ghaemiyeh.com
سرشناسه : داودی، سعید، ۱۳۴۳ -
عنوان و نام پدیدآور : مسائل سوال برانگیز در تاریخ اسلام/ فاضل محقق سعید داودی؛ زیر نظر گروه معارف و علوم اسلامی حوزه علمیه قم.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام علیبنابیطالب(ع)، ۱۳۸-
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : ۳۰۰۰ ریال: 978-964-533-039-0 ؛ ۴۰۰۰ ریال: ج.۲، چاپ سوم: 978-964-533-043-7 ؛ ۴۰۰۰ ریال: ج.۳978-964-533-056-7 : ؛ ۵۰۰۰ ریال (ج.۴، چاپ اول) ؛ ۵۰۰۰ریال: ج.۴، چاپ دوم 978-964-533-075-8 : ؛ ۵۰۰۰ ریال: ج.۵ : 978-964-533-079-6 ؛ ۵۰۰۰ ریال: ج.۶: 978-964-533-081-9
یادداشت : فهرستنویسی بر اساس جلد ششم، ۱۳۸۸.
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: The narration of pen & ink.
یادداشت : ج.۲(چاپ سوم: ۱۳۸۹).
یادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۴ (چاپ دوم: ۱۳۸۹)
یادداشت : ج.۴(چاپ اول: ۱۳۸۷)
یادداشت : ج.۵ و ۶ (چاپ اول: ۱۳۸۸).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.۱.حدیث دوات و قلم.-ج.۲. آتش در خانه وحی.- ج.۳. ازدواج ام کلثوم، مظلومیتی دیگر.- ج.۴ رفتارشناسی خلیفه دوم.-ج.۵. مشروعیت سقیفه.-ج.۶. شورای شش نفرهک یک تحلیل منطقی با استفاده از منابع اهل سنت.
موضوع : شیعه -- تاریخ -- احادیث.
موضوع : اسلام -- تاریخ -- احادیث.
شناسه افزوده : مدرسه امیرالمؤمنین علیهالسلام (قم). گروه معارف و علوم اسلامی
رده بندی کنگره : BP۲۳۹/د۲م۵ ۱۳۸۰ی
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۵۳
شماره کتابشناسی ملی : ۱۶۳۳۷۸۰
زیر نظر :
گروه معارف و علوم اسلامی
مسائل سؤال برانگیز در تاریخ اسلام
5- مشروعیّت سقیفه؟!
بخوانید و داوری کنید
فاضل محقّق: سعید داودی
اشاره 7
اوّل: ماجرای سقیفه بنیساعده چگونه شکل گرفت؟ 9
گزارش اوّل : 16
گزارش دوم (گزارش عمر از سقیفه) 23
دوم: عکس العملها 29
بیعتهای صوری 30
موضع برخی از صحابه 32
موضع اهل بیت علیهم السلام 35
الف) هجوم، حمله و تهدید به آتش زدن 38
ب) آنان ثمره را ضایع کردند 47
سوم: نقش عمر بن خطّاب در تثبیت خلافت ابوبکر 49
چهارم: بررسی و ارزیابی 51
فهرست منابع 59
از مسائل سؤال برانگیز در تاریخ اسلام، داستان سقیفه بنیساعده و خلیفهای بود که در آن مکان انتخاب شد.
اذهان جستجوگر پیوسته از خود میپرسند که آیا خلافت مسلمین قاعدهای دارد یا خیر؟ آیا طبق میزان روشن و قانون معیّنی باید برای مسلمانان خلیفه برگزید و یا انتخاب خلیفه از روش مشخّصی پیروی نمیکند؟ آیا انتخاب خلیفه پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله باید با نصّ و معرّفی آن حضرت باشد و یا به انتخاب مردم؟
اگر انتخاب با اجماع مسلمین و یا اهل حلّ و عقد، یعنی خبرگان امّت است؛ کدام خبرگان؟ و آیا میشود این شیوه را با تهدید و زور اِعمال کرد؟
هر کدام از سؤالات فوق بحثهای مشروحی را میطلبد که باید جداگانه مورد بحث قرار گیرد. ولی آنچه در این نوشتار مورد توجّه است، نگاهی به شیوه انتخاب خلیفه اوّل و ارزیابی مشروعیت چنین انتخابی است.
آیا حقیقتآ سقیفه بنیساعده صلاحیت برای انتخاب خلیفه را داشته و مانند مجالس مشورتی امروز مکانی برای انتخاب حاکم بوده که نخبگان امّت در آنجا اجتماع کرده و با مشورت و رایزنی و سپس با رأیگیری خلیفهای را برای رهبری امت برگزینند و یا آنچه در آنجا اتفاق افتاد، حادثهای ناگهانی و بدون تأمّل بوده است؟
به عبارت دیگر: آیا این حادثه در فرهنگ سیاسی اسلام یک انتخاب دمکراتیک بود و یا سهمخواهی قبایل مختلف و پیروزی یک گروه بر گروههای دیگر؟ آیا نحوه انتخاب خلیفه اوّل امروزه قابل تأسّی مسلمین در نحوه گزینش حاکمان خویش است؟ و آیا میتوان آن را به عنوان یک نقطه روشن و برجسته تاریخ اسلام برای جهانیان عرضه کرد، به آن افتخار نمود و در عرصه جهانی به دفاع از آن برخاست و آن را راهبردی عقلایی به شمار آورد؟
آیا جوانان مسلمان حق ندارند که از آن ماجرا باخبر شوند و این بخش از تاریخ اسلام را با دقّت پیگیری نمایند، تا بتوانند پیرامون آن به درستی قضاوت کنند؟ اینها انبوه سؤالاتی است که پیرامون داستان سقیفه بنیساعده را گرفته است.
باور ما این است که نقل و بررسی این حادثه مهمّ تاریخ اسلام، افق تازهای را به روی جوانان حقیقتجو و پژوهشگران منصف میگشاید و راهیابی به حقیقت را هموارتر میسازد.
ماجرای سقیفه بنیساعده چگونه شکل گرفت؟
این بحث را در چهار محور مورد بررسی قرار میدهیم :
ماجرای سقیفه بنیساعده چگونه شکل گرفت؟
عکس العملها :
بیعتهای صوری
موضع برخی از صحابه
موضع اهل بیت علیهم السلام
نقش عمر بن خطّاب در تثبیت خلافت ابوبکر
بررسی و ارزیابی
تلاش ما این است که در مباحث فوق از منابع مورد قبول برادران اهل سنّت استفاده شود و حقایق تاریخی به صورت روشن و شفاف مورد بررسی قرار گیرد تا جای شکّ و تردید در آن باقی نماند.
اوّل: ماجرای سقیفه بنیساعده (1)چگونه شکل گرفت؟
این حادثه در کتب تاریخی و حدیثی اهل سنّت به طور گسترده نقل شده است، هر چند در نقل جزئیات تفاوتهایی مشاهده میشود، ولی اصل ماجرا، قریب به یکدیگر بازگو شده است.
پیش از نقل حادثه، ذکر چند نکته ضروری است.
1) . سقیفه به معنای مکان سقفدار و دارای سایبان است و سقیفه بنیساعده به فرزندانساعدة بن کعب بن خزرج نسبت داده شده است که سعده بن عباده - بزرگ قبیله خزرج -نیز از همین قبیله است (معجم البلدان، ج 3، ص 228-229). این مکان، محل اجتماعانصار و جایی برای مشورت آنها بود. (عمدة القاری، ج 16، ص 185) و جمعی از صحابهآنجا را برای گزینش ابوبکر به جانشینی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله انتخاب کردند.
طبری در حوادث سال یازدهم هجری مینویسد: اختلافی میان دانشمندان نیست که رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز دوشنبه ماه ربیعالاول (سال یازدهم) رحلت کرد، ولی اینکه این دوشنبه چه روزی بود، اختلاف نظر است. (1)
برخی گفتهاند که آن دوشنبه، روز دوم ربیعالاوّل بوده و برخی گویند روز دوازدهم ربیعالاول بوده است. (2)
از عایشه نیز نقل شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله در شب چهارشنبه به خاک سپرده شد. (4)
سعید بن مسیّب از ابوهریره نقل میکند که هنگامی رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات یافت، عمر بن خطّاب برخاست و گفت: «عدّهای از منافقین گمان میکنند که رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات یافت؛ به خدا سوگند! رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات نکرد، بلکه همانگونه که موسی به مدّت چهل روز (برای دریافت تورات) از قوم خویش غایب شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز به سوی پروردگارش رفته و غایب شده است و پس از مدتی بر میگردد».
آنگاه مردم را تهدید کرد و گفت: «والله لیرجعنّ رسول الله فلیقطعنّ ایدی رجال وأرجلهم یزعمون أنّ رسول الله مات؛ به خدا سوگند! رسول خدا بر میگردد و دست و پای آنان که گمان میکنند رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات کرده، را قطع میکند!». (1)
مطابق نقل دیگر، هنگام وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله ابوبکر در مدینه نبود، وقتی که به مدینه آمد، دید عمر بن خطّاب ایستاده و مردم را میترساند و میگوید: «انّ رسول الله حیٌّ لمیمت؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله زنده است و رحلت نکرده است». (2)
و مطابق نقل دیگر، وی مردمی را که معتقد بودند رسول خدا صلی الله علیه و آله از
دنیا رفته است به کشتن تهدید میکرد (وکان عمر یقول: لم یمت، وکان یتوعّد الناس بالقتل فی ذلک). (1)
ابوبکر که سخنان عمر را شنید خطاب به او این آیه را خواند: «(إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَّیِّتُونَ)؛ به یقین تو (ای رسول خدا) میمیری و آنها نیز خواهند مرد». (2)
همچنین آیه 144 سوره آل عمران را خواند که میفرماید: «(وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِیْن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَی أَعْقَابِکُمْ)؛ محمّد فقط فرستاده خداست، و پیش از او، فرستادگان دیگری نیز بودند، آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، شما به گذشته (و دوران جاهلیت) باز میگردید».
عمر با شنیدن این آیات و سخنان ابوبکر آرام گرفت و دست از سخنان خود برداشت. (3)
مطابق نقل دیگر عمر با شمشیر کشیده برخاست و گفت: «هر کس بگوید رسول خدا مرده است، او را با این شمشیر میزنم». (4)
1) . تاریخ طبری، ج3، ص 201 .
2) . زمر، آیه 30 .
3) . ر.ک: تاریخ طبری، ج3، ص 202 .
4) . اسدالغابة، ج 2، ص 158. انکار و برخورد عمر با کسانی که میگفتند: «رسول خدا صلی الله علیه و آله ازدنیا رفته است» علاوه بر کتابهای یادشده، در کتابهای معتبر دیگری نقل شده است.مانند: صحیح بخاری، ج 4، ص 194؛ مسند احمد، ج 6، ص 219-220؛ انساب الاشراف،ج 1، ص 563و566؛ البدایة والنهایة، ج 5، ص 241-243؛ تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص486-487؛ تاریخ الاسلام ذهبی، ج 1، ص 563-565؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 114؛الطبقات الکبری، ج2، ص 205-206.
