درآوردند و رو به سوی بغداد به حرکت درآمدند. در خوزستان عثمانیها به کمک اعراب ایرانی به معادن نفت انگلستان صدماتی وارد کردند. نقش شیخ خزعل در این زمان در صیانت از منابع نفتی بریتانیا بسیار زیاد بود، او با دستهای از سپاهیان هندی مشغول نبرد علیه عثمانیها شد؛ اما با این حال وضعیت محمره [خرمشهر] و ناصری [اهواز] و اطراف آن خیلی مغشوش بود. انگلیسیها شروع به احداث قلاع نظامی کردند، کشتیهای جنگی آنان در دهانه اروندرود لنگر انداختند، توپخانه و قورخانه منظم نشان از این داشت که بریتانیاییها نیامدهاند که به این آسانی و به این زودیها بروند. آنها به سردار ارفع یعنی شیخ خزعل انواع و اقسام سلاحها تحویل دادند(2)تا از منافعشان حمایت کند، این موضوع نشان میداد که بریتانیاییها تا چه اندازه نسبت به اعلان بیطرفی ایران ارزش قائلند.
حساسیت انگلستان به نواحی غرب ایران دلیل مستحکمی داشت. لرستان دروازه خوزستان بود، پس انگلستان نمیتوانست از دست رفتن منابع نفتی خوزستان را در آیندهای هر چند دور نظاره کند و بیتفاوت بنشیند. از یک سو خزعل به آشکارترین وجهی حمایت از منابع نفتی شرکت نفت انگلیس و ایران را تقبل کرده بود و از
سوی دیگر نظامالسلطنه نیروهای ایران را در غرب کشور بیهوده مشغول نگه میداشت. اگر رضاقلیخان میخواست به منافع انگلستان ضربهای زند، علیالقاعده باید نابودی منابع اقتصادی این قدرت را در خوزستان هدف قرار میداد؛ نه اینکه نیروها را در غرب کشور و بین ایلات و عشایر سرکش آن منطقه نابود سازد و آنان را طعمه لشکر جرار روسیه نماید. به واقع حتی همان زمان هم کمتر کسی بود که از اهمیت مسئله نفت ایران در تحرکات انگلستان وقوفی نداشته باشد. این مسئله که سوخت نیروی دریایی بریتانیا از زغال سنگ به سوختهای فسیلی تبدیل یافته است، امری سرّی به شمار نمیآمد. جراید داخلی به نقل از مطبوعات انگلیسی نقل میکردند که سیستم سوخت کشتیهای جدید انگلیس به یمن نفت ایران تغییر یافته و با نفت کار میکند. همه میدانستند در وزارت دریاداری و پارلمان انگلستان در زمینه ضرورت تهیه نفت مباحث فراوانی وجود دارد، همه میدانستند چه بخشی از محافل بریتانیا با دولت این کشور بر سر تسلط بر نفت ایران با هم رقابت میکنند و منافع و مصالح ایران را قربانی سود نامشروع خود مینمایند. در مطبوعات ایران نوشته میشد به واسطة تلاشهای سر وینستون چرچیل وزیر دریاداری بریتانیا، دولت انگلستان عمده سهام شرکت نفت انگلیس و ایران را خریداری کرده است؛ به نقل از مطبوعات خارجه نوشته میشد دولت انگلستان دو میلیون و دویست هزار لیره پرداخت کرده و اغلب سهام این شرکت را خریداری نموده است، «انبار و محل تصفیه و کارخانجات آن در جزیرة عبادان یا آبادان در مصب رود کارون خاک ایران است و به این واسطه بحریّة انگلیس از حیث نفت آسوده شد. نظر به معاهده 1907 میلادی تمام معادن بیشمار نفت ایران در منطقة بیطرف واقع شده و انگلیسیها مشغول هستند این منطقه را هم از بیطرفی خارج نموده جزو منطقه خود داخل نمایند.»(1)آری، حتی عینالسلطنهای که در الموت نشسته بود، نسبت به مسئله نفت حساسیت نشان میداد، آنگاه چگونه ممکن بود رئیس به اصطلاح دولت ملّی کرمانشاه به این مهم آگاهی نداشته باشد؟ به گمان ما نظامالسلطنه مأموریت داشت صادقترین نیروهای ایران را در غرب کشور مشغول دارد تا انگلستان با آرامش به
1) همان، ص4163.
غارت منابع نفتی کشور ادامه دهد، به عبارت بهتر او نیروهای ایران را از منطقه زرخیز خوزستان که به شدت توسط انگلیس استثمار میشد، به غرب کشور منحرف کرد. خزعل هم که در خوزستان مشغول صیانت از منافع بریتانیا بود، آن طرفتر در پشتکوه لرستان هم بریتانیا متحدی نیرومند داشت؛ بنابراین هیچ خطر عاجلی منافعش را تهدید نمیکرد.
در این میان امیرمفخم همدانی «کُشندة سیدجمالالدین واعظ که از اشخاص پست فطرت روسپرست است»، با روسها همداستان شد و آنها را وارد همدان کرد. حکومت همدان هم به این امیرمفخم داده شد.(1)حمله روسها به همدان و قزوین باعث شد روابط پستی و تلگرافی ولایات جنوب و غرب کشور با مرکز قطع شود. در تهران به دلیل وضعیت پیش آمده، مستوفیالممالک استعفا داد و شاهزاده عبدالحسینمیرزا فرمانفرما به ریاستوزرایی نایل آمد. وقتی فرمانفرما آمد، در تهران حکومت نظامی اعلام شد، قزاقها بر شهر تسلط یافتند، از آن سوی، شاه از شهر خارج شد و به فرحآباد رفت. در بیست و هفتم صفر سال1335، درست دوازده روز بعد از تشکیل دولت فرمانفرما و همزمان با سیاست جلوگیری از گسترش بحرانها، علمای اصفهان تلگرافی به این مضمون خطاب به او فرستادند:
حضور حضرت اشرف آقای رئیسالوزرا دام اقباله العالی؛ بعد از عرض تبریک و تشکر از این موهبت عظمی زحمت افزاست که تمام اقدامات و اهتمامات این جانبان و عموم اهالی اصفهان به ملاحظة همراهی و اطاعت دولت محبوب خودمان بوده و هست. چنانچه نظر دولت به اصلاح تعلق گرفته و حفظ استقلال را منوط به آن دانستهاید اهالی اصفهان هم در اطاعت حاضر و به بعضی ملاحظات که از نظر مبارک دور نیست، توجهی بفرمایید که قشون اجانب در هر نقطه هستند متوقف باشند و به طرف اصفهان حرکت ننمایند تا کاملاً بتوان جلوگیری از کلیه هیجانها نموده عموم ملّت دعاگو باشند. شیخنورالله [اصفهانی]، شیخجمالالدین کلباسی، محمدحسن موسوی.(2)
دیگر اینکه روابط کمیته مرکزی حزب دمکرات با شعباتش قطع گردید، «بهت شدیدی کارکنان ملت را فراگرفت و روسها در دهات اطراف راه، هر کجا صدای تیری شنیدند یا بهانه دیگر به دست آوردند از کشتن مردها و شکم دریدن زنها و سر بریدن اطفال و انواع بیرحمی دریغ نداشتند.»(1)انگلیسیها هم در این جنایات مشارکت داشتند، میگفتند یک طفل چهاردهساله، انباری متعلق به انگلیسیها را آتش زده و صدها پیت بنزین و مهمات را نابود ساخته است. او را دستگیر و محاکمه کردند، متهم گفت این کار را خود کرده و تصمیم شخصیاش بوده است؛ زیرا آنان اجنبیاند و به ایرانیان صدمه میزنند. انگلیسیها این نوجوان را تیرباران نمودند.(2)در همین اوضاع، فرمانفرما در نخستین اقدام تلگرافی به یکی از رؤسای اعتدالیون ارسال کرد و نوشت بیش از این فریب دمکراتها را نخورد و به تهران مراجعت نماید.(3)فرمانفرما میخواست با بعضی تغییرات، قراردادی را که در دورة مستوفی میخواستند با روس و انگلیس منعقد کنند و همه به نفع ایران بود، به مورد اجرا گذارد. اما این بار دیگر دولتین موافقت نکردند،(4)بالاتر اینکه گروه به اصطلاح ملیون با طرح او به شدت مخالفت ورزیدند و زمینه سقوط وی و استقرار سپهسالار را مهیا ساختند.
قبل از ادامه بحث باید گفت دولت ایران از ابتدای امر و به دنبال وقوع جنگ، روشی بسیار غلط در برابر ماجراجویان و بحرانسازان داخلی و خارجی در پیش گرفت. دولت ایران خواست در بیطرفی خود هم رضایت روس و انگلیس را به دست آورد و هم عثمانی و آلمان را. اما غیرممکن بود بتوان دو دشمن را در یک خانه نگهداشت به طوری که هیچکدام رنجشی پیدا نکنند. دولت ایران بر این نکته وقوف نداشت که نتیجة جنگ عبارت است از تقسیم مجدد مناطق نفوذ اقتصادی و سیاسی؛ ایران یکی از مهمترین حلقههای اقتصاد سیاسی جهان بود و امکان نداشت این کشور به حال خود رها شود. انگلیسیها برای حفاظت از منابع نفتی خود در
خوزستان با عثمانیها درگیر بودند، به عبارت بهتر جنگ انگلیس و عثمانی بر سر نفت بود، جنگ بر سر نفت بصره که درست در نزدیکی خوزستان قرار داشت. از آن بالاتر بینالنهرین کلید تسلط بر کویت بود، پس انگلستان باید بر آنجا تسلط مییافت. از آن سوی بین محافل سرمایهداری اروپا و کشور عثمانی در باب مقوله امتیازاتی در ایران مثل راهآهن، پیوند تنگاتنگی وجود داشت. پیشتر گفتهایم که خط راهآهن عثمانی به درون خاک ایران را کسانی میخواستند به انجام رسانند که با سرمایه مالی اروپا مثل دویچه بانک مرتبط بودند، اکثر آنان یهودیان حلقه ادوارد هفتم بودند و البته انگلیسی.(1)هم به دلیل نفت و هم به دلیل موقعیت استراتژیک، روسیه و انگلستان و آلمان و عثمانی برای چنگ انداختن بر این کشور، با هم رقابت میکردند، اما اینگونه به نظر میرسد که امپراتوری محتضر عثمانی آلت فعلی در دست سرمایهسالاران یهودی آلمان بود؛ همانطور که امپراتوری فرتوت و رو به موت روسیه حداقل از دوره مشروطه به این طرف، در چاه ویل دسیسههای انگلستان در میغلتید. انگلستان از تضعیف موقعیت روسیه منافع فراوانی هم در ایران، هم در قفقاز و هم در اروپا میبرد، همانطور که سایر قدرتهای بزرگ سرمایهداری از تضعیف روزافزون عثمانی بهرهبرداری میکردند و به شدت از آن استقبال مینمودند. دولتهای وقت ایران به این نکته توجه نداشتند که اعلان بیطرفی یا حمایت از فلان طرف جنگ؛ تأثیری در سرنوشت محتوم و از پیش رقم خورده ایران نداشت، باید جنگ به نحوی از انحا به نفع یکی از قدرتهای بزرگ امپریالیستی، یا روس و انگلیس و یا آلمان خاتمه مییافت، به عبارتی باید موقعیت ایران در شطرنج اقتصاد جهانی مشخص میگردید. باید معلوم میشد این کشور در مدار منافع کدام قدرت بزرگ سرمایهداری میگردد، با این حال رویّهای که دولتهای ایران در پیش گرفته بودند، از کوچکترین بصیرت سیاسی عاری بود.
بهترین راهی که در مقابل دولت ایران قرار داشت این بود که بحرانسازان را از ادامه فعالیت خود ناامید سازد، اما نکته این بود که دولت وقت ایران مقارن شروع جنگ، یعنی دولت مستوفی را همینان اداره میکردند. همان زمان هم بسیاری از
1) برای تعقیب این بحث به فصول یازدهم تا سیزدهم بحران مشروطیت در ایران مراجعه شود.
ناظرین میگفتند دولت ایران میبایست بعد از آنکه یقین کرد جنگ به این زودیها خاتمه نمییابد و وقتی میبیند آلمانیها و عثمانیها بنای دسیسه گذاشتهاند و اقداماتی میکنند که مخالف مصالح بلندمدت ایران است؛ و وقتی مجلس و حزب دمکرات و ارباب جراید به صف نخست بحرانسازان پیوستهاند و مانع از استقرار ثبات و امنیت در کشور میشوند، باید حالت فوقالعاده اعلام میکرد و مجلس را تعطیل مینمود. اما دولتهای ایران اجازه دادند کسانی که به نام نمایندة مردم در صحن بهارستان گرد آمدهاند، آتشافروزی کنند و درست وقتی اقدامات ضدملی خود را به انجام رسانیدند، خود مجلس را هم تعطیل کردند؛ حال آنکه آن زمان دیگر وجود مجلس ضرورتی غیرقابل انکار به شمار میآمد. در نبود مجلس هیچکس نتوانست اهمیت پیشنهادهای قدرتهای بزرگ را دریابد. فقدان مجلس مهمترین مانع تصمیمگیری در سطوح کلان کشور به شمار میرفت. عجب اینکه همان گروه اجازه ندادند مجلس چهارم هم به این آسانیها تشکیل شود، آنان وقتی به این امر رضایت دادند که رضاخان میرپنج عملاً بر کشور تسلط یافت.
در همان زمان وقوع جنگ، بسیاری از کشورهای متخاصم، یا کشورهای بیطرف مجالس خود را منحل کرده بودند، از نمایندگان فقط به هنگام مشاوره دعوت به عمل میآمد و به عبارتی مجلس حالت مشورتی یافته بود که قوه مجریه را کمک کند، نه آن را تضعیف نماید. بسیاری از کشورها به این نکته وقوف داشتند که به هنگام بحرانهای فراگیر، اگر پارلمان به زیان منافع ملّی وارد اقداماتی شد، باید آن را تعطیل کرد.
دیگر اینکه باید جراید تحت ضابطه و مقررات دقیق و لازم الاجرایی درمیآمد که تخطی از آن مستوجب عقوبت میبود. به قول عینالسلطنه دولت نباید اجازه میداد مطبوعات «این طور [از بیگانه] پول بگیرند و مفسده بر پا نمایند، مردم را به هیجان بیاورند.»(1)در همان زمان هم میگفتند یکی از مبرمترین کارهای دولت این است که افراد و اشخاص مفسدهجو و آشوبطلب را دستگیر کرده و حبس و توقیف نماید. نیز «بعضی از اشرار را که علناً بر ضد پلتیک دولت و امنیت داخل
1) عینالسلطنه، ج6، ص4365.
[مرتکب] هرزگی و شرارت گردیدهاند، برای حفظ سایر نفوس مملکت و نظام مملکتی و جلوگیری از اغتشاش ما بعد و بیطرفی عبرتالناظرین بهدار آویخته، اعدام نماید.»(1)
مورخالدوله در خاطرات خود به تصریح نوشته است که سفارتخانة آلمان محمولههای مشکوک وارد تهران میکرد. این روایت از سوی برخی دیگر از معاصران هم تأیید شده است. وارد کردن محمولههای مشکوک منحصر به سفارت آلمان نبود؛ بلکه سفارت اتریش هم در این زمینه اقدام میکرد. عینالسلطنه نقل میکند سفیران آلمان و اتریش با یکصد و پنجاه صندوق اسلحه از بغداد وارد ایران شده بودند، همان زمان روسها خبر دادند که باید جلو ورود این محموله گرفته شود. عملیات تحریکآمیز دیگری هم صورت میگرفت: به طور مثال دکتر پوژون نامی در اصفهان روی بازوی خود شهادتین نوشته بود و در شهر اصفهان میان مردم کوچه و بازار و منازل علما میگشت و به عوامفریبی و فتنهانگیزی مشغول بود. این مرد را باید دستگیر میکردند و تبعید مینمودند، اما ابداً کسی متعرض این شخص نشد. از سویی کنسول آلمان بدون اینکه به مصالح ایران کاری داشته باشد و فقط در راستای منازعات امپریالیستی کشور متبوعش با انگلستان، در کرمان شروع به هنگامهجویی کرد، اما به جای اینکه حکم شود این فرد از روش و رویه خود دست بردارد، یا به جای اینکه «آن چند نفری که باعث این هنگامه و هیجان شده بودند علناً سیاست نموده بهدار» کشیده شوند، اقدامات جانبدارانه هم صورت گرفت.
ایراد بزرگ این بود که عدهای در داخل کشور، قتلعام فجیع کردها و آذربایجانیها به دست قشون عثمانی را با هلهله استقبال میکردند. وضعیت آن سامان از اوّل جنگ بیشتر رو به اغتشاش رفت، «هی عثمانی بیاید قتلعام کند برود. روسها بیایند قتلعام کنند برگردند. باز نوبت عثمانی شود؛ کجا به سر ورشو، لیژ، آنتورپ این مصیبت آمد که ده مرتبه به دست این خصم افتاده به دست خصم دیگر دچار شود.»(2)
در این شرایط روزنامههای پایتخت مردم را از عواقب دسیسه آرایی سفارتهای خارجی و رجال داخلی مطلع نمیکردند. وضعیت روزنامههای تهران مثل روزنامة رعد، بعد از هجوم روسها به کشور و نزدیک شدن به تهران به این شکل بود:
از پلتیک داخله هیچ نمینویسد. از تصمیم دولت و تکلیفات کابینه سخن نمیراند، نقادی نمیکند. فقط تلگرافات داخله است با واقعات جنگ. گویا سایر روزنامههای دیگر هم به همین مسلک باشند. پس از خرابی بصره جلوگیری از جراید میکنند. آن هم به قوت دیگری است، والّا باز غیرممکن بود.(1)در همه جای دنیا اگر جراید باعث امنیت و بیداری و آبادی شد در مملکت ما که برخلاف واقع گردید. جز شر و فساد چیز دیگری از آنها تراوش نکرد.(2)
تازه بیش از گذشت دو سال از جنگ، سیدضیاءالدین طباطبائی به سال 1336 سلسله مقالاتی در روزنامة رعد نوشت و گناه بحران ایران را به گردن مستوفیالممالک انداخت که در آغاز حمله روسها به ایران، رئیسالوزرا بود. او نوشت شخصاً پیشنهادهایی در مورد عقد یک قرارداد با روس و انگلیس نوشته و روز 19 محرم سال 1334 به رئیسالوزرا تقدیم داشته است، اما او توجهی نکرد و فرصت از دست رفت. سیدضیاء مدعی شد طبق استنباط خودش و مذاکراتی که با مقامات روس و انگلیس داشته است، دولتین به دلیل اضطراب از عاقبت وخیم اوضاع ایران، در آن زمان برای هرگونه مذاکرهای آماده بودند و حاضر بودند با اولیای دولت ایران تبادل افکار نمایند. در آن زمان سیدضیاء معتقد بود دولت ایران باید بیطرفی را ترک گوید و به جرگه متفقین بپیوندد. دو سال بعد از آن مذاکرات، سیدضیاء نوشت اگر در آن زمان این پیشنهاد پذیرفته شده بود، ایران به آن همه بدبختی و مصیبت دچار نمیشد.(3)
به هر حال هیچ اقدامی صورت نگرفت، در نتیجه در نقاطی که قشون روس عبور میکردند، همه غارت، چپاول، آدمکشی و حریق بر پا بود. با وجود اینکه
دولت ایران تلاش میکرد در رفع تعدیات روسها به مردم کمک کند، اما در هیچ شهری از شهرهای ایران کوچکترین جنبشی به راه نیفتاد، هیچکس «حتی یک سیلی به صورت یک نفر روس نزد.»(1)این در حالی بود که نظامالسلطنه ادعا داشت علیه روسها وارد نبردی نابرابر شده است، اما کسانی که با او بودند میدیدند که چگونه نیروها را تلف میکند بدون اینکه نتیجهای عاید شده باشد.
با این وصف بودند کسانی که رویّة دولت را در قبال جنگ نکوهش میکردند و البته برای این کار خود، جان خویش را از دست دادند. متینالسلطنه یکی از اینان بود که در اوایل محرم سال 1334، خط مشی سیاسی خود را در مورد جنگ به رشته تحریر درآورد. او نوشت قشون روس در حال پیشروی به سوی تهران است، واقعیت امر این است که از دولت مرکزی هم کاری برنمیآید. به نظر او سیاست اینگونه اقتضا میکند که موضعگیری تند و بیهوده را نباید سرلوحه کار خود قرار داد، زیرا این موضوع دشمن را جری تر خواهد کرد. از این قضاوت به هیچوجه طرفداری متینالسلطنه از روسها مستفاد نمیشود. او مردی بود آزموده و لحظات هجوم روسها به کشور را حدود چهار سال پیش هم به چشم دیده بود. او شاهد بود که حتی در آن زمان که انسجام نیروها بیش از این ایام بود و زمانی که میشد با قدرتها به نوعی بازی کرد تا مانع حمله روسها به کشور شد، مشروطهخواهان و به ویژه طیف افراطی آن نتوانستند هیچ کاری انجام دهند؛ پس به طریق اولی اینک وضعیت به مراتب از آن زمان بدتر است و با امکانات کشور به هم ریختهای مثل ایران نمیشد با دشمن درآویخت. او به درستی نوشت دلیل این موضعگیری ترس و جبن و مرعوبیت نیست، به دید او باید با سیاست مانع ورود قوای دشمن به تهران شد، زیرا این موضوع لطمات فراوانی به «سلطنت کشور مستقل ایران» میزند.(2)
همانطور که پیش از این گفتیم متینالسلطنه بر این باور بود تا زمانی که دولت سیاست بیطرفی را سرلوحه کار خود قرار داده نباید بهانه به دست دشمن داد و آب به آسیاب او ریخت، اما خطاست اگر تصور کنیم او بر این باور بود که باید کشور را
دودستی به دشمن تقدیم کرد. متینالسلطنه یک سیاستمدار بود و در سیاست البته عقلانیت در تصمیمگیری با ضابطه منافع و مصالح ملی کشور بر هر چیزی اولویت داشت. او ضمن اینکه منتقد سیاست بیطرفی ایران بود و میگفت حال که کشور عملاً به اشغال بیگانه در آمده، باید اندیشید حمایت از کدام اردوگاه به نفع مصالح کشور است، اما همیشه استدلال میکرد اگر بناست در این زمینه تصمیمی اتخاذ شود باید دولت آن را رسماً اعلام نماید و تخطی از سیاست رسمی دولت- درست یا غلط- زیان بیشتری در پی خواهد داشت.
متینالسلطنه مطالب برخی از روزنامههای افراطی مثل ستارة ایران را «خودنمایی یا عوامفریبی» میدانست و میگفت حتی اگر ملاحظات وطنخواهانه هم در بین باشد و اگر اظهار دشمنی علنی با مهاجمین، با علم به اینکه این اظهار مثمرثمر نخواهد بود و بر مشکلات دولت میافزاید، در دستور کار گروههای سیاسی واقع شود، این موضعگیری «به عقیده ما از مراتب وطنپرستی واقعی خارج است.»(1)
متینالسلطنه میگفت تحولات داخلی و زد و خوردهای بیهوده کار را به جایی رسانید که تمام حدود غربی ایران عرصه تاخت و تازِ قدرتهای بیگانه شد، او میگفت حال باید دید آیا باید فقط تماشاچی بود یا اینکه سیاست درستی در عرصههای داخلی و خارجی کشور اتخاذ نمود.(2)
برخلاف گروه بحرانسازی که هیچ رسالتی جز بر باد دادن ایران در کارنامه خویش نداشت، علما در دوره جنگ اوّل جهانی نقش بسیار تعیینکنندهای در مبارزه علیه بیگانه ایفا کردند که به اختصار به آن اشاره می کنیم. در عهد مشروطه به طور کلی دو صف متمایز بین مراجع مقیم عتبات دیده میشد: عدهای به پیشوایی سیدکاظم یزدی با مشروطه مخالفت میکردند و عدهای دیگر به رهبری آخوند ملا محمدکاظم خراسانی، آقا شیخ عبدالله مازندرانی و حاجمیرزاحسین تهرانی از این
جنبش دفاع مینمودند؛ البته هرکدام دلایل فقهی خاص خود را داشتند که در جاهای دیگر به آن پرداخته شده و در این دفتر مجال بحث در این زمینه نیست.(1)بعد از دوره مشروطه، منسوبین مراجع ثلاث البته بر همان نهج بودند و همان رویه را تعقیب میکردند، اما وضعیت ایران در دورة جنگ جهانی با زمان مشروطه حتی مشروطه دوم تفاوت داشت. در این مقطع روحانیان چندان در مقدرات امور دخالتی نمیکردند، بزرگان مراجع که از مشروطه حمایت مینمودند از دنیا رفته و بازماندگان آنها هم خیلی خود را درگیر مسائل نمیکردند؛ محافل افراطی هم از این امر استقبال مینمودند. به واقع آنان برخی از علما را خار راه خود میدانستند، پس تلاش میکردند از صحنة سیاسی ایران حذفشان کنند، این عمل را بدون کوچکترین بصیرتی انجام دادند و نیروهای سیاسی را از منسجمترین تشکیلات محروم ساختند. آثار این مهم در دوره جنگ اوّل جهانی بیشتر ملموس شد. در این مقطع شخص اول مرجعیت آقاسیدکاظم یزدی بود که در نجف اقامت داشت. او رئیس مُسلَّم شیعه محسوب میشد، با این وصف خود را دخیل در مسائل سیاسی نمیکرد، حتی مخالفین دیروزین او رویهاش را قابل تمجید میدانستند.(2)
عامل مهمی که باعث شد بار دیگر روحانیان خود را درگیر مسائل کنند، مسئله جنگ بود. آنان میدیدند دشمن خاک کشور را به اشغال خود درآورده و حرث و نسل مسلمانان را به باد فنا میدهد. در این ایام غمبار دولتهای ایران کوچکترین کاری نتوانستند انجام دهند. آنان قادر نشدند جلو هجوم دشمن را بگیرند، نتوانستند استقلال ایران را پاس دارند و به طور کلی کشور را به سوی پرتگاهی عمیق سوق دادند؛ ایران تا سقوط نهایی و افتادن قطعی به دست استعمار فقط گامی فاصله داشت. در این شرایط بود که روحانیان بار دیگر گام به میدان نهادند، آنان برای حفظ کشور از شر تجاوز خارجی به طوری که خواهیم دید، اعلان جهاد کردند. با وصف کارشکنی دولتمردان و با وجود خیانت گروه افراطی سیاستمداران که عامدانه ایران را به سوی هرجومرج سوق میدادند، مردم به فتاوی و احکام جهاد آنان گردن
نهادند، موجی از شور و حماسه شکل گرفت؛ همان حماسهها کشور را بیمه ساخت و استقلال آن را تأمین نمود. قیام مردم از بوشهر و دشتستان شکل گرفت و به سراسر ایران کشیده شد.
به هنگام آغاز جنگ و نقض تمامیت ارضی کشور، حتی قبل از آنکه دولت خودخواندة نظامالسلطنه تشکیل شود، علمای ایرانی مقیم عتبات علیه روس و انگلیس اعلان جهاد کردند. سیدمحمدکاظم یزدی مرجع بزرگ شیعه، مساعدتهای فراوانی به صدور اعلامیهها و فتاوای جهادیه انجام داد، اما خود شخصاً به دلیل کهولت سن نتوانست به جبهه آید. لیکن علمای دیگری بودند که هم به صدور احکام و فتاوای جهادیه پرداختند و هم به جبهه آمدند، بارزترین نمونههای آنان عبارت بودند از: شیخالشریعه اصفهانی، سیدعلی داماد، سیدمصطفی مجتهد کاشانی، آیتالله خوانساری مرجع تقلید بعدی که به عنوان طلبه مسلح در جبهه حاضر شده بود و عدهای دیگر از طلاب. در اسلامبول هم به فتوای شیخالاسلام آنجا علیه انگلستان اعلام جهاد شد. وقتی انگلیسیها بغداد را تصرف کردند- امری که دست نظامالسلطنه هم به بدیهیترین شکلی در آن دیده میشد و در همین رساله به این موضوع اشاره کردیم- یأس بر ایرانیان مستولی شد. درست در این هنگام بود که یک ایرانی به نام عباس خلیلی قیامی بزرگ در شهر نجف به راه انداخت. او توانست حاکم نظامی انگلستان در این شهر به نام کاپیتان مارشال را به قتل رساند و به این شکل انقلاب اوّل بینالنهرین را شکل دهد. انگلیسیها به انتقامگیری برآمدند و پانزده تن را بهدار آویختند، چهار تن را تیرباران و یکصد و هشتاد و چهار تن را به سنگاپور تبعید نمودند. حکم اعدام خلیلی(1)هم صادر شد، اما او در حالیکه زخمی بود به ایران گریخت. متعاقب این اقدام، انقلاب بزرگ بینالنهرین به رهبری میرزامحمدتقی شیرازی(2)، مشهور به میرزای دوّم شیرازی روی داد. میرزا فتوا داد علیه انگلستان مقاومت شود و از مسلمانان خواست علیه اشغالگران جهاد نمایند.
ماجرا از این قرار بود که عدهای از مردم ابتدا از ایشان استفتا کردند و میرزا حکم
وجوب مطالبه حقوق مردم عراق از اشغالگران را صادر کرد. متن استفتا و جواب میرزای دوّم شیرازی به این شرح بود:
حضور شریف حضرات علماء اعلام و حجج اسلام آیات الله فی الانام ادام الله برکات وجودهم العالی. محترماً عرض میشود چه میفرمایید درباره اشخاصی که با دعوی مسلمانی در این ایام تقابل کفر و اسلام در مقام معاونت دول کافر برآمده سراً یا علناً، مالاً یا حیاتاً، و جاناً یداً و لساناً، فکراً یا خیالاً رأیاً و یا اظهاراً، قلماً و یا قدماً علی کُل الاَحوال در سراء و ضَراء به کفار حربی خدمت و به مقاصدشان اعانت مینمایند و درباره کسانیکه به ذریع اعمال و اقوال یا به وسایل پارهای نشریات مجعوله و انتشارات مضره به مرام و منویات اعداء دین مبین و دشمنان اسلام و مسلمین مانند انگلیس و روس و فرانس و ایتالی و هر یک از کفار حربی که با اسلام و مسلمین طرف مخاصمه و محاربه واقعند و امروز در مقابل مسلمانان به عداوت مشهور و به جنگ و خونریزی مشغولند، آنان را ترویج میکنند و به دول کافرة محاربه ظاهراً و باطناً مساعدت مینمایند، چه حکم دارند و تکلیف مسلمانان با اینگونه اشخاص چیست؟ مستدعی است به جهت تکلیف مسلمین نسبت به این نوع مردمان حکمالله را در صدور و حواشی و صفحه مقابل مرقوم و به اَمهار(1)و خواتیم(2)شریف ممهور و مختوم فرمایید که عندالحاجه، حجت باشد. ان الله لا یضیع اجر من احسن عملاً.
میرزای شیرازی دوّم به استفتای یادشده به این شکل پاسخ داد: «مطالبه الحقوق واجبه علی العراقیین و یستجب علیهم فی ضمن مطالباتهم، رعایه السلم و الامن و یجوز لهم التوسل بالقوه الدفاعیه، اذا امتنع الانگلیز عن قبول مطالبهم. الاحقر محمدتقی الحائری الشیرازی.»(3)یعنی: مطالبه حقوق بر عراقیها واجب است و واجب است آنان ضمن مطالبات خود، رعایت امنیت و آرامش را بنمایند. متوسل شدن به قوه دفاعی جایز است، اگر انگلیس با تقاضاهای آنان مخالفت کند.
متن فتوای آیتالله سیدمصطفی کاشانی به این شرح بود:
بسمالله الرحمن الرحیم، چنین کسی که به یکی از طرق مرقومه به کفار حربی مثل روس و انگلیس و ایتالی و فرانسه اعانت نماید، از جمله محاربین با خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله محسوب و ساعی در محو دین خدا و خاموش کردن نور حق خواهد بود و گناه بسیار بزرگی است. قال الله تعالی: ان الذین یحادون الله و رسوله اولئک فیالاذلین.(1)بلکه دور نیست تقویت و مساعدت دول کافره محاربه به قلم و زبان، اَشَد باشد از اعانت آنان به سیف و سنان و واجب است بر هر مسلمانی که اینطور اشخاص را در این اعمال شنیعه ردع و منع نمایند و اگر مرتدع نشود واجب است که ایشان تنفر و تبری کنند هر چند پدر و پسر یا برادر یا خویشاوندان باشند و چنانکه خداوند حمید در قرآن مجید میفرماید: لاتَجِدُ قَوْماً یُوْمِنُونَ بِاللهِ وَ الیَوْمِ آلاخِرِ یُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّاللهَ وَ رَسُولَهُ وَلَوْ کَانُوا آبائَهُمْ اَوْ اَبْنائَهُمْ اَوْ اِخْوانَهُمْ اَوْ عَشیرَتَهُمْ.(2)اَعاذَنَاالله وَ جَمیعَ المُسلِمینَ مِن اَمثال هولاءِ الفَجَرَه المُفْسِدینْ. الجانی السیدمصطفی النجفی الکاشانی عفا الله عنه.(3)
محمدحسین قمشهای هم فتوایی به این شرح صادر کرد:
بسمالله الرحمن الرحیم، شبهه نیست در حرمت اعانت کفار که محارب با مسلمین هستند، بلکه اعظم از کبائر است. بر علما و ارباب منابر و سایر متدینین لازم است موعظه اینگونه اشخاص و ردع آنها و اگر العیاذ بالله مرتدع نشدند، آن وقت آنچه تکلیف احقر است درباره آنها بیان میشود. حرره الاقل محمد حسین القمشهای.(4)
بعد از این فتاوا اغلب روحانیان و عشایر عراق در نبرد علیه انگلستان مشارکت کردند، اینان ابتدا به فتح و ظفر دست یافتند اما بعد شکست خوردند؛ فرزند میرزای شیرازی دوّم دستگیر شد و به ایران تبعید گردید.(5)از آن سوی به دنبال این فتاوای،
1) سوره مجادله آیه 20: آنانکه با خدا و رسول عناد و مخالفت میکنند، آنها در میان خلق خوار و ذلیلترین مردمند.
2) سوره مجادله، آیه 22: (ای رسول) هرگز مردمی که ایمان به خدا و روز قیامت آوردهاند، چنین نخواهی یافت که دوستی با دشمنان خدا و رسول کنند و هر چند آن دشمنان پدران یا فرزندان و برادران و خویشاوندان آنها باشند.
3) ایران در جنگ بزرگ، ص73.
4) همان.
5) همان، ص70.
نبرد سهمگینی در شهر بوشهر علیه اشغالگران انگلیسی روی داد. رئیسعلی دلواری، زائر خضرخان، ناصردیوان کازرونی و صولتالدوله قشقائی دست به قیام علیه انگلیسیها زدند. خبر این جنبشها به زودی به تهران رسید، مدح و ثنای فراوانی از هر سو نصیب کسانی شد که علیه اشغالگران دست به نبرد زده بودند، حتی نقالان قهوهخانهها اشعار حماسی در مدح تنگستانیها سرودند.
به محض اینکه احکام جهادیه علمای عتبات منتشر شد، آنان تلگرافهایی هم به رؤسای ایلات و عشایر ایران زدند، اغلب سران عشایر به این تلگرافها که در مورد وجوب جهاد علیه انگلیسیها بود جواب مساعد دادند الا شیخ خزعل؛ بسیاری از علمای مقیم ایران هم این جهادیهها را امضا کردند و از احمدشاه به عنوان پادشاه مسلمین خواستند از ثغور کشور حفاظت کند. طبق این احکام «انگلیس را باید از جنوب و روس را از شمال اخراج کرد.» به گزارش برخی ناظرین «شاید این جهادنامه اسباب انقلابی بشود. اگر هندوستان و افغانستان بلوایی بشود کار انگلیس خراب است.»(1)
روز هجدهم شوال 1333، مشهدی علیاکبر، کلانتر طایفه ده بزرگی از طوایف بزرگ قشقائی، با سی چهل سوار داوطلبانه به سوی برازجان حرکت کرد تا به جنگ علیه انگلیسیها بپردازد. وی از سوی اهالی مشایعت شد، مردم سینهزنان و همراه با دسته موزیک او را بدرقه کردند. علمای فارس از حبیبالله قوامالملک شیرازی(2)خواستند در این زمینه به کمک مردم دشتستان بشتابد، اما او پاسخ داد:
خدمت حضرات حجج اسلام، رقیمة شریفه شریعتمداران عالی زیارت شد، اینکه این بنده را نسبت به واقعه بوشهر و مدافعه و مقابله با متجاوزین دعوت فرمودهاند، قبل از اینکه نامه مبارک برسد نظر به وظیفة وجدانی و ایمانی و نوکری خود تلگرافی به وکلای محترم فارس و دیگری به مقام ریاستوزرا عرض نموده و تکلیف خواستهام که هنوز جوابی زیارت نشده است، ولی در این موقع چنانچه فرمودهاند مراعات مقام نوکری و رسمی خود را نمینمایم. بنده نیز خود را مقید نداشته اطاعت اوامر آن ذوات محترم را فرض و واجب میشمارم اما با این عجله که فرمودهاند مگر خود
بنده تنها با مختصر اجزا که دارم شرفیاب شوم والّا لازم است رؤسای ایلات را بخواهم و در مقام شور و مشورت و تدارکات امر برآیم و این هم دوستانه و مِن غیر تحکم خواهد بود زیرا که آن ساعت که بنده قید نوکری دولت و رعیت را از خودم بردارم تحکمی ندارم عَلی اَیُّ حالٍ سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست؛ هر چه زودتر ممکن شود برای شهر حرکت مینمایم. حبیبالله.(1)
به این شکل حبیبالله قوام از پیوستن به مردم اجتناب کرد. همزمان در مسجد نو شیراز تجمعی بر پا شد، درست در آن روز بود که خبر رسید ناصردیوان کازرونی صبح و عصر با مردم در مسجد نو حضور مییابد و اینان در تدارک تفنگچی هستند تا به برازجان روانه دارند.
برخلاف قوامالملک شیرازی، صولتالدوله قشقائی آمادگی خود را برای پیوستن نیروهایش به جنبش تنگستانیها اعلام کرد. او نوشت با اینکه اعلان بیطرفی ایران را دارای اشکال میدانسته اما در آن زمان به احترام حکم دولت مرکزی هیچ حرکتی نکرده است، اما امروز که احکام علما به مقاومت در برابر نیروهای انگلیس صادر شده، او هم آمادگی خود را اعلام میدارد:
ساحت مقدس مجلس دارالشورای کبری شیدالله ارکانه، البته اوضاع بوشهر و دشتستان را به خوبی مستحضر میباشند. اوّل بهار که شروع به اوضاع جنوب شد هیجان خلق و احکام حجج اسلام را به ملّت و دولت عرض نموده و برای خود تکلیف خواست، حکم و تأکید در حفظ بیطرفی فرمودند، با اینکه کمال اشکال را داشت به هر نحو بود اوامر دولت را به انجام رسانیده، حکم جهاد از عموم حجج اسلام رسیده و مردم همه در هیجان میباشند که امکان جلوگیری نیست، کابینه هم که مدتهاست منحل شده است وکلای محترم که زمام ملّت را در دست داشته حالا که کابینه نیست البته زمام دولت و ملّت را هر دو در دست دارند، استرحام مینماید که جواب فوری و تکلیف قطعی بنده را معین فرمایید والّا رشتة امور بالمرّه از کف خواهد رفت. اسماعیل قشقائی.(2)
به واقع در این دورة تاریخی، قوامالملک شیرازی از انگلیسیها حمایت میکرد، مقارن حمله روسها به سوی پایتخت، بین قوامالملک شیرازی و ژاندارمری نزاع سختی روی داد. به زودی از کازرون کمکهای فراوانی در اختیار ژاندارمری قرار گرفت، بعد از اینکه خونریزی و آدمکشی از حد گذشت، قوامالملک از شیراز خارج شد.(1)قوامالملک بعد از خارج شدن از شیراز، در قطبآباد جهرم سکونت گزید، او از این منطقه شروع به جمعآوری نیرو برای بازگشت مجدد به شیراز کرد. داراییهای او در شیراز قرار داشت، نیز خانواده او عملاً محبوس شده بودند. همزمان برخی از محلات شیراز غارت شده و خسارات فراوانی به شهر وارد آمده بود. مردم در مساجد اسکان داده شده بودند، برخلاف سالهای گذشته و علیرغم اوضاع جوی شیراز، در آن سال برف سنگینی باریده بود. مردم بیچاره از فرط سرما و کمبود مایحتاج زندگی روزگار بسیار دشواری را میگذرانیدند. مردم دسته دسته میمردند، بیم آن وجود داشت قوام با نیروهای خود بار دیگر به شهر بازگردد و محلات باقیمانده هم غارت شود.(2)
تلگرامهای دیگری از زنجان با امضای اعیان و اشراف و علما و روحانیان آنجا خطاب به رئیسالوزرا ارسال شد. متن یکی از این تلگرامها به این شرح بود:
توسط حضرت اشرف شاهزاده رئیسالوزرا، حضور عدالت گنجور اعلیحضرت اقدس شاهنشاهی خلدالله ملکه؛ با ازدیاد تقدیم دعاگویی و اطاعت و انقیاد اهالی به اوامر دولت ابد آیت در حفظ بیطرفی همواره فریضه ذمه دعاگویان است از اراده علّیه همایونی در تجدید کابینه هیأت دولت و تصمیم و تمایلی که فرمودهاند تشکر و این نیت مقدس را که عین صلاح ملّت و باعث رفاه مملکت است تقدیس و تبعیت آن را لازم و ازدیاد شوکت و اقتدارات سلطنت همایونی خلدالله ملکه را از خداوند علیّ اعلی به اخلاص عقیدت مسئلت میداریم.(3)
به دنبال این تحولات، خبر میرسد که جوانان در شیراز مشغول مشق نظامی هستند، داوطلبان روزهای جمعه و دوشنبه در مسجد نو در حضور علما نطقهای
بلیغ گوش میکردند. در این هنگام میرزاعبدالصمد نامی که منشی کنسول انگلیس در شیراز بود، به هنگام عبور از کوچه مورد اصابت چند گلوله قرار گرفت و مجروح گردید. نوکر او هم تیر خورد و زخمی شد، اما بعد از ساعاتی درگذشت. ایل قشقائی لحظه به لحظه به شیراز نزدیکتر میشد، اما طبق گزارشهای واصله تا آن زمان مرتکب عمل خلافی نشده بود.(1)همزمان غلامعلی نواب، کارمند کنسولگری انگلیس در بوشهر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به قتل رسید. نواب روز 26 شوال 1333 مطابق با هفتم سپتامبر 1915 به قتل رسید و در آن زمان نایب کنسول بریتانیا در بوشهر بود.
فرماندهی قیام دشتستان با رئیسعلی دلواری بود. رئیسعلی دلواری ضابط و کدخدای دلوار فرزند رئیسمحمد دلواری مردی شجاع و بسیار دلاور بود و در سال 1303 قمری در دلوار زاده شد. در سال 1333 قمری در جنگ بینالملل اول پس از اینکه انگلیسیها بوشهر را گرفتند نامبرده برای دفاع از وطن به اتفاق شیخحسینخان چاکوتاهی سالاراسلام، ضابط و کدخدای چاکوتاه و زائرخضرخان امیراسلام، ضابط و کدخدای اَهرَم برضد انگلیسها قیام کردند و تا سال 1339 قمری مطابق با 1299 خورشیدی با آنان مشغول به جنگ و زد و خورد بودند. رئیسعلی از حیث شجاعت و دلاوری کمنظیر و در دیانت و وطنخواهی مردی متعصب و بانفوذ شناخته میشد و با سلطة بیگانگان در ایران سخت مخالف بود. او در سال 1333 قمری به تحریک بیگانه به دست غلامحسین تنگکی در سن 30 سالگی شهید شد.
وقتی رئیسعلی به شهادت رسید مراسم با شکوهی برای او در دشتستان برگزار گردید. شیخ حسین مجتهد و سایر اهالی برازجان مجلس فاتحهای برای او تشکیل دادند، «عموم اهالی برای فاتحه حاضر شدند.» در این حال واسموس جاسوس مشهور آلمانی به سمت بندر احمدی حرکت کرد، درست در چنین حال و احوالی بود که «دو ساعت و نیم به ظهر مانده در حالتی که غلامعلیخان نواب ویس کنسول انگلیس به طرف قونسولخانه میرفته است، چند تیر از طرف شخصی که هنوز معلوم نشده کیست، به طرف او خالی شده دو تیر به مشارالیه میخورد فعلاً او را به
1) رعد، سال هفتم، ش28، چهارشنبه 17 ذیحجه 1333، 27 اکتبر 1915، «در شیراز.»
منزلش برده مشغول معالجه هستند.» در حالیکه نواب در بستر مرگ قرار داشت، «در بعضی از مساجد [شیراز] هم برای رئیسعلی دلباری(1)ختم گذاردهاند.»(2)
فاجعه در این بود که رجال سیاسی، احزاب و مطبوعات از حوادث خونباری که در جنوب کشور میگذشت اطلاعی نداشتند و یا اطلاعات خود را در اختیار تودههای مردم قرار نمیدادند. این بود که مردم کازرون، به جان آمده از ستم انگلیسیها، تلگرامی خطاب به احمدشاه ارسال کردند، رونوشت آن را هم در اختیار مجلسی که اینک دیگر ظاهراً موجود بود و بهواقع وجود خارجی نداشت، ارسال نمودند. رونوشت دیگری از این تلگرام به وزیر داخله، وزیر پست و تلگراف، وزیر عدلیه، حزب اعتدالی، حزب دمکرات، خزانهداری و روزنامههای عصر جدید و رعد ارسال گردید. متن تلگرام که با امضای «عموم اهالی کازرون» ارسال شد به این شرح بود:
آیا هیچ توجهی به سمت جنوب خصوصاً دشتی و دشتستان و بنادر خلیج [فارس] دارید و میدانید که دو ماه است اهالی دشتستان سینه خود را سپر تیر و توپ تعدیات اجانب نموده و یا به چه جهد و فداکاری جوانان رشید خود را قربان استقلال تاج و تخت کیانی و آب و خاک ایرانی مینمایند؟ آیا هیچ صدای رسای استغاثه مجاهدین که به اقطار و اصقاع ممالک عالم رسیده استماع فرمودهاند که چه زبان حالی دارند؟ یا هیچ تصدیق میفرمایید که القای کلمه بیطرفی و اقدامات لازمه میشود و اغفال اولیای امور چه آتشی به خرمن بزرگواری ایرانیان زد، چه لکه تاریخی به عنصر غیرت و تاریخ شجاعت(3)نیاکان ما فرود آورد؟ آیا هیچ خبر دارید که ده روز است اهالی کازرون با آن همه بینوایی رجالاً و نسائاً چه محشری اسفخیز و چه منظره غمانگیز در مصائبی که از انگلیسیان به بنادر فارس وارد آمده دائر کردهاند؟(4)هیچ شنیدهاید که با چه بیحیایی دولت انگلیس پرچم دولت ایران را در بوشهر سرنگون، دوائر دولتی را ضبط، گمرکات را در تصرف، دست تعدی و تطاول به ناموس اهالی بنادر دراز، چه سوءاقدامات
رقتانگیزی به برادران وطنی شما وارد آوردهاند؟ آیا میدانید که از بنادر فارس تجاوز کرده و میخواهند به دستیاری خائنین داخلی صفحه جنوب را بمبارده، شیراز را مرکز ایالت آسیائی بریطانیه قرار و بیرق(1)دولت میشوم خود را بالای چهل ستون اصفهان نصب نمایند؟ آیا این است معنی بیطرفی؟ این بود فلسفه "اقدامات لازمه میشود؟" ای مبادی عالیه! ای اعضای مجلس مقدس! ای افراد ملّت نجیب طهران! ای ارباب جراید! چه قدر جای شما خالی است که اهالی کازرون زیر سایه مساعدت روحانیان و حسن اقدامات محیرالعقول سردار اسلامی آقای ناصر دیوان با چه جدّی کافی و جهدی وافی خود را برای قربانی کردن در طریق استقلال وطن عازم میدان جنگ [شده] برای فوز شهادت بر یکدیگر تقدم میجویند. چه قدر جای تماشا است که مادران کفن به گردن خود میاندازند و نوعروسان پردهگی،(2)سرود رزم برای دامادان میگویند، پیرمردان، علما، سادات، با قد خمیده و پای پیاده به شرف شهادت مشرف(3)میشوند، وجدان کائنات تصدیق این حسن اقدام مینماید که اگر بذل مجاهدات فداکارانه دشتستان و کازرون به سرکردگی سرداران ملّی آقای غضنفرالسلطنه، شیخ حسینخان [چاکوتاهی] و سرداران اسلامی ناصر دیوان، ضیغم دیوان، هژبر نظام نبود، حالا دولت انگلیس تجدید فجایع(4)قفقاز و مسلمانان آنجا را در فارس معمول داشته بودند. ای مصادر بیغرض بیطمع ایران دوست! ای وکلای ملّت! آیا هنوز وقت آن نرسیده که تغییر مسلک مرعوبیت داده به نام اسلامیت در مقام بقای استقلال مملکت بر آمده، بیش از این خود را مورد تهاجمات بیاساس اجانب نگذاریم. اهالی کازرون و توابع پس از ادراک مصائب حالیه و غربت ایران، با فتاوی مقدسه روحانیان، زندگانی امروزه زاید بر این [را] مردن بیشرفانه میدانند؛ از همت امام عصر و اقبال تاجوتخت کیانی شاهنشاه اسلام پناه آنچه را دیگران به قول و لفظ ملّت بیچاره را منتظر کرده بودند، فدائیان به فعالیت آن نایل شده مستدعی از مقام مقدس آن
ذوات مقدسه چنانیم(1)که به خلاف آن همه مایوسیهای ایام گذشته بذل توجهی فرموده و اقدامات با موقع فدائیان [را] بینتیجه نگذارند.(2)
خواجه عبدالله ملقب به ناصر دیوان فرزند خواجه حسنعلی که سالها خود و نیاکانش بهطور موروثی به سمت کلانتری(3)کازرون برقرار بودند، از رهبران قیام جنوب علیه انگلیسیها به شمار میرفت. ناصر دیوان از خوانین و بزرگان ثابتقدم فارس بود که برای دفاع از وطن خود در مقابل بیگانگان همیشه آماده و مهیا بود، مکرر برای دفاع از وطن با بیگانگان نبرد کرد و آنان را تار و مار نمود. پس از قرارداد کذایی 1907 که طبق آن روس و انگلیس ایران را بین خود به دو منطقة نفوذ تقسیم کردند، انگلیسیها برای اجرای قرارداد مزبور و توسعة نفوذ خویش عدهای نظامی به بوشهر وارد کردند و تصمیم داشتند از آنجا رهسپار شیراز شوند. هنگامی که به نزدیکی کازرون رسیدند ناصر دیوان در مقابل آنها عرض اندام نمود و مانع رفتنشان به شیراز شد. در نبردی که میان او و سپاهیان انگلیس روی داد، ناصر دیوان آنان را سخت شکست داده و مانع رفتن آنان به شیراز گردید.
در جنگ بینالملل اول که انگلیسیها به سال 1333 قمری بوشهر را اشغال کردند، تنگستانیها،(4)ناصر دیوان کازرونی و بعد هم اسماعیلخان صولتالدوله سردار عشایر رئیس ایل قشقائی برضد آنان قیام کردند و با سختی و از جان گذشتگی با انگلیسیها و موافقین آنان وارد نبرد گردیدند. هر چند اینان از هستی ساقط شدند و دار و ندارشان به باد فنا رفت و به استثنای ناصر دیوان که به مرگ طبیعی درگذشت، دیگران یا در میدان جنگ، مثل رئیسعلی دلواری و یا در زندان قصر رضاخانی مثل صولتالدوله قشقائی کشته شدند. اینان نشان دادند که روح وطنپرستی و سلحشوری ایرانی با وجود بحرانهای ویرانگری که کشور را به خاک سیاه نشانده بود، نمرده و در صورت ضرورت در راه وطن خود از جان و مال میگذرند.
به قول کمرهای، یکی از افرادی که با ناصر دیوان همکاری میکرد، بازرگانی بود به نام آقا میرزاعلی کازرونی. وقتی نیروهای تنگستانی شکست خوردند وی گریخت و از بیابان خود را به تهران رسانید. دو فرزند او را فرمانفرما بعداً دستگیر کرد و زندانی نمود، خودش هم در زمان وثوق به حبس نظمیه افتاد. کمرهای مدعی است وثوقالدوله صریحاً به او گفته است «انگلیسیها تقاضای حبس او را نمودهاند.»(1)
جنبش ناصر دیوان تا سالیان بعد هم ادامه یافت، به طور مثال در سال 1336 که با ظهور انقلاب بلشویکی شورشهای منطقهای علیه بریتانیا شدت گرفته بود، خبر میرسید «ناصر دیوان کمارجی» به بوشهر حمله برده تا آن را از دست انگلیسیها خارج سازد؛ او حتی توانست شهر را تصرف کند، اما جهازات جنگی انگلیس شهر را مورد حمله قرار دادند و آن را بمباران نمودند.(2)ناصر دیوان در سال 1314 خورشیدی در کازرون درگذشت.
زائر خضرخان تنگستانی امیراسلام، ضابط و کدخدای اَهْرَم(3)در جنگ بینالملل اول در سال 1333 قمری وقتی که انگلیسیها بوشهر را تصرف کردند، دست به قیام علیه بیگانگان زد. او در دیانت و وطنخواهی مردی بود غیرتمند. به اتفاق شیخحسینخان چاکوتاهی سالار اسلام، ضابط و کدخدای چاکوتاه(4)علیه انگلیسیها قیام کرد و تا سال 1339 قمری مطابق با 1299 خورشیدی با آنها مشغول به جنگ و زد و خورد بود و سرانجام در سال 1341 قمری مطابق با 1301 خورشیدی به تحریک بیگانگان به وسیلة یکی از اهالی تنگستان همراه با پسرش سامخان کشته شد.
این کمترین تفاوت نهضت جنوب بود با به اصطلاح دولت ملّی نظامالسلطنه. اگر به واقع اینان ملّی بودند، باید نیروهای خود را به کمک جنبش جنوب اعزام میکردند اما نظامالسلطنه با اعزام نیرو به غرب کشور، سکون و عدم تحرک و تزریق نومیدی و یأس، بین نیروهای تحت امر خود و جنبش جنوب فاصله انداخت. تنها کاری که او توانست بکند این بود که هزاران نیرو را ناامید ساخت و بعد از آن خود
و خانواده به استانبول کوچید و رهبران بحران هم به برلین رفتند. جنبش سراسری جنوب و مرکز ایران علیه انگلیس بی یار و یاور ماند و نظامالسلطنه هم نیروهای خود را همه به کشتن داد بدون اینکه دستاوردی جز ناامیدی داشته باشد. به واقع نظامالسلطنه توانست با ایجاد تفرقه بین نیروهای مبارز، خاطر انگلیس را از جنوب و مناطق نفتخیز آسوده دارد. خزعل- فامیل او- هم همراه با والی پشتکوه لرستان کمر به خدمت شرکت نفت انگلیس و ایران بسته بودند. اینها همه دست به دست هم داد و موازنه قوا را به نفع اشغالگران انگلیسی خاتمه بخشید.
نیروهای ایران چه از حیث نفرات و چه از نظر تجهیزات توان رویارویی با روس و انگلیس را نداشتند، تا آنجایی که به نظامالسلطنه مربوط میشد، قرار هم نبود رویارویی صورت گیرد. در آن ایام نیروهای ایران تجهیزات خود را با شتر حمل میکردند، این بود که در فصل سرما و شروع بارندگی این حیوانات زمینگیر میشدند. در چند فرسخی اردوگاههای ایرانیان در غرب کشور، اردوی روسیه نفرات و سلاحهای خود را با اتومبیل به سرعت حمل میکرد، و «ما نتوانستهایم مختصر قورخانه خود را لااقل به دوش اسب و استر بگذاریم که شب در میان صحرا و در آب و گل نماند. بلی این است نتیجه غفلت گذشتگان، این است ثمره خیانتکاری پیشینیان، این است اثر کشمکش حیدری و نعمتی کارکنان امروز ما، و این است نتیجه بیلیاقتی ذمهداران امور ما که وزر و وبالش دامنگیر ما شده است.»(1)
روزنامة عصر جدید در تحلیلی علت العلل بحران لرستان را نه فقط به دلیل رقابتهای روس و انگلیس و یا دخالتهای بیجای آلمانیها، بلکه ناشی از عدم کفایت شخص نظامالسلطنه ارزیابی نمود:
برای دانستن اسباب و عللی که انتظام لرستان را به اینطور به یک وقت متلاشی نمود، خیلی راه دور نباید رفت و واقعات آنجا را نه از تحریکات آلمانها و نه از تشبثات روس و انگلیس باید دانست. خلاصه مطلب به طوری که ما اطلاع حاصل
1) دولتآبادی، ج3، ص314.
کردهایم این است که آقای نظامالسلطنه که در حسن تدبیر معروفیت تام ندارند؛ در این مورد به رئیس ژاندارمری بروجرد دستور میدهند که در مقام وصول مالیات عقبافتاده چندین ساله الوار برآیند، محرک یک چنین بلیّه هم معلوم است؛ بیپولی است. لرها با وجود اینکه به سادگی معروفند معهذا در این موقع عقلهای خود را روی هم گذاشتند دیدند اگر بخواهند تمام مالیات عقبافتاده را بدهند بالغ بر چند صد هزار تومان خواهد شد. این بود که کردند آن اقداماتی را که جزئیاتش را در جراید خواندهایم. هیأت معظمه دولت به طوری که میشنویم در مقام اتخاذ وسایل قاطعی برای تسکین لرستان برآمدهاند و ما مأیوس نیستیم از اینکه در تسریع اعاده امنیت در تمام لرستان هیأت دولت به زودی موفقیت حاصل نمایند.(1)
داستان این بود که درست در بحبوحه جنگ، نظامالسلطنه که پیشتر والی لرستان بود، دستور داد مالیاتهای مُعوقه مشتی مردم محروم را یکجا دریافت کنند. این امر فشار زیادی بر مردم وارد ساخت و نشان داد ادعای ملّی بودن نظامالسلطنه تا چه اندازه بیپایه است. مردم لرستان یکپارچه علیه اقدامات مشکوک این مرد رایت طغیان برافراشتند و در نزاع بین نیروهای رئیس به اصطلاح دولت ملّی و مردم لرستان، دو طرف بیگناه طعمه مرگ شدند.
این بحران و «داستان حیدری و نعمتی که اکنون بدبختانه به عنوان اختلاف مسلک سیاسی در تمام بلاد ایران جاری است»،(2)ریشة بسیاری از بحرانهای کشور بود. حال ببینیم ریشة این کشاکش چه بود؟ در ایامی که فرمانفرما والی کرمانشاهان بود، خود را به اعتدالیها بست، وی در ایام حکومت خود مردم را تشویق به عضویت در این حزب میکرد، بنا براین حزب اعتدالی در نواحی غرب کشور قدرت زیادی داشت. از سویی عدهای دیگر به عنوان دمکرات علیه اعتدالیها موضعگیری میکردند. این دستهبندیها در کرمانشاه اهمیت زیادی داشت، به دلیل اینکه ایلات و عشایر به ویژه رؤسای آنها به دلیل اختلافات شخصی به یکی از این احزاب وارد شده بودند. این دستهبندیها و اختلافات شخصی باعث بروز
رقابتهای شدیدی بین مردم گردید، «مردم مسلحی که بیشتر آنها از اوضاع روزگار به کلی بیخبرند از روی طمع و یا به ملاحظهها و خصوصیتها در یکی از این دو دسته داخل گشته به جان یکدیگر افتادهاند.»(1)
حتی بعد از اینکه فرمانفرما از حکومت کرمانشاه معزول شد، رقابتهای حزبی تأثیر مخربی بر وضعیت منطقه به جای نهاد. در این مقطع آلمانیها به عنوان حمایت از دمکراتها و روسها به عنوان حمایت از اعتدالیها و انگلیسیها تحت نام دفاع از گروهی دیگر از دمکراتها بحرانها را به اوج خود رسانیده بودند. بهواقع صحنه سیاسی ایران عرصه زد و خورد جریانهای سیاسی خاصی بود که قدرتهای بزرگ بینالمللی برای پیشبرد اهداف استعماری خود از آنها در نهایت حد ممکن استفاده میکردند؛ ظاهر بحث درگیری احزاب سیاسی بود اما در پشت جدال احزاب، صدور بحرانهای قدرتهای غربی به ایران را میشد مشاهده میکرد.
حین جنگ و به دنبال اشغال ایران توسط قدرتهای بزرگ، دمکراتها به دو دسته تقسیم شده بودند، گروهی از آنان که خویش را ضد تشکیلی میخواندند با نام دروغین ژرمانوفیلی با مافیای اقتصادی و سیاسی انگلستان در ارتباط بودند. این تشکیلات با خشونت زایدالوصفی رقیب را از صحنه خارج میکرد و ترور مهمترین ابزار تسلط آنها به شمار میرفت و کمیتة مجازات بازوی عملیاتی آنها، با ایجاد رعب بین مردم مهمترین و کاریترین ضربات را بر امنیت کشور وارد ساخت. برخی از دمکراتها هم به طور سنتی سر در آخور سیاستمداران انگلیسی داشتند و روسها هم اعتدالیها را ابزار پیشبرد سیاست خود در کشور کرده بودند. گروه ضدتشکیلی به دست سیدمحمد کمرهای به دلیل ضدیت با وثوق تشکیل شد. در دورة مهاجرت و تشکیل کابینه نظامالسلطنه، وثوق از نیروهای در صحنه دعوت کرد به میدان آیند و طبق موازین دمکراسی تشکیلات خود را بار دیگر سامان دهند، در این میان او از بقایای حزب دمکرات که در تهران بودند خواست تشکیلات حزب دمکرات را سازمان دهند. به نظر کمرهای هدف وثوق این بود که «دمکراسی را حقیقتاً از میان ببرد و صورتاً تا مدتی که [دمکراتهای مورد نظر او] خراب نشدهاند،
1) همان.
انتفاعاتی ببرد.» او ادامه میدهد: «من هم ایجاد ضد تشکیل نمودم که اقلاً مقصدش خنثی بشود.» کمرهای نقل میکرد که وثوق در دوره اول نخستوزیری خود تلاش کرد بین دمکراتها اختلاف اندازد، این امر میسر نشد، اما اندکی بعد باز هم رئیسالوزرا گردید، در این زمان به قول او کلیه دشمنان کمرهای را سر کار آورد و «آنچه احتمال دوستی و آشنایی با من داشتند آنها را تهدید به انفصال، اعدام، تبعید و در تبعید اعدام و قدری در حبس [نگاه داشت.]»(1)این دوستان کمرهای که اعدام شدند، البته یا همانهاییاند که آدم کشته بودند و یا کسانی بودند که راهزنی میکردند؛ مثل نایب حسین کاشی. از سویی کسانی که تبعید شدند همانهایی بودند که با آدمکشان مرتبط بودند، به طوری که خواهیم دید، بسیاری از مشاهیر قوم با دسته جنایتکاران مرتبط بودند و به واقع به آنان رهنمود میدادند.
به هر حال عدهای از رجال نسل دوم مشروطه، با عنوان آلمان دوستی از همان دوره جنگ اول جهانی به تکاپو برآمدند تا اهداف بلند مدت خود را از طریق وسایل ممکن محقق سازند. در این بین عدهای از سوی کمیته ملی ایران مستقر در برلن و استانبول که اولی روزنامة کاوه را منتشر میکرد، به کرمانشاه آمدند و روزنامهای را راه اندازی کردند که سرمایه آن را آلمانیها تقبل کرده بودند. این روزنامه را رستخیز نام نهادند، کسی که این روزنامه را منتشر میکرد جوانی بود به قول دولتآبادی «تحصیل کرده و حساس»(2)به نام ابراهیم پورداوود گیلانی. ابراهیم پورداوود این باستانگرای دو آتشه، از دورة جوانی کمک کننده به ایدئولوژی خاصی بود که بعدها بسترهای لازم را برای شکلگیری حکومت رضاشاه مهیا ساخت.
نیز درست در چنین ایامی بود که سرهنگ محمدتقیخان آذربایجانی مشهور به پسیان که یکی از افسران خوشنام و تحصیلکرده ژاندارمری بود و در این زمان در نزدیکی کرمانشاه در مرخصی به سر میبرد، به منصب حاکم نظامی شهر گماشته شد. پسیان زمانی که نظامالسلطنه در برابر حملات روسها به مماشات رفتار میکرد و حتی رؤسای ایل سنجابی را که سنگر مقدم دفاع بودند به حال خود رها نموده
بود، دویست تن از افراد سواره و پیاده ژاندارمری را انتخاب کرد و همراه با سلطان حبیباللهخان شیبانی به قشون معظم روسیه حمله برد و آنها را وادار به عقبنشینی کرد. عملیات پسیان که در خانقین اتفاق افتاد باعث شد رهبران قوم و بزرگان شهر به نزد این سردار شجاع روند و از او تشکر نمایند.(1)
در این حال پرنس رویس وزیرمختار آلمان که همراه با مهاجرین به قم رفته بود، خود به سمت کرمانشاه حرکت کرد و قبل از عزیمت از لسانالملک سپهر مدیر کل وزارت جنگ خواست وقتی وارد تهران میشود «با نفوذی که در میان رجال آزادیخواه دارد مانع پیوستن دولت ایران به متفقین شود و به توسط دوست خودش شاهزاده نصرتالسلطنه، دربار و کابینه را از چنین اقدام ناصواب برحذر دارد و خود در طهران با مسیو زمر(2)دفتردار سفارت آلمان تماس داشته باشد.»(3)
نیز در این ایام افراد زیر در کرمانشاه به سر میبردند که بهواقع در زمرة رهبران مهاجرین به شمار میآمدند: سیدمحمدرضا مساوات نماینده تهران و شوهر خواهر سیدمحمد کمرهای رهبر گروه ضدتشکیلی حزب دمکرات، میرزاعبدالحسین وحیدالملک نماینده تهران، میرزامحمدعلی فرزین (کلوپ) نماینده همدان، مشارالدوله شیرازی نماینده فارس، سیدحسن کزازی و عزالممالک اردلان نمایندگان کرمانشاه، میرزااحمدخان قزوینی نماینده یزد و شیخرضا دهخوارقانی نماینده تهران.(4)اینان نمایندگان مجلس سوم و نیز اعضای حزب دمکرات به شمار میآمدند. در همین ایام نمایندگان حزب اعتدالی هم وارد کرمانشاه گردیدند، رجل روحانی مشروطهخواه سیدمحمد طباطبائی هم آنان را همراهی میکرد. اینان ضمن حفظ حرمت طباطبائی به دلیل کبر سن و پیشگامیاش در مشروطة ایران، وی را به سمت ریاست افتخاری خود برگزیدند، اما ریاست قوه مجریه را به نظامالسلطنه مافی واگذار کردند. مهاجرین دو مسئله را در اولویت برنامههای کاری خود قرار دادند؛ نخست اینکه حقوق آنان چه مبلغ باشد و اینکه این پول را چگونه از آلمانیها
دریافت نمایند.
درست در چنین شرایطی بود که تلگرافهای جانخراشی از غرب کشور به تهران میرسید. در شهر صحنه، متفقین مردم بیگناهی را که مشغول کسب و کار خود بودند و برخی به تجارت خویش مشغول؛ دستگیر کردند و با «کمال وحشیگری» به اسارت درآوردند. این مردم بیگناه را به محلی بردند که جای «آدمهای شریر و بدکار» بود. زن و بچهها را گرفتند و با «پای برهنه» از ایران خارج کردند؛ «چند صد نفر» از این مردم «در راه از کثرت زحمت و اذیت فوت شدند.» در اراک مردم شرح مظلومیت خود را به رشته تحریر درآوردند، اینان از تعدیات سهمالملک به دولت مرکزی تظلم کردند، دو سال بود که او به مردم ظلم میکرد و مردم استغاثه میکردند اما نتیجهای به دست نمیآمد. این سهمالملک همان است که به کمک نیروی کذایی نظامالسلطنه مافی شتافته بود. به هر حال اینان مبالغ گزافی را به زور از ضعفا دریافت میکردند، آنان را غارت مینمودند؛ باز هم استدعا شده بود به فریاد این مظلومان گوش فراداده شود.(1)
موضوع دومی که مورد بحث واقع شد این بود که دولتی را به ریاست نظامالسلطنه شکل دهند، همزمان با این حوادث بار دیگر کشاکش اعتدالی- دمکرات شروع شد. آنان بر سر «حکومت موقتی موهوم» با هم درگیری پیدا کردند. بحث این بود که چه کسانی به عضویت کابینة نظامالسلطنه در آیند، دمکراتها آشکارا از نظر نیروی لازم بر اعتدالیها برتری داشتند، پس اعتدالیها از مسئولین تشکیلات محلی کرمانشاه خواستند کسی را به نمایندگی آنان وارد هیأت مجریه نماید تا بلکه تعادل قوا یکسره به نفع حریف تمام نشود. نتیجة امر این شد که «ملاحظات شخصی و مراعاتهای حزبی و مسائلی که در برابر مصالح ملکی و در مقابل لزوم فوریت اتمام کارهای اساسی قابل هیچ اعتنا نبود، نگذاشت از وقت پرقیمت استفاده شده باشد.»(2)البته مقصر اصلی احزاب اعتدالی و دمکرات بودند، اما آنچه مسائل را بغرنجتر میکرد این بود که لیدرهای هر دو حزب یعنی سیدصادق طباطبائی رهبر
حزب اعتدالی و سلیمانمیرزا اسکندری رهبر حزب دمکرات هنوز در همدان اقامت داشتند و وارد کرمانشاه نشده بودند. از سویی شخص نظامالسلطنه در این بحرانها مقصر بود، «اگر نظامالسلطنه شخص وطنپرست با جرئتی بود میتوانست از اغراض خصوصی اشخاص در مقابل مصالح وقت جلوگیری کند، اما نبود و نکرد و وقت بسی پر قیمت به باطل گذشت.»(1)
نیرویی که در کرمانشاه جمع آورده بودند با روسها درگیر شد، این نیروها که با همراهی آلمانیها و عثمانیها علیه روسها میجنگیدند، به سرعت شکست خوردند. نیروی شکست خورده وارد قصرشیرین شد، انتظار این بود که حداقل مواد غذایی برای این گروه فراهم شود، اما حتی یک دلجویی از آنان به عمل نیامد. به قول دولتآبادی حتی یک «قهوهخانه عمومی» هم برای این مصیبتزدگان فراهم نیاوردند. زبانهای فراریان و شکست خوردگان در کام خشکیده بود، در حالیکه حتی یک پیاله آب گرم در اختیارشان قرار ندادند، «نه این است که به نظامالسلطنه تذکر داده نشد، بلکه شد و هیچ اثر ننمود؛ در صورتی که زندگی او و خانواده و بستگانش به رفاه بود.»(2)این بود وضعیت اداره نیرویی که در غرب کشور میزیستند، ایلات و عشایری که با جان و دل برای دفاع از میهن خود از وجود خویش مایه میگذاشتند؛ و این بود نوع مدیریت نظامالسلطنه.
در همین اوضاع و احوال تشتت بیداد میکرد. اعضای حزب دمکرات که در کمیته دفاع ملی عضویت داشتند، دست به اقداماتی میزدند که ظاهراً ضدنظامالسلطنه بود، اما به واقع به نفع او تمام میشد. اندیشه خطرناک تأسیس جوخههای ترور در همین زمان شکل گرفت، عدهای از اینان مصمم شدند حیدرخان عمواوغلی را که در سابق هم با دمکراتها پیوند داشت و اینک در بغداد میزیست وارد ایران سازند. هدف اصلی این بود که حیدرخان را که مردی متهور و بیباک به نظر میرسید، وارد کارهای نظامی کنند و علیالظاهر به جای نظامالسلطنه مافی بگمارند. نظامالسلطنه در برابر روس و انگلیس ملاحظهکاری میکرد، عدهای از
مهاجرین حیدرخان را طلبیدند تا عکس او عمل کند. فرماندهان قشون یعنی صمصامالملک سنجابی، ابوالقاسمخان بختیاری، محمدتقیخان پسیان سرهنگ ژاندارمری و اکبرمیرزا فرمانده فوج نادری، نامهای خطاب به حیدرخان نوشتند و آن را به دست فرمانده آلمانی بوپ دادند تا به او برساند. بوپ هم نامه را به نظامالسلطنه تحویل داد! به زودی معلوم شد که سیدمحمدرضا مساوات طراح این قضیه بوده و او در اندیشه تأسیس جوخه ترور پیشگام بوده است.(1)مساوات همان کسی است که با روزنامة افراطی خود همسو با عدهای دیگر از همفکرانش، کار را به بحران مشروطه در دوره اوّل کشانید، دورهای که با به توپ بستن مجلس خاتمه یافت. واضح بود طرح تأسیس دولت به دست حیدرخان عملی بود که به شوخی شباهت داشت، نه قحطالرجال بود که حیدرخان را از بغداد به ایران آورند و نه اساساً خود حیدر چنین تجربه یا داعیهای داشت. هدف اصلی استفاده از تجربیات او برای تأسیس گروههای تروریستی بود، مساوات در این اندیشه خود بالاخره موفق شد، آنگاه که اندکی بعد گروهی از یاران او کمیتة مجازات را تشکیل دادند.
کار به همین جا خاتمه نیافت، برخی از مهاجرین خود را آماده میکردند تا قبای وزارت به تن کنند، عدهای دیگر از نمایندگان مجلس سوم که بیست و یک نفر میشدند، پارلمان تشکیل دادند! این به اصطلاح مجلس تصویب میکرد که حقوق دریافتی از صندوق آلمانیها را چگونه باید بین نظامیها و غیرنظامیها تقسیم کرد. جالب اینکه در آن صندوق پولی نبود تا تقسیم شود، اگر هم اندکی پول وجود داشت برای مصارف نظامی بود و نه پرداخت حقوق به اصطلاح نمایندگان مجلس خود خوانده. خلاصه اینکه «بالجمله چند روزی نظامالسلطنه و وزرا و وکلای او مشغول دولتسازی و سفیر فوقالعاده به استانبول و به برلن فرستادن بودند و عملیات آنها در نظر اشخاص از آنها کم هوا و هوستر؛ راستی خنده آور و تأسفانگیز بود.»(2)
در همین شرایط بود که اردوی دیگری به این نیروها اضافه شد. بخشی از اینان
نمایندگان مجلس شورای ملی بودند از حزب دمکرات که رهبر آنان سلیمانمیرزا اسکندری بود. عدهای به صف مهاجرین پیوستند. اسکندری در عین حال رئیس ایرانی کمیته دفاع ملی هم به شمار میآمد. سیدحسن مدرس نماینده تهران دیگر عضو این گروه بود. شیخ حسین استرآبادی نماینده استرآباد، میرزامحمد صادق طباطبائی نماینده تهران، میرزاقاسمخان تبریزی مشهور به صوراسرافیل که نماینده آذربایجان بود و نیز نظامالدین حکمت نماینده فارس هم بین اینان دیده میشدند. غیر از اینان که همه نماینده بودند، تعداد دیگری هم بینشان دیده میشد: میرزاسلیمانخان میکده معاون وزارت داخله، سردار سعید افشار، عبدالحسینخان گیلانی و برادرش سردار محیی گیلانی و از همه مهمتر میرزاکریمخان رشتی.(1)در این زمان میرزاکریمخان سی و چند سالی سن داشت، پیشتر هم گفتهایم از خانوادهای محتشم بود که در گیلان زندگی میکرد،(2)به هنگام حمله به تهران و خلع محمدعلی شاه جزو رهبران اردوی گیلان بود، این بار هم با برادر بزرگ خود سردارمحیی از تهران به اصفهان و از آنجا به قصرشیرین آمد. او از همراهان مهاجرینی بود که مسیر طولانی تهران تا آنجا را طی کرده بودند. میرزاکریمخان نه از آلمانیها پول میگرفت و نه «مقهور عضویت دو حزب دمکرات و اعتدال و کشمکشهای شخصی آنها» بود، میرزاکریمخان با مرکز مهمتری ارتباط داشت. او پیشنهاد کرد نیروی شکست خورده و متفرق را بار دیگر جمعآوری نمایند، اما به این شرط که تا پایان جنگ دیگر صحبت از دمکرات و اعتدالی در بین نباشد، این اندیشه میرزاکریمخان بود که در تهران پی گرفته شد و گروه ضدتشکیلی از آن بیرون آمد. نیز طبق پیشنهاد او و دولتآبادی باید کمیته دفاع ملی منحل میگردید، جمعیتی به نام مدافعین وطن تشکیل میشد و نظامالسلطنه را مجبور میکردند از این جمعیت تبعیت کند.(3)
میرزاکریمخان به سرعت ابتکار عمل را به دست گرفت، او تشکیلات جدید را سامان داد و نظامالسلطنه هم با او همراهی کرد. قراردادی با همکاری دولتآبادی
تنظیم کرد که طبق آن تشکیلات حزبی را در سراسر کشور به طور کلی برچیدند. قرار شد همه عناصر به اصطلاح ملی در همان تشکیلات جمعیت مدافعین وطن دور هم گرد آیند و با هم همکاری نمایند. طبق ماده سوم قرارداد:
از تاریخ امضای این ورقه تا انقضای مدت این معاهده تشکیلات فرقتین اجتماعیون اعتدالیون و دمکرات ایران متروک و تأسیس هر قسم فرقه و کمیته به هر اسم و عنوان از طرف آنها ممنوع بوده همچنین جمعیتها و کمیتههایی که سابقاً تشکیل یافته است منحل شده تمام اعضای این دو فرقه و سایر دستههای متفرق آنها به نام جمعیت مدافعین وطن مجمتع و تشکیل خواهد شد.(1)
این قرارداد در بیستویکم جمادیالاولی سال 1334 در قصرشیرین تنظیم شد، اما اکثریت حاضرین با این طرح مخالفت کردند. از سویی نظامالسلطنه هم نسبت به دولتآبادی و میرزاکریمخان بدگمان شد، او اندیشید که شاید این قرارداد نقشهای است برای کوتاه کردن دست او از امور. اعتدالیها و دمکراتها هم نگذاشتند این طرح انجام گیرد، در نتیجه همهچیز به هم خورد.(2)با این وصف طرح یاد شده همانطور که گفتیم در تهران پیگیری گردید و چندماهی بعد از این جلسه جوخه ترور گروه یادشده موسوم به کمیتة مجازات هم تأسیس شد.
یکی دیگر از اعضای اردو عبارت بود از نظرعلیخان سردار نصرت که از سرکردگان مشهور لرستان به شمار میآمد و خود را والی پیشکوه میخواند. او با والی پشتکوه یعنی غلامرضاخان رقابت داشت، کفایتش هم بیشتر بود اما با نظامالسلطنه کدورت داشت. غلامرضاخان والی پشتکوه مورد حمایت بریتانیا هم قرار داشت، او با خزعل و شخص نظامالسلطنه مناسباتی حسنه داشت. به هر حال بهرغم رشادتهای ایلات و عشایر در جنگ علیه روس و انگلیس، به دلیل رفتار مرموز و مشکوک نظامالسلطنه همه نابود و یا پراکنده شدند. فقط برای تشکیل نیروی ژاندارمری قوای دفاع ملی «ملیونها پول» صرف شده بود، تعداد نفرات آن هم بالغ بر ده هزار تن میشد، اما از اینان فقط دو سه هزار تن باقی ماندند که تازه ریاستشان هم بر عهده
کلنل بوپ آلمانی بود، به عبارت بهتر جوانان ایرانی برای منافع نامشروع آلمان و به دلیل رقابتهای امپریالیستی این کشور با متفقین بر سر تسلط بر منابع نفتی ایران، کشته میشدند. قوای مجاهد هم پراکنده گردیدند و دیری نپایید که باقیماندههایشان به جانب سلیمانیه رفتند. اعمال خیانت بار نظامالسلطنه و پراکنده شدن نیروهای به اصطلاح دفاع ملّی، باعث سرخوردگی فراوان کسانی شد که واقعاً برای دفاع از کشور به آنان ملحق شده بودند. کسانی مثل حسینخان لله، احساناللهخان دوستدار و کریم دواتگر هم لابلای افراد این اردو دیده میشدند، اینان بعد از شکست اردوی مزبور به تهران آمدند و در اعمالِ جنایتکارانه شرکت جستند و احساناللهخان به طور خاص به صفوف انقلابیون جنگل نفوذ نمود و جنبش را از درون به شکست کشانید. به روایت دولتآبادی، ژاندارمهایی که از جبهه برگشته بودند «به واسطه امراض و خستگی و نبودن معالج و لباس و دوا و غذا و عدم توجه دولت و ملّت، دسته دسته تلف میشوند! بالاخره این است نتیجه روزگار ژاندارمری بدبخت و فداکاری در راه وطن، الحق ما ایرانیان در این باب خوب مشوقی هستیم...»(1)
مقارن همین احوال شبنامهای پخش شد که بعد معلوم گردید از سوی دستة مجاهدین آذربایجانی منتشر شده است، نویسنده این شبنامه هم اسماعیل یکانی بود. متن شبنامه را نظر به اهمیت آن به طور کامل به نقل از دولتآبادی نقل مینماییم:
حرفهای حسابی، به خاطر که و برای چه؟ مشتی مردم بدبخت فلکزده از ایرانیان مدتی بود که آرزوی رسیدن موقع انتقامی از دشمنان دیرین و فرصت فکری برای آتیة مملکت خودشان مینمودند، جنگ فرنگ شروع شد سر دشمنان تا اندازهای که میبایست مشغول گردید، آلمانها و اتریشیها و عثمانیها درصدد استفاده از هر شخص هیأتی ملتی دولتی برآمدند، این مردم صاف و صمیمی و سادهلوح و بدبخت هم خود را به میان انداخته خیال کردند که به مجرد هیاهویی، اغتشاشی، انقلابی، اختلالی دشمنان قویپنجهشان مغلوب، گریبانشان خلاص و آتیه مملکتشان تأمین خواهد شد بدبختانه گول خورده اشتباه کرده غلط رفته بودند. چند دسته ژاندارمری که با هزاران خون دلها تأسیس شده بود به روی دولت یاغی شد،
1) نوبهار، سال ششم، ش104، یکشنبه 19 جمادیالاولی 1336، سوّم مارس 1918، «اتلاف ژاندارم.»
طاغی شد منحل گردید. مقداری تفنگ و فشنگ و توپ شنیدر و غیره که داشتند به غارت رفت و چپاول گردید و در گرو ماند و به دست دزدان و یغماگران و قطاعالطریق افتاد و تلف گشت.
جان جوانهای با احساس حرارت و فعال و رشید در دریاهای ریگ، در دشتهای پر از برف یا در زیر دانهای شرنبل دشمن بیهیچ خدمت حقیقی به ملک و ملت خود و به محض هدر از میان رفت بقیةالسیفشان با هزاران زحمت تحمل ناکردنی که نه سالدات روس در باطلاقهای «مازوری» و نه عسکر عثمانی در شبه جزیره «سینا» امثال آن مشقتها را دیده خود را به حدود مملکت خویش رسانیده با یک حالت اسفناک فلاکتآمیزی به انقراض ملک و ملت خود مبهوتانه تماشا مینمایند دولتشان ضعیف بوده از پا درآمد؛ ملتشان فلک زده بود به هلاکت رسید. از تهران تا کاشان و اصفهان و از قزوین تا همدان و کرمانشاهان از سلطانآباد عراق تا بروجرد و خرمآباد از شیراز تا کرمان و سیستان اول پایمال خودی بعد لگدکوب بیگانه گردید برای چه و به خاطر که.
همة این گروه بدبخت فلکزدة گول خوردة خانه خراب شدة ویلان و سرگردانمانده حق همچه سئوالی را دارند از بداخلاقترین مجاهدین تا منزهترین تربیتشدگان از وحشیترین کرد تا متمدنترین عالم از بیخُبرهترین دهاتی تا متمولترین اعیان و اشراف مملکت حتی تا اطفال نابالغ و زنهای خانهنشین حق این سئوال را دارند که برای چه و به خاطر که؟ راحت ما بر هم خورد، امنیت ما سلب شد، حال ما منقلب، استقبال ما تیره و تاریک گردید؛ وضع زندگانی ما بد بود بدتر شد، ملیت ما در معرض تهدید بود دچار خطر گردید، اساس استقلال ما متزلزل بود زیر و زبر شد، دولت ما در مخاطره بود مستأصل و منقرض گردید، برای چه و به خاطر که؟
این همه فلاکتها بر سر ما آمد چرا؟ ویلان شدیم چرا؟ سرگردان شدیم چرا؟ بیخانمان شدیم چرا؟ محروم و مأیوس به خرابههای قصر پناه آوردیم، از ملیت چندین هزار ساله جز اسمی و از ممالک محروسه جز رسمی باقی نماند، آن هم با وضعی مشوش و با آتیه تاریک و فیالجمله با هر فلاکت و سفالت طاقتشکن.
هیچ قوّة قاهره، هیچ پنجة آهنین، هیچ قدرت شدادی، هیچ استبداد فرعونی
نمیتواند حق این سئوال مشروع را از ایرانیها سلب نماید. موقع آن نیست که ایرانیان منتظر تفنن حضرت اشرفها، ریا و تدلیس حجت الاسلام نماها، خودستایی اُمرا و سردارهای دروغی، حقهبازیهای شارلاتانها، منفعتپرستی اراذل، رجالهبازی اوباش، سست عنصری جوانهای جبون و کم جرئت خاکنشین مذلت گزین بیهمه نوع حقیقت و اخلاق و جسارت بنشینند. تا کی آلت دست این و آن باید شد، تا چند به گوسالههای سامری باید پرستش کرد و آنها را به مقام معبودیت رسانید، برای چه و به خاطر که؟
هیچ ملت را همچو فلاکت رخ نداده که از حالت طبیعی در نیاید و دیوانه نشود همه ملاحظات را پشت سر نیندازد، گاوسالهای [گوسالههای] سامری، رؤسای ناقابل، پیشوایان دروغی را زیر پای خود ننهد. این موقع است که حکمیت مشتی پابرهنه است، این موقع است که محکومیت نصیب حکام خود بین منفعت وجدانفروش است. در این موقع که ملتها سلاطین خود را از اورنگ برمیاندازند، وزرای خود را از مسند برمیدارند، وکلای خود را کشتار میکنند، بر همه کس و بر همهچیز پشت پا میزنند و آن وقت گوشه گلیم خود را گرفته از آب در میآورند، ایرانیان حق دارند و باید بپرسند برای چه و به خاطر که به این روز سیاه افتادیم؟ آیا برای سلامت مملکت و استقلال قومیت خودمان. کو؟ به موجب کدام معاهده؟ آیا به امید مدافعه از تجاوزات دشمن، کو؟ به موجب کدام معاونت مادی و معنوی؟ آیا به آرزوی حفظ تمامیت ملکی وطن، کو؟ به تأمین کدام ضمانت رسمی...آیا به خاطر آلمانها و عثمانیها باز برای چه؟ کدامین معاهده را با دولت ما بستند؟ کدامین قوای رسمی را با هیأتهای منتخبه ما گذاردند؟ کدامین وعدهها را دادند و وفا کردند؟ کدامین حرف را زدند و از عهدهاش بر آمدند؟ با عینالدوله کدام قرار را دادند؟ با مستوفیالممالک کدام؟ با کمیته دفاع ملی کدام؟ با هیأت ایکس کدام؟ کمک مالیشان کو؟ صاحب منصبان کافی مقتدر توپهای شنیدر و ماکزیم ملیونها پول وافر آنها که وعده میدادند کو و کجاست؟ سیزده هزار تفنگشان که شهرت دروغی در پنج ماه قبل به کرمانشاهان رسیده بود کجا شد؟ افراد ژاندارمها چرا لخت و عور و گرسنه و بیفشنگ هستند؟ چرا اسبهای ژاندارمها از بینعلی چلاق شده؟ چرا اغلب از ژاندارمها بیاسلحه
هستند؟ چرا داوطلبها که داخل نظام شدهاند به واسطه نبودن اسلحه و اسباب جای اینکه به میدان جنگ بروند خاکروبه منزل کلنل بپ آلمانی را پاک میکنند و سنگریزهای روی راه قصر را برمیچینند؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ باز برای چه و به خاطر که؟ موقع آن است که ایرانیان بیست و پنج نفر از نمایندگان مجلس را که در قصر جمعند و هیأت مشاوره را که انتخاب کردهاند مجبور کنند این سئوالات را از مراجع لازمه بپرسند اگر چه جواب همه منفی است و حتماً منفی است ولی در نتیجه تکلیف آخری آنها معین خواهد شد و اگر چنانچه خدمتی به ملک و ملت خودشان نمیتوانند بکنند لااقل برای پر کردن جیب دو سه نفر منفعت پرست بیش از این آلت دست اجانب نشده و زیاده بر این متحمل این همه زحمتها و مشقتها و فلاکتها [و] سفالتها نشوند.»(1)
لازم به یادآوری است که نویسندة این شبنامه- اسماعیل یکانی- به گروه ضدتشکیلی تعلق داشت.(2)در این زمان در اصفهان و یزد مردم به شعبههای بانک شاهی حمله کردند. در اوایل سال 1916 مطابق با زمستان سال 1294ش. خبر رسید که اوراق تهدیدآمیز ژلاتینی در عراق [اراک] باعث وحشت عموم مردم شده است. در تهران از مضامین این نامهها اظهار بیاطلاعی میکردند، اما در این اوراق خطاب به مردم مینوشتند از مهاجمین پذیرایی نکنید، یا اگر قادر به این کار نیستید، شهر را تخلیه کرده و زن و بچه خود را بیرون ببرید. مینوشتند شهر به زودی بمباران و خراب خواهد شد، این اخبار باعث وحشت مردم میگردید، در این زمان شاهزاده عضدالسلطان حاکم عراق [اراک] بود.(3)
در اسفند سال 1296 «بدون بیان علت و مقصد» بین ارامنه تجهیز شده ارومیه و قزاقهای آتریاد آنجا درگیری سختی روی داد، در این درگیری عده کثیری از قزاقها مقتول شدند، یک صاحبمنصب روس به نام کاماروف خود را به قتل رسانید، یک صاحبمنصب روس دیگر و زن و دو طفل او هم به قتل رسیدند. به دنبال این ماجرا
ادارة قزاقخانه مرکزی یک روس را فرمانده آتریاد ارومیه کرد، اما فرمانده مذکور به دلیل این خبر مسافرت خود را به تعویق افکند.(1)در اوایل سال 1297 مردم ارومیه دو بار قتلعام شدند. بسیاری از مردم به کنسولگریها پناهنده شدند، اما اینان از گرسنگی نیمه جان گردیدند. با اینکه جنگ در شرف اتمام بود اما هنوز آلمانیها دست از سر مردم برنمیداشتند. قشون عثمانی هنوز در خاک کشور ترکتازی میکرد، ارامنه ایران از ترس جان گریختند، ارمنیان متوحش میل داشتند اسلحهای به دست آورند و مسلح گردند، در برخی جاها عملاً این امر صورت گرفت.(2)
در مرداد ماه 1297 قشون عثمانی به قول سیدیعقوب شیرازی «فتوحات و تطهیرات خوبی از عساکر کفر و پلید ارامنه و طرفداران انگلیس در ارومیه و سلماس نموده و از هفتاد هزار نفر جمعیت طرف، بیشتر از بیست هزار نفر نتوانستند فرار نمایند و آنها را مخذول و منکوب نمودند...»(3)
گروه ضدتشکیلی علیرغم شعارهای شداد و غلاظ علیه روس و انگلیس، به هنگام این نبردهای عظیم هیچ واکنشی نشان ندادند، هیچ قرینهای که نشان دهد آنان از جنبش مردم جنوب علیه نیروهای انگلیس هم پشتیبانی کنند، دیده نشد. مردم دشتستان و فارس هر روز به خاک و خون میافتادند و روحانیون از ایشان به صریحترین وجه ممکن حمایت میکردند، اما هیچ گروه و حزب و یا شخصیت سیاسی به طور جدّی از این مقاومت حمایت نکرد. ماههای متوالی به این شکل سپری شد، درست در زمانی که مردم بینالنهرین علیه اشغالگران انگلیسی دست به جهاد زده بودند، نظامالسلطنه مافی به کمک انگلیسیها شتافت و در اشغال بغداد آنان را مساعدت کرد. ارگان ضدتشکیلی خیلی دیرهنگام، زمانی که انگلیس جنوب کشور را عملاً تصرف کرده و جنبش دشتستان را سرکوب نموده بود، واکنش نشان داد. در این زمینه هم البته اینان صداقت نداشتند، علت واکنش آنان علیه تجاوزات انگلیس این بود که در آن زمان ریاستوزرایی در اختیار فردی از جناح مقابل آنان بود و لاغیر.
در محرم سال 1336 روزنامة ستارة ایران مقالهای درج کرد و در آن نسبت به وضعیت عمومی ایران و به ویژه جنوب کشور هشدار داد. این روزنامه از سستعنصری و جبن و ترس و بیعملی بسیاری از ایرانیان ایراد گرفت و توصیه کرد مردم برای حفظ کشور و جان و مال و ناموس خود به پا خیزند و بار دیگر مجد و عظمت از دست رفته کشور را احیاء کنند:
ای وزرا و متنفذین و بزرگان ایران، آیا نام بلند و شرافت تاریخی موهوم است؟ آیا اگر اندکی به خود آمده و ساعتی برای روز سیاه مملکت فکر کرده و یک رویّة نجات بخشی برابر خود گذارده و در موقعی به این مهمی کشتی طوفان دیدة این مملکت را از گرداب هولناک نجات و یک نقشه اساسی برای حفظ استقلال مملکت جم، طرح کنید نام شما میانه تمام ملل و دول به بلندی و عظمت مشهور نخواهد شد؟ آیا سائسین بزرگ که وطن خود را از مخاطرات نجات دادند، نامشان رطباللسان هر خودی و بیگانه نیست؟ آیا بیزمارک و پطر کبیر و میکادو(1)که فقط برای نجات مملکت خودشان رنج برده و بذل جهد نمودند، محبوبیت عامه را دارا نشده و ممدوح عالمیان نگشتهاند؟ آیا سزاوار است که گفته شود این مملکت با داشتن مردمان کافی مانند مستوفیالممالک و مخبرالسلطنه و مشیرالدوله و مؤتمنالملک استقلالش متزلزل و آنها با مخاطرات مقاومت ننموده و نجات جنوب ایران را از عهده برنیامدند؟
به قول نویسندة مقاله «اینجاست که باید متنفذین جنوب را به نام خوانده و بالصراحه باید گفت که آقای سردار عشایر این ننگ را چگونه تحمل خواهند نمود که با بودن ایشان انگلیسیها اینگونه مردم جنوب یعنی آن ملّت ستمدیده را در تحت سلطه خود درآورده و با این فضاحت به آنها سلوک میکنند!!»(2)این مقاله هم نمادی از فریبکاری گروه ضدتشکیلی بود، در این زمان وثوقالدوله قدرت را به دست داشت و آنان تلاش میکردند به هر نحو ممکن او را فروگیرند، برای این منظور بود که به اغتشاشات دامن میزدند.
بعد از سپهسالار تنکابنی، وثوقالدوله به ریاستوزرایی نایل آمد، دوره حکومت او شاهد یکی از خشنترین مقاطع تاریخی کشور در دورة بعد از مشروطه بود. روزهای آخر سال 1916، وثوقالدوله تلگرام رمز مفصلی خطاب به سفارت ایران در برلین ارسال کرد؛ سفارتخانهای که توسط مخالفین پابرجای او اداره میشد. در این تلگرام وثوق نوشته بود که دولتین در مورد اجرای قرار و مدارهای سپهسالار اعظم به او سخت گرفتهاند، اما وثوق در برابر آن تقاضاها ایستادگی میکرد و در عوض دولتین تضییقات وارد مینمودند. وثوق خاطرنشان کرد دولت آلمان از ایران میخواهد بیطرفی خود را نقض کند و به نفع آن دولت علیه متفقین وارد جنگ شود، اما دولت ایران چگونه میتواند با این شرایط خاص خود وارد چنین جنگی گردد؟ از نواب وزیرمختار ایران در برلین خواسته شده بود به صورت جدّی با آلمانها وارد مذاکره شود و از آنها استفسار نماید که تا چه حد میتوانند به دولت ایران کمک نمایند؟(1)نواب هم بدون اینکه با کنت زیمرمن وزیر امور خارجه آلمان ملاقات کند، و با اظهار اینکه از ابتدا نسبت به کمک آلمان به ایران خوشبین نبوده است، به قول وحیدالملک آب پاکی روی دست وثوق ریخت و نسبت به موضوع مورد درخواست او قطع امید نمود.(2)
بعد از این هم وثوقالدوله از وحیدالملک و گروه همراهش در برلین خواست تا با دولت آلمان وارد مذاکره شوند و از آنان تضمین استقلال ایران را بطلبند. پاسخ آلمانها نشان داد آنان کوچکترین اهمیتی به این موضوع نمیدهند و نزاع تقسیم حوزههای نفوذ اقتصادی در جهان برای آنان بر هر چیزی اولویت دارد. به نوشته وحیدالملک آلمانها گفتند در صورتی به استقلال ایران بها میدهند و تمامیت ارضی آن را تضمین مینمایند که ایران به آلمان و متحدین آن متمایل شود و علیه متفقین اعلام جنگ نماید.(3)
در ژوئن سال 1917 شخص نظامالسلطنه مافی وقتی ضربات کاری بر کشور وارد کرد، وارد استانبول شد. در همین حین نواب وزیرمختار ایران در برلین نامهای رمزی از تهران دریافت کرد، طبق این نامه وثوقالدوله نوشته بود ملّیون ایرانی مقیم تهران از وحیدالملک انتظار دارند در کنفرانس سوسیالیستها در استکهلم شرکت نماید و خواستههای ایران را در آنجا مطرح سازد. نواب هم برای رسمیت بخشیدن به این مأموریت به وحیدالملک نامهای رسمی نوشت و او را به عنوان نماینده رسمی دولت ایران روانه این کنفرانس کرد.(1)متن نامه به این شرح بود:
خدمت آقای وحیدالملک عضو مجلس شورای ملّی ایران و نماینده آزادیخواهان در اروپا- افتخار دارم خاطر جنابعالی را مستحضر دارم که طبق خبری که از تهران دریافت داشته جنابعالی را در جلسهای مرکب از رؤسای دستهجات سیاسی نماینده ملّت ایران انتخاب نموده که به عنوان نماینده ملّی ایران به کنفرانس بینالمللی سوسیالیستها به استکهلم تشریف برده در مجمع نامبرده تخطیات که به ایران وارد گردیده ذکر و از حقوق حقه و استقلال ایران مدافعه فرمایید. دوست جنابعالی، حسینقلی نواب وزیرمختار ایران در برلن.(2)
این نامه به دو زبان فارسی و فرانسه نوشته شده بود و تاریخ آن اوّل ژوئن 1917 بود.
در تابستان سال 1917، درست در زمانی که آلمانها هر روز بر پیشروی خود شدت میبخشیدند، کنگره بینالمللی سوسیالیستها در شهر استکهلم تشکیل شد. دو تن از ایرانیان مقیم برلین یعنی سیدحسن تقیزاده و وحیدالملک شیبانی، نامهای طولانی تهیه کردند و به این کنگره فرستادند. آنان وضعیت تاریخی و اجتماعی ایران را برای شرکتکنندگان تشریح نمودند. تقیزاده و همفکرش به قرارداد 1907 اعتراض نمودند و نوشتند روس و انگلیس با این قرارداد ضربه سهمگینی به ملّت ایران وارد ساختند. سپس بحثی در مورد دخالتهای ناروای روس و انگلیس در امور ایران به اطلاع شرکتکنندگان کنگره رسید، آنان نوشتند که قدرتهای بزرگ در دوره شروع جنگ اوّل جهانی اعلان بیطرفی دولت و شاه ایران را در جنگ نادیده گرفتند و ایران
را به اشغال خود درآوردند. از نطق ژان ژورس لیدر حزب سوسیالیست فرانسه که در اوایل جنگ کشته شد، یاد کردند که در جلسهای در سال 1910 در مجلس فرانسه از ایران و تاریخ این کشور تمجید نموده و خواسته بود کشورهای قدرتمند و بزرگ این کشور را به حال خود رها سازند. تقیزاده و وحیدالملک تقاضا کردند معاهده 1907 روس و انگلیس لغو گردد، آزادی سیاسی و اقتصادی ایران به رسمیت شناخته شود، به ایران حق داده شود تشکیلات مالیة خود را داشته باشد، بتواند هرگاه بخواهد بدون اعمال نظر قدرتهای بزرگ مستشار استخدام نماید، از ثروتهای خود بهرهبرداری کند و استقلال و تمامیت ارضی ایران به صراحت اعلام گردد. یکی از نکات مطروح در نامه مشترک تقیزاده و وحیدالملک این بود که «یکی از علل عُمدة جنگ که در ردیف اوّل قرار دارد، مسلک جهانگیری استعمار است؛ جنگ و خونریزی هرگز محو نخواهد شد مگر آنکه این حرص و طمعورزی یکباره مرتفع گردد، چه همین رقابت است که چندین دولت بزرگ را وادار میکند که ملل ضعیف مشرقزمین را تحت عبودیت خود درآورده و سپس بدینوسیله در نزد ملل مظلومه برای استرداد آزادی مغصوبه به هیجان مفرط احداث و شعلههای کین و خصومتهای خطرناک مشتعل گشته و کوشش مینمایند که آتش حرارت خود را در خون ظالمین تجاوزپیشه خاموش نمایند.»
تقیزاده و شیبانی نوشتند ایران به دلیل موقعیت جغرافیایی خود کانون برخورد قدرتهاست، «باید این نکته را در نظر آورد که چنانچه امروزه مسئله ایران به یک شکل قطعی که کاملاً برای ایران مساعد باشد حل و تصفیه نگردد، در یک آینده نزدیکی خاک ایران به طور حتم به نوعی که لهستان شد، میدان محاربات خونخوار و خونریز دیگری خواهد گشت.» به نظر اینان یگانه راه رضایت بخش «این است که ایران در آسیای مرکزی همان حالت و مقامی را داشته باشد که مملکت سویس در اروپای مرکزی دارد.»(1)
کنگرهای که نامة تقیزاده و شیبانی برای آن ارسال شد و ظاهراً خودشان هم در آن شرکت کردند، پیش از این از 28 اوت تا سوّم سپتامبر 1917 در کپنهاگ تشکیل
1) زبان آزاد، ش15، پنجشنبه 18 ذیقعده 1335، 6 سپتامبر 1917، «درخواست نامه ملّت ایران.»
جلسه داده بود؛ شرکتکنندگان در این کنگره تصمیم گرفتند کلیه احزاب سوسیالیست برای جلوگیری از تجاوزگریهای روسیه اقدام کنند، به همین دلیل این دو همفکر «به نام ملّت ایران» از کنگره خواستند که تصمیم خود را در مورد شکایت این دو تن در باب تجاوزات روسیه به ایران مطرح سازند و از نتیجة جلسه خود آن دو را مطلع نمایند. این بیانیه توسط میرزاعلیاکبر خراسانی نویسندة روزنامة ایران ترجمه شده بود، پیش از این مطلب یاد شده توسط وحیدالملک در اختیار محمدحسین صدرائی از اعضای حزب دمکرات قرار گرفت و او هم آن را در اختیار جراید قرار داد و خراسانی پیش از همه آن را ترجمه نمود.
کنگره سوسیالیستها برای این تشکیل شده بود تا به سران کشورهای اروپایی توصیه کند، هر چه زودتر به جنگ ویرانگر و خانمانسوز به هر شکل ممکن خاتمه داده شود. آندریو بونارلا رهبر حزب محافظهکار بریتانیا، در مجلس عوام مخالفت خود را با این تقاضا اعلام کرد؛ از آن سوی کرنسکی رئیس دولت وقت روسیه هم، مخالفت خود را با تصمیم سوسیالیستها ابراز داشت. کرنسکی اعلام کرد به این دلیل با تقاضای سوسیالیستها مخالفت میکند که بر این باور است آنان نمایندة افکار عمومی کشورهای خود نیستند، بلکه این عده نمایندة گروهی خاص از مردم به شمار میآیند.
صفر سال 1336 مصادف با وقوع انقلاب بلشویکی در روسیه بود، و این میتوانست به نفع ایران تمام شود. امّا مقارن آن تحول، در وضعیت کشور هیچ تحول مثبتی روی نداد. اینک انگلیسیها کارهای روسها را هم اداره میکردند، پلیس جنوب تا اصفهان گسترش یافت، صاحبمنصبان انگلیسی هر روز وارد ایران میشدند. اما «از همه گرفتاریها بالاتر امر نان و قلت آذوقه و ارزاق است که در تمام ایران روز به روز بر شدت و وسعت خود میافزاید. رحمت الهی هم قطع شد. در تمام شهرهای ایران از گرسنگی آدم تلف میشود و از هیچ ممری نمیتوانند آذوقه برسانند. در خود طهران متصل آدم تلف میشود.»(1)با اینکه در روسیه انقلاب درگرفته بود، اما هفتاد هزار قشون تازهنفس روسی وارد شهر ارومیه شدند، دوازده
1) عینالسلطنه، ج7، ص4940.
هزار نیرو وارد رشت گردیدند، «همه قشونکشی آنها برای ما یک مشت عاجز مسکین است که از خود زوری نداریم. اهل ایران از گرسنگی متصل تلف میشوند باز آنقدرها از آذوقة ما باید به مصرف آن پدر سوختهها برسد.»(1)وضعیت شهرهای ایران درست بعد از عزل نیکلای دوّم بسیار وخیمتر شد. بازار قزوین به دست روسها غارت گردید، همدان را دو بار غارت و چپاول نمودند، شهر ارومیه پس از چند روز نهب و غارت، به آتش کشیده شد. روسها در سراسر بازارها را نفت پاشیدند و کاروانسراها را آتش زدند. در این شهر خسارات فراوانی بر جای ماند، قریب دویست تن از مردم مال باختهای که بدون دلیل به افلاس کشیده شده بودند، دیوانه شدند. تمام مردم شهر گرسنه و برهنه بودند، گفته میشد حتی یک ذرع چلوار و چیت برای دفن مردگان و پیراهن زنان یافت نمیشود:
این یغمای عاشر و عشرون است، زیرا چندین مرتبه ارومیه دست به دست افتاده. عثمانی آمد پول گرفت، اعانه گرفت، سگ گرفت، گربه گرفت، روس آمد همانطور. این هم آخرین مرحمت روسها بود که پس از آزادی، پس از برهم خوردن رژیم قدیم، پس از سرودها و شعرها و دسته گلها که به اتفاق ایرانیها خوانده سر قبر شهدا گذاشتند به سر مردم فلکزده ایران میآورند. رشته نظم گسیخته شده، صاحب منصبها قوه و قدرت جلوگیری ندارند. سالدات گدای گرسنة از حق بیخبر آنچه میل دارد میکند.(2)
در روزنامهها فجایعی را که روسها در ارومیه مرتکب میشدند به رشته تحریر درمیآوردند، مطالب رقتانگیزی که انسان را به درد میآورد. مینوشتند اشخاصی که دارای مکنت فراوان بودند به نان شب محتاجند و با یک تومان سرمایه تخمه فروشی میکنند. بسیار از اشخاص متمول گدایی مینمودند، مردمان آبرومندی که مال و منال و خانواده از دست داده بودند، در کوچهها سرگردان بودند، «خداوند لعنت کند روس را که در حال استبداد و آزادی هم به ما صدمهاش میرسد. اینها هستند که میگویند برای حمایت دول صغیرة ضعیفه جنگ میکنیم. امپراتور بد
آدمی بود کرنسکی هم برای ما از او بدتر است.»(1)
در قزوین هر شب مغازهها غارت میشد، شبی نبود که مردم خواب راحت داشته باشند. به طور واضح و علنی میرفتند و از حکومت قزوین تقاضاهای شرمآور میکردند، زنان جرأت نداشتند از خانه بیرون آیند. دکانها همه خالی بودند، کسی حتی جرأت نمیکرد با خود کالایی حمل نماید، یا در خیابان پول بشمارد. مردم دارایی خود را در خانه پنهان میکردند، روسها باغهای انگور مردم را چپاول نمودند، احدی جرأت نداشت با آنان مقابله کند. ارزش منات به شدت در حال سقوط بود، وضع روز به روز بدتر میشد.(2)انگلستان از فرصت به دست آمده از انقلاب روسیه استفاده کرد و نفوذ خود را در ایران تحکیم نمود.
سال 1336 بالاخره دولت انگلستان نامهای رسمی به دولت وقت ایران تقدیم کرد و علناً حضور نظامی خود را در ایران توجیه نمود. سفارت انگلستان از مدیر روزنامة رعد یعنی سیدضیاءالدین طباطبائی تقاضا کرد بیانیه آن سفارت را در ارتباط با این موضوع چاپ کند. متن بیانیه به این شرح بود:
ثبوت مسلمه به دست دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان افتاد که تجدید عملیات عُمال خصم در حدود غربی ایران به جایی رسیده که اوضاع اواخر 1915 در این مملکت تجدید یابد. بنابراین دولت مشارالیها خود را مجبور دیدهاند برای حفظ منافع اهمه خود بعضی اقدامات نظامی به عمل آورند. این تصمیم به دولت ایران اطلاع داده و ضمناً این سفارت توضیح نموده است که اقدامات مزبور به هیچوجه بر ضد استقلال و مصونیت ایران نمیباشد. شناختن استقلال ایران و مصونیت مزبور یکی از نکات اهمه سیاست دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان نسبت به ایران میباشد و از این تصمیم حالیه همچو بر نخواهد آمد که دوستی قدیمی انگلستان نسبت به ایران تغییری حاصل شده باشد و دولت انگلیس در میل خود برای ترتیب دوستانه مسائل معوقه به طوری که حافظ مصالح مملکتین بوده باشد مداومت داشته و برای این منظور پیشنهادهایی به دولت علّیه ایران نموده است.(3)
چند روز بعد روزنامة رعد یادداشت سفارت انگلستان را که وزارت خارجه در اختیار مطبوعات نهاده بود به چاپ رسانید. سفارت به این موضوع اشاره کرده بود که دولت بریتانیا «در این اواخر علناً موافقت خود را در موضوع استقلال ایران اظهار داشته» است. دولت انگلستان از دولت وقت ایران خواست «مصالح انگلیس» را با نشان دادن احساسات دوستانه پاس دارد، هشدار داده شد ایران در معرض وضعیت آغاز جنگ اول جهانی است و امروز هم مخاطراتی شبیه آن؛ کشور را تهدید میکند و «نظر به مصالح فوقالعاده دولت همجوار انگلستان در جنوب و به ملاحظة هرجومرج که به واسطه فقدان قوای منظم ممکن است به ظهور رسد دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان حاضر هستند که مساعدت مالی وافری به دولت علّیه نموده و برای ایجاد قوای متحدالشکلی پس از اتمام جنگ برای تمام مملکت که بالاخره قشون جنوب به آن منضم گردد در تحت صاحبمنصبان خارجه که در خصوص ملیت آنها بعد از این باید بین دولتین موافقت حاصل شود، کمک و مساعدت نمایند و قرارداد انگلیس و روس مورخه 1907 را موقوفالاجرا بدانند، تا پس از تشکیل دولت منظمی در روسیه برای الغاء آن رسماً با دولت ایران داخل مذاکره شوند.»
انگلستان پذیرفت که تعرفه گمرکی کالاهای خود را کاهش دهد، به میل دولت ایران در هر کنفرانسی که نمایندگان دول غیر متخاصم شرکت داشته باشند؛ نمایندگان ایران هم حضور داشته باشند. سفارت انگلستان نوشته بود وضعیت ایران حالت اغتشاش یافته است، عثمانیها در مناطق غربی کشور وارد آذربایجان شدهاند و «جنگلیها تقریباً ارتباط فی مابین انزلی و پایتخت را قطع و ویس کنسول انگلیس و رئیس بانک شاهنشاهی را در رشت توقیف کردهاند و در واقع شمال غربی ایران از بحر خزر تا سرحدات عثمانی مغشوش و برای عبور و مرور خصم باز است و این اقدامات که معابر شمالی را فراگرفته و روز به روز نیز کسب شدت و وخامت مینماید پایتخت ایران را دچار مخاطره ساخته است.» سفارت انگلستان توضیح داد اولیای دولت انگلستان «برخلاف میل خود در صدد برآمدهاند که از این اتفاقات که دولت ایران نمیتواند یا نمیخواهد جلوگیری نمایند خود شخصاً جلوگیری به عمل آورد و بنابراین تصمیم کردهاند از سرحد عثمانی استعداد کافی به شمال غربی ایران
اعزام دارند.» در خاتمه این یادداشت آمده بود که دولت انگلستان «با کمال صداقت اعتراف مینمایند که این ترتیب موقتی بوده و حتیالقوه سعی و اهتمام خواهد شد از هر چیزی که مخالف استقلال و تمامیت ارضی ایران و مداخله در امور داخله مملکت باشد احتراز جویند و قشون انگلیس به محض اینکه اوضاع اجازه دهد و در هر صورت در ختم جنگ احضار خواهند شد.»(1)انگلیسیها برای این منظور ژنرال دنسترویل را اعزام کردند تا به شمال ایران رود و از آنجا به ضدانقلاب روسیه کمک کند، اما قوای میرزاکوچکخان جنگلی در منجیل راه بر او بستند و گفتند هیچ بیگانهای حق ندارد قدم به گیلان نهد، این اقدام با واکنش بسیار دهشتناک انگلیس مواجه شد که در جای خود به آن اشاره خواهیم کرد.
در این حال سیدمحمد تدین ظاهراً با کوچکخان اعلام همبستگی کرد. او حتی به رشت هم رفت و مدتی در نزد جنگلیها زندگی نمود. اما جنگلیها «به واسطه بعضی حرکات» به او بدبین شدند و میخواستند نابودش سازند. اما فقط به «واسطه سیادت» او را از رشت اخراج کردند. در بازرسی از تدین و نوکرش، «بعضی نوشتجات» به دست آمد.(2)تدین وقتی به قوای میرزا رسید، آنها را دعوت به همکاری کرد. جنگلیها از او پرسیدند از سوی چه کسی مأموریت دارد؟ پاسخ داد از سوی حزب دمکرات به او گفته شده است با جنگلیها همکاری نماید. جنگلیها از او پرسیدند که تاکنون چه خدمتی به کشور کرده است که به وکالت از فرقه به نزد آنها آمده است؟ در اینجا آنان به تدین مطلبی را گفتند که اهمیت فراوانی داشت، گرچه ظاهر مطلب این است که امر مهمی نیست. آنان گفتند با احزاب سیاسی کاری ندارند و معیار و ملاک آنها برای همکاری کردن فقط ایرانی بودن است و لاغیر. به عبارت بهتر آنان توضیح دادند برایشان مهم نیست کسی که به آنان ملحق میشود چه مسلک و مرامی دارد، مهم این است که شخص او تا چه اندازه درد وطن دارد. چون به تدین از این حیث اعتمادی وجود نداشت دستور دادند به رشت برود. تدین در رشت ماهیت خود را نشان داد و معلوم شد که جنگلیها با بصیرت تقاضای
همکاری او را رد کردهاند. او در رشت میخواست تظاهراتی علیه آنان به راه اندازد، لیکن موفق نشد؛ مردم خود جلو او ایستادند. سپس تدین به اردبیل رفت. در آنجا هم کسی به او اعتماد نکرد و در نتیجه بعد از چند روز به رشت بازگشت. به قول کمرهای «نمیفهمند چه طور شده بود که برگشته بود؛ آیا دیده بود پیش نمیبرد، یا با یک دسته و کسی در آن نزدیکیها ملاقات [کرده] و بر میگردد به رشت.» تدین به تنهایی از رشت به قزوین آمد و یکی از افرادش را به سمت اردبیل فرستاد. جنگلیها به این شخص سوءظن پیدا کردند، در نتیجه او را بازرسی بدنی نمودند. بنا به همان روایت «نوشتهای از او دست میآید که تدین به بعضی نوشته بود که اسباب فساد و اخلال امور جنگلیها را بنماید و از آن کاغذ همچه معلوم شد که تدین از مرکز مهمی مأموریت داشته که اسباب فساد و به هم زدن دستگاه جنگلیها را فراهم آورد. تا به حال معلوم نشده که آن مرکز کجاست؟!»(1)این ماجرا در اواخر سال 1296 و اوایل سال 1297 اتفاق افتاد. در اردیبهشت آن سال دیگر معلوم شده بود که تدین همراه با جلیلالملک ماهی دویست تومان از انگلیسیها پول میگیرند.(2)
اندکی بعد از این ماجراها سردار منصور گیلانی و سردار محیی «خیلی مصر و مایل» بودند که به رشت آیند و مشغول خدماتی به جنگلیها شوند. مردی به نام شیخ احمد رشتی میگفت «اصرار دارند که من زودتر بروم رشت و زمینه برای آمدن آنها تهیه نمایم.» او در عین حال از ملاقات خود با وثوق سخن گفت که در حیاط کاخ گلستان اتفاق افتاده بود. وثوق گفت: «بدون جهت جنگلیها را از من متنفر و دور کردهاند. من حاضرم که با آنها مساعدت نمایم؛ به این قسم که اجزای دولتی رشت را مناسب با میل آنها معین نمایم و من تا به حال ابداً اقدامی برای انگلیسیها نکردهام و تاکنون تقاضایی از من نکردهاند.» او گفت عدهای از «شارلاتانها» به زومر سر کنسول سفارت آلمان گزارش دادهاند عنقریب با معاهدهای که وثوق با انگلیسیها بسته، او سفیر عثمانی را تحویل متفقین خواهد داد. زومر هم نوشتههای خود را سوزانیده بود، معلوم شد این اقدامات و «تفتینات» کار
مستشارالدوله است که «دروغ سازی و نمامی» را پیشه خود ساخته است.(1)
این سردار محیی با دسته کمیتة مجازات مرتبط بود، وقتی شنید خانواده زندانیان، اعدام شدگان و دیگران از نظر مالی در مضیقه هستند، قول داد همراه با چند تن دیگر به اندازه توان شهریه تهیه کنند و به آنان بدهند.(2)تابستان سال 1297 برای انگلیسیها فصلی بسیار نامطلوب بود. در حالی که قحطی و کمبود نان و بیماریهای واگیر در تهران و سایر شهرستانها بیداد میکرد، جنگلیها شکستهای فاحشی بر اردوی آنان در گیلان وارد میساختند. مرداد آن سال ناظرین شاهد بودند که چهل و یک اتومبیل که نیروهای انگلیسی را حمل میکرد وارد شهر تهران شد. اینان از راه قزوین به تهران آمدند و همه فراریان واحدهای نظامی در زنجان، تبریز و یا رشت بودند، برخی از اینان از دست قوای عثمانی و آلمان میگریختند و عدهای دیگر را جنگلیها وادار به عقبنشینی کرده بودند، «شکست فاحشی به آنها و چشم زخمی به وثوقالدوله ابن بریطانیه وارد شده و اتوموبیلها از راه شهر به قلهک شمیران رفتهاند.»(3)نیز شنیده میشد که روز قبل هم قریب صد اتوموبیل از دروازههای تهران وارد شدهاند. مردم خراسان انگلیسیها را از شهر بیرون میکردند، قوامالسلطنه هم نتوانست مانع اینان شود. بلشویکهای عشقآباد و ترکستان غلبه کرده و شکستهایی به نیروهای ژنرال مالسون وارد میساختند، از این سوی هم مردم مشهد و سایر شهرستانها و روستاهای خراسان با بریتانیاییها از در خصومت در آمدند، انگلیسیها به ناچار گندمهای خود را فروختند و گریختند. عدهای از تجار از این موقعیت استفاده کردند، آنان کسانی به قزوین فرستادند تا محصول گندم انگلیسیها را خریداری کرده و «همان تضییق را که انگلیسیها قصد داشتند، حال از دست طمع تجار ایرانی، به مردم وارد خواهد شد.»(4)
روز بیستوچهارم ذیقعده خبر رسید که شیخ احمد رشتی عازم رشت است تا خصومت جنگلیها را از خود رفع نماید. او گفت حاجیآقا شیرازی را هم همراه او
بفرستند تا با او بیاید و با سران جنبش جنگل ملاقات کند. شیخ احمد فرستاده شخص وثوق بود. حاجیآقا شیرازی در این مقطع تاریخی با برنامههای وثوق موافقت داشت، به همین دلیل مخالفینش از مدتها قبل علیه او دسیسهچینی میکردند، از جمله اینکه ستارة ایران در شماره 125 خود مطلبی نوشت و او را متهم به فساد اخلاق کرد. حاجیآقا به دفاع از خود برآمد و نامهای به مدیر روزنامة ایران نوشت و در آن چنین آورد:
مدیر محترم، البته اعلان بهعنوان دو وکیل پارلمان را در نمره 125 ستارة ایران به امضای عذرا نام دختر محمودخان نوری خواندهاید، اگر چه در مملکتی که بیقدرترین چیزها شرافت است، در مملکتی که دولتش هیچ وقت در مقام حفظ و صیانت شرافت و ناموس اهالی نبوده و بالاخره در مملکتی که محکمه و مرجع برای دفاع شرافت نیست؛ دفاع از مقام شرافت بیفایده است، ولی چون بنده نه عذرا نام چهارده ساله و نه محمود نوری میشناسم و نه از مندرجات آن اعلان راجع به عملیات آقای آقامیرزارضاخان و مدعیالعموم اطلاعی دارم، مختصر عرض میکنم بنده را همه میشناسند و دامن شرافت بنده هم به این مزخرفات و نسبتهای بیشرفانه یک نفر دزد که در تحت تعقیب است لکهدار نمیشود، حتی همین محیط بیشرف نیز مجبور به تصدیق صحت و شرافت من است.(1)
این حداقل دوّمین باری بود که مخالفین از دورة مشروطه به بعد به سلاح تهمت علیه حاجی آقا متوسل میشدند، بار اوّل در دوره مشروطه که او را تبعة عثمانی خواندند و اینک که به وی اتهامات اخلاقی روا میداشتند.
از آن سوی مردم شیراز علیه دخالتهای نابجای انگلیسیها در مقدرات امور خود بر آشفته شدند، نامهای به تهران نوشته شد که عمق بحران را نشان میداد:
ملت فارس دستگیر و اسیر، کسی قدرت نفس کشیدن ندارد، امید از همه جا قطع مگر ملت طهران کاری کند، به هر کس متوسل شده بگویید که رشته استقلال فارس گسیخته، حزب دمکرات امکان عرض وجود ندارد. دست قدرت خائنین وطن قوی
1) نوبهار، سال ششم، ش107، یکشنبه 26 جمادیالاولی 1336، 10 مارس 1918، «حاجیآقای شیرازی را همه میشناسند.»
است. فارس غریب است، جز حضرت آقای ناصردیوان کازرونی ناصر ندارد، اگر علاقمند به استقلال جنوب عموماً و استقلال فارس خصوصاً هستند علاج فوری لازم است، کار از خیالات فیثاغورثی و افکار ارسطاطالیسی گذشته است، تهور، تجاسر لازم دارد، توجه خود را معطوف به فارس دارید والّا از استقلال فارس چشم پوشیده، خصم با قشون خود عملاً الحاق فارس را به هند معرفی مینماید.(1)
اینک به وضوح دست آشکار و پنهان بریتانیا در مقدرات امور ایران دیده میشد و کمتر کسی بود که در این واقعیت تردیدی به خود راه دهد. نمایندگانی از بین خیل عظیم مخالفین سیاستهای بریتانیا، «به نام عظمت و ابهت ملت ایران»، از تودههای مردم تقاضا کردند روز شانزدهم جمادیالاولی در میدان توپخانه جمع شوند تا «علیه تجاوزات جابرانه و حقشکنانه دولت اسلامکش انگلیس که استقلال وطن و شرافت ملی ما را دستخوش هوا و هوس خود قرار داده» تظاهرات نمایند و مژده داده شد «یک میتینگ عالی باشکوه از طرف عموم طبقات و تمام احزاب سیاسی ایران داده خواهد شد». از مردم خواسته شد در این میتینگ با «یک متانت جبلی مقاومت اخلاقی خود را در مقابل این اقدامات جانیانه ظاهر و آشکار» سازند. این بیانیه از سوی کلیه احزاب سیاسی و طبقات مختلف مردم با امضای «هیأت مدیره میتینگ» امضا شده بود.(2)
از آن سوی آقا سیدکمالالدین مجتهد از مدیران جراید دعوت کرد و شرحی از مظالم انگلستان اظهار نمود و لایحهای در حرمت خرید ارزاق و «سلف و سلم» قرائت کرد. در بخشی از این لایحه آمده بود:
انگلیس میخواهد عزت مسلمانی ما را به وسیله گرسنگی به ذلت بیشرفی تبدیل نموده رجال حامی اسلام را بنده و غلام و نوامیس مخدرات اسلامی را برده و کنیز ساکنین بریطانیا قرار دهد. این کلمه الهی با اینکه از احکام حقه الهیه است به واسطه عروض بعضی موجبات، این کلمه مباح مبدل به حرمت میشود، از جمله احراض(3)بر مسلمین
و اتلاف نفوس محترمه از آنها و تسلیط کفر بر اسلام که بر احدی مخفی نیست و هر یک از اینها در شرع مقدس اسلام برای حرمت علت تامه است و رفع حکمالناس مسلطون علی اموالهم خواهد بود. علیهذا به لسان شرع صادع به صوت رسا میگویم: معامله سلم و سلف کلیه در این زمان به موجبات مذکوره به خارجه و داخله حرام و در حکم محاربه با حضرت ولی عصر عجل الله فرجه میباشد.(1)
اواخر سال 1296 شمسی مصادف با 1336 قمری شیخ مرتضی محلاتی علیه تحرکات انگلیس در فارس نامهای خطاب به رئیسالوزرای وقت ارسال کرد. متن نامه به این شرح بود:
کپیه ستارة ایران، توسط حضرت اشرف ریاست جلیله وزرا دامت عظمته. ساحت قدس اعلیحضرت قدر قدرت اقدس شهریاری خلدالله ملکه و سلطانه؛ تجاوزات حقشکنانة عساکر و مأمورین نظامی بریطانیا در خلیج [فارس] و مداخلات آنها به وسیله تأسیس پلیس در جنوب به قسمی عالم اسلام را جریح و استقلال ایران را متزلزل ساخته که تحمل آن از وظیفه اسلامیت خارج، مکرر از هیأت محترم وزرا تقاضای تصفیه جنوب را نموده نظر به بیطرفی و استقرار روابط اقدامی نشده، اینک تلگرافی از طرف هیأت اتحاد اسلام رشت(2)به عنوان داعی و سایر مراجع(3)رسید که علاوه از مداخلات جنوب و قیام بر ضد بیطرفی ایران در شمال هم به خیال افتاده و عدهای از طریق رشت عبور دادند. مستدعی از ساحت اقدس همایونی چنان است قبل از حدوث واقعات غیرمنتظره که جلوگیری آن از قوّة مأمورین دولت خارج باشد، اخراج قشون اجنبی را مطلقاً از داخله ایران امر و مقرر فرمایند که کاملاً اصول بیطرفی محفوظ و اسباب اسکات مسلمین و هیجان عامه را توان فراهم نمود والّا تکلیف هر مسلمان ایرانی شرعاً معلوم؛ منتظر امر اقدس ملوکانه است.(4)
1) نوبهار، سال ششم، ش103، پنجشنبه 16 جمادیالاولی 1336، 28 فوریه 1918، «حکم تحریم.»
2) ریاست این هیأت با میرزا کوچکخان جنگلی بود، این نامه نشان میداد بین شمال و جنوب ایران برای ضدیت با تجاوزات بریتانیا نوعی وحدت نظر پیدا شده بود، این وحدت نظر و اقدام دینی و ملّی به دلیل بحرانسازیهای برخی گروههای سیاسی و سرسپردگی دولتها به قدرتهای خارجی هرگز عملی نشد.
3) اصل: مواقع.
4) ستارة ایران، ش114، سهشنبه 21 جمادیالاولی 1336، 5 مارس 1918، «تلگراف از فارس.»
در این ایام تنها نیرویی که در غرب کشور با اشغالگران مبارزه میکرد، ایل سنجابی بود. روسها قصد داشتند این نیرو را در هم شکنند و بعد از آن به نیروهای ایرانی و عثمانی حمله برند و از راه کلهر خود را به قصرشیرین رسانند. علیاکبرخان سنجابی یکی از رؤسای ایل که مهمترین سنگر برای مقاومت علیه روسیه به او سپرده شده بود، از فقدان لوازم دفاعی و نرسیدن جنگ افزار شکوه میکرد، او اعلانی نوشت و به نزد پدرش صمصامالممالک فرستاد؛ این اعلان به دیوارهای قصرشیرین نصب شد، تا نه تنها نظامالسلطنه مافی و فرماندهان نظامی بلکه همة مردم مطلع باشند که اگر تا ده روز دیگر به او جنگ افزار نرسد، بناچار عقبنشینی خواهد کرد و در کوهها متواری خواهد گردید، در این حال هنوز معلوم نبود آیا قوای آلمانی با او همراهی خواهند کرد یا خیر؟(1)
با سقوط عراق عرب به دست انگلیسیها، نیز خاتمه یافتن آخرین مقاومتهای ایرانیان در غرب کشور، انگلیسیها به آنجا لشکرکشی کردند. هدف اصلی انگلیسیها سنگر مقدم نبرد یعنی ایل سنجابی بود. انگلیسیها به ایل مزبور حمله بردند، در این حمله از هیچگونه ستمگری خودداری نکردند. صدها زن و مرد و کودک بیگناه را به قتل رسانیدند و اموال اینان را به غارت بردند.(2)به این ترتیب بحث مقابله نیروی دفاع ملّی علیه تهاجمهای روس و انگلیس برای همیشه از بین رفت. در همین زمان سلیمانمیرزا اسکندری دستگیر و همراه عدهای دیگر به هندوستان فرستاده شد.
ستارة ایران به دلیل دستگیری سلیمانمیرزا مقالة شدیداللحنی نوشت و در آن به انگلستان و سیاست خارجی آن حمله برد. ستارة ایران نوشت:
تحمل این مصیبت عظمی برای یک ملّت با شرف مشکل است، تحمل این ضربتی که به استقلال و حق حاکمیت ما وارد آمده غیرممکن است! باید علاج کرد، باید جبران نمود، باید نماینده محترم و وکیل با شرف ملّت ایران را محترما عودت دهند! اگر نکنند ملّت ایران باید یک مقاومت اخلاقی به خرج داده روابط مادی و
معنوی را کاملاً با انگلستان قطع کند مناسبات خود را با سفارت و با نماینده انگلیس تماماً ببرد، از خرید و فروش و داد و ستد بهکلی احتراز کند تا دولت انگلیس مجبور شود مرتکبین این عمل شنیع را تأدیب و سلیمانمیرزا را به وطن خود سالماً عودت دهد!(1)
ظاهراً در برابر این اقدام، جنگلیها کنسول انگلیس در رشت را به همراه دو صاحبمنصب که از قفقاز وارد شده بودند دستگیر نمودند و شرط آزادی آنان را استخلاص سلیمانمیرزا قرار دادند.
اواخر جمادیالاولی سال 1336 ناصرالدینمیرزا به ریاست کل اداره قزاقخانه منصوب شد. در همین ماه جنگلیها کنسول و رئیس بانک شاهی شعبه رشت را به گروگان گرفتند. آزادی این دو تن منوط به آزادی سلیمانمیرزا اسکندری و عیسیمیرزا شد که توسط انگلیسیها به گروگان گرفته و به هند تبعید شده بودند.(2)
در این بین حادثهای روی داد که اندکی امیدواری در محافل ایران تولید کرد، آن حادثه صدور اعلامیة مشهور چهارده مادهای ویلسون بود. در ژانویه سال 1918 ویلسون رئیسجمهور امریکا بیانیهای منتشر کرد که در مطبوعات ایران هم بازتاب یافت. در این بیانیه آمده بود که در موقع مذاکرات صلح همهچیز باید علنی و شفاف باشد، هیچ قرارداد سرّی و نهانی نباید وجود داشته باشد، حقوق کشورهای مختلف باید محفوظ بماند و کشورها از تجاوز به هم خودداری ورزند. کلیه آبراهها در دریا و اقیانوس باید کاملاً آزاد باشد و عبور و مرور آن به روی کشتیها باز باشد، مگر به حکم قوانین بینالمللی که میتواند این موضوع را لغو نماید. باید در بین کلیه کشورها و ملّتها آزادی تجاری وجود داشته باشد، باید جلو تکثیر تسلیحات کشتار جمعی گرفته شود و تولید سلاح به اندازه حفظ امنیت داخلی کشورها محدود گردد. دعاوی بین دولتها و کشورها در مورد مستملکات به هر نحوی حلوفصل گردد، کلیه اراضی روسیه از نیروهای خارجی تخلیه شود و اقداماتی که باعث ترقی و آزادی و استقلال این کشور میشود مطمح نظر واقع گردد. اراضی بلژیک، فرانسه، ایتالیا، اتریش - مجارستان،
رومانی، صربستان و نقاط دیگر اشغالی تخلیه گردد، بخشهای ترک نشین امپراتوری عثمانی دارای حق حاکمیت باشند. ملل امپراتوری عثمانی آزاد باشند و بتوانند در مورد حق تعیین سرنوشت خود تصمیم گیرند، تنگه داردانل پیوسته باز و با ضمانتهای بینالمللی آزاد باشد. ممالک لهستان باید مستقل گردند و کسانی که لهستانی هستند در خود این سرزمین اسکان داده شوند. ضمانتهای لازم برای استقلال سیاسی، اقتصادی و تمامیت ارضی دول کوچک و بزرگ داده شود.
روزنامة صدای ایران از دولت ایران میخواست همراهی خود را با پیشنهاد ویلسون اعلام دارد، تجار و کسبه هم در تهران عریضهای مفصل تهیه کردند و برای احمدشاه ارسال نمودند، آنها مایل بودند هر چه زودتر دولت ایران تمایل خود را به پیشنهاد ویلسون ابراز دارد.(1)وثوقالدوله البته در این زمینه اقدام کرد: او برخلاف نظر سفرای دولتین نظر مساعد دولت ایران را به رئیسجمهور امریکا اطلاع داد، نیز با اینکه دولتین اولتیماتوم داده و از وثوق خواسته بودند نظارت آنها را بر مالیه تصویب کند، او این تقاضا را رد کرد.(2)متن نامه وثوق به دولت امریکا به این شرح بود:
متحدالمآل(3)جناب رئیسجمهوری دول متحده آمریکا که بر حسب احساسات عالیه صلحطلبی و خیرخواهی راجع به جنگ کنونی به دول متحارب ارسال و به توسط آن جناب دوستانه استظهاری به دولت ایران نیز ابلاغ شده است واصل. دولت علّیه ایران این اقدام عالی مقام و عنوان شایان جناب رئیسجمهوری را که ممکن است موجب آرامی عالم و حفظ تمدن و آسایش عالم باشد با کمال مسرت و امتنان تلقی و تقدیر نموده، امیدوار است تأثیرات کامل و حقیقی خود را ببخشد، ارباب سیاست و نامداران طرفین را به بلیاتی که از این جنگ طولانی به حیات ملّی و اجتماعات بشری وارد آمده و به خطرات عظیمی که مستلزم دوام آن تواند گردید، متوجه سازد. دولت ایران که از ابتدای اشتعال نائره جنگ بیطرفی خود را با صدق نیت اعلام و در حفظ آن با وسایل ممکنه اهتمام نمود و متأسفانه اعتراضات خود را بیثمر و قسمتهای مهمی از اراضی خود را میدان مخاصمه دید، هنوز با
نگرانی تمام دوام این کشمکش را با خسارت مادی و معنوی آن که نسبت به وسایل این دولت غیرقابلالتحمل است مشاهده مینماید. یقین دارد که جبران تلفات نفوس و خرابی ممالک و خسارات وارده بر عموم طبقات فقط به وقوع صلح و رفع خصومت بین دول متحارب حاصل نگردیده بلکه نتیجه حقیقی و فایده عام آن در صورتی عاید تواند شد که علل و اسبابی که موجب این همه تلفات و خسارات گردیده تحقیق و معلوم و حصول تضمیناتی که میسر باشد که در آتیه نظیر اینگونه تعدیات و تجاوزات متروک [شود] و قوی و ضعیف در مقام حفظ حقوق و سیادت ملّی و در مقابل قانون عدالت مساوی باشند. اظهار علاقهمندی رئیس ملّت بزرگ امریک به تأمین صلح آتیه عالم و اصلاح حال دول بیطرف و حفظ اقوام و ملل ضعیفه، دولت ایران را امید و اطمینان میدهد که عموم دول بیطرف این اظهار را مغتنم شمرده با مساعدت دولت امریک در استقرار صلح آتیه شرکت یافته استقلال سیاسی و صیانت حدود و حقوق خود را تضمین نمایند و در حس تعاونی که از طرف جناب معظمله اظهار شده یک نوع تعهد گرانبهایی دائر به بذل مساعی برای حصول این مقصود مشروع مشاهده مینماید. دوستدار از آن جناب جلالتمآب متمنی است مراتب فوق را به اطلاع دولت متبوع معظم خود رسانیده احترامات فائقه را قبول فرمایند.(1)
این پیام دولت ایران در بهترین شرایط ارسال شد، در این زمان رابطه دولت امریکا با آلمان قطع گردید و همین مقوله تأثیر زیادی در روابط دو کشور بر جای نهاد.
از آن سوی پیش از این رعد نوشت شعار دادن و میتینگ برگزار کردن باعث نابودی پلیسجنوب نخواهد شد، اگر این دسته افراد واقعاً به دنبال تخلیه کشور از قشون اجنبی بودند، حداقل میبایست قشونی فراهم میکردند که امنیت اطراف تهران را عهدهدار شود؛ نه اینکه ماهها ولایات و ایالات کشور بیحکومت مانده و هرجومرج و اغتشاش در تمام نقاط کشور مضاعف گردد و بهانه لازم برای قشونکشی بیگانه مهیا شود. نوشته شد چگونه میتوان در مورد پیشرفت قشون انگلیس در خراسان و سیستان سخن به میان آورد حال آنکه شش ماه است اهالی
1) همان، صص4721-4720.
مشهد فریاد میزنند والی میخواهند و دولت مستوفیالممالک هنوز نتوانستهاند کسی را معرفی نمایند و میگویند همین دو روزه کسی را اعزام خواهند کرد؟ متجاوز از دو کرور تومان مالالتجاره مردم بیچاره اصفهان در فاصله یک ماه غارت شد و اهالی از دو ماه قبل تعطیل عمومی کردهاند و در تلگرافخانه متحصن شدهاند و تقاضای تغییر والی میکنند اما هنوز جواب مساعدی به آنها داده نشده است. در این شرایط چگونه میتوان انتظار داشت پلیس جنوب تشکیلات خود را در آن سامان گسترش ندهد؟ رعد پرسید آیا این روزنامه که جز مقاله نوشتن کاری ندارد باعث بسط نفوذ اجانب شده است یا کسانی که جز استتار حقایق کاری ندارند؟ سئوال شد «چرا آن دستههای هنگامه طلب ماجراجو که به غیر از تعیین کابینه و نصب وزرا و دوندگی در کوچههای طهران برای جلب منافع شخصی شغلی ندارند مورد ملامت واقع نمیشوند.» جواب این است که مستوفیالممالک «برای هوس و تفنن بینش»(1)جسارت ندارد وزیر مالیه تعیین کند؛ «اگر اهالی ماورای طهران ندانند ولی مطلعین این شهر به خوبی واقف هستند که مقالات هیجانآمیز بعضی جراید، میتینگ میدان توپخانه با تحریک کدام مقامات و چه سفارتخانههایی است.»(2)
این مقاله در پاسخ مطلبی از روزنامة ستارة ایران نوشته شده بود، پس سیدضیاء در پایان مقاله خود نوشت:
ای ورق پارة سیاه در شان و مقام تو همین بس و کفایت میکند که طرفدار آمدن بولشویکها به شهر طهران بودهای و کسانی که تو را برای اشاعة افکار خویش خریداری نمودهاند با پول اجانب و قشون بیگانگان درصدد انقلابی هستید که بلکه آب را بیش از این گلآلود نموده و از سرگرم شدن انگلستان در ایران دام ماهیگیری خود را از نو در دریای خون بیگناهان بگسترانید. ایران را یک مرتبه دیگر عرصه تطاول و مهاجمات اردوهای تازهتری قرار دهید تا بلکه بدین وسیله خویشتن استفاده نموده و تیر آمال را به هدف مقصود برسانند. ای ورق پارة سیاه در معرفی تو و صمیمیت تو نسبت به این مملکت همین قدر بس که با کمال
بیحیایی و وقاحت، جنایتکاریهای ده ماه کابینه امید و نجات(1)را مداحی نموده و خویشتن را طرفدار نالایقترین رجال این مملکت قرار دادهای. ای ورقپارة سیاه که جز ارتجاع وسیله پیشرفت مقاصد اجانب و بر باد دادن ایران عنوان و شرافت دیگری نداری، آنچه نوشتیم شر[ح] ذمهای بود از داستان مصائب ایران و قطرهای بود از دریای بدبختی این مملکت که پیشوایان تو برای ساکنین این محیط تدارک دیدند. اکنون پیشوایان تو منتظر پاره شدن حجاب سایر حقایق باشند و بدان وقاحت تو ما [را] مجبور در این پردهدری مینماید.(2)
وقتی این مشاجرات قلمی رواج داشت، تحولی مهم که میتوانست بسیار به نفع ایران تمام شود به وقوع پیوست، این تحول امضای قرارداد صلح جداگانه بین آلمان و روسیه بود، اما مطابق معمول دولتهای ایران نتوانستند از آن بهرهبرداری نمایند. صلح جداگانه روسیه با آلمان بیش از هر چیز در اوضاع ایران تأثیر فوری بر جای نهاد. در ماده دهم معاهده صلح برست لیتوسک آمده بود:
فرماندهان کل قشون عثمانی و روس اساس آزادی و استقلال و تمامیت خاک ایران را مبنی قرار داده حاضرند قشون خود را از ایران بیرون ببرند. فرماندهان مذکور هر چه زودتر با دولت ایران داخل مذاکرات میشوند که جزئیات امر تخلیه را تصفیه و سایر اموری را که برای انجام اساس مزبور ضرور است مقرر دارند.(3)
ظاهراً در گنجانیدن این ماده سیدحسن تقیزاده، حسینقلیخان نواب، رضاقلیخان نظامالسلطنه مافی و وحیدالملک شیبانی مؤثر بودند. آنان با مقامات آلمان مذاکره کردند و نمایندگان تامالاختیار این کشور توانستند نظرات خود را در برست لیتوسک به مقامات روسیه بقبولانند.
پیش از تشکیل کنفرانس برست لیتوسک، نواب نامهای به وزارت خارجه آلمان نوشت و تقاضا کرد نمایندهای رسمی از سوی ایران در جلسات صلح روسیه و آلمان شرکت جوید. در عثمانی کفیل وزارت خارجه این کشور به احتشامالسلطنه وزیرمختار ایران در استانبول گفته بود تصمیم بر این است که نمایندهای از سوی
ایران پذیرفته نشود، میگفتند این موضوع یعنی شرکت ایران در مذاکرات صلح، مغایر با بیطرفی ایران است! وزارت خارجه عثمانی پیشنهاد کرد دولت ایران تقاضاهای خود را با آنها مطرح سازد و آنان از سوی ایران تقاضاهای یادشده را در کنفرانس صلح مطرح نمایند. در وین هم گفته شد ایران نمیتواند به دلیل بیطرفی در کنفرانس صلح برست لیتوسک حضور داشته باشد. در پاسخ به نامه نواب وزارت خارجه آلمان هم خاطرنشان ساخت شرکت ایران در این کنفرانس باعث زیان دول بیطرف خواهد بود! هم اتریش و هم آلمان گفتند بهتر است ایران تقاضاهای خود را از طریق آنان مطرح سازد.(1)گفتیم طبق ماده دهم صلح برست لیتوسک قدرتهای خارجی باید نیروهای خود را از خاک ایران خارج میکردند. این قرارداد در ماه دسامبر 1917 بین روسیه و نمایندگان متحدین امضا شد و مذاکرات در مورد اجرایی کردن آن در ژانویه 1918 در برست لیتوسک آغاز گردید.
مقارن این تحولات و درست در شرایطی که ایران میتوانست از فرصت به دست آمده برای صیانت از منافع ملّی خود دست به اقدامات جدّی زند، وثوق رئیسالوزرای وقت، سیاستی دیگر در پیش گرفت. وثوق امیدوار بود ارتش انگلستان با همکاری نیروهای ضدانقلاب شوروی، این جمهوری نوپا را به زانو درآورد. این در حالی بود که روسیه در سوم مارس 1918 پیمان مشهور برست لیتوسک(2)را امضا نمود و از جنگ کناره گرفت. بلافاصله نیروهای این کشور از ایران فراخوانده شدند. اینک شمال غرب ایران و مسیر قفقاز به خزر بدون مانعی به روی سپاهیان عثمانی گشوده شد. در تیرماه سال 1297 سپاهیان عثمانی وارد تبریز شدند، میگفتند قشون عثمانی تا پنجاه هزار نیرو وارد کشور کردهاند، مردم آنقدر از بحرانهایی که از پس مشروطه آمده بود خسته شده بودند که دیگر موضوعی مثل ارزان شدن نان برایشان اهمیت بیشتری یافته بود. در تبریز به دلیل ارزان شدن نان از منی سه تومان به هشت ریال، جشن و سروری بر پا شد.(3)به واقع عثمانی هم وقتی از جنگ کناره گرفت که همه سنگرها را به انگلستان واگذار کرده بود، اینک
عثمانی بیش از یک امپراتوری رو به اضمحلال، چیزی نبود. جنگ از هر نظر به نفع انگلستان تمام شد، اینک باید سیاستی دیگر به کار گرفته میشد، سیاستی که ایران را برای همیشه در مدار منافع بریتانیا حفظ کند. اما پیش از پرداختن به این مهم باید وضعیت اجتماعی ایران را در این مقطع تاریخی مورد ارزیابی قرار دهیم، مناسبات و توازن نیروها را بسنجیم و آنگاه قضاوت کنیم که چه اقداماتی میشد انجام گیرد ولی عملاً از اجرای آن سر پیچیدند. باید ببینیم آیا اِفلاس ایران در دورة جنگ و نتیجه بحرانسازیهای گروهی آشوبطلب همین بود که در این فصل توضیح دادیم و یا اینکه ابعاد فاجعه گستردهتر از آن است. نیز باید ببینیم تحولات بعدی ایران که منجر به امضای قرارداد 1919 شد ریشه در کدام واقعیات اجتماعی داشت، درک توازن گروههای سیاسی آن زمان در گرو فهم بنیادین مسائل دورهای است که با قرار گرفتن وثوق در منصب ریاستوزرایی آغاز شد و با سقوط محتوم او تداوم یافت.
بدون تردید یکی از تراژدیهای تاریخ معاصر ایران، قحطی مرگباری است که همزمان با جنگ و ورود قوای بیگانه، در ایران بروز کرد.
در این دورة جانسوز دو جا از آفت قحطی مَصون ماند: سیستان و بلوچستان و گیلان. ممانعت از بروز قحطی در سیستان را باید کار انگلیسیها دانست. زیرا سیستان کلید و دروازة ورود به هندوستان بود. اینگونه به نظر میرسد که انگلیسیها تلاش کردند امنیت و آرامش آن ولایت را به هر نحو ممکن تأمین نمایند تا از آنجا خطری علیه منافع ایشان در هند شکل نگیرد. به طور مثال درست در شرایطی که سایههای شوم قحطی در اطراف و اکناف کشور دیده میشد، در اواخر سال 1296 یعنی همان سال قحطی، وزارت مالیه بیستوپنج هزار خروار جنس دولتی سیستان را که نصف گندم و نصف جو بود، به صورت مزایده در معرض فروش گذاشت.(1)
اما گیلان به دست با کفایت میرزاکوچکخان جنگلی اداره میشد. او کارکنان خیانتپیشه و مهمل دولت مرکزی را از ادارات بیرون راند و خود به ادارة گیلان پرداخت. تا زمانی که بلوائیان و آشوبآفرینان در جنبش جنگل رخنه نکرده بودند،
1) نوبهار، سال ششم، ش107، یکشنبه 26 جمادیالاولی 1336، 10 مارس 1918، «اعلان.»
گیلان یکی از امنترین و مرفهترین نقاط کشور در دورة پرمخاطرة جنگ به حساب میآمد. خواهیم دید که میرزا در اوج قحطی چگونه به تهران برنج میفرستاد.
نخستین نگرانیها در مورد کمبود نان، در همان دوره دوّم مشروطه رخ نمود. هنوز چیزی از تشکیل مجلس دوّم نگذشته بود که روزنامة شرق نوشت چند روزی است درب دکانهای نانوایی مردم ازدحام میکنند و نان هم خیلی کمیاب شده است: «صرف نظر از قلت [نان] معلوم نیست که آیا [این نان] به غیر از گندم از چه قبیل مواد جمادی یا نباتی را داراست.(1)حتی اینکه دیروز نانی ملاحظه شد که ابداً ماکول نبود. چونکه ما میدانیم هر چه بگوییم به جایی نمیرسد و به واسطه کثرت مشاغل بلدیه بر این امر غیر مهم نمیتوانند رسیدگی نمایند، لهذا میگوییم بابا مردم نان نخورید، صلوات بفرستید.»(2)از این گذشته سال 1328 بیماری وبا شمال کشور را فراگرفت، این بیماری تا سه منزلی قزوین هم سرایت کرد: «ایران همین را کم داشت. در این ظرف چهار سال از جنگ،(3)دعوا، گرسنگی، قتل، غارت خیلی مردم زیاد شدند. حالا محتاج یک وباست. در کرمانشاهان و آن سمتها هم وبا هنگامه میکند.»(4)
در اوایل صفر سال 1329، سرما و گرسنگی به یکباره قزوین را مورد تهاجم قرار داد. تمام راهها مسدود شد، آسیاها از کار افتاد، گندم به خرواری چهارده تومان ترقی کرد، آرد خرواری بیست تومان هم یافت نمیشد، هیزم خرواری سه تومان به فروش میرفت که آن هم یافت نمیگردید. به قول عینالسلطنه «نصف مردم شبها گرسنه میخوابند نصف دیگر اندکی نان به زحمت زیاد گیر آورده با آش و برنج و بلغور معیشت میکنند.» سرما در مدتی اندک چهارده طفل را در گهواره از پای درآورد، از آن سوی گرگها به مردم حملهور شدند و چندین تن را پاره پاره کردند. کولاک هم چند تن قربانی گرفت، برف آنقدر زیاد باریده بود که «کوچهها با بام خانهها مساوی»(5)شده بود.
از ماه رمضان سال 1329 اندک اندک نغمه کمبود غله در برخی نقاط کشور شنیده شد، به این شکل دامنة بحران از تهران به مناطق دیگر کشور سرایت کرد. ریشه بحران مواد غذایی و به طور خاص کمبود نان، علتی جز این نداشت که احزاب سیاسی و گروههای درگیر در مسائل روزمره به هر چیزی بها میدادند جز رسیدگی به بدیهیترین معضلات مردم. همه از مردم سخن میگفتند، اما توضیح نمیدادند مرادشان از مردم کیست؟ هرکس خود را طلایهدار رهبری مردم میدید، اما واقعیت امر این بود که همین مردم از فرط افلاس دیگر برایشان مهم نبود کشور از نظر سیاسی چه سمت و سویی دارد، برای آنان تهیه نان از هر چیزی مهمتر بود. به طور مثال عینالسلطنه نقل میکند مردم فقیر الموت باید مزدوری و عملگی میکردند تا فقط بتوانند گندم تهیه نمایند. ممیزین مالیاتی از این مردم فقیر تقاضای غله میکردند، کمبود وسایل حملونقل یکی از عمدهترین عوامل بحران مواد غذایی در کشور شناخته میشد. بسیاری از نقاط کشور همزمان با این فقر و نکبت آنقدر غله داشتند که این محصول هیچ قیمتی نداشت، اما در برخی دیگر از نقاط، مردمان از فقدان نان میمردند.(1)
این وضعیت نقاطی بود که خود تولیدکننده مواد غذایی و به ویژه گندم بودند، با این وصف وضعیت شهرهای پرجمعیت از آن جمله تهران بسیار بحرانیتر به نظر میرسید:
خدا به داد مردم طهران برسد همه خریدار و اگر یک روز اغتشاش شود نصف مردم گرسنهاند. اگر خبر راست باشد، دو روز هم نمیشود تهران را نگاه داشت. همان زنها به واسطه عدم آذوقه بلوا میکنند و کار هم که به محصور شدن در شهر بکشد حال معلوم است. معلوم نیست خدا برای این خلق بیچاره ایران چه خواسته. امروز در تمام ربع مسکون این واقعات، این بدبختی، این مصیبات هیچ نیست مگر در مملکت بیصاحب ما و الآن شش سال است که روزبروز بدتر میشود.(2)
در این دوره مردم مظلوم تهران بین چکش و سندان گیر کرده بودند، از سویی دعوای بیحاصل احزاب و گروههای سیاسی عرصه را بر آنان تنگ نمود و از سوی
دیگر فتنه سالارالدوله، این مدعی قسیالقلب تاج و تخت همه را وحشتزده کرد. در این زمان بخشی از بحران نان به علت حملات وحشیانة این مرد بود، غرب کشور بیش از همه از این بلیه عظمی رنج میبرد. مطلب عینالسلطنه هم به واقع اشارهای است به حملات سالارالدوله به تهران و اینکه مردم تلاش میکردند برای مصون ماندن از شر او زن و بچه خود را به دامنة کوهها بکشانند. مردم مستأصل و درمانده، خانه و کاشانه خود را از ترس رها میکردند، هر چه داشتند یا به دست دزدان شهری میرسید و یا مهاجمین آن را غارت مینمودند.
اندکی بعد، روز بیستوچهارم شوال 1329 عینالسلطنه نوشت الموت قحطی است، هیچچیز پیدا نمیشود و همه به یک تکه نان محتاجند.(1)در تهران هم از کمبود نان گزارشهایی در دست بود. در زنجان زنان شهر چماق به دست گرفتند و به بازار ریختند، آنها سر و دست بسیاری از نانواها را شکستند، کلیه دکانها بسته شد. روز دیگر باز مردم ازدحام کردند و باز هم سر و دست عدهای دیگر شکسته شد، بسیاری از دکانهای شهر به آتش کشیده شد و خسارات عظیمی به کسبه وارد آمد.(2)از قزوین گزارش میرسید همه چیز گران است، در این شهر هم نان به دست نمیآمد، مردم در منتهای افلاس بودند. سیمون نام ارمنی گندم مردم را میخرید و احتکار میکرد، او حتی کاه و یونجه را به قیمت گزاف خریداری میکرد و احتکار مینمود، حتی قیمت هیزم به شدت افزایش یافته بود: «قحطی است نه گرانی.»(3)
در مجلس دوّم هشدارهای مکرر یکی بعد از دیگری در باب مسئله قوت لایموت مردم یعنی نان، مطرح گردید. به طور مثال افتخارالواعظین نماینده عضو فرقه اعتدالی هشدار داد باید در باب مسئله گندم فکری کرد، به قول او این یکی از مسائلی است که اهمیت زایدالوصفی دارد: «به جهت اینکه وقتی که اسباب تنگی باشد برای مردم، و اسباب و اشکال نان فراهم باشد، ممکن است اسباب خیلی گرفتاریها را برای اولیای امور فراهم آورد.»(4)اما این مطالب کمتر گوش شنوایی یافت. با اینکه افرادی مثل
قوامالسلطنه معاون وزارت داخله تلاش کردند تا حدی از تعمیق بحران جلوگیری کنند و حتی نوعی انحصار گندم را به وجود آورند، اما اینها همه به مثابة مسکنی بود که نمیتوانست به طور درازمدت مشکل مردم را حل نماید. مناطقی که در آنها غلات تولید میشد، عرصه تاختوتاز سرکشان و راهزنان بود. صورت مذاکرات مجلس دوّم به خوبی طلیعه این فاجعه بزرگ انسانی را مشخص میسازد. نخستین بار در دوره دوّم مشروطه بود که جیرهبندی غلات و تشکیل کمیسیونی برای نظارت بر انبارهای غله و خبازخانهها موضوع بحث نمایندگان مجلس واقع شد. تازه این ابتکار هم از آن قوامالسلطنه معاون وزارت داخله بود. او تلاش داشت مانع تعمیق بحران کمبود غلات؛ حداقل در تهران گردد. اما با سقوط مشروطه و به ویژه با آغاز جنگ اوّل جهانی، این بحران هرچه بیشتر خود را نمایان ساخت. در آن وضعیت تیره و تار، در آن شرایط ناامنی و هرجومرج مشکل دیگری هم بر مشکلات مردم افزوده شد و آن هم گرسنگی بود. این بحران درست مقارن هجوم روسهای غارتگر به کشور سیمای کریه خود را به زشتترین وجهی نشان داد.
یکی از ناظرین وضعیت روحی مردم را اینگونه توصیف میکند: «همه فحش میدهند، همه ناسزا میگویند، همه نفرین میکنند. اشدّ آنچه من به نظر داشتم و تصوّر میکردم. از دهان احدی اسم مشروطه شنیده نمیشود، حتی از دهان عزالممالک(1)هم.» از سوی دیگر «بازارها کساد، ... تجارت هیچ نیست. گرانی، فلاکت. مثل مرده متحرک هستند و مثل قالب بیروح. درب دکانهای خود نشستهاند، خودشان از خجالت اسم اوضاع گذشته را به زبان نمیآورند و متصل تف و لعنت به خودشان میفرستند که آلت اعتراض دیگران شدند و مملکت رفت، کسب رفت، تجارت رفت. فقر و پریشانی سرتاسر آنها را فروگرفته و روز به روز بدتر میشود.»(2)
با پایان یافتن واپسین روزهای عمر مشروطه دوم، قحطی نان و بحرانهای
دامنگیر دیگر در کنار بحرانهای عظیم بینالمللی مثل اولتیماتوم روسیه، دامان مردم بیگناه ایران را چسبید و رها نکرد. هر چه به پایان عمر مجلس دوّم نزدیکتر میشد، مردم طعم تلخ گرسنگی را بیش از پیش احساس میکردند، سال 1330 یکی از بحرانیترین سالهای اقتصادی برای مردم ایران در دورة مشروطه بود. خشکسالی و کاهش نزولات جوی روز به روز بر نگرانی مردم بیشتر میافزود، مردم چشم به آسمان داشتند تا شاهد ظهور ابری باشند، اما گویی طبیعت هم با مردم سر ناسازگاری در پیش گرفته بود. حتی همان محصول اندکی هم که وجود داشت، به دلیل جنگهای داخلی و زد و خوردهای گردنکشان به یغما میرفت. مردم حتی نمیتوانستند غذای روزانه خود را تأمین نمایند، اینک چهرة کریه قحطی و گرسنگی فراگیر در افق این دوره از زندگی مردم ایران بیش از پیش خودنمایی میکرد.(1)کشور زیر فشار چکمهپوشان تزار نیکلای دوّم قرار داشت، این فشار فقط بحران سیاسی و نظامی برای ایران تولید نکرد، بلکه بحران اجتماعی آن از حکایات دلخراشی است که کمتر بدان توجه شده است، یکی از ابعاد این بحران اجتماعی بحث گندم بود. قشون روسیه در اطراف تهران اردو زده بودند و با خونسردی، مرگ گستردة مردم را در اثر گرسنگی نظاره میکردند. امکان حمل آذوقه و مواد غذایی به تهران عملاً ناممکن شد، نیروهای روسی هر محموله غلهای را که به سوی تهران روانه میشد، بلافاصله توقیف میکردند.(2)مردم علیه این جنایت فجیعی که بر ضد آنها و فرزندانشان جریان داشت، دست به شکایت بردند. این شکایات تکرار شد، مردم گفتند روسها اجازه نمیدهند قوت لایموت آنها به تهران برسد. با این وصف هیچ تحولی در زندگی مردم روی نداد؛ باز هم کماکان قزاقهای بدتر از لشکر مغول، آذوقة مردم مظلوم تهران را مصادره میکردند و قحطی را دامن میزدند.(3)آنان با خونسردی داس قحطی و مرگ را بر فراز سر کودکان این مرز و بوم به حرکت درمیآوردند. این وضع منحصر به تهران نبود، روسها در ایالات و ولایات دیگر هم
حکام را مجبور به تحویل محصول گندم نمودند،(1)این امر باعث گسترش قحطی در مناطقی شد که به اشغال روسها در آمده بود.
وضعیت یادشده منحصر به تهران نبود، بیست روزی بعد از اینکه قشون روس وارد ایران شد و آن همه فجایع آفرید، نخستین خبر از قحطیِ بیسابقه و گرسنگی مردم در روزنامة آفتاب منتشر شد. سردار اسعد بختیاری ضمن درج اعلانی که در زیر آمده است، اطلاع داد با اینکه نایبالسلطنه، هیأت دولت، شاهزادگان و اعیان و تجار برای کمک به قحطیزدگان کمک کردهاند، اما این کمک کافی نیست و به همین دلیل اعلان مزبور را چاپ کرده است تا مگر مردم به فریاد گرسنگان بشتابند. بخشی از اعلان یادشده به این شرح بود:
چون موافق اخبار تلگرافی در بروجرد قحطی سختی روی داده، به طوری که اهالی فلکزده آنجا از شدت جوع و گرسنگی، گوشت اطفال کوچک [مرده] خود را میخورند و در معرض تلف هستند، بر افراد مسلمانان و ایرانیان فرض و متحتم است که در این موقع به هر چه بتوانند و مقدورشان باشد کمک حالی و اعانه فرمایند که به اسرع وسیله به اهالی بروجرد رسانیده، شاید به اندازهای آنها را از این فلاکت و قحطسالی رهایی دهند. علیهذا با کمال جدیت و احترام اعلان میدارد کسانی که طالب به این شرکت خیریه و بذل اعانه برای هموطنان قحطزده خود هستند در این باب اعانه میفرمایند تحویل اداره طومانیانس داده قبض بگیرند.(2)
دامنة قحطی به سرعت به ملایر و همدان گسترش یافت، کمیتهای که پیشتر برای کمک به قحطیزدگان بروجرد تأسیس شده بود، به «کمیته اعانه قحطیزدگان بروجرد و ملایر و همدان» تغییر نام داد. این کمیته کمکهای نقدی و جنسی مردم را جمعآوری میکرد و برای سه منطقة یاد شده ارسال مینمود، حتی کمکهایی که پیش از این فقط به بروجردیها اختصاص داده شده بود؛ تقسیم گردید و به همدان و ملایر هم فرستاده شد. طبق اعلانهایی که در روزنامة آفتاب درج شده؛ ظاهراً ریاست این کمیته با نصرتالسلطان بود.(3)یک سال بعد از این جریانات دامنة قحطی
بیش از پیش به تهران سرایت کرد، مردم وحشتزده شدند و اخبار قحطی آنان را نسبت به آینده به شدت بیمناک ساخت. در این شرایط بود که مرنارد بلژیکی رئیس خزانهداری که به جای شوستر آمده بود، اعلانی منتشر ساخت. طبق این اعلان، خزانهداری مکلف شناخته شد که در انبارهای تهران برای آذوقه(1)مردم جنس ذخیره کند. به دارندگان جو و گندم ابلاغ گردید برای حمل کلیه محمولههای جو و گندم که از اطراف به تهران وارد میشوند، آزادند و مأمورین خزانهداری کل به هیچوجه از آنها جلوگیری نخواهند کرد تا جنس خود را آزادانه به تهران آورند. اما اگر محمولههای جو و گندم از تهران به قم، ساوه، سمنان و قزوین حمل شوند، این محمولهها توقیف و به تهران بازگردانده خواهند شد: «این اقدام برای تسکین خاطر اهالی طهران و برای این است که به ساکنین شهر ثابت شود که گندم فراوان و اشتهاراتی که برخلاف این مسئله منتشر است به کلی بیاساس است.»(2)نیز مسیو مرنارد خزانهدار کل اطلاع داد مقدار فراوانی آرد از حاجی طرخان خریداری شده و از این محصول روزی چهارصد کیسه وارد شهر میشود.
سال 1330ق. همان سالی که روسها با اولتیماتوم کذایی خود خاک کشور را اشغال کردند، سالی خشک بود. معلوم بود بهار سال بعد هم چندان رونقی نخواهد داشت. بعد از عید سال 1292 شمسی که اندکی بعد فرارسید، نان به صورتی آشکار در دکانها و خبازخانهها کم شد. مردم بدون نان ماندند، دولت و اداره غله و خبازخانههای تهران نمیتوانستند قوت لایموت مردم را تهیه نمایند. اما این بحران در تهران یک روز بیشتر طول نکشید، ناصرالملک نایبالسلطنه، فرمانی صادر کرد و کار حمل و نقل گندم و نان مردم را همانطور که گفتیم، به مسیو مرنارد بلژیکی واگذار نمود که به جای شوستر منصوب شده بود. نان تهران از همان اوایل دورة موسوم به دیکتاتوری ناصرالملک، مبدل به معضلی برای کشور شد. در واقع یک قحطی تمام عیار بر کشور حاکم بود که ریشه در مناقشات دورة دوم مشروطه و تعدیات بیگانگان به کشور داشت. بالاخره مرنارد بلژیکی خزانهدار کل، شروع به
برخی اقدامات کرد. ارباب کیخسرو شاهرخ ریاست تهیه نان مردم را به عهده گرفت و به زور دکانها را باز کرد، اما وضعیت آینده همچنان نامعلوم بود.(1)در این ایام ارباب کیخسرو شاهرخ مسئول تأمین غلات تهران بود و ارباب جمشید جمشیدیان مسئولیت خرید و حمل گندم از نقاط اطراف را به تهران داشت.
به هر روی، مرنارد، متینالسلطنه برادر دکتر خلیلخان ثقفی را که در مجلس دوم جزو هیأت رئیسه بود، برای ادارة نان مردم تهران دعوت کرد و دفتری برای کار نان ترتیب داد. متینالسلطنه هم دو تن نانواباشی به نامهای حاجی محمدحسین رزاز و مشهدی محمدحسین نانوا را به کار دعوت نمود و آنان هم به هر گرفتاری بود به طور مقطعی امور نان مردم را راهاندازی کردند.(2)مرنارد مورد بغض و عداوت گروهی از دمکراتهای افراطی قرار داشت، آنان همان کسانی بودند که در دستگاه مورگان شوستر تقربی حاصل کرده و عوامل او به حساب میآمدند. میدانیم که گروه افراطی با شخص متینالسلطنه به شدت خصومت میورزیدند، به واقع یکی از مهمترین معضلات مهم معیشتی مردم تحتالشعاع اختلافات شخصی و حزبی واقع شد. مصالح ملّی کشور و منافع تودههای مردم به کناری نهاده شد، گروه افراطی که خود از دوره دوّم مشروطه برای سرنگونی حریف، به بحران غله دامن میزدند و با سوءاستفاده از موقعیت اداری خود، گرسنگی را به مردم تحمیل مینمودند تا از آب گل آلوده به نفع خود بهرهبرداری کنند، فرصت را غنیمت شمردند. از این به بعد سلسله حوادثی روی داد که بالاخره به مرگ متینالسلطنه خاتمه یافت.
متینالسلطنه که در دورة دوّم مجلس روشی معتدل در برابر تحولات داخلی و بینالمللی در پیش گرفته بود، مورد بغض و عداوت اقلیت بحران ساز بود. او در خبازخانه بر کسانی ریاست میکرد که به طور سازمانیافته علیه نظم و نسق اجتماعی به مبارزه برخاسته بودند، کشور را در آشوب می پسندیدند تا از آن رهگذر به اهداف اصلی خود نایل آیند، اهدافی که با منافع ملّی ایران به هیچوجه انطباقی نداشت. کارکنان مالیه و خزانهداری که عمدتاً متشکل از افراطیترین جناح حزب
دمکرات بودند و توسط مورگان شوستر بر مقدرات امور مردم تسلط یافتند، مانع از انجام امور در مجاری طبیعی میشدند. آنان نه خود میتوانستند کاری کنند و نه اجازه میدادند دیگران آستین همت بالا زنند. شوستر از ایران رفت، اما میراث شوم او منجر به جنگ داخلی و ویرانسازی گستردة اجتماعی گردید.
به دلیل شرایط خاص ایران، مثل هجوم روسیه به کشور و سنگاندازی مخالفین، متینالسلطنه نتوانست کاری از پیش ببرد. کمتر کسی بود که در این شرایط تلخ حس مسئولیت داشته باشد و به حل مشکلات معیشتی مردم اندیشه کند. از آن سوی محتکران و سودجویان همگام با مأمورین دولتی و با کمک آنان آرد و گندم را احتکار کردند. این موضوع بر وخامت کار افزود.(1)چون متینالسلطنه به شکل معقولانهای در دورة دوم مشروطه و بهطور خاص روزهای پایانی مجلس دوم، در برابر تحولات سیاسی کشور موضعگیری کرده بود و چون به دلیل وخامت اوضاع و مصلحت ایران، گفته بود باید اولتیماتوم را پذیرفت و در این راستا با وثوقالدوله وزیرخارجه همسویی داشت، به آسانی او را متهم به جانبداری از روسیه کردند؛ اتهامی که بهانة قتل او شد. روز سیزدهم محرم سال 1331، بحرانی در شهر تهران به دلیل گرانی نان شکل گرفت. متینالسلطنه که متصدی تحویل آرد به نانوایان بود، متهم شد با نانواها برای گران کردن قیمت گندم تبانی کرده است.(2)این مقدمه دعوایی بود که گفتیم سرانجام بعدها به قیمت ترور متینالسلطنه به دست کمیتة مجازات به پایان خود رسید.
بعد از عزل متینالسلطنه، زمام تصمیمگیری در مورد اصلیترین ماده غذایی مردم ایران به دست افراطیترین اشخاصی افتاد که سوداهایی خاص در سر داشتند. اینان بعدها برای تسویهحسابهای سیاسی خود، عمداً بر بحران نان دامن زدند، آنگاه خود در لباس دایة مهربانتر از مادر در آمدند و گناه فقدان غلات را به گردن کسانی انداختند که کمترین نقش را در این ماجراها داشتند، این موضوع بعدها از پرده بیرون افتاد که چگونه برخی از اعضای کابینههای دورة بعد از مشروطه همسو با این گروهها قتلعام مردم را در اثر گرسنگی، با خونسردی نظاره کردند تا به آن وسیله حریف را از سر راه
بردارند. این بحران کمابیش ادامه یافت تا جنگ اوّل جهانی آغاز گردید.
ایران در دوره جنگ اوّل جهانی طبق گزارش مطبوعات حداقل حدود پانزده میلیون تن جمعیت داشت. یک چهارم این جمعیت را ایلات و عشایر تشکیل میدادند، اما دونالد ویلبر این جمعیت را ده میلیون تن ارزیابی میکند.(1)
Wilber: Riza Shah Pahlavi (New York, 1975), p. 17.
این آمار صحیح نیست و به احتمال زیاد وی آمار بعد از جنگ را ذکر کرده است. اما اگر این رقم صحیح باشد، به این نتیجه میرسیم که جمعیت ایران نسبت به شصت سال پیش از آن چندان افزایشی نداشته است، زیرا یکی از مبلغین مذهبی امریکایی به سال 1872 جمعیت ایران را پنج تا هشت میلیون تن تخمین میزد.(2)میدانیم نرخ رشد جمعیت در ایران بسیار بالا بود، اگر نرخ مرگ و میر ناشی از بیماریهای واگیردار، زدوخوردها و حوادث غیر مترقبه مثل سیل و زلزله و امثالهم را به مرگهای طبیعی اضافه کنیم، باز هم بعید به نظر میرسد افزایش جمعیت نسبت به شصت سال پیش چنین کُنْد صورت گرفته باشد. با اینکه از آمار رسمی جمعیت ایران در این دوره اطلاع دقیقی در دست نیست، اما روزنامههای دوره جنگ در ایام قحطی بزرگ، جمعیت تهران را پانصد هزار تن برآورد کردهاند. روزنامة ستارة ایران جمعیت ایران را به سال 1917 میلادی مطابق با 1296 شمسی ده میلیون نفر اعلام میکرد که نسبت به جمعیت افغانستان دو برابر بود.(3)این خبر نیز نمیتواند صحت داشته باشد، به واقع جمعیت ایران بعد از قحطی بزرگ ده میلیون تن شده بود. با این مقدمه کوتاه وارد موضوع اصلی میشویم.بعد از سقوط مشروطه رقابتی زایدالوصف به منظور دستیابی به قدرت بین ایلات درگرفت. این رقابتها «به واسطه تحریکات اجانب و تعلیمات مختلف که به آنها داده میشود و کمکهای مادی و معنوی هر دسته از متخاصمین از ایلاتی که متمایل به آنهاست»،(4)منجر به تعمیق بحران ایران در این مقطع تاریخی گردید.
از آن سوی ایران ناخواسته وارد دورهای تاریخی شد که کمترین تبعات آن قحطی فراگیر و قتلعام نفوس انسانی در اثر جنگ، خشکسالی و گرسنگی بود. در همدان و کرمانشاه مردم بیچاره برای نجات جان خود از محاربات واقعه بین عثمانیها و قوای روسیه به غارها پناه بردند.(1)به راستی ابعاد فاجعه وحشتانگیز بود، هنوز تحقیق دقیقی درباره عمق فاجعه منتشر نشده است، تنها یک اثر با استناد به اسناد امریکاییها در ایالات متحده منتشر شده، که تازه مقدمهای است بر تحقیق عمیق در این فاجعه انسانی.(2)دکتر دونالد ویلبر مورخ سیا که نقش مهمی در کودتای بیست و هشتم مرداد 1332 داشت و به طور قطع به اسناد معتبر دسترسی داشته است، بر اساس گزارشهای رسمی مینویسد تنها در غرب کشور بیش از صد هزار تن از مردم ایران از فرط گرسنگی جان خود را از دست دادند و ده هزار دهکده خالی از سکنه شد.(3)به عبارتی طبق این آمار در خوشبینانهترین حالت، از هر دهکدهای حداقل ده تن به دلیل گرسنگی مردند، بدیهی است که این آمار نمیتواند صحیح باشد و عمق فاجعه را نشان دهد. اگر به واقع ده هزار دهکده از سکنه خالی شدند، آمار مرگ باید بیشتر از آن باشد که ویلبر گزارش داده است.
به قول دولتآبادی در این ایام تهران هم به حال فلاکتآمیزی افتاده بود، به گونهای که مختصر کمک امریکاییان در جمعآوری فقرای آن شهر بسیار بزرگ به نظر میرسید.(4)به هنگام جنگ اول جهانی یکی از معتبرترین مراکز فرشبافی ایران در غرب کشور واقع بود که به کلی از میان رفت. دامنة مصیبت به اندازهای بود که حتی هارولد نیکلسون زندگینامهنویس رسمی لرد کرزن، نتوانست این حقیقت را کتمان سازد که در دوره جنگ اول جهانی، ایران در برابر چنان رنج و تعب و تجاوزی واقع شد که هیچ کشور بیطرف دیگری به این بلیة عُظمی مبتلا نگشت.(5)
1) M. H. Donohoe: With the Persian Expedition, (London, 1919), pp. 118-119.
2) Mohammad Gholi Majd: The Great Famine and Genocide in Persia, 1917-1919; (University Press of America, 2003).
3) Donald N. Wilber: Riza Shah Pahlavi, (New York, 1975), p. 17.
4) دولتآبادی، ج4، ص90.
5) Harold Nicolson: Curzon, the Last Phase, (London, 1934), p. 129: Persia, during the war, had been exposed to violations and sufferings not endured by any other neutral country.
از آذربایجان خبر میرسید روسها هر قدر ممکن است گندم خریداری میکنند و به روسیه حمل مینمایند. به همین دلیل نرخ اجناس در آنجا به کلی ترقی نموده است، در تبریز قیمت گندم رو به افزایش بود.(1)وزارت مالیه طبق دستور مستوفی به خزانهداری دستور داد گندم لازم را تهیه و به تهران ارسال نمایند.(2)از آن سوی دبیرالملک حاکم تهران به نزد وزیر مالیه رفت تا به هر نحو ممکن به منظور جلوگیری از گسترش فاجعه بحران نان و مرگ و میر ناشی از گرسنگی در تهران، فکری کنند. در این زمان وزارت داخله به این عنوان که حقوق کارمندان آن پرداخت نشده است، یکسره تعطیل بود.(3)بحران در شهرستانها شدیدتر بود، در تبریز و اطراف آن در اغلب دکانهای خبازی مردم تجمع میکردند، نانها عمدتاً غیر ماکول و کمیاب بود، گندم به خرواری دوازده تا بیست و پنج تومان فروخته میشد، در سلماس روسها غلات مردم را میخریدند و احتکار مینمودند. در انزلی قیمت اجناس روز به روز بیشتر میشد، به طور کلی به مردم عادی بسیار سخت میگذشت. این وضع البته منحصر به ایران نبود، در روسیه مردم دچار کمبود نان بودند. در عثمانی هم مشکلات وجود داشت اما به هر نحوی که شده، میشد نانی پیدا کرد. این وضعیت در آلمان هم دیده میشد، به عبارتی در آلمان هم بحران آذوقه به چشم میخورد.(4)
برای حل مسئله نان بارها رئیس اداره خبازخانهها را برکنار کردند، اما هیچ فایدهای نداشت. اواسط سال 1294 شمسی روزنامة رعد خبر داد محمدخان رئیس خبازخانه که به جای متینالسلطنه منصوب شده بود، چند روزی است از سمت خود کنارهگیری کرده و فعلاً امور اداره خبازخانه با خود رؤسای خبازخانههاست تا در این خصوص از سوی حکومت اقدامی صورت گیرد.(5)این موضوع به فاجعة قریبالوقوع کمک کرد، بسیاری از خبازخانهها با افراطیترین جناح سیاسی این
زمان همسو بودند. آنان برای اینکه مرنارد را به زیر کشند، حاضر شدند در کشور و به ویژه تهران قحطی مصنوعی راه اندازند، عمق فاجعه بعدها در دورة بعد از جنگ و ریاستوزرایی مجدد وثوقالدوله از سوی برخی مطبوعات به اطلاع عموم مردم رسانیده شد، اما در آن زمان هم ترس و رعب مانع از افشاگری بیشتر گردید. همزمان از سوی خزانهداری تلگرامهایی به اطراف و اکناف کشور مخابره شد که هر قدر ممکن است گندم به تهران حمل نمایند، مأمورین مالیه هم شروع به ارسال گندم به سوی تهران کردند و گزارش میرسید که به همین دلیل اجناس دیگر کمتر به میدان وارد میشود.(1)
زمستان سال 1294 خبر رسید به دستور وزارت مالیه حکومت تهران مقداری گندم از تجار خریده و قصد حمل آنها را از ولایات به سوی تهران دارد، اما مسئولین وزارت مالیه مانع شده و نمیگذارند جنس خریداری شده به تهران حمل گردد. در همان حین قیمت گندم از یک من بیستوشش شاهی به یک من بیستوهشت شاهی بالغ گردید؛ میگفتند افزایش قیمت نان به میل خبازها صورت میگیرد و احتمالاً به یک من سی شاهی هم خواهد رسید.(2)با اینکه از مناطق اطراف تهران غله خریداری میشد و وارد شهر میگردید و طبق گزارشهایی که حتی در روزنامههای همان زمان چاپ میشد، انبارهای غله تهران پر بود، لیکن میگفتند تهران با بحران غله مواجه است. درست در زمانی که مردم با عفریت گرسنگی دست و پنجه نرم میکردند، در ایّامی که آتش جنگ هر لحظه بیشتر در حال مشتعل شدن بود، فرمانفرما از منصب ریاستوزرایی استعفا داد، او با سفیران روس و انگلیس هم ملاقات کرد. فرمانفرما به جای مستوفی آمده بود، همان شخصی که بحرانسازان را میدان داد و باعث شد آتش جنگ تا نزدیکیهای تهران برسد و برای نخستین بار نواحی مرکزی ایران مورد حمله روسها واقع شود. به واقع گروه افراطی به فرمانفرما اجازه ندادند به حکومت خود ادامه دهد؛ ادامه خبر جالب است: «قبل از ظهر امروز شاهزاده فرمانفرما از پارک شهری خودشان به باغ فرمانیه تشریف
خواهند برد و از آنجا هم برای یک مدت غیرمعلومی به شکار خواهند رفت.»(1)مردم به حال خود رها شدند.
به هر حال حکومت تهران پیشبینی کرده بود در آیندهای نه چندان دور، بحران غله در تهران شدت خواهد یافت، به همین دلیل برای جلوگیری از کمیاب شدن گندم در اوّل سال 1295 و قبل از اینکه محصول سال آینده برداشت شود، موجودی انبارهای دولتی را برآورد کرد و با احتساب میزان گندمی که به طور روزانه وارد میدان میشد، جنس مورد نیاز مردم را تا آخر سال شمسی جاری که فقط چند هفتهای از آن باقی مانده بود، تهیه نمود. حکومت تهران به مردم میگفت جای هیچگونه نگرانی نیست و هیچ اسباب زحمتی برای مردم تولید نخواهد شد. خلاصه اینکه همه روزه مقادیر زیادی گندم برای فروش به میدان شهر تهران وارد میکردند، غله آنقدر در میدان انبار شده بود که محصول تا غروب ماند و کمتر خریداری یافت.(2)
این اخبار همه برای دلخوشی مردم بود. اما همان مطبوعاتی که این اخبار را برای دلخوشی مردم تهران منعکس میکردند، نوشتند در سمنان دکانهای خبازی چند روزی است به واسطه نبودن جنس مغشوش شده و از این جهت مردم مضطرب هستند. چند هفته بعد از اوایل سال 1295 خبر کمبود غلات به ویژه در شرق کشور به مطبوعات تهران درز کرد و نوشته شد در خراسان گندم احتکار میشود.(3)
در این شرایط وقتی سپهسالار جای فرمانفرما به ریاستوزرایی رسید، میخواست اداره نان تهران را به دست گیرد، «گفتند این هم یک اسباب کاری برای او میشود که فردا صد قسم حقهبازی درآورد. بعضیها هم گفتند دستورالعمل سفارت انگلیس بود که روزی مردم را دست کسی بدهد که تابع میل آنهاست.»(4)اعتماد نسبت به رجال کشور به کلی رخت بربسته بود، هیچکس به کس دیگر اعتماد نداشت، مردم به حکومت بدبین بودند و حکومت به مردم. همه دنبال این بودند گلیم خود را از آب بکشند، مقدرات کشور و حقوق حقة مردم و قوت لایموت آنان اسباب فربهی عدهای قلیل و رنجوری،
ضعف و مرگ گروهی کثیر میشد.
سال 1295 شمسی برابر با 1916 میلادی که زمستانی با بارندگی بسیار اندک داشت، گذشت. سال جدید یعنی 1296 شروع شد، اما برخی از ناظرین سال جدید را سالی بسیار نکبتبار ارزیابی کردند:
سال بدی به نظر میآید زمستان که آن شکل گذشت، تا امروز هم که بیستوهشت روز از بهار میگذرد قطرهای باران نیامد. محض تسلی مردم یک دفعه آسمان صدا نکرد. چشمهها هیچ آب ندارد. درهها که همیشه در این موسم مبلغی آب از آنها جاری بود پاک، خشک است. مزرعههای گندم و باغ که همه ساله این موقع علف به قدر یک پا بلند شده بود، تمام خشک است و آنچه روییده از عطش پژمرده و نزدیک خشک شدن است. دیمزار که مردم با خون دل یک من یک تومان گندم زرع کردهاند، نزدیک [است] به کلی فاسد شود. آنچه جو بهاره کاشتهاند سبز نشده. آب شاهرود از حالا که باید رو به ازدیاد باشد رو به نقصان نهاده. کسی را خاطر نیست در این فصل از سال از تنگه دوروان به آب زده باشد.(1)اینک به خوبی از مال میگذرد که ابداً از راه قله عبور نمیکنند.(2)در تنکابون به واسطه نبودن آب آنچه برنج همه ساله کشت میشد، گویا ثلث و ربع نتوانند زراعت کنند.(3)
به گزارش روزنامة رعد در اوایل سال نو، در تهران هفتهای پانصد و بیست تن از گرسنگی تلف میشدند. نرخ معمولی مرگ و میر در سال 1336 هفتهای سیصد تن بود و دویست و بیست مورد مرگ و میر باقیمانده را ناشی از قحطی و گرسنگی میدانستند. رعد به حزب دمکرات تاخت و نوشت تا زمانی که خبازخانهها در دست آنها نبود، ستونهای جرایدشان مملو از شکایت نان و عدم ترتیب صحیحی برای این معضل بود، اما حال که خبازخانهها به دست خودشان افتاده است در روزنامهها حتی کلمهای از موضوع صحبت نمیکنند.(4)سایههای تهدید و به خطر
افتادن بیشتر امنیت اجتماعی احساس میشد. مورد زیر یکی از موارد بیشمار این تهدیدات بود. اواخر جمادیالاوّل سال 1336 از سوی هیأت اتحادیه جوانان دمکرات بیانیهای در باب وضعیت نابسامان اقتصادی کشور و تبعات قحطی بزرگ منتشر شد، متن بیانیه به این شرح بود:
محتکرین! متمولین! بیش از شش ماه است که در همة نقاط ایران خصوصاً پایتخت هر روز جمع کثیری از مردم ستمکش رنجبر از ظلم خانه برانداز شما تلف میشوند و شما هنوز شرم نکرده و آذوقه مردم را بیشرمانه حبس کردهاید! شکیبایی بیش از این باعث تجری شما خواهد شد و دیگر ما نمیتوانیم ببینیم که در هر روز بسیاری از هموطنان مظلوم ما از گرسنگی و سرما جان دهند! به شما اخطار میکنیم که اگر تا اوّل سال انبارهای خود را باز نکرده و آذوقة حبس شده را به فقرا ندهید، به موجب صورتی که در هیأت از انبارهای شما است، جوانان دمکرات را امر خواهیم کرد که انبارهای شما را غارت کنند! این را هم بدانید که ما مثل شما و سایر هممسلکان سست عنصر خودمان نیستیم، ما هر چه که میگوییم میکنیم. نه از سیاهچال نظمیه و نه از خشم حضرت اشرفها، بلکه از هیچچیز نمیترسیم!(1)
نکتة دیگر اینکه دولتآبادی وضع تهران را در دوره خاتمه جنگ اوّل چنین توضیح داده است:
به تهران در سالهای آخرین، بزرگتر بدبختی که وارد شده، این است که روح حرص و آزی، روح نفاق و شقاقی، روح بدگمانی و بداندیشی شدیدی در کالبد وی حکمفرما شده است و گویی فرشته عاطفت و حقیقت از این شهر پرواز کرده به جای آن اهریمن بیرحمی و نادرستی به صورت وحشتناکی نشسته است. پیش از جنگ عمومی تهران جوان، تمدن اروپا را بالای سر خود مانند آفتاب بلندپایه میدید و میکوشید دست خود را به دامان آن برساند و تصوّر میکرد صفحة اروپا پر است از عاطفت و مملو است از محبت و مرحمت و بالجمله اروپا را مهد سعادت و انسانیت میدانست. جنگ عمومی بطلان این تصورات را مدلل داشت و فهمانید که اروپا هم قطعهای از همین عالم و اروپاییان نیز پروردهیی از پروردگان
1) نوبهار، سال ششم، ش107، یکشنبه 26 جمادیالاولی 1336، 10 مارس 1918، «لایحه.»
همین آب و خاکند. جنگ عمومی پردهیی را از برابر روحیات اروپا برچید که جز با این دست قوی برچیدن آن پرده امکان نداشت و بالاخره محقق گشت که ترقیات علمی و صنعتی اروپا همان اندازه که آن مردم را به مادیات نزدیک و علاقهمند کرده از عواطف روحانی و مراحم انسانی دور نموده است. انعکاس این حقیقت در افکار اقوامی که تمدن اروپا را سرمشق تعالی خود میدانستند، بدیهی است چه اثر بدی مینماید. پس اگر بگوییم ایران و خصوصاً تهران جوان از بیپرده شدن احوال روحی و مدنی اروپا خود را در پرتاب گمراهی انداخته، باور کردنی است و در اثر این پیش آمد به ضمیمه فقر و فاقه عمومی که روی داده، یک بیامانتی و بیعاطفتی دیده میشود که از پیش مانندی نداشته است.(1)
به واقع از اوایل سال 1332 ق. وضعیت کشور به وخامت بیشتری گرایید، با اینکه به دلیل بهبود وضع آب و هوا؛ برخلاف سال گذشته که سرما و برف و کولاک امان مردم را بریده بود، قیمت غلات تنزل فاحشی کرد؛ اما از نظر سیاسی و اجتماعی بحرانها روز به روز افزایش مییافت.
تقریباً از اوایل جنگ اول جهانی، بحران مواد غذایی و به طور خاص بحران نان در ایران فراگیر شد. این بحران چند دلیل داشت: هجوم خارجی و قتلعام مردم و نابودی حرث و نسل در اکثر نقاط کشور، خشکسالی به ویژه در سال 1335 قمری، بحرانهای مصنوعی به منظور دستیابی به اهداف سیاسی و احتکار غلات توسط اغنیا و کارکنان دولت. وضعیت قحطی و عوامل بحران مواد غذایی در تهران به مراتب بیش از دیگر شهرها پیچیده بود. یکی از عوامل ظاهری قحطی در این شهر، سن و ملخ بود که به جان محصول افتاده و بخش اعظم آن را نابود میساخت. محصولات ناچیز تهران با این حشرات موذی از بین میرفت. همزمان آب در تهران کمیاب شد، «آن گرفتاریها و خانه خرابی مشروطه و مستبده هشت ساله، این جنگ
1) دولتآبادی، ج4، صص91-90.
روس و عثمانی دو ساله، گرانی همه اجناس، این هم حالت محصول و زراعت و میاه. خداوند چه برای این ایران بدبخت خواسته است و ما چه کردهایم که مستحق این بلاها شدهایم. تمام مکنت ما، امر معیشت ما از یک مشت محصول به آن حال فلاکت میگذشت، آن هم دارد از دست ما میرود. در قزوین و این بلوکات یک حال وحشت و اضطرابی حکمفرماست که نظیر آن کسی خاطر ندارد. الموت یکی گرفتار خودش، یکی غصه تنکابون دارد. زیرا دو ثلث معیشت آنها از تنکابون است. خداوند مگر باز خودش ترحم کند.»(1)
در اوایل ماه شوال سال 1334 در تهران آشوبی به پا شد. در این ماه نان به گرانترین قیمت خود رسید، مردم گرسنه همهمه آغاز کردند. آنان عزل سپهسالار را میخواستند. سپهسالار که بعداً معلوم شد چه ضربات مهلکی بر پیکر فرتوت ایران وارد کرده است، ناچار به کنارهگیری شد. اندکی بعد وثوقالدوله به جای وی به ریاستوزرایی منصوب گردید. در دوره ریاستوزرایی سپهسالار اعظم، بحران نان تهران به اوج خود رسید. در طول فقط دو روز عدهای از خبازها دکانهای خود را بستند و دیگر پخت نمیکردند. همین مسئله باعث تولید نگرانی عظیمی بین مردم شد. این عمل کاملاً عمدی و برنامهریزی شده بود، به همین دلیل حاکم تهران دستور داد محرکین تعطیلی خبازخانهها را دستگیر کنند، تعدادی از خبازها بازداشت شدند. این ایام درست مصادف بود با ماه رمضان سال 1334، آن هم روزهای اوّلیه این ماه. روز چهارم رمضان حکومت تهران برای رفع اختلاف با خبازها و مهیا ساختن زمینه برای باز شدن دکانهای آنها، اقدامات لازم را انجام داد؛ مطبوعات نوشتند «ولی خبازها حاضر نشدهاند که دکانهای خود را باز و مشغول کسب خود شوند.»(2)دلیل اینکه چرا خبازها آن هم درست در ماه رمضان دست به اعتصاب زدهاند معلوم نبود. اما هر چه بود بحران گندم تهران را تهدید نمیکرد. به طور مثال فقط میزان گندمی که از خالصجات اطراف تهران خریداری شد، هشتاد و دو هزار خروار بود، وزارت مالیه به اداره کل تشخیص عایدات دستور داد این میزان را از
مستأجرین دریافت و به انبار دولتی حمل نماید. یک قزاق هم مأمور شد برای حمل جنس به انبارهای دولتی اقدامات حفاظتی را به انجام رساند.(1)لازم به گفتن است که رئیس اداره کل تشخیص عایدات عمیدالسلطنه بود که با گروه طرفداران وثوق و شخص او روابط نزدیکی داشت.
بحرانها ادامه یافت تا اینکه سپهسالار تنکابنی برافتاد. بعد از او وثوقالدوله ریاستوزرایی را به دست گرفت و درست در همین دوره بود که بحران ایران به اوج خود رسید. جالب اینکه چهار روز بعد از انتشار خبری که به نقل از رعد آوردیم یعنی ارسال غله به تهران، و دو روز بعد از ریاستوزرایی وثوق، روزنامة رعد نوشت نظر به پارهای شایعات قیمت ارزاق مخصوصاً برنج و روغن افزایش یافته؛ میگفتند عامل این افزایش صاحبان کاروانسراها و دلالها هستند. از این بالاتر با اینکه گندم مثل سابق وارد شهر میشد و خبازها سهم مورد نیاز خود را دریافت میکردند، امر نان بسیار مغشوش بود. «خبازها موقعی به دست آورده در هر دکان خبازی جمعیت زیاد اجتماع میکنند و از طرف حکومت طهران هم اقدامی که اسباب رفاهیت عامه باشد به عمل نیامده، فقرا و ضعفا دچار تضییق و فشار هستند.»(2)در دوره ریاستوزرایی وثوق هر روز با نظارت قزاقها محصول خالصهجات دولتی به انبارهای دولتی ارسال میشد، اما بحران نان کماکان ادامه یافت. علت امر چه بود؟ واقعیت این است که در درون کابینه عدهای سد راه اجرای تصمیمات وثوق میشدند. اینان با اینکه عضو کابینه بودند، اخبار محرمانه را به صورت شایعه پخش میکردند، مردم را از آینده هراسناک میساختند، جو بدبینی و نومیدی را دامن میزدند و در یک کلام مانع ثبات و آرامش میگردیدند. عوامل این اقدامات چه کسانی بودند؟ پاسخ قطعی به این پرسشها در گرو تعقیب مسیر حوادث این زمان است.
در کابینة وثوقالدوله که روز هفتم شهریورماه سال 1295 مطابق با شوال 1334 اعضای دولت خود را معرفی کرد، سپهدار رشتی وزارت داخله را بر عهده داشت. وثوق روز سیزدهم شوّال کابینة خود را تشکیل داد و ذیقعدة آن سال گرانی نان بروز
کرد. این امر کاملاً تصنعی بود، زیرا از جمادیالثانی آن سال نان ارزان شده بود و در این زمان اساساً بحران نان وجود نداشت. سپهدار عنصر مورد اعتماد انگلستان و کسی که از آنان در دوره مظفرالدین شاه نشان دریافت کرده بود، نقشی بسیار مرموز در تحولات این زمان بازی کرد. به واقع در دورهای که او وزارت داخله را عهدهدار بود، بحران به اوج خود رسید. سپهدار رشتی سردار منصور با قوامالدوله وزیر فوائد عامه و تجارت، با رؤسای خبازخانهها وارد گفتگو شد تا علت کمبود نان را دریابد. آنان علت امر را ترقی قیمت نان عنوان کردند، قرار شد فعلاً همان یک من سیشاهی بفروشند و بعداً با تحویل غله از انبار دولتی قیمتها را پایین آورند.(1)اما هیچکدام از این تمهیدات به نتیجه نرسید، یا ارادهای قاطع در پشت آن وجود نداشت و یا اینکه خود کارکنان وثوق عمدتاً بحرانسازان بودند، کسانی که به قول معروف، وثوق را هم دور زده بودند.
وثوق از بازی سنجیدهای که به قیمت افلاس مردم برای سرنگونی او کشیده بودند آگاهی داشت. پس روز سهشنبه 18 ذیالحجه سال 1334، یعنی کمتر از دو ماه بعد از آنکه قدرت را به دست گرفت، دستور داد شاهزاده مشکوةالدوله، امین الوزاره و بهاءالسلطنه که متهم به اخلال در امر نان به منظور تولید مشکلات برای دولت بودند، دستگیر شوند.(2)اینان از مرتبطین با تشکیلات کمیتة مجازات به شمار میرفتند که در ذیقعده آن سال و چند روزی بعد از تشکیل دولت وثوق تشکیل شده و نوک تیز فعالیت خود را حمله به شخص رئیسالوزرا قرار داده بود و هر روز بحرانی ایجاد میکرد تا او را از سر راه بردارد. رئیسالوزرا حتی بعداً که این کمیته رسماً عملیات جنایتکارانه خود را آغاز نمود، تهدید به قتل شد و اندکی بعد از این تهدیدات استعفا کرد. در دستور وثوق برای دستگیری افراد فوقالذکر، نکتهای نهفته است: او میدانست کسانی که به بحران مواد غذایی دامن میزنند چه کسانیاند و در کجا لانه کردهاند، اما مسئله این بود که او هم نمیتوانست با این مافیای خشن و بیرحم برخورد کند، هیچچیز از چنبرة نفوذ این گروه خارج نبود و حتی برخی از
اعضای هیأت دولت وثوق هم یا به دلیل رعب و وحشت و یا به دلیل باور به راه گروه بحرانساز، با آنان همکاری میکردند.
طبق آمار نظمیه و بنابر گزارش کمیساریاهای این تشکیلات، در کمیسریهای دهگانه تهران، به طور کلی آمار 2360 فقیر که مطلقاً قادر به ادامه حیات نبودند ثبت شده بود. فقرای محدوه کمیسری ناحیه دو از همه بیشتر بودند که تعداد آنها 504 تن بود، کمترین تعداد به کمیسری ناحیه سه تعلق داشت که تعداد فقرای منطقه را بیست و دو تن نوشته بودند.(1)تا اواخر ماه ذیقعده سال 1335، بحران نان در تهران به اوج خود رسید، بحرانی که دستهای نامرئی گروه ضد تشکیلی در آن دیده میشد. با اینکه دولت در امر تهیه نان مردم جدّیت به خرج داد و مبالغی را صرف جبران خسارت و تحمیل آن به بودجه مملکت کرد، امر نان باز هم بسیار مغشوش بود. در جلو دکانهای خبازی مردم اجتماع کرده و خلاصه وضعیت فوقالعاده رقتباری به وجود آمده بود. در این بحران جانسوز خود خبازها هم دخالت داشتند، با وصف وضعیت تأثرانگیز مردم، «به هیچوجه از دسایس و آنتریک رؤسای خبازی کاسته نشده روز به روز به هر وسیله باشد، موقع را برای انتفاع خود مناسبتر دیده و از هیچ قسم اجحاف فروگذار نمیکنند و ریاست خبازخانه هم گویا در مقابل رأی و پیشنهادهای ایشان خود را مجبور به تسلیم میداند.»(2)به عبارتی در دورهای که وثوق قدرت را به دست داشت، بر دامنه بحران به صورتی کاملاً مصنوعی افزوده شد. اما تا زمانی که وثوق قدرت را به دست داشت، مانع از تعمیق فاجعه شد، او توانست جلو گسترش قحطی را بگیرد و تهران را از مرگ و میر نجات بخشد. اما با سقوط او و در دوره کابینة علاءالسلطنه بود که نخستین اخبار از تجمع مردم در برابر نانواییها و مرگ و میر ناشی از قحطی نان به صفحات جراید راه یافت.
این خبر روزنامة زبان آزاد ابعاد فاجعه ملّی قحطی نان را در تهران به خوبی نشان میدهد: «روز جمعه در دکان خبازی محله دروازه قزوین یک ضعیفه بیچاره بعد از چند ساعت معطلی با یک حالت رقتانگیزی ضعف نموده پس از اینکه
زنهای دیگر بیرونش آوردهاند، به فاصله نیم ساعت تلف میشود. آیا مسئول این پیشامدها کی است و آیا پادشاه ایران از مرگ رعیت خود متأثر میشود یا نه؟»(1)لازم به یادآوری است که در این زمان کمالالوزاره عضو کمیتة مجازات، رئیس اداره مالیات مستقیم ایالت تهران و مسئول خبازخانههای تهران بود. از آن سوی در این زمان که مقارن اوج فعالیت و آدمکشی کمیتة مجازات به شمار میآمد، وثوق از قدرت کناره گرفته بود و علاءالسلطنه زمامدار شد؛ در کابینه علاءالسلطنه گروه بحرانسازی که اینک مقام وزارت به دست آورده بودند، بیش از هر زمانی عرصه را بر مردم تنگ کردند.
به تدریج در تهران وضعیت نان بینهایت بغرنج شد. یکی از مهمترین مشکلات نان تهران، تقلبات خبازخانهها بود. اینان به بهانههای گوناگون از پخت روزانة خود کاسته بودند؛ مضافاً اینکه چیزهایی را با آرد مخلوط میکردند و «به مردم بدبخت» میفروختند «که حقیقتاً رقتانگیز» بود. به گفته مردم «چون متصدیان امور خبازخانه از نانهای معمولی مصرف نمینمایند، از حال بیچاره فقرا و ضعفا بیاطلاع میباشند که با هزاران زحمت و مشقت از صبح تا غروب زحمت کشیده و با خون جگر دو قران به دست آورده و با چند ساعت معطلی نانی گرفته که از شدت تلخی و شوری به هیچوجه قابل خوردن نیست؛ ما توجه مخصوص هیأت وزرا و آقای وزیر مالیه را به این مسئله جلب نموده و رفع این عسرت را هر چه زودتر استرحام مینماییم.»(2)
چند روز بعد خبر رسید خبازخانهها به عنوان گران شدن غله و یا کمبود غلات، چهار شاهی به قیمت نان افزودند. خبازها میگفتند باز هم به این قیمت خواهند افزود. همزمان از اوّل تابستان سال 1296 شمسی، بسیاری از مناطق تهران از بحران بیآبی رنج میبرد، عینالدوله برای حل موقت بحران آب تهران، پنج رشته قنات خود را برای مشروب کردن خانههای اطراف اختصاص داد(3)اما تمام علائم نشاندهندة بحرانی زجرآور در افق تاریخ ایران بود.
در این بین حقهبازی، شارلاتانی و دوز و کلک به اوج خود رسید. مردم به دلیل
سوءتدبیر مدیران در کوچه و بازار به زمین میافتادند و از فرط گرسنگی میمردند، عدهای ظاهراً برای کمک به مردم اعانه جمعآوری میکردند، اما به قول کمرهای این افراد برای منافع شخصی خود و «اظهار شخصیت» دست به این اقدامات میزنند.(1)مردم در پایتخت کشور یعنی تهران، هر روز از گرسنگی تلف میشدند، لیکن اعیان و اشراف و رجال کشور سرگرم عیش و نوش خود بودند و به هیچوجه به مصیبتی که بر مردم میگذشت توجهی نشان نمیدادند. همین سیدمحمد کمرهای بخش معتنابهی از خاطراتش را به نقل پلو و خورش و اغذیه و اشربهای که میل کرده اختصاص داده است، خودش نقل میکند همین که از خانه بیرون میآمده با جنازههای پراکنده مردم مواجه میشده است که از گرسنگی قالب تهی کرده بودند. او از «بدی اوضاع و فقر و ذلت عمومی و نیست شدن مردم» صحبت میکرد.
کمرهای نقل میکند روز چهاشنبه بیست و دوم جمادیالاولی 1336 مطابق با بهمن ماه 1296 شمسی، از تکیه رضاقلیخان تا درب مدرسه خان، ناله و گریه و ضجه اطفال و زن و مرد، شنیده میشد. همه توی کوچهها ریخته بودند و از گرسنگی جان میدادند. حال قضاوت کمرهای را بنگرید:
من که خیلی قسیالقلب در این امورم و چون این مردم را مستحق همه قسم بدبختی که از طرف خودشان از شدت بداخلاقی، همه قسم ذلت میکشند و به این ذلت میمیرند و هیچ کاری نمیکنند و اگر انسان بر منافع آنها اقدامی نماید خود آنها بر علیه آدم اقدام میکنند معذالک خیلی از این منظره منقلب شدم.(2)
در جایی دیگر از خاطرات او آمده است:
ای خداوند ناظری به احوال ما که چقدر از نفهمی و فقر و شداید که بر عامه بدبخت وارد میشود خاصه به این فقرا. از عملها بدترین هلاکت را میکشیم. شاید وبا و طاعون صدماتش به عموم کمتر باشد؛ اعوذ بالله من الفقرالمکب، که فقری که انسان را کافر میکند و به رو در آتش میاندازد.
او ادامه میدهد:
توی بازار بعضی چپاول قیسی و نان از هم میکردند. در بین زد و خورد و چپاول، توپ چیت یک نفر بزاز فقیر از میان رفت، نفهمید چه طور شد، بردند. اگرچه قریب دو ماه متجاوز است، این حال چپاول جریان دارد. رد شدم. یک طاس کوچک خوبی دست زنی بود، به مسگر میخواست بفروشد. مسگر گفت من به قیمت قراضه میخرم یک من هشت هزار [هشت ریال]. بیچاره ضعیفه ناچاراً داد. توی کوچه یک نفر جوان نشسته [دست] به سر خود کشیده صدا میزد پول یک کلاه کرک. دیدم کلاه خود را جلو خود گذاشته واقعاً میفروخت.(1)
حتی مفتشین دولتی اسباب و لوازم خانههای خود را میفروختند تا نان تهیه کنند. به طور مثال فردی به نام میرزامحمدخان ساوجی نقل میکرد که دو جاجیم خانهاش را که شش تومان خریده، به سه تومان فروخته است تا نانی بخرد که هر من آن برای وی دو تومان و هیجده ریال تمام میشد، یعنی نانی که در اواخر سال 1334 قمری هر من، بیست و شش تا سی شاهی بود، چنین افزایش سرسامآوری یافت. آن مرد مینالید که دو سه روز دیگر حتی اسباب خانه هم ندارد که بفروشد و نان تهیه کند. به قول او روز بیست و ششم جمادی الثانی 1336 قمری، عدهای از مردم دولاب از گرسنگی مردند، عدهای دیگر نیز نزدیک به موت بودند. او نقل کرد هر روز عدهای از مردم دولاب به این شکل میمیرند. وثوق را متهم میکردند نان دولابیها را به مصرف خود میرساند، یا به کارگران سلیمانیه میدهد که املاک او را آباد میسازند و یا این نان را به بستگان خود و کدخدای دولاب میدهد. لازم به یادآوری است که در آن زمان دولاب و سلیمانیه واقع در جنوب شرق تهران، املاک وثوقالدوله بود.
اما این واقعیت نداشت. وثوق تا زمانی که رئیسالوزرا بود، دستور داد گندمها را از انبارها خارج سازند و ارزانتر از حد معمول بفروشند. دولت دویست هزار تومان پول برای خرید گندم به عراق عجم و ملایر فرستاد، کلیه ذخایر گندم این مناطق را به تهران فرستادند که یا رایگان و یا به قیمت ارزان در اختیار مردم گذاشته شود. عدهای از محتکران به گمان اینکه به دلیل بروز قحطی، نان و گندم در تهران گرانتر
1) همان، ج 1، صص77-76.
میشود، انبارهای خود را خالی کردند و به این شهر ارسال نمودند. به قول کمرهای بعضی از اغتشاشات شهر زیر سر «تحریکات خارجه و اجانب» صورت میگرفت، این وضع باعث به هم ریختگی بیش از پیش شهر شده بود. در هر حال بعد از سقوط وثوق بود که فاجعه ابعاد بیشتری یافت.
خبر زیر که توسط روزنامة نوبهار منتشر شد عمق فاجعه و رقت و دهشت گرسنگی را در مرکز سیاستگذاری کشور نشان میدهد:
به موجب یک خبر خصوصی که به اداره [روزنامه] رسید، پریروز قبل از ظهر میرزاابوالقاسمخان درب دکان نانوایی جنب انبار گندم یک سینی مس را غفلتاً از در دکان نانوایی برداشته رو به فرار میگذارد، آژان پست(1)او را دستگیر و پس از استرداد سینی جلب به کمیسری مینمایند، مشارالیه در ضمن استنطاق خود اقرار به دزدیهای مهم میکند. لذا کمیسری ده نفر آژان با یک صاحبمنصب برای تفتیش به خانه مشارالیه میفرستند، پس از ورود اشاره به گوشه اطاق کرده آژان وارد اطاق شده لحاف مندرسی را که در گوشه اطاق بوده بلند مینمایند میبیند یک پسر و یک دختر کوچک از گرسنگی مرده و عیال مشارالیه هم در گوشه دیگر اطاق به واسطه گرسنگی در حال نزع است!(2)
در تهران اجساد روی زمین میماند و کسی نبود حتی آنها را دفن کند، غیر از مسائل ریز و درشت فراوان این موضوع در بحرانهای مشروطه و ظهور و سقوط پی در پی کابینهها ریشه داشت «که نه تنها زندگان را بیتکلیف گذارده بلکه اموات را هم دچار محذور و بیتکلیفی نموده است!»(3)در برخی موارد مدارس تهران به دلیل شیوع بیماریهای کشنده و واگیردار تعطیل شدند. تعداد زیادی از معمرین قوم به مرض اسهال مردند، یکی از آنان سیدحسین اردبیلی بود که مواضع او در دوره دوم مشروطه نقش بسیار مهمی در شکلگیری تنشهای ایدئولوژیک بین مشروطهخواهان ایفا کرد،(4)اردبیلی در تاریخ نوزدهم رمضان سال 1336 به مرض
اسهال در تهران درگذشت.(1)«فوتهای اسهالی»(2)یا همان وبا، وحشتی بین رجال تهران برانگیخت، بسیاری تصمیم گرفتند از خوردن میوه اجتناب نمایند. در اغلب شهرهای ایران وبا و حصبه بیداد میکرد، «حصبه که جزو اعضا رئیسه خانوادهها شده، نه زمستان دست برمیدارد نه تابستان و از قرار شرحی که در روزنامه نوشته بود دو کرور آدم از این امراض تلف در ایران شده است که اگر همان دوازده قران خرج دفن این اموات بیصاحب را که دولت میدهد در اوّل وهله خرج جلوگیری از این امراض شده بود آنقدر آدم تلف نمیشد... اغلب خانوادهها به قدری پول دوا و حقالقدم طبیب دادهاند که دیگر نان شب و یک اسباب ندارند، فنای محض شدهاند و گدایی باید بکنند.»(3)
بالاخره مردم تهران از شدت گرسنگی در مسجد شاه تحصن اختیار کردند. به واقع علت تحصن همین امر یعنی گرسنگی بود اما به سرعت به مسائل دیگر تغییر یافت. عینالسلطنه نوشت: «اما این گرسنهها که برای نان متحصن شده بودند این همه پلو گوشت، حلوا، شیرینی، قند، چای را از کجا آوردند. معلوم است که از همانجا که همیشه بلاهای ایران نازل میشود که اسمش سفارت سنّیه انگلیس است.»(4)متحصنین به اشاره توطئهگران تجمع کرده بودند تا کاسه کوزهها را سر وثوق بشکنند و او را عامل قحطی معرفی نمایند و در نتیجه سرنگونش سازند؛ کاری که آخرالامر به آن موفق شدند.
همزمان زنان تهرانی به سفارت انگلیس مراجعه نمودند و نسبت به کمبود نان اعتراض کردند. این نشان میداد مردم تهران میدانند فاجعه از کجا سرچشمه میگیرد. در بازار آشوبی به پا گردید و دکانها بسته شد. زنها از گرسنگی به یک لبوفروش حمله برده و خوراکیهای او را به یغما بردند. پلیس وارد میدان شد و با مردم برخورد کرد. آنگاه زنان به سوی میدان ارگ حرکت کردند و سپس به سوی کاخ گلستان سرازیر شدند، آنها میخواستند از درب اندرونی وارد کاخ شوند، اما نگهبانان مانع
ورودشان شدند. زنان سپس به سوی سفارت انگلیس به حرکت درآمدند، پلیس محرکین را دستگیر کرد و بقیه پراکنده شدند. کسانی که پراکنده شده بودند بار دیگر به سمت بازار حرکت کردند، آنها از کسبه خواستند مغازههای خود را تعطیل نمایند. کسبه از ترس مغازههای خود را بستند، اما نظمیه بار دیگر مداخله کرد و کسبه کار خود را از سر گرفتند.(1)سه روز بعد یعنی شانزدهم جمادیالاولی 1335 میتینگی علیه انگلیسیها در میدان توپخانه برگزار شد. مردم به حق عامل اصلی گرفتاریهای خود را دولت انگلستان میدانستند. در این زمان که مقارن بعد از انقلاب روسیه بود، نیروهای این کشور اندک اندک خاک ایران را ترک میکردند و انگلیسیها به سرعت جای اینان را اشغال مینمودند. پلیس جنوب عملاً نواحی جنوبی را تا اصفهان و یزد اشغال کرده بود و نیروی شمال ایران (North Persian Force) ایران هم نواحی وسیعی از همدان تا گیلان را جولانگاه عملیات خود نمود. به واقع درست در ایامی که انگلستان در ایران یکهتازی میکرد، بحران نان در کلیه نواحی کشور به اوج خود رسید، بدیهی است که مردم عامل این بحران را انگلستان دانستند. سفارت انگلیس به سرعت به تظاهرات زنان واکنش نشان داد، این سفارتخانه به وزارت داخله نامه فرستاد که حاضر است پلیس جنوب را منحل نماید و نیروهای شمال را هم احضار کند. این نامه برای تظاهرکنندگان خوانده شد.(2)
اما انگلیس فقط بخشی از مسئله بود. محتکران، خبازها، مسئولین اداری، برخی از وزرا و احزاب سیاسی و خلاصه عوامل متعدد دیگری در این بحران دخیل بودند. دامنه قحطی به اندازهای وسعت یافت که دولت دستور داد کلیه شترها و قاطرها باید ارزاق به تهران حمل کنند. این موضوع باعث شکایت عموم شد، هر شتردار و قاطردار از هر کجا آمده بود، در شاهرود متوقف میشد تا جنس به تهران حمل کند. اما این امر مشکلی بر مشکلات افزود، به این شکل که گرانی ارزاق و نبودن علوفه و خسارات دیگری که به شترداران و قاطرچیان وارد میشد، موجب نارضایتی عمیق آنها میگردید. تجار به دلیل منع صادرات نفت به تهران، ضرر و زیانهای فراوانی
متحمل میشدند، از سویی دالاندارها به جهت نبودن علوفه و آذوقه، که باید همه آن را به توقیف شدگان میدادند، به این موضوع اعتراض داشتند. روزنامة رعد نوشت خلاصه اینکه به این دستورالعمل دولت همه اعتراض دارند و ظاهراً بخشنامه دولت فقط برای مازندران بوده است که برنج را به تهران حمل کنند؛ «نه برای جاهایی که خودشان به جهت نبودن ارزاق به عسرت میگذرانند.»(1)
در تهران در کنار قحطی، قتل و چپاول بیداد میکرد، این بود که عدهای یا به دستور وثوق و یا از سر ترس انبارهای خود را گشودند و گندم خود را به معرض فروش گذاشتند. از آن سوی خبر میرسید برخی کمیتههای سرّی مسئولین را تهدید کردهاند، «مردم همین دو سه روزه شاید انتقامی از آنها بکشند خاصه با تهدید بعضی کمیتههای سری، حتی به شاه [دستور دادند] که از سلطنت استعفا باید بنمایی.»(2)این شاید اشارهای به بیانیهها و اعلامیههای گروههایی مثل کمیتة مجازات باشد که خود را برای عملیات آماده میکردند. از سویی وثوق برای اینکه تا حدی از حدت وضعیت بکاهد، دستور داد از مازندران برنج به تهران آورند، این تدبیر دیگری بود برای مقابله با قحطی جانسوزی که در تهران در آستانه درو کردن صغیر و کبیر بود.
در ماه محرم سال 1336، عینالسلطنه چنین نوشت:
هوا هیچ بارندگی نمیکند، زمین خشک مثل کبریت [است]. آنچه کاشته شده تشنه، آنچه دیمزار است بلازرع مانده و قصد مردم این است اگر بارندگی نکند، تخم را حرام نکرده ابداً دیمزار کشت نکنند. از قزوین و آن صفحات هم خبر دارم. ابداً قطرهای باران نیامده. خداوند خودش ترحم کند. خیلی بد روزگاری شده است.(3)
در این حین سرداربهادر از چند روز قبل هزار من نان توسط اداره نظمیه در اختیار فقرای تهران قرار میداد، به عبارتی او هر روز صد من نان خریداری میکرد و بین مساکین شهر توزیع مینمود. به قول نوبهار «اینگونه دستگیریهای به موقع فوقالعاده لازم و قابل تحسین است، اگر سایر متمولین نیز به آقای سردار بهادر
تأسی بجویند روز به روز به فلاکت فقرای تهران افزوده نمیگردد.»(1)
اینها همه مسکن بود، در تهران گرسنگی و قحطی رمقی برای مردم باقی نگذاشت. بنا به گزارشهای مطبوعات «در کوچهها غیر از گرسنه و مردة بیصاحب چیزی دیده نمیشود.» دکانهای نانوایی حالتی «رقتخیز و وحشتانگیز» به خود گرفته بود. هر چه را نانوا پخت میکرد؛ قزاقها به زور میگرفتند، آنان «زن و بچههای فقیر را با لگد دور ساخته نانها را به یغما» میبردند. از آن سوی انگلیسیها سیبزمینی را باری سی و پنج تومان از اصفهان به اهواز میبردند. در این بین برخی اعضای احزاب سیاسی بیتوجه به درد و رنج و فقر و فاقة دهشتناک مردم همسو با انگلیسیها، در تعمیق فشار به تودههای مردم مؤثر بودند. به طور مثال در کارگزاری، انگلیس «هر روز برای کسبه و تجار به اسم خارجه گربه رقصانی میکند، میرزاحسین معتمد و مترجم نظام رئیس معارف میگویند هرکس قبول مسلک اتفاق و ترقی را بکند ده تومان مخارج به او داده میشود...»(2)این حسینخان معتمد یکی از عوامل برجسته انگلستان به شمار میرفت، او با میرزاکریمخان رشتی از سویی و سیدضیاء از سوی دیگر مرتبط بود، بعدها به طوری که خواهیم دید در کمیتة آهن عضویت یافت و بعدها با حضور در کمیته زرگنده زمینههای کودتای سوّم اسفند را مهیا دید.
روز سهشنبه 28 جمادی الاولی 1336 خبر رسید زمانی که مردم از گرسنگی میمردند، یک انبار بزرگ سیبزمینی یافت گردیده که به دلیل نگهداری طولانی مدت سبز شدهاند. به قول کمرهای روزی بیست و پنج شش زن بهائی برای پاک کردن این محصول به انبار میآمدند و روزی سی شاهی حقوق میگرفتند، «اگر بفهمند زن مسلمان است جواب میدهند.» پیام این مطلب واضح است، اگر مسلمانی تقاضای کار در این انبارها مینمود رد میکردند اما بهائیان به کار مشغول میشدند. علت چه بود؟ به روایت کمرهای این انباری بود دولتی که در اختیار ارباب کیخسرو شاهرخ قرار داشت. او این انبار را به نوبه خود به یک فرد بهائی داده بود تا از آن نگهداری کند، این محصول بزرگ در آن قحطی عظیم نگهداری شد و همین که در
معرض خراب شدن واقع گردید برای عرضه عمومی به میدان فرستاده شد. سیبزمینی دولتی به جای اینکه به مردم کوچه و بازار داده شود، در اختیار امریکاییها و سایر خارجیان قرار میگرفت. اما «حالا که ضایع شده و میشود و آذوقه قدری بهتر شده [به مردم داده میشود] عجب بدبخت و پردشمن است مسلمان ایرانی.»(1)
احمدشاه شاید خیلی دیرتر از مردم عادی از مسئله کمبود نان و درد و رنج مردم به نحوی مطلع شد. او روز دوّم صفر سال 1336 «به محض اینکه خبر عسرت نان و آه و ناله بعضی مردم» را شنید، فوراً از اندرونی بیرون آمد و پیش از هر کار «مشغول تبلیغات و اوامر ملوکانه راجع به آسایش عمومی شده» و شروع به بروز «احساسات رقیقه» کرد و «مشغول تأکیدات بلیغه راجع به امر نان» شد و به هیأت دولت دستور داد در این باب تمهیدات لازم را صورت دهند. به قول نوبهار شاه به هیأت دولت «دستورات کافیه و ابلاغات و اوامر بلیغه صادر فرمودهاند و همه روزه به درجه فوقالعاده مواظب و جویای احوال عمومی بوده و بیش از حد لزوم در تهیه وسایل آسایش عامه خود را دستخوش احساسات و عواطف شدیده قرار داده و میدهند.»(2)اما دخالت شاه هم بیفایده بود، اصلاً در آن شرایط چه کسی به فرامین احمدشاه که حتی از سایه خود میترسید، اعتنایی میکرد؟ نکته در این است که شاه نمیدانست بخشی از بحران مواد غذایی برای این است تا او را فروگیرند و نظمی نوین را سرلوحه کار قرار دهند. شاه نمیدانست که بخشی از بحران مولود دست کسانی است که در زمرة اطرافیان او بودند.