چه انگیزهای موجب شد که عمر ارتحال رسول خدا صلی الله علیه و آله را انکار کند، و معتقدان به آن را منافق بنامد! در حالی که انبیای گذشته نیز از دنیا رفتهاند و مرگ برای همه انسانهاست و هر کس یک روز از این دنیا کوچ خواهد کرد. علاوه بر آن، آیات قرآن - که مسلمانان همیشه آنها را میخواندند و میشنیدند - به روشنی گواهی میدهد که رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز روزی رحلت خواهد کرد. نمیتوان باور کرد که عمر این آیات را نشنیده باشد. بویژه که او در برابر نوشتن وصیتنامه پیامبر صلی الله علیه و آله در لحظات آخر عمر آن حضرت موضع سختی گرفت و گفته بود: «حسبنا کتاب الله». (1)او که خود را مسلّط بر کتاب خدا میدانست و معتقد بود
برای هدایت وی و دیگر مسلمانان، کتاب خدا کافی است، نمیتوان باور کرد که وی نتوانسته از قرآن امکان رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را دریابد.
همچنین رسول خدا صلی الله علیه و آله در مراسم حجّة الوداع با جملاتی از رحلت خویش در آینده نزدیک خبر داد. (2)و یک ماه قبل از ارتحال در
1) . صحیح بخاری، ج 57 ص 138؛ ج 7، ص 9 (مشروح این ماجرا در کتاب حدیث دوات وقلم آمده است).
2) . ر.ک: مسند احمد، ج 5، ص 262 و البدایة والنهایة، ج 5، ص 215. جالب آنکه ابن کثیرنقل میکند که عمر بن خطّاب پس از شنیدن آیه (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُعَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الاِْسْلاَمَ دِینآ) گریست، گفتند: چرا گریه میکنی؟ گفت: «إنّهلیس بعد الکمال إلّا النقصان؛ به یقین بعد کمال نقصی خواهد بود (و نوعی نقص وکاستی در انتظار ماست)». ابن کثیر پس از نقل این جمله از عمر میگوید: «گویا عمر از اینآیه وفات پیامبر صلی الله علیه و آله را فهمیده بود». (همان مدرک)
مدینه خبر ارتحال خود را به اصحاب داد. ابن مسعود میگوید : پیامبر صلی الله علیه و آله یک ماه قبل از ارتحال، از مرگ خود به ما خبر داد. آن حضرت ما را در منزل عایشه جمع کرد و سفارشهایی کرد و فرمود : «قد دنا الفراق والمنقلب الی الله، وإلی سدرة المنتهی؛ فراق نزدیک است و بازگشت من به سوی خدا و به سدرة المنتهی است».
ابن مسعود میافزاید: در آن مجلس از غسل آن حضرت که چه کسی او را غسل دهد و چگونه آن حضرت را کفن نماییم نیز سؤال شد و رسول خدا صلی الله علیه و آله پاسخ داد و حتّی درباره نماز بر آن حضرت و اینکه چه کسانی وارد قبر شوند نیز سخن گفته شد. طبری در تاریخ خود مشروح این ماجرا را نقل میکند. (1)
به هر حال، برای هر مسلمانی روشن بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز از دنیا خواهد رفت؛ ولی عمر با چه انگیزهای رحلت آن حضرت را انکار و مردم را تهدید میکرد.
1) . تاریخ طبری، ج 3، ص 192؛ ابنسعد در الطبقات الکبری (ج 2، ص 197)، ابن اثیر درالکامل (ج 2، ص 319) و ابن جوزی در المنتظم (ج 4، ص 34) نیز این ماجرا را نقلکردهاند.
به نظر میرسد عمده دلیل این انکار، آن است که هنگام رحلت رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله ابوبکر در مدینه حضور نداشت و خوف آن بود که در این فرصت کسی به خلافت مسلمین برگزیده شود که مورد رضایت عمر نبوده باشد. لذا با طرح این مسائل و تهدید مسلمانان، توجّه آنان را از خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله منصرف ساخت و پس از آنکه ابوبکر آمد و آن آیات را خواند، عمر پذیرفت!!
بخاری در صحیح خود مینویسد: «إنّ رسول الله مات و ابوبکر بالسُّنح؛ رسول خدا از دنیا رفت، در حالی که ابوبکر در سنح (محلّی خارج از مدینه) بود». (1)
مطابق نقل ابن کثیر، سالم بن عبید برده آزاد شده حذیفه به سراغ ابوبکر در سُنح رفت و او را از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله مطّلع ساخت. (2)
با بیان این مقدّمات، به سراغ حادثه سقیفه و آنچه در آنجا گذشت، میرویم.
1) . صحیح بخاری، ج 4، ص 193. یعقوبی مینویسد: «سُنح خارج مدینه است» (تاریخیعقوبی، ج 2، ص 127) .
2) . البدایة والنهایة، ج 5، ص 244. لازم به یادآوری است که «سالم» کسی بود که عمر بههنگام مرگش گفته بود: اگر سالم زنده بود، خلافت را به شورا واگذار نمیکرد و او را پس ازخود خلیفه قرار میداد. (ر.ک: اسدالغابة، ج 2، ص 156؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 227) .
طبری از عبدالله بن عبدالرحمن بن أبی عمره انصاری نقل میکند : هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات یافت، انصار در سقیفه بنیساعده گرد هم آمدند و گفتند: بعد از محمد صلی الله علیه و آله باید سعد بن عباده را رهبر این کار قرار دهیم. آنگاه سراغ سعد بن عباده (بزرگ قبیله خزرج) رفتند و او را در حالی که بیمار بود، در آنجا حاضر ساختند.
سعد به یکی از فرزندان و یا یکی از عموزادگان خود گفت: چون من بیمارم و نمیتوانم سخنم را به این جمع برسانم، تو سخن مرا بشنو و با صدای رسا به این جمع برسان.
سعد بن عباده پس از حمد و ثنای الهی گفت: ای گروه انصار! شما سابقهای در دین و فضیلتی در اسلام دارید که هیچ یک از قبیلههای عرب ندارد. بدانید که محمّد بیش از ده سال در میان قوم خود (در مکّه) زیست و آنها را به عبادت خدای رحمان و دوری از بتپرستی و شرک دعوت کرد، ولی جز مردانی اندک، به او ایمان نیاوردند و آنان نیز نمیتوانستند از رسول خدا صلی الله علیه و آله دفاع کنند و دینش را عزّت بخشند و در برابر ستم به خود نیز توان دفاع نداشتند؛ تا آنکه خداوند خواست فضیلت را نصیب شما کند، کرامت را به سوی شما سوق داد و شما را ویژه نعمت خود قرار داد. از این رو، ایمان به خدا و رسولش را روزی شما ساخت و توفیق دفاع از رسول خدا و اصحابش و تقویت او و دینش و جهاد با دشمنانش را به شما عنایت کرد، تا آنجا که عرب
باخوشایندی و ناخوشایندی مطیع امر الهی (و دین اسلام) شد... رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی از دنیا رفت که از شما راضی بود و شما نور چشم او بودید. اکنون مسأله خلافت را ویژه خود سازید که آن متعلق به شماست نه دیگران.
همگی به سعد پاسخ دادند که نظرت درست و کلامت صحیح است و ما از نظر تو نخواهیم گذشت و تو را والی این کار خواهیم کرد. چرا که تو در میان ما فرد با کفایتی و برای مؤمن صالح نیز مایه خشنودی.
آنگاه میان خود سخنانی ردّ و بدل کردند، تا آنکه گفتند: اگر مهاجران قریش این تصمیم ما را نپذیرفتند و گفتند: ما مهاجران و صحابی نخستین رسول خداییم و ما از خویشان آن حضرتیم، بنابراین، چرا با ما در مسأله خلافت پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله نزاع میکنید، چه پاسخ دهیم؟ برخی از حاضران گفتند: میگوییم از ما امیری و از شما نیز امیری و به جز این، هرگز نمیپذیریم (منّا أمیر ومنکم أمیر ولن نرضی بدون هذا الأمر ابدآ).
سعد بن عباده وقتی این پاسخ را شنید، گفت: «هذا أوّل الوهن؛ این اوّلِ سستی و عقبنشینی است».
این ماجرا به گوش عمر رسید، خود به سوی منزل پیامبر صلی الله علیه و آله به راه افتاد و کسی را به سراغ ابوبکر - که در منزل خویش بود - فرستاد. در آن حال علی علیه السلام مشغول تجهیز و آمادهسازی کفن و دفن رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.
او سراغ ابوبکر فرستاد، ولی ابوبکر گفت: من الان مشغولم، عمر بار دیگر به سوی او فرستاد که کاری پیش آمده که حضور تو لازم است.
ابوبکر آمد و عمر به او گفت: آیا خبر داری که انصار در سقیفه اجتماع کردند و میخواهند سعد بن عباده را خلیفه قرار دهند و بهترین سخنی که گفته شد این بود که از ما امیری و از قریش نیز امیری!
آن دو با شتاب به سوی سقیفه راه افتادند و در بین راه ابوعبیده جرّاح را دیدند و سه نفری به سوی انصار رفتند...
عمر بن خطّاب میگوید: وقتی به آنجا رفتیم خواستم سخن بگویم که ابوبکر به من گفت: تو آرام باش و بگذار ابتدا من سخن بگویم، آنگاه تو هر چه خواستی بگو.
عمر میافزاید: هر آنچه من خواستم بگویم، ابوبکر گفت، بلکه افزونتر از آن مطالبی بیان کرد.
عبدالله بن عبدالرحمن انصاری (راوی این ماجرا) میگوید: ابوبکر شروع به سخن کرد و پس از حمد و ثنای الهی گفت :
خداوند محمّد را مبعوث به رسالت به سوی مردم کرد و او را گواه بر امّت قرار داد، تا مردم خدا را بپرستند و او را یکتا بدانند، در حالی که آنان خدایان فراوانی را میپرستیدند...
بر مشرکان عرب دشوار بود که دین پدرانشان را رها سازند، در این میان خداوند مهاجران نخستین از قوم آن حضرت را مخصوص تصدیق پیامبر و ایمان به او و یاری وی قرار داد.
آنان در برابر آزار شدید قوم خویش و تکذیب آنان صبر کردند. این در حالی بود که همه مردم مخالف و عیبجوی آنان بودند؛ ا ما آن گروه مهاجران، هرگز از اندک بودن خود و کینهتوزی مخالفان و یکپارچگی آنان، وحشت نکردند. آنان نخستین گروهی در زمین بودند که خدا را پرستش کردند و به خدا و رسول ایمان آوردند، اینان از یاوران و خویشان پیامبرند و پس از آن حضرت، به امر خلافت سزاوارترین مردمند و جز ظالم و ستمگر با آنان در این مسأله به منازعه بر نمیخیزد.
و امّا شما ای گروه انصار! کسی فضیلت شما را در دین و سابقه عظیم شما را در اسلام انکار نمیکند. خداوند شما را انصار و یاران دین خویش و پیامبر صلی الله علیه و آله خود قرار داد و هجرت آن حضرت را به سوی شما بود و عمده همسران و اصحاب آن حضرت از میان شماست و به نزد ما پس از مهاجران نخستین، هرگز کسی به منزلت شما نیست، در نتیجه ما امیران و شما وزیرانید (نحن الأُمراء و أنتم الوزراء) ما با شما مشورت میکنیم و کاری را بدون نظر شما انجام نمیدهیم.
حباب بن منذر (از قبیله خزرج) گفت: ای گروه انصار! کار را بدست خویش گیرید، زیرا اینان در سایه و پناه شما (در مدینه) هستند و هرگز جرأت مخالفت با شما را ندارند و مردم نیز جز رأی و نظر شما را نمیپذیرند. شما عزّتمند، ثروتمند و دارای جمعیت، تجربه و بزرگواری هستید و مردم فقط به شما نگاه میکنند. بنابراین، هرگز با یکدیگر اختلاف نکنید که نظر شما تباه میشود و تصمیمتان از هم
میپاشد. اگر این گروه (مهاجران) این نظر را نپذیرند، از ما امیری و از آنان نیز امیری باشد (و مشترکآ خلافت را به عهده گیریم).
عمر گفت: هرگز دو شمشیر در یک غلاف نمیگنجد (نمیتوان دو نفر را خلیفه قرار داد). به خدا سوگند! هرگز عرب راضی نمیشود که شما را امیر خود قرار دهد، در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله از غیر شماست، ولی عرب میپذیرد که امیر آنان از قومی باشد که پیامبر صلی الله علیه و آله نیز از میان آنان بود. ما در برابر کسانی که خلافت ما را نپذیرند، حجت آشکار و دلیلی روشن داریم. هر کس که با ما در حکومت و امارت محمّد کشمکش نماید - در حالی که ما از خویشاوندان او هستیم - به راه باطل رفته، و در نافرمانی قدم نهاده و در ورطه هلاکت افتاده است.
بار دیگر حباب بن منذر برخاست و گفت: ای گروه انصار! کار را به دست خود بگیرید و به سخن این مرد و یارانش گوش ندهید که نصیب شما را از خلافت خواهند برد. اگر اینان خواسته شما را نپذیرفتند، آنها را از شهر خود بیرون کنید و کارها را به دست گیرید، چرا که به خدا سوگند! شما به امر خلافت از آنها سزاوارترید، زیرا با شمشیرهای شما دیگران وارد این دین شدهاند؛ من مردی با تجربهام و سرد و گرم روزگار را چشیدهام (به سخنم گوش دهید)...
عمر گفت: در این صورت خداوند تو را میکشد (اذآ یقتلک الله)
حباب گفت: بلکه تو کشته میشوی (بل ایّاک یُقتل)
ابوعبیده گفت: «ای گروه انصار! شما نخستین کسی بودید که دین را
یاری کرده و از آن پشتیبانی نمودهاید، پس از کسانی مباشید که دین را تبدیل و تغییر دادهاند».
بشیر بن سعد انصاری (از قبیله اوس) برخاست و گفت: ای گروه انصار! به خدا سوگند! اگر ما در جهاد با مشرکان و سابقه در دین صاحب فضیلتی هستیم، از این تلاشها جز رضای پروردگار و پیروی از پیامبرمان اراده نکردیم، پس بر ما روا نیست که در این مسأله بر مردم فخر بفروشیم. از آنچه انجام دادهایم غرض دنیوی نداشتهایم، چرا که خداوند در این تلاشها بر ما منّت نهاده است، بدانید که محمّد صلی الله علیه و آله از قریش است و قوم وی نسبت به او از ما سزاوارتر و اولاترند. به خدا سوگند! هرگز خدا نیاورد روزی را که من در این امر با آنها به نزاع برخیزم. از خدا بترسید و با آنان مخالفت نکنید و به نزاع و درگیری برنخیزید.
در این حال ابوبکر گفت: این مرد، عمر و آن دیگری ابوعبیده است، با هر کدام که خواستید، بیعت کنید.
آن دو تن گفتند: نه به خدا سوگند! با وجود تو ما هرگز متولّی این امر نخواهیم شد؛ چرا که تو برترین مهاجران و همراه پیامبر در غار و جانشین رسول خدا صلی الله علیه و آله در نماز بودهای و میدانیم نماز برترین دین مسلمانان است. در نتیجه، برای چه کسی سزاوار است که بر تو مقدّم شود و یا متولّی امر خلافت گردد. دستت را بگشا تا با تو بیعت نماییم.
هنگامی که عمر و ابوعبیده خواستند با ابوبکر بیعت کنند، بشیر بن
سعد بر آن دو پیشی گرفت و با ابوبکر بیعت کرد. در این زمان حباب بن منذر صدا زد: ای بشیر بن سعد! کار نادرستی کردی که نیاز به آن نبود. آیا تو بر پسر عمویت (سعد بن عباده) در امر خلافت حسادت ورزیدی؟!
بشیر پاسخ داد: نه به خدا سوگند! بلکه من نخواستم در امری که خدا برای آنان قرار داده است، به نزاع برخیزم.
هنگامی که اوسیان از یک سو، کار بشیر بن سعد را دیدند و آنچه را که قریش به آن دعوت میکنند و از سوی دیگر، خزرجیان میخواهند سعد بن عباده را امیر قرار دهند، بعضی به بعضی دیگر که اُسید بن حُضیر - از نقیبان و بزرگان اوس نیز در آن میان بود - گفتند: اگر خزرجیان یک بار بر شما امیر شوند، برای همیشه با این فضیلت بر شما برتری جویند و تا ابد از امارت برای شما نصیبی قرار نخواهند داد. بنابراین برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید.
با این سخنان، اوسیان برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند و این پیشامد تدبیر سعد بن عباده و خزرجیان را برای امارت درهم شکست...
عبدالله بن عبدالرحمن میافزاید: جمعیتی که آنجا حاضر بود، همگی برای بیعت با ابوبکر هجوم آوردند و سعد بن عباده را لگدمال کردند. برخی از یاران سعد گفتند: مراقب سعد باشید که او را لگد نکنید! عمر گفت: «أُقتلوه، قتله الله؛ او را بکشید که خداوند او را
بکشد!». آنگاه بالای سر سعد ایستاد و گفت: «میخواستم آن قدر پایمالت کنم که بازوانت درهم بشکند!».
سعد ریش عمر را گرفت. عمر گفت: اگر یک تار موی آن جدا شود، دندانت را خُرد خواهم کرد! ابوبکر گفت: ای عمر! آرام باش که در این حال، رفق و مدارا مؤثّرتر است. با این سخن، عمر او را رها کرد.
سعد گفت: به خدا سوگند! اگر من توانی داشتم (بیمار نبودم) و میتوانستم برخیزم، چنان نعرهای در کوچه و پس کوچههای مدینه میزدم که تو (ای عمر) و یارانت به لانههایتان پناه ببرید. به خدا سوگند! تو را به میان قومی خواهم فرستاد که آنجا همیشه پیرو و فرمانبر بودی، نه صاحب اختیار و فرمانروا. آنگاه افزود: مرا از این مکان ببرید. او را برداشتند و به منزلش بردند. (1)
فراموش نکنیم که تمام این ماجرا در کتب تاریخی اهل سنّت آمده و ما چیزی بر آن نیفزودیم.
در صحیح بخاری به نقل از ابن عباس آمده است: عمر هنگامی که در مراسم حج شرکت داشت از بعضی شنید که میگفتند: «اگر عمر از
1) . تاریخ طبری، ج 3، ص 218-222 (با اندکی تلخیص). همین ماجرا با تفاوتهایی درالامامة والسیاسة، ج 1، ص 21-28 و کامل ابن اثیر، ج 2، ص 328-331 آمده است.
دنیا برود با فلان کس (1)بیعت خواهیم کرد. به خدا سوگند بیعت با
ابوبکر کاری نسنجیده و بدون دقّت بود که به فرجام رسید».
عمر از این سخن سخت ناراحت شد و خواست شبانگاه در این رابطه در منا سخنرانی کند که عبدالرحمن بن عوف گفت: در اینجا افراد مختلفی هستند و ممکن است سخن شما را درست نفهمند و مسألهای ایجاد شود. بگذار تا وارد مدینه شویم که آنجا دارالهجره است و بزرگان قوم آنجا هستند و هرگونه سخن بگویی، آنها میفهمند و درست درک میکنند. عمر نیز پذیرفت.
ابن عباس میگوید: پس از ورود به مدینه در روز جمعهای عمر به منبر رفت و سخنانی گفت، از جمله گفت: «به من خبر رسیده که برخیها گفتند: اگر عمر بمیرد با فلانی بیعت خواهم کرد». هیچ کس حق ندارد که بگوید: «إنّما کانت بیعة أبیبکر فلتةً وتمّت؛ بیعت ابوبکر کاری ناگهانی و بدون دقّت بود و تمام شد». سپس عمر افزود: «ألا وإنّها قد کانت کذلک ولکن وقی الله شرّها؛ آگاه باشید که این بیعت بدون دقّت و ناگهانی صورت گرفت، ولی خداوند مسلمانان را از (پیامدهای) شرّ آن نگاه داشت».
سپس افزود: «(این کار نباید تکرار شود و) هر کسی بدون مشورت
1) . در مقدمه فتح الباری (ص 337) به نقل از انساب الاشراف بلاذری آمده است که اصلخبر چنین بوده است که زبیر گفت: «لو قد مات عمر بایعنا علیّآ؛ اگر عمر بمیرد با علیبیعت خواهیم کرد» (ر.ک: انساب الاشراف، ج 1، ص 581).
مسلمانان با کسی بیعت کند؛ نباید با او و با کسی که با او بیعت کرده است، بیعت نمود؛ مبادا در معرض قتل قرار گیرند».
عمر پس از این سخن، ماجرای سقیفه را چنین بازگو میکند :
«هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات یافت، طائفه انصار با ما مخالفت کردند و در «سقیفه بنیساعده» اجتماع نمودند. همچنین علی و زبیر و کسانی که با آن دو بودند نیز با ما مخالفت کردند. در این حال مهاجران به سراغ ابوبکر آمدند. من به ابوبکر گفتم: با ما بیا به سراغ برادرانمان از انصار برویم. هنگامی که به آنها نزدیک میشدیم، دو نفر از مردان صالح از انصار جلو آمدند و گفتند: کجا میروید ای مهاجران؟ گفتیم: به سراغ برادرانمان از انصار میرویم. گفتند: به آنها نزدیک نشوید و به کار خود بپردازید. ما گوش به این سخن ندادیم تا آنکه نزد آنها در «سقیفه بنیساعده» جمع شدیم. در آنجا مردی را دیدم که در جامهای پیچیده شده بود. پرسیدم او کیست؟ گفتند: سعد بن عباده است. گفتم: او را چه میشود؟ گفتند: بیمار است. چیزی نگذشت که خطیب انصار برخاست و خطبهای خواند... (که بسیار فشردهتر از آن چیزی است که طبری نقل کرده و ذکر شد).