در این شرایط بود که عدهای از ثروتمندان تهران دست به تشکیل خانه فقرا زدند. به طور مثال در پامنار رو به روی بازار، در دوازده اطاق و بالاخانه تعداد زیادی سائلین و فقرا را جمع کرده بودند و از آنها پذیرایی مینمودند. بنیادگذار این نوانخانه اعلمالدوله، منتصرالسلطان، دکتر حاج رضاخان و عدهای دیگر بودند. این نوانخانه اصلاً به کوشش دکتر اعلمالدوله راهاندازی شده بود که همین چندی قبل
برادرش یعنی متینالسلطنه قربانی گردید.
زمستان آن سال بینوایان را در مساجد که با بخاری گرم میشد اسکان دادند و بین آنان دمپختک رایگان توزیع کردند. بعداً تصمیم گرفته شد شام فقط در دارالمساکین داده شود، اما مساجد همچنان یکی از بهترین مکان ها برای اسکان فقرا تشخیص داده شد.(1)در همین زمان مستوفیالممالک رئیسالوزرای وقت، حقوق شش ماه خود را که جمعاً سه هزار تومان میشد برای کمک به فقرا اختصاص داد. امیرمفخم بختیاری پنج ماه حقوق خود را که جمعاً هفتصد تومان میشد به دارالعجزه داد. مرتضیقلی خان فرزند او هم بیست خروار جو و گندم به فقرا کمک کرد.(2)از سویی مهدی نجمآبادی از ثروتمندان محله حسنآباد کمک خواست. او تقاضا نمود این گروه کمیتهای تشکیل دهند و به داد فقرای این محله که نسبت به ثروتمندانش اندک هستند، برسند.(3)از آن سوی دبیرالملک حاکم تهران، در شهرنو، دارالمساکینی دایر کرد و در آن مردم فقیر را خوراک داد و لباس پوشانید و برایشان حمام تدارک دید.(4)دولت و تجار شروع به تأسیس دارالمساکین کردند، آنان برای «اقدامات خیریه و نگاهداری فقرا و مساکین که همه روزه گروه گروه زن و مرد از نقاط مختلفه بدین شهر وارد و در معابر و دکاکین مخروبه منزل مینمایند...» جا و غذا تهیه میکردند.(5)
در ربیعالثانی 1336 تجار و اصناف تهران عریضهای به شاه نوشتند و از او خواستند جلو فحشا را بگیرد، مانع گسترش مناهی و ملاهی شود. اینان بیشتر مصائب کشور را ناشی از کثرت مناهی، شرب مسکرات و فحشا میدانستند، «در طهران که مرکز مملکت اسلام است تمام دکاکین مسکرات فروشی و تمام خانهها فاحشهخانه شده، احدی به خیال ممانعت نیست.»(6)علت امر را باید در همان فقر و افلاس خلاصه کرد، به عبارت بهتر وقتی فقر وارد شد، ایمان از در دیگر بیرون
1) نوبهار، سال ششم، ش86، پنجشنبه سوّم ربیعالثانی 1336، 10 ژانویه 1918.
2) همان، ش91، سهشنبه 15 ربیعالثانی 1336، 29 ژانویه 1918، «ابراز تشکر.»
3) همان، ش92، پنجشنبه 17 ربیعالثانی 1336، 31 ژانویه 1918، «استعانت.»
4) همان، ش71، سهشنبه 25 صفرالمظفر 1336، 11 دسامبر 1917، «دارالمساکین.»
5) همان، ش63، سهشنبه 4 صفرالمظفر 1336، 20 نوامبر 1917.
6) عینالسلطنه، ج7، ص5057.
رفت. اما اینگونه نیست که اکثریت مردم اینگونه باشند، مشکل یادشده عمدتاً در مناطق محروم تهران روی داد، مضافاً اینکه در این زمان تعداد زیادی مهاجر از شهرستانهای دیگر وارد تهران شده بودند، این موجودات مفلوک بدون اینکه جایی داشته باشند، در سرمای زمستان ناچار میشدند در کوچه و خیابان شب را به روز آورند. بسیاری از اینان تا صبح از سرما خشک میشدند. اینان برای اینکه حداقل چند روزی جان به سلامت برند، دست به هر کاری میزدند.
متعاقب این وضعیت، تجار برای رفع بحران نان، جلساتی تشکیل دادند و تصمیم گرفتند اعاناتی در اختیار فقرا قرار دهند. در رأس تجار معینالتجار بوشهری قرار داشت که پذیرفت مبلغ هنگفت ماهی پانصد تومان برای کمک به فقرا بپردازد. اهمیت موضوع را وقتی درمییابیم که توجه کنیم حقوق ماهانه یک وزیر در آن زمان ماهی یکصد و چهل تومان بود. در این جلسه برادران بنکدار و حسین امینالضرب هم حاضر بودند، آنان هم برای کمک به فقرا پرداخت مبلغی به صورت ماهانه را تعهد کردند. اما اینان مبلغی به مراتب کمتر از معین التجار تقبل نمودند، کمترین میزان کمک پنج تومان به صورت ماهانه بود.(1)
با تمام این اوصاف باز هم اینها همه چیزی نبود جز مُسَکِّن، به طوری که تابستان سال 1336 قمری مصادف با 1297 شمسی، با اینکه محصول زیاد بود اما نان به دست مردم نمیرسید. حتی اغلب مردمی که پول هم داشتند شبها بدون نان میماندند. برنج به خرواری یکصد و شصت و پنج تومان رسیده بود.(2)یک شب از شبهای مرداد این سال مردم دست به اعتراض زدند. مردم و به ویژه زنها علناً به وثوق و انگلیسیها فحش میدادند، در اثر این اعتراض روز بعد نان زیاد شد. دیگر اینکه کمیسیونی مرکب از میرزارضا گرگانی، سیدمحمد تدین، دکتر حسنخان احیاءالملک، میرزامحمد نجات و عدهای دیگر تشکیل شد تا به ارزاق سر و سامانی بدهند. احیاءالملک و میرزامحمد نجات البته در زمرة کسانی بودند که میدانستند منشأ و مبدأ این مصیبت عظمی در کجاست. احیاءالملک همان کسی است که در
مقام پزشک نظمیه گواهی داد برخی از دستگیرشدگان کمیتة مجازات بیمارند و با این گواهی خود باعث رهایی آنان شد. او را بعدها در دوره دوم ریاستوزرایی وثوق همراه با عدهای دیگر به اتهام کمک به سران کمیته بازداشت کردند. در آن جلسه تدین همه را با خود قیاس کرد و فریاد زد: «ما ایرانیها همه دزد، طماع، رشوه خوار [هستیم] و هیچ کار نمیتوانیم اداره نماییم. باید به دست خارجه اداره امور ما بشود و مولیتر بلجیکی خوب از عهده برمیآید.»(1)تدین البته به احتمال زیاد خوب میدانست، چرا امثال او حاضر بودند با مولیتر همکاری کنند، اما ریاست امثال منتخبالدوله بر خزانهداری را تحمل نمیکردند. اینجا همینقدر میگوییم، این مرد بلژیکی تابع اوامر انگلیسیها بود، وقتی اختیار نان را به او سپردند بناگاه نان زیاد شد. مردم این را میدیدند که به محض اینکه اختیار نان مردم به دست خارجی سپرده شد، ورق برگشت، علیالقاعده همین نکته به ظاهر بیاهمیت باید مردم را هوشیار میکرد و میدانستند بحران نان از کدام سرچشمه نشأت میگیرد.
به تاریخ ذیحجه 1336 مصادف با سنبله 1297 میرزااحمدخان آذری مسئول ارزاق ادارة مالیه را عزل کردند و مسیو مولیتر را به جای او نشاندند تا مگر بتواند کاری انجام دهد. مردم از نحوة مدیریت آذری بسیار شکایت داشتند. آذری جزو گروه وثوقالدوله بود، در عزل آذری از منصب خود، کمالالوزاره رئیس اداره مالیاتهای مستقیم وزارت مالیه و از اعضای کمیتة مجازات نقش برجستهای ایفا کرد.
همین وزارت مالیه خود منشأ فساد بود، کسی را یارای برخورد با این گروه نبود تا اینکه سال 1296 به پایان رسید. در ابتدای سال 1297 شمسی، مصدقالسلطنه معاون وزارت مالیه تلاش کرد تا اندازهای در مالیه اصلاحات انجام دهد. او توانست فهیمالملک رئیس وقت مالیات مستقیم وزارت مالیه و ترجمانالدوله خزانهدار را محکوم به یک سال محرومیت از تصدی مشاغل دولتی کند، ممتازهمایون و ابوالحسن بزرگامید مشهور به مخبرهمایون که به خاندان مشهور هدایت تعلق داشت، از مشاغل دولتی برای همیشه کنار گذاشته شدند. اینان کسانی بودند که در روزنامهها چه خودشان و چه کسانشان در ذم مصدقالسلطنه معاون وقت وزارت
1) همان، ص489.
مالیه مطلب مینوشتند، اما او سرانجام توانست خیانتهای آنها را به اثبات رساند. یکی از این موارد اختلاس هفتصد هزار تومان از محل انحصار تریاک بود،(1)روزنامة ایران نوشت دیگر اگر کسی تا پنجاه هزار تومان از مالیه دولت را به نفع خود حیف و میل کرده باشد، پشیمان است؛ زیرا در مقابل مبالغ هنگفتی از این دست، آن مبالغ بسیار ناچیز بودند.
اندکی بعد نظمیه تهران آمار مرگ و میر این شهر را منتشر کرد، معلوم شد فقط در سال 1296 یکصد و هشتاد و شش هزار تن از مردمان بیگناه تهران در اثر گرسنگی و بیماریهای ناشی از همان گرسنگی از بین رفتهاند. عینالسلطنه که خود در این زمان در تهران اقامت داشت نوشت: «درست در طهران قلت جمعیت محسوس است.» در کاشان سی هزار تن از گرسنگی مردند، در قم «غالب خانهها همانطور درش قفل است که تمام ساکنین آن بدرود زندگانی گفته اند.» درست در این شرایط اسفناک عدهای از مردمان بیرحم و بیعاطفه، «صدها، دویستها هزار تومان منافع بردند.» اسفناکتر اینکه «در طهران آدم سراغ داریم که از پول کفن مردهها مبلغی دخل نموده بود.» کسانی که مسئولیت داشتند نان مردم را تأمین کنند، نه تنها این کار را نکردند بلکه خود باعث افلاس مضاعف آنان شدند. به طور نمونه همین عینالسلطنه خود واسطه حمل غله قزوین و اراک و نقاط دیگر بود در نزد میرزااحمدخان آذری؛ «چهل هزار تومان به او تعارف میدادیم، ارباب کیخسرو آن متقلب که عزیز کرده بیجهت شده روی دست ما برخاسته نمیدانم چه علاوه کرد که به او داد.» در اثر این تراژدی هولناک قحطی، کسانی که بیمار حصبهای شناخته میشدند به آسانی قابل شناختن بودند؛ «هر کس کلاهش گشاد شده و سرش تراشیده، مریض بوده».(2)حتی داروهای شفای حصبه هم احتکار میشد.
دولتآبادی که درست بعد از خاتمة جنگ اوّل جهانی به ایران بازگشت، روایت کرده که بعد از چند سال دوری از تهران، مشاهده کرده «قحط و غلای سال گذشته توارد بدبختیهای بسیار، مرضهای مسری گوناگون شاید ربع جمعیت تهران را کم
کرده است، راستی تهران خلوت شده و کسر جمعیت آن نمایان است.»(1)دولتآبادی فقط بخشی از حقیقت را بازگو کرده است، به واقع رعد بر اساس آمار نظمیه گزارش میداد، یک سوّم جمعیت تهران از گرسنگی مردهاند.
غیر از قحطی، بیماریهای گوناگون هم مردم را درو میکرد. به نوشته دکتر امیراعلم ثقفی، برادر متینالسلطنه، در ایران سالیانه متجاوز از دویست هزار طفل به مرض آبله جان میدادند. صدهزار تن به محض گرفتن آبله میمردند، حدود پنجاه هزار تن کر و کور میشدند و بعد بدرود زندگی میگفتند و پنجاه هزار تن دیگر هم که مستعد بیماریهای دیگر بودند، اگر به آبله مبتلا میشدند بلافاصله میمردند.(2)
بحران یاد شده منحصر به تهران نبود، هیچ آبادی نبود که از شرّ این مصیبت ویرانگر رهایی یابد. کُلیه شهرهای بزرگ کشور دستخوش قحطی بود و گرسنگی و مرگ. تهران چون مرکزیت داشت و عمدة روزنامههای کشور در آنجا منتشر میشدند، اخبار موحش گرسنگی را بازتاب میداد، اما شهرستانها کمتر پوشش خبری مییافت. آنچه از شهرستانها در مطبوعات چاپ میشد، عمدتاً عریضههایی بود که نگونبختی شهرستانهای کشور را منعکس میکرد. تلاش خواهیم کرد به بخشی از این تباهی در شهرستانها اشاره کنیم؛ که البته تنها بخشی از واقعیات جامعة ایران در این برهه حساس است.
همدان یکی از شهرهایی بود که به دلیل فتنة سالارالدوله، هجوم قشون بیگانه و سست عنصری زمامداران در مرکز، بیشترین آسیب را از قحطی بزرگ مقارن جنگ اوّل جهانی متحمل گردید. به بخشی از مشکلات طاقتفرسای همدان و برخی دیگر از نواحی غرب کشور اشاره کردیم، اینجا لازم به تذکر است که هنوز ماههایی چند از عمر مشروطه باقی مانده بود که درست در اواخر سال 1330 قمری قحطی نان شدت یافت. گرانی به اوج خود رسید و قیمت گندم به ناگاه ترقی کرد. همزمان در
قزوین قیمت گندم هر خروار از هفت تومان به سی تومان رسید. در همدان این قیمت به چهل و شش تومان بالغ شد، خلاصه اینکه به قول برخی راویان در همدان «متصل آدم میمیرد.» دزدان و راهزنان در همدان بار دیگر جان و مال و ناموس مردم را مورد هجوم قرار دادند، روستاها پی در پی غارت میشد، ژاندارمهای بیگناه به قتل میرسیدند و تفنگشان به سرقت میرفت، «خیلی خیلی همدان مغشوش است. از دزدی و غارتگری و گرانی و قحط.»(1)
وضعیت روستاهای همدان بسیار رقتآور شد، بسیاری از روستاها قربانی جنگ ویرانگر روس و عثمانی گردیدند، گلولههای طرفین جنگ دائم به این روستاها اصابت میکرد و مردم را به هلاکت میرسانید. درختهای منطقه قطع شد، باغها ویران گردید. در یکی از روستاهای همدان به نام کوریجان، وقتی قشون روس و عثمانی عقبنشینی کردند، از جمعیت هفتصد خانواری آن تلی از خاک که مملو از نعشهای متعفن و سگهای هار بود، باقی ماند. وقتی مباشری به نام علیمردانخان معتضدالممالک وارد این روستای سابق شد، چندین روز با عوامل خود فقط سگهای هار را میکشت و نعش دفن میکرد. همه چیز سوخت و غارت شد و پایمال گردید.(2)
همدان در کنار قزوین دو مرکز از مهمترین مراکز اسکان نیروهای روسیه بودند. اینان به کمک خشکسالی و کمبود مواد غذایی شتافتند تا مردم را هر چه بیشتر آماج حملات بیرحمانه خود قرار دهند. در همدان نظامیان روس نسبت به کسبه و اهالی تعدی آغاز کردند. آنها در خرید اجناس بیش از اندازه به مردم اجحاف مینمودند، کسبه از این همه ظلم و ستم به تنگ آمدند، بازارها را بستند و «بعلاوه به واسطه تنگی ارزاق عده زیادی از فقرا و مردم متفرقه اجتماع کرده چندین دکان را غارت نموده مقداری تریاک بی باند رول و مبلغی منات و پول و جنس به غارت بردهاند؛ حکومت و نظمیه در اسکات مردم و باز کردن بازارها جدّیت کرده و مجلسی از عموم ترتیب داده و برای خوراک یک ماه اهالی و قشون، گندم و آذوقه حاضر کرده و رفع تشویش
اهالی شده و بازارها را باز کردند.»(1)در این شهر قیمت گندم به سرعت ترقی کرد و به خرواری یکصد تومان رسید، جو نود تومان بود و برنج نایاب. بنابر گزارشهای دولتی در همدان نصف مردم شهر به دلیل گرسنگی از بین رفتند.
در اواخر پاییز یا اوایل زمستان سال 1296 بود که یکی از روحانیان همدان به نام مجتهدزاده همدانی، نامهای به مرکز ارسال کرد و در آن به گوشهای از فلاکت و بیچارگی مردم همدان اشاره نمود. او نوشت وضعیت دلخراش همدان باعث شده دل سنگ آب شود، «آیا عاشورای همدان به سمع مبارکتان رسیده که هزارها پردگیان آنجا در مقابل نامحرمان، درب دکاکین خبازی از صبح تا عصر گرسنه و نالان، اطفال خوردسال بیطاقت مثل جوجه مرغ لرزان، ضعفا و بیچارگانی که حاصل دسترنج آنها در چند جا جمع شده و مرکزیت پیدا کرده در میان کوچه و محله مرده و بیجان؛ هزارها زن و بچه، پیر و جوان، دهقانیان، در این سرمای زمستان، در شهر و بیابان، گرسنه و عریان؛ علاوه بر اینها همه روزه حریق و غارت یغماگران داخلی و خارجی در جریان، گندم و سایر ارزاق این گرسنگان به قیمت جان، و خرواری یکصد و ده تومان، یاللعجب سبحانالله خبر دارید؟» به قول او یک سال بود که مردم به نغمههای دلخراش، صدای خود را به «گوش عالمیان» رسانیده بودند، مردم از یک سال گذشته وضعیت آن روز را پیشبینی میکردند، آنان خواستار عزل رئیس عدلیه و نظمیه شده بودند، اما احدی به صدایشان گوش نداد و مستدعیات این بینوایان به دل احدی رحم نیاورد. به نوشته این فرد، مسئولین ادارات به وظایف خود عمل نمیکردند، آنها فقط در این اندیشه بودند چگونه با کمترین هزینهای و در کمترین فرصتی جیب خود را پر نمایند: «خدایا این چه داستان و چه ترتیبی است؟ چرا ابناء بشر اینطور بیرحم شدهاند؟ چرا اینقدر هرجومرج است؟ بحران کابینه چه وقت رفع میشود؟ تزلزل کی خاتمه پیدا میکند؟» در خاتمه نامه آمده بود:
ای ملّت ایران مأیوس باشید، از کسی انتظار رحم و مروت نداشته باشید، اشخاصی که امید همراهی از آنها دارید غیر از بردن هستی و گدا کردن و به فرعونیت معامله کردن با شما کاری ندارند، شما را دستخوش اغراض خود کرده و خودشان هم
1) ستارة ایران، ش72، پنجشنبه 6 صفرالمظفر 1336، 21 نوامبر 1917، «همدان.»
دستخوش اغراض دیگران هستند. ارزاق شما را به قیمت جان شما هم نمیفروشند، وُجَهای(1)شما غیر از استفاده از شما و تحمیل منت بیجهت بر شما خیالی ندارند، بیدار و مأیوس باشید؛ من که بعد از دوازده سال(2)تحملات فوقالتصور و انتظار بهبودی به کلی مأیوس شدهام.(3)
بالاخره هم در این شهر کمیسیونی متشکل از متمولین، به نام کمیسیون توکل تشکیل شد و از دو هزار تن از فقرا پذیرایی نمودند.(4)لیکن بحران عمیقتر از آن بود که با این مسکنها حلوفصل شود.
در کردستان نیز فقر و وحشت بیداد میکرد. ساوجبلاغ «حکم مسلخی وحشتناک و خرابة دهشتناک» پیدا کرد. گرسنگان «بیچارهگان(5)و درماندگان که مادام این مدت [جنگ] در صحاری و جبال و بیغولههای جنگلات(6)و غیره مثل حیوانات وحشی به سر میبردند، جرئت و جسارتی پیدا کرده با حال رقتآمیز و هیولای وحشتانگیز که هر بیننده را دچار حیرت و حسرت مینماید، با پای برهنه و عورات مکشوفه هجوم آورده به دهات و شهرها ریخته» بودند. در ادامه نامهای که این وضع اسفناک را گزارش میداد آمده بود: «این جماعتی که مینویسم عبارت از زنها و اطفال یتیمی است که صاحبان و پدران و سرپرستان آنها مقتول و خودشان که متواری شده و در این مدت مدید در بیابانها به سر برده با حال قحطی و غلا که هیچ آذوقه پیدا نمیشود، با علف و در زمستان با پوست(7)درختها... زندگی کرده بدبختانه تا حال زنده مانده»اند. از آن سوی «البته همه یتیم و فقیر و بینوا و بدبخت دیدهاند ولی نه به این حال فلاکت و بیچارگی که غالباً از فرط خوردن علف و شدت مصائب دوچار امراض صعبه [شدهاند]، در این قحطی که گندم هفتاد تومان گیر نیاید و متمولین برای پیدا کردن نان خود معطل هستند، این اطفال معصوم در زیر دیوارهای
خرابههای شهر با حالت وحشتانگیزی هر روزه چند نفرشان چشم امید از ما بسته و جان به جان آفرین میسپارند.»
در سراسر ایران و به ویژه در منطقة کردستان که مورد هجوم سپاه روس و عثمانی شده بود، زنان و کودکان از گرسنگی میمردند. زنهایی که بچه شیرخواره داشتند، «همین طور مرده و اطفال بیصاحب میافتند.» دخترهایی که زنده مانده بودند، به دست ده و یا بیست سرباز اجنبی دست به دست میشدند. مکرمالملک والی کردستان نوشت: «فریاد استغاثه خود و بزرگان اسلام» را به گوش ایرانیان مقیم تفلیس و باکو رسانیده، با حمایت آنان یک «دارالعجزه» تأسیس کرده تا برای «سکونت آوارگان اسلام» پناهگاهی فراهم شود. مکرمالملک نوشت این وضع «ستمدیدگان ظلم اجانب» و «ثمرات غفلت و سهلانگاری(1)خودمان است». او در ادامه آماری وحشتناک ارائه داد: طبق این آمار فقط حوزه حکومت او چهل هزار گرسنه و آواره دارد که عمدتاً بیوه زنان و اطفال یک تا ده دوازده ساله را در بر میگیرد، این افراد غالباً مریض بودند. به نوشته مکرمالملک «بالفرض تا زمستان اگر نوعی خودداری نمایند، علیالتحقیق در زمستان کسی خلاص نخواهد شد»،(2)یعنی همگی خواهند مرد. به سرعت در ایالت کردستان قیمت گندم خرواری صد تومان شد، برنج سیصد تومان، در سایر نقاط ایران هم گندم به همین اندازه بود، حتی در تهران که زیر نظارت ظاهری دولت مرکزی قرار داشت، قیمت نان به خرواری یکصد تومان بالغ گردید.(3)
اگر کردستان آماج حملات روس و عثمانی بود، جنوب کشور و به طور خاص فارس عرصه تطاول بریتانیا گردید. در طول جنگ اوّل جهانی بریتانیا به موازات نقض استقلال و تمامیت ارضی کشور، کمترین رحمی در حق ملّت ایران روا نداشت. شهرها و دهکدهها خراب شدند، اهالی بیگناه جنوب کشور را غارت نمودند، تمامی قراء و بلوک حساس جنوب را با توپ ویران ساختند، مراتع و کشتزارهای حاصلخیز را با قوای خود و همدستی برخی نیروهای ایرانی چاپیدند و
به قول گروهی از اهالی فارس، به این شکل انگلستان «سرتاسر این مملکت را با هیولای رعبآور قحط و غلا مواجه ساخت.» در جنوب کشور پلیس جنوب دامنه نفوذ خود را تا اصفهان و یزد امتداد داد، به این شکل انگلستان «نقاطی که سالیان دراز تمامت آذوقه ایران را فراهم مینمود با یک دنیا بیشرمی و وقاحت غصب کرد، آنچه محصول از غله و حبوبات و ارزاق دیگر در این امکنه سراغ داشتند، ضبط و متدرجاً از راه اهواز و محمره و ناصری(1)و عباسی(2)برای اعاشه قشون خویشتن در بینالنهرین فرستادند.» وضعیت بیاندازه بغرنج شد، «فریاد و فغان الجوع» سکنه این بخشها از نواحی ایران، «به عیوق(3)میرسید». از سوی دیگر «تلفات یومیه اصفهان و کاشان از یکصد و یکصد و پنجاه نفر [در روز] تجاوز کرده است.»
قزوین و توابع آن دیگر ناحیهای بود که به شدت تحت تأثیر قحطی، حمله بیگانه و سوءمدیریت روز به روز مفلستر میشد. روستاهای قزوین به سال 1335 گرفتار قحط و غلای وحشتناکی شدند، مردم از فرط فقر و بیچارگی تمام احشام خود را سر بریده و خوردند و یا به ثمن بخس فروختند. عدهای از آنان از روستاهای الموت که عینالسلطنه شاهد آن بود، به دلیل استیصال و گرسنگی به تهران میرفتند به این امید که در پایتخت جان به سلامت برند، لیکن وقتی وارد تهران میشدند، میدیدند اگر وضعیت روستای آنها فقط به دلیل قحطی آشفته شده بود، این شهر را معضلات پیچیده سیاسی، اقتصادی و اجتماعی از پای درمیآورد. مسئله مهم در قحطی سال 1917/1296 این نبود که غلات وجود نداشت، برعکس غلات فراوان بود، به دلیل گرانی اینک دیگر مردم قدرت خرید نداشتند. عینالسلطنه نقل میکند از میزان غلات انبار شده محدود او که سال گذشته تا نیمههای سال دو ثلث فروش میرفت، آن سال یک ثلث هم فروش نرفته بود. شخص او با اینکه مقادیر زیادی غلات و به طور خاص گندم را به میزان پانصد خروار میتوانست به آسانی خریداری کند، از این امر منصرف شد، زیرا میترسید که همین غله جزیی خودش هم بماند تا چه رسد به اینکه مقادیر دیگری هم خریداری کند. مطلب عینالسلطنه نکتهای مهم را
افشا میکند: اینکه غلات به اندازه کافی وجود داشت، اینکه با وجود خشکسالی مقادیر معتنابهی ارزاق در انبارها نگهداری میگردید و اگر همین محصول در اختیار مردم قرار میگرفت، تا حد زیادی مانع مرگ و میر میشد. به واقع محصول بود، اما محتکران قیمتها را آنچنان بالا برده بودند که کسی قدرت خرید نداشت. مردم قزوین و حومه به دلیل گرانی غلات به تنکابن میرفتند، اما فقط میتوانستند مقداری برنج و ارزن تهیه نمایند.(1)
باز هم از قزوین گزارش میرسید که بالغ بر چهارصد هزار تومان اموال نقد مردم توسط سالداتهای روس به غارت رفته است. سالداتها در شرارت خود بسیار مُصر بوده و دائماً اذیت و آزارهای خود را به گونهای تکرار میکردند. اینان هر روز به وسیلهای آسایش را از مردم سلب کرده و مغازهها را غارت مینمودند، بنا به گزارش یک شاهد عینی «در بازارها هیچچیز پیدا نمیشود، تمام دکاکین عبارت است از یک سلسله قفسههای خالی که اجناس آن را هر قدر خوب بود آنها به غارت رفته و باقیمانده را هم بدبخت کسبه از ترس خود در نقطهای مدفون و پنهان کردهاند. در چنین سالی که شدت استیصال و گرانی طاقت فرسای ارزاق عموم را مضطر کرده است، بیچاره [مردم] به واسطه عدم امنیت از تحصیل معاش محروم ماندهاند.»
در همین شکوائیه آمده بود باغات اطراف قزوین توسط روسها تاراج شده است، بالاتر اینکه هر روز اینان چندین فقره جنایت مرتکب میشدند و هر کس را از باغبان و یا دیگران در باغها پیدا میکردند، به شدت کتک میزدند و یا به آنان زخمهای مهلک وارد مینمودند «که شاید از زندگانی محروم و به فاصله کمی از این زندگی آمیخته به ننگ فارغ میشوند، مردم در منتها درجه پریشانی و بدبختی، دادخواه نیست؛ ادارات صد مرتبه بدتر از زمان استبداد، مالیه دولت معرض یک دسته چپاولگر که از طرفی رعایا و از جانبی مالیه مملکت را میچاپند، اداره حکومت با دوره ناصری(2)بیتفاوت است، باز همان فراشها و نایبالحکومه و نرسیدن به کارها و سرکیسه کردن مردم و قلق و خدمتانه(3)و غیره بهتر از زمان
ناصری رواج دارد.»(1)
در این شهر روسها به تجار و کسبه حملهور شدند و دکانها و حجرههای آنان را غارت نمودند. به سوی مردم معترض تیراندازی شد، حجره آقا سیدمحمد رضویزاده را شبانه غارت کردند، محل این حجره در نزدیکی عمارت بانک شاهنشاهی متعلق به انگلیسیها واقع بود، اما نگهبانان این بانک از حمله مهاجمین جلوگیری نکردند. از این حجره قریب یکهزار و پانصد تومان دزدیدند، به دنبال این حادثه کلیة تجار قزوین حجرههای خود را بستند و در تلگرافخانه پناهنده شدند، اما پناهندگان خود میگفتند که میدانند این امر هم فایدهای در بر ندارد. تجار به مقامات مسئول در تهران تلگراف کردند و خاطرنشان نمودند مردم قزوین و تجار از تهران مأیوس شدهاند، به همین دلیل تکلیف خود را نمیدانند. تجار نوشتند اگر این یأس ادامه یابد، بیم آن میرود که مردم «ملتجی به قونسول انگلیس آن هم به انگشت کارکنان آنان [گردند]؛ یا در بانک انگلیس پناهنده شوند.»(2)
در اوایل سال 1297 در قزوین گندم خرواری یکصد و سی تومان شد، یعنی حداقل حدود بیست برابر قیمت معمول. جو خرواری یکصد تومان و حتی محصول بیارزشی مثل ارزن خرواری شصت و هفت تومان به فروش میرفت، بالاتر اینکه حبوبات مثل نخود و لوبیا خرواری صد تومان شده بود. مردم گرسنه الموت به تنکابن میرفتند تا برنج خریداری کنند، اما مأمورین دولتی حمل برنج را قدغن کرده بودند، «این مردم گرسنه دست خالی مراجعت میکنند، نفرین و ناسزا میگویند.»(3)در شهر قزوین که از مهمترین مناطق کشاورزی ایران بوده و هست، مردم از گرسنگی جان میدادند. بنا به گزارشهای شاهدان عینی «توی کوچه و خیابان نفوس زکیه از گرسنگی نیمه جان و جان داده افتاده است.» مرض وبا و حصبه هم به نوبة خود مردم را درو میکرد، کسانی که زنده مانده بودند همه رنگ پریده، چهرهها زرد، بدنها تکیده و نحیف و گردنها بسیار باریک شده بود، مردم حتی نای راه رفتن نداشتند. در بسیاری از مناطق حال و روز مردم از این هم بدتر بود، اغلب
مردم گرسنه و در حال غش و ضعف بودند، «بدتر از همه درویشعلی همدانی با برادرش، پسرش، زن و بچه اینجا [الموت] آمدهاند، لوت، عریان... این آدم کاسب بود همه ساله متاع میآورد، بعد پوست خریداری میکرد. حالیه این قسم شده. میگوید روسها تمام مال ما و اهل آبادی ما را بردند.»(1)
در ولایت معمور و سبز و خرم مازندران، همه جا خشکی بود، همه جا کمبود آب نگرانی جدّی ایجاد کرد، روز به روز بر نرخ اجناس و امتعه افزوده میشد. مصیبت بزرگتر روسها بودند، آنها از هر نقطهای که توانستند غله و برنج جمعآوری کردند و به روسیه حمل نمودند. این وضع باعث شد مردم بیچاره به ویژه در مناطق شمالی کشور به فقر و افلاسی وصفناپذیر مبتلا شوند. دیگر اینکه در آمل آتشسوزی مهیبی روی داد که خانه و کاشانه مردم را ویران ساخت، ده هزار تن بیخانمان بیرون شهر گرسنه و عریان جمع شده و منتظر کمک دولت مرکزی بودند. دویست هزار کیسه برنج و مقدار معتنابهی مالالتجاره و اثاث البیت آنها طعمه آتش گردید.(2)انگلیسیها وعده دادند به نیروهای نظامی خود دستور دادهاند در این شرایط غلات ایران را جمعآوری و احتکار نکنند، نیز قول دادند در رفع بحران به دولت ایران کمک کنند تا خاطر مردم آسوده باشد. این نکته خود مبین این موضوع است که انگلیسیها در احتکار غلات و شیوع قحطی در سراسر کشور نقش مهمی داشتهاند.
در گیلان وضع بهتر بود، میرزاکوچکخان جنگلی که مانع ورود بیگانه به گیلان میشد، خدمات بزرگی به مردم این منطقه انجام داد، گیلان یکی از مهمترین نقاطی است که هیچ گزارشی از قحطی در آن مخابره نشده است. به دستور میرزا، دویست خروار برنج از رشت به تهران ارسال کردند تا توسط معینالوزاره یعنی حسینخان علاء بین مردم تقسیم شود. نیز میرزا مساعدت کامل کرد تا چهار هزار خروار برنج خریداری شده توسط دولت، در اسرع وقت به تهران فرستاده شود.(3)
کرمانشاه از دیگر نواحی غرب کشور بود که از جنگ و قحطی بزرگ به شدت آسیب دید. به گزارش حکومت کرمانشاه، چون اتباع خارجه و کنتراتچیهای
روسیه غله را انبار نموده بودند، اهالی به جهت کمی جنس در عسرت زندگی میکردند. مجلسی برای بررسی بحران در دارالحکومه متشکل از کارگزار و سایر مأمورین دولت، علما، اعیان، تجار و اصناف با حضور کنسولهای روس و انگلیس تشکیل گردید. مذاکرات حول این موضوع بود که کنسولهای روس و انگلیس مانع از احتکار غله توسط مأمورین خود شوند. آنان قول دادند تا در این زمینه اقدامات مساعد انجام دهند، ضمناً قرار شد برای خرید غله از لرستان سی هزار تومان جمعآوری نمایند و مأموری را برای خرید جنس به آن ولایت بفرستند. در همان جلسه مقرر گردید دو کمیسیون برای مبارزه با بحران غله وارد کار شود: یک کمیسیون پول و اعانه جمع کند و کمیسیون دیگر انبارهای محتکرین را شناسایی و مصادره نماید. این کمیسیون، همچنین وظیفه داشت غله را بین خبازها توزیع کند.(1)
همزمان در اصفهان آذوقه نایاب بود، در این شهر بلوایی به پا شد. در اصفهان برادران کازرونی که تجار معتبر این شهر بودند، شروع به توزیع نان بین مردم کردند. این برادران فرزندان محمدحسین کازرونی بودند، حاج محمدحسین کازرونی معروف به حاجی کاکا حسین ساکن اصفهان از تجار معروف آنجا بلکه ایران بود. شرکت مسعودیه و شرکت اسلامیه و کارخانة بافندگی کازرونی در اصفهان از تأسیسات او به شمار میآمد. آقامیرزامحمود کازرونی همراه با برادرانش یعنی میرزاابوالقاسم و میرزامحمدعلی کازرونی روزی یک خروار نان به تهیدستان میدادند. اینان «دست از تجارت و کارهای خود کشیده از صبح تا چهار ساعت از شب گذشته دامن بر کمر زده پشت دکان نانوایی ایستاده، بلیط از فقرا گرفته و نان مجانی میدهند.»(2)در کرمان، خراسان، یزد، آذربایجان و خود تهران و توابع، کار روز به روز دشوارتر میشد،(3)هیچ امیدی به آینده وجود نداشت.
در نواحی مرکزی ایران مثل اراک، گلپایگان، خوانسار و کاشان وضعیت مشابهی وجود داشت. به عبارت بهتر هر جا پای قشون انگلیس و روس رسید، امان مردم بریده شد. قشون روسی مقیم اراک، از مردم محروم چهار هزار خروار غله خواستند،
در گلپایگان این میزان تهیه شد، اما روسها بدون پرداخت قیمت؛ جنس را بردند. خبر میرسید که مجدداً «قشون روس از انبارهای غله گلپایگان جنس میبرند و به هیچوجه قیمت آن را هم تأدیه نمینمایند!»(1)در همین حال خبر میرسید قشون روسیه، وارد زنجان شدهاند، در این شهر هم مثل سایر شهرهای ایران، غلات و آذوقه کمیاب شده بود؛ بالاتر اینکه در اغلب موارد، غلات نایاب و جغد قحطی بر فراز سر مردم به پرواز در آمده بود. مردم که خود با درد بیدرمان خویش به هر طریقی زندگی را میگذرانیدند، اینک با اعلان خبر ورود قشون روس به شهرشان به شدت وحشتزده شدند،(2)آنان مضطربانه به این میاندیشیدند که با آن وضع فلاکت و افلاس، چگونه باید غلّة مورد نیاز روسها را تأمین نمایند؟
در زنجان زنان گرسنه به دارالحکومه مراجعه کردند، اما مشاهده کردند در بسته است. زنان در دارالحکومه را سنگسار نمودند و سپس به خانه فردی به نام حاجیسیدنعمت مراجعه کردند، آنان خانه این مرد را به آتش کشیدند و مردی به نام حاجی مهدی تاجر را که آرد به رشت حمل میکرد کتک زدند که «بنابر گزارشهای واصله مشرف به موت است.» این مرد را به خانه حاجی سیدمحمدآقای مجتهد بردند، در آنجا از او قبض یکصد خروار گندم را گرفتند و رهایش کردند. والی شهر قول داد مسئله نان مردم را شش روزه حل کند و این مهم را ساماندهی نماید.(3)او از مردم خواست دکانهای خود را بگشایند، در همین اوضاع و احوال «آقا مشهدی حسن حلاج رنجبر نطقی علمی و اجتماعی دائر بر مرام و روش دمکراسی و تهییج عموم به مناسبت این مرام» در مسجد شاه ایراد کرد! نیز سیدمحمد تدین «نطق بلیغی که حاوی اصول عقاید اسلامی و مطابقه آن با مرام دمکراسی بود، بیان فرمود.»
اما درست زیر همان خبر آمده بود: «به قرار اطلاعات واصله مسئله کمیابی غله از نقاط، اسباب زحمت برای اهالی فراهم نموده؛ در یزد و قزوین و کاشان و سمنان اغلب دکاکین بسته شده اهالی بیاندازه مضطرب میباشند و آنچه خبر میرسد بیم اغتشاش از این جهت میرود.» بعد از این خبر، گزارش مشابهی از کرمانشاه رسیده
بود، در این گزارش هم ذکر شد که وضع نان در کرمانشاه بیاندازه وخیم و جان و مال و ناموس مردم در خطر قرار دارد، کسب مردم به احتمال قریب به یقین تعطیل خواهد گردید، در ساوه هم مردم در تلگرافخانه اجتماع کردند و به واسطه گرانی نان سر و صدا به راه انداختند.(1)
گرسنگی در یزد هم بیداد میکرد، تجار یزدی مقداری جنس از کرمان و رفسنجان خریداری کردند تا آن را برای کمک به مردم به یزد حمل نمایند. حاکم کرمان «صلاح ندیده که جنس خریداری خود یزدیها برای تأمین حیات اهالی گرسنه یزد حمل شود.» تجار یزدی قصد داشتند دوازده هزار خروار غله خریداری نمایند، اما مسئولین شهر کرمان اجازه ندادند، تجار راضی شدند حداکثر سه تا چهار هزار خروار خریداری کنند، باز هم مخالفت شد؛ بالاخره دولت دستور داد یک هزار خروار غله به یزد حمل گردد، اما باز هم اجازه ندادند.(2)
از آن سوی در یزد به واسطه کمی غله، گرانی بیداد میکرد، در این ولایت بارانی نمیبارید و اوضاع جوّی نشان میداد به این زودیها خبری از نزولات جوی نخواهد بود. مردم نگران بودند و اضطراب از سر و روی آنان می بارید.(3)در سمنان از اوّل طلوع آفتاب لاینقطع عموم مردم به تلگرافخانه سرازیر شدند و «ناله الجوع الجوع» آنها به آسمان میرفت. بنا بر یک گزارش تلگرافی «تمام دکاکین بسته شده، عمل خبازخانه هم رشته آن گسیخته شده، هنگامه غریبی است. علما و تجار و اعیان تماماً تلگرافخانه هستند، آنقدر فریاد یا محمد[ص] بلند است که ممکن نیست کار کرد، خوبست توجه عاجلی برای این اهالی بشود.»(4)به والی کرمان دستور داده شده بود به تجار یزدی اجازه دهد برای نجات مردم یزد از گرسنگی، غله حمل کنند. والی به وزیر داخله تلگراف کرد که محصول کرمان آفت دارد و حمل آن غیرممکن است.(5)مشاهده میکنیم که در این ایام کرمان هم با مشکل قحطی مواجه نبود، البته
خود شهر کرمان. دلیل امر واضح است: این زمان در این شهر سر پرسی سایکس زندگی میکرد که تشکیلات پلیس جنوب را راهاندازی کرد، نیز کرمان کلید رسیدن به سیستان بود؛ سیستان هم دروازه رویایی هند. به عبارت بهتر در کرمان هم خود انگلیسیها برای جلوگیری از شورش مردم مانع تعمیق قحطی شدند. در این شهر همانطور که دیدیم هزاران خروار غله انبار شده بود اما مردم مناطق همجوار مثل یزد، از گرسنگی میمردند. لیکن این امر هم مقطعی بود، درست به هنگام انقلاب روسیه و درست زمانی که معلوم شده بود روسها از ایران رفتنی هستند، کرمان هم به وضعیت سایر شهرهای کشور مبتلا شد.
عینالسلطنه به نقل از روزنامة رعد مینویسد:
قحط و غلا در تمام مملکت حکمفرماست. مسلمانان و ودایع الهی از گرسنگی تلف میشوند. در شهر قم روزی پنجاه نفر عجالتاً تلف میشود. در همدان سی هزار نفر فقیر اسمنویسی شده است. در طهران خبرنگار رعد به چشم دیده که جمعی زن و پیرمرد از سلاخخانه خون گوسفند برای تغذیه خود و اطفالشان میبردند. شتر مردهای در خندق افتاده بوده گوشت و پوست حتی استخوانهای آن را مردم شبانه برای خود بردهاند. رعد مینویسد با یک نفر از دمکراتهای جدّی ملاقات کردم و گفتم این چه ترتیب است که شما و رئیس کمیته آقای مخبرالسلطنه رفتار میکنید. گفت من چند مرتبه به آنها گفتم که داخل عمل نان نشوید از عهده مخبرالسلطنه خارج است، قبول نکرده مرا مردود نمودند. حتی صفت ارتجاع به من دادند. حالیه به این ترتیب است که میبینید. میگویند دولت دو کرور تا حال برای نان پول داده و هیچ تفاوتی به حال مردم نکرده است.(1)
آری! این کرورها به جیب کسانی سرازیر میشد که بیرحمانه قتلعام مردم گرسنه را نظاره میکردند، اما جنازههای آنان را پلکان ثروتمند شدن خود قرار دادند. پولی که برای رفع گرسنگی مردم اختصاص داشت حیف و میل میشد و در این حال هیچ فریادرسی نبود. سال 1336 ریاست ارزاق تهران با مخبرالسلطنه هدایت بود، روزنامة رعد وضعیت نان تهران و اتلاف نفوس پایتخت را کار حزب دمکرات
1) عینالسلطنه، ج7، صص5112-5111.
میدانست که میگفت ریاست آنها با هدایت است. در مقالهای با عنوان «دمکراتها بخوانند» نوشت در این هفته پنجاه و یک نفر از گرسنگی در تهران مردند، در محبس نظمیه تهران چهارصد و پنجاه نفر محبوسند و اطفالی وجود دارند که والدینشان معلوم نیست و در محبس به سر میبرند. اکثر این افراد هنوز محاکمه نشدهاند و تقصیر یا بیگناهی آنان اثبات نشده است.(1)
خراسان در زمره دیگر ولایاتی بود که در آتش بیداد و قحطی میسوخت. در اواسط ذیقعده سال 1335، نامهای با امضای عبدالحسین خراسانی به روزنامة زبان آزاد رسید، در این نامه آمده بود: «خراسان در آتش قحطی، وبا، عدم امنیت میسوزد. هر یک از این علل منفرداً برای تهییج افکار و منقلب کردن یک مردمان مطیعتری کافی است. فقط نظمدوستی خراسان است که باعث تحمل بدبختی شده است.» از آن سوی زبان آزاد به نقل از روزنامة بهار چاپ خراسان نوشت: «عدهای اهالی ستمدیدة قوچان که [حاکم] ایالت به عرض آنها نرسیده بود، به صحن امام [رضا (ع)] پناه آورده و نفط روی خود ریخته و آتش زدهاند و مردم جمع شده آنها را نیمسوخته خلاص کردهاند، این است حال خراسان...»(2)در مشهد دکانهای خبازی به دلیل قحطی بسته شدند، جمعیت گرسنه در کنار خبازیها تجمع کردند و فریاد و فغانشان به هوا رفت، احتمال بروز شورش هر لحظه در شهر قوت میگرفت. وزارت داخله به وزارت مالیه نوشت برای جلوگیری از تعمیق بحران هر چه سریعتر غلات به این منطقه ارسال گردد.(3)
در ساوه قریب چهار هزار نفر به ادارههای مختلف دولتی ریختند و به قول گزارشگران «فریادشان از بینانی بلند است و به نان جو محتاجند.»(4)از منجیل خبر میرسید مأمورین مخصوص روسیه به طارم رفتهاند و مشغول جمعآوری غلات هستند. آنان مقادیر فراوانی گندم و جو را به طرف زنجان برده و در آنجا انبار نموده بودند.(5)
1) همان، ج7، ص5057؛ به نقل از رعد.
2) زبان آزاد، ش16، یکشنبه 21 ذیقعده 1335، 9 سپتامبر 1917، «خراسان میسوزد.»
3) همان، ش5، دوشنبه 25 شوال 1335، 14 اوت 1917، «سختی نان در مشهد.»
4) همان، ش20، سلخ ذیقعده 1335، 18 سپتامبر 1920، «در ساوه.»
5) همان، ش18، پنجشنبه 25 ذیقعده 1335، 13 سپتامبر 1917، «احتکار از طرف نظامیان.»
از مرداد سال 1296 به تدریج مردم در برابر خبازخانهها تجمع کردند، به گزارش روزنامة نوبهار مردم پنج شش ساعت در مقابل نانواییهای سنگک معطل میشدند و دست آخر هم بدون نان به خانه میرفتند. فقرای تهران و کسانی که به طبقات فرودست اجتماع تعلق داشتند، جلو نانواییهایی که نان جو میفروختند صف میکشیدند، اما باز هم چیزی به دست آنان نمیرسید. این موضوعی شگفتانگیز بود، زیرا مرداد ماه فصل برداشت محصول گندم و سایر غلات بود، پس چرا وضعیت به این شکل درآمده بود؟ بخشی از موضوع مربوط به فقدان بارندگی زمستان سال 1295 میشد، اما واقعیت امر این بود که این موضوع حداقل در تهران نباید به این سهولت تأثیر مخرب بر جای گذارد، تهران هرگز تاکنون وضعیتی به این شکل را مشاهده نکرده و به خود ندیده بود.
شوال سال 1335 مطابق با تیر و مردادماه سال 1296، ابتدا اخبار نگرانکنندهتری در مورد مسئله نان از سراسر کشور به گوش میرسید. نان روز به روز کمتر میشد، این موضوع اسباب زحمات فراوانی برای مردم فراهم ساخت، «فقرای بیچاره با نهایت سختی گذران مینمایند و با اینکه از طرف بعضیها پیشنهادهایی راجع به اداره کردن امر نان و تنزل قیمت آن شده است، مقامات مربوطه توجهی ننموده و معلوم نیست برای آسایش اهالی چه تصمیمی اتخاذ خواهند نمود.»(1)در حالیکه در آن روزها گندم به اندازه کافی وارد شهر تهران میشد، اما برخی از ملاکین و خبازها گندم را احتکار کرده «منافع عمده را برای خود پیشبینی نمودهاند.» دولت نتوانست برای جلوگیری از حرکات ضد انسانی خبازها و محتکرین اقدامی صورت دهد؛ در نتیجه موضوع نان به مشکلی لاینحل مبدل گردیده و روز به روز سختتر میشد، درست در این وضعیت مردم از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب مقابل نانواییها تجمع میکردند(2)به امید اینکه نانی به دست آورند و به خانه برند، اما همیشه ناکام میماندند. در عین حال گزارش میرسید که همه روزه از شهرها و ولایات دیگر هم تلگرافهای نگران کننده میرسد، همه این تلگرافها یک مضمون داشت: قحطی.
از سرزمین آذربایجان و اردبیل گرفته تا فارس و کرمان و یزد و خراسان؛ خبر اصلی قحطی بود. به طور مثال گزارش میرسید:
خراسان بدبخت پنج ماه است سختی آتیه خود را پیشبینی کرده و تلگرافات عدیده به دولت مخابره نمود و تقاضا کرد که گندم دولتی را به خود رعیت بفروشند... هنوز از ولایت خراسان فریاد استغاثه بلند است. در عین حال از تمام سرحدات ایران جنس به خارج حمل میشود و محتکرین سفله نیز در هر محل حتی در تهران به احتکار مشغول و ادارهای که بتواند در امر آذوقه عمومی ایران بالاختصاص نظری داشته باشد موجود نیست.(1)
در تبریز هم قحطی بیداد میکرد، برنج خرواری هزار تومان و یک من ده تومان شده بود که با معیارهای زندگی آن زمان بسیار سرسامآور تلقی میشد. روسیه درگیر مسائل داخلی خود بود و محصولی از آنجا به آذربایجان نمیرسید، از آن سوی «از طرف طهران هم که انگلیسیها نمیگذارند آذوقه به سرمنزل تبریز از این طرف برود(2)»؛ نتیجه مرگ و میر دهشتناکی بود که هر روز از مردم قربانی میگرفت. در ارومیه مردم هر روز از گرسنگی میمردند، «سی هزار اشرار» از هیچگونه قتل و غارت مردم فلکزده خودداری نمیکردند، قشون روس با این راهزنان همراه و رعیت بیچاره متواری بود. تقاضا شده بود دولت مرکزی ده هزار خروار غله برای نجات مردم از گرسنگی به آنجا فرستد، پنج هزار خروار را مطابق نرخ معمول بفروشند و نصف دیگر را به رایگان بین فقرا توزیع نمایند.(3)
وضع کمبود ارزاق و قحطی در ارومیه دست کمی از سایر شهرهای ایران نداشت. طبق گزارشهای واصله به مطبوعات، وضع شهر بسیار اسفناک و رقتانگیز بود. گفته میشد «سختی ارزاق و قحطی بعلاوه گرسنگی به حدی مستولی شده که از قرار راپورت، روزی نیست چندین نفر از گرسنگی تلف نشوند.»(4)این وضعیت اسفناک توسط محمدحسن نظمالسلطنه افشار ارومی هم گزارش شد، او نیمی از
حقوق خود را برای کمک به مردم فلکزده اختصاص داد، این موضوع با عنوان «بذل نصف حقوق» در روزنامة زبان آزاد منتشر شد.
همچنین در ارومیه آفات و خسارات وارده بر مردم باعث شد بازاریان و تجار و اصناف و کسبه از هستی ساقط شوند، این معضل به روستاها هم سرایت کرد، «اهالی فلکزده در کمال عسرت و پریشانی و در ماه رمضان روزها که روزه بودند و برای شب؛ نان خالی هم پیدا نمیکردند.»(1)
در اوایل سال 1336 قمری مصادف با نوامبر 1917 و آبان ماه 1296 از تبریز خبر میرسید این شهر از حالت طبیعی خود خارج شده است و «پیداست که دستهای نامبارکی در کار آشفتگی آن ایالت داخل است. محرک کیست و مقصودش چیست؟ هنوز به ثبوت نرسیده، ولی تا این اندازه میتوان تخمین نمود که از یک ماه و نیم به این طرف پس از ورود بعضی عناصر بدان ناحیه یک حالت ناشایستهای در اینجا پدیدار شده است! بعضی عناصر مخفیاً به نام شعبه کمیتة مجازات آن شهر از اهالی شهر و مردم متفرقه بدون یک پرنسیپ و اساس حزبی مجتمع و شروع به قتل اشخاص نموده و در ظرف چند هفته متجاوز از شش هفت نفر را به اقسام مختلفه به قتل رسانیده و از طرف نظمیه و حکومت آنجا نیز اقدام روشن بهعمل نیامده است.»(2)
معضل نان ایران ریشهای هم در خیانتهای برخی سران قبایل و عشایر داشت. با اینکه وزارت مالیه دستور داده بود غلات به خارج کشور حمل نشود، خوانین ماکو اقدام به صدور گندم ایران به روسیه میکردند. آنها مأمورین گمرک را تهدید و یا تطمیع کرده و کار خود را انجام میدادند، در رأس همه اینان اقبالالسلطنه ماکویی قرار داشت، به وی دستور داده شد تصمیم دولت را محترم شمارد و از حمل غله به خارج کشور خودداری کند.(3)به دلیل اقداماتی از این دست، همراه با تجاوزطلبیهای روس و عثمانی و آلمان، وضعیت مناطق غربی ایران به شدت بحرانی شد. به واقع از رمضان سال 1336 مطابق با سیزدهم سرطان 1297 وضعیت به وخامت گرائیده
بود: «هیچچیز برای خوردن نداریم. من همچو رمضانی در عمرم ندیده بودم که افطار و سحری هیچ نباشد و گرسنه بلند شویم. اصلاً میوه هم کم است.»(1)با اینکه در این دوره در برخی مقاطع ارزاق و به ویژه گندم فراوان بود، اما از دکانهای نانوایی فقط صدای ضجة مردم شنیده میشد. مردم از گرسنگی رمق راه رفتن نداشتند، «زنها و اطفال در کوچهها از بینانی و بیچیزی [میمیرند و این مطلب] دل هر قسیالقلبی را آب میکند.»(2)با اینکه هر از چند گاهی مقداری گندم به نانواییها داده میشد و آنها هم البته نانی به دست مردم میدادند، اما در سراسر این دوره نانواییها بسیار شلوغ بود؛ هیچگاه نانواییها از جمعیت انبوه خالی نشد. وضعیت تهران هم بیش از جاهای دیگر رقتبار بود.
روزنامة نوبهار وضعیت کشور را در این مقطع تاریخی اینگونه گزارش داد:
احوال عمومیه چندان خوش نیست، اخبار ناهنجار از همه طرف میرسد، تأثیرات نفوذ خارجی، لاابالیگری هیأتهای حکومت، عدم مساعدت طبیعت و خشکسالیهای عمومی، ملخ خوارگی، حمل جنس از هر سو به خارجه، جور و اعتساف حکام، تجاوز راهزنان، مسدود شدن طرق تجارت از خارج و داخل، اینها همه با وجود عساکر اجنبی در قطعات مملکت و تجاوزات آنها و عدم مراعات نظم و دیسیپلین قشون روس توأم شده و یک سال پر خوف و خطری را بر سنین حیات تیره ما علاوه مینماید. گرسنگی و فقر چیزی نیست که بتوان آن را جزو سایر بدبختیها تحمل نمود و یا ملّت را به تحمل آن وادار ساخت، یک ملّت هر قدر فداکار و هر قدر بردبار باشد در برابر فقر و احتیاج نمیتواند تسلیم نشود.(3)
در ماههای تیر و مرداد سال 1296 بحران ایران شدت یافت. با اینکه در روسیه انقلابی به وقوع پیوسته و تزار از قدرت خلع شده و کرنسکی زمامدار امور گردیده بود، اما قشون روس از وحشیگریهای همیشگی خود دریغ نمیکردند. کشور همچنان آماج حملات آنها بود و مردم فقیر ایران قربانی تهاجمات بلاوقفه روسها بودند، مسئله این بود که روسیه در آستانه خروج نیروهایش از کشور بود؛ اما
سربازان این کشور حتی به هنگام خروج هم مردم ایران را مورد حملات خود قرار میدادند. در همین وضعیت بود که کمیتة مجازات همچنان به عملیات خود ادامه میداد، جنگی روانی با توزیع شبنامهها شکل گرفته بود که مردم را نسبت به آینده ناامید میکرد. همزمان فقر، قحطی، گرسنگی و سایههای وحشتناک مرگ و میر ناشی از این بحران؛ سیمای کشور به ویژه تهران را هر چه بیشتر کدر کرد. در این شرایط بود که بهار نسبت به وضعیت کشور باز هم هشدار داد.
بهار نوشت:
لازم نیست تکرار شود، نوحه نباید خواند بلکه در موقع خشم و فشار بدبختی باید فکر کرد و باز هم فکر کرد. قشون روس یا بالطبع یا با تحریک مشغول یغمای شهرهای ایران و تاراج بازارهای ما شدهاند و بیم آن است که حوزه تاراجکاری آن اهریمنان توسعه یابد، درین هنگامة بدبختی، در ایران هم بحران مثل یک دیو سیاه، دندانهای زرد گندیده خود را به ما نشان میدهد! کسی به فکر نیست! وزرا بیچارهاند! مردم بد اخلاق در فکر استفادههای شخصی و تنزل دیگرانند! فرزند وطن الحق که ناخلف و نالایق و شهر تهران مرکز فساد اخلاق و بدبختی مثل سیل از هر طرف به ما هجوم آورده است! روزگار ما چنین است! آیا شاه در چه خیال است؟ آیا شهنشاه ایران پسر اردشیر بابکان نمیداند در کشورش چه هنگامهای است؟ در خارج طهران، در این صحراهای بیسایبان و درین شهرهای بیصاحب، چه خبر است؟ این آتشها از چه جا روشن شده است؟ از پطروگراد و یا از لندن؟ از برلن و یا از قسطنطنیه؟ خیر شاه میداند، ما هم میدانیم که از تهران...، دشمن در تهران است که نمیگذارد ما روی سعادت را زیارت کنیم، همیشه در تهران بوده و حالا هم در تهران است!(1)
بعد از نگارش مقالاتی از این دست بود که شاه دستور داد نوبهار را توقیف کنند. بهار، شاه را متهم کرده بود از ابعاد دسیسه آگاه است، اما کوچکترین حرکتی نمیکند.
در چنین اوضاع و احوالی بود که تنی چند به عنوان نمایندگان اصناف به دربار صاحبقرانیه رفتند و به عنوان کمبود نان تحصن اختیار کردند. از طرف دولت دو تن
1) همان، ش17، پنجشنبه 6 شوال 1335، 26 ژوئیه 1917، «مخاطرات قشون روس!»
آنان را احضار کردند و گفتند متحصنین تقاضای خود را بنویسند تا به کمیسیون ارزاق رود و دستور رسیدگی داده شود، اما این گروه دست از تحصن خود نکشیدند. در تهران «به تحریک و پول سفارت انگلیس اهالی طهران میخواستند برای نان بلوایی بکنند یا بروند صاحبقرانیه چادر زده متحصن شوند. به هزار ماجرا جلوگیری شد. به بعضی هم پول دادهاند روضهخوانی میکنند.»(1)بالاخره هم این امر محقق شد: «به تحریک انگلیسیها انقلابی جهت نان در طهران روی داده مثل روسیه. انقلاب نان منجر به تغییر کابینه شد.» حسین صبا ترسناک از تغییر کابینه اینک از اتحاد نیروها حمایت میکرد.(2)اینک قدرت به دست عینالدوله افتاد، کابینه از نیروهای بحرانساز خالی میشد و به جای آنها رجال معمر در وزارتخانهها جای گرفتند: مستوفیالممالک وزیر مشاور، مشیرالدوله وزیر جنگ، علاءالسلطنه وزیر خارجه، وثوقالدوله وزیر معارف، قوامالسلطنه وزیر داخله، مخبرالسلطنه وزیر عدلیه، مؤتمنالملک وزیر فوائد عامه، امینالملک مرزبان وزیر پست و تلگراف و مشارالملک وزیر مالیه گردیدند: «چون در هر کابینه هم باید یک نفر طبیب باشد در این کابینه هم به جای حکیمالملک، دکتر اسماعیلخان امینالملک برقرار شده است. مملکت مریض است وزرای ما مریضتر، ناچار از عضویت طبیب هستند.»(3)اما درست بعد از بیست و چهار ساعت بار دیگر بحران طلوع کرد. عینالدوله استعفا داد اما شاه آن را نپذیرفت. وزرا همه مشغول این فکر بودند که برای تهیه نان مردم چه باید کرد؟ نتیجة مذاکرات این بود که راهی نیست، در نتیجه همه استعفا دادند، «دردهای بیدرمان ایران زیاد است. این حکایت قحطی هم مزید علت شده از هیچ نقطه هم نمیتوانند تهیه روزی کنند. در تمام شهرهای ایران آدم از گرسنگی تلف میشود.»(4)در تهران به آن بزرگی فقط سی باب دکان نانوایی باز بود، ده تای آنها دولتی و بیست تای دیگر به اختیار خود نانواها بود. عینالسلطنه به نقل از میرزاعلیاکبرخان قزوینی از محبوسین باغشاه در زمان محمدعلی شاه که اخبار
موثقی از تهران داشت نقل میکند در این شهر، «قحط نان است و روزی اقلاً یکصد نفر آدم از گرسنگی تلف میشود در معابر و روز به روز هم در تزاید است. سایر ولایات هم قحط و غلا، اغتشاش، دزدی، سرقت حکمفرماست.»(1)
به واقع دورة اوج قحطی زمانی بود که دولت علاءالسلطنه به جای وثوق قدرت را به دست گرفت، این دوره طلایی نفوذ گروههای مافیایی در تشکیلات اداری کشور بود. نیز این دوره مصادف بود با ادامه عملیات کمیتة مجازات. بالاخره دولت علاءالسلطنه اعلام داشت مسئله گرانی ارزاق که نتیجه عدم بارندگی، خشکسالی و سن زدگی است، از عمدهترین دلمشغولیهای کابینه به شمار میآید. وی اعلام نمود برنج از مازندران وارد تهران میکند تا با بحران مقابله شود. از سویی به انبارداران گندم و جو گفته شد محصول خود را به مردم عرضه نمایند، اگر انبارداران به میل خود این کار را انجام دهند، دولت به قیمت عادلانه از آنان گندم و سایر غلات خریداری خواهد کرد، اما اگر دولت آنان را مجبور به گشودن انبارهای خود کند؛ بیش از خرواری سی تومان نخواهد داد.(2)
وضعیت نان و قحطی بزرگی که تهران را روز به روز بیشتر مورد تهدید قرار میداد، بسیار مشکوک به نظر میرسید، این وضع از نظر بسیاری از دستاندرکاران دور نماند و به صراحت به مصنوعی بودن بسیاری از تنشهای کشور اشاره میشد. بدون تردید ملکالشعرای بهار شجاعترین این افراد بود که مینوشت: «چه خبر است؟ امروزه دولت روزی دویست و چهل پنجاه خروار گندم به خبازخانه میدهد و معذالک کار نان به درجهای سخت و خراب است که بدبینیهای ما را تا این درجه قوت میدهد، در صورتی که میزان نان روزانه تهران همه وقت کمتر از این بوده و هیچ وقت نان به این عسرت و خرابی نبوده است!» بهار از دستاندرکاران میپرسید این گندمها، آردها و نانها به کجا میرود، «کدامین دست است که گندم و
آرد را از دولت گرفته و در زیرزمینها، انبارها برای تهیه مرگ سیاسی ما ذخیره و انبار مینماید؟»(1)این نکتهای مهم بود که از دید بصیرتآمیز امثال بهار دور نمیماند، او توضیح میداد تمام این بحران برای این است تا با مخالفین تسویه حساب سیاسی شود و کار ایران به اغتشاشی ختم گردد تا از درون آن با یک کودتا به هر چه میراث مشروطه است، پشت پا زده شود.
او نوشت وزرای کابینة علاءالسلطنه خود بهتر میدانند که خبازها آردهای احتکارشده را به محتکرین میفروشند، به جای نان معمولی؛ نان قندی و روغنی تولید شده و انبار میگردد تا با گسترش قحطی به قیمت گرانتر به مردم گرسنه فروخته شود؛ آری دولت و وزرا این سناریو را خواندهاند اما شگفت اینکه درصدد برخورد با «این خائنین» برنمیآیند. بهار فریاد کشید:
اغفال تا کی؟ صبر و بردباری تا چند! و تا چه وقت باید مشتی مردم بدبخت فدای لاقیدی جمعی و آنتریک خائنانة جمعی دیگر شده و خانمان رعیت بر باد رود؟
او ادامه داد:
مگر نمیبینید که دشمنان مشروطیت و مجلس به وسیله نان، هوسداران دیکتاتوری و وزارت و غیره به وسیله نان، طرفداران نفوذ خارجه و بیپا کردن استقلال مملکت به وسیله نان و بالاخره تمام دزدان و شیادان و مفسدین بدین وسیله شب و روز مشغول دوندگی و احتکار و اغفال مقامات عالیه برآمده و میخواهند ازین راه انتخابات را معوق ساخته، کابینه را بی پا کرده، نفوذ خارجه را شدید نموده، افکار عمومی را به طرف هیجان و فساد سوق داده و بالنتیجه در آخر کار با دو لقمه نان عموم مردم را صید کرده و آخرین مقصود نامقدس و نابکارترین رولی(2)را که یک بار در وسط بازی بر هم خورد، بار دیگر از سر گرفته و آن را در بالای تختگاه کیان و در پشت میز میرزاتقیخان امیرکبیر بدبختانه بازی کنند؟!(3)
این نکات نشاندهندة این است که بهار در زمرة معدود افرادی بود که پشت پرده
سیاستهای جاری کشور را کشف کرده و در صدد افشای آن برآمده بود. اما همانطور که از مقاله پیداست بهار هم بناچار، از نوعی مصلحتاندیشی ناگزیر بود و یا در نشان دادن دستهای پشت پرده از خود محافظهکاری نشان میداد. بهار در زمره نخستین افرادی بود که از شیادانی یاد کرد که نه به مشروطیت و الزامات آن وفادارند و نه به استقلال و تمامیت ارضی کشور. او بحرانسازان را کسانی میدانست که سر در آخور بیگانه دارند و تلاش دارند به نام مشروطه، به نام آزادی و به نام هر آن چیزی که وجهی مثبت داشت و آنان به دروغ از آن دم میزدند، فاتحه مشروطه و آزادی را بخوانند و دیکتاتوری مورد نظر خود را بر کشور تحمیل نمایند. او کشف کرد که بحرانسازان به عمد مردم را در قحطی و گرسنگی نگه میدارند، هر روز آشوبی به پا میکنند و کمیتة مجازات و جوخههای ترور تشکیل میدهند تا روزی که مردم به کلی ناامید و مأیوس شدند، تیر خلاص را بر فرق مشروطه شلیک کنند و آنگاه دست از کارهای خود بردارند و سپس همین دو لقمه نان را به مردم اعطا کنند تا تودهها را مدیون خویش نمایند و خویشتن را عامل ثبات و آرامش و رونق اقتصادی معرفی سازند. او نشان داد هدف اصلی بحران سازان این است که در دربار و دولت نفوذی تام به دست آورند، به همین دلیل بهار دستاندرکاران دولت را نهیب داد که «چرا خود را به کوری میزنید و چرا دیده و دانسته به سکوت میگذرانید و برای چه دشمن را آنقدر مهلت داده و دلیر میکنید که فردا از عهده او نه شما و نه دیگران نتوانند برآمد؟!» او وضعیت آن دورة پرمخافت و مهابت را سنگلاخی دانست که باید با کفش آهنین در آن راه پیمود.
بهار در مقالهای دیگر باز هم بصیرت و هوشیاری خود را در مورد تحولات آن زمان به نمایش گذاشت. او نوشت «یگانه شاهکار دشمنان بزرگ این کابینه و تمام کابینههای ملّی، امروزه احتکار گندم است که در تمام نقاط ایران بدین وسیله غلات و ارزاق عمومی احتکار شده و در یک روز معین برای بر هم زدن؛ چه مجلس، چه کابینه و چه هر چیزی که دلشان بخواهد، دو وسیله قوی یعنی هم درد و هم درمان در دست خودشان باشد؟!»(1)به عبارتی بهار به بهترین وجه نشان داد مسئله قحطی
1) زبان آزاد، ش29، پنجشنبه 23 ذیحجه 1335، 11 اکتبر 1917، «کابوس غفلت!»
بحرانی است که دو وجه دارد: داخلی و خارجی. دشمنان داخلی و خارجی که با هم همسو و هم جهت هستند، مسئلة بحران نان و قحطی را به وسیلهای برای تسلط بر کشور مبدل کردهاند. اینان در موقعی که کابینه مورد نظر آنان قدرت را به دست ندارد، از این عامل برای سقوط دولت استفاده میکنند؛ و وقتی خود قدرت را به دست گرفتند، بحران را به گونهای حل میکنند تا نشان دهند کابینههای قبلی به دلیل ضعف و یا عمد بوده که نتوانستهاند موضوع نان مردم را حل نمایند؛ به عبارتی در هر موقعیتی اینان از این ابزار برای پیشبرد کار خود استفاده میکنند. البته بهار بارها توضیح داد که گروه یاد شده در صدد این هستند تا با بحرانی ساختن فضای کشور کودتایی سازمان دهند و بنیاد مشروطه و مشروطهخواهی را به باد فنا سپارند.
بهار نوشت زمانی در تهران قوهای ملّی تشکیل شد، به دلیل وجود آن نیرو، کلیه آزادیخواهان، تجار، بزرگان، شاهزادگان، دیپلماتها، متنفذین و رؤسای عشایر با هم همکاری میکردند؛ به عبارت بهتر نوعی دولت مقتدر شکل گرفته بود که میتوانست کشور را زیر چتر خود اداره کند. او توضیح داد این کابینه تحت ریاست وثوقالدوله تشکیل شده بود، در آن زمان شاه با دولت موافقت داشت. اندکی بعد انقلاب روسیه ظهور کرد، این انقلاب میتوانست بزرگترین خدمت به مردم ایران باشد، زیرا یکی از قدرتهای مهاجم دیرین که هیچگاه به استقلال و تمامیت ارضی ایران اهمیتی نمیداد، از عرصه گیتی محو شده بود. نیز میدان مناسبی برای ظهور دمکراسی شکل گرفت؛ اما با وجود مهیا بودن کلیه ابزارها برای استقرار مشروطیت در ایران، این هم هرگز محقق نشد:
سبحانالله، یک کابینه ملّی در بحبوحة این یگانگی و تجمع قوی بهروی کار آمده و میبایست ایران را مستخلص سازد، ولی چه شد که حالا آن قوی متشتت شده و مثل اینکه در میان آنها توپ بسته باشند، هر یک به طرفی و به سمتی رفته و بعضی از آن عوامل مستقیماً بر علیه یکدیگر کار کرده و زحمتی را که بایستی دشمنان این قوی متحمل شوند؛ ارکان این جمعیت خود متحمل میشوند؟(1)
بهار توضیح داد بسیاری از افراد همدل، اینک با هم بد شدهاند، روابط آنان از هم
1) همان.
گسیخته است، روح معاضدت و همکاری جای خود را به کدورت و دشمنی داده است. اشخاصی که به شاه وفادارند از چشم او افتادهاند، «اینها از چیست! تمام از این است که دشمن بسی زیرک و هوشیار است و ما بس غافل و جهول و از آن نمره اشخاص هستیم که بدبختی و علل و چارة آن را میدانیم و باز آن را تقویت میکنیم!» به عبارتی بین دمکراتها «دوئیت و عداوت» بروز کرده که این هم یکی از «شاهکارهایی بوده است که آنتریکچیان معروف و دشمنان بیاراده یا با اراده ملیون به کار برده و به هزاران وسایل خیلی مهمل میان جمعیت را به هم زده و قوای آنها [را] به توپ بستهاند؟» بهار نوشت شاید مشروطهطلبان و دمکراتها، «مبداء فساد» را هم شناخته باشند، اما سئوال این است پس چرا مجدداً با هم متحد نمیشوند؟ بهار ادامه داد: «سلاسل و اغلال عادت و زنجیر غفلت و جهالت» را باید پاره کرد، «زنجیر روس از ما باز شده، ولی ما خودمان زنجیر غفلت و جهل را به خود آویخته و بر بدبختی خودمان ادامه دادهایم!»(1)بهار نوشت روسها هم میگویند گرسنهاند اما به نام آنان اموال ایرانیها احتکار میشود و به قیمت گران به ایشان فروخته میشود. او از زبان روسها خاطرنشان کرد بیایید بررسی نمایید و محتکرین را از اداره امور غلات دور کنید، ارزاق را بین مردم و قشون مستقر در قزوین توزیع نموده و کار را به انجام رسانید. توضیح داده شد دولت از مسئله بحران نان و دستهای پشت پردة آن مطلع است اما اداره ارزاق عمومی در این زمینه تفتیش لازم را انجام نمیدهد، بهار از دستهای مرموز انگلیسیها در احتکار غلات سخن به میان آورد و نوشت «تدبیر مشئوم احتکار جنوب عنقریب در شمال هم سرایت خواهد کرد»، در آن روز به دلیل وخامت اوضاع مردم هیاهو به راه خواهند انداخت و روسها بر شرارت خود خواهند افزود.(2)لازم به یادآوری است، درست متعاقب انقلاب روسیه، انگلستان تلاش داشت راه خود را به سوی شمال کشور باز کند. بهار هشدار میداد اگر این امر محقق شود، همان قحطی که جنوب را به ستوه آورده است؛ گیلان را هم متلاشی خواهد ساخت.
نکتة مهم این است که در احتکار جنس مورد نیاز مردم، فقط این محتکرین داخلی نبودند که تیشه به ریشة کشور میزدند، بلکه انگلیسیها با قدرت تمام در ایجاد این مصیبت بزرگ مداخله داشتند. روزنامة زبان آزاد نوشت به موجب اطلاعات متواتری که به ادارة آن روزنامه رسیده است، مأمورین انگلیسی چه مستقیم و چه به «دستیاری دلالان مظلمه»، مشغول خرید جنس در جنوب کشور شده و هر جا جنسی مییابند، به قیمت گزاف میخرند و انبار میکنند. اینان به هیچوجه رعایت حال فلاکت بار مردم را نمیکردند و کمی غله در آن حدود که باعث گرسنگی روز افزون مردم میشد، برایشان کوچکترین اهمیتی نداشت. این عملیات باعث گرانی غله و سختی ارزاق عمومی میشد، این وضعیت در اصفهان، یزد، کرمان، فارس و سایر نقاط جنوبی کشور توسعه یافته و «تولید یک نوع وحشت برای اهالی بیچاره و بیبضاعت فراهم شده است.»(1)
درست در این شرایط و دقیقاً به هنگام تصدی علاءالسلطنه به عنوان رئیسالوزرا، یعنی در ماه ذیحجه سال 1335 انتخابات تهران انجام شد. برخی از اعضای کمیسیون انتخابات که روز هفتم شعبان 1335 مطابق با 26 مه 1917 تشکیل شد، کسانی بودند که مخالف تشکیل مجلس به شمار میرفتند، اعضای این کمیسیون عبارت بودند از: مستوفیالممالک، مشیرالدوله، مؤتمنالملک، محتشمالسلطنه، مستشارالدوله، حکیمالملک و ممتازالدوله.(2)از بین اینان به طور قطع محتشمالسلطنه، مستشارالدوله و ممتازالدوله مخالف تشکیل مجلس بودند.
در شهر بزرگی مثل تهران فقط توانستند سیزده هزار تن را به پای صندوقهای رأی بکشانند. شهر تهران در آن زمان «اقلاً یک کرور جمعیت» داشت، یعنی پانصد هزار تن. از این جمعیت بنابر گزارشهای رسمی حداقل 186000 تن در اثر گرسنگی و بیماریهای ناشی از آن در سال 1336 قمری بدرود حیات گفتند. خلاصه اینکه این انتخابات مشکلی بر مشکلات افزود: «انگلیسها میگفتند عدم میل مردم به انعقاد مجلس از همین تعرفه گرفتن معلوم است. در حقیقت برای اهل
طهران و عدم میل آنها مستمسک خوبی به دست انگلیسها و مرتجعین افتاد.» اکثریت نمایندگان از آن دمکراتها بود، گروه دمکراتهای ضدتشکیلی منحل شد، از اعتدالیها تنها دو تن به نمایندگی انتخاب شدند.(1)به عبارت واضحتر، انگلیس با برگزاری انتخابات ایران موافقت نداشت.
از آن سوی با اینکه دسایس بیگانگان، شیادان داخلی و تهی بودن خزانه باعث بحران نان شده بود، اما به قول برخی ناظرین، این معضلات نمیتوانست مانع از اصلاح امر شود. بهواقع تأمین نان تهران، موضوعی بود پیش پا افتاده، کابینههای بعد از مشروطه شاید هیچگاه از دغدغه بحران نان آسوده نبودهاند، حتی از دوره فتحعلیشاه قاجار این موضوع همیشه یکی از دلمشغولیهای حکومت ایران بود. دولتها و حکومت ایران هیچگاه از زیر بار معضل یادشده شانه تهی نکردند و تا آنجا که توانستند مانع از بروز قحطی شدند، هر چند در مواردی مثل قحطی بزرگ دوره سپهسالار خطری جدّی کشور را تهدید نمود؛ اما ابعاد فاجعه در این زمان بسیار فراتر از آن چیزی میشد که به تصوّر میآمد. دولتهای دوره مشروطه تمهیدات و اقدامات لازم برای جلوگیری از قحطی را حداقل در تهران اندیشیده بودند، از جمله اینکه اعتباری در اختیار قوامالسلطنه معاون وقت وزیر داخله قرار داده شد، او هم بر همان اساس انبارهای دولتی را سر و سامانی داد، بهواقع این انبارها در آستانه انباشته شدن از مایحتاج مردم و قوت لایموت اکثریت جمعیت تهران بود، کارها به مجاری طبیعی بازمیگشت؛ لیکن ناگاه وضع تغییر یافت.
بهار پردهای دیگر از دستهای نهان برای تولید وحشت در بین مردم را آشکار کرد. او نوشت وقتی حاج محتشمالسلطنه به وزارت مالیه برگزیده شد، ورق برگشت. بهواقع وزیر به امور دیگر اشتغال داشت، بیخبری و سوءتدبیر عامدانه او باعث شد «آنتریکهای فراوان در امور انبار و خبازخانهها جریان یافت». وزارت مالیه، اداره انبار و خبازخانهها در تأمین نان مردم عامدانه سستی کردند، وسایل حمل آذوقه به تهران مهیا نشد. «اطاقهای وزارتخانه و اداره انبار و خبازخانه، مجمع آنتریک و نشر شبنامه شده و رئیس انبار دولت عوض اینکه در این موقع باریک سر خرمن یا راهکار را نشان
1) عینالسلطنه، صص4898 و 4905.
داده و کار کند و یا استعفا بدهد، بدبختانه» به دستهبندی پرداخت. به قول زبان آزاد، «آقای وزیر در روزهایی که بایستی در امور انبار و خبازخانه رسیدگی نموده و حساب انباردار را کشیده و او را به کار وادارد یا منفصل سازد، مشغول تفنن در شمیرانات یا روزه گرفتن و غش کردن در اطاق شهری وزارتخانه خود بوده و دولت نیز مثل اینکه بوذرجمهر را در رأس امور مالیه و انبار گذارده است، ابداً مهملی وزیر و خرابی اداره انبار را حس نکرده و یکباره در موقع برچیده شدن خرمن دیده شد که ذرهای گندم و جو در انبار موجود نیست و یک شتر یا قاطر برای حمل غلات خالصه و غیره در شهر وجود ندارد و حتی مستأجرین را نیز به واسطة بیتکلیفی از جمعآوری خرمنهای خالصه مانع شده و از خرمنهای مزبور شاید هنوز هم در بیابانها موجود و دستخوش دزدی و نهب باشد!»(1)
برای بسیاری از مطلعین جای شگفتی بود که چگونه وزیر مالیه نمیتواند از نزدیکی تهران غله به این شهر وارد کند: «عجبا! وزیر مالیهای که از هشت فرسنگی تهران نتواند غله دولت را وارد انبار کند، چطور میتواند از سرخس، ناصری(2)و یا قصرشیرین خبر گرفته و در صورتی که وزیر مزبور از عملیات یک انباردار مقیم تهران تا این حد غافل و یا با او شرکت داشته باشد،(3)چگونه قادر است که از حالات پیشکار مالیه کرمان یا اصفهان اطلاع داشته باشد؟» محتشمالسلطنه پنج ماه بحرانی وزیر مالیه بود، دوره مسئولیت او دزدی، خرابکاری، عدم بصیرت، آنتریک و دسیسه به اوج خود رسید. دسایسی که هیچگاه در آن مقیاس شکل نگرفته و بهواقع بیسابقه بود. تحولات این دوره نشان میداد شخص محتشمالسلطنه در ایجاد بحران مصنوعی نان و مرگ و میر دهشتناک مردم بیگناه تهران دخیل بوده است، به عبارت بهتر بحث قحطی نان تهران به مراتب از نقش کسانی مثل کمالالوزاره فراتر میرود و دخالت شخص وزیر در این بحران جانسوز به خوبی قابل مشاهده و درک بوده است.
به یاد آوریم گروه ضدتشکیلی تا چه اندازه در راه تشکیل مجلس سنگاندازی کرد، انتخابات مجلس در زیر طوفان بحرانهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی به
ص:215
ویژه بحران نان برگزار شد؛ اینگونه به نظر میرسید که عاملین بحران تلاش داشتند با این اقدام یعنی ایجاد قحطی مانع از برگزاری انتخابات شوند، اما انتخابات به هر نحو ممکن برگزار شد. اینک درست به هنگامی که هیأت نظار مشغول خواندن نتیجه آرای مردم بودند؛ گروه گروه از انسانهای بیگناه در کوچه و خیابان از گرسنگی میمردند. مطبوعات نوشتند:
اینک در موقعی نظار مشغول خواندن آرای وکلای تهرانند که مردم از گرسنگی دست و پا زده و مفسدین و مخالفین مجلس برای بر هم زدن اساس ملتی ما که مجلس و انتخابات در ضمن آن مستتر است، در کار تهیه وسایل و درندگیهای شئامتکارانه بوده و هر روز نیرنگی به کار میبرند و معلوم نیست با این وضع شربالیهود که سستی و اهمالکاری بعضی موجد آن است، بتوانیم انتخابات خوار و ورامین را نیز صورت بدهیم!
به واقع با سقوط وثوق پیشبینیها و تحلیلهای بهار درست از آب درآمد: در اوایل سال 1297 تصمیم بر این شد تا در تهران برای تمشیت وضع عمومی مردم، بلدیه یا همان شهرداری تأسیس کنند، امری که هرگز سر نگرفت و تا دوره حکومت نود روزه سیدضیاء به تأخیر افتاد. علت اینکه دولت تصمیم به تأسیس شهرداری گرفت این بود که هیأت دولت بخش عمده تلاش خود را معطوف به تهیه ارزاق برای مردم کرده بود، اما با همه پولی که دولت داد نتیجهای عاید نشد. از آن سوی «با همة اعانة گزافی که مردم دادند از فقرا پرستاری نشد. ناچار شدند بلدیه را در طهران دائر کنند و مشغول هستند. حالا آن، چه بلدیهای باشد، بتواند یا نتواند معلوم نیست. اما از قرار دستوری کلی که به دست ماست از آن هم مشکل کاری ساخته شود مگر محصول مثل سنوات گذشته باشد و ارزاق بالطبیعه وافر و ارزان شود.»(1)
مدتها بعد، روزنامة رعد هم برای نخستین بار در نیمههای سال 1298 شمسی، زمانی که وثوقالدوله باز هم قدرت را به دست داشت و تب مخالفت با او بالا گرفته بود، مقالهای مهم به رشتة تحریر درآورد که ضمن آن علل و عوامل اصلی بحران مواد غذایی و قحطی سال 1296 شمسی را توضیح میداد. به واقع آنچه باعث
1) عینالسلطنه، ج7، صص5228-5227.
شد رعد بخشی از حقیقت را با تأخیر غیرقابل توجیه به اطلاع مردم برساند، کشاکشی بود که بر سر قرارداد 1919 در گرفت. سیدضیاء در این مقاله بسیار مهم نشان داد کسانی که اینک باز هم در صدد سرنگونی وثوق هستند، همانهاییاند که قحطی تهران و سراسر کشور را به وجود آوردند، کسانی که دشمنان خارجی را به کشور کشانیدند، بحران سازانی که آرامش را مصادف با خاتمه حیات خود تلقی میکنند، همانهایی که مانع از تشکیل مجلس میگردند و با نعل وارونه زدن همه را خائن تلقی میکنند، الّا دارودسته خویش را. در این موضعگیریها ملکالشعرای بهار هم مقالات آتشینی به رشتة تحریر در میآورد و نشان میداد چگونه این بحرانسازان در پشت تأسیس کمیتة مجازات بودهاند و در آدمکشیهای آن تشکیلات نقشی مؤثر و غیر قابل انکار دارند و در برابر آن حوادث جنایتکارانه دارای مسئولیت هستند.
در مقالة رعد آمده بود همه فکر میکنند قحطی سال 1296، ناشی از خشکسالی و علتالعلل بحران، کمبود نزولات جوّی بوده است، اما؛ «اساس آن فقط و فقط بیمبالاتی و سهلانگاری و تغافل اولیای امور وقت بوده، زیرا که در حمل مقدار جنس موجود در محل به واسطه منافع شخصی تعلل نموده، از دزدیهای مستأجرین خالصه به هیچوجه جلوگیری نکردند، چشمها را روی هم گذارده وقعی به اداره نمودن امور مرجوعه نگذاشتند، هیچ بازخواستی از مأمورین خائن ننمودند و نتیجه این شد که برای اندوختن مبلغی فایده، خون هزاران مردم بدبخت به شیشه شد و احتکار یگانه وسیله تجارت قرار گرفت. محتکر جان دادن همجنس خود را در کنار دیوار یا نزدیک درب مسجدی میدید و بدون اینکه حس ترحمی در او پیدا شود، هلاکت آن بیچاره را مایة ازدیاد ثروت خود میدانست، لهذا روز به روز بر ترقی جنس افزوده شد تا به خرواری صد و پنجاه و دویست تومان رسید و ملیونها از بیتالمال ملّت به هدر رفت، بدون آنکه ذرهای تخفیف در قحطی داده شود. ادارهای به اسم خبازخانه با تابلو و اجزا لاتعد و لاتحصی موجود بود، آنارشی چنان همه را احاطه کرده بود که مأمورین اتصالاً برای نفع شخصی با یکدیگر در منازعه و دائماً مشغول آنتریک و دسیسه بودند.»(1)
1) رعد، سال یازدهم، ش147، 7 محرم 1338، 3 اکتبر 1919، «عملیات اداره ارزاق.» توجه داشته باشیم که این حملات متوجه محتشمالسلطنه اسفندیاری است که در آن زمان وزارت مالیه را به عهده داشت.
به واقع رعد هم خیلی دیر موضعگیری کرد، علت این موضعگیری هم البته نه مسئلة نان مردم، بلکه مناقشهای بود که بر سر قرارداد 1919 صورت گرفت. در این مناقشه به طوری که خواهیم دید، گروه ضدتشکیلی به شدت علیه وثوق موضعگیری کردند، اینجا بود که رعد برای نشان دادن فجایع کسانی که ردای ملّتدوستی پوشیده بودند، دست به افشاگری دیرهنگام خود زد. رعد و شخص سیدضیاء نشان دادند از عمق فاجعه و عوامل آن آگاه بودهاند، اما به هر دلیلی؛ یا از جبن و ترس و یا به دلیل مصلحتاندیشی از ذکر علل و عوامل قحطی سال 1296 خودداری کردهاند. به واقع همین مخالفتهای شخصی و حزبی بود که گاهی اوقات تا اندازهای پردهها را بالا میزد، آیا چه ارادهای برتر در پشت سر گروه افراطی قرار داشت که مانع از برخورد دولت با آن میگردید؟ چرا با اینکه همه میدانستند مسئله چیست و ریشة قضایا به کجا برمیگردد، هیچکس نتوانست کاری انجام دهد؟ چرا به اینان اجازه داده شد آنقدر به اعمال ضدملی خود ادامه دهند تا قدرت را دودستی به رضاخان تقدیم نمایند؟
برخلاف روزنامة رعد، جناح افراطی دورة مورد بحث ما که در گروه ضدتشکیلی جمع شده و ستارة ایران را بلندگوی خود کرده بودند، نظری دیگر داشتند. آنان باعث و بانی بحران نان را خارجیها میدانستند که البته سخنی بود صحیح، اما بدون در نظر گرفتن عواملی که با این دشمنان خارجی مرتبط بودند، تحلیل یاد شده ناقص به شمار میآمد. کمالالسلطان صبا، مدیر ستارة ایران در یکی از شمارههای روزنامة خود، وقتی انگلیسیها سلیمانمیرزا اسکندری لیدر حزب دمکرات را بازداشت کردند، خطاب به مردم نوشت:
حال فهمیدید گنبد امام رضا[ع] به خواهش کی بمباردمان شد!(1)حال استنباط کردید شوستر را کی از ایران بیرون کرد؟ همان دولت که سلیمانمیرزا را اسیر نمود، همان دولت که شما را گدا کرد، همان دولت که پول شما را در بانک توقیف کرد، همان دولت که غله شما را خرید و انبار کرد و ملّت بدبخت را به این تنگی و قحطی
1) منظور گلولهباران گنبد مرقد مطهر حضرت رضا(ع) به هنگام هجوم روسها به خراسان بعد از اولتیماتوم است که با همگامی انگلیسیها انجام شد.
دچار نمود؟... در این قحط و غلا که دشمن قوی پنجه شما برای شما پیش آورده، روزی هزارها جوان و پیر راه عدم را در پیش گرفته شتابان میروند؛ چه میشود اگر یک مرتبه خود را حاضر جانبازی کرده به این زندگی سرتاسر ننگین خاتمه دهند!(1)
در اواخر سال 1296 دیگر ایران بر لبه پرتگاه قرار گرفته بود، کابینههای این زمان با چند مشکل مواجه بودند: نخست قحط و غلا و فقر عمومی که ناشی از خشکسالی، قشونکشی بیگانگان، سوءاداره کشور و آنتریکهای گروههایی بود که به بحران و ناامنی دامن میزدند تا از این رهگذر به آمال خود نایل آیند. دوّم فقدان امنیت، دزدی، راهزنی، غارتگری و عدم وجود یک نیروی نظامی ثابت و مشخص، سوّم و بالاتر از همه تهی بودن خزانه بود که مشکلی لاینحل به شمار میآمد. به همین سیاق مالیه نظم و ترتیب مشخصی نداشت و بحران مالی به صورت همهجانبهای کشور را مورد تهدید قرار داده بود. چهارم تشتت سیاسی و عدم هماهنگی بین رجال و گروههای سیاسی موجود بود که بحران را به اوج خود میرسانید. پیشنهاد ستارة ایران این بود که دولت مورد حمایت آنان در آن زمان یعنی دولت مستوفیالممالک این «کابینه محبوب ما»، حکام صالح به نقاط کشور فرستد، مالیه را اصلاح نماید، قشون متحدالشکل از نیروی قزاق و سایر قوای موجود تشکیل دهد، به مسئله ارزاق رسیدگی نماید و «کوشش در استفاده سیاسی به وسیله تعیین و اعزام فوری یک سفیر وطنپرست و فعال به پتروگراد و هیأتهای سیاسی به پایتختهای اروپا و سعی در انحلال پلیسجنوب و نسخ معاهدات و امتیازات مضره.»(2)
اما مستوفیالممالک یا نخواست و یا نتوانست از پس حل بحرانها برآید و جای خود را به عینالدوله داد، اینجا بود که کمالالسلطان یا همان حسین صبا مدیر ستارة ایران، گناه همه ناکامیها را به گردن رجال قاجار انداخت که هرکدام لقب دوله و سلطنه و ملک و ممالک را از آن خود نمودهاند و به تناوب قدرت را به دست میگیرند و به دلیل قدرت داشتن همین «صاحبان القاب پر سطوت» است که هر
کدام در وزارتخانهای صاحب نفوذ شدهاند و زمام امور را به دست میگیرند. چون در این زمان عینالدوله قدرت را به دست داشت، منظور صبا از این طعنهها حمله به او بود. به نظر ستارة ایران، مسئول وضعیت نابسامان کشور کسانی مثل عینالدوله هستند، کسانی که از ابتدای مشروطه ادارات را تحت سیطرة خود درآورده و بارها صاحبمنصب و عنوان شدهاند:
گمان میکنید هر یک از آقایان که مقام وزارت را اشغال کرده یا مصدر یکی از امور مُهمة مملکتی شدند در خرابی امروزه که مملکت گرفتار آن است شریک نیستند؟ حکومت و کابینههای متعدد ما که در عرض سال چندین بار تغییر لون داده و هر یک اعضای سابق آن مقام و صندلی تازهای را اشغال کردهاند مسئول اوضاع اسفناک امروزی هستند که حال شانه از زیر مسئولیت خالی کرده هر یک در پارک و قصر خود آرمیدهاند.
راهحل چیست؟ باید دایرة حکمرانی را توسعه داد، دیگر نباید «در پیرامون این عزیزان بیجهت گشته» و نباید مقدرات آینده کشور را به دست آنان سپرد. امروز با وقوع انقلاب روسیه وقت را باید مغتنم شمرد، «ولی ما به درد بحران مبتلا و ابداً به فریاد آزادیخواهان روسیه که میگویند مقدرات آتیه هر ملّت و مملکت به دست ساکنین همان سرزمین گذاشته شده، گوش نمیدهیم و نشسته منتظریم که آنان مساعی به کار برده و روس تضمینات بدهد که استقلال و تمامیت ایران محفوظ بماند.» به قول صبا دیگر نباید سراغ سیاستمدارانی رفت که سیاست آنها تعلل است و تسامح؛ «به نظر ما موقع مناسب است که یک کابینة جوان و جدّی و وطندوست از طبقهای که در صحت عمل ایشان تردیدی نیست و در صمیمیت آنها برای خدمت به مملکت سخنی نمیرود، در تحت ریاستوزرای مجرب و صاحب وجه روی کار آورد و آن کابینه را آزاد گذاشت که شروع به کار کرده از این بیتکلیفیها ما را نجات دهند.» به نوشته صبا ضعیفترین کشورهایی که تا دیروز از آنها اسمی برده نمیشد، امروز اعلان استقلال میدهند و «از زمین خوردن هیکل استبداد روس استفاده میکنند.» اما ایران هنوز به خود مشغول است و نتوانسته دامان خود را از چنگال بحران نجات دهد.(1)میبینیم هر کدام از
1) همان، ش88، سهشنبه 17 ربیعالاوّل 1336، اوّل ژانویه 1918، «تکلیف چیست؟ چه باید کرد؟»
روزنامهها که سخنگویان گروه خاصی بودند، سخنان حقی میگفتند اما از آن سخنان حق مراد باطلی را طلب میکردند. این سخنان اگر برای حفظ منافع و مصالح ملّی کشور بود، بسیار ارزش داشت؛ اما تاریخ نشان داد نه صبا و نه سیدضیاء به تنها چیزی که اهمیت نمیدهند همین مقوله است، اگر غیر از این بود آنان که هرکدام بخشی از حقیقت را برملا میکردند، باید حول محوری خاص که ضامن بقا و دوام کشور بود، متحد میشدند و منافع عمومی را پاس میداشتند.
در مقالهای دیگر که در ستارة ایران آمده و فردی با عنوان «سیاح تازه وارد» آن را امضا نموده است، نوشته شده قحطی کار انگلیسیهاست، او نقل میکند انگلیسیها همین رویه را پیشتر در هند به کار گرفته بودند، به طوری که وقت ورود آنان به قول او «هر گدای هندی چند سبد جواهر داشت و در زیر دست این دولت طرفدار ملل ضعیفه، امروز بیست نفر هندی با یک دیزی سفالین گذران میکنند.»(1)در همین مقاله آمده است که در شوشتر که زمانی «از محصولش نصف جهان را گذران میداد»، امروز «ساکنانش از گرسنگی صد صد میمیرند.» نویسنده این وضعیت را ناشی از اعمال انگلیسیها در خوزستان میدانست، خلاصه اینکه «آنچه بختالنصر به اورشلیم کرد انگلیسیها به خوزستان کردند.»(2)
در اوایل جمادیالثانی سال 1336، ادارة نظمیه آمار مرگ و میر آن سال را منتشر ساخت. در واقع آمار تلفات تا پنج روز مانده به نوروز سال 1297، چهلوهشت هزار تن ثبت شده بود؛ «حالیه هم روزی یک هزار نفر چه از گرسنگی چه به واسطة ناخوشی حصبه تلف میشوند.»
اینک نان فراوان بود امّا برای مردم پولی باقی نمانده بود که خرید کنند؛ «در خیابان میگذری میبینی مردم ایستادهاند. در مراجعت از همان راه یکی یکی به خاک هلاکت افتادهاند.» به گزارش عینالسلطنه نان در قزوین کمتر از تهران بود، اما «به قدر طهران آدم نمیمیرد.»(3)به گزارش روزنامة ستارة ایران، هر روز گرسنگان و غارتزدگان مانند سیل از اطراف روی به تهران میآوردند؛ اینک «در روی تودههای
مزبله هر کوچه جنازة سرمازدگان با حالت فجیعی مشاهده» میشد. این روزنامه پیشنهاد کرد یکصد و پنجاه کوپن ده تومانی جمعاً به ارزش یکهزار و پانصد تومان تهیه شود و از محل آن در پنج باب مسجد بزرگ زیلو و حصیر وقفی بین سرمازدگان توزیع گردد و در آنها بخاری گذارند تا این دسته در آن اماکن مقدس اقامت گزینند.(1)
زمستان سال 1296 بحران بیداد میکرد، خیابانهای تهران منظرهای رقتانگیز به خود گرفته بود، به قول ستارة ایران همین خیابانها خود «نشانه اضمحلال و فنای یک قوم و ملّت را اثبات میکنند.» به قول همان روزنامه «یک ملّت سی کروری»(2)با بهت و حیرت مثل یک جمعیت مسخ شده «مات و حیران و تماشاچی است، در حالتی که قحط و غلا در تمام نقاط مملکت حکمفرما و در حالیکه نفوذ و قدرت بلکه وجود یک حکومت مرکزی فاقد و ناپیداست!» روز و شبی نمی گذشت که جمعی از این ملّت از گرسنگی تلف نشوند، خانه و کاشانه همین مردم آماج تاختوتاز بیگانگان و یا متجاوزین داخلی و اشرار واقع میشد. ستارة ایران میپرسید: «خون این مظلومین بیگناه که جسدشان در گوشه و کنار هر خیابان مناظر حزنانگیز را در این روزها تشکیل داده به گردن کیست؟»(3)
بنا بر همان مقاله «قسمت اعظم سکنة پایتخت» از گرسنگی رنج میبردند. در تهران کمکهای مالی و جنسی در اختیار بینوایان قرار داده میشد، اما وضع به حالتی بسیار خطرناک رسیده بود و هیچ امیدی به مَهار گرسنگی وجود نداشت، با این وصف حال و روز نقاط دور از مرکز به خودی خود قابل درک است. هشدار داده میشد به دلیل بیتکلیفی مردم و حکام کار به جایی خواهد رسید که «هیچ دست قوی و پنجه آهنین نتواند آن را به هم بندد!» به صورت تهدیدآمیزی نوشته شد «ممکن است از این بیتکلیفیها ملّت خسته شده به هوش آید انتقام خود را از
1) ستارة ایران، ش64، سهشنبه 19 محرمالحرام 1336، 6 نوامبر 1917، «پیشنهاد ستارة ایران.»
2) بنابراین به روایت ستارة ایران، جمعیت کشور در آن زمان پانزده میلیون تن بوده است، این آمار با دادههای دونالد ویلبر بسیار تفاوت دارد. در ابتدای این فصل آوردیم که ویلبر معتقد است جمعیت ایران در دوره جنگ اوّل جهانی بین هشت تا ده میلیون تن بوده است.
3) ستارة ایران، سال سوّم، ش95، پنجشنبه سوّم ربیعالثانی 1336، 17 ژانویه 1918، «عاقبت خطرناک بحران.»
اشخاصی که این ملک و ملّت را به این سیاهروزی نشاندهاند بخواهد!» ستارة ایران از مردم خواست از مسندنشینان سنتی بعد از مشروطه، از اعیانزادگان و شاهزادگان قطع امید نمایند و بدانند که امکان ندارد با وجود آنان بهبودی عاید کشور شود.
دوره حکومت این دسته افراد دوره لاابالیگری، دوره وطنفروشی، دوره چپاول و غارت مالیه عنوان شد. خطاب به حکمرانان نوشته شد: «عاقبت این بحران پر عرض و طول خطرناک است، یک شب تاریکی را برای شما در دنبال دارد و یک صبح روشن را برای ملّت، بدون شک تهیه و آماده میکند!» از فرارسیدن «روز انتقام» یاد شد، و اینکه «ما امروز حس میکنیم این ملّت محتاج امنیت است، امنیت مالی و جانی، این امنیت مالی و جانی ممکن نیست مگر با داشتن یک حکومت مقتدر ملّی.» تنها کسی که میتوانست این حکومت را تشکیل دهد خود ملّت بود، «ملّت! فرصت فوت میشود عدة تلفات هموطنان شما از گرسنگی، از بیحکومتی، از عدم امنیت مالی و جانی هر روز و هر ساعت رو به ازدیاد است!» در خاتمه باز هم هشدار داده شد شرایط بحرانی کشور نه تنها برای خائنین و وطنفروشان بلکه برای همه ملّت ایران خطرناک خواهد بود و ممکن است به دلیل امتداد بحران «رشته باریک حیات سیاسی» ملّت هم پاره شود.(1)
ستارة ایران به خوبی میدانست خون مردم بیگناه تهران به گردن کیست، شخص صبا مدیر روزنامه از عمق تحولات آگاه بود؛ اما چه شد که به ناگاه چنین مطالب آتشینی به رشته تحریر درآورد؟ آیا بحران مواد غذایی و قحطی نان مربوط به این دوره بود یا سابقه داشت؟ همانطور که رعد نوشته بود تا زمانی که کابینه مورد حمایت این روزنامه یعنی کابینة مستوفیالممالک قدرت را به دست داشت، ستارة ایران؛ کشور را بهشت برین تصویر میکرد، حال چه اتفاقی افتاده بود که اینگونه نسبت به آینده تیره و تار هشدار داده میشد؟ چه شد که باز هم زبان تهدید به کار گرفته میشد و مثل ماههای اوّلیه جنگ، از انتقام سخن به میان میآورد؟ آری! چند روزی بود که عینالدوله ریاستوزرایی را به جای مستوفی به دست گرفته بود، این امر خشم و غضب گروه ضدتشکیلی و ارگان آن یعنی ستارة ایران را برانگیخت و
1) همان.
باز هم مطابق معمول شعارهای شداد و غلاظ سر داده شد و از خاتمه دوره حکومت اعیانی سخن به میان آمد. همه میدانستند بسیاری از رجال کشور که از قضا متحدین ستارة ایران و گروه ضدتشکیلی بودند، بارها و بارها مناصب وزارت و وکالت و معاونت وزارتخانههای مهمی مثل وزارت خارجه، مالیه، عدلیه و البته خزانهداری را به دست داشتند، بسیاری از اینان که تبار اشرافی داشتند، خود در زمره اعیان به شمار میرفتند؛ اما هرگز حساسیت ستارة ایران را تحریک نکردند چون با آن روزنامه همسو بودند. این بار هم در لفافة شعارهای عوامفریبانه، گروه یادشده به میدان آمد تا به بهای قتلعام نفوس انسانی بیگناه، حریفی سیاسی را از سر راه بیرون کند. برای گروه ضدتشکیلی و ارگانهای آن بهایی که باید ملّت بابت این حقد و حسدها و باندبازیها میداد، اهمیت نداشت.
درست در شرایطی که ایران در آتش قحطی میسوخت، انگلیس از تأدیة وجوه استمهال خودداری کرد، عواید گمرکهای ایران را که در خزانهداری نگهداری میشد ضبط کرد و ایران را در تنگدستی مضاعف خود رها ساخت.(1)ستارة ایران بر این باور بود اگر وضع به همین منوال ادامه یابد، باید روابط بین دو کشور قطع گردد و «با فداکاری ملّی به رغم دشمن اثبات کنیم که ملّت ایران زنده است و به جای اینکه از فشار خارجی به ستوه آمده تسلیم شود، همان فشار را وسیله رفع تشتت قرار داده و راه نجات خود را خواهد جست.»(2)عید سال 1297 در راه بود، اما فقر و فاقه، دیو گرسنگی و مرگومیر دهشتناک ناشی از آن مجالی برای برگزاری مراسم عید نمیداد. به همین دلیل گروههای مختلف ضمن انتشار اطلاعیههایی از مردم میخواستند به جای مخارج عید، به فقرا رسیدگی کنند. مجمع آذربایجانیان مقیم تهران اطلاعیهای به شرح زیر در همین ارتباط صادر کرد:
هرکس فقرای پریشان حال و اطفال گرسنة لرزان و مادران جان داده در کنار آنها را دیده و ببیند تصدیق خواهد نمود که عید امسال عزاست، بدین نظر مجمع آذربایجانیان به عموم برادران آذربایجانی خود اعلام میدارد که مراسم معموله عید
را متروک و مخارج معموله را برای اعانت فقراء ستمدیده تخصیص دهند.(1)
حاجسیدمحمد صراف طهرانی از طرف هیأت خیریه تهران خواست مردم مراسم عید سال 1297 را برگزار نکنند و در عوض به فقرا رسیدگی نمایند، همزمان چهارهزار خروار برنج از رشت به مقصد تهران حمل میشد، این محموله تا سه ماه آتی به تدریج باید وارد تهران میگردید. وزارت مالیه قیمتگذاری اجناس به جز نان را لغو کرد، خبازخانهها باید به مردم نان تازه میدادند.(2)
تمام ایالات و ولایات ایران به دلیل قحطی سال 1296 غرق در بحران و آشوب بود. بیشتر اوقات وزرا به بحث در مورد راه حلی برای این مسئله بازمیگشت، اما وزرا موفق به حل آن نمیشدند. در خود تهران به دلیل مرکزیت، قیمت گندم از خرواری هفت تا دوازده تومان به سی و پنج تومان بالغ شد که تازه از سایر نقاط کشور کمتر بود، در ولایات این نرخ به هفتاد تومان بالغ میشد. از این بالاتر «ادارات قشونی روس از یکطرف، انگلیس از طرف دیگر متصل ارزاق ما را گرفته برای خود و قشون خود انبار میکنند. بلکه دولت انگلیس برای تضییق ما، گرفتاری ما حکم کرده است بانک شاهنشاهی هم غله خریده انبار کند. چنانچه در قزوین که با مرکز قشون او به اسم پلیس ایران فرسنگها فاصله است بانک، گندم خریداری و انبار میکند. این هم پلتیک جدیدی است که انگلیسها تعقیب میکنند.»(3)
بالاخره اینکه در مرداد و شهریور سال 1297، هنوز بحث عمده روزنامهها دربارة نان بود. مردم از قحطی سال گذشته به شدت ترسیده بودند، هر قدر غله وارد تهران میشد، تجار و صاحبان مال و منال برای سودجویی آنها را خریداری میکردند و احتکار مینمودند و یا اینکه مردم آنها را خریداری میکردند و در انبارهای منازل خود انبار مینمودند تا مبادا مثل سال گذشته دچار گرسنگی شوند. دیگر همه میدانستند که «مباشرین مالیه و ارزاق سال قبل که صاحب آلاف و الوف شدند(4)»، از چه راه به آن ثروت هنگفت دست یافتند.
یکی از مهمترین عوامل بروز قحطی در کشور محتکران بودند. تجار و محتکرین ایرانی، دست روس و انگلیس را در این قضیه از پشت بسته بودند. هر جایی که دست روس و انگلیس به مردم نمیرسید، سر و کله محتکرین پیدا میشد. اینان غلات و مایحتاج مردم را میخریدند و انبار مینمودند. کالاهای مورد نیاز و ضروری خارجی هم روز به روز کمیاب تر میشد:
همهچیز در ترقی است. با این گرفتاری مردم برای شکم و ملبوس، اشرار و مفسدین مملکت هم دست از کارهای خویش برنداشته متصل مشغول چپاول و غارت دهات و مزارع و شهرها هستند. سارقین ایل قشقائی تا ورامین و شهریار طهران آمده[اند] و سرقت میکنند. از همین یک مسئله گرفتاری مردم این مملکت خوب معلوم میشود.(1)
در ربیعالاوّل سال 1336 عمادالسلطنه از تهران به برادرش عینالسلطنه که در الموت اقامت داشت، نوشت:
از بابت قحطی و نیامدن باران و هنگامهای که برپاست دیگر نوشتن ندارد. در طهران نمیشود نوشت که به مردم چه میگذرد و چه وحشتی حکمفرماست. اما کسانی که غله دارند دیگر یقین گله نباید داشته باشند زیرا قیمت از این بالاتر نمیشود و آنچه نوشته بودید یقین است اصلاح میشود، یعنی به قیمت اعلی خواهند خرید و برای سرکار بد نیست.(2)
همین عینالسلطنهای که این همه از قحط و غلا مینالید، بر اساس خاطرات خودش از محتکران سرشناس بود، برادرش از تهران به او مینوشت درست است که قحطی و گرسنگی بیداد میکند، اما برای او که غلات فراوان انبار کرده است، موقعیتی است بسیار مناسب برای گرانتر فروختن غلات! این نمونهای از بیرحمی ملاکین و متمولین در برابر مردم عادی بود.
درست زمانی که مردم ایران از گرسنگی میمردند، تعدادی از سوداگران و تجار،
برای پر کردن کیسة خود به قیمت افلاس هر چه بیشتر مردم، غلات را به روسیه حمل میکردند، متن یک خبر به خوبی گویاست: «به واسطة اینکه چند نفر از تجار بنیاسرائیل اخیراً در انزلی شروع به خرید برنج نموده و محرمانه به روسیه حمل مینمایند، از طرف وزارت داخله ثانیاً(1)تعلیمات لازمه برای جلوگیری از حمل آذوقه به خارجه داده شده و به وزارت مالیه هم نوشته شد که به رؤسای گمرک دستورالعمل اکید بدهند که از حمل آذوقه و خشکه بار جداً جلوگیری کنند.»(2)این هم از سهم یهودیان در قحطی ایران.
علاوه بر همه اینها، در بحبوحة جنگ اول جهانی فقر، فلاکت، قحطی و مرگ و میر ناشی از بیماریهای واگیر بیداد میکرد. فلاکتهای سیاسی و اقتصادی ایران ریشه در چند عامل ظاهراً منفک از هم داشت که به طور کاملاً مرتبط با هم در تحولات این زمان منشأ اثر بود. نخستین و مهمترین عامل تأثیرگذار در این فلاکتها، نقض بیطرفی ایران در خلال جنگ اوّل جهانی و قشونکشی بیگانه به درون کشور بود. عامل دوّم سمت و سوی تحولات مشروطة ایران بود که ملکالشعرای بهار از آن به «نهضتهای ناقص» یاد میکرد. این نهضتهای ناقص عمدتاً تحولات اجتماعی و سیاسی در درون کشور بود که از اهداف از پیش تعیین شده خود خارج میشد و به عبارتی به ضد خویش تبدیل میگردید و عامل دیگر سلسله اقدامات اصلاحی بود که نیمه تمام به حال خود رها میشد. بهترین مصداق برای مورد نخست، تأسیس احزاب سیاسی بود که به جای اینکه باعث تنظیم و تنسیق روابط اجتماعی و سیاسی و تعریف مشخصی از حقوق ایرانی در پرتو مشروطه باشد، به سرعت باعث ناهنجاریهای اجتماعی و نابسامانی سیاسی در کشور گردید. برای مثالی از مورد دوم، یعنی نیمه کاره نهادن اقدامات مهم اجتماعی باید از رها ساختن تصمیمات مثبت دوره مشروطه دوّم در مورد نظم دادن به امور خبازخانهها و تأمین گندم و آرد مورد نیاز شهروندان تهرانی یاد کرد. پیشتر گفتیم در دورة مجلس دوم، حتی پیش از حملة روس به ایران به دنبال اولتیماتوم؛ قحطی به کریهترین وجه ممکن سیمای خود را نشان داده بود.
زمانی که قوامالسلطنه معاون وزیر داخله بود، تلاشهای زیادی مصروف سامان دادن به وضعیت انبارهای گندم و خبازخانهها شد، اما همه بینتیجه ماند. به عبارتی اوضاع و احوال سیاسی و تنشهای اجتماعی آنقدر شدت یافته بود که کمتر مسئولی در اندیشه تأمین مایحتاج مردم بود، جالب اینکه درست در همین زمان احزاب و دستههای سیاسی به عنوان مردم و به نام مشروطه؛ کاریترین ضربات را بر پیکر حقوق انسانها و مشروطیت وارد میساختند.
از سوی دیگر رمق مردم به کلی زدوده شد، آنها از این همه قیل و قال بیهوده خسته شدند، بر این وضعیت باید مسدود شدن باب تجارت و فقر و بیپولی و خسارتهای پیاپی ناشی از کسادی بازار داخلی را افزود. در دورة مشروطه و به ویژه بعد از اولتیماتوم روسیه، مزارع پامال و غارت شد، قصبات فراوانی متحمل صدمات جبرانناپذیر گردیدند، شهرهای زیادی سوخت و از بین رفت، خانمانهای مردم به تاراج رفت، از آن بالاتر چپاولگران، دزدان و راهزنان عرصه را بر مردم تنگ کردند. حکمرانان مطلقالعنان و مأموران مالیه و یاغیان دولتی؛ از دیگر گروههایی بودند که مردم را به ستوده آوردند. بسیاری از مأموران دولتی خود بانی و باعث بحرانهای فراوانی شدند که هیچکس از عهدة رفع آنها برنمیآمد. بر این معضلات باید احتکار ملاکین و به قول بهار «سرمایهداران» را افزود، این انسانهای «بیوجدان» دست در دست سهلانگاریهای اولیای امور و عدم بصیرت کارکنان دولتی به قیمت خون مردم بیگناه، روز به روز بر ثروت و مکنت خود میافزودند. مهمترین و فاجعهبارترین پدیده در این دوره تاریخی، خشکسالی و کمیابی ارزاق عمومی بود که غیر از مسئله احتکار ریشه عمدة گرفتاریهای مردم بود. مردم گرسنه بودند، بر این بلیه عظمی روز به روز بیشتر افزوده میشد، هیچکس راهحلی ارائه نمیداد که چگونه میتوان این دیو مهیب را سرکوب کرد، بالاتر اینکه گروهی آشوبطلب خود بر این فقر و فاقه دامن میزدند تا از آب گلآلوده ماهی گیرند، شرایط را کودتایی کنند و به نیت دیرینه خود نایل آیند. این اوضاع و احوال دست به دست هم داده و به قول بهار «ما را به یک قضایای حتمی اندوهناک بیم داده و در بالای تمام وسایل و بهانههای تیره و تار، دست تحریک اجانب و اولاد ناخلف جاهل ایران است که مشغول دامن زدن آتشها و فراهم ساختن زمینههای بدفرجام
اختلال و بدبختی است.»(1)
شیوة عمل این اولاد ناخلف ایران به این شکل بود که حتی در سر خرمن به دلیل احتکار مایحتاج مردم، باعث به آسمان رفتن فریاد مردم میشد. نه تنها در تهران؛ بلکه در تمام نواحی ایران «فریاد الجوع الجوع» مردم بلند بود، هیچکس نبود سئوال کند علت این بیانتظامی از کجاست، و «آن دستهایی که در سر خرمن ارزاق را پنهان کرده و مایه قحطی را فراهم ساختهاند، از کیست و سکوت دولت در قبال این همه بدبختی برای چیست؟»(2)عجب این بود که سر خرمنهایی که محصول خالصجات دولتی بود هم این وضع کاملاً مشاهده میشد. دیگر اینکه در کار ادارههای انبار و خبازخانه اهمال میشد، وضع به طوری بود که «از چند ماه تا موقع سر خرمن امور آن اداره متعمداً در زیر دستهای خائنانه این و آن متلاشی و عایدات آن خرج کمیتة مجازات میشد.»(3)
همانطور که گفتیم سالهای بین اولتیماتوم روسیه و آغاز جنگ اوّل جهانی یکی از نکبتبارترین ادوار زندگی مردم ایران بود که هیچ تحقیقی در آن باره صورت نگرفته است. به واقع از همان دورة دوّم مشروطه ظلم و اجحاف به مردم شدت یافت. به سخن دیگر با اینکه مشروطه برای استقرار عدالت و بسط موازین مردمسالاری شکل گرفته بود، اما عملاً وضع به صورتی دیگر درآمد. مصادیق تعدی و ستم اجتماعی به مردم بیش از آن است که در صفحات محدود این بخش بگنجد و برای اشارهای هر چند مختصر از روزنامههای آن دوره شواهدی ذکر میکنیم تا مقدمهای باشد بر تحولات مورد بحث رساله حاضر.
در همان دورة دوّم مشروطه روزنامة شرق نامهای از مردم گلپایگان و خوانسار به چاپ رسانید که در آن از تعدیات ناصر لشکر حکمران آن نواحی شکایت کرده بودند:
ما مدتی است از ظلم و تعدی خوانین این سامان به اولیاء دولت شکایت کردیم
منجر به هیچ جا نشد، سهل است بلکه دوچار یک ظالم متعدی دیگری نیز گردیدیم و اغلب به وزارت داخله و وزارت جنگ شکایات خود را عرض نمودیم مثمرثمر نشد و این ناصر لشکر تا حال بالغ بر پنج هزار تومان از مردم جریمه و رشوة اجباری گرفته است اگر مشروطه این است و مشروطهطلب اینها، پس وای اگر از پس امروز بود فردایی.(1)
جراید پایتخت مثل روزنامة رعد، گاهی عریضههای مردم بیگناهی را به چاپ میرسانیدند که زیر بار رنج و ستم خرد میشدند. به طور مثال رعایای رودهن از توابع دماوند تظلم میکردند که بعد از این چند سال نهب و قتل و غارت، «مقصود این بود شاید سلطنت مستقلة استبدادی را به حکومت ملّی تغییر داده که در تحت قانون هیچ زبردستی نتواند به حقوق زیردستان تجاوز نماید، ولی افسوس افسوس که این روغن بادام در دماغ خودسران بیش از پیش تولید خشکی نمود و این سرکهانگبین در بدن مریض مملکت صفرا بر صفرا فزود.»(2)تظلم از سوی طوایف کردبچه بود که قبل از شکلگیری حکومت قاجار از آذربایجان به تهران تبعید شده بودند و سپس در کنار سیاهرود در صحرای دماوند اسکان داده شدند. اینان به عنوان چادرنشینان بدوی در این منطقه اسکان یافتند، نویسندگان عریضه خواستار احقاق حقوق از دست رفتة خود بودند.(3)
گرسنگی و قحطی تنها یکی از هزاران مشکل لاعلاج مردم مظلوم ایران در این دوره تاریخی بود. همزمان با داس مرگ قحطی، حکام محلی هم ظلم و اجحاف را به مردمی که هیچ فریادرسی نداشتند از حد گذرانیدند. در اردبیل ظلم و ستم مضاعف مردم را به کلی از زندگی سیر کرده بود. از آن سوی گزارش میرسید زارعین و اهالی فلکزده شهر اردبیل با وجود قحطی، توسط امیرمظفر نصراللهخان یکی از گردنکشان آنجا غارت میشوند، گفته میشد این مرد روز به روز بر دامنة شرارت خود میافزاید در نتیجه «زارع و رنجبران دست زن و بچة خود گرفته پیاده و گرسنه و برهنه به روسیه مهاجرت مینمایند، شصت پارچه قراء را متصرف
مالکالرقاب شده به حدی جسارت ورزیده فوق ندارد؛ چنانچه مالیات دو ساله دولت را ضبط و به حکومت جلیله هم یاغی است اولیای امور چرا توجهی نمیفرمایند که در آتیه اشکالات فوق تصور و زحمات مالانهایت ملحوظ است.»(1)
مردم ابهر نیز به دولت مرکزی شکایت بردند که به دلیل نیامدن باران اوضاع زندگی آنان بسیار دشوار و مشقت بار است. تگرگ جزیی هم آمده است که همه محصول را خراب نموده، با وصف این اوضاع و احوال، نایبالحکومه ابهر عدهای سوار کاکاوند را با فرزند حاجی آقا محمد بایقرا به جان رعیت فقیر انداخته و «به ضرب چوب پول میگیرند، یک زن را با لگد زده نیم جان ساختهاند و دیگری را با گلوله مقتول؛ از گرفتن بیست و چهار من ارزن که آذوقه یک مشت بیچاره است کوتاهی ندارند، استدعا از اولیای دولت که عطف توجهی فرمایند.»(2)
مردم شهر گلپایگان هم «با یک لهجه مظلومانهای از مظالم عموم متنفذین گلپایگان اظهار میدارند که امنیت جانی و مالی سلب، زراعات را به یغما بردهاند، هستی و مایملک رعیت [را] از خود میدانند.»(3)
در کاشان و نطنز هم مردم و عرض و مال و ناموس آنان عرصه چپاولگریهای دزدان و راهزنان به ویژه نایب حسین کاشی و فرزندانش بود. مردم این منطقه شکوه کردند: «در این خشکسالی و عدم محل گندم، از محلی به محلی رعایای بیچاره دچار سختی و قحطی گشته و حکومت هم که خود جزو محتکرین است، هر قدر هم بر گرانی غله افزوده شود، ایشان را خوشتر است.»(4)به عبارت بهتر حاکم کاشان مرگ و میر مردم را میدید، اما غله را احتکار میکرد تا از این راه به ثروت و مکنت دست یابد.
در ولایت کوچک ایوانکی، حاکم آنجا موثق حضور نام، مردم را زیر فشار قرار داد. مردم در تلگرافخانه متحصن شدند، به تهران تلگراف زدند و تظلم نمودند، اما فایدهای نداشت. حاکم بیش از ششصد تومان از مردم بیچاره و قحطیزده دریافت کرد و این مبلغ را با جور و عدوان دریافت نمود. وقتی مردم در تلگرافخانه متحصن
بودند، او دستور داد به سوی آنان آتش بگشایند، عدهای از مردم را چوب و فلک کرد که چرا از او شکایت کردهاند. بین کسانی که کتک خورده و فلک شدند، کودکان هم دیده میشدند. مردم ملتمسانه تقاضا کردند «اینک از حکومت طهران متمنی است موثق حضور مزبور را به طهران خواسته مجلس تحقیقی تشکیل داده و چنانچه تقصیر او ثابت شد، بر حسب قانون مجازات شود تا اینکه یک مشت رعایای بدبخت که اینک در کوچههای طهران متواری میباشند بتوانند به آسودهگی(1)مشغول زراعت گشته و به خانههای خود برگردند.»(2)
از آن سوی گزارش میشد پنجاه هزار خانواده «مال و ناموس به باد رفته» در شهرهای خوانسار، گلپایگان و فریدن، پس از یک ماه فریادهای جگرخراش، به وزارت داخله «عرض مظلومانه» نموده بودند که اگر این فریادها در صفحات جراید بازتاب پیدا نمیکند، صمصامالسلطنه را که مورد قبول آنان است شاهد و گواه خود میگیرند. از «اعمال قسیانه» و «شنایع بیست ساله» میرزامهدی خوانساری و فرزند و برادرزادهاش سخن به میان آوردند که «جزییترین آنها را هیچوقت نایب حسین کاشی و رضای جوزانی(3)» مرتکب نشده و حتی به انجام آن رضایت نداشتند. به قول عریضهنویسان این عده «اخیراً چهار هزار خونخوار را به دور خود جمع به مال و ناموس و جان پنجاه هزار خانوار گلپایگان و فریدن و خوانسار ابقا نکرده چقدر از زنها را کشته و چقدر ناموس زنها و دخترهای مردم به دست پسر و پسر برادر و نوکرهای خونخوارش به باد رفته چندین نفر از سادات بیچارگان دیگر را در مقابلش شکم پاره کرده»اند. میگفتند برخی بزرگان شهرها از دست اینان در به در شدهاند، دویست هزار تومان از پول آنان به یغما رفته، همه خانه خراب شدهاند. میگفتند سیداحمد نامی برای مطالبه هزار تومان فردی را زیر ضربات چوب کشته است، برادر مقتول را هم به بدترین وضع ممکن زجر و حبس نمودهاند، «رئیس پست و تحدید و سایر رؤسای دوایر را با زنجیر سوار خر کردن و از خوانسار بیرون کردن و هزارها بیرحمی دیگر»، از جمله شنایع اعمال امثال اینان ذکر شد. در ادامه آمده بود:
هنوز هیچ قسیالقلب وحشی اعمال رذیلانه این ... را مرتکب نشده حالیه نیز یک نفر ... که بزرگترین وسایل و حماه کار چاق کن او است برای گلمالی سیئات خود به طهران با مبلغی اعتبار فرستاده، البته وظیفه وزارت جلیله داخله است که اوّل خود این شخص را که وکیل اوست به هزار سابقه شرارت که دارد جلب به نظمیه نموده، تا منتظر شویم شخص دیگری مثل آقای صمصامالسلطنه داد ما را گرفته و او را گوشمال دهند.(1)
بسیاری از مردم درمانده از این همه ظلم و ستم، منشأ بیداد را انگلیسیها دانستند. علت امر این بود که بیگانگان دست در دست راهزنان داخلی به چپاول مردم میپرداختند. به همین دلیل به طور مثال در قم اعتراضی عمیق نسبت به اعمال و رفتار کارکنان شرکت لینچ شکل گرفت. اعمال این شرکت باعث خشم و نارضایتی وسیع مردم و مسافرین این شهر شد که برای زیارت به آنجا رفتوآمد میکردند. چهل و یک تن از دمکراتهای قم نامهای به وزارت فوائد عامه نوشتند که «برای خدمت به عابرین و کاروانهای بدبخت و گرسنه که چندین سال است در تحت فشار بیرحمانه مأمورین بیانصاف اداره لینچ» قرار دارند، شاکی هستند. اینان نوشته بودند این شرکت «به نام باج خط شوسه» از مردم پول میگیرد، از دولت خواسته شد «هر چه زودتر به غارتگری این کمپانی متمدن» خاتمه دهند. شکایت این بود که لینچ بر «تاکس(2)باج راه افزوده»، در زمان تشکیل دولت خودخوانده نظامالسلطنه، حداکثر پانصد تومان به دستور کمیته دفاع ملّی به ژاندارمری داده شد که از مالیات راهداری پرداخت شد، این راهداری در اختیار شرکت یاد شده بود. اما لینچ بعد از سی ماه از آن تاریخ مالیاتها و عوارض راهداری را افزوده بود، «خوب ملاحظه فرمایید، تقریباً سی ماه است که این اداره متمدن برای پانصد تومان خسارت؛ تخمیناً پنجاه هزار تومان از مال رنجبران حقیقی این مملکت بیچاره اخذ و دریافت نموده در صورتی که از مسافرین ایرانی باید پرسید که وضع راه شوسه قم چطور است.» معترضین خواسته بودند هیأتی اعزام گردد تا «تفتیش نموده راپرت
برای هیأت محترم دولت بفرستند،(1)در صورت صدق با عنوان و دستآویز صحیحی رفع شر این کمپانی بشود.»(2)در کرمان نصرتالسلطنه و در قزوین مدحتالسلطنه حکام وقت این دو شهر، ظلم فراوانی به مردم میکردند. عریضههای فراوانی در تظلمخواهی از بیداد این دو جبار به مقامات کشوری در تهران فرستاده شد، اما سودی نبخشید.(3)
از این بالاتر گفته میشد، «تلفات انسانی ما در حال بیطرفی از عدم توجه پادشاه و رجال و وزرا و لیدرهای احزاب سیاسی ما به مراتب بیش از دول متحارب بوده. گرسنگی و امراض و سهلانگاری رجال ما از توپهای هوت زر و بمبهای آسمانپیمایان و ترپیلهای تحت البحری و گازهای خفه کننده و شعلههای سوزان تلفاتش بیش بوده است.»(4)از نظر اقتصادی برای ایران و ایرانی دیگر چیزی باقی نماند، فقر و مسکنت سرتاسر خاک کشور را فراگرفت، زندگانی مردم روز به روز بدتر میشد، وضعیت محصول به شدت بحرانی؛ کالاهای دیگر هم معلوم نبود از کجا باید تأمین شود. وضع به گونهای دهشتناک به هم ریخته بود به طوری که «هر ایرانی در ترتیب امر معیشت خود دچار هزارها مشکلات شده که یکی از آن در ایام عادی سالهای قبل از جنگ برای فنای هر خانواده کافی بود.»(5)
در سال 1296 شمسی که یکی از منحوسترین سالهای ایران بود، مردم چشم به آسمان داشتند تا مگر نزول قطرهای باران را نظاره کنند، اما طبیعت هم گویی با مردم بر سر قهر آمده بود. در آذرماه این سال حتی پیروان اقلیتهای دینی برای نزول باران دعا کردند. کلیمیان با کتب مقدسه خود به خارج شهر تهران رفتند و برای نزول باران دعا نمودند. مسیحیان هم در کلیسای دروازه قزوین اجتماع کردند و شمایل حضرت عیسی(ع) را حرکت دادند، آنان سپس با خضوع و خشوع در خیابانها حرکت کردند و در حسنآباد که نمازخانهای دیگر داشتند، به دعای خود
ادامه دادند. مسیحیان هم در دعاهای خود از خداوند تقاضای باران نمودند. زرتشتیها هم دکانها و محل کسب خود را تعطیل کرده و دعای باران خواندند.(1)
از سمنان هم تلگراف رسید که عدهای در تلگرافخانه شهر تحصن کردهاند، از اوّل طلوع آفتاب لاینقطع مردم به تلگرافخانه میآمدند «ناله الجوع» آنها به آسمان بلند بود. تمام دکانهای شهر بسته شد، «رشتة عمل خبازخانهها به کلی گسیخته» گردید، خلاصه به قول مخبرین «هنگامه غریبی است.» علما، تجار و اعیان همه در تلگرافخانه جمع شده بودند، «آنقدر فریاد یا محمدا بلند است که ممکن نیست کار کرد.»(2)
مخبرین وضعیت قزوین را به لحاظ شیوع گرسنگی «ناگوار و خراب» گزارش میکردند. از یکسو اهالی شهر دچار گرانی و کمبود آذوقه شدند، نان نایاب بود و هر روز بر گرسنگی مردم افزوده میشد. وضع شهر قزوین به این صورت بود: «بیچاره فقرا و ضعفا از عسرت در تضییقات میباشند و از طرف دیگر صدماتی که از طرف نظامیان روس به آنها وارد و سرقتهای متوالیه در کاروانسرا و دکاکین که متوالیاً واقع شده و میشود [از طاقت فزون است.]» دزدی و راهزنی بیداد میکرد، اوضاع ادارات عموماً اعم از دوائر حکومتی یا مالیه و عدلیه نامنظم بود، «اشخاص منافع خواه دخیل در کار و ابداً بازپرسی هم نیست.»(3)
در کرمان دویست و نود و پنج تن از اهالی شهر از سردار نصرت و ظلم و ستم او شکایت کردند، حاکم شاکیان را حبس و تبعید نمود و اموالشان را مصادره کرد و املاک مردم را به یغما برد. کلیه املاک مهم بلوکات کرمان که خبازخانه شهر هم از عواید و محصولات آن اداره میشد، در دست سردار نصرت قرار داشت. وی «اجناس و ارزاق عمومی را احتکار میکرد و روز به روز بر قیمت ارزاق افزوده اهالی بدبخت را گرفتار مجاعه(4)و عسرت ساخته»(5)و خلاصه امان مردم را بریده بود. مردم از دولت مرکزی خواستند سردار نصرت را احضار کند و خلقی را از شر او آسوده گرداند.
اصفهان هم با گامهای بلند به سوی وخامت اوضاع سیر میکرد. از بدو حکمرانی «حضرت والا اعتضادالسلطنه نایرة قحطی در اصفهان مشتعل و فقر و بیچارهگان(1)دسته دسته در میانه این آتش روان سوز بدرود جان» میگفتند. به نظر ناظرین در این وضعیت «دستهای پلیتیکی در این کار دخالت دارد، نا امنی طرق و شوارع آن آتش فتنه را دامن میزند، سرنوشت روزگار به فلاکت عمومی مدد مینماید، قطرهای باران تاکنون از ابر نچکیده ولی سرشک دیده فقرا و قحطیزدگان سیلآسا از هر طرف جویباری تشکیل داده به جای غرش رعد فریاد الجوع الجوع، صماخ(2)گوشها را میدرد.» اهالی اصفهان مبدل به «کالبدی بیروح و نقش بر دیوار گردیده» بودند. بازوان ناتوان، کسب و کار فلج و فریاد و فغان به آسمان بلند بود، «عجب غوغا و مصیبتی است.» در این شرایط اسفناک و در این برهوت بیآبی و گرسنگی و مرگ و میر دائم التزاید، «ملاکین از خون دل فقرا ساغر خود را سرشار نموده، کسبه و اصناف و بیچارهگان را قوتلایموت لخت جگر و شراب اشک بصر است.» اطفال فریاد «الجوع» میکشیدند، والدین اطفال از این نالههای حزنانگیز خواب و آرام و قرار نداشتند. در این حالت «محتکر در رقص و سماع و فقرا در آه و ناله؛ یکی در بستر خانه و گرسنه در معبر از گرسنگی جان میسپارد، یکی از گندم خرواری هفتاد تومان بدان خوشحال و به سلامتی ملاکین و مرگ فقرا فریاد نوشانوشش به فلک میرسد.»(3)
در دامغان هم وضع به همین حالت بود. عدهای از معاریف شهر دامغان توسط جریده نوبهار تلگرافی برای «حضرت آقای بصیرالملک دام اجلاله» ارسال کردند، در این تلگراف چنین آمده بود:
اینک که تنگی و سختی آذوقه دچار عامه ملت ایران خاصه اهالی دامغان شده، باید لطف خودتان را درباره بندگان گرسنه بیچاره ساکنین دامغان و زوار سلطان سلاطین ایران، حضرت ثامنالائمه [ع] اظهار و مبذول داشته معادل دویست خروار از گندم ملکی مختص خودتان که در انبار است غدغن فرمائید مباشرین حضرت
عالی به خبازخانه دامغان داده و نرخ امروزه قیمت دریافت دارند. در این موقع مساعدت و همراهی یگانه لسان ملت حضرت آقای ملکالشعرا دامت تأییداته را؛ عموم ملت این صفحه خواهانند.(1)
بسیاری از ناظرین ایرانی، دست پنهان بریتانیا را در پس قحطیهای این زمان میدیدند، به دید آنان انگلیسیها خود قحطی به وجود آوردهاند و بعد هم وفور نعمت به ارمغان خواهند آورد تا مردم آنان را منجی و رهایی بخش خود بدانند:
امروز ما در سفالت کمی نان از گرسنگی خشکیدیم؛ گرچه خشکسالی در این حالت بیتأثیر نیست، ولی نه به این درجه. از دو ماه و نیم به این طرف این انگلیسیان خیرخواه اجناس موجود را در ایران هر جا که یافتند گران و ارزان نگفتند، خریدند، تا که ما این روزها را ببینیم. وقتی که گرسنگی به غایت رسید، انگلیسها همان روز ما را بغتتاً در سیل فراوانی خواهند انداخت تا که بعد از این قحطی و کمیابی غریق فرح و شادی تر و تازه شویم!(2)
از آن سوی از نقاط کمتر شناخته شده کشور، نامههایی به مرکز میرسید که نشاندهندة ظلم و ستم مضاعف در حق رعایای بیگناه بود. در منطقهای در اراک به نام خلجستان، مردی ستمکار به نام اسدخان شاهسوند به مردم تعدی روا میداشت، متظلمین نوشته بودند اگر برای امرار معاش و گرفتن ده من جو یا گندم به اطراف ولایت خود روند، باید از دست «اسدخان و اولاد و نوکر او لخت و عریان مراجعت کنیم.» این مرد گوسفند و احشام مردم را در بیابان به سرقت میبرد، مردم هر چه تظلم میکردند احقاق حق نمیشد، این مرد هر روز که میگذشت جریتر میگردید، چند زن و مرد را به تیر کشت، خانههای مردم را آتش زد، تمام داراییهای روستاییان بیچاره را به غارت برد، این ستمدیدگان نوشته بودند «محض رضای خدا به ملاحظه روز جزا احقاق حق ماها را از اولیای امور خواستار شوید.»(3)
بلی! این بود شمهای از وضعیت اجتماعی ایران در دورة بعد از مشروطه. هنوز همه به یاد میآوردند که مشروطیت برای آن شکل گرفت تا عدالت را در جامعه
مستقر سازد و همه را از نعمت آن بهرهمند گرداند. لیکن این تجربه هرگز میسر نشد، مردم از ظلم مضاعف حکام دوره بعد از مشروطه، آرزوی بازگشت به دوره ناصری و مظفری داشتند. تودههای مردم به یاد میآوردند که حتی در زمان استبداد ناصرالدین شاهی این همه ظلم و اجحاف وجود خارجی نداشت. اینک مردم از چند سو آماج حمله واقع میشدند: یکی از سوی قحطی که ایران را چون هامون خشک و تکیده نمود و دیگری ظلم و ستم اجتماعی که از حد گذشت. از سویی حکام محلی عرصه را بر مردم تنگ کردند و از سوی دیگر کشورهای متجاوز انگلیس، روسیه، عثمانی و آلمان عرض و جان و مال و ناموس مردم را به باد تاراج سپردند. در دورة پیش از مشروطه حداقل تظلمی صورت میگرفت و اگر حاکمی به مردم اجحاف میکرد، حداقل حکومت مرکزی وجود داشت تا از او نسق کشد، اما اینک نه دولت مرکزی به فریاد مردم میرسید و نه مبنایی استوار شکل گرفته بود تا شکایات تودهها را از مجرای قانونی پیگیری کند. تا این زمان آنچه از مشروطه عاید کشور شده بود، در مقام عمل رنج بود و درد و نومیدی. در مقام عمل اما، احزاب و دستههای سیاسی هنوز از مشروطه سخن میگفتند و الزامات آن. به واقع یکی از عوامل بحران سیاسی و اجتماعی کشور در این مقطع تاریخی همین احزاب سیاسی بودند که دست در دست گروههای تروریستی راه را برای ظهور دیکتاتور هموار ساختند.
پیشتر در کتاب بحران مشروطیت در ایران، دربارة احزاب سیاسی عصر مشروطه به تفصیل بحث کردهایم.(1)همانجا از این موضوع سخن گفتیم که آیا میتوان آن تشکلها را حزب نامید یا خیر؟ دیدیم که دو حزب بزرگ در دورة بعد از مشروطه فعال بودند: حزب اعتدالی و حزب دمکرات. در کنار اینان از حزب اتفاق و ترقی و نیز انجمنهای گوناگون این عصر بحث کردیم. دیدیم مواضع افراطی حزب دمکرات چگونه مانع ثبات و آرامش در کشور شد و چگونه اینان بحرانسازی را به جایی رسانیدند که کشور را آماج هجوم دشمن ساختند. در صفحات قبل به اجمال اشاره کردیم که حزب دمکرات در حین جنگ و بعد از دورة موسوم به مهاجرت، به دو شعبه بزرگ تقسیم شد: گروه دمکراتهای تشکیلی و گروه دمکراتهای ضدتشکیلی. در مورد گروههای تشکیلی و ضدتشکیلی و همچنین دعوای احزاب سیاسی از اولتیماتوم روسیه به بعد کار اساسی چندانی صورت نگرفته است. حال آنکه مبدأ و منشأ بسیاری از تحولات بعدی ریشه در مناقشات این دوره دارد. فقط ملکالشعرای بهار در جلد اوّل تاریخ احزاب سیاسی
1) بحران مشروطیت در ایران، ص283 به بعد.
خود، اشارهای بسیار مختصر به این موضوع کرده که چندان گویا نیست؛(1)حال آنکه او خود از فعالان در صحنه حوادث آن روزگار بود. در این فصل تلاش میکنیم تا حدی این مهم را در پرتو منابع معتبر مورد ارزیابی مجدد قرار دهیم و آنگاه در مباحث بعدی از ارتباط برخی از این تشکلها با گروههای مافیایی سخن به میان خواهیم آورد.
در ابتدای بحث باید گفت در این دوره احزاب سیاسی با مشکلات بزرگی مواجه بودند، حزب اعتدالی دستخوش بحران بود و انشعابات مهمی در آن صورت میگرفت. اینک بسیاری از مطبوعات و رجال ایران تصدیق میکردند آنچه در ایران از سالیان پیش محقق شده، هیچ نسبتی با نظامهای مشروطه ندارد. به طور مثال چند ماهی بعد از وقوع جنگ اوّل جهانی بود که رعد نوشت:
باید کاملاً تصدیق و اعتراف نمود که در مملکت ما ایران، از مشروطیت و اساس حکومت شوروی، بیش از یک اسم بیمسمی چیز دیگری وجود ندارد و راستی بسیار مشکل است تصوّر کرد که وضع تشکیلات سیاسی و طرز اداره شدن امور در ایران میتواند با اصول و قواعد یک مملکت مشروطه تطابق و تناسبی داشته باشد.
سیدضیاء نوشت رجال ایران به اصول و قواعد و ضوابط مشروطه آگاهی ندارند، به همین دلیل هم مشروطه نتوانسته در ایران قوام مادی و موقعیت معنوی به دست آورد. علتالعلل این است که با وجود اینکه مبنای تشکیل حکومت و اساس دولت از مردم است، اما مردم از جریان تصمیمگیریها مطلع نیستند. مخفی نگاه داشتن جریان امور و استتار احوال سیاسی کشور که «از اخلاق میشوم دوره استبدادی» است، باعث این وضعیت است. دولت باید این نکته را بداند که زمانی میتواند کاملاً از عهده حفظ موقعیت و حیثیت خود برآمده و موفق به انجام مقاصدش گردد، که قوای مطبوعات را به وسیله مستور نگه نداشتن وقایع با خود مساعد سازد و در حقیقت راهنمای سیاسی و هادی مطبوعات و افکار عمومی گردد.(2)
در این شرایط البته بحران احزاب بار دیگر بعد از دورة مشروطه به اوج خود
رسید، شاید یکی از نخستین اخبار در این مورد در عصر جدید چاپ شد. از سال 1333 قمری برخی اعتدالیهای سابق از این تشکیلات کنارهگیری کردند. دانشعلی نصرتالسلطان، معاضدالسلطنه پیرنیا، اسداللهخان کردستانی، علیاکبر دهخدا، یوسف اعتصامالملک(1)و محسن انصاری در زمره افرادی بودند که ضمن انتشار اطلاعیهای خروج خود را از حزب اعتدالی اعلام کردند:
خدمت ذیشرافت مدیر محترم روزنامة عصر جدید دامت تأییداته. این بندگان به وسیله این ذریعه خواطر شریفه عموم رفقا و آشنایان خود را مسبوق مینماییم که چون نظریات ما تا امروز در دخول حزب متوجه به خدمات عمومی بوده و امروزه معالتأسف نظریات احزاب حاضره را به خصوصیات و شخصیات معطوفتر میبینیم، از این رو عدم انتساب خودمان را به فرقه اعتدال که سابقاً منسوب به آن بودهایم اعلان و از مدیر محترم آن جریدة فریده درج این مختصر را تمنا مینماییم.(2)
دلیل استعفای این عده از حزب اعتدالی هرگز روشن نشد. پیش از این روز شنبه مورخ 16 محرم 1333، مطابق با پنجم دسامبر 1913، مجلس سوّم افتتاح شد. اکثریت اعضای این مجلس از آن حزب دمکرات بود، اما اینک معضلات بنیادین این حزب و اختلافات گرایشها و گروههای تشکیلدهندة آن، خود را نشان میداد. در این حزب دو طیف افراطی و معتدل ظهور کرده بودند. معتدلها به نوعی از میراث بحرانهای عصر مشروطه عبرت گرفتند، اما در مقابل عدهای که اقلیت حزبی را تشکیل میدادند و عمدتاً از اعضای جوان و غیر مشهور به شمار میآمدند، بر طبل تندروی میکوبیدند. حزب دمکرات بعد از وقوع جنگ اوّل جهانی به دو دسته تقسیم شد: گروه دمکراتهای تشکیلی و تشکیلات دمکراتهای ضدتشکیلی. رهبری گروه نخست با میانهروان این دوره مثل ملکالشعرای بهار بود و رهبری دستة دوم با سیدمحمد کمرهای. گردانندگان مهم دمکراتهای تشکیلی عبارت بودند از محمدحسین صدرائی(3)و ملکالشعرای بهار.
1) پدر شاعره مشهور پروین اعتصامی.
2) عصر جدید، ش44، سهشنبه 7 رمضان المبارک 1333، «اطلاع.»
3) میرزامحمدحسین صدرائی فرزند میرزامحمدعلی یکی از تجار اصفهان بود، پدربزرگ او حاجی صدرائی از تجار بزرگ اصفهان به شمار میرفت. میرزامحمدعلی در امر دادوستد و تجارت تنباکوی شیراز فعال بود، خود میرزامحمدحسین از عناصر حزب دمکرات بود و تا دورههای بعد هم در این حزب به فعالیت پرداخت.
کمرهای از اعضای لژ بیداری ایران بود که نقش مرموزی در تحولات معاصر کشور داشت. خواهر او فاطمه سادات همسر سیدمحمدرضا مساوات بود، مساوات(1)در این ایام در مهاجرت به سر میبرد. در این زمان عدهای میخواستند حزب اتحاد و ترقی را تشکیل دهند. بین کسانی که در این اندیشه بودند نام شیخ حسین یزدی، میرزاحسنخان مشیرالدوله و حسینخان مؤتمنالملک دیده میشد. اینان هم میانهروان این دوره بودند. به طور مشخص حسنخان مشیرالدوله رجلی بود خوشنام، شیخحسین یزدی نیز با گروه تندرو سالهای بعد از فتح تهران تا اولتیماتوم روسیه درآویخته بود؛ بنابراین اگر تشکیلات موردنظر آنها سازمان مییافت وزنة تعادل به سوی گروه معتدل سنگینی میکرد. کمرهای این رجل گمنام اما بسیار مهم سیاسی این دوره، تلاش کرد در اینان نفوذ کند. او سپرده بود از اخبار درونی آنها اطلاعاتی به وی داده شود.(2)
اوایل سال 1294 شمسی مصادف با مه 1915، بین نمایندگان مجلس و هیأت دولت اختلاف بروز کرد. با اینکه ایران درگیر جنگی ناخواسته شده بود، اما مجلس که اکثریت آن را دموکراتها تشکیل میدادند، مانع از تشکیل یک دولت مقتدر میگردید. سیدضیاء نوشت این اقدامات «دور از منافع عمومی» است و «مقاصد خصوصی یا عوامفریبی» را تعقیب مینماید: «آری اهریمن مرگ و اضمحلال با منظرة عبوس و نظر تهدیدآمیز چشمان شرربار خود را بر ما دوخته، لکن هنوز اعمال مقاصد شخصی از افکار ما خارج نشده ما را به وخامت نتایج این رویههای ایران فناکُن آگاه نمیسازد.» تا آن زمان ادارهکنندگان مجلس در طول حدود چهارماه، چهار کابینه را زمامدار مقدرات مملکت کرده بودند. به قول رعد «دیگر سزاوار نیست در این موقع از موافقت با رئیسالوزرایی [عینالدوله] که به اتفاق آرا وی را لایق اداره کردن امور مملکت دانستهاند مسامحه را روا ندارند.»(3)
به نوشتة رعد از زمانی که مجلس سوّم تأسیس شده بود، کشور به جای اینکه صاحبی پیدا کند کاملاً بیصاحب مانده است. از نتیجة تجمع وکلا در ساختمان بهارستان، کشور دچار نوعی بیتکلیفی شده و مردم به شدت سردر گم بودند. بیسر و سامانی از در و دیوار میبارید، «نمیتوان باور کرد که مؤسسین بحرانهای پنج ماهه صدماتی را که به دست خود نسبت به هستی و حیات موکلین خود وارد مینماید از روی عمد و اراده است، زیرا که تصوّر و تحمل این نکته خیلی مشکل است که برگزیدگان ملّت غیر از طریق منافع حقیقی مملکت راه دیگری بپیمایند.» رعد هشدار داد نه تنها کشور با مخاطره مواجه شده است، «بلکه در گرداب مخاطرات غوطهور گشتهایم، والّا با این حال تا کی وکلا نباید به وضعیات از هم پاشیدة ایران خاتمه بدهند.»(1)
در اوایل نیمه دوّم سال 1294 شمسی، به دلیل وخامت اوضاع، وزارت داخله دیگر تعطیل شده بود، کسری بودجه بیداد میکرد و کنترات مسیو وستداهل رئیس نظمیه، که به قول مورخالدوله سابقاً کفیل یکی از کلانتریهای استکهلم بود،(2)تجدید نشده بود.
وضع نابسامان نظمیه فقط ناشی از کمبود بودجه یا مثلاً نرسیدن حقوق نبود، رعد نوشت: «بلی به سبب هرجومرج وزارت داخله که ناشی از نادانی معاون آن و تسامحات عمدی مشارالیه در ادای وظایفی که بر عهده گرفته است این نتایج را انتظار داشتیم.» به عبارت بهتر رعد پرده را بالا زد و نشان داد بحران تهران و سرتاسر کشور تا اندازة زیادی عمدی است و ربطی به مسئلة بودجه ندارد. به هر حال قرار بود وستداهل روز بیست و دوّم ذیحجه برود، این خود نشاندهندة بحران دیگری بود که در انتظار کشور بود. از سویی رعد نوشت:
عدم آشنایی و فقدان بصیرت معاون مالیه به وظایف خود و امور مرجوعه به وزارت داخله به حدی فضاحتآمیز و ثمرات ناگواری را برای ما تهیه کرده که نه وزارت داخله باقی مانده و نه مرکز و دایرهای وجود دارد که در صدد تصفیه کارها و رفع حوائج ضروری و حل مشکلات قوای تأمینیه برآید. از بدو ایجاد
وزارت داخله هیچ دورهای یاد نمیآید که جریان امور و حکمروایی بیتکلیفی و لاابالیگری تا این حد در سیما و منظره مهمترین دوائر کشوری ما حکومت نماید.
سیدضیاء ادامه داد باید معاون وزیر را عزل کرد، نباید به طرفداری از کسی برآمد که «اساس مملکتی یک مملکتی را متزلزل و پاره شدن شیرازة یک دولت را رضایت بدهند.» رعد خاطرنشان ساخت تهران «در مقابل یک پیشآمد تهدید کننده، یک تهلکة غیرقابل جبران و بالاخره یک رشته مخاطرات سهمناکی که پس از رفتن رئیس تشکیلات آن و تأمین نگشتن مصارف نظمیه به بیان خواهد آمد، نگریسته میگوییم: چنانچه به فوریت کنترات مسیو وستداهل تجدید نگردد و شرایط ایشان که عبارت از تخصیص منابع عایداتی است بر اساس مخارج نظمیه پذیرفته نگردد، هر آینه امنیت فعلی و آسایش حاضرة طهران را که از پرتو نظمیه برای ما به دست آمده باید بدرود گفت، خود را حاضر(1)برای مواجه شدن با هر نوع حادثه ناگواری بنماییم.»(2)
در آن ایام تنها حافظ امنیت پایتخت نظمیه بود که به کوشش وستداهل بعداً توانست کمیتههای ترور و جوخههای مرگ را شناسایی و دستگیر نماید. در زمانی که مستوفی کابینه را در دست داشت، متحدان و یاران همیشگی تروریستها و مرگآفرینان درصدد برآمدند از فرصت به دست آمده ناشی از کابینة مستوفی که همیشه مورد حمایت آنان بود استفاده کنند و با تمهید مقدماتی رئیس نظمیه را وادار به خروج از کشور کنند تا بحرانسازان عصر مشروطه بتوانند بار دیگر به عملیات خشونتآمیز خود متوسل گردند. اینکه وزارت داخله با عملیات مرموز این گروه به کلی تعطیل شده بود، اینکه وزارت مالیه حاضر نبود هزینة برقراری امنیت تهران را بپردازد و نهایتاً اینکه همزمان علیه وستداهل شایعهپراکنی و خصومت به اوج خود رسید، ریشه در این واقعیت داشت.
حدود یک ماه بعد باز هم روزنامة رعد از تیرگی افق و تاریکی آسمان سیاست و احوال عمومی مملکت سخن به میان آورد. از نظر این روزنامه وضعیت به اندازهای مغشوش است و بحران به اندازهای رشد یافته و «به نقطهای رسیده که دیگر امید
پیدایش یک روزنه روشنایی هم در این فضای پهناور نمیرود و بدبختانه هر چه بخواهیم راجع به وضعیات کنونی بسط مقالی دهیم، جز تزلزل افکار و ازدیاد تشویش اذهان نتیجه دیگری نخواهیم گرفت. بنابراین آیا بهتر نیست به درج گزارشات(1)روزانه تا حدی که مصالح مملکت به ما اجازه میدهد اکتفا نموده مشاهده مناظر خونین صحنة سیاست مبارزات مستحدثه را به پردههایی که در شرف بالا رفتن است حوالت دهیم.»(2)
حداقل یکی از ماجراها بحرانسازیهای گروهی بود که به دنبال این بودند کشور را طعمه آتش جنگ نمایند، گروهی که برای آنان مصلحت کشور و بقای ایران هیچ بود و علیرغم شعارهای شداد و غلاظ درصدد آن بودند تا ارتش بیگانه را به کشور بکشانند تا مگر بحرانهای عدیده، کار حکومت قاجار را یکسره نماید و به این وسیله کار را خاتمه دهند. حرکات مشکوک فراوانی صورت میگرفت، اسلحههایی از مرزهای غربی کشور وارد ایران میشد و عنوان میگردید این سلاحها را دولت آلمان به کسانی داده است که میخواهند علیه روس و انگلیس بجنگند. برخی از این اسلحهها به تهران رسید، کار به جایی ختم شد که مستوفیالممالک که خود مورد حمایت همین بحرانسازان بود، دستور داد وزارت داخله به نظمیه اطلاع دهد از این به بعد دکانهای اسلحهفروشی و فشنگفروشی باید بسته شود و اجناس آنان مصادره گردد، نظمیه هم آگهی داد که در هر نقطه اسلحه دیده شود، توقیف و ضبط خواهد شد.(3)
در همین ایام در کرمان، کفیل کنسولگری انگلستان مورد حمله واقع شد و به شدت زخمی گردید، این فرد بعداً به دلیل جراحات وارده درگذشت. مجاهدین کرمان روز به روز رو به افزایش بودند. والی کرمان رسماً به دولت مرکزی اطلاع داد نمیتواند کاری انجام دهد و اگر دولت نتواند نیروی کمکی ارسال کند او استعفا خواهد داد.(4)به این شکل هستههای مقاومت علیه انگلیسیها در جای جای کشور به صورت خودجوش شکل گرفت، اما مشکل این بود که این دستهها فاقد رهبری منسجم بودند. آنان فقط میتوانستند زدوخوردهای پراکندهای با مأمورین دولت
مرکزی ایران انجام دهند و از مقاومت طولانی مدت عاجز بودند، هم به دلیل مشکل رهبری مردم و هم به دلیل فقر و قحط و غلا که باعث میشد آنان از دستیابی به ضروریترین نیازهای خود بازمانند.
در این زمان اختلاف بزرگی بین اعضای حزب دمکرات درگرفت. عدهای بر این باور بودند که باید تشکیلات فرقه را بار دیگر راه انداخت، عدهای دیگر با آن مخالفت میکردند. کمرهای میگفت اگر کمیته فرقه را تشکیل دهند، یا باید با چپهای روسیه همکاری نمایند و یا تشکیلدهندگان قادر به عملیات باشند؛ برای این کار هم پول نیاز است. منظور از عملیات اقداماتی عینی بود تا قدرت حزب را به رخ حریفان کشند. از سویی روش نفوذ در گروه حریف منحصر به گروه ضدتشکیلی نبود. بلکه وثوقالدوله هم که توانسته بود کریم دواتگر را اجیر کند، وی را برای تطمیع یا تهدید گروه ضدتشکیلی مورد استفاده قرار داد؛ بازی خطرناکی که سرانجام به قیمت قتل کریم تمام شد. کریم دواتگر در این ایام به شدت فعال بود، این مرد با کمرهای جلساتی منظم داشت، حال آنکه هیچ وجه تشابهی بین وی و کمرهای دیده نمیشد. کمرهای میخواست از نیروهایی مثل کریم برای رسیدن به اهداف سیاسی بهرهبرداری کند. او بر این باور بود که اگر فرقه تشکیل نشود، احتمال همکاری امثال کریم با روسها بیشتر است و به قول او فساد زیادتر میشود. کریم دواتگر در این ایام به شدت زیر نفوذ گروه وثوق قرار داشت. این گروه از طریق وی میخواستند تشکیل مجدد حزب را به گروه کمرهای تحمیل نمایند. کریم بر این اعتقاد بود که باید فرقه را تشکیل داد تا نقطه اتکای کابینهای شود که میبایست به دست دمکراتها اداره میگردید، از سویی او میگفت باید به صورت سازمان یافته در انتخابات مجلس که در اثر جنگ تعطیل شده بود شرکت جست، او میگفت اگر فرقه بین مردم فعالیت نکند مفتضح خواهد شد.(1)
گروه ضدتشکیلی برای اینکه حریف را از میدان به در کند، به روشهای به شدت
1) کمرهای، ج 1، ص26.
ضداخلاقی دست میزد. به طور مثال روزنامة ستارة ایران در یکی از شمارههای خود، دروغی را درج کرد که ضمن آن مدعی شد کارکنان روزنامة نوبهار، در محل این روزنامه مرتکب سرقت شدهاند. ستارة ایران به واقع ارگان ضدتشکیلی بود و نوبهار ارگان تشکیلی. این شماره از روزنامه به دست روزنامهفروشی داده شد و او این مضمون را با صدای بلند فریاد میکرد. جمعی این شخص را گرفتند و به آژان تحویل دادند، این شخص رها شد و بار دیگر کار خود را از سر گرفت. روزنامهفروش گفت: «به من دو قران دادهاند که جار بزنم، شما هم دو قران بدهید تا ساکت شوم!»(1)
درست زمانی که قحطی بیداد میکرد و اختلافات حزبی به اوج خود رسیده بود، میخواست انتخابات مجلس چهارم برگزار شود. در این دوره علاءالسلطنه ریاستوزرایی را به دست داشت. آنچه میتوانست به روند انتخابات سرعت بخشد، دستگیری سران کمیتة مجازات بود؛ لیکن دستهای هدایتکنندة این کمیته، همچنان فعال بود و مانع از برگزاری انتخابات میشد. حزب دمکرات ایران و کمیتة ایالتی تهران این حزب، در نیمههای ذیقعده سال 1335 بیانیهای منتشر کرد و بحران ایران را در این مقطع تاریخی مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. آنان در بیانیه خود نوشتند: «در چنین موقع تاریخی، افکار مشوش و آمال نابکار گوناگون و حتی ناستوده به وسیله عناصر لجامگسیخته، بحران را مغتنم شمرده و میخواهند دوام این تیرهبختی و بیتکلیفی را آلت استفادههای نکوهیده خود قرار دهند.» اکثریت حزبی بر این باور بود که برای غلبه بر بحران باید مجلس را تشکیل داد، به همین جهت کمیتة تهران حزب دمکرات ایران که مواضع اکثریت را بازتاب میداد، اسامی کاندیداهای خود را برای چهارمین دوره مجلس شورای ملّی به این شرح منتشر کرد: مخبرالسلطنه هدایت، میرزاحسنخان مستوفیالممالک، سیدحسن تقیزاده که در برلین به سر میبرد؛ سلیمانمیرزا اسکندری که در استانبول زندگی میکرد؛ دکتر مهدی ملکزاده، ابراهیمخان حکیمالملک، سیدمحمد تدین، سیدحسین اردبیلی، ملکالشعرای بهار، میرزاحسنخان مشیرالدوله و شیخ ابراهیم زنجانی.(2)در لیست حزب دمکرات چهرههایی دیده میشد که در زمان انعقاد مجلس دوّم
خود در زمرة تندروان به شمار میرفتند. دو تن از برجستهترین اینان سیدحسین اردبیلی و شیخابراهیم زنجانی بودند، اما اینک در برابر گروه ضد تشکیلی، میانهرو محسوب میشدند. بعد از سقوط مشروطة دوم با اولتیماتوم روسیه، سیدحسین اردبیلی در سال 1331 به استخدام خزانهداری درآمد، بعد از یک سال به دلیل ناسازگاری با رئیس اداره یعنی مرنارد بلژیکی استعفا داد. سال 1333 وقتی روزنامة افراطی ستارة ایران منتشر شد، اردبیلی سردبیر آن بود و بعداً مدیر روزنامة نیمه دولتی ایران شد.(1)
فرقه، اسامی سیدحسن تقیزاده و سلیمانمیرزا را به این دلیل در لیست خود گنجانیده بود تا مخالفین ضدتشکیلی خود را گامی به عقب راند؛ گرچه اکثریت دمکراتها بر این باور بودند که کاندیدای نمایندگی پارلمان باید در کشور حضور داشته باشد.
حزب اعتدالی هم بیاننامهای منتشر کرد و کاندیداهای حزب خود را معرفی نمود، کاندیداهای اینان عبارت بودند از: سیدحسن مدرس، سیدمحمدصادق طباطبائی، میرزاهاشم، مؤتمنالملک، حاجی امامجمعه خوئی، سردار معتمد رشتی، قوامالسلطنه، حاجیآقا شیرازی، قوامالدوله، حاجی معینالتجار بوشهری، حاجیحسین امینالضرب و حاجی محمدتقی بنکدار.(2)با این وصف گروه ضدتشکیلی دست از تحریکات خود برنداشت، این گروه با مخالفت با تشکیل مجلس، به واقع مانع از انجام اقدامات قانونی میشد و کشور را در هرجومرج و بحران و بیقانونی نگه میداشت تا از آب گلآلود ماهی بگیرد. این موضوع باعث شد، بهار تاریخچهای از تشکیل گروه مزبور را برای خوانندگان بنویسد و آنتریک بازی و شیادی اینان را با ذکر مثال واضح سازد. این نخستین باری بود که بهار با شجاعت بینظیر و به شدیدترین لحنی این تشکیلات را آماج حمله قرار میداد.
مثل دوره دوم مجلس، حاجیآقا شیرازی به شدت مورد نفرت گروه افراطی بود، اینان حاجیآقا شیرازی را متهم کردند که از مسیو مرنارد بلژیکی حمایت میکند. از سویی به روایت مورخالدوله، میرزاقاسمخان صوراسرافیل عضو تیم افراطی این زمان، قول داده بود اعتبارنامة حاجیآقا را در مجلس رد کنند، همین طور هم شد، بعد از این
ماجرا حاجیآقا به فارس رفت و در آنجا زندگی کرد تا اینکه بار دیگر در مجلس چهارم به نمایندگی انتخاب شد. اما این بار وی وقتی در آغاز مجلس، نطقِ مهمی علیه افراطیون ایراد کرد، از سمت نمایندگی استعفا داد و بار دیگر به فارس عزیمت نمود. از این تاریخ تا هنگام کشته شدن به سال 1308، حاجی آقا مقیم املاک پدریاش در روستایی به نام فاروق بود که نزدیکیهای مرودشت قرار داشت.
به روایت بهار، ماجرای گروه ضدتشکیلی به این صورت بود که حین جنگ، گروهی از دمکراتهای سابق تصمیم گرفتند این حزب را احیا کنند و مبارزات سیاسی را به صورت سازمانیافته هدایت نمایند. در این ایّام چند تن از رهبران دمکراتها مثل سلیمانمیرزا و سیدحسن تقیزاده، در خارج به سر میبردند. به همین جهت برخی از افرادی که در تهران اقامت داشتند، با تشکیل حزب مخالفت میورزیدند. سیدمهدی افجهای، شاهزاده محسنمیرزای تلگرافچی، سیدمحمد کمرهای، میرزاتقی بینش و حسین پرویز از جملة مخالفان تشکیل حزب بودند.
به هر حال برای راهاندازی مجدد حزب، هجده نفر مشغول مذاکره بودند، که به زودی هشت نفرشان کنار رفتند. به گفته ملکالشعرای بهار «در پرده دو دسته خودسرانه کار میکردند»؛ که سرانجام به تشکیلی و ضدتشکیلی معروف شدند. در این بین، روزنامه ستاره ایران نیز آغاز به انتشار کرد و به گفتة بهار آلت دست تقی بینش و سیدمحمد کمرهای و پرویز مهرساز شد.
به نوشتة بهار:
«یک دسته تشکیل شد از شاهزادگان مرتجع، از تروریستهای کوتاهنظر، از سپهسالارهای معلومالحال و از کمالالسلطانها و کمرهایها و پرویزها و بینشها، همه با هم متحد و پولهای سپهسالار و شعاعالسلطنه بود که در بین جراید منتشر و فحش بود که از سر تا قدم کسانی را که با این دسته یا با یکی از این دستهها طرف بود فرا میگرفت.
به قول ملکالشعرا، رسالت این تشکیلات این بود که در تهران بنای فساد گذارند، هیاهو و آشوب به راه اندازند و بحران سازی کنند، آنگاه «کودتای سختی شروع نموده و اساس مشروطیت را به یک دیکتاتوری غیرمعلومی مبدل سازند.» او نوشت مسئله نان که هنوز سامانی نیافته است «زیر سر اینان بوده و هست و حالا
هم دولت دو مقابل قاعدة معمول گندم به خبازخانهها میدهد و همین تشکیلات خائنانه است که گندم را مخفی نموده و نان را به این شکل درآورده و اگر روزهای خواندن رأی حس شود که افراد صالح دارای اکثریت خواهند بود، همین نان را وسیله قرار داده و یک آشوبی به پا خواهند کرد.» نکته مهمتر این بود که افراد «اخیراً با یک قسمت از یکی از احزاب هم عهد شده و به نام طرفداری از یک رژیم دیگر که بربادی ملک و ملّت را شامل خواهد بود، در مازندران اجتماعاتی بر پا کرده و در این زمینه نیرنگها ساختهاند!» تشکیلات مورد اشارة بهار به ریاست امیر مؤید سوادکوهی در مازندران فعالیت داشت و اینان از طریق فردی به نام شیخ عبدالعلی لاریجانی مدیر مجلة اسلام با آن همکاری میکردند.
در این مقاله از شیخ ابراهیم زنجانی و مخبرالسلطنه هدایت، تمجید شده و یادآوری گردیده بود که با وجود اینکه این افراد هنوز در قید حیاتند، عدهای با ادعای دمکرات بودن، راهی دیگر در پیش گرفتهاند:
باید مرد در آن ملکی که امثال این مردمان بزرگ تاریخی را که هنوز خسته نشده و شب و روز برای ایجاد یگانگی، برای ایجاد قوت ملّی، برای ایجاد مرکزیت و برای جلب اکثریت دمکراتها کار میکنند، به قول سفله مدیر ستاره و نویسنده بیشرف او(1)غیر خادم نامیده شده و آنگاه سیدمحمد کمرهای، حسین آقا [پرویز]، میرزاتقیخان [بینش] که به قدر سر مویی به این مملکت خدمت نکرده و تمام حرکاتشان از اوّل تاکنون حقیقتاً خیانت بوده است، فرقهگردان و لایق اداره کردن جمعیت و عضو مرغوب باشند؟!
ملکالشعرا نوشت غایت آرزوی اینان به تعویق انداختن انتخابات مجلس و جلوگیری از تشکیل مجلس چهارم است، اما «محال است مجلس ملّی به تأخیر افتاده و بدین وسیله شهر آشوب شده و کابینه سیاهی که شما میخواهید بر روی کار بیاید.»(2)اما نظر بهار محقق نشد، با اینکه انتخابات برگزار شد، اما تشکیل مجلس وقتی صورت گرفت که اینان به مراد خود رسیدند؛ آن روز دیگر رضاخان سردارسپه
در عرصه سیاسی ایران یکهتازی میکرد.
درست در حالیکه سایههای نفرتانگیز قحطی از هر سو دیده میشد و درست در ایامی که مردم در مقابل دکانهای نانوایی تجمع میکردند و از گرسنگی حتی نای فریاد کشیدن نداشتند؛ مناقشات حزبی به اوج خود رسید. هر روز سر و صدای گروه ضدتشکیلی و ارگان آنها یعنی ستارة ایران به هوا بلند بود. در این حال و هوا بود که اکثریت دمکراتها برای جلوگیری از تعمیق بحران راه چارهای اندیشیدند: آنان از طرفداران خود و نیز روزنامههای همسوی با خود خواستند در مقابل حملات مخالفین سکوت کنند و «موقع حاضره مملکت را در نظر گرفته از هرگونه تظاهرات طرفیت آمیزی اجتناب کنند.»(1)
بعد از اینکه کمیتة مجازات لو رفت و بعد از اینکه معلوم شد دمکراتهای ضدتشکیلی با آن مرتبط بوده و حتی هدایت آن را بر عهده داشتهاند، روز دوشنبه سیزدهم ذیحجه سال 1335 مطابق با یکم اکتبر 1917، روزنامة ایران اعلانی منتشر کرد و انحلال دمکراتهای ضد تشکیلی را اعلام داشت. به مناسبت این حادثه ملکالشعرای بهار مقالهای نوشت که از مضمون آن اینگونه مستفاد میشود که یکی از محورهای اختلافات در صفوف حزب دمکرات و تقسیم آن به تشکیلی و ضدتشکیلی موضوع کیفیت برخورد با انقلاب روسیه بوده است. بهار نوشت:
ما نهضت روسیه را نه تنها در ایران بلکه در تمام عالم مؤثر میدانستیم، آیا میشود منکر شد که نهضت انقلابی روسیه تعهد تزاریزم را یک باره از گردن آزادیخواهان نصف آسیا برداشت؟ و آیا این تأثیرات حی را که در دنیا از این نهضت حادث شده بود، بایستی ما تنها انکار کرده و باز در زاویه خمول خزیده و میگفتیم دروغ است! هرگز، بلکه وظیفه ما بود که از جریان حوادث عظیمه دنیا مطابق ناموس هر حزب حامی استفاده نماییم و شروع به استفاده نمودیم، ولی مخالفت حزبی مانع از سرعت حصول نتیجه شده و مثل لنگری که به پای یک شناور گیر کند، ما را به ته دریا و زیر موجهای خروشان میکشانید.(2)
بهار از گروه دمکراتهای ضدتشکیلی دعوت کرد رو به سوی اتحاد آورند، بار دیگر با هم یکدل و یکزبان شوند و با هم در راستای رسیدن به اهداف ملّی در چارچوب مشروطه تلاش کنند. اما این دعوتی بیهوده بود، زیرا گروه مذکور به این آسانی دست از بحرانسازی نمیکشید، به عبارت بهتر این گروه در صدد فعالیت برای اجرای اصول مشروطه نبود که به این آسانی تن به اتحاد دهد؛ آینده نشان داد گروه ضدتشکیلی همچنان در راه اجرای اهداف خود مصر است.
حتی مدتی بعد که وثوق کابینه مجدد خود را تشکیل داد، بالصراحه کمرهای را مورد خطاب قرار داد و خاطرنشان ساخت گروه او جز تهمت و بهتان چیزی در چنته نداشته و همان را هنوز ادامه میدهد. کمرهای که وانمود میکرد به خون وثوق تشنه است، در این زمان مبالغی از او برای تأمین معاش بازماندگان کمیتة مجازات دریافت میکرد، او توانست مبلغی برای کمک به گروه برلنیها دریافت دارد و خلاصه اینکه از مواضع قبلی خود علیرغم شعارهای شداد و غلاظ خاطراتش، عدول کرد.
آبان ماه سال 1298، وثوقالدوله بخشی از اختلافات دیرینه گروه ضدتشکیلی را با خود، به سیدمحمد کمرهای رهبر این تشکیلات بازگفت. او خاطرنشان کرد در ابتدای فعالیت سیاسی خود و نیز دورة بعد از مشروطه، برخلاف تبلیغات مخالفین، چندان مناسباتی با انگلیسیها نداشته و به عبارتی رابطهاش با آنان خوب نبوده است. او گفت نخستین گامها برای انعقاد قراردادی از نوع قرارداد 1919 در دوره صدارت سپهسالار برداشته شد. وثوق توضیح داد آن زمان او موفق شد این تلاشها را خنثی سازد، این امر در دوره نخست ریاستوزرایی او صورت گرفت. او ادامه داد در آن زمان روسها بخشی از کشور را رسماً به اشغال خود درآورده بودند، عدهای از تهران مهاجرت کردند، «حالا من نمیدانم از چه نقطهنظر رفتند؛ آیا خدمت یا خیانت» بود، به هر حال وضعیت کشور مغشوش بود. وثوق ادامه داد در آن شرایط محسن نجمآبادی از او پرسیده است آیا تشکیل احزاب لازم و برای کشور مفید است یا نه؟ «من گفتم البته ملت در حالت بیداری [باشد] و یک پشتیبان هم دولت از آنها داشته باشد بهتر است.» نجمآبادی پرسید آیا دمکراتها هم میتوانند تشکیلات خود را مجدداً راهاندازی کنند؟ پاسخ وثوق مثبت بود. دمکراتها تشکیلات خود را راهاندازی کردند، اما به قول وثوق «بعد یک دسته پیدا شدند و
بنای معارضه را گذاردند و کار به جایی رسید که ضدتشکیل چه نسبتها به من داد و در ستارة ایران چه به من نوشت و آن قضیه کمیتة مجازات و آن هنگامهها که برای من درآوردند تا آنکه من از کار کناره کرده و در این اواخر که دیگر نزدیک بود رشته کلیه امور بالکلیه از میان برود و من خودم ابداً خیال و میل به دخول در کار نداشتم؛ سایرین یا وجدان خودم یا شاه و فکر مملکت و ملت مرا وادار به تکفل این کار و قبول این بار نمود. اگر چه شما(1)مرا فاسد و خائن به مملکت و ملت به نظرتان میآید، اما به مقدسات و سایر محترمات آئین و مذهب که ابداً جز حفظ و ترتیب امور مملکتی چیزی در خیال نداشته.»(2)اینها همه شرح گفتگوی کمرهای است با وثوق در دورة دوّم ریاستوزرایی او.
پیش از این مشاجرات قلمی بین ستارة ایران و نوبهار، منجر به تعطیلی نوبهار شد، این حادثه در دوره ریاستوزرایی علاءالسلطنه روی داد که مورد حمایت گروه بحرانساز بود. از این زمان تا مدتی بعد، روزنامة زبان آزاد به جای نوبهار منتشر میشد، این زمان درست مصادف بود با لو رفتن اعضای کمیتة مجازات. زبان آزاد تحولات این زمان را به بهترین وجه بازتاب میداد. مدیر زبان آزاد، معاونالسلطنه یکی از برادران دکتر محمد مصدق بود.(3)بالاخره به تقاضای بهار و به دستور احمدشاه از چهاردهم محرم سال 1336 از روزنامة نوبهار رفع توقیف شد و بار دیگر انتشار خود را از سر گرفت، چند روزی قبل از این موضوع، روزنامة کوکب ایران که مدتی به جای ستارة ایران منتشر میشد، توقیف شده بود، این روزنامه در
1) منظور گروه ضدتشکیلی و به طور مشخص شخص کمرهای است.
2) کمرهای، ج2، صص1194-1193.
3) جوادخان معاونالسلطنه فرزند میرزا هدایت وزیر دفتر بود و نوه میرزاحسینخان مستوفی معروف به آشتیانی. جوادخان مدتهای مدید پیشکار مالیه گیلان بود، سپس به کارمندی وزارت مالیه و مستوفیگری کرمانشاه و صندوقخانه سلطنتی منصوب شد. به سال 1323 قمری از مالیه کناره گرفت. چون در وزارت خارجه شغل مناسبی به او داده نشد، از تهران مهاجرت کرد و در ملک خود واقع در خمسه کرمانشاه توطن گزید. وقتی جنگ اوّل جهانی به ایران کشیده شد، به اردوی مهاجرین پیوست و در همین زمان خساراتی به املاکش وارد آمد. در همین اوضاع و احوال بیمار گردید، پس به بروجرد رفت و سال 1335 به تهران بازگشت. در همین سال روزنامه زبان آزاد را منتشر ساخت. آخرین شماره روزنامه زبان آزاد روز چهارشنبه 13 محرمالحرام سال 1336 منتشر گردید، این سی و پنجمین شماره این روزنامه بود. آخرین شماره زبان آزاد به جای چهار صفحه معمول، فقط دو صفحه داشت.
ابتدای امر با کمیتة مجازات همسو بود و از عملیات آن دفاع میکرد.
روزنامهها در این دوره از تاریخ ایران نقش بسیار مهمی در مشوش کردن فضای فرهنگی و سیاسی- اجتماعی جامعه داشتند. از نظر فرهنگی اشاره به یکی از مطالب روزنامة ارشاد خود گویاست. روزنامه ارشاد یکی از روزنامههای افراطی پایتخت بود که ادعا داشت حامی آلمان و علیه دولتین روس و انگلیس است. روزنامة یادشده در این موضع خود بینهایت افراط میکرد. در این روزنامه ملکالمورخین فرزند لسانالملک سپهر نویسندة ناسخالتواریخ برخی مطالب کوتاه و ادبی مینوشت و برخی اغلاط مصطلح فارسی را تصحیح میکرد. از این مهمتر حاجیمیرزاابوالقاسمخان مراغی در پاورقی این روزنامه مطالبی مینوشت با عنوان «گفتار پارسی» سلسله مقالات گفتار پارسی مسبوق به سابقه بود و از زمان انتشار روزنامة ایران نو، تلاش داشت سرهنویسی را در ادبیات ایران ترویج کند و زبان و ادبیات فارسی را از لغات عربی بپیراید.
در اوایل محرم سال 1336 روزنامة ستارة ایران از احتمال سقوط کابینه علاءالسلطنه که به دنبال سقوط وثوق روی کار آمده و «عملیات وطنپرستانهاش مخصوصاً از حیث روابط خارجی آن را محبوب وطنپرستان و مورد خصم دشمنان خارجی و منفعتپرستان داخلی ساخته» یاد کرد. ستارة ایران در سرمقاله خود نوشت کابینة علاءالسلطنه با حملاتی از «طرف گرگهای مملکتدار بیگانه و موشان مفتخوار خانگی» مواجه بود. کابینه سقوط نکرد اما ترمیم شد. این ترمیم مورد پسند گردانندگان ستارة ایران و جناح تندرو همسوی با آنان نبود. ستارة ایران ابراز تأسف کرد از اینکه در ایران مدارس لازم برای تربیت مردانی که میخواهند مدیریت کشور را به دست گیرند وجود ندارد، و به جای آن پاتوقهایی «برای چهره شدن... یاوهگوها در میدان سیاست موجود است.» روزنامة مزبور گلایه داشت که در دورة استبداد رجالی در کلاسهای مقدماتی برای ایران تربیت کردند، اما چه رجالی؟ به گمان نویسنده این رجال هیچ فایدهای به حال کشور ندارند و «اگر روشنی از آنها به ظهور رسد، چون نور صاعقه است که آتش به خرمن هستی وطن میزند و اگر برای تجدید هوای
سیاست اهتزازی از آنان مشهود گردد، خاک مذلت بر فرق وطن میریزد.» به نوشتة ستارة ایران رجال قدیم نمیتوانند پرچمدار تجدّد شوند، «رجال قدیم که استخوانهای پوسیده هیکل استبداد و اسکلت کرمخورده اداره دلبخواهیند، ممکن نیست چهارچوب کشتی نجات و چوببندی عمارت تجدّد شوند.»
ادارات جدیدالتأسیس به دست کسانی اداره میشود که همان «رجال محافظهکار» قدیمند. اینان خشتی کج را بنا نهادهاند که تا ثریا کج بالا میرود، این رجال حالت سدی را پیدا کردهاند که به دست معمار ناشی ساخته شده و نتیجة این سد بازگردانیدن آب به کویر و شورهزار است. مَثَل ادارات ایران «مثل مسجدی است که برای ترویج دین اسلام بنا شده و مغان و هیربدان و کشیشان در گوشههای آن آتشکده ساخته و زُنّار به گردن مؤمنین بندند.» این ادارات مثل حمامی هستند که جامة معصومیت از تن مراجعین به درآورده و آنان را به کثافت آلوده میکند و با جامه خیانت از حمام بیرون میبرد. نویسنده آورده بود: «در ادارات و وزارتخانههای ما به جای اینکه به وسیله ترقی تدریجی و اجرای اصول مجازات و مکافات رفتهرفته رئیس و حاکم و نماینده پارلمان و وزیر تربیت کند به واسطه ترویج اصول هواداری و لاابالیگری» خائن به ظهور میرسد و اصول «پارتی بازی و توسل به متنفذین را معمول ساخته» و حس خدمت و فعالیت را کشتهاند.
از وزارت داخله و مالیه و سایر اداراتی که به نحوی از انحا زیر نفوذ آنها بود، سخن به میان آمد، اداراتی که مثل «ترتیب قدیم هندوستان طبقات مختلفه» در آنها وجود دارد، عدهای هر چند هم مصدر خدمات درخشان شوند، نمیتوانند حداکثر از مقام منشی اوّل ترقی کنند و «دسته دیگر اگر مرتکب هزار خیانت گردند همیشه مسند حکومت و ایالت و امانت و پیشکاری مالیه، تیولشان است.»
به نظر نویسنده که کسی جز صبا نیست، برای اصلاح امور باید مسلک محافظهکاری را رها ساخت، نباید مرهم زخم مملکت را فقط استخوان بدانند و «شغل وزارت را به طبقات دویم و سیم که از ارتباط با اجانب دورتر و به مجازات نزدیکترند تفویض کنند، قحطالرجال کمتر محسوس گشته و اکل میته مباح نشود.» نوشته شد ملّت باید کابینه علاءالسلطنه را حمایت کند، از هر قسم اقدامی که هیأت دولت را از نظر مسائل داخلی و خارجی دچار محظور کند بپرهیزد، لختی صبوری و متانت پیشه نماید و با هوشیاری
و بیداری که به قول آنها لازمه یک ملّت آزاد است عملیات دو عضو جدید کابینه را تعقیب نماید. در خاتمه آمده بود: «ما امیدواریم رفتار دو عضو جدید به نفع مملکت ما را از بدبینی پشیمان و عقاید ما را به برهان حسی تکذیب کند.»(1)
دو عضو جدید کابینه، شاهزاده عینالدوله و احمد قوامالسلطنه بودند که از داوطلبی وزارت منصرف شدند. ستارة ایران این موضوع را به فال نیک گرفت و نوشت:
خوشبختانه اقتضای عصر تجدّد که به وسیله تمایلات افکار پاک و بیآلایش وطنپرستان و انعکاس آنها در جراید ملّی نمایش داده شد از یک پیشآمد ارتجاعی که عضویت دو عنصر غیرمعتمد در هیأت وزرا باشد جلوگیری نمود و شاهزاده عینالدوله و آقای قوامالسلطنه موافق اطلاعات واصله از داوطلبی وزارت منصرف گشتند.
ستارة ایران این مسئله را «مظفریت قابل تبریک تجددپروری بر ارتجاع و یک غلبه شایان تقدیر وطنخواهی بر بیگانهپرستی» دانست. نیز به گمان او این مسئله به مَنزلة غلبه ترقی بر ارتجاع و ممانعت از «متابعت فرمان بازگشت فرماندة محافظهکاری» است. نویسنده ادامه داد: «پیش قراول محافظهکاری و ارتجاع شکست یافت، اما قلعوقمع نشد و اردوی شقاوت از عدم موفقیت طلایه[دار] خود قدری متحیر و مأیوس گشت، بدون اینکه متلاشی و منهزم گردد.»
به نوشته ستارة ایران اعیان و اشراف، پرورده عهد استبدادند و «ممکن نیست عادتی را که طبیعت ثانوی آنها شده با تغییر زمان یا تبدیل اسم طرز حکومت عوض کنند.» اگر خدعه و دسیسة این اعیان و اشراف نبود در زمان ناصرالدین شاه که بهترین موقعیت برای کشورهای آسیای مرکزی بود، کشور به صورت قانونی اداره میشد، افغانستان و بلوچستان و جزایر خلیج فارس از دست نمیرفت، نفوذ خارجی در کشور بسط نمییافت، فقر عمومی و بیکاری و بیکارگی شایع نمیشد و از مشروطه به نحو درستی استفاده میگردید: «متأسفانه هفتاد سال عمر عزیز مملکت ایران به کشمکش هوسناکانه درباریان و رقابت دسیسهکارانه رجال و متنفذین گذشت و قدم به قدم ایران را که از اثر بهار ترقی عالم میبایستی به جنبش آمده باشد
1) ستاره ایران، سال سوّم، ش60، یکشنبه سوّم محرمالحرام 1336، 21 اکتوبر 1917، «تأسفات ما.»
به بستر فلج و گورستان اضمحلال نزدیک کردند.»
ستارة ایران توضیح داد همین عنصر اعیانیت و اشرافیت است که میخواست «دوره درخشان عهد احمدی(1)را به ننگ کنترل مالیه به دست اجانب و تسلط نظامی بیگانه بر مملکت سیاه و تاریک کند(2)و تا اندازهای این مقصود خبیث را از پیش برده و هنوز شاهکار وطنفروشی خود را ناتمام و کارنامه خلافکاری و نمکنشناسی خود را نیمهکاره تصوّر کرده برای ختم آن بیخجالت، موقع مناسب میطلبد.»(3)
در همین شماره احمد متینالدوله دفتری مقالهای در صفحه اوّل روزنامه چاپ کرد و در آن مقاله نوشت از بدو مشروطیت تاکنون طرحها و شالودههای مختلفی برای ایجاد اساس اصلاحات در کشور دنبال شده است، یکی اصلاح معارف را بر هر چیزی مقدم میداند، آن دیگری میگوید باید مالیه را اصلاح کرد، سومی بر این باور است که فلاحت را باید توسعه داد، دیگری از تأمین قوای تأمینیّه سخن به میان میآورد و قس علیهذا. همه این پیشنهادها درست است زیرا بالاخره همه راهها به رم ختم میشود. به طور کلی منظور از تمام این راهحلها اصلاح کشور بود، اما اینک سئوال این است که چرا بعد از دوازده سال از گذشت مشروطه، هیچ یک از اصلاحات پیشنهادی انجام نشد؟ چرا حتی یک گام در اصلاح اداره امور برداشته نشد؟ چرا طرحهای ارائه شده در کشورهای دیگر باعث سعادت و ترقی میشود اما در ایران عقیم و خنثی میماند؟ به نظر متیندفتری تجربههای تلخ و ناگوار به اندازهای است که صاحبان فکر را مأیوس کرده و «دیگر هیچکس امید اصلاح در این مملکت ندارد.» متیندفتری خاطرنشان ساخت هر کاری کارکن نیاز دارد، به عبارتی باید برای هر کار اشخاص مناسب را پیدا کرد نه اینکه برای اشخاص به فکر یافتن کار بود. وی نوشت در صحنة سیاست ایران افراد معدودی هستند که هر کدام نقش خاص خود را بازی میکنند، چشم تماشاچی هم به ظاهر است و دارای عقیده راسخی نیست، به همین دلیل تحت تأثیر ظواهر قرار میگیرد. صحنة نمایش سیاست ایران «به دست یک دسته مقلدین افتاده است که به واسطة نفوذهای سویی که دارند این صحنه را مونوپول [انحصار] خود قرار دادهاند.»
ادارهکنندگان امور افراد معدودی هستند که نمیتوان آنها را مظهر ملّت ایران دانست. این افراد محدود و معدود دائماً سرگرم نمایش دادن هستند و لباس عوض میکنند، مردم هم که تماشاچی هستند به آسانی فریب میخورند. در ایران این دسته شیاد، کارها را بدون استحقاق ربودهاند و اجازه نمیدهند کار به دست کارکن بیفتد. علت اینکه طرحهای اصلاحی در کشور پیش نرفته است، به دلیل وجود «مونوپولچیان» است. اینان نمیگذارند کار اصلاحات پیش رود، زیرا در آن صورت وجود آنان زائد خواهد بود. بنابراین برای هرگونه اصلاحی باید اصلاحطلب پیدا کرد، «اصلاحطلب کسی است که دماغش(1)نایل به اصلاح و تجدّد باشد و اصلاح را محل هستی خود نداند.» برای ترقی کشور باید آمال بلند داشت، آمال بلند هم در جوانان وجود دارد. در ایران چون جوانان عملاً کاری مهم به دست ندارند، کشور مرده است. باید ایران زنده شود و در کالبد آن روح جوانی حلول نماید، «اگر میخواهید اصلاح پیشرفت کند کار را باید به جوانها واگذار کنید.» باید در آینده کار را به جوانها سپرد تا محافظهکاران؛ در آن صورت پیشرفت اصلاحات تضمین خواهد شد.(2)
اشکال اصلی متیندفتری این بود که تصوّر میکرد هر که جوان است الزاماً از محافظهکاری فاصله دارد، حال آنکه ضرورتاً چنین موضوعی از نظر منطقی صحیح نیست. دوم اینکه او توجه نداشت همین جوانان هم برای انجام هرگونه اصلاح نیازمند برنامه و نظریه راهنمای عمل هستند، حال آنکه هیچ طرح، برنامه و نظریه بخصوصی که قابلیت اجرایی داشته باشد، پیشنهاد نمیشد. فقدان نظر بود که راه را بر بحرانهای عملی هموار میساخت، به طور مشخص همین شعار و هیاهو راجع به محافظهکاران را میتوان مثال زد. گروهی که در ایران گردش قدرت را هدایت میکردند و زمام امور به دست آنان اداره میشد با چه تعریفی محافظهکار خوانده میشدند؟ با کدامین تعریف جوانان مورد نظر متینالدوله اصلاحطلب بودند؟ آیا کوبیدن بر طبل شعارهای پر سروصدا و دست یازیدن به قتل و یا جلوگیری از تشکیل مجلس را میشد اصلاحطلبی نامید؟ به طور قطع چنین نبود، اما شگفت آنکه همین گروه، خود را مصداق
اصلاحطلبی میخواندند حال آنکه هیچکدام از افعال و رفتار آنان با اصلاحات که برنامهای است گام به گام، مصداق نداشت، اعمال آنان به آنارشی و هرجومرج پهلو میزد و نه اصلاحات.
در اوایل صفر سال 1336 مصادف با نوامبر 1917، بالاخره کابینه علاءالسلطنه سقوط کرد. ستارة ایران سقوط کابینه را «از نتیجة تحریکات مصرّانه مبادی خارجی و دسایس عناصر ارتجاعی و منفعت پرست و به فشار موانعی که همین عوامل و عناصر ایجاد کرده بودند»، دانست.
یک شماره بعد ستارة ایران با شعف و شادی از بحران در کابینه عینالدوله خبر داد. این روزنامه نوشت علاءالسلطنه از پذیرفتن منصبی در کابینه خودداری ورزیده و یکی- دو تن دیگر هم به او تأسی کردهاند. روزنامة مزبور نوشت کابینة ائتلافی که در کشورهای دیگر به هنگام شدت بحران باعث تشفی خاطر و آرامش اهالی کشور است، در ایران همیشه بنا بر تجربیات نتیجه عکس به بار آورده است. علت امر این است که «اخلاق ملّی ما هیچوقت اجازه نمیدهد اشخاص غیرمتجانس و مختلفالعقیده در منویات شخصی گذشت پیشه کرده و به واسطة مماشات بین اثنین از عهدة ایفای یک مسئولیت مشترکی برآیند.»
از نظر ستارة ایران بهترین راهحل تشکیل کابینة حزبی است و تنها حزبی هم که صلاحیت تشکیل کابینه دارد، حزب دمکرات است. اما مسئلهای وجود دارد و آن اینکه حزب دچار تفرقه و تشتت است و از سویی متنفذین در آن ریشه دوانیدهاند. از نظر ستارة ایران باید ابتدا حزب را از نیروهای غیر صالح تصفیه کرد و آنگاه کمیتههای آن را تشکیل داد تا این حزب بتواند بار دیگر روی پای خود بایستد. ستارة ایران به این نتیجه رسید که احساسات ضدتشکیلی دیگر از بین رفته است و باید بار دیگر تشکیلات را احیا نمود. این مطالب درست در شرایطی نوشته میشد که کابینه عینالدوله مستقر شده بود، در این شرایط ستارة ایران از خطر محافظهکاری و اشرافیت سخن به میان آورد، از اینکه دمکراسی به واسطه اشراف در معرض تهدید واقع شده بحث کرد و البته منظورش از تمام این تعریضات حمله به شخص عینالدوله بود.(1)
1) همان، ش 76، یکشنبه 16 صفر 1336، 30 نوامبر 1917، «دمکراسی ایران.»
در شمارههای بعدی ستارة ایران باز هم همین رویه ادامه یافت، از «خورشید تجدّد» سخن به میان آمد که «پردة ظلمت شب را با تیرهای اشعه فعالیت بخش خود سوراخ و بالاخره همان چشمهای مخمور را بیدار خواهد کرد.» از اینکه «محافظهکاری پیر است و تجدّد جوان»، بحث شد، اینکه «پیر محافظهکاری هر قدر به وسیله ترکیبات خارجی بقای ناچیز خود را ادامه دهد، دو سه روز بیش نیست؛ جوان تجدّد جای وی را خواهد گرفت و از تصرف آنچه به دست لرزان او بیمصرف مانده متمتع خواهد گشت.» به کسانی که «در مقابل مزد ناقابلی پیر ارتجاع را تر و خشک» میکنند طعن زده شد که اینان با عبارات چاپلوسانه این ارتجاع را به حیات ابدی امیدوار میسازند. ستارة ایران به شدیدترین وجه ممکن عینالدوله را که به گمان خودش مظهر این عبارات بود به باد حمله گرفت: «رقبای ما چه میگویند؟ میگویند باید راه سخت سعادت را با پای سست پیری پیمود. میگویند باید قصر عزت را به دست عملة خرابکار محافظهکار بنا کرد. میگویند استقرار امانت را باید به دست دزد محول نمود. میگویند سجل مالکیت ملّی را باید با قلم دلال فروش وطن رقم زد. میگویند نقشه رفع نفوذ اجانب را باید به دست جاسوس اجنبی رسم کرد و برای تأیید عقاید خود یک دلیل میآورند: لزوم استقرار امنیت!» در خاتمة این مقاله نویسنده مطلب که خود میرزاحسینخان صبا بود نوشت: «ما میخواهیم اشخاصی مصدر امور باشند که اصول مجازات را برقرار کنند و چنین اشخاصی کسانی هستند که خودشان حقاً مستحق مجازات نباشند.»(1)این لحن تهدید کننده و این عبارات خشونتآمیز بود که اندکی بعد منجر به تعطیلی کلیه جراید پایتخت توسط عینالدوله شد.
نمونهای از لحن تهدیدآمیز و خشونتزای حسینخان صبا اندکی بعد به رشتة تحریر در آمد. در یکی از شمارههای ستارة ایران، صبا از خشم و تنفر و بروز حالت شدید عصبانیت سخن به میان آورد و ادامه داد: «در مقابل تراکم این گرفتگی و انزجارها که برای سوختن توده کثافات فساد رویه و منفعتپرستی [ایجاد شده] به یک جرقه کوچک بیشتر احتیاج ندارد.» وضعیت جاری کشور از آثار محافظهکاری
1) همان، ش80، سهشنبه 25 صفرالمظفر 1336، 11 دسامبر 1917، «ما میگوییم.»
خوانده شد، از «تعزیهگردانهای فساد و ارتجاع که به ظاهر خود را خسته و منصرف نشان میدهند» یاد شد، کسانی که با تمام قوا به حرکت درآمدهاند تا دمکراسی را مضحمل سازند: «ملّت ایران که امروز غلبه و نصرت حکومت دمکراسی را در همه ممالک بالعیان مشاهده میکند و از طرفی خود را تا گلو غرق لجن و کثافت حکمرانی یک مشت شرفای(1)پوسیده میبیند، حق دارد با کمال روبازی با کمال شجاعت بلکه با کمال سختی عذر مسببین فلاکتهای سابقة خود را خواسته و از سریر سلطنت عظمی زمامداری تنی چند از صلحای وطنپرست و شاهدوست را تمنا کند.» نوشته شد «طهران که آلوده به ابخره کثیف منفعتپرستی و سست خیالی است»، مانع از این است تا وخامت اوضاع مشخص شود؛ باید «قدری به فضای خارج طهران متوجه گردید و خطرات نهضههای انقلاب را در اطراف تماشا کرد.» از جنبش خیابانی با عنوان «پروتست تبریز» یاد شد، به توسعة تشکیلات جنگل اشاره گردید، وضعیت خراسان شاهد مثال آورده شد، همه اینها در کنار «بهت مرکز»، نشان از طوفان میداد. به شکلی طعنهوار به عینالدوله و امثال او توصیه شد بهتر است مدتی «در قصرهای مزین رفع خستگی بفرمایند و مملکت را از سرپرستی شناعتآور خویش معاف نموده مسبب طوفان نگردند.» صبا در بخش آخر مقاله خود نوشت:
آخر ای بزرگان محترم! مگر نمیبینید ابر خون بار بیشکیبایی در افق متراکم شده است؟ مگر نمیدانید جریان حوادث استعدادهای خفیه را تهیه میکنند؟ مگر ملتفت نیستید ملّت بیدار و بیمانع است؟ و اوضاع عالم ایران را به نهضتها و سیرهای عالیتر و والاتری دعوت مینماید؟ ای آقایان مدعی تولیت! بگذارید این تن ناتوان ایران را طبیبهای حاذقی که مشتاق سلامت او هستند معالجه کنند. آخر ای بیطارهای نالایق! مریضکشی بس است قدری دور بشوید والّا دیگران اما نه آن دیگران منفور و مهیبی که پروپاگاندچیهای شما میگویند،(2)میآیند و با سیخهای قرمز شده که برای کباب کردن آخرین تیکه بدن این مردار به دست گرفتهاید، پشت گردن شماها را داغ خواهند کرد. و ما علینا الاالبلاغ.(3)
درست در اوضاعی که بهترین شرایط جهانی برای ایران مساعد بود و به دلیل اوضاع بینالملل شاید میشد به نحوی منافع ملّی و مصالح عمومی کشور را پاس داشت، صبا نوشت هیچ زمانی «تیرهتر و سیاهتر از این روزهای پر از یأس و ناامیدی» نبوده است؛ روزهایی که «مقدرات آتیه ملّت و وطن ما را، یا پیش آمد، یا طبیعت به اختیار ما گذاشته است.»(1)دیدیم و خواهیم دید که تشکیلات مورد حمایت حسینخان صبا، که افراطیترین جناح این دوره بود، خود از عوامل عدم ثبات و بحران ایران از زمان مشروطه تا خاتمه جنگ اوّل جهانی و حتی سالهای بعد از آن تا کودتای سوّم اسفند و صعود رضاخان بر منصب وزارت جنگ بود؛ اما نکته این است که صبا و همفکرانش طلبکارانه احزاب و دستههای سیاسی دیگر را مورد انتقاد قرار میدادند، و مینوشتند: «این همه دستههای سیاسی و این همه احزاب که سنگ دلسوزی و غمخواری ملّت و وطن را به سینه میزنند چه میگویند؟ و چه فکر میکنند که هیچ علائم و آثاری از آنها برای بهبودی ملّت و وطن در پیشگاه عموم ظاهر و آشکار نمیشود؟»
سال نکبت بار 1336 قمری که مصادف با قحط و غلا بود، داس مرگ را در سراسر نقاط کشور بین مردم به حرکت درآورده بود، نظم و انسجام جامعه از هم گسیخته بود و کسی نه یاوری مییافت و نه همدمی. بحرانهای سیاسی هم مزید علت گردید، به عبارت بهتر بحرانهای اجتماعی و سیاسی به گونهای متداخل با هم ارتباط منطقی داشتند و از درون این بحرانها کسانی که متحمل بیشترین خسارات میشدند تودههای مردم بودند. در این هنگامه کبری، سیدضیاء مقالهای در روزنامة خود نوشت و ریشه «بحرانهای متوالی و حکومت بیتکلیفی» را دستههای چند نفری خواند که خود را «مالک الرقاب ایران معرفی ساختهاند.» او این دسته افراد را «سبب تمام بلایا و مصائب» شناخت، زیرا به قول او اینان هستند که «خود مشکلات را مسبب، موانع را موجد، و محظورات را به عرصة وجود میآورند.» سیدضیاء نوشت این دسته افراد «در عین آنکه وجود دولت مقتدری را قائل و لازم میدانند مساعد و یا تماشاچی انحلال و ضعف حکومت گشته، با آنکه رسماً از قبول
1) همان.
مسئولیت استنکاف، ولی معناً هیولای خود را مظهر حکومتهای غیرمسئول نمایان ساخته، از شرکت اسمی مستنکف ولی از ضربه وارد آوردن به دولت رسمی مضایقت نمیورزند.»
آشکار است که نوک تیز حمله سیدضیاء، متوجه گروهی افراطی بود که بحرانآفرینی و سوار شدن بر موج حوادث را تنها کار ممکن پیش روی خود میدانست. واضح است که سیدضیاء هم به چیزی جز ارضای حس جاهطلبی خود بها نمیداد، اما واقعیت این است که در این مقطع تاریخی روزنامة او که به شدت مورد حمایت سفارت بریتانیا هم بود، نکاتی را منتشر میکرد که برای تحلیل آرایش سیاسی نیروهای آن زمان واجد اهمیت است.
میان روزنامه رعد و سیدضیاء و روزنامه ستارة ایران و حسین صبا، مشاجرة قلمی شدید و خشونتباری درگرفت. صبا از مستوفیالممالک طرفداری و به وثوقالدوله شدیداً حمله کرد.
فحاشیهای بیمحابا و تهدیدات آشکار ستارة ایران، ملکالشعرای بهار را به واکنش واداشت. او که خود از روزنامهنگاران باسابقه بود و اینک یکی از بهترین نشریات تهران یعنی نوبهار را اداره میکرد، سبک نگارش حسین صبا و اخلاق روزنامهنگاری او را به باد انتقاد گرفت. او ضمن نقد مواضع جراید، توضیح داد مطبوعات اخلاقیات مردم را تنزل دادهاند، وضع به گونهای شده است که تا کسی فحاشی نکند، روزنامهاش را نمیخرند؛ به قول او مطبوعات «مروج و ناشر اخلاق رذیله» شدهاند، مندرجات آنان بهترین معرف روح ادارهکنندگان این نشریات است، مطبوعات خود نشاندهندة این واقعیت هستند که انقلاب مشروطیت فقط توانسته لباسهای مردم را عوض کند و مغزهای آنها هنوز به حال سابق باقی است. بهار به صراحت نوشت: «جای تحیر نیست، ناموس انقلاب، ما را بزرگ نکرد، ما را عوض نساخت. شاید لباسهای ما مقصرند، ولی اندام ما همان است که بود، همان تاریک بشره و همان کوژپشت و همان سیاه روی.» به قول بهار مطبوعات به جای اینکه مربی اخلاق مردم باشند، «مفسد اخلاق و مهیج زشتی و بداندیشی عموم شدهاند.»
به نوشته بهار مطبوعات آنقدر تهمت میزنند که اگر واقعاً انتقادی کنند، دیگر کسی به انتقاد اهمیت نمیدهد. البته این وضع هم تقصیر جریدهنگار نیست، محیط
فاسد است و اخلاق عمومی اینگونه گردیده، اینک کار به جایی رسیده که میان روزنامهنویسان اینگونه شهرت یافته «اگر فحش ندهی کسی نمیخرد!» حال آنکه روزنامه مربی اخلاق عمومی است، «من به آواز بلند میگویم فلان روزنامه که با دست مشتی مردم نالایق دروغگو و جهال جنایتکار اداره شده(1)و دست تهمت و دروغ آن پیراهن احرار و بزرگان یک قوم را تا به دامان میدرد، مقصر نیست، زیرا او برای این اداره شده است که پیکر ملیت و اتحاد یک قوم را به میل دشمنان ایران شقه کند، ولی دولت مقصر است. آن دولتی که میبیند و میداند این سیاهکاریها از کجاست و حس میکند که این کج روشیها برای سعادت وطن و حتی ادارة حکومت چقدر مضر است و معذالک یک محکمه صلاحیتداری ایجاد نمیکند که از بیم محاکمه، انگشت مفتری و قلم دروغگو جرئت حرکت نداشته باشد!»
بهار نوشت اگر دادگاهی برای مطبوعات تشکیل میشد، یک روزنامه یا سلسلهجنبانان آن نمیتوانستند همه چیز خود را در راه خراب کردن یک جمعیت خرج کنند و نمیتوانستند به این همه «سیاهکاری و بیدادگری و ظلم و فحشا» اصرار ورزند، «و از هیچ قسم شناعت و حتی وقاحتی در اجرای نیات خانمانسوز خود مضایقه نورزند.» بهار تقاضا کرد در مورد این افراد محکمهای تشکیل شود و این دسته از خاطیان مجازات گردند، باید این دسته از «مردم بد اخلاق بیکار و مفتخوران دروغگو» را به پای میز محاکمه کشانید و نباید در کیفر جنایتکاران لاقیدی به خرج داد و به امید اصلاح ساکت نشست.(2)آخرالامر هم کلیة روزنامهها به استثنای روزنامه ایران توقیف شدند.
وزارت داخله ضمن انتشار اطلاعیهای که در روزنامة ایران چاپ شد ضمن انتقاد از روند فعالیت مطبوعات، توقیف آنها را اعلام داشت. در این بیانیه آمده بود به درستی بهترین ثمره حکومتهای مشروطه آزادی قلم و افکار است، «اما کدام فکر و کدام قلم؟» فکری که در تمشیت امور اجتماعی و تنسیق سیاست مملکت به کار رود. قلمی آزاد است که هادی راه سعادت و ترقی و مروج اتحاد مردم باشد. آزادی
به مفهوم حقیقی خود یگانه داروی دردهای اجتماعی است، اما این آزادی در محدوده قانون معنا و مفهوم دارد. اگر آزادی مقید به قانون نباشد، سَمِّ مهلکی است که حیثیات اجتماعی را فاسد میکند، حیات جمعیت را به خطر میاندازد و در یک کلام مصالح ملّی را تهدید مینماید. وزارت داخله اعلام کرد آزادی مطبوعات در شهر تهران نمونهای است از مضرات و آفات این نوع آزادی لجامگسیخته، به این دلیل است که هر روز مفاسد جدیدی در حال افزایش است.
طبق این گزارش در هر کشور آزاد، روزنامهنگاری شیوهای دارد و روزنامهنگار متولی وظایفی است. اما در تهران دیده میشود که به جای تنویر افکار و هدایت عامه مردم؛ فحاشی، هتاکی و بیشرمی ترویج میگردد، «در عوض اصلاح اخلاق عمومی و تذکار فوائد امور اجتماعی به القای نفاق و تدارک هرجومرج و تکثیر فحشا و منکر میپردازند و این طرز روزنامهنگاری را آزادترین ملل تجویز ننموده و آزادیخواهترین اجتماعات تصدیق نمیکنند، از طرفی ملاحظه میشود که متأسفانه به واسطه فقدان وسایل اجرای قانون مطبوعات به روی اصول محاکماتی، موجبات جلوگیری از نشر [مطالب] مضره و هرج و مرجهایی که به مناسبت این قبیل انتشارات تولید میگردند فعلاً در حد امکان نیست.»
به همین دلیل بود که دولت برای دفع این زیانها و صدمات و هرجومرج و منع از زیاده روی که مفاسد فراوانی داشت، «و بالاخره به نام حفظ و مصالح مملکت که مافوق تمام ملاحظات است»، تصمیم گرفت از نشر کلیه جراید جلوگیری کند و فقط روزنامة ایران «که قلم خود را محفوظ داشته است»، اجازه دارد اخبار مفید و واقعیات روزمره را به اطلاع عموم مردم برساند تا «انشاءالله پس از افتتاح مجلس شورای ملی و اتخاذ وسایل موثره در جلوگیری از مفاسد جراید خودسر و نشریات بینفع پر ضرر، قرار قاطعی داده شود.» در پایان تذکر داده شد شاید تا آن زمان اجازه انتشار به نشریات توقیف شده داده شود، اما مشروط به شرایطی که دولت مقرر میکند. نیز یادآوری شد که طبع هرگونه جریدهای از هر قبیل بدون تحصیل و اجازه مقامات و اجرای ضوابط مقرره ممنوع است.(1)دوازده سال بود که جراید آزاد
1) ایران، مورخه 26 حوت 1296، 17 مارس 1918، «اعلان توقیف جراید به امضای وزارت داخله.»
بودند؛ اما هنوز محکمهای صالحه برای رسیدگی به تخلفات مطبوعاتی دائر نشده بود، قانون مطبوعات در مجلس اوّل نوشته شد، اما کسی آن را اجرا نمیکرد.
اختلافات تشکیلی و ضدتشکیلی، رواج بازار تهمت زنی و عوامفریبی مطبوعات به جائی رسید که حدود هشتصد تن از این دو تشکیلات انشعاب کردند، پانصد تن از اینان از گروه تشکیلی بودند و سیصد تا از گروه ضدتشکیلی. منشعبین که به هر دو گروه معترض بودند، روزنامة خورشید را ارگان خود قرار داده و به هر دو گروه حمله میبردند.(1)
به این شکل حزب دمکرات به شعبات ریز و درشت فراوانی تقسیم شد، از حزب اعتدالی هم جز اسمی بیمسما باقی نماند. به واقع در این مقطع موازنة نیروها را مطبوعات تعیین میکردند و نه احزاب سیاسی. سه روزنامة مهم این زمان تا مقطع کودتای سوّم اسفند نقش بسیار مؤثری در جهتگیری افکار عمومی ایفا کردند که عبارت بودند از رعد، ستارة ایران و نوبهار. به واقع غیرممکن است اگر بخواهیم فضای سیاسی ایران دورة جنگ اول جهانی تا کودتا را در ذهن خود ترسیم نماییم مگر اینکه چشمانداز مشخصی از مواضع مطبوعات داشته باشیم. با این وصف حلقههای گوناگون سیاسی که به محفل سیاسی بیشتر شباهت داشتند تا یک تشکیلات حزبی، باز هم دیده میشد. در آستانه کودتای سوّم اسفند بدون تردید کمیتة آهن مهمترین تشکیلات آن زمان به شمار میرفت، در بخشهای بعدی به این کمیته و نقش هماهنگکننده آن برای ائتلاف گروههای متعارض دیروزین اشاره خواهیم کرد، اما در اینجا باید به اختصار یادآوری نماییم که البته حلقه سیدمحمد کمرهای همچنان فعال بود و با وجود ارگانی مثل ستارة ایران، تأثیر غیرقابل انکاری بر تحولات کشور بر جای نهاد.
این حلقه عمدتاً در منزل مورخالدوله سپهر تشکیل جلسه میداد و متشکل بود از: میرزاسالارظفر از بستگان صادق مستشارالدوله، ذکاءالدوله، فتحالسلطنه،
1) رعد، ش63، 25 ربیعالثانی 1336، 19 برج دلو، «دموکرات و دمکراسی در ایران.»
آقاشیخمحمدعلی قزوینی، دبیر همایون منشی سفارت امریکا و شخص کمرهای. کمرهای از شخصی به نام پارسی یاد میکند و فقط یک جا آورده که نام کوچک او میرزااسداللهخان بوده، این شخص هم از شرکتکنندگان جلسات منزل مورخالدوله بود.(1)دبیر همایون رابط آنان با سفارت امریکا بود. شخص مورخالدوله هم به ظاهر برای آلمانیها کار میکرد، او پیشتر و قبل از دستگیری به اتهام همکاری با کمیتة مجازات، منشی سفارت آلمان بود. بین این گروه یکی از چهرههای مرتبط با کمیتة مجازات هم دیده میشد، او شیخ عابدین حمامی بود که مدتی را به دلیل این ارتباطات در حبس گذرانید. نیز ارباب کیخسرو شاهرخ یکی از محشورین این جلسات به شمار میآمد. مورخالدوله به دلیل مراوده با اعضای کمیتة مجازات مورد سوءظن وثوق واقع بود، به واقع با اینکه مورخالدوله آزاد شده بود، اما پروندهاش مفتوح بود. به همین دلیل او ضمن ملاقات با رئیسالوزرا و مشاورالممالک انصاری وزیر امور خارجه وثوق که از دوستانش به شمار میرفت، تلاش میکرد راهی پیدا کند تا پرونده خود را مختومه نماید.
شروع مجدد فعالیت سیاسی منحصر به گروههای شناخته شده نبود، بلکه اینک حتی بهائیان به طور علنی و آشکار به فعالیت روی آورده بودند. نکته مهم این بود که بهائیها جلسات خود را با اطلاع قبلی تشکیل میدادند و دو نفر آژان نظمیه مراقبت اوضاع را بر عهده داشتند. بحث انتخابات مجلس در همین زمان بسیار داغ بود، بالاخره به پیشنهاد وثوق هفت تن به عضویت انجمن نظارت بر انتخابات معین شدند، این افراد عبارت بودند از حاجیآقای شیرازی، مشیرالدوله، مؤتمنالملک، حاج سیدنصرالله تقوی، میر سیداحمد بهبهانی، حاج سیدمحمد صراف و میرزامحمود اصفهانی.
سیدمحمد صراف تهرانی در دورة اوّل مجلس نماینده تهران بود، وقتی استبداد صغیر روی داد او به سفارت عثمانی پناهنده شد. او همچنین مخارج تحصن در سفارت عثمانی را هم پرداخت میکرد، فرزندان او عبارت بودند از: عبدالعلی، ابوالفتح، فدائی علوی، ابوالحسن علوی، عبدالحمید، حسین و پرتو علوی. بزرگ
1) کمرهای، ج1، ص679.
علوی نویسنده مشهور ایرانی فرزند سیدابوالحسن علوی و نوه سیدمحمد صراف تهرانی بود.(1)
بالاخره در انتخاباتی که برگزار شد، سی تن به مجلس راه یافتند، اینان همه طرفدار قرارداد 1919 بودند اما به قول دولتآبادی «آن هم معلوم نیست بعد از رسیدن به مقام نمایندگی و گذشتن اعتبارنامه آنها از مجلس با ملاحظات بسیار که در کار است تا چه اندازه بتوانند با دوستان بیگانه خود باوفا بمانند، چه ما ایرانیان به حکم تاریخ شترِ هیچ بیگانهای را (به گفته عوام) تا ظهر نمیچرانیم.»(2)اما نکته این است که مجلسی که انتخابات آن با هر گرفتاری توسط وثوق انجام شده بود، تشکیل جلسه نداد. گروه ضدتشکیلی به درستی میگفتند وثوق میخواهد مجلس را تشکیل دهد تا قرارداد 1919 را به تصویب رساند. اما اینان برای تشکیل این مجلس آنقدر کارشکنی کردند تا کودتای سوّم اسفند روی داد و رضاخان مقدرات امور ایران را گام به گام به دست گرفت و این بار که مجلس با همان ترکیب دوره ریاستوزرایی وثوق تشکیل شد؛ با آن مخالفتی نکردند، یعنی اینکه از تشکیل آن ممانعتی به عمل نیامد. تشکیل مجلس چهارم در دوره ریاستوزرایی قوامالسلطنه برادر وثوق که بلافاصله بعد از سیدضیاء به این منصب دست یافته بود، صورت گرفت.
دست بردن به سلاح موزر برای پیشبرد اهداف سیاسی، باجستانی و حقالسکوتگیری، امری بود که در دوره مشروطه آزموده شد و در دورههای بعد تا رسیدن رضاخان به اریکه سلطنت تداوم یافت. موزربندی و شلیک گلوله برای اسکات حریف یا اسقاط او، موضوعی است مهم که در مورد آن هم تحقیق جدّی صورت نگرفته است. بنیادگذار این روش در دورة مشروطه انجمنهایی مثل انجمن آذربایجان بودند که میدانیم حتی کمیتهای به نام دهشت داشت و دست به ترور میزد. به یاد آوریم چگونه اعمال و رفتار اینان منجر به تعطیلی مشروطه در دوره اوّل مجلس، تشدید بحران در دوره دوّم مجلس و سپس هجوم دشمن به خاک کشور با اولتیماتوم روسیه گردید. این روش بعدها هم ادامه یافت و نقطه اوج آن تشکیل کمیتة مجازات در ذیقعده 1334 بود. این گروه را عدهای به غلط یک گروه انقلابی نام نهادهاند، حال آنکه واقعیت امر این است که اینان همان بحرانسازان دوره مشروطه بودند که از گروه سیاسی خاصی هم خط و ربط دریافت میکردند. کمیتة مجازات ابزار اجرایی و نظامی محقق ساختن دیدگاههای گروه دمکراتهای ضدتشکیلی یا محفل بحرانسازان و نقطه تلاقی ماجراجویانی مثل منشیزاده، اوباشی مثل کریم دواتگر و سیاستمدارانی مثل مستشارالدوله و محتشمالسلطنه اسفندیاری بود. رهبر گروه دمکراتهای ضد تشکیلی یعنی سیدمحمد کمرهای، به تصریح خودش، از این گروه ماجراجو و
خونریز حمایت میکرد.
چند ماهی بعد از آغاز جنگ اوّل جهانی جنایت و قتل در ایران به شکل آشکاری ابعاد سیاسی یافت. در اواخر زمستان 1293، درست اندکی بعد از حمله نیروهای روسیه تزاری به شمال ایران شیخمهدی نوری فرزند شیخفضلالله نوری به قتل رسید. ظاهر امر این بود که وی در این زمان علیه تهاجم روسیه در خیابان لالهزار سخنرانی کرده بود. شیخ مهدی نوری یکی از فعالین دوره مشروطه و از اعضای انجمن مخفی پیش از مشروطه بود. ناظمالاسلام کرمانی در تاریخ بیداری ایرانیان، به دفعات از تلاشهای او برای استقرار مشروطه یاد کرده است.(1)به روایت عبداللهخان بهرامی، که در تأمینات دارای مقامی بود و پیگیری پرونده را بر عهده داشت، قاتل شیخ مهدی نوری مردی بود آقاجان نام، که بعد از گذشت یک سال از وقوع قتل در قزاقخانه منصبی به دست آورد. بهرامی حتی نقل میکند که او شاید بعدها نام خود را عوض کرده و صاحب مقام مهمی شده باشد.(2)رعد به مناسبت قتل شیخ مهدی نوری نوشت:
جنایت و آدمکشیهایی که در این مدت اخیر رخ داده خصوصاً واقعه فاجعه آقامیرزامهدی نوری نظر خوردهبینان را جلب و عقاید مختلفی در این باب اظهار میشود. پاره اشخاصی که نظریات کوتاه و فکری ساده دارند وقوع این جنایات را به عدم مراقبت نظمیه منسوب مینمایند و بعضی علت وقوع آن نوع حادثات را خرابی عدلیه تصوّر میکنند. به عقیدة ما علت حقیقی تکرار و وقوع این نوع حوادث، نبودن مجازات و تسامح اولیای امور در قصاص و وضع نظامات لازمه است.
واژه مجازات، بیتالغزل اکثر نشریات کشور شد، در طول ماههای آتی روند حوادث شتاب بیشتری یافت.