هنگامی که او خاموش شد، من خواستم سخنان زیبایی که در نظر داشتم در برابر ابوبکر بیان کنم که ابوبکر مرا از این کار نهی کرد و خود شروع به سخن نمود. او از من بردبارتر و با وقارتر بود و آنچه که من میخواستم از سخنان زیبا بگویم، او بالبداهه بهتر از آن را بیان کرد و به
انصار گفت: «شما تمام فضایلی که بر شمردید، دارا هستید، ولی خلافت باید در قریش باشد که از نظر نسب و جایگاه از تمام عرب برتر است». سپس افزود: «من یکی از این دو مرد را - اشاره به من و ابوعبیده - برای این کار میپسندم، با هر کدام که خواستید بیعت کنید» آنگاه دست من و ابوعبیده را گرفت. اما من بسیار برایم سنگین بود بر قومی امارت کنم که ابوبکر میان آنان باشد!
در این میان مردی از انصار (حباب بن منذر) پیشنهاد کرد که : «امیری از ما و امیری از شما باشد ای قریش!». اینجا بود که داد و فریاد بلند شد، تا آنجا که من از اختلاف و دودستگی ترسیدم و لذا به ابوبکر گفتم: «دستت را بگشا تا با تو بیعت کنم». او دستش را گشود و من با او بیعت کردم و مهاجران (حاضر در آنجا) و انصار نیز با او بیعت کردند و ما در این میان، سعد بن عباده را زیر دست و پا قرار دادیم که کسی فریاد زد: «سعد را کشتید!» من گفتم: «قتل الله سعد بن عبادة؛ خداوند سعد بن عباده را بکشد!».
عمر افزود: «به خدا سوگند! ما در آن هنگام کاری بهتر از این نیافتیم که با ابوبکر بیعت کنیم؛ زیرا از این بیم داشتیم که اگر به همین صورت از مردم (انصار) جدا شویم و بیعتی صورت نگیرد، آنها با یکی از نفراتشان بیعت کنند و پس از آن، ما دچار این مشکل شویم که یا با کسی بیعت کنیم که به آن راضی نیستیم و یا با آنها به مخالفت و ستیز برخیزیم که مایه فساد است؛بنابراین (بار دیگر تکرار میکنم:) هر کس بدون
مشورت با مسلمانان، با کسی بیعت کند، کسی نباید از بیعت شونده و بیعت کننده، پیروی کند؛ مبادا آن دو به قتل برسند! (گویا عمر با این سخن اجازه قتل آن دو را صادر کرده است)». (1)
نکتههایی دیگر :
در نقلهای دیگر از ماجرای سقیفه نکتههای قابل توجّه دیگری نیز نقل شده است که برخی از آنها چنین است :
مطابق نقلی از طبری در روز سقیفه پس از گفتگوها، عمر به ابوبکر گفت: دستت را بگشا تا با تو بیعت کنم! ابوبکر نیز به عمر گفت : تو دستت را بگشا تا با تو بیعت کنم! هر یک سعی میکرد رفیقش دستش را بگشاید تا بر آن بزند و بیعت کند (کان کلّ منهما یرید صاحَبه یفتح یده، یضرب علیها). در این کشمکش که عمر قویتر بود (وکان عمر اشدّ الرجلین) دست ابوبکر را گشود و بیعت حاصل شد (ففتح عمر ید أبیبکر...). (2)
در سقیفه هنگامی که عمر و جمعی دیگر با ابوبکر بیعت کردند، مطابق نقل طبری و ابن اثیر، همه انصار و یا جمعی از طائفه انصار گفتند: ما جز با علی بیعت نخواهیم کرد (فقالت الأنصار أو بعض
الأنصار: لانبایع إلّا علیّآ). (1)
نظر داشت!
عباس گفت: «به زودی خواهی دید که چنین میشود!!».
پس از آنکه برای ابوبکر بیعت گرفته شد، عباس به علی علیه السلام گفت : «ای علی! آیا به تو نگفتم که اگر دیر اقدام کنی، خلافت را دیگران میبرند». (3)
عکسالعملها
عمر به سراغ ابوعبیده آمد و گفت: «أبسط یدک لأبایعک؛ دستت را بگشا تا با تو بیعت کنم». سپس افزود: «چرا که تو بر لسان رسول خدا صلی الله علیه و آله امین این امّت نامیده شدی!».
ابوعبیده به عمر گفت: «چگونه چنین پیشنهادی به من میکنی و میخواهی با من بیعت کنی، در حالی که صدّیق و یار پیامبر در غار، میان شماست». (1)
پیشدستی در ربودن خلافت؟!
در بخش قبل گذشت که شکلگیری سقیفه و معرّفی ابوبکر برای خلافت، امری ناگهانی و طیّ یک سلسله حوادث و برخوردها و کشمکشها صورت گرفت. پس از آنکه بشیر بن سعد و عمر و ابوعبیده به سرعت با ابوبکر بیعت نمودند، جمعی از انصار نیز با ابوبکر بیعت کردند.
این از شروع ماجرا؛ و اما ادامه ماجرا و عکسالعملها نیز داستان جداگانهای دارد که آن را بررسی میکنیم.
براء بن عازب (1)میگوید: من پیوسته علاقهمند به بنیهاشم بودم و
هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله رحلت کرد، نگران آن بودم که قریش امر خلافت را از دست آنها خارج کند. در آن حال، از یک سو حالت انسان سرگردان شتاب زده به من دست داد و از سوی دیگر، اندوه وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا محزون ساخته بود. از این رو، من مرتب به نزد بنیهاشم - که در حجره رسول خدا صلی الله علیه و آله و کنار پیکر شریف او بودند - میرفتم و بر میگشتم و سران قریش را نیز مراقبت میکردم. در همین گیر و دار دیدم ابوبکر و عمر ناپدید شدند. و پس از مدتی شنیدم کسی میگوید: «قد بویع ابوبکر؛ برای ابوبکر بیعت گرفته شد!».
درنگ نکردم و به سوی آنها راه افتادم، دیدم ابوبکر میآید و عمر، ابوعبیده جراح و جمعی از اصحاب سقیفه، همراه او هستند، به هرکسی که میرسند او را لگدکوب میکنند و او را پیش میآورند و
1) . بُراء بن عازب بن حارث خزرجی انصاری از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. او در زمانعلی علیه السلام همراه آن حضرت در جنگهای جمل، صفین و نهروان شرکت داشت و پس ازآن حضرت، در کوفه ساکن شد و در ایام مصعب بن زبیر در همانجا وفات یافت. (ر.ک :الاستیعاب، ج 1، ص 157-158).
دست او را - به علامت بیعت - به دست ابوبکر میمالند، چه بخواهد و یا نخواهد. (فمدّوا یده فمسحوها علی ید أبیبکر یبایعه، شاء ذلک أو أبی).
با دیدن این صحنه ناراحت شدم و با شتاب به سوی بنیهاشم حرکت کردم. دیدم در بسته است. در را محکم کوبیدم و گفتم: جمعی از مردم با ابوبکر بیعت کردند.
عباس (عموی پیامبر صلی الله علیه و آله) گفت: تا پایان روزگار دستهایتان خاک آلود باد! (بر خاک مذلت بنشینید)، (سپس رو به علی علیه السلام و بنیهاشم کرد و گفت:) من به شما دستور دادم، ولی گوش نکردید (اشاره است به درخواست عبّاس از علی علیه السلام که بیا با تو بیعت کنم، ولی آن حضرت به سبب اشتغال به تجهیز رسول خدا صلی الله علیه و آله نپذیرفت).
براء بن عازب میافزاید: من اندوهناک بودم، تا شبانگاه مقداد، سلمان، ابوذر، عبادة بن صامت، ابوالهیثم بن تیهان، حذیفه و عمّار را دیدم. آنان قصد داشتند که امر خلافت را میان مهاجران به مشورت بگذارند.
این خبر به گوش ابوبکر و عمر رسید. به سراغ ابوعبیده جرّاح و مغیرة بن شعبه فرستادند و از آنان برای مقابله با این خبر، نظر خواستند. مغیره گفت: با عباس ملاقات کن و برای او و فرزندانشان در امارت سهمی قرار بده، تا بدینوسیله از علی علیه السلام جدا شوند! (کاری که در میان سیاستبازان امروز معمول است).
ابوبکر، عمر، ابوعبیده و مغیره به نزد عباس رفتند واین ماجرا در شب دوم وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. ابوبکر پس از حمد و ثنای الهی از عباس تجلیل کرد و گفت: (جمعی از مردم) مرا ولیّ و حاکم قرار دادند و من نیز آن را پذیرفتم. ولی مشاهده میشود آنان که درباره این بیعت معترضند، به نزد شما میآیند؛ مبادا که آنها شما را پناهگاه خود قرار دهند... به هر حال، ما به اینجا آمدیم، تا برای تو و پس از تو برای فرزندانت در این امارت نصیبی قرار بدهیم. (... ونحن نرید أن نجعل لک فی هذا الامر نصیبآ ولمن بعدک من عقبک)...
عمر نیز تهدیدآمیز گفت: ما نمیخواهیم شما با آنچه را که مسلمانان بر آن گردهم آمدند، مخالفت کنید و سبب مشکلاتی برای خود و مسلمین گردید.
عباس این پیشنهاد را نپذیرفت و گفت: اگر خلافت حقّ شماست، آن را محکم داشته باشید و بذل و بخشش نکنید و اگر حقّ مؤمنان است که نظر بدهند، پس تو حقّ دخالت نداری (و باید آنها آزادانه تصمیم بگیرند) و اگر حقّ ماست که ما به بعضی از آن راضی نمیشویم (و همه آن باید به ما داده شود)... . (1)
مطابق نقل مورّخان جمعی از صحابه از بیعت با ابوبکر امتناع
1) . شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج 1، ص 219-221 (با مقداری تلخیص).
کردند. مطابق نقل ابن عبدالبرّ: سعد بن عباده و گروهی از طائفه خزرج و جمعی از قریش با ابوبکر بیعت نکردند و البته پس از مدّتی جز سعد بن عباده، بقیه نیز بیعت کردند.
همچنین از قریش علی و زبیر و طلحه و خالد بن سعید در روز بیعت عمومی بیعت نکردند و آنها پس از مدّت زمانی بیعت کردند. (1)
مطابق نقل ابن اثیر، علی علیه السلام، بنیهاشم، زبیر، خالد بن سعید و سعد بن عباده بیعت نکردند و همه این افراد - جز سعد - پس از وفات فاطمه علیها السلام بیعت کردند، که شش ماه پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. (2)
در برخی دیگر از کتب نام جمعی دیگر از صحابه که در روزهای نخستین حاضر به بیعت با ابوبکر نشدند آمده است. از جمله عباس بن عبدالمطلب، فضل بن عباس، مقداد، سلمان فارسی، عمار یاسر، براء بن عازب، اُبیّبنکعب. (3)
از سلمان فارسی نقل شده است وقتی که برای ابوبکر بیعت گرفته شد، گفت: «کرداذ وناکرداذ ای عملتم وما عملتم، لو بایعوا علیّآ لأکلوا من فوقهم ومن تحت أرجلهم؛ کردند و نکردند (با آنکس که نمیبایست، بیعت کردند و با آنکه شایسته بود، بیعت نکردند)؛ اگر آنان با علی علیه السلام بیعت میکردند، به یقین برکات فراوانی از آسمان و زمین نصیب آنان
میشد». (1)
همچنین نوشتهاند: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات یافت؛ ابوذر در مدینه نبود؛ هنگامی به مدینه آمد که ابوبکر خلیفه شده بود؛ ابوذر گفت: «أصبتم قناعه وترکتم قرابه، لو جعلتم هذا الأمر فی أهل بیت نبیّکم لما اختلف علیکم اثنان؛ به چیز اندک رسیدید و به همان قناعت کردید و خاندان پیامبر را از دست دادید؛ اگر این کار را به اهلبیت پیامبرتان میسپردید، هرگز دو نفر نیز دچار اختلاف نمیشدند». (2)
ابن اثیر نیز، از ابان بن سعید - برادر خالد بن سعید - نام میبرد که او نیز همراه برادرش بیعت نکرد. خالد به بنیهاشم گفت: «إنّکم لطوال الشجر، طیّبوا الثمر ونحن تبع لکم؛ شما درختانی بلند بالا و دارای میوههای پاکیزهاید و ما تابع شما هستیم» لذا وقتی که بنیهاشم بیعت کردند، او بیعت کرد. (3)
از نقل ابن ابیالحدید نیز دانستیم عبادة بن صامت، ابوالهیثم بن تیهان و حذیفه نیز جزو مخالفان بودند.
اما سعد بن عباده تا آخر عمر حاضر به بیعت نشد. طبری مینویسد : وی در نماز آنها حاضر نمیشد؛ در اجتماع آنان حضور نمییافت و در مراسم حج با آنان همراهی نمیکرد و در کنار آنها دیده نمیشد (4)؛
همچنین درباره او نوشتهاند که وی با ابوبکر بیعت نکرد و از مدینه خارج شد و به آنجا بازنگشت. او در منطقه «حوران» از مناطق شام ساکن شد و در سال 14 و یا 15 هجری در زمان خلافت عمر درگذشت. در حقیقت او در آنجا به قتل رسید و قتل او را به جنیّان نسبت دادند! و اشعاری نیز از زبان جنّیان سرودند! (1)
مطابق نقل بلاذری، عمر کسی را به سراغ وی فرستاد تا از او بیعت بگیرد وگرنه او را به قتل رساند. او نیز رفت و سعد بن عباده حاضر به بیعت نشد، و آن شخص او را با تیری به قتل رساند و آنگاه به جنّیان نسبت داد. (2)(کاری که سیاستمداران حرفهای نیز از آن بیخبرند).
مطابق حدیث ثقلین - که به طور متواتر (3)از طریق شیعه و سنّی از
1) . الاستیعاب، ج 2، ص 599؛ اسدالغابة، ج 2، ص 205 .
2) . انساب الاشراف، ج 1، ص 589. ابن ابیالحدید مینویسد: گروهی میگویند: امیر شام اورا به سبب خروج از اطاعت امام (خلیفه) به قتل رساند (شرح نهجالبلاغه، ج 10، ص111) و ابن عبد ربّه اندلسی مینویسد: عمر کسی را به شام فرستاد و گفت اگر او بیعتنکرد، او را به قتل برساند. او نیز هر چه تلاش کرد، سعد بن عباده حاضر به بیعت نشد و لذااو را با تیری کشت. (العقد الفرید، ج 4، ص 260).
3) . حدیث ثقلین در صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابة، باب فضائل علی بن ابیطالب، ح9 آمده است. علاوه بر آن، دیگر کتابهای صحاح و مسانید اهل سنّت که این حدیث را بهطرق مختلف نقل کردهاند، فراوان است که تعدادی از آنها چنین است: مسند احمد، ج 3،ص 14، 26، 39؛ ج 4، ص 367؛ ج 5، ص 182 و 189 ؛ سنن دارمی، ج 2، ص 432 ؛ سننترمذی، ج 5، ص 329، ح 3876؛ سنن الکبری بیهقی، ج 2، ص 148؛ ج 7، ص 30 ؛مجمع الزوائد هیثمی، ج 9، ص 162 و 163؛ سنن الکبری نسائی، ج 5، ص 51؛ صحیحابن خزیمه، ج 4، ص 63؛ کنزالعمال، ج 1، ص 172، ح 870-872؛ ص 173، ح 873؛ ص178، ح 898؛ ص 185، احادیث 943-946؛ ص 187، احادیث 951-953 .ابن حجر عسقلانی که تعصّب خاصّی در ردّ مناقب اهل بیت علیهم السلام دارد، در کتاب خوداعتراف میکند که «حدیث لزوم تمسّک به ثقلین به طرق گوناگون از بیست و اندی ازصحابه نقل شده است» (الصواعق المحرقه، ص 148). برای آگاهی از نقل آن از طرقامامیه رجوع شود به: بحارالانوار، ج 23، ص 106-147 .
رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است - عترت رسول خدا صلی الله علیه و آله در کنار قرآن کریم، سبب هدایت امّت خواهند بود و مسلمانان موظّفند به آنان تمسّک جویند و از آنها جدا نشوند. از این رو، موضع آنان در این ماجرا بسیار مهم و تأثیرگذار است. البته میدانیم مراد از اهل بیت علیهم السلام علی علیه السلام فاطمه زهرا و حسن و حسیناند (1)و آنچه پس از رحلت رسول
خدا صلی الله علیه و آله در این ماجرا مهم است موضعگیری علی علیه السلام و فاطمه
1) . در اینکه مراد از اهلالبیت : در آیه 33 سوره احزاب (إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُالرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرآ) علی، فاطمه، حسن و حسیناند، رجوع شود به :صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابة، باب فضایل اهلبیت النبی، ح 1؛ سنن ترمذی، ج 5،ص 141، ح 3216؛ ص 142، ح 3217. در تفسیر الدرّ المنثور در بیش از ده طریق ازروایات تصریح شده است که مراد از «اهلالبیت» علی و فاطمه و حسن و حسیناند (الدرّالمنثور، ج 6، ص 603-607، ذیل تفسیر آیه 33 سوره احزاب)؛ مسند احمد، ج 1، ص331؛ ج 3، ص 259؛ ج 4، ص 107؛ ج 6، ص 292، 298 و 304؛ مستدرک حاکم، ج 2،ص 416 .
زهرا علیها السلام میباشد. آیا علی علیه السلام با رضایت بیعت کرد؟ و آیا فاطمه علیها السلام از خلیفه سقیفهنشین رضایت داشت؟
مطابق نقل مورخان علی علیه السلام و زبیر و بنیهاشم حاضر به بیعت با ابوبکر نشدند و عمر به سراغ آنها رفت. مطابق نقل طبری: در این میان زبیر شمشیر کشید و گفت: «تا با علی بیعت نشود، من شمشیر را غلاف نخواهم کرد». عمر گفت: «شمشیر زبیر را بگیرید و به زمین بکوبید». آنگاه عمر دستور داد علی و زبیر را به زور بیاورند. سپس به آن دو گفت: «لتبایعان وأنتما طائعان او لتبایعان وأنتما کارهان؛ شما مجبورید بیعت کنید، چه از روی میل و رغبت و یا با ناخوشایندی و کراهت». (1)
مطابق نقل دیگر، مردی به زُهْری گفت: آیا علی علیه السلام به مدّت شش ماه بیعت نکرد؟ گفت: آری! نه علی در آن مدت بیعت کرده بود و نه هیچ یک از بنیهاشم. آنگاه که علی علیه السلام مجبور به بیعت شد، پس از وی بنیهاشم نیز بیعت کردند؟ (2)
آن حضرت برای خود در خلافت حقّ قائل بود و ابوبکر و یارانش را به استبداد متهم کرد (إنّ لنا فی هذا الامر حقآ، فاستبددتم به علینا). (3)
مطابق نقل بخاری در صحیح خود، علی علیه السلام در مدّت حیات فاطمه علیها السلام با ابوبکر بیعت نکرده بود و پس از شش ماه که آن حضرت
وفات یافت، علی علیه السلام به سراغ مصالحه و بیعت با ابوبکر رفت. (1)
اکنون به صورت روشنتر، موضع اهل بیت علیهم السلام در این باره و تهدید و ارعاب سقیفهسازان را بیان میکنیم :
هجوم به خانه علی و فاطمه علیهما السلام و تهدید و ارعاب برای بیعت از مسلّمات تاریخ است و این نشانگر مخالفت آنان با خلافت ابوبکر است.
در این رابطه به چند نمونه اشاره میشود :
1) . صحیح بخاری، ج 5، ص 82-83 .
وقتی که علی و زبیر به خانه بازگشتند، دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله به علی و زبیر گفت: «عمر به اینجا آمد و سوگند یاد کرد که اگر اجتماع شما در نزد من تکرار شود، خانه را بر سر شما آتش بزند» آنگاه فاطمه زهرا علیها السلام افزود: «وأیم الله لیمضینّ لما حَلف علیه؛ به خدا سوگند او آنچه را که برای آن قسم خورده است، انجام خواهد داد (و خانه را آتش میزند)». (1)
مطابق نقل بلاذری، ابوبکر سراغ علی علیه السلام فرستاد که برای بیعت حاضر شود، ولی علی علیه السلام نپذیرفت. پس از آن عمر با فتیله آتشین به سمت منزل علی علیه السلام حرکت کرد، که فاطمه را کنار درب خانه ملاقات نمود. فاطمه علیها السلام به او فرمود: «یابن الخطّاب! أتراک محرقآ علیَّ بابی؛ تو میخواهی درب خانه مرا بسوزانی؟» عمر با صراحت پاسخ داد: «نعم! وذلک أقوی فیما جاء به أبوک؛ و این کار برای آن هدفی که پدرت برای آن آمده، بسیار لازم است». (2)
مطابق نقل طبری، عمر بن خطاب به منزل علی علیه السلام آمد که در آنجا طلحه و زبیر و گروهی از مهاجران حاضر بودند. عمر گفت: «والله لأحرقنّ علیکم أو لتخرجنّ إلی البیعة؛ به خدا سوگند! خانه را بر سر شما آتش میزنم مگر آنکه برای بیعت حاضر شوید» زبیر با شمشیر کشیده بیرون آمد، پایش لغزید و شمشیر از دست او افتاد، بر سر او ریختند و
وی را گرفتند». (1)
به عمر گفته شد: «یا أبا حفص إنّ فیها فاطمة، فقال: وإن!؛ ای اباحفص (کنیه عمر) در این خانه فاطمه است! گفت: باشد!»...