اواسط سال 1294 شمسی وحشت عمومی بار دیگر سراسر تهران را فراگرفت. شبنامههایی منتشر میشد و شایعاتی به گوش میرسید که گویا کمیتههایی فعال
شدهاند و به زودی عملیاتی را آغاز خواهند کرد. رعد نوشت: «اخیراً شایعات متضادی مبنی بر تشکیل کمیتههای مختلف برای پیشرفت مقاصد خائنانه و یا ضدیت با دولت و یا تولید شبهات در افکار عامه انتشار یافته و تدریجاً مسئله به مطبوعات رسیده و حتی بعضی از جراید محلی در این زمینه نظریاتی اظهار داشته»اند. به دنبال این شایعات سیدضیاء با مستوفیالممالک رئیسالوزرای وقت ملاقات کرد و گفت با توجه به اشراف نظمیه و اقتدار در کشف فتنهجویان آیا واقعیت دارد که چنین کمیتههایی تشکیل شدهاند؟ رئیسالوزرا پاسخ داد: «در شهر شایعاتی انتشار دارد ولی نظمیه در صحت آن تردید دارد. بنابراین تصوّر نمیفرمایند که این شایعات مطابق با واقع باشد.» سیدضیاء پرسید اگر چه نمیتوان انکار کرد در هر عصر و دورهای که گروهی خاص حکمرانی میکنند، اشخاص و اجتماعاتی یافت میشوند که از وضعیت حاضره ناراضی بودهاند و یا برای تأمین منافع شخصی خود متشبث به عملیاتی شدهاند تا در مقام تغییر اوضاع برآیند، و یا هیأت دولت را تغییر دهند، ولی باید اعتراف کرد به اینکه ممکن است افراد فاسدالعقیده و کمیتههای مفسدهجویانه یافت شوند «ولی با این حال باور کردن وجود یک کمیته را با چنین مواد حیرتانگیزی که شهرت یافته خیلی مشکل به نظر میآید... ممکن است با سابقه شناخت دستههای مختلف طهران و آشنایی به شاهکارهایی که برای متخصصین در فن فساد و تهمت حاصل شده، این عقیده به میان آید که شاید بعضی مراکز محض پیشرفت مقاصد خود به تولید نفاق و ازدیاد شقاق، القاء شبهه و خلط مبحث متشبث گشته و از این انتشارات مطبوعات و افکار عامه را دوچار اشتباه بنمایند... در صورت صحت وجود چنین نقشهها جز شکایت از فساد اخلاق و توصیه در پرهیز از توسعه دایره اختلافات، گویا بیان دیگری در این موضوع مقتضی نباشد.» او توصیه کرد گروههای سیاسی قدر مستوفی را بدانند و «از نو یک رشته بلایای دیگری برای خانه خراب خود تهیه ننماییم.»(1)رعد یا اشتباه میکرد و یا تجاهلالعارف مینمود، زیرا مستوفی خود با این کمیتهها به نوعی همآوازی داشت. تحولات بعدی نشان داد که رعد در تحلیل خود که گویا شایعه تشکیل کمیتههای ترور، کار شایعهسازان است؛ اشتباهی بزرگ مرتکب شده است.
1) همان، سال هفتم، ش25، یکشنبه 14 ذیحجه 1333، 24 اکتبر 1915، «تکذیب شایعات.»
دیگر اینکه برخلاف نظر رعد، تشکیل کمیتههای تروریستی ریشه در اختلافات سیاسی جناحهای مختلف کشور داشت، اینک باز هم افراطیترین جناح این دوره، تلاش داشت با حربة سلاح حریف را از میدان به در کند. تشکیل کمیتة مجازات نقطه اوج این تلاش بود.
دربارة عملیات کمیتة مجازات که درست در دوّمین سال جنگ اوّل جهانی تشکیل شد، جسته و گریخته در برخی منابع تاریخ عمومی ایران این عصر نگاشته شده، اما بهواقع هیچ کار جدّی در مورد آن انجام نشده است. عملیات کمیتة مجازات در زمرة آن حوادث تاریخی است که هر کسی از ظن خود به آن پرداخته، هیچکس عمق آن را نکاویده و بهواقع آنچه همچنان در اذهان وجود دارد اطلاعاتی است که ساخته و پرداخته چهرههای پشت پرده این جریان مثل مورخالدوله سپهر است. برای شناخت ماهیت این کمیته باید به طور همهجانبه تحولات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی این عصر را مورد کنکاش مجدد قرار داد، هزار توی روابط مافیایی این عصر را برملا ساخت، چهرههای آشکار و نهان این جریان را تبارشناسی کرد، پیوند آن را با بحرانسازان بینالمللی واضح ساخت و به طور کلی روایتی مجدد از آن ارائه نمود.
ظاهراً نخستین جرقه برای تشکیل کمیته ترور، در ذیالقعده سال 1334 زده شد. ظاهر امر این است که منشیزاده و ابوالفتحزاده، دو ماجراجوی شناخته شده عصر مشروطه که پیشتر به اجمال در مورد آنها سخن گفتهایم(1)بانی و باعث تشکیل این گروه بودهاند. خود منشیزاده در بازجوییهایش بعد از دستگیری گفته است در ملاقاتی که با ابوالفتحزاده داشته، هر دو در مورد مرارتها و مصائبی که بعد از مشروطه متحمل شدهاند با هم درد دل کردند. آنان به این نتیجه رسیدند که برای مجازات خائنین وطن، رفع ظلم و بیعدالتی، گروهی را تشکیل دهند تا به این وضع خاتمه بخشند.(2)این ظاهر ماجراست. با شناختی که از این دو تن وجود دارد، با علم
به شبکه ارتباطی آنان که یک سویش به اقامتگاه تابستانی سفارت بریتانیا در قلهک مربوط میشد و سوی دیگرش به انجمنهای تندرو عصر مشروطه که سلاح کشیدن و قتل مخالفین، مذهب مختارشان بود، در این روایت باید تردید کرد. بهواقع دستهای قدرتمندتری این دو را که به اندازه کافی هم انگیزه قتل داشتند، به این وادی کشانیده بود.
منشیزاده در این زمان انگیزههای شخصی فراوانی برای تشکیل جوخة ترور داشت. او کارمند مالیه بود. وقتی وثوق کابینه نخست خود را تشکیل داد، به دلیلی وی از این وزارتخانه رانده شد. خودش میگوید تلاش کرد باز هم به کار خود بازگردد، اما اقداماتش بدون نتیجه ماند. منشیزاده قبلاً سرتیپ قزاقخانه بود و در دورة مشروطه از این تشکیلات استعفا داد تا در خدمت تندروترین و خشنترین رجال سیاسی که جامة مشروطهخواهی به تن کرده بودند درآید، بعید است منشیزاده اهل اندیشه و تفکر بوده باشد. تفکر او موزرش بود که به اشاره دستهای پشتپرده آن را از غلاف بیرون میکشید. تشکیل این کمیته با جریانهای موازی اما به شدت متنافر با هم گره خورده است: از دورة مشروطه دو جناح، رویاروی هم صفآرایی میکردند. گروهی که بر خود نام اعتدالی نهادند و گروهی دیگر که به دمکرات شهره شدند. رقابت این دو گروه با هم، تشکیل جوخههای آدمکشی و ایجاد بحرانهای عدیده، کشور را به لبه پرتگاه سوق داد. منشیزاده از همان اوایل با تندروترین گروه موجود مرتبط بود، او انگیزههایی فراتر از آنچه گفت داشت، بحث تشکیل کمیتة مجازات را باید با تشکیل کابینه وثوق پیوند داد.
در این دوره غیر از اعتدالیهای سابق که اینک از وثوق حمایت میکردند، بین خود دمکراتها هم انشعابی نانبشته روی داد: عدهای از دمکراتهای سابق اینک به میانهروی، روی آورده بودند که یکی از مهمترین آنان ملکالشعرای بهار بود. اینان طرفدار تشکیل مجدد حزب دمکرات بودند و به همین دلیل در منابع تاریخی از این دسته بهعنوان دمکراتهای تشکیلی یاد شده است. عدهای دیگر با این تصمیم مخالف بودند و میگفتند باید صبر کرد تا دمکراتهایی که از تهران خارج شدهاند به پایتخت بازگردند و با وجود آنان حزب دوباره فعال شود. این افراد از قضا همان تندروان دورههای اوّل و دوّم مشروطه بودند، سلیمانمیرزا اسکندری، وحیدالملک شیبانی و
حلقهای که به دور سیدحسن تقیزاده در برلین گرد آمده بودند در زمرة رهبران این دسته به شمار میآمدند. به این افراد باید سیدمحمدرضا مساوات را هم افزود. دو چهرة برجستة کابینه که بعدها در دورة رضاشاه نقش مهمی در تحولات آن زمان ایفا کردند، یعنی صادقخان مستشارالدوله و حسنخان محتشمالسلطنه اسفندیاری، که بارها به وزارت و وکالت دست یافتند، در زمرة رهبران این گروه به شمار میرفتند. نیز بر اینان باید نام دکتر اسماعیل مرزبان و ممتازالملک و ممتازالسلطنه را افزود، ممتازالسلطنه وزیرمختار ایران در پاریس بود و با هممسلک خود یعنی مشیرالملک فرزند علاءالسلطنه، و وزیرمختار ایران در لندن ارتباط داشت. دیدیم که همه اینان چه بلوایی در دورة بعد از سقوط مشروطه ایجاد کردند و چگونه ایران را وارد جنگی ویرانگر ساختند که کمترین تبعات آن قحطی و ویرانی گسترده در کشور بود. همه اینان به نحوی از انحا با گروه دمکراتهای ضدتشکیلی مرتبط بودند.
رهبر دمکراتهای ضدتشکیلی در تهران سیدمحمد کمرهای بود. سیدمحمد کمرهای چهرهای مهم اما ناشناخته در تاریخ معاصر ایران است و حتی روزنامة خاطراتش هم ابعاد و ماهیت اندیشهها و فعالیتهایش را به وضوح نشان نمیدهد. نوک تیز حملات ضدتشکیلیها متوجه وثوق بود. وثوق که سیاستمداری متبحر بود، اینک بین دمکراتها شکاف ایجاد کرد. او میخواست خود بر این حزب تسلط یابد. درست در همین زمان بود که ضدتشکیلیها به میدان آمدند و باز هم درست در همین زمان بود که هستههای اولیه کمیتة مجازات برای ایجاد بحرانسازی بهمنظور سقوط وثوق شکل گرفت. خود منشیزاده این موضوع را به مسئلهای شخصی، یعنی اخراجش از مالیه تقلیل میدهد، او میگوید: «در حقیقت خشونت غیرقابل تحمل دولت وثوقالدوله در ما احساسات عجیب انتقامجویانهای به وجود آورد.»(1)مهدی بامداد هم اندیشة تأسیس کمیتة مجازات را به منشیزاده نسبت میدهد. او حتی مینویسد گردانندة کمیته خود منشیزاده بود و دیگران به دستور او عمل میکردند.(2)واضح است که اطلاعات بامداد از این جریان ابتدایی و در اغلب موارد مبتنی بر شایعات است.
میرزاابراهیمخان
منشیزاده، فرزند کریم بیک یا کریمخان منشیاوف ایروانی، از افسران سابق قزاقخانه بود. در سال 1307 قمری که ناصرالدین شاه از سفر سوم خود از اروپا بازمیگشت کریم بیک منشیاوف پدر منشیزاده درخواست تابعیت و مهاجرت به ایران را کرد و شاه هم با درخواست وی موافقت نمود. چون جد منشیزاده، میرزامحمد منشی بوده از این جهت خانوادهاش در ایروان معروف به منشیاوف میشوند و پس از اینکه به ایران مهاجرت کرده به تابعیت ایران درمیآیند، کلمة منشیاوف را به منشیزاده تبدیل نمودند.
کریم بیک مانند سایر مهاجرین در قزاقخانه مشغول به خدمت گردید. پس از او پسرش ابراهیم که در دارالفنون تحصیل کرده بود وارد قزاقخانه شد.(1)او نیز مثل پدرش با تسلط روسها بر قزاقخانه مخالف بود؛ و شبنامه و اعلامیه علیه روسها مینوشت و برای جراید ارسال میکرد، وی بر این باور بود که برای قطع نفوذ روسها در ایران باید کاری کرد تا صاحبمنصبان روس قزاقخانه از ایران بروند. منشیزاده به طور قاطع در این زمینه ساعی بود و برای تشکیلات خود عضوگیری میکرد.(2)
روسها پی به رفتار منشیزاده برده و سرانجام نامبرده، در کمال نارضایتی، در اوایل سال 1325 قمری، به همراه رفیق خود سرتیپ اسداللهخان ابوالفتحزاده از خدمت قزاقخانه کنارهگیری کرد و به مشروطهخواهان پیوست. پس از استقرار مشروطیت، منشیزاده وارد خدمات کشوری شده و سمتهای گوناگونی از قبیل ریاست نظمیه شیراز (1328 قمری)، ریاست تحدید تریاک یزد و کرمان و ریاست دارایی غار و فشافویه را چندی عهدهدار بود و سپس در سال 1332 قمری رئیس مالیه خوار و فیروزکوه شد.(3)پیشتر گفتهایم که منشیزاده در حوادث فتح تهران و تحولات مربوط به اردوکشی از رشت به تهران به همراه دوست خود چه نقش قابل ملاحظهای داشت. بنابراین منشیزاده یک فرد متعارفی نبود، او با افراطیترین جناحهای مشروطه تماس داشت و برای آنان کار میکرد؛ چون به دلیل سوابق شغلی
به اسلحه آشنایی داشت، از عوامل مؤثر در شکلگیری تروریسم گروههای افراطی دوره مشروطه به شمار میآمد. در این مقطع هم البته او از اوضاع اداری و اجتماعی ایران این عصر بسیار ناراضی و متأثر بود، در کابینة اول حسن وثوق و وزارت مالیه حسن مشار، مسئولین وقت به دلیل آشنایی با اعمال خطرناک او به کلی از کار برکنارش کردند.
به اجمال گفتیم ابراهیم منشیزاده به تبعیت از پدر به دنبال تشکیل گروهی بود که هم پدر و هم پسر، نام آن را انجمن غیرت نهادند. رایین مدعی است انجمن غیرت یکی از انجمنهای فرعی فراماسونری در ایران بود، مدیریت این تشکیلات با حاجمیرزاابراهیم آقا وکیل افراطی تبریز بود. این شخص از اعضای لژ بیداری ایران به شمار میرفت. به قول رایین انجمن غیرت توسط ابراهیم آقا تبریزی و با حضور ابوالفتحزاده به عنوان نایب اوّل انجمن، منشیزاده نایب دوّم و محمدنظرخان مشکوةالممالک صندوقدار لژ بیداری ایران تشکیل شد.(1)منشیزاده، مشکوةالممالک را «جوانی با احساسات و با حرارت، پخته و با ذوق» معرفی میکرد و میگفت او را با «افکار آزادی» آشنا نموده و «افکارش دستپرودة من است.»(2)
در دورة جنگ اوّل جهانی، گروه یادشده از طریق لژ بیداری ایران، با رهبر دمکراتهای ضدتشکیلی یعنی کمرهای هم مرتبط شدند. کمرهای عضو لژ مزبور بود، او بارها و بارها وقتی اینان بعد از دستگیری در بازداشت به سر میبردند توانست با ایشان ملاقات کند. بنابراین یک تشکیلات مخفی در دورة مشروطه به بعد اینان را به هم مرتبط میساخت، به واقع حلقههای ارتباطی گروه ضدتشکیلی و به عبارتی جناح افراطی آن با کمیتة مجازات به اندازهای است که انکارناشدنی است، به همین دلیل و با توجه به شواهد مسلم تاریخی است که کمیته را بازوی عملیاتی گروه ضدتشکیلی خواندهایم. اما روابط اینان به همین موضوع خلاصه نمیشود، یکی از حلقههای ارتباط رهبران نظامی کمیتة مجازات بعدی و سیاستمداران این زمان، انجمنی سرّی بود به نام انجمن بینالطلوعین. در این تشکیلات چند چهرة
برجسته دیده میشدند که عبارت بودند از: سیدمحمد کمرهای، سیدعبدالرحیم خلخالی، سیدجلیل اردبیلی، میرزاسلیمانخان میکده، حاجمیرزاابراهیم تبریزی، سیدحسن تقیزاده و حیدرخان عمواوغلی.(1)میدانیم که همگی این افراد عضو انجمنهای تندرو دورة نخست مشروطه بودند و همینان بعداً افراطیترین جریانهای سیاسی را از درون آن انجمنها که مسلح به بازوی اجرایی نظامی هم بودند، شکل دادند. سه رهبر اصلی کمیتة مجازات یعنی منشیزاده، ابوالفتحزاده و مشکوةالممالک از اعضای این انجمن هم بودند. باز هم اکثر اعضای انجمن مزبور در لژ بیداری ایران عضویت داشتند. عملیات تروریستی اینان در دوره مشروطه کمتر توانست حساسیت اکثر رجال را برانگیزد، به طور مثال حتی ملکالشعرای بهار که بعدها از مخالفین پابرجای عملیات کمیتة مجازات بود، بعد از ترور بهبهانی نامهای به شیخ محمدجواد تهرانی نوشت و توصیه کرد تا حیدرخان عمواوغلی و ابوالفتحزاده را مخفی نماید و برای خروج آنان از کشور گذرنامه تهیه کند.(2)لازم به یادآوری است که ابوالفتحزاده عضو دادگاهی بود که حکم محکومیت شیخ فضلالله نوری را صادر کرد، او یکی از مستنطقین یا بازجویان شیخ بود.(3)
به روایت مشکوةالممالک، منشیزاده و ابوالفتحزاده در دورة جنگ پذیرفته بودند مکاتبات سفارت عثمانی را در تهران، از طریق میرزاحسینخان کارمند سفارت اتریش و بهادرالسلطنه دریافت کنند و به جبهههای جنگ ببرند. اینان باید نتیجه مکاتبات را به تهران میآوردند، ویژگی کارشان این بود که بعد از آوردن جواب حقوق خود را دریافت میکردند. از روایت مکتوب مشکوةالممالک اینگونه برمیآید که ورود ابوالفتحزاده به عملیات تروریستی در ایام بعد از مشروطه صرفاً انگیزههای شخصی داشته است. وی از اینکه حقوق دیوانیاش چند سالی است به تعویق افتاده گله میکرد، از تعدیات و چپاولهای اجزای مالیه سخن به میان میآورد، میگفت روستایش را دولتیان از دستش بیرون آوردهاند و خلاصه مطالبی از این دست عنوان مینمود. او حتی تصمیم گرفته بود وثوقالدوله را به قتل رساند، اما مشکوةالممالک از این تصمیم
منصرفش کرد. نکتة مهم این است که این گروه به واقع رابط بحرانسازان مرکز کشور با دولت خودخوانده نظامالسلطنه و برخی از نیروهای همسو بودند. به یاد آوریم در آن زمان افرادی مثل مساوات، شیبانی، سلیمانخان میکده، سلیمانمیرزا اسکندری و تعداد کثیری از دمکراتها در غرب کشور زندگی میکردند.
اسداللهخان ابوالفتحزاده تا سال 1326 قمری یعنی حداقل تا دو سال بعد از صدور فرمان مشروطه، با عالم سیاست بیارتباط بود.(1)او بعداً یکی از اعضای انجمن غیرت شد که توسط میرزاابراهیمآقا وکیل تبریز در دوره حیات مجلس اوّل تشکیل گردید.(2)گفتیم به دنبال صدور فرمان مشروطه از سوی مظفرالدین شاه، به ظاهر تشکیلاتی برای صیانت از آن شکل گرفت که نام «انجمن بین الطلوعین» به آن دادند. وجه تسمیه انجمن یاد شده این بود که جلساتشان سحرگاهان تشکیل میشد، جلسات وقتی خاتمه مییافت که مردم هنوز از خانة خود بیرون نیامده بودند.
ظاهر امر این است که اندیشة اصلی تأسیس کمیتة مجازات از آن منشیزاده بود، اما بعداً ابوالفتحزاده و مشکوةالممالک هم به او پیوستند. به نوشتة ابوالحسن علوی، که خود در کمیته برلین با تقیزاده و نواب همکاری میکرد و به نحوی با گروههای تندرو تهران محشور بود، ابوالفتحزاده هنگامی که مأمور مالیات ساوجبلاغ و شهریار بود، به دلیل بدرفتاری با رعایا عزل شد. بالاتر اینکه «در همین موقع بود که معلوم شد که او جزو بهائیها شده است و شب و روز برای پیشرفت کار آن دسته کار میکرد.»(3)در کتاب علوی که اصل آن به سال 1336 قمری یعنی دورة اوج بحران ایران و قحطیهای مرگبار کشور و بازداشت عناصر کمیتة مجازات در برلین منتشر شده بود، از تشکیلات تروریستی این زمان به عنوان «کمیتة مجازات، کمیته مجهولی در طهران» یاد شده است.
اسداللهخان ابوالفتحزاده فرزند ابوالفتحخان میرپنج اصلاً از مهاجرین و از طایفه
شریرلوی قفقاز بود(1)که پس از دوره دوّم جنگهای روس و ایران (1243-1241ق) و امضاء معاهده ترکمنچای، مانند عدة زیادی دیگر از قفقاز به ایران مراجعت کردند. شخص ابوالفتحزاده پیشتر افسر قزاقخانه و درجه سرتیپی داشت. در دوره اول مشروطیت که عدهای از افسران قزاقخانه برای همراهی با مشروطه و ضدیت با محمدعلی شاه از قزاقخانه استعفا دادند، او هم از جمله آن افسران بود. نامبرده از فعالان مشروطیت و از مدافعین مجلس در شب به توپ بستن آن در بیست و سوّم جمادیالاولی 1326 بود. از این به بعد وی به ابوالفتحزاده شهرت یافت. وی هم با کثیری دیگر از مشروطهخواهان بعد از این ماجرا به قلهک رفت؛ از آنجا به رشت عزیمت نمود و قوای مسلح در اختیار کمیتة ستار قرار داد. او در ورود مهاجمین به تهران در 1327 ق. برای سهولت کار آنان، در تهران و قزوین فعالیت زیادی کرد.
ابوالفتحزاده بعد از فتح تهران از طرف هیأت مدیره، مأمور وصول وجه از شاهزاده مسعودمیرزا ظلالسلطان گردید. در حدود سال 1328 ق. سفری به اروپا کرد، او به کجا رفت؟ با چه کسانی ملاقات کرد؟ انگیزه این سفر چه بود؟ اینها همه سئوالاتی است که در پردة ابهام قرار دارد. او بعد از مراجعت، در 1330 که مرنارد بلژیکی به جای مورگان شوستر امریکایی رئیس خزانهداری کل گردید، مأمور مالیات ساوجبلاغ و شهریار شد. بعد از مدت کمی به واسطه بدرفتاری نسبت به رعایا از منصب خود معزول گردید. بالاتر، از قول علوی نقل کردیم که ابوالفتحزاده به مسلک بهائیت گرویده بود، اما عدهای دیگر میگویند چون خانواده و بستگانش پیرو طریقة بهائیت بودند رقبایش به او نسبت دادند که در مأموریت به ساوجبلاغ و شهریار برای پیشرفت دسته مزبور کار میکرده است. بامداد مینویسد:
به نظر نگارنده افکار و نظریات ابوالفتحزاده بالاتر از این حرفها بوده و اگر خانوادهاش بر فرض متهم به بهائیت بودهاند مربوط به خود او نبوده، زیرا در این ایام از طرف رئیس فرقه بهائی اکیداً منع شده بود که بهائیان نباید دخالت در سیاست نمایند در صورتی که ابوالفتحزاده کاملاً وارد در سیاست بوده و عملیاتش با دستورات مرکز بهائیت کاملاً متباین و منافات کلی داشته است.
1) رجال بامداد، ج1، ص111.
ظاهر موضوع همین است که پیشوای فرقه بهائی پیروان خود را از دخالت در مسائل سیاسی برحذر داشته است، اما واقعیت این است که بهائیان در دورة بعد از مشروطه مناصب بسیاری به دست آوردند. برادران باقراوف، مسئولین راهداری انزلی به تهران نقش مهمی در فتح تهران داشتند. بعد از مشروطه البته اینان بسیار فعال شدند و نقش مهمی در تحولات ایران تا مقطع کودتای سوم اسفند ایفا نمودند. توجه داشته باشیم که هم ابوالفتحزاده، هم منشیزاده و هم عدة کثیری از کسانی که با کمیته مرتبط بودند و یا از تصمیمگیرندگان اصلی آن به شمار میرفتند، کارمندان شوستر در خزانهداری به شمار میآمدند. اگر به یاد آوریم که به تصریح خود شوستر، بسیاری از کارکنان او بهائیان بودند، آنگاه درخواهیم یافت که تأمل در ماهیت این گروه و تأسیس جوخة ترور تا چه اندازه اهمیت دارد؛ اهمیت موضوع در این است که اگر پیشوای آنان از دخالت در مسائل سیاسی منعشان کرده بود، چگونه اسلحه به دست میگرفتند و آدم میکشتند؟ غیر از علوی و بامداد، در برخی از منابع دیگر مثل نشریة یغما هم از ابوالفتحزاده و هم منشیزاده بهعنوان بهائی نام برده شده است.(1)در اهمیت موضوع و نقش این عده در تحولات منجر به کودتای سوّم اسفند، در صفحات آتی باز هم سخن خواهیم گفت.
به هر حال ابوالفتحزاده به هنگام حملة روسها در سال 1333ق. به تهران، از این شهر حرکت کرد و تا کرمانشاه هم رفت. در ذیقعده سال 1334 با رفیق صمیمی خود ابراهیمخان منشیزاده که او هم سابقاً افسر قزاقخانه و از مهاجرین بود، کمیتة مجازات را تشکیل دادند. کمی بعد محمدنظرخان مشکوةالممالک را هم داخل در جرگه خود کردند و ظاهراً کمیتة مجازات به همت این سه نفر تشکیل یافت. تا اینجا دیدیم که برخی از مهمترین گردانندگان کمیتة مجازات مثل مشکوةالممالک و حتی پدر منشیزاده یا در دستگاه کامرانمیرزا نایبالسلطنه بودند و یا به نحوی از سوی او حمایت میشدند. این هم نکتهای است مهم. چه پیوندی بین شاهزاده کامرانمیرزا و این عده وجود داشت؟ آیا ارتباط آنان صرفاً نوعی رابطه اداری معمول بود؟
خانه منشیزاده در نزدیکی بازارچه آقا شیخ هادی در نزدیکی منزل ابوالفتحزاده واقع بود. هر روز غروب یکی دو تن دلال اسلحه با عبای کلفت وارد منزل منشیزاده
1) مجله یغما، سال پنجم، 1331، ص134.
میشدند. اینان در زیر عبا تفنگ موزر را مانند رختی که به رختآویز آویخته باشند مخفی میکردند، وارد خانه منشیزاده شده و بعد از تحویل محموله و دریافت پول آن خارج میگردیدند. به این طریق منشیزاده در خانة خود زرّادخانه کوچکی تشکیل داده بود که انواع سلاحهای سرد و گرم از شمشیر تا موزر و پنج تیر، و از صندوقهای فشنگ تا اسلحههای گرم فرانسوی مثل سه تیر را نگه میداشت.(1)
محمدنظرخان مشکوةالممالک فرزند مردی بود به همین لقب. پدر بعدها لقب اعتماد نظام یافت، وی هم فراشباشی کامرانمیرزا نایبالسلطنه بود. پدر و پسر تا سال 1326 قمری در خدمت کامرانمیرزا بودند، محمدنظرخان به سال 1329 قمری رئیس اجرای مالیه تهران شد؛ به عبارتی او هم کارمند مورگان شوستر بود. محمد نظرخان تا سال 1335 در ادارة خزانهداری استخدام بود،(2)در همین سال بود که وارد عملیات تروریستی کمیتة مجازت شد که همین چندی قبل تشکیل شده بود و دستگیر گردید. انگیزة مشکوةالممالک را هم از عملیات تروریستی، مخالفت او با حسن مشار یا همان مشارالملک عضو گروه یاران وثوقالدوله میدانند. حسن مشار زمانی که در دوره وثوق به وزارت مالیه نایل آمد، ظاهراً مشکوةالممالک را اخراج کرد. چرا مشکوةالممالک از شغل خود برکنار گردید؟ به طور قطع و یقین علتی وجود داشته و البته انگیزة مشکوةالممالک هم خیلی بالاتر از این موضوع بوده است، سئوال این است آیا هر کس را از شغل خود برکنار سازند دست به آدمکشی میزند؟ قطعاً خیر، پس باید انگیزهای مهمتر را در پس بسیاری از اقدامات این گروه مشاهده کرد. اما باید گفت هر سه تن بنیادگذاران اصلی کمیتة مجازات به اندازه کافی انگیزة جنایت داشتند، بخشی از انگیزهها هم البته شخصی بود.
بدون تردید قابل تأمّلترین عضو کمیتة مجازت کریم دواتگر بود؛ مردی آشوبطلب و ماجراجویی- به قول ویکتور هوگو- از طبقه سوم زیرین اجتماع.
کریم لمپنی بود که منطقش اسلحه بود و تهدید و ارعاب. این پادوی بازار وارد در ماجراهایی شد که به قیمت جانش تمام شد. کریم دواتگر اصلا اهل زنجان بود.(1)در تهران با محافل افراطی مرتبط شد و همین گروهها او را تشویق به ترور شیخفضلالله نوری کردند. او بعد از مضروب و مجروح ساختن شیخ، گلولهای هم به خود زد، اما از مرگ نجات یافت و شیخ هم او را بخشید. در دورة به اصطلاح مهاجرت، او هم تفنگی به دست گرفت و به جمع مهاجرین پیوست. بعد از سقوط دولت موقت کرمانشاه به ریاست نظامالسلطنه، همراه عدهای دیگر از ماجراجویان به تهران بازگشت. در این زمان بود که به عضویت کمیتة مجازات در آمد.
به واقع هیچ سنخیتی بین سه تن یادشده و کریم وجود نداشت، کریم نه مثل آنان از تحصیلات متعارف بهرهای داشت، نه به شغلی مشغول بود و نه مردی قدرتمند مثل کامرانمیرزا از او حمایت نموده بود. به واقع کریم توسط جوخههای تروریستی دورة مشروطه استخدام شد، کارش ایجاد رعب و هراس بود و وظیفة اصلیاش آشوبگری. او شاید خود هم نمیدانست چرا باید به این اقدامات مبادرت ورزد، همانطور که یارمحمد کرمانشاهی نمیدانست و همانطور که بسیاری از دیگر اسلحه به دستان درک نمیکردند اصلاً مشروطه و فعالیت سیاسی یعنی چه؟ پیشتر به برخی از اقدامات شرارتآمیز او مثل ترور شیخ فضلالله نوری و آشوب در بازار تهران اشاره کردهایم و خواننده را به آن ارجاع میدهیم،(2)و اینجا به تحولات ادوار بعدی زندگی او میپردازیم.
اندکی بعد از تشکیل کمیتة مجازات، کریم دواتگر به معرفی ابوالفتحزاده وارد آن تشکیلات شد. وظیفة او مشخص بود: قتل. همه دستاندرکاران با او و اعمالش در دورة مشروطه آگاهی داشتند، او ضارب شیخ فضلالله نوری و یکی از عوامل کمیتة جهانگیر بود که توسط مستعانالملک اداره میشد. زمانی که به کمیته ملحق گردید، تازه از منطقة غرب کشور وارد تهران شده بود، در آن زمان اردوی نظامالسلطنه از هم متلاشی گردیده بود. کریم در دوره یادشده بیکار بود، پس حاضر شد «از هر
جهت مورد استفاده قرار گیرد.»(1)واضح است که منشیزاده و دیگران از تأسیس کمیته اهداف خاص خود را داشتند، اما افرادی مثل کریم که جز ماجراجویی از امور سررشتهای نداشتند، خواسته و یا ناخواسته وارد بازی مرگباری شدند که سرانجامی جز معدوم ساختن آنها توسط همان تصمیمگیرندگان اصلی جوخه ترور نداشت. کریم فقط برای پول به این گروه پیوسته بود. چون از اهمیت موضوع آگاهی نداشت، به خاطر پول و باجگیری شروع به افشاگری در مورد تشکیلاتی کرد که این شوخیها را برنمیتافت و جان خود را بر سر این راه گذاشت. کریم جوانی عامی بود، پس به راه و رسم تشکیلات وقوفی نداشت. او خودسرانه برای کمیته عضوگیری میکرد، یکی از این موارد ورود مردی بود به نام بهادرالسلطنه. او را کریم عضوگیری کرده بود، حال آنکه اعضای اصلی به این مرد اعتمادی نداشتند. کریم که جوانی عیاش بود، در میگساریهای شبانه شرکت میجست و آنگاه که از خود بیخود میگردید، شروع به سخن گفتن میکرد و ناخواسته اسرار کمیتة مجازات را فاش مینمود. در همین حال بهادرالسلطنه را از وجود تشکیلات آگاه کرد. برای تیم اصلی، عضوگیری بهادرالسلطنه و عدهای دیگر از سر ناچاری بود، علت اصلی کنار آمدن با آنان این بود که به هر حال از کم و کیف جریان اطلاع یافته بودند، پس بهتر بود آنان را در امور دخیل میساختند. بین حاج زمانخان بانهای مشهور به بهادرالسلطنه کردستانی با سردار محیی معزالسلطان پیوند دوستی وجود داشت و اینان بعدها با رضاخان ماکزیم رفاقتی به هم زدند. بهادرالسلطنه کسی است که از ترس کشته شدن، تشکیلات کمیتة مجازات را لو داد، خودش بعدها به کردستان رفت و حتی به ریاست نظمیة آنجا نایل آمد؛ در آن دوره هم هنوز زورگیری و رشوهستانی میکرد.
بهادرالسلطنه به روایت قاسم غنی و به نقل از ناصرالملک دارای تبار اشرافی بود، او به خانوادهای معتبر تعلق داشت، به همین دلیل ناصرالملک وقتی والی کردستان بود اظهار داشت به دلیل تبار اشرافی بهادرالسلطنه، نمیتواند شغلی را که در شأن وی است به او پیشنهاد نماید. در این زمان بهادرالسلطنه فقیر و تهیدست شده بود، از
1) ترقی، ش1149، بهمن 1343، ص 9.
سویی نمیشد کاری مهم به او داد زیرا مستلزم اعتبار لازم اقتصادی و داشتن تمول بود؛ ناصرالملک پیشنهاد کرد به او ماهی سی تومان مواجب دهند اما بدون شغل بماند، به نظر او راهحل مورد نظر بهتر از این است که شغل درخور شأنی به وی داده نشود. قاسم غنی میگوید ناصرالملک گفته بود بهادرالسلطنه «حکم جواهری را دارد به درشتی تخممرغ که نه میتوان به انگشت کرد و نه سنجاق کرد و به سینه زد. بهادرالسلطنه هم وقتی این را شنید گفت بلی ناصرالملک هم میکربی است به درشتی خرس».(1)اگر این موضوع صحت داشته باشد اینگونه به نظر میرسد که ناصرالملک میخواست خود را از او برهاند، بین آن دو هیچگونه حُسن ظنّی وجود نداشت و این موضوع نشاندهندة اختلاف دیدگاههای دو طرف است. بهادرالسلطنه کسی بود که تشکیلات کمیتة مجازات را در دوره کابینه دوّم وثوقالدوله لو داد، او در ازای گرفتن تأمین از دولت این عمل را انجام داد. بهادرالسلطنه در سال 1300 خورشیدی در بانه کردستان به دست طایفه گورک و مامش کشته شد.
اندکی بعد کریم، عمادالکتاب و علیاکبر قاضی ارداقی را هم از کم و کیف موضوع مطلع ساخت. با مطالبی که گفته شد درمییابیم چند چیز خصلتهای جداییناپذیر شخصیت کریم بودند: زورگیری به هر قیمتی، آن هم از کسانی که خود بانی و باعث شکلگیری یک تشکیلات تروریستی بودند، بادهگساری در حد افراط و سخن گفتن بیرویه در مسائلی که مخفی نگاه داشتن آنها از ضروریات بود و نکته آخر عضوگیری نیروهای جدید بدون طرح آن با گروه اصلی تشکیلات. اینها البته همه برای یک تشکیلات سرّی موضوعاتی بود بس مهم، اما خواهیم دید علت اصلی به قتل رساندن او چیزی دیگر بود.
همین جا باید گفت این دوره از حیث ناامنی اجتماعی یکی از سیاهترین ادوار تاریخ کشور به شمار میآمد. در این دوره داس مرگ از آستین قحطی بیرون میآمد و مردم را درو میکرد. فقط اعیان و اشراف و شاهزادگان و اشخاص متمول توانستند از مهلکه بگریزند، تشکیل جوخه ترور برای زورگیری از نقطهنظر افرادی مثل کریم به درد ادامة حیات هم میخورد. لازم به یادآوری است تأسیس جوخههای ترور فقط
1) خاطرات قاسم غنی: ج1، به کوشش محمدعلی صوقی (تهران، کاوش، 1361)، ص104.
متعلق به کمیتة مجازات نبود، بسیاری اشخاص دیگر هم برای پیشبرد منظور خود از اسلحه استفاده میکردند، اما هیچکدام تشکیلاتی مثل کمیتة مجازات نداشتند. این جوخهها همه آلت فعل رجال سیاسی بودند، به عبارتی، بسیاری از تروریستها آدم میکشتند بدون اینکه علت آن را بدانند و عدهای دیگر نظارهگر بودند و از پشت صحنه تحولات را اداره میکردند، حال آنکه علت آن عملیات را به خوبی میدانستند. جالب اینکه حتی وثوق تلاش میکرد در انجمنهای ترور نفوذ کند. کمرهای از «انجمنهای ترور»(1)نام میبرد، به عبارتی میخواهد بگوید تعداد آنها بیش از حداقل یک مورد بوده است. اینان برای پیشبرد اهداف خود به دنبال افراد جسور میگشتند. در یکی از این موارد که آنان نیروی جدید جذب میکردند، متوجه شدند یکی از افرادی را که تصور میشد وابسته به وثوق است، وارد انجمن خود نمودهاند.(2)تحولات بعدی نشان داد شاید این مرد همان بهادرالسلطنه باشد، اما واقعیت امر این است که بهادرالسلطنه هم بیشتر با گروه افراطی محشور بود تا وثوقالدوله.
نصرتالدوله فیروز یکی از مهمترین کسانی بود که مورد تهدید کمیتة مجازات قرار داشت. او در مقابل تهدیدهای مخالفین خود نه تنها سپر نینداخت بلکه گارد مسلحی تشکیل داد تا از خود محافظت نماید. جالب این است که خفیه نویسان پلیس مخفی این عملیات نصرتالدوله را «آنتریک» میدانستند و اینکه او در این آنتریک بازیها مداومت میکند.(3)نصرتالدوله بر این باور بود که باید سران کمیتة مجازات را شناسایی نمود و ترور کرد، به ادعای خبرچین نظمیه اینان میگفتند باید نظم شهر را به کلی از هم گسیخت و هرجومرج را بر آن حاکم کرد.(4)البته این گزارش پلیس مخفی است که معلوم بود با کمیته و عملیات آن همدلی دارد؛ اگرنه بعید به نظر میرسد چنین سخنی از زبان فردی مثل نصرتالدوله گفته شده باشد. با این وصف کمرهای نقل میکند غلامحسینخان کمیسری شهرنو که با سران کمیتة مجازات مرتبط و به همین دلیل از کار خود منفصل شده بود، گفته است برادر سالار فاتح مازندرانی و برادر حسین
فشنگچی تروریستهای وثوقالدوله و نصرتالدوله فیروز بودهاند.(1)
نکتة مهم، پیوند رجال سیاسی قدرتمند ایران با کسانی مثل کریم دواتگر است. یکی از این اشخاص مورخالدوله سپهر بود. مورخالدوله این برجستهترین چهرة پشت پرده، مقامی بسی بالاتر از کریم دواتگر داشت، لیکن با او محشور بود. علت این حشر و نشر نمیتوانست چیزی جز بهرهبرداری از این موجود مفلوک باشد. مورخالدوله نقل میکند کریم دواتگر برایش توضیح داده مردی به نام کنت ریچ از طرف کمیته انقلابیون روسیه در رشت به تهران آمده و به او گفته است حاضر به هر نوع همکاری است. به صحت و سقم سخن مورخالدوله کاری نداریم، مهم این است که کریم چه موقعیتی داشت که طرف مذاکره انقلابیون روس واقع شود؟ بالاتر اینکه مورخالدوله میگوید شاید کریم وارد تشکیلات مورد نظر روسها شده باشد، او از سیدمحمد کمرهای میخواهد که با هم به مساعدت روسهای انقلابی برخیزند، کمرهای قبول نکرد. ما از میزان صحت این اظهارات آگاهی نداریم، اما میدانیم که مورخالدوله هر چه بود؛ انقلابی نبود. او همراه با تیمی از رجال قاجار به طور همسو علیه وثوق به کار مشغول بود. به عبارت بهتر ظاهر قضیه این بود که عدهای آدمکش در کمیتة مجازات دور هم گرد آمدهاند تا به قول خودشان با خائنینی که باعث برباد رفتن کشور و قحطی بودند، مبارزه نمایند، اما واقعیت این است در پشت این ماجرا سیمای یک مافیای سیاسی به وضوح قابل تشخیص بود. مورخالدوله هم با اعزازالسلطنه فرزند کامرانمیرزا نایبالسلطنه محشور بود. پیشتر گفتیم حداقل یکی از گردانندگان کمیتة مجازات یعنی میرزانظرخان مشکوةالممالک در دستگاه کامرانمیرزا بالید، پدر او اعتمادالملک یا اعتماد نظام هم نوکر کامرانمیرزا نایبالسلطنه به شمار میآمد.(2)
دیگر عضو کمیتة مجازات مردی بود رشیدالسلطان نام. رشیدالسلطان مردی بود از اهالی خلخال، او فرزند حسینقلی خلخالی بود. رشیدالسلطان برخلاف آنچه شاید به
نظر برسد، مردی از طبقات معمولی جامعه نبود؛ پدر او ظاهراً در دوره مشروطه حاکم خلخال بود، وقتی پدر به سال 1331 قمری درگذشت منصب او را به رشیدالسلطان- فرزندش- دادند. در این دورة تاریخی خلخال جزو مناطقی بود که به تصرف نیروهای روسیه درآمد، از آن سوی بحرانها و هرجومرجهای فراوان این سال دامن حکومت خلخال را هم گرفت. در منطقه درگیریهای شدید داخلی راه را بر استقرار نظم و آرامش مسدود ساخت، رشیدالسلطان نتوانست این بحرانها را مهار کند.(1)به همین دلیل به تهران آمد، به هنگام وقوع جنگ اوّل جهانی او هم همراه با اردوی مهاجرین به قم و اصفهان و کرمانشاه رفت. بعد از ناکام ماندن دولت موقت کرمانشاه، او هم مثل بسیاری دیگر وارد تهران شد. رشیدالسلطان یک جانی تمام عیار و عامل اصلی ترور اسماعیلخان رئیس انبار غله تهران بود، قتلی که آن را به گردن کریم انداختند، نیز او بهدستور ابوالفتحزاده، کریم دواتگر را از پای درآورد. رشیدالسلطان به حد افراط مشروب مینوشید، وقتی کریم را کشت، کاملاً مست بود.(2)
احمد محمودی مشهور به کمالالوزاره، دیگر عضو مؤثر و تعیین کننده کمیتة مجازات بود. او فرزند محمودخان مشاورالملک قمی بود. محمودخان در دورة ناصری و درست در دورة حکومت ناپلئون سوّم در فرانسه، همراه با تنی چند از دیگر جوانان ایرانی برای ادامة تحصیل به فرانسه رفت، حسنعلیخان امیرنظام گروسی تا فرانسه آنان را همراهی کرد. وی در فرانسه نجوم خواند، اما به روایت عینالسلطنه تلگرافچی شد. به روایت مسعود سالور فرزند عینالسلطنه، ستارهای هم کشف کرد که مشهور به ستارة محمودی شد.(3)عمده دورة کار محمودخان در وزارت خارجه گذشت، بنابراین کمالالوزاره در خانوادهای تحصیلکرده و متشخص بالیده بود.
کمالالوزاره به سال 1293 قمری در تهران به دنیا آمد، تحصیلات خود را در دارالفنون خاتمه داد و زمانی که نوز در اداره گمرکهای ایران کار میکرد، ریاست گمرکهای اغلب بنادر بحر خزر را به دست آورد. در سال 1330 زمانی که مسیو مرنارد بلژیکی ریاست خزانهداری را عهدهدار بود، او وارد این تشکیلات شد.
مدتهای مدید معاونت اداره مالیاتهای مستقیم و نیز مفتشی ادارة وظایف را تصدی کرد، اندکی بعد از عزل مرنارد به ریاست اداره مالیاتهای مستقیم منصوب گردید و در همین سمت بود که با کمیتة مجازات همکاری کرد. به سال 1336 وی ریاست انبار گندم تهران را به دست داشت،(1)یعنی همان سالی که مردم از قحطی در کوچه و خیابان جان میدادند، سالی که دهها هزار خروار گندم از اداره خالصجات دولتی به انبارهای دولتی تهران فرستاده میشد؛ اما نه تأثیری در کاهش قیمتها داشت و نه توانست بحران نان پایتخت را مرتفع سازد. کمالالوزاره قبل از اینکه مسئولیت اداره مالیاتهای مستقیم وزارت مالیه را بر عهده گیرد، مأموریتهایی به نقاط مختلف کشور انجام داد، از جمله اینکه به مناقشهای مالی که بین عینالسلطنه و احمدخان آذری مسئول مالیاتهای قزوین وزارت مالیه وجود داشت؛ رسیدگی کرد.(2)ماهیت ماجرا هر چه بود، بالاخره کمالالوزاره توانست کاری کند تا احمدخان آذری از منصب خود عزل گردد و به تهران رود، «کمالالوزاره تصدیق به حرکات زشت بیقاعده میرزااحمدخان داده است. حالا در تهران میگویند محاکمه میشود».(3)میرزااحمدخان آذری جزو گروه وثوقالدوله بود. به هر حال بعد از عزل آذری، مردی ایتالیایی را که کارمند گمرک و مالیه ایران بود، به جایش منصوب کردند. کمالالوزاره تا سال 1309 شمسی زنده بود.
عضو دیگر کمیته، سیدشکرالله روحانی بود که اعلامیههای کمیتة مجازات را توزیع میکرد. او منشی مخصوص کامرانمیرزا نایبالسلطنه بود، بعدها در مالیه به خدمت اشتغال داشت که وارد کمیتة مجازات شد.
بدون تردید عضو مهم کمیتة مجازات حسینخان لله بود. حسینخان شاگرد آبدارخانه آقابالاخان سردار، ملقب به سردار افخم بود. وقتی لله فرزند آقابالاخان از دنیا رفت، این منصب را به او سپردند و از این به بعد ملقب به لله شد. این حسینخان هم به نوعی با دستگاه کامرانمیرزا نایبالسلطنه مرتبط بود، زیرا سردارافخم از کارکنان کامرانمیرزا بود و به هنگام جنبش علیه امتیازنامة تنباکو،
همین سردار افخم بود که به سوی مردم دستور تیراندازی داد و عدهای مقتول شدند. این سردار افخم بعدها در دوره مظفرالدین شاه به ریاست نظمیه منصوب شد. بعد از اینکه مظفرالدین شاه از دنیا رفت، والی گیلان شد. پیشتر او با خانواده میرزاحسن آشتیانی رهبر قیام تهران علیه امتیاز تنباکو، فامیل شده بود؛ یعنی اینکه میرزاهاشم آشتیانی فرزند میرزاحسن، خواهر همسر او را به عقد ازدواج خود درآورد.
زمانی که سردارافخم والی گیلان بود، روزی در باغ مدیرالملک خارج از شهر رشت به ناهار دعوت شد، به ادعای محمدرضا آشتیانیزاده(1)بدون اطلاع او حسینخان لله به محافظانش پیام داد که والی گفته است تا شب آنجا خواهد ماند و آنان میتوانند به ادارة ایالتی بازگردند. وقتی محافظان رفتند، گروه سردار محیی وارد شدند و والی را به ضرب هجده گلوله کشتند. بنا بر همین ادعا، بعد از این ماجرا مفتخرالسلطنه همسر سردار افخم در معیت عدهای قزاق به تهران آمد، از این به بعد همهکارة او حسینخان لله بود، در واقع وی مباشر اموال و املاک او به حساب میآمد و چون ادعای مجاهد بودن هم داشت، میتوانست از بازماندگان سردار افخم حمایت کند. به گفته آشتیانیزاده، از این به بعد موقعیت مالی حسینخان هم رو به ترقی نهاد، در دورة مشروطه او یکی از قاتلین سیدعبدالله بهبهانی بود.(2)
اندکی قبل از تشکیل کمیتة مجازات، در غرب کشور همزمان با جنگ اوّل جهانی و ایام تشکیل دولت ملی کرمانشاه، هرجومرج بیداد میکرد. در آن زمان حیدرخان عمواوغلی در بغداد میزیست، عدهای با او از در مکاتبه وارد شدند و تصمیم بر این شد تا چند تن را ترور کنند، نخستین فرد نظامالسلطنه مافی بود که باید به قتل میرسید. برای قتل او انگیزههای لازم وجود داشت، تقریباً هیچکس از عملکرد نظامالسلطنه رضایت نداشت و به نوعی اکثر نیروها او را فردی مطیع اوامر دولت بریتانیا ارزیابی میکردند. حسینخان لله در کمیته مهاجرت با کریم دواتگر و احساناللهخان همراه بود، او بهدستور حیدرخان عمواوغلی قصد ترور نظامالسلطنه مافی را داشت اما در این زمینه توفیقی نیافت.(3)این توطئه به هر دلیلی لو رفت، منازل
توطئهگران محاصره شد، احساناللهخان دوستدار، کریم دواتگر و ابوالفتحزاده از معرکه گریختند. حسینخان لله دستگیر شد و با دستبند به محبس بغداد فرستاده شد، اما ایامی که او زندانی بود؛ به روایت حسن اعظام قدسی که خود از دسیسه مطلع بود، عدهای وساطت کردند و او آزاد شد. بعد از این ماجرا همه کسانی که در توطئه مداخله داشتند، به تهران آمدند و برنامههای خود را به شکلی دیگر پی گرفتند.(1)
دیگر عضو کمیتة مجازات، علیاکبر ارداقی برادر قاضی ارداقی بود که در زمان استبداد صغیر به فرمان محمدعلی شاه در باغشاه به قتل رسید. پدر او شیخمحمدتقی نام داشت، علیاکبر به سال 1261 شمسی در ارداق قزوین به دنیا آمد. سه ساله بود که پدرش را از دست داد، در پانزده سالگی از ارداق به قزوین آمد و از آنجا به تهران مسافرت کرد و در این شهر به تحصیل پرداخت. بعدها همراه برادر به صفوف مشروطهخواهان پیوست،(2)بعد از سقوط مشروطه اوّل این دو برادر دستگیر شدند و در باغشاه زندانی گردیدند. برادر کشته شد، اما علیاکبر بهدستور شاه به رشت تبعید گردید. او در آنجا باز هم به فعالیتهای خود ادامه داد، در نتیجه به دستور آقابالاخان سردار افخم از رشت اخراج و به باکو و ترکیه مهاجرت کرد. وقتی در رشت آقابالاخان کشته شد، او به این شهر مراجعت نمود.(3)هنگامی که مشروطة دوّم شکل گرفت، ارداقی به عضویت وزارت عدلیه درآمد که توسط محمدرضا مساوات اداره میشد. وی وقتی توسط کریم دواتگر به کمیتة مجازات مربوط شد، هنوز منصب اداری خود را حفظ کرده بود.
ظاهراً قاضی ارداقی مردی بود از نظر اخلاقی دمدمی مزاج، در مورد دمدمی مزاج بودن قاضی به نقل قولی از عینالسلطنه که بعد از بازداشت او در دوره دوّم ریاستوزرایی وثوقالدوله ابراز شده است، بسنده میکنیم. عینالسلطنه از میرزاعلیاکبرخان قزوینی که زمانی بعد از کوبیده شدن مجلس اوّل توسط محمدعلی شاه از محبوسین باغشاه بود، میپرسد آیا او با قاضی ارداقی دوستی داشته است؟ پاسخ میشنود بلی با او رفاقت صمیمانهای داشته و همولایتی هستند.
عینالسلطنه پرسید آیا قاضی ارداقی مسلمان و متشرع بود یا خیر؟ جواب شنید قسم میخورد که او مسلمان و متشرع بود و خیلی هم متشرع بوده است: «لیکن یک عیب داشت. با هر کس به مذاق او حرف میزد؛ با بابی، بابی بود؛ با طبیعی، طبیعی بود؛ گفتم این رفع یک شبهه از من شد. زیرا ما همه او را بابی میدانستیم.» او گفت میرزاجهانگیرخان صوراسرافیل هم مردی مسلمان و پاک اعتقاد بود، «اما ملکالمتکلمین لامذهبِ لامذهب بود. به هیچچیز عقیده نداشت.»(1)
یکی دیگر از اعضای مهم کمیتة مجازات، میرزامحمدحسین عمادالکتاب سیفی قزوینی بود که به سال 1285 قمری به دنیا آمد. او مردی هنرمند بود و به خطاطی و کتابت اشتغال داشت. پیش از مشروطه در زمرة کاتبان وزارت انطباعات بود، این شغل را از سال 1317 قمری به دست آورد. در دورة سلطنت احمدشاه قاجار، در وزارت داخله منشیگری میکرد، همان زمان معلم مشق خط شاه نیز بود.(2)هم عمادالکتاب و هم ابوالفتحزاده از همان اوان مشروطه از یاران پابرجای حیدرخان عمواوغلی بودند. هنگام ترور اتابک، عمادالکتاب با حیدرخان بسیار محشور بود، نیز وقتی حیدرخان به سوی کالسکه محمدعلی شاه که عازم دوشانتپه بود نارنجک پرتاب کرد، به خانه ابوالفتحزاده آمد.
عمادالکتاب در دورة مشروطه خوشنویسی میکرد و آن را به کسانی که مایل بودند میآموخت. او بیست و دو کتابچه رسمالخط نوشت و در کتابفروشیهای معتبر تهران آنها را به معرض فروش گذاشت.(3)در دورة مورد بحث، عمادالکتاب چون خوشنویس بود، مسئولیت تهیه مهر کمیته را عهدهدار شد. به قول خودش او به گراورسازی آلمان رفته و دستور داده است یک لغت کمیته و یک لغت مخابرات برای او بسازند. او «ب» لغت مخابرات را برداشت و مخابرات را تبدیل به مجازات کرد، مُهر تهیه شده را به منشیزاده تحویل داد و به ادعای خودش تا آخرین روزی که اعضای کمیته را دستگیر کردند، این مُهر در دست منشیزاده بود و او «مسئول امضا و مُهر تمام مانیفستها و مراسلاتی بود که از طرف کمیتة مجازات صادر
میشد.»(1)این روایت مشهور است، اما واقعیت امر این است که مُهر کمیتة مجازات را حسین پرویز به قول بهار «مهرساز»(2)درست کرده بود. از سویی کمرهای مقالات خود را به میرزانورالله کلیمی مسئول مطبعه کلیمیان میداد تا چاپ کند،(3)شاید اعلامیههای کمیتة مجازات را هم همین فرد منتشر میکرد.
اینها همه ظاهر ماجراست، به واقع این گروه نقشههای کسانی را اجرا میکردند که در پشت صحنه حوادث قرار داشتند. ما در همین فصل به این موضوع بیشتر خواهیم پرداخت اما در اینجا ضرورت دارد توضیح دهیم کمیتة مجازات به واقع بازوی اجرایی گروه افراطی و بحرانسازی به شمار میرفت که اینک در تشکیلات دمکراتهای ضدتشکیلی لانه کرده بود. برجستهترین افراد این گروه عبارت بودند از سیدمحمد کمرهای، محمدتقی بینش (آق اولی)، محمودخان پهلوی، مورخالدوله سپهر، احمد متینالدوله دفتری، عینالممالک یا همان میرزامحمودخان دفتری، حسین پرویز و گروهی دیگر که در همین بخش با آنان بیشتر آشنا خواهیم شد. مهمترین بلندگوی تبلیغاتی اینان روزنامة ستارة ایران بود که گردانندة آن یعنی کمالالسلطان صبا، از دورة مشروطه با گروه افراطی محشور و حتی خود یکی از تصمیم گیرندگان آن بود. صبا مردی بود درشتگوی و بیباک، این بیباکی را هم به واسطة پشت گرمیاش به محافلی مشخص به دست آورد. از مقامات عالیرتبة دولتی حسنخان محتشمالسلطنه اسفندیاری، صادقخان مستشارالدوله و دکتر اسماعیل مرزبان (امینالملک) با اینان محشور بودند. به جز اینان فهرست بلندبالایی از برخی دیگر از رجال ایران از مشاورالممالک انصاری تا گروه برلنیها یعنی وحیدالملک شیبانی و حسینقلیخان نواب و تیم همراهشان را باید به این لیست افزود. در عین حال این گروه با میرزاکریمخان رشتی و برادران او مرتبط بودند، احساناللهخان دوستدار حلقه ارتباطی کمیتة مجازات بود با میرزاکریمخان و برادرانش. روش گروه ضدتشکیلی نفوذ و فروپاشی از درون بود، یکی از مهمترین تجارب اینان در ارتباط با جنبش جنگل آزموده شد. بدون تردید برجستهترین چهره
پشتپردة کمیتة مجازات اردشیر ریپورتر بود، او به شدیدترین لحن ممکن از این گروه در برابر تیم وثوق حمایت میکرد. خطاست اگر تصوّر کنیم کلیه کسانی که در کمیتة مجازات جمع آمده بودند، سوءنیت داشتند و یا اهل دسیسه بودند. واقعیت این است که اکثر افراد فرودست آلت فعل واقع شدند، هدف به میدان آوردن اینان هم در طول همین فصل روشن خواهد شد، اما در اینجا باید بگوییم که هدف اصلی کمیتة مجازات به مراتب از کشتن تعدادی افراد فراتر میرفت و اهدافی مهمتر را در برمیگرفت؛ این اهداف از دید تیزبین ملکالشعرای بهار مخفی نماند و به هر نحوی شده آنها را در روزنامههای زبان آزاد و نوبهار برملا ساخت.
نقطه مقابل این گروه طیفی از رجال سیاسی و روزنامهنگاران و جناح میانه این زمان، از وثوقالدوله تا ملکالشعرای بهار و از آن سوی دمکراتهای معتدل و بقایای اعتدالیها را در بر میگرفت. برجستهترین رجل مخالف این گروه متینالسلطنه ثقفی بود که اینان دشمنی دیرینهای با او داشتند. سیدضیاءالدین طباطبایی بسته به موقعیت گاهی به اینان نزدیک میشد و گاهی به وثوق. بالاخره هم در آستانة کودتای سوم اسفند با این گروه به همگرایی رسید و به طوری که خواهیم دید او هم آلت فعل منویات چهرههای پشتپردة این گروه واقع شد، اما او هم اَجل معلومی داشت که درست نود روز بعد از کودتا فرارسید و در اثر آن از قدرت فروافتاد. هدف اصلی گردانندگان کمیتة مجازات گسترش ناامنی، ایجاد فضای رعب و وحشت، ترسانیدن رجال از به دست گرفتن مسئولیت و در یک کلام بحرانسازی بود تا از این طریق راه را برای عملیاتی کودتایی به منظور رسیدن به اهداف هموار سازند. یک سر طیف این بحرانسازی دامن زدن به بحرانهای اقتصادی و از آن جمله بحران نان بود و سوی دیگر این طیف، بحرانسازی سیاسی بود به منظور ناامید ساختن مردم از هرگونه تحول مثبت اجتماعی. اینان به طور مثال تلاشی زایدالوصف در سرنگونی کابینهها از خود به خرج میدادند، دیگر اینکه مانع تشکیل مجلس میشدند، زمانی هم که مجلسی وجود داشت، با کشانیدن دشمن به خاک کشور آن را تعطیل کردند و اجازه ندادند دوباره مجلس شکل گیرد. با اینکه بعداً انتخابات این مجلس برگزار هم گردید و برخی نمایندگان در همان سال قحطی برگزیده شده بودند، اینان اجازه ندادند مجلس عملاً شکل گیرد تا اینکه کودتای
سوم اسفند به وقوع پیوست و رضاخان سردمدار جریانها گردید. در آن زمان یعنی بیش از سه سال بعد از برگزاری انتخابات بود که مجلس چهارم شکل گرفت، مجلسی که به قول برخی شعرا ننگ وطن بود.
سیاست بحرانسازی به منظور دستیابی به اهداف مشخصی که از آنها به اجمال ذکری به میان آمد، در دورة اوّل ریاستوزرایی وثوق از دو راه صورت گرفت: دامن زدن به بحران نان که در فصل قبل به عمق آن پی بردیم و دست یازیدن به ترور برخی اشخاص برای ناامن کردن فضای سیاسی کشور که در همین فصل به آن خواهیم پرداخت. بهانة امر هم مجازات خائنین بود، حال آنکه کسانی که به قتل رسیدند بیشتر قربانی اختلافات شخصی شدند تا چیز دیگر، حتی در یک مورد خیانت مقتولین اثبات نشد. حال به موضوع عملیات کمیتة مجازات میپردازیم و آنگاه تحلیلهای لازم را در این زمینه ارائه خواهیم کرد.
قتل برای جوخة ترور، به منزله بیانیة اعلام موجودیت به شمار میرفت، به همین دلیل حتماً باید کسی را میکشتند. اعضای کمیته مجازات میرزااسماعیلخان، رئیس انبار غله را برای اعلام موجودیت خود انتخاب کردند. اسماعیلخان در دستگاه مرنارد بلژیکی، ریاست مالیة سیستان را عهدهدار بود، میگویند وقتی به تهران بازگشت ثروت هنگفتی با خود به همراه آورد.(1)وقتی وثوقالدوله برای بار نخست به ریاستوزرایی رسید، اسماعیلخان از سوی مشارالملک وزیر وقت مالیه ریاست انبار گندم را عهدهدار گردید. مشارالملک به شدت مورد نفرت روزنامة ستارة ایران و مدیر آن کمالالسلطان صبا قرار داشت. ستارة ایران به شدت علیه مشارالملک تبلیغ میکرد. اسماعیلخان از محشورین و نزدیکان وثوق به شمار میآمد، میگفتند با سفارت بریتانیا رفتوآمد دارد و به طور مشخص با چرچیل دبیر شرقی سفارت بریتانیا رفاقت و روابط خانوادگی برقرار نموده است. اینها همه بهانه بود، به واقع اسماعیلخان قربانی قحطی دوره جنگ اوّل جهانی شد. به عبارت بهتر قتل
1) رجال بامداد، ج1، ص134.
اسماعیلخان در آن شرایط مرگ و میر ناشی از گرسنگی هیچ واکنش خاصی را به طرفداری از او در تودههای مردم باعث نشد، بلکه کسانی که از عمق ماجرا خبر نداشتند، از این قضیه خوشحال هم شدند.
واقعیت امر این است که گروه ضدتشکیلی و برخی دیگر آنقدر علیه وثوق تبلیغات کرده بودند که کمتر کسی به واقعیت امر توجه میکرد. کسانی که خارج از مرکز بودند به شدت تحتتأثیر این تبلیغات واقع میشدند. بنا به روایتی که در تهران به تواتر شنیده میشد، وثوق انسانی است که به هر حال میتواند کاری را که به عهده میگیرد انجام دهد. دومین مسئله در مورد مرنارد بود، «مرنارد هم مالیه ایران را مالیه کرد و خیلی خوبتر از آن میشد که بود، نگذاشتند و فقط برای آنکه جلوی دخل و رشوه را گرفته بود و نمیگذاشت مال دولت را به عناوین مختلفه اجزا و غیر اجزا بخورند این باعث کینه و عداوت جماعتی شده. آن بود که آنقدر بد گفتند و بد نوشتند تا برای همهکس شبهه حاصل شد و تحقیق و رسیدگی نکرده عزلش نمودند.»(1)
ابتدا قرار بود قائممقامالملک رفیع از سوی کمیته مجازات ترور شود. کریم دواتگر گفته بود: «خوب است او [رفیع] را تعقیب نموده، شکاری کرده، زودتر برویم.» منشیزاده و ابوالفتحزاده بر این باور بودند که «قائممقامالملک کارکن روسها و مفسدتر است»، بنابراین باید قتل او را در اولویت قرار داد. جالب است که اینان میخواستند به هر حال فردی را بکشند و برایشان فرقی نمیکرد طعمه چه کسی باشد: «کریم گفت چون باید برویم و بی شکار هم خوب نیست اگر قائممقامالملک به دست نیامد، اسماعیلخان هم خوب است که زودتر کاری انجام داده، برویم. بعد بلند شده که برود، منشیزاده و ابوالفتحزاده به او گفتند که همان قائممقامالملک را تعقیب کنید.»(2)مشکوةالممالک مدعی است، بعد از رفتن کریم به کارهای منشیزاده و ابوالفتحزاده اعتراض کرده است. به او گفتند کریم و دوستانش واسطه رسانیدن مکاتیب صادره از تهران به جبهه هستند، به همین دلیل «خودشان داوطلب شدهاند که کاری کرده، بروند و قائممقامالملک چون رسماً خادم روسها و
خائن به وطن است، این قصد را نمودهاند.» مشکوةالممالک میگوید به طور کلی این اعمال را تقبیح کرده اما دو روز بعد شنیده که رئیس انبار غله را به قتل رسانیدهاند.
قتل اسماعیلخان رئیس انبار غله به این دلیل صورت گرفت که گفته میشد در آن شرایط قحطی و گرسنگی و فقر و افلاس عمومی تودههای مردم به ویژه در تهران، مقادیر فراوانی غله به سربازان انگلیسی و هواداران بریتانیا رسانیده است، اتهامی که هرگز اثبات نشد. وقتی هم او را به قتل رسانیدند، چند شبنامه تهیه کردند و آنها را برای هیأت دولت، ادارة کل نظمیه و میرزاباقرخان پدر کمیسر تأمینات نظمیه ارسال نمودند و در آن توضیح دادند که قتل رئیس انبار غله به دست کمیتة مجازات صورت گرفته است.(1)میرزاباقرخان حاضر نشد پروندة قتل را بررسی کند و آن را مورد پیگیری قرار دهد، زیرا با کمیتة مجازات و دستهای پشت پرده هدایتکننده آن مرتبط بود. بالاخره هم او به دلیل همکاری با کمیتة مجازات از منصب خود معزول شد، توضیح اینکه بعداً ابتدا او را دستگیر نمودند ولی به دلیل تهدیدات کمیته رهایش ساختند. هنگامی که بعداً بار دیگر این اشخاص دستگیر شدند، میرزاباقرخان هم مجدداً بازداشت گردید. او به گزارش روزنامهها از اعضای منفصل نظمیه بود که همراه با حاجی بابا نام تبریزی که او هم عضو نظمیه بود، به اتفاق ناصر خلوت توسط نظمیه جلب و توقیف گردید. گزارش میشد که علاوه بر افراد مذکور، عدهای دیگر هم بازداشت شدند. در آن زمان هنوز علت توقیف این افراد به درستی معلوم نبود.(2)به عبارت بهتر کسی از انگیزهها و علت قتل میرزااسماعیلخان مطلع نبود و کمیتة مجازات هم اعلانی صادر ننموده بود.
اما معلوم بود دلیل قتل صرفاً مسائل شخصی نبوده و انگیزههای آن فراتر از یک کینهجویی معمولی است. میرزاباقرخان پدر که گفتیم نخستین مأمور رسیدگی به پروندة سران کمیتة مجازات بود، محرمانه به عبداللهخان بهرامی رئیس اداره تأمینات پیام داد قتل اسماعیلخان رئیس انبار غله جنبة سیاسی دارد و یک قتل شخصی
نیست. او توضیح داد این قتل توسط مخالفین وثوقالدوله بهعمل آمده است و به بهرامی توصیه کرد در کشف ماهیت آن جدیت نکند و در این امر مداخله ننماید.(1)بعدها معلوم شد کمیتة مجازات به کمالالوزاره رئیس اداره مالیاتهای مستقیم وزارت مالیه وعده داده بود به محض به دست گرفتن قدرت، او را به جای اسماعیل خان، رئیس انبار غله خواهند کرد.(2)
سکوت نظمیه و توان کمیته در مرعوب ساختن مقامات دولتی، تروریستها را جریتر ساخت. بعد از قتل میرزااسماعیل خان، شورای کمیته تصمیمی خطیر اتخاذ کرد. آنان تصمیم گرفتند وثوقالدوله رئیسالوزرا را به قتل رسانند، برای این کار ابوالفتحزاده را معین کردند که خود فرماندهی عملیات کمیته را به دست داشت.(3)این عملیات البته هرگز اجرا نشد، اما صرف همین تصمیمگیری نشان میداد اهداف کمیته بسیار فراتر از آن چیزی است که تصوّر میرود. در همین حال کمیته اعضای جدیدی را جذب کرد: دو تن از اینان علیاکبر قاضی ارداقی و عمادالکتاب بودند که توسط کریم دواتگر به گروه توطئهگر ملحق شدند. عمادالکتاب درست زمانی که اسماعیلخان رئیس انبار غله به قتل رسید، به عضویت شورای کمیتة مجازات برگزیده شد. در آن ایام تصمیم بر این بود که کلیه اعضای کمیته مبلغی به تشکیلات کمک کنند. قاضی ارداقی شخصی پولدار نبود، به همین دلیل او را از پرداخت کمک نقدی معاف کردند. به قول شخص ارداقی او ماهیانه پنجاه تومان درآمد داشت و این مبلغ به زحمت کفاف مخارجش را میداد. اما عمادالکتاب ماهی هفتاد الی هشتاد تومان به کمیته پرداخت میکرد.(4)
وقتی اسماعیلخان به قتل رسید، چند حادثه روی داد که به قیمت قتل کریم دواتگر تمام شد. در درجة نخست او در حالت مستی اسرار کمیته را فاش میساخت، دوم
اینکه بدون مشورت با سران کمیته عدهای را به عضویت کمیته درآورد و رهبران را در برابر کار انجام شده قرار داد. سوم اینکه کریم که میدانست رهبران کمیته یعنی منشیزاده و ابوالفتحزاده از کسانی پول دریافت میدارند، سطح انتظار خود را بالا برد. او از اینان همیشه پول تقاضا میکرد و با آنکه در مراحل اوّلیه پولهایی به او پرداختند، اما کریم حاضر نبود عقبنشینی کند. ظاهر امر این است که در درجة نخست بین رهبران کمیته در مورد قتل رئیس انبار غله اختلاف بروز کرد.
مشکوةالممالک مدعی است، بعد از قتل به منزل منشیزاده رفته و گفته است اینکار «مبادا از طرف کریم دیوانه شده باشد.» او آشنایی منشیزاده و ابوالفتحزاده را با کریم نکوهید. دو روز بعد منشیزاده، مشکوةالممالک را ملاقات کرد. او گفت کریم قتل اسماعیلخان را انکار کرده است، به قول او «این بد جنس میخواهد ما را آلت کرده، از ما پولی بگیرد و بعضی عملیات را به اغراض دیگران اجرا نماید. تصوّر میکنیم این شخص محرکی غیر از ماها داشته باشد و به این کارها مشغول میشود و طفره از رفتن [به جبهه] میزند و همخیال شدن با این اشخاص نتیجة خوبی ندارد.»(1)اینکه کمیته آلت فعل دیگران واقع شده بود امری است که در منابع گوناگون از آن سخن به میان آمده است، اما مهم این است که این دیگران چه کسانی هستند؟ نکته دوّم این است که منشیزاده ظاهراً سخن کریم را که مسئولیت قتل را نمیپذیرفت، باور نمیکرد. اما تحولات بعدی نشان داد حق با کریم بوده است؛ او رشیدالسلطان را برای قتل رئیس انبار غله بدون اجازه رهبران اجیر کرده بود.
کریم در زمرة آن دسته از افرادی بود که فقط برای پول گرفتن کار میکرد، رشیدالسلطان هم در زمرة افرادی بود که به دلایل مالی دست به اعمال جنایتکارانه میزد. اینکه کریم سخن منشیزاده را باور نمیکرد، ریشه در این واقعیت داشت که او میدانست رهبران کمیته از رجال متمول پول دریافت میدارند، حداقل بعد از قتلهای اوّلیه این راز از پرده برون افتاده بود. عبداللهخان بهرامی که در زمان دستگیری سران کمیتة مجازات ریاست تأمینات نظمیه تهران را بر عهده داشت نقل میکند کمیتة مجازات به طور خاص در اواخر دورة فعالیت خود دچار مضیقة مالی
1) کمرهای، ج2، ص1032.
شده بود. اینان یک عده از «مجاهدین گرسنه را که از مهاجرت برگشته بودند»، دور خود جمع میکردند و حتی وسایل نگهداری اینان را هم نداشتند. سران کمیته با توجه به این امر، شروع به زورستانی و باجگیری از رجال کشور نمودند؛ البته ظاهراً در عین حال از کسانی که آنان را در زمرة آزادیخواهان میدانستند مختصری اعانه دریافت میداشتند.(1)اینکه کمیتة مجازات تلاش میکرد با ایجاد جو رعب و وحشت از رجال کشور «باج» دریافت کند، نکتهای است که در اعترافات عمادالکتاب هم به آن اشارت رفته است. او میگوید کمیته میخواست از سران کشور باج دریافت کند، اما با تمام تلاش و کوشش نتوانستند از مشیراعظم، مجدالسلطنه و یمینالملک مبلغی دریافت کنند.(2)به یاد آوریم کمالالسلطان صبا مدیر روزنامة ستارة ایران، همین اشخاص را به نام مورد حمله قرار داد و از قتل اسماعیلخان رئیس انبار غله به نوعی ابراز خشنودی کرد.
روایت منشیزاده با این روایت تفاوت دارد. به گفته او کریم دواتگر بعد از مراجعت از جبهه با وساطت ابوالفتحزاده با او آشنا شده است. به گفته او کریم پذیرفت که «مورد استفاده» آنان قرار گیرد. آنان به نام «حفظ مصالح و منافع کشور و ترقی و تعالی ایران» کمیتهای تشکیل دادند تا قدرت «خائنین و بیگانهپرستان» را از کشور قطع کنند. کریم گفت هرگاه ماهی صدتومان به او دهند، او میتواند سه تن از دوستان مورد اعتماد خود را انتخاب کند تا دستورات کمیته را اجرا نمایند.(3)
طبق اظهارات مشکوةالممالک به نقل از منشیزاده یکی از کارهای کریم این بود که سلاحهایی را که منشیزاده تهیه میکرد به جبهه میبرد. منشیزاده بعد از قتل اسماعیلخان، حتی به کریم گفت حاضر است سلاحهای داده شده را به خود او بدهد اما او از سر آنان دست بردارد. به هر حال منشیزاده پس از اینکه کریم برخلاف قولی که داده بود، بعد از قتل اسماعیلخان حاضر نشد به جبهه رود و به هممسلکان خبر تشکیل کمیته را برساند و هر روز از کمیتة مجازات پول طلب میکرد؛ درصدد برآمد او را از سر راه بردارد. منشیزاده باز هم گفت آنان نه پولی
دارند که به کریم بدهند و «نه به اعمال خودسرانه او که شاید هم از طرف غیر، دستور باشد» مایلند. منشیزاده باز هم این بار گفت باید کاری کرد که کریم به دنبال کار خود رود. کریم میخواست عماد و ارداقی که خود جذب کرده بود، بین او و منشیزاده آشتی برقرار نمایند. هیچکس نمیدانست در اعماق قلب این مرد چه میگذرد؛ به همین سیاق کسی نمیدانست او چرا اسرار کمیته را لو میدهد؟(1)
به عبارت بهتر نوعی سوءظن بین کریم و منشیزاده وجود داشت. کریم تصور میکرد پشت سر فعالیتهای کمیته کسانی هستند که آن را حمایت مالی میکنند، به ظن او منشیزاده پولها را اغلب خود برمیداشت اما او را که عملیات اصلی را انجام میداد با اندکی وجه سرکیسه میکرد. بالاخره جلسهای در منزل مشکوةالممالک تشکیل شد، در این جلسه منشیزاده، ابوالفتحزاده، عمادالکتاب، قاضی ارداقی و کریم هم حضور داشتند. حاضرین از کریم خواستند به دلیل کاری که انجام داده است، یعنی ارتکاب قتل؛ باید فوراً از تهران خارج گردد. کریم نه تنها از اجرای این دستور استنکاف ورزید، بلکه کار خود را به بهادرالسلطنه و عدهای دیگر هم توضیح داد؛ یعنی گفت قاتل اصلی رشیدالسلطان است. بهواقع این نخستین جلسهای بود که عماد و ارداقی با سران کمیتة مجازات داشتند، واسطه این کار هم البته کریم بود. کریم به عمد راز کمیته را به ارداقی، عمادالکتاب و بهادرالسلطنه توضیح داد. او تصوّر میکرد اگر عدهای از این موضوع مطلع باشند، رهبران کمیته از قتل او منصرف خواهند شد. به عبارت بهتر کریم پردهدری از اسرار کمیته را تنها ضامن بقای جان خود ارزیابی میکرد.
به هر حال منشیزاده وجهی برای او فراهم آورد، از مشکوةالممالک هم خواست مقداری به آن بیفزاید تا «بلکه از شر این پسرة طماع شهوی بیمغز» خود را خلاص نماید.(2)جالب اینکه کریم به مشکوةالممالک گفته بود عدلالملک را دیده و او شغلی در ژاندارمری برایش یافته است، اما رفقایش نمیگذاشتند او به سر این کار رود. حقالسکوتستانی کریم ادامه یافت، بالاخره قاضی ارداقی و میرزامحمدحسین عمادالکتاب خوشنویس که کریم برای حفظ جان خود آنها را وارد کمیته کرده بود،
نتوانستند او را قانع سازند که دست از اقدامات جنونآمیز خود بردارد. اینان رأی دادند او باید کشته شود. نکتة مهم در ارتباط با قتل کریم، اطلاع و دخالت سیدمحمد کمرهای در آن است. کمرهای خطاب به منشیزاده میگفت امثال کریم را باید با پول نگاه داشت، اگر پولی در بساط نباشد او را نمیتوان حفظ کرد. کمرهای رازی را برملا میکند که برای شناخت تاریخ تحولات این زمان واجد اهمیت بسیار است. بنابر خاطرات او، کریم دواتگر، او و سایر اعضای گروه ضدتشکیلی را واداشته بود تا تشکیلات حزب دمکرات را دوباره راهاندازی نمایند. به نظر کمرهای در آن شرایط راه اندازی تشکیلات حزب دمکرات کاری بود نسنجیده: «اگر تشکیلات بدهیم شاید [به دلیل](1)عملیات مملکت خراب کن کمیته چپها کاسه و کوزه را گردن ما بشکنند و دولت آن فسادها را به اینکه شماها با آنها مربوط هستید از ما انتقام بکشد.» منظور از آن فسادها چیست؟ چه اقدام مملکت خراب کنی انجام شده بود؟ اصلاً این کمیته چپها که مورخالدوله و کمرهای از آن یاد میکنند متشکل از چه نیروهایی بود؟ پاسخ این سئوالات در کتاب خاطرات کمرهای و مورخالدوله مشخص نیست.
با این وصف کریم، کمرهای را زیر فشار قرار داد تا تشکیلات حزب را بار دیگر سر و سامان دهد و مانع از تداوم تشتت در این حزب گردد. این ملاقات شب پنجشنبه یازدهم رجب 1335 مطابق با سیزدهم فروردین 1296 روی داد. صبح روز بعد کریم دواتگر باز هم به ملاقات کمرهای آمد. او تهدید کرد اگر وی همچنان مانع تشکیل فرقه شود، موجی از افشاگری علیه او در مطبوعات به راه خواهد انداخت و اعضای فرقه او را بایکوت خواهند کرد. این بار کریم از کمیته چپهای روسیه گفت که به تهران آمده و خواستار همکاری او شدهاند، همان مطلبی که به مورخالدوله هم گفته بود و ما پیشتر به آن اشاره کردیم. کمرهای از برخورد کریم با خود افسرده شد، او نوشت: «اخلاق ما خیلی بد است و فقط لباس دمکراسی را پوشیدهایم.»(2)
بعدها عدلالملک دادگر که با کمیته مرتبط بود، به دنبال دور دوم دستگیری
اعضای این تشکیلات در کابینة وثوق به سال 1297، توضیح داد از تشکیل کمیتة مجازات خبر نداشته؛ کریم دواتگر اصرار کرده به او مأموریتی بدهند تا به خارج رود و گفته است: «وقت رفتن بعضی اسرار خیلی بزرگ میگویم.» عدلالملک میگوید وقتی کمیته شروع به عملیات کرد، تازه او دانسته عمادالکتاب و قاضی ارداقی هم با آن مرتبطند. خود عمادالکتاب در بازجوییهای خویش در نظمیه توضیح داد کریم دواتگر با او و قاضی ارداقی جلسهای تشکیل داد، او تأسیس کمیته را برای اینان افشا کرد و از آن دو تن خواست برای کمک به این تشکیلات تلاش نمایند. به روایت او، کریم بسیار بدلحن سخن گفت و در پاسخ ارداقی که گفته بود نمیتواند وارد تشکیلاتی شود که از ماهیت آن اطلاعی ندارد، شروع به پرخاش کرد.(1)
در این دوره روابط کریم و عدلالملک به اندازهای صمیمانه بود که حتی عدهای بعدها گمان بردند او نویسندة اعلامیههای کمیتة مجازات است. شاید هم اینگونه بوده باشد، اما عدلالملک به شدت در برابر کسانی که فکر میکردند او اعلامیههای کمیته را مینویسد، واکنش نشان داد: «یک روز قاضی [ارداقی] در خیابان به من رسید و گفت واقعاً عجب قلمی دارید و این بیاننامه کمیتة مجازات را که شب مهتاب است خوب نوشتهاید.(2)من خُلقم تنگ شده و گفتم تو ریقو میخواهی به من رنگ بزنی و مرا به کار خودت تهدید نمایی و رد گم کنی؟ یکی دو مرتبه هم عماد و قاضی دیدند که کریم آمده بود و با من در وزارت داخله خلوت کرده بود، آنها همچه حدس زدند که به من مطالب را گفته.»(3)مطالب این گزارش واضح است، کریم دواتگر از عدلالملک معاون وزارت داخله که ظاهراً جزو تیم وثوق بوده میخواهد به او شغلی در خارج کشور بدهند و آنگاه او هم اسرار مهمی در اختیار او قرار خواهد داد. دیگر اینکه به دلیل تماس عدلالملک با کریم، افرادی مثل قاضی ارداقی تصوّر میکردند بیانیههای کمیته را که بعداً منتشر شد، او مینویسد. شاید به واسطه تماسهای او با کریم و اینکه احتمالاً او را برای وثوق خریده بود، میخواستند به این شکل از این عدلالملک حقالسکوت بگیرند، اما وی به شدت با
آنان برخورد کرد. نکته مهمتر این است که قاضی و عماد تصوّر میکردند کریم به دلیل ارتباطات خود با او و حتی تشکیل جلسه در وزارت داخله؛ اسرار کمیته را به گروه تشکیلی لو داده است. به یاد آوریم در این زمان هنوز وثوقالدوله ریاستوزرایی را به عهده داشت. میتوان تصوّر کرد که گروه وثوق توسط عدلالملک، گروه تشکیلی را واسطه قرار داده بودند تا کریم را وادارد که سیدمحمد کمرهای را مجبور به تمکین از اراده وثوق کند و گروه ضدتشکیلی را منحل سازد. باز هم پذیرفتنی است که کریم بابت این تهدیدات مبلغ بیشتری پول دریافت کرده باشد، او هم درست سراغ کمرهای رفت و در طول کمتر از یک شبانهروز، دو بار او را تهدید کرد و از وی خواست مانع تشکیل مجدد حزب دمکرات نشود. این تهدید به بهای جان او تمام شد، بنابراین درستتر این است که قتل کریم نه به دلایلی که تاکنون در برخی منابع آمده است، بلکه به دلیلی دیگر صورت گرفت. این دلیل تحت فشار قرار دادن کمرهای برای انحلال گروه ضدتشکیلیاش بوده است.
صبح روز جمعه دوازدهم رجب سال 1335، یعنی حدود بیست و چهار ساعت بعد از ملاقات کریم با کمرهای، خبر رسید او به قتل رسیده است. آن روز یعنی سوّم آوریل 1917 مطابق با 14 فروردین 1296 طبق گزارش کمیساریای نمرة چهار سنگلج، کریم دواتگر در مجاورت کلیسای ارامنه به قتل رسید. روز بعد رشیدالسلطان، سیدمرتضی و میرزاعبدالحسین ساعتساز که مظنون به دست داشتن در توطئه بودند دستگیر شدند، اینان به قتل رئیس انبار غله و کریم دواتگر اعتراف کردند. با این وصف کمیسری مدعی شد اینان از نشانی کمیته و اعضای آن اطلاع دقیقی به پلیس ندادند و این موضوع که دستور قتل را چه افرادی صادر کردهاند، مبهم مانده است. این ظاهر ماجراست، به واقع قاتلین به پشتگرمی عوامل ضدتشکیلی و کمیتة مجازات در وزارت داخله، نظمیه و عدلیه مرتکب این جنایت شده بودند، به صراحت به قتل اعتراف نمودند، بازجویان هم از خود آنان بودند، به همین دلیل با وصف محرز بودن بزه انتسابی و وقوع جنایت توسط افراد دستگیر شده؛ اندکی بعد آنان را آزاد کردند.
کمرهای خطاب به میرزامحسن نجمآبادی که خبر قتل کریم را آورده بود اظهار داشت: «دیروز همین اوقات آمد و مرا از طرف تشکیلیون امر به ورود به تشکیلات نمود، ابا نمودم. مرا تهدید سخت نمود. واقعاً خیلی تعجب نمودم. اگر مرشد بودم یا
حقهباز، از کشته شدن کریم ادعای تقرب به خدا مینمودم.»(1)
این موضوع دلیلی است بر اینکه افرادی مثل کمرهای نه تنها با کمیتة مجازات بی ارتباط نبودند، بلکه خطمشی اصلی عملیات آن را اعضای این گروه ترسیم مینمودند. حوادث بعدی نشان داد این داوری تا چه اندازه مقرون به صحت است. کریم کشته شد، چندی بعد رشیدالسلطان و سیدمرتضی به اتهام مشارکت در قتل دستگیر شدند و در نظمیه بازداشت گردیدند. ترتیب ترور کریم را خود منشیزاده داده بود. تلاش شد تا اینان آزاد شوند، وقتی کار آزادسازی این دو به نتیجه نرسید، رسماً کمیته را به مردم معرفی نمودند و مهری هم برای آن ساختند. از این به بعد بود که نام کمیتة مجازات بر سر زبانها افتاد.
این ایام روزهایی به غایت تعیینکننده به شمار میآمد، از سویی حوادث این روزها در هالهای از ابهام پوشیده است. درست در ایام عملیات کمیتة مجازات و دعوای تشکیلی و ضدتشکیلی و دقیقاً روز بعد از قتل کریم دواتگر، جلسهای در منزل شاهزاده شیخالرئیس قاجار تشکیل شد. در این جلسه که اعضای لژ بیداری ایران حضور داشتند، سخن از ضرورت استقرار نظام جمهوری در ایران به میان آمد. عدهای میگفتند کشور در حال هرج و مرج است، باید از این فرصت استفاده کرد و جمهوری اعلان نمود. شیخالرئیس از این امر استقبال نمود، کاندیدای ریاست جمهوری او ناصرالملک بود. درست در همین ضمن فردی از سفارت انگلستان به نزد شیخالرئیس آمد، به قول کمرهای قاصد بستهای به او داد که احتمالاً اسکناس بود. شیخالرئیس از مسئولین سفارت بریتانیا تشکر کرد و پاسخ تبریک عید آنها را هم گفت.(2)
وقتی اعضای کمیتة مجازات مورد سوءظن واقع شدند، دولت علاءالسلطنه، عبداللهخان بهرامی را از رشت احضار کرد و به او ریاست تأمینات تهران را داد تا مظنونین را تحت تعقیب قرار دهد و آنان را به جزای اعمال خود برساند. برخی از
مطبوعات نسبت به ورود بهرامی ابراز شادمانی کردند، اینکه رئیس نظمیه او را به ریاست تأمینات منصوب کرده به فال نیک گرفته شد، او را وجودی صالح و فعال معرفی کردند، خلاصه نوعی امیدواری به حل و فصل سریع قضایا وجود داشت.(1)خود بهرامی نقل میکند که وستداهل به او بسیار امید بسته بود تا بلکه «این دسته آدمکش» را دستگیر کند و به سزای عمل خود برساند،(2)سیر تحولات نشان داد این انتظار تا چه میزان بیهوده است. بهواقع عبداللهخان بهرامی با عملیات کمیتة مجازات به ضرس قاطع همدلی نشان میداد. به همین دلیل وقتی او به منصب ریاست تأمینات تهران نایل آمد؛ سران کمیته او را به خانه ابوالفتحزاده دعوت کردند. در ملاقاتی که بین او و منشیزاده و ابوالفتحزاده اتفاق افتاد و واسطة آن مردی بود به نام حاجی باباخان اردبیلی، آنان تشکیلات خود را برای وی شرح دادند و بهواقع همه چیز را با او در میان نهادند، بهرامی بعد از این ملاقات از شغل خود استعفا داد. مورخالدوله سپهر که خود در زمرة بازداشتشدگان بود، نقل میکند کمیته در تلاش بود تا احساناللهخان و حاجی علیاصغر تبریزی دو تن از متهمین را آزاد کند. او مینویسد: «از جمله حاجی باباخان اردبیلی از مردان بیباک آذربایجان مستقیماً با عبداللهخان بهرامی وارد مذاکره شد، مأموریت خود را از طرف کمیته ابلاغ و آزادی دستگیرشدگان را خواستار و نتیجه اینکه در روز 27 رمضان 1335 مرخص گردیدند.»(3)جالب اینکه خود بهرامی به این موضوع اعتراف و اقرار دارد؛ او نقل میکند بعد از ملاقات با سران کمیتة مجازات، فردای آن روز به نزد میرزاباقرخان پدر رفته و گفته است در پرونده بازداشتشدگان «ما دلایل محکمی نداریم.» او اظهار عقیده کرد که آنان را فعلاً رها نمایند، «میرزا باقرخان مترصد چنین دستوری بود، همان روز آنها را از محبس آزاد ساخت.»(4)
روایتی دیگر هم وجود دارد که البته در اصل ماجرا تغییری ایجاد نمیکند، وقتی قاتلین کریم دواتگر را دستگیر نمودند، میرزاباقرخان پدر مسئول بازجویی آنان بود.
سران کمیته برای روشن کردن ذهن وی، نامهای به توسط مشکوةالممالک مستقیماً برای پدر ارسال نمودند و علیالقاعده او را از ادامه پیگیری موضوع برحذر داشتند. میرزاباقرخان به هنگام اطلاع از موضوع، تلاشی پیگیر برای رهایی محبوسین و قاتلین کریم دواتگر آغاز کرد، او توانست زندانیان را از حبس نظمیه رهایی بخشد.(1)به این شکل بود که جنایات کمیتة مجازات تداوم یافت. پس یکی از عوامل اصلی آزادی محبوسین، عبداللهخان بهرامی بود که در این زمان ریاست تأمینات نظمیه را بر عهده داشت.
نکته مهم این است که همین بهرامی که از بازجویی سران کمیتة مجازات استنکاف ورزید، اندکی بعد به ریاست نظمیه آذربایجان یعنی یکی از مهمترین کانونهای بحرانی کشور اعزام شد. این حادثه مقارن بود با اعلام صوری انحلال گروه ضدتشکیلی و نیز درست در این زمان بود که بیش از چهل روز از بازداشت سران کمیتة مجازات میگذشت. وقتی این خبر منتشر شد، برخی از مطبوعات زبان به اعتراض گشودند و از وزارت داخله در مورد کم و کیف موضوع سئوال کردند. به طور مثال زبان آزاد نوشت میرزاعبدالله نامی آن هم با معرفی وستداهل به وزارت داخله و با معرفی این وزارتخانه که مستشارالدوله صادق ریاست آن را بر عهده داشت، به ریاست نظمیه آذربایجان منصوب شده است. این روزنامه نوشت این فرد کاملاً با کمیتة مجازات مرتبط بوده و به آنان بستگی دارد، تازه شخص وستداهل او را به دلیل همکاری با کمیتة مجازات از ریاست تأمینات تهران برکنار کرده بود؛ بعد از انفصال باز هم این فرد علیه شخص وستداهل فعالیت کرده است، حال سئوال این است اگر این اخبار و نیز خبر انتصاب بهرامی به ریاست نظمیة آذربایجان صحت دارد، چرا چنین شخصی را بر جان و مال و ناموس مردم مسلط میسازند؟(2)
وستداهل نه تنها اخبار مزبور را تکذیب نکرد بلکه آن را تأیید هم نمود، عجیب تر اینکه او از کارنامه بهرامی در مورد کمیتة مجازات انتقاد کرد، با این وصف خبر انتصاب او را تأیید نمود:
عبداللهخان مشارالیه برای کشف کمیتة مجازات از طرف این جانب مأمور گردیده ولی پس از چندی احساس نمودم آن طوری که باید در کشف کمیتة مجازات جدّیت به عمل نمیآورند، به همین جهت به مشارالیه چندی مرخصی داده شده و در همان ایام کمیته کشف شده و چون بر من معلوم شد که او اقدامات لازمه به عمل نیاورده بود او را منفصل نمودم. به موجب مراسلات خصوصی که به این جانب رسیده و بعضی از اعضاء کمیته معرفی شده بودند، صورتی به آقای عبداللهخان داده شد که تعقیب نمایند، لیکن مشاهده گردید که در دستگیری و تعقیب آنها اقدامی به عمل نیاورده دیگر عدم اقدام ایشان از ترس بوده یا طرفداری، بنده اطلاعی ندارم، در باب اعزام ایشان هم به نظمیه آذربایجان پیشنهاد این مأموریت از طرف این جانب نشده و اداره نظمیه آذربایجان در تحت اوامر مستقیم وزارت جلیله داخله خواهد بود.(1)
نکته جالب این است با اینکه شخص رئیس نظمیه ارتباط عبداللهخان بهرامی را با کمیتة مجازات تأیید کرد، اما شخصی با امضای ا. د. م، این ارتباط و همکاری را اتهام دانست و تکذیب نمود. روند استعفای کسانی که با پروندة کمیتة مجازات در ارتباط بودند منحصر به اشخاصی مثل عبداللهخان بهرامی نبود، بلکه صدرالاشراف هم از ترس ناگزیر به استعفا شد. صدرالاشراف بعدها زمانی که اعضای کمیتة مجازات دستگیر شده بودند، توضیح داد در زمان اجرای عملیات اعضای کمیته، او رئیس اوّل محاکم استیناف تهران بوده است. در آن زمان او از منصب خود استعفا داد، علت امر را خودش به این شکل توضیح داد: «البته خاطر همه مستحضر است که کنارهجویی بنده از شغل رسمی خود به واسطه تهدید شدید کمیتة مجازات بود که در آن موقع هیچ عقلی اجازه تردید و توقف در اوامر کمیتة مزبوره را نمیداد.» او ادامه داد در آن زمان وی استعفای خود را تقدیم ممتازالدوله وزیر وقت عدلیه نمود، اما وزیر با استعفای او مخالفت کرد. صدرالاشراف توضیح داد علت مخالفت ممتازالدوله با استعفای او این بود که وزیر «مخالف قدرت دولت و مصالح عدلیه» بود؛ صدرالاشراف در توضیح این مطلب صریحاً نوشت «مثل این است که دولت
1) همان، ش28، سهشنبه 21 ذیحجه 1335، 9 اکتبر 1917، «جواب از نظمیه.»
تصمیمات کمیتة مجازات را تعقیب و رسمیت داده باشد.» ادامه مطلب جالبتر است: صدرالاشراف توضیح داد در آن زمان نصیرالدوله معاون وزارت عدلیه به منزل او آمد، مذاکرات مفصلی صورت گرفت و به او قول داد برایش کاری درخور توجه در خراسان دست و پا کند. صدرالاشراف هم پذیرفت اگر با رفتن او به خراسان موافقت شود، موقتاً آن را قبول میکند، «ولی پس از آنکه به فاصله یک روز از مذاکرات مزبوره به بنده رسماً اعلام شد که استعفای سابق شما قبول شد و یقین کردم که مقصود از این مذاکره جز تمهید مقدمه برای استعفای اجباری نبوده، دیگر قبول ریاست استیناف خراسان با این مقدمه اسباب افتخار نیست، سهل است که موجب وهن بنده و پیشرفت نکردن کار عدلیه خراسان است به این جهت قبول این خدمت را نکردم.»(1)پیام نامه صدرالاشراف واضح است: نصیرالدوله معاون وزارت عدلیه برای اینکه پروندة کمیته را لاپوشانی کند، به او وعده داد در ازای استعفا از کارش ریاست استیناف خراسان را بپذیرد، در این امر ظاهرسازی کردند، یعنی اینکه ابتدا با استعفای او مخالفت نمودند زیرا باید علت استعفا روشن میشد، امّا وقتی به او وعده پستی دیگر دادند، بلافاصله استعفایش را هم قبول و اعلام کردند، یعنی اینکه نامبرده به میل و علاقة خود استعفا کرده و به خراسان رفته است و اجباری در کار نبوده است.
عبدالحمیدخان متینالسلطنه فرزند میرعبدالباقی طبیب، مشهور به اعتضادالحُکما و برادر دکتر خلیلخان اعلمالدوله در تهران به سال 1296 قمری به دنیا آمد. وی که میگفتند نسب به مختار بن ابوعبیده ثقفی میبرد، در مدرسه امریکایی تهران زبان انگلیسی آموخت، به سال 1308 قمری زمانی که حدود سیزده سال داشت، به فرنگ عزیمت کرد، ابتدا به پاریس رفت و بعد در لندن تحصیل حقوق نمود و بعد از نه سال در 1317 به ایران بازگشت. در سن بیست سالگی سمت مترجمی سفارت ایران در استانبول را متقبل شد، به عربی، ترکی، انگلیسی و فرانسه تسلط داشت و تحصیلات خود را در دانشگاه آکسفورد خاتمه داده بود. او بعد از بازگشت به کشور، معاون
1) همان، ش30، یکشنبه 26 ذیحجه 1335، 14 اکتبر 1917، «واردات اداری.»
رئیس گمرکهای بنادر خلیج فارس گردید و در عین حال امیرالبحری و ریاست کشتی مشهور پرسپولیس را عهدهدار شد. متینالسلطنه به واسطه شغل خود در بوشهر اقامت داشت، در همین شهر نخستین نشریة کاریکاتور را با نام طلوع منتشر کرد. انتشار طلوع به سال 1318 اتقاق افتاد، بعد از مدتی او روزنامة مظفری را منتشر کرد. انتشار روزنامة مظفری یک سالی بعد از انتشار طلوع در هفتم شوال 1319 شکل گرفت، بعد از مدتی متینالسلطنه به تهران رفت و آقامیرزاعلیآقا لبیبالملک شیرازی تصدی آن را بر عهده گرفت. اندکی بعد از رفتن به تهران، متینالسلطنه معاون رئیس گمرکهای خراسان شد. او در این منطقه، شروع به تأسیس مدارس جدید نمود، انجمنهای خیریه بنا نهاد و خلاصه اقدامات خیرخواهانه انجام داد.(1)
روزنامة مظفری اخبار بمبئی و زرتشتیان آن سامان را به خوبی پوشش میداد، در مسافرتی به بمبئی، لبیب چاپخانهای خرید و وارد بوشهر کرد. بعد از انحلال مجلس اول، لبیب به هند رفت. در بمبئی مدبرالممالک هرندی مدیر روزنامة تمدن، با او ملاقات کرد و هر دو به مصر رفتند. آنان وارد منزل حاجمیرزاعبدالجواد مشکی اصفهانی تاجر اصفهانی شدند، طبق برخی اسناد موجود در مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، عبدالجواد مشکی بهائی بود و با عینالملک هویدا پدر امیرعباس هویدا، تماس داشت و بعدها از مداحان رضاخان به شمار میآمد. لبیب بعد از مصر به مکه رفت، در مکه او یک شماره از روزنامهاش را منتشر کرد، این خبر در روزنامة فارسی زبان حکمت چاپ مصر(2)و نیز روزنامة چهرهنما(3)بازتاب یافت. بهواقع بعد از توقیف و تبعید لبیبالملک شیرازی به سال 1332ق نشریهاش هم تعطیل گردید، وی به سال 1333 قمری در کربلا، نشریة انتقام را منتشر ساخت. در این نشریه او فتوحات آلمان و عثمانی و شکست انگلیسیها در جنگ اوّل جهانی را پوشش میداد، نیز انتشار نشریاتی به نام حقایق، انتباه و غیرت هم از دیگر اقدامات او در این زمان بود؛ لبیبالملک در سال 1337 قمری در کربلا فوت کرد.
متینالسلطنه در دورة دوم، نماینده مجلس از حوزه انتخابیه خراسان شد، او نه به
دمکراتها وابستگی نشان داد و نه به اعتدالیها، بلکه به تشکیلات مستقلی که نام هیأت مؤتلفه بر خود نهاده بود؛ تعلق داشت. هیأت مؤتلفه تشکیلاتی بود از اعضای مستقل مجلس که برای وحدت رویه، در عین اختلاف دیدگاه این عنوان را بر خود نهاده بودند. متینالسلطنه بعد از خاتمه مجلس دوم، دو سالی را در خزانهداری گذرانید، سپس روزنامة عصر جدید را بنا نهاد. مشهور بود متینالسلطنه در دوره وقوع جنگ اوّل جهانی که عدهای از متفقین و عدهای دیگر از دول محور حمایت میکردند، به حمایت از روس و انگلیس میپرداخت. بنا به مندرجات عصر جدید، متینالسلطنه مثل بسیاری از دیگر رجال آن دوره، سیاستهای روس و انگلیس را به باد انتقاد میگرفت و از این بالاتر اشغال کشور توسط بیگانه را بر نمیتابید و میگفت دولت باید دست از سیاست بیطرفی خود به این شکل رایج و در شرایطی که این سیاست نفعی عاید ایران نمیکند، بردارد. او شخصی وطنفروش نبود، به کشور خود علاقه داشت اما چون مردی بود میانهرو و این میانهروی در دورة بعد از مشروطه به محافظهکاری پهلو میزد، بر این باور بود که تا وقتی دولت به سیاست بیطرفی خود ادامه میدهد، نباید علیه آن سیاست کاری انجام داد. به عبارتی او به فعالیت سیاسی در چارچوب برنامههای دولتهای وقت باور داشت، هرچند خود با خطمشی این دولتها مخالف بود. کسروی که متینالسلطنه را مردی اندیشمند، آگاه و ایرانخواه میداند، در قضاوت درباره او مرتکب اشتباه رایج زمان خود شده است:
... در آن هنگام شور و خروش ایران که دودستگی به میان افتاده و دستة انبوهی از آزادیخواهان و دیگران، خواهان پیوستن به آلمان و عثمانی و جنگ با روس بودند و یک دسته همدستی با روس و انگلیس را بهتر دانستند، این [یعنی متینالسلطنه] از دسته دوّم بوده است و در روزنامة خود هواداری از این اندیشه نشان داده؛ از اینجا مردم او را به هواخواهی روس و انگلیس بدنام گردانیدند.(1)
واقعیت هم این است که او را به این عنوان بدنام کردند؛ اگرنه متینالسلطنه طرفدار سیاستهایی بود که از سوی دولت وقت ترویج میشد؛ اما او نظرات خود را هم بیان میداشت و به طور مشخص از آن نوع بیطرفی که کشور را آماج
1) احمد کسروی: تاریخ هجده ساله آذربایجان (تهران، امیرکبیر، 1371)، ص769.
حملات دشمنان جورواجور کرده بود، به شدت انتقاد مینمود. او میگفت این چه بیطرفی است که روس و انگلیس و عثمانی و آلمان همزمان بخشهایی از کشور را به اشغال خود درآوردهاند؟ مفهوم بیطرفی این است که دولت ایران در برابر قوای متخاصم در چارچوب منافع ملی ایران عمل کند و مانع از بر باد رفتن استقلال کشور شود، اما وقتی هیچ قدرتی این سیاست را به رسمیت نمیشناسد و به آن احترام نمینهد، آیا نباید چارهای دیگر اندیشید؟ با این وصف باز هم واقعیت این است که متینالسلطنه در روزنامة خود اخبار آلمان را بیشتر پوشش میداد، بالاتر آنکه وقتی در اوان جنگ، آلمانها فتوحات نمایان میکردند، او این فتوحات را در روزنامة خود منعکس میساخت و از آن تمجید میکرد.
نخستین شمارة روزنامة عصر جدید روز شنبه دوازدهم ذیقعده 1332 منتشر شد، این تاریخ مصادف با سوم اکتبر 1914 بود. از شماره چهل و ششم این روزنامه یک پاورقی به ترجمه حبیبالله عینالملک- پدر امیرعباس هویدا- ترجمه و منتشر شد. در شماره بیست و پنجم مورخه چهارم جمادیالاولی 1333 مطابق با بیستم مارس 1915، حبیبالله عینالمک، مطلبی با عنوان «افراد و طبقات هیأت اجتماعیه»، در عصر جدید چاپ کرد.
عصر جدید تا شماره نود و نه منتشر شد و متینالسلطنه برای شماره صدم، مقالهای به نام «طوطی و طوطی قاضی» نوشته بود، اما نتوانست آن را چاپ کند؛ زیرا در اول شعبان سال 1335 در دفتر خود به دست جوخه ترور کمیتة مجازات به قتل رسید. بعدها اعلمالدوله ثقفی برادر متینالسلطنه این مقاله را در کتابی با عنوان یکصد و پنجاه مقاله منتشر نمود. از متینالسلطنه چهار فرزند، دو دختر و دو پسر باقی ماند، موقع قتل متینالسلطنه، کوچکترین فرزند او یک سال و بزرگترینش هشت یا نه سال سن داشت. متینالسلطنه را در قبرستان ابنبابویه دفن نمودند.(1)
سابقة اختلاف گردانندگان کمیتة مجازات و متینالسلطنه قدیمی بود. این اختلافات به واقع قبل از مشروطه شکل گرفت و در دورة مجلس دوّم به اوج خود رسید. متینالسلطنه در مجلس دوّم به فراکسیون اعتدالی پیوست، او مواضعی نرم
1) تاریخ جراید و مجلات ایران، ج3 و 4، صص157-154.
اتخاذ میکرد و به هنگام ماجرای اولتیماتوم در زمرة کسانی بود که میگفت برای ممانعت از حمله روسها به کشور باید بخشی از اولتیماتوم را پذیرفت. او با مورگان شوستر و عملیاتش مخالف بود، میگفت باید به این تقاضا که به خدمت شوستر در ایران پایان داده شود؛ گوش کرد و به آن عمل نمود. او با وزیر وقت خارجه یعنی وثوق همسو بود، در آن سوی، افراطیترین جناحهای مشروطه قرار داشتند که کار را بالاخره به آشوب کشانیدند. تقیزاده هم زمانی که در استانبول میزیست، نامهای به شیخ ابراهیم زنجانی ارسال کرد و در آن نوشت «هیأت رئیسه را وجود متینالسلطنه فاسد کرده؛ بلکه مجلس را و مملکت را نیز.»(1)بعد از اولتیماتوم، متینالسلطنه در خزانهداری به کار مشغول شد، در این مقطع اداره امور خبازخانههای تهران به او محول گردید. در باب کارشکنیهای گروه بحرانساز در سر راه متینالسلطنه پیشتر بحث کردهایم، اما اینجا لازم است توضیح دهیم که همان مدت کوتاه تصدی خبازخانههای تهران توسط او، بهانه قتلش شد.
با تمام این اوصاف واقعیت امر فراتر از اینهاست: متینالسلطنه با وجود روحیه محافظه کارانه خاص خود، از پشت پرده تحولات کشور آگاهی داشت. او پیشتر مقالهای بس مهم در روزنامة خود نوشت و به طوری که قبلاً در باب آن سخن گفتیم عوامل بحرانساز مثل محتشمالسلطنه و مستشارالدوله را به مردم معرفی کرد. مورخالدوله گمان برده است آن مقاله باعث قتل متینالسلطنه در این دوره شد، واقعیت امر این است که این بار هم او میدانست دست کمیتة مجازات از آستین چه کسانی بیرون میآید، پس او را به قتل رسانیدند قبل از اینکه بار دیگر مثل دورة وقوع جنگ و سرایت آن به ایران، دست به افشاگری زند.
بعد از قتل متینالسلطنه، کمیتة مجازات برای نخستین بار دست به انتشار اعلامیه زد. نخستین بیانیة کمیتة مجازات که بعد از قتل متینالسلطنه منتشر شد به این شرح بود:
هموطنان! متینالسلطنه کشته شد در حالیکه با خود بار سنگینی از خیانت و بیشرافتی را همراه برد. ما جامعه را از وجود این عنصر بیحیثیت پاک کردیم تا سرمشق برای سایر اشخاص خیانتپیشه باشد که شاید رویة خود را عوض نمایند.
1) اوراق تازهیاب مشروطیت و نقش تقیزاده، به کوشش ایرج افشار (تهران، جاویدان، 1359)، ص344.
حقیقتاً کمال سرافکندگی و شرمساری برای ملتی است که پایة مملکت فروشی و جاسوسی و خدمت به اجانب در آن به جایی رسیده است که خود آن عوامل ناپاک هم خوب و هم بد خدمات ایران بر بادده خود را انتقاد میکنند و از همه بدتر این قبیل افراد با افکار شیطانی و پلید خود تمام دستجات و عناصر میهنپرست را تخطئه مینمایند. در یک اوضاع و احوال اجتماعی و سیاسی بس حساس (مثل امروز) که ملل دنیا با ملیونها مرد و زن از هستی و استقلال وطن عزیز خود دفاع میکنند، بدبختانه در ایران سرشکسته و آشفته، افراد و اشخاص فقط از طریق جاسوسی، مملکتفروشی و خیانت و جنایت پیش میروند و ترقی میکنند و کسانی که جاهطلبی و مقامدوستی چشمشان را کور کرده است تا میتوانند بیشتر ایران را در قید اسارت و مذلت و بردگی اجانب محصور و مقید میسازند. متأسفانه این اوصاف رذیله که در پیشگاه ملل بزرگ و اجتماعات مترقی علامت کمال پستی و دنائت افراد است، در مملکت ما یکی از بزرگترین موجبات ترقی و افتخار به شمار میرود. هموطنان! عشق به وطن یک موهبت طبیعی و خدادادی است و حتی دیده شده است که حیوانات و چهارپایان نیز بدون توجه به مخاطرات عظیم از مسکن و مأوای خود تا پای جان دفاع کردهاند. ما در جلو چشم خود میبینیم که مصادر امور و افرادی که با هزاران حیله و نیرنگ صندلیهای صدارت و وزارت را به چنگ میآورند، کمترین علاقه به سرنوشت ملت، چگونگی اوضاع و احوال مملکت ندارند. به محض اینکه فردی با تمهید مقدمات یا از طریق سیاسی یا با توسل به جهات مذهبی زمام امور را به دست گرفت، اولین هدف او این است که نقش وطنفروشی خود را به خوبی بازی کند. هموطنان! با این ترتیب، ما ناچاریم ملاک لیاقت و حدود ظرفیت و کاربری و کاردانی متصدیان عالیرتبه دولت و زمامداران را از مقدار خیانت و وطنفروشی آنان به دست آوریم و مدتی است که ما در این زمینه مشغول مطالعه و سنجش هستیم و هر یک از افراد را به خوبی تشخیص دادهایم که با انجام چه نوع خیانت و جاسوسی و با چه دستهایی به مقاصد پلید خود رسیدهاند.
هموطنان! مجربترین و پختهترین دیپلماتها در مملکت ما کسانی هستند که به بهترین وجهی بتوانند نظریات جاهطلبانه و مغرضانه و خلاف حق و عدالت و
انسانیت مأمورین خارجی و نمایندگان سیاسی دول زورگو و استعمارطلب را اجرا نموده و رضایت خاطر آنها را جلب کنند. این قبیل افراد خود را حتی قهرمان صحنه سیاست و بزرگترین نجاتدهنده مملکت معرفی میکنند. محل تردید نیست که وجود یک چنین عناصر عاری از شرافت در مملکت و سکوت مرگبار ملت در مقابل این دسته خائن و وطنفروش، از لحاظ سیاسی هر روز اوضاع ایران را وخیمتر میکند و از لحاظ اجتماعی نیز به شماره و تعداد وطنفروشان و جاسوسان میافزاید. هموطنان! ساعت کار و عمل فرارسیده است؛ نباید بیش از این اجازه داد که جاسوسان و وطنفروشان ذلت و سرافکندگی مادر وطن را فراهم ساخته و آن را در ذلت و عذاب غوطهور سازند. اعضای کمیتة مجازات به یاری خداوند متعال تصمیم به فداکاری عظیمی گرفتهاند. سعی خواهند کرد برای رهایی هموطنان عزیز از بدبختی و مذلت با خطر و ناکامی و بدبختی روبرو شده و حتی جان خود را در این راه فدا نمایند. به این جهت به نام خدای ایران و در راه تأمین سعادت و خوشبختی افراد ملت، ما دست به کار شدیم و با اولین تیر انتقام، کمیتة مجازات میرزااسماعیلخان اولین اکتور تأتر وطنفروشی و جاسوسی و خیانت به خاک و خون درغلتید؛ زیرا این مرد انبار غله پایتخت را به عهده داشت و به دستور اجانب و بهمنظور تأمین نظریات جاهطلبانة خود، با ایجاد قحطی مصنوعی در تهران باعث مرگ و میر عدهای از اهالی پایتخت شد پس لازم بود که به سزای عمل پست خود برسد و نقشة خائنانهاش با خود او در دل خاک مدفون گردد و نتواند خوشبختی و سعادت خود را در مذلت و بیچارگی و استیصال هموطنان و قدرت و شوکت اجانب ببیند. اکنون برای دومین بار مأموریت خود را اجرا کردهاند. کمیتة مجازات با هیچ یک از دستجات سیاسی داخلی و خارجی ارتباطی ندارد(1)و اولین تشکیلات در ایران است که با یک پروگرام صحیح و مقدس دور از تمام اغراض و نظریات شخصی شروع به کار و عمل کرده است. کمیتة مجازات تنها هدفش از بین بردن خائنین و جاسوسها و خدمتگذاران دستگاههای خارجی
1) تذکر این موضوع نشان میدهد عدهای میدانستند کمیته مجازات با برخی محافل سیاسی داخلی و خارجی مرتبط است.
است، بدون اینکه به شخصیت و مقام و دستهبندی آنها توجه داشته باشد. کمیتة مجازات مصمم است انتقام خون بیگناهان مملکت را از خائنین و عمال خارجی و جاسوسها بازستاند و باید همه مردم اصلاحطلب و علاقهمند به بقای ایران عزیز این کمیته را به مثابة دستی که از آستین منتقم حقیقی بیرون آورده تا ریشة جاسوسی و وطنفروشی را از ایران بکند، تلقی نماید. کمیتة مجازات از عموم هموطنان درخواست میکند که خیانتکاران را در هر لباس و شغلی که میباشند، معرفی نمایند. در پایان، کمیتة مجازات با صدای بلند این جمله آسمانی و ملکوتی را به گوش خیانتکاران فرومیخواند:
سرزمینی که محل سکونت و آقایی ایرانیان با فر و افتخار بوده، بیش از این نباید مرکز جاسوسی و خیانت مشتی عناصر پلید باشد.(1)هرگاه شما نمیخواهید به مادر و فرزندان و همسر خود رحم نمایید، بدانید در قرن بیستم دیگر نمیشود به خیانت و جاسوسی ادامه داد. در این قرن، جاسوسی و بیشرافتی و وطنفروشی به اجانب محکوم به مرگ و زوال است.
کمیتة مرکزی مجازات.(2)
وقتی متینالسلطنه به قتل رسید، عینالسلطنه که آن هنگام در تهران اقامت داشت نوشت: «این آدم انگلوفیل بود، وکیل در دوره دوّم بود. بعد مرنارد نانواخانه طهران را به او داد. هفتاد هزار تومان از نانواخانه خورد رفت فرنگستان.»(3)این ادعاها هیچگاه اثبات نشد، اگر منظور از کسی که هفتاد هزار تومان را حیف و میل کرد و به فرنگ رفت، متینالسلطنه باشد، این سخن دروغ است؛ زیرا او هرگز از زمانی که وارد ایران شد تا آن زمان به خارج کشور نرفت. به هر روی، وقتی تروریستها توانستند این قتل را انجام دهند، جریتر شدند.
این بار وثوق دانست که هدف اصلی کمیته قتل اوست، وی روز یکشنبه پنجم شعبان سال 1335 مطابق با 26 مه 1917 یعنی درست چهار روز بعد از قتل
متینالسلطنه، هیأت دولت را در منزل خود دعوت کرد و اطلاع داد تصمیم گرفته است استعفا نماید. روز هفتم آن ماه، شاه استعفای وثوق را پذیرفت. به قول مستشارالدوله پس از این قتلها، رعب و وحشت عمومی سراسر تهران و رجال و دیوانسالاران شهر را در خود فروبرد، وثوقالدوله رئیسالوزرا از منصب ریاستوزرایی استعفا داد و در منزل ییلاقی خود واقع در باغ فردوس شمیران، با ترس زندگی میکرد.(1)طرفداران وثوق هم مرعوب شدند، آنان غالباً از منازل خود خارج نمیشدند، شایع شد عدهای از وزرای دولت وثوق با توطئهگران همکاری میکردند، نیز عدهای از وزرای دولتهای بعدی هم با آنان مرتبط بودهاند، به همین دلیل دولتها نمیتوانستند این عده را تحت تعقیب قرار دهند.(2)
روزنامة نوبهار استعفای وثوق را به این شکل بازتاب داد:
کابینة وثوقالدوله میدید که در شهر دسایسی بر علیه او تهیه شده و او را به زمین خواهند زد. از طرف دیگر میدانست که اگر کابینه او بیفتد، قضایای فوری فوتی که تهیه شده است، در تلو بحران، فوت و خنثی شده و به مملکت ضرر وارد میسازد، معذالک از بیم ازدیاد حمله و حس محافظهکاری خود را به دست عمال بحران سپرده و استعفا داد، در صورتی که میبایستی موافق مسئولیتی که دارد، حقایق را به شاه عرض نموده و برای جلوگیری از خطر خود را در میان خطر میانداخت!(3)
دو روز بعد از استعفا، روزنامة ستارة ایران ارگان گروه ضدتشکیلی در مقالهای به قلم کمالالسلطان صبا نوشت:
کابینة وثوقالدوله بعد از ده ماه زمامداری سقوط کرد. هیچ کابینهای را به خاطر نداریم در این مدت و این زمان مشروطیت ایران با چنین فراغتی حکمرانی کرده باشد، این کابینه ده ماهه در عرض این مدت هیچوقت مخالفت از طرف ملیون به خود ندیده و برای جلوگیری از مقاصد و خیالات این کابینه هیچوقت عارض و مانعی از افراد ملّت در جلو ایشان عرضاندام ننموده.
واضح است که این سخن کذب محض بود، گروه ضدتشکیلی برای سقوط او تا آنجا پیش رفتند که میخواستند به قتلش رسانند.
ستارة ایران نوشت وثوق رفت، اما چهار چیز بر جای گذاشت که به قول صبا در اندیشة ایرانخواهان حقیقی یک دنیا بدبختی به همراه دارد: نخست مسئله امتیاز خوشتاریاست که به گمان ستارة ایران به امضای وثوق رسیده است. نویسنده توضیح داد با اینکه مفاد و مضمون این قرارداد به گوش مردم رسیده است، اما از مواد آن اطلاعی در دست نیست، همین قدر باید گفت که ظاهراً امتیاز منابع نفت شمال ایران در کنار امتیاز بهرهبرداری از معادن قراچهداغ به خوشتاریا داده شده است. دوم اجازه دادن به پلیس جنوب و پذیرفتن رسمیت آن است، البته ستارة ایران این نیرو را با عنوان «ژاندارمری جنوب» معرفی کرده بود. سومین مسئله انتصابات وثوقالدوله در ولایات است و چهارمین مسئله اجازة تحدید تریاک است، که در همین رساله آنجایی که به زندگینامه حسن مشار اشاره خواهیم کرد در مورد آن توضیح خواهیم داد. ستارة ایران نوشت دولت وثوق اجازه تحدید تریاک را به تجارتخانه تومانیانس داده است. اینها همه دروغ بود، نه وثوقالدوله عامل انعقاد قرارداد خوشتاریا بود و نه او پلیس جنوب را به رسمیت شناخت. عامل امتیاز خوشتاریا، سپهسالار تنکابنی بود که قبل از وثوق قدرت را به دست داشت و همو بود که به روس و انگلیس اجازه داد بر مالیة ایران تسلط داشته باشند. به این موضوع در جایی دیگر از همین دفتر اشاره کردهایم.
بعد از استعفای وثوق، احمدشاه بار دیگر به علاءالسلطنه فرمان ریاستوزرایی داد. مردی که با اقدامات گروه ضدتشکیلی همسویی نشان میداد. ستارة ایران انتصاب علاءالسلطنه را که بعد از استعفای وثوق انجام شده بود، به فال نیک گرفت اما توضیح داد شرایط کشور به گونهای است که «این شخص محترم مسن» به تنهایی نمیتواند از عهدة مسئولیت برآید ولی امیدواری زیادی به این کابینه هست؛ زیرا اشخاصی مثل مستوفیالممالک و مشیرالدوله در آن عضویت دارند.(1)خلاصه اینکه با استعفای وثوقالدوله گروه ضدتشکیلی به یکی از مهمترین اهداف خود دست یافت.
1) ستاره ایران، پنجشنبه 9 شعبان 1335، 30 مه 1917، «کابینه وزرا.»
کمیتة مجازات اینک خود را برای عملیاتی دیگر آماده میکرد، دیری نپایید که خبر رسید میرزامحسن مجتهد توسط جوخه ترور یاد شده به قتل رسیده است.
روز شانزدهم شعبان سال 1335 در حالیکه چند روزی از سقوط کابینة وثوق میگذشت و درست روزی که کابینة علاءالسلطنه به شاه معرفی میگردید، میرزامحسن مجتهد اراکی به دست کمیتة مجازات ترور گردید، به قول عینالسلطنه «معلوم شد روز جلوس وزرا نمایش دادهاند.» نحوة ترور هم به نمایش شبیه بود: میرزامحسن سوار بر قاطر میآمد، کنار در خانهاش میان بازار حلبیسازها در حالیکه مملو از جمعیت بود پیاده شد، در همین حال دو تن به او نزدیک شدند و پنج تیر پی در پی به او خالی کردند، یکی از گلولهها به قاطر خورد، گلولهای هم به یکی از کسانی که همراه ایشان بود اصابت کرد و سه گلوله هم به خود وی اصابت نمود. نکته دیگر اینکه «قاتلها فرار میکنند از پشت مسجد جامع. نه این جمعیت بازار، نه پلیس احدی جرأت تعاقب نمیکند.»(1)
در واقع کمیتة مجازات برای اینکه رعب و وحشت را به خوبی بین مردم و رجال کشور پراکنده سازد، روز روشن در وسط بازار تهران و مقابل دیدگان متحیر دهها عابر، میرزامحسن مجتهد برادر صدرالعلما را در حالیکه سوار بر قاطر به طرف منزل خود میرفت، کشت: «این بیباکی و جلادت عاملین قتل، تولید وحشت فوقالعاده در میان مردم و باعث زحمت زیادی برای هیأت دولت شد.»(2)یکی از روحانیان مهم تهران را روز روشن جلو چشم «صدها نفر» به قتل رسانیدند تا رعب و وحشت را به اوج خود رسانند.(3)با قتل میرزامحسن مجتهد ضمن اینکه رعب به اوج خود رسید، مردم نسبت به منویات کمیتة مجازات و اینکه قصد ترور خائنین به کشور را دارد، مشکوک شدند.(4)قاتلین مجتهد، احساناللهخان و رشیدالسلطان بودند،
اما آن را به نام حسینخان لله ثبت کردند تا احساناللهخان را که مهمتر بود نجات دهند. چند روزی بعد از این ترور، حسینخان لله که از منزل ضیاءالسلطان و ملاقات اسکندرخان قفقازی از سردستههای تروریستهای قفقاز خارج میشد، ترور شد. گلولهای به ران او اصابت کرد اما جان سالم به در برد. حسینخان در این زمان کارمند اداره تحدید تریاک بود، خودش میگفت که ترور او کار ضیاءالسلطان و اسکندرخان قفقازی و فردی است بهمن نام.(1)ضیاءالسلطان با برخی از اعضای جناح رخنهکننده در جنبش جنگلیها مرتبط بود، به طور مثال فردی از جوخه ترور او به نام سیدیوسف مهاجر ارتباط مستقیمی با احسان اللهخان داشت. کمرهای از قول معتمدالدوله، این یوسفخان را «نیزه باز و شارلاتان و اجزاء ترور ضیاءالسلطان» میخواند، و به کمرهای گفت: «خودت را مواظب باش.»(2)البته خود کمرهای هم او را به خوبی میشناخت. به هر حال این سیدیوسف با کمیتة مجازات مرتبط بود و از سویی با احساناللهخان هم ارتباط داشت. احساناللهخان عامل اصلی قتل میرزامحسن مجتهد بود(3)که تقصیر آن را به گردن حسینخان لله انداختند و خودش هم بعداً به نیروی جنگلیها پیوست. در ارتباط با قتل میرزامحسن مجتهد، حسینخان لله تحت تعقیب قرار گرفت. کمیته در تمام مدتی که او از ترس نظمیه مخفی بود، مخارجش را تأمین میکرد.(4)یکی از دلایلی که نشان میداد گروه ضدتشکیلی در پس عملیات کمیتة مجازات قرار دارد، همین قتل میرزامحسن است. میرزامحسن مجتهد اندکی قبل از ترور خود «چند مرتبه» قاصدانی به نزد کمرهای فرستاد و از او تأمین خواست، به عبارتی او از کمرهای خواست به اعضای کمیته بگوید او را نکشند. بدیهی است که وقتی کمرهای دریافت مجتهد از ارتباط گروه او با کمیته ترور مطلع است، نابودی او را سرلوحه کار خود قرار داد.
به قول صدرالاشراف، میرزامحسن گرچه عالمی مبرز نبود، اما «تمام اوقات شب و روز او مصروف رفع حاجت مردم بود. چندین منشی مانند یک وزارتخانه در خانه
او نشسته و برای هر کس که متوسل به او میشد، از هر طبقه از مردم توصیه به وزارتخانهها و ادارات دولتی یا اشخاص متنفذ مینوشتند و هر قدر در قوه داشت، نسبت به فقرا رعایت میکرد. از خودش تمولی زیاد نداشت، بلکه حواله به متمولین میکرد و از این جهت محبوبیت زیاد در عامه و مردم پیدا کرده بود.» باز هم به قول صدرالاشراف، کمیتة مجازات شایع کرده بود او از انگلیسیها پول گرفته است؛ «در صورتی که دروغ صرف بود.»(1)گفتیم حسینخان متهم بود میرزامحسن مجتهد را به قتل رسانیده، اما واقع امر این بود که او روز بیست و ششم شعبان وارد تهران شد و قتل هنگامی روی داد که وی در تهران حضور نداشت. قتل، کار احساناللهخان بود که متواری بود و در جنگل به سر میبرد. اما عصر روزی که مجتهد به قتل رسید حسینخان از این امر ابراز مسرت کرد.(2)
در این مرحله بود که رشوهستانی کمیتة مجازات علنیتر شد. به طور مثال ماجرای وساطت مشکوةالممالک در مسئله دریافت کمک برای کمیته را خودش اینگونه توضیح داده است که روزی به نزد مؤتمن لشکر حسابدار سابق وزارت جنگ رفته و او گفته است میرزاعلی تاجر اظهار داشته یکی از آشنایانش مبلغ دویست تومان برای کمک به ترورکنندگان آقامیرزامحسن پرداخته و او میخواهد بداند چگونه میتواند این پول را به آن اشخاص برساند. ظاهراً مشکوةالممالک میگوید ارتباط غیرمستقیمی با ترورکنندگان آقامیرزامحسن دارد و میتواند نظر کمککننده را تأمین نماید.(3)
از آن سوی کمیتة مجازات دومین بیانیة خود را به مناسبت قتل میرزامحسن منتشر ساخت. این بیانیه به آشکارترین وجهی رگههایی از طرز تفکرات باستانگرایانه را مجسم میساخت. در این بیانیه که ما آن را برای نخستین بار از ارگان ضدتشکیلی استخراج کردهایم، از ضعف و فتور کشوری سخن به میان آمد که زمانی برای جنگ با یونان چهارده کرور لشکر تهیه میکرد. از «اریکة شهریاری» ایران سخن به میان آمد که آلت دست سیاست بازیهای بیگانه شده است، از کشوری که روزگاری «جایگاه
سلاطین با احتشام و یک شاهنشاهی به نام سیروس» بود، سخن گفته شد که «با کمال شوکت و عظمت بر شرق و غرب عالم فرمانروایی مینمود.» از «دورة پاسبانی داریوش» بحث شد که همسایگان را «با یک مرعوبیت شگفتآوری مجبور تعظیم و تکریم مینمود». افسوس خورده میشد که «اینک آن بیرق اقتدار سرنگون و داخله این مملکت میدان تاختوتاز قشون خارجی شده و سینههای نازپرور همین خاک از سم ستوران لشکر اجنبی خورد میشود.» از «کاوة آهنگر و نادر شاه افشار» یادی شد که در دامان «مادر کهنسال ایران» پرورش یافتند، اینگونه اعلام شد که اندیشه مجد و عظمت ایران و احیای این عظمت «در خاطر یک هیأتی که در محفل مخفی و در تابش مهتاب جلسه داشتند»، شکل خواهد گرفت. بدون اینکه نامی از میرزامحسن مجتهد برده شود، نوشتند «این شخص مجسمه خیانت و بیعصمتی» است، شبهای دراز «توطئههای شرمآور برای اضمحلال و نابود کردن ایران مظلوم تدارک» میدید. او را متهم ساختند «نقشههای هولانگیزی» در سر دارد، نقشههایی که «پشت وطن را متزلزل و کمر ایران را در کار شکستن است.» به این دلایل! آنان تصمیم گرفتند آقا محسن مجتهد را به قتل رسانند و رابط اجرایی خود را عامل این کار قرار دادند.(1)مضمون و محتوای این بیانیه با مقالاتی که پیشتر در حبلالمتین چاپ تهران منتشر میشد و نیز مقاله اردشیر ریپورتر در پاسخ به نقد متینالسلطنه که در روزنامة تربیت چاپ شده بود، همچنین مقاله او در روزنامة پرورش چاپ مصر، شباهت غریبی دارد. نوع نثر و همچنین سبک نگارش این مقالات با بیانیه کمیتة مجازات به مناسبت قتل میرزامحسن مجتهد شباهت فراوان دارد.(2)
همین جا لازم به توضیح است که یکی از روشهای ارسال نامهها و یا بیانیههای کمیتة مجازات به نقاط مختلف شهر تهران، استفاده از پستخانه دولتی بود. این نامهها برای رجال سیاسی و ارباب جراید ارسال میگردید، روزنامة ستارة ایران که خود با گروه دسیسهگر مرتبط بود، مدعی است دومین بیانیة کمیتة مجازات در ارتباط با قتل میرزامحسن مجتهد را از طریق پست شهری دریافت کرده است، البته چون صادرکنندگان
بیانیه تقاضای درج آن را نموده بودند، ستارة ایران هم به چاپ کامل آن اقدام نمود.(1)
بعد از قتل میرزامحسن که درست روز معرفی کابینه علاءالسلطنه انجام شد، وستداهل رئیس نظمیه را احضار کردند؛ در کاخ صاحبقرانیه نزاعی لفظی بین حسین علاء فرزند رئیسالوزرا و او درگرفت. وستداهل گفته بود همه نظمیه را سرزنش میکنند که چرا قاتل را نمیتواند پیدا کند، حال آنکه وسط بازار همه ایستاده بودند و تماشا میکردند که قاتل فرار کرد، میان بازار معمور شهر تهران و با آن همه جمعیت یک نفر نتوانست جلو قاتل فراری را بگیرد.(2)
از سویی به دنبال این حادثه روز هفدهم شعبان سپهسالار تنکابنی صبح زود باغ فردوس را ترک گفت و با اتوموبیل به سمت قزوین گریخت. شایع بود چند روز قبل دو تن در خانه او رفته بودند و گفته بودند از سفارت روسیه نامه دارند. او هم برای کشف صحت و سقم موضوع، با سفارت مزبور تماس گرفت، اما وقتی مراجعهکنندگان دیده بودند ورودشان به ساختمان طول کشید، گریختند. شایع بود کمیتة مجازات چند تن را تهدید به مرگ کرده است، یکی همین سپهسالار بود و دیگران عبارت بودند از ظلالسلطان، فرمانفرما، نصرتالدوله فیروز، عباسمیرزا سالار لشکر، وثوقالدوله، عمیدالسلطنه رئیس ادارة مالیاتهای مستقیم که به دنبال استعفای کمالالوزاره به این مقام منصوب شده بود، مجدالسلطنه فرزند مقتدرالملک رئیس تشریفات وزارت امور خارجه، کمیسر بانک شاهنشاهی و عدهای دیگر.(3)سپهسالار ابتدا خود از تهران گریخت و به قزوین رفت و سپس اسباب و اثاثیه او را از باغ فردوس به قزوین بردند، «خیلیها واهمه کردهاند. کمیتة مجازات ورقه ژلاتینی بعضی خانهها انداخته» و عدهای را تهدید به مرگ کرده بود.
همزمان روزنامة ستارة ایران، وثوق را آماج حمله قرار داد، او را عاقد امتیازنامه خوشتاریا دانست، گفته شد وثوق مالیه کشور را به روس و انگلیس تقدیم داشته و به عبارتی کشور را به بیگانه فروخته است. اینها همه توجیهاتی بود برای قتل او، حال آنکه کلیه این مطالب دروغ بود؛ مسائلی که ستارة ایران از آنها نام برده بود،
همه در دورة رئیسالوزرای پیش از او یعنی سپهسالار تنکابنی اتفاق افتاده بود و از قضا وثوق آنها را به هم زد.
حقیقت این است که در دورة کابینه سپهسالار اعظم قراردادهایی منعقد شد که بعداً همه دامن وثوق را گرفت. در درجة نخست یک کمیسیون مختلط مالی تشکیل شد که اعضای آن عبارت بودند از: امینالدوله، سردار معظم خراسانی (عبدالحسین تیمورتاش)، هوسن(1)مفتش بانک شاهنشاهی، مسیو مدل(2)رئیس بانک استقراضی روسیه و مسیو هنسنس(3)رئیس خزانهداری که مردی بود بلژیکی. یک هفته قبل از اینکه کابینة سپهسالار اعظم سقوط کند، او قرارداد دیگری هم منعقد نمود که طبق آن ایران تا پایان جنگ بیطرفی خود را حفظ خواهد کرد، اما متمایل به روس و انگلیس باقی خواهد ماند. ثانیاً کلیه امور مالیه ایران در اختیار کمیسیون فوق واقع خواهد شد. ثالثاً به دولت ایران در تأدیه قروض خود مهلت داده خواهد شد؛ به عبارتی اصل و فرع قروضی که از محل عایدات گمرکهای ایران داده میشود، به خود دولت ایران برمیگردد. رابعاً دولت ایران راضی شد نیروی قزاق و ژاندارم در شمال و جنوب کشور تحت کنترل مأموران روسی و انگلیسی باشد.(4)وثوقالدوله «این ارث گرانبهایی را که سپهسالار اعظم باقی گذاشته»(5)بود، میخواست بر هم زند. دلیل وثوق این بود که قراردادهای آن دوره فقط به امضای سپهسالار رسیده و حتی امضای صارمالدوله وزیر امور خارجه را ندارد. از آن سوی این قراردادها وقتی مشروعیت پیدا میکند که به امضای مجلس رسیده باشد و البته مجلس ایران هم تعطیل بود. جالب اینکه مخالفین وثوق شبنامههای فراوانی علیه او منتشر میکردند و مسئولیت این قراردادها را به گردن او میانداختند. شبنامهها لحن تهدیدآمیزی داشت و به نحو بیسابقهای دولت وقت و اعضای کابینه را مورد حمله قرار میداد. وزارت مالیه در این شرایط بدون وزیر مانده بود، منتخبالدوله کفالت این وزارتخانه را به عهده گرفت.
وثوق تصمیم گرفت از کارنامة دولتش در ده ماه حکومت خود، دفاع کند؛ این بود که جوابیهای تهیه نمود و برای نوبهار ارسال کرد. در این نامه وثوق ضمن دفاع از دولت ده ماهه خود- دولتی که آماج حمله کمیتة مجازات بود و نزدیک بود رئیسالوزرا جان خود را هم از دست بدهد- توضیح داد برخلاف نظر ستارة ایران او عاقد امتیازنامه خوشتاریا نبود، نیز برخلاف اتهامات ستارة ایران، قراردادی که در سال 1916 با روسیه منعقد شده و طبق آن مالیه ایران زیر سیطرة روسها واقع میشد، با مخالفت او مواجه بود. او توضیح داد در آن زمان مطبوعات فرنگ از وابسته شدن ایران به روسیه سخن به میان میآوردند، اما وی هرگز زیر بار قراردادی که ایران را تحتالحمایه روسیه میکرد نرفته است.
وثوقالدوله به درستی نوشت قبل از اینکه وی قدرت را به دست گیرد، افق قحطی در تهران به خوبی دیده میشد، این میراثی بود که از دولتهای قبل به ارث رسیده بود؛ اما وی توانست مانع بروز فاجعه شود و از بروز معضلی فراگیر که میتوانست نفوس فراوانی را به هلاکت رساند، جلوگیری کرد. وثوق نوشت در زمانی که او دولت را ریاست میکرد، هنوز شرایط به طور کامل علیه ایران بود، زیرا هنوز روسیه قدرت مطلق نواحی عظیمی از کشور به شمار میرفت و هنوز انقلاب آن کشور شروع نشده بود. در آن شرایط بود که وی توانست معاهدة سپهسالار را با روسها رد کند، مذاکراتی برای شرکت ایران در کنفرانس صلح آتی که بعد از جنگ شکل میگرفت، آغاز کرد؛ او در آن شرایط از فرانسه و امریکا مستشار خواست، نیروهای جدیدی را از سوئد برای استخدام در نظمیه جذب کرد؛ از این بالاتر مانع بروز قحطی در تهران شد در حالیکه کمترین آذوقهای در اطراف این شهر وجود نداشت. در آن زمان نیروهای اشغالگر مانع از ورود غلات به پایتخت بودند، در عین حال او توانست آفاتی مثل ملخ و سن را دفع کند، اقدامات اساسی مثل سجل احوال و غیره در دستور کار دولت او قرار داشت. وثوق از مردم نیز انتقاد کرد که چرا در برابر اتهاماتی که به او وارد میشود سکوت کردهاند، اگر او خائن است چرا مجازاتش نمیکنند و اگر خادم است چرا با اتهامزنندگان برخورد نمینمایند؟ او نوشت اگر خود مردم با اینگونه مطالب و اتهامات برخورد ننمایند، خدمتگزاران مأیوس میشوند و دیگر کسی یافت نمیشود تا به کشور و آنان خدمت کند: «آیا اثر
مستقیم این امور جز اینکه خائنین را تشویق کرده و خادمین را مأیوس کند چیست؟» وثوق نامه سراپا فحش و ناسزا و اتهام کمالالسلطان مدیر روزنامة ستارة ایران را برای چاپ ضمیمه نامه خود کرد و به دفتر روزنامة نوبهار فرستاد تا چاپ شود و مردم خود قضاوت نمایند، اما نوبهار توضیح داد: «ما عین مراسله مدیر ستارة ایران را به نام عفت روزنامهنگاری درج نمینماییم.»(1)
وثوق در این نامه حقایقی را مطرح کرده بود. بنا به شهادت روزنامههای آن روزگار، تا زمانی که او قدرت را به دست داشت، هیچ خبری از قحطی نان در تهران دیده نشد؛ اما همینکه وی مستعفی شد و علاءالسلطنه قدرت را به دست گرفت، مرگ و میر ناشی از گرسنگی گزارش میگردید. سخن در این نیست که کمبود مواد غذایی و به طور خاص نان در تهران مشهود نبود، سخن در این است که این کمبود هرگز به قحطی منجر نگردید. اگر به روزنامههای نوبهار، زبان آزاد، رعد و خود ستارة ایران مراجعه کنیم، مشاهده مینماییم که قحطی بزرگ از دورة علاءالسلطنه شروع شد و تا صعود مجدد وثوق به ریاستوزرایی ادامه یافت. حقیقت این است که دوره قحطی بزرگ ایران، در فاصله بین دو دوره ریاستوزرایی وثوق روی داد که عوامل گروه ضدتشکیلی مشغول جولان دادن بودند. او در هر دو دوره ریاستوزرایی خود یا مانع بروز قحطی در تهران شد و یا اینکه آن را مهار نمود. دیگر اینکه هیچ مسئولیتی از جانب قرارداد خوشتاریا متوجه وثوق نبود، او حتی این قرارداد را که در دوره رئیسالوزرای قبل از او یعنی سپهسالار تنکابنی امضا شده بود، به رسمیت نشناخت. بالاتر اینکه وثوق هرگز کنترل مالیه توسط روس و انگلیس را قبول نکرد، اینها همه اتهاماتی بود که از سوی گروه ضدتشکیلی علیه او ساز میشد تا به گمان خود دلیلی برای خیانتکاریاش بتراشند و به عبارتی توجیهی برای قتل او بیابند. حملات علیه وثوق حتی بعد از استعفای او نشان داد کمیتة مجازات و گروه ضدتشکیلی به چه میزان با وی عداوت میورزند. آنها اگر نتوانستند شخص وثوق را از پای درآورند، اما با قتل یکی از بستگان وی، عمق کینة خود را در مورد او به نمایش گذاشتند.
1) نوبهار، ش6، یکشنبه 4 رمضان 1335، 24 ژوئن 1917، «لایحه دفاعیه از طرف آقای وثوقالدوله.»
مواضع روزنامة ستارة ایران بعد از قتل مجتهد گزندهتر شد، این بود که دولت ابتدا به حسین صبا مدیر روزنامه اخطار شفاهی داد تا دست از رویة خود بردارد، اما او به روش خود ادامه داد، تا اینکه در اوایل ماه رمضان سال 1335 این روزنامه توقیف شد. برخی ناظرین بر این باور بودند برای جلوگیری از تکرار مطالبی شبیه به آنچه ستارة ایران درج میکرد، لازم است دقت و هوشیاری لازم در احراز شرایط و صلاحیت و هوّیت کسی که میخواهد امتیاز روزنامه دریافت کند، به عمل آید. دیگر اینکه باید محکمهای صلاحیتدار تشکیل گردد که دارای هیأت منصفه باشد، این هیأت هم باید مدافع آزادی و هم مراقب مطبوعات باشد تا از حدود قانونی خود تخطی ننمایند.(1)
نکتة مهم این بود که هر چه موضوع کمیتة مجازات به سوی روشن شدن سیر میکرد و هر چه این پرونده به نتیجه نزدیکتر میشد، بحرانها شدت بیشتری مییافت. وقتی ستارة ایران، بلندگوی تروریستها توقیف شد، بازار توزیع شبنامه داغ گردید. نوبهار در این ارتباط نوشت:
اخیراً باز بازار ژلاتین رواج یافته است، هر چه مملکت ما بیشتر به طرف آزادی سیر میکند، اخلاق عقبتر میرود. جمعی که معلوم نیست تا چه درجه بیکار و خبیثالفطره و بداخلاقند، به تازگی ژلاتین به امضای جعلی کمیتة مجازات منتشر نموده و در آنجا برای رد گم کردن شرحها راجع به چند نفر از خائنین نگاشته سپس روح مقصود خودشان را که عبارت از توهین به اشخاص خدمتگزار و فداکار مملکت است، بروز داده و جمعی از این قبیل اشخاص را طرف تعرضات سخیفانه خویش قرار دادهاند و از ترس اینکه مبادا خود به مجازات دچار شوند؛ آن را با کمال احتیاط فقط چند نسخه به بعضی جاها فرستادهاند. ما تقریباً از سیاق کلام استنباط کردهایم که این ورقه سیاه از چه ناحیه و با دستهای نالایق کدامین اشخاص مغرض نوشته شده است.(2)ولی وظیفه دولت است که از این قبیل
انتشارات سوء که نتیجهاش اغفال بعضی مردم بیخبر و مایوسیت خدام صمیمی مملکت است جداً جلوگیری نموده و مرتکبین آن را قهراً مجازات دهد. مجازات اینگونه میکروبهای مسموم کننده افکار از جلوگیری سایر نشریات لازمتر است، زیرا به نام یک کمیته، ژلاتین نوشتن و سپس جمعی به نام آن ژلاتین به مردم مکتوب نوشتن و پول خواستن، یک سلسله عملیاتی است که هرجومرج واقعی یک پایتختی را به عموم ثابت مینماید و بدیهی است که نتیجه این هرجومرجها برای ما در حال حاضر و آتیه چندان سودمند نخواهد بود.(1)
برخلاف تصوّر کسانی مثل بهار که گمان میکردند این اعلامیهها توخالی است، حادثهای نشان داد کمیته همچنان فعال است و تهدیدات آن هم بیهوده نیست. در آستانة غروب روز شنبه دهم رمضان سال 1335، منتخبالدوله خزانهدار کل که چندی پیش به جای مرنارد بلژیکی به کار خود مشغول شده بود، هدف گلوله مهاجمین کمیتة مجازات واقع شد و در دم جان سپرد. او درست در کنار خانه باقراوف به قتل رسید. یکی از نوکرهای صباحالسلطنه همسر سعدالملک به گمان اینکه ضاربین دزدند آنها را تعقیب کرد. این فرد بود که روپوش یکی از قاتلین را گرفت و قاتل آن را انداخت، سپس کت خود را هم که به دست این نوکر افتاده بود انداخت و گریخت. افخمالدوله برادر عینالسلطنه نقل میکند که ابتدا به او تلفن کردهاند و گفته اند وزیر مالیه او را میخواهد در خانه خود ملاقات کند.
منتخبالدوله از منزل خود با درشکه کرایهای به قصد ملاقات با وزیر مالیه حرکت کرد، درشکه حامل او از چهار راه خیابان امیریه عبور نمود و در همین لحظه دو نفر از عقب درشکه دو تیر به سوی او خالی کردند، مهمتر اینکه سپس این افراد جلو درشکه آمدند و با خونسردی تمام از دو طرف در رکاب درشکه ایستادند و با موزر به سوی منتخبالدوله شلیک نمودند. هشت گلوله هم به این شکل به او شلیک کردند و سپس پا به فرار نهادند. منتخبالدوله از درشکه به زمین درغلتید و در دم جان سپرد. درشکهچی به عوض کمک و یا حداقل ایجاد سر و صدا، از معرکه گریخت، قاتلین به سوی خیابان امیریه فرار کردند، دو تن از عابرین که شاهد
1) همان، «ژلاتین و هرجومرج.»
جنایت آنان بودند؛ ایشان را تعقیب کردند، حتی یکی از قاتلین به دست یکی از این دو تن افتاد که مانع فرار او شد. قاتل، دستگیرکننده خود را تهدید به قتل نمود و تلاش کرد از دست او بگریزد، اما عابر مذکور او را رها نساخت، اما قاتل به هر نحوی شده روپوش خود را از تن خارج کرد و خویشتن را از دست این مرد رها نمود و به فرار خود ادامه داد. در این بین آژانی سواره سر رسید و به تعقیب فراریان پرداخت. آژانهای کمیسری هم از اطراف سر رسیدند و شروع به تفتیش منازل و محلهای کسب اطراف کردند، اما با همه این احوال و با وصف اینکه تا پاسی از شب تجسس ادامه داشت، قاتلین دستگیر نشدند.(1)کلیة ادارات وزارتخانه مالیه و خزانهداری کل به این مناسبت تعطیل شد و همه در مراسم ختم منتخبالدوله که هنوز کسی نمیدانست به دست چه کسانی کشته شده است، گرد آمدند.
عصر یکشنبه یازدهم رمضان، وستداهل از سوی مستشارالدوله وزیر داخله احضار شد، او شخصاً همراه با معاونش عدلالملک دادگر با رئیس نظمیه گفتگو کرد. مطبوعات نوشتند وستداهل «راجع به کشف جنایتها تعلیماتی گرفت.»(2)این موضوع به طنز بیشتر شباهت داشت، هم وزیر و هم معاونش میدانستند ریشه قتلها در کجاست و نیازی به امر و نهی نبود. بهواقع این شخص وزیر داخله بود که تا آن هنگام همراه با برخی دیگر از وزرای کابینه مثل وزیر عدلیه و نیز برخی رؤسای ادارات مانع از رسیدن پرونده به نتیجهای در خور اهمیت شده بودند.
میرزا محمدخان منتخبالدوله به سال 1297 قمری در تهران به دنیا آمد، بنا براین موقع قتل تنها سی و هفت سال داشت. پدرش میرزاعلیاکبرخان معتمدالوزاره بود، او تحصیلات خود را در بیروت سپری کرد، پس جوانی تحصیلکرده به شمار میآمد. منتخبالدوله یکی از هفت پسر معتمدالوزاره بود که مدتها در برخی کشورهای عربی مثل حجاز و سوریه، سمت کنسولی داشت. مادر اینان اهل دمشق بود، همه فرزندان معتمدالوزاره تحصیلکرده و صاحب کمالات بودند. شخص منتخبالدوله فردی با صلاحیت شمرده میشد، او چند زبان بلد بود و در کار خویش بسیار ساعی
و سختکوش؛ «در وزارت مالیه چهار نفر مثل او نداشتند. در میان اداره از هر حیث امتیاز داشت. تقصیری هم علیالظاهر برای او نمیتوان فرض کرد مگر عداوت و هم چشمی.»(1)در همین فضای بحرانی، اندکی بعد از این قتل، سردار رشید پیشکار کل آذربایجان در راه سفر به تهران در عمارت حکومتی زنجان به ضرب گلوله به قتل رسید، نیز خبر رسید معین همایون در رشت به قتل رسیده است.
منتخبالدوله از نزدیکان وثوقالدوله بود، در کابینه اول او کفالت وزارت مالیه را بر عهده داشت. طبق مضمون یک سند، وقتی مشارالملک وزیر مالیه از کار خود کناره گرفت، وثوق طبق حکمی او را مأمور کفالت وزارتخانه مزبور کرد. وثوق به منتخبالدوله اجازه داد تا به هر نحوی که خود میداند ادارات بلاتصدی خزانهداری و محاسبات کل را اداره کند و به او خاطرنشان کرد پیشنهادهای خود را در این زمینهها با او در میان گذارد.(2)
گفتیم منتخبالدوله روز دهم رمضان سال 1335 به قتل رسید. سومین اعلامیه کمیتة مجازات هم بعد از این ترور منتشر گردید. در این اعلامیه غیر از بحث قتل او، اشارهای هم به میرزامحسن کرده بودند تا قتل او را باز هم توجیه نمایند، اما در این اعلامیه جز مشتی کلیگویی بدون مدرک و سند، هیچ برهانی بر ضرورت قتل او بیان نکردند. آنان مدعی شدند از مجتهد که به ادعای آنان محرکینی داشته، خواستهاند به راه و روش خود خاتمه دهد، اما او به این تهدید اعتنایی نکرده است. نیز آورده بودند «ما ممنون هستیم بعضی از کارگرهای او از این عمل متنبه شده و به کلی انزوا اختیار کردند و نیز خوشوقتیم عده دیگر مقام جسارت و طرفداری از او را به حدی نرسانیدند که دست ما به خون آنان رنگین شود.» هیچ دلیلی جز این مطالب بر قتل مجتهد ارائه نشد. تنها چیزی که بسیار گویاست اعتراف کمرهای است به اینکه میرزامحسن قبل از ترور چندین بار با او مکاتبه کرده و خواسته بود مانع قتل وی به دست کمیتة مجازات شود. بدیهی است هر کس کشف میکرد عملیات کمیته از کدام سرچشمه آب میخورد، به قتل میرسید، هم متینالسلطنه و هم
مجتهد به این دلیل کشته شدند.
اعلامیهای که از آن یاد شد، بهواقع بعد از ترور بی دلیل منتخبالدوله منتشر گردید. آنان که این جوان را به قتل رسانیده بودند، نوشتند تا «حدی که مجاز به افشا و انتشار» دلایل این قتل هستند به آن میپردازند. در این بیانیه از شوستر و اقدامات او در ایران حمایت شد و اینکه «یک مستشار وظیفهشناسی را که با یک روح پاک و نیت مقدس در صدد ایفای مأموریت بود، از ایران بیرون کردند. هنوز از خاطرهها فراموش نشده که بیرونکنندگان شوستر با چه قدرت غیرمحدودی یک نفر دیگر را به نام مرنارد در مسند خزانهداری برقرار و با اختیارات مطلقه مقدرات ایران را به او محول داشتند.» نویسندگان بیانیه این موضوع را که مرنارد که بود و چه کرد، موضوعی عرضی دانستند و بدون اینکه بین قتل منتخبالدوله و این اظهارات به مردم توضیحی دهند، نوشتند: «این مستخدم با لیاقت دولت کاملاً ملتفت شد که کدامین مقصود شوستر را از ایران خارج و غرض اصلی از این تغییرات چه میباشد.» این بود که منتخبالدوله به زعم گردانندگان کمیتة مجازات، خود را کمتر از همکاران مرنارد تلقی نکرد و «دید میتواند هواخواهان او را به اقامه دلیل متقاعد نماید که: من اولیتر از آنها هستم. حالا با چه وسایل مستقیم و غیرمستقیم مدعای خود را عملاً ثابت کرده جانشین مرنارد(1)شد، کاری نداریم و مجازات او را به واسطه افشای مواد کنترل(2)و راهنمایی دیگری که جزء به جزء در نامه اعمالش ثبت است، نبوده بلکه به واسطه عملیات و اقدامات تازهای بود که از ده روز به این طرف شروع کرده بود. پس، مجازات او از نقطهنظر الاهم فالاهم [بود] و بار دیگر میگوییم خوب است همکاران مشارالیه این سودای خام را از سر به در کرده، خود را دچار مهلکه ننمایند.»(3)
میبینیم که هیچ دلیلی برای این جنایت عنوان نشده بود، تنها دلیل موضوع را جانشینی منتخبالدوله به جای مرنارد عنوان کردهاند، اصلاً توضیح ندادهاند از ده روز به این طرف او چه اقدامی انجام داده بود که مستوجب مرگ بود. دلیل دیگری هم البته وجود داشت: منتخبالدوله از بستگان وثوقالدوله به شمار میرفت، تصدی خزانه
توسط بستگان وثوق امری نبود که گروه ضدتشکیلی و جوخة ترور آن را خوش آید.
همینجا باید گفت بعد از هر ترور ظاهراً بیانیهها را علیاکبر ارداقی تهیه میکرد، عمادالکتاب این بیانیهها را خوشنویسی مینمود و عبدالحسین شفائی مشهور به شفاءالملک هم آنها را با ژلاتین تکثیر میکرد. این اعلامیهها توسط اعضای کمیته در دل شب در نقاط از پیش تعیین شده پخش میگردید و یا توسط پست تهران در کمال آرامش توزیع میشد. عامل اصلی این کار هم محمودخان پهلوی بود؛ همان که با نام محمود محمود تاریخ هشت جلدی روابط ایران و انگلیس را بعدها نوشت. به طور کلی کمیتة مجازات چهار اعلامیه منتشر کرد، سه تای آنها بعد از ترور متینالسلطنه، میرزامحسن مجتهد و منتخبالدوله پخش گردید و یکی از آنها به واقع بیانیهای بود در پاسخ به یک اعلامیه دولتی. در هیچ کدام از این بیانیهها، به دلیل واقعی ترور افراد اشارهای نشد؛ آنچه نوشته شد بیشتر نوعی انشا نویسی بود تا اقامة برهان برای توجیه کشتن افراد. مقتولین به خیانت متهم میشدند اما هرگز نوشته نشد خیانت آنان چه بوده است؟ تهدید و تطمیع از این بیانیهها به خوبی قابل فهم بود، آنان بدون نام بردن از فردی خاص یا جریانی ویژه، میخواستند برخی افراد راه و رسم خود را تغییر دهند و دست از خیانت بردارند تا در زمره مقتولین آتی قرار نگیرند. به قول منشیزاده آنها تصمیم گرفته بودند با این روش نظر خود را به اطلاع عموم برسانند و به نقشههای خود حالت جدیتری بدهند.(1)
بعد از قتل منتخبالدوله بود که برخی روزنامههای پایتخت به تکاپو افتادند. آنان دانستند عملیات و جنایات کمیتة مجازات را هیچ حدی محدود نمیکند. بنابراین دست به کار شدند و شروع به نگارش مقالات انتقادی کردند. آتشینترین مقالات به قلم ملکالشعرای بهار، این ناظر تیزبین حوادث منتشر شد. در این ایام بهار دل به دریا زد و شجاعانه، مقالاتی در ارتباط با قتلهای اخیر منتشر ساخت. بهار درست نقطه مقابل حسین صبا بود. در این دوره روزنامة نوبهار سخنگوی جناح میانه دمکراتها و ستارة
1) ایران در جنگ بزرگ، ص423.
ایران سخنگوی جناح افراطی آن بود. نیمههای اوّل ماه رمضان سال 1335، بار دیگر ملکالشعرای بهار انتخابات مجلس و ضرورت انجام هر چه سریعتر آن را کانون توجه خود قرار داد. در آن زمان کمیتة مجازات به خیال خود عملیاتی مهم انجام داد تا اثبات کند هنوز از پای نیفتاده است. تمام این عملیات همراه با بحرانهای مصنوعی سیاسی و اجتماعی و اقتصادی برای آن صورت میگرفت تا نظم و انسجام جامعه را متلاشی سازند و زمینههای استقرار حکومتی دیکتاتوری را فراهم آورند. این نکتهای بود که یکی از عمدهترین دلمشغولیهای برخی مشروطهطلبان میانهرو و اصلاحطلبان واقعی مثل همین بهار را تشکیل میداد. هدف اصلی کمیته این بود که مانع تشکیل مجلس شود؛ زیرا به طور قطع مشخص شده بود اکثریت پارلمانی در اختیار حریف خواهد بود. نیز تشکیل مجلس به مفهوم استقرار نظم و امنیت و آرامش در کشور به شمار میرفت، بحرانسازان درست به همین دلیل تلاش میکردند مانع برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس چهارم شوند؛ عملاً هم مجلس زمانی تشکیل شد که رضاخان یکهتاز عرصة میدان سیاست ایران شده بود. بهار در مقالهای اساسی در روزنامهاش این مهم را مورد توجه قرار داد، او بحث بحرانهای ایجاد شده توسط کمیتة مجازات را با تشکیل مجلس مرتبط دانست و نوشت:
بیش از این نمیشود در عین بی تکلیفی زندگانی کرد، زیاده از این توانایی آن نیست که در برابر هجوم یک آنارشی افکاری دست روی دست هم گذارده تماشا کرد و افزون تر از این ممکن نیست یک مملکت در زیر آوار پریشانی حواس و تشتت افکار و تحزبات خودسرانه زیست نماید. مملکت شبیه به اواخر انقلاب فرانسه شده است، دستهجات بر ضد یکدیگر برخاستهاند،(1)هر دسته دستة دیگر را خائن میداند، فحش و تهمت مثل گلوله در ریزش، شبنامههای بهتآور مثل کبوتران نامه در پرواز، خادم و خائن مخلوط. اغراض شخصی دستاندرکار و محرک افکار عمومی، پیغامات تهدیدآمیز و گرفتن پول در کار مداومت و خلاصه یک هرجومرج عظیمی است، سوءظن و بددلی در سینههای پرانتقام انباشته، فقط چیزی که کسر داریم تهیه دستهجات مسلح و جنگ در وسط خیابانها و کار
1) کذا: برخاستهاند.
گذاشتن یک دستگاه گیوتین در وسط میدان توپخانه!!!... این است حال مرکز مملکت ما و این است عاقبت آن مملکتی که نه با قانون استبداد اداره میشود و نه با قانون مشروطیت و احساس این ناملایمات است که ما را به نگارش این سطور مجبور مینماید و به ما میگوید که به شما بگوییم مجلس ملّی لازم است تا هر کس خودش را بشناسد و تعویق در امر انتخابات نیست مگر یک خیانت فاحش...(1)
به عبارت بهتر بهار بدون اینکه مستقیماً سراغ کمیتة مجازات رود، نشان داد بحرانسازان هدفی جز ناامن کردن کشور ندارند و نخستین هدف آنان این است که از تشکیل قوّة مقننه جلوگیری کنند، زیرا این موضوع را مغایر منویّات خود میدانند. بالاتر اینکه بهار پشت پردههای عملیات کمیتة مجازات را هم نشان داد و بدون اینکه از کسی نام برد، از دستهای قدرتمندی که کمیته را هدایت میکردند سخن به میان آورد.
روز هجدهم رمضان سال 1335، روزنامهها خبر دادند اداره نظمیه ظرف دو روز اخیر چهار- پنج تن را دستگیر کرده است. بنا به اطلاعات داده شده، این افراد مظنون به دخالت در عملیاتهایی بودند که منجر به کشته شدن عدهای شده بود که تاکنون از آنان یاد کردهایم. دستگیرشدگان به زودی مورد استنطاق قرار گرفتند، اما بنا به همان گزارش نتیجة تحقیقات ادارة نظمیه تا آن زمان روشن نبود. در همین حال مأموران نظمیه و آژانها به طور بیست و چهار ساعته مشغول گشتزنی در خیابانهای تهران شدند، اینان مسلحانه کلیة حرکات مشکوک را زیر نظر گرفتند.(2)
از نام و نشان دستگیرشدگان کوچکترین اطلاعی به بیرون درز نکرد. اما چند روز بعد خبری مهم و کوتاه در جراید انتشار یافت که کمتر کسی از اهمیت آن باخبر بود: «آقای مورخالدوله منشی اوّل سفارت آلمان که به اتهام مربوط بودن با کمیتة مجازات از طرف نظمیه جلب شده بودند، اخیراً نظر به رفع این سوءظن و اقدامات سفارتخانههای متحدین و سفارت اسپانی مستخلص شده و به قراری که شنیده شد از طرف سفارت اسپانی تقاضا شده است که جبران این مسئله فراهم آید.»(3)در متن این
خبر چند نکته گفته و ناگفته وجود دارد: نخست اینکه در همان ساعات و شاید دقایق اوّلیه بازداشتهای نخستین کمیتة مجازات، معلوم شده مورخالدوله با کمیتة مجازات مرتبط بوده است، به همین دلیل او را دستگیر کردند. ثانیاً نکته مهم دیگر این خبر آن است که معلوم نشد میزان ارتباط مورخالدوله با سران کمیته به چه اندازه بوده است؛ بالاتر اینکه اگر این موضوع اتهام بود، چرا مورخالدوله و جراید مدافع او به نحوی این موضوع را موشکافی نکردند و دلایل عدم ارتباط او را با کمیته توضیح ندادند؟ سوم این موضوع چه ربطی به سفارتخانههای قدرتهای خارجی و به قول نشریات، سفارتخانههای متحدین و سفارت اسپانیا داشت؟ چرا سفارت اسپانیا به این شکل آشکار در مسائل ایران دخالت کرد و از دولت ایران خواست مسئله دستگیری مورخالدوله را به شکلی جبران نماید؟ رابعاً خود مورخالدوله در خاطراتش آورده است که بعد از این ماجرا از سفارت آلمان استعفا داد، اگر اتهام یادشده دروغ بود چرا وی از منصب خود مستعفی شد؟ نکته مهمتر این است که یکی از همکاران کمیتة مجازات یعنی تقی بینش بعداً با وساطت کمرهای منصب مورخالدوله را به دست آورد، این خود نکتهای است پر اهمیت.
گفتیم یکی از دستگیرشدگان مورخالدوله سپهر منشی سفارت آلمان بود که درست زمانی که سر کار خود میرفت، در میدان توپخانه توسط نظمیه بازداشت شد. برای آزادی او تلاشهای فراوانی صورت گرفت، سفارتخانههای آلمان، اطریش و اسپانیا به دستگیری او اعتراض کردند و بالاخره با وساطتهای دیگر، او را رها نمودند بدون اینکه توضیح دهند مورخالدوله را چرا گرفتند و چرا آزادش ساختند؟ خود مورخالدوله علت را این میداند که دولت تصوّر میکرده توطئهگران با سفارت آلمان مرتبط بودهاند به همین دلیل او را بازداشت کردهاند. روز پانزدهم رمضان سال 1334 زمانی که وی از میدان توپخانه به سوی سفارت آلمان میرفت، یعنی پنج روز بعد از قتل منتخبالدوله، توسط پلیس مخفی بازداشت شد و به نظمیه تحویل گردید. بلافاصله زومر(1)کاردار سفارت آلمان همراه با وزیرمختار اطریش و کاردار سفارت عثمانی دست به کار شدند تا او را آزاد نمایند، اینان به منزل رئیسالوزرا
1) Summer.
رفتند و از موضوع جویا شدند، اما او اظهار بیاطلاعی کرد. در این ماجرا مسیو درومرو وزیرمختار دولت اسپانیا که حافظ منافع دولت آلمان در ایران بود، نقش بسیار فعالی داشت؛ در آن زمان پرچم دولت آلمان از سر در سفارت برداشته شد و به جای آن پرچم دولت اسپانیا در اهتزاز بود، روزنامة کوکب ایران نوشت «ما با سابقه اطلاعی که به حال آقای مورخالدوله داریم این اقدام نظمیه را بیمورد میدانیم.»(1)روزنامة وطن هم این امر را خارج از نزاکت و شئون دیپلماتیک دانست و خبر داد که وزیرمختار اسپانیا جداً به این رفتار اعتراض کرده است. به هر حال در نتیجه هیاهویی که از سوی وزیران مختار دول بیگانه و سر و صدای مطبوعات به راه افتاد، مورخالدوله بعد از چهار روز آزاد شد. برای اینکه دولت ایران مجبور به عذرخواهی رسمی از سفارت آلمان نشود، احمدشاه نشان درجه اوّل شیر و خورشید را با حمایل سرخ به مورخالدوله اعطا کرد و او از هم از تعقیب قضیه و مطالبه خسارت صرفنظر نمود. همان روزی که مورخالدوله توقیف شد، دو تن از اعضای کمیته یعنی احساناللهخان و حاجی علیاصغر تبریزی هم بازداشت شده بودند. به دلیل تهدیدات کمیتة مجازات این دو هم درست همان روزی که مورخالدوله آزاد شد، مرخص گردیدند. حاجی باباخان اردبیلی مستقیماً با عبداللهخان بهرامی گفتگو کرد و مأموریت خود را به صریحترین وجهی از سوی کمیته به او ابلاغ نمود و تقاضای استخلاص دستگیرشدگان را نمود؛ روز بیستوهفتم رمضان سال 1335 این دو تن آزاد شدند. اما بعد از این ماجرا در بیست و سوّم شوال 1335 در اثر اعترافات بهادرالسلطنه کلیه اعضای کمیتة مجازات مجدداً دستگیر گردیدند.(2)
درست مصادف با دستگیری اعضای کمیته، هواداران اینان میگفتند برای اینکه به فضای موجود خاتمه داده شود باید عدهای از کارمندان دوایر اداری را که از نظر کمیته متهم به خیانت هستند، اخراج کرد. روزنامة بامداد روشن، در برابر تروریستها سر تسلیم فرود آورد. این روزنامه با پیشنهاد مزبور موافقت نمود و نوشت سران کمیتة مجازات اسامی اشخاص مظنون و بدسابقه را به هیأت دولت
تقدیم کند و انفصال آنان را مطالبه نماید. به دید این روزنامه به طور قطع دولت با این امر همدلی نشان خواهد داد.(1)این مقاله یک روز بعد از دستگیری اعضای کمیته منتشر شد. حال سئوال این است اگر اعضای کمیته همگی دستگیر شده بودند، اولاً چه کسی و یا کسانی خطاب به بهار و سایر کسانی که با عملیات تروریستی مخالف بودند نامه مینوشتند؟ ثانیاً چرا مطبوعات آن روز و همین بامداد روشن از اعضای کمیته احساس ترس میکردند؟ آیا مسئله غیر از این بود که همه میدانستند گردانندگان اصلی کمیتة مجازات کسانی هستند که از هرگونه تعقیب و امکان دستگیری مصون هستند و امکان تجدید فعالیت آنان به گونهای دیگر وجود دارد؟
نخستین باری که روزنامة نوبهار به شکلی واضح و آشکار به تحلیل کمیتة مجازات پرداخت، اواخر ماه رمضان و البته بعد از قتل منتخبالدوله بود. بهار در آن تاریخ شاید تصوّر میکرد دولت عزم جزم کرده تا با کمیته برخورد کند؛ پس تحلیل مستدل خود را ارائه نمود. اما جالب اینکه درست همان روزی که این تحلیل منتشر شد، نخستین دستگیر شدگان مثل احساناللهخان مجدداً آزاد گردیدند. در این مقاله کمیته دارای «افکار متشتته» دانسته شد، گروهی که «برخی آن را به بعضی از فرق سیاسی منتسب میدانند و گروهی برعکس آن را نتیجه فکر یکی دو نفر از متنفذین متمول و یک یا چند نفر از آزادیطلبان بدون بستگی به حزب و جمعیتی تصوّر مینمایند.»(2)تا همین جای بحث بهار بدون اشاره صریح دو نکته را روشن ساخته است: کمیتة مجازات با برخی احزاب و فرق سیاسی مرتبط است، بدون تردید این گروه نه گروه دمکراتهای تشکیلی بودند و نه اعتدالیها و نه گروه اتفاق و ترقی. این سه مطرحترین احزاب سیاسی آن زمان بودند، غیر از اینان تنها گروه مهمی که وجود داشت، گروه دمکراتهای ضدتشکیلی بود، به طور قطع منظور بهار از انتساب کمیتة مجازات به گروهی خاص، میتواند این گروه باشد. دوّمین نکته این است که بهار اشاره کرده یک یا چند تن از متمولین پشت عملیات کمیتة مجازات هستند، این متمولین بهواقع تشکیلات یاد شده را آلت فعل خود برای رسیدن به
اهدافی مشخص کرده بودند. این متمولین چه کسانی بودند؟ بهار به این موضوع اشارهای نکرده است، اما مسئله از این هم مهمتر است، ظاهر قضیه همان بود که بهار مورد اشاره قرار داد؛ اما واقعیتی دیگر در پشت تکاپوهای کمیتة مجازات قرار داشت که به آن در آینده اشاره خواهیم کرد.
بهار در ادامه مقاله خود نوشت، فکر مجازات خائنین از ابتدای مشروطه وجود داشت؛ اما «چون افکار عمومی در زیر تهدیدات شدید اجانب تروریزه شده بود»، دولت نمیتوانست و ملّت هم قادر نبود با ترور، مجازات را عملی سازد. انقلاب روسیه باعث شد فشار امپراتوری تزاری از دوش ملّت ایران برداشته شود، اهمیت قضیه در این بود که روسیه همیشه در ایران عدهای را زیر چتر حمایتی خود قرار داده و آنها را به هر شکل ممکن زیر نفوذ خود میگرفت. وقتی این وضع حادث شد دو راهحل در برابر ایرانیان قرار داشت، یکی از این راهحلها بر اساس «ناموس تکامل» بود و دیگری بر اساس «ناموس انقلاب.» حرکت پلکانی و گام به گام اصلاحات امری بود که امثال بهار آن را ناموس تکامل مینامیدند و حمایت از تحول انقلابی بدون در نظر داشتن زمینهها و بسترهای عینی و ذهنی مقولهای بود که از آن به انقلاب تعبیر میکردند. به عبارت بهتر، در آن زمان هنوز از واژه انقلاب، هرجومرج و تندروی و بی نظمی به ذهن متبادر میشد، به همین علت عدهای با این مفهوم مخالفت میکردند.
بهار از چیزی حمایت میکرد که خود آن را ناموس تکامل نام نهاد، منظور از ناموس تکامل؛ اجرای مواردی مثل تأسیس مجلس، دوایر اداری منظم، تأسیس محکمه صلاحیتدار و امثال آن بود تا به صورت قانونی و بدون دست یازیدن به خشونت، ریشه خیانت که اجانب بودند، از بن کنده شود و از سویی خائنین هم مجازات شوند. اما ناموس انقلاب «عجولتر» است. بهواقع بهار هم مثل عدهای دیگر انقلاب را مترادف با ترور و آدمکشی تلقی کرد، او نوشت «ترور در سیاست داخلی همانقدر که مؤثر و سریعالنتیجه است، به همان درجه در تعیین مشی سیاست خارجی و جبران خطاهای سیاسی گذشتگان ممکن است بینتیجه و بلکه مضر واقع شود.»(1)بهار تحتتأثیر شرایط کشور و زیر فشار تبلیغاتی و سیاسی ناشی از عملیات
1) همان.
کمیتة مجازات نوشت با مجازات فوری خائنین موافق است، اما به بیانیه دولت و اطلاعاتی که از «زمامداران جمهور» در اختیار مردم قرار دارد، اشاره کرد: این اطلاعات و اخبار «به ما میگوید که برای جلب نفع بزرگ میتوان موقتاً از منافع درجه دوّم صرفنظر نمود.»(1)اما او نگفت این منافع بزرگ چیست و منافع درجه دوّم کدام است؟ بهار به صراحت عملیات کمیتة مجازات را محکوم نکرد، زیرا رعب و هراس بر همه از جمله او سایه افکنده بود. به عبارتی، تعابیر بهار در مورد کمیته بسیار ملایم بود، اگر کسی مواضع او را نمیدانست اینگونه به نظرش میرسید که شاید وی با اینگونه عملیات موافق است؛ حال آنکه با منطق و تفکر سیاسی بهار هرگونه آدمکشی با هر نامی محکوم بود.
وقتی اعضای کمیتة مجازات دستگیر شدند، هیچ روزنامهای از ترس بدان نپرداخت. تنها موردی که به عملیات کمیته اشاره شد، مربوط به مقالهای از ملکالشعرای بهار بود که فقدان امنیت و وجود کمیتة مجازات را عامل تشدیدکننده بحران اجتماعی ایران دانست. با اینکه در آن زمان اعضای کمیته بازداشت بودند، نامهای شدیداللحن خطاب به مدیر نوبهار نوشته شد که اولاً امضای کمیتة مجازات داشت و ثانیاً درست چهار روز قبل از آزادی آنان به دست کمیسر تأمینات، نوشته شده بود. اصل نامه در پاسخ به بیانیه هیأت دولت نوشته شده بود که اعضای کمیته را از عملیات وحشت و ترور برحذر میداشت و توصیه میکرد دست از این اعمال بردارند تا دولت بتواند اصلاحاتی را که مورد نظر است در پیش گیرد.(2)کمیتة مجازات ضمن پاسخی مفصل و مطوّل که نثر آن برخلاف بیانیههای سابق آن پختهتر بود و معلوم بود به دست فردی باسواد نوشته شده است، نوشت اگر روزی خود دولت خائنین را مجازات کند، همان دقیقه که خائنی به دار مجازات آویخته شود، همان دقیقه خود را منحل خواهد ساخت و آن روز، روز سعادت ملّت ایران و بزرگترین قدمی خواهد بود که کابینه حاضر برای افتخارات خود تدارک دیده است.(3)بخشی از متن نامه آنان به روایت شیخ مردوخ کردستانی به این شرح بود:
... در پایان مقاله با یک نظر تحقیر و یک لهجة تند، مدیر نوبهار را به واسطه مندرجات مغرضانه او سرزنش کرده، میگوییم: همان مقصود و منظور خصوصی که شما را وادار به این اعتراضات کرده است، دیگر نمیگذارد با چشم حقیقت حقایق اشیاء را ادراک نمایید. کمیتة مجازات با آن نیت پاک و محبت مخصوص که نسبت به تمام هموطنان خود دارد، عجالتاً همین ملامت و توبیخ را در حق یک نفر هموطنی که تازه زبان حقیقتگویی را بسته و متأسفانه جامه دیگری به تن کرده است، کافی دانسته، امیدوار است بعد از این، حقایق احوال را بهتر از این استنباط نماید.(1)
از آن سوی، بامداد روشن به فیروزمیرزا نصرتالدوله حمله برد و او را متهم به خیانت نمود. از فیروز با عناوینی مثل «لیدر خائنین» نام برده شد. اما فیروز که نشان داد مرعوب جو ساخته شده توسط کمیته و ارگانهای مطبوعاتی آن نشده است، پاسخ داد اگر در کشور مرکزی وجود داشت که به اتهامات رسیدگی مینمود و از اتهامزنندگان مؤاخذهای میکرد، او خوشوقت میشد صدق و کذب این ادعاها را معلوم سازد.(2)
از همه بالاتر دولت در همان ابتدای امر به خوبی دانسته بود چه روزنامهها، احزاب، شخصیتها و احیاناً سفارتخانههایی در دسیسههای کمیتة مجازات دخالت داشتهاند، اما از کنار همه چیز به سادگی گذشت، دلیل امر واضح بود: یا برخی اعضای کابینه با دسیسهگران مرتبط بودند و یا اینکه مرعوب وضعیت و شرایط شدند. به طور مثال روزنامة صدای ایران که همسو با ستارة ایران، با افراطیترین جناحهای درگیر تحولات این زمان ارتباط داشت، بلافاصله بعد از دستگیری سران کمیتة مجازات توقیف شد. اما همین روزنامه بدون اینکه دلیل توقیفش را صریحاً گفته باشند، روز سیام رمضان همان سال باز هم بدون توضیحی دوباره منتشر گردید و به عبارتی از آن رفع توقیف به عمل آمد.
حدود چهلوپنج روز بعد از ترور منتخبالدوله، این بار نظمیه دست به کار شد. کلیه متهمین در یک روز مشخص دستگیر شدند. میگفتند اینان را بهادرالسلطنه لو داده
و نظمیه موفق به کشف شبکه آنها شده است. اما این ظاهر ماجرا بود. نظمیه از قبل میدانست عوامل قتل چه کسانیاند و با کدامین محافل مرتبطند. به نظر میرسد چون همه اینک از ماهیت موضوع مطلع شده بودند، مستشارالدوله از وستداهل رئیس نظمیه خواست آنان را بازداشت کند تا اولاً از تنش در جامعه کاسته شود، ثانیاً اقتدار دولت علاءالسلطنه زیر سئوال نرود و ثالثاً اعضای کمیتة مجازات با آسودگی در جایی به طور موقت اسکان یابند که هیچ جایی بهتر از زندان برای این منظور وجود نداشت.
به دلیل نقش بهادرالسلطنه در لو رفتن تشکیلات کمیتة مجازات، او مورد پیگرد واقع نشد، وی آزادانه به کردستان رفت اما در آنجا به دلیلی که بر ما شناخته نیست بازداشت و در سال 1299 شمسی خانوادهاش از دولت مشیرالدوله که به جای وثوق آمده بود، تقاضای مخارج کردند. بالاخره وی در جنگ با اسماعیلآقا سیمیتقو به سال 1300 یا 1301 در آذربایجان کشته شد و ظاهراً تا مدتها کسی از این واقعه خبر نداشت.
در ارتباط با قتل منتخبالدوله، در شماره اول نشریة تاریخ معاصر ایران(1)نقل قولی از محمدرضا آشتیانیزاده آمده است که صحیح نیست. در این گفتگو آمده است ابوالفتحزاده به کریم دواتگر گفت کمیته حکم قتل منتخبالدوله را داده است و او باید او را به قتل رساند. کریم هم فریب خورد و در مصاحبت ابوالفتحزاده؛ منتخبالدوله را بدون اینکه کمیته در مورد او رأیی صادر کرده باشد، به قتل رسانید و کمیته هم به دلیل سرپیچی از فرمان، کریم را به مرگ محکوم کرد. عامل قتل منتخبالدوله هم حسینخان لله که روایت از قول او نقل شده، احساناللهخان و رشیدالسلطان دانسته شده است. این روایت صحیح نیست. در آن زمان کریم دواتگر کشته شده و احساناللهخان متواری بود. دیگر اینکه آشتیانیزاده؛ متینالسلطنه را نخستین قربانی کمیته دانسته است که چنین نیست، نخستین قربانی اسماعیلخان، رئیس انبار غله و دومین آنها کریم دواتگر بود و متینالسلطنه سومین قربانی به شمار میآید.
کمیتهای که ظاهراً برای مبارزه با غارتگران و خائنین تشکیل شده بود، به سرعت
1) تاریخ معاصر ایران، کتاب اول (تهران، مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی، 1372)، ص143 به بعد.
بستری مناسب برای رشوه خواری یافت. اینان با تهدید، از ثروتمندان و بزرگان قوم پول دریافت میکردند. ظاهراً همین موضوع علت اصلی دستگیری آنان بود. در صفر سال 1336 خلاصه استنطاقهای اعضای کمیتة مجازات در ششصد صفحه به هیأت دولت تقدیم شد. ملکالشعرای بهار تقاضا داشت این استنطاقها علنی شود. در روزنامة نوبهار نوشته شد این امر برای پی بردن به ماهیت و مقاصد کمیته ضرورت دارد. نوشته شد باید معلوم شود وجوه لازم برای عملیات کمیتة مجازات از کجا میآمده است، توضیح داده شد فقط چند مورد از این موارد روشن شده است که به این شرح است: از سپهسالار اعظم توسط سالار منصور دویست تومان گرفتهاند، مرآتالممالک چهل تومان داده است، میرزاعلی تاجر شالفروش یکصد تومان به کمیتة مجازات پول پرداخت کرده است، سردار معظم خراسانی اوّل سیصد تومان و بعد در مرتبه دوّم دویست تومان داده است. عمادالکتاب در دستنوشتههای خود آورده که وقتی کمیته شروع به عملیات کرد، سردار معظم خراسانی مشهور به تیمورتاش به خانه همه کسانی که میشناخت رفت تا جان خود را نجات بخشد. مهمترین ملاقات او با مشاورالممالک انصاری بود که حاضر شد پنج هزار تومان برای نجات جانش بدهد. اینکه چرا تیمورتاش به خانه مشاورالممالک رفت و این پیشنهاد را به او نمود، خود به خود واجد اهمیت است. این موضوع نشان میداد مشاورالممالک نمیتواند با گروه توطئهگر بیارتباط باشد، اگر غیر از این بود چرا تیمورتاش در خانه او را کوبید؟ عمادالکتاب خود میگوید در آن زمان علیقلیخان مشاورالممالک انصاری مصدر کاری نبود، پس چرا تیمورتاش به نزد او رفت؟ عماد نقل میکند تیمورتاش تصور میکرد انصاری در این تشکیلات دخالتی دارد، به همین دلیل به وی نزدیک شده بود. دیگر اینکه برخی متصدیان اجرایی کشور از بیم جان خود دست نیاز به سوی نصیرالسلطنه دراز کردند. به دستور او تیمورتاش عریضة مفصلی از خدمات خود خطاب به کمیتة مجازات نوشت و مبلغی هم جوف پاکت گذاشت و به نصیرالسلطنه تسلیم نمود «و در موقع تسلیم چند قطره اشک هم از دیدگان محزون خود جاری نموده بودند.»(1)
از وثوقالدوله هم ابتدا سیصد تومان و بعد در مرحله دوّم هشتصد تومان پول
1) دست نوشتههای عمادالکتاب در: بررسیهای تاریخی، سال یکم، ش2، مهر 1373، ص69.
گرفتند، کمالالوزاره یکصد و سی و پنج تومان داده و وثوقالسلطنه هم مقداری پول داده، بعلاوه روغن و سایر مایحتاج آنان را فراهم کرده بود. نوبهار فاش ساخت واسطه دریافت پول، بهادرالسلطنه بوده و دیگری هم واسطه بوده که «مقام رسمیت ایشان فعلاً مانع از افشای نام ایشان است!» در ادامه نوشته شد:
ملت باید این استنطاقات را از دولت مطالبه نماید و بر بسی حقایق واقف شود و خیلی از اشخاص را بشناسد!... اینها بودهاند کسانی که از آزادیطلبان اظهار نفرت مینمودند و خود را چکیدة احساسات و اخلاق دانسته و میگفتند که ما برای اصلاح میان بستهایم و میخواهیم خائنین و رشوهخواران را مجازات دهیم! اینها بودهاند که به نام ترسانیدن دولت و گرفتن ریاست بریگاد مرکزی(1)برای یک نفر از اعضای خودشان مبادرت به قتل بدبخت منتخبالدوله نموده و جان چنان جوان بیگناهی را دستاویز ترسانیدن دولت و گرفتن مقام نمودهاند!(2)
بعد از چاپ این خبر مرآتالممالک که نامش در لیست رشوهدهندگان بود، پرداخت وجه به کمیته را تکذیب کرد. او نوشت نه از مؤسسین کمیته بوده و نه از تهدیدشدگان؛ بلکه عمادالکتاب به فرزندان او درس خطاطی میداده و در ازای این کار هم حقوق دریافت میکرده است، گاهی هم به رسم قرض مبلغی از او دریافت مینموده که بازپس داده است؛ حال اگر عمادالکتاب این پولها را به کمیتة مجازات میداده او خبر نداشته و البته در این زمینه مسئولیتی ندارد.(3)لازم به یادآوری است که منتخبالدوله جانشین مرنارد بلژیکی بهعنوان رئیس خزانهداری ایران شده بود، مرنارد هم به نوبه خود پیشتر جانشین مورگان شوستر گردیده بود. منتخبالدوله از محشورین وثوق و در عین حال برادر داماد او بود.
معلوم شد سردارمعظم خراسانی مشهور به تیمورتاش که بر جان خود از ناحیه کمیتة مجازات بیمناک بود، نصیرالسلطنه را واسطه کرد تا از آنان بخواهد کاری به او نداشته باشند. به قول منشیزاده کمیتة مجازات تشکیلاتی سرّی بود با اهداف نظامی. به همین
دلیل باید برای تأمین مخارج عملیات خود پول دریافت میکرد. این پول نه از طرق متعارف و معمول، بلکه از راه رعبی که آنان در دلها افکنده بودند به دست میآمد. این نکتهای است که مورد تأکید خود منشیزاده هم واقع شده است. او در بازجوییهای خود نقل میکند «هزینههای لازم از ترور و دهشتی که بر اثر عملیات تروریستی در اذهان پراکنده شده بود» به دست میآمد. آنان از طریق ایجاد رعب و وحشت پولهایی از اشخاص مختلف دریافت میکردند، به طور مثال از طریق قاضی ارداقی دویست تومان از سالار منصور گرفتند. در ازای دریافت این وجه به او قبضی هم نشان دادند و بعد از رؤیت او آن را آتش زدند. سیصد تومان به واسطة بهادرالسلطنه از سردار معظم خراسانی گرفتند، مبلغ یکصد تومان از میرزاعلی تاجر دریافت کردند که واسطة امر هم مشکوةالممالک بود. آنان حتی توانستند به واسطة بهادرالسلطنه از شخص وثوق مبلغ چهارصد تومان دریافت دارند. در برابر این وجه یک قبض ساختگی با مُهر و امضای جعلی تهیه و توسط بهادرالسلطنه به وثوق داده شد.(1)
سردار معظم همراه با سیدمحمد تدین و حاجیآقا شیرازی سه تن از کسانی بودند که مورد حمایت وثوق بوده و بعدها از قرارداد 1919 حمایت مینمودند.(2)حاجیآقا شیرازی به سال 1308 شمسی در دورة سلطنت رضاشاه در روستایش به طور مشکوکی کشته شد، سردار معظم وزیر مقتدر دربار رضاشاه هم بعدها قربانی دسیسهای شد که همین بحرانسازان برایش فراهم آوردند؛ خلاصه اینکه این باند تا تکوین حکومت پهلوی همچنان فعال بود. سردار معظم در هشت صفحه به طور مفصل شرح زندگی خود را نوشته و همراه آن سیصد تومان وجه نقد به دست نصیرالسلطنه داد تا از کمیته برای او تأمین بگیرد. به روایت عمادالکتاب که اندکی با روایت کمرهای تفاوت دارد؛ سردار معظم مبلغ سیصد تومان به انضمام یک پاکت لاک و مُهر شده به واسطة بهادرالسلطنه برای سران کمیته ارسال نمود تا از مرگ رهایی یابد. در این نامه او شرح خدمات خود را به ایران توضیح داد. او خواسته بود نشان دهد برای اعتلای ایران تلاش کرده و از نام بیگانه و عمال اجانب هم نفرت
دارد. در جریان تحقیقات معلوم شد بهادرالسلطنه این نامه را از نصیرالسلطنه دریافت داشته است. به روایت عمادالکتاب «قسمت آخر نامه حاکی بود که کمیته این پول ناچیز را قبول کند و اگر زندگی سردار معظم را تضمین کرد و اجازه داد که بدون قید و شرط تهران را ترک گوید، مبلغ بیشتری در اختیار کمیته قرار خواهد داد.»(1)این بود روش به شدت ضداخلاقی کمیته برای جمعآوری پول.
دیگر اینکه مشکوةالممالک مدعی است بهادرالسلطنه «خائن بیشرف که غیر از دروغگویی و اخذ پول و خیانت به اشخاص هیچچیزی در او نیست با اسداللهخان دوستی و آشنایی داشته، او را آلت کمیتهسازی قرار داده و خود مشغول پول گرفتن شده به وثوقالدوله رئیسالوزرا هم خیانت کرده و سبب قتل منتخبالدوله هم او شده بود و به تقلب خود را دوست وثوقالدوله قرار داده بود.»(2)مسئله پول گرفتن از این و آن برای پیشبرد اهداف سیاسی و نظامی امری بود که مورد تأکید خود منشیزاده هم واقع شد. به قول او تشکیلاتی مثل کمیتة مجازات با وظایف سرّی و عملیات خطرناک، البته به منبع مالی نیاز داشت، اما کمیته از روشهای معمول و متعارف برای جلب کمک به اهداف خود بهره نبرد؛ این تشکیلات برای تأمین هزینههای خود از ترور و دهشتی که در اثر عملیات خود بین مردم پراکنده بود، استفاده نمود. اینان پولهایی را از افراد مختلف و متشخص دریافت داشتند و صرف اهداف نظامی خود نمودند. به واقع علت اصلی دستگیری اعضای کمیتة مجازات این مسئله بود.
در شوال سال 1335، برای دومین بار احساناللهخان دوستدار، مورد تعقیب قرار گرفت. او همراه با حاجی علیاصغر ابتدا شرحی از آوارگی خود در جبهه نوشتند و اینکه در آن ایام متحمل صدمات و لطمات شدیدی شدهاند. اینان مدعی شدند که یک ماه و نیم تا دو ماه قبل وارد تهران شدهاند، شنیدهاند کمیتهای با نام مجازات تشکیل شده، اما اظهار کردند «ما هنوز نمیدانیم این کمیته چیست و اشخاص آن
مرکب از چه قبیل مردم است و همچنین بر ما ثابت نشده که عملیات و اقدامات این کمیته برای مملکت نافع است یا نه؟» احساناللهخان و دوست هممسلکش مدعی شدند تاکنون وارد عملیات تروریستی نشدهاند و گفتند «با وصف این احوال نمیدانیم به چه مناسبت و از روی چه دلیل ما بدبختها گوسالة بسته ملانصرالدین شده و ادارة محترم نظمیه هر وقت که اتفاقی واقع میشود فوراً ما بیچارهها را تعقیب میکند؟!» آنان نوشتند بهترین دلیل بر تبرئة آنان این است که یک ماه و نیم تا دو ماه بیشتر نیست وارد تهران شدهاند و مدعی شدند «در صورتی که قبل از ورود ما چند اقداماتی که نمیدانیم از کیست و برای چه مقصودی است از طرف یک جمعیت مجهولی صورت گرفته است.»
آنان توضیح دادند که گویا کمیتة مجازات هشت ماه قبل تأسیس شده و «صرفنظر از اینکه مسلک و عقیده ما به کلی مخالف اصول ترور است از کجا یک چنین جمعیتی که نمیدانیم برای چه مقصودی تشکیل شده است، [باید] به ما مراجعه نمایند.» اینان مدعی شدند با کمیته مربوط نیستند و از نظر اعتقادی هم «مخالف این عملیات هستیم.» احساناللهخان و حاجی علیاصغر از نظمیه خواستند بیدلیل مزاحم آنان نشود، در خاتمه نوشتند پیشتر هم آنان را به دلایل مشابه دستگیر کرده و پانزده روز زندانی نمودهاند.(1)حتی اگر این سخن که احساناللهخان و دوستش دو ماه قبل وارد تهران شدهاند صحت داشته باشد، دلیلی بر عدم دخالت احسانالله در قتلهای کمیتة مجازات نیست. به یاد آوریم نخستین قتل در ماه رجب اتفاق افتاد که قتل اسماعیلخان بود، با محاسبه خود احساناللهخان، آن زمان او در تهران حضور داشته است. قتلهای دیگر هم بعد از آن تاریخ روی داده است، پس احساناللهخان میتوانست با آنها مرتبط باشد که مشخصاً در مورد قتل میرزامحسن، او مسئولیت آشکاری داشت.
گردانندگان کمیتة مجازات به طور همزمان قبل از ظهر روز 23 شوال 1335 مطابق با 21 مرداد 1296 دستگیر شدند. ابوالفتحزاده و مشکوةالممالک در منزل ابوالفتحزاده واقع در دربند شمیران بازداشت شدند. علیاکبر ارداقی و عمادالکتاب هم در ادارة مالیه محل کار خود دستگیر گردیدند. حسینخان لله و احساناللهخان گریختند، اما بالاخره
1) زبان آزاد، ش2، سهشنبه 18 شوال 1335، 17 اوت 1917، «مکتوب شهری.»
حسینخان را در رشت دستگیر کردند و به تهران اعزام نمودند.(1)بهار نوشت باید دولت علت دستگیری این دسته افراد را مشخص نماید و به مردم اطلاع دهد. در این زمان کمالالوزاره رئیس مالیاتهای مستقیم تهران هم بازداشت شد. مأمورین تأمینات به اداره مالیاتهای مستقیم رفتند و کمالالوزاره را در ادارهاش بازداشت کردند. نوشتههای او هم توقیف شد. بعد از دستگیری متهمین، مأمورین به منازل آنان رفتند و برخی اسناد و نوشتهها را کشف کردند.(2)عینالسلطنه به نقل از افخمالدوله برادرش، اعضای دستگیر شده کمیتة مجازات را به این شرح نام میبرد: کمالالوزاره، میرزاعبداللهخان بهاءالسلطنه کردستانی،(3)اسداللهخان ابوالفتحزاده، برادرش حاجیخان ماژر که ریاست ایلات قزوین را داشت و گویا از این شهر فراری شده بود، منشیزاده، عمادالکتاب، ملکزاده فرزند ملکالمتکلمین و چند تن دیگر که اسامیشان ذکر نشده بود: «از همه غریبتر کمالالوزاره است که خود او را هم جزو مقتولین اسامی داده بودند. یک مرتبه استعفا داد و قبول نشد. پس میخواستند به اصطلاح «ایز» گم کنند. البته آن ترور[یست] و آدمکشها به واسطة کشف کمیته و دستگیری قائدین و رؤسا فراری شدهاند و اینها را هم پس از استنطاق یا «تو به تو» میکنند یا بالاخره مرخص. این حاجیخان ماژر و برادرش اسداللهخان از اوّل جزو ترور[یست]ها و اشرار مشروطه بودند. هیچوقت دیده نشد که این دو نفر راه سلامت پیمایند.»(4)مهمترین دستگیرشدهها طبق فهرست عینالسلطنه، دکتر ملکزاده است، او فرزند نصرالله ملکالمتکلمین و نویسندة مشهور کتاب تاریخ مشروطیت ایران است که بعدها به سناتوری هم دست یافت.
به دنبال دستگیری اعضای کمیتة مجازات، بین اعضای نظمیه در مورد نحوة برخورد با آنان اختلافنظر بروز کرد. روز بیست و پنجم شوال کمیسریهای تأمینات از شغل خود استعفا کردند، رؤسای شعبات هم از استنطاق محبوسین خودداری نمودند.(5)مسئلة دیگر این بود که برخی اعضای کمیتة مجازات برای ایجاد رعب و
وحشت و ممانعت بازجویان از انجام وظیفه خود، در محیط زندان هم دست به ترور زدند. روز سهشنبه بیست و پنجم شوال، درست همان روزی که اعضای تأمینات از ترس از شغل خود کنارهگیری کردند، یک سرباز نگهبان در حیاط وزارت جنگ کشته شد. در آنجا غیر از چهار تن از محبوسین کمیتة مجازات کسی نبود، مقتول قبل از فوت خود گفته بود ضارب او فردی است به نام مرتضی که یکی از زندانیان است؛ بلافاصله این مرتضی توقیف شد و در همان وزارت جنگ محاکمه گردید،(1)اما هیچکس از محتوای پرونده مطلع نشد، با این ماجرا فضای رعب به اوج خود رسید.
روز آخر شوال آن سال، وستداهل رئیس نظمیه، یک مصاحبه مطبوعاتی برگزار کرد. او در این مصاحبه به ارباب جراید گفت کسانی که از شغل خود استعفا کردهاند در استعفانامه خویش نوشتهاند: «چون نسبت ارتباط با کمیتة مجازات به اینجانب داده شده فلهذا از شغل خود استعفا مینمایم.»(2)وستداهل بار دیگر ملاقاتی با مدیران زبان آزاد، ایران و وطن ترتیب داد. او گفت یکی از مطبوعات نوشته است او اعضای کمیتة مجازات را میشناخته و از عملیات آنان آگاه بوده است، اما چون متهمین اخیراً با تهدید از عدهای پول میگرفتهاند، آنان را دستگیر کرده است. رئیس نظمیه این مطلب را تکذیب کرد و گفت یکی از محبوسین سابق که قاتل بوده و رشیدالسلطان نام دارد، چندی قبل به او اطلاع داده است که اعضای کمیتة مجازات «مورخالدوله و سایرین» هستند، اما رئیس نظمیه نگفت این «سایرین» چه کسانیاند؟ او توضیح داد مطابق با اعترافات رشیدالسلطان بود که مورخالدوله را دستگیر کرده است، اما پس از ثبوت بیگناهی، او را رها نموده و حتی از وی عذرخواهی هم کرده است. وی سپس ادامه داد اینک «کشفیات جدیدتری» هم کرده که آن را به هیأت دولت هم گزارش نموده و به زودی به مطبوعات هم خبر خواهد داد.(3)مورخالدوله که در زمرة نخستین دستگیرشدگان بود رها گردید، اما رشیدالسلطان به دلیل قتل و احتمالاً به دلیل این افشاگریهای خود به سر دار رفت و کشته شد. رئیس نظمیه هرگز از کشفیات جدید خود هم با مطبوعات سخن به میان نیاورد،
ماهیت این دسته و دستهای پشتپرده آن، برای همیشه مکتوم ماند.
روند دستگیریها روزهای بعد هم ادامه یافت. روز چهارم ذیقعده روزنامة زبان آزاد نوشت در این دو روزه از طرف ادارة نظمیه مردی به نام میرزاعبدالحسین ساعتساز، دستگیر شده است، اتهام او همکاری با کمیتة مجازات بود. ساعتساز سابقاً در عدلیه کار میکرد، همزمان با دستگیری او مردی دیگر به نام حاجی بابا مجاهد هم بازداشت شد،(1)فرد سومی هم دستگیر شده بود که نام او در روزنامه نیامد، اما از حوادث بعدی معلوم شد این فرد علیاصغر نام دارد؛ همان که با احساناللهخان به نظمیه نامه نوشته و تظلم کرده بود. احساناللهخان هم به جنگل گریخت تا این بار در صفوف آن جنبش رخنه ایجاد کند، وی در این کار خود هم موفق بود. ذکر یکی از این موارد شاید تا حدی به اهمیت موضوع کمک کند: در جریان جنبش جنگل غلامحسین ابتهاج به اتهام جاسوسی برای انگلیسیها محاکمه و محکوم شد. احساناللهخان با اجرای حکم در مورد او مخالفت کرد. در این زمان رضا افشار رئیس مالیه گیلان و یکی از اعضای مؤثر کمیته برلین، با احساناللهخان همآواز شد و در نتیجه محاکمه سر نگرفت. رضا افشار همکار تقیزاده در کمیتة برلن بود. افشار که بعدها در دورة رضاشاه مناصب مهمی به دست آورد، در دوره نهضت جنگل مسئول مالی کمیته اتحاد اسلام شد. در همین منصب او چهارصد و هشتاد هزار تومان از پول جمعآوری شده توسط جنگلیها را دزدید و به تهران گریخت.(2)
به قول ابراهیم فخرایی «گفته میشد مخالفت احساناللهخان از نظر همکیش بودن و انتساب هر دو نفر به فرقه بهائی صورت گرفته است؛ گو آنکه هیچ یک از دو نفر مزبور اعتقاد دینی نداشتهاند، لیکن اشتهار خانوادگیشان به این فرقه چیزی از تعصباتشان نمیکاست.»(3)
در اوایل صفر سال 1336 جراید از نظمیه خواستند نتیجه تحقیقات خود را در اختیار رسانههای جمعی قرار دهد. رئیسالوزرای وقت یعنی علاءالسلطنه، توضیح داد به علت عدم تشکیل جلسه هیأت دولت فعلاً نمیتوان پاسخی داد و وعده داده شد در
موقع مقتضی نظمیه مطلع خواهد شد.(1)در اثر فشار افکار عمومی، وستداهل باز هم مصاحبهای مطبوعاتی ترتیب داد و نتایج پرونده را با خبرنگاران در میان نهاد. او توضیح داد دو ماه قبل پرونده کمیته به هیأت دولت داده شده تا تقاضای اجازه نشر مفاد آن را توسط جراید صادر نمایند، اما به قول او این دستور تاکنون داده نشده است. وستداهل عاملین اصلی کمیتة مجازات را منشیزاده، ابوالفتحزاده و مشکوةالممالک معرفی کرد که کریم دواتگر هم مجری اوامر و دستورهای آنان بوده است. او در حضور خبرنگاران اعلام کرد عاملین قتل اسماعیلخان رئیس انبار غله، رشید السلطان و سیدمرتضی هستند؛ قتل کریم به واسطه رأی سه تن تصمیمگیرندگان اصلی اجرا شده و در مورد قتل متینالسلطنه رأی قطعی در جلسات کمیته گرفته شده اما قاتل حقیقی تا کنون دستگیر نشده است. با این وصف او مأمور اجرا را ابوالفتحزاده دانست. در مورد قتل میرزامحسن مجتهد اعلام داشت عمادالکتاب و ارداقی خود تصمیم به این قتل گرفتهاند و حسینخان لله و احساناللهخان هم دستور را اجرا کردهاند. بهواقع اینان پس از ترور مجتهد، سران کمیته را در برابر عمل انجام شده قرار دادند، سران کمیته هم پس از اطلاع از ماوقع ناچار گردیدند اطلاعیهای صادر نمایند. در مورد قتل منتخبالدوله هم همه مخالف بودهاند، اما منشیزاده و ابوالفتحزاده از ماجرا آگاه بودهاند. قاتل حقیقی منتخبالدوله هم دستگیر نشده است. همکاران کمیتة مجازات که دستگیر شده بودند عبارت بودند از: کمالالوزاره، که به دلیل بروز جنون در زندان به قید کفالت دو هزار تومان آزاد شد، میرزاعلیخان زنجانی، حاجی بابای اردبیلی، حاجی علیاصغر و عدهای دیگر که این سه تن هم به قید کفالت آزاد شدند.(2)این مصاحبه مطبوعاتی زمانی صورت گرفت که عینالدوله قدرت را به دست داشت؛ مردی که به شدت مورد نفرت گروههای افراطی بود. مسئله این نیست که سوابق عینالدوله چه بود و آیا به واقع او میباید برآیند نیروهای مشروطه باشد یا خیر؛ مهم این بود که امثال عینالدوله تنها کسانی بودند که میتوانستند آرامش را برقرار کنند. این هم از ابعاد طنزآمیز تاریخ ایران است که عینالدولهای که مشروطه علیه امثال او
روی داد، اینک ردای اصلاحات به تن کرده بود. بالاتر اینکه افراطگرایان مشروطه کار را به جایی رسانیدند که تنها ضامن بقای امنیت، عینالدولهها به شمار میآمدند. با تمام این اوصاف درست است که وستداهل در مصاحبه مطبوعاتی خود اندکی به اطلاعرسانی مبادرت کرد، اما او باز هم چهرههای اصلی کمیتة مجازات را معرفی نکرد. وی افرادی دست چندم را نام برد که همه به نوعی در عملیات کمیته مباشرت داشتند و چون جرم سنگینی نداشتند به سرعت آزاد شدند.
این ایام با عملیات کمیتهای دیگر در کرمان مصادف بود. به واقع این گروه نقطه مقابل کمیتة مجازات بودند، اعضای این کمیته دست به ترور کسانی میزدند که عمدتاً از زرتشتیان بودند و یا زرتشتیان بهائی شده. بر اساس منابع، تا حدی ابعاد موضوع را در کتاب بحران مشروطه بررسی کردهایم و خواننده را به آن ارجاع میدهیم.(1)غیر از این تشکیلات، درست در زمان بازداشت اعضای کمیتة مجازات، خبر رسید اعضای یک گروه مخفی در کرمان که «کمیته انتقام» نام دارد به جرم توزیع شبنامه و فعالیت علیه دخالت انگلیسیها در جنوب کشور بازداشت شدهاند، طبق این خبر دستگیر شدگان به هند تبعید گردیدند.(2)
جمعه شب بیستوچهارم ذیحجه سال 1335، مطابق با دوازدهم اکتبر 1917، محمدعلیخان علاءالسلطنه از منصب ریاستوزرایی استعفا داد، اما این استعفا پذیرفته نشد. در این دوره دو بحران مرتبط با هم در کشور وجود داشت: نخست قحطی طاقتفرسایی که تهران را هم از پای در میآورد و دوم بحث کمیتة مجازات. علیالقاعده وزارت داخله بیشترین اطلاع را از دامنه بحران و قحطی فراگیر کشور داشت که ابعاد این فاجعه جانسوز انسانی را از مردم مخفی نگه میداشت و با سانسور اخبار، اجازه نمیداد مردم از کیفیت احوال هموطنان خود مطلع شوند. دیگر اینکه نظمیه زیر نظر وزارت داخله بود، پس وزارت داخله بهترین جایی بود که
میتوانست اخبار صحیح را در مورد روند رسیدگی به پرونده کمیته در اختیار مردم قرار دهد، اما واقع امر این است که هیچ خبری از دیوارهای ستبر وزارت داخله به بیرون درز نکرد. هر چه بود همه حدس و گمان بود و این مطبوعات بودند که با برخی پیگیریهای شخصی خود به اطلاعاتی دست یافته بودند. اینها، همه نشان از همسویی وزیر داخله یعنی مستشارالدوله صادق با بحران سازان داشت.
به دنبال مخالفت شاه با استعفای علاءالسلطنه، قرار شد کابینه ترمیم شود. اینک به دلیل فضای سنگین افکار عمومی، گروه بحرانساز به منظور نیل به آمال خود با دشواریهای بیشتری مواجه شد، این بود که تصمیم گرفتند عملیات خشونتآمیز خود را بار دیگر از سر گیرند. این موضوعی نبود که از چشم تیزبین امثال ملکالشعرای بهار به دور مانده باشد. او نوشت: «نظر به اطلاعاتی که از دسایس بعضی اشخاص مجهولالآمال و عناصر خطرناک بد سابقه داریم و میدانیم، اگر بحران دوام یابد، تشکیل کابینه به اراده دیگران خواهد بود.» بهار از شاه تقاضا کرد نگذارد امثال مشیرالدوله، مؤتمنالملک و مستوفیالممالک خسته شوند و از کار کنارهگیری جویند. او توضیح داد مردم عادی زود خسته میشوند و میخواهند سوژه جدیدی برای سرگرمی بیابند، «طرفداران بحران هیأتهای دولت نیز از همین قبیل عناصر عادی محسوب شده و پیروی از نیات این اطفال سیاسی و یا لاابالیان اجتماعی در حکم بازی کردن با مملکت است.» بهار از شاه خواست از افراد نترس، شجاع و کاردان دعوت کند تا در کابینه قبول عضویت کنند.(1)
به هر حال هدف کلیّة این اقدامات تنها یک چیز بود: بحرانسازی برای روی کار آوردن دولت مقبول گروههای مافیای سیاسی- اقتصادی بریتانیا و حکومت هند انگلیس در ایران. این نکتهای است که در روزنامة زبان آزاد و به قلم بهار عیناً نوشته شده است:
اینها که گفته شد از یکطرف و از طرف دیگر اقدامات دستهجات معلومالحال که به تحریک همسایگان بیمهر و برای بر روی کار آوردن عناصر معلومه و بر هم زدن انتخابات و تولید بحران، شب و روز در دوندگی و آنتریک و آنی از تهیه وسایل
1) همان، ش31، سهشنبه 28 ذیحجه 1335، 16 اکتبر 1917، «ترمیم کابینه.»
یک فساد و آشوبی که متأسفانه بهانه را خود وزرا به دست آنان دادهاند فارغ ننشسته و در تعقیب همان نیاتی که به شکل یک کودتا میخواستند نمایش دهند،(1)حالا هم کار کرده ولی بهقدری کارشان سهل شده است که تصوّر میکنند محتاج به چندان زحمت و مرارت نباشند.
به هر حال هر چه بود، یک سر ماجرا «وزیر مالیه خرابکار» بود که به بحرانها دامن میزد. بهار نوشت این خرابکاران باید از کابینه اخراج گردند، کابینه ترمیم شود، جلو بحرانسازان گرفته شود، امنیت و ثبات و آرامش به کشور بازگردد تا توطئه چینان و بداندیشانی که در راستای منافع بیگانه قدم برمیدارند، سر جای خود نشینند. با این وصف نباید دوستی و خصوصیتها باعث شود سیاستمداران و آگاهان قوم از «ملاحظه حفظ منافع مملکت» باز داشته شوند. به عبارت بهتر «منفعت عمومی را بر منفعت خصوصی» باید ترجیح داد. اما کسانی مثل بهار که به این موضوع اساسی بها میدادند، اگر نگوییم وجود نداشتند، حداقل از انگشتان یک دست تجاوز نمیکردند. در واقع بهار دولتی را آماج حمله قرار داد که وزیر داخلهاش مستشارالدوله صادق بود و وزیر مالیهاش محتشمالسلطنه؛ دو فردی که آشکارا و نهان با گروه تروریستی کمیتة مجازات پیوند داشتند. اما طرفه اینکه این همه هشدار و بیدارباش، کسی را از خواب غفلت بیدار نساخت و نیروهای سیاسی را هشیار ننمود. البته دستهایی در کار بود تا این فریاد به گوش کسی نرسد، تعمداً جریانهای بحرانساز گوش خود را بر این نداهای رسا بستند و چشمان خود را بر حقایق نگشودند، این البته درست در راستای سناریوی از پیش طراحی شده مافیای قدرت و ثروت بود که نهایت آرزوی خود را استقرار دولتی دستنشانده میدانست.
ترمیم کابینه، امری بود ضروری و مورد نیاز جامعه؛ اینک در مجامع گوناگون صحبت از همدستی برخی از اعضای هیأت دولت با کمیتة مجازات بود، همه میگفتند به طور مشخص وزیر داخله و وزیر مالیه در بحرانسازی نقشآفرینی میکنند، باید تمهیدی اندیشیده میشد تا افکار عمومی از این فضای التهابآمیز آسوده گردد، اما در کمال تعجب اعتلاءالسلطنه رئیس کابینه وزرا، ترمیم کابینه را
1) منظور عملیات کمیته مجازات است.
تکذیب کرد. بهار که خود در زمرة طرفداران ترمیم کابینه بود، نوشت هدف او «جلوگیری از هجوم بحران و پیشرفت نیات سوء مشتی هرجومرجطلب» بوده است. او توضیح داد «در این موقع که بدخواهان از هر سو دهان برای بلعیدن هستی ما گشودهاند، به قدر قوه باید از بحران جلوگیری کرده و با مشت آهنین و قدمی محکمتر» امور جاری کشور را رتق و فتق نمایند و «جلو تعرضات مختلفه را با یک گذشت عالیجنابانه» یعنی کنار گذاشتن وزیر داخله و مالیه جبران نمایند.(1)به یاد آوریم در این زمان عدلالملک دادگر معاون وزیر داخله بود و نصیرالسلطنه معاونت وزارت عدلیه را بر عهده داشت، این دو تن به طور آشکار و نهان با سران کمیتة مجازات مرتبط بودند و به عبارتی در عملیات آنان ذیمدخل.
چند روز بعد یعنی روز سوّم محرم 1336 برخی مطبوعات تهران از خاتمه بازجویی اعضای کمیتة مجازات خبر دادند، طبق این اخبار استنطاق بیست و دو محبوس خاتمه یافت،(2)اما باز هم هیچ خبری به بیرون درز نکرد. معلوم نشد متهمین اصلی چه کسانیاند، عاملین ترور کسانی که کشته شدهاند کیانند، نیز چه ارتباطی بین این افراد و اتباع خارجه از سویی و مدیران و مسئولین کشوری و لشکری از دیگر سو و ارباب جراید از سوی دیگر موجود بوده است. در همین اوضاع و احوال اخباری دال بر شکلگیری مجدد جوخههای ترور منتشر شد، یکی از این اخبار مربوط به تبریز بود، این شاید نخستین باری بود که خبر میرسید در شهرستانها هم کمیتة مجازات تشکیل شده است.
در اوایل سال 1336 مطابق با مهر و آبان سال 1296، تشکیلاتی به نام کمیتة مجازات در تبریز شروع به فعالیت کرد. این گروه ظاهراً به عملیاتی هم دست زده بود، در شماره 64 روزنامة ستارة ایران مطلبی در این مورد چاپ شده و اعلام گردید که فردی به نام حاجیمیرزاعلینقی گنجهای عضو این کمیته است. در ارتباط با این موضوع مکتوبی از تبریز به دفتر ستارة ایران رسید که به این شرح بود:
در نمره 64 به استناد مکتوبی ممضای تبریز نوشته شده است آقای حاجیمیرزاعلینقی
گنجهای در کمیتة مجازات تبریز عضویت حاصل کردهاند موافق مکاتیب و تلگرافات اخیر این مسئله خلاف واقع بوده دامان ایشان از لوث اینگونه اعمال فضاحتآور بری است. بنابراین مینویسیم که ایشان در اینگونه عملیات که اخیراً در تبریز عرض وجود نموده شرکت ندارند و اخلاق ایشان مبرا از اینگونه شناعتکاریهاست و معلوم میشود نویسنده نسبت به ایشان مغرض بوده است.(1)
با تمام این اوصاف نخستین دلیل موجه برای از سرگیری عملیات ترور، سوءقصد نافرجام به قائممقامالملک بود که در ابتدای همین فصل به آن اشاره کردیم و اینک تفصیل آن را میآوریم. این عملیات در اواخر جمادیالاولی سال 1336 روی داد که منجر به کشته شدن همراه قائممقامالملک رفیع گردید ولی خودش مجروح شد. در آن زمان بلافاصله بعد از ترور رفیع، اعلامیهای که با پست به دفتر روزنامة رعد رسیده بود، چاپ شد. از شواهد اینگونه برمیآمد که کمیتة مجازات یا چیزی شبیه آن هنوز وجود دارد و به فعالیت خود ادامه میدهد. رعد نوشت این ورقه ژلاتینی را به نام «حریت مطبوعات» درج میکند. عین اعلامیه مزبور به این شرح است:
ادارة جریدة رعد- به نام آزادی مطبوعات درج شود؛ تازیانه عبرت؛ ضربات متوالی هنوز اثری در هیأت دولت و مسئولین مقدرات مملکت ننموده. هر چه روز میگذرد بدبختی و ذلت شدیدتر و خطر انقراض و اضمحلال ایران قریبتر میشود. در مواقع خطر حتی در حیوانات هم حس اتحاد و اجتماع برای دفاع پدیدار، ولی گویا حس حیوانات را هم فاقد شدهایم. بسیار خوب هر چه حکومت بیاعتنایی کند خطر را به خود قریبتر مینماید. خائنین ولو از هر طبقه باشند به جزای اعمال خود میرسند. قائممقامالملک که یک روزی خود و پدرش... چندین ده هزار تومان مال مملکت را چاپیدند و ذخیره نمودند اکتفا ننموده به حمایت استبداد روس آزادیخواهان را در تحت شکنجه و عذاب قرار داده و به قضاوت سری خود، یوسفخان و عدهای از آزادیخواهان را بهدار آویخت. سپس شرم نکرده با کمال وقاحت با عمامه و لباس اسلام آتاشه میلیتر(2)سفارت روس شده بود و پس از اضمحلال رژیم روسیه مجدد به
حرکات ارتجاعکارانه و تحریک به تشکیل هیأت علمیه و بسط اقتدار و سلطنت مفتخواران اشتغال یافته بود. اکنون برای تنبیه دولت و احزاب که به جدّیت درصدد اتحاد و دفع خرابیها برآیند حکم اعدام این خائن صادر و امر به اجرا شد و مجدد دولت را تذکر میدهیم که اگر به فوریت این اساس پوسیده را مبدل به یک ترتیب جدیدی نسازند مسئول و خیانتکار است. در خاتمه هیچیک از احزاب و افراد حق ندارند استفاده از فداکاریهای دیگران نموده عملیات شجیعانه ترقیطلبان را به خود نسبت دهند. شعبه اجراییه مرکزی.(1)
جالب است اعلامیه قبل از عملیات ترور صادر شد، به عبارتی آنان قتل رفیع را حتمی میدانستند. دو شماره بعد رفیع در همان روزنامة رعد به این بیانیه پاسخ داد. او خیلی مفصل توضیح داد که اولاً نه او و نه پدر و نه جدش در کارهای اداری دخالتی نداشتهاند تا مال ملّت را خورده و یا جمع نموده باشند. دوم اینکه یوسفخان و دیگران را روسها به دار زدند و این عمل فقط در رشت صورت نگرفت و در اغلب جاها وقوع یافت. رفیع نوشت در آن ماجرا او هم جزو تماشاچیان بوده است، اگر کسانی که تماشاچی بودهاند و یا فقط این ماجراها را دیدهاند مقصر تلقی میشوند، پس همه مردم مقصرند. سوّم «قضیه سه روز قبل شما ثابت میکند که ما برای چه پناه به روسها برده بودیم. اگر به شما ذرهای [از آن خشونتها] نشان میدادند در هفت سوراخ مخفی میشدید. هنگامی که مرا شکار خود قرار دادید، دیدید مشغول چه کار بودم که همان کارهاست که باعث نجات و فلاح من و دیگران میشود. در پناهندگی خودم هم به هزار قسم خدمت نموده. هستند جماعت دموکراتها و دیگران که به واسطه زحمات من ایمن شده و از دست تعدی و قتل [روسها] نجات یافتند.»(2)لازم به یادآوری است وقتی قائممقامالملک هدف واقع شد، داشت به یک مرد فقیر پول میداد.
از این به بعد ظاهراً تصمیم بر این بود تا اختلافات سیاسی با گلوله حلوفصل شود. زیرا اینک کسانی از گروه همسوی با کمیتة مجازات هم ترور شدند. رجب
سال 1336 مصادف با اواخر سال 1296 خبر رسید مدیر روزنامة کوکب ایران ترور شده است، نیز به سوی تقی بینش تیری انداخته شد که باعث مجروح شدن وی گردید. بینش از رهبران گروه دمکراتهای ضدتشکیلی بود. به سوی فردی اسکندربیگ نام از اهالی قفقاز هم تیراندازی شد؛ تیر از پشت به او اصابت نمود و باعث مجروح شدن وی گردید. در این هنگام سردار محیی شبنامهای منتشر کرد و از این مرد دفاع نمود و او را به کسانی که عنوان سردار بر خود نهاده بودند ترجیح داد.(1)همزمان در برخی شهرهای ایران مثل قزوین هم تروریسم مجدداً شکل گرفت. به سوی دو تن به نامهای موثقدیوان و یمینخاقان تیراندازی شد که این دومی مجروح گردید، اما به اولی تیری اصابت نکرد. دو عکاس سر بریده شدند، «میگویند برای روسها قوادی میکردند.» رئیس نظمیه قزوین که علیالقاعده خود متولی نظم و امنیت شهر بود مضروب گردید، اندکی بعد وی از آثار جراحات وارده درگذشت. از طرفی بینوایان در شهر هنگامهای به پا کردند، هیچکس جرأت نداشت دکان خود را باز کند، «کسی از ترس فقرا و گرسنهها نمیتواند عبور کند.» میگفتند تروریسم جدید کار آنهاست.(2)به تحریک گروه افراطی دمکراتها، فقرای شهر به شورش و بلوا دست زدند، چند خانه غارت شد، شکم کمیسر بازار را پاره کردند، حکومت قزوین هم سه هزار تن از بینوایان را از شهر اخراج کرد، جمعی از دمکراتها دستگیر شدند، ایلات مسلح گردیدند و با کمک نظمیه تلاش نمودند امنیت را به شهر بازگردانند.(3)
اندکی بعد در زمستان سال 1296 بار دیگر قبل از اینکه مستوفیالممالک، شخصیت مورد حمایت گروه افراطی، به ریاستوزرایی نایل آید، حملات روزنامههای افراطی به مخالفین شدت یافت. در این دوره باز گروههای افراطی و ارگانهای آنها به میدان آمدند و با بدترین تعابیر مخالفین را به باد ناسزا گرفتند. از محاکمه، مجازات و نظایر آنها سخن به میان آوردند، رجال مشهور را متهم به خیانت، اجنبیپرستی، فقدان شرافت ملّی، وطنفروشی و امثالهم کردند و خطاب به مردم گفتند اگر این دسته افراد از سوی
آنها بازپرسی میشدند، اگر به مجازات میرسیدند و اگر خوفی در دل آنها کاشته میشد، دیگر به فکر اشغال مقام وزارت برنمیآمدند. روزنامة ستارة ایران خطاب به مردم نوشت: «ملّت، مملکت آتش گرفت! ملّت، شهرهای عمده شما طعمه غارت شد! ملّت، نصف بیشتر سکنه این سرزمین که به اسم ایران معروف است، گدا، پریشان، گرسنه، آواره از مسکن و هستیشان به یغما رفت اینک ویلان و سرگردانند!»(1)لازم به یادآوری است، این حملات علیه شاهزاده عینالدوله صورت میگرفت که از چندی قبل به جای علاءالسلطنه مقام ریاستوزرایی را به دست گرفته بود.
وقتی برخی اعضای تأمینات از پیگیری پرونده خودداری کردند و استعفا دادند، وستداهل، احمدخان صفا را به ریاست تأمینات برگزید. احمدخان صفا به تاریخ 1294 قمری در شهر تبریز به دنیا آمد. پس از مدتی عازم استانبول شد، به سال 1326 در دوره موسوم به استبداد صغیر در انجمن سعادت استانبول فعالیت میکرد، در همانجا وارد یک مدرسه نظامی گردید و بعد از ورود به ایران متصدی مشاغل نظامی گردید. وقتی اعضای کمیتة مجازات دستگیر شدند او از سوی وستداهل رئیس نظمیه، کمیسر اداره تأمینات گردید، بازجویی از افراد دستگیر شده به عهده او بود. او بازجویی اعضای بازداشت شده کمیته را پیگیری کرد و به نتایجی در خور اهمیت دست یافت و درست به همین دلیل کشته شد. قتل احمدخان صفا وقتی روی داد که متهمین کمیتة مجازات در حبس بودند. نوبهار این جنایت را به این شکل بازتاب داد: «هفت و نیم بعد از ظهر دیروز شخص مجهولی آقامیرزااحمدخان صفا مستنطق تأمینات نظمیه را در دم منزل خودش کشتهاند. هنوز قاتل دستگیر نشده و آژان پست هم در آن موقع حاضر نبوده و قاتل فرار میکند.»(2)قتل احمدخان روز آخر صفر 1336 روی داد، روزنامة ایران این خبر را به این شکل منعکس ساخت:
شب یکشنبه قریب سه ساعت از شب گذشته، میرزااحمدخان صفا که یکی از اعضای
عامله و رئیس شعب اداره تأمینات بود، در خیابان قرب منزل سپهسالار اعظم موقعی که به منزل خود میرفته مورد اصابت شخص مجهولی واقع و هدف گلوله موزر واقع گردیده، به واسطه اصابت گلوله فوت میشود. پس از وصول خبر به کمیساریا، مأمورین اعزام و او را برای معاینه به مطب نظمیه آورده و برای دستگیری مرتکبین اقداماتی شد. همان شب و روز بعد چند نفری دستگیر و تحت استنطاق میباشند.(1)
سندی منحصر به فرد در مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران وجود دارد که به دنبال قتل احمدخان صفا رئیس اداره تأمینات نظمیه خطاب به رئیسالوزرا نوشته شده است. طبق این سند قتل احمدخان به دلیل طرفداری او از کسانی بود «که به اسم کمیته مجازات سلب آسایش و امنیت را از عموم نموده و مایه اختلال اوضاع زندگی شدهاند.» سند صراحت دارد که قتل احمدخان «جزای طرفداری بود که [او] در موقع استنطاق بهائیها» میکرد، یعنی کسانی که در کمیته مجازات جمع شده بودند و دست به آدمکشی میزدند. در این سند آمده است، مفتشین غیر از دو تن بهائی یعنی منشیزاده و ابوالفتحزاده، اسامی اشخاص دیگری را که با این فرقه ارتباط دارند، ذکر نکردهاند. نامه خاطرنشان میسازد احمدخان صفا، نام ابوالفتحزاده و منشیزاده را هم در دوسیه استنطاقات، به این دلیل آورده است که دستگیری آنان به اراده او نبوده است. سند مدعی است احمدخان بقیة قاتلین را فراری داده است. احساناللهخان قاتل منتخبالدوله، احمدآقای روحی و میرزاضیاءالله که اعضای عمدة کمیتة مجازات تلقی شدند، در زمرة این فراریان بودند که «هر کدام در یک محلی مشغول عیش و نوش میباشند.» در این نامه که با نام «کمیته سیمرغ» نوشته شده آمده است، «تا حال نوبت دشمنان دین بود، حال موقع عملیات ما است.» در ادامة نامه آمده است این نخستین عملیات آنهاست که ادامه خواهد یافت:
به موجب استناد همین ورقه اگر جزای مرتکبین جنایات که تاکنون محرم اسرار تمام اوضاع مملکت بوده و با مواجبهای عمده پرورش دادهاید و از زهر قتالشان غفلت داشتهاید شروع شد فبه المراد والّا ما که بر تمام احوال و اسرار اطلاع داریم نخواهیم گذاشت که کابینة وزرا از طایفه [بهائی] تشکیل شود؛ زیرا که اینها شروع
1) ایران، سال دوم، ش150، دوّم ربیعالاوّل 1336، 17 دسامبر 1917، ص1.
به وزیرکشی هم خواهند کرد تا اینکه دیگر کسی زیر بار وزارت نرود و میدان را برای خود مصفا نمایند. منتخبالدوله را کشتند که مقامش به کمالالوزاره برسد. همچنین به شما وزرا هم خواهند پرداخت، این رشته سر دراز دارد...(1)
ماجرا هر چه بود، کمالالوزاره رئیس اداره مالیاتهای مستقیم تهران وزارت مالیه و رئیس اداره خبازخانه از منصب خود استعفا کرد، احتمال داده شد استعفای او قبول و فردی دیگر به جایش منصوب گردد.(2)
نکتة مهم این است که روزنامة ستارة ایران این استعفا را بر کمالالوزاره نبخشید. این روزنامه در یکی از شمارههای خود شدیداً به وثوقالدوله حمله کرد، حال آنکه در این زمان او هیچگونه مسئولیتی نداشت. از این بالاتر این روزنامه منتخبالدوله را خائن تلقی کرد و بالاتر اینکه کمالالوزاره را هم خائن عنوان نمود. این در حالی بود که کمالالوزاره با کمیتة مجازات همکاری میکرد و این لحن سخن در مورد او بسیار عجیب مینمود. اما مسئله مهمتر این بود که با استعفای کمالالوزاره موافقت نشد، او خود نوشت به دلیل مشکلات خبازخانهها از شغل خود استعفا کرده اما پذیرفته نشده است.(3)نامه محتشمالسلطنه وزیر وقت داخله هم در مورد مخالفت با استعفای او چاپ شد. این مرد خود از حامیان کمیتة مجازات بود.
به واقع استعفای کمالالوزاره، انتقاد ستارة ایران از او، بحث قتل صفا و شایعات و مطالب متفاوت و متناقض برای این بود تا به قول عینالسلطنه «ایز» گم کنند. این تلاشها در یک زمینه به نتیجه رسید، قتل احمدخان هرگز پیگیری نشد، هیچکس نگفت آخر به چه دلیل این مرد را کشتند و بالاتر اینکه بعدها هم هیچ سخنی در ارتباط با آن به میان نیامد. اما کمالالوزاره نتوانست از این جنگ زرگری رهایی یابد، او را دستگیر کردند، اما وی در بازداشتگاه نظمیه خود را به دیوانگی زد و با قرار وثیقه آزاد شد.
بعد از قتل صفا، بازی شگفتانگیزی رخ داد تا اصل پرونده را تحتالشعاع قرار دهند، کمیتة مجازات در حالیکه عمدة گردانندگان آن در حبس بودند، اعلامیهای منتشر کرد و به ستارة ایران حمله برد. ستارة ایران بر این باور بود که احمدخان صفا
به دست نیروهای کمیتة مجازات کشته نشده است، اما کمیته در یکی از اعلامیههای خود نوشت مواضع این روزنامه «فوقالعاده موقع تعجب واقع شده.» اظهارات ستارة ایران «پوچ» دانسته شد، که جعلیات هستند. نیز پرسیده شده بود از این جعلیات و انتشار آنها چه فایدهای نصیب میشود و گرانندگان آن روزنامه به چه دلیل «یاوهسرایی» کردهاند. سرتاسر قضاوت و مطالب ستارة ایران «بیاساس و غیرقابل قبول» دانسته شد، دلیل امر این بود: «آیا هیأتی غیر از ما وجود خارجی دارد؟ اظهارات بیمعنی یعنی چه!» نویسندة مقاله ستارة ایران مطلب خود را با امضای م خ ف، امضا کرده بود، بیانیهنویسان نوشتند از حرف م جز مزخرف، خ خیانت و ف فضولی چیزی دیگر نمیتوان استنتاج کرد. در ادامه آمده بود: «شعبه اجراییه از طرف ماست، اعمال و افعالش مطبوع و مقبول است، بدگویی تا کی، یاوه سرایی تا چند؟ مرتجعین مملکت بر باد ده به کیفر کردارتان دچار خواهید شد عنقریب است انتقام از آستین عدالت بیرون خواهد شد و داد مظلوم را از ظالم خواهد گرفت منتظر سوءرفتارتان باشید، از حرکات جاهلانه خود دست بردارید، همیشه حق حکمفرماست. کمیتة مجازات.»(1)
ستارة ایران قتل احمدخان صفا را به باد انتقاد گرفت و علیه عاملین آن برآشفت. این موضوعی است که نشان میدهد قاتل یا قاتلین احمدخان صفا با کمیتة مجازات اختلافنظر اساسی داشتهاند و به قول مشهور از دو سرچشمه متفاوت سیراب میشدهاند. همان طور که بارها تکرار کردهایم، بین مواضع ستارة ایران و کمیتة مجازات قرابت بسیار وجود داشت، بالاتر آنکه بزرگترین مدافع مطبوعاتی کمیته، گردانندگان ستارة ایران بودند؛ بین ستارة ایران و گروه ضد تشکیلی هم مناسبات تنگاتنگی وجود داشت، محکومیت قتل صفا توسط این روزنامه را باید در این راستا مورد ارزیابی قرار داد و این نشان میدهد سند مورد اشاره واقعیتی را نشان میدهد. اما در عین حال، همان زمان که ستارة ایران تروریستهای قاتل احمدخان را به باد انتقاد گرفت، فردی گمنام نامهای نگاشت و در آن مدیر این روزنامه را مورد حمله قرار داد، این نامه به هر انگیزهای نوشته شده بود، کمیتة مجازات را به دروغ مخالف
1) همان، ش107، یکشنبه 26 جمادیالاولی 1336، 10 مارس 1918، «باز هم تکذیب.»
ستارة ایران دانست؛ «زیرا پس از استفادههای بسیار، قتل صفا را که از طرف کمیته بهعمل آمد، این عمل را استهزا نمود و بهعنوان "پیغام" در روزنامة خیانتپیشه خود توهین نمود.» کشندگان صفا بیانیهای منتشر کرده بودند که در آن آمده بود: «و شما روزنامهنویسان وطنفروش که یکی بهعنوان پیغام و دیگری صفا مُرد عملیات قهرمانان ایران را استهزا کردید، به کیفر خواهید رسید.»(1)
میبینیم کمیتة مجازات مسئولیت قتل صفا را به گردن گرفت، علت این بود که در این زمان باز هم مستوفی قدرت را به دست داشت، حال آنکه قتل صفا در دوره ریاستوزرایی عینالدوله روی داده بود. به واقع چند روزی بعد از اینکه عینالدوله به ریاستوزرایی دست یافت، صفا کشته شد، چند روز بعد از این قتل هم او استعفا داد. علت جنگ زرگری کمیته موسوم به سیمرغ و کمیتة مجازات چیست؟ چرا ستارة ایران مسئولیت قتل را از گردن کمیتة مجازات برداشت ولی کمیته بعداً مسئولیت را پذیرفت؟ شاید کمیته میخواست رعب خود را باز هم به نمایش گذارد و نشان دهد با اینکه اعضای اصلیاش در بازداشت به سر میبرند، همچنان فعال است. میدانیم که بعد از این قتل و بعد از استعفای مستوفیالممالک؛ صمصامالسلطنه بختیاری قدرت را به دست گرفت و اعضای بازداشت شده کمیته را آزاد کرد. دیگر اینکه کمیته سیمرغ علت قتل احمدخان را این میدانست که وی به ارتباط تشکیلات کمیتة مجازات با محفلی از بهائیان پیبرده بود، صفا فقط نام منشیزاده و ابوالفتحزاده را اعلام کرد که البته به قول این اعلامیه بهائی بودند، لیکن وی از افشای اسرار بیشتر خودداری نمود و به طور خاص از ضیاءالله و احساناللهخان که آنها هم بهائی بودند، سخنی به میان نیاورد. اعلامیه کمیته موسوم به سیمرغ به این موضوع اشاره دارد که هدف متهمین کمیتة مجازات صرفاً قتل چند تن نبود، بلکه آنان اهداف مهمتری را در دستور کار قرار داده بودند. از آن سوی، ستارة ایران قتل یاد شده را منسوب به کمیته ندانست، اما کمیته خود مسئولیت یادشده را به گردن گرفت. در هر حال هم از مطالب ستارة ایران، هم اعلامیه کمیتة مجازات که به دست بقایای آنان منتشر شده بود و هم از اعلامیه کمیته موسوم به سیمرغ اینگونه استنباط میشود که صفا به راز مهمی دست پیدا کرده بود که باید کشته میشد.
1) همان، ش105، سهشنبه 21 جمادیالاولی 1336، 5 مارس 1918، «حقیقت.»
نکته دیگر اینکه هرگز توضیح داده نشد، با اینکه سران کمیته بازداشتند، چه کسانی در قتل صفا مداخله کردند و او را نابود نمودند؟ به این سئوال پاسخی داده نشد کما اینکه به پرونده قتل صفا هم هرگز رسیدگی نشد.
به دلیل هرجومرج و فضای رعب و وحشت، کم نبودند روشنفکرانی که از استقرار نوعی استبداد حمایت میکردند. روشنفکری مثل ملکالشعرای بهار به صراحت در کتاب تاریخ احزاب سیاسی به مناسبت بحث انتخابات مجلس چهارم مینویسد:
تنها انتخابات تهران در همان اوقات به جریان افتاد و هر دو دسته دمکرات به شرکت، اکثریت [را] بردند و اگر یک دسته میبودند و انتخابات را به تعویق نینداخته بودند، مجلس چهارم در دست این حزب افتاده بود و دولتی که منظور بود به وجود میآمد، نظیر دولتی که به دست آتاتورک و بعدها در آلمان به دست نازیها به وجود آمد.(1)
در جای دیگری از همان کتاب باز هم بهار، وثوقالدوله را در دوره دوّم ریاستوزراییاش مورد نقد قرار میدهد که چرا «نخواست یا جرأت نکرد که طرز کار آتاتورک یا موسولینی را پیش گیرد و این کار بعدها صورت گرفت... ولی به دست عدهای قزاق نه به دست عدهای عالم و آزادیخواه!»(2)به این موضوع کاری نداریم که آیا با در پیش گرفتن روش هیتلر و موسولینی جایی برای آزادی باقی میماند یا خیر و یا اینکه اصلاً به لحاظ شرایط تاریخی و وضعیت خاص ایران امکان ظهور جنبشهای فاشیستی میتوانست وجود داشته باشد یا نه؛ مهم این است که کار مشروطه به جایی رسیده بود که امثال بهار هم فاشیسم را بر هرجومرج ترجیح دادند.
به هر حال بهار چند روزی بعد از دستگیری سران کمیتة مجازات، این بار هم مقالهای نوشت و از بی قانونی، هرجومرج و بی نظمی کشور به شدت انتقاد کرد. در این مقاله بهار دیوانسالاران کشور را توصیه کرد که برای اجرای قانون روشی
استبدادی در پیش گیرند. وی نوشت میبیند هیچ کاری در کشور صورت نمیگیرد، «هیچکس از هیچکس نمیترسد»، اما نباید تصور کرد اگر کمیتة مجازات بود مسئولین احساس ترس میکردند، به نظر او این دیدگاه هم اشتباه است. به نظر بهار ترس از کمیتة مجازات «ترس رسمی» نبوده، این ترس «مثل ترسی است که مردم از حریق یا فرود آمدن سقف یا غرق کشتی داشته باشند، او ترس نیست.» بهار استدلال کرد ترور قادر نیست طرز رفتار و اخلاقیات قومی را دگرگون سازد و این حربه قادر نیست برای تمام احوال منشأ اثر باشد. بهار نوشت: «بیم نیست، چرا؟ چون قانون نیست. قانون نیست برای چه؟ چون استبداد نیست!»(1)
حال که چنین است چه باید کرد؟ به نظر بهار باید اندر ضرورت استبداد سخن گفت، اما استبدادی که برای اجرای قانون به کار گرفته میشود، «دولتی که استبداد نداشته باشد، هیچکس به او اعتنایی نخواهد داشت، هر چه استبداد یک دولت بیشتر است، نظم آن دولت زیادتر است.» او ادامه داد ایران قانون دارد، اما برای اجرای قانون «آدم مستبد لازم است.» به نظر او وقتی یک وزیر ملاحظهکار و مردد و دودل شد، قانون فاسد میشود. باید وزیر قانون را مقابل خود بنهد و هرچه قانون میگوید «با کمال استبداد و خونسردی به موقع اجرا بگذارد.» مردم از ناپلئون میترسیدند زیرا اوّل قانونگذاری کرد و بعد با استبداد آن را اجرا نمود: «بیم نیست، امید نیست، خائن از مجازات نمیترسد، خادم هم امیدوار به ترفیع رتبه نیست و بدون این دو اصل کلی نظام اجتماعی- بیم و امید- محال است یک مملکت اداره شود.»
به نظر بهار بدبختی این است که ایران «مرد قانون» ندارد. اگر این مرد وجود داشته باشد، قانون وجود ندارد: «ما قانون نداریم و نمیخواهیم داشته باشیم، ما مجالس ملی را دوست نداریم، ما برای تعویق مجلس قانونگذار خودکشی میکنیم(2)و ما میل نداریم مجلس داشته باشیم. ما میخواهیم مملکت به هرجومرج اداره شود تا به همهکس بتازیم و به همهکس فحش بدهیم و از همهکس رشوه و تعارف و اعانه و قرض بستانیم!»(3)
او نوشت در ایران عدهای حکومت ضعیف میخواهند تا قوانین را زیر پا نهند و کشور را آشفته سازند. علت امر این است که این دسته افراد از قانون میترسند، «برای اینکه ما را با بودن قانون به هیچ جا راه نمیدهند»، این است که این عده در برابر قانون و مجلس ملی «جست و خیزها» کرده، جلسات پیاپی برگزار میکنند تا انتخابات مجلس و یا تشکیل آن را به تعویق اندازند: «نه! این نمیشود، دولت راست که تمام قد برخیزد. تا زود است و کار از کار نگذشته به اطراف خود مثل پلنگ گرسنه نگاه کند و ببیند این سفلهگان بیرحم چه میکنند و چه میخواهند و هر کس مفسد است بی درنگ دستگیر کنند و تفاوت نگذارند!» بهار از مردم خواست برای تشکیل مجلس به پا خیزند.(1)
مخالفین تشکیل مجلس کسانی نبودند جز دار و دسته کمرهای و گروه ضدتشکیلی او؛ اینان روزنامة افراطی ستارة ایران و البته کوکب ایران و صدای ایران را بلندگوی تندرویهای خود کرده بودند، اجازه نمیدادند نظم و آرامش به کشور بازگردد، هر تلاشی به این منظور صورت میگرفت با مخالفت جدی آنان مواجه میشد. گروه ضدتشکیلی همگام با جراید تحت نفوذ خود؛ تلاش میکرد فضای هرجومرج را همچنان زنده نگهدارد، سقوط کابینهها را سرلوحه کار خود قرار دهد و از تشدید فضای رعب و وحشت استقبال نماید. بازوی عملیاتی آنان یعنی اعضای کمیتة مجازات به زندان افتاده بودند، اما عجب اینکه این گروه همچنان بر طبل بحران سازی میکوبیدند و تشتت و بینظمی را تبلیغ میکردند. آنان نمیگذاشتند مجلس تشکیل شود، گروه ضدتشکیلی به هر نحوی شده مانع از گرد آمدن نمایندگان پارلمان در صحن بهارستان میشد. صدای ملکالشعرای بهار در این زمان از همه بلندتر بود که به شدت به این اعمال میتاخت و عوامفریبان را رسوا میساخت.
شاید بهار نخستین کسی بود که از واژه تروریزه کردن برای تفسیر اعمال این دسته افراد استفاده کرد. او در اعتراض به مخالفین برگزاری انتخابات، شجاعانه نوشت: «ما از کسی نمیترسیم، افکار را نمیشود تروریزه کرد.» او به شکلی منطقی
1) زبان آزاد، ش11، 9 ذیقعده 1335، 29 اوت 1917، «استبداد یا روح قانون.»
استدلال کرد باید قبل از خاتمه جنگ مجلس ایران تشکیل شود، این موضوع از آنجا اهمیت بیشتری مییافت که لازم بود بعد از جنگ نهادی زمینه مشارکت ایران را در کنفرانس صلح فراهم میساخت، بهواقع حق با بهار بود؛ وقتی جنگ خاتمه یافت و کسانی که تا همین دیروز مخالف تشکیل مجلس بودند، به دولت فشار آوردند نمایندگانی به کنفرانس صلح اعزام دارد، دولت به خواسته آنان تن داد، دولتی که باز هم در دست وثوق قرار گرفته بود. اما همان طور که از چند سال قبل پیشبینی میشد این گروه را حتی به جلسات کنفرانس صلح راه ندادند. بهار در افشای روشهای این گروه نوشت: «عجبا! هر منطقی را میخواهند به زور تروریزه کردن افکار و در سایه کلمات «دشمن»، «اجنبی»(1)فلان و بهمان در دماغها فرو ببرند!» او که از رفتار و اعمال گروه مخالف تشکیلات خود به شدت برآشفته بود، ادامه داد: «مگر نمیبینید که هجوم بلایا و محن چگونه اطراف شما را گرفته است؟ مگر ناله ولایات، خانمان خراب شده و شهرهای ویران و عائلههای دربدر ایران را نمیشنوید؟ مگر ویرانی سرتاسر ایران دلهای شما را به درد نمیآورد؟ مگر قحطی، گرسنگی، بی صاحبی و عدم امنیت عمومی که در زیر ملیونها مظالم سیاه حکام نابکار، کوی و برزن این مملکت بدبخت [را] احاطه کرده است، احساسات شفقتآمیز شما را حرکت نمیدهد؟ مگر از دست رفتن اقتدار و مرکز و هرجومرج سیاه که هر روز به دست این خائنین و دستنشاندگان اجانب در اطراف و پیرامون مقامات ملکی ما حلقه میزند، شما را متنبه نمیسازد؟ دیگر منتظر چه هستید؟ و چرا نمیگذارید مجلس ملی زودتر افتتاح یافته و خط مشی معینی که بتواند زحمات سایرین را نیز منجر به یک نتیجه بنماید در مملکت ایجاد شود!»
گروه ضدتشکیلی و ارگانهای مطبوعاتی آنها به عنوان اینکه هنوز مهاجرین از مهاجرت بازنگشتهاند، مانع از تشکیل مجلس میشدند. اینان میگفتند باید همه دمکراتهای قبل از جنگ در تهران حضور یابند و آنگاه انتخابات مجلس برگزار گردد و آنها هم وارد پارلمان شوند. اما مسئله این بود که این عده به اصطلاح مهاجرین یا در آلمان در اطراف تقیزاده جا خوش کرده و به ایران نمیآمدند و با
1) بهار خود این دو لغت را در گیومه گذاشته است.
وصف مخالفخوانی خود از دولتهای ایران هم پول میگرفتند و یا اینکه به نقاط دیگر جهان رفته بودند. همه در اطراف و اکناف عالم پراکنده شده و به کشور بازنمیگشتند. بهار نوشت اینان به نام مهاجرین در کشور بحرانسازی میکنند، اما «... چه باید کرد که به نام مهاجر و انصار هر روز عوایقی است که در جلو سرعت افتتاح پارلمان تهیه شده و میترسیم که به همین عناوین سیاه که همه بهدستور و نقشه اجانب و مطابق آسایش روح دشمنان این آب و خاک است، افتتاح چهارمین کمیته آمال ملت دستخوش این قبیل عوایق شده و پس از چندی هجوم حوادث و انقلابات دیگر به ما اجازه دعوی حیات و رشد سیاسی هم ندهد.»(1)همین طور هم شد، مجلس چهارم وقتی شکل گرفت که رضاخان یکهتازی میکرد، رضاخان را همین دسته بحرانسازان به رضاشاه تبدیل کردند.
بازمیگردیم به بحث کمیتة مجازات: به دنبال دستگیری حاجی بابای اردبیلی اشخاص دیگری هم از طرف اداره نظمیه بازداشت شدند. مطبوعات گزارش میدادند این افراد هر روز استنطاق میشوند، نیز میگفتند از قرار معلوم راپورت استنطاق و کشفیات اداره نظمیه به زودی تقدیم هیأت دولت میشود تا تکلیف نهایی معلوم گردد.(2)نیمه اوّل ذیقعده سال 1335 شمسی درست بعد از دستگیری اعضای کمیتة مجازات و نیز تکمیل پرونده آنان، به گزارش زبان آزاد، «آقامیرزاحبیباللهخان آموزگار شیرازی» که به نوشته این روزنامه از دانشمندان به حساب میآمد و در روزنامة صدای ایران به مدیریت نیّرالسلطان نوائی سمت «سرمحرری» داشت، از کار خود استعفا داد. آموزگار از این روزنامه خواسته بود کنارهگیری او را انتشار دهد.(3)روزنامة مزبور یکی از جراید افراطی تهران و از سخنگویان کمیتة مجازات و گروه ضدتشکیلی به شمار میآمد که نیّرالسلطان آن را اداره مینمود. همین زمان در اواسط ذیقعده سال 1335 دکتر ابراهیم شفیعزاده که جزو محبوسین کمیتة مجازات بود، تبرئه و آزاد شد.(4)با این وصف روند بررسی
اتهامات اعضای دستگیر شده کمیتة مجازات به کندی پیش میرفت.
در نیمه دوّم ذیقعده سال 1335، اولیای دم منتخبالدوله تظلم کردند و در نامهای به رئیسالوزرا نسبت به اهمال در بررسی پروندة دستگیرشدگان کمیتة مجازات هشدار دادند. بازماندگان منتخبالدوله در نامة خود از دولت و وستداهل تشکر کردند که کمیتة مجازات را کشف کرده و قصد «مجازات دادن این دسته مردمان آدمکش تاریخی» را دارند. در همین نامه ابراز تأسف شده بود که از «گوشه و کنار بعضی از اشخاصی حمایت از این دسته مردمان آدمکش» میکنند تا شاید در مجازات آنان تخفیفی داده شود و «شاید بتوانند بعضی را که مانند سایرین جز کشته شدن سیاست دیگری ندارند»، به مثلاً حبس ابد محکوم نمایند. آنان نوشتند تلاش بر این است تا با تخفیف مجازات از اعدام به حبس ابد، «روزنة استخلاص» همیشه وجود داشته باشد. با این روش ترس و وحشت استمرار مییافت و وحشتسازان فرصت مییافتند «کمیتة مجازات دیگری را شایع و هرج(1)و مرج را در مملکت برقرار سازند.» در ادامه نوشته شد: «هیأت دولت ابدمدت عادله بهتر از ماها مسبوق است که مباشر قتل، خون خود را به همان صد تومان یا پانصد تومان که از پولدهنده دریافت میدارد فروخته و دیگر خون او برای اولیاء دم قیمت نداشته؛ قاتلین حقیقی [قربانیان] ما آمرین کمیتة مجازات بوده و آنها هستند که دولت عادله باید امر به قتل آنها بدهد... تا به مراتب عدالتپروری دولت واقف و آن را حافظ جان و مال خود شناسند». ابراز امیدواری شده بود که «دولت ابدمدت قاهره طوری جزای این مردمان آدمکش را بدهد که همان قسم که در تواریخ اسم این کمیته باقی خواهد بود، سیاست واقعه نیز تاریخی و ضربالمثل و اسباب عبرت شده، دیگر احدی به خیال تأسیس این قبیل کمیتههای آدمکش برنیاید.» در خاتمه یادآوری شد بقیه اعضای کمیتة مجازات هم باید دستگیر شوند و به مکافات عمل برسند. از سویی چون جنایات انجام شده از سوی کمیته «پلیتیکی» بود، حکم آنها هم مستقیماً باید از طرف هیأت دولت داده میشد. این نامه به امضای اعلمالدوله سردار انتصار، صحتالدوله، و دکتر غلامحسینخان بستگان منتخبالدوله رسیده بود.(2)این کمیته پلیتیکی چه کمیتهای
بود؟ آیا غیر از کمیته دمکراتهای ضدتشکیلی کمیتهای دیگر وجود داشت که از اعمال جنایتکارانه اعضای کمیتة مجازات حمایت کند و این حمایت خود را به صریحترین وجهی در ارگانهای خود بازتاب دهد؟ آمرین چه کسانی بودند؟ معلوم است که به دید اولیای دم منتخبالدوله، اینان کسانیاند که در ادارات دولتی جا خوش کردهاند و دیگران را جلو انداختهاند تا خود جان به سلامت برند.
از این سوی متجاوز از چهل روز بعد از دستگیری اعضای کمیتة مجازات، خانوادههای آنان نامههایی به شاه و هیأت دولت و مطبوعات نوشتند. در این نامه آمده بود برخی اعضای خانوادههای آنان بیش از چهل روز است که زندانی هستند؛ در این نامه از محبوسین دفاع شده و آمده بود اینان قاتل نیستند. تقاضا شده بود پرونده این عده به عدلیه ارسال شود تا گروه دستگیر شده سریعتر محاکمه شوند.(1)در پاسخ به این نامه زنی از خانواده مقتولین نامهای نگاشت و ضمن ابراز همدردی با آنان توضیح داد اگر خانواده آنها چهل روز است بازداشت هستند، جوان او با گلوله موزر سوراخ سوراخ و مدفون شده است. به عبارتی وی که مادر آن جوان است دیگر امیدی به بازگشت فرزند خود ندارد، حال آنکه خانوادههای یادشده میتوانند امیدوار باشند روزی همسر و یا فرزند آنان به خانه باز خواهد گشت. آن زن که از قرائن و شواهد پیداست باید مادر منتخبالدوله باشد، ادامه داد با این وصف او خانوادههای محبوسین را از خود بدبختتر میداند، زیرا او منشأ بدبختی را میشناسد اما ظاهراً خانواده زندانیان کمیته این موضوع را هنوز در نیافتهاند. به عبارت بهتر اینگونه به نظر میرسد که این خانواده را از حقیقت امر ناآگاه نگه داشتهاند و این خانواده را از عواقبی که در انتظار اعضای خانوادهشان است، بیخبر گذاشتهاند: «بیچاره همدردهای من، خیال میکنم اطرافیهای شما در دوستی و صمیمیت نسبت به شما خیانت کرده تاکنون نگذاشتهاند به سمع شما برسد و دانسته باشید که همین محبوسین شما هستند که اعضای کمیتة مجازاتند! همین محبوسین هستند که مفتن فیالارض و مجازات ایشان در شرع معین شده است، همین محبوسین هستند که مقصرین دولتند... همین محبوسین هستند که دود آتش آنها صفحات تاریخ رشد و تربیت را سیاه و لکهدار نموده و اگر آن لکهها برداشته نشود،
1) همان، ش24، پنجشنبه 9 ذیحجه 1335، 25 سپتامبر 1917، «واردات اداری.»
اسباب ننگ ایران و ایرانیان فراهم خواهد بود.» زن یاد شده در ادامه یادآوری کرد با اینکه همسران بازداشت شده زنان متظلم، از اجزا و کارمندان دوایر اداری هستند و با اینکه ده سال است از مشروطه ایران میگذرد، اما این عریضهنویسان هنوز الفبای مشروطه را نمیدانند. توضیح اینکه طبق قوانین مشروطه، محکومین عادی را به عدلیه اعزام میکنند، اما محکومین نظامی به دادگاه نظامی و محکومین دولتی در دادگاه ویژه کارکنان دولت محاکمه میشوند، به این دادگاه «محکمه دولتی» میگویند.(1)این نامه با امضای جمیله به دفتر روزنامة زبان آزاد رسیده بود.
چند روز بعد همسر اسماعیلخان رئیس مقتول انبار غله شکوائیهای برای هیأت دولت و مطبوعات ارسال کرد. او از سوی فرزندان یک، چهار و هفت ساله خود نوشت بعد از قتل همسرش پروندة مربوطه به عدلیه رفته است. اما این امر وقتی روی داد که هنوز قاتلین و آمرین دستگیر نشده بودند؛ یعنی همان کسانی که به تعبیر او «به خیال نفع شخصی و اداری» به این جنایت دست زده بودند. اینک شبکه کمیتة مجازات کشف شده، عاملین و آمرین همه دستگیر گردیده، پروندة ناقص تکمیل شده و همه میدانند کمیتة مجازات عامل آن وضعیت بحرانی و قتل و رعب و وحشت بوده، بنابراین پرونده یاد شده باید از عدلیه به مقامات مسئول تحویل داده شود تا متهمین در محکمه دولتی محاکمه شوند.(2)
برخلاف روزنامة نوبهار، ستارة ایران رسماً به حمایت از کسانی برخاست که به اتهام قتل در زندان به سر میبردند. در این روزنامه اخباری در مورد شایعه شکنجه متهمین کمیتة مجازات در افواه راه یافت، طبق این شایعات «کمالالوزاره قریب یک هفته است مبتلا به مالیخولیا شده و در تحت معالجه دکتر نظمیه و عدلیه است. کسان و بستگان مشارالیه از وزارت داخله تقاضا نمودهاند که معالجه او به دکتر احیاءالدوله رجوع شود.»(3)البته قبل از این جریانها اخباری دال بر شکنجه آن هم در
دوره مشروطه شنیده میشد. به گزارش شرق- که در دوره دوّم مشروطه منتشر میشد- خلیفه حسن نامی را از نظمیه به عدلیه بردند، او در عدلیه فریاد میکشید: «از بس مرا در نظمیه اشکلک کردند و تنگ قجر گذاشتند دیگر از عمر سیر شدم.»(1)در همان شماره، شرق از «شکنجههای دوره توحش» مطلب نوشت.(2)
این بار هم معرکه گردان شایعه شکنجه زندانیان کمیتة مجازات، روزنامة ستارة ایران بود، خبرهای اوّلیه حاکی بود حاجی باباخان اردبیلی و محمد علیخان برادر حسینخان لله که در اداره نظمیه حبس بودند، پس از تحقیقات لازم و احراز اینکه مظنون بودن آنها خلاف واقع بوده است، مرخص شدند.(3)اما از آن سوی در این میان تحولات دیگری هم به وقوع پیوست. ماجرا از این قرار بود که قاضی ارداقی شرح مفصلی در مورد شکنجههایی که به دستگیرشدگان اعمال شده بود بیان میداشت. ارداقی «از اوضاع محبس و رفقای مختلف و خبطهای بدوی» مطالبی نقل میکرد. جزییات توضیحات او دانسته نیست، اما هر چه بود توضیحات او «باعث حیرت شد.» قرار شد عدهای به منزل مرآتالممالک بروند تا «صدمات محبس را قاضی من البدو الی الختم بیان نماید.»(4)این شایعه به اندازهای قوت داشت که حتی روزنامة نوبهار را به واکنش واداشت، این روزنامه نوشت خبر میرسد که محمودخان رئیس محبس نظمیه با محبوسین «خاصه متهمین کمیتة مجازات سوء سلوک میکند»، توصیه شد به او دستور داده شود دست از این رویه خود بردارد.(5)
حسین صبا که اعمال خلاف قانونش زبانزد خاص و عام بود، اینبار برای اینکه استدلالات خود را قانونی بنمایاند از اصول قانون اساسی و آئین دادرسی مدد جست. در روزنامة ستارة ایران به اصل نهم قانون اساسی اشاره شد که اشعار میداشت جان و مال و ناموس مردم مصون از هر نوع تعرض است و نمیتوان متعرض کسی شد مگر به حکم قانون. به ماده بیستم قانون محاکمات جزایی اشاره
1) شرق، ش65، شنبه 7 ربیعالاوّل 1328، 19 مارس 1910، «اشکلک.»
2) همان، نیز مطلبی با عنوان «امان تنگ قجر مرا کشت»، در این روزنامه به چاپ رسیده بود.
3) ستارة ایران، ش84، شنبه 7 ربیعالاوّل 1336، 23 دسامبر 1917، «استخلاص.»
4) کمرهای، ج1، صص358-357.
5) نوبهار، سال ششم، ش107، یکشنبه 26 جمادیالاولی 1336، 10 مارس 1918، «در محبس.»
شد که مقرر میداشت اگر کسی مرتکب جنایت شد باید مراتب فوراً به مدعیالعموم و یا معاون او اطلاع داده شود و اگر جنحه باشد مثل دزدی؛ باید باز هم به نزد مقامات مسئول عدلیه فرستاده شود: «لیکن اداره نظمیه قانونی ما چند ماه است چند نفر را به تقصیر جنایت در چاههای ویل محبس تاریک خود زجرکش میکند و ابداً به مدعیالعموم قانونی اجازه دخالت و ورود در تحقیق مسئله نمیدهد و بیچاره متهمین را به شکنجههای بیخواب نگاهداشتن و توقیف متمادی در یک قطعه تنگ و تاریک زجر میدهد.»(1)نویسنده ستارة ایران به ماده هجدهم از قوانین محاکمات جزایی ارجاع داد که نظمیه در جنحه و جنایت نقش ضابط عدلیه را ایفا میکند و کلیه مراحل محاکمه مثل کشف جرم و تحقیقات مقدماتی و استنطاق باید زیر نظر عدلیه انجام گیرد: «ولی اداره نظمیه قانونی(!)(2)ما بعد از توقیف متهمین کمیتة مجازات خود شروع به تحقیقات مقدماتی و حتی رسیدگیهای انتهایی با آن وضع موحش و مهیب نمود و با انگشت اقدامات خودسرانه این ماده از قانون مملکتی را محو و سیاه کرد و هنوز متوقع منزلت یک اداره قانونشناس صدیق در قلب و نظر ملّت میباشد.» طبق اصل یازدهم قانون اساسی نمیتوان هیچکس را از محکمهای که باید او را محاکمه کند منصرف کرد و او را به اجبار به محکمهای دیگر رجوع داد: «و اداره نظمیه قانونی(!) ما علیرغم تمنای متهمین کمیتة مجازات برای محاکمه در محکمه قانونی عدلیه دوسیه اظهارات بیچارهها را که در سلولهای وحشت افزای نظمیه در حالت غیرطبیعی و بلکه جنون [مبتلا] کردهاند، به هیأت وزرا میفرستد و بیچاره محبوسین دیوانه شده مشرف به موت را در چنگال شکنجه ایام بحران میاندازد و قانون اساسی را با این اقدام عجیب خود پاره میکند.»
به ماده سوّم قوانین محاکمات جزایی اشاره شد که مقرر میداشت اقامه دعوی و تعقیب متهم یا مجرم از حیث حقوق عمومی به عهده مدعیالعموم است و اقامه دعوی از حیث ضرر و زیان شخصی با مدعی خصوصی است. ستارة ایران نوشت با وجود این ماده قانونی، مثل وکیل اداره مدعیالعمومی و مدعی خصوصی متهمین را
ص:373
به خلاف قانون «در محکمه تازه درآمد و نوظهور غیرقانونی هیأت وزرا تعقیب نموده است»، و برخلاف قوانین کشور و دنیای آزاد اجازه نمیدهد در محاکم جزایی به مسئله متهمین رسیدگی شود:
ما نمیگوییم که متهمین کمیتة مجازات در محکمه افکار عمومی مقصر نیستند، ما نمیگوییم این بیچارهها بر طبق احساسات مقدس وطنخواهی اقداماتی کرده یا نکردهاند، ما نمیگوییم متینالسلطنهها و میرزااسماعیلخان ها در پیشگاه وطن و استقلال مملکت کشتنی بوده یا نبودهاند و بالاخره ما نمیگوییم سختیها و زجرهایی که در محبسهای تاریک نظمیه به متهمین میشود در خور یک جانی و خائن وطن است نه فدایی وطن، بلکه ما میخواهیم با صدای رسا فریاد بزنیم که قانونکشیهای نظمیه بیش از این قابل تحمل نیست و روح مشروطیت را یک اداره خودسر حق ندارد تا این درجه متألم کند.
در شماره بعد ستارة ایران با صراحت بیشتری مطالب خود را در این زمینه عنوان نمود. نویسنده در پاسخ به کسانی که متعرض مطلب بالا بودند نوشت در هیچ جای دنیا مرسوم نیست کسی را به صرف اتهام در حبس نگاه دارند و آنقدر او را شکنجه نمایند تا عقلش زایل شود، کاری که با کمالالوزاره کردهاند: «کمالالوزاره دیوانه شد و با حالت جنون به قید کفیل و دوهزار تومان تأمین به عیالاتش مسترد گردید. باید دید تکلیف منشیزاده و ابوالفتحزاده و مشکوةالممالک و میرزاعلیاکبرخان و عمادالکتاب و میرزاعبدالحسینخان و دیگران چیست؟ اینها به چه روز خواهند افتاد؟»(1)
اما کمالالسلطان، مدیر ستاره ایران که این همه از فرایند قانونی محاکمه بحث میکرد و در باب ضرورت اجرای موازین قانونی در حق متهمین سخن میگفت، هرگز توضیح نداد خود به چه مجوزی پیش از بررسی قانونی، اتهام خیانت به رجال کشور وارد میکند و از قتل امثال متینالسلطنه حمایت مینماید؟ مقتولین در کدام محکمه محاکمه شده بودند و بعد از گذشت چندین ماه چرا نمیگفتند به واقع خیانت آنها چه بوده است؟ آیا اگر کسی به تشخیص خود و گروه مورد اعتمادش حکم خیانت به کسی وارد کرد و او را متهم نمود مجاز است آن شخص را به قتل
1) همان، ش93، یکشنبه 29 ربیعالاوّل 1336، 13 ژانویه 1918، «نظمیه و متهمین کمیته مجازات.»
رساند قبل از اینکه حداقل افکار عمومی را در مورد خیانت آن فرد و مصادیق جرم آگاه نموده باشد؟ پاسخ همه این سئوالها منفی بود و ستارة ایران صرفاً به پشتگرمی مستوفیالممالک با چنین صراحتی از مشتی قاتل دفاع میکرد.
همزمان با این تبلیغات و تحریکات روزنامه ستاره ایران به ترویج این شبهه پرداخت که از کجا معلوم دستگیرشدگان، گردانندگان کمیته مجازات هستند.
این موضوعی جدید نبود، بهواقع از همان دوره اوّل دستگیری متهمین، روزنامههای صدای ایران و ستارة ایران این خط را سرلوحه تبلیغات خود قرار داده بودند. حتی پیشتر مدیر صدای ایران در روز اوّل ذیقعده 1335 در ملاقات با رئیس نظمیه تلاش کرد وستداهل را قانع سازد که دستگیرشدگان اعضای کمیته نیستند و به خطا گرفتار آمدهاند. این تلاش به طور مشخص در شماره چهل و چهار این روزنامه بازتاب یافت. صدای ایران از وضعیت مخوف سلولهای بازداشتشدگان یاد کرد، اینکه آنان را به نام کمیتة مجازات در «سلولهای انفرادی در وضعیتی سخت و دشوار» نگهداشتهاند. مدیر صدای ایران به صراحت نوشت گمان نمیکند هیأت دولت به وستداهل اختیار داده باشد که مظنونین را در «تاریکخانه» حبس کند.(1)
از سوی دیگر، روزنامه ستاره ایران تلاش میکرد مسیر پرونده را به هر نحو ممکن تغییر دهد و آن را به ابزاری برای طرح ادعانامه علیه دولت عینالدوله درآورد. این روزنامه با لحنی بسیار تأثرآور، به وضعیت روحی محبوسین پرداخت. وضعیت روحی کمالالوزاره که مبتلا به جنون شده بود تشریح گردید، از مهدیخان سلمانی و علیاکبر ارداقی یاد شد که در وضعیت بسیار نابسامانی هستند؛ نکته این بود که این اطلاعات را ستارة ایران چگونه از محبس به دست میآورد؟ زیرا بخشی از مقالات و گزارشهای آن واقعیت داشت: کمالالوزاره روحیه خود را به شدت باخته و به جنون مبتلا شده بود به گونهای که ناچار شدند او را به قید کفالت و وثیقه آزاد سازند. این موضوعی بود که ستارة ایران از آن اطلاع داشت، به همین دلیل نوشت:
کمالالوزاره دیوانه شده، باز با وجود ثبوت بیتقصیری، او را رها نمیکنند.
1) صدای ایران، ش44، 15 ذیقعده 1335، ص1.
میرزاعلیاکبرخان قاضی در شرف ابتلا به مرض کمالالوزاره است. ابداً نظمیه در فکر نیست. میرزامهدیخان سلمانی با حال کسالت محبوس است. نظمیه اهمیت نمیدهد. بلی، میخواهند اینها را محاکمه کنند. به عقیده ما، نظمیه که برخلاف کل قوانین عالم مجنون را در حبس نگاه میدارد و محبوس در آنجا مریض و دیوانه میشود، بیشتر قابل محاکمه است.(1)
شاید کوکب ایران تنها روزنامهای بود که با شجاعت تمام به نقد مواضع ستارة ایران و کسانی پرداخت که در مرکز مملکت آشکارا از مشتی جانی حمایت میکردند و برای آنان اشک تمساح میریختند. در این مقاله، اینکه عدهای در تهران یعنی مرکز کشور نشسته و «با کمال وقاحت و بیشرمی استخلاص یک مشت جانی را خواهانند» نکوهیده شد و سئوال شد کسی نیست از این افراد بپرسد «این حمایت و طرفداری مبنی بر چیست؟» نویسندة مقاله کسانی را که علیه دستگیری این جانیان اعتراض میکردند ماجراجویانی خواند که نمیگذارند پرونده مسیر عادی خود را طی نماید و انواع اتهامات را در حق دستگیرکنندگان این قاتلین وارد میسازند.(2)
به واقع با روی کار آمدن مجدد مستوفی، پرونده اعضای بازداشت شده کمیتة مجازات به جریان افتاد. وستداهل نامهای به وزارت داخله نوشت و توضیح داد متهمین مزبور از چندی به این طرف بازداشت شدهاند و پرونده استنطاق آنها به وزارت داخله تقدیم گردیده؛ اما تاکنون این پرونده به وزارت عدلیه ارجاع نشده است. طبق گزارش ستارة ایران نظمیه به دلیل نامعلوم بودن وضعیت زندانیان از وزارت داخله در مورد کیفیت رسیدگی به این پرونده کسب تکلیف کرد.(3)وزارت داخله مدعی شد اداره نظمیه تاکنون اولیای آن وزارتخانه را از جریان پرونده و استنطاق محبوسین کمیتة مجازات بیاطلاع نگهداشته و تاکنون هیچ پروندهای از سوی نظمیه به وزارت داخله فرستاده نشده است؛ خبری که مطلقاً دروغ بود.
پیشتر یادآوری کردهایم که مستشارالدوله از عوامل بحرانساز این مقطع تاریخ کشور بود، خبری که همان زمان در تهران منتشر شده بود، عمق موضوع را بهتر نشان
میدهد: شایع بود در خانه مستشارالدوله دو دفعه مواد آتشزا پرتاب کردند، اما کسی کشته نشد. میزان انفجار به اندازهای بود که بخشی از خانه او و خانههای همجوار تخریب شد. به همین دلیل از شب بیست و هفتم رمضان سال 1336، شهر تهران و چهار فرسنگ اطراف آن تحت حکومت نظامی درآمد.(1)اندکی بعد خبر شگفتانگیزی منتشر گردید: مستشارالدوله به واقع در منزل خود یک کارگاه تولید مواد انفجاری داشت و عدهای مواد انفجاری آزمایش میکردند تا احتمالاً از قدرت انفجار آن آگاه گردند. نکته این است که بعد خود کسانی که این اعمال را مرتکب میشدند شایعه میکردند در خانه مستشارالدوله بمب انداختهاند. این موضوع را نظمیه کشف کرد و به همین دلیل در شهر حکومت نظامی برقرار کردند، «لیکن نمیدانم به چه جهت شد که خود مستشارالدوله را تعقیب نکردند.»(2)
تاکنون بارها اشاره کردهایم که بین سران گروه ضدتشکیلی و کمیتة مجازات ارتباطات تنگاتنگی وجود داشت. مثالهای روشنی میتواند ثابت کننده این موضوع باشد. زمانی که حسینخان لله یکی از اعضای کمیتة مجازات قرار بود به قید کفالت آزاد شود، کمرهای رهبر اصلی گروه ضدتشکیلی یکی از ضامنهای او شد. در این راه عدلالملک دادگر یکی از فعالین به شمار میرفت. عدلالملک در نزد کمرهای «متعهد شد که یا استخلاص با کفیل یا [با] تکفل دولت، مخارج [آزادی دستگیرشدگان] را از هیأت کابینه بگذراند.»(3)این عدلالملک در کابینه اول وثوقالدوله به دلیل همکاری با سران کمیتة مجازات به زندان افتاد، اما در دوره صمصامالسلطنه او را رها ساختند. زمانی که وی زندانی بود، تلاش فراوانی کرد تا با کمرهای تماس گیرد. حتی نامهای هم به او نوشت، اما این نامه لو رفت. جالب اینکه او نامه را برای آن نوشته بود تا از مسائل و مذاکرات درون کابینه وی را مطلع
سازند. خودش میگفت در زندان به او و دوستانش از کمیتة مجازات لقب «دسته کمرهای» داده و به این نام معروف بودند.(1)از آن به بعد عدلالملک از بیم اینکه مبادا کمرهای دستگیر شود، حتی نامش را بر زبان نمیآورد.
صدرایی، محمود محمود و مشهدی حسین فشنگچی از دیگر ضامنهای حسینخان بودند.(2)وقتی هم حسینخان از زندان آزاد شد، او همراه با عدهای دیگر به ملاقاتش رفت. اندکی بعد در رجب سال 1336 مطابق با فروردین 1297 قاضی ارداقی یکی دیگر از اعضای جوخه ترور کمیتة مجازات از بند رست. او بلافاصله به منزل ابوالفتحزاده واقع در درخونگاه رفت و همانجا اسکان گزید.(3)ابوالفتحزاده که به گفته مجله یغما بهائی شده بود و «شب و روز برای پیشرفت آن دسته کار میکرد»(4)با سلطنت احمدشاه قاجار خصومت میورزید، او بر این باور بود که باید وی را از اریکة سلطنت به زیر کشید زیرا وی مردی «بیحال و بی علم است.» ابوالفتحزاده بر این نظر بود که باید به جای احمدشاه فردی دیگر از رجال قاجار را که به امور جهانی وقوف داشته باشد منصوب نمود.(5)
در همین ماه محمدنظرخان مشکوةالممالک، ابراهیمخان منشیزاده و عمادالکتاب را هم به بهانه بدی جای آنها در نظمیه به خانه ابوالفتحزاده آوردند!(6)کمرهای به طور مرتب به این افراد سر میزد. حسین پرویز و سیدعبدالرحیم خلخالی از دیگر رابطین اعضای محبوس کمیتة مجازات با خارج بودند. البته همان طور که پیشتر آمد همة اینان را در منزل ابوالفتحزاده جمع کرده بودند. اینک از منزل ابوالفتحزاده عدهای باز هم درصدد منسجم کردن نیروهای پراکندة کمیتة مجازات بودند. در خانه ابوالفتحزاده، اعضای کمیته به آسانی با بسیاری از رجال و عوامل بحران ملاقات میکردند. در این دوره ترور و آدمکشی در تهران بسیار رواج یافت، اگر کسی جلو این وضع را نمیگرفت اوضاع بسیار وخیمتر میشد. عینالسلطنه نقل میکند «یک
روزی با دو نفر خانه ابوالفتحزاده رفتم که اجزاء کمیتة مجازات آنجا محبوس بودند. از ابوالفتحزاده یک نفر ترور[یست] خواستیم. دست روی دست زده گفت بسیار داشتم اما افسوس که همه پراکنده شدند.»(1)
پیش از این هم کمرهای چند بار از عدلالملک خواست تا اقدامی کند که یا دستگیرشدگان را آزاد سازند و یا مخارجشان را تقبل کنند. عدلالملک پاسخ داد برای مخارج میتوان کاری کرد اما استخلاص آنان دشوار است. بیم عدلالملک این بود که محبوسین به محض آزادی ترور شوند. این نکتهای است که به صراحت در خاطرات کمرهای آمده است و مدعای ما را در این مورد که اعضای کمیته را برای آن دستگیر کردند تا در زندان محیطی امن برایشان فراهم آورند، تأیید میکند. عدلالملک بر این باور بود که باید اعضای کمیتة مجازات به محض آزادی، از تهران به سویی مهاجرت نمایند، چون ترور و هرج و مرج فراوان است، اما کمرهای گفت بعد از آزادی زندانیان باید این فکرها را کرد.(2)کمرهای خودش میگفت «مستشارالدوله مرا هیأت درجه اول کمیتة مجازات میداند(3)». به عبارتی همه آشنایان به تفکر کمرهای و روش و سلوک او، چهرة وی را در پشت عملیات کمیتة مجازات میدیدند. در این زمان کسانی مثل مورخالدوله و کمرهای هم مستقیماً دست به تأسیس جوخههای ترور زده بودند. یکی از افراد نزدیک به مورخالدوله به نام حسینخان اطریش با گروه جنگلیها همکاری داشت. در عین حال او با گروهی از ماجراجویان قفقاز مرتبط بود. بحث تشکیل هستههای مسلحانه مخفی منحصر به مورخالدوله نبود، حتی کمرهای هم به دنبال دستگیری سران کمیتة مجازات دست به چنین اقدامی زد. ماهیت این اقدامات چندان روشن نیست، اما اهمیت موضوع از آنجا مشخص میشود که کمرهای حتی در یادداشتهای خصوصی خود فقط نام مستعار آنان را ذکر کرده است: دکتر مقیاس، کوهی، فلاح و عیار.(4)
مورد دیگر مذاکره شخص کمرهای است با وثوق در دوره دوّم ریاستوزرایی او؛
در این مذاکره که کمرهای برای وساطت آزادی محبوسین رفته بود، وثوق گفت:
... من ابداً اطلاعی نداشتم تا اینکه شبنامهها را دیده و جزو لیست خودشان مرا هم نموده بودند. بهادرالسلطنه نزد من آمد و به من اشخاص آنها را نگفت و لیکن از من هر چه بود رفت و به آنها گفت و سَر و سِرّ خودشان با وزرای دیگر اظهار میکردند و به من چیزی نمیگفتند. و در این مدت هم غیر از دسته شما که آن همه فحاشی و حرفهای ناهنجار به من میزدند حتی من یک وقتی فوقالعاده در اندیشه افتادم بعضی به من گفتند که از کمرهای تأمین بگیر، اگر او تأمین داد مطمئن باش. تا آنکه اوضاع آنها به هم خورد. آن هم از ناحیه همان وزرایی بود که با آنها اسرار داشتند.(1)
وثوق نکته مهمی را فاش ساخت، او گفت کمیتة مجازات به دست همان وزرایی بر باد رفت که از اسرار آنان آگاه بودند. به یاد آوریم اعضای کمیتة مجازات در دورة دوم ریاستوزرایی علاءالسلطنه دستگیر شدند، بعد از آن هم نتوانستند عملیاتی مهم انجام دهند به استثنای قتل احمدخان صفا. میدانیم که این وزرا هم مستشارالدوله، ممتازالدوله و محتشمالسلطنه اسفندیاری بودند. به عبارت بهتر وثوق میخواست بگوید همان کسانی که عدهای را به قتل تشویق میکردند و حامی آنان بودند، وقتی به مقصود نایل آمدند و او را سرنگون کردند، خود این گروه را لو دادند. به عبارت بهتر، دیگر عملیات کمیتة مجازات خار راه آنان بود و نه کمککننده برای پیشبرد اهداف.
وثوق با وجود تکذیب کمرهای به حالتی نیمه شوخی و نیمه جدی گفت، شاید او جزو رهبران کمیته بوده باشد؛ حتی به شکلی تهدیدآمیز گفت پرونده آنها را میخواند و معلوم میکند. کمرهای ترسید و گفت: «شما رفاقت سابقه را اقلاً در این مورد ملاحظه خواهید فرمود و اسم مرا قسمی میکنید که حک شده معلوم نشود.»(2)یعنی اینکه او خواست وثوق به ملاحظه سابقه رفاقت نام او را از پرونده کمیتة مجازات حذف کند. البته وثوق هم این کار را کرد. با اینکه بعداً در جریان اعتراض به قرارداد 1919 حتی کسانی مثل بینش را دستگیر کردند، اما هرگز کسی متعرض کمرهای نشد. او خود از
نظمیه خواست برای حمایت از دوستانش بازداشتش کنند که این بازداشت هم البته شبی بیشتر طول نکشید و روز بعد رهایش ساختند. وثوق با اینکه به شدت به دنبال معدوم ساختن کمیتة مجازات بود، اما دستور داد پنجاه تومان کمک هزینه زندگی به خانواده برخی محبوسین داده شود. کمرهای پنجاه تومان را به همسر ارداقی داد، این پول باید سه قسمت میشد: شانزده تومان و شش ریال و سیزده شاهی آن به خانواده ارداقی، یک سهم برای همسر اسداللهخان منشیزاده و یک سهم هم به همسر عمادالکتاب میرسید. باید در برابر پرداخت وجه از آنها رسید دریافت میشد. این در حالی بود که عمادالکتاب با معیارهای آن دوره و قبل از دستگیری شخصی متمول به حساب میآمد.
به واقع از دوره صدارت عینالدوله مردم میخواستند تکلیف پروندة کمیتة مجازات روشن شود، اما با فروافتادن او، استقرار مجدد مستوفی بر منصب صدارت و به دست گرفتن قدرت توسط صمصامالسلطنه بعد از وی؛ پرونده مسیری دیگر طی کرد و در نهایت در دوره صمصام همانطور که دیدیم منجر به آزادی متهمین شد. با این وصف افکار عمومی میخواست تکلیف نهایی این افراد روشن شود و احکامی که در مورد آنان باید صادر گردد به اطلاع عموم مردم رسانیده شود. اندک اندک دوره حبس متهمین کمیتة مجازات طول کشید، این بود که روز بیستوششم ربیعالثانی وستداهل بار دیگر نامهای خطاب به وزیر داخله نوشت و کسب تکلیف کرد که با بازداشتشدگان چه باید کند. او ظهور و سقوط پی در پی کابینهها را مورد تذکر قرار داد و اینکه این وضع مانع از آن شده است تا محبوسین تکلیف قطعی خود را بدانند و نیز نظمیه از وظایف آتی خود آگاهی داشته باشد.(1)رئیس نظمیه در عین حال زیر فشار افکار عمومی و مطبوعات و البته یاران محبوسین، نامهای به اداره مدعیالعمومی عدلیه نوشت و از آنها خواست پروندة اعضای کمیتة مجازات را بررسی نمایند و نظر به اینکه بازداشت محبوسین بدون تعیین تکلیف قانونی دیگر غیرممکن است، دستور دهند تا پرونده مزبور به مقامات مربوطه احاله شود.(2)درست زمانی که کابینه عینالدوله با خطر سقوط مواجه بود، وزارت داخله
جوابیهای در حاشیه نامه رئیس نظمیه نوشت و برای او ارسال کرد. در جوابیه آمده بود که اساساً پروندة کمیتة مجازات به وزارت داخله ارسال نشده است و کارکنان آن وزارتخانه به کلی از وجود پرونده بیاطلاع هستند و اطلاعات آنان در حد مطالبی است که از روزنامهها به دست آوردهاند!(1)در همین زمینه اسناد دیگری هم وجود دارد که مدعی است پرونده کمیتة مجازات به وزارت داخله ارجاع نشده و شاید هنوز در هیأت دولت مانده باشد. اما وستداهل به کار خود آشنا بود: او نامهای به رئیسالوزرای جدید یعنی مستوفیالممالک نوشت که در عین حال منصب وزارت داخله را تصدی میکرد. در این نامه او نوشت در تاریخ دهم نوامبر گذشته پرونده کمیتة مجازات را با نامهای که رونوشتش مجدداً ارسال میشود، شخصاً به قوامالسلطنه داده است، و اگر این مراسله به وزارت داخله نرسیده باشد باید آن را از قوام مطالبه کرد.(2)در آن تاریخ وستداهل ضمن اشاره به نامهای که به وزارت داخله نوشته بود، اسامی مقتولین و بازداشتشدگان را قید کرده بود. وزارت داخله نامهای به قوام نوشت و توضیحات نظمیه را بیان داشت که پرونده مزبور شخصاً به دست او داده شده است، تاریخ موضوع هم دقیقاً بیستوچهارم محرم سال 1336 بود. از قوام خواسته شد اگر پرونده مزبور در اختیار اوست، آن را به وزارت داخله ارسال کند تا این وزارتخانه به وظایف قانونی خود عمل نماید.(3)قوام پاسخ داد، درست است، وستداهل پرونده را به او داده است؛ اما او هم بعد از مطالعه اجمالی پرونده، آن را به هیأت دولت تقدیم کرده،(4)یعنی به وظیفه قانونی خود عمل نموده است.
وستداهل برای اینکه خود را از شر کمیتة مجازات و یاران آنها وا رهاند، نامهای به روزنامة ستارة ایران نوشت و توضیح داد بعد از بازداشت متهمین در دوره علاءالسلطنه، طبق دستور مستشارالدوله پرونده باید به وزارت داخله ارجاع میشد، اما در این بین کابینه سقوط کرد و عینالدوله زمام امور را به دست گرفت و قوامالسلطنه به وزارت داخله نایل آمد. زمانی که مستشارالدوله وزارت داخله را تصدی میکرد، یک مصاحبه
1) وزارت داخله به رئیس نظمیه، 26 ربیعالثانی 1336، سازمان اسناد ملّی ایران، ش 21/104/18-293.
2) رئیس نظمیه به مستوفیالممالک رئیسالوزرا و وزیر داخله، سازمان اسناد ملّی ایران، ش32/104/18-293.
3) مستوفیالممالک به قوامالسلطنه،30 ربیعالاوّل 1336، سازمان اسناد ملّی ایران، ش19/104/18-293.
4) قوامالسلطنه به مستوفیالممالک، سازمان اسناد ملّی ایران، ش6/104/18-293.
مطبوعاتی تشکیل داد و به پرسشهای مدیران جراید پاسخ گفت و خود هم مطالبی را عنوان کرد؛ اما مهم این است که وی ابداً سخنی از کمیتة مجازات و پرونده آن به میان نیاورد.(1)بعد از تغییر کابینه، مستشارالدوله پرونده را در اختیار قوام نهاد. او از آن تاریخ تا مدتها بعد هم با قوام و هم با عینالدوله رئیسالوزرا گفتگو کرد و اصرار نمود تکلیف اعضای کمیته را مشخص نمایند؛ چون اقدامی انجام نشد، کمالالوزاره و چند تن دیگر را که استخلاصشان بدون اشکال بود به قید کفالت آزاد کردند. به اداره مدعیالعمومی عدلیه هم اطلاع داده شد که پرونده را مطالبه نماید و تکلیف سایر زندانیان را از مجاری قانونی مشخص سازد، اما به ادعای ستارة ایران این کار صورت نگرفت.(2)هدف ستارة ایران این بود تا مستشارالدوله را تبرئه نماید و قوام را مقصر به تعویق افتادن پرونده جلوه دهد. به یاد آوریم قوام برادر وثوق بود. گردانندگان واقعی کمیتة مجازات همراه با ارگان مطبوعاتیشان یعنی روزنامة ستارة ایران توپ را به میدان قوام انداختند تا او را متهم سازند؛ قوامی که برادرش یعنی وثوقالدوله از سوی همین کمیتة مجازات تهدید به مرگ شده بود.
نقشه هر چه بود، کار با موفقیت پیش رفت. فراز و نشیب پرونده استمرار یافت. عینالدوله برافتاد و بار دیگر مستوفی ریاستوزرایی را به دست گرفت. اردیبهشت سال 1297 صمصامالسلطنه جای او را گرفت، این بار اعضای کمیته از حبس خارج شدند، اینان در منزل ابوالفتحزاده تحتنظر قرار گرفتند.
جمادیالثانی 1336 عدلیه از وزارت داخله خواست هرچه سریعتر پرونده متهمین کمیتة مجازات به مقامات ذیربط ارسال شود تا در مورد حسینخان لله مشهور به سردار افخمی مرتبط با کمیتة مجازات که هنوز در بازداشت به سر میبرد، تعیین تکلیف نهایی انجام گیرد.(3)جواب وزارت داخله باز هم سربالا بود: پاسخ داده شد پرونده متهمین کمیتة مجازات در هیأت دولت است و امروز هم روز دوشنبه و تعطیل است، بنابراین امکان تشکیل جلسه هیأت دولت و گفتگو راجع به این
موضوع وجود ندارد.(1)در همین اوضاع و احوال مدعیالعموم دادگاه بدوی از ادارة نظمیه خواست فعلاً تا تعیین تکلیف بازداشتشدگان کمیتة مجازات، از طرف دولت مکانی تهیه و در اختیار آنان قرار داده شود تا «رفع شکایت آنها از حیث وضعیت تحملناپذیر محبس نظمیه شده باشد تا تصمیم دولت معلوم گردد.»(2)میبینیم که حتی قبل از اینکه مکاتبات وزارتخانههای عدلیه و داخله صورت گرفته باشد، محبوسین را به جای بهتری انتقال دادند که همان خانه ابوالفتحزاده بود.
در شهریور 1296 برخی از مرتبطین با کمیتة مجازات مثل دکتر احیاءالسلطنه در ملاقاتهای خصوصی با امثال کمرهای صریحاً از تغییر رژیم سخن به میان میآوردند. افرادی مثل احیاءالسلطنه بر این باور بودند که باید بین تهران و رشت و تبریز ارتباط برقرار گردد و با گسترش شورش حکومت قاجار را برانداخت.(3)حتی شخصی مثل صمصامالسلطنه هم به این نتیجه رسیده بود باید رژیم قاجار را تغییر داد، اما مسئله این بود که سردار ظفر با او معارض بود.(4)باز هم در شهریور 1296 شایع شد اعضای باقیمانده کمیتة مجازات در بازداشت نظمیه، یعنی ارداقی، عمادالکتاب، مشکوةالممالک، محمدعلیخان برادر حسینخان لله و مهدیخان مرخص خواهند شد. کمرهای به ملاقات اینان شتافت. محبوسین «گفتند ما نمیخواهیم با این افتضاح مرخص شویم، ما را با جانیها و قطاعالطریقها یکسان، بلکه پستتر» کردهاند. کمرهای نوشت بعد از این سخنان «واقعاً دلم باز تجدید احتراق را نمود.» بازداشتشدگان گفتند کار آنان مربوط به دادگاه نظامی است و بعید به نظر میرسد به این زودیها و آسانیها اینان را آزاد نمایند.(5)
برای آزاد ساختن اعضای کمیتة مجازات دست به دامان نصرتالدوله هم شدند.
نصرتالدوله به دعوت کمرهای به خانهاش آمد، در حالیکه «خیلی مسرور شد که من اظهار میل به ملاقات او نمودم.» از نصرتالدوله خواسته شد «میخواهم آنها مرخص و به دست شما مرخص شوند.» نصرتالدوله پاسخ داد احمدشاه شخصاً با این افراد طرف است. شاه فارغ از عضویت افرادی در کمیتة مجازات، به دلیل اینکه آنها را طرفدار جمهوری و مخالف خودش میدید، با آنان خصومت میورزید. او در ادامه توضیح داد:
من مدتها زحمت کشیدم و به شاه عرض نمودم که من به واسطة رفت و آمد با شما مورد حملات و نسبتهای افتراآنه مردم به واسطه رقابت یا حسادت شدهام و از شما هم هیچ منتفع نشدهام و اگر چیزی برای شما ضرر نداشته باشد و برای ما نفع داشته باشد شما هم نباید مضایقه نمایید و او عمل محبوسین است، چون آنها که مجازات نمیشوند، پس بهتر این است آنها را عفو عمومی بدهید. اینقدر شد که با مجالس متعدده شاه را حاضر نمودم که ضدیت ننمایند. بعد شاه گفتند که من نباید آنها را مجازات یا مستخلص نمایم. هر چه باید بشوند با عدلیه و هیأت دولت است. آنها باید بکنند.(1)
تحلیل نصرتالدوله این بود که به هر حال شاه شاگرد ناصرالملک بوده، پس نمیخواهد مسئولیت کاری را عهدهدار شود که در مورد آن تردید دارد. شخص نصرتالدوله هم بر همین باور بود. اما شاه را راضی کرده بود اگر دولت در مورد آزادی محبوسین پیشنهادی داد، او هم مخالفت نکند: «این قدر کار بیشتر از من بر نمیآید.» او توضیح داد شاه آنقدر با سران کمیتة مجازات بد بود که وستداهل رئیس نظمیه را بدون اطلاع دولت میخواست و از او در مورد روند بازجویی دستگیرشدگان استفسار میکرد. شاه تمام پرونده اعضای کمیتة مجازات را خودش شخصاً خوانده بود، «هیچ استبعادی نداشت که به وستداهل بگوید آنها را در محبس تلف نمایند.» نصرتالدوله توضیح داد به واسطه اقدامات او شاه اندکی از ضدیت با دستگیرشدگان منصرف شده اما به طور قطع خودش ابتکار عمل عفو و بخشودگی را به دست نخواهد گرفت. باید در هیأت دولت پیشنهاد شود و سپس او
1) کمرهای، ج 1، ص288.
هم در این
زمینه دستخطی صادر نماید: «حال اگر این وزرا سر کار خواهند بود کاری بکنید که آنها این پیشنهاد را بنمایند، اما اسم من برده نشود که او نزد شاه کاری میکند». دلیل امر از نظر نصرتالدوله این بود که اگر بدانند او در این زمینه وساطت میکند، اقدامی صورت نخواهند داد و «اگر کابینه منحل شود صبر نمایید تا کابینه دیگر بیاید سر کار.»(1)
وثوق علیرغم میل ضدتشکیلیها و گروه هوادار کمیتة مجازات بار دیگر به ریاستوزرایی نایل آمد، وی این بار دستور داد کسانی از اعضای کمیتة مجازات که آزاد شدهاند مجدداً دستگیر شوند و برای کسانی که در منزل ابوالفتحزاده هستند پرونده تشکیل گردد و متهمین بار دیگر تحت بازجویی قرار گیرند. این بار پرونده به سرعت به جریان افتاد، وستداهل خود را از ماجرا کنار کشید و کار را یکسره به عدلیه سپرد. به قول بهرامی پرونده کمیته تا دوره دوّم ریاستوزرائی وثوق معطل مانده بود، تا اینکه «دوباره وثوقالدوله زمامدار و رئیسالوزرا شد، این دوسیه در محاکم عدلیه بی تکلیف مانده بود و قضات جرأت رسیدگی و صدور رأی نمیکردند.»(2)
بهواقع اعضای کمیتة مجازات سه بار دستگیر شدند: بار اوّل که میرزاباقرخان پدر و عبداللهخان بهرامی آنان را نجات دادند، در آن زمان علاءالسلطنه ریاستوزرایی را به دست داشت. بار دوّم ماه شوال 1335 بود که نه ماهی را هم در بازداشت به سر بردند، اما بالاخره در دوره صمصامالسلطنه آزاد گردیدند. بار سوم وقتی بود که وثوق قدرت را مجدداً به دست گرفت.
به دنبال دستگیری مجدد اعضای کمیتة مجازات، چند تن از اجزای عدلیه هم توقیف گردیدند. سیدمحمد نامی که رئیس محکمه استیناف بود به جرم صدور حکم استخلاص رشیدالسلطان و سیدمرتضی؛ بازداشت شد. فیلسوفالسلطنه طبیب قانونی عدلیه به جرم اینکه گواهی بیماری این دو را به دروغ صادر کرده بود؛ شیخ علیاصغر گرگانی مدعیالعموم که حکم استخلاص چند تن از قاتلان را صادر کرد؛ و محمودخان
یاور نظمیه به جرم تسهیل مراوده اعضای کمیتة مجازات و به جرم اینکه پولهای رشیدالسلطان را به امانت نگهداشته بود، در زمره دستگیرشدگان بودند.(1)با اینکه رشیدالسلطان و حسینخان لله به چند فقره قتل اعتراف کرده بودند، اما «اجزاء عدلیه و رئیس محکمه استیناف و مدعیالعموم حکم به استخلاص صادر نموده بودند».(2)
درست به هنگام سومین دورة دستگیری سران کمیتة مجازات که با دوره دوم ریاستوزرایی وثوق همزمان بود، صفبندی مطبوعات شکل نوینی به خود گرفت و اینان حداقل در این ارتباط مواضع شفافی ارائه کردند. روزنامة ستارة ایران و صدای ایران به حمایت از کمیته، نظمیه را آماج حمله قرار دادند. کوکب ایران علیه کمیته موضعگیری کرد و دستگیرشدگان را قاتل و مجرم دانست. روزنامة رعد که در این زمان از عملیات دولت وثوق حمایت میکرد، مقالهای منتشر کرد که هم شکایات بازماندگان قتلهای کمیته را منعکس میکرد و هم بخشی را به بازداشت تأثرآور متهمین اختصاص میداد. در این مقاله وضعیت بههم ریخته خانوادههای دستگیر شدگان تشریح شده بود؛ رعد تقاضا کرد سرنوشت هر دو طرف دعوی مشخص گردد و به این پرونده خاتمه داده شود.(3)
وقتی وثوق به جای صمصام قدرت را به دست گرفت، اولویت او تأمین امنیت و آرامش داخلی و مبارزه با بر همزنندگان نظم عمومی بود. پس تعیین تکلیف نهایی با اعضای گروه مزبور به سرعت در دستور کار او قرار گرفت. وثوق در دوره نخست رئیسالوزرایی خود مورد تهدید کمیته واقع شده بود، او در مقطعی حتی بعد از اینکه از منصب خود استعفا داد از بیم این تهدیدها نمیتوانست از خانه بیرون آید. امّا این بار تصمیم گرفته بود امنیت را مستقر کند.
روز آخر شوال آن سال، بالاخره مشخص شد بار دیگر محاکمه اعضای کمیته در دستور کار واقع شده است. ظاهراً وستداهل،؛ یهودی انگلیسی نژاد سوئدیالاصل طهرانی المسکن،(4)به وثوق گفته بود برخی بزرگان قوم مثل مستشارالدوله صادق،
ممتازالدوله و حکیمالملک با آنان مرتبط بودهاند.(1)اینان را دستگیر کردند تا سرنخهای جدیدی به دست آورند. همزمان برخی دمکراتها مثل ملکالشعرای بهار، میرزامحمد نجات، دکتر حسنخان احیاءالملک و عدهای دیگر درصدد برآمدند بار دیگر حزب را فعال سازند، اینان از ریاستوزرایی وثوق حمایت میکردند.(2)این هم خود از عجایب روزگار بود که چگونه دکتر احیاءالملک و میرزامحمد نجات، دو فردی که با گروه ضدتشکیلی مراوده داشتند و از عملیات افراطی حمایت میکردند، اینک از وثوق دفاع مینمودند.
در دوره صمصام عدهای از تظاهرکنندگان که مسجد شاه را کانون فعالیتهای خود کرده و برای روی کار آمدن مجدد وثوق تلاش میکردند، بازداشت شده بودند. این بار بلافاصله آنان را رها ساختند و در مقابل کلیة متهمین کمیتة مجازات را دستگیر ساختند. برای به قدرت رسانیدن وثوق، عدهای در مساجد تهران و صحن حضرت عبدالعظیم تظاهرات به پا کردند و از روی کار آمدن او حمایت نمودند.(3)این تحرک به نتیجه رسید، صمصام فرو افتاد و وثوق به جایش به ریاستوزرایی رسید. در این ایام بار دیگر جوخههای ترور فعال شدند. درست مقارن همین احوال، فتحالسلطنه در شمیران با سه گلوله ترور شد، این ترورها برای این انجام میشد تا بحث کمیتة مجازات و محاکمه مجدد آنان تحتالشعاع واقع شود. ضاربین میخواستند به وثوق ضرب شستی نشان داده باشند. فتحالسلطنه جان به در برد، اما گفت زمان وقوع ترور بیمار بوده و دکتر یونسخان حکیم برای معالجه او آمده بود. وی به طبیب خود مظنون بود، زیرا او بی موقع و بدون دلیل به نزد فتحالسلطنه رفت و «در موقع خالی شدن تیر ابداً وحشتی نکرد.»(4)با اینکه پرونده قتل اعضای کمیته در عدلیه گم شد، اما رئیس نظمیه وستداهل بر این باور بود که اینان با همدستی مستوفی و حکام و قضات عدلیه آزاد شدهاند.(5)نکتة جالب این است که کمیتههای
ترور وقتی فعال میشدند که گروه مخالفین تشکیلی قدرت را به دست داشتند: در دوره وثوق اینان کمیته خود را فعال کردند، در دوره عینالدوله احمدخان صفا و عدهای دیگر را کشتند و این بار هم باز در زمینة ترور فعال شده بودند، ترور فتحالسلطنه تنها یکی از این موارد بود.
بالاخره در دورة وثوق بار دیگر اعضای از بند رستة کمیتة مجازات را دستگیر کردند. کمرهای هرچه تلاش کرد مانع قدرتیابی مجدد وثوق شود موفق نشد. او میدانست اگر وی باز هم رئیسالوزرا شود، در وهله نخست اعضای کمیته را مجازات میکند. کمرهای تنها کاری که توانست بکند این بود که اعضای کمیته را در دوره صمصام رها کرد. اما این امر موقت بود.
به تاریخ دوّم سنبله 1297، محکمه فوقالعاده، حکم محکومیت اعضای کمیتة مجازات را به این شرح صادر کرد: منشیزاده، ابوالفتحزاده و مشکوةالممالک به تبعید و پانزده سال حبس محکوم شدند، دو تن نخست را به کلات نادری تبعید نمودند. رشیدالسلطان و حسینخان لله که به چند فقره قتل اعتراف نموده بودند، به اعدام محکوم شدند و میرزاعلیاکبرخان ارداقی و عمادالکتاب به پنج سال حبس.(1)میرزاعبدالحسین ساعتساز، به اتهام مشارکت در قتل اسماعیلخان و همراهی با کریم دواتگر، رشیدالسلطان و سیدمرتضی، به پانزده سال زندان محکوم شد. میرزاعلی زنجانی و محمدعلیخان برادر حسینخان لله و حاجی علیاصغر متهم شدند که جزو تروریستهای کمیته بودهاند. اما با اینکه برای انجام قتل آماده بودند، فرصت لازم را برای این کار نیافتهاند. این سه تن به ده سال حبس محکوم گردیدند.(2)
روز شنبه شانزدهم ذیقعده 1336 کمرهای به ملاقات ارداقی رفت. او از قول وستداهل رئیس نظمیه نقل کرد که سه روز قبل یعنی سیزدهم آن ماه، گفته است در
امر گرفتاری اعضای کمیته دخالتی نداشته و این امر به دستور وثوق صورت گرفته. نیز وعده داد با رئیسالوزرا و وزیر عدلیه گفتگو کند تا آنها را آزاد نمایند و یا تکلیفشان را مشخص سازند. اما روز دوشنبه هجدهم ذیقعده آن سال حسینخان لله را در میدان توپخانه به دار آویختند. کمرهای که جنازه او را بر سر دار دیده بود، نوشت:
دیدم قلبم در حال تموج و انقلاب. نفهمیدم از انبساط و مسرت است یا از حزن... گفتم ای حسین، ای دارای اسامی مختلفه، ای کسی که مدتی به اسم لله و بعد لؤلؤ(1)و حالا لالا شدی، تو چه لؤلؤ ناسفته بودی که حالا سفته و درخشانی طبیعی تو معلوم شد. تو اگر قاتل آقامیرزامحسن بودی چون لابد با نیت پاک این اقدام را کردی خیلی مقام عالی داشتی، منتها ما نمیدانستیم و اگر به شبهه و افترا و تهمت و اغراض تو را به این مقام عالی رساندند، پس باز مظلوم هستی. چقدر کوچک و پست در انظار ما بودی و چقدر بزرگ شدی.(2)
سیدعبدالرحیم خلخالی نقل میکرد رشیدالسلطان در محبس گفته است دلم میخواهد سر مرا ببرند تا از هر قطره خون من یک رشیدالسلطان تولید شود، نیز اگر میخواهند به دارم کشند، تنفسی کنم تا نفسم روحی به آزادیطلبان بدهد.(3)
قبل از حسین لله، رشیدالسلطان را بهدار آویخته بودند. کمرهای که وثوقالدوله را «رئیس الاشقیا»(4)میدانست، از قول رشیدالسلطان در پای چوبه دار نوشت: «ای مردم تقصیر من این بود که وثوقالدوله پول هم به من داد که من صمصامالسلطنه را ترور نمایم، من قبول نکردم و گفتم کسی که خیانت به ایران نکند، من او را دشمن نیستم. از این جهت مرا میکشند. مرده باد بریتانیا و کارکنان او. زنده باد ایران و جوانان با غیرتش.» ظاهراً شرح ماجرا به این شکل بوده که وثوقالدوله صد تومان به توسط مشهدی حسین فشنگچی به رشیدالسلطان و مبلغی هم به سیدمرتضی داده بود که صمصام را ترور نمایند. رشید پول را پس داده بود. اما درست روز بهدار زدن این دو «شنیدم حسین فشنگچی و سیدمرتضی که در قلهک هستند، فرار آنها و تحصن در
آنجا دستورالعمل و تصنعی برای رد گم کردن است.»(1)آن روز روزنامة نیمه رسمی ایران به مدیریت برادر ملکالشعراء بهار بعد از اعدام این دو تن منتشر شد، حال آنکه معمولاً قبل از طلوع آفتاب و سحر توزیع میگردید. در روزنامه آمده بود این دو به اعدام محکوم و دو تن دیگر یعنی منشیزاده و ابوالفتحزاده به تبعید و پانزده سال حبس محکوم شدهاند. این در حالی بود که هنوز میگفتند پروندة حسینخان لله یافت نشده و معلوم نیست او قاتل باشد. اما اتهام رشیدالسلطان مشخص بوده و معلوم شده او قاتل است؛ از همه مهمتر اینکه این افراد محاکمه نشده بودند. به عبارتی به ادعای کمرهای حکم بدون تشکیل محکمه صادر شده بود، این سخن واقعیت نداشت. این حسینخان لله به قول کمرهای «دمکرات اسمی» بود، او میگفت به همین دلیل به تشکیلات آنان صدمه خورده است و «ما را میخواهند بترسانند که تمکین تشکیلیون را بنماییم.»(2)
واقعیت قضیه این است که حتی صمصام هم مثل بسیاری از رجال سیاسی دیگر از تشکیل کمیتة مجازات و گردانندگان آن مطلع بود و بالاتر اینکه با آنان تماس داشت. خود صمصام بعد از اعدام حسین لله و رشیدالسلطان گفت آنها یک بار تک تک به نزد او آمدهاند، او به آنان گفته است رئیس نظمیه در کمینشان نشسته و قبل از اینکه او اینان را دستگیر سازد، فکری کنند تا دستگیر نشوند. نیز صمصام گفت سال گذشته بهادرالسلطنه به شمیران آمد و به او گفت به شاه بگویند کمیتة مجازات در خدمت اوست. شاه گفته بود آنان را تعقیب نمینماید ولی لازم نیست آنها هم بگویند حاضرند به شاه کمک کنند و «خیلی تکذیب از بهادرالسلطنه نمود.»(3)
سیدعبدالرحیم خلخالی جزو معدود افرادی بود که از پشت پردة بسیاری مسائل اطلاع داشت. او در ملاقاتی که با کمرهای در راه رفتن به مجلس ترحیم ابوالفتحزاده داشت نکات مهمی افشا کرد. طبق این اطلاعات، شاید سادهترین نیروی کمیته همین حسینخان لله بود، مردی از طبقه معمولی جامعه که فریب مشتی شعارهای رندهای به ظاهر خیراندیش را خورد و جان خود را در این راه گذاشت. شاید اندکی بیش از دو ماه
قبل از بهدار آویخته شدن حسینخان، او همراه با عدهای دیگر در جلسهای واقع در خانه دکتر امیرخان طبیب نظمیه دعوت داشت. در این میهمانی مشروبات الکلی هم وجود داشت که حسینخان لله به افراط نوشید. حسین فشنگچی، میرزااحمدخان برادر سالار فاتح مازندرانی، میرزاعلیخان زنجانی، میرزاعبدالحسین شفاءالملک و چند تن از اجزای تأمینات از دیگر میهمانان این جلسه بودند. در آن روز دو سه تن برای اینکه مخبرالسلطنه را به قتل برسانند، معین میشوند. صدرایی و فشنگچی با مرکز اصلی گیرندة این تصمیمها مرتبط بودند. صدرایی که با «مقامات عالی ترورها یکی بود»، به حسین لله اینگونه وانمود کرد که با مخبرالسلطنه دوست است و بر عکس با وثوق، نصرتالدوله و عدلالملک باطناً دشمن است. صدرایی ظاهراً در آن جلسه نبود و اینگونه وانمود ساخت که طراح ترور را که حسین فشنگچی است لو داده است و از اصل ماجرا خبر ندارد. حسین لله که مردی بود ساده لوح، به گمان اینکه صدرایی از ماجرا بیاطلاع است و به راستی با مخبرالسلطنه رفاقت دارد، شرح نقشه را به او میگوید. صدرایی هم خبر را به مخبرالسلطنه رسانید، او صد تومان هم به صدرایی داد تا به حسین لله بدهد و خرج نماید. وقتی در جلسة منزل دکتر امیرخان همه مست شدند، حسین لله بسیاری از اسرار را لو داد. او گفت باید نصرتالدوله و وثوق و سیدضیاء و عدلالملک را به قتل رسانید و خودش هم زمینههای آن را فراهم ساخته است. او از این مسئله غافل بود که حسین فشنگچی با خود وثوق مرتبط است. وثوق در کمیتة مجازات نفوذ کرده بود. اینک همه فهمیدند حسینخان نجاتدهندة مخبرالسلطنه است و میخواهد وثوق و نصرتالدوله را به قتل رساند. این ماجرا قبل از ریاستوزرایی وثوق روی داد. همین که وثوق اندکی بعد قدرت را به دست گرفت، زمانخان بهادرالسلطنه یکی از اجزای نظمیه را واسطه خود با این تشکیلات قرار داد. او به زمانخان دستور داد به نزد نصرتالدوله برود و فهرستی را که او میدهد دستگیر نماید. در این لیست نام سیدمرتضی هم آمده بود، اما وی اینک به قلهک رفته بود. عدهای هنوز نمیدانستند که در واقع او هم برای وثوق کار میکند، رفتن او به قلهک هم برای رد گم کردن بود. با هماهنگی نظمیه، دولت وقت و سفارت بریتانیا سیدمرتضی را فراری دادند. میرزاعلیخان زنجانی هم تروریستی بود که تدین- زمانی که در رشت به سر میبرد- او را مزدور خود کرد. او را جزو تروریستها دستگیر کردند و به نظمیه
آوردند تا اسرار محبوسین را برملا سازد. زنجانی را مثل عدهای دیگر از اعضای کمیته نظیر محمدعلیخان برادر حسینخان لله و حاجعلی عسگر به ده سال حبس و تبعید محکوم ساختند. زنجانی بعد از اعلان حکم به وثوق نامهای خصوصی نوشت و رئیسالوزرا هم دستور داد در حکم این سه تن تجدیدنظر شود.
درست هنگامی که متحصنین در مسجد شاه بست نشسته و برای صدارت وثوق تلاش میکردند، قتلی اتفاق افتاد که راز آن نامکشوف ماند. فردی از اعضای نظمیه به نام ماژور احمدخان استوار به قتل رسید. عوامل قتل همه اجزای نظمیه بودند. علیالظاهر هیچ ارتباطی بین این قتل و کمیتة مجازات وجود نداشت؛ اما روایتی خلاف این را اثبات میکند. سیدعبدالرحیم خلخالی فاش ساخت استوار به دست سیدمرتضی از عوامل کمیته به قتل رسیده است. علت قتل هم این بود که وی راز مهمی را افشا کرده بود. ماجرا از این قرار بود که نصرتالدوله و وثوقالدوله مسجد شاه را سنگر کرده بودند تا به قدرت دست یابند. آنها میخواستند با نیروی قزاقها، ژاندارم و نظمیه قدرت را قبضه نمایند. استوار این نقشه را میدانست به همین دلیل تلاش کرد آن را خنثی سازد، به همین دلیل او را کشتند. دیدیم که سیدمرتضی اینک آلت فعل منویات وثوقالدوله شده بود، از سویی وثوق تلاش کرد رشیدالسلطان را هم عامل خود سازد. ظاهراً به رشیدالسلطان گفته بودند صمصام را به قتل رساند، اما او گفته بود دیگر وارد کارهای تروریستی نمیشود. اشتباه رشیدالسلطان این بود که ماجرا را به وستداهل که خود درگیر ماجرا بود اطلاع داد. ظاهراً اندکی بعد که وثوق قدرت را به دست گرفت، او به همین دلیل بهدار مجازات آویخته شد. وثوق تلاش داشت با تشویق اعضای کمیتة مجازات، سران گروه ضدتشکیلی را هم به قتل رساند، به طور مثال نام سیدمحمد کمرهای و میرزاتقیخان بینش را جزو گروهی آورده بودند که باید ترور میشدند، اینان رهبران گروه ضدتشکیلی بودند.(1)بعد از این ماجراها بینش که وسایل رفاه خود را فراهم آورده بود تا به طور عادی زندگی کند، مجبور شد زندگی مخفی پیشه کند. بینش هم در زمرة افرادی بود که به نحوی از انحا با سران کمیته مجازت محشور بود، به همین دلیل او از شبکه مرتبط با این تشکیلات مطلع بود و میدانست همه از سوی نظمیه مظنون
1) همان، صص561-560.
تلقی میشوند، بینش از نتیجه تحقیقات خود، دوستان و همفکرانش را مطلع ساخت، در حالیکه از ترس مخفی شده بود. به همین سیاق سایرین هم اطلاعات خود را به کمرهای میرسانیدند. به طور نمونه مرآتالممالک یکی از مظنونین روز پانزدهم صفر 1337، کمرهای را مطلع ساخت که «کاغذی خطی به بینش رسیده بود که تو(1)و کمرهای و مرآت[الممالک] و [محمود] پهلوی و عدلالملک [دادگر] و دو سه نفر دیگر که مشغول بعضی کارها شدهاید، شبها باید خودتان را حفظ نمایید که محل خطر هستید و اگر به شما تکلیف بیرون رفتن را بنمایند، صلاح این است بروید. مرآت گفت گمانم خط عدلالملک بود.»(2)
کمرهای برای کمک به خانوادة محبوسین باقی مانده حتی سراغ سردار جنگ هم رفت، «بعد از ملاقات و قدری صحبت و چایی و سیگار بلند شده چون خود او منتظر شدم اظهاری نماید و نکرد، متذکر شدم، قبول نمود که به قدر قوه مساعدت نماید، اما به گرمی و میل به این مساعدت ندیدمش.» توضیحات بعدی کمرهای از حیث نشان دادن روانشناسی تاریخی رجال ایران در این مقطع بسیار جالب است:
البته همچه مملکتی که این اشخاص با این اخلاق، خوبترین اهالی باشند و تمام توجه آنها به این باشد که نمایش عمارت، لباس و اسباب خود را به مردم بدهند و ابداً از روی طبیعت، فکر اشخاص فداکار بزرگ نباشند و شاید این مقدار مساعدت هم به رودرواسی باشد، البته آن مملکت باید به اسارت رود.(3)
در عین حال کمرهای روابط خود را با سفارت آلمان حفظ کرده بود. یکی از رابطان کمرهای با زومر، احمدخان متینالدوله بود. به طور نمونه وقتی احمدعلی سپهر به دنبال اتهام همکاری با کمیتة مجازات، از منصب منشیگری سفارت آلمان کنار رفت، کمرهای به زومر پیام داد محمدتقی بینش را جای مورخالدوله منصوب نمایند. زومر از طریق متینالدوله پاسخ داد از اینکه کمرهای به چشم دشمنی او را نمینگرد، خوشحال است. او گفت فعلاً برای بینش نمیتواند کاری کند؛ اما توضیح داد تلگرافی به آلمان میزند و در این زمینه کسب تکلیف میکند. او گفت باید: «قسمی نمایش بدهم که یک نفر منشی
برای سفارتخانه لازم است. تا یک ماه دیگر امیدوارم جواب مساعد از برلن بیاید.»(1)
وقتی وثوق بقایای کمیتة مجازات را تحت تعقیب قرار داد، عدهای از تروریستها به قلهک گریختند. سفارت بریتانیا به دولت وثوق اطلاع داد مانع گرفتاری آنان نیست. دولت هم چند تن را مأمور ساخت تا فراریان را دستگیر سازند، اما کدخدای قلهک آنان را فراری داد. نظمیه عدهای سوار برای دستگیری آنان تا شهرستانک اعزام کرد، «سوارها هم بر میگردند و میگویند ما نتوانستیم پیدا نماییم و خود آن سوارها گفته بودند ما آنها را هم اگر میدیدیم اغماض میکردیم.» کمرهای بر این باور بود که «تمام اینها تصنعی است، چه که خود وثوقالدوله و نصرتالدوله ترور[یست] تهیه کرده بودند و ترور[یست]های آنها هم مثل حسین فشنگچی و غیره گیر افتاده بودند، خود دولت به مساعدت وستداهل که آنها را به جهت رد گم کردن میگیرد و میگریزاند به آنها دستور میدهد بروند قلهک. بعد از شدت تقلب و گول زدن عامه که دولت چقدر با ترور[یست]ها ضد است و خودش ترور[یست] ندارد سوار میفرستد، از آن طرف آنها را از قلهک میگریزاند. از آن طرف عدهای آژان که عقب آنها مأمور میکند، آژانهایی میفرستد که صرفنظر از آنها بکند. تمام اینها حقهبازی است.»(2)
با این وصف اعدام حسینخان لله معمایی شده بود. کمرهای برای اینکه موضوع را کشف کند، به وزارت دربار رفت و در آنجا نصرتالدوله را در حال خروج در حیاط دربار ملاقات کرد. کمرهای گفت در پرونده حسینخان لله چیزی که نشان دهد او مجرم بوده وجود نداشته و دلیلی بر محکومیت او موجود نبوده است. او پرسید محکمه او کی تشکیل شده و چه کسانی در این امر دخیل بودهاند؟ معلوم شد شب قبل شیخ علیاصغر مدعیالعموم و آقا میرسیدمحمد قمی را نظمیه جلب کرده است. قرار بر این بوده که میرزاعبدالرحیمخان مدعیالعموم را هم بگیرند که نصرتالدوله مانع شده است. نصرتالدوله گفت محکومین به هنگام اعدام بیمار بودهاند؛ همچنین با مطالعه پرونده حکم برائتشان صادر شده بود. کمرهای به نصرتالدوله توپید که «به این اندازه اسبدوانی لازم نیست. قدری قاچ زین را هم نگهدارید.»(3)همان روز او به ملاقات وثوق
رفت، اما به قول خودش به علت شلوغی صف ملاقاتکنندگان به انتظار نشست و بعد هم فقط یادداشتی گذاشت و بیرون رفت. نوشتههای کمرهای در باب این ماجرا خواندنی است، او نوشت:
من نمیدانستم که در نظمیه به زور ته تفنگ و کشیده و بیخوابی محبوسین را به اقرار میآورند. من نمیدانستم که قضات محاکم باید در تحت اوامر و اراده وستداهل باشند. من نمیدانستم که وستداهل میتواند به هیأت وزرا تشکی و اعتراض به عدلیه نماید که چون مستوفیالممالک ارتباط با قضات عدلیه دارد و او مورد سوءظن است، با خیلی از وزرا باید قضات عدلیه [هم] محاکمه شوند. من نمیدانستم نظمیه حکومت بر عدلیه دارد. حالا که محکمه اجزائش قاعدتاً چرچیل و وستداهل و ادارات وثوقالدوله و نصرتالدوله یا امثالهم باشد و این بیچارهها که معروف است دوسیه آنها این قسم که به سر آنها میآورند، نیست و از این اتفاق جدید آذوقه عیال و اطفال آنها از خوردن خون دل و غصه و وحشت و خوف از هر جهت دیگر وسعت را آقای وثوقالدوله و آذوقه را کاملاً برای آنها فراهم کرد، دیگر چه لزوم تشرف من است به حضور محترم مقدس آقای وثوقالدوله رئیسالوزرا؟!(1)
با این وصف کمرهای و دسته او از کار باز نماندند. روز بیست و یکم ذیقعده عدهای از ضدتشکیلیها جلسه خود را مجدداً تشکیل دادند. میرزامحمد نجات گفت باید کاری کرد تا ابوالفتحزاده و منشیزاده که حکم تبعید به کلات نادری دریافت کرده بودند به آنجا فرستاده نشوند. بیم این وجود داشت آنها را به قتل رسانند. همزمان خبر رسید که بستگان ارداقی به ملاقات او رفتهاند و اجازه ملاقات نیافتهاند. میگفتند او وحشتزده است، اما کمرهای گفت مطمئن باشید او را اعدام نمیکنند، «حبس و تبعید هم عیبی ندارد. چه باید کرد؟»(2)بعد از اعدام حسینخان لله و رشیدالسلطان، شایع شد احساناللهخان به تهران بازگشته است. او همراه با سیدمرتضی، حسینخان لله و رشیدالسلطان به اعدام محکوم شده بود و اگر در تهران دیده میشد بلافاصله دستگیر و اعدام میگردید. از آن سوی دو قاصد با شتاب به مازندران رفتند تا به مشکوةالممالک
که آنجا به سر میبرد اطلاع دهند خود را مخفی سازد، زیرا مأمورین دولتی برای دستگیریاش رفتهاند. کمرهای از قول جعفرقلیخان برادر مشکوةالممالک نقل میکند او ابتدا در لواسان مخفی بود، برادرش او را آگاه ساخت که نظمیه در تعقیب اوست و دستگیرش خواهند کرد. مشکوةالممالک از لواسان گریخت؛ اما بالاخره در محمودآباد که ملک امینالضرب بود، دستگیرش کردند. صاحبمنصب ژاندارمری که برای دستگیری وی رفته بود، به نزدش رفت و از او خواست بگریزد. اما ظاهراً مشکوةالممالک بیمار بود، به همین دلیل خود را بیرون خانه لای درختها مخفی کرد. اما ژاندارمها او را یافتند و دستگیرش کردند.
همزمان عدهای از رجال مثل مرتضی نجمآبادی فرزند شیخ هادی نجمآبادی، شیخمحمدعلی کرمانی و مردی به نام حاج سیدهادی متهم شدند با کمیتة مجازات ارتباط داشتهاند. اینان محکوم شدند ثلث حقوقشان را در عدلیه به مدت سه ماه کسر کنند و این بابت همکاری آنان با کمیته بود. کلیه افراد یاد شده کارمندان عدلیه و دستاندرکاران این تشکیلات به شمار میرفتند که با سران کمیته مرتبط بودند. کمرهای خطاب به اینان گفت:
شرافت شماها باشد که برای اتهام به مساعدت متهمین به کمیتة مجازات این صدمه را زدهاند.» کمرهای در خاطراتش نوشت کسانی مثل مبشرالسلطان معاون تلگرافخانه ماهی یکصدوپنجاه تومان حقوق میگیرند چون به انگلیسیها خدمت میکنند، و گزارشهای کشور را به انگلیسیها میدهند. میگفتند او مواجب قطع شده پانزده ساله فرزندان خود را از تلگرافخانه دریافت میدارد و حقوق جاهای دیگری را که خدمت میکند از تلگرافخانه میگیرد چون «خادم خارجه است. اما این بیچارهها حقوقشان قطع میشود که دشمن آزادیخواهان نیستند.(1)
روز دوشنبه دوم ذیحجه سال 1336 خبر رسید مغیثالدوله پسر ناظمالدوله و برادر موقرالسلطنه که در دورة مشروطه به دست مشروطهخواهان اعدام شده بود، از راه خراسان تلگراف کرده که ابوالفتحزاده و منشیزاده فرار کردند و او طبق قانون به آنان اخطار داده و تعقیبشان نموده، اما آنها نایستادند و بناچار هدف گلوله او واقع شدهاند.
1) همان، ج 1، ص501.
معلوم شد این دو را از نظمیه به امنیه تحویل داده و دستور مجازاتشان هم صادر گردیده بود. این حوادث باعث خشم فراوان افرادی مثل کمرهای شد. به طور مثال بخشی از خاطرات روز دوازدهم ذیحجة او خطاب به وثوقالدوله، به این شرح است:
واقعاً ابن مرجانه، ابن بریطانیه به این قسم در نظرم رذل و پست جلوه نکرده بود. خیلی حقیر و پست و رذل است این اولاد ناخلف انگلیس، بلکه خیانتکار به پدرخوانده خودش که این همه آن دولت را در نظر ما ایرانیان، بیشرف و مبغوض نمود. دشمن با اجانب بودیم، این قسم دشمنی ایرانی را با انگلیس او باعث شد؛ رفت ابرویش را درست کند، چشم را کور کرد. مخبرالسلطنه در دمکرات شدن و وثوقالدوله در ایران مدار شدن خودشان، خودشان را معرفی به بیمغزی فوقالعاده نمودند.(1)
مقارن این خبر گفته شد بیست و یک تن از محبوسین کمیتة مجازات احکام خود را دریافت کردهاند، عدهای حبس، عدهای تبعید و برخی آزاد شدهاند؛ با این وصف هنوز حکم ارداقی و عمادالکتاب را صادر نکرده بودند. عدهای از نزدیکان اعضای کمیته باز هم تلاش کردند برای بازماندگان آنان حقوقی دست و پا کنند. دبیرالملک وزیر فواید عامه گفت او از وزرا خواسته در این زمینه گامهایی بردارند، برخی از وزرا مخالفت کردند و گفتند این باعث میگردد که عدهای جرأت به انجام جنایت پیدا کنند، دیگر اینکه «ملاحظه صرفه دولت در این موقع بیپولی بشود.» با این وصف ماهی بیستوپنج تومان حقوق ماهانه برای خانواده ارداقی و بیست تومان برای خانواده عمادالکتاب تصویب شد. منشیزاده و ابوالفتحزاده هم چون «دارا» بودند از این کمک مستثنی گردیدند؛ «هر چه خواستم بفهمانم که در این قحطی و گرانی و ناخوشی زیاد این مخارج کم است، آقای دبیر به دلسوزی از برای دولت و مبادا اساس سیاست از مرتکبین جنایات به هم بخورد، [پرداخت حقوق] بیشتر را جایز ندانستند.» در مورد بقیه هم گفته شد فهرستی تهیه گردد تا هر کدام بیچیز هستند، مقداری از سوی دولت به آنان کمک شود.(2)مردی به نام شیخ عابدین حمامی را هم در ارتباط با این گروه دستگیر کردند. او متهم بود به اینکه بازار را علیه وثوق تحریک کرده است، اما با وساطت مشاورالممالک
انصاری و نامهای از میرسیدمحمد بهبهانی، او از «حبس تاریک» که به آن محکوم گردیده بود، نجات یافت و بالاخره هم آزاد گردید.
با تمام این اوصاف بسیاری از احکام اجرا نشد: حاجی علیاصغر به ضمانت مدیرالصنایع مرخص شد،(1)این امر البته سه سال بعد از محکومیت او یعنی روز 21 رجب سال 1339 روی داد. چهار روز بعد از آزادی حاجی علیاصغر، محمدعلی برادر حسین لله نامهای به رئیسالوزرای وقت نوشت و از اینکه سه سال تمام «در گودال بیتکلیفی خفته» است، شکایت نمود و گلایه کرد و تذکر داد که او تنها کسی است که از آن جمعیت هنوز زندانی است.(2)اندکی بعد از این مکاتبه دستور داده شد نظمیه او را هم از زندان مرخص نماید. عمادالکتاب بعد از رهایی از زندان، مدتی در مجلس شورای ملی به کار قانوننویسی مجلس مشغول بود و بعدها در دفتر مخصوص رضاشاه بهعنوان نویسنده فرامین منصوب گردید. او تا سال 1315 زنده بود.(3)
در آذر 1299، زمانی که سپهدار کابینه خود را تشکیل داده بود و به هنگامی که لرد آیرونساید و نورمن گامهای نهایی را برای کودتا برمیداشتند، ارداقی نامهای به دولت نوشت و توضیح داد نزدیک سه سال است او و دوستانش را بدون رسیدگی قانونی زندانی کردهاند، او نوشت اگر جانی است چرا در زندان عادی نگهداری میشود و اگر مقصر سیاسی است، چرا وی را در این مدت با بیاحترامی نگهداشتهاند و مدت سه سال است به وی نان جو میدهند. او تهدید کرد از بیست و ششم ماه ربیعالاوّل به اعتصاب غذا دست خواهد زد و چیزی نخواهد خورد تا بمیرد. مشکوةالممالک و عمادالکتاب و محمدعلیخان و حاج علیاصغر هم متعاقب ارداقی دست به اعتصاب غذا زدند، آنها هم در نامهای به رئیسالوزرا نوشتند دیگر چیزی نخواهند خورد. قرار شد سیدمهدی افجهای با وحیدالملک، اردبیلی با ممتازالدوله، حسین پرویز و عبدالرحیم خلخالی با دکتر اسماعیلخان امینالملک گفتگو کنند و خود کمرهای هم شخصاً میرزاسلیمانخان میکده را ملاقات کند تا با سپهدار در این زمینه گفتگو کنند و خواهش
کنند محبوسین کمیتة مجازات را مرخص نمایند.(1)
کمرهای بار دیگر در نیمههای سال 1299، تلاش کرد محبوسین کمیتة مجازات را نجات دهد. او فاضل عراقی را به عنوان وکیل محبوسین معرفی کرد. قرار شد مستشارالدوله ابتدا با مشیرالدوله رئیسالوزرای وقت گفتگو کند تا وقتی کمرهای و فاضل به نزد او میروند، موضوع دارای زمینهای باشد.(2)این مهم انجام نشد تا اینکه مشیرالدوله سقوط کرد. باقر پدر که زمانی مجرمین کمیتة مجازات را از زندان رهانیده بود، اینک در دوره ریاستوزرایی سپهدار و در آستانه کودتای رضاخان، یکسره با کمرهای کدورت حاصل کرد، کمرهای او را متهم به این نمود که به دوستان او در کمیتة مجازات خیانت کرده است، او هم به کمرهای پرخاش نمود که از وثوقالدوله و نصرتالدوله پول گرفته است و نُه هزار تومان ملک در شهریار خریداری نموده است: «واقعاً چقدر آدم بیشرمی است که ما به سر وقت خیانت او نرفته، حرفی نمیزنیم او افترا بسته به من میگوید پول از وثوق و نصرتالدوله گرفتهای. بالاخره قدری سکوت نمودم.»(3)
سرنوشتی شوم هم در انتظار یکی از اعضای جوخه ترور نصرتالدوله فیروز بود. تنها فردی که متهم بود به نفع نصرتالدوله وارد عملیات تروریستی شده است مردی بود به نام اکبرخان ژاندارم؛ احتمالاً این مرد همان اکبر نخجوان است که سرنوشتی غمانگیز یافت. در حالیکه محبوسین اصلی کمیتة مجازات رها شدند و در دستگاه رضاشاهی هم بعضاً به مناصبی دست یافتند، این مرد را تا 1322 شمسی در زندان نگهداشتند و در این سال به شکل مشکوکی در همدان به قتل رسانیدند. اکبر نخجوان متهم به ارتباط با کمیتة مجازات بود. او مدتهای مدید زندانی بود و بعد به تبریز تبعید شد. سپس او را از تبریز به کرمانشاه منتقل نمودند، او عریضههای فراوانی برای مقامات کشور نوشت و خواستار آزادی خود شد. ظاهراً در همدان به بیماری روحی مبتلا گردید. در پانزده آذر 1322 به بیمارستان منتقل شد و به دلیل سقوط از پشتبام بیمارستان، بعد از بیست و پنج سال حبس و تبعید به قتل رسید.(4)
بدون تردید یکی از بهترین ادوار تاریخ معاصر ایران که فرصتهای فراوانی در اختیار دولتمردان ایرانی قرار گرفت- و البته آنان همه را برباد دادند- دورة بعد از انقلاب روسیه بود. اگر در ایران زمامداران تیزبین و با کفایتی وجود داشتند، میتوانستند از تحولات آن زمان و فرصتهای به دست آمده، به مثابه اهرمی برای گرفتن امتیاز از انگلستان بهره جویند؛ خسارات دورة جنگ اول جهانی را مطالبه نمایند و برای حفظ مصالح ملّی و منافع عمومی کشور گامهای بلندی بردارند. امّا رجال ایران تصمیمگیریهای کلان سیاسی خود را با طرفهای انگلیسی خود هماهنگ میکردند. انگلستان هم نمیخواست از فرصت به دست آمده بعد از انقلاب روسیه به سادگی بگذرد. این بهترین دورهای بود که بریتانیا میتوانست بدون رقیبی قدرتمند مثل روسیه تزاری در ایران یکهتازی کند و بعد از سالهای متمادی بحرانسازی و ایجاد هرجومرج، دولت دستنشاندة خود را روی کار آورد و هم اینکه از فرصت هرجومرج داخلی روسیه بعد از انقلاب بهرهبرداری کند و دولتهای کوچک و دستنشاندة دیگری را در قفقاز و ماوراءالنهر به قدرت رساند. اگر این مهم محقق میشد، انگلستان از سویی با چین و از سوی دیگر با عثمانی همسایه میشد.
در این دوره، زمام ریاستوزرایی ایران مدتی به دست مستوفیالممالک و مدتی به
دست وثوقالدوله بود که محور مناسبات خود را با تکیه بر انگلستان سازماندهی میکردند. مستوفی با همه انقلابینمایی اطرافیان خود، نتوانست از موقعیت بهرهبرداری کند، او و همدستانش نشان دادند چیزی جز هرجومرج و بیثباتی را در ذهن ندارند تا حکومت موردنظر خود را به قدرت رسانند. وثوقالدوله در سیاست خارجی خود چندان موفق نبود، او بنا بر اعتقاد شخصی یا به دلیل القائات انگلیس، در هراس و وحشتی پایانناپذیر از خطر کمونیسم قرار داشت. به همین دلیل اتکای خود را بر سیاستهای انگلستان قرار داد و در این راه ضربات سختی بر مصالح ملی کشور وارد آورد. او چنان به روسیة بعد از انقلاب بدبین بود که در سراسر دورة دوسالة نخستوزیریاش هیچ سفیری به آن سوی نفرستاد. حتی دستور داد سفارت ایران را در مسکو تعطیل کنند.(1)با اینکه در ماههای نخستین بعد از پیروزی انقلاب اکتبر، روسها مفاد قرارداد محرمانه 18 مارس 1915 روسیه تزاری و انگلیس را منتشر کردند و نشان دادند طبق آن عهدنامه، قرار بوده است منطقه بیطرف مندرج در قرارداد 1907 از آن انگلستان شود و در برابر روسیه در شمال کشور آزادی عمل کامل بیابد و با اینکه در سراسر سالهای 1919- 1918 علائم آشکاری از امکان بهرهبرداری ایران از فضای به دست آمده در راستای منافع ملی کشور وجود داشت، وثوق حاضر نشد ابتکار عمل را به دست گیرد و در عوض به وعدههای انگلیسیها دلخوش کرد. وثوق مشکلات و هرجومرجها و قحطیها را بهانهای برای انعقاد قرارداد مشهور خود با انگلستان قرار داد. سخن در این نیست که آیا قرارداد میتوانست منافع کوتاهمدت ایران را تأمین کند یا خیر؛ سخن در این است که راهحلهای دیگر هرگز آزموده نشد تا معلوم گردد غیر از انعقاد قرارداد با انگلیسیها، کارهای دیگری هم میشد برای خروج از بحران انجام داد. با این اوصاف نگاهی کوتاه به فرصتی که از دست رفت میافکنیم و آنگاه زمینهها، بسترها و عواقب قرارداد 1919 را در فصلی دیگر پیگیری میکنیم.
نخستین علامت تغییر رویه روسیه بعد از انقلاب این کشور، با یادداشت لئو تروتسکی(2)نخستین کمیساریای خارجی این کشور در دورة بعد از انقلاب آغاز شد. در
تاریخ ششم دسامبر 1917 مطابق با چهاردهم آذر 1296 یعنی دوره صدارت عینالدوله، او خطاب به کاردار ایران در مسکو نوشت دولت جدید روسیه بر اساس اصل عدم مداخله در امور دیگر کشورها آماده مذاکره با دولت ایران است.(1)روسیه به دنبال خارج ساختن ایران از زیر نفوذ انگلستان بود، اما بهواقع با پیروزی انقلاب اکتبر بر نفوذ انگلستان در ایران هر چه بیشتر افزوده شد. بهواقع حتی قبل از اینکه روسیه قراردادهای استعماری خود را به طور یکجانبه با ایران لغو کند و حتی پیش از اینکه انقلاب روسیه به پیروزی قطعی نائل آید، در بین برخی روشنفکران ایرانی نوعی احساس مثبت نسبت به تحولات روسیه پدید آمد. یکی از برجستهترین این اشخاص ملکالشعرای بهار بود. بهار چند ماه قبل از پیروزی انقلاب روسیه و در زمان حکومت کرنسکی، مقالهای در روزنامه زبان آزاد نوشت و احساس خود را در برابر تحولات روسیه به رشتة تحریر درآورد.
بهار بر آن بود که برخلاف گذشته که روسیه و انگلستان، ایران را بین خود تقسیم کرده و مشروطیت ایران را قربانی ساختند، دولت روس دولتی آزادیخواه است که احساسات و عواطف انسانی، آن را راه میبرد. به عبارتی، او و کثیری از ایرانیان «دمکراسی روس را نظر به جوان بودن و خوی نوین آن، برخلاف دمکراسی لندن، یک عنصر قابل تقدیر و یک پیکر الیف رحیمی» میپنداشتند. او با یادآوری گذشتة استعماری روسیه نوشت: «اینک وقتی دمکراسی بیچارة ایران نعرة آزادی همسایهاش را میشنود، فریاد آشنا به گوشش میرسد.» ایران این «بدبخت ستمدیده»، از سویی یک دست خود را به دعا برداشته و برای پیروزی این دمکراسی دعا میکند و از سوی دیگر با دستی به طرف این دمکراسی جدیدالتأسیس آغوش گشوده و «با یک دل خرم ولی سوراخ سوراخ به طرف او میدود و در همین حین خنجر قدیمی- خنجر زنگزدة خشونت و بیدادگری، از کمر دمکراسی برق زده سینه دمکراسی ایران را تا ناف میشکافد!»(2)
منظور بهار از این جملات اشاره به تداوم سیاست استعماری بریتانیا در ایران بود. او نوشت:
دیگر از حرکات انسانکُشانة دمکراسی لندن ناله نمیکنیم زیرا بر ما یقین شده
است که روح انسانیت پرورانه کمتر از اقیانوسها عبور میکند، آنها نصف مملکت ما را ربودهاند، ما هنوز به معاهده 1907 سر فرود نیاوردهایم و منطقة موهومه را نشناختهایم، تازه دیپلوماسی انگلیس میخواهد ما را در برابر معاهده 1916(1)خاضع ساخته و اشغال منطقه بیطرف را نیز رسمیت بدهد!
او هشدار میداد با اینکه در روسیه تحولاتی به وقوع پیوسته و از ظواهر امر پیداست که این تحولات به نفع مصالح ایران خواهد بود، اما نباید به آسانی فریب خورد، «این روس و این انگلیس، آن آلمان و آن اتریش؛ جاهل و نادان ملتی که بخواهد در سایه رأفت دیگری زیست کرده و یا با قوّة همسایه، بزرگی و آقایی کند!»(2)
در عین حال بدیهی بود که روسیه نیز به دنبال منافع خود باشد، به همین دلیل وقتی عهدنامههای استعماری دوره تزارها باطل اعلام شد، نظام جدید از دولت ایران خواست علیه حکومت حریص انگلستان به روسیه بپیوندد. این دعوت از سوی کارل براوین(3)نخستین سفیر اعزامی دولت شوروی به ایران صورت گرفت و واضح است که با بیاعتنایی روبه رو گردید. ملکالشعرای بهار به روایتی که در روزنامة خاطرات کمرهای نقل شده است بر این باور بود که از فرصت به دست آمده باید استفاده کرد و به بلشویکها نزدیک شد. کمرهای گفت:
من به [مثل] از مسلمان حرف کفر یا از ابلیس حرف اسلام خیلی تعجب مینمایم. چه نیرنگی است که آقایان از مبادی عالیه خودشان تعلیم گرفتهاند؟ من هنوز حقیقت مرام و عقاید بلشویکی را نفهمیدم تا از روی عقیده حرفی بزنم. الآن به جهت ظلمی که انگلیسیها به ما معمول میدارند ما لا لحُب عَلی بَلْ لبُغْض مُعاویه تمجید از بلشویکی میکنیم. من که متحیرم از دسایس.(4)
براوین روز شنبه 12 ربیعالثانی 1336 مطابق با 26 ژانویه 1918 وارد تهران شد و به
گراند هتل رفت. او اندکی بعد از ورود به تهران، اطلاعیهای به این شرح صادر کرد:
این بنده چند روز است وارد تهران شده و تا اندازهای دید و بازدید خود را انجام دادهام. اینک به موجب این ورقه اعلام مینماید که من حاضرم برای الغاء معاهدات نامشروع که به زور سرنیزه دولت سرنگون شده تساری [تزاری] از دولت ضعیف و نجیب ایران گرفته شده است، با هیأت دولت ایران داخل در مذاکره شوم و من حاضرم بعد از فسخ امتیازات، یک معاهده با شرفانه با دولتین علّیه و دولت جوان متبوع خودم امضا و برقرار نمایم.(1)
این بیانیه در صفحه اول روزنامة ستارة ایران هم چاپ شد.
از آن سوی نیروهای روسی مقیم ایران بلافاصله بعد از انقلاب فراخوانده شدند. فراخواندن نیروهای روسی بر خلاف انتظار حاکمان جدید این کشور به سود انگلیسیها بود. این امر نه تنها باعث گردید انگلستان تسلط سیاسی بیشتری بر دولتهای وقت ایران به دست آورد، بلکه تسلط نظامی مطلقی هم بر کشور پیدا کرد. نیروهای انگلیسی در شمال شرق ایران و در مرزهای شرقی روسیة سابق آرایش نظامی گرفتند. همچنین نیروهای نظامی بریتانیا در حمایت از گروههای ناسیونالیست قفقاز وارد کار شدند و نتیجه این امر به تأسیس جمهوریهای سهگانه گرجستان، آذربایجان و ارمنستان انجامید. تقویت نیروهای نظامی انگلستان در ایران و در مرزهای روسیه، حساسیت بیش از پیش این کشور را به دنبال آورد. به قول بازیل نیکیتین این امر در معادلات آتی مناسبات قدرتهای بزرگ جهانی آن روز با ایران سهم تعیینکنندهای داشت.(2)
سفارت روسیه در تهران هنوز در دست عوامل حکومت تزارها بود. آنها با کمک عوامل بریتانیا نقش بسیار مهمی در تولید وحشت(3)از حکومت جدید روسیه برعهده داشتند. آنها تبلیغ میکردند که عنقریب بلشویکها به سوی تهران لشکرکشی خواهند کرد و تمامیت ارضی، استقلال و مبانی باورهای مردم را مورد هجوم قرار
خواهند داد. هنوز هیچ کشور خارجی موجودیت رژیم جدید را در روسیه نپذیرفته بود. بسیاری از قدرتهای بزرگ جهان از جمله انگلستان امیدوار بودند که به زودی این دولت نوظهور سقوط کند. زمامداران ایران هم که عمدتاً ادامه دهنده سیاستهای دولتهای وقت بریتانیا بودند، در این امیدواری شریک بودند. راه یافتن بلشویسم به ایران، نگرانی بریتانیا نبود، زیرا چنین امری محال مینمود. به واقع عمدهترین دلمشغولی بریتانیا و سایر قدرتهای غربی آرایش جدید نیروهای سیاسی در اروپا بود. درست مقارن همین ایام بود که میگفتند بلشویسم در ایتالیا و آلمان پیشرفت قابل توجهی داشته است.
ملکالشعرای بهار در زمرة نخستین کسانی بود که سیاست انفعال در برابر دولت جدید روسیه را مورد نقد قرار داد. او رژیم جدید را به دلیل لغو قراردادهای استعماری ستود و نوشت «برای پیشرفت مرام دمکراسی و پاس استقلال ایران بهترین حکومتی است که تاکنون در اروپا قیام نموده است.» ... «چرا از طرف دولت ایران به این حکومت ایرانْدوست که قیود و سلاسل دیرینة اسارت ما را که یکسرش به دست دربار تزار و سر دیگرش در دست دروغگویان لندن بوده و برای اختناق ما کشیده میشد، پاره کرده است و آن سلاسل را در زیر پای افکنده و لگدمال میکند، تبریک گفته نمیشود؟ و چرا دولت ایران حکومت لهنین(1)را طرف شناسایی و تقدیر قرار نمیدهد؟» بهار حملات شدیداللحنی متوجه دولت ایران کرد و از تمکین این دولت در برابر ارادة دولت انگلستان به شدت انتقاد نمود. او نوشت:
عجبا! باید ایرانیان نیز به تقلید انگلیسها و مارلینگها و اتر(2)ها و باراتوف(3)ها صبر کنند تا روزی که دوباره کرنسکی(4)ها بر روی کار آمده و دوباره سیاست تاریک انگلیس، یعنی بقای قشون روس در منطقه شمال و پلیس جنوب در منطقه جنوب و مفاد معاهده 1915 تکمیل گردد؟(5)
معیار بهار، «حفظ منافع و مصالح ملی ایران» بود. بهار از بدو فعالیت سیاسی خود و به ویژه این مقطع تاریخی- به دلیل مواضعی که مصالح ملی ایران را سرلوحه کار قرار میداد- سخت مورد طعن و ناسزاگوییهای رقیبان خود در گروه ضدتشکیلی قرار داشت. دفاع او از نزدیکی به دولت جدید روسیه به این دلیل نبود که ایدئولوژی آن دولت را قبول داشت. برای او مهم این بود که مواضع دولت جدید روسیه باعث تضمین استقلال و تمامیت ارضی کشور میشود. او نوشت:
ما صریح میگوییم که دولت جمهوری بالشویک روس بهترین دولت است که عقایدش اساساً با منافع ملی ما توأم بوده و عملاً به درد ما میخورد. ما نباید منتظر بشویم که سایر دول بیطرف او را [به رسمیت] بشناسند تا ما هم بشناسیم، بلکه باید به نام جلب منافع و تأمین مصالح ملیه ایران، ما قبل از هر کسی دولت بلشویک را به رسمیت شناخته و سفیر آن دولت را که عنقریب وارد مرکز خواهد شد، پذیرفته و رسماً مناسبات خودمان را با دولت مزبور مستحکم نماییم.(1)
دولت روسیه بعد از انقلاب منزوی بود. رهبران دولت جدید برای مقابله با این انزوای سیاسی بینالمللی به دنبال متحدانی میگشتند. این بود که دولت روسیه، براوین کنسول روسیه تزاری در خوی را، که به انقلابیون پیوسته بود، به عنوان نمایندة رژیم جدید به تهران اعزام کرد. نوبهار نوشت «نمایندة دولت بلشکویک در ایران؛ به موجب اطلاعی که به ما رسیده است مسیو براوین ویس قنسول روس در خوی به تاریخ هفتم ژانویه تلگرافی به دولت مخابره نموده و مأموریت خویش را از طرف دولت جمهوری کارگران و دهاقین روسیه (بالشویک) به سمت نمایندگی سیاسی در پایتخت ایران به دولت اطلاع داده و میگوید در همین روزها از خوی عزیمت نموده از راه تبریز عازم طهران خواهد بود که زمام امور سفارت را به دست بگیرد.»(2)
براوین روز بیست و هفتم ژانویه 1918 مطابق با هشتم بهمن 1296 یعنی چند روز بعد از تشکیل دولت مستوفیالممالک وارد ایران شد. براوین قصد داشت ماهیت و اهداف دولت جدید روسیه را به مردم ایران بنمایاند. به همین دلیل از طریق روزنامهها
و نوشتن نامههای رسمی، دولت وقت ایران را از الغای عهدنامههای استعماری عصر تزارها مطلع ساخت و تلاش کرد بین برخی احزاب سیاسی مانند حزب دمکرات از گروه تشکیلی به رهبری ملکالشعرای بهار یارانی بیابد.(1)
نحوة تماس براوین با مسئولین وقت دولت ایران در خور توجه است. او از طریق روزنامه و نامههای دیپلماتیک و از طریق غیرحضوری، منویات دولت جدید را به ایرانیان اطلاع داد؛ دلیل امر این بود که اولاً سفارت روسیه هنوز در دست مقامات سابق روسیه تزاری قرار داشت و ثانیاً این امر نشان میداد دولت ایران هم رسمیت حکومت جدید روسیه را نپذیرفته است و منتظر وقایع آتی است. چند ماه بعد روزنامة کاوه که در آن ایام در برلین منتشر میشد، اعلام داشت که براوین به دولت ایران اعلام کرده دولت جدید مایل است در ازای الغای عهدنامههای استعماری سابق، با دولت ایران یک «معاهده باشرفانه» منعقد سازد.(2)
براوین که به سفارت کشور خود راهی نداشت، در گراند هتل تهران ساکن شد. او در مدت اقامت خود در این هتل، از سوی برخی ایرانیان استقبال شد، نکتة مهم این است که برخی اعضای حزب دمکرات به دیدن او رفتند. مطبوعات طرفدار دمکراتها با خوشحالی زایدالوصفی الغای معاهدات ظالمانة تزارها با دولت ایران را به فال نیک گرفتند.(3)اندکی پس از ورود براوین به تهران، فرقة دمکرات از او دعوت کرد تا در جمع آنان شرکت جوید. یک هزار و پانصد دمکرات در مجمعی که به پا کرده بودند، از براوین تقدیر و استقبال کردند.(4)به قول دولتآبادی «بیش از آنچه سفیر و نماینده مزبور انتظار دارد به او میگروند و از آمدنش اظهار خوشحالی میکنند.»(5)
ملکالشعرای بهار نطق براوین را در این محفل که به زبان فارسی ایراد شد، در روزنامه خود منعکس ساخت. براوین گفت برای برقراری وحدت بین دمکراتهای ایران و روسیه به مأموریت ایران آمده است؛ و آرزو کرد دولت ایران در همسایگی
1) عبدالله مستوفی: شرح زندگانی من، ج3 (تهران، زوار، 1371)، ص131.
2) روزنامه کاوه، چاپ برلین، ش 28، مورخه 15 مه 1918، ص6.
3) پیتر آوری: تاریخ معاصر ایران، ج1، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی (تهران، عطائی، 1373)، ص375.
4) ابوالقاسم کحالزاده: دیدهها و شنیدهها، به کوشش مرتضی کامران (تهران، فرهنگ، 1363)، ص320.
5) دولتآبادی، ج4، ص95.
روسیه به تمدن و آبادی نائل آید، او تذکر داد که دست مأمورین روس تزاری را از ایران کوتاه خواهد کرد و ادامه داد دولت ایران هم باید یک مأمور دیپلماتیک در پتروگراد داشته باشد تا این مأمورین به کمک هم دو کشور ایران و روسیه را به آبادانی نائل گردانند. سخنرانی براوین بارها با شعارهای زنده باد مورد استقبال و تأیید واقع شد.(1)روزنامه نوبهار که به گرایشی میانه از دمکراتها تعلق داشت توضیح داد در ادامه این جلسه چند تن از حضار، نطق ایراد کردند و بر اتحاد ملل ایران و روسیه و دوستی و مودت بین آنان تأکید نمودند. در پایان، این مجلس با شور و هلهله و دست زدنهای متوالی خاتمه یافت. کار به همین جا خاتمه پیدا نکرد. براوین با بسیاری از رجال ملی ایران گرم گرفت، او سخنرانیهای هیجانانگیزی علیه انگلستان ایراد میکرد، میگفت روسیه از سال 1907 به بعد با الهام از دیپلماسی انگلستان روابط خود را با ایران تنظیم کرده است، اما اینک که از زیر یوغ این سیاست خارج شده میخواهد کشورهای شرق را هم از این ستم برهاند.(2)
با تمام این اوصاف، براوین امیدی به پیشرفت کار خود نداشت. او در نامهای خطاب به وزارت خارجه دولت متبوع خود اطلاع داد بریتانیا اجازه نمیدهد دولت ایران او را به رسمیت بشناسد. آنها حتی پیشنهاد دادهاند او خاک کشور را ترک کند.(3)سیاست استفاده از وضعیت جدید برای تأمین منافع ملی کشور در بین دولتمردان گوش شنوایی نیافت، اما جناحی از دمکراتها و مردم عادی بیش از پیش علیه انگلستان به حرکت درآمدند. در کلیة این مراسم براوین میهمان افتخاری بود. وضع به گونهای بود که تعداد زیادی از رجال انگلوفیل از تهران گریختند تا از تظاهرات مردم جان به سلامت برند.(4)
اندکی بعد از تشکیل این جلسات، براوین اعلامیهای صادر کرد. در این اعلامیه بار دیگر یادآور شد حاضر است کلیه معاهدات استعماری را ملغی سازد و عهدنامهای شرافتمندانه با دولت ایران منعقد کند.(5)با این وصف دولت مستوفی به براوین اعتنایی
نکرد. از نظر دولت ایران هنوز فون اتر(1)وزیرمختار دولت تزاری، نماینده رسمی و قانونی روسیه در ایران به شمار میرفت. اتر حاضر نشد سفارت را به براوین تحویل دهد، براوین هم بعد از مدتی اقامت در گراند هتل ناچار شد محلی را اجاره کند و پرچم سرخ اتحاد شوروی را بر فراز آن به اهتزاز درآورد. دولت ایران هم با اینکه از رفتار مبتنی بر حسن همجواری دولت جدید استقبال کرد، اما با دنبالهروی از دیپلماسی بریتانیا حاضر نشد نماینده دولت جدید را به رسمیت بشناسد.(2)
این وضع ادامه یافت تا آنکه وثوق قدرت را به دست گرفت. بدیهی است که او هم حاضر نشد با براوین ملاقات نماید؛ اما وثوق برای این کار خود دلیلی معقول تراشید: مدارک و اسنادی که نشاندهندة مأموریت رسمی براوین باشد وجود ندارد و او رسماً به سفارت شوروی در ایران فرستاده نشده است.(3)به قول فرخ اینها همه بهانه بود؛ دلیل اصلی این بود که سفارت انگلستان اجازه نمیداد دولت ایران رژیم جدید روسیه را به رسمیت بشناسد و بحث مدارک براوین بهانهای بیش نبود.(4)با این وصف به گزارش ملکالشعرای بهار، بسیاری از رجال ملی و نیز اعضای حزب دمکرات از سخنان و وعدههای براوین استقبال کردند. به گزارش روزنامة نوبهار، براوین تلاش کرد به هر نحو ممکن با مقامات ایران ملاقات نماید، اما این امر به دشواری انجام شد؛ دشواری از این نظر که او پس از تلاشهای فراوان بالاخره توانست فقط با مشاورالممالک انصاری ملاقات کند.(5)در آن زمان مشاورالممالک وزیر امور خارجه ایران بود. این دیدار باز هم برخلاف عرف معمول دیپلماتیک در منزل شخصی انصاری روی داد. در این ملاقات انصاری در مورد اصول سیاست جدید دولت روسیه سئوالاتی مطرح ساخت و در این زمینه گفتگوهایی غیررسمی انجام گردید.(6)
خرداد 1297 با اینکه نزدیک پنج ماه از اقامت براوین در تهران میگذشت، هنوز
هیچ مذاکرة رسمی صورت نگرفته بود. فرستاده لنین روز 25 خرداد این سال نامهای به دولت ایران نوشت و تذکر داد سرمایهداران و شاهزادگان روسی مقیم ایران مورد حمایت دولت جدید روسیه نیستند و با کلیة شهروندان روسی مقیم ایران رفتاری مشابه شهروندان خود ایران خواهد شد.(1)در حقیقت او با این کار حق قضاوت کنسولی یا کاپیتولاسیون را که از دوره عهدنامه ترکمانچای به ملّت ایران تحمیل شده بود، ملغی ساخت. اندکی بعد در روز بیستوهفتم خرداد براوین اعلام داشت دریای خزر متعلق به ایران است و ایران بر آن حاکمیت تاریخی دارد و میتواند از این به بعد کشتیهای خود را آزادانه در این دریا به حرکت درآورد.(2)روز بیستونهم این ماه براوین نامهای دیگر خطاب به وزارت امور خارجه ایران نوشت و ضمن تذکر ضعف دولت مرکزی ایران، علت امر را به یغما رفتن ثروت ملی و حقوق قانونی ملت ایران به دست نظام سرمایهداری و استعمار انگلستان دانست. او خاطرنشان کرد دولت روسیه مصمم است ملت ایران را از زیر یوغ نظام سرمایهداری نجات بخشد. این است که دولت جدید روسیه باز هم اعلام میدارد کلیّة امتیازات اخذ شده از سوی تزارها را که گاهی با سرنیزه انجام شده است، ملغی اعلام میکند و از ایرانیان میخواهد که از این به بعد امور خود را به دست سرمایهداران خارجی نسپارند.(3)
در تابستان 1297 با اینکه دولت روسیه کلیة قراردادهای استعماری دولت تزاری را یکجانبه لغو کرده بود، دولت ایران در روزنامهها اعلام کرد کلیه امتیازاتی که روسها از ایران گرفتهاند ملغی اعلام میشود. فوراً کمیسیونی به ریاست ذکاءالملک فروغی منعقد شد که مسیو پرنی مستشار عدلیه هم در این کمیسیون از افراد تأثیرگذار بود. اینان باید وضعیت مناسبات ایران و روسیه و الغای عهدنامههای استعماری تزارها را مورد مطالعه قرار میدادند. میگفتند این نخستین قدمی است که در راه استقلال ایران برداشته میشود، به شرط اینکه دول خارجه مداخله نکنند و وزرا و مقامات ایران هم کار خود را به درستی انجام دهند. اما مسئله این بود که آیا ایران میتوانست کنسولهای دولتهای بیگانه را در آن شرایط محاکمه کند یا خیر،
این هم مهمترین بخش از تصمیم دولت بود «والا سایر امتیازات با این وضع روسیه به خودی خود الغا شده است.»(1)
گفتیم دولت صمصامالسلطنه هم مثل دولت مستوفی حاضر نشد رسمیت براوین را بپذیرد، تا اینکه روزهای آخر تیر 1297 وثوقالدوله برای بار دوم به ریاستوزرایی نائل آمد. با آمدن دولت وثوق سیاست خصمانه علیه براوین و دولت جدید روسیه بیش از پیش سرلوحه کار قرار گرفت.
یک روز پیش از معرفی کابینه دوم وثوق، یعنی در روز چهارم مرداد 1297، وزارت امور خارجه دولت صمصام، یعنی مشاورالممالک انصاری، این برجستهترین متحد گروه ضدتشکیلی، نامهای به وزارت داخله نوشت و در آن از تحریکات بلشویکها در انزلی سخن به میان آورد. متن نامه به این شرح بود:
از چندی به این طرف بالشویکها در انزلی و حدود آستارا شروع به شرارت و اعمال خودسرانه و تعرض به ایرانیها نموده و روز به روز بر سوءرفتار و حرکات شرارتآمیز خود میافزایند و چون بالشویکهای مقیم این نقاط تابع حکومت بالشویک مرکزی روسیه نمیباشند، اقدام از طرف نماینده بالشویک مقیم تهران نیز مثمرثمر نمیشود. نظر به اینکه اولیای آن وزارت جلیله وظیفه مخصوصی در حفظ انتظام و آسایش عمومی دارند، این است که لزوماً خاطرنشان مینماید که به وسیله تهیه و اعزام قوا و استعداد کافی، اقدامات لازم در حفظ و حراست مال و جان عموم ایرانیان این نقاط فرموده، نتیجه اقدامات خود را نیز به وزارت امور خارجه مرقوم نمایند.(2)
پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه، تمام جهان سرمایهداری و در رأس آن دولت انگلستان را سخت نگران کرده بود. در اروپای بعد از جنگ، تبلیغات کمونیستی و سوسیالیستی و ضدسرمایهداری شدت گرفته بود. آلمان، آمادهترین کشور برای انقلاب کمونیستی بود، لذا دولت انگلستان و سایر دول سرمایهداری غربی تلاش میکردند انقلاب بلشویکی روسیه را در نطفه خفه کنند؛ بنابراین، هم از
به رسمیت شناخته شدن انقلاب از سوی کشورهایی نظیر ایران جلوگیری میکردند و هم با حمایت از ضدانقلاب داخلی سعی میکردند کار انقلاب را هر چه زودتر یکسره کنند. از سوی دیگر بلشویکها توانستند با سرعت حیرتانگیزی خود را جمعوجور کنند و با سرکوب ضدانقلاب داخلی، دست به ضدحمله زدند و با حمایت از جنبشهایی نظیری جنبش جنگل در ایران و شورشهای محلی در مرزهای افغانستان و تلاش برای صدور انقلاب، برای انگلستان دردسرساز شدند.
در اوایل سال 1920 میلادی مطابق با اواخر سال 1298 شمسی به یکباره همه جا علیه نفوذ بلشویسم هشدار داده میشد. در روزنامة رعد و چند نشریة دیگر گزارشهایی دربارة نفوذ بلشویکها در کشورهای دیگر منتشر میشد. به واقع اینگونه به اذهان متبادر میشد که گویا بلشویسم تمام اروپا را درنوردیده و ایران به مثابه نخستین سنگر این ایدئولوژی عنقریب سقوط خواهد کرد. اخبار آلمان، ایتالیا، مجارستان، اوکراین، لهستان و بسیاری دیگر از کشورهای اروپای غربی و شرقی در جراید ایران به چاپ میرسید، از نفوذ بلشویسم در ایران هم اخبار گوناگونی منتشر میشد. مردم به سرعت از این تبلیغات وحشتزده شدند؛ به ویژه اینکه اخبار ضد و نقیضی از فجایعی که در گیلان روی میداد و به بلشویکها نسبت داده میشد به تهران میرسید. اما نکتة جالبتر این بود که شخص سیدضیاء بعد از آن همه حملات آتشین به مخالفین وثوق و حمایت از قرارداد 1919 به یکباره ساکت شد؛ سکوتی معنیدار که تا سقوط وثوق و برآمدن مشیرالدوله پیرنیا ادامه یافت. سیدضیاء، یکی از عجیبترین پدیدههای این زمان بود. او همیشه تلاش میکرد به هر نحوی شده جایی در سفارت انگلستان بیابد. به همین دلیل از هر نیرویی که در راستای تحکیم رابطه با این کشور تلاش میکرد، حمایت مینمود. ایپکیان یکی از یاران پابرجای او بود. گاسپار ایپکیان با امضای ک.ا. سرمقالههای رعد را که عنوان کلی «از مسائل خارجی» داشتند، منتشر میکرد. نیز وی در روزنامهاش آگهیهای مربوط به انجمنهای یهودی و سازمانهای صهیونیستی را چاپ میکرد، به واقع همانطور که پیشتر گفتهایم(1)علقهها و حلقههای ارتباطی فراوانی، سیدضیاء را با یهودیان پیوند میداد. وقتی گروه
1) بحران مشروطیت در ایران، ص263 به بعد.
ضدتشکیلی به حضیض ذلت خود رسیده بود و وقتی دیگر کمتر کسی تردید داشت که آنان دستهای پشت پرده بحرانهای متوالی کشور هستند و میخواهند با کودتا قدرت را به دست گیرند و با آدمکشی کار خود را ادامه دهند، انگلیسیها بیش از پیش به سوی سیدضیاء روی آوردند. سیدضیاء برخلاف گروه ضدتشکیلی با انگلیسیها رودربایستی نداشت؛ و نه تنها هیچگونه حملهای علیه آنان نمیکرد، بلکه تلاش میکرد خود را مدافع منافع این دولت اعلام دارد. این دوره با حوادث ریز و درشت فراوانی همزمان است که یکی از آنها تأسیس کمیته آهن و به دنبال آن شکلگیری کمیتة زرگنده است. در همین گیرودار بود که سیدضیاء چهره واقعی خود را نشان داد و با بحرانسازان به طور کلی همداستان شد. آیا سیدضیاء بعد از آن افشاگریها در مورد کمیته مجازات، از سوی گروه بحرانساز، پیامی ترسناک دریافت داشته بود که سکوت کرد؟ یا اینکه بحرانسازان وقتی دیدند او از پشت پرده آگاه است و بدون هیچ پردهپوشی اطلاعات خود را چاپ میکند و بالاتر اینکه مستظهر به حمایت سفارت انگلیس است به استراتژی جذب و همکاری او روی آوردند و البته در رسانة اصلی خود یعنی روزنامه ستاره ایران فحاشی و حمله به او را هم ادامه دادند؟ ماجرا هر چه بود به موازات سیر نزولی کابینه وثوق، ستاره اقبال سیدضیاء بیش از پیش درخشیدن میگرفت.
نیروهای انگلیسی تلاش میکردند از خلأ حضور روسیه در گیلان استفاده کنند و موقعیت خود را در آنجا مستحکم سازند. این تلاش دو هدف داشت: اعزام نیرو به باکو برای حمایت از جمهوری مساوات و تسلط بر مناطق شمالی ایران. اما قدرت فائقه در گیلان را قوای میرزاکوچکخان جنگلی تشکیل میداد. به همین دلیل تحرکات نیروهای انگلستان در شمال ایران باعث بروز نفرت و انزجار عمومی مردم شد. مردم رشت «برای نفرت از تجاوزات و اقدامات استقلال شکن دولت انگلیس نسبت به اکثر قسمت ایران و بالاخره در قسمت شمال»، روز جمعه دهم جمادیالاول سال 1336 در سبزهمیدان رشت تجمع کردند. طومارهای فراوانی حاکی از عزم مردم در ایستادگی علیه قوای انگلستان نوشته و امضا شد. همچنین نوشته شد از دولت مرکزی انتظار دارند به وسایل مقتضی اعتراضات خود را علیه تجاوزات بریتانیا به اطلاع جهانیان برساند، مانع تعدیات انگلستان شود و پلیس جنوب را منحل سازد. نیز «استدعا چنان است جناب مسیو
براوین سفیر محترم دولت بهیّة روس را که همه نوع از طرف دولت خود در جراید اظهار مساعدت و حسن موافقت نمودهاند به رسمیت بشناسند و [در] به رسمیت نشناختن وزیرمختار مزبور فقط رضامندی دولت انگلیس حاصل[؛] و الّا مانعی در پیش نبوده و مأموری که عملیات خود را به صرفه ملّت ایران معرفی میکند واجب است عقلاً پذیرفتن آن و البته این نکته نزد هیأت معظم دولت پوشیده نخواهد بود.»(1)
حتی پیش از اینکه در بهار 1298 روسها در انزلی نیرو پیاده کنند، روزنامهها خبر میدادند دویست تن از «گارد احمر» به معاونت براوین وارد قزوین شدهاند؛ و وزیر خارجه و ملیّون با براوین گفتگو کردند تا مانع تجاوز این نیروها به تهران گردند. یکی از کارکنان سفارت روسیه به براوین اطلاع داد اگر این خبر واقعیت داشته باشد، ارامنه تهدید کردهاند به حمایت از اتر [وزیرمختار روسیه تزاری] وارد جنگ مسلحانه خواهند شد. براوین از عموم کمیتهها، احزاب و جمعیتهای ارمنی چه روسی و چه ایرانی خواست، اگر از این شایعه اطلاعی دارند و برای آنان سوءتفاهمی ایجاد شده است، این مسئله را به واسطة جریده ستارة ایران تکذیب نمایند.(2)
ملکالشعرای بهار نوشت: «ما برای چندمین دفعه دولت را متذکر شده و به پذیرفتن جدّی سفیر بالشویک، آن را توصیه مینماییم.»(3)اندکی بعد که خبر رسید ارتش سرخ به انزلی نیرو اعزام داشته است، سیدضیاء برآشفت و نوشت کسانی مثل تقی بینش که ظاهراً با گروه براوین حشر و نشر دارند، هدفی جز کشانیدن نیروهای انگلیس به تهران ندارند. اینان بهانههای لازم را در اختیار قشون انگلیس قرار میدهند تا بریتانیا به عنوان مبارزه با کمونیسم، به کشور قشونکشی کند؛ همانطور که اینان در دورة جنگ اول جهانی با ژست آلمان دوستی قشون روس و انگلیس را به ایران کشانیدند. این تحلیلی بود در خور تأمّل و لازم است به اصل مطلب رعد اشاره کنیم.
در روزنامة رعد نوشته شد بعد از انقلاب بلشویکی هر چه شنیده شد حاکی از
خودمختاری و آزادی ملل در تعیین سرنوشت خود بود. اینگونه میگفتند که دوره میلیتاریسم و سرمایهداری به سر رسیده و اصول نوینی جایگزین آن خواهد گردید، اراضی بین مردم تقسیم خواهد شد و مقاصد خونخوارانه نظامیان جای خود را به صلح و دوستی خواهد داد. اما «چه دیدیم. باز هم همان تلگرافات و جراید خارجه که بَیِّن و مُوَزّع مرامهای بالشویکی بودند، غیر از سَفک دماء، قتل نفوس، اعدام بیگناهان، رعایت نکردن اصول مختاریت ملل در تعیین مقدرات خود از قبیل حمله و هجوم به فنلاند و اوکرانی و غیره و غیره، قائل نشدن به احترام آزادی ملّت به وسیله ضربه زدن و از میان بردن مجلس مؤسسان روسیه که وکلا و نمایندگان تمام اهالی آن کشور بودند و سایر فجایع و مظالم دیگری را به ما خبر دادند؟» اما آنچه به ایران مربوط میشود چیست؟ «هر چه دایرة آزادی در روسیه وسیعتر و هر اندازه ریشه اقتدار تزاری منهدمتر گردید بر وحشت، دهشت، غارت و سفاکی قشون روس در ایران افزود. مخصوصاً متعاقب استقرار لنین اعلامیة تقسیم اموال و املاک وی اشاعه یافت. افواج و اردوهای روسیه جمهوری، روسیه بالشویکها افسار خود گسیخته و پاره یافتند. ارومیه، ساویج بلاغ،(1)کرمانشاه، همدان، زنجان، قزوین [را] طعمه حریق، حرص و آز خود قرار داده از هیچگونه بیوجدانی و بیشرمی مضایقت ننمودند.» بعد مینویسد «حالا این بلشویکها میآیند چه کنند؟ به زور براوین را به جای اتر بگذارند؟ این مسئله با دولت ایران است که هر یک را بخواهد بپذیرد، نمیخواهد نپذیرد.»(2)
بعد از انتشار این مقاله، جنگ قلمی سختی میان دو روزنامه رعد و ستاره ایران درگرفت. ستاره ایران که تقریباً سخنگوی محافل طرفدار نزدیک شدن به روسیه شوروی بود، در مقالات خود میپرسید که روزنامة رعد چرا از تعدیات قشون انگلیس در کرمان، فارس و تجاوزات قشون این کشور در سیستان سخن به میان نمیآورد و از توقیف مالیه ایران در بانک شاهنشاهی مطلبی نمینویسد یا از الغای پلیس جنوب کلمهای بر زبان نمیآورد و در عوض از حرکت دویست تن بلشویک به تهران این همه شیون و فغان سر میدهد. رعد توضیح داد برعکس نوشتههای این
روزنامه به نکات فوق هم اشاره کرده است. از جمله نوشت در زمان وثوقالدوله منطقة نفوذ پلیس جنوب منحصر به شیراز و نواحی آن بود اما در دورة ده ماهه دولت مستوفیالممالک این نفوذ شرق و غرب ایران را فراگرفته است:
هیهات! ای خوانندگان رعد اگر در فهم و ادراک با گوسالههای زبان بسته فرق و امتیازی دارید در این قضیه روشن حکمیت نمایید. بالمثل اگر به جای مستوفیالممالک یک نفر فدایی انگلیس، یک نفر معبود طلا، یک نفر ستایشکننده لیره، وزیر مشاور و رئیسالوزرای ایران میبود، در این مدت ده ماهه آیا بیش از مستوفیالممالک میتوانست شرایط و اسباب نفوذ و رسوخ انگلستان و بالاخره موجبات استیلا و اشغال نظامی ایران را فراهم بیاورد؟
استدلال روزنامه رعد و سیدضیاء این بود که همانطور که در جنگ اول جهانی، عدهای با عنوان ملیگرایی و مخالفت با روس و انگلیس به آلمان و عثمانی نزدیک شدند و بهانه به دست روس و انگلیس دادند تا قوای خود را در خاک ایران منتشر کنند، این بار نیز در وضعیتی مشابه، عدهای به نام دوستی با روسیه شوروی و مخالفت با انگلیس، موجب برانگیخته شدن نگرانی انگلیس درباره خطر سرخ میشوند، تا انگلیس به بهانه مبارزه با کمونیسم نیروهای خود را در تهران نیز مستقر کند.
براوین نتوانست مأموریت خود را به انجام برساند؛ و سرانجام دولت روسیه شوروی او را فراخواند. به نوشته کاپور دولت ایران نمیتوانست قبول کند مردی که سالها خدمتگزار دستگاه دیپلماتیک تزارها بوده، با این سرعت تحول یافته باشد.(1)ایرانسکی بر این باور است که براوین به دلیل دوریاش از روسیه به هنگام وقوع انقلاب، تصویر مناسبی از دولت جدید نداشت و به همین دلیل نتوانست با آن شناخت ناچیز خود سیاستهای جدید روسیه را به دولت ایران تفهیم نماید.(2)دولت جدید بر این باور است که دستاورد براوین این بود که تنفر عمیق مردم ایران را از روسیه به دلیل سیاستهای تزارها مبدل به نوعی احساس رضایت نسبی نماید.(3)براوین به هر حال در ایران ناکام
ماند و به جای وی کولومیتسف(1)را به ایران فرستادند.
برخورد وثوق با دولت جدید روسیه حتی بعد از رفتن براوین تغییری نکرد. واقعیت این بود که بریتانیا منتظر بود دولت جدید روسیه از هم فروپاشد و آنگاه سیاستی جدید در مرزهای شمالی ایران اتخاذ گردد. انگلیس که به آن همه زحمت، روسهای تزاری را به حاشیه رانده بود، نمیتوانست رقیبی را تحمل کند که تا حدی در برخی محافل ایران طرفدارانی یافته بود. به همین دلیل وقتی دومین سفیر شوروی یعنی کولومیتسف در تابستان 1918 وارد کشور شد، وثوق حتی حاضر نشد با او ملاقات کند. این روال تا سال بعد هم ادامه یافت. در ژوئن 1919 لئو کاراخان(2)که از سوی وزارت امور خارجه روسیه شوروی به ایران آمده بود، اعلام کرد کلیه وامها، همه امتیازات داده شده به تزارها، حقوق کاپیتولاسیون، بانک استقراضی روسیه و امتیاز خطوط آهن غیرقانونی است و دولت روسیة شوروی آنها را ملغی اعلام میکند.
در اهمیت موضوع همین بس که قروض ایران به روسیه در نخستین سال جنگ یعنی 1914، فوقالعاده سنگین بود و در سال 1919 البته سنگینتر هم شده بود. وثوقالدوله با بیاعتنایی به این ابتکارات روسیه شوروی خشم شوروریها را علیه خود برانگیخت و از این زمان به بعد بود که آنها برای پیشبرد اهداف خود در منطقه و مبارزه با سیطره بریتانیا بر ایران و سایر کشورهای منطقه شدت عمل به خرج دادند و همانطور که خواهیم دید نیروی نظامی هم به شمال کشور اعزام نمودند. سیاست وثوق در برابر روسیه شوروی در راستای سیاست وزارت امور خارجه بریتانیا بود که دولت شوروی را به رسمیت نمیشناخت؛ در حالی که او میتوانست از اوضاع جدید به نفع منافع ملی ایران بهرهبرداری کند و مانع تسلط تمام عیار انگلیس بر کشور شود، با بیاعتنایی خود زمینة تسلط همه جانبه بریتانیا را بر کشور مهیا ساخت بدون اینکه طرف انگلیسی که اینک به مراد خود رسیده بود، به
وعدههای خود حتی در همان چارچوب قرارداد 1919 عمل کند. وثوق دولت جدید روسیه را به رسمیت نشناخت، اما در راستای سیاستهای بریتانیا، از دولت خودخوانده آذربایجان حمایت نمود.(1)
سرمقاله ایپکیان ارمنی در روزنامه رعد، خواندنی است:
با یک مسرت مخصوصی است که ما برادران اسلامی خویش را سلام و تبریک میگوییم. آری در این ایام که دول اسلامی ضعیف میگردند حیات یک ملّت جوان اسلامی تسلیت بخش است، ما یقین داریم این برادران ما سهم و شرکت مخصوصی در امور خیریه خواهند داشت و مأموریت جدیدی خواهند نمود یعنی افکار جدیدی انتشار خواهند داد... جنبه پلیتیکی شناخته شدن آنان به رسمیت خیلی مهم است، زیرا ثابت مینماید سیاستی که لوید جورج اعلام میداشت حقیقت دارد. مقصود ما سیاست عدم مداخله در امور داخلی روسیه است. به وسیله رسمیت دادن این دو جمهوری جدید، شورایعالی تحت ریاست و راهنمایی انگلستان که قطعاً عامل بزرگ ایجاد این معنی بوده سیاست گذشته را که عبارت از مشارکت و معاضدت با قوای ضدبولشویکی باشد خاتمه میدهند. این مسئله معلوم میدارد که در عقاید و افکار متفقین راجع به سیاست آنها نسبت به روسیه یک تغییر بزرگ اساسی به ظهور پیوسته.(2)
پیش از دولت وثوق در اوایل سال 1918 میلادی و اواخر سال 1296 شمسی مشکلی دیگر بر مشکلات ایران اضافه شد. در این هنگام جمهوری مساوات نیات خاصی در مورد ایران داشت به گونهای که حتی صدای روزنامههای افراطی ایران را درآورد. ستارة ایران از قفقاز به عنوان عموزاده یاد کرد و نوشت ایرانیان به دلیل حوادث و وقایع مشروطه به آن سامان بدهکارند، اما حاضرند این بدهکاری را به گونهای مناسب بپردازند، به همین دلیل از این جمهوری خودخوانده خواستند دست از تشبثات خصمآلود بردارد:
در اینجا معروف شده است که حزب محترم مساوات قفقاز نیات خوبی نسبت به ایران ندارد و گویا ودیعة مهر عموهای والامقام قفقازی ما را یک دسته از عموزادهها از قلب خود رانده و بیرون کردهاند. در اینجا میگویند حزب محترم مساوات تفکیک مهد زرتشت را از مملکت زرتشت تصمیم نموده و در راه اغوای برادران غیور آذربایجانی ما تشبثات میکند.(1)در اینجا میگویند به راهنمایی دشمن بیامان ایران و اسلام،(2)حزب محترم مساوات در مقام اقدامات بدتری است و علیرغم منافع عالیه ما و برادران عثمانی ما به وسیله رؤسای سابق قشون روس در ایران با یک چنین دولت اجنبی مشغول روابط مخصوصی است(3)و خیلی چیزهای دیگر...!(4)
ستارة ایران بهترین شاهد مدعا را مقالات و اخبار روزنامه آچیقسوز دانست که از اعزام نماینده و هیأت مخصوص جمهوری مساوات به تبریز و رشت خبر داده بود، بدون اینکه دولت مرکزی ایران اطلاعی داشته باشد. نویسنده این اعمال و اخبار را باعث خشم و یأس مردم ایران از قفقاز دانست و توصیه کرد بهتر است جمهوری مساوات هیأتهای خود را از تبریز و رشت فراخواند و در عوض هیأتی به تهران گسیل نماید، مثل دولت ایران که عنقریب یک هیأت فوقالعاده روانه باکو خواهد کرد:
برادران! جامعه ایران دوست پشتیبان و برادر دائمی شما خواهد بود و در این موقع تاریخی هر چه بتواند در طریق نجاح مرام عمومی آن برادران فداکاری خواهد کرد و از طرف شما هم جز صمیمیت و صداقت انتظاری نمیتواند داشته باشد.(5)
در زمان وثوقالدوله، هیأتی به ریاست سیدضیاءالدین طباطبایی به روسیه اعزام شد. این هیأت مذاکراتی هم با مقامات جمهوری مساواتی آذربایجان در باکو داشت. اما این مذاکرات با سقوط جمهوری مساوات و تسلط بلشویکها بر آذربایجان بینتیجه به پایان رسید. پس از وثوقالدوله، مشیرالدوله و بعد از او سپهدار رشتی،
موضوع گسترش روابط ایران و شوروی را پیگیری کردند. درست زمانی که آیرونساید و نورمن، ایران و دنیای خارج را از هجوم قریبالوقوع ارتش بلشویک میترسانیدند تا به مراد خود که همان استقرار دولت دست نشانده در ایران بود نایل آیند، هیأت نمایندگی ایران در نیمههای دی 1299، پیشنویس نهایی پیمان دوجانبه ایران- شوروی را تهیه میکرد. در این پیمان شوروی کلیه پیمانها و قراردادهای استعماری دوره تزارها را با ایران ملغی و حتی قراردادهای استعماری دیگری را که با قدرتی دیگر دربارة ایران وضع شده کان لم یکن اعلام کرد. کلیه بدهیهای ایران به روسیه بخشیده شد، نیز کلیه وثیقهها، تعهدات و اموال گرفته شده از ایران بازگردانیده شد. مقرر شد بانک استقراضی روسیه و کلیه اموال غیرمنقول آن به طرف ایرانی داده شود. کلیه جادهها، خطوط تلگراف، املاک و مستغلات روسیه تزاری در ایران به جز ساختمانهای سفارتخانه و کنسولگریها به ایران داده شد. در باب دریانوردی دریای خزر حقوق متساوی برای طرفین در نظر گرفته شد، مقررات کاپیتولاسیون باطل اعلام گردید، مذاکرات برای تأسیس یک کمیسیون مشترک برای تثبیت تعرفههای گمرکی صادرات و واردات بین دو کشور شکل گرفت و سرانجام موافقت شد نمایندگی کنسولی دو کشور در شهرستانهای مختلف به وجود آید.(1)
از این زمان به بعد انگلیسیها روز و شب کار کردند تا پیش از رسیدن خبر توافقهای مسکو و پیش از معلوم شدن همراهی دولت جدید روسیه با افکار ملیون ایران، «امضایی از ملّت و دولت ایران بگیرند که مالیه و قشون اختیارش در دست آنهاست.»(2)مقامات بریتانیا به سرعت از این مذاکرات اطلاع حاصل کردند و مهمتر از همه دانستند که روسها هیچ شرط و شروطی مثل الغای قرارداد 1919 یا عقبنشینی نیروهای بریتانیا از شمال ایران مطرح نکردهاند؛ فقط خواسته بودند فرستاده ویژه آنان به ایران یعنی تئودور روتشتین را به مقام وزیرمختاری شوروی در تهران بپذیرند. با این وصف طرف شوروی نیز عقبنشینی نیروهای خود را از ایران و عدم پشتیبانی از جنبش جنگل را حل نشده باقی نهاد. آنها میگفتند نیرویی در ایران ندارند که خواستار
عقبنشینی آن شوند.(1)
از مسکو خبر میرسید که مشاورالممالک به طور رضایتبخشی با روسها به توافق رسیده است، گفته میشد این مذاکرات به زودی نتیجه خواهد داد. اما در همین حال از نشر این اخبار در داخل کشور به شدت جلوگیری میشد، با این وصف آگاهان از این مذاکرات اطلاعاتی به دست آوردند. این اخبار توسط سفارتخانههای دیگر هم به درون جامعه راه یافت، اما خود انگلیسیها در برابر این اخبار سکوت پیشه کردند.(2)در عین حال «گاهی دیده میشود که تلگرافهای مسکو که از راه ترکستان به ایران میشود، چند روز در تلگرافخانههای سرحدی به بهانة حاضر نبودن تلگرافچی که حروف لاتین بخواند و یا به بهانة خوانا نبودن حروف و حاجت به مطالعه و دقت، چند روز در سرحد نگاهداشته میشود که دیرتر به مقصد برسد.»(3)وقتی زمزمة موافقت با شوروی به گوش نورمن وزیرمختار وقت انگلیس در ایران رسید، سخت برآشفته شد. او به سپهدار توپید که قدرت ادارة کشور را ندارد، او گفت اگر نیروی بریتانیا یعنی یگانه قدرتی که در برابر بلشویکها قدبرافراشته است از ایران خارج شوند، سپهدار بیش از پیش به عوامفریبانی روی خواهد آورد که نجات ایران را در گرو رابطه با شوروی ارزیابی میکنند. نورمن گفت اگر چه سپهدار به مذاکرات مسکو دلخوش داشته، اما اعتماد طبقات بالای جامعه را از دست داده است. سپهدار متهم به ناتوانی شد، نورمن که خود در روی کار آوردن این مهره دخالت تام داشت اینک دست به عوامفریبی زد: او از کرزن پرسید آیا میخواهد سپهدار را از کار برکنار سازد و به قول خودش یک رئیسالوزرای مرتجع اما قدرتمند(4)را به جایش نشاند.(5)کرزن از این اندیشه استقبال کرد و توصیه نمود که در این راه از نصرتالدوله فیروز استفاده شود. روز نوزدهم دی 1299 کاکس از بغداد به کرزن اطلاع داد که فیروز را دیده است، او توضیح داد فیروز به زیارت عتبات عالیات رفته و توانسته در آنجا فتوایی از علما بگیرد که طبق آن بلشویسم
با اسلام مغایرت دارد. او ادامه داد فیروز در زمرة افرادی است که هنوز مایل است از سیاستهای بریتانیا در ایران حمایت نماید و اراده او میتواند در این برهه مددرسان سپهدار باشد.(1)این بود آن دست قوی پنجه و پولادینی که نورمن میطلبید. با این وصف فیروز در بازگشت به ایران در غرب کشور به املاک خود رسیدگی کرد؛ و مسافرت خود را به تهران به این دلیل به تأخیر افکنده بود. کرزن شکایت کرد که این نشان میدهد حتی سیاسیترین ایرانیان هم ارزش وقت را درک نمیکنند، در این بین نورمن متوجه شد فیروز خود را برای ریاستوزرایی آماده میکند و حاضر نیست در کابینه سپهدار پستی قبول نماید. به عبارتی فیروز میخواست بر موج احساسات سوار شود و از موضعی بالادست قدرت را قبضه نماید.(2)اما او ظاهراً نمیدانست در اوضاع ایران و مناسبات این کشور با دول خارج، نوعی تحول شکل گرفته است. مضافاً اینکه مردم هم سلایق و علایق جدیدی به دست آوردهاند. به عبارتی «نصرتالدوله در عالم خیال همه چیز را میدیده است مگر سیاست تازه رسیده روس را در ایران؛ که در غیاب او در سرتاسر مملکت طنینانداز شده افکار عمومی را به خود جلب نموده است و عقیده ضد اشرافی و مخالفت سرمایهداری طوری قوت گرفته است که حواس انگلیسیان و دوستان آنها را به شدت پریشان ساخته؛ برای جلوگیری از آن به هر وسیله باشد متوسل میشوند؛ بیآنکه توجهی به خصوصیت وزیر خارجه انگلستان با کسی و یا دوستی سر پرسی کاکس با شخصی داشته باشند.»(3)اما برای اینکه طرح جدید انگلستان را بررسی کنیم، لازم است ابتدا زمینههای آن و در درجه نخست تجربه قرارداد 1919 با وثوق را تجزیه و تحلیل نماییم.
1) Cox to Curzon, Baghdad, 9 January 1921, FO. 371/6399.
2) Norman to Curzon, Tehran, 23 January 1921, Ibid.
3) حیات یحیی، ج4، ص225، توضیح اینکه کاکس حاکم وقت بینالنهرین و وزیرمختار پیشین انگلستان در ایران دوست نصرتالدوله به شمار میآمد و نصرتالدوله انتظار داشت دوستش از او برای رسیدن به ریاست وزرایی حمایت نماید.
بدون تردید انعقاد قرارداد 1919 یکی از اسفبارترین تصمیمات وثوقالدوله به شمار میآید. این قرارداد بدون توجه به موازنة بینالمللی که در دورة بعد از خاتمه جنگ اوّل جهانی شکل گرفته بود، انعقاد یافت. با اینکه در مورد قرارداد 1919 مطالب زیادی نوشته شده، اما واقعیت این است که پشت پردههای سیاست انگلستان در این مورد به درستی روشن نشده است. باید دید چه کسانی ماجرای جنبش علیه قرارداد را هدایت میکردند؟ انگیزههای آنان چه بود؟ آیا کلیه نیروهایی که علیه قرارداد وارد میدان شدند از هویتی یکسان برخوردار بودند؟ نیز باید نشان داد مخالفین انگلیسی این قرارداد چه کسانی بودند؟ اهداف اینان از مخالفت با قرارداد چه بود؟ آیا میتوان بین اینان و برخی نیروهای داخلی نوعی همسویی از پیش اندیشیده شده متصور شد؟ اینها همه سئوالهایی است که تلاش میکنیم در این فصل به آنها پاسخ گوییم. قبل از هر چیز لازم است توازن نیروهای انگلیسی را بعد از جنگ در ایران مجدداً ارزیابی کنیم تا بهتر دریابیم که قرارداد 1919 در چه فضایی امضا شد. در پایان جنگ اول جهانی، بریتانیا چهار منطقه ایران را عملاً به اشغال خود درآورده بود: در بخشی از کشور تفنگداران جنوب ایران(1)مستقر بودند؛ این
1) South Persia Rifles.
نیرو پیشتر در دوره جنگ اوّل جهانی برای صیانت از منافع تجاری امپراتوری بریتانیا در جنوب کشور به وجود آمده بود؛ و سر پرسی سایکس بنیادگذار واقعی آن به شمار میآمد. این نیرو بلافاصله بعد از وقوع انقلاب در روسیه راه خود را به سوی نواحی مرکزی کشور گشود. دیری نپایید که قلمرو نفوذ این نیرو تا اصفهان، یزد و کاشان هم بسط یافت.
در شرق کشور سر ویلفرد مالسون(1)قدرت را به دست داشت. او با نیروی نظامی خود کمربندی به دور خراسان و سیستان کشیده بود و از آنجا به عشقآباد و سایر نقاط آسیای مرکزی نفوذ میکرد تا مگر دولتهای دستنشاندة انگلیسی را با توجه به فضای بعد از انقلاب روسیه روی کار آورد. در همدان، کرمانشاه، قصرشیرین و قزوین نیرویی به نام دنسترفورس(2)مستقر بود. فرماندهی آنان برعهده ژنرال لیونل دنسترویل(3)بود. او در ابتدای امر برای پر کردن جبهه بینالنهرین و ترمیم شکافی که با خروج نیروهای روسی از این منطقه بروز کرده بود، به ایران آمد و در نهایت امر قرارگاه خود را شهر همدان انتخاب نمود. دنسترفورس بعد از وقوع انقلاب بلشویکی روسیه تشکیل شد، به واسطة خلأ حضور روسیه در نواحی شمالی و شمال غربی ایران بعد از انقلاب این کشور، انگلستان تلاش کرد اولاً تحرکات عثمانی و آلمان را در این مناطق خنثی سازد و ثانیاً تحرکاتی علیه قوای جنگل سازمان بخشد. علت اینکه دنسترویل قرارگاه خود را در همدان مستقر ساخت این بود که وقتی میخواست از راه گیلان به قفقاز نیرو اعزام کند، در درجه اوّل قوای میرزاکوچکخان مانع او شدند و دیگر اینکه کمیته سربازان انقلابی روسیه که بندرانزلی را کنترل میکردند، جلو پیشروی او را گرفتند. در این زمان جاده قزوین به انزلی تحت کنترل نیروهای میرزاکوچکخان بود. اینان تهدید کردند اگر دنسترویل از موضع خود عقبنشینی نکند، مورد حمله قرار خواهد گرفت. او هم ناچار شد به همدان عقب نشیند. عقبنشینی قوای دنسترویل به همدان باعث یک سلسله تحرکاتی شد که به کودتای سوم اسفند انجامید.
باز هم لازم به توضیح است که تنها راه ارتباطی انگلیسیها به قفقاز و دستیابی به نفت باکو از راه گیلان بود. گیلان در دست نیروهای میرزاکوچکخان جنگلی قرار داشت. پس بدون دفع جنبش جنگل دستیابی به نفت باکو غیرممکن بود. در کتاب بحران مشروطیت در ایران نشان دادیم هزینههای بخشی از عملیات گروههای افراطی قفقاز را صاحبان سهام کمپانیهای نفتی باکو میپرداختند. به یاد آوریم که حتی سر سیسیل اسپرینگ رایس از اینکه انگلیسیها در خاک روسیه هزینههای عملیات خرابکارانه علیه تزار را میپرداختند، تا چه اندازه شگفتزده بود. به واقع در باکو تیمی از صاحبان سرمایه همراه با گروههای آنارشیستی در تضعیف موقعیت تزار میکوشیدند. این امر فینفسه واجد اهمیت نیست، به نظر ما اهمیت موضوع آنجاست که دریابیم بین نیروهای گریز از مرکز باکو و برخی جناحهای سیاسی و رجال ایران همسویی وجود داشت. واضحتر بگوییم اهداف این گروهها برخلاف آنچه شاید به نظر آید، به هیچوجه انقلابی نبود. اینان با مافیای اقتصادی انگلستان که در دست محافل خاصی از الیگارشی مالی آن کشور بود، همسو بودند و هر دو آنها با مافیای سیاسی ایران ارتباط داشتند. میرزاکریمخان رشتی یکی از این حلقهها بود. محافل باکو در بحرانسازیهای رایج در ایران نقش بسزایی داشتند. خطی ظریف آنان را از گروههای سیاسی مسکو و سنپطرزبورگ جدا میکرد. تحولات بعدی نشان داد جریانهای باکو خطی بحرانساز را تعقیب میکردند و در این مسیر، سازی ناکوک و جدا از ارکستر عظیمی مینواختند که در مسکو نواخته میشد. انگلستان و محافل اقتصادی آن برای تسلط بر نفت باکو که شاهرگ تسلط بر قفقاز و شمال ایران به شمار میرفت، به چند رشته عملیات دست زدند: نخست اینکه از جمهوری خودخوانده مساواتیستهای قفقاز حمایت کردند و تأسیس دولتهای سهگانة ارمنستان و گرجستان و آذربایجان را به رسمیت شناختند. دوم بین گروههای به شدت مرموز و مشکوک باکو و برخی شخصیتهای سیاسی ایران، مثل عصر مشروطه، ارتباط و تماس برقرار نمودند که گفتیم یکی از اینان میرزاکریمخان رشتی بود. سوّم، بحرانی عظیم در صفوف جنبش جنگل به وجود آوردند که سرنخ اصلی آن به صاحبان صنایع نفت باکو بازمیگشت. سردمدار بحران در نیروهای جنگل احساناللهخان دوستدار بود.
همدان از دیرباز عرصه تکاپوی انگلیسیها شده بود. به طور مثال کمرهای از قول
نظامالسلطان نقل میکند که در اوایل سال 1297 شمسی، «آژانی» انگلیسی را دیده که به همدان آمده و سن و سال او هم به قول گوینده پایین بوده است. این شخص در دورة مهاجرت مشروطهخواهان و تشکیل دولت در تبعید هم در همان نواحی دیده شده بود. در این ایام نظرعلی خان مشکوةالممالک هم با مهاجرین بود، همان مردی که بعداً از عناصر تشکیلدهنده کمیتة مجازات شد. انگلیسی مزبور را به او سپردند تا «توجه نموده به طهران بفرستد.» این شخص چندی بعد باز هم در همدان دیده شد. به قولی، نظامالسلطان بعدها با این انگلیسی محرمانه صحبت کرد. نظامالسلطان مدعی است بعد از اینکه برای اغفال این انگلیسی، اظهار عقیده کرده که ایران باید با انگلیسیها بسازد تا آسوده و مستقل شود، اسرار او را چون بچه بود «به قیمت مفت» گرفته و اشخاصی را که اظهار میداشته با سفارت رفت و آمد دارند معرفی کرده «که عقل حیران میماند و از آن وقت هرکس بیشتر به انگلیسیها بد میگوید من بیشتر از او ظنین هستم.» کمرهای نوشته است میدانسته آن جوان انگلیسی کیست،(1)اما نامش را ذکر نمیکند.
از آنجایی که نبرد علیه قوای جنگل اولویت مهم انگلستان بود، تشکیلاتی دیگر در کنار نورپرفورس تشکیل دادند. این جبهه چهارم به دست دریادار نوریس(2)ایجاد شد. او مأموریت داشت تا در شمال کشور در برابر نیروهای جنگلی و قوای بلشویک مقاومت نماید، از سوی دیگر او با ضد انقلاب روسیه همکاری مینمود و برای تشکیل دولتهای دست نشانده در قفقاز فعالیت میکرد، در این ایام جنگلیها به انگلیسیها اولتیماتوم داده بودند باید پلیس جنوب را منحل نمایند.(3)وقتی آلمان و عثمانی در جنگ شکست خوردند، از نظر افکار عمومی که با استقرار نیروی خارجی در کشور خود مخالف بودند؛ دیگر توجیهی برای حضور قوای بیگانه وجود نداشت.
اگر هدف اصلی شکست دول محور بود، این قضیه انجام شد؛ از این به بعد نیروهای بریتانیایی در ایران نمیتوانستند هدف دیگری جز برقراری جبههای در برابر نیروهای سرخ داشته باشند؛ اما مسئله این بود که ایران یک کشور بیطرف بود و بریتانیا حق نداشت برای مقابله با یک دولت ثالث که با ایران هم طرف جنگ
نبود، نیرو نگهداری کند. جالب اینکه همان کرزنی که در کتاب خود شعار میداد هدف بریتانیا استقلال ایران است، اینک در برابر استدلالهای کسانی که میگفتند بریتانیا باید نیروهای خود را از ایران خارج سازد، میگفت سیاست تخلیه بدون قید و شرط ایران «کاری غیراخلاقی، از روی عجز و مصیبتبار» خواهد بود.(1)
وضعیت ایران این دوره را به خوبی میتوانیم از روایت یحیی دولتآبادی دریابیم: به قول یحیی دولتآبادی در سالهای بعد از مشروطه، وضعیت عمومی کشور روز به روز بدتر میشد. به قول او: «زمامداران امور همانها هستند که بودند، خالی بودن خزانه همان بود که بود، نه دولت را قوتی است و نه ملت را اتفاق و همتی؛ و بالجمله نه زر داریم و نه زور و در دست اجانب مقهور، مگر دستی از غیب برون آید و کاری بکند.»(2)در چنین شرایطی بود که قرارداد 1919 منعقد شد.
میدانیم عامل اصلی و طرّاح قرارداد 1919 شخص لرد کرزن، رئیس کمیته شرق وزارت خارجه انگلستان در دوره لرد جیمز بالفور و وزیر بعدی خارجه این کشور بود. بدون تردید یکی از مهمترین عناصر تعیینکننده در روابط ایران و بریتانیا در دوران بعد از جنگ، انتصاب لرد کرزن به مقام وزارت خارجه بعد از کنارهگیری لرد جیمز بالفور(3)در 24 اکتبر 1919 بود.
کرزن مردی بود به معنای واقعی کلمه امپریالیست، او سیاستمداری چیرهدست و کارشناس مسائل ایران به شمار میرفت؛ و با ریاست بر کمیتة ایران، طراحی و معماری سیاست بریتانیا را در ایران بر عهده داشت. کمیته ایران که درست در سومین سال جنگ اول جهانی تأسیس شد، کمیتة بین وزارتی بود که لرد کرزن بر آن ریاست مینمود. این کمیته در ژوئیه سال 1917 در زمان وزارت خارجة لرد جیمز بالفور تشکیل شد. در مارس 1918 چند ماهی بعد از پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه، کمیتهای به نام کمیته شرق تشکیل شد که این کمیته باز هم زیر نظر کرزن
قرار داشت و کمیتة ایران یکی از شعبههای آن به شمار میرفت. تشکیل این کمیته باعث نفوذ بیشتر کرزن بر سیاستهای وزارت امور خارجه در ارتباط با ایران شد. پیشنهاددهندة تشکیل کمیتة شرق، فیلدمارشال سر هنری ویلسون بود که ریاست کل ستاد ارتش امپراتوری بریتانیا را برعهده داشت. اینک دامنة وظایف این کمیته غیر از ایران سراسر جبهه شرق بود که تا شمال ایران و قفقاز گسترش مییافت.
ویلسون به دلیل هرجومرج داخلی روسیه بعد از انقلاب، خواهان عملیات مستقیم نظامی در قفقاز و شمال ایران بود تا آنها را برای همیشه سپر بلای منافع امپراتوری در هندوستان و مناطق نفتخیز ایران نماید. به عبارت بهتر این کمیته موظف بود قلمرو عملیات نظامی بریتانیا را در شرق کانال سوئز، ایران، قفقاز، ماوراءالنهر و افغانستان تدوین و ترسیم نماید.(1)مسئله ایران در صدر اولویتهای سیاست خارجی انگلستان در دوره جنگ اول جهانی قرار داشت. ناوگان نیروی دریایی انگلستان کاملاً به نفت ایران متکی بود. علاوه بر این ایران دروازه هندوستان به شمار میرفت؛ بنابراین کمربند امنیتی(2)منافع انگلستان در شبه قاره به شمار میآمد. پس از انقلاب اکتبر روسیه دولت انگلستان کمیتهای برای حل همیشگی قضیة ایران تشکیل داد. هدف کمیته این بود که هژمونی بریتانیا را در غیاب حریف روسی بر ایران تحمیل کند و برای همیشه تسلط همهجانبه خود را بر این مهمترین کشور خاورمیانه مسجل نماید. بعلاوه همانطور که بالاتر آوردیم در مارس 1918 دولت انگلستان یک کمیتة شرقی تشکیل داد. حوزه عمل این کمیته سرزمینهای عربی واقع در شرق کانال سوئز، گرجستان، ارمنستان، اران، ترکستان و افغانستان بود.
اعضای تشکیلدهندة این کمیته افراد بسیار مهمی بودند که از بین آنان میتوان به فیلد مارشال سر هنری ویلسون(3)رئیس ستاد ارتش بریتانیا، لرد بالفور وزیر وقت امور خارجه، لرد رابرت سیسیل(4)قائممقام بالفور، لرد ادوین مونتاگ(5)دبیر کابینه
جنگ لوید جورج و وزیر امور هندوستان،(1)و نیز برخی دیگر از مقامهای سایر وزارتخانههایی که با موضوع شرق ارتباط داشتند، اشاره کرد. لرد کرزن عضو ارشد کابینه جنگ، رئیس این کمیته شد.
غیر از هند مهمترین اولویت کرزن در ایران، مسئله نفت بود. از قضا درست در همین سال 1919 میزان درآمد شرکت نفت انگلیس و ایران به سرعت ترقی کرد. کمپانیهای فرعی و پالایشگاههای متعددی ساخته شد و نفت ایران مهمترین مؤلفه برای بازسازی اقتصاد جنگی بریتانیا شد.
بدین ترتیب، سیاست انگلستان در ایران عملاً به دست مردی افتاد که میگفت سیاست عدم دخالت در امور ایران البته باعث رضایت مردم این کشور خواهد بود، اما به زعم او این سیاست «غیر اخلاقی» است همانطور که بسیار فاجعهبار است.(2)اخلاقی که او از آن یاد میکرد اخلاقیات ماکیاولیستی بود که کلیة وسایل ممکنه برای دستیابی به هدف «مقدس» خویش را که استعمار نام داشت توجیه میکرد. به تعبیر زیبای ثورنتون، با سیاست کرزن ایران به خودی خود رسمیتی نداشت، ایران مهرهای بود که باید با آن «سر و کار» داشت و باید با آن بازی کرد.(3)خود کرزن ابایی نداشت از اینکه خویشتن را با تمام وجود «امپریالیست» بنامد.(4)
کرزن ایران را خوب میشناخت. وی در جوانی، در زمان ناصرالدینشاه، به ایران مسافرت و در احوال ایران و ایرانیان مطالعه کرد. ثمرة این مسافرت مطالعاتی او، کتاب بینظیر ایران و قضیة ایران بود.(5)
در کمیته شرق دو رویکرد بارز بین اعضای کمیته شرق به وضوح قابل شناسایی بود: در یک سو کرزن قرار داشت که میخواست به هر نحو ممکن از لندن امور ایران را قبضه نماید و در سوی دیگر ادوین مونتاگ قرار داشت که بر این باور بود کنترل امور ایران باید به دهلی و بمبئی منتقل گردد. مونتاگ برای قبضه امور ایران به شدت با کرزن
رقابت میکرد. او به عنوان وزیر امور هندوستان سپردن پول و نفرات حکومت هند را به دست افرادی که از لندن در صدد تسلط بر ایران بودند و اجازه نمیدادند این حکومت هیچگونه اعمال نظری در نحوة اداره ایران داشته باشد، رد میکرد. کرزن بر این نکته وقوف داشت که برخی از سیاستهای حکومت هند انگلیس با سیاستهای دولت مرکزی انگلستان در لندن هماهنگی ندارد، پس بر این باور بود که یک وزیرمختار اعزام شده از لندن باید سیاستهای دیکته شده از سوی داونینگ استریت را در ایران به اجرا گذارد.(1)اینکه عمده سیاستهای مرتبط با ایران در هند رقم میخورد، نکتهای است که در برخی منابع همان زمان آمده است. کاشفالسلطنه که جنرال کنسول ایران در هندوستان بود، اهمیت هند را در سیاستهای ایرانی اینگونه ترسیم میکند: «در واقع جمیع پولیتیک دولت ایران راجع به این مرکز است نه لندن و باید دولت علّیه ایران خیلی با شأن و قدرت در این محل نموده گردد.»(2)بدیهی است وقتی در دوره قبل از مشروطه جایگاه هند تا آن اندازه در سیاستهای ایران اهمیت داشت، در دوره مورد بحث ما به طور قطع و یقین افزایش یافته بود.
کرزن برای استقلال و حاکمیت ملی ایران هیچگونه ارزشی قائل نبود. او ادامهدهنده استعمار کهن بریتانیا در این گوشه از عالم بود. تفکر او به اندازهای استعماری بود که وقتی وثوقالدوله که کرزن آن همه مدعی حمایت از وی بود، خواست چهارده قاضی فرانسوی برای اشتغال در عدلیه ایران استخدام کند، کرزن بلافاصله به کاکس تلگراف زد و وثوق را متهم به سوءنیت کرد و گفت باید شدیداً به او اعتراض شود.(3)این نگرانیها و تهدیدات حتی بعد از انعقاد قرارداد هم ادامه یافت. کاکس همیشه نگران تهدید فرانسه بود، روز سیزده اوت 1919 او خطاب به کرزن نوشت: بونن(4)وزیرمختار فرانسه در تهران علیه منافع بریتانیا سرگرم فعالیت است. او از کرزن خواست کاری کند تا سفیر فرانسه به کشورش بازگردد!(5)بعد از انعقاد قرارداد هم با آنکه کاکس وعده داده بود
مشکلات مرزی ایران را حل خواهد کرد، وقتی وثوق پیشنهاد کرد اصلاحات ناچیزی در مرزهای غربی ایران انجام گیرد، کاکس و کرزن هر دو متفقاً حتی طرح این موضوع را به فرصتی دیگر محول کردند. وقتی قرارداد امضا شد، دیگر به خواستههای وثوق کمترین اعتنایی نشد.(1)کاکس وعده داده بود انگلیسیها مسئله خسارتهای دورة جنگ ایران را نیز مورد بررسی قرار خواهند داد؛ اما وقتی قرارداد امضا شد هرگز حتی اجازه ندادند از این مقوله سخنی به میان آید.
پیش از این هم وقتی وثوق از دولت انگلستان خواست همراه با امریکا اعلامیهای در مورد استقلال ایران و تضمینی بینالمللی برای تمامیت ارضی کشور صادر کند، کرزن باز هم با سردی و تحکم پاسخ داد دولت متبوع او میل ندارد در اینگونه تعهدات با کشورهای دیگر مشارکت جوید.(2)نحوة تفکر کرزن را در باب ایران، روزنامه ساندی سان(3)به خوبی تشریح کرده است، آنجا که میگوید، کرزن گویی ایران را خود کشف کرده است؛ به همین دلیل خود را مالک این کشور میداند.(4)
دومین چهرهای که در عرصه سیاست ایران بریتانیا در این سالها رخ مینماید، لرد ادوین مونتاگ است. مونتاگ در فاصله سالهای 1917 تا 1922 وزیر امور هندوستان بود؛ و در همین سمت با سیاستهای کرزن در رابطه با ایران به مخالفت برخاست.
مونتاگ، خود در یادداشتهای روزانهاش که سالها پیش به چاپ رسیده، کوچکترین سخن مهمی دربارة ایران و اختلافاتش با کرزن به میان نمیآورد. این امری شگفتانگیز است، چگونه ممکن است یکی از محوریترین و تعیینکنندهترین مسائل سیاست خارجی بریتانیا که شخص مونتاگ به شدت با آن درگیر بود، در یادداشتهای او منعکس نگردیده باشد؟ اما در این کتاب اشارات بیاهمیتی نسبت به برخی موضوعات شده است که نشان میدهد از تحولات تاریخی ایران آگاهی ندارد. به طور مثال جایی بدون نام بردن از بابیان و بهائیان، از آنان به عنوان «دمکراتهای ایران» یاد
میکند که حکومت هند انگلیس با آنان پیوند یافته است. او به نقل از دابس(1)یکی از دستاندرکاران حکومت هند انگلیس، ادعا میکند هفتاد درصد ایرانیان «آشکارا یا نهانی» به «مذهب جدید» یعنی بهائیگری، باور دارند! در ادامه بدون نام بردن صریح، او به باب اشاره میکند که به سال 1857 به دست «ایرانیان» کشته شد! مونتاگ که تظاهر میکند شناختی از این فرقه ندارد، مدعی است باب شبیه به جان باپتیست(2)انگلیسیها بوده است، کسی که نوعی انترناسیونالیسم یا به عبارتی جهان وطنی را به ارمغان آورد و علیه اسلام وارد میدان شد. او اینان را همان دمکراتهایی میداند که بریتانیا در حال از دست دادنشان است.(3)جنرال کنسول ایران در هند به مونتاگ گفت داستان رشد «مذهب جدید» در ایران که دابس برای او شرح داده است، افسانه است و واقعیت ندارد. او خاطرنشان ساخت در ایران جایی برای رشد این به اصطلاح مذاهب موجود نیست و صریحاً گفت حتی اگر کسی مذهب خود را رها سازد، باز هم حاضر نیست این مذهب ادعایی را بپذیرد. جالب اینکه مونتاگ به جنبش آنارشیستی که طبق شنیدههای او بین مسلمانان در حال رشد بود، علاقه نشان میداد.(4)
دیگر اشارات او به مسائل ایران که کاشف از علایق باطنی اوست اشاره به همکاری سیاسی و نظامی انگلستان و روسیه در جریان جنگ اول جهانی بود که به قول او باعث میشد بریتانیا مثل روسیه به مقابله با «دمکراتهای ایران» بپردازد. در اینجا او تصریح میکند کنترل ایران باید بازتابی از دیدگاههای حکومت هند باشد و لاغیر. در این اظهار نظر که به طور غیرمستقیم سیاست نگاه کرزن را به ایران نقد میکند، مینویسد طبق این دیدگاه بریتانیا باید نیروهای نظامی خود را از ایران خارج سازد. مونتاگ نوشت سیاست کنونی آلمان مبتنی بر حفظ استقلال ایران است، پس نیازی به حضور نظامی در این کشور نیست. اگر هم آلمان سیاست خود را در ارتباط با ایران تغییر داد، برای بریتانیا بازگردانیدن نیرو به این کشور بسیار سهل و
آسان است. از سویی او به حمایت و کمک مالی بریتانیا به ضدانقلاب روسیه اعتراض داشت. مونتاگ به دیپلماسی کرزن میتاخت که به ضد انقلاب در نواحی جنوب شرق روسیه کمک میرسانید و نسبت به همکاری کشورش با این گروه معترض بود. به دید او این سیاست است که خروج تفنگداران بریتانیایی از ایران را غیرممکن ساخته، زیرا ایران و بینالنهرین حلقههای مرتبط این تلاشها هستند، اما این تلاشها هم در صورتی موجه است که برای این پیوندها امکان موفقیتی وجود داشته باشد؛ حال آنکه احتمال موفق بودن این سیاست در ایران بسیار کم است.(1)
اینها تنها موضوعاتی هستند که در خاطرات یک دورة مهم و اساسی زندگی لرد مونتاگ دیده میشوند. بدیهی است یا مسائل دیگر را از کتاب یادداشتهای روزانة او حذف کردهاند و یا اینکه خود لرد مونتاگ به آنها اشارهای نکرده است؛ به نظر میرسد احتمال نخست صحیحتر باشد. زیرا سانسور خاطرات رجال بریتانیا در ارتباط با تحولات ایران امری مرسوم بود. بهترین نمونه آن سانسور کتاب «شاهراه فرماندهی» به قلم لرد آیرونساید اول است که بخشی از آن چند ده سال بعد منتشر شد. دغدغه ذهنی مونتاگ و راهبرد سیاسی او در ارتباط با مسئله ایران، مقولهای بود که خود آن را سیاست «هندی کردن»(2)نام مینهاد، یعنی سرنوشت ایران باید با حکومت هند انگلیس رقم میخورد؛ این تفاوت دیدگاه ظاهراً بیاهمیت، بعدها نقش مهمی در فرایندهای سیاسی ایران ایفا کرد که با کودتای رضا خان به اوج رسید.
بدون تردید نقش سر پرسی کاکس وزیرمختار وقت بریتانیا در ایران که از مدافعان پابرجای سیاستهای کرزن بود، در روی کار آمدن مجدد وثوقالدوله غیرقابل انکار است.
روی آوردن به دولت وثوق را باید در چارچوب همان نظریه استقرار مرد قدرتمند ارزیابی کرد. برای وقوف به اهمیت موضوع طرح نکاتی را ضروری میدانیم. تا اینجای
این دفتر دیدهایم که چگونه مشروطه و دمکراسی ملعبه دست بازیگران سیاسی و جناحهای مختلفی بود که در ماهیت امر کوچکترین باوری به مشروطه و الزامات آن نداشتند. مشروطه باعث شد حکومت ایران در خلأ و فضایی تهی معلق شود. آنچه در کشور ساری و جاری بود نه نسبتی با نظامهای مشروطه داشت و نه حتی با «رژیم پیشین» قاجار و به طور مشخص حکومت ناصرالدین شاه. در دوره سلطنت فتحعلیشاه و ناصرالدین شاه که مهمترین و در عین حال طولانیترین سالهای سلطنت شاهان قاجار بود،(1)قدرت به دو شعبه تقسیم میشد: بخشی از قدرت به دست روحانیان بود و بخش دیگر آن به دست سلاطین و اقشار دیوانسالار. اما در دورة مشروطه ساختار قدرت به هم ریخت و هیچ مبنای قابل قبولی هم جای آن را نگرفت. نه برای سلطنت شأنی مانده بود و نه برای روحانیت.
به قول میرزایحیی دولتآبادی که خود از مشروطهخواهان بود، در دورههای قبل، قدرت ناشی از سلطنت مقتدری بود که پادشاه مالکالرقاب شناخته میشد. اما بدنة این قدرت انسانهای سرد و گرم چشیده و مردم دنیا دیدهای بودند که تجربه داشتند و اغلب، هر چند به طور ظاهری، خود را پای بند دیانت میدانستند. از آن سوی قوای دولتی برای حفظ امنیت و آرامش کفایت میکرد. حکام از مرکز قدرت واهمه داشتند و درباریان همیشه به دو دسته تقسیم میشدند و یک دسته همیشه علیه دستهای دیگر در حال دسیسه چینی بود. هر گاه به کسی ستمی میشد میتوانست به گروه رقیب نزدیک شود و تا اندازهای مورد حمایت واقع گردد. از سویی روحانیان در بین مردم از احترام برخوردار بودند. روحانیان بزرگ، خود قدرتی عظیم تشکیل میدادند که این قدرت، قلمرویی وسیع در شهرها و روستاهای ایران تا عراق عرب در بر میگرفت. از روحانیان «خداپرستان آنها وجودشان برکت بود و موجودیتشان گرچه در گوشههای انزوا بود، موجب هزارگونه ملاحظه و در واقع پشت و پناه حقیقی ملت و دولت بودند.»(2)
به قول دولتآبادی حتی روحانینمایان آن عهد نیز «اغلب مردم آبرومند و دارای حیثیات شخصی بودند که حیثیات مزبور میتوانست از بسیاری تجاوزات آنها
جلوگیری نماید و سدی در برابر هوسناکیهای ایشان بوده باشد. بعلاوه از روحانیان حقیقی اندیشه داشتند، این بود که راه چاره برای ستمدیدگان از طرف آنها هم بسته نبود و مضرت وجودشان اغلب چاره پذیر بود.»(1)
بعد از مشروطه نهاد سلطنت و نهاد روحانیت از ایفای رسالت تاریخی خود فروماندند، زیرا هر دو به نوعی به شدت تضعیف شده بودند. و به طور موقت در نقش تاریخی آنان خللی روی داد. قوة دولت از احمدشاه ناشی میشد؛ فردی بیتجربه و اسیر دستان سیاستمداران جهاندیدهای مثل ناصرالملک. احمدشاه مدت چهار سال منتظر تاجگذاری بود، زمانی هم که به این آرزو نایل آمد، «بیآنکه بداند سلطنت چیست و مملکت کدام است و از نیابت سلطنت کسانی که به دست صاحبان هوا و هوسهای گوناگون اسیر بوده، مانند عضدالملک شخص معقول مؤدب مذهبی سیاست ناشناس؛ و یا مانند ناصرالملک عالم سیاستشناسی که نمیتوانسته است صلاح ملک و ملت را بر ملاحظه حیثیت و دارایی خود مقدم بدارد و از وزرایی که اغلب با یکدیگر ضد و ناسازگار بودهاند»،(2)او را اداره میکردند. بسیاری از رجال این دوره اهلیت شغلی را که به دست داشتند حائز نبودند، به طور مداوم اشخاص نااهلی قدرت را به دست میگرفتند، «بعلاوه معارضین تخت و تاج چه از خانواده سلطنت و چه از چپاولان داخلی در نقاط مختلف مکرر حمله کرده قوه مستقیمی برای دولت در دفع آنها موجود نبوده است.» حکومت ناچار میشد قدرت را مثلاً به دست رهبران ایل بختیاری بدهد، آنان هم بهواقع اقتداری نداشتند، بلکه قدرتی عریان را به نمایش میگذاشتند؛ قدرتی که نهادینه نشده بود. در این دوره قانون هرگز نهادینه نشد، هرگز مردم و دولت به حقوق و وظایف متقابل خود وقوف نیافتند، نهادهای مدنی که در زمرة الزامات یک نظام مشروطه بود، پا نگرفت و حتی همان میراث سنتی گذشته هم تداوم نیافت، به همین دلیل حقوق موضوعه در جامعه هم مبنایی حقیقی نیافت.
در عصر مشروطه رهبران قوم به طور مثال از قبایل و عشایر بختیاری تشکیل میشدند. نظام عشیرهای خود را به کشور تحمیل میکرد، تحت لوای مشروطه اتفاقاتی
میافتاد که نه تنها نسبتی با این نظام سیاسی نداشت، بلکه از اساس نسبت به «رژیم پیشین» هم منحطتر بود: «بدیهی است حکومت ایلاتی در مملکتی مانند ایران با اوضاع ایلات دیگر و رقابتی که در آنها هست چه اثر میکند و هم در حکومتی که قوة ایلاتی او محتاجالیه دولت باشد چه در مرکز و چه در ولایات و آن قوه جلب نفع را یگانه مقصد خویش بشمارد حال زیردستان او پیداست به کجا میکشد.»(1)به قول دولتآبادی کار به جایی رسید که در عصر مشروطه، «کار ستمکاری در تمام مملکت مخصوصاً در نقاطی که حکومت ایلاتی بود، شدیدتر از دورههای استبدادی شد و مردم ناچار میشدند به قوای اجنبی متوسل گردند. سیاست اجنبی هم همین آرزو را داشت و حسن استقبال میکرد، بلکه خود وسایل آن را نیز فراهم میآورد.»(2)
با انعقاد قرارداد 1907، «قنسولهای دو دولت در جنوب و شمال رشته امور سیاست داخلی و خارجی را از دست حکومت ایرانی گرفته کار به جایی رسیده است که از بدخواهان و خیانتکاران گرفته تا سران و سروران قوم، همه دیده باطن و ظاهر را به جانب دربار پطرسبورغ و لندن افکنده منتظرند مقدرات آنها از آن دو ناحیه بروز کرده در داخل مجری گردد. قوه نظامی دولت هم صفر شده، دو قوه قزاق و ژاندارمری هم در واقع مستند است به روس و انگلیس و قوه اجنبی شمرده میشود، گرچه ژاندارمری به ایرانی بودن نزدیکتر است تا به قزاق.»(3)
به قول دولتآبادی قوة روحانی هم بعد از مشروطه دچار ضعف و فتور شد، که البته علت این ضعف را باید در افراط کاریهای دوره مشروطه دانست. رؤسای بزرگ آنان مثل آخوند خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی یا از دنیا رفته و یا افراد در قید حیات آنان مثل علامه نائینی در ایران و عراق عرب انگشت شمار بودند. خلاصه اینکه «ناامیدی سرتاسر مملکت را فروگرفته با هرکس سخنی از اصلاحات ملکی گفته شود به غیر از نمیشود و کار گذشته، یعنی تقدیر امور از دست داخله خارج است جوابی شنیده نمیشود.»(4)این وضعیت با فراز و نشیبهای فراوان ادامه یافت
تا نوبت به رئیسالوزرایی مجدد وثوق به سال 1297 شمسی مصادف با 1918 میلادی رسید. دوره اول ریاستوزرایی او اندک زمانی قبل از تأسیس کمیته مجازات بود و از بیم ترورهای آنان بود که استعفا داد. این بار وثوق که از حمایت بریتانیا و شخص کرزن برخوردار بود، به میدان آمد.
در مرداد 1297 میگفتند بین انگلیسیهای مقیم ایران بر سر نوع حمایت از رجال ایرانی طرفدار آنها اختلاف بروز کرده است. یک دسته به رهبری مارلینگ از وثوق، تدین، صدرائی و ملکالشعرا حمایت کردند؛ و دیگری دار و دسته استوکس، کاکس و سر پرسی سایکس که با سردار منصور گیلانی، سردار محیی و دکتر اسماعیل مرزبان مشهور به امینالملک مرتبط بودند. از همان زمان احتمال داده میشد این دسته دوم موفقتر باشند. وثوق برای اینکه رضایت هر دو طرف را به دست آورد، از فتحالله اکبر سردار منصور دعوت کرد وارد کابینه شود و وزارت داخله را تصدی نماید. او حاضر به قبول این دعوت نشد؛ «این علامت پیش بودن دسته ساکس(1)است.» وقتی سردار منصور از پذیرفتن این پیشنهاد طفره رفت، وثوق، مستشارالدوله صادق را دعوت به همکاری کرد تا شاید «آذربایجانیها با او همراه و از آنتریک مستشارالدوله و دستهبندی او آسوده شوند.»(2)سردار منصور که میدانست غلبه با طرفداران اوست، تلاش میکرد خود را به کرسی ریاستوزرایی نزدیک سازد. در عین حال احمدشاه به دلیل نطقی که رشیدالسلطان قبل از اعدام کرده بود، با وثوق به تغیُّر رفتار کرد. شاه گفته بود اعدام این افراد باعث مفتضح شدن او هم شده است. کابینه دچار بحران شد، نصرتالدوله وزیر عدلیه به دلیل اینکه افراد وزارتخانه او نتوانسته بودند جلو تعرضات غیر قانونی وستداهل رئیس نظمیه را در باب پروندة کمیته مجازات بگیرند، از عدلیه به وزارت جنگ رفت و مشارالملک جای او را گرفت. قرار بر این شد که وثوق هم وزارت داخله را به کسی دیگر دهد و خود تصدی وزارت مالیه را در عین ریاستوزرایی عهدهدار گردد.(3)
با تمام این اوصاف برای بریتانیا نه نظم ایران فینفسه اهمیت داشت و نه استقرار
حکومت قانون. بسیاری از رجالی که از دوره مشروطه تا آن زمان از هرگونه بحرانسازی ابایی نداشتند، پیوندهایی ناگسستنی با مقامات امپراتوری برقرار نموده و یا قبل از آن هم با برخی مقامات بریتانیا مرتبط بودند. بریتانیا تا زمانی که روسیه تزاری وجود داشت، تلاش میکرد در ایران بحران برانگیزد، هرجومرج را دامن زند و از استقرار ثبات جلوگیری کند، زیرا منافع بلند مدت خود را از این راه ممکن الحصول میدید. دیدیم که در مقام عمل انگلستان در ایران یکهتازی کرد، همراه با روسیه چند بار استقلال و تمامیت ارضی کشور را به مخاطره افکند و هر گاه اراده کرد، مشروطه را به بوتة تعطیل افکند. اما اینک وضعیت فرق میکرد، رقیب قدیمی از سر راه خارج شده بود، بیثباتی و تزلزل در قلمرو سابق تزار بیداد میکرد، انگلستان هرگز تصوّر نمیکرد گروههایی که بعد از انقلاب قدرت را به دست گرفته بودند، بتوانند از پس مهار بحرانها برآیند. آنان همانطور که کرزن در مجلس ضیافتی که به افتخار نصرتالدوله تشکیل داده بود اظهار داشت، تصوّر میکردند تزاریسم باز هم به تاجوتخت دست خواهد یافت و نظم جدید موقت است؛ اما تزاریسم احیاشده، آسیای مرکزی و قفقاز را از دست خواهد داد و این مناطق زیرنفوذ بریتانیا درخواهد آمد. اگر این امر محقق میشد انگلستان به آرزوهای دور و دراز خود که از ابتدای قرن نوزدهم برای رسیدن به آنها تلاش کرده بود، نایل میشد.
انگلستان تصمیم گرفت از این فرصت تاریخی استفاده کند و این بار به جای هرجومرج، دولتی وابسته را سر کار نگه دارد. منافع بریتانیا اینک اینگونه اقتضا میکرد، ادامه هرجومرج به نظر آنان در درازمدت به نفع بلشویسم تمام میشد. در این راستا دو سناریو مطرح بود: طبق یکی از این سناریوها انگلستان خود باید دولتی وابسته را سازمان میداد و در کوتاهمدت آن را سرپا نگه میداشت و بخشی از هزینههای آن را متقبل میشد تا نظم و امنیت به منظور سرمایهگذاریهای بلند مدت شرکتهای انگلیسی هموار گردد. طبق سناریوی دوم، انگلستان نباید برای این منظور از خزانهداری بریتانیا هزینه کند و باید هزینه استقرار امنیت در ایران را خود ایرانیها پرداخت میکردند. طرفداران این سناریو دور مونتاگ و نایبالسلطنه هند جمع آمده بودند، طبق این سیاست باید دولتی دستنشانده را روی کار میآوردند تا با استقرار نظم خشن نظامی، امنیت لازم برای سرمایهگذاریهای شرکتهای
انگلیسی را هموار سازد. بنابراین اختلاف فقط در نحوه استقرار دولت مزبور خلاصه میشد و به طور اساسی در ضرورت روی کار آوردن دولت مقتدر تفاوتی بین محافل حاکمه بریتانیا دیده نمیشد. در این راستا سیاست رسمی انگلستان از روی کار آوردن وثوق حمایت مینمود.
اینک مارلینگ تلاش میکرد طبق رهنمود کرزن، بار دیگر وثوق را به ریاستوزرایی برساند. اما این بار مسئلهای جدید ظهور نمود: احمدشاه در ازای پذیرش نخستوزیری وثوق از دولت انگلیس تقاضای مستمری کرد. در بهار 1297 یعنی زمانی که صمصامالسلطنه بختیاری قدرت را به دست داشت، دولت انگلیس پذیرفت ماهانه مبلغ پانزده هزار تومان مستمری برای شاه در نظر گیرد. حدود یکسال بعد احمدشاه خواست میزان مستمریاش به بیست هزار تومان افزایش یابد و این پرداخت مادام العمر باشد. وزارت خارجه انگلیس با این تقاضا مخالفت کرد، اما سر پرسی کاکس(1)وزیرمختار جدید انگلیس که به جای مارلینگ آمده بود، گفت باید این تقاضا را پذیرفت؛ زیرا شاه ایران به دلیل چاقی بیش از اندازه عمر چندان درازی نخواهد داشت! وقتی باز هم وزارت خارجه انگلیس با این تقاضا مخالفت کرد، کاکس توضیح داد حداقل پرداخت مبلغ مزبور به ده سال محدود میشود؛ زیرا احمدشاه «نمیتواند» بیش از این زنده باشد!(2)درست است که احمدشاه بسیار چاق بود، اما وزیرمختار چگونه توانست این پیشگویی پزشکی را با ضرس قاطع به اطلاع وزارت امور خارجه دولت متبوع خود برساند؟ او از کجا میدانست شاه ایران بیش از دهسال زنده نخواهد ماند؟ جالب این است که عملاً هم چنین شد؛ در سال 1309 شمسی، یازده سال بعد از گزارش کاکس احمدشاه در پاریس از دنیا رفت. برای پیشبینیای چنین دقیق، به جز پزشکی باید از «علوم دیگری» هم سررشته داشت.
همسو با برخی جریانهای خارج از کشور، در ایران تلاشهای زیادی برای روی کار آوردن وثوق صورت گرفت. هم رجال خوشنامی مثل مدرس و ملکالشعرای بهار و هم گروهی که درصدد دست یابی به امکانات بیشتر دولتی بودند، از وثوق حمایت
میکردند. جمعیتهای انبوهی در مسجد شاه و حضرت عبدالعظیم تجمع کرده و برای ریاستوزرایی وثوق تظاهرات میکردند. به هر روی قبل از اینکه کاکس وارد ایران شود، سر چارلز مارلینگ در راستای اجرای سیاست رسمی دولت متبوعش تلاش کرد، احمدشاه را قانع سازد با ریاستوزرایی وثوق موافقت کند. بالاخره هم تلاشهای مارلینگ نتیجه داد. روز ششم مرداد 1297 وثوقالدوله به نخستوزیری رسید و وزارت امور خارجه بریتانیا هم پذیرفت مقرری مورد نظر را به شاه ایران پرداخت کند. بلافاصله دستور داده شد بدهیهای قبلی دولتهای ایران استمهال شود و نیز بدون وقفه مبلغ سیصدوپنجاه هزار تومان به صورت ماهانه برای گردش امور دولت در نظر گرفته شد. انگلیسیها نمیخواستند غیر از این مبلغ که به عنوان «میلیتاریوم»(1)میدادند چیز دیگری به وثوق بپردازند. انگلیسیها ترجیح میدادند دولت ایران را در تنگدستی نگه دارند تا این دولت هر چه را طرف انگلیسی بگوید، بر خود لازمالاجرا بداند. به سایر تقاضاهای وثوق یا اعتنایی نشد و یا بررسی آنها به مذاکرات بعدی موکول گردید. این سناریو درست همان عقیده و نظر کرزن بود که میگفت باید ایرانیان را همیشه بدهکار نگه داشت تا مجبور باشند به بریتانیا تکیه کنند.
عملاً وثوق از اوایل آن سال یعنی 1297، خود را برای تصدی منصب ریاستوزرایی آماده میکرد. او از چند ماه قبل از به دست گرفتن قدرت میگفت این بار مثل گذشته نخواهد بود و دو سه سالی دوام خواهد یافت. هدف وثوق تشکیل دولت مقتدر بود. واقعاً هم وثوق این بار دو سالی قدرت را به دست داشت، اما البته مخالفان او نگذاشتند دولت مورد نظر وی شکل نهایی به خود گیرد. وثوق خود را مهیا ساخته بود تا به محض دستیابی به قدرت، احزاب سیاسی را تعطیل و مجامع را موقوف سازد. عدهای از همان دوره نخستوزیری صمصام تلاش میکردند او را وارد کابینه نمایند؛ زیرا میدانستند وثوق در صدد اجرای چه طرحی است. بالاتر اینکه میدانستند سیاست رسمی بریتانیا از وی حمایت میکند. با این وصف وثوق برای رسیدن به قدرت مجدد، باید با دو دشمن مهم در آن واحد نزاع میکرد: بقایای کمیته مجازات و گروه دمکراتهای ضدتشکیلی به رهبری کمرهای.
1) حیات یحیی، ج4، ص100، واژه صحیح موراتوریوم است که استمهال ترجمه شده است.
میدانیم که این گروه با کمیته مجازات، ارتباطات عمیق و حساب شدهای داشت. به قول فتحالسلطنه، گروه دمکراتهای تشکیلی که به قول او «اصلاً با انگلیسیها از اول مربوط بودهاند»، میخواهند وثوق را برکشند. اینان میگفتند اگر این منظور انجام گیرد، کار انگلیسیها از طریق گروه تشکیلی حزب دمکرات پیش خواهد رفت. کمرهای مینویسد: «من گفتم چنان رشتهها را انگلیسیها به خود جلب نمودهاند که شما [ضدتشکیلیون] باشید یا نباشید کمیته را آنها تشکیل و مقاصد خود را که از حلقوم کمیته دمکرات باشد، بیرون خواهند آورد.»(1)
روز بیست و نهم شوال 1336 مطابق با 29 اوت 1917 بالاخره وثوقالدوله کابینه خود را در کاخ صاحبقرانیه به شاه معرفی کرد. در این کابینه هم آشکارا دو دستگی دیده میشد؛ در یکسو کسانی دیده میشدند که همسو با رئیسالوزرا بودند مثل فیروز میرزانصرتالدوله و در سوی دیگر افرادی مثل فتحاللهخان سردار منصور رشتی که وزارت داخله را به دست داشت و نیز کسانی مثل دکتر اسماعیلخان امینالملک، مشهور به مرزبان وزیر پست و تلگراف و یا مرتضیخان ممتازالملک وزیر معارف و اوقاف دیده میشدند که در زمرة اشخاص توطئهگر به شمار میرفتند.
آرایش نیروهای سیاسی در آستانه روی کار آمدن وثوق به این شکل بود: گروه دمکراتهای ضدتشکیلی وحشتزده از تحرکات وثوق تلاش میکردند با تهدید یا تطمیع مانع از به قدرت رسیدن مجدد وی گردند. آنان میدانستند وثوق این بار سیاست مشت آهنین را به کار خواهد گرفت و در میدان کارزار علیه او، کار آنان زار خواهد بود. انواع و اقسام دسیسهها به راه انداختند تا مگر او را از دست یابی به ریاستوزرایی منع کنند. اما وثوق که این بار شمشیر را از رو بسته بود، نگران تهدیدهای گروه ضدتشکیلی و جوخههای ترور آنان نبود. از آن سوی طیف میانهرو متشکل از ملکالشعرای بهار و به طور کلی طیف تشکیلی حزب دمکرات از روی کار آمدن وثوق حمایت میکردند. کسانی مثل سیدضیاءالدین طباطبائی هم در این راستا تلاش میکردند. سیدضیاء در این مقطع یکی از پابرجاترین حامیان وثوق بود. او روزنامه خود، رعد را بلندگوی سیاستهای وثوق قرار داد.
1) کمرهای، جلد 1، صص225-224.
در چنین احوالی، دعوای تشکیلی و ضدتشکیلی از سویی و منازعه اعتدالی و دمکرات از سوی دیگر به اوج خود رسید. مدیر مجمع دمکراتهای تشکیلی خطیبالملک بود و گرداننده ضدتشکیلیها هم سیدمحمد کمرهای. اعتدالیها جمعیتی را در میدان توپخانه و نیز شاه عبدالعظیم جمعآوری کردند، بین آنان پول توزیع نمودند و تلاش کردند دولتی از حزب خود را روی کار آورند. شاه، نصرتالسلطنه را مأمور کرد با متحصنین حضرت عبدالعظیم گفتگو نماید، اما او کاری از پیش نبرد. مدرس یکی از مخالفین وضع موجود، بر این باور بود تنها کسی که میتواند امروزه کشور را اداره کند و میتواند با دول خارجی در حال جنگ با یکدیگر، طرف قراردادی واقع شود، وثوقالدوله است. اگر وثوقالدوله به قدرت برسد، آنگاه میتوان بحث کرد که رسالت دولت در این وضع خطیر چیست و با کدامین قدرت خارجی- آلمان یا انگلیس- بهتر میتوان کنار آمد: «غیر از این قسم مملکت محل خطر است.»(1)مدرس در اواخر دولت صمصام و در آستانة شکلگیری دولت دوم وثوق، به منزل نصرتالدوله فیروز میرفت و از روی کار آمدن دولت وثوق حمایت میکرد.(2)مدرس رجلی مستقل به حساب میآمد که مصلحت ایران را بر هر چیزی ترجیح میداد. او بر این باور بود که وثوق میتواند کشور را از هرجومرج رهایی بخشد و قدرتی تشکیل دهد که ضامن دوام و بقای حیات ایران باشد.
از آن سوی برخی افراد که کمرهای از آنها با عنوان «بی حیاهای دمکراتهای تشکیلی از قبیل ملکالشعرا و غیره» نام میبرد، از تحصن حضرت عبدالعظیم حمایت میکردند.(3)میگفتند ملکالشعرا علناً طرفدار وثوقالدوله است.(4)بهار هم مصالح کشور را بر اختلافات مسلکی و شخصی رجحان میداد. اما از آن طرف سیداسدالله خرقانی از کابینه صمصام دفاع میکرد، او به صمصام گفت «در طرد و سیاست عبدالعظیمیها جدی باش و ابداً از میدان انگلیسپرستها فرار نکن.»(5)
خرقانی که جای دیگر به طور تفصیل از او صحبت کردهایم،(1)یکی از محورهای مخالفت با قرارداد 1919 بود. مشارالسلطنه وزیر امور خارجه هم از طرف مارلینگ پیام آورد که کابینه صمصام باید استعفا کند. میگفتند صمصام تهدید شده است اگر استعفا نکند به ایران قشون وارد خواهند کرد و به «قوه فرسماژور» کابینه را مضمحل خواهند ساخت.(2)
در بهار 1297 انگلیسیها به این نتیجه رسیدند که بهترین گزینه برای تصدی منصب ریاستوزرایی وثوقالدوله است. به تعبیر سیدمحمد کمرهای، وثوق پهلوان میدان دیپلماسی بود؛(3)مردی سرد و گرم چشیده که به این آسانی نمیشد از ما فیالضمیر او اطلاع به دست آورد. خود این کمرهای همراه با یاران نزدیکش در لژ بیداری ایران، از افراطیان دورة مشروطه به شمار میرفتند، اینان دشمنان پابرجای وثوق و برادرش احمدخان قوامالسلطنه بودند. وثوق به این آسانی حاضر نبود مسئولیت بپذیرد، او در وهله نخست با مخالفت احمدشاه مواجه بود و دیگر اینکه در آن شرایط برای تصدی مسئولیت از انگلیسیها امتیازاتی میخواست و تا به وی جواب مساعد داده نمیشد، انتظار قبول نخستوزیری از سوی او بیهوده به نظر میرسید. وثوق با سر چارلز مارلینگ(4)وزیرمختار بریتانیا در تهران وارد گفتگو شد. او تقاضا کرد اطمینان داده شود احمدشاه در برنامههای دولت او دخالت نخواهد کرد. شروط دیگر بسیار جالب توجه بود: وثوق خواست کلیه نیروهای خارجی از ایران خارج شوند؛ حقوق کاپیتولاسیون برای کلیه اتباع کشورهای خارجی مقیم ایران برداشته شود؛ سپاه تفنگداران جنوب ایران منحل گردد؛ لشکر قزاق توسعه یابد و فرماندهی آن به افسران بیطرف خارجی و یا مسئولین ایرانی محول گردد، نمایندهای از ایران به کنفرانس صلح ورسای اعزام گردد و دولتهای خارجی متعهد گردند غرامت خسارات دوره جنگ را به ایران بپردازند و بالاتر اینکه قراردادهای 1907 و 1915 ملغی گردند. این بود راز حمایت مدرس و بهار از وثوق. نکتهای که
وجود دارد این است که میگویند کاپیتولاسیون در دوره ریاستوزرایی صمصامالسطنه برداشته شد. صمصام «خیلی حظ داشت از این خدمت به مملکت. واقعاً هم جای حظ بوده است».(1)اما این مذاکرات نشان میداد ابطال کاپیتولاسیون در آن زمان چندان جدی نبوده است. جالب اینکه وثوق تقاضا داشت انگلیسیها موقتاً هزینههای جاری بریگاد قزاق را از قرار ماهی سیصد هزار تومان بپردازند.(2)به هر حال این ماهی سیصدهزار تومان پرداخت شد. تلاش انگلیسیها این بود که دولت وثوق بتواند خود را اداره کند: «وثوقالدوله و رفقای او هم دل خود را خوش کرده این پول را مائده آسمانی برای خود فرض مینمایند.»(3)
مارلینگ به وثوق جواب مثبت داد. علت امر این بود که اساساً دولت نوپای شوروی در همان نوامبر 1917 و بعد هم در سال 1918 کلیه امتیازهای استعماری تزارها در ایران از جمله قراردادهای 1907 و 1915 را ملغی کرده بود و حتی برای اینکه انگلیسیها را رسوا سازد، مفاد عهدنامه محرمانه سال 1915 تزار و امپراتوری بریتانیا را هم در مورد ایران منتشر ساخت. قرارداد مزبور بر اساس قرارداد 1907 تنظیم شده بود، بدون اینکه دولت وقت ایران از آن اطلاعی داشته باشد. در این قرارداد، دو قدرت بزرگ، مخفیانه بین خود توافق کرده بودند که منطقه بیطرف ذکرشده در قرارداد 1907 را که شامل بخشهای میانی ایران میشد، بین خود تقسیم نمایند «برای روزی که بخواهند حساب مملکت کیان را به کلی مابین خود تسویه نمایند.»
در آن زمان درهای امیدواری به روی ایرانیان بسته شده بود، روس و انگلیس گمان میبردند کشور برای همیشه بین آنان تقسیم شده است: «تنها امیدی که در دل امیدواران باقی میماند این است که تصور میکنند درهای آسمانی به روی آنها هنوز بسته نشده، ممکن است حوادثی پیش آید که عهدنامههای علنی و مخفی روس و انگلیس در ایران حکم کاغذ پاره پیدا کند و گریبان مملکت ما از پنجة این دو رقیب ستیزه[جو] رهایی بیابد.»(4)این امیدواری با ظهور انقلاب در روسیه به دست آمد. روسیه کلیه قراردادهای
استعماری با ایران را یک طرفه لغو کرد. با لغو این قراردادها دیگر بهانهای برای انگلستان وجود نداشت تا همچنان از قراردادهای ظالمانه قبل حمایت کند.
بنابراین در ظاهر امر انگلیس موافقت خود را با تقاضاهای وثوق اعلام داشت، اما بهواقع انگلیسیها با آن بخش از تقاضاهای او موافقت کرده بودند که مخالفت با آنها نمیتوانست مفهومی داشته باشد، مثل همین الغای عهدنامههای 1907 و 1915. در محافل تهران شایعات زیادی در مورد تحولات آتی وجود داشت. مهدی نجمآبادی به برخی اعضای گروه ضدتشکیلی حزب دمکرات خبر داد، مارلینگ احضار گردیده و سفیر بریتانیا در چین شده و به زودی سر پرسی کاکس، جنرال کنسول بریتانیا در بوشهر، وزیرمختار جدید این کشور در تهران خواهد شد. میگفتند مذاکراتی در بین است تا انگلیسیها «چهل کرور» به دولت ایران وام دهند و یک قشون متحدالشکل چهل هزار نفری تشکیل شود. قرار بود نیروی قزاق و پلیس جنوب منحل شود و این ارتش شکل گیرد. شایع بود صاحب منصبان امریکایی یا سوئدی برای حفظ بیطرفی ایران به عنوان فرمانده در رأس این نیرو گماشته خواهند شد:
واقعاً چشم باز و گوش باز و این عما- حیرتم از چشمبندی خدا. دولت انگلیس پول میدهد که دولت ایران برای خود قشون متحدالشکل برای جلوگیری از قشون اجانب ترتیب بدهد. آن وقت آقایان وزرا اظهار میدارند که باید ریاست تعلیم با صاحب منصبان سوئدی باشد نه امریکایی، چون امریکاییها داخل در جرگه متخاصم هستند.(1)
سر پرسی کاکس به زودی به وزیرمختاری بریتانیا در ایران تعیین شد. کاکس برای این آمده بود تا در درجه نخست امنیت متزلزل شده ایران را به دست دولت وثوق برقرار سازد، «در صورتی که اگر به دقت نظر کنیم، خواهیم دید پارهای از اغتشاشها که به دست عنصرهای فاسد در اطراف مملکت موجود است، به اسباب خارجی و تحریکات بیگانه بیشتر مربوط میباشد تا به اسباب داخلی و البته ناتوانی دولت هم به آنها مجال مداومت داده است و ثانیاً قراردادی با این دولت میبندد که از این به بعد اساس سیاست انگلیس در ایران بوده باشد و مقاصد سیاسی و
1) کمرهای، ج1، ص427.