(جالب اینکه با این همه مدارک زنده که همه از منابع برادران اهل سنّت است باز بعضی اصرار دارند چشم بر حقایق ببندند و بگویند گفتگویی از آتش زدن خانه فاطمه علیها السلام در کار نبوده است؛ به هر حال) فاطمه علیها السلام کنار درِ خانه ایستاد و گفت: «من هیچ قومی را بدتر از شما سراغ ندارم که جنازه رسول خدا را رها کردید و دنبال کار خود رفتید؛ امارت و فرمانروایی ما را نپذیرفتید و حقّ ما را به ما ندادید».
عمر نزد ابوبکر برگشت و گفت: «آیا نمیخواهی این مرد متخلّف از بیعت (اشاره به علی علیه السلام است) را مؤاخذه کنی؟!».
1) . تاریخ طبری، ج 3، ص 202 .
ابوبکر به قنفذ گفت: «برو علی را فراخوان!». او نیز رفت و به علی علیه السلام گفت: «خلیفه رسول خدا تو را فرا میخواند».
علی علیه السلام فرمود: «لسریع ما کذبتم علی رسول الله؛ چقدر زود بر رسول خدا دروغ بستید (و ابوبکر را خلیفه او خواندید!)».
قنفذ برگشت و سخن علی علیه السلام را نقل کرد؛ عمر بار دیگر گفت: «این مرد متخلّف از بیعت را مهلت مده!». او نیز آمد و بار دیگر به علی گفت و آن حضرت به سخن او اعتنا نکرد.
دینوری میافزاید: «این بار عمر با گروهی حرکت کردند و به منزل فاطمه آمدند و هنگامی که فاطمه علیها السلام صدای آنان را شنید، با صدای بلند فریاد زد: «یا أبت یا رسول الله، ماذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب و ابن ابیقحافه؛ ای پدر! ای رسول خدا! ما پس از تو چه رنجهایی از پسر خطّاب و پسر أبیقحافه کشیدیم».
گروهی از آن جماعت با شنیدن صدای فاطمه و گریه آن حضرت، برگشتند؛ ولی عمر با چند نفر دیگر در آنجا باقی ماند. آنها علی علیه السلام را بیرون کشیدند و او را به نزد ابوبکر آوردند و به او گفتند: «بیعت کن!» علی علیه السلام فرمود: «إن أنا لم أفعل فمه؟ اگر بیعت نکنم چه خواهد شد؟» گفتند: «إذآ واللهِ الّذی لا اله إلّا هو، نضرب عنقک؛ در این صورت سوگند به خدایی که جز او معبودی نیست، گردنت را خواهیم زد».
علی علیه السلام فرمود: «إذآ تقتلون عبدالله و أخا رسوله؛ در این صورت، شما بنده خدا و برادر رسول خدا را میکشید!».
عمر گفت: «اینکه تو بنده خدایی قبول داریم؛ ولی نمیپذیریم که تو برادر رسول خدایی!».
در این گفتگوها و کشمکشها ابوبکر ساکت بود و حرفی نمیزد. در این حال، عمر به ابوبکر گفت: «آیا درباره او دستوری نمیدهی (که او را وادار به بیعت کنیم؟)». ابوبکر گفت: «تا زمانی که فاطمه زنده است، ما با علی کاری نداریم».
علی علیه السلام را رها کردند و آن حضرت به سوی قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت و در حالی که میگریست گفت: «یابن اُمّ إنّ القوم استضعفونی وکادوا یقتلوننی؛ ای برادر، این مردم مرا خوار و ناتوان کردند و نزدیک بود که مرا بکشند». (1)
در ادامه این ماجرا آمده است که عمر به ابوبکر گفت: «بیا با هم به نزد فاطمه برویم، چون او را خشمگین کردیم!». آن دو به منزل فاطمه آمدند و اجازه ورود خواستند، ولی فاطمه به آنها اجازه نداد. به نزد علی آمدند و از او کمک خواستند و علی علیه السلام از فاطمه علیها السلام اجازه گرفت و آنها وارد شدند. هنگامی که داخل شدند، فاطمه چهره از آنان برگرداند و سلام آنها را نیز پاسخ نداد. ابوبکر برای دلجویی سخنانی گفت. ولی فاطمه علیها السلام در پاسخ فرمود: «اگر من حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کنم
1) . برگرفته از آیه 150 سوره اعراف است که حضرت موسی وقتی که از میقات الهی به میانقومش برگشت و ملاحظه کرد که بنیاسرائیل پس از او گوسالهپرست شدند، برادرشهارون را مؤاخذه کرد. هارون در پاسخ گفت: (ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکَادُوایَقْتُلُونَنِی).
که شما آن را شنیده باشید، به آن گواهی میدهید؟» گفتند: «آری!».
فاطمه علیها السلام فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم آیا از رسول خدا صلی الله علیه و آله نشنیدید که فرمود: «رضا فاطمة من رضای وسخط فاطمة من سخطی، فمن أحبّ فاطمة ابنتی فقد أحبّنی، ومن أرضی فاطمة فقد أرضانی، ومن أسخط فاطمة فقد أسخطنی؛ خشنودی فاطمه خشنودی من است و خشم فاطمه خشم من است. پس هر کس که دخترم فاطمه را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر کس که فاطمه را خشنود سازد مرا خشنود ساخته و هرکس که فاطمه را به خشم آورد، مرا خشمگین ساخته است».
ابوبکر و عمر گفتند: «آری ما این سخن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدهایم».
فاطمه علیها السلام فرمود: «فإنّی اُشهد الله وملائکته أنّکما أسخطتمانی وما أرضیتمانی، ولئن لقیتُ النبیّ لأشکونّکما إلیه؛ من خدا و فرشتگانش را گواه میگیرم که شما دو نفر مرا خشمگین ساختید و رضایت مرا به دست نیاوردید. من اگر به ملاقات رسول خدا بروم، شکایت شما دو تن را به نزد او خواهم برد!». (1)
طبق این مدارک که همه از معروفترین کتب اهل سنّت نقل شده، موضع علی علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام درباره خلافت ابوبکر روشن بود و سقیفهسازان به سبب موقعیّت ممتاز اهل بیت علیهم السلام در پی آن بودند که به
1) . الامامة والسیاسة، ج 1، ص 30-31 (با مقداری تلخیص).
هر شیوهای از آنان بیعت بگیرند و آنان را راضی به خلافت خویش سازند و در این مسیر از تهدیدات سخت استفاده کردند و مطابق نقل برخی از مورّخان این تهدیدات - به سبب امتناع علی علیه السلام از بیعت - عملی شد. در این رابطه چند نقل تاریخی ذکر میشود :
در پی آن دو، فاطمه و علی علیهما السلام آمدند و پیامبر با دیدن آن دو نیز گریان شد؛ هنگامی که از علّت گریه آن حضرت بر فاطمه علیها السلام پرسیدند، پاسخ فرمود: «إنّی لمّا رأیتُها ذکرتُ ما یُصنع بها بعدی، کأنّی بها وقد دخل الذّلُّ بیتها، وانتهکت حرمتُها، وغصب حقّها، ومنعت إرثها، وکُسر جنبها، واُسقطت جنینها، وهی تنادی یا محمّداه! فلاتُجاب، وتستغیث فلا تُغاث؛ زمانی که فاطمه را دیدم، به یاد صحنهای افتادم که پس از من رخ خواهد داد. گویا میبینم که ذلّت وارد خانه او شده، حرمتش پایمال گردیده، حقّش غصب شده، از ارث خود ممنوع گشته، پهلویش شکسته، جنینش سقط شده و او در آن حال فریاد میزند: یا محمّداه! ولی کسی به او پاسخ نمیدهد و استغاثه میکند، امّا کسی به فریادش
نمیرسد». (1)
این سخنان با تعبیرات دیگر نیز از ابوبکر نقل شده است. از جمله مسعودی نقل میکند که ابوبکر گفت: «فوددتُ أنّی لم أکن فتّشتُ بیت فاطمة و ذکر فی ذلک کلامآ کثیرآ؛ کاش خانه فاطمه را مورد تفتیش و بازرسی قرار نمیدادم و در این باره سخنان فراوانی گفت». (3)
در تاریخ یعقوبی به این تعبیر آمده است: «... لم أفتّش بیت فاطمة بنت رسول الله وأدخلُه الرّجال ولو کان اُغلِق علی حربٍ؛ کاش به تفتیش خانه فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله نمیپرداختم و مردانی را (به زور) وارد آن خانه نمیساختم، هر چند برای جنگ بسته شده باشد». (4)
1) . فرائد السمطین، ج 2، ص 34، ح 371 .
2) . تاریخ الاسلام ذهبی، ج3، ص 117-118؛ المعجم الکبیر، ج 1، ص 63؛ میزان الاعتدال،ج 3، ص 109؛ لسان المیزان، ج 4، ص 189؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج 2، ص46-47 .
3) . مروج الذهب، ج 2، ص 301 .
4) . تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 137. این سخن ابوبکر با اندک تفاوتهایی در این کتابها نیزآمده است: تاریخ طبری، ج 3، ص 430؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 346؛ کنزالعمال، ج5، ص 631؛ الامامة والسیاسة، ج 1، ص 36؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 30، ص 418؛ العقدالفرید، ج 4، ص 268 .
این جملات ندامتآمیز حاکی از انجام هجوم به خانه فاطمه علیها السلام است و نشان از آن دارد که به دستور ابوبکر به خانه آن حضرت حمله شده و مأمورانی بدون اذن وارد خانه شدند و طبیعی است که این مأموران با احترام و ادب و آرامش نیامدند که ابوبکر چنین اظهار ندامت میکرد.
از نقل مسعودی استفاده میشود که ابوبکر در این باره سخنان دیگری نیز گفت، ولی راوی این ماجرا برای حفظ حرمت خلیفه از نقل آن خودداری کرد و شاید اگر آن کلمات حذف نمیشد، ابعاد دیگری از هجوم به خانه آن حضرت از زبان ابوبکر به دست ما میرسید.
1) . الملل والنحل، ج 1، ص57. صفدی در «الوافی بالوفیات» ج 6، ص 15 این سخن نظّام رانقل میکند و در نقل او آمده است: «... تا آنجا که وی محسن را سقط کرد».برای آگاهی بیشتر از مصادر حمله به خانه حضرت زهرا علیها السلام رجوع کنید به: آتش در خانهوحی (از مجموعه مسائل سؤال برانگیز در تاریخ اسلام، شماره 2).
متأسّفانه دانشمندان کنونی اهل سنّت حاضر نیستند این مدارک را در اختیار پیروان خود بگذارند. راستی چرا؟!...
از جملاتی که نشان از نارضایتی علی علیه السلام از انتخاب ابوبکر دارد، سخنی است که از آن حضرت پس از ماجرای سقیفه نقل شده است.
در نهجالبلاغه میخوانیم: هنگامی که اخبار «سقیفه بنیساعده» بعد از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله به امام علیه السلام رسید؛ امام علیه السلام پرسید: «انصار در برابر پیشنهاد مهاجرین برای خلافت چه گفتند؟» پاسخ دادند: «انصار گفتند: «منّا امیر ومنکم أمیر؛ زمامداری از ما و زمامداری از شما». امام علیه السلام پاسخ سخن انصار را دادند که آنها نمیتوانستند زمامدار شوند.