اقتصادی آنها را کاملاً تأمین نماید.»(1)
مارلینگ اواسط شهریور 1297 از ایران رفت. علت احتمالی احضار او و انتصاب کاکس را این دانستهاند که مارلینگ، بیستوپنج هزار لیره خرج کرد تا حمایت پارهای از محافل و تجار را برای انتصاب وثوق از جانب احمدشاه جلب نماید. در تهران تظاهراتی بر پا کردند و این تلاش بدفرجام منجر به شورشی در پایتخت شد و دولت عدهای از تظاهرکنندگان را بازداشت کرد.(2)از آن سوی شیخ محمدحسین یزدی، نصرتالدوله فیروز، امینالملک و عدهای دیگر منجمله مؤیدالاسلام برای روی کار آمدن وثوق کار میکردند.(3)
وثوقالدوله در نخستین ماههای زمامداریاش، سیاست مشت آهنین را به کار برد. او توانست ژاندارمری را در موقعیتی استوار قرار دهد؛ تعدادی از اراذل را در تهران بازداشت کرد و اعدام نمود؛ محتکرین را به زور واداشت تا درِ انبارهای غله خود را بگشایند و آذوقه مورد نیاز مردم را به قیمت عادلانه بفروشند و به این شکل قحطی را مهار کرد؛ سرکشان اطراف اصفهان مانند رضا جوزانی و جعفر قلی را به شدت تنبیه کرد؛(4)نایب حسین کاشی و فرزندش ماشاءاللهخان را که در زمره بیرحمترین راهزنان کشور بودند و دستهای مخوف تشکیل داده بودند و در قم و ساوه به یاغیگری اشتغال داشتند، در شهریور 1298 دستگیر کرد و بهدار آویخت. کلنل گلروپ رئیس کل ژاندارمری ایران اسامی یکصد و چهارده تن را در روزنامهها منتشر کرد که همه از اعوان و انصار ماشاءالله کاشی بودند؛ او از مردم خواست برای کمک به کشف جرائم و اتهامات این افراد و تسریع در مجازات آنان، اطلاعات لازم را در اختیار وی قرار دهند.(5)روزنامه رعد به مناسبت اعدام ماشاءالله کاشی نوشت:
جنایات و جنایتکاران بزرگ از حوادث و موجودات اتفاقی نیستند، بلکه وقوع جنایت و پیدایش جنایتکار، تمام به واسطه نظامات و وضعیات مخصوصه اجتماعی
است که باید در اصلاح آن کوشش نمود. اینها معلولهایی هستند و برای شناختن و فهم معلول باید علل را تحت مطالعه قرار داد. این اشرار... آیا تنها قادر بودند به این شنایع و حرکات قساوت کارانه اقدام ورزند؟ آیا بدون تشویق و کمک دیگران ممکن بود تا این اندازه توانا و مقتدر گردند؟ البته خیر! بنابر این لازم است به اخلاق عمومی نظری افکند و به وسیله اتخاذ تدابیری کوشش نمود تا دیگر اینگونه حوادث بروز ننماید.
به نظر سیدضیاء، راه رسیدن به مقصود فوق این است که عامّة مردم با دولت مساعدت و همراهی نمایند و «دولت نیز به طرز دلیرانه و قاطعانه عدالت را اجرا نماید تا دارای آن مقام و اقتدار باشد، والّا هیچ هیأت اجتماعیه نمیتواند حیات سعادتمندانه برای خود قائل گردد.»(1)این ماشاءالله خان، پیشتر به سال 1332 قمری در نامهای خطاب به مستوفیالممالک رئیسالوزرای وقت کشور، نوشته بود: «اظهار انقیاد و اطاعت از اوامر دولت و تقاضای رجوع خدمت در حفظ امنیت و هر نوع خدمتی که اولیای امور رجوع فرمایند که برای شرف و خدمتگذاری[خدمتگزاری] و خدمت به آن آب و خاک و افتخار فامیلی خود واجب میداند.»(2)با این وصف او دست از راه و رسم خود برنداشت، تا اینکه در دوره دوم ریاستوزرایی وثوق به دار مجازات آویخته شد.
کمرهای به مناسبت اعدام ماشاءاللهخان نوشت:
خیلی از یک جهت خوشحال [هستم] که قطاعالطریق سنواتی و بر همزن آسایش یک قطعه از مملکت را بهدار و به جزای مختصری رساندند، اما افسوس خوردم که به دست انگلیسیها شده که برای بدی او و امنیت مملکت ایرانی نکردهاند، بلکه خود اینها تاکنون مساعدت میکردند که همچه اشخاصی باشند و امور ایران را مختل نمایند و حالا که کارشان را گذراندند دیگر ابداً اعتنا به خدمات او و قولهای خودشان به او ندارند و رفع احتیاج که از او کردند یک دوست خادم خودشان را به دار میزنند.(3)
وثوق توانست در فاصله یکسالة اردیبهشت 1298 تا فروردین 1299 حدود دویست راهزن را دستگیر و اعدام نماید. این موضوع باعث محبوبیت او بین تودههای مردم شد.(1)با این وصف یک مشکل اساسی در پیش روی وثوق قرار داشت: قوای جنگل که «پیرایه چپاولگری هم به آن بسته نمیشود.»(2)
وثوق کمیتة مجازات و تشکیلات و رابطان آن را برای همیشه از صحنه تاریخ ایران محو کرد. وثوق به این بسنده نکرد. او عدهای از سران ضدتشکیلی مثل محمدتقی بینش، نیرالسلطان و عدهای دیگر را به جرم همکاری با کمیته مجازات به قزوین تبعید کرد. تلاشها برای رهایی آنان به نتیجه نرسید. میرزاطاهر تنکابنی هم که برای استخلاص آنان با وثوق مذاکره کرد، چنین شنید:
فقط شما یک نفر دمکرات بیشتر نیستید، حق نداری اشخاصی که مرتکب جنایات شدهاند آنها را بدون رسیدگی شدن تقاضای استخلاص نمایید؛ بینش و صبا در کمیته مجازات شرکت داشتند و نیرالسلطان در معاونت وزارت داخله [دوره علاءالسلطنه] جنایاتی کرده و آنها را مرخص نموده. میرزاسیدمصطفیخان در کرمان که بود به انگلیسیها خساراتی وارد کرده، اگر شما حاضرید که آنها را در محکمه نظامی محاکمه نمایند و هر چه حکم شد اجرا شود، من آنها را از قزوین بگویم بیاورند والا بدون محاکمه آنها را نمیتوانم مرخص نمایم.(3)
شیخ محمدحسین یزدی هم که در زمان مشروطه خود از اعتدالیها بود و با آنان چالشهای عدیده فکری داشت، برای استخلاص متهمان به وثوق نامه نوشت. اینها از باب ضعف تألیف حذف شده است. وثوق صریحاً مدیر ستاره ایران یعنی حسین صبا و یکی از رهبران گروه ضدتشکیلی یعنی تقی بینش را همکار کمیته مجازات دانست و اصرار داشت اینان حتماً باید به دلیل شرکت در جنایات کمیته مجازات محاکمه شوند.
به هر حال همانطور که بالاتر گفتیم، با وجود سنگ اندازیهای گروه دمکراتهای ضدتشکیلی و رابطان کمیته مجازات، وثوق در مرداد 1297 به ریاستوزرایی دست یافت. اندکی بعد مارلینگ از ایران رفت و جای خود را به
سرپرسی کاکس داد. کاکس در یکی از نخستین نامههای رسمی خود به وثوق که در سیزدهم ذیالقعده 1337 در روزنامههای دولتی رعد و ایران منتشر شد، اعلام کرد دولت بریتانیا مایل است در موارد زیر با دولت ایران وارد مذاکره شود: «1- تجدید نظر در معاهدات حاضره بین دولتین، 2- جبران خسارات مادی وارده مملکت ایران به واسطه دول متخاصم دیگر، 3- اصلاحات خطوط سرحدی ایران در نقاطی که طرفین آن را عادلانه تصوّر نمایند.»(1)این نامهنگاریها و مذاکرات متعاقب آن، منجر به امضای قرارداد 1919 شد.
همزمان با روی کار آمدن وثوق، انگلیسیها موافقت کردند تنخواه موراتوریم را بار دیگر بپردازند. قرار بود بیست کرور تومان هم به ادارات دولتی ایران وام بدهند. در ازای این تعهدات، انگلیسیها به سرعت مشغول کار شدند. آنها پی در پی قشون خود را وارد ایران میکردند و به باکو و عشقآباد میفرستادند؛ این دو شهر عملاً به دست آنها افتاد. برای جلب رضایت عامه مردم، همین انگلیسیهایی که در دوره قحطی بیرحمانه نظارهگر وضع بودند و غلات را احتکار میکردند و اجازه نمیدادند غلات هند وارد ایران شود، دست به کار شدند و کالاهای زیادی وارد کشور کردند و در عوض آن تومانی یک عباسی از تجار دریافت نمودند تا راهها را امن سازند.
به طوری که در این رساله نشان دادهایم، سیاست بریتانیا در ایران به دو طریق و به موازات هم اعمال میشد. یک سوی این سیاست در راستای منافع مستقیم صاحبان سرمایه و شرکتهای فراملیتی قرار داشت و سوی دیگر آن در راستای دیپلماسی رسمی بریتانیا معنا و مفهوم مییافت. این دو سیاست به واقع پشت و روی یک سکه به شمار میآمدند، اما واقعیت این است که گاهی بین صاحبان سرمایه و دیپلماسی رسمی بریتانیا به شدت اختلاف بروز میکرد و تنشهای آشکار و نهان محافل اقتصادی و سیاسی بریتانیا علنیتر میشد. یکی از نقاط اوج این اختلافنظرها، به هنگام انعقاد قرارداد 1919 از پرده برون افتاد. روز نهم اوت 1919 مصادف با هجدهم مردادماه 1298، یک
1) حیات یحیی، ج4، ص126.
سال پس از استقرار کابینة وثوق، لرد کرزن ضمن ارسال یادداشتی برای اعضای کابینة لوید جورج، مذاکرات خود را با دولت ایران به منظور عقد قرارداد سیاسی، نظامی و بازرگانی برای همکاران خویش تشریح نمود. تا این زمان وثوق توانسته بود نشان دهد دیگر مرعوب جوخههای ترور و تحریکات گروه دمکراتهای ضدتشکیلی واقع نخواهد شد.
کرزن نقش ایران در حفاظت هند را به طور مشروح گوشزد ساخت، از هرجومرج داخلی ایران بعد از مشروطه بحث کرد و اینکه آلمانها و عثمانیها در دورة جنگ برای بهرهبرداری از وضع موجود به تحریک احساسات مسلمانان دست زده و جهاد علیه منافع بریتانیا در خاورمیانه را سرلوحه کار قرار داده بودند؛ با این طول و تفصیل او بالاخره موضوع اصلی خود یعنی بحث منافع بلند مدت بریتانیا در ایران را مطرح ساخت. کرزن خاطرنشان نمود دیگر تهدیدی از سوی آلمان متوجه ایران نیست. بریتانیا از جنگ پیروز خارج شده است و دور جدیدی باید در مناسبات این کشور با ایران شکل گیرد.
به واقع این سیاست جدید با مذاکرات مربوط به قرارداد 1919 شکل نهایی یافت. کرزن از فرصت به دست آمده بعد از انقلاب روسیه بهره برد و تلاش نمود پایههای نفوذ اقتصادی و سیاسی بریتانیا را در این کشور محنت زده و رو به تلاشی مستحکم سازد و برای همیشه ایران را در مدار منافع اقتصادی و سیاسی بریتانیا هدایت نماید. کرزن که خود بهتر میدانست کشور متبوعش تا چه اندازه در انحطاط همهجانبة ایران تأثیر گذار بوده است، این بار درصدد برآمد تا نقش دایة مهربان تر از مادر را ایفا کند و اینگونه بنمایاند که بریتانیا مایل است ایران را از بحران و هرجومرج برهاند. لرد جیمز بالفور که نقش عظیمی در بحرانهای ایران داشت، اینک به کنفرانس صلح ورسای رفته بود و در غیاب وی لرد کرزن عملاً نقش وزیر امور خارجه را ایفا مینمود.
به واقع انگلستان از اوایل سده نوزدهم به دنبال یافتن جای پایی برای نفوذ در ایران میگشت. انگلستان، زمانی که ایران هنوز استقلالی داشت، تلاش میکرد با انقعاد پیمانهایی از ایران برای حراست از منافع خود در هند بهره جوید و زمانی که دیگر از استقلال چیزی جز نام برای ایران باقی نماند، سیاست تازة بریتانیا شکل گرفت که در دوره مشروطه و بعد از آن محقق شد. در سدة نوزدهم و درست مصادف با سلطنت
ناصرالدین شاه دولتمردانی نظیر لرد سالیسبوری میخواستند استراتژی ایرانی خود را از طریق اخذ امتیازات اقتصادی پیش برند. در همین دوره طلایی بود که امتیاز مهمی مثل بانک شاهنشاهی را از آن خود کردند. با گذشت زمان این سیاست با قدرت بیشتری اجرا میگردید. در این میان نقش صاحبان سرمایه و محافلی از اصحاب ثروت را نباید از یاد برد که همه و همه به دور ولیعهد ملکة ویکتوریا یعنی ادوارد هفتم جمع آمده بودند و از قضا اکثریت قریب به اتفاق آنان یهودی بودند. در دورهای که لرد دیزرائیلی(1)نخستوزیر یهودیتبار بریتانیا قدرت را به دست داشت، نفوذ هر چه بیشتر اینان در ارکان تصمیمگیریهای بریتانیا شدت یافت و تمایل سرکش آنان برای سرمایهگذاری و اخذ امتیازات در ایران به نقطه اوج خود رسید. انگلیسیها برای مهار نفوذ روسیه در ایران از دو ابزار به نحو مطلوبی بهره جستند: ابزار امتیازات اقتصادی برای تکوین وابستگی ایران به محافل خاصی در انگلیس و هند و دیگر استفاده از خاندانهایی بخصوص برای پیشبرد این طرح. در کتاب بحران مشروطیت در ایران نشان دادهایم که چگونه بریتانیا توانست از این دو ابزار برای مات ساختن روسیه در شطرنج سیاست ایران بهره جوید.
به واقع از آن زمان دو سیاست به موازات هم در پیش گرفته شد: عدهای بر این باور بودند که باید از طریق سرمایهگذاری اقتصادی در ایران و با پیوند بازار داخلی ایران به شرکتهای فراملیتی، مقدرات این کشور را رقم زد و عدهای دیگر معتقد به نوعی مصالحه با روسیه بودند تا میلیتاریزم روسی را که در دورة نیکلای اول و با فرماندهی ژنرال میلیوتین به اوج شکوفایی خود رسیده بود، از دسترسی به دروازههای هند برحذر دارند. تیغ دو لبة دیپلماسی و سرمایهگذاری اقتصادی و هدایت برخی خاندانها در راستای منافع بریتانیا بالاخره به نتیجه محتوم خود رسید: روس از ژاپن به سال 1905 شکست خورد و نشان داد ماشین نظامیاش تا چه اندازه فرسوده شده است؛ درست در این زمان بود که زمزمههای مشروطیت ایران بر سر زبانها بود. بریتانیا از این دو فرصت تاریخی برای بسط قلمرو نفوذ خود در
1) در مورد تحولات بریتانیا در دوره دیزرائیلی بنگرید به کتاب جامعی که سالها پیش با این مشخصات منتشر شده است: Robert Blake: Disraeli, (London, Eyre & Spottiswoode, 1967)
ایران بهره برد و این بار در لباس قانونخواهی و حمایت از تجدد وارد میدان گردید تا رقیب کهنهکار را از صحنه خارج سازد. به زودی بریتانیا نشان داد کوچکترین باوری به دمکراسی، حقوق بشر و پارلمانتاریسم ندارد. این موضوع هنگام امضای قرارداد 1907 به اوج خود رسید. صاحبان صنایع و تیم سرمایهداران بریتانیا و به طور خاص حکومت هند انگلیس به سرعت متوجه شدند این پیمان تا چه حد میتواند به منافع آنان لطمه وارد کند، به همین دلیل مجلس لردها علیه این امتیازنامه به پا خاست. صاحبان سرمایه زبان به انتقاد و گلایه گشودند و خلاصه اینکه آنان از سر ادوارد گری انتقاد کردند که چگونه فرصت به دست آمده برای تحکیم نفوذ سیاسی و اقتصادی بریتانیا بر ایران را به باد فنا داد. اما باید گفت آنان منویات حقیقی خود را عیان نساختند، بلکه انتقاد از آن قرارداد را به بهانة حمایت از مشروطه انجام دادند. هر چند هر کس صورت مذاکرات مجالس عوام و لردها را در اختیار داشت، میدانست دعوا نه بر سر مشروطیت و آزادی، بلکه بر سر این است که چگونه میتوان پایههای نفوذ انگلستان را در ایران تحکیم نمود.
منتقدین میدیدند این پیمان نتوانسته است روسیه را از نزدیک شدن به هند بازدارد؛ مضافاً اینکه این بار نفت ایران به نحو خیرهکنندهای ذهن و ضمیر بخش خصوصی بریتانیا را به خود مشغول داشته بود و در پس نقد سیاست خارجی، صاحبان سرمایه به دنبال یافتن جای پایی در صنایع نفتی ایران بودند. وقتی جنگ اول جهانی آغاز شد، بریتانیا ترجیح میداد ایران سیاستی اتخاذ کند تا امکانات آن به دست مثلاً آلمان و عثمانی نیفتد. دلیل امر واضح بود: به دلیل مداخلات لجامگسیخته روسها در ایران و حمایت انگلیسیها از میلیتاریزم روسیه برای حفظ منافع خود در هند و جنوب ایران، تودههای مردم و بسیاری از روشنفکران نسبت به مطامع آتی انگلیسیها بدبین بودند و اعتمادی هم اگر وجود داشت در حال رخت بربستن بود. در این هنگام همانطور که مشاهده کردیم اختلافات و درگیریهای نهان و آشکار فراوانی بروز کرد، سهلانگاریها و خیانتهای عظیمی ظهور و بروز یافت و از این رهگذر کشور عرصة آشوب و فتنه شد. اما خطاست اگر تصوّر کنیم این اختلافات به خودی خود روی میداد، به واقع این صحنة آشکار نمایش سیاست ایران در آن مقطع حساس تاریخی بود. درست این است که بگوییم اختلافات درونی محافل
اقتصادی و سیاسی بریتانیا بود که در ایران بازتاب مییافت، یا اینکه پشت پردة نمایش سیاست ایران در انگلستان رقم میخورد. حکومت هند، وزارت امور هند، وزارت امور خارجه، وزارت جنگ، وزارت خزانهداری، وزارت مستعمرات، انواع و اقسام کمیتهها و متخصصان در بریتانیا با هم گلاویز شدند تا نظر خود را در مورد سیاستی در راستای منافع بلندمدت بریتانیا، در ایران به کرسی نشانند. همه و همه به دنبال این بودند تا منافع خود را در ایران حفاظت کنند. ایران را به طور کامل و یک بار برای همیشه وارد گردونهای کنند تا در مدار منافع حکومت هند و خزانهداری بریتانیا بگردد، اما روشها با هم تفاوت داشت.
انقلاب روسیه اگر برای ایران موهبتی محسوب میشد، برای بریتانیا موهبتی بالاتر به شمار میآمد. زیرا توازن و معادلة قوا را در درون کشور علیرغم لغو امتیازات غاصبانة دوره تزارها توسط دولت بعد از انقلاب، به نفع بریتانیا رقم زد. دولت ایران همانطور که دیدیم حتی حاضر نشد فرستاده دولت جدید روسیه را به رسمیت شناسد. از سویی جنگ باعث شد آلمان، این دشمن همیشگی و رقیب دائمی انگلستان از صحنه خارج شود. انگلیس نه تنها در نبرد نظامی و اطلاعاتی علیه آلمان موفق شده بود، بلکه با محاصره دریایی و زمینی آلمان بعد از جنگ، قدرت خود را بیش از پیش به رخ مردم این کشور کشید. در دوره بعد از جنگ، انگلستان موفقیتی دیگر هم حاصل کرد: عثمانی برای همیشه در حال محو شدن از صحنة تاریخ بود. انگلستان بر بینالنهرین تسلط یافت و دولت دستنشانده عراق را هم بالاخره تشکیل داد؛ حوزههای جدید نفتی در این کشور تازه تأسیس کشف شد. بهعلاوه در امیرنشینهای حاشیه خلیج فارس هم منابع نفتی فراوانی وجود داشت که ایجاب میکرد بریتانیا برای دست یافتن و تسلط بر آنها از طریق ایران عمل نماید. محو سه قدرت بزرگ جهانی روسیه، عثمانی و آلمان، در کنار هرجومرج و بحرانهای داخلی ایران فرصتی استثنایی و تاریخی برای انگلیسیها به وجود آورد تا قدرت خود را در مناطق عظیمی از جهان تحکیم بخشند. به زودی انگلیسیها در قفقاز و ماوراءالنهر هم دیده شدند که در تکاپوی استقرار دولتهای وابسته در آن نواحی بودند. مقارن همین اوضاع و احوال بود که در اوت 1919 برخی جراید تهران نوشتند شرکت نفت انگلیس و ایران حاضر شده است برای خرید پنج باب
کارخانه بزرگ که برای تصفیه نفتِ ورودی به انگلستان است، یک کمپانی جدید با سرمایه چهار میلیون لیره تشکیل دهد.(1)
ایران بعد از جنگ هم به خوبی میتوانست به کمک سیاستهای رسمی بریتانیا بشتابد: یک دورة قحطی و مرگ و میر ناشی از گرسنگی، ناامنی راهها و شهرها، سر برآوردن دزدان و غارتگران و اشرار، فساد و ارتشا و ورشکستگی اقتصادی و بالاتر از همه هراسانیدن مردم از شبح سرخ، ابزارهای لازم را به دست بریتانیا داد تا برای ایران، که خود نقش عظیم و غیرقابل انکاری در انحطاط آن داشت، نقش منجی ایفا کند و به بهانة نجات مردم ایران از افلاس وارد میدان گردد و سناریوی جدید خود را به معرض اجرا گذارد. کرزن، نایبالسطنه سابق هند و تحقیرکننده انسانهای شرقی به طور عام و ایرانی به طور خاص، ردای منجی ایران را پوشید تا طرح استعماری خود را به بوتة اجرا گذارد. کرزن از فرصت به دست آمده استفاده کرد تا مشکل امنیت هند را حل کند، آرزویی که سالها در سر میپروراند.(2)کرزن بر این باور بود که اگر قرار است ایران سر پا ایستد و بتواند منافع امپراتوری بریتانیا را در هند حفاظت کند، باید بتواند از نظر اقتصادی بار دیگر خود را احیا نماید، بتواند بار دیگر سرمایههای خود را به کار اندازد و از این فقر و افلاس کشنده خلاصی یابد.
بدون تردید این مرد اشرافی متکبر درصدد بود تا موقعیت جهانی بریتانیا را ارتقا بخشد و ایران را یکی از حلقههای مهم این موقعیت میدانست. گفتیم او وارث مردانی چون لرد سالیسبوری بود و میخواست همان سیاستهای امثال او را که توسط ادوارد گری هم به نحوی اعمال شده بود، سرلوحة کار قرار دهد؛ اما اینک در درون کابینة جنگی لوید جورج مخالفان برجستهای وجود داشت که ادامة سیاستهای عصر سالیسبوری را نه تنها غیر مفید بلکه زیانبار ارزیابی میکردند. آنان تیمی ویژه بودند که ریشه در محفل یهودی ادوارد هفتم داشتند و میخواستند سیاست نوینی در قبال مسئله ایران عرضه نمایند؛ به دید آنان زمینه هم برای اجرای آن سیاست مهیا بود. جالب اینکه درست در همین ایام، انگلیس تلاش داشت به
دولت ایران تفهیم نماید فقط این کشور است که میتواند به کمک ایران بشتابد، به واقع هراس انگلیس این بود که مبادا حضور ایران در کنفرانس صلح ورسای چشمان نکته بین قدرتهای بزرگی مثل امریکا را متوجه ایران نماید و ورق را یک باره علیه آنان برگرداند.
انگلیس اعزام هیأت نمایندگی ایران را به این کنفرانس غیر لازم دانست و وقتی متوجه شد دولت ایران به هر حال میخواهد دعاوی خود را با نمایندگان حاضر در میان گذارد، تلاش کرد تا در ترکیب هیأت اعزامی اعمال نفوذ نماید. این تلاش هم ناکام ماند، پس انگلستان در صدد بر آمد تا مانع ورود نمایندگان کشور به کنفرانس صلح شود. لارنس جان کالدول(1)وزیرمختار امریکا در تهران به وزارت خارجه دولت متبوعش نوشت شکایات ایران بیش از هر کشور بیطرف دیگر در جنگ اول جهانی است اما با این وصف دولت بریتانیا مانع از طرح درخواستهای هیأت ایرانی در کنفرانس صلح ورسای میشود.(2)هیأت ایرانی هم البته عملاً طرحی برای ارائه نداشت. آنان طرحهایی ارائه میدادند که اجرای آنها امکانپذیر نبود، میخواستند سرزمینهای ماوراءالنهر را برای ایران بازپس گیرند، بار دیگر قفقاز را به ایران ملحق سازند، از کشورهای مهاجم به ایران غرامت ستانند بدون اینکه راه ملموسی ارائه دهند، از این بالاتر اینان میخواستند از کشورهایی مثل روسیه و عثمانی که دیگر عملاً دور جدیدی در تاریخشان شکل گرفته بود، غرامت ستانند. هرگز هم نگفتند کشوری مثل ایران که هنوز از قحطی، بیماریهای واگیر، هرجومرج، دزدی و راهزنی، تشتت نیروهای سیاسی و امثالهم رنج میبرد، کشوری که هیچ متحد قدرتمندی نداشت و تزلزل کابینهها بیماری همیشگی آن بود؛ چگونه میتوانست آن تقاضاهای بزرگ را پیش برد؟ به عبارت بهتر طرح دعاوی، با امکانات هیچ تناسبی نداشت. سیاستمدار کسی است که میتواند از امکانات در دسترس به بهترین شکل برای تأمین منافع ملّی کشور بهره جوید، نه آنکه دعاویای را طرح کند که امکان عملی شدن آنها در حد صفر است.
روزنامه رعد نوشت لندن تقاضاهای هیأت ایرانی را در کنفرانس صلح رد کرده است. بخشی از تقاضای مشاورالممالک انصاری وزیر خارجه کابینه وثوق و رئیس هیأت نمایندگی ایران، این بود که ماوراء قفقاز تا موصل و خیوه جزو ایران است و باید به این کشور بازگردانیده شود. انگلیسیها به هیأت ایرانی توپیدند که چرا از باراتوف و سر پرسی سایکس که ایران را حفظ کردهاند تشکر و قدردانی ننمودهاند!(1)حسین پیرنیا مشهور به مؤتمنالملک به کالدول گفت میخواهد به امریکا رود و شکایات ایران را به گوش جهانیان برساند. سفارت انگلستان در تهران آنقدر سنگاندازی کرد تا مانع این مسافرت شد.
هیأت مشاورالممالک به نحوی با سیاستهای مونتاگ همسویی داشت. توضیح اینکه سیاست مونتاگ سیاستی استمالت آمیز بود. به عبارتی او اهداف امپریالیستی خود را در لفافهای از عوامفریبی مخفی میکرد؛ همان روشی که همفکران او در عصر مشروطه به آن مبادرت کردند و بسیاری از مشروطهخواهان را فریب دادند. اما کرزن روشی خشن و خشک در پیش گرفته بود. او با رشوه، رجال سیاسی ایران را میخرید و اهداف سیاسی و اقتصادی دولت متبوع خود را پیش میبرد. کرزن برای تسلط کشورش بر ایران سیاست منزوی ساختن ایران را در کنفرانس صلح طراحی و اجرا کرد. او میگفت باید رجال ایرانی را متقاعد ساخت که دولت انگلستان میتواند مشکلات ایران را حل و فصل نماید و نیازی به رجوع به کنفرانس صلح ورسای نیست. در اتخاذ این سیاست سر پرسی کاکس بسیار مؤثر بود.(2)چرا بریتانیا مایل نبود مسئله ایران به کنفرانس صلح کشیده شود؟ علت این بود که کرزن میخواست مانع از بینالمللی شدن مسئله این کشور شود، از دخالت قدرتهای دیگر مثل فرانسه و امریکا در مسائل ایران جلوگیری کند، در این کشور دولتی را سرپا نگهدارد که حافظ منافع انگلیس باشد و خلاصه اینکه دست قدرتهای دیگر را از رسیدن به هند و منابع نفتی ایران کوتاه سازد.
در این بین علیقلیخان نبیلالدوله کاردار ایران در امریکا و از سران جامعه بهایی هم در کنار فروغی و انصاری در کنفرانس صلح پاریس دیده میشد. نبیلالدوله
همان کسی است که مورگان شوستر را به ایران آورد و باعث آن همه گرفتاری برای کشور گردید. در این زمان وی در کنار حسین علاء، مشاورالممالک انصاری و محمدعلی فروغی ظاهراً سرگرم رتق و فتق دعاوی ایران بود. فروغی مینویسد:
علیقلیخان شارژدافر ما در امریکا که به پاریس آمده بود، نظر به ارتباطی که با امریکاییها داشت، مهمانی مفصلی به افتخار وزیر امور خارجه امریکا ترتیب داد که در آن اکثر رجال مهم امریکا که در فرانسه بودند شرکت داشتند. وزیر امور خارجه امریکا (مستر لنسینگ Lansing) نطق مهمی سر میز شام ایراد کرد و به حقیقت وعدة صریح مساعدت از جانب رئیسجمهور امریکا را به ما داد و تمام امریکاییهایی که با آنها ملاقات خصوصی داشتم، همین قوت قلب را به ما دادند و اظهار مساعدت کردند.(1)
میدانیم که امریکائیها هیچ کمکی به تیم مذاکره کننده ایرانی نکردند و این تیم هم البته قرار نبود کاری از پیش ببرد، اگر غیر از این بود باید به جای آنان تیمی اعزام میشد که حداقل تقاضاهای معقولی از کنفرانس صلح میکرد.
بالاخره هم کاکس موفق شد نظر موافق وثوق را در ارتباط با عدم حضور نمایندگان ایران در کنفرانس صلح و موضوع غرامتها و خسارات وارده به کشور در خلال جنگ و نقض بیطرفی ایران، جلب نماید.(2)واقعیت این است که وثوق راه دیگری برای خود مشاهده نمیکرد. او هرگز حاضر نشد از اهرم دولت جدید روسیه برای مهار انگلیس سود جوید، زیرا این امر با منظومة فکری او متباین بود. در اندیشة وثوق، دولت شوروی هیچ محلی از اعراب نداشت. او این قدرت تازه وارد را به حساب نیاورد و عملاً به چاه ویلی درغلتید که انگلیس جلو پای دولتش احداث کرده بود. وثوق رقیب قدرتمند خود را که سمت وزارت خارجه داشت یعنی مشاورالممالک انصاری؛ به پاریس فرستاد تا در کنفرانس صلح ورسای شرکت کند، او با این کار دو حرکت مهم انجام داد: نخست وانمود کرد با اعزام نمایندهای به کنفرانس صلح موافق است و دوم اینکه خود را از شر مشاورالممالک راحت کرد،
او بهعنوان وزیر خارجه تنها مخالف مهم وثوق در هیأت دولت بود. اما انصاری نتوانست در کنفرانس صلح شرکت کند، انگلیسیها مانع از این کار شدند و حتی وساطت دوستان امریکایی و فرانسویاش هم نتوانست کاری از پیش ببرد. درست زمانی که هیأت ایرانی در پاریس سرگردان بود، وثوق، مشاورالممالک رئیس هیأت را از وزارت خارجه برداشت و نصرتالدوله فیروز را جایگزین او کرد. انصاری از این حرکت وثوق آزرده شد و خواست بقیة عمر را در اروپا بگذراند. تصمیم او بر این بود که از کلیة کارهای دولتی کناره گیرد و گوشهنشینی اختیار نماید، اما وثوق او را نامزد سفارت کبرای دولت ایران در عثمانی کرد و مشاورالممالک بعد از مدتی استنکاف بالاخره راضی شد و به استانبول رفت.(1)
در این مقطع تاریخی ملکالشعرای بهار از قرارداد 1919 دفاع میکرد و دلیل حمایت خود را «احتیاج شدید دولت به وضع این قرارداد برای موفق شدن به اصلاحات داخلی میدانست.»(2)مشاورالممالک انصاری از مرتبطین گروه ضدتشکیلی و از کسانی که به نوعی با عملیات کمیتة مجازات موافق و مرتبط بود و در آن زمان سمت وزیر امور خارجه را داشت، قبل از عزیمت به ورسای، وزیر خارجه بود و تنها رقیب وثوق به شمار میآمد،(3)وثوق خود را از او آسوده ساخت تا همراه با نصرتالدوله کار اصلی خود را پیش برد.
غیر از موضوعاتی مثل بحرانهای داخلی، خطری دیگر هم کشور را تهدید میکرد. انگلستان اینک قیمومیت خود را در فلسطین و بینالنهرین محقق کرده بود. برخی محافل انگلیس بر این باور بودند که باید از بحرانهای داخلی کشور استفاده کرد و قیمومیت انگلیس را بر ایران هم تحمیل نمود. این طرح مقارن با دولت صمصام در دستور کار قرار گرفت و در سراسر دوره ریاستوزرایی وثوق یکی از گزینههای عدهای از سیاستمداران بریتانیایی در برابر ایران بود. خطر تجزیه کشور را تهدید میکرد، از آن بالاتر خطر تسلط همهجانبة بریتانیا بر ایران و تشکیل یک دولت دستنشانده موضوعی بود جدّی. در آن شرایط، بهترین راهحل برای مسئله ایران از نظر بسیاری از مقامات
بریتانیایی این بود که به نحوی از انحا قیمومیت خود را بر آن تحمیل نمایند. انگلیس میخواست اینک بدون رقیب بر ایران چنگ اندازد و خود را از مشغلة حریفانی مثل روسیه راحت و آسوده گرداند. کنفرانس صلح ورسای میتوانست به عاملی جهت جلب توجه مجدد قدرتی دیگر مثل امریکا تبدیل شود، این بود که انگلیسیها تصمیم گرفتند مانع حضور هیأت ایرانی در جلسات کنفرانس صلح شوند با این بهانه که اساساً ایران جزو دول متخاصم نبوده است.(1)هیأت نمایندگی ایران که البته صلاحیت چنین مأموریت خطیری را هم نداشت، با تلاش کرزن منزوی شد. در مقابل او پیشنهاد کرد ایران کمک بریتانیا را غنیمت شمرد و به این شکل گفتگوی صریحی بین هیأت نمایندگی ایران و بریتانیا بگشاید. در این مقطع در بین جناحهای سیاسی ایران دو خط کاملاً متمایز به چشم میخورد: نخست کسانی که در راستای دیپلماسی رسمی بریتانیا قدم مینهادند و دوم گروهی که نام خود را با تندروی و افراطکاری در صفحات تاریخ ایران رقم زده بودند. به واقع گروه هیأت نمایندگی ایران به این طیف دوم وابسته بودند، گروهی که ساز و کار و روش و منش آنها را مرور کردیم و به مناسبتهای دیگر باز هم با آنان کار خواهیم داشت. گروه نخست همسو بودند با سیاست رسمی دولت بریتانیا، سیاستی که نمایندگانش لرد کرزن، سر چارلز مارلینگ و سر پرسی کاکس بودند. گروهی که با هیأت نمایندگی ایران همسویی داشتند عبارت بودند از ادوین مونتاگ وزیر امور هندوستان، سر وینستون چرچیل وزیر خزانهداری و لرد فردریک جان ناپیر تسیگر(2)(1933-1868) مشهور به ویسکونت چلمسفورد(3)نایبالسلطنه هندوستان. به عبارت بهتر، صاحبان سرمایه و تیم یهودیان با گروه نمایندگی ایران که بهواقع نماینده طیف افراطی جریانهای سیاسی ایران بودند همسویی نشان میدادند.
مارلینگ میگفت حتی متعصبترین دمکراتهای ایران میدانند که آنان دوست ایران هستند.(4)میدانیم گروه مونتاگ - چلمسفورد بر این باور بودند که کرزن حق ندارد از جیب حکومت هند و مالیاتدهندگان انگلیس برای ایران خرج کند. اینان به
دنبال استقرار دولتی در ایران بودند که ظاهری ملّی داشته باشد و با داعیههای خاص خود با پول مردم ایران، امنیت هند را تضمین کند و راه سرمایهگذاری امن شرکتهای بزرگ را در ایران مهیا سازد. هیأت نمایندگی ایران به واقع با این گروه همسو بودند، اما مسئله این بود که کرزن نمیتوانست خارج از چیزی که به آن خو گرفته بود با ایران برخورد نماید، به همین علت برخوردهای او معجونی از تکبر ذاتی همراه با تحقیر موجود ایرانی به شمار میرفت. هیأت ایرانی با اینکه خود را نمایندة دولت ایران میشمرد، اما دیگر همه میدانستند که بین آن گروه و دولت وثوق اختلافنظر وجود دارد، اختلاف نظری که ریشه در اختلافات موجود در بریتانیا داشت. کرزن با علم به این موضوع تصمیم گرفت با هیأت ایرانی سخت برخورد کند تا آنان چارهای جز مذاکره با او را در پیش روی خود نبینند.(1)
به واقع نوع برخورد با هیأت نمایندگی ایران بازتابی از اختلافنظر بین مقامات بریتانیا و حکومت هند انگلیس بود. حکومت هند بر این باور بود که باید همسو با افراطیترین جناحهای سیاسی ایران پیش رفت، گروهی که تجربة کافی در بحرانسازی و ظهور و سقوط کابینهها داشتند، گروهی که با تأسیس جوخههای ترور مثل کمیته مجازات نشان داده بودند از عملیات کودتایی برای ایجاد نظم نوین حمایت مینمایند. حکومت هند به خوبی جهتگیری و مسیر مشخص این جریان را ردیابی کرده بود و به این نتیجه دست یافت که حمایت از این گروه برای منافع بلند مدت بریتانیا و حکومت هند انگلیس بسیار مفید خواهد بود. مقامات حکومت هند بر این باور بودند که نفرت از عملیات انگلستان در ایران فراگیر است، اما باید این نفرت را جهت داد؛ به عبارت بهتر باید اندکی از تفرعن ذاتی امثال کرزن کاست تا بتوان احساسات ضدانگلیسی را در بستری هدایت نمود که در نهایت امر باز هم به نفع منافع بلند مدت بریتانیا تمام شود. در این راستا سر هامیلتون گرانت وزیر امور خارجة حکومت هند در سالهای جنگ که اینک در لندن فعالیت میکرد، در جلسات کمیته شرق نظرات دولت هند را منعکس نمود. گرانت هم البته ایرانیان را به حقارت و سبک مغزی متهم کرد و آن را خصلت عمومی ایرانیان دانست. او بر
1) Curzon to Balfour, London, March 1/1919, Fo. 371/3859.
این باور بود که همین ایرانیان اینک به شدت ضدانگلیسی شدهاند، پس به نظر او صرف قول و قرار کرزن برای تضمین تمامیت ارضی ایران نمیتواند مفید واقع شود و باید به هر نحو ممکن افکار عمومی ایران را به نفع بریتانیا جهت داد. او میگفت البته نباید به احساسات گروه تندرو ایران بیش از حد بها داد، اما باید توجه داشت بخشی از این احساسات واقعی است و نمیتوان آن را خرید. حداقل دو تن بودند که این ویژگی را داشتند، این دو فرد هم البته به هیچ روی با عملیات گروه افراطی همسویی نشان نمیدادند، یعنی احساسات واقعی به منظور تأمین منافع ملّی ایران داشتند: سیدحسن مدرس و ملکالشعرای بهار. گرانت خطاب به کرزن میگفت باید در ارتباط با این گروه صداقت و صراحت را در نظر داشت، باید توجه کرد لحن گفتار باعث تجری آنان نشود. به گمان او لحن کرزن و رفتار سیاسیاش در آن شرایط نه تنها باعث حفظ منافع بریتانیا نخواهد شد، بلکه ضربات اساسی متوجه این منافع خواهد ساخت.
گرانت گفت از نظر حکومت هند تحمیل قیمومیت بریتانیا بر ایران نه از نظر سیاسی و نه از نظر اقتصادی مقرون به صرفه نیست، از سویی نباید اجازه داد قدرت دیگری این قیمومیت را به دست آورد، زیرا این امر به مفهوم حفظ حق مداخله قدرتی دیگر به جای انگلستان در ایران است که با منافع بریتانیا در این کشور و هند مغایرت دارد. پس آیا باید ایران را به حال هرجومرج خود رها ساخت؟ منظور گروه منتقد در حکومت هند به هیچوجه رها ساختن ایران به حال خود نبود، آنان میگفتند در ارتباط با ایران باید اعتمادسازی کرد تا این کشور خود در چارچوب منافع بریتانیا حرکت کند. برای این منظور باید پلیس جنوب ایران منحل میشد، نیروهای انگلیسی از راه بوشهر به شیراز و تمام فارس خارج میشدند، معاهدة 1907 که دیگر با انقلاب روسیه اهمیت خود را به کلی از دست داده بود ملغی میشد و در نهایت اینکه در تعرفههای گمرکی ایران تجدیدنظر میشد تا به این وسیله اعتماد گروههای مختلف ایرانی جلب شود. گرانت بر این باور بود در قبال این اقدامات باید از ایران خواست مستشاران مالی انگلیسی را بپذیرد، کمکهای مالی در اختیار دولت ایران قرار داده شود و البته شرایط بازپرداخت آن هم ملایم و منطقی باشد تا احساسات ضدانگلیسی را بیش از این دامن نزند. او میگفت باید در
این راستا بیانیهای تهیه کرد، بیانیهای که او خود پیشنویس آن را آماده کرده است. به گمان گرانت به این شکل اعتماد کلیه اقشار ایرانیان به دست میآید و این اعتمادسازی بسترهای لازم را برای اجرای قراردادی از نوع 1919 فراهم میسازد.(1)
گرایشهای به ظاهر ملّی گرایانه گروههای افراطی ایران، موضوعی ناشناخته از نظر مقامات بریتانیا نبود، کاکس میدانست اکثر اینان هنوز چشم به حمایت انگلستان دوختهاند و به عبارت بهتر در تحلیل نهایی سرنخ آنان به لندن میرسد، اما به نظر کاکس گروهی اندک که او آنان را افراد هوچی و عوامفریب میدانست فکر میکنند ایران میتواند از کمک خارجی چشمپوشی کند؛ کمکی که به زعم او حتماً باید از جانب انگلستان تأمین و تضمین شود.(2)کاکس و کرزن به واقع با هم مشترکالرأی بودند، به همین دلیل هر دو مصمم بودند قراردادی که متضمن منافع بریتانیا باشد، بدون توجه به احساسات ایرانیان تنظیم گردد و به بوتة اجرا گذاشته شود. روز یازدهم ژانویه 1919 بر اساس گزارشهای کاکس، کرزن به او اطلاع داد که میخواهد مانع از ورود هیأت ایرانی به کنفرانس صلح ورسای شود. در عین حال توضیح داد نظر به اینکه ایران هیچگونه مدافعی نخواهد داشت، میخواهد به نحوی باب گفتگو را با آنان باز کند تا نقطه نظراتشان را دریابد. او نوشت میخواهد قرارداد 1907 را ملغی سازد، قراردادی که روسها ماهها قبل از این یک جانبه لغوش کرده بودند. دیگر اینکه توضیح داد میخواهد بدون قید و شرط احترام بریتانیا را نسبت به تمامیت ارضی ایران اعلام دارد، امری که البته فینفسه واجد اهمیت بود، زیرا گروهی دیگر بودند که طرح قیمومیت بر ایران را مطرح میساختند. با این وصف طرح کرزن نسبت به طرح قیمومیت گامی مثبت ارزیابی میشد. در ادامه کرزن خاطرنشان ساخت میخواهد ارتشی متحدالشکل در ایران تشکیل دهد، ارتشی که ستون فقرات آن در جنوب، پلیس جنوب ایران باشد و در شمال نیروی قزاقی که اینک عملاً آلت اجرائی سیاستهای بریتانیا شده بود. انتصاب یک مستشار مالی انگلیسی بر مالیه ایران و خروج نیروهای نظامی بریتانیا از
تمام نقاط کشور در موقع مقتضی، دیگر نیت کرزن در عقد قرارداد با ایران بود.
کرزن به کاکس مأموریت داد در درجة نخست این طرح را با مقامات ایران در میان نگذارد. او باید زمینههای لازم را برای انعقاد قرارداد با دولت ایران فراهم میساخت و تلاش میکرد پیشنهادهای کمیته شرق وزارت خارجه را به دولت ایران اطلاع دهد، اگر هم ایران در قبول این پیشنهادها تعلل میورزید، کلیه کمکهای بریتانیا به این کشور قطع میشد.(1)کاکس بلافاصله با وثوق، اکبرمیرزا صارمالدوله وزیر مالیه و نصرتالدوله فیروز وزیر عدلیه گفتگو کرد. اینان اعتماد خود را به بریتانیا ابراز داشتند. کاکس نوشت به طور مشخص فیروزمیرزا و اکبرمیرزا کمکهای مشخصی به منافع بریتانیا کردهاند همانطور که پدران آنها یعنی فرمانفرما و ظلالسلطان در گذشته اقداماتی در جهت منافع انگلستان انجام داده بودند. بدنامترین فرد این گروه اکبرمیرزا بود، وثوق و فیروزمیرزا هم در زمرة کسانی بودند که از قبل مورد تهدید گروههای افراطی و تندرو و ارگان عملیاتی آنها یعنی کمیته مجازات واقع شده بودند. گروه یاد شده هراس داشتند تا پیشنهاد کمک مالی انگلستان را مطرح سازند، زیرا با طرح این موضوع در مظان اتهام قرار میگرفتند که رشوه ستاندهاند. با این وصف گفته شد اگر این گروه از کمک مالی بریتانیا مطمئن شوند و اگر قراردادی اولیه آماده شود، میتوانند در زمینه پیشبرد آن تبلیغات کنند. از بین اینان صارمالدوله پیشتر با کابینه صمصام همکاری کرده بود.
کرزن مثل پارهای از اسلاف خود، پرداخت رشوه به دیوانسالاران و سیاستمداران ایرانی را بهترین راه پیشبرد سیاست خارجی کشورش تلقی میکرد. انگلیسیها در انحطاط اخلاقی رجال ایرانی و سنت رشوهستانی آنان بسیار مؤثر بودند. آنها این روش را از همان سالهای آغازین قرن نوزدهم و حین جنگهای روسیه علیه ایران تجربه کردند و بارها آن را به کار گرفتند. شاید نخستین بار انگلیسیها به میرزاابوالحسنخان شیرازی خواهرزاده میرزاابراهیمخان کلانتر برای پیشبرد اهداف خود در ایران رشوه داده باشند. ابوالحسنخان ایلچی که دیپلمات و فرستاده شاه ایران به دربارهای روسیه و انگلستان بود؛ پس از بازگشت از مأموریت خود، از کمپانی هند شرقی ماهی یکهزار و پانصد تومان حقوق دریافت میکرد.
1) Curzon to Cox, London, January 11/1919, FO. 371/3858.
سفرنامهنویسان و افسران ارتش انگلستان و کارمندان کمپانی هند شرقی، در وفاداری او به امپراتوری انگلستان تردیدی به خود راه نمیدادند؛ همو بود که در مقام وزیر امور خارجه ایران، عهدنامههای گلستان و ترکمانچای را به گردن ملت ایران انداخت و این را به تحریک وزرای مختار انگلیس به ویژه سر گور اوزلی و به منظور خدمت به منافع امپراتوری بریتانیا انجام داد.(1)این سنت زشت رشوه دادن به اتباع یک کشور خارجی، صریحاً برای دفاع از منافع امپراتوری عنوان میشد و به این شکل انگلیسیها توانستند متحدین استواری در بین برخی خاندانها و رجال ایرانی بیابند. آنان حتی برای احمدشاه قاجار مقرری ماهانه تعیین کردند تا قرارداد 1919 را بپذیرد. سردارظفر ایلخان بختیاری ماهی هزار و پانصد تومان میگرفت و قول داده بود رئیس ایل باقی بماند و از هر جهت به میل انگلیسیها رفتار کند. فرمانفرما هم که رجل بسیار ثروتمند و محتشم ایران بود ماهی ششهزار تومان از انگلیسیها پول میگرفت، این پول تا زمانی داده میشد که او حاکم فارس باقی بماند و از منافع انگلیس حمایت کند. رئیس ایل خمسه یعنی قوامالملک شیرازی هم به همین سیاق از انگلیسیها رشوه میستاند تا برایشان کار کند.(2)
سر رابرت سیسیل ، در همان ماه نخست سال 1919 در جلسه کمیته شرقی گفته بود به کسانی که ارزش رشوه گرفتن دارند پول پرداخت شود تا قرارداد به تصویب برسد. وینسنت شیان(3)روزنامهنگار امریکایی مقیم ایران میگفت، انگلیسیها بر این باورند که در تهران نیازی به جاسوس ندارند؛ زیرا این کار با پرداخت رشوه که کاری متمدنانهتر است، میسر میباشد.(4)شاید ضداخلاقیترین اقدام دیپلماسی انگلستان به هنگام تصویب قرارداد 1919 روی داد. در آن زمان سر پرسی کاکس گفته بود برای تصویب قرارداد رشوه پرداخت گردد و این رشوه به مثابه بخشی از وام ایران در نظر گرفته شود.(5)
ترس عمده این بود که مبادا هیأت ایرانی اعزامی به کنفرانس صلح ورسای با دیگر قدرتهای اروپایی گفتگو نمایند و اوضاع بدتر از آن چیزی شود که به تصوّر میآید.(1)هم وثوق و هم دو همکارش فکر استخدام مستشار مالی از انگلیس را پذیرفتند، حال آنکه همین وثوق در اواخر جنگ، خود کنترل انگلیس و روسیه بر مالیه ایران را که طبق قراردادی توسط سپهسالار اعظم منعقد شده بود، رد نموده بود. به واقع در آن شرایط وثوق از نظر سیاسی مرتکب خبط بزرگی شد: وی ظاهراً راهی جز این در پیش پای خود نمیدید، به نظر او ایران یا باید زیر نفوذ کمونیسم میرفت و یا اینکه هر چه بیشتر خود را به انگلستان نزدیکتر میساخت؛ بیم او از کمونیسم ریشه در تبلیغات رعبآور انگلیسیها داشت و وثوق هم البته آن را با منظومه فکری خود سازگار مییافت. در این شرایط که هیچ کورسویی برای نجات ایران دیده نمیشد، شقّ سومی هم وجود داشت: ایران برای همیشه زیر بار مشکلات داخلی و خارجی از نقشه جغرافیا حذف میشد. با سوءاستفاده از بحران ایران بود که بریتانیا مصمم شد به توصیه کاکس طرح خود را در اختیار دولت ایران قرار دهد، بحرانهایی که به طور آشکار دست عوامل داخلی و خارجی انگلیس قابل مشاهده بود.
اما مهم این نبود که رئیسالوزرای ایران یعنی وثوق، با روند گفتگو برای انعقاد یک قرارداد موافق بود، مهم این بود که همزمان گروهی از ایرانیان در پاریس در تلاش برای راهیابی به کنفرانس صلح پاریس بودند، بنابراین معلوم نبود افق سیاسی آینده ایران چگونه است، آیا در ایران خط مشی سیاسی واحدی در پیش گرفته خواهد شد یا خیر؟ کرزن درصدد برآمد تا با این هیأت نمایندگی وارد گفتگو شود، او با بالفور مشورت میکرد که چگونه میتوان این هیأت را متقاعد ساخت تا از شرکت در کنفرانس صلح پاریس صرف نظر کنند و به لندن روند تا با مقامات بریتانیایی ملاقات نمایند و به تفاهم رسند.(2)در عین حال مشکلی مهمتر در کابینه انگلستان و حکومت هند به وجود آمد. حکومت هند اساساً در مورد ضرورت اصلاحات مالی زیر نظر مستشاران انگلیسی تردیدی به خود راه نمیداد، اما مسئله
این بود که طرح کاکس باعث میشد سراسر ایران زیر سیطرة نفوذ مقامات انگلیس رود، امری که واکنشهای تندی را در ایران آن روز باعث میشد. طبق طرح کاکس، مالیه، وزارت داخله، وزارت فوائد عامه، وزارت معارف و خلاصه تمام دولت باید دارای مستشار مالی میشد، از این بالاتر کلیه ایالات و ولایات هم باید مستشار مالی انگلیسی میداشتند، این حجم از کنترل مالی ایران نه ضرورت داشت، نه مقرون به صرفه بود و نه میتوانست رضایت طیفهای گوناگون سیاسی کشور را در پی داشته باشد. دیگر اینکه طبق طرح کاکس، فرمانده انگلیسی قوای متحدالشکل ایرانی، باید اختیار تام و تمامی میداشت که باز هم در تحلیل نهایی مغایر منافع بریتانیا بود. حکومت هند با طرح یادشده به این دلیل مخالف بود که نمیتوانست ضمانتی برای تداوم منافع بریتانیا در ایران باشد. مقامات هند گفتند به محض اینکه وثوق پلیس جنوب را به رسمیت شناخت، سقوط او را در دوره نخست ریاستوزراییاش رقم زد، همین موضوع باعث شد کابینههای بعدی شناسایی این نیرو را نپذیرند و این امر مشکلات فراوانی برای انگلستان فراهم آورد. از نظر حکومت هند اینکه وثوق قرارداد را بپذیرد مهم نیست، مهم این است که مواد قرارداد باید به گونهای باشد که هر کس جز وثوق هم آن را تأیید کند. مقامات مزبور بر این باور بودند که بعید است طرح کاکس واجد چنین خصوصیاتی باشد. آنان میخواستند این طرح تا حدی تعدیل شود تا بتواند جلو موج فزایندة ضدانگلیسی را در ایران بگیرد. گروه مخالفان کرزن و کاکس، به جای استفاده از تعداد کثیری مستشار از وجود یک مستشار حمایت میکردند، فردی که بتواند در مواقع ضروری به ادارات و وزارتخانههای مختلف سرکشی کند. در مورد تشکیل ارتش متحدالشکل هم بر این باور بودند که فرماندهی چنین ارتشی باید به دست خود ایرانیان باشد، ایرانیانی که مدافع منافع بریتانیا هستند و انگلستان باید از پذیرش چنین مسئولیت مهمی خودداری ورزد. به نظر حکومت هند این تنها راه کمک به ایران است به گونهای که بتواند منافع خود را هم حفظ نماید.
دلیل امر کاملاً واضح بود، مقامات حکومت هند نه برای مصالح ایران و دلبستگی به استقلال کشور این پیشنهاد را ارائه میدادند، بلکه دلیل موضوع، امری اقتصادی به شمار میآمد. به واقع در اواخر سال 1918 یکی از کارشناسان وزارت خرانهداری به نام جی.
ام. کینز(1)از طراحان نحوه کاستن از هزینههای جاری بریتانیا، به کمیتة شرق که کرزن در رأس آن قرار داشت اطلاع داد اعتباری که در آغاز جنگ برای مصرف در ایران به تصویب پارلمان رسیده است در مارس 1919 پایان مییابد و برای اینکه خزانهداری باز هم بتواند وجهی پرداخت کند باید پارلمان آن را تصویب نماید. کینز هزینههای صرف شده در ایران را سرسامآور دانست و توصیه کرد باید در آتیه برای کاهش این هزینهها سیاست اقتصادی مناسبی وضع شود؛ به ویژه اینکه هزینههای صورت گرفته هیچ تناسبی با نتایج به دست آمده ندارد.(2)به نظر کینز این مصارف عمدتاً صرف مأموریتهای نظامی میشد. به عبارت بهتر بریتانیا برای حضور نظامی خود در ایران مبالغی کلان خرج میکرد و نتایجی که با این مصارف تطابق داشته باشد، به دست نمیآمد. خزانهداری بر این اعتقاد بود که بریتانیا باید نیروهای نظامی خود را از ایران به ویژه بخش شمالی آن خارج سازد، به جز حوزههای نفتی، در نقاط دیگر مسئولیتی نپذیرد و خلاصه اینکه ایران را با بحرانهای خود تنها گذارد، بحرانهایی که محصول مستقیم سیاست انگلیس در ایران بود. کرزن و کاکس با این طرح مخالف بودند. آنان میگفتند نباید این تنها نیروی مورد اعتماد را از ایران خارج کرد، زیرا این نیرو میتواند در برابر هرجومرج داخلی و نفوذ بلشویسم عرضاندام کند.
کرزن روز سیام دسامبر در جلسه کمیتة شرق، این سیاست و تمایل اداره هند به اجرای آن را غیراخلاقی، ضعیف و فاجعهآمیز دانست.(3)از نظر کرزن این سیاست باعث میشود دستاوردهای بریتانیا در جنگ نابود شود، موقعیت سنتی بریتانیا در ایران از دست برود و این کشور در برابر خطر بلشویسم رها گردد. به این شکل کرزن راه خود را ادامه داد. او بر این باور بود که باید یک جدول زمانی برای خروج نیروهای بریتانیا از ایران در نظر گرفت و طبق آن جدول، حداقل عقبنشینی نیروهای نظامی را به تعویق افکند. مونتاگ با طرح کرزن موافق نبود، او بر این باور بود که نباید حکومت هند را متعهد ساخت تا نیمی از هزینههای جنگی بریتانیا در ایران را پرداخت کند. اما کرزن به اقدامات خود ادامه میداد.
کرزن بر موضع خود پای فشرد، به ویژه اینکه موقعیت بهتری هم پیدا کرد، در کنفرانس صلح پاریس از مطرح شدن دعاوی کشورهای غیرمتخاصم در جنگ جلوگیری کردند و این امر به نفع سیاست کرزن تمام شد، این موضوع باعث شد رعد مقالهای شدیداللحن علیه امریکا و بیانیه چهارده مادهای ویلسون منتشر کند و سیاست امریکا را در قبال ملل ضعیف چیزی جز عوامفریبی نداند. از نظر سیدضیاء دیگر برای ایران راهی باقی نمانده بود جز اینکه بتواند در چارچوب یک قرارداد همکاری با انگلستان منافع و استقلال خود را تضمین کند، زیرا معلوم شده است هیچ قدرتی از ایران حمایت نخواهد کرد. در ضمن قرائن و شواهدی وجود داشت که شاه از طرح این قرارداد حمایت خواهد کرد. ماجرا از این قرار بود که شاه در فوریه سال 1919 ابراز تمایل کرد به اروپا رود، کاکس تلاش نمود او را منصرف سازد اما بیفایده بود. شاه به ناگاه اعلام کرد تمایل دارد از اصلاحاتی چند به هزینه انگلیس حمایت کند. او گفت ابتدا باید به سفر اروپا رود، در غیاب او دولت زمینههای لازم را برای جلب موافقت عمومی با قرارداد مبذول خواهد داشت و خود او هم در اروپا از طرح حمایت خواهد کرد.(1)
کرزن با سفر شاه به اروپا مخالفت کرد. او بر این باور بود که احتمال پشیمان شدن شاه وجود دارد بنابراین تا در کشور اقامت دارد باید قرارداد را امضا کند. از سویی دولت ایران توصیه کرد انگلستان با نمایندگان اعزامی ایران برای شرکت در کنفرانس صلح پاریس به تفاهم برسد، اما بخشی از تقاضاهای هیأت از نظر اجرایی غیرممکن بود. هیأت ایرانی خواسته بود اولاً متفقین استقلال و تمامیت ارضی کشورشان را تضمین کند که این تقاضا بسیار معقول بود. ثانیاً زیانهای ناشی از جنگ از سوی عثمانی و روسیه ترمیم گردد، ثالثاً انگلستان با تجدید نظر در تعرفههای گمرکی موافقت نماید و رابعاً سرزمینهای از دست رفته ایران در جنگهای ایران و روس باز پس گرفته شوند. انگلستان در مورد موارد دوم و سوم حرفی نداشت، اما در مورد بند اول به شدت با دعوت دیگران به تضمین استقلال ایران مخالفت کرد. در مورد بند چهارم هم ابراز تمایلی به اظهارنظر به عمل نیامد، انگلستان میترسید با اعلام نظر خود در این زمینه راه
1) Cox to Curzon, Tehran, February 6/1919, Ibid.
را برای ورود ایران به کنفرانس صلح هموار سازد.(1)در واقع شواهدی به دست آمده بود که نشان میداد نظرات دولت انگلیس که به دولت ایران ارائه میشود، به نحوی به اطلاع هیأت ایرانی در کنفرانس صلح رسانیده میشود حال آنکه شخص وثوق مخالف این هیأت بود؛ به واقع وزرایی از درون کابینه اطلاعات لازم را در اختیار هیأت مزبور قرار میدادند؛ نیز گروهی در سفارت بریتانیا در مخالفت با سیاست رسمی دولت متبوع خود و همسو با حکومت هند انگلیس بر تنشها دامن میزدند.
درست در این شرایط بود که احمدشاه برای خروج از ایران از کرزن «اجازه» میگرفت و وزیر امور خارجة بریتانیا هم تعمداً در دادن پاسخ تعلل میورزید.(2)اما کاکس گزارش داد شاه با منویات انگلیسیها به شدت موافقت میکند و لازم است تا نوعی حسن نیت به او نشان داده شود، در اینجا کرزن تصمیم گرفت از مخالفت با سفر شاه به اروپا دست بردارد مشروط به اینکه قول دهد از تماس با کسانی که او عنصر نامطلوب مینامید خودداری ورزد. نیز شاه باید قول دهد تا وقتی مذاکرات صلح در پاریس جریان دارد به آن شهر نرود. از او خواستند قبل از ترک کشور به رئیسالوزرا اختیار تام دهد تا قرارداد را امضا کند، از این بالاتر احمدشاه باید قول میداد تا قبل از رسیدن به توافقی قابل قبول در مورد قرارداد، کشور را ترک نکند.(3)بدیهی است شاه به زشتترین وجه با این تقاضاهای تحقیرآمیز موافقت کرد.
در آوریل سال 1919 خبر رسید دولت ایران با انعقاد قرارداد موافق است و گفته است وقتی قرارداد به امضا رسید به مشاورالممالک انصاری وزیر امور خارجه و رئیس هیأت اعزامی ایران به کنفرانس صلح پاریس، اطلاع داده خواهد شد که مأموریت او خاتمه یافته است و به این شکل او را در برابر عمل انجام شده قرار خواهند داد. دیری نپائید که قراردادی که مشهور به قرارداد وثوقالدوله یا قرارداد 1919 شد به امضای وزیرمختار بریتانیا و دولت ایران رسید. طبق ماده یکم این قرارداد دولت انگلستان، تعهدات سابق خود را در مورد احترام به استقلال و تمامیت ارضی ایران تکرار کرد. طبق ماده دوم دولت انگلستان به خرج ایران مستشار به
کشور اعزام میکرد، طبق بند سوّم دولت ایران به خرج خود صاحبمنصبان و ذخایر و مهمات انگلستان را برای تشکیل ارتش متحدالشکل مورد استفاده قرار میداد. باید کمیسیونی از دو طرف تشکیل میشد تا تعداد این صاحبمنصبان و ذخایر و مهمات مورد نیاز را اعلام میداشت. طبق بند چهارم دولت انگلستان قرضة لازم برای اصلاحات لازم در بندهای دوم و سوم را در اختیار دولت ایران قرار میداد. بابت بازپرداخت این قرضه باید تضمینهای لازم از محل عایدات گمرکهای کشور و یا عایدات دیگری که در اختیار دولت ایران است داده میشد. واضح است منظور از عایداتی که در اختیار دولت ایران است، نفت نبود؛ زیرا اساساً تصمیمگیری در مورد نفت با طرف ایرانی نبود و انگلیسیها به میل خود هرگونه میخواستند در آن دخل و تصرف میکردند. تا زمانی که مذاکره در این زمینه ادامه داشت، دولت انگلیس برای انجام اصلاحات مذکور، وجوهی به طور مساعده در اختیار ایران میگذاشت.
طبق مادة پنجم دولتین انگلیس و ایران در مورد راهاندازی خطوط آهن موافقت کردند. انگلیسیها این موضوع را برای توسعه تجارت و جلوگیری از قحطی در کشور عنوان مینمودند. ماده ششم به این موضوع اشاره میکرد که دولت بریتانیا به طور اصولی و تا آنجایی که به او مربوط است، پیمانهای موجود بین دو کشور را مورد تجدیدنظر قرار دهد و آنان را با مقتضیات زمان حال بررسی نماید. این تجدیدنظر باید در کوتاهترین مدتی که هر دو دولت روی آن توافق میکردند انجام میشد. بر اساس ماده هفتم دولتین باید کمیتهای را برای تعیین تعرفه جدید گمرکی معین میکردند، ماده هشتم مقرر میداشت بریتانیا حمایت کامل خود را از دولت ایران برای عضویت در جامعه ملل به کار بندد.(1)غیر از این پیشنویس، دولت ایران قرارداد محرمانهای را با بریتانیا امضا کرد. طبق این قرارداد طرفین موافقت کردند هیچگونه دعوائی را علیه هم در مورد خسارات ناشی از جنگ مطرح نکنند. در برابر، دولت بریتانیا متعهد شد از دعاوی ایران برای دریافت خسارات مادی ناشی از جنگ در نتیجه عملیات دول متخاصم حمایت کند. به عبارتی انگلیس خود چیزی بابت خسارت نمیپرداخت ولی از ادعای خسارت ایران و بازپرداخت آن توسط روسیه و
1) Cox to Curzon, Tehran, April 10/1919, FO. 371/3860.
عثمانی، یعنی دو کشوری که دیگر عملاً دولتهای سابق آنها وجود نداشت؛ پشتیبانی میکرد! دولت ایران تقاضا داشت نسبت به تصحیح خطوط مرزی کشور در مناطقی خاص، اقدامات مقتضی صورت گیرد. بریتانیا قول داد تقاضاهای ایران را در این زمینه دریافت کند و آنها را مورد بررسی قرار دهد، بدیهی است در این زمینه هم هیچ قول قطعی داده نشد، زیرا تعیین خطوط دقیق مرزی به زیان انگلستان بود؛ به ویژه در مناطق شرقی کشور. نیز مقرر گردید بریتانیا در هر مورد ویژه بر اساس عدالت و مقتضیات، دولت ایران را در رسیدن به اهدافش یاری کند.(1)
بدون تردید بدترین مواد قرارداد همین دو بند بودند: اولاً این بریتانیا بود که جنگی ناخواسته را همراه با روسیه به ایران تحمیل نمود، روسیه با انقلاب اکتبر از مداخله در امور ایران برکنار شد و زمام امور کشور به دست انگلستان افتاد. عدم طرح دعاوی ایران در مورد خسارات ناشی از جنگ یک خیانت ملّی به حساب میآمد که در برابر آن عملاً هیچ چیزی جز وعده و وعید توخالی انگلستان نصیبش نمیشد. جنگ فقط باعث اشغال کشور نشد، بلکه به دنبال آن غارت منابع اقتصادی کشور، اراضی کشاورزی و گرسنگی را به ارمغان آورد که میلیونها انسان را به دیار عدم رهسپار کرد. به عبارت بهتر رسیدگی به مسئله خسارات ایران در جنگ میتوانست باعث طرح بحث جنایات جنگی انگلستان و دول اشغالگر دیگر شود. دیگر اینکه مسئله خطوط مرزی ایران باید به نحوی از انحا حل میشد تا کانونهای بحران خیز کشور از بین برود. اما در این مورد هم زمام امور در ازای وعدهای به انگلیسیها سپرده شد بدون اینکه تضمین عملی برای حل بلند مدت آن اتخاذ شود. اساساً بریتانیا اجازه نمیداد به این موضوع مهم و استراتژیک رسیدگی شود، زیرا این انگلیسیها بودند که خطوط مرزی را تعیین نموده و همیشه هم کانون بحرانی را در مرزهای کشور افروخته نگه میداشتند. موضوع مهم این بود که تصمیمات یادشده همه در شرایطی گرفته شد که نمایندگان مردم بر آن نظارتی نداشتند؛ یعنی مجلس وجود نداشت. بنابراین از نظر حقوقی هم این قول و قرارها فاقد ارزش بودند. تلاش برای جلوگیری از تشکیل مجلس که خیانتی عظیم به شمار میآمد در کارنامه گروه افراطی این دوره ثبت است، آنان هرگز نگذاشتند آرامش در کشور
1) Ibid.
برقرار شود و اوضاع به روال عادی برگردد، تبعات چنین اعمال خیانتباری اینک خود را نشان میداد.
کافی است توجه کنیم که در طول حدود پنج سال از 1914 تا 1919 شانزده کابینه در ایران ظهور کردند و هر کدام بعد از مدتی ساقط شدند. ظهور و سقوط پی درپی کابینهها عمدتاً ناشی از بحرانسازی طیف افراطی سیاستمداران این زمان بود که یک سر آن را وزرا و نمایندگان بیکفایت و سوی دیگر آن را جوخههای ترور تشکیل میدادند. نکته این است که کاکس برای حل بحران و برای اینکه خود را مدافع منافع ایران نشان دهد، تدبیری بیاساس اندیشید. او پیشنهاد کرد بخشی از سرزمینهای قفقاز یا آسیای میانه و یا نواحی مرزی ایران و عثمانی به ایران داده شود. وی بر این باور بود که الحاق این سرزمینها به ایران در عین اینکه منافاتی با مسئله حق تعیین سرنوشت ندارد، میتواند بخشی از خساراتی را که روسیه و عثمانی به ایران وارد کرده بودند جبران نماید.(1)بدیهی است آنان به این سئوال پاسخ ندادند که اگر قرار است دعاوی کهنه مطرح گردد چرا نباید از افغانستان شروع کرد، چرا نباید حق حاکمیت مجدد ایران را بر هرات مورد بحث قرار داد و چرا نباید از انگلستان خواست دست از تحریکات خود در بحرین بردارد؟ انگلیسیها اینگونه وانمود میکردند که خسارات جنگ فقط ناشی از عملیات روس و عثمانی در ایران بوده است، آنان هرگز به مداخلات نامشروع خود اشارهای نکردند، آنان نگفتند که بخش عظیمی از قتل و غارت مردم به دلیل مداخلات بریتانیا در امور ایران بوده است، گرسنگی و مرگ و میر یکی از مهمترین آفات دخالت قدرتهای بزرگ و از جمله انگلستان در مقدرات امور ایران بود. به عبارت بهتر آنان در لفافهای عوامفریبانه همهچیز را به مداخلات روس و عثمانی تقلیل دادند و نگفتند که انگلیس در مداخلات روسها تا چه اندازه ذیمدخل بوده است، مگر روسیه کلیّة عملیات خود را در ایران بعد از مشروطه با انگلستان هماهنگ نمیکرد و مگر قراردادهای اسارت بار 1907 و 1915 بدون مشارکت انگلیس انجام شده بود؟ مگر خود ادوارد گری نگفته بود حمله روسها به ایران در واپسین روزهای عمر مجلس دوم با هماهنگی بریتانیا صورت گرفته است و مگر تشکیل پلیس جنوب و حمایت بدون چون
1) Ibid.
و چرای انگلستان از افرادی مثل خزعل، مصداق مداخله در امور کشورهای دیگر نبود؟ به هر حال کسی نبود این سئوالات را مطرح سازد و اگر هم بود به نحوی از انحا به جای دیگری از کانونهای قدرت بریتانیا وصل بود.
کرزن به طور اصولی با قراردادی که کاکس با دولت ایران بسته بود، مخالفت نکرد، اما طبق ماده دوم قرارداد دولت بریتانیا هر تعداد مستشار که لازم میدانست میتوانست به ایران بفرستد. کرزن در درجه نخست خواست تعداد مستشاران مشخص شود و دوم اینکه تذکر داده شود این مستشاران به ویژه مستشاران مالی در خدمت دولت بریتانیا خواهند بود و نه دولت ایران. کرزن نوشت با پرداخت پول به دولت ایران مخالف نیست، اما باید این پول جزیی از طرح اصلی قرارداد باشد. از این بالاتر کرزن به فکر حفظ منافع کشور خود بود، به همین دلیل نمیخواست خود را درگیر موضوعاتی مثل تعهد به حمایت از دودمان قاجار کند. لازم به یادآوری است، احمدشاه در ازای موافقت با قرارداد 1919 از انگلستان خواست ادامه سلطنت دودمان قاجار را بر ایران تضمین کند، یعنی شاه ایران به جای تأکید بر مردم ایران به منظور دوام سلطنت دودمان خود، به قدرتی خارجی روی آورد. طنز تاریخ این بود که در دوره فتحعلی شاه و به هنگام عقد عهدنامه ترکمانچای، اجداد احمدشاه همین تقاضا را از روسیه کرده بودند. بحث حمایت روسها از سلطنت قاجار در نسل عباسمیرزا یکی از مواد عهدنامة ترکمانچای بود؛ اینک احمدشاه میخواست با انعقاد قراردادی دیگر این بار از انگلیس ضمانت دوام سلطنت خود و خاندانش را مطالبه نماید.
کرزن این سیاستمدار زیرک، میدانست قرارومدارهای محرمانه در ایران، یا زود علنی میشوند و یا اینکه به هر حال با مخالفت روبرو میشوند. باید توجه داشت اصل قرارداد 1919 اعتبار قانونی نداشت، زیرا در غیاب مجلس منعقد شده بود. کرزن صریحاً خاطرنشان ساخت دولت انگلیس خود را متعهد به حفظ همیشگی دودمان قاجار نمیداند و یا با پرداخت مادامالعمر پول به شاه موافق نیست. نیز اگر قرار است پانصد هزار تومان مبلغ پیشنهادی، به طرف ایرانی پرداخت شود، باید آن را پیشپرداخت وام مورد نظر محسوب کرد.(1)کاکس هوشمندانه پاسخ داد بهتر است این پانصد هزار تومان
1) Curzon to Cox, London, April 17/1919, Ibid.
جزو وام به حساب نیاید زیرا در آن صورت جزو محاسبات دولتی بریتانیا منظور خواهد شد و طرفهای ایرانی که پول دریافت کردهاند دچار دردسر خواهند گردید.(1)وی پیشنهاد کرد مثلاً از شرکت نفت انگلیس و ایران خواسته شود مبلغی پول برای اجرای این قرارداد در اختیار دولت ایران قرار دهد، کرزن با این پیشنهاد مخالفت کرد زیرا نمیخواست شرکت مزبور را درگیر این موضوع کند، مهمتر اینکه لانسلوت اولیفانت(2)تذکر داد بعید است خزانهداری با پرداخت این پول موافقت نماید.(3)
وزارت خارجه توضیح داد پرداخت پانصد هزار تومان به ایران دردسر ایجاد خواهد کرد، زیرا اگر قرار باشد طبق قرارداد، وزارت مالیه ایران تجدید سازمان یابد، آنگاه کسانی که بعد خواهند آمد میپرسند این پانصدهزار تومان کجا رفته است و کل نقشه نقش بر آب خواهد شد.(4)کاکس با این نظر موافق نبود و پیشنهاد کرد مبلغ یادشده به عنوان مساعده به دولت ایران پرداخت گردد. بالاخره هم بخشی از این پول را برای ساکت کردن مخالفان در اختیار دولت وثوق قرار دادند. اما انگلیسیها بعد از امضای قرارداد و بعد از اینکه این قرارداد ناکام ماند، اینگونه تبلیغ کردند که گروه سه نفره مبالغی رشوه دریافت داشتهاند تا آن را امضا کنند؛ اما واقعیت چیز دیگری است. سخن در این نیست که گروه مزبور پولی دریافت نکرد، سخن این است که این پول به واقع بخشی از قسط اول وامی بود که باید به ایران داده میشد. انگلیسیها بعد از اینکه قرارداد به هم خورد، برای بدنام ساختن طرف ایرانی خود به این پول اطلاق رشوه کردند، هیچکس هم نتوانست اثبات کند شخص وثوق برای انعقاد این قرارداد رشوهای ستانده است. دیگر اینکه سخن طرف ایرانی این بود که گروهی با انگیزههای شخصی نام عملیات خود را اقدامات میهنپرستانه گذاشتهاند. بسیاری از اینان به واقع در صدد به دست آوردن پول هستند. دولت ایران مطلع است که به محض آفتابی شدن قرارداد، این گروه ساکت نخواهند نشست و سر و صدا خواهند کرد، برای ساکتتر کردن آنان دو راهحل وجود دارد: سرکوب و
تطمیع. از نظر دولت ایران بهتر است بریتانیا پولی در اختیار دولت ایران قرار دهد تا این مخالفین را از بیدردسرترین راه ساکت کند؛ بدون تردید پولی که در ابتدا انگلیسیها به دولت ایران دادند به این منظور پرداخت کرده بودند.
وثوقالدوله اقدام خود در عقد قرارداد 1919 را نه تنها خیانت نمیدانست بلکه آن را خدمتی به کشور عنوان میکرد. او میگفت یگانه هدفش حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران بوده است. وثوق سالها بعد گفت از سال 1295 یعنی دومین سال جنگ اول جهانی، به این نتیجه رسیده بود کشور ورشکسته است و راه نجاتی جز همکاری نزدیک با بریتانیا وجود ندارد. او میگفت درآمدهای کشور صرف پرداخت بدهیهای شاهان قاجار میشد، منبع درآمدی جز عواید حاصل از گمرکها وجود نداشت و او باید به نحوی از انحا مشکل خزانه تهی را حل و فصل میکرد. در آن سال او رئیسالوزرای کشور بود. بار دوم که به سال 1297 رئیسالوزرا شد، وضعیت آینده جنگ معلوم بود؛ معلوم بود انگلستان کشور پیروز میدان است و باید به نحوی از انحا با آن کنار میآمد.(1)نکته دیگر اینکه برخلاف مشهورات، قرارداد 1919 هرگز مخفی نبود، این قرارداد درست قبل، حین و بعد از انعقاد برای دستاندرکاران کشور شناخته شده بود، بنابراین اینگونه نبود که طرحی مخفی تهیه شده باشد و بعد از لو رفتن آن نقشهها همه نقش بر آب شده باشد. واکنشها علیه قرارداد چه در ایران و چه خارج کشور، آن هم چند روزی بعد از انعقاد قرارداد، خود بهترین گواه بر این است که چیزی برای مخفی نگاه داشتن وجود نداشته است.
معمولاً تصور میشود مخالفت با قرارداد وثوقالدوله از ایران شکل گرفت، واقعیت امر خلاف این است؛ نخستین زمزمههای مخالفت با قرارداد از خود انگلستان شروع شد و دامنة آن به ایران و امریکا و فرانسه هم کشیده شد. هر کس به دلیل خاص خود با این قرارداد مخالف بود، امریکاییها از بسط تسلط انحصاری بریتانیا بر اقتصاد ایران شکوه داشتند، فرانسویها هم منافع اقتصادی خود را مد نظر
1) مذاکرات مجلس شورای ملی، 29 شهریور 1305.
قرار میدادند، اما مهمترین مخالف قرارداد 1919 در انگستان نایبالسلطنه هندوستان لرد چلمسفورد بود.
لرد چلمسفورد کیست؟ ویسکونت چلمسفورد در دوازدهم اوت 1868 در لندن به دنیا آمد. او فرزند بزرگ فردریک اگوست تسیگر دومین لرد چلسمفورد بود که غیر از او چهار فرزند دیگر هم داشت. مادر او آدریا فینی(1)نام داشت که دختر بزرگ سرلشکر جان هیث(2)یکی از افسران ارتش بریتانیا در بمبئی بود. فردریک جان تحصیلات خود را در آکسفورد به پایان رسانید، به سال 1914 بعد از اینکه یک دوره مشاغل مختلف را تصدی نموده و مدتی هم در استرالیا به کار اشتغال داشت، به هندوستان رفت. دو سال بعد یعنی در سال 1916 نایبالسلطنه هند شد، در این زمان او فقط چهل و هفت سال داشت. بعد از پنج سال نیابت سلطنت امپراتوری بریتانیا در هندوستان، به سال 1921 به لندن بازگشت و در دانشگاه به تدریس پرداخت. سه سال بعد، هنگامی که رمزی مکدونالد رهبر حزب کارگر برای مدتی کوتاه سمت نخستوزیری را به دست گرفته بود، لرد اول دریاداری شد. چلمسفورد پنج سال بعد یعنی به سال 1929 بار دیگر به مشاغل دانشگاهی خود بازگشت. در همه منابع انگلیسی ذکر شده که چلمسفورد درست نقطه مقابل لرد کرزن بود.(3)
چلمسفورد نایبالسلطنه هندوستان با مونتاگ وزیر امور هندوستان همسو بود. آنها به سال 1918 درباره وضعیت هند گزارشی تهیه کرده بودند که به گزارش مونتاگ- چلمسفورد شهره شد. طبق این گزارش بریتانیا باید اصلاحاتی را در قانون اساسی هندوستان صورت میداد. هدف این اصلاحات اعطای خودمختاری به مردم هندوستان بود که هدف اصلی سیاست این دو تن به شمار میآمد. آنان توصیههای خود را در قانون اساسیای که بریتانیاییها برای هندیها تدوین کرده بودند گنجانیدند و به این شکل زمینه را برای انتخاب اکثریت پارلمانی در کلیه مجالس قانونگذاری هند فراهم ساختند. با این وصف مالیه و پلیس هند همچنان در اختیار بریتانیا قرار میگرفت.
به هر حال چلمسفورد بر این باور بود که کاکس در زمینهسازی انعقاد قرارداد 1919 بیش از اندازه تندروی کرده است و حامیان اصلی قرارداد یعنی وثوقالدوله رئیسالوزرا، نصرتالدوله فیروز و اکبرمیرزا صارمالدوله با این طرح بیش از اندازه لازم وابسته به انگلستان شناخته شدهاند؛ او یادآوری کرد که این تیم سه نفره از اعتماد مردمی بیبهرهاند.(1)با اینکه گفته میشد فیروز بابت قرارداد از انگلیسیها رشوه ستانده است، اما کاکس در نامهای به کرزن خاطرنشان ساخت، گرچه میتوان به وی اعتماد کرد، اما به واسطه سلیقه شخصی و «تمایل شدیدش» به فرانسویها پیش از اینکه وی به فرانسه رود، چند روزی در لندن نگاهش دارند تا تحت تأثیر تحریکات فرانسویها واقع نشود.(2)
از آن سوی قرارداد 1919 برای دولت دمکرات ویلسون تبعات ناگواری به دنبال داشت. او تلاش میکرد تا اکثریت سنای امریکا را که از جمهوریخواهان تشکیل شده بود، وادارد تا امریکا به جامعه ملل ملحق شود؛ اما درست در چنین لحظاتی انگلستان با قرارداد 1919 نشان داد میخواهد بر ایران تسلط یابد. جمهوریخواهان این قرارداد را نمونهای گویا از عوامفریبی انگلستان و فرانسه دانستند. سناتورهای امریکایی در سخنرانیهای خود این قرارداد را به مثابه تحتالحمایگی ایران تلقی کردند و سخنان آتشینی علیه این مناسبات به زبان آوردند.(3)سناتور ایالت ماساچوست هنری کابوت لاج(4)که رهبری فراکسیون ضد جامعه ملل را بر عهده داشت، کاری کرد تا این قرارداد در اسناد کنگره چاپ شود و نمایندگان کنگره این سند «خیانت بریتانیا» را بررسی نمایند. سناتور ایالت آیداهو، ویلیام برا(5)گفت قرارداد 1919 نشان میدهد انگلستان، ایران را ضمیمه خود کرده است و اگر امریکا به جامعه ملل بپیوندد، باید روزی که ایران درصدد به دست آوردن آزادی خود از انگلیس برمیآید، علیه ایران وارد جنگ شود.(6)
در حالیکه کاکس و کرزن سرگرم رد و بدل کردن نامهها و تلگرافهای محرمانه بودند، حکومت هند از اینکه نظرات مقامات آن حکومت، مورد توجه قرار نگرفته ابراز تأسف کرد. به واقع نخستین حملات علیه قرارداد از سوی حکومت هند انگلیس و مقامات آن کشور روی داد. طرفهای ایرانی امضا کننده قرارداد گفته بودند انگلستان باید تضمین دهد اگر قرارداد با مخالفت عمومی مواجه گردید و اجرا نشد، به آنان پناهندگی سیاسی اعطا شود. مقامات حکومت هند، وزارت خزانهداری، ستاد کل ارتش انگلستان، نایبالسلطنه و در یک کلام مخالفین حقیقی و حقوقی قرارداد تضمین خواستن مقامات ایران در صورت ناکام ماندن قرارداد را دلیلی بر سست بودن بنیان آن دانستند، آنها میگفتند نباید به این گروه امید بست. از سویی حکومت هند نگران این موضوع بود که طرح کاکس مانع از عقبنشینی به موقع نیروهای بریتانیایی مقیم ایران شود. نیروهایی که بودجه هنگفتی بر اقتصاد بعد از جنگ بریتانیا تحمیل میکردند. لرد چلمسفورد نایبالسلطنه هند توضیح داد اگر این طرح اجرا شود احتمال استفاده از نیروهای مستقر در هند برای بسط تسلط انگلستان بر ایران و تضمین اجرای قرارداد، افزایش مییابد، اما اولاً احساسات ضدانگلیسی در بین مسلمانان هند و مصر رو به افزایش است، ثانیاً وضع افغانستان بیثبات شده است؛ به همین دلیل زمان حاضر زمانی بس خطرناک برای تجربه چنین امر خطیری است.(1)نکتة جالب این است که درگیری لفظی بر سر مسئله ایران و قرارداد 1919، همه و همه از سوی کسانی بود که یا اینک در هند مسئولیت داشتند، مثل چلمسفورد و مونتاگ؛ و یا پیشتر در این حکومت برای کشور خود خدمت کرده بودند، مثل کاکس و کرزن.
خزانهداری در مه آن سال پذیرفت حداکثر همان کمک هزینهای را که دولت انگلیس به ایران میپرداخت تا مدت کوتاه دیگری ادامه دهد. کرزن توانسته بود به هر نحو شده موافقت مونتاگ را هم به دست آورد، اما آیا موفق میشد خزانهداری را هم متقاعد سازد تا بدون قید و شرط از قرارداد دفاع کند؟ در کنفرانس بین وزارتی(2)
که کرزن به جای کمیتة شرق تأسیس کرده بود، بحثی مفصل راجع به ایران درگرفت. کرزن در این کنفرانس گفت ایران در موقعیتی استثنایی واقع شده و بعد از جنگ در موقعیتی مهمتر قرار گرفته است. از نظر او در خاورمیانة بعد از جنگ، ایران بین هند و بینالنهرین واقع شده بود که هر دو زیر سیطرة بریتانیا قرار داشتند. با این توضیح او خاطرنشان کرد لازم است در ایران ثبات و آرامش برقرار گردد. تا زمانی که کنفرانس صلح پاریس متوجه مسئله ایران نشده است باید موضوع را در راستای منافع بریتانیا حلوفصل نمود و توصیه کرد با این مسئله تنگنظرانه و کوتهبینانه برخورد نشود.(1)اینک مونتاگ ظاهراً با کرزن روی موافقت نشان میداد، اما حکومت هند همچنان سرسختی نشان میداد و میگفت نباید نیمی از هزینههای دولت ایران را انگلستان بپردازد. کرزن توانسته بود با جلب رضایت مونتاگ به واقع موقعیت حکومت هند را تضعیف کند، لیکن موضوعی دیگر اذهان را به خود مشغول میداشت: ایران چه تضمینی میتوانست در قبال وام دریافتی برای بازپرداخت آن بدهد؟
گروه سه نفره، ضمانت اجرایی بازپرداخت وام را گمرکهای سیستان، کرمانشاه و آذربایجان قرار داد، اما هنوز امیدوار بودند بتوانند مساعدهای دریافت نمایند. وقتی این تضمین داده شد، وزارت خزانهداری پذیرفت یک وام دو میلیون پوندی در اختیار دولت ایران قرار دهد و ضمانت بازپرداخت آن عواید گمرکهای فوق باشد. اما یک شرط به این مسئله اضافه شد، باید حکومت هند نیمی از این مبلغ را پرداخت میکرد. بالاخره چلسمفورد هم ناچار شد با این قرارداد هر چند به صورت ظاهری موافقت کند. او هشدار داد امیدوار است مسئولیت دولت بریتانیا با توجه به عدم اطمینانی که نسبت به اجرای قرارداد وجود دارد، از این بیشتر نشود.(2)
ماه ژوئن به مذاکرات مالی گذشت، مقرر شد به وام پرداختی سالیانه هفت درصد بهره تعلق گیرد، بازپرداخت وام در یک مدت بیست ساله انجام شود و در نهایت اینکه ایران بازپرداخت وام را با اتکا به مساعدههای بریتانیا انجام خواهد داد. در ماه ژوئیه
قرارداد آماده امضا بود. کرزن به کاکس اجازه داد قرارداد را امضا کند، به شاه بگوید تا زمانی که طبق مفاد قرارداد و در تطابق با سیاست بریتانیا گام برمیدارد از حمایت این کشور بهرهمند خواهد بود و مهمتر اینکه بریتانیا در صورت لزوم به گروه سه نفری پناهندگی اعطا خواهد کرد.(1)این همان موضوعی بود که باعث میشد حکومت هند و دوایر مرتبط با آن نسبت به امکان اجرای قرارداد تردید کنند. آنان پیشتر گفته بودند اگر وزرای مربوط آنقدر از اجرای قرارداد وحشت دارند که بیم تبعید خود را میدهند، پس هیچ ضمانت اجرایی نسبت به اعمال آن وجود ندارد.(2)
کرزن پذیرفت برای اجرای قرارداد مبلغی بابت پیشپرداخت بدهد، اما گفت فقط حاضر است مبلغ پنجاه هزار تومان معادل بیست هزار پوند پرداخت کند. گروه سه نفره استدلال کردند این مبلغ بیشتر برای اجرای قرارداد مضر است تا نافع، زیرا کسانی را که مایل به دریافت پول برای سکوت هستند ارضا نمیکند و تولید اشکال خواهد نمود. اینان میگفتند بهتر است دولت بریتانیا چیزی نپردازد تا اینکه مبلغی ناچیز پیشنهاد کند، زیرا در غیر آن صورت نمیتوان به دستاویز نکات مثبت قرارداد، به گونهای دریافت مبلغ ناچیزی پول را توجیه کرد. اگر انگلیسیها میخواهند بدون دردسر این قرارداد تصویب شود باید مبلغ زیادتری پرداخت کنند. کاکس به کرزن اصرار کرد مبلغ مورد تقاضای گروه سه نفره را بپردازند، اما کرزن گفت پولی را که طرفهای ایرانی میخواهند معادل دویست هزار پوند است، یعنی ده درصد مبلغ قرارداد؛ این نه تنها زیادهخواهی است بلکه فساد است. او نوشت هر کاری میکند این مطلب به مغز کاکس فرو نمیرود.(3)
London, July 17/1919, FO. 371/3861.
اما بالاخره ناچار شدند مبلغ یکصدوسی و یکهزار پوند پرداخت کنند. بیستوهفتم جولای کاکس قرارداد را با ضمائم آن برای وزارت خارجه ارسال کرد، بعد از انجام تغییرات جزیی روز چهارم آگست آن سال اداره امور هند هم قرارداد را تصویب کرد، سپس خزانهداری هم قرارداد را به تصویب رساند. روز نهم آگست قرارداد به امضا رسید، کرزن از این بابت مست غرور بود و سر از پا نمیشناخت. اما کرزن به یک موضوع توجه نکرده بود: طبققانون اساسی باید قرارداد به تصویب مجلس میرسید، برای انعقاد مجلس هم زمان طولانی نیاز بود. از سویی مخالفین وثوق نمیگذاشتند مجلس تشکیل شود و به هر نحو ممکن در راه انعقاد آن سنگ اندازی میکردند. با این وصف مخالفین او این توانایی را داشتند که در این مدت که البته اندک هم نبود؛ نیروهای خود را سازمان دهند و علیه آن وارد میدان شوند.
مخالفین وثوق یا با او مسئله شخصی داشتند، یا منتظر دریافت پول بودند و یا اینکه همسو با حکومت هند انگلیس اجرای قرارداد را برنمیتابیدند. اینان اغلب مخالفین قرارداد را تشکیل میدادند، اما عدهای از رجال خوشنام هم بودند که از موضع حمیت ملّی و دینی با قرارداد به مخالفت برخاستند و عجب اینکه این افراد همیشه مورد بغض و عداوت همان گروه افراطی قرار داشتند، نمونه بارز این افراد، سیدحسن مدرس بود. در سطح بینالمللی هم امریکا و فرانسه وارد میدان شدند و این قرارداد را سند اسارت و استعمار ملّت ایران دانستند؛ هر چند در پشت این الفاظ رقابتهای امپریالیستی نهفته بود، زیرا امریکاییها بلافاصله خاطرنشان کردند بریتانیا با این قرارداد، کلیه منابع نفتی ایران را به روی امریکاییان بسته است.
لرد ادوین مونتاگ وزیر امور هندوستان یکی از مخالفین پا بر جای قرارداد بود. او برای تحکیم نفوذ انگلستان در ایران طرح دیگری در ذهن داشت، میگفت انگلستان نباید به این شیوه خود را درگیر مسائل ایران کند بلکه باید به دعوت خود ایرانیان زمام امور کشور را به دست گیرد. او نظریة دیگری هم طرح کرد: باید منتظر ماند تا کنفرانس صلح ورسای قیمومیت بر ایران را به انگلستان واگذار کند. کرزن تردید داشت که کنفرانس صلح به این معادله تن در دهد. اختلاف دیگر این بود که مونتاگ معتقد بود «مسئله ایران» باید به حکومت هند بریتانیا محول شود. مسئله روشن بود: مونتاگ به عنوان وزیر امور هندوستان با وزیر خارجه درآویخت تا حوزه اقتدار وزارت تحت مسئولیت خود را بسط و گسترش دهد. البته مقداری اختلافات شخصی بین دو رجل سیاسی هم در بین بود؛ اختلافی که به طور سنتی بین دستگاه رسمی دیپلماسی بریتانیا یعنی وزارت امور خارجه انگلستان و وزارت امور هندوستان وجود داشت.
علت اصلی مخالفتهای خود بریتانیاییها با قرارداد 1919 چه بود؟ در این زمینه هارولد نیکولسون و سر رونالد شی زندگینامهنویسان رسمی لرد کرزن دیدگاههای
مشابهی ابراز کردهاند که ماهیت مخالفتها را نشان میدهد. اینان صریحاً نوشتهاند، قرارداد غیر از وام دو میلیون پوندی، هزینههای دیگری هم بر دولت انگلستان تحمیل میکرد. به روایت آنها بریتانیا اگر میخواست با سرمایه خود، ایران را در مدار منافع خویش نگهدارد، باید سالی سی میلیون پوند خرج میکرد. این هزینه مشتمل بود بر نگهداری نیروهای نظامی در شمال و جنوب ایران، کمکهای نقدی و غیرنقدی و نیز هزینههای گوناگون دیگر. حکومت هند انگلیس بیم داشت این هزینهها یا بخشی از آن به گردن او بیفتد. طلیعة قرارداد هم همین را نشان میداد، زیرا مقرر شده بود پنجاه درصد وام مورد نظر را این حکومت تقبل نماید. بدیهی است چلمسفورد با این موضوع هم مخالفت داشت، چه رسد به اینکه هزینههای دیگری را به گردن گیرد. در خود انگلستان هم این طرح بازتاب نامطلوبی داشت. وزارت خزانهداری از نرخ بیکاری در انگلستان مقارن با سال کودتا، سخن به میان میآورد و اینکه تعداد بیکاران به دو میلیون تن رسیده است. کابینه جنگی لوید جورج حتی نتوانسته بود بخشی از تعهدات داخلی خود را در برابر شهروندان انگلیسی انجام دهد. در این زمان کارشناسان اقتصادی و مخالفین سیاستهای کرزن در ایران پیشبینی میکردند دولت بریتانیا برای جبران عقبماندگی خود در اجرای طرحهای اقتصادی باید سالانه دهها میلیون پوند صرفهجویی کند. حتی پیشنهاد میشد وزارتخانههای متصدی مسائل نظامی در یک وزارتخانه ادغام شوند تا به این شکل حداقل چهار و نیم میلیون پوند در سال صرفهجویی اقتصادی شود. میگفتند عراق که اینک زیر سیطرة تمام عیار بریتانیا قرار داشت، سالانه حدود سی و پنج میلیون پوند هزینه به دولت انگلیس تحمیل میکند، در این شرایط چگونه میتوان تعهداتی مثل قرارداد 1919 را انجام داد؟ سناریوی بریتانیاییهای مخالف قرارداد این بود که هم در ایران و هم در عراق دو دولت دستنشانده استقرار یابند تا بدون تحمیل کوچکترین هزینه نظامی و پرسنلی بر دولت بریتانیا در مدار این کشور قرار گیرند، به این شکل بود که ابتدا دولت دستنشانده عراق را به پادشاهی ملک فیصل از فرزندان شریف مکه مستقر کردند و آنگاه نوبت به ایران رسید که با کودتای سوّم اسفند زمینههای این حکومت را فراهم آوردند و بالاخره رضاخان را به اریکة سلطنت برکشیدند. این نکتهای است که به صراحت در برخی کتابهای خاطرات آمده است. به طور مثال حسن اعظامقدسی صریحاً نوشته است
حکومت هند و نایبالسلطنه آن، خواسته است در ایران حکومتی روی کار آید که اولاً نظم و ثبات را برقرار سازد، در معاهدة نفت تجدیدنظر کند، تمرکز قوای نظامی و سیاسی را انجام دهد، نفوذ روحانیان را در جامعه ضعیف نماید و کار را به دست «مردان جوان فرومایة بیایمان و تعصب» بسپارد.(1)
در آن زمان کرزن خواستار حفظ دائم نفوذ بریتانیا بر ایران بود و این سیاست بعد از جنگ او را رقم میزد. وزارت جنگ هم خواستار این بود که ایران به شدیدترین نحو ممکن کنترل شود، در این بین تفاوتی ظریف بین سیاستهای لرد مونتاگ و کرزن بروز کرد. او هم با تسلط بیچون و چرای بریتانیا بر ایران موافق بود، اما رویکرد کرزن را مثبت ارزیابی نمیکرد. تفاوت در این بود که مونتاگ مخالف کنترل مستقیم ایران بود، او ترجیح میداد در ایران دولتی استقرار یابد که به خودی خود حافظ منافع بریتانیا در این منطقه حساس خاورمیانه باشد، او به درستی اتخاذ سیاستهای کهنه شدة امپریالیستی را در پایان دهه دوم قرن بیستم مناسب ارزیابی نمیکرد. بهواقع همان اختلافی که بر سر قرارداد 1907 بروز کرده بود،(2)اینک در قالبی دیگر خود را به نمایش میگذاشت. با این وصف این کرزن بود که برنده نهایی شد. او از طریق کمیته شرق با روش دیکتاتورمآبانه خود طرح خویش را که نوعی قیمومیت بر ایران بود، به زور به دیگران تحمیل کرد و از آن به بعد دکترین او سیاست نگاه به ایران وزارت خارجه را ترسیم نمود.
با این وصف در کمیتة شرق آشوبی به پا شد. ژنرال مک دوناگ، نماینده وزارت جنگ از طرح کرزن برای تسلط تمام عیار بر ایران به هر نحو ممکن حمایت کرد. او گفت باید از نظر مالی و نظامی بر این کشور تسلط یافت. همیلتون گرانت، وزیر امور خارجه حکومت هند انگلیس توضیح داد بریتانیا نباید در آن شرایط بعد از جنگ تعهدات مالی و نظامی روزافزونی در خاورمیانه برای خود تعریف کند. او شکلگیری ناسیونالیسم در مناطق خاورمیانه را به رخ دیگران کشید و از احساسات مسلمانان هندی برای تجدید خلافت سخن به میان آورد. او بر این باور بود که به
جای سیاست «مشت آهنین» کرزن، سیاست پیشبرد اهداف بریتانیا از طریق «دستکش مخملین» ترویج گردد. مونتاگ بر این باور بود که باید به احترام مسلمانان هندوستان، با ترکهای عثمانی به خوبی رفتار شود.(1)
این عقیده منحصر به مونتاگ نبود، لرد لمینگتون که برخلاف او صهیونیست متعصبی به شمار میآمد همین دیدگاه را به نوعی دیگر سرلوحه کار خود قرار داده بود. او حتی خیلی پیشتر از موضوع قرارداد 1919، در مکتوبی به تاریخ 12 ژانویه 1912، چند روزی بعد از حملة روسیه به ایران و شکلگیری آن فجایع دردناک؛ خطاب به مجلس لردها نوشت اینک آلمانیها با شادی مشکلاتی را که برای بریتانیا فراهم آوردهاند نظاره میکنند، «مسلمانهای عالم خیره با کمال وحشت به خیالات ما متوجه هستند، خیالات ما برای حفظ معاهده انگلیس و روس تیره شد، اگر دولت ایران استقلال خود را طوری نگاه بدارد که عایقی مابین دو مملکت گردد به مراتب بهتر از این است که به مخاطرات افتاده و دولت روس در طهران اقتداری پیدا نماید.»(2)اینک وضعیت بریتانیا در ایران بهتر از هر زمانی در تاریخ روابط دوجانبه ارزیابی میشد. روسیه از صحنه رقابت با بریتانیا خارج شده بود، با این وصف سیاست دستکش مخملین و پیشبرد اهداف در لفافهای از شعارهای بشردوستانه بهتر میتوانست مفید فایده واقع شود؛ به ویژه زمانی که روسهای انقلابی قلوب را مسخر کرده بودند، باید این سیاست بیش از پیش در دستور کار قرار میگرفت.
از آن طرف شاید مونتاگ تصور میکرد با دست اندازی روسها به بالکان و چشمانداز افق پیش روی که دستیابی روسها به تنگه داردانل بود، وضعیت بریتانیا روز به روز بدتر میشود. دستاندازی روسیه به شمال ایران هم به همین دلیل مورد مخالفت این تیم از هیأت حاکمه انگلیس واقع میشد. بهواقع دستاندازیهای روسیه در شمال ایران تهدیدی علیه عثمانی هم به شمار میرفت، کما اینکه تحرکات روسیه در کشورهای بالکان بر ضد عثمانی، که بالاخره منجر به بروز جنگ اول جهانی شد؛ حوادث منتظر را قریبالوقوع ساخت.(3)هارولد نیکلسون زندگینامهنویس کرزن بر این
باور است که ادوین مونتاگ روانشناسی شرقیها را که همانا تسلیم شدن به امر واقع است درک نمیکرد، وی مونتاگ را متهم میکرد که سرشت پان اسلامیسم رایج در عثمانی را نمیفهمید،(1)به عبارت بهتر مونتاگ نمیدانست که نباید این احساسات را به چیزی گرفت، بلکه باید در برابر این گرایشها بیتفاوتی پیشه کرد، باید کار خود را انجام داد و آنگاه شرقیهای تسلیمطلب بهواقعیت تن میدهند. این مطالب که از قلم نیکلسون تراوش کرده، بهواقع مبین دیدگاههای لرد کرزن است. زندگینامهنویس رسمی کرزن، با این واژهها مونتاگ را تحقیر و کرزن را تمجید کرده است.
در ارتباط با مسئلة عثمانی، مونتاگ و دوستانش به لوید جورج فشار وارد آوردند تا از بر هم زدن دستگاه خلافت دست بردارد. کرزن میگفت خلافت عثمانی امری است تصنعی، به دید او با اندیشه پان اسلامیسم باید از راه شکست دادن ترکیه وارد چالش شد و نه با «تسلیم بیمورد به فشار مسلمانان.» به عبارت بهتر کرزن بر این باور بود که باید در برابر جنبش احیای خلافت که در عثمانی رواج داشت، قدرت بریتانیا را نشان داد. کرزن بر این باور بود که همة مراحل اعمال سیاسی را باید از طریق زور پیش برد، اما نرمش را برای جایی نگه داشت که سیاست مثمرثمر نیست. کرزن و تیم همراهش برای پیشبرد اهداف خود به منظور خاتمه بخشیدن همیشگی به تشکیلات خلافت، از سیاست شناخته شده تفرقه بینداز و حکومت کن استفاده کردند. آنها توانستند با وعدههایی شریف مکه را بر ضد خلافت عثمانی تحریک کنند؛ به او قول دادند کلیه سرزمینهای عربی را به وی خواهند داد تا یک سلطنت تشکیل دهد. مصریان و بسیاری دیگر از کشورهای مسلمان تحت استعمار بریتانیا، عملاً نظارهگر فروپاشی دستگاه خلافت بودند و هیچ واکنشی هم نشان ندادند. مهمتر اینکه عدهای از مسلمانان هندوستان و فلسطین علیه ترکها جنگیدند. دفاع مونتاگ از مسلمانان هم البته امری بود ساختگی. او سیاستی موازی با سیاست کرزن در پیش گرفته بود که در غایت خود مثل رجال محافظهکار، منافع هند انگلیس را مد نظر قرار میداد، اما مواضع او به منزله سوپاپ اطمینان دستگاه دیپلماسی بریتانیا بود. اگر سیاست کرزن به شکست میانجامید، مونتاگ وارد صحنه میشد؛ نتیجه به هر حال یکی بود: حفظ منافع امپراتوری بریتانیا در
1) Curzon: The Last Phase, p99.
قلمرو رو به اضمحلال عثمانی و حکومت هند.
هم کرزن و هم مونتاگ به حفظ هند بها میدادند، اما تفاوت در روش بود: یکی میگفت باید احساسات مسلمانان هندوستان را فرونشاند تا تبدیل به خطری عظیم علیه منافع امپراتوری نشود؛ و دیگری بر این باور بود که نباید به این احساسات بها داد و باید ضربه نهایی را بر جنبش پان اسلامیسم وارد کرد و اجازه نداد این جنبش دگربار سر بلند کند.(1)کرزن میگفت به هر شکل ممکن باید ترکها را از اروپا بیرون کرد، باید بر قسطنطنیه تسلط یافت، این درست زمانی بود که بین یونان و ترکیه در ازمیر نبردی طاقتفرسا در جریان بود و کرزن در این نبرد از یونانیها حمایت میکرد. مونتاگ با این سیاست مخالف بود، نیز وینستون چرچیل امیدوار بود قسطنطنیه به شکل بینالمللی اداره شود و ریاست ادارهای که آن را میگرداند به امریکاییها محول گردد. لرد جیمز بالفور هم میگفت ترکیه باید زیر نظر مشاوران خارجی اداره شود و مرزها و مناطق نفوذ این کشور نامشخص باشد. به عبارت بهتر بالفور میخواست با این طرح خود، زمینهای برای بحرانهای ارضی و سیاسی آتی باز گذارد.(2)
افرادی مثل مونتاگ از جنبش ملیگرایی مصطفی کمال آتاتورک حمایت میکردند، اما به دید کرزن این ملیتخواهی در غایت خود به نفع جنبشهای طرفدار خلافت خاتمه خواهد یافت. به طور قطع مونتاگ میدانست جنبش کمالیستها(3)در تحلیل نهایی حرکتی است به سوی غربی شدن فرهنگ ترکها و نه احیای دستگاه خلافت. به عبارت بهتر او میدانست مبنای این جنبش بر اصولی غیر دینی استوار است و نتیجهاش چیزی خواهد بود که مطلوب غرب است. کرزن بر عکس مونتاگ از این حرکت وحشت میکرد. او تصور مینمود ملیگرایی ترک سر از ادعای تسلط بر یونان و صربستان در خواهد آورد؛ مناطقی که زمانی جزو امپراتوری عثمانی بودند. این تفاوت رویکرد در باب مسائل عثمانی هم از دوره جنگ و شدت یافتن جنبش کمالیستها وجود داشت. در واپسین ماههای جنگ اول جهانی، تزار روسیه عزم خود را جزم کرد تا مسائل بالکان را به نفع خود حل و
فصل نماید. دولتهای بالکان با حمایت روسیه با هم متحد شدند و به دولت عثمانی حمله بردند. جمع کثیری از طرفین کشته شدند و بخش بزرگی از خاک عثمانی به دست دول بالکان افتاد، اینها بخش عمدة مناطق اروپایی عثمانی را شامل میشد. محرک جنبش بالکان، روسها بودند که میخواستند امپراتوری عثمانی را مضمحل سازند و به تنگه داردانل دسترسی پیدا کنند. اگر مخالفت انگلیسیها نبود، بالکانیها شهر استانبول را به تصرف خود درآورده بودند و اگر این امر صورت میگرفت، کار عثمانی از نظر اروپا خاتمه یافته تلقی میشد. اختلافات کشورهای اروپائی در مورد سرنوشت عثمانی از سویی و اختلافات درونی محافل حاکمه بریتانیا از سوی دیگر باعث شد بخشی از متصرفات عثمانی در بخش اروپایی آن، همچنان محفوظ بماند.(1)این موضوع علل و ریشههای داخلی اختلافات کابینه جنگی انگلیس را یکبار دیگر نشان میدهد.
اختلاف نظری مشابه در مورد نحوه اعمال نفوذ بریتانیا در ایران وجود داشت. مونتاگ معتقد بود باید به نحوی «مطبوع» در ایران دخالتی محدود کرد تا حساسیت ملیگراها برانگیخته نشود. مطابق این دیدگاه باید کمک مالی محدودی در اختیار ایران قرار داده میشد و همان سیاست قدیمی کشور حائل ادامه مییافت. رابرت سیسیل با این طرح مخالف بود، او میگفت یا باید قدرت را به دست ایرانیها داد و نظارهگر بود که چگونه آنها میتوانند کشور خود را اداره نمایند و آن را بیازمایند و یا اینکه بریتانیا آنها را به طور کلی تحت سلطه خود درآورد. وی راه میانه و کمک مالی محدود بدون کنترل دخل و خرج را رد کرد. سیسیل بیشتر تمایل داشت ایران را به حال خود رها کنند. از دید او منافع تجاری بریتانیا در ایران آنقدر محدود بود که نیازی به برنامه گسترده تسلط بر این کشور وجود نداشت. به دید او حفاظت از منابع نفتی جنوب هم مستلزم تسلط بر تهران نیست. مونتاگ پیشنهاد کرد بریتانیا کنترل اوضاع ایران را به دست گیرد اما فقط به دعوت جامعه ملل و یا خود ایرانیان.(2)
در جلسهای دیگر، کرزن، لرد سیسیل را مجاب کرد با طرح او مبنی بر تسلط تمام
عیار بر ایران از راه سیطره مالی و نظامی موافقت کند. او هشدار داد اگر بریتانیا از ایران خارج شود، کشور یا به چنگ کمونیستها خواهد افتاد، یا ترکها بر این کشور تسلط مییابند و یا اینکه روسیهای تجدید حیات یافته بر ایران مسلط خواهد شد. بالاخره نظر کرزن تصویب شد. در جلسهای که این راهحل به تصویب رسید مونتاگ غایب بود، به همین دلیل چند روز بعد او به مصوبه جلسه کمیته شرق اعتراض کرد. او این مصوبه را از نظر ایرانیان توهینآمیز خواند.(1)کرزن از راه خاص خود مونتاگ را هم مجاب ساخت اعتراض خود را پس گیرد،(2)او هم همین کار را کرد. در بهمن 1297 مطابق با ژانویه 1919 کرزن به مقام وزارت امور خارجه کابینه لوید جورج دست یافت، او در عین حال ریاست کمیته شرق را نیز هم چنان عهدهدار بود. در اوت 1919 مطابق با مرداد 1298 او موفق شد قرارداد مشهور خود را با ایران پیش ببرد و آن را به تصویب برساند. این قرارداد برای شخص کرزن پیروزی بزرگی محسوب میشد، به همین دلیل او متفرعنانه میگفت قرارداد 1919 را خود به تنهایی پیش برده است.(3)
مونتاگ به شدت با این تصمیم مخالفت کرد. او در نامهای به کرزن نوشت، در جلسهای که مصوبه مورد نظر انجام شده لرد بالفور حضور نداشت. شخص مونتاگ هم در جلسه نبود. لرد سیسیل قبل از اینکه اظهارات سر آرتور هرتزل(4)یا سر همیلتون گرانت(5)را بشنود از جلسه خارج شده است. به این ترتیب کمیتة شرق مانده است و رئیسش لرد کرزن؛ و البته بدیهی است که رئیس با رئیس موافق باشد. او توضیح داد راه حل پیشنهادی احساسات ایرانیان را جریحهدار خواهد ساخت و او به عنوان وزیر امور هندوستان حاضر نیست حتی پشیزی از هزینة تحقق این برنامه را از درآمدهای حاصله از هندوستان تأمین نماید؛ سیاستی که نه وزارت امور هندوستان با آن موافق است و نه حکومت هندوستان.(6)
از نظر کرزن ایران در بین دولتهایی که میتوانستند سپر بلای هند شوند،
مهمترین و حیاتیترین و در عین حال ضعیفترین حلقه است. او بر این باور بود که تمامیت ارضی ایران باید شعار همیشگی و شعار اصلی سیاست خارجی بریتانیا باشد.(1)کرزن از همان زمانی که دربارة ایران مطالعه میکرد، به این نتیجه رسید که سیاست کمپانی هند شرقی در برابر ایران سیاستی صحیح نبوده است، او نوشت سیاست روپیه دادن سر جان ملکم نخستین فرستاده کمپانی هند شرقی به دربار فتحعلی شاه، که بعدها توسط جانشینان او ادامه یافت؛ سیاست خوبی نبوده است.(2)کرزن بر این باور بود که به جای این سیاست، باید جریان صدور سرمایه را به ایران در دستور کار قرار داد، به نظر او صدور سرمایه به ایران باعث ایجاد ثبات در کشور میشد؛ و نظر نهایی بریتانیا هم تأمین میگردید. کرزن میگفت اگر این امر با موفقیت انجام گیرد، خیالات خصمانه همسایگان ایران برای به خطر انداختن منافع بریتانیا در هند و ایران دچار اشکال خواهد شد.(3)او به صراحت میگفت پیروزی واقعی در ایران نه از راه گلوله و باروت، و نه با لاف و گزاف و تهدید و رشوه و تطمیع؛ بلکه از راه متقاعد ساختن ایران خواهد بود به اینکه باید منافع مشترک سرلوحه کار قرار گیرد. این منافع مشترک به زعم کرزن از راه پیشرفتهای صنعتی و اصلاحات داخلی ممکن و میسر خواهد بود.(4)این سیاست کرزن، زمانی دیکته شده بود که قدرت نظامی روسیه در شمال ایران فرصت و جرأت هر حرکت نظامی در داخل ایران را از بریتانیا سلب کرده بود. بهواقع اینگونه نبود که کرزن میلی به دخالت نظامی در امور ایران نداشته باشد، او با حریف قدرتمندی مثل روسیه که به ابزار جنگی خود متکی بود و قدرتی میلیتاریستی به شمار میرفت، مواجه بود. در آن زمان سیاست اقتضا میکرد با این قدرت از راه دیپلماتیک مواجه شد. اما همین که روسیه با انقلاب از گردونه تحولات ایران خارج گردید، همین کرزن به اصطلاح صلحطلب قصد آن کرد تا ایران را مثل یک کشور مستعمره به دستگاه امپراتوری بریتانیا ضمیمه نماید و برای همیشه خیال خود را راحت گرداند. او دیگر حاضر
نبود نیروهای خود را از شمال و جنوب ایران خارج سازد، زیرا این بار این سیاست را مغایر اهداف بریتانیا عنوان میکرد، اهدافی که غایت آن تسلط بیچون و چرا بر دولتهای ایران بود. دیدیم که وی هم همان سیاست سر جان ملکم یعنی پول دادن و رشوه پرداختن را برای پیشبرد طرح خود عملی ساخت.
این همان کرزنی بود که به هنگام انعقاد قرارداد 1907 انگلیس و روسیه در مورد تقسیم ایران فریاد خود را بلند کرد و گفت این قرارداد برای حل مسائل اروپایی بریتانیا منعقد شده و سیاست آسیایی این کشور قربانی گردیده است. در این زمان دولت لیبرال بر سر کار بود، قرارداد مزبور هم کار لیبرالها بود، کرزن به عنوان یک محافظهکار که سیاست سنتی بریتانیا در قبال شرق برایش آمیزهای از رسالت مذهبی و تفرعن اشرافی به شمار میرفت، علیه این قرارداد به پاخاست. اما خطاست اگر تصور نماییم او به ایران میاندیشید، درست به عکس او میگفت این قرارداد بر خلاف نیات دستگاه دیپلماتیک بریتانیا، به حفظ هندوستان در برابر هجوم روسیه منجر نخواهد شد، دیگر اینکه با این قرارداد هیچ تضمینی برای حفظ استقلال ایران از سوی روسیه وجود نخواهد داشت؛ سیاستی که سرلوحه دیپلماسی بریتانیا بوده است. او بر این باور بود که قرارداد مزبور منتهی به صلح در آسیا هم نخواهد شد.(1)
هارولد نیکلسون زندگینامهنویس کرزن مدعی است چون در دوره بعد از جنگ و خروج روسیه از ایران، دولت بریتانیا سلطه آشکاری بر این کشور یافته بود، قرارداد 1919 عادلانه و سخاوتمندانه بود! یعنی اینکه تازه آنها لطف کرده بودند و با توجه به سلطة خود بر کشور در غیاب رقیب، آن را به ایالتی از ایالتهای بریتانیا مبدل نساختند. او ادعا میکند اگر شرایط قبل از جنگ وجود داشت، ایرانیان با هلهله و شادی از این قرارداد استقبال میکردند. کرزن میگفت با این پیمان نیازهای کهن بریتانیا را با الزامات جدیدی محقق ساخته است، او قرارداد را شاهکار بزرگ دیپلماتیک خود به حساب میآورد و همانطور که گفتیم فریاد برمیآورد «من به تنهایی آن را به انجام رساندهام.»(2)
چند روزی بعد از انعقاد قرارداد 1919، موج اعتراضات در ایران و انگلستان برخاست. از هر سو گفته میشد انگلستان با این قرارداد تمامیت ارضی ایران را زیر پا نهاده و استقلال سیاسی کشور را نقض کرده است. سروصدا به اندازهای زیاد بود که سر پرسی کاکس، ناچار شد واکنش نشان دهد. او در اوایل سپتامبر آن سال نامهای به وثوق نوشت که در مطبوعات داخلی درج شد. در این نامه آمده بود برخلاف شایعات موجود، هدف انگلستان حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران است، انگلیس خواسته است به این شیوه «این دولت قدیمه که به واسطه اختلافات و جنگ داخلی در مخاطره بوده است، به حفظ استقلال خود قادر باشد و نظر به موقعیت مهم ایران منافع مشترکه دولتین در نتیجه این قرارداد بهتر محفوظ و مرعی گردد.»(1)
همزمان روزنامة رعد ضمن درج سلسله مقالاتی با تشریح وضعیت ایران و مواد قرارداد، به دفاع از آن برخاست و به طور بیسابقهای به شدت علیه مخالفین قرارداد موضعگیری کرد و بالاتر اینکه اندکی پردههای سیاست را بالا زد و به افشاگری علیه مخالفین قرارداد مبادرت ورزید. از جمله در یکی از شمارههای خود نوشت دولت امریکا به هیأت ایرانی اعزامی به کنفرانس صلح پاریس کمکی نکرده و ایران را به حال خود رها ساخته است، در این فضا ایران چه باید بکند؟ معلوم است باید خود را به جایی متصل سازد تا بتواند تمامیت ارضی و استقلال خویش را محفوظ نگاه دارد.
رعد نوشت:
دولت آتازونی امریک همچنان که احساسات انسانپروری و نوعدوستی را در قالب الفاظ به تمام ملل جهان اعلام نموده بود نسبت به ایران هم همین کلمات و الفاظ را استعمال میکرد، ولی در موقع اولتیماتوم روس و تقاضای اخراج مستر شوستر با آنکه تمام ملّت ایران یک دل و یک زبان باقی ماندن شوستر را آرزو و از تمام جهانیان استدعا[ی کمک] مینمودند، سیاست عالیه بینالمللی- مصالح و منافع ملّت آتازونی- و بالاخره عقیده مؤثر و یا اسرار دیپلماسی اجازه نمیداد که
1) رعد، سال دهم، ش128، 14 ذیحجه 1337، 10 سپتامبر 1919، «مراسله وزیرمختار محترم انگلیس به مقام ریاست وزراء عظام.»
حکومت واشنگتن حتی یک کلمه و یک قدم در مساعدت با آمال ملّت ایران اظهاری نماید و یا اقدامی را جایز شمرد.(1)
رعد نوشت امریکا، فرانسه، ایتالیا و انگلیس به ایرانیان اینگونه تفهیم کردند که باید تحت قیمومیت آنان درآیند. اینکه در کنفرانس صلح برای ایرانیان جایی نیست و به همین دلیل همه قدرتهای بزرگ در برابر تقاضاهای ایران سکوت اختیار کردند. به نظر رعد علت این است که عالم به سه بخش تقسیم شده و هر کدام از کشورهای جهان از این عالم سهمی به خود اختصاص دادهاند و ایران هم سهمیه دولت انگلستان است. به همین دلیل مقدرات امور ایران بدون ارجاع به طرف ایرانی تعیین شده بود.
رعد توضیح داد ایران در تفسیر مواد چهارده گانه ویلسون راه به خطا پیموده است، زیرا «فکر ضعیف قادر برای تفسیر افکار اقویا نمیباشد.» مصریها فریب مواد چهاردهگانه ویلسون را خوردند و برای اعادة استقلال خود دست به طغیان زدند و «بعد از جاری شدن نهرهای خون اولین اعلامیه که در شهر قاهره منتشر گردید از جانب امریکا بود مبنی بر این که: ویلسون حاکمیت انگلستان را بر مصر مخالف اصول چهارده گانه خود نمیشمارد.» سیدضیاء به حمایت مجدد از قرارداد 1919 برخاست و نوشت، برای ایران هم چیزی باقی نمانده بود جز آنکه تحت قیمومیت درآید و «اگر اقدامات دولت کنونی نبود و به واسطه وضعیات شرق نظر مساعدت بریطانیای کبیر را جلب نمیکرد راه مفری نداشتیم. حتی حق عضویت ما در مجمع اتفاق ملل مشکوک بود.» سیدضیاء به «مقالات رفیق و هم قلم عزیزم مسیو ایپکیان» راجع به مسائل خارجی اشاره کرد و نوشت میدانسته است عاقبت تصمیم شورای سه نفری راجع به ایران چه خواهد بود. مذاکراتی که به زیان ایران تمام شد، در حالی صورت میگرفت که «روسیه وجود نداشت، آلمان وجود نداشت، عثمانی محو شده بود، ایتالیا هم بیعلاقه بود. فرانسه و امریکا هم برای منافع و پاداشهای خود قطعات دنیا را فروخته و تسلیم کرده بودند.» رعد پرسید با این مناسبات بینالمللی و با این احوال تیره گیتی، دیگر چه راه انتخابی برای ایران باقی مانده
1) رعد، سال دهم، ش110، 22 ذیقعده 1337، 19 اوت 1919.
بود.(1)به واقع رعد با این استدلالها، تلاش داشت قرارداد 1919 را توجیه کند.
سفارت امریکا در تهران این مطلب را تکذیب نمود و توضیح داد، متن اعلامیه صادره از سوی سفارت امریکا در تکذیب مطلب رعد، مستقیماً از سوی وزارت خارجه این کشور فرستاده شده است و به واقع نظر رسمی دولت امریکا را منعکس میکند. در این بیانیه وزارت خارجه ایالات متحده به وزیرمختار خود در تهران دستور داده بود مضمون روزنامة رعد را تکذیب نماید. در این بیانیه آمده بود:
«امریکا همواره علاقه خود را برای سعادت ایران به طرق بسیار اظهار و ابراز داشته نمایندگانی که از طرف دولت آتازونی در کمیسیون صلح پاریس عضویت داشتهاند مکرر کوشش و مجاهدت کردهاند سخنان نمایندگان ایران را در کنفرانس صلح مورد استماع قرار دهند. نمایندگان امریکا متعجب بودند چرا مجاهدات آنها بیش از این به تقویت و مساعدت تلقی نمیشود، لکن اکنون معاهده جدید معلوم میدارد که به چه علت امریکاییها قادر نبودند سخنان نمایندگان ایران را باصغا برسانند(2)و نیز معلوم میگردد که دولت ایران در طهران با مساعی نمایندگان خود در پاریس مساعدت و تقویت کافی ننمود. دولت آتازونی معاهده جدید ایران و انگلستان را با تعجب تلقی مینماید. معاهده مزبوره معلوم میدارد با وصف آنکه نمایندگان ایران در پاریس علناً و موکداً طالب مساعدت و همراهی امریکا بودند، ایران از این به بعد مایل به کمک و تقویت [از جانب] امریکا نمیباشد.»(3)
رعد پاسخ داد مطلب روزنامه شماره 110 را برای این نوشته تا مردم را از حقایق آگاه کند، برای اینکه آنان را از اوهام خارج سازد و به مردم توضیح دهد که با مقدرات خود بازی نکنند. سیدضیاء نوشت ویلسون به نام عدالت و درست در شرایطی که جنگ زیردریاییها ادامه داشت، وارد عرصه کارزار شد تا کشتار انسانها را که مخالف انسانیت میدانست متوقف سازد: «ولی در عین حال شرکت در محاصره متحدین اروپای مرکزی را که بالاخره منتج به قحطی و فلاکت هزاران هزار اطفال خردسال و پیران سالخورده گردید، منافی انسانیت تلقی ننمود.» امریکا حرکت
آلمانیها را وحشیگری دانست ولی اقدامات خود و دیگران را «مستلزم مقتضیات جنگی» تفسیر کرد. به همین دلیل ایران که بیطرف بود، نمیتوانست نسبت به هیچ یک از قضایا بیعلاقه باشد: «زیرا هر قضیه عواطف و احساسات طرفین را به ما فهمانده و در نتیجه معتقد میشدیم که کسی برای انسانیت جنگ نمیکند.»
رعد توضیح داد قدرتهای بزرگ همه نفع خود را میخواهند و به هیچوجه به فکر منافع کشورهای کوچکی مثل ایران نیستند. درست در این شرایط بود که ویلسون اعلامیه چهارده مادهای خود را منتشر ساخته و مایه امیدواری برای برخی کشورها گردید: «متعاقب این اعلامیه تمام دنیا با یک امید و آز، با یک سادگی و نظر حقیقتخواهانه، با نیت اینکه مواعید دیپلماتهای دنیای جدید غیر از گفتار دیپلماتهای قدیم است و میتوان به صداقت و درستی آنان باور نموده نیک بختی اهل عالم را پیشبینی نمود.»
در آنزمان ابراز امیدواری میشد که از این به بعد ملل عالم حریت و آزادی خود را به دست خواهند آورد و مقدرات خویش را به دست خود رقم خواهند زد. مسئله به قدری مشتبه شده بود که حتی آلمانیها هم آن را باور کرده بودند، آنان تصوّر میکردند حتی اگر شکست هم بخورند مطابق مواد اعلامیة چهارده مادهای با آنان به عدالت رفتار خواهد شد. این موضوع بود که باعث استمرار جنگ و مداومت آلمان در تشدید ستیز علیه متفقین بود، «و اگر این عقیده را نداشتند شاید زودتر دست از سفاکی و کشتار نوع بشر کشیده طریق صلح و مسالمت را پیش میگرفتند.» آلمان بالاخره تقاضای صلح کرد و خواستار اجرای مواد بیانیه ویلسون شد. در این زمان بود که معلوم شد جهانیان در این زمینه تا چه اندازه راه خطا پیمودهاند. در مقام عمل واشنگتن شرایط بسیار سختی برای صلح به آلمان پیشنهاد داد، «در این تکلیف بر فرانسه و انگلستان هیچ ایراد و اعتراض وارد نیست، زیرا فرانسه مورد حمله آلمان گشته و با یاری انگلستان مدت پنجسال فداکارانه برای عقب راندن خصم و حفظ ماوی و مسکن خود و جبران تلفات جانی و مالی و بالاخره تأمین آتیه خود، ناگزیر از تحمیل این شرایط بود.»
اما امریکا خود نخستین کشوری بود که مواد بیانیه ویلسون را زیر پا نهاد، کار به جایی کشید که هزاران سرباز امریکایی سواحل رن را به اشغال خود درآوردند. بعد
از جنگ کنفرانس صلح تشکیل شد و عالم منتظر برقراری صلح بر اساس مواد بیانیه ویلسون شد. اما مردم «بالاخره فهمیدند که مواد چهارده گانه را بد تعبیر کرده و دیپلماتهای دنیای جدید متخلق به اخلاق دیپلماتهای قدیم گردیدهاند.» ملل ستمدیده بعد از جنگ شروع به جوش و خروش کردند تا حق تعیین سرنوشت خود را به دست آورند و منتظر بودند شخص ویلسون از آنان حمایت کند. در قفقاز حکومتهای مستقل تشکیل شد، در مصر و هندوستان انقلاب بروز کرد، اهالی ایرلند به حرکت در آمدند، «اهالی بدبخت کوره(1)خود را تکان داده و پس از دادن چندین هزار نفر تلفات و به محبس افکنده شدن چندین هزار جوان منورالفکر، دریافتند که مواد چهاردهگانه را نفهمیدهاند و در تفسیر آن راه خطا پیموده بودند و بالاخره قشون ژاپونی را یگانه وسیله شناختند که تعیینکننده مقدرات آنان بود.»
خلاصه اینکه به هیچ یک از نالههای ملل جوابی داده نشد، مستعمرات آلمان بدون مراجعه به ملل بومی تقسیم شدند و به این شکل نشان دادند که حق تعیین سرنوشت آن چیزی نیست که آنها گمان کردهاند. با ملل تحت رقیت با بیاعتنایی رفتار شد، بخشی از چین را به ژاپن واگذار کردند، ایرلندیها را وادار به سکوت نمودند، نمایندگان حکومت باکو را نپذیرفتند و خلاصه «چهها که نکردند.» از آن بالاتر وقتی در مصر و هند انقلاب روی داد، سفارت امریکا در مصر بیانیه داد و خطاب به مردم گفت که بیهوده سینههای خود را سپر قرار ندهند، زیرا امریکا تسلط انگلستان را بر مصر مغایر اصول چهاردهگانه ویلسون نمیداند. با آزادی مهاجرت و به خصوص اسکان در امریکا مخالفت شد، «منافع عالیه امریکا زندگانی و آزادی نوع بشر را محدود نمود و کره ارض برای سکونت اولاد آدم شکل دیگری به خود گرفت.» خلاصه اینکه معلوم شد اعلامیه چهارده مادهای برای احقاق حقوق ملل منتشر نشده و به همین جهت یأس و بهت جای امیدواری را گرفت: «در این یأس سهم و نصیب ما بیش از دیگران بود. زیرا با مناسبات تیرهای که سابقاً بین ما و انگلستان بود، بدون تدارک زمینههایی انتظار مساعدت از وی بیمورد بود.»(2)به این شکل سیدضیاء به دفاع
از مضمون قرارداد 1919 پرداخت و سیاست امریکا را در محکوم ساختن این قرارداد، مورد نقد قرار داد. از آن سوی شخص لرد کرزن در مجلس ضیافتی که به افتخار وزیر خارجه ایران ترتیب داده بود، تلاش کرد این قرارداد را توجیه کند و افکار عمومی را که در انگلستان به شدت ملتهب شده بود، فرونشاند.
لرد کرزن در این مجلس در میان کف زدنهای ممتد حضار، نصرتالدوله را «یکی از دوستان حقیقی و وفادار بریطانیای کبیر» عنوان کرد. کرزن همچنین او را یکی از «شاخصترین سیاسیون مملکت خویش» و «یکی از علاقهمندان به قراردادی» دانست «که اخیراً مابین دولت وی و دولت ما منعقد گشته.» کرزن توضیح داد وزیر خارجه به لندن مسافرت کرده است تا مقدمات مسافرت احمدشاه را فراهم کند و گفت آنان هم مشتاقانه منتظر ورود شاه ایران هستند. کرزن به قرارداد 1919 اشاره کرد که اخیراً بین دولتین انگلستان و ایران منعقد شده است و گفت قرارداد مزبور «نه صورتاً بلکه معناً چیز تازهای نیست و در ظرف صد و بیست سال اخیر جریان داشته، شروع آن از زمانی است که اولین ایلچی و نمایندة انگلیس به سواحل ایران مأمور گشت.» کرزن به روابط ایران با روسیه، امریکا، فرانسه و بلژیک اشاره کرد و سپس گفت «به نظر من رشتههایی که مملکت ما را با مملکت میهمان ما متحد ساخته است از سایرین محکمتر و نزدیکتر بوده است، متجاوز از یک قرن است که نفوذ انگلستان در خلیج فارس بر سایر نفوذها غلبه و تفوق داشته.»
کرزن گفت در آغاز جنگ، ایران مرکز عملیات آلمانها بود، آنها به هرجا پای گذاشتند دسیسه و فتنهای به راه انداختند، ترکها در نخستین مراحل جنگ، از سرحدات عبور کردند و جنگ را به ایران کشانیدند. دیگر اینکه «وضعیات داخلی مملکت غیرآرام و بعضی اوقات هرجومرج کامل حکمفرما بود، اخیراً عملیات بالشویکی در سمت شمال ایران جریان داشته و هنوز هم نظم و آرامش آن مملکت از مخاطره بالشویزم رهایی نیافته.» با این وصف «اینکه ایران از تهاجم بالشویکها فارغ، اراضی وی از تخطیات مصون و حیات ملّی وی محفوظ مانده، علت عمده آن حضور قوای انگلیس در آن مملکت و موفقیت پیشرفت ما در بینالنهرین میباشد.» این اظهارات در میان شور و هلهله و کف زدنهای ممتد حضار بیان شد.
او ادامه داد در عین حال نجات شمال غربی ایران با کمک روسیه، البته روسیه
تزاری، ممکن شده است، سپس ابراز امیدواری کرد، ایران از خطر بالشویزم نجات یابد. کرزن گفت وقتی جنگ تمام شد، معلوم گشت ایران برای محفوظ نگاه داشتن خود، برای ترقیات داخلی و استقرار نظم و امنیت خویش، باید وسائل جدیدی فراهم سازد. به قول او موافقتهای قبل از جنگ دیگر از بین رفته بود، «و من هرگز طرفدار جدّی قرارداد انگلستان و روس نبودم... بلکه بر عکس همه وقت این قرارداد را شدیداً در پارلمان و سایر نقاط تنقید میکردم.» کرزن ادامه داد با این وصف بر این باور است که قرارداد 1907 با حسننیت منعقد گشت، لیکن باعث بروز خشم در بین ایرانیان شد. کرزن تازه بعد از حدود دو سال که از اعلام الغای قرارداد 1907 توسط روسیه بعد از انقلاب میگذشت، گفت:
من اکنون معاهده مزبور را مرده تصوّر مینمایم... و فقط نظر بر اینکه مدتهاست در روسیه دولتی وجود نداشته که ما با وی دارای مناسباتی باشیم نتوانستهایم راجع به الغاء این معاهده مذاکرات به عمل آوریم، اما بر حسب عقیده من که تصوّر میکنم عقیده روسها نیز با آن موافق باشد و در حقیقت چنانکه از زبان خود میگویم از طرف آنها نیز میتوانم اظهار نمایم معاهده مزبور را میتوان به کلی محو شده پنداشت و در هر حال و هیچگاه تصوّر نمیکنم که نظایر آن از طرف دولت انگلستان تجدید گردد.
کرزن گفت یک سال و سه ماه قبل رئیسالوزرای کنونی ایران یعنی وثوق قدرت را به دست گرفت که یکی از اعضای دولت او همین میهمان اوست: «اندکی بعد ما سر پرسی کاکس را که سالهای متمادی در خلیج فارس اقامت داشته و دارای نفوذ فوقالعاده بوده است به سمت نمایندهگی(1)خود به ایران اعزام داشتیم، معزیالیه به طهران رفت و به زودی روابط دوستانه برقرار نموده ملاحظه نمود تمایلاتی برای انعقاد یک قرارداد جدیدی مابین دولتین ایران و انگلستان موجود است بدین مقصود با ایران داخل مذاکره شدند.» کرزن خود را دوست صمیمی ایران دانست و گفت «طرفدار علنی ملّت ایران» بوده است: «ایران را مملکتی میدانم که دارای تاریخ بزرگ و گذشته جالب توجهی بوده و یکی از چند دولت اسلامی است که باقی مانده که نه تنها منافع حیاتی ما بلکه منافع آسیا قوت و اقتدار وی را ایجاب مینماید... با این حال آیا طبیعی نبود که
1) کذا: نمایندگی.
ایران با آرزوی استقرار و تثبیت موقعیت آتیه خویش به ما مراجعه نماید؟»
کرزن توضیح داد قرارداد در شرایطی منعقد گردید که امپراتوی روسیه «موقتاً» از بین رفته بود، عثمانی هم در حال اضمحلال بود، در این شرایط «بریطانیای کبیر همسایه بزرگ و قوی منحصر به فردی بود که میتوانست از وی استمداد جوید؛ از سمت مشرق صدها میل با ایران هم سرحد هستیم و یک قرن در خلیج فارس قوای تأمینیه داشتهایم، از سمت مغرب هماکنون در بینالنهرین با وی همسایه خواهیم بود.» کرزن ادامه داد در ازای هر لیرهای که هر دولت خارجی در ایران خرج کرده، دولت انگلستان اقلاً ده هزار لیره خرج نموده، پس «واضح است که منافع ما وجود یک ایران سعادتمند مقرون به صلح و آرامشی ایجاب مینماید.» کرزن مراجعة دولت ایران به انگلستان را طبیعی دانست، به همین دلیل نخستین و مبرمترین نیاز ایران جلوگیری از تهاجم خارجی و استقرار نظم و ثبات و آرامش است و از این روی دولت مقتدری که بتواند این مهم را برآورده سازد، در اولویت قرار دارد. وی گفت: «من همه وقت طرفدار این عقیده بودهام که ایران باید از خود دارای قوای متحدالشکل واحدی باشد و قوای مختلفة نظامی و غیر نظامی دیگر که رقابت بینالمللی؛ نه مصالح مملکتی عامل رشد و نمو آنها بوده از میان برود.»
دومین نیاز ایران ادارات منظم داخلی است و برای این منظور به مستشاران مجرب نیازمند است. سومین معضل سامان دادن به مالیه ایران است. اگر این مهم صورت گیرد عایدات داخلی افزوده خواهد شد و منابع داخلی باعث تمول و سعادت این کشور خواهد گردید. چهارمین موضوع بحث حملونقل است که ضرورت دارد «به جای آنکه وزارت خارجههای ممالک اروپا در این خصوص مذاکرات به عمل آورند مناسب است وزارتخانههای خارجه طهران و لندن در این خصوص گفتگو نمایند.» تزیید منابع ایران، ترقی و توسعه تجارت و نظایر این مباحث از دیگر موضوعاتی است که اگر ایران قرین صلح و آسایش باشد، رونق خواهد یافت و برای این کشور میدان بزرگی جهت تجارت ایجاد خواهد شد. به دید کرزن اینها همه مقدمه انعقاد قرارداد 1919 بود. کرزن گفت:
با تکرار تعهدات سابقه خود برای محترم شمردن استقلال و تمامیت ایران به مؤکدترین طرزی انعقاد قرارداد را شروع کردیم. من شخصاً کلمات راجعه به این
مسئله را به قطعیترین بیانی در قرارداد ذکر کردم زیرا میخواستم در این خصوص هیچگونه شک و شبهه باقی نباشد. میتوانیم با افتخار و مسرت این مسئله را خاطرنشان نمائیم که اگر چه در ظرف قرن گذشته پارهای اوقات با ایران در حالت جنگ بودهایم، لکن همه وقت تمامیت ارضی وی را محترم شمرده و هیچگاه یک ذرع از خاک وی را تصرف نکردهایم[!]
وی توضیح داد منافع انگلستان و ایران ایجاب مینماید استقلال این کشور حفظ شود: «ما نمیخواهیم که ایران فقط در سرحدات هندوستان مابین ما و دشمنان ما حایل باشد، بلکه میخواهیم ایران شالوده و بنیان صلح دنیا واقع گردد.» کرزن به مسئله کنفرانس صلح پاریس اشاره کرد و اینکه انگلستان در کنفرانس صلح کفالت ایران را قبول نکرده است و حتی اگر این مسئله را هم پیشنهاد مینمودند، باز هم انگلستان قبول نمیکرد: «من حتی برای یک لحظه باور نمیکنم که شما اهالی انگلستان چنین درخواستی میکردید.»
او ادامه داد با این وصف میداند مخالفتهایی علیه قرارداد وجود دارد، میداند عدهای فکر میکنند انگلستان با این قرارداد به نوعی ایران را تحتالحمایه خود قرار میدهد: «تحتالحمایه قرار دادن یک مملکت به نظر من عبارت است از اینکه یک طرف مسئولیت انحصاری را عهدهدار گردد و حقوق استقلال یا حاکمیت طرف دیگر محدود شود، لکن هیچ آثار و علائمی از این مسئله در قرارداد وجود ندارد.» انگلستان به این دلیل با اندیشه تحتالحمایه بودن ایران مخالفت میکرد که این موضوع بار مالی فراوانی بر دولت بریتانیا تحمیل مینمود. اگر این قضیه محقق میشد انگلستان باید به قدری کمکهای مالی را ادامه میداد که در درازمدت برای بودجه این کشور غیرقابل تحمل میشد، پس به نظر او با اندیشه تحتالحمایه کردن ایران کسی موافق نبوده است. کرزن گفت قرارداد را بعد از نهایی شدن به مجمع اتفاق ملل ارسال خواهد کرد، انگلستان تمامیت ارضی و استقلال ایران را محترم میشمارد و به هیچوجه درصدد آن نیست ایران را به هند مربوط کند و یک حکومت دستنشاندة انگلیسی در آن روی کار آورد، بلکه هدف کمک به ایران از نظر مستشاران است تا این کشور بتواند به موجودیت خود ادامه دهد.
کرزن گفت قرارداد شامل دو ضمیمه است: اولاً پیگیری دعاوی ایران برای جبران
خسارات مادی جنگ «که از طرف متخاصمین دیگر به وی وارد آمده است»، و ثانیاً اصلاح سرحدات ایران در نقاطی که مورد توافق دولتین است. از این مهمتر «هر گاه نمایندگان ایران در پاریس مایل باشند که دعاوی فوق را در کنفرانس پاریس مطرح نمایند با نهایت شعف با آنها مساعدت خواهیم کرد.» وی خاطرنشان ساخت قرارداد فقط از حیث منافع دو جانبه ایران و انگلیس حائز اهمیت نیست بلکه «هر گاه در مقام پیشگویی اوضاع آتیه و حوادثی که در استقبال به وقوع خواهد پیوست برآیم، به نظر من در این عصر انقلاب و هرجومرج هیچچیز محقق تر از این نیست که آسیا انقلابات و حوادث غیر منتظره در پیش دارد.» کرزن ابراز تردید کرد که آیا جنگ توانسته است صلح و آرامش را در اروپا به ارمغان آورد یا خیر، اما در یک نکته تردیدی ندارد و آن اینکه دو امپراتوری بزرگ عثمانی و روسیه مضمحل شدهاند، مسئله دیگر «ظهور بالشویزم در ظرف چند ماه اخیر» است. این مسئله «عناصر آشوبطلب جدیدی را پدیدار نموده و بایستی مطمئن باشیم و یقین کنیم تا زمانی که این گروه دارای قدرت و حیات هستند، تبلیغات وسیعه در قطعات مختلفه آسیا به عمل خواهند آورد. بدین جهت شاید ما بعد از مخاطرات جنگ با خطرهای بزرگتری در آتیه مواجه باشیم.»
اگر این پیشگویی درست باشد، هیچچیز بدتر از این نیست که در قلب خاورمیانه «یک مملکتی باشد که به سبب فرسودگی، مرکز فساد و آشیانه هرجومرج گردد.» به نظر کرزن اگر در ایران ضعف و سستی مشاهده شود، «تمام آسیا متلاشی خواهد شد.» او در خاتمة سخنرانی خود بار دیگر بر حفظ استقلال ایران تأکید کرد و آن را شرط لازم اجرای قرارداد دانست، باز هم گفت قرارداد به ایران تحمیل نشده است و طرفین با آزادی و اختیار آن را امضا نمودهاند.
نصرتالدوله هم از یک قرن مناسبات دو کشور سخن به میان آورد، اینکه بریتانیا به ایران مساعدت کرده تا به ترقی و آزادی و سعادت نایل آید و در این زمینه «ثبات قدم و استقامتی» درخور توجه نشان داده است. نصرتالدوله ادامه داد با این وصف هیچگاه شرایط برای بسط روابط مساعد نبوده و اینک با تغییر اوضاع جهانی و رفع موانع، یعنی خروج روسیه از صحنه، این حقیقت روشن شده که «فقط اشتراک منافع قادر است دوستی ذات البین را به طرز محکمتری مستقر دارد و اساس مودّت تزلزلناپذیر این است که طرفین حقوق یکدیگر را محترم شمارند.» نصرتالدوله
ص500
خاطرنشان ساخت
رقابتهای بینالمللی و جزر و مد جنگ باعث شد بیطرفی ایران زیر پا نهاده شود، قدرتهای بزرگ «بلاد ایران را مورد تاختوتاز قساوت کارانه خود قرار داده یغما و غارت، قحط و غلا، امراض مسریه همگی یک مرتبه بر مملکت ما هجوم نمودند.» این شرایط باعث شد ایران بالاخره قرارداد نهم اوت 1919 را امضا نماید، قراردادی که با تضمین استقلال ایران منعقد شده است. در خاتمه او گفت با توضیحات کرزن دیگر نیازی به مباحث اضافی نیست، به محض انعقاد جلسه مجمع اتفاق ملل قرارداد را به آنجا خواهند فرستاد و نمایندگان ایران در کنفرانس صلح پاریس دعاوی حقه ایران را بیان خواهند داشت.(1)
تمام این استدلالها بیفایده بود، به واقع کلیة عوامل دست به دست هم دادند و باعث شدند قرارداد همانطور که حکومت هند پیشبینی کرده بود اصلاً به اجرا درنیاید و آنگاه نوبت حکومت هند بود که با تمهید یک کودتا بخت خود را بیازماید. کرزن میخواست با این قرارداد از تعهدات بریتانیا نسبت به ایران بکاهد، اما مسئله این بود که کاستن از تعهدات و اجرای قرارداد مستلزم ثبات بود، ثبات هم با نیروی نظامی تأمین میشد؛ ایران هم نیروی نظامی قابلی نداشت، پس تا هنگام تأمین ثبات اجرای قرارداد تعلیق به محال بود. نکته دیگر این بود که به دلیل دخالتهای انگلستان در حوادث قفقاز و آسیای مرکزی، دولت جدید روسیه علیه قرارداد 1919 شدیداً واکنش نشان داد. نخستین این واکنشها اعزام نیروی نظامی به ایران بود و در کنار آن نمایندگان سیاسی هم اعزام شدند که وثوق حاضر به گفتگو با آنها نگردید. با این وضع باید نیروهای انگلیسی در ایران باقی میماندند. امری که حکومت هند از آن ابراز نگرانی میکرد.
تقریباً چند روزی بعد از انعقاد قرارداد 1919، موج اعتراضات در ایران و انگلستان برخاست. از هر سو گفته میشد انگلستان با این قرارداد تمامیت ارضی ایران را زیر پا نهاده و استقلال سیاسی کشور را نقض کرده است. وثوق در واکنش
1) رعد، سال دهم، ش142، یکشنبه 2 محرمالحرام 1338، 5 میزان 1298، «نطق لرد کرزن.»
به این مخالفتها، دوازده تن از رجال خوشنام را دعوت کرد تا در منزل ییلاقیاش واقع در سلیمانیه به ملاقاتش روند. در این جلسه وثوق «با آنها موضوع را به میان نهاده مجبور بودن خود را در مقابل پیشامدها در عقد این قرارداد بیان مینماید، اما حاضرین خود را در مقابل کار تمام شده تصوّر میکنند و به هر ملاحظه که داشتهاند کسی صحبتی که صریح در مخالفت باشد نمیدارد، اما همه نارضایی و نگرانی خویش را به واسطه گفتههای مختصر و یا سکوتهای مطوّل حالی نموده مجلس بینتیجه به هم میخورد.»(1)این «سکوتهای مطوّل»، مقدمه طوفانی بود که در افق مسائل سیاسی ایران دیده میشد.
محور اصلی مخالفت با قرارداد سیدحسن مدرس بود، اما یکی دیگر از محورهای مخالفت با قرارداد 1919 یک گروه پنج نفره بود: میرزاصادق مستشارالدوله تبریزی، میرزاحسنخان محتشمالسلطنه، میرزا اسماعیلخان ممتازالدوله، مختارالملک تبریزی (صبا) و آقا محمد معینالتجار بوشهری.(2)معینالتجار همراه با حسین امینالضرب، حسنخان مشیرالدوله، حسینخان مؤتمنالملک، عبدالمجیدمیرزا عینالدوله، میر سیدمحمد بهبهانی و حاج امامجمعه خوئی به نزد وثوق در قلهک رفتند. اینان ضمن ملاقات با وثوق گفتند که او به محمد تقی بنکدار گفته است بدون تمایل و به تقاضای انگلیس قرارداد را امضا نموده است و اگر ملّت متنفرند وی حاضر است آن را تغییر دهد. آنان گفتند مردم به این قرارداد تمایلی ندارند، وثوق پاسخ داد او برای انعقاد این قرارداد نه ماه زحمت کشیده، اما نگفته اگر ملّت مایل نیست آن را به هم میزند. حاضرین پرسیدند پس با مخالفت مردم چه باید کرد؟ وثوق پاسخ داد حاضرین باید مردم را متقاعد نمایند که این قرارداد لازم بود، اما آنان مخالفت کردند. وثوق حتی حاضر شد خود از ریاستوزرایی استفعا دهد، اما قرارداد را که ادعا میکرد به نفع ایران است حفظ کند؛ لیکن کار به جایی نرسید.(3)دولت درصدد برآمد هر کدام از مخالفین را به نحوی ساکت کند، از جمله اینکه برای ساکت کردن معینالتجار بوشهری راهحلی یافت: ماجرا از این قرار بود که او به سال 1321 قمری «چندین هزار تفنگ» وارد کشور
کرده بود که دولت آن را بهعنوان محموله قاچاق توقیف نمود. اینک دولت برای اینکه او را ساکت نماید، وجه سلاحهای مصادره شده را به او پرداخت. در مورد امام جمعه خوئی هم او شکایت کرد که به هنگام جنگ مبلغ یکصد و پنجاه هزار تومان به دلیل حملات روس و عثمانی به املاکش خسارت وارد شده است؛ این املاک در آذربایجان واقع بود. با اینکه دولت پیشتر پرداخت این خسارت ادعا شده را رد کرده و فقط پذیرفته بود که از املاک او مالیات دریافت نشود، اما اینک این امیدواری وجود داشت که برای ساکت نمودن او در جریان مخالفت با قرارداد 1919 مبلغی هم به وی پرداخت نمایند. حاجحسین امینالضرب از دیگر مخالفین قرارداد هم ادعا کرد مظفرالدین شاه هفتصدوپنجاه هزار تومان از او گرفته و بازپس نداده است. در این زمینه هم مذاکراتی در جریان بود که این پول را به وی بپردازند. نیز یکصد هزار تومان بابت لشکرکشی ماژور فضلاللهخان زاهدی برای سرکوب ماشاءاللهخان کاشی در نظر گرفته بودند، «در صورتی که چند صد هزار تومان اموال و جواهر و طلاآلات و غیره، دولت و ماژور خورده بودند.» شایع بود محرمانه قرار بر این بوده است که ماژور یک صورت خرج صدهزار تومانی بدهد و شش هزار تومان به خود او بپردازند. اما عملاً این شش هزار تومان را به او ندادند «چه که او خیلی چپاول و سرقت از اموال ماشاءاللهخان و مردم کاشان نمود.»(1)پولی که از دولت انگلستان برای ساکت کردن مخالفین دریافت کرده بودند، به این عده و گروهی دیگر از جمله سیدمحمد کمرهای پرداختند.
در جلسهای که در منزل سیداسدالله خرقانی یکی از مخالفین پابرجای قرارداد تشکیل شد و امیرمؤید هم در آن شرکت داشت، خرقانی از رفتن گروه هفت نفری به نزد وثوق انتقاد کرد و گفت بالاخره این افراد را «وثوقالدوله دیپلمات، مجاب مینماید.» او گفت دیشب در مسجد شاه خیلی علیه قرارداد سخن گفته و روز بعد عدهای به منزلش آمدهاند تا بمانند و به اعتراض خود ادامه دهند، اما وی چون نمیتوانسته معاش پیشنهاددهندگان را تأمین کند؛ جواب رد داده است.(2)
در مبارزه علیه قرارداد 1919 سپهسالار تنکابنی، سعدالدوله و صمصامالسلطنه هم به
جمع معترضین پیوستند. آنان به مدرس پیام دادند اگر او بخواهد به بهارستان میروند و خواستند مدرس هم جمعیت خود را بیاورد. در این زمینه نظر کمرهای را جویا شدند، شیخ حسین طهرانی از مخالفین پابرجای قرارداد با این امر مخالف بود و میگفت رفتن پشت سر آنها، یعنی دارودسته سپهسالار تنکابنی؛ اسباب بدنامی است. کمرهای گفت:
البته میدانید اگر چه اهالی طهران اغلب جاهل و بیعلم [هستند] لیکن دشمن [و] خصم ما که انگلیس و دولت باشد خیلی عالم و پرزور [است] و حالا با این نغمات بلشویکی و حرفهای غیرقابل [قبول] برای تعقل عامه باید ملاحظه کرد که اگر جمعیتی به عدة کثیر و قابل برای رسمیت بتوانند و بتوانید از برای تجمع در بهارستان بدون آش و پلو، هر کس به خرج خودش و فقط یک روز الی یک شبانه روز بهعنوان سادگی و با نزاکت، فقط تنفر از معاهده را رسماً اظهار دارید، بدون ضدیت با انگلیس و بدون طرفیت با دولت و بدون توجه به اجرا یا عدم اجرای معاهده، با اظهار کمال اطاعت به اوامر دولت و اظهار اینکه ماها عموماً اظهار تنفر از معاهده را مینماییم و خودمان به زودی متفرق میشویم و میرویم سر کارهای خودمان و مواظب هم باشید که از بین جمعیت خودتان اشخاص جاهل نباشند و همچنین در بین شما دشمن شما افرادی مثل شما که دستور به آنها داده باشد که بعضی حرفها که ضدیت با انگلیس یا طرفیت با دولت باشد یا خدای نکرده بعضی زمزمههای دیگر بلند نشود و جلوگیری بتوانید بکنید که بهانه دست دولت نیفتد، عیب ندارد. سپهسالار و صمصام و سعدالدوله چه جلو بروند در بهارستان، چه عقب، تفاوت نمیکند و اگر این قسم باشد من هم میآیم و اگر غیر از این باشد، من عقیده ندارم.(1)
این بود تبعات توزیع پول بین مخالفین. کمرهای که به خون وثوق تشنه بود، میگفت لازم نیست نوک تیز حمله متوجه او شود، نیز میگفت نباید صریحاً علیه انگلیس شعار داده شود، تظاهرات فقط باید به مخالفت قرارداد باشد و نه ضدیت با دولت وثوق و انگلستان. با این وصف مدرس نظری خلاف این دیدگاه داشت. مدرس بر این باور بود که باید در آنجا ماند تا معاهده برداشته شود، یا اینکه اجرای
1) کمرهای، ج2، ص1369.
آن موکول به تصویب مجلس شورای ملی گردد. کمرهای هر دو این راهحلها را غلط ارزیابی نمود. او بر این باور بود که قرارداد «به این زودی برنمی گردد، مگر به خونریزیهای سخت که منجر به غلبه دولت یا هرجومرج به اسم بلشویکی [خواهد شد]، که آن هم اسباب تنفر عامه را از ماها فراهم بیاورند که اگر انگلیس به دست دولت، ماها را نکشد، فقرا، کسبه و عامه ما را بکشند که بگویند اینها بودند بلشویکها و این هرجومرج و چاپیدن خانههای فقرا و دکانهای آنها است بلشویکی.» به نظر کمرهای اگر هم دولت قبول کند که قرارداد موکول به تصویب مجلس شورای ملی گردد، شاید نمایندگان مجلس به گونهای چیده شوند که وکلا قرارداد را با اکثریت تصویب نمایند و آن وقت وضع بدتر خواهد شد.(1)
در واقع در داخل ایران یکی از مهمترین مخالفین قرارداد دمکراتهای ضدتشکیلی بودند که اطراف کمرهای جمع میشدند، اینان انگیزههای شخصی و گروهی خود را بر مصالح ملی ایران ترجیح میدادند و مخالفتشان هم بیشتر رنگ و بوی کینههای شخصی با وثوق داشت. در آن سوی طیف سیدحسن مدرس قرار داشت که از موضعی دینی و ملی با قرارداد مخالفت میکرد. و ضلع سوم هم آقامیرزامحمد تاجالشعرای یزدی متخلص به فرخی یزدی بود. در این بین انواع و اقسام جناحبندیهای سیاسی دیگر هم وجود داشت و اکثر رجال کشور با قرارداد مخالفت میکردند و البته هر کدام موضعی خاص خود داشتند و انگیزهها هم با هم تفاوت و تمایز داشت. فرخی پیشتر تجارت میکرد و در دوره مهاجرت به گروه مهاجرین پیوست و از آن به بعد روزنامهنگاری و شاعری را پیشه خود ساخت. با این وصف یکی از پابرجاترین مخالفان قرارداد، سیدحسن مدرس بود. مدرس که در دوره دوم به عنوان یکی از اعضای هیأت نظارت بر مصوبات مجلس انتخاب شده بود، چه در آن زمان و چه در ادوار بعدی، خصومت شخصی را ضابطه تصمیمگیری سیاسی قرار نداد و آنگونه که از تاریخ برمیآید پا از دایره انصاف خارج نکرد. او در مجلس دوم به ملایمترین شکلی، نمایندگان را به صبوری و بردباری دعوت میکرد، از آنان میخواست مانع از تفرقه نیروها شوند، کدورت را به آشتی مبدل
1) همان، ص1370.
سازند و خصومتهای شخصی و حزبی را بر مصالح کشور ترجیح ندهند. او خود در این زمینه موردی مثالزدنی بود، یکی از این موارد نوع برخورد او با قرارداد 1919 بود. مدرس هیچگاه وثوق را به دریافت رشوه متهم نکرد، هرگز وی را متهم به اتهامهایی نساخت که معمولاً از سوی مخالفینش گفته میشد، همیشه در برابر اتهاماتی از این دست، یا آنها را تکذیب میکرد و یا اظهار مینمود که اطلاعی ندارد. مدرس چون موضعگیری منحصر به فرد خود را داشت، مورد بغض گروههایی مثل دار و دسته کمرهای هم بود.
مدرس مردی به معنای واقعی کلمه، سیاسی بود که کمتر کسی به اهمیت مواضعش وقوف حاصل میکرد. او میخواست در هر شرایطی منافع ملی کشور را پاس دارد، مانع تجاوزگریهای بیگانه در ایران شود و به طور خلاصه تحت هر شرایطی استقلال، حاکمیت ملی و تمامیت ارضی میهن را پاس دارد. او سیاستمداری واقع بین بود در کسوت روحانیت، از همان دوره دوم مشروطه که به عنوان یکی از مجتهدین طراز اول برای نظارت بر مصوبات مجلس و عدم مغایرت آن با شرع برگزیده شد راهی در پیش گرفت که برای خیلی از رجال دستاندرکار قابل فهم نبود. برای او وحدت نیروها اولویت نخست بود، بازیهای گروهی و حزبی را مخل آسایش مردم میدید و به اتحاد کلیه نیروهای وفادار به آرمان مشروطیت باور داشت. هرگز دیده نشد او بحث سیاسی و منافع ملی را با ابزارهایی غیر متعارف پاسخ گوید، هرگز کسی را با تهمت و انگ و بایکوت کردن از عرصه خارج نساخت و به طور کلی بر آرمان وحدت ملی کشور تأکید میکرد.
در دوره هرج و مرج بعد از مجلس سوم و در ایام نقض بیطرفی کشور به دست متفقین، کمتر کسی به اندازه او از میزان تأثیرات مخرب چنددستگیها در محو آثار استقلال کشور آگاهی داشت. وقتی بساط دولت موقت نظامالسلطنه مافی به هم ریخت و همه پراکنده شدند، مدرس هم به استانبول رفت. بعد از جنگ از استانبول به کشور بازگشت و تلاش فراوانی کرد تا دولتی ثابت را روی کار آورد. در این زمان بسیاری از رجال شگفتزده بودند که چگونه او حاضر است از وثوق حمایت کند؛ اما همانطور که گفته شد او مردی سیاستمدار بود و بحران وضعیت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی کشور را به خوبی درک میکرد. در آن ایام رجلی سیاسی که
بتوان روی او حسابی باز کرد، کمتر دیده میشد. دو جناح قدرتمند در کشور وجود داشت که هر دو هم ریشه در حزب دمکرات داشتند: گروه دمکراتهای ضدتشکیلی که آشوبگری و بلوا آفرینی را سرلوحه کار قرار داده بودند و گروه دمکراتهای تشکیلی که موضعی متعادل داشتند، از این دو گروه عدهای هم انشعاب کرده و به هر دو جناح پشت پا زده بودند. در آن شرایط تاریخی یا باید به اضمحلال قطعی ایران رأی داده میشد و یا به بقای آن. برای نابودی کشور راهی بهتر از دامن زدن بر تنشها وجود نداشت، اما کشور بعد از گذشت سالهای وحشتناک قحطی و جنگ و قتلعام نفوس انسانی به آرامش نیاز داشت. اگر قرار بود استقلال کشور محفوظ بماند باید راهی معقولانه در پیش گرفته میشد.
مدرس برای حل معضلات، یگانه راه حل را استقرار دولتی با ثبات میدید، در آن ایام چه کسی جز وثوق میتوانست این مهم را برآورده سازد؟ در مقام عمل هم معلوم شد او اشتباه نکرده است، وثوق دار و دسته آدمکش کمیتة مجازات را به دار مکافات آویخت، بسیاری از ناامنیها و راهزنیها را مهار ساخت و نشان داد از اقتدار لازم برخوردار است. سیداحمد کسروی هم از این اقدامات وثوق حمایت میکرد و او را تمجید مینمود.
گفتیم خوشنامترین طرفدار ریاستوزرایی و در عین حال برجستهترین مخالف قرارداد 1919 وثوق، سیدحسن مدرس بود، رجال خوشنام دیگری مثل بهار هم با مدرس همسو بودند. بهار هم بر این باور بود که ایران برای نجات از خطر تجزیه به دولتی قدرتمند نیازمند است، دولتی که مانع سقوط همه جانبه کشور شود.
دولت مورد نظر او در این مقطع هم همان دولت وثوق بود. اما بدون تردید مهمترین حامی وثوق، مدرس بود که مثل بسیاری از رجال خیراندیش کشور فقط برای نجات کشور از سقوط حتمی به حمایت از او روی آورد. مدرس ناطقی زبردست بود که بین تودههای مردم نفوذ داشت، خطابههای او بسیار مشهور بودند، او ترجیح میداد به تودههای مردم نزدیک شود تا به اعیان و اشراف. مدرس مردی بود دمکرات که برای خودش و رسیدن به مال و مقام تلاش نمینمود، خصیصهای که در کمتر کسی یافت میشد. مدرس از اعتماد به نفسی زایدالوصف برخوردار بود، از چیزی نمیهراسید و سخن خود را آشکارا بر زبان جاری میساخت. اینها
ویژگیهایی است که برخی محققین ایرانی خارج کشور هم بر آن صحه نهادهاند.(1)
مدرس سیاستمداری «واقع بین» بود، برای رسیدن به اهداف سیاسیاش تعجیل روا نمیداشت. واقعبینی او باعث میشد که درست سر بزنگاه تصمیم معقولانه اتخاذ کند. مدرس برخلاف اهل زمانهاش با هیچ سفارت خارجی مرتبط نبود، به خارجی اعتماد نمیکرد و همین امر او را بین تودههای مردم محبوب ساخت. خارجیها هم به این واقعیت اشاره میکردند که مدرس «سخنگوی مردم»(2)است. سرپرسی لورین نوشت مدرس مردی است که از اعتدال حمایت میکند و از نمایندگان مشروطیت و دمکراسی میباشد. این خصیصه او بسیاری از روشنفکران سطحینگر را خوش نمیآمد. یکی از این افراد، فرخی یزدی بود،(3)اما باید یادآور شد که همین فرخی یکی از پا برجاترین مخالفین قرارداد در کشور بود و در این زمینه با مدرس همسو بود، هر چند انگیزهها تفاوت میکرد. احساسات شاعرانه گاه بر تعقل سیاسی چیره میشد به گونهای که حتی مردی خوشنام و بلند آوازه مثل میرزاده عشقی(4)هم به مدرس طعن روا میداشت. عارف که همیشه با تندروان میجوشید البته مدرس را از نیش سخنان خود به دور نمیداشت.(5)عشقی بعد به اشتباه خود پی برد و با مدرس همنوایی نشان داد و در این راه به قتل رسید اما محبوب قلوب گردید. لیکن عارف از رضاخان حمایت کرد و سرنوشتش مرگ در غربت و گمنامی بود.
برخلاف مدرس، گروهی که فرخی با آنان مرتبط بود از کسانی مثل سیدمحمد کمرهای، شیخحسین گیوهفروش، شیخمحمدعلی قزوینی، شیخ حسین طهرانی، سیدعبدالغنی نامی و عدهای اشخاص دیگر تشکیل میگردید که زمانی عضو گروه ضدتشکیلی بودند. در میان اینان سیدمحمد کمرهای بر این باور بود که او و یارانش نباید خود را «رسماً داخل و عضو عامله عمل با مدرس» کنند. به نظر کمرهای «اگر
1) Homa Katouzian: Nationalist Trends in Iran 1921-1926, In: International Journal of Middle East Studies, November, 1979, p.456.
2) Loraine to Chamberlain, Tehran, 1 January 1926, FO. 371/11841.
3) دیوان فرخی یزدی، به کوشش حسین مکی (امیرکبیر، تهران، 1357)، ص59.
4) کلیات مصور عشقی، به کوشش علیاکبر سلیمی، بی نا، بی تا، ص396.
5) برای مثال نک: دیوان عارف قزوینی، به کوشش عبدالرحمن سیف آزاد (امیرکبیر، تهران، 1342)، ص325.
مدرس صحیحاً حرکت و تابع افکار عمومی شد تا آخر ما همراه و جدّی خواهیم بود...»(1)کمرهای میدانست مدرس هوشیاری لازم را در امر تصمیمگیری سیاسی داراست، و به خوبی میتواند جریانهای سیاسی و منویات آنها را از هم تشخیص دهد. مهمتر اینکه معیار عمل سیاسی او منافع ملّی کشور بود و نه ضدیت کودکانه با وثوق. به همین دلیل همین مدرسی که از تشکیل کابینه وثوق حمایت کرده بود، علیه آن وارد میدان شد؛ اما نکته این است که وی راه خود را میرفت و گروههای دیگری که با مافیای جهانی مرتبط بودند، میخواستند به هر نحو شده راه خود را از او جدا سازند، گروهی از افراطیترین اعضا و رهبران دمکراتهای ضدتشکیلی در این طیف جای میگرفتند. شاید نخستین تجمعات علیه قرارداد در خانه فرخی تشکیل شده باشد. ذیقعده 1337 مطابق با شهریور 1298 نخستین تجمعات علیه قرارداد در منزل فرخی یزدی شکل گرفت. فرخی بر این باور بود که سفارتخانههای امریکا و فرانسه و ایتالیا و بلژیک هم با مردم همراهی خواهند کرد و اگر خواست در یکی از سفارتخانههای آنان، تحصن کند، ممانعتی ایجاد نخواهند نمود. بالاخره هم به دلیل تحریک مردم به ضدیت با دولت، او را همراه با عدهای دیگر مثل کمرهای دستگیر کردند و البته این دومی را بعد از مدتی رها ساختند.
مواضع مخالف امثال مدرس کم نبود، به گفتة کمرهای، عباسقلیخان نواب برادر حسینقلیخان نواب؛ بعد از ماجرای کمیته مجازات نامهای به او نوشت و توضیح داد که سفیر وقت انگلستان یعنی کاکس تقاضای ملاقات با او را کرده است.(2)نواب با حلقه یاران کمرهای ارتباطی مستمر داشت، به ویژه او با شیخ حسن تبریزی که ما پیشتر در مورد او سخن گفتهایم و به یاد داریم که دستیار ادوارد براون و همآواز با محافل سرمایهسالار بریتانیا بود، روابطی صمیمانه داشت. شیخ حسن از قول او نقل میکرد که نورمن سفیر جدید بریتانیا که به جای کاکس آمده است، مردی است ملایمالطبع. به قول نواب او تلگرافی به لندن ارسال کرده بود که آیا وثوق را براندازد یا از او حمایت کند؟ نواب گفته بود در تهران «تجمع لاشخورها» برای ابقای وثوق ادامه دارد؛ راه انداختن
دیگ پلو مسجد شاه «که وثوقالدوله را میخواهیم» و نیز راهاندازی طبقات محروم جامعه و از آن سوی حمایتهای تجار از وثوق کماکان ادامه دارد.(1)
کمرهای بر این باور بود که او و یارانش باید خود را هم از دسته کمیتة تهران حزب دمکرات کنار کشند و هم تلاش کنند آلت دست خوئی، مدرس و بهبهانی قرار نگیرند.(2)به عبارت بهتر کمرهای راه خود را نه تنها از مدرس جدا کرد و با امثال عباسقلیخان نواب حشر و نشر یافت، بلکه با امامجمعه خوئی و میر سیدمحمد بهبهانی رابطه خوبی نداشت. با این وصف به طور کلی سه دسته علیه قرارداد صفآرائی کرده بودند: نخست گروه مدرس و امامجمعه خوئی که البته میرسیدمحمد بهبهانی نیز با آنان همراه بود. دوم گروهی از دمکراتهای تشکیلی و سوم گروه ضدتشکیلی سیدمحمد کمرهای. از آن سوی سردار افخم بختیاری عدهای را علیه قرارداد برانگیخته بود. اینان هم از کمرهای درخواست کردند حمایتشان کند، «من گفتم اولاً باید مقصد آنها را فهمید، بعد قرار بگذارند که هرچه من دستور بدهم آنها رفتار نمایند تا من نقشه عمل آنها را بگویم.»(3)
کمرهای در ماجرای اعتراض علیه قرارداد با میرزاکریمخان رشتی همآواز بود. میرزاکریمخان رشتی و برادرانش در ماجرای اعتراض علیه قرارداد فعال بودند، حتی کریمخان یک بار در جلسهای که در منزلش تشکیل داد به شوخی گفت «پلیس مخفی آمده که همه ما را گرفته، دولت یک مرتبه راحت شود.»(4)او این سخن را با شوخی بر زبان آورد، شوخیای که کمرهای را ترسانید؛ چون همین چند روز پیش آزاد شده بود.
از آن سوی سیدمحمد کمرهای مطلبی نوشته بود در ضدیت با قرارداد، این مطلب به دست فرخی داده شد تا به ایپکیان تحویل دهد، اما فرخی این مطلب را به مدیر حیات جاوید داد تا منتشر سازند. کمرهای گفت اگر چنین است پس باید پیش از همه مطلبی را که او خطاب به خود حیات جاوید نوشته چاپ کنند و زان پس مطلب ارسال شده برای ایپکیان را منتشر نمایند.(5)نوشته کمرهای خطاب به ایپکیان
نقد مقالهای بود که در روزنامة رعد(1)چاپ گردیده و در آن از قرارداد 1919 حمایت نموده بود.
در فارس روزنامه استخر فارس به شدت علیه قرارداد موضعگیری میکرد، این موضع حتی در تهران باعث تعجب و شگفتی فراوان ضدتشکیلیها شد، اینان بر این باور بودند که موضع ضدانگلیسی استخر فارس، به این دلیل است که فرمانفرما با این موضعگیری نظر مساعد دارد و اوضاع انگلیسیها را بد ارزیابی کرده است.(2)
روزنامه حیات جاوید در زمرة نشریاتی بود که به شدت علیه قرارداد وثوق تلاش میکرد. وقتی مخالفین تحت پیگرد قرار گرفتند، حیات جاوید مدیر نشریه در خانه فرخی پنهان گردید.(3)صبا مدیر ستاره ایران میگفت، سفارت بریتانیا از حیات جاوید خواسته است به نزد آنان برود.(4)در این زمان کاکس وزیرمختار بریتانیا در تهران بود. این در حالی بود که شخص شاه به هر دلیلی، یا به دلیل اینکه مصلحت ایران را اینگونه تشخیص میداد و یا اینکه پول دریافت کرده بود، از سیاست نزدیکی بیشتر به انگلستان حمایت میکرد، به قول دولتآبادی:
حتی احمدشاه قاجار در پیروی از افکار ناصرالملک در چند سال نیابت سلطنت او و خصوصاً بعد از برهم خوردن سلطنت تزاری به انگلستان توجه بسیار میکند، مسافرت او هم به انگلستان و آنچه در آن محیط دیده و شنیده بر توجه او به آنها افزوده است.(5)
به هر حال اندکی بعد از امضای قرارداد، هیأت مستشاران انگلیسی وارد ایران شدند. ریاست هیأت مستشاران مالی با سیدنی آرمیتاژ اسمیت بود و مسئولیت مستشاران نظامی با دیکسون. روز 27 جمادی الثانی 1336 خبر رسید کلنل فضلالله آقاولی خودکشی کرده است. او در وصیتنامة خود آورده بود که چون منشی کمیسیون نظامی بوده، از چیزهایی اطلاع یافته که انگلیسیها قرار است در ایران انجام دهند، مسائلی که «هیچ باشرافت و ناموسی متحمل آن نمیتوانند بشوند، از
این جهت که من نمیتوانم جلو[ی] این نیستی ملیت و اسلامیت را بگیرم، ناچارم خود را نیست نمایم.»(1)کلنل فضلاللهخان آقاولی برادرزاده تقی بینش بود.(2)
از آن سوی مدرس در زمرة نخستین افرادی بود که با وجود حمایت از ریاستوزرایی وثوق، علیه قرارداد 1919 به پا خاست؛ در این راه او انگیزه شخصی نداشت و به مصالح ملّی کشور میاندیشید. فرخی هم انگیزههای خاص خود را داشت، اما اشتباهش این بود که برای پیشبرد اقدامات خود از گروه ضدتشکیلیها دعوت به عمل آورد. دارودسته کمرهای برای اینکه موقعیت مدرس را تضعیف کنند خود را همسوی با فرخی قلمداد میکردند. به عبارت بهتر ضدتشکیلیها بعد از اینکه جنبش علیه قرارداد به راه افتاد، وارد میدان شدند. هدف اینان هم مثل همیشه تفرقه نیروها بود و ممانعت از یکدستگی و وحدت ملّی. موضعگیری مدرس علیه قرارداد جدای از مواضع گروه ضد تشکیلی بود. نماینده ضدتشکیلیها آقا شیخ حسین طهرانی بود که از سوی آنان «برای کمک به مدرس در موضوع تنفر از کنترل» تعیین شد. موضع گیری گروه ضدتشکیلی در این دوره به غایت فرصتطلبانه و به دور از صداقت بود. آنان میگفتند «اگر مدرس شروع به کار از روی اساس و از روی عقل و تبعیت از افکار اشخاص عاقل نمود، ما هم تقویت خود را تزیید نماییم والا کنار بکشیم.» حتی معینالتجار بوشهری از دعوت مدرس برای شرکت در جنبش علیه قرارداد استقبال نکرد و با بیاعتنایی گفت «من به این کارها داخل نمیشوم.» او گفت رئیسالتجار امینالضرب است، نامه مدرس را به او دهید تا او سه تن از هیأت تجار را برای همکاری با مدرس انتخاب نماید.(3)
عدهای از ظاهربینان گمان میکردند مخالفت مدرس با وثوق به این دلیل است که منتظر بوده تا پست وزارت عدلیه به او داده شود، «حالا با این همه طرفداری او از وثوقالدوله که بازی مسجد شاه و حضرت عبدالعظیم را درآورد و به مقصود خود نرسید، حالا از وثوقالدوله صرف مساعدت نموده است.»(4)اما حقیقت خلاف این
بود، مدرس به دلیل قرارداد 1919 بود که با وثوق درافتاد.
با این وصف وقتی قرارداد 1919 علنی شد، مدرس آشکارا به ضدیت با آن برخاست، اساساً قرارداد چندان موافقی در ایران نداشت، به قول مدرس در سراسر ایران تنها هشتصد تن از آن حمایت میکردند.(1)تازه اکثر کسانی که از این قرارداد حمایت کردند به دنبال منافع شخصی خود میگشتند. کسانی که از قرارداد حمایت کردند عمدتاً از دولت پول گرفته بودند تا در مجامع و روزنامهها از آن تمجید کنند.(2)در این بین بودند افرادی که نه به خاطر منافع شخصی، بلکه به دلیل مصلحتی از آن قرارداد دفاع نمودند، نمونه برجسته این افراد ملک الشعرای بهار بود. در این زمان او با برادرش روزنامه ایران را منتشر مینمود، دفاع بهار از قرارداد بهواقع دفاع از شخص وثوق بود که امید داشت اقتدار دولت خود را حفظ نماید. نکته این است که هیچکس نگفت بهار مردی مزدور و قلم به مزد یا آدم وثوق است، حال آنکه روزنامهنگار دیگر یعنی سیدضیاء را کارچاق کن وثوق، مزدور علنی و آشکار انگلیسیها خطاب میکردند.(3)این خود نشان میداد که نه مخالفین قرارداد یکسان بودند و انگیزه واحدی تعقیب میکردند و نه موافقین.
میرسیدمحمد بهبهانی از دیگر مخالفان قرارداد، بر این باور بود که به سفارت انگلیس نامه نویسند و اظهار دارند در صورتی که آنان اجرای قرارداد 1919 را متوقف سازند تا مجلس شورای ملی تشکیل جلسه دهد و هرچه این مجلس گفت عمل شود؛ آنها هم اعتراضات خود را متوقف خواهند ساخت. او این نظر خود را با کمرهای در میان گذاشت، کمرهای پاسخ داد اگر بررسی این موضوع به تصویب مجلسی برسد که وکلایش را مردم انتخاب کردهاند، عیبی ندارد؛ نه مجلسی که «وکلایش به سرنیزه انگلیس انتخاب شده.»(4)علما همین مضمون را به سفارت انگلیس نوشتند و اظهار داشتند مجلسی باید به این موضوع رسیدگی کند که نمایندگانش را ملت انتخاب کرده باشد، نه اینکه به زور سرنیزه انگلیسیها و برای
انگلیسیها کار کند.(1)همین مضمون را کمرهای خطاب به شیخ محمد خیابانی در تبریز اطلاع داد. او نامه خود را به چاپار داد تا در زنجان پست کند تا «از سانسور قزوین گذشته باشد.»(2)
مخالفت دیگر علیه قرارداد در اوایل سال 1299، در گیلان روی داد. در این مقطع میرزاکوچکخان، انگلیسیها را وادار کرد شهر رشت را تخلیه کنند. میرزا به غازیان و انزلی رفت و مردم برای او چراغانی کردند. در پاسخ به سئوال بلشویکها که نظر او را در مورد خودشان پرسیده بودند، او پاسخ داد هم به اشغال انگلیسیها و هم بلشویکها اعتراض دارد. او گفت نظرش این است که کلیة نیروهای خارجی باید ایران را تخلیه نمایند و ادارهاش را به خود ایرانیها واگذار کنند.(3)
سه سیاستمدار مشهور یعنی مستوفیالممالک، مشیرالدوله و برادرش مؤتمنالملک با قرارداد مبارزه نکردند، اما البته با آن موافق هم نبودند. این سه همراه با معینالتجار بوشهری و عینالدوله اندکی بعد از امضای قرارداد به نزد وثوق رفتند و گفتند با اینکه در انگیزة خیرخواهانه او تردیدی ندارند، اما قرارداد به سود مصالح و منافع کشور نیست. از بین اینان مدرس تنها کسی بود که هرگز به وثوق اتهام رشوهستانی از انگلیسیها نزد، هیچگاه بعد از برچیده شدن قرارداد به وثوق تعرض نکرد؛ بالاتر اینکه در برابر دکتر محمد مصدق در مجلس پنجم از او حمایت هم نمود. استدلال مدرس نشاندهندة رویة سیاستمداری معقول است که به حفظ نیروها و به کارگیری آنان در شرایط معین باور دارد. مدرس زمانی در دوره مجلس دوم خطاب به کسانی که میخواستند لایحهای تصویب شود تا متجاهرین به فسق و کسانی که «فساد سیاسی» آنان روشن است از ورود به مجلس منع شوند؛ گفته بود نباید کاری کرد که به بهانههای مختلف نیروها متفرق و پراکنده شوند، بلکه باید سیاست جلب نیرو و اتحاد و استمالت را جایگزین ساخت. در مجلس پنجم مصدق به مستوفی تاخت که چرا وثوق را به عنوان یکی از وزرای کابینه برگزیده است. او وثوق را متهم ساخت از انگلیسیها بابت قرارداد 1919 رشوه ستانده است. مدرس خود وثوق را برای تصدی وزارت مالیه و بعد
عدلیه معرفی کرده بود، به همین دلیل وقتی اعتراض مشروح مصدق علیه وثوق به پایان رسید،(1)پاسخ داد از پولی که انگلیسیها به وثوق دادهاند اطلاعی ندارد و وثوق خودش باید از مسئله قرارداد سخن گوید و او از خویش دفاع نماید. اما ادامه داد وقتی همان زمان وثوق میخواست دولت تشکیل دهد، او از حامیانش بوده و وثوق هم تا حد امکان نظم را به کشور بازگردانید. مدرس ادامه داد با این وصف همان موقع با قرارداد مخالفت کرده است، زیرا این قرارداد بدون مجوز مجلس امضا شده بود. نکته این است که مدرس مخالفت خود را با قرارداد به علت عدم پیمودن روند قانونی آن تلقی کرد و با اینکه در این زمینه به شدت با وثوق مبارزه کرد، اما به هیچوجه پای مسائل دیگر را به میان نکشید. به عبارت بهتر مدرس به دلیل ضرورت وجود قوة مقننه و تصمیمگیری آن در مسائلی از این دست به مخالفت با قرارداد برخاست، او میگفت اگر باید قراردادی با دولتی بیگانه امضا شود، باید به تأیید مجلس برسد، این مطلب جایگاه مجلس را در نظر مدرس روشن میساخت. مهمتر اینکه او اختلاف در مورد قرارداد را اختلافنظر سیاسی دانست و به همین دلیل هم هرگز به عاقدین آن توهین نکرد: «خدا شاهد است که من یک لفظ توهینآمیز نسبت به موافقین قرارداد نگفتم، زیرا این یک اختلاف نظر سیاسی بود. کدام صلاح و صواب بود خدا میداند، من نمیدانم».(2)در مورد اتهام رشوهستانی، او گفت خودش هم زمانی که دولت موقت کرمانشاه را تشکیل داده بودند، پول آلمانیها را پذیرفته بود، اما دستور داد رسیدی به آنان ندهند. با این مقدمه مدرس توضیح داد دولت در تبعید از آن پول استفاده کرد اما با این پول خیانتی به کشور ننمود. او خاطرنشان ساخت قرارداد 1919 دیگر مرده و به تاریخ پیوسته است، اینک کشور با مسئله بزرگ بازسازی مواجه است و به همکاری سیاستمداران کارکشته نیاز دارد، باید به دست اینان به کشور خدمت کرد. مدرس سپس عین استدلال دوره دوم مجلس مشروطه را تکرار نمود: او گفت اگر هر کدام از رجال سیاسی را به بهانهای کنار گذاریم، چه کسی میماند که کارها را انجام دهد؟(3)به واقع برای مدرس مبارزه علیه قرارداد یک مسئله شخصی و یا جاهطلبی سیاسی نبود، مدرس در آن زمان خاطرنشان
کرده بود استفاده از مستشاران مالی و نظامی انگلستان باعث نقض استقلال و تمامیت ارضی کشور است.
وثوق در جلسه مجلس پنجم به دفاع از خود پرداخت. او گفت برایش حفظ وجاهت و حسن شهرت در آن شرایط تاریخی بی اهمیت بوده است، بنابراین در بحرانیترین شرایط قبول مسئولیت کرد و هدفش این نبود که عامدانه ضرری متوجه کشور سازد بلکه مقصودش جلوگیری از زیان و ضرر بوده است. پیشتر درست روزهای بعد از انعقاد قرارداد، در شهریور 1298 خبر رسیده بود که در قفقازیه مردم مساجد را سیاهپوش کردهاند و در پاریس و لندن، مسلمانان پارچه سیاه به رسم عزاداری به دست خود بستهاند. وثوقالدوله همان زمان در برابر اعتراضات داخلی و خارجی گفته بود: «من این کار را کرده و خدمت به ایران میدانستم و از این کار برنمیگردم، مگر مرا بکشند. آن وقت هم معلوم خواهد شد که من خدمت کرده بودم.»(1)در این دوره هم او در سخنانش ادامه داد، در این راه شاید در تشخیص خود اشتباه کرده باشد و مدعی عصمت نیست. او گفت قرارداد برای اجرایی شدن نیازمند تصویب مجلس بوده و حتی همان زمان ذکر شده بود، اگر اقدامات موقتی در چارچوب آن قرارداد صورت گرفت و مجلس بعد از تشکیل مخالفت کرد، همان اقدامات موقت میتواند نسخ شود. از بابت رشوهای که میگویند دریافت کرده خاطرنشان ساخت، اگر به دکتر مصدق چیزی رسیده به او هم رسیده است. او خواستار اثبات این مسئله شد و قول داد اگر چنین چیزی اثبات گردد ضمن اینکه حاضر است به اضعاف مضاعف آن را باز پس دهد، کلیه اعتراضات مصدق را علیه خود وارد میداند. وثوق در خاتمه گفت:
یک نکته دیگر را هم لازم میدانم به ایشان متذکر شوم که غالب محصلین و مبتدیهای سیاست در دوره تحصیلات خود یک دوره درس تحصیل وجاهت را لازم میدانند و اگر ایشان فعلاً در آن دوره از تحصیلات خود هستند، البته بنده ایراد و اعتراضی بر ایشان ندارم. ولی باید عرض کنم که من در دوره تحصیل سیاست از تعلیمات این کلاس به کلی صرف نظر کردم و از کلاس ماقبل مستقیماً و به طور طفره به کلاس بعد رفتم. به این جهت در مبارزه عوامفریبی و وجاهتطلبی ممکن است مغلوب شوم.
1) کمرهای، ج2، ص1077.
ولی از ایشان سئوال میکنم که لااقل در موقعی که سخن از منافع عالیه مملکت گفته میشود، آیا بهتر نیست باز هم ورزش آن کلاس را تکمیل نمایند یا شاگرد بنده بشوند؟(1)
در دورهای که وثوق ریاستوزرایی را به دست داشت، افرادی مثل کمرهای که تا دیروز با افراطیترین جناحهای این دوره همکاری میکردند و اصلاً خود از رهبران این جریان بودند، کسانی که ستاره ایران را بلندگوی خود نموده بودند، روزنامهای که آشکارا علیه عینالدوله به عنوان مردی اشرافی از رجال قدیم حمله میبرد، اینک برای دور ساختن وثوق از عرصههای سیاسی میگفتند از ریاستوزرایی وی حمایت میکنند. اینان شرط و شروطی هم تعیین کرده بودند: عینالدوله باید الغای کاپیتولاسیون را پیگیری کند، بحث هیأت اعزامی ایران به کنفرانس صلح ورسای را سر و سامانی دهد، انتخابات مجلس را تجدید نماید، حکومت نظامی را برطرف سازد، «کثافات کابینه» وثوق را ترمیم نماید و باید به او آزادی و اختیار برای انتخاب وزرا داد.(2)
شخص کمرهای همراه با میرزاطاهر تنکابنی در همین مهر 1297 که مصادف با نیمه اول محرم 1337 بود به منزل عینالدوله رفتند. به او گفتند اگر رئیسالوزرا شد، «چون خائن به وطن و مایل به نفوذ اجانب نیست»، از او حمایت میکنند. این موضوع عوامفریبی گروهی مثل جناح افراطی ضدتشکیلی را اثبات میکرد. اینان هم همان کسانی بودند که زمانی ستارة ایران را بلندگوی خود قرار دادند و به بهانة مبارزه با اشرافیت و اعیانیت بر دامنه بحرانسازی خود افزودند. به هر حال گروه کمرهای به نام از صارمالدوله و سردار معظم ابراز تنفر کردند و از عینالدوله خواستند به اینان میدان ندهد. علاوه بر موارد بالا یکی از خواستههای آنان این بود که عینالدوله «قیام کنندگان بر علیه هیأت دولت کابینه صمصام [را] که مسجد شاه و حضرت عبدالعظیم رفتند» مجازات کند.(3)
در جنبش علیه قرارداد حاج محمدتقی بنکدار تاجر مشهور حاضر شده بود به مخالفین کمک کند. اسلامبولچی دیگر تاجر بازار هم قول داد ضدیت نکند. معینالتجار
هم این بار به مدرس پیام داد به هر میزان که لازم باشد، پول در اختیار مخالفین قرارداد قرار خواهد داد. سیدحسن مدرس سیاه پوشید، رؤسای اصناف تلاش کردند بازار را ببندند. مشیرالدوله و برادرش هم سکوت کردند. معقولترین راهحل را مدرس پیشنهاد کرد، او گفت: «خوب است اول پروتست نکنیم، برویم نزد وثوقالدوله بلکه خودش رفع اشکال بکند، اگر نکرد بعد پروتست نماییم»(1)
به همین دلیل دمکراتهای ضدتشکیلی او را غیرقابل اعتماد میدانستند. علت غیرقابل اعتماد بودن مدرس این بود که او «راه آشتی را با وثوقالدوله به الفاظ نگاه میدارد و او را خائن از روی عقیده نمیداند بلکه میگوید عقیده وثوق خدمت به وطن در این کنترل بود.»(2)به طور مشخص ایام محرم و صفر 1337 که مصادف با مهر و آبان 1297 بود، حتی مجالس روضهخوانی به جلسات سیاسی برای حمله علیه قرارداد تبدیل شد. همزمان با شایعه حمله بلشویکها به تهران، گروههای مخالف وثوق به طور منظم و منسجم حملات علیه او را شدت بخشیدند؛ شایعهپردازان گفته بودند روسها اولتیماتوم دادهاند اگر قرارداد فسخ نشود، آنها به تهران حملهور خواهند شد. این شایعه در مردم ایجاد وحشت کرد، کثیری از تودههای عادی مردم از ترس با قرارداد مخالفت کردند. وثوق روز بیست و دوم صفر نزد شاه رفت و از او اختیارات تامه خواست و تقاضا کرد شاه اجازه دهد دویستوپنجاه نفر را تبعید کند. در پاسخ سئوال شاه که گفته بود اینان کیانند؛ وثوق پاسخ داد مشتی اراذل و اوباش. شاه گفت اراذل اهمیتی ندارند که برای برخورد با آنان به اختیارات تامه نیاز باشد. وثوق توضیح داد این افراد بلوا به پا میکنند و علیه شاه هم تحریکات مینمایند. شاه گفت: «با این وضع احتمال اغتشاش، تو این اشخاص را خیال تبعید داری؟ لابد میخواهی یک اسباب هیجانی فراهم بیاوری؟ من ابداً اذن نمیدهم.»(3)به دنبال این ملاقات وثوق از منصب ریاستوزرایی استعفا داد، شاه هم در این مرحله بلافاصله با استعفای او مخالفت کرد.
همزمان گروه برلنیها متشکل از سیدحسین کزازی، سیدابوالحسن علوی،
میرزارضاخان افشار، میرزامحمدعلیخان تربیت، ناصرالاسلام گیلانی، میرزاقاسمخان تبریزی و محمدعلی فرزین مشهور به کلوب تصمیم گرفتند به ایران بیایند. در این حال حسین پرویز، مخبرالسلطنه هدایت و عبدالرحیم خلخالی هم با این گروه محشور بودند.(1)درست در چنین شرایطی روز بیستوهشتم صفر 1337 مخالفین وثوق در مساجد تهران گرد آمدند. کانون اصلی فعالیتها مسجد شیخ بود که در آن زمان مرکز فعالیتهای گروه ضدتشکیلی به شمار میآمد. در این روز به دستور وثوق آژانها به مسجد ریختند و مردم را متفرق ساختند. آنان چادرها را کندند، فرشها را برچیدند، علمهای سیاه را پائین آوردند و مردم را پراکنده کردند. همان روز برخی از محرکین را دستگیر نمودند، شیخحسنخان و برادرش را با معاونالسلطان دستگیر کرده و به نظمیه بردند. نیز نیرالسلطان مدیر کوکب ایران دستگیر شد. میگفتند عدهای دیگر را هم یا گرفتهاند و یا خواهند گرفت. دستگیرشدگان به این شرح بودند: شیخ حسنخان تبریزی، شیخحسینخان تبریزی، حسین صبا مشهور به کمالالسلطان که مدیریت روزنامه ستاره ایران را به عهده داشت، محمدتقی بینش و معتمدالواعظین. کمرهای و عینالممالک هم خود به نظمیه مراجعه کردند و برای ابراز همدردی با دستگیرشدگان تقاضا کردند آنان را هم بازداشت نمایند.(2)اما به این تقاضا اعتنایی نشد و آنان به خانههای خود آمدند.
در این زمان حتی اندیشه ترور وثوقالدوله بر سر زبانها بود، بسیاری از محافل برای این امر تلاش میکردند. به طور مثال سیدمحمد کمرهای نقل میکند غلامحسینخان رئیس کمیسری نظمیه از او پرسیده اگر تروری صورت گیرد آیا به نظر او قوهای هست که شهر را حفاظت کند و امنیت را پاس دارد؟ «من گفتم گمان نمیکنم، همچه جمعیتی که ترور از آنها برآید وجود داشته باشد، اگر چه تمام مردم خشمگین از عمل وثوقالدوله غضبناک هستند، لیکن ارتباط کامل بین مردم نیست. اگر تروری بشود انفرادی است و نیز همچه دسته یا قوه که مسلم بین اکثر باشد در ایران یقیناً نیست که با نفوذ دشمن قوی ما انگلیس در طهران و ایران بتوان جلوگیری از هرجومرج اراذل و
اوباش قشونی و غیر قشونی که به زور و زر انگلیس هرجومرج میکنند»، به عمل آورد «و این مفسده هرجومرجی بدترین اوضاع است برای امروزه ایران.» غلامحسینخان گفت تروریستها زیادند و شاید علیه وثوقالدوله اقداماتی بنمایند؛ «گفتم شما خودتان را حفظ کنید. مگر سر به تنت زیادی میکند که این حرفها را میزنی؟ گفت به همه کس نمیگویم، از شما مطمئنم. بالاخره چون من از او به واسطه بعضی مسموعات ظنین بودم به طفره و خداحافظی [از کنار موضوع گذشتم].»(1)
به نظر کمرهای، غلامحسینخان «برای راپورتچی، استکشاف از خیالات» او و دوستانش میکرد. در عین حال به نظر او علیه قرارداد وثوق «از راه عقل اقدام نمیتوان کرد، مقدمین دیوانهوار باید [عمل] بکنند.»(2)
یکی دیگر از کانونهای تجمع مخالفین مجلس روضه خوانی حاجسیدمحمد صراف بود. سیدمحمد صراف پدر ابوالحسن علوی عضو گروه برلنیها بود که به دور تقیزاده و نواب جمع آمده بودند. گروهی دیگر در منزل صمصامالسلطنه بختیاری گرد آمدند. عدهای به منزل مخبرالسلطنه، مشیرالدوله و مؤتمنالملک مراجعه کردند. مخبرالسلطنه به جمعیت گفت: «من شماها را پذیرایی میکنم اما نان و لحافهای خود را بیاورید.» مشیرالدوله حاضر نشد با این گروه همکاری نماید، او سپرده بود کسی را به خانهاش راه ندهند، نیز به تلفنها جواب نمیداد.(3)
واکنش صمصام از همه عجیبتر بود. او به وثوق نوشت مردم و دمکراتها «به این عمل ناگهانی خارج از همه قوانین تو اعتراض و وحشت و هیجان دارند»، آنگاه خواسته بود به این مردم جواب دهد. وثوق پاسخ داد اگر مردم به او گوش نمیدهند به عنوان رئیسالوزرا اختیار دارد از نظمیه بخواهد آنها را متفرق سازند. صمصام از این پاسخ متغیر شد و گفت او ایلیاتی است و نمیتواند مردمی را که به او پناه آوردهاند متفرق سازد. وقتی شب شد، حدود صد مأمور نظمیه اطراف خانه صمصمام کشیک دادند تا هر کس را که به خانه او میآید، جلوگیری کنند. وقتی خبر به صمصام رسید، از خانه بیرون آمد و شخصاً آژانها را تهدید کرد که اگر باز هم مانع ورود مردم به منزل او شوند،
دستور خواهد داد از تهران تبعیدشان کنند.(1)وی پس از اینکه ناسزای رکیکی به وثوق گفت، نیروهای نظمیه گریختند. آن شب نزدیک صد نفر در منزل صمصام «شام مفصلی» خوردند، سحرگهان کمرهای همراه با عینالممالک، شیخ ابوطالب، حاجمیرزاحسین کرمانشاهانی و مجله اسلامی(2)به دوشان تپه رفتند تا شاه را از تحولاتی که در تهران مقارن غیبت او از پایتخت روی داده بود آگاه کنند و به اصطلاح تظلم نمایند. اینان پس از اینکه ظاهراً توانستند نظر شاه را جلب نمایند به طوری که وی حتی به وثوق پرخاش کرد؛ به تهران بازگشتند. تحولات این زمان مقارن با ربیعالاول آن سال مصادف با آذر 1298 بود. همه، احتمال قریب به یقین دادند که این بار وثوق به طور قطع استعفا میدهد، اما درست همان زمانی که وثوق به تهران بازگشت و معترضین هنوز در دوشان تپه بودند، سر پرسی کاکس به نزد شاه آمد. شهابالدوله وزیر دربار شاه بعد از ملاقات شاه با کاکس به حاضرین قول داد صدمهای به آنان نخواهد رسید و کسانی را که وثوق تبعید کرده باز خواهند گردانید، سپس محرمانه گفت: «چون تکیهگاه وثوقالدوله به لندن است، شاه در محذور است و جلب قلب شاه برای شماها بهتر از همهچیز است.»(3)
زمانی که معترضین در دوشانتپه به سر میبردند، ساختمان وزارت مالیه در آتش سوخت. بعداً معلوم شد یک فرد ارمنی که جدیداً برای ارسال مراسلات به مالیه آمده، باعث این کار بوده است. این مرد روز جمعه که تعطیل بود به مالیه رفت و دستور داد بخاری را روشن کنند. عدهای عذر آوردند و از این کار امتناع کردند، اما فرد مذکور با تهدید آنان را وادار به این امر ساخت. شب همان روز مالیه آتش گرفت، احتمال میدادند شاید او در بخاری «فسفور انداخته باشد.» پانزده کرور یعنی هفت میلیون و پانصد هزار تومان به مالیه خسارت وارد شد، اسناد دولت و مردم نابود گردید و کالاهایی هم که در آنجا انبار شده بود به کلی از بین رفت.(4)اندکی بعد فخامالدوله از
1) همان، ص724.
2) شیخعبدالعلی بنیان گذار و ناشر مجله الاسلام بود، این نشریه در سال 1331 قمری مصادف با 1913 میلادی شروع به انتشار کرد، هدف آن «اتحاد اسلام» شناخته شد، بهواقع این نخستین نشریهای بود که در ایران منتشر میشد و به طور رسمی از اتحاد اسلام دفاع میکرد: آفتاب، ش267، پنجشنبه 17 ذیقعدةالحرام 1332، 8 اکتبر 1914، «مجله الاسلام.»
3) همان، ص728.
4) همان، ص732.
مسئولین مالیه را بازداشت کردند، او گفت هدف از توقیف او «فقط قصد اهانت به ضدتشکیلی بود.»(1)به عبارت بهتر دست گروه ضدتشکیلی در عملیاتی از این دست دیده میشد. به هر حال برای برکناری وثوق تلاشهای فراوانی انجام میگرفت. وثوق تنها چیزی که کم نداشت دشمن بود؛ رجال معمر و ایران دوست و وطنخواهی مثل مشیرالدوله خود را از این معرکهها کنار کشیده بودند، ضمن اینکه مواضع اصولی خود را داشتند. کسانی مثل مدرس هم بودند که از موضع حفظ منافع ملی، و نه انگیزههای شخصی با قرارداد ضدیت میکردند، اما به طور کلی وثوق از چند سوی محاصره بود: شخص شاه که مرد مقتدری مثل وثوق را نمیتوانست تحمل کند، کسانی که به دنبال صدارت و وزارت و رشوهستانی بودند و عدهای که همیشه با او سر خصومت داشتند، یک سر این مخالفین گروه ضدتشکیلی بود و سوی دیگرش اعضای کمیته مجازات، کسانی که بازداشت بودند اما دست از تحرکات خود نمیکشیدند.
در همین ماه ربیعالاول پدر حاجیآقا شیرازی از دنیا رفت. حاجیآقا شیرازی که در کتاب بحران مشروطیت در ایران تا اندازهای با دیدگاههایش آشنا شدهایم(2)از موافقان وثوق بود، او حتی در جریان اولتیماتوم روسیه هم به طرفداری از وثوق که در آن زمان وزیر امور خارجه بود، پرداخت. به هر حال در مسجد شاه مجلس ختم برگزار شد، موافقین وثوق از این مراسم برای حمله به مخالفین استفاده کردند، قرار بود تدین به منبر رود و از سوی ملت به کابینه وثوق اظهار اطمینان کند و به مخالفین نسبت شرارت دهد. از آن سوی قرار شد ملکالشعرای بهار به منبر رود و بگوید ملت به مشاورالممالک انصاری نماینده ایران در کنفرانس صلح ورسای اطمینان ندارد. او باید میگفت در کنفرانسی به این اهمیت یا وثوق و یا نصرتالدوله باید بروند. این مراسم به هم خورد، بهار و تدین نتوانستند در این مجلس سخنرانی کنند. کمرهای نوشت: «البته ختمی که برای یک اسکورچی یا پنبهفروش و عطار، دولت در مسجد شاه بگذارد برای یک همچه بازی است، که او را رنود به هم زده، تدین و ملک نتوانستند موفق شوند.»(3)لازم به توضیح است که پدر حاجی آقا پنبه میفروخت و قبل از فروش آنها را بستهبندی
میکرد. به همین دلیل ملقب به اسکروچی(1)بود.
مخالفین قرارداد میگفتند با اینکه هنوز قرارداد به تصویب مجلس نرسیده، چرا طرف انگلیسی عملیات خود را آغاز نموده؛ از آن سوی وثوق ضمن انتشار بیانیهای پرسید با وجود اینکه مجلسی وجود ندارد تا قرارداد را تصویب یا رد کند، چرا زودتر از موعد به او حمله میآورند. چند ماهی قبل از استعفا، وثوق بیانیهای در همین ارتباط نوشت و در روزنامه رعد منتشر کرد، در این بیانیه در مورد قرارداد 1919 تا اندازهای توضیح داده شده بود. وثوق نوشت طرف خطاب او کسانی هستند که میدانند بدون امنیت و آسایش استقلال معنا و مفهومی ندارد، اگر کشوری به واسطه عدم امنیت، قابل سکونت نباشد، لیاقت استقلال را هم ندارد. کسانی که میدانند زندگی با شرافت فقط با کار مفید برای هیأت اجتماع تأمین میشود، پشتوانه استقلال کشورند. وثوق نوشت:
من یقین دارم مخاطبین من قسمت اکثریت مملکت را تشکیل میدهد. زیرا هر چند بر عده مفتخوران و تنپروران در مملکت هر روز افزوده میشود و این عده مانند مبتلایان به امراض مُسری و جراحات اکال همواره قسمتهای صالح را مریض و متألم مینمایند؛ ولی هنوز سلامت توده جماعت در خطر نیفتاده و یک حرکت دفاعی از یک عضو توده غیرتمند و با شرافت دوست کافی است که یک باره هیاکل زشت این زاغ و زغنهای جیفه خوار را به فرسنگها دور و مجال التیام جراحات را برای اعضاء متأثره مملکت تهیه نمایند.(2)
وثوق اشاره کرد دنیایی که مردم در آن به سر میبرند، کانون جنگهای بین دول و ملل، جنگهای طبقاتی، جنگهای نژادی و جنگهای بین اصول و عقاید است، وضعیتی که البته نمیتوان نام جنگ بر آن نهاد و بلکه باید از واژههای «مرض و بحران» استفاده کرد: «این بحران عظیم یک باره جامعههای مریض، جامعههای
کینهجو و منتقم، جامعههای منغمر در شهوات، جامعههای منهمک در تجمل و ثروت، جامعههای مبتلا به سوء اداره و فساد حکومت و بالاخره جامعههای فرورفته در فقر و درویشی و مذلت و مسکنت همه را به نوبه خود و بر حسب خود متأثر و بیدار کرد.» ایران از بحران عظیم دنیا به شدت متأثر شد و به واقع موجودی «سخت مریض» بود.
وثوق برای توجیه عمل خود در انعقاد قرارداد 1919 نوشت استقلال کشور به طول و عرض جغرافیایی و میزان وسعت نیست؛ همانطور که مخاطرات خارجی و غلبه زور همسایه نمیتواند لزوماً باعث نقض استقلال کشور گردد. به نظر او «ممکن است وضعیات و خصوصیات داخلی و سوء اداره معیشت اجتماعی موجب سلب استقلال و بالنتیجه جلب مخاطرات خارجی شود.» پس حسن اداره کشور به خصوص اداره ثروت و معیشت مردم، بنیادیترین ضامن استقلال به شمار میرود. به نظر او «فقط حسن اداره معیشت و عقل و تدبیر منزل یک فرد انسانی را در حیات دنیوی خوشبخت و مستقل میکند و به هر نسبت که در اداره معاش و تدبیر ثروت احتیاج مضر به افراد دیگر پیدا کند از استقلال وی کاسته میشود.»
به این ترتیب وثوق، نقش عامل خارجی را کمرنگ نشان داد و گناه بحرانها را همه به گردن مخالفین داخلی افکند. در این راستا به نظر او بحران جامعه ایران «بیشتر از حیث سوء اداره معاش» دانسته شد و «ورود آن بر ما، قبل از بحران عمومی دنیا بود چه علت بحران و اضطراب از دیر زمانی در مزاج ما موجود بود و در سرپنجه عوارض آن گرفتار بودیم تا بحران عمومی علناً طلوع کرد.» وثوق که به مسئله استعمار کمتر توجه نشان میداد نوشت کاهلی و کاهش حس تولید و کار همراه با راحتطلبی است که استقلال ایران را متزلزل ساخته است: «ناموس اقتصاد و قانون طبیعت بر جریان خود مداومت داشت. هم عصران ما و همسایگان زیرک و زبر دست ما، از این جریان استفاده میکردند و ما غفلتزدگان در کشمکشهای جاهلانه عمر خود را پایان میبردیم.» برای حفظ استقلال کشور باید از مفتخواران کاسته شود، دیگر اینکه «در صرف آنچه از خارج محتاج الیه است، مخصوصاً در فضول عیش حداکثر قناعت و امساک وجهه همت قرار داده شود.» با این وصف باید هیأت جامعه همه را مجبور به کار کردن کند، کسانی که تولید ثروت نمیکنند و
بر تجمل میافزایند «به منزله گیاههایی هستند که ریشه و ساقه و برگ و میوه آنها جز اینکه محیط را اشغال کرده و مواد مغذیه ارضی را صرف خود کنند و مانع روئیدن درختان بارور و نباتات مفید شوند حاصلی ندارند، بلکه اغلب بر نباتات دیگر میپیچند و آنها را به هلاکت میرسانند. اگر در یک مزرعه اکثریت با این گیاهها باشد جز اینکه با آهن و آلتی ریشه آنها را براندازند یا از آن مزرعه صرفنظر کنند تدبیری متصور نیست.» وثوق هرگز به این نکته اشاره نکرد که اغلب بحرانهای ایران عصر مشروطه تا زمان ریاستوزرایی او، ریشهای پابرجا در تحریکات استعمار بریتانیا داشت که نقش خود را در نقض تمامیت ارضی و استقلال ایران میجست.
وثوق بیاعتنا به حقیقت یادشده هشدار داد در مزرعه ایران و گلستان اردشیر بابکان، این علفهای هرز هر روز رو به افزایش هستند و اگر این سیر مهار نگردد، هیچ باغبان زبردست نمیتواند این بوستان نیمه خراب را آباد سازد. وثوق بدون تمایز قائل شدن بین مخالفین خود نوشت البته در ایران هنوز تعداد مفتخواران، بیکاران، هرزهگردان و سیاستمدارانی که به نام طبقات مردم «خون هیأت جامعه را میمکند و حاصل رنج و مشقت مولدین ثروت حقیقی را صرف مشتهیات خود میکنند»؛ زیادند. گروه بیکاران و مفتخوران هر چند قلیلند، اما کیفاً «عوامل قوی و نیرومند زوال هیأت جامعه شناخته میشوند.» اینان کسانیاند که تلاش میکنند سعی و تلاش را در جامعه به دزدی و گدایی منحصر نمایند تا حاصل ثروت و دسترنج دیگران را تصاحب کنند. وثوق برای منکوب ساختن مخالفین خود و توجیه قرارداد همه را به یکسان آماج حمله قرار داد او مدعی شد:
این فرقه منحوس هم دارای عقاید تند و کند و مسلک اعتدال و انقلاب میباشند. قسمت دست راست و طرفداران اعتدال گدائی را مسلک مختار دانسته لازم میدانند دولت هر چه از مردم برای مخارج عمومی مملکت میگیرد به آنها بذل و ایثار کند و افرادی که تولید ثروت میکنند به آنها باج و خراج بدهند و هر کدام برای وصول به مقصود نحس خویش عنوانات و وسایل و حیل و تدابیری به کار میبرند و رنگهای مختلف و تنوعات بیپایانی به حرفه مشئوم خود میدهند...
برخلاف اینان «قسمت دست چپ و طرفداران انقلاب، گدایی را نوعی از بیشرفی دانسته جمع آوردن چند تفنگ و قطع سبیل و غارت اموال مردم بیگناه را نوعی از
شهامت و رشادت فرض کرده و شاید بیشتر از همکاران اعتدالی خود تحمل رنج و تعب بلکه استقبال مخاطره مینمایند.» میدانیم که چنین نیست و در هر دو حزب بزرگ سیاسی رجال خوشنامی وجود داشتند که جز به مصالح ایران به چیزی فکر نمیکردند.
وثوق این افراد را «میکروبهای اکال» دانست که همه را مأیوس کردهاند و مسلک مفتخوری را در کشور تبلیغ و ترویج مینمایند. اینان دشمنان نظم و آسایشند، زیرا امنیت و انتظام، دشمن دزدی و گدایی است. اینان کوتاه نظرند، زیرا نمیدانند سعی شان در هدم اساس کشور باعث نابودی خودشان هم میشود: «این قوم همه کس را مثل خود بیکار میخواهند و اگر کسی مشغولیت مهمی داشته و از ملاقات و مراوده آنها احتراز کند با وی خصومت میورزند.» به باور او اینان با هر حکومتی چه خوب و چه بد مخالفت میکنند، از هر تغییری خرسند میشوند زیرا «ایام تحویل و انتقال را برای دزدی و گدایی مساعدتر میدانند.» اینان به هر عنوان تازه هر چند خلاف مسلک آنان باشد، تقرب میجویند؛ هم دعاگوی استبدادند و هم طرفدار بلشویزم. زیرا در هر صورت امیدوارند بدزدند و «یا لقمه بربایند.» اینان غافلند از اینکه استبداد عاقل و بلشویزم هر دو دشمن «این جنبندگان موذی» هستند. اگر جلو این عناصر مهلک و بر باد دهندگان ثروت مملکت گرفته نشود، «اضمحلال ابدی حلول خواهد کرد و توقع استقلال حقیقی جز در ظرف خیال و جامه الفاظ متصور نخواهد بود.» میبینیم که وثوق کمترین اشارهای به بریتانیا نمیکند.
وثوق مدعی شد مرض مبرم و بیماری صعب العلاج کشور را تشخیص داده است، بیماری سرتاپای کشور را گرفته و مبتلا کرده است. اما مسئله این است که قوای او برای علاج قطعی این بیماری کافی نبوده است. به همین دلیل وی تصمیم گرفت با تأمّل و تدریج و حتیالمقدور با رعایت عادات و احوال مریض از شدت مرض جلوگیری نماید تا ابتدا بنیه او تقویت شود و خود بتواند به دفع میکروبهای مضر قادر شود. بنابراین ابتدا «در اقامه امنیت و اعاده آسایش معدوم شده» تلاش کرد. استقرار امنیت باعث نابودی «مفتخواران مسلح» یعنی دزدان و راهزنان و اشرار میشد: «لاجرم قسمت غالب از مخربین امنیت را تکلل و تدمیر نمودم و در قسمت غالب از مملکت امن و آسایش را برقرار کردم.» اما این تدمیر کافی نبود و بدون شرکت تدابیر دیگر دورة ناامنی و خودسری اعاده میشد، از سویی حقیقت این بود که امکانات کشور برای نیل
ص:536
به آن اهداف بلندمدت کفایت نمیکرد، به همین جهت به استخدام مستشار همت گماشت. دیگر اینکه کشور سرمایهای نداشت، همه به جیب مفتخواران سرازیر شده بود، پس تحصیل سرمایه و وام را ضروری دانست. تسهیل حملونقل و احداث راهآهن از دیگر مواردی است که سرلوحه کار او واقع گردیده، اما غافل نبود که این «تدبیر تدریجی و جنگ غیر مسلح» را هم آن مفتخواران کذایی نمیتوانند تحمل کنند و «وقتی بیدار شده با تمام قوی بر ضد من قیام خواهند کرد.»
این موضوع به زودی به وقوع پیوست. هر گاه یک قاتل و جانی و مجرم و پرونده ساز و مفسده کار گرفتار شد، در میان همین گروه هزاران واسطه و حامی داشت، هر دزد قطاعالطریق که اسیر و دستگیر گردید، «در میان این بیخردان شفیع و طرفدار» یافت. او نوشت عدهای وی را به آزاد ساختن اشرار تشویق میکردند و این مطلب را از او مطالبه مینمودند، وثوق نوشت «اگر امتناع میکردم به کبر و غرور و قساوت قلب و شرارت خوی منسوب» میشده است. نکتة مهمتر اعتراض این گروه در مورد قرارداد 1919 بود. علت اعتراضات این بود که «این تدبیر را قاطعتر دانستند و به همان نسبتی که در منع مرام آنها مؤثرتر بود؛ ضدیت آنها را بیشتر تحریک میکرد. مفتخواران ادارات، استفادهکنندگان غلطکاریها، مشتریان بیلیاقت مشاغل، مداخلهکنندگان در کارهای دولتی، توسط کنندگان از اشقیا و ارباب جنایت، و بالاخره معتادین به تنپروری و کاهلی به یک باره به جنبش درآمده کلمه استقلال را که هر کس به مذاق خود تعبیر مینماید و مفتخوار و کلاش معنی آن را بادوام روزگار کلاشی و مفتخواری خود مترادف میداند عنوان اعتراض قرار دادند.» اما معترضین فقط این دسته افراد نبودند، به قول وثوق «معدودی اشخاص محترم نیز که البته ساحت آنها از اغراض مبراست»، به واسطة دور بودن از محیط سیاست عمومی دنیا و عدم احاطه به وضعیات داخلی و خارجی درصدد تنقید از قرارداد 1919 برآمدند. به این شکل وثوق خواست حساب افرادی مثل سیدحسن مدرس را از دیگران جدا کند. واقعیت این است که طیف مخالفین قرارداد آنقدر گسترده بود که نمیشد همه را متهم به اتهاماتی کرد که وثوق اقامه کرده بود، برجستهترین آنها در آذربایجان شیخ محمد خیابانی بود که همه تلاشش مجد و عظمت ایران و ستیز با استعمار بریتانیا بود.
وثوق در ادامه ادعا کرد از طرف گروه زیادی از مردم که مولد ثروت هستند و اقشار کاری کشور را تشکیل میدهند، اعم از زارع و کارگر و کسبه و اصناف و تجار، جز حس حق شناسی چیزی ندیده است. وی نوشت شکی نداشته که پاسخ گفتن به معترضین امری بیهوده است، زیرا آنها «جز مشتهیات خود» چیزی نمیخواهند و نمیشنوند. با این وصف او ترجیح داد سکوت کند اما نمیتوانست از تنها راهی که موجب حفظ و سلامت مملکت بود صرفنظر کند. او آنچه را به صلاح وقت تشخیص داده انجام داد، اما توضیح داد کارهای خود را با برنامه آتی مملکت و تدابیر لازمه برای رفع مخاطرات و علاج معضلات کشور به مجلس شورای ملی که عنقریب تشکیل خواهد شد، ارائه خواهد داد: «هر گاه مجلس از من نپذیرد و راه دیگری برای سعادت مملکت در پیش گیرد البته حاکمیت با مجلس است و با مجلس است که برای صرفه ثروت و استقلال مملکت کار کند، یا برای راضی کردن بیکاران و مفتخواران.» پس مجلس است که تکلیف قرارداد را مشخص مینماید. اگر مجلس راه دیگری ببیند میتواند سیاستهای او را هر قدر پیشرفت کرده باشد ملغی و متروک نماید. وثوق با انتساب مخالفینش به بیکاری و تنپروری و مفتخوری، تلاش کرد راه نقد قرارداد 1919 در راستای مصالح ایران را مسدود کند، اما به این امر موفق نشد.
وثوق در ادامه آن مقاله نوشت بدیهی است تا مجلس نیامده و او مسئول مقدرات کشور است، از تحریکات و دسیسههای به قول او مفسدین جلوگیری خواهد نمود. او تهدید کرد با این وصف «پس از آنکه دیدم چندی ارخاء عنان آنان را در تعقیب فساد تشجیع میکند و بالاخره صریح میگویند پول بدهید و منافع نامشروع ما را تأمین کنید والّا امنیت عمومی را مختل خواهیم کرد، البته باز از منع فساد آنها ناگزیر خواهم شد.» باز هم وثوق ننوشت دقیقاً چه کسانی از او پول میخواستند تا سکوت کنند، اما قطعاً منظور او گروه ضدتشکیلی بود. او خطاب به ملّت هشدار داد تحت تأثیر بیکاران و مفتخواران واقع نشوند. اگر استقلال کشور را میخواهند در تولید ثروت کوتاهی ننمایند، در غیر این صورت استقلال کشور را به خطر انداختهاند: «شما باید این عناصر فاسد را از مملکت دور کرده و از پرورش آنها احتراز کنید زیرا آنها شما و مملکت و خودشان را به گرداب فنا و زوال میکشانند.» به نمایندگانی که انتخاب شده بودند هم تذکر داد به فکر شناختن مسائل و مشکلات کشور و اندیشهای برای حل آنها باشند،
زیرا اگر این بار هم مردم از نمایندگان مأیوس گردند، دیگر هرگز امیدوار نخواهند شد: «اما ای مفتخواران و فسادکاران، به شما هم خطاب کرده میگویم من علیرغم شما در آبادی مملکت و آسایش عامه سعی خواهم کرد و اگر شما ترک عادات پست و خسیس خود را نگویید و هر یک به کاری که برای هیات جامعه مفید باشد مشغول نشوید، من دولت را مدیون نمیدانم که به شما از بیتالمال مسلمین اجرت ولگردی و هرزهدرآیی بدهد.»
وثوق خطاب به مخالفینش از گروه ضدتشکیلی نوشت آنها کارهایی میخواهند که لیاقت و شایستگی آن را ندارند، اگر این دسته افراد به حدود خود بسازند و رقابت و حسد پرده قناعت آنها را ندرد، برای آنها هم کار پیدا میشود. زیرا خداوند مردم را برای بیکاری و ولگردی خلق نکرده و در خور هر کس کاری معین فرموده است که چون به آن نمیپردازند، عاطل و باطل ماندهاند. کار و شغل هم منحصر به مشاغل دولتی نیست. هجوم افراد به ادارات و اجبار اولیای امور برای تغییر متصدیان مشاغل به سفارش این و آن، نظم و ترتیب و بقای مسئولیت را مورد مخاطره قرار میدهد. اگر در ادارات اصلاحاتی به عمل نیامده برای این است که کارمندان نسبت به آتیه خود مطمئن نیستند و همیشه به شفاعت و دسیسه مفتخواران، مقام آنها در ادارات متزلزل گردیده و نمیتوانند وظایف خود را به انجام رسانند. دیگر اینکه او با اشارهای دیگر به گروه ضدتشکیلی نوشت:
هر چند ممکن است این جانب پس از کشف این حقایق بیشتر مورد طعن و خصومت اشخاص معدود و معلوم واقع شوم و اعتراضات و حملات و شبنامهها و تهمت نامهها بیشتر متظاهر گردد، زیرا جماعتی که مورد تنقید من واقع شدهاند به همان نسبت که در کارهای مفید کاهل و بیلیاقتند، در دسیسه و فساد فعال و زبردست میباشند و به همین نظر شاید جمعی دیگر نیز نشر این عقاید را مخالف با سیاست شخصی من دانسته از راه دیگر تنقید کنند. ولی از طرفی هم اگر همیشه از گفتن حقایق خودداری شود حقایق لایزال مستور خواهد ماند.
او در خاتمه یادآوری کرد مشکلات مملکت بیشتر از حوصله فکر و تصوّر عامه و حتی خواص است، «در عین آنکه از تولید وحشت و اضطراب در قلوب احتراز دارم باید اظهار دارم که مقاومت با مشکلات با اتحاد و اتفاق تام و تمرکز
مجموع قوا نیز سهل نیست و البته با اختلاف و نفاق خطرات و مهالک حتمی است.» وثوق نوشت اگر طالب راحت و آسایش خود بود، بار را بر دوش دیگری مینهاد. اما مشکلات و مخاطرات باید باعث استقامت و فداکاری گردد، نه مورث جبن و بددلی.(1)
بار دیگر یادآوری میکنیم که اعتراضات علیه قرارداد همه از یک سنخ نبود. این اعتراضات البته دارای انگیزههای ملّی و دینی هم بود، اما کسانی که با این انگیزه وارد ماجرا شدند، اندک شمار بودند؛ مدرس یکی از برجستهترین اینان بود. اما وثوق در مقاله خود همه را آماج حمله قرار داد. درست است که اغلب بحرانهای دوره وثوق کاملاً مصنوعی به نظر میرسید و دستهایی در کار بود که میخواست به هر نحو ممکن رئیسالوزرا را به زیر کشد اما نباید انگیزهها را با هم مخلوط کرد. وثوق به گمان خود ابتکاری به خرج داد و آن اینکه ضمن انتشار بیانیهای اوضاع کشور را به اطلاع مردم رسانید. اما این بیانیه بیشتر به زیان او تمام شد. از سویی سیدضیاء این پادوی سفارت انگلیس به دنبال انتشار این بیانیه مطلبی شدیداللحن در روزنامهاش منتشر ساخت و دست به مباحثی زد که اندکی مردم را از واقعیات پشت پرده مطلع میساخت، او هم سعی کرد از فرصت به دست آمده برای توجیه قرارداد بهره جوید.
برخلاف بهار که با انگیزه ممانعت از سقوط تمام عیار ایران، تلاش داشت وثوق را تقویت نماید، سیدضیاء از موضع خاص خود نوشت:
در این چند روزه درد ایران و وطن را از حلقوم کسانی میشنیدهایم که وطن و مأوای ما را به این روز سیاه نشاندهاند! کسانی صلاحیت اظهار عقیده در مقدرات مملکت را برای خود قائل میشدند که مناظر فاجعه افزای دورههای زمامداری آنان نه تنها عدم صلاحیتشان را مدلل میدارد، بلکه حتی بیگانه بودن آنان با اصول و سیاست مملکتداری، بر همه کس غیر از خودشان پوشیده و مستور نیست.
سیدضیاء به گونهای بیسابقه نوک تیز حمله را متوجه کسانی کرد که به قول او حق انتقاد کردن از اوضاع را برای خود قائل هستند؛ «رجالی برای خود حق تنقید از اوضاع و جریانات را معتقد هستند که نه تنها گذشته بدگذشت آنان عدم لیاقت و
1) همان.
فقدان عادیترین فکری را در کلههای ورشکستهشان مدلل داشته، بلکه روزگار سیاه و حوادث عمومی عالم آنان را از این حق نیز محروم داشته است.»
سیدضیاء از «لحن آمیخته به اندوه بیانیه رئیسالوزرا» یاد کرد که از آن لحن به خوبی معلوم میشود که «تا چه اندازه ساعی در مسالمت بوده و از تعقیب اعمال جنایتکارانه زمامداران گذشته خودداری نموده و نخواسته است به وسیله تعقیب آنان یک سلسله حقایقی را کشف و ننگهای جامعه ایرانی را بیش از آنچه شناخته شدهاند به خودی و بیگانه بشناساند.» رعد متن بیانیه رئیسالوزرا را که ظاهراً غیرمستقیم عوامل بحران را معرفی نموده بود، مورد تأیید قرار داد و ادامه داد: «ترجمه حال و سرگذشت مملو از مصیبت دورههای سیاستمداری رجالی که از امروز در آرامگاه نایب حسین کاشانی امرار حیات نموده و بر طالع و مقدرات خود نفرین و لعنت خواهند فرستاد بسی رقتانگیز است.» در این مطلب سیدضیاء به دروغ و با عوامفریبی خاص خود مخالفین قرارداد 1919 را پیروان نایب حسین کاشی نامید.
به نظر سیدضیاء اگر ایراد و اعتراض حقی بر دولت وثوق باید وارد شود این است که چرا تاکنون به گونهای که خودش در بیانیهاش اعلام داشته، «در مطالعه اعمال و عوامل مؤسسه و علل انحلال ژاندارمری مسببین هرجومرج و بدبختی مملکت»، اقدامی نشده و «موجبات آمدن قشون اجانب» را توضیح نداده است. از این بالاتر «داستان هجرت وکلای پارلمان و تسلیم کردن مملکت را به قوای خارجی، مؤسسین کمیتههای دزدی و آدمکشی، مسببین قحطی و مجاعه [گرسنگی] و غیره»، چرا تاکنون برای مردم گفته نشده است؟
سیدضیاء که تلاش داشت چهرهای مقبول و موجه از خود ارائه کند، نوشت باید به گذشته پرداخت و رأفت نباید مانع از تحلیل اوضاع گذشته شود:
راست است فساد محیط، فراوانی جنایت کاران، موقع مقتضی و مناسبی را برای دولت در این مدت یک ساله تدارک ننموده بود که به گذشته و ایامی که ما را گرفتار مولودهای مشئوم خود نموده است عطف توجهی گردد. ولی امروز آن روز فرارسیده که از وزیر امور خارجه 1334(1)بپرسیم: چرا و برای چه ژاندارمری ایران
1) منظور حسنخان محتشمالسلطنه اسفندیاری است.
را به دیار نیستی و فنا سوق داد؟ از مستشارالدوله وزیر ادوار مختلف باید پرسید که: با وقوف به ورشکستگی مغز خود برای چه خویشتن را سائس قوم، هادی سیاست و رهنمای طریق نجات ملّت قرار داده از تدارک انواع بلایا و مصائب خودداری ننمود؟ دوسیههای نظمیه و مراسلات متوالی کلنل وستداهل به وزارت عدلیه و داخله در حکومت ممتازالدوله و یاران وی به جرم شرکت در کمیتههای آدمکشی و دزدی قویترین اسناد مثبتهای است بر جرم کسانی که اکنون در مأوای دزدان آرمیدهاند.
او ادامه داد وقتی عدهای در داخل به دلیل فتوحات آلمان مصالح ایران را به باد فراموشی سپردند، با مستوفیالممالک رئیسالوزرای وقت ملاقات کرده و گفته است سفارتین روس و انگلیس حاضر به هر نوع قراردادی با ایران هستند، «آقای حاج محتشمالسلطنه وزیر امور خارجه وقت نظریات و مطالعات این دلسوخته ناچیز را با تبسمهای تحقیرآمیز تلقی نموده و حتی سعایت میکردند که مذاکرات رئیسالوزرا با سفارتخانهها به هیچ نتیجه مطلوبی منجر نگردد. همین شخص محترم و بزرگوار که مقامات وزارت داخله، عدلیه، مالیه و غیره و غیره را در هر دوره اشغال و در هر مقامی یادگارهای غیرمطلوبی از خود باقی گذاردند، امروز سلسلهجنبان مفسدین و آشوبطلبان بر ضد دولتی میشوند که به قلعوقمع اشرار همت گماشته، انتظام ایران را وظیفه خود دانسته، خاتمه دادن به دورة بیتکلیفی را یگانه وسیله نجات ایران دانسته، نمیخواهند ملتفت این نکته بشوند: در روزی که شکست بعد از شکست نصیب روسیه میگشت، بدبختی متعاقب بدبختی انگلستان را فرامیگرفت، ایشان وزیر امور خارجه مقتدر ایران بودند، شاخصترین مقامات را در هیأت اجتماعیه حائز بودند، عامه اعتماد و توجه خود را به اراده و تصمیم ایشان معطوف داشته بود، چرا در آن روز تکلیف ایران را معین نکردند؟ برای کدام مقصود وکلای پارلمان را به هجرت تشویق نمودند؟ تلگرافات و مراسلات تغییر پایتخت را برای سفارتخانهها و ولایات تدارک دیدند؟ و بالاخره بعد از آنچه میتوانستند کردند و از هیبت قشون روس رعشه بر اندام مملکت انداختند، ایران را تسلیم قوای ژنرال باراتف کرده و از کار کناره جستند! و حالیه که دیگران [به] شست و شوی کثافات ایشان و سایرین پرداختهاند، رضایت نمیدهند چند صباحی شامه این مردم بدبخت
از استشمام بوهای متعفن فراغت و آسودگی پیدا کند.»(1)طنز تاریخ این بود که همین سیدضیاء با همکاری خویش در کودتای سوم اسفند 1299، با همین گروه به قول خودش خائن و آدمکش همسو شد و با اقدامات خود کشور را به آنان تسلیم کرد. آن حادثه نشان داد سیدضیاء تا چه اندازه به مدعیات خود باور دارد و اینکه آیا منافع انگلیس برای او بیشتر اهمیت دارد یا ایران.
با این وصف مقالة سیدضیاء از منظری قابل توجه است: این مقاله آتشین به واقع مکمل بیانیة وثوقالدوله بود. در این مقاله سیدضیاء به هر انگیزهای پرده از اسرار دوره جنگ اول جهانی برداشت. او نشان داد محتشمالسلطنه، ممتازالدوله و صادق مستشارالدوله به واقع رهبری بحرانهای ایران را به دست داشتهاند. اینان از سویی مجلس را منحل کردند، از سوی دیگر نمایندگان را به مهاجرت تشویق نمودند، شاه را ترسانیدند و اعلان تغییر پایتخت را به سفرای کشورهای خارجی اطلاع دادند، از کمیتة مجازات و دزدان و راهزنان حمایت نمودند تا بر استقلال ایران یک باره بتازند و آن را تسلیم قوای ژنرال باراتوف نمایند. سیدضیاء و وثوق گفتند که گروه ضدتشکیلی و عوامل پیدا و پنهان آن یعنی این دسته بحران سازان و برباددهندگان استقلال کشور، اینک سخن از استقلالی به میان میآورند که در برخی موارد خود باعث نقض آن شدهاند؛ این مقاله و آن بیانیه به خوبی نشان داد منشأ بحران کسانی بودند که برای اینان نه مشروطه ارزشی داشت و نه آزادی و نه استقلال کشور. بیهوده نیست همه اینان بعداً به خدمت دستگاه دیکتاتوری رضاخانی درآمدند و همه مشاغل حساسی را متقبل شدند. نکته این است که سیدضیاء در زمرة مهمترین عواملی بود که راه صعود اینان را هموار ساخت. همین موضوع نشان میدهد او تا چه اندازه در مدعیات خود صادق بود. واقعیت این است که رجالی مثل مدرس که از سر حمیت ملّی و دینی با قرارداد مخالف بودند، بسیار اندک شمار بودند. اگر همه انگیزهها از سنخی بود که مدرس در پیش گرفته بود، شاید سرنوشت کشور چیزی دیگر میشد، شاید به جای استقرار دیکتاتوری قزاقان، مشروطه حقیقی به بوته اجرا درمیآمد.
1) رعد، سال دهم، ش127، سهشنبه 13 ذیحجه 1337، 9 سپتامبر 1919، «تا کی؟ تا چند؟! به مناسبت ابلاغیه رئیسالوزرا.»
وقتی موج مخالفت علیه قرارداد در ایران به اوج خود رسید، طرف انگلیسی در کمال ناجوانمردی ضربة اساسی بر پیکر دولت وثوق وارد ساخت. مسئله این بود که خود انگلیسیها ماجرای رشوهستانی مقامات ایران در ازای امضای قرارداد 1919 را افشا کردند. معجونی از دروغ و ریاکاری را به هم بافتند تا طرح کودتا را توجیه نمایند، زیرا بریتانیا در ایران سیاستی جدید را سرلوحه کار قرار داده بود و هیچ امیدی به احیای قرارداد وجود نداشت. بنابراین چه اهمیتی داشت اگر وثوق را در راستای سیاستهای خود بدنام و بدنامتر میکردند؟ در آستانه کودتای 1299 وقتی سپهدار رشتی که خود از دورة ناصری عامل انگلیسیها در شمال ایران بود- و حتی از دولت انگلستان نشان دریافت کرد-(1)اینگونه وانمود ساخت که از مسئلة رشوهستانی مقامات ایران آگاه شده است، این را برای توجیه مناسب تحولاتی که در شرف وقوع بود و به خوبی از آن آگاهی داشت، عنوان مینمود. اعضای کابینه و اعضای هیأتهای مالی و نظامی بریتانیا هم وانمود کردند که گویا یک رسوایی ناشی از رشوهستانی را کشف کردهاند. جیمز بالفور، این مخالف سرسخت کرزن و همراه فکری مونتاگ، معاون ارشد(2)
James. M. Balfour: Recent Happenings in Persia, (Edinburgh, 1922).
سیدنی آرمیتاژ اسمیت(3)معاون وزارت خزانهداری بریتانیا و مستشار مالی این کشور برای دولت ایران که در چارچوب قرارداد 1919 به ایران آمده بود، با انتشار کتابی مدعی شد رئیسالوزرای ایران از انگلیس رشوه ستانده تا قرارداد را امضا کند.(4)شاید بد نباشد بگوییم که این آرمیتاژ اسمیت وقتی به ایران آمد تا زمینههای اعطای وام دو میلیون لیرهای را مهیا کند که دولت وثوق در آستانه سقوط بود. او خرداد 1299 وارد ایران شد و عملاً هیچ کاری نکرد. بالاتر اینکه او وثوق را هم بدنام ساخت. از بدشانسی بالفور، وثوق اینک در لندن اقامت داشت، او بلافاصله بعد از انتشار کتاب فوق، به دادگاه شکایت برد، وزارت امورخارجه انگلستان حاضر نشد هیچ مدرکی در ارتباط با قرارداد 1919 در اختیار ناشر و نویسنده قرار دهد، در نتیجه بالفور نتوانست از خود دفاع نماید و ناشر به اجبار از انتشار و پخش بقیة نسخههای کتاب جلوگیری کرد.(1)این سیاستی شناخته شده است که وقتی بریتانیا دیگر نمیتوانست از برخی رجال ایرانی استفاده کند، آنان را بدنام میساخت و متهمشان میکرد که از انگلیسیها رشوه ستاندهاند. به طور قطع وثوق نه اولین آنها بود و نه آخرینشان. خود انگلیسیها در وارد ساختن اتهام بر بسیاری از رجال ایران ید طولایی داشتند.
اما در ایران پرداخت رشوه به مقامات ایرانی ولولهای به راه انداخت. بعدها در هیأت دولت سپهسالار اعظم، این عنصر قدیمی متحد کانونهای مالی بریتانیا و حکومت هند انگلیس مباحثی در این زمینه عنوان شد. اما حتی تاکنون هیچ سندی که نشان دهد وثوق یا نصرتالدوله فیروز از انگلیسیها رشوه ستاندهاند وجود ندارد، اما در مورد اکبرمیرزا صارمالدوله، بدنامترین عضو گروه سه نفری و فرزند متحد صمیمی حکومت هند انگلیس یعنی ظلالسلطان، سخنانی دیگر رد و بدل میشد و ظاهراً اسنادی هم دربارة روابط آلودة او با مقامات انگلیسی وجود دارد. در همان زمان جیمز مک مورای(2)رئیس کل بانک شاهنشاهی ایران در نامهای به راجرز(3)یکی از مدیران بانک در لندن، توضیح داد سفارت بریتانیا در تهران از او خواسته است با اکبرمیرزا صارمالدوله یکی از دریافتکنندگان پول صحبت کند و او را از گرفتاری نجات بخشد. اکبرمیرزا برای نجات خود طرحی داده بود. این پیشنهاد به راستی ضد ملی بود: او گفت مقداری از مبلغ دو میلیون لیرهای که قرار است در چارچوب قرارداد به عنوان وام به دولت ایران پرداخت گردد، به طرف ایرانی داده شود و تمهیدی اندیشیده شود تا وجوه پرداخت شده جزیی از قسط اول وامی که باید به ایران پرداخت میشد تلقی گردد. البته این موضوع هم نشاندهندة این نیست که گروه سه نفره به ویژه وثوقالدوله و نصرتالدوله رشوه دریافت کردهاند. پیشتر توضیح دادیم گروه سه نفره این پول را برای ساکت کردن مخالفین میخواستند، کسانی که در گروه دمکراتهای
ضدتشکیلی جمع شده بودند و وثوق به صریحترین وجه در مقالهای که در روزنامه رعد نوشت و ما به آن اشاره کردیم، از انگیزههای شخصی و مالی آنان پرده برداشت. این سنتی رایج بود. وثوق در دورهای به برخی مثل سیدمحمد کمرهای پول میداد تا خطر کمیتة مجازات را از خود رفع کند و اینک ناچار بود به آنان پول دهد تا دست از کشاکشهای ضدملی خود بردارند.
اکبرمیرزا یکی از اعضای کابینه بود. او میخواست با این ترفند خود دست به کار شود و با پیشدستی موضوع را در کابینه طرح کند تا آن را ماست مالی نماید و وثوق را بدنام سازد. طرح ضد ملّی صارمالدوله این بود که درخواست نمود، بانک شاهنشاهی اعلام کند چون از ارزش نرخ ریال در برابر لیره کاسته شده است، به هنگام پرداخت، یکصد و سی هزار لیره از معادل ریالی که باید پرداخت میشد کاسته شده است. مک مورای به تقاضای صارمالدوله عمل کرد. او به نوبه خود دیگر اعضای کابینه را فریب داد و در نتیجه کابینه از سقوط حتمی نجات یافت. رئیس بانک شاهنشاهی- که گویی از نقشههای برخی مقامات متبوع کشور خود در انجام تحولی اساسی در راستای منافع بریتانیا که با کودتای سوم اسفند محقق شد مطلع بود- توضیح داد مهم نیست صارمالدوله چگونه سر هموطنان خود کلاه گذاشته است، مهم این است که کابینه باز هم مدتی سر پا نگه داشته خواهد شد و این از نظر وی «مسئله مهمی» بود. مهمتر از همه اینکه، مورای توضیح داد مقامات انگلیس در ارتباط با مسئله ایران باید جانب حزم و احتیاط را نگهدارند؛ زیرا به دید او عامل اصلی در برقراری موازنة قوا در عرصة سیاست جهانی ایران است نه روسیه و لهستان و آلمان؛ «به شرط آنکه بین سطرها را بخوانیم و درست هم بخوانیم.»(1)
نکتة دیگر اینکه آیا در مورد قرارداد، پنهانکاری وجود داشت یا خیر، امری است که هنوز در مورد آن سخن فراوانی گفته میشود. واقعیت این است که نیازی به پنهانکاری وجود نداشت زیرا مطبوعات انگلیس و ایران، نیز مجالس بریتانیا به طور مشروح در باب قرارداد بحث کرده و مقامات امریکا و فرانسه هم از آن مطلع شده و واکنش نشان دادند. در واقع مخالفتهای امریکا و فرانسه دلایل کاملاً جداگانهای از
1) Ghani, p. 56.
مخالفتهای ایرانیان داشت. آنان در راستای تقسیم مجدد جهان بعد از جنگ سهمی از نفت ایران و امکانات اقتصادی ایران میخواستند و مقابلة آنها با قرارداد مقابلهای بود در راستای رقابتهای امپریالیستی قدرتهای بزرگ جهان سرمایهداری. انگلستان هم به دنبال حفظ منافع خود در چارچوب این رقابتها بود، این رقابتها یکی از انگیزههای مخالفت برخی کشورها با قرارداد 1919 بود.
واقعیت این است اسراری در ارتباط با قرارداد وجود نداشت که ناگفته مانده باشد، به ویژه اینکه از همان بدو انعقاد قرارداد در مرداد 1298 روزنامه رعد ضمن درج مقالات مشروحی به دفاع از مواد و بندهای آن پرداخت و به این شکل طبیعی است افکار عمومی از قرارداد مطلع شده بود. بسیاری از حرف و حدیثها وقتی اتفاق افتاد که معلوم شد قرارداد انجامنشدنی است، نیز از آن موقع بود که بحث رشوهستانی مطرح گردید.
سخن در این نیست که قرارداد 1919 منطبق با مصالح ملّی ایران بود. تمام سخن در این است که نه موافقین قرارداد لزوماً انگیزههای ملّی داشتند و نه مخالفین. مسلماً بین ملکالشعرای بهار مدافع قرارداد از سویی و سیدضیاء مدافع دیگر آن قرارداد از سوی دیگر، زمین تا آسمان تفاوت وجود داشت. بهار به دلیل تحلیلی که از موازنه نیروها داشت، از طرح وثوق حمایت کرد، اما سیدضیاء برای خوشخدمتی به بریتانیا خود را مدافع آن طرح نشان داد. به همین سیاق بین رجال مذهبی مثل مدرس با گروه ضدتشکیلی در مخالفت با قرارداد زمین تا آسمان تفاوت وجود داشت. مدرس نه به انگیزه شخصی و نه برای جاهطلبی بود که با طرح وثوق مخالفت کرد، اما گروه ضدتشکیلی دقیقاً به همین نیّت دست به آشوب زدند. مدرس میخواست کار را از طریق مسالمتآمیز خاتمه دهد. او میگفت در غیاب مجلس کسی حتی حق طرح چنین قراردادهایی را ندارد، اما دیگران خود عامل به هم خوردن نظم اجتماعی و تعطیلی قوه مقننه بودند. رفتار آنان در جنگ اول جهانی این موضوع را به خوبی نشان میداد. به واقع گروه ضدتشکیلی و کسانی مثل محتشمالسلطنه و مستشارالدوله از سرچشمه دیگری در محافل انگلیس سیراب میشدند، اینان طرحی به مراتب خطرناکتر از طرح وثوق داشتند، طرح آنان استقرار دولتی دیکتاتوری بود در راستای منافع بریتانیا. میدانیم که بعدها همین افراد در خدمت قزاقان، بزرگترین ضربه را به مبانی مشروطه وارد
ساختند. پس ستیز سیدضیاء و گروهی مثل تشکیلات محتشمالسلطنه به واقع ادامه ستیز بین حکومت هند انگلیس و وزیر وقت خارجه انگلستان یعنی لرد کرزن بود. اینان هر دو در راستای منویات بریتانیا گام مینهادند اما روشهای آنان با هم تفاوت داشت، هر دو جناح عوامفریبانی شناخته شده بودند و مردم هم البته به سرعت آنان را شناختند. میدانیم که وقتی معلوم شد قرارداد اجرا نشدنی است، انگلیسیها طرح دیگری را سازمان دادند، این بار همان سیدضیاء دیروزی، مدافع همان گروه آشوبطلب شد و دست در دست آنان کودتای سیاه رضاخان را به راه انداخت. اما مدرس و بهار هرگز آن کودتا را به رسمیت نشناختند، در دورهای که بحران سازان دیروزین از خوان نعمت وضعیت جدید متنعم میشدند، سرنوشت مدرس زندان و تبعید و خانهنشینی و بالاخره شهادت بود و سرنوشت بهار خانهنشینی و کتابنویسی.
با این وصف آنچه واقعیت داشت این بود که احمدشاه قاجار در مقام پادشاه کشوری چون ایران، نه چندان تعلق خاطری به موقعیت خود نشان میداد و نه به مصالح ملّی کشور. دولتآبادی از قول برادر وی محمدحسنمیرزا نقل میکرد احمدشاه گفته است: «دیدیم مردم با پدر ما چه معامله کردند، پس باید تحصیل مال کرد و تا ممکن شد اینجا ماند و هر وقت ممکن نشد به یک مملکت آزاد رفت آنجا زندگانی نمود.»(1)از درون این تفکر که میراث تزریق تفکرات خطرناک ناصرالملک بود، اندیشهای که در دوره نیابت سلطنت او چون گوشت و پوست با وجود شاه عجین شده بود؛ چیزی جز زوال تاریخی کشور و سپردن آن به دست قزاقان نمیتوانست استخراج شود.
غیر از مخالفت علنی با برنامههای وثوق راهحلهای دیگری هم برای سرنگونی او وجود داشت. از حدود دوازده ماه قبل از سقوط وثوق، عدهای در تهران به دور هم جمع میآمدند و نام خویش را سوسیالیست نهاده بودند. گردانندگان این تجمع به ریاست سیدمحمدصادق طباطبائی اعتدالی پیشین، گروهی متشکل از فطنالملک،
1) حیات یحیی، ج4، ص177.
بقاءالملک، حسین ادیبالسلطنه سمیعی، ابراهیم حکیمالملک، برادر او یعنی حاج نظمالسلطنه، شرفالملک و عدهای دیگر بودند و اینگونه عنوان کردند که برای تشکیل یک حزب سوسیالیستی فعالیت میکنند. اینان در خارج شهر تهران در باغچهای متعلق به میرزاقاسمخان تبریزی جمع میشدند. شخص طباطبائی از دهخدا هم دعوت کرد در این جلسات شرکت کند. شعار آنان تجدیدنظر در انتخابات، وارد شدن افراد وجیهالمله در کابینه و دوائر دولتی، تصفیه ادارات و کابینه از اشخاص نالایق و امثالهم بود. به اصرار دهخدا ضدیت با قرارداد هم در آن گنجانیده شد. وحیدالملک با مسئله ضدیت با قرارداد مخالف بود، به همین دلیل برنامة این گروه را امضا نکرد، این امر باعث شد که همه از امضای آن سر باز زنند؛ تازه وحیدالملک خبر تشکیل این جلسه و ضدیت عدهای با قرارداد را به وثوق اطلاع داد. به قول دهخدا «همین قسم جلسات ما معمول بود تا اینکه بنا شد تشکیل حزب سوسیالیست داده شود که تحت مسلکی کار کرده باشیم.» وقتی کابینه وثوق برافتاد، علیرغم میل دهخدا تقریباً همگی به انحلال گروه خود و عدم لزوم تشکیل حزب موصوف همسخن شدند، در این جلسات غیر از افرادی که یاد شد، سیدعبدالرحیم خلخالی، مؤیدالاسلام و گروهی دیگر هم کار میکردند.(1)
در اسفند 1298 مردی که خود را افتخارالعلمای دماوندی معرفی کرد، به نزد کمرهای آمد. او گفت سفارت انگلستان میخواهد علت ضدیت او را با قرارداد جویا شود. آنان تقاضا کرده بودند یکی از اجزای ایرانی سفارت و یا فردی انگلیسی که خود زبان فارسی میداند، به نزد او آید و با هم مذاکره کنند. فرستاده نقل میکند که گویا خود وزیرمختار یعنی کاکس خواستار ملاقات رویارو با او بوده است. کمرهای گفت:
عقیده مرا آنها بهتر از سایرین میدانند و اگر بخواهند فوری میتوانند و لیکن نمیکنند و آمدن آنها اینجا، چون بنده فقط یک نفر ایرانی، آن هم غیررسمی هستم چه فایده؟ گفت آنها شما را رسمیت میدهند. بعد گفتم شما عقیدة مرا به آنها بگویید و کفایت از آمدن خواهد کرد. گفت من میگویم و جواب برای شما میآورم.(2)
به عبارت بهتر همان کسانی که مدعی مبارزه با انگلیس بودند، میخواستند به دست انگلیس وثوق را براندازند و خود قدرت را به دست گیرند.
در اوایل سال 1299 سلسله جلساتی در منازل اعتمادالملک و سیدکمال و سیدفاضل نامی برگزار میشد. اینان هر که بودند در این تردیدی نیست که بذر وحشت در قلوب مردم میپراکندند. درست زمانی که وضعیت گیلان سمت و سویی خاص یافت و درست در ایامی که میرزاکوچکخان پایههای جمهوری خود را مستحکم میکرد، شایعات در تهران دامن زده شد. میگفتند از این به بعد ناموس و جان و مال مردم عرصة تاراج کسانی خواهد شد که نام بلشویک بر خود نهادهاند. این شایعات درست همزمان بود با تحرکات مرموزانه احساناللهخان در گیلان که به آن در بخش کودتا اشاره خواهیم کرد. به هر حال عدهای بر این باور بودند که سه فرد مزبور، «فسده را جمع و به عنوان ملیت تقاضا از دولت که بلشویکها سه چیز از ما میخواهند: فروج و دماء و اموال، و باید آنها را جلوگیری نمود.»(1)درست زمانی که وثوق بر استعفای خود مُصر بود، بار دیگر بحران نان عود کرد. کمرهای نوشت: «نان هم در این دو سه روزه با کثرت گندم و محصول امسال به انتریک وثوقالدوله که اداره انبار و ارزاق به دست ارامنه و بهائیها است نان را کم و جمعیت در دکانها زیاد شده.»(2)
فشارها به تدریج بر وثوق افزایش یافت. همه مخالف قرارداد بودند هر چند هر کس انگیزهای خاص داشت. اینک حتی سر پرسی کاکس با وثوق رویة بدی در پیش گرفته بود. او صارمالدوله اکبرمیرزا را علیه رئیسالوزرا تحریک میکرد. همه عوامل دست به دست هم دادند و در اوایل فروردین 1299 خبر استعفای وثوقالدوله در برخی محافل مطلع سیاسی تهران شایع شد. در این زمان شاه در مسافرت اروپا به سر میبرد. وثوق به ولیعهد گفته بود با این هرجومرج ادارات و اغتشاش ولایات خسته شده و نمیتواند کاری انجام دهد. ولیعهد از خود سلب مسئولیت کرد. مراتب به شاه اطلاع داده شد، او هم با استعفا مخالفت کرد. شاه میگفت اگر وثوق به استعفا مصر است، بهتر است مشیرالدوله و یا سعدالدوله را به جای خود معرفی نماید. مشیرالدوله با انتخاب خود به
ریاستوزرایی مخالفت کرد و سعدالدوله را هم انگلیسیها رد کردند. بنابراین قرار شد خود وثوق تا آمدن شاه کابینه را اداره نماید. وثوق گفت با خودسری و آنتریکهای سپهدار رشتی و صارمالدوله قادر به انجام کاری نیست به ویژه اینکه کاکس با صارمالدوله میانه بسیار خوبی دارد. به عبارت بهتر اینک به خوبی روشن شده بود که اکبرمیرزا صارمالدوله راهی جدا از وثوق و نصرتالدوله فیروز در پیش گرفته است، کاکس هم وثوق را فدا نمود و با صارمالدوله بند و بست کرد که در خدماتش به نفع امپراتوری بریتانیا هیچ تردیدی وجود نداشت. ولیعهد محمدحسنمیرزا، کاکس را ملاقات کرد و تقاضا نمود دست از حمایت صارمالدوله بردارد، او هم پذیرفت. وثوق بلافاصله وی را از عضویت در هیأت دولت برکنار ساخت. اما چون رابطه وزیرمختار با صارمالدوله خوب بود، وی را به حکومت ولایات غرب کشور منصوب ساختند، میگفتند سپهدار رشتی هم احتمالاً به اروپا تبعید میشود.
در خرداد 1298 مطابق با ژوئن 1919 احمدشاه از راه بینالنهرین از مسافرت اروپایی خود، به ایران بازگشت. بینالنهرین اینک علیرغم میل روحانیان شیعة مقیم آنجا، تحت قیمومیت بریتانیا درآمده بود. مرجع بزرگ شیعه مقیم کربلا یعنی میرزامحمدتقی شیرازی مشهور به میرزای دوم، حاضر نشد با شاه ملاقات کند. شاه در نجف با شریعت اصفهانی معروف به شیخالشریعه ملاقات نمود. شیخ مردی بود که محضر درسش شهرت فراوان داشت، اما در مسائل سیاسی دخالت نمیکرد. او از طرف علمای بزرگ به شاه توصیه کرد قرارداد را باطل اعلام دارد.(1)
در آستانة سقوط وثوق، در بینالنهرین فریاد ضدیت با قرارداد به هوا بلند بود. در «عتبات میتینگ شدیدی از صدوپنجاه هزار نفر علیه انگلیسیها داده شد و شیعه و سنی و یهود، تمام به تبعیت آقای میرزای شیرازی علیه اجنبی قیام و پسر شریف مکه با جمعیت زیادی حرکت و سامره را از انگلیسیها تخلیه و پاک کرده و اظهار کرده که خوب است میتینگی در طهران هم داده شود.»(2)در اصفهان کنسول انگلیس به حاج آقا نورالله اصفهانی پیام داد که اگر در انتخابات مداخله کند، او را توسط قشون هندی
مستقر در اصفهان دستگیر کرده و به هند تبعید مینمایند، کنسول میگفت باید حاجسیدحبیبالله امینالتجار اصفهانی به نمایندگی مردم اصفهان انتخاب شود.(1)اینها البته همه انگیزه دینی داشتند. به عبارت بهتر قرارداد وثوق را عامل تسلط انگلستان بر ایران ارزیابی مینمودند و آن قرارداد را ضدملی و ضددینی ارزیابی میکردند.
اینک تحولاتی جدید در شرف تکوین بود. باید سناریوی جدید انگلیسیها اجرا میشد. عامل اجرای این سناریو هرمان نورمن بود. بالاخره وثوق سقوط کرد. میرسیدمحمد بهبهانی میگفت نورمن به وثوق پیام داده از آنتریک خود دست بردارد، او صریحاً خاطرنشان کرد از لندن به او دستور دادهاند که با کابینه بعدی هر که باشد همکاری نماید. نیز توصیه شده بود دولت ایران به هر شکلی که خود میداند، با همین وکلا یا با تجدید انتخابات، تکلیف قرارداد 1919 را روشن سازد. از آن سوی شایع بود قزاقخانه برای جلوگیری از هرجومرج متعاقب استعفای وثوق به حال آماده باش درآمده است. اصناف «مستأجرین وثوقالدوله» قرار بود بازار را تعطیل نمایند. در منزل برخی تجار مثل بنکدار مجالس روضهخوانی برگزار شد.(2)برخی اصناف پیشتر تلاش کرده بودند مانع از استعفای وثوق شوند، آنان حتی نمایندگان خود را به کاخ صاحبقرانیه فرستادند و با شاه گفتگو کردند، اما وی با سردی با آنان برخورد نمود. آنان حتی نمایندگانی به نزد شخص وثوق فرستادند و او را از استعفا برحذر داشتند. اما شاه با آنان برخورد تندی کرد؛ اصناف میخواستند در مسجد شاه میتینگی برگزار نمایند، لیکن نظمیه از آنان جلوگیری نمود؛ شاه به قزاقخانه و نیز ژاندارمری و نظمیه دستور داد مانع از ایجاد هرجومرج توسط طرفداران وثوق شوند.(3)شاه ندانست که با این کار روند اضمحلال سلطنت خود را سرعت بخشیده است، او به طوع یا به اکراه در برابر حامیان تروریستها سپر انداخت. بالاخره همه چیز به شکلی درآمد که باعث استعفای وثوق شد. عینالسلطنه که آن زمان در تهران بود مینویسد مردم از وثوق تعریف میکنند، وی را سیاستمدار و عالم میدانند. به ویژه از رد تقاضای دولتین برای کنترل مالیه ایران خیلی راضی
ص:524
هستند، اما باز عدهای هستند که به او نسبت خیانت میدهند، به طور مثال میگویند در مسئله اجازه تحدید تریاک مبالغی پول گرفته است، عقد امتیاز خوشتاریا را به او نسبت میدادند و میگفتند بابت آن امتیاز پول گرفته،(1)حال آنکه اصل ماجرا مربوط به دوره ریاستوزرایی سپهسالار تنکابنی بود که امتیاز نفت شمال ایران را با خوشتاریا امضا کرد.
مشیرالدوله کاندیدای ریاستوزرایی با نورمن ملاقات کرد و چهار شرط برای پذیرش این منصب پیشنهاد کرد. نخست اینکه مستوفیالممالک در کابینه حضور داشته باشد. دوم پرداخت مبلغ ماهی سیصد هزار تومانی که به کابینه وثوق داده میشد استمرار یابد. سوّم نصرتالدوله فیروز از دخالت در امور برکنار باشد و چهارم در قرارداد 1919 تجدید نظر صورت گیرد. نورمن گفت نصرتالدوله فعلاً در لندن است و دلیلی برای عزل او وجود ندارد. به عبارتی نورمن عزل او را در موقعیت آن روز زود میدانست. نورمن پیشنهاد کرد بگذارند تا زمان تشکیل مجلس و تجدیدنظر در قرارداد او همچنان مشغول کار خود باشد. نورمن با حضور مستوفی در کابینه و دادن مبلغ یاد شده مخالفتی نکرد.(2)
کمرهای بر این باور بود که عزل وثوق به اراده و اختیار طرف ایرانی نبوده و او هنوز ایرانیها را دارای این قدرت نمیبیند که بتوانند رئیسالوزرا را عزل نمایند. به نظر او باید صبر میکردند تا مشاهده کنند برنامه مشیرالدوله چیست، آیا او مأمور است که با نیروهای داخلی مماشات کند یا اینکه برنامههای وثوق را ادامه دهد: «من مطمئنم که در نقض معاهده ممکن نیست بتواند داخل شود. اگر انگلیسیها نقض معاهده را میخواستند به دست خود وثوقالدوله میکردند، نه آنکه راضی به عزل او شوند.»(3)
وقتی که مشیرالدوله به ریاستوزرایی رسید، محمود پهلوی میگفت وحیدالملک شیبانی را همراه با عمیدالسلطنه و فطنالملک دیده است که به نزد مردی به نام میر سیدمحمد مدیر کاشی میرود. او توضیح داد دو برادر زن این مدیر کاشی از تروریستهایی هستند که برای دامادشان کار میکنند و اینان به نوبه خود توسط همین
دامادشان با گروهی که پهلوی از آنان نام برد، مرتبطند.(1)به عبارت بهتر این روایت نشان میداد گروههای تروریستی هنوز به فعالیت مشغولند و البته مشیرالدوله را هم تحمل نخواهند کرد و علیه او وارد میدان میشوند.
دیگر اینکه درست مقارن با استعفای وثوق از منصب ریاستوزرایی، در برخی محافل تهران از این بحث میکردند که آیا باید از وقوع یک انقلاب در ایران حمایت کرد یا آن را به تعویق انداخت؟ آیا باید به همین نظام مشروطه بسنده کرد یا اینکه به مدلی از جمهوری اقبال نشان داد؟ آیا باید از وقوع یک حرکت بلشویکی در ایران حمایت نمود؟ رئیسالوزرای آتی چه کسی باید باشد؟ اگر به فرض ایران جمهوری شد چه فرد لایقی برای این منظور وجود دارد؟(2)
از آن سوی میرزایحیی دولتآبادی از نوعی فدرالیسم در ایران دفاع میکرد. او جمعیتی به نام سعادت تشکیل داده بود که به قول خودش «صلحای هر فرقه در او هستند». او حتی کسی را به جنگل فرستاد تا حمایت جنگلیها را هم جلب کند. طبق نظر او باید ایران به دوازده ایالت تقسیم میشد، هر کدام از این ایالات باید در مسائل داخلی خود استقلال میداشت و عواید و درآمدهای هر ایالت خرج خود آن ایالت میشد. طبق این طرح بر ایران یک سلطان حکومت خواهد کرد، اما در هر ایالتی یک حاکم زیر نظر انجمن ایالتی باید به کار مشغول میشد، روابط خارجی این ایالات همه تحتنظر حکومت مرکزی بود؛ اما قوانین داخلی این ایالات مطابق با عرف و آداب و رسوم خودشان تدوین میگردید.(3)
یکی از حوادث مهم دوره ریاستوزرایی مشیرالدوله، از بین رفتن جنبشی بود که خیابانی در تبریز ایجاد کرده بود. او در اوایل سال 1299 عملاً زمام امور تبریز را در دست داشت. به صورتی نمادین نام آذربایجان را به آزادیستان تغییر داد. رایزن سیاسی بریتانیا در سپاه شمال ایران، سرگرد ادموندز(4)روز ششم اردیبهشت 1299 به تبریز رفت تا اوضاع را ارزیابی کند. او ملاقاتی طولانی با خیابانی کرد و به این نتیجه رسید که
جنبش او تلاشی است برای سرنگونی دولت وثوق و استقرار یک دولت قانونی. او به این نتیجه دست یافت که در نهضت خیابانی اثری از جدائیطلبی و یا گرایشهای بلشویکی وجود ندارد، البته حفظ این موضع بستگی به سیاست دولت مرکزی ایران داشت و پیامد اشتباهات دولت در زمینه برخورد با خیابانی را نمیشد پیشبینی کرد.(1)اما همه حوادث اینهایی نبودند که تا اینجا مورد بررسی قرار گرفت، مسئله شیخ خزعل یکی از مهمترین موضوعات این زمان بود که از زمان ناصرالدین شاه بخشی از وقت دولت مرکزی را به خود مشغول میداشت. خزعل این نیروی مورد اعتماد انگلیسیها یکی از مهرههای شطرنج آنان بود که روی او فراوان مانور میدادند، اما وقتی دولت دستنشانده خود را تشکیل دادند، او را هم قربانی نمودند. نظر به اینکه شیخ خزعل یکی از بازیگران مهم این دوره بود و به طوری که خواهیم دید در سناریوهای عدیده بریتانیا نقش مهمی داشت، لازم است برای پیگیری مباحث آتی اندکی هم به او بپردازیم تا ریشههای کودتای سوم اسفند را بهتر دریابیم.
1) Edmonds to British Legation in Tehran, Tabriz, 4 June 1920, FO. 284/1292.
شیخ خزعل و خاندانش تیرهای از قبیله بزرگ بنیکعب بودند. اینان از عهد نادرشاه افشار بر خوزستان تسلط یافتند و از آن زمان به بعد جنگهای زیادی با حکومتهای افشاریه و زندیه از سر گذرانیدند. در دوره قاجار بین طوایف مختلف بنیکعب بر سر تسلط بر خوزستان اختلاف بروز کرد. از این زمان طوایف گوناگون این قبیله هر کدام بخشی از خوزستان را به تصرف خود درآوردند. شیوخ آل خمیس بر رامهرمز، محیسن(1)بر خرمشهر و اعراب باوی بر جنوب اهواز و شرق رود کارون تسلط یافتند.(2)
از دورة سلطنت ناصرالدین شاه قبیله بنیکعب اتحاد خود را از دست داد. در این ایام دو انشعاب مهم کعب البوناصر و کعب البوکاسب در این قبیله روی داد. به سال 1265 قمری مصادف با 1849 میلادی اندکی بعد از آغاز سلطنت ناصرالدین شاه، کعب البوناصر در فلاحیه مستقر شدند. اینان شیخ البوکاسب را که نام اصلیاش مرداو بن علی بن کاسب بود به حکمرانی ساحل کارون و خرمشهر منصوب کردند.(3)شیخ
جابر بن مرداو بعد از برادرش شیخ یوسف به امارت آنجا رسید. او از جنگهای داخلی بین افراد قبیله، به ویژه نزاع بر سر جانشینی کعب البوناصر در فلاحیه استفاده کرد و بر آنان تسلط یافت. به سال 1273 قمری مصادف با 1857 میلادی ناصرالدین شاه حکم حکومت را به نام جابر نوشت و ولایت خوزستان بهواقع به تسلط او درآمد. شیخ جابر به سلطنت ناصرالدین شاه وفادار بود. او بارها متمردین علیه حکومت مرکزی را سرکوب کرد و به ویژه در ماجرای جنگ هرات علیه نیروهای بریتانیایی جنگید و به طور خاص از دولت مرکزی ایران در برابر دعاوی ارضی دولت عثمانی حمایت کرد و علیه حملات علیرضا پاشا حاکم بغداد مقاومت نمود.(1)با این وصف در جنگهای پیرامون خرمشهر (محمره) نیروهایش را در برابر بریتانیا عقب کشید و نهانی با انگلیسیها سازش نمود و به این ترتیب فصلی طولانی از دستنشاندگی امرای این منطقه در برابر بریتانیا گشوده شد. شیخ جابر پنجاه سال بر خوزستان حکم راند. او به سال 1298 قمری مطابق با 1881 میلادی درگذشت.(2)تا زمان شیخ جابر مهمترین بندر خلیج فارس بصره بود، اما وی توانست به خرمشهر رونقی دهد. بهواقع رقابت تجاری و اقتصادی بصره با خرمشهر بود که باعث حمله علیرضا خان والی بغداد به این شهر شد. بعد از این حمله و مقاومت جابر بود که دولت مرکزی ایران حکومت او را بر خوزستان به رسمیت شناخت.(3)
به دنبال مرگ شیخ جابر، بین فرزندان او یعنی محمد و مزعل اختلاف بروز نمود. فرزند ارشد جابر یعنی محمد مورد اعتماد پدر به شمار میآمد و برعکس، پدر با مزعل به خشونت رفتار میکرد. حکومت مرکزی ایران بعد از درگذشت جابر تلاش کرد بین دو برادر آتش کدورت را مشتعل سازد. محمد به سمت شیخ محمره منصوب شد اما اختیاری نداشت، اما مزعل متصدی جمعآوری مالیات و اداره منطقه شد. محمد که از منصب خود رضایت نداشت به اصفهان نزد ظلالسلطان شتافت و سپس به تهران رفت تا ناصرالدین شاه به او شغلی مناسبتر تفویض نماید. در تهران محمد توانست با رضایت شاه، حکمران محمره و متصدی امنیت سرحدات
خوزستان شود، در این بین مزعل توانست اعتماد رؤسای طوایف را به خود جلب کند. وقتی محمد وارد خوزستان شد، با مخالفت بنی کعب مواجه گردید، شیخ محمد به ناچار در بصره سکونت گزید و دولت مرکزی هم به ناچار حکومت محمره را به شیخ مزعل واگذار نمود.(1)مزعل تلاش مینمود تا با عمال دولت بریتانیا و عثمانی طرف نشود، نیز تلاش میکرد تا با دولت مرکزی ایران ستیزی رخ ندهد. اما در همین ایام بود که لینچ امتیاز کشتیرانی بر روی رودخانه کارون را به دست آورد، این موضوع مقدمهای شد بر یک سلسله مشاجرات که نقش زایدالوصفی در تحولات بعدی کشور بر جای گذاشت.
از سوی دیگر مزعل برای کاهش نفوذ دولت مرکزی به یک سلسله اقدامات دست زد. او از دولت بریتانیا خواست از حکومت و استمرار سیطرة او بر خوزستان حمایت نماید. بریتانیا در آن مقطع ترجیح داد وارد این بازیها نشود، از این روی مزعل تلاش کرد آبراه تجاری کارون را به روی کشتیهای انگلیسی مسدود سازد. اندکی بعد از این رویدادها شیخ مزعل به قتل رسید.(2)مزعل تا زمان حیات با دولت مرکزی ایران سر ستیز داشت. دولت مرکزی تلاش میکرد قدرت روزافزون او را که متکی بر بیگانه بود مهار نماید، مزعل هم در صدد آن بود تا دولت بریتانیا را در بحران حکومت خود شریک نماید، اما این امر به قتل وی انجامید. مزعل میخواست بیش از یک والی معمولی در منطقه اختیارات حکومتی داشته باشد، این موضوعی نبود که دولت مرکزی به سادگی از کنار آن عبور کند، پس درصدد برآمد تا گرایشهای گریز از مرکز وی را به شکل خشونت آمیز حلوفصل نماید. برای این منظور دولت مرکزی مأموران گمرکی و برخی اعضای وزارت خارجه را به قلمرو مزعل فرستاد تا به این وسیله سیادت دولت مرکزی را بر منطقهای که مزعل تیول خود میدانست برقرار سازد. در مقابل، او برای اینکه حمایت حکمران خوزستان را جلب نماید، سرمایه و کشتی خود را در کارون در اختیار دولت ایران قرار داد تا به این وسیله روابط خود را دولت مرکزی بهبود بخشد.(3)بهواقع رابط دولت مرکزی با شیخ مزعل، بزرگ طایفه محیسن والی یا حکمران خوزستان بود.
دو تن از برجستهترین نمایندگان دولت مرکزی در خوزستان یکی سردار اکرم بود و دیگری حسینقلیخان نظامالسلطنه مافی. بعدها بین نظامالسلطنه مافی و جانشین مزعل یعنی خزعل روابط فامیلی هم برقرار گردید. نظامالسلطنه دو بار حاکم خوزستان شده بود، خزعل همیشه با مافی در ارتباط بود، هم نظامالسلطنه و هم میرزانصراللهخان مشیرالدوله، املاک فراوانی در خوزستان خریده بودند و به همین دلیل با شیخ اشتراک منافع داشتند. سردار اکرم هم از شیخ، مبلغ پانزده هزار تومان رشوه دریافت کرده بود.(1)
از سویی مناسبات خوزستان و شخص مزعل با برخی ایالات همجوار مثل لرستان و والی پشتکوه تیره بود. در آن ایام لرستان ناامن بود، از سویی خوانین لرستان همیشه از اطاعت حکومت مرکزی سر باز میزدند، به همین دلیل والی اعزامی از تهران به بغداد میرفت و از آنجا به بصره و سپس محمره میرسید. تازه وقتی به محمره میرسید نمیتوانست در برابر رئیس طایفه محیسن ارادهای داشته باشد. او بهواقع مطیع اوامر حاکم محمره بود. مقر والی اعزامی از تهران شهر شوشتر بود، نیز او برخی از ادارات خود را در دزفول برقرار میکرد. قدرت حکومت تا نزدیکیهای شهر اهواز که در آن ایام ناصری نام داشت، کشیده میشد، اما احدی حق نداشت در قلمرو مزعل دخالت نماید. والی اعزامی از تهران در مجالس شیخ شرکت میجست و رابطه شخصیاش با او حسنه بود، اما دولت مرکزی چندان بر امور منطقه تسلطی نمییافت.(2)
بهواقع حاکم اعزامی از تهران زیر سیطره شیخ محمره قرار داشت. این حاکم همین که مورد اعتماد و طرف صحبت شیخ واقع میشد، مباهات میکرد و به قول یحیی دولتآبادی از تملق گفتن شیخ دریغی نداشت.(3)مزعل در عین حال به دلیل ستمکاری و ظلم و اجحاف بر رعیت، مورد اعتماد افراد قبیله خود هم نبود، پس وقتی کشته شد، تأثری برنینگیخت. بهواقع رؤسای طایفه بنی کعب به طور پنهانی در قتل او اتفاق نظر پیدا کرده بودند.(4)عامل اصلی قتل مزعل، مردی بود به نام خزعل. از حکومت خزعل هم حکومت مرکزی ایران استقبال کرد و هم دولت بریتانیا.
امارت خزعل بر خوزستان، فصل جدیدی از مناسبات ایران با بریتانیا و عثمانی از یکسو و طوایف عرب و غیرعرب از سوی دیگر منطقه گشود که مقدر بود در حوادث آتی کشور بسیار تعیینکننده باشد.
خزعل بن جابر به سال 1864 به دنیا آمد. او به سال 1898 به جای برادرش مزعلخان ملقب به معزالسلطنه، حاکم محمره گردید. وی مردی بود باهوش؛ برای اینکه از تصمیمات دربار مطلع باشد، یکی از خویشانش را در آنجا اسکان داده و مبلغ هنگفتی به وی پول میداد. نیز با بسیاری از درباریان ارتباط داشت و انواع تحفهها و پیشکشها را به آنان میداد تا در روز مبادا به یاریاش شتابند. کار به جایی رسید که خزعل در کنار والی خوزستان که از مرکز اعزام میشد، به قدرتی دست نیافتنی تبدیل گردید. او به عنوان حاکم محمره و فلاحیه مستقیماً با تهران ارتباط یافت و خود را از حاکم خوزستان جدا ساخت. بالاخره حکومت بر اهواز هم به او داده شد. از مهمترین هواداران شیخ در تهران از اتابک امینالسلطان، صدراعظم چند دوره از تاریخ ایران از عهد ناصری تا دوره مظفری باید یاد کرد. وصلت با خاندانهای درباری یکی از مؤثرترین راههای نفوذ شیخ در دربار تهران بود. او با دختر نظامالسلطنه مافی، برادرزاده شاهزاده عبدالمجیدمیرزا عینالدوله و دختر یا نوه سیفالدوله ازدواج کرد تا نفوذ خود را در خاندانهای حکومتگر تحکیم بخشد. با کمک درباریان شیخ موفق شد لقب سردار اقدس را به دست آورد و درجه نظامیاش از امیر تومان به امیر نویان ارتقاء یافت.(1)
خزعل برادر کوچکتر مزعل بود. او نه تنها افراد قبیله را تحریک کرد تا برادرش را بکشند، بلکه تعداد زیادی از اولاد و احفاد و خویشان را نیز به دیار عدم فرستاد. دو تن از برادرزادگانش را کور کرد، بالاتر اینکه او حتی یکی از بستگان را که در قتل مزعل به او کمک رسانیده بود، به هلاکت رسانید.(2)به عبارتی خزعل بر موجی
از خون به قدرت رسید و برای تصدی حکومت، جنایات فجیعی مرتکب شد. قتل مزعل در اول محرم 1314 قمری مطابق با 1898 میلادی یعنی ده سال قبل از مشروطه و یک سال بعد از مرگ ناصرالدین شاه رخ داد. به قول مهدی بامداد شیخخزعل بعد از تصدی قدرت، حکمران محمره شد، نیز او القابی مطنطن چون نصرۀالملک، معزالسلطنه، سردار ارفع، سردار اقدس و امیر نویان را به دست آورد.(1)به قول بهار، خزعل مردی بود باهوش، سیاستمدار و تا اندازهای حیلهگر.(2)او برای دستیابی به قدرت از راههای گوناگون استفاده میکرد، یکی از نخستین و مهمترین درگیریهای او با سردار اکرم حاکم جدید خوزستان آغاز گردید.
سردار اکرم پیشتر، زمانی که نظامالسلطنه مافی والی منطقه بود، به عنوان یک افسر نظامی خدمت کرده بود. خزعل برای جمع آوری مالیاتهای جراحی و فلاحیه متصدیانی گماشته بود. سردار اکرم بر این باور بود که متصدیان مالیاتی باید توسط او انتخاب شوند. بین این دو بر سر مسئله یاد شده اختلافی عمیق بروز کرد. سرداراکرم به مرکز اطلاع داد اگر وضع به همین منوال ادامه یابد، وضعیتی مثل بحرین در منطقه بروز خواهد کرد و شیخ بالاخره سر از اطاعت حکومت مرکزی خواهد پیچید. نگرانی عمده او این بود که خوزستان مثل کویت و یا عماره به دست انگلیسیها خواهد افتاد. از آن سوی شیخ خزعل دست به دامان میرزانصراللهخان مشیرالدوله و نظامالسلطنه شد که در خوزستان ضیاع و عقار فراوانی داشتند. او پیام داد اگر سردار اکرم با او کنار نیاید، نمیتواند املاک آنها را در آنجا اداره کند. بالاخره هم این دو تن برای تحکیم موقعیت خزعل دست به کار شدند، دولت مرکزی حاضر نشد از سردار اکرم حمایت کند، در نتیجه در اثر درگیری مسلحانه که بین طرفین روی داد، خزعل پیروز گردید و سربازان بختیاری هم که در اردوی سردار اکرم بودند سر از اطاعت او پیچیدند. این مقدمه قدرت روز افزون شیخ در خوزستان شد. سردار اکرم هم از کار برکنار شد، این ماجراها در سال 1316 قمری روی داد. از سویی او با کلنل مید(3)نماینده سیاسی بریتانیا در خلیج فارس ملاقات کرد و خواستار حمایت او شد. مسئله این بود که
دولت مرکزی میخواست بر گمرکهای خوزستان تسلط یابد. این امر باعث تکاپوهای فراوان شیخ شد. بالاخره هم گمرکهای اهواز، شوشتر، دزفول و محمره زیر نظر وزیر گمرکهای ایران درآمد و خزعل مدیرکل این گمرکها شد. در عمل از سال 1910 میلادی مطابق با 1329 قمری کلیه مالیاتهای خوزستان توسط مؤدیان مالیاتی شیخ جمعآوری میشد، اندک اندک به ویژه بعد از مشروطه شیخ دیگر مالیاتی به دولت مرکزی ایران پرداخت نمیکرد. او به مدت بیست سال از پرداخت مالیات گریخت و بدهی خود را به حساب حراست از لولههای نفتی به حساب آورد(1)حال آنکه لولههای نفتی هم متعلق به شرکت نفت انگلیس و ایران محسوب میشد و این شرکت ریالی به دولت ایران پرداخت نمیکرد.
بالاتر اینکه در این سال دریادار اسلید با قشونی به مکران حمله برد. دلیل ظاهری او مقابله با قاچاق اسلحه بود، اما همانطور که در کتاب بحران مشروطیت در ایران اشاره کردهایم، بهواقع او خود در زمرة دلالان و قاچاقچیان اسلحه به شمار میرفت. او در بلوچستان خوانین را با خود همراه کرد و به همه آنان مقرری و مواجب اعطا نمود، به بعضی از آنان تفنگ و فشنگ داد. به قول عینالسلطنه «انگلیسهای شیطان محیل» در بندر بوشهر و نقاط دیگر جنوبی و شرقی کشور مثل فارس، اصفهان و بلوچستان اقتداری به دست آورده بودند.(2)
در این ایام شرکت نفت برای اینکه بتواند از لولههای نفتی خود حفاظت کند، قراردادهایی با بختیاریها و خزعل منعقد ساخت، نیز زمینهایی از سران قبایل مزبور میخرید و تأسیسات نفتی برقرار میساخت. این روند مغایرت آشکار با حق حاکمیت ملی و تمامیت ارضی کشور داشت، اما شرکت برای حفظ منافع خود به هر اقدامی دست میزد. قرارداد با خزعل و رؤسای بختیاری مقرر میداشت که اینان به هنگام خاتمه مدت قرارداد شرکت، میتوانند کلیه اموال غیرمنقول شرکت را به نام خود درآورند. از این بالاتر به نمایندگان سیاسی بریتانیا در خلیج فارس اختیار داده شده بود به هنگام بروز اختلاف با سران قبائل، اختلافات بدون مراجعه به
دولت مرکزی بین خود طرفین حل و فصل شود.(1)بدیهی است این امر منجر به نقض حقوق دولت ایران و نفوذ بیش از پیش انگلیسیها در بین سران قبایل میشد. به سال 1911 مطابق با 1329 ق. شرکت نفت از نمایندگان سیاسی بریتانیا در ایران خواست وجوه پرداختی به خوانین بختیاری و شیخ خزعل را به عنوان بخشی از حقالامتیاز ایران قلمداد نمایند.(2)
شیخ خزعل در دورة دوم مشروطه با جناح میانهرو همسو بود. در این دوره او حداقل به صورت صوری با مشروطه مخالفتی نکرد. با این وصف او از جناح تندرو مشروطه میهراسید و در تهران همین جناح اینگونه تبلیغ میکرد که وی با مشروطیت حکومت چندان نسبتی ندارد. خزعل در ملاقات با مقامات سیاسی بریتانیا در منطقه همیشه هراس خود را از اینکه توسط دولتهای تندرو مشروطه خلع ید شود ابراز میکرد، در آن ایام حملات شدیداللحنی در تهران علیه وی صورت میگرفت. به همین دلیل خزعل از مقامات بریتانیایی میخواست تضمینی بدهند تا به حکومت خود ادامه دهد، این تضمین باید شامل حال فرزندان او هم میشد. انگلستان تضمین لازم را در اختیار او نهاد و حتی حکومت هند انگلیس به وی مدال شوالیه امپراتوری داد. با این وصف مشروطیت باعث شد حکومت مرکزی ایران از توجه به مسئله خوزستان بازماند.(3)دعوای مشروطه و آزادی مانع از رسیدگی به امور ولایات دوردست شد. شیخ خزعل به مرور ایام توانست قدرت فائقه خوزستان شود، او حکومت آبادان، محمره، فلاحیه، هویزه و اهواز را به عهده داشت.
در عین حال ریاست همه عشایر عرب منطقه و سرپرستی عشایر لر ساکن در خوزستان از سوی دولت مرکزی به وی واگذار گردید. مالیاتهای همه این نواحی را خزعل میگرفت و بخشی از آن را برای دولت مرکزی ارسال میکرد. تمام خوزستان از هندیجان تا دامنههای پشتکوه لرستان و کنارههای شطالعرب تا شوشتر و دزفول که بیش از دو سوم قلمرو خوزستان میشد، عملاً در کنترل شیخ خزعل
بود.(1)مثل سابق فرستادگان حکومت مرکزی بهواقع دستنشاندگان شیخ بودند.(2)
ظاهر امر این بود که روابط شیخ خزعل با حکومت مرکزی حسنه است، ما پیشتر هم آوردهایم با اینکه شیخ خزعل از حکومت هند انگلیس نشان دریافت کرده بود،(3)در مقاطع مختلف از حکومت مرکزی اطاعت میکرد و بالاتر اینکه به هنگام بحران مشروطیت حداقل اینگونه وانمود میساخت که مطیع اوامر مراجع تقلید مقیم نجف است. برخی سیاحان نقل کردهاند، مناسبات خزعل با حکومت مرکزی ایران حسنه بود، خزعل سخت مورد عنایت شاه ایران واقع شده و با یک شاهزاده قاجار هم ازدواج کرده بود. لقب معزالسلطنه در ارتباط با وفاداری او به سلطنت قاجار اعطا گردید. او حتی برای تشکیل بانک ملی ایران مبلغ قابل توجهی وجه نقدی تهیه کرد و سند آن را به تهران ارسال داشت.(4)به قول بهار او با اینکه مردی قدرتمند به شمار میآمد، اما هیچگاه نسبت به دولت مرکزی ایران تمرد نکرد و خیانتی انجام نداد. خزعل مردی شیعه مذهب بود. وی با اینکه در کنار مرزهای عثمانی حکومت میکرد اما هرگز تصمیمی که نشاندهندة تمرد او از فرامین دولت مرکزی باشد انجام نداد.(5)اما کسروی بر این باور است که خزعل از عزت و شکوهی که دولت به او بخشید سوء استفاده کرد و مال و مکنت فراوان جمعآوری نمود. همین کسروی یادآوری میکند که خزعل «به کشتن بیگناهان» روی آورد و یاد و خاطره این اعمال او در ذهن مردم ماند.(6)
با این وصف خزعل به سال 1337 قمری یک مایل مربع از اراضی آبادان را برای ایجاد پالایشگاه به شرکت نفت انگلیس و ایران فروخت.(7)از سویی خزعل با سرپرسی کاکس نماینده سیاسی بریتانیا در خلیج فارس ملاقات کرد و از او راهنمایی خواست که در بحبوحة مشروطهخواهی از کدام گروه حمایت کند. کاکس به او اندرز داد که
1) تاریخ پانصد ساله خوزستان، صص8-227.
2) تاریخ بیست ساله ایران، ج3، ص154.
3) رسولزاده، فرقه دمکرات و تحولات معاصر ایران، ص111.
4) اوژن اوبن: ایران امروز 1907-1906، ترجمه علیاصغر سعیدی (تهران، کتابفروشی زوار، 1363)، ص438.
5) تاریخ احزاب سیاسی ایران، ج2، صص46-145.
6) احمد کسروی: عربها در خوزستان، مجله آینده، سال نخست، شماره سوم، ص207.
7) ایرج ذوقی: تاریخ روابط ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ اول و دوم جهانی (تهران، پاژنگ، 1368)، ص499.
خود را درگیر دستهبندیهای سیاسی ننماید.(1)خزعل به شدت مورد اعتماد انگلیسیها بود، او نخستین فردی بود که آبراه کارون را به روی کشتیهای بخار انگلیس و کشتیهای تجاری شرکت هند و انگلیس گشود. به همین دلیل کشتیهای مزبور هنگام عبور از محل اقامت خزعل، به او ادای احترام نظامی میکردند.(2)
وقتی اردوی مشروطهخواهان به تهران حمله میبردند، شیخ با اعلام بیطرفی خود به اختلافاتش با بختیاریها خاتمه بخشید. سردار اسعد بختیاری به محمره رفت و با خزعل ملاقات کرد تا به هنگام حمله بختیاریها به تهران؛ او از پشت به آنان حمله نکند.(3)اما در عمل پیروزی بختیاریها باعث نگرانی او و نیز والی پشتکوه لرستان و سران ایل قشقایی شد. اینان از قدرت روز افزون رقیب دیرینه بختیاری به هراس افتادند. خزعل که از ناتوانی دولت مرکزی در استقرار امنیت مطلع بود، شورشی در شوشتر به راه انداخت، عدهای را متهم به یاغیگری کرد و به زندان افکند. در این زمان کنسول بریتانیا هم از خزعل حمایت میکرد.(4)آرتور میلسپو نقل میکند، خزعل حتی تا زمان ورود او به ایران در دوره بعد از کودتای سوّم اسفند، با اینکه خراجگزار دولت مرکزی بود، از پرداخت مالیات طفره میرفت.(5)در این زمان مقرر شده بود که حکام ایالات دیگر وظیفه ندارند مالیاتها را وصول کنند، اما خزعل به این مقررات اهمیتی نمیداد.
وقوع جنگ اول جهانی بر بحران ایران دامن زد، بسیاری از رهبران قبایل و عشایر از فرصت به دست آمده برای تحکیم موقعیت خود سود جستند. منافع ملی برای بسیاری از آنان امری ناشناخته بود و به جایش مصالح قبیلهای بود که نقش درجه اول را ایفا میکرد. از همان آغاز جنگ اول جهانی، اقتدار دولت مرکزی ایران
در خوزستان به شدت تضعیف گردید، با این وصف نیمه جنوبی خوزستان به دست خزعل افتاده بود اما نیمه شمالی آن هنوز به طور کامل مطیع او نشده بود. در نیمه شمالی خوزستان اعراب، قبایل لر و بختیاری با هم رقابت میکردند. بختیاریها آشکارا به خزعل سوءظن داشتند، این امر فرصتی در اختیار دولت مرکزی قرار میداد تا همچنان هر چند به شکلی نامتوازن قدرت خود را در منطقه پاس دارد. مقارن با جنگ و هجوم آلمان و عثمانی از سویی و روس و انگلیس از سوی دیگر، ارتباط خطوط تلفن و تلگراف ایران از نواحی جنوبی و غربی به مرکز قطع شد. این امر باعث شد انتقال اخبار جنگ به مرکز با تعلل و کندی صورت پذیرد. از سوی دیگر برای ارسال اخبار مهم از تهران به خرمشهر لازم بود پیام از دریای سیاه به استانبول و از آنجا به بغداد مخابره شود تا به محمره برسد. در این شرایط منطقه تحت نفوذ خزعل به یُمن روابط نیکوی او با بریتانیا، در آرامش و امنیت به سر میبرد.(1)در عین حال جنگ، تأثیر مخرب دیگری هم بر دولت مرکزی ایران باقی گذاشت و آن اینکه پیوند سست بنیاد بخشهای دورافتاده کشور با مرکز روز به روز سستتر میشد. نوعی حکومت ملوکالطوایفی در خوزستان شکل گرفت که در نوع خود کمنظیر بود. در این بین شیخ خزعل از پرداخت مالیات به حکومت مرکزی ایران سر باز زد. از سال 1916 میلادی دولت مرکزی تلاش کرد شیخ را وادار به پرداخت مالیات معوقه نماید، اما دستاورد این تلاشها اندک بود. وقتی کابینة دوم وثوق تشکیل شد، دولت پذیرفت مالیاتهای دورة جنگ او را ببخشاید، از سال 1920 هم مقرر گردید شیخ فقط نیمی از مالیاتهای تعیین شده را پرداخت کند. این روال تا کودتای سوم اسفند 1299 بر جای بود و حتی سیدضیاء در آن تغییری نداد و یا فرصت نشد به آن ترتیب اثری داده شود. اما به محض سقوط او و استقرار دولت قوامالسلطنه، بار دیگر اختلافات علنی گردید. قوام با بخشودن مالیات های زمان جنگ موافقت کرد اما دستور داد شیخ مالیاتهای خود را از سال 1920 به بعد تمام و کمال بپردازد. سفارت بریتانیا مطابق معمول خود در این لحظات وساطت کرد. بالاخره چون خزعل گفته بود مخارج زیادی در طول جنگ صرف امنیت منطقه
1) انصاری، همان، صص144-139.
کرده است، بنابراین شد که دولت مرکزی بخشی از مخارج ادعایی او را بپردازد؛ اما خزعل زیر بار این پیشنهاد نرفت. در نهایت هم او حاضر نشد بدهیهای مالیاتی خود را بپردازد.
با ورود عثمانی به جنگ و صدور فتاوای روحانیان مقیم آنجا در ضرورت جهاد علیه انگلیس، تلگرافهای فراوانی به ایران ارسال شد که ضمن آنها از ایرانیان دعوت به عمل میآمد به جهاد برخیزند و مانع از همسویی شیخ محمره با انگلیسیها شوند. به قول دولتآبادی «روحانیان شیعه مذهب مخصوصاً مجاورین عتبات عالیات هم از آنها پیروی کرده حکم جهاد دادند، گرچه این حکم به واسطة اینکه دولت سیاست بیطرفی را اختیار نموده بود و هم به واسطه مهیا نبودن اسباب به موقع اجرا گذاشته نشد، ولی بر تمایل ملت به جانب آلمان و عثمانی افزود و نفرت از روس و انگلیس را زیادت کرد، خصوصاً که در جنگ اعراب به اتفاق قشون عثمانی بر ضد انگلیسیان در حدود شطالعرب جمعی از روحانیان شیعه تبعه ایران و از مجاهدین ایرانی هم شرکت نمودند و هم در حدود آذربایجان در جنگ عثمانیان با روس، ایرانیان مشارکت و فداکاری کردند.»(1)
دولت ایران از چاپ این فتاوی و احکام در نشریات داخلی کشور جلوگیری نمود، اعلام شد با اینکه دولت ایران خود را موظف به حمایت از شرع انور میبیند، اما صلاح ایران در بیطرفی است و امیدوار است که روحانیان هم در این زمینه دولت را یاری دهند. از این بالاتر اعلام شد اقدامات شیخ محمره با تأیید دولت انجام میگیرد و او در کلیه اقدامات خود دولت مرکزی را طرف مشورت قرار میدهد.(2)با این وصف اعراب بنی طرف به تبعیت از احکام مراجع مقیم نجف به نبرد با نیروهای انگلیسی و شیخ خزعل پرداختند و به لولههای نفت هم آسیب رسانیدند، هر چند میزان آن اندک بود. شیخ هم تحتالحمایه دولت بریتانیا شد، از این به بعد او دیگر هیچ توجهی به حکومت مرکزی ایران نداشت.(3)اندکی بعد خزعل در نامهای خطاب به معینالتجار بوشهری به ظاهر خود را مطیع دولت
مرکزی نشان داد و به عبارتی به نوعی اخبار دخالت خود در جنگ به سود انگلیسیها را تکذیب نمود. متن نامه به این شرح بود:
خدمت جناب اجل آقای حاجی معینالتجار دام اقباله، از قرار مسموع بعضیها در تهران در فقرة جنگ انگلیس و عثمانی در این حدود در بیطرفی فدوی القای شبهه مینمایند و حال آنکه بیطرفی بنده بر حسب امر اولیای دولت و تأکیدات جنابعالی بر عموم اهالی این صفحات از داخله و خارجه ظاهر و واضح بوده که تا آخرین درجة خود و عشیره را در بیطرفی نگاهداشته، مهمتر آنکه در موقع جنگ کشتیهایی که حامل قشون و استعداد انگلیس در شطالعرب عبور نموده در لنگرگاه محمره هیچ توقف نداشته چونکه موافق قرارداد هیأت کمسیون که اخیراً مأمور تعیین حدود شدند شطالعرب را حق عثمانی قرار دادهاند، فقط لنگرگاهی به جهت محمره مستثنی نموده در باقی شطالعرب جای مداخله به جهت دولت علّیه ایران کمسیون باقی نگذاشته حتی آنکه قبول از دخول قشون انگلیس به بوغاز فو؛ بابت جهاز جنگی انگلیس که در شط کارون ایستاده بود والی ایراد مینمود با قونسول مذاکره نموده خارج نمودند. بعد از چند روزی جهاز کامتسیواری قونسول بغداد از بغداد رسید داخل شط کارون شد، باز والی ایراد کرد که یک توپ دارد با قونسول مذاکره نمود فوراً خارج نمودند. در بیطرفی نقطه ایرادی از طرفین باقی نگذاشتیم لیکن والی بصره و بغداد و مأمورین عثمانی به بیطرفی بنده قناعت نداشته مقصودشان این بود که در این هنگامه بنده را هم بر ضد انگلیس با خودشان متفق و داخل جنگ نمایند. محض امتثال اوامر اولیای دولت متبوعه خود و حفظ ملّت ایران قبول این مطلب نکرده و بر بیطرفی خود تا آخرین درجه باقی بوده است. قورنه هم بعد از سه چهار روز جنگ با قشون عثمانی به تصرف انگلیس درآمد.(1)
این نامه در تاریخ دوم صفر آن سال نوشته شده بود. نوزدهم ربیعالثانی 1333، نامهای در روزنامه عصر جدید طبع شد که مطالب شیخ خزعل را تکذیب میکرد. در این نامه نوشته شد که خزعل به طرفداری از انگلیس علیه عثمانی میجنگد:
اقوی دلیل بر تکذیب او این است که در اوایل محرم قونسول بوشهر و قونسول کویت
1) عصر جدید، ش14، 15 صفرالمظفر 1333، «در داخله.»
و محمره و بصره و کلنل کاکس و نماینده مبارک شیخ کویت در قصر فیلیه مذاکرهای که کردند بر همه دانایان واضح و مبرهن بود... در این جلسه میشومه که هتک دین و دیانت اسلامی است، خود خزعل و مبارک شیخ کویت و عیسی ابن علی شیخ بحرین متحد شوند در تحت یک سلطنت عربی به حمایت انگلیس باشند، دیگر آنکه اگر خزعل راهنمایی و طرفداری از گرفتن بصره نماید، پنجاه ساله بصره را به او واگذار نمایند... بیشرافتی و وطنفروشی و اغفال بر دولت و اساس دولت تا کی و تا چه اندازه؛ مگر نه دولت ایران بیطرف است انگلیس چه حق مداخله در خاک ایران دارد که باعث [شود] هشت از شب چهارشنبه 18 ربیعالاول سولجر(1)انگلیس قونسول محمره و نایبالحکومه و آغاعابدی بر میدارد بر خانه وکیل جرمن...(2)میشوند و او را اسیر نموده خانه و تجارتش را مهر نموده و او را روانه بصره مینمایند.(3)
تحلیل مناسبات خزعل با دولت مرکزی ایران بدون توجه به اختلافات دولت انگلستان در باب سیاست مستعمراتی این کشور با منطقة حساس خلیج فارس غیرممکن است. همانطور که بارها گفتهایم و پیشتر هم در کتاب بحران مشروطیت در ایران خاطرنشان نمودهایم؛ سیاست مستعمراتی انگلستان در برابر ایران با چالشهای عظیمی در داخل و خارج مواجه بود. بین سیاستمداران انگلیسی دو طرز تفکر متمایز از هم وجود داشت: عدهای در راستای اجرای سیاست دولت حائل بر این باور بودند که باید به ایران کمک کرد تا توان نظامی لازم را برای رویارویی احتمالی با روسیه به دست آورد. اینان میگفتند باید به ایران نیروی نظامی ارسال کرد و قوای متشتت و پراکنده این کشور را سازمان داد به این امید که بتواند ارتش متحدالشکلی به وجود آورد تا بتواند در مقابل بحرانهای داخلی و خارجی از منافع بریتانیا در جنوب و شرق کشور حراست نماید. گروهی دیگر اعتقاد داشتند هر گونه اعزام نیروی نظامی به ایران حساسیت رقیب قدرتمند شمالی را برخواهد انگیخت.
این دسته نگران بودند که مبادا تحرکات آشکار انگلستان در ایران راه حمله روسیه را نه تنها به این کشور بلکه حتی به افغانستان فراهم آورد. بهواقع سلسله حوادثی که منجر به انعقاد قرارداد 1907 شد در این راستا قابل تبیین است.
میدانیم که نتیجه این سیاست، سازش انگلستان با روسیه و سرکوب مشروطیت ایران و هجوم قدرتهای مزبور به ایران زمین بود. انگلستان تلاش کرد تا تسلط خود را بر حوزههای جنوب و غرب کشور از طریق سیطره بر ایلات و عشایر لر، عرب و بختیاری کامل سازد. این امر به ویژه بعد از کشف نفت سرلوحه سیاستهای بریتانیا واقع شد. انگلستان با رهبران عشایر و ایلات قراردادهای سری منعقد ساخت و آنان را تحتالحمایه خود قرار داد. همزمان سیاست تضعیف کنترل دولت مرکزی بر این نواحی در دستور کار قرار گرفت. بهواقع هم روسیه و هم انگلستان در دورة بعد از مشروطه آگاهانه در مسیر تضعیف دولت مرکزی ایران و ایجاد تزلزل در ثبات و آرامش کشور نقش اساسی داشتند، اما باید توجه داشت برنامههای بریتانیا کاملاً جهتدار و برنامهریزی شده بود به طوری که دیری نپایید به اهداف دیرینه خود به سادگی نائل آمدند. اما روسها از همان سیاست خشن دیرین دورة ایوان مخوف و بوریس گودونوف بهره جستند، سیاست آنان ایجاد رعب و وحشت و خالی کردن دل مردم به منظور تحمیل منویات استعماری خود بود.
اما انگلیسیها سیاستهای جهان گشایانة خود را در لفافهای از مشتی الفاظ میانتهی میپوشانیدند. به عبارت امروزین انگلیسیها سیاست مشت آهنین را از درون دستکش مخملین اعمال میکردند. از این بالاتر انگلیسیها بعد از دورهای دراز مدت کار سیاسی روی ایلات و عشایر مناطق جنوبی، شرقی، غرب و حتی شمال کشور که منطقه نفوذ روسها به شمار میآمد، زمینههای لازم را برای بسط هژمونی خود به کار میگرفتند. انگلیسیها در بسیاری از نقاط کشور یاران و متحدانی به دست آورده بودند که میتوانستند با کمال میل برای اجرای منویات آنها از بنیه مادی و معنوی خود سود جویند. این امر باعث شد دولت مرکزی قدرت اعمال حاکمیت خود را بر مناطق وسیعی از کشور در طول جنگ اول جهانی از دست بدهد.(1)
1) جان فوران: مقاومت شکننده، ترجمه احمد تدین (تهران، رسا، 1377)، صص172-171.
به واقع از سال 1890 مصادف با 1307 هجری قمری، یعنی هجده سال قبل از کشف نفت در خوزستان بود که انگلیسیها در رقابتی تجاری با روسیه در محمره کنسولگری تأسیس کردند. این کنسولگری برای برقراری روابط با قبایل شمال خوزستان و لرستان تأسیس شد، مهمتر اینکه این نمایندگی اطلاعات سیاسی و جغرافیایی ذیقیمتی از منطقه جمعآوری میکرد.(1)کشف نفت به مسئله خوزستان اهمیت حیاتی بخشید. اینک منافع بریتانیا در خوزستان با مسئله نفت گره خورده بود. وقتی امتیاز دارسی واگذار شد، طرف ایرانی البته به اهمیت موضوع وقوف نداشت؛ اما واقعیت این است که امتیازگیرنده انگلیسی هم خود نمیدانست چه دوره تاریخسازی با این امتیاز آغاز گردیده است. حتی سر آرتور هاردینگ(2)وزیرمختار وقت بریتانیا در تهران خود آگاهی نداشت که وساطت او در اخذ امتیاز دارسی چه تأثیر سرنوشتسازی در آینده مناسبات دو کشور خواهد داشت.(3)سیاست دولت انگلستان بعد از کشف نفت، شکل بخشیدن به دولتی در دولت مرکزی ایران بود(4)تا منافع نفتی خود را صیانت کند و حتی در صورت امکان تجزیه ایران را در دستور کار قرار دهد. این سیاست خصمانه، زمانی به کار گرفته شد که به گمان عدهای از سادهلوحان و یا عناصر سرسپرده، این دولت از مشروطه ایران حمایت میکرد. گروه سادهلوحان تحلیل مشخصی از مناسبات بینالمللی و خصایص حاکم بر روابط خارجی بریتانیا نداشتند؛ گروه دوم هم عامدانه و عالمانه تجاهل میکردند و برخلاف گروه نخست از سر آگاهی و بصیرت آب به آسیاب انگلستان میریختند و به این شکل منافع ملی و مصالح عمومی کشور را عرصه تاخت و تاز خود قرار میدادند. همزمان سیاست تفرقهافکنانه بریتانیا در دستور کار قرار گرفت. آنان از سویی با رهبران ایل بختیاری وارد مذاکره شدند و در ازای تضمین حراست از منافع نفتی انگلستان سهمی اندک از نفت ایران را به آنان دادند و از سویی با علم به اختلافات و دشمنیهای خزعل با رهبران بختیاری یک مایل مربع از اراضی آبادان را
1) دنیس رایت: انگلیسیها در میان ایرانیان، ترجمه لطفعلی خنجی (تهران، امیرکبیر، 1359)، صص103-102.
2) Sir Arthur Harding.
3) مصطفی فاتح: پنجاه سال نفت ایران (تهران، پیام، 1358)، صص254-253.
4) علیاصغر زرگر: تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضاشاه، ترجمه کاوه بیات (تهران، پروین و معین، 1372)، ص41.
خریداری کردند تا در آن پالایشگاه احداث نمایند و مهمتر اینکه حفاظت از پالایشگاه آبادان را که مقدر بود بزرگترین پالایشگاه خاورمیانه شود؛ به او واگذاشتند.(1)از این بالاتر درست در آستانه جنگ اول جهانی و زمانی که امنیت عمومی از کشور رخت بست، انگلیسیها به سال 1913 میلادی مطابق با 1331 قمری به شیخ خزعل وعده دادند مبلغ دو درصد از منافع خالص هر کدام از شرکتهای وابسته کمپانی نفت انگلیس و ایران را که در اراضی شیخ فعالیت دارند به او دهند.(2)
به دنبال عهدنامه 1907 روس و انگلیس در مورد ایران، شیخ خزعل از انگلستان خواست مجدداً تضمینهای لازم را برای ادامه حکومت او در خوزستان بدهند. انگلستان هم به سر پرسی کاکس مأمور مقیم خود در خلیج فارس دستور داد تضمینهای لازم را به او بدهند، آنها گفتند هدفشان از این قرارداد حفظ استقلال ایران است ضمن اینکه حاکمیت او را هم بر خوزستان به رسمیت میشناسند.(3)با انعقاد قرارداد 1915 روس و انگلیس؛ روسها در منطقه نفوذ خود در شمال کشور آزادی عمل به دست آوردند، در برابر روسها هم موافقت نمودند انگلستان منطقه بیطرف ایران را ضمیمه منطقه نفوذ خود سازد. بخشی از این منطقه بیطرف شامل خوزستان بود، اگر این قرارداد به نتیجه میرسید، انگلستان میتوانست به سادگی خوزستان را به طور رسمی تحتالحمایه خود کند. این نقشه با وقوع انقلاب روسیه و بر هم زدن کلیه قراردادهای استعماری عصر تزارها عملاً از بین رفت.
در دورة جنگ و بعد از آن مناسبات خزعل با برخی رجال ایران مثل میرزانصراللهخان نائینی (مشیرالدوله)، وثوق و نظامالسلطنه مافی حسنه بود. نظامالسلطنه به خزعل گوشزد میکرد که مهمترین وظیفه او تأمین امنیت و آرامش برای تجار و بازرگانان بریتانیایی مقیم خلیج فارس است. او به ویژه در مورد فعالیتهای تجاری برادران لینچ بسیار تأکید مینمود. خزعل مطابق این دستورالعمل رفتار کرد و به طور خاص موقعیت مهم و قدرتمندی یافت.(4)در اکتبر 1914 مصادف
با ذیقعده 1332، دولت انگلستان برای صیانت از منافع نفتی خود در خوزستان، که بالغ بر ماهی بیستوپنج هزار تن میشد، نیرویی را به فرماندهی سر پرسی کاکس به جنوب کشور فرستاد تا از راه شطالعرب، آبادان را به اشغال خود درآورد. هدف اصلی حفاظت از چاههای نفت بود، اما به اعراب بومی اینگونه وانمود کردند که انگلستان میخواهد در برابر تجاوزات عثمانی آنها را زیر چتر حمایتی خود بگیرد.(1)در همین سال 1915، خزعل یکی از مهمترین نشانهای امپراتوری بریتانیا را به دست آورد. در این سال به پاس خدمات خزعل به منافع امپراتوری بریتانیا، لرد هاردینگ نایبالسلطنه هند در تاریخ سوم فوریه 1915 نشان شوالیه فرماندهی ستاره هند(2)را به او اعطا کرد. این امر وقتی روی داد که هاردینگ مشغول بازدید از تأسیسات شرکت نفت انگلیس و ایران بود.(3)از این به بعد خزعل رسماً تحتالحمایه بریتانیا واقع شد. در خلال جنگ اول جهانی و به طور خاص بعد از این سال بود که خزعل موفق شد مخالفین خود در خوزستان، به ویژه رهبران قبیله بنی طرف را گوشمالی دهد و آنان را منکوب خود سازد.(4)مقارن همین ایام، بریتانیا با دو طایفه بزرگ بختیاری یعنی ایلخانی و حاجی ایلخانی قراردادی منعقد ساخت که طبق آن پنج هزار لیره به هر کدام از دو تیره یاد شده پرداخت میگردید و ده هزار لیره هم بعد از خاتمه جنگ به آنان اعطا میشد، مشروط به اینکه بختیاریها از منابع شرکت نفت انگلیس و ایران حفاظت کنند، با شیخ خزعل روابط دوستانه برقرار سازند و علیه بریتانیا و متحدان این کشور دست به اسلحه نبرند.(5)
در اوایل فوریه 1915 مطابق با اواسط ربیعالاول 1333، شیخ خزعل به ابتکار خود از کاکس خواست بریتانیا نیرویی تقویتی به آن سمت گسیل دارد. به نظر او اگر انگلیسیها نیروی نظامی بیشتر به منطقه نمیآوردند، اغلب قبایل خوزستان به جانب
ترکها گرایش پیدا میکردند.(1)اگر خزعل در طول جنگ جانب انگلیس را گرفت، قبایل عرب مخالف وی مانند قبایل باوی و بنیطرف(2)آشکارا از عثمانی حمایت نمودند. به طور خاص بعد از اینکه روحانیان ایرانی مقیم بینالنهرین احکام جهاد علیه انگلیس صادر کردند، این قبایل علیه خزعل به حرکت در آمدند. روز بیستوهفتم ژانویه 1915 مطابق با 11 ربیعالاول 1333، کاکس اطلاع داد قبیله بنیطرف وفاداری خود را به خزعل زیر پا نهاده است. خزعل تلاش کرد بر اوضاع تسلط یابد، اما کاکس اوضاع را نگرانکننده ارزیابی نمود.(3)خزعل به طور رسمی حتی علیه نیروهای خارجی که با انگلیس در حال جنگ بودند وارد میدان شد. به طور مثال در همین ماه، او نماینده کمپانی تجاری ونکهاوس آلمان در خوزستان را با همکاری نیروهای بریتانیایی دستگیر ساخت و تبعید کرد.(4)از سویی نیروهای شیخخزعل وقتی بریتانیاییها در دجله علیا پیشروی میکردند با دادن اطلاعات نظامی و جاسوسی به کمک انگلیسیها شتافتند.(5)این روش و سلوک خزعل با سیاست بیطرفی دولت مرکزی ایران مغایرت داشت. به همین دلیل محمدعلیخان علاءالسلطنه وزیر وقت خارجه در نامهای خطاب به وی به تاریخ ششم ربیعالثانی 1333/ دهم فوریه 1915 از عملیات خزعل ابراز نگرانی کرده و به او توصیه نمود با تمام دول متخاصم روابط دوستانه و بیطرفانه داشته باشد.(6)
سه روز بعد یعنی نهم ربیعالثانی آن سال، خزعل پاسخ داد هشت ماه است به سیاست بیطرفی دولت مرکزی عمل کرده و هیچ عملی را که مغایر این منظور باشد انجام نداده است. او ادعای آلمانیها در همکاری نظامی و اطلاعاتی با بریتانیاییها را رد کرد و خاطرنشان ساخت عثمانیها مشغول تحریک مردم به ضدیت با انگلیسیها هستند.(7)او با اشاره به فتاوای مراجع مقیم عتبات در باب ضرورت جهاد
علیه انگلیسیها، آن را باعث اختلاف بین ایلات و عشایر عرب منطقه ارزیابی میکند. دولت مرکزی در تلگرافی خطاب به سردار ارفع به تاریخ دوازدهم جمادیالثانی 1333 مطابق با شانزده فوریه 1915، یادآوری نمود ضروری است سیاست بیطرفی دولت مورد عنایت واقع گردد و به هیچکدام از طرفین درگیر جنگ اعم از آلمان، عثمانی، بریتانیا و یا روسیه تمایلی ابراز ننماید و حتیالمقدور از تحریکات جلوگیری کرده و مردم را به آرامش و صبر و رعایت اصول بیطرفی دعوت کند(1)اما با اطلاعات ارزشمندی که خزعل در اختیار بریتانیاییها قرار داد، طرف انگلیسی توانست تا بغداد هم پیشروی نماید، پیشتر هم دیدیم که در این عملیات رضا قلیخان نظامالسلطنه مافی چه نقش ارزندهای برای بریتانیا بازی کرد.
بریتانیا تا سال 1916 توانست با کمک خزعل و قشون هندی خود کنترل کامل نواحی جنوبی ایران را به دست گیرد.(2)تسلط بریتانیا بر این نواحی مقارن بود با انقلاب روسیه، از مارس سال 1917 که تزار از سلطنت کنارهگیری کرد، انگلستان تلاش نمود حوزه نفوذ خود را به سوی مناطق شمالی ایران بسط دهد. در این شرایط بین هیأت حاکمه بریتانیا بر سر نحوه برخورد با مسئله ایران اختلاف بروز کرد. نائبالسلطنه هند لرد چلمسفورد نگاه داشتن نیروی نظامی را در ایران با هزینه حکومت هند انگلیس برنمیتابید و با آن مخالفت میورزید. در واقع حکومت هند انگلیس بر این باور بود که بریتانیا باید حفظ وضع موجود را در اولویت برنامههای خود قرار دهد، این مهم از طریق تحکیم رابطه با خوانین بختیاری و شیخ خزعل ممکن بود.(3)
بین مقامات بریتانیا بر سر «نحوه» اعمال نفوذ در ایران اختلافنظر وجود داشت، اگرنه در اصل موضوع یعنی اینکه ایران باید برای همیشه در مدار منافع انگلیس واقع
شود؛ تردیدی موجود نبود. ایران به سه دلیل برای انگلیس اهمیت داشت: نخست اینکه کمربند امنیتی هند به شمار میآمد، دیگر اینکه ایران سرچشمه همیشه جوشان نفت بود و نفت ایران باید همیشه برای انگلستان محفوظ میماند، سوم در شرایط هرجومرج و بحرانهای ناشی از انقلاب روسیه، ایران بهترین راه نزدیک شدن به این کشور بود. ایران باید مهار انقلاب روسیه واقع میشد و این موضوع اولویت درجه نخست مقامات بریتانیا را تشکیل میداد. غیر از مسئله مهار انقلاب روسیه، موضوعی دیگر هم وجود داشت که برای انگلستان بسیار اهمیت داشت، این موضوع چهارم راهیابی بریتانیا به بازارهای مناطق شمالی ایران بود؛ نیز باید بر راههای تجاری این منطقه تسلط کافی مییافت.(1)طبق استراتژی کرزن باید یک سلسله دولتهای تحتالحمایه از مدیترانه تا پامیر به وجود میآمد تا نه تنها مرزهای هندوستان را پاس دارد بلکه از منافع عمومی امپراتوری بریتانیا در نقاط مختلف عالم حفاظت به عمل آورد.(2)این سیاست بعدها در قالب قرارداد 1919 محقق شد. وقتی روسیه بلشویکی تلاش کرد در رقابت با انگلستان منافع سیاسی و تجاری خود را بار دیگر احیاء کند، انگلیسیها باز هم به همان اصل قدیمی «دولت حائل» روی آوردند.(3)
به قول غنی، در زمان خاتمه جنگ اول جهانی، سیاست بریتانیا این بود که خزعل را به سلطنت عراق بنشاند، اما وقتی قرارداد 1919 منعقد گردید، خزعل از این سناریو کنار گذاشته شد و ملک فیصل به پادشاهی عراق برگزیده شد. اندیشه منضم شدن خوزستان به عراق هم به این شکل از صفحه سیاست بریتانیا محو گردید، زیرا کرزن بر این باور بود که با قرارداد 1919 ضمن حفظ تمامیت ارضی ایران، منافع استراتژیک این کشور در این منطقه حساس خاورمیانه هم محفوظ خواهد ماند.(4)در این مقطع، بریتانیا برای اینکه همچنان دل خزعل را به دست آورد، دو هزار قبضه تفنگ در اختیار او قرار داد، مقادیر فراوانی مهمات، توپهای صحرایی، یک کشتی تجاری و حتی توپهایی برای اجرای مراسم سلام نظامی در
اختیار او قرار دادند و احمدشاه را هم وادار کردند به او لقب سردار اقدس بدهد.(1)از آن بالاتر سفارت بریتانیا وثوق را وادار ساخت که به وزارت مالیه دستور دهد شیخخزعل را به دلیل هزینهای که در طول جنگ برای حفظ خوزستان متحمل شده و به منافع بریتانیا خدمت نموده است، به مدت پنج سال از سی و یکم مارس 1915 تا 31 مارس 1920 از پرداخت هرگونه مالیات معاف دارد. به عبارتی دولت ایران باید مالیاتهای معوقه خزعل را میبخشید. طبق این توصیه خزعل برای مدت شش سال دیگر یعنی تا سال 1926 باید نصف مالیات مرسوم را به دولت ایران میپرداخت و آن نصف دیگر به وی تخفیف داده میشد. وثوق از همین فرمول استفاده کرد و آن را به مورد اجرا گذاشت.(2)
به دنبال ناکامی کرزن در اجرای قرارداد 1919، سیاست جدید این بود که اگر خطری منافع بریتانیا را در ایران تهدید کرد، خزعل همراه با والی پشتکوه و خوانین بختیاری استقلال خود را از ایران اعلام نمایند و با انگلستان یک پیمان کمک متقابل امضا کنند.(3)در واقع در این مقطع تاریخی انگلیسیها تصوّر میکردند شمال ایران را باید از دسترفته به شمار آورد و با تمام توان باید از جنوب کشور که منافع استراتژیک بریتانیا در آن قرار داشت حفاظت کرد. حتی برخی خوانین بختیاری پیشنهاد کرده بودند در صورت هجوم بلشویکها به ایران، مناطقی از کشور، از اصفهان تا جنوب، در اختیار آنان قرار گیرد تا فردی را به صورت تشریفاتی به تخت سلطنت نشانند و با قشقاییها و خاندان قوامالملک شیرازی کنار آیند مشروط بر اینکه بخشی از منافع حاصله از درآمد نفت به آنان داده شود. باید یادآور شد در این زمان حکام کرمان، یزد، اصفهان و پارهای از شهرهای دیگر بختیاریها بودند. به همین دلیل سر پرسی کاکس کمیسر عالی بینالنهرین بر این باور بود که بریتانیا بر این متحدان قدیمی خود تکیه کند و رابطه نزدیکتری با این متحدان برقرار سازد. کودتای سوّم اسفند 1299 جایگزین تمام این سناریوها شد. از این به بعد استراتژی
جدید بریتانیا در قبال ایران تدوین گردید، یکی از تبعات این استراتژی قربانی شدن شیخ خزعل به دست رضاخان بود.
اما حتی در زمان یاد شده، متحدین سابق خزعل همچنان به جانبداری از او مشغول بودند. آرنولد ویلسون افسر نظامی سرویس اطلاعاتی هند همچنان به دفاع از متحد دیرینه بریتانیا میپرداخت و بر این باور بود که بریتانیا باید همچنان از خزعل، ایلات خمسه و بختیاریها و بویراحمدیها حمایت کند زیرا اینان میتوانند در موقع ضرورت پانزده هزار نیروی نظامی در اختیار دولت انگلستان قرار دهند. کرزن حتی بعداً نوشت بریتانیا نمیتواند از خزعل دست بشوید زیرا در قبال وی متعهد است.(1)بسیاری از کنسولهای بریتانیا در مناطق جنوبی کشور و نیز سر پرسی کاکس کمیسر عالی بینالنهرین همچنان مدافع خزعل بودند. اما این تنازع درونی نیروهای سیاسی بریتانیا و این مخالفتها که همه و همه برای صیانت از منافع انگلستان در ایران طراحی شده بود، با صعود رضاخان به اریکة ریاستوزرایی و سپس پادشاهی همه و همه به نفع جریانی خاتمه یافت که به دنبال استقرار دولتی قدرتمند، نظامی و متحد بریتانیا بودند، دولتی که بتواند امنیت سرمایههای اردوگاه غرب و به طور خاص انگلستان را حفاظت نماید.
1) غنی، صص 289- 288
میدانیم ایران دورة قاجار ارتش متحدالشکل و سراسری نداشت. حتی تجربة جنگهای ایران و روس نیز باعث نشد تا در این زمینه گامهای اساسی برداشته شود.
در حین جنگهای ایران و روس، هیأت سرتیپ گاردان که اقداماتی برای مدرنیزه کردن ارتش ایران انجام داده بود به دنبال انعقاد عهدنامه تیلسیت بین تزار الکساندر اول و ناپلئون بناپارت و عدم پایبندی طرف فرانسوی به مفاد عهدنامه فینکنشتاین از ایران خارج شد. از آن به بعد تا تأسیس دارالفنون بحث وضعیت نظامی ایران تحتالشعاع مسائل دیگر قرار داشت و حتی نبردهای هرات باعث نشد تا حکومت ایران ض-رورت مدرنیزه ک-ردن سازمان نظامی خود را در دستور کار قرار دهد.
در آستانه کودتای سوم اسفند 1299، تشکیلات قزاق، نیروی نظامی دولتی ایران محسوب میشد. البته تشکیلات ژاندارمری هم وجود داشت؛ ولی ژاندارمری نیروی انتظامی بود.
تاریخ تشکیل نیروی قزاق به این شرح بود: به سال 1295 قمری ناصرالدین شاه به مسافرت اروپا رفت. این دومین مسافرت وی به فرنگ تلقی میشد. شاه در سنپترزبورگ از رژه نیروهای ارتش روسیه سان دید، او با مشاهده نظم و ترتیب
این قشون درصدد برآمد تشکیلاتی مشابه در ایران راهاندازی نماید.(1)برای نخستین بار بین دولتهای ایران و روسیه به سال 1296 قراردادی منعقد شد که طبق آن کلنل دومانتویچ(2)برای راهاندازی قشون مورد نظر شاه ایران وارد کشور گردید. او با پنج صاحب منصب دیگر به تعلیم قشون ایران مبادرت ورزید. یکهزار قبضه تفنگ و دو توپ صحرایی هم از سوی تزار به دولت ایران هدیه داده شد. شمشیرهای مورد نیاز آن نیرو، در خود ایران ساخته و تحویل شد، طبق الگوی این دسته از نیروهای روسی، قشونی به شکل قزاقهای قفقاز باید شکل میگرفت و شاه نیز از روند پیشرفت آنها بسیار راضی بود. زمانی که لرد کرزن سرگرم تدوین کتاب خود «ایران و قضیه ایران» بود، یعنی سال 1891، سه فوج قزاق وجود داشت که هر فوج ششصد نیرو را شامل میشد. یک سرهنگ، سه سروان، یک نایب و ده گروهبان صاحب منصبان روسی را تشکیل میدادند. شعبات قزاقخانه به تدریج در تبریز، رشت، اصفهان، مشهد و بارفروش (بابل) تأسیس شد. مخارج هر بریگاد قزاق که متشکل از 54 صاحب منصب و گروهبان و ششصد نیرو بود، مواجب، جیره، علیق اسبها، قیمت لباس، تعمیرات بناهای قزاقخانه، سوخت چراغ، مخارج اردو و سایر مخارج متفرقه را دربر میگرفت.(3)
در سال 1299 قمری، چارکوفسکی به جای دومانتویچ به فرماندهی قزاقخانه ایران منصوب شد. او توانست سازمان قزاقخانه را گسترش دهد و بریگاد قزاق را تأسیس نماید. سال 1896 میلادی کلنل کاساکوفسکی به جای چارکوفسکی به فرماندهی بریگاد قزاق منصوب شد. او نه سال در ایران اقامت داشت و توانست به شکل بیسابقهای این نیروی نظامی را توسعه دهد. در سال 1322 قمری چرنوزوبوف توانست گردان پیاده قزاق را به نام باتالیون تشکیل دهد. بعد از او لیاخوف به فرماندهی این نیرو گماشته شد. سپس پرنس واربولسکی که مردی ملایم بود به جای او برگزیده شد. در این زمان تعداد نیروهای قزاق به 4500 نفر بالغ
میگردید. درست در همین زمان بود که هنگ مختلط به نام آتریاد شکل گرفت، نخستین هنگ در تبریز تشکیل شد و سپس در اردبیل. دو سالی بعد از شروع جنگ اول جهانی، یعنی در سال 1916، بریگاد قزاق به دیویزیون تبدیل شد. فرماندهی این نیرو با بارون مایدل بود. در همین زمان آتریادهای مشهد، اصفهان، گیلان، مازندران و همدان تشکیل گردید. بعد از انقلاب اول روسیه که کرنسکی قدرت را به دست گرفت، ابتدا کلژره و بعد استاروسلسکی فرماندهی این نیرو را به عهده گرفتند. دوره فرماندهی این مرد آخرین دوره تسلط روسها بر قزاقخانه ایران بود که از سال 1918 تا اوایل 1921 میلادی به طول انجامید. به طور کلی نُه آتریاد در تهران، تبریز، اصفهان، مشهد، همدان، گیلان، اردبیل، مازندران و ارومیه فعالیت میکردند.
به نوشتة روزنامة کاوه که توسط سیدحسن تقیزاده در برلین منتشر میشد، بعد از مشروطه هر کس که به آرمان مشروطیت معتقد بود از قزاقخانه اخراج میگردید و این امر باعث شد تا «در قزاقخانه فقط بدترین اشخاص ایرانی فرومایه و فاسد بمانند و آن فوج خلاصه شرارت و خیانت باشد هیچوقت از عده و عدد قزاقخانه اطلاع صحیح به خارج و حتی به خود اولیای دولت نمیدادند.»(1)به گزارش کاوه در سال 1334ق. تعداد قزاقان ایرانی پنج هزار و پانصد تن بود که این عده مرکب از چهار فوج سواره، دو گروهان پیاده و دو باطری توپ کوهستانی بودند. یکی از امتیازاتی که روسها بعد از هجوم سال 1330 از ایران اخذ کردند، این بود که قرار گذاشتند یک فوج جدید از نیروی قزاق در تبریز به وجود آورند. این فوج متشکل از هشتصد نفر میشد. در همین مقاله آمده است که «قزاق ایرانی بر خلاف میل و مقاصد ملی حرکت کرده و آلت دست دشمن بوده است.» در ادامه آمده بود:
اینک روزنامههای طهران خبر میدهند که اولیای دولت ایران مصمم بر افزودن عده قزاق شده و حکم داده تا شماره آن را به ده هزار نفر برسانند، معلوم است که این اقدام بنایی است برای تشکیل یک قشون ایرانی برای روس در ایران و مخصوصاً برای تخریب بنای قراسوران ملی. دولت روس از ابتدای دخول ترتیب قشون نظامی در ایران در عهد فتحعلی شاه تا امروز همهوقت در هر جا برای جلوگیری از
1) کاوه، ش 4، مورخه 8 جمادیالاولی 1334، «قزاق ایران.»
پیدا شدن قشون ملی کارشکنی کرده و به انواع دسایس و زور و زر به هم زده است. هیأت معلمین انگلیسی را با سازش با انگلیسیها در عهد عباسمیرزا در نود سال پیش به هم زد. هیأت معلمین اطریش را با هزار دسیسه پریشان نمود. قوای نظامی ظلالسلطان را به دسایس شاهزاده دالگاروکی(1)و تحریک امینالسطان در هم شکست. قوای قراسورانی شوستر را با عزل آمریکاییان پاشیده کرد. اینک قوای نظامی قراسورانی تازه را هم به سختگیری مالی و کارشکنی بر ضد صاحبمنصبان سوئدی برانداخته و میاندازد.(2)
در آستانه جنگ اول جهانی بخشی از قشون ایران را همین قزاقها تشکیل میدادند. قوه قزاق که زیر سیطرة روسیه بود با قوای ژاندارمری که ظاهراً زیر نظر سوئدیها بود اما برخی از فرماندهان آن از انگلیسیها حرفشنوی داشتند؛ رقابت میکرد. قزاقها همه مقهور فرماندهان روسی بودند. قبل از جنگ، انگلیسیها برخی از واحدهای ژاندارمری را به سوی خود جلب کردند و با قزاقها به رقابت واداشتند.(3)
به یاد آوریم که در راستای نظریه استقرار مرد قدرتمند، روزنامة آفتاب از تأسیس یک قوة نظامی سخن میگفت. با این اوصاف قوة نظامی که روزنامه آفتاب در مورد تأسیس آن و ضرورت تکیه دولت به این نیرو داد سخن میداد، هرگز شکل نگرفت و روزنامة آفتاب هم نگفت منظورش از قوه نظامی مورد نظر چیست؟ لازم به یادآوری است که در صفوف ژاندارمری افسران خوشنامی دیده میشدند که همیشه منافع و مصالح ایران را بر هر چیزی ترجیح دادند و برخی از آنان هم قربانی مواضع خود شدند.
واقعیت امر این است که نظامیان در آن دوره در زمرة بیچارهترین اقشار اجتماعی ایران به شمار میرفتند. روزنامة عصر جدید حدود یک سال بعد از جنگ اول جهانی، وضعیت نظامیان آن روز کشور را از زبان یکی از افراد خودشان به خوبی تشریح کرد. این فرد بدبختترین «طبقه ایران» را نظامیان دانست. به گزارش این فرد، در این زمان
نظامیان دو دسته بودند: مشغول خدمت و منتظر خدمت. بنا برگفته این فرد «بعضی از آقازادگان نظامی نما که نه تحصیلکرده و نه عملیات دیده[اند] با دادن رشوه مقامات مهم را احراز نمودهاند.» از آن سوی عدهای دیگر با «هزاران خون جگر» بعد از هشت ماه تازه حقوق خود را دریافت میکنند. این انسانهای نگونبخت، بعد از انجام مأموریت نه حقوق میگیرند و نه کسی احوال ایشان را میپرسد. عدهای بعد از سی چهل سال خدمت دارای مختصر حقوق دیوانی میگردند. این افراد «صاحبمنصبان منتظر خدمت» خوانده میشوند و در «وزارت جنگ موهوم» وقت میگذرانند و بهواقع بیکارند. حقوق آنان تا پایان عصر مشروطه «در واقع ماهی سه تومان الی شش تومان» میشد، از سال 1330 این افراد هم دیناری حقوق نگرفته بودند. این افراد «خانه، اثاثالبیت و حتی لباس عوضی(1)خود و عیالشان را فروخته نان خالی خورده امروز غالباً با یک عبای مندرسی ستر...(2)میکنند.» آنها منتظرند مگر روزی ارتش دائم تشکیل شود، به امید اینکه به کاری مشغول شوند. اما مسئله تشکیل ارتش دائم هم «از چندی به این طرف مخالف با پولتیک بعضی از ابنای وطن شده است و برای حسن خدمت به دشمنان ما در تخریب اساس مقدس سپاه گیری مملکت کوشیده و به مقصود خود هم نایل شدهاند.»
این فرد نظامی نوشت از «شش سال قبل» به این طرف- یعنی درست مصادف با دورة استبداد صغیر و مقدمات فتح تهران- در حقیقت ایران وزارت جنگ نداشته است، «به همین علت است که امروز مجبوراً به این بیطرفی پستتر از هر ذلتی(3)تن دادهایم، در صورتی که حقوق و حدودمان پایمال ستم ستور اجانب است سکوت اختیار کردهایم.»(4)
در کنار اردوی قزاق باید از نیروی ژاندارمری نام برد. این نیرو در دورة فعالیت مجلس دوم سازماندهی شد. یک سال قبل از هجوم روسها به ایران یعنی در محرم 1329 دولت ایران از دولت سوئد خواست نیرویی برای حفاظت از راههای ایران
تشکیل دهد. روسها از تشکیل این نیرو حمایت میکردند، انگلیسیها نیز به رغم بیمیلی خود با آن چندان مخالفتی هم نکردند. سه سال بعد از تشکیل ژاندارمری، هفت هزار ژاندارم و حدود دویست افسر در این نیرو فعالیت میکردند و از نظر تعداد نفرات تقریباً با قوای قدیمی تر قزاق برابری مینمودند.
در خلال جنگ اول جهانی برخی افسران سوئدی تمایلاتی به سوی آلمان پیدا کردند و همین موضوع باعث گردید از تعداد نفرات آنها کاسته شود. بقایای انگشتشمار افسران سوئدی را رضاخان به هنگامی که رئیسالوزرا شد بازگردانید.(1)با اینکه نیروی ژاندارمری بیطرف بود، اما هم انگلیسیها و هم روسها در آن نفوذ داشتند. حین و بعد از جنگ، برخی نیروهای ژاندارمری متمایل به آلمان شدند، در این دوره حتی برخی آلمانیها حفاظت شخصی خود را هم به نیروهای ژاندارمری سپردند. بین قزاق و ژاندارم آنقدر اختلاف نظر بروز کرد که «یک قزاق و یک ژاندارم در یک رهگذر که به هم بر میخوردند مثل دو نفر جنگجو به یکدیگر نگاه میکردند و میگذشتند و بدیهی است که این اختلاف کلمه از دو قوة نظامی چه اثرات سوء در بحران مملکت دارد.»(2)
در دورة جنگ اول جهانی قوای ژاندارمری متشکل از ده هزار نیرو بود، نیمی از آنها میتوانستند در عملیات جنگی حاضر شوند. قوهای که به نام مجاهدین مشهور بود و تشکیلدهندگان آن نیروهای داوطلب بودند به طور کلی دو هزار نفر میشدند. عدهای دیگر سوارانی بودند که آلمانیها اجیر کرده بودند، آنها هم یکهزار تن بودند. نیروی ایلیاتی بختیاری و کاشانی هم دو هزار تن برآورد میگردید، یکی دو فوج سربازان قدیمی تحت ریاست فرماندهان ژاندارمری حاضر به خدمت شدند. اما تمام این نیروها متفرق بودند، عدهای در همدان، بخشی در ساوه، گروهی در اراک، قسمتی در ملایر و نهاوند و تویسرکان و بروجرد و بخشی هم در کرمانشاهان و کردستان اقامت داشتند.(3)
انگلیسیها در نیروی قزاق حداقل از همان دورة مشروطه نفوذ داشتند و برخی
از نیروهای آن را در جهت اهداف خود به کار میگرفتند که پیشتر در جایی دیگر از همین رساله به آن پرداختهایم. با تمام این اوصاف انگلیسیها از همان دوره جنگ اول جهانی نیروی خاص تحت نفوذ خود را که متشکل از افسران انگلیسی و سربازان هندی بود، سازمان دادند و گفتیم در سال 1916 نام آن را تفنگداران جنوب ایران نهادند. این علاوه بر نفوذی بود که آنان در بین سران عشایر داشتند و از این نیروها میخواستند از اطاعت حکومت مرکزی ایران سرپیچی کنند.
پلیس جنوب ایران در سالهای آخر جنگ به بهانه مقابله با عمال آلمان در مناطق جنوبی کشور و بدون اجازه دولت ایران تأسیس شد. بنیادگذار این نیرو سر پرسی سایکس(1)بود و نخستین بریگادهای آن در فارس و کرمان تشکیل شد. سایکس از سال 1894 تا 1913 کنسول انگلیس در کرمان و سیستان بود، بعداً جنرال کنسول انگلستان در مشهد گردید، در مارس 1916 وارد بندرعباس شد و در ژوئیة آن سال کرمان را به تصرف خود درآورد. سپتامبر آن سال با نیروهای روس مقیم اصفهان ارتباط برقرار نمود. یازدهم نوامبر، همراه با عبدالحسینمیرزا فرمانفرما والی فارس وارد شیراز شد. او دستور داد نیروی ژاندارمری از پلیس جنوب اطاعت کند و بالاخره در مارس 1917 درست در زمان شورشهای مسکو و پتروگراد و اندکی بعد از خلع تزار نیکلای دوم از سریر سلطنت روسیه، رسماً تشکیلات تحت امر خود را به ملّت ایران تحمیل کرد.
پلیس جنوب ایران زمانی تأسیس شد که از قوای ژاندارمری منحل شده به دلیل وقوع جنگ، چیزی باقی نمانده بود، مخارج این قوه را خود انگلیس تقبل کرد به این امید که در آتیه از دولت ایران هزینههای آن را دریافت کند. شرکت نفت انگلیس و ایران که از این نیرو بسیار استفاده میکرد، مساعدت نمود و حداقل بخشی از هزینههای تشکیل این قوّه را متقبل شد. بنابراین در جنوب و شمال کشور دو نیرو که باطناً با هم مخالف بودند ولیکن ظاهراً با هم اختلافی نداشتند- یعنی نیروی قزاق و پلیس جنوب- کشور را محاصره کرده بودند. درست همین زمان بود که میرزاحسنخان وثوقالدوله که از بیم عملیات کمیتة مجازات «به کلی خانهنشین
1) Sir Percy Molesworth Sykes.
و مخفی» شده بود، به ریاستوزرایی رسید.(1)پیش از این با وقوع انقلاب بلشویکی روسیه و خروج نیروهای اشغالگر روسی از ایران که تلاش میکردند زمین سوخته بر جای گذارند؛ بر دامنه تفوق نیروی پلیس جنوب افزوده شد. دامنه نفوذ این نیرو تا یزد و اصفهان را در برگرفت، از آن سوی کرمان، فارس و خوزستان هم عرصه فعالیت آنان بود. بسیاری از مطبوعات ایران مثل نوبهار و زبان آزاد، بارها و بارها نسبت به گسترش نفوذ پلیس جنوب به دولت ایران هشدار دادند و عملیات آنان را با شگفتی تعقیب کردند. برای نیروهای صادق مشروطه عجیب بود که انگلیسیها درست بعد از خروج نیروهای روسیه و بعد از تضعیف قدرت آلمان و عثمانی در غرب کشور، نیروهای خود را به اطراف و اکناف کشور اعزام میکنند. اما دولتهای ایران در آن زمان قدرتی نداشتند تا بتوانند مانع از نفوذ روز افزون پلیس جنوب در شئون کشور شوند.
ماجرای تشکیل پلیسجنوب ریشهدار بود و از اینجا شروع شد که حدود یک سال قبل از وقوع انقلاب مشروطه ایران، یعنی به سال 1284ش. سر پرسی سایکس که کنسول بریتانیا در کرمان بود، پیشنهاد کرد برای حل مشکل امنیت مالالتجارههای انگلیسی و حفظ امنیت در مناطق تحت نفوذ بریتانیا، نیروی سوارهای تشکیل شود که سربازان آن ایرانی باشند و فرماندهانش افسران انگلیسی.(2)این پیشنهاد آشکارا نقض حاکمیت ملی ایران بود. با وصف اینکه در سالهای مشروطه این نیرو تشکیل نشد، اما بالاخره اندکی قبل از خاتمه جنگ اول جهانی سایکس موفق شد اندیشهای را که ظاهراً ناصرالملک هم بعد از خروج از ایران به سال 1295 از آن حمایت کرده بود؛ به کرسی نشاند. این بار بریتانیا در این فکر بود که با خروج روسیه از صحنه سیاسی ایران، چگونه میتواند برای همیشه هژمونی خود را بر کشور تحمیل سازد و ایران را مطلقاً زیر نفوذ خود درآورد. پلیس جنوب یکی از مهمترین تشکیلات فراماسونری را هم راهاندازی کرد که در تحولات آتی کشور بسیار منشأ اثر بود. این لژ که لژ روشنائی نام داشت متشکل از افسران انگلیسی بود؛ در آن زمان دو ایرانیالاصل عضو آن بودند: یک یهودی
به نام دکتر مظفرالدین فرخ که بعدها استاد زبان انگلیسی دانشگاه تهران شد و دیگری ماریتروس سرکیس عضو حزب ارمنی داشناک که ظاهراً تا آخر عمر در شیراز ماند.(1)هر دوی این افراد با حکومت هند بریتانیا ارتباط موزونی داشتند.
با تمام این اوصاف، سرمایهگذاری اصلی بریتانیا روی نیروی قزاق ایران بود که متشکلترین نیرو به شمار میآمد. نخستین مرحله از اقدامات جدید انگلیسیها در ارتباط با نیروی قزاق در سال 1917 روی داد. در اکتبر 1917، درست زمانی که انقلاب روسیه به پیروزی خود نزدیک میشد، آتریاد همدان تشکیل شد. این تاریخ مصادف با ذیحجه 1335 بود. برای اینان مکانی در شهر نو تهران نزدیکیهای میدان گمرک تهیه شد. قرار شد این آتریاد دو سه ماهی آنجا بمانند و سپس به سوی همدان روانه شوند. روز جمعه هفتم رجب 1336 مطابق با فروردین سال 1297 برابر با 1918 آتریاد همدان به فرماندهی رضاخان به مناسبت دومین سالگرد تشکیل آتریاد، در باغی بیرون شهر میهمانی مفصلی برگزار کرد. دو هزار و پانصد تومان خرج این میهمانی شد، هشتاد تومان پول آجیل، شراب و کنیاک گردید و همه مخارج توسط انگلیسیها داده شد.(2)این بهترین شاهد بر این ادعاست که قزاقهای تحت امر رضاخان حداقل سه سال قبل از کودتا با نیروهای انگلیسی مرتبط بودند. از این بالاتر این نقل قول که از سوی یک منبع موثق و شاهد نزدیک و مطلع ماجرا نوشته شده، نشان میدهد فوج قزاق برخلاف آنچه در منابع گفته شده است، لخت و عور نبودند. انگلیسیها سناریویی را که منجر به کودتا شد برای عوامفریبی طراحی کرده بودند. طبق آن سناریو قزاقها در حالیکه از کشور دفاع میکردند، حتی لباسی برای پوشیدن نداشتند. این ماجرا و نظایر آن در شرایطی اتفاق میافتاد که مردم سراسر کشور از فرط گرسنگی پی در پی جان میدادند.
به دنبال انقلاب ضدتزاری در روسیه در این سال ابتدا قدرت به دست کرنسکی، لیبرال اصلاحطلب افتاد. کرنسکی در مورد مسئله قزاقها ابتدا بارون موئدل(3)
تزاریست مرتجع را فراخواند و به جای او کلنل کلرژه(1)لیبرال را اعزام کرد، به عبارتی کرنسکی یکی از بدترین تصمیمات خود را در ارتباط با نیروی قزاق مستقر در ایران گرفت. او به جای اینکه این نیرو را به دست خود ایرانیان بسپارد، تلاش کرد بر ساختار آن تأثیر نهد؛ آن هم درست زمانی که روسیه پی در پی متحمل شکست در جبههها میشد و اقتدار رو به زوال این قدرت امپریالیستی در افق حوادث دیده میشد. به هر حال با معیارهای دورة تزاری، کلرژه مردی آزادیخواه به شمار میآمد. او وقتی به ایران میآمد به یک همکار قزاق قدیمی برخورد که اینک بیکار شده بود، او سرهنگ استاروسلسکی(2)نام داشت. بزرگترین اشتباه کلرژه این بود که پست معاونت خود را به او پیشنهاد نمود و این سرهنگ را به ایران آورد. استاروسلسکی که به تزارها بسیار وفادار بود ادعا کرد کلرژه از بلشویکها طرفداری میکند. استاروسلسکی از احمدشاه خواست او را برکنار سازد. شاه در این قضیه دخالتی نکرد، اما استاروسلسکی به نوبة خود یکی از بزرگترین اشتباهات خویش را مرتکب شد؛ او به سراغ افسران ارشد قزاقخانه رفت و به یاری سرهنگ رضاخان میرپنج و تعدادی دیگر، کودتایی بدون خونریزی انجام داد که به اخراج کلرژه از ایران انجامید.(3)این ماجرا در سال 1296 شمسی مصادف با 1917 درست بعد از پیروزی بلشویکها در روسیه انجام شد. به واقع نزاع بین کلرژه و استاروسلسکی را میتوان اختلافنظر بین آتریاد همدان و تهران ارزیابی کرد. آتریاد تهران مدافع کلرژه بود و آتریاد همدان به فرماندهی رضاخان مخالف او. به گزارش ستارة ایران «از قرار اطلاعات واصله دو نفر از صاحبمنصبهای روسی طرفدار پالکونیک کلرژه به قسمت ابواب جمعی خود اظهار نموده بودند که آتریاد همدان مسلح شده و امروز مجدداً برای دستگیری ما خواهند آمد.»(4)در این زمان آتریاد تهران طرفدار کلرژه بود و آتریاد همدان طرفدار استاروسلسکی.
اندکی بعد، در فوریة 1918 فرماندهی بریتانیا مستقر در بینالنهرین، واحدی از
سربازان خود را به فرماندهی ژنرال دنسترویل از درون خاک ایران به شمال کشور فرستاد تا به روسهای سفید که در قفقاز علیه ارتش سرخ میجنگیدند کمک رسانند و با همکاری هم مناطق نفتخیز باکو را متصرف شوند. آنان در اجرای این تصمیم، از تشکیل یک دولت مستقل در منطقه ترکنشین قفقاز که اینک توسط حزب مساوات نام جمهوری آذربایجان بر آن نهاده شده بود، حمایت کردند. حزب مساوات به رهبری محمد امین رسولزاده که پیشتر در جریان مشروطه ایران و انتشار روزنامه ایران نو ارگان دمکراتها بسیار فعال بود و در مقطعی سردبیری آن را بر عهده داشت، اینک از ایدئولوژی پانترکیسم حمایت میکرد و در راه انجام آن بسیار ساعی بود. ملکالشعرای بهار در زمرة نخستین افرادی بود که تأسیس جمهوری مساوات و شعارهای آن را به باد انتقاد گرفت و به اندیشة تاسیس یک دولت فراگیر ترک زبان تاخت. او از این قضیه ابراز تعجب کرد که چرا باید نماینده جمهوری مساوات به گیلان رود؟ نیز از اینکه گردانندگان آن جمهوری نام آذربایجان را بر منطقه ترکنشین قفقاز نهادهاند به شدت انتقاد کرد و نوشت آذربایجان قرنها قبل از ظهور ترکان مرکز تمدن ایرانی بوده و زبان آنها به دلیل هجوم اقوام و قبایل تحول یافته است.(1)
نامگذاری ناحیه ترکنشین قفقاز به آذربایجان باعث ناراحتی ایرانیانی شد که برخی از آنان از دوستان دیروزین رسولزاده به شمار میآمدند. دولتآبادی «نهادن نام آذربایجان... بر سر قسمتی از ترکستان و قفقاز» را به این دلیل میداند که «جمعی از مردم قفقاز که با عثمانیان مربوط بودهاند به خیال افتاده حکومت اسلامی قفقاز را حکومت آذربایجان بنامند و شهر بادکوبه را مرکز آن قرار بدهند و اگر در آتیه موفق شدند که آذربایجان ما را جزو آن حکومت بنمایند همه به یک نام خواهد بود. بدیهی است دولت عثمانی هم کاملاً با این تدبیر همراه بوده ولی چون ایرانیان از داخل و خارج اعتراض کردند به چه مناسبت قسمتی از قفقازیه این نام را برای خود برگزیده است، دولت عثمانی اظهار بیخبری کرده قول میدهد آنها را از برگزیدن
1) نوبهار، سال ششم، ش86، پنجشنبه سوّم ربیعالثانی 1336، 10 ژانویه 1918، «حزب مساوات چیست و چه میگوید!»
این نام ممانعت نماید، اما اثری بر این قول مترتب نشده اوراق رسمی با علامت جمهوری آذربایجان منتشر و نمایندگان به همین نام به اطراف میفرستند.»(1)
در همین حین آذربایجان ایران هم به تصرف نیروهای عثمانی درآمد. در این ایام روابط دولت ایران با آذربایجان قطع شد. قشون عثمانی و «آذربایجان جدید» محاربات سختی با ارامنه کردند و آنان را یا مقهور و متواری نمودند و یا اینکه اموالشان را به یغما بردند. اما این عملیات و اشغال آذربایجان ایران چند روزی بیش به طول نینجامید. قوای عثمانی ناگزیر شد با متارکه جنگ در اروپا و اشغال استانبول توسط متفقین و نیز شکست شدید از این قوا، نیروهایش را از خاک ایران بیرون برد.(2)
همزمان، قشون انگلستان از مشهد به سوی عشقآباد سرازیر شد. آنها خیال داشتند ترکستان را به تصرف خود درآورند. قوای بریتانیا از سمت رشت هم وارد باکو شد، نیروی قزاق ایران از ورود این نیروها استقبال کرد و از آنان پذیرایی شایانی نمود؛ به عبارت بهتر اردوی قزاق ایران که تحت فرماندهی روسها بود، «ورود آنها را برای تجدید حیات روسیه به فال نیک گرفتند.»(3)از آن سوی قشون انگلیسی وارد سیبری و ولادیوستک شد و هر روز که میگذشت تعداد این نیروها افزایش مییافت.
تحرکات قفقاز با بهرهبرداری و هدایت انگلستان بهمنظور شکست دولت جدید روسیه شدت یافت. انگلستان در منطقه قفقاز از دیرباز جای پاهای فراوانی داشت. بسیاری از تحرکات این سامان ریشه در خارج از مرزهای روسیه داشت، مضافاً اینکه منابع نفتی قفقاز موضوعی بود که انگلیسیها را از دیر باز به خود مشغول میداشت.(4)بریتانیا از فرصت وقوع انقلاب در روسیه بهره برد تا برای همیشه از اندیشه این قدرت بزرگ آسوده گردد. به این شکل با حمایت انگلستان در قفقاز سه جمهوری تشکیل دادند و در منطقه ماوراءالنهر هم شروع به دستاندازی نمودند. انگلیسیها هم در قفقاز و هم در آن منطقه نیروهای نظامی خود را مستقر کردند و از شورشیان بومی هم استفاده نمودند. اما این موضوع دیری نپایید، قوای ارتش
سرخ در هجومی به قفقاز، جمهوری مساوات را از ریشه کند همانطور که جمهوریهای گرجستان و ارمنستان را مضمحل ساخت. از آن سوی قوای انگلیسی را از ماوراءالنهر اخراج کردند و نفوذ خود را بر سراسر قلمرو روسیه تزاری تحکیم بخشیدند. از این به بعد شوروی به عنوان مبارزه با ضدانقلاب روسیه که به مرزهای ایران عقبنشینی میکرد، قوایی به انزلی اعزام داشت.
پس از انقلاب بلشویکی در روسیه، شماری از هواداران تزاریسم و نیروهای ضدانقلاب تا مدتها در گوشه و کنار روسیه با رژیم جدید میجنگیدند. عمدهترین نیروی ضدبلشویک، نیروهای روس سفید به فرماندهی ژنرال دنیکین بود. عدهای از دیپلماتهای روسیه تزاری مقیم تهران نیز از طرفداران دنیکین بودند و هنوز پرچم روسیه تزاری را به امید سقوط رژیم تازه، بر سر در سفارت روسیه در تهران حفظ کرده بودند. دولت انگلستان از این قوای ضدانقلابی حمایت می کرد و بعضاً به آنها پول و اسلحه میداد. این نیرو بعد از وقوع انقلاب، جنوب روسیه را جولانگاه عملیات خود ساخته و کشتیهای جنگی آن در بحر خزر از اهمیت زیادی برخوردار بود. اما قشون دنیکین با همه حمایتهای مادی و معنوی که از متفقین دریافت داشت، در برابر قوای سرخ شکست خورد، کشتیهای خود را یا از دست داد و یا اینکه از بنادر دیگر بحر خزر فرار کرد و به آبهای ایران در انزلی پناه آورد.(1)
روز سیزدهم عید نوروز 1299 استاروسلسکی به قزاقها اطلاع داد که به او دستور دادهاند قزاقخانه را به ژنرال دیکسون بسپارد و او هم امتناع کرده است. او گفت وثوق علیه او به حرکت درآمده است، اما تا شاه به او دستور ندهد حاضر نیست اینکار را انجام دهد. وی گفت حتی اگر شاه به او دستور داد، به وظیفه خود عمل میکند و باز هم زیر بار آن نخواهد رفت. او تهدید کرد اگر در این زمینه به او سختگیری کنند، قزاقخانه حالت دفاعی به خود خواهد گرفت.(2)چند روز بعد خبر
رسید ژاندارمری مانور خواهد داشت، از «هنگامة محتملالوقوع» سخن به میان آمد که شاید بین قزاقها و ژاندارمها روی دهد؛ شایع بود به بهانه مانور ژاندارمری میخواهد قزاقخانه را خلع سلاح کند و چون قزاقخانه حاضر به تسلیم در برابر دیکسون نیست، نزاع روی خواهد داد: «واقعاً از بدبختی ما و تضییق اجانب به ما دچار چه خطراتی باید بشویم.»(1)
به قول دولتآبادی حاکم سلیمالنفس گیلان یعنی همان احمدخان اشتری به انزلی رفت و علت پیاده شدن نیروهای روس در خاک ایران را جویا شد. گفتند به دنبال دنیکین هستند و به محض شکست نهایی او باز خواهند گشت. اشتری این مراتب را به مرکز اطلاع داد، اما حتی بعد از تسلیم کشتیهای دنیکین نیروهای ارتش سرخ نه تنها از ایران نرفتند بلکه به اقداماتی در درون گیلان دست زدند. مردم گیلان و حاکم آن ولایت برای اینکه از شر دستاندازیهای جدید خلاصی یابند، به کوچکخان متوسل شدند. او را از جنگل به رشت آوردند تا تدبیری اندیشد.(2)اشتری هم خود را تحت حمایت میرزا درآورد. به این ترتیب ولایت گیلان به کلی به دست میرزا افتاد، او هم طرف توجه مردم گیلان بود و هم قوای ارتش سرخ. میرزا اجزای ادارات دولتی را به تهران فرستاد، این برای امنیت جانی آنان بود: «بدیهی است اگر میرزاکوچکخان حاکم گیلان و اعضای دوائر دولتی آن سامان را در تحت حمایت خود نگاه داشته آنها را به مرکز نفرستاده بود، کمتر کسی از آنها جان به سلامت برده بود.»(3)
تنها مخالفین میرزا گروهی اندک از قزاقها بودند که در رشت اقامت داشتند. آنها حاضر نشدند تسلیم نیروهای میرزا گردند، اما کلنل فتحعلیخان که شخصی ملّی و وطندوست بود، صلاح خود را در این دید که با نیروهای میرزا همراهی نشان دهد. او تحت فرماندهی میرزا به خدمت خود در گیلان ادامه داد، قزاقهایی که با اردوی میرزا درگیر شده بودند، شکست خوردند و به سوی تهران و قزوین عقب نشستند. در این حال میرزاکوچکخان متحیر بود که بالاخره سرنوشت چه خواهد شد: «چه
از یک طرف او بیگانه را بیگانه میداند هر که باشد و راضی نمیشود قشون اجنبی در خاک وطن او بماند و از طرف دیگر چونکه علاقمند به اسلام است نمیخواهد عقاید کمونیستی که هنوز نمیداند با عالم اسلامی چه مناسبت دارد در هوای مرطوب گیلان پراکنده شود.»(1)بنابراین افکار و خیالات او کم نبود، او از سویی با مسئله حضور بلشویکها در گیلان مواجه بود و از سویی با مسئله «کمونیستمآبان ایرانی» که میخواهند در سایة نام او حکومت خود را بر گیلان مسجل سازند. میرزا با روسها وارد گفتگو شد تا چند مسئله را سر و سامان دهد: نخست اینکه دامنه دخالت بلشویکها را در گیلان محدود سازد. دوم از اقدامات تند احساناللهخان و خالو قربان که همراه با قشون روس به انزلی و سپس رشت آمده بودند، جلوگیری کند. تلاش او این بود که «لقمهای را که هنوز گلوی گیلانی استطاعت فروبردن آن را ندارد در دهان او نگذارند و عکسالعملهایی در افکار روی ندهد.»(2)او برای یافتن راه حلی مسالمتآمیز، به برخی وطندوستان در تهران متوسل شد تا شاید راهی پیش پای او بگذارند.
هیچ جواب قانعکنندهای به این تقاضا داده نشد، فقط دولتآبادی نظرات خود را که پیشتر در رسالهای به نام «آینده ایران» نوشته بود برایش ارسال کرد! درست همین زمان بود که صدای جمهوریخواهی از گیلان بلند شد. روابط پستی و تلگرافی با مرکز قطع گردید، «میهمانهای ناخوانده روسی و قفقازی و غیره» حتی تا تنکابن پیشروی کردند و آنجا را به تصرف خود درآوردند. قصد این بود که کلیة مازندران را به تصرف درآورند. وقتی این حوادث روی داد، وثوق به احمدشاه که در اروپا اقامت داشت تلگراف زد و از او خواست هر چه سریعتر به ایران بازگردد؛ خود هم استعفا داد. احمدشاه استعفای او را نپذیرفت و این امر را موکول به بازگشت خود نمود. وثوق و انگلیسیها بالاخره شاه را مجبور ساختند به ایران بازگردد. او از راه مارسی راه افتاد و به بصره و بغداد وارد گردید. همه جا انگلیسیها مراقب شاه بودند. شاه در عتبات عالیات توقف چندانی نکرد، «اول رئیس
مذهب جعفری آن زمان» میرزامحمدتقی شیرازی در کربلا ساکن بود. او با مداخله انگلیسیها در بینالنهرین به شدت مخالفت میکرد، نیز با قرارداد انگلیس و ایران آشکارا مخالفت مینمود و انگلیسیها به او با دیدهای غضبناک نگاه میکردند.(1)در ایران هم برخی علما در مواقف متعدد نسبت به اوضاع و احوال کشور ابراز نگرانی میکردند. این در حالی بود که در هفتم ربیعالاول آن سال حاج سیدمحمود رشتی و شیخمحمدعلی، مجتهد عدلیه کاشان از سوی وثوق به مأموریت عتبات رفتند تا با علما دیدار کنند و از آنان بخواهند که با قرارداد مخالفت نکنند.
این موضوع یعنی مخالفت با دخالت انگلیسیها در مقدرات امور ایران، حتی به پیش از ماجرای قرارداد 1919 باز میگشت. به طور مثال شیخ مرتضی محلاتی، روحانی برجسته شیراز، بعد از تبعید افتخارالتجار اصفهان توسط انگلیسیها و با همدستی حکومت وقت این شهر، تلگرافی خصوصی به صمصامالسلطنه ارسال کرد تا آن را به رویت رئیسالوزرای وقت یعنی مستوفی الممالک برساند. او نوشت:
برای اصلاحات مملکت اسلامی استدعای تعجیل در تشکیل کابینه تا امثال آقای اعتضادالسلطنه که مقصود دولت از انتخاب ایشان اجرای قوانین و به واسطه ملت بیچاره دارای ثروت و اشغال مسند حکومتی نموده حدود خود را دانسته محض استرضای اجانب بدون محاکمه شخص محترمی مثل جناب افتخارالسادات را شبانه نفی به شیراز نمایند جبران این حرکات وخیمه را عاجلاً منتظر و اقدامات مجدانه در استقلال مملکت ایران خاصه جنوب مترصد.(2)
انگلیسیها تلاش میکردند بین دو محور مرجعیت در بینالنهرین، یعنی سیدمحمدکاظم یزدی و میرزامحمدتقی شیرازی مشهور به میرزای دوم؛ اختلاف بیندازند. آنان تلاش میکردند تا مانع پیوستن سیدمحمدکاظم یزدی به جرگه مخالفان شوند، میگفتند او از ابتدا گفته است مشروطه برای ایران و عثمانی نظام سیاسی مناسبی نیست، علت آن هم حوادثی است که در حال وقوع است. آنان برای اختلافافکنی نامهای به میرزای دوم شیرازی دادند تا شهادت دهد در موقع تصرف بینالنهرین به
دست انگلیسیها، بغداد، نجف، کربلا و توابع آنها آسوده بوده و انگلیسیها به خوبی با مردم رفتار کردهاند. میرزا حاضر نشد این نامه را مهر کند، فوراً قاصدی به سوی سیدمحمدکاظم یزدی روانه ساخت و استدلال کرد: «دیگر در این موقع مخالفت نکن و هنگامه مشروطه و استبداد را در این جا اعمال منما.» سید هم البته به میرزای دوم شیرازی پاسخ مثبت داد و او هم حاضر نشد آن نامه را مهر کند.(1)
وقتی احمدشاه به کربلا وارد شد، «رئیس محترم مذهب برای ملاقات وی حاضر نمیشود و چون به نجف میرسد رئیس دوم مذهب ملا فتحالله شریعت اصفهانی را در حرم امیرالمؤمنین ملاقات میکند و از زبان او و دیگر رؤسای مذهبی اصرار و ابرام به اجتناب از پیروی مقاصد انگلیسیان و لغو کردن قرارداد وثوقالدوله میشنود، به آنها وعده میدهد که به قدر قوه در تقاضاهای ایشان بکوشد.» شاه ناامید از جلب حمایت علما، به بهانه کسالت مزاج به سامره نرفت و زودتر خود را به ایران رسانید.(2)
با این توضیح ضروری بازمیگردیم به بحث اصلی؛ در ششم مه 1920 نیروهای شوروی با اعلام قبلی و با اظهار اینکه نسبت به ایران هیچگونه نگاه ارضی و جهانگشایانه ندارند، به این سوی سرازیر شدند. آنها توضیح دادند میخواهند فقط از راه خشکی و دریا به نیروهای انگلیسی حمله کنند و آنان را از پای درآورند.(3)دولت ایران مراتب فوق را به کرزن و کاکس اطلاع داد. به واقع خواسته شد انگلستان نیروهای خود را از شمال ایران خارج کند تا بهانه را از دست بلشویکها بگیرد، زیرا بلشویکها بر این باور بودند که قوای انگلیسی مقیم گیلان، از ضدانقلاب روسیه حمایت میکند. دولت انگلستان به امید اینکه استقرار نیروهایش در شمال ایران به روند اجرای قرارداد 1919 کمک میکند، به این هشدار اعتنایی نکرد.
اداره هندوستان از این فرصت استفاده کرد تا باز هم کرزن را آماج حمله قرار دهد. مونتاگ چون موارد پیشین، اجرای قرارداد 1919 را بر اساس دیدگاههای کرزن، غیر عملی تلقی کرد. به واقع مخالفین انگلیسی قرارداد هم به این نتیجه رسیده بودند که سیاستهای کرزن در ایران تا وقتی قرین موفقیت خواهد بود که
سر نیزهای وجود داشته باشد. این نظر در نامهای از لرد چلمسفورد خطاب به لرد مونتاگ به خوبی بازتاب یافته است.(1)آنگاه که روسها در بندر انزلی نیرو پیاده کردند و تب مخالفت با قرارداد در کابینه جنگ انگلستان اوج گرفت، لرد چلمسفورد نوشت باید قرارداد 1919 را به دور انداخت و مانع بهانهجوییهای شوروی شد.(2)واقعیت این است که حمله نیروهای شوروی به انزلی ربط مستقیمی به قرارداد نداشت، آنان به عنوان تعقیب ضدانقلاب روسیه به این سمت روی آورده بودند و میدانستند قوای قزاق ایران با همکاری انگلیسیها در اخراج اینان تعلل میورزد. ورود نیروهای شوروی به انزلی به دنبال فرار قوای شکستخورده دنیکین به این بندر روی داد. در موضوع کیش دادن نیروهای ارتش سرخ به ایران، خود نیروهای انگلیسی نقش مهمی داشتند: قشون انگلیس، زمانی که دنیکین به انزلی رسید در آنجا اقامت داشتند، این قشون سربازان فراری را خلعسلاح کردند و آنان را وارد خاک ایران نمودند؛ «آمدن کشتیهای مزبور به آبهای ایران، قشون سرخ را که در انتظار فرصت بوده متوجه گیلان میسازد.»(3)
در این دوره تاریخی حوادث ریز و درشت فراوانی در جریان بود که یکی از آنها در باکو روی داد. ماجرا از این قرار بود که وقتی جمهوری خودخوانده مساوات فروافتاد و قفقاز به دست ارتش سرخ درآمد؛ مجلسی در باکو تشکیل شد و در آن دربارة نحوه صدور انقلاب به ایران، بینالنهرین و سایر کشورهای اسلامی بحث شد. در این زمان نریمان نریمانوف از طرف دولت شوروی بر منطقه ترکنشین قفقاز که البته اینک جمهوری آذربایجان خوانده میشد، حکومت میکرد. از میرزاکوچکخان هم تقاضا شده بود نمایندههایی به این کنگره اعزام کند. در این کنگره توافق شد یک عده از قشون سرخ همراه با مجاهدین ایرانی به ریاست میرزاکوچکخان جنگلی، قشون انگلیس را از گیلان خارج ساخته و تشکیلات جدیدی به وجود آورند. برای نیل به این منظور کشتیهای جنگی ارتش سرخ در بحر خزر به نیروهای شکستخورده دنیکین حمله برد. بهانة امر گرفتن کشتیهای جنگی قوای روسهای
سفید بود. در این جنگ بازماندههای قوای دنیکین و قشون انگلیس ناگاه خود را در برابر بمبارانهای کشتیهای جنگی بلشویکها دیدند. اینان که خود ارتش سرخ را به این سو هدایت کرده بودند؛ به سرعت بدون هیچ مقاومتی گریختند و کشتیهای دنیکین به دست قوای مهاجم افتاد. فقط عدهای از صاحب منصبان و عدهای معدود از نیروی دریایی روس سفید در ایران از خطر جستند.(1)
اینجا بود که تب مخالفت با حضور نیروهای نظامی انگلستان در ایران به اوج رسید. گروه مخالفان قرارداد فکر میکردند این سیاستهای عریان کرزن برای تسلط بر ایران است که راه را اینگونه بر هرگونه تصمیمگیری معقولانه سد کرده است. انگلیسیها که خود از میزان نفرت مردم از خویش آگاه بودند، قرارداد 1919 را باعث تداوم این نفرت تلقی میکردند، نیز آنان از بیم اینکه مبادا قوای کوچکخان ضربه اساسی به منافع آنان وارد کند، باید راه حلی اساسی به منظور حفظ منافع خویش اتخاذ میکردند. خزانهداری در این مخالفت با نایبالسلطنه هند همداستان بود، به همین دلیل به وزارت جنگ فشار آورد تا نیروهای خود را از شمال غرب و شمال شرق ایران خارج کند.
مسئلهای دیگر هم وجود داشت و آن اینکه در سال پایانی جنگ اول جهانی، یعنی سال 1918، هزینه نظامی بریتانیا در ایران به سالی سی میلیون لیره بالغ میشد، این رقم شامل پرداخت مستمری به شاه، کمک ماهانه به دولت و نیز حقوق قزاقها هم میشد.(2)کرزن بر این باور بود که باید اندکی صبر کرد، زیرا بدون حضور بریتانیا در ایران قرارداد 1919 از بین خواهد رفت.(3)وقتی تحت فشار مخالفین داخلی و خارجی قرارداد 1919 برچیده شد، دولت انگلستان مقرری دولت ایران را که ماهی سیصد و پنجاه هزار تومان بود قطع کرد. خزانهداری هم کمک به قزاقخانه را که ماهی یکصد هزار تومان بود قطع نمود و همچنین به ماهی ششهزار تومان کمک سالیانه به سپاه خراسان خاتمه داد. دولت وثوق اینک ضعیفتر از آن شده بود که در تصور بگنجد. وزارت جنگ بریتانیا وخامت وضع دولت او را گوشزد میکرد. میگفتند دولت ایران
حتی وزیر خارجه ندارد و کفیل این وزارتخانه یعنی رجبعلی منصور تنها یک کارمند دفتری گمنام است که کاری هم از او ساخته نیست. وثوق فقط میتواند با پول و ارتش انگلستان بر جای ماند، اما خزانهداری دیگر حاضر نیست این پول را بپردازد زیرا پرداخت آن برای این وزارتخانه دشوار شده است.(1)در پشت تمام این تحولات نقشهای نهفته بود، همان نقشهای که روزنامة رعد مدتها پیش در دوره مأموریت براوین از آن پرده برداشت. نقشه این بود تا قوای شوروی را وارد ایران کنند، آنگاه انگلیسیها به بهانة مبارزه با نفوذ کمونیسم سیطرة خود را بر مناطق شمالی و مرکزی ایران و به ویژه تهران افزایش دهند. دسیسههای رضا افشار و احساناللهخان نقش مهمی در اجرای این سناریو ایفا کرد. از قول دولتآبادی نشان دادیم که قوای قزاق چگونه بهانه به دست نیروهای سرخ داد تا وارد انزلی شوند.
یکی از مهمترین گردانندگان سیاست بریتانیا در قبال مسئله ایران در این زمان، سر وینستون چرچیل بود.(2)
وقتی بلشویکها به انزلی حمله کردند، جنجالی در کابینه جنگ بریتانیا درگرفت. فیلد مارشال هنری ویلسون و وینستون چرچیل وزیر جنگ، خواستار آن بودند تا نیروهای انگلیسی شمال ایران را کاملاً تخلیه کنند. اما لرد میلنر(3)وزیر مستعمرات تهدید کرد اگر این کار صورت گیرد بدون تردید استعفا خواهد داد.(4)در این بین مونتاگ بیشترین خصومت را علیه کرزن به خرج داد. او بهترین راه جلوگیری از حمله بلشویکها را به ایران، آن میدانست که رسماً اعلام شود قرارداد 1919 عملی نیست.(5)به واقع مخالفین قرارداد میگفتند نباید بیش از این به اقتصاد محتضر ایران کمک کرد. به نظر کسانی چون چرچیل و مونتاگ، ایران باید خود فکری برای رفع مشکلات خویش میکرد و دولت انگلیس نباید متعهد شود پولی را که باید صرف بازسازی اقتصاد متلاشی شده انگلستان در طی جنگ کند، به ایران سرازیر نماید. از
1) War Office to Curzon, June 16/1920, FO. No. 371/3873.
2) در مورد تبار خانوادگی چرچیل بنگرید به: عبدالله شهبازی: زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، ج3 (تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1379)، صص334-313.
3) Lord Milner.
4) Sabahi, p.75.
5) Richard H. Ullman: The Anglo-Soviet Accord 1917-1921, vol. 3, (Princeton, NJ, 1972), p.331.
سویی با برچیدن قرارداد، باید بهانه جویی هم از بلشویکها سلب میشد، به این شکل با یک تیر دو نشان زده میشد: نخست اینکه افکار عمومی داخل کشور آرام میشد و دیگر اینکه روسها را حداقل به طور مقطعی از حمله به ایران منصرف مینمود. اما مسئله این بود که در آن وضعیت بغرنج ایران چگونه میتوانست خود را سرپا نگهدارد؟
روز بیستم مه 1920 مهردار سلطنتی آندریو بونار لا(1)که در عین حال رهبری حزب محافظهکار را به دست داشت، گفت بریتانیا خود را موظف به حمایت از ایران در برابر تهاجم شوروی نمیداند.(2)بالاخره لوید جورج هم به صدا درآمد. او که نخستوزیر به اصطلاح لیبرال کابینه جنگ بود در پارلمان بریتانیا اظهار داشت، انگلستان در برابر ایران هیچگونه تعهد نظامی ندارد.(3)آخر هم معلوم شد بریتانیا حتی برای دولتی که آن همه برای روی کار آوردنش تلاش کرده بود، ارزشی قائل نیست و به طور مسلم مصالح ملت ایران را هم در پای منابع نفتی خود در خوزستان و منافعش در هند به راحتی قربانی میکند. به عبارتی معلوم گردید برای بریتانیا آنچه اهمیت دارد، تسلط بر دولتهای ایران به منظور صیانت از منافع نامشروع خویش است و بس و در این راستا به هیچ اصل و ارزشی باور ندارد. اینک در دولت انگلستان در مورد انگیزههای شوروی از وارد کردن نیرو به ایران گفته میشد که شوروی برای حفظ سرحدات خود به عملیات نظامی مبادرت ورزیده است و این دولت نوپا به دلیل مشغلههای فراوان امکان حمله سراسری به ایران ندارد. ادارة هندوستان هم معتقد بود وزارت امور خارجه باید اجازه دهد ایرانیان خود مستقیماً با روسها کنار آیند زیرا بریتانیا آماده دفاع از ایران نیست. پشت وثوق به شدت خالی شده بود. وثوق هیچ روزنهای برای برقراری گفتگو با شوروی نگشوده بود، حال آنکه تماس مستقیم با این همسایه قدرتمند، ضرورتی بود غیر قابل انکار. وثوق میتوانست مشروعیت رژیم جدید روسیه را نپذیرد اما در عین حال باب گفتگو با آن را هم مسدود نسازد و همیشه امکانی برای چانهزنی باقی بگذارد. وقتی در
انگلستان گفتند لازم است ایرانیها خود مستقیماً با شوروی گفتگو کنند، معلوم شد وثوق بیهوده به راه و روش کرزن بدون اندیشه عمل کرده است، زیرا در خود انگلستان هم دیپلماسی بیحاصل کرزن در برابر شوروی آماج حمله بود. مسلماً آن کس که باید با شورویها گفتگو میکرد وثوق نبود، زیرا اینک دیگر بعد از قرارداد 1919 اعتماد روسها به وثوق نیز کاملاً از بین رفته بود، به ویژه اینکه وثوق حتی حاضر نشد با فرستادگان دولت جدید گفتگو کند؛ از این بالاتر وثوق نسنجیده جمهوری خودخوانده مساوات را به رسمیت شناخت و اینها همه کافی بود تا بین طرفین سوءظنی همیشگی وجود داشته باشد.
دیگر اینکه، وقتی هم دولت ایران تصمیم گرفت مستقیماً با بلشویکها وارد گفتگو شود تا شاید راهحلی بیابد، انگلیسیها با آن مخالفت کردند. انگلیسیها حتی اجازه ندادند موضوع تجاوز بلشویکها به ایران در جامعه ملل مطرح شود. تقاضاهای فیروز نیز برای دریافت اسلحه از طرف بریتانیا و طرح موضوع بحران ایران در جامعه ملل بینتیجه بود. لرد بالفور که اینک نماینده اصلی بریتانیا در شورای جامعه ملل بود، گفت اگر موضوع ایران در جامعه ملل به بحث گذاشته شود، فرانسویها ناراحت خواهند شد! زیرا با وجود قرارداد 1919 آنها ایران را در حد دولتی دستنشانده انگلیس بیش نمیدانند و میگویند کسر شأن جامعه ملل است که چنین دولتی عضو آن باشد! او حتی گفت امکان دارد نماینده فرانسه همین را بهانه کند و انگلیسیها را ناراحت نماید!(1)
Tehran, June 2/1920, FO. No. 371/3872.
فیروز خبر نداشت که انگلیسیها حاضر به پذیرش طرح مذاکرة مستقیم ایران و شوروی نخواهند بود، زیرا در همین روزها که او سرگرم گفتگو با کرزن بود؛ لئونید کراسین نماینده تامالاختیار لنین در ژوئن همین سال به لندن و پاریس رفت تا مذاکرات تجاری را با دولتهای انگلستان و فرانسه آغاز کند. لوید جورج و لرد کرزن با کراسین به گفتگو نشستند و نتیجه مذاکرات این شد که دو دولت با یک توافق کلی اختلافات خود را در قفقاز، ترکستان، ایران، افغانستان و چین خاتمه دهند. دولت شوروی متعهد شد مانع تبلیغات کمونیستی و ضد انگلیسی در ایران،
1) Balfour Minuets,
افغانستان و چین شود و به تمامیت ارضی این کشورها احترام گذارد. از آن سوی انگلیسیها قول دادند از تقویت عناصر ضد انقلاب شوروی در قفقاز، ترکستان و آسیای مرکزی اجتناب ورزند؛ نیز قول دادند قوای خود را از آسیای مرکزی بیرون برند و ایران را پایگاه ضد انقلاب شوروی ننمایند و هر دو کشور خاک ایران را تا سی و یکم مارس مطابق با یازده فروردین 1300 تخلیه کنند.(1)به عبارت بهتر انگلیس قول داد از قوای دنیکین حمایت نکند و شوروی هم متعهد شد قوای جنگل را به حال خود رها کند. این موضوع ضربه اساسی بر جنبش میرزاکوچکخان جنگلی وارد ساخت. موضوع دیگر این بود که انگلیسیها مانع ورود ایالات متحده به عرصه مسائل سیاسی و اقتصادی ایران شدند، ماجرا از آنجا شروع شد که فیروز از کرزن تقاضا کرد برای کمک به خزانه تهی ایران، موافقت کند شرکت استاندارداویل در منابع نفتی شمال ایران سرمایهگذاری کند؛ پیشنهادی که با خشم کرزن مواجه شد. بدون تردید نفت و اختلافات اقتصادی کمپانیهای بزرگ و قدرتهای بینالمللی بر سر آن، نقش تعیینکنندهای در جهتگیریهای سیاسی این کشور از دوره مشروطه به بعد داشته است. پیشتر به اجمال در مورد اختلافات منافع شرکت نفت انگلیس و ایران با شرکت استاندارد اویل در دوره مشروطه سخن گفتهایم(2)و اینک به اقتضای بحث مطالب دیگری را مورد اشاره قرار میدهیم.
امریکا به طور مشخص از دوره مشروطه تلاش داشت به نوعی وارد حریم اقتصادی خلیج فارس شود. در این زمینه امریکا بیشترین شانس را در ایران داشت. شیخنشینهای خلیج فارس و بینالنهرین به طور کامل در اختیار بریتانیا بودند؛ به ویژه بعد از پایان جنگ اول جهانی. امریکا تلاش میکرد در نواحی خارج از قرارداد دارسی و نیز حوزههای نفوذ شرکت نفت انگلیس و ایران، امتیازهای نفتی به دست آورد. کرزن به دنبال خاتمه جنگ اول جهانی، همیشه امکان هجوم اقتصادی امریکا
را به ایران مدنظر قرار میداد و تلاش میکرد جلو نفوذ امریکا را به ایران بگیرد. دولت بریتانیا از این هراس داشت که هر چه امریکا به ایران نزدیکتر شود، امکان تهیه منابع مالی جدیدتری برای این کشور به دست خواهد آمد و اگر این امر محقق میشد ایران از سیطره الیگارشی مالی بریتانیا خارج میگردید. کاکس تلاش کرد به هنگام بحث در مورد قرارداد 1919، مادهای بگنجاند که براساس آن ایران از اخذ وام و یا استخدام مستشار از کشوری دیگر غیر از بریتانیا منع شود. وثوق با این ماده به شدت مخالفت کرد چون به گمان او این محدودیت او را به یاد اولتیماتوم 1911 روسیه میانداخت. در آن دوره، سیاست وثوق این بود که به سفیران روس، انگلیس و فرانسه گفت به تحریک ناصرالملک بود که نمایندگان مجلس اولتیماتوم را رد کردند، اما از سویی به نمایندگان مجلس گفت اگر ناصرالملک روس و انگلیس را تحریک نکرده بود، روسیه به ایران اولتیماتوم نمیداد.(1)با اینکه وثوق صریحاً با انحصار استخدام مستشار از انگلستان مخالفت کرد، اما به نوعی این نیت انگلیسیها در قرارداد گنجانیده شد، همین امر یکی از مهمترین دلایل نفرت مردم از قرارداد و جنبش همگانی علیه آن بود.
حدود یک ماه قبل از حمله نیروهای سرخ به انزلی، یعنی روز دهم آوریل 1920 مطابق با 21 فروردین 1299، نصرتالدوله فیروز با لرد کرزن ملاقات کرد، در این ملاقات او از کرزن خواست اجازه دهد دولت ایران مستقیماً با روسها به مذاکره بپردازد! کرزن با همان تفرعن خاص خود به شدت با این تقاضا مخالفت کرد. در همین ملاقات فیروز مصلحت را در این دید که امریکاییان برای بهبود وضع مالی ایران مشارکت جویند و پیشنهاد داد مستشارانی در زمینه کشاورزی و راه آهن از امریکا استخدام شوند. او به دید انگلیسیها پا را از گلیم خود فراتر گذاشت و تقاضا کرد مستشاران امریکایی در مسئله نفت ایران هم مشارکت جویند. فیروز شانس آورد که به دلیل این پیشنهاد جان خود را از دست نداد، همانطور که دیگرانی پیش و پس از این تحولات جان خود را بر سر نفت گذاشتند.(2)به هر حال کرزن به شدت
با آمدن شرکت استاندارد اویل به ایران مخالفت کرد و به فیروز «هشدار» داد آمدن امریکاییها به مفهوم رقابت با شرکت نفت انگلیس و ایران است و در آینده برای منافع شرکت انگلیسی مشکلاتی ایجاد خواهد کرد.(1)
انگلیسیها بار دیگر نفت را ملک طلق و مایملک انحصاری خود دانستند و حتی حاضر به سخن گفتن در مورد آن نشدند. حتی بعدها در دوره نخستوزیری قوامالسلطنه وقتی اندیشه مشارکت امریکاییها در منابع نفتی ایران در استانهای شمالی کشور به میان آمد، جورج چرچیل مسئول بخش ایران وزارت خارجه انگلستان، هشدار داد دولت قوام در این فکر است که کشور را به کلی به امریکاییها تسلیم کند! از دید چرچیل جرم و اتهام ایرانیها این بود که میخواستند از امریکا به اندازه کافی وام بگیرند تا قروض خود را به انگلیس پرداخت کنند و از بقیه آن برای ایجاد یک بانک ملی به راهنمایی امریکاییها و احداث خطوط آهن استفاده کنند. جرم بالاتر این بود که دولت ایران میخواست برای سر و سامان دادن به مالیه خود یک امریکایی استخدام کند.(2)
بعدها که نورمن به سمت وزیرمختار بریتانیا در تهران تعیین شد، شرکت استانداراویل باز به تلاش خود ادامه داد. این امر باعث شد روابط بریتانیا و ایالات متحده تیره شود. این شرکت بیش از هر شرکت دیگر امریکایی درصدد دستیابی به بخشی از نفت ایران بود که در حوزه قرارداد دارسی قرار نداشت. از همان فردای خاتمه جنگ اول جهانی، این گرایش به خوبی قابل تشخیص بود. با این زمینهها بود که روز هشتم آوریل 1920 فیروز امکان فعالیت اقتصادی امریکاییها را با کرزن مورد بررسی قرار داد، کرزن به فیروز هشدار داد این فکر را از سر خود بیرون کند.(3)
London, 26 November 1920, FO. 371/4587.
وقتی جمهوریخواهان در انتخابات سال 1920 به پیروزی رسیدند و هاردینگ به جای ویلسون به ریاست جمهوری امریکا نایل آمد، بریتانیا نگرانی بیشتری از نقشههای شرکتهای نفتی امریکایی برای راهیابی به ایران احساس کرد. گفته میشد جمهوریخواهان تسلیم تقاضاهای شرکت نفت استاندارد اویل هستند. اندکی بعد،یکی از اعضای کابینه هاردینگ به نام آلبرت فال(1)متهم شد که از هاری سینکلر(2)مدیر شرکت نفتی سینکلر و یکی از مدیران شرکت مستقل نفتی ادوارد دوهنی(3)رشوه ستانده است. شرکت نفتی سینکلر همانی است که بعدها رقیب شرکت نفت انگلیس و ایران شد و تلاش آن برای سرمایهگذاری در ایران، به تراژدی قتل ماژور ایمبری و بحرانی شدن روابط ایران و امریکا منجر گردید.(4)
شخص کرزن در مخالفت با ورود امریکا به عرصههای نفتی ایران، صریحاً به وزیرمختار خود یعنی نورمن- که از خرداد 1299 به جای کاکس آمده بود- یادآوری کرد که در میان تمام کشورها، تنها ایالات متحده است که میخواهد امتیاز نفت شمال ایران را به چنگ آورد. او به نورمن دستور اکید داد به دولت ایران اطلاع دهد، بریتانیا پشتیبان شرکت نفت انگلیس و ایران است و با نظر دولت ایران که امتیاز خوشتاریا(5)را باطل میداند مخالفت میکند. مقدر بود منابع نفت شمال- که هنوز هم به استحصال نرسیده است- به یکی از موضوعهای بحثانگیز تاریخ معاصر ایران تبدیل شود و در حاشیۀ آن حوادثی بیشمار رقم خورد که سهم تعیینکنندهای در سمت و سوی تحولات کشور داشته است. پیش از همه بهتر است سابقۀ امتیاز نفت شمال را ارزیابی کنیم.
امتیاز بهرهبرداری از نفت شمال به سال 1274 شمسی مطابق با 1896 میلادی، پنج سال قبل از اعطاء امتیاز دارسی، از سوی ناصرالدین شاه به محمد ولیخان تنکابنی واگذار شد. این خود مبین عمق غفلت شاه ایران از مسئلۀ نفت در دنیای آن روز بود و نشان میداد دولتمردان ایران تا چه حد از اهمیت موضوع غافلند. هر چند هنوز اهمیت نفت در دنیای آن روز به درستی شناخته نشده بود و هر چند تا امروز
نیز نفتی در شمال ایران استحصال نشده، اما این همه نمیتوانست دلیل این باشد که امکانات- حتی بالقوه- کشور در دست یک فرد حقیقی قرار گیرد. همین غفلت بعدها برای کشور مشکلات عدیدهای ایجاد کرد. بیست سال بعد از آن ماجرا در سال 1916 میلادی و در بحبوحۀ جنگ اول جهانی، یک گرجی تبعۀ روسیه به نام آکاکی مدودویچ خوشتاریا امتیاز فوق را از تنکابنی خرید و این سرآغاز بحرانی وسیع در آیندۀ کشور شد. نکتة مهم این است که به هنگام جنبش جنگلیها در جنگ اول جهانی یکی از مهمترین کانونهای حملات آنها اداره خوشتاریا بود: «سیم تلگراف رشت دیروز عصری اصلاح شده و مخابرات میرسید از قشون روس که روسها به انزلی پیاده کرده بودند، نهصد نفر وارد رشت شده است و یک عدهای هم قشون به گرگانرود وارد نمودهاند. زد و خورد طالشها با اجزای کمپانی کوشتاریا مداومت دارد.»(1)
قرارداد مشهور به خوشتاریا در دوره صدارت سپهسالار تنکابنی منعقد شد، اما بعدها مطبوعات تهران آن را به نام وثوق تمام کردند. روز بیستوششم شعبان 1335، درست در میان رعب و وحشت ناشی از عملیات کمیته مجازات؛ مخالفین برای اینکه سندی جدید در مورد خیانت وثوق منتشر کرده و زمینههای لازم را برای برخورد خشونتآمیز با او فراهم نمایند، متن امتیازنامه مزبور را منتشر کردند. طبق این قرارداد دولت ایران امتیاز کشف و استخراج کلیه معادن گیلان، مازندران و استرآباد و ولایت اردبیل را به خوشتاریا واگذار میکرد. طبق ماده چهار قرارداد دولت ایران به صاحب امتیاز اجازه میداد راه شوسه و آهن، همچنین پل و مغازه و خط تلفن احداث کند و هر گونه امتیازی که برای سهولت اجرای ماده یک مندرجه در قرارداد لازم باشد به طرف امتیاز اعطا کند.
مادة هشتم که بعدها باعث دردسر فراوانی برای ایران شد به این شرح بود:
امتیازنامه حاضره با این اجازه به مسیو خوشتاریا داده شده است که برای خود شریک گرفته یا شرکتی برای اجرای مطالعات و تفتیشات مقدماتی راجع به استفاده واقعی از معادن تشکیل دهد پس از آن صاحب امتیاز حقوقی را که به موجب این
1) عصر جدید، ش65، سلخ شوالالمکرم 1333، 11 سپتامبر 1915، «اوضاع گیلان.»
امتیاز دارد به یک شرکت سهامی که از طرف دولت شناخته شده باشد واگذار و آن شرکت مکلف خواهد بود تمام مواد و شرایط آن را مجری دارد. شرکت مزبور باید لااقل چهار سال بعد از تاریخ امضای قرارداد تشکیل شود.
به همین ترتیب مادة دهم هم میتوانست برای آینده ایران بسیار زیانبار باشد:
برای اینکه امتیاز حاضره حقیقتاً به موقع استفاده گذارده شود شرکت مزبور حق دارد قسمتهای اراضی منضمه در این امتیازنامه را به اشخاص یا شرکتهای سهامی اجاره و واگذار نموده یا به ترتیب دیگر قراری با اشخاص یا شرکتهای سهامی بدهد، شرکت فوقالذکر مجاز است حقوق خود را کاملاً یا جزواً به اشخاص یا شرکتهای مزبوره انتقال دهد، مشروط بر اینکه مشارالیهم متقبل شوند مواد و شرایط این امتیازنامه را به مورد اجرا گذارند. کلیه قراردادها و کنتراتهایی که صورت میگیرد و همچنین تشکیل قانونی هر شرکتی که برای عمل و استفاده از این امتیازنامه ایجاد میشود به دولت ایران اخطار خواهد شد.
طبق ماده نوزدهم، تاریخ امتیاز به مدت هفتاد سال تعیین شد که در پایان انقضای آن کلیه مایملک منقول و غیر منقول به دولت ایران تعلق میگرفت.(1)
خوشتاریا اقدامات اولیه را برای استحصال نفت شمال ایران آغاز کرد، امّا انقلاب بلشویکی همۀ رشتههای او را پنبه کرد و کارش معلق ماند. خوشتاریا برای اینکه به سود خود دست یابد، درصدد برآمد تا این امتیاز را به جایی بفروشد، در نهایت امر این امتیاز را به شرکت نفت انگلیس و ایران فروخت؛ بدون اینکه دولت ایران اطلاعی از موضوع داشته باشد. این امر مقدمهای بود بر بحرانهای فراوانی که حتی تا مرز شکستن استقلال و تمامیت ارضی ایران نیز پیش رفت. دولت ایران که اینک به خبط عظیم ناصرالدین شاه وقوف حاصل کرده بود و نیز به اهمیت نفت و مداخلات ناروای بریتانیا در امور کشور به دلیل مسئلۀ نفت بیش از پیش وقوف یافته بود، امتیاز خوشتاریا را که از سوی دولت شوروی ملغی شده بود به رسمیت نمیشناخت و اصل آن را غیرقانونی میدانست، امّا شرکت نفت انگلیس و ایران با استناد به فروش این امتیاز از سوی خوشتاریا آن را به نفع خود تفسیر میکرد. این
1) مشروح قرارداد در: ایران در جنگ بزرگ، صص484-481.
وضعیت باعث شد رقابتهای فراوانی بین شرکتهای امریکایی و انگلیسی از یکسو و دولت شوروی از سوی دیگر شکل گیرد که به زیان مصالح و منافع ملی ایران تمام شد. طبعاً شوروی حاضر نبود در مرزهای خود فعالیتهای شرکتهایی را تحمل کند که وابسته به اردوگاه سرمایهداری بودند و دول غربی نیز نمیتوانستند از منافع خود در این حوزۀ نفتی چشمپوشی کنند. وضعیت اقتصادی ایران به مشکلات فراروی کشور بیشتر دامن میزد.
بحث نفت شمال ایران یکی از مهمترین دلایل حضور نیروهای بریتانیایی در شمال کشور بود. در واقع انگلیسیها از مذاکرات خود با لئونید کراسین سود جستند تا اگر باکو از دستشان رفت،(1)حداقل منابع نفت شمال ایران را در اختیار داشته باشند. تسلط بر منابع نفتی شمال، به منزلة سیطره سیاسی و اقتصادی بر شمال و جنوب ایران به شمار میآمد، ضمن اینکه حضور در شمال ایران، به منزله تسلط بر مرزهای جنوبی شوروی هم میتوانست ارزیابی شود. یکی از مهمترین علل مخالفت محافلی در خود بریتانیا با حضور نیروهای انگلیس در شمال ایران را هم باید در این راستا تحلیل کرد. به یاد آوریم رقابتی فشرده و سهمناک بین شرکت شل از سویی و شرکت نفت انگلیس و ایران از سوی دیگر برای تسلط بر نفت شمال ایران جریان داشت، رقابتی که تا سالهای ملّی شدن نفت ایران هم ادامه یافت. شرکت انگلیسی حاضر نبود سر مویی از انحصار منابع نفتی ایران کوتاه آید و شرکتهای رقیب هم حق خود میدانستند در این منابع سرشار سهیم شوند. بهواقع بسیاری از مخالفین قرارداد خارجی 1919 صاحبان صنایع نفتی و کمپانیهای عظیم فراملیتی بودند. اینان به طور طبیعی در مخالفت خود به تنها چیزی که میاندیشیدند سود بود و سود؛ در این راه هیچ مانعی نمیتوانست آنان را متوقف سازد. دولت بریتانیا از این اختلافات و علل بنیادین آن به خوبی آگاه بود، اما در این مرحله، اولویت نخست و تلاش عمده کلیه محافل بریتانیا این بود که مانع ورود امریکا به منابع نفتی ایران شوند.
1) در مورد اهمیت نفت باکو برای انگلیس بنگرید به: بحران مشروطیت در ایران، صص 590-587.
حتی بعد از سقوط وثوق، نورمن به پیرنیا اطلاع داد موضع دولتش مخالفت با واگذاری امتیاز نفت شمال ایران به امریکاست و خرید امتیاز خوشتاریا را توسط شرکت نفت انگلیس و ایران قانونی میداند؛ امری که دولتهای ایران هرگز حاضر به پذیرش آن نشدند. پیرنیا پاسخ داد به نظر دولت ایران امتیازی که در مجلس شورای ملی تصویب نشده باشد، فاقد اعتبار است. نورمن که جوابی برای گفتن نداشت فقط گفت دولت انگلستان نمیتواند این نظر را قبول کند.(1)مخالفت پیرنیا با نظرات کرزن و بگومگوی او با نورمن باعث شد وزیرمختار به رئیسالوزرای ایران بیاعتمادتر شود و بعدها کار به جایی رسید که دولت وی به شدت تضعیف گردید.
با این اوصاف بهواقع ورود نیروهای شوروی به انزلی نگرانی مقامات بریتانیایی را از آینده نفت شمال و البته نفت جنوب مضاعف ساخت. وقتی نیروهای شوروی در انزلی پیاده شدند، نورمن که دیگر به اجرای قرارداد 1919 هیچ امیدی نداشت، به این فکر افتاد که اگر جنگلیها و بلشویکها به سوی جنوب ایران لشکرکشی کنند؛ بهتر است تهران را ترک کند. در وزارت خارجه بریتانیا نقشه میکشیدند برای فرمانروایی بر مرکز ایران از عشایر بختیاری استفاده شود. درست در آستانه کودتای سوم اسفند 1299، بختیاریها بخت خود را آزمودند. آنها خواستند حاکمیت بخش بزرگی از ایران به آنان داده شود، در مقابل آنان هم یکی از شاهزادگان قاجار را به عنوان پادشاه دست نشانده انگلستان قبول میکردند. مسئله این بود که آنان تقاضا داشتند تمامی حقالامتیاز ایران از بابت نفت به خوانین بختیاری پرداخت شود. خوانین بختیاری اعلام آمادگی کردند همراه با قوای قوامالملک شیرازی صیانت از نواحی مرکزی و جنوبی ایران را عهدهدار شوند. با این حال میخواستند سهم پول قوامالملک را خود انگلیسیها بپردازند.
این سناریویی مسخره بود، اما وزارت خارجه، عقیدة جاده صافکن امپریالیسم در منطقه یعنی سر پرسی کاکس را هم که متخصص تشکیل حکومتهای دست نشانده در
1) Ghani, p.106.
بینالنهرین بود، جویا شد.(1)او این همکاری را مورد تأیید قرار داد، توضیح داد اگر بلشویکها تهران را به تصرف درآورند و خانهای بختیاری احساس کنند با شاه جدید بهتر میتوانند کار کنند، دولت بریتانیا نباید در انجام خواسته آنها کوتاهی کند. این مستعمرهچی کهنهکار سناریویی بس خطرناک برای ایران طراحی کرده بود: ایران برای صیانت از هند و حفظ منافع شرکت نفت انگلیس و ایران باید تجزیه گردد. نواحی مرکزی ایران به بختیاریها داده شود، خوزستان باید به شیخ محمره یعنی خزعل محول میگردید تا دولت خود را به نام عربستان تشکیل دهد و والی پشتکوه لرستان نیز باید تشویق میشد تا در قلمرو خود دولت لرستان را به وجود آورد. او بر این باور بود که دولتهای یاد شده میتوانستند کنفدراسیونی تشکیل دهند و حصاری استوار در برابر تجاوز بلشویکها علیه منابع نفتی شرکت نفت انگلیس و ایران به وجود آورند.(2)
نقشهای به غایت خائنانهتر هم وجود داشت: پیشتر در کنار استقلال خزعل از نیمه دوم سال 1297، این مسئله بین مقامات دولت انگلیس مورد بحث واقع شد که ارومیه و سلماس و بخشهایی از آذربایجان غربی امروز را برای تشکیل دولت ارمنستان به ارامنه بدهند و بنادر بوشهر را هم ضمیمة بینالنهرین سازند و به این شکل این مناطق را از ایران منفک سازند.(3)همزمان انگلیسیها اعراب را به مخالفت با عثمانی بیش از پیش تشویق کردند. انگلیسیها در بصره، نجف و به ویژه کربلا با اتکا به «بعضی از رؤسای شرور عرب» شروع به دستهبندی کردند و علیه حکومت عثمانی به جنگ مبادرت ورزیدند. این امر بهانهای به دست عثمانیها داد تا آنان را سرکوب سازد، اما این بار اعراب نجف، عطیه نامی را رئیس خود کردند و سر از اطاعت حکومت عثمانی پیچیدند. به زودی روابط نجف و کربلا با دولت مرکزی گسسته شد. خلیل پاشا که طرفدار شدت عمل در برابر شورشیان بود، از کار بر کنار و به جای او انور پاشا والی بغداد گردید. انور پاشا به دلیل جنگ بصره و فلاحیه و حضور قشون
1) در این زمان کاکس توانسته بود با همکاری گرترود بل زنی که مأمور سرویس اطلاعاتی بریتانیا در بینالنهرین بود، طرح تشکیل دولت عراق را به انجام رساند، یکی از فرزندان شریف مکه را به عنوان پادشاه دستنشانده عراق به قدرت رسانیدند و دور جدیدی در تاریخ خاورمیانه آغاز شد.
2) Ghani, p.132.
3) کمرهای، ج1، ص720.
انگلیس در اطراف عراق عرب، تلاش کرد آتش جنگ داخلی را خاموش سازد. از آن سوی عثمانی در جبهه ایران میخواست این کشور را با انگلیسیها درگیر سازد، نظر به اینکه مردم ایران اکثراً شیعه بودند، انور پاشا تلاش کرد از سرکوب جنبش کربلا و نجف جلوگیری کند تا در مناسبات عثمانی با طرف ایرانی خللی روی ندهد. از سویی به تحریک انگلیسیها بین ترکها و اعراب منازعات خونینی در خود عثمانی درگرفت. در این بین روحانیت شیعه برای جلوگیری از برادرکشی، نقش مهمی ایفا کرد؛ عدهای از آنان را همراه با بعضی دیگر از عاقبت اندیشان از کاظمین به کربلا فرستادند تا با اعراب کربلا گفتگو نمایند، نتیجه گفتگو مثبت بود؛ حداقل به طور موقت التیامی بین اعراب و ترکهای عثمانی شکل گرفت(1)و خصومت و آتشافروزی و برادرکشی که دست انگلیس در پشت آن دیده میشد، خاموش گردید.
با تمام این اوصاف نقشة تجزیه ایران و استراتژی خطرناک کاکس با واکنش مخالفتآمیز اداره هندوستان مواجه شد، نیز وزارت خزانهداری با این طرح مخالفت کرد و توضیح داد حاضر نیست برای چنین طرح ابلهانهای پولی بپردازد و بودجه آن را تأمین نماید. شرکت نفت انگلیس و ایران هراسهای خاص خود را داشت. مدیران شرکت تردید داشتند خانهای بختیاری بتوانند حتی بر افراد قبیله خود تسلط داشته باشند و مناطق نفتی را از خطرات احتمالی مصون نگهدارند.(2)مدیران شرکت در طول جنگ اول جهانی دیده بودند که خوانین بختیاری چگونه به آسانی موضع خود را تغییر میدهند و حتی از آلمانیها دفاع میکنند؛ به همین دلیل به آنان هم اعتمادی نداشتند. پس در این مقطع از تاریخ کشور، رقابت محافل درونی خود انگلستان و بحث نفت، مانع از تجزیه کشور شد. مخالفین کرزن بر این باور بودند که بهتر است در ایران دولتی قدرتمند و مرکزی که دستنشانده تمام عیار بریتانیا باشد روی کار آید، دولتی که هزینه حفاظت از منابع نفتی و سایر امتیازات اقتصادی بریتانیا را بدون تحمیل بودجهای به خزانهداری بریتانیا متقبل شود. این دولت باید متکی بر ارتشی میبود که باز هم هزینهاش را خود دولت ایران تقبل میکرد و نه
انگلستان. به واقع به موازات اقدامات رسمی کرزن، محفل مخالف سیاست خارجی رسمی بریتانیا مشغول کار بودند و خواهیم دید که چگونه نقشه خود را پیش بردند.
نیمههای خرداد 1298 کاکس از ایران رفت تا دولتی را در بینالنهرین به وجود آورد و به جای وی هرمن کامرون نورمن(1)را به عنوان وزیرمختار به ایران فرستادند. روز 23 خرداد آن سال کاکس خاک ایران را ترک کرد تا مأموریت اصلی گروهی از محافل حاکمه بریتانیا در ایران را، نورمن انجام دهد. وی در اردیبهشت 1299 مصادف با مه 1920 به تهران آمد و تا مهر 1300 یا اکتبر 1921 وزیرمختار انگلستان در تهران بود. کرزن به دلیل مشارکت فعال نورمن در کودتای رضاخان بدون اطلاع وزارت امور خارجه، از او بیزار بود؛ به همین دلیل حاضر نشد حتی بعد از خاتمه مأموریتش با او ملاقات کند. با این حال کرزن به وی پیشنهاد کرد به عنوان وزیرمختار به شیلی برود، نورمن این پیشنهاد را محترمانه رد کرد و به سال 1924 خود را بازنشسته نمود.(2)
نخستین اقدام مهم نورمن پس از ورود به ایران توطئه کودتا علیه استاروسلسکی برای قبضه کردن قزاقخانه بود. استاروسلسکی که ریاست قزاقخانه را در اختیار داشت، «در ظاهر با انگلیسیها مماشات» میکرد. از سویی استاروسلسکی با عدهای که ملیون خوانده میشدند و مخالف قرارداد 1919 بودند هم مرتبط بود. عدهای دیگر از مقامات ایرانی به امید اینکه وی بتواند با توسل به قوه قزاق جلو شرارتها را بگیرد، حمایتش میکردند. آنها نمیخواستند قزاقخانه به صاحبمنصبان انگلیسی تحویل داده شود. سفارت بریتانیا هر کار کرد تا او را به متابعت از فرامین خود وادارد موفق نشد. او گفته بود فقط اوامر شاه ایران را اطاعت میکند.(3)در 27 خرداد 1297 نورمن به کرزن گزارش داد استاروسلسکی با افسران بلشویک ارتش شوروی در ارتباط است و به نیروهای تحت امر خود میگوید همه آنان روس هستند و
دشمن مشترکشان انگلیس است.(1)این اتهام، بدون تردید برای سهولت انجام کودتا بیان میشد که استاروسلسکی به دلیل وفاداری به شاه میتوانست با آن مخالف باشد. نورمن حتی ادعا کرد اگر حادثهای غیرمترقبه روی دهد، احتمالاً استاروسلسکی به بلشویکها پناهنده خواهد شد. مراتب را به احمدشاه اطلاع دادند؛ اما شاه گفت حتی اگر یکی از افسران قزاق به بلشویکها پناهنده شود، او همه آنان را اخراج خواهد کرد لیکن تا زمانی که آنان به شخص وی وفادارند، هیچگونه اقدامی علیه آنان انجام نخواهد داد. در همین نامه، نورمن وثوق را متهم به بیشهامتی میکند و میگوید او دیگر حاضر نیست اقدامی کند تا باعث نارضایتی شاه گردد.(2)نورمن با وثوق میانهای نداشت؛ وی همسو با گروه مونتاگ- چلسمفورد، با قرارداد 1919 مخالفت میکرد؛ و از اندیشه تأسیس دولتی که مطلقاً دستنشانده بریتانیا باشد و امنیت ایران را با هزینه خود ایرانیها تأمین کند حمایت میکرد، پس نخستین اولویت او برافکندن وثوق بود. از این به بعد یک سلسله تحریکات علیه وثوق انجام شد که منجر به استعفای او در چهارم تیر 1299 گردید.
جانشین وثوق، حسنخان مشیرالدوله بود. مشیرالدوله کاندیدایی بود که کرزن نیز به وی نظر موافق داشت. با اینکه او از نظر وزیرمختار مردی قابل اعتماد به شمار نمیرفت، لیکن برای وارد آوردن ضربه اصلی کابینهای لازم بود تا دورة انتقال را طی کند و کار به جایی برسد که کشور مثل سیب رسیده در دست انگلیسیها قرار گیرد. مشیرالدوله قبل از اینکه قدرت را به دست گیرد، شرط کرد در درجه اول حاضر نیست قرارداد را اجرا کند مگر اینکه به تصویب مجلس برسد. دوم اینکه او گرچه با ادامه فعالیت مستشاران مالی بریتانیا مخالف نیست، اما این حق را خواهد داشت که توصیههای آنها را رد یا قبول کند. سومین موضوع این بود که انگلیس باید تعهد کند به فوج قزاق حداقل تا دو ماه دیگر کمک نماید. و آخرالامر اینکه برادرش حسین پیرنیا مشهور به مؤتمنالملک و مخبرالسلطنه هدایت در کابینه باشند. او گفت هیچکدام از افسران روسی را از بریگاد قزاق اخراج نمیکند؛ زیرا در شمال کشور جنبشهای
جداییطلب وجود دارد و برای سرکوب آنان به فوج قزاق نیاز خواهد بود.
همزمان در مجلس اعیان بریتانیا در مورد سیاست انگلستان در باب ایران اختلافات و درگیریهای لفظی فراوانی رخ داد؛ به طوری که لرد کرزن ناچار شد خود شخصاً به منتقدان پاسخ گوید. او گفت برخی مخالفینش سیاستهای بریتانیا در قبال ایران را سیاستی امپریالیستی میدانند؛ کسانی که میگویند مگر بریتانیا در داخل خود مشکل ندارد که روی به سوی کشورهای دیگر آورده است؟ کرزن گفت برخی منتقدان سیاستهای او را در قبال ایران سیاستی دیوانهوار میدانند که برخی همقطاران او را به دنبال خود میکشاند. کرزن خاطرنشان کرد به این انتقادات اعتنایی نمیکند، سپس یادآوری نمود که سیسال است با مسائل ایران مرتبط است و در طول این سالها همیشه عدهای او را بیاعتنا نسبت به مسائل سیاسی ایران و استقلال و تمامیت ارضی این کشور دانستهاند. او ادامه داد مسئله ایران همیشه یکی از مسائل مهم سیاست خارجی بریتانیا به شمار رفته، زیرا متجاوز از یکصد سال است که منافع مهمی برای امپراتوری در آن کشور تعریف گردیده است. سیاستی که او تعقیب میکند به واقع همان سیاستی است که وزرای خارجه سابق انگلستان مثل لرد سالیسبوری و لرد لنسداون در پیش گرفته بودند. این سیاست همان سیاستی است که سر ادوارد گری سابق و ویسکونت گری آو فالوان کنونی، به شکل متواتر از پشت همین میز اعلام داشتهاند. بنای سیاست خارجی بریتانیا در قبال ایران آن است که این کشور همیشه امنیت داشته باشد، استوار و پایدار گردد، ایران به یکی از متحدین نزدیک بریتانیا تبدیل شود و بتواند استقلال خود را حفظ کند. این سیاست زمینة قراردادی است که وزارت خارجه بریتانیا با دولت ایران در باب آن مذاکره میکند، قراردادی که به مجلس عوام هم تقدیم شده و به اندازة سر سوزنی استقلال داخلی ایران را خدشهدار نمیکند. طبق قرارداد، انگلستان حاضر شده است به ایران مساعدت کند تا یک نیروی نظامی ملّی و مستقل تشکیل دهد، نیز کوشش بر این است تا ایران بتواند مسائل داخلی خود را اداره کند. منظور این است که ایران بتواند منابع ثروت خود را مورد بهرهبرداری قرار دهد، به همین دلیل است که به هنگام انعقاد قرارداد، یک قرضه دو میلیون لیرهای در اختیار این کشور قرار خواهد گرفت و بعلاوه پذیرفته شده است که در تعرفة گمرکی تجدیدنظری صورت گیرد که به
حال اقتصاد ایران بسیار مفید خواهد بود. او باز هم تذکر داد هدف بریتانیا این نیست که ایران را تحتالحمایه خود نماید، به هیچوجه او به مُخیلة خود خطور نداده است که از مجمع اتفاق ملل تقاضای قیمومیت بر ایران نماید.
کرزن گفت آقاخان محلاتی یعنی همان «آقای مکرمی که نظریات خود را در جراید اشاعت داده و راجع به سیاست کنونی ما در موضوع ایران قدری اظهار ظن و تردید نمود»، همان کسی که لردهای انگلستان به سخنان او استناد میکنند، به خود وی گفته است: «به عقیده من قرارداد انگلیس و ایران بایستی سرمشق قراردادهای بین یک دولت معظم اروپایی و یک دولت آسیایی واقع گردد.» در همان زمان میگفتند این قرارداد باید به مجمع اتفاق ملل فرستاده شود تا تصویب شود، اما انگلستان ابداً مجبور نبود به چنین اقدامی مبادرت ورزد. علت این است که قرارداد زمانی امضا شده که هنوز معاهده صلح امضا نشده بود و اساساً مجمع اتفاق ملل هنوز وجود خارجی نداشت. با این وجود او مایل بود قرارداد بر اساس مقررات مجمع اتفاق ملل انجام گیرد زیرا هیچ دلیلی وجود ندارد که انگلستان از کردة خود پشیمان باشد و یا بخواهد آن را مکتوم نگهدارد: «لهذا از ابتدا من به دولت ایران و خاصه وزیر امور خارجه آن مملکت از صمیم قلب اصرار نمودم برای عرضه داشتن به مجلس شورای ایران عاجلاً اقدام نموده تا مساعدت عناصر ملّی را که بعضی از آقایان ناطقین از بنده تحصیل آن را ضروری خواندند جلب و کسب نماید. هر گاه مجلس شورای مزبوره آن را قبول و تصویب کند مسلماً آن را با استحکام و نیروئی دو برابر از آنچه دارد به مجمع عرضه خواهیم داشت.»
کرزن گفت وقتی شاه ایران به کشورش بازمیگشت حادثهای روی داد که در هر کشور قدرتمندی هم روی میدهد. یعنی اینکه دولت وثوقالدوله که بانی و مؤسس قرارداد بود ساقط شد و هیأت دولت جدیدی به ریاست مشیرالدوله شکل گرفت. او گفت مشیرالدوله به گمان او میتواند نماینده حزب مخالف یعنی حزب متمایل به ملیون باشد. مشیرالدوله میخواهد اندکی سیاست خود را در مقایسه با وثوق تغییر دهد، او قرارداد را به حالت تعلیق درآورد تا به تصویب مجلس برسد. کرزن گفت: «من شخصاً این سیاست دولت ایران را قدری خوردهگیری بیمورد و سیاستی جاهلانه پنداشته زیرا [باعث شده] از فوائد عظیم آن که شروع به استفاده کرده بود
چشم بپوشد.» این مسئله مربوط به خود ایرانیان است، اما انگلستان هم میل دارد این قرارداد به تصویب مجلس ایران برسد به همین دلیل است که آن سیاست را پذیرفت، به شرط اینکه مجلس مزبور به زودی افتتاح شود و قرارداد به آن عرضه گردد. کرزن ادامه داد علت اینکه او مایل است قرارداد به تصویب دولت ایران برسد این است که انگلستان میخواهد از مسئولیتهای خود در آن منطقه بکاهد. این امر مستلزم توانایی ایران برای دفاع از سرحدات خود با تکیه بر یک قوة نظامی است. اگر مجلس ایران ترجیح داد «تنها بودن» را انتخاب کند، او هیچگونه ایرادی نخواهد داشت. اما اگر پذیرفت آن را تصویب کند، انگلستان با کمال صداقت حاضر است در این راه به دولت ایران کمک نماید.
دولت ایران گفته بود برای انعقاد مجلس چهار ماه وقت لازم است، به همین دلیل انگلستان هم از ادامة مساعدت مالی تا آن زمان استنکاف میورزد و بر این باور است و اصرار دارد که ظرف همان مدت باید مجلس ایران افتتاح گردد و قرارداد ظرف همین مدت به آن عرضه گردد. احتمال داده میشود مجلس ایران به طور مثال برای مدت انقضای این قرارداد پیشنهادهایی بنماید، به همین دلیل او هم از این امر استقبال میکند. کرزن توضیح داد مسئله ایران دو وجه دارد: سیاسی و نظامی. آنگاه وی گفت در مراحل اولیه جنگ انگلستان دو قوّة نظامی به ایران اعزام داشت یکی به جنوب و دیگری به منطقه شمال شرقی در مشهد. او مدعی شد اگر این نیروها به دلیل احساسات خصمانه بریتانیا نسبت به دولت ایران اعزام شده بودند، ایران تقاضای احضار آنها را میکرد، اما ایران متواتراً تقاضا کرده است این نیروها باقی بمانند و مأموران بریتانیا در تهران هم به این موضوع اشاره کرده و آن را تأیید نمودهاند. او خاطرنشان ساخت با این وجود انگلستان مایل است برای تقلیل مخارج خود در این نقطه از دنیا و سرعت بخشیدن به اتکای ایران به نیروی نظامی ملّی خود، به تدریج این نیروها را از جنوب و شمال شرق این کشور فراخوانده و فقط عدهای محافظ برای کنسولگریها باقی گذارد. او گفت نمیخواهد مسئولیتهای دوره جنگ را در ایران تقبل کند و آن را امری غیر عادلانه میداند؛ به همین دلیل هر دو قوه را احضار نموده است.
کرزن گفت نیروهای انگلیسی بین همدان تا قزوین، برای دفاع از وضع عمومی
کشور باقی ماندهاند، بنابراین این نیروها برای مقابله با بلشویکها یا هر نیروی دیگری مأمور نشدهاند. نیرویی که باید مقابل بلشویکها ایستادگی میکرد قوه قزاق ایران بود که همه ایرانیاند و سلاح کامل دارند و صاحبمنصبان آن هم البته روسی هستند. کرزن توضیح داد فرماندهی این نیرو با استاروسلسکی بود که به طور ناگهانی، بدون دلیل و با آنکه برتری نظامی را در دست داشت عقبنشینی کرد و شروع به تبلیغات ضدانگلیسی نمود؛ این مرد مظنون است که مبالغ گزافی وجوه دولت ایران را اختلاس کرده و به صرف مصارف شخصی خود رسانیده است. او ادامه حضور این صاحبمنصبان را به مثابه تهدیدی برای منافع بریتانیا در ایران عنوان نمود، به روایت کرزن به همین دلیل است که او تغییر کرده و ژنرال آیرونساید هم از این تغییر حمایت نموده است. نیروی قزاق از آن به بعد تحت فرماندهی انگلیسیها واقع شده بود.
از نظر سیاسی هم کرزن ابراز امیدواری کرد مجلس ایران تا یک ماه دیگر گشایش یابد، زیرا اکثر نمایندگان آن انتخاب شدهاند و عمدتاً این منتخبین در تهران و اطراف آن سکونت دارند، پس این امیدواری وجود دارد که قرارداد به زودی به مجلس ایران عرضه گردد. اگر این مجلس، قرارداد را با جرح و تعدیل بپذیرد، انگلستان هم حتیالامکان از کمک مضایقه نخواهد کرد. او تنها راه ممکن برای استقلال ایران را اجرای قرارداد 1919 دانست، اگر مجلس آن را تصویب کند که دولت بریتانیا به کمک خود ادامه خواهد داد؛ اگرنه مسئولیت بر عهدة خود ایرانیان خواهد بود. در ادامه کرزن گفت قوه قزاق در حال حاضر تنها نیرویی است که میتواند پایة تشکیل نیروی نظامی ملّی ایران واقع شود، «قوهای که ما اشتیاق تأسیس آن را داریم»، از سویی این نیرو تنها قوهای است که میتواند سرحدات شمال و شمال غربی ایران را حفاظت نماید. اگر «موفقیت حاصل شود ما حتیالامکان کوشش کردهایم دولت ایران را قادر سازیم که از ضربت بالشویکها که میخواهند به پایتخت و موجودیت وی وارد آورند جان به سلامت ببرد و هر گاه فقدان و فتور حاصل کند آن قدری که در حیز امکان ما بوده است به عمل آورده بایستی آن کار را ترک کنیم.»
کرزن گفت به دولت ایران اطلاع داده است که نمیتواند قوای انگلیسی مقیم قزوین را تا ابد نگاه دارد. اگر دولت انگلستان بتواند تا بهار این نیرو را حفظ کند «همت غریبی» کرده است. او هیأت دولت مشیرالدوله را مشتمل بر عناصری دانست که «دارای
تمایلات آزادیخواهانه مترقی هستند.» او گفت با دولت ایران اظهار همدردی میکند زیرا مشکلات ممالک شرقی که به واسطة جنگ در «حال تشنج و ضعف» هستند به هیچوجه با دول اروپایی قابل قیاس نیست. امّا دولت ایران باید تکلیف خود را مشخص نماید. اگر مایل به اجرای قرارداد است انگلستان هم موافق تعهدات خود عمل میکند ولی اگر ایران میخواهد روشی دیگر در پیش گیرد «و به منابع ثروت خود تکیه میکند»، مسئولیت متوجه خود آنها خواهد بود و بریتانیا رادع و مانعی در این مسیر به وجود نخواهد آورد. کرزن در پایان گفت «نقشه با کمال فکر و مطالعه طرح شده است»، به نحوی که با تحولات پیاپی ایران، ضامن استقلال این کشور و حفظ منافع بریتانیا خواهد بود: «هرگاه در عین هرجومرجی که تمام مشرقزمین را تهدید میکند ما بتوانیم یک مملکت اسلامی [را] که دارای شعائر عظیم و دوستی قدیمی با انگلستان میباشد مساعدت نماییم که تمامیت، سرحدات و استقلال خود را مصون نگاه دارد من به مسئولیتهایی که بر عهده گرفته و مصارفی که متحمل شدهایم چندان اهمیتی نمیدهم.» اما مسئولیت دوجانبه است و انگلستان نمیتواند «فقط برای حس احسان و یاری به دیگران مسئولیت خود را تا ابد ادامه» دهد. جمله پایانی این بود: «در حقیقت ایران همیشه بایستی به یاری و مساعدت ما مقدرات خویش را تعیین نماید.»(1)
به هر حال مشیرالدوله دولت خود را تشکیل داد. مشیرالدوله بر خلاف وثوق که تحتتأثیر کرزن، انقلاب روسیه را به رسمیت نمیشناخت، تلاش کرد معادله را به هم زند: او درصدد برآمد تا مشاورالممالک انصاری را به سوی مسکو روانه کند. وثوق بهواقع سیاست دیرین ایران در مورد حفظ معادله و موازنه قوا با قدرتهای بزرگ را به هم زده بود، این بود که پیرنیا درصدد برآمد تا این سیاست دیرین را بار دیگر احیا کند. کرزن با این سیاست مخالف بود و همین امر ادوین مونتاگ وزیر سرپرست هندوستان را واداشت تا به کرزن خاطرنشان کند منع از برقراری رابطه ایران با شوروی تعهداتی را طبق عهدنامه 1919 برای ایران ایجاد میکند و آن اینکه اگر ایران مورد حمله شوروی واقع شد؛ بریتانیا باید با نیروی نظامی از آن حمایت کند. مونتاگ خاطرنشان ساخت کرزن خود میداند چنین امری غیرممکن است و
1) رعد، ش162، چهارشنبه 20 ربیعالاول 1339، مطابق 9 قوس 1299، «اخبار مهم، نطق لرد کرزن.»
وزیر خارجه با این سیاست خود بر تعهدی صحه میگذارد که بریتانیا قادر به انجام آن نیست.(1)به واقع کسانی مثل مونتاگ میدانستند اگر شوروی به ایران حمله کند، با توجه به حمایتهایی که در گیلان از آنها میشد، امکان نداشت انگلستان بتواند اقدام مؤثری انجام دهد. مضافاً اینکه دیگر تودههای مردم و رجال مستقل ایران، اعتمادی به انگلیس نداشتند. مونتاگ میخواست بدون اینکه در ایران تعهدی برای بریتانیا انجام شود، این کشور همچنان در مدار منافع انگلستان باقی بماند.
ازموند اوی(2)کارمند بخش شرقی وزارت خارجه انگلستان، که بعدها در دوره رئیسالوزرایی رضاخان کاردار کشورش در ایران شد و آن زمان با قتل ایمبری مصادف بود؛ اعتقاد داشت نمیتوان جلو ایرانیان را گرفت تا معاهده با بلشویکها را که متضمن عدم تعرض به آنان است نپذیرند، او میگفت به شرطی میتوان با مذاکرات ایران- شوروی مخالفت کرد که بریتانیا بتواند به اندازه کافی نیروی نظامی به این سو اعزام دارد. اما این امر از نظر سیاسی و مالی غیرممکن است. از سویی اگر بریتانیا دست به اقدامی نزند، باز هم نفوذ و تسلط خود را بر ایران از دست خواهد داد.(3)پس بیشتر از دو راه در مقابل انگلستان وجود نداشت: یا باید به ایران نیروی نظامی اعزام میکرد و یا اینکه سیاستی جدید را سرلوحه کار قرار میداد.
از آن سوی مشیرالدوله در کنار شرط و شروط خود با انگلیسیها، سیاستی دیگر را هم سرلوحه برنامههای خویش قرار داد: او میخواست هیأتی را پنهانی به عتبات عالیات در بینالنهرین بفرستد تا مراجع دینی را ترغیب کند به موجب فتوایی بلشویسم را آماج حمله قرار دهند و آن را مغایر اسلام بخوانند. عدهای از روحانیون تهران نیز فراخوانده شدند تا به موعظه و خطابه علیه بلشویسم بپردازند.(4)این طرح از مدتها قبل سرلوحه کار واقع شده بود. زمانی که هنوز وثوق رئیسالوزرا بود و جنگلیها اطمینان داده بودند با دولت مرکزی ضدیتی ندارند و فقط هدفشان حفظ گیلان از تجاوز و غارتگری است، انگلیسیها به دست و پا افتادند. دولت مرکزی به جای آنکه از سیاست ایجاد نظم
و آرامش به دست قوای جنگلی استقبال نماید، به رغم تأکیدات فراوان میرزا در اینکه او گرایش گریز از مرکز ندارد و به طریق اولی دارای پیوندی خاص با بلشویک ها نیست؛ نیرویی برای سرکوب آنان مهیا دید و چریکهای چگینی و سواران ظفرنظام قزوینی را همراه با نیرویی از بریگاد مرکزی و آتریاد رشت، آتریاد اردبیل و نیروی توپخانه برای سرکوب جنگلیها بسیج کرد.
همزمان، سپهسالار تنکابنی با قوای خود به همراه نیروهای امیر افشار از زنجان و امیرالسلطنه از اردبیل برای سرکوب جنگلیها بسیج شدند. به این شکل نیرویی را که استوارترین دژ استقلال ایران بود، برای رضایت انگلیسیها فروکوبیدند. برخی ناظران بر این باور بودند که «هر کدام از دو طرف دولتی یا جنگلیها مغلوب شوند، زیان اسلام و ایران است.» از آن سوی اینگونه پراکندند که برخی علما بر فساد و افساد جنگلیها و ارتباط آنان با بلشویکها حکم دادهاند، اما هرگز نگفتند این علما چه کسانیاند. از آن سوی شایع کردند بلشویکها «عقیده به اشتراک در نسوان هم دارند»، جنگلیها را مصداق فعالیت بلشویکی تلقی کردند و گفتند «به موجب حکم شرع اعدام و تدمیر آنها بر هر مسلمانی لازم است.» به قول کمرهای «کسی نیست علناً از دولت سئوال نماید که چه فساد و افسادی جنگلیها در عرض این چهار سال به حق عمومی نمودهاند؟ آیا حفظ ناموس رشتیها از اجانب و آیا جلو تطاول و چپاول امثال سپهسالارها و سپهدارها و امینالدولهها و متنفذین رشت از رعایا، آیا نگذاشتن آنکه در سنه ماضیه [1296ش] از قحطی و گرسنگی یک نفر در رشت بمیرد؛ آیا فرستادن اعانه برنج زیادی از رشت برای فقرای طهران؛ آیا اصلاح مالیه، دادن مالیاتبدهها در رشت که تقریباً چهار کرور نقدی و دو کرور تومان جنس از مأخذ عشریه [گرفتند]، آیا تقاضای آنها از دولت که اجزای امین و درستکار برای دوایر دولتی رشت تعیین نمائید؛ کدام یک از اینها افساد آنها است؟ آیا مانع شدن اینکه قشون روس و انگلیس در رشت نتوانند خرابی و خسارتی به مال و جان و ناموس اهالی وارد بیاورد خیانت است؟»(1)بدیهی است که کمرهای به واقع از کسانی که در جنبش جنگل رخنه کرده بودند و با امثال وی سابقه رفاقت داشتند، یعنی همان بقایای کمیتة مجازات و شخص احسانالله خان دفاع می کرد تا
1) کمرهای، ج2، ص868.
میرزاکوچکخان؛ به یاد آوریم که در این زمان هنوز روابط بین گروه افراطی جنگلیها و شخص میرزا یکسره به هم نخورده بود، با این وصف سخن کمرهای در اینجا سخنی است حق، حتی اگر در پس آن منظوری خاص مثل همین حمایت از گروه احسانالله خان نهفته باشد. به هر حال مشیرالدوله تلاش داشت به هر شکل ممکن جنبش جنگل را نابود سازد، اما وی به طوری که خواهیم دید بین نیروهای جنگلی تفکیک قائل شد: مشیرالدوله به هر شکل ممکن به میرزاکوچکخان پیغام میداد حاضر است با وی مصالحه کند، اما همزمان با گروه مرموزی که به نام میرزا حس تنفر مردم را برانگیخته بودند، سر ستیز داشت. مشیرالدوله نام این گروه را متجاسرین نهاد.
پیرنیا سیاستی سخت در برابر این متجاسرین در پیش گرفت. گفتیم او نخست برای اینکه نشان دهد با روسیه جنگی ندارد و هدفش سرکوب عدهای شورشی است، نام مخالفین ایرانی را در گیلان، متجاسر نهاد. او تصمیم گرفت به هر نحوی شده با این به قول خودش متجاسرین در هر جا درگیر شود. حاکمی از بستگان خود را به گیلان فرستاد و استاروسلسکی را هم مأمور سرکوب جنبش گیلان کرد. بهانة لازم برای متجاسر خواندن این قوا فراهم شد. پیرنیا خبردار شد روسها در جواب اعتراض دولت ایران در مورد قشونکشی آنها به انزلی، اظهار بیاطلاعی نموده و گفته اند اینان ایرانی هستند که به خاک ایران وارد شدهاند و مأمورین روس تنها در بحر خزر به دنبال کشتیهای جنگی دنیکین بودهاند.
وقتی این خبر رسید مشیرالدوله مصمم شد روابط خود را با روسها گسترش دهد. او عبدالحمیدخان سیاح را که روسی میدانست و روسیه را میشناخت، از راه خراسان به عشقآباد اعزام کرد. قرار شد سیاح در آنجا همراه با منشورالملک فرستاده وثوق که هنوز از این کشور خارج نشده بود، به مسکو روند و زمینه را برای ورود یک سفیر فوقالعاده و بستن عهد و میثاق با روسها مهیا سازند. منشورالملک با کروپاتکین سردار روسی مقیم ماوراءالنهر سابقه آشنایی داشت. وثوق میخواست از طریق او راه گفتگو را با روسها باز کند. چون این منشورالملک با انگلیسیها هم روابط حسنهای داشت، آنان هم از تعیین او به این سمت رضایت داشتند. همزمان مشاورالممالک انصاری به عنوان سفیرکبیر ایران در روسیه تعیین شد، او از ترکیه به مسکو رفت تا زمینههای قرارداد با روسها را مهیا سازد. در این زمان نصرتالدوله
که در اروپا بود از تجاوز روسها به ایران به مجمع اتفاق ملل شکایت برد، اما به زودی معلوم شد او دیگر مسئولیتی ندارد و «دولت ایران با دولت شوروی مستقیماً داخل مذاکره است و مذاکره آنها دوستانه و رسمی است.»(1)در این زمان بر بسیاری از اقشار ایران روشن شده بود که «چنانکه اکنون سیاست انگلیس آنها را به مضیقه انداخته است، در دوره حکومت تزاری نیز یک قسمت از بدبختیهای آنها که از طرف روس میرسید بارش در لندن بسته میشد و به دست مأمورین روس در ایران گشوده میگردید. در این صورت به کسانی که این راه غیرمستقیم بدبختی را به روی آنها بستهاند و این حربه را از دست انگلیس گرفتهاند متمایل میباشند.»(2)
سیاست سوّم مشیرالدوله این بود که درصدد برآمد تا کسانی را که توسط وثوق تبعید شده بودند به تهران بازگرداند. کرزن با این سیاستها به ویژه سیاست برقراری ارتباط مستقیم با شوروی به شدت مخالف بود، از سویی او با همکاری دولت با کسانی که در دوره جنگ علیه سیاست رسمی انگلیس کار کرده بودند به شدت مخالفت میورزید. این امر نورمن را واداشت تا نامهای طولانی و شدیداللحن به وزیر امور خارجه بنویسد. نورمن در آن نامه از جمله یادآور شد، دیگر سیاست حمایت از دولتی محافظهکار به شکل گذشته در ایران غیرممکن است، زیرا اسباب بیاعتمادی رجالی را که او ملیگرا، روشنبین و مترقی میخواند فراهم خواهد ساخت. نورمن معتقد بود باید با این گروه جدید کار کرد و گروه سابق هیأت حاکمه را که در نزد مردم منفور شدهاند به کناری نهاد. او توضیح داد دو راه دیگر نیز در دسترس است: نخست اینکه قرارداد 1919 را به ابتکار خود باطل سازند و قرارداد دیگری که سوءتفاهمات کنونی را برچیند به جای آن بنشانند تا به مذاق تودههای مردم خوش آید. دیگر اینکه نیروهای انگلیسی در شمال ایران احضار شوند و حتی نهادهای سیاسی و کنسولی بریتانیا هم برچیده شود و ضمن اینکه آن منطقه را در هرج و مرج و تهدید بلشویکها رها میسازند، راه دیگری برای صیانت از بینالنهرین و هندوستان بیابند.(3)نورمن از کرزن خواست به شرکت نفت انگلیس و
ایران فشار آورد تا یک میلیون و پانصد هزار تومان سهم دولت ایران از بابت حقالامتیاز سالهای گذشته پرداخت شود، زیرا با وجود کاهش کمکهای مالی بریتانیا، ایران راه حل دیگری برای استقرار ثبات و آرامش در پیش رو ندارد. اندکی بعد باز هم نورمن برای اینکه دل کرزن را به دست آورد، ضمن اینکه خبر داد پیرنیا عناصر نامطلوب را که باعث ناراضیتراشی بودند و ثروت عمومی را به باد میدادند از ادارات بیرون انداخته است؛ نیز در کنار این مژده که شمال ایران از شورشیان پاک شده و مخبرالسلطنه به زودی از وزارت مالیه کنار میرود و برای سرکوب شیخمحمد خیابانی عازم تبریز میشود؛ یادآوری کرد ظرف هفته آینده هیأتی به طور مخفی روانة عتبات میشود تا در بینالنهرین فتوای روحانیون را در زمینه مبارزه علیه بلشویسم بگیرد.(1)
کرزن به دولت مشیرالدوله و شخص نورمن بیاعتماد بود، نامههای طولانی او را بدون پاسخ میگذاشت و اگر هم پاسخی میداد همان خطمشی استعمار کهن در آن موج میزد. نورمن در این مقطع تاریخی همان نقشی را ایفا میکرد که همقطارانش در دوره مشروطه. به عبارتی اینان زیر پوشش الفاظ عوامفریبانه حمایت از ملیون – یا کسانی که با قرارداد مخالف بودند- و نیز پشتیبانی از نیروهای مترقی، همان سیاستی را در پیش گرفته بودند که در تحلیل نهایی به نفع بریتانیا در هندوستان تمام میشد. او بار دیگر به کرزن نوشت دولت بریتانیا در مقامی نیست که به ایران فرمان دهد؛ مگر اینکه آماده باشد از قوة قهریه استفاده کند. او میگفت حفظ منافع بریتانیا در این برهه، حمایت از دولتی است قانونمدار؛ این تنها راهی است که به روی بریتانیا گشوده است مگر اینکه انگلستان بخواهد ایران را به حال خود رها نماید.(2)همان روز باز هم نورمن نامهای دیگر ارسال کرد و خاطرنشان نمود اگر خواسته او کنارهگیری دولت ایران است، او این کار را فوری انجام خواهد داد، به نوشتة او شاه اینک چنان متکی به حمایت انگلستان است که هر کسی را نورمن نام برد به ریاستوزرایی برخواهد گماشت، اما به دید او این کاری است غیرعاقلانه؛ زیرا مشیرالدوله نقشه کشیده است تا به شمال لشکرکشی کند و
جنگلیها و بلشویکها را براندازد. او تغییر دولت را باعث تقویت خیابانی و کوچکخان دانست و آن را مغایر مصالح بریتانیا ارزیابی کرد. این سیاستی بود بسیار زیرکانه: باید به دست مخبرالسلطنه و عوامل ذیمدخل مرموز در جنبش جنگل، این دو نهضت یعنی جنبش تبریز به رهبری خیابانی و قیام میرزاکوچکخان جنگلی به دست خود نیروهای ایران سرکوب میشد و راه را برای انجام نقشههای آتی مهیا میساخت.
این نامه عمق فاجعه را نشان میدهد و گواهی است بر این حقیقت که ایران چگونه در چنبره نقشههای بریتانیا گرفتار آمده بود، به طوریکه به خواست وزیرمختار، شاه ایران دولتها را جابجا میکرد. پیرنیا مثل خلف خود در دورة بعد از کودتای سوم اسفند، یعنی قوامالسلطنه در ارتباط با شوروی سیاستی دوجانبه را تعقیب میکرد. او از یکسو برای ابراز حسننیت هیأتی را به شوروی اعزام کرد و از سوی دیگر بر فشار نظامی خود در شمال کشور افزود تا قوای جنگلی را به زانو درآورد. با مذاکرات کراسین و لوید جورج ظاهراً مانعی مهم در راه نبود. به عبارت بهتر شورویها دیگر نسبت به جنبش جنگل حساسیتی نداشتند و اگر دولت مرکزی برای سرکوب آنان نیرو اعزام میکرد، شوروی واکنشی نشان نمیداد. اما مسئله این بود که تکیهگاه میرزاکوچکخان و جنبش او، شوروی نبود که با برداشتن حمایت آنان نابود شود. بنابراین سناریویی بسیار فاجعهبار برای متلاشی ساختن آن طراحی شد. یک ضلع بازیگران این سناریو برخی عوامل ذیمدخل در جنبش جنگل بودند مثل احسانالله خان، ضلع دیگر برادران میرزاکریمخان رشتی و ضلع سوّم هم البته بریتانیا.
مدتها پیش از اینکه مقدمات کودتای 1299 فراهم شود، یعنی به سال 1297 شمسی مطابق با 1336 قمری، خبر رسید که امیر مؤید سوادکوهی در مازندران تشکیلاتی به راه انداخته است به نام انجمن طبرستان. مخبرالسلطنه هدایت فردی به نام شیخ عبدالعلی مازندرانی لاریجانی مدیر نشریه الاسلام، مشهور به مجله اسلامی را به مأموریتی اداری به بارفروش فرستاد. او مخفیانه و برای «گم کردن رد» به آن سمت حرکت کرد، هدف مخبرالسلطنه این بود دریابد آیا ارتباطی بین امیرمؤید و جنبش جنگل وجود دارد یا خیر؟ این مرد گفته بود برای تهیة قوا به منظور کمک به
جنگلیها به این سو آمده است. مجله اسلامی به ساری رفت و وارد منزل امیر مؤید شد. او محرمانه به شیخ محمدحسن نامی که از جنگل مأمور آنجا شده بود رسانید با وی اظهار آشنایی نکند «تا کاملاً بتوانم از نیات امیرمؤید مطلع شوم. او هم قبول نمود.»(1)امیر مؤید به این مرد اعتماد داشت؛ غافل از اینکه او برای تجسس و از جانب مخبرالسلطنه آمده است. پس توضیح داد وی را برای این خواسته است که کاری بزرگ انجام دهد و آن این است که وجوهات و عواید مازندران را جمعآوری نماید «چون امین و مطمئن هستید.» از او خواسته شد به محلات مازندران رفته و اعانه دریافت دارد. شیخعبدالعلی طفره رفت. او گفت فعلاً خسته است و باید مدتی استراحت کند. امیر مؤید سپس گفت شخصی از سوی اتحاد اسلام جنگلیها آمده و از او طلب کمک کرده است. امیر مؤید پرسید او چه نظری دارد؟ شیخ مخالفت کرد و گفت باید احوال جنگلیها را قبل از هر چیز دریافت. آنگاه امیرمؤید منویات باطنی خود را به وضوح علنی ساخت:
امیر مؤید عنوان کرد که ما باید خودمان را نگاه بداریم و نگذاریم عواید مملکت طبرستان ما صرف شهوات طهرانیها بشود. دوایر در دست خودمان، عواید خودمان صرف قشون حافظ خودمان، رؤسا از خودمان. چه جهت دارد با همه احتیاجات، مازندران پولش جای دیگر برود. مگر دول متحده جمهوری چه ضرر دارد؟ ما هم همان زمینه و ریشه را تعقیب میکنیم.(2)
لازم به یادآوری است که بحث اتحاد اسلام در این دوره منحصر به جنگلیها و یا امیرمؤید و عثمانی نبود، در این زمان آقاخان پیشوای اسماعیلیان هم تشکیلاتی به نام «انجمن اتحاد اسلامی هندوستان» تشکیل داده بود. مواضع او البته با عثمانیها متفاوت بود. وی بلافاصله بعد از جنگ و ورود عثمانی به این معرکه بیانیهای منتشر ساخت و از این موضوع یعنی ورود عثمانی به جنگ ابراز تأسف کرد. او در بیانیهای نوشت اتریش و آلمان اهداف خیرخواهانه ندارند و اگر آلمان فاتح جنگ گردد، عثمانی دستنشاندة آنها خواهد شد. به دید آقاخان معلوم نبود چرا عثمانی وارد جنگ شده است، زیرا این
جنگ به منافع عالم اسلام زیانی وارد نمیساخت. رهبر فرقه اسماعیلیه خاطرنشان ساخت: «عثمانی را تحریک کردهاند که شمشیر خود را برای یک مقصود غیرمقدس بکشد و هر چه اتفاق بیفتد اسباب خرابی او خواهد بود، زیرا سلاطین عظیمالشأن به مثل پادشاه انگلستان و روسیه هیچ وقت شکست نخواهند خورد.»(1)
به هر حال تکاپوی امیرمؤید ناکام ماند، تکاپویی که تا واپسین روزهای منجر به کودتای 1299 ادامه داشت. از آن سوی انگلیسیها در رشت فجایع زیادی مرتکب شدند، از این فجایع بوی توطئهای هولناک به مشام میرسید. مشیرالدوله نبرد با متجاسرین را یکی از اولویتهای کاری خود تعیین کرده بود، نیز او بحث قرارداد 1919 را به افتتاح مجلس شورای ملّی موکول نمود. ظاهر قضیه این بود که انگلیسیها با این پیشنهادها موافقت دارند، اما در پشت پرده تحولاتی دیگر در حال انجام بود. مشیرالدوله بعد از اینکه اطمینان یافت جنگ با برخی قوای تندرو جنگلی به منزله نبرد علیه روسها نخواهد بود، به عنوان رئیس دولت حق خود میدانست با نیرویی ایرانی جلو این گروه را بگیرد. امّا «این پیشبینی باید شده باشد که مبادا به دست تحریکات کارکنان انگلیس در ایران آن قوه ایرانی پیش از آنکه به تصرف کردن ولایتهایی که به دست متجاسرین افتاده است کامیاب گردد، خود از هم متلاشی بشود خصوصاً که اختیار آن قوه کاملاً به دست یک سردار روسی مستخدم ایران داده شده باشد و معلوم نباشد چند رنگ لباس روی یکدیگر دربر نموده باشد و دست آخر به چه صورت درآید و چه علاقهمندی به ایران و ایرانی نشان بدهد. و هم باید دید آیا انگلیسیان در این قضایا تماشاچی خواهند بود یعنی دست روی دست گذارده انتظار میکشند که قرارداد آنها و مقررات تدافعی که برای آنها راجع به خود ایران و هند و بینالنهرین اهمیت بسیار دارد به کلی بیتکلیف مانده یک قوة ایرانی به ریاست یک صاحبمنصب روسی که با ملیون مخالف انگلیس بیرابطه نیست و ممکن است روزی هم به بلشویکها ملحق گردد، بیدخالت آنها متجاسرین را تأدیب کرده قوای دولت را تقویت نماید و پیش پای دولتیان را برای پیمودن راه سعادت یعنی کوتاه کردن دست هر بیگانه از مداخله در امور مملکت، صاف
1) عصر جدید، ش6، شنبه هجدهم ذیحجةالحرام 1332، «رئیس روحانی طایفه اسماعیلی و رئیس انجمن اتحاد اسلامی هندوستان.»
سازد و در عین حال مخارج این اردوکشی را انگلیسیان بپردازند به امید آنکه روزی مجلسی دائر گردد و قرارداد آنها در آن مجلس تصویب شود و این وجوه را از وجه استقراضی که باید به موجب قرارداد بدهند کسر بگذارند؛ تصوّر نمیشود انگلیس عاقبتاندیش شرقشناس این درجه در ایران عقل خود را گم کرده باشد و پیشبینی این موضوع البته از پیشبینی در موضوع شرط اول آسانتر بوده است.»(1)
مسئله مهمتر این بود که اوضاع سیاسی داخلی و خارجی ایران بسیار مغشوش بود، «اغراض خصوصی، تهی بودن دست دولتیان از پول و ناراضی ماندن جمع کثیر از اشخاص فتنهانگیز که وثوقالدوله با پول خارجی آنها را تا یک درجه راضی نگاهداشته بود و وجود محذورات دیگر» افق موفقیت مشیرالدوله را تیره و تار نشان میداد و «مخصوصاً اساس حکومت ملّی و حاکمیت حقیقی قانون اساسی» را در معرض تهدید قرار میداد.(2)
اندکی بعد از لشکرکشی دولت مرکزی به گیلان، خبر رسید پس از پیروزی اولیه قزاقها بر قوای جنگلی، شکستی سهمگین بر آنان وارد شده است و استاروسلسکی ناچار شده است رشت را تخلیه کند. موقعیت دولت پیرنیا در مذاکره با شوروی هم عملاً بسیار تضعیف شد، دیگر از دید نورمن هم امیدی به آینده وجود نداشت، مگر اینکه قوای بریتانیایی مستقر در شمال کشور ابتکار عمل را به دست میگرفتند و مانع پیشروی جنگلیها میشدند.