سپس پرسیدند: «قریش به چه چیزی استدلال کردند؟» گفتند: «دلیل آنها (برای اولویّت خود در امر خلافت) این بود که آنان از شجره رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند (آنان و رسول خدا صلی الله علیه و آله هر دو از قریشند). آن حضرت فرمود: «احتجّوا بالشّجرة وأضاعوا الثمرة؛ آنان به شجره استدلال کردند، اما ثمره و میوه را ضایع نمودند». (1)
1) . نهجالبلاغه، خطبه 67. در الامامة والسیاسة (ص 29) به این تعبیر از امیرمؤمنانعلی علیه السلام نقل شده است: «أخذتم هذا الامر من الأنصار واحتججتم علیهم بالقرابة منالنّبی صلی الله علیه و آله وتأخذونه منّا اهلالبیت غصبآ؛ شما امر خلافت را از انصار گرفتید و به قرابت وخویشاوندی با رسول خدا صلی الله علیه و آله در برابر آنها استدلال کردید، ولی از ما که اهلبیتپیامبریم، غاصبانه خلافت را میگیرید».
اشاره به این نکته است که اگر پیوند با شجره وجود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از طریق طایفه، سبب اولویت در امر خلافت باشد، چرا خویشاوندی نزدیک با پیامبر صلی الله علیه و آله سبب این اولویت نشود؛ میدانیم علی علیه السلام و رسول خدا صلی الله علیه و آله، هر دو از قبیله بنیهاشم اند و علاوه بر آن، پسر عموی یکدیگر بودند.
در همین ارتباط شعری نیز از آن حضرت نقل شده است :
فإن کنتَ بالشُّوری مَلَکْتَ امورهم فکیف بهذا والمشیرون غُیَّب؟
وان کنت بالقربی حجَجْت خصیمَهم فغیرک أولی بالنّبیّ وأقربُ
«اگر تو (ای ابوبکر) از طریق شورا مالک امور مردم شدی، این چه شورایی است که طرفهای مشورت (مانند من و امثال من) غایب بودند.
و اگر از طریق قرابت با پیامبر صلی الله علیه و آله در برابر مخالفانت استدلال کردی، دیگران از تو به پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیکتر و سزاوارترند». (1)
نقش عمر بن خطّاب در تثبیت خلافت ابوبکر
عبّاس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله نیز در برابر ابوبکر و عمر که به قصد وادار
1) . نهجالبلاغه، کلمات قصار، 190 .
کردن او به بیعت به نزدش آمدند و سخنانی گفتند، در برابر این جمله آنان که گفتند: «إنّ رسول الله منّا ومنکم؛ رسول خدا از ما و از شماست» پاسخ داد: «فإنّه قد کان من شجرةٍ نحن أغصانها وأنتم جیرانها؛ آن حضرت از درختی است که ما از شاخههای آن هستیم و شما از همسایگان آن». (1)
حوادث سقیفه و پیامدهای آن به خوبی از نقش خلیفه دوم در انتخاب و تثبیت خلافت ابوبکر حکایت میکند.
از زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله به سبب اُلفت، نزدیکی و مشابهتهای این دو با یکدیگر آن حضرت به هنگام عقد اخوّت میان مسلمانان، بین ابوبکر و عمر عقد اخوّت بست.
حاکم نیشابوری در مستدرک به نقل از عبدالله بن عمر نقل میکند که: رسول خدا صلی الله علیه و آله میان اصحابش اخوّت برقرار کرد و از آن میان، میان ابوبکر و عمر عقد اخوّت بست و طلحه و زبیر را برادر یکدیگر قرار داد و همچنین عثمان و عبدالرحمن بن عوف را. (2)
بررسی و ارزیابی
1) . الامامة والسیاسة، ج 1، ص 33؛ همچنین ر.ک: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 126 .
2) . مستدرک حاکم، ج 3، ص 14؛ الطبقات الکبری، ج 3، ص 174. البته در شرایط وزمانهای مختلف میان یک صحابی و دیگر صحابی عقد اخوّت میبست. همانگونه که نقل شده است میان ابوبکر و خارجة بن زید نیز اخوّت برقرار ساخت. (فتح الباری، ج 7،ص 210)
حمایتهای متقابل میان ابوبکر و عمر وجود داشت و در ماجرای سقیفه خود را کاملا نشان داد. لذا تا نیامدن ابوبکر، عمر مرگ رسول خدا صلی الله علیه و آله را انکار میکرد و پس از آمدن ابوبکر از «سُنح» و خواندن آیاتی، عمر آن را پذیرفت.
هنگامی که خبر اجتماع انصار در سقیفه به گوش عمر رسید، او ابوبکر را فرا خواند و با هم به سقیفه رفتند. آنجا نیز نخست ابوبکر خلافت عمر و یا ابوعبیده جراح را مطرح ساخت، اما عمر با استناد به مصاحبت ابوبکر با پیامبر در غار واینکه او مسنّتر است، دست برد و با ابوبکر بیعت کرد و آنگاه به راه افتاد و هر کس را که میدید، دستش را به دست ابوبکر به عنوان بیعت میمالید.
او مخالفان خلافت ابوبکر را در سقیفه با لگدمال کردن سعد بن عباده و توهین به او و آنگاه تهدید بنیهاشم و زبیر و دیگران و همچنین حمله و یورش به خانه فاطمه زهرا علیها السلام خاموش ساخت.
ابن ابیالحدید معتزلی به روشنی به این نکته اعتراف میکند و مینویسد: «وعمر هو الّذی شدّ بیعة أبیبکر، ووقم المخالفین فیها، فکسر سیف الزّبیر لمّا جرّده، ودفع فی صدرالمقداد، ووطئ فی السقیفة سعد بن عبادة، وقال: اقتلوا سعدآ، قتل الله سعدآ وحطّم أنف الحباب بن المنذر... وتوعّد من لجأ إلی دار فاطمة(ع) من الهاشمیّین، وأخرجهم
منها، ولولاه لم یثبت لأبیبکر أمر، ولا قامت له قائمة؛ عمر کسی است که بیعت را برای ابوبکر محکم کرد و مخالفان بیعت را سرکوب نمود؛ هنگامی که زبیر شمشیر کشید، عمر شمشیر او را شکست و بر سینه مقداد کوبید و در سقیفه، سعد بن عباده را لگدمال کرد و گفت: سعد را بکشید، خداوند سعد را بکشد! او بینی حباب بن منذر را (که در سقیفه با او مخالفت کرد) شکست و آن گروه از بنیهاشم که به خانه فاطمه علیها السلام پناه بردند را تهدید نمود و از آنجا بیرون کرد. (و در یک کلام) اگر او نبود هرگز هیچ کاری از ابوبکر تثبیت نمیشد و هیچ امری برای ابوبکر پابرجا نمیگشت». (1)
از این رو، امام علی علیه السلام در پی تهدید و فشار عمر برای بیعت آن حضرت با ابوبکر، خطاب به او فرمود: «احلب حلبآ لک شطره، واشدُدْ له امره یَرْدُدْه علیک غدآ؛ شیری به دوش که قسمتی از آن به نفع توست و امروز تو کار خلافت را برای او استحکام بخش، تا او نیز فردا (پس از خودش) به تو بازگرداند». (2)
با یک جمعبندی دقیق از مدارک بالا چند نتیجه مهم میتوان گرفت :
عدّهای از انصار برای آنکه خلافت را به نفع خود تمام کند، اجتماعی تشکیل دادند و عدهای از مهاجران با آنها به رقابت برخاستند و با بهرهگیری زیرکانه از رقابت اوس و خزرج به مقصود خود رسیدند!
برای انتخاب خلیفه در سقیفه درگیری رخ داد؛ سعد بن عباده لگدمال شد و عمر او را منافق خواند. سعد نیز ریش عمر را گرفت و عمر او را تهدید کرد که دندانش را خُرد خواهد کرد!
استدلال هر یک از انصار و مهاجران بر یکدیگر، نشان داد که برای تصرّف خلافت رقابتی جدّی میان آنها وجود داشت و نحوه استدلالها نیز حکایت از «تنافس در دنیا» دارد و معیارهای معنوی کمتر مورد توجّه بوده است؛ گویی میخواستند میراثی تقسیم کنند و هر کدام مدّعی سهمی بودند و پس از آن، ابوبکر و عمر چنان سرگرم رایزنی با افراد بانفوذ برای بیعت و خارج نمودن مخالفان از صحنه بودند که حتّی فرصت شرکت در دفن رسول خدا صلی الله علیه و آله را نیافتند.
انتخاب ابوبکر به گونهای ناگهانی و در جوّی از تشنّج و درگیری رخ دادکه خودعمراعتراف میکند:«بیعت ابوبکربدون دقّت وناگهانی صورت گرفت؛ ولی خداوند مسلمانان را از شرّ آن نگاه داشت». از این رو، تهدید کرد: «کسی حقّ ندارد پس از آن بدون مشورت با مسلمین، با دیگری بیعت کند و گرنه در معرض کشته شدن است».
در حقیقت عمر انتخابی شبیه به نحوه انتخاب ابوبکر را قبول ندارد و انجام دهندگان آن را مستحق قتل میداند و معترف است که خلافت
ابوبکر بدون مشورت با مسلمین بوده است.
و اگر مهاجران به تقسیم قدرت راضی میشدند، جهان اسلام باید شاهد خلافت شورایی پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد.
علی علیه السلام تلاشهای عمر را برای تثبیت خلافت ابوبکر، تلاشی منفعتخواهانه دانست که فردا، ابوبکر نیز به پاس این تلاشها، وی را پس از خود خلیفه سازد (که همین نیز اتّفاق افتاد).
روشن شد که جمعی از صحابه معروف با انتخاب ابوبکر مخالف بودند و طائفه بنیهاشم که از نزدیکترین افراد به رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند، در سقیفه حاضر نبودند و پس از آن نیز به روشنی با آن مخالفت کردند و تاریخ گواهی داد که عمر برای تثبیت امر خلافت، مخالفان را سرکوب کرد و با فاطمه زهرا علیها السلام دخت رسول خدا صلی الله علیه و آله با شدّت و جسارت برخورد نمود و به تهدید و ارعاب مخالفان روی آورد که مدارک همه اینها از کتب اهل سنّت گذشت.
ابوبکر و عمر برای خاموش ساختن عبّاس و دور کردن او از علی علیه السلام به تطمیع وی اقدام کردند که با پاسخ منفی روبهرو شدند.
با این تحلیل و جمعبندی، چند پرسش مطرح میشود :
شیوه انتخاب خلیفه اوّل با کدام یک از موازین اسلامی سازگار است؟ آیا میتوان بدون مشورت با بزرگان اصحاب و با تهدید گروهی و تطمیع جمعی دیگر، خلافت را به چنگ آورد؟
استفاده از ابزار توهین و تحریک دو قبیله و شعلهور ساختن رقابتهای دیرین «اوس» و«خزرج» و بهرهگیری از آن برای رسیدن به قدرت با چه معیاری سازگار است؟
«بشیر بن سعد أوْسی» که با ابوبکر بیعت کرد و علّت آن را عدم منازعه در امری دانست که خداوند برای آنان (مهاجران) قرار داده است، آیا نمیدانست که در میان مهاجران و مردم قریش، بنیهاشم - بویژه علی علیه السلام با آن همه سابقه و فضیلت - از هر کسی برای این منصب شایستهترند. چرا او در برابر شعار گروهی که گفتند: «جز با علی بیعت نمیکنیم» سکوت نمود و با آنان همراهی نکرد؟!
آیا در بیعت، رضایت بیعت کننده شرط است؟ و یا اگر به زور دست کسی را در دست خلیفه قرار دهند و یا دست او را به دست خلیفه بمالند، این نیز برای حصول بیعت کافی است؟!
تهدید و ارعاب علی علیه السلام و توهین و هتک خانه فاطمه زهرا علیها السلام برای گرفتن بیعت، ریشه در کدام یک از اصول شریعت دارد؟
آیا خلیفهای که دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله از او راضی نباشد؛ همان دختری که پیامبر رضایت او را رضایت خود و خشم او را خشم خود
نامیده، آیا با نارضایتی چنین شخصیتی از خلیفه مسلمین که تا هنگام ارتحالش ادامه داشته، میتوان خلافت او را مورد رضایت رسول خدا صلی الله علیه و آله و در نتیجه خداوند متعال دانست؟
اگر سعد بن عباده بیمار نبود و مدینه را به آشوب میکشید و مهاجران را از آنجا بیرون میکرد و خود خلیفه مسلمین میشد، آیا باز هم باید معتقد بود که خلافت او صحیح و پیروی از او لازم بود و شیوه کار او مشروعیت داشت؟
آیا شیوههای عمل شده جهت انتخاب زمامدار کشور اسلامی، امروز قابل تأسّی و عرضه به جهان اسلام است؟ آیا با توجه به اعتقاد عالمان اهل سنّت که سیره صحابه را حجت میدانند وعملکرد آنان را با حربه «عدالت صحابه» تصحیح میکنند، میتوان در کشورهای اسلامی با آن متد، به انتخاب زمامدار اقدام کرد؟ و آیا چنین راهبردی قابل عرضه به جهان امروز میباشد؟
و در نهایت آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله از روحیّات اصحاب خویش مطّلع بود که ممکن است آنها برای انتخاب خلیفه پس از او، چه غوغایی برپا کنند و چه مشکلاتی به وجود آورند؟ اگر آن حضرت را بیاطلاع از این روحیات بدانیم که هوشمندی، آیندهنگری و تیزبینی رسول خدا صلی الله علیه و آله را مورد تردید قرار دادهایم و هرگز هیچ مسلمانی - بلکه غیر مسلمان منصفی - چنین باوری را درباره آن حضرت نخواهد داشت.
و اگر آن حضرت حوادث پس از خویش را پیشبینی مینمود، آیا برای مسلمانان راهنمایی قرار نداد؟ آیا راه روشنی را در برابر آنان نگذاشت؟ آیا رسول حکیم و هوشمند اسلام آنان را یله و رها ساخت؟
آیا نباید پذیرفت که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خلیفهای را با شرایط روشن و صفات برجسته به مردم معرفی کرده است؟ (همان چیزی که در غدیر خم اتفاق افتاد) و آیا نباید قبول کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای رفع اختلافات و جلوگیری از گمراهی مردم، مرجعی را قرار داد؟ (همان مرجعی که با نام عترت رسول خدا صلی الله علیه و آله معروف است و در سفارش به ثقلین بر آن تأکید شده است و همان چیزی که رسول خدا صلی الله علیه و آله میخواست در پایان عمر شریف خود آن را مکتوب دارد و متأسفانه آنها که تصمیم خود را در امر خلافت از قبل گرفته بودند مانع از آن شدند (1)).
باور ما این است که جوانان روشنبین و حقیقتجو با آگاهی از آنچه در سقیفه اتفاق افتاد و پیامدهای اندوهباری که داشت (و میتوانست بدتر از آن نیز واقع شود) این واقعیت را دریابند که نمیتوان پذیرفت رسول بزرگوار اسلام و پیامبر آخرالزمان صلی الله علیه و آله طرح و اندیشهای برای پس از خود نداشته، امر خلافت را بر عهده خود مردم گذارده (آن هم به صورتی که گذشت که فقط دو سه نفر برای همه تصمیمگیری کنند) و آنان را در وادی حیرت، درگیری و تهدید و
1) . شرح بیشتر را در کتاب حدیث دوات و قلم بخوانید.
ارعاب یکدیگر رها ساخته باشد.
همچنین پی جویان حقایق باور میکنند که خلیفه منتخب سقیفه، مشروعیتی برابر اصول اساسی اسلام نداشته و شیوه انتخاب او چیزی شبیه به کودتا بوده است، نه یک برنامه شورایی و این شیوه، قابل عرضه به جهان بشریت نیست.
بنابراین نظریّه نصب و معرّفی شخصیّتی که بتواند آرمانها و اهداف رسول اکرم صلی الله علیه و آله را ادامه دهد، با اندیشه هر انسان روشنبین و منصفی سازگار است و فراتر از آیات و همچنین روایات فراوان، با رهیافت عقلانی نیز هماهنگ است. همان عقیدهای که در مکتب اندیشمندان مکتب اهل بیت علیهم السلام مطرح است.
پایان
قرآن کریم
نهجالبلاغه (با تحقیق دکتر صبحی صالح)
الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ابوعمر یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، تحقیق علی محمد البجاوی، دارالجیل، بیروت، چاپ اوّل، 1412ق.
اسدالغابة فی معرفة الصحابة، عزّالدین بن الاثیر الجزری، دارالفکر، بیروت، 1409ق.
الامامة والسیاسة، ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری، تحقیق علی شیری، دارالأضواء، بیروت، چاپ اوّل، 1410ق.
أنساب الاشراف، احمد بن یحیی بن جابر بلاذری، تحقیق سهیل زکار، دارالفکر، بیروت، چاپ اوّل، 1417ق.
البدایة والنهایة، ابن کثیر دمشقی، دارالفکر، بیروت، 1407ق.
تاریخ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، تحقیق
خلیل شحاده، دارالفکر، بیروت، چاپ دوم، 1408ق.
تاریخ الاسلام، شمس الدین محمد ذهبی، تحقیق عمر عبدالسلام، دارالکتاب العربی، بیروت، چاپ دوم، 1413ق.
تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دارالتراث، بیروت، چاپ دوم، 1387ق.
تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر دمشقی، دارالفکر، بیروت، 1415ق.
تاریخ یعقوبی، احمد بن ابییعقوب (معروف به ابن واضح) دار صادر، بیروت.
الدرّ المنثور، جلال الدین سیوطی، دارالفکر، بیروت، 1423ق.
سنن ترمذی، ابوعیسی ترمذی، تحقیق عبدالرحمن محمد عثمان، دارالفکر، بیروت، چاپ اوّل، 1424ق.
سنن دارمی، عبدالله بن بهرام دارمی، مطبعة الحدیثة، دمشق.
سنن الکبری بیهقی، احمد بن حسین بن علی بیهقی، دارالفکر، بیروت.
سنن الکبری نسائی، احمد بن شعیب نسائی، تحقیق دکتر عبدالغفار سلیمان بنداری، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اول، 1411ق.
السیرة النبویة (معروف به سیره ابن هشام)، ابن هشام حمیری، تحقیق مصطفی السقا و همکاران، دارالمعرفة، بیروت.
شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء الکتب العربیة.
صحیح ابن حبّان، محمد بن حبّان، تحقیق شعیب الارنؤوط، مؤسّسة الرّسالة، چاپ دوم، 1414ق.
صحیح ابن خزیمه، محمد بن اسحاق بن خزیمه نیشابوری، تحقیق و تعلیق دکتر محمد مصطفی الأعظمی، المکتب الاسلامی، 1412ق.
صحیح بخاری، ابوعبدالله محمد بن اسماعیل بخاری، دارالجیل، بیروت.
صحیح مسلم، مسلم بن حجّاج نیشابوری، دارالفکر، بیروت.
الصواعق المحرقه، ابن حجر عسقلانی، طبع محمدیه، مصر.
الطبقات الکبری، محمد بن سعد، تحقیق محمد عبدالقادر عطاء، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1410ق.
العقد الفرید، ابن عبد ربّه اندلسی، دارالکتاب العربی، بیروت، 1403ق.
عمدة القاری، بدرالدین محمود بن احمد العینی، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
فتح الباری، احمد بن علی بن حجر عسقلانی، دارالمعرفة، بیروت، چاپ دوم.
فرائد السمطین، ابراهیم بن محمد بن المؤیّد الجوینی، مؤسسة
المحمودی، بیروت، 1400ق.
الکامل فی التاریخ، عزّالدین علی بن ابی الکرم (معروف به ابن اثیر)، دار صادر، بیروت، 1385ق.
کنزالعمّال، متقی هندی، مؤسّسة الرسالة، بیروت، 1409ق.
لسان المیزان، احمد بن علی بن حجر عسقلانی، مؤسسة الاعلمی، بیروت، چاپ دوم، 1390ق.
مجمع الزوائد، نورالدین ابوبکر هیثمی، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1408ق.
مروج الذهب، علی بن الحسین المسعودی، تحقیق اسعد داغر، قم، دارالهجرة، 1409ق.
المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، تحقیق یوسف عبدالرحمن مرعشلی.
مسند احمد، احمد بن حنبل، دارصادر، بیروت.
المصنف، ابن ابیشیبه کوفی، تحقیق سعید اللحام، دارالفکر، بیروت، چاپ اوّل، 1409ق.
المصنف، عبدالرزاق صنعانی، تحقیق حبیب الرحمن الأعظمی، منشورات المجلس العلمی.
معجم البلدان، یاقوت بن عبدالله الحموی، دارصادر، بیروت، چاپ دوم، 1995م.
المعجم الکبیر، سلیمان بن احمد طبرانی، تحقیق حمدی
عبدالمجید السلفی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ دوم، 1404ق.
مقدّمه فتح الباری، احمد بن علی بن حجر عسقلانی، دارالمعرفة، بیروت، چاپ دوم.
الملل والنحل، عبدالکریم بن ابیبکر احمد شهرستانی، تحقیق محمد سیّد کیلانی، مکتبة مصطفی البابی واولاده، مصر، 1387ق.
المنتظم فی تاریخ الامم والملوک، عبدالرحمن بن علی بن محمد بن الجوزی، تحقیق محمد عبدالقادر عطاء، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1412ق.
میزان الاعتدال، محمد بن احمد بن عثمان ذهبی، تحقیق علی محمد البجاوی، دارالمعرفة، بیروت.
الوافی بالوفیات، صلاح الدین خلیل بن ایبک الصفدی، تحقیق احمد الارنؤوط وترکی مصطفی، داراحیاء التراث، 1420ق.