در این ایام توازن قوا در گیلان به نفع نیروهای میرزاکوچکخان بود. شایع بود او قراردادی با انگلیس منعقد کرده که تمام به نفع جنگلیهاست و دولت ایران در انعقاد آن دخالتی نداشته است. طبق این قرارداد حمل اسلحه در شهر و جنگل برای انگلیسیها ممنوع بود، انگلیسیها باید قشون خود را از رشت خارج میکردند، آنان فقط حق داشتند در شهر عبور و مرور کنند و پایگاههای نظامیشان باید برچیده میشد. نیز مقرر شده بود انگلیسیها تاوان خساراتی را که به جنگلیها و مردم رشت وارد آورده بودند؛ بپردازند. خانههایی از مردم را که انگلیسیها آتش زده و یا اموال و اسبابی که به سرقت
رفته و یا به آتش کشیده شده، باید مسترد میداشتند. طبق این قرارداد، از سویی جنگلیها باید خساراتی را که به بانک شاهنشاهی وارد کردهاند جبران سازند. ویژگی بارز جنبش میرزا این بود که: «پول ابداً جنگلیها نگرفتهاند و تمام افتخار آنها این است که پول هیچ دولتی تاکنون نگرفته و قصد گرفتن نخواهند کرد و برای مخارج امساله قصد دارند دو عشر از عایدات رشت و توابع را از بابت مالیات گرفته خرج نمایند.» نکتة مهمتر این بود که قزاقهای مقیم رشت و جنگل با قوای کوچکخان همکاری میکردند و از «روی صمیمیت خدمتگزار شدهاند.» کنسول فرانسه و استوکس مقام عالیرتبه سفارت انگلستان برای بررسی اوضاع به ملاقات آنها در جنگل رفتند، جنگلیها به مأمورین مزبور گفتند «ما ایستادگی در مقابل و ضدیت با عموم اجانب داریم و فهمیده بودند که با آلمانی و عثمانیها ابداً مربوط نیستند، فقط چند نفر از صاحب منصبان اتریشی را که جزو اسرا و فراریها بودند آنها را گیر آورده استخدام کرده بودند، نه آنکه آنها از طرف آلمان و اتریش مأموریت آنجا را داشتند.»(1)این استوکس همان وابستة نظامی سفارت انگلستان در دوره مأموریت مورگان شوستر بود که با اقدامات خود باعث لشکرکشی روسیه به ایران شد؛ این مرد اینک با تیم نورمن و در راستای نظریات گروه مونتاگ- چلمسفورد کار میکرد.
موفقیتهای مقطعی جنبش جنگل و ناکامی مشیرالدوله باعث خشم کرزن شد. کرزن با عتاب و خطاب فراوان نورمن را مورد حمله قرار داد و سیاست او را در مخالفت با دولت وثوق و حمایت از کابینة مشیرالدوله نکوهید. اما نورمن از خود دفاع کرد و با لحنی که گویی با زیردست خود سخن میگوید نوشت سیاستهای اوست که هنوز ایران را در مدار منافع بریتانیا سرپا نگهداشته است. او گفت وقتی به ایران آمد با رئیسالوزرایی ناتوان مواجه بود که جز افزودن بر ثروت خود هیچ فکری نداشت. شمال و شمال غرب کشور غرق در شورش بود و وضع به گونهای بود که اگر بلشویکها در شمال کشور موفق میشدند و به تهران میآمدند با استقبال عظیمی رو به رو میشدند. او گفت اگر دولت وثوق سر کار بود، بدون تردید انقلاب بلشویکی از مدتها پیش در تهران رخ میداد. نورمن خاطرنشان کرد اگر
1) کمرهای، ج1، صص434-433.
وثوق میماند همه ایران به استثنای خراسان که هنوز نیروهای بریتانیا در آن حضور داشتند، بلشویک شده بود؛ نیز نوشت در راستای جلوگیری از این حادثه بود که ترجیح داده دولتی مرکب از ملیون میانهرو روی کار آورد. نورمن صریحاً به کرزن توضیح داد غیر از این به قول او میانهروان و ملیون که مورد حمایت اقشاری از گروههای اجتماعی هستند، کسی دیگری قادر نیست قرارداد 1919 را به تصویب مجلس برساند. او نوشت تلاش دارد تا آنجایی که امکان دارد دولت پیرنیا را سرپا نگه دارد تا بتواند اقدامات خود را پیش برد. نورمن نوشت با این سیاست حداقل سه ماه بر عمر موجودیت ایران برای منافع بریتانیا افزوده است و شاید هم خطر فروپاشی آن و اضمحلال منافع بریتانیا را در کشور برای همیشه از بین برده باشد.(1)
اسناد بریتانیا مدعیاند که کرزن به تیم مشیرالدوله به ویژه هدایت اعتماد نداشت. در سالهای 1294-1292ش هدایت والی فارس بود و به ادعای اسناد انگلیس تأسیس پلیسجنوب ایران را مغایر با حق حاکمیت ملی کشور میدید و البته ظاهراً حاضر نبود با کنسول بریتانیا در شیراز همکاری کند.(2)طبق همین اسناد، هدایت متهم به این بود که ضد انگلیسیها کار میکند و در پیکار علیه بلشویکها در قفقاز به نیروهای انگلیسی تحت فرماندهی ژنرال دنسترویل کمک نکرده است. اوکانر(3)کنسول بریتانیا در شیراز میگفت هدایت، بر فرانسه و آلمانی تسلط دارد اما در ته دلش از همه اروپاییها بیزار است.(4)با این وصف او حاکمی لایق شناخته میشد که گرچه به اهداف بریتانیا در ایران ظنین است، اما مردی است که حسن شهرت دارد و برعکس والیان دیگر از قبل شغل خود ثروتمند نشده است. مخبرالسلطنه هیچ اقدامی علیه انگلیسیها نکرده بود، مخالفت او با تأسیس پلیس جنوب و یا حمایتش از بیطرفی ایران را نباید به منزله ضدیت وی با بریتانیا ارزیابی کرد؛ تحولات بعدی نشان داد مخبرالسلطنه آن چیزی نیست که در اسناد رسمی انگلیس آمده است. مخبرالسلطنه با سرکوب جنبش خیابانی بزرگترین خدمت را به منافع بریتانیا کرد. در حقیقت او با عنوان دمکرات، در صفوف یاران خیابانی رخنه
کرد و بین آنان تفرقه انداخت و آنگاه به آسانی آنان را از پای درآورد؛ همان کاری که احساناللهخان در جنبش جنگل انجام داد. مخالفتهایی از آن دست که به مخبرالسلطنه نسبت میدهند، با شدت بیشتری در خود کابینه جنگی انگلستان وجود داشت. به عبارت بهتر میخواهیم توضیح دهیم که گروهی مثل مخبرالسلطنه با تیمی خاص در هندوستان و خود بریتانیا همسویی داشتند. همینها بودند که مقدمات کودتای سوّم اسفند را فراهم آوردند. شکست مشیرالدوله در سرکوب نهایی جنبش جنگل، راه را برای دسیسههای آتی باز گذاشت، که همین همفکران مخبرالسلطنه در فروپاشی آن نقش برجستهای داشتند. هدایت و امثال او بعدها سکاندار دولتهایی بودند که رضاخان حاکمیت بدون چون و چرای خود را بر آنان اعمال می کرد.
هر چه زمان پیشتر میرفت نگرانی انگلیسیها از آیندة منافعشان در ایران افزایش مییافت. پس باید ضربت نهایی را وارد میآوردند. بالاخره قرار بر این شد که نیروهای انگلیسی خود حوزههای نفتی جنوب و جنوب غربی ایران را پاسداری کنند. تصمیم بر این بود که نیروهای انگلیسی از سایر نقاط کشور به ویژه مناطق شمالی خارج شوند. درست در چنین شرایطی بود که وزارت جنگ تصمیم گرفت سر آدموند آیرونساید(1)را به ایران اعزام کند تا جای هیو بیتمن چمپین را بگیرد. آیرونساید متخصص خارج کردن نیروهای نظامی از میدان جنگ بود. بنابراین او را نفرستاده بودند تا با شورویها و جنگلیها گلاویز شود، بلکه او نقشه مهمتری در سر داشت و خودش صرفاً برای خارج کردن نیروهای بریتانیایی از شمال کشور به این سوی آمده بود. او اندکی پیش از این قوای بریتانیا را از آرخانگلسک و سپس آسیای صغیر با موفقیت بیرون برده بود. آیرونساید فرستادة وزارت جنگ بریتانیا بود. در این ایام چرچیل وزارت جنگ را تصدی میکرد.
علت اینکه آیرونساید تلاش داشت نیروهای بریتانیا را از شمال ایران بیرون برد، ریشه در چند موضوع اصلی داشت: نخست اینکه وی علیرغم هیاهوی کرزن و دیگر
1) Sir Edmond Ironside.
اعضای گروه همسو با وی، به خطر عاجل کمونیسم برای ایران باوری نداشت، این نکته در خاطرات شخصی او آمده است. آیرونساید همان زمان که در ایران بود نوشت: «به اعتقاد من روسها قادر نیستند در خارج از کشور خود به جنگ بپردازند. نمیتوانیم بپذیریم که برای ما یک خطر نظامی محسوب میشوند. اما تبلیغاتشان بسیار سهمگین است و ممکن است به ما آسیب برساند.»(1)دلیل دوّم این بود که وی و نیروهای تحت امرش در راستای سیاست وزارت جنگ که تحت کنترل سروینستون چرچیل قرار داشت، سازی مخالف کرزن میزدند. آیرونساید به صراحت در خاطراتش نوشته است وزارت امور خارجه انگلیس هیچ توجهی به اوضاع نظامی ندارد و در تصمیمگیریهای خود در مورد ایران، با وزارت جنگ هیچگونه مشورتی نمیکند.(2)فقرهای که نقل شد نشان میدهد بین وزارت جنگ و وزارت امور خارجه بر سر مسئله ایران به شدت اختلافنظر وجود داشت و آیرونساید بدون اطلاع وزیر امور خارجه اقدامات خود را در ایران پیش میبرد. سوم اینکه تیم انگلیسیهای مقیم ایران و به طور خاص شخص نورمن، کاری به فرامین به قول خودشان تلگرافی کرزن نداشتند، آیرونساید صریحاً از قول نورمن نوشت کرزن «از اقدامات خودسرانه آنها خوشنود نیست.»(3)
کرزن و لرد هاردینگ معاون او در وزارت خارجه، با نقشه سر وینستون چرچیل وزیر جنگ برای خروج نیروهایشان از شمال ایران، به شدت مخالف بودند. آنان میگفتند ایران باید با قدرت نظامی انگلستان حفظ شود و به طور دربست در اختیار این کشور قرار گیرد. استدلال میشد اگر از ایران عقبنشینی شود، بلشویکها بر قفقاز تسلط مییابند، ایران سقوط میکند، افغانستان از دست میرود و در نهایت هندوستان به خطر میافتد.(4)پیش از این و درست در بحبوحة بحرانهای داخلی ایران بود که در کلکته مجلسی تشکیل شد، در مجلس کلکته عموم نمایندگان ایالات و ولایات هند جمع آمده بودند تا آخرین تصمیم دولت انگلستان را درباره کشورشان استماع نمایند. به توصیة دولت انگلیس اجازه داده شد به مردم هندوستان
خودمختاری داده شود. دربار لندن با اعلام استقلال داخلی هندوستان و سپردن امور داخلی کشور به دست اتباع این کشور موافقت نمود، اما اختیارات و امتیازات این دولت خودمختار محدود بود. از این به بعد هندیها میتوانستند انجمنهای ایالتی و ولایتی تشکیل دهند و برای خود نوعی مجلس قانونگذاری تأسیس نمایند تا بتوانند قوانین داخلی را تدوین کنند، این مجلس میتوانست نمایندگان مخصوص خود را به مجلس نمایندگان لندن اعزام کند، اما سیاست خارجی و امور دفاعی کشور همچنان در اختیار دولتهای بریتانیا قرار میگرفت.(1)
اما در مورد ایران هم باید سناریویی مشابه انجام میشد. ویلسون رئیس ستاد ارتش بریتانیا میگفت برای حفظ قفقاز و شمال ایران حداقل سه لشکر لازم است و بریتانیا این تعداد سرباز در اختیار ندارد. آیرونساید مدافع نظر وزارت جنگ بود. او میگفت البته باید از هند دفاع شود، اما در پشت مرزهای خود هند و نه در جایی به مراتب دورتر. به عبارتی او گرچه امکان رخنه تدریجی شوروی به افغانستان و ایران را محتمل میدید، اما بهطور کلی با نظریه امکان حمله شوروی به هندوستان موافقت نداشت.(2)
آیرونساید بر این باور بود که تا بهار سال 1300 باید نیروهای انگلستان از شمال ایران بیرون روند. او میگفت با این کار خطر شوروی برای منافع انگلستان افزایش خواهد یافت اما این خطر به طور قطع نظامی نخواهد بود، به عبارتی خطر شوروی بیشتر سیاسی است تا نظامی. به دید این ژنرال، بریتانیا نباید در ایران برای خود تعهد نظامی ایجاد کند، برعکس باید از این تعهدات بکاهد. او میگفت دلیلی ندارد انگلستان، دانسته خود را هم مرز شوروی کند، نیز استدلال میکرد وظیفه انگلیسیها دفاع از ایران نیست؛ آنان باید فقط از دشت کارون و شرکت نفت انگلیس و ایران مراقبت نمایند.(3)
دی ماه 1299 کابینه بریتانیا به یأس کامل رسیده بود. وضعیت روز به روز وخیمتر میشد. درست در چنین لحظاتی بود که بار دیگر امکان پیشروی نیروی جنگلیها برای تولید وحشت در تهران به شدت مطرح شد؛ حال آنکه با فتنهانگیزی انگلیسیها دیگر از جنبش جنگل چیزی باقی نمانده بود. جورج. پی. چرچیل، مورد
مشورت کابینه قرار گرفت تا نظرات خود را در اختیار دولت قرار دهد. چرچیل بر این باور بود که به محض اینکه نیروهای انگلیس از کشور خارج شوند، بلشویکها به قزوین و تهران سرازیر خواهند شد. به گمان او در آن صورت حکومت ایران فرومیپاشید و دولتی مدافع بلشویکها روی کار میآمد. او بر این باور بود که در چنین صورتی منافع بریتانیا در بینالنهرین و افغانستان هم به خطر خواهد افتاد. چرچیل که پیشتر دبیر امور شرقی سفارت کشورش در تهران بود و با مسائل ایران بیش از یک ربع قرن سر و کار داشت، بر این باور بود که سیاست رها ساختن ایران به حال خود و دفاع از هندوستان در مرزهای این کشور سیاستی است نادرست. چرچیل میگفت اگر این سیاست اجرا شود، شرکت نفت انگلیس و ایران و بانک شاهنشاهی در کنار سایر منافع بازرگانی بریتانیا آماج خطر واقع خواهند شد. فهرست کسانی که در بانک شاهنشاهی حساب داشتند، اول شخص شاه، دوم رجال دولتی و حتی برخی «روحانی نمایان متمول» را در بر میگرفت. بانک درست در آستانه کودتای رضاخان به اقتضای سیاست استعماری بریتانیا، دادوستد با مردم ایران را به حالت تعلیق درآورد.(1)از سویی مقامات بریتانیا استدلال میکردند بدهی ایران به بریتانیا سر به چندین میلیون لیره میزند و اگر انگلیس از ایران عقبنشینی کند؛ این بدهی هم غیرقابل دریافت خواهد بود.
جورج چرچیل میگفت پنج سال است بریتانیا در ایران پول خرج میکند، اگر ارتش این کشور از ایران خارج شود این پولها هم بر باد میرود. او میگفت تصویب قرارداد 1919 دیگر خواب و خیالی بیش نیست، اینک دیگر باید اندیشید چگونه میتوان بدون این قرارداد منافع امپراتوری را حفظ کرد. پیشنهاد او این بود که انگلستان از به دست گرفتن قدرت در نواحی مرکزی و جنوبی ایران توسط بختیاریها حمایت کند و افسران و تفنگداران جنوب را برای کمک به این حکومت اعزام دارد. به دید او این حکومت باید در اصفهان تشکیل میشد، سفارت بریتانیا به آنجا منتقل میگردید و از منابع نفتی جنوب کشور حراست به عمل میآمد. نظر چرچیل در تحلیل نهایی این بود که دولتی قدرتمند و سرکوبگر که ترس ایلات را برانگیزد تشکیل شود. از نظر او بسیاری از
1) حیات یحیی، ج4، ص200.
رجال ایرانی فاسدند، اما باید پذیرفت که اینان تنها کسانیاند که میتوانند در دل ایلات رعب برانگیزند؛ این در حالی است که سران ایلات از کسانی که مدعی دمکرات بودن هستند، خوششان نمیآید و به آنان اعتنایی نمیکنند. او برای تصدی منصب ریاستوزرایی عینالدوله را بهترین فرد از این دسته افراد میدانست.(1)
در اواخر سال 1299 شمسی، احمدشاه هراسناک از حوادثی که در شرف وقوع بود و اندیشناک از ترس بلشویسم، عاجزانه از وزیرمختار انگلیس خواست اجازه دهند به اروپا رود. این بار نورمن به او گستاخیای کرد که در تاریخ پادشاهی ایران شاید بینظیر باشد. او شاه را مورد عتاب قرار داد و با پررویی وی را متهم ساخت که با پولی که به خارج فرستاده میخواهد عیش و نوش کند. شاه ملتمسانه خواست فقط دو ماه به او اجازه مسافرت دهند تا به متخصص اعصاب مراجعه کند. نورمن گفت پیش از اینکه به وی «اجازه مسافرت» دهد، باید نظر کرزن را جویا شود. او در نامهای خطاب به کرزن نوشت شاه فقط به فکر ثروت و مکنت خویش است. شاه متهم شد به تحولات کشورش بیاعتناست و پیش بینی کرد اگر به اروپا رود، بعید است بتواند به کشور بازگردد. او تغییر شاه را به خودی خود بیاهمیت دانست، زیرا به هر حال جانشین مناسبی برای وی یافته میشد؛ اما مسئله این بود که رفتن شاه در وضعیت بیثبات آن زمان، باعث تزلزل بیشتر کشور میگردید. نورمن پیشبینی کرد این بیثباتی میتواند به انقلاب منتهی شود. از دید وزیرمختار اگر انگلستان از ایران حمایت نمیکرد، این انقلاب اجتنابناپذیر بود.(2)این گزارش هم واقعیتی را نشان میداد و هم از آن بوی نوعی دسیسه به مشام میرسید: واقعیت امر این است که احمدشاه کفایت لازم را برای ادامه سلطنت نداشت، اما به طور قطع گزارش نورمن فقط برای ارائه این دیدگاه نبود، زیرا احمدشاه عملاً قدرتی نداشت تا بتواند آن را اعمال کند. نورمن میخواست به این شکل اندک اندک کرزن را با نقشهای که در
سر میپروراند و روز به روز آن را پختهتر میکرد، هماهنگ سازد. او با این گزارشها میخواست نشان دهد دیگر با وجود احمدشاه امیدی به بقای ایران نیست، منافع بریتانیا همه از دست خواهد رفت و بلشویسم ایران را تهدید میکند. اما کرزن سیاستمدارتر از آن بود که به این گزارشهای دروغ نورمن اعتنایی کند، او میدانست وزیرمختارش در تهران درصدد اجرای نقشهای است که آن را از او پنهان میدارد، به واقع نورمن برای توجیه طرح خود بود که به این صغرا و کبراها دست میزد، هدف او این بود تا موافقت رسمی کرزن را هم با عملیات خود به دست آورد. کرزن با علم و اطلاعی که به منویات نورمن داشت؛ هرگز به او اعتماد نکرد.
در اینجا بود که سناریویی پیچیده و در عینحال مؤثر توسط برخی مقامات بریتانیا با همکاری مأمورین بومی آنان اجرا شد تا دیپلماسی رسمی بریتانیا را قانع نمایند که ایران از دست رفتنی است؛ اگر دیر به خود آیند. در این زمان انگلیسیهای مقیم ایران بذر وحشت در قلوب میپراکندند، در زمستان 1299 آنان به شدت تبلیغ میکردند که گویا ایران عنقریب به دست بلشویکها خواهد افتاد. برای اینکه سناریوی خود را تکمیل نمایند، از کارکنان سفارت خواستند زن و فرزندان خود را هر چه زودتر از کشور خارج سازند. این دستورالعمل کرزن به دلیل گزارشهای وحشتناکی بود که نورمن از ایران برایش ارسال میکرد. او در همین نامه یادآوری کرده بود که مذاکرات ایران و شوروی که در حال انجام بود، اهمیت دارد و به نظر او اگر این مذاکرات منجر به عقد یک عهدنامه بین دو کشور شود، چه بسا دیگر لزومی به عقبنشینی نیروهای بریتانیایی موجود نباشد.(1)روز 29 دی 1299 ژنرال آیرونساید و نورمن با نمایندگان سیاسی امریکا، بلژیک، فرانسه و حتی مقامات سابق روسیه تزاری ملاقات کردند. آنها نقشه خود را برای تخلیه خارجیان برای این مقامات توضیح دادند. نورمن از قول «منابع اطلاعاتی» خود گفت کسانی که در گیلان مستقرند، توسط چهارصد بلشویک همراهی میشوند و بلافاصله بعد از عقبنشینی نیروهای انگلیسی به سوی قزوین و تهران حمله خواهند برد و پایتخت را تصرف مینمایند. اینان یک پیشگویی هم کردند و آن اینکه «قبل یا بعد»! از ورود
1) Ibid.
این سپاهیان، انقلابی در تهران روی خواهد داد.(1)چگونه میشد با چهارصد بلشویک پایتخت را تصرف کرد و انقلاب به راه انداخت؟ این معمایی بود که مقامات بریتانیا در ایران باید توضیح میدادند، تازه اگر وجود چهارصد بلشویک را در صفوف جنبش جنگل بپذیریم، مسئلهای که از اساس واقعیت نداشت. به واقع اجرای این سناریوی ویرانگر از شهریور ماه آن سال شروع شده بود.
از نیمههای سال 1299 به بعد، کلیه معابر و خیابان اصلی رشت به قزوین مملو از جمعیت شد، مهاجرین رشتی گروه گروه وارد قزوین میگردیدند. در واقع چهار ساعت از شب پنجشنبه یازدهم ذیحجه سال 1338 مطابق با مهر 1299 گذشته بود که مردم رشت آماج حمله گروه احساناللهخان واقع شدند. در آن ساعت اغلب مردم زحمتکش گیلانی یا در خواب بودند یا تازه در سر سفره شام غذا میخوردند. مردم وقتی مورد حمله واقع شدند، تلاش کردند جان خود را نجات دهند. اینان با حالتی مشوش و مضطرب و در وضعیتی بسیار رقتآور، خانه و کاشانه را ترک کردند و رو به سوی شهر قزوین آوردند. خلاصه «هنگامه بود. هر کس به یک حالی وارد میشد. یکی سربرهنه، یکی پای برهنه، با لباس، بیلباس، زنها با چادر، بدون چادر، یکی بچه گم کرده ناله میکند، یکی شوهر مفقود نموده گریه میکند. همین قسم مردها عکس آن.» میگفتند بیستوپنج هزار تن از مردم رشت خانه و کاشانه را ترک کرده و آواره شدهاند. در قزوین «مردمان محترم و کسبه و تجار را در خانههای مردم مسکن دادند، تتمه را در کاروانسرا و مدارس. هیجان و ترس غریبی مردم را گرفته و بیشتر از این [از] اسرا(2)واهمه دارند مبادا بیاحتیاطی شود و بریزند شهر را مغشوش کنند. فعلاً هزار اسیر اینجا دارند.»(3)
به واقع تشدید پدیدة هراس از بلشویسم درست مقارن بود با دوره دوم ریاستوزرایی وثوق. به عبارت دقیقتر در نیمه دوم سال 1297 بود که تیمی متشکل از کمرهای و مورخالدوله و دوستان آنان که وابسته به کمیتة مجازات بودند، میگفتند «بلشویکیت دارد روی کره را میگیرد و اسباب وحشت فرانسه و انگلیس هم شده و به
طهران هم آمدهاند.»(1)در مسئله هراس از بلشویسم روزنامة رعد بیش از همه فعال بود. رعد هر روز گزارش میداد که بلشویسم کدام نقطه اروپا را فتح کرده و چه تحولاتی در آرایش نیروهای این زمان از نظر بینالمللی به وقوع پیوسته است. این تبلیغات اکثراً به منظور ایجاد وحشت بین مردم صورت میگرفت. بعدها کار به جایی رسید که درست مصادف با عملیات مرموز احساناللهخان در گیلان، مورخالدوله هم مدعی بود مسلک بلشویسم را پذیرفته است. در زمان وثوقالدوله دو تن را به اتهام فعالیت بلشویکی دستگیر کرده بودند. وقتی مشیرالدوله به قدرت رسید، این دو را مرخص کرد، اما مورخالدوله، وزیر مالیه مشیرالدوله یعنی مخبرالسلطنه را تشویق به ملاقات با آنان نمود. مورخالدوله بعد از این ملاقات در وزارت مالیه استخدام شد تا به فعالیتهای مشکوک به نام بلشویسم ادامه دهد.(2)مخبرالسلطنه، مورخالدوله، کمرهای، بینش و کثیری دیگر و حتی اردشیر ریپورتر اعلام میکردند مسلک بلشویسم را پذیرفتهاند. چه نقشهای در سر اینها پرورانده میشد؟ چه انگیزهای مخبرالسلطنه را به این وادی کشانید؟ این جزیی بود از طرحی عظیم که یک سر آن فروپاشی جنبش خیابانی و جنگل بود و ضلع دیگر آن تمهید مقدمات کودتای سوّم اسفند.
در آن ایام صحبت از این بود که باید «انقلابی تهیه نمود». به طور مثال میگفتند باید بر فراز منبر سخنان آتشین گفت تا نظمیه سخنران را دستگیر کند و این امر مقدمهای بر شروع اغتشاش گردد. دیگر اینکه باید «یک سوسیته و جمعیتی» تشکیل داد؛ به قول نظامالسلطان بهتر این است که همه به جمعیت سوسیالیست ملحق شوند.(3)تشکیل جمعیتهای مشکوک با نام سوسیالیست البته مسبوق به سابقه بود و طرفه اینکه تأسیس همه هم در گیلان انجام میگرفت. به طور مثال در دورة مشروطه گیلان و در ایام هنگامة رشت؛ گریگور یقیکیان به کمک میرزاکریمخان رشتی مقالهای در روزنامه گیلان ارگان مشروطهخواهان آن خطه منتشر کرد. این اولین مقاله یقیکیان بود که «چه میگویند سوسیالیستها» نام داشت. نیز او وقتی به تهران آمد با روزنامة افراطی ستاره ایران همکاری کرد. یقیکیان بعد به تهران آمد و روزنامه ایران کنونی را راهاندازی کرد.
یقیکیان از جمله شرکتکنندگان جنبش جنگل بود، او همراه با احساناللهخان دوستدار، نقشی مخرب در تحولات این خطه بازی کرد. به ادعای خودش بلشویکها سه بار قصد اعدام او را کردند، اما این نقشه با مساعی میرزاکوچکخان جنگلی اجرا نشد. یقیکیان پس از شکست جنبش جنگل به تهران آمد و در باب جنبش جنگل مطالبی در روزنامه تندرو ستاره ایران منتشر کرد.(1)
تشکیل گروه سوسیالیست تقلبی توسط مورخالدوله سپهر هم پیگیری شد. مورخالدوله بعد از اینکه از همکاری با سفارت آلمان کناره گرفت، به وزارت معارف رفت و مفتش معارف شد؛ اندکی بعد ایپکیان جای او را گرفت و به عبارتی مورخالدوله هیچ کاری برای معارف انجام نداد. به قول دولتآبادی با این وجود او ماهی یکصدوپنجاه تومان از دولت حقوق دریافت میکرد.(2)
روز سوم آبان 1299 نورمن به دیدار مشیرالدوله رفت. او پیشتر خواسته بود شاه سرهنگ استاروسلسکی را اخراج کند. مشیرالدوله توضیح داد شاه به این کار رضایت نداده است، اما خود استاروسلسکی بیمیل نیست برود. مشیرالدوله پرسید آیا نورمن حاضر است بپذیرد افسر روسی دیگری را که در دیویزیون قزاق خدمت میکند به فرماندهی بگمارند و یا اینکه افسری از یک کشور بیطرف استخدام کنند؟ نورمن با هر دو مورد مخالفت کرد و مشیرالدوله هم تهدید نمود اگر وزیرمختار در تحمیل نظرات خود سماجت ورزد استعفا خواهد داد.(3)به دنبال نورمن، آیرونساید هم به پیرنیا هشدار داد استاروسلسکی را احضار و اخراج کند. نیز به رئیسالوزرا گفتند باید از استاروسلسکی حساب پولهایی را که خرج کرده است بخواهد، آیرونساید گفت قزاقان ایرانی در واقع از پای درآمدهاند و او دیگر حاضر نیست پولی خرج آنها کند. مشیرالدوله گفت جرأت ندارد به شاه بگوید او را از کار برکنار سازد، در ضمن اگر انگلیسیها اختیار قزاقخانه را به دست گیرند تصویب قرارداد در مجلس غیرممکن خواهد بود.
آیرونساید گفت او میل ندارد اختیار قزاقها را به دست انگلیسیها دهد، اما حاضر نیست اجازه دهد روسها «پول بریتانیا» را حیف و میل کنند. مشیرالدوله در میان چکش و سندان گیر کرده بود و دو روز بعد از این گفتگوها از ریاستوزرایی کنارهگیری کرد.
علل استعفای مشیرالدوله چند موضوع مهم بود: نخست اینکه خزانهداری بریتانیا از دادن سیصدوپنجاه هزار تومان پول ماهانهای که پیشتر به کابینه وثوق میداد امتناع ورزید. انگلیسیها از رئیسالوزرا خواسته بودند پول مورد نیاز خود را از دومیلیون پوند مبلغ قرارداد بگیرد، مشیرالدوله از این امر خودداری کرد زیرا این موضوع را به منزله تأیید قرارداد ارزیابی میکرد. دوم اینکه انگلیسیها از مشیرالدوله خواسته بودند استاروسلسکی را معزول کند و ریاست قزاقخانه به دست صاحبمنصبان انگلیسی سپرده شود. مشیرالدوله به این امر هم رضایت نداد. تنها راهی که مقابل مشیرالدوله وجود داشت این بود که هزینههای جاری دولت خود را از پول نفت تهیه کند، اما موضوع این بود که انگلیسیها نفت ایران را ملک طلق خود میدانستند و هرگز حاضر نبودند در این باب حتی سخنی بگویند. دیگر اینکه بهترین راهحل این بود که صاحبمنصبان قزاقخانه بعد از عزل استاروسلسکی ایرانی باشند، اما باز هم مسئله این بود که کدام ایرانی مطمئن را باید به این سمت میگماردند.
روز بعد از ملاقات آیرونساید با مشیرالدوله، نورمن به ملاقات شاه رفت. او گفت اگر شاه استاروسلسکی را برکنار نکند، کلیه وجوهی که بریتانیا پرداخت میکند قطع خواهد شد و تهدید کرد نیروهای انگلیسی از ایران بیرون خواهند رفت و او را با قوای مهاجم شوروی تنها میگذارند. شاه ترسید. او پرسید اگر پیرنیا استعفا دهد چه کسی جانشینش خواهد شد؟ نورمن سپهدار رشتی را نام برد. شاه این پیشنهاد را پذیرفت، سپس در مورد ترکیب کابینه صحبت شد. نورمن به کرزن توضیح داد که پیشتر با سپهدار سخن گفته است و میداند او حاضر است سیاستی را که وزیرمختار دیکته میکند، اجرا نماید.(1)این سخن نورمن خلاف داوری دولتآبادی در مورد سپهدار رشتی است. دولتآبادی مینویسد: «سپهسالار اعظم فتحاللهخان گیلانی شخص وطندوست و نیکوفطرت است، اما اطلاعاتی را که لازمه زمامداری امروز یک مملکت
1) Ghani, p. 113.
میباشد، با این همه محذورات داخلی و خارجی که موجود است؛ ندارد، بهعلاوه از خارجهها ملاحظه بسیار دارد.»(1)این داوری از سوی دولتآبادی در مورد شخصی که خود از دسیسههایش در ماجرای کمیته آهن و نقش خاندانش در تحولات خطه گیلان که منجر به سقوط جنبش کوچکخان شد پرده برمیدارد عجیب است. مضافاً اینکه این تحلیل اگر در پرتو گزارش نورمن سنجیده شود به شدت رنگ میبازد. میگفتند غیر از سپهدار، شاه فرمانفرما و قوامالسلطنه را هم برای نخستوزیری پیشنهاد کرده بود، اما مستوفی به سپهدار گفته بود او این پیشنهاد را بپذیرد تا دیگران نتوانند به ریاستوزرایی دست یابند.(2)
از آن سوی، نورمن به شاه اخطار کرد که باید استاروسلسکی مجبور شود پولهایی را که گرفته است مسترد دارد و آنگاه از ایران خارج شود. شاه گفت این فرد به او خدمت کرده است و اینگونه درخواستها از چنین فردی زیبنده نیست. نورمن بر این باور بود که شاه در اختلاسهای استاروسلسکی شریک است. نورمن گزارش داد استاروسلسکی آخرین وجهی را که از بانک شاهنشاهی دریافت کرده تا برای تجدید ساز و برگ قزاقها برای لشکرکشی به شمال خرج کند، صرف این کار نکرده، مضافاً اینکه کلیه وجه را که پنجاه هزار تومان بوده، به شکل اسکناس دریافت نموده است. این کار از نظر کارمندان بانک تعجبآور بوده، زیرا خرد کردن اسکناس درشت در شهرستانها کار آسانی نیست. چند روز بعد درست از همان اسکناسهایی که به سرهنگ داده شده بود، چهل هزار تومان به حساب شاه واریز شد. او از یک «منبع» خبری نام میبرد که این اطلاعات را به او داده است. نورمن از قول همان منبع ذکر میکند که سرهنگ اخیراً یک گردنبند به ارزش سیوپنج هزار تومان به شاه هدیه داده است.(3)
روایت دولتآبادی اندکی تفاوت دارد: سپهدار رشتی بعد از اینکه قدرت را به دست گرفت، نامهای به سیدضیاء نوشت، «قربان او میرود و التماس میکند» که صبحگاه به سفارت انگلستان رود و از آنها بخواهد اجازه پرداخت مبلغی فوری در
حد چند هزار تومان برای مصارف فوری دولت را بدهند. سفارت انگلستان به بانک شاهنشاهی اجازه داد «پول به قدر کافی» در اختیار قزاقخانه قرار دهند، اما این پول باید زیر نظر صاحبمنصبان انگلیسی خرج میشد. از سویی «به کابینه سپهسالار اعظم برای اینکه موقتاً صورت خود را نگاه دارد، قوت لایموتی میرساند آن هم با واسطه و درخواست.» به شاه جوان پولدوست بیش از اندازه ضرورت پول دادند تا او را با نقشة خود همراه سازند، «پولی که به دربار داده میشود قسمت عمده آن در همان روز به بانک برگشته به روی حساب اعلیحضرت گذارده میشود.»(1)بنابراین انگلیسیها خود به شاه رشوه داده بودند تا او را با طرح خود موافق نمایند، طرحی که شاه پولدوست از عمق آن بیاطلاع بود و نمیدانست که به قیمت نابودی سلطنتش تمام خواهد شد. اما نورمن حیلهگرانه پرداخت رشوه به شاه را مشارکت او در اخاذیهای استاروسلسکی عنوان کرد، مطلبی که به کلی دروغ بود.
فتحالله اکبر سپهدار رشتی مردی بود که خود از متنفذین گیلان و ایران به شمار میرفت، از انگلیسیها سالها قبل نشان دریافت کرده بود و به همین دلیل تحت حمایت سفارت بریتانیا قرار داشت. غیر از این موضوع، سپهدار با برخی دیگر از متنفذین گیلان مرتبط بود. برجستهترین اینان میرزاابراهیمخان ابتهاجالملک بود، یکی از بهائیان مشهور ایران که پیش از مدیریت بلژیکیها زیر نظر فتحالله اکبر سردار منصور مسئولیت اداره گمرکهای انزلی را بر عهده داشت. او در عین حال در ایام مشروطه مباشر سردار منصور در تهران به شمار میرفت. به قول چرچیل کمی هم انگلیسی میدانست.(2)از سویی سپهدار رشتی با احساناللهخان هم ارتباطی عمیق داشت. احساناللهخان که او هم از قضا بهائی بود، جزو گروهی بود که همراه با میرزاکریمخان رشتی و برادران، پسرعموهای سپهدار؛ نقش اساسی در فروپاشی جنبش جنگل ایفا نموده بود. آیرونساید نوشت، رئیسالوزرای جدید فردی است که هر چه به او بگویند انجام خواهد داد. مهمتر اینکه شاه هم اینک تابع میل آنان است. آیرونساید گفت اینک تنها انگلیسیها حامی شاه هستند و شاه هم از آنان خواهش
کرده است تنهایش نگذارند.(1)
سپهدار قبل از تصدی منصب ریاستوزرایی، مردی بود که اهل بذل و بخشش شناخته میشد، به همین دلیل نام او در کنار رجال درجه یک کشور بر زبان آورده میشد. لیکن از وقتی املاک و اموال او در گیلان به یغما رفت، این خصیصه هم در او ضعیف شد. «شاید همان نقصان دارایی به او جرأت داده است که در این وقت، بار چنین مسئولیت بزرگ را به دوش خود بگیرد.»(2)
وقتی سپهدار اکبر به ریاستوزرایی رسید، فشار بر مردم از حد گذشت، اما نکته این است که باز هم کمرهای و امثال او از «مشیرالدوله علیه الهاویه»(3)به بدی یاد میکردند که باعث تحریک ملّت علیه بلشویکها در تهران شد و باعث گردید آنان به رشت حمله برند؛ و نیز این مشیرالدوله بود که باعث عقبنشینی قزاقها به سوی منجیل شد. درست در چنین شرایطی بود که دوائر دولتی حتی قادر نبودند مشکلات روزمرة مردم را برطرف سازند، ولایات به شدت به پول محتاج بودند، خزانه کشور تهی بود و انگلیسیها هم پولی نمیدادند. از آن سوی اشرار و اراذل و اوباش شروع به ناامن ساختن راهها کردند، فشار شگفتانگیزی بر مردم وارد میشد، سادهاندیشان میگفتند اینها همه برای این است تا ملّت خودش به تنگ آید و تقاضای امضای معاهده 1919 را بنماید. میگفتند در راستای این سیاست است که استاروسلسکی مستعفی شده و ریاست دیویزیون قزاق با دیکسون خواهد بود، سپهدار هم که به ریاستوزرایی نائل آمده بود.(4)
این تحلیل از بنیاد غلط بود: مشیرالدوله داشت بحرانها را با دولت بلشویکی حل و فصل میکرد و امکان نوعی مصالحه با خیابانی و کوچکخان فراهم آمده بود، اما کسانی که از همان دوره مشروطه بحرانسازی را سرلوحه کار خود قرار داده بودند، باعث شدند خیابانی به قتل برسد و با عملیات وحشتانگیز احساناللهخان و قوایش، مردم گیلان تا تهران هم از آینده بیمناک شوند. بحرانسازان تلاش کردند مانع از
دستیابی مشیرالدوله به راهحلی واقعبینانه در چارچوب اصول مشروطه شوند، اینان تا توانستند بحران سازی کردند تا دولت سپهدار رشتی، پسر عموی میرزاکریمخان و برادران؛ قدرت را به دست گیرد تا تحولات در بستری که آنان میپسندیدند هدایت گردد. حوادث به خوبی معلوم بودند و امثال گروه ضدتشکیلی بیهوده با تحلیلهای گمراهکننده میخواستند کاسه و کوزه را به سر مشیرالدوله بشکنند. جالب اینکه بین گروه ضدتشکیلی نوعی اختلافنظر بروز کرد: در یک سو بینش و مورخالدوله قرار داشتند و در سوی دیگر کمرهای. بینش بر این باور بود که کابینه مشیرالدوله بر سپهدار ترجیح داشت و مورخالدوله از این موضع حمایت میکرد، اما کمرهای خلاف این نظر را داشت. کمرهای هم در خانه سردارمقتدر سنجابی وقتی مطابق معمول «ناهار مفصلی» خورد، رو به او و مرآتالسلطان و سالارظفر بختیاری کرد و گفت کابینه سپهدار بهتر از مشیرالدوله است و سروصداهایی که وجود دارد برای این است که مشیرالدوله بازگردد. او میگفت مشیرالدوله میخواهد ملیون به او التماس کنند تا بار دیگر از موضع قدرت، ریاستوزرایی را بر عهده گیرد و با نقشه کشیهای قبلی از موضع بالا معاهده 1919 را امضا کند.(1)پیش از این در محرم 1339 مطابق با مهر 1299؛ گروه کمرهای متشکل از میرزاسلیمانخان، وحیدالملک شیبانی، میرزاعبدالحسین ساعتساز و سیدعبدالرحیم کاشانی دو سیاست را به موازات هم ادامه دادند: نخست تلاش برای اینکه انتخابات مجلس در حوزههایی که انجام نشده بود، به هر نحو ممکن برگزار نشود و دوم اینکه اعضای کمیته مجازات از زندان آزاد شوند. کمرهای عریضهای خطاب به شاه تهیه کرد و در آن آزادی محبوسین را تقاضا نمود. این عریضه به مهر چند تن از همفکران وی رسید.
همین کمرهای که اینهمه با مشیرالدوله خصومت میورزید، به سپهدار پیغام داد تا وقتی کارهای او را در مورد صلاح ملّت و مملکت نبیند، ضدیتی نمیکند. او در این پیغام مدعی شد او را برای ریاستوزرایی نیاوردهاند، بلکه عدهای اسبابچینی کردهاند تا مردم را باز به سوی مشیرالدوله سوق دهند تا او با تحکیم موقعیت و محبوبیت باز روی کار آمده و معاهده را امضا کند، پس کمرهای به سپهدار پیام داد
1) همان، صص1625-1624.
ملتفت این نکته باشد. سپهدار بعد از دریافت این پیغام ابراز تمایل کرد با کمرهای ملاقات کند، اما او ملاقات را به مصلحت ندانست.(1)
سپهدار به محض اینکه ریاستوزرایی را به دست گرفت، کاری که پیرنیا نتوانسته یا قلباً نخواسته بود انجام دهد، پی گرفت: او از شاه خواست کسانی را که به عنوان تبعید و در اعتراض به قرارداد 1919 به کاشان و قزوین فرستاده شدهاند به تهران بازگرداند تا او بتواند آنها را در کابینه مشارکت دهد. شاه که میدانست شمار روزهای عمر این کابینه از عدد اعضای آن بیشتر نیست، با تقاضای سپهدار موافقت کرد. به واقع احمدشاه با این موافقت خود، گامی دیگر به سقوط محتوم نزدیکتر شد، او اجازه داد دسیسهگرانی حرفهای به عضویت کابینه درآیند. بیهوده نیست که کابینه سپهدار این همه مورد استقبال بحرانسازان واقع شد، آنان میدیدند با استقرار این کابینه بر اریکه قدرت گامی بیشتر به سوی مقصود نزدیک میشوند. کابینة سپهدار متشکل از هیأت دولتی بود که چهار تن از تبعیدیان به کاشان هم جزو آن بودند. این چهار تن با هم عهد و پیمان بسته بودند که هیچگاه از هم جدا نشوند. یکی از این چهار تن «اسباب برای بهدست آوردن خبرهای مخفی از منابع خارجی بیش از رفقایش در دست دارد و میشود که خبردار شده باشد از آنچه در پس پرده سیاستبازیها مشغول خودآرایی است.»(2)این فرد میرزااسماعیلخان ممتازالملک وزیرمختار سابق ایران در لندن و برادر صمدخان ممتازالسلطنه وزیرمختار ایران در پاریس بود، اینان همانطور که بارها گفتهایم اعضای استوار حلقهای دسیسهگر بودند که از دورة مشروطه به این سوی، در بحرانهای فراوان دست داشتند.
از آن طرف بین سپهدار رشتی و بانک شاهنشاهی ارتباط منسجم و دقیقی وجود داشت. علل امر فراوان بود اما بدیهیترین نکته این موضوع بود که سپهدار برای اجرای برنامههای خود ناچار بود به فرامین انگلیسیها گوش کند. هر کاری به پول نیاز داشت و پول انگلیسیها را هم بانک شاهنشاهی باید میپرداخت. برای پرداخت این وجه هم اجازه سفارت بریتانیا ضرورت تام داشت. در زمینه پرداخت پول به دولت سپهدار، چند
فرض وجود داشت: نخست اینکه بخشی از وام مندرج در قرارداد 1919 را به او پرداخت میکردند، این امر با یک مشکل مهم مواجه بود: دولت ایران هنوز به صورت رسمی قرارداد را امضا ننموده و این قرارداد از نظر اجرایی هنوز در هالهای از ابهام قرار داشت؛ پس وام مورد نظر نمیتوانست از این طریق تأمین شود. اما شقّ دومی هم وجود داشت: ایران خود سپردهای در بانک شاهنشاهی داشت. بانک بدون اجازه سفارت بریتانیا حاضر نبود پول دولت ایران را بپردازد. این امر بدان مفهوم بود که «سفارت انگلیس خرج و دخل دولت را به گفته دیگران کنترل نموده باشد، هزار افسوس و باز هم هزار افسوس.»(1)این موضوع تازگی نداشت. به واقع از زمانی که امتیاز بانک شاهنشاهی به تیمی داده شد که عمدتاً یهودیان بودند، زمام اختیار اقتصاد ایران به دست بریتانیا و به عبارت دقیقتر مافیای سیاسی و اقتصادی این کشور افتاد. اینک بریتانیا از بانک به نحو احسن در پیشبرد اهداف خود استفاده میبرد، اهدافی که متضمن تعمیق نفوذ الیگارشی مالی بریتانیا در ایران بود.
کلیه این نقشهها بر اساس طرحی کلی انجام میشد، آیرونساید ناگزیر بود نیروهای بریتانیا را از ایران خارج سازد، از سویی نمیشد این کشور را به حال خود رها ساخت. به هر حال بریتانیا در این گوشه جهان منافعی داشت که با چنگ و دندان باید آن را حفاظت میکرد. اما این کار چگونه ممکن بود؟
آیرونساید شخصاً به دنبال پنجة آهنینی میگشت تا کشور را بدون تحمل کوچکترین زحمتی از سوی بریتانیا- در مدار منافع این کشور- اداره نماید. او به این نتیجه رسید که قرارداد 1919 توازن قوا را به زیان انگلیس و به نفع ایران تغییر داده است، امید او این بود که بار دیگر وضع به حال سابق بازگردد. اولمان که به دفترچة خاطرات شخصی آیرونساید دسترسی داشت و کتاب سه جلدی بسیار مهمی درباره روابط ایران و انگلیس به رشته تحریر درآورده است، در بخشی از کتاب خود از این خاطرات منتشر نشده استفاده نمود. در بخشی از کتاب، اولمان به نقل از آیرونساید ذکر میکند که باید زودتر از ایران رفت. او از «ارتش بسیار حقیر بلشویک»(2)نام میبرد
که قرار گرفتن در حالت مخاصمت با آن بیفایده است. نیز به دید او از طرفی بدون پایان یافتن این مخاصمت، رفتن ارتش انگلیس از ایران نامطلوب است. از مطالب آیرونساید اینگونه برمیآید که او استدلالهای طرف شوروی را برای بقا در ایران قابل توجیه میداند، به همین دلیل بر این باور بوده است که باید برای آن فکری کرد. او مینویسد بلشویکها میگویند دارند به عناصر طرفدار خود در ایران کمک میرسانند. از کوچکخان حمایت میکنند و طرفدار انقلاب هستند. حال آنکه انگلیسیها از «نظام فاسد سرمایهداری کهنه»(1)دفاع مینمایند؛ از شاه طرفداری میکنند و خواهان بازگشت به اوضاع گذشتهاند؛ با این وصف وقتی انگلیسیها در مسائل ایران دخالت میکنند، چرا آنها نباید به این امر مبادرت ورزند؟(2)
سپهدار اکبر شاید ضعیفترین و در عین حال مهمترین رئیسالوزرایی بود که تا آن زمان از بدو مشروطیت و در راستای اجرای سناریوی مافیای سیاسی- اقتصادی بریتانیا روی کار آمده بود. سپهدار به سال 1903 به دلیل خدماتش به منافع بریتانیا، از ادوارد هفتم پادشاه وقت نشان دریافت کرد. به هنگام مشروطیت، اگر وساطت سفارت انگلستان نبود، به احتمال زیاد جانش را از دست میداد. سپهدار رشتی در آستانة اولتیماتوم روسها و کشتار آنان در صفحات شمالشرق و شمالغرب کشور راهی اروپا گردید، لیکن اندکی بعد به ایران بازگشت.
وقتی وثوقالدوله در سال 1297 کابینه دوم خود را تشکیل داد، اکبر وزیر جنگ کابینه بود. یکی از مهمترین وقایع حیات سیاسی او در همین ایام روی داد. او با اینکه عضو کابینه بود، لیکن همسو با جریان الیگارشی مالی مستقر در بریتانیا و هندوستان، نیز همسو با افراطیترین جناحهای سیاسی این دوره که بار دیگر در کسوت گروه افراطی حزب دمکرات جمع آمده بودند، به شدت علیه وثوق وارد فعالیت شد. او اعتراضهایی در بازار تهران به راه انداخت و به شدت تلاش داشت وثوقالدوله را علیرغم میل کرزن و کاکس براندازد.(3)با این وصف سپهدار به نحوی باورنکردنی مطیع فرامین دولتهای بریتانیا و مردی ثروتمند به شمار میآمد که از
دوره ناصری برای صیانت از منافع انگلستان در شمال ایران تلاش فراوان کرده بود. او برجستهترین مدافع منافع امپراتوری بریتانیا علیه تزاریسم و بلشویسم شناخته میشد و همراه با پسرعموهایش در بحرانسازیهای فراوان خطه گیلان که منجر به شکست میرزاکوچکخان شد، نقش فعالی ایفا کرد. به هنگام شورش جنگلیها خانواده اکبر یا همان آلامشه، به شدت صدمه دید، میرزا و همراهانش به درستی به منافع وی به مثابه ستون پنجم ارتش و سیاست بریتانیا در گیلان حمله برده و منافع او را آماج حملات خود قرار داده بودند.(1)
سپهدار تابع محض سیاستهای نورمن بود، بهترین کاندیدایی که برای این لحظه تاریخی میتوانست ایفای نقش کند؛ محافل بریتانیا و الیگارشی حاکم آن از مدتها پیش با او کار کرده بودند و در وفاداریاش تردیدی به خود راه نمیدادند. اقوی دلیل بر اینکه سپهدار رشتی در راستای سناریوی تدوین شده از سوی مخالفین کرزن، بهترین شخص به شمار میرفت این بود که وی هیچ شرطی برای ریاستوزرایی خود تعیین نکرد. بهواقع او میدانست چه حادثهای در شُرف تکوین است و خود یکی از مهرههای شطرنج این سیاست به شمار میآمد. او تنها چیزی که خواست، این بود که بریتانیا به قوای قزاق برای دفع حملات قوای کوچکخان و بلشویکها کمک رساند. سپهدار پذیرفت که انگلیسیها فرماندهی این نیرو را بر عهده گیرند، او قول داد مجلسی را که انتخاباتش به شکل نیمه تمام از دوره وثوقالدوله برگزار شده بود، تشکیل دهد و قرارداد را به تصویب رساند. این هم یکی از فریبکاریهای نورمن برای فریب دادن کرزن و همراه ساختن او با نقشههای خود بود. همه میدانستند که دیگر قرارداد انجام نشدنی است. تنها فردی که هنوز نیمه امیدی به اجرای آن داشت، شخص کرزن بود، نورمن از این نقطهضعف وزیرخارجه استفاده کرد و دائماً به او وعده تشکیل مجلس و تصویب و اجرای قرارداد 1919 را میداد، حال آنکه در پرده و دور از چشم وزیر خارجه، کار خود را میکرد. اکبر وعده داد کلیه وزرای خود را از کسانی انتخاب نماید که وزارت خارجه انگلستان در وفاداریشان تردید به خود راه نمیدهد.(2)این هم مطلبی بود فریبکارانه تا
کرزن را ساکت کنند. وزارت خارجه در دیپلماسی خود در برابر ایران شکست خورده بود و اینک نوبت وزارت جنگ و وزارت هند بود تا بخت خود را بیازمایند.
پس واقع امر این است که وعدههای نورمن به کرزن همه حرف و حدیث بود. نورمن و آیرونساید دیگر به اجرای قرارداد 1919 حتی فکر هم نمیکردند؛ آنها مأموریت داشتند کار اصلی خود را به انجام رسانند، کاری که به طور قطع و یقین اجرای قرارداد وثوق نبود. آنها این سخنان را برای آن به کرزن گوشزد میکردند تا شاید دل او را به دست آورند و اعتمادش را جلب نمایند. نورمن بهگونهای با کرزن سخن میگفت که گویی میخواهد وی را فریب دهد. او به کرزن تلگراف کرد و گفت سپهدار در چنگ اوست، وی قول داده است قرارداد را به تصویب مجلسی که تشکیل خواهد شد برساند. نورمن در راستای اهداف مافیای مالی بریتانیا، به کرزن نوشت کمکهای مالی بریتانیا به دولت سپهدار برای مدت بسیار محدودی باید ادامه یابد. او نوشت بانک شاهنشاهی- ابزار سیطره مالی الیگارشی انگلستان بر ایران- پذیرفته است وامی به دولت ایران پرداخت کند، اما کرزن با این امر مخالف بود. بانک به منافع خود و سهامدارانش میاندیشید، آنان میگفتند اگر دولت ایران پولی در بساط نداشته باشد، بلشویکها قدرت را به دست میگیرند و بانک مجبور خواهد شد شعبههای خود را در شمال کشور تعطیل کند.(1)
Persia to Foreign Office, Tehran, September 1921, FO. 371/6415.
بانک، کرزن را زیر فشار قرار داد تا بپذیرد وامی به دولت سپهدار بپردازد، به واقع برای اجرای سناریوی مورد نظر بانک شاهنشاهی و الیگارشی مالی بریتانیا باید سپهدار پولی در بساط میداشت.این یکی از علائم بروز تحولات جدید در ایران بود. بانک آنقدر اصرار کرد تا سرانجام اجازه یافت به دولت ایران وام پرداخت کند. نکته مهمتر این بود که اینک دیگر دولت انگلستان کمک ماهانه خود را تعطیل کرد.(2)این موفقیت بزرگی برای محافل مالی و وزارت خزانهداری بریتانیا به شمار میآمد. تا پیش از این، دولت انگلستان برای حفظ منافع خود در ایران، خویشتن را موظف میدید کمکهای بلاعوض در اختیار دولت وثوق قرار دهد. این روال در دوره کابینه مشیرالدوله هم استمرار یافت؛ اما اعطای وام
بانک شاهنشاهی به مفهوم این بود که انگلستان از این به بعد از کیسة ملت ایران هزینه امنیت سرمایه گذاریهای خود را تأمین خواهد کرد. دولتهای ایران اصل و فرع این وام را باید در موعد مقرر میپرداختند و به عبارتی برای دولتهای ایران نوعی تعهد مالی به وجود میآوردند. این بار به جای اینکه بخشی از حقوق غصب شده ملت ایران از منابع نفت به عنوان کمک بلاعوض به کشور برگردد؛ نوعی استثمار مضاعف شکل گرفت. هم نفت کشور به یغما میرفت و هم ملت ایران وامدار و بدهکار انگلستان میشد. این نخستین و البته مهمترین علامت سیطرة روزافزون مالی بریتانیا بر ایران به حساب میآمد. کار به جایی رسید که وقتی دولت وابسته سپهدار تقاضا کرد کمکهای مالی هم در کنار اعطای وام استمرار داشته باشد، کرزن این تقاضا را رد کرد و گفت سپهدار پول مورد نیاز خود را از شرکت نفت انگلیس و ایران دریافت کند.(1)این پیشنهاد البته مسبوق به سابقه بود. اوایل مهر 1299سیدنی آرمیتاژ اسمیت معاون وزارت خزانهداری بریتانیا که در چارچوب قرارداد 1919، آن هم خیلی دیرهنگام یعنی خرداد 1299 و در آستانه سقوط وثوق به ایران آمد و سمت مستشار مالی داشت و البته هرگز هم از وثوق حمایتی نکرد، با شرکت نفت توافق نمود که بخشی از حقالامتیاز عقب مانده ایران را بپردازند. به عبارتی حقالامتیاز مزبور را به دستور مقامات بریتانیا و هنگامی پرداخت کردند که آن را برای هزینه کردن امنیت سرمایههای بریتانیا ضروری دیدند. بدیهی است قرار نبود دیناری از این پول به صرف نیازمندیهای مردم ستم کشیده ایران برسد؛ قرار بر این بود که این وجوهات برای انجام تحولی تاریخی در راستای منافع انگلستان در کشور هزینه شود. پس هم بانک شاهنشاهی و هم شرکت نفت انگلیس و ایران، به میدان آمدند تا سناریوی موردنظر این مقطع را به انجام رسانند.
گام بعدی نورمن، رسوا ساختن بیش از پیش وثوق بود. او میخواست رئیسالوزرای محبوب کرزن را برای همیشه بیآینده سازد، زیرا کرزن همچنان به بازگشت به وضعیت دورة کابینة وثوق علاقهمند بود. موضوع از وقتی شدت یافت که یکی از معاونین جزء وزارت خزانهداری، یعنی تشکیلاتی که همسو با لرد مونتاگ و لرد چلسمفورد نایبالسلطنه هندوستان در براندازی قرارداد 1919 بسیار
1) Ghani, p. 122.
ساعی بود، به عمد مطلبی بر زبان جاری ساخت. او عامدانه وقتی در مورد وامی که قرار بود در چارچوب قرارداد 1919 به دولت ایران پرداخت شود و پرداخت آن هم تصویب شده بود سخن میگفت، اظهار داشت مبلغ مختصری از این وام به هنگام انعقاد قرارداد برداشت شده و به بقیة آن دست نزدهاند. بنگاه خبرگزاری رویتر که خود از عوامل تعیینکننده هدایت سرمایه مالی بریتانیا در ایران و جهان بود، به سرعت این خبر را مخابره کرد تا در ایران بحرانی تولید نماید. سپهدار بلافاصله واکنش نشان داد. او از وزیرمختار انگلستان خواست رسماً تکذیب کند که چیزی از این وام مورد استفاده واقع شده است. نورمن گفت چنین کاری نمیکند زیرا خبر واقعیت دارد. او توضیح داد مبلغ یکصدوسیویکهزار و یکصدوچهلوهفت لیره و یازده شلینگ بین گروه سه نفره یعنی وثوقالدوله، نصرتالدوله فیروز و اکبرمیرزا صارمالدوله تقسیم شده است. سپهدار هم گفت از گروه سه نفری خواهد خواست پول دریافتی را بازپس دهند. نورمن که خود به عمد این سنگ را افکنده بود، خویش را به سادهلوحی زد و از کرزن راهنمایی خواست. او از کرزن خواست به کابینة انگلستان توضیح دهد که مبلغ پرداختی را جزو تعهدات خود دولت بریتانیا به حساب آورند و اصل دو میلیون لیره را به دولت ایران بپردازند.(1)
کرزن که دیگر به اجرای قرارداد امیدی نداشت و از سویی دست نورمن را خوانده بود، حاضر نشد از مالیاتدهندگان انگلیسی و نیز عواید غارت کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره مثل خود ایران چیزی به رجال ایرانی پرداخت نماید. به عبارتی او حاضر نبود دیگر از کسانی دفاع کند که امیدی به بازگشتشان وجود نداشت، پس بیهوده نبود که او هم قرارداد را رویدادی «مشمئزکننده(2)» بخواند و موافقت خود را با آن به دلیل اصرار سر پرسی کاکس بداند. او نوشت سپهدار آن زمان و حتی هشت ماه بعد هم عضو کابینه بوده است، بنابراین مسئله دریافت پول را باید اقدام رسمی کابینه شمرد که سپهدار هم مسئول آن است. او در همین نوشته پیشنهاد نورمن را در مورد اینکه پول پرداخت شده را جزو وامی که باید به ایران
پرداخت میشد تلقی نکنند؛ رد کرد.(1)نکتة مهم این است که وقتی نورمن دید سپهدار پیگیر ماجراست، از او خواست اقدامات خود را در این زمینه «فعلاً» متوقف کند، «زیرا قضایای مهمتری در پیش است.»(2)
از آن سوی آیرونساید بالاخره موفق شد موافقت شاه را با عزل استاروسلسکی جلب کند. مسئله قزاقخانه یکی از مهمترین اولویتهای کابینة سپهدار بود. او با قزاقخانهای متلاشی شده مواجه بود که «بی رئیس مانده» و صاحبمنصبان جزء و نفرات آنها در «قصبات و دهات اطراف تهران و قزوین متفرق شده همه بلاتکلیف و خودسر مانده بعضی از آنها از تعدی و تجاوز به عرض و مال مردم هم دریغ نمیدارند.» دیگر اینکه اهالی رشت که متواری شده و نمیدانستند چرا آواره شدهاند، باید به نحوی به زادگاه اصلی خود بازمیگشتند. جمع کثیری «از خوانین و تجار و کسبه و رعیت گیلانی فراری شده یک قسمت در قزوین مانده و قسمت عمده آنها به تهران ریخته بیمکان، بیمعاش و بیتکلیف و البته هر یک از آنها از رئیس دولت آن هم گیلانی توقع همهچیز دارند، او هم نمیتواند آنها را ندیده و فریاد و فغانشان را نشنیده فرض نماید.»(3)او برای این اقدامات به پول نیاز داشت، پس دست به کار شد.
همین سپهداری که این همه دنبال مسئله رشوه به گروه سه نفری را میگرفت، از نورمن خواست به او پولی بدهد تا میان نمایندگان آتی مجلس پخش کند تا قرارداد را امضا نمایند. کرزن به رخ سپهدار کشید که او خود را مخالف رشوه نشان میدهد اما این بار تقاضای رشوه برای تصویب قرارداد میکند. او این پیشنهاد را رد کرد. نورمن توضیح داد که تقاضای سپهدار مثل استفاده سیاستمداران اروپایی از «وجوه سرویسهای مخفی»(4)است. او خود توضیح میدهد که پیرنیا صرف پول برای به دست آوردن موافقت مخالفین را منع کرد. پیرنیا بودجه مشخص ماهانهای تعیین کرد که مصارف آن هم معین بود، به همین دلیل استفاده از اعتبارات «سرویسهای مخفی» نمیتوانست وجود داشته باشد. از آن به بعد استفاده از پولهای خارج از ردیف
بودجه غیرممکن شده بود، زیرا همه میدانستند این وجوه برای چه مصارفی میتواند تخصیص داده شود.(1)او برای اینکه از سپهدار دفاع کند، همچنان سیاست رسوا ساختن وثوق را ادامه میداد. در نامهای نوشت وثوقالدوله زمانی گفته بود مبلغی معادل دویست هزار تومان به تجارتخانه طومانیانس که ورشکسته شده بودند پرداخته است، اما او از منبعی موثق شنیده که وثوق این پول را برای خرید دوازده دهکده در مازندران به او داده است.(2)
کرزن در نامهای به نورمن نسبت به سپهدار ابراز بدبینی کرد. او نوشت حکومت ایران ابتدا منابع مالی بریتانیا را دوشید و سپس سراغ شرکت نفت انگلیس و ایران و بانک شاهنشاهی رفت. به باور او ایران به هر شکلی شده مخارج چند ماه دیگر خود را هم از آنان دریافت کرد. او بر ایران منت گذاشت که شرکت نفت انگلیس و ایران توافق کرده مبلغ یک میلیون تومان بابت حقالامتیاز معوقه تا یازدهم فروردین 1298 به ایران پرداخت نماید. هشت- نه ماهی این مبلغ به ایران داده شد، اما کرزن نوشت میترسد به محض اینکه شورویها امتیازهای دورة تزارها را ملغی سازند، دولت ایران امتیازاتی مثل امتیاز خوشتاریا را به آنان اعطا نماید.(3)
شاه پولدوست هم خواسته یا ناخواسته به کمک اجرای سناریوی نورمن- آیرونساید شتافت. او به جای استاروسلسکی فردی به غایت سستبنیاد را به نام قاسمخان والی مشهور به سردار همایون را به ریاست دیویزیون قزاق برگزید و به این ترتیب زمینه را برای توطئههای هرچه بیشتر علیه خویش مهیا ساخت. آیرونساید در این تلاشهای خود حتی ژنرال ویلیام دیکسون را که ریاست مستشاران نظامی بریتانیا را در ایران به دست داشت، نادیده گرفت. مواضع دیکسون بر نورمن و آیرونساید پوشیده نبود، او بر این باور بود که بریتانیا باید با رجالی چون پیرنیا همکاری کند. او حتی از اینکه نورمن، پیرنیا را وادار به استعفا کرده و به جای او سپهدار را گماشته، ناراحت بود. دیکسون از وزارت جنگ به وزارت امور خارجه مأمور شده بود و فرامین کرزن را اجرا میکرد، امری که خوشایند آیرونساید نبود. دیکسون در ایران به دنیا آمده و زبان پارسی
را به روانی تکلم میکرد، او بخش اعظم زندگی خود را در کشورهای شرقی گذرانیده و با روحیات شرقیان آشنایی داشت، اما اینها که به گمان دیکسون نقاط قوتش به حساب میآمد از نظر آیرونساید هیچگونه ارزشی نداشت. کرزن و تشکیلات وزارت خارجهاش از مدتها قبل مایل بود مسئولیت اداره و سازماندهی مجدد قزاقها با دیکسون باشد،(1)آیرونساید درست به همین دلیل ترجیح میداد وی از ایران برود.(2)دیکسون از تنفر شدید ایرانیان نسبت به قرارداد آگاه بود، به همین دلیل با دیپلماسی کشورش که میخواست به رغم ملّت ایران قرارداد را اجرا کند، اختلافنظر اساسی یافت. او صلاح و مصلحت دولت بریتانیا را در این دید که بیش از این ملّت ایران را از خود نرنجانند. بین دو گروه از رجال بریتانیا در تهران اختلاف بروز کرد، هر دو به لندن شکایت بردند، اما لندن دست دیکسون را از کار کوتاه نمود و کلنل اسمایث را به جای او گمارد. اسمایث همراه با دیکسون به ایران آمده بود، لیکن در قسمت قشون آذربایجان مستشار بود و عملاً بلاتکلیف، او چون بیکار بود بعداً در بریگاد قزاق به کار گمارده شد. از آبان 1299 دیگر به دیکسون کاری ارجاع نمیدادند، بالاخره نورمن از وزیر امور خارجه خواست او را فراخواند.(3)دیکسون غمگین از این بیمهریها در اوایل اسفند 1299 به لندن بازگشت و نکته این است که حتی وزارت امور خارجه هم از او استقبال گرمی نکرد.(4)نکته مهمتر اینکه دیکسون بعد از انفصال از شغل خود، در ایران هم اطمینان جانی نداشت. او میترسید از سرحد خارج شود، «به چه ملاحظه معلوم نیست، این است که خود را به کوریه سفارت امریکا ساخته زیر بیرق امریکایی خود را به بغداد میرساند و از آنجا به وطن باز میگردد.»(5)این بود تاوان مخالفت دیکسون با طرحهای ژنرال آیرونساید و گروه متحد او در سفارت بریتانیا.
بر خلاف دیکسون که آن همه مورد بیمهری واقع شده بود، سرهنگ اسمایث موقعیت بهتری در نزد آیرونساید داشت. او توسط وثوق برای مستشاری ژاندارمری
استخدام شده بود، اما وقتی جنبش خیابانی به وقوع پیوست تصمیم بر این شد که یک نیروی متحدالشکل تشکیل شود، نیرویی که ژاندارمری هم زیر مجموعه آن باشد. اسمایث در ایران بود که آیرونساید وارد کشور شد. اسمایث به زودی به عنوان تجدید قوای نیروی قزاق بر این نیرو گماشته شد، حال آنکه افسران ارشد از او وجود داشتند. علت امر بسیار واضح بود: او مطیع فرامین نورمن و آیرونساید بود که بدون اطلاع وزارت امور خارجه و شخص کرزن از آذر 1299 مأموریتی مخفی بین قزاقها به او داده بودند تا به صورت سری و غیررسمی میان قزاقها در ناحیه قزوین فعالیت نماید(1)و این قزاقها را برای اهداف آتی نورمن- آیرونساید مهیا سازد.
در آذر 1299 انگلیسیها یادداشتی تسلیم دولت ایران کردند، در این یادداشت آمده بود بلشویکها هجوم سراسری خود را شدت بخشیدهاند، وزارت جنگ بریتانیا نوشته بود دولت انگلستان قادر نیست از قشون خود در برابر این حملات حفاظت کند، تا چه رسد به اینکه بتواند از ایران دفاع نماید. آنها پیشنهاد کردند دولت ایران باید نیروی ژاندارم و قزاق خود را به دست انگلیسیها سپارد تا تحت ریاست صاحبمنصبان آنها، در تهران مرکزیت داده شوند و کلیه مهمات و حقوق آنها را دولت ایران بپردازد بدون اینکه حق تفتیش داشته باشد؛ نیز توصیه شده بود دولت ایران در سیاست نظامی این گروه هیچگونه مداخلهای ننماید. دیگر اینکه اگر بعداً قشون زیادتری لازم شد، انگلیسیها حق داشته باشند نیروی داوطلب استخدام کنند، فقط در این صورت است که آنها حاضرند در ایران بمانند؛ اگرنه از کشور خواهند رفت.
سپهدار به نزد شاه شتافت و گفت نمیتواند به تنهایی مسئولیت این کار را بپذیرد، مگر اینکه یک مجلس عالی مرکب از سی تن از اعیان و اشراف و نمایندگان مجلس در آن جمع شوند و نتیجه شور آنها هر چه شد او هم عملی سازد. شاه به جای سی تن، دویست نفر را معرفی کرد تا جایی برای مخالفت با قرارداد وجود نداشته باشد، او دستور داد شصت تن از وکلای سابق مجلس و کسانی که برای مجلس چهارم انتخاب شدهاند- مجلسی که هنوز با وجود گذشت حدود سه سال از انتخابات، تشکیل جلسه نداده بود - شصت تن از علما و روحانیان، پانزده تن از
1) Norman to Curzon, Tehran, 25 January 1921, FO. 371/6400.
تجار و بقیه از شاهزادگان و اعیان و اشراف و وزرای سابق و لاحق و نیز رؤسای احزاب روز شنبه شانزدهم ربیعالاول 1339 مطابق با ششم آذر 1299، دو بعد از ظهر در کاخ گلستان جمع شوند و در این باب شور نمایند. همزمان شایع بود اولتیماتومی از جانب بلشویکها به دولت ایران داده شده که تا بیستوچهار روز دیگر قشون انگلیس را از ایران بیرون کنند. اگر این کار صورت گرفت آنگاه روسیه میتواند معاهدهای منصفانه با ایران منعقد سازد، در غیر این صورت آنها خود در اخراج قشون انگلیسی اقدام خواهند کرد.(1)
در مجلس دربار حاجیآقا شیرازی گفت:
ما هیأت نمایندگان... بعد از تبادل نظر سه نفر را از میان خود انتخاب کردهایم در این مجلس صحبت بدارند. یکی من هستم که میگویم کارها از محور طبیعی خود خارج شده و میشود، اینگونه مطالب باید در مجلس شورای ملّی مطرح گردد، باید به فوریت مجلس را باز کرد، یادداشت را مجلس برد و هر چه رأی دادند مجری گردد و اضافه کرد که باز کردن مجلس هم معطلی ندارد، دیگران هم نخواستند بکنند(2)وگرنه میتوانستند.(3)
به قول دولتآبادی حاجی آقا در مخالفت با یادداشت انگلیسیها سخن نگفت. به دید او «نقشه مشترک یادداشتدهندگان و عدهای از نمایندگان» این بود که راجع به لزوم تعجیل در افتتاح مجلس بحث شود. عده نمایندگان تا این زمان کافی نبود، به همین دلیل یک نظر این بود که باید سی تن را از میان مجلس عالی دربار انتخاب کرد تا موقتاً کسری نمایندگان مجلس جبران شود و بتوان در مورد یادداشت انگلیسیها و یا روح قرارداد 1919 بحث و گفتگو نمود.(4)
مجلس مزبور در کاخ گلستان تشکیل جلسه داد تا در مورد نحوه تصمیمگیری در باب یادداشتی که اخیراً از سفارت بریتانیا رسیده بود شور کند. یادداشت مشعر بر این موضوع بود که بریتانیا به زودی نیروهای خود را از ایران به کلی خارج خواهد
ساخت، در این شرایط هنوز وضع قرارداد مشخص نیست و باید هر چه سریعتر تکلیف آن روشن شود. آنان برای ایجاد رعب در دل دولتیان هشدار دادند به محض اینکه نیروهایشان از ایران خارج شوند، پایتخت مورد حمله متجاسرین واقع خواهد شد حال آنکه ایران هیچ استعداد دفاعی در برابر آنان ندارد. انگلستان دیگر حاضر نیست به دولتهای ایران پولی بدهد و قوه مورد نیاز هم باید از بین قوای قزاق و ژاندارم خود ایران جمعآوری و مرتب شود. در این صورت لازم است اختیار مالیه ایران به دست انگلیسیها باشد، اگر ایران با این تقاضا موافقت کند که فبها اگرنه ایران از صفحة گیتی محو خواهد شد، «این تهدید در دو سه جای یادداشت تکرار شده است.»(1)در پایان یادآوری شده بود ایران نباید به وعدههای روسها اهمیت دهد و نباید فریب آنان را بخورد؛ زیرا روسها هرگز به وعدههای خود عمل نکردهاند.
سپهدار رشتی رئیسالوزرا در این جلسه توضیح داد فقط یادداشت سفارت انگلستان را به جلسه آورده است و نمیخواهد از آن دفاعی کند، او گفت این یادداشت هم مضر است و هم اینکه شخص او اصراری به قبول آن ندارد.(2)در برابر تهدیدهای انگلیسیها و سکوت بهتانگیز مجلس بعد از خواندن یادداشت آنها، لایحهای از طرف هیأت روحانیان حاضر در جلسه خوانده شد، آنها در یادداشت خود خاطرنشان کردند «ما با کسی جنگ نداریم سفیر فوقالعاده به روسیه فرستادهایم باید منتظر شویم از او چه خبر خواهد رسید.» به قول دولتآبادی «مقصود هیأت روحانی این است که ما هنوز در معرض تهدید بلشویک روس نمیباشیم چونکه سفیر ما آنجا در کار جواب و سئوال است و خبرهای مساعد از طرف او میرسد بدیهی است این عنوان اساسی و جواب حقیقی یادداشت مزبور است زیرا میفهماند که ضرورتی اقتضا نکرده است ما قشون و مالیة خود را در اختیار انگلیسیان واگذار نماییم.»(3)
انگلیسیها به زودی اولتیماتوم خود را پس گرفتند، ماجرا از این قرار بود که میرزاسلیمانخان میکده به وزیرمختار روسیه گفته بود این یادداشت برای استقرار جمهوری و یا ایجاد یک انقلاب در ایران میتواند مفید باشد و نیز این یادداشت
باعث وقوع جنبش علیه خود انگلیسیها خواهد شد. وزیرمختار یعنی نورمن گفت این یادداشت متعلق به مأمور نظامی آنان یعنی لرد آیرونساید است نه سفارت بریتانیا، او یادداشت را پس گرفت و به لندن هم اطلاع داد که به این اقدام دست زده است.(1)در این مرحله بود که نظریه به قدرت رسانیدن مرد دیکتاتور وجهه همت بریتانیا واقع شد. این مرد باید با اتکا به نیروی نظامی، امنیت لازم را برای منافع بریتانیا فراهم میساخت. به واقع وقتی آیرونساید و نورمن زمینههای لازم را برای کودتای مورد نظر خود مهیا دیدند و به هنگامی که همه آماده تحولی نوین بودند، اندیشه به قدرت رسانیدن مرد دیکتاتور مطرح گردید.
مرد مقتدر مورد نظر آیرونساید باید به سناریویی کمک میکرد که طبق آن نیروهای انگلیسی از ایران خارج میشدند بدون اینکه منافع انگلستان زیان بیند. او میپرسید این مرد زورمند(2)چهوقت ظهور میکند تا بر ایران فرمان براند و حکومت کند؟ او و اسمایث، رضاخان را برای این منظور کاندیدا کرده بودند. انگلیسیها درصدد برآمدند یک صاحبمنصب جزء را برای اینکار در نظر گیرند. بین صاحبمنصبان قزاق کسی که استعداد این کار را داشت و رتبهاش هم بالا بود، عبداللهخان امیرطهماسبی بود، انگلیسیها با او وارد مذاکره شدند، اما او ظاهراً پیشنهاد کودتا را نپذیرفت.(3)بالاخره رضاخان را برگزیدند؛ سردار همایون را مرخص کردند تا به املاکش رسیدگی کند و اختیار قزاقها را دربست به رضاخان سپردند.(4)
آیرونساید با هشدار مخوف خود طرفهای مذاکره را به شدت ترسانید، اما کار به همین جا خاتمه نیافت: آیرونساید گسترش بذر وحشت را پی گرفت و مدعی شد سی هزار تن سرباز بلشویک در باکو متمرکز شدهاند که ممکن است در لشکرکشی به تهران شرکت جویند. نورمن برای توجیه نقشة آتی خود وزیرخارجه را هم ترسانید:
به او نوشت شاید اگر شوروی اطمینان یابد نیروهای انگلیسی در حال عقبنشینی از شمال ایران هستند، حملات آتیشان متوقف گردد. کرزن که سیاستمداری حیلهگر بود و نورمن شاگرد او هم به حساب نمیآمد به سرعت از نیت وزیرمختارش آگاه شد. او در پاسخ نوشت حتی احمدشاه که ترسوترین فرد است تصمیم گرفته در تهران بماند. او ادامه داد ایران به هر حال یا با دولت شوروی پیمان بسته است و یا در حال انعقاد این پیمان است؛ بنابراین چه دلیلی دارد که اینان به ایران تجاوز کنند؟ به چه دلیل شورویها باید به تهران حمله آورند؟ او سناریوی خروج خارجیان از تهران را «گریز دسته جمعی»(1)خواند و متحیرانه پرسید دلیل این امر چیست؟ کرزن نوشت معلوم نیست شوروی قصد پیشروی در ایران داشته باشد، پس عقبنشینی توأم با تعجیل و تسلیم نواحی شمالی به نیرویی که معلوم نیست مترصد حملهای باشد، حیثیت بریتانیا را لکهدار خواهد کرد. او در زمینه وقوع انقلاب در ایران هم با تردید نگریست و نوشت اگر انقلابی در راه باشد، شاید بتوان جلو آن را گرفت.(2)
اما نورمن خود را آمادة کاری مهمتر کرده بود، کاری که روح فیروز و کرزن هم از آن خبر نداشت. او حتی حاضر نشد فیروز را به کابینه راه دهد. نورمن به فیروز به شدت سوءظن داشت و او را ادامه دهنده سیاستهای کاکس میدانست که خود کاکس هم به نوعی مجری اوامر کرزن بود. مهم این بود که اینک حتی فیروز هم به این نتیجه رسیده بود بریتانیا باید از خیر قرارداد بگذرد و به سود این کشور است که حتی قرارداد را یک جانبه کان لم یکن سازد. با این وصف گفت از پیمان پیشنهادی شوروی با ایران هم رضایتی ندارد و آماده است در موقع مقتضی علیه آن وارد کارزار شود. او گفت برای بریتانیا بهتر است چند ماه دیگر هم کابینه سپهدار را تحمل نماید و آنگاه از نخستوزیری او حمایت کنند؛ زیرا به دید او مردم منتظر ظهور دولتی قدرتمند هستند.(3)کاکس از همان بدو ورود به ایران سیاستی زورگویانه در پیش گرفته بود و هنوز هم همان را میخواست ادامه دهد. او رفتاری داشت مثل یک حاکم نظامی؛ میخواست به هر نحو ممکن ایران را جزو مستعمرات بریتانیا
سازد. او در سفارتخانة خود نشسته بود و در همه کار دخالت میکرد و آشکارا میگفت: «حالا که ما راضی شدهایم به ایران حکومتی بدهیم، ایرانی باید هر چه ما میگوییم اطاعت نماید.»(1)دولتآبادی میگوید خود به گوش خویش این سخنان را از زبان کاکس بارها شنیده بود. برخلاف کاکس گروه نورمن بر این باور بود که باید همین سیاست را به شکلی بهتر به انجام رسانید. اینان بر این باور بودند که باید مشت آهنین از دستکش مخملین بیرون آید تا در بین ایرانیها حساسیتی ایجاد نکند.
این بار لرد چلمسفورد هم با اندیشه تخلیه تهران به پا خاست. او روز دوم بهمن 1299 خطاب به لرد مونتاگ نوشت خطر اصلی برای منافع بریتانیا اقدام عجولانه تخلیه تهران قبل از عقبنشینی نیروهای بریتانیا از شمال کشور است. او قاطعانه گفت باید حکومت ایران یعنی شخص احمدشاه، سفارت انگلستان و بانک شاهنشاهی در تهران باقی بمانند. چلمسفورد گفت دولت ایران باید به شورویها اعتماد کند که گفتهاند اگر نیروهای انگلیسی عقبنشینی کنند، آنها به تهران حمله نخواهند آورد. او هر گونه تلاشی برای ترک تهران را در حکم خودکشی دانست و گفت به جای اینکار باید قرارداد 1919 را با ظرافت پس بگیرند.(2)در این زمان بانک شاهنشاهی روح و جان اقتصاد ایران را در کف داشت، این بانک درست در ایام منتهی به کودتای رضاخان بر اساس یک سناریوی کاملاً تنظیم شده، کلیه راههای داد و ستد را با مردم ایران مسدود ساخت. در آن هنگام «که بحران شدید اقتصادی روی داده» بود، بانک «به صلاح سیاست دولت خود اعلان کوچ کردن از این مملکت را داده شعبههای خود را در ولایتها جمع کرده نقدینة مرکزی خویش را از مرکز به بنادر فارس برده است، در صورتی که هیچ ضرورت این اقتضا را نداشته است و اگر احیاناً ترس آمدن بلشویک روس و یا متجاسرین ایرانی او را به این احتیاط وامیداشته است، ممکن بود به طور مخفی این احتیاط را رعایت کند، نه اینکه صدای برچیدن بساط خود را با این هیاهو بلند کرده روز روشن صندوقهایی را که معلوم نیست چه در بردارد در ملأ عام به گاریها ریخته به عنوان سرمایه بانک و با مستحفظین هندی به بنادر حمل نماید و
اسباب اضطراب خاطر خلق را فراهم آورد. مردم هم حق دارند مضطرب باشند، چونکه بانک دیگر که رقیب این بانک بوده باشد در مملکت وجود ندارد. صرافخانههای دیگر داخلی را دسایس این بانک و بیوضعی مملکت و بیفکری اولیاء امورش از هم متلاشی ساخته، پارسیان صرافخانههای معتبر داشتند ورشکستند، طومانیانس داد و ستد نقدی مهمی که داشت بر هم خورد. دو دسته صرافخانة کوچک شخصی که باقیمانده است گنجایش داد و ستدهای بزرگ را ندارند. بهعلاوه برای نگاهداری آبروی خود بسیار دست به عصا راه میروند در این صورت روزی که بانک شاهی در خود را ببندد تصوّر میشود دَرِ تجارت و داد و ستد نقدی داخلی و خارجی به روی مملکت بسته شده باشد.»(1)
همزمان تحقیر شاه ادامه داشت. کرزن در پیامی خطاب به نورمن دستور داد به شاه گفته شود وزارت خارجة انگلیس با مسافرت او به خارج حتی برای دو ماه موافق نیست. گفتند اگر شاه به خارج رود، این مسافرت دلیلی بر جبن او تلقی خواهد شد؛ او شاه را متهم کرد که قصد فرار دارد و نوشت در این صورت شاه ایران در هیچ صورتی نباید انتظار کمک از جانب بریتانیا داشته باشد. کرزن به نورمن توضیح داد نمیتوان شاهی به بدی احمدشاه یافت، اما اگر بناست حکومت ایران بر جای ماند و به عبارتی کشور در اختیار قوای شمال قرار نگیرد، حوادثی مثل فرار شاه عوامل تزلزل و بیثباتی خواهند بود و باید به شدت از آنها جلوگیری کرد.(2)
اندکی بعد نورمن به دیدار شاه رفت. احمدشاه گفت مسئله رفتن خود به خارج را مورد بررسی قرار داده و به این نتیجه رسیده که کشور را مثل یک شهروند عادی ترک کند. نورمن مدعی شد شاه میخواهد با گروهی کوچک از رجال مورد اعتماد خود به مشورت پردازد و سپس تصمیم خویش را میگیرد. در ادامه نورمن ادعا کرد شاه گفته است برادرش محمدحسنمیرزا ولیعهد، جانشینیاش را نمیپذیرد و مطلقاً به تاج و تخت کاری ندارد. مهمترین ادعای نورمن این است که شاه گفته است بعد از مسافرت او احتمالاً ایران جمهوری میشود و جمهوری نیز بدون عیب است.(3)در
صحت مطالب انتسابی به احمدشاه به شدت تردید وجود دارد و این مطالب را باید در راستای افشاندن بیش از پیش بذر وحشت در بین سیاستمداران ایرانی و بریتانیایی تلقی کرد. به واقع اینهم شاهدی است بر اینکه نورمن چگونه مقامات مافوق خود را به عنوان اینکه اصلاً احمدشاه حتی به فکر سلطنت خود هم نیست، فریب میداد. او حتی مقامات بریتانیا را ترسانید که اگر کاری انجام نشود ایران جمهوری خواهد شد و شاه هم با این امر مخالفتی ندارد. نورمن میخواست طرح خود را به هر قیمتی پیش برد، او در این زمینه به همه تشبثات دست زد.
رضاخان همان «رهبر مرتجع زورمندی»(1)بود که تشکیلات وزارت جنگ، وزارت خزانهداری، اداره هندوستان، نورمن وزیرمختار انگلستان در تهران و آیرونساید در جستجویش بودند. آیرونساید البته نتوانست نظر خود را دایر بر گماردن رضاخان به سمت فرماندهی دیویزیون قزاق به شاه تحمیل نماید. در آخرین روزهای اقامتش در ایران او به دیدار شاه رفت، نکته این است که او به اندرونی رفت، جایی که خانواده شاه زندگی میکردند. شاه نشان شیر و خورشید را به آیرونساید هدیه کرد. این بالاترین مدالی بود که در ایران به افرادی که خدماتی درخشان انجام داده بودند تعلق میگرفت. شاه ابراز تأسف کرد که نیروهای انگلیسی باید به زودی ایران را ترک نمایند. جالب اینکه شاه گفت این ابراز تأسف به خاطر ایران نیست بلکه به خاطر امپراتوری بریتانیا و هندوستان است! آیرونساید از شاه خواست رضاخان را به فرماندهی نیروی قزاق بگمارد، شاه سکوت نمود.(2)همین موضوع نشان میداد برخلاف گزارشهای نورمن، شاه از آینده سلطنت خود بیمناک بود. آیرونساید روز بیستوهشتم بهمن به قزوین رفت. روز بیستونهم به بغداد رفت و دیگر هرگز به ایران بازنگشت. او در حالی ایران را ترک کرد که بر این باور بود مردی را یافته که بتواند مردم را رهبری کند؛ این فرد هم رضاخان سردار سپه بود.
به قول سپهبد یزدانپناه رضاخان مردی بود زورگو و بیفکر. او کوچکترین آشنایی با مسائل سیاسی نداشت. اطلاعات اندک خود از این موضوع را هم مدیون فرمانفرما
بود. او از محشورین نصرتالدوله به شمار میآمد، بنابراین انگلیسیها از مدتها قبل از ورود آیرونساید به ایران روی شخصیت او مطالعه کرده بودند. در کابینه وثوق بود که رضاخان به دستیاری نصرتالدوله شتافت. او در این زمان از میسیونی انگلیسی آگاه گردید که قصد براندازی روسها از فرماندهی قزاقخانه را داشت. رضاخان به ژنرال دیکسون رئیس هیأت مستشاری انگلستان گفته بود برانداختن روسها کاری ندارد و او حاضر است این وظیفه را به انجام رساند.(1)دیکسون رئیس کمیسیون نظامی قرارداد بود که ظاهراً بنا بود ارتش متحدالشکل ایران را سازماندهی نماید. این تنها ماده قرارداد بود که از همان اوایل انعقاد قرارداد انجام شد.(2)رئیس ایرانی این کمیسیون هم عباسمیرزا سالارلشکر فرزند فرمانفرما بود که در فرانسه تحصیلات نظامی خود را به انجام رسانیده و در آن ایام معاون وزارت جنگ بود.(3)یکی از اعضای این کمیسیون ماژور فضلاللهخان آقاولی برادرزاده تقی بینش از رهبران گروه ضدتشکیلی بود، وی سرتیپ ژاندارمری بود. این مرد وطندوست به دلیل تشکیل این کمیسیون که نیروهای نظامی ایران را به زیر سلطه بریتانیا میبرد، خودکشی کرد. به دلیل خودکشی فضلاللهخان و نیز اختلافاتی که در کابینه بروز نمود، هیأت دولت مقررات کمیسیون دیکسون را تصویب نکرد. اما اینک ابزار جدیدی به طور مصمم قصد آن کرده بود تا نظرات کسانی را که درصدد استقرار دولت دستنشانده بودند، محقق سازد؛ این تشکیلات کمیته زرگنده نام داشت.
تأسیس کمیته آهن و نقش آن در تحولات این زمان از نکات قابل تأملی است که باید موشکافی شود. کمیتة آهن به واقع حلقه اتصال گروهی از متحدان بریتانیا و نیز گروه بحرانساز دوره مشروطه تا آن زمان بود. به عبارتی انگلوفیلهای برجستهای مثل سیدضیاء و گروهی که تا همین دیروز شعار ضدانگلیسی سر میدادند، در عملی ساختن
نقشههای بریتانیاییها نقش بسیار مؤثری ایفا کردند. گرچه کمیته آهن در اصفهان تأسیس شده بود، اما شعبات آن در تهران و رشت هم به فعالیت مشغول بودند. دولتآبادی با اینکه از «مأمور رشت کمیته»(1)سخن به میان میآورد و اینکه او بر حسب تقاضای کمیته اصفهان معزول شد و کسی هم به جایش تعیین نگردید، اما از این شخص نامی به میان نمیآورد.
یکی از مهمترین اعضای کمیته آهن سیدضیاءالدین طباطبائی بود. سیدضیاء مردی شناخته شده بود، او از دوره مشروطه با انتشار روزنامههای شرق، برق و رعد خود را پر آوازه ساخت. در کتاب بحران مشروطیت در ایران از تشکیلاتی به نام ژون پرسان نام بردیم و خاطرنشان کردیم شرق بهواقع ارگان این جریان بود، سیدضیاء که در آن زمان جوانی کم سن و سال و جویای نام و عنوان بود، مدیرمسئولی روزنامه را عهدهدار بود و شدیدترین حملات را در همان زمان علیه احمدشاه نوجوان انجام میداد که منجر به تعطیلیاش شد. هم شرق، هم برق و هم رعد زیر سیطره کسانی قرار داشت که از جاهطلبیهای جوان جویای نام یعنی سیدضیاء به نحو احسن بهره میبردند. در روزنامههای سیدضیاء تبلیغات آشکاری به نفع یهودیان دیده میشد. حتی ستاره شش پر داوود به عنوان زمینه تبلیغات برخی انجمنهای یهودی این دوره، در روزنامههای سیدضیاء چاپ میشد.
تشکیلاتی که از جاهطلبیهای سیدضیاء بهره میبرد، همان انجمن ژون پرسان یا ایران جوان بود، بعدها علیاکبرخان داور این عنوان را بر کلوب خود نهاد. یکی از اعضای جمعیت ژون پرسان دکتر احیاءالسلطنه بود، طبق اعلانی که در جراید این دوره چاپ میشد، از جوانان برای عضویت در این تشکیلات ثبت نام بهعمل میآمد؛ محل ثبت نام بیمارستان امید محل کار دکتر احیاءالسلطنه و منزل او بود که هر دو در خیابان لالهزار قرار داشت.(2)جالب اینکه این دکتر احیاءالسلطنه طبیب مخصوص سپهسالار تنکابنی بود.(3)این پزشک با کمیته مجازات که بعدها تشکیل شد ارتباط داشت. از سیمای سیاسی و بخشی از فعالیتهای دکتر احیاءالسلطنه و
ارتباطهای او با جوخههای ترور در همین رساله سخن گفتهایم.
یکی از همکاران سیدضیاء در روزنامه شرق دکتر حسین کحال بود، جالب اینکه این مرد مدیر روزنامه استقلال ایران، ارگان حزب اتفاق و ترقی هم بود که به صاحبامتیازی مستعانالملک رئیس انجمن تروریستی جهانگیر منتشر میگردید. به هرحال سردبیر شرق دکتر حسینخان کحال بود، اما وی ضمن درج نامهای در این روزنامه به تاریخ نوزدهم ربیعالاول 1328 از شغل خود استعفا داد. کحال دلایل را اینگونه برمیشمرد:
البته خوانندگان محترم مسبوقند که این بنده برای خدمت به معارف و معاونت به اداره شرق، مدیریت و مسئولیت آن اداره محترم را بر عهده گرفته و مشغول انجام وظایف وجدانی خود بودم، ولی معالتأسف به واسطه کثرت مشاغل و امورات شخصی که منافی با شغل روزنامهنگاری است، با تأسف فوقالعاده از مدیریت و مسئولیت استعفا دادم.(1)
مدتی هم حسین کسمائی مدیریت روزنامه شرق را عهدهدار بود. این روزنامه در مطبعه پارسیان به چاپ میرسید.
دکتر کحال ابتدا روزنامهاش را به زبان فرانسه منتشر میکرد. سه شماره از روزنامه با عنوان اندپاندانس پرس یا همان استقلال ایران منتشر شد و بعد روزنامهاش را به همین نام به زبان فارسی منتشر نمود. این فرد پدر میرزاابوالقاسم کحالزاده است که در این زمان منشی سفارت آلمان بود و بعدها به سال 1304 شمسی روزنامه استقلال وطن را منتشر ساخت. این کحالزاده با زومر سرکنسول سفارت آلمان در تهران روابط صمیمانه داشت و شخص کحالزاده با گروه ضدتشکیلی به رهبری کمرهای مرتبط بود: «کحالزاده را دیده احوال زومر را پرسیدم، گفت همه روزه [نزد او] میروم و خوب نیست. اوضاع را بد میبیند. گفتم از من سلامی برسانید.»(2)روزنامة استقلال ایران در دوره مشروطه محل تجمع گروههای افراطی بود که بعداً نقش مهمی در بحرانهای دوره بعد از سقوط
تا کودتای سوم اسفند عهدهدار شدند. مثلاً در دوره مشروطه روزنامه استقلال ایران پاورقی به ترجمه میرزاتقیخان بینش منتشر میکرد؛ این پاورقی به واقع ترجمه کتاب تاریخ شورش فرانسه بود. بینش بعدها یکی از افراد گروه ضدتشکیلی حزب دمکرات شد. تشکیلاتی که حملات کوبندهای علیه وثوق انجام داد، با کمیتة مجازات مرتبط بود و به عبارتی همچنان عملیات تروریستی را به مثابه ابزاری برای رسیدن به اهداف خود مورد تأیید قرار میداد. نکته این است که این تیم بعدها بخشی از نیروی تشکیلدهندة کودتای سوم اسفند 1299 را به وجود آوردند.
از همان دوره مشروطه، نوک تیز حملات شرق متوجه احمدخان قوامالسلطنه بود. میدانیم که بعد از تعطیلی شرق، روزنامه برق را منتشر کردند. روزنامه برق که به مدیریت سیدضیاءالدین طباطبائی درست در بحبوحة مناقشات دوره مجلس دوم منتشر میشد، روزنامهای بود به غایت افراطی، در برخی از شمارههای این روزنامه مسئولین به شدت تهدید میشدند. این روزنامه پر بود از مضامینی مانند «ملّت انتقام میکشد»، «قوه ملّت و قهاریت قوای طبیعت»، «مجازات خائنین»، «دار زدن مجرمین» و امثال این مضامین.(1)
روزنامة برق که در دورة نیابت سلطنت ناصرالملک منتشر میشد، در یکی از شمارههای خود نوشت از اول ساعت اخذ مالیات، به وحشیانهترین شکل ممکن رعیت بیچاره را میچاپند. به جای دریافت یک خروار یعنی سیصد کیلو، سیصد و سی تا سیصد و پنجاه کیلو از مردم دریافت مینمایند، «و علاوه تا هر قدر توانستهاند دریافت داشتهاند و نیز به عنوان پاک کردن گندم خرواری سی شاهی نقد مأخوذ نمودند و در موقع حواله دولت برای مصرف عامه خرواری نود و پنج من میپردازند. هیچکس نمیپرسد آیا این بیست من گندم اضافه و سی شاهی پول نقدی که برای هر صد من دریافت میدارند به کجا میرود و به کدام مصرف شایسته میرسد؟!...»(2)به این شکل سیدضیاء نقش کسی را بازی میکرد که مدافع حقوق طبقات ضعیف اجتماع است.
سیدضیاء یکی از مداحان امیرمحمدابراهیمخان شوکتالملک علم بود. سیدضیاء از
حسنسلوک شوکتالملک در انجام وظایف مرجوعه سخن به میان میآورد. اینکه وی مدرسهای دائر کرده است به نام شوکتیه که هزینهای از دانشآموزان طلب نمیکند و کلیه امکانات برای دانشآموزان رایگان است؛ اینکه وی خرج محصلین را «از جیب فتوت و حمیت خود» میپردازد و مراتب معارفپروری و فضیلتدوستیاش عیان است.(1)
ماهیت تشکیلات به ظاهر ناسیونالیستی ژون پرسان را در همان رساله بحران مشروطیت در ایران توضیح دادیم و نیز از پیوندهای آن با فرانکو پرسان یا انجمن ایران و فرانسه سخن گفتیم. این تشکیلات مدرسهای هم داشت که مدیر آن یوسف ریشارخان مشهور به مؤدبالملک بود. ریشارخان پسر ژول ریشار بود که در دورة محمدشاه وارد ایران شد. در دارالفنون و ادارة انطباعات به کار پرداخت و بعد از وی فرزندش جانشین او شد و به تدریس زبان فرانسه در دارالفنون و ترجمه کتاب در ادارة انطباعات پرداخت. ما پیشتر پیوندهای این تشکلها را با مدارس آلیانس اسرائیلی و بنیادگذاران آن شرح دادیم و خاطرنشان ساختیم بنیانگذار این مدارس بهواقع مؤسس نخستین لژ فراماسونری ایران یعنی «لژ بیداری ایران» مسیو ویزیوز بود. این کالبد شکافی را برای آن انجام دادیم تا از ماهیت مناسبات این جوان جویای نام با الیگارشی مالی مستقر در لندن و هندوستان آگاه شویم. بنابراین سیدضیاء برخلاف تصور رایج مردی گمنام و ناشناخته نبود، هر چند احمدشاه او را روزنامهنگاری بیسر و پا مینامید که پا از گلیم خود فراتر نهاده است. این دیدگاهی بود که بین دوستان انگلیسی سیدضیاء هم رواج داشت.
کلنل مید(2)از زمانی که در شیراز اقامت داشت، سیدضیاء را میشناخت. او بعدها به لنسلات اولیفانت(3)که سرپرستی امور خاور نزدیک وزارت خارجه انگلیس را عهدهدار بود گفت که سیدضیاء در زمان اقامت در شیراز «یک شیاد صرف»(4)بیش نبود.(5)خود سپهدار رشتی هم با اینکه از اقدامات کمیتة زرگنده مطلع بود، اما شاید
هرگز تصوّر نمیکرد اداره امور را از دست او خارج سازند و «شخص پادو او»(1)یعنی سیدضیاء به ریاستوزرایی نائل آید. او تصوّر میکرد سفارت انگلستان و کمتیه زرگنده خود او را برای اقدامات آتی خویش برخواهند گزید و از این حالت بلاتکلیفی خارج خواهد شد.
پدر سیدضیاء، سیدعلی آقا نام داشت. روزنامه محاکمات که به مدیریت مجدالاسلام کرمانی در دوره اول مشروطه منتشر میشد و اخبار عدلیه را پوشش میداد، در یکی از شمارههای خود نوشت؛ علی آقا دستگیر شده و در عدلیه محاکمه میشود. شرح محاکمه او به اختصار چنین بود:
چند روز قبل اعلانی به در و دیوار شهر چسبانیدند که حاصل و مفهوم آن اعلان که با ژلاتین طبع شده این است: این مجلس را ما طایفه بهائیه دایر کردیم و تمام این اقدامات از طرف ماها بوده و اغتشاشات ولایات همه از ماهاست و تا آزادی مذهب به ما ندهند ممکن نیست امور این مملکت منظم شود...(2)
در این محاکمه سیدعلی آقا متهم بود از بهائیان پول گرفته تا به قصد تخریب مشروطیت به نام بهائیها(3)که با این اساس مخالف بودند، شب نامه پخش کند. به عبارت بهتر بهائیان که با مشروطه نسبتی نداشتند، تلاش میکردند آن را بدنام سازند و در این راه از طریق توزیع پول و از طریق افرادی مثل پدر سیدضیاء وارد عمل میشدند.
سیدضیاء در اوایل فتح تهران تا یک سالی بعد روزنامه شرق را منتشر میکرد و مهمترین ویژگیاش این بود که صفحه آخر آن همه به زبان فرانسه بود و بعد از توقیف آن به دلیل افراط، برق را منتشر ساخت. یکی از مواضع جالب توجه سیدضیاء زمانی بود که سیدعبدالله بهبهانی توسط جوخه ترور گروه افراطی مدعی مشروطهطلبی به قتل رسید. بهبهانی یکی از رهبران شناخته شده مشروطه بود، اگر امثال او نبودند این جنبش عظیم به پیروزی دست نمییافت، اما گروه تندرو به شکلی غریب چه در مجلس و چه در جراید خود به این موضوع بهای چندانی ندادند. قتل بهبهانی همانطور که جای دیگری گفتهایم، باعث خشم و انزجار
عمومی و بسیاری از رهبران سیاسی مردم شد. اما موضع سیدضیاء در این ماجرا بسیار معنیدار بود. او در روزنامة شرق بعد از اشاره به قتل بهبهانی توسط «عدهای مجهول الحال»، از این واقعه ابراز تأسف کرد اما در عین حال نوشت کسانی که به خونخواهی او برخاستهاند، همانهایی هستند که تا دیروز در باغشاه جمع شده بودند و حکم اعدام همین بهبهانی را میخواستند. به نظر سیدضیاء ریاست خونخواهان را حاجی محمدتقی بنکدار بر عهده داشت. اگر این روایت درست باشد، درمییابیم که قضاوت شرق در مورد او بیمعناست، زیرا فارغ از قضاوت شخصی در مورد بنکدار؛ او هیچگاه طرفدار محمدعلی شاه و یا خواستار اعدام بهبهانی نبود. او خود از تجار پیشگام در ماجرای مشروطیت بود و حداقل بیش از سیدضیاء به این جنبش خدمت کرده بود. سید، بنکدار را آماج حمله قرار داد و نوشت:
ما مفسدین و مغرضینی که آلت دست اجنبیان شدهاند به خوبی شناخته و میدانیم کیانند، ولی نمیتوانیم اسم و رسم آنان را علناً برده و معرفیشان سازیم. ما به چه حمل کنیم در این موقع هم که سیلابهای بدبختی و اضمحلال از اطراف به ما حمله آورده و نزدیک است حسیات استقلال ما خاتمه یابد حاجی محمد تقی بنکدار فرصتی به دستش آمده مجلس سنا را میخواهد!!! تبعید وکلا را خواستار است، توقیف جراید را خواهان میگردد!!! حاجی محمدتقی بنکدار کیست، چکاره است جز اینکه یکی از افراد ملّت است. حاجی محمدتقی خود را مشروطهطلب میداند، بداند؛ ولی نباید از حد و مقام خود خروج و اظهاراتی بنماید که وظیفه افراد یک ملتی نیست.
سیدضیاء، بنکدار را متهم کرد آلت فعل دیگران واقع شده است.(1)نکته جالب توجه این است که با وجود اطلاع همگان از ارتباطهای او با سفارت بریتانیا، سیدضیاء همه را متهم میکرد که مزدور اجنبیاند. وی که گرانبهاترین خدمات را در طول عمر به انگلستان کرد، همیشه اهداف و منویات خود را در پوششی از شعارهای به ظاهر ملّیگرایانه مخفی میساخت. نکته این است که همه او را میشناختند اما وی همین موضع را تا کودتا حفظ کرد و بعد از آن تداوم بخشید.
1) شرق، ش98، چهارشنبه 13 رجب 1328، 20 ژوئیه 1910، «بزرگترین اتفاق تاریخی.» علامت ! از خود سیدضیا است.
بدیهی است هیچکس فریب این شعارها را نخورد.
ویژگی دیگر سیدضیاء این بود که در روزنامهاش به تشریح «عقیده سسیالیزم»، میپرداخت. او ظاهراً به سال 1327 قمری نوشت لغاتی مثل سوسیالیست رولوسیونر، دمکراسی، کمونیزم، آنارشیسم و غیره مد شده که از آنها به عناوین «اجتماعیون انقلابیون، عامیون، اشتراکیون و غیرها مستعمل گردیده و ما بدون وقوف از حقایق مسالک فوق خود را داخل در حزب آنان دانسته و اسمی بدون مسمی روی خود گذاشتهایم.» خود سیدضیاء هم نوشت فقط توانایی دارد این لغات را توضیح دهد،(1)یعنی هیچ آگاهی از این مرامها ندارد.
سیدضیاء با سفارت انگلستان روابطی بسیار نزدیک داشت، اما هیچ اصل خاصی را سرلوحه کار خود قرار نمیداد. یعنی اینکه برای او فقط و فقط ارتباط با سفارت بریتانیا مهم بود و لاغیر، گاهی این رابطه را از طریق انتشار روزنامههای افراطی شرق و برق برقرار میساخت و گاهی با انتشار روزنامه به ظاهر میانهرو رعد. گاهی از وثوق حمایت مینمود و گاهی با مخالفین و دشمنان پابرجای او ائتلاف میکرد که نمونه بارزش همین کمیتههای آهن و زرگنده بود. سیدضیاء مردی بود به شدت بیپرنسیپ، او فقط و فقط سودای همنشینی با رجال داشت، از اینکه تحقیر میشد رنج میبرد و به دنبال این بود تا برای خود قدرتی دست و پا کند. از همین روی همه او را یک شیاد ارزیابی میکردند، حتی کلنل مید.
سیدضیاء طرفدار بیچون و چرای مناسبات ایران و انگلیس بود و در روزنامه رعد به صراحت از قرارداد وثوقالدوله تعریف و تمجید میکرد. برای این حمایت او پاداش خوبی دریافت کرد؛ سیدضیاء مأموریت یافت به باکو برود و با دولت خودخوانده مساوات، قرارداد بازرگانی منعقد سازد، همان دولتی که با کمک انگلیسیها به وجود آمده بود. در زمستان 1298 مصادف با اوایل 1920 میلادی او به باکو رفت و هیأت نمایندگی ایران را هدایت کرد. این موضوع بسیار جالب توجهی بود، وثوق که حاضر نمیشد دولت جدیدالتأسیس شوروی را به رسمیت شناسد، با این جمهوری خودخوانده وارد قرار و مدار شد، حال آنکه کلیه عملیات این دولت
1) شرق، ش69، سهشنبه 24 ربیعالاوّل 1328، 5 آوریل 1910، «تشریح عقیده سسیالیزم.»
خلاف منافع ملّی ایران بود. حتی روزنامة ستاره ایران به عملیات این دولت جدید انتقاد میکرد و از اینکه بدون اطلاع دولت مرکزی ایران به تبریز و رشت، فرستاده میفرستاد برآشفته میشد. وثوق «به رضای خاطر انگلیسیان» سفیر آذربایجان قفقاز را «مانند سفیر یک دولت معتبر در تهران» پذیرفت و از سوی دیگر هیأتی به ریاست سیدضیاء به باکو فرستاد. سیدضیاء باید روابط سیاسی و اقتصادی را با آن «مملکت نورس» برقرار میکرد و از آنها برای جلوگیری از نفوذ بلشویکها در ایران امداد میطلبید. در همان زمان وثوق، مامورین حکومت گیلان را تغییر داد، این تغییر با جایگزین ساختن «اشخاص نادرست طماع» به جای مأمورین قبلی صورت گرفت. هدف اصلی وثوق این بود که از این رهگذر خیال خود را از قوّة جنگل آسوده سازد، امری که در به نتیجه رسیدن آن تردید جدی وجود داشت.(1)
به هر حال سیدضیاء چند ماهی همانجا ماند، او اندکی پیش از ورود بلشویکها به باکو به ایران بازگشت. مساواتیستهای باکو سیدضیاء را میشناختند، محمد امین رسولزاده زمانی که سردبیر ایران نو در تهران بود، مواضعی شبیه به سیدضیاء داشت؛ به عبارت بهتر آبشخور فکری هر دوشان در آن زمان یکی بود، هر چند بعداً به ظاهر تمایزاتی بین او و دوستان ایرانیاش بروز کرد. وقتی سیدضیاء به ایران بازگشت وثوق در حال سقوط بود، مشیرالدوله هم به او اعتمادی نداشت در نتیجه او نتوانست با این دولت پیوندی یابد.(2)نورمن هم نمیتوانست زیاده از حد به او نزدیک شود، او با اینکه خدمات زیادی به منافع امپراتوری انجام داده بود و مورد ستایش نورمن بود، اما مردی نشاندار به حساب میآمد. به قول خود نورمن همه این مرد را «یک انگلوفیل رسوا»(3)میخواندند.(4)
بعد از تعطیلی روزنامههایش و به ویژه بعد از سقوط تمام عیار مشروطه، سیدضیاء به اروپا رفت. معلوم نیست در اروپا چه کرد و با چه کسانی ارتباط برقرار نمود. اما روز چهارشنبه چهاردهم صفر 1331 مطابق با 22 ژانویه 1913 روزنامه
آفتاب خبر داد: «آقای آقا سیدضیاءالدین مدیر گرامی روزنامه شرق که مدتی بود برای سیاحت به اروپا عزیمت نموده بودند در شب دوشنبه ورود به مرکز نمودند و ما ورود ایشان را تبریک میگوییم.»(1)سیدضیاء از وقتی به ایران بازگشت پیشنهادهایی به بریتانیاییها برای حفظ منافعشان میداد که از دید آنها چیزی جز مزخرفات محسوب نمیشد. اوایل تیر 1299 به بریتانیاییها گفت کاری کنند تا او حکومت ولایات اطراف خزر را تصدی کند و در این مقام حملات سازمان یافتهای علیه بلشویکها به انجام رساند. سفارت انگلستان و برخی مستشاران نظامی این پیشنهاد را روی هم رفته قابل مطالعه دانستند، اما رجل خوشنامی مثل پیرنیا حاضر نشد زیر بار این دست پیشنهادات برود.(2)
در این دوره اردشیر ریپورتر در تهران فعال بود. این مرد تا آن زمان حدود سی سالی میشد که با محافل سیاسی ایران رفتوآمد داشت. بنا به ادعای خودش و بر مبنای سندی که بخشی از ترجمه وصیتنامه او شناخته شده است و ما به اصل این سند در کتاب بحران مشروطیت در ایران ارجاع دادهایم، او بود که رضاخان را کشف کرد و به انگلیسیها معرفی نمود.(3)ماجرا هر چه بود در این زمان او به شدت فعال بود، با برخی رجال سیاسی ایران مرتبط بود و بالاتر اینکه ادعا میکرد بلشویک است، ادعائی که بسیار قابل تأمّل ارزیابی میشود. کمرهای در سراسر خاطرات مفصل خود، به این رجل مهم فقط یک جا اشاره میکند، آن هم درست جایی است که وی ادعای بلشویک بودن مینماید:
به خانه دهخدا رفته، اردشیر جی زردشتی هم آنجا بود. گفتم من از شما بد نشنیدهام نمیدانم راست است یا خیر؟ چون دیدم دهخدا به شما اظهار ارادت میکند به شبهه افتادم که شما خوب باید باشید. بعد [اردشیر] گفت ارباب کیخسرو که از خائنین و مزورین است و پدرش فالگیر و مفلوک بود و حالا به واسطه شارلاتانی چون کفالت فقرای زردشتیها از بمبئی به عهده من واگذار شده بود و
او به شارلاتانی پیش برد و استفادهها از آن کار کرد مرا در انظار ضایع میکند که قبایح اعمال او را که من افشا مینمایم بیاثر باشد. بعد صحبت اوضاع حالیه شد، دیدم خیلی طرفدار بلشویکی است.(1)
این ملاقات در تیرماه سال 1299 روی داد، همان زمانی که احساناللهخان جنبش گیلان را از وحشت کمونیسم متلاشی ساخت، میرزاکوچکخان را در انظار خوار و خفیف نمود و با اعمال خود راه را برای صعود قزاقان به اریکة سلطنت مهیا کرد. به یاد آوریم که در این زمان طیفی گسترده از مورخالدوله تا محمدصادق طباطبائی، از تقی بینش تا سیدضیاء، از دکتر احیاءالسلطنه تا اردشیر ریپورتر و از میرزاکریمخان رشتی ملاک بزرگ گیلان تا احساناللهخان، مدعی بودند سوسیالیستند، نمونه اعمال اینان کارهایی بود که احساناللهخان در گیلان انجام داد و ما در همین بخش به این اعمال اشاره خواهیم کرد. اینک ضدتشکیلی، ژون پرسان، بقایای اعتدالیها و نیز عده کثیری، در راستای اجرای سناریوی مورد نظر انگلیسیها تلاش داشتند کاری کنند تا توجیهی باشد بر استقرار حکومت دیکتاتوری.
در این بین مدیر رعد بسیار فعال بود. سیدضیاء برای خوشخدمتی به بریتانیاییها نقشهای دیگر هم طرح کرد که به موجب آن کوچکخان را از گیلان بیرون رانند.(2)او میخواست این نقشه را با کمک دو افسر انگلیسی یعنی ماژور ادموندز(3)و کلنل ویکهام(4)به انجام رساند. سیدضیاء میخواست نقش زورگوی مرتجع مورد نظر انگلیسیها را ایفا کند، چرچیل او را مردی جوان توصیف میکرد که گاه و بیگاه «طرحهای بسیار مسخرهای»(5)ارائه میداد. طبق این طرحها باید خود برای اجرای مأموریتش نقش یک دیکتاتور را ایفا مینمود. ویژگی سیدضیاء این بود که میخواست قرارداد 1919 را به اجرا درآورد بدون اینکه آن را به تصویب مجلس برساند. به عبارتی او مجلس را که هنوز هم البته تشکیل نشده بود، به هیچ میانگاشت و برای آن اهمیتی قائل نبود.
خاصیت طرح سیدضیاء این بود که به صورت صوری و ظاهری علیه قرارداد حمله میآورد، اما مفاد آن را اجرا میکرد. او یک شیاد و یک فریبکار تمام عیار بود. نورمن نوشت چه قرارداد به تصویب مجلس برسد و چه نرسد، سید مفاد آن را اجرا خواهد کرد. خاطرنشان شد طبق طرح سیدضیاء برای تجدید سازمان قشون و مالیه کشور، او مستشاران نظامی استخدام خواهد کرد، اما طبق همین طرح او انگلیس باید آمادگی داشته باشد برای ساکت کردن حریفان و مخالفان قرارداد؛ چند مستشار هم از کشورهای دوست انگلستان مثل بلژیک استخدام نماید. سیدضیاء در زمره افرادی بود که اگر به قدرت مطلقه دست مییافت، منافع انگلستان را سرلوحه اقدامات خود قرار میداد و با وجود او هم مصالح اقتصادی و سیاسی آن کشور کماکان حفظ میگردید.(1)
سیدضیاء یکی از کاندیداهای بانک شاهنشاهی برای انجام مأموریتی بود که به زودی به وی محول میگردید. بانک برخلاف نورمن هراسی از نزدیکی بیش از حد به سیدضیاء احساس نمیکرد. برای اینکه سیدضیاء پیوندهای نزدیکتری با مأمورین سفارت بریتانیا داشته باشد، کاری به او محول ساختند. بانک تصویب کرده بود براتها و چکهای دولت ایران که به بانک حواله میشد، قبل از معامله یا پرداخت باید به تصویب سفارت انگلیس برسد. سیدضیاء مأمور این کار شد. او با این پوشش خدماتی، به سفارت رفت و آمد میکرد، از سوی دیگر با مسئولین دولت ایران و شخص سپهدار مرتبط شد. مأموریت باکو و تماس او با جمهوری خودخوانده مساوات و نیز مأمورین در صحنه بریتانیا در قفقاز، بعلاوه تماسهای او با سفارت و اعتماد بانک شاهنشاهی به وی؛ همچنین تماس سطح بالا با دولتمردان ایرانی، این جوان جاهطلب را به آنچه میخواست نزدیکتر ساخت. شروع همه ماجراها از تأسیس کمیته آهن در اصفهان بود، از این زمان، سیدضیاء حامل مأموریتی مهم از سوی انگلیسیها شناخته شد.
مقارن تحرکاتی از آن دست که بالاتر توضیح دادیم، سیدضیاء شعبهای از تشکیلات کمیته آهن را در تهران پایه گذاری کرد. این کمیته پیشتر در اصفهان
1) Ghani, 153.
تأسیس شده بود و کنسولگری بریتانیا از آن حمایت میکرد. انگلیسیها برای پیشبرد سیاست خود در ایران تلاش داشتند اقداماتشان را در لفافهای از اقدامات قانونی رسمیت بخشند. بریتانیا تلاش داشت طرفداران خود را سازماندهی نماید و به این ترتیب یک نیروی ایرانی متشکل در حمایت از سیاستهای خود در ایران داشته باشد. به قول دولتآبادی:
«چون جوانهای ما طالب شغل دولتی هستند از هر راه که بتوانند به مقصود خود برسند، آن راه را میپیمایند بیآنکه مشروع و نامشروع آن را بخواهند از هم جدا نمایند. در این صورت عضویت کمیتهای که آنها را به مقصود برساند یکی از بهترین وسیلهها خواهد بود، خصوصاً کمیتهای که با یک اشاره رئیس یا مدیر آن هر مشکل در برابر هر کار در دوائر دولتی برطرف شده وصول به مطلوب حتمی بوده باشد و از طرف دیگر اشخاصی که تحت ستمکاری سران و سروران شهری واقع شده هیچ دادرسی برای آنها نیست، چه پناهگاه بهتر از عضویت کمیته آهن خواهند داشت تا از شر ستمکاران آسوده بوده باشند. در این حال جای حیرت نخواهد بود اگر این طفل یک شبه ره صدساله برود و در ظرف مدت بسیار کم بیش از دو هزار نفر از مردم اصفهان پیر و جوان از هر طبقه عضو کمیته آهن شده باشند با اینکه ما توسعه فوقالعاده فوری این کمیته را حیرتانگیز خواندیم.(1)
مرکز کمیته آهن در اصفهان، به هر ملاحظهای در جلفا قرار داشت که محله ارامنه اصفهان بود. در جلفا چاپخانهای بود که به خارجیها تعلق داشت، به واسطه انگلیسیها این چاپخانه در اختیار کمیته آهن قرار گرفت. کمیته آهن با همین چاپخانه اعلامیههای خود را منتشر میکرد، تعدادی برای تبلیغ این کمیته به اطراف و اکناف رفتند و «خلق اصفهان هم ... عضویت کمیته را به رایگان میپذیرند.»(2)برای مدیریت این کمیته انگلیسیها حسینخان معتمد گیلانی یکی از ملاکین گیلان و از نزدیکان میرزاکریمخان رشتی را انتخاب کرده بودند. حسینخان به اصفهان آمد و در جلفا خانهای اجاره کرد و به سرعت مورد توجه واقع گردید. حسینخان فردی بود
که با زینالعابدین تقیاف تاجر باکویی رفاقت داشت و البته از مخالفین سردارافخم حاکم گیلان به شمار میآمد که توسط عدهای از بلوائیان به نام مشروطه کشته شد. با این وصف خطی نامرئی کمیته آهن اصفهان را به گیلان و قفقاز مرتبط میساخت، این موضوع اهمیت زایدالوصفی داشت.
در جلفا، حسینخان معتمد مورد حمایت کلنل هیگ کنسول انگلیس در اصفهان قرار داشت، دولتآبادی میگوید از طریق حسین خان، وی دعوت شد تا وارد کمیته گردد. اما «نگارنده از شنیدن اوضاع کمیته آهن و خواندن نظامنامه آن که از روی فکرهای عمیق کشدار تنظیم شده است بسیار نگران میگردد، خصوصاً که از مدیر آن میشنوم که میخواهند مرکز تهران آن را به زودی دائر کنند و سه نفر عضو اساسی آن وثوقالدوله رئیس دولت، نصرتالدوله وزیر عدلیه و سیدضیاءالدین طباطبائی خواهند بود و بدیهی است این تعیین را رئیس دولت کرده است که کار در دست خودش بوده باشد و شعبه تهران با این وصف خواهد توانست در زمان کمی همه کارکنان دولت را عضو کمیته نماید و از این بهتر برای پیشرفت هر سیاستی که داشته باشد چه وسیله خواهد بود.»(1)تا آنجایی که ما میدانیم وثوق و نصرتالدوله عضو این تشکیلات نبودند، به عکس اعضای آن همه از مخالفان پابرجای وثوق به شمار میرفتند. کلنل هیگ اندکی بعد از انعقاد قرارداد 1919 به لندن احضار شد، او از اصفهان به تهران آمد و به سراغ کمیته مرکزی رفت، اما به قول دولتآبادی نتوانست آن را بیابد.
در اصفهان بعد از انعقاد قرارداد 1919 مراسم جشن و شادمانی برگزار شد. وقتی این جشن توسط کمیته برگزار گردید، عدهای متوجه شدند تأسیس کمیته برای حمایت از منافع انگلستان بوده است، به همین دلیل اینان علیه آن هیاهو به راه انداختند و حسینخان معتمد هم اعلام کرد طبق یکی از مواد نظامنامه کمیته، میتوان در شرایط ضروری آن را از یک تشکیلات انقلابی! به یک حزب سوسیالدمکرات! تبدیل کرد. از این به بعد حسینخان حاضر نشد ریاست آن کمیته را بپذیرد، بلکه اندکی بعد به میان قبیله بختیاری رفت.(2)
کمیته آهن اصفهان به این شکل منحل شد و انگلیسیها از مصالح آن، کمیته زرگنده را ساختند. کمیته آهن که به دستیاری کلنل هیگ انگلیسی در اصفهان تأسیس شده بود، بالاخره در تهران مستقر شد و سیدضیاءالدین طباطبائی بر آن تسلط یافت. هدف مبرم این تشکیلات اخراج صاحبمنصبان روسی از قزاقخانه ایران، دخالت دادن صاحبمنصبان انگلیسی، جمعآوری اردوی متفرق شده قزاق در اطراف قزوین و بالاخره به دست گرفتن زمام کار دولت و به اجرا درآوردن قرارداد 1919 بود.(1)
اعضای تشکیل دهنده کمیتة زرگنده افرادی بودند که در حوزههای سیاسی و اجتماعی فعالیت میکردند. اینان در زرگنده که خانه سیدضیاء در آنجا قرار داشت دور هم جمع میشدند؛ به یاد آوریم اقامتگاه تابستانی سفرای روس و انگلیس در روستاهای قلهک و زرگنده واقع بود. شرکتکنندگان جلسات منزل سیدضیاء عمدتاً افراد برجستهای بودند و در سلسله مراتب قدرت زمان خود، انسانهای مهمی به شمار میرفتند، اما در اندیشه تصدی موقعیت سیاسی و اجتماعی بهتری بودند. همه آنان انگلوفیلهای شناخته شده به شمار میآمدند و همگی بیم و هراس از نفوذ کمونیسم در ایران را دامن میزدند. نماینده سابق مجلس و معاون وقت وزارت داخله در کابینه سپهدار یعنی حسینخان دادگر (عدلالملک) یکی از اینان بود. عدلالملک خود از نزدیکان گروه ضدتشکیلی به رهبری سیدمحمد کمرهای بود و به شدت مطیع او؛ به گونهای که کمرهای در خاطراتش مینویسد: «عدلالملک آمد و اظهار داشت هر فرمایشی باشد اطاعت نمایم.»(2)میرزاحسینخان عدلالملک در دورة دوّم مشروطه رئیس شعبه پنجم حقوق بود، اما بعداً از سوی وزارت عدلیه به مقام ریاست کل محاکم ابتدایی حقوق تعیین شد.(3)به عبارت بهتر او هم عضو تشکیلاتی بود که محمدرضا مساوات از طریق آن بحرانسازی میکرد.
عدلالملک در دورة صمصامالسلطنه بختیاری حکومت همدان را به دست گرفت. همدان در این زمان کانون فعالیتهای هستهای متشکل از عوامل بریتانیا به شمار میرفت، حتی ورود و خروج گندم این شهر هم به دست نیروهای انگلیسی بود. انگلیسیها هر
خروار گندم وارد شده به شهر را سی تومان و هر خروار جو وارد شده را بیستوپنج تومان «به قوه» یعنی به زور میخریدند. حال آنکه قیمت محصول در خارج شهر بین چهل تا پنجاه تومان بود، «این باعث شده که هیچ ملاکی جنس به شهر نیاورد. خریدارهای متفرقه هم که برای قوت شخصی جنس بیاورند و در خارج شهر چهل پنجاه تومان خریداری نمایند در شهر از دست آنها بیرون میآورند. در طهران هم همین قسم.»(1)در قزوین انگلیسیها اعلان داده بودند مردم گندم را نباید بیش از بیست تومان خرید و فروش نمایند. این باعث شد «گندمها در خارج شهرها به انبار طرفداران اجنبی جمع و در خود شهرها ابداً جنس نخواهد آمد. آن وقت چه حالی مردمان شهر خواهند داشت و قسمی نقشه ریخته شده که تخمکاری هم برای سال آتیه نخواهد شد.»(2)این فقط گوشهای از دخالت انگلیسیها در تسلط بر قوت لایموت ملّت ایران بود. اینان به محض اینکه دولتهای دستنشاندهشان روی کار میآمدند، اندکی دست از سختگیری میکشیدند تا تودههای مردم آنان را منجی خود تلقی کنند.
دیگر اعضای کمیته عبارت بودند از منصورالسلطنه عدل و معزالدوله نبوی که هر دو از مقامات عالیرتبه وزارت امور خارجه تلقی میشدند. گاسپار ایپکیان از رهبران اقلیت ارمنی مقیم ایران در زمرة اعضای تشکیلدهندة کمیته آهن بود. ایپکیان مقالهنویس روزنامه رعد و رئیس اداره تفتیش معارف بود. به قول منتصرالسلطان؛ نصیرالدوله «مثل نوکر حاضر خدمات و با او اغلب در خلوت است و آنچه بهائی است جزو مفتشین مدارس زنانه و مردانه نموده، من جمله اشراقه خانم زن ابناصدق(3)یا ابهی و منیره خانم و امثالهما را برای مدارس زنها و دیگر از بابیها را برای مدارس مردها و تمام بودجه و سیاست وزارت معارف با او است و ارامنه خودشان میگویند که کاسپار ایپکیان بابی و از دین ما خارج است.»(4)وثوقالدوله شوهر خواهر میرزااحمدخان بدر مشهور به نصیرالدوله بود. نصیرالدوله فرزند عبدالوهابخان آصفالدوله شیرازی بود، سال 1335 که وثوق رئیسالوزرا بود و در عین حال وزارت
خارجه را تصدی میکرد، نصیرالدوله معاون او بود.(1)
ایپکیان در سالهای 1912-1909 نشریهای به زبان ارمنی منتشر میکرد به نام «اواد»، به معنی صبح. این نشریه بهواقع متعلق به فرقه داشناکسوتیون بود و البته در تبریز منتشر میگردید. او سپس به تهران آمد و نشریهاش را هم در تهران منتشر نمود. مسئول این نشریه بازیل بود که پیشتر روزنامه ایران نو ارگان حزب دمکرات را پایهگذاری کرد و هزینههای آن را خودش میپرداخت. بازیل در تهران چاپخانهای داشت به نام طهران. سردبیر نشریه صبح، خود ایپکیان بود. ایپکیان که یکی از رهبران حزب داشناک بود، در جنگ اول جهانی به هنگام ماجرای قتلعام ارامنه توسط عثمانیها فرار کرد و مدتی آواره بود. بعد از مدتی آوارگی توسط ارامنه ایران دعوت شد، به محض ورود به ایران همکاری با سیدضیاء را آغاز کرد و در کمیته آهن عضویت یافت، به پاس نزدیکی به سیدضیاء نخستین شهردار تهران بعد از کودتای سوم اسفند 1299 شد. بهواقع این نخستین باری بود که برای تهران شهردار تعیین میگردید.
ایپکیان همراه با دکتر علیاکبر سیاسی، اسماعیل مرآت، حبیبالله آموزگار، محسن قریب، رضا فهیمی، حبیبالله محیی و دکتر عیسیخان صدیق؛ در زمانی که نصیرالدوله بدر وزارت فرهنگ را عهدهدار بود، با نشریه اصول تعلیمات از انتشارات آن وزارتخانه، همکاری میکرد. شماره یک این نشریه، اول برج حمل 1298 انتشار یافت و محل طبع آن هم مطبعه روشنایی تهران واقع در خیابان علاءالدوله یا فردوسی امروزی بود، یعنی همان انتشاراتی که روزنامه رعد را هم چاپ میکرد. جالب اینکه آرم این نشریه تصویر یک کتاب، پرگار باز، گونیا و خطکش یعنی علائم فراماسونری بود. احتمال ارتباط اینان با لژ روشنائی بعید نیست، این لژ توسط سر پرسی سایکس به هنگام تأسیس پلیسجنوب ایران بنیاد نهاده شد. از همکاران سیدضیاء در روزنامه رعد باید از عباس خلیلی هم نام برد. وقتی پس از نود روز ریاستوزرایی سیدضیاء بعد از کودتای سوّم اسفند، وی از ایران رفت، خلیلی روزنامه اقدام را بنیاد نهاد. خلیلی از نوادههای حاج ملاعلی خلیلی و برادرزاده حاجمیرزاحسین خلیلی
1) رجال عصر مشروطیت، ص129.
اقامت داشت و قبل از همکاری با رعد؛ تشکیلاتی به نام نهضت اسلام را راهاندازی کرده بود و با انگلیسیها میجنگید.
دیگر عضو کمیتة زرگنده مؤدبالدوله نفیسی بود که به خانوادهای محتشم در کرمان تعلق داشت. او پزشکی شناخته شده محسوب میشد که طرف مراجعه رجال سیاسی هم بود. مؤدبالدوله پزشک محمدرضا پهلوی در دوره تحصیل وی در سوئیس هم بهشمار میرفت. نفیسی همراه با سیدمحمد تدین نمایندة برگزیده مجلس چهارم بود که انتخاباتش در دوره وثوق برگزار شده، امّا هنوز حتی یک جلسه تشکیل نداده بود. نیز محمودخان جم (مدیرالملک) بعلاوه میرزاکریمخان رشتی از دیگر اعضای کمیته آهن بودند. محمود جم شوهر خواهر حسینقلیخان نواب بود.(1)محمود جم در دوره دوم ریاستوزرایی وثوق رئیس خزانهداری کل بود، پیش از این جم به دستور وثوق ریاست انبار غله دولتی را عهدهدار گردیده بود. بنا به روایتی ملکالشعرا بهار هم گاهی در این جلسات شرکت میجست.(2)به این روایت باید با تردید نگاه کرد، زیرا بهار هرگز با گروه تشکیلدهنده کمیته زرگنده سنخیت نداشت و به ویژه بعد از کودتا هرگز به این گروه تمایلی نشان نداد. اینان هیچکدام در زمرة رجال طراز اول دوره احمدشاه به شمار نمیآمدند. بالاتر اینکه تقریباً همه گمنام بودند؛ به استثنای شخص سیدضیاء و میرزاکریمخان رشتی. کمیته زرگنده به واقع نقطه اتصال سه جناح از رجال انگلوفیل بود: گروه طرفداران وثوق، تیم سیدضیاء در روزنامه رعد و کسانی که با گروه ضدتشکیلی سابق مرتبط بودند مثل میرزاکریمخان رشتی.
وقتی دولت وثوق سقوط کرد و مشیرالدوله روی کار آمد، انگلیسیها طرفداران قرارداد 1919 را بیش از پیش زیر بال و پر گرفتند، واسطه این کار باز هم سیدضیاءالدین طباطبائی بود که در آن ایام مدیریت روزنامه رعد را بر عهده داشت. در این ایام پشت پردههای سیاست جاری بریتانیا در قبال ایران، در قلهک اقامتگاه تابستانی کارکنان سفارت انگلیس رقم میخورد. خانه ییلاقی سیدضیاء نزدیک این اقامتگاه قرار داشت. این محل واقع در زرگنده بود. کمیتهای که سیدضیاء تشکیل داده بود «مخفی» به
شمار میآمد، اما عدهای از کنجکاوان شاهد تحرکات او بودند. همه اطرافیان سیدضیاء به یک نسبت با او رابطه نداشتند. برخی از کسانی که در زرگنده با سیدضیاء شبانهروز محشور بودند عبارت بودند از: میرزامحمودخان مدیرالملک رئیس انبار ارزاق که شوهر خواهر حسینقلیخان نواب بود، دکتر منوچهرخان طبیب ژاندارمری، میرزاموسیخان رئیس خالصجات، مسعودخان کیهان سرهنگ ژاندارمری و جمعی دیگر که از تهران به شمیران میرفتند و با این گروه ارتباط داشتند، مثل میرزاکریمخان رشتی، دکتر مؤدبالدوله نفیسی، سیدمحمد تدین بیرجندی، ایپکیان ارمنی و عدهای دیگر.(1)
مهمترین اولویت کمیتة زرگنده، فراهم آوردن مقدمات تشکیل دولت بعد از سقوط مشیرالدوله بود. شخصیت مهم این تشکل میرزاکریمخان رشتی بود، او در کمیته زرگنده نفوذ فراوان داشت و از سوی دیگر گیلان همه در دست برادران او قرار داشت. اینان بودند که تصمیم گرفتند سپهسالاراعظم فتحالله اکبر را به صدارت برسانند، اما مسئله این بود که او محبوبیت نداشت، به همین دلیل تصمیم بر این شد که ابتدا حسنخان مستوفیالممالک را نخستوزیر کنند و سپهدار را یکی از وزرای کابینه او نمایند تا زمینه برای ریاستوزراییاش فراهم گردد. حتی میگفتند برخلاف عرف معمول کابینههای ایران از دورة مشروطه تا آن زمان، دو فرد معمم را هم وارد کابینه کنند: سیدضیاءالدین طباطبائی به عنوان وزیر عدلیه و سیدمحمدصادق طباطبائی به عنوان وزیر معارف. میگفتند به این ترتیب رفتهرفته میتوان زمام امور دولت را به دست گرفت. در این نقشه البته انگلیسیها به اینان کمک میکردند. به قول دولتآبادی زمانی سر پرسی کاکس گفته بود کسی که حتی نام مستوفیالممالک را به زبان آورد، نباید طرف گفتگوی آنها واقع شود. اینک از زبان نورمن میگفتند او تنها شخصی است که میتواند کشور را نجات دهد: «اما مستوفیالممالک عاقلتر از آن است که فریب این سخنان را بخورد و یا آلت دست این و آن گشته بعد از یک عمر تحصیل نام نیک چندین مرتبه با شرافت ریاست دولت کردن، همهچیز خود را که استقلال وطنش هم جزء آن باشد فدای ریاستوزرایی چند روزه بنماید.»(2)با این
وصف در این اظهارنظر دولتآبادی که مستوفی رجلی نیکنام بود تردید وجود دارد. در همین رساله مستنداً بیان داشتیم که مستوفی چگونه آلت فعل گروه افراطی شد و پای بیگانگان را در دوره جنگ اول جهانی به ایران کشانید، چگونه اعضای کمیتة مجازات را زیر بال و پر خود گرفت و چگونه سکوی پرتاب گروه بحرانساز شد.
به هر حال اندکی بعد معلوم شد جانشین مشیرالدوله، سردار منصور پسر عموی میرزاکریمخان رشتی است، با این انتخاب سناریوی مورد نظر انگلیسیها بیش از پیش آشکار شد. در این انتصاب میرزاکریمخان نقش مهمی داشت. میرزاکریمخان چهرهای تودار و پیچیده بود که تا آخر عمر، نقش ویژهای در تحولات معاصر ایران از مشروطه به بعد ایفا کرد. او در سالهای پایانی عمر مشاور محمدرضا شاه پهلوی بود؛ در همین زمان بود که قوامالسلطنه او را به دلیل مشارکت در تحریکات فراوان دوره نخستوزیریاش به ویژه بحران نان در آذر سال 1321 دستگیر کرد و با این اقدام به نفرت شاه از خود دامن زد. چهرة مهمتر این جلسات محمود جم بود که با خواهر حسینقلیخان نواب ازدواج کرده بود. خانواده نواب در زمرة برجستهترین عوامل بریتانیا در کشور محسوب میشدند و نقش مخرب آنها را در تحولات پیش و پس از مشروطه در جایی دیگر به طور مشروح توضیح دادهایم. اهمیت دیگر موضوع این است که وقتی کودتا به نتیجه رسید سیدضیاء بهواقع کابینهای متشکل از اعضای کمیته زرگنده را آماده داشت.
او وقتی به ریاستوزرایی رسید، چهار تن از اعضای کمیته خود را به وزارت گماشت و یکی از آنان را فرماندار نظامی تهران کرد. چهار تنی که به عضویت کابینه درآمدند عبارت بودند از محمود جم وزیر امور خارجه، حسین دادگر کفیل وزارت داخله،(1)مؤدبالدوله نفیسی وزیر صحیه و خیرات عمومی و مسعود کیهان وزیر جنگ. حاکم نظامی تهران هم کاظمخان سیاح شد.
یکی از مهمترین اشخاص درگیر این ماجراها، وستداهل سوئدی بود که مشیرالدوله از کار برکنارش کرده بود. او بلافاصله بعد از انتصاب فتحالله اکبر به
1) سیدضیاء منصب وزارت داخله را برای خود نگه داشته بود و بهواقع منصب حسین دادگر نه تنها منصبی ناچیز و دست دوم نبود، بلکه به این دلیل که او مستقیم با شخص سیدضیاء مرتبط بود از موقعیت والائی بهرهمند بود.
ریاستوزرایی، بار دیگر به ریاست نظمیه نائل آمد. به یاد آوریم که این وستداهل زمان عملیات کمیته مجازات، رئیس نظمیه بود. بسیاری از یاران وثوق که اینک همه از کار بیکار شده بودند اطراف سیدضیاء میچرخیدند. کمیته یادشده «مرکز سیاست انگلیس» در ایران تلقی میشد. نه مشیرالدوله برای آنها اهمیتی قائل بود و نه آنان برای رئیس دولت جایگاهی قائل بودند. نکته بسیار جالب توجه کمیته زرگنده این بود که دمکرات و اعتدالی را دور هم گرد آورده بود. به طور مثال سیدمحمدصادق طباطبائی «اعتدالی سابق» و دوستانش تشکیلاتی به راه انداخته بودند و با سیدضیاء نوعی روابط خصوصی و شخصی شکل دادند.
سیدضیاء هم تا اندازهای در پارهای از امور با آنان مشورت میکرد. ظاهر قضیه این بود که این عده از مسلک سابق خود چشم پوشیده و اکنون خویشتن را سوسیالیست مینامیدند. سوسیالیستهای دروغین میخواستند با این عنوان بلشویکها را فریب دهند، در حالیکه عنوان سوسیالیستی به هیچوجه با بسیاری از آنان مناسبتی نداشت.(1)
مهمترین اقدام کمیتة زرگنده تلاشی بدفرجام علیه جنبش جنگل بود. نیروهای جنگل یک سو و یک جهت نبودند. گروه غالب آنان از اندیشه اتحاد اسلام حمایت میکردند. گروه دیگری به فرماندهی احساناللهخان دوستدار، در زمرة کسانی بودند که پیشتر با نیروهای باراتف جنگیده و با قوای ژاندارم همکاری کرده بودند. وقتی قوای دولت دفاع ملّی شکست خورد، عدهای از آنان به بغداد رفتند اما احساناللهخان به تهران بازگشت و با کسانی که مورخالدوله آنان را «چند نفر آزادیخواهان انقلابی» میخواند و کمیته مجازات را تشکیل داده بودند همکاری میکرد. به همین دلیل بعدها دستگیر شد و در 26 تیر 1296 از محبس آزاد گردیده و راه مازندران را در پیش گرفت و بالاخره به میرزاکوچکخان جنگلی پیوست. او از اهالی همدان بود و با وصف اختلافات فراوان با میرزا، نفاق پیشه کرد و خود را به اندازهای به او
1) حیات یحیی، ج4، ص151.
نزدیک ساخت که «هیچگاه از میرزاکوچکخان جدا نمیشد.» فرد دیگری که تا حدی از قوای جنگل حمایت می کرد، کلنل محمدتقی خان پسیان بود، پسیان یکی از فرماندهان نیروی ژاندارمری بود. در آن ایام بخشی از قشون ژاندارمری نیروهایی آزادیخواه به شمار میآمدند. بنا به روایتی، پسیان حزبی تشکیل داده بود به نام سوسیال دمکرات که میرزاحسینخان معاون و افرادی چون ابوالقاسم لاهوتی و میرزاده عشقی در این تشکیلات عضویت داشتند. کلنل چند تن از نیروهای خود را مأمور کرد تا از راه زنجان و خلخال و طارم و انبارلوی گیلان به جنگل بروند و با میرزا ارتباط برقرار کنند.(1)غیر از اینان یکی از صدیقترین یاران میرزا، دکتر حشمت طالقانی بود که از اعضای کمیتة دمکراتهای رشت به شمار میرفت و از همان ابتدای قیام میرزا آمادگی خود را برای همکاری با او اعلام داشته بود.
به میرزاحسینخان، معاون میگفتند زیرا وی معاون شعبه رمز وزارت امور خارجه بود که شغلی بسیار مهم ارزیابی میشد. انگلیسیها تلاش میکردند از طریق او اخبار سرّی به دست آورند، تلاش شد این کار از کانال میرزاحسینخان صورت گیرد. به روایت کمرهای، استوکس در آذر 1297 تلاش کرد از درون وزارت امور خارجه اطلاعات درجه اولی به دست آورد. او از طریق میرزاعباسخان منشی وزارت داخله به میرزاحسینخان، معاون میرزامحسنخان رئیس شعبه رمز وزارت امور خارجه پیام داد اگر تماسهای محرمانه وزارت امور خارجه و نامههای رمز را که از تمام کشورها در مدت جنگ به ایران مخابره شده در اختیار او قرار دهد، پول زیادی دریافت خواهد کرد. میرزاحسینخان قضیه را از طریق نیرالسلطان یکی از عوامل کمیته مجازات به مشاورالممالک اطلاع داد. ظاهراً مشاورالممالک میگوید کار از این چیزها گذشته است و اگر حسینخان میتواند، از انگلیسیها چیزی دریافت کند. اما معاون شعبه رمز، نزد وجدان خود خجلتزده بود. او به علیاکبر دهخدا گفت اگر به این کار تن دردهد به کشور خود خیانت کرده است و اگر هم نامههای رمز را در اختیار استوکس قرار ندهد از شغل خود برکنار خواهد شد. دهخدا به او یاد داد بگوید ابتدا سیهزار تومان میگیرد تا رمزهای گذشته را در
1) ایران در جنگ بزرگ، ص385.
اختیارش قرار دهد، بعد از آن هم ماهی پانصد تومان دریافت میکند که اگر رمز جدیدی آمد در اختیار آنان گذارد. البته این حقوق ثابت بود، اگر رمزی قابل توجه میآمد به قیمتی که خود میرزاحسینخان تعیین میکرد در اختیار طرف انگلیسی قرار میگرفت. دهخدا این راه حل غیرقابل اجرا را برای این به او یاد داد که میدانست مورد قبول طرف انگلیسی واقع نخواهد نشد و بهانه از دست آنان سلب میشود. اما با کمال شگفتی استوکس با این طرح موافقت کرد؛ میرزاحسینخان او را به خانهاش دعوت کرد تا با هم مذاکره نمایند. طرف ایرانی برای اینکه خود را از مخمصه برهاند هفت تن از دوستانش را به منزل دعوت کرد و آنها را پشت پرده نگه داشت. آنها ماجرا را شنیدند، اما میرزاحسینخان حاضر نشد سندی در اختیار استوکس قرار دهد. وی تمارض کرد و مدت مدیدی در رختخواب خوابید. از آن سوی استوکس هم به رشت رفت. بین راه دائماً جویای حال او میشد، کسانی را به معالجه او میفرستاد و خلاصه موضوع را پیگیری میکرد. درست در همین احوال بود که استوکس احضار شد و به لندن رفت.(1)
اسفند 1297 ملاقاتی بین کنسول انگلیس در رشت و میرزاکوچکخان روی داد. کنسول خود به ملاقات میرزاکوچکخان جنگلی رفت. او توضیح داد قوای دولت مرکزی ایران که آن زمان وثوقالدوله ریاستوزراییاش را عهدهدار بود؛ تصمیم گرفتهاند با جنگلیها وارد جنگ شوند. میرزا توضیح داد او قصد جنگ با دولت مرکزی ایران را ندارد و یادآور شد قوای جنگلی در گیلان به جز اینکه در چهار سال اخیر جان و مال و ناموس مردم را از تاخت و تازهای گاهبهگاه حفظ کردهاند، اقدام دیگری انجام ندادهاند. باز هم توضیح داد علت حضور او و نیروهایش در جنگل همین بوده است و بس، وی نه تنها با دولت مرکزی ایران مخالفتی ندارد بلکه طالب وحدت ملی کشور نیز میباشد. میرزا از وفاداری خود به منافع و مصالح ملی ایران گفت و یادآور شد در این مدت او و یارانش ابداً با بیگانه سَر و سرّی نداشتهاند، بالاتر آنکه سالی دویستوپنجاه تا دویستوشصت هزار تومان مالیات رشت بود که حداکثر چهل تا پنجاه هزار تومان آن را به مرکز میفرستادند و بقیه را حیف و میل مینمودند. او اجازه نداده است مالیات
1) کمرهای، ج1، ص738.
مردم رشت هدر رود، شاید تصور رود منع ارسال همان مالیات اندک به مرکز، زیانی بوده است که آنان به دولت مرکزی ایران وارد کردهاند. او به این نکته اشاره کرد که دولت تا ده سال دیگر هم نمیتوانست مالیات رشت را به سالی چهار تا پنج کرور برساند؛ حال آنکه او این کار را کرده است. این امر نه تنها خیانت به منافع ملی کشور نیست، بلکه خدمت هم به حساب میآید: «حال دولت که این همه خدمات ما را از نقطهنظر خیانت نگریسته و بخواهد ما را مغلوب و معدوم و بعد از مغلوبیت گرفتاران را اعدام نماید، چاره تا آنجا که جان داریم نیست مگر دفاع.» کنسول انگلیس گفت آیا نیروهای جنگلی با انگلیسیها جنگی دارند؟ میرزا پاسخ داد: «ما ابداً با هیچ یک از دول مجاور عداوت و ضدیت و جنگی نداریم، فقط حفظ خودمان را از تعدیات و چپاول میخواهیم بنمائیم. والا بهعنوان ضدیت و جنگ با شماها و با هیچکس این تجمع را تهیه نکردهایم.» کنسول خواست میرزا این مطلب را به صورت مکتوب به او ارائه دهد اما پاسخ شنید: «ما عملاً در این چهار ساله ثابت کردیم که جنگ با شما نداریم و قول اطمینان میدهم که بعدها همین قسم باشد.»(1)
بهواقع بعد از خاتمة جنگ، شرق و شمال ایران میدان وسیعی برای دستاندازیها و سیاست بازیهای بریتانیا شد. انگلیسیها به دلیل داشتن قوا در جنوب ایران آسوده خاطر بودند. با عملیات نظامی که در غرب کشور صورت میگرفت، از این ناحیه هم نگرانی وجود نداشت. بهواقع بعد از خاتمة جنگ اول جهانی و خروج روسیه از ایران به دنبال انقلاب بلشویکی، انگلستان شمال ایران را لقمهای آماده دید که باید به سرعت بلعیده میشد. انگلیسیها برای پیشبرد اهداف خود به دو سیاست روی آوردند: نخست اینکه از تشکیل دولتهای مستقل در قفقاز حمایت کردند و حتی نیرو هم به آن سوی اعزام داشتند و دوم بر روی مهمترین خانواده ملاک گیلان یعنی خاندان آلامشه به صورت جدی سرمایهگذاری نمودند تا این بار از آنان برای پیشبرد سیاستهای کلان خود بیش از پیش سود جویند. در این زمان روسهای بلشویک سرگرم تحکیم موقعیت خود در روسیه بودند و قفقاز ظاهراً به حال خود رها شده بود. انگلیسها از سیاست خود دو موضوع را سرلوحه
1) همان، ج2، ص852.
کار قرار دادند: نخست اینکه مانع شکلگیری نهایی دولت بلشویکی شوند و دوم آنکه برای همیشه حکومتی دستنشانده در ایران روی کار آورند.
عرصة مهم عملیات انگلیسیها شرق ایران بود. در خراسان قوایی انگلیسی- هندی تهیه دیدند و راه هند را در برابر نفوذ بلشویسم مسدود ساختند. وظیفه حفاظت از سرحدات شرقی ایران با ژنرال مالسون بود. او حتی درون مرزهای سابق روسیه تزاری واقع در ماوراءالنهر رخنه کرد و از نیروهای تحت حمایت خویش به طور نظامی جانبداری نمود. با این وصف وضعیت در شمال ایران بسیار پیچیده بود. در این ایام در جنگل دو نیرو در کنار هم فعالیت داشتند؛ نیروی جنگلیها و نیروی دولت مرکزی. میرزاکوچکخان رهبر قوای جنگلی در این زمان بین پنجاه تا شصت سال سن داشت. او مردی قوی بنیه و سیه چرده بود، موهای سر و صورتش انبوه و از اخلاقی نیک برخوردار بود. او مردی صلحدوست بهشمار میآمد و از اتحاد اسلامی و استقلال و آزادی ملّت ایران دفاع میکرد. میرزا با استبداد داخلی و استعمار خارجی به ویژه استعمار بریتانیا به طور همزمان ضدیت میکرد. به عبارتی این دو را مکمل هم به شمار میآورد. در این ایام به حمایت عثمانیها مجمعی از اتحاد اسلام در باکو تشکیل شده بود که میرزا با آن ارتباط برقرار کرد. از آن سوی آلمانیها تلاش داشتند برای مقابله با روس و انگلیس به نوعی در جنبش جنگل رخنه کنند، «ولی میرزاکوچکخان با وجود استفاده نظامی که از آنها مینموده است، ایرانیت و اسلامیت خود را از دست نمیداده بیگانه را بیگانه میدانسته است هر که بوده باشد. چنانکه روسها مکرر خواستند او را تطمیع کرده به دام بیاورند و فریب آنها را نخورد. گاهی هم با دستجاتی از قشون روس که برای امتحان جلو میآمدند، طرف میشد و آنها را عقب مینشانید، عده زیادی از وطنخواهان هم که عاشق دیدار یک قوه ایرانی خالص بودند از تشکیل جنگل دلخوش و به آنجا متوجه بودند.»(1)
وقتی به دنبال انقلاب بلشویکی روسها از ایران خارج شدند، انگلیسیها تلاش کردند در گیلان جانشین روسها گردند. در این زمان نیروی جنگل مهمترین مانع بر سر راه آنان بود. حتی نبردهایی با قوای انگلیسی در گیلان روی داد تا به آنان نشان داده
1) حیات یحیی، ج4، صص94-93.
شود نیروی جنگلی به هیچوجه اجازه ورود قشون بیگانه را به گیلان و از آنجا به قفقاز نخواهد داد. انگلیسیها نتوانستند بر قوای کوچکخان غلبه کنند؛ به ناچار با نماینده جنگلیها مانند یک دولت مستقل پیمان منعقد کردند، زیرا «دانستند که آن قوه آلت دست بلشویکها نمیشود و خارجه را هر که باشد خارجه میداند.»(1)به این شکل انگلیسیها ظاهراً قوای جنگلی را به حال خود رها ساختند و از تعرض مستقیم به آنان چشم پوشیدند. آنها در رشت و انزلی و بعضی نقاط دیگر اطراف دریای خزر قشونی را بر جای نهادند و این بار به نفوذی زایدالوصف در قفقاز و گرجستان همت گماشتند. هدف اصلی «دست انداختن به روی معدنهای نفت بادکوبه» بود. این تهاجمات در آن راستا قابل ارزیابی است. به یاد آوریم که انگلیسیها از همان دوره تزارها در قفقاز نفوذی فراوان داشتند و برخی عملیات تروریستی آن سامان با پولی که از سوی برخی اتباع بریتانیا به آنان داده میشد، صورت میگرفت. میدانیم که نفت باکو تا انقلاب بلشویکی در دست انگلیسیها بود، پس اینان تلاش میکردند نفوذ از دست رفته را بار دیگر به دست آورند. سرسیسیل اسپرینگ رایس بر این باور است که سررشتة بسیاری از تحرکات قفقاز به دست روشنفکران یهودی روسیه است.(2)
در این زمان حکومت مرکزی در گیلان نیرویی داشت که «اعضای آن چند تن از بولهوسان عیاش خیابانگرد تهران بودند و معدودی از گیلانیان همرنگ آنها»، این جمع به استثنای عدهای معدود «به شهوترانی و مداخله کردن» میپرداختند، در تفتین میان درباریان و قوای جنگلی کوتاهی نمیکردند و مقاصد شخصی خود را تعقیب مینمودند. حکومت گیلان با سردار معظم خراسانی بجنوردی بود، این مرد شخصی «بی بند و بار و خارجهدوست» بود. اعمال او در گیلان مورد نفرت مردم بود؛ وثوق او را معزول ساخت و کسی را به جایش منصوب نمود که «مساوی اعمالش بیشتر و صلاحیتش برای اینکار از سلف خود کمتر» بود. این فرد میرزااحمدخان آذری نام داشت. «این شخص ریاست مالیه را داشته بعد از عزل سردار معظم کفیل حکومت میشود، آذری سفره حقهبازی خود را در گیلان پر آشوب گسترده میخواهد جنگل را
هم جزو اسباب بازی خود قرار بدهد و به عنوان اصلاح کار جنگل تقربی حاصل کرده حاکم گیلان بگردد.»(1)
آذری، وثوق را فریب داد. او برای به همزدن کار جنگلیها پول کلانی از رئیسالوزرا دریافت کرد، اما توانست فقط چند تن از همراهان میرزا را با خود همسو سازد. هدف آذری این بود که با اختلاف انداختن در صفوف جنگلیها کار آنها را بسازد و نابودشان کند. او به مرکز تلگراف میزد و اینگونه وانمود میساخت که جنگلیها به ستوه آمدهاند و میخواهند صلح کنند. آذری «در این زمینه تلگرافهایی مشعر بر اظهار اطاعت و انقیاد از میرزاکوچکخان به وثوقالدوله مخابره مینماید که تا این وقت نگارنده شک دارد که آیا همه آنها ساختگی بوده است یا بعضی از آنها.»
وثوق پیامهای محبتآمیزی خطاب به آذری و جنگلیها فرستاد. این پیامها در نشریات گیلان و تهران منتشر شد و در پیرامون آن هیاهویی رخ داد. شاه هم که در اروپا اقامت داشت یکی از بهترین پیامهای مسرتآمیز دوره زمامداری خود را شنید، اما ختم کار جنگلیها بهواقع دروغ بود و همه حقهبازی بود و فریب. تنها چیزی که حقیقت داشت این بود که فردی از «سردستگان رئیس جنگل که مرد مذبذبی است با چند نفر از بستگان خود بعد از مختصر کشمکشی به آذری پیوسته است و بار ننگین وجود خود را از دوش میرزاکوچکخان برداشته.»(2)
علت این برخوردها چه بود؟ برای پاسخ دادن به این سئوال باید اندکی به عقب بازگشت. از اوایل نیمه دوّم سال 1298 احمدخان آذری کفیل ایالت گیلان به دستور وثوق با میرزاکوچکخان وارد گفتگو شد. در همان ابتدای گفتگوها اینگونه به نظر میرسید که میرزا مایل است باب مصالحهای با دولت مرکزی باز کند. میرزا هیأتی را برای گفتگو با وثوق اعزام کرد، وثوق هم وعده داد اسلحه قوای جنگل را تحویل گیرد و در عوض کاری به آنان ارجاع دهد. از آن سوی احمدخان آذری هم نامهای جداگانه به وثوق نوشت و تمایل میرزا را برای گفتگو اعلام داشت. متن نامه میرزا که در روزنامة رعد چاپ شده به این شرح است:
حضرت مبارک بندگان مستطاب اشرف اعظم آقای وثوقالدوله رئیسالوزراء مملکت ایران دامت شوکتهالعالی؛ در این موقع که حضرت اجل میرزااحمدخان آذری کفیل محترم ایالت گیلان ابلاغ اوامر مطاعه و نیات مقدسه بندگان حضرت اشرف دامت عظمته را به این جمعیت فرمودند به مقام جسارت آمده خاطر مقدس را مستحضر میدارد این جمعیت از چندین سال به این طرف با فداکاریها و جانفشانیهای فوقالعاده که متحمل شدهاند غیر از خدمتگذاری به ابناء وطن و حفظ استقلال مملکت و رفاهیت و آسایش عامه به هیچ اقدامی مبادرت نورزیده همیشه آرزومند قدرت و سطوت اولیای امور دولت بودند ولی متأسفانه بعضی از عناصر مغرض این نیات پاک جمعیت را در حضور مبارک سوء تعبیر نمودند و بدبختانه موفق به ایجاد یک نوع سوءتفاهمی گشته فدویان را متمرد و مخل آسایش مملکت قلمداد نموده و بالاخره باعث این همه خسارات و خونریزی گشتند، در تمام این مراحل باز هم جمعیت به هیچوجه قصد مخاصمه نداشته در مقابل قشون دولتی راه دفاع را پیش گرفته در این موقع که جمعیت مقاصد مقدسه بندگان حضرت اشرف را برای حفظ قومیت و شرافت مملکت تصدیق مینماید، با کمال افتخار و صمیمیت به حضور مقدس اطمینان کامل میدهم که چاکر و تمام افراد جمعیت از این تاریخ کاملاً مطیع اوامر دولت معظم خود بوده و به کلی ترک مخاصمه نمودهایم و به هیچوجه در اجرای اوامر مطاعه و در جانفشانی و خدمتگذاری مملکت قصور نخواهیم ورزید، عموم جمعیت از طرف قرینالشرف بندگان حضرت اشرف امیدوار به مراحم عالیه بوده و یقین دارند که در سایه مکارم وافیه در آتیه شرافت آنها کاملاً تأمین خواهد شد.(1)
همین نامه است که دولتآبادی احتمال میدهد جعلی بوده باشد. وثوق در پاسخ به این نامه، از احمدخان آذری به دلیل مساعیاش در مورد پایان دادن به مسئله جنگل تقدیر کرد. در عین حال او جواب میرزا را هم ارسال کرد، «جواب آقای میرزاکوچکخان را به توسط خودتان مخابره نمودم البته مراتب رضایت و امتنان این جانب را از صمیمیت و بیغرضی و مساعی که برای خاتمه دادن به اختلافات و مناقشات مبذول داشتهاید به ایشان ابلاغ خواهید نمود.» متن نامه وثوق به میرزا به
1) رعد، سال دهم، ش203، 25 ربیعالاوّل 1338، 19 دسامبر 1919، «ختم غائله جنگل.»
این شرح بود:
جناب آقای میرزاکوچکخان زید اقباله، تلگرافی که بعد از ابلاغ مقاصد دولت و ترک مخاصمه به توسط آقای کفیل حکومت مخابره نموده بودید واصل گردید. با هیچ بیانی نمیتوانم از این پیشامد مسرت قلبی خود را اظهار نمایم؛ زیرا مناقشات اخلاقی که موجب این همه زحمت و بدبختی شده بحمدالله مرتفع گردید. باید به شما و خود تبریک بگویم که مساعی و اهتمامات من در رفع این بدبختی که هر دقیقه دوام آن متضمن ضرر جدیدی برای مملکت بود مؤثر واقع شده و شما هم با حسننیت و صمیمیت مقاصد خیرخواهانه دولت را استقبال نمودهاید لازم میدانم جنابعالی را مستحضر نمایم که هیچ وقت اینجانب مایل نبودم این مناقشات و اختلافات دوام پیدا کند بلکه نظر به حسنظن و اطلاعی که به وطن خواهی و صمیمیت شما پیدا کرده بودم میخواستم حقیقت را به جنابعالی مکشوف نموده نگذارم قوای اخلاقی و فکری و مادی خودتان را بیهوده صرف نمائید. عملیات جنابعالی که در یک موقع برای دفع خطر از مملکت به موقع و مفید بود، در موقع دیگر بالعکس جز خرابی و خسارت و خونریزی نتیجه نداشت و تلفات اموال و اشخاص از هر طرف تضییع بیهوده مال و جان فرزندان مملکت بود. پس باید عناصر عاقل و علاقمند مملکت مصلحت را تشخیص داده هیچ وقت نگذارند نیت خالص و وجدان پاک آنها به اشتباه و اغراض مفسدین آلایش پیدا کند. این جانب همان طور [که] به وسیله آقای کفیل حکومت در ضمن ابلاغ مقاصد دولت نوشتهام با جنابعالی نظر مساعد داشته همهطور همراهی و مساعدت خواهیم نمود و امیدوارم حالا که خودتان حقیقت را دانسته و تشخیص خیر و صلاح مملکت را دادهاید دولت هم از احساسات وطنپرستانه و غیرت و عصبیت ملّی شما استفاده نموده اتحاد و صمیمیت نتیجة مطلوبه خود را که سعادت مملکت و آسایش اهالی است بدهد، البته در باب اجرای شرایط به طوری که به آقای کفیل حکومت قرار دادهاید زودتر تشکیل کمیسیون نموده برای تفرقه جمعیت و تسلیم اسلحه و تعیین تکلیف افراد اقدامات خواهند نمود.(1)
پیش از این اوضاع، یکی از رؤسای جنگلیها به نام دکتر حشمت فریب آذری را
1) همان، «تلگراف صادره از مقام منیع ریاست وزراء عظام.»
خورده بود. او به رشت آمد و از همانجا تلگرافی به امضای آذری خطاب به وثوق فرستاد تا حسنظن او را بیازماید. وثوق بیخبر از ماجرا نیت حقیقی خود را بروز داد. او پاسخ داد جنگلیها باید قلعوقمع شوند. دکتر حشمت و همراهانش با این پاسخ از شبهه به در آمدند و با وجود تأمین احمدخان به جنگل بازگشتند. ماجرای تسلیم شدن دکتر حشمت به نیروهای دولت مرکزی و خیانت آنان در فروردین 1298 روی داد. در آن زمان شهر رشت تحت نظارت قوای هندی- انگلیسی قرار داشت. آنان به قزاقها اجازه ندادند وارد شهر شوند که «چپاول و هرزگی نمایند.» در همین احوال دکتر حشمت از جنگل به رشت آمد و خود را تسلیم کرد. دکتر حشمت خواست در ازای تسلیم خود و خلعسلاح نیروهایش، مقداری حقوق قشونی دریافت دارد. او با نیروهای دولت مرکزی به محل نگهداری سلاح و گروه خودش رفت. دکتر گفته بود اگر به او پولی داده شود، قول میدهد میرزا را کتبسته تحویل دهد. این سخن را برای آن گفت تا نیروهای قزاق را به محل استقرار نیروهای خود بکشاند. وقتی قزاقها و صاحب منصبان همراه او رفتند، دستور داد آنان را خلعسلاح نمایند. مبلغ بیست و چهار هزار تومان پول هم که گرفته بود، برداشت و با اردوی خود به نزد میرزا شتافت. نیروهای دکتر حشمت هیچگونه آزار و اذیتی به قزاقها روا نداشتند. تمام تلاش آنان این بود که از زد و خورد با این نیرو که بدنهاش همه ایرانی بودند، پرهیز کنند.(1)نکته این است که وثوق قبل از تصدی منصب ریاستوزرایی تلاش میکرد راهی برای ارتباط با جنگلیها بیابد و با کمک آنان وضعیت کشور را اصلاح نماید، اما اینک آنان را اشرار میخواند. به هر حال اردوی دولتی مقیم رشت دکتر حشمت را تعقیب نمود. بین گروه کوچک دکتر حشمت و اردوی دولتی جنگی روی داد، دکتر حشمت در این جنگ طبیعتاً شکست خورد. او را دستگیر کردند و در سبزه میدان رشت حلق آویز نمودند.(2)این ماجرا در شعبان 1337 مصادف با اردیبهشت 1298 روی داد و جراید هم خبر آن را نوشتند.
به واقع بعد از اینکه میرزا مانع ورود نیروهای انگلیسی به انزلی و رفتن آنان به
باکو از این شهر شد، همانطور که پیشتر هم توضیح دادیم، ژنرال دنسترویل فرمانده آنان همدان را پایگاه خود قرار داد. آنان چند ماهی در همدان ماندند اما در فروردین 1298 نخستین دسته از سربازانی که از بینالنهرین اعزام شده بودند، به قوای دنسترویل ملحق شدند و همین نیروها در اردیبهشت آن سال وارد قزوین گردیدند. اینان تلاش داشتند محور انزلی به قزوین را که در دست نیروهای میرزا بود بگشایند و او را وادار نمایند محور اصلی رسیدن به قفقاز را در اختیار اینان قرار دهد. میرزا تلاش کرد این بار هم انگلیسیها را ناکام گذارد. او نامههایی به روحانیان و رجال سیاسی سایر شهرها فرستاد و از آنان خواست هر کاری میتوانند بکنند تا مانع هجوم انگلیسیها به شمال کشور شوند. دیدیم که فقط شیخمرتضی محلاتی به این ندا جواب داد و باز هم از قول دولتآبادی نقل کردیم که به طور خاص رجال سیاسی به این نامهها پاسخی ندادند.
انگلیس میخواست بر جنگلیها ضربهای خردکننده وارد سازد، زیرا مقاومت آنان نمادی از مقابله با تسلط بریتانیا بر کشور به حساب میآمد و میتوانست الگویی برای مناطق دیگر ایران باشد. در این مرحله بود که اینان با حمایت قوای قزاق، دکتر حشمت را دستگیر کردند. وقتی دکتر حشمت را دستگیر کردند، او را به رشت آوردند، انواع مصائب و شکنجهها را در حق او روا داشتند تا به بازجویی آنان پاسخ دهد. حشمت نپذیرفت به سئوالات بازجویان خود پاسخ گوید و گفت فقط حاضر است در دادگاهی شرکت کند که در تهران تشکیل میشود و البته هیأت منصفه هم باید حضور داشته باشند. به هر حال او را به پای چوبه دار آوردند، قریب پنجهزار تن از مردم رشت حاضر بودند. او سرداری و عینک خود را برداشت و به بالای صندلی رفت و طناب دار را گرفت و بوسید و خود به گردن خویش انداخت. دکتر حشمت با شجاعتی وصفناپذیر از عاملان اعدام خود خواست در کار خویش تعجیل نمایند. وقتی او را بر دار کردند، «یک مرتبه ضجه و فریاد زنها و مردم بلند میشود. صاحبمنصب نظامی قزاقخانه به قزاقها امر میکند که شلیک نمایند، اما نه به قسمی که به مردم بخورد، بلکه برای تهدید مردم. همین که مردم میبینند شلیک به آنها شده، فرار مینمایند. چند بچه کوچک و دو سه نفر زن زیر پاهای جمعیت خفه میشوند. رئیس قزاقخانه به قزاقها میگوید که هر کس
احساناللهخان را بیاورد سههزار تومان میدهم و پولها برای این جنگ ننگآور، دولت به مصرف رسانده، علاوه بر مخارج رسمی.»(1)
بعد از این عملیات، انگلیسیها توانستند پل منجیل را هم که در تصرف جنگلیها بود، بگشایند. خرداد 1298 همانطور که پیشتر هم آوردیم، کوچکخان با استوکس وابسته نظامی انگلستان در تهران ملاقات کرد. نیز با بیچراخوف که قزاقهای تحت امر او ستون نخست نیروهای انگلیسی را تشکیل میدادند گفتگو نمود. میرزا فقط اجازه داد روسهایی از پل منجیل عبور کنند که قصد داشتند ایران را ترک نمایند. اما وی همچنان به انگلیسیها اجازه نداد از این محور عبور نمایند. به دید میرزا قوای انگلیسی نیرویی اشغالگر بودند که نه تنها حق نداشتند از گیلان عبور نمایند، بلکه باید سراسر خاک کشور را هم ترک مینمودند. چند روز بعد از این ملاقات بود که هواپیماهای شناسایی انگلستان بر فراز گیلان به پرواز در آمدند و به طور خاص شهر رشت را بمباران کردند. از سوی دیگر، نیروی قزاق تحت امر روسها هم مواضع میرزا را با توپ هدف قرار دادند و آنان را ناچار به رها ساختن مواضع خود در منجیل نمودند. روز بیستوچهارم خرداد آن سال بیچراخوف رشت را اشغال کرد. جنگلیها در سراسر محور جاده قزوین به رشت، ناچار به جنگ چریکی با انگلیسیها شدند. این نیروها در اواخر تیر 1298 ضربة خیرهکنندهای بر قوای انگلیسی مستقر در رشت وارد کردند، بار دیگر بخش عمده شهر را تصرف نمودند و کنسولگری انگلیس را به آتش کشیدند. نبردهای خونین خیابانی چندین روز در شهر ادامه یافت. بالاخره انگلیسیها توانستند با بمباران هوایی رشت جنگلیها را وادار به عقبنشینی کنند. میرزا ناچار شد با انگلیسیها قراردادی منعقد کند که طبق آن مربیان نظامی آلمانی و اتریشی را اخراج میکرد و مقرر شد نیروهای تحت امر او مانع استفادة انگلیسیها از جاده قزوین- رشت نشوند. انگلیسیها هم تعهد کردند از دخالت در فعالیت جنگلیها خودداری نمایند و در روابط آنها با دولت مرکزی ایران دخالتی ننمایند. از اینجا بود که سناریوی دیگری را سرلوحه کار قرار دادند تا به طور کلی وجهه میرزا را بیشتر خدشهدار نمایند.
وثوق خشمگین از اطلاعات دروغ احمدخان آذری او را برکنار کرد، در این بین
1) کمرهای، ج2، صص938-937.
شخصی را به گیلان فرستاد تا در مورد اقدامات او تحقیق نماید. این شخص میرزااحمدخان اشتری نام داشت و از اجزای عدلیه بود. او مردی خوشطینت به حساب میآمد و نقطه مقابل آذری بود. وثوق بالاخره حکومت گیلان را به خود اشتری سپرد. وقتی میرزاکوچکخان، حسن سلوک او را مشاهده کرد، وی را به جنگل دعوت نمود، وعده داد در کار حکومت گیلان به او کمک نماید و خلاصه اوضاع و احوال در حال بهبود بود.(1)
بالاتر گفتیم اواخر تیر 1298 خبر رسید جنگلیها بر انگلیسیهای مقیم رشت دست یافتهاند، تعدادی از آنها را کشته و تعدادی دیگر هم متواری گردیدهاند. نیروهای تحت امر میرزاکوچکخان توانستند نیروهای بریتانیایی را بیرون کنند و بانک شاهنشاهی نماد سرمایهداری مالی انگلستان در رشت را به تصرف خود درآوردند. در این ضمن، در شهر رشت حریقی اتفاق افتاد که بسیار مشکوک بود. این حریق چند میلیون تومان خسارت به شهر وارد ساخت. انگلیسیها وقتی دیدند قادر به حفظ رشت نیستند، قصد کردند استراتژی قدیمی و شناخته شده سرزمین سوخته را در رشت هم اجرا کنند؛ آنها حتی ساختمان بانک را هم به آتش کشیدند، ناظران شاهد بودند که اسکناسها در آتش میسوخت: «معلوم نیست آئرپلان انگلیسی آتش زده یا خود انگلیسیها، چون اسکناسها هم آتش گرفته.»(2)انگلیسیها گناه آتشسوزی عظیم رشت را به گردن جنگلیها انداختند. از سویی راه رشت به قزوین بسته شد.
در اینجا بود که سناریوی مورد نظر بریتانیاییها به اجرا گذاشته شد. از شهریور 1298 عدهای در تهران جمع شدند تا به قول خودشان یک تشکیلات سوسیال دمکرات به وجود آورند. حاج ناظم، میرزامحمود متفقه، سیدعبدالرحیم اصفهانی، برهان و رجالی چون فرخی یزدی در این راه تلاش میکردند. اینان میخواستند با جذب افرادی از حزب دمکرات و سایر اشخاص نزدیک به خود یک تشکیلات سوسیال دمکرات به پا کنند. در این مسیر البته از سیدمحمد کمرهای رئیس گروه دمکراتهای ضدتشکیلی هم دعوت به عمل آوردند؛ هدف آنان ظاهراً دعوت «برای نهضت انقلاب» بود. کمرهای با
این پیشنهاد چندان موافقتی نکرد.(1)منظور هم البته انقلاب علیه قرارداد وثوق بود. کمرهای بر این باور بود که «ما باید رسماً مسئول هیأت انقلاب نشویم، چه که قوة اداره نمودن نداریم و [با] نفله شدن پولها و خوردن [مال] مردم ... ما نباید بدنام شویم.» مهمتر اینکه کمرهای میدانست گروه سوسیالیست کذایی، اصالت ندارد.(2)مهمترین نگرانی انگلیسیها در این دوره کماکان مسئله جنگل بود. در این زمان بود که آنان توطئهای سامان دادند که یک سویش سوسیالیستهای کذائی بودند، یک سویش متحدان دیرینه آنان در گیلان و سوی دیگرش برخی عوامل کمیته مجازات.
در این مقطع حساس تاریخی، به تقلید از نیروی مجاهدین مدافع کوچکخان، عدهای از «متمولین گیلانی» نیرویی به اصطلاح ملّی تشکیل دادند. هدف این نیروی دوّم این بود که قوای میرزاکوچکخان و اهداف استقلالطلبانه او را مشوه سازند. کار از اختلافافکنی بین صفوف جنگلیها آغاز گردید. اینان برای دستیابی به هدف خود از هیچ جنایتی فروگذار نکردند، تمام تلاش این بود تا نیروی محبوب تحت فرماندهی کوچکخان را در انظار مردم گیلان بدنام سازند و گروهی را که نتوانسته بودند از راه جنگ و گریز به زانو درآورند، از طریق شکاف در صفوف داخلی نیروها سرکوب سازند. باید میرزا را که «یک قوه ایرانی ثابت قدمی است» به هر نحو ممکن محو و نابود سازند.(3)رأس این نیروی مخرب خاندان آلامشه بود. یکی از اعضای این خاندان یعنی فتحالله اکبر سپهدار اعظم مشهور به سردار منصور وزیر جنگ کابینه وثوق بود. او و خاندانش در گیلان املاک و ضیاع و عقار فراوانی داشتند و در زمره ملاکین بزرگ آن سامان به شمار میرفتند. نیز سردار معتمد و سردار محیی اعضای دیگر این خاندان و البته بالاتر از همه چهره پشت پرده تحولات این زمان یعنی میرزاکریمخان رشتی، بحث سرکوب جنگلیها را با منافع خاص خود پیوند داده بودند و از انگیزه کافی برای برخورد با آنان برخوردار بودند. اینان «اسباب دست» انگلیسیها بودند تا این قدرت بزرگ جهانی که منافعش در ایران به شدت در حال آسیب دیدن بود، بتواند به مقصود غائی خود نائل آید.
سردار محیی عبدالحسینخان معزالسلطان، که نقش مخربش را در ایام مشروطیت پیشتر بازگو کردهایم، در این دوره گاهی در تهران بود و گاهی سر و کلهاش در گیلان دیده میشد. او در این زمان «بی تکلیف» بود یعنی نمیدانست باید چه کند. میرزاکریمخان و برادرانش در ماجرای اعتراض علیه قرارداد 1919 وثوق بسیار ساعی بود. نسیم شمال، سیدجلیل اردبیلی، سیدعبدالرحیم خلخالی، حسین پرویز و عدهای دیگر در آن ماجرا همراه با سیدمحمد کمرهای از محشورین او بودند.(1)
درست وقتی انگلیسیها درصدد برآمدند به هر نحو ممکن قوای جنگلی را از سر راه بردارند، سردار محیی با کمیته زرگنده مرتبط شد. به قول دولتآبادی او: «با دستور مخصوص مخفی به گیلان رفته با برادر کوچک خود بیآنکه کسی متعرض آنها بشود، چندی در رشت میمانند و خود را بلشویک میخوانند و از اینجا بلشویک مصنوعی گیلان شروع میشود؛ بلشویک شدن اشخاصی که این جامه به اندام آنها به هیچوجه برازندگی ندارد و باور کردنی نیست البته از روی سیاست و خارج از عادت است، خصوصاً که دیده میشود دست سیاست بیگانه به توسط کمیته زرگنده از آستین همین بلشویک ساختگی در گیلان درآمده رل بزرگی بازی مینماید. بلی، انگلیسیان با همین دست، میانه میرزاکوچکخان و سردستگان مجاهدین تازه وارد شده از قبیل احساناللهخان و غیره را بر هم زده شعله آتش ریاستجمهوری میرزاکوچکخان را هنوز درست برافروخته نشده خاموش میسازند.»(2)
اما موضوعی دیگر هم وجود داشت، احساناللهخان و خالوقربان، از اوایل 1299، اصرار داشتند با قشون جنگلی و نیروهای بلشویک و کمونیستهای کذائی، به سرعت حرکت کنند و به تهران روی آورند. نبردی نهانی بین میرزا و احساناللهخان در حال جریان بود. میرزا به عنوان رهبر جنبش جنگل، احساناللهخان را از ریاست قشون عزل کرد، اما ریاست گروهی را که به مازندران اعزام شده بودند به سعداللهخان درویش داد. او به سعدالله دستور داد با تأنی حرکت کند و عجلهای در کار نشان ندهد تا ببیند اوضاع چه خواهد شد. نیز به قشون طوالش هم مهمات
فراوانی که از کشتیهای دنیکین به دست آورده بودند، داد و مقداری از مهماتی که بلشویکها به او داده بودند بین آنان تقسیم کرد. اما نکته این است که میرزا به اینها هم دستور داد به سوی جنگل روند و به عبارتی در صدور فرمان جنگ به آنها علیه اردوی قزاق تعلل میورزید.
احساناللهخان و دار و دستهاش این تعلل میرزا را که میخواست مانع زد و خورد با قزاقهای بیگناه ایرانی شود؛ حمل بر سازش او با انگلیسیها کردند. احساناللهخان و خالو قربان نامهای به رئیس کمیسری باکو نوشتند که میرزاکوچکخان خائن است و پولها و مهمات را برداشته و برده است. از باکو فرمان داده شد که نیروهای تحت امر این دو، خود رأساً به رشت حمله نمایند و قوای میرزا را مورد هجوم قرار دهند. در نبردهایی که واقع شد مردم رشت به شکلی که در منابع آمده است قربانی عملیات مشکوک احساناللهخان و خالو قربان شدند. دولت تلاش کرد میرزا را به سوی خود متمایل سازد، اما او گفت تا معاهده 1919 نقض نشود و انگلیسیها از ایران اخراج نشوند، ابداً با دولت مرکزی وارد گفتگو نخواهد شد.(1)
میرزا با «تندروی شدید رفقای مجاهدنمای تازه وارد شده» موافق نبود. نیز او علیه «بلشویک مصنوعی گیلان که با زور و زر فراوان و نفوذ اشرافی خوانین و متمولین درجه اول گیلان خودنمایی کرده است»، مقاومت کرد. این «مجاهدنماها» بهواقع «آلت دست این قوه ساختگی» بودند. او با تمام تلاش خود نتوانست با این گروهها به ستیز برخیزد و آنان را از سر راه بردارد. او تنها کاری که توانست انجام دهد این بود که به جایگاه اصلی خود در جنگل مراجعت نماید. او هر چه در توان داشت اسلحه و ملزومات جنگی و پول برداشت و به اعماق جنگل رفت. نخستین مرحله از طرح سقوط قیام جنگلیها با اختلافافکنی در صفوف جنبش به نتیجه رسید. مخالفین میخواستند او را دستگیر نمایند اما موفق نشدند. این تلاش میرزا و جان به سلامت بردن او «با اوضاع جاری رشت خصوصاً در مقابل بلشویکهای مصنوعی کار آسانی نبوده است.»(2)
بعد از وثوق، مشیرالدوله هم تلاش کرد تا راه حلی برای مصالحه با میرزا بیابد. انگلیسیها برای سرکوب قوای جنگل یک کرور پول و هفت هزار قبضه تفنگ در اختیار دولت ایران قرار دادند تا با آن گروه مقابله نماید. از سوی دیگر به سردار جنگ بیست هزار تومان داده شد و احتمال داده میشد این پول برای ایجاد زمینه به منظور بردن شاه به اصفهان بوده است. از سویی سردار فاخر حکمت در همین احوال در قزوین بالای منبر رفت و گفت او نزد میرزاکوچکخان رفته و گفتگو کرده است. سردار فاخر توضیح داد میرزا قول داده است از دولت اطاعت کند. به قول سردار فاخر، میرزا با عملیات گروهی که جدیداً از باکو وارد انزلی شده بودند مخالف بود، به همین دلیل وی به حالت قهر از رشت خارج شده است و از اعمال و رفتار آنان مکدر و متنفر است. میرزا به جنگل بازگشته و به عبارتی حساب خود را از کسانی که عملیات مشکوکشان خواب راحت از مردم سلب کرده بود، جدا کرد. در همین حال خبر میرسید دولت با انگلیسیها مذاکرات جدیدی کرده تا از گسترش جنبش میرزا جلوگیری به عمل آورد.(1)
گروه ضدتشکیلی و نفوذیهایی مثل احساناللهخان نگذاشتند مسئله جنگل به مصالحه تمام شود، اینان تشتت و بحرانسازی را ادامه دادند و از طریق احساناللهخان راه هرگونه گفتگوی مسالمتآمیز در راستای منافع ملّی ایران را مسدود ساختند. بهواقع در صفوف جنگلیها نوعی دوگانگی شکل گرفته بود که این دوگانگی البته تا اندازهای ریشه در مناقشات درون حزبی خود روسیه بعد از انقلاب داشت. ظاهراً اینگونه به نظر میرسید که دولت بلشویکی با میرزا رابطهای مناسب دارد، به عبارتی آنان تلاش میکردند نیروها را تحت رهبری میرزاکوچکخان حفظ نمایند. اما «این قفقازیهای کمونیست و اشرار شعبه کمیته عدالت بادکوبه با احساناللهخان و خالوقربان با میرزا در بعضی مطالب مثل رفع حجاب مذاکره و منازعه» میکردند. در تهران از قول آقا عماد نوة شیخ فضلالله نوری که در زمان جمهوری گیلان میرزاکوچکخان رئیس نظمیه آنجا بود؛ نقل میشد که این افراد در خانه حاجمحمدجعفر کنگاوری که ریاست یکی از کمیساریاهای جمهوری گیلان را به دست داشت، با محسن نجمآبادی، ابوالقاسم ذره، عبدالحسین
1) کمرهای، ج 2، ص1536.
حسابی، فلسفی و جمعی دیگر جمع شده بودند. ضمن ناهار، «احساناللهخان به صاحبخانه گفت که این طبخ خوب را کی کرده؟ گفت زنم. گفت او را بیاور نزد ما معرفی نما. من اگر زنم اینجا بود به شماها معرفی میکردم. این مطلب را آقا عماد خبر برای میرزا میبرد و نزاع درمیگیرد و دسته میرزا حرکت به جنگل مینمایند و مبارزه بین اینها واقع میشود.» این آقا عماد با گروه ضدتشکیلی و به ویژه کمرهای رفاقت داشت و از جمله پیامهایی از رشت برای او آورده بود.(1)
برخی از دیگر راویان نقل میکنند که روزی احساناللهخان در سبزه میدان رشت سخنرانی میکرد. او رو به سوی زنها کرد و گفت تا کی باید خود را در بقچه بپیچید، به زنان عالم نگاه کنید که چگونه در امور خود دخالت میکنند. او به حجاب زنان حمله کرد و آن را نکوهید. احساناللهخان از زنان خواست روی خود بگشایند و به قول او در اصلاحات مملکت و وطن شرکت کنند. زنان و مردان حاضر در این جلسه با اعتراض مراسم را ترک کردند، شب هنگام همه را خبر نمودند که صبح در مسجد جمع شوند. روز بعد کسبه و تجار و مردم شهر جمع شدند، میرزا را هم آوردند. یکی از تجار در مسجد شهر خطاب به میرزا گفت جان و مال خود را در خدمت او نهادهاند و به خاطر دعوت او علیه دولت مرکزی شوریدهاند، اما حاضر نیستند نوامیس خود را در معرض اینگونه سخنان ببینند. میرزا برخاست و بعد از بوسیدن کلامالله مجید سوگند یاد کرد از این حرکات خبر ندارد و با این وضع موافق نیست و تمام این اعمال مربوط به احساناللهخان است. عصر همان روز احساناللهخان در همان مسجد گفت که این افکار و سخنان زیر سر خود میرزاست، او انواع و اقسام اتهامات را نثار میرزا کرد. بعد از این ماجراها میرزا نیروی خود را برداشت و به جنگل رفت. از آن به بعد اختیار جنبش و تحولات گیلان به دست گروه احساناللهخان افتاد، گروهی از قفقازیها در این تحرکات آنها را همراهی میکردند.(2)
مردی شیخ حسن رانکوهی نام که از معاشرین میرزاکوچکخان جنگلی بود و در تهران هم با گروه ضدتشکیلی و به طور مشخص با شخص کمرهای ارتباط داشت
میگفت میرزاکوچکخان را دیده و با او گفتگو کرده است. او از سوی میرزا مأموریت یافت به سوی ایلات متفرقه بشتابد و کمک آنها را جلب کند. وی هم یک ماهی را به انجام این مأموریت گذرانید. کثیری از ایلات و عشایر چه شخصاً و چه از طریق کمکهای تسلیحاتی و مالی از جنبش میرزا حمایت کردند و عدهای کثیر هم به نزد او آمدند. میرزا از این گروه پذیرایی شایانی کرد اما در اعزام این گروه برای نبرد با قوای قزاق تعلل میورزید. رانکوهی به طور محرمانه از میرزا علت امر را جویا شد و پرسید چرا به این گروه مهمات نمیدهد تا روانه شوند؟ پاسخ میرزا نشان از بصیرت و هوشیاری او داشت و نشان میداد برخلاف آنچه دشمنانش میگفتند از شمّ سیاسی بالایی برخوردار بود. میرزا گفت با لنین مذاکره کرده است که نامه بنویسد تا قوای او هر چه مهمات لازم دارند بدهند، اما در برابر این کمک؛ پول آن را دریافت دارند. میرزا گفته بود اگر هم کمک انسانی لازم شد، او میزان آن را خود اعلام خواهد کرد و باید این نیروها تحت امر او باشند و نه فرماندهان روسی و یا سایر دستاندرکاران جنبش جنگل. میرزا توضیح داد هنوز لنین به این تقاضاها پاسخی نداده است، او به همین دلیل میترسد وارد کار شود، زیرا اگر بلشویکها در امور جنگل مداخله کنند خیلی بد خواهد بود، از سوی دیگر اگر هم عقب کشند و او و نیروهایش را تنها گذارند باز هم خیلی بد خواهد شد. اگر این حوادث روی دهد بیم آن میرود که نیروهای جنگلی گرفتار قشون انگلیس شوند، پس «باید به مماطله گذراند تا مطلب معلوم شود.»(1)
از آن سوی سیدجلیل اردبیلی مأموریت داشت از طرف دولت مشیرالدوله با قوای جنگل وارد گفتگو شود. میرزا شرط گفتگو با دولت را اخراج قوای انگلیسی از ایران دانست. اردبیلی در رشت با استاروسلسکی فرمانده قوای قزاق، گفتگو کرد و سفارشات دولت مرکزی را که مکتوب بود به او داد. اردبیلی و استاروسلسکی هم به این نتیجه رسیده بودند که باید نبرد را در گیلان متوقف ساخت، زیرا این جنگ به نفع انگلیسیهاست. اقوی دلیل بر اینکه این جنگ به نفع طرف انگلیسی جریان دارد و اینکه در پشت تحولات آن خطه دستهای مرموز عوامل بریتانیا دیده میشود، این بود
1) کمرهای، ج2، ص1604.
که سردار محیی و عمیدالسلطان برادران میرزاکریمخان رشتی چپاولگری را از حد گذرانیده بودند. آنها همراه با گروه احساناللهخان و خالوقربان به عملیات وحشیانهای دست زدند. این نکتهای نبود که کسی از آن مطلع نباشد، به طور مثال، سیدجلیل اردبیلی میدانست که میرزاکریمخان رشتی در تهران به طور محرمانه پول کلانی از انگلیسیها دریافت کرده و آن را در اختیار برادران خود قرار داده است. میگفتند شاید این عمل با اطلاع و تصویب میرزامحمدصادق طباطبائی بوده باشد که اینک حزب سوسیالیست تشکیل داده بود و خود را طرفدار زحمتکشان نشان میداد تا «در جزو بلشویکها و کمونیستها این مظالم را به اسم آنها بنماید.»(1)بین احساناللهخان و میرزا به شدت به هم خورده بود. میگفتند دیگر محال است آنان با هم کار کنند، زیرا «هر دو از هم خائف به قتل هستند.»
در تهران به درستی معلوم شده بود که قوای احساناللهخان و برادران میرزاکریمخان رشتی عملیات خود را با هم هماهنگ میکنند و به هیچوجه به شعارهایی که مطرح میسازند، باوری ندارند. به طور مثال مرآتالسلطان میگفت آیا باید صبر کرد تا سردار محیی و خالو قربان و احساناللهخان به تهران آیند و اموال و زن و فرزند مردم را مورد حمله قرار دهند؟ او میگفت باید فکری کرد که چگونه میتوان از این بحران رهید. نکته این است که کمرهای به شدت علیه این سخن برآشفت و گفت آیا باید رفت با خالوقربان جنگید تا او را کشت و یا به دست او کشته شد تا «آقای مشیرالدوله امثال خیابانی را بکشد و به سر ملّت بدبخت این صدمات را بیاورد؟»(2)کمرهای توضیح نداد چه ربط منطقی بین این دو موضوع وجود دارد، آیا نمیتوان هم علیه عملیات مرموز قوای احساناللهخان در جنگل کار کرد و هم به خونخواهی خیابانی پرداخت؟ همین اظهار نظر مرآتالسلطان باعث شد تا کمرهای به شدت برآشوبد، خودش مینویسد در اعتراض به این اظهار نظر «قدری اوقات تلخی کرده، بعد [از کالسکه] پیاده شدم.»(3)
گروه اطراف احساناللهخان اغلب افرادی به شدت مرموز به شمار میآمدند. در بین
اینان طیفهای مختلفی از نیروهای حزب عدالت باکو تا زمیندارانی مثل برادران کریمخان رشتی دیده میشدند. ابوالقاسم ذره یکی از اعضای حزب عدالت باکو بود که بعداً به حزب کمونیست ایران تغییر نام داد. وی که نقش فعالی در تحولات این زمان داشت، در شهر رشت نشریهای منتشر میکرد به نام انقلاب سرخ. بعد از شکست جنبش جنگل، او به شوروی گریخت و بعدها در تصفیههای دورة استالین کشته شد. عبدالحسین حسابی هم مردی بود از اهالی تفرش. او هم مثل ذره با کمونیستهای باکو همکاری میکرد، وی از فعالین جنبش جنگل بود و بعد از شکست این جنبش به شوروی پناه برد. بعد از مدتی دوباره به ایران مراجعت کرد و تا سال 1310 در کشور اقامت داشت. او هم در جریان تصفیههای استالینی کشته شد.(1)
در ذیحجة 1338 درست در ایامی که انگلیسیها ظاهراً بر شهر رشت و جاده قزوین به انزلی تسلط داشتند، تهران پر بود از شایعات بیاساس مبنی بر اینکه بلشویکها بر انزلی غلبه کردهاند و تا منجیل را به تصرف خود درآوردهاند، دولت از این اخبار نگران و متوحش شده بود.(2)اما واقعیت این است که مردم میدانستند این شایعات بیاساس را انگلیسیها و عوامل داخلی آنها میپراکنند تا آنان را وحشتزده کنند. مردم برخی از دولتیان را شارلاتانهایی تلقی میکردند که به فشار انگلیسیها اهالی رشت را وادار کردهاند خانههای خود را ترک کنند و به این بهانه که بلشویکی شما را بیناموس و اعدام میکند و مردم را به این قسم و به زور متنفذین و ملاکین آنجا حرکت دادند.»(3)استاروسلسکی رئیس بریگاد قزاق دستور داده بود نیروهای تحت امرش سه بار در خانههای مردم را بکوبند و این خبر را به آنان اطلاع دهند. او صریحاً از مردم خواست خانه و کاشانه خود را ترک کرده و بگریزند. بسیاری از ناظرین میگفتند با اینکه دولت ایران متمایل به انگلیس است، چرا انگلستان قوای خود را از ایران بیرون برد؟ نیز چرا انگلستان در برابر تحولات شمال ایران و حوادث در شرف وقوع سکوت پیشه کرد؟ «باید زیر این کاسه نیم کاسه باشد.»(4)
کمرهای در یادداشتهایش به صراحت نوشته است رشت را انگلیسیها غارت کرده بودند و مورد قتل و نهب و هتک نوامیس قرار دادند، اما این عملیات را به گردن بلشویکها انداختند. این شایعات به طور خاص در تهران پیچید و وحشت فراوان ایجاد کرد. به قول کمرهای «یک وضع حقهبازی غریب» در کار بود، «امان از دسایس حقهبازها.»(1)نبردی سهمگین بین اردوی قزاق و بقایای قوای جنگل که همراه میرزا نرفته بودند درگرفت. فرماندهی این نیروها به عهده احساناللهخان بود که شکست خوردند. وقتی نیروهای احساناللهخان شهر را تخلیه کردند، نوبت به «اراذل و اوباش» رسید، اینها بیشتر از نیروهای قزاقی بودند که پیشتر خلع سلاح شده بودند. این گروه به باقیماندة نیروهای جنگلی حمله بردند و شروع به آزار و اذیت مردم نمودند و خانههای آنان را غارت کردند. اینان تعدادی از نیروهای جنگلی را کشتند، بلافاصله نفراتی از نیروهای قزاق از راه خمام به سمت انزلی حملهور شدند، آنها هم اموال مردم را غارت کردند. اینک مردم به مقابله با قزاقها برخاستند. قزاقها در مقابل مردم شکست سختی متحمل شدند، این بود که به سوی خمام فراری گردیدند. در این عملیات رضاخان میرپنج حضور داشت و گروهی از نیروهای قزاق را فرماندهی میکرد. رضاخان فرماندهی آتریاد همدان را به دست داشت و همراه با نیروهای ژنرال دنسترویل وارد گیلان شده بود.
حیلة رضاخان برای ترسانیدن مردم، ادامه تحرکات و فتنه انگیزیهای احساناللهخان بود. او برای اینکه زمینه را برای تحرکات آتی باز نگه دارد، درست در ایامی که قزاقها میتوانستند نقش بهتری برعهده گیرند، اولاً آنان را به غارت اموال عمومی دستور داد و دیگر اینکه درست در موقعیتی مناسب به آنان دستور عقبنشینی داد. بعد از این دستور، قزاقها بدون دلیل شبانه وارد شهر رشت شدند، دو بعد از نیمه شب رضاخان دستور عقبنشینی از رشت را صادر کرد. به دستور او به تمام مردم شهر رشت اطلاع دادند «مردم ما میرویم و اگر شما بخواهید کشته نشوید خودتان با زن و بچهها بدون اسباب فرار نمائید.» بعد از این دستور «اعیان و اشراف که اساساً وحشت داشتند»، همراه سایر مردم از شهر گریختند. کسبه که گروه
1) کمرهای، ج2، ص1678.
احساناللهخان سه ماه مالالاجاره را به آنان تحمیل کرده بود، زودتر از همه و پیشاپیش فرار کردند. سایر مردم هم گریختند. عدهای که متهم به قتل بلشویکها بودند و گروهی دیگر که آذوقه برای قزاقها تهیه کرده بودند، فرار را بر قرار ترجیح دادند. قزاقها در کلیه مراحل فرار مردم، آنان را تشویق به گریز میکردند،(1)در حالیکه همان نیروهای احساناللهخان هم اینک به سوی انزلی گریخته بودند و دلیلی برای عقبنشینی به سوی منجیل وجود نداشت. در شهریور 1299، قوای قزاق که توانسته بود نیروی احساناللهخان را شکست دهد، ناگاه عقبنشینی کرد. این اردو از منجیل هم عقب نشسته و به چهار فرسخی قزوین رسیده بودند.
این اردوکشی و جنگ و گریز اردوی قزاقها و احساناللهخان و نیز نقشه پشت پرده برای اضمحلال تنها نیروی ایرانی به روایت دولتآبادی به این شرح بود: «با رفتن میرزا به اعماق جنگل، مانعی بزرگ از سر راه احساناللهخان و گروه بلشویک مصنوعی که از او حمایت مینمودند برداشته شد. از این به بعد احساناللهخان میتوانست به راحتی «به مقاصد سیاسی و ضدبلشویک» خود رسیده و نقشهای را که «مأمور اجرای آن» بود عملی سازد.» دولتآبادی احتمال میدهد احساناللهخان از نقشه تو در تویی که برای فروگرفتن کوچکخان طراحی شده بود، اطلاعی نداشته و در این راه فریب خورده است. اما با شواهد و قرائنی که به دست دادیم، این احتمال صحت ندارد و احساناللهخان به عمد و با انگیزه به اقدامات خود دست میزد. خلاصه اینکه «قوه بلشویکنمای افساد کننده» بعد از دوری جستن میرزا از تحولات رشت، فوراً به اجرای نقشه خود ادامه دادند. سردار محیی و برادرش میرزاکریمخان رشتی، «رخت سربازی بلشویکی در بر نموده در برداشتن قدمهای سریع بلشویکی از هیچ کمونیست نمای شرور عقب نمیمانند.» به قول دولتآبادی:
مفسدین رشت برای بدنام و منفور ساختن مسلک بلشویکی به عنوان آزادیخواهی شروع به عملیات کرده حکم میکنند زنان روگشوده بیرون بیایند، اما این حکم اجرا نمیشود و حتی زنهای معلومالحال که در غیر این موقع چندان روبسته نبودهاند بعد از این روبسته بیرون میآیند. بلشویکنماهای رشت به گرفتن پول از
1) همان، ص1572.
مردم میپردازند و از هیچگونه تهدید کردن و آزار نمودن اشخاص پولدار دریغ نمیکنند، قبر میکنند و متمولین را در کنار قبرها حاضر کرده تکلیف ایشان را پرداختن وجوه و یا زنده به گور رفتن معین مینمایند. این رفتار قوهای که اکنون زمام امور گیلان را در دست خود دارد سبب میشود که جمعی از متمولین خانه و زندگانی خود را رها کرده از گیلان فراراً به تهران میآیند. ورود این جمع فراری رشت در قزوین و تهران تولید هیجان مینماید خصوصاً که خبر میرسد متجاسرین نزدیک منجیل رسیده رو به قزوین میآیند.(1)
در این بین چهار صد تن از قوای قزاق کشته شدند، بیشتر اینان از آتریاد اردبیل بودند. قزاقها شروع به عقبنشینی از شهر رشت کردند، گروه افراطی رخنه کننده در جنبش جنگل، به تعقیب اینان پرداخته و کثیری را مجدداً کشتند. بسیاری از مردم از گرسنگی و ترس در راهها مردند، «شنیدم که به طور تحقیق بعضیها اطفال خود را در سفیدرود انداختند. خیلی از زن و بچه مفقود شده است که متصل پدر یا مادر آنها در تفحص هستند.»(2)به این ترتیب بر جمعیت شهر قزوین چهلهزار تن افزوده شد؛ «در خیابانها قزوینی میان رشتی گم است.»(3)تا صفر 1339 هر روز تعداد کثیری رشتی وارد قزوین میشد. جمعی هم به زنجان رفته بودند. میگفتند تا روزی هشت هزار تن مهاجر از رشت وارد قزوین میشود. وضعیت بسیار اسفناک بود، «در مملکت ایران، شهری به تمول و ثروت رشت نبود، ... اینک به کلی خراب و گدا شد. اداره حکومتی رفتم باغ به آن بزرگی مملو رشتی بود. از امروز به سمت طهران اجازه حرکت داده شده است.»(4)
مشیرالدوله برای رویارویی با این وضع به دو اقدام دست زد: نخست مستوفیالممالک را که با «تندروان مربوط است» در تشکیل کابینه شرکت میداد و دیگر اینکه برادرش مؤتمنالملک را وزیر مشاور قرار داد. او برای امنیت مازندران استاروسلسکی را فرستاد، اما این کار فایدهای نداشت؛ زیرا خطر اصلی از گیلان بود و
نه از مازندران، مضافاً اینکه نیروی تحت فرماندهی سرهنگ حبیباللهخان شیبانی میتوانست برای جلوگیری از متجاسرینی که به آن ناحیه رفته بودند کافی باشد. اردوی تحت فرماندهی سعدالله درویش به دنبال رفتن میرزاکوچکخان به جنگل عقبنشینی کرده و متواری شده بودند. در این ایام حادثهای مهمتر روی داد. قشون انگلیس که پس از تخلیه انزلی در منجیل اقامت داشتند، بدون دلیل عقبنشینی کردند و به سوی قزوین به حرکت درآمدند. این امر تکمیل سناریویی بود که به دست خود انگلیسیها تدوین شده بود. آنها با این اقدام باعث ایجاد رعب و هراس در دوائر دولتی شدند، مردم به شدت مضطرب گردیدند و شاه بیش از همه ترسید؛ او به این فکر افتاد که از پایتخت فرار کند.(1)انگلیسیها میخواستند اینگونه وانمود سازند که تحولات گیلان امری است که آنان نه تنها از آن اطلاعی در دست ندارند بلکه بیم از دست رفتن جانشان هم وجود دارد. اما واقعیت مطلب این بود که انگلیسیها وقتی از گیلان عقبنشینی کردند که مطمئن شدند بلشویک مصنوعی که به دست خودشان ایجاد گردیده بود، سکان هدایت امور را به خوبی در دست دارد و میتواند از حل مشکلات پیش رو بر آید. عقبنشینی آنان هم نوعی عوامفریبی بود و هم برای ایجاد وحشت بین مردم و شاه.
متعاقب این تحولات به استاروسلسکی که در مازندران به سر میبرد، دستور دادند به گیلان رود. مقام نظامی او را ارتقا دادند و اختیارات فراوانی هم به وی داده شد. اینکه «چه ضرورت این اقتضا را میکند که به یک شخص بیگانه این درجات و این اختیارات داده شود» امری بود مجهول. مشیرالدوله شاید گمان میکرد با این وسیله میتواند او و قوای قزاق تحت فرماندهیاش را برای مقابله با گروهی آشوبطلب در گیلان دارای انگیزه مقاومت بیشتری کند. اما مسئله این بود که استاروسلسکی «سردار روس به ظاهر روس و به عقیده جمعی به باطن تاریک» بود، بعید به نظر میرسید او با این تشویقها انگیزهای برای دفاع از مردم ایران پیدا کند. بالاتر اینکه او «هر چه برای خود و کسانش درخواست کرده است بدون مضایقه به او داده شد». به عبارت بهتر اینکه قزاقها به هنگام نبرد در جنگلهای گیلان بدون رخت و لباس و حتی پوتین میجنگیدند، دروغی بزرگ بود.
1) همان.
به قول دولتآبادی «سیاست عمیقی» در کار بود که انگلیسیها که خود اردویی در گیلان داشتند و البته به مسئله بلشویسم هم بسیار حساستر از ایرانیان بودند؛ راضی شدند به این صاحبمنصب بیگانه اختیارات فراوان داده شود. ظاهر امر این بود که استاروسلسکی تابع حکم انگلیسیها نبود و از آنان فرمانبرداری نداشت. پس چه سیاستی در کار بود که انگلیسیها حاضر شدند در برابر اعطای اختیارات به فرماندهای که تابع مطلق آنان نبود؛ سکوت نمایند؟ علت امر باز هم به قول دولتآبادی این بود که «اولاً زمام امر بلشویکنمایان گیلان در دست خود آنهاست و اهمیت به آن نمیدهند و ثانیاً تمام نقطه نظر آنها از میان بردن قوه قزاقی است که اکنون تنها قوه قابل ایستادگی کردن در برابر قوهای است که آنها در ایران دارند.»(1)
انگلیسیها شاهد بودند اردوی استاروسلسکی متشکل از ده هزار تن قزاق و ژاندارم از مقابل آنان به سوی گیلان در حرکتند. این زمان انگلیسیها در حوالی قزوین اسکان داشتند، اما هیچ واکنشی از خود نشان ندادند. آنان به یاد میآوردند که همین استاروسلسکی تنها دو ماه قبل در برابر تسلط آنان بر قزاقخانه مقاومت کرد، اما این لحظه علیه او هیچ کاری نکردند؛ مطلعین این رضایت ظاهری را دلیلی بر نقشههای پشت پرده ارزیابی نمودند. اردوی تحت فرماندهی استاروسلسکی به سوی منجیل رفت و در راه یک سردار طالشی که فقط به دلیل ضدیت با میرزاکوچکخان اردویی کوچک تشکیل داده بود، به آنان ملحق شد. قوای «متجاسرین گیلانی و قفقازی بلشویکنما» در برابر این اردو تاب مقاومت نیاورد، به ویژه اینکه از سوی طالش و جنگل هم در معرض تهدید بود؛ پس این متجاسرین گاهی به جنگ و گاهی هم بدون سر و صدا، تا انزلی عقب نشستند. مردم رشت از این نیرو به شدت استقبال کردند. آنان که از ترس زنده به گور شدن به دست قوای احساناللهخان و خالو قربان به خود میلرزیدند، ورود قزاقان را موهبتی آسمانی دانستند و آنقدر به این نیرو محبت کردند که «شنیده میشود بعضی از قزاقان از کردههای شناعتآمیز خود نسبت به مردم این شهر در موقعی که برای سرکوبی جنگلیان آمده بودهاند، اظهار پشیمانی میکنند.»
اردوی دولتی بدون مطالعه و بینقشه درصدد برآمدند به انزلی حمله برند و
1) حیات یحیی، ج 4، ص155.
متجاسرین را به دریا بریزند:
اینجاست که لبهای به مصلحت روی هم گذارده شدة نظامیان انگلیس در اطراف قزوین به خنده گشوده میشود و دیدگان اردوی دولتی در سایه غرور و اغفال صاحبمنصب روسی به گریه میافتد؛ چه در مردابهای انزلی اردو پیش میرود که ناگهان از دریا گلولههای توپ دورزن از سر اردو گذشته صحرا را پر آتش میکند و با گلولههای شصت تیر که از اطراف میرسد، جوانان ایرانی مانند برگ خزان به خاک میریزند و از این بلا بدتر بمباردمان طیارههای انگلیسی است که از طرف قشون مقیم بکندی بر سر آنها میشود. آیا این وضعیت اجازه نمیدهد که انسان تصوّر نماید آن عقبنشینی بیصدای بلشویکنمایان تا لب دریا و کشانیدن اردوی دولتی به مردابهای انزلی و آتش باری بر آنها از دریا و صحرا و بمبارده کردن طیارههای جنگلی همه از روی یک نقشه و با یک فرمان و برای یک مقصود بوده باشد؟(1)
به هر تقدیر از آتش باری «دشمن بلشویک آسا» و «انگلیس دوستنما» جمع کثیری از جوانان ایرانی حاضر در اردوی دولتی کشته و مجروح شدند. باقیمانده آنان با مصیبت تمام به شهر رشت بازگشتند و انگلیسیها «در عذر این بمب اندازی و خسارت شدید که به اردوی دولتی وارد ساختهاند میگویند طیارههای ما برای تحقیق حال اردوی بلشویک به انزلی رفته بودند و این اردو را قشون دشمن دانسته بمبارده کردند.» همزمان انگلیسیها تبلیغ میکردند که قوای آنان همراه با قوای ایرانی با بلشویکهای روس در گیلان میجنگند. این خبر دروغ باز هم باعث ایجاد نفاقی در بین سیاستمداران ایرانی شد:
این خبر دروغ بر ملیون ایران گران آمده از دولت میپرسند اگر جنگ با روس است که ما با روس جنگ نداریم و اگر با متجاسرین ایرانی است چرا انگلیسیان نام آنها را بلشویک روس میگذارند و هم اگر قشون ماست که میجنگد انگلیسیان چرا خود را شریک میدانند؟ دولت جواب میدهد ما خود بیشرکت خارجی جنگ میکنیم و جنگ ما با متجاسرین ایرانی است نه با بلشویک روس.(2)
به هر حال بعد از جنگ جانگداز حوالی مرداب انزلی و کشتار جوانان ایرانی به دست طیارههای جنگی انگلستان، قوه قزاق به کلی متلاشی شد، انگلیسیها با اقدام زیرکانة خود نه تنها کوچکخان را منزوی ساختند بلکه قوه قزاق ایرانی را هم نابود کردند. این بار انگلیسیها باز هم برای نعل وارونه زدن وارد میدان شدند، اینان به شاه جوان، ترسو و بیتجربه ایران اینگونه القا کردند که باید به کار صاحبمنصبان روسی این تشکیلات نظامی خاتمه داد؛ این بزرگترین نفعی بود که بریتانیا میتوانست از اوضاع ایران ببرد و گامی دیگر برای پیشبرد سیاست خود در این گوشه حساس عالم بردارد. انگلیسیها به شاه ایران اینگونه وانمود ساختند که نفع ایران در تشکیل یک ارتش متحدالشکل است. البته واقعیت هم همین بود، اما انگلیسیها منظور خاص خود را از این نقشه میطلبیدند: آنان به دنبال این مسئله بودند که با تشکیل قشون متحدالشکل امنیت لازم برای سرمایهگذاری اقتصادی آنان در کشور فراهم شود. تشکیل ارتش متحدالشکل یک نیاز ضروری بود، اما مسئله این بود که انگلیسیها میخواستند صاحبمنصبان خود را در این قوه به منصب فرماندهی برگزینند. این سیاست از سوی کشوری اتخاذ شده بود که «یک قشون دارای همهچیز... در ناف مملکت ما یعنی در اطراف پایتخت اقامت دارد، بیگانهای که به قول خودش با ما قرارداد بسته؛ قراردادی که به موجب آن مملکت را سیاستاً و اقتصاداً در چنتهدان فراخ خویش مشاهده میکند.»(1)در این شرایط تاریخی دولت ایران باید زمام امور وزارت جنگ را به دست کسی میداد که «آگاهترین، بیطمعترین و وطندوستترین اشخاص با لیاقت» باشد. این فرد باید اوضاع نظامی کشور را سروسامانی میداد و ایرانی را که در گرداب بلایا غوطهور بود، به ساحل نجات میرسانید. اما درست در این شرایط کسی به مقام کفالت جنگ برگزیده شد که نه علماً و نه عملاً شایسته این مقام نبود، او سرمشق درستکاری و بیطمعی هم محسوب نمیشد و این فرد مهدیخان وثوقالسلطنه بود. این مرد سالها در دفتر مالیه قشون کار کرده بود و حیف و میلهایش زبانزد نفرات قشون بود، با وجود او بودجه ناچیز دولت فلاکت زده و قشون متلاشی شده، از دستبرد حیف و میل مصون نماند؛ این بودجه را برای آن تعیین کرده بودند تا بقیه قوای متفرق شده را جمعآوری نمایند، اما
1) همان، ص158.
پول مزبور حیف و میل شد. بالاتر اینکه انگلیسیها در برابر اعتراض دولت ایران که چرا اردوی ایران را در انزلی بمباران کردند، پاسخ دادند علت امر بیانضباطی و عدم روابط منسجم و مستمر آنان با ایرانیان بوده است. آنان پیشنهاد کردند یکی از صاحبمنصبان خود را واسطه میان دو اردو قرار دهند: یعنی اردوی انگلیسیها و اردوی ایرانیان. به این شکل «در تعقیب این گفتگو یک نفر صاحبمنصب که از هندوستان شاید برای همینگونه کارها آورده شده است، رابط قرار داده میشود و اینجاست که میتوان گفت از بدرقه بیش از دزد باید حذر کرد.»(1)از آن سوی، متجاسرین احساناللهخان و خالو قربان هم بعد از لطمه سنگینی که به نیروی نظامی ایران زدند، آسوده خیال با کشتیهای روسی به باکو رفتوآمد میکردند «تا ببینند عاقبت کارها چه میشود و مددی از جاهای دیگر میتوانند بگیرند یا خیر.»(2)خیال آنان از قشون انگلیس که در اطراف قزوین بودند راحت بود، زیرا آنان بهواقع متحدان طبیعی این متجاسرین به شمار میآمدند پس فعلاً در انزلی استراحت میکردند.
به زودی در تهران «انتشارات غریبی» ساخته و پرداخته شد. شایعات حاکی از این بود که از سوی روسها به قوای متجاسرین در انزلی کمک میشود. معلوم بود «سیاستی اقتضا کرده است برای این شهرت بیاساس تا معلوم شود از روی چه نقشهای است.» در این ایام کسانی که وقایع گیلان را تحت نظر داشتند و با مسائل آن از نزدیک آشنا بودند میگفتند تا چند روز دیگر بحران شمال ایران خاتمه مییابد و کلیه دعواها تمام میشود. شایع بود قزاقخانه منحل میگردد و اختیار این قشون به دست انگلیسیها خواهد افتاد. چندی بعد خبر رسید قزاقهایی که بین رشت و انزلی سرگرم سنگر ساختن بودند با متجاسرین مقیم انزلی به نبرد پرداختهاند و قزاقها بدون ضرورت عقبنشینی کردهاند. میگفتند استاروسلسکی «از دور بیرقهای روس بلشویک را به دست بیرقداران دشمن دیده گفته است ما با روس جنگ نمیکنیم باید عقب نشست.»(3)این شایعات هیچکدام حقیقت نداشت و کوچکترین حملهای هم از جانب انزلی صورت نگرفته بود، قزاقها با هماهنگی
نیروهای انگلیسی فرار کردند و به رشت رفتند، آنان بار دیگر مردم را به وحشت افکندند، زن و مرد و کوچک و بزرگ، خانه و کاشانه خود را ترک کردند و پیاده و سواره به سوی قزوین و شهرهای دیگر اطراف رهسپار شدند. در حالیکه هیچ تهدیدی علیه مردم وجود نداشت، قزاقها در خانه مردم رشت را میزدند و از آنان میخواستند هر چه سریعتر شهر را ترک کنند. اموال مردمی که از وحشت، خانه و کاشانه را ترک کردند به یغما رفت، «مسلم است اموال بجا مانده... بیمقدمه فراری شده هم هر قدر وفادار باشند در جای خود دستنخورده نمیماند به انتظار بازگشتن صاحبان خویش.»
اردوی قزاق هم نه در رشت ماندند و نه در منجیل، آنها وظایف و مسئولیت خود را بیهوده رها ساختند و به سوی قزوین عقب نشستند. در اثر «این فرار بیجا» برخی از قزاقها متفرق شدند، برخی به جنگل رفتند، عدهای از گرسنگی در طول راه تلف شدند، در این حال همه میدیدند که استاروسلسکی با اتومبیل خود بین رشت و قزوین در حال حرکت است و در قزوین با اردوی انگلیسیها و صاحبمنصبان آنها گفتگو میکند. وقتی این حادثه اتفاق افتاد، بهواقع چراغ سبزی به نیروهای بلشویکنما داده شد. آنان از انزلی به رشت آمدند و به واسطه استقبال مردم شهر از اردوی دولتی تا توانستند آنان را مورد آزار و اذیت قرار دادند؛ «در صورتی که پذیراییکنندگان از اردوی دولتی فراری شدهاند و باقیماندگان استطاعت فرار نداشتهاند چه رسد که استطاعت پذیرایی کردن از کسی را داشته باشند.»(1)وقتی قزاقها عقبنشینی کردند، انگلیسیها پیشروی نمودند، اینان از منجیل گذشتند و با فاصلهای اندک از متجاسرین با کمال اطمینان اردو زدند. از آن سوی «بلشویکان مصنوعی» هم در رشت و انزلی آرام گرفتند. بالاتر اینکه سردار محیی و برادرش میرزاکریمخان هم زمام حکومت گیلان را به دست گرفتند. هدف انگلستان این بود که میخواست «یک قوه به صورت ظاهر همرنگ قوه جنگل و قوای بلشویکی؛ میان او و بحر خزر»، یعنی مرزهای شوروی حائل باشد، «آن هم قوهای که زمامش از دست قدرت آنها خارج نبوده باشد؛ اینجا ظاهر میشود که بلشویک مصنوعی گیلان به توسط اعیان و متمولین آن سامان با کدام دست و از روی چه
1) همان، ص161.
مصلحت ساخته شده و چه نتیجه داده است.»(1)
انگلیسیها آسوده خیال از اینکه از جنگلیها دیگر کاری ساخته نخواهد بود، با فراغت خاطر به اجرای نقشه خود پرداختند. قزوین و تهران اینک عرصه قدرتنمایی انگلیسیها شده بود. استاروسلسکی که اینک با انگلیسیها کاملاً هماهنگ بود، به تهران رفت و استعفای خود را به احمدشاه تقدیم داشت. سپس تحت نظارت انگلیسیها به قزوین آمد رسماً قزاقخانه را به آنان تحویل داد و باز هم با حمایت و مراقبت آنان، همراه با خانواده و دیگر صاحبمنصبان روس به بغداد رفته و از آنجا عازم اروپا شد.
کمتر کسی بود که نداند هنگامة رشت توسط چه دستهایی شکل گرفت و به آن نتیجه اسفناک ختم شد. درست زمان استعفای مشیرالدوله از ریاستوزرایی در تهران گفته میشد آن هنگامه به دست دولتیها اتفاق افتاد، این انگلیسیها بودند که بلشویکها را وارد رشت کردند و خود رو به منجیل عقبنشینی نمودند. نیز این انگلیسیها بودند که مانع موفقیت دولت مشیرالدوله شدند، آنان حاضر نشدند دولت را با حمایت مادی خود کمک کنند، در نتیجه دولت هم نتوانست از پس مهار بحرانها برآید و ناچار به کنارهگیری شد. درست در این احوال، ادارات، نظمیه، قزاقخانه و بسیاری از نقاط دیگر در اعتصاب به سر میبردند. اشرار و مفسدین هر روز مشغول تحریکات بودند و بحرانآفرینی را با شدت بیشتری ادامه میدادند. با اینکه حتی بسیاری از مغرضین حداقل شخص مشیرالدوله را فردی مثبت ارزیابی میکردند، کمرهای از او با عنوان «شقی ابن شقی و دعی ابن دعی موسوم به حسن مشیرالدوله» یاد میکرد.(2)
روزهای بیستم تا بیستودوّم ذیحجه 1338 مردم رشت گروه گروه وارد تهران میشدند، مردم از دیدن وضعیت آنان بیش از پیش متوحش شدند. رئیس بریگاد قزاق یعنی استاروسلسکی خود روز بیستودوّم این ماه وارد تهران شد. بعدها معلوم شد که تخلیه قوای انگلیسی در رشت و عقبنشینی آنها برای این بود که «آنچه خواستند مضار بولشویکی را به مردم ایران به بیان و بنان بفهمانند ممکن نشد. این
شیوه را زدند تا به حس و عیان ما بفهمیم که بد است.»(1)
آقاشیخاحمد سیگاری که خود از رشت به تهران آمده بود، توضیح داد شایعات مربوط به رشت دروغ بوده و «ابداً بیناموسی و چپاول نبود»، او گفت معترضین فقط نمیخواستند مشهدی صمد قفقازی حکمران رشت باشد. او توضیح داد اما مردم رشت در وحشت از بلشویکها با قزاقها همکاری کردند. وقتی برخی از اهالی با قزاقها همکاری کردند، وحشت عمومی شهر رشت را فراگرفت، به ویژه بعد از اینکه قزاقها گفتند «حرکت نمایید والّا شماها را بلشویکها نیست و بیناموس میکنند.»(2)
آقا سیدمحمود استرآبادی که چهار روز بعد از حرکت و قهر میرزاکوچکخان و رفتن به جنگل وارد انزلی شده بود، میگفت چند تن روس با عده زیادی همراه بعد از رفتن میرزا وارد انزلی شدند. اینان چون از وضعیت گیلان و آرایش نیروهای جنگلی بیاطلاع بودند، با گروه احساناللهخان که اینک بر اوضاع تسلط یافته بود، مرتبط شدند. ترکهای آذربایجانی و دسته احساناللهخان، به دنبال رفتن میرزاکوچکخان به اعماق جنگل؛ بعد از اینکه زمام امور را به دست گرفتند، سختگیری بر مردم را آغاز کردند. آنها از مردم اعانه میخواستند و این مبالغ را به زور از مردم دریافت میکردند، شبها به در منزل مردم میرفتند و وجوهات مطالبه مینمودند. به گزارش استرآبادی، روسها مانع از این کارها میشدند، اما گوش کسی بدهکار نبود، دسته احساناللهخان به کارهای خود ادامه دادند، همین دسته در رشت حریقی تولید کردند، هفت کاروانسرا، یک مسجد و عمدة دکانهای مردم بیگناه رشت در آتش سوخت. از این بالاتر «در موقع حریق، مردم که میخواستند اطفا نمایند آنها مانع بودند و هر چه اسباب که صاحب دکاکین از حریق بیرون میبردند به نظمیه باید ببرند، [اما] بعد نظمیه لفت و لیس میکرد و تمام را به صاحبانش پس نمیداد. دیگر اینکه «چند قبر متجاسرین و بلشویکها کنده بودند و شهرت داده بودند که برای کسانی است که تمکین از دادن اعانه نکنند و شبی که فردایش بلشویکها به واسطه حملات قشون دولتی در منجیل به آنها و شکست آنها میخواستند از رشت بروند، محرمانه و بیاطلاع رشت را خالی کردند.» وقتی صبح شد
مردم رشت دیدند شهر خالی شده، «فقط احساناللهخان با دویست نفری به اسم اینکه ما ماندهایم شهر را نگاهداری بنمائیم»، اما به زودی معلوم شد آنها هم خیال رفتن دارند.(1)تبلیغات رایج در مورد وقایع رشت تأثیر بسیار بدی در اذهان عمومی باقی نهاد. کمرهای نقل میکند در مجلس روضهای که او شرکت کرده بود، عدهای از اهالی طالقان، «مذمت از عقاید بلشویکها [میکردند] که دیگر مردم زنهاشان روی خود را باز کنند چه فایده دارد؟»(2)حتی کمرهای در خاطراتش نوشت: «واقعاً این بیانات لاشخورها که عامه مردم فوراً فریب [میخورند] مرا آتش زد. آن وقت من قسمی عنوان نمودم که از شدت غیظ، آنها آتش گرفته، اما نفسشان در نیامد و خفه ماندند: الا لعنةالله علیهم اجمعین.»(3)معاضدالسلطنه پیرنیا، میرزاکوچکخان را مردی فناتیک میدانست و غارتگریهای رشت را به خالو قربان نسبت میداد.(4)
تازه بعد از این حوادث بود که گویا حقایق امور بر لنین مکشوف شد، او به دنبال تحریکات احساناللهخان، فرستادهای به نزد میرزا فرستاد و پذیرفت که فرماندهی قشون بر عهده شخص او باشد، اما دیگر خیلی دیر شده بود. به همین دلیل میرزا پاسخ داد تحرکات نیروهای احساناللهخان در رشت، باعث گردیده مردم از بلشویسم نفرت پیدا کنند و این عملیات تأثیرات مخربی در گیلان به جای نهاده است. اما در این وضعیت هم بهترین کار این است که روسها مالالتجاره ایرانیها را که در باکو ضبط کردهاند پس دهند، از سویی اموال و پولهای مردم که توسط نیروهای احساناللهخان مصادره شده به آنان بازگردانیده شود. اگر این اموال تلف شده و یا مصرف گردیدهاند و بازگردانیدن عین آن به مردم ممکن نیست، حداقل قیمت آن را بپردازند. دیگر اینکه «اشرار بادکوبه که به اسم بلشویکی در رشت این کارهای بد را نمودند تنبیه و سیاست نمائید.»(5)اینها شروط میرزا بود برای پذیرش حسننیت شورویها، شروطی که هرگز اجرا نشد.(6)
درست در همین ایام بود که نیروهای شیخ محمد خیابانی به دست مخبرالسلطنه هدایت والی تبریز تار و مار شدند و شخص خیابانی به قتل رسید. در این زمان مشیرالدوله رئیسالوزرا بود، او توضیح داد قتل خیابانی به وی ربطی نداشته است؛ بهواقع یا خود شاه «میل مفرط» به این کار داشت، یا کار مخبرالسلطنه بود و یا این قتل به طور اتفاقی روی داد. مشیرالدوله نقل کرد به شاه گفته اند خیابانی جای تو نشسته است و عکست را زیر پای خود لگدمال مینماید. البته شاه با این سخنان میتوانسته انگیزه قتل خیابانی را داشته باشد.(1)مشیرالدوله به گروه ضدتشکیلی که نه به خاطر خیابانی، بلکه به خاطر استقبال از بحرانسازی معرکهگردان شده بودند پیام داد بیایند و در ادارة امور با او همکاری کنند و اگر هم نمیخواهند او کنار خواهد کشید. مشیرالدوله عریضهای ممهور به مهر ششصد یا هفتصد تن از تجار را نشان داده و گفته بود اینان عریضه نوشتهاند که هرگاه دولت میخواهد امنیت برقرار کند و اشرار را تعقیب نماید؛ عدهای از مفسدین و آشوبطلبان بنای آنتریک میگذارند. مشیرالدوله از شخص کمرهای گله کرد که بعد از قتل خیابانی که به هر دلیل واقع شده، بنای آشوب گذاشته است. او میگفت باید ملاحظه وضعیت کشور را کرد؛ اگر «این کابینه بیفتد بدتر از اینها خواهد شد.»(2)اگر چه کمرهای بعد از شنیدن این سخنان در یادداشتهای روزانهاش نوشت «آخ، آخ از بیشرمی و بیخجالتی و شقاوت»، اما واقعیت همان بود که مشیرالدوله ذکر کرد. اندکی بعد او برافتاد و همانطور که خواهیم دید انگلیسیها مقدمات کودتای سیاهی را فراهم دیدند که همین گروه ضدتشکیلی زمینههای داخلی آن را مهیا کرده بود.
موضع میرزا در برابر کشته شدن خیابانی قابل توجه بود. او بعد از قتل خیابانی تلگرافی به دولت ارسال کرد و باز هم الغای قرارداد 1919 را مقدمه زمین گذاشتن اسلحه ذکر نمود. نکته این است که او در همین تلگراف از قتل خیابانی اظهار تأسف و تألم و تحسر کرد و خاطرنشان کرد در کابینه مشیرالدوله به دو سه تن بیشتر اعتماد ندارد و میداند عملیات آنها به قصد خیانت به ایران و ایرانی نیست اما
نمیداند چه شد که خیابانی به قتل رسید.(1)واضح است که او به شخص رئیسالوزرا اعتماد و اطمینان داشت و میدانست که او راضی به قتل خیابانی نبوده است. قتل خیابانی، فروپاشی جنبش جنگل، تحرکات کمیته زرگنده و حوادث ریز و درشت فراوانی که تاکنون نقل کردیم، مقدمه وارد آوردن ضربه نهایی بر مشروطه ایران که دیگر جز اسمی از آن باقی نمانده بود، به شمار میآمد.
محققینی که اسناد انگلیس مربوط به دوره مورد نظر را دیدهاند، بر این باورند که اگر کسی گمان کند میتواند از میان اسناد انبوه «اداره اسناد عمومی»(2)بریتانیا ماهیت کودتا را کشف کند راه به خطا پیموده و حداقل در حال حاضر وقت خویش را تلف نموده است. هیچ اطلاع مهمی از حوادث روزهای کودتا وجود ندارد.(3)برخی محققین احتمال میدهند برخی از مکاتبات و تلگرافها که اتهامی مجرمانه را متوجه بریتانیا میکند(4)فعلاً از پروندههای اداره اسناد عمومی بریتانیا برداشته شده است. این نکتهای است که کسانی چون سیروس غنی شهادت میدهند.(5)این واقعیت برخی را به این نتیجه رسانیده که کودتا منشائی کاملاً داخلی داشته و روح بریتانیاییها از آن بیخبر بوده است. اما این فقدان سند دلیل مهمتری دارد: در این ماجرا آنقدر اسرار وجود دارد که بریتانیاییها افشای آنها را هنوز مغایر مصالح ملی خود میبینند. فقدان اسناد دلیل بر بیاطلاعی مسئولین انگلیسی از این ماجرا نیست. اگر کسی چنین پنداری داشته باشد بهواقع خود را فریب داده است. حقایق متقنی وجود دارد که حکایت از دخالت مستقیم مأمورین بریتانیا در این ماجرا دارد و حوادثی که این دفتر اشاره میکند و بسیاری از آنها متکی بر اسناد علنی شده خود انگلیسیهاست خود اقوی دلیل بر مدعاست. بهترین شاهد مدعا اعتراف آیرونساید است. اولمان که به
دست نوشتههای او دسترسی داشته نقل میکند آیرونساید نوشته مردم فکر میکنند او کودتا را به راه انداخته است، «البته اگر راستش را بخواهید این کار را من انجام دادم.(1)» کالدول(2)وزیرمختار امریکا در تهران نقل میکند انگلیسیها به هر کدام از سربازان حاضر در کودتا معادل پنج دلار پول دادهاند. او نوشت این قزاقان زیر نظر کلنل اسمایث(3)قرار دارند و این فرد تا همین چندی پیش متصدی اداره اطلاعات در قزوین(4)بود. از سوی دیگر قرائن و شواهد نشان میدهد وزارت جنگ بریتانیا مستقیماً درگیر توطئه است، بهترین شاهد مثال این است که آیرونساید تصوّر میکرد سفارت از نظر امنیتی دارای اشکالاتی است و وجود رخنهای که احتمال لو رفتن دسیسه را برملا میساخت به نحوی بر او مکشوف شده بود. به قول اولمان او حتی از اینکه مطالب محرمانه را با نورمن در میان نهد اکراه داشت.(5)اولمان بهترین شاهد مدعای خود را این میداند که آیرونساید وقتی میخواست به فرمانده خود ژنرال هالدین(6)گزارش دهد، به جای استفاده از خط تلگراف؛ مستقیم به بغداد پرواز کرد. در این ملاقات او از وضعیت نیروهای انگلیسی در منجیل و جاده منجیل به قزوین گزارشی ارائه کرد، او این اطلاعات را شخصاً به هالدین داد و هالدین هم آنها را به وزارت جنگ که آن زمان سر وینستون چرچیل آن را تصدی میکرد گزارش نمود. سیروس غنی هم احتمال میدهد آیرونساید وضعیت ایران را به هالدین اطلاع داد و او را قانع ساخت که با کودتا در ایران موافقت نماید، زیرا از این بابت خطری منافع امپراتوری را تهدید نمیکند.
هالدین هم به نوبة خود قاعدتاً مراتب را به فیلد مارشال ویلسون اطلاع داده، ویلسون نیز به نظرات آیرونساید بسیار بها میداد. هم هالدین و هم ویلسون میدانستند آیرونساید مردی به نام رضاخان را کاندیدای انجام کودتا کرده است، آنان هم چون برای آیرونساید احترام زایدالوصفی قائل بودند، کم و کیف و نحوه کار را
مورد چون و چرا قرار ندادند. با این وصف بنا به روایت کسانی که اسناد وزارت جنگ(1)را دیدهاند، مطلب چندان مهمی در این ارتباط دیده نمیشود و همین بر اهمیت و ابهام قضیه میافزاید. آیا معقول است که آیرونساید بدون اجازه وزارت جنگ و ستاد مشترک ارتش انگلستان به چنین اقدام مهمی دست زده باشد؟ اقدامی که تبعات آن معلوم نبود؟ در اسناد دیگر، تلگرافی از هالدین به وزارت جنگ وجود دارد که اطلاع مهمی دربر ندارد. طبق این پیام هالدین اطلاع داده که حرکت قزاقها از قزوین به تهران، به دستور شاه و با اطلاع نورمن بوده است؛ علت این لشکرکشی هم به زعم او این بوده که جلو قزاقهای متمرد را بگیرند.(2)آنچه برای وزارت جنگ مهم بود این نکته است که کودتا روند عقبنشینی نیروهای بریتانیا از شمال کشور را تسهیل کرد. وزارت جنگ قاعدتاً باید از این امر بسیار راضی بوده باشد. برای اینکه کودتا را موجه سازند و برای اینکه شائبة انگلیسی بودن آن را بزدایند، به تدبیر خود انگلیسیها دست به اقدامی زدند که مسبوق به سابقه بود و در دوره جنگلیها آزموده شده بود. انگلیسیها برای اینکه بتوانند افکار عمومی را فریب دهند و مانع از مخالفت مردم با اقدام خود شوند، نیز برای اینکه روشنفکران مستقل را تا اندازهای فریب دهند؛ تصمیم گرفتند روشنفکرنمایی کنند و البته برای اینکار به یک «سوسیالیست ساختگی» نیاز داشتند. حنای متمولین، اعیان و اشراف برای این منظور رنگی نداشت، «در این صورت یک روزنامهنویس امیدوار میشود به عنوان سوسیالیستی در زیر لوای سیاست بیگانه دست خود را به دامان ریاست دولت برساند و در این خیال با سیاستمدار انگلیس در ایران همداستان میگردد.»(3)
کالدول گزارش داد وقتی کودتا به نتیجه رسید معلوم شد عوامل آن عملاً از گذشته با انگلستان مرتبط بودهاند. وی سرگرد مسعودخان کیهان را که بعد از کودتا وزیر جنگ شد، معاون شخصی کلنل اسمایث در قزوین دانست، نیز از رضاخان نام برد که در میسیون انگلیس و ایران خدمت میکرد و «عملاً جاسوس رئیس میسیون»(4)
بود.(1)از آنجایی که سیاح و کیهان با اسمایث کار میکردند و این فرد با سیدضیاء رفاقت داشت، احتمال دارد سیدضیاء از طریق او با دو افسر ایرانی آشنا شده باشد. چنین به نظر میآید که نخستین گام عملی در اجرای کودتا را سردار همایون؛ ملاک بیاراده و فرمانده اسمی دیویزیون قزاق برداشت. او در این میان نقشی به غایت مرموز ایفا نمود. وی سرخود تلگرامی به قزوین فرستاد و نفرات فوج قزاق را دعوت کرد تا برای حفظ آرامش پایتخت به تهران درآیند. سردار همایون که از فهم متعارف بینصیب بود، به سرعت تحتتأثیر برخی اطرافیان توطئهگر خود قرار گرفت که نهانی با دسیسهگران مرتبط بودند. این مرد در عین حال شهرت عجیبی به دروغگویی داشت، بنابراین نمیشد به ضرس قاطع در آن بحبوحه تشخیص داد که ماهیت موضوع چیست. روایت رسمی انگلیسیها اینگونه است که سپهدار پیشنهاد کرد کلنل گلیروپ(2)فرمانده ژاندارمری با گروهی از نفرات خود برای مقابله با قزاقها اعزام شود. دبلیو. ا. اسمارت(3)مستشار سفارت بریتانیا گفت اگر این امر صورت گیرد احتمال وقوع جنگ بین قزاقها و قوای ژاندارمری بعید نیست و در این صورت ژاندارمها منکوب خواهند شد. این استدلالی بیربط بود، اسمارت خود میدانست که قوای ژاندارم به مقابله با اردوی قزاق بر نخواهند آمد، زیرا آنان را هم توجیه کرده بودند. مضافاً اینکه دو افسر ژاندارم یعنی کلنل کاظمخان سیاح و ماژور مسعودخان کیهان همکاران کلنل اسمایث اینک در اردوی مهاجم قزاق به سر میبردند. خود اسمایث هم با آنان بود. ژنرال دیکسون که آن همه مورد بیاعتنایی نورمن و آیرونساید بود، شهادت داده است که وقتی از قزوین برای خروج از ایران عبور میکرده، اسمایث را دیده که خبر از کودتای قریبالوقوع قزاقها داده است.
انجام یک کودتای انگلیسی، وقتی بیش از پیش سرلوحة کار تیم پشت پرده بریتانیاییها واقع شد که عهدنامة ایران و روسیه به سرانجام رسید و خاتمه یافته تلقی میشد. برای اینکه بهتر به ماهیت کودتا آشنا شویم، به فقرهای از نوشته یحیی
دولتآبادی رجوع میکنیم:
بلی آن قسمت از عهدنامه که دادههای روس است به ایران، نزد انگلیسیان بیاعتنا و نزد ایرانیان بخشش دوست اشکالی ندارد، ولی چگونه انگلیسیان راضی میشوند سفیر بلشویک با جمعی کارگر به تهران وارد شده درهای سفارت روس را برای انتشار افکار بلشویکی و اشتراکی کاملاً باز بگذارند و برای خروج و دخول اشخاص مخالف سیاست انگلیس که اغلب منورالافکاران هستند، رادعی و مانعی نبوده باشد و همچنین چگونه انگلیس در موضوع ماده نوزدهم سکوت میکند که قشون روس برای بیرون کردن قشون بیگانه دیگر که خود اوست حق داخل شدن به خاک ایران را داشته باشد و به هر صورت انگلیسیان چگونه رضایت دادند این عهدنامه از کابینه سپهسالاراعظم بگذرد با اینکه کابینه مزبور کاملاً در دست قدرت آنهاست؟ این مطلبی است که درست نمیتوان فهمید و البته بیرضایت آنها نگذشته است و دیگر سلطان احمدشاه را که از ترس دارائی خود از شنیدن نام بلشویک بیشتر وحشت دارد تا نام ملکالموت، چگونه راضی کردهاند در ایران در تبلیغات بلشویکی گشوده گردد؟ پس به گفته عوام باید زیر این کاسه نیم کاسهای بوده باشد که به اطمینان نقشهای که در پس پرده است میخواهند عهدنامه مزبور به جریان تصویب بیفتد، سر روسها را به کار معاهده گرم کنند و ملیون را که با بیصبری انتظار گذشتن معاهده را دارند، از جوش و خروش بیندازند تا به فراغت خاطر اسباب اجرای نقشهای را که در دست گرفتهاند و چند روزی وقت لازم دارد فراهم بیاورند و آنچه در پس پرده است آشکار گردد و بتوانند مقاصد را به صورت دیگر انجام بدهند.(1)
دیکسون در نامهای خطاب به یکی از دیپلماتهای امریکایی مقیم تهران نوشت به طور قطع اسمارت و هیگ - همان که با اردوی قزاق در مهرآباد ملاقات کرد و همان که کمیته آهن اصفهان را بنیاد نهاد – تعزیهگردان ماجرا بودهاند.(2)دیکسون در
1) حیات یحیی، ج4، ص210، منظور از قرارداد، عهدنامهای است که با شورویها منعقد شده بود و به «عهدنامه مودّت» شهرت یافت. این عهدنامه درست چند روزی بعد از کودتا به امضای طرفین ایرانی و روسی رسید. ما پیشتر در همین رساله در بخش انتهایی مربوط به روابط ایران و شوروی به مواد این عهدنامه اشاره کردیم.
2) Wilber, p. 48.
نامهای دیگر نوشت وی معتقد به همکاری با مشروطهخواهان و نیروهای ملی بوده است، اما نورمن از سیاست مشت آهنین دفاع کرده و گفته است مردم ایران به زور تسلیم میشوند و با سیاست قهرآمیز به نتایج بهتری میتوان نائل شد.(1)هیگ، هادلستون و کلنل فالکستون(2)که با نیروی مهاجم همکاری میکردند، همه تحت فرمان وزارت جنگ بودند. هیگ از وزارت جنگ به وزارت امور خارجه مأمور شده بود و در این زمان به عنوان کفیل مستشار سفارت در تهران کار میکرد. هادلستون نیز جانشین وابستة نظامی بود و فالکستون زیر دست او مشغول کار بود. خندهدار است اگر بگوییم این سه تن نظامی بودند اما از سلسله مراتب مرسوم بین نظامیها تبعیت نمیکردند و سرخود هر کاری دلشان میخواست انجام میدادند. هر سه تن در تحلیل نهایی از وزارت جنگ و فرامین آن تبعیت میکردند، پس این بهترین قرینهای است که دخالت فعال وزارت جنگ بریتانیا را در توطئه نشان میدهد، امری که کرزن از آن بیاطلاع ماند. آیرونساید در آن زمان افسر ارشد بریتانیایی مقیم ایران بود و عملاً آنها را فرماندهی میکرد. از سوی دیگر او هم تابع هالدین؛ فرمانده کل قوای بریتانیا در بینالنهرین بود و هالدین هم به ستاد مشترک ارتش بریتانیا و ستاد مشترک هم به وزارت جنگ پاسخگو بود. پس رشته تحولات بالاخره به وزارت جنگ میرسید. نورمن هم با این دسته همکاری میکرد و حتی ظاهر امر این بود که نقشهها را او طراحی کرده است. نورمن خود در برابر وزارت امور خارجه مسئول بود و گروه نظامیان از این حیث مسئولیتی نداشتند. نظامیان وظیفه خود نمیدانستند که توطئه را به وزارت خارجه اطلاع دهند، این قاعدتاً کار نورمن بود؛ او هم البته در این زمینه کاری انجام نداد و کرزن را در برابر عمل انجام شده قرار داد. اما به طور قطع وزارت جنگ از دسیسه اطلاع کامل داشت. این امر در ادامة اختلافات وزارت جنگ با وزارت خارجه در ارتباط با نحوه اعمال دیپلماسی بعد از جنگ بریتانیا با ایران، قابل توضیح است. بهواقع فرماندهی نظامی کودتا با آیرونساید بود که او رضاخان را برای انجام طرح خود برگزید. نورمن هم ظاهراً فرماندهی سیاسی کودتا
را عهدهدار بود، کاندیدای او هم البته سیدضیاء بود.
یکی از نخستین کارهای سیدضیاء این بود که به اجازه سفارت انگلستان پولی از بانک شاهنشاهی دریافت نمود، با این پول لباسی خرید تا بعد از درآمدن از لباس متعارف روحانی خود، آن را در بر کند. وی به پیشواز اردوی قزاق به قزوین رفت. صاحبمنصبان ارشد سفارت انگلستان هم او را همراهی میکردند.(1)
حتی وقتی دوره نود روزه کابینه سیاه خاتمه یافت و رضاخان بر اوضاع مسلط گردید معلوم شد که اختلافات وزارت جنگ و وزارت خارجه بریتانیا فروکش نکرده و وزارت جنگ مصمم است برنامه خود را تا برکشیدن نهایی رضاخان ادامه دهد، آنها حتی نورمن را دور زده بودند.
سپهدار رشتی که به نظر میرسید چندان از توطئه آگاهی ندارد، اما به واقع شاه را فریب میداد و تجاهلالعارف مینمود، معاون خود حسین (ادیبالسلطنه) سمیعی از ملاکین بزرگ گیلان را به نزد اردو که در حوالی تهران بودند فرستاد و از آنان خواست خواستههای خود را با وی در میان نهند. سفارت انگلیس کلنل هیگ(2)و کلنل هادلستون(3)را همراه با منشی شاه، معینالملک و ادیبالسلطنه به اردوی قزاق فرستاد. آنان در مهرآباد تهران به اردوی قزاق برخوردند. رضاخان گفت قصد آنان استقرار یک دولت قدرتمند برای مقابله با بلشویکهاست. در این ضمن وستداهل(4)رئیس سوئدی پلیس تهران هم توسط نورمن توجیه شد تا به هنگام حمله قزاقها با آنان مقابله ننماید.(5)
نورمن روز سوم اسفند 1299 ساعت 30/5 بعد از ظهر وقتی مشخص شد قزاقها بر تهران مسلط شدهاند، نخستین گزارش خود را بعد از کودتا برای لرد کرزن ارسال داشت. او نوشت نفراتی از فوج قزاق قزوین و همدان که تعدادشان بین 2500 تا سه هزار تن بوده با هشت توپ صحرایی و هجده مسلسل با فرماندهی سرهنگ رضاخان از
قزوین به تهران آمدند و اندکی بعد از نیمه شب سوم اسفند وارد این شهر شدند. در ملاقات با هیأت اعزامی از سوی شاه ایران، رضاخان گفت روسها قصد دارند بعد از عقبنشینی کامل انگلیسیها از ایران به اعماق کشور حمله آورند و تهران را در تصرف گیرند. قزاقها از ظهور و سقوط دولتهای نالایق شکوه کردند و گفتند میخواهند دولتی قدرتمند در تهران روی کار آورند تا علیه هجوم بلشویکها دست به کار شود. نورمن گزارش داد هیچ نیروی قابل توجهی برای مقابله با هجوم قوای قزاق به تهران وجود نداشت و هفت پلیسی هم که کشته شدهاند در اثر سوء تفاهم بوده است؛ به عبارت بهتر از اول قرار نبوده علیه مهاجمین اقدامی صورت گیرد.(1)سالها بعد معلوم شد کلنل گلیروپ از فرماندهان ژاندارمری و کلنل وستداهل رئیس پلیس تهران، به واحدهای تحت امر خود دستور داده بودند شبهای دوم و سوم اسفند 1299 در پادگانهای خود بمانند و هر دو تن به خاطر حفاظت از منافع بریتانیا نشان شوالیه اعظم امپراتوری(2)دریافت کردند.(3)اینک غیر از رئیس نظمیه که خود عضو کمیته آهن بود، بقیه اعضای جزء نظمیه از توطئه بیاطلاع بودند.(4)پیش از این هم وستداهل با اینکه خود را مطیع وثوق قلمداد میکرد، اما در نهان علیه او توطئه مینمود و نمّامی میکرد. یکی از این موارد مربوط به کمیته مجازات بود که پیشتر گفتیم.
روز دوم اسفند، نورمن عامدانه از تهران به بهانة راهپیمایی خارج شد، شاه هراسان به دنبال او میگشت اما فقط وقتی توانست با او تماس حاصل کند که بامداد سوم اسفند شد و کودتا موفق از آب درآمد. شاه دستپاچه از نورمن پرسید چه کند، پاسخ شنید که از رهبران کودتا یعنی سیدضیاء و رضاخان حمایت نماید. ملاقات با سیدضیاء بر شاه بسی گران میآمد، او نمیتوانست این روزنامهنگار تهیمایه را بپذیرد، تا روز چهارم اسفند هم صبر کرد اما چارهای جز ملاقات با وی ندید. شاه با کراهت سیدضیاء را به حضور پذیرفت. سیدضیاء به راستی پا از گلیم خود فراتر نهاد؛ او از شاه خواست به وی لقب
«دیکتاتور» بدهد.(1)شاه از این پیشنهاد جاخورد، اعطای این عنوان به سیدضیاء تحقیر مقام و جایگاه سلطنت به شمار میرفت.(2)شاه این تقاضا را قبول نکرد اما پذیرفت به او حکم رئیسالوزرایی بدهد. متن نامة شاه به این شرح بود: «نظر به اعتمادی که به حسن کفایت و خدمتگذاری جناب میرزاسیدضیاءالدین داریم، معزیالیه را به مقام ریاستوزرا برقرار و منصوب فرموده اختیارات تامه برای انجام وظایف خدمت ریاستوزرایی به معزیالیه مرحمت فرمودیم. جمادیالآخر 1339.»(3)این یکی از طنزآمیزترین صحنههای تاریخ معاصر ایران بود. مردی روزنامهنگار و تهیمایه با اتکا به سفارت انگلستانی که مدعی حمایت از مشروطه بود، میخواست دیکتاتور ایران شود، در حالیکه هنوز رهبران مشروطه زنده بودند و این صحنه مضحک تاریخ معاصر ایران را نظاره میکردند. اینک آزادی، پارلمان و مساوات لغاتی مطعون و ملعون به شمار میرفتند. سیدضیاء میخواست ژست موسولینی گیرد و یکجا به مشروطه و الزامات آن لگد زند. جایگاه اجتماعی سیدضیاء آنقدر حقیر بود که شاه نتوانست حتی برای او عنوانی در خور شأن یک رئیس دولت بیابد، پس او را « جناب میرزاسیدضیاءالدین» خطاب کرد و حتی نام فامیل او را هم ذکر ننمود.
بعد از کودتا، تنها نیرویی که امکان داشت علیه کودتاچیان سر به نافرمانی بردارد، ژاندارمری بود. اما برای مهار آن هم راهحلی از پیش تعیین شده داشتند. یکی از صاحبمنصبان ژاندارمری یعنی ماژور مسعودخان کیهان که در زمره نزدیکان و محشورین سیدضیاء بود، به وزارت جنگ برگزیده شد. نیز گلیروپ سوئدی رئیس کل تشکیلات ژاندارمری هم وارد دسیسه شده بود. او میتوانست هرگونه مخالفتی را در درون ژاندارمری خنثی کند. به کنسولهای انگلستان در سراسر کشور دستور داده شد با دولت جدید همکاری نمایند. این بود که در فرصتی اندک دامنه نفوذ دولت جدید به نقاط مختلف کشور رسید. اما چهار نقطه از اطاعت دولت کودتا سر باز زدند: قوامالسلطنه در خراسان، مصدقالسلطنه در فارس، مسعودمیرزا صارمالدوله در کرمانشاه و میرزاکوچکخان جنگلی در گیلان.
به هر حال همان روز کودتا بیانیهای مختصر به امضای «رضا رئیس کل قوا» و با عنوان «حکم میکنم» منتشر شد. روز بعد اعلامیه مفصلی منتشر گردید که باز هم رضاخان آن را امضا نموده بود. این اعلامیه تأثیری مناسب در افکار مردم تهران بر جای ننهاد. مردم هر جا چشم نظمیه و قزاقها را دور دیدند، این اعلامیه را از در و دیوار کندند و پاره نمودند. علت امر این بود که مردم در پس کودتا «انگشت خارجه» را میدیدند.(1)
سیدضیاء برای اینکه ژست سوسیالیست بودن خود را تکمیل کند و برای اینکه مردم را بیش از این بفریبد، دست به دستگیری اعیان و اشراف زد. بعد از این ماجرا نورمن با شاه ملاقات کرد و توصیه نمود او با سران کودتا ملاقات کند و خواستههای آنان را برآورده سازد. شاه وحشتزده قدرت تصمیمگیری را از دست داده بود؛ هر چند او همیشه از تصمیمگیری در چنین لحظات حساسی عاجز میماند. نورمن توضیح داد او برای آزادی عبدالحسینمیرزا فرمانفرما و دو فرزندش یعنی فیروزمیرزا نصرتالدوله و عباسمیرزا سالار لشکر که توسط مهاجمین توقیف شدهاند وساطت میکند.(2)اساساً خطری از جانب این گروه، فرمانفرما و فرزندانش را تهدید نمیکرد. آنان تحت حمایت امپراتوری بریتانیا قرار داشتند و از همان دوره ریاستوزرایی وثوق، جورج پنجم پادشاه انگلستان به آنان مدال داده بود. این خود بهترین تضمین برای حفظ جان این سه تن به شمار میآمد. با این وصف نورمن چندان با بازداشت فرمانفرما و فرزندانش مخالف نبود، او ژستی قانونمند به خود گرفت و در توضیح این نکته که چرا نمیتواند برای آزادی آنان کاری کند، به کرزن نوشت اینان بدهی مالیاتی دارند و او نمیتواند به دولت کودتا بگوید که طلبش را مطالبه ننماید.(3)به واقع دلیل اصلی عدم وساطت نورمن این نبود. دلیل اصلی را باید در این نکته دید که او مایل بود مخالفین احتمالی و مهم کودتا در بازداشت باقی بمانند تا آبها از آسیاب بیفتد و دولت جدید پایههای خود را تحکیم نماید. در این گیرودار دو منظور در بین بود: «یکی جلوگیری از حصول عکسالعمل این انتهاض به دست مخالفین و دیگر وانمود کردن که این نهضت سوسیالیستی است بر
ضد سرمایهداران و اعیان و اشراف.»(1)به نظر ما دلیل دیگری هم وجود داشت: کلیه کسانی که دستگیر شده بودند از اعیان و اشراف کشور به شمار میآمدند. دولت کودتا با دستگیریشان، در دل اینان رعب افکند تا مانع مخالفتهای احتمالی آنان در آینده شود. به عبارت بهتر دستگیرشدگان عمدتاً از طبقهای بودند که به سختی خو نگرفته بودند، بازداشت آنان نه تنها باعث محرومیتشان از ثروتهای انباشته شده میشد، بلکه آنان را که عادت به زندگی اشرافی داشتند از بازداشتهای احتمالی آتی میترسانید. بالاتر اینکه اشراف دستگیر شده همیشه دیگران را تحقیر کرده بودند و خود به تحقیر شدن عادت نداشتند. بازداشت آنان توسط کابینه کودتا آن هم به دستور دو فرد بیریشه و بیسر و پا، بزرگترین تحقیر به شمار میآمد. بین دستگیرشدگان رئیسالوزراهایی از دورههای قبل دیده میشدند: سپهسالار تنکابنی، میرزاجوادخان سعدالدوله، عبدالمجیدخان عینالدوله و عبدالحسینمیرزا فرمانفرما؛ مردانی که در شرایط عادی حتی حاضر نبودند با سیدضیاء سخن گویند.
غیر از اینان بسیاری از شاهزادگان، ملاکین، سیاستمداران و معمرین قوم را دستگیر کردند. محتشمالدوله، ممتازالدوله و سیدحسن مدرس از مخالفین قرارداد هم دستگیر گردیدند. به راستی چرا ممتازالدوله را بازداشت کردند حال آنکه او عضو کمیته آهن بود؟ تنها معدودی مثل حسنخان مستوفی الممالک و برادران پیرنیا، در کنار وزیر دربار شاه، مغرورمیرزا (موثقالدوله)، سپهدار رشتی، غلامحسین غفاری مشهور به صاحب اختیار مشاور شاه و صمصامالسلطنه رئیس ایل بختیاری از دستگیری رستند. از بین اینان سپهدار به نوعی با دسیسه همراه بود، او پسر عموی میرزاکریمخان رشتی عضو مؤثر کمیته آهن بود که مستقیم در دسیسه مشارکت داشت. غیر از چهرههای مرموزی مثل میرزاکریمخان رشتی، برخی افسران ایرانی که خود در کودتا دخیل بودند، از مشارکت توطئه گرانی دیگر هم خبر دادهاند، اما نکته این است که از هیچکس نام نمیبرند. سپهبد مرتضی یزدانپناه از نزدیکان و وفاداران همیشگی رضاخان، به افرادی اشاره میکند که به رضاخان «اجازه» دادند از قزوین به تهران حرکت کند، اما نام این «افراد» را ذکر نمیکند. شاید بهنظر آید منظور یزدانپناه، آیرونساید بود، زیرا او بود که به رضاخان
1) حیات یحیی، ج4، ص229.
چنین اجازهای داد، اما سئوال این است پس چرا او نام چنین شخصیت مشهوری را ذکر نمیکند؟ از این بالاتر سپهبد احمد امیراحمدی از برخی «سیاستمداران» سخن به میان میآورد، سیاستمدارانی که ناپیدا بودند و به طور قاطع در پس کودتا قرار داشتند و از آن حمایت همه جانبه میکردند. ژنرال ارفع هم میگوید قرار نبود ژاندارمری در برابر توطئه مقاومت کند، یعنی اینکه این تشکیلات هم با کودتا همسویی داشت.
تجربه نشان داد کودتاگران در این بینش خود محق بودهاند که اگر با مخالفین احتمالی با تحقیر برخورد شود، زمینههای مخالفخوانیهای آتی هم برچیده خواهد شد. نورمن رضایتمندانه این روند را مشاهده کرد و در برابر آن حداقل سکوت نمود، دلیل این موضوع را باید در آگاهی نورمن به تعلق خاطر زایدالوصف شخص کرزن به نصرتالدوله خلاصه کرد، مردی که در کنار وثوق و اکبرمیرزا صارمالدوله، یکی از سه رأس تصمیم گیرنده در مورد قرارداد 1919 به شمار میآمد. اندکی بعد اکبرمیرزا صارمالدوله والی وقت کرمانشاه بازداشت شد. سیدضیاء از او خواست سهم خود را از بابت رشوه دریافتی بابت امضای قرارداد 1919 باز پس دهد تا به او اجازه داده شود تحت حمایت انگلستان کشور را ترک نماید. با اینکه کرزن نوشت صارمالدوله مورد حمایت حکومت بریتانیاست،(1)
London, 19 April 1921, FO. 416/68.
اما سیدضیاء او را آزاد نکرد، به واقع صارمالدوله نهم خرداد 1300 همراه بقیه بازداشتشدگان آزاد شد. از آن سوی سپهدار رشتی با اینکه کسی متعرضش نشده بود، اما صبح روز سوم اسفند 1299 او را دیدند که به سفارت انگلیس رفت. رئیسالوزرای سابق، در اطاق انتظار ماند و بعد از یک معطلی طولانی، وزیرمختار را ملاقات کرد. پس از اینکه وزیرمختار او را تأمین داد، سپهدار به خانهاش رفت و گوشه انزوا اختیار کرد:بدیهی است پنج روز عزت ریاستوزرایی دیدن نه بلکه پنجاه روز و پنجاه ماه آن به ذلت پنج دقیقه در اطاق انتظار بیگانهای هر که بوده باشد بودن ارزش ندارد، چه رسد که مدت از یک ساعت هم گذشته باشد و به هر صورت سپهسالاراعظم به شخص شاه و یا ولیعهد پناه میبرد، بهتر بود تا بیگانه؛ در صورتی که به آسانی دستش به آنها میرسید، ولی در اینگونه موارد انسان گاهی همهچیز خود را گم
1) Curzon to Norman,
میکند و این توسل رئیس دولت پیش به سفارت انگلستان، میزان دخالت و نفوذ آنها را در کار جاری و انتهاض نظامی میرساند.(1)
فرمانفرما را، سه بعد از نیمه شب در حالیکه راهی سفارت امریکا شده بود تا در آنجا پناهنده شود، دستگیر کردند. همین موضوع نشان میداد فرمانفرما میدانست دست سفارت انگلستان پشت این دسیسه دیده میشود، پس به جای پناه بردن به آنان میخواست به امریکاییها پناهنده شود. سیدضیاء برای رها ساختن بازداشت شدگان شرایطی قرار داد. او از همه پول مطالبه کرد. برای آزادی فرمانفرما و فرزندانش چهار میلیون تومان پول مطالبه کرد. او تهدید کرد اگر این پول داده نشود، آنها را محاکمه و اعدام خواهد نمود. با این وصف تا زمانی که فرمانفرما و سایر اعیان و اشراف زندانی بودند از حق داشتن آشپز و نوکر بهرهمند میشدند(2)اما به هر حال اینان زندانی بودند و تضییقات خاص زندانیان تا حدودی در موردشان اعمال میشد. نصرتالدوله دست به دامان کرزن شد. او از خدمات خود و خانوادهاش برای بهبود روابط ایران با انگلستان یاد کرد؛ از اینکه از انگلستان مدال گرفتهاند و تضمینهای کتبی از سوی بریتانیا برای حفظ جان آنان داده شده است. او نوشت تهیه چهار میلیون پول آن هم در مدت پنجروزی که سیدضیاء برایشان تعیین کرده است غیرممکن است.(3)رفتار کرزن تحقیرآمیزتر بود. او نوشت نمیتواند در مورد «به اجرا گذاشتن دعاوی عادلانه»(4)
interfere in carrying out just claims.
دخالتی نماید، اما توضیح نداد این دعاوی عادلانه چیست؟ تنها کاری که کرزن کرد این بود که به نورمن سفارش نمود محاکمه باید عادلانه باشد، نمایندهای از سفارت بریتانیا باید در جلسات محاکمه حضور داشته باشد و اگر غیر از این انجام گیرد، دولت سیدضیاء حمایت بریتانیا را از دست خواهد داد.(5)London, 14 March 1921, FO. 371/6402.
نزدیک بیست روز بعد سیدضیاء از فرمانفرما خواست دو میلیون در ازای آزادی خود بپردازد، اما او باز هم زیر بار نرفت.کودتاچیان چند تن دیگر از سیاستمداران آن روز کشور را هم تحت نظر قرار دادند و یا تبعید کردند. ملکالشعرای بهار در خانهاش واقع در شمال غرب تهران تحت نظر واقع شد. تیمورتاش به کاشان و سیدحسن مدرس به قزوین تبعید شدند. خانههای برخی از دستگیرشدگان را بازرسی کردند.(1)این رفتار سیدضیاء بیش از پیش بر نفرت شاه از او افزود. برخی دستگیرشدگان خویشان سببی شاه بودند و عدهای دیگر در دوره قاجار مناصب مهمی داشته و به این خاندان خدمت کرده بودند. شاه از این روزنامهنگار که در کسوت یک ناظم مدرسه درآمده بود انزجار داشت و برای رهایی از شر او لحظهشماری میکرد.
تنها دو تن در برابر فرامین سیدضیاء واکنش نشان دادند و این روزنامهنگار تازه به دوران رسیده، پادوی سفارت انگلستان و یکی از دو تن شیاد را مورد بیاعتنایی قرار دادند: محمدخان مصدقالسلطنه والی فارس و احمدخان قوامالسلطنه(2)والی مقتدر خراسان. مصدق انتصاب سیدضیاء به نخستوزیری را قبول نکرد و از ابلاغ رسمی آن به دوایر اداری خودداری نمود. روز ششم اسفند، مصدق که گویی از زیر فشار بودن شاه اطلاع داشت، تلگرامی به او مخابره کرد و توضیح داد اعلان انتصاب سیدضیاء به ریاستوزرایی باعث آشوب فارس خواهد شد و اعلام خبر را به بعد موکول نمود. روز نهم اسفند، سیدضیاء تلگراف شدیداللحنی خطاب به مصدق ارسال کرد و والی را تحت فشار قرار داد تا خبر را به مردم برساند. در واکنش به این تلگراف مصدق روز شانزدهم اسفند از سمت خود استعفا کرد. او در نزدیکیهای اصفهان به سران بختیاری پناه برد و آنجا بود تا سیدضیاء برافتاد. به جای مصدق، نصرتالسلطنه عموی شاه را به والیگری فارس اعزام نمودند.
قوام گامی بالاتر نهاد و حتی با تحقیر از سیدضیاء یاد کرد. او ضمن اینکه انتصاب سیدضیاء به ریاستوزرایی را نپذیرفت، در پاسخ به تلگراف رئیسالوزرا او را با عنوان
1) حسین مکی؛ تاریخ بیست ساله ایران، ج1، ص279.
2) احمدخان قوامالسلطنه، فرزند ابراهیم معتمدالسلطنه و برادر کوچک وثوقالدوله، خواهرزاده میرزاعلیخان امینالدوله رجل اصلاحطلب دوره قاجار، به سال 1873 به دنیا آمد، سال 1897 منشی حضور ناصرالدین شاه بود، در دوره نخستوزیری عینالدوله مقارن با سلطنت مظفرالدین شاه دبیر حضور شد و سپس وزیر حضور گردید، بعداً ملقب به قوامالسلطنه شد. رجال چرچیل، صص143-142.
تحقیرآمیز «آقای سیدضیاءالدین، ناشر روزنامه رعد» مورد خطاب قرار داد. سرنوشت قوام با مصدق یک وجه اشتراک داشت: او هم بلافاصله از والیگری خراسان برکنار شد. اما یک وجه اختلاف هم وجود داشت: قوام به دستور سیدضیاء بازداشت گردید. کلنل محمدتقیخان پسیان که فرماندهی ژاندارمری خراسان را عهدهدار بود، به دستور رئیسالوزرا، قوام را بازداشت کرد. دیری نپائید که خود پسیان را حاکم نظامی ایالت خراسان کردند. او هم قوام را با محافظ برای محاکمه به تهران فرستاد. نورمن این خبر را به وزارت خارجه مخابره کرد.(1)از آن سوی مسعودمیرزا صارمالدوله والی کرمانشاه هم از اطاعت دولت کودتا سرپیچی کرد. او به دست ژاندارمری توقیف گردید و به مرکز اعزام شد.(2)هسته مقاومت مهمتر در گیلان قرار داشت که نیروهای تحت فرماندهی میرزاکوچکخان به طور کلی حکومت جدید را به رسمیت نشناختند، هر چند به واسطه دسایس گروه احساناللهخان ضربات کاری خورده بودند.
سیدضیاء برای ترمیم روابط رجال ایرانی با بریتانیا، مبرمترین وظیفه خود را الغای قرارداد 1919 قرار داد. او بلافاصله بعد از کودتا، نورمن را از این تصمیم خود آگاه ساخت. روز هفتم اسفند نورمن به کرزن اطلاع داد، قرارداد حتماً لغو خواهد شد، اما این امر به مفهوم زیر پا نهادن مضمون قرارداد نیست، بلکه سیدضیاء قول داده است محتوای قرارداد را با استخدام افسران و مستشاران نظامی و مالی انگلیسی به بوته اجرا گذارد. او گفت حتی قزاقخانه با استخدام افسران انگلیسی تجدید سازمان خواهد شد.(3)به عبارت بهتر دو شیّاد میخواستند محتوای قرارداد 1919 را که به نفع انگلیس بود اجرا کنند، اما هیچ ضمانتی برای انجام تعهدات بریتانیا در برابر ایران وجود نداشت. به عبارت بهتر قراردادی کتبی به شفاهی تبدیل شده بود، معلوم بود در این ماجرا انگلیس برگ برنده را همچنان در دست خواهد داشت.
با وجود حمایت انگلستان از اقدامات عوامفریبانة سیدضیاء، او در اجرای برنامههای خود ناکام ماند. او قول داده بود عدلیه را تجدید سازمان کند، اما این امر هرگز انجام نشد. او به کمیتهای متشکل از محمدعلی فروغی، سیدنصرالله تقوی، مصطفی عدل، محمد
قمی، علی قمی که زمانی سردبیر روزنامهاش بود و شیخمحمد بروجردی مأموریت داد تا قوانین موجود را اصلاح کنند، اما این کمیته حتی تشکیل جلسه نداد.(1)سیدضیاء دست به اقدام سخیف دیگری هم زد، او وزارت مالیه را تعطیل کرد. با این اقدام، او امور روزمرة کشور را بیش از پیش مختل ساخت. او نتوانست به هیچکدام از وعدههایی که به مردم داده بود جامه عمل پوشاند؛ حتی طرح عوامفریبانة تقسیم اراضی بین دهقانان. او طرحی برای زیباسازی تهران داشت. اما این کار را هم نتوانست انجام دهد. تنها اقدام او انتصاب یک شهردار موقت برای تهران، اعلام منع مصرف مشروبات الکلی، تعطیلی مغازهها در روزهای جمعه و نیز ایام مذهبی مانند عاشورا بود. این تنها کاری بود که سیدضیاء توانست انجام دهد. به این فهرست باید اقامه اذان ظهر در ادارات دولتی را هم افزود که البته تمام این اقدامات برای جلب رضایت و اعتماد علمای دینی صورت میگرفت و همه نشانی از عوامفریبی داشت. علیرغم این دسته اقدامات، هیچکس حتی خود انگلیسیها هم به او اعتماد نکردند. وقتی سیدضیاء کار خود را به انجام رسانید، با دسیسه رضاخان، ضلع اصلی کودتا، سقوط کرد و راهی خارج کشور شد.
در سیاست خارجی هم سیدضیاء کامیاب نبود. او برای اینکه اتهام انگلوفیل بودن خود را خنثی سازد، قصد داشت مستشارانی از امریکا استخدام کند. اواخر فروردین 1300 کرزن به نورمن نوشت دولت بریتانیا با استخدام مورگان شوستر مخالف است. قرار بود شوستر ریاست بانک فلاحتی را که دولت کودتا قصد تأسیس آن را داشت عهدهدار گردد. نیز مقرر بود کارشناسانی برای وزارت پست و تلگراف استخدام شوند. بریتانیا بلافاصله با هر دو تصمیم به مخالفت برخاست. نوشته شد بانک فلاحتی مقدمه تأسیس نوعی بانک ملی خواهد بود و این بانک در آتیه با بانک شاهنشاهی مشکلاتی پیدا خواهد کرد و دولت بریتانیا زیر بار تأسیس چنین بانکی نخواهد رفت. از سویی استخدام اتباع امریکایی برای وزارت پست و تلگراف، برای منافع بریتانیا عواقب وخیمی خواهد داشت، زیرا انگلستان مالک خط تلگراف هند و اروپاست و نسبت به این موضوع بیتفاوت نخواهد نشست.(2)
London, 18 April 1921, FO. 371/6403.
نورمن پاسخ داد سیدضیاء در هر کاری با اومشورت مینماید، او این چیزها را میگوید و یا کارهایی میکند تا معلوم نگردد آلت فعل دولت انگلستان است.(1)این رفتار جاهلانه و حقیرانه فینفسه نشان میداد به قول غنی کلاه زمامداری برای سر او بسیار گشاد است، همانطور که کمیت روشنفکریاش هم میلنگید؛ او نیز مثل بسیاری از دیگر رجال ایران چیزی از اندیشههای رایج غرب شنیده بود، اما هرگز آنها را هضم و جذب نکرد.(2)
نشریه اختر مسعود، چاپ اصفهان که از مدافعان کودتا بود، برنامههای سیدضیاء را اندکی بعد از وقوع کودتا برشمرد. عبدالوهاب گلشن ایرانپور، مقالهای در روزنامه منتشر کرد و چنین نوشت:
با اینکه به طور لزوم از مرکز مملکت اطلاع نداریم، ولی آنچه از آثار و علائم مشهود شده و آنچه که بر طبق تلگرافهای رسمی به دست آمده است، پس از سقوط کابینه سومی سپهسالار اعظم و انقلاب یک جمعیت از قزاقان شاهنشاهی تحت ریاست رضاخان؛ کابینه ایران از طبقه اشرافی نزول کرده و در اثر تجدد انقلابی کشور مشروطه ایران، حسبالامر شاهنشاه، به آقای سیدضیاءالدین طباطبائی، صاحب و مؤسس روزنامه یومیه رعد سپرده گردید. رئیسالوزرای جوان، بیانیهای خطاب به هموطنان با نگارش روشن و آتشین محتوی به گناهان کشورمداران گذشته و رنجوری مشروطه پانزده ساله ما و نظریه مرامیة خویشتن در رفورم عدلیه و مالیه و الغاء کاپیتولاسیون، تقسیم اراضی خالصه مابین زارعین، تدوین قانون در بیشتری بهره برزگران از املاک اربابی، دستور ایجاد بلدیهها برای معاصری شهرها، بهبودی ساکنین و کارگران، ترقی و تجلی لشکری و اقتدار سپاهیان آزادی ایران در تساوی رفتار با تمام دول خاصه همسایگان، انتشار دادند.(3)
گلشن ایرانپور با کانون پارسیان مقیم بمبئی مرتبط بود. عبدالحسین سپنتا که در این ایام مقیم بمبئی بود برخی اشعار او را در همان شهر چاپ کرد.(4)توجه به عنوان کتابهای گلشن ایرانپور کافی است تا خط و ربط او را نشان دهد: آلمان نامه، بهرام
نامه، نخجیر نامه و مشروطه نامه.
از سویی سیدضیاء نمیتوانست قرارداد ایران و شوروی را که نام عهدنامه مودت گرفت، نادیده انگارد. این پیمان با وصف مخالفتهای بریتانیا در هشتم اسفند 1299 به امضا رسید. مقدمات این پیمان از دوره مشیرالدوله شکل گرفته و اینک به نتیجه رسیده بود. پیمان مودت چیزی نبود جز قانونی شدن مضمون همان بیانیههایی که پیشتر دولت شوروی به انحای مختلف به طرف ایرانی ابلاغ کرده بود. اما یک قید وجود داشت که مشیرالدوله و سپهدار هم آن را پذیرفته بودند. طبق این ماده هرگاه دولت ثالثی میخواست با قوه نظامی در ایران سیاستی غاصبانه تعقیب نماید یا خاک ایران را به مثابه مرکزی برای حمله علیه شوروی مورد استفاده قرار دهد، و یا خطری از مرزهای ایران سرحدات شوروی را تهدید نماید؛ به دولت ایران اخطار داده خواهد شد که این خطر را مرتفع سازد. اگر دولت ایران نتوانست خودش این خطر را رفع کند، دولت شوروی حق خواهد داشت نیروی نظامی به کشور ارسال نماید و برای دفاع از خود اقدامات لازمه را انجام دهد.(1)
رضاخان میخواست به نحوی از انحا «مسئله شوروی» را برای همیشه حل کند. او در این راستا به مذاکره مستقیم با روتشتاین(2)وزیرمختار شوروی در ایران روی آورد. نیز با وابسته نظامی آن کشور مذاکرات پیوستهای داشت. این مذاکرات ظاهراً حتی از نورمن هم پوشیده نگه داشته میشد، اما در این نکته تردیدی نیست که مذاکرات یاد شده در چارچوب همان سناریویی قابل فهم است که لرد مونتاگ تدوین کرده بود. او هم بر این باور بود که طرف ایرانی باید خود مستقیماً با شورویها گفتگو کند، البته طرف گفتگوی ایرانی و ماهیت او برای اداره هندوستان و وزارت مستعمرات بسیار مهم بود. این بار آنان به طور قطع به رضاخان اعتماد زایدالوصفی نشان میدادند. وقتی سیدضیاء در چهارم خرداد 1300 با دسیسة رضاخان برکنار شد، نورمن به ظاهر بر دشمنی خود با رضاخان افزود. نورمن گزارش داد رضاخان روزی دو بار با وابسته نظامی شوروی
ملاقات میکند،(1)وابسته نظامی بریتانیا وانمود کرد رضاخان ضدانگلیسی است زیرا در تماس نزدیک با روتشتین کار میکند.(2)این روش رضاخان حتی روسها را نیز فریب داد. آنها تصور کردند رضاخان به قول خودشان نمایندة خردهبورژوازی ایران است که کشور را در بستر یک نظام دمکراتیک هدایت میکند و این مقدمهای است بر شکلگیری طبقه کارگر ایران و گام نهادن کشور در مسیر صنعتی شدن. این اندیشه غالب در بین آکادمیسینهای روسی بود، سالها بعد بود که آوتیس میکائیلیان تحلیلی دیگر ارائه داد و استدلال کرد رضاخان به واقع ضامن امنیت سرمایهگذاری بریتانیا در ایران است و او وظیفهای بیش از صاف کردن جاده برای این منظور نخواهد داشت.(3)با این وصف تحلیل غالب مورخین استالینی تا سالهای متمادی همان بود که بالاتر آمد. افرادی مثل میکائیلیان هم البته قربانی تصفیههای استالینی شدند. نورمن وقتی دید رضاخان لحظه به لحظه سیدضیاء را دور میزند و عنقریب است که او را واژگون سازد، در نامههای خود به لندن تحقیر وی را آغاز کرد. او رضاخان را مردی دهاتی میدانست که هیچ فرد خارجی از طبقات بالای اجتماع با او مراوده نمیکند.(4)
اینها همه ظاهر امر بود. رضاخان تلاش میکرد به هر نحو ممکن اثبات نماید انگلیسیها نه تنها از او حمایتی نمیکنند، بلکه او در تلاش است تا از نفوذ آنان کم کند. بهواقع با وجود فردی مثل رضاخان دیگر نیازی به نیروهای انگلیسی نبود. این نقشهای بود که از همان روزهای نخست ورود آیرونساید به ایران طراحی شده بود. انگلیسیها کار خود را کرده بودند و حال رضاخان باید سناریوی طراحی شده را ادامه میداد. رضاخان در عوامفریبی از سیدضیاء پیش بود. او ابتدا وانمود کرد مخالف فرماندهی انگلیسیها بر واحدهای نظامی ایران است. نیز وانمود کرد حضور افسران انگلیسی در ایران باعث تضعیف قوای قزاق میشود و مانع یکپارچه شدن نیروهای مسلح کشور است. بالاتر اینکه او تعدادی از افسران ایرانی را واداشت به قرآن سوگند یاد کنند که
تحت امر فرماندهان انگلیسی خدمت ننمایند. البته همه میدانند نیازی به این کار نبود. به یاد آوریم که انگلیسیها قول داده بودند نه به خاطر ایران، بلکه به دلیل مشکلات خاص خودشان و به دلیل مخالفتهای نایبالسلطنه هند، وزارت جنگ و خزانهداری؛ نیروهایشان را تا فروردین 1300 از ایران خارج سازند، پس فرماندهی انگلیسی نمیماند که ایرانیان زیر نظر آنان کار کنند. به واقع نقشههای خزانهداری، وزارت جنگ و وزارت امور هند با کودتا عملی شده بود. رضاخان حتی به سربازان دستور داد با همان روش تعلیم و مشق نظامی روسی کار کنند. شاید در ابتدای امر اینگونه به نظر آید که رضاخان قصد داشت نیروهای انگلیسی را تضعیف نماید، اما واقعیت این است که دیگر به حضور این نیروها در کشور احتیاجی نبود و آنها خود ترجیح میدادند دیر یا زود از ایران خارج شوند و ادارة ارتش کشور را به دست نیروهای ایرانی بسپارند؛ این امر میتوانست بهانههای آتی روسها را هم برای حضور در ایران سلب کند. رضاخان به سرعت به نحو آبرومندانهای طرح عقبنشینی نیروهای انگلیسی را محقق ساخت تا شائبه شکست و یا گریز آنان را از معرکه بزداید. این همان طرحی بود که خود انگلیسیها داشتند. چیزی نگذشت که رضاخان به مأموریت اسمایث و هادلستون، همان افسرانی که در توطئه کودتا به او کمک کرده بودند، خاتمه داد.(1)روز هفدهم اردیبهشت او خواست سرپرستی ژاندارمری را که تا آن زمان در دست وزارت داخله بود- یعنی زیر نظر خود سیدضیاء کار میکرد- به او سپارند که از مدتی قبل وزیر جنگ شده بود. اینک مرد قزاق بر کلیه نیروهای مسلح ایران فرمان میراند، راه برای تبدیل کشور به پادگانی بزرگ فراهم شده بود، اینک قزاقانی که عامدانه برهنه از انزلی عقب نشسته بودند، خود بر اریکة فرمانروایی تکیه میزدند. آنان دیگر دلیلی بر اطاعت از سیدضیاء نمیدیدند، همهچیز برای تحکیم نفوذ آنان فراهم بود و سقوط سیدضیاء به تلنگری بسته بود. سیدضیاء که قدرت قزاقها را برای اعمال زور بر مردم به منظور منقاد کردن آنان میدید، اینک خود در چنبره زور قزاقان از پای در میآمد.
به هر حال در ابتدای امر به نورمن دستور داده شد با روتشتاین وارد مذاکره نشود. بعد گفتند گامی به پیش ننهد اما به تعارفات معموله پاسخ دهد و کارهای
1) Intelligence Summary for Week ending, 21, 28 May, 18 June 1921, FO. 371/6435.
رسمی را انجام دهد.(1)روز نوزدهم اردیبهشت 1300 نخستین ملاقات بین دو دیپلمات در محل سفارت انگلستان برگزار شد. در این ملاقات نورمن خبر داد کلیه نیروهای بریتانیایی مقیم ایران عنقریب به کلی خارج خواهند شد. روتشتاین هم به نوبه خود اعلام کرد نیروهای شوروی نیز از مناطق شمالی ایران در حال خارج شدن هستند. سیاست خروج نیروهای انگلیسی از ایران مشکلی از مشکلات سیدضیاء را حل نکرد. او از کرزن خواست سلاحهای نیروهایشان را که در حال عقبنشینی هستند به ایران بدهند و پول آن را هم دریافت دارند. اما کرزن باز هم او را تحقیر کرد و گفت احتمالاً این سلاحها به دست بلشویکها خواهد افتاد، سیدضیاء از اینکه تقاضایش رد شده بود، سرخورده شد.
شرکت نفت انگلیس و ایران هم حاضر نشد با او به گونهای مناسب رفتار کند. رفتار شرکت نفت از این هم توهینآمیزتر بود. شرکت نفت انگلیس و ایران سه سال بود حقالامتیاز ایران را پرداخت نمیکرد و البته حاضر نشد دیناری به دولت او بپردازد. این روش بیش از پیش باعث سرخوردگی سیدضیاء شد. پیش از این، پیرنیا به آرمیتاژ اسمیت مأموریت داده بود تا نحوه محاسبات شرکت نفت را بررسی کند و به او اطلاع دهد. این مأموریت در دورة سپهدار هم تمدید شد. اسمیت به نفع ایران گزارش داد که دو شرکت فرعی تابع شرکت اصلی نفت انگلیس و ایران، یعنی شرکت اولیه دارسی و شرکت نفت بختیاری که سهام خود را به شرکت اصلی فروخته بودند؛ تولیدات خود را به بهایی نازلتر از قیمت متداول به شرکت نفت انگلیس و ایران فروختهاند. او توضیح داد این شرکتها حق نداشتهاند بدون اجازه دولت ایران محصول خود را به این قیمت بفروشند. از نظر اسمیت این به منزلة دخالت در معاملات داخلی ایران بود و امری نسنجیده بود که باید محکوم شود. باز هم کرزن اینک به نفع شرکت نفت به میدان آمد. او از نورمن خواست با اسمیت وارد مذاکره شود تا او گزارش خود را پس بگیرد و یا اصلاحاتی در آن انجام دهد.(2)
London, 16 April 1921, FO. 416/68.
کرزن که برای ملت ایران هیچ حقی قائل نبود، گامی فراپیش نهاد و بحث امتیاز خوشتاریا را به میانکشید. او به نورمن دستور داد به دولت ایران اطلاع دهد، اگر امتیاز یاد شده را به رسمیت بشناسد، شرکت نفت انگلیس و ایران حاضر خواهد بود مطالبات عقب افتاده ایران را پرداخت کند! او قول داد اگر ایران این امر را بپذیرد از این به بعد شرکت نفت دیگر در داد و ستد داخلی ایران مداخلهای نخواهد کرد!(1)این وقیحانهترین پاسخی بود که در برابر تقاضاهای قانونی مردم یک کشور مستقل میتوانست داده شود. کرزن دادن حقوق ملت ایران را منوط به زیر پا گذاشتن حقی دیگر کرد. او با این تلگراف، رسماً به حقانیت ایران اعتراف کرد اما احقاق حق ملت را منوط به رفتن زیر بار یک قرارداد استعماری دیگر قرار داد. نایبالسلطنه هند هم به این روند اعتراض کرد و تصمیمات شرکت نفت انگلیس و ایران را غیرقابل دفاع دانست. البته کرزن به محتوای این نامه اعتنایی نکرد.(2)اولین تبعات سیاست موازی انگلستان و حکومت هند در مورد ایران، اینک به نتیجه رسیده بود: ده روز بعد از این ملاقات بود که وابسته نظامی شوروی به نام کلنل بوریس روگاچف(3)به کلنل ساوندرز(4)اطلاع داد قشون شوروی از ایران عقبنشینی کردهاند و مهمتر اینکه در هرگونه عملیاتی که حکومت ایران ضد جنگلیها انجام دهد، دخالتی نخواهند کرد.(5)به این شکل مقدمات وارد آمدن ضربه نهایی بر تنها نیروی مقاوم ایران مهیا شد، شوروی پذیرفت قزاقان، جنبش میرزا را برای همیشه نابود سازند و حتی در این زمینه وساطت نکرد.
شاه برای رهایی از دست سیدضیاء به دو تن متوسل شد: نخست رضاخان وزیر جنگ و دیگری حسن مشار مشهور به مشارالملک که به سفارش خود سیدضیاء وزیر دربار شده بود. اینان دست به دست هم دادند و سیدضیاء را بر افکندند. روزنامهنگار ماجراجو که بعد از سالها انتظار و پادویی سفارت انگلستان، دولتی مستعجل تشکیل داده بود، به همان آسانی که به قدرت دست یافت، برافتاد. او باید از کشور میرفت، زیرا کسانی که زندانی کرده بود از او نمیگذشتند. به وجود او هم
دیگر احتیاجی نبود. رضاخان با حمایت بریتانیا پله پله پلکان صعود را پیمود. ابزار تسلط او ارتش بود و در این راه انگلیسیها حمایتش میکردند. او پس از اینکه افسران انگلیسی و سوئدی را کنار نهاد، کلیه نیروهای مسلح را یکی کرد، یعنی قزاقخانه، ژاندارمری و نظمیه را زیر سیطره خود درآورد. او حتی بقایای تفنگداران جنوب مشهور به SPR را هم در این نیروی متحد ادغام کرد. بریتانیا خود در شهریور 1300 سپاه تفنگداران جنوب را منحل نمود و به این ترتیب راه برای یکّهتازیهای رضاخان هموار شد. رضاخان یا خود این هشیاری را داشت و یا اینکه مشاورانش به او توصیه کرده بودند که راه تماس خود را با شاه نبندد. او برخلاف سیدضیاء منتظر فرصت بود، به همین دلیل بارها به رجال توضیح داد فکر میکرده شاه با کودتا موافق بوده است و به این شکل خود را سرسپرده شاه عنوان میکرد. او حتی بعد از کودتا بارها به دیدن شاه رفت و شرایط و موقعیت ناگزیر برای کودتا را برای او تشریح کرد(1)تا شاه بیش از این دچار سوءظن نشود.
گزارش سفارت امریکا در مورد نورمن بسیار گویا و جالب است. کالدول خطاب به وزارت خارجه کشورش نوشت هرمن نورمن با آنکه مردی است توانا و بافرهنگ؛ اما نتوانسته نزد ایرانیان به محبوبیت دست یابد. به گزارش وزیرمختار امریکا او از ایران و هر چه ایرانی است بیزار است و این را علناً بر زبان جاری میسازد. بیشتر کارمندان نورمن افسران سابق ارتش هند بودند و درجهشان هم نایبسرهنگی. ایرانیان به تمسخر آنان را «کلنل کمپانی هند» میخواندند.(2)اگر سیدضیاء چشم و چراغ نورمن بود، بریتانیا اینک باید فردی را به کشور اعزام میکرد تا در شرایط بعد از سرنگونی او، رضاخان را بیش از پیش برکشد و روابط خود را با این مرد زورگوی مرتجع ارتقا بخشد. وزیرمختار جدید کسی نبود جز سر پرسی لورین.(3)سر پرسی لورین به این دلیل به ایران فرستاده شد که در راستای نظریات نایبالسلطنه هندوستان نیروهایی را تقویت نماید که میتوانستند به عنوان سپر در
برابر نفوذ کمونیسم مؤثر واقع شوند. اینک رضاخان باید نقش بازدارندة سپاه شمال ایران(1)و سپاه جنوب ایران(2)را یک تنه ایفا میکرد. او باید به سرمایه ملت ایران امنیت لازم را برای شرکت نفت انگلیس و ایران و سایر کمپانیهای سرمایهگذار بریتانیایی مهیا میساخت. اینک این رضاخان بود که مالیخولیای نفوذ کمونیسم و بختک شبح سرخ، آنی آرامَش نمیگذاشت. او برای مهار این بحران روز به روز پایههای قدرت خود را تحکیم میکرد. رضاخان مردی بود که میتوانست رؤیای تسلط بیچونوچرای انگلستان را بر ایران تدارک بیند. این بینش در او هم وجود داشت که به هر حال شوروی خطرناکتر از هر قدرت دیگری است. سراسر عمر و سلطنت رضاخان از این به بعد به بهانه مهار نفوذ کمونیسم مصروف سرکوب مردم شد. رضاشاه توانست الگوی مورد نظر نایبالسلطنه هند و وزارت جنگ بریتانیا را عملی نماید. حکومتی شکل گرفت که منافع بریتانیا را سرلوحه برنامههای خود قرار داده بود(3)و البته استقلال نیم بند آن هم برقرار بود تا هیچ بهانهای برای قدرتهای رقیب به منظور دستاندازی به ایران باقی نماند. گروه سرمایهداری مالی بریتانیا و تیم قدرتمند مستقر در هندوستان فقط باید گامی دیگر برمیداشت تا به منظور نهایی خود نایل آید. تا برداشتن این گام فقط چهار سال باقی مانده بود.
انگلستان در روزهای بعد از کودتا چند موضوع را مورد توجه قرار داد: نخست اینکه نفت جنوب، بانک شاهنشاهی و بازارهای تجاری خود را هر چه بیشتر تقویت کند. دوم اینکه برنامههای آنان برای حفاظت هندوستان در مقابل حملات احتمالی روسها به مورد اجرا گذاشته شود، سوّم از «نفوذ مسلکی بلشویسم در این قوم» جلوگیری کند. برای این سه موضوع که فلسفه اصلی کودتا را تشکیل میداد، لازم بود در سراسر کشور و راههای آن امنیت کامل برقرار گردد. از این بالاتر «انگلیسیان میخواهند مقاصد سیاسی و اقتصادی آنها در ایران انجام گیرد بیآنکه لازم باشد برای حفظ سیاست خویش متحمل ضرر مادی بگردند و بلکه بتوانند مخارجی را هم که در ایام جنگ به جهت حفظ منافع خود در جنوب ایران به تأسیس پلیس نمودهاند هر
قدر بشود پس بگیرند و هم آرزو دارند بر مدت امتیازات ایرانی خود مخصوصاً نفت جنوب و بانک شاهی بیفزایند.»(1)آری! این بود راز کودتای سوّم اسفند 1299 و استقرار قزاقان بر اریکه قدرت. در این میان البته سیدضیاء هم قربانی شد. او در مجلس چهاردهم زمانی که اعتبارنامهاش در دست بررسی بود، خطاب به مخالفین خود در ارتباط با وقایع کودتای سوّم اسفند و ملغی ساختن قرارداد 1919 گفت: «من با مسئولیت خودم این قرارداد را لغو کردم... به همین جهت لرد کرزن از من رنجید [و] تا هفت حمل، یعنی یک ماه و سه روز، حکومت مرا [به رسمیت] نشناخت.»(2)
به مرور ایام، برخی روشنفکران توجیه زور را آغاز کردند؛ از دیکتاتوری رضاخان حمایت نمودند و او را همطراز بیسمارک و میجی و پطر کبیر قرار دادند.(3)در این راه نه فریادهای مدرس را جدّی گرفتند و نه به هشدارهای امثال بهار و مصدق توجهی نشان دادند. ستون خیمه قدرت رضاخان همان کسانی شدند که در انواع و اقسام بحرانهای دورة مشروطه به بعد ذیمدخل بودند. اینان هر کدام به مراد خود دست یافتند: مدیرالملک جم و مخبرالسلطنه و دکتر احمد متیندفتری یا همان متینالدوله دورة جنگ اول جهانی به مقام نخستوزیری نائل آمدند، مستشارالدوله هم به مقامهایی از جمله ریاست مجلس مؤسسان رضاخان دست یافت، حتی عمادالکتاب هم در وزارت دربار شغلی یافت و البته اینها همه تصادفی نبود. در این دوره نقش احمد متیندفتری، نویسنده آتشین مزاج ستاره ایران؛ بسیار مرموز بود. او همین روش را تا سالهای بعد هم ادامه داد و بالاخره هم در اواخر حکومت رضاشاه چندماهی به نخستوزیری دست یافت.
در دورة رضاخان هر کس کوچکترین استقلال رأیی داشت و به اصطلاح سرش به تنش میارزید قربانی دسیسههای رضاخان شد. مشروطه به حضیض ذلت خود رسیده بود و ضربة سوم اسفند 1299 با ضربة سهمناکتر آبان 1304 تکمیل شد؛
1) حیات یحیی، ج4، صص251-250.
2) صورت مذاکرات مجلس چهاردهم، جلسه مورخ 16 اسفند 1322.
3) برای آگاهی از نمونهای از این طرحها بنگرید به: فصلنامه مطالعات تاریخی، سال اول، ش3، تابستان 1383، مقاله: «روشنفکری ایرانی در دوره گذار؛ بررسی دیدگاههای عبدالله رازی و علیاکبرخان داور» و همان، سال دوم، ش6، بهار 1384، مقاله: «نظریهپردازان استبداد منور»؛ که توسط راقم این سطور نوشته شده است.
آنگاه که رضاخان را بر سریر سلطنت نشاندند. آن روز بود که سناریوی همیشگی محفلی خاص در لندن، دهلی و بمبئی به طور قطع محقق شد.
نامهای از سر پرسی لورن به وزارت امور خارجة بریتانیا، زمانی که رضاخان سکاندار اوضاع ایران شده بود، گواهی است بر مطالب این دفتر که انگلیسیها میخواستند به هزینه ملّت ایران، امنیت سرمایههای خود را تأمین کنند:
بعد از ضیافت شام به افتخار رضاخان در سفارت، ساعتی در اطاق دفترم با او صحبت کردم. رضاخان به من گفت که او، با دست ایرانیان کاری را انجام خواهد داد که بریتانیا میخواست با دست انگلیسیها انجام دهد، یعنی ایجاد یک ارتش نیرومند و استقرار نظم و ساختن یک ایران قوی و مستقل و امیدوار است که در برابر انجام این کارها بریتانیا شکیبایی پیشه کند و از دخالت در کار خود او خودداری کند. از این پس ما باید از هر گونه تظاهر به اینکه رضاخان دستنشانده ماست خودداری کنیم، تبدیل او به یک آلت دست انگلستان برایش مهلک است.(1)
این نکتهای بود که حتی در مطبوعات دوره رضاشاه از زبان مقامات بریتانیا منتشر میشد. به طور مثال روزنامه اطلاعات، مقالهای به قلم سر اوستین چمبرلین وزیر امور خارجه بریتانیا در دوره انتقال سلطنت از قاجار به پهلوی درج کرد که ماهیت و اهداف سیاستهای بریتانیا را نه تنها در ایران، بلکه در کشورهایی چون عراق و افغانستان ترسیم مینمود. در این مقاله آمده است: «برای بریطانیا خیلی اهمیت دارد که در ممالکی مانند عراق و ایران و افغانستان دولتهای مقتدری وجود داشته باشد که قادر به حفظ و صیانت موجودیت و استقلال خود بوده و یک همچو دولتهای مقتدری برای تأمین مصالح بریطانیا بیشتر قابل توجه میباشد.»(2)
سناریوی گروه چمبرلین و دوستانش تازگی نداشت و از دوره جنگ اول جهانی سرلوحه کار قرار گرفته بود. به طور مثال در اوایل 1916، انگلیسیها تلاش کردند منویات کهنه خود را به اجرا درآورند و اگر توانستند ظلالسلطان را به تاج و تخت ایران برسانند. روز سوم مه 1916 خبر رسید که ظلالسلطان همراه با دو فرزند
خود- اسماعیلمیرزا و غلامحسینمیرزا- وارد انگلستان شدهاند. میرزامهدیخان مشیرالملک وزیرمختار ایران در لندن تا فولکستون به استقبال آنان شتافت. سرادوارد گری و اوستین چمبرلین و لرد کیچنر در لندن با او دیدار کردند. قرار بود او از انگلستان به اصفهان آید و زمام حکومت آنجا را به دست گیرد.(1)روز یکشنبه هشتم رمضان 1334 مطابق با نهم ژوئیه 1916 ظلالسلطان وارد تهران شد و در باغ فردوس تجریش، عمارت سپهسالاراعظم منزل گزید. به قول مورخالدوله «ظلالسلطان برای تصدی مقامات بزرگ به ایران اعزام شده بود اما پیشروی عشایر عثمانی از سمت غرب این نقشه را باطل ساخت و متفقین در مقام تملق از سلطان احمدشاه برآمده قانع شدند که ظلالسطان به حکومت اصفهان منصوب گردد.»(2)تلاش برای به قدرت رسانیدن ظلالسلطان به عنوان شاه ایران، یکی از نخستین گامهای بلند گروه چمبرلین و همفکرانش برای استقرار مرد زورمند مرتجع بر اریکة سلطنت ایران بود که به نتیجه نرسید. لیکن این سناریو با کودتای سوم اسفند به نتیجه محتوم نایل آمد و فصل جدیدی در تاریخ معاصر ایران گشوده شد.
مشروطه ایران نخستین گام بلند ایرانیان برای محقق ساختن موازین عدالت بود، این تلاش البته در ابتدای امر با رهبری مؤثر روحانیان به نتیجه رسید و در مرحله دوم مشروطه با تلاشهای پیگیر مراجع مقیم نجف به ویرانی بساط استبداد انجامید. با این وصف از همان بدو مشروطیت، دو جریان کاملاً متمایز از هم شکل گرفت: گروهی درصدد بودند با اتکا به موازین معقولانه و ریشهدار فرهنگ بومی، فصلی نوین در تاریخ ایران بگشایند، مشروطه را بر اساسی استوار بنا نهند و راه تحقق خواستههای مشروع مردم را هموار سازند. اما گروهی دیگر از همان ابتدا نه تنها این جریان اصیل را به بستری مغایر منافع ملّی کشور هدایت کردند، بلکه درصدد بودند تا کشور را در مدار بسته اغتشاش و هرجومرج نگه دارند. این گروه هر روز بحرانی به وجود آوردند، تلاش کردند بر موج حوادث سوار شوند، همسو با محافلی معین در خارج کشور زمینههای استقرار نظامی دیکتاتوری را فراهم آورند و در نهایت کشور را از پشتوانههای پر نفوذ خود تهی سازند. این عده نه تنها تلقی مشخصی از مشروطه ارائه نکردند، بلکه در تعارض با جریانی که تلقی روشنی از مشروطه داشت و میتوانست مصالح کشور را پاس دارد، ادوار مختلف هرجومرج را سازمان دادند.
با اولتیماتوم روسیه این عده ظاهراً به کنج عزلت رانده شدند، اما واقعیت این است که این گروه همچنان به سیاستهای ضدملی خود تداوم بخشیدند. مشروطهای که برای استقرار مردمسالاری شکل گرفته بود، به زودی به ضد خود تبدیل شد. از هر
گوشه دزدان و راهزنان عرصه را بر مردم تنگ کردند، نه از اجرای قوانین مشروطه خبری بود و نه از استقرار نهادهایی که لازمه بر پا داشتن عدالت بود. در حالیکه دعوای مشروطه و استبداد جریان داشت، کشور از نظر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به بحرانی ویرانگر کشیده شد و ایران بر لبه پرتگاه نیستی قرار گرفت. در این زمینه سیاست خارجی به کمک این عده آمد: انگلستان با حملة وحشیانة روسیه به ایران همسویی نشان داد، کشور پایمال سم ستوران وحشی قدرتهای بیگانه شد. همزمان با این تحولات نخستین علامتهای قحطی در کشور هویدا گردید.
از نظر اجتماعی امنیت از کشور رخت بربست، حتی همان قوانین دورة سابق به بوتة تعویق گذاشته شد. نه تنها قوانینی جدید شکل نگرفت، نه تنها حقوق مردم پاس داشته نشد، بلکه هر روز با ایجاد اغتشاشی جدید راه بر آرامش و امنیت مردم مسدود گردید. دامنة بحرانهای اجتماعی به نحوی گسترش یافت که مردم از تأمین معاش روزمرة خود هم ناکام ماندند، سایههای شوم قحطی که از دورة دوم مشروطه در افق تحولات ایران نمایان بود، با رخت بربستن مشروطه خود را به کریهترین وجه نشان داد. در دوره جنگ اول جهانی دامنه قحطی گسترش یافت، مردم با داس مرگ و گرسنگی قتلعام شدند و عجب اینکه گروه هرجومرجطلب این معضل ویرانگر را دامن زدند تا با حریفان سیاسی خود تسویه حساب کنند. هرگاه دولتی مقتدر روی کار آمد تا بحران را مهار سازد، به لطایفالحیل سرنگون شد. آشوبطلبان و غوغائیان نه میگذاشتند دیگران کاری کنند و نه خود توان انجام اقدامی مثبت داشتند. به واقع اینان گرسنگی مردم را موهبتی تلقی کردند تا در پرتو آن به آمال دیرینة خود نایل آیند و فضای کشور را به سمت یک کودتا سوق دهند. این مهم البته از چشمان تیزبین ناظران سیاسی مخفی نماند، اما نفوذ گروه آشوبگر در وزارتخانهها و دوایر اداری کشور مانع از اتخاذ هر تصمیم مقتضی شد.
همزمان دزدان و راهزنان شناخته شده دست در دست حکام محلی آسایش را از مردم سلب کردند. کشور عرصه تاختوتاز بلوائیانی شد که هیچ حدی آنان را مهار نمیکرد. به عرض و جان و مال و ناموس مردم تعرض شد، خانهها ویران گردید، جان به بیارزشترین پدیدهها تبدیل شد و این در حالی بود که عدهای هنوز بر کوس عوامفریبی میکوبیدند و شعارهای میان تهی مطرح میساختند. در دورة استبداد اگر قوانینی مدوّن وجود نداشت، امّا هیبت امثال ناصرالدین شاه مانع از
فروپاشی سریع بافتهای جامعه میگردید، اما اینک فریادرسی وجود نداشت، هر کس تا آنجا که میتوانست به مردم تعدی میکرد، بدون اینکه حساب و کتابی در کار باشد. به واقع هیچ چیزی جای نظم کهنه را نگرفت. نظام پیشین سقوط کرد بدون اینکه چیزی جدید جایگزین آن شود. در این میان عدهای از طریق روزنامههای خود- و درست هنگامی که مردم قربانی راهزنان و دزدان و حکام محلی و قحطی میشدند- اسب فصاحت را در میدان جهالت جولان میدادند، هنوز از مردم سخن میگفتند، اما توضیح نمیدادند مرادشان از مردم کیست؟
از نظر اقتصادی هم کشور به قعر انحطاط خود درغلتید، مزارع نابود شد، شهرها طعمة حملات وحشیانه قرار گرفت. دیگر نه سامانی وجود داشت و نه ارادهای که بتواند بر این هرجومرج جانسوز غلبه کند. در حالیکه سرمایههای اقتصادی این کشور به تاراج میرفت، در حالیکه انگلیس برای حفظ هند و شرکت نفت از سقوط مضاعف ایران ابراز مسرت میکرد، هیچ برنامهای برای مهار وضعیت موجود دیده نمیشد. در این حال خشکسالی هم از راه آمد. در تاریخ ایران هرگز سابقه نداشت مردم جلو چشم همدیگر از گرسنگی بمیرند و حتی کسی نباشد آنها را دفن کند. عدهای از محتکران و دلالان و سودجویان این وضعیت را برای خود موهبتی تلقی کردند و با احتکار مایحتاج مردم بر سرمایة خود افزودند. عدهای از آشوبطلبان و بلواجویان در ادارات و وزارتخانههای اقتصادی جا خوش کرده بودند. اینان به عمد برای ساقط کردن حریف بر تنشهای اقتصادی دامن میزدند، گرانی مصنوعی ایجاد میکردند، شایعه سازی مینمودند و حتی موجودی خالصههای دولتی را به نفع خود به کار میگرفتند. ارزاق موجود در انبارها و خالصههای دولتی میتوانست مانع تعمیق بحران شود، لیکن همینان نگذاشتند این امر محقق شود.
درست در این ایّام، بحرانسازان در نقش دایة دلسوزتر از مادر ظهور کردند، گناه بحرانها را به گردن مخالفین سیاسی خود انداختند. برای رسیدن به اهداف شوم خود، امنیت را آماج حمله قرار دادند و در این راستا دست به تأسیس جوخههای ترور زدند. قصد اینان نه آنطوری که ادعا میکردند مبارزه با خائنین بود و نه کسانی را که کشتند خائن به شمار میآمدند. از یک طرف کمیتة مجازات به کارگردانی چهرههای پشت پرده مثل مورخالدوله، اردشیر ریپورتر، میرزاکریمخان رشتی،
محتشمالسلطنه اسفندیاری و مستشارالدوله صادق امنیت پایتخت را سلب کردند و از آن سوی، انواع و اقسام گروههای تروریستی رقیب به وجود آمد.
این عده علیرغم شعارهای شداد و غلاظ خود یک هدف اصلی را دنبال میکردند: ایجاد شرایط مساعد برای انجام یک کودتا. به عبارت بهتر اینان مانع از تشکیل نهادهای قانونی شدند، در حالیکه خود را مشروطهخواه مینامیدند، مانع از تشکیل مجلس میگردیدند، زیرا قانون را مغایر آمال خود ارزیابی میکردند. این گروه، مجلس اول را با تندرویهای خود به تعطیلی کشانیدند، مجلس دوم را با آوردن قشون روسیه به ایران خاتمه دادند، مجلس سوم را با وارد ساختن ایران در جنگی ویرانگر نیمه کاره گذاشتند و آنگاه مانع از تشکیل مجلس چهارم شدند. این اقدام ضدملی باعث شد به هنگام وقوع جنگ ابتکار عمل از سیاستمداران ایرانی سلب شود، کشور نتواند در مجامع بینالمللی چون کنفرانس صلح پاریس از حقوق حقه ملّت دفاع کند. انگلیس جای پای خود را در سراسر کشور مستحکم کرد و با وقوع انقلاب بلشویکی تلاش کرد جای خالی روسیه را در شمال کشور هم بگیرد و در یک کلام ایران به سانِ سیب رسیدهای به دامان بریتانیا فرو افتاد. درست در شرایطی که نیروهای داخلی به خود مشغول بودند، انگلستان آرام آرام دامنة نفوذ خود را به مرکز ایران میکشانید، اینک سناریوی کهنه انگلیسیها استقرار دولتی دستنشانده به نتیجه محتوم خود نزدیک میشد.
در این شرایط احزاب سیاسی هم به کشاکشی بیفرجام دست زدند. اعتدالیهای دورة مشروطه یا عملاً از صحنه حذف شدند و یا اینکه روزگار را با اگر و اما گذرانیدند. تنها حزب موجود حزب دمکرات بود که به دو شعبة بزرگ تشکیلی و ضدتشکیلی تقسیم شد. ضدتشکیلیها همسو با جوخههای ترور راه تشکیل دولت ثابت و با دوام را مسدود ساختند، کسانی که هیچ سابقهای در مشروطه نداشتند مانند تقی بینش، احمد متیندفتری، حسین صبا و مانند آنها بر سیمای رجال مقتدر پنجه کشیدند، هر روز به آنان اتهامی وارد ساختند، از ابزار ناسزاگویی و تهمت زنی برای خارج ساختن حریف بهره بردند و خلاصه اینکه هرجومرج را به اوج خود رسانیدند. همین گروه ضدتشکیلی که آن همه غوغاسالاری کرد، بعدها اعضایش از تصمیمگیران اصلی حکومت دیکتاتوری رضاخان شدند. در خلأ احزاب مقتدر
سیاسی، راه برای شکلگیری گروههای پشت پرده هموار شد، اوضاع سیاسی تیره و تار گردید و محافلی چون گروه ژون پرسان، کمیته آهن و کمیته زرگنده بر تقدیر حوادث تأثیر نهادند. به عبارت بهتر گروههای پشت پرده از فرصت به دست آمده بهره بردند. آنان همسو با محافلی مشخص در هند و انگلستان، وارد میدان شدند؛ بدون اینکه حساسیتی برانگیزند.
دو خط از سوی محافل انگلستان به موازات هم از دورة ناصری برای تسلط بر ایران تلاش میکردند، یک خط در راستای سیاست رسمی بریتانیا وارد عرصههای سیاسی داخل کشور شد و خط دیگر تلاش داشت از طریق امتیازات اقتصادی و سیاسی ایران را در کانون منافع سرمایهسالاران حفظ کند. در همین جهت انواع و اقسام رقابتهای سیاسی و اقتصادی بین قدرتهای بزرگ شکل گرفت. این رقابتها که مشخصاً از دورة جنگهای ایران و روسیه وارد مرحلهای جدّی شده بود، در دورة ناصری تکوین یافت و در فضای تنشهای سیاسی دورة مشروطه به اوج خود رسید. بعد از مشروطه هم دو خط موازی از سوی حکومت هند انگلیس و دستاندرکاران ادارة آن از سویی و سیاست رسمی بریتانیا از سوی دیگر شکل گرفت. یک سر این طیف را کسانی چون لرد مونتاگ، چرچیل و چلسمفورد هدایت میکردند که مستظهر به حمایت وزارت جنگ و وزارت خزانهداری بودند و طیف دیگر را گروه لرد کرزن رهبری میکرد. در ماهیت امپریالیستی هیچکدام از این جناحها تردیدی وجود نداشت، اما به نظر میرسد خط نخست با برنامهای دقیق توانست وزیرخارجه را در شطرنج سیاست ایران مات کند. گروه کرزن در نهایت تلاش کردند با قرارداد 1919 ایران را زیر سیطرة خود درآورند و گروه مونتاگ - چلسمفورد تحولات ایران را به سمت کودتای سوم اسفند سوق دادند. این گروه که زمانی از کمک اقتصادی و اعطای به موقع وام به دولت وثوق جلوگیری کردند، انواع و اقسام کمکهای مالی را از طریق بانک شاهنشاهی در اختیار رضاخان قرار دادند. رضاخان باید با سرمایه ملّت ایران، کشور را به منطقهای امن برای سرمایهگذاریهای بریتانیا تبدیل میکرد. وقوع کودتای سوم اسفند به واقع عملی ساختن طرح استقرار دولت مرتجع زورمند بود که مورد توجه چمبرلین قرار داشت. اینک ماهیت سیاستهای انگلستان از پرده برون افتاده بود. معلوم شد اینان برخلاف تصوّر رایج نه به مشروطه ایران اهمیتی میدهند و نه
برای جان و مال و آینده ایرانیان ارزشی قائلند. در حقیقت برای سرمایهسالاران بریتانیا، مشروطه ایران ابزاری بود در جهت مهار رقابتهای قدرتهای دیگر برای تسلط بر منابع این مرز و بوم. دولت بریتانیا و حکومت هند انگلیس تا آنجایی که توانستند همسو با جریان بحرانساز داخلی، مانع از ثبات و امنیت در کشور شدند. برای اینان دو سناریو بیشتر متصور نبود؛ یا دامن زدن به هرجومرج و جلوگیری از ثبات و امنیت در داخل کشور و یا استقرار دولت وابسته. سیاست نخست تا هنگامی به کار میآمد که روسیه در تحولات ایران منشأ اثر بود، اما همینکه این قدرت با انقلاب 1917 از عرصه رقابتهای سیاسی ایران خارج شد، تلاشی مضاعف از سوی محافل انگلستان برای تسلط تمام عیار بر ایران مبذول گردید. کودتای سوم اسفند که به کارگردانی وزارت جنگ انگلستان انجام شد، ضربه نهایی را بر باقیمانده اعتبار مشروطه وارد کرد و ایران را برای دهها سال متوالی در مسیر منافع بریتانیا هدایت کرد.
در این جهت، انگلستان حتی مدافعین استوار سیاستهای خود را هم تحقیر کرد و در برابر رجالی که یک عمر به منافع این کشور خدمت کرده بودند سیاستی حقارت بار در پیش گرفت. انگلستان از این به بعد با شعارهایی تازه سرنوشت کشور را به منافع بلند مدت خود گره زد. براساس نظریه چمبرلین، حکومتی دیکتاتوری شکل گرفت که به قیمت سرکوب تمام عیار مردم ایران بنیادهای مشروطه را متزلزل نمود. به طور قطع این حکومت باید متکی بر یک مبنای ایدئولوژیک میبود. این ایدئولوژی جعلی از مدتها پیش در هندوستان و ایران نشو و نما یافته و اینک به مذهب مختار طرفداران نظام دیکتاتوری تبدیل گردید. به واقع از دورة بعد از مشروطه، دو خط فکری که کاملاً بر هم منطبق بودند در بین نسل دوّم روشنفکران ایرانی راه یافت: یک خط فکری به دنبال تأسیس دولتی پادگانی بود تا به قول آنها به زور ایران را در مسیر تجدّد هدایت کند و خط دیگر تکوین ایدئولوژی این نظام سیاسی را سرلوحة کار خود قرار میداد. این ایدئولوژی که باز هم ریشه در هند داشت، باستان گرایی نامیده شد. در فقدان مشروعیت سیاسی و دینی رژیم جدید، تلاش شد بنیاد مشروعیت دیگری برای آن وضع شود، این بنیاد البته در نوع خود تازگی داشت. از کودتای سوم اسفند به بعد، عدهای از نسل دوم روشنفکری ایران مانند علیاکبرخان داور، علی دشتی و کثیری دیگر که در انواع و اقسام کلوبها تجمع میکردند، باستان گرایی و
دیکتاتوری مبتنی بر آن را ترویج کردند، رضاخان را با القاب و عناوین مطنطن برکشیدند. او را ناجی ملّت خطاب کردند، به صریحترین وجه ممکن از نظریه استبداد منور حمایت نمودند. به این شکل، هنگامی که او را به سلطنت رساندند، هم نظام سیاسی آرمانی آنان مشخص بود و هم ایدئولوژی پشتوانة این نظام. این ایدئولوژی را خودشان شاهنشاهی خطاب میکردند که مقدر بود استبدادی خشنتر از دوره ناصری بر ایران تحمیل کند، عزت نفس مردم را لگد مال سازد و حتی بنیادگذاران خود را قربانی نماید که به طور قطع علیاکبرخان داور تنها یکی از آن قربانیان بود.
از سویی در سراسر دوره بعد از مشروطه، روحانیان از تصمیمگیری کلان در عرصههای سیاسی کشور برکنار ماندند. این همان مسیری بود که افراطیترین جناحهای حزب دمکرات آن را در دستور کار قرار داده بودند. به واقع، واپسین خیزش مهم علما در دورة مشروطه، قیام علیه اولتیماتوم روسیه بود، اما علیرغم تمایل افراطیون، علمای بزرگ و روحانیان هیچگاه خود را از عرصة تصمیمگیری کنار نکشیدند. آنها در بحرانیترین اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران مانند گذشته وارد میدان شدند و با فتاوی و جهادیههای خود به مردم نشاط بخشیدند. نخستین و مهمترین فراز مشارکت علما در تحولات ایران بعد از اولتیماتوم روسیه، زمانی شکل گرفت که انگلیسیها بوشهر را اشغال کردند. علما علیه اشغالگران اعلان جهاد کردند. مردم جنوب به رغم میل متحدان سنتی بریتانیا به حرکت در آمدند و انگلیسیها را برای سالیان دراز خوار و ذلیل نمودند. عشایر، به دنبال علما به جنب و جوش برخاستند. با قیام مردم تنگستان همراهی کردند و حماسههای فراوانی آفریدند. همین جنبش علیه قرارداد 1919 نیز شکل گرفت. در این ایام هم روحانیان مقیم نجف و هم رجل روحانی برجستهای چون سیدحسن مدرس، علیه قرارداد که آن را سند اسارت ملّت میدانستند به جوشش درآمدند. بدیهی است انگیزههای اینان از مخالفت علیه قرارداد با انگیزههای بحرانسازانی که استقرار دولت دستنشانده را سرلوحة آشوبطلبیهای خود قرار داده بودند، تفاوت فراوان داشت. علما و روحانیان از موضع دفع تسلط بیگانه بر مقدرات امور ایران وارد میدان شدند؛ همانطور که پیشتر در جریان جنگهای ایران و روس، جنبش علیه امتیازنامههای رویتر و تنباکو و بالاتر از همه جنبش مشروطیت به حرکت درآمد. علما مشروطه را
به منزلة ابزاری برای جلوگیری از تسلط بیگانه بر مقدرات امور کشور تلقی کردند. در این مسیر تا آخر خط بر موضع خود باقی ماندند. اعتراض آنان علیه قرارداد 1919 هم در همین راستا قابل ارزیابی است.
در این هنگامههای جانسوز، همان گروه بحرانساز، همان آشوبطلبان و غوغائیان، هر گاه عرصه را تنگ دیدند فرار را بر قرار ترجیح دادند. اینان که خود بارها باعث لشکرکشی بیگانه به کشور شده بودند، به هنگام امتحان از معرکه کارزار گریختند و مردم را تنها گذاشتند. بدون تردید مهمترین فراز از مقاومتهای مردمی علیه تسلط بیگانه، در دورة جنبش میرزاکوچکخان جنگلی و شیخ محمد خیابانی روی داد. جنبش میرزاکوچکخان جنگلی عنوان اتحاد اسلامی داشت. همزمان با جنبش جنگل، خیزشهای دیگری هم در برخی کشورها روی داد؛ مصر، هندوستان و ترکیه سه نمونه از این کشورها بودند. همزمان در بینالنهرین، علما و روحانیان مقیم عتبات، علیه تحتالحمایگی این منطقه اسلامی دست به تظاهرات زدند. با این وصف شاید تنها نقطهای که عملاً هسته مقاومت جدّی علیه انگلیسیها تشکیل داد، شمال ایران بود. در این بخش از ایران، قوای میرزاکوچکخان جنگلی راه را بر رخنة قوای انگلیسی مسدود ساخت. آنان اجازه ندادند قوای انگلیس جای نیروهای روسیه تزاری را بگیرند. همین موضوع خود میتوانست به خودی خود حساسیت بیش از پیش انگلیسیها را علیه جنبش جنگل برانگیزد.
میرزاکوچکخان جنبشی را به نام اسلام رهبری میکرد که دامنة نفوذ آن تا فارس هم کشیده شد. شیخ مرتضی محلاتی در شیراز به دفاع از جنبش جنگل برخاست و علیه انگلیسیها فتوی داد. همزمان در تهران و شهرهای دیگر خرید و فروش با انگلیسیها ممنوع شد. هستة مقاومتی که میرزا به وجود آورده بود، میتوانست به سرعت سراسر ایران را درنوردد و منافع انگلستان را با خطر جدّی مواجه سازد. همزمان امیر مؤید سوادکوهی در مازندران جنبشی با عنوان اتحاد اسلامی به راه انداخت. در عین حال شیخ محمد خیابانی در آذربایجان علیه انگلستان رایت قیام برافراشت. اگر قیامکنندگان آذربایجان، مازندران، گیلان، فارس و تهران به هم میپیوستند، به طور قطع نفوذ انگلستان با ضربه جدّی مواجه میشد. اینجا بود که نقشههای عدیدهای از سوی مقامات بریتانیا برای حفاظت از منافع نامشروع انگلستان
طراحی شد. عدهای از مقامات بریتانیا در وحشت از این جنبشها، ایران را از دست رفته تلقی کردند و تصمیم گرفتند با حمایت عوامل خویش در لرستان و خوزستان، این مناطق را که اهمیت اقتصادی و استراتژیک زایدالوصفی داشت، تجزیه کنند و در هر کدام از آنها دولتی دستنشانده روی کار آورند.
به طور قطع اگر جنبشهای ضدانگلیسی در ایران پیروز میشد، راه برای اتحاد نیروها در بینالنهرین و ترکیه هم مهیا میگردید، نیز نقاط اتصالی با هندوستان و مصر یافته میشد. ایران به طور بالقوه بیشترین استعداد را برای مرکزیت بخشیدن به جنبشهای ضدانگلیسی داشت. به همین دلیل در کنار طرح تجزیه کشور، طرحی خائنانه مهیا شد. همان گروه بحرانساز، همان تیم هرجومرجطلب و همان گروهی که ثبات و آرامش را دشمن خود و طرحهای خویش تلقی میکردند، وارد میدان شدند. از یکسو در فارس برخی اعضای خاندان قوامالملک به ویژه حبیباللهخان، به صورت آشکار با انگلیسیها همسو شدند. از سوی دیگر برخی عوامل و کارکنان شناخته شده بریتانیا در این منطقه به حرکت درآمدند، اینان با متشتت ساختن صفوف مقاومت علیه انگلستان در جنوب کشور، آخرین شعلههای قیام ناصر دیوان کازرونی را مقارن کودتای سوّم اسفند خاموش کردند. از سویی مأمورین ضدتشکیلی در مازندران، بین صفوف اتحاد اسلام تفرقه ایجاد کردند. در آذربایجان شعلههای قیام دلاورانه شیخ محمد خیابانی توسط مردی که مدعی هممسلکی با وی بود؛ یعنی مخبرالسلطنه هدایت، در خون فروشسته شد. اما بدون تردید مهمترین ماجرا در گیلان، این دژ تسخیرناپذیر مقاومت علیه بریتانیا روی داد.
در گیلان برخی اعضای دار و دستة آدمکش کمیتة مجازات مانند احساناللهخان، در اتحاد با کمیته آهن سیدضیاءالدین طباطبائی و گروه ضدتشکیلی کمرهای و بینش، ضربه اساسی بر این جنبش دیرپا وارد کردند. میرزا را که تحصیلاتش همه طلبگی بود، متهم به کمونیسم کردند. برای اینکه نشان دهند کمونیستها به جان و مال و عرض و ناموس و مذهب مردم ابقا نمیکنند، با حمایت قوای قزاق رضاخان، فجایعی شگفتانگیز مرتکب شدند. به اموال و نوامیس مردم تجاوز نمودند؛ املاک را مصادره کردند؛ برخی از مردم را به دار آویختند و خلاصه چنان وحشتی ایجاد کردند که مردم بیپناه گیلان به سوی قزوین و تهران گریختند. در این طرح ناجوانمردانه،
میرزاکریمخان رشتی و برادرانش نیز مشارکت داشتند. ائتلاف شوم کمیتة زرگنده سیدضیاء، برخی اعضای گروه ضدتشکیلی، کسانی چون احساناللهخان که سابقه آدمکشی در کمیتة مجازات داشتند و عواملی مانند سردارفاخر حکمت، باعث بروز فاجعهای دلخراش در گیلان شد. به نام کمونیسم مردم را آماج حمله قرار دادند. به نام فعالیت کمونیستی تشکیلاتی را که تحت عنوان اتحاد اسلام فعالیت میکرد، نابود ساختند و طرفه اینکه انگلیسیها به نام جلوگیری از نفوذ کمونیسم، کلیه جنبشهایی از این دست را تحتالشعاع قرار دادند. هنگامی هم که سناریوی خود را اجرا کردند، از قوای قزاق خواستند به سوی تهران عقب نشیند. این امر مردم را وحشتزده کرد. تبلیغ میشد بلشویکها به زودی تهران را تصرف خواهند کرد و آنگاه نه از خانواده اثری باقی خواهد ماند، نه از نظم و امنیت و نه از مذهب.
انگلیسیها خود را در نقش منجی مردم جلوهگر ساختند. به نام جلوگیری از نفوذ بلشویسم و در واقع به منظور تحتالشعاع قرار دادن و نابود ساختن جنبشهای اسلامی ایران و منطقه، دو شیاد، دو عوامفریب و دو دستنشانده خود یعنی سیدضیاء پادوی سفارت انگلیس و رضاخان این مرد زورگوی عامی و برکشیدة اردشیر ریپورتر و ژنرال آیرونساید را تشویق به کودتا کردند. طرفه اینکه چون نه پایگاهی اجتماعی داشتند و نه در فضای آن روز ایران کسی اینان را به بازی میگرفت، شعارهای شداد و غلاظ سر دادند، بیانیههایی منتشر میکردند که همه بوی عوامفریبی داشت. از مبارزه با اعیان و اشراف و متمولین سخن گفتند؛ از اینکه این رجال کشور را به باد فنا دادهاند و اینکه آنها رسالت احیای ایرانزمین را دارند. به این شکل هم شوروی را برای سالهای متمادی فریب دادند، هم جنبشهای اصیل را نابود کردند و هم برای نخستین بار حکومتی بیریشه در ایران بر سر کار آوردند که نه مشروعیتی دینی و سیاسی داشت و نه به طور مشخص عامل اصلی آن- رضاخان- از عقبهای فامیلی و تباری شناخته شده بهرهمند بود. به این شکل با سرمایه ملّت ایران، کشور را برای منافع انگلستان حفظ کردند، ایدئولوژی جعلی خود را جاانداختند- هر چند این ایدئولوژی هیچگاه در اعماق جامعه و اکثر روشنفکران طرفداری نیافت- امتیاز نفت را تمدید کردند، به دور هند و شوروی سپری دفاعی کشیدند، هر جنبش عدالتخواهانهای را به نام کمونیسم خفه ساختند، روحانیان را از مداخله در امور سیاسی برحذر داشتند،
کسانی چون مدرس را که فریادش همیشه علیه جباریت بلند بود، خفه کردند و خلاصه حکومت وحشت را در سایة استیلای نظامیان بیمایه فراهم آوردند.
همان کسانی که تا دیروز بر طبل بحرانسازی میکوبیدند، اینک کارگزار رضاخان شدند، حتی مردی چون عمادالکتاب که متهم به همکاری با آدمکشان بود، در وزارت دربار رضاخان دارای منصب شد. در دوره رضاخان تیم بحرانساز به کرات مناصب کلیدی عدیده را به دست آوردند. محمود جم شوهر خواهر حسینقلیخان نواب، مخبرالسلطنه هدایت، احمد متیندفتری، حسنخان مستوفیالممالک و محمدعلی فروغی به سمت نخستوزیری نائل آمدند. برخی مثل مستشارالدوله صادق و هم مسلکانش سمتهای مهم دیگری به دست گرفتند. اینان دست در دست برخی فرهیختگان در خدمت فرومایهای چون رضاخان قرار گرفتند که از حداقل سواد متعارف هم محروم بود. این عده در حالی کارگزار رضاخان شدند که قدرت واقعی عملاً در دستان شخص او و قوای قزاقش متمرکز بود؛ قوهای که هسته اولیه ارتش متحدالشکل را تشکیل میداد، ارتشی که فقط به درد سرکوب نیروهای داخلی میخورد و به هنگام کارزار دوره جنگ دوّم جهانی به جای دفاع از مردم و میهن، فرار را بر قرار ترجیح داد.
از آن سوی، شهربانی و اداره تأمینات دورة رضاخان عرصه را بر مردم تنگ کرد. همان کسانی که با جوخههای ترور و گروههای بحران ساز همسو بودند، اینک مناصبی مهم در ادارات شهربانی، اداره کارآگاهی و تأمینات به دست آوردند. بدون تردید عبداللهخان بهرامی که با سیمای او در همین دفتر آشنا شدیم و همسوییهای او را با کمیته مجازات و گروههای هرجومرجطلب دیدیم، یکی از اینان بود. با نظارت اینان و به دستور رضاخان، مردان را مجبور ساختند از کلاه فرنگی استفاده کنند و زنان را وادار کردند پوشش مرسوم خود را رها سازند و این را تجدّد نام نهادند. همین دو فقره، میزان وقوف رضاخان و کارگزاران او را از مقوله تجدّد و الزامات آن نشان میدهد. از طرفی به موازات خانهنشین ساختن روحانیان و منع آنها از دخالت در مسائل سیاسی، برخی روشنفکران مستقل را هم سرکوب کردند که میرزاده عشقی نه اولین آنها بود و نه آخرینشان. فرخی یزدی را بعد از سالها انتقال از این زندان به آن زندان، کشتند. عشایر کشور را که دژ مقاومت علیه بیگانه بودند، با خشونت تمام سرکوب کردند.
این بود نتیجة بحرانسازی و هرجومرجطلبی عدهای خاص در صفوف مشروطه.
به این شکل مشروطیت ایران بدون اینکه مجالی برای نشو و نما داشته باشد، توسط قزاقان، به قعر فضاحت رانده شد و قوس نزولی مشروطه مقارن شد با قوس صعودی دیکتاتوری؛ آن هم دیکتاتوری لجامگسیختهای که ایران را به پادگانی بزرگ تبدیل کرد. از درون مشروطه ایران که میتوانست نخستین تجربه مردمسالاری باشد، پس از چهارده سال بحرانسازی و آشوب و فتنه، به صورتی کاملاً برنامهریزی شده نظریه حکومت مرد مرتجع زورمند چمبرلین زاده شد که به زودی نظریهپردازانی در داخل کشور یافت؛ این همان حکومت ایدهآل گروه دسیسهگر و بحرانساز مشروطه به بعد بود. نخستین تبعات تحرکات گروه یاد شده این بود که فرهیختگی جای خود را به عسرت فرهنگی داد، فرومایگان بر اوضاع مسلط شدند. اینان نهادهای مشروطه را یکی بعد از دیگری تعطیل کردند به طوری که وقتی رضاخان از ایران رفت، جز مجلسی فرمایشی که به زور نیروی نظامی انتخاباتش برگزار شده و منتخبین آن پیشتر توسط دربار دستچین شده بودند، چیزی از مشروطه باقی نمانده بود.
دیگر نه احزاب سیاسی وجود داشتند، نه مطبوعات مستقل و نه حاکمیت قانون و دخالت مردم در مقدرات امور خویش. تاریخ نشان داد تجدّد مجبوری یا به قول نخستین روشنفکران نسل دوم مشروطه، تجدّد آمرانه تا چه میزان قرین موفقیت بود و تا چه اندازه مدعیات آن در کشور محقق شد. اعماق فاجعه دورة تسلط رضاخان هنگامی نمود یافت که وی به دنبال حمله متفقین از ایران گریخت. اینک همانهایی که او را برکشیده بودند، نخستین منتقدانش شدند. معلوم شد تجدّد مجبوری رضاخانی که میخواست به جای مشروطه نشیند و از ظواهر تمدن غرب تقلید کند تا چه میزان بیپایه و مایه بوده است، رضاخان و تیم همراه او، تفکری را که بنیادی استوار در ریشههای فرهنگی کشور داشت، نابود ساختند و نتوانستند چیزی جایگزین آن سازند.
الف. اسناد انگلیس
ب. اسناد داخلی
اسناد سازمان ملّی ایران در مورد مکاتبات مربوط به کمیته مجازات، دوره عینالدوله و وثوقالدوله.
اسناد مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران در مورد کمیته مجازات، جنبش جنگل، قرارداد 1919، کودتای 1299، وبا، جنگ اول جهانی و پلیسجنوب، کابینههای علاءالسلطنه، عینالدوله، فرمانفرما، سپهسالار تنکابنی، وثوقالدوله، مشیرالدوله و سپهدار رشتی.
اسناد وزارت خارجه ج. ا. ا. در ارتباط با نفت شمال و روابط با امریکا.
ارشاد، دوره سال 1331ق.
آفتاب، سال اول و دوم و سوم (1330، 1331، 1332 ق.)
الاسلام، دوره سال 1331 ق.
الفبا، دوره سال 1327ش.
آینده، دورههای اول تا چهارم، و: ش27 سال 1360.
ایران، دورههای 1335، 1339 ق.
باختر، دوره سال 1321 ش.
بامداد روشن، دوره سال 1335.
بررسیهای تاریخی، سال یکم، ش2، مهر 1373.
برق، دوره سالهای 1328 و 1331 ق.
پروردین، دوره سال 1333.
تاریخ معاصر ایران (مؤسسه مطالعات و پژوهشهای فرهنگی)، ش3، 1374.
ترقی، دوره سالهای 1343، 1344.
تمدن، دوره سال 1325 ق.
چهره نما (چاپ مصر)، دوره سالهای 1327، 1330 ق.
حکمت (چاپ مصر)، دوره سال1327 ق.
رعد، دورههای 1332، 1333، 1334، 1335، 1336، 1337، 1338ق.
ره آورد، لسآنجلس، ش15، تابستان 1366 و سی ام نوامبر 1992.
زبان آزاد، دوره سال 1335 ق.
ستاره ایران، دوره سالهای 1335، 1336، 1337ق.
شرق، دوره سال 1328.
عصر جدید، دوره کامل 1332، 1333، 1334ق.
کاوه (چاپ برلین)، دوره کامل، به کوشش ایرج افشار.
کوکب ایران، دوره سال 1335.
محاکمات، دوره سال 1326ق.
مطالعات تاریخی (مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی)، سال اول، ش3، سال دوّم، ش6.
نوبهار، دوره سالهای 1335، 1336ق.
یادگار، دوره سال 1326 ش.
یغما، دوره سال 1331ش.
آذری، علی: قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز (تهران، صفیعلیشاه، 1362).
اسناد کابینه کودتای سوم اسفند 1299، به کوشش حسن مرسلوند (تهران، 1374).
اعتمادالسلطنه، محمدحسنخان: صدرالتواریخ (تهران، روزبهان، 1357).
اعظامقدسی، حسن: خاطرات من یا تاریخ صد ساله، ج 1 (تهران، چاپخانه حیدری، 1342).
اعظامقدسی، حسن: خاطرات من، ج2 (تهران، ابوریحان، 1349).
افشار سیستانی، ایرج: مقدمهای بر شناخت ایلها، چادرنشینان و طوایف عشایری ایران (تهران، نسل دانش، 1368).
الگار، حامد: میرزاملکمخان، ترجمه مجید تفرشی- جهانگیر عظیما (تهران، مدرس، 1369).
امیرخیزی، اسماعیل: قیام آذربایجان و ستارخان، ج2، تصحیح عبدالعلی کارنگ (تبریز، کتابفروشی تهران، 1350).
انصاری، مصطفی: تاریخ خوزستان، ترجمه محمد جواهرکلام (تهران، نشر شادگان، 1377).
اوبن، اوژن: ایران امروز 1907-1906، ترجمه علیاصغر سعیدی (تهران، کتابفروشی زوار، 1363).
اوراق تازهیاب مشروطیت و نقش تقیزاده، به کوشش ایرج افشار (تهران، جاویدان، 1359).
آوری، پیتر: تاریخ معاصر ایران، ج1، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی (تهران، عطائی، 1373).
بامداد، مهدی: شرح حال رجال ایران، 6 ج (تهران، زوار، 1363).
بهار، محمدتقی: تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، ج 1 (تهران، امیرکبیر، 1357)، ج2 (تهران، امیرکبیر، 1371).
بیانی، مهدی: احوال و آثار خوشنویسان، ج3 (تهران، دانشگاه تهران، 1348).
پاولویچ، ام؛ تریا، و؛ ایرانسکی، س: سه مقاله درباره انقلاب مشروطه ایران، ترجمه م. هوشیار (تهران، کتابهای جیبی، 1357)
پولاک، یاکوب ادوارد: سفرنامه پولاک، ترجمه کیکاووس جهانداری (تهران، خوارزمی، 1368).
تبریزی، جواد: اسرار تاریخی کمیته مجازات (تهران، فردوسی، 1362).
تیموری، ابراهیم: عصر بی خبری یا تاریخ امتیازات ایران (تهران، اقبال، 1332).
جودت، حسین: از انقلاب مشروطیت تا انقلاب شاه و ملّت (تهران، نشر درخشان، 2536).
چرچیل، جورج. ب: فرهنگ رجال قاجار، ترجمه غلامحسینمیرزاصالح (تهران، 1369).
حسینی فسائی، حاجمیرزاحسن: فارسنامه ناصری، ج1، به کوشش دکتر منصور رستگار فسائی (تهران، امیرکبیر، 1367).
خاطرات ایرج اسکندری (تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1381).
خاطرات سری آیرونساید (تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای فرهنگی- مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1373).
خاطرات صدرالاشراف (تهران، وحید، 1364).
خاطرات عبدالله بهرامی (تهران، انتشارات علمی، 1363).
خاطرات قاسم غنی، ج1، به کوشش محمدعلی صوتی (تهران، کاوش، 1361).
خاطرات نورالدین کیانوری (تهران، اطلاعات، 1372).
خاطرات و اسناد مستشارالدوله، به کوشش ایرج افشار (تهران، انتشارات فردوسی، 1362).
خورموجی، محمدجعفر: حقایق الاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم (تهران، نشر نی، 1363).
دولتآبادی، یحیی: حیات یحیی، ج3 و 4 (تهران، فردوسی- عطار، 1371).
دیوان عارف قزوینی، به کوشش عبدالرحمن سیف آزاد (تهران، امیرکبیر، 1342).
دیوان فرخی یزدی، به کوشش حسین مکی (تهران، امیرکبیر،1357).
ذوقی، ایرج: تاریخ روابط ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ اول و دوم جهانی، (تهران، پاژنگ، 1368).
رائین، اسماعیل: انجمنهای سری در انقلاب مشروطیت (تهران، تهران مصور، 1345).
رائین، اسماعیل: حیدرخان عمواوغلی (تهران، جاویدان، 1352).
رائین، اسماعیل: فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ج2 (تهران، امیرکبیر، 1357).
راپرتهای پلیس مخفی، به کوشش ایرج افشار (تهران، طلایه، 1367).
راهجیری، علی: زندگانی و آثار عمادالکتاب، ج2 (تهران، انتشارات کتابخانه مرکزی، 1362).
رایت، دنیس: ایرانیان در میان انگلیسیها، ترجمه منوچهر طاهرنیا (تهران، آشتیانی، 1364).
رایت، سر دنیس: انگلیسیان در ایران، ترجمه غلامحسین صدری افشار (تهران، نشر اختران، 1383).
رضازاده ملک، رحیم: حیدرخان عمواوغلی (تهران، دنیا، 1352).
روزنامه خاطرات سیدمحمد کمرهای، 2ج، به کوشش محمدجواد مرادی نیا (تهران، شیرازه، 1382).
روزنامه خاطرات عینالسلطنه، ج5، 6 و 7، به کوشش ایرج افشار- مسعود سالور (تهران، اساطیر، 1377).
زرگر، علیاصغر: تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضاشاه، ترجمه کاوه بیات (تهران، پروین و معین، 1372).
سایکس، سر پرسی: تاریخ ایران، ج2، ترجمه محمدتقی فخر داعی گیلانی (تهران، علمی، 1335).
سپهر، احمدعلی (مورخالدوله): ایران در جنگ بزرگ (تهران، انتشارات بانک ملّی، 1336).
سفیری، فلوریدا: پلیس جنوب ایران، ترجمه منصوره اتحادیه و منصوره جعفری فشارکی (تهران، نشر تاریخ ایران، 1364).
سلطانزاده، آ: انکشاف اقتصادی ایران و امپریالیسم انگلستان، ترجمه ف. کوشا (تهران، مازیار، 1383).
سیادت، موسی: تاریخ خوزستان از افشاریه تا دوره معاصر، ج 1 (قم، مولف، 1379).
شریفکاشانی، مهدی: واقعات اتفاقیه در روزگار، به کوشش منصوره اتحادیه- سیروس سعدوندیان (تهران، نشر تاریخ ایران، 1363).
شهبازی، عبدالله: زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، ج 3 (تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1379).
شهبازی، عبدالله: زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، ج 2 (تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1377).
شهبازی، عبدالله: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2 [پیوستهای ویراستار]، (تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1383).
شیبانی، عبدالحسین (وحیدالملک): خاطرات مهاجرت، به کوشش ایرج افشار-کاوه بیات (تهران، شیرازه، 1381).
شیخالاسلامی، جواد: افزایش نفوذ روس و انگلیس در ایران عصر قاجار (تهران، انتشارات کیهان، 1369).
شیخالاسلامی، جواد: سیمای احمدشاه قاجار، ج 1 (تهران، نشر گفتار، 1375).
صباحی، هوشنگ: سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه، ترجمه پروانه ستاری (نشر گفتار، تهران، 1379).
صدرهاشمی، محمد: تاریخ جراید و مجلات ایران، 4 ج (اصفهان، کمال، 1363).
صفائی، ابراهیم: وثوقالدوله (تهران، کتابسرا، 1374).
صورت مذاکرات مجلس شورای ملّی، دورههای دوّم، سوّم، چهارم، پنجم و چهاردهم.
علوی، ابوالحسن: رجال عصر مشروطیت، به کوشش حبیب یغمائی- ایرج افشار (تهران، اساطیر، 1363).
فاتح، مصطفی: پنجاه سال نفت ایران (تهران، پیام، 1358).
فخرائی، ابراهیم: سردار جنگل (تهران، جاویدان، 1354).
فرخ، مهدی: خاطرات سیاسی فرخ (تهران، جاویدان، بیتا).
فوران، جان: مقاومت شکننده، ترجمه احمد تدین (تهران، رسا، 1377).
کاظمی، ثریا: حاج محمدمیرزا کاشفالسلطنه؛ پدر چای ایران (تهران، سایه، 1372).
کاظمزاده، فیروز: روس و انگلیس در ایران، پژوهشی درباره امپریالیسم، ترجمه منوچهر امیری (تهران، فرانکلین، 1354).
کتاب آبی، به کوشش احمد بشیری، ج3 و 4 (تهران، نشر نو، 1363).
کحالزاده، ابوالقاسم: دیدهها و شنیدهها، به کوشش مرتضی کامران (تهران، فرهنگ، 1363).
کرزن، جورج ناتانیل: ایران و قضیه ایران، ترجمه غ. وحید مازندرانی (تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1363).
کرمانی، ناظمالاسلام: تاریخ بیداری ایرانیان، ج2، به کوشش علیاکبر سعیدی سیرجانی (تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1357).
کسروی، احمد: تاریخ پانصد ساله خوزستان (تهران، سهند، 1373).
کسروی، احمد: تاریخ مشروطه ایران (تهران، امیرکبیر، 1369).
کسروی، احمد: تاریخ هجده ساله آذربایجان (تهران، امیرکبیر، 1371).
کلیات مصور عشقی، به کوشش علی اکبر سلیمی (تهران، بی نا، بی تا).
گرکه، اولریخ: پیش به سوی شرق، کتاب دوم، ج 1، ترجمه پرویز صدری (تهران، سیامک، 1377).
لورن، سر پرسی: شیخ خزعل و پادشاهی رضاخان، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی (تهران، فلسفی، 1363).
لوی، حبیب: تاریخ یهود ایران، ج 3 (تهران، کتابفروشی بروخیم، 1339).
مابرلی، فردریک: عملیات در ایران در جنگ جهانی اول، ترجمه کاوه بیات، (تهران، رسا، 1369).
مردوخ کردستانی، شیخ محمد: تاریخ کرد و کردستان، ج1 و 2 (سنندج،
کتابفروشی غریقی، بیتا).
مرسلوند، حسن: زندگینامه رجال و مشاهیر ایران، ج1 (تهران، الهام، 1369).
مستوفی، عبدالله: شرح زندگانی من، ج 2 و 3 (تهران، زوار، 1371).
مسعود انصاری، عبدالحسین: زندگانی من و نگاهی به تاریخ سیاسی ایران و جهان، ج1 (تهران، ابن سینا، 1370).
مقداشی، زهیر: تجزیه و تحلیل مالی امتیازات نفتی خاورمیانه، ترجمه سیروس ابراهیمزاده (تهران، پیروز، 1354).
ملائی توانی، علیرضا: ایران و دولت ملّی در جنگ جهانی اول (تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1378).
ملکزاده، مهدی: تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ج 6 و 7 (تهران، علمی، 1363).
منشور گرگانی، محمدعلی: رقابت روسیه و انگلیس در ایران، به کوشش محمد رفیعی مهرآبادی (تهران، عطائی، 1368).
میروشنیکف، ل: ایران در جنگ جهانی اول، ترجمه علی دخانیاتی (تهران، پیام، 1356).
میلسپو، آرتور: مأموریت آمریکاییها در ایران، ترجمه حسین ابوترابیان (تهران، پیام، 1356).
نامههای خصوصی سر سیسیل اسپرینگ رایس، ترجمه دکتر جواد شیخالاسلامی (تهران، اطلاعات، 1375).
نظام مافی، رضا قلی: کتاب سبز (تهران، نشر تاریخ ایران، 1363).
نیکلسون، هارولد: آخرین سالهای زندگی سیاسی لرد کرزن 1925-1919، ترجمه اصغر قراگوزلو (تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1380).
نیکیتین، بازیل: ایرانی که من شناختهام، ترجمه علیمحمد فرهوشی (تهران، کانون معرفت).
هدایت، رضاقلی: روضة الصفای ناصری، ج 9 (تهران، خیام، 1339).
هدایت، مخبرالسلطنه: خاطرات و خطرات، (تهران، زوار، 1344).
هدایت، مهدیقلی (مخبرالسلطنه): خاطرات و خطرات (تهران، زوار، 1363).
یقیکیان، گریگور: شوروی و جنبش جنگل، به کوشش برزویه دهگان (تهران،
انتشارات نوین، 1363).
Adhal, Andreas (Ed): Iran through the Ages- A Swedish Anthology, (Stockholm, 1972).
Balfour, James. M: Recent Happenings in Persia, (Edinburgh, 1922).
Bassett, James: The Land
of Imams, (New York, 1886).
Blake, Robert: Disraeli, (London, Eyre & Spottiswoode, 1967).
Donohoe, M. H.: With the Persian Expedition, (London, 1919).
Earl of Ronaldshay: The Life of Lord Curzon, 2. Vols, (London, 1928).
Ellwell – Sutton, L. P: Persian Oil, (USA, 1975).
Encyclopedia Judaica, vol.12, (Jerusalem,
Israel).
Fatemi, N. S: Diplomatic History of Persia 1917-1923, (NY, 1952).
Ferrier, R. W: The History of the British Petroleum Company, Vol. 1, (London, 1982).
Ghani, Syrus: Iran and the Rise of Reza Shah, (London, I. B. Tauris, 1998).
Ghods, M. R.: Iran in the Twentieth Century, (USA, 1989).
Gopal, S: British Policy in India 1858-1905, (Cambridge, 1984).
Graves, Philip: The Life of Sir Percy Cox, (London, 1941).
Greaves, R. L: Persia and the Defense of India, (London, 1959).
Grey, Sir Edward: Twenty Five Years 1892-1916, vol. 2, (London, 1952).
Harold Nicolson: Curzon; the Last Phase, (London, Constable & Co LTD, 1937).
Harold, Wilson: Curzon; the Last Phase (London, 1934).
Kapur, Harish: Soviet Russia and Asia 1917-1927, (Geneva, Humanities Press, 1966).
Katouzian, Homa: Nationalist Trends in Iran 1921-1926, In: International Journal of Middle East Studies
Knaplund, Paul (Ed): Speeches on Foreign Affairs 1904-1914 by Sir Edward Grey, (London, 1931).
Majd, Mohammad Gholi: The Great Famine and Genocide in Persia, 1917-1919; (University Press of America, 2003).
Monroe, Elizabeth: Britain’s Moment in the Middle East 1914-1918, (London, 1963).
Montague, Edwin S: An Indian Diary, ed. Venetia Montague, (London, William Heine I.T.D, 1930).
Mosley, Leonard: Curzon, the End of Epoch, (London, Longman, 1960).
Nicolson, Harold: Curzon, the Last Phase, (London, 1934).
O’Connor, Lieutenant Colonel Fredrick: Things Mortal, (London, 1940).
Olson, William. J: Anglo- Iranian Relations during World War I, (London, 1984).
Ronaldshay, Earl: The Life of Lord Curzon, 3 Vols. (London, 1926).
Roskill, S: Hankey; Man of Secrets, vol.1, (London, 1970).
Sheean, Vincent: The New Persia, (New York, 1927).
Sykes, Percy: A History of Persia, vol.2, (London, 1958).
The Dictionary of National Biography, 1931-1940, (Oxford University Press, 1949).
Thornton A. P: Doctrines of Imperialism, (London, 1965).
Thornton A. P: The Imperial Idea and its Enemies, (London. 1959).
Thornton, A. P: Imperialism in the Twentieth Century, (London, 1978).
Ullman, Richard. H: The Anglo-Soviet Accord 1917-1921, 3.vols, (Princeton, NJ, 1972).
Waley, D. S: Edwin Montague, (London, 1964).
Waterfield, Gordon: Professional Diplomat; Sir Percy Loraine of Kirkhale, (London, 1973).
Wilber, Donald. N: Riza Shah Pahlavi, (New York, 1975).
Yesselson, Abraham: United States-Persian Diplomatic Relations 1883-1921, (USA, 1956).
آ. ا
آبادان (عبادان)/ 48, 82, 96, 553, 554, 561, 563
آبادیان، نگین/ 9
آبادیان، نیلوفر/ 9
آتاتورک، مصطفی کمال/363, 486
آخوند خراسانی/ 13, 14, 436
آذربایجان غربی/ 599
آذربایجان/ 25, 46, 70, 74, 87, 125, 139, 166, 198, 204, 231, 307, 308, 330, 341, 418, 419, 479, 503, 544, 557, 579, 580, 642, 739, 740
آذری، علی/ 704
آذری، میرزااحمدخان/ 187, 188, 289, 676, 677, 678, 679, 680, 682, 683
آرخانگلسک/ 619
آستارا/ 411
آشتیانی، شیخمرتضی/ 562
آشتیانی، میرزا هاشم/ 290
آشتیانی، میرزاحسن/ 290
آشتیانیزاده، محمدرضا/ 290, 341
آصفالدوله شیرازی، عبدالوهابخان/ 666
آغاعابدی/ 559
آقا عماد/ 687, 688
آقا میرزا رضاخان/ 143
آقابالاخان (سردارافخم)/ 289, 291، 328، 348، 510
آقاخان (رهبر فرقه اسماعیلیه)/ 614
آقامیرزا محسن/ 59
آقاولی، فضلالله (کلنل)/ 511, 512, 651
آل خمیس/ 546
آلمان/ 48, 49, 52, 53, 57, 58, 60, 61, 62, 63, 64, 65, 68, 71, 77, 78, 79, 80, 81, 84, 85, 86, 90, 98, 99,
101, 120, 121, 127, 133, 141, 142, 149, 151, 152, 166, 205, 239, 246, 255, 268, 292, 310, 311, 312, 334, 335, 336, 363, 366, 393, 403, 405, 411, 412, 414, 416, 424, 426, 432, 442, 450, 452, 453, 492, 494, 495, 532, 536, 556, 557, 565, 574, 575, 576, 614, 617, 653, 721
آموزگار، میرزا حبیبالله/ 367, 667
آوری، پیتر/ 407
آیداهو/ 477
آیرونساید، ادموند/ 16, 398, 420, 433, 606, 619, 620, 621, 624, 627, 628, 630, 634, 635, 637, 640, 641, 642, 643, 646, 650, 651, 705, 706, 707, 708, 710, 715, 723, 741
ابتهاج، غلامحسین/ 349
ابتهاجالملک، میرزا ابراهیمخان/ 630
ابراهیمزاده، سیروس/ 553, 823
ابن اصدق/ 666
ابوالفتحخان میرپنج/ 279
ابوالفتحزاده، اسدالله خان/ 272, 276, 277, 278, 279, 280, 281, 283, 288, 291, 292, 296, 298, 299, 300, 301, 306, 341, 346, 347, 350, 359, 362, 373, 377, 378, 382, 383, 385, 388, 390, 395, 396, 397
ابوترابیان، حسین/ 555, 823
ابهر/ 232
اتابک اعظم، میرزا علیاصغرخان (امینالسلطان)/ 292
اتحادیه، منصوره/ 565, 821
اتریش (اطریش)/ 45, 71, 101, 152, 335, 572, 614
احتشامالسلطنه/ 151
احمدخان (ماژور)/ 392
احمدشاه قاجار/ 19, 26, 33, 47, 49, 72, 77, 81, 84, 90, 109, 113, 148, 184, 254, 258, 292, 318, 336, 377, 384, 435, 437, 439, 440, 443, 446, 464, 469, 473, 496, 511, 538, 541, 564, 567, 578, 583, 585, 602, 623, 624, 633, 647, 648, 649, 650, 652, 655, 668, 701, 709, 731, 821
احیاءالدوله/ 370
احیاءالسلطنه (دکتر محمد بهرامی)/ 383, 652, 661
احیاءالملک، حسنخان (دکتر)/ 186, 387
ادموندز (کلنل)/ 544, 661
ادوارد هفتم/ 99, 451, 454, 635
ادیبالسلطنه سمیعی/ 50, 65
اراک/ 130, 198, 574
ارباب جمشید جمشیدیان/ 162
ارباب کیخسرو شاهرخ/ 55, 56, 162,
183, 188, 268, 660
ارداقی، علیاکبر/ 291, 298, 301, 332, 346, 374, 350, 380, 383, 388, 395, 397, 398
اردبیل/ 141, 204, 231, 232, 571, 595, 609, 694
اردبیلی، حاجی باباخان/ 306, 336, 350, 371, 398
اردبیلی، سید جلیل/ 278, 50, 73, 685, 689, 690
اردبیلی، سیدحسین/ 13, 179, 248, 249
اردشیر بابکان/ 207, 525
اردشیر جی ریپورتر/ 294, 322, 626, 660, 661, 734, 741
ارفع (ژنرال)/ 716
ارمنستان/ 404, 425, 428, 581, 599
اروپا/ 19, 45, 67, 69, 70, 79, 82, 92, 99, 134, 170, 171, 220, 276, 280, 405, 412, 458, 468, 469, 486, 487, 498, 500, 540, 569, 580, 583, 611, 623, 626, 635, 659, 660, 677, 701
ارومیه/ 130, 131, 136, 137, 204, 205, 415, 599
ازمیر/ 486
اسپانیا/ 335, 336
استاروسلسکی/ 571, 578, 581, 601, 602, 606, 610, 616, 627, 628, 629, 630, 631, 640, 641, 689, 691, 694, 695, 696, 699, 700, 701
استالین/ 691
استانبول (اسلامبول)/ 45, 52, 79, 106, 117, 120, 124, 134, 151, 248, 309, 313, 358, 458, 487, 506, 556, 580
استرآباد/ 86, 125, 595
استرآبادی، آقا سید محمود/ 702
استرآبادی، شیخ حسین/ 125
استرالیا/ 476
استکهلم/ 134
استوک-س، ریچ--ارد/ 437, 617, 672, 673, 682
اسداللهخان/ 345, 347
اسکندربیگ/ 357
اسکندرخان قفقازی/ 320
اسکندری، سلیمان میرزا/ 40, 50, 51, 52, 65, 68, 73, 85, 123, 125, 146, 147, 219, 248, 249, 274, 279
اسلید (داریادار)/ 552
اسمارت/ 708, 709
اسماعیلخان/ 288, 341, 346, 350, 388
اسمایث (کلنل)/ 642, 643, 646, 706, 707, 708, 724
اسمیت، سیدنی/ 511, 534, 638, 725
اشتری، احمدخان/ 582, 683
اصفهان/ 50, 51, 52, 55, 56, 57, 59, 62, 81, 82, 85, 97, 101, 114, 125, 128, 130, 136, 150, 181, 183, 194, 198, 214, 216, 233, 237, 242, 243, 288, 424, 446, 541, 542, 547, 552, 567, 570, 571, 575, 576, 584, 622, 652, 656, 662, 663, 664, 665, 687, 709, 718, 721, 731, 821
اصفهانی، حاج آقا نورالله/ 97, 541
اصفهانی، سید عبدالرحیم/ 683
اصفهانی، میرزا محمود/ 268
اعتصامالملک، یوسف/ 242
اعتصامی، پروین/ 242
اعتضادالسلطنه/ 237, 584
اعتلاءالسلطنه/ 353
اعتمادالملک (اعتمادنظام)/ 287, 540
اعتمادمقدم، مهدی/ 549
اعزازالسلطنه/ 287
اعظامقدسی، حسن/ 291, 482, 483
اعلمالدوله، خلیلخان (سردار انتصار)/ 309, 184, 312, 368
افتخارالتجار/ 584
افتخارالسادات/ 584
افتخارالعلمای دماوندی/ 539
افتخارالواعظین/ 157
افجهای، سید مهدی/ 250, 398
افریقا/ 88
افشارارومی، محمدحسن (نظمالسلطنه)/ 204
افشار، ایرج/ 46, 286, 313, 317, 817, 818, 819, 820, 821
افشار، رضا/ 349, 519, 588
افشارسیستانی، ایرج/ 546
افغانستان/ 61, 109, 164, 257, 412, 428, 472, 478, 560, 590, 591, 620, 621, 622, 730
اقبالالسلطنه ماکویی/ 205
اکبر، فتحالله (سپه--دار رشتی)/ 73, 91, 133, 141, 172, 173, 174, 324, 342, 359, 398, 419, 421, 437, 441, 465, 534, 541, 627, 628, 629, 630, 631, 632, 633, 635, 636, 637, 638, 639, 640, 641, 643, 645, 655, 662, 669, 670, 684, 708, 711, 715, 716, 722, 725, 816
امام رضا (ع)/ 202, 219
امتیاز تنباکو/ 289, 290
امتیاز خوشتاریا/ 318, 323, 325, 543, 594, 596, 598, 641, 725
امتیاز دارسی/ 561, 594
امریکا/ 28, 38, 52, 79, 85, 147, 148, 149, 165, 325, 431, 455, 456, 457, 459, 468, 475, 477, 481, 491, 492, 493, 494, 495, 496, 509, 536,
591, 592, 593, 594, 597, 624, 706, 720, 727, 816
امیراحمدی، احمد (سپهبد)/ 716
امیراعلم ثقفی (دکتر)/ 189, 343
امیرخان (دکتر)/ 391
امیرخیزی، اسماعیل/ 283
امیرطهماسبی، عبداللهخان/ 646
امیرکبیر، میرزا تقیخان/ 210
امیرمظفر نصراللهخان/ 231
امیرمفخم بختیاری/ 185
امیرمفخم همدانی/ 97
امیرنظام گروسی، حسنعلیخان/ 288
امیری، منوچهر/ 562, 822
امینالتجار اصفهانی، سید حبیبالله/ 542
امینالدوله/ 324
امینالدوله، میرزاعلیخان/ 718
امینالسلطان/ 550, 572
امینالضرب، حاج حسین/ 186, 249, 396, 502, 503, 512
امینالملک، اسماعیلخان (دکتر)/ 208, 398, 441, 446
امینالوزاره/ 174
انبارلویی/ 672
انجمن اتحاد اسلامی هندوستان/ 614, 615
انجمن بینالطلوعین/ 277, 279
انجمن ژون پرسان/ 652
انجمن سعادت استانبول/ 358
انجمن طبرستان/ 613
انجمن غیرت/ 277, 279
انجمن فرانک-و پرس-ان (انجم-ن ایران و فرانسه)/ 655
انزلی/ 69, 81, 85, 139, 166, 228, 281, 414, 424, 514, 581, 582, 583, 586, 588, 592, 595, 598, 610, 680, 681, 691, 692, 693, 696, 697, 699, 700, 702, 724
انصاری/ 556
انصاری، محسن/ 242
انصاری، مصطفی/ 548, 549
انقلاب اکتبر روسیه/ 428
انگلستان (انگلیس)/ اکثر صفحات
انور پاشا/ 599, 600
اوبن، اوژن/ 554
اورشلیم/ 222
اوزلی، سر گور/ 464
اوکانر/ 618
اوکراین/ 412
اولمان/ 634, 705, 706
اولیفانت، لانسلوت/ 474, 655
اوی، ازموند/ 608
اَهرَم/ 112, 116
اهواز/ 95, 183, 194, 216, 546, 549, 550, 552, 553
ایالات متحده آمریکا ← امریکا
ایپکی-ان، گاس-پار/ 31, 89, 412, 418, 492, 510, 627, 666, 667, 669
ایتالیا/ 45, 57, 147, 405, 412, 492, 509
ایرانسکی، س/ 416
ایرلند/ 495
ایزد گشسب/ 721
ایل بختیاری/ 435, 568, 715
ایل خمسه/ 568
ایل سنجابی/ 120, 146
ایل قشقایی/ 112, 115, 227
ایمبری، رابرت ویتنی (ماژور)/ 592, 594, 608
ایوان مخوف/ 560
ایوانکی/ 232
الشتر/ 93
فون، اتر (وزیرمختار روسیه تزاری)/ 409, 414, 415
الکساندر اول/ 569
الموت/ 39, 96, 156
الموتی، شیخابراهیم/ 376, 378, 386
ب
باب، سیدعلیمحمد/ 666
بادکوبه/ 579, 676, 687, 703
باراتف (ژنرال)/ 67, 81, 405, 456, 532
بارفروش (بابل)/ 570, 613
بازارچه آقا شیخ هادی/ 281
بازیل/ 667, 823
باغ فردوس/ 317, 323, 731
باغ مدیرالملک/ 290
باغشاه/ 208, 291, 657
باقراوف/ 281, 328
باکو/ 291, 413, 419, 425, 449, 495, 579, 580, 586, 597, 658, 659, 675, 676, 681, 686, 691, 699, 703
بالفور، جیمز (لرد)/ 427, 428, 450, 465, 486, 488, 534, 535, 590, 816
بامداد، مهدی/ 42, 280, 281, 275, 551
بانک استقراضی روسیه/ 324, 417, 420
بانک شاهنشاهی/ 26, 27, 50, 86, 130, 139, 147, 196, 226, 323, 324, 415, 451, 535, 536, 617, 622, 629, 630, 633, 634, 637, 638, 641, 648, 649, 662, 683, 711, 720, 728, 729, 736, 816
بانک فلاحتی/ 720
بانک ملی ایران/ 554, 593, 720, 820
بانکی، اسماعیلخان/ 295, 296, 297, 298, 299, 300
بانه/ 285
بانهای، حاجزم-ان خ-ان (به-ادرالس-لطنه
کردستانی)/ 284
بایقرا، آقامحمد/ 232
بحرین/ 56, 472, 559
بختیاری، ابوالقاسمخان/ 124
برا، ویلیام/ 477
برادران باقرزاده (یا باقروف)/ 31
برادران لینچ/ 562
برازجان/ 109, 110, 112
براون، ادوارد/ 509
براوین، کارل/ 403, 404, 406, 407, 414, 416, 588
برست لیتوسک/ 151, 152
برلین (برلن)/ 79, 117, 120, 133, 134, 207, 248, 394, 407, 817
بروجرد/ 91, 93, 118, 128, 160, 254, 574
بروجردی، شیخ محمد/ 720
برهان/ 683
بریتانیا ← انگلستان (انگلیس)
بشیری، احمد/ 555, 822
بصره/ 92, 95, 99, 102, 547, 548, 549, 558, 559, 583, 599
بصیرالملک/ 237
بغداد/ 94, 95, 101, 106, 123, 131, 290, 421, 547, 549, 556, 558, 565, 583, 585, 599, 642, 650, 671, 701, 706
بقاءالملک/ 539
بل، گرترود/ 599
بلژیک/ 70, 147, 496, 509, 624, 662
بلغارستان/ 85
بلوچستان/ 257, 552
بمبئی/ 17, 310, 429, 476, 660, 721, 730
بناپارت، ناپلئون/ 29, 288, 364, 569
بندر احمدی/ 112
بندر انزلی/ 424, 586
بندر بوشهر/ 48, 552
بندر عباس/ 194, 575
بنکدار، محمدتقی/ 249, 502, 517, 657
بوپ (کلنل)/ 124, 127, 130
بوذرجمهر/ 216
بوشهر/ 48, 62, 82, 86, 87, 106, 109, 110, 112, 113, 115, 116, 310, 445, 461, 558, 599, 738
بوشهری، آقامحمد (معینالتجار)/ 502, 512
بونار لا، آندریو/ 136, 589
بونن/ 430
بهاءالسلطنه کردستانی، میرزا عبداللهخان/ 174, 347
بهادرالس-لطنه، زم--انخ-ان/ 278, 284, 285, 286, 301, 336, 340, 341, 343, 344, 345, 347, 379, 390, 391
بهار، محمدتقی (ملکالشعرا)/ 18, 20, 31, 32, 34, 55, 110, 161, 169, 202, 207, 209, 210, 211, 212, 213, 215, 217, 218, 228, 229, 238, 240, 241, 242, 248, 249, 250, 251, 252, 253, 254, 257, 264, 265, 274, 278, 293, 294, 328, 332, 333, 334, 337, 338, 339, 342, 347, 352, 353, 354, 363, 364, 365, 366, 367, 387, 390, 402, 403, 405, 406, 407, 409, 414, 437, 439, 441, 442, 443, 458, 461, 507, 513, 522, 530, 537, 538, 551, 554, 579, 668, 718, 729
بهارستان/ 82, 100, 244, 365, 504
بهبهانی، سید احمد/ 268, 278
بهبهانی، سید عبدالله/ 290, 656, 657
بهبهانی، سید محمد/ 398, 502, 510, 513, 542
بهرامی، عبداللهخان/ 271, 297, 298, 299, 305, 306, 307, 308, 336, 385, 742, 819
بیات، کاوه/ 46, 48, 557, 561, 820, 821, 822
بیانی، مهدی/ 292
بیچراخوف/ 682
بیسمارک (صدراعظم آلمان)/ 14, 15, 27, 29, 132, 729
بیگلربیگی، حیدرقلیخان/ 91
بیمارستان امید/ 652
بینالنهرین/ 24, 33, 35, 94, 95, 99, 106, 131, 194, 422, 424, 433, 453, 458, 479, 496, 498, 541, 564, 567, 568, 578, 584, 586, 591, 599, 601, 608, 611, 612, 615, 622, 681, 710, 739, 740
بینش، محمدتق--یخ-ان (آق اول-ی)/ 150, 250, 251, 293, 335, 357, 392, 393, 414, 448, 519, 626, 632, 654, 661, 735
پ
پاریس/ 14, 20, 309, 439, 456, 457, 458, 465, 468, 469, 479, 491, 493, 499, 500, 516, 590, 633
پامنار/ 184
پامیر (فلات)/ 566
پاولویچ، م/ 416
پتروگراد/ 220, 405, 408, 575
پرتو علوی/ 268
پرنی/ 410
پرودون/ 12
پرویز، حس-ین/ 250, 251, 293, 377, 398, 519, 685
پشتکوه/ 97, 117, 126, 555, 567, 599
پطرکبیر/ 14, 27, 29, 132, 729
پطروگراد/ 207
پکن/ 13
پلخانف، گئورکی/ 13
پلیسجنوب/ 136, 149, 150, 181, 194, 201, 220, 405, 413, 415, 416, 426, 445, 461, 462, 466, 472, 565, 575, 576, 618, 667, 816, 821
پورداود گیلانی، ابراهیم/ 120
پوژون (دکتر)/ 101
پهلوی، رضاخان (میرپنج)/ 15, 16, 17, 19, 20, 21, 26, 27, 28, 29, 32, 33, 34, 35, 41, 100, 120, 132, 143, 219, 251, 263, 269, 270, 275, 284, 295, 310, 333, 344, 349, 367, 398, 399, 433, 482, 508, 519, 538, 561, 567, 568, 574, 577, 578, 601, 608, 619, 622, 646, 648, 650, 651, 660, 692, 706, 707, 710, 711, 712, 714, 715, 720, 721, 722, 723, 724, 726, 727, 728, 729, 730, 735, 736, 738, 740, 741, 742, 743, 820, 821, 822
پهلوی، محمدرضا (شاه)/ 668, 670
پیرنیا، حسنخان (مشیرالدوله)/ 70, 607, 610, 612, 613, 627, 628, 633, 641
پیرنیا، حسین (مؤتمنالملک)/ 456, 514, 602
پیرنیا، حسینخان/ (معاضدالسلطنه)/ 242, 598, 616, 618, 640, 660, 703, 725
پیلوسیان، ورام/ 12
پیمان مودت/ 722
ت
تبریز/ 18, 50, 70, 152, 166, 204, 205, 277, 283, 354, 355, 358, 383, 399, 406, 419, 514, 544, 570, 571, 612, 613, 659, 667, 704, 818
تبریزی، جواد/ 273, 331
تبریزی، حاجی علیاصغر/ 306, 336
تبریزی، شیخ حسنخان/ 509, 519
تبریزی، شیخ حسینخان/ 519
تبریزی، میرزا ابراهیم آقا/ 277, 278, 279
تبریزی، میرزا قاسمخان/ 51, 519, 539
تجریش/ 731
تدین، احمد/ 391, 560, 822
تدین، سید محمد/ 140, 141, 186, 187, 199, 248, 344, 437, 522, 668, 669
تربیت، محمدعلیخان/ 519
ترجمانالدوله/ 187
ترکستان/ 61, 142, 421, 428, 579, 580, 590, 591
ترکیه/ 35, 36, 486, 610, 739, 740
تروتسکی، لئو/ 401
تریا، و/ 416
تسیگر، فردریک آگوست/ 476
تسیگر، فردریک جان ناپیر/ 459
تفلیس/ 74, 193
تقوی، سید نصرالله/ 10, 268, 719
تقیاف، زینالعابدین/ 664
تقیزاده، سید حسن/ 14, 79, 134, 135, 151, 248, 249, 250, 275, 278, 279, 313, 366, 520, 571
تلگرافچی، محسن میرزا/ 250
تنکابن (تنکابون)/ 172, 583
تنکابنی، محمد ولیخان/ 594, 595
تنکابنی، میرزا طاهر/ 448, 517
تنگستان/ 104, 116
تنگکی، غلامحسین/ 112
تنگه بسفر/ 45
تنگه داردانل/ 45, 66, 148, 484, 487
تویسرکان/ 574
تهرانی، شیخ محمدجواد/ 278
تهرانی، میرزا حسین/ 104
تیم--ورتاش، عبدالحس--ین (س-ردار معظ-م خراسانی)/ 14, 324, 342, 343, 344, 676, 718
تیموری، ابراهیم/ 570
ث
ثقفی، خلیلخان/ 162
ثقفی، عبدالحمیدخان (متینالسلطنه)/ 294
ثقفی، مختاربن ابوعبیده/ 309
ج
جابر/ 547
جعفرقلیخان/ 396, 446
جعفری فشارکی، منصوره/ 565, 821
جلفا/ 663, 664
جلیلالملک/ 141
جم، محمود (مدیرالملک)/ 668, 669, 670, 729, 742
جمهوری آذربایجان/ 425, 579, 580, 586
جنبش جنگل/ 35, 38, 40, 143, 154, 293, 349, 412, 420, 425, 609, 613, 617, 619, 621, 625, 627, 630, 671, 675, 685, 689, 691, 694, 703, 705, 739, 816, 824
جنگ اول جهانی/ 14, 19, 20, 21, 31, 45, 47, 63, 70, 93, 104, 105, 112, 115, 116, 120, 134, 139, 158, 164, 165, 171, 188, 189, 193, 223, 228, 230, 240, 241, 242, 254, 263, 271, 277, 288, 290, 295, 310, 311, 400, 409, 414, 416, 423, 424, 427, 428, 432, 452, 455, 475, 484, 486, 533, 537, 555, 557,
560, 562, 563, 565,
566, 571, 572, 573, 574, 575, 576, 587, 591, 593, 595, 600, 667, 670, 674, 729, 823, 730, 733, 816, 822
جنگ دوم جهانی/ 27, 742
جواهرکلام، محمد/ 548, 818
جودت، حسین/ 290
جورج پنجم/ 714
جورج، لوید/ 21, 24, 418, 429, 450, 454, 482, 485, 488, 589, 590, 613
جوزانی، رضا/ 233, 446
چ
چارکوفسکی/ 570
چاکوتاه/ 116
چاکوتاهی سالاراسلام، شیخ حسینخان/ 112, 114, 115, 116
چرچیل، جورج/ 295, 593, 621, 622
چرچیل، سر وینستون/ 21, 24, 96, 395, 459, 486, 588, 619, 620, 706, 736
چرنوزوبوف/ 570
چلمسفورد، فردریک تسیگر/ 21, 36, 459, 476, 477, 478, 479, 482, 565, 586, 617, 638, 648, 736, 816
چلنگریان، آرشاویر/ 12
چمبرلین، اوستین/ 730, 731, 736, 737, 743
چمبرلین، جورف/ 24, 28
چمپین، هیو بیتمن/ 619
چین/ 13, 400, 495, 591
ح
حائری شیرازی، محمدتقی/ 107
حاج امیرنظام/ 73
حاج رضاخان (دکتر)/ 184
حاج سیدهادی/ 396
حاج ناظم/ 683
حاجی بابای اردبیلی/ 297, 349, 367
حاجی طرخان/ 161
حاجی علیاصغر/ 345, 346, 350, 388, 398
حاجی کاکا حسین/ 198
حاجیآقا شیرازی/ 142, 143, 249, 268, 344, 522, 644
حاجیخان ماژر/ 347
حبیباللهخان/ 740
حجاز/ 329
حزب داشناک/ 577
حزب سوسیالیست فرانسه/ 135
حسابی، عبدالحسین/ 688, 691
حسنآباد/ 235
حسینخان اطریش/ 378
حسینخان لله/ 371, 383, 388, 392, 398
حشمت جنگلی (دکتر)/ 672, 679, 680, 681
حضرت عبدالعظیم (ع)/ 387, 440, 442, 512, 517
حضرت عیسی (ع)/ 235
حضرت محمد (ص)/ 200
حضرت معصومه (س)/ 54
حکیم، یونسخان (دکتر)/ 387
حکیمی، ابراهیم (حکیمالملک)/ 77, 73, 79, 208, 214, 248, 387, 539
حلاج رنجبر، آقا مشهدی حسن/ 199
حلب/ 92
حمامی، شیخعابدین/ 268
خ
خالوقربان/ 583, 685, 686, 687, 690, 696, 699, 703
خانقین/ 69, 82, 121
خاورمیانه/ 428, 450, 483, 500, 566, 599
خبرگزاری رویتر/ 90, 639
خراسان/ 86, 142, 149, 168, 198, 202, 204, 219, 262, 309, 310, 396, 424, 587, 610, 618, 675, 713, 718, 719
خراسانی، عبدالحسین/ 202
خراسانی، ملا محمدکاظم/ 104
خراسانی، میرزا علیاکبر/ 136
خرقانی، سید اسدالله/ 442, 503
خرمآباد/ 128
خرمشهر/ 95, 546, 547, 553, 556, 824
خطیبالملک/ 442
خلخال/ 287, 288, 672
خلخالی، حسینقلی/ 287
خلخالی، سید عبدالرحیم/ 50, 88, 278, 377, 389, 390, 392, 398, 519, 539, 685
خلیج فارس/ 92, 113, 145, 257, 310, 453, 496, 497, 498, 547, 551, 552, 554, 559, 591, 562
خلیل پاشا/ 599
خلیلی طهرانی، میرزاحسین/ 667
خلیلی، عباس/ 106, 667
خمسه/ 254
خنجی، لطفعلی/ 561
خوئی (حاج-ی ام-ام جمعه) 249, 502, 503, 510
خوار/ 276
خوانسار/ 198, 230, 231, 233
خوانساری (آیتالله)/ 106
خوانساری، میرزا مهدی/ 233
خوزستان/ 23, 25, 34, 48, 91, 92, 95, 96, 97, 99, 222, 546, 547, 548, 549, 550, 551, 552, 553, 554, 555, 556, 561, 562, 563, 564, 566, 576, 589, 599, 740, 818, 821, 822
خوشتاریا، آکاکی مددویچ/ 318, 543, 595, 596
خوی/ 406
خیابان امیریه/ 328
خیابان علاءالدوله (فردوسی امروزی)/ 667
خیابان لالهزار/ 652
خیابانی، شیخ محمد/ 25, 35, 514, 527, 544, 545, 612, 613, 618, 631, 690, 704, 705, 739, 740, 818
د
دابس/ 432
دادگر، حسینخان (عدلالملک)/ 56, 302, 665, 670
دالگاروکی (شاهزاده)/ 572
داماد، سید علی/ 106
دامغان/ 237, 238
دانشگاه آکسفورد/ 309, 476
دانشگاه تهران/ 43, 292, 577, 819
داور، علیاکبرخان/ 14, 28, 652, 729, 737, 738
داونینگ، استریت/ 430
دبیر همایون/ 268
دبیرالملک/ 166, 185, 397
دخانیاتی، علی/ 409, 565, 823
دربند شمیران/ 346
درخونگاه/ 377
دروازه قزوین (محله)/ 175
درویش، سعداللهخان/ 685, 695
دریای خزر/ 57, 139, 152, 288, 410, 420, 581, 586, 610, 660, 676, 700
دریای مدیترانه/ 45, 566
دریگر (دکتر)/ 52
دزفول/ 549, 552, 553
دشتستان/ 106, 109, 110, 112, 113, 131
دشتی، علی/ 28, 737
دفتری، میرزا محمودخان (عینالممالک)/ 293, 519, 521
دلوار/ 112
دلواری، رئیسعلی/ 109, 112, 113, 115
دلواری، رئیسمحمد/ 112
دماوند/ 231
دمشق/ 329
دنسترفورس/ 424
دنسترویل، لیونل (ژنرال)/ 140, 424, 579, 618, 681, 692
دنیکین (ژنرال)/ 581, 582, 586, 587, 591, 610, 686
دواتگر، کریم/ 40, 127, 247, 270, 282, 283, 284, 285, 287, 288, 290, 291, 296, 298, 299, 300, 301, 302, 303, 304, 305, 306, 307, 341, 350, 388
دوستدار، احساناللهخان/ 35, 127, 290,
291, 293, 306, 319, 320, 321, 336, 337, 341, 345, 346, 349, 350, 359, 362, 395, 425, 540, 583, 588, 609, 610, 613, 619, 625, 626, 627, 630, 631, 661, 671, 682, 685, 686, 687, 688, 690, 692, 693, 696, 699, 702, 703, 719, 740, 741
دوشانتپه/ 292, 521
دولاب/ 178
دولتآبادی، میرزایحیی/ 25، 76، 77, 79, 91، 93, 97، 98، 105، 117، 118، 120, 123, 125, 126, 127, 146, 165, 170, 171, 188, 189, 269, 407, 416، 427, 434, 436, 444, 511, 538, 544، 549، 557, 576, 579, 582, 583, 588, 600, 627, 628, 629, 644, 645, 648, 652, 663, 664, 669, 670, 678, 681, 685, 693, 696, 709, 820
دومانتویچ (کلنل)/ 570
دوهنی، ادوارد/ 594
دهخدا، علیاکبر/ 242, 539, 660, 672, 673
دهخوارقانی، شیخ رضا/ 121
دهگان، برزویه/ 704, 824
دهلی نو/ 17, 429, 730
دیزرائیلی، بنیامین (لرد)/ 451
دیکسون، ویلیام (ژنرال)/ 511, 581, 582, 631, 641, 642, 651, 708, 709
ذ
ذره، ابوالقاسم/ 687, 691
ذکاءالدوله/ 267
ذوقی، ایرج/ 554
ر
رئوفبیک، حسین/ 61, 62, 63
رائین، اسماعیل/ 277, 278, 279
راجرز/ 535
رازی، عبدالله/ 729
رامهرمز/ 546
رانکوهی، شیخ حسن/ 688
راهجیری، علی/ 398
رایت، دنیس/ 561, 562, 587
رایس، سر سیسیل اسپرینگ/ 425, 676, 823
رزاز، حاجی محمدحسین/ 162
رسولزاده، محمدامین/ 12, 418, 554, 579, 659
رشت/ 26, 67, 137, 139, 140, 141, 145, 147, 197, 199, 226, 276, 280, 287, 290, 291, 305, 330, 347, 356, 383, 391, 413, 419, 514, 580, 582, 583, 609, 615, 616, 625, 626, 631, 640, 652, 659, 672, 673, 674, 676,
680, 681, 682, 683, 685, 686, 687, 688, 689, 691, 692, 693, 694, 697, 699, 700, 701, 702, 703
رشتی، سید محمود/ 584
رشتی، شیخ احمد/ 141, 142, 143
رشتی، میرزا کریمخان/ 35, 51, 73, 77, 78, 85, 86, 125, 126, 183, 293, 425, 510, 613, 626, 630, 632, 661, 663, 668, 669, 670, 684, 685, 690, 691, 693, 700, 715, 734, 741
رشیدالسلطان/ 287, 288, 299, 301, 304, 305, 319, 341, 348, 350, 385, 386, 388, 389, 390, 392, 395, 437
رضاخان ماکزیم/ 284
رضازاده ملک، رحیم/ 278
رضویزاده، سید محمد/ 196
رفسنجان/ 200
رفیع، رضا (قائممقامالملک)/ 296, 355, 356
رفیعیمهرآبادی، محمد/ 407, 567, 818, 822, 823
روتشتاین (روتشتین)/ 420, 722, 723, 724, 725
روحانی، سید شکرالله/ 289
روحی، احمدآقا/ 359
رود کارون/ 546, 548, 555, 558
رود هیرمند/ 52
رودهن/ 231
روزنامه آچیقسوز/ 419
روزنامه آفتاب/ 30, 43, 160, 251, 484, 521, 572, 660
روزنامه آینده/ 269, 549
روزنامه اختر مسعود/ 721
روزنامه ارشاد/ 255, 288
روزنامه استخر فارس/ 511
روزنامه استقلال ایران/ 49, 72, 87, 105, 133, 134, 138, 139, 145, 405, 410, 427, 431, 432, 468, 490, 499, 500, 501, 524, 533, 606, 609, 653, 654
روزنامه استقلال وطن/ 653
روزنامه اطلاعات/ 730
روزنامه اقدام/ 667
روزنامه الاسلام (مجله اسلامی)/ 613
روزنامه الفبا/ 277, 282, 298
روزنامه انتقام/ 310
روزنامه اواد/ 667
روزنامه ایران نو/ 255, 310, 579, 659, 667
روزنامه ایران/ 12, 75, 76, 136, 143, 188, 249, 252, 265, 266, 347, 358, 359, 383, 390, 513, 626, 722
روزنامه باختر/ 388, 817
روزنامه بامداد روشن/ 37, 73, 84, 306, 336, 337, 340, 817
روزنامه برق/ 30, 652, 654, 658, 665
روزنامه پروردین/ 37, 39, 74, 86, 87, 88, 817
روزنامه پرورش/ 322
روزنامه تربیت/ 10, 322
روزنامه ترقی/ 275, 276, 284, 288, 293, 297, 298, 300, 307, 319, 320, 321, 344, 345
روزنامه تمدن/ 310
روزنامه تهران مصور/ 279, 820
روزنامه چهرهنما/ 310, 817
روزنامه حبلالمتین/ 75, 322
روزنامه حکمت/ 310
روزنامه حیات جاوید/ 510, 511
روزنامه رستخیز/ 120
روزنامه رعد/ 30, 31, 37, 39, 43, 67, 89, 91, 97, 102, 110, 111, 112, 113, 130, 138, 139, 140, 149, 150, 151, 166, 169, 172, 173, 182, 189, 198, 201, 202, 205, 217, 218, 219, 224, 231, 237, 241, 243, 244, 245, 255, 264, 267, 271, 272, 273, 326, 355, 356, 370, 386, 412, 414, 415, 416, 418, 441, 446, 447, 449, 454, 456, 468, 491, 492, 493, 494, 501, 511, 523, 531, 533, 536, 537, 588, 607, 626, 652, 655, 658, 661, 666, 667, 668, 677, 678, 719, 721, 817
روزنامه زبان آزاد/ 30, 37, 43, 135, 144, 175, 193, 196, 199, 200, 202, 204, 205, 209, 211, 214, 216, 228, 238, 248, 249, 251, 254, 293, 294, 297, 307, 326, 346, 347, 348, 349, 351, 352, 365, 367, 370, 402, 576, 621, 817
روزنامه ساندی سان/ 431
روزنامه ستاره ایران/ 30, 37, 43, 73, 85, 104, 132, 143, 145, 146, 147, 150, 164, 191, 197, 219, 220, 221, 222, 223, 224, 225, 248, 249, 250, 252, 254, 255, 256, 257, 258, 260, 261, 264, 265, 267, 293, 295, 300, 317, 318, 322, 323, 325, 326, 327, 333, 340, 354, 355, 358, 360, 361, 362, 365, 370, 371, 372, 373, 374, 375, 381, 382, 386, 404, 413, 414, 415, 418, 419, 448, 511, 517, 519, 578, 626, 627, 659, 729, 817
روزنامه ستاره/ 251
روزنامه شرق/ 30, 155, 230, 292, 371, 652, 653, 656, 657, 658, 660
روزنامه شهاب ثاقب/ 73, 85
روزنامه صدای ایران/ 148, 340, 365, 367, 374, 386
روزنامه عصر جدید/ 30, 37, 39, 43, 47, 48, 49, 59, 65, 66, 72, 74, 79, 80, 82, 83, 90, 91, 103, 113, 115, 117, 118, 122, 242, 311, 312, 447, 558, 559, 572, 573, 595, 615, 817
روزنامه عهد انقلاب/ 85
روزنامه کاوه/ 79, 120, 407, 571
روزنامه کوکب ایران/ 37, 254, 336, 357, 365, 375, 386, 519, 817
روزنامه گیلان/ 626
روزنامه محاکمات/ 656
روزنامه مظفری/ 310
روزنامه نوبهار/ 30, 37, 43, 73, 116, 127, 131, 143, 144, 145, 147, 154, 170, 179, 182, 183, 184, 185, 186, 198, 200, 203, 204, 205, 206, 207, 226, 232, 235, 237, 248, 254, 255, 264, 265, 267, 294, 317, 325, 326, 327, 332, 334, 337, 339, 340, 342, 343, 350, 358, 360, 370, 371, 382, 404, 405, 406, 408, 409, 414, 576, 579, 584, 652, 818
روزنامه یادگار/ 276
روزنامه یغما/ 377
روسیه/ اکثر صفحات
روگاچف، بوریس (کلنل)/ 726
رومانی/ 148
رویس (پرنس)/ 52, 80, 85, 121
ریچ (کنت)/ 287
ریشارخان، یوسف (مؤدبالملک)/ 655
ز
زائر خضرخان تنگستانی/ 109, 112, 116
زاهدی، فضلالله/ 503
زرتشتیان/ 310
زرگر، علیاصغر/ 561, 566
زرگنده/ 35, 658, 665, 668, 669
زمانخان/ 284, 347, 391
زنجان/ 111, 142, 157, 199, 202, 283, 330, 415, 514, 609, 672, 694
زنج-انی، ش-یخ ابراهیم/ 248, 249, 251, 313
زنجانی، میرزا علیخان/ 350, 388, 391, 392
زومر/ 53, 121, 141, 335, 393, 653
زیمرمن (کنت)/ 133
ژ
ژاپن/ 57, 451, 495
ژورس، ژان/ 135
ژول ریشار/ 655
س
سارایوو/ 45
ساری/ 434, 614
سازانوف/ 71, 80
سازمان اسناد ملی ایران/ 43, 159, 350, 380, 381, 382, 383, 399, 411
ساسون، سر فیلیپ/ 21
ساعتساز، میرزاعبدالحسین/ 304, 349, 388, 632
سالار ظفر بختیاری/ 632
سالار لشکر، عباس میرزا/ 651, 714
سالار منصور/ 342, 344
سالار نظام/ 51
سالارالدوله، ابوالفتحمیرزا/ 18, 157, 189
سالور، مسعود/ 288
سالیسبوری (لرد)/ 451, 454, 603
سامخان/ 116
سامره/ 541, 585
ساموئل، سر هربرت/ 21
ساوجبلاغ/ 192, 193, 279, 280, 415
ساوجی، میرزا محمدخان/ 178
ساوندرز (کلنل)/ 726
ساوه/ 57, 161, 446, 574
سایکس، سر پرسی/ 91, 201, 424, 437, 456, 575, 576, 667
سبزه میدان رشت/ 413, 680, 688
سپنتا، عبدالحسین/ 721
سپهر، احمدعلی/ 393
سپهسالارتنکابنی، محمدولیخان/ 59, 71, 89, 90, 133, 173, 250, 258, 318, 323, 324, 326, 503, 504, 543, 595, 609, 652, 715, 816
ستارخان/ 283, 818
ستاری، پروانه/ 41
سردارارفع/ 95, 551, 565
سرداراسعد بختیاری/ 92, 160, 555
سردارافخم بختیاری/ 510
سردارافخم/ 289, 290, 510, 664
سردار اکرم/ 549, 551
سردارامجد حسنوند/ 94
سرداربهادر/ 182
سرداررشید/ 330
سردارظفر/ 383, 464
سردارفاخر حکمت/ 25, 687, 741
سردارمحیی، عبدالحسینخان (معزالسلطان)/ 51, 73, 77, 78, 85, 86, 125, 141, 142, 284, 290, 437, 357, 684, 685, 690, 693, 700
سردارمعتمد رشتی/ 249, 684
سردارمعظم خراسانی/ 344, 345, 517, 676
سردارمقتدر (عبدالحسینخان کاشی)/ 52
سردارمقتدر سنجابی/ 632
سردارمنصور/ 73, 174, 670, 684
سردارنصرت (والی پیشکوه)، نظرعلیخان/ 126, 236
سردارهمایون/ 646, 708
سرکیس، ماریتروس/ 577
سعدالدوله، جوادخان/ 70, 71, 72, 503, 504, 540, 541, 715
سعداللهخان درویش/ 685
سعدالملک/ 328
سعدوندیان، سیروس/ 821
سعیدی سیرجانی، علیاکبر/ 271, 822
سعیدی، علیاصغر/ 554, 818
سفارت آلمان (تهران)/ 52, 53, 72, 101, 121, 335, 336, 393, 627, 653
سفارت آمریکا (تهران)/ 52, 268, 493, 495, 592, 642, 717, 727
سفارت اتریش (تهران)/ 278
سفارت اسپانیا (تهران)/ 335
سفارت انگلیس (تهران)/ 8, 22, 24, 34, 91, 138, 139, 168, 180, 181, 208, 264, 274, 295, 305, 391, 394, 412, 413, 456, 469, 511, 513, 530, 535, 539, 556, 567, 601, 617, 622, 629, 630, 633, 634, 635, 642, 644, 645, 646, 648, 656, 657, 658, 660, 662, 668, 708, 711, 716, 717, 725, 726, 741
سفارت ایران (استانبول)/ 309
سفارت ایران (برلین)/ 133
سفارت ایران (عثمانی)/ 458
سفارت ایران (مسکو)/ 401
سفارت روسیه (تهران)/ 323, 404, 407, 409, 581, 709
سفارت عثمانی (تهران)/ 278, 335
سفیدرود/ 694
سفیری، فلوریدا/ 565
سلطانزاده، آ/ 723
سلماس/ 131, 599
سلمانی، مهدیخان/ 374, 375
سلوک، حسن/ 683
سلیمان میرزا اسکندری/ 54, 147, 250
سلیمانیه/ 127, 178
سلیمی، علیاکبر/ 508
سمنان/ 161, 168, 199, 200, 236
سمیتقو، اسماعیلآقا/ 341
سمیعی، حسین (ادیبالسلطنه)/ 539, 711
سنپترزبورگ (سن پطرزبورگ)/ 46, 425, 569
سنجابی، علیاکبرخان/ 146
سنندج/ 316
سوئد/ 65, 573
سوئیس/ 135, 668
سوادکوهی، امیرمؤید/ 251, 503, 613, 614, 615, 739
سوریه/ 329
سهامالدوله/ 92
سهمالملک/ 56, 122
سیاح، عبدالحمیدخان/ 610
سیاح، کاظمخان/ 670, 708
سیادت، موسی/ 546, 548
سیاسی، علیاکبر (دکتر)/ 667
سیاهرود/ 231
سیبری/ 580
سیدضیاءالدین طباطبایی/ 391, 531, 533, 556, 667
سید مرتضی/ 304, 305, 350, 385, 388, 391, 392, 395
سید مصطفیخان/ 448
سیستان و بلوچستان/ 154
سیستان/ 52, 86, 128, 154, 201, 295, 415, 424, 575
سیسموندی/ 12
سیسیل، رابرت/ 428, 464, 487, 488
سیفآزاد، عبدالرحمن/ 508, 820
سیفالدوله/ 550
سیفپور فاطمی، نصرالله/ 730
سیفی قزوینی، محمدحسین (عمادالکتاب)/ 292
سیگاری، آقا شیخ احمد/ 702
سیمون/ 157
سینکلر، هاری/ 594
شاهسوند، اسدخان/ 238
ش
شبهجزیره سینا/ 128
شجاعالدوله، صمدخان/ 18
شرفالملک/ 539
شرکت استاندارد اویل/ 38, 591, 593
شرکت اسلامیه/ 198
شرکت تجاری ونکهاوس/ 564
شرکت شل/ 597
شرکت کشتیرانی لینچ/ 92, 234
شرکت مسعودیه/ 198
شرکت نفت انگلیس و ایران/ 21, 27, 38, 95, 117, 429, 453, 454, 474, 552, 554, 562, 563, 575, 591, 593, 594, 596, 597, 598, 599, 600, 612, 621, 622, 638, 641, 725, 726, 728, 816
شرکت نفتی سینکلر/ 594
شرکت هند و انگلیس/ 555
شریرلوی (طایفه قفقازی)/ 280
شریعت اصفهانی، ملافتحالله (شیخالشریعه)/ 541, 585
شریف مکه/ 482, 485, 541, 599
شطالعرب (اروندرود)/ 95, 553, 557, 558, 563
شعاعالسلطنه/ 250
شفائی، میرزا عبدالحسین (شفاءالملک)/ 332 391
شفیعزاده، ابراهیم/ 367
شمیران/ 142, 317, 346, 387, 390, 669
شوروی ← روسیه
شوستر، مورگان/ 161, 162, 163, 219,
280, 281, 282, 313, 331, 343, 457, 491, 617, 720, 572
شوشتر/ 222, 549, 552, 553, 555
شهابالدوله/ 79, 521
شهبازی، عبدالله/ 42, 588, 660
شهرستانک/ 394
شهرنو/ 185, 286
شهریار (منطقه)/ 227, 279, 399
شی، سر رونالد/ 481
شیان، وینسنت/ 464
شیبانی، حبیباللهخان/ 54، 56، 121, 279، 695
شیبانی، عبدالحسین (وحیدالملک)/ 46, 293, 821
شیخ ابوطالب/ 521
شیخ جابر بن مرداو/ 547
شیخ خزعل/ 25, 34, 92, 94, 95, 97, 109, 117, 126, 473, 545, 546, 549, 550, 551, 552, 553, 554, 555, 556, 557, 558, 559, 561, 562, 563, 564, 565, 566, 567, 568, 599, 822
شیخ عیسی بن علی/ 559
شیخ مبارک/ 559
شیخ محمد بن جابر/ 547, 548
شیخ محمد علی/ 584
شیخ مزعل بن جابر/ 547, 548, 549, 550, 551
شیخ یوسف بن مرداو/ 547
شیخالاس-لامی، جواد/ 550, 564, 676, 823
شیخالرئیس قاجار، ابوالحسن میرزا/ 305
شیخالشریعه اصفهانی/ 106
شیراز/ 42, 62, 86, 92, 110, 111, 112, 113, 114, 115, 128, 143, 243, 276, 416, 461, 575, 577, 584, 618, 655, 739
شیرازی (آموزگار)، میرزا حبیباللهخان/ 367
شیرازی (انوار)، سید یعقوب/ 74, 131
شیرازی (ایلچی)، میرزاابوالحسنخان/ 463
شیرازی، میرزا محمدتقی/ 106, 541, 584
شیلی/ 601
ص
صاحبقرانیه/ 207, 208, 441, 542
صارمالدوله، اکبرمیرزا/ 124, 324, 463, 477, 517, 535, 536, 540, 541, 639, 716
صارمالدوله، مسعود میرزا/ 713, 719
صالحی، نصرالله (دکتر)/ 42
صبا، حسین (کمالالسلطان)/ 208, 219, 220, 221, 222, 224, 251, 256, 261, 262, 263, 264, 293, 295, 300, 317, 318, 326, 327, 332, 370, 371, 448,
511, 519, 735
صباحالسلطنه/ 328
صباحی، هوشنگ/ 41, 428, 487, 488, 586, 591, 608
صحتالدوله/ 368
صدرائی، میرزامحمدحسین/ 136, 242, 377, 391, 437
صدرالاشراف/ 308, 309, 320, 321
صدرالعلما/ 319
صدرهاشمی، محمد/ 656
صدری، پرویز/ 563, 822
صدیق، عیسیخان (دکتر)/ 667
صراف تهرانی، سید محمد/ 226, 268, 269, 520
صربستان/ 79, 81, 148, 486
صفا، احم-دخ-ان/ 40, 358, 359, 360, 361, 362, 363, 379, 388
صفائی، ابراهیم/ 567
صمدخان، شجاعالدوله/ 46
صمصامالسلطنه بختیاری/ 233, 234, 362, 376, 380, 382, 383, 385, 386, 387, 388, 389, 390, 392, 411, 439, 440, 442, 443, 444, 503, 504, 520, 521, 584, 665, 715
صمصامالملک سنجابی/ 56, 124
صمصامالممالک/ 146
صنیعالدوله، مرتضیقلیخان/ 592
صوراسرافیل (تبریزی)، میرزا قاسمخان/ 56, 125, 249
صوراسرافیل، جهانگیرخان/ 292
صوقی، محمدعلی/ 285
صولتالدوله قشق-ائی، اسم-اعیل خ-ان/ 92, 109, 110, 115
ض
ضیاءالسلطان/ 320
ضیاءالله/ 362
ضیغم دیوان/ 114
ط
طارم/ 672
طالش/ 696
طالقان/ 703
طاهرنیا، منوچهر/ 562
طایفه اسماعیلی/ 615
طایفه بنی کعب/ 549
طایفه ده بزرگی/ 109
طایفه گورک/ 285
طایفه محیسن/ 548, 549
طباطبائی، سید علی آقا/ 656
طباطبائی، سیدمحمد صادق/ 51, 58, 59, 122, 125, 249, 538, 539, 661, 669, 671, 690
طباطبائی، سید محمد/ 9, 51, 121
طباطبایی، سید ضیاءالدین/ 26, 34, 37, 89, 102, 138, 150, 183, 217, 218, 219, 222, 241, 243, 245, 263, 264, 269, 272, 294, 412, 413, 414, 419, 441, 447, 468, 491, 492, 493, 495, 513, 530, 531, 533, 537, 538, 629, 651, 652, 653, 654, 655, 656, 657, 658, 659, 660, 661, 662, 664, 665, 667, 668, 669, 670, 671, 708, 711, 712, 713, 714, 715, 716, 717, 718, 719, 720, 721, 722, 723, 724, 725, 726, 727, 729, 740, 741
طبرستان/ 614
طبیب، میرعبدالباقی (اعتضادالحکما)/ 309
طوالش/ 685
طومانیانس/ 649
طهرانی، شیخ حسین/ 504, 508, 512
ظ
ظفرنظام، محمدحسنخان/ 52, 57, 58
ظلالسلطان، مسعود میرزا/ 280, 323, 463, 535, 547, 572, 730, 731
ع
عارف قزوینی/ 28, 508
عاشورا/ 83, 191, 720
عاصمبیگ/ 72
عباس میرزا قاجار/ 53, 323, 473, 572, 651, 714
عباسی (بندرعباس)/ 194
عبدالحسینخان گیلانی/ 125
عبدالحمید (فرزند صراف تهرانی)/ 268
عبدالوهابزاده، حسین/ 251
عثمانی/ 48, 49, 53, 57, 60, 61, 62, 63, 64, 65, 66, 68, 69, 70, 71, 74, 77, 81, 82, 84, 91, 94, 95, 98, 99, 101, 123, 127, 128, 129, 131, 137, 139, 141, 142, 143, 146, 148, 151, 152, 153, 165, 166, 172, 190, 193, 205, 239, 268, 310, 311, 312, 400, 416, 419, 424, 426, 452, 453, 455, 468, 471, 472, 484, 485, 486, 487, 492, 498, 500, 503, 547, 548, 550, 554, 556, 557, 558, 563, 564, 565, 576, 579, 580, 584, 599, 600, 614, 615, 617, 675, 731
عدل (منصورالسلطنه)/ 666
عدلالملک دادگر/ 301, 303, 304, 329, 354, 376, 377, 378, 391, 393, 665, 719
عراق عجم ( اراک)/ 52, 178
عراق/ 52, 54, 56, 68, 69, 93, 107, 108, 128, 130, 146, 178, 434, 436, 453, 482, 566, 599, 600, 667, 730
عربستان سعودی/ 92
عزالممالک اردلان/ 121, 158
عسکر گاریچی/ 10
عسگر، حاجعلی/ 392
عشقآباد/ 142, 424, 449, 580, 610
عضدالسلطان، ابوالفضلمیرزا/ 130
عضدالملک/ 435
علاء، حسین (معینالوزاره)/ 77, 78, 86, 197, 323, 457
علاءالدوله/ 92
علاءالسلطنه، محمدعلیخان/ 49, 79, 80, 86, 175, 176, 208, 209, 210, 214, 248, 254, 255, 256, 260, 275, 305, 318, 319, 323, 326, 341, 349, 351, 352, 358, 379, 381, 385, 448, 564, 816
علم، ابراهیمخان (شوکتالملک)/ 654, 655
عل--وی، ابوالحس-ن/ 268, 269, 279, 280, 281
علوی، بزرگ/ 269
علوی، سید ابوالحسن/ 518
علیرضا پاشا (حاکم بغداد)/ 547
علیرضا خان/ 547
عمادالسلطنه/ 227
عمادالکت-اب (خوش-نویس)/ 285, 292, 298, 300, 301, 303, 304, 332, 342, 343, 344, 345, 346, 347, 350, 373, 377, 380, 383, 388, 397, 398, 729, 742, 820
عمواوغلی، حیدرخان/ 123, 124, 278, 290, 292, 820
عمیدالسلطان/ 690
عمیدالسلطنه/ 173, 323, 543
عهدنامه ترکمانچای/ 280, 410, 464, 473
عهدنامه تیلسیت/ 569
عهدنامه فینکنشتاین/ 569
عهدنامه قسطنطنیه/ 66
عهدنامه گلستان/ 464
عهدنامه مودت/ 417, 709, 722
عیسی میرزا/ 147
عینالدوله، عبدالمجیدخان (شاهزاده)/ 62, 63, 71, 72, 73, 74, 76, 77, 78, 86, 87, 129, 176, 208, 220, 221, 224, 243, 257, 260, 261, 262, 350, 358, 362, 374, 380, 381, 382, 388, 402, 502, 514, 517, 550, 623, 715, 718, 816
عینالسلطنه/ 39, 40, 52, 53, 70, 71, 74, 75, 89, 92, 95, 97, 100, 101, 102, 109, 111, 131, 136, 140, 155, 156, 157, 158, 162, 168, 172, 180, 182, 185, 188, 189, 193, 194, 196,
198, 201, 206, 208, 215, 217, 222, 226, 227, 288, 289, 291, 292, 296, 316, 319, 323, 324, 328, 330, 347, 356, 360, 376, 377, 378, 386, 411, 542, 543, 552, 580, 625, 652, 688, 691, 694, 702, 820
غ
غار (منطقه)/ 276
غازیان/ 514
غضنفرالسلطنه/ 114
غفاری، غلامحسین (صاحب اختیار)/ 715
غلامحسینخان (دکتر)/ 368
غلامحسینخان (کمیسری شهرنو)/ 286, 519, 520
غنی، سیروس/ 38, 41, 566, 568, 705, 706, 721
غنی، قاسم/ 284, 285, 651, 819
ف
فاتح، مصطفی/ 561, 562
فارس/ 67, 69, 82, 92, 109, 113, 121, 143, 144, 145, 204, 214, 250, 415, 464, 575, 576, 618, 718
فاروق (روستا)/ 250
فاضل عراقی/ 399
فال، آلبرت/ 594
فالکستون/ 710
فالوان، ویسکونت گری آو/ 603
فتحالسلطنه/ 267, 387, 388, 441
فتحعلیخان (کلنل)/ 582
فتحعلیشاه قاجار/ 215, 473, 489, 571
فخامالدوله/ 521
فخرائی، ابراهیم/ 349, 703
فخرداعی گیلانی، محمدتقی/ 555
فدائی علوی/ 268
فرانسه/ 45, 108, 134, 135, 147, 288, 309, 325, 430, 456, 457, 475, 477, 481, 492, 494, 496, 509, 536, 590, 592, 618, 625, 651
فرحآباد/ 97
فرخ، مظفرالدین (دکتر)/ 577
فرخ، مهدی/ 409
ف--رخی ی--زدی، محم-د (آقامی--رزامحم-د تاجالشعرای یزدی)/ 505, 508, 509, 510, 511, 512, 683, 742
فرقه داشناکسوتیون/ 667
فرقه ژونپرسان/ 652, 655, 661, 736
فرگوسن/ 86
فرمانف--رما، عبدالحس-ینمیرزا/ 58, 59, 62, 64, 71, 73, 77, 78, 97, 98, 116, 118, 119, 167, 168, 323, 463,
464, 511, 575, 629, 650, 714, 715, 717
فروغی، محمد علی (ذکاءالملک)/ 410, 456, 457, 719, 742
فرهوشی، علیمحمد/ 404, 823
فریدن/ 233
فشافویه/ 276
فشنگچی، حسین/ 287, 377, 389, 391, 394
فصلنامه مطالعات تاریخی/ 729
فطنالملک/ 538, 543
فلاح/ 378
فلاحیه/ 599
فلسطین/ 21, 458
فلسفی (مدیر روزنامه حیات جاوید)/ 688
فوران، جان/ 560
فهیمالملک/ 187
فهیمی، رضا/ 667
فیروزکوه/ 276
فیلسوفالسلطنه/ 385
فینی، آدریا/ 476
ق
قائممقامالملک رفیع/ 296, 355
قائن/ 86
قائنات/ 655
قاضی ارداقی، علیاکبر/ 285, 291, 292, 298, 301, 303, 304, 344, 371, 375, 377
قاهره/ 368, 492
قبرستان ابنبابویه/ 312
قبیله باوی/ 564
قبیله بنیطرف/ 557, 563, 564
قبیله بنیکعب/ 546
قرارداد 1919/ 21, 24, 25, 30, 33, 34, 35, 37, 38, 40, 89, 153, 218, 219, 253, 269, 344, 379, 401, 412, 418, 420, 422, 423, 427, 443, 449, 450, 458, 464, 469, 473, 475, 476, 477, 478, 481, 482, 484, 488, 490, 491, 492, 496, 498, 501, 502, 503, 506, 507, 511, 512, 513, 514, 515, 523, 524, 527, 528, 531, 534, 535, 537, 542, 543, 566, 567, 584, 585, 587, 588, 590, 592, 598, 601, 602, 606, 611, 615, 618, 622, 633, 634, 636, 637, 638, 644, 648, 661, 664, 668, 685, 704, 716, 719, 729, 736, 738, 739, 816
قرارداد خوشتاریا/ 318, 326, 595
قرارداد دارسی/ 591, 593
قریب، محسن/ 667
قزوین/ 49, 65, 80, 81, 86, 97, 128, 137, 138, 141, 142, 155, 157, 161,
172, 182, 188, 190, 194, 195, 196, 199, 213, 222, 226, 235, 236, 280, 289, 291, 323, 347, 357, 414, 415, 424, 448, 514, 582, 605, 606, 622, 624, 625, 633, 640, 643, 650, 665, 666, 681, 682, 683, 687, 691, 693, 694, 695, 696, 697, 699, 700, 701, 706, 707, 708, 711, 712, 715, 718, 740
قزوینی، شیخ محمدعلی/ 268, 508
قزوینی، میرزا احمدخان/ 121
قزوینی، میرزا علیاکبرخان/ 208, 291
قسطنطنیه/ 207, 486
قشقایی، اسماعیلخان/ 110
قصر فیلیه/ 559
قصرشیرین/ 69, 123, 125, 126, 146, 216, 424
قطبآباد جهرم/ 111
قفقاز/ 60, 61, 99, 114, 147, 152, 280, 320, 357, 378, 400, 418, 419, 424, 425, 426, 428, 438, 453, 455, 472, 495, 501, 570, 579, 580, 581, 586, 590, 591, 618, 620, 621, 659, 662, 664, 674, 676, 681
قفقازی، صمد (مشهدی)/ 702
قفقازیه/ 516, 579
قلهک/ 142, 274, 280, 389, 391, 394, 502, 668
قم/ 50, 51, 53, 54, 55, 65, 68, 121, 161, 188, 201, 234, 235, 288, 446
قمشهای، محمدحسین/ 108
قمی، سید محمد/ 394
قمی، علی/ 720
قمی، محمد/ 720
قوامالدوله/ 174, 249
قوام السلطنه/ 73, 110, 111, 142, 158, 208, 215, 229, 249, 257, 269, 381, 382, 443, 556, 593, 613, 629, 654, 670, 713, 718, 719
قوامالملک شیرازی، حبیبالله/ 109, 110, 464, 598
قوامالملک، حبیبالله/ 110
قوچان/ 202
قورنه/ 558
ک
کائوتسکی، کارل/ 12
کابوت لاج، هنری/ 477
کاپور/ 416
کاپیتولاسیون/ 56, 410, 417, 420, 443, 517, 721
کاخ فرحآباد/ 72
کاخ گلستان/ 141, 180, 644
کاراخان، لئو/ 417
کارخانه بافندگی کازرونی/ 198
کاردوف/ 72
کارنگ، عبدالعلی/ 283, 818
کازرون/ 111, 113, 115, 116
کازرونی، آقا میرزاعلی/ 116
کازرونی، حاج محمدحسین/ 198
کازرونی، میرزا ابوالقاسم/ 198
کازرونی، میرزا محمدعلی/ 198
کازرونی، میرزا محمود/ 198
کاساکوفسکی (کلنل)/ 570
کاشان/ 50, 56, 188, 194, 198, 232, 424, 633
کاشانی،
سید مصطفی (آیتالله)/ 107
کاشانی، سید عبدالرحیم/ 632
کاشغر/ 92
کاشفالسلطنه، حاجمحمدمیرزا/ 430
کاشی، ماشاءالله/ 446
کاشی، نایب حسین/ 52, 57, 58, 120, 232, 233, 446, 531
کاظمزاده، فیروز/ 562
کاظمی، ثریا/ 430
کاظمین/ 600
کاکس، سر پرسی/ 24, 421, 422, 430, 431, 433, 437, 439, 440, 445, 446, 449, 456, 457, 459, 462, 463, 464, 465, 466, 467, 468, 469, 472, 473, 474, 477, 478, 480, 491, 497, 509, 511, 521, 539, 540, 541, 554, 555, 559, 562, 563, 564, 567, 568, 585, 592, 594, 598, 600, 601, 635, 639, 647, 648, 669, 816
کالدول، لارنس جان/ 52, 455, 456, 706, 707, 727
کاماروف/ 130
کامران میرزا (نایبالسلطنه)/ 281, 282, 283, 287, 289
کامران، مرتضی/ 407, 822
کامشاد، حسن/ 41
کانال سوئز/ 428
کاوه آهنگر/ 322
کپنهاگ/ 135
کحال، حسین (دکتر)/ 653
کحالزاده، میرزا ابوالقاسم/ 407, 408, 653
کراسین، لئونید/ 590, 597, 613
کربلا/ 310, 541, 584, 585, 599, 600
کرج/ 51, 81
کردبچه (طایفه)/ 231
کردستان/ 192, 193, 284, 285, 316, 340, 341, 574, 823
کردستانی، اسداللهخان/ 242
کرزن، جورج ناتانیل (لرد)/ 22, 25, 33, 35, 38, 165, 421, 422, 427, 428, 429, 430, 431, 432, 433, 437, 438, 439, 440, 450, 454, 456, 459, 460,
461, 462, 463, 465, 466, 467, 468, 469, 473, 474, 476, 477, 478, 479, 480, 481, 482, 483, 484, 485, 486, 487, 488, 489, 490, 491, 496, 497, 498, 499, 500, 501, 534, 538, 566, 567, 568, 570, 585, 587, 588, 590, 591, 592, 593, 594, 598, 600, 601, 602, 603, 604, 605, 606, 607, 611, 612, 617, 618, 619, 620, 623, 624, 628, 635, 636, 637, 638, 639, 640, 641, 642, 643, 647, 649, 710, 711, 714, 716, 717, 719, 720, 725, 726, 729, 736, 816, 822, 823
کرمان/ 101, 128, 198, 200, 201, 204, 214, 235, 236, 246, 276, 351, 415, 448, 575, 576, 668
کرمانشاه (کرمانشاهان)/ 62, 69, 81, 85, 86, 92, 96, 118, 119, 120, 121, 122, 123, 128, 129, 155, 165, 197, 199, 200, 254, 281, 283, 288, 290, 399, 415, 424, 479, 574, 713, 716, 719
کرمانشاهانی، میرزا حسین/ 521
کرمانشاهی، یارمحمد/ 283
کرمانی، شیخ محمدعلی/ 396
کرمانی، مجدالاسلام/ 656
کرمانی، میرزا آقاخان/ 9
کرمانی، ناظمالاسلام/ 271
کرند/ 63
کرنسکی/ 40, 75, 136, 138, 206, 402, 405, 571, 577, 578
کروپاتکین/ 610
کریم بیگ ایروانی/ 276
کزازی، سید حسن/ 121
کزازی، سید حسین/ 518
کسروی، احمد/ 14, 291, 311, 507, 547, 554
کسمائی، حسین/ 653
کعب البوکاسب/ 546
کعب البوناصر/ 546, 547
کلات نادری/ 388, 395
کلباسی، شیخ جمالالدین/ 97
کلرژه (کلنل)/ 571, 578
کلکته/ 75, 620
کلوب، علیمحمدخان/ 50, 65, 73
کلوپ، محمدعلی فرزین/ 121, 519
کلیمی، میرزا نورالله/ 293
کمالالوزاره/ 176, 187, 216, 288, 289, 298, 323, 343, 347, 350, 360, 370, 373, 374, 375, 382
کمپانی هند شرقی/ 21, 22, 463, 464, 489
کمرهای، سیدمحمد/ 40, 41, 53, 67, 95, 98, 116, 119, 120, 121, 131,
140, 141, 152, 177, 179, 181, 182, 183, 184, 186, 206, 242, 243, 247, 250, 251, 253, 254, 267, 268, 270, 275, 277, 278, 287, 286, 287, 293, 296, 299, 301, 302, 303, 304, 305, 320, 330, 335, 344, 345, 364, 365, 376, 377, 378, 379, 380, 383, 384, 386, 387, 388, 389, 390, 392, 393, 394, 395, 396, 398, 399, 403, 426, 437, 440, 441, 442, 443, 444, 445, 446, 456, 502, 503, 504, 508, 509, 510, 512, 513, 514, 516, 517, 518, 519, 520, 521, 522, 536, 539, 540, 541, 542, 543, 544, 577, 581, 585, 592, 599, 609, 610, 614, 617, 625, 626, 627, 629, 631, 632, 633, 644, 646, 653, 660, 661, 665, 666, 672, 673, 680, 682, 683, 684, 685, 686, 687, 688, 689, 690, 691, 692, 701, 702, 703, 740, 820
کمیته آهن/ 35, 183, 267, 413, 629, 651, 652, 662, 663, 664, 665, 666, 667, 668, 709, 712, 715, 736, 740
کمیته اتحاد اسلام/ 349, 614
کمیته اجتماعیون اعتدالیون اصفهان/ 67
کمیته انتقام/ 351
کمیته ایران/ 427
کمیته برلین (برلن)/ 279, 349
کمیته جهانگیر/ 283
کمیته دهشت/ 270
کمیته زرگنده/ 35, 183, 413, 651, 655, 656, 662, 665, 668, 669, 670, 671, 685, 705, 736, 741
کمیته ستار/ 280
کمیته سیمرغ/ 359, 360, 362
کمیته شرق/ 427, 428, 429, 460, 463, 467, 479, 483, 488
کمیته مجازات تبریز/ 355, 392
کمیته مجازات/ اکثر صفحات
کنفرانس صلح برست لیتوسک/ 152
کنفرانس صلح ورسای/ 75, 443, 450, 455, 456, 457, 459, 462, 465, 481, 501, 517, 522, 735
کنگاوری، محمد جعفر/ 687
کوتالعماره/ 94
کوچکخان جنگلی/ 18, 23, 24, 25, 26, 140, 145, 154, 197, 413, 424, 425, 514, 540, 582, 586, 587, 591, 610, 613, 616, 617, 627, 629, 631, 635, 636, 661, 671, 672, 673, 676, 683, 684, 687, 688, 702, 703, 713, 719, 739
کودتای بیست و هشتم مرداد/ 165
کودتای سوم اسفند/ 1, 2, 15, 17, 21,
22, 29, 30, 33, 34, 35, 36, 38, 40, 183, 263, 267, 269, 281, 294, 424, 482, 533, 534, 536, 545, 555, 556, 565, 567, 569, 598, 613, 615, 619, 626, 654, 667, 720, 729, 731, 736, 737, 740, 816, 818
کورنیلوف (ژنرال)/ 40
کوشا، ف/ 723, 821
کولومیتسف 417
کوهی/ 378
کویت/ 99, 558, 559
کیچنر (لرد)/ 731
کینز، جی ام/ 467
کیهان، مسعودخان (سرهنگ)/ 669, 670, 707, 708, 713
گ
گرانت، سر هامیلتون/ 460, 461, 462, 483, 488
گراند لژ انگلستان/ 92
گراند هتل/ 404, 407, 409
گرجستان/ 404, 418, 425, 428, 581, 676
گرکه، اولریخ/ 563, 564
گرگانرود/ 595
گرگانی، شیخ علیاصغر/ 385
گرگانی، میرزا رضا/ 186
گری، سر ادوارد/ 71, 452, 454, 472, 603, 731
گلبن، محمد/ 43
گلپایگان/ 198, 199, 230, 231, 232, 233
گلروپ (کلنل)/ 446, 708, 712, 713
گلشن ایرانپور، عبدالوهاب/ 721
گنجهای، میرزا علینقی/ 354, 355
گودونف، بوریس/ 560
گیلان/ 23, 25, 48, 69, 87, 125, 140, 142, 154, 155, 181, 197, 290, 349, 412, 413, 424, 514, 540, 571, 579, 582, 583, 586, 595, 608, 610, 616, 624, 626, 630, 631, 636, 659, 661, 663, 664, 669, 672, 673, 675, 676, 677, 678, 682, 683, 684, 685, 686, 687, 688, 689, 694, 695, 696, 697, 699, 700, 702, 703, 711, 713, 719, 739, 740, 741
گیوهفروش، شیخ حسین/ 508
ل
لاهوتی، ابوالقاسم/ 672
لبیبالملک شیرازی، میرزا علیآقا/ 310
لرستان/ 91, 93, 95, 97, 117, 118, 122, 126, 198, 549, 553, 555, 561, 599, 740
لژ بیداری ایران/ 243, 277, 278, 305, 443, 655
لژ روشنایی ایران/ 92, 576, 667
لسانالملک سپهر/ 121, 255
لله، حسینخان/ 127, 289, 290, 291, 320, 341, 346, 350, 376, 382, 386, 388, 389, 390, 391, 394, 395
لله، محمدعلی خان/ 383, 388, 392
لمینگتون (لرد)/ 484
لندن/ 17, 21, 34, 38, 71, 80, 85, 86, 207, 275, 309, 402, 405, 429, 430, 436, 456, 460, 462, 465, 476, 477, 496, 498, 509, 516, 521, 534, 535, 542, 543, 590, 611, 621, 633, 642, 646, 655, 664, 673, 723, 730, 731
لنسداون (لرد)/ 603
لنسینگ/ 457
لنین/ 405, 410, 590, 689, 703
لواسان/ 396
لورن، سر پرسی/ 28, 508, 567, 727, 730
لووف، گئورگی/ 75
لهستان/ 135, 148, 412, 536
لیاخوف/ 19, 570
لیتن، ویلهلم/ 52, 85
لیژ/ 101
لینچ/ 234
م
مؤتمنالملک/ 51, 71, 132, 208, 214, 243, 249, 268, 352, 456, 502, 520, 602, 694
مؤدبالسلطنه (امینالملک)/ 73
مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران/ 38, 43, 310, 330, 359, 360, 388, 398, 418, 816, 823
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی/ 1, 38, 42, 577, 588, 660, 691, 817, 819, 821
مؤیدالاسلام/ 446, 539
مؤیدالشریعه گیلانی/ 74
مابرلی، جیمز فردریک/ 48, 557
مارشال (کاپیتان)/ 106
مارکس، کارل/ 12
مارلینگ، سر چارلز/ 81, 437, 439, 440, 443, 444, 445, 446, 448, 459, 730
مازندران/ 86, 182, 197, 209, 251, 395, 571, 583, 595, 613, 614, 641, 671, 685, 694, 695, 739, 740
مازندرانی لاریجانی، شیخ عبدالعلی/ 251, 613
مازندرانی، سالارفاتح/ 286, 391
مازندرانی، شیخ عبدالله/ 14, 104, 436
ماساچوست/ 477
ماشاءاللهخان (راهزن)/ 57, 446
ماشاءاللهخان کاشی/ 58, 446, 447, 503
ماکو/ 205
مالسون، سر ویلفرد/ 142, 424, 675
ماوراءالنهر/ 400, 428, 453, 455, 580, 581, 610, 675
مایدل (بارون)/ 571
مبشرالسلطان/ 396
متفقه، میرزا محمود/ 683
متینالدوله دفتری(متین دفتری)، احمد/ 258, 259, 293, 393, 729, 735, 742
متینالسلطنه ثقفی، عبدالحمیدخان/ 30, 40, 49, 59, 60, 62, 64, 66, 67, 83, 91, 103, 104, 162, 163, 166, 185, 189, 294, 309, 310, 311, 312, 313, 316, 317, 322, 330, 332, 341, 350, 373
مجارستان/ 147, 412
مجاهد، حاجی بابا/ 349
مجتهد کاشانی، سید مصطفی/ 106
مجتهد، آقا سید کمالالدین/ 144
مجتهد، حاجی سید محمدآقا/ 199
مجتهد، شیخ حسین/ 112
مجتهد، میرزامحسن/ 303, 319, 320, 321, 322, 323, 330, 331, 332, 346, 350
مجتهدزاده همدانی/ 191
مجد، محمدقلی (دکتر)/ 30
مجدالسلطنه، مهدیخان/ 300, 323
مجلس سنا/ 657
مجلس شورای ملی/ 51, 62, 71, 87, 125, 134, 157, 248, 266, 398, 475, 505, 513, 528, 598, 615, 644, 821
مجلس مؤسسان/ 415, 729
مجله آینده/ 554
مجله اسلام/ 251
مجله الاسلام/ 521
مجله رهآورد/ 668
مجله یغما/ 281, 377
مجمع اتفاق ملل/ 492, 499, 501, 604, 611
محتشمالدوله/ 715
محتشمالسلطنه اسفندیاری، حسنخان/ 73, 77, 78, 79, 214, 215, 216, 219, 270, 275, 293, 313, 353, 360, 379, 502, 531, 532, 533, 537, 538, 735
محلاتی، شیخ مرتضی/ 145, 584, 681, 739
محمدحسن میرزا قاجار/ 538, 541, 649
محمد علیخان/ 371
محمدشاه قاجار/ 655
محمدعلی شاه/ 19, 125, 208, 280, 291, 292, 657
محمدعلیخان/ 398
محمره (خرمشهر)/ 95, 194, 547, 548, 549, 550, 551, 552, 553, 555, 556, 557, 558, 559, 561, 599
محمود، محمود (پهلوی)/ 293, 332, 377, 393, 543, 544
محمودآباد/ 396
محمودخان یاور/ 386
محیی، حبیبالله/ 667
مخبرهمایون، ابوالحسن/ 187
مختارالملک تبریزی (صبا)/ 502
مدال شوالیه/ 553
مدبرالممالک هرندی/ 310
مدحتالسلطنه/ 235
مدرس، سیدحسن (آیتالله)/ 33, 59, 74, 125, 249, 439, 442, 443, 461, 481, 502, 504, 505, 506, 507, 508, 509, 510, 512, 513, 514, 515, 518, 522, 527, 530, 533, 537, 538, 718, 729, 738, 742
مدرسه امریکایی تهران/ 309
مدرسه خان/ 177
مدرسه دارالفنون/ 276, 288, 569, 655
مدرسه صنعتی آلمان/ 52
مدعیالعموم، شیخ علیاصغر/ 394
مدعیالعموم، میرزا عبدالرحیمخان/ 394
مدل (مسیو)/ 324
مدیر کاشی، سید محمد/ 543
مدیرالصنایع/ 398
مرآتالسلطان/ 632, 667, 690
مرآتالممالک/ 342, 343, 371, 393
مرادینیا، محمدجواد/ 53, 820
مراغی، میرزا ابوالقاسمخان/ 255
مرتضیقلی خان/ 185
مرداب انزلی/ 698
مرداو بن علی بن کاسب (شیخالبوکاسب)/ 546
مردوخ کردستانی، شیخمحمد/ 316
مرزبان، اسماعیل (امینالملک)/ 73, 275, 293, 437
مرسلوند، حسن/ 291, 720, 818
مرنارد/ 46, 161, 162, 167, 249, 280, 288, 289, 295, 296, 316, 328, 331, 343
مرودشت/ 250
مریل (کلنل)/ 71
مزعلخان (معزالسلطنه)/ 550
مساوات، سیدمحمدرضا/ 50, 54, 65, 85, 121, 124, 243, 275, 279, 291, 665
مستشارالدوله، صادق خان/ 58, 59, 77, 78, 79, 80, 85, 86, 142, 214, 270, 275, 293, 307, 313, 317, 319, 329, 341, 352, 353, 375, 376, 378, 379, 381, 382, 386, 399, 437, 502, 532, 533, 537, 729, 735, 742
مستشارالدوله، یوسف خان/ 9
مستعانالملک/ 283, 653
مستوفی، حسن/ 514
مستوفی، عبدالله/ 162, 407, 513, 552, 823
مستوفیالممالک/ 37, 47, 49, 50, 51, 54, 56, 57, 58, 59, 61, 62, 63, 64, 68, 69, 76, 77, 80, 82, 86, 88, 97, 98, 102, 129, 132, 150, 166, 167, 185, 208, 214, 224, 245, 246, 248, 264, 272, 318, 352, 357, 362, 374, 375, 380, 381, 382, 387, 395, 400, 401, 416, 447, 514, 532, 543, 584, 629, 669, 670, 694, 715, 742
مسجد شاه/ 180, 199, 387, 392, 440, 503, 510, 512, 517, 522, 542
مسجد نو/ 110, 111
مسعودانصاری، عبدالحسین/ 409
مسکو/ 46, 402, 420, 421, 425, 607, 610
مشار (مشارالملک)، حسن/ 208, 277, 282, 295, 318, 330, 437, 726
مشارالدوله شیرازی/ 121
مشارالسلطنه/ 443
مشاورالملک قمی، محمودخان/ 288
مشاورالممالک انصاری، علیقلیخان/ 268, 342, 409, 411, 421, 456, 457, 458, 469, 522, 607, 610, 672
مشکوةالدوله/ 174
مش-ک-وةالممال-ک، محم-د نظ--رخ--ان (نظرعلیخان)/ 277, 278, 279, 281, 282, 287, 296, 297, 299, 300, 301, 307, 321, 344, 345, 346, 350, 373, 377, 383, 388, 395, 396, 398, 426
مشکی اصفهانی، میرزا عبدالجواد/ 310
مشهد/ 91, 142, 150, 202, 571, 575, 605
مشهدی علیاکبر/ 109
مشیراعظم/ 300
مشیرالدوله، میرزاحسنخان/ 61, 62, 63, 69, 70, 71, 76, 132, 208, 214, 243, 248, 268, 318, 341, 352, 399, 412, 502, 514, 518, 520, 522, 540, 543, 544, 602, 604, 607, 608, 610, 611, 612, 613, 615, 616, 617, 626, 627, 628, 631, 632, 644, 659, 668, 669, 670, 671, 687, 690, 694, 695, 701, 704, 722
مشیرالملک، مهدیخان/ 80, 85, 86, 275, 731
مص-دق، محم-د (مص-دقالس-لطنه)/ 187, 254, 514, 515, 516, 713, 718, 719, 729
مصر/ 35, 61, 310, 322, 478, 492, 495, 739, 740, 817
مظفرالدین شاه/ 10, 130, 174, 279, 290, 503, 718
معاونالسلطنه، جوادخان/ 254, 519
معتضدالممالک، علیمردانخان/ 190
معتمدالدوله/ 53, 320
معتمدالسلطنه، ابراهیم/ 718
معتمدالواعظین/ 519
معتمدالوزاره، میرزا علیاکبرخان/ 329
معتمدگیلانی، حسین/ 183, 663, 664
معین التجار بوشهری/ 186, 249, 514, 517, 557
معین همایون/ 330
معینالملک/ 711
مغیثالدوله/ 396
مفتخرالسلطنه/ 290
مقتدرالملک/ 323
مقداشی، زهیر/ 553, 562
مقیاس (دکتر)/ 378
مک دوناگ (ژنرال)/ 483
مک مورای، جیمز/ 535, 536
مکدونالد، رمزی/ 476
مکرمالملک/ 193
مکه/ 310
مکی، حسین/ 508, 515, 563, 718, 820
ملایر/ 160, 161, 178, 574
ملک فیصل/ 482, 566
ملکالمتکلمین، نصرالله/ 292, 347
ملکالمورخین/ 255
ملکزاده (دکتر مهدی)/ 159, 248, 347
ملکم، سر جان/ 489, 490
ملکه ویکتوریا/ 451
ممتازالدوله، اسماعیلخان/ 214, 308, 379, 387, 398, 502, 532, 533, 715
ممتازالسلطنه، صمدخان/ 275, 633
ممتازالملک، اسماعیلخان/ 633
ممتازالملک، مرتضیخان/ 441
منتخبالدوله، میرزامحمدخان/ 40, 187, 324, 327, 328, 329, 330, 331, 332, 335, 337, 340, 341, 343, 345, 350, 359, 360, 368, 369
منتصرالسلطان/ 85, 184, 666
منجیل/ 140, 202, 631, 682, 691, 693, 694, 695, 696, 700, 701, 702, 706
منشورالملک/ 610
منشی، میرزا محمد/ 276
منشیاوف ایروانی، کریم بیک/ 276
منشیزاده، ابراهیمخان/ 270, 273, 274, 275, 276, 277, 278, 279, 281, 282, 284, 292, 296, 299, 300, 301, 302, 305, 306, 320, 332, 343, 344, 345, 347, 350, 359, 362, 373, 377, 380, 388, 390, 395, 396, 397
منصور، رجبعلی/ 588
منوچهرخان (دکتر)/ 669
موئدل، بارون/ 577
موثقالدوله/ 715
موثقدیوان/ 357
مورخالدوله سپهر/ 39, 51, 53, 54, 59, 66, 72, 73, 77, 78, 79, 80, 81, 85, 101, 249, 267, 268, 287, 293, 302, 306, 313, 334, 335, 336, 348, 378, 393, 564, 625, 626, 627, 632, 661, 671, 731, 734
موسولینی، بنیتو/ 28, 29, 363, 713
موسوی، محمد حسن/ 97
موقرالسلطنه/ 396
مولیتر/ 187
مونتاگ، ادوین (لرد)/ 21, 24, 35, 36, 427, 428, 429, 431, 432, 433, 438, 456, 459, 467, 476, 478, 479, 481, 483, 484, 485, 486, 487, 488, 534, 585, 602, 607, 608, 617, 638, 648, 722, 736, 816
مهاجر، سید یوسف/ 320
مهرساز، پرویز/ 250
میجی/ 14, 27, 29, 729
مید (کلنل)/ 551, 655, 658
میدان ارگ/ 180
میدان توپخانه/ 144, 150, 181, 334, 335, 389, 442
میدان گمرک/ 577
میرزا ابوالقاسمخان/ 179, 255
میرزا احمدخان/ 289, 358, 391
میرزا اسداللهخان/ 268
میرزا اسماعیلخان/ 315
میرزا باقرخان پدر/ 297, 306, 307, 385
میرزا جوادخان/ 71, 715
میرزا حسینخان/ 278, 672, 673
میرزا سلیمان خان/ 632
میرزا ضیاءالله/ 359
میرزا عباسخان/ 672
میرزا عبدالحسینخان/ 373
میرزا عبدالصمد (منشی کنسول انگلیس در شیراز)/ 112
میرزا علی (تاجر شالفروش)/ 321, 342, 344
میرزا علیاکبرخان/ 373
میرزا موسیخان/ 669
میرزا نصراللهخان مشیرالدوله/ 549, 551
میرزا هاشم/ 249
میرزا هدایت/ 254
میرزااسماعیل خان (رئیس انبار غله)/ 295
میرزاده عشقی/ 16, 508, 672, 742
میرزاسلیمانخان/ 39
میرزامحسنخان/ 672
میرزای شیرازی دوّم/ 107, 108, 585
میرزای شیرازی/ 107, 108, 541
میرزایانس ارمنی/ 85
میروشنیکف، ل/ 408, 409, 565
میکائیلیان، آوتیس/ 723
میکادو/ 132
میکده، سلیمانخان/ 39, 40, 50, 63, 65, 74, 76, 125, 278, 279, 398, 645
میلسپو، آرتور/ 555
میلنر/ 588
میلیوتین (ژنرال)/ 451
میلیوکوف/ 75
ن
نائینی، شیخمحمدحسین (آیتالله)/ 436
نائینی، میرزا نصراللهخان/ 562
ناپلئون سوّم/ 288
ناصر خلوت/ 297
ناصر دیوان کمارجی/ 116
ناصر دیوان، خواجه عبدالله/ 114, 115, 116, 740
ناصرالاسلام گیلانی/ 519
ناصرالدین شاه قاجار/ 21, 195, 257, 276, 429, 434, 451, 545, 546, 547, 551, 569, 594, 596, 718, 733
ناصرالملک، ابوالقاسمخان/ 19, 161, 284, 285, 305, 384, 435, 511, 538, 576, 592, 654
ناصردیوان کازرونی/ 109, 110, 144
ناصری (اهواز)/ 95, 194, 549
ناظمالدوله/ 396
ناظمالدوله، میرزا ملکمخان/ 9
نامی، سید عبدالغنی/ 508
نانوا، مشهدی محمدحسین/ 162
نبوی (معزالدوله)/ 666
نبیلالدوله، علیقلیخان/ 456, 457
نجات، میرزا محمد/ 186, 387, 395
نجف/ 14, 105, 106, 541, 554, 557, 599, 600, 732, 738
نجمآبادی، شیخهادی/ 253, 396
نجمآبادی، محسن/ 304, 253, 687
نجمآبادی، مرتضی/ 396
نجمآبادی، مهدی/ 185, 445
نخجوان، اکبر (ژاندارم)/ 399
نریمانوف، نریمان/ 586
نسیم شمال/ 685
نشان شوالیه اعظم امپراتوری/ 712
نشان شیر و خورشید/ 650
نصرالدوله/ 92
نصرتالدوله، فیروزمیرزا/ 85, 121, 235, 286, 287, 323, 340, 383, 384, 385, 391, 392, 394, 395, 399, 421, 422, 437, 441, 442, 446, 458, 463, 477, 496, 500, 522, 535, 541, 543, 590, 591, 592, 593, 610, 639, 647, 651, 664, 714, 716, 717, 718
نصرتالسلطان، دانشعلی/ 160, 242
نصیرالدوله، میرزا احمدخان/ 309, 666, 667
نصیرالسلطنه/ 342, 343, 344, 345, 354
نظامالدین حکمت/ 125
نظامالسلطان/ 426, 626
نظامالسلطنه مافی، حسینقلیخان/ 91, 93, 94, 95, 96, 103, 106, 116, 117, 118, 119, 120, 121, 122, 123, 124, 125, 126, 127, 131, 134, 146, 234, 279, 283, 290, 549, 550, 551, 562
نظامالسلطنه، رضاقلی خان/ 91, 92, 93, 96, 151, 506, 564, 565, 565
نظمالسلطنه/ 539
نظمالسلطنه، محمدحسن/ 204
نفیسی (مؤدبالدوله)/ 668, 669, 670
نواب، حسینقلیخان/ 79, 133, 134, 151, 152, 279, 293, 509, 510, 520, 668, 669, 670, 742
نواب، غلامعلیخان/ 112, 113
نورمن، هرمان کامرون/ 24, 26, 398, 420, 421, 422, 509, 542, 543, 593, 594, 598, 601, 602, 611, 612, 616, 617, 618, 620, 623, 624, 627, 628, 629, 630, 636, 637, 638, 639, 640, 641, 642, 643, 646, 647, 648, 649, 650, 659, 662, 669, 706, 707, 708, 710, 711, 712, 714, 716, 717, 719, 720, 722, 723, 724, 725, 726, 727
نوری، شیخ مهدی/ 271
نوری، شیخفضلالله (آیتالله)/ 11, 271, 278, 283
نوری، محمودخان/ 143
نوریس/ 426
نوز (مسیو)/ 288
نهاوند/ 574
نهضت جنگل/ 349
نیرالسلطان نوائی، مصطفیخان/ 367, 448, 519, 672
نیکلای دوم/ 137, 159, 575
نیکولسون، هارولد/ 35, 165, 481, 484, 485, 490
نیکیتین، بازیل/ 404
و
واربولسکی/ 570
واسموس/ 112
واشنگتن/ 492, 494
واعظ، سید جمالالدین/ 97
والی پشتکوه، غلامرضاخان/ 25, 94, 126
والی، قاسم خان (سردار همایون)/ 641
وثوق، حسن (وثوقالدوله)/ اکثر صفحات
وثوقالسلطنه، مهدیخان/ 343, 698
وحیدالملک شیبانی، میرزاعبدالحسین/ 46, 50, 65, 68, 73, 85, 133, 134, 135, 136, 151, 274, 398, 539, 543, 632, 821
وحیدمازندرانی، غلامعلی/ 429, 822
ورامین/ 227
ورشو/ 101
وزارت امور خارجه آلمان/ 151
وزارت امور خارجه انگلیس/ 31, 38, 417, 427, 439, 440, 481, 488, 535, 593, 598, 603, 608, 620, 636, 641, 642, 649, 655, 710, 711, 719, 730
وزارت امور خارجه ایالات متحده/ 493
وزارت امور خارجه ایران/ 38, 42, 77, 87, 139, 288, 323, 410, 411, 439, 457, 458, 463, 548, 594, 601, 666, 667, 672
وزارت امور خارجه روسیه شوروی/ 417
وزارت امور خارجه عثمانی/ 152
وزارت امور هند/ 38, 453, 488, 724
وزارت انطباعات/ 292
وزارت پست و تلگراف/ 720
وزارت جنگ انگلیس/ 619, 620, 621, 637, 641, 643, 650, 706, 707, 710, 711, 724, 728, 736, 737
وزارت جنگ ایران/ 52, 121, 231, 263, 321, 348, 437, 453, 483, 573, 587, 619, 651, 698, 707, 710, 713
وزارت خزانهداری (انگلستان)/ 453, 478, 479, 482, 534, 600, 637, 638, 650, 724, 736
وزارت داخله/ 63, 74, 76, 125, 158, 166, 173, 174, 181, 202, 228, 231, 233, 234, 244, 245, 246, 256, 265, 266, 292, 303, 304, 307, 308, 351, 352, 370, 375, 380, 381, 382, 383, 411, 437, 441, 448, 466, 532, 665, 670, 672, 724
وزارت دربار/ 394, 729, 742
وزارت عدلیه/ 13, 85, 291, 309, 354, 375, 382, 383, 512, 532, 665
وزارت فرهنگ/ 667
وزارت فوائد عامه/ 234, 466
وزارت مالیه/ 88, 154, 166, 167, 172, 187, 188, 202, 205, 215, 219, 226, 228, 245, 254, 277, 282, 289, 298, 324, 330, 437, 360, 474, 514, 521, 567, 612, 626, 720
وزارت مستعمرات/ 453, 722
وزارت معارف/ 466, 627, 666
وزرات امور خارجه آلمان/ 152
وستداهل (کلنل)/ 244, 245, 306, 307, 323, 329, 341, 348, 350, 351, 358, 368, 374, 375, 380, 381, 384, 385, 386, 387, 388, 392, 394, 395, 437, 532, 670, 671, 711, 712
ولادیوستک/ 580
ویس، براوین/ 406, 407, 408, 409,
410, 411, 414, 415, 416, 417
ویکهام (کلنل)/ 661
ویلبر، دونالد (دکتر)/ 164, 165, 223
ویلسون/ 147, 148, 477, 468, 492, 493, 494, 495, 548, 593, 621, 706
ویلسون، سر هنری/ 428, 588
ه
هادلستون (کلنل)/ 710, 711, 724
هاردینگ، سر آرتور/ 561, 563, 593, 620
هاکوپیان، تیگران/ 12
هالدین (ژنرال)/ 706, 707, 710
هدایت، مهدیقلی (مخبرالسلطنه)/ 14, 35, 132, 201, 208, 248, 251, 391, 397, 519, 520, 602, 612, 613, 614, 618, 619, 626, 704, 729, 740, 742
هرات/ 472, 547, 569
هرتزل، سر آرتور/ 488
هژبر نظام/ 114
همدان/ 62, 69, 97, 123, 160, 165, 181, 189, 190, 191, 201, 399, 415, 424, 425, 426, 571, 574, 577, 578, 605, 671, 681, 692, 711
همدانی، درویشعلی/ 197
هند (هندوستان)/ 10, 17, 21, 22, 23, 24, 31, 35, 38, 61, 82, 109, 146, 147, 154, 201, 222, 256, 310, 351, 352, 428, 429, 430, 431, 432, 433, 449, 450, 451, 452, 453, 454, 456, 459, 460, 461, 465, 466, 467, 469, 476, 478, 479, 480, 481, 482, 483, 484, 485, 486, 488, 489, 490, 495, 499, 501, 535, 538, 553, 554, 563, 565, 566, 568, 577, 585, 587, 589, 600, 607, 611, 612, 619, 620, 621, 622, 635, 637, 638, 650, 655, 699, 720, 722, 724, 726, 727, 728, 736, 737, 739, 740
هندیجان/ 553
هنسنس (مسیو)/ 324
هوسن/ 324
هوشنگ مهدوی، عبدالرضا/ 591
هوشیار، م/ 416, 819
هوگو، ویکتور/ 282
هویدا، امیرعباس/ 310, 312
هویدا، حبیبالله (عینالملک)/ 310, 312
هویزه/ 553
هیتلر، آدولف/ 363
هیث، جان (سرلشکر)/ 476
هیگ (کلنل)/ 664, 665, 709, 710, 711
ی
یزد/ 57, 130, 198, 199, 200, 204,
214, 276
یزدانپناه، مرتضی (سپهبد)/ 650, 715
یزدی، سیدمحمدکاظم/ 104, 105, 106, 584, 585
یزدی، شیخحمدحسین/ 243, 446, 448
یقیکیان، گریگور/ 626, 627, 704, 824
یکانی، اسماعیل/ 127, 130
یمینالملک/ 300
یمینخاقان/ 357
یوسفخان/ 355, 356
یوسفی، محمد/ 553, 557
یونان/ 321, 486